ghaemiyeh.com
سرشناسه : مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر نمونه/ بقلم جمعی از نویسندگان؛ زیرنظر ناصر مکارم شیرازی.
مشخصات نشر : طهران. : دارالکتب الاسلامیه ، ۱۳۵۳.
مشخصات ظاهری : ج.
وضعیت فهرست نویسی : فهرست نویسی توصیفی
یادداشت : فهرستنویسی براساس جلد دوم، ۱۳۵۳.
یادداشت : کتابنامه.
شماره کتابشناسی ملی : ۵۴۲۴۵
وَ لاٰ تَأْکُلُوا أَمْوٰالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْبٰاطِلِ وَ تُدْلُوا بِهٰا إِلَی اَلْحُکّٰامِ لِتَأْکُلُوا فَرِیقاً مِنْ أَمْوٰالِ اَلنّٰاسِ بِالْإِثْمِ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ (188)
188-و اموال یکدیگر را به باطل(و ناحق)در میان خود نخورید!و برای خوردن بخشی از اموال مردم به گناه،(قسمتی از)آن را(به عنوان رشوه)به قضات ندهید،در حالی که میدانید(این کار،گناه است)!
خطوط اصلی اقتصاد اسلامی
این آیه اشاره به یک اصل کلی و مهم اسلامی میکند که در تمام مسائل اقتصادی حاکم است،و به یک معنی میشود تمام ابواب فقه اسلامی را در بخش اقتصاد،زیر پوشش آن قرار داد،و به همین دلیل فقهای بزرگ ما در بخشهای زیادی از فقه اسلامی به این آیه تمسک میجویند،میفرماید:"اموال یکدیگر را در میان خود به باطل و ناحق نخورید"( وَ لاٰ تَأْکُلُوا أَمْوٰالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْبٰاطِلِ ).
در اینکه منظور از"باطل"در اینجا چیست،تفسیرهای مختلفی ذکر کردهاند، بعضی آن را به معنی اموالی که از روی غصب و ظلم به دست میآید دانستهاند.
و بعضی اشاره به اموالی که از طریق قمار و مانند آن فراهم میگردد.
و بعضی آن را اشاره به اموالی میدانند که از طریق سوگند دروغ(و انواع پروندهسازیهای دروغین به دست میآید).
ولی ظاهر این است که مفهوم آیه عمومیت دارد و همه این مسائل و غیر اینها را شامل میشود،زیرا"باطل"که به معنی زایل و از بین رونده است،همه را در بر میگیرد،و اگر در بعضی از روایات،از امام باقر علیه السلام تفسیر به"سوگند دروغ"،و در روایتی از امام صادق علیه السلام تفسیر به"قمار"شده است،در واقع از قبیل بیان
مصداقهای روشن است.
بنا بر این هر گونه تصرف در اموال دیگران از غیر طریق صحیح و به ناحق مشمول این نهی الهی است.
تمام معاملاتی که هدف صحیحی را تعقیب نمیکند و پایه و اساس عقلایی ندارد مشمول این آیه است.
همین معنی در سوره نساء آیه 29 با توضیح بیشتری خطاب به مؤمنان آمده است،میفرماید: یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَأْکُلُوا أَمْوٰالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْبٰاطِلِ إِلاّٰ أَنْ تَکُونَ تِجٰارَةً عَنْ تَرٰاضٍ مِنْکُمْ :"ای کسانی که ایمان آوردهاید!اموال یکدیگر را به باطل و از طرق نامشروع نخورید مگر اینکه تجارتی باشد که با رضایت شما انجام گیرد".
استثناء تجارت،توأم با تراضی،در واقع بیان یک مصداق روشن از طرق مشروع و حلال است،و هبه و میراث و هدیه،وصیت و مانند آن را نفی نمیکند، زیرا آنها نیز از طرق مشروع عقلایی است.
جالب اینکه بعضی از مفسران گفتهاند:قرار گرفتن آیه مورد بحث بعد از آیات روزه(آیات 182-187)نشانه یک نوع همبستگی در میان این دو است،در آنجا نهی از خوردن و آشامیدن به خاطر انجام یک عبادت الهی میکند،و در اینجا نهی از خوردن اموال مردم به ناحق که این هم نوع دیگری از روزه و ریاضت نفوس است،و در واقع هر دو شاخههایی از تقوا محسوب میشود،همان تقوایی که به عنوان هدف نهایی روزه معرفی شده است (1).
ذکر این نکته نیز لازم است که تعبیر به"اکل"(خوردن)معنی وسیع و گستردهای دارد که هر گونه تصرفی را شامل میشود،و در واقع این تعبیر کنایهای است از انواع تصرفات،و"اکل"یک مصداق روشن آن است.
سپس در ذیل آیه،انگشت روی یک نمونه بارز"اکل مال به باطل"(خوردن
1) 1) اقتباس از تفسیر فی ظلال القرآن جلد 1،صفحه 252.
اموال مردم به ناحق)گذاشته که بعضی از مردم،آن را حق خود میشمرند به گمان اینکه به حکم قاضی،آن را به چنگ آوردهاند،میفرماید:"برای خوردن قسمتی از اموال مردم به گناه،بخشی از آن را به قضات ندهید در حالی که میدانید"( وَ تُدْلُوا بِهٰا إِلَی الْحُکّٰامِ لِتَأْکُلُوا فَرِیقاً مِنْ أَمْوٰالِ النّٰاسِ بِالْإِثْمِ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ ) (1).
"تدلوا"از ماده"ادلاء"،در اصل به معنی فرستادن دلو در چاه برای بیرون آوردن آب است و این تعبیر زیبایی است که در مواقعی که انسان تسبیب اسبابی میکند که به منظور خاصی نایل گردد به کار میرود.
در تفسیر این جمله دو احتمال وجود دارد:
نخست اینکه:منظور آن است که بخشی از مال را به صورت هدیه یا رشوه(و هر دو در اینجا یکی است)به قضات دهند که بقیه را تملک کنند،قرآن میگوید:
گر چه ظاهرا در اینجا به حکم قاضی مال را به چنگ آوردهاید،ولی این اکل مال به باطل است و گناه.
دوم اینکه:منظور آن است که مسائل مالی را برای سوء استفاده به نزد حکام نبرید،مثل اینکه امانتی،یا اموال یتیم بدون شاهد نزد انسان باشد و هنگامی که طرف مطالبه میکند،او را به نزد قاضی ببرند،و چون دلیل و شاهدی ندارد، اموالش را به حکم قاضی تملک کند،این کار نیز گناه است و اکل مال به باطل.
مانعی ندارد که آیه مفهوم گستردهای داشته باشد که هر دو در جمله لا تدلوا جمع باشد،هر چند هر یک از مفسران در اینجا احتمالی را پذیرفتهاند.
جالب اینکه در حدیثی از پیامبر اکرم ص میخوانیم که فرمود:انما انا بشر و انما یاتینی الخصم فلعل بعضکم ان یکون الحن بحجته من بعض فاقضی له فمن قضیت له بحق مسلم،فانما هی قطعة من نار فلیحملها او لیذرها.
"من بشری مثل شما هستم(و مامورم طبق ظاهر میان شما داوری کنم)گاه
1) 1) جمله"تدلوا"عطف بر"تاکلوا"است،بنا بر این مفهوم آن،لا تدلوا میشود.
نزاعی نزد من طرح میشود،و شاید بعضی در اقامه دلیل از دیگری نیرومندتر باشد و من به مقتضای ظاهر دلیلش به سود او قضاوت میکنم اما بدانید چنان که من حق کسی را(بر حسب ظاهر)برای دیگری قضاوت کنم(و در واقع مال او نباشد فکر نکنید چون پیامبر ص به نفع او حکومت کرده،برای او حلال است)آن قطعهای از آتش است،اگر آتش را میخواهد،آن را بپذیرد،و گرنه آن را رها سازد" (1)***
رشوهخواری بلای بزرگ جامعهها!
یکی از بلاهای بزرگی که از قدیمترین زمانها دامنگیر بشر شده و امروز با شدت بیشتر ادامه دارد،بلای رشوهخواری است که یکی از بزرگترین موانع اجرای عدالت اجتماعی بوده و هست و سبب میشود قوانین که قاعدتا باید حافظ منافع طبقات ضعیف باشد به سود مظالم طبقات نیرومند که باید قانون آنها را محدود کند به کار بیفتد.
زیرا زورمندان و اقویا،همواره قادرند که با نیروی خود،از منافع خویش دفاع کنند،و این ضعفا هستند که باید منافع و حقوق آنها در پناه قانون حفظ شود،بدیهی است اگر باب رشوه گشوده شود قوانین درست نتیجه معکوس خواهد داد،زیرا اقویا هستند که قدرت بر پرداختن رشوه دارند و در نتیجه قوانین بازیچه تازهای در دست آنها برای ادامه ظلم و ستم و تجاوز به حقوق ضعفا خواهد شد.
به همین دلیل در هر اجتماعی،رشوه نفوذ کند،شیرازه زندگی آنها از هم میپاشد و ظلم و فساد و بیعدالتی و تبعیض در همه سازمانهای آنها نفوذ میکند و از قانون عدالت جز نامی باقی نخواهد ماند لذا در اسلام مساله رشوهخواری با
1) 1) تفسیر فی ظلال القرآن جلد اول صفحه 252.
شدت هر چه تمامتر مورد تقبیح قرار گرفته و محکوم شده است و یکی از گناهان کبیره محسوب میشود.
ولی قابل توجه این است که زشتی رشوه سبب میشود که این هدف شوم در لابلای عبارات و عناوین فریبنده دیگر انجام گیرد و رشوهخوار و رشوه دهنده از نامهایی مانند هدیه،تعارف،حق و حساب،حق الزحمه و انعام استفاده کنند ولی روشن است این تغییر نامها به هیچ وجه تغییری در ماهیت آن نمیدهد و در هر صورت پولی که از این طریق گرفته میشود حرام و نامشروع است.
در نهج البلاغه در داستان هدیه آوردن"اشعث بن قیس"میخوانیم که او برای پیروزی بر طرف دعوای خود در محکمه عدل علی ع متوسل به رشوه شد و شبانه ظرفی پر از حلوای لذیذ به در خانه علی ع آورد و نام آن را هدیه گذاشت علی ع بر آشفت و فرمود:"
هبلتک الهبول ا عن دین اللّٰه اتیتنی لتخدعنی؟...و اللّٰه لو اعطیت الاقالیم السبعة بما تحت افلاکها علی ان اعصی اللّٰه فی نملة اسلبها جلب شعیرة ما فعلته و ان دنیاکم عندی لاهون من ورقة فی فم جرادة تقضمها ما لعلی و لنعیم یفنی و لذة لا تبقی " (1).
"سوگواران بر عزایت اشک بریزند،آیا با این عنوان آمدهای که مرا فریب دهی و از آیین حق باز داری؟...به خدا سوگند اگر هفت اقلیم را با آنچه در زیر آسمانهای آنها است به من دهند که پوست جوی را از دهان مورچهای به ظلم بگیرم هرگز نخواهم کرد،دنیای شما از برگ جویدهای در دهان ملخ برای من کمارزشتر است علی را با نعمتهای فانی و لذتهای زودگذر چه کار؟..." اسلام رشوه را در هر شکل و قیافهای محکوم کرده است،در تاریخ زندگی پیغمبر اکرم ص میخوانیم که:به او خبر دادند یکی از فرماندارانش رشوهای در شکل هدیه پذیرفته،حضرت بر آشفت و به او فرمود:
کیف تاخذ ما لیس لک بحق ؟!
1) 1) نهج البلاغه،خطبه 224.
"چرا آنچه حق تو نیست میگیری"او در پاسخ با معذرت خواهی گفت:"
لقد کانت هدیة یا رسول اللّٰه "آنچه گرفتم هدیه بود ای پیامبر خدا.
پیامبر ص فرمود:"
ا رأیت لو قعد احدکم فی داره و لم نوله عملا ا کان الناس یهدونه شیئا ؟".
اگر شما در خانه بنشینید و از طرف من فرماندار محلی نباشید آیا مردم به شما هدیهای میدهند؟سپس دستور داد هدیه را گرفتند و در بیت المال قرار دادند و وی را از کار برکنار کرد (1).
اسلام حتی برای اینکه قاضی گرفتار رشوههای مخفی و ناپیدا نشود،دستور میدهد قاضی نباید شخصا به بازار برود مبادا تخفیف قیمتها بطور ناخودآگاه روی قاضی اثر بگذارد و در قضاوت جانبداری تخفیف دهنده را کند،چه خوب است مسلمانان از کتاب آسمانی خود الهام بگیرند و همه چیز خود را در پای بت رشوهخواری قربانی نکنند.
مساله رشوه در اسلام به قدری مهم است که امام صادق ع در باره آن میفرماید:"
و اما الرشا فی الحکم فهو الکفر باللّٰه العظیم "،اما رشوه در قضاوت، کفر به خداوند بزرگ است (2).
و در حدیث معروفی که از رسول خدا نقل شده چنین میخوانیم:"
لعن اللّٰه الراشی و المرتشی و الماشی بینهما "،خداوند گیرنده و دهنده رشوه و آن کس را که واسطه میان آن دو است از رحمت خود دور گرداند (3).
یَسْئَلُونَکَ عَنِ اَلْأَهِلَّةِ قُلْ هِیَ مَوٰاقِیتُ لِلنّٰاسِ وَ اَلْحَجِّ وَ لَیْسَ اَلْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا اَلْبُیُوتَ مِنْ ظُهُورِهٰا وَ لٰکِنَّ اَلْبِرَّ مَنِ اِتَّقیٰ وَ أْتُوا اَلْبُیُوتَ مِنْ أَبْوٰابِهٰا وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ (189)
189-در باره"هلالهای ماه"از تو سؤال میکنند،بگو:"آنها،بیان اوقات(و تقویم طبیعی)برای (نظام زندگی)مردم و(تعیین وقت)حج است".و(آن چنان که در جاهلیت مرسوم بود که به هنگام حج،که جامه احرام میپوشیدند،از در خانه وارد نمیشدند،و از نقب پشت خانه وارد میشدند،نکنید!)کار نیک،آن نیست که از پشت خانهها وارد شوید،بلکه نیکی این است که پرهیزگار باشید!و از در خانهها وارد شوید و تقوا پیشه کنید،تا رستگار گردید!
در حدیثی میخوانیم که معاذ بن جبل خدمت پیغمبر اکرم ص رسید و گفت بسیار از ما سؤال میکنند که این هلال ماه چیست؟و چه فایده دارد(چرا ماه تدریجا به صورت بدر کامل در میآید و باز به حالت اول بر میگردد)خداوند آیه فوق را نازل فرمود و به آنان پاسخ گفت.
در روایت دیگری آمده است که جمعی از یهود از رسول خدا ص پرسیدند هلال ماه برای چیست؟و چه فایده دارد آیه فوق نازل شد و فواید مادی و معنوی آن را در نظام زندگی انسانها بیان کرد.
تقویم طبیعی
همانطور که در شان نزول آمده است گروهی در مورد هلال ماه از پیغمبر اسلام ص پرسشهایی داشتند و از علت و نتایجی که این موضوع در بر دارد
جویا میشدند که قرآن سؤال آنها را به این صورت منعکس کرده است."در باره هلالهای ماه از تو سؤال میکنند"( یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْأَهِلَّةِ ).
"اهله"جمع"هلال"به معنی ماه در شب اول و دوم است و بعضی گفتهاند در سه شب نخستین"هلال"نام دارد و بعدا به آن"قمر"میگویند و بعضی بیش از آن را هلال نامیدهاند.
مرحوم"طبرسی"در"مجمع البیان"و بعضی دیگر از مفسران بزرگ معتقدند که این واژه در اصل از استهلال صبی یعنی گریه کودک در آغاز تولد گرفته شده سپس برای آغاز ماه به کار رفته و نیز در آنجا که حاجیان صدای خود را به لبیک بلند میکنند(اهل القوم بالحج)گفته میشود.
ولی از کلمات"راغب"در"مفردات"عکس این استفاده میشود که اصل این واژه را همان هلال ماه میداند که"استهلال صبی"(گریه کردن کودک)از آن گرفته شده است.
بر هر حال از جمله"یسئلونک"که به صورت فعل مضارع به کار رفته معلوم میشود این سؤال کرارا از رسول خدا ص شده است.
سپس میفرماید:"بگو اینها بیان اوقات(طبیعی)برای مردم و حج است" ( قُلْ هِیَ مَوٰاقِیتُ لِلنّٰاسِ وَ الْحَجِّ ).
هم در زندگی روزانه از آن استفاده میکنند و هم در عبادتهایی که وقت معینی در سال دارد در حقیقت ماه یک تقویم طبیعی برای افراد بشر محسوب میشود که مردم اعم از باسواد و بیسواد و در هر نقطهای از جهان باشند میتوانند از این تقویم طبیعی استفاده کنند نه تنها آغاز و وسط و آخر ماه را میتوان با آن شناخت بلکه با دقت شبهای ماه را نیز میتوان تشخیص داد و بدیهی است نظام زندگی اجتماعی بشر بدون تقویم یعنی یک وسیله دقیق و عمومی برای تعیین تاریخ امکانپذیر نیست به همین دلیل خداوند بزرگ برای نظام زندگی این تقویم جهانی را در اختیار
همگان قرار داده است.
اصولا یکی از امتیازات قوانین اسلام این است که دستورات آن بر طبق مقیاسهای طبیعی قرار داده شده است زیرا مقیاسهای طبیعی وسیلهای است که در اختیار همگان قرار دارد و گذشت زمان اثری بر آن نمیگذارد.اما به عکس مقیاسهای غیر طبیعی در اختیار همه نیست حتی در عصر ما هنوز همه مردم نتوانستهاند از مقیاسهای جهانی استفاده کنند.
لذا میبینیم اسلام مقیاس را گاهی وجب،گاهی گام و گاهی بند انگشتان و گاهی طول قامت و در مورد تعیین وقت،غروب آفتاب و طلوع فجر و گذشتن خورشید از نصف النهار و رؤیت ماه قرار داده است.
و از این جا امتیاز ماههای قمری بر شمسی روشن میشود گرچه هر دو از حرکات کواکب آسمان گرفته شده ولی ماههای قمری برای همه قابل مشاهده است در حالی که ماههای شمسی را فقط منجمان با وسایلی که دارند تشخیص میدهند که مثلا در این ماه خورشید در مقابل کدام یک از صورتهای فلکی و کدام برج آسمانی است.
در این جا این سؤال مطرح است که آیا پرسش کنندگان از هلال ماه هدفشان سؤال از فایده این تغییرات بوده یا سؤال از چگونگی پیدایش هلال و دگرگونیهای هلال تا بدر کامل،بعضی از مفسران احتمال اول را پذیرفتهاند و بعضی احتمال دوم را،و افزودهاند چون سؤال از علل پیدایش آن فایدهای برای آنان در بر نداشته و شاید فهم جواب آن برای بسیاری مشکل بوده قرآن به بیان نتایج آن پرداخته تا به مردم بیاموزد همه جا به دنبال نتیجهها بروند.
سپس در ذیل آیه به تناسب سخنی که از حج و تعیین موسم به وسیله هلال ماه در آغاز آیه آمده به یکی از عادات و رسوم خرافی جاهلیت در مورد حج اشاره نموده و مردم را از آن نهی میکند،میفرماید:"کار نیک آن نیست که از پشت خانهها
وارد شوید بلکه نیکی آن است که تقوا پیشه کنید و از در خانهها وارد شوید و از خدا بپرهیزید تا رستگار شوید"( وَ لَیْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ ظُهُورِهٰا وَ لٰکِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقیٰ وَ أْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ أَبْوٰابِهٰا وَ اتَّقُوا اللّٰهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ ).
بسیاری از مفسران گفتهاند در زمان جاهلیت هنگامی که لباس احرام به تن میکردند از راه معمولی و در خانه،به خانه خود وارد نمیشدند و معتقد بودند این کار برای محرم ممنوع است به همین دلیل در پشت خانه نقبی میزدند و هنگام احرام فقط از آن وارد میشدند،آنها معتقد بودند که این عمل یک کار نیک است چون ترک عادت است و احرام که مجموعهای از ترک عادات است باید با این ترک عادت تکمیل شود (1).
و بعضی گفتهاند این کار به خاطر آن بود که در حال احرام زیر سقف نروند زیرا گذشتن از سوراخ دیوار در مقایسه با گذشتن از در برای این منظور بهتر بود ولی قرآن صریحا میگوید نیکی در تقوا است نه در عادات و رسوم خرافی و بلافاصله دستور میدهد حتما از همان طریق عادی به خانهها وارد شوید.
این آیه معنی وسیعتر و عمومیتری نیز دارد و آن اینکه برای اقدام در هر کار خواه دینی باشد یا غیر دینی باید از طریق صحیح وارد شوید نه از طرق انحرافی و وارونه چنان که جابر همین معنی را از قول امام باقر ع نقل کرده است. (2)
و از اینجا میتوان پیوند دیگری میان آغاز و پایان آیه پیدا کرد و آن اینکه هر کار باید از طریق صحیح آن باشد و عبادتی همچون حج نیز باید در وقت مقرر که با هلال ماه تعیین میشود انجام گیرد.
تفسیر سومی برای آیه ذکر شده است و آن اینکه برای یافتن نیکیها باید به سراغ اهلش رفت و از غیر اهل طلب نکرد ولی این تفسیر را میتوان در تفسیر دوم
درج کرد در روایات اهل بیت از امام باقر ع نقل شده:
آل محمد ابواب اللّٰه و سبله و الدعاة الی الجنة و القادة الیها و الادلاء علیها الی یوم القیامة، "خاندان پیغمبر ص درهای الهی و طرق وصول به او و دعوت کنندگان به سوی بهشت و راهنمایان و دلیلان آن میباشند تا روز قیامت" (1).
این حدیث میتواند اشارهای به یکی از مصداقهای مفهوم کلی آیه باشد زیرا میگوید در تمام امور مذهبی خویش از طریق اصلی یعنی اهل بیت پیامبر که طبق حدیث ثقلین قرین قرآنند وارد شوید و برنامههای خود را از آنها بگیرید چرا که وحی الهی در خانه آنان نازل شده و آنها پرورش یافتگان مکتب قرآنند.
جمله" لَیْسَ الْبِرُّ... "ممکن است اشاره به نکته لطیف دیگری نیز باشد که سؤال شما از اهله ماه به جای سؤال از معارف دینی همانند عمل کسی است که راه اصلی خانه را گذاشته و از سوراخی که پشت دیوار خانه زده وارد میشود چه کار نازیبایی.
ضمنا توجه به این نکته نیز لازم است که میفرماید:" لٰکِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقیٰ " (بلکه نیکی این است که تقوا پیشه کنید)زیرا وجود پرهیزگاران سرچشمه جوشان نیکیهاست به گونهای که گویی خود آنها عین نیکی هستند. (2)
در پانزده مورد از آیات قرآن جمله یسئلونک آمده که نشان میدهد مردم کرارا سؤالات مختلفی در مسائل گوناگون از پیغمبر اکرم داشتند و جالب اینکه پیامبر نه تنها از این سؤالات ناراحت نمیشد بلکه با آغوش باز از آن استقبال میکرد
و از طریق آیات قرآنی به آنها پاسخ میداد.
اصولا سؤال کردن یکی از حقوق مردم در برابر رهبران است حتی این حق را به دشمنان نیز باید داد که سؤالات خود را به طور معقول طرح کنند،سؤال کلید حل مشکلات است،سؤال دریچه علوم است،سؤال وسیله انتقال دانشهاست.
اصولا طرح سؤالات مختلف در هر جامعه نشانه جنب و جوش افکار و بیداری اندیشههاست و وجود این همه سؤال در عصر پیامبر نشانه تکان خوردن افکار مردم آن محیط در پرتو قرآن و اسلام است.
از اینجا روشن میشود کسانی که با طرح سؤالات منطقی در جامعه مخالفت میکنند کارشان با روح تعلیمات اسلام ناسازگار است.
زندگی فردی و اجتماعی،هیچکدام بدون یک نظم صحیح به سامان نمیرسد،نظم در برنامهریزی و نظم در مدیریت و اجرا،و یک نگاه به عالم آفرینش از منظومههای جهان بالا گرفته تا ساختمان بدن انسان و اعضای مختلف آن برای پی بردن به این اصل عمومی که حاکم بر کل آفرینش است کافی به نظر میرسد.
بر همین اساس خداوند،اسباب این نظم را در اختیار انسان قرار داد و حرکات منظم کره زمین به دور خود و به دور خورشید، و همچنین گردش منظم ماه را وسیلهای برای نظام زمانبندی قرار داده،تا برنامههای زندگی اعم از مادی و معنوی،تحت نظام درآید.
فکر کنید اگر نظم معین روز و شب و خورشید و ماه نبود و مقیاسی برای سنجش زمان در دست نداشتیم چه آشفتگی در سراسر زندگی ما پیدا میشد و لذا خداوند از این معنی به صورت یکی از مواهب مهم خویش در آیه 5 سوره یونس یاد کرده،میفرماید: هُوَ الَّذِی جَعَلَ الشَّمْسَ ضِیٰاءً وَ الْقَمَرَ نُوراً وَ قَدَّرَهُ مَنٰازِلَ لِتَعْلَمُوا
عَدَدَ السِّنِینَ وَ الْحِسٰابَ مٰا خَلَقَ اللّٰهُ ذٰلِکَ إِلاّٰ بِالْحَقِّ یُفَصِّلُ الآیات لقوم یعلمون.
"او کسی است که خورشید را روشنایی،و ماه را نور قرار داد،و برای آن منزلگاههایی مقدر فرمود،تا عدد سالها و حساب را بدانید خداوند آن را جز به حق نیافرید،او آیات خود را برای گروهی که اهل دانشاند شرح میدهد".
شبیه همین معنی در آیه 12 سوره اسراء در مورد نظام حاکم بر شب و روز آمده است (1).
1) 1) در جلد 12"تفسیر نمونه"ذیل آیه 12 سوره اسراء نیز در این باره،سخن گفتهایم و همچنین در جلد 8 ذیل آیه 5 سوره یونس.
وَ قٰاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ اَلَّذِینَ یُقٰاتِلُونَکُمْ وَ لاٰ تَعْتَدُوا إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ اَلْمُعْتَدِینَ (190) وَ اُقْتُلُوهُمْ حَیْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَ أَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَیْثُ أَخْرَجُوکُمْ وَ اَلْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ اَلْقَتْلِ وَ لاٰ تُقٰاتِلُوهُمْ عِنْدَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ حَتّٰی یُقٰاتِلُوکُمْ فِیهِ فَإِنْ قٰاتَلُوکُمْ فَاقْتُلُوهُمْ کَذٰلِکَ جَزٰاءُ اَلْکٰافِرِینَ (191) فَإِنِ اِنْتَهَوْا فَإِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (192) وَ قٰاتِلُوهُمْ حَتّٰی لاٰ تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ اَلدِّینُ لِلّٰهِ فَإِنِ اِنْتَهَوْا فَلاٰ عُدْوٰانَ إِلاّٰ عَلَی اَلظّٰالِمِینَ (193)
190-و در راه خدا،با کسانی که با شما میجنگند،نبرد کنید!و از حد تجاوز نکنید،که خدا تعدی کنندگان را دوست نمیدارد! 191-و آنها را[ بتپرستانی که از هیچ گونه جنایتی ابا ندارند]هر کجا یافتید،به قتل برسانید! و از آنجا که شما را بیرون ساختند[مکه]،آنها را بیرون کنید و فتنه(و بت پرستی)از کشتار هم بدتر است!و با آنها،در نزد مسجد الحرام(در منطقه حرم)،جنگ نکنید!مگر اینکه در آن جا با شما بجنگند.پس اگر(در آن جا)با شما پیکار کردند،آنها را به قتل برسانید!چنین است جزای کافران! 192-و اگر خودداری کردند،خداوند آمرزنده و مهربان است.
193-و با آنها پیکار کنید!تا فتنه(و بت پرستی،و سلب آزادی از مردم،)باقی نماند،و دین، مخصوص خدا گردد.پس اگر(از روش نادرست خود)دست برداشتند،(مزاحم آنها نشوید!
زیرا)تعدی جز بر ستمکاران روا نیست.
بعضی از مفسران،دو شان نزول برای نخستین آیه از این آیات نقل کرده است.
نخست اینکه این آیه اولین آیهای بود که در باره جنگ با دشمنان اسلام نازل شد و پس از نزول این آیه پیغمبر اکرم ص با آنها که از در پیکار در آمدند،پیکار کرد و نسبت به آنان که پیکار نداشتند خودداری میکرد،و این ادامه داشت تا دستور فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکِینَ که اجازه پیکار با همه مشرکان را میداد نازل گشت (1).
دوم شان نزولی است که از ابن عباس نقل شده که این آیه در مورد صلح حدیبیه نازل گردید،و جریان چنین است که رسول خدا ص با 1400 نفر از یاران خود،آماده عمره شدند،چون به سرزمین حدیبیه(محلی است در نزدیکی مکه) رسیدند،مشرکان از ورود آنها به مکه و انجام مناسک عمره،ممانعت کردند،و پس از گفتگوی زیاد با پیامبر ص مصالحه کردند،که سال بعد برای انجام عمره به مکه بیایند و آنان مکه را سه روز برای او و مسلمانان خالی خواهند کرد تا طواف خانه خدا کنند.
سال بعد هنگامی که آماده رفتن به مکه شدند،از این خائف بودند که مشرکان به وعده خود وفا نکنند،و مانع شوند،و جنگی به وقوع پیوندد،و در صورت وقوع حادثه یا جنگ،پیامبر از مقاتله در ماه حرام ناراحت بود،که آیه فوق در این مورد نازل شد،و دستور داد که اگر دشمن نبرد را شروع کند شما هم در برابر او به مبارزه برخیزید (2).
به نظر میرسد که شان نزول اول مناسب آیه اول،و شان نزول دوم مناسب آیات بعد است،ولی به هر حال مفهوم آیات دلالت دارد که همه با هم،یا با فاصله کمی نازل شده.
فرمان جنگ با ستمکاران
در نخستین آیه،قرآن دستور مقاتله و مبارزه با کسانی که شمشیر به روی مسلمانان میکشند صادر کرده و به آنان اجازه داده است که برای خاموش ساختن دشمنان دست به اسلحه ببرند،و به تعبیر دیگر دوران صبر و شکیبایی مسلمانان تمام شده بود،و به قدر کافی قوت و قدرت پیدا کرده بودند که با شجاعت و صراحت،از خود و حقوق خویش دفاع کنند،میفرماید:"با کسانی که با شما میجنگند در راه خدا پیکار کنید"( وَ قٰاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ الَّذِینَ یُقٰاتِلُونَکُمْ ).
تعبیر به فِی سَبِیلِ اللّٰهِ ،هدف اصلی جنگهای اسلامی را روشن میسازد که جنگ در منطق اسلام هرگز به خاطر انتقامجویی یا جاهطلبی یا کشورگشایی یا بدست آوردن غنائم،و اشغال سرزمینهای دیگران نیست.اسلام همه اینها را محکوم میکند و میگوید:سلاح بدست گرفتن و به جهاد پرداختن فقط باید در راه خدا،و برای گسترش قوانین الهی و بسط توحید و عدالت و دفاع از حق،و ریشه کن ساختن ظلم و فساد و تباهی باشد.
همین نکته است که جنگهای اسلامی را از تمام جنگهایی که در جهان روی میدهد جدا میسازد و نیز همین هدف،در تمام ابعاد جنگ اثر میگذارد و کمیت و کیفیت جنگ،نوع سلاح،چگونگی رفتار با اسیران،را به رنگ فی سبیل اللّٰه در میآورد.
"سبیل"به گفته"راغب"در"مفردات"در اصل به معنی راهی است که
پیمودن آن آسان است،و بعضی آن را منحصرا به معنی راه حق تفسیر کردهاند،ولی با توجه به اینکه این واژه در قرآن مجید،هم به راههای حق و هم به راههای باطل اطلاق شده،شاید منظورشان این باشد که از قرائن،حق بودن آن را استفاده کردهاند.
شک نیست که پیمودن راه خدا(سبیل اللّٰه)یا به تعبیر دیگر راه دین و آیین او،با تمام مشکلاتی که دارد،چون موافق روح و جان افراد با ایمان است،کاری است آسان و گوارا،به همین دلیل مؤمنان داوطلبانه و آشکارا،از آن استقبال میکنند،هر چند سرانجامش شهادت باشد.
جمله" اَلَّذِینَ یُقٰاتِلُونَکُمْ "نیز صراحت دارد که این دستور مخصوص مقابله با کسانی است که دست به اسلحه میبرند،و تا دشمن به مقاتله و مبارزه بر نخیزد، مسلمانان نباید حمله کنند و چنان که خواهیم دید،این اصل(جز در بعضی موارد استثنایی که خواهد آمد)همه جا محترم شمرده شده است.
جمعی از مفسران،مفهوم" اَلَّذِینَ یُقٰاتِلُونَکُمْ "را در دایره خاصی محدود کردهاند،در حالی که آیه مفهوم گستردهای دارد و تمام کسانی را که به نحوی از انحاء به پیکار بر میخیزند شامل میشود.
ضمنا از این آیه استفاده میشود که هرگز غیر نظامیان(مخصوصا زنان و کودکان)نباید مورد تهاجم واقع شوند،زیرا آنها به مقاتله بر نخواستهاند،بنا بر این مصونیت دارند.
سپس توصیه به رعایت عدالت،حتی در میدان جنگ و در برابر دشمنان کرده میفرماید:"از حد تجاوز نکنید"( وَ لاٰ تَعْتَدُوا ).
چرا که خداوند،تجاوزکاران را دوست نمیدارد( إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ ).
آری هنگامی که جنگ برای خدا و در راه خدا باشد،هیچگونه تعدی و تجاوز،نباید در آن باشد،و درست به همین دلیل است که در جنگهای اسلامی-بر خلاف جنگهای عصر ما-رعایت اصول اخلاقی فراوانی توصیه شده است،مثلا
افرادی که سلاح بر زمین بگذارند،و کسانی که توانایی جنگ را از دست دادهاند،یا اصولا قدرت بر جنگ ندارند،همچون مجروحان،پیر مردان،زنان و کودکان نباید مورد تعدی قرار گیرند،باغستانها و گیاهان و زراعتها را نباید از بین ببرند،و از مواد سمی برای زهرآلود کردن آبهای آشامیدنی دشمن(جنگ شیمیایی و میکروبی) نباید استفاده کنند.
علی ع-طبق آنچه در نهج البلاغه آمده-به لشکریانش،قبل از شروع جنگ صفین دستور جامعی در این زمینه داده که شاهد گویای بحث ما است:
لا تقاتلوهم حتی یبدؤوکم فانکم بحمد اللّٰه علی حجة،و ترککم ایاهم حتی یبدؤوکم حجة اخری لکم علیهم،فاذا کانت الهزیمة باذن اللّٰه فلا تقتلوا مدبرا و لا تصیبوا معورا و لا تجهزوا علی جریح و لا تهیجوا النساء باذی و ان شتمن اعراضکم و سببن امرائکم.
"با آنها نجنگید تا جنگ را آغاز کنند،چه اینکه شما بحمد اللّٰه(برای حقانیت خود)دارای حجت و دلیل هستید،و واگذاشتن آنها تا نبرد را آغاز کنند،حجت دیگری است به سود شما و بر زیان آنان،آن گاه که به اذن خدا آنان را شکست دادید، فراریان را نکشید،و بر ناتوانها ضربه نزنید و مجروحان را به قتل نرسانید،و با اذیت و آزار،زنان را به هیجان نیاورید،هر چند به شما دشنام دهند،و به سرانتان ناسزا گویند" (1).
این نکته نیز لازم به یادآوری است که بعضی از مفسران،طبق پارهای از روایات،این آیه را ناسخ آیهای که منع از پیکار میکند دانستهاند مانند کُفُّوا أَیْدِیَکُمْ :
"دست به پیکار نزنید" (2)،و بعضی آن را منسوخ به آیه وَ قٰاتِلُوا الْمُشْرِکِینَ کَافَّةً :"با
همه مشرکان پیکار کنید" (1)شمردهاند،ولی حق این است که این آیه نه ناسخ است و نه منسوخ،زیرا ممنوع بودن جنگ با کفار متجاوز،زمانی بود که مسلمانان از توان کافی برخوردار نبودند و با تغییر شرایط موظف شدند از خود دفاع کنند،و نیز مساله پیکار با مشرکان در واقع یک استثناء نسبت به آیه محسوب میشود،بنا بر این تغییر حکم به خاطر تغییر شرایط نه نسخ است و نه استثناء،ولی قرائن نشان میدهد که در روایات و همچنین کلمات پیشینیان نسخ مفهومی غیر از مفهوم امروز داشته به طوری که معنی گسترده آن شامل این گونه امور نیز میشده است.
*** در آیه بعد که تکمیلی است بر دستور آیه قبل با صراحت بیشتری،سخن میگوید،میفرماید:"آنها(همان مشرکانی که از هیچ گونه ضربه زدن به مسلمین خودداری نمیکردند)را هر کجا بیابید به قتل برسانید و از آنجا که شما را بیرون ساختند(مکه)آنها را بیرون کنید"چرا که این یک دفاع عادلانه و مقابله به مثل منطقی است( وَ اقْتُلُوهُمْ حَیْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَ أَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَیْثُ أَخْرَجُوکُمْ ).
سپس میافزاید:"فتنه از کشتار هم بدتر است"( وَ الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ ).
در اینکه"فتنه"چیست،مفسران و ارباب لغت،درباره آن بحثهایی دارند،این واژه در اصل از"فتن"(بر وزن متن)گرفته شده که به گفته"راغب"در"مفردات"به معنی قرار دادن طلا در آتش،برای ظاهر شدن میزان خوبی آن از بدی است و به گفته بعضی گذاشتن طلا در آتش برای خالص شدن از ناخالصیهاست (2)واژه فتنه و مشتقات آن در قرآن مجید،دهها بار ذکر شده و در معانی مختلفی به کار رفته است.
گاه به معنی آزمایش و امتحان است،مانند أَ حَسِبَ النّٰاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنّٰا وَ هُمْ لاٰ یُفْتَنُونَ :"مردم گمان میکنند،همین که گفتند ایمان آوردیم،رها
میشوند و آزمایش نخواهند شد" (1).
و گاه به معنی فریب دادن،چنان که میفرماید: یٰا بَنِی آدَمَ لاٰ یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطٰانُ :"ای فرزندان آدم،شیطان شما را نفریبد" (2).
و گاه به معنی بلا و عذاب آمده مانند: یَوْمَ هُمْ عَلَی النّٰارِ یُفْتَنُونَ ذُوقُوا فِتْنَتَکُمْ :"آن روز که آنها بر آتش،عذاب میشوند و به آنها گفته میشود بچشید عذاب خود را" (3).
و گاه به معنی گمراهی آمده،مانند وَ مَنْ یُرِدِ اللّٰهُ فِتْنَتَهُ فَلَنْ تَمْلِکَ لَهُ مِنَ اللّٰهِ شَیْئاً :"کسی که خدا گمراهی او را بخواهد(و از او سلب توفیق کند)هیچ قدرتی برای نجات او،در برابر خداوند نخواهی داشت" (4).
و گاه به معنی شرک و بت پرستی یا سد راه ایمان آورندگان،آمده مانند آیه مورد بحث،و بعضی آیات بعد از آن که میفرماید: وَ قٰاتِلُوهُمْ حَتّٰی لاٰ تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ الدِّینُ لِلّٰهِ :"با آنها پیکار کنید تا شرک از میان برود،و دین مخصوص خدای یگانه باشد".
ولی ظاهر این است که تمام این معانی به همان ریشه اصلی که در معنی فتنه گفته شد باز میگردد(همانگونه که غالب الفاظ مشترک چنین حالی را دارند)زیرا با توجه به اینکه معنی اصلی قرار دادن طلا در زیر فشار آتش برای خالص سازی،یا جدا کردن سره از ناسره است،در هر مورد که نوعی فشار و شدت وجود داشته باشد این واژه به کار میرود،مانند امتحان که معمولا با فشار و مشکلات همراه است،و عذاب که نوع دیگری از شدت و فشار است،و فریب و نیرنگ که تحت فشارها انجام میگیرد و همچنین شرک یا ایجاد مانع در راه هدایت خلق که هر کدام
متضمن نوعی فشار و شدت است.
کوتاه سخن اینکه:آیین بت پرستی و فسادهای گوناگون فردی و اجتماعی مولود آن،در سرزمین مکه رایج شده بود،و حرم امن خدا را آلوده کرده بود،و فساد آن از قتل و کشتار هم بیشتر بود،آیه مورد بحث میگوید "به خاطر ترس از خونریزی،دست از پیکار با بت پرستی بر ندارید که بت پرستی از قتل،بدتر است".
این احتمال نیز از سوی بعضی از مفسران داده شده که منظور از"فتنه"در اینجا همان فساد اجتماعی باشد،از جمله تبعید کردن مؤمنان از وطن مالوفشان که این امور گاه از کشتن هم دردناکتر است،یا سبب قتل و کشتارها در اجتماع میشود،در آیه 73 سوره انفال چنین میخوانیم: إِلاّٰ تَفْعَلُوهُ تَکُنْ فِتْنَةٌ فِی الْأَرْضِ وَ فَسٰادٌ کَبِیرٌ :"اگر این دستور را(قطع رابطه با کفار)انجام ندهید،فتنه و فساد عظیمی در زمین روی میدهد"(در این آیه فتنه و فساد در کنار هم قرار گرفته).
سپس به مساله دیگری در همین رابطه اشاره کرده،میفرماید:مسلمانان باید احترام مسجد الحرام را نگهدارند،و این حرم امن الهی باید همیشه محترم شمرده شود و لذا"با آنها(مشرکان)نزد مسجد الحرام پیکار نکنید،مگر آنکه آنها در آنجا با شما بجنگند"( وَ لاٰ تُقٰاتِلُوهُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ حَتّٰی یُقٰاتِلُوکُمْ فِیهِ ).
"ولی اگر آنها با شما در آنجا جنگ کردند،آنها را به قتل برسانید،چنین است جزای کافران"( فَإِنْ قٰاتَلُوکُمْ فَاقْتُلُوهُمْ کَذٰلِکَ جَزٰاءُ الْکٰافِرِینَ ).
چرا که وقتی آنها حرمت این حرم امن را بشکنند دیگر سکوت در برابر آنان جایز نیست و باید پاسخ محکم به آنان گفته شود تا از قداست و احترام حرم امن خدا،هرگز سوء استفاده نکنند.
ولی از آنجا که اسلام همیشه نیش و نوش و انذار و بشارت را با هم میآمیزد تا معجون سالم تربیتی برای گنهکاران فراهم کند در آیه بعد راه بازگشت را به روی آنها گشوده و میفرماید:"اگر دست از جنگ بردارند و خودداری کنند،خداوند آمرزنده و مهربان است"( فَإِنِ انْتَهَوْا فَإِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ ).
آری اگر از شرک دست بردارند،و آتش فتنه و فساد را خاموش کنند،آنها برادران مسلمان شما خواهند بود،و حتی چنان که در دستورات دیگر آمده است از مجازات و غرامتهایی که برای مجرمان است در مورد آنان صرف نظر میشود.
بعضی جمله" فَإِنِ انْتَهَوْا "(اگر خودداری کنند)را به معنی خودداری از شرک و کفر تفسیر کردهاند(چنان که در بالا گفتیم).
و بعضی به معنی خودداری از جنگ در مسجد الحرام یا اطراف آن دانستهاند.
جمع میان هر دو معنی نیز ممکن است.
*** در آیه بعد به هدف جهاد در اسلام اشاره کرده،میفرماید:"با آنها پیکار کنید تا فتنه از میان برود"( وَ قٰاتِلُوهُمْ حَتّٰی لاٰ تَکُونَ فِتْنَةٌ ).
"و دین مخصوص خدا باشد"( وَ یَکُونَ الدِّینُ لِلّٰهِ ).
سپس اضافه میکند:"اگر آنها(از اعتقاد در اعمال نادرست خود)دست بردارند(مزاحم آنان نشوید زیرا)تعدی جز به ستمکاران روا نیست"( فَإِنِ انْتَهَوْا فَلاٰ عُدْوٰانَ إِلاّٰ عَلَی الظّٰالِمِینَ ).
در ظاهر،سه هدف برای جهاد در این آیه ذکر شده،از میان بردن فتنهها،و محو شرک و بت پرستی،و جلوگیری از ظلم و ستم.
این احتمال وجود دارد که منظور از فتنه همان شرک بوده باشد،بنا بر این هدف اول و دوم در هم ادغام میشود،و نیز این احتمال وجود دارد که منظور از ظلم در اینجا نیز همان شرک باشد چنان که در آیه 13 سوره لقمان میخوانیم: إِنَّ
الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ :"شرک ظلم بزرگی است".
به این ترتیب،هر سه هدف،به یک هدف باز میگردد،و آن مبارزه با شرک و بت پرستی که سرچشمه انواع فتنهها و مظالم و ستمهاست.
بعضی نیز ظلم را در این آیه به معنی آغازگر جنگ بودن دانستهاند،و یا آغازگر جنگ بودن،در حرم امن خدا.
ولی احتمال اول که آیه سه هدف جداگانه را برای جنگ تعقیب کند قویتر به نظر میرسد،درست است که شرک یکی از مصادیق فتنه است ولی"فتنه" مفهومی گستردهتر از شرک دارد،و درست است که شرک یکی از مصادیق ظلم است،ولی"ظلم"مفهوم وسیعتری دارد،و اگر گاهی تفسیر به شرک شده بیان یک مصداق است.
به این ترتیب جهاد اسلامی نه به خاطر فرمانروایی در زمین و کشورگشایی،و نه به منظور به چنگ آوردن غنائم و نه تهیه بازارهای فروش یا تملک منابع حیاتی کشورهای دیگر،یا برتری بخشیدن نژادی بر نژاد دیگر است.
هدف یکی از سه چیز است:خاموش کردن آتش فتنهها و آشوبها که سلب آزادی و امنیت از مردم میکند و همچنین محو آثار شرک و بت پرستی،و نیز مقابله با متجاوزان و ظالمان و دفاع در برابر آنان است.
در بسیاری از مذاهب انحرافی،جهاد به هیچ وجه وجود ندارد و همه چیز بر محور توصیهها و نصایح و اندرزها دور میزند،حتی بعضی هنگامی که میشنوند جهاد مسلحانه،یکی از ارکان برنامههای اسلامی است در تعجب فرو میروند که
مگر دین میتواند،توأم با جنگ باشد.
اما با توجه به اینکه همیشه افراد زورمند و خودکامه و فرعونها و نمرودها و قارونها که اهداف انبیاء را مزاحم خویش میدیدهاند در برابر آن ایستاده و جز به محو دین و آیین خدا راضی نبودند روشن میشود که دینداران راستین در عین تکیه بر عقل و منطق و اخلاق باید در مقابل این گردنکشان ظالم و ستمگر بایستند و راه خود را با مبارزه و در هم کوبیدن آنان به سوی جلو باز کنند، اصولا جهاد یکی از نشانههای موجود زنده است و یک قانون عمومی در عالم حیات است،تمام موجودات زنده اعم از انسان و حیوان و گیاه،برای بقای خود،با عوامل نابودی خود در حال مبارزهاند-شرح بیشتر این سخن را در سوره نساء ذیل آیه 95 و 96 خواهید خواند.
به هر حال از افتخارات ما مسلمانان،آمیختن دین با مساله حکومت و داشتن دستور جهاد در برنامههای دینی است،منتها باید دید جهاد اسلامی چه اهدافی را تعقیب میکند آنچه ما را از دیگران جدا میسازد همین است.
بعضی از غربزدهها اصرار دارند جهاد اسلامی را منحصرا در جهاد دفاعی خلاصه کنند،و با هر زحمتی که هست تمام غزوات پیغمبر اکرم ص و یا جنگهای بعد از آن حضرت را،در این راستا توجیه کنند،در حالی که نه دلیلی بر این مساله داریم و نه تمام غزوات رسول اللّٰه در این معنی خلاصه میشود بهتر این است به جای این استنباطهای نادرست به قرآن باز گردیم و اهداف جهاد را از قرآن بگیریم، اهدافی که همه منطقی و قابل عرضه کردن به دوست و دشمن است.
چنان که در آیات بالا خواندیم جهاد در اسلام برای چند هدف مجاز شمرده
شده است.
و به تعبیر دیگر جهاد ابتدایی آزادی بخش.
میدانیم خداوند دستورها و برنامههایی برای سعادت و آزادی و تکامل و خوشبختی و آسایش انسانها طرح کرده است،و پیامبران خود را موظف ساخته که این دستورها را به مردم ابلاغ کنند،حال اگر فرد یا جمعیتی ابلاغ این فرمانها را مزاحم منافع پست خود ببینند و سر راه دعوت انبیاء موانعی ایجاد نمایند آنها حق دارند نخست از طریق مسالمتآمیز و اگر ممکن نشد با توسل به زور این موانع را از سر راه دعوت خود بردارند و آزادی تبلیغ را برای خود کسب کنند.
به عبارت دیگر:مردم در همه اجتماعات این حق را دارند که ندای منادیان راه حق را بشنوند،و در قبول دعوت آنها آزاد باشند حال اگر کسانی بخواهند آنها را از حق مشروعشان محروم سازند و اجازه ندهند صدای منادیان راه خدا به گوش جان آنها برسد و از قید اسارت و بردگی فکری و اجتماعی آزاد گردند طرفداران این برنامه حق دارند برای فراهم ساختن این آزادی از هر وسیلهای استفاده کنند،و از اینجا ضرورت"جهاد ابتدایی"در اسلام و سایر ادیان آسمانی روشن میگردد.
همچنین اگر کسانی مؤمنان را تحت فشار قرار دهند که به آیین سابق باز گردند برای رفع این فشار نیز از هر وسیلهای میتوان استفاده کرد.
آیا صحیح است کسی به انسان حمله کند و او از خود دفاع ننماید؟یا ملتی متجاوز و سلطهگر هجوم بر ملت دیگر ببرند و آنها دست روی دست گذارده نابودی کشور و ملت خویش را تماشا کنند.
در اینجا تمام قوانین آسمانی و بشری به شخص یا جمعیتی که مورد هجوم واقع شده حق میدهد برای دفاع از خویشتن به پا خیزد و آنچه در قدرت دارد به کار
برد،و از هر گونه اقدام منطقی برای حفظ موجودیت خویش فروگذار نکند.
این نوع جهاد را،"جهاد دفاعی"مینامند،جنگهایی مانند جنگ احزاب و احد و موته و تبوک و حنین و بعضی دیگر از غزوات اسلامی جزء این بخش از جهاد بوده و جنبه دفاعی داشته است.
هم اکنون بسیاری از دشمنان اسلام،جنگ را بر مسلمین تحمیل کردهاند و سرزمینهای اسلامی را اشغال نموده و منابع آنها را زیر سلطه خود گرفتهاند چگونه اسلام اجازه میدهد در مقابل آنها سکوت شود؟
شاخه دیگری از جهاد که در آیات دیگر قرآن به آن اشاره شده،جهاد برای حمایت از مظلومان است،در آیه 75 سوره نساء میخوانیم: وَ مٰا لَکُمْ لاٰ تُقٰاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ وَ الْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجٰالِ وَ النِّسٰاءِ وَ الْوِلْدٰانِ الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنٰا أَخْرِجْنٰا مِنْ هٰذِهِ الْقَرْیَةِ الظّٰالِمِ أَهْلُهٰا وَ اجْعَلْ لَنٰا مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا وَ اجْعَلْ لَنٰا مِنْ لَدُنْکَ نَصِیراً :
"چرا در راه خدا و در راه مردان و زنان و کودکانی که(بدست ستمگران) تضعیف شدهاند پیکار نمیکنید،همان افراد(ستمدیدهای)که میگویند:خدایا!ما را از این شهر(مکه)که اهلش ستمگرند بیرون ببر،و برای ما از سوی خود،ولیی قرار ده،و برای ما از سوی خود یار و یاوری معین فرما".
به این ترتیب،قرآن از مسلمانان میخواهد که هم در راه خدا و هم مستضعفان مظلوم،جهاد کنند،و اصولا این دو از هم جدا نیستند و با توجه به اینکه در آیه فوق قید و شرطی نیست،این مظلومان و مستضعفان در هر نقطه جهان، باشند،باید از آنها دفاع کرده نزدیک و دور،داخل و خارج کشور تفاوت نمیکند.
و به تعبیر دیگر حمایت از مظلومان در مقابل ظالمان در اسلام یک اصل است که باید مراعات شود،حتی اگر به جهاد منتهی گردد،اسلام اجازه نمیدهد مسلمانان در برابر فشارهایی که به مظلومان جهان وارد میشود بیتفاوت باشند،و
این دستور یکی از ارزشمندترین دستورات اسلامی است که از حقانیت این آیین خبر میدهد.
اسلام در عین اینکه آزادی عقیده را محترم میشمرد و هیچ کس را با اجبار دعوت به سوی این آیین نمیکند،به همین دلیل به اقوامی که دارای کتاب آسمانی هستند،فرصت کافی میدهد که با مطالعه و تفکر آیین اسلام را بپذیرند،و اگر نپذیرفتند،با آنها به صورت یک"اقلیت هم پیمان"(اهل ذمه)معامله میکند و با شرایط خاصی که نه پیچیده است و نه مشکل با آنها همزیستی مسالمتآمیز بر قرار مینماید،در عین حال نسبت به شرک و بت پرستی،سختگیر است زیرا: شرک و بت پرستی نه دین است و نه آیین و نه محترم شمرده میشود،بلکه یک نوع خرافه و انحراف و حماقت و در واقع یک نوع بیماری فکری و اخلاقی است که باید به هر قیمت که ممکن شود آن را ریشهکن ساخت.
کلمه آزادی و احترام به فکر دیگران در مواردی به کار برده میشود که فکر و عقیده لا اقل یک ریشه صحیح داشته باشد،اما انحراف و خرافه و گمراهی و بیماری چیزی نیست که محترم شمرده شود و به همین دلیل اسلام دستور میدهد که بت پرستی به هر قیمتی که شده است حتی به قیمت جنگ،از جامعه بشریت ریشه کن گردد.بت خانهها و آثار شوم بت پرستی اگر از طرق مسالمتآمیز ممکن نشد با زور ویران و منهدم گردند.
آری اسلام میگوید باید صفحه زمین از آلودگی به شرک و بت پرستی پاک گردد و به همه مسلمین نوید میدهد که سرانجام توحید و یکتا پرستی به تمام جهان حاکم خواهد شد و شرک و بت پرستی ریشه کن خواهد گشت.
از آنچه در بالا-در مورد اهداف جهاد-آمد روشن میشود که اسلام جهاد را با اصول صحیح و منطق عقل هماهنگ ساخته،و هرگز آن را وسیله سلطهجویی و کشورگشایی و غصب حقوق دیگران و تحمیل عقیده،و استعمار و استثمار قرار
نداده است.
ولی میدانیم دشمنان اسلام-مخصوصا ارباب کلیسا و مستشرقان مغرض با تحریف حقایق،سخنان زیادی بر ضد مساله جهاد اسلامی ایراد کردهاند و اسلام را متهم به خشونت و توسل به زور و شمشیر برای تحمیل عقیده ساختهاند.و به این قانون اسلامی سخت هجوم بردهاند.
به نظر میرسد وحشت آنها از پیشرفت اسلام در جهان،به خاطر معارف قوی،و برنامههای حساب شده،سبب شده است که از اسلام چهره دروغین وحشتناکی بسازند،تا جلو پیشرفت اسلام را در جهان بگیرند.
میدانیم جهاد در سال دوم هجرت به مسلمانان واجب گشت و قبل از آن واجب نبود.
دلیل این موضع روشن است زیرا از یک طرف تعداد مسلمانان در مکه به اندازهای کم بود که عملا قیام مسلحانه کردن مفهومی جز انتحار و خودکشی نداشت و از طرف دیگر دشمن در مکه فوق العاده نیرومند بود و در واقع مرکز اصلی قدرتهای ضد اسلامی محسوب میشد و مبارزه کردن با آنها در داخل مکه امکان پذیر نبود.
ولی هنگامی که پیامبر ص به مدینه آمد عده زیادی به او ایمان آوردند و دعوت خود را آشکار در داخل و خارج مدینه گسترش داد و توانست یک حکومت صالح به وجود آورد و وسایل لازم را برای مبارزه و پیکار با دشمن آماده سازد و چون مدینه از مکه فاصله زیادی داشت این کار با فراغت خاطر صورت گرفت و نیروهای انقلابی و آزادی بخش،آماده مبارزه و دفاع در برابر دشمن شدند.
اَلشَّهْرُ اَلْحَرٰامُ بِالشَّهْرِ اَلْحَرٰامِ وَ اَلْحُرُمٰاتُ قِصٰاصٌ فَمَنِ اِعْتَدیٰ عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اِعْتَدیٰ عَلَیْکُمْ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ مَعَ اَلْمُتَّقِینَ (194)
194-ماه حرام،در برابر ماه حرام!(اگر دشمنان،احترام آن را شکستند،و در آن با شما جنگیدند، شما نیز حق دارید مقابله به مثل کنید.)و تمام حرامها،(قابل)قصاص است.و(به طور کلی)هر کس به شما تجاوز کرد،همانند آن بر او تعدی کنید!و از خدا به پرهیزید(و زیاده روی ننمایید)!و بدانید خدا با پرهیزکاران است!
احترام ماههای حرام و مقابله به مثل
این آیه بحثی را که در آیات پیش در مورد جهاد به طور کلی آمده است تکمیل میکند و در واقع پاسخی است به ایراد افراد ناآگاه که میگفتند.مگر میتوان در ماه حرام جنگ کرد که اسلام چنین دستوری را داده است.
توضیح اینکه:مشرکان مکه میدانستند که جنگ در ماههای حرام (ذی القعده و ذی الحجه و محرم و رجب)از نظر اسلام جایز نیست و به تعبیر دیگر اسلام این سنت را که از قبل وجود داشته امضاء کرده است،مخصوصا در مسجد الحرام و مکه این کار نارواتر است،و پیامبر اسلام ص به هر دو حکم احترام میگذارد.
به همین دلیل در نظر داشتند،مسلمانان را غافلگیر ساخته و در ماههای حرام به آنها حملهور شوند،و شاید گمانشان این بود،که اگر آنها احترام ماههای حرام را نادیده بگیرند مسلمانان به مقابله بر نمیخیزند،و اگر چنین شود به مقصود
خود رسیدهاند.
آیه مورد بحث به این پندارها پایان داد و نقشههای احتمالی آنها را نقش بر آب کرد،و دستور داد اگر آنها در ماههای حرام دست به اسلحه بردند،مسلمانان در مقابل آنها بایستند،میفرماید:"ماه حرام در برابر ماه حرام است"( اَلشَّهْرُ الْحَرٰامُ بِالشَّهْرِ الْحَرٰامِ ).
یعنی اگر دشمنان احترام آن را شکستند و در آن با شما پیکار کردند شما نیز حق دارید مقابله به مثل کنید.
"زیرا حرمات،قصاص دارد"( وَ الْحُرُمٰاتُ قِصٰاصٌ ).
"حرمات"جمع"حرمه"به معنی چیزی است که باید آن را حفظ کرد و احترام آن را نگه داشت،و حرم را از این جهت حرم گفتهاند که جای محترمی است و هتک آن جایز نیست،و اعمال نامشروع و قبیح را از این جهت حرام میگویند که ممنوعیت دارد،همان گونه که در مورد حرم،یا ماه حرام بعضی اعمال ممنوع است.
این جمله در واقع پاسخ دندان شکنی است به آنها که اجازه جنگ در ماههای حرام را به پیغمبر اکرم ص ایراد میگرفتند.یعنی احترام ماه حرام،یا سرزمین مکه حرم امن خدا،در برابر کسانی است که آن را محترم میشمرند،ولی در برابر کسانی که احترام آن را زیر پا میگذارند رعایت آن لازم نیست،و مسلمانان حق دارند با آنها وارد پیکار شوند،و این در واقع یک نوع قصاص است،تا دیگر مشرکان به فکر سوء استفاده از احترام ماه حرام یا سرزمین محترم مکه نیفتند.
سپس به یک دستور کلی و عمومی که شامل موضوع مورد بحث نیز میشود،اشاره کرده،میفرماید:"هر کس به شما تجاوز کند،به مانند آن بر او تجاوز کنید ولی از خدا به پرهیزید(و زیاده روی ننمایید)و بدانید خدا با پرهیزکاران است"( فَمَنِ اعْتَدیٰ عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدیٰ عَلَیْکُمْ وَ اتَّقُوا اللّٰهَ وَ
اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ
).
اسلام بر خلاف مسیحیت کنونی که میگوید:"هر کس که به رخساره راست تو تپانچه زند رخساره دیگر را به سوی او بگردان" (1).
چنین دستوری را نمیدهد،چرا که این دستور انحرافی باعث جرأت و جسارت ظالم و تجاوزگر است،حتی مسیحیان جهان امروز نیز هرگز به چنین دستوری عمل نمیکنند و کمترین تجاوزی را با پاسخی شدیدتر،که آن هم بر خلاف دستور اسلام است جواب میگویند.
اسلام میگوید:در برابر متجاوز،باید ایستاد، و به هر کس حق میدهد که اگر به او تعدی شود،به همان مقدار مقابله کند،تسلیم در برابر متجاوز مساوی است با مرگ و مقاومت مساوی است با حیات،این است منطق اسلام.
جالب اینکه آیه مفهوم وسیعی دارد و منحصر به مساله قصاص در مقابل قتل یا جنایات دیگر نیست،بلکه امور مالی و سایر حقوق را نیز شامل میشود.
البته این موضوع با مساله عفو و گذشت،که در مورد دوستان یا افراد شکست خورده یا نادم و پشیمان صورت میگیرد،هیچ گونه منافاتی ندارد.
گاهی بعضی از عوام،تصور میکنند که معنی آیه این است،اگر کسی فرزند دیگری را به قتل برساند،مقابله به مثل اجازه میدهد که پدر مقتول فرزند قاتل را به قتل برساند،و اگر ضربهای بر برادر او وارد کرد،او هم ضربهای بر برادر جانی وارد کند،ولی این اشتباه بزرگی است،زیرا قرآن میگوید:شخص معتدی و تجاوزگر باید مجازات شود،(به همان اندازه مجازات شود)نه فرد بیگناه دیگر،باز مفهوم این سخن این نیست که اگر کسی خانه شخصی را آتش زد خانه او را آتش بزنند،بلکه مفهومش این است معادل قیمت خانه را از او بگیرند.
1) 1) انجیل متی،باب پنجم شماره 39.
ضمنا تاکیدی که در ذیل آیه در مورد تقوا ذکر شده تاکیدی است بر عدم تجاوز از حد و به تعبیر دیگر،مقابله به مثل نباید شکل انتقامجویی به خود گیرد، همان انتقامی که حد و مرزی برای خود نمیشناسد.
و اینکه میگوید:خدا با پرهیزکاران است،اشاره به این است که آنها را در مشکلات تنها نمیگذارد و یاری میدهد،زیرا کسی که با دیگری است در مشکلات به او کمک میکند و در برابر دشمن او را حمایت مینماید.
وَ أَنْفِقُوا فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ لاٰ تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی اَلتَّهْلُکَةِ وَ أَحْسِنُوا إِنَّ اَللّٰهَ یُحِبُّ اَلْمُحْسِنِینَ (195)
195-و در راه خدا،انفاق کنید!و(با ترک انفاق)،خود را به دست خود،به هلاکت نیفکنید!و نیکی کنید!که خداوند،نیکوکاران را دوست میدارد.
انفاق و رهایی از تنگناها
این آیه تکمیلی است بر آیات جهاد که قبلا تفسیر آن گذشت،زیرا جهاد به همان اندازه که به مردان با اخلاص و کار آزموده نیازمند است به اموال و ثروت نیز احتیاج دارد،جهاد هم نفرات آماده از نظر روحی و جسمی لازم دارد،و هم انواع سلاح و تجهیزات جنگی،درست است که عامل تعیین کننده سرنوشت جنگ در درجه اول سربازاناند،ولی سرباز بدون وسایل و تجهیزات کافی(اعم از سلاح، مهمات،وسیله نقل و انتقال،مواد غذایی،وسایل درمانی)کاری از او ساخته نیست.
لذا در اسلام تامین وسایل جهاد با دشمنان از واجبات شمرده شده و از جمله در آیه مورد بحث با صراحت دستور میدهد،و میفرماید:"در راه خدا انفاق کنید و خود را به دست خویش به هلاکت نیفکنید"( وَ أَنْفِقُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ وَ لاٰ تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَةِ ).
مخصوصا در عصر نزول این آیات،بسیاری از مسلمانان،شور و شوق جهاد در سر داشتند،ولی چون وسایل جنگ را هر کس شخصا فراهم میکرد و بعضی فقیر و نیازمند بودند.آن چنان که طبق آیه 92 سوره توبه گریه میکردند و اشک میریختند که چرا وسیله شرکت در جنگ ندارند: تَوَلَّوْا وَ أَعْیُنُهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ
حَزَناً أَلاّٰ یَجِدُوا مٰا یُنْفِقُونَ ،آری در چنین شرایطی نقش انفاقها بسیار مهم و سرنوشتساز بود.
جمله" وَ لاٰ تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَةِ "(با دست خویش خود را به هلاکت نیفکنید)هر چند در مورد ترک انفاق،برای جهاد اسلامی وارد شده،ولی مفهوم وسیع و گستردهای دارد که موارد زیاد دیگری را نیز شامل میشود،از جمله اینکه انسان حق ندارد از جادههای خطرناک(چه از نظر ناامنی و چه عوامل جوی یا غیر آن)بدون پیشبینیهای لازم بگذرد،یا غذایی که به احتمال قوی آلوده به سم است تناول کند،و یا حتی در میدان جهاد بدون نقشه و برنامه وارد عمل شود،در تمام این موارد،انسان بیجهت جان خود را به خطر انداخته و مسئول است.
ولی اینکه بعضی از ناآگاهان،هر گونه جهاد ابتدایی را القاء نفس در هلاکت پنداشتهاند،و گاه تا آنجا به پیش میروند که قیام سالار شهیدان امام حسین ع در کربلا را مصداق آن میشمرند،ناشی از نهایت نادانی و عدم درک آیه است،زیرا القای نفس در هلاکت مربوط به جایی است که هدفی بالاتر از جان در خطر نباشد، و الا باید جان را فدای حفظ آن هدف مقدس کرد،همان گونه که امام حسین ع و تمام شهیدان راه خدا این کار را کردند.
آیا اگر کسی ببیند جان پیامبر ص در خطر است و خود را سپر برای حفظ او کند(همان کاری که علی ع در جنگ احد کرد و یا در لیلة المبیت آن شبی که در بستر پیامبر ص خوابید)چنین کسی القاء نفس در هلاکت کرده و کار خلافی انجام داده؟آیا باید بنشیند تا پیامبر ص را به قتل برسانند و بگوید القاء نفس در هلاکت جایز نیست.
حق این است که مفهوم آیه روشن است و تمسک به آن در این گونه موارد نوعی ابلهی است.
آری اگر هدف آن قدر مهم نباشد که ارزش جان باختن را داشته باشد و یا اگر
مهم است راه حلهای بهتر و مناسبتری دارد،در چنین جایی نباید جان خویشتن را به خطر انداخت(موارد تقیه مجاز نیز از همین قبیل است).
در آخر آیه دستور به نیکوکاری داده،میفرماید:و نیکی کنید که خداوند نیکوکاران را دوست دارد"( وَ أَحْسِنُوا إِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ ).
در اینکه مراد از"احسان"در اینجا چیست؟چند احتمال در کلمات مفسران دیده میشود:نخست این است که حسن ظن به خدا داشته باشید(و گمان نکنید انفاقهای شما موجب اختلال امر معیشت شما خواهد شد)و دیگر اینکه منظور، اقتصاد و میانه روی در مساله انفاق است،و دیگر اینکه منظور،آمیختن انفاق با حسن رفتار نسبت به نیازمندان است،به گونهای که همراه با گشادهرویی و مهربانی باشد و از هر نوع منت و آنچه موجب رنجش و ناراحتی شخص انفاق شونده است بر کنار باشد.
مانعی ندارد که همه این معانی سهگانه در مفهوم و محتوای آیه جمع باشد.
در اینکه میان دو جمله" وَ أَنْفِقُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ "و" وَ لاٰ تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَةِ "،آیا ارتباطی وجود دارد یا نه،با توجه به اینکه تمام تعبیرات قرآن حساب شده است،حتما میان این دو رابطهای است و به نظر میرسد رابطه این است اگر انفاق در مسیر جهاد و فی سبیل اللّٰه نکنید،خود را با دست خویش به هلاکت افکندهاید،بلکه میتوان مساله را از این فراتر برد و گفت:
این آیه گر چه در ذیل آیات جهاد آمده است ولی بیانگر یک حقیقت کلی و اجتماعی است و آن اینکه انفاق به طور کلی سبب نجات جامعهها از مفاسد کشنده
است،زیرا هنگامی که مساله انفاق به فراموشی سپرده شود،و ثروتها در دست گروهی معدود جمع گردد و در برابر آنان اکثریتی محروم و بینوا وجود داشته باشد دیری نخواهد گذشت که انفجار عظیمی در جامعه به وجود میآید،که نفوس و اموال ثروتمندان هم در آتش آن خواهد سوخت و از اینجا رابطه مساله انفاق و پیشگیری از هلاکت روشن میشود.
بنا بر این انفاق،قبل از آنکه به حال محرومان مفید باشد به نفع ثروتمندان است،زیرا تعدیل ثروت حافظ ثروت است.
امیر مؤمنان علی ع در یکی از کلمات قصارش به این حقیقت اشاره.
فرموده،میگوید:
حصنوا اموالکم بالزکاة :"اموال خویش را با دادن زکات حفظ کنید" (1).
و به تعبیر بعضی از مفسران،خودداری از انفاق فی سبیل اللّٰه هم سبب مرگ روح انسانی به خاطر بخل خواهد شد،و هم مرگ جامعه به خاطر عجز و ناتوانی، مخصوصا در نظامی همچون نظام اسلام که بر نیکو کاری بنا شده است (2).
همانگونه که اشاره کردیم بعضی از عافیت طلبان برای فرار از جهاد فی سبیل اللّٰه به جمله" وَ لاٰ تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَةِ "(با دست خویش،خود را به هلاکت نیفکنید)چسبیدهاند و رسوایی را به آنجا رسانیده که قیام امام حسین ع را در عاشورا که سبب نجات و بقای اسلام در برابر دشمنانی همچون بنی امیه شد، مصداق این آیه شمردهاند،غافل از اینکه اگر این باب گشوده شود،جهاد به کلی باید تعطیل گردد، اصولا تهلکه با شهادت دو مفهوم متباین دارد،تهلکه به معنی مرگ بیدلیل است در حالی که شهادت قربانی شدن در راه هدف و نایل گشتن به
حیات جاویدان است.
باید به این حقیقت توجه داشت که جان انسان،ارزشمندترین سرمایه وجود او نیست،ما حقایقی با ارزشتر از جان داریم،ایمان به خدا،آیین اسلام،حفظ قرآن و اهداف مقدس آن،بلکه حفظ حیثیت و آبروی جامعه اسلامی،اینها اهدافی والاتر از جان انسان است که قربان شدن در راه آن هلاکت نیست،و هرگز از آن نهی نشده.
در حدیثی میخوانیم که:گروهی از مسلمانان برای جهاد به قسطنطنیه رفته بودند یکی از مردان شجاع حمله به لشکر روم کرد و داخل در صفوف آنها شد یکی از حاضران گفت:القی بیدیه الی التهلکة:"خود را با دو دست خویش به هلاکت انداخت"اینجا بود که ابو ایوب انصاری برخاست و فریاد زد:ای مردم!چرا این آیه را بد تفسیر و تاویل میکنید؟این آیه درباره ما طایفه انصار نازل شد،هنگامی که خداوند دینش را عزت داد و یاورانش فزونی گرفتند بعضی از ما به دیگری مخفیانه به گونهای که پیامبر ص نشنود،چنین گفتند که اموال ما از دست رفت،و خداوند اسلام را عزیز و یارانش را زیاد کرد،ما اگر در مدینه بمانیم به اموال از دست رفته خود برسیم بهتر است،آیه فوق بر پیامبر ص نازل شد و به ما فرمود:انفاق در راه خدا کنید و خویشتن را به هلاکت نیفکنید و منظور از هلاکت،اقامت در مدینه برای اصلاح اموال و ترک جهاد بود (1)
احسان معمولا به معنی نیکو کاری تفسیر میشود،ولی گاه معنی وسیعتری برای آن ذکر شده،و آن هر گونه عمل صالح،بلکه انگیزههای عمل صالح است چنان که در حدیثی از پیامبر اکرم ص میخوانیم که در تفسیر احسان فرمود:
ان تعبد
1) 1) در المنثور،جلد اول،صفحه 207-شبیه همین معنی در روح المعانی و تفسیر کبیر و المیزان ذیل آیه مورد بحث آمده است.(در مقتل ابن طاووس نیز آمده).
اللّٰه کانک تراه فان لم تکن تراه فانه یراک :"احسان آن است که خدا را آن چنان پرستش کنی که گویی او را میبینی و اگر تو او را نمیبینی او تو را میبیند" (1).
بدیهی است هنگامی که انسان،چنان ایمان به خدا داشته باشد که گویی او را میبیند و او را در همه حال حاضر و ناظر بداند به سراغ اعمال صالح میرود،و از هر گونه گناه و معصیت خودداری مینماید.
1) 1) تفسیر فی ظلال القرآن،جلد اول،صفحه 276.
وَ أَتِمُّوا اَلْحَجَّ وَ اَلْعُمْرَةَ لِلّٰهِ فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اِسْتَیْسَرَ مِنَ اَلْهَدْیِ وَ لاٰ تَحْلِقُوا رُؤُسَکُمْ حَتّٰی یَبْلُغَ اَلْهَدْیُ مَحِلَّهُ فَمَنْ کٰانَ مِنْکُمْ مَرِیضاً أَوْ بِهِ أَذیً مِنْ رَأْسِهِ فَفِدْیَةٌ مِنْ صِیٰامٍ أَوْ صَدَقَةٍ أَوْ نُسُکٍ فَإِذٰا أَمِنْتُمْ فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَی اَلْحَجِّ فَمَا اِسْتَیْسَرَ مِنَ اَلْهَدْیِ فَمَنْ لَمْ یَجِدْ فَصِیٰامُ ثَلاٰثَةِ أَیّٰامٍ فِی اَلْحَجِّ وَ سَبْعَةٍ إِذٰا رَجَعْتُمْ تِلْکَ عَشَرَةٌ کٰامِلَةٌ ذٰلِکَ لِمَنْ لَمْ یَکُنْ أَهْلُهُ حٰاضِرِی اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ شَدِیدُ اَلْعِقٰابِ (196)
196-و حج و عمره را برای خدا به اتمام برسانید!و اگر محصور شدید،(و مانعی مانند ترس از دشمن یا بیماری،اجازه نداد که پس از احرام بستن،وارد مکه شوید،)آنچه از قربانی فراهم شود(ذبح کنید،و از احرام خارج شوید)!و سرهای خود را نتراشید تا قربانی به محلش برسد(و در قربانگاه ذبح شود)و اگر کسی از شما بیمار بود و یا ناراحتی در سر داشت،(و ناچار بود سر خود را بتراشد،)باید فدیه و کفارهای از قبیل روزه یا صدقه یا گوسفندی بدهد!و هنگامی که(از بیماری و دشمن)در امان بودید،هر کس با ختم عمره،حج را آغاز کند،آنچه از قربانی برای او میسر است(ذبح کند)!و هر که نیافت،سه روز در ایام حج،و هفت روز هنگامی که باز میگردید،روزه بدارد!این،ده روز کامل است.(البته)این برای کسی است که خانواده او،نزد مسجد الحرام نباشد[ اهل مکه و اطراف آن نباشد].و از خدا به پرهیزید و بدانید که او،سخت کیفر است!
قسمتی از احکام مهم حج
دقیقا روشن نیست که آیات مربوط به حج در قرآن مجید در چه تاریخی نازل
شده است ولی به اعتقاد بعضی از مفسران بزرگ در حجة الوداع نازل گشته (1)در حالی که بعضی گفتهاند که جمله" فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اسْتَیْسَرَ مِنَ الْهَدْیِ "ناظر به جریان حدیبیه است که در سال ششم هجرت واقع شد و مسلمانان از زیارت خانه خدا ممنوع شدند (2)در این آیه،احکام زیادی بیان شده است:
1-در ابتدا،یک دستور کلی برای انجام فریضه حج و عمره به طور کامل و برای اطاعت فرمان خدا داده،میفرماید:"حج و عمره را برای خدا به اتمام برسانید"( وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلّٰهِ ).
در واقع قبل از هر چیز به سراغ انگیزههای این دو عبادت رفته و توصیه میکند که جز انگیزه الهی و قصد تقرب به ذات پاک او،چیز دیگری در کار نباید باشد،و عمل نیز به مقتضای" وَ أَتِمُّوا "از هر نظر کامل و جامع باشد.
2-سپس به سراغ کسانی میرود که بعد از بستن احرام به خاطر وجود مانعی،مانند بیماری شدید و ترس از دشمن،موفق به انجام اعمال حج عمره نباشند،میفرماید:"اگر محصور شدید(و موانعی به شما اجازه نداد که پس از احرام بستن وارد مکه شوید)آنچه از قربانی فراهم شود ذبح کنید و از احرام خارج شوید( فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اسْتَیْسَرَ مِنَ الْهَدْیِ ) (3).
به هر حال افرادی که گرفتار میشوند،و توانایی انجام مراسم حج و عمره را پیدا نمیکنند،میتوانند با استفاده از این مساله،از احرام خارج شده و به حال
1) 1) المیزان،جلد 2،صفحه 75(ذیل آیه مورد بحث).
2) 2) تفسیر فی ضلال القرآن،جلد 1 صفحه 277.
3) 3) در ترکیب آیه دو احتمال داده شده است،نخست اینکه"ما"در ما استیسر مبتدا است،و خبر آن "علیکم"محذوف است،و در تقدیر چنین است:فعلیکم ما استیسر من الهدی،احتمال دیگر اینکه"ما" مفعول برای فعل مقدری است و در تقدیر چنین است:فاهدوا ما استیسر من الهدی.
عادی باز گردند.
میدانیم قربانی ممکن است شتر یا گاو یا گوسفند باشد،که آسانترین آنها گوسفند است،و لذا جمله" فَمَا اسْتَیْسَرَ مِنَ الْهَدْیِ "را غالبا اشاره به گوسفند دانستهاند.
3-سپس به دستور دیگری اشاره کرده،میفرماید:"سرهای خود را نتراشید تا قربانی به محلش برسد و در قربانگاه ذبح شود"( وَ لاٰ تَحْلِقُوا رُؤُسَکُمْ حَتّٰی یَبْلُغَ الْهَدْیُ مَحِلَّهُ ).
آیا این دستور مربوط به افرادی است که محصور و ممنوع از انجام مراسم حج میشوند، و در واقع دستوری است برای تکمیل دستور سابق،و یا همه حاجیان را میگوید،بعضی از مفسران،معنی اول را بر گزیدهاند و گفتهاند،منظور از محل هدی(محل قربانی)حرم است و گاه گفتهاند،منظور همان جا است که مانع و مزاحم،حاصل میشود و به فعل پیغمبر اکرم ص در داستان حدیبیه که محلی است بیرون حرم مکه،استدلال کردهاند که حضرت بعد از ممانعت مشرکان،قربانی خود را در همان جا ذبح کرد و به اصحاب و یارانش نیز دستور داد چنین کنند.
مفسر عالیقدر"مرحوم طبرسی"میگوید:"به اعتقاد علمای ما،محصور اگر به خاطر بیماری بوده باشد،قربانی او را در حرم باید ذبح کنند و اگر به خاطر جلوگیری از دشمن باشد در همان جا که جلوگیری شده است ذبح میکنند".
ولی بعضی دیگر از مفسران،این جمله را ناظر به تمام حجاج میدانند و میگویند هیچ کس حق ندارد،تقصیر کند(سر بتراشد و از احرام خارج گردد)مگر اینکه قربانی را در محلش ذبح کند(قربانی حج در منی و قربانی عمره در مکه).
به هر حال منظور از رسیدن قربانی به محلش،آن است که به آن محل برسد و ذبح شود،و این تعبیر کنایهای از ذبح است.
با توجه به عمومیت تعبیری که در آیه وارد شده است تفسیر دوم مناسبتر به
نظر میرسد که هم شامل محصور است و هم غیر محصور.
4-سپس میفرماید:"اگر کسی از شما بیمار بود و یا ناراحتی در سر داشت(و به هر حال ناچار بود سر خود را قبل از آن موقع بتراشد)باید فدیه(کفارهای)از قبیل روزه یا صدقه یا گوسفندی بدهد"( فَمَنْ کٰانَ مِنْکُمْ مَرِیضاً أَوْ بِهِ أَذیً مِنْ رَأْسِهِ فَفِدْیَةٌ مِنْ صِیٰامٍ أَوْ صَدَقَةٍ أَوْ نُسُکٍ ).
"نسک"در اصل جمع"نسیکه"به معنی حیوان ذبح شده است،این واژه به معنی عبادت نیز آمده است (1).
لذا"راغب"در"مفردات"،بعد از آنکه"نسک"را به عبادت تفسیر میکند، میگوید:این واژه در مورد اعمال حج به کار میرود،و"نسیکه"به معنی"ذبیحه" است.
بعضی از مفسران نیز آن را در اصل به معنی شمشهای نقره میدانند و اینکه به عبادت"نسک"گفته شده به خاطر آن است که انسان را خالص و پاک و پاکیزه میکند (2).
به هر حال ظاهر آیه این است که چنین شخصی مخیر در میان این سه(روزه، و صدقه و ذبح گوسفند)میباشد.
در روایات اهل بیت ع آمده است که،روزه در این مورد باید سه روز بوده باشد،و صدقه به شش مسکین،و در روایتی به ده مسکین،و"نسک"یک گوسفند است (3).
5-سپس میافزاید:"و هنگامی که(از بیماری و دشمن)در امان بودید،کسانی که
عمره را تمام کرده و حج را آغاز میکنند،آنچه میسر است از قربانی"(ذبح کنند) ( فَإِذٰا أَمِنْتُمْ فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَی الْحَجِّ فَمَا اسْتَیْسَرَ مِنَ الْهَدْیِ ).
اشاره به اینکه در حج تمتع که عمره قبلا انجام میگیرد،و بعد حج بجا آورده میشود،قربانی کردن لازم است،و فرق نمیکند که این قربانی شتر باشد یا گاو و یا گوسفند،و بدون آن از احرام خارج نمیشود.
درباره اصل"هدی"به گفته مرحوم طبرسی دو قول وجود دارد،اول اینکه از "هدیه"گرفته شده است،و چون قربانی در واقع هدیهای به سوی بیت اللّٰه است، این واژه بر آن اطلاق شده است.دیگر اینکه از ماده هدایت گرفته شده است زیرا حیوان قربانی را همراه میبردند،و به سوی خانه خدا و قربانگاه هدایت میکردند.
ولی ظاهر کلام"راغب"در"مفردات"این است که فقط از"هدیه"گرفته شده و میگوید:"هدی"جمع است و مفرد آن"هدیه"است.
در معجم مقاییس اللغه نیز دو ریشه برای این لغت ذکر شده،هدایت و هدیه، اما بعید نیست هر دو به هدایت باز گردد.(دقت کنید).
6-سپس به بیان حکم کسانی میپردازد که در حال حج تمتع قادر به قربانی نیستند،میفرماید:"کسی که(قربانی)ندارد،باید سه روز در ایام حج،و هفت روز به هنگام بازگشت،روزه بدارد،این ده روز کامل است"( فَمَنْ لَمْ یَجِدْ فَصِیٰامُ ثَلاٰثَةِ أَیّٰامٍ فِی الْحَجِّ وَ سَبْعَةٍ إِذٰا رَجَعْتُمْ تِلْکَ عَشَرَةٌ کٰامِلَةٌ ).
بنا بر این اگر قربانی پیدا نشود،یا وضع مالی انسان اجازه ندهد،جبران آن ده روز روزه است،که سه روز آن(روز هفتم و هشتم و نهم ذی الحجه)در ایام حج واقع میشود،و این از روزههایی است که انجام آن در سفر مانعی ندارد،و هفت روز دیگر را بعد از بازگشت به وطن انجام میدهد.
با اینکه معلوم است سه روز به اضافه هفت روز مجموعا ده روز میشود در
عین حال،قرآن میگوید:"این ده روز کامل است".
بعضی از مفسران در تفسیر این جمله گفتهاند این به خاطر آن است که"واو" گر چه معمولا برای جمع است نه برای تخییر،چون گاه در معنی تخییر نیز استعمال میشود،در اینجا خداوند برای رفع هر گونه ابهام،جمله" تِلْکَ عَشَرَةٌ کٰامِلَةٌ "را فرموده است.
این احتمال نیز وجود دارد که تعبیر به"کاملة"اشاره به این است که روزه ده روز میتواند به طور کامل جانشین قربانی شود،و زوار خانه خدا نباید از این بابت نگران باشند،زیرا تمام ثوابهایی که برای صاحبان قربانی از سوی خدا داده میشود،به آنها داده خواهد شد.
بعضی نیز گفتهاند:این تعبیر اشاره به نکته لطیفی در مورد عدد ده میباشد زیرا از یک نظر عدد ده کاملترین اعداد است،چون هنگامی که اعداد را از یک شروع میکنیم تا ده سیر صعودی خود را تکمیل میکند،و اعداد بعد از آن،تکرار و ترکیبی است از ده و عددهای دیگر مانند یازده و دوازده،عرب به عدد بیست، عشرین میگوید(یعنی دو عدد ده)و به سی ثلاثین(سه عدد ده)و همچنین... (1)
7-بعد به بیان حکم دیگری پرداخته،میگوید:"این برنامه حج تمتع برای کسی است که خانواده او نزد مسجد الحرام نباشد"( ذٰلِکَ لِمَنْ لَمْ یَکُنْ أَهْلُهُ حٰاضِرِی الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ ).
بنا بر این کسانی که اهل مکه یا اطراف آن باشند،حج تمتع ندارند،بلکه حج تمتع مخصوص افراد دور از این منطقه است،و مشهور و معروف در میان فقهاء این است که هر کس 48 میل از مکه دورتر باشد،وظیفه او حج تمتع است،و آنها که در فاصله کمتری قرار دارند،وظیفه آنها حج قران یا افراد است،که عمره آن بعد از
1) 1) "عشرون"و"عشرین"گر چه به صورت جمع است،ولی جمع گاهی به دو به بالا اطلاق میشود.
مراسم حج بجا آورده میشود(شرح این موضوع و مدارک آن در کتب فقهی آمده است) بعد از بیان این احکام هفتگانه در پایان آیه دستور به تقوا میدهد و میفرماید:"از خدا به پرهیزید و تقوا پیشه کنید و بدانید خداوند عقاب و کیفرش شدید است"( وَ اتَّقُوا اللّٰهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ شَدِیدُ الْعِقٰابِ ).
این تاکید شاید به این جهت است که مسلمانان در هیچ یک از جزئیات این عبادت مهم اسلامی کوتاهی نکنند چرا که کوتاهی در آن گاهی سبب فساد حج و از بین رفتن برکات مهم آن میشود.
حج از مهمترین عباداتی است که در اسلام تشریع شده و دارای آثار و برکات فراوان و بیشماری است حج مایه عظمت اسلام،قوت دین و اتحاد مسلمین است حج مراسمی است که پشت دشمنان را میلرزاند و هر سال خون تازهای در عروق مسلمانان جاری میسازد.
حج همان عبادتی است که امیر مؤمنان آن را"پرچم"و شعار مهم اسلام نامیده و در وصیت خویش در آخرین ساعت عمرش فرموده:
"
و اللّٰه اللّٰه فی بیت ربکم لا تخلوه ما بقیتم فانه ان ترک لم تناظروا "،"خدا را خدا را!در مورد خانه پروردگارتان تا آن هنگام که هستید آن را خالی نگذارید که اگر خالی گذارده شود مهلت داده نمیشوید" (1)(و بلای الهی شما را فرا خواهد گرفت).
1) 1) نهج البلاغه،کتاب 47 وصیت علی ع به امام حسن و امام حسین ع.
این جمله نیز از دشمنان اسلام معروف است که میگویند:"ما دام که حج رونق دارد ما بر آنها پیروز نمیشویم" (1).
یکی دیگر از دانشمندان میگوید:"وای به حال مسلمانان اگر معنی حج را در نیابند و وای به حال دیگران اگر معنی آن را دریابند".
در حدیث معروفی که علی ع-در زمینه فلسفه احکام،طبق نقل نهج البلاغه حکمت 252 بیان فرموده نیز اشاره پر معنایی به اهمیت حج شده است، میفرماید:
فرض اللّٰه الایمان تطهیرا من الشرک...و الحج تقویة للدین :"خداوند ایمان را وسیله پاک سازی مردم از شرک...و حج را سبب قوت دین قرار داده است". (2)
این سخن را با حدیثی از امام صادق ع پایان میدهیم(و شرح بیشتر را به جلد 14 تفسیر نمونه،ذیل آیه 26 تا 28 سوره حج که به طور مبسوط از اهمیت و فلسفه و اسرار حج بحث شده وامیگذاریم)آنجا که فرمود:
لا یزال الدین قائما ما قامت الکعبة، "اسلام بر پا است تا زمانی که کعبه بر پا است". (3)
فقهای بزرگ ما با الهام از آیات قرآن و سنت پیامبر ص و ائمه اهل بیت ع حج را سه قسم تقسیم کردهاند:حج تمتع،و حج قران و افراد حج تمتع مخصوص کسانی است که فاصله آنها از مکه 48 میل یا بیشتر باشد (16 فرسخ حدود 96 کیلومتر)و حج قران و افراد،مربوط به کسانی است که در
1) 1) نقل از کتاب"شبهات حول الاسلام"
2) 2) در بعضی از نسخ"نهج البلاغه"از جمله متن"ابن ابی الحدید"حدیث فوق به همان صورت که در بالا آوردیم بیان شده ولی در بعضی نسخ دیگر"تقربة للدین"است که مفهوم آن سبب نزدیکی صفوف مسلمانان و وحدت امت اسلامی است.
3) 3) وسائل الشیعه،جلد 8 صفحه 14"باب عدم جواز تعطیل الکعبة عن الحج"حدیث 5.
کمتر از این فاصله زندگی میکنند.
در حج تمتع،نخست عمره را بجا میآورند،سپس از احرام بیرون میآیند، بعدا مراسم حج را در ایام مخصوصش انجام میدهند،ولی در حج قران و افراد، اول مراسم حج بجا آورده میشود،و بعد از پایان آن مراسم عمره،با این تفاوت که در حج قران،قربانی همراه میآورند و در حج افراد این قربانی نیست،ولی به عقیده اهل سنت حج قران آن است که حج و عمره را در یک احرام با هم قصد میکند).
نخست از نقاط معینی که میقات نام دارد احرام میبندند:یعنی متعهد میشوند یک سلسله کارها که بر محرم حرام است ترک کنند و جامه احرام که دو قطعه لباس ندوخته است بر تن میکنند و لبیکگویان به سمت خانه خدا میآیند نخست هفت بار دور خانه خدا طواف میکنند و سپس در محلی که به نام مقام ابراهیم معروف است دو رکعت نماز به جا میآورند و بعد در میان دو کوه صفا و مروه هفت مرتبه رفت و آمد مینمایند و بعد با چیدن کمی از مو یا ناخن خود،از احرام خارج میشوند و برای مراسم حج از مکه احرام بسته و روز نهم ذی الحجه به عرفات که بیابانی است در چهار فرسخی مکه میروند و آن روز را از ظهر تا غروب آفتاب در آنجا میمانند و به نیایش پروردگار مشغول میشوند و سپس از غروب آفتاب به سوی"مشعر الحرام"که در حدود دو فرسخ و نیمی مکه قرار دارد کوچ میکنند و شب را تا صبح در آن وادی مقدس میمانند و هنگام طلوع آفتاب از آن سرزمین به منی که در نزدیکی آن قرار دارد حرکت میکنند و در همان روز که روز عید قربان است به ستون مخصوصی که نام آن"جمره عقبه"است هفت سنگ میزنند سپس قربانی میکنند و با تراشیدن سر از احرام بیرون میآیند.
و همان روز یا بعد از آن به مکه باز میگردند و طواف خانه خدا و نماز طواف و سعی صفا و مره و طواف نساء و نماز طواف نساء بجا میآورند و در روزهای
یازدهم و دوازدهم به سه ستون مخصوص در منی که"جمرات"نام دارد یکی پس از دیگری را هفت بار سنگ میزنند و شبهای یازدهم و دوازدهم در سرزمین منی میمانند و به این ترتیب مراسم حج که هر کدام زنده کننده یک خاطره تاریخی است و کنایات و اشاراتی به مسائل مربوط به تهذیب نفس و فلسفههای اجتماعی است انجام میدهند که فلسفه هر کدام در آیات مناسب تشریح خواهد شد. (1)
ظاهر آیه فوق این است که وظیفه کسانی که مقیم در مکه نیستند،حج تمتع میباشد(حجی که با عمره شروع میشود،و بعد از اتمام مراسم عمره از احرام بیرون میآیند،و مجددا برای حج احرام میبندند و مراسم حج را بجا میآورند)و هیچ گونه دلیلی به نسخ این آیه در دست نیست و روایات زیادی در کتب شیعه و اهل تسنن در این زمینه نقل شده است از جمله محدثان معروفی از اهل سنت مانند "نسایی"در کتاب"سنن"خود،و"احمد"در کتاب"مسند"و"ابن ماجه"در"سنن"، و"بیهقی"در"سنن الکبری"،و"ترمذی"در"صحیح"خود و"مسلم"نیز در کتاب معروف خود،روایات فراوانی در مورد حج تمتع نقل کردهاند که این حکم نسخ نشده و تا روز قیامت باقی است.
بسیاری از فقهای اهل سنت نیز آن را افضل انواع حج میدانند هر چند اجازه حج قران و افراد را در کنار آن میدهند(البته قران به همان معنی که در بالا از فقهای آنان نقل شد).
ولی در حدیث معروفی که از عمر نقل شده میخوانیم که گفت:متعتان کانتا علی عهد رسول اللّٰه ص و انا انهی عنهما و اعاقب علیهما متعة النساء و متعة الحج"،"دو متعه در زمان رسول اللّٰه ص بود که من از آن دو نهی میکنم و هر کس
1) 1) به جلد 14 تفسیر نمونه،صفحه 75 تا 82 مراجعه شود.
بجا آورد مجازات میکنم متعه نساء و متعه حج." فخر رازی در ذیل آیه مورد بحث بعد از نقل این حدیث از عمر میگوید:
منظور از متعه حج این است که هر دو احرام(احرام حج و احرام عمره)را با هم جمع کند سپس نیت حج را فسخ کند و عمره بجا آورد و بعد از آن حج نماید. (1)
بدیهی است هیچ کس جز پیغمبر اکرم ص حق اعلام نسخ حکمی را ندارد و اصولا این تعبیر که پیامبر ص چنین گفت و من چنین میگویم تعبیری است که برای هیچ کس قابل تحمل نمیباشد مگر میتوان فرمان پیامبر را زمین نهاد و به دنبال گفتار دیگران رفت این غیر قابل قبول است.
به هر حال امروز بسیاری از علمای اهل سنت حدیث مزبور را رها کرده و حج تمتع را به عنوان افضل انواع حج پذیرفته و بر طبق آن عمل میکنند! ***
1) 1) تفسیر کبیر،جلد 5 صفحه 153.
اَلْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُومٰاتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِیهِنَّ اَلْحَجَّ فَلاٰ رَفَثَ وَ لاٰ فُسُوقَ وَ لاٰ جِدٰالَ فِی اَلْحَجِّ وَ مٰا تَفْعَلُوا مِنْ خَیْرٍ یَعْلَمْهُ اَللّٰهُ وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ اَلزّٰادِ اَلتَّقْویٰ وَ اِتَّقُونِ یٰا أُولِی اَلْأَلْبٰابِ (197) لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُنٰاحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّکُمْ فَإِذٰا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفٰاتٍ فَاذْکُرُوا اَللّٰهَ عِنْدَ اَلْمَشْعَرِ اَلْحَرٰامِ وَ اُذْکُرُوهُ کَمٰا هَدٰاکُمْ وَ إِنْ کُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ اَلضّٰالِّینَ (198) ثُمَّ أَفِیضُوا مِنْ حَیْثُ أَفٰاضَ اَلنّٰاسُ وَ اِسْتَغْفِرُوا اَللّٰهَ إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (199)
197-حج،در ماههای معینی است!و کسانی که(با بستن احرام،و شروع به مناسک حج،)حج را بر خود فرض کردهاند،(باید بدانند که)در حج،آمیزش جنسی با زنان،و گناه و جدال نیست!و آنچه از کارهای نیک انجام دهید،خدا آن را میداند.و زاد و توشه تهیه کنید،که بهترین زاد و توشه،پرهیزکاری است!و از من به پرهیزید ای خردمندان! 198-گناهی بر شما نیست که از فضل پروردگارتان(و از منافع اقتصادی در ایام حج)طلب کنید (که یکی از منافع حج،پیریزی یک اقتصاد صحیح است).و هنگامی که از"عرفات"کوچ کردید،خدا را نزد"مشعر الحرام"یاد کنید!او را یاد کنید همان طور که شما را هدایت نمود و قطعا شما پیش از این،از گمراهان بودید.
199-سپس از همان جا که مردم کوچ میکنند،(به سوی سرزمین منی)کوچ کنید!و از خداوند، آمرزش بطلبید،که خدا آمرزنده مهربان است!
بهترین زاد و توشه
این آیات هم چنان احکام حج و زیارت خانه خدا را تعقیب میکند،و دستورات جدیدی در آن مطرح است:
1-نخست میفرماید:"حج در ماههای معینی است"( اَلْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُومٰاتٌ ). (1)
منظور از این ماهها ماههای شوال،ذی القعده و ذی الحجه است(تمام ماه ذی الحجه یا همان ده روز اول)و این ماهها را"اشهر حج"مینامند زیرا بخشی از اعمال حج(مراسم عمره را)در غیر این ماهها نمیتوان انجام داد و بخشی را منحصرا در روزهای نهم تا دوازدهم ماه ذی الحجه باید انجام داد،و اینکه در قرآن تصریح به نام این ماهها نشده به خاطر آن است که این ماهها برای همه شناخته شده بود،و قرآن با این عبارت تاکید بر آن میکند.
ضمنا این جمله،یکی از رسوم خرافی جاهلیت را نفی میکند که گاه به خاطر درگیری با جنگها یا غیر آن،ماههای حج را تغییر و تبدیل میدادند،و جلو و عقب میکردند،قرآن میگوید:"این ماهها معین و ثابت است،و تقدیم و تاخیر در آن جایز نیست". (2)
2-سپس به دستور دیگری در مورد کسانی که با احرام بستن شروع به مناسک حج میکنند اشاره کرده،میفرماید:"آنها که حج را بر خود فرض کردهاند (و احرام بستهاند باید بدانند)در حج آمیزش جنسی و گناه و جدال نیست"
1) 1) از آنجا که حج،خود این ماههای مخصوص نیست،مفسران گفتهاند آیه تقدیری دارد و در تقدیر چنین است:اشهر الحج اشهر معلومات،بعضی نیز احتمال دادهاند که آیه تقدیر نداشته باشد و کنایه از شدت ارتباط حج با این ماههای مخصوص است،گویی حج خود این ماهها است.
2) 2) مجمع البیان،جلد 1 صفحه 293-تفسیر کبیر،جلد 5 صفحه 160.
( فَمَنْ فَرَضَ فِیهِنَّ الْحَجَّ فَلاٰ رَفَثَ وَ لاٰ فُسُوقَ وَ لاٰ جِدٰالَ فِی الْحَجِّ ).
"رفث"بر وزن"قفس"در اصل به معنی سخنی است که متضمن مطلبی که ذکر آن قبیح است بوده باشد،اعم از آمیزش جنسی و یا مقدمات آن،سپس کنایه از جماع قرار داده شده است.ولی بعضی تصریح کردهاند واژه رفث تنها در صورتی به این نوع گفتگوها اطلاق میشود که در حضور زنان باشد و اگر در غیاب آنها باشد، رفث نامیده نمیشود. (1)
بعضی نیز اصل آن را به معنی تمایل عملی به زنان دانستهاند که از مزاح و لمس و تماس شروع میشود و به آمیزش جنسی پایان میگیرد. (2)
"فسوق"به معنی گناه و خارج شدن از اطاعت خدا است.و"جدال"به معنی گفتگوی توأم با نزاع است،و در اصل به معنی محکم پیچیدن طناب است و از آنجا که طرفین گفتگوی آمیخته با نزاع به یکدیگر میپیچند و هر کدام میخواهد سخن خود را به کرسی بنشاند،این واژه در آن به کار رفته است.
به هر حال طبق این دستور حاجیان به هنگام احرام،نه حق نزدیکی با همسران دارند و نه کلمات دروغ و فحش دادن(گر چه این کار در غیر موقع احرام نیز حرام است،ولی یکی از بیست و پنج امری است که محرم باید ترک کند)و همچنین از کارهایی که بر آنها حرام است جدال است،و سوگند خوردن،خواه راست باشد یا دروغ،و گفتن لا و اللّٰه-بلی و اللّٰه.
به این ترتیب محیط حج باید از تمتعات جنسی و همچنین انجام گناهان و گفتگوهای بیفایده و جر و بحثها و کشمکشهای بیهوده پاک باشد،زیرا محیط عبادت و اخلاص و ترک لذایذ مادی است،محیطی است که روح انسان باید از آن نیرو بگیرد و یکباره از جهان ماده جدا شود،و به عالم ما وراء ماده راه یابد و در عین
حال رشته الفت و اتحاد و اتفاق و برادری در میان مسلمانان محکم گردد و هر کاری که با این امور منافات دارد ممنوع است.
البته هر کدام از این احکام،شرح و بسط و شرایطی دارد که در کتب مناسک حج آمده است.
3-در مرحله بعد به مسائل معنوی حج،و آنچه مربوط به اخلاص است اشاره کرده،میفرماید:"آنچه را از کارهای خیر انجام میدهید خدا میداند"( وَ مٰا تَفْعَلُوا مِنْ خَیْرٍ یَعْلَمْهُ اللّٰهُ ).
چه پاداشی برای نیکوکاران با ایمان از این بالاتر که بدانند هر کار نیکی را انجام میدهند خدا از آن با خبر است،و مولی و معبود آنان،حاضر و ناظر میباشد و این بسیار لذتبخش است که اعمال خیر در محضر او انجام میشود و این پاداشی است قبل از پاداشهای معنوی و مادی دیگر که خداوند عالم و آگاه به آنها میدهد.
و در ادامه همین مطلب میفرماید:"زاد و توشه تهیه کنید که بهترین زاد و توشهها پرهیزکاری است و از من به پرهیزید ای صاحبان عقل"( وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزّٰادِ التَّقْویٰ وَ اتَّقُونِ یٰا أُولِی الْأَلْبٰابِ ).
بسیاری از مفسران گفتهاند که این آیه اشاره به گروهی میکند(به گفته بعضی گروهی از مردم یمن بودند)که وقتی برای زیارت خانه خدا حرکت میکردند هیچگونه زاد و توشهای با خود برنمیداشتند،و حتی اگر زاد و توشهای با خود داشتند به هنگام احرام به دور میریختند و میگفتند ما به زیارت خانه خدا میرویم چگونه ممکن است به ما غذا ندهد(و گاه به همین جهت خود را به زحمت میافکندند و یا محتاج به سؤال از این و آن میشدند)قرآن این تفکر غلط را نفی میکند و میگوید زاد و توشه برای خود تهیه کنید ولی در عین حال آنها را به مساله معنوی مهمتری ارشاد کرده،میگوید:که ما ورای این زاد و توشه زاد و توشه دیگری است که باید برای سفر آخرت فراهم گردد و آن پرهیزکاری و تقوا است.
این جمله ممکن است اشاره لطیفی به این حقیقت بوده باشد که در سفر حج موارد فراوانی برای تهیه زادهای معنوی وجود دارد که باید از آن غفلت نکنید در آنجا تاریخ مجسم اسلام است و صحنههای زنده فداکاری ابراهیم ع قهرمان توحید و جلوههای خاصی از مظاهر قرب پروردگار دیده میشود که در هیچ جای دیگر جهان نیست آنها که روحی بیدار و اندیشهای زنده دارند میتوانند برای یک عمر از این سفر بینظیر روحانی توشه معنوی فراهم سازند.
قابل توجه اینکه به دنبال این مطلب باز دستور به تقوا میدهد و روی سخن را به اولی الالباب (1)یعنی صاحبان مغز و اندیشه میکند آری آنها هستند که روح حج را درک میکنند و از این برنامه عالی تربیتی حد اکثر بهرهبرداری را مینمایند در حالی که دیگران تنها از قشر و پوست آن سهمی دارند و روح حج را درک نمیکنند.
آری صاحبان مغز و اندیشمندانند که آثار تقوا و پرهیزکاری را در فرد و جامعه درک میکنند.
*** در آیه بعد به رفع پارهای از اشتباهات در زمینه مساله حج پرداخته، میفرماید:"گناهی بر شما نیست که از فضل پروردگارتان(و منافع اقتصادی در ایام حج)برخوردار شوید"( لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُنٰاحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّکُمْ ).
در زمان جاهلیت هنگام مراسم حج هر گونه معامله و تجارت و بارکشی و مسافربری را گناه میدانستند و حج کسانی را که چنین میکردند باطل میشمردند.
آیه مورد بحث این حکم جاهلی را بی ارزش و باطل اعلام کرد و فرمود هیچ مانعی ندارد که در موسم حج از معامله و تجارت حلال که بخشی از فضل خداوند بر بندگان است بهره گیرید و یا کار کنید و از دست رنج خود استفاده کنید.
1) 1) "الباب"جمع"لب"به معنی مغز هر چیزی است و لذا به عقل خالص"لب"میگویند.
اصولا گاهی این تفکر که در عصر جاهلیت بوده در زمان ما نیز پیدا میشود که این عبادت بزرگ یعنی حج باید از هر گونه شائبه مادی خالص باشد ولی از آنجا که این مساله بسیاری از کارگران و کسانی که تدارکات و خدمات آن را انجام میدهند اعم از راننده و خدمتگزار و طبیب و راهنما و سایر خدمتگزاران را گرفتار زحمت میکند به علاوه مردم آن دیار میتوانند بسیاری از مشکلات اقتصادی را در موقع حج سامان بخشند این تفکر مردود شمرده شده است و اینگونه اشخاص میتوانند ضمن خدمات خود مراسم حج را به جا آورند و از این نظر در مضیقه نیفتند.
بلکه از این بالاتر از منابع اسلامی به خوبی استفاده میشود که حج علاوه بر فلسفه مهم اخلاقی و تهذیب نفوس دارای فلسفه سیاسی و فرهنگی و اقتصادی نیز هست.
توضیح اینکه:مسافرت مسلمانان از نقاط مختلف دنیا به سوی خانه خدا و تشکیل آن کنگره عظیم اسلامی میتواند پایه و اساسی برای یک جهش اقتصادی عمومی در جوامع اسلامی گردد به این ترتیب که مغزهای متفکر اقتصادی مسلمین پس از مراسم حج یا قبل از آن دور هم بنشینند و با همفکری و همکاری پایه محکمی برای اقتصاد جوامع اسلامی بریزند و با مبادلات صحیح تجارتی آن چنان اقتصاد نیرومندی به وجود آورند که از دشمنان و بیگانگان بینیاز گردند.
بنا بر این،این معاملات و مبادلات تجارتی خود یکی از وسایل تقویت جامعه اسلامی در برابر دشمنان اسلام است زیرا میدانیم هیچ ملتی بدون داشتن اقتصادی نیرومند استقلال کامل نخواهد داشت ولی بدیهی است فعالیتهای تجارتی باید تحت الشعاع جنبههای عبادی و اخلاقی حج باشد نه حاکم و مقدم بر آنها و خوشبختانه مسلمانان وقت کافی قبل یا بعد از اعمال حج برای این کار دارند:
هشام بن حکم میگوید از امام صادق ع پرسیدم:..."
فقلت له:ما العلة التی من اجلها کلف اللّٰه العباد الحج و الطواف بالبیت فقال...فجعل فیه الاجتماع من
الشرق و الغرب لیتعارفوا و لینزع کل قوم من التجارات من بلد الی بلد و لینتفع بذلک المکاری و الجمال...و لو کان کل قوم انما یتکلمون علی بلادهم و ما فیها هلکوا و خربت البلاد و سقطت الجلب و الارباح ":چرا خداوند مردم را به انجام حج و طواف خانه خود فرمان داده است؟ فرمود:"خداوند انسانها را آفرید...و آنان را به عمل حج دستور داد که اطاعت دین و مصالح دنیای آنان را در بر دارد در موسم حج مسلمانان از مشرق و مغرب گرد هم جمع میشوند تا با یکدیگر آشنا گردد و برای این که هر ملتی از تجارتها و فرآوردههای اقتصادی ملتهای دیگر استفاده کنند و به خاطر اینکه مسافران و حمل و نقل کنندگان در این سفر با کرایه دادن وسیلههای نقلیه خود بهره ببرند.(و برای اینکه با آثار و اخبار پیغمبر ص آشنا گردند و این آثار هم چنان زنده بماند و در دست فراموشی سپرده نشود)و اگر بنا باشد هر ملتی فقط درباره محیط خود سخن بگویند هلاک میگردند و شهرها ویران میشود و استفادهها و منافع تجارتی از بین میرود" (1).
سپس در ادامه همین آیه عطف توجه به مناسک حج کرده،میفرماید:
"هنگامی که از عرفات کوچ کردید خدا را در نزد مشعر الحرام یاد کنید"( فَإِذٰا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفٰاتٍ فَاذْکُرُوا اللّٰهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرٰامِ ).
"او را یاد کنید همانگونه که شما را هدایت کرد هر چند پیش از آن از گمراهان بودید"( وَ اذْکُرُوهُ کَمٰا هَدٰاکُمْ وَ إِنْ کُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضّٰالِّینَ ). باز در ادامه همین معنی میفرماید:"سپس از آنجا که مردم کوچ میکنند(از مشعر الحرام به سوی سرزمین منی)کوچ کنید"( ثُمَّ أَفِیضُوا مِنْ حَیْثُ أَفٰاضَ النّٰاسُ ).
و در پایان دستور به استغفار و توبه میدهد و میفرماید:"از خدا طلب آمرزش کنید که خداوند آمرزنده و مهربان است"( وَ اسْتَغْفِرُوا اللّٰهَ إِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ ).
1) 1) وسائل الشیعه،جلد 8،صفحه 8،کتاب الحج،ابواب وجوب الحج،باب 1 حدیث 18.
در این بخش از آیات به سه موقف از مواقف حج اشاره شده"عرفات"که محلی است در حدود 20 کیلومتری مکه و حاجیان از ظهر روز نهم ذی الحجه تا غروب آفتاب در آنجا وقوف میکنند و به عبادت پروردگار مشغولند سپس وقوف در مشعر الحرام یا"مزدلفه"که بخشی از شب عید قربان و صبحگاهان قبل از طلوع آفتاب در آنجا میمانند و به راز و نیاز با پروردگار میپردازند و سوم سرزمین منی که محل قربانی و رمی جمرات و پایان دادن به احرام و انجام مراسم عید است.
زائران خانه خدا بعد از انجام مراسم عمره راهی مراسم حج میشوند و نخستین مرحله همان وقوف در عرفات است که از نیمه روز نهم ذی الحجه تا غروب آفتاب در آنجا توقف مینمایند سپس از آنجا به سوی مشعر الحرام حرکت میکنند(در آیات فوق به هر دو قسمت اشاره شده است).
در نامگذاری سرزمین"عرفات"به این نام جهات گوناگونی ذکر کردهاند،گاه گفتهاند هنگامی که پیک وحی خداوند جبرئیل مناسک حج را در آنجا به ابراهیم نشان داد ابراهیم میفرمود:"عرفت،عرفت"(شناختم-شناختم)لذا آنجا را عرفات گفتند.
گاه گفتهاند این داستان برای آدم واقع شد و گاه گفته شده که آدم و حوا در آن سرزمین یکدیگر را پیدا کردند و شناختند و گاه گفته شده زوار خانه خدا در آنجا یکدیگر را میبینند و میشناسند و تفسیرهای دیگر (1)(2).
ولی بعید نیست این نامگذاری اشاره به حقیقت دیگری باشد و آن اینکه این سرزمین محیط بسیار آمادهای برای معرفت پروردگار و شناسایی ذات پاک اوست.
و به راستی آن جذبه معنوی و روحانی که انسان به هنگام ورود در عرفات پیدا میکند با هیچ بیان و سخنی قابل توصیف نیست-تنها باید رفت و مشاهده کرد-همه یک شکل،همه یک نواخت،همه بیاباننشین همه از هیاهوی شهر و از هیاهوی دنیای مادی و زرق و برقش فرار کرده،در زیر آن آسمان نیلی در آن هوای آزاد و پاک از آلودگی گناه در آنجا که فرشته وحی بال و پر میزند،در آنجا که از لابلای نسیمش صدای زمزمه جبرئیل و آهنگ مردانه ابراهیم خلیل و طنین حیات بخش صدای پیامبر اسلام ص و مجاهدان صدر اسلام شنیده میشود.
در این سرزمین خاطرهانگیز که گویا دریچهای به جهان ما ورای طبیعت در آن گشوده شده انسان نه تنها از نشئه عرفان پروردگار سر مست میشود و لحظهای با زمزمه تسبیح عمومی خلقت هماهنگ میگردد بلکه در درون وجود خود،خودش را هم که عمری است گم کرده و به دنبالش میگردد پیدا میکند و به حال خویشتن نیز عارف میگردد و میداند او آن کس نیست که شب و روز در تلاش معاش حریصانه کوه و صحرا را زیر پا میگذارد و هر چه مییابد عطشش فرو نمینشیند مییابد گوهر دیگری در درون جان او نهفته است که او در حقیقت همان است آری این سرزمین را"عرفات"مینامند راستی چه اسم جالب و مناسبی!
در مورد نامگذاری"مشعر الحرام"به این نام نیز گفتهاند که آنجا مرکزی است برای"شعائر حج"و نشانهای از این مراسم عظیم و پرشکوه و آسمانی.
اما نباید فراموش کرد که"مشعر"از ماده"شعور"است در آن شب تاریخی و هیجانانگیز(شب دهم ذی الحجه)که زائران خانه خدا پس از طی دوران تربیت خود در عرفات به آنجا کوچ میکنند و شبی را تا به صبح روی ماسههای نرم در زیر
آسمان پرستاره در سرزمینی که نمونه کوچکی از محشر کبری و پردهای از رستاخیز بزرگ قیامت است،در آنجا که جمعیت همچون امواج خروشان دریا به هنگام طوفان همه جا را پر کرده و آوای مردمی که در حرکتاند تا به صبح خاموش نمیشود.
آری در چنان محیط بی آرایش و با صفا و تکان دهنده در درون جامه معصومان احرام و روی آن ماسههای نرم، انسان جوشش چشمههای تازهای از اندیشه و فکر و شعور در درون خود احساس میکند و صدای ریزش آن را در اعماق قلب خود به روشنی میشنود آنجا را"مشعر"مینامند!
در روایات آمده است که قبیله قریش در جاهلیت امتیازات نادرستی برای خود قائل بودند و برای هیچ یک از اعراب مقامی را که برای خویشتن میدانستند قایل نبودند آنها خود را"حمس"(بر وزن خمس)به معنی کسی که در دین خود محکم و پابرجاست میخواندند و به عنوان فرزندان ابراهیم و سرپرستان خانه کعبه خود را از همه برتر میشمردند.
از جمله اینکه میگفتند ما نباید در مراسم حج به عرفات برویم زیرا عرفات از حرم مکه بیرون است،اگر چنین کنیم عرب برای ما ارزشی قائل نخواهد شد حرم مکه با نقاط بیرون حرم یکسان نیست این سخن را در حالی میگفتند که میدانستند وقوف در عرفات جزء مراسم حج ابراهیمی است (1).
قرآن در آیات فوق خط بطلان بر این اوهام کشید و به مسلمانان دستور داد همه با هم در عرفات وقوف کنند و از آنجا همگی به سوی مشعر الحرام و از آنجا به سوی منی کوچ نمائید جمله" ثُمَّ أَفِیضُوا مِنْ حَیْثُ أَفٰاضَ النّٰاسُ "از همان جا که
1) 1) سیره ابن هشام،جلد اول صفحه 211 و 212.
مردم کوچ میکنند شما هم کوچ کنید اشاره لطیفی به این معنی است.
در واقع قرآن با این بیان دستور میدهد که همه مردم بدون استثناء نخست به عرفات بروند و از آنجا به مشعر الحرام و سپس به سرزمین منی کوچ کنند. (1)
دستور استغفار در ذیل آخرین آیه فوق اشاره به این است که از خداوند طلب آمرزش تمام گناهان را کنند و از آن افکار و خیالات جاهلی که مخالف روح مساوات و برابری حج است کنار روند و یادآور میشود که اگر دست بردارند خداوند غفور و رحیم است.
باید توجه داشت که"افاضه"از ماده"فیض"در اصل به معنی جریان و ریزش آب است و از آنجا که وقتی مردم به طور دسته جمعی از جایی به نقطه دیگری با سرعت حرکت میکنند بیشباهت به یک نهر جاری نیست این تعبیر به کار میرود.
در اینکه چه رابطهای میان"ابتغاء فضل اللّٰه"(فعالیتهای تجارتی)و مساله وقوف در"عرفات"و حرکت از آن به سوی"مشعر الحرام"و سپس"منی"وجود دارد که در آیات فوق در کنار هم قرار گرفته ممکن است اشاره به این نکته باشد که تلاش اقتصادی اگر برای خدا و زندگی آبرومندانه باشد آن هم یک نوع عبادت است همچون مناسک حج یا اینکه نقل و انتقال زوار از مکه به عرفات و از آنجا به مواقف دیگر مستلزم هزینهها و خدماتی است و اگر هر گونه کار و خدمت و مزد گرفتن در این ایام ممنوع و حرام باشد مسلما زوار خانه خدا سخت به زحمت میافتند.
و لذا این طور در کنار هم قرار داده شده،یا اینکه مبادا پرداختن به فعالیتهای اقتصادی شما را از ذکر خدا و از توجه به عظمت این مواقف دور سازد.
1) 1) تعبیر به"ثم"نشان میدهد که بعد از افاضه و کوچ کردن از عرفات به مشعر الحرام از آنجا(به سرزمین منی)کوچ کنند.
فَإِذٰا قَضَیْتُمْ مَنٰاسِکَکُمْ فَاذْکُرُوا اَللّٰهَ کَذِکْرِکُمْ آبٰاءَکُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِکْراً فَمِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ یَقُولُ رَبَّنٰا آتِنٰا فِی اَلدُّنْیٰا وَ مٰا لَهُ فِی اَلْآخِرَةِ مِنْ خَلاٰقٍ (200) وَ مِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ رَبَّنٰا آتِنٰا فِی اَلدُّنْیٰا حَسَنَةً وَ فِی اَلْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنٰا عَذٰابَ اَلنّٰارِ (201) أُولٰئِکَ لَهُمْ نَصِیبٌ مِمّٰا کَسَبُوا وَ اَللّٰهُ سَرِیعُ اَلْحِسٰابِ (202)
200-و هنگامی که مناسک(حج)خود را انجام دادید،خدا را یاد کنید،همانند یادآوری از پدرانتان(آن گونه که رسم آن زمان بود)بلکه از آن هم بیشتر!(در این مراسم،مردم دو گروهاند)بعضی از مردم میگویند:"خداوندا!به ما در دنیا(نیکی)عطا کن!"ولی در آخرت،بهرهای ندارند.
201-و بعضی میگویند:"پروردگارا!به ما در دنیا(نیکی)عطا کن!و در آخرت نیز(نیکی) مرحمت فرما!و ما را از عذاب آتش نگاهدار!" 202-آنها از کار(و دعای)خود،نصیب و بهرهای دارند،و خداوند،سریع الحساب است.
در حدیثی از امام باقر ع میخوانیم که در ایام جاهلیت هنگامی که از مراسم حج فارغ میشدند در آنجا اجتماع میکردند و افتخارات نیاکان خود را بر میشمردند و از ایام گذشته آنها و جود و بخشش فراوانشان یاد میکردند.(و افتخارات موهومی برای خود بر میشمردند)آیات فوق نازل شد و به آنها دستور داد که به جای این کار(نادرست)ذکر خدا گویند و از نعمتهای بی دریغ خداوند و مواهب او یاد کنند و با همان شور و سوز مخصوصی که در افتخار و مباهات به
پدران خود در جاهلیت داشتند نعم الهی را یاد کنند بلکه بیشتر و برتر (1).
همین معنی یا شبیه آن را سایر مفسران از ابن عباس یا غیر او نقل کردهاند که اهل جاهلیت بعد از حج مجالسی تشکیل میدادند برای تفاخر به پدران و شرح امتیازات آنها و یا در بازارهایی همچون بازار عکاظ،ذی المجاز،مجنه که تنها جای داد و ستد نبود بلکه مرکز ذکر افتخارات(موهوم)نیاکان بود جمع میشدند و به این کار میپرداختند (2).
حج رمز وحدت مسلمین جهان است
این آیات هم چنان ادامه بحثهای مربوط به حج است گر چه اعراب جاهلیت مراسم حج را با واسطههای متعددی از ابراهیم خلیل گرفته بودند ولی آن چنان با خرافات آمیخته شده بود که این عبادت بزرگ و انسانساز را که نقطه عطفی در زندگی زوار خانه خدا و موجب تولد ثانوی آنها است از صورت اصلی و فلسفههای تربیتی خارج و مسخ کرده بود و مبدل به وسیلهای برای تفرقه و نفاق ساخته بود.
در نخستین آیه قرآن میفرماید:"هنگامی که مناسک(حج)خود را انجام دادید ذکر خدا گوئید همانگونه که پدران و نیاکانتان را یاد میکردید بلکه از آن بیشتر"( فَإِذٰا قَضَیْتُمْ مَنٰاسِکَکُمْ فَاذْکُرُوا اللّٰهَ کَذِکْرِکُمْ آبٰاءَکُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِکْراً ).
عظمت و بزرگی در پرتو ارتباط با خدا است نه مباهات به ارتباط موهوم به نیاکان منظور از این تعبیر این نیست که هم نیاکان را ذکر کنید و هم خدا را بلکه اشارهای است به این واقعیت که اگر آنها به خاطر پارهای از مواهب لایق یادآوری هستند پس چرا به سراغ خدا نمیروید که تمام عالم هستی و تمام نعمتهای جهان از ناحیه اوست منبع جمیع کمالات و صاحب صفات جلال و جمال و ولی نعمت
همگان است.
در اینکه منظور از"ذکر خدا"در اینجا چیست؟اقوال زیادی در میان مفسران دیده میشود ولی ظاهر این است که تمام اذکار الهی را بعد از مراسم شامل میشود در واقع باید خدا را بر تمام نعمتهایش مخصوصا نعمت ایمان و هدایت به این مراسم بزرگ شکر گویند و آثار تربیتی حج را با یاد الهی تکامل بخشند.
در اینجا قرآن مردم را به دو گروه تقسیم میکند،میفرماید:"گروهی از مردم میگویند خداوندا!در دنیا به ما(نیکی)عطا فرما ولی در آخرت بهرهای ندارند" ( فَمِنَ النّٰاسِ مَنْ یَقُولُ رَبَّنٰا آتِنٰا فِی الدُّنْیٰا وَ مٰا لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ خَلاٰقٍ ). (1)
*** "و گروهی میگویند پروردگارا به ما در دنیا(نیکی)عطا کن و در آخرت (نیکی)مرحمت فرما و ما را از عذاب آتش نگاهدار"( وَ مِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ رَبَّنٰا آتِنٰا فِی الدُّنْیٰا حَسَنَةً وَ فِی الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنٰا عَذٰابَ النّٰارِ ).
در حقیقت این قسمت از آیات اشاره به خواستههای مردم و اهداف آنها در این عبادت بزرگ است بعضی جز به مواهب مادی دنیا نظر ندارند و چیزی غیر از آن از خدا نمیخواهند بدیهی است آنها در آخرت از همه چیز بی بهرهاند.
ولی گروهی هم مواهب مادی دنیا را میخواهند و هم مواهب معنوی را بلکه زندگی دنیا را نیز به عنوان مقدمه تکامل معنوی میطلبند و این است منطق اسلام که هم نظر به جسم و ماده دارد و هم جان و معنا و اولی را زمینهساز دومی میشمرد و هرگز با انسانهای یک بعدی یعنی آنها که در مادیات غوطهورند و برای آن اصالت قائلند،یا کسانی که به کلی از زندگانی دنیا بیگانهاند سازگار نیست.
در این که منظور از"حسنة"در این آیه چیست؟تفسیرهای مختلفی برای آن
1) 1) "خلاق"به گفته راغب به معنی فضائل اخلاقی است که انسان کسب میکند و در اینجا به گفته مرحوم "طبرسی"به معنی نصیب و بهره آمده است(که نتیجه آن فضائل اخلاقی است).
ذکر کردهاند،در روایتی از امام صادق ع به معنی وسعت رزق و حسن خلق در دنیا و خشنودی خدا و بهشت در آخرت تفسیر شده است(
انها السعة فی الرزق و المعاش و حسن الخلق فی الدنیا و رضوان اللّٰه و الجنة فی الاخرة ). (1)
و بعضی از مفسران آن را به معنی علم و عبادت در دنیا و بهشت در آخرت، یا مال در دنیا،و بهشت در آخرت،یا همسر خوب و صالح در دنیا و بهشت در آخرت دانستهاند در حدیثی نیز از پیامبر اکرم ص آمده است:
من اوتی قلبا شاکرا و لسانا ذاکرا و زوجة مؤمنة تعینه علی امر دنیاه و اخراه فقد اوتی فی الدنیا حسنة و فی الاخرة حسنة و وقی عذاب النار، "کسی که خدا به او قلبی شاکر،زبانی مشغول به ذکر حق،و همسری با ایمان که او را در امور دنیا و آخرت یاری کند ببخشد،نیکی دنیا و آخرت را به او داده و از عذاب آتش باز داشته شده" (2).
بدیهی است حسنه به معنی هر گونه خیر و خوبی است و مفهومی وسیع و گسترده دارد که تمام مواهب مادی و معنوی را شامل میشود،بنا بر این آنچه در روایات فوق یا کلمات مفسران آمده است بیان مصداقهای روشن آن میباشد،و مفهوم آیه را محدود نمیکند،و اینکه بعضی از مفسران تصور کردهاند"حسنه"چون در آیه به صورت مفرد نکره است هر گونه نیکی را شامل نمیشود و لذا در تعیین مصداق آن در میان مفسران گفتگو است (3)اشتباهی بیش نیست زیرا گاه میشود که مفرد نکره نیز معنی جنس میبخشد و مورد آیه ظاهرا از این قبیل است و به گفته بعضی از مفسران،افراد با ایمان اصل حسنه را از خدا میخواهند بدون اینکه نوعی از آن را انتخاب کنند،و همه را واگذار به مشیت و اراده و انعام الهی مینمایند (4).
در آخرین آیه،اشاره به گروه دوم کرده(همان گروهی که حسنه دنیا و آخرت را از خدا میطلبند)میفرماید:"آنها نصیب و بهرهای از کسب خود دارند و خداوند سریع الحساب است"( أُولٰئِکَ لَهُمْ نَصِیبٌ مِمّٰا کَسَبُوا وَ اللّٰهُ سَرِیعُ الْحِسٰابِ ).
در حقیقت این آیه نقطه مقابل جملهای است که در آیات قبل درباره گروه اول آمد که میفرماید وَ مٰا لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ خَلاٰقٍ :"آنها نصیبی در آخرت ندارند".
بعضی نیز احتمال دادهاند که به هر دو گروه بازگردد،گروه اول بهرهای از متاع دنیا میبرند،و گروه دوم خیر دنیا و آخرت نصیبشان میشود،شبیه آنچه در آیات 18 تا 20 سوره اسراء آمده است که میفرماید:"آن کس که تنها زندگی زودگذر دنیا را میطلبد،آن مقدار را که بخواهیم و به هر کس اراده کنیم به او میدهیم،سپس دوزخ را برای او قرار خواهیم داد...و آن کس که سرای آخرت را طلب کند،و سعی و کوشش خود را برای آن انجام دهد،در حالی که ایمان داشته باشد سعی و تلاش او پاداش داده خواهد شد،و هر یک از این دو از عطای پروردگارت بهره و کمک میگیرد".
ولی تفسیر اول با آیات مورد بحث هماهنگتر است.
تعبیر به"نصیب"گر چه به صورت نکره آمده ولی قرائن گواهی میدهد که نکره در اینجا برای بیان عظمت است،و تعبیر به" مِمّٰا کَسَبُوا "(به خاطر آنچه انجام دادند)اشاره به کمی این نصیب و بهره نیست،زیرا ممکن است"من"در اینجا ابتدائیه باشد نه تبعیضی.
تعبیر به"کسب"در جمله" مِمّٰا کَسَبُوا "،به گفته بسیاری از مفسران به معنی همین دعائی است که درباره خیر دنیا و آخرت میکند،و انتخاب این تعبیر ممکن است اشاره به نکته لطیفی باشد که دعا کردن خود یکی از بهترین عبادات و اعمال است.
از بررسی دهها آیه،در قرآن مجید که ماده کسب و مشتقاتش در آن به کار رفته
به خوبی استفاده میشود که این واژه در غیر کارهای جسمی-یعنی اعمال روحی و قلبی-نیز به کار میرود،چنان که در آیه 225 سوره بقره میخوانیم: وَ لٰکِنْ یُؤٰاخِذُکُمْ بِمٰا کَسَبَتْ قُلُوبُکُمْ ،"ولی خداوند به آنچه قلبهای شما کسب کرده است،شما را مؤاخذه میکند".
بنا بر این جای تعجب نیست که دعا نوعی کسب و اکتساب باشد بخصوص که دعای حقیقی تنها با زبان نیست،بلکه با قلب و با تمام وجود انسان میباشد.
جمله" وَ اللّٰهُ سَرِیعُ الْحِسٰابِ "که در آخرین آیه از آیات فوق آمده است، اشاره به این است که هم خداوند با سرعت به حساب بندگان میرسد،و هم پاداشها و کیفرهایی را که وعده داده به زودی به آنها میدهد،همه اینها نقد است و سریع،و نسیه و توأم با تاخیر نیست.
در حدیثی میخوانیم:"خداوند حساب تمام خلایق را در یک چشم بر هم زدن رسیدگی میکند"(
ان اللّٰه تعالی یحاسب الخلائق کلهم فی مقدار لمح البصر ) (1).
این به خاطر آن است که علم خداوند همانند مخلوقات نیست،که محدودیت آن سبب شود،مطلبی او را از مطلبی دیگر غافل سازد.
از این گذشته محاسبه پروردگار،زمانی لازم ندارد،زیرا اعمال ما بر جسم و جان ما،بلکه بر موجودات اطراف ما-زمین و امواج هوا-و اشیاء دیگر،اثر باقی میگذارد،و از این نظر میتوان وجود انسان را تشبیه به انواع اتومبیلهایی کرد که با داشتن دستگاه کیلومترشمار همیشه میزان کار کرد خود را در هر لحظه به طور روشن و مشخص نشان میدهد،و دیگر نیازی به حساب و کتاب مسافتهایی را که اتومبیل در طول عمرش پیموده است نیست.
1) 1) مجمع البیان،جلد 1 صفحه 298.
وَ اُذْکُرُوا اَللّٰهَ فِی أَیّٰامٍ مَعْدُودٰاتٍ فَمَنْ تَعَجَّلَ فِی یَوْمَیْنِ فَلاٰ إِثْمَ عَلَیْهِ وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلاٰ إِثْمَ عَلَیْهِ لِمَنِ اِتَّقیٰ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِعْلَمُوا أَنَّکُمْ إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ (203)
203-و خدا را در روزهای معینی یاد کنید!(روزهای 11 و 12 و 13 ماه ذی الحجه).و هر کس شتاب کند،و(ذکر خدا را)در دو روز انجام دهد،گناهی بر او نیست،و هر که تاخیر کند،(و سه روز انجام دهد نیز)گناهی بر او نیست،برای کسی که تقوا پیشه کند.و از خدا بپرهیزید و بدانید شما به سوی او محشور خواهید شد!
آخرین سخن درباره حج
این آیه در حقیقت،آخرین آیهای است که در اینجا درباره مراسم حج،سخن میگوید و سنتهای جاهلی را در رابطه با تفاخرهای موهوم نسبت به نیاکان و گذشتگان در هم میشکند،و به آنها توصیه میکند که(بعد از مراسم عید)به یاد خدا باشند میفرماید:"خدا را در روزهای معینی یاد کنید"( وَ اذْکُرُوا اللّٰهَ فِی أَیّٰامٍ مَعْدُودٰاتٍ ).
با توجه به اینکه این دستور،به قرینه آیات سابق مربوط به پایان مراسم حج است ناظر به روزهای یازده و دوازده و سیزده ماه خواهد بود که در لسان روایات به عنوان"ایام تشریق"نامیده شده،چنان که از نامش پیداست ایامی است روشنی بخش که روح و جسم انسان را در پرتو این مراسم،نورانی میکند.
در آیه 28 سوره حج،دستور به ذکر نام خدا در" أَیّٰامٍ مَعْلُومٰاتٍ "آمد، و در اینجا در" أَیّٰامٍ مَعْدُودٰاتٍ "،معروف این است که" أَیّٰامٍ مَعْلُومٰاتٍ "به معنی ده روز
آغاز ذی الحجه،و" أَیّٰامٍ مَعْدُودٰاتٍ "همان ایام تشریق است که در بالا گفته شد،ولی بعضی از مفسران،احتمالاتی غیر از این دادهاند که شرح آن در ذیل آیه 28 سوره حج خواهد آمد (1).
در اینکه منظور از این"اذکار"چیست؟در احادیث اسلامی به این صورت تعیین شده که بعد از پانزده نماز که آغازش نماز ظهر روز عید قربان،و پایانش نماز روز سیزدهم است،جملههای الهام بخش زیر تکرار گردد:
اللّٰه اکبر اللّٰه اکبر،لا اله الا اللّٰه و اللّٰه اکبر و للّٰه الحمد اللّٰه اکبر علی ما هدانا اللّٰه اکبر علی ما رزقنا من بهیمة الانعام.
سپس در دنبال این دستور میافزاید:"کسانی که تعجیل کنند و(ذکر خدا را) در دو روز انجام دهند گناهی بر آنان نیست،و کسانی که تاخیر کنند(و سه روز انجام دهند نیز)گناهی بر آنها نیست،برای کسانی که تقوا پیشه کنند"( فَمَنْ تَعَجَّلَ فِی یَوْمَیْنِ فَلاٰ إِثْمَ عَلَیْهِ وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلاٰ إِثْمَ عَلَیْهِ لِمَنِ اتَّقیٰ ).
این تعبیر در حقیقت،اشاره به نوعی تخییر در اداء ذکر خدا،میان دو روز و سه روز میباشد.
جمله" لِمَنِ اتَّقیٰ "(برای کسانی که تقوا پیشه کرده باشند)ظاهرا قید است برای مساله تعجیل در دو روز،یعنی قناعت به دو روز مخصوص این گونه اشخاص است.
و در روایات اهل بیت ع آمده است که منظور از"پرهیز"در اینجا پرهیز از صید است،یعنی کسانی که به هنگام احرام،پرهیز از صید یا از تمام تروک احرام کردهاند،میتوانند بعد از عید قربان،دو روز در"منی"بمانند و مراسم آن را بجا
1) 1) با اینکه"ایام"جمع"یوم"،مذکر است،صفت آن"معلومات"یا"معدودات"به صورت مؤنث آورده شده(جمع مکسر معمولا با وصف مؤنث آورده میشود،اما مؤنث مفرد،نه جمع به الف و تاء)بعضی گفتهاند به خاطر آن است که ایام مرکب از ساعات است که دارای تاء تانیث میباشد.و شاید اشارهای به این نکته باشد که در تمام ساعات این ایام،به یاد خدا باشید(رجوع کنید به املاء ما من به الرحمن،جلد اول صفحه 88).
آورند و یاد خدا کنند و اما کسانی که پرهیز نکرده باشند باید سه روز بمانند و آن مراسم را بجا آورند و ذکر خدا کنند.
بعضی جمله" فَلاٰ إِثْمَ عَلَیْهِ "را اشاره به نفی هر گونه گناه از زائران خانه خدا میدانند،یعنی آنها بعد از انجام مناسک حج که پایانش این اذکار است در صورت ایمان و اخلاص کامل همه آثار گناهان پیشین و رسوبات معاصی از دل و جانشان شسته میشود،و با روحی پاک از هر گونه آلایش از این مراسم باز میگردند.
این سخن گر چه ذاتا صحیح است،اما ظاهرا آیه با معنی اول هماهنگتر است.
و در پایان آیه،یک دستور کلی به تقوا داده،میفرماید:"تقوای الهی پیشه کنید و بدانید شما به سوی او محشور خواهید شد"( وَ اتَّقُوا اللّٰهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّکُمْ إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ ).
بنا بر یکی از دو تفسیری که در بالا ذکر شد،این جمله میتواند اشاره به این باشد که مراسم روحانی حج،گناهان گذشته شما را پاک کرد،و همچون فرزندی که از مادر متولد شده است پاک از این مراسم باز میگردید،اما مراقب باشید بعدا خود را آلوده نکنید.
وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ یُعْجِبُکَ قَوْلُهُ فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ یُشْهِدُ اَللّٰهَ عَلیٰ مٰا فِی قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ اَلْخِصٰامِ (204) وَ إِذٰا تَوَلّٰی سَعیٰ فِی اَلْأَرْضِ لِیُفْسِدَ فِیهٰا وَ یُهْلِکَ اَلْحَرْثَ وَ اَلنَّسْلَ وَ اَللّٰهُ لاٰ یُحِبُّ اَلْفَسٰادَ (205) وَ إِذٰا قِیلَ لَهُ اِتَّقِ اَللّٰهَ أَخَذَتْهُ اَلْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَ لَبِئْسَ اَلْمِهٰادُ (206)
204-و از مردم،کسانی هستند که گفتار آنان،در زندگی دنیا مایه اعجاب تو میشود،(در ظاهر، اظهار محبت شدید میکنند)و خدا را بر آنچه در دل دارند گواه میگیرند.(این در حالی است که)آنان،سرسختترین دشمنانند.
205-(نشانه آن،این است که)هنگامی که روی بر میگردانند(و از نزد تو خارج میشوند)،در راه فساد در زمین،کوشش میکنند،و زراعتها و چهارپایان را نابود میسازند،(با اینکه میدانند)خدا فساد را دوست نمیدارد.
206-و هنگامی که به آنها گفته شود:"از خدا بترسید!"(لجاجت آنان بیشتر میشود)،و لجاجت و تعصب،آنها را به گناه میکشاند.آتش دوزخ برای آنان کافی است،و چه بد جایگاهی است.
برای این آیات،دو شان نزول ذکر شده است:1-این آیات درباره"اخنس بن شریق"نازل شده که مردی زیبا و خوشزبان بود و تظاهر به دوستی پیامبر ص میکرد خود را مسلمان جلوه میداد،و سوگند میخورد که آن حضرت را دوست دارد و به خدا ایمان آورده،پیامبر ص هم که مامور به ظاهر بود با او گرم میگرفت و
او را مورد محبت قرار میداد،ولی او در باطن مرد منافقی بود،در یک ماجرا زراعت بعضی مسلمانان را آتش زد و چهارپایان آنان را کشت(و به این ترتیب پرده از روی کار او برداشته شد)در اینجا آیات فوق نازل شد (1).
2-بعضی دیگر از ابن عباس،نقل کردهاند که آیات مزبور در یکی از جنگهای اسلامی(سریه رجیع)نازل شده که طی آن جمعی از مبلغان اسلام که از طرف پیامبر ص برای تبلیغ قبایل اطراف مدینه اعزام شده بودند،طی یک توطئه ناجوانمردانه شهید شدند (2).
ولی شان نزول اول با مضمون آیات،تناسب بیشتری دارد،و در هر حال درسی که از این آیات فرا گرفته میشود،عمومی و همگانی و برای همیشه است.
سرنوشت مفسدان در زمین
در نخستین آیه،اشاره سر بستهای،به بعضی از منافقان کرده،میفرماید:
"و بعضی از مردم چنین هستند که گفتار او در زندگی دنیا مایه اعجاب تو میشود (ولی در باطن چنین نیست)و خداوند بر آنچه در قلب اوست گواه میباشد،و او سرسختترین دشمنان است"( وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یُعْجِبُکَ قَوْلُهُ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ یُشْهِدُ اللّٰهَ عَلیٰ مٰا فِی قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصٰامِ ).
"الد"به معنی کسی است که دشمنی شدید دارد،و اصل آن از لدید گرفته شده که به دو طرف گردن گفته میشود،و کنایه از کسی است که از هر طرف روی آورد،بر دشمنی غلبه میکند،و"خصام"معنی مصدری دارد و به معنی خصومت
و دشمنی است.
*** سپس میافزاید:"نشانه دشمنی باطنی او این است که وقتی روی بر میگرداند و از نزد تو خارج میشود،کوشش میکند که در زمین فساد به راه بیندازد، و زراعت و چهارپایان را نابود کند(با اینکه میداند)خدا فساد را دوست ندارد"( وَ إِذٰا تَوَلّٰی سَعیٰ فِی الْأَرْضِ لِیُفْسِدَ فِیهٰا وَ یُهْلِکَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللّٰهُ لاٰ یُحِبُّ الْفَسٰادَ ).
آری این گونه خداوند پرده از روی کار آنها بر میدارد و درون قلبشان را برای پیامبرش آشکار میسازد،زیرا اگر اینها در اظهار دوستی و محبت،به پیامبر اسلام ص و پیروان او صادق بودند هرگز دست به فساد و تخریب نمیزدند،و به زراعتها و دامها،بیرحمانه هجوم نمیآوردند،ظاهر آنان دوستی خالصانه است،اما در باطن،بی رحمترین،و سرسختترین دشمنانند.
بسیاری از مفسران،احتمال دادهاند که مقصود از جمله" إِذٰا تَوَلّٰی " همان مساله قبول ولایت و حکومت است،یعنی منافقان هنگامی که به مرحلهای از حکومت و سلطه برسند،دست به فساد و خرابی زده و ظلم و ستم را در میان بندگان خدا به راه میاندازند و به خاطر ظلم و ستم آنها آبادیها رو به ویرانی میگذارد،دامها هلاک میشوند،و جان و مال مردم بر باد میرود (1).
"حرث"به معنی زراعت،و"نسل"به معنی اولاد است،و بر اولاد انسان و غیر انسان اطلاق میشود،بنا بر این هلاک کردن حرث و نسل به معنی از میان بردن هر گونه موجود زنده است،اعم از موجودات زنده نباتی،یا حیوانی و انسانی.
1) 1) تفسیر المیزان،جلد 2 صفحه 96-در تفسیر مجمع البیان و ابو الفتوح رازی و تفسیر کبیر ذیل آیه مورد بحث نیز به این معنی اشاره شده است،ولی این قول با شان نزول آیات سازگار نیست،هر چند مفهوم آیه وسیع و گسترده است.
در معنی حرث و نسل،تفسیرهای دیگری نیز ذکر شده از جمله اینکه:منظور از"حرث"زنانند،به قرینه آیه شریفه( نِسٰاؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ ) (1).
و منظور از"نسل"،اولاد است،یا اینکه منظور از حرث در اینجا،دین و آیین است،و نسل مردم(این تفسیر مطابق حدیثی است از امام صادق ع که در تفسیر مجمع البیان نقل شده است) (2).
به هر حال تعبیر به" یُهْلِکَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ "،کلام بسیار مختصر و جامعی است که تولید فساد را در سطح جامعه در زمینه اموال و انسانها،شامل میشود.
*** در آیه بعد میافزاید:هنگامی که او را از این عمل زشت نهی کنند"و به او گفته شود از خدا بترس(آتش لجاجت در درونش شعلهور میگردد)و لجاج و تعصب،او را به گناه میکشاند"( وَ إِذٰا قِیلَ لَهُ اتَّقِ اللّٰهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ ). (3)
او نه به اندرز ناصحان،گوش فرا میدهد،و نه به هشدارهای الهی بلکه پیوسته با غرور و نخوت مخصوص به خود،بر خلافکاریهایش میافزاید،چنین کسی را جز آتش دوزخ رام نمیکند،و لذا در پایان آیه میفرماید:"آتش دوزخ برای آنها کافی است و چه بد جایگاهی است"( فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَ لَبِئْسَ الْمِهٰادُ ).
در حقیقت این یکی از صفات زشت و ناپسند منافقان است که بر اثر تعصب و لجاجت خشک و خشونت آمیز در برابر هیچ حقیقتی تسلیم نمیشوند،و همین تعصب و غرور آنها را به بدترین گناهان میکشاند،بدیهی است این چوبهای کج، جز با آتش دوزخ راست نمیشوند!
1) 1) سوره بقره،آیه 223.
2) 2) مجمع البیان،جلد اول،صفحه 300.
3) 3) "عزت"در اصل نقطه مقابل"ذلت"است،ولی در اینجا به معنی غرور و"نخوت"میباشد (روح المعانی جلد 2 صفحه 96)ولی"راغب"در"مفردات"،این واژه را به معنی قدرت شکستناپذیر تفسیر کرده و میگوید:گاهی مجازا به معنی غرور و نخوت نکوهیده آمده است،مانند آیه مورد بحث.
به گفته بعضی از مفسران،خداوند این گونه اشخاص را به پنج وصف در آیات فوق توصیف کرده نخست اینکه:سخنانی فریبنده دارند،دیگر اینکه درون قلب آنها آلوده و تاریک است،سوم اینکه سرسختترین دشمناناند،چهارم اینکه به هنگامی که زمینهای پیش آید،نه بر انسانها رحم میکنند و نه بر حیوان و زراعت، پنجم اینکه بر اثر غرور و نخوت،اندرز هیچ ناصحی را پذیرا نیستند.
وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ اِبْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ رَؤُفٌ بِالْعِبٰادِ (207)
207-بعضی از مردم(با ایمان و فداکار،همچون علی ع در"لیلة المبیت"به هنگام خفتن در جایگاه پیغمبر ص)،جان خود را به خاطر خشنودی خدا میفروشند،و خداوند نسبت به بندگان مهربان است.
مفسر معروف اهل تسنن"ثعلبی"میگوید:هنگامی که پیغمبر اسلام تصمیم گرفت مهاجرت کند برای ادای دینهای خود و تحویل دادن امانتهایی که نزد او بود علی ع را به جای خویش قرار داد و شب هنگام که میخواست به سوی غار"ثور" برود و مشرکان اطراف خانه او را برای حمله به او محاصره کرده بودند دستور داد علی ع در بستر او بخوابد و پارچه سبز رنگی(برد حضرمی)که مخصوص خود پیغمبر بود روی خود بکشد در این هنگام خداوند به"جبرئیل"و"میکائیل"وحی فرستاد که من بین شما برادری ایجاد کردم و عمر یکی از شما را طولانیتر قرار دادم کدام یک از شما حاضر است ایثار به نفس کند و زندگی دیگری را بر خود مقدم دارد هیچکدام حاضر نشدند.به آنها وحی شد اکنون علی ع در بستر پیغمبر خوابیده و آماده شده جان خویش را فدای او سازد به زمین بروید و حافظ و نگهبان او باشید.
هنگامی که جبرئیل بالای سر و میکائیل پایین پای علی ع نشسته بودند جبرئیل میگفت:"به به آفرین بر تو ای علی!خداوند بواسطه تو بر فرشتگان مباهات میکند".
در این هنگام آیه فوق نازل گردید و به همین دلیل آن شب تاریخی به نام"لیلة المبیت"نامیده شده است.
"ابن عباس"میگوید این آیه هنگامی که پیغمبر از مشرکان کناره گرفته بود و با ابو بکر به سوی غار میرفت در باره علی ع که در بستر پیغمبر خوابیده بود نازل شد.
"ابو جعفر اسکافی"میگوید:(همانطور که"ابن ابی الحدید"در شرح نهج البلاغه جلد 3 صفحه 270 ذکر کرده است)جریان خوابیدن علی ع در بستر پیغمبر ص به تواتر ثابت شده و غیر از کسانی که مسلمان نیستند و افراد سبک مغز آن را انکار نمیکنند در جلد دوم"الغدیر"ذیل آیه مورد بحث(صفحه 48 به بعد) مینویسد:"غزالی"در کتاب"احیاء العلوم"جلد سوم صفحه 238 و"گنجی"در کتاب"کفایة الطالب"صفحه 114 و"صفوری"در"نزهة المجالس"جلد دوم صفحه 209 و ابن"صباغ مالکی"در کتاب"الفصول المهمة"صفحه 33،"سبط ابن جوزی حنفی"در"تذکرة الخواص"صفحه 21"شبلنجی"در"نور الأبصار" صفحه 86 و احمد در"مسند"جلد یک صفحه 348 و"تاریخ طبری"جلد دوم صفحه 99 تا 101 و"ابن هشام"در"سیرة"جلد دوم صفحه 291 و"حلبی"در "سیره"خود و"تاریخ یعقوبی"جلد دوم صفحه 29 جریان"لیلة المبیت"را نقل کردهاند.
فداکاری بزرگ در شب تاریخی هجرت
گر چه آیه فوق همانطور که در شان نزول آن ذکر شد،مربوط به ماجرای هجرت پیغمبر اکرم ص و فداکاری علی ع و خوابیدن او در بستر آن حضرت نازل شده،ولی همچون سایر آیات قرآن،مفهوم و محتوای کلی و عمومی دارد.و در واقع نقطه مقابل چیزی است که در آیات قبل در مورد منافقان وارد شده بود.
میفرماید:"از میان مردم کسانی هستند که جان خود را در برابر خشنودی خدا میفروشند،و خداوند نسبت به بندگانش مهربان است"( وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ
یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ رَؤُفٌ بِالْعِبٰادِ
).
آن گروه مردمی خودخواه و خودپسند و لجوج و معاند بودند که از راه نفاق در بین مردم آبرویی کسب میکردند،و در ظاهر خود را مؤمن و خیرخواه نشان میدادند،اما کردارشان پرده از روی گفتارشان بر میداشت چرا که جز فساد در زمین و نابود کردن حرث و نسل کار دیگری نداشتند.
ولی این گروه تنها با خدا معامله میکنند و هر چه دارند حتی جان خود را به او میفروشند و جز رضا و خشنودی او چیزی خریدار نیستند.و با فداکاری و ایثار آنهاست که امر دین و دنیا اصلاح و حق زنده و پایدار میشود و زندگی انسان گوارا و درخت اسلام بارور میگردد.
جمله" وَ اللّٰهُ رَؤُفٌ بِالْعِبٰادِ "که در حقیقت نقطه مقابل چیزی است که در آیات قبل درباره منافقان مفسد فی الارض آمده بود" فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَ لَبِئْسَ الْمِهٰادُ " ممکن است اشاره به این باشد که خداوند در عین اینکه بخشنده جان به انسان است همان را خریداری میکند و بالاترین بها را که همان خشنودی خویش است به انسان میپردازد.
قابل توجه اینکه فروشنده"انسان"و خریدار خدا و متاع"جان"و بهای معامله خشنودی ذات پاک اوست.در حالی که در موارد دیگری بهای اینگونه معاملات را بهشت جاویدان و نجات از دوزخ ذکر کرده است مثلا میفرماید: إِنَّ اللّٰهَ اشْتَریٰ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوٰالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ یُقٰاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ ،"خدا از مؤمنان جانها و مالهایشان را خریداری میکند که بهشت از آن آنها باشد،در راه خدا پیکار میکنند میکشند و کشته میشوند" (1)و شاید به همین جهت است که آیه مورد بحث با کلمه"من"تبعیضیه( وَ مِنَ النّٰاسِ )شروع شده یعنی تنها بعضی از مردم هستند که قادرند به این کار فوق العاده
1) 1) سوره توبه،آیه 111.
دست زنند،و تنها بهایی را که برای ایثار جان طالب باشند،همان خشنودی خدا بوده باشد،ولی در آیه 111 سوره توبه که در بالا آوردیم همه مؤمنان به معامله با خدا،در برابر بهشت جاویدان دعوت شدهاند.
این احتمال نیز در تفسیر جمله" وَ اللّٰهُ رَؤُفٌ بِالْعِبٰادِ "و تناسب آن با آغاز آیه وجود دارد که میخواهد این حقیقت را روشن سازد که وجود این چنین افراد وفادار و ایثارگر در میان مردم،از رأفت و مهربانی خدا نسبت به بندگانش سرچشمه گرفته، زیرا اگر چنین انسانهای از خود گذشته در جوامع انسانی وجود نداشته باشند،ارکان دین و اجتماع فرو میریزد،ولی خداوند مهربان با این دوستان ایثارگر خود،جلو خرابکاری دشمنان را میگیرد.
به هر حال این آیه با توجه به شان نزولی که مشروحا گفته شد،یکی از بزرگترین فضایل علی ع است که در اکثر منابع اسلامی آمده،و به قدری چشمگیر است که معاویه،به خاطر دشمنی خاصی که با علی ع داشت طبق روایتی چنان از این فضیلت ناراحت بود که"سمرة بن جندب"را با چهارصد هزار درهم تطمیع کرد که بگوید این آیه در باره عبد الرحمن بن ملجم،قاتل علی ع(طبق حدیث مجعولی)نازل شده،و آن منافق جنایت پیشه نیز چنین کرد،ولی همانطور که انتظار میرفت حتی یک نفر این حدیث مجعول را نپذیرفت (1)***
1) 1) داستان این معامله را"ابن ابی الحدید"در شرح"نهج البلاغه"جلد 4،صفحه 73 نقل کرده است.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا اُدْخُلُوا فِی اَلسِّلْمِ کَافَّةً وَ لاٰ تَتَّبِعُوا خُطُوٰاتِ اَلشَّیْطٰانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ (208) فَإِنْ زَلَلْتُمْ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَتْکُمُ اَلْبَیِّنٰاتُ فَاعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ (209)
208-ای کسانی که ایمان آوردهاید!همگی در صلح و آشتی در آیید!و از گامهای شیطان،پیروی نکنید،که او دشمن آشکار شماست! 209-و اگر بعد از(این همه)نشانههای روشن،که برای شما آمده است،لغزش کردید(و گمراه شدید)،بدانید(از چنگال عدالت خدا،فرار نتوانید کرد،)که خداوند،توانا و حکیم است.
اسلام آیین صلح و صفاست
بعد از اشاره به دو گروه(گروه مؤمنان بسیار خالص و منافقان مفسد)در آیات گذشته،همه مؤمنان را در نخستین آیه مورد بحث مخاطب ساخته،میفرماید:"ای کسانی که ایمان آوردهاید!همگی در صلح و آشتی در آئید"( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ کَافَّةً ).
"سلم"و"سلام"،در لغت به معنی صلح و آرامش است و بعضی آن را به معنی اطاعت تفسیر کردهاند،و این آیه همه افراد با ایمان را به صلح و سلام و تسلیم بودن در برابر فرمان خدا دعوت میکند.
از مفهوم این آیه چنین استفاده میشود که صلح و آرامش تنها در پرتو ایمان امکانپذیر است،و تنها به اتکاء قوانین مادی هرگز جنگ و ناامنی و اضطراب از دنیا بر چیده نخواهد شد،زیرا عالم ماده،و علاقه به آن،همواره سرچشمه
کشمکشها و تصادمها است،و اگر نیروی معنوی ایمان،آدمی را کنترل نکند،صلح غیر ممکن است.
بلکه میتوان گفت از دعوت عمومی این آیه،که همه مؤمنان را بدون استثناء از هر زبان و نژاد و منطقه جغرافیایی و قشر اجتماعی،به صلح و صفا دعوت میکند،استفاده میشود که در پرتو ایمان به خدا،تشکیل حکومت واحد جهانی که صلح در سایه آن همه جا آشکار گردد امکانپذیر است.
اصولا در مقابل عوامل پراکندگی(زبان و نژاد و...)یک حلقه محکم اتصال در میان قلوب بشر لازم است،و این حلقه اتصال تنها ایمان به خداست که ما فوق این اختلافات است.
ایمان به خدا،و تسلیم در برابر فرمان او،نقطه وحدت جامعه انسانیت،و رمز ارتباط اقوام و ملتها است،و نمونه جالبی از آن را در مراسم حج میتوان مشاهده کرد که چگونه انسانهایی با رنگهای مختلف،از نژادهای متفاوت و دارای زبان و قومیت و منطقه جغرافیایی ناهماهنگ،همگی برادروار در کنار هم قرار گرفته و در آن مراسم بزرگ روحانی شرکت دارند،و در نهایت صلح و صفا به هم مینگرند،و اگر آن را با نظامی که بر کشورهای فاقد ایمان به خدا حاکم است که چگونه ناامنی از نظر جان و مال و عرض و ناموس،حاکم میباشد،مقایسه کنیم، تفاوت میان جوامع با ایمان و بی ایمان از نظر سلم و صلح و سلام و آرامش،روشن میشود.
این احتمال نیز در تفسیر آیه داده شده است که بعضی از اهل کتاب(یهود و نصاری)هنگامی که وارد اسلام میشدند،نسبت به بعضی از عقاید یا برنامههای پیشین خود وفادار بودند و لذا به آنها دستور داده شد که با تمام وجود وارد اسلام
شوید و در برابر تمام دستورات تسلیم باشید (1).
سپس میافزاید:"از گامهای شیطان پیروی نکنید که او دشمن آشکار شما است"( وَ لاٰ تَتَّبِعُوا خُطُوٰاتِ الشَّیْطٰانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ ).
همانگونه که در تفسیر آیه 168 همین سوره،اشاره شد،بسیاری از انحرافات و وسوسههای شیطانی به صورت تدریجی انجام میگیرد،و هر مرحله در حقیقت گامی از گامهای شیطان است.
"خطوات"جمع"خطوة"بر وزن"سفره"به معنی گام و قدم است در اینجا نیز این حقیقت تکرار شده که انحراف از صلح و عدالت و تسلیم شدن در برابر انگیزههای دشمنی و عداوت و جنگ و خونریزی از مراحل ساده و کوچک شروع میشود،و به مراحل حاد و خطرناک،منتهی میگردد،و مطابق ضرب المثل معروف عرب"ان بدو القتال اللطام"(آغاز جنگ یک سیلی است)گاهی یک حرکت کوچک از روی عداوت،آتش جنگ ویرانگری را بر میانگیزد،لذا افراد با ایمان که مخاطب در این آیهاند،باید از همان آغاز بیدار باشند و جرقههای کوچک عداوت و دشمنی را خاموش سازند.
قابل توجه اینکه این تعبیر،پنج بار در قرآن مجید آمده،و در موارد مختلفی روی آن تکیه شده است.
بعضی از مفسران نقل کردهاند که"عبد اللّٰه بن سلام"و یارانش که یهودی بودند و اسلام را پذیرا شده بودند از پیامبر اسلام اجازه میخواستند که تورات را در نماز بخواند،و به پارهای از دستورات آن عمل کنند،آیه فوق نازل شد و آنها را از
1) 1) تفسیر کبیر،جلد 5 صفحه 207-و تفسیر روح المعانی،جلد 2،صفحه 97 ولی با توجه به اینکه "کافة"اشاره به عموم مؤمنان است نه عموم دستورات اسلام،(در حقیقت حال است برای الذین آمنوا نه برای السلم)تفسیر اول صحیحتر به نظر میرسد.
پیروی خطوات الشیطان،نهی کرد (1).
این شان نزول نیز نشان میدهد که شیطان گام به گام در انسان نفوذ میکند و باید در همان گامهای نخستین،در برابر او ایستاد تا به مراحل خطرناک نرسد.
جمله" إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ "متضمن استدلال زنده و روشنی است،میگوید:
دشمنی شیطان با شما چیزی مخفی و پوشیده نیست،او از آغاز آفرینش آدم برای دشمنی با او کمر بست و سوگند یاد کرده است که اگر بتواند،همه را جز مخلصین که از تیررس او به دورند گمراه کند با این حال چگونه تسلیم وسوسههای او میشوید؟ *** در آیه بعد به همه مؤمنان هشدار میدهد که:"اگر بعد از(این همه)نشانهها و برنامههای روشن که به سراغ شما آمده لغزش کنید و تسلیم وسوسههای شیطان شوید و گامی بر خلاف صلح و سلام بردارید بدانید(از پنجه عدالت خداوند فرار نتوانید کرد)چرا که خداوند توانا و شکستناپذیر و حکیم است"( فَإِنْ زَلَلْتُمْ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَتْکُمُ الْبَیِّنٰاتُ فَاعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ ).
برنامه روشن،راه روشن و مقصد هم معلوم است با این حال جایی برای لغزش و قبول وسوسههای شیطانی نیست!اگر منحرف شوید قطعا مقصر خود شمائید و بدانید خداوند قادر حکیم شما را مجازات عادلانه خواهد کرد.
"بینات"به معنی دلایل روشن است و مفهوم گستردهای دارد که هم دلایل عقلی را شامل میشود و هم آنچه از طریق وحی یا معجزات برای مردم تبیین شده است.
1) 1) تفسیر قرطبی،جلد 2،صفحه 832.
هَلْ یَنْظُرُونَ إِلاّٰ أَنْ یَأْتِیَهُمُ اَللّٰهُ فِی ظُلَلٍ مِنَ اَلْغَمٰامِ وَ اَلْمَلاٰئِکَةُ وَ قُضِیَ اَلْأَمْرُ وَ إِلَی اَللّٰهِ تُرْجَعُ اَلْأُمُورُ (210)
210-آیا(پیروان فرمان شیطان،پس از این همه نشانهها و برنامههای روشن)انتظار دارند که خداوند و فرشتگان،در سایههایی از ابرها به سوی آنان بیایند(و دلایل تازهای در اختیارشان بگذارند؟!با اینکه چنین چیزی محال است!)و همه چیز انجام شده،و همه کارها به سوی خدا باز میگردد.
انتظار بیجا و نامعقول
این آیه گر چه از آیات پیچیده قرآن به نظر میرسد لکن دقت روی تعبیرات آن ابهام را بر طرف میسازد.
در اینجا روی سخن به پیامبر ص است و در واقع به دنبال بحث آیه قبل که میفرمود آیا این همه نشانهها و دلایل روشن برای جلوگیری از لغزش آدمی و رهایی او از چنگال عدو مبین یعنی شیطان کافی نیست،خداوند در این آیه میفرماید:"آیا آنها انتظار دارند که خداوند و فرشتگان در سایههای ابرها به سوی آنها بیایند"و دلایل دیگری در اختیارشان بگذارند با اینکه چنین چیزی محال است و به فرض که محال نباشد چه ضرورتی دارد( هَلْ یَنْظُرُونَ إِلاّٰ أَنْ یَأْتِیَهُمُ اللّٰهُ فِی ظُلَلٍ مِنَ الْغَمٰامِ وَ الْمَلاٰئِکَةُ ). (1)
"در حالی که کار پایان یافته است"( وَ قُضِیَ الْأَمْرُ ).
در اینکه منظور از پایان یافتن کار چیست؟
1) 1) "ظلل"جمع"ظلة"(بر وزن قله)به هر چیزی گفته میشود که سایهافکن باشد و"غمام"به معنی ابر است و در اینجا معنی جنسی دارد.
مرحوم"طبرسی"در"مجمع البیان"،آن را به معنی پایان یافتن حساب انسانها در قیامت و قرار گرفتن اهل بهشت در بهشت،و اهل دوزخ در دوزخ میداند،و به این ترتیب ناظر به آخرت خواهد بود،در حالی که ظاهر آیه،مربوط به این جهان است،بنا بر این بعید نیست که اشاره به نزول عذاب الهی به کافران لجوج باشد که در کلام طبرسی و دیگران نیز به عنوان یک احتمال آمده است.
این معنی نیز ممکن است که منظور اشاره به پایان گرفتن کار تبلیغ و بیان همه حقایق باشد که در آیه قبل تحت عنوان بینات به آن اشاره شده بود و با وجود این، دیگر انتظار آنها،بیمعنی است و به فرض محال که ممکن باشد خداوند و فرشتگان نزد آنها حضور یابند نیازی به آن احساس نمیشود،زیرا همه چیز برای هدایت آنها به قدر کافی در اختیارشان قرار داده شده و مطابق این تفسیر،هیچگونه تقدیری در آیه وجود ندارد،و عین الفاظ آیه گویاست،بنا بر این استفهام موجود در آیه،انکاری میباشد.
ولی جمعی از مفسران،استفهام را انکاری ندانسته و آن را یک نوع تهدید برای گنهکاران و کسانی که پیروی از برنامههای شیطانی کردهاند میدانند،خواه این تهدید،تهدید به عذاب آخرت باشد یا دنیا،و لذا قبل از کلمه اللّٰه،کلمه امر را مقدر میدانند که روی هم رفته معنی آیه چنین میشود:"آیا اینها،با این اعمالشان میخواهند،امر خدا و فرشتگان او برای مجازات و عذابشان،فرا رسد و به عذاب دنیا یا آخرت گرفتار شوند،و به کار آنها خاتمه داده شود".
ولی تفسیری که در بالا گفته شد،مناسبتر به نظر میرسد،و نیاز به تقدیر هم ندارد.
کوتاه سخن اینکه:درباره آیه سه تفسیر وجود دارد:
1-منظور آن است که خداوند به قدر کافی اتمام حجت کرده،و نباید افراد لجوج در انتظار این باشند که خدا و فرشتگان نزد آنها آیند و حقایق را بازگو کنند که
این امر محال است،و اگر هم ممکن بود نیازی به آن نبود.
2-منظور این است که آیا آنها با این لجاجت در عدم ایمان در انتظار این هستند که فرمان عذاب الهی و فرشتگان عذاب فرا رسند و آنها را ریشه کن سازند.
3-منظور این است که آیا آنها با این کار خود در انتظارند که قیامت بر پا شود و فرمان عذاب همراه فرشتگان الهی فرا رسد و به حساب همگی رسیدگی گردد،و به کیفر خود گرفتار شوند (1).
تعبیر به" ظُلَلٍ مِنَ الْغَمٰامِ "(در سایههای ابرهای سفید)بنا بر تفسیر دوم و سوم-به گفته بسیاری از مفسران-اشاره به این است که عذاب الهی بطور ناگهانی همچون ابرها بر سر آنها سایهافکن میشود و مخصوصا از آنجا که انسان با مشاهده ابر انتظار ریزش باران رحمت را دارد،هنگامی که عذابی به صورت صاعقه و مانند آن از آن فرود آید دردناکتر است(توجه داشته باشید که عذاب بعضی از اقوام پیشین نیز به صورت صاعقههایی بود که از ابرها فرود آمد) (2).
اما بنا بر تفسیر اول ممکن است اشاره به عقیده خرافی کفار باشد که گمان میکردند خداوند گاهی از آسمان نازل میشود،در حالی که ابرها بر او سایهافکن میباشند. (3)
و در پایان آیه،میفرماید:"و همه کارها به سوی خدا باز میگردد"( وَ إِلَی اللّٰهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ ).
امور مربوط به ارسال پیامبران و نزول کتابهای آسمانی و تبیین حقایق بازگشت به او میکند همانگونه که امر حساب و مجازات و کیفر و پاداش به او باز میگردد.
رؤیت خداوند غیر ممکن است!
بی شک مشاهده حسی تنها در مورد اجسامی صورت میگیرد که دارای رنگ و مکان و محل است بنا بر این در مورد ذات خداوند که ما فوق زمان و مکان است معنی ندارد.
ذات پاک او نه در دنیا با این چشم دیده میشود و نه در آخرت دلایل عقلی این مساله به قدری روشن است که ما را بینیاز از شرح و بسط میکند:
ولی با این حال متاسفانه جمعی از دانشمندان اهل سنت به استناد بعضی از احادیث ضعیف و پارهای از آیات متشابه اصرار بر این دارند که خداوند در قیامت با همین چشم دیده میشود و در قالب جسمی در میآید و دارای رنگ و مکان است و بعضا آیه مورد بحث را ناظر به این معنی دانستهاند و شاید توجه به این حقیقت ندارند که چه مفاسد و مشکلاتی از این رهگذر به وجود میآید.
البته مشاهده خداوند با چشم دل هم در این جهان ممکن است و هم در جهان دیگر و مسلما در قیامت که ذات پاک او ظهور و بروز قویتری دارد این مشاهده قویتر خواهد بود.
در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم که در پاسخ این سؤال"آیا خداوند در قیامت دیده میشود"فرمود:منزه است خداوند از چنین چیزی و بسیار منزه است سپس افزود
ان الأبصار لا تدرک الا ما له لون و کیفیت و اللّٰه تعالی خالق الالوان و الکیفیة ،چشمها جز چیزهایی که دارای رنگ و کیفیت است نمیبیند در حالی که خداوند خالق رنگها و کیفیتها است (1).
درباره عدم امکان رؤیت خداوند در دنیا و آخرت ذیل آیات مختلف تفسیر نمونه از جمله ذیل آیه 103 سوره انعام( لاٰ تُدْرِکُهُ الْأَبْصٰارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصٰارَ ) شرح کافی داده شده و از آن مشروحتر در جلد چهارم پیام قرآن از صفحه 221 تا 250 بحث شده است
1) 1) نور الثقلین جلد 1 صفحه 753.
سَلْ بَنِی إِسْرٰائِیلَ کَمْ آتَیْنٰاهُمْ مِنْ آیَةٍ بَیِّنَةٍ وَ مَنْ یُبَدِّلْ نِعْمَةَ اَللّٰهِ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَتْهُ فَإِنَّ اَللّٰهَ شَدِیدُ اَلْعِقٰابِ (211)
211-از بنی اسرائیل بپرس:"چه اندازه نشانههای روشن به آنها دادیم؟"(ولی آنان،نعمتها و امکانات مادی و معنوی را که خداوند در اختیارشان گذاشته بود،در راه غلط به کار گرفتند.) و کسی که نعمت خدا را،پس از آنکه به سراغش آمد،تبدیل کند(و در مسیر خلاف به کار گیرد،گرفتار عذاب شدید الهی خواهد شد)که خداوند شدید العقاب است.
تبدیل نعمت به عذاب
این آیه در حقیقت،یکی از مصادیق آیات گذشته است،چرا که در آیات گذشته سخن از مؤمنان و کافران و منافقان بود،کافرانی که بر اثر لجاجت،آیات و دلایل روشن را نادیده گرفته به بهانهجویی میپرداختند،و بنی اسرائیل یکی از مصادیق واضح این معنی هستند.
میفرماید:"از بنی اسرائیل بپرس،چه نشانههای روشنی به آنها دادیم؟"ولی آنها این نشانههای روشن را نادیده گرفتند،و نعمتهای الهی را در راه غلط صرف کردند( سَلْ بَنِی إِسْرٰائِیلَ کَمْ آتَیْنٰاهُمْ مِنْ آیَةٍ بَیِّنَةٍ ).
سپس میافزاید:"کسی که نعمت خدا را بعد از آنکه به سراغ او آمد تبدیل کند(و از آن سوء استفاده نماید،گرفتار عذاب شدید الهی خواهد شد)زیرا خداوند شدید العقاب است"( وَ مَنْ یُبَدِّلْ نِعْمَةَ اللّٰهِ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَتْهُ فَإِنَّ اللّٰهَ شَدِیدُ الْعِقٰابِ ).
منظور از"تبدیل نعمت"این است که انسان امکانات و منابع مادی و معنوی را که در اختیار دارد،در مسیرهای انحرافی و گناه به کار گیرد،و میدانیم خداوند به
بنی اسرائیل انواع نعمتها را ارزانی داشت،پیامبران بزرگ،زمامداران نیرومند، امکانات مادی فراوان،ولی آنها نه از آن مربیان الهی بهره گرفتند،و نه از مواهب مادی استفاده صحیح کردند و به این ترتیب مرتکب تبدیل نعمت شدند،و نیز به همین دلیل در دنیا سرگردان گشتند و در قیامت عذاب دردناکی در انتظار دارند.
اینکه میفرماید:" سَلْ بَنِی إِسْرٰائِیلَ "(از بنی اسرائیل بپرس)برای این است که هم از آنها اعتراف گرفته شود و هم درس عبرتی برای مسلمانان و هشدار به کسانی باشد که از نعمتها و مواهب الهی بهره گیری لازم را نمیکنند.
مساله تبدیل نعمت،و سرنوشت دردناک ناشی از آن منحصر به بنی اسرائیل نیست،هر قوم و ملتی گرفتار آن شود،گرفتار عذاب شدید الهی در این جهان و جهان دیگر خواهد شد.
هم اکنون دنیای صنعتی گرفتار این بدبختی بزرگ است زیرا با اینکه خداوند مواهب و نعمتها و امکاناتی در اختیار انسان امروز قرار داده که در هیچ دورانی از تاریخ سابقه نداشته است ولی به خاطر دوری از تعلیمات الهی پیامبران گرفتار تبدیل نعمت شده و آنها را به صورت وحشتناکی در راه فنا و نیستی خود به کار گرفته و از آن مخربترین اسلحهها را برای ویرانی جهان ساخته و یا از قدرت مادی خویش برای توسعه ظلم و استعمار و استثمار بهره گرفته و دنیا را به جایگاهی ناامن از هر نظر مبدل کرده است.
نعمت خدا در این آیه میتواند اشاره به آیات الهی باشد،و تبدیل آن همان تحریف آن است،و یا معنی وسیعی داشته باشد که امکانات و مواهب الهی را نیز شامل گردد،و ترجیح با معنی دوم است.
زُیِّنَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا اَلْحَیٰاةُ اَلدُّنْیٰا وَ یَسْخَرُونَ مِنَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا فَوْقَهُمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ وَ اَللّٰهُ یَرْزُقُ مَنْ یَشٰاءُ بِغَیْرِ حِسٰابٍ (212)
212-زندگی دنیا برای کافران زینت داده شده است،از این رو افراد با ایمان را(که گاهی دستشان تهی است)،مسخره میکنند،در حالی که پرهیزکاران در قیامت بالاتر از آنان هستند،(چرا که ارزشهای حقیقی در آن جا آشکار میگردد،و صورت عینی به خود میگیرد،)و خداوند، هر کس را بخواهد بدون حساب روزی میدهد.
"ابن عباس"مفسر معروف میگوید:این آیه درباره اقلیت اشرافی و رؤسای قریش نازل شد که زندگی بسیار مرفهای داشتند،و جمعی از مؤمنان ثابت قدم آغاز اسلام همچون عمار و بلال و...را که از نظر زندگی مادی فقیر و تهیدست بودند به باد استهزاء و مسخره میگرفتند و میگفتند اگر پیامبر ص شخصیتی داشت و از طرف خدا بود،اشراف و بزرگان از او پیروی میکردند،آیه فوق نازل شد و به سخنان بی اساس آنها پاسخ داد.
کافران دنیاپرست
شان نزول بالا که میگوید آیه ناظر به اشراف خودخواه قریش است مانع از آن نیست که یک قاعده کلی و عمومی از آن استفاده کرده یا آن را مکمل آیه پیشین درباره یهود بدانیم.آیه میگوید:"زندگی دنیا برای کافران زینت داده شده است" ( زُیِّنَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا الحیوة الدنیا).
لذا از باده غرور سر مست شده"و افراد با ایمان را که احیانا دستشان تهی
است به باد مسخره میگیرند"( وَ یَسْخَرُونَ مِنَ الَّذِینَ آمَنُوا ).
این در حالی است"که این افراد با ایمان و تقوا در قیامت برتر از آنها هستند" (آنها در اعلی علیین بهشتاند و اینها در درکات جهنم)( وَ الَّذِینَ اتَّقَوْا فَوْقَهُمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ ).
زیرا در آن جهان مقامات معنوی صورت عینی به خود میگیرد و مؤمنان در درجات بالایی قرار خواهند گرفت،آنها گویی بر فراز آسمانها سیر میکنند در حالی که اینها در اعماق زمین میروند.
و این جای تعجب نیست"زیرا خداوند هر کس را بخواهد بی حساب روزی میدهد"( وَ اللّٰهُ یَرْزُقُ مَنْ یَشٰاءُ بِغَیْرِ حِسٰابٍ ).
اینها در حقیقت بشارت و آرامش است برای مؤمنان فقیر و هشدار و تهدیدی است برای ثروتمندان مغرور و بی ایمان.
این احتمال نیز وجود دارد که جمله اخیر اشاره به این باشد که خداوند در آینده به مؤمنان روزی بی حساب میدهد همانگونه که با پیشرفت اسلام این معنی تحقق یافت.
بی حساب بودن روزی خداوند به افراد با ایمان اشاره به این است که هرگز پاداشها و مواهب الهی به اندازه اعمال ما نیست بلکه مطابق کرم و لطف اوست و میدانیم لطف و کرمش حد و حدود ندارد.
همیشه افراد بی ایمان و دنیاپرست که سخت فریفته زرق و برق دنیا میباشند و افق دیدشان از چهار دیواری ماده فراتر نمیرود امکانات مادی را مقیاس ارزیابی همه ارزشها میدانند و به همین دلیل در فکر کوتاه و علیل آنها کسانی که دستشان از ثروت تهی است فاقد شخصیت هستند و لذا آنها را به باد مسخره میگیرند در حالی که صاحبنظران با ایمان که بدین مشت خاک نظری ندارند
ارزشهای مادی را در برابر ارزشهای معنوی بیرنگ میبینند و به آنها همچون بازیچه کودکان مینگرند.و اگر طالب مواهب مادی دنیا هستند برای این است که آخرت را در لابلای آن جستجو میکنند.
در اینجا یک سؤال باقی میماند که فعل مجهول"زین"(زینت داده شده است)چه معنی دارد و فاعل آن کیست؟کیست که زندگی دنیا را در نظر کافران زینت داده است؟پاسخ این سؤال را در ذیل آیه 14 سوره آل عمران مطالعه خواهید نمود.
کٰانَ اَلنّٰاسُ أُمَّةً وٰاحِدَةً فَبَعَثَ اَللّٰهُ اَلنَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ اَلْکِتٰابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ اَلنّٰاسِ فِیمَا اِخْتَلَفُوا فِیهِ وَ مَا اِخْتَلَفَ فِیهِ إِلاَّ اَلَّذِینَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَتْهُمُ اَلْبَیِّنٰاتُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ فَهَدَی اَللّٰهُ اَلَّذِینَ آمَنُوا لِمَا اِخْتَلَفُوا فِیهِ مِنَ اَلْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَ اَللّٰهُ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ (213)
213-مردم(در آغاز)یک دسته بودند،(و تضادی در میان آنها وجود نداشت.بتدریج جوامع و طبقات پدید آمد و اختلافات و تضادهایی در میان آنها پیدا شد،در این حال)خداوند، پیامبران را برانگیخت،تا مردم را بشارت و بیم دهند و کتاب آسمانی،که به سوی حق دعوت میکرد،با آنها نازل نمود،تا در میان مردم،در آنچه اختلاف داشتند،داوری کند.
(افراد با ایمان،در آن اختلاف نکردند،)تنها(گروهی از)کسانی که کتاب را دریافت داشته بودند،و نشانههای روشن به آنها رسیده بود،به خاطر انحراف از حق و ستمگری،در آن اختلاف کردند.خداوند،آنهایی را که ایمان آورده بودند،به حقیقت آنچه مورد اختلاف بود،به فرمان خودش،رهبری نمود.(اما افراد بی ایمان،هم چنان در گمراهی و اختلاف، باقی ماندند.)و خدا،هر کس را بخواهد،به راه راست هدایت میکند.
راه وصول به وحدت
بعد از بیان حال مؤمنان و منافقان و کفار در آیات پیشین،در این آیه به سراغ یک بحث اصولی و کلی و جامع در مورد پیدایش دین و مذهب و اهداف و مراحل مختلف آن میرود.
نخست میفرماید:"انسانها(در آغاز)همه امت واحدی بودند"( کٰانَ النّٰاسُ
أُمَّةً وٰاحِدَةً
). (1)
و در آن روز تضادی در میان آنها وجود نداشت،زندگی بشر و اجتماع او ساده بود،فطرتها دست نخورده،و انگیزههای هوی و هوس و اختلاف و کشمکش در میان آنها ناچیز بود،خدا را طبق فرمان فطرت میپرستیدند و وظایف ساده خود را در پیشگاه او انجام میدادند(این مرحله اول زندگانی انسانها بود)،که احتمالا فاصله میان زمان آدم و نوح را پر میکرد.
سپس زندگی انسانها شکل اجتماعی به خود گرفت و میباید هم چنین شود زیرا انسان برای تکامل آفریده شده و تکامل او تنها در دل اجتماع تامین میگردد(و این مرحله دوم زندگی انسانها بود).
ولی به هنگام ظهور اجتماع،اختلافها و تضادها به وجود آمد چه از نظر ایمان و عقیده و چه از نظر عمل و تعیین حق و حقوق هر کس و هر گروه در اجتماع و در اینجا بشر تشنه قوانین و تعلیمات انبیاء و هدایتهای آنها میگردد تا به اختلافات او در جنبههای مختلف پایان دهد(این مرحله سوم بود).
"در اینجا خداوند پیامبران را برانگیخت تا مردم را بشارت دهند و انذار کنند" ( فَبَعَثَ اللّٰهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ ).
(و این مرحله چهارم بود.) در این هنگام انسانها با هشدارهای انبیاء و توجه به مبدأ و معاد و جهان دیگر که در آنجا پاداش و کیفر اعمال خویش را در مییابند برای گرفتن احکام الهی و قوانین صحیح که بتواند به اختلافات پایان دهد و سلامت جامعه و سلامت انسانها را تامین کند آمادگی پیدا کردند.و لذا میفرماید:"خداوند با آنها کتاب آسمانی به حق نازل کرد تا در میان مردم در آنچه اختلاف داشتند حکومت کند
1) 1) "امت"به معنی هر جماعتی است که نوعی رابطه و وحدت در میان آنها باشد خواه وحدت دینی یا از نظر زمان و مکان(مفردات راغب)درباره معنی امت در آیات مناسب،بحث بیشتری آمده است.
"( وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتٰابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النّٰاسِ فِیمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ ).
و به این ترتیب ایمان به انبیاء و تمسک به تعلیمات آنها و کتب آسمانی،آبی بر آتش اختلافات فرو ریخت و آن را خاموش ساخت(و این مرحله پنجم بود).
این وضع مدتی ادامه یافت ولی کم کم وسوسههای شیطانی و امواج خروشان هوای نفس کار خود را در میان گروهی کرد و با تفسیرهای نادرست تعلیمات انبیاء و کتب آسمانی و تطبیق آنها بر خواستههای دلشان،پرچم اختلاف را بار دیگر برافراشتند ولی این اختلاف با اختلافات پیشین فرق داشت سرچشمه اختلافات پیشین جهل و بی خبری بود که با بعثت انبیاء و نزول کتب آسمانی بر طرف گردید در حالی که سرچشمه اختلافات بعد همان ستمگری و لجاجت و انحراف آگاهانه از راه حق و در یک کلمه"بغی"بود و لذا در ادامه این آیه میفرماید:
"در آن اختلاف نکردند مگر کسانی که کتاب آسمانی را دریافت داشته بودند و بینات و نشانههای روشن به آنها رسیده بود آری آنها به خاطر انحراف از حق و ستمگری در آن اختلاف کردند"( وَ مَا اخْتَلَفَ فِیهِ إِلاَّ الَّذِینَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَتْهُمُ الْبَیِّنٰاتُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ ).
(و این مرحله ششم بود.) در اینجا مردم به دو گروه تقسیم شدند مؤمنان راستین که در برابر حق تسلیم بودند آنها برای پایان دادن به اختلافات جدید به کتب آسمانی و تعلیمات انبیاء بازگشتند و به حق رسیدند و لذا میفرماید:"خداوند،مؤمنان از آنها را به حقیقت آنچه در آن اختلاف داشتند به فرمان خود هدایت فرمود"(در حالی که افراد بی ایمان و ستمگر و خودخواه هم چنان در گمراهی و اختلاف باقی ماندند)( فَهَدَی اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ ).
(و این مرحله هفتم بود.) و در پایان آیه میفرماید:"خداوند هر که را بخواهد(و لایق ببیند)به راه
مستقیم هدایت میکند"( وَ اللّٰهُ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ ).
اشاره به اینکه مشیت الهی که آمیخته با حکمت اوست گزاف و بی حساب نیست و از هر گونه تبعیض ناروا بر کنار است.
تمام کسانی که دارای نیت پاک و روح تسلیم در برابر حقاند مشمول هدایتهای او میشوند.اشتباهات عقیدتی آنها اصلاح میگردد و از روشنبینیهای مخصوصی برخوردار میشوند بر توفیق آنان برای یافتن راه راست میافزاید و آنها را از اختلافات و مشاجرات دنیا پرستان بی ایمان بر کنار میدارد و آرامش روح و اطمینان خاطر و سلامت جسم و جان به آنها میبخشد.
از آیه فوق به خوبی این حقیقت استفاده میشود که دین و جامعه بشری در حقیقت ناگسستنی هستند هیچ جامعهای نمیتواند بدون مذهب و ایمان به خدا و رستاخیز زندگی صحیحی داشته باشد.
قوانین بشری،علاوه بر اینکه غالبا مایه اختلاف و پراکندگی ملتهاست،چون ضامن اجرایی از درون،یعنی ایمان به خدا،سرچشمه نمیگیرد،تنها یک مسئولیت برون ذاتی ایجاد میکند و نمیتواند بطور کامل به اختلافات و تضادها پایان دهد،آزمایشهای انسانی در این چند قرن اخیر این حقیقت را به خوبی ثابت کرده است و دنیای به اصطلاح متمدن اما فاقد ایمان،مرتکب فجایع و گناهانی میشود که هیچ گاه در جامعه عقب افتاده دیده نشده است.
ضمنا منطق اسلام در عدم جدایی دین از سیاست،یعنی تدبیر جامعه اسلامی نیز روشن میشود.
از آیه فوق،به طور ضمنی این حقیقت نیز روشن شد که آغاز پیدایش دین و مذهب به معنی واقعی کلمه،همان زمان پیدایش جامعه انسانی به معنی حقیقی بوده است،بنا بر این جای تعجب نیست که نخستین پیامبر اولوا العزم و صاحب کتاب و قانون و شریعت،حضرت نوح ع بوده است نه حضرت آدم.
از آیه فوق جواب این سؤال را هم میتوان پیدا کرد که چرا تمام ادیان بزرگ الهی از منطقه خاورمیانه برخاستهاند؟(آیین اسلام،آیین مسیحیت،آیین یهود و آیین ابراهیم و...)زیرا به گواهی تاریخ گاهواره تمدن بشری در این منطقه از جهان به حرکت در آمد و نخستین تمدنهای بزرگ از این منطقه برخاستند،و با توجه به رابطه مستحکم دین و تمدن و نیاز مبرم جوامع متمدن به مذهب،برای پیشگیری از اختلافات و تضادهای مخرب،معلوم میشود که باید مذاهب از اینجا برخیزند.
و اگر میبینیم اسلام از محیط عقب ماندهای همچون مکه و مدینه آن روز برخاست به خاطر این بود که:این منطقه به سر راه چند تمدن بزرگ آن زمان قرار داشت،تمدن ایران و باقی مانده تمدن بابل در شمال شرقی جزیرة العرب،تمدن روم در شمال،تمدن مصر باستان در شمال غربی،و تمدن یمن در جنوب.
در واقع مرکز ظهور اسلام،مرکز دایرهای است،که تمام تمدنهای مهم آن زمان در اطراف آن جای میگیرند(دقت کنید).
آیینهای الهی اهداف زیادی را،از جمله تهذیب نفوس انسانی و رسانیدن او به مقام قرب الهی،تعقیب میکند،ولی مسلما یکی از مهمترین اهداف،رفع اختلافات بوده است.
زیرا همیشه نژادها،قومیتها،و زبان و مناطق جغرافیایی عامل جدایی جوامع
انسانی بوده،چیزی که میتواند به عنوان یک حلقه اتصال همه فرزندان آدم را از هر نژاد و زبان و قومیت و منطقه جغرافیایی به هم پیوند دهد،آیینهای الهی است،که تمام این مرزها را در هم میشکند،و همه انسانها را زیر یک پرچم جمع میکند که نمونه آن را در مراسم عبادی سیاسی حج میتوان مشاهده کرد.
و اگر میبینیم پارهای از مذاهب،عامل اختلاف و درگیری شدهاند،به خاطر آمیخته شدن آنها با خرافات و تعصبهای کورکورانه است، و گر نه مذاهب دست نخورده آسمانی،همه جا عامل وحدت بهشمار میآید.
"علامه طباطبایی"در"المیزان"بعد از آنکه معصوم بودن پیامبران را به سه شاخه تقسیم میکند 1-عصمت از خطا به هنگام دریافت وحی 2-عصمت از خطا در تبلیغ رسالت 3-عصمت از گناه و آنچه مایه هتک حرمت عبودیت است و میگوید:آیه مورد بحث دلیل بر عصمت از خطا در تلقی وحی و تبلیغ رسالت است زیرا هدف از بعثت آنها این بوده که مردم را بشارت و انذار دهند و حق در اعتقاد و عمل را روشن سازند و از این طریق آنها را هدایت کنند و مسلما این هدف بدون عصمت در تلقی وحی و تبلیغ رسالت ممکن نیست.
شاخه سوم عصمت را نیز از آیه میتوان استفاده کرد چرا که اگر خطایی در تبلیغ رسالت صورت گیرد خود عاملی برای اختلاف خواهد بود و اگر ناهماهنگی میان عمل و گفتار مبلغان وحی از طریق عصیان حاصل شود آن نیز عامل اختلاف است بنا بر این از آیه فوق میتوان اشاراتی به عصمت در هر سه بخش استفاده کرد. (1)
1) 1) اقتباس از المیزان،جلد 2 صفحه 134.(ذیل آیه 213 سوره بقره).
أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا اَلْجَنَّةَ وَ لَمّٰا یَأْتِکُمْ مَثَلُ اَلَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ مَسَّتْهُمُ اَلْبَأْسٰاءُ وَ اَلضَّرّٰاءُ وَ زُلْزِلُوا حَتّٰی یَقُولَ اَلرَّسُولُ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ مَتیٰ نَصْرُ اَللّٰهِ أَلاٰ إِنَّ نَصْرَ اَللّٰهِ قَرِیبٌ (214)
214-آیا گمان کردید داخل بهشت میشوید،بی آنکه حوادثی همچون حوادث گذشتگان به شما برسد؟!همانان که گرفتاریها و ناراحتیها به آنها رسید،و آن چنان ناراحت شدند که پیامبر و افرادی که ایمان آورده بودند گفتند:"پس یاری خدا کی خواهد آمد؟!"(در این هنگام،تقاضای یاری از او کردند،و به آنها گفته شد:)آگاه باشید،یاری خدا نزدیک است!
بعضی از مفسران گفتهاند:هنگامی که در جنگ احزاب ترس و خوف و شدت بر مسلمانان غالب شد و در محاصره قرار گرفتند این آیه نازل شد و آنان را به صبر و استقامت دعوت نمود و وعده یاری نصرت به آنها داد و نیز گفته شده هنگامی که مسلمانان در جنگ احد شکست خوردند"عبد اللّٰه بن ابی"به آنها گفت تا کی خود را به کشتن میدهید اگر محمد پیغمبر بود خداوند یاران او را گرفتار اسارت و قتل نمیکرد در این موقع آیه فوق نازل شد (1).
بدون امتحان وارد بهشت نمیشوید!
از آیه فوق چنین بر میآید که جمعی از مؤمنان میپنداشتند عامل اصلی ورود در بهشت تنها اظهار ایمان به خداست و به دنبال آن نباید ناراحتی و رنجی را متحمل شوند و بی آنکه تلاش و کوشش به خرج دهند خداوند همه کارها را روبراه
1) 1) مجمع البیان،جلد 1 صفحه 308.
خواهد کرد و دشمنان را نابود خواهد ساخت.
قرآن در برابر این تفکر نادرست به سنت همیشگی خداوند اشاره کرده میفرماید:"آیا گمان کردید داخل بهشت میشوید بی آنکه حوادثی همچون حوادث سخت گذشتگان به شما برسد"( أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمّٰا یَأْتِکُمْ مَثَلُ الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ ).
"همانها که شدائد و زیانهای فراوان به آنها رسید و آن چنان ناراحت و متزلزل شدند که پیامبر الهی و افرادی که ایمان آورده بودند گفتند پس یاری خدا کی خواهد آمد"( مَسَّتْهُمُ الْبَأْسٰاءُ وَ الضَّرّٰاءُ وَ زُلْزِلُوا حَتّٰی یَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ مَتیٰ نَصْرُ اللّٰهِ ).
و چون آنها نهایت استقامت خود را در برابر این حوادث به خرج دادند و دست به دامن الطاف الهی زدند به آنها گفته شد:"آگاه باشید یاری خدا نزدیک است"( أَلاٰ إِنَّ نَصْرَ اللّٰهِ قَرِیبٌ ).
"باساء"از ماده"باس"به گفته"معجم مقاییس اللغة" در اصل به معنی شدت و مانند آن است و به هر گونه رنج و عذاب و ناراحتی گفته میشود،و به افراد شجاع که در میدان جنگ شدیدا مقاومت میکنند،"بئیس"یا"ذو الباس"گفته میشود.
و"ضراء"به گفته"راغب"در"مفردات"نقطه مقابل سراء یعنی آنچه مایه مسرت و موجب منفعت است،میباشد،بنا بر این هر گونه زیانی که دامنگیر انسان بشود در امور جانی و مالی و عرضی و امثال آن را شامل میگردد.
جمله" مَتیٰ نَصْرُ اللّٰهِ "(یاری خدا کی میآید؟)که از سوی پیامبران و مؤمنان در مواقع نهایت شدت گفته میشد،به معنی شک و تردید در این موضوع،یا اعتراض و ایراد نیست،بلکه به عنوان تقاضا و انتظار،مطرح میشده است،و لذا به دنبال آن،از سوی خداوند به آنها بشارت داده میشد که یاری خدا نزدیک است.
این احتمال که جمله" مَتیٰ نَصْرُ اللّٰهِ "از سوی گروهی از مؤمنان باشد،و جمله( أَلاٰ إِنَّ نَصْرَ اللّٰهِ قَرِیبٌ )از سوی پیامبر خدا ص که بعضی از مفسران ذکر
کردهاند بسیار بعید به نظر میرسد.
به هر حال آیه فوق به یکی از سنن الهی که در همه اقوام جاری بوده است اشاره میکند و به مؤمنان در همه قرون و اعصار هشدار میدهد که برای پیروزی و موفقیت و نایل شدن به مواهب بهشتی،باید به استقبال مشکلات بروند و فداکاری کنند و در حقیقت،این مشکلات آزمونی است که مؤمنان را پرورش میدهد و صاحبان ایمان راستین را از متظاهران به ایمان،آشکار میسازد.
تعبیر به" اَلَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ "(کسانی که پیش از شما بودند)به مسلمانان میگوید:این تنها شما نیستید که گرفتار انواع مشکلات از سوی دشمنان در تنگناهای زندگی شدهاید،بلکه اقوام پیشین نیز،گرفتار همین مشکلات و شدائد بودهاند تا آنجا که گاهی کارد به استخوانشان میرسید و فریاد استغاثه آنها بلند میشد.
اصولا رمز تکامل و ترقی انسانها همین است،افراد و امتها باید در کورههای سخت حوادث قرار بگیرند،و همچون فولاد آبدیده شوند،استعدادهای درونی آنها شکوفا گردد،و ایمانشان به خدا قویتر شود ضمنا افراد لایق و مقاوم و با ایمان، از افراد نالایق شناخته شوند و صفوفشان از هم جدا گردد،این سخن را با حدیثی از پیامبر اکرم ص پایان میدهیم.
"خباب بن ارت"که از مجاهدان راستین صدر اسلام بود میگوید:خدمت پیامبر ص از آزار مشرکان شکایت کردم فرمود:امتهایی که پیش از شما بودند با انواع بلاها شکنجه میشدند،ولی این امر هرگز آنها را از دینشان منصرف نمیکرد تا آنجا که اره بر سر بعضی از آنها میگذاردند و آنها را به دو پاره تقسیم میکردند...به خدا سوگند که برنامه دین خدا کامل میشود و به پیروزی میرسد تا آنجا که یک نفر سوار،فاصله میان صنعاء و حضرموت(و بیابانهای مخوف عربستان را)طی میکند،و از هیچ چیز جز خدا نمیترسد...ولی شما عجله میکنید (1).
1) 1) الدر المنثور،جلد 1 صفحه 243 و تفسیر کبیر جلد 6 صفحه 20.
یَسْئَلُونَکَ مٰا ذٰا یُنْفِقُونَ قُلْ مٰا أَنْفَقْتُمْ مِنْ خَیْرٍ فَلِلْوٰالِدَیْنِ وَ اَلْأَقْرَبِینَ وَ اَلْیَتٰامیٰ وَ اَلْمَسٰاکِینِ وَ اِبْنِ اَلسَّبِیلِ وَ مٰا تَفْعَلُوا مِنْ خَیْرٍ فَإِنَّ اَللّٰهَ بِهِ عَلِیمٌ (215)
215-از تو سؤال میکنند چه چیز انفاق کنند؟بگو:"هر خیر و نیکی(و سرمایه سودمند مادی و معنوی)که انفاق میکنید،باید برای پدر و مادر و نزدیکان و یتیمان و مستمندان و درماندگان در راه باشد."و هر کار خیری که انجام دهید،خداوند از آن آگاه است.(لازم نیست تظاهر کنید،او میداند).
"عمرو بن جموح"پیر مردی بزرگ و ثروتمند بود به پیامبر عرض کرد:از چه چیز صدقه بدهم و به چه کسانی؟ آیه فوق نازل شد و به او پاسخ گفت (1).
از چه چیز باید انفاق کرد؟
در قرآن مجید آیات فراوانی-مخصوصا در سوره بقره-درباره انفاق و بخشش در راه خدا آمده است و برای این کار پاداشها و فضیلتهای بزرگی ذکر شده همین امر سبب میشد که درباره جزئیات این کار از پیامبر سؤال کنند و بدانند از چه چیزهایی و در مورد چه کسانی انفاق کنند؟ لذا در آیه مورد بحث میفرماید:"از تو سؤال میکنند چه چیز را انفاق کنند" ( یَسْئَلُونَکَ مٰا ذٰا یُنْفِقُونَ ).
1) 1) مجمع البیان،جلد 1 و 2 صفحه 309 و روح المعانی،جلد 2 صفحه 91 و تفسیر کبیر،جلد 6 صفحه 23.
سپس میافزاید"بگو هر خیر و نیکی(و هر گونه سرمایه سودمند مادی و معنوی)که انفاق میکنید برای پدر و مادر و نزدیکان و یتیمان و مستمندان و واماندگان در راه باید باشد"( قُلْ مٰا أَنْفَقْتُمْ مِنْ خَیْرٍ فَلِلْوٰالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ وَ الْیَتٰامیٰ وَ الْمَسٰاکِینِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ ).
مسلما ذکر این پنج طایفه به عنوان بیان مصداقهای روشن است و گر نه منحصر به آنها نمیباشد بنا بر این پاسخ آنها در حقیقت این است که هم اشیایی که از آن انفاق میکنند دایره وسیعی دارد و هم کسانی که به آنها انفاق میشود.
در مورد اول با ذکر کلمه"خیر"که هر نوع کار و مال و سرمایه مفیدی را شامل میشود پاسخ کامل و جامعی به سؤال آنها داده شده و حتی امور معنوی همچون علم را نیز در بر میگیرد،هر چند مصداق مهم آن در مورد انفاق،اموال است.
و در مورد دوم در عین گسترده بودن مورد انفاق اولویتها نیز بیان شده است مسلما پدر و مادر و سپس نزدیکان نیازمند در این مساله اولویت دارند و بعد از آنها یتیمان و سپس نیازمندان و حتی کسانی را که ذاتا فقیر نیستند ولی بر اثر حادثهای مثل تمام شدن مخارج در سفر نیازمند شدهاند شامل میشود.
در پایان آیه میفرماید:"و هر کار خیری انجام میدهید خداوند از آن آگاه است"( وَ مٰا تَفْعَلُوا مِنْ خَیْرٍ فَإِنَّ اللّٰهَ بِهِ عَلِیمٌ ).
لزومی ندارد تظاهر کنید،و مردم را از کار خویش آگاه سازید،چه بهتر که برای اخلاص بیشتر انفاقهای خود را،پنهان سازید،زیرا کسی که پاداش میدهد از همه چیز با خبر است،و کسی که جزا به دست اوست حساب همه نزد اوست.
جمله" وَ مٰا تَفْعَلُوا مِنْ خَیْرٍ "معنی وسیعی دارد که تمام اعمال خیر را شامل میشود نه تنها انفاق در راه خدا که هر کار نیکی را خداوند میداند،میبیند و پاداش خیر میدهد.
هماهنگی سؤال و جواب در آیه
بعضی تصور کردهاند که سؤال کنندگان در این آیه،از اشیایی که انفاق باید کرد،پرسش کردهاند،ولی جواب از مصارف و کسانی که مورد انفاق قرار میگیرند داده شده،و این به خاطر این است که شناخت مورد،مهمتر بوده است. ولی این یک اشتباه است زیرا قرآن هم پاسخ از سؤال آنها داده و هم موارد انفاق را روشن ساخته است و این از فنون فصاحت است که هم پاسخ سؤال داده شود و هم به مساله مهم دیگری که مورد نیاز بوده اشاره شود.
به هر حال جمله" مٰا أَنْفَقْتُمْ مِنْ خَیْرٍ "(آنچه از نیکیها انفاق میکنید)میگوید:
انفاق از هر موضوع خوبی میتواند باشد،و تمام نیکیها را شامل میشود،خواه از اموال باشد یا خدمات،از موضوعات مادی باشد یا معنوی.
در ضمن تعبیر"خیر"آن هم به صورت مطلق،نشان میدهد که مال و ثروت ذاتا چیز بدی نیست،بلکه یکی از بهترین وسایل خیر است،مشروط به اینکه به نیکی از آن بهره گیری شود.
و نیز تعبیر به"خیر"ممکن است به این نکته هم اشاره داشته باشد که انفاقها باید از هر گونه منت و آزار و کارهایی که حیثیت اشخاص مورد انفاق را مخدوش میکند،برکنار باشد به طوری که بتوان به عنوان"خیر"مطلق از آن یاد کرد.
کُتِبَ عَلَیْکُمُ اَلْقِتٰالُ وَ هُوَ کُرْهٌ لَکُمْ وَ عَسیٰ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسیٰ أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اَللّٰهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ (216)
216-جهاد در راه خدا،بر شما مقرر شده،در حالی که برایتان ناخوشایند است.چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید،حال آنکه خیر شما در آن است.و یا چیزی را دوست داشته باشید، حال آنکه شر شما در آن است.و خدا میداند،و شما نمیدانید.
بذل جان و مال
آیه گذشته عمدتا در مورد انفاق اموال بود و در این آیه سخن از انفاق جانها در راه خداست و این هر دو در میدان فداکاری دوش به دوش یکدیگر قرار دارند.
میفرماید:"جنگ(با دشمن)بر شما مقرر شده است در حالی که از آن اکراه دارید"( کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتٰالُ وَ هُوَ کُرْهٌ لَکُمْ ).
تعبیر به"کتب"(نوشته شده)اشاره به حتمی بودن و قطعی بودن این فرمان الهی است.
"کره"گر چه معنی مصدری دارد ولی در اینجا به معنی اسم مفعول یعنی مکروه است و مکروه بودن و ناخوشایند بودن جنگ اگر چه با دشمن و در راه خدا بوده باشد،برای انسانهای معمولی یک امر طبیعی است.زیرا در جنگ هم تلف اموال و هم نفوس و هم انواع جراحتها و مشقتهاست،البته برای عاشقان شهادت در راه حق و کسانی که در سطح بالایی از معرفت قرار دارند جنگ با دشمنان حق شربت گوارایی است که همچون تشنهکامان به دنبال آن میروند و مسلما حساب آنها از حساب توده مردم مخصوصا در آغاز اسلام جداست.
سپس به یک قانون کلی و اصل اساسی که حاکم بر قوانین تکوینی و تشریعی خداوند است اشاره میکند،میفرماید:"چه بسا شما از چیزی اکراه داشته باشید در حالی که برای شما خیر است و مایه سعادت و خوشبختی"( وَ عَسیٰ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ ).
به عکس کناره گیری از جنگ و عافیتطلبی ممکن است خوشایند شما باشد در حالی که واقعا چنین نیست"چه بسا چیزی را دوست داشته باشید و آن برای شما شر است"( وَ عَسیٰ أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ ).
و در پایان میفرماید:"و خدا میداند و شما نمیدانید"( وَ اللّٰهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ ).
پروردگار جهان با این لحن قاطع میگوید که افراد بشر نباید تشخیص خودشان را در مسائل مربوط به سرنوشتشان حاکم سازند چرا که علم آنها از هر نظر محدود و ناچیز است و معلوماتشان در برابر مجهولات همچون قطرهای در برابر دریاست،همانگونه که در قوانین تکوینی خداوند از اسرار آفرینش همه اشیاء با خبر نیستند و گاه چیزی را بی خاصیت میشمرند در حالی که پیشرفت علوم فواید مهم آن را آشکار میسازد همچنین در قوانین تشریعی بسیاری از مصالح و مفاسد را نمیدانند لذا ممکن است چیزی را ناخوشایند دارند در حالی که سعادت آنها در آن است یا از چیزی خشنود باشند در حالی که بدبختی آنها در آن است.
آنها با توجه به علم محدود خود در برابر علم بی پایان خداوند نباید در برابر احکام الهی روی در هم کشند باید بطور قطع بدانند که خداوند رحمان و رحیم اگر جهاد و زکات و روزه و حج را تشریع کرده همه به سود آنهاست.
توجه به این حقیقت روح انضباط و تسلیم در برابر قوانین الهی را در انسان پرورش میدهد و درک و دید او را از محیطهای محدود فراتر میبرد و به نامحدود یعنی علم بی پایان خدا پیوند میدهد.
در اینجا ممکن است این سؤال مطرح شود که چگونه این مساله با فطری بودن اصول احکام الهی سازگار است،اگر جهاد یا امور دیگری همانند آن،فطری است چگونه ممکن است برای طبع انسان ناخوشایند بوده باشد.
در پاسخ این سؤال باید به این نکته توجه داشت که مسایل فطری هنگامی در انسان تجلی میکند که با شناخت،توأم باشد،مثلا انسان فطرتا طالب سود و مخالف زیان است و این در صورتی است که مصداق سود و زیان را بشناسد ولی اگر در تشخیص آن گرفتار اشتباه شد و موضوع سودمندی را زیانآور پنداشت،مسلما بر اثر این اشتباه،فطرت او گمراه خواهد شد و از آن امر مفید بیزار میشود،عکس این مساله نیز صادق است.
در مورد جهاد افراد سطحی که تنها ضرب و جرح و مشکلات جهاد را مینگرند ممکن است آن را ناخوش داشته باشند،ولی افراد دورنگر که میدانند شرف و عظمت و افتخار و آزادی انسان در ایثار و جهاد است یقینا با آغوش باز از آن استقبال میکنند،همان گونه که افراد ناآگاه از داروهای تلخ و بد طعم بر اثر سطحینگری متنفرند،اما هنگامی که بیندیشند که سلامت و نجات آنها در آن است،آن را به جان و دل پذیرا میشوند.
آنچه در آیه بالا آمده،منحصر به مساله جهاد و جنگ با دشمنان نیست،بلکه از روی یک قانون کلی و عمومی پرده بر میدارد،و تمام مرارتها و سختیهای اطاعت فرمان خدا را برای انسان سهل و گوارا میسازد،زیرا به مقتضای" وَ اللّٰهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ "میداند که خداوند آگاه از همه چیز و رحمان و رحیم نسبت به بندگانش در هر یک از دستوراتش،مصالحی دیده است که مایه نجات و سعادت بندگان است،و به این ترتیب بندگان مؤمن همه این دستورات را مانند داروهای شفابخش مینگرند و با جان و دل آن را پذیرا میباشند.
یَسْئَلُونَکَ عَنِ اَلشَّهْرِ اَلْحَرٰامِ قِتٰالٍ فِیهِ قُلْ قِتٰالٌ فِیهِ کَبِیرٌ وَ صَدٌّ عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ کُفْرٌ بِهِ وَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ وَ إِخْرٰاجُ أَهْلِهِ مِنْهُ أَکْبَرُ عِنْدَ اَللّٰهِ وَ اَلْفِتْنَةُ أَکْبَرُ مِنَ اَلْقَتْلِ وَ لاٰ یَزٰالُونَ یُقٰاتِلُونَکُمْ حَتّٰی یَرُدُّوکُمْ عَنْ دِینِکُمْ إِنِ اِسْتَطٰاعُوا وَ مَنْ یَرْتَدِدْ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَیَمُتْ وَ هُوَ کٰافِرٌ فَأُولٰئِکَ حَبِطَتْ أَعْمٰالُهُمْ فِی اَلدُّنْیٰا وَ اَلْآخِرَةِ وَ أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ (217) إِنَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ اَلَّذِینَ هٰاجَرُوا وَ جٰاهَدُوا فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ أُولٰئِکَ یَرْجُونَ رَحْمَتَ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ (218)
217-از تو،درباره جنگ کردن در ماه حرام،سؤال میکنند،بگو:"جنگ در آن،(گناهی)بزرگ است،ولی جلوگیری از راه خدا(و گرایش مردم به آیین حق)و کفر ورزیدن نسبت به او و هتک احترام مسجد الحرام،و اخراج ساکنان آن،نزد خداوند مهمتر از آن است،و ایجاد فتنه،(و محیط نامساعد،که مردم را به کفر،تشویق و از ایمان باز میدارد)حتی از قتل بالاتر است.و مشرکان،پیوسته با شما میجنگند،تا اگر بتوانند شما را از آیینتان برگردانند، ولی کسی که از آیینش برگردد،و در حال کفر بمیرد،تمام اعمال نیک(گذشته)او،در دنیا و آخرت،بر باد میرود،و آنان اهل دوزخند،و همیشه در آن خواهند بود.
218-کسانی که ایمان آورده و کسانی که هجرت کرده و در راه خدا جهاد نمودهاند،آنها امید به رحمت پروردگار دارند و خداوند آمرزنده و مهربان است.
گفتهاند:این آیه در مورد"سریه عبد اللّٰه بن جحش"نازل شده است (1).
جریان چنین بود که:پیش از جنگ"بدر"پیامبر اسلام"عبد اللّٰه بن جحش"را طلبید و نامهای به او داد و هشت نفر از مهاجرین را همراه وی نمود،به او فرمان داد پس از آنکه دو روز راه پیمود،نامه را بگشاید،و طبق آن عمل کند،او پس از دو روز طی طریق نامه را گشود و چنین یافت:"پس از آنکه نامه را باز کردی تا"نخله" (زمینی که بین مکه و طایف است)پیش برو و در آنجا وضع قریش را زیر نظر بگیر و جریان را به ما گزارش بده".
"عبد اللّٰه"جریان را برای همراهانش نقل نمود و اضافه کرد:پیامبر مرا از مجبور ساختن شما در این راه منع کرده است،بنا بر این هر کس آماده شهادت است با من بیاید،و دیگران باز گردند همه با او حرکت کردند،هنگامی که به"نخله" رسیدند به قافلهای از قریش برخورد کردند که"عمرو بن حضرمی"در آن بود،چون روز آخر رجب(یکی از ماههای حرام)بود در مورد حمله به آنها به مشورت پرداختند.
بعضی گفتند:اگر امروز هم از آنها دست برداریم وارد محیط حرم خواهند شد و دیگر نمیتوان متعرض آنها شد،سرانجام شجاعانه به آنها حمله کردند"عمرو
1) 1) "سریه"به آن دسته از جنگهای اسلامی گفته میشود که پیامبر در آن شرکت نداشت. بعضی گفتهاند:"سریه"عبارت است از گروهی از لشکر که از 5 تا 300 نفر تشکیل شده باشد. باید توجه داشت که"سریه"از"سری"گرفته شده است که به معنی چیز نفیس و گرانبهاست و چون لشکریانی که چنین ماموریتهایی را پیدا میکنند،از نخبهها هستند،به این نام نامیده شدهاند. "مطرزی"میگوید:"سریه"از"سری"که به معنی حرکت در شب است،گرفته شده به خاطر اینکه آنها غالبا مخفیانه حرکت میکنند. "ابن حجر"در کتاب"ملتقطات"خود همین مطلب را پذیرفته میگوید:"سریه"گروهی از لشکرند که شبانه حرکت میکنند.
بن حضرمی"را کشتند و قافله را با دو نفر نزد پیامبر ص آوردند،پیغمبر به آنان فرمود:من به شما دستور نداده بودم که در ماههای حرام نبرد کنید،و دخالتی در غنائم و اسیران نکرد،مجاهدان ناراحت شدند و مسلمانان به سرزنش آنها پرداختند،مشرکان نیز زبان به طعن گشودند که محمد ص جنگ و خونریزی و اسارت را در ماههای حرام،حلال شمرده در این هنگام آیه اول نازل شد پس از آنکه این آیه نازل شد"عبد اللّٰه بن جحش"و همراهانش اظهار کردند که در این راه برای درک ثواب جهاد کوشش کردهاند و از پیامبر پرسیدند که آیا اجر مجاهدان را دارند یا نه؟آیه دوم( إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هٰاجَرُوا ...)نازل گردید.
جنگ در ماههای حرام
همان گونه که از شان نزول بر میآید و لحن آیه نیز اجمالا به آن گواهی میدهد آیه نخست در صدد پاسخگویی به پارهای از سؤالات درباره جهاد و استثناهای آن است.
میفرماید:"از تو درباره جنگ کردن در ماههای حرام سؤال میکنند" ( یَسْئَلُونَکَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرٰامِ قِتٰالٍ فِیهِ ).
سپس میافزاید:"به آنها بگو جنگ در آن(گناه)بزرگی است"( قُلْ قِتٰالٌ فِیهِ کَبِیرٌ ).
و به این ترتیب سنتی را که از زمانهای قدیم و اعصار انبیای پیشین در میان عرب در مورد تحریم پیکار در ماههای حرام (رجب،ذی القعده،ذی الحجه و محرم)وجود داشته با قاطعیت امضا میکند.
سپس میفرماید:چنین نیست که این قانون استثنایی نداشته باشد نباید اجازه داد گروهی فاسد و مفسد زیر چتر این قانون هر ظلم و فساد و گناهی را
مرتکب شوند درست است که جهاد در ماه حرام مهم است"ولی جلوگیری از راه خدا و کفر ورزیدن نسبت به او و هتک احترام مسجد الحرام،و خارج کردن و تبعید نمودن ساکنان آن،نزد خداوند از آن مهمتر است"( وَ صَدٌّ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ وَ کُفْرٌ بِهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ وَ إِخْرٰاجُ أَهْلِهِ مِنْهُ أَکْبَرُ عِنْدَ اللّٰهِ ). (1)
سپس میافزاید:"ایجاد فتنه(و منحرف ساختن مردم از دین خدا)از قتل هم بالاتر است"( وَ الْفِتْنَةُ أَکْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ ).
چرا که آن،جنایتی است بر جسم انسان و این جنایتی است بر جان و روح و ایمان انسان (2)و بعد چنین ادامه میدهد که مسلمانان نباید تحت تاثیر تبلیغات انحرافی مشرکان قرار گیرند،زیرا"آنها دائما با شما میجنگند تا اگر بتوانند شما را از دینتان باز گردانند"(و در واقع به کمترین از این قانع نیستند)( وَ لاٰ یَزٰالُونَ یُقٰاتِلُونَکُمْ حَتّٰی یَرُدُّوکُمْ عَنْ دِینِکُمْ إِنِ اسْتَطٰاعُوا ).
بنا بر این محکم در برابر آنها بایستید،و به وسوسههای آنها در زمینه ماه حرام و غیر آن اعتنا نکنید و بعد به مسلمانان در زمینه بازگشت از دین خدا هشدار جدی داده میگوید:"هر کس از شما مرتد شود و از دینش برگردد،و در حال کفر بمیرد، تمام اعمال نیک او در دنیا و آخرت بر باد میرود و آنها اهل دوزخند و جاودانه در آن میمانند"( وَ مَنْ یَرْتَدِدْ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَیَمُتْ وَ هُوَ کٰافِرٌ فَأُولٰئِکَ حَبِطَتْ أَعْمٰالُهُمْ فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ وَ أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ النّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ ).
چه مجازاتی از این سختتر و وحشتناکتر که تمام اعمال نیک انسان نابود شود و نه در دنیا و نه در آخرت به حال او مفید نیفتد و گرفتار عذاب جاویدان الهی نیز بشود.
روشن است اعمال نیک هم برکات و آثاری در دنیا دارد و هم در آخرت، افراد مرتد از همه این آثار محروم میشوند به علاوه ارتداد سبب میشود که تمام آثار ایمان برچیده شود همسرانشان جدا گردند و اموالشان به ارث به بازماندگان آنان برسد.
*** در آیه بعد به نقطه مقابل این گروه اشاره کرده و میفرماید:"کسانی که ایمان آوردند و کسانی که هجرت نمودند و در راه خدا جهاد کردند(و بر ایمان خود استوار ماندند)آنها امید رحمت پروردگار دارند و خداوند آمرزنده و مهربان است"( إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هٰاجَرُوا وَ جٰاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ أُولٰئِکَ یَرْجُونَ رَحْمَتَ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ ).
آری این گروه در پرتو این سه کار بزرگ(ایمان و هجرت و جهاد)اگر مرتکب اشتباهاتی نیز بشوند(همانگونه که در شان نزول در داستان عبد اللّٰه بن جحش آمده بود)ممکن است مشمول عنایات و مغفرت الهی گردند (1).
مساله"احباط"و"تکفیر"
"حبط"در اصل به گفته"راغب"در"مفردات"به معنی این است چهار پایی آن قدر بخورد که شکمش باد کند و چون این حالت سبب فساد غذا و بی اثر بودن آن میگردد این واژه به معنی باطل و بی خاصیت شدن به کار میرود لذا در معجم مقاییس اللغة معنی آن را بطلان ذکر کرده است و به همین دلیل در آیه 16 سوره هود هم ردیف باطل ذکر شده میفرماید:
1) 1) درباره"مرتد فطری و ملی"ذیل آیه 106 سوره نحل بحث کردهایم و در همین جلد دوم نیز ذیل آیه 89 سوره آل عمران بحثی خواهد آمد.
أُولٰئِکَ الَّذِینَ لَیْسَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ إِلاَّ النّٰارُ وَ حَبِطَ مٰا صَنَعُوا فِیهٰا وَ بٰاطِلٌ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ :"دنیا پرستان کسانی هستند که در آخرت جز آتش بهرهای ندارند و آنچه را در دنیا انجام دادهاند بر باد میرود و اعمالشان باطل میشود." و اما"احباط"در اصطلاح متکلمان و علماء عقائد عبارت از این است که ثواب اعمال پیشین بر اثر گناهان از بین برود نقطه مقابل تکفیر که به معنی از بین رفتن کیفر و آثار گناهان پیشین به خاطر اعمال نیک آینده است.
در اینکه آیا احباط و تکفیر در مورد ثواب اعمال صالح و کیفر گناهان صحیح است یا نه در میان علماء عقائد بحث و گفتگو است به گفته مرحوم"علامه مجلسی ره"مشهور میان متکلمان امامیه بطلان احباط و تکفیر است آنها فقط میگویند:ثواب مشروط به آن است که انسان با ایمان از دنیا برود و عقاب مشروط به این است که به هنگام مرگ با اسلام و توبه از دنیا نرود.ولی علماء معتزله نظر به ظواهر بعضی از آیات و روایات معتقد به صحت احباط و تکفیرند (1).
خواجه نصیر الدین طوسی در کتاب"تجرید العقائد":احباط را باطل شمرده و به دلیل عقل و نقل بر آن استدلال کرده است دلیل عقلی او این است که احباط مستلزم ظلم است(زیرا کسی که ثواب کمتری داشته و گناه بیشتری پس از احباط به منزله کسی خواهد بود که اصلا کار نیک نکرده است و این یک نوع ستم در حق او خواهد بود)و اما دلیل نقلی این است که قرآن با صراحت میگوید: فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ (2):هر کس به مقدار سنگینی ذرهای کار خیر کند آن را میبیند و هر کس به مقدار سنگینی ذرهای کار شر کند آن را میبیند (3).
در میان دانشمندان معتزله ابو هاشم احباط و تکفیر را به هم آمیخته و عنوان موازنه را به وجود آورده است به این معنی که گناه و ثواب را با هم میسنجد و از یکدیگر کسر میکند.
ولی حق این است که احباط و تکفیر امری ممکن میباشد و هیچ گونه ظلمی از آن حاصل نمیگردد،و آیات و روایاتی صریحا بر آن دلالت دارد و به نظر میرسد مخالفت منکران بازگشت به یک نوع"نزاع لفظی"میکند.
توضیح اینکه:گاه میشود انسان سالیان دراز زحمت میکشد و با مشقت فراوان سرمایهای میاندوزد ولی با یک ندانم کاری و یا یک هوسبازی آن را از دست میدهد یعنی"حسنات"سابق"حبط"میشود.
و یا به عکس مرتکب اشتباهات و خسارتهای زیادی شده و با یک عمل عاقلانه و حساب شده همه را جبران میکند این یک نوع تکفیر است(تکفیر یک نوع پوشانیدن و جبران کردن است)در مسائل معنوی نیز همین اصل صادق میباشد.
یَسْئَلُونَکَ عَنِ اَلْخَمْرِ وَ اَلْمَیْسِرِ قُلْ فِیهِمٰا إِثْمٌ کَبِیرٌ وَ مَنٰافِعُ لِلنّٰاسِ وَ إِثْمُهُمٰا أَکْبَرُ مِنْ نَفْعِهِمٰا وَ یَسْئَلُونَکَ مٰا ذٰا یُنْفِقُونَ قُلِ اَلْعَفْوَ کَذٰلِکَ یُبَیِّنُ اَللّٰهُ لَکُمُ اَلْآیٰاتِ لَعَلَّکُمْ تَتَفَکَّرُونَ (219) فِی اَلدُّنْیٰا وَ اَلْآخِرَةِ وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ اَلْیَتٰامیٰ قُلْ إِصْلاٰحٌ لَهُمْ خَیْرٌ وَ إِنْ تُخٰالِطُوهُمْ فَإِخْوٰانُکُمْ وَ اَللّٰهُ یَعْلَمُ اَلْمُفْسِدَ مِنَ اَلْمُصْلِحِ وَ لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ لَأَعْنَتَکُمْ إِنَّ اَللّٰهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ (220)
219-درباره شراب و قمار از تو سؤال میکنند،بگو:"در آنها گناه و زیان بزرگی است،و منافعی (از نظر مادی)برای مردم در بر دارد،(ولی)گناه آنها از نفعشان بیشتر است.و از تو میپرسند چه چیز انفاق کنند؟بگو:از ما زاد نیازمندی خود."این چنین خداوند آیات را برای شما روشن میسازد،شاید اندیشه کنید! 220-(تا اندیشه کنید)درباره دنیا و آخرت!و از تو درباره یتیمان سؤال میکنند،بگو:"اصلاح کار آنان بهتر است.و اگر زندگی خود را با زندگی آنان بیامیزید،(مانعی ندارد،)آنها برادر (دینی)شما هستند".(و همچون یک برادر با آنها رفتار کنید!)خداوند،مفسدان را از مصلحان،باز میشناسد.و اگر خدا بخواهد،شما را به زحمت میاندازد،(و دستور میدهد در عین سرپرستی یتیمان،زندگی و اموال آنها را بکلی از اموال خود،جدا سازید،ولی خداوند چنین نمیکند،)زیرا او توانا و حکیم است.
درباره شان نزول آیه اول گفتهاند گروهی از یاران پیامبر خدمتش آمدند و عرض کردند:حکم شراب و قمار را که عقل را زائل و مال را تباه میکند بیان فرما! آیه نخست نازل شد و به آنها پاسخ داد.
و در شان نزول آیه دوم در تفسیر"قمی"از امام صادق ع و در"مجمع البیان"از"ابن عباس"چنین نقل شده است:
هنگامی که آیه" وَ لاٰ تَقْرَبُوا مٰالَ الْیَتِیمِ إِلاّٰ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ "(و به مال یتیم جز به بهترین طریق نزدیک نشوید (1))و آیه" إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوٰالَ الْیَتٰامیٰ ظُلْماً إِنَّمٰا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نٰاراً وَ سَیَصْلَوْنَ سَعِیراً "(کسانی که اموال یتیمان را از روی ظلم و ستم میخورند،تنها آتش میخورند و به زودی به آتش سوزانی میسوزند (2))نازل شد،که در آن از نزدیک شدن به اموال و دارایی یتیمان مگر در صورتی که برای آنان نفعی داشته باشد،و نیز از خوردن اموال آنان نهی شده، مردمی که یتیمی در خانه داشتند،از کفالت وی فاصله گرفتند و او را به حال خود گذاشتند،و حتی گروهی آنان را از خانه خود بیرون کردند،و آنها که بیرون نکردند، در خانه برای آنان وضعی به وجود آورده بودند که کمتر از بیرون کردن نبود،زیرا غذای او را که از مال خودش تهیه میشد،با غذای خود مخلوط نمیکردند،و حتی جداگانه برای آنان غذا میپختند و پس از آنکه آن یتیم در گوشهای از اطاق غذای مخصوص خویش را میخورد،زیادی آن را اگر اضافه میآمد،برای او ذخیره میکردند تا دفعه بعد بخورد و اگر فاسد میشد به دور میریختند.
همه این کارها برای آن بود که گرفتار مسئولیت خوردن مال یتیم نشده باشند این عمل هم برای سرپرستان و هم برای یتیمان مشکلات فراوانی به بار میآورد،به دنبال این جریان آنها خدمت پیامبر رسیده و از این طرز عمل سؤال کردند در پاسخ آنها این آیه نازل شد.
پاسخ به چهار سؤال
آیه اول از دو سؤال درباره"شراب"و"قمار"شروع میشود،میفرماید:"از تو درباره شراب و قمار سؤال میکنند"( یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ ).
"خمر"در لغت در اصل به گفته"راغب"به معنی پوشانیدن چیزی است و لذا به چیزی که با آن میپوشانند"خمار"گفته میشود هر چند خمار معمولا به چیزی گفته میشود که زن سر خود را با آن میپوشاند.
در معجم مقاییس اللغه نیز برای"خمر"یک ریشه ذکر کرده که دلالت بر پوشاندن و اختلاط و آمیزش در پنهانی میکند و از آنجا که شراب عقل انسان را میپوشاند به آن خمر گفته شده زیرا سبب مستی است و مستی پردهای بر روی عقل میافکند و نمیگذارد انسان خوب و بد را تشخیص دهد.
"خمر"در اصطلاح شرع به معنی شراب انگور نیست بلکه به معنی هر مایع مست کننده است خواه از انگور گرفته شده باشد و یا از کشمش یا خرما و یا هر چیز دیگر،هر چند در لغت برای هر یک از انواع مشروبات الکلی اسمی قرار داده شده است.
"میسر"از ماده"یسر"گرفته شده که به معنی سهل و آسان است،و از آنجا که "قمار"در نظر بعضی از مردم وسیله آسانی برای نیل به مال و ثروت است به آن میسر گفته شده است.
سپس در جواب میفرماید:"بگو در این دو گناه بزرگی است و منافعی(از نظر ظاهر و جنبه مادی)برای مردم دارد ولی گناه آنها از نفعشان بیشتر است"( قُلْ فِیهِمٰا إِثْمٌ کَبِیرٌ وَ مَنٰافِعُ لِلنّٰاسِ وَ إِثْمُهُمٰا أَکْبَرُ مِنْ نَفْعِهِمٰا ).
با توجه به اینکه جامعه عرب جاهلی بسیار آلوده به شراب و قمار بوده حکم تحریم این دو به طور تدریجی و در چند مرحله نازل شده و اگر نرمش و مدارایی در
لحن آیه مشاهده میشود به خاطر همین معنی است.
در این آیه منافع و زیانهای این دو با هم مقایسه شده و برتری زیانها و گناه سنگین آن بر منافع آنها مورد تصریح قرار گرفته است مسلما منافع مادی که احیانا از طریق فروش شراب یا انجام قمار حاصل میشود و یا منافع خیالی که به خاطر تخدیر حاصل از مستی شراب و غفلت از هموم و غموم و اندوهها به دست میآید در برابر زیانهای فوق العاده اخلاقی و اجتماعی و بهداشتی این دو بسیار ناچیز است.
بنا بر این هیچ انسان عاقلی به خاطر آن نفع کم به این همه زیان تن در نمیدهد.
"اثم"به گفته معجم مقاییس اللغة در اصل،به معنی کندی و عقب افتادن است،و از آنجا که گناهان،انسان را از رسیدن به خیرات،عقب میاندازد این واژه بر آن اطلاق شده است،بلکه در بعضی از موارد از آیات قرآن غیر این معنی(کندی و تاخر)مناسب نیست،مانند: وَ إِذٰا قِیلَ لَهُ اتَّقِ اللّٰهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ (1)، "و هنگامی که به او گفته شود،تقوا پیشه کن،غرور،و مقامات موهوم او را از وصول به تقوا،کند میسازد".
به هر حال،اثم به هر کار و هر چیزی گفته میشود که حالتی در روح و عقل به وجود میآورد،و انسان را از رسیدن به نیکیها و کمالات باز میدارد،بنا بر این وجود "اثم کبیر"در شراب و قمار،دلیل بر تاثیر منفی این دو در رسیدن به تقوا و کمالات معنوی و انسانی است که شرح آن در نکتهها خواهد آمد.
سومین سؤالی که در آیه فوق مطرح است،سؤال درباره انفاق است، میفرماید:"از تو سؤال میکنند چه چیز انفاق کنند"( وَ یَسْئَلُونَکَ مٰا ذٰا یُنْفِقُونَ ).
"بگو از ما زاد نیازمندیهایتان"( قُلِ الْعَفْوَ ).
1) 1) سوره بقره،آیه 206.
در تفسیر در المنثور،در شان نزول این قسمت از آیه،از"ابن عباس"،چنین نقل شده که گروهی از صحابه و یاران پیغمبر اکرم ص سؤال کردند(اینکه میگویید در راه خدا انفاق کنید)ما نمیدانیم چه مقدار از اموال خود را انفاق کنیم آیا همه را در راه خدا به نیازمندان بدهیم یا مقداری از آن را (1).
در پاسخ آنها آیه فوق،نازل گردید و به آنها دستور داد در انفاق خود رعایت عفو کنید،اکنون ببینیم عفو در اینجا به چه معنی است؟ "عفو"در اصل-به گفته راغب در مفردات-به معنی قصد بر گرفتن چیزی است یا به معنی چیزی که بر گرفتن آن آسان است.
و از آنجا که این معنی،بسیار گسترده است،بر مصادیق گوناگونی اطلاق شده،از جمله بخشش و آمرزش،از بین بردن اثر،حد وسط و میانه هر چیز،و مقدار اضافی چیزی،و بهترین قسمت مال،ظاهرا دو معنی اول متناسب با مفهوم آیه نیست و به نظر میرسد،مراد یکی از سه معنی اخیر باشد،یعنی در انفاق حد وسط را رعایت کنید و یا مقدار اضافی از نیازمندیهای خود را انفاق نمائید و یا به هنگام انفاق به سراغ قسمتهای بی ارزش مال نروید،از بهترین قسمتها که بر گرفتن آن برای خودتان به خاطر مرغوبیت سهل و آسان است در راه خدا نیز از همان انفاق کنید.
در روایات اسلامی نیز،آیه فوق به همین معنی تفسیر شده است.
در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم که فرمود:
العفو الوسط: "منظور از عفو(در آیه فوق)حد وسط است". (2)
و در تفسیر علی بن ابراهیم میخوانیم
لا اقتار و لا اسراف :"نه سختگیری باشد و نه اسراف". (3)
و در"مجمع البیان"از امام باقر ع آمده است:عفو،ما زاد خوراک سال
است (1).
احتمال دیگری که در تفسیر این آیه میتوان گفت(هر چند آن را در کلمات هیچ یک از مفسران ندیدهایم)این است که عفو به همان معنی اول،یعنی مغفرت و گذشت از لغزش دیگران است،مطابق این معنی،تفسیر آیه چنین میشود:"بگو بهترین انفاق،انفاق عفو و گذشت است".
با توجه به اوضاع اجتماعی عرب جاهلی و محل نزول قرآن،مخصوصا مکه و مدینه که از نظر دشمنی و کینهتوزی،و عدم گذشت،در حد اعلا بودند،این احتمال چندان دور نیست،به خصوص اینکه شخص پیغمبر ص نیز نمونه کامل این معنی بود،همان گونه که اعلام عفو عمومی،نسبت به مشرکان مکه که سرسختترین و سنگدلترین دشمنان اسلام بودند نشان میدهد،و هیچ مانعی ندارد که آنها سؤال از انفاق اموال کنند،ولی نیاز شدید آنها به انفاق عفو،سبب شود که قرآن آنچه را لازمتر است،در پاسخ بیان کند و این یکی از شؤون فصاحت و بلاغت است که گوینده پاسخ سؤال طرف را رها کرده و به مهمتر از آن میپردازد.
در میان این تفاسیر،تضادی وجود ندارد و ممکن است همه آنها در مفهوم آیه جمع باشد.
و بالاخره در پایان آیه میفرماید:"خداوند آیات خود را چنین بیان میکند شاید تفکر و اندیشه کنید"( کَذٰلِکَ یُبَیِّنُ اللّٰهُ لَکُمُ الْآیٰاتِ لَعَلَّکُمْ تَتَفَکَّرُونَ ).
*** و بلافاصله در آیه بعد،مرکز اصلی فکر و اندیشه را چنین بیان میکند:"در دنیا و آخرت"( فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ ).
آری باید تمام کارها در زندگی مادی و معنوی،توأم با فکر و اندیشه باشد،از
1) 1) مجمع البیان،جلد 1،صفحه 316.
این تعبیر،دو نکته روشن میشود:نخست اینکه انسان گر چه موظف است در برابر خدا و پیامبرش،تسلیم باشد،ولی این اطاعت،به معنی اطاعت کورکورانه نیست، بلکه اطاعتی است آمیخته با آگاهی،باید از اسرار احکام الهی نه فقط در زمینه تحریم شراب و قمار،بلکه در همه زمینهها،و لو اجمالا آگاه گردد،و با درک صحیح آنها را انجام دهد.
معنی این سخن آن نیست که اطاعت احکام الهی،مشروط به درک فلسفه آنهاست،بلکه منظور این است که به موازات این اطاعت،باید بکوشد تا از اسرار و روح احکام خدا آگاه گردد.
دیگر اینکه:اندیشه باید در تمام زمینهها انجام گیرد،برای نیازمندیهای جسم و جان، روح و بدن،چرا که دنیا و آخرت به هم مربوطند،و ویرانی هر یک در دیگری اثر میگذارد.اصولا اندیشه درباره یکی از این دو به تنهایی نمیتواند ترسیم صحیحی،از واقعیت این عالم،در اختیار انسان بگذارد،چرا که هر یک از این دو بخشی از این عالم است،دنیا بخش کوچکتر،و آخرت بخش عظیمتر و آنها که تنها درباره یکی از این دو میاندیشند،تفکر درستی از عالم هستی ندارند.
سپس به چهارمین سؤال و پاسخ آن میپردازد و میفرماید:"از تو درباره یتیمان سؤال میکنند"( وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْیَتٰامیٰ ).
"بگو اصلاح کار آنان بهتر است"( قُلْ إِصْلاٰحٌ لَهُمْ خَیْرٌ ).
"و اگر زندگی خود را با آنان بیامیزید(مانعی ندارد)آنها برادر شما هستند" ( وَ إِنْ تُخٰالِطُوهُمْ فَإِخْوٰانُکُمْ ) (1).
به این ترتیب قرآن،به مسلمانان گوشزد میکند که شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیت سرپرستی یتیمان،و آنها را به حال خود واگذاردن،کار درستی نیست،
1) 1) جمله شرطیه،در اینجا محذوفی دارد مانند:"لا باس به"یا"فلکم ذلک"و تعبیر"فاخوانکم"، به منزله دلیلی بر آن است.
بهتر این است که سرپرستی آنها را بپذیرید،و کارهای آنان را سامان دهید و اصلاح کنید،و اگر زندگی و اموال آنها با زندگی و اموال شما مخلوط گردد مشکلی نیست، در صورتی که نظر شما اصلاح باشد و بسان یک برادر،با آنها رفتار کنید.
سپس اضافه میکند:"که خداوند مفسد را از مصلح میشناسد"( وَ اللّٰهُ یَعْلَمُ الْمُفْسِدَ مِنَ الْمُصْلِحِ ) آری او از نیات همه شما آگاه است،و آنها که قصد سوء استفاده از اموال یتیمان دارند،و با آمیختن اموال آنها با اموال خود،به حیف و میل اموال یتیمان میپردازند را از دلسوزان پاکدل واقعی میشناسد.
و در پایان آیه میفرماید:"خداوند اگر بخواهد میتواند کار را بر شما سخت بگیرد و شما را به زحمت اندازد(و در عین دستور دادن به سرپرستی یتیمان، دستور دهد که اموال آنها را به کلی از اموال خود جدا سازید،ولی خداوند هرگز چنین نمیکند)زیرا او توانا و حکیم است"( وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ لَأَعْنَتَکُمْ إِنَّ اللّٰهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ ). (1)
-همان گونه که ملاحظه کردید،چهار سؤال در دو آیه فوق،درباره مساله"شراب"و"قمار"و"انفاق"و"یتیمان"،همراه پاسخ آنها آمده است،ذکر این چهار سؤال و جواب با یکدیگر ممکن است،به این جهت باشد که واقعا مردم گرفتار این چهار مساله و درگیر با آنها بودند،لذا پی در پی درباره این چهار موضوع سؤال میکردند(توجه داشته باشید که یسئلونک فعل مضارع و
1) 1) "اعنتکم"از ماده"عنت"،در اصل به معنی وقوع در امر خوفناک است.و به گفته"معجم مقاییس اللغة"در اصل به معنی هر گونه مشقت است.
دلیل بر استمرار است).
این احتمال نیز وجود دارد که این هر چهار مورد به نحوی با مسایل مالی مربوط است،شراب و قمار،مایه تباهی اموال،و انفاق مایه شکوفایی آن و سرپرستی یتیمان،ممکن است مفید و یا مخرب باشد.
دیگر اینکه:انفاق جنبه عمومی و همگانی و جنبه اخروی و اصلاح دارد،و شراب و قمار جنبه خصوصی و مادی و افساد دارد و اصلاح کار یتیمان نیز دارای هر دو جنبه عمومی و خصوصی است،و به این ترتیب مصداق تفکر در دنیا و آخرت میباشد.
و از اینجا رابطه خمر و میسر(شراب و قمار)نیز روشن میشود،زیرا هر دو مایه تباهی اموال،و فساد جامعه،و انواع بیماریهای جسم و جان انسان هستند.
یکی از دانشمندان مشهور غرب اظهار میدارد که هر گاه از جوانان 21 ساله تا 23 ساله معتاد به مشروبات الکلی 51 نفر بمیرند در مقابل از جوانهای غیر معتاد ده نفر هم تلف نمیشوند.
دانشمند مشهور دیگری ثابت کرده است که جوانهای بیستساله که انتظار میرود پنجاه سال عمر کنند در اثر نوشیدن الکل بیشتر از 35 سال عمر نمیکنند.
بر اثر تجربیاتی که کمپانیهای"بیمه عمر"کردهاند ثابت شده است که عمر معتادان به الکل نسبت به دیگران 25 الی 30 درصد کمتر است.
آمار گیری نشان میدهد که حد متوسط عمر معتادان به الکل در حدود 35 الی 50 سال است،در صورتی که حد متوسط عمر با رعایت نکات بهداشتی از 60 سال به بالا است.
کسی که در حین انعقاد نطفه مست است 35 درصد عوارض الکلیسم حاد را به فرزند خود منتقل میکند و اگر زن و مرد هر دو مست باشند،صد در صد عوارض حاد در بچه ظاهر میشود برای اینکه به اثر الکل در
فرزندان بهتر توجه شود آماری را در اینجا میآوریم:
کودکانی که زودتر از وقت طبیعی به دنیا آمدهاند از پدران و مادران الکلی 45 درصد،و از مادران الکلی 31 درصد،و از پدران الکلی 17 درصد،بودهاند.
کودکانی که هنگام تولد توانایی زندگی را ندارند،از پدران الکلی 6 درصد،و از مادران الکلی 45 درصد،کودکانی که کوتاه قد بودهاند از پدران و مادران الکلی 75 درصد و از مادران الکلی 45 درصد بودهاست،کودکانی که فاقد نیروی کافی عقلانی و روحی بودهاند از مادران و از پدران الکلی نیز 75 درصد بوده است.
در شخص الکلی عاطفه خانوادگی و محبت نسبت به زن و فرزند ضعیف میشود بطوری که مکرر دیده شده که پدرانی فرزندان خود را با دست خود کشتهاند.
طبق آماری که"انستیتوی"پزشکی قانونی شهر "نیون"در سال 1961 تهیه نموده است جرایم اجتماعی الکلیستها از این قرار است:
مرتکبین قتلهای عمومی 50 درصد.ضرب و جرحها در اثر نوشیدن الکل 8\77 درصد سرقتهای مربوط به الکلیستها 5\88 درصد.جرایم جنسی مربوط به الکلیها 8\88 درصد،میباشد.این آمار نشان میدهد که اکثریت قاطع جنایات و جرایم بزرگ در حال مستی روی میدهد.
یکی از روان پزشکهای معروف میگوید:متاسفانه حکومتها حساب منافع و عایدات مالیاتی شراب را میکنند،ولی حساب بودجههای هنگفت دیگری را که صرف ترمیم مفاسد شراب میشود، نکردهاند،اگر دولتها حسابهای ازدیاد بیماریهای روحی را در اجتماع و خسارتهای جامعه منحط،و اتلاف وقتهای گرانبها،و تصادفات رانندگی در اثر مستی،و فساد نسلهای پاک،و تنبلی و بی قیدی و بی کاری،و عقب ماندن فرهنگ و زحمات و گرفتاریهای پلیس،و پرورشگاهها جهت سرپرستی اولاد الکلیها و بیمارستانها،و تشکیلات دادگستری برای جنایات آنها و زندانها برای مجرمین از
الکلیها،و دیگر خسارتهای ناشی از میگساری را یک جا بکنند خواهند دانست در آمدی که به عنوان عوارض و مالیات شراب عاید میگردد،در برابر خسارت نامبرده هیچ است،بعلاوه نتایج اسفانگیز صرف مشروبات الکلی را تنها با دلار و پول نمیتوان سنجید،زیرا مرگ عزیزان،و به هم خوردن خانوادهها،و آرزوهای بر باد رفته و فقدان مغزهای متفکر انسانی،به هیچ وجه قابل مقایسه با پول نمیباشد.
خلاصه ضررهای الکل آن قدر زیاد است که به گفته یکی از دانشمندان اگر دولتها ضمانت کنند در نیمی از میخانهها را ببندند میتوان ضمانت کرد که از نیمی از بیمارستانها و تیمارستانها بی نیاز شویم.
از آنچه گفته شد،معنی آیه مورد بحث به خوبی روشن میگردد که اگر در تجارت مشروبات الکلی سودی برای بشر باشد و یا فرضا چند لحظه بی خبری و فراموش کردن غمها برای او سودی محسوب شود،زیان آن به درجات بیشتر، وسیعتر و طولانیتر است بطوری که این دو با هم قابل مقایسه نیستند.
کمتر کسی را میتوان یافت که از زیانهای گوناگون قمار بی خبر باشد،برای توضیح بیشتر گوشهای از عواقب شوم و خانمان برانداز آن را بطور فشرده یادآور میشویم:
کلیه روانشناسان و دانشمندان پیسیکولوژی،معتقدند که هیجانات روانی عامل اصلی بسیاری از بیماریهاست، مثلا کم شدن ویتامینها،زخم معده،جنون و دیوانگی،بیماریهای عصبی روانی به صورت خفیف و حاد و مانند آنها در بسیاری از موارد ناشی از هیجان میباشند،و قمار بزرگترین عامل پیدایش هیجان است تا آنجا که یکی از دانشمندان امریکا میگوید:در هر سال در این کشور فقط دو هزار نفر در اثر هیجان قمار میمیرند،و
بطور متوسط قلب یک"پوکرباز"(یک نوع بازی قمار)متجاوز از صد بار در دقیقه میزند،قمار گاهی سکته قلبی و مغزی نیز ایجاد میکند،و قطعا عامل پیری زودرس خواهد بود.
بعلاوه به گفته دانشمندان شخصی که مشغول بازی قمار است،نه تنها روح وی دستخوش تشنج است بلکه تمام جهازات بدن او در یک حالت فوق العاده بسر میبرند،یعنی ضربان قلب بیشتر میشود،مواد قندی در خون او میریزد،در ترشحات غدد داخلی اختلال حاصل میشود،رنگ صورت میپرد،دچار بی اشتهایی میشود،و پس از پایان قمار به دنبال یک جنگ اعصاب و حالت بحرانی به خواب میرود، و غالبا برای تسکین اعصاب و ایجاد آرامش در بدن متوسل به الکل و سایر مواد مخدر میشود،که در این صورت زیانهای ناشی از آن را نیز باید به زیانهای مستقیم قمار اضافه کرد.
از زبان دانشمندان دیگری میخوانیم:قمارباز،انسانی مریض است که دائما احتیاج به مراقبت روانی دارد،فقط باید سعی کرد به او فهماند که یک خلع روانی وی را به سوی این عمل ناهنجار سوق میدهد،تا در صدد معالجه خویش بر آید.
یکی از بزرگترین مؤسسات آمارگیری جهانی ثابت کرده است که:30 درصد جنایتها با قمار رابطه مستقیم دارد،و از عوامل به وجود آمدن 70 درصد جنایات دیگر نیز بشمار میرود.
در طول سال میلیونها بلکه میلیاردها از ثروت مردم جهان در این راه از بین میرود،گذشته از ساعات زیادی که از نیروی انسانی در این راه تلف میشود،و حتی نشاط کار مداوم را در ساعات دیگر سلب میکند،مثلا در گزارشها چنین آمده است:در شهر"مونت کارلو"که یکی از مراکز معروف قمار در دنیا است،یک نفر در مدت 19 ساعت قمار بازی 4 میلیون تومان ثروت خود را از دست داد،وقتی درهای قمارخانه بسته شد یک راست به جنگل رفت،و با یک گلوله مغز خویش را متلاشی کرد،و به زندگی خود خاتمه داد،گزارش دهنده اضافه
میکند،جنگلهای"مونت کارلو"بارها شاهد خودکشی این پاکبازها بوده است.
بسیاری از قماربازان به علت اینکه گاهی برنده میشوند و در یک ساعت ممکن است هزاران تومان سرمایه دیگران را به جیب خود بریزند،حاضر نمیشوند تن به کارهای تولیدی و اقتصادی بدهند،در نتیجه چرخهای تولید و اقتصاد به همان نسبت لنگ میشود،و درست اگر دقت کنیم میبینیم که، تمام قماربازان و عائله آنان سربار اجتماع هستند،و بدون اینکه کمترین سودی به این اجتماع برسانند از دست رنج آنها استفاده میکنند،و گاهی هم که در بازی قمار باختند،برای جبران آن دست به سرقت میزنند.
خلاصه زیانهای ناشی از قمار بحدی است که حتی بسیاری از کشورهای غیر مسلمان آن را قانونا ممنوع اعلام داشتهاند اگر چه عملا بطور وسیع آن را انجام میدهند.
مثلا انگلستان در سال 1853،امریکا در سال 1855،شوروی در سال 1854 و آلمان در سال 1873 قمار را ممنوع اعلام نمودند.
در پایان این بحث اشاره به این موضوع جالب به نظر میرسد،که طبق آماری که بعضی از محققان تهیه کردهاند جیببری 90 درصد،فساد اخلاق 10 درصد، ضرب و جرح 40 درصد،جرایم جنسی 15 درصد،طلاق 30 درصد و خودکشی 5 درصد،معلول قمار است.
اگر بخواهیم یک تعریف جامعی برای قمار تهیه کنیم،باید بگوییم:قمار یعنی قربانی کردن مال و شرف برای بدست آوردن مال غیر به خدعه و تزویر و احیانا به عنوان تفریح و نرسیدن به هیچکدام.
تا اینجا به ضررهای جبران ناپذیر"خمر و میسر"(شراب و قمار)توجه شد و لازم است به یک نکته دیگر نیز توجه کنیم،و آن اینکه:چرا خداوند به هنگام سرزنش و نهی از شرابخواری به منافع آن اشاره کرده است،در حالی که میدانیم
منافع آنها در برابر زیان آنها بسیار ناچیز است.
ممکن است نکته آن این باشد که اولا در عصر جاهلیت(مانند عصر ما) معامله شراب و بهرهبرداری از قمار،بسیار رواج داشت و اگر به این موضوع اشاره نمیشد شاید بعضی از کوتاهفکران تصور میکردند،مسئله به صورت یک جانبه بررسی شده.
به علاوه همیشه افکار انسان بر محور سود و زیان دور میزند، و برای نجات او از چنگال مفاسد اخلاقی بزرگ باید از همین منطق استفاده کرد.
ضمنا آیه مورد بحث به پارهای از گفتههای پزشکان که مشروبات الکلی را در مبارزه با بعضی از بیماریها مفید میدانند،نیز عملا پاسخ گفته است که این گونه منافع اجتماعی هیچ گاه با زیانهای ناشی از آن قابل مقایسه نیست،یعنی اگر روی یک بیماری اثر مثبت داشته باشد،ممکن است سرچشمه بیماریهای خطرناکتری گردد،و این که در پارهای از روایات وارد شده که خداوند در مشروبات الکلی شفا نیافریده است،شاید اشاره به همین حقیقت باشد.
با اینکه انفاق از مهمترین مسائلی است که اسلام و قرآن،روی آن تکیه کرده، ولی با این حال اجازه نمیدهد،بی حساب و افراطی باشد.آن چنان که زندگی انفاق کننده را دچار نابسامانی کند،آیه فوق بنا بر بعضی از تفاسیر،ناظر به همین معنی است،و نیز میتواند اشاره به این حقیقت باشد که بعضی از افراد،برای شانه خالی کردن از زیر بار این دستور مهم اسلامی غالبا نیازهای خودشان را مطرح میکنند، قرآن میگوید:بسیاری از شما اضافات و زوایدی از زندگی خود دارید حد اقل از آنها انتخاب کنید و انفاق نمائید.
جمله" لَعَلَّکُمْ تَتَفَکَّرُونَ فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ "درس مهمی به مسلمانان میآموزد که آنها هیچکاری را چه در زندگی مادی و چه در زندگی معنوی،بدون فکر و اندیشه انجام ندهند،حتی تبیین آیات الهی برای بندگان نیز برای برانگیختن اندیشهها و حرکت به سوی تفکر است،و چه بیچاره هستند مردمی که نه کارهای دینیشان روی فکر و اندیشه است،و نه کارهای دنیایشان.
وَ لاٰ تَنْکِحُوا اَلْمُشْرِکٰاتِ حَتّٰی یُؤْمِنَّ وَ لَأَمَةٌ مُؤْمِنَةٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکَةٍ وَ لَوْ أَعْجَبَتْکُمْ وَ لاٰ تُنْکِحُوا اَلْمُشْرِکِینَ حَتّٰی یُؤْمِنُوا وَ لَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکٍ وَ لَوْ أَعْجَبَکُمْ أُولٰئِکَ یَدْعُونَ إِلَی اَلنّٰارِ وَ اَللّٰهُ یَدْعُوا إِلَی اَلْجَنَّةِ وَ اَلْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ وَ یُبَیِّنُ آیٰاتِهِ لِلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ (221)
221-و با زنان مشرک و بتپرست،تا ایمان نیاوردهاند،ازدواج نکنید!(اگر چه جز به ازدواج با کنیزان،دسترسی نداشته باشید،زیرا)کنیز با ایمان،از زن آزاد بتپرست،بهتر است،هر چند(زیبایی،یا ثروت،یا موقعیت او)شما را به شگفتی آورد.و زنان خود را به ازدواج مردان بتپرست،تا ایمان نیاوردهاند،در نیاورید!(اگر چه ناچار شوید آنها را به همسری غلامان با ایمان در آورید،زیرا)یک غلام با ایمان،از یک مرد آزاد بتپرست،بهتر است، هر چند(مال و موقعیت و زیبایی او،)شما را به شگفتی آورد.آنها دعوت به سوی آتش میکنند،و خدا دعوت به بهشت و آمرزش به فرمان خود مینماید،و آیات خویش را برای مردم روشن میسازد،شاید متذکر شوند!
شخصی به نام"مرثد"که مرد شجاعی بود از طرف پیغمبر اکرم ص مامور شد که از مدینه به مکه برود و جمعی از مسلمانان را که آنجا بودند با خود بیاورد، وی به قصد انجام فرمان رسول خدا ص وارد مکه شد در آنجا با زن زیبایی به نام "عناق"که در زمان جاهلیت او را میشناخت برخورد نمود آن زن او را مانند گذشته به گناه دعوت کرد اما مرثد که دیگر مسلمان شده بود تسلیم خواسته او نشد،آن زن تقاضای ازدواج نمود"مرثد"گفت:این امر موکول به اجازه پیامبر ص است،او پس
از انجام ماموریت خود به مدینه بازگشت و جریان را به اطلاع پیغمبر ص رساند این آیه نازل شد و بیان داشت که زنان مشرک و بتپرست شایسته همسری و ازدواج با مردان مسلمان نیستند.
ازدواج با مشرکان ممنوع است
مطابق شان نزولی که در بالا آمد،این آیه نیز در واقع پاسخ به سؤال دیگری درباره ازدواج با مشرکان است،میفرماید:"با زنان مشرک و بتپرست ما دام که ایمان نیاوردهاند ازدواج نکنید"( وَ لاٰ تَنْکِحُوا الْمُشْرِکٰاتِ حَتّٰی یُؤْمِنَّ ).
سپس در یک مقایسه،میافزاید:"کنیز با ایمان از زن آزاد بتپرست بهتر است،هر چند زیبایی او شما را به اعجاب وادارد"( وَ لَأَمَةٌ مُؤْمِنَةٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکَةٍ وَ لَوْ أَعْجَبَتْکُمْ ).
درست است که ازدواج با کنیزان(مخصوصا کنیزانی که نه بهره چندانی از زیبایی دارند و نه مال)در عرف مردم جالب و پسندیده نیست به خصوص اینکه در مقابل آنها زن مشرک زیبا یا ثروتمندی باشد ولی ارزش ایمان،کفه ترازوی مقایسه را به نفع کنیزان،سنگینتر میکند،چرا که هدف از ازدواج،تنها کامجویی جنسی نیست،زن شریک عمر انسان و مربی فرزندان او است و نیمی از شخصیت او را تشکیل میدهد،با این حال چگونه میتوان شرک و عواقب شوم آن را با زیبایی ظاهری و مقداری مال و ثروت،مبادله کرد.
سپس به بخش دیگری از این حکم پرداخته،میفرماید:"دختران خود را نیز به مردان بتپرست مادامی که ایمان نیاوردهاند ندهید(هر چند ناچار شوید آنها را به همسری غلامان با ایمان در آورید زیرا)یک غلام با ایمان از یک مرد آزاد بتپرست بهتر است،هر چند(مال و موقعیت و زیبایی او)شما را به اعجاب آورد" ( وَ لاٰ تُنْکِحُوا الْمُشْرِکِینَ حَتّٰی یُؤْمِنُوا وَ لَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکٍ وَ لَوْ أَعْجَبَکُمْ ).
بنا بر این همان گونه که از ازدواج مردان مؤمن با زنان مشرک و بتپرست نهی شده، ازدواج مردان مشرک با زنان مؤمن نیز ممنوع است حتی غلامان با ایمان بر آنها ترجیح و اولویت دارند،و از مردان زیبا و ثروتمند و ظاهرا با شخصیت کافر برتر و شایستهتر بلکه مساله در این بخش از حکم،سختتر و مشکلتر است،چرا که تاثیر شوهر بر زن معمولا از تاثیر زن بر شوهر بیشتر است.
در پایان آیه نیز دلیل این حکم الهی را برای به کار انداختن اندیشهها بیان میکند،میفرماید:"آنها(یعنی مشرکان)به سوی آتش دعوت میکنند،در حالی که خدا(مؤمنانی که مطیع فرمان او هستند)به فرمانش دعوت به بهشت و آمرزش میکند"( أُولٰئِکَ یَدْعُونَ إِلَی النّٰارِ وَ اللّٰهُ یَدْعُوا إِلَی الْجَنَّةِ وَ الْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ ).
سپس میافزاید:"و آیات خود را برای مردم روشن میسازد،شاید متذکر شوند"( وَ یُبَیِّنُ آیٰاتِهِ لِلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ ).
چنان که دیدیم آیه فوق در یک جمله کوتاه،فلسفه این حکم را بیان کرده که اگر آن را بشکافیم،چنین میشود:ازدواج پایه اصلی تکثیر نسل و پرورش و تربیت فرزندان و گسترش جامعه است،و محیط تربیتی خانواده در سرنوشت فرزندان، فوق العاده مؤثر است،از یک سو آثار قطعی وراثت،و از سوی دیگر آثار قطعی تربیت در طفولیت زیرا نوزادان،بعد از تولد غالبا در دامان پدر و مادر پرورش مییابند و در سالهایی که سخت شکلپذیرند،زیر نظر آنها هستند.
از سوی سوم شرک،خمیر مایه انواع انحرافات،و در واقع آتش سوزانی است، هم در دنیا و هم در آخرت،لذا قرآن اجازه نمیدهد که مسلمانان،خود یا فرزندانشان را در این آتش بیفکنند،از این گذشته مشرکان که افراد بیگانه از
اسلامند،اگر از طریق ازدواج به خانههای مسلمانان راه یابند،جامعه اسلامی گرفتار هرج و مرج و دشمنان داخلی میشود،ولی این تا زمانی است که آنها بر مشرک بودن پافشاری میکنند،اما راه به روی آنها باز است،میتوانند ایمان بیاورند و در صفوف مسلمین قرار گیرند،و به اصطلاح کفو آنها در مساله ازدواج شوند.
ضمنا واژه"نکاح"در لغت،هم به معنی آمیزش جنسی آمده،هم به معنی عقد ازدواج،و در اینجا منظور،عقد ازدواج است،هر چند"راغب"در"مفردات" میگوید:"نکاح"در اصل به معنی عقد است،سپس مجازا در آمیزش جنسی به کار رفته است.
واژه"مشرک"در قرآن،غالبا به بت پرستان اطلاق شده،ولی بعضی از مفسران معتقدند که مشرک شامل سایر کفار مانند یهود و نصارا و مجوس(و به طور کلی اهل کتاب)نیز میشود،زیرا هر کدام از این طوائف برای خداوند شریکی قائل شدند،نصارا قائل به خدایان سهگانه(تثلیث)و مجوس قائل به خدایان دوگانه اهورمزدا و اهریمن(ثنویت)و یهود،عزیر را فرزند خدا میدانستند،ولی این عقائد گر چه شرکآور است اما با توجه به اینکه در آیات متعددی مشرکان در برابر اهل کتاب قرار گرفتهاند و با توجه به اینکه یهود و نصارا و مجوس در اصل متکی به نبوت راستین و کتاب آسمانی هستند،معلوم میشود که منظور قرآن از مشرک،همان بتپرست است.
حدیث معروفی که از پیامبر ص نقل شده که در ضمن وصایای خود فرمود:
"مشرکان را از جزیرة العرب بیرون کنید"شاهد این مدعی است چرا که به طور مسلم اهل کتاب از جزیرة العرب اخراج نشدند بلکه به عنوان یک اقلیت مذهبی طبق دستور قرآن با دادن جزیه در پناه اسلام زندگی میکردند.
بعضی از مفسران گفتهاند که حکم در آیه فوق،منسوخ شده و ناسخ آن آیه
" وَ الْمُحْصَنٰاتُ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ " (1)میباشد،که اجازه ازدواج با زنان اهل کتاب را میدهد.
این تصور از آنجا پیدا شده که گمان کردهاند آیه مورد بحث،ازدواج با همه کفار را تحریم کرده،بنا بر این آیه 5 سوره مائده که اجازه ازدواج با کفار اهل کتاب را میدهد،ناسخ این حکم میباشد(یا مخصص آن است)ولی با توجه به آنچه در تفسیر آیه فوق گفته شد معلوم میشود که این آیه فقط نظر به ازدواج با بت پرستان دارد،نه کفار اهل کتاب،مانند یهود و نصارا،(البته در مورد ازدواج با کفار اهل کتاب،نیز قرائنی در آیه و روایات اهل بیت ع است که نشان میدهد منظور فقط ازدواج موقت است).
بعضی از مفسران معاصر،در اینجا اشاره به نکته ظریفی کردهاند،و آن اینکه:
آیه مورد بحث و 21 آیه دیگر که به دنبال آن میآید احکام مربوط به تشکیل خانواده را در ابعاد مختلف بیان میکند،و در این آیات دوازده حکم در این رابطه بیان شده است:1-حکم ازدواج با مشرکان 2-تحریم نزدیکی در حال حیض 3-حکم قسم به عنوان مقدمهای برای مساله ایلاء(منظور از ایلاء آن است که کسی سوگند یاد کند با همسرش نزدیکی نکند)4-حکم ایلاء و به دنبال آن طلاق، 5-عده نگه داشتن زنان مطلقه،6-عدد طلاقها 7-نگه داشتن زن با نیکی یا رها کردن با نیکی 8-حکم شیر دادن نوزادان 9-عده زنی که شوهرش وفات کرده 10-خواستگاری از زن قبل از تمام شدن عده او 11-مهر زنان مطلقه قبل از دخول 12-حکم متعه(هدیه دادن)به زن بعد از وفات شوهر یا طلاق گرفتن و این احکام با تذکرات اخلاقی و تعبیراتی که نشان میدهد مساله تشکیل خانواده نوعی عبادت پروردگار است،و باید همراه با فکر و اندیشه باشد آمیخته شده است (2).
وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ اَلْمَحِیضِ قُلْ هُوَ أَذیً فَاعْتَزِلُوا اَلنِّسٰاءَ فِی اَلْمَحِیضِ وَ لاٰ تَقْرَبُوهُنَّ حَتّٰی یَطْهُرْنَ فَإِذٰا تَطَهَّرْنَ فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَیْثُ أَمَرَکُمُ اَللّٰهُ إِنَّ اَللّٰهَ یُحِبُّ اَلتَّوّٰابِینَ وَ یُحِبُّ اَلْمُتَطَهِّرِینَ (222) نِسٰاؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ فَأْتُوا حَرْثَکُمْ أَنّٰی شِئْتُمْ وَ قَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِعْلَمُوا أَنَّکُمْ مُلاٰقُوهُ وَ بَشِّرِ اَلْمُؤْمِنِینَ (223)
222-و از تو،در باره خون حیض سؤال میکنند،بگو:"چیز زیانبار و آلودهای است"،از این رو در حالت قاعدگی،از زنان کنارهگیری کنید!و با آنها نزدیکی ننمایید،تا پاک شوند!و هنگامی که پاک شدند،از طریقی که خدا به شما فرمان داده،با آنها آمیزش کنید!خداوند، توبه کنندگان را دوست دارد،و پاکان را(نیز)دوست دارد.
223-زنان شما،محل بذرافشانی شما هستند،پس هر زمان که بخواهید،میتوانید با آنها آمیزش کنید.و(سعی نمائید از این فرصت بهره گرفته،با پرورش فرزندان صالح)اثر نیکی برای خود،از پیش بفرستید!و از خدا بپرهیزید و بدانید او را ملاقات خواهید کرد و به مؤمنان،بشارت ده!
زنان در هر ماه به مدت حد اقل سه روز و حد اکثر ده روز قاعده میشوند و آن عبارت از خونی است که با اوصاف خاصی که در کتب فقه آمده از رحم زن خارج میگردد،زن را در چنین حال"حائض"و آن خون را خون"حیض"میگویند،آیین کنونی یهود و نصارا احکام ضد یکدیگر در مورد آمیزش مردان با چنین زنانی دارند که برای هر کس حالت استفهام ایجاد مینماید.
جمعی از یهود میگویند معاشرت مردان با اینگونه زنان مطلقا حرام است هر چند که به صورت غذا خوردن سر یک سفره و یا زندگی در یک اطاق باشد مثلا میگویند جایی که زن حائض بنشیند مرد نباید بنشیند،اگر نشست باید لباس خود را بشوید و الا نجس است، و نیز اگر در رختخواب او بخوابد لباس و بدن را باید شستشو دهد،بطور خلاصه زن را در این مدت یک موجود ناپاک و لازم الاجتناب میدانند.
در مقابل این گروه نصارا هستند که میگویند:هیچ گونه فرقی میان حالت حیض زنان و غیر حیض نیست،همه گونه معاشرت حتی آمیزش جنسی با آنان بی مانع است! مشرکین عرب به خصوص آنها که در مدینه زندگی میکردند،کم و بیش به خلق و خوی یهود انس گرفته بودند و با زنان حائض مانند یهود رفتار میکردند و در زمان عادت ماهیانه از آنها جدا میشدند،همین اختلاف در آیین و افراط و تفریطهای غیر قابل گذشت سبب شد که بعضی از مسلمانان از پیغمبر اکرم ص در این باره سؤال کنند،در پاسخ آنان این آیه نازل شد
حکم زنان در عادت ماهیانه
در نخستین آیه به سؤال دیگری برخورد میکنیم و آن درباره عادت ماهیانه زنان است،میفرماید:"درباره(خون)حیض از تو سؤال میکنند بگو چیز زیان آوری است"( وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْمَحِیضِ قُلْ هُوَ أَذیً ).
و بلافاصله میافزاید:"حال که چنین است از زنان در حالت قاعدگی کناره گیری نمائید،و با آنها آمیزش جنسی نکنید تا پاک شوند"( فَاعْتَزِلُوا النِّسٰاءَ فِی الْمَحِیضِ وَ لاٰ تَقْرَبُوهُنَّ حَتّٰی یَطْهُرْنَ ).
"ولی هنگامی که پاک شوند،از طریقی که خدا به شما فرمان داده با آنها آمیزش کنید که خداوند توبه کنندگان و پاکان را دوست دارد"( فَإِذٰا تَطَهَّرْنَ فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَیْثُ أَمَرَکُمُ اللّٰهُ إِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ التَّوّٰابِینَ وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ ).
"محیض"مصدر میمی و به معنی عادت ماهیانه است،در معجم مقاییس اللغه،آمده است که این واژه،در اصل به معنی خارج شدن آب قرمز از درختی است به نام سمره،(سپس به عادت ماهیانه زنان اطلاق شده است)ولی در تفسیر "فخر رازی"آمده که حیض در اصل به معنی سیل است،و لذا هنگامی که سیل جریان پیدا کند،گفته میشود حاض السیل،و حوض را نیز به همین مناسبت حوض میگویند که آب به سوی آن جریان پیدا میکند.
ولی از گفته"راغب"در"مفردات"عکس این استفاده میشود که این واژه در اصل به معنی همان خون عادت است(سپس به معانی دیگر اطلاق شده).
و در هر حال منظور در اینجا،همان خون است که قرآن،آن را اذی(چیز آلوده یا زیانآور)معرفی کرده است،و در حقیقت این جمله،فلسفه حکم اجتناب از آمیزش جنسی زنان را در حالت قاعدگی که در جمله بعد آمده است بیان میکند، زیرا آمیزش در چنین حالتی،علاوه بر اینکه تنفرآور است،زیانهای بسیاری به بار میآورد که طب امروز نیز آن را اثبات کرده،از جمله احتمال عقیم شدن مرد و زن،و ایجاد یک محیط مساعد برای پرورش میکرب بیماریهای آمیزشی(مانند سفلیس و سوزاک)و نیز التهاب اعضاء تناسلی زن و وارد شدن خون آلوده به داخل عضو تناسلی مرد و غیر اینها که در کتب طب آمده است،لذا پزشکان،آمیزش جنسی با چنین زنانی را ممنوع اعلام میکنند.
منشا پیدایش خون حیض،مربوط به احتقان و پر خون شدن عروق رحم، سپس پوسته پوسته شدن مخاط آن،و جریان خونهای موجود است،ترشح خون مزبور،ابتداء نامنظم و بی رنگ است،ولی بزودی سرخ رنگ و منظم میشود و در
اواخر کار بار دیگر کم رنگ و نامرتب میگردد (1).
اصولا خونی که هنگام عادت ماهیانه دفع میشود،خونی است که هر ماه در عروق داخلی رحم،برای تغذیه جنین احتمالی جمع میگردد،زیرا میدانیم رحم زن در هر ماه تولید یک تخمک میکند،و مقارن آن عروق داخلی رحم به عنوان آماده باش برای تغذیه نطفه مملو از خون میشود،اگر در این موقع که تخمک وارد رحم میشود،اسپرم که نطفه مرد است در آنجا موجود باشد،تشکیل نطفه و جنین میدهد و خونهای موجود در عروق رحم صرف تغذیه آن میشود،در غیر این صورت،بر اثر پوسته پوسته شدن مخاط رحم،و شکافتن جدار رگها،خون موجود خارج میشود و این همان خون حیض است،و از اینجا دلیل دیگری برای ممنوع بودن آمیزش جنسی در این حال به دست میآید،زیرا رحم زن در موقع تخلیه این خونها هیچ گونه آمادگی طبیعی برای پذیرش نطفه ندارد و لذا از آن صدمه میبیند.
جمله"یطهرن"به گفته بسیاری از مفسران به معنی پاک شدن زنان از خون حیض است،و اما جمله" فَإِذٰا تَطَهَّرْنَ "را بسیاری به معنی غسل کردن گرفتهاند، بنا بر این طبق جمله اول، به هنگام پاک شدن از خون،آمیزش جنسی جایز است هر چند غسل نکرده باشد و طبق جمله دوم،تا غسل نکند جایز نیست (2).
بنا بر این آیه خالی از ابهام نیست،ولی با توجه به اینکه جمله دوم تفسیری است بر جمله اول و نتیجه آن-لذا با فاء تفریع عطف شده-به نظر میرسد که تطهرن نیز به معنی پاک شدن از خون است،بنا بر این با پاک شدن از عادت،آمیزش مجاز است،به خصوص اینکه در آغاز آیه هیچ سخنی از وجوب غسل در میان نبود و این همان قولی است که فقهای بزرگ نیز در فقه به آن فتوا دادهاند که بعد از پاک شدن از خون حتی قبل از غسل،آمیزش جنسی جایز است،ولی بدون شک،بهتر
این است که بعد از غسل کردن باشد.
جمله" مِنْ حَیْثُ أَمَرَکُمُ اللّٰهُ "(از آن طریق که خداوند دستور داده)میتواند تاکیدی بر جمله قبل باشد،یعنی فقط در حال پاکی زنان،آمیزش جنسی داشته باشید نه در غیر این حالت،و ممکن است مفهوم وسیعتر و کلیتری از آن استفاده کرد،یعنی بعد از پاک شدن نیز،آمیزش باید در چهار چوب فرمان خدا باشد،این فرمان میتواند فرمان تکوینی پروردگار یا فرمان تشریعی او باشد زیرا خداوند برای بقای نوع انسان،جاذبه مخصوصی در میان دو جنس مخالف،نسبت به یکدیگر قرار داده،و به همین دلیل آمیزش جنسی لذت خاصی برای هر دو طرف دارد،ولی مسلم است،که هدف نهایی بقاء نسل بوده،و این جاذبه و لذت مقدمه آن است بنا بر این لذت جنسی باید،تنها در مسیر بقای نسل قرار گیرد،و به همین جهت استمناء و لواط و مانند آن،نوعی انحراف از این فرمان تکوینی و ممنوع است.
و نیز ممکن است مراد امر تشریعی باشد،یعنی بعد از پاک شدن زنان از عادت ماهانه،باید جهات حلال و حرام را در حکم شرع در نظر بگیرید.
بعضی نیز گفتهاند:مفهوم این جمله ممنوع بودن آمیزش جنسی با همسران از غیر طریق معمولی میباشد،ولی با توجه به اینکه در آیات گذشته سخنی از این مطلب در میان نبوده،این تفسیر مناسب به نظر نمیرسد (1).
*** در آیه دوم،اشاره زیبایی به هدف نهایی آمیزش جنسی کرده،میفرماید:
"همسران شما محل بذرافشانی شما هستند"( نِسٰاؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ ).
"بنا بر این هر زمان بخواهید میتوانید با آنها آمیزش نمائید
1) 1) توجه داشته باشید که"حیث"هم به عنوان ظرف مکان،و هم به عنوان زمان،آمده است،و در اینجا میتواند اشاره به زمان مجاز بودن آمیزش جنسی یعنی زمان پاکی باشد.
"( فَأْتُوا حَرْثَکُمْ أَنّٰی شِئْتُمْ ).
در اینجا زنان تشبیه به مزرعه شدهاند،و این تشبیه ممکن است برای بعضی سنگین آید که چرا اسلام درباره نیمی از نوع بشر چنین تعبیری کرده است در حالی که نکته باریکی در این تشبیه نهفته شده،در حقیقت قرآن میخواهد ضرورت وجود زن را در اجتماع انسانی نشان دهد که زن وسیله اطفاء شهوت و هوسرانی مردان نیست،بلکه وسیلهای است برای حفظ حیات نوع بشر،این سخن در برابر آنها که نسبت به جنس زن همچون یک بازیچه یا وسیله هوسبازی مینگرند، هشداری محسوب میشود.
"حرث"مصدر است و به معنی بذرافشانی است و گاهی به خود مزرعه نیز اطلاق میشود.
"انی"از اسماء شرط است و غالبا به معنی"متی"که به معنی زمان است استعمال میشود،و در این صورت آن را"انی"زمانیه میگویند و گاهی نیز به معنی مکان است،مانند آنچه در آیه 37 سوره آل عمران آمده: قٰالَ یٰا مَرْیَمُ أَنّٰی لَکِ هٰذٰا قٰالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ ،"زکریا گفت ای مریم!این غذا(ی بهشتی)را از کجا آوردهای؟،گفت:از نزد خدا".
اگر"انی"در آیه فوق زمانیه باشد،توسعه زمانی مساله آمیزش جنسی را بیان میکند،یعنی در هر ساعتی از شب و روز مجاز هستید و اگر مکانیه باشد،توسعه در مکان و چگونگی انواع آمیزش است.
این احتمال نیز وجود دارد که اشاره به هر دو جنبه باشد و به این ترتیب،دو همسر میتوانند هر گونه و در هر زمان و مکان،از لذت جنسی بهره گیرند،(جز آنچه در قانون شرع ممنوع شده است).
سپس در ادامه آیه میافزاید:"با اعمال صالح و پرورش فرزندان صالح،آثار نیکی برای خود از پیش بفرستید"( وَ قَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ ).
اشاره به اینکه هدف نهایی از آمیزش جنسی،لذت و کامجویی نیست بلکه باید از این موضوع،برای ایجاد و پرورش فرزندان شایسته،استفاده کرد،و آن را به عنوان یک ذخیره معنوی برای فردای قیامت از پیش بفرستید،این سخن هشدار میدهد که باید در انتخاب همسر،اصولی را رعایت کنید که به این نتیجه مهم،یعنی تربیت فرزندان صالح و نسل شایسته انسانی منتهی شود.
در حدیثی نیز از پیامبر اسلام ص میخوانیم که فرمود:
اذا مات الانسان انقطع امله الا عن ثلاث:صدقة جاریة و علم ینتفع به و ولد صالح یدعوا له، "هنگامی که انسان میمیرد امید او جز از سه چیز قطع میشود:صدقات جاریه (اموالی که از منافع آن مرتبا بهره گیری میشود)و علمی که از آن سود میبرند و فرزند صالحی که برای او دعا میکند" (1).
در حدیث دیگری از امام صادق ع میخوانیم که فرمود:
لیس یتبع الرجل بعد موته من الاجر الا ثلاث خصال:صدقة اجراها فی حیاته فهی تجری بعد موته،و سنة هدی سنها فهی تعمل بها بعد موته،و ولد صالح یستغفر له، "هیچ گونه اجر و پاداشی بعد از مرگ به دنبال انسان نمیآید مگر سه چیز:صدقه جاریهای که در حیات خود فراهم ساخته و بعد از مرگش ادامه دارد(مانند بناهای خیر)و سنت هدایتگری که آن را بر قرار کرده و بعد از مرگ او به آن عمل میکنند، و فرزند صالحی که برای او استغفار کند" (2).
همین مضمون در روایات متعدد دیگری نیز وارد شده است،و در بعضی از روایات،شش موضوع ذکر شده که اولین آنها فرزند صالح است (3).
به این ترتیب فرزندان صالح در کنار آثار علمی و تالیف کتابهای هدایت کننده
و تاسیس بناهای خیر همچون مسجد و بیمارستان و کتابخانه قرار گرفتهاند.
و در پایان آیه،دستور به تقوا میدهد و میفرماید:"تقوای الهی پیشه کنید و بدانید او را ملاقات خواهید کرد،و به مؤمنان بشارت دهید"بشارت رحمت الهی و سعادت و نجات در سایه تقوا( وَ اتَّقُوا اللّٰهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّکُمْ مُلاٰقُوهُ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ ).
از آنجا که مساله آمیزش جنسی،مسالهای است مهم،و با پرجاذبهترین غرایز انسان سر و کار دارد،خداوند در این جملههای آخر،مؤمنان را به دقت در این امر،و پرهیز از هر گونه گناه و انحراف،دعوت فرموده و به آنها هشدار میدهد که بدانید همگی به ملاقات پروردگار خواهید شتافت و تنها راه نجات ایمان و تقوای در سایه ایمان است.
دستور عادلانه اسلام در مورد عادت ماهیانه زنان
اقوام پیشین در مورد زنان در عادت ماهیانه عقائد مختلفی داشتند:یهود فوق العاده سخت گیری میکردند و در این ایام به کلی از زنان در همه چیز جدا میشدند،در خوردن و آشامیدن و مجلس و بستر،و در تورات کنونی احکام شدیدی در این باره دیده میشود. (1)
و به عکس آنها مسیحیان هیچ گونه محدودیت و ممنوعیتی برای خود،در برخورد با زنان،در این ایام قائل نبودند،و اما بت پرستان عرب،دستور و سنت
1) 1) در باب 15 از سفر لاویان تورات چنین میخوانیم:"اگر زنی صاحبه جریان باشد و جریان از بدنش خون حیض باشد تا هفت روز جدا خواهد بود و هر کس که او را مس کند تا به شام ناپاک باشد-و هر چیزی که وقت جدا ماندنش بر آن بخوابد ناپاک و هر چه که بر آن نشسته باشد ناپاک باشد-و هر کسی که بسترش را لمس نماید لباس خود را بشوید و خویشتن را با آب شستشو دهد و تا به شام ناپاک باشد..."و احکام دیگری از این قبیل.
خاصی نزد آنها در این زمینه یافت نمیشد،ولی ساکنان مدینه و اطراف آن،بعضی از آداب یهود را در این زمینه اقتباس کرده بودند،و در معاشرت با زنان در حال حیض،سختگیریهایی داشتند،در حالی که سایر عرب چنین نبودند،و حتی شاید آمیزش جنسی را در این حال جالب میدانستند و معتقد بودند اگر فرزندی نصیب آنها شود بسیار خونریز خواهد بود،و این از صفات بارز و مطلوب،نزد اعراب بادیهنشین خونریز بود (1).
2-ذکر طهارت و توبه در کنار یکدیگر در آیات فوق ممکن است اشاره به این باشد که طهارت،مربوط به پاکیزگی ظاهر،و توبه اشاره به پاکیزگی باطن است.
این احتمال نیز وجود دارد که طهارت در اینجا به معنی آلوده نشدن به گناه بوده باشد یعنی خداوند،هم کسانی را که آلوده به گناه نشدهاند دوست دارد و هم کسانی که بعد از آلودگی توبه کنند،و در زمره پاکان در آیند.
ضمنا اشاره به مساله توبه در اینجا ممکن است ناظر به این باشد که بعضی بر اثر فشار غریزه جنسی نمیتوانستند خویشتن داری کنند و بر خلاف امر خدا به گناه آلوده میشدند،سپس از عمل خود نادم شده و ناراحت میگشتند،برای اینکه راه بازگشت را به روی خود بسته نبینند و از رحمت حق مایوس نشوند،طریق توبه را به آنها نشان میدهد (2).
وَ لاٰ تَجْعَلُوا اَللّٰهَ عُرْضَةً لِأَیْمٰانِکُمْ أَنْ تَبَرُّوا وَ تَتَّقُوا وَ تُصْلِحُوا بَیْنَ اَلنّٰاسِ وَ اَللّٰهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (224) لاٰ یُؤٰاخِذُکُمُ اَللّٰهُ بِاللَّغْوِ فِی أَیْمٰانِکُمْ وَ لٰکِنْ یُؤٰاخِذُکُمْ بِمٰا کَسَبَتْ قُلُوبُکُمْ وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ حَلِیمٌ (225)
224-خدا را در معرض سوگندهای خود قرار ندهید!و برای اینکه نیکی کنید،و تقوا پیشه سازید،و در میان مردم اصلاح کنید(سوگند یاد ننمایید)!و خداوند شنوا و داناست.
225-خداوند شما را به خاطر سوگندهایی که بدون توجه یاد میکنید،مؤاخذه نخواهد کرد،اما به آنچه دلهای شما کسب کرده،(و سوگندهایی که از روی اراده و اختیار،یاد میکنید،) مؤاخذه میکند.و خداوند،آمرزنده و بردبار است.
میان داماد و دختر یکی از یاران پیامبر ص به نام"عبد اللّٰه بن رواحه" اختلافی روی داد او سوگند یاد کرد که برای اصلاح کار آنها هیچ گونه دخالتی نکند و در این راه گامی بر ندارد.آیه فوق نازل شد و این گونه سوگندها را ممنوع و بی اساس قلمداد کرد.
تا میتوانید سوگند نخورید
چنان که در شان نزول خواندیم:دو آیه فوق ناظر به سوء استفاده از مساله سوگند است،و مقدمهای محسوب میشود برای بحث آیات آینده که از ایلاء و سوگند در مورد ترک آمیزش جنسی با همسران سخن میگوید.
در نخستین آیه میفرماید:"خدا را در معرض سوگندهای خود برای ترک نیکی و تقوا و اصلاح در میان مردم قرار ندهید و(بدانید)خدا شنوا و دانا است"
سخنان شما را میشنود و از نیات شما آگاه است( وَ لاٰ تَجْعَلُوا اللّٰهَ عُرْضَةً لِأَیْمٰانِکُمْ أَنْ تَبَرُّوا وَ تَتَّقُوا وَ تُصْلِحُوا بَیْنَ النّٰاسِ وَ اللّٰهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ) (1).
"ایمان"جمع"یمین"به معنی سوگند است،و"عرضه"(بر وزن غرفه)به معنی در معرض قرار گرفتن چیزی است،مثلا جنسی را که به بازار برای فروش میبرند و در معرض معامله قرار میدهند،عرضه مینامند،گاهی به موانع نیز، عرضه اطلاق میشود،زیرا در معرض انسان و بر سر راه او قرار دارد.
بعضی نیز گفتهاند:منظور این است که حتی برای کارهای نیک،اعم از کوچک و بزرگ،قسم یاد نکنید،و نام خدا را کوچک ننمایید،و به این ترتیب سوگند یاد کردن جز در مواردی که هدف مهمی در کار باشد عمل نامطلوب است این موضوع در احادیث زیادی نیز به چشم میخورد،از جمله اینکه در حدیثی امام صادق ع میفرماید:
و لا تحلفوا باللّٰه صادقین و لا کاذبین فان اللّٰه سبحانه یقول وَ لاٰ تَجْعَلُوا اللّٰهَ عُرْضَةً لِأَیْمٰانِکُمْ : "هیچ گاه سوگند به خدا یاد نکنید چه راستگو باشید،چه دروغگو،زیرا خداوند سبحان میفرماید:خدا را در معرض سوگندهای خود قرار ندهید" (2).
احادیث متعدد دیگری نیز در این زمینه نقل شده است (3).
در این صورت تناسب آن با شان نزول چنین است که سوگند یاد کردن در کارهای خوب عملی پسندیده نیست تا چه رسد به اینکه کسی سوگند یاد کند کارهای خوب را ترک کند.
1) 1) مطابق این تفسیر کلمه"لا"در تقدیر است و در اصل لئلا تبروا بوده است،و این معنی با شان نزول کاملا سازگار است،این احتمال نیز وجود دارد که عرضة به معنی مانع باشد،یعنی سوگند به نام خدا را مانع انجام کار نیک و اصلاح در میان مردم قرار ندهید(در واقع تقدیر چنین میشود:لا تجعلوا اللّٰه بسبب ایمانکم حاجزا ان تبروا و تتقوا)ولی توجیه اول،مناسبتر به نظر میرسد.
2) 2) کافی،مطابق نقل نور الثقلین،جلد 1 صفحه 218 حدیث 833 و وسائل الشیعه،جلد 16 صفحه 116 حدیث 5.
3) 3) همان مدرک حدیث 832 و 834 و وسائل الشیعه،جلد 16 صفحه 115 به بعد.
در آیه بعد برای تکمیل این مطلب که قسم نباید مانع کار خیر شود میفرماید:
"خداوند شما را به خاطر سوگندهایی که بدون توجه یاد میکنید مؤاخذه نخواهد کرد"( لاٰ یُؤٰاخِذُکُمُ اللّٰهُ بِاللَّغْوِ فِی أَیْمٰانِکُمْ ).
"اما به آنچه دلهای شما کسب کرده(و سوگندهایی که از روی اراده و اختیار یاد میکنید)مؤاخذه میکند و خداوند آمرزنده و دارای حلم است"( وَ لٰکِنْ یُؤٰاخِذُکُمْ بِمٰا کَسَبَتْ قُلُوبُکُمْ وَ اللّٰهُ غَفُورٌ حَلِیمٌ ).
در این آیه خداوند به دو نوع سوگند اشاره کرده است، نوع اول قسمهای لغو است که هیچ گونه اثری ندارد و نباید به آن اعتنا کرد،این نوع قسمها آنهایی است که مردم بدون توجه،تکیه کلام خود قرار میدهند و به آن عادت کردهاند و در هر کاری "لا و اللّٰه"(نه به خدا قسم...)یا"بلی و اللّٰه"(آری به خدا سوگند...)میگویند،این نوع قسمها را قسم لغو مینامند.
زیرا لغو در لغت به تمام کارها و سخنانی گفته میشود که دارای هدف مشخصی نیست،یا از روی اراده و تصمیم سر نمیزند.
بنا بر این سوگندهایی که انسان در حال غضب(در صورتی که غضب سبب بیرون رفتن از حال عادی شود)یاد میکند،جزء قسمهای لغو است و طبق آیه فوق، خداوند مؤاخذهای بر این گونه قسمها نمیکند و نباید به آن ترتیب اثر داد(هر چند انسان باید خود را چنان تربیت کند که این گونه سوگندها را نیز کنار بگذارد)،به هر حال این گونه قسمها واجب العمل نیست و مخالفت آن کفاره ندارد.زیرا از روی اراده و تصمیم نیست.
جمله" وَ اللّٰهُ غَفُورٌ حَلِیمٌ "میتواند اشارهای به این معنی بوده باشد.
نوع دوم سوگندهایی است که از روی اراده و تصمیم انجام میگیرد و به تعبیر قرآن قلب انسان آن را کسب میکند،این گونه قسم معتبر است و باید به آن پایبند بود،و مخالفت با آن،هم گناه دارد،و هم موجب کفاره میشود مگر در مواردی که بعدا اشاره خواهد شد،این همان است که در سوره مائده آیه 89 از آن تعبیر به" بِمٰا
عَقَّدْتُمُ الْأَیْمٰانَ "شده است،یعنی سوگندهایی که از روی اراده محکم کردهاید.
سوگندهای بی اعتبار
قسم یاد کردن از نظر اسلام کار خوبی نیست،ولی در عین حال حرام نمیباشد،و اگر به خاطر هدفهای مهم تربیتی و اجتماعی و اصلاحی انجام گیرد ممکن است واجب یا مستحبّ گردد،ولی با این حال یک سلسله از سوگندهاست که از نظر اسلام به کلی بی اعتبار است،از جمله:
1-سوگندهایی که به غیر نام خدا باشد،حتی قسم خوردن به نام پیامبر ص و ائمه هدی ع واجب العمل نیست،یعنی اگر کسی به غیر نام خدا قسم یاد کند ملزم به انجام آن نمیباشد و مخالفت آن کفاره ندارد.
2-سوگندهایی که برای انجام کار حرام یا مکروه،یا ترک واجب و مستحبّ باشد آن هم اعتباری ندارد،مثل اینکه کسی سوگند یاد کند که دین خود را نپردازد یا با بستگان خویش ترک رابطه کند،یا از اصلاح ذات البین خود داری نماید همان گونه که کرارا دیده شده،بعضی از اشخاص به سبب خاطره بدی که از یک اصلاح ذات البین پیدا میکنند قسم یاد میکنند که هرگز سراغ چنین کاری نروند،به این گونه سوگندها نباید اعتنا کرد،هر چند با نام خدا باشد و یکی از تفسیرهای " لاٰ یُؤٰاخِذُکُمُ اللّٰهُ بِاللَّغْوِ فِی أَیْمٰانِکُمْ "همین است،ولی قسمهایی که به نام خدا باشد،و موضوع آن کار خوب یا لا اقل کار مباحی است،وفا کردن به آن واجب است،و اگر کسی با آن مخالفت کند کفاره دارد.
کفاره آن اطعام ده مسکین یا لباس پوشاندن بر ده نفر نیازمند و یا آزاد کردن یک برده است(این معنی در آیه 89 سوره مائده آمده است)و اکنون که برده وجود ندارد باید یکی از دو کار اول را انجام داد.
لِلَّذِینَ یُؤْلُونَ مِنْ نِسٰائِهِمْ تَرَبُّصُ أَرْبَعَةِ أَشْهُرٍ فَإِنْ فٰاؤُ فَإِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (226) وَ إِنْ عَزَمُوا اَلطَّلاٰقَ فَإِنَّ اَللّٰهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (227)
226-کسانی که زنان خود را"ایلاء"مینمایند[ سوگند یاد میکنند که با آنها،آمیزش جنسی ننمایند،]حق دارند چهار ماه انتظار بکشند.(و در ضمن این چهار ماه،وضع خود را با همسر خویش،از نظر ادامه زندگی یا طلاق،روشن سازند.)اگر(در این فرصت،)بازگشت کنند،(چیزی بر آنها نیست،زیرا)خداوند،آمرزنده و مهربان است.
227-و اگر تصمیم به جدایی گرفتند،(آن هم با شرایطش مانعی ندارد،)خداوند شنوا و داناست.
مبارزه با یک رسم زشت جاهلی
در دوران جاهلیت زن هیچ گونه ارزش و مقامی در جامعه عرب نداشت و به همین جهت برای جدایی از او یا تحت فشار قرار دادن زن،طرق زشتی وجود داشت که یکی از آنها"ایلاء" (1)-به معنی سوگند خوردن بر ترک عمل زناشویی- بود به این ترتیب که هر زمان مردی از همسر خود متنفر میشد،سوگند یاد میکرد که با او همبستر نگردد و با این راه غیر انسانی همسر خود را در تنگنای شدیدی قرار میداد،نه او را رسما طلاق میداد تا آزادانه شوهر انتخاب کند،و نه بعد از این سوگند حاضر میشد آشتی کرده و با همسر خود زندگی مطلوبی داشته باشد البته خود مردان غالبا تحت فشار قرار نمیگرفتند،چون همسران متعددی داشتند.
1) 1) "ایلاء"از ماده"الو"آمده که به معنی قدرتنمایی و تصمیم است،و از آنجا که سوگند نمونهای از آن میباشد این واژه بر آن اطلاق شده است.
آیات مورد بحث با این سنت غلط مبارزه کرده و طریق گشودن این سوگند را بیان میکند،میفرماید:"کسانی که از زنان خود ایلاء میکنند(سوگند برای ترک آمیزش جنسی میخوردند)حق دارند چهار ماه انتظار کشند"( لِلَّذِینَ یُؤْلُونَ مِنْ نِسٰائِهِمْ تَرَبُّصُ أَرْبَعَةِ أَشْهُرٍ ).
این چهار ماه مهلت برای این است که وضع خویش را با همسر خود روشن کنند و زن را از این نابسامانی،نجات دهند.
سپس میافزاید:"اگر(در این فرصت)تصمیم به بازگشت گرفتند،خداوند آمرزنده و مهربان است"( فَإِنْ فٰاؤُ فَإِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ ).
آری خداوند گذشته او را در این مساله و همچنین شکستن سوگند را بر او میبخشد-هر چند کفاره آن چنان که خواهیم گفت به قوت خود باقی است. "و اگر تصمیم به جدایی گرفتند(آن هم با شرایطش مانعی ندارد)خداوند شنوا و دانا است"( وَ إِنْ عَزَمُوا الطَّلاٰقَ فَإِنَّ اللّٰهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ).
و هر گاه مرد هیچ یک از این دو راه را انتخاب نکند،نه به زندگی سالم زناشویی باز گردد،و نه زن را با طلاق رها سازد،در این جا حاکم شرع دخالت میکند و مرد را به زندان میاندازد و بر او سخت میگیرد که بعد از گذشتن چهار ماه،مجبور شود یکی از دو راه را انتخاب کند و زن را از حال بلاتکلیفی در آورد.
به این ترتیب با اینکه اسلام حکم"ایلاء"(سوگند خوردن بر ترک آمیزش جنسی)را به کلی ابطال نکرده اما آثار سوء آن را از بین برده،زیرا به کسی اجازه نمیدهد که از این راه،همسرش را سرگردان سازد،و اگر میبینیم مدت چهار ماه به عنوان ضرب الاجل تعیین کرده نه به خاطر این است که میتوان از این طریق مقداری از حقوق زناشویی را باطل کرد بلکه از این نظر است که آمیزش جنسی به عنوان یک واجب شرعی در هر چهار ماه لازم است(البته این در صورتی است که زن بر اثر طول مدت به گناه نیفتد،لذا در مورد زنان جوان که بیم گرفتاری در گناه
باشد لازم است این فاصله کمتر شود).
در آیات گذشته،سخن از سوگندهای لغو و بی اثر بود و گفتیم هر سخنی که برای کار خلافی باشد،جزء سوگندهای لغو و بیهوده است و شکستن آن هیچ محذوری ندارد و مطابق این حکم باید سوگند بر ترک وظیفه زناشویی مطلقا اثری نداشته باشد در حالی که در اسلام برای آن کفاره قرار داده شده (1)(همان کفاره شکستن قسم که در بحث سابق گفته شد)این در حقیقت مجازاتی است برای مردان لجوج که به این شیوه ناجوانمردانه برای ابطال حقوق زن متوسل نشوند و این کار را تکرار نکنند.
در غرب و سنتهای جاهلی آنها نیز چیزی شبیه ایلاء وجود دارد که آن را جدایی جسمانی مینامند.
توضیح اینکه:از آنجا که طلاق در میان مسیحیان نیست،بعد از انقلاب کبیر فرانسه یکی از راههایی که برای جدایی میان زن و مردی که حاضر نبودند با هم زندگی کنند تصویب شد جدایی جسمی بود و آن این بود که زن و مرد موقتا از هم جدا شده و در خانههای جداگانه زندگی میکردند(وظیفه انفاق از سوی مرد و تمکین از سوی زن ساقط میشد،ولی رابطه ازدواج بر قرار بود)با این حال نه مرد میتوانست همسر دیگری اختیار کند و نه زن میتوانست شوهر نماید،مدت این
1) 1) اگر مرد قبل از چهار ماه،آمیزش جنسی کند،کفاره آن مسلم و اجماعی است،و اگر بعد از چهار ماه باشد این حکم در میان فقهاء مشهور است،هر چند بعضی کفاره را در این صورت انکار کردهاند.
جدایی ممکن بود تا سه سال ادامه پیدا کند،بعد از این مدت ناچار بودند جدایی را رها ساخته و با هم زندگی کنند (1).
گر چه دنیای غرب این جدایی را تا سه سال اجازه میدهد،ولی اسلام حاضر نشد-بیش از چهار ماه که اگر سوگند هم یاد نکند چنین فاصلهای مباح است- این وضع نابسامان ادامه یابد،مرد باید بعد از این مدت وضع خود را روشن سازد،و اگر سرپیچی کند حکومت اسلامی میتواند او را تحت فشار شدید قرار دهد تا کار را یکسره کند.
قابل توجه اینکه در بسیاری از آیات قرآن،اوصافی از خداوند،پایانگر بحثها است،این اوصاف همیشه رابطه مستقیمی با محتوای آیه دارد،و چنان نیست که انتخاب آن بدون رابطه نزدیکی صورت گرفته باشد.
از جمله در آیات مورد بحث هنگامی که سخن از ایلاء و تصمیم بر شکستن این قسم گناهآلود میگوید،آیه به جمله" غَفُورٌ رَحِیمٌ "ختم میشود،اشاره به اینکه این حرکت صحیح،سبب میشود که گذشته گناهآلود مشمول غفران رحمت الهی گردد،و هنگامی که سخن از تصمیم بر طلاق در میان است،روی اوصاف" سَمِیعٌ عَلِیمٌ "تکیه میشود،یعنی خداوند سخنان شما را میشنود و از انگیزه طلاق و جدایی آگاه است،و شما را بر طبق آن جزا میدهد.
1) 1) حقوق زن در اسلام و اروپا
وَ اَلْمُطَلَّقٰاتُ یَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلاٰثَةَ قُرُوءٍ وَ لاٰ یَحِلُّ لَهُنَّ أَنْ یَکْتُمْنَ مٰا خَلَقَ اَللّٰهُ فِی أَرْحٰامِهِنَّ إِنْ کُنَّ یُؤْمِنَّ بِاللّٰهِ وَ اَلْیَوْمِ اَلْآخِرِ وَ بُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ فِی ذٰلِکَ إِنْ أَرٰادُوا إِصْلاٰحاً وَ لَهُنَّ مِثْلُ اَلَّذِی عَلَیْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَ لِلرِّجٰالِ عَلَیْهِنَّ دَرَجَةٌ وَ اَللّٰهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ (228)
228-زنان مطلقه،باید به مدت سه مرتبه عادت ماهانه دیدن(و پاک شدن)انتظار بکشند! [ عده نگهدارند]و اگر به خدا و روز رستاخیز،ایمان دارند برای آنها حلال نیست که آنچه را خدا در رحمهایشان آفریده،کتمان کنند.و همسرانشان،برای باز گرداندن آنها(و از سر گرفتن زندگی زناشویی)در این مدت،(از دیگران)سزاوارترند،در صورتی که(به راستی)خواهان اصلاح باشند.و برای زنان،همانند وظایفی که بر دوش آنهاست،حقوق شایستهای قرار داده شده،و مردان بر آنان برتری دارند،و خداوند توانا و حکیم است.
عده یا حریم ازدواج؟
در آیه قبل سخن از طلاق بود و در این بخش از احکام طلاق و یا آنچه مربوط به آن است بیان میشود و در مجموع پنج حکم در آن بیان شده:
نخست درباره عده میفرماید:"زنان مطلقه باید به مدت سه بار پاک شدن انتظار بکشند"( وَ الْمُطَلَّقٰاتُ یَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلاٰثَةَ قُرُوءٍ ).
"قروء"جمع"قرء"(بر وزن قفل)هم به معنی عادت ماهیانه و هم پاک شدن از آن گفته شده،ولی این دو معنی را میتوان در یک مفهوم کلی جمع کرد و آن انتقال از یکی از دو حالت به حالت دیگر است، "راغب"در"مفردات"معتقد است که
"قرء"در حقیقت،اسم برای داخل شدن از حالت حیض به پاکی است،و چون هر دو عنوان در آن مطرح است گاهی بر حالت حیض و گاهی به پاکی اطلاق میشود، از بعضی از روایات و بسیاری از کتب لغت نیز استفاده میشود که قرء به معنی جمع است و چون در حالت پاکی زن خون عادت در وجود او جمع میشود،این واژه به پاکی اطلاق شده است،به هر حال در روایات متعددی،تصریح شده که منظور از ثلاثة قروء که حد عده است سه مرتبه پاک شدن زن از خون حیض است (1).
و از آنجا که طلاق باید در حال پاکی که با شوهر خود آمیزش جنسی نکرده باشد انجام گیرد،این پاکی یک مرتبه محسوب میشود،و هنگامی که بعد از آن دو بار عادت ببیند و پاک شود،به محض اینکه پاکی سوم به اتمام رسید و لحظهای عادت شد،عده تمام شده و ازدواج او در همان حالت جایز است.ولی علاوه بر این روایات،این حقیقت را از خود آیه نیز میتوان استفاده کرد زیرا:
اولا"قرء"دو جمع دارد،یکی قروء،دیگری اقراء،و بعضی تصریح کردهاند که"قرء"به معنی پاکی جمعش قروء،و"قرء"به معنی حیض،جمعش اقراء است بنا بر این قروء در آیه فوق به معنی ایام پاکی زن میباشد نه ایام حیض (2).
ثانیا همان گونه که در بالا اشاره شد،قرء اصلا به معنی جمع شدن است،و جمع شدن با حالت طهر و پاکی،تناسب بیشتری دارد،زیرا در این حالت خون در رحم تدریجا جمع میگردد،و در هنگام عادت بیرون میریزد و پراکنده میشود (3).
دومین حکم،این است که"برای آنها حلال نیست که آنچه را در رحم آنان آفریده شده کتمان کنند،اگر به خدا و روز رستاخیز ایمان دارند
"( وَ لاٰ یَحِلُّ لَهُنَّ أَنْ یَکْتُمْنَ مٰا خَلَقَ اللّٰهُ فِی أَرْحٰامِهِنَّ إِنْ کُنَّ یُؤْمِنَّ بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ ).
قابل توجه اینکه مساله آغاز و پایان ایام عده را که معمولا خود زن میفهمد نه دیگری بر عهده او گذارده، و گفتار او را سند قرار داده لذا امام صادق ع در تفسیر آیه فوق میفرماید:قد فوض اللّٰه الی النساء ثلاثة اشیاء الحیض و الطهر و الحمل:"خداوند سه چیز را به زنان واگذار کرده عادت ماهانه،پاک شدن و حامله بودن" (1).
از آیه فوق نیز میتوان این معنی را اجمالا استفاده کرد زیرا میفرماید برای زن جایز نیست آنچه را خداوند در رحم او آفریده کتمان کند،و بر خلاف واقع سخن گوید،یعنی سخن او مورد قبول است.
جمله" مٰا خَلَقَ اللّٰهُ فِی أَرْحٰامِهِنَّ "به گفته جمعی از مفسران،دو معنی میتواند داشته باشد،"فرزند"و"عادت ماهانه"،زیرا هر دو را خداوند در رحم زن آفریده است،یعنی نباید حمل خود را مخفی کند و بگوید به عادت ماهانه مبتلا میشود،تا مدت عده را کمتر کند(زیرا عده زن باردار وضع حمل است)و در مورد عادت ماهانه،چه از نظر شروع،و چه از نظر پایان،نیز نباید خلاف گویی کند، استفاده هر دو معنی از تعبیر فوق نیز بعید به نظر نمیرسد.
سومین حکمی که از آیه استفاده میشود،این است که شوهر در عده طلاق رجعی،حق رجوع دارد،میفرماید:"همسران آنها برای رجوع به آنها(و از سر گرفتن زندگی مشترک)در این مدت عده(از دیگران)سزاوارترند هر گاه خواهان اصلاح باشند"( وَ بُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ فِی ذٰلِکَ إِنْ أَرٰادُوا إِصْلاٰحاً ) (2).
در واقع در موقعی که زن در عده طلاق رجعی است،شوهر میتواند بدون هیچ گونه تشریفات،زندگی زناشویی را از سر گیرد،با هر سخن و یا عملی که به قصد بازگشت باشد،این معنی حاصل میشود،منتها با جمله" إِنْ أَرٰادُوا إِصْلاٰحاً "این حقیقت را بیان کرده که باید هدف از رجوع و بازگشت،اصلاح باشد،نه همچون دوران جاهلیت که مردان با سوء استفاده از این حق،زنان را تحت فشار قرار داده و در حالتی میان داشتن شوهر و مطلقه بودن،نگه میداشتند.
این حق در صورتی است که راستی از کار خود پشیمان شده و بخواهد به طور جدی زندگی خانوادگی را از سر گیرد،و هدفش ایجاد ضرر و بلا تکلیف ساختن زن نباشد.
ضمنا از اینکه در ذیل آیه،مساله رجوع مطرح شده استفاده میشود که حکم عده نگه داشتن در آغاز آیه،نیز مربوط به این گروه از زنان است،و به تعبیر دیگر، آیه به طور کلی از طلاق رجعی،سخن میگوید،بنا بر این مانعی ندارد که بعضی از اقسام طلاق،اصلا عده نداشته باشد.
سپس به بیان چهارمین حکم پرداخته،میفرماید:"و برای زنان همانند وظایفی که بر دوش آنها است حقوق شایستهای قرار داده شده و مردان بر آنها برتری دارند"( وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذِی عَلَیْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَ لِلرِّجٰالِ عَلَیْهِنَّ دَرَجَةٌ ).
به گفته مرحوم"طبرسی"در"مجمع البیان"،این جمله از کلمات عجیب و جالب و جامعی است که فواید بسیاری را در بر دارد (1)و در واقع بحث را به مسائل مهمتری فراتر از طلاق و عده کشانیده و به مجموعه حقوق زناشویی مردان و زنان، اشاره میکند و میگوید:"همان طور که برای مرد حقوقی بر عهده زنان گذارده شده همچنین زنان حقوقی بر مردان دارند که آنها موظف به رعایت آنند زیرا در اسلام
1) 1) مجمع البیان،جلد 1 صفحه 327.
هرگز حق یک طرفه نیست،و همیشه به صورت متقابل میباشد.
واژه"معروف"که به معنی کار نیک و شناخته شده و معقول و منطقی است، در این سلسله آیات دوازده بار تکرار شده(از آیه مورد بحث تا 241)تا هشداری به مردان و زنان باشد که هرگز از حق خود،سوء استفاده نکنند بلکه با احترام به حقوق متقابل یکدیگر در تحکیم پیوند زناشویی و جلب رضای الهی بکوشند.
جمله" وَ لِلرِّجٰالِ عَلَیْهِنَّ دَرَجَةٌ "در حقیقت تکمیلی است بر آنچه در باره حقوق متقابل زن و مرد قبلا گفته شد،و در واقع مفهومش این است که مساله عدالت میان زن و مرد به این معنی نیست که آنها در همه چیز برابرند و همراه یکدیگر گام بردارند،آیا راستی لازم است آن دو در همه چیز مساوی باشند؟ با توجه به اختلاف دامنه داری که بین نیروهای جسمی و روحی زن و مرد وجود دارد،پاسخ این سؤال روشن میشود،جنس زن برای انجام وظایفی متفاوت با مرد آفریده شده و به همین دلیل احساسات متفاوتی دارد قانون آفرینش،وظیفه حساس مادری و پرورش نسلهای نیرومند را بر عهده او گذارده،به همین دلیل سهم بیشتری از عواطف و احساسات به او داده است،در حالی که طبق این قانون، وظایف خشن و سنگینتر اجتماعی بر عهده جنس مرد گذارده شده،و سهم بیشتری از تفکر به او اختصاص یافته بنا بر این اگر بخواهیم عدالت را اجرا کنیم باید پارهای از وظایف اجتماعی که نیاز بیشتری به اندیشه و مقاومت و تحمل شدائد دارد بر عهده مردان گذارده شود،و وظایفی که عواطف و احساسات بیشتری را میطلبد بر عهده زنان،و به همین دلیل مدیریت خانواده بر عهده مرد،و معاونت آن بر عهده زن گذارده شده است و به هر حال این مانع از آن نخواهد بود که زنان در اجتماع،کارها و وظایفی را که با ساختمان جسم و جان آنها میسازد،عهده دار شوند،و در کنار انجام وظیفه مادری،وظایف حساس دیگری را نیز انجام دهند.
و نیز این تفاوت مانع از آن نخواهد بود که از نظر مقامات معنوی و دانش و
تقوا،گروهی از زنان از بسیاری از مردان پیشرفتهتر باشند.
اینکه بعضی از روشنفکران اصرار دارند که این دو جنس را مساوی در همه چیز قلمداد کنند،اصراری است که با واقعیتها هرگز نمیسازد، و مطالعات مختلف علمی آن را انکار میکند،حتی در جوامعی که شعار مساوات و برابری در تمام جهات،همه جا را پر کرده،عملا غیر آن دیده میشود،مثلا مدیریت سیاسی و نظامی تمام جوامع بشری-جز در موارد استثنایی همه در دست مردان است،حتی در جوامع غربی که شعار اصلی شعار مساوات است،این معنی به وضوح دیده میشود.
به هر حال قوانینی همچون بودن حق طلاق،یا رجوع در عده یا قضاوت به دست مردان،(جز در موارد خاصی که به زن یا حاکم شرع حق طلاق داده میشود) از همین جا سرچشمه میگیرد،و نتیجه مستقیم همین واقعیت است.
بعضی از مفسران گفتهاند که جمله" لِلرِّجٰالِ عَلَیْهِنَّ دَرَجَةٌ "،تنها نظر به مساله رجوع در عده طلاق دارد (1).
ولی روشن است که این تفسیر با ظاهر آیه سازگار نیست،زیرا قبل از آن یک قانون کلی در باره حقوق زن و رعایت عدالت،به صورت" وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذِی عَلَیْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ "بیان شده،سپس جمله مورد بحث به صورت یک قانون کلی دیگر به دنبال آن قرار گرفته است.
و بالاخره در پایان آیه میخوانیم:"خداوند توانا و حکیم است"( وَ اللّٰهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ ).
و در واقع پاسخی است برای آنها که در این زمینه ایراد میگیرند،و اشارهای است به اینکه حکمت و تدبیر الهی،ایجاب میکند که هر کس در جامعه به وظایفی بپردازد که قانون آفرینش برای او تعیین کرده است،و با ساختمان جسم و جان او هماهنگ است،حکمت خداوند ایجاب میکند که در برابر وظایفی که بر عهده
1) 1) تفسیر فی ظلال القرآن،جلد 1 صفحه 360.
زنان گذارده،حقوق مسلمی قرار گیرد،تا تعادلی میان وظیفه و حق بر قرار شود.
گاهی در اثر عوامل مختلف،زمینه روحی به وضعی در میآید که پدید آمدن یک اختلاف جزئی و نزاع کوچک حس انتقام را آن چنان شعلهور میسازد که فروغ عقل و و جدان را خاموش میکند.
و غالبا تفرقههای خانوادگی در همین حالات رخ میدهد.اما بسیار میشود که اندک مدتی که از این کشمکش گذشت زن و مرد به خود آمده پشیمان میشوند خصوصا از این جهت که میبینند با متلاشی شدن کانون خانواده در مسیر ناراحتیهای گوناگونی قرار خواهند گرفت.
اینجاست که آیه مورد بحث میگوید:زنها باید مدتی عده نگه دارند و صبر کنند تا این امواج زودگذر بگذرد و ابرهای تیره نزاع و دشمنی از آسمان زندگی آنان پراکنده شوند مخصوصا با دستوری که اسلام در باره خارج نشدن زن از خانه در طول مدت عده داده است حسن تفکر در او برانگیخته میشود،و در بهبود روابط او با شوهر کاملا مؤثر است و لذا در سوره طلاق آیه 1 میخوانیم که:" لاٰ تُخْرِجُوهُنَّ مِنْ بُیُوتِهِنَّ ... لاٰ تَدْرِی لَعَلَّ اللّٰهَ یُحْدِثُ بَعْدَ ذٰلِکَ أَمْراً "،"آنان را از منزلشان خارج نسازید...چه میدانید شاید خدا گشایشی رساند و صلحی پیش آید".
غالبا به خاطر آوردن لحظات گرم و شیرین قبل از طلاق کافی است که مهر و صمیمیت از دست رفته را باز آورد و فروغ ضعیف گشته محبت را تقویت کند.
یکی دیگر از فلسفههای عده روشن شدن وضع زن از نظر بارداری است
راست است که یک بار دیدن عادت ماهانه معمولا دلیل بر عدم بارداری زن است ولی گاه دیده شده که زن در عین بارداری عادت ماهیانه را در آغاز حمل میبیند از این رو برای رعایت کامل این موضوع دستور داده شده که زن سه بار عادت ماهیانه ببیند و پاک شود تا بطور قطع عدم بارداری از شوهر سابق روشن گردد و بتواند ازدواج مجدد کند.البته عده فواید دیگری هم دارد که در جای خود به آن اشاره خواهد شد.
در اینجا قرآن به یک اصل اساسی اشاره کرده است،و آن اینکه هر جا "وظیفهای"وجود دارد در کنار آن"حقی"هم ثابت است،یعنی وظیفه از حق هرگز جدا نیست مثلا پدر و مادر وظایفی در برابر فرزندان خود دارند،همین سبب میشود که حقوقی نیز به گردن آنها داشته باشند،یا اینکه قاضی موظف است برای بسط و تعمیم عدالت حد اکثر کوشش را بنماید در مقابل،حقوق فراوانی هم برای او قرار داده شده است این موضوع حتی در مورد پیامبران و امتها نیز ثابت است.
در آیه مورد بحث نیز اشاره به این حقیقت شده و میفرماید:به همان اندازه که زنان وظایفی دارند حقوقی هم برای آنها قرار داده شده است و از تساوی این "حقوق"با آن"وظایف""اجرای عدالت"در حق آنان عملی میگردد.
عکس این معنی نیز ثابت است که اگر برای کسی حقی قرار داده شده در مقابل وظایفی هم به عهده او خواهد بود و لذا نمیتوانیم کسی را پیدا کنیم که حقی در موردی داشته باشد بدون اینکه وظیفهای بر دوش او قرار گیرد.
زن در طول تاریخ جریان پر ماجرا و دردآلودی دارد که از مهمترین مباحث "جامعهشناسی"روز بهشمار میرود،به طور کلی دوران زندگی زن را به دو دوره میتوان تقسیم کرد:نخست دوران ما قبل تاریخ که امروز اطلاع صحیحی از وضع
زن در آن دوره،در دست ما نیست،و شاید در آن دوران از حقوق طبیعی بیشتری برخوردار بوده است.
با شروع تاریخ بشر نوبت به دوره دوم رسید،در این دوره در بعضی از جوامع زن به عنوان یک شخصیت غیر مستقل در کلیه حقوق اقتصادی،سیاسی و اجتماعی شناخته میشد،و این وضع در پارهای از کشورها تا قرون اخیر ادامه داشت این طرز تفکر در باره زن حتی در قانون مدنی به اصطلاح مترقی فرانسه هم دیده میشود که به عنوان نمونه به چند ماده از موادی که در باره روابط مالی زوجین سخن میگوید اشاره میشود.
"از ماده 215 و 217 استفاده میگردد که زن شوهردار نمیتواند بدون اجازه و امضای شوهر خود هیچ عمل حقوقی را انجام دهد و هر گونه معامله برای او محتاج به اذن شوهر است"(البته در صورتی که شوهر نخواهد از قدرتش سوء استفاده کرده و بدون علت موجه از اجازه دادن امتناع ورزد).
"طبق ماده 1242 شوهر حق دارد به تنهایی در دارایی مشترک بین زن و مرد هر گونه تصرف که بخواهد بکند و اجازه زن هم لازم نیست"(البته با این قید که هر معاملهای که از حدود اداره کردن خارج باشد موافقت و امضای زن لازم نیست).
و از این بالاتر"در ماده 1428 حق اداره کلیه اموال اختصاصی زن هم به مرد محول شده"(البته با این قید که در هر گونه معاملهای که از حدود اداره کردن خارج باشد موافقت و امضای زن نیز لازم است) (1).
در محیط پیدایش اسلام یعنی حجاز نیز قبل از ظهور پیغمبر اکرم ص با زن همان معامله انسان وابسته غیر مستقل انجام میشد،رفتار آنها شباهت زیادی به بشرهای نیمه وحشی داشت زیرا به وضع رسوا و ننگینی از زن بهرهبرداری میکردند زن در محیط آنها آن چنان بی اراده و بی اختیار بود که گاهی جهت ارتزاق
1) 1) حقوق زن در اسلام و اروپا
صاحب خود در معرض کرایه قرار میگرفت،محرومیت از تمدن،و ابتلای به فقر آنها را گرفتار خشونت عجیبی کرده بود که جنایت معروف"وأد"(زنده به گور کردن) را در مورد آنها مرتکب میشدند.
با ظهور اسلام و تعلیمات ویژه آن زندگی زن وارد مرحله نوینی گردید که با دو مرحله گذشته فاصله زیادی داشت در این دوره دیگر مستقل شد و از کلیه حقوق فردی و اجتماعی و انسانی برخوردار گردید پایه تعلیمات اسلام در مورد زن همان است که در آیات مورد بحث میخوانیم:" وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذِی عَلَیْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ "، یعنی زن همان اندازه که در اجتماع وظایف سنگینی دارد حقوق قابل توجهی نیز داراست اسلام زن را مانند مرد برخوردار از روح کامل انسانی و اراده و اختیار دانسته و او را در مسیر تکامل که هدف خلقت است میبیند لذا هر دو را در یک صف قرار داده و با خطابهای"یا ایها الناس"و"یا ایها الذین آمنوا"مخاطب ساخته برنامههای تربیتی و اخلاقی و علمی را برای آنها لازم کرده است و با آیاتی مثل " وَ مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولٰئِکَ یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ ". (1)
وعده برخوردار شدن از سعادت کامل به هر دو جنس داده،و با آیاتی مانند " مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیٰاةً طَیِّبَةً وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ " (2)میگوید:که هر کدام از زن و مرد میتوانند به دنبال انجام برنامههای اسلام و وظایف الهی به تکامل معنوی و مادی برسند و به حیاتی"طیب"و پاکیزه که سراسر سعادت و نور است گام نهند.
اسلام زن را مانند مرد به تمام معنی مستقل و آزاد میداند و قرآن با آیاتی
نظیر" کُلُّ نَفْسٍ بِمٰا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ " (1)و یا" مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَسٰاءَ فَعَلَیْهٰا " (2).
این آزادی را برای عموم افراد اعم از زن و مرد بیان میدارد و لذا در برنامههای مجازاتی هم میبینم در آیاتی مثل:" اَلزّٰانِیَةُ وَ الزّٰانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ وٰاحِدٍ مِنْهُمٰا مِائَةَ جَلْدَةٍ " (3)و مانند آن هر دو را به مجازات واحدی محکوم میکند.
از طرفی چون استقلال لازمه اراده و اختیار است لذا اسلام این استقلال را در کلیه حقوق اقتصادی میآورد.و انواع و اقسام ارتباطات مالی را برای زن بلامانع دانسته و او را مالک درآمد و سرمایههای خویش میشمارد در سوره نساء آیه 32 میخوانیم:" لِلرِّجٰالِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبُوا وَ لِلنِّسٰاءِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبْنَ "با توجه به لغت(اکتساب)که بر خلاف(کسب)برای بدست آوردن مالی است که نتیجهاش متعلق به شخص به دست آورنده است (4)و همچنین با در نظر گرفتن قانون کلی:
"الناس مسلطون علی اموالهم"(همه مردم بر اموال خویش مسلطاند)به دست میآید که چگونه اسلام به استقلال اقتصادی زن احترام گذارده و تفاوتی بین زن و مرد نگذاشته است.
خلاصه آنکه زن در اسلام یک رکن اساسی اجتماع بهشمار میرود و هرگز نباید با او معامله یک موجود فاقد اراده و وابسته و نیازمند به قیم نمود.
تنها مطلبی که باید به آن توجه داشت(و در اسلام به آن توجه خاصی شده) ولی بعضی روی یک سلسله احساسات افراطی و حساب نشده آن را انکار میکنند
مساله تفاوتهای روحی و جسمی زن و مرد و تفاوت وظایف آنها است.
ما هر چه را انکار کنیم این حقیقت را نمیتوانیم انکار نمائیم که بین این دو جنس هم از نظر جسمی و هم از نظر روحی تفاوت زیادی است که ذکر آنها در کتب مختلف ما را از تکرار آنها بی نیاز میسازد و خلاصه همه آنها این است که چون زن پایگاه وجود و پیدایش انسان است و رشد نونهالان در دامن او انجام میپذیرد همانطور که جسما متناسب با حمل و پرورش و تربیت نسلهای بعد آفریده شده از نظر روحی هم سهم بیشتری از عواطف و احساسات دارد.
با وجود این اختلافات دامنهدار آیا میتوان گفت زن و مرد باید در تمام شؤون همراه یکدیگر گام برداشته و در تمام کارها صد در صد مساوی باشند.
مگر نه این است که باید طرفدار عدالت در اجتماع بود آیا عدالت غیر از این است که هر کس به وظیفه خود پرداخته و از مواهب و مزایای وجودی خویش بهرهمند گردد؟ بنا بر این آیا دخالت دادن زن در کارهایی که خارج از تناسب روحی و جسمی اوست بر خلاف عدالت نمیباشد؟! اینجاست که میبینیم اسلام در عین طرفداری از عدالت،مرد را در پارهای از کارهای اجتماعی که به خشونت و یا دقت بیشتری نیازمند است،مانند:سرپرستی کانون خانه و...مقدم داشته و مقام معاونت را به زن واگذار کرده است.
یک"خانه"و یک"اجتماع"هر کدام احتیاج به مدیر دارند و مساله مدیریت در آخرین مرحله خود باید در یک شخص منتهی گردد،و گرنه کشمکش و هرج و مرج بر قرار خواهد شد.
با این وضع آیا بهتر است که مرد برای این کار نامزد گردد یا زن؟همه محاسبات دور از تعصب میگوید وضع ساختمانی مرد ایجاب میکند که مدیریت خانواده به عهده او نهاده شود و زن"معاون"او گردد.
گر چه جمعی اصرار دارند این واقعیتها را نادیده بگیرند،ولی وضع زندگی حتی در جهان امروز و حتی در کشورهایی که به زنان آزادی و مساوات کامل دادهاند نشان میدهد که عملا مطلب همان است که در بالا گفته شد اگر چه در سخن خلاف آن گفته شود! ***
اَلطَّلاٰقُ مَرَّتٰانِ فَإِمْسٰاکٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِیحٌ بِإِحْسٰانٍ وَ لاٰ یَحِلُّ لَکُمْ أَنْ تَأْخُذُوا مِمّٰا آتَیْتُمُوهُنَّ شَیْئاً إِلاّٰ أَنْ یَخٰافٰا أَلاّٰ یُقِیمٰا حُدُودَ اَللّٰهِ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاّٰ یُقِیمٰا حُدُودَ اَللّٰهِ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْهِمٰا فِیمَا اِفْتَدَتْ بِهِ تِلْکَ حُدُودُ اَللّٰهِ فَلاٰ تَعْتَدُوهٰا وَ مَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اَللّٰهِ فَأُولٰئِکَ هُمُ اَلظّٰالِمُونَ (229)
229-طلاق،(طلاقی که رجوع و بازگشت دارد،)دو مرتبه است،(و در هر مرتبه،)باید به طور شایسته همسر خود را نگاهداری کند(و آشتی نماید)،یا با نیکی او را رها سازد(و از او جدا شود).و برای شما حلال نیست که چیزی از آنچه به آنها دادهاید،پس بگیرید،مگر اینکه دو همسر،بترسند که حدود الهی را بر پا ندارند.اگر بترسید که حدود الهی را رعایت نکنند،مانعی برای آنها نیست که زن،فدیه و عوضی بپردازد(و طلاق بگیرد).اینها حدود و مرزهای الهی است،از آن،تجاوز نکنید!و هر کس از آن تجاوز کند،ستمگر است.
زنی خدمت یکی از همسران پیامبر ص رسید و از شوهرش شکایت کرد که او پیوسته وی را طلاق میدهد و سپس رجوع میکند تا به این وسیله به زیان و ضرر افتد-و در جاهلیت چنین بود که مرد حق داشت همسرش را هزار بار طلاق بدهد و رجوع کند و حدی برای آن نبود،هنگامی که این شکایت به محضر پیغمبر اکرم ص رسید آیه فوق نازل گشت و حد طلاق را سه بار قرار داد. (1)
1) 1) مجمع البیان،جلد 1 و 2 صفحه 329(این شان نزول در تفسیر کبیر و قرطبی و روح المعانی نیز ذیل آیه مورد بحث آمده است).
یا زندگی زناشویی معقول یا جدایی شایسته!
در تفسیر آیه قبل به اینجا رسیدیم که قانون"عده"و"رجوع"برای اصلاح وضع خانواده و جلوگیری از جدایی و تفرقه است،ولی بعضی از تازه مسلمانان مطابق دوران جاهلیت،از آن سوء استفاده میکردند،و برای اینکه همسر خود را تحت فشار قرار دهند پی در پی او را طلاق داده و قبل از تمام شدن عده رجوع میکردند،و به این وسیله زن را در تنگنای شدیدی قرار میدادند.
آیه فوق نازل شد و از این عمل زشت و ناجوانمردانه جلوگیری کرد، میفرماید:"طلاق(منظور طلاقی است که رجوع و بازگشت دارد)دو مرتبه است" ( اَلطَّلاٰقُ مَرَّتٰانِ ).
سپس میافزاید:"در هر یک از این دو بار یا باید همسر خود را بطور شایسته نگاهداری کند و آشتی نماید،یا با نیکی او را رها سازد و برای همیشه از او جدا شود"( فَإِمْسٰاکٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِیحٌ بِإِحْسٰانٍ ).
بنا بر این طلاق سوم،رجوع و بازگشتی ندارد،و هنگامی که دو نوبت کشمکش و طلاق و سپس صلح و رجوع انجام گرفت،باید کار را یکسره کرد،و به تعبیر دیگر اگر در این دو بار،محبت و صمیمیت از دست رفته،بازگشت میتواند با همسرش زندگی کند و از طریق صلح و صفا در آید،در غیر این صورت اگر زن را طلاق داد دیگر حق رجوع به او ندارد مگر با شرایطی که در آیه بعد خواهد آمد.
باید توجه داشت،"امساک"به معنی نگهداری،و"تسریح"به معنی رها ساختن است،و جمله" تَسْرِیحٌ بِإِحْسٰانٍ "بعد از جمله" اَلطَّلاٰقُ مَرَّتٰانِ "اشاره به طلاق سوم میکند که آن دو را با رعایت موازین انصاف و اخلاق،از هم جدا میسازد(در روایات متعددی آمده است که منظور از" تَسْرِیحٌ بِإِحْسٰانٍ "همان طلاق
سوم است). (1)
بنا بر این منظور از جدا شدن توأم با احسان و نیکی این است که حقوق آن زن را بپردازد و بعد از جدایی،ضرر و زیانی به او نرساند و پشت سر او سخنان نامناسب نگوید،و مردم را به او بدبین نسازد،و امکان ازدواج مجدد را از او نگیرد.
بنا بر این همانگونه که نگاهداری زن و آشتی کردن باید با معروف و نیکی و صفا و صمیمیت همراه باشد،جدایی نیز باید توأم با احسان گردد.
و لذا در ادامه آیه میفرماید:"برای شما حلال نیست که چیزی را از آنچه به آنها دادهاید پس بگیرید"( وَ لاٰ یَحِلُّ لَکُمْ أَنْ تَأْخُذُوا مِمّٰا آتَیْتُمُوهُنَّ شَیْئاً ).
بنا بر این،شوهر نمیتواند هنگام جدایی چیزی را که به عنوان مهر به زن داده است باز پس گیرد و این یک مصداق جدایی بر پایه احسان است(در سوره نساء آیات 20 و 21،این حکم به طور مشروحتر بیان شده است که شرح آن خواهد آمد).
بعضی از مفسران مفهوم این جمله را وسیعتر از"مهر"دانسته و گفتهاند چیزهای دیگری را که به او بخشیده است نیز باز پس نمیگیرد (2).
جالب توجه اینکه در مورد رجوع و آشتی تعبیر به معروف یعنی کاری که در عرف ناپسند نباشد شده،ولی در مورد جدایی تعبیر به احسان آمده است که چیزی بالاتر از معروف است،تا مرارت و تلخی جدایی را برای زن به این وسیله جبران نماید. (3)
در ادامه آیه به مساله طلاق"خلع"اشاره کرده میگوید:تنها در یک فرض، باز پس گرفتن مهر مانعی ندارد،و آن در صورتی است که زن تمایل به ادامه زندگی زناشویی نداشته باشد،و"دو همسر از این بترسند که با ادامه زندگی زناشویی
حدود الهی را بر پا ندارند"( إِلاّٰ أَنْ یَخٰافٰا أَلاّٰ یُقِیمٰا حُدُودَ اللّٰهِ ).
سپس میافزاید:"اگر بترسید که حدود الهی را رعایت نکنند،گناهی بر آن دو نیست که زن فدیه(عوضی)بپردازد"و طلاق بگیرد( فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاّٰ یُقِیمٰا حُدُودَ اللّٰهِ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْهِمٰا فِیمَا افْتَدَتْ بِهِ ).
در حقیقت در اینجا سرچشمه جدایی،زن است،و او باید غرامت این کار را بپردازد و به مردی که مایل است با او زندگی کند اجازه دهد با همان مهر،همسر دیگری انتخاب کند.
قابل توجه اینکه:ضمیر در جمله" أَلاّٰ یُقِیمٰا "به صورت تثنیه اشاره به دو همسر آمده است و در جمله" فَإِنْ خِفْتُمْ "به صورت جمع مخاطب،این تفاوت ممکن است اشاره به لزوم نظارت حکام شرع بر این گونه طلاقها باشد و یا اشاره به اینکه تشخیص عدم امکان ادامه زناشویی توأم با رعایت حدود الهی به عهده زن و شوهر گذارده نشده است.
زیرا بسیار میشود که آنها بر اثر عصبانیت موضوعات کوچکی را دلیل بر عدم امکان ادامه زوجیت میشمرند.بلکه باید این مساله از نظر عرف عام و توده مردم و کسانی که با آن دو همسر آشنا هستند ثابت گردد که در این صورت اجازه طلاق خلع داده شده است.
و در پایان آیه به تمام احکامی که در این آیه بیان شده اشاره کرده،میفرماید:
"اینها حدود و مرزهای الهی است از آن تجاوز نکنید و آنها که از آن تجاوز میکنند ستمگرانند"( تِلْکَ حُدُودُ اللّٰهِ فَلاٰ تَعْتَدُوهٰا وَ مَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اللّٰهِ فَأُولٰئِکَ هُمُ الظّٰالِمُونَ ).
از جمله" اَلطَّلاٰقُ مَرَّتٰانِ "استفاده میشود که دو یا سه طلاق در یک مجلس انجام نمیشود و باید در جلسات متعددی واقع شود،به خصوص اینکه تعدد طلاق برای آن است که فرصت بیشتری برای رجوع باشد شاید بعد از کشمکش اول صلح و صفا برقرار گردد.
و اگر در مرحله نخست صلح و سازشی نشد در دفعه دوم،ولی وقوع چند طلاق در یک نوبت این راه را به کلی مسدود میسازد و آنان را برای همیشه از هم جدا میگرداند،و تعدد طلاق را عملا بی اثر میکند.
این حکم از نظر شیعه مورد قبول است ولی در میان اهل تسنن اختلاف نظر وجود دارد اگر چه بیشتر آنان معتقدند سه طلاق در یک مجلس،واقع میشود.
ولی نویسنده تفسیر"المنار"از"مسند احمد بن حنبل"و"صحیح مسلم"(دو کتاب اصیل اهل سنت)نقل میکند:"این حکم که سه طلاق در یک مجلس یک طلاق بیشتر محسوب نمیشود از زمان پیامبر اکرم ص تا دو سال از خلافت عمر مورد اتفاق همه اصحاب بوده است ولی از آن زمان خلیفه دوم حکم کرد که در یک مجلس سه طلاق واقع میگردد"!
با این که معروف این است که خلیفه دوم نیز چنان حکم کرد که سه طلاق در یک مجلس جایز است ولی مساله مورد اتفاق اهل سنت نیست از جمله کسانی که بر خلاف علمای دیگر اهل سنت در این مساله نظر شیعه را انتخاب نموده رئیس سابق دانشگاه الازهر و مفتی بزرگ عالم تسنن"شیخ محمود شلتوت"بود او مینویسد:
"از دیر زمانی که در دانشکده شرق به بررسی و مقایسه بین مذاهب
پرداختهام بسیار اتفاق افتاده که به آراء و نظریههای مختلف مذاهب در پارهای از مسائل مراجعه کردهام و چون استدلالات شیعه را محکم و استوار دیدهام در برابر آن خاضع گشته و همان نظریه شیعه را انتخاب کردهام" سپس چند نمونه از آن را نقل میکند که یکی از آنها همین مساله تعدد طلاق است در این باره مینویسد:
"سه طلاق در یک جلسه و با یک عبارت از نظر مذاهب چهارگانه عامه،سه طلاق محسوب میشود،ولی طبق عقیده شیعه امامیه یک طلاق بیشتر به حساب نمیآید و چون راستی از نظر قانون(و ظاهر آیات قرآن)رأی شیعه حق است،دیگر نظریه عامه ارزش فتوایی خود را از دست داده است". (1)
در این آیه و آیات فراوان دیگری از قرآن مجید،تعبیر لطیفی درباره قوانین الهی به چشم میخورد و آن تعبیر به"حد"و"مرز"است.و به این ترتیب معصیت و مخالفت با این قوانین تجاوز از حد و مرز محسوب میگردد.در حقیقت در میان کارهایی که انسان انجام میدهد یک سلسله مناطق ممنوعه وجود دارد که ورود در آن فوق العاده خطرناک است.قوانین و احکام الهی این مناطق را مشخص میکند و بسان علائمی است که در این گونه مناطق قرار میدهند و لذا در آیه 187 از سوره بقره میبینیم که حتی از نزدیک شدن به این مرزها نهی شده است." تِلْکَ حُدُودُ اللّٰهِ فَلاٰ تَقْرَبُوهٰا "زیرا نزدیکی به این مرزها انسان را بر لب پرتگاه قرار میدهد و نیز در روایات وارده از طرق اهل بیت ع میخوانیم که از موارد شبههناک نهی فرمودهاند و گفتهاند:"این کار در حکم نزدیک شدن به مرز است و چه بسا با یک غفلت انسانی که به مرز نزدیک شده گام در آن طرف بگذارد و گرفتار هلاکت و نابودی شود".
1) 1) رسالة الاسلام،شماره اول سال 11 صفحه 108 به نقل از پاورقی کنز العرفان،جلد 2 صفحه 271.
فَإِنْ طَلَّقَهٰا فَلاٰ تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ حَتّٰی تَنْکِحَ زَوْجاً غَیْرَهُ فَإِنْ طَلَّقَهٰا فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْهِمٰا أَنْ یَتَرٰاجَعٰا إِنْ ظَنّٰا أَنْ یُقِیمٰا حُدُودَ اَللّٰهِ وَ تِلْکَ حُدُودُ اَللّٰهِ یُبَیِّنُهٰا لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ (230)
230-اگر(بعد از دو طلاق و رجوع،بار دیگر)او را طلاق داد،از آن به بعد،زن بر او حلال نخواهد بود،مگر اینکه همسر دیگری انتخاب کند(و با او آمیزش جنسی نماید.در این صورت،)اگر(همسر دوم)او را طلاق گفت،گناهی ندارد که بازگشت کنند،(و با همسر اول،دوباره ازدواج نماید،)در صورتی که امید داشته باشند که حدود الهی را محترم میشمرند.اینها حدود الهی است که(خدا)آن را برای گروهی که آگاهند،بیان مینماید.
در حدیثی آمده است که:زنی خدمت پیامبر اکرم ص رسید و عرض کرد:من همسر پسر عمویم"رفاعه"بودم او سه بار مرا طلاق داد،پس از او با مردی به نام عبد الرحمن بن زبیر ازدواج کردم،اتفاقا او هم مرا طلاق داد بی آنکه در این مدت آمیزش جنسی بین من و او انجام گیرد،آیا میتوانم به شوهر اولم بازگردم؟ حضرت فرمود:نه،تنها در صورتی میتوانی که با همسر دوم آمیزش جنسی کرده باشی،در این هنگام آیه فوق نازل شد. (1)
جدایی مشروط!
در آیه قبل سخن از دو طلاق به میان آمده بود که بعد از طلاق دوم،دو همسر
1) 1) مجمع البیان،جلد 1 و 2 صفحه 330(با تلخیص)این شان نزول در تفسیر روح المعانی،قرطبی و مراغی نیز آمده است.
یا باید راه الفت و صلح را پیش گیرند و یا از هم جدا شوند.
این آیه در حقیقت حکم تبصرهای دارد که به حکم سابق ملحق میشود میفرماید:"اگر(بعد از دو طلاق و رجوع،بار دیگر)او را طلاق داد،زن بر او بعد از آن حلال نخواهد شد مگر اینکه همسر دیگری انتخاب کند،(و با او آمیزش جنسی نماید در این صورت اگر همسر دوم)او را طلاق داد،گناهی ندارد که آن دو بازگشت کنند،(و آن زن با همسر اولش بار دیگر ازدواج نماید)مشروط بر اینکه امید داشته باشند که حدود الهی را محترم میشمرند"( فَإِنْ طَلَّقَهٰا فَلاٰ تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ حَتّٰی تَنْکِحَ زَوْجاً غَیْرَهُ فَإِنْ طَلَّقَهٰا فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْهِمٰا أَنْ یَتَرٰاجَعٰا إِنْ ظَنّٰا أَنْ یُقِیمٰا حُدُودَ اللّٰهِ ).
و در پایان تاکید میکند:"اینها حدود الهی است که برای افرادی که آگاهند بیان میکند"( وَ تِلْکَ حُدُودُ اللّٰهِ یُبَیِّنُهٰا لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ ).
از روایاتی که از پیشوایان بزرگ اسلام رسیده استفاده میشود که اولا:ازدواج با شخص دوم باید دائمی باشد و به دنبال اجرای عقد،عمل زناشویی نیز انجام گیرد،این دو شرط را از خود آیه نیز ممکن است اجمالا استفاده کرد،اما اینکه عقد دائمی باشد به خاطر اینکه جمله" فَإِنْ طَلَّقَهٰا "گواه به آن است،زیرا طلاق تنها در عقد دائم تصور میشود،و اما انجام عمل زناشویی را میتوان از جمله" حَتّٰی تَنْکِحَ زَوْجاً غَیْرَهُ "استفاده کرد،زیرا به گفته بعضی از ادبای عرب،هنگامی که گفته شود نکح فلان فلانة به معنی عقد بستن است،و اما هر گاه گفته شود نکح زوجته به معنی انجام آمیزش جنسی است(زیرا فرض سخن در جایی است که او زوجه باشد، بنا بر این به کار بردن نکاح در مورد زوجه چیزی جز آمیزش جنسی نمیتواند باشد). (1)
علاوه بر این،مطلق منصرف به فرد غالب میشود و غالبا عقد ازدواج با
1) 1) تفسیر کبیر،جلد 6 صفحه 104.
آمیزش همراه است،و از همه اینها گذشته همان گونه که بعدا اشاره خواهد شد،این حکم فلسفهای دارد که تنها با اجرای صیغه عقد،حاصل نمیشود.
محلل یک عامل باز دارنده در برابر طلاق
معمول فقها این است که همسر دوم را در این گونه موارد محلل مینامند چون باعث حلال شدن زن(البته بعد از طلاق و عده)با همسر اول میشود و به نظر میرسد که منظور شارع مقدس این بوده است که با این حکم جلو طلاقهای پی در پی را بگیرد.
توضیح اینکه:همان گونه که ازدواج یک امر حیاتی و ضروری است طلاق هم در شرایط خاصی،ضرورت پیدا میکند،و لذا اسلام بر خلاف مسیحیت تحریف یافته،طلاق را مجاز شمرده،ولی از آنجا که از هم پاشیدن خانوادهها زیانهای جبران ناپذیری برای فرد و اجتماع دارد،با استفاده از عوامل مختلفی، طلاق را تا آنجا که ممکن است محدود ساخته،و احکامی تشریع نموده که با توجه به آنها طلاق به حد اقل میرسد.
موضوع الزام به ازدواج مجدد یا محلل که بعد از سه طلاق در آیه بالا آمده است یکی از آن عوامل محسوب میشود،زیرا ازدواج رسمی زن بعد از سه طلاق با مرد دیگر مخصوصا با این قید که باید آمیزش جنسی نیز صورت گیرد سد بزرگی برای ادامه طلاق و طلاقکشی است.
به کسی که میخواهد دست به طلاق سوم بزند هشدار میدهد که راه بازگشت برای او ممکن است برای همیشه بسته شود،زیرا راه بازگشت از مسیر یک ازدواج دائم با مرد دیگری میگذرد،و همسر دوم ممکن است او را طلاق ندهد و به فرض که طلاق بدهد این جریان میتواند و جدان و عواطف مرد را جریحه دار سازد و لذا
تا مجبور نشود،دست به چنین کاری نخواهد زد.
در حقیقت موضوع محلل و به تعبیر دیگر ازدواج دائمی مجدد زن با همسر دیگر مانعی بر سر راه مردان هوسباز و فریبکار است تا زن را بازیچه هوی و هوس خود نسازند و به طور نامحدود از قانون طلاق و رجوع استفاده نکنند، و در عین حال راه بازگشت نیز به کلی بسته نشده است.
شرائطی که در این ازدواج شده مانند:دائم بودن،میفهماند هدف ازدواج جدید این نبوده که راه را برای به هم رسیدن زن به شوهر اول هموار کند زیرا چه بسا شوهر دوم حاضر به طلاق نشود،ازدواج موقت نیست که زمان آن پایان یابد بنا بر این از این قانون نمیتوان سوء استفاده کرد.
با توجه به آنچه در بالا آمد میتوان گفت:هدف این بوده است که مرد و زن بعد از سه مرتبه طلاق،با ازدواج دیگری از هم جدا شوند تا هر یک زندگی دلخواه خود را پیش گیرد،و مساله ازدواج که امر مقدسی است دستخوش تمایلات شیطانی همسر اول نشود،ولی در عین حال اگر از همسر دوم هم جدا شد،راه بازگشت را به روی آن دو نبسته است.و نکاح آنها مجددا حلال میشود،و لذا نام محلل به همسر دوم دادهاند.
با توجه به آنچه گفته شد این نکته به خوبی روشن میشود که بحث از ازدواج واقعی و جدی است،و اگر کسی از اول قصد ازدواج دائم نداشته باشد و تنها صورت سازی کند تا عنوان محلل حاصل شود،چنین ازدواجی باطل است و هیچ اثری برای حلال شدن زن به شوهر اول نخواهد داشت و حدیث معروفی که از پیغمبر اکرم ص در بسیاری از کتب تفسیر نقل شده
لعن اللّٰه المحلل و المحلل له :
"خداوند لعنت کند محلل و آن کسی را که محلل برای او اقدام میکند" (1)ممکن
1) 1) مجمع البیان،جلد 1 و 2 صفحه 331-این حدیث را قرطبی و المنار و مراغی نیز ذیل آیه مورد بحث نقل کردهاند.
است اشاره به همین ازدواجهای صوری و ساختگی باشد.
بعضی نیز گفتهاند که اگر ازدواج دائمی جدی بکند،و نیتش این باشد که راه را برای بازگشت زن به شوهر اول هموار سازد،ازدواج او باطل است و آن زن به شوهر اول حلال نمیشود،بعضی نیز گفتهاند اگر قصد او ازدواج جدی بوده باشد هر چند هدف نهاییش گشودن راه برای همسر اول باشد،آن ازدواج صحیح است، هر چند مکروه میباشد به شرط اینکه چنین مطلبی جزء شرایط عقد ذکر نشود.
و از اینجا روشن میشود که هیاهوی بعضی از مغرضان و بی خبران که بدون آگاهی از شرایط و ویژگیهای این مساله آن را مورد هجوم قرار دادهاند و کلماتی از سر اغراض شخصی نسبت به مقدسات اسلام و یا ناآگاهی از احکام آن به هم بافتهاند، کمترین ارزشی ندارد و تنها دلیل بر جهل و کینهتوزی آنها نسبت به اسلام است و گر نه این حکم الهی با شرائطی که ذکر شد عاملی است برای باز داشتن از طلاقهای مکرر و پایان دادن به خودکامگی بعضی از مردان و سامان بخشیدن به نظام نکاح و زناشویی.
وَ إِذٰا طَلَّقْتُمُ اَلنِّسٰاءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِکُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ سَرِّحُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ وَ لاٰ تُمْسِکُوهُنَّ ضِرٰاراً لِتَعْتَدُوا وَ مَنْ یَفْعَلْ ذٰلِکَ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ وَ لاٰ تَتَّخِذُوا آیٰاتِ اَللّٰهِ هُزُواً وَ اُذْکُرُوا نِعْمَتَ اَللّٰهِ عَلَیْکُمْ وَ مٰا أَنْزَلَ عَلَیْکُمْ مِنَ اَلْکِتٰابِ وَ اَلْحِکْمَةِ یَعِظُکُمْ بِهِ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (231)
231-و هنگامی که زنان را طلاق دادید،و به آخرین روزهای"عده"رسیدند،یا به طرز صحیحی آنها را نگاه دارید(و آشتی کنید)،و یا به طرز پسندیدهای آنها را رها سازید!و هیچ گاه به خاطر زیان رساندن و تعدی کردن،آنها را نگاه ندارید!و کسی که چنین کند،به خویشتن ستم کرده است.(و با این اعمال،و سوء استفاده از قوانین الهی،)آیات خدا را به استهزا نگیرید!و به یاد بیاورید نعمت خدا را بر خود،و کتاب آسمانی و علم و دانشی که بر شما نازل کرده،و شما را با آن،پند میدهد!و از خدا بپرهیزید و بدانید خداوند از هر چیزی آگاه است(و از نیات کسانی که از قوانین او،سوء استفاده میکنند،با خبر است)!
باز هم محدودیتهای دیگر طلاق
به دنبال آیات گذشته،این آیه نیز اشاره به محدودیتهای دیگری در امر طلاق میکند تا از نادیده گرفتن حقوق زن جلوگیری کند.
در آغاز میگوید:"هنگامی که زنان را طلاق دادید و به آخرین روزهای عده رسیدند(باز میتوانید با آنها آشتی کنید)یا به طرز پسندیدهای آنها را نگاه دارید،و
یا به طرز پسندیدهای رها سازید"( وَ إِذٰا طَلَّقْتُمُ النِّسٰاءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِکُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ سَرِّحُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ ).
یا صمیمانه تصمیم به ادامه زندگی زناشویی بگیرید و یا اگر زمینه را مساعد نمیبینید با نیکی از هم جدا شوید، نه با جنگ و جدال و اذیت و آزار و انتقامجویی.
سپس به مفهوم مقابل آن اشاره کرده،میفرماید:"هرگز به خاطر ضرر زدن و تعدی کردن،آنها را نگه ندارید"( وَ لاٰ تُمْسِکُوهُنَّ ضِرٰاراً لِتَعْتَدُوا ).
این جمله در حقیقت تفسیر کلمه"معروف"است،زیرا در جاهلیت گاه بازگشت به زناشویی را وسیله انتقامجویی قرار میدادند،لذا با لحن قاطعی میگوید:"هرگز نباید چنین فکری در سر بپرورانید".
"چرا که هر کس چنین کند به خویشتن ظلم و ستم کرده"( وَ مَنْ یَفْعَلْ ذٰلِکَ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ ).
پس این کارهای نادرست تنها ستم بر زن نیست،بلکه ظلم و ستمی است که شما بر خود کردهاید زیرا:
اولا:رجوع و بازگشتی که به قصد حقکشی و آزار باشد هیچ گونه آرامشی در آن نمیتوان یافت و محیط زندگی زناشویی برای هر دو جهنم سوزانی میشود.
ثانیا:از نظر اسلام زن و مرد در نظام خلقت،عضو یک پیکرند بنا بر این پایمال کردن حقوق زن،تعدی و ظلم به خود خواهد بود.
ثالثا:مردان با این ظلم و ستم در واقع به استقبال کیفر الهی میروند و چه ستمی بر خویشتن از این بالاتر.
سپس به همگان هشدار میدهد و میفرماید:"آیات خدا را به استهزاء نگیرید"( وَ لاٰ تَتَّخِذُوا آیٰاتِ اللّٰهِ هُزُواً ).
این تعبیر نیز میتواند اشاره به کارهای خلاف عصر جاهلیت باشد که رسوبات آن در افکار مانده بود.
در حدیثی آمده است که در عصر جاهلیت بعضی از مردان هنگامی که طلاق میدادند میگفتند:هدف ما بازی و شوخی بود و همچنین هنگامی که بردهای را آزاد یا زنی را به ازدواج خود در میآوردند.
آیه فوق نازل شد و به آنها هشدار داد و پیامبر ص فرمود:هر کس زنی را طلاق دهد یا بردهای را آزاد کند یا با زنی ازدواج کند یا به ازدواج دیگری درآورد بعد مدعی شود که بازی و شوخی میکرده،از او قبول نخواهد شد و به عنوان جدی پذیرفته میشود. (1)
این احتمال نیز وجود دارد که آیه ناظر به حال کسانی است که برای اعمال خلاف خود کلاه شرعی درست میکنند و ظواهر را دستاویز قرار میدهند قرآن این کار را نوعی استهزاء به آیات الهی شمرده،و از جمله همین مساله ازدواج و طلاق و بازگشت در زمان عده به نیت انتقامجویی و آزار زن و تظاهر به اینکه از حق قانونی خود استفاده میکنیم میباشد.
بنا بر این نباید با چشمپوشی از روح احکام الهی و چسبیدن به ظواهر خشک و قالبهای بی روح،آیات الهی را بازیچه و ملعبه خود قرار داد که گناه این کار شدیدتر،و مجازاتش دردناکتر است.
سپس میافزاید:"نعمت خدا را بر خود به یاد آورید و آنچه از کتاب آسمانی و دانش بر شما نازل کرده و شما را با آن پند میدهد"( وَ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللّٰهِ عَلَیْکُمْ وَ مٰا أَنْزَلَ عَلَیْکُمْ مِنَ الْکِتٰابِ وَ الْحِکْمَةِ یَعِظُکُمْ بِهِ ).
"و تقوای الهی پیشه کنید و بدانید خداوند به هر چیزی داناست"( وَ اتَّقُوا اللّٰهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ ).
این هشدارها به خاطر آن است که اولا توجه داشته باشند که خداوند آنها را
1) 1) تفسیر قرطبی،جلد 2 صفحه 964-شبیه همین معنی با تفاوت مختصری در تفسیر مراغی جلد 2 صفحه 179 آمده است.
از خرافات و آداب و رسوم زشت جاهلیت در مورد ازدواج و طلاق و غیر آن رهایی بخشیده و به احکام حیاتبخش اسلام راهنمایی کرده،قدر آن را بشناسند و حق آنها را ادا کنند و ثانیا:در مورد حقوق زنان،از موقعیت خود سوء استفاده نکنند و بدانند که خداوند حتی از نیات آنها آگاه است. (1)
1) 1) بنا بر این جمله" وَ مٰا أَنْزَلَ عَلَیْکُمْ مِنَ الْکِتٰابِ وَ الْحِکْمَةِ "ممکن است عطف بیان" نِعْمَتَ اللّٰهِ "بوده باشد و یا از قبیل عطف خاص بر عام،و در این صورت نعمت اللّٰه مفهوم وسیعی دارد که تمام نعمتهای الهی را شامل میشود،از جمله نعمت محبت و الفت که خداوند در میان دو همسر آفریده است.
وَ إِذٰا طَلَّقْتُمُ اَلنِّسٰاءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَلاٰ تَعْضُلُوهُنَّ أَنْ یَنْکِحْنَ أَزْوٰاجَهُنَّ إِذٰا تَرٰاضَوْا بَیْنَهُمْ بِالْمَعْرُوفِ ذٰلِکَ یُوعَظُ بِهِ مَنْ کٰانَ مِنْکُمْ یُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ اَلْیَوْمِ اَلْآخِرِ ذٰلِکُمْ أَزْکیٰ لَکُمْ وَ أَطْهَرُ وَ اَللّٰهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ (232)
232-و هنگامی که زنان را طلاق دادید و عده خود را به پایان رسانیدند،مانع آنها نشوید که با همسران(سابق)خویش،ازدواج کنند!اگر در میان آنان،به طرز پسندیدهای تراضی برقرار گردد.این دستوری است که تنها افرادی از شما،که ایمان به خدا و روز قیامت دارند،از آن، پند میگیرند(و به آن،عمل میکنند).این(دستور)،برای رشد(خانوادههای)شما مؤثرتر، و برای شستن آلودگیها مفیدتر است،و خدا میداند و شما نمیدانید.
یکی از یاران پیامبر ص به نام"معقل بن یسار"خواهری به نام"جملاء" داشت که از همسرش عاصم بن عدی طلاق گرفته بود،بعد از پایان عده مایل بود بار دیگر به عقد همسرش درآید،ولی برادرش از این کار مانع شد،آیه فوق نازل شد و او را از مخالفت با چنین ازدواجی نهی کرد.
و نیز گفتهاند که آیه هنگامی نازل شد که"جابر بن عبد اللّٰه"با ازدواج مجدد دختر عمویش با شوهر سابق خویش مخالفت میورزید. (1)
و شاید در جاهلیت چنین حقی به غالب بستگان نزدیک میدادند که در امر ازدواج زنان و دختران خویشاوند دخالت کنند،شک نیست که برادر و پسر عمو از
1) 1) مجمع البیان،جلد 1 و 2 صفحه 332-بسیاری از مفسران دیگر مانند قرطبی،تفسیر کبیر، تفسیر روح المعانی و فی ظلال القرآن،هر دو شان نزول یا یکی از آن دو را ذیل آیه مورد بحث نقل کردهاند.
نظر فقه شیعه هیچ گونه ولایتی به خواهر و دختر عموی خود ندارند و آیه فوق میخواهد این گونه دخالتهای غیر مجاز را نفی کند،بلکه چنان که خواهیم دید از آیه فوق حکم وسیعتری حتی درباره اولیاء استفاده میشود که حتی پدر و جد-تا چه رسد به بستگان دیگر و یا بیگانگان-حق ندارند با چنین ازدواجهایی مخالفت کنند.
شکستن یکی دیگر از زنجیرهای اسارت زنان
همان گونه که قبلا اشاره شد در زمان جاهلیت زنان در زنجیر اسارت مردان بودند و بی آنکه به اراده و تمایل آنان توجه شود مجبور بودند زندگی خود را طبق تمایلات مردان خودکامه تنظیم کنند.
از جمله در مورد انتخاب همسر،به خواسته و میل زن هیچ گونه اهمیتی داده نمیشد حتی اگر زن با اجازه ولی،ازدواج میکرد سپس از همسرش جدا میشد باز پیوستن ثانوی او به همسر اول،بستگی به اراده مردان فامیل داشت و بسیار میشد با اینکه زن و شوهر بعد از جدایی علاقه به بازگشت داشتند مردان خویشاوند روی پندارها و موهوماتی مانع میشدند.
قرآن صریحا این روش را محکوم کرده،میگوید:"هنگامی که زنان را طلاق دادید و عده خود را به پایان رسانیدند،مانع آنها نشوید که با همسران(سابق) خویش ازدواج کنند اگر در میان آنها رضایت به طرز پسندیدهای حاصل شود"( وَ إِذٰا طَلَّقْتُمُ النِّسٰاءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَلاٰ تَعْضُلُوهُنَّ أَنْ یَنْکِحْنَ أَزْوٰاجَهُنَّ إِذٰا تَرٰاضَوْا بَیْنَهُمْ بِالْمَعْرُوفِ ).
این در صورتی است که مخاطب در این آیه اولیاء و مردان خویشاوند باشند، ولی این احتمال نیز داده شده است که مخاطب در آن،همسر اول باشد،یعنی
هنگامی که زنی را طلاق دادید مزاحم ازدواج مجدد او با شوهران دیگر نشوید،زیرا بعضی از افراد لجوج هم در گذشته و هم امروز بعد از طلاق دادن زن،نسبت به ازدواج او با همسر دیگری حساسیت به خرج میدهند که چیزی جز یک اندیشه جاهلی نیست. (1)
ضمنا در آیه سابق بلوغ اجل،به معنی رسیدن به روزهای آخر عده بود در حالی که در آیه مورد بحث به قرینه ازدواج مجدد،منظور پایان کامل عده است. (2)
بنا بر این از آیه استفاده میشود که زنان"ثیبه"(آنان که لا اقل یک بار ازدواج کردهاند)در ازدواج مجدد خود هیچ گونه نیازی به جلب موافقت اولیاء ندارند حتی مخالفت آنها بی اثر است.
سپس در ادامه آیه،بار دیگر هشدار میدهد و میفرماید:"این دستوری است که تنها افرادی از شما که ایمان به خدا و روز قیامت دارند از آن پند میگیرند" ( ذٰلِکَ یُوعَظُ بِهِ مَنْ کٰانَ مِنْکُمْ یُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ ).
و باز برای تاکید بیشتر میگوید:"این برای پاکی و نمو(خانوادههای شما) مؤثرتر و برای شستن آلودگیها مفیدتر است و خدا میداند و شما نمیدانید"( ذٰلِکُمْ أَزْکیٰ لَکُمْ وَ أَطْهَرُ وَ اللّٰهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ ).
این بخش از آیه،در واقع میگوید:این احکام همه به نفع شما بیان شده منتهی کسانی میتوانند از آن بهره گیرند که سرمایه ایمان به مبدأ و معاد را داشته باشند،و بتوانند تمایلات خود را کنترل کنند.
و به تعبیر دیگر این جمله میگوید:نتیجه عمل به این دستورها صد در صد به خود شما میرسد،ولی ممکن است بر اثر کمی معلومات،به فلسفه این احکام
واقف نشوید،اما خدایی که از اسرار آنها آگاه است به خاطر حفظ طهارت و پاکیزگی خانوادههای شما این قوانین را مقرر فرموده است.
قابل توجه اینکه:عمل به این دستورها،هم موجب تزکیه و هم موجب طهارت معرفی شده( أَزْکیٰ لَکُمْ وَ أَطْهَرُ ).
یعنی هم آلودگیها را که بر اثر غلط کاری دامنگیر خانوادهها میشود بر طرف میسازد،و هم مایه نمو و تکامل و خیر و برکت است، (فراموش نباید کرد که "تزکیه"در اصل از"زکات"به معنی نمو گرفته شده است.
بعضی از مفسران جمله" أَزْکیٰ لَکُمْ "را اشاره به ثوابهایی میدانند که با عمل به این دستورها حاصل میشود،و جمله"اطهر"را اشاره به پاک شدن از گناهان.
بدیهی است حوادثی پیش میآید که دو همسر با تمام علاقهای که به یکدیگر دارند تحت تاثیر آن از هم جدا میشوند،بعد که آثار مرگبار جدایی را با چشم خود میبینند پشیمان شده و تصمیم به بازگشت میگیرند،سختگیری و تعصب در برابر بازگشت آنها،ضربه سنگینی به هر دو میزند و ای بسا مایه انحراف و آلودگی آنها شود،و اگر فرزندانی در این وسط باشند-که غالبا هستند-سرنوشت بسیار دردناکی خواهند داشت و مسئول این عواقب شوم کسانی هستند که از آشتی آنها جلوگیری میکنند.
وَ اَلْوٰالِدٰاتُ یُرْضِعْنَ أَوْلاٰدَهُنَّ حَوْلَیْنِ کٰامِلَیْنِ لِمَنْ أَرٰادَ أَنْ یُتِمَّ اَلرَّضٰاعَةَ وَ عَلَی اَلْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ کِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ لاٰ تُکَلَّفُ نَفْسٌ إِلاّٰ وُسْعَهٰا لاٰ تُضَارَّ وٰالِدَةٌ بِوَلَدِهٰا وَ لاٰ مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ وَ عَلَی اَلْوٰارِثِ مِثْلُ ذٰلِکَ فَإِنْ أَرٰادٰا فِصٰالاً عَنْ تَرٰاضٍ مِنْهُمٰا وَ تَشٰاوُرٍ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْهِمٰا وَ إِنْ أَرَدْتُمْ أَنْ تَسْتَرْضِعُوا أَوْلاٰدَکُمْ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْکُمْ إِذٰا سَلَّمْتُمْ مٰا آتَیْتُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ (233)
233-مادران،فرزندان را دو سال تمام،شیر میدهند.(این)برای کسی است که بخواهد دوران شیرخوارگی را تکمیل کند.و بر آن کس که فرزند برای او متولد شده[ پدر]،لازم است خوراک و پوشاک مادر را به طور شایسته(در مدت شیر دادن بپردازد،حتی اگر طلاق گرفته باشد.)هیچ کس موظف به بیش از مقدار توانایی خود نیست!نه مادر(به خاطر اختلاف با پدر)حق ضرر زدن به کودک را دارد،و نه پدر.و بر وارث او نیز لازم است این کار را انجام دهد[ هزینه مادر را در دوران شیرخوارگی تامین نماید].و اگر آن دو،با رضایت یکدیگر و مشورت،بخواهند کودک را(زودتر)از شیر باز گیرند،گناهی بر آنها نیست.و اگر(با عدم توانایی،یا عدم موافقت مادر)خواستید دایهای برای فرزندان خود بگیرید،گناهی بر شما نیست،به شرط اینکه حق گذشته مادر را به طور شایسته بپردازید.و از(مخالفت فرمان) خدا به پرهیزید و بدانید خدا،به آنچه انجام میدهید،بیناست!
هفت دستور در باره شیر دادن نوزادان
این آیه که در واقع ادامه بحثهای مربوط به مسائل ازدواج و زناشویی است،
به سراغ یک مساله مهم،یعنی مساله"رضاع"(شیر دادن)و با تعبیراتی بسیار کوتاه و فشرده و در عین حال پر محتوا و آموزنده جزئیات این مساله را بازگو میکند.
1-نخست میگوید:"مادران فرزندان خود را دو سال تمام شیر میدهند" ( وَ الْوٰالِدٰاتُ یُرْضِعْنَ أَوْلاٰدَهُنَّ حَوْلَیْنِ کٰامِلَیْنِ ).
"والدات"جمع"والده"،در لغت عرب به معنی مادر است،ولی"ام"معنی وسیعتری دارد که گاه به مادر یا مادر مادر،و گاه به ریشه و اساس هر چیزی اطلاق میشود.
در این بخش از آیه،حق شیر دادن در دو سال شیرخوارگی به مادر داده شده، و او است که میتواند در این مدت از فرزند خود نگاهداری کند و به اصطلاح حق حضانت در این مدت از آن مادر است،هر چند ولایت بر اطفال صغیر به عهده پدر گذاشته شده است،اما از آنجا که تغذیه جسم و جان نوزاد در این مدت با شیر و عواطف مادر پیوند ناگسستنی دارد این حق به مادر داده شده،علاوه بر این عواطف مادر نیز باید رعایت شود،زیرا او نمیتواند آغوش خود را در چنین لحظات حساسی از کودکش خالی ببیند و در برابر وضع نوزادش بی تفاوت باشد،بنا بر این قرار دادن حق حضانت و نگاهداری و شیر دادن برای مادر یک نوع حق دو جانبه است که هم برای رعایت حال فرزند است و هم مادر،و تعبیر"اولادهن" (فرزندانشان)اشاره لطیفی به این مطلب است.
گر چه ظاهر این جمله مطلق است،و زنان مطلقه و غیر مطلقه را شامل میشود،ولی جملههای بعد نشان میدهد که این آیه به زنان مطلقه نظر دارد هر چند مادران دیگر نیز از چنین حقی برخوردارند،اما در صورت نبودن جدایی و طلاق،عملا اثر ندارد.
2-سپس میافزاید"این برای کسی است که بخواهد دوران شیرخوارگی را کامل کند"( لِمَنْ أَرٰادَ أَنْ یُتِمَّ الرَّضٰاعَةَ ).
یعنی مدت شیر دادن طفل لازم نیست،همواره دو سال باشد،دو سال برای کسی است که میخواهد شیر دادن را کامل کند،ولی مادران حق دارند با توجه به وضع نوزاد و رعایت سلامت او این مدت را کمتر کنند.
در روایاتی که از طرق اهل بیت ع به ما رسیده دوران کامل شیرخوارگی دو سال،و کمتر از آن،بیست و یک ماه معرفی شده است (1).
بعید نیست این معنی از ضمیمه کردن آیه فوق با آیه وَ حَمْلُهُ وَ فِصٰالُهُ ثَلاٰثُونَ شَهْراً :"بارداری او و از شیر گرفتنش،سی ماه است" (2)نیز استفاده شود،زیرا میدانیم معمولا دوران بارداری نه ماه است و هر گاه آن را از سی ماه کم کنیم بیست و یک ماه باقی میماند که مدت معمولی شیر دادن خواهد بود،بلکه با توجه به اینکه آنچه در سوره احقاف آمده نیز به صورت الزامی است،مادران حق دارند با در نظر گرفتن،مصلحت و سلامت نوزاد،مدت شیرخوارگی را از بیست و یک ماه نیز کمتر کنند.
3-هزینه زندگی مادر از نظر غذا و لباس در دوران شیر دادن بر عهده پدر نوزاد است تا مادر با خاطری آسوده بتواند فرزند را شیر دهد لذا در ادامه آیه میفرماید:"و بر آن کسی که فرزند برای او متولد شده(پدر)لازم است،خوراک و پوشاک مادران را به طور شایسته بپردازد"( وَ عَلَی الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ کِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ ).
در اینجا تعبیر به"المولود له"(کسی که فرزند برای او متولد شده)به جای تعبیر به"اب-والد"(پدر)قابل توجه است،گویی میخواهد عواطف پدر را در راه انجام وظیفه مزبور،بسیج کند،یعنی اگر هزینه کودک و مادرش در این موقع بر عهده
مرد گذارده شده به خاطر این است که فرزند او و میوه دل او است،نه یک فرد بیگانه.
توصیف به"معروف"(به طور شایسته)نشان میدهد که پدران در مورد لباس و غذای مادر،باید آنچه شایسته و متعارف و مناسب حال او است را در نظر بگیرند،نه سختگیری کنند و نه اسراف.
و برای توضیح بیشتر میفرماید:"هیچ کس موظف نیست بیش از مقدار توانایی خود را انجام دهد"( لاٰ تُکَلَّفُ نَفْسٌ إِلاّٰ وُسْعَهٰا ).
بنا بر این هر پدری به اندازه توانایی خود وظیفه دارد،بعضی این جمله را به منزله علت برای اصل حکم دانستهاند،و بعضی به عنوان تفسیر حکم سابق،(و هر دو در نتیجه یکی است).
4-سپس به بیان حکم مهم دیگری پرداخته،میفرماید:"نه مادر(به خاطر اختلاف با پدر)حق دارد به کودک ضرر زند،و نه پدر"به خاطر اختلاف با مادر ( لاٰ تُضَارَّ وٰالِدَةٌ بِوَلَدِهٰا وَ لاٰ مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ ).
یعنی،هیچ یک از این دو حق ندارند سرنوشت کودک را وجه المصالحه اختلافات خویش قرار دهند،و بر جسم و روح نوزاد،ضربه وارد کنند.
مردان نباید حق حضانت و نگاهداری مادران را با گرفتن کودکان در دوران شیرخوارگی از آنها پایمال کنند،که زیانش به فرزند رسد و مادران نیز نباید از این حق شانه خالی کرده و به بهانههای گوناگون از شیر دادن کودک خودداری کرده یا پدر را از دیدار فرزندش محروم سازند.
این احتمال نیز در تفسیر آیه داده شده است که منظور آن است که نه پدر میتواند حق زناشویی زن را به خاطر ترس از باردار شدن و در نتیجه زیان دیدن شیر خوار،سلب کند،و نه مادر میتواند شوهر را از این حق به همین دلیل باز دارد.
ولی تفسیر اول با ظاهر آیه سازگارتر است (1).
تعبیر به"ولدها"و"ولده"نیز برای تشویق پدران و مادران به رعایت حال کودکان شیر خوار است،به اضافه نشان میدهد که نوزاد متعلق به هر دو میباشد، نه مطابق رسوم جاهلیت که فرزند را فقط متعلق به پدر میدانستند و برای مادر هیچ سهمی قائل نبودند.
5-سپس به حکم دیگری مربوط به بعد از مرگ پدر میپردازد،میفرماید:"و بر وارث او نیز لازم است این کار را انجام دهد"( وَ عَلَی الْوٰارِثِ مِثْلُ ذٰلِکَ ).
یعنی:آنها باید نیازهای مادر را در دورانی که به کودک شیر میدهد تامین کنند-در اینجا بعضی احتمالات دیگر در تفسیر آیه داده شده که ضعیف به نظر میرسد.
6-در ادامه آیه،سخن از مساله باز داشتن کودک از شیر به میان آمده و اختیار آن را به پدر و مادر واگذاشته،هر چند در جملههای سابق زمانی برای شیر دادن کودک تعیین شده بود،ولی پدر و مادر با توجه به وضع جسمی و روحی او،و توافق با یکدیگر میتوانند کودک را در هر موقع مناسب از شیر باز دارند،میفرماید:"اگر آن دو با رضایت و مشورت یکدیگر بخواهند کودک را(زودتر از دو سال یا بیست و یک ماه)از شیر باز گیرند گناهی بر آنها نیست"( فَإِنْ أَرٰادٰا فِصٰالاً عَنْ تَرٰاضٍ مِنْهُمٰا وَ تَشٰاوُرٍ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْهِمٰا ).
در واقع پدر و مادر باید مصالح فرزند را در نظر بگیرند و با هم فکری و توافق و به تعبیر قرآن تراضی و تشاور،برای باز گرفتن کودک از شیر برنامهای تنظیم کنند،و در این کار از کشمکش و مشاجره و پرداختن به مصالح خود و پایمال کردن مصالح کودک بهپرهیزند.
7-گاه میشود که مادر از حق خود در مورد شیر دادن و حضانت و
1) 1) بنا بر تفسیر اول،فعل"لا تضار"در واقع فعل معلوم است،و بنا بر تفسیر دوم فعل مجهول،هر چند تلفظ در هر دو یکسان است-دقت کنید.
نگاهداری فرزند خود داری میکند و یا به راستی مانعی برای او پیش میآید،در این صورت باید راه چارهای اندیشید و لذا در ادامه آیه میفرماید:"اگر(با عدم توانایی یا عدم موافقت مادر)خواستید دایهای برای فرزندان خود بگیرید،گناهی بر شما نیست،هر گاه حق گذشته مادر را بطور شایسته بپردازید"( وَ إِنْ أَرَدْتُمْ أَنْ تَسْتَرْضِعُوا أَوْلاٰدَکُمْ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْکُمْ إِذٰا سَلَّمْتُمْ مٰا آتَیْتُمْ بِالْمَعْرُوفِ ).
در تفسیر جمله" إِذٰا سَلَّمْتُمْ مٰا آتَیْتُمْ بِالْمَعْرُوفِ "،نظرات گوناگونی از سوی مفسران اظهار شده،گروهی تفسیر بالا را پذیرفتهاند که انتخاب دایه به جای مادر، پس از رضایت طرفین،بی مانع است مشروط بر اینکه این امر سبب از بین رفتن حقوق مادر،نسبت به گذشته نشود،بلکه حق او نسبت به مدتی که شیر میدهد طبق عادت پرداخته شود.
در حالی که بعضی آن را ناظر به حق دایه دانستهاند و گفتهاند باید حق او طبق عرف عادت پرداخت شود،بعضی نیز گفتهاند منظور از این جمله توافق پدر و مادر در مساله انتخاب دایه است.و بنا بر این تاکیدی میشود بر جمله قبل،ولی این تفسیر ضعیف به نظر میرسد و صحیحتر همان تفسیر اول و دوم میباشد و مرحوم "طبرسی"تفسیر اول را ترجیح داده است (1).
و در پایان آیه به همگان هشدار میدهد که"تقوای الهی پیشه کنید و بدانید خدا به آنچه انجام میدهید بینا است"( وَ اتَّقُوا اللّٰهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ ).
مبادا کشمکش میان مرد و زن،روح انتقامجویی را در آنها زنده کند و سرنوشت یکدیگر و یا کودکان مظلوم را به خطر اندازند، همه باید بدانند خدا دقیقا مراقب اعمال آنها است.
این احکام دقیق و حساب شده و هشدارهای آمیخته به آن به خوبی نشان میدهد که اسلام تا چه حد برای حقوق کودکان و همچنین مادران اهمیت قائل
1) 1) تفسیر مجمع البیان،جلد 1 و 2 صفحه 336.
شده است و رعایت حد اکثر عدالت را در این زمینه سفارش میکند،آری اسلام بر خلاف آنچه در دنیای ستمکاران وجود دارد که حقوق ضعیفان همیشه پایمال میشود،حد اکثر اهمیت را به حفظ حقوق آنان داده است.
وَ اَلَّذِینَ یُتَوَفَّوْنَ مِنْکُمْ وَ یَذَرُونَ أَزْوٰاجاً یَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ عَشْراً فَإِذٰا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْکُمْ فِیمٰا فَعَلْنَ فِی أَنْفُسِهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ (234) وَ لاٰ جُنٰاحَ عَلَیْکُمْ فِیمٰا عَرَّضْتُمْ بِهِ مِنْ خِطْبَةِ اَلنِّسٰاءِ أَوْ أَکْنَنْتُمْ فِی أَنْفُسِکُمْ عَلِمَ اَللّٰهُ أَنَّکُمْ سَتَذْکُرُونَهُنَّ وَ لٰکِنْ لاٰ تُوٰاعِدُوهُنَّ سِرًّا إِلاّٰ أَنْ تَقُولُوا قَوْلاً مَعْرُوفاً وَ لاٰ تَعْزِمُوا عُقْدَةَ اَلنِّکٰاحِ حَتّٰی یَبْلُغَ اَلْکِتٰابُ أَجَلَهُ وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا فِی أَنْفُسِکُمْ فَاحْذَرُوهُ وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ حَلِیمٌ (235)
234-و کسانی که از شما میمیرند و همسرانی باقی میگذارند،باید چهار ماه و ده روز،انتظار بکشند(و عده نگه دارند)!و هنگامی که به آخر مدتشان رسیدند،گناهی بر شما نیست که هر چه میخواهند،در باره خودشان به طور شایسته انجام دهند(و با مرد دلخواه خود، ازدواج کنند).و خدا به آنچه عمل میکنید،آگاه است.
235-و گناهی بر شما نیست که به طور کنایه،(از زنانی که همسرانشان مردهاند)خواستگاری کنید،و یا در دل تصمیم بر این کار بگیرید(بدون اینکه آن را اظهار کنید).خداوند میدانست شما به یاد آنها خواهید افتاد،(و با خواسته طبیعی شما به شکل معقول، مخالف نیست،)ولی پنهانی با آنها قرار زناشویی نگذارید،مگر اینکه به طرز پسندیدهای (به طور کنایه)اظهار کنید!(ولی در هر حال،)اقدام به ازدواج ننمایید،تا عده آنها سر آید!و بدانید خداوند آنچه را در دل دارید،میداند!از مخالفت او به پرهیزید و بدانید خداوند، آمرزنده و بردبار است(و در مجازات بندگان،عجله نمیکند)!
خرافاتی که زنان را بیچاره میکرد!
یکی از مسائل و مشکلات اساسی زنان ازدواج بعد از مرگ شوهر است،از آنجا که ازدواج فوری زن با همسر دیگر بعد از مرگ شوهر با محبت و دوستی و حفظ احترام شوهر سابق و تعیین به خالی بودن رحم از نطفه همسر پیشین سازگار نیست و به علاوه موجب جریحهدار ساختن عواطف بستگان متوفی است،آیه فوق ازدواج مجدد زنان را مشروط به عده نگه داشتن به مدت چهار ماه و ده روز ذکر کرده است رعایت حریم زندگانی زناشویی حتی بعد از مرگ با همسر موضوعی است فطری و لذا همیشه در قبائل مختلف آداب و رسوم گوناگونی برای این منظور بوده است گر چه گاهی در این رسوم آن چنان افراط میکردند که عملا زنان را در بنبست و اسارت قرار میدادند و گاهی جنایت آمیزترین کارها را در مورد او مرتکب میشدند به عنوان نمونه:بعضی از قبائل پس از مرگ شوهر زن را آتش زده و یا بعضی او را با مرد دفن میکردند،برخی زن را برای همیشه از ازدواج مجدد محروم ساخته و گوشهنشین میکردند و در پارهای از قبائل زنها موظف بودند مدتی کنار قبر شوهر زیر خیمه سیاه و چرکین با لباسهای مندرس و کثیف دور از هر گونه آرایش و زیور و حتی شستشو به سر برده و بدین وضع شب و روز خود را بگذرانند. (1)
آیه فوق بر تمام این خرافات و جنایات خط بطلان کشیده و به زنان بیوه اجازه میدهد بعد از نگاهداری عده و حفظ حریم زوجیت گذشته اقدام به ازدواج کنند،میفرماید:"کسانی که از شما میمیرند و همسرانی از خود باقی میگذارند، آنها باید چهار ماه و ده روز انتظار بکشند و هنگامی که مدتشان سر آمد،گناهی بر
1) 1) اسلام و عقائد و آراء بشری،صفحه 617.
شما نیست که هر چه میخواهند در باره خودشان به طور شایسته انجام دهند"و با مرد دلخواه خود ازدواج کنند.( وَ الَّذِینَ یُتَوَفَّوْنَ مِنْکُمْ وَ یَذَرُونَ أَزْوٰاجاً یَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ عَشْراً فَإِذٰا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْکُمْ فِیمٰا فَعَلْنَ فِی أَنْفُسِهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ ).
و از آنجا که گاه اولیاء و بستگان زن،دخالتهای بی موردی در کار او میکنند و یا منافع خویش را در ازدواج آینده زن در نظر میگیرند،در پایان آیه خداوند به همه هشدار میدهد و میفرماید:"خداوند از هر کاری که انجام میدهید آگاه است"و هر کس را به جزای اعمال نیک و بد خود میرساند( وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ ).
جمله" فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْکُمْ فِیمٰا فَعَلْنَ فِی أَنْفُسِهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ "با توجه به اینکه مخاطب،مردان فامیل هستند،نشان میدهد که گویی آزاد گذاشتن زن را بعد از مرگ شوهر،برای خود گناه میدانستند و به عکس تضییق و سختگیری را وظیفه میشمردند،این آیه به وضوح میگوید آنها را آزاد بگذارید و هیچ گناهی بر شما نیست(در ضمن از این تعبیر استفاده میشود که ولایت پدر و جد نیز در اینجا ساقط است)ولی به زنان نیز یادآوری میکند که آنها از آزادی خود سوء استفاده نکنند و به طور شایسته(بالمعروف)برای انتخاب شوهر جدید،اقدام نمایند.
طبق روایاتی که از پیشوایان اسلام به ما رسیده است زنان موظفند در این مدت شکل سوگواری خود را حفظ کنند،یعنی مطلقا آرایش نکنند،ساده باشند و البته فلسفه نگاهداری این چنین عدهای نیز همین را ایجاب میکند.
اسلام زنان را بحدی از آداب و رسوم خرافی دوران جاهلی نجات داد که برخی پنداشتند حتی در همین مدت کوتاه عده هم میتوانند ازدواج کنند،یکی از همین زنان که چنین میپنداشت،روزی خدمت پیغمبر اکرم ص آمد و میخواست اجازه برای ازدواج مجدد بگیرد،از پیغمبر اکرم ص سؤال کرد آیا اجازه میدهید سرمه کشیده و خود را آرایش دهم؟ حضرت فرمود:شما زنان موجودات عجیبی هستید!تا قبل از اسلام عده
وفات را در سختترین شرایط و گاه تا آخر عمر میگذراندید در حالی که به خود حتی حق شستشو هم نمیدادید اینک که اسلام برای حرمت خانواده و رعایت حق زوجیت به شما دستور داده مدت کوتاهی ساده بسر برید طاقت نمیآورید. (1)
جالب توجه این که در احکام اسلامی در مورد عده به این معنی تصریح شده که اگر هیچ گونه احتمالی در مورد بارداری زن در میان نباشد باز باید زنانی که همسرانشان وفات یافتهاند عده نگاهدارند.
و نیز به همین دلیل آغاز عده مرگ شوهر نیست بلکه موقعی است که خبر مرگ شوهر به زن میرسد هر چند بعد از ماهها باشد،و این خود میرساند که تشریع این حکم قبل از هر چیز به خاطر حفظ احترام و حریم زوجیت است،اگر چه مساله بارداری احتمالی زن در این قانون مسلما مورد توجه بوده است.
*** آیه بعد به یکی از احکام مهم زنانی که در عده هستند(به تناسب بحثی که در باره عده وفات گذشت)اشاره کرده،میفرماید:"گناهی بر شما نیست که از روی کنایه(از زنانی که در عده وفات هستند)خواستگاری کنید،و یا در دل تصمیم داشته باشید،خدا میدانست شما به یاد آنها خواهید افتاد،ولی با آنها در تنهایی با صراحت وعده ازدواج نگذارید،مگر اینکه به طرز شایستهای(با کنایه)اظهار کنید" ( وَ لاٰ جُنٰاحَ عَلَیْکُمْ فِیمٰا عَرَّضْتُمْ بِهِ مِنْ خِطْبَةِ النِّسٰاءِ أَوْ أَکْنَنْتُمْ فِی أَنْفُسِکُمْ عَلِمَ اللّٰهُ أَنَّکُمْ سَتَذْکُرُونَهُنَّ وَ لٰکِنْ لاٰ تُوٰاعِدُوهُنَّ سِرًّا إِلاّٰ أَنْ تَقُولُوا قَوْلاً مَعْرُوفاً ).
این دستور در واقع برای آن است که هم حریم ازدواج سابق حفظ شده باشد و هم زنان بیوه،از حق تعیین سرنوشت آینده خود محروم نگردند،دستوری که هم عادلانه است و هم توأم با حفظ احترام طرفین.
در حقیقت این یک امر طبیعی است که با فوت شوهر،زن به سرنوشت آینده
1) 1) تفسیر المنار،جلد 2 صفحه 422.
خود فکر میکند و مردانی نیز ممکن است-به خاطر شرایط سهلتر که زنان بیوه دارند-در فکر ازدواج با آنان باشند،از طرفی باید حریم زوجیت سابق نیز حفظ شود،آنچه در بالا آمد،دستور حساب شدهای است که همه این مسائل در آن رعایت شده است.
جمله" وَ لٰکِنْ لاٰ تُوٰاعِدُوهُنَّ سِرًّا "میفهماند که علاوه بر لزوم خودداری از خواستگاری آشکار،نباید در خفا و پنهانی،با چنین زنانی در مدت عده ملاقات کرد و با صراحت خواستگاری نمود،مگر اینکه صحبت به گونهای باشد که با آداب اجتماعی و موضوع مرگ شوهر سازش داشته باشد یعنی در پرده و با کنایه صورت گیرد.
تعبیر به"عرضتم"از ماده"تعریض"،به گفته راغب در مفردات،به معنی سخنی است که تاب دو معنی داشته باشد،راست و دروغ یا ظاهر و باطن.
و به گفته مفسر بزرگوار مرحوم"طبرسی"در"مجمع البیان"،تعریض ضد تصریح است،در اصل از"عرض"گرفته شده که به معنی کناره و گوشه چیزی است (1).
در روایات اسلامی در تفسیر این آیه برای خواستگاری کردن به طور سربسته و به اصطلاح قرآن"قول معروف"مثالهایی ذکر شده به عنوان نمونه در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم که فرمود:قول معروف این است که مثلا مرد به زن مورد نظرش بگوید:انی فیک لراغب و انی للنساء لمکرم،فلا تسبقینی بنفسک،"من به تو علاقه دارم زنان را گرامی میدارم،در مورد کار خود از من پیشی مگیر" (2).
همین مضمون یا شبیه به آن در کلمات بسیاری از فقهاء آمده است.
نکته قابل توجه اینکه گر چه آیه فوق،بعد از آیه عده وفات قرار گرفته،ولی فقهاء تصریح کردهاند که حکم بالا،مخصوص عده وفات نیست بلکه شامل غیر آن
نیز میشود.
مرحوم صاحب"حدائق"،فقیه و محدث معروف،میگوید:اصحاب ما تصریح کردهاند که تعریض و کنایه نسبت به خواستگاری در مورد زنی که در عده رجعی است،حرام است،اما نسبت به زن مطلقه غیر رجعیه هم از سوی شوهرش و هم از سوی دیگران جایز است،ولی تصریح به آن برای هیچکدام جایز نیست...
اما در عده بائن،تعریض از ناحیه شوهر و دیگران جایز است ولی تصریح تنها از سوی شوهر جایز است نه دیگری-شرح بیشتر این موضوع را در کتب فقهی مخصوصا در ادامه کلام صاحب حدائق مطالعه فرمائید. (1)
سپس در ادامه آیه میفرماید:"(ولی در هر حال)عقد نکاح را نبندید تا عده آنها به سر آید"( وَ لاٰ تَعْزِمُوا عُقْدَةَ النِّکٰاحِ حَتّٰی یَبْلُغَ الْکِتٰابُ أَجَلَهُ ).
و به طور مسلم اگر کسی در عده،عقد ازدواج ببندد باطل است،بلکه اگر آگاهانه این کار را انجام دهد سبب میشود که آن زن برای همیشه نسبت به او حرام گردد.
و به دنبال آن میفرماید:"بدانید خداوند آنچه را در دل دارید میداند از مخالفت او به پرهیزید و بدانید که خداوند آمرزنده دارای حلم است"و در مجازات بندگان عجله نمیکند( وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا فِی أَنْفُسِکُمْ فَاحْذَرُوهُ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ حَلِیمٌ ).
و به این ترتیب خداوند از تمام نیات و اعمال بندگانش آگاه است و متخلفان را به سرعت مجازات نمیکند "لا تعزموا"از ماده"عزم"به معنی قصد است،و هنگامی که میفرماید: وَ لاٰ تَعْزِمُوا عُقْدَةَ النِّکٰاحِ ،در واقع نهی از انجام عقد ازدواج به صورت مؤکد است، یعنی حتی نیت چنین کاری را در زمان عده نکنید.
1) 1) حدائق جلد 24 صفحه 90.
لاٰ جُنٰاحَ عَلَیْکُمْ إِنْ طَلَّقْتُمُ اَلنِّسٰاءَ مٰا لَمْ تَمَسُّوهُنَّ أَوْ تَفْرِضُوا لَهُنَّ فَرِیضَةً وَ مَتِّعُوهُنَّ عَلَی اَلْمُوسِعِ قَدَرُهُ وَ عَلَی اَلْمُقْتِرِ قَدَرُهُ مَتٰاعاً بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَی اَلْمُحْسِنِینَ (236) وَ إِنْ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَّ وَ قَدْ فَرَضْتُمْ لَهُنَّ فَرِیضَةً فَنِصْفُ مٰا فَرَضْتُمْ إِلاّٰ أَنْ یَعْفُونَ أَوْ یَعْفُوَا اَلَّذِی بِیَدِهِ عُقْدَةُ اَلنِّکٰاحِ وَ أَنْ تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلتَّقْویٰ وَ لاٰ تَنْسَوُا اَلْفَضْلَ بَیْنَکُمْ إِنَّ اَللّٰهَ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ (237)
236-اگر زنان را قبل از آمیزش جنسی یا تعیین مهر،(به عللی)طلاق دهید،گناهی بر شما نیست.(و در این موقع،)آنها را(با هدیهای مناسب،)بهرهمند سازید!آن کس که توانایی دارد،به اندازه تواناییاش،و آن کس که تنگدست است،به اندازه خودش،هدیهای شایسته(که مناسب حال دهنده و گیرنده باشد)بدهد!و این بر نیکوکاران،الزامی است.
237-و اگر زنان را،پیش از آنکه با آنها تماس بگیرید و(آمیزش جنسی کنید)طلاق دهید،در حالی که مهری برای آنها تعیین کردهاید،(لازم است)نصف آنچه را تعیین کردهاید(به آنها بدهید)مگر اینکه آنها(حق خود را)ببخشند،یا(در صورتی که صغیر و سفیه باشند،ولی آنها،یعنی)آن کس که گره ازدواج به دست اوست،آن را ببخشد.و گذشت کردن شما(و بخشیدن تمام مهر به آنها)بپرهیزکاری نزدیکتر است.و گذشت و نیکوکاری را در میان خود فراموش نکنید،که خداوند به آنچه انجام میدهید،بیناست!
چگونگی ادای مهر
باز در ادامه احکام طلاق در این دو آیه احکام دیگری بیان شده است.
نخست میفرماید:"گناهی بر شما نیست اگر زنان را قبل از اینکه با آنها تماس پیدا کنید(و آمیزش جنسی انجام دهید)و تعیین مهر نمائید،طلاق دهید"( لاٰ جُنٰاحَ عَلَیْکُمْ إِنْ طَلَّقْتُمُ النِّسٰاءَ مٰا لَمْ تَمَسُّوهُنَّ أَوْ تَفْرِضُوا لَهُنَّ فَرِیضَةً ). (1)
البته این در صورتی است که مرد یا زن و مرد بعد از عقد ازدواج و پیش از عمل زناشویی،متوجه شوند که به جهاتی نمیتوانند با هم زندگی کنند،چه بهتر که در این موقع با طلاق از هم جدا شوند،زیرا در مراحل بعد کار مشکلتر میشود.
و به هر حال این تعبیر،پاسخی است برای آنها که تصور میکردند طلاق قبل از عمل زناشویی یا قبل از تعیین مهر،صحیح نیست،قرآن میگوید:چنین طلاقی گناهی ندارد و صحیح است(و ای بسا جلو مفاسد بیشتری را بگیرد).
بعضی نیز"جناح"را در اینجا به معنی"مهر"گرفتهاند که بر دوش شوهر سنگینی میکند یعنی به هنگام طلاق قبل از عمل زناشویی و تعیین مهر هیچ گونه مهری بر عهده شما نیست.گر چه بعضی از مفسران (2)شرح زیادی درباره این تفسیر گفتهاند،ولی به کار بردن کلمه جناح،به معنی مهر مانوس نیست.
بعضی نیز احتمال دادهاند که معنی جمله بالا این است:که طلاق زنها قبل از آمیزش در همه حال جایز است(خواه در حال عادت ماهیانه باشند یا نه)در حالی که بعد از آمیزش حتما باید در حال پاکی خالی از آمیزش باشد (3)این تفسیر بسیار بعید به نظر میرسد،زیرا با جمله" أَوْ تَفْرِضُوا لَهُنَّ فَرِیضَةً "سازگار نیست.
سپس به بیان حکم دیگری در این رابطه میپردازد و میفرماید:"در چنین حالی باید آنها را(با هدیه مناسبی)بهرهمند سازید"( وَ مَتِّعُوهُنَّ ).
بنا بر این اگر نه مهری تعیین شده و نه آمیزشی حاصل گشته،شوهر باید
هدیهای که مناسب با شئون زن باشد،بعد از طلاق به او بپردازد ولی در پرداخت این هدیه، قدرت توانایی شوهر نیز باید در نظر گرفته شود،و لذا در دنباله آیه میگوید:"بر آن کس که توانایی دارد به اندازه تواناییش،و بر آن کس که تنگدست است به اندازه خودش هدیه شایستهای لازم است،و این حقی است بر نیکوکاران" ( عَلَی الْمُوسِعِ قَدَرُهُ وَ عَلَی الْمُقْتِرِ قَدَرُهُ مَتٰاعاً بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَی الْمُحْسِنِینَ ).
"موسع"به معنی توانگر،و"مقتر"به معنی تنگدست است(از ماده قتر به معنی بخل و تنگ نظری نیز آمده است)مانند:( وَ کٰانَ الْإِنْسٰانُ قَتُوراً ). (1)
بنا بر این توانگران باید به اندازه خود و تنگدستان نیز درخور تواناییشان این هدیه را بپردازند،و شئون زن نیز در این جهت در نظر گرفته شده است.
جمله" مَتٰاعاً بِالْمَعْرُوفِ "میتواند اشارهای به همه اینها باشد یعنی هدیهای به طور شایسته و دور از اسراف و بخل،و مناسب حال دهنده و گیرنده.
از آنجا که این هدیه اثر قابل ملاحظهای در جلوگیری از حس انتقامجویی و رهایی زن از عقدههایی که ممکن است،بر اثر گسستن پیوند زناشویی حاصل شود، در آیه فوق آن را وابسته به روحیه نیکوکاری و احسان کرده و میگوید: حَقًّا عَلَی الْمُحْسِنِینَ (2):"این عمل بر نیکوکاران لازم است"یعنی باید آمیخته با روح نیکوکاری و مسالمت باشد.
ناگفته پیدا است تعبیر به"نیکوکاران"نه به خاطر این است که حکم مزبور جنبه الزامی ندارد بلکه برای تحریک احساسات خیرخواهانه افراد در راه انجام این وظیفه است و گرنه همانطور که اشاره شد این حکم جنبه الزامی دارد.
نکته جالب دیگری که از آیه استفاده میشود این است که:قرآن از هدیهای
که مرد باید به زن بپردازد تعبیر به"متاع"کرده است و متاع در لغت به معنای چیزهایی است که انسان از آنها بهرهمند و متمتع میشود و غالبا به غیر پول و وجه نقد اطلاق میگردد زیرا از پول بطور مستقیم نمیتوان استفاده کرد بلکه باید تبدیل به متاع شود روی همین جهت قرآن از هدیه تعبیر به متاع کرده است.
و این موضوع از نظر روانی اثر خاصی دارد زیرا بسیار میشود که هدیهای از اجناس قابل استفاده مانند خوراک و پوشاک و نظایر آن که برای اشخاص برده میشود هر چند کم قیمت باشد اثری در روح آنها میگذارد که اگر آن را تبدیل به پول کنند هرگز آن اثر را نخواهد داشت و لذا در روایاتی که در این زمینه به ما رسیده میبینیم غالبا ائمه اطهار نمونههای هدیه را امثال لباس و مواد غذایی و یا زمین زراعتی ذکر کردهاند.
ضمنا از آیه به خوبی استفاده میشود که در ازدواج دائم تعیین مهر از قبل لازم نیست و طرفین میتوانند بعد از عقد روی آن توافق کنند (1)و نیز استفاده میشود که اگر قبل از تعیین مهر و آمیزش جنسی،طلاق صورت گیرد مهر واجب نخواهد بود و"هدیه"مزبور جانشین"مهر"میشود.
باید توجه کرد که زمان و مکان در مقدار"هدیه مناسب"مؤثر است.
*** در آیه بعد سخن از زنانی به میان آمده که برای آنها تعیین مهر شده است ولی قبل از آمیزش و عروسی،جدا میشوند،میفرماید:"اگر آنها را طلاق دهید پیش از آنکه با آنان تماس پیدا کنید(و آمیزش انجام شود)در حالی که مهری برای آنها تعیین کردهاید،لازم است نصف آنچه را تعیین کردهاید به آنها بدهید
1) 1) البته اگر در ازدواج دائم تعیین مهر نکنند مهر ساقط نمیشود،بلکه مهر المثل(مهری معادل زنان شبیه او)تعلق میگیرد مگر اینکه قبل از آمیزش جنسی طلاق داده شود در این صورت تنها هدیهای که در بالا اشاره شده واجب میگردد.
"( وَ إِنْ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَّ وَ قَدْ فَرَضْتُمْ لَهُنَّ فَرِیضَةً فَنِصْفُ مٰا فَرَضْتُمْ ).
این حکم قانونی مساله است،که به زن حق میدهد نصف تمام مهریه را بدون کم و کاست بگیرد هر چند آمیزشی حاصل نشده باشد.
ولی بعدا به سراغ جنبههای اخلاقی و عاطفی میرود و میفرماید:"مگر اینکه آنها حق خود را ببخشند"(و یا اگر صغیر و سفیه هستند،ولی آنان یعنی)آن کس که گره ازدواج به دست او است آن را ببخشد"( إِلاّٰ أَنْ یَعْفُونَ أَوْ یَعْفُوَا الَّذِی بِیَدِهِ عُقْدَةُ النِّکٰاحِ ).
روشن است که ولی در صورتی میتواند از حق صغیر صرف نظر کند که مصلحت صغیر ایجاب نماید.
بنا بر این حکم پرداخت نصف مهر،صرف نظر از مساله عفو و بخشش است.
از آنچه گفتیم روشن میشود که منظور از" اَلَّذِی بِیَدِهِ عُقْدَةُ النِّکٰاحِ "(کسی که گره ازدواج به دست او است)ولی صغیر یا سفیه است،زیرا او است که حق دارد اجازه ازدواج بدهد،ولی بعضی از مفسران چنین پنداشتهاند که منظور شوهر است، یعنی هر گاه شوهر تمام مهر را قبلا پرداخته باشد(آن چنان که در میان بسیاری از اعراب معمول بوده)حق دارد نصف آن را باز پس گیرد مگر اینکه ببخشد و صرف نظر کند.
اما دقت در آیه نشان میدهد که صحیح همان تفسیر اول است،زیرا روی سخن در آیه با شوهران است،به همین دلیل آنها را مخاطب قرار داده و میگوید:
"و ان طلقتموهن"(اگر آنها را طلاق دادید)در حالی که جمله" أَوْ یَعْفُوَا الَّذِی بِیَدِهِ عُقْدَةُ النِّکٰاحِ "به صورت فعل غائب ذکر شده و مناسب نیست که منظور از آن، شوهران باشند.
آری در جمله بعد میگوید:"عفو و گذشت شما(و پرداختن تمام مهر)به پرهیزکاری نزدیکتر است و نیکوکاری و فضل را در میان خود فراموش نکنید که
خداوند به آنچه انجام میدهید بینا است"( وَ أَنْ تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلتَّقْویٰ وَ لاٰ تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَیْنَکُمْ إِنَّ اللّٰهَ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ ).
به طور مسلم مخاطب در این جمله شوهرانند و در نتیجه در جمله قبل سخن از گذشت اولیاء و در این جمله سخن از گذشت شوهران است.
و جمله" وَ لاٰ تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَیْنَکُمْ "خطابی است به عموم مسلمانان که روح گذشت و بزرگواری را در تمام این موارد فراموش نکنند.
روایاتی که از پیشوایان معصوم ع به ما رسیده است نیز آیه را به همین صورت تفسیر میکند،و مفسران شیعه با توجه به مضمون آیه و روایات اهل بیت ع نیز همین نظر را انتخاب کردهاند و گفتهاند منظور از این عبارت اولیاء زوجه هستند،البته مواردی پیش میآید که سر سختی کردن در گرفتن نصف مهر،آن هم قبل از عروسی ممکن است احساسات شوهر و اقوامش را جریحه دار کند و در صدد انتقامجویی بر آیند و ممکن است حیثیت و آبروی زن را در معرض خطر قرار دهد این جا است که گاه،پدر برای حفظ مصلحت دختر خود،لازم میبیند که از حق او گذشت نماید.
جمله" وَ أَنْ تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلتَّقْویٰ "(عفو و گذشت شما به پرهیزکاری نزدیکتر است)،وظیفه مردان را در برابر زنان مطلقه خود بیان میکند،که اگر تمام مهر را پرداختهاند چیزی پس نگیرند و اگر نپرداختهاند همه آن را بپردازند و از نیمی که حق آنها است صرف نظر کنند، زیرا مسلم است دختر یا زنی که بعد از عقد یا پیش از عروسی از شوهر خود جدا میشود ضربه سختی میخورد و از نظر اجتماعی و روانی مواجه با مشکلاتی است و بی شک گذشت شوهر و پرداخت تمام مهر،تا حدی مرهم بر این جراحات میگذارد.
لحن مجموعه آیه،بر اصل اساسی"معروف"و"احسان"،در این مسائل تاکید میکند،که حتی طلاق و جدایی آمیخته با نزاع و کشمکش و تحریک روح
انتقامجویی نباشد،بلکه بر اساس بزرگواری و احسان و عفو و گذشت،قرار گیرد، زیرا اگر مرد و زنی نتوانند،با هم زندگی کنند و به دلائلی از هم جدا شوند دلیلی ندارد که میان آنها عداوت و دشمنی حاکم گردد.
حٰافِظُوا عَلَی اَلصَّلَوٰاتِ وَ اَلصَّلاٰةِ اَلْوُسْطیٰ وَ قُومُوا لِلّٰهِ قٰانِتِینَ (238) فَإِنْ خِفْتُمْ فَرِجٰالاً أَوْ رُکْبٰاناً فَإِذٰا أَمِنْتُمْ فَاذْکُرُوا اَللّٰهَ کَمٰا عَلَّمَکُمْ مٰا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ (239)
238-در انجام همه نمازها،(به خصوص)نماز وسطی[نماز ظهر]کوشا باشید!و از روی خضوع و اطاعت،برای خدا بپاخیزید.
239-و اگر(به خاطر جنگ،یا خطر دیگری)بترسید،(نماز را)در حال پیاده یا سواره انجام دهید!اما هنگامی که امنیت خود را باز یافتید،خدا را یاد کنید![نماز را به صورت معمولی بخوانید!]همانگونه که خداوند،چیزهایی را که نمیدانستید،به شما تعلیم داد.
جمعی از منافقان گرمی هوا را بهانه برای ایجاد تفرقه در صفوف مسلمین قرار داده بودند و در نماز جماعت شرکت نمیکردند و به دنبال آنها بعضی از مؤمنین نیز از شرکت در جماعت خودداری کرده بودند و جماعت مسلمین کاهش یافت،پیغمبر اکرم ص از این جهت ناراحت بود حتی آنها را تهدید به مجازات شدید کرد،لذا در حدیثی از"زید بن ثابت"نقل شده که پیامبر ص در گرمای فوق العاده نیمروز تابستان نماز(ظهر)را با جماعت میگذارد و این نماز برای اصحاب و یاران سختترین نماز بود،به طوری که گاه پشت سر پیامبر ص یک صف یا دو صف بیشتر نبود،در اینجا فرمود:من تصمیم گرفتهام خانه کسانی را که در نماز ما شرکت نمیکنند بسوزانم،آیه فوق نازل شد و اهمیت نماز ظهر را(با
جماعت)تاکید کرد (1).
این تشدید نشان میدهد که مساله عدم شرکت،تنها به خاطر گرمی هوا نبود، بلکه گروهی میخواستند با این بهانه به تضعیف اسلام و پیامبر ص و ایجاد شکاف در صفوف مسلمین بپردازند که پیامبر ص با این لحن شدید در مقابل آنها موضع گیری فرمود.
اهمیت نماز،مخصوصا نماز"وسطی"
از آنجا که نماز مؤثرترین رابطه انسان با خدا است،و در صورتی که با شرائط صحیح انجام گیرد دل را لبریز از عشق و محبت خدا میکند و در پرتو آن انسان بهتر میتواند خود را از آلودگی به گناه پاک سازد،در آیات قرآن تاکید فراوانی روی آن شده،از جمله در نخستین آیه فوق میفرماید:"در انجام همه نمازها مخصوصا نماز وسطی،مداومت کنید و در حفظ آن کوشا باشید"( حٰافِظُوا عَلَی الصَّلَوٰاتِ وَ الصَّلاٰةِ الْوُسْطیٰ ).
"و با خضوع و خشوع و توجه کامل،برای خدا بپاخیزید"( وَ قُومُوا لِلّٰهِ قٰانِتِینَ ).
مبادا گرما و سرما و گرفتاریهای دنیا و پرداختن به مال و همسر و فرزند شما را از این امر مهم باز دارد.
در اینکه:منظور از"صلوة وسطی"(نماز میانه)چیست؟مفسران،تفسیرهای زیادی ذکر کردهاند،در تفسیر مجمع البیان شش قول،و در تفسیر فخر رازی هفت قول،و در تفسیر قرطبی ده قول،و در تفسیر روح المعانی سیزده قول نقل شده است.
1) 1) تفسیر مجمع البیان،جلد 1 و 2 صفحه 342-همین مضمون در تفسیر"الدر المنثور"ذیل آیه فوق (طبق نقل المیزان)آمده است.
بعضی آن را نماز ظهر،و بعضی نماز عصر،و بعضی نماز مغرب و بعضی نماز عشا و بعضی نماز صبح و بعضی نماز جمعه،و بعضی نماز شب یا خصوص نماز وتر دانستهاند و برای هر یک از این اقوال توجیهی ذکر شده،ولی با قرائن مختلفی که در دست است روشن است که منظور همان نماز ظهر است زیرا علاوه بر اینکه نماز ظهر در وسط روز انجام میشود،و شان نزول آیه نیز گواهی میدهد،و روایات متعددی که از معصومین ع نقل شده بر آن تاکید دارند (1).
تاکید روی این نماز به خاطر این بوده که بر اثر گرمی هوای نیمروز تابستان،یا گرفتاریهای شدید کسب و کار،نسبت به آن کمتر اهمیت میدادند،آیه فوق اهمیت نماز وسطی،و لزوم محافظت بر آن را مورد تاکید قرار داده است.
"قانتین"از ماده"قنوت"به دو معنی آمده است:1-پیروی و اطاعت کردن 2-خضوع و خشوع و تواضع،ولی بعید نیست که در آیه فوق به هر دو معنی باشد چنان که در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم که در تفسیر جمله" وَ قُومُوا لِلّٰهِ قٰانِتِینَ "فرمود:"منظور این است که نماز را با خضوع و توجه به خداوند بجا آورید".
و در حدیث دیگری میفرماید:"یعنی از روی اطاعت بپاخیزید" (2).
*** در آیه بعد تاکید میکند که در سختترین شرائط حتی در صحنه جنگ نباید نماز فراموش شود منتها در چنین وضعی،بسیاری از شرائط نماز همچون رو به قبله بودن و انجام رکوع و سجود به طور متعارف،ساقط میشود،لذا میفرماید:"و اگر
1) 1) مشهور در میان فقهای شیعه این است که منظور نماز ظهر است بلکه ادعای اجماع بر آن شده و چندین روایت معتبر که در کتاب وسائل الشیعه،جلد 3 صفحه 14 باب 5 نقل شده است به این معنی گواهی میدهد،و قول شاذ و ضعیفی میگوید:منظور نماز عصر است(فقهای اهل سنت غالبا طرفدار این هستند که منظور،نماز عصر است)و به روایاتی استدلال کردهاند که سند قابل ملاحظهای ندارد و اصحاب از آن اعراض کردهاند(شرح بیشتر را در کتب فقهی مطالعه فرمائید).
2) 2) به تفسیر مجمع البیان و المیزان،ذیل آیه مورد بحث مراجعه شود.
(به خاطر جنگ یا خطر دیگری)بترسید باید(نماز را)در حال پیاده یا سواره انجام دهید"و رکوع و سجود را با ایماء و اشاره بجا آورید( فَإِنْ خِفْتُمْ فَرِجٰالاً أَوْ رُکْبٰاناً ).
"اما هنگامی که امنیت خود را باز یافتید،خدا را یاد کنید،آن چنان که به شما،چیزهایی را تعلیم داد که نمیدانستید"و نماز را در این حال به صورت معمولی و با تمام آداب و شرائط انجام دهید( فَإِذٰا أَمِنْتُمْ فَاذْکُرُوا اللّٰهَ کَمٰا عَلَّمَکُمْ مٰا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ ).
روشن است شکرانه این تعلیم الهی که طرز نماز خواندن در حالت امن و خوف را به انسانها آموخته،همان عمل کردن بر طبق آن است.
"رجال"در اینجا جمع"راجل"به معنی پیاده،و"رکبان"جمع"راکب"،به معنی سواره است،و منظور این است که به هنگام خوف از حمله دشمن میتوانید نماز را در حالتی که سواره،یا پیاده و در حال حرکت و فعالیت هستید انجام دهید.
در حدیثی از امیر مؤمنان علی ع نقل شده که در بعضی از جنگها دستور داد تا نماز را به هنگام جنگ با تسبیح و تکبیر و لا اله الا اللّٰه بجا آورند (1)و نیز در حدیث دیگری میخوانیم که
ان النبی ص صلی یوم الاحزاب ایماء :"پیامبر ص در جنگ احزاب با اشاره نماز خواند" (2).
و نیز از امام کاظم ع روایت شده که در پاسخ این سؤال که اگر شخصی گرفتار حیوان درندهای شود،و وقت نماز فرا رسد و از ترس آن درنده نتواند حرکت کند چگونه نماز بخواند؟فرمود:با همان وضعی که دارد باید نماز را بخواند هر چند پشت به قبله باشد،و رکوع و سجود را با اشاره در حالی که ایستاده است انجام دهد (3).
این نماز همان نماز خوف است که فقهاء در کتابهای فقهی به طور مشروح، پیرامون آن بحث کردهاند،بنا بر این آیه فوق تاکید بر این معنی دارد که محافظت بر نمازها،تنها در حال امنیت نیست،بلکه در همه حال باید نماز را بجا آورد تا پیوند بندگان با آفریدگار جهان،همیشه بر قرار باشد و به یقین از این طریق نقطه اتکاء و امیدی برای انسان به وجود میآید،و او را در غلبه بر مشکلات،پیروز خواهد ساخت.
نقش نماز در تقویت روحیهها
ممکن است کسانی تصور کنند که تا این حد اصرار و تاکید در باره نماز یک نوع سختگیری محسوب میشود و شاید انسان را از وظائف خطیری که برای دفاع از خود در چنین لحظات دارد غافل سازد.
در حالی که این یک اشتباه بزرگ است معمولا انسان در این حالات بیش از هر چیز نیاز به تقویت روحیه دارد و اگر ترس و وحشت و ضعف روحیه بر او غلبه کند شکست او تقریبا قطعی خواهد بود،چه عملی بهتر از نماز و پیوند با خدایی که فرمانش در تمام جهان هستی نافذ است و همه چیز در برابر اراده او سهل و آسان است،میتواند روحیه سربازان مجاهد یا کسانی که مواجه با خطری شدهاند را تقویت کند! گذشته از این شواهد فراوانی در مجاهدات مسلمین صدر اول دیده میشود، در اخبار مربوط به جنگ چهارم مسلمانان با صهیونیستها که در رمضان سال 1393-هجری قمری-روی داد میخوانیم که توجه سربازان اسلام به نماز و مبانی اسلام اثر فوق العادهای در تقویت روحی آنها و پیروزی بر دشمن داشت.
به هر حال اهمیت و تاثیر نماز،بیش از آن است که در این مختصر بگنجد، بی شک نماز اگر با همه آداب بخصوص با حضور قلب که روح آن است انجام شود، تاثیر فوق العاده مثبتی در فرد و جامعه دارد،و میتواند بسیاری از مشکلات را حل کند،و جامعه را از بسیاری از مفاسد برهاند و در حوادث سخت و پیچیده،یار و یاور انسان باشد. (1)
1) 1) برای توضیح بیشتر درباره"فوائد نماز"به تفسیر نمونه،جلد 16 صفحه 289(ذیل آیه 45 سوره عنکبوت)مراجعه نمائید.
وَ اَلَّذِینَ یُتَوَفَّوْنَ مِنْکُمْ وَ یَذَرُونَ أَزْوٰاجاً وَصِیَّةً لِأَزْوٰاجِهِمْ مَتٰاعاً إِلَی اَلْحَوْلِ غَیْرَ إِخْرٰاجٍ فَإِنْ خَرَجْنَ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْکُمْ فِی مٰا فَعَلْنَ فِی أَنْفُسِهِنَّ مِنْ مَعْرُوفٍ وَ اَللّٰهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ (240) وَ لِلْمُطَلَّقٰاتِ مَتٰاعٌ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَی اَلْمُتَّقِینَ (241) کَذٰلِکَ یُبَیِّنُ اَللّٰهُ لَکُمْ آیٰاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ (242)
240-و کسانی که از شما در آستانه مرگ قرار میگیرند و همسرانی از خود به جا میگذارند.باید برای همسران خود وصیت کنند که تا یک سال،آنها را(با پرداختن هزینه زندگی)بهرهمند سازند،به شرط اینکه آنها(از خانه شوهر)بیرون نروند(و اقدام به ازدواج مجدد نکنند).و اگر بیرون روند،(حقی در هزینه ندارند،ولی)گناهی بر شما نیست نسبت به آنچه در باره خود،به طور شایسته انجام میدهند.و خداوند،توانا و حکیم است.
241-و برای زنان مطلقه،هدیه مناسبی لازم است(که از طرف شوهر،پرداخت گردد)این،حقی است بر مردان پرهیزکار.
242-این چنین،خداوند آیات خود را برای شما شرح میدهد،شاید اندیشه کنید!
بخش دیگری از احکام طلاق
در این آیات بار دیگر به مساله ازدواج و طلاق و اموری در این رابطه باز میگردد.و نخست در باره شوهرانی سخن میگوید که در آستانه مرگ قرار گرفته و همسرانی از خود به جای میگذارند،میفرماید:"و کسانی که از شما میمیرند- یعنی در آستانه مرگ قرار میگیرند-و همسرانی از خود باقی میگذارند باید برای همسران خود وصیت کنند که تا یک سال آنها را بهرهمند سازند،و از خانه بیرون
نکنند"در خانه شوهر،باقی بمانند و هزینه زندگی آنها پرداخت شود( وَ الَّذِینَ یُتَوَفَّوْنَ مِنْکُمْ وَ یَذَرُونَ أَزْوٰاجاً وَصِیَّةً لِأَزْوٰاجِهِمْ مَتٰاعاً إِلَی الْحَوْلِ غَیْرَ إِخْرٰاجٍ ).
البته این در صورتی است که آنها از خانه شوهر بیرون نروند"و اگر بیرون روند (حقی در هزینه و سکنی ندارند ولی)گناهی بر شما نیست، نسبت به آنچه در باره خود از کار شایسته(مانند انتخاب شوهر مجدد بعد از تمام شدن عده)انجام دهند" ( فَإِنْ خَرَجْنَ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْکُمْ فِی مٰا فَعَلْنَ فِی أَنْفُسِهِنَّ مِنْ مَعْرُوفٍ ).
در پایان آیه،گویا برای اینکه چنین زنانی از آینده خود نگران نباشند آنها را دلداری داده،میفرماید:خداوند قادر است که راه دیگری بعد از فقدان شوهر پیشین در برابر آنها بگشاید،و اگر مصیبتی به آنها رسیده حتما حکمتی در آن بوده است،زیرا"خداوند توانا و حکیم است"( وَ اللّٰهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ ).
اگر از روی حکمتش دری را ببندد،به لطفش در دیگری را خواهد گشود و جای نگرانی نیست.
بنا بر آنچه در بالا گفته شد،معلوم میشود جمله"یتوفون"در اینجا به معنی مردن نیست،بلکه به قرینه ذکر وصیت به معنی قرار گرفتن در آستانه مرگ است.
جمله" فَإِنْ خَرَجْنَ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْکُمْ فِی مٰا فَعَلْنَ فِی أَنْفُسِهِنَّ مِنْ مَعْرُوفٍ " مطابق تفسیر بالا دلیل بر این است که پرداختن هزینه زندگی تا یک سال از حقوق زن بر ورثه شوهر میباشد،و هر گاه زن به دلخواه خود نخواست در خانه شوهر بماند،و از نفقه استفاده کند،کسی مسئولیتی در برابر او نخواهد داشت و نیز اگر بخواهد اقدام به ازدواج تازه کند مانعی ندارد.
ولی بعضی برای این جمله،تفسیر دیگری ذکر کردهاند و آن اینکه اگر مدت یک سال را صبر نمود و پس از آن،از خانه شوهر بیرون رفت و ازدواج نمود،مانعی ندارد.
مطابق تفسیر دوم نگاهداری عده به مدت یک سال بر زن لازم است،و مطابق
تفسیر اول لازم نیست و به تعبیر دیگر ادامه عده تا یک سال بنا بر تفسیر اول،یک حق است و بنا بر تفسیر دوم یک حکم،ولی ظاهر آیه با تفسیر اول سازگارتر است چرا که ظاهر جمله اخیر این است که جنبه استثناء از حکم قبل دارد.
آیا این آیه نسخ شده است؟
بسیاری از مفسران معتقدند که این آیه به وسیله آیه 234 همین سوره که قبلا گذشت و در آن،عده وفات چهار ماه و ده روز تعیین شده بود نسخ شده است، و مقدم بودن آن آیه بر این آیه از نظر ترتیب و تنظیم قرآنی دلیل بر این نیست که قبلا نازل شده است،زیرا میدانیم تنظیم آیات یک سوره بر طبق تاریخ نزول نیست، بلکه گاهی آیاتی که بعد نازل شده در آغاز سوره قرار گرفته،و آیاتی که قبل نازل شده در اواخر سوره،و این به خاطر مناسبت آیات و به دستور پیغمبر اکرم ص صورت گرفته است.
و نیز گفتهاند حق نفقه یک سال،قبل از نزول آیات ارث بوده و بعد از آن که برای زن،ارث قرار داده شد،این حق از بین رفت،بنا بر این آیه فوق،از دو جهت(از نظر مقدار زمان عده و از نظر نفقه)نسخ شده است.
مرحوم"طبرسی"در"مجمع البیان"میگوید:همه علما اتفاق دارند که این آیه منسوخ است،سپس حدیثی از امام صادق ع نقل میکند که(در عصر جاهلیت)هنگامی که مرد از دنیا میرفت تا یک سال از مال شوهر،نفقه او را میدادند سپس بدون میراث،خارج میشد،بعدا آیه یک چهارم و یک هشتم (مربوط به ارث زن)،این آیه را نسخ کرد.
بنا بر این باید نفقه زن در مدت عده،از ارث او باشد،و نیز از آن حضرت نقل میکند که فرمود:آیه مربوط به نگه داشتن عده در چهار ماه و ده روز و همچنین آیه
ارث،این آیه را نسخ کرده (1).
بر هر حال،از کلمات بزرگان استفاده میشود که عده وفات در زمان جاهلیت یک سال بوده و رسوم خرافی و شاقی برای زن در این مدت قائل بودند،اسلام در آغاز،آن رسوم خرافی را از بین برد،ولی عده وفات را در مدت یک سال تثبیت کرد، سپس آن را به چهار ماه و ده روز تبدیل نمود،و تنها زینت کردن و آرایشهای مختلف را در این مدت برای زن ممنوع شمرد.
از گفته"فخر رازی"استفاده میشود که معروف میان مفسرین اهل سنت نیز همین است که آیه فوق،به وسیله آیات ارث و عده چهار ماه و ده روز،منسوخ شده است (2).
ولی اگر اجماع و اتفاق علما و روایات متعدد در این زمینه نبود،ممکن بود گفته شود،بین این آیات تضادی وجود ندارد،عده چهار ماه و ده روز،یک حکم الهی است،اما نگهداری عده تا یک سال و ماندن در خانه شوهر و استفاده از نفقه او یک حق است،یعنی به زن این حق داده میشود که اگر مایل باشد تا یک سال در خانه شوهر متوفای خود بماند و هزینه زندگی او طبق وصیت شوهر در تمام این مدت پرداخت شود،و اگر مایل نبود میتواند بعد از چهار ماه و ده روز از خانه شوهر بیرون رود،یا اقدام به ازدواج نماید و در عین حال طبعا هزینه زندگی او از مال شوهر سابق قطع خواهد شد.
ولی با توجه به روایات متعددی که از طرق اهل بیت ع نقل شده و شهرت حکم نسخ یا اتفاق علما بر آن،قبول چنین تفسیری ممکن نیست،هر چند با ظواهر آیات قابل تطبیق باشد.
در آیه بعد به یکی دیگر از احکام طلاق پرداخته،میفرماید:"برای زنان مطلقه،هدیه شایستهای است این حقی است بر پرهیزکاران"که از طرف شوهر پرداخت میشود( وَ لِلْمُطَلَّقٰاتِ مَتٰاعٌ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَی الْمُتَّقِینَ ).
گر چه ظاهر آیه،همه زنان مطلقه را شامل میشود،ولی به قرینه آیه 236 که گذشت،این حکم در مورد زنانی است که مهری برای آنها به هنگام عقد قرار داده نشده و قبل از آمیزش،طلاق داده میشوند،و در حقیقت تاکیدی است،بر حکم مزبور،تا مورد غفلت واقع نشود.
این احتمال نیز وجود دارد که حکم مزبور،همه زنان مطلقه را شامل شود، منتها در مورد بالا جنبه واجب دارد،و در موارد دیگر جنبه مستحبّ،و به هر حال یکی از دستورهای کاملا انسانی است که در اسلام وارد شده و برای پیشگیری از انتقامجوییها و کینهتوزیهای ناشی از طلاق اثر مثبتی دارد.
بعضی نیز گفتهاند که پرداختن هدیه شایسته در مورد همه زنان مطلقه واجب است،و امری جدا از مهر است،ولی ظاهرا در میان علمای شیعه-همان گونه که از عبارت مرحوم طبرسی در مجمع البیان استفاده میشود-کسی قائل به این قول نیست(مرحوم صاحب جواهر نیز تصریح میکند که هدیه مزبور،جز در همان مورد خاص واجب نیست،و این مساله اجماعی است) (1).
این احتمال نیز داده شده که منظور از آن،نفقه است که بسیار احتمال ضعیفی است.
به هر حال،این هدیه،طبق روایاتی که از ائمه معصومین ع نقل شده،بعد از پایان عده و جدایی کامل پرداخت میشود،نه در عده طلاق رجعی،و به تعبیر دیگر،هدیه خداحافظی است،نه وسیلهای برای بازگشت (2).
در آخرین آیه مورد بحث که آخرین آیه مربوط به مساله طلاق است، میفرماید:"این چنین خداوند آیات خود را برای شما شرح میدهد شاید اندیشه کنید"( کَذٰلِکَ یُبَیِّنُ اللّٰهُ لَکُمْ آیٰاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ ).
بدیهی است که منظور از اندیشه کردن و تعقل،آن است که مبدأ حرکت به سوی عمل باشد،و گر نه اندیشه تنها درباره احکام،نتیجهای نخواهد داشت.
از مطالعه در آیات و روایات اسلامی بدست میآید که غالبا"عقل"در مواردی به کار میرود که "ادراک"و فهم با"عواطف و احساسات"آمیخته گردد و به دنبال آن عمل باشد،مثلا اگر قرآن در بسیاری از بحثهای خداشناسی نمونههایی از نظام شگفتانگیز این جهان را بیان کرده و سپس میگوید ما این آیات را بیان میکنیم" لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ "(تا شما تعقل کنید)منظور این نیست که تنها اطلاعاتی از نظام طبیعت در مغز خود جای دهید زیرا علوم طبیعی اگر کانون دل و عواطف را تحت تاثیر قرار ندهد و هیچگونه تاثیری در ایجاد محبت و دوستی و آشنایی با آفریدگار جهان نداشته باشد ارتباطی با مسائل توحیدی و خداشناسی نخواهد داشت.
و همچنین است اطلاعاتی که جنبه عملی دارد،در صورتی"تعقل"به آنها گفته میشود که"عمل"هم داشته باشد در تفسیر"المیزان" (1)میخوانیم که تعقل در زمینهای استعمال میشود که به دنبال درک و فهم،انسان وارد مرحله عمل گردد و آیاتی مانند:( وَ قٰالُوا لَوْ کُنّٰا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مٰا کُنّٰا فِی أَصْحٰابِ السَّعِیرِ )"دوزخیان میگویند اگر گوش شنوا داشتیم و تعقل میکردیم در صف اهل جهنم نبودیم" (2)یا آیه( أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِهٰا )"آیا در زمین سیاحت
نکردند تا دلهایی داشته باشند که به وسیله آن بفهمند" (1)شاهد این گفتار است.
زیرا اگر مجرمین روز قیامت آرزوی تعقل در دنیا را میکنند منظور تعقلی است که آمیخته با عمل باشد و یا اگر خدا میگوید مردم سیر و سیاحت کنند و با نظر و مطالعه به اوضاع جهان چیزهایی بفهمند مقصود درک و فهمی است که به دنبال آن مسیر خود را عوض کرده و به راه راست گام نهند.
و به تعبیر دیگر،اگر فکر و اندیشه،ریشهدار باشد،ممکن نیست آثار آن در عمل ظاهر نشود،چگونه ممکن است انسانی به طور قطع اعتقاد به مسموم بودن غذایی داشته باشد و آن را بخورد و یا عقیده قاطع به تاثیر دارویی برای درمان یک بیماری خطرناک داشته باشد و اقدام به خوردن آن نکند.
1) 1) سوره حج،آیه 46.
أَ لَمْ تَرَ إِلَی اَلَّذِینَ خَرَجُوا مِنْ دِیٰارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ اَلْمَوْتِ فَقٰالَ لَهُمُ اَللّٰهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْیٰاهُمْ إِنَّ اَللّٰهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَی اَلنّٰاسِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یَشْکُرُونَ (243)
243-آیا ندیدی جمعیتی را که از ترس مرگ،از خانههای خود فرار کردند؟و آنان،هزارها نفر بودند(که به بهانه بیماری طاعون،از شرکت در میدان جهاد خودداری نمودند).خداوند به آنها گفت:بمیرید!(و به همان بیماری،که آن را بهانه قرار داده بودند،مردند).سپس خدا آنها را زنده کرد،(و ماجرای زندگی آنها را درس عبرتی برای آیندگان قرار داد.)خداوند نسبت به بندگان خود احسان میکند،ولی بیشتر مردم،شکر(او را)بجا نمیآورند.
در یکی از شهرهای"شام"بیماری طاعون راه یافت و با سرعتی عجیب و سرسامآور مردم یکی پس از دیگری از دنیا میرفتند در این میان عده بسیاری به این امید که شاید از چنگال مرگ رهایی یابند آن محیط و دیار را ترک گفتند از آنجا که آنها پس از فرار از محیط خود و رهایی از مرگ در خود احساس قدرت و استقلالی نموده و با نادیده گرفتن اراده الهی و چشم دوختن به عوامل طبیعی دچار غرور شدند پروردگار،آنها را نیز در همان بیابان به همان بیماری نابود ساخت.
از بعضی روایات استفاده میشود که اصل آمدن بیماری مزبور در این سرزمین به عنوان مجازات بود،زیرا پیشوا و رهبر آنان از آنان خواست که خود را برای مبارزه آماده کنند و از شهر خارج گردند آنها به بهانه اینکه در محیط جنگ مرض طاعون است از رفتن به میدان جنگ خودداری کردند پروردگار آنها را به همان چیزی که از آن هراس داشتند و بهانه فرار قرار داده بودند مبتلا ساخت و بیماری طاعون در آنها شایع شد آنها خانههای خود را خالی کرده و برای نجات از
طاعون فرار کردند و در بیابان همگی از بین رفتند مدتها از این جریان گذشت و حزقیل (1)که یکی از پیامبران بنی اسرائیل بود از آنجا عبور نمود و از خدا خواست که آنها را زنده کند خداوند دعای او را اجابت نمود و آنها به زندگی بازگشتند.
چگونه مردند و چگونه زنده شدند؟
این آیه،همانگونه که در شان نزول آمد،اشاره سر بسته و در عین حال آموزندهای است.به سرگذشت عجیب یکی از اقوام پیشین،که بیماری مسری و وحشتناکی در محیط آنها ظاهر گشت،و هزاران نفر،از آن منطقه فرار کردند، میفرماید:"آیا ندیدی کسانی را که از خانه خود از ترس مرگ فرار کردند در حالی که هزاران نفر بودند"( أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ خَرَجُوا مِنْ دِیٰارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ ).
مسلم است که جمله" أَ لَمْ تَرَ "(آیا ندیدی)در اینجا به معنی آیا نمیدانی است،زیرا در ادبیات عرب هر گاه بخواهند مطلبی را به طور کامل مجسم سازند و آن را به عنوان یک امر واضح قلمداد کنند مخاطب را با جمله"ا لم تر"خطاب میکنند،گر چه مخاطب در این جمله،پیامبر است،ولی در واقع،منظور همه افرادند.
گر چه آیه فوق اشاره به عدد خاصی نکرده،و تنها واژه"الوف"که به معنی هزارها است،به کار برده،ولی بعضی از روایات،تعداد نفرات آنها را ده هزار و بعضی هفتاد یا هشتاد هزار ذکر میکند (2).
سپس به عاقبت کار آنها اشاره کرده،میفرماید:"خداوند به آنها فرمود:
بمیرید"و به آن بیماری که آن را بهانه قرار داده بودند مردند( فَقٰالَ لَهُمُ اللّٰهُ مُوتُوا ).
"سپس خداوند آنها را زنده کرد"تا ماجرای زندگی آنان درس عبرتی برای دیگران باشد( ثُمَّ أَحْیٰاهُمْ ).
روشن است که منظور از"موتوا"(بمیرید)،یک امر لفظی نیست،بلکه امر تکوینی خداوند است که بر سراسر جهان هستی و عالم حیات،حکومت میکند یعنی خداوند،عوامل مرگ آنها را فراهم ساخت،و به سرعت همگی از میان رفتند، این امر،همانند امری است که در آیه 82 سوره یس آمده: إِنَّمٰا أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ :"امر او تنها این است که هنگامی که چیزی را اراده کند میگوید ایجاد شو و فورا موجود میشود"! جمله" ثُمَّ أَحْیٰاهُمْ "اشاره به زنده شدن آن جمعیت،پس از مرگ است و همانگونه که در شان نزول خواندیم به دعای حزقیل پیامبر،صورت گرفت،و از آنجا که بازگشت آنان به حیات،یکی از نعمتهای روشن الهی بود،(هم از نظر خودشان،و هم از نظر عبرت مردم)در پایان آیه میفرماید:"خداوند نسبت به بندگان خود احسان میکند،ولی بیشتر مردم،شکر او را به جا نمیآورند"( إِنَّ اللّٰهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَی النّٰاسِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَشْکُرُونَ ).
نه تنها این گروه،بلکه همه انسانها مشمول الطاف و عنایات و نعمتهای اویند.
آیا آنچه در داستان فوق آمده است یک حادثه واقعی تاریخی است که قرآن به طور سر بسته به آن اشاره کرده و شرح آن در روایات آمده است و یا از قبیل ذکر مثال برای مجسم ساختن حقایق عقلی،در لباسهای حسی است،از آنجا که سرگذشت مزبور جنبههای غیر عادی دارد،و هضم آن برای بعضی از مفسران مشکل شده از اینرو وقوع چنین حادثهای را انکار کردهاند و منظور از آیه را تنها یک
"مثال"شمردهاند که حال جمعیتی را که در پیکار و مبارزه با دشمن سستی میکنند و به دنبال آن شکست میخورند،و سپس درس عبرت گرفته و بیدار میشوند و نهضت و مبارزه را از نو شروع میکنند و سرانجام پیروز میگردند شرح میدهد.
و طبق این تفسیر جمله"موتوا"(بمیرید)که در آیه آمده،کنایه از شکست به دنبال سستی و رکود است و جمله"احیاهم"(خداوند آنها را زنده کرد)اشاره به آگاهی و بیداری و به دنبال آن پیروزی است.
طبق این تفسیر روایاتی که در این زمینه وارد شده و آن را به صورت یک حادثه تاریخی تشریح میکند.روایاتی مجعول و اسرائیلی است! اما باید گفت گر چه استفاده مساله"شکست"و"پیروزی"به دنبال"سستی"و "بیداری"از آیه مزبور موضوع جالبی است ولی انکار نمیتوان کرد که ظاهر آیه به صورت بیان یک حادثه تاریخی میباشد و نه تنها یک مثال!آیه حکایت حال جمعی از پیشینیان را بیان میکند که به دنبال فرار از یک حادثه وحشتناک مردند و سپس خداوند آنها را زنده کرد اگر غیر عادی بودن حادثه سبب توجیه و تاویل آن شود باید با تمام معجزات پیامبران نیز این کار را کرد.
خلاصه اگر پای این گونه توجیهات و تفسیرها به قرآن کشیده شود،میتوان علاوه بر انکار معجزات پیامبران،غالب مباحث تاریخی قرآن را انکار کرد و آنها را از قبیل"تمثیل"یا به تعبیر امروز به شکل"سمبلیک"دانست و مثلا سرگذشت "هابیل"و"قابیل"را مثالی برای مبارزه عدالت و حقجویی با قساوت و سنگدلی دانست و در این صورت همه مباحث تاریخی قرآن ارزش خود را از دست خواهد داد.
به علاوه با این تعبیر نمیتوان همه روایاتی که در زمینه تفسیر آیه وارد شده است را نادیده گرفت زیرا بعضی از آنها در متون معتبر نقل شده و نسبت جعل یا اسرائیلی بودن به آنها بسیار نارواست.
همان گونه که در شان نزول آمد،آیه فوق،اشاره به گروهی از بنی اسرائیل میکند،که برای فرار از زیر بار مسئولیت جهاد،دست به بهانهتراشی زدند و خداوند آنها را مبتلا به بیماری طاعون کرد،که همه را به طور سریع و برقآسا،از میان برد، آن چنان که هیچ دشمن خطرناکی در میدان جنگ قادر به آن نیست،یعنی تصور نکنید با فرار از زیر بار مسئولیت و توسل به بهانههای مختلف میتوانید در امان بمانید،تصور نکنید که در برابر قدرت پروردگار،میتوانید مقاومت کنید،خدا میتواند با دشمن بسیار کوچکی،مانند میکرب طاعون یا وبا که حتی با چشم دیده نمیشود،شما را چنان درو کند که اثری از شما باقی نماند.
نکته دیگری که در اینجا شایان توجه است مساله امکان"رجعت"است که از این آیه به خوبی استفاده میشود.
توضیح اینکه:در تاریخ گذشتگان مواردی را مییابیم که افرادی بعد از مرگ، به این جهان بازگشتند مانند ماجرای جمعی از بنی اسرائیل که همراه موسی ع به کوه طور رفتند که در آیه 55 و 56 سوره بقره آمده و داستان عزیر یا ارمیا که در آیه 259 همین سوره آمده،و همچنین حادثهای که در آیه مورد بحث به آن اشاره شده است.
بنا بر این مانعی ندارد که همین مساله در آینده نیز تکرار شود.
دانشمند معروف شیعه مرحوم"صدوق"نیز به همین آیه برای امکان مساله رجعت استدلال کرده و میگوید:یکی از عقاید ما اعتقاد بر رجعت است(که گروهی از انسانهای پیشین بار دیگر در همین دنیا به زندگی باز میگردند).
و نیز میتواند این آیه سندی برای مساله معاد و احیای مردگان در قیامت باشد.
وَ قٰاتِلُوا فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (244) مَنْ ذَا اَلَّذِی یُقْرِضُ اَللّٰهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضٰاعِفَهُ لَهُ أَضْعٰافاً کَثِیرَةً وَ اَللّٰهُ یَقْبِضُ وَ یَبْصُطُ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (245)
244-و در راه خدا،پیکار کنید!و بدانید خداوند،شنوا و داناست.
245-کیست که به خدا"قرض الحسنهای"دهد،(و از اموالی که خدا به او بخشیده،انفاق کند،) تا آن را برای او،چندین برابر کند؟و خداوند است که(روزی بندگان را)محدود یا گسترده میسازد،(و انفاق،هرگز باعث کمبود روزی آنها نمیشود).و به سوی او باز میگردید(و پاداش خود را خواهید گرفت).
در شان نزول آیه دوم،چنین نقل کردهاند که:روزی پیامبر اکرم ص فرمود:هر کس صدقهای بدهد دو برابر آن در بهشت خواهد داشت،"ابو الدحداح انصاری" عرض کرد،ای رسول خدا من دو باغ دارم اگر یکی از آنها را به عنوان صدقه بدهم دو برابر آن را در بهشت خواهم داشت،فرمود:آری،عرض کرد:ام الدحداح نیز با من خواهد بود فرمود:آری،عرض کرد:فرزندان نیز با منند؟فرمود:آری،سپس او باغی را که بهتر بود،به عنوان صدقه به پیامبر ص داد،آیه فوق نازل شد،و صدقه او را دو هزار هزار برابر برای او کرد و این است معنی أَضْعٰافاً کَثِیرَةً .
ابو الدحداح بازگشت و همسرش ام الدحداح و فرزندان را در آن باغی دید که صدقه قرار داده بود به در باغ ایستاد و نخواست وارد آن شود،و همسرش را صدا زد و گفت:من این باغ را صدقه قرار دادهام و دو برابرش را در بهشت خریداری کردهام و تو و فرزندان نیز با من خواهید بود،همسرش گفت مبارک است آنچه را فروخته و آنچه را خریدهای،پس همگی از باغ خارج شدند و آن را به پیامبر ص
تسلیم کرد،پیامبر ص فرمود:"چه بسیار نخلههایی در بهشت که شاخههایش برای ابی الدحداح آویزان شده است" (1).
جهاد با جان و مال
از اینجا آیات مربوط به جهاد،شروع میشود،و به دنبال آن داستانی در همین زمینه از اقوام پیشین میآید و با توجه به سرگذشتی که در آیه قبل در باره جمعی از بنی اسرائیل نقل شد که آنها به بهانه طاعون از جهاد فرار کردند و سرانجام،با همان طاعون از میان رفتند،رابطه بین این آیات و آیات قبل روشن میگردد.
نخست میفرماید:"در راه خدا پیکار کنید،و بدانید خداوند شنوا و دانا است"سخنان شما را میشنود و از انگیزههای درونی شما و نیاتتان در امر جهاد آگاه است( وَ قٰاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ).
*** سپس میافزاید:"کیست که به خدا وام نیکویی دهد(و از اموالی که او بخشیده است در طریق جهاد و در طریق حمایت مستمندان،انفاق کنند تا خداوند آن را برای او،چندین برابر کند"( مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللّٰهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضٰاعِفَهُ لَهُ أَضْعٰافاً کَثِیرَةً ).
بنا بر این وام دادن به خداوند به معنی"انفاق فی سبیل اللّٰه"است و به گفته بعضی از مفسران،انفاقهایی است که در راه جهاد میشود،زیرا در آن زمان تهیه هزینههای مختلف جهاد،بر دوش مبارزان مسلمان بود،در حالی که بعضی دیگر معتقدند هر گونه انفاقی را شامل میشود،هر چند بعد از آیه جهاد وارد شده
1) 1) مجمع البیان،جلد 1 و 2 صفحه 349.
است (1).
ولی تفسیر دوم با ظاهر آیه سازگارتر است،به خصوص اینکه معنی اول را نیز در بر میگیرد،و اصولا انفاق در راه خدا،و کمک به نیازمندان و حمایت از محرومان،همان کار جهاد را میکند،زیرا هر دو مایه استقلال و سربلندی جامعه اسلامی است.
"اضعاف"جمع"ضعف"(بر وزن شعر)به معنی دو یا چند برابر کردن چیزی است،و با توجه اینکه این واژه به صورت جمع در آیه آمده و با کلمه"کثیرة"،تاکید شده،به علاوه جمله"یضاعف"نیز تاکید بیشتری را از یضعف میرساند(آن چنان که ارباب لغت گفتهاند) (2)از مجموع این جهات،استفاده میشود،که خداوند، برای انفاق کنندگان پاداش بسیار فراوانی قرار داده،و انفاق در راه خدا همچون بذر مستعدی است که در زمین آمادهای افشانده شود،و به وسیله بارانهای پی در پی آبیاری گردد،و دهها و گاه صدها برابر،نتیجه دهد(همان گونه که در آیه 261 همین سوره خواهد آمد).
و در پایان آیه میفرماید:"خداوند(روزی بندگان را)محدود و گسترده میکند و همه شما به سوی او باز میگردید"( وَ اللّٰهُ یَقْبِضُ وَ یَبْصُطُ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ ).
اشاره به اینکه تصور نکنید انفاق و بخشش،اموال شما را کم میکند زیرا گسترش و محدودیت،روزی شما به دست خدا است و او توانایی دارد در عوض اموال انفاق شده،به مراتب بیش از آن را در اختیار شما قرار دهد،بلکه با توجه به ارتباط و به هم پیوستگی افراد اجتماع با یکدیگر،همان اموال انفاق شده در واقع به شما باز میگردد.
این از نظر دنیا،و از نظر آخرت،فراموش نکنید که همه به سوی او باز میگردید و پاداشهای بزرگ شما آنجا است.
چرا تعبیر به قرض؟
در چندین آیه از قرآن مجید(و از جمله آیه بالا)در مورد انفاق در راه خدا تعبیر به قرض و وام دادن به پروردگار آمده است،و این نهایت لطف خداوند نسبت به بندگان را از یک سو و کمال اهمیت مساله انفاق را از سوی دیگر میرساند،با اینکه مالک حقیقی سراسر هستی او است،و انسانها تنها به عنوان نمایندگی خداوند،در بخش کوچکی از آن،تصرف میکنند چنان که در آیه 7 سوره حدید میخوانیم: آمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ أَنْفِقُوا مِمّٰا جَعَلَکُمْ مُسْتَخْلَفِینَ فِیهِ :"ایمان به خدا و رسولش بیاورید و از آنچه خداوند شما را در آن نماینده خود ساخته،انفاق کنید" ولی با این حال بر میگردد و از بنده خود استقراض میکند،آن هم استقراضی با چنین سود بسیار فراوان،"کرم بین و لطف خداوندگار"! در نهج البلاغه آمده است که میفرماید:
و استقرضکم و له خزائن السموات و الارض و هو الغنی الحمید و انما اراد ان یبلوکم ایکم احسن عملا :"خداوند از شما در خواست قرض کرده در حالی که گنجهای آسمان و زمین از آن او است و بی نیاز و ستوده،(آری اینها نه از جهت نیاز او است)بلکه میخواهد شما را بیازماید که کدام یک نیکوکارترید" (1).
1) 1) نهج البلاغه،بخش آخر خطبه 183.
أَ لَمْ تَرَ إِلَی اَلْمَلَإِ مِنْ بَنِی إِسْرٰائِیلَ مِنْ بَعْدِ مُوسیٰ إِذْ قٰالُوا لِنَبِیٍّ لَهُمُ اِبْعَثْ لَنٰا مَلِکاً نُقٰاتِلْ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ قٰالَ هَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ کُتِبَ عَلَیْکُمُ اَلْقِتٰالُ أَلاّٰ تُقٰاتِلُوا قٰالُوا وَ مٰا لَنٰا أَلاّٰ نُقٰاتِلَ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ قَدْ أُخْرِجْنٰا مِنْ دِیٰارِنٰا وَ أَبْنٰائِنٰا فَلَمّٰا کُتِبَ عَلَیْهِمُ اَلْقِتٰالُ تَوَلَّوْا إِلاّٰ قَلِیلاً مِنْهُمْ وَ اَللّٰهُ عَلِیمٌ بِالظّٰالِمِینَ (246) وَ قٰالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ اَللّٰهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طٰالُوتَ مَلِکاً قٰالُوا أَنّٰی یَکُونُ لَهُ اَلْمُلْکُ عَلَیْنٰا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَ لَمْ یُؤْتَ سَعَةً مِنَ اَلْمٰالِ قٰالَ إِنَّ اَللّٰهَ اِصْطَفٰاهُ عَلَیْکُمْ وَ زٰادَهُ بَسْطَةً فِی اَلْعِلْمِ وَ اَلْجِسْمِ وَ اَللّٰهُ یُؤْتِی مُلْکَهُ مَنْ یَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ (247) وَ قٰالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ آیَةَ مُلْکِهِ أَنْ یَأْتِیَکُمُ اَلتّٰابُوتُ فِیهِ سَکِینَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ بَقِیَّةٌ مِمّٰا تَرَکَ آلُ مُوسیٰ وَ آلُ هٰارُونَ تَحْمِلُهُ اَلْمَلاٰئِکَةُ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ (248) فَلَمّٰا فَصَلَ طٰالُوتُ بِالْجُنُودِ قٰالَ إِنَّ اَللّٰهَ مُبْتَلِیکُمْ بِنَهَرٍ فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَیْسَ مِنِّی وَ مَنْ لَمْ یَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّی إِلاّٰ مَنِ اِغْتَرَفَ غُرْفَةً بِیَدِهِ فَشَرِبُوا مِنْهُ إِلاّٰ قَلِیلاً مِنْهُمْ فَلَمّٰا جٰاوَزَهُ هُوَ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ قٰالُوا لاٰ طٰاقَةَ لَنَا اَلْیَوْمَ بِجٰالُوتَ وَ جُنُودِهِ قٰالَ اَلَّذِینَ یَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاٰقُوا اَللّٰهِ کَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً کَثِیرَةً بِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ مَعَ اَلصّٰابِرِینَ (249) وَ لَمّٰا بَرَزُوا لِجٰالُوتَ وَ جُنُودِهِ قٰالُوا رَبَّنٰا أَفْرِغْ عَلَیْنٰا صَبْراً وَ ثَبِّتْ أَقْدٰامَنٰا وَ اُنْصُرْنٰا عَلَی اَلْقَوْمِ اَلْکٰافِرِینَ (250) فَهَزَمُوهُمْ بِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ قَتَلَ دٰاوُدُ جٰالُوتَ وَ آتٰاهُ اَللّٰهُ اَلْمُلْکَ وَ اَلْحِکْمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِمّٰا یَشٰاءُ وَ لَوْ لاٰ دَفْعُ اَللّٰهِ اَلنّٰاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ اَلْأَرْضُ وَ لٰکِنَّ اَللّٰهَ ذُو فَضْلٍ عَلَی اَلْعٰالَمِینَ (251) تِلْکَ آیٰاتُ اَللّٰهِ نَتْلُوهٰا عَلَیْکَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّکَ لَمِنَ اَلْمُرْسَلِینَ (252)
246-آیا مشاهده نکردی جمعی از بنی اسرائیل را بعد از موسی،که به پیامبر خود گفتند:
"زمامدار(و فرماندهی)برای ما انتخاب کن!تا(زیر فرمان او)در راه خدا پیکار کنیم.پیامبر آنها گفت:"شاید اگر دستور پیکار به شما داده شود،(سرپیچی کنید،و)در راه خدا،جهاد و پیکار نکنید!"گفتند:"چگونه ممکن است در راه خدا پیکار نکنیم،در حالی که از خانهها و فرزندانمان رانده شدهایم،(و شهرهای ما به وسیله دشمن اشغال،و فرزندان ما اسیر شدهاند)؟!"اما هنگامی که دستور پیکار به آنها داده شد،جز عده کمی از آنان،همه سرپیچی کردند.و خداوند از ستمکاران،آگاه است.
247-و پیامبرشان به آنها گفت:"خداوند(طالوت)را برای زمامداری شما مبعوث(و انتخاب) کرده است،"گفتند:"چگونه او بر ما حکومت کند،با اینکه ما از او شایستهتریم،و او ثروت زیادی ندارد؟!"گفت:"خدا او را بر شما برگزیده،و او را در علم و(قدرت)جسم، وسعت بخشیده است.خداوند،ملکش را به هر کس بخواهد،میبخشد،و احسان
خداوند،وسیع است،و(از لیاقت افراد برای منصبها)آگاه است." 248-و پیامبرشان به آنها گفت:"نشانه حکومت او،این است که(صندوق عهد)به سوی شما خواهد آمد.(همان صندوقی که)در آن،آرامشی از پروردگار شما،و یادگارهای خاندان موسی و هارون قرار دارد،در حالی که فرشتگان،آن را حمل میکنند.در این موضوع، نشانهای(روشن)برای شماست،اگر ایمان داشته باشید." 249-و هنگامی که طالوت(به فرماندهی لشکر بنی اسرائیل منصوب شد،و)سپاهیان را با خود بیرون برد،به آنها گفت:"خداوند،شما را به وسیله یک نهر آب،آزمایش میکند،آنها (که به هنگام تشنگی،)از آن بنوشند،از من نیستند،و آنها که جز یک پیمانه با دست خود، بیشتر از آن نخورند،از من هستند!"جز عده کمی،همگی از آن آب نوشیدند.سپس هنگامی که او،و افرادی که با او ایمان آورده بودند،(و از بوته آزمایش،سالم به در آمدند،) از آن نهر گذشتند،(از کمی نفرات خود،ناراحت شدند،و عدهای)گفتند:"امروز،ما توانایی مقابله با"جالوت"و سپاهیان او را نداریم."اما آنها که میدانستند خدا را ملاقات خواهند کرد(و به روز رستاخیز،ایمان داشتند)گفتند،"چه بسیار گروههای کوچکی که به فرمان خدا،بر گروههای عظیمی پیروز شدند!"و خداوند،با صابران(و استقامت کنندگان)است.
250-و هنگامی که در برابر"جالوت"و سپاهیان او قرار گرفتند گفتند:"پروردگارا!پیمانه شکیبایی و استقامت را بر ما بریز!و قدمهای ما را ثابت بدار!و ما را بر جمعیت کافران، پیروز بگردان! 251-سپس به فرمان خدا،آنها سپاه دشمن را به هزیمت واداشتند.و"داوود"(نوجوان نیرومند و شجاعی که در لشکر"طالوت"بود)،"جالوت"را کشت،و خداوند،حکومت و دانش را به او بخشید،و از آنچه میخواست به او تعلیم داد.و اگر خداوند،بعضی از مردم را به وسیله بعضی دیگر دفع نمیکرد،زمین را فساد فرا میگرفت،ولی خداوند نسبت به جهانیان،لطف و احسان دارد.
252-اینها،آیات خداست که به حق،بر تو میخوانیم،و تو،از رسولان(ما)هستی.
پیش از آنکه به تفسیر این آیات بپردازیم،لازم است به گوشهای از تاریخ بنی اسرائیل که این آیات ناظر به آن است اشاره کنیم:
قوم یهود که در زیر سلطه فرعونیان ضعیف و ناتوان شده بودند بر اثر رهبریهای خردمندانه موسی ع از آن وضع اسفانگیز نجات یافته و به قدرت و عظمت رسیدند.
خداوند به برکت این پیامبر نعمتهای فراوانی به آنها بخشیده که از جمله صندوق عهد بود-که به زودی در باره تاریخچه و محتویات آن بحث خواهیم کرد.
قوم یهود با حمل این صندوق در جلوی لشکر یک نوع اطمینان خاطر و توانایی روحی پیدا میکردند و این قدرت و عظمت تا مدتی بعد از موسی ع ادامه داشت ولی همین پیروزیها و نعمتها کم کم باعث غرور آنها شد و تن به قانون شکنی دادند، سرانجام به دست فلسطینیان شکستخورده و قدرت و نفوذ خویش را همراه صندوق عهد از دست دادند به دنبال آن چنان دچار پراکندگی و اختلاف شدند که در برابر کوچکترین دشمنان قدرت دفاع نداشتند تا جایی که دشمنان گروه کثیری از آنها را از سرزمین خود بیرون راندند و حتی فرزندان آنها را به اسارت گرفتند.
این وضع سالها ادامه داشت تا آنکه خداوند پیامبری به نام"اشموئیل"را برای نجات و ارشاد آنها برانگیخت آنها نیز که از ظلم و جور دشمنان به تنگ آمده بودند و دنبال پناهگاهی میگشتند گرد او اجتماع کردند و از او خواستند رهبر و امیری برای آنها انتخاب کند تا همگی تحت فرمان و هدایت او یک دل و یک رأی با دشمن نبرد کنند تا عزت از دست رفته را باز یابند.
اشموئیل که به روحیات و سستهمتی آنان به خوبی آشنا بود در جواب گفت از آن بیم دارم که چون فرمان جهاد در رسد از دستور امیر و رهبر خود سرپیچی
کنید و از مقابله و پیکار با دشمن شانه خالی نمائید.
آنها گفتند چگونه ممکن است ما از فرمان امیر سرباز زنیم و از انجام وظیفه دریغ نمائیم در حالی که دشمن ما را از وطن خود بیرون رانده و سرزمینهای ما را اشغال نموده و فرزندان ما را به اسارت برده است! "اشموئیل"که دید جمعیت با تشخیص درد به سراغ طبیب آمدهاند و گویا رمز عقبماندگی خود را درک کردهاند.به درگاه خداوند روی آورده و خواسته قوم را به پیشگاه وی عرضه داشت،به او وحی شد که"طالوت"را به پادشاهی ایشان برگزیدم.
اشموئیل عرض کرد خداوندا من هنوز طالوت را ندیده و نمیشناسم.
وحی آمد ما او را به جانب تو خواهیم فرستاد،هنگامی که او نزد تو آمد فرماندهی سپاه را به او واگذار و پرچم جهاد را به دست وی بسپار.
طالوت مردی بلند قامت و تنومند و خوشاندام بود اعصابی محکم و نیرومند داشت از نظر قوای روحی نیز بسیار زیرک،دانشمند و با تدبیر بود بعضی علت انتخاب نام طالوت را برای وی همان طول قامت او میدانند ولی با این همه شهرتی نداشت و با پدرش در یکی از دهکدهها در ساحل رودخانهای میزیست و چهار پایان پدر را به چرا میبرد و کشاورزی میکرد.
روزی بعضی از چهار پایان در بیابان گم شدند طالوت به اتفاق یکی از دوستان خود به جستجوی آنها در اطراف رودخانه به گردش در آمد این وضع تا چند روز ادامه یافت تا اینکه به نزدیک شهر"صوف"رسیدند.
دوست وی گفت ما اکنون به سرزمین"صوف"شهر اشموئیل پیامبر رسیدهایم بیا نزد وی رویم شاید در پرتو وحی و فروغ رأی به گم شده خویش راه یابیم،هنگامی که وارد شهر شدند با اشموئیل برخورد کردند همین که چشمان
اشموئیل و طالوت به یکدیگر افتاد میان دلهای آنان آشنایی بر قرار شد.
اشموئیل از همان لحظه طالوت را شناخت و دانست که این جوان همان است که از طرف خداوند برای فرماندهی جمعیت تعیین شده هنگامی که طالوت سرگذشت خود را برای اشموئیل شرح داد گفت اما چهار پایان هم اکنون در راه دهکده رو به باغستان پدرت روانه هستند از ناحیه آنها نگران مباش ولی من تو را برای کاری بسیار بزرگتر از آن دعوت میکنم خداوند تو را مامور نجات بنی اسرائیل ساخته است طالوت نخست از این پیشنهاد تعجب کرد و سپس با خوشوقتی آن را پذیرفت اشموئیل به قوم خود گفت خداوند طالوت را به فرماندهی شما برگزیده لازم است همگی از وی پیروی نمائید و خود را برای جهاد با دشمن آماده سازید.
بنی اسرائیل که برای فرمانده و رئیس لشکر امتیازاتی از نظر نسب و ثروت لازم میدانستند و هیچکدام را در طالوت نمیدیدند در برابر این انتصاب سخت به حیرت افتادند زیرا به عقیده آنها وی نه از خاندان لاوی بود که سابقه نبوت داشتند و نه از خاندان یوسف و یهودا که دارای سابقه حکومت بودند بلکه از خاندان "بنیامین"گمنام بود و از نظر مالی تهی دست لذا به عنوان اعتراض گفتند او چگونه میتواند بر ما حکومت کند ما از او سزاوارتریم؟! اشموئیل که آنان را سخت در اشتباه میدید گفت خداوند او را بر شما امیر قرار داده و شایستگی فرماندهی و رهبری به نیروی جسمی و قدرت روحی است که هر دو به اندازه کافی در طالوت هست و از این نظر بر شما برتری دارد ولی آنها نشانهای که دلیل بر این انتخاب از ناحیه خدا باشد مطالبه کردند.
اشموئیل گفت نشانه آن این است که تابوت(صندوق عهد)که از یادگارهای مهم انبیاء بنی اسرائیل است و مایه دلگرمی و اطمینان شما در جنگها بوده در حالی که جمعی از فرشتگان آن را حمل مینمایند به سوی شما باز میگردد و چیزی نگذشت که صندوق عهد بر آنها ظاهر شد آنها با دیدن این نشانه فرماندهی طالوت
را پذیرفتند.
"طالوت"فرماندهی سپاه را به عهده گرفت و در مدتی کوتاه لیاقت و شایستگی خود را در اداره امور مملکت و فرماندهی سپاه به اثبات رسانید سپس آنها را برای مبارزه با دشمنی که همه چیز آنها را به خطر انداخته بود دعوت کرد و به آنها تاکید کرد تنها کسانی با من حرکت کنند که تمام فکرشان در جهاد باشد و آنها که بنائی نیمهکاره یا معاملهای نیمه تمام و امثال آن دارند در این پیکار شرکت نکنند.به زودی جمعیتی به ظاهر زیاد و نیرومند جمع شدند و به جانب دشمن حرکت کردند.
بر اثر راهپیمایی در برابر آفتاب همگی تشنه شدند،طالوت برای این که به فرمان خدا آنها را آزمایش و تصفیه کند گفت به زودی در مسیر خود به رودخانهای میرسید خداوند بوسیله آن شما را آزمایش میکند کسانی که از آن بنوشند و سیراب شوند از من نیستند و آنها که جز مقدار کمی ننوشند از من هستند! همین که چشم آنها به نهر آب افتاد خوشحال شدند و به سرعت خود را به آن رسانیدند و سیراب گشتند.تنها عده معدودی بر سر پیمان باقی ماندند.
طالوت متوجه شد که لشکر او از اکثریتی بی اراده و سست عهد و اقلیتی از افراد با ایمان تشکیل شده است از این رو اکثریت بی انضباط و نافرمان را رها کرد و با همان جمع قلیل با ایمان از شهر بیرون آمد و به سوی میدان جهاد پیش رفت.
سپاه کوچک"طالوت"از کمی نفرات متوحش شده به طالوت گفتند ما توانایی در برابر این سپاه قدرتمند را نداریم اما آنها که ایمان راسخ به رستاخیز داشتند و دلهایشان از محبت خدا لبریز بود،از زیادی و نیرومندی سپاه دشمن و کمی عده خود نهراسیدند،با کمال شجاعت به طالوت گفتند:تو آنچه را صلاح میدانی فرمان ده ما نیز همه جا همراه تو خواهیم بود و به خواست خدا با همین
عدد کم با آنها جهاد خواهیم کرد،چه بسا جمعیتهای کم که به اراده پروردگار بر جمعیتهای زیاد پیروز شدند و خدا با استقامت کنندگان است.
طالوت با آن عده کم اما مؤمن و مجاهد آماده کارزار شد،آنها از درگاه خداوند در خواست شکیبایی و پیروزی کردند،همین که آتش جنگ شعلهور شد، "جالوت"از لشکر خویش بیرون آمد و در بین دو لشکر مبارز طلبید،صدای رعبآور وی دلها را میلرزاند و کسی را جرأت میدان رفتن او نبود.در این میان نوجوانی به نام"داوود"که شاید بر اثر کمی سن برای جنگ هم به میدان نیامده بود، بلکه برای کمک به برادران بزرگتر خود که در صف جنگجویان بودند از طرف پدرش ماموریت داشت،ولی با این حال بسیار چابک و ورزیده بود،با فلاخنی که در دست داشت یکی دو سنگ آن چنان ماهرانه پرتاب کرد که درست بر پیشانی و سر"جالوت"کوبیده شدند و او در میان وحشت و تعجب سپاهیانش به زمین سقوط کرد و کشته شد،با کشته شدن جالوت ترس و هراس عجیبی به سپاهیانش دست داد و سرانجام از برابر صفوف لشکر"طالوت"فرار کردند و بنی اسرائیل پیروز شدند (1).
1) 1) اقتباس از تفسیر مجمع البیان و در المنثور و قصص قرآن(با تلخیص).
در نخستین آیه،روی سخن را به پیغمبر اکرم ص کرده،میفرماید:"آیا ندیدی جمعی از اشراف بنی اسرائیل را بعد از موسی ع که به پیامبر خود گفتند:
زمامداری برای ما انتخاب کن تا(تحت فرماندهی او)در راه خدا پیکار کنیم؟"( أَ لَمْ تَرَ إِلَی الْمَلَإِ مِنْ بَنِی إِسْرٰائِیلَ مِنْ بَعْدِ مُوسیٰ إِذْ قٰالُوا لِنَبِیٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنٰا مَلِکاً نُقٰاتِلْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ ).
واژه"ملاء"در لغت به معنی اشیاء یا اشخاصی است که چشم را پر میکند و شگفتی بیننده را برمیانگیزد،به همین جهت به جمعیت زیادی که دارای رأی و عقیده واحدی،باشند ملا گفته میشود،و نیز به اشراف و بزرگان هر قوم و ملتی "ملا"میگویند،زیرا هر کدام از این دو گروه به خاطر کمیت یا کیفیت خاص خود چشم بیننده را پر میکند.
همان طور که قبلا اشاره شد،این آیه اشاره به جمعیت زیادی از بنی اسرائیل میکند که یک صدا از پیامبر خویش تقاضای امیر و رهبری کردند تا بتوانند به فرماندهی او با جالوت که تمام حیثیت دینی و اجتماعی و اقتصادی آنها را به خطر افکنده بود پیکار کنند.
قابل توجه اینکه آنها برای رفع تجاوز دشمن که ایشان را از سرزمینشان بیرون رانده بود،میخواستند مبارزه کنند،در عین حال نام آن را فی سبیل اللّٰه(در راه خدا گذاردند)از این تعبیر روشن میشود که آنچه به آزادی و نجات انسانها از اسارت و رفع ظلم کمک کند،"فی سبیل اللّٰه"محسوب میشود،علاوه بر این پیکار مزبور، جنبه دینی و مذهبی نیز داشت.
بعضی نام این پیامبر را"شمعون"و بعضی"اشموئیل"،و بعضی"یوشع"، ذکر کردهاند،ولی مشهور در میان مفسران همان اشموئیل است که عربی آن
اسماعیل میباشد،و از امام باقر ع نیز در روایتی نقل شده است (1).
به هر حال پیامبرشان که از وضع آنان نگران بود،و آنها را ثابت قدم در عهد و پیمان نمیدید به آنها گفت:"اگر دستور پیکار به شما داده شود شاید(سرپیچی کنید و)در راه خدا پیکار نکنید"( قٰالَ هَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتٰالُ أَلاّٰ تُقٰاتِلُوا ).
آنها در پاسخ گفتند:"چگونه ممکن است در راه خدا پیکار نکنیم در حالی که از خانه و فرزندانمان رانده شدیم"شهرهای ما به وسیله دشمن اشغال و فرزندانمان اسیر شدهاند( قٰالُوا وَ مٰا لَنٰا أَلاّٰ نُقٰاتِلَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ وَ قَدْ أُخْرِجْنٰا مِنْ دِیٰارِنٰا وَ أَبْنٰائِنٰا ).
و به این ترتیب اعلام وفاداری به عهد و پیمان خود کردند،ولی با این همه هیچ یک از نام خدا و فرمان او،حفظ استقلال و موجودیتشان،و آزادی فرزندان، نتوانست جلو پیمان شکنی آنها را بگیرد، و لذا در ادامه این آیه میخوانیم:
"هنگامی که دستور پیکار به آنها داده شد جز عده کمی همگی سرپیچی کردند و خداوند به(احوال)ستمکاران آگاه است"و میشناسد و به آنها کیفر میدهد( فَلَمّٰا کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقِتٰالُ تَوَلَّوْا إِلاّٰ قَلِیلاً مِنْهُمْ وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ بِالظّٰالِمِینَ ).
بعضی از مفسران،عده وفاداران را 313 نفر نوشتهاند،همانند سربازان وفادار اسلام در جنگ بدر (2).
*** در هر صورت پیامبرشان،طبق وظیفهای که داشت به در خواست آنها پاسخ گفت،و طالوت را به فرمان خدا برای زمامداری آنان برگزید و به آنها گفت:"خداوند طالوت را برای زمامداری شما برانگیخته است
"( وَ قٰالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ اللّٰهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طٰالُوتَ مَلِکاً ).
مطابق این آیه انتخاب طالوت به عنوان زمامداری و فرماندهی لشکر بنی اسرائیل از سوی خدا بوده و شاید جمله"قد بعث"(برانگیخت)اشاره به همان چیزی باشد که در شرح این داستان گذشت که حوادث غیر منتظرهای طالوت را به شهر آن پیامبر ع و مجلس او کشانید،و این انتخاب الهی صورت گرفت،ضمنا از تعبیر"ملکا"چنین بر میآید که طالوت،تنها فرمانده لشکر نبود بلکه زمامدار کشور هم بود (1).
از اینجا مخالفت شروع شد،گروهی گفتند:"چگونه او بر ما حکومت داشته باشد با اینکه ما از او شایستهتریم،و او ثروت زیادی ندارد"( قٰالُوا أَنّٰی یَکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنٰا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَ لَمْ یُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمٰالِ ).
این نخستین اعتراض و پیمان شکنی بود که بنی اسرائیل در برابر آن پیامبر ع کردند،و با اینکه او تصریح کرده بود انتخاب طالوت از طرف خدا است آنها در واقع به انتخاب خداوند اعتراض کردند که ما از او سزاوارتریم زیرا دارای دو شرط لازم برای زمامداری هستیم،نسب عالی و ثروت فراوان و همان طور که قبلا در شرح داستان آمده طالوت جوانی از یک قبیله گمنام بنی اسرائیل و از نظر مالی یک کشاورز ساده بود.
ولی قرآن پاسخ دندان شکنی را که آن پیامبر به گمراهان بنی اسرائیل داد چنین بازگو میکند"گفت خداوند او را بر شما برگزیده و علم و(قدرت)جسم او را وسعت بخشیده"( قٰالَ إِنَّ اللّٰهَ اصْطَفٰاهُ عَلَیْکُمْ وَ زٰادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ ).
اینکه میبینید خداوند او را برگزیده و زمامدار شما قرار داده به خاطر این
1) 1) صاحب"کشاف"،طالوت را نامی عجمی میداند،مانند جالوت و داوود،و بعضی نیز گفتهاند که نامی است عربی و از ماده"طول"گرفته شده که اشاره به قامت بلند او است(تفسیر کبیر،جلد 6 صفحه 172).
است که از نظر هوش و فرزانگی و علم،پر مایه است و از نظر نیروی جسمانی،قوی و پر قدرت.
یعنی اولا این گزینش خداوند حکیم است و ثانیا شما سخت در اشتباهید و شرایط اساسی رهبری را فراموش کردهاید،نسبت عالی و ثروت،هیچ امتیازی برای رهبری نیست چون هر دو امر اعتباری و بیرون ذاتی است،ولی علم و دانش و نیروی جسمانی دو امتیاز واقعی و درون ذاتی است که تاثیر عمیقی در مساله رهبری دارد.رهبر باید با علم و دانش خود،مصلحت جامعهای را که در رأس آن است تشخیص دهد و با قدرت خود آن را به موقع اجرا در آورد،با علم و تدبیر خود نقشه صحیح برای پیکار با دشمن بکشد و با نیروی جسمانی آن را پیاده کند.
تعبیر به"بسطة"(گسترش)اشاره به این است که وسعت وجودی انسان در پرتو علم و قدرت است،هر قدر اینها افزوده شود هستی انسان گستردهتر میشود.
در اینجا گسترش علم بر گسترش نیروی جسمانی،مقدم داشته شده،زیرا شرط اول علم و آگاهی است.
ضمنا از این تعبیر استفاده میشود که امامت و رهبری،گزینش الهی است،و او است که شایستگیها را تشخیص میدهد،اگر در فرزندان پیامبر این شایستگی را ببیند امامت را در آنجا قرار میدهد،و اگر در جای دیگر،در آنجا قرار میدهد،و این همان چیزی است که دانشمندان شیعه به آن معتقدند و از آن دفاع میکنند.
سپس میافزاید:"خداوند،ملک خود را به هر کس بخواهد میبخشد و خداوند(احسانش)وسیع و گسترده و دانا(به لیاقت و شایستگی افراد)است" ( وَ اللّٰهُ یُؤْتِی مُلْکَهُ مَنْ یَشٰاءُ وَ اللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ ).
این جمله ممکن است اشاره به شرط سومی برای رهبری باشد و آن فراهم شدن امکانات و وسائل مختلف از سوی خدا است زیرا ممکن است رهبری از نظر علم و قدرت کاملا پر مایه باشد ولی در شرائط و ظرفی قرار گیرد که هیچگونه
آمادگی برای پیشرفت اهداف او نداشته باشد،مسلما چنین رهبری به پیروزی درخشانی نخواهد رسید،قرآن میگوید:خدا حکومت الهی را به هر کس بخواهد میبخشد یعنی شرائط و وسائل لازم را برای او فراهم میسازد(این سخن ممکن است دنباله کلام آن پیامبر باشد و یا از کلام خداوند در قرآن).
*** آیه بعد نشان میدهد که گویا بنی اسرائیل هنوز به ماموریت طالوت از سوی خداوند حتی با تصریح پیامبرشان اشموئیل،اطمینان پیدا نکرده بودند و از او خواهان نشانه و دلیل شدند،"پیامبر آنها به آنان گفت،نشانه حکومت او این است که صندوق عهد به سوی شما خواهد آمد که در آن آرامشی از سوی پروردگارتان برای شما است،همان صندوقی که یادگارهای خاندان موسی و هارون در آن است، در حالی که فرشتگان آن را حمل میکنند،در این موضوع،نشانه روشنی برای شما است،اگر ایمان داشته باشید"( وَ قٰالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ آیَةَ مُلْکِهِ أَنْ یَأْتِیَکُمُ التّٰابُوتُ فِیهِ سَکِینَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ بَقِیَّةٌ مِمّٰا تَرَکَ آلُ مُوسیٰ وَ آلُ هٰارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلاٰئِکَةُ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ ).
"تابوت"در لغت به معنی صندوقی است که از چوب میسازند و اینکه میبینیم به صندوق نقل و انتقال جنازهها تابوت میگویند به همین مناسبت است، اما باید توجه داشت که معنی اصلی تابوت اختصاصی به مردگان ندارد بلکه هر گونه صندوق چوبی را شامل میشود.
در باره این که تابوت بنی اسرائیل و به عبارت دیگر"صندوق عهد"چه بوده و به دست چه کسی ساخته شد و محتویات آن را چه چیز تشکیل میداد در روایات
و تفاسیر ما و همچنین در کتب"عهد قدیم"(تورات)سخن بسیار است و از همه روشنتر چیزی است که در احادیث اهل بیت ع و گفتههای بعضی از مفسران مانند ابن عباس آمده است و آن اینکه:"تابوت"همان صندوقی بود که مادر موسی او را در آن گذاشت و به دریا افکند و هنگامی که به وسیله عمال فرعون از دریا گرفته شد و موسی را از آن بیرون آوردند هم چنان در دستگاه فرعون نگهداری میشد و سپس به دست بنی اسرائیل افتاد،بنی اسرائیل این صندوق خاطرهانگیز را محترم میشمردند و به آن تبرک میجستند.
موسی در واپسین روزهای عمر خود الواح مقدس را که احکام خدا بر آن نوشته شده بود به ضمیمه زره خود و یادگارهای دیگری در آن نهاد،و به وصی خویش"یوشع بن نون"سپرد و به این ترتیب اهمیت این صندوق در نظر بنی اسرائیل بیشتر شده و لذا در جنگهایی که میان آنان و دشمنان واقع میشد آن را با خود میبردند،و اثر روانی و معنوی خاصی در آنها میگذارد،و لذا گفتهاند تا هنگامی که این صندوق خاطرهانگیز با آن محتویات مقدس در میانشان بود،با سربلندی زندگی میکردند، ولی تدریجا مبانی دینی آنها ضعیف شد و دشمنان بر آنها چیره شدند و آن صندوق را از آنها گرفتند،اما"اشموئیل"طبق آیات مورد بحث به آنها وعده داد که به زودی صندوق عهد،به عنوان یک نشانه بر صدق گفتار او به آنها باز خواهد گشت.
از جمله" فِیهِ سَکِینَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ بَقِیَّةٌ مِمّٰا تَرَکَ آلُ مُوسیٰ وَ آلُ هٰارُونَ "بر میآید که اولا صندوق عهد،همان طور که گفتیم محتویاتی داشت که جمعیت بنی اسرائیل را آرامش میبخشید و در حوادث گوناگون نفوذ معنوی و اثر روانی در آنها داشت" فِیهِ سَکِینَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ "و ثانیا قسمتی از یادگارهای خاندان موسی و خاندان هارون نیز بعدها به محتویات آن افزوده شده بود.
باید توجه داشت که"سکینة"از ماده"سکون"به معنی آرامش است و
منظور از آن در اینجا آرامش دل و جان میباشد.
"اشموئیل"به بنی اسرائیل خاطر نشان ساخت که صندوق عهد بار دیگر به میان شما باز میگردد و آرامش از دست رفته خود را خواهید یافت و در حقیقت صندوقی که علاوه بر جنبه معنوی و تاریخی چیزی بالاتر از پرچم و شعار برای بنی اسرائیل بود و وجود آن را نشانه استقلال و موجودیت خود میدانستند و با مشاهده آن به یاد تجدید دوران عظمت پیشین میافتادند،به آنها باز میگشت، طبیعی است این بشارت بزرگی برای بنی اسرائیل محسوب میشد.
چگونه فرشتگان صندوق عهد را آوردند؟در پاسخ این سؤال نیز مفسران سخنان بسیار گفتهاند،از همه روشنتر اینکه:در تواریخ آمده است هنگامی که "صندوق عهد"به دست بت پرستان فلسطین افتاد و آن را به بتخانه خود بردند،به دنبال آن گرفتار ناراحتیهای فراوانی شدند،بعضی گفتند اینها همه از آثار"صندوق عهد"است لذا تصمیم گرفتند آن را از شهر و دیار خود بیرون بفرستند،و چون کسی حاضر به بیرون بردن آن نبود،ناچار آن را به دو گاو بستند و آنها را در بیابان سر دادند،اتفاقا این جریان درست مقارن با نصب"طالوت"به فرماندهی بنی اسرائیل بود،فرشتگان خدا ماموریت یافتند که این دو حیوان را به سوی شهر "اشموئیل"برانند هنگامی که بنی اسرائیل"صندوق عهد"را در میان خود دیدند، آن را به عنوان آیت و نشانهای از طرف خداوند بر ماموریت طالوت تلقی کردند.
بنا بر این گر چه در ظاهر آن دو گاو آن را به شهر آوردند لکن در واقع به وسیله فرشتگان الهی این کار انجام شد،به همین جهت حمل صندوق به فرشتگان نسبت داده شده است.
اصولا فرشته و ملک در قرآن و اخبار معنی وسیعی دارد که علاوه بر موجودات روحانی عاقل،یک سلسله از نیروهای مرموز این جهان را نیز در بر
میگیرد.
از آنچه گفته شد به خوبی استفاده میشود که با این نشانههای اعجاز آمیز مساله رهبری و فرماندهی الهی"طالوت"ثابت شد،اما همانگونه که از جمله" إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ "استفاده میشود،باز افراد ضعیف الایمان تسلیم حق نشدند و دنباله این داستان،این حقیقت را آشکار خواهد ساخت.
*** سرانجام به رهبری و فرماندهی طالوت تن در دادند و او لشکرهای فراوانی را بسیج کرد و به راه افتاد،در اینجا بود که بنی اسرائیل در برابر آزمون عجیبی قرار گرفتند بهتر است این سخن را از زبان قرآن در ادامه این آیات،بشنویم،میفرماید:
"هنگامی که طالوت(به فرماندهی لشکر بنی اسرائیل منصوب شد و سپاهیان)را با خود بیرون برد،به آنها گفت:خداوند شما را با یک نهر آب امتحان میکند،آنها که از آن بنوشند از من نیستند و آنها که جز یک پیمان با دست خود، بیشتر از آن نچشند از منند"( فَلَمّٰا فَصَلَ طٰالُوتُ بِالْجُنُودِ قٰالَ إِنَّ اللّٰهَ مُبْتَلِیکُمْ بِنَهَرٍ فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَیْسَ مِنِّی وَ مَنْ لَمْ یَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّی إِلاّٰ مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِیَدِهِ ). (1)
در اینجا لشکریان طالوت در برابر آزمون بزرگی قرار گرفتند،و آن مساله مقاومت شدید در برابر تشنگی،و چنین آزمونی برای لشکر طالوت-مخصوصا با سابقه بدی که برای بنی اسرائیل در بعضی جنگها داشتند-ضرورت داشت،چرا که پیروزی هر جمعیتی،بستگی به مقدار انضباط و قدرت ایمان و استقامت در مقابل
1) 1) "فصل"در اصل به معنی بریدن و قطع کردن است و در اینجا به معنی جدا سازی میباشد(جدا شدن از شهر و دیار)و"جنود"جمع"جند"در اصل به معنی زمینی است که دارای سنگهای بزرگ و روی هم انباشتهای باشد،سپس به هر چیز متراکم و چشمگیر اطلاق شده و معمولا به انبوه لشکر"جند"میگویند. و تعبیر به" لَمْ یَطْعَمْهُ "به جای لم یشربه اشاره به این است که آنها بیش از یک کف از آب آن نهر ننوشند و حتی در دهان نکنند و نچشند.
دشمن و اطاعت از دستور رهبر و فرمانده دارد.
طالوت میخواست بداند انبوه لشکر تا چه اندازه،فرمان او را اطاعت میکنند،به ویژه اینکه آنها با تردید و دودلی و حتی اعتراض،رهبری او را پذیرفته بودند،گر چه در ظاهر تسلیم شده بودند ولی شاید هنوز در باطن،شک و تردید بر دلهای آنها حکومت میکرد،به همین دلیل مامور میشود که آنها را امتحان کند،تا روشن شود،آیا این سربازان که میخواهند در برابر شمشیر آتشبار دشمن بایستند، توانایی تحمل مقداری تشنگی را دارند یا نه؟ ولی اکثریت آنها-همانطور که در شرح داستان قبلا خواندیم و در آیه مورد بحث به طور فشرده به آن اشاره شده از بوته این امتحان سالم بیرون نیامدند، چنان که قرآن میگوید:"آنها همگی جز عده کمی از آنها،از آن آب نوشیدند" ( فَشَرِبُوا مِنْهُ إِلاّٰ قَلِیلاً مِنْهُمْ ).
و به این ترتیب،دومین تصفیه در ارتش طالوت انجام یافت،زیرا"تصفیه اول"همان بود که به هنگام اعلام بسیج عمومی گفته بود کسانی که تجارت یا بنای نیمهکاره و امثال آن دارند،همراه من نیایند.
سپس میافزاید:"هنگامی که او(طالوت)و افرادی که به وی ایمان آورده بودند(و از بوته آزمایش سالم به در آمدند)،از آن نهر گذشتند گفتند:امروز ما(با این جمعیت اندک)توانایی مقابله با جالوت و سپاهیان او را نداریم"( فَلَمّٰا جٰاوَزَهُ هُوَ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ قٰالُوا لاٰ طٰاقَةَ لَنَا الْیَوْمَ بِجٰالُوتَ وَ جُنُودِهِ ).
این جمله به خوبی نشان میدهد که همان گروه اندک که از آزمایش تشنگی سالم به در آمدند همراه او حرکت کردند،ولی همانها نیز وقتی فکر کردند که به زودی در برابر ارتش عظیم و نیرومند جالوت قرار میگیرند فریادشان از کمی نفرات بلند شد و این سومین مرحله آزمایش بود،زیرا تنها گروه کوچکتری از این گروه اندک،اعلام آمادگی و وفاداری کامل کردند،چنان که قرآن در ادامه این آیه
میفرماید:"آنها که میدانستند خدا را ملاقات خواهند کرد(و به روز رستاخیز و وعدههای الهی ایمان داشتند)گفتند:چه بسیار گروههای کوچکی که به فرمان خدا بر گروههای عظیمی پیروز شدند و خداوند با صابران(و استقامت کنندگان)همراه است"( قٰالَ الَّذِینَ یَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاٰقُوا اللّٰهِ کَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً کَثِیرَةً بِإِذْنِ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ مَعَ الصّٰابِرِینَ ). (1)
این جمله به خوبی نشان میدهد کسانی که ایمان راسخ به روز رستاخیز داشتند به بقیه هشدار دادند که نباید به"کمیت"جمعیت نگاه کرد،بلکه باید "کیفیت"را در نظر گرفت،زیرا بسیار شده که جمعیت کم از نظر نفرات،اما با کیفیتی بالا،از جهت ایمان و اراده و تصمیم و متکی به عنایات الهی به اذن اللّٰه بر جمعیتهای انبوه پیروز شدند.
باید توجه داشت که"یظنون"در اینجا به معنی"یعلمون"میباشد،یعنی کسانی که به رستاخیز،یقین داشتند و وعدههای الهی را در مورد پاداش مجاهدان راستین میدانستند(زیرا ظن در بسیاری از موارد به معنی یقین به کار میرود و اگر آن را به معنی گمان هم بدانیم باز بی تناسب نخواهد بود زیرا مفهوم آیه چنین میشود که گمان به رستاخیز تا چه رسد به علم و یقین،انسان را در برابر اهداف الهی مصمم میسازد همانگونه که گمان به منافع،در کارهای مهم همچون کشاورزی و تجارت و صنعت صاحبان آنها را مصمم میکند.
در باره اینکه چرا به روز قیامت،روز لقای پروردگار گفته شده در ذیل آیه 46 همین سوره به مقدار کافی بحث کردیم.
1) 1) "فئة"از ماده"فیء"در اصل به معنی بازگشت است و از آنجا که جمعیتی که پشتیبان یکدیگرند هر یک به کمک دیگری باز میگردد،به آنها"فئه"(بر وزن هبه)اطلاق شده است.
در آیه بعد،مساله رویارویی دو لشکر مطرح شده،میفرماید:"به هنگامی که آنها(لشکر طالوت و بنی اسرائیل)در برابر جالوت و سپاهیان او قرار گرفتند گفتند:
پروردگارا!صبر و استقامت را بر ما فرو ریز و گامهای ما را استوار بدار،و ما را بر جمعیت کافران پیروز گردان"( وَ لَمّٰا بَرَزُوا لِجٰالُوتَ وَ جُنُودِهِ قٰالُوا رَبَّنٰا أَفْرِغْ عَلَیْنٰا صَبْراً وَ ثَبِّتْ أَقْدٰامَنٰا وَ انْصُرْنٰا عَلَی الْقَوْمِ الْکٰافِرِینَ ).
"برزوا"از ماده"بروز"،به معنی ظهور است،و از آنجا که وقتی انسان در میدان جنگ،آماده و ظاهر میشود،ظهور و بروز دارد به این کار،مبارزه یا"براز" میگویند.
این آیه میگوید:هنگامی که طالوت و سپاه او،به جایی رسیدند که لشکر نیرومند جالوت،نمایان و ظاهر شد،و در برابر آن قدرت عظیم صف کشیدند، دست به دعا برداشتند و از خداوند سه چیز طلب کردند،نخست صبر و شکیبایی و استقامت،در آخرین حد آن،لذا تعبیر به" أَفْرِغْ عَلَیْنٰا صَبْراً "کردند که از ماده"افراغ" به معنی ریختن آب یا ماده سیال دیگر از ظرف،به طوری که ظرف کاملا خالی شود، نکره بودن"صبر"نیز تاکیدی به این مطلب است.
تکیه بر ربوبیت پروردگار"ربنا"و تعبیر به افراغ که به معنی خالی کردن پیمانه است،و تعبیر به"علی"که بیانگر نزول از طرف بالا است و تعبیر به"صبرا"که در این گونه موارد دلالت بر عظمت دارد،هر کدام نکتهای در بر دارد که مفهوم این دعا را کاملا عمیق و پر مایه میکند.
دومین تقاضای آنها از خدا این بود که گامهای ما را استوار بدار تا از جا کنده نشود و فرار نکنیم،در حقیقت دعای اول جنبه باطنی و درونی داشت و این دعا جنبه ظاهری و برونی دارد و مسلما ثبات قدم از نتائج روح استقامت و صبر است.
سومین تقاضای آنها این بود که"ما را بر این قوم کافر یاری فرما و پیروز کن"که در واقع هدف اصلی را تشکیل میدهد و نتیجه نهایی صبر و استقامت و ثبات قدم
است.
*** به یقین خداوند چنین بندگانی را تنها نخواهد گذاشت هر چند عدد آنها کم و عدد دشمن زیاد باشد،لذا در آیه بعد میفرماید:"آنها به فرمان خدا سپاه دشمن را شکست دادند و به هزیمت واداشتند"( فَهَزَمُوهُمْ بِإِذْنِ اللّٰهِ ).
"و داوود(جوان کم سن و سال و نیرومند شجاعی که در لشکر طالوت بود) جالوت را کشت"( وَ قَتَلَ دٰاوُدُ جٰالُوتَ ).
در اینجا چگونگی کشته شدن آن پادشاه ستمگر به دست داوود جوان و تازه کار در جنگ،تشریح نشده ولی همانگونه که در شرح داستان آمد با فلاخنی که در دست داشت،یکی دو سنگ آن چنان ماهرانه پرتاب کرد که درست بر پیشانی و سر جالوت کوبیده شد و در آن فرو نشست و فریادی کشید و فرو افتاد،و ترس و وحشت تمام سپاه او را فرا گرفت و به سرعت فرار کردند گویا خداوند میخواست قدرت خویش را در اینجا نشان دهد که چگونه پادشاهی با آن عظمت و لشکری انبوه به وسیله نوجوان تازه به میدان آمدهای آن هم با یک سلاح ظاهرا بی ارزش،از پای در میآید.
سپس میافزاید:"خداوند حکومت و دانش را به او بخشید و از آنچه میخواست به او تعلیم داد"( وَ آتٰاهُ اللّٰهُ الْمُلْکَ وَ الْحِکْمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِمّٰا یَشٰاءُ ).
ضمیر در این دو جمله به داوود بر میگردد که در واقع فاتح این جنگ بود.
گر چه در این آیه تصریح نشده که این داوود همان داوود،پیامبر بزرگ بنی اسرائیل،پدر سلیمان است،ولی جمله آتٰاهُ اللّٰهُ الْمُلْکَ وَ الْحِکْمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِمّٰا یَشٰاءُ ،نشان میدهد که او به مقام نبوت رسید زیرا اینگونه تعبیرات معمولا در باره انبیای الهی است به خصوص که شبیه این تعبیر در آیه 20 سوره(ص)در باره داوود آمده است، وَ شَدَدْنٰا مُلْکَهُ وَ آتَیْنٰاهُ الْحِکْمَةَ :"پایه حکومت او را محکم ساختیم و
به او دانش و تدبیر دادیم".
از روایاتی که در تفسیر این آیه نقل شده،نیز به روشنی استفاده میشود که او همان داوود،پیامبر بنی اسرائیل است.
این تعبیر ممکن است اشاره به علم تدبیر کشورداری و ساختن زره و وسائل جنگی و مانند آن باشد که داوود ع در حکومت بسیار عظیم خود به آن نیاز داشت زیرا خداوند هر مقامی را که به کسی میسپارد آمادگیهای لازم را نیز به او میبخشد.
و در پایان آیه به یک قانون کلی اشاره کرده،میگوید:"و اگر خداوند بعضی از مردم را به وسیله بعضی دیگر دفع نکند سراسر روی زمین فاسد میشود،ولی خداوند نسبت به تمام جهانیان،لطف و احسان دارد"( وَ لَوْ لاٰ دَفْعُ اللّٰهِ النّٰاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ وَ لٰکِنَّ اللّٰهَ ذُو فَضْلٍ عَلَی الْعٰالَمِینَ ).
خداوند نسبت به جهانیان لطف و مرحمت دارد که جلو همهگیر شدن و همگانی شدن فساد را در روی زمین میگیرد.
درست است که سنت پروردگار بر این قرار گرفته که در این دنیا اصل آزادی اراده و اختیار،حکومت کند و انسانها در انتخاب راه خیر و شر آزاد باشند ولی هنگامی که طغیان ستمگران جهان را در معرض فساد و تباهی عمومی قرار دهد خداوند جمعی از بندگان خود را برمیانگیزد و یاری میکند که جلو طغیان آنها را بگیرند و حالت اهریمنی آنها را در هم بکوبند و این یکی از الطاف پروردگار بر بندگان است.
شبیه همین معنی در آیه 40 سوره حج نیز آمده است،میفرماید: وَ لَوْ لاٰ دَفْعُ اللّٰهِ النّٰاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوٰامِعُ وَ بِیَعٌ وَ صَلَوٰاتٌ وَ مَسٰاجِدُ :"اگر خداوند به وسیله بعضی از بندگان خود،بعض دیگر را دفع نکند،صومعهها و کلیساها و معابد یهود و مساجد مسلمین ویران میگردد".
و این آیات،بشارت است برای مؤمنان که در مواقعی که در فشار شدید از
سوی طاغوتها و جباران قرار میگیرند در انتظار نصرت و پیروزی الهی باشید.
به مساله تنازع بقاء دارد؟
در اینجا سؤالی مطرح است و آن اینکه آیا این آیه اشاره به مساله تنازع بقا که یکی از اصول چهارگانه فرضیه داروین در مساله تکامل انواع است نمیباشد؟ فرضیهای که میگوید باید جنگ و تنازع همواره در میان بشر باشد و اگر نباشد رکود و سستی و فساد،همه را فرا خواهد گرفت و نسل بشر به عقب بر خواهد گشت ولی تنازع و جنگ دائمی سبب میشود که نیرومندان بمانند و ضعیفان در این نظام پایمال شوند و از میان بروند،و به این ترتیب انتخاب اصلح صورت گیرد.
این تفسیر در صورتی امکان دارد که ما رابطه آیه را به کلی از ما قبل آن قطع کنیم و حتی آیه همانند آن را در سوره حج از نظر دور داریم،ولی با توجه به آنها روشن میشود که آیه مورد بحث،ناظر به مبارزه با افراد طغیانگر و ستمکار است که اگر خداوند از طرق مختلف جلو آنها را نگیرد،تمامی روی زمین به فساد کشیده میشود،بنا بر این جنگ را به عنوان یک اصل کلی در زندگی انسانها،مقدس نمیشمرد.
به علاوه آنچه به عنوان قانون"تنازع بقاء"گفته میشود و یادگار اصول چهارگانه"داروین"در مساله تکامل انواع است نه تنها یک قانون مسلم علمی نیست بلکه فرضیهای است ابطال شده و حتی طرفداران تکامل انواع امروز به هیچ وجه روی اصل تنازع بقاء تکیه نمیکنند و تکامل جانداران را مربوط به مساله"جهش" میدانند (1).
از همه اینها گذشته به فرض این که فرضیه تنازع بقاء را یک اصل علمی
1) 1) برای توضیح بیشتر به کتاب"آخرین فرضیه تکامل"مراجعه نمائید.
بدانیم باید از آن فقط در مورد زندگی جانوران استفاده کرد و زندگی انسان هرگز نمیتواند بر اساس آن بنا شود زیرا تکامل انسان در پرتو"تعاون بقاء"است نه تنازع بقاء! چنین به نظر میرسد که تعمیم فرضیه تنازع بقاء به جهان انسانیت یک نوع طرز تفکر استعماری است که بعضی از جامعهشناسان سرمایهداری برای توجیه جنگهای خونین و نفرتانگیز حکومتهای خود به آن متوسل شدهاند و خواستهاند جنگ و نزاع را یک ناموس طبیعی و یک وسیله برای تکامل و پیشرفت جوامع انسانی معرفی کنند و به این ترتیب بر روی جنایات خود یک سرپوش علمی بگذارند،کسانی که ناآگاه تحت تاثیر افکار ضد انسانی آنها قرار گرفته و آیه فوق را بر آن تطبیق کردهاند مسلما از تعلیمات قرآنی دور افتادهاند،زیرا قرآن صریحا میگوید " یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ کَافَّةً "(ای افراد با ایمان همگی داخل در صلح و صفا شوید). (1)
جای تعجب است که بعضی از مفسران اسلامی مانند نویسنده"المنار"و همچنین"مراغی"در تفسیر خود چنان تحت تاثیر این فرضیه واقع شدهاند که آن را یکی از سنن الهی پنداشته و آیه فوق را به آن تفسیر نمودهاند و چنین پنداشتهاند که این فرضیه از ابداعات قرآن است و نه از ابتکارات داروین!ولی همانگونه که گفتیم نه آیه فوق ناظر به آن است و نه این فرضیه اصل و اساسی دارد بلکه اصل حاکم بر روابط انسانها تعاون بقاء است و نه تنازع بقاء! *** آخرین آیه میفرماید:"اینها آیات خدا است که به حق بر تو میخوانیم و تو
1) 1) سوره بقره،آیه 208.
از رسولان هستی"( تِلْکَ آیٰاتُ اللّٰهِ نَتْلُوهٰا عَلَیْکَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ ).
این آیه به داستانهای متعددی که در آیات گذشته در باره بنی اسرائیل آمد اشاره میکند و میگوید:هر کدام نشانهای از قدرت و عظمت پروردگار است(و پاک از هر گونه خرافه و افسانه)و از سوی خداوند بر پیامبر ص نازل گردیده است،و این خود یکی از نشانههای صدق گفتار و نبوت او است.
تِلْکَ اَلرُّسُلُ فَضَّلْنٰا بَعْضَهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ کَلَّمَ اَللّٰهُ وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجٰاتٍ وَ آتَیْنٰا عِیسَی اِبْنَ مَرْیَمَ اَلْبَیِّنٰاتِ وَ أَیَّدْنٰاهُ بِرُوحِ اَلْقُدُسِ وَ لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ مَا اِقْتَتَلَ اَلَّذِینَ مِنْ بَعْدِهِمْ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَتْهُمُ اَلْبَیِّنٰاتُ وَ لٰکِنِ اِخْتَلَفُوا فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ وَ مِنْهُمْ مَنْ کَفَرَ وَ لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ مَا اِقْتَتَلُوا وَ لٰکِنَّ اَللّٰهَ یَفْعَلُ مٰا یُرِیدُ (253)
253-بعضی از آن رسولان را بر بعضی دیگر برتری دادیم،برخی از آنها،خدا با او سخن میگفت،و بعضی را درجاتی برتر داد،و به عیسی بن مریم،نشانههای روشن دادیم،و او را با"روح القدس"تایید نمودیم،(ولی فضیلت و مقام آن پیامبران،مانع اختلاف امتها نشد.) و اگر خدا میخواست،کسانی که بعد از آنها بودند،پس از آن همه نشانههای روشن که برای آنها آمد،جنگ و ستیز نمیکردند،(اما خدا مردم را مجبور نساخته،و آنها را در پیمودن راه سعادت،آزاد گذارده است،)ولی این امتها بودند که با هم اختلاف کردند،بعضی ایمان آوردند و بعضی کافر شدند،(و جنگ و خونریزی بروز کرد.و باز)اگر خدا میخواست، با هم پیکار نمیکردند،ولی خداوند آنچه را میخواهد،(از روی حکمت)انجام میدهد(و هیچ کس را به قبول چیزی مجبور نمیکند).
نقش پیامبران در زندگی انسانها
این آیه اشارهای به درجات انبیاء و مراتب آنها و گوشهای از رسالت آنها در جامعه انسانی میکند،نخست میفرماید:"آن رسولان را بعضی بر بعضی برتری
دادیم"( تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنٰا بَعْضَهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ ).
"تلک"اسم اشاره به بعید است و میدانیم این تعبیر گاهی برای احترام به موقعیت و مقام اشخاص به کار میرود،اشاره به اینکه موقعیت پیامبران به قدری بالا است که گویی از دسترسها دور است.
در اینکه منظور از"رسل"همه پیامبران و رسولان الهی است، یا رسولانی که در آیات گذشته این سوره نامشان به میان آمد،یا به داستان آنها اشاره شده،مانند ابراهیم،موسی،عیسی،داوود،اشموئیل،و یا همه رسولانی که در موقع نزول این آیه نامشان در قرآن بوده است؟ در میان مفسران گفتگو است،ولی بیشتر به نظر میرسد که منظور از آن،همه پیامبران خدا بوده باشد،زیرا واژه"الرسل"به اصطلاح"جمع محلی به لام"است و دلالت بر عموم دارد.
تعبیر به" فَضَّلْنٰا بَعْضَهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ "به روشنی میرساند که همه پیامبران الهی با اینکه از نظر نبوت و رسالت،همانند بودند از جهت مقام یکسان نبودند زیرا هم شعاع ماموریت آنان متفاوت بوده،و هم میزان فداکاریهای آنان با هم تفاوت داشته است.
سپس به ویژگی بعضی از آنان پرداخته،میفرماید:"بعضی از آنان را خدا با او سخن گفت"( مِنْهُمْ مَنْ کَلَّمَ اللّٰهُ ).
واضح است که منظور از آن،حضرت موسی ع میباشد که به عنوان کلیم اللّٰه معروف شده و در آیه 164 سوره نساء در باره او میفرماید: وَ کَلَّمَ اللّٰهُ مُوسیٰ تَکْلِیماً ،"خداوند با موسی سخن گفت".
و این احتمال که منظور از آن پیامبر اسلام ص باشد و منظور از تکلم،همان سخنانی باشد که در شب معراج با او گفت،یا منظور وحی الهی باشد که در آیه 51 سوره شوری" وَ مٰا کٰانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُکَلِّمَهُ اللّٰهُ إِلاّٰ وَحْیاً... "عنوان تکلم به آن اطلاق
شده،بسیار بعید به نظر میرسد،زیرا وحی در مورد تمام پیامبر است و با تعبیر "منهم"که به اصطلاح"من"تبعیضیه است سازگار نیست.
سپس میافزاید:"و درجات بعضی را بالا برد"( وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجٰاتٍ ).
با توجه به اینکه:در آغاز این آیه،تفاوت درجات پیامبران ذکر شده،ممکن است منظور از این تکرار،فرد یا افراد خاصی باشد که نمونه کامل آن پیامبر گرامی اسلام ص است که آیینش کاملترین و آخرین آیینها بود،و کسی که رسالت او، آوردن کاملترین ادیان باشد،باید خود او نیز از همه برتر باشد،به خصوص اینکه در آیه 41 سوره نساء،پیامبر اسلام ص را در قیامت به عنوان گواه همه پیامبران شمرده،در حالی که هر پیامبری گواه امت خویش است" فَکَیْفَ إِذٰا جِئْنٰا مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِیدٍ وَ جِئْنٰا بِکَ عَلیٰ هٰؤُلاٰءِ شَهِیداً ".
گواه دیگر این موضوع این است که در جمله سابق اشاره به فضیلت موسی ع بود و در جمله آینده،تصریح به مقام مسیح ع میکند و تناسب بحث ایجاب مینماید که این جمله نیز اشاره به موقعیت پیامبر اسلام ص باشد زیرا این سه پیامبر هر کدام پیشوای یکی از مذاهب بزرگ جهان هستند،و اگر نام پیامبر اسلام ص در وسط آن دو قرار گرفته جای تعجب نیست،مگر نه این است که آیین او حد وسط میان آیینها است و همه چیز به طور متعادل در آن پیاده شده همانگونه که قرآن میگوید: وَ کَذٰلِکَ جَعَلْنٰاکُمْ أُمَّةً وَسَطاً . (1)
ولی گفته میشود که جملههای آینده این آیه نشان میدهد که منظور از جمله " وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجٰاتٍ "،بعضی از پیامبران پیشین مانند ابراهیم و امثال او بوده، زیرا به صورت فعل ماضی میفرماید: وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ مَا اقْتَتَلَ الَّذِینَ مِنْ بَعْدِهِمْ :"اگر خدا میخواست امت این پیامبران بعد از آنان به جنگ و ستیز با هم بر
1) 1) سوره بقره،آیه 143.
نمیخاستند".
سپس به سراغ امتیاز حضرت مسیح ع رفته میفرماید:"ما به عیسی بن مریم نشانههای روشن دادیم،و او را با روح القدس تایید کردیم"( وَ آتَیْنٰا عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ الْبَیِّنٰاتِ وَ أَیَّدْنٰاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ ).
نشانههای روشن،اشاره به معجزاتی مانند شفای بیماران غیر قابل علاج و احیای مردگان،و معارف عالی دینی است.
منظور از"روح القدس"پیک وحی خداوند یعنی جبرئیل،یا نیروی مرموز معنوی خاصی است،که در"اولیاء اللّٰه"-با تفاوتهایی وجود دارد-و در تفسیر آیه 87 سوره بقره،مشروحا بحث شد،و اگر در اینجا تایید به روح القدس را در باره حضرت مسیح ع بیان فرموده به خاطر آن است که سهم بیشتری نسبت به بسیاری از پیامبران،در او بوده است.
در ادامه آیه اشاره به وضع امتها و اختلافات آنها بعد از انبیاء کرده، میفرماید:"اگر خدا میخواست کسانی که بعد از آنان بودند،پس از آنکه آن همه نشانههای روشن برای آنان آمد،به جنگ و ستیز با یکدیگر نمیپرداختند"( وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ مَا اقْتَتَلَ الَّذِینَ مِنْ بَعْدِهِمْ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَتْهُمُ الْبَیِّنٰاتُ ).
یعنی اگر خدا میخواست،قدرت داشت که آنها را به اجبار از جنگ و ستیز باز دارد ولی سنت الهی بر این بوده و هست که مردم را در انتخاب راه آزاد گذارد، ولی آنها از آزادی خود سوء استفاده کردند"و راه اختلاف پیمودند"( وَ لٰکِنِ اخْتَلَفُوا ).
"پس بعضی از آنها ایمان آوردند و بعضی کافر شدند"( فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ وَ مِنْهُمْ مَنْ کَفَرَ ).
مسلما این اختلاف از خود مردم و هوی و هوسهای آنها سرچشمه گرفت و گرنه در میان پیامبران الهی اختلافی نبود،و همه یک هدف را تعقیب میکردند.
بار دیگر تاکید میکند:این کار برای خدا آسان بود که به حکم اجبار جلو اختلافات آنها را بگیرد،زیرا"اگر خدا میخواست هرگز آنها با یکدیگر جنگ نمیکردند ولی خداوند آن را که اراده کرده(و بر طبق حکمت و هماهنگ با هدف آفرینش انسان است و آن آزادی اراده و مختار بودن است)انجام میدهد"( وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ مَا اقْتَتَلُوا وَ لٰکِنَّ اللّٰهَ یَفْعَلُ مٰا یُرِیدُ ).
بدون شک گروهی از این آزادی نتیجه منفی میگیرند ولی در مجموع وجود آزادی از مهمترین ارکان تکامل انسان است،زیرا تکامل اجباری تکامل محسوب نمیشود.
ضمنا از این آیه که دو بار مساله اجبار در آن مطرح شده به خوبی بطلان اعتقاد به جبر،روشن میگردد،و اثبات میکند که خداوند انسانها را آزاد گذارده، گروهی ایمان را میپذیرند و گروهی کفر را.
بعضی از نویسندگان غربی به ادیان و مذاهب ایراد گرفتهاند که آنها موجب تفرقه و نفاق میان افراد بشر شدهاند و خونهای زیادی در این راه ریخته شده زیرا تاریخ، جنگهای مذهبی فراوانی را به خاطر دارد.و به این ترتیب خواستهاند مذاهب را محکوم و آنها را مایه جنگ و نزاع بدانند.
اولا-همانطور که در آیه بالا نیز اشاره شده اختلافات در حقیقت میان پیروان راستین و حقیقی مذاهب نبوده بلکه میان"پیروان"و"مخالفان"مذهب صورت گرفته است و اگر مشاهده میکنیم که در میان پیروان مذاهب مختلف نیز جنگ و ستیزهایی رخ داده نه به خاطر تعلیمات مذهبی آنها بوده است،بلکه به خاطر تحریف مذاهب و تعصبهای ناروا و آمیختن مذاهب آسمانی با خرافات صورت
گرفته است.
ثانیا-امروز مذهب(یا لا اقل تاثیر مذهب)از قسمتی از جوامع بشری بر چیده شده در حالی که میبینیم جنگها به صورت وحشتناکتری گسترش یافته است.و با ابعاد وسیعتر و شدت بیشتر در نقاط مختلف دنیا ادامه دارد آیا اینها به خاطر مذهب است؟یا این که روح سرکش جمعی از انسانها سرچشمه واقعی این جنگها است منتها یک روز در لباس مذهب و روز دیگر در لباس مکتبهای سیاسی و اقتصادی،و روزهای دیگر در قالبهای دیگر خودنمایی میکند.بنا بر این مذهب در این میان گناهکار نیست،این افراد سرکش هستند که گناهکارند و آتش جنگها را به بهانههای گوناگون شعلهور میسازند.
ثالثا-مذاهب آسمانی"مخصوصا اسلام"بر اثر خاصیت ضد نژاد پرستی و ملیت پرستی سبب شدند که بسیاری از مرزهای نژادی و جغرافیایی و قبیلهای بر چیده شوند و جنگهایی که از آنها سرچشمه میگرفت طبعا از میان رفت و به این ترتیب قسمتی از جنگها در پرتو مذهب از تاریخ زندگی بشر حذف شد،به علاوه روح صلح و دوستی و اخلاق و عواطف انسانی که مورد توجه همه مذاهب آسمانی بوده است اثر عمیقی در کم کردن خصومتها و نفرتهای اقوام مختلف داشته و دارد.
رابعا-یکی از رسالتهای مذاهب آسمانی آزاد ساختن طبقات محروم و رنجدیده بوده است و به همین دلیل جنگهایی در میان پیامبران و پیروان آنها با ستمگران و استثمار کنندگان همچون فرعونها و نمرودها در میگرفته است.
این جنگها که در حقیقت جهاد آزادی بخش انسانها محسوب میشدند نه تنها برای مذاهب عیب نبودند بلکه نقطه قوت آنها به حساب میآیند،درگیریهایی که پیامبر اسلام ص با مشرکان عرب و رباخواران مکه از یک سو و با قیصرها و کسریها از سوی دیگر داشت همه از این قبیل بودند.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ یَوْمٌ لاٰ بَیْعٌ فِیهِ وَ لاٰ خُلَّةٌ وَ لاٰ شَفٰاعَةٌ وَ اَلْکٰافِرُونَ هُمُ اَلظّٰالِمُونَ (254)
254-ای کسانی که ایمان آوردهاید!از آنچه به شما روزی دادهایم،انفاق کنید!پیش از آنکه روزی فرا رسد که در آن،نه خرید و فروش است(تا بتوانید سعادت و نجات از کیفر را برای خود خریداری کنید)،و نه دوستی(و رفاقتهای مادی سودی دارد)،و نه شفاعت،(زیرا شما شایسته شفاعت نخواهید بود.)و کافران،خود ستمگرند،(هم به خودشان ستم میکنند، هم به دیگران).
انفاق یکی از مهمترین اسباب نجات در قیامت!
به دنبال آیات گذشته که از قسمتی از سرگذشت امتهای پیشین و جهاد و حکومت الهی و اختلافاتی که بعد از پیامبران داشتند،بحث مینمود،در این آیه روی سخن را به مسلمانان کرده و به یکی از وظائفی که سبب وحدت جامعه و تقویت حکومت و بنیه دفاعی و جهاد میشود اشاره میکند و میفرماید:"ای کسانی که ایمان آوردهاید!از آنچه به شما روزی دادهایم انفاق کنید"( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاکُمْ ).
گر چه جمله" مِمّٰا رَزَقْنٰاکُمْ "(از آنچه به شما روزی دادهایم)مفهوم وسیعی دارد که هم انفاقهای مالی واجب و مستحبّ را شامل میشود و هم انفاقهای معنوی مانند علم و دانش و امور دیگر،ولی با توجه به تهدیدی که در ذیل آیه آمده،بعید نیست منظور،انفاق واجب یعنی زکات و مانند آن باشد،به علاوه،انفاق واجب است که بنیه بیت المال و حکومت را تقویت میکند،ضمنا از تعبیر به"مما" استفاده میشود که انفاق واجب همیشه بخشی از مال را در بر میگیرد نه همه آن را.
مرحوم"طبرسی"در"مجمع البیان"،عمومیت آیه را نسبت به انفاقهای واجب و مستحبّ ترجیح میدهد معتقد است ذیل آیه مشتمل بر تهدیدی نیست بلکه خبر از حوادث وحشتناک روز قیامت میدهد (1).
ولی با توجه به آخرین جمله آیه که کافران را ظالمان میشمرد،اشارهای است که ترک انفاق نوعی کفر و ظلم است و این جز در انفاقات واجب،تصور نمیشود.
سپس میافزاید:امروز که توانایی دارید انفاق کنید"پیش از آنکه روزی فرا رسد که نه خرید و فروش در آن است و نه رابطه دوستی و نه شفاعت"( مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ یَوْمٌ لاٰ بَیْعٌ فِیهِ وَ لاٰ خُلَّةٌ وَ لاٰ شَفٰاعَةٌ ). (2)
اشاره به اینکه راههای نجاتی که در دنیا از طرق مادی وجود دارد هیچکدام در آنجا نیست،نه بیع و معاملهای میتوانید انجام دهید که سعادت و نجات از عذاب را برای خود بخرید و نه دوستیهای مادی این جهان که با سرمایههای خود کسب میکنید در آنجا نفعی به حال شما دارد زیرا آنها نیز به نوبه خود گرفتار اعمال خویشاند و از خود به دیگری نمیپردازند و نه شفاعت در آنجا به حال شما سودی دارد زیرا شفاعت الهی در سایه کارهای الهی انجام میگیرد که انسان را شایسته شفاعت میکند و شما آن را انجام ندادهاید و اما شفاعتهای مادی که با مال و ثروت در این دنیا قابل بدست آوردن است در آنجا وجود نخواهد داشت.
بنا بر این شما با ترک انفاق و انباشتن اموال و بخل نسبت به دیگران تمام درهای نجات را به روی خود بستهاید.
و در پایان آیه میفرماید:"کافران همان ظالماناند
"( وَ الْکٰافِرُونَ هُمُ الظّٰالِمُونَ ).
اشاره به اینکه آنها که انفاق و زکات را ترک میکنند هم به خویشتن ستم روا میدارند و هم به دیگران.
قرآن در این جمله میخواهد این حقیقت را روشن سازد که:
اولا-کافران به خود ستم میکنند زیرا با ترک انفاق واجب و سایر وظائف دینی و انسانی،خود را از بزرگترین سعادتها محروم میسازند،و این اعمال آنها است که در آن جهان دامانشان را میگیرد و خداوند در باره آنها ستمی نکرده است.
ثانیا-افراد کافر به اجتماعشان نیز ستم میکنند و اصولا کفر سرچشمه قساوت،سنگدلی،مادیگری و دنیا پرستی است و اینها همه سرچشمههای اصلی ظلم و ستم هستند.
یادآوری این نکته نیز لازم است که کفر در این آیه به قرینه این که بعد از دستور انفاق واقع شده به معنی سرپیچی و گناه و تخلف از دستور خدا است و استعمال کفر به این معنی در قرآن و احادیث اسلامی نظایر بسیار دارد.
اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ اَلْحَیُّ اَلْقَیُّومُ لاٰ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لاٰ نَوْمٌ لَهُ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ مَنْ ذَا اَلَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ مٰا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ وَ لاٰ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاّٰ بِمٰا شٰاءَ وَسِعَ کُرْسِیُّهُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ لاٰ یَؤُدُهُ حِفْظُهُمٰا وَ هُوَ اَلْعَلِیُّ اَلْعَظِیمُ (255)
255-هیچ معبودی نیست جز خداوند یگانه زنده،که قائم به ذات خویش است،و موجودات دیگر،قائم به او هستند،هیچگاه خواب سبک و سنگینی او را فرا نمیگیرد،(و لحظهای از تدبیر جهان هستی،غافل نمیماند،)آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است،از آن اوست، کیست که در نزد او،جز به فرمان او شفاعت کند؟!(بنا بر این،شفاعت شفاعت کنندگان، برای آنها که شایسته شفاعتاند،از مالکیت مطلقه او نمیکاهد.)آنچه را در پیش روی آنها [بندگان]و پشت سرشان است میداند،(و گذشته و آینده،در پیشگاه علم او،یکسان است.)و کسی از علم او آگاه نمیگردد،جز به مقداری که او بخواهد.(اوست که به همه چیز آگاه است،و علم و دانش محدود دیگران،پرتوی از علم بی پایان و نامحدود اوست.)تخت (حکومت)او،آسمانها و زمین را در بر گرفته،و نگاهداری آن دو[آسمان و زمین]،او را خسته نمیکند.بلندی مقام و عظمت،مخصوص اوست.
"آیة الکرسی"یکی از مهمترین آیات قرآن
در اهمیت و فضیلت این آیه همین بس که از پیامبر گرامی اسلام ص نقل شده است که از ابی بن کعب سؤال کرد و فرمود:کدام آیه برترین آیه کتاب اللّٰه است؟عرض کرد: اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ ،پیامبر ص دست بر سینه او زد و
فرمود:دانش بر تو گوارا باد،سوگند به کسی که جان محمد ص در دست او است این آیه دارای دو زبان و دو لب است که در پایه عرش الهی تسبیح و تقدیس خدا میگوید.
در حدیث دیگری از علی ع از پیامبر ص میخوانیم که فرمود:
سید القرآن البقرة و سید البقرة آیة الکرسی یا علی ان فیها لخمسین کلمة فی کل کلمة خمسون برکة :"برگزیده قرآن سوره بقره و برگزیده بقره،آیة الکرسی است،در آن پنجاه کلمه است و در هر کلمهای پنجاه برکت است".
و در حدیث دیگری از امام باقر ع آمده است:"هر کس آیة الکرسی را یک بار بخواند،خداوند هزار امر ناخوش آیند از امور ناخوش آیند دنیا،و هزار امر ناخوش آیند از آخرت را از او بر طرف میکند که آسانترین ناخوش آیند دنیا،فقر،و آسانترین ناخوش آیند آخرت،عذاب قبر است". (1)
روایات در فضیلت این آیه شریفه بسیار زیاد است و در کتب علمای شیعه و اهل سنت نقل شده است با دو حدیث دیگری از رسول اللّٰه ص این بحث را پایان میدهیم،فرمود:
اعطیت آیة الکرسی من کنز تحت العرش و لم یؤتها نبی کان قبلی :"آیة الکرسی از گنجی زیر عرش الهی به من داده شده است و به هیچ پیامبری قبل از من داده نشد" (2).
در حدیث دیگری آمده است که دو برادر به حضور پیامبر ص رسیدند و عرض کردند برای تجارت به شام میرویم،به ما تعلیم دهید چه بگوییم(تا از شر اشرار مصون بمانیم)فرمود:هنگامی که به منزلگاهی رسیدید و نماز عشا را خواندید،موقعی که یکی از شما در بستر قرار میگیرد،تسبیح فاطمه زهرا ع
بگوید و سپس آیة الکرسی بخواند
فانه محفوظ من کل شیء حتی یصبح :"مسلما او از همه چیز در امان خواهد بود تا صبح"،سپس در ذیل این حدیث آمده است که در یکی از منزلگاهها دزدان قصد هجوم به آنها را داشتند اما هر چه تلاش کردند موفق نشدند (1).
به یقین این همه اهمیت که به آیة الکرسی داده شده است به خاطر محتوای مهم و برجسته آن است که ضمن تفسیر آن ملاحظه خواهیم کرد.
ابتدا از ذات اقدس الهی و مساله توحید اسماء حسنی و صفات او شروع میکند،میفرماید:"خداوند هیچ معبودی جز او نیست"( اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ ).
"اللّٰه"نام مخصوص خداوند و به معنی ذاتی است که جامع همه صفات کمال و جلال و جمال است،او پدید آورنده جهان هستی است، به همین دلیل هیچ معبودی شایستگی پرستش جز او ندارد،و از آنجا که در معنی"اللّٰه"یگانگی افتاده است،جمله لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ تاکیدی بر آن است.
سپس میافزاید:"خداوندی که زنده و قائم به ذات خویش است و موجودات دیگر عالم قائم به او هستند"( اَلْحَیُّ الْقَیُّومُ ).
"حی"از ماده"حیات"به معنی زندگی است،و این واژه مانند هر صفت مشبهه دیگر دلالت بر دوام دارد و بدیهی است که حیات در خداوند حیات حقیقی است چرا که حیاتش عین ذات او است نه همچون موجودات زنده در عالم خلقت که حیات آنها عارضی است و لذا گاهی زندهاند و سپس میمیرند،اما در خداوند چنین نیست،چنان که در آیه 58 سوره فرقان میخوانیم:
1) 1) بحار الانوار،جلد 89 صفحه 266(با تلخیص).
وَ تَوَکَّلْ عَلَی الْحَیِّ الَّذِی لاٰ یَمُوتُ ،"توکل بر ذات زندهای کن که هرگز نمیمیرد".این از یک سو،از سوی دیگر حیات کامل،حیاتی است که آمیخته با مرگ نباشد،بنا بر این حیات حقیقی حیات او است که از ازل تا ابد ادامه دارد اما حیات انسان،به خصوص در این جهان که آمیخته با مرگ است نمیتواند حیات حقیقی بوده باشد لذا در آیه 64 سوره عنکبوت میخوانیم:" وَ مٰا هٰذِهِ الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا إِلاّٰ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدّٰارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوٰانُ ""زندگی این جهان بازیچهای بیش نیست و زندگی حقیقی(از نظری) زندگی سراسری دیگر است"!روی این دو جهت حیات و زندگی حقیقی مخصوص خدا است.
در تعبیرات معمولی،موجود زنده به موجودی میگویند که دارای نمو -تغذیه-تولید مثل و جذب و دفع و احیانا دارای حس و حرکت باشد ولی باید به این نکته توجه داشت که ممکن است افراد کوتهبین حیات را در مورد خداوند نیز چنین فرض کنند با این که میدانیم او هیچ یک از این صفات را ندارد و این همان قیاسی است که بشر را در باره خداشناسی به اشتباه میاندازد،زیرا صفات خدا را با صفات خود مقایسه میکند.
ولی حیات به معنی وسیع و واقعی کلمه عبارت است از"علم"و"قدرت" بنا بر این وجودی که دارای علم و قدرت بی پایان است حیات کامل دارد، حیات خداوند مجموعه علم و قدرت اوست و در حقیقت به واسطه علم و قدرت موجود زنده از غیر زنده تشخیص داده میشود،اما نمو و حرکت و تغذیه و تولید مثل از آثار موجوداتی است که ناقص و محدودند و دارای کمبودهایی هستند که بوسیله تغذیه و تولید مثل و حرکت آن را تامین میکنند،اما آن کس که کمبودی ندارد این امور هم در باره او مطرح نیست.
و اما"قیوم"صیغه مبالغه از ماده"قیام"است،به همین دلیل به وجودی گفته
میشود که قیام او به ذات او است،و قیام همه موجودات به او میباشد،و علاوه بر این قائم به تدبیر امور مخلوقات نیز میباشد.
روشن است که قیام به معنی ایستادن است و در گفتگوهای روزمره به هیئت مخصوصی گفته میشود که مثلا انسان را به حالت عمودی بر زمین نشان میدهد،و از آنجا که این معنی در باره خداوند که از جسم و صفات جسمانی منزه است مفهومی ندارد،به معنی انجام کار خلقت و تدبیر و نگهداری است،زیرا هنگامی که انسان میخواهد کاری را انجام دهد برمیخیزد،آری او است که همه موجودات جهان را آفریده،و تدبیر و نگاهداری و تربیت و پرورش آنها را به عهده گرفته است و به طور دائم و بدون هیچگونه وقفه قیام به این امور دارد.
از این بیان روشن میشود که قیوم در واقع،ریشه و اساس تمام صفات فعل الهی است(منظور از صفات فعل،صفاتی است که رابطه خدا را با موجودات جهان بیان میکند)مانند آفریدگار،روزی دهنده،زنده کننده،هدایت کننده،و مانند اینها، اوست که روزی میدهد،اوست که زنده میکند و اوست که میمیراند و اوست که هدایت میکند بنا بر این صفات خالق و رازق و هادی و محیی و ممیت،همه در وصف قیوم جمعاند.
و از اینجا روشن میشود اینکه بعضی مفهوم آن را محدود به قیام به امر خلقت و یا فقط امر روزی دادن و مانند آن دانستهاند در واقع اشاره به یکی از مصداقهای قیام کردهاند در حالی که مفهوم آن گسترده است و همه آنها را شامل میشود،زیرا همانگونه که گفتیم به معنی کسی است که قائم به ذات است و دیگران قیام به او دارند و محتاج به اویند.
در حقیقت"حی"،تمام صفات الهی مانند علم و قدرت و سمیع و بصیر بودن و مانند آن را شامل میشود و قیوم،نیاز تمام موجودات را به او بازگو میکند و لذا گفتهاند این دو با هم اسم اعظم الهی است.
سپس در ادامه آیه میافزاید:"هیچگاه خواب سبک و سنگینی او را فرا نمیگیرد"و لحظهای از تدبیر جهان غافل نمیشود( لاٰ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لاٰ نَوْمٌ ).
"سنة"از ماده"وسن"به گفته بسیاری از مفسران به معنی سستی مخصوصی است که در آغاز خواب روی میدهد،یا به تعبیر دیگر به معنی خواب سبک است، و"نوم"به معنی خواب،یعنی حالتی است که قسمت عمده حواس انسان،از کار میافتد،در واقع،سنه خوابی است که به چشم عارض میشود،اما وقتی عمیقتر شد و به قلب عارض شد،"نوم"گفته میشود.
جمله" لاٰ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لاٰ نَوْمٌ "تاکیدی است بر حی و قیوم بودن خداوند زیرا قیام کامل مطلق به تدبیر امور عالم هستی در صورتی است که حتی یک لحظه غفلت در آن نباشد،و لذا هر چیز که با اصل قیومیت خداوند سازگار نباشد،خود به خود از ساحت مقدس او،منتفی است حتی ضعیفترین عاملی که موجب سستی در کار او باشد مانند خواب سبک که در ذات پاک او نیست.
اما اینکه چرا"سنة"بر"نوم"،مقدم داشته شده با اینکه قاعدتا فرد قویتر را جلوتر ذکر میکنند،و سپس به فرد ضعیف اشاره مینمایند،به خاطر این است که از نظر ترتیب طبیعی نخست سنه(خواب سبک)دست میدهد و سپس عمیقتر شده تبدیل به نوم میگردد.
به هر حال این جمله،اشاره به این حقیقت است که فیض و لطف تدبیر خداوند دائمی است،و لحظه قطع نمیگردد،و همچون بندگان نیست که بر اثر خوابهای سبک و سنگین،یا عوامل دیگر غافل شود.
ضمنا تعبیر به" لاٰ تَأْخُذُهُ "(او را نمیگیرد)در مورد خواب،تعبیر جالبی است که چگونگی تسلط خواب را بر انسان مجسم میسازد گویی خواب همچون موجود قوی پنجهای است که انسان را در چنگال خود اسیر و گرفتار میسازد،و
ناتوانی قویترین انسانها به هنگام بیتابی در برابر آن کاملا محسوس است (1).
سپس به مالکیت مطلقه خداوند اشاره کرده،میفرماید:"برای او است آنچه در آسمانها و زمین است"( لَهُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ ).
و این در واقع پنجمین وصف از اوصاف الهی است که در این آیه آمده،زیرا قبل از آن اشاره به توحید و حی و قیوم بودن،و عدم غلبه خواب بر ذات پاک او شده است.
در واقع این مالکیت،نتیجه همان قیومیت است زیرا هنگامی که قیام به امور عالم و تدبیر آنها و همچنین خالقیت مخصوص ذات او باشد،مالکیت همه چیز نیز از آن او است.
بنا بر این آنچه انسان در اختیار دارد و از آن استفاده میکند،ملک حقیقی او نیست تنها چند روزی این امانت با شرائطی که از ناحیه مالک حقیقی تعیین شده به دست او سپرده شده و حق تصرف در آنها را دارد و به این ترتیب مالکان معمولی موظفاند شرائطی را که مالک حقیقی تعیین کرده کاملا رعایت کنند و گرنه مالکیت آنها باطل و تصرفاتشان غیر مجاز است،این شرائط همان احکامی است که خداوند برای امور مالی و اقتصادی تعیین کرده است.
ناگفته پیدا است توجه به این صفت که همه چیز مال خدا است اثر تربیتی مهمی در انسانها دارد،زیرا هنگامی که بدانند آنچه دارند از خودشان نیست و چند روزی به عنوان عاریت یا امانت به دست آنها سپرده شده این عقیده به طور مسلم، انسان را از تجاوز به حقوق دیگران و استثمار و استعمار و احتکار و حرص و بخل و طمع باز میدارد (2).
1) 1) در باره حقیقت خواب و نظرات مختلفی که در این زمینه است در تفسیر سوره یوسف بحث مشروحی آمده است.
2) 2) تعبیر به"ما"در جمله" مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ "که معمولا برای موجودات غیر عاقل آورده میشود،در حالی که موجودات عاقل نیز مملوک او هستند به خاطر تغلیب است چرا که غلبه و اکثریت با موجودات غیر عاقل است.
در ششمین توصیف میفرماید:"کیست که در نزد او جز به فرمانش شفاعت کند"( مَنْ ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ ).
این در واقع پاسخی است به ادعای واهی بت پرستان که میگفتند ما اینها (بتها)را به خاطر آن میپرستیم که در پیشگاه خدا برای ما شفاعت کنند همان گونه که در آیه 3 سوره زمر آمده است مٰا نَعْبُدُهُمْ إِلاّٰ لِیُقَرِّبُونٰا إِلَی اللّٰهِ زُلْفیٰ .
در واقع با یک استفهام انکاری میگوید هیچ کس بدون فرمان خدا نمیتواند در پیشگاه او شفاعت کند،و این جمله نیز تاکیدی است بر قیومیت خداوند و مالکیت مطلقه او نسبت به تمامی موجودات عالم،یعنی اگر میبینید کسانی در پیشگاه خدا شفاعت میکنند(مانند انبیاء و اولیاء)دلیل بر آن نیست که آنها مالک چیزی هستند و استقلال در اثر دارند بلکه این مقام شفاعت را نیز خدا به آنها بخشیده،بنا بر این شفاعت آنان،چون به فرمان خدا است دلیل دیگری بر قیومیت و مالکیت او محسوب میشود.
شفاعت چیست؟
در باره شفاعت در جلد اول تفسیر ذیل آیه 48 سوره بقره مشروحا بحث کردهایم لذا در اینجا به اشارهای کوتاه قناعت میکنیم.
"شفاعت"عبارت است از کمک نمودن یک موجود قوی به موجود ضعیفتر تا بتواند به آسانی مراحل رشد خود را با موفقیت طی کند.البته معمولا این کلمه(شفاعت)در مورد شفاعت از گناهکاران به کار میرود،اما مفهوم شفاعت به معنی وسیعتر تمام عوامل و انگیزهها و اسباب عالم هستی را شامل میشود، مثلا زمین و آب و هوا و نور آفتاب چهار عامل هستند که دانه گیاه را در رسیدن به مرحله یک درخت یا یک گیاه کامل شفاعت و هدایت میکند،اگر شفاعت را در آیه
فوق به این معنی وسیع بگیریم نتیجه این میشود که وجود عوامل و اسباب مختلف عالم هستی هرگز مالکیت مطلقه خداوند را محدود نمیکند و چیزی از آن نمیکاهد زیرا تاثیر همه این اسباب به فرمان او است و در حقیقت نشانهای از قیومیت و مالکیت او میباشد.
اما بعضی چنین میپندارند که عنوان"شفاعت"در مفاهیم مذهبی شبیه یک نوع توصیههای بی دلیل اجتماعی و به اصطلاح"پارتیبازی"است و مفهوم آن این است که افراد آنچه میتوانند گناه کنند،هنگامی که از فرق تا قدم آلوده شدند دست به دامن شفیعی زنند و بگویند: "آن دم که مردمان به شفیعی زنند دست مائیم و دست و دامن اولاد فاطمه"! ولی نه این ایراد کنندگان منطق دین را در مساله شفاعت در یافتهاند و نه آن دسته از گنهکاران جسور و بیپروا،زیرا همانطور که در بالا اشاره شد"شفاعت"که به وسیله بندگان خاص خدا انجام میگیرد همانند"شفاعت تکوینی"است که به وسیله عوامل طبیعی صورت میگیرد یعنی همانطور که اگر در درون یک دانه گیاه عامل حیات و سلول زنده وجود نداشته باشد تابش هزاران سال آفتاب و یا وزش نسیم و ریزش قطرات حیاتبخش باران هیچگونه تاثیری در نمو و رشد آن نخواهد کرد،شفاعت اولیای خدا نیز برای افراد نالایق بی اثر است،یعنی اصولا آنها برای اینگونه اشخاص شفاعتی نخواهند داشت.
"شفاعت"نیازمند به یک نوع ارتباط معنوی میان شفاعت کننده و شفاعت شونده است و به این ترتیب کسی که امید شفاعت را دارد موظف است در این جهان ارتباط معنوی با شخصی که انتظار دارد از او شفاعت کند بر قرار سازد و این ارتباط در حقیقت یک نوع وسیله تربیت برای شفاعت شونده خواهد بود که او را به افکار و اعمال و مکتب شخص"شفاعت کننده"نزدیک میکند و در نتیجه شایسته شفاعت میشود و به این ترتیب شفاعت یک عامل تربیت است نه یک وسیله
پارتیبازی و فرار از زیر بار مسئولیت و از اینجا روشن میشود که شفاعت تغییری در اراده پروردگار نسبت به گناهکار نمیدهد،بلکه این گناهکار است که با ارتباط معنوی با شفاعت کننده نوعی تکامل و پرورش مییابد و به سرحدی میرسد که شایسته عفو خدا میگردد(دقت کنید!).
با این اشاره به دنباله تفسیر آیه باز میگردیم.
در هفتمین توصیف میفرماید:"آنچه را پیش روی آنها(بندگان)و پشت سر آنها است میداند و از گذشته و آینده آنان آگاه است"( یَعْلَمُ مٰا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ ).
در واقع،این جمله دلیلی است بر آنچه در جمله قبل پیرامون شفاعت آمده بود،یعنی خداوند از گذشته و آینده شفیعان آگاه است و آنچه بر خود آنها نیز پنهان است میداند بنا بر این آنها نمیتوانند موضوع تازهای در باره کسانی که میخواهند از آنها شفاعت کنند به پیشگاه خدا عرضه بدارند تا توجه او را به شفاعتشدگان جلب کنند.
توضیح اینکه:در شفاعتهای معمولی،شفاعت کننده از یکی از دو طریق وارد میشود،یا اطلاعاتی در باره شایستگی و لیاقت شفاعت شونده در اختیار آن شخص بزرگ میگذارد،و از وی میخواهد که در حکمش تجدید نظر کند،یا رابطه شفاعت شونده را با شفاعت کننده بیان میدارد تا به خاطر علاقهای که این شخص بزرگ به شفاعت کننده دارد،حکمش را تغییر دهد روشن است که هر یک از این دو موضوع،فرع بر این است که شفاعت کننده اطلاعاتی داشته باشد که نزد شخصی که در پیشگاه او شفاعت میکند وجود نداشته باشد اما اگر او احاطه کامل علمی به همه چیز و همه کس داشته باشد،هیچ کس نمیتواند نزد او برای کسی شفاعت کند،زیرا هم لیاقتهای افراد را میداند و هم ارتباط آنها را با یکدیگر،بنا بر این تنها با اذن او شفاعت صحیح است.
اینها همه در صورتی است که ضمیر در" مٰا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ "به شفیعان یا شفاعتشدگان برگردد،ولی این احتمال نیز داده شده است که بازگشت ضمیر به تمام موجودات عاقل که در آسمانها و زمین قرار دارند باشد که در ضمن به جمله" لَهُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ "آمده بود،و تاکیدی است به قدرت کامله پروردگار بر همه چیز و عدم توانایی دیگران،زیرا آن کسی که از گذشته و آینده خود بی خبر است و از غیب آسمانها و زمین آگاهی ندارد،قدرتش بسیار محدود است، به عکس کسی که از همه چیز در هر عصر و زمان در گذشته و آینده آگاه است قدرتش بی پایان میباشد و به همین دلیل هر کاری حتی شفاعت باید به فرمان او صورت گیرد.
و به این ترتیب میان هر دو معنی میتوان جمع کرد.
در اینکه منظور از" مٰا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ "چیست؟مفسران احتمالات متعددی دادهاند،بعضی گفتهاند منظور از مٰا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ ،امور دنیا است که در پیش روی انسان قرار دارد، وَ مٰا خَلْفَهُمْ به معنی امور آخرت است که پشت سر انسان میباشد و بعضی به عکس معنی کردهاند.
بعضی نیز آن را اشاره به اجل انسان،یا اعمال خیر و شر او دانستهاند و یا اموری را که میدانند و نمیدانند.
اما با مراجعه به آیات قرآن استفاده میشود که این دو تعبیر در بعضی از موارد در مورد مکان به کار رفته مانند آیه 17 سوره اعراف که از قول شیطان نقل میکند لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَیْمٰانِهِمْ وَ عَنْ شَمٰائِلِهِمْ :"من از پیش رو و پشت سر و از طرف راست و چپ به سراغ آنها میروم"واضح است که در اینجا این دو تعبیر ناظر به مکان است،و لذا چپ و راست را نیز اضافه کرده است.
و گاه به معنی قبل و بعد زمانی است،مانند آنچه در آیه 170 سوره آل عمران
آمده،میفرماید: وَ یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ :"شهیدان راه خدا به کسانی که هنوز پشت سر آنها قرار دارند و به آنان ملحق نشدهاند بشارت میدهند"روشن است که در اینجا ناظر به زمان است.
ولی در آیه مورد بحث ممکن است اشاره به معنی جامعی بوده باشد که هر دو را در برگیرد،یعنی خداوند آنچه در گذشته و آینده بوده و هست و همچنین آنچه در پیش روی مردم قرار دارد و از آن آگاه است و آنچه در پشت سر آنها است و از آنان پوشیده و پنهان است،همه را میداند و از همه آگاه است،و به این ترتیب پهنه زمان و مکان،همه در پیشگاه علم او روشن است،پس هر کار-حتی شفاعت- باید به اذن او باشد.
در هشتمین توصیف،میفرماید:"آنها جز به مقداری که او بخواهد احاطه به علم او ندارند"و تنها بخش کوچکی از علوم را که مصلحت دانسته در اختیار دیگران گذارده است( وَ لاٰ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاّٰ بِمٰا شٰاءَ ). (1)
و به این ترتیب علم و دانش محدود دیگران،پرتوی از علم بی پایان او است.
این جمله نیز در حقیقت تاکیدی است بر جمله سابق،در جهت محدود بودن علم شفیعان در برابر علم پروردگار، زیرا آنها احاطه به معلومات خداوند ندارند،و تنها به آن مقدار که او اراده کند با خبر میشوند.
از این جمله دو نکته دیگر نیز استفاده میشود:نخست اینکه هیچ کس از خود علمی ندارد و تمام علوم و دانشهای بشری از ناحیه خدا است.
او است که تدریجا پرده از اسرار حیرتانگیز جهان آفرینش بر میدارد و حقایق جدیدی را در اختیار انسانها میگذارد،و معلومات آنان را گسترش میبخشد.
1) 1) بسیاری از مفسران،"علم"را در اینجا به معنی معلوم تفسیر کردهاند و تناسب معنی آیه و همچنین من تبعیضیه نیز همین را اقتضا میکند-مجمع البیان،تفسیر کبیر،روح البیان،و قرطبی ذیل آیه مورد بحث.
دیگر اینکه:خداوند ممکن است بعضی از علوم پنهان و اسرار غیب را در اختیار کسانی که میخواهد قرار دهد،و بنا بر این پاسخی است به آنها که تصور میکنند علم غیب برای بشر غیر ممکن است،و نیز تفسیری است برای آیاتی که نفی علم غیب از بشر میکند،یعنی انسان ذاتا چیزی از اسرار غیب نمیداند مگر به مقداری که خدا بخواهد،و به او تعلیم دهد(توضیح بیشتر و مشروحتر در باره این موضوع به خواست خدا،ذیل آیات مربوط به علم غیب مخصوصا آیه 26 سوره جن خواهد آمد).
تعبیر به" لاٰ یُحِیطُونَ "نیز اشاره لطیفی است به حقیقت علم که آن یک نوع احاطه است.
در نهمین و دهمین توصیف،میفرماید:"کرسی(حکومت)او آسمانها و زمین را در بر گرفته و حفظ و نگاهداری آسمان و زمین برای او گران نیست"( وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ لاٰ یَؤُدُهُ حِفْظُهُمٰا ).
و در یازدهمین و دوازدهمین،توصیف میگوید:"و او است بلند مرتبه و با عظمت"( وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ ).
"کرسی"از نظر ریشه لغوی از"کرس"(بر وزن ارث)گرفته شده که به معنی اصل و اساس میباشد و گاهی نیز به هر چیزی که بهم پیوسته و ترکیب شده است گفته میشود و به همین جهت به تختهای کوتاه"کرسی"میگویند و نقطه مقابل آن "عرش"است که به معنی چیز"مسقف"یا خود سقف و یا تخت پایه بلند میآید.
و از آنجا که استاد و معلم به هنگام تدریس و تعلیم بر کرسی مینشیند گاهی کلمه کرسی کنایه از علم میباشد و نظر به اینکه"کرسی"تحت اختیار و زیر نفوذ و
سیطره انسان است گاهی به صورت کنایه از"حکومت"و"قدرت"و فرمانروایی بر منطقهای به کار میرود.
در آیه بالا میخوانیم که کرسی خداوند همه آسمانها و زمین را در بر میگیرد، کرسی در اینجا به چند معنی میتواند باشد:
-یعنی خداوند بر همه آسمانها و زمین حکومت میکند و منطقه نفوذ او همه جا را در بر گرفته و به این ترتیب کرسی خداوند مجموعه عالم ماده اعم از زمین و ستارگان و کهکشانها و سحابیها است.
طبیعی است که عرش طبق این معنی باید مرحلهای بالاتر و عالیتر از جهان ماده بوده باشد(زیرا گفتیم عرش در لغت به معنی سقف و سایه بان و تختهای پایه بلند است به عکس کرسی)و در این صورت معنی عرش عالم ارواح و فرشتگان و جهان ما وراء طبیعت خواهد بود البته این در صورتی است که عرش و کرسی در مقابل هم قرار گیرند که یکی به معنی"عالم ماده و طبیعت"و دیگری به معنی"عالم ما وراء طبیعت"است ولی چنان که در ذیل آیه 54 سوره اعراف خواهد آمد عرش معانی دیگری نیز دارد و مخصوصا اگر در مقابل کرسی ذکر نشود ممکن است به معنی مجموع عالم هستی بوده باشد.
-یعنی علم خداوند به جمیع آسمانها و زمین احاطه دارد و چیزی از قلمرو نفوذ علم او بیرون نیست زیرا همانطور که گفتیم کرسی گاهی کنایه از علم میباشد.در روایات متعددی نیز روی این معنی تکیه شده است از جمله حفص بن غیاث از امام صادق ع،نقل میکند که از آن حضرت پرسیدم:
منظور از" وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ چیست؟ فرمود:منظور علم او است (1).
-که از هر سو آنها را احاطه
1) 1) تفسیر نور الثقلین،جلد اول صفحه 259 شماره 1036.
کرده است و به این ترتیب معنی آیه چنین میشود:کرسی خداوند همه آسمانها و زمین را در بر گرفته و آنها را احاطه کرده است.
در حدیثی از امیر مؤمنان علی ع این تفسیر نقل شده آنجا که میفرماید:
"
الکرسی محیط بالسماوات و الارض و ما بینهما و ما تحت الثری " (1).
"کرسی احاطه به زمین و آسمانها و آنچه ما بین آنها و آنچه در زیر اعماق زمین قرار گرفته است دارد".
حتی از پارهای از روایات استفاده میشود که کرسی به مراتب از آسمانها و زمین وسیعتر است بطوری که مجموعه آنها در برابر کرسی همچون حلقهای است که در وسط بیابانی قرار داشته باشد از جمله از امام صادق ع نقل شده که فرمود:
"
ما السماوات و الارض عند الکرسی الا کحلقة خاتم فی فلاة و ما الکرسی عند العرش الا کحلقة فی فلاة " (2)(آسمانها و زمین در برابر کرسی همچون حلقه انگشتری است در وسط یک بیابان و کرسی در برابر عرش همچون حلقهای است در وسط یک بیابان)البته معنی اول و دوم کاملا مفهوم و روشن است ولی معنی سوم چیزی است که هنوز علم و دانش بشر نتوانسته است از آن پرده بر دارد زیرا وجود چنان عالمی که آسمانها و زمین را در بر گرفته باشد و به مراتب وسیعتر از جهان ما باشد هنوز از طرق متداول علمی اثبات نشده است،در عین حال هیچگونه دلیلی بر نفی آن نیز در دست نیست،بلکه همه دانشمندان معترفاند که وسعت آسمان و زمین در نظر ما با پیشرفت وسائل و ابزار مطالعات نجومی روز به روز بیشتر میشود و هیچ کس نمیتواند ادعا کند که وسعت عالم هستی به همین اندازه است که علم امروز موفق به کشف آن شده است بلکه به احتمال قوی عوالم بیشمار دیگری وجود دارد که از قلمرو دید وسائل امروز ما بیرون است.
ناگفته نماند که تفسیرهای سهگانه بالا هیچ منافاتی با هم ندارد و جمله" وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ "میتواند هم اشاره به نفوذ حکومت مطلقه و قدرت پروردگار در آسمانها و زمین باشد و هم نفوذ علمی او و هم جهانی وسیعتر از این جهان که آسمان و زمین را در بر گرفته است.و در هر صورت این جمله،جملههای ما قبل آیه را که در باره وسعت علم پروردگار بود تکمیل میکند.
نتیجه این که حکومت و قدرت پروردگار همه آسمانها و زمین را فرا گرفته و کرسی علم و دانش او به همه این عوالم احاطه دارد و چیزی از قلمرو حکومت و نفوذ علمی او بیرون نیست.
در جمله وَ لاٰ یَؤُدُهُ حِفْظُهُمٰا -"یؤده"در اصل از ریشه"اود"بر وزن"قول"به معنی ثقل و سنگینی میباشد-یعنی حفظ آسمانها و زمین برای خداوند هیچگونه سنگینی و مشقتی ندارد.زیرا او همانند مخلوقات و بندگان خود نیست که قدرتشان محدود باشد و گاهی از نگهداری چیزی خسته و ناتوان شوند قدرت او نامحدود است و برای یک قدرت نامحدود اصولا سنگینی و سبکی،مشقت و آسانی مفهومی ندارد این مفاهیم همه در مورد قدرتهای محدود صدق میکند! از آنچه در بالا گفتیم روشن میشود که ضمیر"یؤده"به خداوند بر میگردد جملههای سابق آیه و جمله بعد نیز گواه بر این معنی است زیرا ضمایر آنها نیز همه بازگشت به خداوند میکند بنا بر این احتمال بازگشت ضمیر به کرسی به این معنی که"حفظ آسمانها و زمین برای کرسی سنگین و ثقیل نیست"بسیار ضعیف به نظر میرسد.
جمله" وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ "در حقیقت دلیلی برای جملههای سابق است، یعنی خداوندی که برتر و بالاتر از شبیه و شریک و هر گونه کمبود و عیب و نقصان است،و خداوندی که عظیم و بزرگ است و بی نهایت است هیچ کاری برای او مشکل نیست و هیچ گاه از اداره و تدبیر جهان هستی خسته و ناتوان و غافل و بیخبر
نمیگردد و علم او به همه چیز احاطه دارد.
آیا آیة الکرسی فقط همین یک آیه است که در بالا گفته شد که از اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ شروع میشود،و به وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ ختم میگردد،یا اینکه دو آیه بعد نیز جزء آن است،بنا بر این اگر در جایی مثل نماز لیلة الدفن دستور داده شده آیة الکرسی بخوانند، باید هر سه آیه خوانده شود.
قرائنی در دست است که نشان میدهد،همان یک آیه است.
1-تمام روایاتی که در فضیلت آن وارد شده و از آن تعبیر به آیة الکرسی کرده همه نشان میدهد که یک آیه بیش نیست.
2-تعبیر به کرسی فقط در همان آیه اول است و نامگذاری به آیة الکرسی نیز مربوط به همین آیه است.
3-در بعضی از احادیث به همین معنی تصریح شده مانند حدیثی که در امالی شیخ از امیر مؤمنان علی ع نقل شده است که ضمن بیان فضیلت آیة الکرسی از اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ شروع فرمود تا وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ .
4-در مستدرک سفینة البحار،از مجمع نقل میکند"
و آیة الکرسی معروفة و هی الی قوله وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ ""آیة الکرسی معروف است و آن تا وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ است" (1).
5-در حدیثی از امام علی بن الحسین ع میخوانیم که پیامبر اکرم ص فرمود:کسی که چهار آیه از اول سوره بقره و آیة الکرسی و دو آیه بعد از آن و سه آیه از آخر بقره را بخواند،هرگز ناخوشایندی در خودش و مالش نمیبیند و شیطان به او نزدیک نمیشود،و قرآن را فراموش نمیکند (2).
از این تعبیر نیز استفاده میشود که آیة الکرسی یک آیه است.
6-در بعضی از روایات وارد شده که آیة الکرسی پنجاه کلمه است و در هر کلمهای پنجاه برکت است (1)شمارش کلمات آیه نیز نشان میدهد که تا وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ پنجاه کلمه است.
آری در بعضی از روایات دستور داده شده است که تا" هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ " بخواند،بی آنکه عنوان آیة الکرسی،مطرح باشد.
به هر حال آنچه از قرائن بالا استفاده میشود این است که آیة الکرسی یک آیه بیشتر نیست.
اهمیت فوق العاده آیة الکرسی از این نظر است که مجموعهای از معارف اسلامی و صفات خداوند اعم از صفات ذات و فعل،مخصوصا مساله توحید در ابعاد مختلف را در بر گرفته،این اوصاف که به دوازده بخش بالغ میشود و هر کدام میتواند ناظر به یکی از مسائل تربیتی انسان باشد قابل دقت است و به گفته ابو الفتوح رازی هر یک از این صفات،یکی از مذاهب باطله را نفی میکند(و به این ترتیب،دوازده تفکر باطل و نادرست به وسیله آن اصلاح میشود) (2).
لاٰ إِکْرٰاهَ فِی اَلدِّینِ قَدْ تَبَیَّنَ اَلرُّشْدُ مِنَ اَلْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطّٰاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللّٰهِ فَقَدِ اِسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ اَلْوُثْقیٰ لاَ اِنْفِصٰامَ لَهٰا وَ اَللّٰهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (256)
256-در قبول دین،اکراهی نیست.(زیرا)راه درست از راه انحرافی،روشن شده است.بنا بر این، کسی که به طاغوت[بت و شیطان،و هر موجود طغیانگر]کافر شود و به خدا ایمان آورد،به دستگیره محکمی چنگ زده است،که گسستن برای آن نیست.و خداوند،شنوا و داناست.
مفسر معروف اسلامی"طبرسی"در"مجمع البیان"در شان نزول آیه نقل میکند:مردی از اهل مدینه بنام"ابو حصین"دو پسر داشت برخی از بازرگانانی که به مدینه کالا وارد میکردند هنگام برخورد با این دو پسر آنان را به عقیده و آیین مسیح دعوت کردند،آنان هم سخت تحت تاثیر قرار گرفته و به این کیش وارد شدند و هنگام مراجعت نیز به اتفاق بازرگانان به شام رهسپار گردیدند.
"ابو حصین"از این جریان سخت ناراحت شد و به پیامبر ص اطلاع داد و از حضرت خواست که آنان را به مذهب خود برگرداند و سؤال کرد آیا میتواند آنان را با اجبار به مذهب خویش باز گرداند؟ آیه فوق نازل گردید و این حقیقت را بیان داشت که:"در گرایش به مذهب اجبار و اکراهی نیست".
در تفسیر"المنار"نقل شده که ابو حصین خواست دو فرزند خود را با اجبار به اسلام باز گرداند،آنان به عنوان شکایت نزد پیغمبر آمدند "ابو حصین"به پیامبر عرض کرد من چگونه به خود اجازه دهم که فرزندانم وارد آتش گردند و من ناظر آن
باشم آیه مورد بحث به همین منظور نازل شد.
دین اجباری نیست
آیة الکرسی در واقع مجموعهای از توحید و صفات جمال و جلال خدا بود که اساس دین را تشکیل میدهد،و چون در تمام مراحل با دلیل عقل قابل استدلال است و نیازی به اجبار و اکراه نیست،در این آیه میفرماید:"در قبول دین هیچ اکراهی نیست(زیرا)راه درست از بیراهه آشکار شده است"( لاٰ إِکْرٰاهَ فِی الدِّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ ).
"رشد"از نظر لغت عبارت است از راهیابی و رسیدن به واقع،در برابر"غی" که به معنی انحراف از حقیقت و دور شدن از واقع است.
از آنجا که دین و مذهب با روح و فکر مردم سر و کار دارد و اساس و شالودهاش بر ایمان و یقین استوار است خواه و ناخواه راهی جز منطق و استدلال نمیتواند داشته باشد و جمله" لاٰ إِکْرٰاهَ فِی الدِّینِ "در واقع اشارهای به همین است.
به علاوه همانگونه که از شان نزول آیه استفاده میشود،بعضی از ناآگاهان از پیامبر اسلام ص میخواستند که او همچون حکام جبار با زور و فشار اقدام به تغییر عقیده مردم(هر چند در ظاهر)کند،آیه فوق صریحا به آنها پاسخ داد که دین و آیین چیزی نیست که با اکراه و اجبار تبلیغ گردد،به خصوص اینکه در پرتو دلائل روشن و معجزات آشکار،راه حق از باطل آشکار شده و نیازی به این امور نیست.
این آیه پاسخ دندان شکنی است به آنها که تصور میکنند اسلام در بعضی از موارد جنبه تحمیلی و اجباری داشته و با زور و شمشیر و قدرت نظامی پیش رفته است.
جایی که اسلام اجازه نمیدهد پدری فرزند خویش را برای تغییر عقیده
تحت فشار قرار دهد،تکلیف دیگران روشن است، اگر چنین امری مجاز بود،لازم بود این اجازه،قبل از هر کس به پدر در باره فرزندش داده شود،در حالی که چنین حقی به او داده نشده است.
و از اینجا روشن میشود که این آیه تنها مربوط به اهل کتاب نیست آن چنان که بعضی از مفسران پنداشتهاند،و همچنین حکم آیه هرگز منسوخ نشده است آن چنان که بعضی دیگر گفتهاند بلکه حکمی است جاودانی و هماهنگ با منطق عقل.
سپس به عنوان یک نتیجه گیری از جمله گذشته میافزاید:"پس کسی که به طاغوت(بت و شیطان و انسانهای طغیانگر)کافر شود و به خدا ایمان آورد،به دستگیره محکمی دست زده است که گسستن برای آن وجود ندارد"( فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطّٰاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللّٰهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقیٰ لاَ انْفِصٰامَ لَهٰا ).
"طاغوت"صیغه مبالغه از ماده"طغیان"به معنی تعدی و تجاوز از حد و مرز است،و به هر چیزی که سبب تجاوز از حد گردد گفته میشود،از این رو شیاطین، بتها،حکام جبار و مستکبر و هر معبودی غیر از پروردگار و هر مسیری که به غیر حق منتهی میشود،همه طاغوت است(باید توجه داشت که این کلمه هم به معنی مفرد و هم به معنی جمع به کار میرود).
در این جمله قرآن میگوید:هر کس به"طاغوت"کافر شود و از آن روی گرداند و به خدا ایمان آورد به دستگیره محکمی دست زده است که هرگز گسسته نمیشود.
در این که منظور از"طاغوت"در آیه چیست؟مفسران سخنان بسیاری گفتهاند بعضی آن را به معنی شیطان و بعضی به معنی کاهنان و بعضی به معنی ساحران تفسیر کردهاند،ولی چنین به نظر میرسد که منظور،همه آنها بلکه وسیعتر از آنها بوده باشد.یعنی همان مفهوم عامی که از کلمه طاغوت استفاده میشود که هر موجود طغیان گر و هر آیین و مسیر انحرافی و نادرست را در بر میگیرد.
آیه در حقیقت دلیلی است برای جملههای سابق که در دین و مذهب نیازی به اکراه نیست.زیرا دین دعوت به سوی خدا که منبع هر خیر و برکت و هر سعادتی است میکند،در حالی که دیگران دعوت به سوی ویرانگری و انحراف و فساد مینمایند،و به هر حال دست زدن به دامن ایمان به خدا همانند دست زدن به یک دستگیره محکم نجات است که هرگز امکان گسستن ندارد.
و در پایان میفرماید:"و خداوند شنوا و دانا است"( وَ اللّٰهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ).
اشاره به اینکه مساله کفر و ایمان چیزی نیست که با تظاهر انجام گیرد،زیرا خداوند سخنان همه را اعم از آنچه آشکارا میگویند یا در جلسات خصوصی و نهانی،همه را میشنود،و همچنین از مکنون دلها و ضمایر آگاه است،بنا بر این کفر یا ایمان هر کس برای او روشن میباشد.
این جمله در حقیقت تشویقی است برای مؤمنان واقعی،و تهدیدی است برای منافقان که از پوشش ظاهری اسلام سوء استفاده میکنند.
مذهب نمیتواند تحمیلی باشد
اصولا اسلام و هر مذهب حق از دو جهت نمیتواند جنبه تحمیلی داشته باشد:
الف-بعد از آن همه دلائل روشن و استدلال منطقی و معجزات آشکار، نیازی به این موضوع نیست،آنها متوسل به زور و تحمیل میشوند که فاقد منطق باشند،نه اسلام با آن منطق روشن و استدلالهای نیرومند.
ب-اصولا دین که از یک سلسله اعتقادات قلبی ریشه و مایه میگیرد ممکن نیست تحمیلی باشد زور و شمشیر و قدرت نظامی در اعمال و حرکات جسمانی ما میتواند اثر بگذارد نه در افکار و اعتقادات ما.
از آنچه گفته شد پاسخ تبلیغات مسموم دشمنان اسلام از جمله کلیسا روشن میشود زیرا جملهای صریحتر از" لاٰ إِکْرٰاهَ فِی الدِّینِ "که در متن قرآن آمده است در این زمینه نمیتوان پیدا کرد.
البته آنها برای تحریف به مجاهدات و جنگهای اسلامی متشبث میشوند در حالی که از بررسی جنگهای اسلامی به خوبی آشکار میشود که قسمتی از این جنگها جنبه دفاعی داشته،و قسمت دیگری که جنبه جهاد ابتدایی داشته است برای کشورگشایی و اجبار افراد به آیین اسلام نبوده بلکه برای واژگون کردن نظامات غلط و ظالمانه و اجازه یافتن مردم برای مطالعه آزاد در باره مذهب و شیوههای زندگی اجتماعی بوده است.
شاهد گویای این سخن این است که در تاریخ اسلام کرارا دیده میشود که مسلمانان هنگامی که شهرها را فتح میکردند،پیروان مذاهب دیگر را همانند مسلمانها آزادی میدادند.
و اگر مالیات مختصری به نام"جزیه"از آنان دریافت میشد به خاطر تامین امنیت و هزینه نیروهای حافظ امنیت بود زیرا که جان و مال و ناموس آنها در پناه اسلام محفوظ بود و حتی مراسم عبادی خویش را آزادانه انجام میدادند.
تمام کسانی که با تاریخ اسلام سرو کار دارند این حقیقت را میدانند و حتی مسیحیانی که در باره اسلام کتاب نوشتهاند به این موضوع اعتراف کردهاند.مثلا در کتاب"تمدن اسلام و عرب"میخوانیم:"رفتار مسلمانان با جمعیتهای دیگر به قدری ملایم بود که رؤسای مذهبی آنان اجازه داشتند برای خود مجالس مذهبی تشکیل دهند".
و در پارهای از تواریخ نقل شده:جمعی از مسیحیان که برای گزارشها و تحقیقاتی خدمت پیامبر ص رسیده بودند مراسم نیایش مذهبی خود را آزادانه در مسجد پیامبر ص در مدینه انجام دادند.
اصولا اسلام در سه مورد به قدرت نظامی توسل میجسته است:
1-در مورد محو آثار شرک و بت پرستی،زیرا از نظر اسلام بت پرستی دین و آیین نیست بلکه انحراف،بیماری و خرافه است و هرگز نباید اجازه داد جمعی در یک مسیر صد در صد غلط و خرافی پیش روند و به سقوط کشانده شوند،لذا اسلام بت پرستان را از راه تبلیغ به سوی توحید دعوت کرد و آنجا که مقاومت کردند متوسل به زور شد بتخانهها را در هم کوبید و از هر گونه تظاهری به نام بت و بت پرستی جلوگیری کرد تا این بیماری روحی و فکری به کلی ریشه کن گردد، و آیات قتال با مشرکین مانند آیه 193 سوره بقره و قٰاتِلُوهُمْ حَتّٰی لاٰ تَکُونَ فِتْنَةٌ :"به کارزار با مشرکین ادامه دهید تا آنکه شرک از روی زمین برافتد."نظر به همین موضوع دارد و بنا بر این هیچگونه تباین و تضادی بین آیه مورد بحث و این آیات نیست تا سخن از نسخ پیش آید.
2-در برابر کسانی که نقشه نابودی و حمله به مسلمانان را میکشند دستور "جهاد دفاعی"و توسل به قدرت نظامی داده شده است و شاید بیشتر جنگهای اسلامی در زمان پیامبر ص از همین قبیل باشد به عنوان نمونه جنگ احد-احزاب- حنین-موته-و تبوک را میتوان نام برد.
3-برای کسب آزادی در تبلیغ زیرا هر آیینی حق دارد به طور آزاد به صورت منطقی خود را معرفی کند و اگر کسانی مانع از این کار شوند میتواند با توسل به زور این حق را به دست آورد.
اَللّٰهُ وَلِیُّ اَلَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَی اَلنُّورِ وَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیٰاؤُهُمُ اَلطّٰاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ اَلنُّورِ إِلَی اَلظُّلُمٰاتِ أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ (257)
257-خداوند،ولی و سرپرست کسانی است که ایمان آوردهاند،آنها را از ظلمتها،به سوی نور بیرون میبرد.(اما)کسانی که کافر شدند،اولیای آنها طاغوتها هستند،که آنها را از نور،به سوی ظلمتها بیرون میبرند،آنها اهل آتشاند و همیشه در آن خواهند ماند.
نور ایمان و ظلمات کفر
با اشارهای که در مساله ایمان و کفر و روشن بودن حق از باطل و راه راست از مسیر انحرافی در آیه قبل آمده بود در اینجا وضع مؤمنان و کافران را از نظر راهنما و رهبر مشخص میکند،میفرماید:"خداوند ولی و سرپرست کسانی است که ایمان آوردهاند"( اَللّٰهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا ).
و در پرتو این ولایت و رهبری"آنها را از ظلمتها به سوی نور خارج میسازد" ( یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ ).
لغت"ولی"چنان که بعدا به طور مشروح در ذیل آیه إِنَّمٰا وَلِیُّکُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ... (1)خواهد آمد در اصل به معنی"نزدیکی و عدم جدایی"است به همین جهت به سرپرست و مربی و راهبر"ولی"گفته میشود،به دوستان و رفقای صمیمی نیز این واژه اطلاق میگردد اما روشن است که در آیه مورد بحث به معنی اول است و لذا میفرماید:
1) 1) سوره مائده،آیه 55.
"خداوند که ولی مؤمنان است آنها را از تاریکیها به نور هدایت میکند".
ممکن است گفته شود که هدایت مؤمنان از ظلمتها به نور تحصیل حاصل است ولی با توجه به سلسله مراتب هدایت و ایمان روشن میشود که چنین نیست زیرا مؤمنان در مسیر هدایت و قرب الی اللّٰه،شدیدا محتاج راهنماییهای الهی در هر مرحله هستند،و نیازمند هدایتهای او در هر قدم و در هر کار و برنامهاند،درست شبیه آنچه شبانه روز در نمازها میگوییم: اِهْدِنَا الصِّرٰاطَ الْمُسْتَقِیمَ ،"خدایا پیوسته ما را به راه راست هدایت فرما".
سپس میافزاید:"اما کسانی که کافر شدند،اولیاء آنها طاغوت(بت و شیطان و افراد جبار و منحرف)هستند که آنها را از نور به سوی ظلمتها بیرون میبرند"( وَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیٰاؤُهُمُ الطّٰاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُمٰاتِ ).
"به همین دلیل آنها اهل آتشاند و برای همیشه در آن خواهند بود"( أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ النّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ ).
1-تشبیه"ایمان"و"کفر"به"نور"و"ظلمت"رساترین تشبیهی است که در این مورد به نظر میرسد نور منبع حیات و همه برکات و آثار حیاتی و سرچشمه رشد و نمو و تکامل و جنبش و تحرک است نور آرام بخش و مطمئن کننده و آگاه کننده و نشان دهنده است در حالی که ظلمت رمز سکوت و مرگ،خواب و نادانی، ظلالت و وحشت میباشد ایمان و کفر نیز چنین هستند.
2-نکته دیگر این که:در این آیه و آیات مشابه آن در قرآن مجید ظلمت به صیغه"جمع"آورده شده(ظلمات)و نور به صیغه"مفرد"و این اشاره به آن است که در راه حق هیچگونه پراکندگی و دوگانگی وجود ندارد بلکه سراسر وحدت و
یگانگی است.
مسیر حق مانند خط مستقیمی است که میان دو نقطه کشیده شود که همیشه یکی است و تعدد در آن ممکن نیست.
ولی باطل و کفر مرکز انواع اختلافها و پراکندگیها است حتی اهل باطل در باطل خود هماهنگ نیستند و وحدت هدف ندارند درست مانند خطوط انحرافی است که در میان دو نقطه کشیده میشود که تعداد آن در دو طرف"خط مستقیم" بیشمار و نامحدود است.
این احتمال را نیز بعضی دادهاند که صفوف باطل نسبت به اهل حق زیادتر است.
3-ممکن است گفته شود که کفار نوری ندارند که از آن خارج شوند،ولی با توجه به اینکه نور ایمان در فطرت همه وجود دارد این تعبیر کاملا صحیح به نظر میرسد.
4-ناگفته پیدا است که خداوند نه به اجبار مؤمنان را از ظلمات(گناه و جهل و صفات رذیله و دوری از حق)به نور خارج میکند و نه کفار را به اجبار از فطرت توحیدی بیرون میبرد بلکه اعمال آنها است که ایجاب چنین سرنوشتی را از سوی پروردگار میکند.
أَ لَمْ تَرَ إِلَی اَلَّذِی حَاجَّ إِبْرٰاهِیمَ فِی رَبِّهِ أَنْ آتٰاهُ اَللّٰهُ اَلْمُلْکَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِیمُ رَبِّیَ اَلَّذِی یُحْیِی وَ یُمِیتُ قٰالَ أَنَا أُحْیِی وَ أُمِیتُ قٰالَ إِبْرٰاهِیمُ فَإِنَّ اَللّٰهَ یَأْتِی بِالشَّمْسِ مِنَ اَلْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهٰا مِنَ اَلْمَغْرِبِ فَبُهِتَ اَلَّذِی کَفَرَ وَ اَللّٰهُ لاٰ یَهْدِی اَلْقَوْمَ اَلظّٰالِمِینَ (258)
258-آیا ندیدی(و آگاهی نداری از)کسی[نمرود]که با ابراهیم در باره پروردگارش محاجه و گفتگو کرد؟زیرا خداوند به او حکومت داده بود،(و بر اثر کمی ظرفیت،از باده غرور سرمست شده بود،)هنگامی که ابراهیم گفت:"خدای من آن کسی است که زنده میکند و میمیراند."او گفت:"من نیز زنده میکنم و میمیرانم!"(و برای اثبات این کار و مشتبه ساختن بر مردم دستور داد دو زندانی را حاضر کردند،فرمان آزادی یکی و قتل دیگری را داد)ابراهیم گفت:"خداوند،خورشید را از افق مشرق میآورد،(اگر راست میگویی که حاکم بر جهان هستی تویی،)خورشید را از مغرب بیاور!"(در اینجا)آن مرد کافر،مبهوت و وامانده شد.و خداوند،قوم ستمگر را هدایت نمیکند.
محاجه ابراهیم با طاغوت زمان!
به دنبال آیه قبل که از هدایت مؤمنان در پرتو ولایت و راهنمایی پروردگار و گمراهی کافران بر اثر پیروی از طاغوت سخن میگفت خداوند چند نمونه ذکر میکند که یکی از آنان نمونه روشنی است که در آیه مورد بحث آمده است،و آن ماجرای گفتگو و محاجه ابراهیم قهرمان بتشکن با جبار زمان خود"نمرود" است،میفرماید:"آیا ندیدی(آگاهی نداری)از کسی که با ابراهیم در باره پروردگارش محاجه و گفتگو کرد"( أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِی حَاجَّ إِبْرٰاهِیمَ فِی رَبِّهِ ).
و در یک جمله اشاره به انگیزه اصلی این محاجه میکند و میگوید:"به خاطر این بود که خداوند به او حکومت داده بود"و بر اثر کمی ظرفیت از باده کبر و غرور،سرمست شده بود( أَنْ آتٰاهُ اللّٰهُ الْمُلْکَ ).
و چه بسیارند کسانی که در حال عادی،انسانهای معتدل،سر به راه،مؤمن و بیدارند اما هنگامی که به مال و مقام و نوایی برسند همه چیز را به دست فراموشی میسپارند،و مهمترین مقدسات را زیر پا مینهند.
و در ادامه میافزاید:در آن هنگام که از ابراهیم ع پرسید خدای تو کیست که به سوی او دعوت میکنی؟"ابراهیم گفت:همان کسی است که زنده میکند و میمیراند"( إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِیمُ رَبِّیَ الَّذِی یُحْیِی وَ یُمِیتُ ).
در حقیقت بزرگترین شاهکار آفرینش یعنی قانون حیات و مرگ را به عنوان نشانه روشنی از علم و قدرت پروردگار مطرح ساخت.
ولی نمرود جبار راه تزویر و سفسطه را پیش گرفت و برای اغفال مردم و اطرافیان خود"گفت:من نیز زنده میکنم و میمیرانم"و قانون حیات و مرگ در دست من است( قٰالَ أَنَا أُحْیِی وَ أُمِیتُ ).
و برای اثبات این مدعای دروغین طبق روایت معروفی دست به حیلهای زد و دستور داد دو نفر زندانی را حاضر کردند و فرمان داد یکی را آزاد کنند و دیگری را به قتل برسانند سپس رو به ابراهیم و حاضران کرد و گفت:"دیدید چگونه حیات و مرگ به دست من است؟".
ولی ابراهیم ع برای خنثی کردن این توطئه،دست به استدلال دیگری زد که دشمن نتواند در برابر سادهلوحان در مورد آن مغالطه کند،"ابراهیم گفت:
خداوند،خورشید را از(افق مشرق)میآورد(اگر تو راست میگویی که حاکم بر جهان هستی میباشی)خورشید را از طرف مغرب بیاور"( قٰالَ إِبْرٰاهِیمُ فَإِنَّ اللّٰهَ یَأْتِی بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهٰا مِنَ الْمَغْرِبِ ).
اینجا بود که"آن مرد کافر،مبهوت و وامانده شد"( فَبُهِتَ الَّذِی کَفَرَ ).
آری"خداوند قوم ظالم را هدایت نمیکند"( وَ اللّٰهُ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الظّٰالِمِینَ ).
و به این ترتیب آن مرد مست و مغرور سلطنت و مقام،خاموش و مبهوت و ناتوان گشت و نتوانست در برابر منطق زنده ابراهیم ع سخنی بگوید،و این بهترین راه برای خاموش کردن این گونه افراد لجوج است.
با اینکه مسلم است که مساله حیات و مرگ از جهاتی مهمتر از مساله طلوع و غروب آفتاب است و سند گویاتری بر علم و قدرت پروردگار محسوب میشود و به همین دلیل ابراهیم نخست به آن استدلال کرد،و اگر افراد با فکر و روشن ضمیری در آن مجلس بودند طبعا با این دلیل قانع شدند زیرا هر کس میداند مساله آزاد کردن و کشتن یک زندانی،هیچگونه ربطی به مساله حیات و مرگ طبیعی واقعی ندارد،ولی برای آن دسته که درک کافی نداشتند و ممکن بود تحت تاثیر سفسطه آن جبار حیلهگر قرار گیرند،دست به استدلال دوم زد و مساله طلوع و غروب خورشید را مطرح ساخت تا حق بر هر دو دسته روشن گردد (1).
و چه خوب کرد ابراهیم ع که اول مساله حیات و مرگ را پیش کشید تا آن جبار مدعی شرکت با پروردگار در تدبیر عالم گردد،سپس مساله طلوع و غروب آفتاب را عنوان کرد که او در آن،به کلی وامانده شد.
ضمنا از جمله" وَ اللّٰهُ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الظّٰالِمِینَ "معلوم میشود که گر چه هدایت و ضلالت بدست خدا است اما مقدمات آن از سوی بندگان فراهم میگردد، ظلم و ستم و گناه همچون ابرهای تیره و تاری،بر آیینه قلب سایه میافکند و اجازه درک حقایق به او نمیدهد.
1) 1) اینکه استدلال دوم با"فاء"شروع شده گویا اشاره به این است که استدلال دوم به معنی صرف نظر کردن از استدلال اول نیست،بلکه چیزی افزون بر آن است.
1-چه کسی با ابراهیم در این جلسه روبرو بود،و با او محاجه کرد؟ در قرآن تصریح به نام او نشده ولی همین اندازه میفرماید: أَنْ آتٰاهُ اللّٰهُ الْمُلْکَ یعنی به خاطر غروری که از حکومت خودکامه پیدا کرده بود با ابراهیم به محاجه برخاست،ولی در روایتی که از علی ع در تفسیر"در المنثور"نقل شده و همچنین در تواریخ آمده است نام او"نمرود بن کنعان"بود.
2-گر چه در آیه فوق زمان این بحث و گفتگو مشخص نشده اما از قرائن بر میآید که این موضوع بعد از بت شکنی ابراهیم و نجات او از آتش بوده است زیرا مسلم است که قبل از به آتش افکندن ابراهیم مجالی برای این گفتگوها نبوده و اصولا بت پرستان حق چنین مباحثهای را به او نمیداند و آنها ابراهیم را یک مجرم و گنهکار میشناختند که میباید هر چه زودتر به کیفر اعمال خود و قیام بر ضد خدایان مقدس برسد،آنها در این موقع تنها از علت اقدام به بت شکنی پرسش کردند و سپس با نهایت عصبانیت و خشونت دستور آتشسوزی او را صادر نمودند اما هنگامی که او از آتش به طرز شگفتانگیزی نجات یافت توانست به اصطلاح به حضور نمرود برسد و با او به بحث و گفتگو نشیند.
3-از آیه به خوبی بر میآید که نمرود هرگز از این بحث و گفتگو در جستجوی حقیقت نبود،بلکه میخواست گفتار باطل خود را به کرسی بنشاند و شاید به کار بردن کلمه"حاج"نیز به همین منظور باشد زیرا این کلمه غالبا در همین موارد به کار میرود.
4-از آیه به خوبی بر میآید که جبار آن زمان مدعی الوهیت بود،نه تنها به این معنی که او را پرستش کنند بلکه علاوه بر این خود را آفریدگار عالم هستی نیز معرفی میکرد یعنی هم خود را معبود میدانست،و هم خالق.
و جای تعجب هم نیست هنگامی که مردم در برابر سنگ و چوب به سجده
بیفتند و علاوه بر پرستش،آنها را در امور جهان مؤثر و سهیم بدانند این فرصت برای یک"جبار اغفالگر"پیش میآید که از سادهلوحی مردم استفاده کند و آنها را به سوی خود دعوت نماید و خود را همچون بتی جلوه دهد که هم او را بپرستند و هم به خالقیت او گردن نهند.
5-تاریخچه بت پرستی:برای بت پرستی به زحمت میتوان تاریخچهای نشان داد و آغاز آن را تعیین نمود بلکه از قدیمترین ایامی که امروز از آن آگاهی داریم این موضوع در میان افراد بشر که دارای افکاری منحط و در سطح پایین بودهاند وجود داشته است.
در حقیقت بت پرستی یک نوع تحریف در عقیده خدا پرستی است همان عقیدهای که جزء فطرت و سرشت انسان است و از آنجا که این سرشت همیشه در انسان بوده تحریف آن در میان افراد منحط نیز همیشه وجود داشته است.و لذا میتوان گفت تاریخ بت پرستی با تاریخ پیدایش انسان تقریبا همراه بوده است.
توضیح اینکه:انسان به مقتضای سرشت و خلقت خویش متوجه نیروی ما فوق طبیعت بوده است این سرشت با استدلالهای روشنی از نظام هستی که نشان دهنده وجود یک مبدأ عالم و قادر بوده است تایید میشده و انسان از این دو طریق (سرشت و عقل)همیشه کم و بیش با آن مبدأ هستی آشنایی داشته است ولی همانطور که اگر احساس گرسنگی که در وجود کودک است به موقع،رهبری نشود و غذای سالم در اختیار او قرار نگیرد کودک دست خود را به چیزهایی مانند خاک دراز میکند و کم کم به آن خو میگیرد و سلامت خود را از دست میدهد،انسان نیز اگر در مسیر فطرت و عقل از نظر خداجویی رهبری نشود رو به خدایان ساختگی و انواع بتها کرده و در برابر آنها سر تعظیم فرود میآورد و صفات خدایی را برای آنها قائل میشود.
از یک سو احتیاج به تذکر ندارد که افراد کوتهبین و سفیه سعی دارند همه
چیز را در قالب حسی ببینند و اساسا فکر آنها از منطقه محسوسات گام بیرون نگذاشته،به همین دلیل پرستش خدای نادیده برای آنها مشکل و سنگین است و میل دارند خدای خود را در یک قالب حسی بریزند،این جهل و بی خبری هنگامی که با"سرشت خدا پرستی"آمیخته شد به شکل بت پرستی و خدای حسی خودنمایی میکند.
از سوی دیگر گفته میشود اقوام پیشین روی احترام خاصی که برای پیامبران و بزرگان مذهب قائل بودند بعد از وفات آنها مجسمههای یاد بود آنها را میساختند و روح قهرمان سازی که در افراد ضعیف و کم فکر است آنها را وادار میکرد که برای آن بزرگان و سپس برای مجسمههای آنها مقامات و نفوذ فوق العادهای قائل شوند و آنها را به سرحد الوهیت برسانند و این خود سرچشمه،دیگری برای بت پرستی بود.
یکی دیگر از سرچشمههای بت پرستی این بود که یک سلسله از موجودات که منشا برکات و فوائدی در زندگی انسان بودند مانند ماه و خورشید و آتش و آب توجه او را به خود جلب میکردند آنها به عنوان قدردانی در برابر این منابع سر تعظیم فرود میآورند بدون اینکه افق فکر خود را وسیعتر سازند و سبب نخستین و آفریدگار جهان را در ما ورای آنها ببینند این احترامات عظیم با گذشت زمان شکل بت پرستی به خود گرفت.
البته ریشه همه اشکال بت پرستی یک چیز است و آن انحطاط فکری و جهل و نادانی بشر و عدم رهبری صحیح او در مسائل خداجویی و خداشناسی است که با تعلیم و تربیت و راهنمایی انبیاء به خوبی قابل پیشگیری میباشد.
أَوْ کَالَّذِی مَرَّ عَلیٰ قَرْیَةٍ وَ هِیَ خٰاوِیَةٌ عَلیٰ عُرُوشِهٰا قٰالَ أَنّٰی یُحْیِی هٰذِهِ اَللّٰهُ بَعْدَ مَوْتِهٰا فَأَمٰاتَهُ اَللّٰهُ مِائَةَ عٰامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قٰالَ کَمْ لَبِثْتَ قٰالَ لَبِثْتُ یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قٰالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عٰامٍ فَانْظُرْ إِلیٰ طَعٰامِکَ وَ شَرٰابِکَ لَمْ یَتَسَنَّهْ وَ اُنْظُرْ إِلیٰ حِمٰارِکَ وَ لِنَجْعَلَکَ آیَةً لِلنّٰاسِ وَ اُنْظُرْ إِلَی اَلْعِظٰامِ کَیْفَ نُنْشِزُهٰا ثُمَّ نَکْسُوهٰا لَحْماً فَلَمّٰا تَبَیَّنَ لَهُ قٰالَ أَعْلَمُ أَنَّ اَللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (259)
259-یا همانند کسی که از کنار یک آبادی(ویران شده)عبور کرد،در حالی که دیوارهای آن،به روی سقفها فرو ریخته بود،(و اجساد و استخوانهای اهل آن،در هر سو پراکنده بود،او با خود)گفت:"چگونه خدا اینها را پس از مرگ،زنده میکند؟!"(در این هنگام،)خدا او را یکصد سال میراند،سپس زنده کرد،و به او گفت:"چه قدر درنگ کردی؟"گفت:"یک روز، یا بخشی از یک روز."فرمود:"نه،بلکه یکصد سال درنگ کردی!نگاه کن به غذا و نوشیدنی خود(که همراه داشتی،با گذشت سالها)هیچگونه تغییر نیافته است!(خدایی که یک چنین مواد فاسدشدنی را در طول این مدت،حفظ کرده،بر همه چیز قادر است!)ولی به الاغ خود نگاه کن(که چگونه از هم متلاشی شده!این زنده شدن تو پس از مرگ،هم برای اطمینان خاطر توست،و هم)برای اینکه تو را نشانهای برای مردم(در مورد معاد)قرار دهیم.(اکنون)به استخوانها(ی مرکب سواری خود)نگاه کن که چگونه آنها را برداشته،به هم پیوند میدهیم،و گوشت بر آن میپوشانیم!"هنگامی که(این حقایق)بر او آشکار شد، گفت:"میدانم خدا بر هر کاری توانا است."
داستان شگفتانگیز"عزیر"
این آیه که به صورت عطف بر آیه گذشته ذکر شده است،سرگذشت دیگری از یکی از انبیاء پیشین را بیان میکند،که مشتمل بر شواهد زندهای بر مسائل معاد است و عطف این دو آیه به یکدیگر ممکن است از این نظر باشد که در آیه قبل سخن پیرامون توحید و شناسایی خدا بود و در این آیه و آیه بعد از آن(آیه 260) سخن در باره معاد و زندگی بعد از مرگ است.
این احتمال نیز از سوی بعضی از مفسران داده شده است که در ذیل آیة الکرسی سخن از هدایت الهی میگوید سپس در آیاتی که بعد از آن آمده به یکی از طرق هدایت که بیان دلائل عقلی است اشاره میکند(داستان ابراهیم ع و نمرود) و در آیه مورد بحث و آیه آینده،از دلائل حسی استفاده شده است که مساله را در جنبههای شهودی مطرح میکند (1).
به هر حال مناسب است قبلا اجمالی از داستان این آیه را که در تواریخ اسلامی آمده از نظر بگذرانیم سپس به تفسیر آیه بپردازیم.
آیه اشاره به سرگذشت کسی میکند که در اثنای سفر خود در حالی که بر مرکبی سوار بود و مقداری آشامیدنی و خوراکی همراه داشت از کنار یک آبادی گذشت در حالی که به شکل وحشتناکی در هم ریخته و ویران شده بود و اجساد و استخوانهای پوسیده ساکنان آن به چشم میخورد هنگامی که این منظره وحشتزا را دید گفت چگونه خداوند این مردگان را زنده میکند؟ البته این سخن از روی انکار و تردید نبود بلکه از روی تعجب بود زیرا قرائن موجود در آیه نشان میدهد که او یکی از پیامبران ع بوده که در ذیل آیه
1) 1) تفسیر المیزان،ذیل آیه مورد بحث.
میخوانیم خداوند با او سخن گفته است و روایات نیز این حقیقت را تایید میکند چنان که بعدا اشاره خواهیم کرد.
در این هنگام خداوند جان او را گرفت و یکصد سال بعد او را زنده کرد و از او سؤال نمود چقدر در این بیابان بودهای؟او که خیال میکرد مقدار کمی بیشتر در آنجا درنگ نکرده فورا در جواب عرض کرد:یک روز یا کمتر! به او خطاب شد که یکصد سال در اینجا بودهای اکنون به غذا و آشامیدنی خود نظری بیفکن و ببین چگونه در طول این مدت به فرمان خداوند هیچگونه تغییری در آن پیدا نشده است ولی برای اینکه بدانی یکصد سال از مرگ تو گذشته است نگاهی به مرکب سواری خود کن و ببین از هم متلاشی و پراکنده شده و مشمول قوانین عادی طبیعت گشته و مرگ آن را از هم متفرق ساخته است سپس نگاه کن و ببین چگونه اجزای پراکنده آن را جمعآوری کرده و زنده میکنیم او هنگامی که این منظره را دید گفت میدانم که خداوند بر هر چیزی توانا است یعنی هم اکنون آرامش خاطر یافتم و مساله رستاخیز مردگان در نظر من شکل حسی به خود گرفت.
در باره اینکه او کدامیک از پیامبران بوده احتمالات گوناگونی داده شده است بعضی او را"ارمیا"و بعضی"خضر"دانستهاند ولی مشهور و معروف این است که "عزیر"بوده است و در حدیثی از امام صادق ع نیز این موضوع تایید شده است (1).
همچنین در باره اینکه این آبادی کجا بوده است بعضی آن را بیت المقدس دانستهاند که بر اثر حملات"بختنصر"ویران و در هم کوبیده شد اما این احتمال بعید به نظر میرسد...
اکنون به تفسیر آیه بر میگردیم.
1) 1) مجمع البیان،جلد 1 و 2 صفحه 370.
نخست میفرماید:"یا همانند کسی که از کنار یک آبادی عبور میکرد در حالی که دیوارهای آن به روی سقفها فرو ریخته بود،(و اجساد و استخوانهای اهل آن در هر سو پراکنده بود،او از روی تعجب با خود)گفت:چگونه خدا اینها را بعد از مرگ زنده میکند"( أَوْ کَالَّذِی مَرَّ عَلیٰ قَرْیَةٍ وَ هِیَ خٰاوِیَةٌ عَلیٰ عُرُوشِهٰا قٰالَ أَنّٰی یُحْیِی هٰذِهِ اللّٰهُ بَعْدَ مَوْتِهٰا ).
"عروش"جمع"عرش"در اینجا به معنی سقف است،و"خاویة"در اصل به معنی خالی است و در اینجا کنایه از ویران شدن است زیرا خانههای آباد معمولا مسکونی است و خانههایی که خالی میشود یا به خاطر ویرانی است و یا بر اثر خالی بودن تدریجا ویران خواهد شد بنا بر این جمله" وَ هِیَ خٰاوِیَةٌ عَلیٰ عُرُوشِهٰا " چنین معنی میدهد که خانههای آنان ویران شده بود،به این صورت که نخست سقف آنها فرود آمده و سپس دیوارها به روی آنها افتاده بود،این نوع ویرانی،ویرانی کامل و تمام عیار است،زیرا به هنگام ویرانی معمولا نخست سقف آن ویران میگردد و بعد دیوارها مدتی سر پا میایستد،سپس روی ویرانههای سقف فرو میغلتد.
بعضی تصریح کردهاند که مفهوم"عرش"با"سقف"متفاوت است،سقف تنها به قسمت بالای عمارت گفته میشود ولی عرش عبارت از سقفی است که همراه با پایهها باشد.
از قرائن چنین استفاده میشود که در این ماجرا کسی همراه آن پیامبر نبود،و هنگامی که چشمش به استخوانهای متلاشی شده اهل قریه افتاد،به آنها اشاره کرد و این سؤال را از خویشتن نمود که چگونه خداوند اینها را بعد از مرگشان زنده میکند؟ در ادامه آیه میفرماید:"خداوند او را یکصد سال میراند،سپس او را زنده کرد و به او گفت:چقدر درنگ کردی؟گفت:یک روز یا قسمتی از یک روز فرمود:
(نه)بلکه یکصد سال درنگ کردی"( فَأَمٰاتَهُ اللّٰهُ مِائَةَ عٰامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قٰالَ کَمْ لَبِثْتَ قٰالَ لَبِثْتُ یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قٰالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عٰامٍ ).
اکثر مفسران از این جمله چنین فهمیدهاند که خداوند جان آن پیامبر ص را گرفت و بعد از یکصد سال،از نو زنده کرد،و جمله"اماته"که از ماده موت به معنی مرگ است،همین مفهوم را میبخشد.
ولی بعضی از مفسران به اصطلاح روشنفکر مانند نویسنده"المنار"و همچنین مراغی،اصرار دارند که آن را اشاره به یک نوع خواب و فقدان حس و حرکت بدانند،که دانشمندان امروز آن را"سبات"مینامند و آن این است که موجودی زنده برای مدتی طولانی در یک نوع خواب عمیق فرو رود،اما شعلههای حیات در او خاموش نشود. سپس اضافه میکند:"آنچه تا کنون در مورد این خوابهای طولانی اتفاق افتاده بیش از چند سال نبوده،بنا بر این رسیدن به یکصد سال غیر عادی است،ولی مسلم است هنگامی که این موضوع تا چند سال امکان داشته باشد تا یکصد سال نیز ممکن خواهد بود و آنچه در قبول امور خارق عادت لازم است این است که کار ممکن باشد نه محال عقلی" (1).
ولی ظاهرا هیچگونه دلیلی در آیه بر این گفتار نیست،بلکه ظاهر آیه این است که پیامبر مزبور از دنیا رفت و پس از یکصد سال زندگی را از سر گرفت البته چنین مرگ و حیاتی یک موضوع کاملا خارق العاده است ولی در هر حال محال نیست و از طرفی حوادث خارق العاده در قرآن نیز منحصر به این مورد نیست که بخواهیم آن را توجیه و یا تاویل کنیم.
آری اگر منظور از ذکر خوابهای طولانی چند ساله یا مثلا آنچه در باره بسیاری از حیوانات به عنوان"زمستان خوابی"دیده میشود که سراسر زمستان را
1) 1) تفسیر المنار و مراغی(ذیل آیه مورد بحث).
میخوابند و به هنگام گرم شدن هوا بیدار میشوند و یا مثلا مساله انجماد طبیعی بعضی از حیوانات و یا انجماد مصنوعی بعضی از جانداران دیگر بدست بشر برای یک مدت طولانی بدون اینکه بمیرند،این باشد که مساله مرگ و زندگی پس از یکصد سال امر ممکنی شمرده شود سخن خوبی به نظر میرسد و معنی این سخن چنین خواهد بود که:"خدایی که میتواند جانداران را صدها سال در یک خواب طولانی یا حالت انجماد فرو برد و سپس بیدار کند و به حال اول باز گرداند قادر است که مردگان را پس از مرگ زنده کند".
اصولا با قبول اصل معاد و زنده شدن مردگان در رستاخیز و همچنین با قبول خوارق عادات و معجزات پیامبران،این اصرار دلیلی ندارد که همه آیات قرآن را به یک سلسله مسائل عادی و طبیعی تفسیر کنیم و مرتکب همه گونه خلاف ظاهر در آیات بشویم زیرا این کار نه صحیح است و نه لزومی دارد! و به گفته بعضی از مفسران گویا ما فراموش کردهایم که در آغاز موجود بی جانی بودیم سپس خداوند ما را زنده کرد، چه مانعی دارد نظیر آن مرگ و حیات تکرار گردد.
جمله" لَبِثْتُ یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ "،نشان میدهد که آن پیامبر،موقع مرگ و زنده شدنش در دو ساعت مختلف از روز بوده،مثلا مرگ او پیش از ظهر بوده و زنده شدنش بعد از ظهر و لذا به شک افتاد که آیا یک شبانه روز بر او گذشته یا تنها چند ساعتی از یک روز به همین دلیل با تردید گفت یک روز یا قسمتی از یک روز،ولی بزودی به او خطاب شد که نه بلکه یکصد سال در اینجا ماندهای.
سپس برای اینکه آن پیامبر،اطمینان بیشتری به این مساله پیدا کند،به او دستور داده شد که به غذا و نوشیدنی که همراه داشته و همچنین مرکب سواریاش نگاهی بیفکند که اولی کاملا سالم مانده بود و دومی به کلی متلاشی شده بود،تا هم گذشت زمان را مشاهده کند،و هم قدرت خدا را بر نگهداری هر چه اراده داشته باشد،میفرماید:به او گفته شد"پس حالا نگاه کن به غذا و نوشیدنیت(که همراه
داشتی ببین که با گذشت سالها)هیچگونه تغییری نیافته"( فَانْظُرْ إِلیٰ طَعٰامِکَ وَ شَرٰابِکَ لَمْ یَتَسَنَّهْ ). (1)
" لَمْ یَتَسَنَّهْ "از ماده"سنه"به معنی سال است،یعنی سال بر آن نگذشته است ولی در اینجا کنایه از عدم تغییر و فاسد نشدن است،یعنی به آنها نگاه کن که با گذشت آن همه سال،گویی سال و زمانی بر آن نگذشته و تغییری در آن حاصل نشده اشاره به اینکه خدایی که میتواند غذا و نوشیدنی تو را که قاعدتا باید زود فاسد گردد،به حال او نگه دارد،زنده کردن مردگان برای او مشکل نیست.زیرا ادامه حیات چنین غذای فاسدشدنی که عمر آن معمولا بسیار کوتاه است،در این مدت طولانی سادهتر از زنده کردن مردگان نیست (2).
در اینکه این غذا و نوشیدنی چه بوده در آیه منعکس نیست،بعضی غذای او را انجیر و نوشیدنی او را یک نوع آب میوه ذکر کردهاند و میدانیم که هر دو بسیار زود فاسد میشوند،و بقای آنها در مدت طولانی موضوع مهمی است،بعضی هم آن را انگور و شیر ذکر کردهاند.
سپس میافزاید:"ولی نگاه به الاغ خود کن(که چگونه از هم متلاشی شده برای اینکه اطمینان به زندگی پس از مرگ پیدا کنی)و تو را نشانهای برای مردم قرار دهیم"آن را زنده میسازیم( وَ انْظُرْ إِلیٰ حِمٰارِکَ وَ لِنَجْعَلَکَ آیَةً لِلنّٰاسِ ).
البته قرآن بیش از این چیزی در باره مرکب آن پیامبر نگفته،اما از جملههای بعد استفاده میشود که مرکب او با گذشت زمان به کلی متلاشی شده بود و تنها استخوانهای پوسیدهای از آن باقی مانده بود،زیرا در غیر این صورت هیچگونه
1) 1) در اینکه" لَمْ یَتَسَنَّهْ "از ماده"سنه"گرفته شده بسیاری از مفسران مانند طبرسی،فخر رازی، قرطبی،بر سوی در روح البیان و ابو الفتوح رازی متفقالقولاند،راغب در مفردات در ماده"سنه"به این معنی اشاره کرده است هر چند در ماده سن طور دیگری آن را تفسیر نموده است.
2) 2) باید توجه داشت که جمله" لَمْ یَتَسَنَّهْ "اگر از ماده"سنه"باشد،هاء در آن اصلی است،و اگر از ماده"سن"یا"سنو"باشد،هاء سکت است و به هر حال فعل به صورت مفرد ذکر شده،در حالی که ضمیر مستتر در آن به طعام و شراب بر میگردد و باید تثنیه باشد اما چون منظور در اینجا جنس خوراکی و نوشیدنی است همه یک چیز حساب شده و به صورت مفرد آمده است.
نشانهای برای گذشت یکصد سال وجود نداشت و این خود عجیب است که حیوانی که امکان عمر نسبتا طولانی دارد این چنین از هم متلاشی شود،اما میوه و آب میوه یا شیر که به سرعت باید فاسد شود کمترین تغییری در طعم و بوی آن حاصل نگردد و این نهایت قدرتنمایی خدا در امر حیات و مرگ است.
به هر حال در تکمیل همین مساله میافزاید:"به استخوانها نگاه کن(که از مرکب سواریت باقی مانده)و ببین چگونه آنها را بر میداریم و به هم پیوند میدهیم و گوشت بر آن میپوشانیم"( وَ انْظُرْ إِلَی الْعِظٰامِ کَیْفَ نُنْشِزُهٰا ثُمَّ نَکْسُوهٰا لَحْماً ).
"ننشزها"از ماده"نشوز"به معنی مرتفع و بلند شدن است،و در اینجا به معنی برداشتن از روی زمین و پیوستن آنها به یکدیگر است،یعنی نگاه کن که چگونه آنها را به هم پیوند میدهیم و گوشت به آنها میپوشانیم و زنده میکنیم.
و اینکه بعضی از مفسران احتمال دادهاند،منظور استخوانهای خود آن پیامبر است بسیار عجیب و بعید به نظر میرسد،زیرا این گفتگوها بعد از زنده شدن او میباشد،همچنین احتمال اراده استخوانهای پوسیده اهل آن آبادی (1)زیرا قبل از این جمله،سخن از حمار و مرکب سواری بوده نه مردم قریه.
و در پایان آیه میفرماید:"هنگامی که با مشاهده این نشانههای واضح(همه چیز)برای او روشن شد گفت:میدانم که خدا بر هر کاری قادر است"( فَلَمّٰا تَبَیَّنَ لَهُ قٰالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ).
یعنی علم و آگاهی من کامل شد و به مرحله شهود رسید،و قابل توجه اینکه نگفت الان دانستم(مانند گفتار زلیخا در مورد یوسف اَلْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ :"الان حق آشکار گشت" (2)بلکه گفت:میدانم،یعنی اعتراف به علم و آگاهی خود میکنم.
وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِیمُ رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِ اَلْمَوْتیٰ قٰالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قٰالَ بَلیٰ وَ لٰکِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی قٰالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ اَلطَّیْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَیْکَ ثُمَّ اِجْعَلْ عَلیٰ کُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً ثُمَّ اُدْعُهُنَّ یَأْتِینَکَ سَعْیاً وَ اِعْلَمْ أَنَّ اَللّٰهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ (260)
260-و(به خاطر بیاور)هنگامی را که ابراهیم گفت:"خدایا!به من نشان بده چگونه مردگان را زنده میکنی؟"فرمود:"مگر ایمان نیاوردهای؟!"عرض کرد:"آری،ولی میخواهم قلبم آرامش یابد."فرمود:"در این صورت،چهار نوع از مرغان را انتخاب کن!و آنها را(پس از ذبح کردن،)قطعه قطعه کن(و در هم بیامیز)!سپس بر هر کوهی،قسمتی از آن را قرار بده، بعد آنها را بخوان،به سرعت به سوی تو میآیند!و بدان خداوند قادر و حکیم است،(هم از ذرات بدن مردگان آگاه است،و هم توانایی بر جمع آنها دارد)".
صحنه دیگری از معاد در این دنیا
به دنبال داستان عزیر در مورد مساله معاد داستان دیگری از ابراهیم ع در اینجا مطرح شده است،تا آن بحث کاملتر گردد.
بیشتر مفسران و نویسندگان تاریخ،در ذیل این آیه داستان زیر را نقل کردهاند:
روزی ابراهیم ع از کنار دریایی میگذشت مرداری را دید که در کنار دریا افتاده،در حالی که مقداری از آن داخل آب و مقداری دیگر در خشکی قرار داشت و پرندگان و حیوانات دریا و خشکی از دو سو آن را طعمه خود قرار دادهاند حتی گاهی بر سر آن با یکدیگر نزاع میکنند دیدن این منظره ابراهیم را به فکر مسالهای انداخت که همه میخواهند چگونگی آن را بطور تفصیل بدانند و آن کیفیت زنده
شدن مردگان پس از مرگ است او فکر میکرد که اگر نظیر این حادثه برای جسد انسانی رخ دهد و بدن او جزء بدن جانداران دیگر شود مساله رستاخیز که باید با همین بدن جسمانی صورت گیرد چگونه خواهد شد؟! ابراهیم ع گفت پروردگارا!به من نشان بده چگونه مردگان را زنده میکنی؟ خداوند فرمود مگر ایمان به این مطلب نداری؟ او پاسخ داد:ایمان دارم لکن میخواهم آرامش قلبی پیدا کنم.
خداوند به او دستور داد که چهار پرنده را بگیرد و آنها را ذبح نماید و گوشتهای آنها را در هم بیامیزد،سپس آنها را چند قسمت کند و هر قسمتی را بر سر کوهی بگذارد بعد آنها را بخواند تا صحنه رستاخیز را مشاهده کند او چنین کرد و با نهایت تعجب دید اجزای مرغان از نقاط مختلف جمع شده نزد او آمدند و حیات و زندگی را از سر گرفتند! در برابر این نقل معروف،یکی از مفسران بنام"ابو مسلم"نظر دیگری ابراز داشته که مفسر مشهور فخر رازی آن را در کتاب خود آورده است و از آنجا که نظریه ابو مسلم با اینکه بر خلاف نظریه سایر مفسران است مورد تایید یکی از مفسران معاصر(نویسنده تفسیر المنار)قرار گرفته به نقل آن میپردازیم.
نامبرده میگوید:آیه هیچگونه دلالتی بر این موضوع ندارد که ابراهیم ع مرغانی را کشت و سپس به فرمان خدا زنده شدند،بلکه آیه بیان یک مثال برای روشن شدن مساله رستاخیز است،یعنی:"ای ابراهیم!چهار پرنده را بگیر و با خود مانوس ساز،بطوری که هر وقت آنها را بخوانی به سوی تو آیند،اگر چه هر کدام را بر سر کوهی بگذاری،این کار چه اندازه برای تو آسان است مساله زنده کردن مردگان و جمع کردن اجزاء پراکنده آنها از نقاط مختلف جهان برای خداوند به همین سادگی است"! بنا بر این منظور از فرمانی که خداوند به ابراهیم در باره پرندگان چهارگانه داد
این نبوده است که راستی دست به چنین کاری بزند،بلکه صرفا به منظور بیان یک مثال و تشبیه است،درست مثل این که کسی میخواهد به دیگری بگوید من فلان کار را با سهولت و سرعت انجام میدهم میگوید:تو یک جرعه آب بنوش من این کار را میکنم،یعنی به همین سادگی است نه اینکه واقعا او موظف است جرعه آبی بنوشد! پیروان نظریه دوم به کلمه" فَصُرْهُنَّ إِلَیْکَ "استدلال کردهاند و گفتهاند:این جمله هنگامی که با کلمه"الی"متعدی شود به معنی"تمایل دادن و مانوس ساختن"است،بنا بر این مفهوم جمله این میشود که"مرغان مزبور را با خود مانوس کن"بعلاوه ضمیرهای"صرهن"و"منهن"و"ادعهن"همه به مرغان باز میگردد، این در صورتی صحیح است که ما تفسیر دوم را بپذیریم،زیرا طبق تفسیر اول بعضی از این ضمیرها به خود مرغان بر میگردد و بعضی به اجزای آنها و این مناسب به نظر نمیرسد.
البته"پاسخ"این استدلالات را ضمن تفسیر آیه خواهیم گفت،اما آنچه اشاره به آن در اینجا لازم است این است که آیه به روشنی این حقیقت را میفهماند که ابراهیم ع تقاضای مشاهده حسی صحنه رستاخیز را کرده بود تا مایه آرامش قلب او گردد،بدیهی است ذکر یک مثال و تشبیه نه صحنهای را مجسم میسازد و نه مایه آرامش خاطر است،در حقیقت ابراهیم از طریق عقل و منطق به رستاخیز ایمان داشت ولی میخواست از طریق احساس و شهود نیز آن را دریابد.
اکنون به تفسیر آیه باز میگردیم،تا این حقیقت روشنتر شود نخست میفرماید:"به خاطر بیاور،هنگامی را که ابراهیم ع گفت:خدایا به من نشان ده چگونه مردگان را زنده میکنی؟"( وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِیمُ رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتیٰ ).
از جمله" أَرِنِی کَیْفَ... "(به من نشان ده چگونه...)به خوبی استفاده میشود
که او میخواست با رؤیت و شهود،ایمان خود را قویتر کند آن هم در باره چگونگی رستاخیز نه در باره اصل آن و لذا در آیات گذشته خواندیم که او با صراحت به نمرود گفت:"پروردگار من کسی است که زنده میکند و میمیراند".
به همین دلیل در ادامه این سخن،هنگامی که خداوند"فرمود:آیا ایمان نیاوردهای؟"( قٰالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ ).
او در جواب عرض کرد:"آری ایمان آوردم ولی میخواهم قلبم آرامش یابد" ( قٰالَ بَلیٰ وَ لٰکِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی ).
گویی خدا میخواست این تقاضای ابراهیم در نظر مردم به عنوان تزلزل ایمان محسوب نشود،لذا از او سؤال شد مگر ایمان نیاوردهای؟ تا او در این زمینه توضیح دهد و سوء تفاهمی برای کسی به وجود نیاید.
ضمنا از این جمله استفاده میشود که استدلال و برهان علمی و منطقی ممکن است یقین بیاورد،اما آرامش خاطر نیاورد،زیرا استدلال عقل انسان را راضی میکند،و چه بسا در اعماق دل و عواطف او نفوذ نکند(درست مثل اینکه استدلال به انسان میگوید:کاری از مرده ساخته نیست ولی با این حال بعضی از افراد.از مرده میترسند مخصوصا هنگام شب و تنهایی نمیتوانند در کنار مرده بمانند،زیرا استدلال فوق در اعماق وجودشان نفوذ نکرده اما کسانی که دائما با مردگان سر و کار دارند و به غسل و کفن و دفن مشغولاند هرگز چنین ترسی را ندارند).
به هر حال آنچه عقل و دل را سیراب میکند،شهود عینی است،و این موضوع مهمی است که در جای خود باید شرح بیشتری پیرامون آن داده شود! تعبیر به اطمینان و آرامش نشان میدهد که افکار انسانی قبل از وصول به مرحله شهود دائما در حرکت و جولان و فراز و نشیب است،اما به مرحله شهود که رسید آرام میگیرد و تثبیت میشود.
در اینجا به ابراهیم دستور داده میشود که برای رسیدن به مطلوبش دست به اقدام عجیبی بزند،آن گونه که قرآن در ادامه این آیه،بیان کرده،خداوند فرمود:
"حال که چنین است چهار نوع از مرغان را انتخاب کن و آنها را(پس از ذبح کردن) قطعه قطعه کن(و در هم بیامیز)سپس بر هر کوهی قسمتی از آن را قرار بده،بعد آنها را بخوان به سرعت به سوی تو میآیند"( قٰالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّیْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَیْکَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلیٰ کُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً ثُمَّ ادْعُهُنَّ یَأْتِینَکَ سَعْیاً ).
این را ببین"و بدان خداوند توانا و حکیم است"( وَ اعْلَمْ أَنَّ اللّٰهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ ).
هم تمام ذرات بدن مردگان را به خوبی میشناسد،و هم توانایی بر جمع آنها دارد.
جمله"صرهن"در اصل از ریشه صور(بر وزن غور)گرفته شده که به معنی "قطع کردن"و"متمایل نمودن"و"بانگ زدن"است،که از میان این سه معنی در اینجا همان معنی نخست منظور است یعنی چهار مرغ انتخاب کن و آنها را ذبح نموده و قطعه قطعه کرده در هم بیامیز.
زیرا هدف این بوده که نمونه رستاخیز و زنده شدن مردگان را به هنگامی که اجزای بدن آنها متلاشی میشود،و هر ذرهای به گوشهای میافتد و با دیگر ذرات از بدنهای دیگر میآمیزد،با چشم خود مشاهده کند.
آنها که جمله" فَصُرْهُنَّ إِلَیْکَ "را به معنی مانوس کردن و متمایل کردن مرغان گرفتهاند،گویا از مفهوم کلمه"جزءا"و همچنین هدف اصلی این کار،غفلت کردهاند.
ابراهیم ع این کار را کرد،و آنها را صدا زد،در این هنگام اجزای پراکنده هر یک از مرغان،جدا و جمع شده و به هم آمیختند و زندگی را از سر گرفتند و این موضوع،به ابراهیم ع نشان داد،که همین صحنه در مقیاس بسیار وسیعتر،در رستاخیز انجام خواهد شد.
بعضی از کلمه"سعیا"خواستهاند استفاده کنند که مرغان پس از زنده شدن پرواز نکردند بلکه با پای خود به سوی ابراهیم دویدند،زیرا سعی معمولا در لغت عرب به معنی"راه رفتن سریع"است، از"خلیل بن احمد"،ادیب معروف عرب نیز نقل شده است،که ابراهیم ع در حال راه رفتن بود که مرغان به سوی او آمدند (یعنی"سعیا"حال از برای ابراهیم ع است نه مرغان). (1)
ولی قرائن نشان میدهد که"سعیا"در اینجا کنایه از پرواز سریع است.
بی شک این حادثه که در مورد مرغان روی داد،یک امر کاملا خارق العاده بود،همانگونه که جریان قیامت و رستاخیز نیز خارق العاده است،و میدانیم که خدا حاکم بر قوانین طبیعت است نه محکوم آنها،بنا بر این انجام چنین کارهای خارقالعادهای برای او مساله پیچیدهای نیست.و همانگونه که قبلا اشاره کردیم اصرار بعضی از مفسران روشنفکر،بر اینکه تفسیر مشهور را در اینجا رها کنند و بگویند مطلقا نه ذبحی واقع شده و نه قطعه قطعه کردن،بلکه منظور این است که مرغان را در حال زنده بودن،به خود مانوس و متمایل ساز،و سپس آنها را صدا زن تا به سوی تو آیند،سخن بسیار ضعیف و سستی است که هیچ تناسبی نه با مساله معاد دارد و نه داستان ابراهیم ع و مشاهد صحنه کنار دریا،و سپس تقاضای مشاهده صحنه رستاخیز.
قابل توجه اینکه به گفته"فخر رازی"تمام مفسران اسلام،در مورد تفسیر مشهور اتفاق نظر دارند جز ابو مسلم که آن را انکار کرده است (2).
شکی نیست که مرغان چهارگانه مزبور از چهار نوع مختلف بودهاند زیرا در غیر این صورت هدف ابراهیم ع که بازگشت اجزای هر
یک به بدن اصلی خود بوده است تامین نمیشد و طبق بعضی از روایات معروف این چهار مرغ"طاووس"،"خروس"،"کبوتر"و"کلاغ"بودهاند که از جهات گوناگون با هم اختلاف فراوان دارند و بعضی آنها را مظهر روحیات و صفات مختلف انسانها میدانند،طاووس مظهر خودنمایی،زیبایی و تکبر،خروس مظهر تمایلات شدید جنسی،و کبوتر مظهر لهو و لعب و بازیگری،و کلاغ مظهر آرزوهای دور و دراز!
تعداد کوههایی که ابراهیم اجزای مرغان را بر آنها گذارد در قرآن صریحا نیامده است ولی در روایات اهل بیت ع ده عدد معرفی شدهاند و به همین دلیل در روایات میخوانیم:اگر کسی وصیت کند جزئی از مال او را در موردی مصرف کنند و مقدار آن را معین نسازد دادن یک دهم کافی است. (1)
آیا به هنگامی که ابراهیم در بابل بود یا پس از ورود به شام،به نظر میرسد پس از ورود به شام بوده است زیرا سرزمین بابل کوهی ندارد.
بیشتر آیاتی که در قرآن مجید در باره رستاخیز وارد شده توضیح و تشریحی برای"معاد جسمانی"است،اصولا کسانی که با آیات معاد در قرآن سر و کار دارند میدانند معاد در قرآن جز به شکل"معاد جسمانی"عرضه نشده است،به این معنی که به هنگام رستاخیز هم این"جسم"باز میگردد و هم "روح و جان"، و لذا در قرآن از آن به"احیاء موتی"(زنده کردن مردگان)تعبیر شده است و اگر رستاخیز تنها جنبه روحانی داشت زنده کردن اصلا مفهومی نداشت.
آیه مورد بحث نیز با صراحت تمام موضوع بازگشت اجزای پراکنده همین بدن را مطرح میکند،که ابراهیم ع با چشم خود نمونه آن را دید.
از شرحی که سابقا درباره انگیزه تقاضای ابراهیم ع نسبت به مشاهده صحنه زنده شدن مردگان ذکر کردیم(داستان افتادن مرده حیوانی
1) 1) تفسیر نور الثقلین،جلد اول صفحه 278.
در لب دریا و خوردن حیوانات دریا و خشکی از آن)استفاده میشود که بیشتر توجه ابراهیم ع در این تقاضا به این بوده که چگونه بدن حیوانی که جزء بدن حیوانات دیگر شده،میتواند به صورت اصلی باز گردد؟و این همان است که ما در علم عقاید از آن به عنوان"شبهه آکل و ماکول"نام میبریم.
توضیح اینکه:در رستاخیز،خدا انسان را با همین بدن مادی باز میگرداند،و به اصطلاح هم جسم انسان و هم روح انسان بر میگردد.
اکنون این"سؤال"پیش میآید که اگر بدن انسانی خاک شد و به وسیله ریشه درختان جزء گیاه و میوهای گردید و انسان دیگری آن را خورده و جزء بدن او شد،یا فی المثل اگر در سالهای قحطی،انسانی از گوشت بدن انسان دیگری تغذیه کند،به هنگام رستاخیز.اجزای خورده شده جزء کدام یک از دو بدن خواهد گردید؟اگر جزء بدن اول گردد،بدن دوم ناقص میشود و اگر به عکس جزء بدن دوم باقی بماند اولی ناقص و یا نابود خواهد شد.
از طرف فلاسفه و دانشمندان علم عقاید پاسخهای گوناگونی به این ایراد قدیمی داده شده است،که گفتگو در باره همه آنها در اینجا ضرورتی ندارد.
بعضی از دانشمندان که نتوانستهاند پاسخ قانع کنندهای برای آن بیابند آیات مربوط به معاد جسمانی را توجیه و تاویل کردهاند و شخصیت انسان را منحصر به روح و صفات روحی او دانستهاند،در حالی که نه شخصیت انسان تنها وابسته به روح است،و نه آیات مربوط به معاد جسمانی چنان است که بتوان آنها را تاویل کرد،بلکه همانطور که گفتیم صراحت کامل در این معنی دارد.
بعضی نیز یک نوع معاد به ظاهر جسمانی قائل شدهاند که با معاد روحانی فرق چندانی ندارد.در حالی که در اینجا راه روشنتری با توجه به متون آیات وجود دارد که با علوم روز نیز کاملا سازگار است و توضیح آن نیاز به چند مقدمه دارد:
1-میدانیم که اجزاء بدن انسان بارها از زمان کودکی تا هنگام مرگ عوض میشود،حتی سلولهای مغزی با اینکه از نظر تعداد کم و زیاد نمیشوند باز از نظر اجزاء عوض میگردند،زیرا از یک طرف"تغذیه"میکنند و از سوی دیگر"تحلیل" میروند و این خود باعث تبدیل کامل آنها با گذشت زمان است،خلاصه اینکه در مدتی کمتر از ده سال تقریبا هیچ یک از ذرات پیشین بدن انسان باقی نمیماند.
ولی باید توجه داشت که ذرات قبلی به هنگامی که در آستانه مرگ قرار میگیرند همه خواص و آثار خود را به سلولهای نو و تازه میسپارند،به همین دلیل خصوصیات جسمی انسان از رنگ و شکل و قیافه گرفته،تا بقیه کیفیات جسمانی، با گذشت زمان ثابت هستند و این نیست مگر به خاطر انتقال صفات به سلولهای تازه(دقت کنید).
بنا بر این آخرین اجزای بدن هر انسانی که پس از مرگ تبدیل به خاک میشود دارای مجموعه صفاتی است که در طول عمر کسب کرده و تاریخ گویایی است از سرگذشت جسم انسان در تمام عمر! 2-درست است که اساس شخصیت انسان را روح انسان تشکیل میدهد، ولی باید توجه داشت که"روح"همراه"جسم"پرورش و تکامل مییابد،و هر دو در یکدیگر تاثیر متقابل دارند و لذا همانطور که دو جسم از تمام جهت با هم شبیه نیستند دو روح نیز از تمام جهات با هم شباهت نخواهند داشت.
به همین دلیل هیچ روحی بدون جسمی که با آن پرورش و تکامل پیدا کرده نمیتواند فعالیت کامل و وسیع داشته باشد.و لذا در رستاخیز باید همان جسم سابق باز گردد،تا روح با پیوستن به آن فعالیت خود را در یک مرحله عالیتر از سر گیرد و از نتائج اعمالی که انجام داده بهرهمند شود.
3-هر یک از ذرات بدن انسان تمام مشخصات جسمی او را در بر دارد یعنی اگر راستی هر یک از سلولهای بدن را بتوانیم پرورش دهیم تا به صورت یک انسان
کامل در آید آن انسان تمام صفات شخصی را که این جزء از او گرفته شده دارا خواهد بود(دقت کنید).
مگر روز نخست یک سلول بیشتر بود؟همان یک"سلول نطفه"تمام صفات او را در بر داشت و تدریجا از راه تقسیم به دو سلول تبدیل شد،و دو سلول به چهار سلول و به همین ترتیب تمام سلولهای بدن انسان به وجود آمدند.بنا بر این هر یک از سلولهای بدن انسان شعبهای از سلول نخستین میباشد که اگر همانند او پرورش بیابد انسانی شبیه به او از هر نظر خواهد ساخت که عین صفات او را دارا باشد.
***اکنون با در نظر گرفتن مقدمات سهگانه فوق به پاسخ اصل ایراد میپردازیم:
آیات قرآن صریحا میگوید:آخرین ذراتی که در بدن انسان در هنگام مرگ وجود دارد روز قیامت به همان بدن باز میگردد (1)بنا بر این اگر انسان دیگری،از او تغذیه کرده،این اجزاء از بدن او خارج شده و به بدن صاحب اصلی بر میگردد،تنها چیزی که در اینجا خواهد بود این است که لا بد بدن دوم ناقص میشود،ولی باید گفت در حقیقت ناقص نمیشود بلکه کوچک میشود،زیرا اجزای بدن او در تمام بدن دوم پراکنده شده بود که به هنگامی که از او گرفته شد به همان نسبت مجموع بدن دوم لاغر و کوچکتر میشود،مثلا یک انسان شصت کیلویی چهل کیلو از وزن بدن خود را که مال دیگری بوده از دست خواهد داد و تنها بدن کوچکی به اندازه کودکی از او باقی میماند.
ولی آیا این موضوع میتواند مشکلی ایجاد کند؟مسلما نه،زیرا این بدن کوچک تمام صفات شخص دوم را بدون کم و کاست در بر دارد و به هنگام رستاخیز همچون فرزندی که کوچک است و سپس بزرگ میشود پرورش مییابد،و به
1) 1) به آیاتی که میگوید:"مردم از قبور خود زنده میشوند"مراجعه شود.
صورت انسان کاملی محشور میگردد،این نوع تکامل و پرورش به هنگام رستاخیز هیچ اشکال عقلی و نقلی ندارد.
آیا این پرورش هنگام رستاخیز فوری است یا تدریجی؟بر ما روشن نیست، اما اینقدر میدانیم هر کدام باشد هیچ اشکالی تولید نمیکند و در هر دو صورت مسئله حل شده است.
تنها در اینجا یک سؤال باقی میماند و آن این که اگر تمام بدن انسانی از اجزاء دیگری تشکیل شده باشد در آن صورت تکلیف چیست؟ اما پاسخ این سؤال نیز روشن است که چنین چیزی اصولا محال میباشد، زیرا مسئله"آکل و ماکول"فرع بر این است که بدنی اول موجود باشد و از بدن دیگر تغذیه کند و پرورش یابد،و با توجه به این موضوع ممکن است تمام ذرات بدن اول از بدن دوم تشکیل گردد،باید بدنی قبلا فرض کنیم تا از بدن دیگری بخورد بنا بر این بدن دیگر حتما جزء او خواهد شد نه کل او(دقت کنید).
با توجه به آنچه گفتیم روشن میشود که مساله معاد جسمانی با همین بدن هیچگونه اشکالی تولید نمیکند و نیازی به توجیه آیاتی که صریحا این مطلب را ثابت کرده است نداریم.
مَثَلُ اَلَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنٰابِلَ فِی کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اَللّٰهُ یُضٰاعِفُ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ (261)
261-کسانی که اموال خود را در راه خدا انفاق میکنند،همانند بذری هستند که هفت خوشه برویاند،که در هر خوشه،یکصد دانه باشد،و خداوند آن را برای هر کس بخواهد(و شایستگی داشته باشد)،دو یا چند برابر میکند،و خدا(از نظر قدرت و رحمت،)وسیع،و (به همه چیز)داناست.
آغاز آیات انفاق-انفاق مایه رشد آدمی است!
مساله انفاق یکی از مهمترین مسائلی است که اسلام روی آن تاکید دارد و قرآن مجید تاکید فراوان روی آن نموده است،که آیه فوق نخستین آیه از یک مجموعه آیات است که در سوره بقره پیرامون انفاق سخن میگوید و شاید ذکر آنها پشت سر آیات مربوط به معاد از این نظر باشد که یکی از مهمترین اسباب نجات در قیامت،انفاق و بخشش در راه خدا است.
بعضی نیز گفتهاند:این آیات پیوندی دارد با آیات جهاد،و انفاق در راه جهاد که قبل از آیات مربوط به معاد و توحید،در همین سوره آمده بود.
نخست میفرماید:"مثل کسانی که اموال خود را در راه خدا انفاق میکنند همانند بذری است که هفت خوشه برویاند"( مَثَلُ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنٰابِلَ ).
"و در هر خوشهای یکصد دانه باشد"که مجموعا از یک دانه هفتصد دانه بر
میخیزد( فِی کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ ).
تازه پاداش آنها منحصر به این نیست،بلکه:"خداوند آن را برای هر کس بخواهد(و شایستگی در آنها و انفاق آنها را از نظر نیت و اخلاص و کیفیت و کمیت ببیند)دو یا چند برابر میکند"( وَ اللّٰهُ یُضٰاعِفُ لِمَنْ یَشٰاءُ ).
و این همه پاداش از سوی خدا عجیب نیست"چرا که او(از نظر رحمت و قدرت)وسیع و از همه چیز آگاه است"( وَ اللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ ).
بعضی از مفسران گفتهاند:منظور از انفاق در آیه فوق تنها انفاق در راه جهاد است زیرا این آیه در واقع تاکیدی است بر آنچه در آیات گذشته قبل از داستان عزیر و ابراهیم و طالوت آمده بود،ولی حق این است که مفهوم آیه گسترده است و حتی پیوند آن با آیات گذشته نیز نمیتواند دلیل بر تخصیص این آیه و آیات آینده شود، زیرا فی سبیل اللّٰه مفهوم وسیعی دارد که هر مصرف نیکی را شامل میشود،به علاوه آیات آینده نشان میدهد که بحث انفاق در اینجا مستقلا دنبال میشود و در روایات اسلامی نیز به تعمیم معنی آیه نیز اشاره شده است (1).
نکته قابل توجه اینکه در این آیه کسانی که در راه خدا انفاق میکنند به دانه پر برکتی که در زمین مستعدی افشانده شود تشبیه شدهاند در حالی که قاعدتا باید عمل آنها تشبیه به این دانه شود،نه خود اینها،و لذا بسیاری از مفسران گفتهاند که در آیه محذوفی وجود دارد مانند کلمه"صدقات"قبل از"الذین"،یا کلمه"باذر" قبل از"حبة"و مانند آن.
ولی هیچگونه دلیلی بر حذف و تقدیر در آیه نیست و تشبیه افراد انفاق کننده به دانههای پر برکت تشبیه جالب و عمیقی است گویا قرآن میخواهد بگوید:عمل
1) 1) مرحوم"طبرسی"در"مجمع البیان"بعد از آنکه گسترده بودن مفهوم آیه را شرح میدهد میگوید: و هو المروی عن ابی عبد اللّٰه ع،از امام صادق ع نیز همین نقل شده است-مجمع البیان،جلد 1 و 2 صفحه 374.
هر انسانی پرتوی از وجود او است،و هر قدر عمل گسترش یابد،وجود انسان در حقیقت توسعه یافته است.
به تعبیر دیگر،قرآن عمل انسان را از وجود او جدا نمیداند و هر دو را اشکال مختلفی از یک حقیقت میشمرد،بنا بر این هیچگونه حذف و تقدیری در آیه نیست و اشاره به این است که انسانهای نیکوکار در پرتو نیکیهایشان نمو و رشد معنوی پیدا میکنند و این افراد همچون بذرهای پر ثمری هستند که به هر طرف ریشه و شاخه میگستراند و همه جا را زیر بال و پر خود میگیرد.
کوتاه سخن اینکه:در مورد هر تشبیهی علاوه بر ادات تشبیه سه چیز لازم است،"مشبه"و"مشبه به"و"وجه تشبیه"،و در اینجا"مشبه"انسان انفاق کننده است و"مشبه به"بذرهای پر برکت،و وجه تشبیه نمو و رشد آن است،و ما معتقدیم که انسان انفاق کننده در پرتو عملش رشد فوق العاده معنوی و اجتماعی پیدا میکند،و نیازی به هیچگونه تقدیر نیست.
شبیه این معنی در آیه 265 همین سوره آمده است.
این نکته نیز در میان مفسران مورد بحث است که تعبیر به أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنٰابِلَ فِی کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ که اشاره به دانهای است که هفتصد دانه یا بیشتر،از آن به دست میآید،یک تشبیه فرضی است که وجود خارجی ندارد(زیرا در مورد دانههای گندم هرگز از یک دانه هفتصد دانه برنخاسته است)و یا منظور دانههایی همچون دانههای ارزن است،ولی جالب اینکه چند سال قبل که سال پر بارانی بود، در مطبوعات این خبر انتشار یافت که در بعضی از شهرهای جنوبی،در پارهای از مزارع بوتههای گندمی بسیار بلند و پر خوشه دیده شده،که در بعضی موارد در یک بوته،حدود چهار هزار دانه گندم شمارش شده است، و این خود میرساند که تشبیه بالا،یک تشبیه کاملا واقعی است نه خیالی.
جمله"یضاعف"از ماده"ضعف"(بر وزن شعر)به معنی دو برابر یا چند
برابر است،و با توجه به آنچه در بالا اشاره شد که دانههایی پیدا میشود که چند هزار دانه محصول میدهد،این تعبیر نیز یک تشبیه واقعی است.
انفاق مهمترین طریق حل مشکل فاصله طبقاتی
یکی از مشکلات بزرگ اجتماعی که همواره انسان دچار آن بوده و هم اکنون با تمام پیشرفتهای صنعتی و مادی که نصیب بشر شده نیز با آن مواجه است مشکل فاصله طبقاتی است به این معنی که فقر و بیچارگی و تهیدستی در یک طرف و تراکم اموال در طرف دیگر قرار گیرد.عدهای آن قدر ثروت بیندوزند که حساب اموالشان را نتوانند داشته باشند و عده دیگری از فقر و تهیدستی رنج برند،بطوری که تهیه لوازم ضروری زندگی از قبیل غذا و مسکن و لباس ساده برای آنان ممکن نباشد.
بدیهی است جامعهای که قسمتی از آن بر پایه غناء و ثروت و بخش مهم دیگر آن بر فقر و گرسنگی بنا شود قابل دوام نبوده.و هرگز به سعادت واقعی نخواهد رسید.در چنین جامعهای دلهره و اضطراب و نگرانی و بدبینی و بالاخره دشمنی و جنگ اجتنابناپذیر است.
گر چه در گذشته این اختلاف در جوامع انسانی بوده است ولی باید گفت متاسفانه در زمان ما این فاصله طبقاتی به مراتب بیشتر و خطرناکتر شده است.زیرا از یک سو،درهای کمکهای انسانی و تعاون به معنی حقیقی،به روی مردم بسته شده و رباخواری که یکی از موجبات بزرگ فاصله طبقاتی است با شکلهای مختلف به روی آنها باز است.پیدایش کمونیسم و مانند آن و خونریزیها و جنگهای کوچک و بزرگ و وحشتناک که در قرن اخیر اتفاق افتاد و هنوز هم در گوشه و کنار جهان ادامه دارد و غالبا از ریشه اقتصادی مایه میگیرد و عکس العمل محرومیت اکثریت جوامع انسانی است،گواه این حقیقت است.
با این که دانشمندان و مکتبهای اقتصادی جهان به فکر چاره و حل این مشکل بزرگ اجتماعی بودهاند و هر کدام راهی را انتخاب کردهاند،کمونیسم از راه الغای مالکیت فردی،و سرمایهداری از راه گرفتن مالیاتهای سنگین و تشکیل مؤسسات عام المنفعه(که به تشریفات بیشتر شبیه است تا به حل فاصله طبقاتی) به گمان خود به مبارزه با آن برخاستهاند ولی حقیقت این است که هیچکدام نتوانستهاند گام مؤثری در این راه بر دارند زیرا حل این مشکل با روح مادیگری که بر جهان حکومت میکند ممکن نیست.
با دقت در آیات قرآن مجید آشکار میشود که یکی از اهداف اسلام این است که اختلافات غیر عادلانهای که در اثر بیعدالتیهای اجتماعی در میان طبقه غنی و ضعیف پیدا میشود از بین برود و سطح زندگی کسانی که نمیتوانند نیازمندیهای زندگیشان را بدون کمک دیگران رفع کنند بالا بیاید و حد اقل لوازم زندگی را داشته باشند،اسلام برای رسیدن به این هدف برنامه وسیعی در نظر گرفته است-تحریم رباخواری بطور مطلق،و وجوب پرداخت مالیاتهای اسلامی از قبیل زکات و خمس و صدقات و مانند آنها و تشویق به انفاق-وقف و قرض الحسنه و کمکهای مختلف مالی قسمتی از این برنامه را تشکیل میدهد،و از همه مهمتر زنده کردن روح ایمان و برادری انسانی در میان مسلمانان است.
اَلَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ ثُمَّ لاٰ یُتْبِعُونَ مٰا أَنْفَقُوا مَنًّا وَ لاٰ أَذیً لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ (262)
262-کسانی که اموال خود را در راه خدا انفاق میکنند،سپس به دنبال انفاقی که کردهاند،منت نمیگذارند و آزاری نمیرسانند،پاداش آنها نزد پروردگارشان(محفوظ)است،و نه ترسی دارند،و نه غمگین میشوند.
چه انفاقی با ارزش است؟
در آیه قبل اهمیت انفاق در راه خدا به طور کلی بیان شد،ولی در آیه مورد بحث بعضی از شرائط آن ذکر میشود.(ضمنا از تعبیرات این آیه به خوبی استفاده میشود که تنها انفاق در جهاد،منظور نیست).
میفرماید:"کسانی که اموال خود را در راه خدا انفاق میکنند سپس به دنبال انفاقی که کردهاند منت نمیگذارند و آزاری نمیرسانند پاداش آنها،نزد پروردگارشان است"( اَلَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ ثُمَّ لاٰ یُتْبِعُونَ مٰا أَنْفَقُوا مَنًّا وَ لاٰ أَذیً لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ ). (1)
"علاوه بر این نه ترسی بر آنها است و نه غمگین میشوند"( وَ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ ).
از این آیه به خوبی استفاده میشود که انفاق در راه خدا در صورتی در پیشگاه پروردگار مورد قبول واقع میشود که به دنبال آن منت و چیزی که موجب
1) 1) "من"در لغت به معنی همان وزنه سنگین است،سپس به معنای نعمت مهمی بخشیدن است.که اگر جنبه عملی داشته باشد کاری بسیار خوب(و منتهای خداوند از این قبیل است)و اگر جنبه لفظی و به رخ کشیدن داشته باشد،بسیار بد است و در آیه فوق منظور همین معنی است.
آزار و رنجش نیازمندان است نباشد.
بنا بر این کسانی که در راه خداوند بذل مال میکنند ولی به دنبال آن منت میگذارند یا کاری که موجب آزار و رنجش است میکنند در حقیقت با این عمل ناپسند اجر و پاداش خود را از بین میبرند.
آنچه در این آیه بیشتر جلب توجه میکند این است که قرآن در واقع سرمایه زندگی انسان را منحصر به سرمایههای مادی نمیداند،بلکه سرمایههای روانی و اجتماعی را نیز به حساب آورده است.
کسی که چیزی به دیگری میدهد و منتی بر او میگذارد و یا با آزار خود او را شکسته دل میسازد،در حقیقت چیزی به او نداده است زیرا اگر سرمایهای به او داده سرمایهای هم از او گرفته است و چه بسا آن تحقیرها و شکستهای روحی به مراتب بیش از مالی باشد که به او بخشیده است.
بنا بر این اگر چنین اشخاصی اجر و پاداش نداشته باشند کاملا طبیعی و عادلانه خواهد بود بلکه میتوان گفت چنین افراد در بسیاری از موارد بدهکارند نه طلبکار زیرا آبروی انسان به مراتب برتر و بالاتر از ثروت و مال است.
نکته دیگر اینکه منت گذاردن و اذیت کردن در آیه با کلمه"ثم"که معمولا برای فاصله بین دو حادثه(و به اصطلاح برای تراخی)است ذکر شده بنا بر این معنی آیه چنین میشود کسانی که انفاق میکنند و بعدا منتی نمیگذارند و آزاری نمیرسانند پاداش آنها نزد پروردگار محفوظ است.
و این خود میرساند که منظور قرآن تنها این نیست که پرداخت انفاق مؤدبانه و محترمانه و خالی از منت باشد بلکه در زمانهای بعد نیز نباید با یادآوری آن منتی بر گیرنده انفاق گذارده شود،و این نهایت دقت اسلام را در خدمات خالص انسانی میرساند.
باید توجه داشت که منت و آزاری که موجب عدم قبول انفاق میشود اختصاص به مستمندان ندارد بلکه در کارهای عمومی و اجتماعی از قبیل جهاد در
راه خدا و کارهای عام المنفعه که احتیاج به بذل مال دارد نیز رعایت این موضع لازم است.
جمله" لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ "به انفاق کنندگان اطمینان میدهد که پاداششان نزد پروردگار محفوظ است تا با اطمینان خاطر در این راه گام بردارند زیرا چیزی که نزد خدا است نه خطر نابودی دارد و نه نقصان،بلکه تعبیر"ربهم" (پروردگارشان)ممکن است اشاره به این باشد که خداوند آنها را پرورش میدهد و بر آن میافزاید.
جمله" وَ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ "،اشاره به این است که آنها هیچ نوع نگرانی نخواهند داشت،زیرا خوف،همانگونه که در سابق هم اشاره شد نسبت به امور آینده است،و حزن و اندوه،نسبت به امور گذشته،بنا بر این با توجه به اینکه پاداش انفاق کنندگان در پیشگاه خدا محفوظ است،نه از آینده خود در رستاخیز ترسی دارند و نه از آنچه در راه خدا بخشیدهاند،اندوهی به دل راه میدهند.
بعضی نیز گفتهاند آنها ترسی از فقر و کینه و بخل و مغبون شدن ندارند و نه غمی از آنچه انفاق کردهاند.
در حدیثی از پیغمبر اکرم ص میخوانیم:
من اسدی الی مؤمن معروفا ثم آذاه بالکلام او من علیه فقد ابطل صدقته :"کسی که به فرد با ایمانی نیکی عطا کند، سپس او را با سخنی آزار دهد،یا منتی بر او بگذارد،به یقین انفاق خود را باطل کرده است" (1).
ولی آنها که چنین نکردهاند،بیمی از باطل شدن انفاقها به خود راه نمیدهند، اسلام در این زمینه به قدری دقیق است که بعضی از علماء پیشین گفتهاند:"هر گاه انفاقی به کسی کنی و بدانی که سلام کردن تو به او،بر او سخت و گران است و یادآور خاطره بخشش،بر او سلام نکن" (2).
قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَ مَغْفِرَةٌ خَیْرٌ مِنْ صَدَقَةٍ یَتْبَعُهٰا أَذیً وَ اَللّٰهُ غَنِیٌّ حَلِیمٌ (263)
263-گفتار پسندیده(در برابر نیازمندان)،و عفو(و گذشت از خشونتهای آنها)،از بخششی که آزاری به دنبال آن باشد،بهتر است،و خداوند،بی نیاز و بردبار است.
برخورد خوب بهتر از انفاق با منت است
این آیه در حقیقت تکمیلی است نسبت به آیه قبل،در زمینه ترک منت و آزار به هنگام انفاق،میفرماید:"گفتار پسندیده(در برابر ارباب حاجت)و عفو و گذشت(از خشونتهای آنان)از بخششی که آزاری به دنبال آن باشد بهتر است"( قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَ مَغْفِرَةٌ خَیْرٌ مِنْ صَدَقَةٍ یَتْبَعُهٰا أَذیً ).
این را نیز بدانید که آنچه در راه خدا انفاق میکنید در واقع برای نجات خویشتن ذخیره مینمایید،"و خداوند(از آن)بی نیاز و(در برابر خشونت و ناسپاسی شما)بردبار است"( وَ اللّٰهُ غَنِیٌّ حَلِیمٌ ).
1-آیه فوق منطق اسلام را در مورد ارزشهای اجتماعی اشخاص،و حیثیت مردم روشن میسازد و عمل آنهایی را که در حفظ این سرمایههای انسانی میکوشند و ارباب حاجت را با گفتار نیکو و احیانا راهنماییهای لازم بهرهمند کرده، و هرگز اسرار آنها را فاش نمیسازند،از بخشش افراد خود خواه و کوتهنظری که در برابر کمک مختصری هزار گونه زخم زبان به افراد آبرومند میزنند و شخصیت آنها را در هم میشکنند،برتر و بالاتر میشمرد.در حقیقت اینگونه اشخاص همانطور که اشاره کردیم بیش از اندازه که نفع میرسانند ضرر میزنند و اگر سرمایهای
میدهند سرمایههایی را نیز بر باد میدهند.
از آنچه در بالا گفتیم روشن میشود که" قَوْلٌ مَعْرُوفٌ "معنی وسیعی دارد و هر گونه سخن نیک،دلداری و دلجویی و راهنمایی را شامل میشود.
بعضی نیز گفتهاند که منظور از آن امر به معروف است (1)ولی این احتمال مناسب به نظر نمیرسد.
"مغفرة"به معنی"عفو و گذشت"در برابر خشونت ارباب حاجت است.
آنها که بر اثر هجوم گرفتاریها پیمانه صبرشان لبریز شده و گاهی بدون هیچگونه تمایل درونی سخنان خشونت آمیزی بر زبان جاری میسازند.
این افراد در واقع از اجتماع ظالمی که حق آنها را نداده به این وسیله میخواهند انتقام بگیرند و کمترین جبرانی که اجتماع و افراد متمکن در برابر محرومیت آنان میتوانند بکنند همین است که سخنان آنها را که جرقههای آتش درون آنان است با تحمل بشنوند و با ملایمت خاموش سازند.
بدیهی است که تحمل خشونت آنها و گذشت از برخوردهای زننده آنان از عقدههایشان میکاهد از این رو اهمیت این دستور اسلامی روشنتر میگردد.
بعضی کلمه"مغفرة"را در اینجا به معنی ریشه اصلی آن که پوشانیدن و مستور ساختن است گرفتهاند و این کلمه را اشاره به پردهپوشی بر اسرار حاجتمندان آبرومند دانستهاند.
ولی این تفسیر با آنچه در بالا گفتیم منافاتی ندارد،زیرا اگر مغفرت به معنی وسیع تفسیر شود هم"عفو و گذشت"را در بر خواهد داشت هم"پوشانیدن و مستور داشتن"اسرار نیازمندان را.
در تفسیر"مجمع البیان"از پیغمبر گرامی اسلام ص نقل شده که فرمود:
"
اذا سئل السائل فلا تقطعوا علیه مسألته حتی یفرغ منها ثم ردوا علیه
1) 1) در تفسیر البحر المحیط،جلد دوم صفحه 307 به عنوان یک قول نقل شده.
بوقار و لین اما بذل یسیر او رد جمیل فانه قد یاتیکم من لیس بانس و لا جان ینظرون کیف صنیعکم فیما خولکم اللّٰه تعالی ".
در این حدیث پیامبر ص گوشهای از آداب انفاق را روشن ساخته میفرماید:
"هنگامی که حاجتمندی از شما چیزی بخواهد گفتار او را قطع نکنید تا تمام مقصود خویش را شرح دهد،سپس با وقار و ادب و ملایمت به او پاسخ بگویید،یا چیزی که در قدرت دارید در اختیارش بگذارید و یا به طرز شایستهای او را باز گردانید زیرا ممکن است سؤال کننده فرشتهای باشد که مامور آزمایش شما است تا ببیند در برابر نعمتهایی که خداوند به شما ارزانی داشته چگونه عمل میکنید" (1).
2-جملههای کوتاهی که در آخر آیات معمولا ذکر شده است و صفاتی از صفات خداوند را بیان میکند با مضمون همان آیات حتما ارتباط دارد و با توجه به این نکته منظور را از جمله وَ اللّٰهُ غَنِیٌّ حَلِیمٌ :"خدا بی نیاز و بردبار است"گویا این است که:چون بشر طبعا طغیانگر است با رسیدن به مقام و ثروت خود را بی نیاز گمان میکند و این حالت گاهی موجب پرخاشگری و بد زبانی او نسبت به محرومان و مستمندان میشود لذا میفرماید:"غنی بالذات"خدا است در حقیقت او است که از همه چیز بی نیاز است و بی نیازی بشر در واقع سرابی بیش نیست و نباید موجب غرور و طغیانگری و بی اعتنایی او نسبت به فقراء گردد،به علاوه خداوند در برابر ناسپاسی مردم بردبار است افراد با ایمان نیز باید چنین باشند.
و نیز ممکن است جمله مزبور اشاره به این باشد که خداوند از انفاقهای شما بی نیاز است و آنچه انجام میدهید به سود خود شما است،بنا بر این منتی بر کسی ندارید به علاوه او در برابر خشونتهای شما بردبار است و در عقوبت عجله نمیکند تا بیدار شوید و خود را اصلاح کنید.
1) 1) مجمع البیان،جلد 1-2 صفحه 375.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تُبْطِلُوا صَدَقٰاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَ اَلْأَذیٰ کَالَّذِی یُنْفِقُ مٰالَهُ رِئٰاءَ اَلنّٰاسِ وَ لاٰ یُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ اَلْیَوْمِ اَلْآخِرِ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ صَفْوٰانٍ عَلَیْهِ تُرٰابٌ فَأَصٰابَهُ وٰابِلٌ فَتَرَکَهُ صَلْداً لاٰ یَقْدِرُونَ عَلیٰ شَیْءٍ مِمّٰا کَسَبُوا وَ اَللّٰهُ لاٰ یَهْدِی اَلْقَوْمَ اَلْکٰافِرِینَ (264) وَ مَثَلُ اَلَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمُ اِبْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اَللّٰهِ وَ تَثْبِیتاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ کَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ أَصٰابَهٰا وٰابِلٌ فَآتَتْ أُکُلَهٰا ضِعْفَیْنِ فَإِنْ لَمْ یُصِبْهٰا وٰابِلٌ فَطَلٌّ وَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ (265)
264-ای کسانی که ایمان آوردهاید!بخششهای خود را با منت و آزار،باطل نسازید!همانند کسی که مال خود را برای نشان دادن به مردم،انفاق میکند،و به خدا و روز رستاخیز،ایمان نمیآورد،(کار او)همچون قطعه سنگی است که بر آن،(قشر نازکی از)خاک باشد،(و بذرهایی در آن افشانده شود،)و رگبار باران به آن برسد،(و همه خاکها و بذرها را بشوید،) و آن را صاف(و خالی از خاک و بذر)رها کند.آنها از کاری که انجام دادهاند،چیزی به دست نمیآورند،و خداوند،جمعیت کافران را هدایت نمیکند.
265-و(کار)کسانی که اموال خود را برای خشنودی خدا،و تثبیت(ملکات انسانی در)روح خود،انفاق میکنند،همچون باغی است که در نقطه بلندی باشد،و بارانهای درشت به آن برسد،(و از هوای آزاد و نور آفتاب،به حد کافی بهره گیرد،)و میوه خود را دو چندان دهد (که همیشه شاداب و با طراوت است.)و خداوند به آنچه انجام میدهید،بیناست.
دو مثال جالب در مورد انگیزههای انفاق
در دو آیه بالا،نخست اشاره به این حقیقت شده که افراد با ایمان نباید انفاقهای خود را به خاطر منت و آزار،باطل و بی اثر سازند.
سپس دو مثال جالب برای انفاقهای آمیخته با منت و آزار و ریاکاری و خودنمایی و همچنین انفاقهایی که از ریشه اخلاص و عواطف دینی و انسانی سرچشمه گرفته بیان میکند.
میفرماید:"ای کسانی که ایمان آوردهاید!بخششهای خود را با منت و آزار باطل نسازید"( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تُبْطِلُوا صَدَقٰاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذیٰ ).
سپس این عمل را تشبیه به انفاقهایی که توأم با ریاکاری و خودنمایی است میکند،میفرماید:"این همانند کسی است که مال خود را برای نشان دادن به مردم انفاق میکند و ایمان به خدا و روز رستاخیز ندارد"( کَالَّذِی یُنْفِقُ مٰالَهُ رِئٰاءَ النّٰاسِ وَ لاٰ یُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ ).
و بعد میافزاید:"(کار او)همچون قطعه سنگ صافی است که بر آن(قشر نازکی از)خاک باشد(و بذرهایی در آن افشانده شود)و باران درشت به آن برسد، (و خاک و بذرها را بشوید)و آن را صاف رها سازد آنها از کاری که انجام دادهاند چیزی به دست نمیآورند"( فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ صَفْوٰانٍ عَلَیْهِ تُرٰابٌ فَأَصٰابَهُ وٰابِلٌ فَتَرَکَهُ صَلْداً لاٰ یَقْدِرُونَ عَلیٰ شَیْءٍ مِمّٰا کَسَبُوا ). (1)
چه تعبیر لطیف و رسا و گویایی؟!قطعه سنگ محکمی را در نظر بگیرید که قشر رقیقی از خاک روی آن را پوشانده باشد و بذرهای مستعدی نیز در آن خاک
1) 1) "صفوان"به معنی قطعه سنگ بزرگ و صاف است که چیزی در آن نفوذ نمیکند و چیزی بر آن قرار نمیگیرد،و"وابل"به معنی باران سنگین دانه درشت است،و لذا به کارهای سخت و سنگین و مصیبت بار نیز اطلاق شده است،و"صلدا"نیز به معنی سنگ صافی است که چیزی بر آن نمیروید.
افشانده شود و در معرض هوای آزاد و تابش آفتاب قرار گیرد،سپس باران دانه درشت پر برکتی بر آن ببارد،با اینکه تمام وسایل نمو و رشد در اینجا فراهم است، ولی به خاطر یک کمبود،همه چیز از بین میرود و این باران کاری جز این نمیکند که آن قشر باریک را همراه بذرها میشوید و پراکنده میسازد و سنگ سخت غیر قابل نفوذ را که هیچ گیاهی بر آن نمیروید با قیافه خشونتبارش آشکار میسازد، چرا که بذرها در محل نامناسبی افشانده شده بود،ظاهری آراسته و درونی خشن و غیر قابل نفوذ داشت و تنها قشر نازکی از خاک روی آن را گرفته بود،در حالی که پرورش گیاه و درخت نیاز به خاک عمیقی دارد که برای پذیرش ریشهها و ذخیره آب و تغذیه گیاه آماده باشد.
این گونه است اعمال ریاکارانه و انفاقهای آمیخته با منت و آزار که از دلهای سخت و قساوتمند سرچشمه میگیرد و صاحبانش هیچ بهرهای از آن نمیبرند و تمام زحماتشان بر باد میرود.
و در پایان آیه میفرماید:"و خداوند گروه کافران را هدایت نمیکند"( وَ اللّٰهُ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الْکٰافِرِینَ ).
اشاره به اینکه خداوند توفیق هدایت را از آنها میگیرد چرا که با پای خود، راه کفر و ریا و منت و آزار را پوییدند،و چنین کسانی شایسته هدایت نیستند،و به این ترتیب انفاقهای ریایی و آمیخته با منت و آزار،همه در یک ردیف قرار گرفتهاند.
*** در آیه بعد مثال زیبای دیگری برای نقطه مقابل این گروه بیان میکند،آنها کسانی هستند که در راه خدا روی ایمان و اخلاص،انفاق میکنند،میفرماید:"و مثل کسانی که اموال خود را برای خشنودی خدا و استوار کردن(ملکات عالی انسانی)در روح خود انفاق میکنند،همچون باغی است که در نقطه بلندی باشد،و بارانهای درشت و پی در پی به آن برسد(و به خاطر بلند بودن مکان،از هوای آزاد و
نور آفتاب به حد کافی بهره گیرد و آن چنان رشد و نمو کند که)میوه خود را دو چندان دهد"( وَ مَثَلُ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمُ ابْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اللّٰهِ وَ تَثْبِیتاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ کَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ أَصٰابَهٰا وٰابِلٌ فَآتَتْ أُکُلَهٰا ضِعْفَیْنِ ).
سپس میافزاید:"و اگر باران درشتی بر آن نبارد لا اقل بارانهای ریز و شبنم بر آن میبارد"و باز هم میوه و ثمر میدهد و شاداب و با طراوت است( فَإِنْ لَمْ یُصِبْهٰا وٰابِلٌ فَطَلٌّ ). (1)
و در پایان میفرماید:"خداوند به آنچه انجام میدهید آگاه است"( وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ ).
او میداند آیا انفاق انگیزه الهی دارد یا ریاکارانه است،آمیخته با منت و آزار است یا محبت و احترام.
1-از جمله" لاٰ تُبْطِلُوا صَدَقٰاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذیٰ "،(انفاقهای خود را با منت و آزار باطل نکنید)استفاده میشود که پارهای از اعمال ممکن است نتایج اعمال نیک را از بین ببرد و این همان مساله احباط است که شرح آن در ذیل آیه 217 همین سوره گذشت.
2-تشبیه عمل ریاکارانه به قطعه سنگی که قشر نازکی از خاک روی آن را پوشانیده است بسیار گویا است زیرا افراد ریاکار باطن خشن و بی ثمر خود را با چهرهای از خیر خواهی و نیکوکاری میپوشانند و اعمالی که هیچگونه ریشه ثابتی در وجود آنها ندارد انجام میدهند اما حوادث زندگی به زودی پرده را کنار میزند و باطن آنها را آشکار میسازد.
1) 1) "طل"به معنی باران دانه ریز است که گاه به صورت غبار به روی گیاهان میریزد و گاه به شبنم نیز گفته میشود.
3-جمله" اِبْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اللّٰهِ وَ تَثْبِیتاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ "انگیزههای انفاق صحیح و الهی را بیان میکند و آن دو چیز است:"طلب خشنودی خدا"و"تقویت روح ایمان و ایجاد آرامش در دل و جان" این جمله میگوید:انفاق کنندگان واقعی کسانی هستند که تنها به خاطر خشنودی خدا و پرورش فضائل انسانی و تثبیت این صفات در درون جان خود و همچنین پایان دادن به اضطراب و ناراحتیهایی که بر اثر احساس مسئولیت در برابر محرومان در و جدان آنها پیدا میشود اقدام به انفاق میکنند(بنا بر این"من"در آیه به معنی"فی"خواهد بود).
4-جمله" وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ "که در آخر آیه دوم ذکر شده،هشداری است به همه کسانی که میخواهند عمل نیکی انجام دهند که مراقب باشند کوچکترین آلودگی از نظر نیت یا طرز کار پیدا نکنند زیرا خداوند کاملا مراقب اعمال آنها است.
أَ یَوَدُّ أَحَدُکُمْ أَنْ تَکُونَ لَهُ جَنَّةٌ مِنْ نَخِیلٍ وَ أَعْنٰابٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ لَهُ فِیهٰا مِنْ کُلِّ اَلثَّمَرٰاتِ وَ أَصٰابَهُ اَلْکِبَرُ وَ لَهُ ذُرِّیَّةٌ ضُعَفٰاءُ فَأَصٰابَهٰا إِعْصٰارٌ فِیهِ نٰارٌ فَاحْتَرَقَتْ کَذٰلِکَ یُبَیِّنُ اَللّٰهُ لَکُمُ اَلْآیٰاتِ لَعَلَّکُمْ تَتَفَکَّرُونَ (266)
266-آیا کسی از شما دوست دارد که باغی از درختان خرما و انگور داشته باشد که از زیر درختان آن،نهرها بگذرد،و برای او در آن(باغ)،از هر گونه میوهای وجود داشته باشد،در حالی که به سن پیری رسیده و فرزندانی(کوچک و)ضعیف دارد،(در این هنگام،)گردبادی (کوبنده)،که در آن آتش(سوزانی)است،به آن برخورد کند و شعلهور گردد و بسوزد؟! (همین طور است حال کسانی که انفاقهای خود را،با ریا و منت و آزار،باطل میکنند.)این چنین خداوند آیات خود را برای شما آشکار میسازد،شاید بیندیشید(و با اندیشه،راه حق را بیابید)!
یک مثال جالب دیگر برای انفاقهای آلوده به ریا و منت
در این آیه مثال گویای دیگری،برای مساله انفاق آمیخته با ریاکاری و منت و آزار و اینکه چگونه این کارهای نکوهیده آثار آن را از بین میبرد بیان شده است، میفرماید:"آیا هیچ یک از شما دوست دارد که باغی از درختان خرما و انواع انگور داشته باشد که از زیر درختانش نهرها جاری باشد،و برای او در آن باغ از تمام انواع میوهها موجود باشد،و در حالی که به سن پیری رسیده و فرزندانی(خردسال و) ضعیف دارد،ناگهان در این هنگام گرد بادی شدید که در آن آتش سوزانی است به آن برخورد کند و شعلهور گردد و بسوزد"( أَ یَوَدُّ أَحَدُکُمْ أَنْ تَکُونَ لَهُ جَنَّةٌ مِنْ نَخِیلٍ
وَ أَعْنٰابٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ لَهُ فِیهٰا مِنْ کُلِّ الثَّمَرٰاتِ وَ أَصٰابَهُ الْکِبَرُ وَ لَهُ ذُرِّیَّةٌ ضُعَفٰاءُ فَأَصٰابَهٰا إِعْصٰارٌ فِیهِ نٰارٌ فَاحْتَرَقَتْ
).
ترسیمی است بسیار زیبا از حال این گونه اشخاص که با ریا و منت و آزار، خط بطلان بر انفاق خویش میکشند،پیر مرد سالخوردهای را در نظر مجسم میکند که فرزندان خرد سال و کوچکی اطراف او را گرفتهاند و تنها راه تامین زندگی حال و آینده آنان،باغ سر سبز و خرمی است با درختان خرما و انگور و میوههای دیگر، درختانی که پیوسته آب جاری از کنارش میگذرد و زحمتی برای آبیاری ندارد، ناگهان گردباد آتشباری میوزد و آن را مبدل به خاکستر میکند،چنین انسانی چه حسرت و اندوه مرگباری دارد،حال کسانی که اعمال نیکی انجام میدهند و سپس با ریا و منت و آزار آن را از بین میبرند،چنین است،زحمت فراوانی کشیدهاند،و در آن روز که نیاز به نتیجه آن دارند،همه را خاکستر میبینند چرا که گرد باد آتشبار ریا و منت و آزار آن را سوزانده است.
و در پایان آیه به دنبال این مثال بلیغ و گویا،میفرماید:"اینگونه خداوند آیات خود را برای شما بیان میکند،شاید بیندیشید"و راه حق را از باطل تشخیص دهید( کَذٰلِکَ یُبَیِّنُ اللّٰهُ لَکُمُ الْآیٰاتِ لَعَلَّکُمْ تَتَفَکَّرُونَ ).
آری سرچشمه بدبختیهای انسان مخصوصا کارهای ابلهانهای همچون منت گذاردن و ریا که سودش ناچیز و زیانش سریع و عظیم است ترک اندیشه و تفکر است،و خداوند همگان را به آن دعوت میکند.
1-این مثالهای پی در پی که هر کدام از دیگری گویاتر و ظریفتر است همه در ارتباط با مسائل زراعی است،چرا که نه تنها برای مردم مدینه که این آیات در
آنجا نازل شد و مردمی زراعت پیشه بودند،بلکه برای تمام مردم دنیا که به هر حال بخشی از زندگی آنان را مسائل زراعی تشکیل میدهد آموزنده بوده و هست.
2-از جمله" وَ أَصٰابَهُ الْکِبَرُ وَ لَهُ ذُرِّیَّةٌ ضُعَفٰاءُ "(صاحب آن باغ،پیر و سالخورده باشد و فرزندانی کوچک و ناتوان داشته باشد)استفاده میشود که انفاق و بخشش در راه خدا و کمک به نیازمندان همچون باغ خرمی است که هم خود انسان از ثمرات آن بهرهمند میشود و هم فرزندان او،در حالی که ریاکاری و منت و آزار،هم سبب محرومیت خود او میشود و هم نسلهای آینده که باید از ثمرات و برکات اعمال نیک او بهرهمند گردند محروم خواهند شد،و این خود دلیل بر آن است که نسلهای آینده در نتائج اعمال نیک نسلهای گذشته سهیم هستند،از نظر اجتماعی نیز چنین است زیرا محبوبیت و اعتمادی که پدران بر اثر کار نیک در افکار عمومی پیدا میکنند،سرمایه بزرگی برای فرزندان آنها خواهد بود.
3-جمله" إِعْصٰارٌ فِیهِ نٰارٌ "(گرد بادی که در آن آتشی باشد)ممکن است اشاره به گرد بادهای ناشی از بادهای"سموم"و سوزان و خشک کننده باشد و یا گردبادی که از روی خرمن آتشی بگذرد و طبق معمول که گرد باد هر چه را بر سر راه خود بیابد با خود همراه میبرد آن را از زمین برداشته و به نقطه دیگری بپاشد،و ممکن است اشاره به گرد بادی باشد که به همراه صاعقه به نقطهای اصابت کند و همه چیز را تبدیل به خاکستر نماید و در هر حال اشاره به نابودی سریع و مطلق است. (1)
1) 1) "اعصار"در لغت به معنی گردباد است که به هنگام وزش باد از دو سوی مخالف تشکیل میگردد و به شکل عمودی است که یک سر آن به زمین چسبیده و سر دیگر آن در آسمان است و گاه بسیاری از اشیاء را با خود میبرد.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِنْ طَیِّبٰاتِ مٰا کَسَبْتُمْ وَ مِمّٰا أَخْرَجْنٰا لَکُمْ مِنَ اَلْأَرْضِ وَ لاٰ تَیَمَّمُوا اَلْخَبِیثَ مِنْهُ تُنْفِقُونَ وَ لَسْتُمْ بِآخِذِیهِ إِلاّٰ أَنْ تُغْمِضُوا فِیهِ وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ غَنِیٌّ حَمِیدٌ (267)
267-ای کسانی که ایمان آوردهاید!از قسمتهای پاکیزه اموالی که(از طریق تجارت)به دست آوردهاید،و از آنچه از زمین برای شما خارج ساختهایم(از منابع و معادن و درختان و گیاهان)،انفاق کنید!و برای انفاق،به سراغ قسمتهای ناپاک نروید در حالی که خود شما، (به هنگام پذیرش اموال،)حاضر نیستید آنها را بپذیرید،مگر از روی اغماض و کراهت!و بدانید خداوند،بی نیاز و شایسته ستایش است.
از امام صادق ع نقل شده که این آیه در باره جمعی نازل شد که ثروتهایی از طریق رباخواری در زمان جاهلیت جمعآوری کرده بودند و از آن در راه خدا انفاق میکردند،خداوند آنها را از این کار نهی کرد.و دستور داد از اموال پاک و حلال در راه خدا انفاق کنند.
در تفسیر"مجمع البیان"پس از نقل این حدیث،از علی ع نقل میکند که حضرت فرمود:این آیه در باره کسانی نازل گردید که به هنگام انفاق خرماهای خشک و کم گوشت و نامرغوب را با خرمای خوب مخلوط میکردند و بعد انفاق مینمودند به آنها دستور داده شد که از این کار به پرهیزند.
این دو شان نزول هیچگونه منافاتی با هم ندارند و ممکن است آیه در مورد هر دو دسته نازل شده باشد،که یکی ناظر به پاکی معنوی و دیگری ناظر به مرغوبیت مادی و ظاهری است.
ولی باید توجه داشت که طبق آیه 275 سوره بقره کسانی که در زمان
جاهلیت اموالی از طریق رباخواری جمعآوری کرده بودند و پس از نزول آیه خود داری از ادامه رباخواری نمودند،اموال گذشته بر آنها حرام نبوده است یعنی این قانون شامل گذشته نمیشود،ولی مسلم است که این مال در عین حلال بودن با اموال دیگر فرق داشت و در حقیقت شبیه اموالی بود که از طرق مکروه به دست بیاید!
از چه اموالی باید انفاق کرد؟
در پاسخ آیه گذشته ثمرات انفاق و صفات انفاق کنندگان و اعمالی که ممکن است این کار انسانی و خداپسندانه را آلوده کند و پاداش آن را از بین ببرد بیان شد، در این آیه-که ششمین آیه،در این سلسله است-سخن از چگونگی اموالی است که باید انفاق گردد.
نخست میفرماید:"ای کسانی که ایمان آوردهاید!از اموال پاکیزهای که(از طریق تجارت)به دست آوردهاید و از آنچه از زمین برای شما خارج کردهایم(از منابع و معادن زیر زمینی و از کشاورزی و زراعت و باغ)انفاق کنید"( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِنْ طَیِّبٰاتِ مٰا کَسَبْتُمْ وَ مِمّٰا أَخْرَجْنٰا لَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ ).
جمله" مٰا کَسَبْتُمْ "،(آنچه کسب کردهاید)اشاره به درآمدهای تجاری است و جمله" مِمّٰا أَخْرَجْنٰا لَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ "(از آنچه از زمین برای شما خارج ساختهایم) اشاره به انواع درآمدهای زراعی و کشاورزی و همچنین معادن زیر زمینی است، بنا بر این تمام انواع درآمدها را شامل میشود،زیرا سرچشمه تمام اموالی که انسان دارد،زمین و منابع گوناگون آن است حتی صنایع و دامداری و مانند آن،همه از زمین مایه میگیرد.
این تعبیر ضمنا اشارهای به این حقیقت است که ما منابع اینها را در اختیار
شما گذاشتیم بنا بر این نباید از انفاق کردن بخشی از طیبات و پاکیزهها و"سرگل"آن در راه خدا دریغ کنید.
سپس برای تاکید هر چه بیشتر میافزاید:"به سراغ قسمتهای ناپاک نروید تا از آن انفاق کنید در حالی که خود شما حاضر نیستید آن را بپذیرید،مگر از روی اغماض و کراهت"( وَ لاٰ تَیَمَّمُوا الْخَبِیثَ مِنْهُ تُنْفِقُونَ وَ لَسْتُمْ بِآخِذِیهِ إِلاّٰ أَنْ تُغْمِضُوا فِیهِ ). (1)
از آنجا که بعضی از مردم عادت دارند همیشه از اموال بی ارزش و آنچه تقریبا از مصرف افتاده و قابل استفاده خودشان نیست انفاق کنند و اینگونه انفاقها علاوه بر اینکه سود چندانی به حال نیازمندان ندارد،یک نوع اهانت و تحقیر نسبت به آنها است،و موجب تربیت معنوی و پرورش روح انسانی نیز نمیباشد،این جمله صریحا مردم را از این کار نهی میکند و آن را با دلیل لطیفی همراه میسازد،و آن اینکه،شما خودتان حاضر نیستید اینگونه اموال را بپذیرید مگر از روی کراهت و ناچاری چرا در باره برادران مسلمان،و از آن بالاتر خدایی که در راه او انفاق میکنید و همه چیز شما از او است راضی به این کار میشوید.
در حقیقت،آیه به نکته لطیفی اشاره میکند که انفاق در راه خدا،یک طرفش مؤمنان نیازمندند،و طرف دیگر خدا،و با این حال اگر اموال پست و بی ارزش انتخاب شود،از یک سو تحقیری است نسبت به نیازمندان که ممکن است علی رغم تهیدستی مقام بلندی از نظر ایمان و انسانیت داشته باشند و روحشان آزرده شود و از سوی دیگر سوء ادبی است نسبت به مقام شامخ پروردگار.
جمله" لاٰ تَیَمَّمُوا "(قصد نکنید)ممکن است اشاره به این باشد که اگر در
1) 1) "تیمم"در اصل به معنی قصد چیزی کردن است،در اینجا نیز به همان معنی آمده است،و تیمم معروف را از این جهت تیمم گفتهاند که انسان قصد میکند از خاک پاک زمین استفاده کند،چنان که قرآن میگوید: فَتَیَمَّمُوا صَعِیداً طَیِّباً (نساء\43).
لابلای اموالی که انفاق میکنید بدون توجه چیز نامرغوبی باشد،مشمول این سخن نیست.سخن این است که از روی عمد اقدام به چنین کاری نکنید.
تعبیر به"طیبات"(پاکیزهها)هم پاکیزگی ظاهری را شامل میشود،و ارزش داشتن برای مصرف،و هم پاکیزگی معنوی،یعنی اموال شبههناک و حرام زیرا افراد با ایمان از پذیرش همه اینها کراهت دارند،و جمله" إِلاّٰ أَنْ تُغْمِضُوا فِیهِ "شامل همه میشود و این که بعضی از مفسران آن را منحصر به یکی از این دو دانستهاند صحیح به نظر نمیرسد.
نظیر این آیه در سوره آل عمران آیه 92 نیز آمده است آنجا که میفرماید: لَنْ تَنٰالُوا الْبِرَّ حَتّٰی تُنْفِقُوا مِمّٰا تُحِبُّونَ :"هرگز به حقیقت نیکوکاری نمیرسید،مگر آنکه از آنچه دوست دارید،انفاق کنید".البته این آیه بیشتر روی اثرات معنوی انفاق تکیه میکند.
و در پایان آیه میفرماید:"بدانید خداوند بی نیاز و شایسته ستایش است" ( وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ غَنِیٌّ حَمِیدٌ ).
یعنی نه تنها نیازی به انفاق شما ندارد،و از هر نظر غنی است،بلکه تمام نعمتها را او در اختیار شما گذارده،و لذا حمید و شایسته ستایش است.
بعضی احتمال دادهاند که"حمید"در اینجا به معنی اسم فاعل باشد (ستایش کننده)نه به معنی محمود و ستایش شده،یعنی در عین اینکه از انفاق شما بی نیاز است شما را به خاطر اموال پاکیزهای که انفاق میکنید،مورد ستایش قرار میدهد.
شک نیست که انفاق در راه خدا برای تقرب به ذات پاک او است و مردم هنگامی که میخواهند به سلاطین و شخصیتهای بزرگ تقرب جویند،بهترین اموال خود را به عنوان تحفه و هدیه برای آنها میبرند،در حالی که انسانهای ضعیفی
همچون خودشاناند،چگونه ممکن است انسان به خداوند بزرگی که تمام عالم هستی از اوست،به وسیله اموال بی ارزش و از مصرف افتاده،تقرب جوید،و اینکه میبینیم در زکات واجب و حتی در قربانی نباید از نوع نامرغوب استفاده کرد،نیز در همین راستا است،به هر حال باید این فرهنگ قرآنی در میان همه مسلمین زنده شود که برای انفاق،بهترین را انتخاب نمایند.
اَلشَّیْطٰانُ یَعِدُکُمُ اَلْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشٰاءِ وَ اَللّٰهُ یَعِدُکُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلاً وَ اَللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ (268)
268-شیطان،شما را(به هنگام انفاق)،وعده فقر و تهیدستی میدهد،و به فحشا(و زشتیها) امر میکند،ولی خداوند وعده"آمرزش"و"فزونی"به شما میدهد،و خداوند،قدرتش وسیع،و(به هر چیز)داناست.(به همین دلیل،به وعدههای خود،وفا میکند.)
مبارزه با موانع انفاق
در ادامه آیات انفاق در اینجا به یکی از موانع مهم آن پرداخته و آن وسوسههای شیطانی در زمینه انفاق است،که انسان را از فقر و تنگدستی میترساند،به خصوص اگر اموال خوب و قابل استفاده را انفاق کند،و چه بسا این وسوسههای شیطانی مانع از انفاقهای مستحبی در راه خدا و حتی انفاقهای واجب مانند زکات و خمس گردد.
در این راستا میفرماید:"شیطان به هنگام انفاق به شما وعده فقر و تهیدستی میدهد"( اَلشَّیْطٰانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ ).
و میگوید:تامین آینده خود و فرزندانتان را فراموش نکنید و از امروز فردا را ببینید و آنچه بر خویشتن روا است بر دیگری روا نیست و امثال این وسوسههای گمراه کننده،به علاوه"او شما را وادار به معصیت و گناه میکند"( وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشٰاءِ ).
"فحشاء"به معنی هر کار زشت و بسیار قبیح است،و در اینجا به تناسب بحث،به معنی بخل و ترک انفاق که در بسیاری از موارد،نوعی معصیت و گناه است آمده (هر چند واژه فحشاء در مواردی به معنی گناه بی عفتی آمده،ولی
میدانیم در اینجا تناسب چندانی ندارد)حتی بعضی از مفسران تصریح کردهاند که عرب به شخص بخیل،فاحش میگوید. (1)
این احتمال نیز داده شده که فحشاء در اینجا به معنی انتخاب اموال غیر قابل مصرف برای انفاق است،و نیز گفته شده:منظور از آن هر معصیتی است زیرا شیطان به وسیله ترس از فقر و تهیدستی انسان را وادار به کسب مال از انواع طرق نامشروع میکند.
تعبیر به امر کردن شیطان،اشاره به همان وسوسههای او است،و اصولا هر نوع فکر منفی و بازدارنده و کوتاه بیننده،سرچشمهاش تسلیم در برابر وسوسههای شیطانی است،و در مقابل،هر گونه فکر مثبت سازنده و آمیخته با بلند نظری، سرچشمهاش الهامات الهی و فطرت پاک خدادادی است.
در توضیح این سخن باید گفت:در نظر ابتدایی انفاق و بذل مال،چیزی جز "کم کردن"مال نیست و این همان نظر کوتهبینانه شیطانی است،ولی با دقت و دید وسیع میبینیم که انفاق ضامن بقای اجتماع و تحکیم عدالت اجتماعی،و سبب کم کردن فاصله طبقاتی و پیشرفت همگانی و عمومی میباشد و مسلم است که با پیشرفت اجتماع،افرادی که در آن اجتماع زندگی میکنند نیز در رفاه و آسایش خواهند بود و این همان نظر واقعبینانه الهی است.
قرآن به این وسیله مسلمانان را توجه میدهد که انفاق اگر به ظاهر،چیزی از شما کم میکند در واقع چیزهایی بر سرمایه شما میافزاید،هم از نظر معنوی و هم از نظر مادی.
در دنیای امروز که نتیجه و اثر اختلافات طبقاتی و پایمال شدن ثروتها به خاطر به هم خوردن تعادل تقسیم ثروت به روشنی به چشم میخورد درک معنی
1) 1) تفسیر روح البیان،جلد 1 صفحه 431(ذیل آیه مورد بحث).
آیه فوق چندان مشکل نیست.
ضمنا از آیه استفاده میشود که یک نوع ارتباط میان"ترک نمودن انفاق"و "فحشاء"وجود دارد البته اگر"فحشاء"به معنی بخل باشد ارتباط آن از این جهت است که ترک انفاق و بخششهای مالی،آرام آرام صفت"بخل"را که از بدترین صفات است در انسان ایجاد میکند و اگر"فحشاء"را به معنی مطلق گناه یا گناه جنسی بگیریم باز ارتباط آن با ترک انفاق بر کسی پوشیده نیست،زیرا سرچشمه بسیاری از گناهان،و بیعفتیها و خودفروشیها،فقر و تهیدستی است علاوه بر همه اینها،انفاق یک سلسله آثار و برکات معنوی دارد که جای انکار نیست.
سپس میافزاید:"خداوند آمرزش از سوی خود و فضل و بخشش را به شما وعده میدهد"( وَ اللّٰهُ یَعِدُکُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلاً ).
در تفسیر"مجمع البیان"از امام صادق ع نقل شده است که:هنگام انفاق دو چیز از طرف خدا است و دو چیز از ناحیه شیطان آنچه از جانب خداست یکی "آمرزش گناهان"و دیگری"وسعت و افزونی اموال"و آنچه از طرف شیطان است یکی وعده فقر و تهیدستی و دیگری امر به فحشاء است.
بنا بر این منظور از مغفرة،آمرزش گناهان است و منظور از فضل همانطور که از ابن عباس نقل شده زیاد شدن سرمایهها در پرتو انفاق میباشد.
جالب توجه اینکه از امیر مؤمنان علی ع نقل شده که فرمود:"هنگامی که در سختی و تنگدستی افتادید به وسیله انفاق کردن،با خدا معامله کنید"(انفاق کنید تا از تهیدستی نجات یابید) (1).
و در پایان آیه میفرماید:"خداوند قادر و توانا و عالم است"( وَ اللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ ).
1) 1) "نهج البلاغه"کلمات قصار شماره 258.
اشاره به این حقیقت است که چون خداوند قدرتی وسیع و علمی بی پایان دارد میتواند به وعده خویش عمل کند بنا بر این باید به وعده او دلگرم بود نه وعده شیطان"فریبکار"و"ناتوان"که انسان را به گناه میکشاند و چون از آینده آگاه نیست و قدرتی ندارد،وعده او جز گمراهی و تشویق به نادانی نخواهد بود.
یُؤْتِی اَلْحِکْمَةَ مَنْ یَشٰاءُ وَ مَنْ یُؤْتَ اَلْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً وَ مٰا یَذَّکَّرُ إِلاّٰ أُولُوا اَلْأَلْبٰابِ (269)
269-(خدا)دانش و حکمت را به هر کس بخواهد(و شایسته بداند)میدهد،و به هر کس دانش داده شود،خیر فراوانی داده شده است.و جز خردمندان،(این حقایق را درک نمیکنند،و) متذکر نمیگردند.
برترین نعمتهای الهی
با توجه به آنچه در آیه قبل گذشت،که به هنگام انفاق،وسوسههای شیطانی دائر به فقر و جذبههای رحمانی در باره مغفرت و فضل الهی آدمی را به این سو و آن سو میکشد،در آیه مورد بحث سخن از حکمت و معرفت و دانش میگوید،چرا که تنها حکمت است که میتواند بین این دو کشش الهی و شیطانی فرق بگذارد،و انسان را به وادی مغفرت و فضل بکشاند و از وسوسههای گمراه کننده ترس از فقر برهاند.
یا به تعبیر دیگر خداوند به بعضی از افراد بر اثر پاکی و جهاد با نفس،نوعی علم و بینش میدهد که آثار و فوائد اطاعت الهی و از جمله انفاق و نقش حیاتی آن در اجتماع را درک کند و میان آن و وساوس شیطانی فرق بگذارد.
میفرماید:"خداوند دانش را به هر کس بخواهد(و شایسته بداند)میدهد" ( یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشٰاءُ ).
در تفسیر"حکمت"معانی زیادی ذکر شده از جمله"معرفت و شناخت اسرار جهان هستی"و"آگاهی از حقایق قرآن"و"رسیدن به حق از نظر گفتار و عمل" و"معرفت و شناسایی خدا"و"آن نور الهی که وسوسههای شیطانی را از الهامات
الهی جدا میسازد".
و ظاهر این است حکمت یک معنی وسیعی دارد که تمام این امور،حتی نبوت را که بعضی از معانی آن شمردهاند شامل میشود که آن نوعی از علم و آگاهی است،و در اصل از ماده حکم(بر وزن حرف)به معنی منع گرفته شده و از آنجا که علم و دانش و تدبیر،انسان را از کارهای خلاف باز میدارد به آن حکمت گفتهاند.
بدیهی است منظور از جمله" مَنْ یَشٰاءُ "(هر کس را که بخواهد)این نیست که خداوند بدون هیچ علتی حکمت و دانش را به این و آن میدهد،بلکه اراده و مشیت خداوند همه جا آمیخته است،با شایستگیهای افراد،یعنی هر کس را شایسته ببیند از این سرچشمه زلال حیاتبخش سیراب مینماید،سپس میفرماید:
"و هر کس که به او دانش داده شود خیر فراوانی داده شده است"( وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً ).
و به گفته آن حکیم:"هر کس را که عقل دادی چه ندادی و هر کس را که عقل ندادی چه دادی!".
قابل توجه اینکه بخشنده حکمت خدا است در عین حال در این جمله نامی از او به میان نیامده تنها میفرماید:"به هر کس حکمت داده شود خیر فراوانی داده شده است".
این تعبیر گویا اشاره به این است که دانش و حکمت ذاتا خوب است از هر جا و از ناحیه هر که باشد تفاوتی در نیکی آن نیست.
قابل توجه این که در این جمله میفرماید:به هر کس دانش و حکمت داده شد خیر و برکت فراوان داده شده است نه"خیر مطلق"زیرا خیر و سعادت مطلق تنها در دانش نیست بلکه دانش تنها یکی از عوامل مهم آن است و در پایان آیه میفرماید:"تنها خردمندان متذکر میشوند"( وَ مٰا یَذَّکَّرُ إِلاّٰ أُولُوا الْأَلْبٰابِ ).
"تذکر"به معنی"یادآوری"و"نگاهداری علوم و دانشها"در درون روح
است.و"الباب"جمع"لب"به معنی"مغز"است و از آنجا که مغز هر چیز بهترین و اساسیترین قسمت آن است به"عقل"و"خرد""لب"گفته میشود.
این جمله میگوید:تنها صاحبان عقل و خرد این حقایق را حفظ میکنند و به یاد میآورند و از آن بهرهمند میشوند اگر چه همه افراد(جز مجانین و دیوانگان) صاحب عقلاند اما اولوا الالباب به همه آنها گفته نمیشود.بلکه منظور آنهایی هستند که عقل و خرد خود را به کار میگیرند و در پرتو این چراغ پر فروغ،راه زندگی و سعادت را مییابند.
این بحث را با سخن یکی از دانشمندان اسلامی پایان میدهیم(که احتمالا این سخن را از پیامبر اکرم ص شنیده است)"گاه میشود که خداوند اراده عذاب و مجازات مردم روی زمین را میکند،ولی هنگامی که بشنود معلمی به کودکان حکمت میآموزد،به خاطر این عمل،عذاب را از آنها دور میسازد" (1).
1) 1) تفسیر قرطبی،جلد 2 صفحه 1138.
وَ مٰا أَنْفَقْتُمْ مِنْ نَفَقَةٍ أَوْ نَذَرْتُمْ مِنْ نَذْرٍ فَإِنَّ اَللّٰهَ یَعْلَمُهُ وَ مٰا لِلظّٰالِمِینَ مِنْ أَنْصٰارٍ (270) إِنْ تُبْدُوا اَلصَّدَقٰاتِ فَنِعِمّٰا هِیَ وَ إِنْ تُخْفُوهٰا وَ تُؤْتُوهَا اَلْفُقَرٰاءَ فَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ یُکَفِّرُ عَنْکُمْ مِنْ سَیِّئٰاتِکُمْ وَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ (271)
270-و هر چیز را که انفاق میکنید،یا(اموالی را که)نذر کردهاید(در راه خدا انفاق کنید)، خداوند آنها را میداند.و ستمگران یاوری ندارند.
271-اگر انفاقها را آشکار کنید،خوب است!و اگر آنها را مخفی ساخته و به نیازمندان بدهید، برای شما بهتر است!و قسمتی از گناهان شما را میپوشاند،(و در پرتو بخشش در راه خدا، بخشوده خواهید شد.)و خداوند به آنچه انجام میدهید،آگاه است.
چگونگی انفاقها
به دنبال آیات گذشته که در باره انفاق و بخشش در راه خدا و انتخاب اموال خوب برای این کار،توأم با اخلاق و اخلاص بحث میکرد در این دو آیه،سخن از چگونگی انفاقها و علم خداوند نسبت به آن است.
در آیه نخست میفرماید:"آنچه را که انفاق میکنید یا نذرهایی که(در این زمینه کردهاید)خداوند همه آنها را میداند"( وَ مٰا أَنْفَقْتُمْ مِنْ نَفَقَةٍ أَوْ نَذَرْتُمْ مِنْ نَذْرٍ فَإِنَّ اللّٰهَ یَعْلَمُهُ ).
کم باشد یا زیاد،خوب باشد یا بد،از طریق حلال تهیه شده باشد یا حرام،با اخلاص همراه باشد یا توأم با ریا،همراه با منت و آزار باشد یا بدون آن،از اموالی
باشد که خداوند دستور انفاق آن را داده است یا به وسیله نذر بر خود واجب کرده باشید،هر گونه باشد،خدا از تمام جزئیات آن آگاه است و جزای آن را از خوب و بد به تناسب آن خواهد داد.
و در پایان آیه میفرماید:"و ظالمان یاوری ندارند"( وَ مٰا لِلظّٰالِمِینَ مِنْ أَنْصٰارٍ ).
"ظالمان"در اینجا اشاره به ثروتاندوزان بخیل و انفاق کنندگان ریاکار،و منتگذاران و مردمآزاران است،که خداوند آنها را یاری نمیکند و انفاقشان نیز در دنیا و آخرت یاورشان نخواهد بود.
یا کسانی که به خاطر ترک انفاق به محرومان و تهیدستان هم به آنها ظلم کردند و هم به جامعه و هم به خویشتن.
یا کسانی که انفاقها را در محل شایسته خود به کار نگرفتند زیرا ظلم به معنی وسیع کلمه،به معنی هر گونه کاری است که در غیر مورد خود انجام گیرد،و از آنجا که منافاتی در میان این معانی سهگانه نیست ممکن است هر سه در مفهوم آیه جمع باشد.
آری آنها نه در دنیا یار و یاوری دارند و نه در قیامت شفاعت کنندهای و این خاصیت ظلم و ستم،در هر چهره و به هر شکل است.
ضمنا از این آیه استفاده میشود که نذر مشروعیت دارد و باید به آن عمل کرد.و این از اموری بوده که قبل از اسلام وجود داشته،و اسلام بر آن صحه گذاشته است.
*** در دومین آیه سخن از چگونگی انفاق از نظر آشکار و پنهان بودن است، میفرماید:"اگر انفاقها را آشکار کنید،چیز خوبی است،و اگر آنها را مخفی ساخته و به نیازمندان بدهید برای شما بهتر است"( إِنْ تُبْدُوا الصَّدَقٰاتِ فَنِعِمّٰا هِیَ وَ إِنْ
تُخْفُوهٰا وَ تُؤْتُوهَا الْفُقَرٰاءَ فَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ
).
"و بخشی از گناهان شما را میپوشاند(و در پرتو این کار بخشوده خواهید شد)و خداوند به آنچه انجام میدهید،آگاه است"( وَ یُکَفِّرُ عَنْکُمْ مِنْ سَیِّئٰاتِکُمْ وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ ).
1-تردیدی نیست که انفاق علنی و آشکار در راه خدا و اختفای آن هر کدام اثر مفیدی دارد،زیرا هنگامی که انسان به طور آشکار و علنی مال خود را در راه خدا انفاق میکند اگر انفاق واجب باشد گذشته از این که مردم تشویق به اینگونه کارهای نیک میشوند، رفع این تهمت نیز از انسان میگردد که به وظیفه واجب خود عمل نکرده است.
و اگر انفاق مستحبّ باشد،در حقیقت یک نحوه تبلیغ عملی است که مردم را به کارهای خیر و حمایت از محرومان و انجام کارهای نیک اجتماعی و عام المنفعه تشویق میکند.
و چنانچه انفاق به طور مخفی،و دور از انظار مردم انجام شود،به طور قطع ریا و خودنمایی در آن کمتر است،و خلوص بیشتری در آن خواهد بود،مخصوصا در باره کمک به محرومان،آبروی آنها بهتر حفظ میشود،و لذا آیه فوق میگوید:
"هر یک از دو کار در مورد خود خوب و شایسته است".
بعضی از مفسران گفتهاند این دستور تنها در باره انفاقهای مستحبی است و انفاقهای واجب از قبیل زکات و مانند آن بهتر است همیشه آشکار و علنی باشد.
ولی مسلم است که هیچ یک از این دو دستور(اظهار و اخفای انفاق)جنبه عمومی و همگانی ندارد بلکه موارد مختلف است در پارهای از موارد که اثر تشویقی آن بیشتر است و لطمهای به اخلاص نمیزند،بهتر است اظهار گردد،و در مواردی که افراد آبرومندی هستند که حفظ آبروی آنها ایجاب میکند انفاق به
صورت مخفی انجام گیرد و بیم ریاکاری و عدم اخلاص میرود مخفی ساختن آن بهتر خواهد بود.
در بعضی احادیث تصریح شده که انفاقهای واجب بهتر است اظهار گردد،و اما انفاقهای مستحبّ بهتر است مخفیانه انجام گیرد.
از امام صادق ع نقل شده که فرمود:"زکات واجب را به طور آشکار از مال جدا کنید و به طور آشکار انفاق نمائید اما انفاقهای مستحبّ اگر مخفی باشد بهتر است" (1).
این احادیث با آنچه در بالا گفتیم منافات ندارد،زیرا انجام وظائف واجب کمتر آمیخته به ریا میشود،چون وظیفهای است که در محیط اسلامی هر کس ناچار است آن را انجام دهد و همچون یک مالیات قطعی است که باید همه بپردازند،بنا بر این اظهار آن بهتر است و اما انفاقهای مستحبی چون جنبه الزامی ندارد ممکن است اظهار آن به خلوص نیت بزند لذا اختفای آن شایستهتر میباشد.
2-از جمله" وَ یُکَفِّرُ عَنْکُمْ مِنْ سَیِّئٰاتِکُمْ "استفاده میشود که انفاق در راه خدا در آمرزش گناهان اثر عمیق دارد زیرا بعد از دستور انفاق در این جمله میفرماید:"و گناهان شما را میپوشاند".
البته مفهوم این سخن آن نیست که بر اثر انفاق کوچکی،همه گناهان بخشوده خواهد شد،بلکه با توجه به کلمه"من"که معمولا برای"تبعیض"به کار میرود استفاده میشود که انفاق قسمتی از گناهان را میپوشاند.روشن است که آن قسمت بستگی به"مقدار انفاق"و"میزان اخلاص"دارد.
در باره اینکه انفاق سبب آمرزش میشود از طرق اهل بیت ع و اهل تسنن روایات زیادی وارد شده است از جمله در حدیثی آمده است:"انفاق نهانی خشم
1) 1) الزکاة المفروضة تخرج علانیة و تدفع علانیة و غیر الزکاة ان دفعته سرا فهو افضل-تفسیر مجمع البیان جلد 1 و 2 صفحه 384،نقل از علی بن ابراهیم جلد 1 صفحه 93.
خدا را فرو مینشاند،و همانطور که آب آتش را خاموش میکند گناه انسان را از بین میبرد" (1).
و نیز در روایتی آمده است:"هفت کس هستند که خداوند آنها را در سایه لطف خود قرار میدهد،در روزی که سایهای جز سایه او نیست:پیشوای دادگر،و جوانی که در بندگی پروردگار پرورش مییابد،و کسی که قلب او با سجده پیوسته است،و کسانی که یکدیگر را برای خدا دوست دارند با محبت گرد هم آیند و با محبت متفرق شوند،و کسی که زن زیبای صاحب مقامی او را به گناه دعوت کند و او بگوید من از خدا میترسم،و کسی که انفاق نهانی میکند بطوری که دست راست او از انفاقی که دست چپ او کرده آگاه نمیگردد!و کسی که تنها به یاد خدا میافتد و قطره اشکی از گوشههای چشم او سرازیر میشود" (2).
3-ضمنا مفهوم جمله" وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ "این است که خدا عالم است به آنچه انفاق میکنید،چه آشکار باشد و چه مخفی و همچنین او از نیات شما آگاه است که اظهار و اخفای انفاق را به چه منظور و هدفی انجام میدهید.
در هر حال آنچه در انفاق مؤثر است نیت پاک و خلوص در عمل است،به علاوه دانستن و ندانستن مردم اثری ندارد و آنچه مهم است علم خداست زیرا اوست که جزای اعمال انسان را میدهد و از نهان و آشکار آگاه است.
1) 1) "صدقة السر تطفی غضب الرب و تطفی الخطیئة کما یطفی الماء النار"!-مجمع البیان،جلد 1 و 2 صفحه 385.
2) 2) سبعة یظلهم اللّٰه فی ظله یوم لا ظل الا ظله:الامام العدل و الشاب الذی نشا فی عبادة اللّٰه تعالی و رجل قلبه یتعلق بالمساجد حتی یعود الیها،و رجلان تحابا فی اللّٰه و اجتمعا علیه و تفرقا علیه و رجل دعته امرأة ذات منصب و جمال فقال انی اخاف اللّٰه تعالی،و رجل تصدق بصدقة فاخفاها حتی لم تعلم یمینه ما تنفق شماله،و رجل ذکر اللّٰه خالیا ففاضت عیناه".-مجمع البیان،جلد 1 و 2 صفحه 385.
لَیْسَ عَلَیْکَ هُدٰاهُمْ وَ لٰکِنَّ اَللّٰهَ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ وَ مٰا تُنْفِقُوا مِنْ خَیْرٍ فَلِأَنْفُسِکُمْ وَ مٰا تُنْفِقُونَ إِلاَّ اِبْتِغٰاءَ وَجْهِ اَللّٰهِ وَ مٰا تُنْفِقُوا مِنْ خَیْرٍ یُوَفَّ إِلَیْکُمْ وَ أَنْتُمْ لاٰ تُظْلَمُونَ (272)
272-هدایت آنها(به طور اجبار،)بر تو نیست،(بنا بر این،ترک انفاق به غیر مسلمانان،برای اجبار به اسلام،صحیح نیست،)ولی خداوند،هر که را بخواهد(و شایسته بداند)،هدایت میکند.و آنچه را از خوبیها و اموال انفاق میکنید،برای خودتان است،(ولی)جز برای رضای خدا،انفاق نکنید!و آنچه از خوبیها انفاق میکنید،(پاداش آن)به طور کامل به شما داده میشود،و به شما ستم نخواهد شد.
در تفسیر"مجمع البیان"از ابن عباس نقل شده که:مسلمانان حاضر نبودند به غیر مسلمین انفاق کنند،آیه فوق نازل شد و به آنها اجازه داد که در مواقع لزوم این کار را انجام دهند.
شان نزول دیگری برای آیه فوق نقل شده که بی شباهت به شان نزول اول نیست و آن این که:زن مسلمانی به نام"اسماء"در سفر"عمرة القضاء"در خدمت پیغمبر اکرم ص بود،مادر و جده آن زن به سراغ او آمدند و از او کمکی خواستند،و از آنجا که آن دو نفر مشرک و بتپرست بودند"اسماء"از کمک به آنها امتناع ورزید، گفت:باید از پیامبر ص اجازه بگیرم زیرا شما پیرو آیین من نیستید،سپس نزد پیامبر ص آمد اجازه خواست،آیه مورد بحث نازل گردید.
انفاق و کمکهای انسانی به غیر مسلمانان
در آیات قبل مساله انفاق و بخشش در راه خدا به طور کلی مطرح بود، و در
این آیه سخن از جواز انفاق به غیر مسلمانان است،به این معنی که نباید انفاق بر بینوایان غیر مسلمان را ترک کنند به منظور اینکه تحت فشار قرار گیرند و اسلام را اختیار کنند و هدایت شوند.
میفرماید:"هدایت آنها(به طور اجبار)بر تو نیست"( لَیْسَ عَلَیْکَ هُدٰاهُمْ ).
بنا بر این ترک انفاق بر آنها برای اجبار آنها به اسلام صحیح نمیباشد این سخن گر چه خطاب به پیامبر اکرم ص است،ولی در واقع همه مسلمانان را شامل میشود.
سپس میافزاید:"ولی خداوند هر که را بخواهد(و شایسته بداند)هدایت میکند"( وَ لٰکِنَّ اللّٰهَ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ ).
و بعد از این یادآوری به ادامه بحث فوائد انفاق در راه خدا میپردازد و میگوید:"آنچه را از خوبیها انفاق کنید برای خودتان است"( وَ مٰا تُنْفِقُوا مِنْ خَیْرٍ فَلِأَنْفُسِکُمْ ).
"ولی جز برای خدا انفاق نکنید"( وَ مٰا تُنْفِقُونَ إِلاَّ ابْتِغٰاءَ وَجْهِ اللّٰهِ ).
این در صورتی است که جمله خبریه" وَ مٰا تُنْفِقُونَ "را به معنی نهی بگیریم، یعنی انفاق شما در صورتی سود بخش است که به خاطر خدا انجام گیرد.
این احتمال نیز وجود دارد که جمله به همان معنی خبریه باشد،یعنی شما مسلمانان جز برای رضای خدا و جلب خشنودی او انفاق نمیکنید.
و در آخرین جمله باز به عنوان تاکید بیشتر میفرماید:"آنچه از خوبیها انفاق میکنید به شما تحویل داده میشود،و هرگز ستمی بر شما نخواهد شد"( وَ مٰا تُنْفِقُوا مِنْ خَیْرٍ یُوَفَّ إِلَیْکُمْ وَ أَنْتُمْ لاٰ تُظْلَمُونَ ).
یعنی گمان نکنید که از انفاق خود سود مختصری میبرید،بلکه تمام آنچه را انفاق میکنید به طور کامل به شما باز میگرداند،آن هم در روزی که شدیدا به آن نیازمندید،بنا بر این در انفاقهای خود کاملا دست و دل باز باشید.
ضمنا با توجه به اینکه:ظاهر این جمله این است که خود آنچه انفاق شده به انسان باز گردانده میشود(نه ثواب آن)،آیه میتواند دلیلی بر تجسم اعمال بوده باشد که در جای خود به طور مشروح خواهد آمد (1).
همانطور که بخششهای الهی و نعمتهای او در این جهان شامل حال همه انسانها(صرف نظر از عقیده و آیین آنها)میشود مؤمنان هم باید به هنگام انفاقهای مستحبی و رفع نیازمندیهای بینوایان در مواقع لزوم،رعایت حال غیر مسلمانان را نیز بکنند.
البته این در صورتی است که انفاق بر غیر مسلمانان به خاطر یک کمک انسانی باشد و موجب تقویت کفر و پیشبرد نقشههای شوم دشمنان نگردد بلکه آنها را به روح انساندوستی اسلام آگاه سازد.
روشن است که منظور از عدم وجوب هدایت مردم بر پیامبر این نیست که او موظف به ارشاد و تبلیغ آنها نباشد زیرا ارشاد و تبلیغ روشنترین و اساسیترین برنامه پیامبر است،بلکه منظور این است که او موظف نیست که آنها را تحت فشار قرار دهد و اجبار بر هدایت نماید.
آیا منظور از این هدایت،هدایت تکوینی است یا تشریعی؟زیرا هدایت انواعی دارد.
منظور از هدایت تکوینی این است که خداوند یک سلسله عوامل پیشرفت و تکامل در موجودات مختلف جهان،اعم از انسان و سایر جانداران،حتی موجودات بیجان آفریده،که آنها را به سوی تکامل میبرد.
1) 1) این مساله به طور مشروح،ذیل آیه 30 سوره آل عمران در همین جلد خواهد آمد.
رشد و تکامل جنین در شکم مادر،و نمو پیشرفت دانههای گیاهان در دل زمین، و حرکت کرات مختلف منظومه شمسی در مدار خود،و مانند آن،نمونههای مختلفی از هدایت تکوینی هستند،این نوع هدایت مخصوص خدا است و وسیله آن عوامل و اسباب طبیعی و ما وراء طبیعی است.قرآن مجید میگوید:
" رَبُّنَا الَّذِی أَعْطیٰ کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدیٰ "(خدایی که آفرینش ویژه هر موجودی را به او بخشید،و سپس او را هدایت و رهبری کرد) (1).
منظور از این هدایت راهنمایی افراد از طریق تعلیم و تربیت،و قوانین مفید و حکومت عادلانه و پند و اندرز و موعظه است.این نوع هدایت بوسیله پیامبران و امامان و افراد صالح و مربیان دلسوز انجام میشود و در قرآن به آن کرارا اشاره شده است.قرآن مجید میگوید:
" ذٰلِکَ الْکِتٰابُ لاٰ رَیْبَ فِیهِ هُدیً لِلْمُتَّقِینَ "(این کتاب بزرگ تردیدی در آن نیست و وسیله هدایت پرهیزکاران است) (2).
این نوع هدایت که گاهی از آن به عنوان"توفیق"یاد میشود عبارت از این است که وسائل لازم را در اختیار افراد بگذارند تا با میل و اراده خود از آن برای پیشرفت استفاده کنند،مثلا ساختن مدرسه،مسجد،کانونهای تربیتی،تهیه برنامهها و کتابهای لازم و تربیت مبلغان و معلمان شایسته،همه داخل در این قسم از هدایت هستند و در حقیقت این قسم از هدایت برزخی است بین هدایت تکوینی و تشریعی.قرآن میگوید:
" وَ الَّذِینَ جٰاهَدُوا فِینٰا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنٰا "(و کسانی که در راه ما مجاهده کنند آنها را به راههای خود هدایت میکنیم). (3)
-منظور از این هدایت بهرهمند
ساختن افراد شایسته از نتیجه اعمال نیکشان در سرای دیگر است،این نوع هدایت مخصوص افراد با ایمان و درستکار است،قرآن مجید میگوید:
" سَیَهْدِیهِمْ وَ یُصْلِحُ بٰالَهُمْ " این جمله که بعد از ذکر فداکاری شهیدان راه خدا آمده است میگوید:
"خداوند آنها را هدایت میکند و حال آنها را بهبودی میبخشد" (1).بدیهی است این نوع هدایت تنها مربوط به برخورداری آنان از نتائج سودمند عملشان در جهان دیگر است.
اما در واقع این چهار نوع هدایت مراحل مختلفی از یک"حقیقت"هستند که هر کدام بعد از دیگری قرار گرفته است. زیرا نخست هدایت تکوینی خداوند به سراغ انسان میآید و عقل و فکر و قوای دیگر را در اختیار او میگذارد(هدایت تکوینی).
و سپس هدایت و راهنمایی انبیاء شروع میشود و آنها مردم را به راه حق دعوت میکنند(هدایت به معنی ارشاد و تبلیغ).
و بعد از آن با ورود در مرحله عمل،توفیق پروردگار شامل حال آنها میشود و راهها برای آنها هموار میگردد و مرحله سوم هدایت را به این طریق میپیمایند (هدایت به معنی توفیق).
و در پایان در جهان دیگر از نتائج اعمال خود بهرهمند میگردند(هدایت به سوی پاداشها).
از این چهار نوع هدایت یک قسم آن(ارشاد و تبلیغ)از وظائف حتمی پیامبران و امامان است و قسم دیگری از آن که هموار ساختن راه باشد به مقدار وسیعی جزء برنامههای حکومت الهی پیامبران و امامان است ولی بقیه مخصوص ذات خدا است.
1) 1) سوره محمد،آیه 5.
بنا بر این هر جا در قرآن نفی هدایت از پیغمبر شده همانند آیه فوق منظور دو قسم اول نیست.
گر چه در جمله" وَ لٰکِنَّ اللّٰهَ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ "(خدا هر کس را بخواهد هدایت میکند)این امر منوط به اراده خداوند شده اما این هدایتهای پروردگار مسلما بدون حساب و حکمت نمیباشد،یعنی بی جهت یکی را هدایت و دیگری را محروم نمیکند،بلکه افراد باید قبلا"شایستگی"خود را برای هدایت احراز کنند تا از آن بهرهمند گردند.
به هر حال از آیه فوق حقیقت دیگری را نیز میتوان استفاده کرد و آن این که اگر در میان مسلمانان افرادی بعد از این همه تاکید در باره دوری از ریا و منت و آزار باز انفاقهای خود را آلوده به این امور سازند،ناراحت نباش وظیفه تو تنها بیان احکام و فراهم ساختن یک محیط اجتماعی سالم است و هرگز موظف نیستی که آنها را مجبور به این امور سازی-روشن است که این تفسیر منافاتی با تفسیر سابق ندارد و ممکن است هر دو را از آیه استفاده کرد.
جمله" وَ مٰا تُنْفِقُوا مِنْ خَیْرٍ فَلِأَنْفُسِکُمْ "میگوید منافع انفاق به خود شما بازگشت میکند و به این وسیله انفاق کنندگان را تشویق به این عمل انسانی مینماید،مسلما انسان هنگامی که بداند نتیجه کار او به خود او باز میگردد بیشتر به آن کار علاقهمند خواهد شد.
ممکن است در ابتدا چنین به نظر برسد که منظور از بازگشت منافع انفاق به انفاق کننده،همان پاداش و نتائج اخروی آن باشد.
البته این معنی صحیح است ولی نباید تصور کرد که سود انفاق تنها جنبه اخروی دارد،بلکه از نظر این دنیا نیز به سود آنها است هم از جنبه"معنوی"و هم از
جنبه"مادی":از نظر معنوی،روح گذشت و بخشش و فداکاری و نوع دوستی و برادری را در انفاق کننده پرورش میدهد و در حقیقت وسیله مؤثری برای تکامل روحی و پرورش شخصیت اوست.
و اما از نظر مادی"افراد محروم و بینوا"در یک اجتماع،موجب انفجارهای خطرناک میگردد،همان انفجارهایی که گاهی تمام اصل مالکیت را در خود فرو میبرد و تمام ثروتها را میبلعد و نابود میسازد.
انفاق فاصله طبقاتی را کم میکند و خطراتی را که از این رهگذر متوجه افراد اجتماع میشود از میان میبرد،انفاق آتش خشم و شعلههای سوزان طبقات محروم را فرو مینشاند و روح انتقام و کینهتوزی را از آنها میگیرد.
بنا بر این انفاق از نظر"امنیت اجتماعی"و"سلامت اقتصادی"و"جهات مختلف مادی و معنوی"به سود انفاق کنندگان نیز هست.
"وجه"در لغت به معنی"صورت"است و گاهی به معنی"ذات"به کار برده میشود.بنا بر این"وجه اللّٰه"یعنی ذات خدا.انفاق کنندگان نظرشان باید ذات پاک پروردگار باشد،پس ذکر کلمه وجه در این آیه و مانند آن متضمن یک نوع تاکید است زیرا هنگامی که گفته شود"برای ذات خدا"تاکید آن از"برای خدا"بیشتر است، یعنی حتما برای خدا باشد و نه دیگری.
به علاوه معمولا صورت انسان شریفترین قسمت ظاهری بدن اوست،زیرا اعضای مهم بینایی و گویایی در آن قرار گرفته است به همین دلیل هنگامی که کلمه وجه به کار برده شود شرافت و اهمیت را میرساند،در اینجا هم"بطور کنایه"در مورد خداوند به کار برده شده است و در واقع یک نوع احترام و اهمیت از آن فهمیده میشود،بدیهی است که خدا نه جسم است و نه صورت دارد.
لِلْفُقَرٰاءِ اَلَّذِینَ أُحْصِرُوا فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ لاٰ یَسْتَطِیعُونَ ضَرْباً فِی اَلْأَرْضِ یَحْسَبُهُمُ اَلْجٰاهِلُ أَغْنِیٰاءَ مِنَ اَلتَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسِیمٰاهُمْ لاٰ یَسْئَلُونَ اَلنّٰاسَ إِلْحٰافاً وَ مٰا تُنْفِقُوا مِنْ خَیْرٍ فَإِنَّ اَللّٰهَ بِهِ عَلِیمٌ (273)
273-(انفاق شما،مخصوصا باید)برای نیازمندانی باشد که در راه خدا،در تنگنا قرار گرفتهاند، (و توجه به آیین خدا،آنها را از وطنهای خویش آواره ساخته،و شرکت در میدان جهاد،به آنها اجازه نمیدهد تا برای تامین هزینه زندگی،دست به کسب و تجارتی بزنند،) نمیتوانند مسافرتی کنند(و سرمایهای به دست آورند،)و از شدت خویشتن داری،افراد ناآگاه آنها را بینیاز میپندارند،اما آنها را از چهرههایشان میشناسی،و هرگز با اصرار چیزی از مردم نمیخواهند.(این است مشخصات آنها!)و هر چیز خوبی در راه خدا انفاق کنید،خداوند از آن آگاه است.
از امام باقر ع چنین نقل شده است که:این آیه در باره اصحاب"صفه"نازل شده است(اصحاب صفه در حدود چهارصد نفر از مسلمانان مکه و اطراف مدینه بودند که نه خانهای در مدینه داشتند و نه خویشاوندانی که به منزل آنها بروند از این جهت در مسجد پیامبر مسکن گزیده بودند و آمادگی خود را برای شرکت در میدانهای جهاد اعلام داشته بودند).
ولی چون اقامت آنها در مسجد با شئون مسجد سازگار نبود دستور داده شد به صفه(سکوی بزرگ و وسیع)که در بیرون مسجد قرار داشت منتقل شوند،آیه فوق نازل شد و به مردم دستور داد که به این دسته از برادران خود از کمکهای ممکن
مضایقه نکنند آنها هم چنین کردند (1).
بعضی از مفسران تصریح کردهاند که آنها پاسداران پیامبر ص و محافظان او بودهاند (2).
بهترین مورد انفاق
باز در ادامه آداب و احکام انفاق،در این آیه بهترین مواردی که انفاق در آنجا باید صورت گیرد،بیان شده است،و آن کسانی هستند که دارای صفات سهگانهای که در این آیه آمده است باشند در بیان اولین وصف آنان میفرماید:انفاق شما به خصوص"باید برای کسانی باشد که در راه خدا،محصور شدهاند"( لِلْفُقَرٰاءِ الَّذِینَ أُحْصِرُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ ).
یعنی کسانی که به خاطر اشتغال به جهاد در راه خدا و نبرد با دشمن و یادگیری فنون جنگی یا تحصیل علوم لازم دیگر از تلاش برای معاش و تامین هزینه زندگی باز ماندهاند،که یک نمونه روشن آن،اصحاب صفه در عصر پیامبر اکرم ص بودند (3).
سپس برای تاکید میافزاید:"همانها که نمیتوانند سفری کنند"و سرمایهای به دست آورند( لاٰ یَسْتَطِیعُونَ ضَرْباً فِی الْأَرْضِ ).
تعبیر به"ضرب فی الارض"به جای سفر،به خاطر آن است که مسافران مخصوصا آنها که برای هدفهای مهمی پیاده به سفر میروند،پیوسته پای بر زمین
میکوبند و پیش میروند.
بنا بر این کسانی که میتوانند تامین زندگی کنند،باید مشقت و رنج سفر را تحمل کرده،از دسترنج دیگران استفاده نکنند مگر اینکه کار مهمتری همچون جهاد در راه خدا یا فرا گرفتن علوم واجب،مانع از سفر گردد.
و در دومین توصیف از آنان،میفرماید:"کسانی که افراد نادان و بی اطلاع، آنها را از شدت عفاف غنی میپندارند"( یَحْسَبُهُمُ الْجٰاهِلُ أَغْنِیٰاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ ).
ولی این سخن به آن مفهوم نیست که این نیازمندان با شخصیت قابل شناخت نیستند لذا میافزاید:"آنها را از چهرههایشان میشناسی"( تَعْرِفُهُمْ بِسِیمٰاهُمْ ).
"سیما"در لغت به معنی علامت و نشانه است (1)و این که در فارسی امروز آن را به معنی چهره و صورت به کار میبرند،معنی تازهای است و گرنه در مفهوم عربی آن،چنین معنایی ذکر نشده است،به هر حال منظور این است که آنها گر چه سخنی از حال خود نمیگویند ولی در چهرههایشان نشانههایی از رنجهای درونی وجود دارد که برای افراد فهمیده آشکار است،آری"رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون".
و در سومین توصیف از آنان میفرماید:آنها چنان بزرگوارند که:"هرگز چیزی با اصرار از مردم نمیخواند"( لاٰ یَسْئَلُونَ النّٰاسَ إِلْحٰافاً ). (2)
اصولا آنها از مردم چیزی نمیخواهند تا چه رسد به اینکه اصرار در سؤال داشته باشند،و به تعبیر دیگر معمول نیازمندان عادی اصرار در سؤال است اما آنها یک نیازمند عادی نیستند.
بنا بر این اگر قرآن میگوید:"آنها با اصرار سؤال نمیکنند"مفهومش این نیست که بدون اصرار سؤال میکنند،بلکه مفهومش این است آنها فقیر عادی نیستند تا سؤال کنند زیرا سؤال آنها معمولا توأم با اصرار و الحاف است،به قرینه اینکه میگوید:"آنها را از سیمایشان باید شناخت"نه از سؤالشان و الا جمله" یَحْسَبُهُمُ الْجٰاهِلُ أَغْنِیٰاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ "مفهومی نداشت.
احتمال دیگری در تفسیر این آیه نیز هست و آن اینکه آنها در حال عادی هرگز سؤال نمیکنند،(و هر گاه اضطرار شدید آنها را،مجبور به اظهار حال خود کند،)هرگز اصرار نمیورزند.
بعضی نیز گفتهاند منظور این است که آنها در ترک سؤال کردن اصرار دارند.
(ولی این احتمال خلاف ظاهر آیه است).
و در پایان آیه،باز همگان را به انفاق از هر گونه خیرات تشویق کرده، میفرماید:"و هر چیز خوبی در راه خدا انفاق کنید خداوند از آن آگاه است"( وَ مٰا تُنْفِقُوا مِنْ خَیْرٍ فَإِنَّ اللّٰهَ بِهِ عَلِیمٌ ).
این جمله برای تشویق انفاق کنندگان است خصوصا انفاق به افرادی که دارای عزت نفس و طبع بلندند و چه بسا در این موارد بخششهایی در پوشش غیر انفاق،ولی در واقع به قصد انفاق،صورت میگیرد تا طرف مقابل ناراحت نشود، مسلما خداوند از این نیات پنهانی آگاه است و آنها را به تناسب نیت و زحماتشان بهرهمند میسازد.
سؤال کردن بدون حاجت حرام است!
یکی از گناهان بزرگ تکدی و سؤال و تقاضای از مردم بدون نیاز است،و در روایات متعددی از این کار،نکوهش شده،در حدیثی از پیغمبر اکرم ص
میخوانیم:
لا تحل الصدقة لغنی :"صدقات برای افراد بی نیاز حرام است".
و در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است:
من سئل و عنده ما یغنیه فانما یستکثر من جمر جهنم :"کسی که از مردم در خواست کند در حالی که به مقدار کفایت دارد،آتش دوزخ را برای خود افزون میسازد" (1).
همچنین در روایات وارد شده که:"شهادت سائل به کف پذیرفته نیست" (2).
اَلَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ بِاللَّیْلِ وَ اَلنَّهٰارِ سِرًّا وَ عَلاٰنِیَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ (274)
274-آنها که اموال خود را،شب و روز،پنهان و آشکار،انفاق میکنند،مزدشان نزد پروردگارشان است،نه ترسی بر آنهاست،و نه غمگین میشوند.
در احادیث بسیاری آمده است که این آیه در باره علی ع نازل شده است زیرا آن حضرت چهار درهم داشت،درهمی را در شب و درهمی را در روز و درهمی را آشکارا و درهمی را در نهان انفاق کرد و این آیه نازل شد (1).
ولی میدانیم نزول آیه در یک مورد خاص،مفهوم آن را محدود نمیکند،و شمول حکم را نسبت به دیگران،نفی نمینماید.
انفاق به هر شکل و صورت مطلوب است
باز در این آیه سخن از مساله دیگری در ارتباط با انفاق در راه خدا است و آن کیفیات مختلف و متنوع انفاق است،میفرماید:"آنها که اموال خود را در شب و روز،پنهان و آشکار،انفاق میکنند پاداششان نزد پروردگارشان است
1) 1) نور الثقلین،جلد 1 صفحه 290 و 291-نویسنده الدر المنثور آن را از ابن عساکر و طبرانی و ابو حاتم و ابن جریر و جمعی دیگر نقل کرده است.و به گفته بعضی این آیه به اتفاق علمای شیعه و اکثر علمای اهل سنت در شان علی بن ابی طالب ع نازل شده است... از علمای اهل سنت:واحدی،ثعلبی،خوارزمی،سدی،کلبی،زمخشری،طافی،قشیری،ماوردی،ابن مغازلی،ابن ابی الحدید و غیر آنها نیز این حدیث نقل شده است.-به تفسیر برهان و تفسیر اثنی عشری، ذیل آیه مورد بحث مراجعه شود.
"( اَلَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ بِاللَّیْلِ وَ النَّهٰارِ سِرًّا وَ عَلاٰنِیَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ ).
ناگفته پیدا است که انتخاب این روشهای مختلف رعایت شرائط بهتر برای انفاق است،یعنی انفاق کنندگان باید در انفاق خود به هنگام شب یا روز،پنهان یا آشکار،جهات اخلاقی و اجتماعی را در نظر بگیرند،آنجا که انفاق به نیازمندان موجبی برای اظهار ندارد،آن را مخفی سازند تا هم آبروی آنان حفظ شود،و هم خلوص بیشتری در آن باشد،و آنجا که مصالح دیگری مانند تعظیم شعائر و تشویق و ترغیب دیگران در کار است،و انفاق جنبه شخصی ندارد،تا هتک احترام کسی شود(مانند انفاق برای جهاد و بناهای خیر و امثال آن)و با اخلاص نیز منافات ندارد آشکارا انفاق نمایند.
بعید نیست که مقدم داشتن شب بر روز،و پنهان بر آشکار(در آیه مورد بحث)اشاره به این باشد که مخفی بودن انفاق بهتر است مگر موجبی برای اظهار باشد،هر چند باید در همه حال و به هر شکل،انفاق فراموش نشود.
مسلما چیزی که نزد پروردگار است(مخصوصا با تکیه بر صفت ربوبیت که ناظر به پرورش و تکامل است)چیز کم،یا کم ارزشی نخواهد بود،و تناسب با الطاف و عنایات پروردگار خواهد داشت که هم برکات دنیا،و هم حسنات آخرت و قرب الی اللّٰه را شامل میشود.
سپس میافزاید:"نه ترسی بر آنها است و نه غمگین میشوند"( وَ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ ).
میدانیم انسان چون برای ادامه و اداره زندگی خویش خود را بینیاز از مال و ثروت نمیداند معمولا هنگامی که آن را از دست میدهد اندوهناک میگردد و برای آینده خود نگران میشود،زیرا نمیداند در آینده وضع او چگونه خواهد بود، و همین امر در بسیاری از مواقع مانع انفاق میگردد،مگر آنها که از یک سو به وعدههای الهی ایمان داشته باشند و از سوی دیگر آثار اجتماعی انفاق را بدانند،
چنین افرادی از انفاق در راه خدا خوف و وحشتی از آینده ندارند و به خاطر از دست دادن قسمتی از ثروت خود اندوهگین نمیشوند،زیرا میدانند در مقابل چیزی که از دست دادهاند به مراتب بیشتر،از فضل پروردگار و از برکات فردی و اجتماعی و اخلاقی آن در این جهان و آن جهان بهرهمند خواهند شد.
اَلَّذِینَ یَأْکُلُونَ اَلرِّبٰا لاٰ یَقُومُونَ إِلاّٰ کَمٰا یَقُومُ اَلَّذِی یَتَخَبَّطُهُ اَلشَّیْطٰانُ مِنَ اَلْمَسِّ ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ قٰالُوا إِنَّمَا اَلْبَیْعُ مِثْلُ اَلرِّبٰا وَ أَحَلَّ اَللّٰهُ اَلْبَیْعَ وَ حَرَّمَ اَلرِّبٰا فَمَنْ جٰاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهیٰ فَلَهُ مٰا سَلَفَ وَ أَمْرُهُ إِلَی اَللّٰهِ وَ مَنْ عٰادَ فَأُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ (275) یَمْحَقُ اَللّٰهُ اَلرِّبٰا وَ یُرْبِی اَلصَّدَقٰاتِ وَ اَللّٰهُ لاٰ یُحِبُّ کُلَّ کَفّٰارٍ أَثِیمٍ (276) إِنَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ وَ أَقٰامُوا اَلصَّلاٰةَ وَ آتَوُا اَلزَّکٰاةَ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ (277)
275-کسانی که ربا میخورند،(در قیامت)بر نمیخیزند مگر مانند کسی که بر اثر تماس شیطان،دیوانه شده(و نمیتواند تعادل خود را حفظ کند،گاهی زمین میخورد،گاهی به پا میخیزد).این،به خاطر آن است که گفتند:"داد و ستد هم مانند ربا است(و تفاوتی میان آن دو نیست.)"در حالی که خدا بیع را حلال کرده،و ربا را حرام!(زیرا فرق میان این دو،بسیار است.)و اگر کسی اندرز الهی به او رسد،و(از رباخواری)خودداری کند،سودهایی که در سابق[قبل از نزول حکم تحریم]به دست آورده،مال اوست،(و این حکم،گذشته را شامل نمیگردد،)و کار او به خدا واگذار میشود،(و گذشته او را خواهد بخشید.)اما کسانی که باز گردند(و بار دیگر مرتکب این گناه شوند)،اهل آتشاند،و همیشه در آن
میمانند.
276-خداوند،ربا را نابود میکند،و صدقات را افزایش میدهد!و خداوند،هیچ انسان ناسپاس گنهکاری را دوست نمیدارد.
277-کسانی که ایمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند و نماز را بر پا داشتند و زکات را پرداختند،اجرشان نزد پروردگارشان است،و نه ترسی بر آنهاست،و نه غمگین میشوند.
رباخواری نقطه مقابل انفاق
به دنبال بحث در باره انفاق در راه خدا و بذل مال برای حمایت از نیازمندان در این آیات از مساله رباخواری که درست بر ضد انفاق است،سخن میگوید و در حقیقت هدف آیات گذشته را تکمیل میکند،زیرا رباخواری موجب افزایش فقر در جامعه و تراکم ثروت در دست عدهای محدود و محرومیت اکثر افراد اجتماع است،انفاق سبب پاکی دل و طهارت نفوس و آرامش جامعه،و رباخواری سبب پیدایش بخل و کینه و نفرت و ناپاکی است.
این آیات با شدت تمام،ممنوعیت حکم ربا را شرح میدهد ولی از لحن آن پیدا است که قبل از آن در باره ربا گفتگوهایی شده است و با توجه به تاریخ نزول سورههای قرآن،مطلب همین گونه است.
زیرا در سوره روم که طبق ترتیب نزول قرآن سیامین سورهای است که در مکه نازل شده سخن از ربا به میان آمده و در هیچ یک از سورههای"مکی"غیر از آن به مطلبی در باره ربا برخورد نمیکنیم ولی در این سوره کلام در باره ربا تنها به صورت اندرز اخلاقی آمده و میفرماید:رباخواری در پیشگاه پروردگار کار پسندیدهای نیست وَ مٰا آتَیْتُمْ مِنْ رِباً لِیَرْبُوَا فِی أَمْوٰالِ النّٰاسِ فَلاٰ یَرْبُوا عِنْدَ اللّٰهِ (1)
1) 1) سوره روم،آیه 39.
"از نظر افراد کوتاه بین ممکن است ثروت به وسیله رباخواری زیاد گردد اما در پیشگاه خداوند چیزی بر آن افزوده نخواهد شد".
سپس بعد از هجرت در سه سوره دیگر از سورههایی که در مدینه نازل شده بحث از ربا به میان آمده است که به ترتیب عبارتند از سوره بقره-آل عمران-نساء- گر چه سوره بقره قبل از آل عمران نازل شده اما بعید نیست که خصوص آیه 130 سوره آل عمران که حکم صریح تحریم ربا را بیان میکند قبل از سوره بقره و آیات فوق نازل شده باشد.
به هر حال این آیه و سایر آیات مربوط به ربا هنگامی نازل شد که رباخواری با شدت هر چه تمامتر در مکه و مدینه و جزیره عربستان رواج داشت،و یکی از عوامل مهم زندگی طبقاتی و ناتوانی شدید طبقه زحمتکش و طغیان اشراف بود و لذا مبارزه قرآن با ربا بخش مهمی از مبارزات اجتماعی اسلام را تشکیل میدهد.
با توجه به این نکته به تفسیر آیه باز میگردیم:
نخست در یک تشبیه گویا و رسا،حال رباخواران را مجسم میسازد، میفرماید:"کسانی که ربا میخورند،بر نمیخیزند مگر مانند کسی که بر اثر تماس شیطان با او دیوانه شده"و نمیتواند تعادل خود را حفظ کند،گاه به زمین میخورد و گاه بر میخیزد( اَلَّذِینَ یَأْکُلُونَ الرِّبٰا لاٰ یَقُومُونَ إِلاّٰ کَمٰا یَقُومُ الَّذِی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطٰانُ مِنَ الْمَسِّ ). (1)
در این جمله شخص رباخوار،تشبیه به آدم مصروع یا دیوانه بیمار گونهای شده که به هنگام راه رفتن قادر نیست تعادل خود را حفظ کند و به طور صحیح گام بر دارد.
آیا منظور ترسیم حال آنان در قیامت و به هنگام ورود در صحنه رستاخیز
1) 1) "یتخبطه"از ماده"خبط"به معنی عدم حفظ تعادل بدن به هنگام راه رفتن یا برخاستن است.
است؟یعنی آنها به هنگام ورود در عرصه محشر به شکل دیوانگان و مصروعان محشور میشوند؟ اکثر مفسران این احتمال را پذیرفتهاند.
ولی بعضی میگویند منظور تجسم حال آنها در زندگی این دنیا است،زیرا عمل آنها همچون دیوانگان است،آنها فاقد تفکر صحیح اجتماعی هستند و حتی نمیتوانند منافع خود را در نظر بگیرند و مسائلی مانند تعاون،همدردی،عواطف انسانی،نوع دوستی برای آنها،مفهومی ندارد و پرستش ثروت آن چنان چشم عقل آنها را کور کرده که نمیفهمند استثمار طبقات زیر دست،و غارت کردن دسترنج آنان بذر دشمنی را در دلهای آنها میپاشد،و به انقلابها و انفجارهای اجتماعی که اساس مالکیت را به خطر میافکند منتهی میشود،و در این صورت امنیت و آرامش در چنین اجتماعی وجود نخواهد داشت،بنا بر این او هم نمیتواند راحت زندگی کند،پس مشی او مشی دیوانگان است.
اما از آنجا که وضع انسان در جهان دیگر تجسمی از اعمال او در این جهان است ممکن است آیه اشاره به هر دو معنی باشد،آری رباخواران که قیامشان در دنیا بیرویه و غیر عاقلانه و آمیخته با"ثروتاندوزی جنون آمیز"است،در جهان دیگر نیز بسان دیوانگان محشور میشوند.
جالب اینکه در روایات معصومین ع به هر دو قسمت اشاره شده است در روایتی در تفسیر آیه میخوانیم که امام صادق ع فرمود:"
آکل الربا لا یخرج من الدنیا حتی یتخبطه الشیطان "یعنی،"رباخوار از دنیا بیرون نمیرود مگر این که به نوعی از جنون مبتلا خواهد شد" (1).
و در روایت دیگر برای مجسم ساختن حال رباخواران شکمباره که تنها به
1) 1) تفسیر عیاشی،جلد 1 صفحه 152 حدیث 503.
فکر منافع خویشاند و ثروتشان وبال آنها خواهد شد از پیامبر ص چنین نقل شده که فرمود:"هنگامی که به معراج رفتم دستهای را دیدم بحدی شکم آنان بزرگ بود که هر چه جدیت میکردند برخیزند و راه روند،برای آنان ممکن نبود،و پی در پی به زمین میخوردند از جبرئیل سؤال کردم اینها چه افرادی هستند و جرمشان چیست؟ جواب داد:اینها رباخواران هستند (1).
حدیث اول حالت آشفتگی انسان را در این جهان منعکس میسازد و حدیث دوم حالات رباخواران در صحنه قیامت را بیان میکند و هر دو مربوط به یک حقیقت است،همانطور که افراد پرخور،فربهی زننده و بیرویهای پیدا میکنند،ثروتمندانی که از راه رباخواری فربه میشوند نیز زندگی اقتصادی ناسالمی دارند که وبال آنها است.
در اینجا سؤالی پیش میآید و آن این است که آیا سرچشمه جنون و صرع از شیطان است که در آیه بالا به آن اشاره شده است با این که میدانیم صرع و جنون از بیماریهای روانی هستند و غالبا عوامل شناخته شدهای دارند.
جمعی معتقد هستند که تعبیر"مس شیطان"کنایه از بیماری روانی و جنون است و این تعبیر در میان عرب معمول بوده نه اینکه واقعا شیطان تاثیری در روح انسان بگذارد ولی هیچ بعید نیست که بعضی از کارهای شیطانی و اعمال بیرویه و نادرست سبب یک نوع جنون شیطانی گردد،یعنی به دنبال آن اعمال،شیطان در شخص اثر بگذارد و تعادل روانی او را بر هم زند از این گذشته اعمال شیطانی و نادرست هنگامی که روی هم متراکم گردد اثر طبیعی آن از دست رفتن حس
1) 1) تفسیر نور الثقلین،جلد اول صفحه 291 حدیث 1157.
تشخیص صحیح و قدرت بر تفکر منطقی میباشد.
***سپس به گوشهای از منطق رباخواران اشاره کرده،میفرماید:"این به خاطر آن است که آنها گفتند:بیع هم مانند ربا است"و تفاوتی میان این دو نیست( ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ قٰالُوا إِنَّمَا الْبَیْعُ مِثْلُ الرِّبٰا ).
یعنی هر دو از انواع مبادله است که با رضایت طرفین انجام میشود.
ولی قرآن در پاسخ آنها میگوید:چگونه این دو ممکن است یکسان باشد "حال آنکه خداوند بیع را حلال کرده و ربا را حرام"( وَ أَحَلَّ اللّٰهُ الْبَیْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبٰا ).
مسلما این تفاوت،دلیل و فلسفهای داشته که خداوند حکیم،به خاطر آن چنین حکمی را صادر کرده است،قرآن در این باره توضیح بیشتری نداده و شاید به خاطر وضوح آن بوده است،زیرا:
اولا-در خرید و فروش معمولی هر دو طرف به طور یکسان در معرض سود و زیان هستند،گاهی هر دو سود میکنند و گاهی هر دو زیان،گاهی یکی سود و دیگری زیان میکند در حالی که در"معاملات ربوی"رباخوار هیچگاه زیان نمیبیند و تمام زیانهای احتمالی بر دوش طرف مقابل سنگینی خواهد کرد و به همین دلیل است که مؤسسات ربوی روز به روز وسیعتر و سرمایهدارتر میشوند و در برابر تحلیل رفتن طبقات ضعیف بر حجم ثروت آنها دائما افزوده میشود.
ثانیا-در تجارت و خرید و فروش معمولی طرفین در مسیر"تولید و مصرف" گام بر میدارند در صورتی که رباخوار هیچ عمل مثبتی در این زمینه ندارد.
ثالثا-با شیوع رباخواری سرمایهها در مسیرهای ناسالم میافتد و پایههای اقتصاد که اساس اجتماع است متزلزل میگردد،در حالی که تجارت صحیح موجب گردش سالم ثروت است.
رابعا-رباخواری منشا دشمنیها و جنگهای طبقاتی است،در حالی که
تجارت صحیح چنین نیست و هرگز جامعه را به زندگی طبقاتی و جنگهای ناشی از آن سوق نمیدهد.
سپس راه را به روی توبهکاران باز گشوده،میفرماید:"هر کس اندرز الهی به او رسد و(از رباخواری)خودداری کند،سودهایی که در سابق(قبل از حکم تحریم ربا)به دست آورده مال او است و کار او به خدا واگذار میشود"و گذشته او را خدا خواهد بخشید( فَمَنْ جٰاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهیٰ فَلَهُ مٰا سَلَفَ وَ أَمْرُهُ إِلَی اللّٰهِ ).
"اما کسانی که(به خیرهسری ادامه دهند)و باز گردند(و این گناه را هم چنان ادامه دهند)آنها اهل دوزخاند و جاودانه در آن میمانند"( وَ مَنْ عٰادَ فَأُولٰئِکَ أَصْحٰابُ النّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ ). در جمله قبل تصریح شده بود که این قانون مانند هر قانون دیگر گذشته را شامل نمیشود،و به اصطلاح عطف به ما سبق نمیگردد،زیرا اگر قوانین بخواهد زمان قبل از تشریع خود را شامل شود،مشکلات فراوانی در زندگی مردم به وجود میآید،به همین دلیل همیشه قوانین از زمانی که رسمیت مییابد اجرا میشود.
البته معنی این سخن آن نیست که اگر رباخواران طلبهایی از افراد داشتند میتوانستند بعد از نزول آیه چیزی بیش از سرمایه خود از آنها بگیرند،بلکه منظور این است سودهایی که قبل از نزول آیه گرفتهاند بر آنها مباح شده است.
جمله" وَ أَمْرُهُ إِلَی اللّٰهِ "گر چه ظاهرش این است که آینده این گونه افراد از نظر عفو و مجازات روشن نیست،بلکه بسته به لطف الهی است،ولی با توجه به جمله قبل از آن( فَلَهُ مٰا سَلَفَ )،معلوم میشود که منظور همان عفو است،گویا اهمیت گناه ربا سبب شده است که حتی حکم عفو در باره کسانی که قبل از نزول آیه دست به این کار زدهاند به طور صریح گفته نشود.
در معنی این جمله،احتمالات دیگری نیز دادهاند که چون بر خلاف ظاهر
بود از نقل آن صرف نظر شد (1).
در پایان این آیه اشاره به عذاب جاویدان شده بود،با اینکه میدانیم چنین عذابی مخصوص کفار است،نه افراد با ایمان گنهکار،گویا این تعبیر اشاره به آن است که رباخواران که اصرار بر ربا دارند،ایمان درستی ندارند،چرا که با این قانون مسلم الهی که مخالفت با آن،همچون جنگ با خداوند است به مخالفت برخاستند و یا اینکه رباخواری مستمر و دائم سبب میشود که آنها بدون ایمان از دنیا بروند و عاقبتشان تیره و تار گردد.
این احتمال نیز وجود دارد که خلود در اینجا مانند آیه 93 سوره نساء که حکم عذاب جاودان و خلود را در باره قاتلان افراد بی گناه ذکر کرده به معنی مجازات طولانی باشد نه ابدی و جاویدان.
*** در آیه بعد مقایسهای بین ربا و انفاق در راه خدا میکند،میفرماید:"خداوند ربا را نابود میکند و صدقات را افزایش میدهد"( یَمْحَقُ اللّٰهُ الرِّبٰا وَ یُرْبِی الصَّدَقٰاتِ ).
سپس میافزاید:"خداوند هیچ انسان بسیار ناسپاس گنهکار را(که آن همه برکات انفاق را فراموش کرده و به سراغ آتش سوزان رباخواری میرود)دوست نمیدارد"( وَ اللّٰهُ لاٰ یُحِبُّ کُلَّ کَفّٰارٍ أَثِیمٍ ).
"محق"به معنی نقصان و نابودی تدریجی است،و"ربا"نمو و رشد تدریجی است از آنجا که رباخوار به وسیله ثروتی که در دست دارد حاصل دسترنج طبقه زحمتکش را جمع میکند و گاه با این وسیله به هستی و زندگی آنان خاتمه میدهد
1) 1) تفسیر قرطبی،جلد دوم صفحه 1169.در اینجا چهار تفسیر ذکر کرده است.و در مجمع البیان نیز ذیل آیه مورد بحث،احتمالات متعددی ذکر شده است.
و یا لا اقل بذر دشمنی و کینه در دل آنان میپاشد به طوری که تدریجا تشنه خون رباخوار میگردند و جان و مالش را در معرض خطر قرار میدهند.
قرآن میگوید:"خدا سرمایههای ربوی را به نابودی سوق میدهد"این نابودی تدریجی که برای افراد رباخوار هست برای اجتماع رباخوار نیز میباشد.
در مقابل،کسانی که با عواطف انسانی و دلسوزی در اجتماع گام مینهند و از سرمایه و اموالی که تحت اختیار دارند انفاق کرده و در رفع نیازمندیهای مردم میکوشند،با محبت و عواطف عمومی مواجه میگردند و سرمایه آنها نه تنها در معرض خطر نیست بلکه با همکاری عمومی،رشد طبیعی خود را مینماید این است که قرآن میگوید"و انفاقها را افزایش میدهد".
این حکم در فرد و اجتماع یکی است،در اجتماعی که به نیازمندیهای عمومی رسیدگی شود قدرت فکری و جسمی طبقه زحمتکش و کارگر که اکثریت اجتماع را تشکیل میدهد بکار میافتد و به دنبال آن یک نظام صحیح اقتصادی که بر پایه همکاری عمومی و بهره گیری عموم استوار است به وجود میآید.
"کفار"(از ماده کفور بر وزن فجور)به کسی گویند که بسیار ناسپاس و کفران کننده باشد و"اثیم"کسی است که گناه زیاد مرتکب میشود.
جمله فوق میگوید:رباخواران نه تنها با ترک انفاق و قرض الحسنه و صرف مال در راه نیازمندیهای عمومی شکر نعمتی که خداوند به آنها ارزانی داشته به جا نمیآورند بلکه آن را وسیله هر گونه ظلم و ستم و گناه و فساد قرار میدهند و طبیعی است که خدا چنین کسانی را دوست نمیدارد.
*** و در آخرین آیه مورد بحث سخن از گروه با ایمانی میگوید که درست نقطه مقابل رباخوارانند،میفرماید:"کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند و زکات را پرداختند اجر و پاداششان نزد خدا است،نه ترسی بر آنان است و نه
غمگین میشوند"( إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ وَ أَقٰامُوا الصَّلاٰةَ وَ آتَوُا الزَّکٰاةَ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ ).
در برابر رباخواران ناسپاس و گنهکار،کسانی که در پرتو ایمان،خود پرستی را ترک گفته و عواطف فطری خود را زنده کرده و علاوه بر ارتباط با پروردگار و بر پا داشتن نماز،به کمک و حمایت نیازمندان میشتابند و از این راه از تراکم ثروت و به وجود آمدن اختلافات طبقاتی و به دنبال آن هزار گونه جنایت جلوگیری میکنند پاداش خود را نزد پروردگار خواهند داشت و در هر دو جهان از نتیجه عمل نیک خود بهرهمند میشوند.
طبیعی است دیگر عوامل اضطراب و دلهره برای این دسته به وجود نمیآید خطری که در راه سرمایهداران مفت خوار بود و لعن و نفرینهایی که به دنبال آن نثار آنها میشد برای این دسته نیست.
و بالاخره از"آرامش کامل"برخوردار بوده هیچگونه اضطراب و غمی نخواهند داشت همانگونه که در پایان آیه آمده" وَ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ ".
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ ذَرُوا مٰا بَقِیَ مِنَ اَلرِّبٰا إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ (278) فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اَللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ إِنْ تُبْتُمْ فَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوٰالِکُمْ لاٰ تَظْلِمُونَ وَ لاٰ تُظْلَمُونَ (279) وَ إِنْ کٰانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلیٰ مَیْسَرَةٍ وَ أَنْ تَصَدَّقُوا خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (280) وَ اِتَّقُوا یَوْماً تُرْجَعُونَ فِیهِ إِلَی اَللّٰهِ ثُمَّ تُوَفّٰی کُلُّ نَفْسٍ مٰا کَسَبَتْ وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ (281)
278-ای کسانی که ایمان آوردهاید!از(مخالفت فرمان)خدا به پرهیزید،و آنچه از(مطالبات) ربا باقی مانده،رها کنید،اگر ایمان دارید! 279-اگر(چنین)نمیکنید،بدانید خدا و رسولش،با شما پیکار خواهند کرد!و اگر توبه کنید، سرمایههای شما،از آن شماست[اصل سرمایه،بدون سود]،نه ستم میکنید،و نه بر شما ستم وارد میشود.
280-و اگر(بدهکار،)قدرت پرداخت نداشته باشد،او را تا هنگام توانایی،مهلت دهید!(و در صورتی که به راستی قدرت پرداخت را ندارد،)برای خدا به او ببخشید بهتر است،اگر (منافع این کار را)بدانید! 281-و از روزی به پرهیزید(و بترسید)که در آن روز،شما را به سوی خدا باز میگردانند،سپس به هر کس،آنچه انجام داده،به طور کامل باز پس داده میشود،و به آنها ستم نخواهد شد.
(چون هر چه میبینند،نتایج اعمال خودشان است.)
در تفسیر علی بن ابراهیم (1)آمده است:پس از نزول آیات ربا شخصی به نام "خالد بن ولید"خدمت پیامبر اکرم ص حاضر شده عرضه داشت:پدرم چون با "طائفه ثقیف"معاملات ربوی داشت و مطالباتش را وصول نکرده بود وصیت کرده است مبلغی از سودهای اموال او که هنوز پرداخت نشده است تحویل بگیرم آیا این عمل برای من جایز است؟ آیات فوق نازل شد و مردم را به شدت از این کار نهی کرد.
در روایت دیگری آمده است که پیامبر ص بعد از نزول این آیه فرمود:
الا ان کل ربا من ربا الجاهلیة موضوع و اول ربا اضعه ربا العباس بن عبد المطلب :"آگاه باشید تمام مطالبات ربوی که در زمان جاهلیت مردم از یکدیگر داشتهاند همگی باید فراموش شود و نخستین مطالبات ربوی که من آن را به دست فراموشی میسپارم مطالبات عباس بن عبد المطلب است" (2).
از این جمله به خوبی استفاده میشود که پیامبر ص به هنگامی که قلم سرخ بر مطالبات ربوی زمان جاهلیت میکشید از بستگان خود شروع کرد و اگر در میان آنها افراد ثروتمندی مانند عباس بودند که در زمان جاهلیت همچون دیگر ثروتمندان آلوده بودند پیامبر نخست مطالبات آنها را الغاء کرد.
و نیز در روایات آمده است که پیامبر اسلام ص بعد از نزول این آیات به فرماندار مکه دستور داد که اگر آل مغیره که از رباخواران معروف بودند دست از کار خود بر ندارند با آنها بجنگد (3).
رباخواری گناهی عظیم است
در آیه نخست خداوند افراد با ایمان را مخاطب قرار داده و برای تاکید بیشتر در مساله تحریم ربا میفرماید:"ای کسانی که ایمان آوردهاید!از خدا به پرهیزید و آنچه از ربا باقی مانده رها کنید اگر ایمان دارید"( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ وَ ذَرُوا مٰا بَقِیَ مِنَ الرِّبٰا إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ ).
جالب اینکه:آیه فوق هم با ایمان به خدا شروع شده و هم با ایمان ختم شده است.و در واقع تاکیدی است بر این معنی که رباخواری با روح ایمان سازگار نیست،بنا بر این هنگامی ایمان برای آنها حاصل میشود که تقوا را پیشه کنند و باقی مانده ربا یعنی مطالباتی که در این زمینه دارند رها سازند.
منظور این نیست که رباخواران کافرند آن گونه که خوارج در مورد گناهان کبیره به طور کلی میپندارند بلکه با ایمان راسخ و ثمر بخش سازگار نیست.
*** در آیه بعد لحن سخن را تغییر داده و پس از اندرزهایی که در آیات پیشین گذشت با شدت با رباخواران برخورد کرده،هشدار میدهد که اگر به کار خود هم چنان ادامه دهند و در برابر حق و عدالت تسلیم نشوند و به مکیدن خون مردم محروم مشغول باشند،پیامبر اسلام ص ناچار است با توسل به جنگ جلو آنها را بگیرد،میفرماید:"اگر چنین نمیکنید بدانید با جنگ،با خدا و رسول او روبرو خواهید بود"( فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ ).
این همان جنگی است که طبق قانون فَقٰاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتّٰی تَفِیءَ إِلیٰ أَمْرِ اللّٰهِ "با گروهی که متجاوز است پیکار کنید تا به فرمان خدا گردن نهد" (1)انجام میگیرد.
1) 1) سوره حجرات،آیه 9.
لذا در روایتی میخوانیم هنگامی که امام صادق ع شنید شخص رباخواری با نهایت جرات ربا میخورد و نام آن را"لبا"(شیر آغاز یا آغوز)مینهد.
فرمود:"اگر دست بر او یابم،او را به قتل میرسانم" (1).
البته از این حدیث استفاده میشود که حکم قتل در مورد کسانی است که منکر تحریم ربا هستند.
"فاذنوا"از ماده"اذن"هر گاه با"لام"متعدی شود به معنی اجازه دادن است و هر گاه با"باء"متعدی گردد به معنی علم و آگاهی است،بنا بر این" فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّٰهِ "مفهومش این است آگاه باشید که خدا و رسولش با شما رباخواران،پیکار خواهد کرد،و در واقع اعلان جنگ از سوی خدا و رسول به این گروه خیرهسر است.
بنا بر این آنچه در سخنان بعضی معروف است که در ترجمه آیه میگویند:
"اعلان جنگ با خدا بدهید"درست نیست (2).
در هر حال از آیه بالا بر میآید که حکومت اسلامی میتواند با توسل به زور جلو رباخواری را بگیرد.(ضمنا آمدن حرب به صورت نکره دلیل بر اهمیت جنگ است).
سپس میافزاید:"و اگر توبه کنید سرمایههای شما از آن شما است نه ستم میکنید،و نه ستم بر شما میشود"( وَ إِنْ تُبْتُمْ فَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوٰالِکُمْ لاٰ تَظْلِمُونَ وَ لاٰ تُظْلَمُونَ ).
یعنی اگر توبه کنید و دستگاه رباخواری را برچینید حق دارید سرمایههای اصلی خود را که در دست مردم دارید(به استثنای سود)از آنها جمعآوری کنید و این قانون کاملا عادلانه است زیرا که هم از ستم کردن شما بر دیگران جلوگیری
میکند و هم از ستم وارد شدن بر شما،و در این صورت نه ظالم خواهید بود و نه مظلوم.
جمله" لاٰ تَظْلِمُونَ وَ لاٰ تُظْلَمُونَ "گر چه در مورد رباخواران آمده ولی در حقیقت یک شعار وسیع پر مایه اسلامی است که میگوید:به همان نسبت که مسلمانان باید از ستمگری به پرهیزند از تن دادن به ظلم و ستم نیز باید اجتناب کنند،اصولا اگر ستمکش نباشد ستمگر کمتر پیدا میشود و اگر مسلمانان آمادگی کافی برای دفاع از حقوق خود داشته باشند کسی نمیتواند به آنها ستم کند باید پیش از آنکه به ظالم بگوییم ستم مکن به مظلوم بگوییم تن به ستم مده.
*** در آیه بعد میفرماید:"اگر(بدهکار)دارای سختی و گرفتاری باشد او را تا هنگام توانایی مهلت دهید"( وَ إِنْ کٰانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلیٰ مَیْسَرَةٍ ). (1)
در اینجا یکی از حقوق بدهکاران را بیان میفرماید که اگر آنها از پرداختن اصل بدهی خود(نه سود)نیز عاجز باشند،نه تنها نباید به رسم جاهلیت سود مضاعفی بر آنها بست و آنها را تحت فشار قرار داد،بلکه باید برای پرداختن اصل بدهی نیز به آنها مهلت داده شود،و این یک قانون کلی در باره تمام بدهکاران است.
حتی در قوانین اسلام که در واقع تفسیری است برای آیه فوق،تصریح شده که هیچگاه نمیتوان خانه و وسائل زندگی ضروری افراد را به خاطر بدهی آنها توقیف کرد یا از آنها گرفت،بلکه طلبکاران تنها از ما زاد آن میتوانند حق خود را بگیرند و این حمایت روشنی است از حقوق قشرهای ضعیف جامعه.
و در پایان آیه میفرماید:"و(چنانچه قدرت پرداخت ندارند)ببخشید برای شما بهتر است اگر بدانید"( وَ أَنْ تَصَدَّقُوا خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ ).
1) 1) "کان"در جمله فوق،ممکن است تامه باشد که نیاز به خبر ندارد و یا ناقصه باشد و در تقدیر چنین است"ان کان هناک ذو عسرة".
این در واقع گامی فراتر از مسائل حقوقی است،این یک مساله اخلاقی و انسانی است که بحث حقوقی سابق را تکمیل میکند و به طلبکاران میگوید:در این گونه موارد که بدهکاران سخت در مضیقهاند اگر بدهی آنان بخشوده شود،از هر نظر برای شما،بهتر است،احساس کینهتوزی و انتقام را به محبت و صمیمیت مبدل میسازد و افراد ضعیف جامعه را به فعالیت مجددی که نتیجهاش عاید همگان میشود،وامیدارد و اضافه بر اینها صدقه و انفاقی در راه خدا محسوب میشود که ذخیره روز بازپسین است.
*** و در آخرین آیه مورد بحث با یک هشدار شدید،مساله ربا را پایان میدهد و میفرماید:"از روزی به پرهیزید که در آن به سوی خدا باز میگردید"( وَ اتَّقُوا یَوْماً تُرْجَعُونَ فِیهِ إِلَی اللّٰهِ ).
"سپس به هر کس آنچه را انجام داده باز پس داده میشود"( ثُمَّ تُوَفّٰی کُلُّ نَفْسٍ مٰا کَسَبَتْ ).
"و به آنها ستمی نخواهد شد"بلکه هر چه میبینند نتیجه اعمال خودشان است( وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ ).
معمول قرآن مجید این است که پس از بیان ریزهکاریهای احکام و برنامههای اسلامی در بسیاری از موارد،یک تذکر کلی و عمومی و جامع برای تاکید و تحکیم آنچه قبلا گفته شده است بیان میدارد تا احکام و برنامههای پیشین کاملا در فکر و جان نفوذ کند.لذا در این آیه مردم را متوجه رستاخیز و کیفر اعمال بدکاران ساخته و به آنها هشدار میدهد که توجه داشته باشند،روزی در پیش است که همه اعمال انسان بدون کم و کاست به او داده میشود و تمام آنچه را که در بایگانی عالم هستی نگهداری شده یک جا به دست وی میسپارند آن گاه است که از نتائج شوم آنها وحشت میکند اما این محصول چیزی است که خود او کشته است و کسی به او
ستم نکرده بلکه این خود او است که به خویش ستم روا داشته است" وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ ".
ضمنا این آیه یکی دیگر از شواهد تجسم اعمال انسان در جهان دیگر میباشد:
1-جالب توجه اینکه در تفسیر"الدر المنثور"از چندین طریق نقل شده که این آیه آخرین آیهای است که بر پیامبر اسلام ص نازل شده است و با توجه به مضمون آن هیچ بعید به نظر نمیرسد و اگر سوره بقره آخرین سورهای که بر پیامبر ص نازل گردیده نیست منافاتی با این موضوع ندارد،زیرا میدانیم گاهی آیاتی که بعدا نازل شده به فرمان پیامبر ص در سورههای قبل قرار گرفته است.
الف-رباخواری تعادل اقتصادی را در جامعهها به هم میزند و ثروتها را در یک قطب اجتماع جمع میکند زیرا جمعی بر اثر آن فقط سود میبرند و زیانهای اقتصادی همه متوجه جمعی دیگر میگردد و اگر میشنویم فاصله میان کشورهای ثروتمند و فقیر جهان روز به روز بیشتر میگردد یک عامل آن همین است و به دنبال آن بروز جنگهای خونین است.
ب-رباخواری یک نوع تبادل اقتصادی ناسالم است که عواطف و پیوندها را سست میکند و بذر کینه و دشمنی را در دلها میپاشد و در واقع رباخواری بر این اصل استوار است که رباخوار فقط سود پول خود را میبیند و هیچ توجهی به ضرر و زیان بدهکار ندارد.
اینجا است که بدهکار چنین میفهمد که ربا خوار پول را وسیله بیچاره ساختن او و دیگران قرار داده است.
ج-درست است که ربا دهنده در اثر احتیاج تن به ربا میدهد اما هرگز این بیعدالتی را فراموش نخواهد کرد و حتی کار به جایی میرسد که فشار پنجه
ربا خوار را هر چه تمامتر بر گلوی خود احساس میکند این موقع است که سراسر وجود بدهکار بیچاره به رباخوار لعن و نفرین میفرستد،تشنه خون او میشود و با چشم خود میبیند که هستی و درآمدی که به قیمت جانش تمام شده به جیب رباخوار ریخته میشود،در این شرائط بحرانی است که دهها جنایت وحشتناک رخ میدهد،بدهکار گاهی دست به انتحار و خودکشی میزند و گاهی در اثر شدت ناراحتی طلبکار را با وضع فجیعی میکشد و گاه به صورت یک بحران اجتماعی و انفجار عمومی و انقلاب همگانی درمیآید.
این گسستگی پیوند تعاون و همکاری در میان ملتها و کشورهای ربا دهنده و ربا گیرنده نیز آشکارا به چشم میخورد ملتهایی که میبینند ثروتشان به عنوان ربا به جیب ملت دیگری ریخته میشود با بغض و کینه و نفرتی خاص به آن ملت مینگرند و در عین اینکه نیاز به قرض داشتهاند منتظرند روزی عکس العمل مناسبی از خود نشان دهند.
این است که میگوییم رباخواری از نظر اخلاقی اثر فوق العاده بدی در روحیه وام گیرنده به جا میگذارد و کینه او را در دل خودش مییابد و پیوند تعاون و همکاری اجتماعی را بین افراد و ملتها سست میکند (1).
د-در روایات اسلامی در ضمن جمله کوتاه و پر معنایی به اثر سوء اخلاقی ربا اشاره شده است در کتاب"وسائل الشیعه"در مورد علت تحریم ربا میخوانیم، هشام بن سالم میگوید:امام صادق ع فرمودند:
انما حرم اللّٰه عز و جل الربا لکیلا یمتنع الناس من اصطناع المعروف :
"خداوند ربا را حرام کرده تا مردم از کار نیک امتناع نورزند". (2)(3)
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا إِذٰا تَدٰایَنْتُمْ بِدَیْنٍ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی فَاکْتُبُوهُ وَ لْیَکْتُبْ بَیْنَکُمْ کٰاتِبٌ بِالْعَدْلِ وَ لاٰ یَأْبَ کٰاتِبٌ أَنْ یَکْتُبَ کَمٰا عَلَّمَهُ اَللّٰهُ فَلْیَکْتُبْ وَ لْیُمْلِلِ اَلَّذِی عَلَیْهِ اَلْحَقُّ وَ لْیَتَّقِ اَللّٰهَ رَبَّهُ وَ لاٰ یَبْخَسْ مِنْهُ شَیْئاً فَإِنْ کٰانَ اَلَّذِی عَلَیْهِ اَلْحَقُّ سَفِیهاً أَوْ ضَعِیفاً أَوْ لاٰ یَسْتَطِیعُ أَنْ یُمِلَّ هُوَ فَلْیُمْلِلْ وَلِیُّهُ بِالْعَدْلِ وَ اِسْتَشْهِدُوا شَهِیدَیْنِ مِنْ رِجٰالِکُمْ فَإِنْ لَمْ یَکُونٰا رَجُلَیْنِ فَرَجُلٌ وَ اِمْرَأَتٰانِ مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنَ اَلشُّهَدٰاءِ أَنْ تَضِلَّ إِحْدٰاهُمٰا فَتُذَکِّرَ إِحْدٰاهُمَا اَلْأُخْریٰ وَ لاٰ یَأْبَ اَلشُّهَدٰاءُ إِذٰا مٰا دُعُوا وَ لاٰ تَسْئَمُوا أَنْ تَکْتُبُوهُ صَغِیراً أَوْ کَبِیراً إِلیٰ أَجَلِهِ ذٰلِکُمْ أَقْسَطُ عِنْدَ اَللّٰهِ وَ أَقْوَمُ لِلشَّهٰادَةِ وَ أَدْنیٰ أَلاّٰ تَرْتٰابُوا إِلاّٰ أَنْ تَکُونَ تِجٰارَةً حٰاضِرَةً تُدِیرُونَهٰا بَیْنَکُمْ فَلَیْسَ عَلَیْکُمْ جُنٰاحٌ أَلاّٰ تَکْتُبُوهٰا وَ أَشْهِدُوا إِذٰا تَبٰایَعْتُمْ وَ لاٰ یُضَارَّ کٰاتِبٌ وَ لاٰ شَهِیدٌ وَ إِنْ تَفْعَلُوا فَإِنَّهُ فُسُوقٌ بِکُمْ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ یُعَلِّمُکُمُ اَللّٰهُ وَ اَللّٰهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (282)
282-ای کسانی که ایمان آوردهاید!هنگامی که بدهی مدت داری(به خاطر وام یا داد و ستد)به یکدیگر پیدا کنید،آن را بنویسید!و باید نویسندهای از روی عدالت،(سند را)در میان شما
بنویسد!و کسی که قدرت بر نویسندگی دارد،نباید از نوشتن-همان طور که خدا به او تعلیم داده-خود داری کند!پس باید بنویسد،و آن کس که حق بر عهده اوست،باید املا کند،و از خدا که پروردگار اوست به پرهیزد،و چیزی را فروگذار ننماید!و اگر کسی که حق بر ذمه اوست،سفیه یا(از نظر عقل)ضعیف(و مجنون)است،یا(به خاطر لال بودن،) توانایی بر املا کردن ندارد،باید ولی او(به جای او،)با رعایت عدالت،املا کند!و دو نفر از مردان(عادل)خود را(بر این حق)شاهد بگیرید!و اگر دو مرد نبودند،یک مرد و دو زن،از کسانی که مورد رضایت و اطمینان شما هستند،انتخاب کنید!(و این دو زن،باید با هم شاهد قرار گیرند،)تا اگر یکی انحرافی یافت،دیگری به او یاد آوری کند.و شهود نباید به هنگامی که آنها را(برای شهادت)دعوت میکنند،خودداری نمایند!و از نوشتن(بدهی خود،)چه کوچک باشد یا بزرگ،ملول نشوید(هر چه باشد بنویسید)!این،در نزد خدا به عدالت نزدیکتر،و برای شهادت مستقیمتر،و برای جلوگیری از تردید و شک(و نزاع و گفتگو)بهتر میباشد،مگر اینکه داد و ستد نقدی باشد که بین خود،دست به دست میکنید.
در این صورت،گناهی بر شما نیست که آن را ننویسید.ولی هنگامی که خرید و فروش (نقدی)میکنید،شاهد بگیرید!و نباید به نویسنده و شاهد،(به خاطر حقگویی،)زیانی برسد(و تحت فشار قرار گیرند)!و اگر چنین کنید،از فرمان پروردگار خارج شدهاید.از خدا به پرهیزید و خداوند به شما تعلیم میدهد،خداوند به همه چیز داناست.
تنظیم اسناد تجاری در طولانیترین آیه قرآن
بعد از بیان احکامی که مربوط به انفاق در راه خدا و همچنین مساله رباخواری بود در این آیه که طولانیترین آیه قرآن است،احکام و مقررات دقیقی برای امور تجاری و اقتصادی بیان کرده تا سرمایهها هر چه بیشتر رشد طبیعی خود را پیدا کنند و بنبست و اختلاف و نزاعی در میان مردم رخ ندهد.
در این آیه نوزده دستور مهم در مورد داد و ستد مالی به ترتیب ذیل بیان شده
است (1).
1-در نخستین حکم میفرماید:"ای کسانی که ایمان آوردهاید!هنگامی که بدهی مدت داری(به خاطر وام دادن یا معامله)به یکدیگر پیدا کنید آن را بنویسید" ( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذٰا تَدٰایَنْتُمْ بِدَیْنٍ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی فَاکْتُبُوهُ ).
ضمنا از این تعبیر،هم مساله مجاز بودن قرض و وام روشن میشود و هم تعیین مدت برای وامها.
قابل توجه اینکه در آیه،کلمه"دین"به کار برده شده نه قرض،زیرا قرض تنها در مبادله دو چیز که مانند یکدیگرند به کار میرود،مثل اینکه چیزی را وام میگیرد که بعدا همانند آن را برگرداند ولی دین هر گونه بدهکاری را شامل میشود،خواه از طریق قرض گرفتن باشد یا معاملات دیگر مانند اجاره و صلح و خرید و فروش،که یکی از طرفین چیزی را به ذمه بگیرد،بنا بر این آیه مورد بحث شامل عموم بدهیهایی میشود که در معاملات وجود دارد،مانند سلف و نسیه،در عین اینکه قرض را هم شامل میشود،و اینکه بعضی آن را مخصوص بیع سلف دانستهاند کاملا بی دلیل است هر چند ممکن است شان نزول آن بیع سلف باشد.
2 و 3-سپس برای اینکه جلب اطمینان بیشتری شود،و قرار داد از مداخلات احتمالی طرفین سالم بماند،میافزاید:"باید نویسندهای از روی عدالت (سند بدهکاری را)بنویسد"( وَ لْیَکْتُبْ بَیْنَکُمْ کٰاتِبٌ بِالْعَدْلِ ).
بنا بر این،این قرار داد باید به وسیله شخص سومی تنظیم گردد و آن شخص عادل باشد.گر چه ظاهر این جمله و جمله سابق این است که نوشتن چنین قراردادهایی واجب است زیرا امر دلالت بر وجوب دارد،و به همین دلیل بعضی از فقهای اهل سنت،این کار را واجب میدانند،ولی مشهور میان بزرگان علمای شیعه
1) 1) البته بعضی از احکام نیز به طور ضمنی(نه به دلالت مطابقی)از آن استفاده میشود که اگر آنها را بر احکام نوزدهگانه فوق بیفزاییم،بالغ بر بیست و یک حکم یا بیشتر خواهد شد.
و اهل سنت به خاطر دلائل دیگر،استحباب آن است.(یا اینکه امر جنبه ارشادی و راهنمایی برای پیشگیری از نزاع و درگیری دارد)از آیه بعد که میفرماید:( فَإِنْ أَمِنَ بَعْضُکُمْ بَعْضاً فَلْیُؤَدِّ الَّذِی اؤْتُمِنَ أَمٰانَتَهُ ):"اگر به یکدیگر اطمینان داشته باشید آن کس که حقی بر گردن او است باید به موقع حق را بپردازد(گو اینکه نوشتهای در کار نباشد)"استفاده میشود که این حکم مربوط به جایی است که اطمینان کامل در بین نباشد و احتمال بروز اختلافاتی باشد.
این نکته نیز قابل ملاحظه است که عدالت در عبارت فوق،وصفی برای کتابت است،ولی از آن معلوم میشود که باید نویسنده عادل باشد تا نوشتنش از روی عدالت صورت گیرد.
4-"کسی که قدرت بر نویسندگی دارد نباید از نوشتن خودداری کند و همانطور که خدا به او تعلیم داده است باید بنویسد"( وَ لاٰ یَأْبَ کٰاتِبٌ أَنْ یَکْتُبَ کَمٰا عَلَّمَهُ اللّٰهُ فَلْیَکْتُبْ ).
یعنی به پاس این موهبتی که خدا به او داده نباید از نوشتن قرارداد شانه خالی کند،بلکه باید طرفین معامله را در این امر مهم کمک نماید(مخصوصا در محیطهایی مانند محیط نزول آیه که افراد با سواد کم باشند).
جمله" کَمٰا عَلَّمَهُ اللّٰهُ "مطابق تفسیر فوق،برای تاکید و تشویق بیشتر است ولی احتمال دارد که اشاره به حکم دیگری باشد،و آن رعایت نهایت امانت در نوشتن است،یعنی آن چنان که خدا به او تعلیم داده،سند را دقیقا تنظیم نماید.
آیا قبول دعوت برای تنظیم اسناد وجوب عینی دارد؟مسلما نه،زیرا با انجام بعضی از دیگران ساقط میشود،به همین دلیل بعضی از فقهاء حکم به وجوب کفایی آن کردهاند ولی بسیاری گفتهاند که این کار نیز مستحبّ است و نوعی تعاون "بالبر و التقوی"(کمک در انجام نیکیها)محسوب میشود،و از جملههای آینده این آیه نیز ممکن است پارهای از شواهد بر استحباب به دست آورد،ولی به هر حال
تا آنجا که نظام جامعه اسلامی ایجاب میکند،این کار واجب است،و در فراسوی آن،مستحبّ میباشد.
آیا نویسنده میتواند اجرتی بگیرد و هزینه دوات و کاغذ و قلم بر عهده کیست؟شاید بعضی تصور کردهاند همه اینها بر عهده کاتب است و حق اجرت را نیز ندارد،ولی این سخن صحیح نیست.زیرا گرفتن اجرت بر این گونه واجبات اشکالی ندارد و هزینهها نیز به کسی تعلق میگیرد که کار برای او انجام میشود.
5-"و آن کس که حق بر ذمه او است باید املاء کند"( وَ لْیُمْلِلِ الَّذِی عَلَیْهِ الْحَقُّ ).
مسلما یکی از طرفین معامله باید صورت قرارداد را بگوید تا کاتب بنویسد اما کدام یک از طرفین؟آیه میگوید:آن کس که حق بر گردن او است باید املاء کند، اصولا همیشه امضای اصلی در اسناد،امضای بدهکار است و هنگامی که با املای او انجام بگیرد،جلو هر گونه انکاری را خواهد گرفت (1).
6-"بدهکار باید از خدا به پرهیزد و چیزی را فروگذار نکند"( وَ لْیَتَّقِ اللّٰهَ رَبَّهُ وَ لاٰ یَبْخَسْ مِنْهُ شَیْئاً ).
7-"هر گاه کسی که حق بر ذمه او است(بدهکار)سفیه یا (از نظر عقل) ضعیف(و مجنون)باشد و یا(به خاطر لال بودن)توانایی بر املاء کردن ندارد،باید ولی او املاء کند"( فَإِنْ کٰانَ الَّذِی عَلَیْهِ الْحَقُّ سَفِیهاً أَوْ ضَعِیفاً أَوْ لاٰ یَسْتَطِیعُ أَنْ یُمِلَّ هُوَ فَلْیُمْلِلْ وَلِیُّهُ ).
بنا بر این در مورد سه طایفه،"ولی"باید املاء کند،کسانی که سفیهاند و نمیتوانند ضرر و نفع خویش را تشخیص دهند و امور مالی خویش را سر و سامان
1) 1) "و لیملل"در اصل از ماده"ملة"به معنی دین و احکام الهی است،و بعضی گفتهاند از ماده"ملال" است،و چون در املاء کردن تکرار ملالتانگیز میباشد به آن گفته میشود(گاهی به صورت املاء و گاهی به صورت املال).
بخشند(هر چند دیوانه نیستند)و کسانی که از نظر فکری ضعیفاند یا مانند کودکان کم سن و سال و پیران فرتوت و کم هوش یا دیوانهها و افراد گنگ و لال،و یا کسانی که توانایی املاء کردن را ندارند هر چند گنگ نباشند.
از این جمله احکام دیگری نیز به طور ضمنی استفاده میشود،از جمله ممنوع بودن تصرفات مالی سفیهان و ضعیف العقلها و همچنین مساله جواز دخالت ولی در این گونه امور.
8-"ولی"نیز باید در املاء و اعتراف به بدهی کسانی که تحت ولایت او هستند،"عدالت را رعایت کند"(بالعدل).
نه چیزی بیش از حق آنها بگوید و نه به زیان آنها گام بردارد.
9-سپس اضافه میکند:"علاوه بر این،دو شاهد بگیرید"( وَ اسْتَشْهِدُوا شَهِیدَیْنِ ). (1)
10 و 11-این دو شاهد باید"از مردان شما باشند"( مِنْ رِجٰالِکُمْ ).
یعنی هم بالغ،هم مسلمان باشند(تعبیر به رجال،بالغ بودن را میرساند و اضافه کردن آن به ضمیر"کم"اسلام را،زیرا مخاطب در اینجا گروه مسلمین است).
12-"و اگر دو مرد نباشند کافی است یک مرد و دو زن شهادت دهند"( فَإِنْ لَمْ یَکُونٰا رَجُلَیْنِ فَرَجُلٌ وَ امْرَأَتٰانِ ).
13-"از کسانی که مورد رضایت و اطمینان شما باشند"( مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنَ الشُّهَدٰاءِ ).
از این جمله مساله عادل بودن و مورد اعتماد و اطمینان بودن شهود،استفاده میشود که در روایات اسلامی نیز به طور گسترده به آن اشاره شده است.
1) 1) بعضی گفتهاند:تفاوت میان"شاهد"و"شهید"این است که شاهد به کسی گفته میشود که در واقعه حضور پیدا میکند تا بتواند گواه بر آن باشد،و شهید کسی است که ادای شهادت میکند-کنز العرفان،جلد 2 صفحه 50.
ضمنا بعضی از این تعبیر استفاده کردهاند که شاهد باید متهم نباشد(مانند کسی که در آن دعوا منافع خاصی دارد).
14-در صورتی که شهود مرکب از دو مرد باشند هر کدام میتوانند مستقلا شهادت بدهند اما در صورتی که یک مرد و دو زن باشند،باید آن دو زن به اتفاق یکدیگر اداء شهادت کنند"تا اگر یکی انحرافی یافت،دیگری به او یادآوری کند" ( أَنْ تَضِلَّ إِحْدٰاهُمٰا فَتُذَکِّرَ إِحْدٰاهُمَا الْأُخْریٰ ).
زیرا زنان به خاطر عواطف قوی ممکن است تحت تاثیر واقع شوند،و به هنگام اداء شهادت به خاطر فراموشی یا جهات دیگر،مسیر صحیح را طی نکنند،و لذا یکی،دیگری را یادآوری میکند،البته این احتمال در باره مردان نیز هست،ولی در حدی پایینتر و کمتر.
15-یکی دیگر از احکام این باب این است که"هر گاه،شهود را(برای تحمل شهادت)دعوت کنند،خود داری ننمایند"( وَ لاٰ یَأْبَ الشُّهَدٰاءُ إِذٰا مٰا دُعُوا ).
بنا بر این تحمل شهادت به هنگام دعوت برای این کار،واجب است.
این احتمال نیز داده شده که هم پذیرفتن دعوت برای تحمل شهادت(دیدن واقعه)لازم است،و هم برای ادای شهادت.
16-بدهی کم باشد یا زیاد آن را نوشت چرا که سلامت روابط اقتصادی که مورد نظر اسلام است ایجاب میکند که در قراردادهای مربوط به بدهکاریهای کوچک نیز از نوشتن سند کوتاهی نشود،و لذا در جمله بعد میفرماید:"و از نوشتن (بدهی)کوچک یا بزرگی که دارای مدت است ملول و خسته نشوید"( وَ لاٰ تَسْئَمُوا أَنْ تَکْتُبُوهُ صَغِیراً أَوْ کَبِیراً إِلیٰ أَجَلِهِ ). (1)
1) 1) مقدم داشتن"صغیر"بر"کبیر"به خاطر آن است که بی اعتنایی مردم به معاملات کوچک یا سبب میشود که مقید به نوشتن آن نباشند،و همین امر منشا کشمکشهایی میشود،و یا اینکه ممکن است مردم خیال کنند نوشتن مسائل کوچک دلیل بر خسیس بودن است که قرآن آن را به این وسیله نفی میکند.
سپس میافزاید:"این در نزد خدا به عدالت نزدیکتر و برای شهادت مستقیمتر،و برای جلوگیری از شک و تردید بهتر است"( ذٰلِکُمْ أَقْسَطُ عِنْدَ اللّٰهِ وَ أَقْوَمُ لِلشَّهٰادَةِ وَ أَدْنیٰ أَلاّٰ تَرْتٰابُوا ).
در واقع این جمله اشاره به فلسفه احکام فوق در مورد نوشتن اسناد معاملاتی است،میگوید:تنظیم اسناد و دقت در آن از یک سو ضامن اجرای عدالت و از سوی دیگر،موجب تقویت و اطمینان شهود به هنگام ادای شهادت و از سوی سوم مانع ایجاد بدبینی در میان افراد جامعه میشود.
این جمله به خوبی نشان میدهد که اسناد تنظیم شده میتواند به عنوان شاهد و مدرکی مورد توجه قضات قرار گیرد،هر چند متاسفانه جمعی از فقهاء اعتناء چندانی به آن نکردهاند.
17-سپس یک مورد را از این حکم استثناء کرده،میفرماید:"مگر اینکه داد و ستد نقدی باشد که(جنس و قیمت را)در میان خود دست به دست کنید،در آن صورت گناهی بر شما نیست که آن را ننویسید"( إِلاّٰ أَنْ تَکُونَ تِجٰارَةً حٰاضِرَةً تُدِیرُونَهٰا بَیْنَکُمْ فَلَیْسَ عَلَیْکُمْ جُنٰاحٌ أَلاّٰ تَکْتُبُوهٰا ).
" تِجٰارَةً حٰاضِرَةً "به معنی معامله نقد است،و جمله" تُدِیرُونَهٰا بَیْنَکُمْ "(در میان خود دست به دست بگردانید)تاکیدی بر نقد بودن معامله است.
ضمنا از کلمه" فَلَیْسَ عَلَیْکُمْ جُنٰاحٌ "(مانعی ندارد)استفاده میشود که در صورت معامله نقدی هم اگر سندی تنظیم کنند بجا است،زیرا بسیار میشود که در معاملات نقدی نیز کشمکشهایی در مساله پرداختن وجه معامله و مقدار آن یا مسائل مربوط به خیارات پیدا میشود که اگر سند کتبی در میان باشد به آنها پایان میدهد.
18-در معامله نقدی گر چه تنظیم سند و نوشتن آن لازم نیست،ولی شاهد گرفتن برای آن بهتر است،زیرا جلوی اختلافات احتمالی آینده را میگیرد لذا
میفرماید:"هنگامی که خرید و فروش(نقدی)میکنید،شاهد بگیرید"( وَ أَشْهِدُوا إِذٰا تَبٰایَعْتُمْ ).
این احتمال نیز وجود دارد که منظور شاهد گرفتن در تمام معاملات است خواه نقدی باشد یا نسیه،و به هر حال فقهای شیعه و اهل سنت-جز گروه اندکی- این دستور را یک امر استحبابی میدانند نه وجوبی-در آیه بعد نیز شاهدی بر این مساله وجود دارد.
و مسلم است که معاملات بسیار کوچک روزانه،(مثل خریدن نان و غذا و مانند آن)را شامل نمیشود.
19-در آخرین حکمی که در این آیه ذکر شده،میفرماید:"هیچگاه نباید نویسنده سند و شهود(به خاطر بیان حق و عدالت)مورد ضرر و آزار قرار گیرند" ( وَ لاٰ یُضَارَّ کٰاتِبٌ وَ لاٰ شَهِیدٌ ).
"که اگر چنین کنید از فرمان خدا خارج شدید"( فَإِنَّهُ فُسُوقٌ بِکُمْ ).
و به این ترتیب قرآن به کاتبان و شاهدان،مصونیت و امنیت میدهد،و مؤکدا از مردم میخواهد که متعرض این اقامه کنندگان حق و عدالت نشوند.
از آنچه گفتیم روشن شد که جمله" وَ لاٰ یُضَارَّ "به صورت فعل مجهول است یعنی این گروه نباید آزار ببینند،نه اینکه به صورت فعل معلوم باشد به معنی نباید تحریف کنند و آزار دهند-که جمعی از مفسران ذکر کردهاند-زیرا این حکم در آغاز همین آیه آمده است و نیازی به تکرار ندارد.
و در پایان آیه بعد از ذکر آن همه احکام،مردم را"دعوت به تقوا و پرهیزکاری و اطاعت فرمان خدا میکند"( وَ اتَّقُوا اللّٰهَ ).
و سپس یادآوری مینماید که"خداوند آنچه مورد نیاز شما در زندگی مادی و معنوی است به شما تعلیم میدهد"( وَ یُعَلِّمُکُمُ اللّٰهُ ).
"و او از همه مصالح و مفاسد مردم آگاه است و آنچه خیر و صلاح آنان است
برای آنها مقرر میدارد"( وَ اللّٰهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ ).
1-احکام دقیقی که در این آیه در مورد تنظیم سند،برای معاملات ذکر شده است،آن هم با ذکر جزئیات در تمام مراحل،در طولانیترین آیه قرآن مجید،بیانگر توجه عمیقی است که قرآن،نسبت به امور اقتصادی مسلمین و نظم کار آنها دارد، مخصوصا با توجه به اینکه این کتاب آسمانی در جامعه عقب ماندهای نازل گشت که حتی سواد خواندن و نوشتن در آن،بسیار کم بود و حتی آورنده این قرآن،درسی نخوانده بود و به مکتب نرفته بود، و این خود دلیلی است بر عظمت قرآن از یک سو،و اهمیت نظام اقتصادی مسلمین از سوی دیگر.
"علی بن ابراهیم"در تفسیر معروفش میگوید:در خبر آمده است که در سوره بقره پانصد حکم اسلامی است و در این آیه پانزده حکم به خصوص وارد شده است (1).
همانگونه که دیدیم تعداد احکام این آیه به نوزده حکم میرسد بلکه اگر احکام ضمنی آن را نیز در نظر بگیریم،عدد بیش از این خواهد بود تا آنجا که فاضل مقداد در کنز العرفان بیست و یک حکم به اضافه فروع متعدد دیگری از آن استفاده کرده،بنا بر این سخن مذکور که تعداد احکام این آیه را پانزده شمرده،به خاطر ادغام کردن بعضی از آنها در یکدیگر است.
2-جملههای" وَ اتَّقُوا اللّٰهَ "،" وَ یُعَلِّمُکُمُ اللّٰهُ "گر چه به صورت جملههای مستقل عطف بر یکدیگر آمده است ولی قرار گرفتن آنها در کنار یکدیگر نشانهای از پیوند میان آن دو است،و مفهوم آن این است که تقوا و پرهیزکاری و خدا پرستی اثر
1) 1) تفسیر قمی،جلد 1 صفحه 94.
عمیقی در آگاهی و روشنبینی و فزونی علم و دانش دارد،آری هنگامی که قلب انسان به وسیله تقوا صیقل یابد،همچون آیینه حقایق را روشن میسازد،این معنی کاملا جنبه منطقی دارد زیرا صفات زشت و اعمال ناپاک حجابهایی بر فکر انسان میاندازد و به او اجازه نمیدهد چهره حقیقت را آن چنان که هست ببیند،هنگامی که به وسیله تقوا حجابها کنار رفت،چهره حق آشکار میشود. حقیقت سرایی است آراسته هوی و هوس گرد برخاسته نبینی که جایی که برخاست گرد نبیند نظر گر چه بینا است مرد ولی پارهای از صوفیان جاهل از این معنی سوء استفاده کرده و آن را دلیل بر ترک تحصیل علوم رسمی گرفتهاند.در حالی که چنین سخنی مخالف بسیاری از آیات قرآن و روایات مسلم اسلامی است.
حق این است که قسمتی از علوم را از طریق تعلیم و تعلم رسمی باید فرا گرفت و بخش دیگری از علوم الهی را از طریق صفای دل و شستشوی آن با آب معرفت و تقوا فراهم ساخت،و این همان نوری است که خداوند در دل هر کس که بخواهد و لایق ببیند میاندازد"
العلم نور یقذفه اللّٰه فی قلب من یشاء ".
وَ إِنْ کُنْتُمْ عَلیٰ سَفَرٍ وَ لَمْ تَجِدُوا کٰاتِباً فَرِهٰانٌ مَقْبُوضَةٌ فَإِنْ أَمِنَ بَعْضُکُمْ بَعْضاً فَلْیُؤَدِّ اَلَّذِی اُؤْتُمِنَ أَمٰانَتَهُ وَ لْیَتَّقِ اَللّٰهَ رَبَّهُ وَ لاٰ تَکْتُمُوا اَلشَّهٰادَةَ وَ مَنْ یَکْتُمْهٰا فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ وَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ (283)
283-و اگر در سفر بودید،و نویسندهای نیافتید،گروگان بگیرید!(گروگانی که در اختیار طلبکار قرار گیرد.)و اگر به یکدیگر اطمینان(کامل)داشته باشید،(گروگان لازم نیست،و)باید کسی که امین شمرده شده(و بدون گروگان،چیزی از دیگری گرفته)،امانت(و بدهی خود را به موقع)بپردازد،و از خدایی که پروردگار اوست،به پرهیزد و شهادت را کتمان نکنید!و هر کس آن را کتمان کند،قلبش گناهکار است.و خداوند،به آنچه انجام میدهید،داناست.
ادامه سخن در تنظیم اسناد تجاری
این آیه در حقیقت با ذکر چند حکم دیگر در رابطه با مساله تنظیم اسناد تجاری مکمل آیه قبل است،و آنها عبارتاند از:
1-"هر گاه در سفر بودید و نویسندهای نیافتید(تا اسناد معامله را برای شما تنظیم کند و قرار داد را بنویسد)گروگان بگیرید"( وَ إِنْ کُنْتُمْ عَلیٰ سَفَرٍ وَ لَمْ تَجِدُوا کٰاتِباً فَرِهٰانٌ مَقْبُوضَةٌ ).
گر چه از ظاهر آیه در بدو نظر چنین استفاده میشود که تشریع"قانون رهن" مخصوص سفر است،ولی با توجه به جمله" وَ لَمْ تَجِدُوا کٰاتِباً "(نویسندهای پیدا نکنید)به خوبی استفاده میشود که منظور مواردی است که تنظیم کننده سند پیدا نشود،بنا بر این هر گاه در وطن هم دسترسی به تنظیم کننده سند،کار مشکلی باشد
اکتفاء کردن به گروگان مانعی ندارد،هدف این است که معاملات بر پایه و اساس محکمی باشد خواه اطمینان از نظر تنظیم سند و گرفتن شاهد حاصل شود یا از طریق رهن و گروگان.
در تفاسیر اهل بیت ع نیز به این حقیقت اشاره شده از جمله در منابع معروف حدیث شیعه و همچنین اهل سنت آمده است که پیامبر اکرم ص زره خود را در مدینه به عنوان گروگان نزد شخص غیر مسلمانی گذاشت و مبلغی به عنوان وام از او گرفت (1).
ضمنا از این استفاده میشود سواد خواندن و نوشتن در آن محیط به قدری کم بود که بسیار میشد در سفرها در تمام قافله یک با سواد وجود نداشت.
2-گروگان حتما باید قبض شود و در اختیار طلبکار قرار گیرد تا اثر اطمینان بخشی را داشته باشد،لذا میفرماید:"گروگانی گرفته شده"( فَرِهٰانٌ مَقْبُوضَةٌ ).
در تفسیر عیاشی از امام صادق ع میخوانیم که فرمود:"لا رهن الا مقبوض"،"رهنی وجود ندارد مگر آنکه طلبکار او را تحویل بگیرد" (2).
3-سپس به عنوان یک استثنا در احکام فوق میفرماید:"اگر بعضی از شما نسبت به بعضی دیگر اطمینان داشته باشد(میتواند بدون نوشتن سند و رهن با او معامله کند و امانت خویش را به او بسپارد)در این صورت کسی که امین شمرده شده است باید امانت(و بدهی خود را به موقع)بپردازد و از خدایی که پروردگار او است به پرهیزد"( فَإِنْ أَمِنَ بَعْضُکُمْ بَعْضاً فَلْیُؤَدِّ الَّذِی اؤْتُمِنَ أَمٰانَتَهُ وَ لْیَتَّقِ اللّٰهَ رَبَّهُ ).
آری همانگونه که طلبکار به او اعتماد کرده او هم باید اعتماد و اطمینان او را محترم بشمرد و حق را بدون تاخیر ادا کند و تقوا را فراموش ننماید.
قابل توجه اینکه در اینجا طلب طلبکار به عنوان یک امانت،ذکر شده که
خیانت در آن،گناه بزرگی است.
4-سپس همه مردم را مخاطب ساخته و یک دستور جامع در زمینه شهادت بیان میکند و میفرماید:"شهادت را کتمان نکنید و هر کس آن را کتمان کند قلبش گناهکار است"( وَ لاٰ تَکْتُمُوا الشَّهٰادَةَ وَ مَنْ یَکْتُمْهٰا فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ ).
بنا بر این کسانی که از حقوق دیگران آگاهند موظفاند به هنگام دعوت برای ادای شهادت آن را کتمان نکنند،بلکه بسیاری معتقدند در مورد حقوق مردم بدون دعوت نیز باید ادای شهادت کرد.
روشن است که ادای شهادت واجب کفایی است،یعنی اگر بعضی اقدام بر آن کنند به گونهای که حق با آن ثابت شود از گردن دیگران ساقط خواهد شد.
و از آنجا که کتمان شهادت و خودداری از اظهار آن،به وسیله دل و روح انجام میشود،آن را به عنوان یک گناه قلبی معرفی کرده و میگوید:"کسی که چنین کند قلب او گناهکار است" (1).
و باز در پایان آیه برای تاکید و توجه بیشتر نسبت به حفظ امانت و ادای حقوق یکدیگر و عدم کتمان شهادت هشدار داده،میفرماید:"خداوند نسبت به آنچه انجام میدهید دانا است"( وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ ).
ممکن است مردم ندانند چه کسی قادر بر ادای شهادت است و چه کسی نیست،و نیز ممکن است مردم ندانند در آنجا که اسناد و گروگانی وجود ندارد،چه کسی طلبکار و چه کسی بدهکار است،خداوند همه اینها را میداند و هر کس را طبق اعمالش جزا میدهد.
1) 1) منظور از"قلب"در آیات قرآن،همان روح و عقل است،شرح بیشتر در باره این موضوع را در جلد اول ذیل آیه 7 سوره بقره ملاحظه کنید.
لِلّٰهِ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ وَ إِنْ تُبْدُوا مٰا فِی أَنْفُسِکُمْ أَوْ تُخْفُوهُ یُحٰاسِبْکُمْ بِهِ اَللّٰهُ فَیَغْفِرُ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یُعَذِّبُ مَنْ یَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (284)
284-آنچه در آسمانها و زمین است،از آن خداست.و(از این رو)اگر آنچه را در دل دارید،آشکار سازید یا پنهان،خداوند شما را بر طبق آن،محاسبه میکند.سپس هر کس را بخواهد (و شایستگی داشته باشد)،میبخشد،و هر کس را بخواهد(و مستحق باشد)،مجازات میکند.و خداوند به همه چیز قدرت دارد.
همه چیز از آن او است
این آیه در حقیقت آنچه را که در جمله آخر آیه قبل آمد تکمیل میکند، میگوید:"آنچه در آسمانها و زمین است از آن خدا است و(به همین دلیل)اگر آنچه را در دل دارید آشکار سازید یا پنهان کنید خداوند شما را مطابق آن محاسبه میکند"( لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ وَ إِنْ تُبْدُوا مٰا فِی أَنْفُسِکُمْ أَوْ تُخْفُوهُ یُحٰاسِبْکُمْ بِهِ اللّٰهُ ).
"سپس هر کس را که بخواهد(و شایسته بداند)میبخشد و هر کس را بخواهد(و مستحق ببیند)مجازات میکند"( فَیَغْفِرُ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یُعَذِّبُ مَنْ یَشٰاءُ ).
یعنی تصور نکنید اعمالی همچون کتمان شهادت و گناهان قلبی دیگر بر او مخفی میماند کسی که حاکم بر جهان هستی و زمین و آسمان است،هیچ چیز بر او مخفی نخواهد بود،بنا بر این تعجب نکنید،اگر گفته شود خداوند گناهان پنهانی را نیز محاسبه میکند و کیفر میدهد.
این احتمال نیز وجود دارد که آیه فوق اشاره به تمام احکامی باشد که در آیات مختلف پیشین آمد،مانند انفاقهای خالصانه و انفاقهای آمیخته با ریا و
همچنین منت و آزار و نیز نماز و روزه و سایر احکام و عقاید.
و در پایان آیه میفرماید:"و خداوند بر هر چیز قادر است"( وَ اللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ).
هم آگاهی دارد نسبت به همه چیز این جهان و هم قادر است لیاقتها و شایستگیها را مشخص کند و هم متخلفان را کیفر دهد.
1-گاه تصور میشود که این آیه با احادیث فراوانی که میگوید:نیت گناه، گناه نیست مخالفت دارد.
ولی پاسخ آن روشن است،زیرا آن احادیث مربوط به گناهانی است که عمل خارجی دارد و نیت مقدمه آن است مانند:ظلم و دروغ و غصب حقوق،نه گناهانی که ذاتا جنبه درونی دارند و عمل قلبی محسوب میشود،(مانند شرک و ریا و کتمان شهادت).
تفسیر دیگری نیز برای این آیه وجود دارد و آن اینکه یک عمل ممکن است به صورتهای مختلف انجام شود،مثلا انفاق گاه برای خدا است و گاه برای ریا و شهرتطلبی،آیه میگوید:اگر نیت خود را آشکار سازید و یا پنهان کنید خداوند از آن با خبر است،و بر طبق آن به شما جزا میدهد و در واقع اشاره به همان مضمون روایت
لا عمل الا بنیة :"هیچ عملی جز به نیت نیست" (1)دارد.
2-روشن است اینکه میفرماید:هر کس را بخواهد میبخشد و هر کس را بخواهد عذاب میکند،خواستن بی دلیل نیست،بلکه بخشش او نیز دلیلی دارد و دلیلش شایستگی عفو در شخص مورد بخشش است،و همچنین عدم بخشش و عذاب کردن.
1) 1) وسائل الشیعه،جلد 1 صفحه 33.
آمَنَ اَلرَّسُولُ بِمٰا أُنْزِلَ إِلَیْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ کُلٌّ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ مَلاٰئِکَتِهِ وَ کُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لاٰ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَ قٰالُوا سَمِعْنٰا وَ أَطَعْنٰا غُفْرٰانَکَ رَبَّنٰا وَ إِلَیْکَ اَلْمَصِیرُ (285)
285-پیامبر،به آنچه از سوی پروردگارش بر او نازل شده،ایمان آورده است.(و او،به تمام سخنان خود،کاملا مؤمن میباشد.)و همه مؤمنان(نیز)،به خدا و فرشتگان او و کتابها و فرستادگانش،ایمان آوردهاند،(و میگویند:)ما در میان هیچ یک از پیامبران او،فرق نمیگذاریم(و به همه ایمان داریم).و(مؤمنان)گفتند:"ما شنیدیم و اطاعت کردیم.
پروردگارا!(انتظار)آمرزش تو را(داریم)،و بازگشت(ما)به سوی توست."
راه و رسم ایمان
سوره بقره با بیان بخشی از معارف اسلامی و اعتقادات حق آغاز شد و با همین معنی نیز که در آیه فوق و آیه بعد از آن است پایان مییابد،و به این ترتیب آغاز و پایان آن هماهنگ است.
بعضی از مفسران نیز شان نزولی برای این آیه ذکر کردهاند و آن اینکه هنگامی که آیه سابق نازل شد که اگر چیزی در دل پنهان دارید یا آشکار کنید خداوند حساب آن را میرسد،گروهی از اصحاب ترسان شدند(و میگفتند هیچ کس از ما خالی از وسوسههای باطنی و خطورات قلبی نیست و همین معنی را خدمت رسول خدا ص عرض کردند)آیه فوق نازل شد و راه و رسم ایمان و تضرع به درگاه خداوند و اطاعت و تسلیم را به آنان آموخت (1).
1) 1) اقتباس از"البحر المحیط"،جلد 2 صفحه 363-همین معنی در تفسیر اثنی عشری و قرطبی ذیل آیه مورد بحث آمده است.
نخست میفرماید:"پیامبر ص به آنچه از طرف پروردگارش نازل شده است ایمان آورده"( آمَنَ الرَّسُولُ بِمٰا أُنْزِلَ إِلَیْهِ مِنْ رَبِّهِ ).
و این از امتیازات انبیای الهی است که عموما به مرام و مکتب خویش ایمان قاطع داشته و هیچگونه تزلزلی در اعتقاد خود نداشتهاند،قبل از همه خودشان مؤمن بودند،و بیش از همه استقامت و پایمردی داشتند.
در آیه 158 سوره اعراف این موضوع را یکی از صفات ویژه پیامبر اسلام ص شمرده میگوید: فَآمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ النَّبِیِّ الْأُمِّیِّ الَّذِی یُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ کَلِمٰاتِهِ :
"ایمان بیاورید به خدا و پیامبر و رسولش،همان پیامبر درس نخواندهای که ایمان به خدا و کلمات او دارد".
سپس میافزاید:"مؤمنان نیز به خدا و فرشتگان او و کتابها و فرستادگان وی همگی ایمان آوردهاند و(میگویند)ما در میان پیامبران او هیچگونه فرقی نمیگذاریم"و به همگی ایمان داریم( وَ الْمُؤْمِنُونَ کُلٌّ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ مَلاٰئِکَتِهِ وَ کُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لاٰ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ ). (1)
آری مؤمنان بر خلاف"کسانی که میخواهند بین خدا و پیامبرانش جدایی بیفکنند و به بعضی ایمان بیاورند و بعضی را انکار کنند"( وَ یُرِیدُونَ أَنْ یُفَرِّقُوا بَیْنَ اللّٰهِ وَ رُسُلِهِ وَ یَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَکْفُرُ بِبَعْضٍ (2)هیچگونه تفاوتی میان رسولان الهی نمیگذارند،و همه را از سوی خدا میدانند،و همگی را محترم میشمرند.
روشن است که این موضوع،منافاتی با نسخ ادیان پیشین به وسیله ادیان بعد ندارد،زیرا همانگونه که سابقا اشاره شد،تعلیمات انبیاء همچون تعلیمات مراحل مختلف تحصیلی از ابتدایی و راهنمایی و دبیرستانی و دانشگاهی است،گر چه
اصول آن یکی است ولی در سطوح مختلفی پیاده میشود و به هنگام ارتقاء به مرحله بالاتر برنامههای پیشین کنار میرود،در عین اینکه احترام همه آنها محفوظ است.
سپس میافزاید:مؤمنان علاوه بر این ایمان راسخ و جامع،در مقام عمل نیز "گفتند:ما شنیدیم و اطاعت کردیم پروردگارا!(انتظار)آمرزش تو را(داریم)و بازگشت(همه ما)به سوی تو است"( وَ قٰالُوا سَمِعْنٰا وَ أَطَعْنٰا غُفْرٰانَکَ رَبَّنٰا وَ إِلَیْکَ الْمَصِیرُ ).
"سمعنا"در بعضی از موارد به معنی فهمیدیم و تصدیق کردیم آمده است که یک نمونهاش همین آیه است،یعنی دعوت پیامبرانت را با تمام وجود خود پذیرفتیم و در مقام اطاعت و پیروی در آمدیم.
ولی خداوندا!بالاخره ما انسانیم و گاه غرائز و هوسها بر ما چیره میشود و دچار لغزش میشویم،از تو انتظار آمرزش داریم و میدانیم که سرانجام کار ما به سوی تو است (1).
و به این ترتیب ایمان به مبدأ و معاد و رسولان الهی با التزام عملی به تمام دستورات الهی همراه و هماهنگ میگردد.
1) 1) بسیاری از مفسران گفتهاند که در جمله اخیر فعل محذوفی است،و در تقدیر"نسألک"یا"نرید غفرانک"بوده است.
لاٰ یُکَلِّفُ اَللّٰهُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا لَهٰا مٰا کَسَبَتْ وَ عَلَیْهٰا مَا اِکْتَسَبَتْ رَبَّنٰا لاٰ تُؤٰاخِذْنٰا إِنْ نَسِینٰا أَوْ أَخْطَأْنٰا رَبَّنٰا وَ لاٰ تَحْمِلْ عَلَیْنٰا إِصْراً کَمٰا حَمَلْتَهُ عَلَی اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِنٰا رَبَّنٰا وَ لاٰ تُحَمِّلْنٰا مٰا لاٰ طٰاقَةَ لَنٰا بِهِ وَ اُعْفُ عَنّٰا وَ اِغْفِرْ لَنٰا وَ اِرْحَمْنٰا أَنْتَ مَوْلاٰنٰا فَانْصُرْنٰا عَلَی اَلْقَوْمِ اَلْکٰافِرِینَ (286)
286-خداوند هیچ کس را،جز به اندازه تواناییاش،تکلیف نمیکند.(انسان،)هر کار(نیکی)را انجام دهد،برای خود انجام داده،و هر کار(بدی)کند،به زیان خود کرده است.(مؤمنان میگویند:)پروردگارا!اگر ما فراموش یا خطا کردیم،ما را مؤاخذه مکن!پروردگارا!تکلیف سنگینی بر ما قرار مده،آن چنان که(به خاطر گناه و طغیان،)بر کسانی که پیش از ما بودند، قرار دادی!پروردگارا!آنچه طاقت تحمل آن را نداریم،بر ما مقرر مدار!و آثار گناه را از ما بشوی!ما را ببخش و در رحمت خود قرار ده!تو مولا و سرپرست مایی،پس ما را بر جمعیت کافران،پیروز گردان!
چند تقاضای مهم
همانگونه که در تفسیر آیه قبل گذشت این دو آیه ناظر به کسانی است که از شنیدن این جمله که اگر چیزی را در دل پنهان دارید و آشکار سازید خداوند آن را محاسبه کرده و مطابق آن جزا میدهد،نگران شدند و گفتند:هیچ یک از ما از وسوسهها و خطورات قلبی خالی نیست.
این آیه میگوید:"خداوند هیچ کس را جز به اندازه تواناییاش تکلیف نمیکند"( لاٰ یُکَلِّفُ اللّٰهُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا ).
"وسع"از نظر لغت به معنی گشایش و قدرت است،بنا بر این آیه،این حقیقت عقلی را تایید میکند،که وظایف و تکالیف الهی هیچگاه بالاتر از میزان قدرت و توانایی افراد نیست و لذا باید گفت تمام احکام با همین آیه تفسیر و تقیید میگردد، و به مواردی که تحت قدرت انسان است اختصاص مییابد،بدیهی است یک قانونگذار حکیم و دادگر نمیتواند غیر از این قانون وضع کند،ضمنا جمله فوق،بار دیگر این حقیقت را تایید میکند که هیچگاه احکام شرعی از احکام عقلی و فرمان عقل و خرد جدا نمیگردد،و این دو در همه مراحل دوش به دوش یکدیگر پیش میروند.
سپس میافزاید:"هر کار(نیکی)انجام دهد برای خود انجام داده و هر کار (بدی)کند به زیان خود کرده است"( لَهٰا مٰا کَسَبَتْ وَ عَلَیْهٰا مَا اکْتَسَبَتْ ).
آری هر کسی محصول عمل نیک و بد خود را میچیند و در این جهان و جهان دیگر با نتایج و عواقب آن روبرو خواهد شد.
آیه فوق با این بیان مردم را به مسئولیت خود و عواقب کار خویش متوجه میسازد و بر افسانه جبر و اقبال و طالع و موهومات دیگری از این قبیل که افرادی برای تبرئه خویش دست و پا کردهاند خط بطلان میکشد.
قابل توجه اینکه:در آیه شریفه در مورد اعمال نیک"کسبت"گفته شده و در مورد اعمال بد"اکتسبت"شاید تفاوت در تعبیر به خاطر این باشد که"کسب"در باره اموری گفته میشود که انسان با تمایل درونی و بدون تکلف آن را انجام میدهد و موافق فطرت او است،در حالی که(اکتسب)نقطه مقابل آن است یعنی کارهایی که بر خلاف فطرت و نهاد آدمی میباشد و این خود میرساند که اعمال نیک مطابق فطرت و نهاد آدمی است و اعمال شر ذاتا بر خلاف فطرت است.
"راغب"در"مفردات"در تفاوت این دو تعبیر مطلب دیگری گفته است که آن هم قابل دقت میباشد.و آن این که"کسب"مخصوص کارهایی است که فایده آن
منحصر به خود انسان نیست بلکه دیگران را هم در بر میگیرد.(مانند اعمال خیر که نتیجه آن تنها شخص انجام دهنده را شامل نمیشود،بلکه ممکن است بستگان و نزدیکان و دوستان او هم در آن سهیم باشند در حالی که"اکتساب"در مواردی گفته میشود که اثر کار تنها دامنگیر خود انسان میگردد و این در مورد گناه است.(البته باید توجه داشت که این تفاوتها در صورتی است که"کسب"و"اکتساب"در مقابل هم قرار گیرند).
و به دنبال این دو اصل اساسی(تکلیف به مقدار قدرت است-و هر کسی مسئول اعمال خویش است)از زبان مؤمنان هفت درخواست از درگاه پروردگار بیان میکند که در واقع آموزشی است برای همگان که چه بگویند و چه بخواهند.
نخست میگوید:"پروردگارا!اگر ما فراموش کردیم یا خطا نمودیم ما را مؤاخذه مکن"( رَبَّنٰا لاٰ تُؤٰاخِذْنٰا إِنْ نَسِینٰا أَوْ أَخْطَأْنٰا ).
آنها چون میدانند مسئول اعمال خویشاند لذا با تضرعی مخصوص،خدا را به عنوان رب و کسی که لطف ویژهای در پرورششان داشته و دارد،میخوانند و میگویند زندگی به هر حال خالی از فراموشی و خطا و اشتباه نیست،ما میکوشیم به سراغ گناه عمدی نرویم،اما خطاها و لغزشها را تو بر ما ببخش.
بحثی که در اینجا مطرح میگردد این است که:مگر امکان دارد که پروردگار کسی را در برابر لغزشی که از فراموشی یا عدم توجه سرچشمه گرفته مجازات نماید؟تا زمینهای برای این درخواست بماند؟ در پاسخ این سؤال باید گفت:گاهی فراموشی نتیجه سهلانگاری خود انسان است مسلم است که اینگونه فراموشیها از انسان سلب مسئولیت نمیکند مانند این که:در قرآن آمده است" فَذُوقُوا بِمٰا نَسِیتُمْ لِقٰاءَ یَوْمِکُمْ هٰذٰا "،(بچشید عذاب خدا را
در برابر آن که این روز را فراموش کردید). (1)
بنا بر این فراموشکاریهایی که زاییده سهلانگاری است قابل مجازات است.
موضوع دیگری که باید به آن توجه داشت این است که"نسیان"و"خطا"با یکدیگر فرق روشنی دارد.
"خطا"معمولا به کارهایی گفته میشود که از روی غفلت و عدم توجه از انسان سر میزند مثل این که کسی به هنگام شکار تیری را میزند و به انسانی،بدون قصد اصابت میکند و او را مجروح مینماید.ولی"نسیان"در جایی گفته میشود که انسان با توجه دنبال کار میرود ولی مشخصات حادثه را فراموش کرده،مثل اینکه کس بی گناهی را مجازات کند به گمان اینکه گناهکار است زیرا مشخصات گناهکار واقعی را فراموش نموده است.
سپس به بیان دومین درخواست آنان پرداخته،میگوید:"پروردگارا!بار سنگینی بر دوش ما قرار مده آن چنان که بر کسانی که پیش از ما بودند(به کیفر گناهان و طغیانشان)قرار دادی"( رَبَّنٰا وَ لاٰ تَحْمِلْ عَلَیْنٰا إِصْراً کَمٰا حَمَلْتَهُ عَلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِنٰا ).
"اصر"در اصل به معنی نگهداری و محبوس ساختن است،و به هر کار سنگین که انسان را از فعالیت باز میدارد،گفته میشود و نیز به عهد و پیمانها که آدمی را محدود میسازد،اطلاق میگردد.به همین دلیل مجازات و کیفر را نیز گاهی "اصر"میگویند،در این جمله مؤمنان از خداوند تقاضا دارند،از تکالیف سنگین، که گاهی موجب تخلف افراد از اطاعت پروردگار میگردد،آنها را معاف دارد.و این همان چیزی است که در باره دستورات اسلام از زبان پیغمبر ص نقل شده."
بعثت بالحنیفیة السمحة السهلة " (2):"به آیینی مبعوث شدهام که عمل به آن برای همه
سهل و آسان است".
در اینجا ممکن است سؤال شود:اگر آسان بودن شریعت و آیین خوب است پس چرا در اقوام پیشین نبوده؟در پاسخ باید گفت:همانطور که از آیات قرآن استفاده میشود تکالیف شاق برای امم پیشین،در اصل شریعت نبوده،بلکه پس از نافرمانیها به عنوان عقوبت و کیفر قرار داده شده است.همانطور که بنی اسرائیل به خاطر نافرمانیها پی در پی از خوردن پارهای از گوشتهای حلال محروم شدند(سوره انعام آیه 146 و سوره نساء آیه 160).
در سومین در خواست میگویند:"پروردگارا!مجازاتهایی که طاقت تحمل آن را نداریم برای ما مقرر مدار"( رَبَّنٰا وَ لاٰ تُحَمِّلْنٰا مٰا لاٰ طٰاقَةَ لَنٰا بِهِ ).
این جمله ممکن است اشاره به آزمایشهای طاقتفرسا یا مجازاتهای سنگین دنیا و آخرت و یا هر دو باشد و شاید تعبیر به"لا تحمل"در جمله قبل و"لا تحمل" (با تشدید)در این جمله،به خاطر همین است،زیرا تعبیر اول اشاره به مسائل مشکل و تعبیر دوم اشاره به مسائل طاقتفرسا است.
و در چهارمین و پنجمین و ششمین تقاضا میگویند:"ما را ببخش و گناهان ما را بپوشان و مشمول رحمت خود قرار ده"( وَ اعْفُ عَنّٰا وَ اغْفِرْ لَنٰا وَ ارْحَمْنٰا ).
"عفو"در لغت به معنی محو کردن آثار چیزی است،و غالبا به معنی محو آثار گناه میآید که هم شامل آثار طبیعی آن میشود،و هم شامل مجازات آن.
در حالی که مغفرت تنها به معنی پوشاندن گناه است.
بنا بر این مؤمنان هم از خدا میخواهند گناهانشان را بپوشاند و هم آثار وضعی و تکوینی آن را از روح و روانشان بزداید و هم کیفر آن را از آنان بردارد،و سپس از او میخواهند رحمت واسعهاش که همه چیز را در بر میگیرد شامل حال آنان شود.
و بالاخره در هفتمین و آخرین درخواست میگویند:"تو مولی و سرپرست
مایی،پس ما را بر جمعیت کافران پیروز گردان"( أَنْتَ مَوْلاٰنٰا فَانْصُرْنٰا عَلَی الْقَوْمِ الْکٰافِرِینَ ).
و به این ترتیب تقاضاهای آنان شامل دنیا و آخرت و پیروزیهای فردی و اجتماعی و عفو و بخشش و رحمت الهی میگردد،و این تقاضایی است بسیار جامع.
1-از آنجا که در این دو آیه خلاصهای از تمام سوره بقره آمده است،و روح تسلیم در برابر آفریدگار جهان را به ما میآموزد،این نکته خاطرنشان شده که اگر مؤمنان از خدا میخواهند که از لغزشهای آنان درگذرد و در برابر دشمنان گوناگون پیروزشان گرداند باید برنامه"سمعنا و اطعنا"را انجام دهند و بگویند:"ما ندای منادیان را از جان و دل پذیرفتیم و در صدد پیروی از آن بر آمدیم"و در این راه از هر گونه تلاش و کوشش باز نایستند و سپس از خداوند خواستار پیروزی بر موانع و دشمنان گردند.
تکرار نام خدا به عنوان"ربنا"و کسی که لطف خاصی در پرورش آنان دارد این حقیقت را تکمیل میکند.
لذا رهبران اسلام در ضمن احادیث متعددی،مسلمین را به خواندن این دو آیه ترغیب کرده و ثوابهای گوناگونی برای آن بیان داشتهاند که اگر زبان و دل در تلاوت این آیات هماهنگ گردند و تنها سخن نباشد بلکه برنامه زندگی گردد، خواندن همین دو آیه میتواند کانون دل را با آفریدگار جهان پیوند دهد و روح و روان را صفا بخشد و عامل تحرک و فعالیت گردد.
2-از این آیه به خوبی استفاده میشود که"تکلیف ما لا یطاق"وجود ندارد،
نه در اسلام و نه در ادیان دیگر و اصل آزادی اراده است، زیرا میگوید:هر کس در گرو اعمال نیک و بد خویش است هر کار نیکی انجام دهد برای خود انجام داده و هر کار بدی انجام دهد به زیان خود کرده است،تقاضای عفو و بخشش و مغفرت نیز شاهد این مدعا است.
و این امر هماهنگ با منطق عقل و مسئله حسن و قبح است،چرا که خداوند حکیم هرگز چنین کاری را نمیکند و این خود دلیلی است بر نفی مساله جبر، چگونه ممکن است خداوند بندگان را مجبور بر گناه سازد و در عین حال نهی از گناه کند؟ ولی تکالیف شاق و مشکل،امر محالی نیست همانند تکالیف شاقی که در مورد بنی اسرائیل وجود داشته و آن هم مولود اعمال خودشان و کیفر خیرهسریهای آنها بوده است.
***پایان سوره بقره 16\2\1372
فضیلت تلاوت این سوره:
در حدیثی از پیامبر اکرم ص میخوانیم:
من قرء سورة آل عمران اعطی بکل آیة منها امانا علی جسر جهنم :"هر کس سوره آل عمران را بخواند به تعداد آیات آن،امانی بر پل دوزخ به او میدهند" (1).
و در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:
من قرء البقرة و آل عمران جاءا یوم القیامة یظلانه علی رأسه مثل الغمامتین :"کسی که سوره بقره و آل عمران را بخواند،در روز قیامت همچون دو ابر بر سر او سایه میافکنند" (2).
محتوای سوره:
به گفته بعضی از مفسران مشهور،به نظر میرسد که این سوره در خلال سالهای جنگ بدر و جنگ احد(سالهای دوم و سوم هجرت)نازل شده است و بخشی از طوفانیترین دورانهای زندگی مسلمین را در صدر اسلام منعکس میکند (3). روی هم رفته محورهای اصلی بحثهای این سوره،محورهای زیر است: 1-بخش مهمی از آن از توحید و صفات خداوند و معاد و معارف اسلامی بحث میکند. 2-بخش دیگری پیرامون جهاد و دستورات مهم و ظریفی در این زمینه و همچنین درسهای عبرتی که در دو غزوه مهم اسلامی(بدر و احد)بود سخن میگوید،و همچنین شرح امدادهای الهی نسبت به مؤمنان و حیات جاویدان شهیدان راه خدا. 3-در قسمتی از این سوره،به یک سلسله احکام اسلامی در زمینه لزوم وحدت صفوف مسلمین و خانه کعبه و فریضه حج و امر به معروف و نهی از منکر و تولی و تبری(دوستی با دوستان حق و دشمنی با دشمنان حق)و مساله امانت،و انفاق در راه خدا و ترک دروغ و مقاومت و پایمردی در مقابل دشمن و صبر و شکیبایی در مقابل مشکلات و آزمایشهای مختلف الهی و ذکر خداوند در هر حال، اشارات پر معنایی شده است. 4-برای تکمیل این بحثها،بخشی از تاریخ انبیاء از جمله:آدم و نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و سایر انبیاء ع و داستان مریم و مقامات این زن بزرگ و توطئههای پیروان متمرد حضرت موسی ع و مسیح ع در برابر اسلام،نیز ذکر شده است. مطالب این سوره چنان به هم مربوط و هماهنگ است که گویی همه آنها یک جا نازل شده است.
در حدیثی از پیامبر اکرم ص میخوانیم:
من قرء سورة آل عمران اعطی بکل آیة منها امانا علی جسر جهنم :"هر کس سوره آل عمران را بخواند به تعداد آیات آن،امانی بر پل دوزخ به او میدهند" 1.
و در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:
من قرء البقرة و آل عمران جاءا یوم القیامة یظلانه علی رأسه مثل الغمامتین :"کسی که سوره بقره و آل عمران را بخواند،در روز قیامت همچون دو ابر بر سر او سایه میافکنند" 2.
محتوای سوره:
به گفته بعضی از مفسران مشهور،به نظر میرسد که این سوره در خلال سالهای جنگ بدر و جنگ احد(سالهای دوم و سوم هجرت)نازل شده است و بخشی از طوفانیترین دورانهای زندگی مسلمین را در صدر اسلام منعکس میکند 3. روی هم رفته محورهای اصلی بحثهای این سوره،محورهای زیر است: 1-بخش مهمی از آن از توحید و صفات خداوند و معاد و معارف اسلامی بحث میکند. 2-بخش دیگری پیرامون جهاد و دستورات مهم و ظریفی در این زمینه و همچنین درسهای عبرتی که در دو غزوه مهم اسلامی(بدر و احد)بود سخن میگوید،و همچنین شرح امدادهای الهی نسبت به مؤمنان و حیات جاویدان شهیدان راه خدا. 3-در قسمتی از این سوره،به یک سلسله احکام اسلامی در زمینه لزوم وحدت صفوف مسلمین و خانه کعبه و فریضه حج و امر به معروف و نهی از منکر و تولی و تبری(دوستی با دوستان حق و دشمنی با دشمنان حق)و مساله امانت،و انفاق در راه خدا و ترک دروغ و مقاومت و پایمردی در مقابل دشمن و صبر و شکیبایی در مقابل مشکلات و آزمایشهای مختلف الهی و ذکر خداوند در هر حال، اشارات پر معنایی شده است. 4-برای تکمیل این بحثها،بخشی از تاریخ انبیاء از جمله:آدم و نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و سایر انبیاء ع و داستان مریم و مقامات این زن بزرگ و توطئههای پیروان متمرد حضرت موسی ع و مسیح ع در برابر اسلام،نیز ذکر شده است. مطالب این سوره چنان به هم مربوط و هماهنگ است که گویی همه آنها یک جا نازل شده است.
ص :
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>الم (1) اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ اَلْحَیُّ اَلْقَیُّومُ (2) نَزَّلَ عَلَیْکَ اَلْکِتٰابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیْهِ وَ أَنْزَلَ اَلتَّوْرٰاةَ وَ اَلْإِنْجِیلَ (3) مِنْ قَبْلُ هُدیً لِلنّٰاسِ وَ أَنْزَلَ اَلْفُرْقٰانَ إِنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا بِآیٰاتِ اَللّٰهِ لَهُمْ عَذٰابٌ شَدِیدٌ وَ اَللّٰهُ عَزِیزٌ ذُو اِنْتِقٰامٍ (4)
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-الم.
2-معبودی جز خداوند یگانه زنده و پایدار و نگهدارنده،نیست.
3-(همان کسی که)کتاب را بحق بر تو نازل کرد،که با نشانههای کتب پیشین،منطبق است،و "تورات"و"انجیل"را.
4-پیش از آن،برای هدایت مردم فرستاد،و(نیز)کتابی که حق را از باطل مشخص میسازد، نازل کرد،کسانی که به آیات خدا کافر شدند،کیفر شدیدی دارند،و خداوند(برای کیفر بدکاران و کافران لجوج،)توانا و صاحب انتقام است.
بعضی از مفسران میگویند:هشتاد و چند آیه از این سوره در باره فرستادگان و مسیحیان نجران (1)که به نمایندگی از طرف آنان برای تحقیق در باره اسلام به مدینه آمده بودند،نازل شده است.
فرستادگان،شصت نفر بودند که چهارده نفر آنان از اشراف و برجستگان نجران محسوب میشدند،سه نفر از این چهارده نفر سمت ریاست داشتند و مسیحیان آن سامان در کارها و مشکلات خود به آن سه نفر مراجعه میکردند،یکی از آنان"عاقب"بود که او را"عبد المسیح"نیز میگفتند وی امیر و رئیس قوم خود محسوب میشد،و قوم او هیچگاه با نظریه و رأی او مخالفت نمیکردند،دیگری "سید"نام داشت که او را"ایهم"نیز میگفتند،وی سرپرست تشریفات و تنظیم برنامه سفر و مورد اعتماد مسیحیان بود،نفر سوم"ابو حارثه"نام داشت که مردی دانشمند و صاحب نفوذ بود،و کلیساهای متعددی به نام او ساخته بودند،او تمام کتب دینی مسیحیان را حفظ داشت.
این گروه شصت نفری در لباس مردان قبیله"بنی کعب"به مدینه آمدند و به مسجد پیامبر ص وارد شدند،پیامبر ص نماز عصر را با مسلمانان خوانده بود،این شصت نفر لباسهای زیبا و پر زرق و برق و جالب پوشیده بودند که به گفته یکی از صحابه پیامبر ص"هرگز ندیدهایم فرستادگانی به این زیبایی باشند"! موقعی که آنها وارد مسجد شدند،هنگام نمازشان بود،طبق مراسم خود، ناقوس را نواختند و به طرف مشرق ایستاده،مشغول نماز شدند،گروهی از اصحاب پیامبر ص خواستند مانع شوند.پیامبر ص فرمود:به آنها کاری نداشته باشید!
1) 1) "نجران"محلی است در کوهستانهای شمالی یمن به فاصله ده منزلی"صنعاء"و اراضی آن متعلق به قبیله"همدان"بوده و این قبیله در دوره جاهلیت بتی داشتند که آن را"یعوق"مینامیدهاند،و به گفته یاقوت حموی،در معجم البلدان:نجران نام چند محل بوده است.
پس از نماز،"عاقب"و"سید"خدمت پیامبر رسیدند و با او آغاز سخن کردند پیامبر ص به آنها پیشنهاد کرد:"به آیین اسلام درآیید و در پیشگاه خداوند تسلیم گردید".
عاقب و سید گفتند:ما پیش از تو اسلام آورده و تسلیم خداوند شدهایم! پیامبر ص فرمود:"شما چگونه بر آیین حق هستید،با اینکه اعمالتان حاکی است که تسلیم خداوند نیستید،چه اینکه برای خدا فرزند قایلید و عیسی را پسر خدا میدانید،و صلیب را عبادت و پرستش میکنید و گوشت خوک میخورید،با اینکه تمام این امور مخالف آیین حق است"! عاقب و سید گفتند:اگر عیسی پسر خدا نیست،پس پدرش که بوده است؟ پیامبر ص فرمود:"آیا شما قبول دارید که هر پسری شباهتی به پدر خود دارد؟" گفتند:آری.
فرمود:"آیا اینطور نیست که خدای ما به هر چیزی،احاطه دارد و قیوم است و روزی موجودات با اوست".
گفتند:آری همین طور است.
فرمود:"آیا عیسی این اوصاف را داشت".
گفتند:نه.
فرمود:"آیا میدانید که هیچ چیزی در آسمان و زمین بر خدا مخفی نیست و خداوند به همه آنها داناست".
گفتند:آری میدانیم.
فرمود:"عیسی غیر از آنچه که خدا به او یاد داده،از پیش خود چیزی میدانست"؟ گفتند:نه.
فرمود:"آیا میدانید که خدای ما همان است که مسیح را در رحم مادرش همانطور که میخواست،صورتگری کرد؟"
گفتند:همین طور میباشد.
فرمود:"آیا چنین نیست که عیسی را مادرش مانند سایر کودکان در رحم حمل کرد،و بعد همچون مادرهای دیگر،او را به دنیا آورد؟و عیسی پس از ولادت،چون اطفال دیگر غذا میخورد".
گفتند:آری چنین بود.
فرمود:"پس چگونه عیسی پسر خدا است با اینکه هیچگونه شباهتی به پدرش ندارد"؟! سخن که به اینجا رسید،همگی خاموش شدند،در این هنگام،هشتاد و چند آیه از اوایل این سوره برای توضیح معارف و برنامههای اسلام نازل گردید (1).
کشف مفهوم حروف مقطعه قرآن با کامپیوتر
باز در آغاز این سوره به حروف مقطعه برخورد میکنیم"الف-لام-میم" ( الم ).
در باره حروف مقطعه قرآن،در اول سوره بقره،توضیحات لازم گفته شد،که نیازی به تکرار آن نیست،تنها چیزی که ذکر آن را در اینجا لازم میدانیم نظریهای است که یک دانشمند مصری اخیرا ابراز داشته،که از نظر اهمیت موضوع فشرده آن را در اینجا میآوریم.
البته قضاوت در باره صحت و سقم آن نیازمند بررسی فراوانی است که شاید بر عهده آیندگان باشد و ما آن را فقط به عنوان یک"نظر"ذکر میکنیم (2).
چندی قبل،مجله معروف مصری"آخر ساعة"که از بزرگترین مجلههای مصور خاورمیانه محسوب میگردد،گزارشی در باره تحقیقات یک دانشمند مسلمان مصری در مورد تفسیر پارهای از آیات قرآن مجید به کمک مغزهای الکترونیکی منتشر ساخت که اعجاب همگان را در نقاط مختلف جهان برانگیخت.
این تحقیقات محصول سه سال کوشش پیگیر و کار مداوم"دکتر رشاد خلیفه"دانشمند شیمیدان مصری بود.
دکتر رشاد این تحقیقات را در آمریکا در شهر"سانتلویس"در ایالت "میسوری"انجام داد.او هم اکنون به عنوان مستشار یک شرکت غذا سازی در امریکا کار میکند،او برای تکمیل تحقیقات خود مدتها از مغزهای الکترونیکی استفاده نمود که اجاره آنها در هر دقیقه 10 دلار بود که با کمک جمعی از مسلمانان آن دیار پرداخت میشد! تمام کوشش استاد مزبور برای کشف معانی حروف مقطعه قرآن یعنی حروفی مانند(ق-الم-یس،و...)صورت گرفته است،او به کمک محاسبات پیچیدهای ثابت کرده که رابطه نزدیکی میان حروف مزبور،با حروف سورهای که در آغاز آن قرار گرفته است،وجود دارد-دقت کنید.
بنا بر این از مغز الکترونیکی تنها برای انجام محاسبه تعداد حروف سورهها و به دست آوردن نسبت(و به اصطلاح"درصد")هر یک از آن حروف کمک گرفته است نه این که تفسیر آیات قرآن را از ماشین خواسته باشد.
ولی مسلما اگر این ماشینها نبودند هیچ بشری قادر نبود به وسیله قلم و کاغذ این محاسبات را به آسانی انجام دهد! ***اکنون به سراغ شرح کشف مزبور میرویم.
دکتر رشاد میگوید:میدانیم قرآن مجید 114 سوره دارد که از میان آنها
86 سوره در مکه نازل گردیده و 28 سوره در مدینه،و از میان مجموع سورههای قرآن 29 سوره است که در آغاز آنها"حروف مقطعه"آمده است.
جالب این که این حروف مجموعا درست نصف حروف بیست و هشتگانه الفبای عربی را تشکیل میدهد و این حروف مقطعه عبارتند از:(ا-ح-ر-س-ص- ط-ع-ق-ک-ل-م-ن-ه-ی)که گاهی آنها را"حروف نورانی"نیز مینامند.
او میگوید:سالها بود که من میخواستم بدانم معنی این"حروف به ظاهر از هم بریده"در آغاز سورههای قرآن چیست؟و هر قدر به تفاسیر مفسران بزرگ و آراء مختلفی که در این زمینه داده بودند مراجعه کردم قانع نشدم،از خداوند بزرگ یاری جستم و به مطالعه دست زدم،ناگهان به این فکر افتادم که شاید میان این حروف،و حروف همان سورهای که آنها در آغازش قرار گرفته است رابطهای وجود داشته باشد.
اما بررسی تمام حروف چهاردگانه نورانی در 114 سوره قرآن و تعیین نسبت هر یک از آنها و محاسبات فراوان دیگری که میباید در این زمینه بشود چیزی نبود که بدون استخدام کامپیوتر امکانپذیر باشد.لذا قبلا تمام حروف مزبور را در 114 سوره قرآن به طور جداگانه و همچنین مجموع حروف هر سوره را دقیقا تعیین کرده،با شماره هر سوره،به کامپیوتر(برای انجام محاسبات بعدی)سپردم این کار و مقدمات دیگر در مدت دو سال عملی شد.
سپس این مغز الکترونیکی را یک سال تمام برای انجام محاسباتی که به آن اشاره شد به کار گرفتم.نتیجه این محاسبات بسیار درخشان بود و برای نخستین بار در تاریخ اسلام پرده از حقایق شگفتانگیزی برداشت که اعجاز قرآن را از نظر ریاضی(علاوه بر جنبههای دیگر)کاملا روشن میساخت.
مغز الکترونیکی با محاسبات خود برای ما روشن ساخت که میزان هر یک از حروف چهاردگانه در هر سوره از 114 سوره قرآن به نسبت مجموع حروف آن سوره،چند درصد است.
فی المثل،پس از محاسبه مییابیم که نسبت حرف قاف که یکی از حروف نورانی قرآن(حروف مقطعه)است در سوره"فلق"بزرگترین رقم را دارد (700\6 درصد)و در درجه اول در میان سورههای قرآن است(البته به استثنای سوره"ق")!بعد از آن سوره"قیامت"قرار دارد که تعداد قافهای آن نسبت به حروف سوره مزبور(907\3 درصد)میباشد و پس از آن سوره"الشمس"است (906\3 درصد).
و همانطور که ملاحظه میکنیم تفاوت سوره"قیامت"و"الشمس"فقط یک هزارم درصد است! و به همین ترتیب این نسبت را در تمام 114 سوره قرآن به دست میآوریم (نه تنها درباره این یک حرف بلکه در باره تمام حروف چهاردگانه نورانی)و به این ترتیب نسبت مجموع حروف هر یک از سورهها با یکا یک این حروف روشن میگردد.
اکنون به نتایج جالبی که از این محاسبات به دست آمده توجه فرمائید:
1-نسبت حرف(ق)در سوره"ق"از تمام سورههای قرآن بدون استثناء بیشتر است یعنی آیاتی که در طی 23 سال،دوران نزول قرآن،در 113 سوره دیگر قرآن آمده آن چنان است که حرف قاف در آنها کمتر به کار رفته است،و این راستی حیرتآور است که انسانی بتواند مراقب تعداد هر یک از حروف سخنان خود در طول 23 سال باشد،و در عین حال آزادانه مطالب خود را بدون کمترین تکلفی بیان کند.مسلما چنین کاری از عهده یک انسان بیرون است،حتی محاسبه آن برای بزرگترین ریاضیدانها بدون کمک مغزهای الکترونیکی ممکن نیست.
اینها همه نشان میدهد که نه تنها سورهها و آیات قرآن بلکه"حروف قرآن" نیز روی حساب و نظام ریاضی خاصی است که فقط خداوند،قادر بر حفظ آن میباشد.
همچنین محاسبات نشان داد که حرف(ص)در سوره"ص"نیز همین حال را دارد.یعنی مقدار آن به تناسب مجموع حروف سوره،از هر سوره دیگر قرآن بیشتر است.
و نیز حرف(ن)در سوره"ن و القلم"بزرگترین رقم نسبی را در 114 سوره قرآن دارد.تنها استثنایی که در این زمینه وجود دارد،سوره"حجر"است که تعداد نسبی حرف(ن)در آن بیشتر از سوره(ن و القلم)است،اما جالب این است که سوره حجر یکی از سورههایی است که آغاز آن(الر)میباشد و بعدا خواهیم دید این سورهها که آغاز آنها(الر)است باید همگی در حکم یک سوره محسوب گردد،و اگر چنین کنیم نتیجه مطلوب به دست خواهد آمد یعنی نسبت تعداد(ن)در مجموع اینها از سوره(ن و القلم)کمتر خواهد شد! 2-چهار حرف(المص)را در آغاز سوره اعراف در نظر بگیرید،اگر الفها، میمها،و صادهایی که در این سوره وجود دارد با هم جمع کنیم،و نسبت آن را با حروف این سوره بسنجیم،خواهیم دید که از تعداد مجموع آن در هر سوره دیگر قرآن بیشتر است! همچنین چهار حرف(المر)در آغاز سوره"رعد"همین حال را دارد،و نیز پنج حرف(کهیعص)در آغاز سوره"مریم"اگر روی هم حساب شوند،از مجموع این پنج حرف در هر سوره دیگر قرآن فزونی دارند! در اینجا به چهره تازهتری از مسئله برخورد میکنیم که نه تنها یک حرف جداگانه در این کتاب آسمانی روی حساب و نظم خاصی گسترده شده،بلکه حروف متعدد آن نیز چنین وضع حیرتآوری را دارد-دقت کنید.
3-تا کنون بحث در باره حروفی بود که تنها در آغاز یک سوره قرآن قرار داشت،اما حروفی که در آغاز چند سوره قرار دارد(مانند المر و الم)شکل دیگری به خود میگیرد،و آن اینکه بر طبق محاسبات کامپیوتری مجموع این سه حرف مثلا (ا-ل-م)اگر در مجموع سورههایی که با"الم"آغاز میگردد حساب شود،و نسبت آن با مجموع حروف این سورهها بدست آید،از میزان آن در هر یک از سورههای دیگر قرآن بیشتر است.
در اینجا باز مسئله صورت جالبتری به خود گرفته و آن اینکه نه تنها حروف هر سوره قرآن تحت ضابطه و حساب معینی است،بلکه مجموع حروف سورههای مشابه نیز ضابطه و نظام واحدی دارند.
ضمنا نکته این موضوع نیز روشن میشود که از چه رو چند سوره مختلف قرآن با"الم"یا با"المر"آغاز شده و این یک موضوع تصادفی و بی دلیل نیست.
(دکتر رشاد سپس محاسبات پیچیدهتری روی سورههای مشتمل بر"حم" انجام داده است که برای اختصار از آن صرف نظر میکنیم).
*** استاد مزبور ضمن این مطالعات به نکات دیگری نیز دست یافته که به ضمیمه نکات تازهای که میتوان از آن استنتاج کرد از نظر خوانندگان میگذرانیم:
او میگوید تمام این محاسبات در صورتی صحیح است که به رسم الخط اصلی و قدیمی قرآن دست نزنیم(مثلا اسحق و زکاة و صلوة را به همین صورت بنویسیم،نه اسحاق و زکات و صلاة)در غیر این صورت محاسبات ما به هم خواهد خورد.
این تحقیقات نشان میدهد که در قرآن مجید حتی یک حرف هم کم و زیاد
نشده،و الا بطور مسلم محاسبات ما روی قرآن کنونی صحیح از آب درنمیآمد.
در بسیاری از سورههای قرآن که با حروف مقطعه آغاز میشود پس از ذکر این حروف،اشاره به حقانیت و عظمت قرآن شده مانند:
" الم ذٰلِکَ الْکِتٰابُ لاٰ رَیْبَ فِیهِ ". (1)
و امثال آن.و این خود اشاره لطیفی به ارتباط حروف مزبور با اعجاز قرآن است.
نتیجه بحث-از مجموع بحث فوق چنین نتیجه میگیریم که حروف قرآن مجید که در طی 23 سال بر پیامبر ص نازل شده حساب بسیار دقیق و منظمی دارد و هر یک از حروف الفبا با مجموع حروف هر سوره دارای یک نسبت ریاضی کاملا دقیق است که حفظ و نگهداری چنین نسبتی برای بشر-بدون استفاده از مغزهای الکترونیکی-امکانپذیر نیست.
شک نیست که بررسیهای دانشمند مزبور چون در آغاز راه است خالی از نقایصی نیست که باید با حوصله تمام به وسیله دانشمندان دیگر تکمیل گردد،به همین دلیل ما هیچگونه تضمینی بر صحت و سقم(درستی و نادرستی)آن نمیدهیم تا مطالعات دیگری روی آن انجام شود اکنون به ادامه تفسیر آیات سوره میپردازیم:
*** در دومین آیه میفرماید:"خداوند تنها معبود یگانه یکتای جاویدان و پایدار است که همه چیز به وجود او بستگی دارد"( اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ ).
شرح و تفسیر این آیه در سوره بقره آیه 255 گذشت.
1) 1) سوره بقره،آیه 2-1.
در آیه بعد خطاب به پیامبر اسلام ص میفرماید:خداوندی که پاینده و قیوم است"قرآن را بر تو فرستاد که با نشانههای حق همراه و با نشانههای کتب آسمانی پیشین،کاملا تطبیق میکند (1)همان خدایی که تورات و انجیل را پیش از قرآن برای راهنمایی و هدایت بشر نازل کرد"( نَزَّلَ عَلَیْکَ الْکِتٰابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیْهِ وَ أَنْزَلَ التَّوْرٰاةَ وَ الْإِنْجِیلَ مِنْ قَبْلُ هُدیً لِلنّٰاسِ ). سپس میافزاید"همچنین قرآن را که حق را از باطل جدا میسازد نازل کرد" ( وَ أَنْزَلَ الْفُرْقٰانَ ).
و بعد از اتمام حجت و نزول آیات از سوی خداوند و گواهی فطرت و عقل بر صدق دعوت پیامبران،راهی جز مجازات نیست،و لذا در آیه فوق-به دنبال بحثی که در باره حقانیت پیامبر ص و قرآن مجید گذشت،میفرماید:"کسانی که به آیات خدا کافر شدند کیفر شدیدی دارند"( إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِآیٰاتِ اللّٰهِ لَهُمْ عَذٰابٌ شَدِیدٌ ).
و برای اینکه تصور نشود،توانایی خداوند بر تهدیداتش جای تردید است، میافزاید:"خداوند توانا و صاحب انتقام است"( وَ اللّٰهُ عَزِیزٌ ذُو انْتِقٰامٍ ). (2)
"عزیز"در لغت به معنی هر چیز مشکل غیر قابل نفوذ و غالب میباشد.لذا زمینی که عبور از آن به سختی انجام میگیرد"عزاز"نامیده میشود و نیز هر چیز که بر اثر کمیابی دسترسی به آن مشکل باشد"عزیز"نامیده میشود.همچنین افراد نیرومند و توانا که غلبه بر آنها"مشکل"یا"غیر ممکن"است عزیز هستند و هر کجا کلمه"عزیز"بر خدا اطلاق میشود به همین معنی است یعنی هیچکس قادر بر غلبه بر او و شکست او نیست و همه در برابر اراده و مشیت او محکوماند.
در جمله بالا برای اینکه کافران بدانند این تهدید کاملا جدی است میفرماید:خداوند قادر است و به همین دلیل کسی نمیتواند در برابر تحقق یافتن تهدیدهای او مقاومت کند،زیرا همانطور که او در جای خود فوق العاده"رحیم و مهربان"است در برابر آنها که شایسته رحمت نیستند عذاب شدید و انتقام دردناک دارد.
البته"انتقام"در اصطلاح امروز بیشتر در مواردی به کار میرود که اشخاص بر اثر عدم گذشت در برابر خلافکاریها یا اشتباهات دیگران دست به عمل متقابل میزنند و حتی مصلحت خود را در عفو و گذشت در نظر نمیگیرند این صفت مسلما صفت پسندیدهای نیست زیرا انسان در بسیاری از موارد باید عفو و گذشت را بر مقابله به مثل مقدم بدارد ولی"انتقام"در اصل لغت به این معنی نیست،بلکه به معنی کیفر دادن گناهکار است و مسلم است که مجازات گناهکاران گردنکش و ستمگر نه تنها کار پسندیدهای است بلکه صرف نظر کردن از آنها مخالف عدالت و حکمت است.
1-"حق"در اصل به معنی"مطابقت و هماهنگی"است و به همین دلیل به آنچه با واقعیت موجود،تطبیق میکند،حق گفته میشود،و اینکه به خداوند"حق" میگویند به خاطر آن است که ذات مقدس او بزرگترین واقعیت غیر قابل انکار در عالم هستی است،و به عبارت روشنتر:حق یعنی موضوع ثابت و پابرجایی که باطل به آن راه ندارد.
در آیه مورد بحث،باء"بالحق"به اصطلاح برای"مصاحبت"است،یعنی ای پیامبر!خداوند،قرآن را که همراه با نشانههای واقعیت است بر تو فرو فرستاد.
2-"تورات"در اصل یک لغت عبری است که به معنی"شریعت و قانون" میباشد و سپس به کتابی که از طرف خداوند بر موسی بن عمران ع نازل گردید
گفته شده،و گاهی به مجموعه کتب"عهد عتیق"و گاهی به"اسفار پنجگانه"آن نیز گفته میشود.
توضیح اینکه:مجموعه کتب یهود که"عهد عتیق"نامیده شده،مرکب از تورات و چندین کتاب دیگر میباشد،تورات دارای پنج بخش است که به نامهای:
سفر"پیدایش"،سفر"خروج"،سفر"لاویان"سفر"اعداد"،و سفر"تثنیه"نامیده شده است،این قسمت از کتب عهد قدیم،شرح پیدایش جهان و انسان و مخلوقات دیگر و قسمتی از زندگی انبیاء پیشین و موسی بن عمران و بنی اسرائیل و احکام این آیین میباشد.
کتب دیگر این مجموعه که در واقع نوشتههای مورخان بعد از موسی ع است شرح حالات پیامبران و ملوک و پادشاهان و اقوامی است که بعد از موسی بن عمران به وجود آمدهاند.
ناگفته پیدا است که غیر از اسفار پنجگانه تورات،هیچ یک از این کتب،کتب آسمانی نیستند و خود یهود نیز چنین ادعایی را ندارند و حتی"زبور"داوود که آن را به عنوان"مزامیر"مینامند،شرح مناجاتها و اندرزهای داوود است.
و اما در مورد اسفار پنجگانه تورات،قرائن روشنی در آنها وجود دارد که نشان میدهد اینها نیز کتب آسمانی نیستند،بلکه کتابهای تاریخی هستند که بعد از موسی بن عمران نوشته شده است،زیرا در آنها شرح وفات موسی ع و چگونگی تدفین او و پارهای از حوادث بعد از وفات موسی نیز آمده است،مخصوصا آخرین فصل سفر پنجم(سفر تثنیه)به وضوح ثابت میکند که این کتاب،مدتها بعد از وفات موسی بن عمران به رشته تحریر در آمده است.
به علاوه محتویات این کتب که آمیخته با خرافات فراوان و نسبتهای ناروا به انبیاء و پیامبران الهی و بعضی سخنان کودکانه میباشد،گواه دیگری بر ساختگی بودن آنها است.
شواهد تاریخی نیز نشان میدهد که تورات اصلی از میان رفت و بعدا پیروان
موسی بن عمران،این کتابها را به رشته تحریر در آوردند (1).
***3-"انجیل"در اصل،کلمه یونانی است که به معنی"بشارت"یا"آموزش جدید"آمده است و نام کتابی است که بر حضرت عیسی ع نازل شده است،قابل توجه اینکه قرآن در آیه مورد بحث و هر جا که از کتاب عیسی ع نام برده"انجیل" را به صورت مفرد آورده است،و نزول آن را از طرف خدا معرفی میکند،بنا بر این اناجیل بسیاری که بین مسیحیان متداول است،حتی معروفترین آنها یعنی انجیلهای چهارگانه(لوقا،مرقس،متی و یوحنا)وحی الهی،نیستند،همانگونه که خود مسیحیان نیز انکار نمیکنند که این انجیلهای موجود،همه به دست شاگردان، یا شاگرد شاگردان،حضرت مسیح ع و مدتها بعد از او نوشته شده است،منتها آنان ادعا میکنند که شاگردان مسیح،این اناجیل را با الهام الهی نوشتهاند.
در اینجا مناسب است بررسی فشردهای در باره عهد جدید و اناجیل نموده و با نویسندگان آنها آشنا شویم:
مهمترین کتاب مذهبی مسیحیان که تکیهگاه عموم فرق مسیحی میباشد و همچون کتاب آسمانی روی آن تکیه میکنند،مجموعهای است که آن را"عهد جدید"مینامند.
"عهد جدید"که مجموع آن بیش از یک سوم عهد قدیم نیست از 27 کتاب و رساله پراکنده در موضوعات کاملا مختلف تشکیل یافته به این ترتیب:
1-انجیل متی (2)این انجیل به وسیله"متی"یکی از شاگردان دوازدهگانه مسیح ع در سال 38 میلادی و به عقیده بعضی دیگر بین سالهای 50 تا 60
میلادی نگارش یافته است (1).
2-انجیل مرقس (2)طبق تصریح کتاب قاموس مقدس صفحه 792،مرقس از حواریون نبوده ولی انجیل خود را زیر نظر"پطرس"تصنیف نموده است.
مرقس در سال 68 میلادی کشته شد.
3-انجیل لوقا-"لوقا"رفیق و همسفر"پولس"رسول بود،پولس مدتی پس از عیسی به دین مسیح گروید و در زمان وی،یهودی متعصبی بود،وفات لوقا را در حدود سنه 70 میلادی نوشتهاند و به گفته نویسنده قاموس مقدس(صفحه 772) "تاریخ نگارش انجیل لوقا به زعم عمومی تخمینا 63 میلادی است".
4-انجیل یوحنا-"یوحنا"از شاگردان مسیح و از رفقا و همسفرهای پولس میباشد.و به گفته نویسنده مزبور به شهادت اغلب نقادین(محققین)تالیف آن را به اواخر قرن اول نسبت میدهند (3).
از مندرجات این اناجیل که عموما داستان به دار آویختن مسیح و حوادث بعد از آن را شرح میدهند به خوبی ثابت میشود که همه این اناجیل،سالها بعد از مسیح نگاشته شدهاند و هیچکدام کتاب آسمانی نازل شده بر مسیح ع نیستند.
5-اعمال رسولان(اعمال حواریان و مبلغان صدر اول).
6-14 رساله از نامههای پولس به اقوام و افراد مختلف.
7-رساله یعقوب(بیستمین رساله از کتب و رسالههای بیست و هفتگانه عهد جدید).
8-نامههای پطرس(رساله 21 و 22 عهد جدید).
9-نامههای یوحنا(رساله 23 و 24 و 25 عهد جدید).
10-نامه یهودا(رساله 26 عهد جدید).
11-مکاشفه یوحنا(آخرین قسمت عهد جدید).
بنا بر این طبق تصریح مورخان مسیحی و طبق گواهی صریح اناجیل و سایر کتب و رسالههای عهد جدید،هیچ یک از اینها،کتاب آسمانی نیستند و عموما کتابهایی هستند که بعد از مسیح ع نگاشته شدهاند و از این بیان،چنین نتیجه میگیریم که انجیل،کتاب آسمانی مسیح از میان رفته و امروز در دست نیست،تنها قسمتهایی از آن را شاگردان مسیح در اناجیل خود،آوردهاند که متاسفانه آن نیز آمیخته با خرافاتی شده است.
اما اینکه بعضی میگویند:مسلمانان نباید در صحت اناجیل و تورات موجود،تردید کنند،زیرا قرآن مجید آنها را تصدیق کرده است و به صحت آنها گواهی داده،پاسخ آن را در جلد اول صفحه 210 در ذیل آیه"و آمِنُوا بِمٰا أَنْزَلْتُ مُصَدِّقاً لِمٰا مَعَکُمْ "مشروحا خاطر نشان کردیم.
***4-پس از ذکر تورات و انجیل چنان که دیدیم به نزول قرآن اشاره شده است آن هم به عنوان"فرقان"اما اینکه چرا قرآن،"فرقان"نامیده شده؟به خاطر این است که"فرقان"در لغت به معنی"وسیله تمیز حق از باطل"است و بطور کلی هر چیزی که حق را از باطل،مشخص سازد،"فرقان"نام دارد و لذا روز جنگ بدر در قرآن به عنوان" یَوْمَ الْفُرْقٰانِ " (1).نامیده شده زیرا در آن روز ارتش کوچکی که فاقد هر گونه ساز و برگ جنگی بود بر ارتش نسبتا بزرگ و نیرومندی که از هر جهت بر او برتری داشت،پیروز شد،همچنین به معجزات دهگانه موسی ع نیز"فرقان"اطلاق شده است (2).
إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَخْفیٰ عَلَیْهِ شَیْءٌ فِی اَلْأَرْضِ وَ لاٰ فِی اَلسَّمٰاءِ (5) هُوَ اَلَّذِی یُصَوِّرُکُمْ فِی اَلْأَرْحٰامِ کَیْفَ یَشٰاءُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (6)
5-هیچ چیز،در آسمان و زمین،بر خدا مخفی نمیماند.(بنا بر این،تدبیر آنها بر او مشکل نیست.) 6-او کسی است که شما را در رحم(مادران)،آن چنان که میخواهد تصویر میکند.معبودی جز خداوند عزیز و حکیم،نیست.
علم و قدرت بی پایان خداوند
این آیات در حقیقت،تکمیل آیات قبل است،زیرا در آیات گذشته خواندیم:
خداوند حی و قیوم است و تدبیر جهان هستی به دست او است،و کافران لجوج و سرسخت را(هر چند کفر و بی ایمانی خود را آشکار نکنند)کیفر میدهد،مسلما این کار نیاز به علم و قدرت فوق العادهای دارد،به همین دلیل در نخستین آیه مورد بحث اشاره به علم او،و در آیه دوم،اشاره به توانایی او میکند.
نخست میفرماید:"هیچ چیز در زمین و آسمان بر خدا مخفی نمیماند"( إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَخْفیٰ عَلَیْهِ شَیْءٌ فِی الْأَرْضِ وَ لاٰ فِی السَّمٰاءِ ).
چگونه ممکن است چیزی بر او مخفی بماند در حالی که او در همه جا حاضر و ناظر است و به حکم اینکه وجودش از هر نظر بی پایان و نامحدود است جایی از او خالی نیست و به ما از خود ما نزدیکتر است،بنا بر این در عین اینکه محل و مکانی ندارد به همه چیز احاطه دارد،این احاطه و حضور او نسبت به همه
چیز و در همه جا به معنی علم و آگاهی او بر همه چیز است آن هم"علم حضوری"،نه"علم حصولی" (1).
*** سپس به گوشهای از علم و قدرت خود که در حقیقت یکی از شاهکارهای عالم آفرینش و از مظاهر بارز علم و قدرت خدا است اشاره کرده،میفرماید:"او کسی است که شما را در رحم(مادران)آن گونه که میخواهد تصویر میکند"( هُوَ الَّذِی یُصَوِّرُکُمْ فِی الْأَرْحٰامِ کَیْفَ یَشٰاءُ ).
"آری هیچ معبودی جز آن خداوند عزیز و حکیم نیست"( لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ).
صورتبندی انسان در شکم مادر و نقش بر آب زدن در آن محیط تاریک ظلمانی آن هم نقشهای بدیع و عجیب و پی در پی،راستی شگفتآور است، مخصوصا با آن همه تنوعی که از نظر شکل و صورت و جنسیت و انواع استعدادهای متفاوت و صفات و غرایز مختلف وجود دارد.
و اگر میبینیم معبودی جز او نیست به خاطر همین است،که شایسته عبودیت جز ذات پاک او نمیباشد،بنا بر این چرا باید مخلوقاتی همچون مسیح ع مورد عبادت قرار گیرند و گویی این تعبیر اشاره به شان نزولی است که در آغاز سوره ذکر شده که مسیحیان خودشان قبول دارند مسیح در رحم مادری همچون مریم تربیت شده پس او مخلوق است،نه خالق،بنا بر این چگونه ممکن است معبود
1) 1) منظور از"علم حضوری"آن است که ذات معلوم نزد عالم حاضر باشد و او بر آن احاطه داشته باشد،و حقیقت علم به طور کامل چیزی جز این نیست،ولی در"علم حصولی"صورت و نقش معلوم نزد عالم حاضر است،مثلا علم ما به ذات خودمان و به تصورات و تصدیقات ذهنیمان،علم حضوری است زیرا اینها نزد ما حاضر است اما نسبت به اشیاء و موجودات خارجی،علم حصولی داریم زیرا هرگز ذات آنها در ذهن ما حاضر نیست،بلکه تنها نقش و صورت آنها حاضر است.
واقع شود.
امروز عظمت مفهوم این آیه با توجه به پیشرفتهای علم جنینشناسی از هر زمانی آشکارتر است چه اینکه"جنین"که در آغاز به صورت یک موجود تک سلولی است،هیچگونه شکل و اندام و اعضاء و دستگاه مخصوصی در آن دیده نمیشود و با سرعت عجیبی در مخفیگاه رحم هر روز شکل و نقش تازهای به خود میگیرد،گویا جمعی نقاش ماهر و چیره دست در کنار آن نشسته،و شب و روز روی آن کار میکنند،و از این ذره ناچیز در مدت بسیار کوتاهی انسانی میسازند که ظاهرش بسیار آراسته و در درون وجودش دستگاههایی بسیار ظریف و پیچیده و دقیق و حیرتانگیز دیده میشود اگر از مراحل جنین عکسبرداری شود(همان طور که شده است)و از مقابل چشم انسان این عکسها یکی بعد از دیگری عبور کند انسان به عظمت آفرینش و قدرت آفریدگار آشنایی تازهای پیدا میکند و بی اختیار این شعر معروف را زمزمه خواهد کرد: زیبنده ستایش،آن آفریدگاری است کارد چنین دلآویز نقشی ز ماء و طین و عجیب این است که تمام این نقشها بر روی آب که معروف است که نقشی به خود نمیگیرد میشود"که کرده است در آب صورتگری؟!".
قابل توجه این که هنگامی که عمل لقاح انجام شد و جنین به صورت نخستین خود در آمد،خیلی سریع با تقسیم و افزایش تصاعدی،به شکل یک دانه میوه توت که دانههای آن بهم متصل است میشود که آن را"مرولا"مینامند، همزمان با این پیشرفت لخته خونی به نام جفت در کنار آن در حال تکامل است، جفت از یک طرف با دو شریان و یک ورید به قلب مادر اتصال دارد و از طرف دیگر
با جنین از راه بند ناف ارتباط داشته و جنین از تمام مواد غذایی که در خون جفت موجود است تغذیه مینماید.
کم کم بر اثر تغذیه و تکامل و روی آوردن سلولها به خارج و"مرولا"تو خالی میشود که آن را"بلاستولا"مینامند،طولی نمیکشد که شماره سلولهای "بلاستولا"زیاد شده تشکیل یک کیسه دو دیواره میدهد و سپس فرورفتگی پیدا میکند و در نتیجه جنین به دو ناحیه"سینه"و"شکم"تقسیم میشود.
جالب این که تا این مرحله تمام سلولها به یکدیگر شبیه هستند و از نظر ظاهر اختلافی ندارند ولی از این مرحله به بعد صورتگری جنین آغاز میشود و اجزای آن به تناسب کارهایی که در آینده باید انجام بدهند در آنها تغییراتی صورت میگیرد و بافتها و دستگاههای مختلف ظاهر میشوند و هر گروه از سلولها عهدهدار ساختن یکی از دستگاههای بدن مانند دستگاه اعصاب،گردش خون، گوارش و...میشوند در نتیجه جنین پس از این مراحل در مخفیگاه رحم به صورت انسانی موزون صورتگری میشود(شرح تکامل جنین و مراحل مختلف آن به خواست خداوند در ذیل آیه 12 سوره مؤمنون خاطر نشان خواهد شد) (1).
2-"ارحام"جمع"رحم"(بر وزن خشن)در اصل به معنی محلی است از شکم مادر که بچه در آن پرورش مییابد،سپس به تمام نزدیکانی که در اصل از یک مادر متولد شدهاند اطلاق شده است.و از آنجا که در میان آنها پیوند و محبت و دوستی است این واژه به هر گونه عطوفت و محبت اطلاق شده است،بعضی نیز عقیدهای بر عکس این دارند و میگویند مفهوم اصلی آن همان رقت قلب و عطوفت و محبت است و از آنجا که خویشاوندان نزدیک دارای چنین عطوفتی نسبت به یکدیگر هستند به محل پرورش فرزند،رحم گفته شده است.
1) 1) به تفسیر نمونه،جلد 14 صفحه 211 به بعد مراجعه فرمائید.
هُوَ اَلَّذِی أَنْزَلَ عَلَیْکَ اَلْکِتٰابَ مِنْهُ آیٰاتٌ مُحْکَمٰاتٌ هُنَّ أُمُّ اَلْکِتٰابِ وَ أُخَرُ مُتَشٰابِهٰاتٌ فَأَمَّا اَلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ مٰا تَشٰابَهَ مِنْهُ اِبْتِغٰاءَ اَلْفِتْنَةِ وَ اِبْتِغٰاءَ تَأْوِیلِهِ وَ مٰا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اَللّٰهُ وَ اَلرّٰاسِخُونَ فِی اَلْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنّٰا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنٰا وَ مٰا یَذَّکَّرُ إِلاّٰ أُولُوا اَلْأَلْبٰابِ (7)
7-او کسی است که این کتاب(آسمانی)را بر تو نازل کرد،که قسمتی از آن،آیات"محکم" [صریح و روشن]است،که اساس این کتاب میباشد،(و هر گونه پیچیدگی در آیات دیگر،با مراجعه به اینها،بر طرف میگردد.)و قسمتی از آن،"متشابه"است[آیاتی که به خاطر بالا بودن سطح مطلب و جهات دیگر،در نگاه اول،احتمالات مختلفی در آن میرود،ولی با توجه به آیات محکم،تفسیر آنها آشکار میگردد.]اما آنها که در قلوبشان انحراف است،به دنبال متشابهاتاند،تا فتنهانگیزی کنند(و مردم را گمراه سازند)،و تفسیر (نادرستی)برای آن میطلبند،در حالی که تفسیر آنها را،جز خدا و راسخان در علم، نمیدانند.(آنها که به دنبال فهم و درک اسرار همه آیات قرآن در پرتو علم و دانش الهی) میگویند:"ما به همه آن ایمان آوردیم،همه از طرف پروردگار ماست."و جز صاحبان عقل،متذکر نمیشوند(و این حقیقت را درک نمیکنند).
در تفسیر نور الثقلین جلد اول صفحه 313 از کتاب معانی الاخبار از امام باقر ع حدیثی به این مضمون نقل شده که:چند نفر از یهود به اتفاق"حی بن اخطب"و برادرش خدمت پیامبر اسلام ص آمدند و حروف مقطعه"الم"را دستآویز خود قرار داده،گفتند:طبق حساب ابجد الف مساوی یک و لام مساوی
30 و میم مساوی 40 میباشد و به این ترتیب خبر دادهای که دوران بقای امت تو بیش از هفتاد و یک سال نیست! پیامبر ص برای جلوگیری از سوء استفاده آنها فرمود:شما چرا تنها"الم"را محاسبه کردهاید مگر در قرآن"المص و الر"و سایر حروف مقطعه نیست،اگر این حروف اشاره به مدت بقاء امت من باشد چرا همه را محاسبه نمیکنید؟!(در صورتی که منظور از این حروف چیز دیگری است)سپس آیه فوق نازل شد.
در تفسیر"فی ضلال القرآن"شان نزول دیگری نیز برای آیه نقل شده که از نظر نتیجه با شان نزول فوق هم آهنگ است و آن اینکه جمعی از نصارای نجران خدمت پیامبر اسلام ص آمدند و تعبیر قرآن در باره مسیح وَ کَلِمَتُهُ ... وَ رُوحٌ مِنْهُ (1)را دستاویز خود قرار داده و میخواستند برای مساله"تثلیث"و"خدایی"مسیح از آن سوء استفاده کنند و آن همه آیاتی که با صراحت تمام هر گونه شریک و شبیه را از خداوند نفی میکند نادیده انگارند،آیه فوق نازل شد و به آنها پاسخ قاطع داد.
محکم و متشابه در قرآن
در آیات پیشین سخن از نزول قرآن به عنوان یکی از دلایل آشکار نبوت پیامبر اسلام ص به میان آمده بود،و در این آیه یکی از ویژگیهای قرآن و چگونگی بیان مطالب در این کتاب بزرگ آسمانی آمده است،نخست میفرماید:"او کسی است که این کتاب را بر تو نازل کرد که بخشی از آن آیات محکم(صریح و روشن) است که اساس و شالوده این کتاب است،(و آیات پیچیده دیگر را تفسیر میکند)و بخشی از آن متشابه است"آیاتی که به خاطر بالا بودن سطح مطلب یا جهات دیگر، در آغاز پیچیده به نظر میرسد
1) 1) سوره نساء آیه 171.
( هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتٰابَ مِنْهُ آیٰاتٌ مُحْکَمٰاتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتٰابِ وَ أُخَرُ مُتَشٰابِهٰاتٌ ).
این آیات متشابه محکی است برای آزمایش افراد که عالمان راستین و فتنهگران لجوج را از هم جدا میسازد،لذا به دنبال آن میفرماید:"اما کسانی که در قلوبشان انحراف است پیروی از متشابهات میکنند تا فتنهانگیزی کنند و تفسیر (نادرستی بر طبق امیال خود)برای آن میطلبند(تا مردم را گمراه سازند)در حالی که تفسیر آن را جز خدا و راسخان در علم نمیدانند"( فَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ مٰا تَشٰابَهَ مِنْهُ ابْتِغٰاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغٰاءَ تَأْوِیلِهِ وَ مٰا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّٰهُ وَ الرّٰاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ ). (1)
سپس میافزاید:آنها هستند که بر اثر درک صحیح معنی محکمات و متشابهات"میگویند ما به همه آنها ایمان آوردهایم(چرا که)همه از سوی پروردگار ما است"( یَقُولُونَ آمَنّٰا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنٰا ).
"(آری)جز صاحبان فکر و خردمندان متذکر نمیشوند"( وَ مٰا یَذَّکَّرُ إِلاّٰ أُولُوا الْأَلْبٰابِ ).
در این آیه مباحث مهمی است که باید هر یک به طور مستقل مورد بحث قرار گیرد.
واژه"محکم"در اصل از"احکام"به معنی ممنوع ساختن،گرفته شده است و به همین دلیل به موجودات پایدار و استوار،محکم میگویند،زیرا عوامل انحرافی را میزدایند و نیز سخنان روشن و قاطع که هر گونه احتمال خلاف را از
1) 1) "زیغ"در اصل به معنی انحراف از حالت مستقیم و مایل شدن به یک طرف است و بودن زیغ در قلب،به معنی انحراف اعتقادات از راه راست،به طرق انحرافی است.
خود دور میسازد محکم میگویند(راغب در مفردات میگوید:حکم(و حکمه) در اصل به معنی منع است)و دانش را از این جهت حکمت میگویند که انسان را از بدیها باز میدارد.
بنا بر این مراد از" آیٰاتٌ مُحْکَمٰاتٌ "آیاتی است که مفهوم آن به قدری روشن است که جای گفتگو و بحث در آن نیست،آیاتی همچون قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ (1)"بگو او است خدای یگانه"، لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ (2)"هیچ چیز همانند او نیست"، اَللّٰهُ خٰالِقُ کُلِّ شَیْءٍ (3)"خداوند آفریننده و آفریدگار همه چیز است"، لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَیَیْنِ (4)"سهم ارث پسر معادل سهم دو دختر است"و هزاران آیه مانند آنها در باره عقاید و احکام و مواعظ و تواریخ،همه از محکمات میباشند.
این آیات(محکمات)در قرآن"ام الکتاب"نامیده شده،یعنی اصل و مرجع و مفسر و توضیح دهنده آیات دیگر است.
واژه"متشابه"در اصل به معنی چیزی است که قسمتهای مختلف آن، شبیه یکدیگر باشد،به همین جهت به جملهها و کلماتی که معنی آنها پیچیده است و گاهی احتمالات مختلف در باره آن داده میشود،"متشابه"میگویند،و منظور از متشابهات قرآن همین است،یعنی آیاتی که معانی آن در بدو نظر پیچیده است،و در آغاز،احتمالات متعددی در آن میرود،اگر چه با توجه به آیات محکم،تفسیر آنها روشن است.
گرچه در باره محکم و متشابه،مفسران احتمالات زیادی دادهاند (5)ولی آنچه
ما در بالا گفتیم هم با معنی اصلی این دو واژه کاملا مناسب است،و هم با شان نزول آیه،و هم با روایاتی که در تفسیر آیه وارد شده،و هم با خود آیه مورد بحث، سازگارتر میباشد.
زیرا در ذیل آیه فوق میخوانیم که افراد مغرض،همیشه آیات متشابه را دستاویز خود قرار میدهند،بدیهی است آنها از آیاتی سوء استفاده میکنند که در بدو نظر تاب تفسیرهای متعددی دارد و این خود میرساند که"متشابه"به آن معنی است که در بالا گفته شد.
برای نمونه آیات متشابه،قسمتی از آیات مربوط به صفات خدا و چگونگی معاد را میتوان ذکر کرد،مانند" یَدُ اللّٰهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ ""دست خدا بالای دستهای آنها است" (1)که درباره قدرت خداوند میباشد" وَ اللّٰهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ""خداوند شنوا و دانا است" (2)که اشاره به علم خدا است و مانند" وَ نَضَعُ الْمَوٰازِینَ الْقِسْطَ لِیَوْمِ الْقِیٰامَةِ ""ترازوهای عدالت را در روز رستاخیز قرار میدهیم" (3)که در باره وسیله سنجش اعمال سخن میگوید:
بدیهی است نه خداوند دست(به معنی عضو مخصوص)دارد و نه گوش(به همین معنی)و نه ترازوی سنجش اعمال، شبیه ترازوهای ماست،بلکه اینها اشاره به مفاهیم کلی قدرت و علم و وسیله سنجش میباشد.
این نکته نیز لازم به یادآوری است که محکم و متشابه،به معنی دیگری نیز در قرآن آمده است،در اول سوره هود میخوانیم" کِتٰابٌ أُحْکِمَتْ آیٰاتُهُ "در این آیه تمام آیات قرآن،"محکم"قلمداد شده است،و منظور از آن ارتباط و به هم پیوستگی آیات قرآن است.و در آیه 23 سوره"زمر"میخوانیم کِتٰاباً مُتَشٰابِهاً...
یعنی کتابی که تمام آیات آن،متشابه است،"متشابه"در اینجا یعنی همانند یکدیگر
از نظر درستی و صحت و حقانیت.
از آنچه در باره محکم و متشابه گفتیم معلوم شد که یک انسان واقع بین و حقیقتجو برای فهم کلمات پروردگار،راهی جز این ندارد که همه آیات را در کنار هم بچیند و از آنها حقیقت را دریابد،و اگر در ظواهر پارهای از آیات،در ابتدای نظر،ابهام و پیچیدگی بیابد،با توجه به آیات دیگر،آن ابهام و پیچیدگی را برطرف سازد و به کنه آن برسد.
در حقیقت،"آیات محکم"از یک نظر همچون شاهراههای بزرگ و"آیات متشابه"همانند جادههای فرعی هستند،روشن است که اگر انسان در جادههای فرعی،احیانا سرگردان شود،سعی میکند خود را به نخستین شاهراه برساند و از آنجا مسیر خود را اصلاح کرده و راه را پیدا کند.
تعبیر از محکمات به" أُمُّ الْکِتٰابِ "نیز مؤید همین حقیقت است،زیرا واژه "ام"در لغت به معنی اصل و اساس هر چیزی است و اگر"مادر"را"ام"میگویند به خاطر این است که ریشه خانواده و پناهگاه فرزندان در حوادث و مشکلات میباشد و به این ترتیب،محکمات،اساس و ریشه و مادر آیات دیگر محسوب میگردد.
با اینکه قرآن نور و روشنایی و سخن حق و آشکار است و برای هدایت عموم مردم آمده،چرا آیات متشابه دارد؟چرا محتوای بعضی از آیات آن پیچیده است که موجب سوء استفاده فتنهانگیزها شود؟ این موضوع بسیار با اهمیتی است که شایان دقت است،بطور کلی ممکن است جهات ذیل،فلسفه وجود آیات متشابه در قرآن باشد:
الف)الفاظ و عباراتی که در گفتگوهای انسانها به کار میرود تنها برای نیازمندیهای روزمره به وجود آمده،و به همین دلیل،به محض اینکه از دایره زندگی
محدود مادی بشر خارج میشویم و مثلا سخن در باره آفریدگار که نامحدود از هر جهت است به میان میآید،به روشنی میبینیم که الفاظ ما قالب آن معانی نیست و ناچاریم کلماتی را به کار بریم که از جهات مختلفی نارسایی دارد،همین نارساییهای کلمات،سرچشمه قسمت قابل توجهی از متشابهات قرآن است،آیات" یَدُ اللّٰهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ " (1)یا" اَلرَّحْمٰنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَویٰ " (2)یا" إِلیٰ رَبِّهٰا نٰاظِرَةٌ " (3)که تفسیر هر کدام در جای خود خواهد آمد از این نمونه است و نیز تعبیراتی همچون "سمیع"و"بصیر"همه از قبیل میباشد که با مراجعه به آیات محکم،تفسیر آنها به خوبی روشن میشود.
ب)بسیاری از حقایق مربوط به جهان دیگر،یا جهان ما ورای طبیعت است که از افق فکر ما دور است و ما به حکم محدود بودن در زندان زمان و مکان،قادر به درک عمق آنها نیستیم،این نارسایی افکار ما و بلند بودن افق آن معانی،سبب دیگری برای تشابه قسمتی از آیات است،مانند بعضی از آیات مربوط به قیامت و امثال آن.
و این درست به آن میماند که کسی بخواهد برای کودکی که در عالم جنین زندگی میکند،مسائل این جهان را تشریح کند،اگر سخنی نگوید،کوتاهی کرده و اگر هم بگوید ناچار است مطالب را به صورت سربسته ادا کند زیرا شنونده در آن شرایط،توانایی و استعداد بیشتر از این را ندارد.
ج)یکی دیگر از اسرار وجود متشابه در قرآن،به کار انداختن افکار و اندیشهها و به وجود آوردن جنبش و نهضت فکری در مردم است،و این درست به مسائل فکری پیچیدهای میماند که برای تقویت افکار اندیشمندان،طرح میشود
تا بیشتر به تفکر و اندیشه و دقت و بررسی در مسائل بپردازند.
د)نکته دیگری که در ذکر متشابه در قرآن وجود دارد و اخبار اهل بیت ع آن را تایید میکند،این است که وجود این گونه آیات در قرآن،نیاز شدید مردم را به پیشوایان الهی و پیامبر ص و اوصیای او روشن میسازد و سبب میشود که مردم به حکم نیاز علمی به سراغ آنها بروند و رهبری آنها را عملا به رسمیت بشناسند و از علوم دیگر و راهنماییهای مختلف آنان نیز استفاده کنند،و این درست به آن میماند که در پارهای از کتب درسی،شرح بعضی از مسائل به عهده معلم و استاد گذارده میشود،تا شاگردان،رابطه خود را با استاد قطع نکنند و بر اثر این نیاز،در همه چیز از افکار او الهام بگیرند و در واقع قرآن،مصداق وصیت معروف پیامبر ص است که فرمود:"
انی تارک فیکم الثقلین کتاب اللّٰه و اهل بیتی و انهما لن یتفرقا حتی یردا علی الحوض ):
"دو چیز گرانمایه را در میان شما به یادگار میگذارم:کتاب خدا و خاندانم و این دو هرگز از هم جدا نمیشوند تا در قیامت در کنار کوثر به من برسند" (1).
ه)مساله آزمایش افراد و شناخته شده فتنهانگیزان از مؤمنان راستین نیز فلسفه دیگری است که در آیه به آن اشاره شده است.
در باره معنی"تاویل"سخن بسیار گفتهاند،آنچه به حقیقت نزدیکتر است این است که تاویل در اصل لغت به معنی"بازگشت دادن چیزی"است،بنا بر این هر کار و یا سخنی را که به هدف نهایی برسانیم تاویل نامیده میشود،مثلا اگر کسی اقدامی کند و هدف اصلی اقدام او روشن نباشد و در پایان آن را مشخص کند این
1) 1) مستدرک حاکم،جلد سوم صفحه 148(طبع دار المعرفة بیروت).
کار را"تاویل"میگویند،همانطور که در سرگذشت موسی ع و آن مرد دانشمند میخوانیم که او کارهایی در سفر خود انجام داد که هدف آن روشن نبود(مانند شکستن کشتی)و به همین دلیل موسی ناراحت و متوحش گردید،اما هنگامی که هدف خود را در پایان کار و به هنگام جدایی برای او تشریح کرد و گفت منظورش نجات کشتی از چنگال سلطان غاصب و ستمگری بوده است اضافه کرد:
" ذٰلِکَ تَأْوِیلُ مٰا لَمْ تَسْطِعْ عَلَیْهِ صَبْراً ". (1)
"این هدف نهایی کاری است که تو در برابر آن صبر و تحمل نداشتی".
همچنین اگر انسان خوابی میبیند که نتیجه آن روشن نیست سپس با مراجعه به کسی،یا مشاهده صحنهای تفسیر آن خواب را دریابد به آن"تاویل"گفته میشود،همانطور که یوسف ع پس از آنکه خواب مشهورش در خارج تحقق یافت و به اصطلاح به نهایت بازگشت،گفت: هٰذٰا تَأْوِیلُ رُءْیٰایَ مِنْ قَبْلُ (2)"این تفسیر و نتیجه و پایان خوابی است که دیدم".
و نیز هر گاه انسان،سخن بگوید و مفاهیم خاص و اسراری در آن نهفته باشد که هدف نهایی آن سخن را تشکیل دهد به آن تاویل میگویند.
در آیه مورد بحث،منظور از تاویل همین معنی است یعنی در قرآن آیاتی است که اسرار و معانی عمیقی دارد،منتها افرادی که افکارشان منحرف است،و اغراض فاسدی دارند از پیش خود،تفسیر و معنی نادرستی برای آن ساخته و برای اغفال خود یا دیگران،روی آن تکیه میکنند.
بنا بر این منظور از جمله" وَ ابْتِغٰاءَ تَأْوِیلِهِ "این است که آنها میخواهند تاویل آیات را به شکلی غیر از آنچه هست منعکس سازند(و ابتغاء تاویله علی خلاف الحق).
مانند آنچه در شان نزول آیه خواندیم که جمعی از یهود،از حروف مقطعه قرآن،سوء استفاده کرده،آن را به معنی کوتاه بودن مدت آیین اسلام تفسیر کرده بودند و یا مسیحیان کلمه" رُوحٌ مِنْهُ "را دستاویز قرار داده و برای الوهیت عیسی به آن استدلال کرده بودند،تمام اینها از قبیل"تاویل به غیر حق"و بازگشت دادن آیه به هدفی غیر واقعی و نادرست محسوب میشود.
در قرآن مجید در دو مورد،این تعبیر به کار رفته است یکی در اینجا و دیگری در سوره نساء آیه 162 آنجا که میفرماید:
" لٰکِنِ الرّٰاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ مِنْهُمْ وَ الْمُؤْمِنُونَ یُؤْمِنُونَ بِمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَ مٰا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ "، "دانشمندان و راسخان در علم از اهل کتاب،به آنچه بر تو نازل شده و آنچه پیش از تو نازل گردیده است ایمان میآورند".
همانطور که از معنی لغوی این کلمه استفاده میشود منظور از آن،کسانی هستند که در علم و دانش،ثابت قدم و صاحبنظرند.
البته مفهوم این کلمه یک مفهوم وسیع است که همه دانشمندان و متفکران را در بر میگیرد،ولی در میان آنها افراد ممتازی هستند که درخشندگی خاصی دارند و طبعا در درجه اول،در میان مصادیق این کلمه قرار گرفتهاند و هنگامی که این تعبیر ذکر میشود قبل از همه نظرها متوجه آنان میشود.
و اگر مشاهده میکنیم در روایات متعددی"راسخون فی العلم"به پیامبر گرامی اسلام ص و ائمه هدی ع تفسیر شده،روی همین نظر است،زیرا بارها گفتهایم که آیات و کلمات قرآن مفاهیم وسیعی دارد که در میان مصادیق آن افراد
نمونه و فوق العادهای دیده میشود که گاهی در تفسیر آنها تنها از آنان نام میبرند.
در اصول کافی از امام باقر یا امام صادق ع نقل شده است که فرمود:
"پیامبر خدا بزرگترین راسخان در علم بود و تمام آنچه را خداوند بر او نازل کرده بود از تاویل و تنزیل قرآن میدانست،خداوند هرگز چیزی بر او نازل نکرد که تاویل آن را به او تعلیم نکند و او و اوصیای وی همه اینها را میدانستند".
روایات فراوان دیگری در کتاب اصول کافی (1)و سایر کتب حدیث در این زمینه آمده است که نویسندگان تفسیر"نور الثقلین"و تفسیر"برهان"در ذیل این آیه آنها را جمعآوری نمودهاند و همانطور که اشاره شد تفسیر"راسخون فی العلم"به پیامبر ص و ائمه هدی ع منافاتی با وسعت مفهوم این تعبیر ندارد،لذا از ابن عباس نقل شده که میگفت:من هم از راسخان در علم هستم،منتها هر کس به اندازه وسعت دانشش از اسرار و تاویل آیات قرآن،آگاه میگردد،و آنان که علمشان از علم بیپایان پروردگار سرچشمه میگیرد طبعا به همه اسرار و تاویل قرآن آشنا هستند در حالی که دیگران تنها قسمتی از این اسرار را میدانند.
در اینجا بحث مهمی در میان مفسران و دانشمندان دیده میشود که آیا " وَ الرّٰاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ "آغاز جمله مستقلی است و یا عطف بر"الا اللّٰه"میباشد،و به عبارت دیگر آیا معنی آیه این است که:"تاویل قرآن را جز خدا و راسخون در علم نمیدانند"و یا معنی آن این است که"تاویل قرآن را فقط خدا میداند،اما راسخون در علم میگویند گرچه تاویل آیات متشابه را نمیدانیم،اما در برابر همه آنها تسلیم هستیم و همه از طرف پروردگار ما است".
1) 1) اصول کافی،جلد 1 صفحه 213.
طرفداران هر یک از این دو نظر برای اثبات عقیده خود شواهدی آوردهاند، اما آنچه با قرائن موجود در آیه و روایات مشهور هماهنگ میباشد آن است که" وَ الرّٰاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ "عطف بر"اللّٰه"است زیرا:
اولا بسیار بعید به نظر میرسد که در قرآن آیاتی باشد که اسرار آن را جز خدا نداند.مگر این آیات برای تربیت و هدایت مردم نازل نشده است چگونه ممکن است حتی پیامبری که قرآن بر او نازل شده از معنی و تاویل آن بیخبر باشد؟!این درست به آن میماند که شخصی کتابی بنویسد که مفهوم بعضی از جملههای آن را جز خودش هیچکس نداند! ثانیا همانطور که مرحوم"طبرسی"در"مجمع البیان"میگوید:هیچگاه در میان دانشمندان اسلام و مفسران قرآن دیده نشده است که از بحث در باره تفسیر آیهای خودداری کنند و بگویند این آیه از آیاتی است که جز خدا معنی نهایی آن را نمیداند،بلکه دائما برای کشف اسرار و معانی قرآن همگی تلاش و کوشش داشتهاند.
ثالثا اگر منظور این باشد که راسخون در علم در برابر آنچه نمیدانند،تسلیم هستند مناسبتر این بود که گفته شود:راسخون در ایمان چنین هستند،زیرا راسخ در علم بودن متناسب با دانستن تاویل قرآن است نه با ندانستن و تسلیم بودن.
رابعا روایات فراوانی که در تفسیر آیه نقل شده همگی تایید میکند که راسخون در علم،تاویل آیات قرآن را میدانند،بنا بر این باید عطف بر کلمه"اللّٰه" باشد.تنها چیزی که در اینجا باقی میماند این است که از جملهای در خطبه "اشباح"از نهج البلاغه استفاده میشود که راسخون در علم تاویل آیات را نمیدانند،و به عجز و ناتوانی خود معترفاند:
و اعلم ان الراسخین فی العلم هم الذین اغناهم عن اقتحام السدد المضروبة دون الغیوب الاقرار بجملة ما جهلوا تفسیره من الغیب المحجوب :
"بدان راسخان در علم،کسانی هستند که اعتراف به عجز در برابر اسرار غیبی و آنچه از تفسیر آن عاجزند،آنان را از کاوش در پیرامون آنها بی نیاز ساخته است" (1).
ولی علاوه بر این که این جمله با بعضی از روایات که از خود آن حضرت نقل شده،که راسخون در علم را بر"اللّٰه"معطوف دانسته و آنها را آگاه از تاویل قرآن معرفی نموده (2)،سازگار نیست،با دلایل فوق نیز تطبیق نمیکند بنا بر این باید این جمله از خطبه اشباح را چنان توجیه و تفسیر کرد که با مدارک دیگری که در دست ما است منافات نداشته باشد.
از مجموع آنچه درباره تفسیر آیه فوق گفته شد چنین استفاده میشود که:
آیات قرآن بر دو دسته هستند مفهوم قسمتی از آیات آن چنان روشن است که جای هیچگونه انکار و توجیه و سوء استفاده در آن نیست،و آنها را"محکمات"گویند و قسمتی به خاطر بالا بودن سطح مطلب یا گفتگو در باره عوالمی که از دسترس ما بیرون است مانند عالم غیب،و جهان رستاخیز و صفات خدا،چنان هستند که معنی نهایی و اسرار و کنه حقیقت آنها نیاز به سرمایه خاص علمی دارد که آنها را متشابهات گویند.
افراد منحرف معمولا میکوشند این آیات را دستاویز قرار داده و تفسیری بر خلاف حق برای آنها درست کنند،تا در میان مردم،فتنهانگیزی نمایند،و آنها را از راه حق گمراه سازند،اما خداوند و راسخان در علم،اسرار این آیات را میدانند و برای مردم تشریح میکنند،آنها در پرتو علم وسیعشان آیات متشابه را همانند آیات
محکم درک میکنند و به همین دلیل در مقابل همه تسلیماند و میگویند:همه آیات از طرف پروردگار ما است،چه اینکه همه آنها اعم از محکم و متشابه در پرتو علم و دانش آنان روشن است چنان که در متن آیه آمده است:
" یَقُولُونَ آمَنّٰا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنٰا " و به این ترتیب رسوخ در علم سبب میشود که انسان هر چه بیشتر از اسرار قرآن آگاه گردد.و البته آنها که از نظر علم و دانش در ردیف اولند(همچون پیامبر ص و ائمه هدی ع)از همه اسرار آن آگاهند در حالی که دیگران هر یک به اندازه دانش خود از آن چیزی میفهمند،و همین حقیقت است که مردم حتی دانشمندان را به دنبال معلمان الهی برای درک اسرار قرآن میفرستد.
***7-جمله" وَ مٰا یَذَّکَّرُ إِلاّٰ أُولُوا الْأَلْبٰابِ "که در پایان آیه آمده،اشاره به این است که این حقایق را تنها اندیشمندان میدانند،آنها هستند که میفهمند چرا قرآن باید آیات محکم و متشابه داشته باشد،و آنها هستند که میفهمند باید آیات متشابه را در کنار آیات محکم چید و اسرار آنها را کشف نمود،و لذا از امام علی بن موسی الرضا ع نقل شده که فرمود:
من رد متشابه القرآن الی محکمه هدی الی صراط مستقیم "،"کسی که آیات متشابه را به آیات محکم باز گرداند به راه راست هدایت شده است" (1).
1) 1) تفسیر صافی،ذیل آیه مورد بحث.
رَبَّنٰا لاٰ تُزِغْ قُلُوبَنٰا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنٰا وَ هَبْ لَنٰا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنْتَ اَلْوَهّٰابُ (8) رَبَّنٰا إِنَّکَ جٰامِعُ اَلنّٰاسِ لِیَوْمٍ لاٰ رَیْبَ فِیهِ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُخْلِفُ اَلْمِیعٰادَ (9)
8-(راسخان در علم،میگویند:)"پروردگارا!دلهایمان را،بعد از آنکه ما را هدایت کردی،(از راه حق)منحرف مگردان!و از سوی خود،رحمتی بر ما ببخش،زیرا تو بخشندهای! 9-پروردگارا!تو مردم را،برای روزی که تردیدی در آن نیست،جمع خواهی کرد،زیرا خداوند، از وعده خود،تخلف نمیکند.(ما به تو و رحمت بیپایانت،و به وعده رستاخیز و قیامت ایمان داریم.)"
رهایی از لغزشها
از آنجا که آیات متشابه و اسرار نهانی آن ممکن است لغزشگاهی برای افراد گردد،و از کوره این امتحان،سیهروی درآیند،راسخون در علم و اندیشمندان با ایمان،علاوه بر به کار گرفتن سرمایههای علمی خود در فهم معنی این آیات به پروردگار خویش پناه میبرند،و این دو آیه که از زبان راسخون در علم،میباشد روشنگر این حقیقت است آنها میگویند:"پروردگارا!دلهای ما را بعد از آنکه ما را هدایت نمودی،منحرف مگردان،و از سوی خود رحمتی بر ما ببخش زیرا تو بسیار بخشندهای"( رَبَّنٰا لاٰ تُزِغْ قُلُوبَنٰا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنٰا وَ هَبْ لَنٰا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهّٰابُ ).
بسیارند دانشمندانی که غرور علمی،آنان را از پای در میآورد و یا
وسوسههای شیاطین و هوای نفس آنها را به بیراههها میکشاند،اینجا است که باید خود را به خدا سپرد و از او هدایت خواست.
حتی در بعضی از روایات آمده است که شخص پیامبر اسلام ص نیز خود را به خدا میسپرد،و بسیار این دعا را تکرار میکرد:
یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک :"ای کسی که دلها را میگردانی قلب من را بر دین خودت ثابت بدار" (1).
*** و از آنجا که عقیده به معاد و توجه به روز رستاخیز از هر چیز برای کنترل امیال و هوسها مؤثرتر است،راسخون در علم به یاد آن روز میافتند،و میگویند:
"پروردگارا!تو مردم را در آن روزی که تردیدی در آن نیست جمع خواهی کرد زیرا خداوند از وعده خود تخلف نمیکند"( رَبَّنٰا إِنَّکَ جٰامِعُ النّٰاسِ لِیَوْمٍ لاٰ رَیْبَ فِیهِ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُخْلِفُ الْمِیعٰادَ ).
و به این ترتیب از هوی و هوسها و احساسات افراطی که موجب لغزش میگردد خود را بر کنار میدارند.
آری این گونه افراد هستند که میتوانند آیات خدا را آن چنان که هست بفهمند و از انحراف در امان بمانند(در حقیقت آیه اول اشاره به ایمان کامل آنها به مبدأ است،و آیه دوم اشاره به ایمان راسخ آنها به معاد).
1) 1) تفسیر مراغی،جلد 3 صفحه 102.
إِنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لَنْ تُغْنِیَ عَنْهُمْ أَمْوٰالُهُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُهُمْ مِنَ اَللّٰهِ شَیْئاً وَ أُولٰئِکَ هُمْ وَقُودُ اَلنّٰارِ (10) کَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ وَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا فَأَخَذَهُمُ اَللّٰهُ بِذُنُوبِهِمْ وَ اَللّٰهُ شَدِیدُ اَلْعِقٰابِ (11)
10-ثروتها و فرزندان کسانی که کافر شدند،نمیتواند آنان را از(عذاب)خداوند باز دارد،(و از کیفر،رهایی بخشد.)و آنان خود،آتشگیره دوزخند.
11-(عادت آنان در انکار و تحریف حقایق،)همچون عادت آل فرعون و کسانی است که پیش از آنها بودند،آیات ما را تکذیب کردند،و خداوند آنها را به(کیفر)گناهانشان گرفت،و خداوند، شدید العقاب است.
در آیات گذشته وضع مؤمنان و غیر مؤمنان در برابر آیات محکم و متشابه بیان شده بود،در ادامه این بحث از وضع دردناک کافران در روز قیامت پرده بر میدارد و عواقب شوم اعمالشان را برای آنها مجسم میسازد،میفرماید:"کسانی که کافر شدند اموال و ثروتها و فرزندانشان آنها را از خداوند بینیاز نمیکند(و در برابر عذاب الهی به آنان کمک نمینماید)و آنها آتشگیره دوزخند"( إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا لَنْ تُغْنِیَ عَنْهُمْ أَمْوٰالُهُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُهُمْ مِنَ اللّٰهِ شَیْئاً وَ أُولٰئِکَ هُمْ وَقُودُ النّٰارِ ).
اگر تصور میکنند فزونی ثروت و نفرات و فرزندان میتواند آنها را از عذاب الهی در این جهان یا در آخرت حفظ کند سخت در اشتباهند.
بعضی از مفسران،این آیه را اشاره به یهود بنی نضیر و بنی قریظه دانستهاند که به اموال و فرزندان خود افتخار میکردند،ولی مسلما آنها یکی از مصادیق این آیه
بودهاند،و مفهوم آن چنان گسترده است که کفار دیروز و امروز را شامل میشود.
"وقود"-چنان که در سابق نیز اشاره شد-به معنی"آتشگیره"و چیزی که آتش را با آن میافروزند(مانند هیزم)میباشد،نه آتشزنه(مانند کبریت)و تعبیر " وَ أُولٰئِکَ هُمْ وَقُودُ النّٰارِ "(و آنها هیزم آتش دوزخند)،میرساند که آتش دوزخ از درون وجود خود آنها زبانه میکشد،و وجود آنها است که آنها را آتش میزند.
البته در بعضی از آیات داریم که آتشگیره دوزخ،علاوه بر گنهکاران،سنگها نیز میباشند که ظاهرا منظور از آن بتهایی است که از سنگ میساختند،بنا بر این آتش دوزخ از درون وجود خودشان و اعمال و معبودهای خودشان شعلهور میگردد.
*** سپس به یک نمونه روشن از اقوامی که دارای ثروت و نفرات فراوان بودند ولی به هنگام نزول عذاب،این امور نتوانست مانع نابودی آنان گردد اشاره کرده، میفرماید:"وضع اینها همچون وضع آل فرعون و کسانی است که قبل از آنها بودند، آیات ما را تکذیب کردند(و به فزونی اموال و نفرات و فرزندان مغرور شدند) خداوند آنها را به کیفر گناهانشان گرفت و خداوند کیفرش شدید است"( کَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ وَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا فَأَخَذَهُمُ اللّٰهُ بِذُنُوبِهِمْ وَ اللّٰهُ شَدِیدُ الْعِقٰابِ ).
"دأب"در اصل به معنی ادامه سیر و حرکت است و به معنی"هر کار و عادت مستمر"نیز میآید.در آیه فوق حال کافران معاصر پیامبر ص تشبیه به عادت مستمر و سیره نادرست آل فرعون و اقوام پیش از آنها شده است که آیات خدا را تکذیب کردند و خداوند آنها را به گناهانشان گرفت و در همین جهان به مجازات سختی گرفتار شدند.
این در حقیقت هشداری است به همه کافران لجوج که سرنوشت فرعونیان و اقوام پیشین را به خاطر بیاورند و مراقب اعمال خود باشند.
درست است که خداوند ارحم الراحمین است،ولی به موقع خود برای تربیت بندگان شدید العقاب نیز میباشد و هرگز نباید رحمت واسعه پروردگار باعث غرور کسی شود.
ضمنا از کلمه"دأب"استفاده میشود که این برنامه غلط یعنی لجاجت در برابر حقیقت و تکذیب آیات پروردگار خوی و عادت آنها شده و به همین جهت به مجازات شدید تهدید شدهاند زیرا تا زمانی که"گناه و خلاف"به صورت عادت و سنت و راه و رسم در نیامده بازگشت از آن آسان،و مجازاتش نسبتا خفیف است ولی هنگامی که در وجود انسان نفوذ کرد هم بازگشت از آن مشکل است و هم مجازات آن سنگین،پس چه بهتر که کافران و گناهکاران تا دیر نشده از راه نادرست باز گردند.
قُلْ لِلَّذِینَ کَفَرُوا سَتُغْلَبُونَ وَ تُحْشَرُونَ إِلیٰ جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ اَلْمِهٰادُ (12)
12-به آنها که کافر شدند بگو:"(از پیروزی موقت خود در جنگ احد،شاد نباشید!"بزودی مغلوب خواهید شد،و(سپس در رستاخیز)به سوی جهنم،محشور خواهید شد.و چه بد جایگاهی است!
پس از جنگ"بدر"و پیروزی مسلمانان جمعی از یهود گفتند:آن پیامبر امی که ما وصف او را در کتاب دینی خود(تورات)خواندهایم که در جنگ مغلوب نمیشود همین پیغمبر است،بعضی دیگر گفتند:عجله و شتاب نکنید تا نبرد و واقعه دیگری واقع شود آن گاه قضاوت کنید،هنگامی که جنگ احد پیش آمد،و ظاهرا به شکست مسلمانان پایان یافت گفتند:نه،به خدا سوگند آن پیامبری که در کتاب ما بشارت به آن داده شده این نیست و به دنبال این واقعه نه تنها مسلمان نشدند،بلکه بر خشونت و فاصله گرفتن از پیامبر و مسلمانان افزودند،حتی پیمانی را که با رسول خدا ص در مورد عدم تعرض داشتند پیش از پایان مدت نقض کردند و شصت نفر سوار به اتفاق"کعب اشرف"به سوی مکه رهسپار شدند و با مشرکان برای مبارزه با اسلام هم پیمان گردیده به مدینه مراجعت کردند،در این هنگام آیه فوق نازل شد و پاسخ دندان شکنی به آنها داد که نتیجه را در پایان کار حساب کنید و بدانید بزودی همگی مغلوب خواهید شد (1).
1) 1) مجمع البیان،جلد 2-1 صفحه 413.
انتظارات غلط
با توجه به شان نزول فوق معلوم میشود کفاری که به اموال و ثروتها و فرزندان و نفراتشان مغرور بودند انتظار شکست اسلام را داشتند،ولی قرآن در این آیه با صراحت میگوید:یقین داشته باشند که به زودی مغلوب خواهید شد،روی سخن را به پیامبر کرده،میفرماید:"به کافران بگو:به زودی مغلوب خواهید شد (در این دنیا خوار و بیمقدار و در قیامت)به سوی جهنم محشور و رانده خواهید شد و چه بد جایگاهی است دوزخ"( قُلْ لِلَّذِینَ کَفَرُوا سَتُغْلَبُونَ وَ تُحْشَرُونَ إِلیٰ جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ الْمِهٰادُ ). (1)
یک پیشگویی روشن
در قرآن مجید اخبار غیبی فراوانی است که از ادله عظمت و اعجاز قرآن است و یک نمونه آن را در آیه فوق میخوانیم.
در این آیه،خداوند صریحا به پیامبر خود بشارت میدهد که بر همه دشمنان پیروز خواهد شد و به کافران میگوید علاوه بر این که در این جهان شکست خواهید خورد و مغلوب خواهید شد در جهان دیگر نیز سرانجام شومی در پیش خواهید داشت.
با توجه به شان نزول آیه و اینکه بعد از جنگ احد نازل شده در حالی که مسلمانان از نظر ظاهر قدرت و نفوذ خود را از دست داده بودند و دشمنان اسلام با پیوستن به یکدیگر و هم پیمان شدن،قدرت و نیروی چشمگیری پیدا کرده بودند.
1) 1) "مهاد"به گفته راغب به معنی مکان آماده و مهیا است،و در اصل از ماده"مهد"به معنی گاهواره و محل استراحت کودک گرفته شده است.
در چنین شرایطی پیشگویی صریح آن هم در باره آینده نزدیک که از جمله "ستغلبون"(به زودی شکست خواهید خورد)استفاده میشود موضوع جالبی است،از این رو میتوان آیه را از آیات اعجاز قرآن بهشمار آورد زیرا خبر صریح از امور مربوط به آینده در آن است در شرایطی که نشانههای پیروزی مسلمانان بر کفار و یهود روشن نبود.
طولی نکشید که مضمون آیه تحقق یافت،یهودیان مدینه(بنی قریظه و بنی نضیر)در هم شکسته شدند و در غزوه خیبر،مهمترین مرکز قدرت آنان از هم متلاشی شد و مشرکان نیز در فتح مکه برای همیشه مغلوب گشتند.
قَدْ کٰانَ لَکُمْ آیَةٌ فِی فِئَتَیْنِ اِلْتَقَتٰا فِئَةٌ تُقٰاتِلُ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ أُخْریٰ کٰافِرَةٌ یَرَوْنَهُمْ مِثْلَیْهِمْ رَأْیَ اَلْعَیْنِ وَ اَللّٰهُ یُؤَیِّدُ بِنَصْرِهِ مَنْ یَشٰاءُ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَعِبْرَةً لِأُولِی اَلْأَبْصٰارِ (13)
13-در دو گروهی که(در میدان جنگ بدر،)با هم رو به رو شدند،نشانه(و درس عبرتی)برای شما بود:یک گروه،در راه خدا نبرد میکرد،و جمع دیگری که کافر بود،(در راه شیطان و بت،)در حالی که آنها(گروه مؤمنان)را با چشم خود،دو برابر آنچه بودند،میدیدند.(و این خود عاملی برای وحشت و شکست آنها شد.)و خداوند،هر کس را بخواهد(و شایسته بداند)،با یاری خود،تایید میکند.در این،عبرتی است برای بینایان!
این آیه در مورد چگونگی جنگ"بدر"نازل شده است،چنان که مفسران گفتهاند در جنگ بدر تعداد مسلمانان 313 نفر بود،77 نفر آنها از مهاجران و 236 نفر آنها از انصار بودند پرچم مهاجران به دست علی ع بود و سعد بن عباده پرچمدار انصار بود آنان تنها با داشتن هفتاد شتر و دو اسب و شش زره و هشت شمشیر در این نبرد بزرگ شرکت کرده بودند،با اینکه سپاه دشمن بیش از هزار نفر با اسلحه کافی بودند و یکصد اسب داشتند مسلمانان با دادن بیست و دو نفر شهید (14 نفر از مهاجران و 8 نفر از انصار)به دشمن که هفتاد کشته و هفتاد اسیر داد غالب شدند و با پیروزی کامل به مدینه مراجعت کردند این آیه گوشهای از ماجرای بدر را بازگو میکند (1).
1) 1) آنچه در بالا آمد از"مجمع البیان"است ولی در"کامل ابن اثیر"جلد 3 صفحه 136 آمده است:"و کان جمیع من قتل من المسلمین ببدر اربعة عشر رجلا ستة من المهاجرین و ثمانیة من الانصار:"جمیع کسانی که از مسلمانان در بدر کشته شدند چهارده نفر بودهاند،شش نفر از مهاجرین و هشت نفر از انصار".
جنگ بدر نمونه روشنی بود
این آیه در حقیقت بیان نمونهای است از آنچه در آیات قبل آمده است و به کافران هشدار میدهد که به اموال و ثروت و کثرت نفرات مغرور نشوند که سودی به حالشان ندارد،یک شاهد زنده این موضوع جنگ بدر است،که دشمنان اسلام با فزونی تجهیزات جنگی و نفرات و اموال،به شکست سختی مبتلا شدند، میفرماید:"در آن دو جمعیت(که در میدان جنگ بدر)با هم روبرو شدند نشانه و درس عبرتی برای شما بود"( قَدْ کٰانَ لَکُمْ آیَةٌ فِی فِئَتَیْنِ الْتَقَتٰا ).
"یک گروه در راه خدا نبرد میکرد و گروه دیگر کافر بود"و در راه شیطان و بت ( فِئَةٌ تُقٰاتِلُ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ وَ أُخْریٰ کٰافِرَةٌ ).
چرا عبرت نگیرید در حالی که یک ارتش کوچک و تقریبا فاقد ساز و برگ جنگی اما با ایمان استوار و محکم بر ارتش که چند برابر او بود،از نظر وسایل جنگی و تعداد نفرات،پیروز گشت،اگر تنها فزونی نفرات و امکانات میتوانست کارگشا باشد،باید در جنگ بدر ظاهر شده باشد،در حالی که نتیجه معکوس بود، سپس میافزاید:"آنها(مشرکان)این گروه(مؤمنان)را با چشم خود دو برابر آنچه بودند مشاهده میکردند"( یَرَوْنَهُمْ مِثْلَیْهِمْ رَأْیَ الْعَیْنِ ).
یعنی اگر مؤمنان 313 نفر بودند،در چشم کفار بیش از 600 نفر جلوه میکردند تا بر وحشت آنها بیفزاید،و این خود یکی از عوامل شکست کفار شد.
این موضوع علاوه بر اینکه یک امداد الهی بود،از جهتی طبیعی نیز به نظر میرسد زیرا وقتی نبرد شروع شد،و ضربات کوبنده مسلمانان که از نیروی ایمان مایه میگرفت بر پیکر لشکر دشمن وارد شد،چنان مرعوب و متوحش شدند که فکر میکردند نیروی دیگری همانند آنان به آنها پیوسته است و با دو برابر قدرت اول صحنه جنگ را در اختیار گرفتهاند،در حالی که قبل از شروع جنگ مطلب بر
عکس بود،آنها چنان با دیده حقارت به مسلمانان نگاه میکردند که تعدادشان را کمتر از آنچه بود،تصور میکردند،یا به تعبیر دیگر خدا میخواست قبل از شروع جنگ،تعداد مسلمانان در نظر آنان کم جلوه کند تا با غرور و غفلت وارد جنگ شوند،و پس از شروع جنگ دو برابر جلوه کند تا وحشت و اضطراب،آنها را فرا گیرد و منتهی به شکست آنان گردد ولی به عکس خداوند عدد دشمنان را در نظر مسلمانان،کم جلوه داد تا بر قدرت و قوت روحیه آنها بیفزاید.
این همان چیزی است که در آیه 44 سوره انفال نیز به آن اشاره شده است میفرماید: وَ إِذْ یُرِیکُمُوهُمْ إِذِ الْتَقَیْتُمْ فِی أَعْیُنِکُمْ قَلِیلاً وَ یُقَلِّلُکُمْ فِی أَعْیُنِهِمْ لِیَقْضِیَ اللّٰهُ أَمْراً کٰانَ مَفْعُولاً :"به یاد آرید هنگامی را که با دشمن در میدان جنگ روبرو شدید،خداوند آنها را در نظر شما کم جلوه میداد(تا روحیه شما برای نبرد ضعیف نشود)و شما را در نظر آنها کم جلوه میداد(تا از شروع به جنگی که سرانجامش شکست آنها بود منصرف نشوند)تا خداوند کاری را که میبایست انجام گیرد صورت بخشد".
یعنی شما نترسید و با کمال قدرت وارد جنگ شوید،آنها نیز در آغاز با غرور و بی اعتنایی وارد جنگ شوند و سپس صحنه دگرگون گردد،و مسلمانان بیش از آنچه بودند،در نظر دشمنان جلوه کنند و به شکست آنان در این نبرد سرنوشتساز منتهی گردد (1).
در بعضی از روایات آمده است که یکی از مسلمانان میگوید:قبل از جنگ بدر به دیگری گفتم:آیا فکر میکنی،کفار هفتاد نفر باشند،گفت گمان میکنم صد
1) 1) تفسیری که در بالا گفته شد،روی این نظر است که در آیه مورد بحث مرجع ضمیر"یرون"کفار و مرجع ضمیر"هم"مسلمانان باشد،و این روشنترین تفسیر آیه است که با آیه 44 سوره انفال نیز سازگار است،اگر چه مفسران احتمالات دیگری در باره مرجع ضمیرهای فوق دادهاند-شرح بیشتر در باره این موضوع ذیل آیات 41 تا 45 سوره انفال به خواست خدا خواهد آمد.
نفرند،ولی هنگامی که در جنگ پیروز شدیم و اسیران فراوانی از آنها گرفتیم به ما خبر دادند که آنها هزار نفر بودند (1).
سپس میافزاید:"خداوند هر کس را بخواهد با یاری خود تقویت میکند" ( وَ اللّٰهُ یُؤَیِّدُ بِنَصْرِهِ مَنْ یَشٰاءُ ).
همانگونه که بارها گفتهایم خواست و مشیت خدا بی حساب نیست و همواره آمیخته با حکمت او است،و تا شایستگیهایی در افراد نباشد آنها را تایید و تقویت نمیکند.
قابل توجه اینکه:تایید و پیروزی خداوند در این حادثه تاریخی،نسبت به مسلمانان دو جانبه بود،هم یک"پیروزی نظامی"بود و هم یک"پیروزی منطقی"از این نظر پیروزی نظامی بود که ارتش کوچکی با نداشتن امکانات کافی بر ارتشی که چند برابر او بود و از امکانات فراوانی بهره میگرفت پیروز شد.
و اما پیروزی منطقی از این نظر بود که خداوند صریحا این پیروزی را قبل از آغاز جنگ به مسلمانان وعده داده بود،و این دلیلی بر حقانیت اسلام شد.
در پایان آیه میفرماید:"در این عبرتی است برای صاحبان چشم و بینش" ( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَعِبْرَةً لِأُولِی الْأَبْصٰارِ ).
آری آنها که چشم بصیرت دارند،و حقیقت را آن چنان که هست میبینند از این پیروزی همه جانبه افراد با ایمان درس عبرت میگیرند و میدانند سرمایه اصلی پیروزی ایمان است و ایمان (2).
1) 1) تفسیر قرطبی،جلد 2 صفحه 1268.
2) 2) "عبرة"در اصل از ماده"عبور"گرفته شده است که به معنی گذشتن از حالی به حال دیگر یا از جایی به جای دیگر است،و به اشک چشم"عبرة"(بر وزن حسرت)میگویند زیرا از چشم عبور میکند و به کلمات که از زبانها و گوشها میگذرد نیز عبارت میگویند،و عبرت گرفتن از حوادث نیز به خاطر آن گفته میشود که انسان از آنچه میبیند میگذرد و از حقایقی در پشت سر آن آگاه میشود.
زُیِّنَ لِلنّٰاسِ حُبُّ اَلشَّهَوٰاتِ مِنَ اَلنِّسٰاءِ وَ اَلْبَنِینَ وَ اَلْقَنٰاطِیرِ اَلْمُقَنْطَرَةِ مِنَ اَلذَّهَبِ وَ اَلْفِضَّةِ وَ اَلْخَیْلِ اَلْمُسَوَّمَةِ وَ اَلْأَنْعٰامِ وَ اَلْحَرْثِ ذٰلِکَ مَتٰاعُ اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ اَللّٰهُ عِنْدَهُ حُسْنُ اَلْمَآبِ (14)
14-محبت امور مادی،از زنان و فرزندان و اموال هنگفت از طلا و نقره و اسبهای ممتاز و چهارپایان و زراعت،در نظر مردم جلوه داده شده است،(تا در پرتو آن،آزمایش و تربیت شوند،ولی)اینها(در صورتی که هدف نهایی آدمی را تشکیل دهند،)سرمایه زندگی پست (مادی)است،و سرانجام نیک(و زندگی والا و جاویدان)،نزد خداست.
جاذبه زینتهای مادی
در آیات گذشته سخن از کسانی بود که تکیه بر اموال و فرزندانشان در زندگی دنیا داشتند و به آن مغرور شدند و خود را از خدا بینیاز دانستند،این آیه در حقیقت تکمیلی است بر آن سخن،میفرماید:"امور مورد علاقه،از جمله زنان و فرزندان و اموال هنگفت از طلا و نقره و اسبهای ممتاز و چهارپایان و زراعت و کشاورزی در نظر مردم جلوه داده شده است"تا به وسیله آن آزمایش شوند( زُیِّنَ لِلنّٰاسِ حُبُّ الشَّهَوٰاتِ مِنَ النِّسٰاءِ وَ الْبَنِینَ وَ الْقَنٰاطِیرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَیْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْأَنْعٰامِ وَ الْحَرْثِ ). (1)
"ولی اینها سرمایههای زندگی دنیا است،(و هرگز نباید هدف اصلی انسان را تشکیل دهد)و سرانجام نیک(و زندگی جاویدان)نزد خدا است"( ذٰلِکَ مَتٰاعُ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ اللّٰهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ ).
1) 1) "شهوات"جمع"شهوت"به معنی علاقه شدید به چیزی است ولی در آیه بالا"شهوات"به معنی "مشتهیات"(اشیاء مورد علاقه)به کار رفته است.
درست است که بدون این وسایل،نمیتوان زندگی کرد،و حتی پیمودن راه معنویت و سعادت نیز بدون وسایل مادی غیر ممکن است،اما استفاده کردن از آنها در این مسیر مطلبی است،و دلبستگی فوق العاده و پرستش آنها و هدف نهایی بودن مطلب دیگر.
جمله" زُیِّنَ لِلنّٰاسِ حُبُّ الشَّهَوٰاتِ "که به صورت فعل مجهول ذکر شده میگوید:علاقه به زن و فرزند و اموال و ثروتها در نظر مردم زینت داده شده است، در اینجا این سؤال پیش میآید که زینت دهنده چه کسی است؟ بعضی از مفسران معتقدند که این هوسهای شیطانی است که آنها را در نظرها زینت میدهد و به آیه 24 سوره نمل" وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطٰانُ أَعْمٰالَهُمْ "(و شیطان اعمال آنها را در نظرشان جلوه داده است)و امثال آن استدلال کردهاند ولی این استدلال صحیح به نظر نمیرسد زیرا آیه مورد بحث در باره"اعمال"سخن نمیگوید،بلکه در باره اموال و زنان و فرزندان سخن میگوید.
آنچه در تفسیر آیه صحیح به نظر میرسد این است که زینت دهنده خداوند است از طریق دستگاه آفرینش و نهاد و خلقت آدمی.
زیرا خدا است که عشق به فرزندان و مال و ثروت را در نهاد آدمی ایجاد کرده تا او را آزمایش کند و در مسیر تکامل و تربیت پیش ببرد همانطور که قرآن میگوید:
" إِنّٰا جَعَلْنٰا مٰا عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَهٰا لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً "،"ما آنچه را در روی زمین هست زینت برای آن قرار دادیم تا آنها را بیازماییم که کدامیک عملشان بهتر است. (1)
یعنی از این عشق و علاقه تنها در مسیر خوشبختی و سازندگی بهره گیرند نه
1) 1) سوره کهف،آیه 7.
در مسیر فساد و ویرانگری.
جالب این که در آیه مورد بحث نخستین موضوعی که ذکر شده است همسران و زنان میباشند و این همان است که روانکاوان امروز میگویند"غریزه جنسی از نیرومندترین غرایز انسان است تاریخ معاصر و گذشته نیز تایید میکند که سرچشمه بسیاری از حوادث اجتماعی طوفانهای ناشی از این غریزه بوده است".
ذکر این نکته نیز لازم است که آیه مورد بحث و سایر آیات مشابه آن هیچگاه علاقه معتدل نسبت به زن و فرزندان و اموال و ثروت را نکوهش نمیکند،زیرا پیشبرد اهداف معنوی بدون وسایل مادی ممکن نیست به علاوه قانون شریعت هرگز بر ضد قانون خلقت و آفرینش نمیتواند باشد،آنچه مورد نکوهش است عشق و علاقه افراطی و به عبارت دیگر"پرستش"این موضوعات است.
واژه"قناطیر"جمع"قنطار"به معنی چیز محکم است و سپس به مال زیاد گفته شده است و اگر مشاهده میکنیم پل را قنطره و اشخاص باهوش را قنطر میگویند به خاطر استحکام در بنا یا در تفکر آنها است و مقنطره اسم مفعول از همان ماده به معنی مضاعف و مکرر آن میباشد و ذکر این دو کلمه پشت سر هم برای تاکید است،شبیه تعبیری که در فارسی امروز رایج است که میگویند:"فلان کس صاحب"آلاف"و"الوف"میباشد یعنی ثروت زیادی دارد.
بعضی برای"قنطار"حد معینی تعیین کردهاند و گفتهاند:"قنطار"هفتاد هزار دینار طلا است،بعضی صد هزار و بعضی دوازده هزار درهم دانستهاند و بعضی دیگر،"قنطار"را یک کیسه پر از سکه طلا یا نقره دانستهاند.
در روایتی از امام باقر و امام صادق ع نقل شده که قنطار،مقدار طلایی است که پوست یک گاو را پر کند ولی در حقیقت همه اینها مصداق یک مفهوم وسیع است و آن مال زیاد.
واژه"خیل"اسم جمع است و به معنی"اسبها"یا"اسب سواران"هر دو است البته در آیه مورد بحث منظور را از آن همان معنی اول است.
کلمه"مسومه"در اصل به معنی"نشاندار"است و نشان داشتن آن یا به خاطر برازندگی اندام و مشخص بودن چهره و یا به خاطر تعلیم و تربیت آنها و آمادگی برای سواری در میدان جنگ است.
بنا بر این آیه مورد بحث به شش چیز از سرمایههای مهم زندگی که عبارتاند از:زن،فرزند،پولهای نقد،مرکبهای ممتاز چهارپایانی که در دامداری مورد استفاده هستند(انعام)و زراعتها(حرث)اشاره میکند که ارکان زندگی مادی انسان را تشکیل میدهند.
متاع به چیزی میگویند که انسان از آن بهرهمند میشود و حیات دنیا به معنی "زندگی پایین و پست"است بنا بر این معنی جمله" ذٰلِکَ مَتٰاعُ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا "چنین میشود که اگر کسی تنها به این امور ششگانه به عنوان هدف نهایی عشق ورزد و از آنها به صورت نردبانی در مسیر زندگی انسانی بهره نگیرد چنین کسی تن به زندگی پستی داده.
در حقیقت جمله" اَلْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا "(زندگی پایین)اشاره به سیر تکاملی حیات و زندگی است که زندگی این جهان نخستین مرحله آن محسوب میگردد لذا در پایان آیه اشارهای اجمالی به آن زندگی عالیتر که در انتظار بشر میباشد کرده و میفرماید:" وَ اللّٰهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ "،یعنی سرانجام نیک در نزد خداوند است.
4-همانگونه که اشاره شد در میان نعمتهای مادی زنان را مقدم داشته چرا که در مقایسه با دیگر نعمتها نقش مهمتری در جلب افکار دنیا پرستان و اقدام آنها بر جنایات هولناک دارد! ***
قُلْ أَ أُنَبِّئُکُمْ بِخَیْرٍ مِنْ ذٰلِکُمْ لِلَّذِینَ اِتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنّٰاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا وَ أَزْوٰاجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ رِضْوٰانٌ مِنَ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ بَصِیرٌ بِالْعِبٰادِ (15) اَلَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنٰا إِنَّنٰا آمَنّٰا فَاغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا وَ قِنٰا عَذٰابَ اَلنّٰارِ (16) اَلصّٰابِرِینَ وَ اَلصّٰادِقِینَ وَ اَلْقٰانِتِینَ وَ اَلْمُنْفِقِینَ وَ اَلْمُسْتَغْفِرِینَ بِالْأَسْحٰارِ (17)
15-بگو:"آیا شما را از چیزی آگاه کنم که از این(سرمایههای مادی)،بهتر است؟"برای کسانی که پرهیزکاری پیشه کردهاند،(و از این سرمایهها،در راه مشروع و حق و عدالت،استفاده میکنند،)در نزد پروردگارشان(در جهان دیگر)،باغهایی است که نهرها از پای درختانش میگذرد،همیشه در آن خواهند بود،و همسرانی پاکیزه،و خشنودی خداوند(نصیب آنهاست).و خدا به(امور)بندگان،بیناست.
16-همان کسانی که میگویند:"پروردگارا!ما ایمان آوردهایم،پس گناهان ما را بیامرز،و ما را از عذاب آتش،نگاهدار!" 17-آنها که(در برابر مشکلات،و در مسیر اطاعت و ترک گناه،)استقامت میورزند،راستگو هستند،(در برابر خدا)خضوع،و(در راه او)انفاق میکنند،و در سحرگاهان،استغفار مینمایند.
با توجه به آنچه در آیه قبل در باره اشیاء مورد علاقه انسان در زندگی مادی
دنیا آمده بود در اینجا در یک مقایسه،اشاره به مواهب فوق العاده خداوند در جهان آخرت و بالاخره قوس صعودی تکامل انسان کرده،میفرماید:"بگو:آیا شما را از چیزی آگاه کنم که از این(سرمایههای مادی)بهتر است"( قُلْ أَ أُنَبِّئُکُمْ بِخَیْرٍ مِنْ ذٰلِکُمْ ).
سپس به شرح آن پرداخته،میافزاید:"برای کسانی که تقوا پیشه کردهاند در نزد پروردگارشان باغهایی از بهشت است که نهرها از زیر درختانش جاری است، همیشه در آن خواهند بود،و همسرانی پاکیزه و(از همه بالاتر)خشنودی خداوند نصیب آنها میشود،و خدا به بندگان بینا است"( لِلَّذِینَ اتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنّٰاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا وَ أَزْوٰاجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ رِضْوٰانٌ مِنَ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ بَصِیرٌ بِالْعِبٰادِ ).
آری این باغهای بهشتی بر خلاف غالب باغهای این جهان،هرگز آب روان از پای درختانش قطع نمیشود.
و بر خلاف مواهب مادی این جهان که بسیار زودگذر و ناپایدار است جاودانی و ابدی است.
همسران آن جهان،بر خلاف بسیاری از زیبارویان این جهان هیچ نقطه تاریک و منفی در جسم و جان آنها نیست و از هر عیب و نقصی پاک و پاکیزهاند همه اینها در یک طرف،و مساله خشنودی خداوند( رِضْوٰانٌ مِنَ اللّٰهِ )که برترین نعمتهای معنوی است یک طرف،آری این نعمت معنوی ما فوق تصور نیز در انتظار مؤمنان پرهیزکار است.
قابل توجه اینکه:این آیه با جمله" أَ أُنَبِّئُکُمْ "(آیا شما را آگاه کنم)آغاز شده، که یک جمله استفهامیه است و برای گرفتن پاسخ از فطرتهای بیدار و عقل و خرد انسانی،مطرح شده تا نفوذش در شنونده عمیقتر باشد و از سوی دیگر این جمله از ماده"انباء"گرفته شده که معمولا در مورد خبرهای مهم و قابل توجه به کار میرود.
در واقع قرآن مجید در این آیه،به افراد با ایمان اعلام میکند که اگر به زندگی حلال دنیا قناعت کنند و از لذات نامشروع و هوسهای سرکش و ظلم و ستم به دیگران بهپرهیزند،خداوند لذاتی برتر و بالاتر در جهت مادی و معنوی که از هر گونه عیب و نقص پاک و پاکیزه است،نصیب آنها خواهد کرد.
در اینجا سؤالی مطرح است و آن اینکه آیا در بهشت،لذات مادی هم وجود دارد؟ بعضی چنین میپندارند که لذایذ مادی منحصر به این جهان است،و در آن جهان اثری از این لذایذ نیست و تمام تعبیراتی که در آیات قرآن در باره باغهای بهشتی و انواع میوهها و آبهای جاری و همسران خوب آمده کنایه از یک سلسله مقامات و مواهب معنوی است که از باب"کلم الناس علی قدر عقولهم"(با مردم به اندازه فکرشان سخن بگو)به این صورت تعبیر شده است.
ولی در برابر این پندار باید گفت:هنگامی که ما طبق صریح آیات فراوانی از قرآن کریم"معاد جسمانی"را قبول کردیم باید برای هر دو قسمت(جسم و روح) موهبتهایی به تناسب آنها،منتها در سطحی عالیتر وجود داشته باشد و اتفاقا در این آیه اشاره به هر دو قسمت شده،هم آنچه شایسته معاد جسمانی است و هم آنچه شایسته روح و رستاخیز ارواح میباشد.
در واقع آنها که تمام نعمتهای مادی آن جهان را کنایه از نعمتهای معنوی میگیرند تحت تاثیر مکتبهای التقاطی قرار گرفته علاوه بر این که بدون جهت ظواهر آیات قرآن را تاویل کرده معاد جسمانی و لوازم آن را به کلی فراموش نموده و منکر شدهاند.
و شاید جمله" وَ اللّٰهُ بَصِیرٌ بِالْعِبٰادِ "(خداوند به وضع بندگان خود بینا است) که در آخر آیه آمده اشاره به همین حقیقت باشد یعنی او است که میداند جسم و جان آدمی در جهان دیگر هر کدام چه خواستههایی دارند و این خواستهها را در هر
دو جانبه به نحو احسن تامین میکند.
*** در آیه بعد به معرفی بندگان پرهیزکار که در آیه قبل به آن اشاره شده بود پرداخته و شش صفت ممتاز برای آنها بر میشمرد.
1-نخست اینکه:آنان با تمام دل و جان متوجه پروردگار خویشاند و ایمان قلب آنها را روشن ساخته و به همین دلیل در برابر اعمال خویش به شدت احساس مسئولیت میکنند،میفرماید:"همان کسانی که میگویند پروردگارا!ما ایمان آوردهایم،گناهان ما را ببخش و ما را از عذاب آتش نگاهدار"( اَلَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنٰا إِنَّنٰا آمَنّٰا فَاغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا وَ قِنٰا عَذٰابَ النّٰارِ ). 2-"آنها که صبر و استقامت دارند"و در برابر حوادث سخت که در مسیر اطاعت پروردگار پیش میآید،و همچنین در برابر گناهان و به هنگام پیش آمدن شدائد و گرفتاریهای فردی و اجتماعی،شکیبایی و ایستادگی به خرج میدهند ( اَلصّٰابِرِینَ ).
3-"آنها که راستگو و درست کردارند"و آنچه در باطن به آن معتقدند در ظاهر به آن عمل میکنند و از نفاق و دروغ و تقلب و خیانت دورند( وَ الصّٰادِقِینَ ).
4-"آنها که خاضع و فروتن هستند"و در طریق بندگی و عبودیت خدا بر این کار مداومت دارند( وَ الْقٰانِتِینَ ). (1)
5-"آنها که در راه خدا انفاق میکنند"نه تنها از اموال،بلکه از تمام مواهب مادی و معنوی که در اختیار دارند به نیازمندان میبخشند( وَ الْمُنْفِقِینَ ).
6-"و آنها که سحرگاهان،استغفار و طلب آمرزش میکنند
1) 1) "قانتین"از ماده"قنوت"به معنی خضوع در برابر پروردگار و هم به معنی مداومت بر اطاعت و بندگی تفسیر شده است.
"( وَ الْمُسْتَغْفِرِینَ بِالْأَسْحٰارِ ).
در آن هنگام که چشمهای غافلان و بیخبران در خواب است و غوغای جهان مادی فرو نشسته و به همین دلیل حالت حضور قلب و توجه خاص به ارزشهای اصیل در قلب مردان خدا زنده میشود به پا میخیزند و در پیشگاه با عظمتش سجده میکنند و از گناهان خود آمرزش میطلبند و محو انوار جلال کبریایی او میشوند،و تمام ذرات وجودشان زمزمه توحید سر میدهد،و همانگونه که با طلوع صبح،ظلمت شب برچیده میشود و فیض عام پروردگار بر صفحه جهان مینشیند،آنها نیز به دنبال زمزمههای عاشقانه سحرگاهان همراه با طلوع صبح،پردههای ظلمت غفلت و گناه از دلهایشان برچیده میشود و انوار رحمت و مغفرت و معرفت الهی بر دلهایشان فرو مینشیند.
1-در حدیثی از امام صادق ع در تفسیر آیه اخیر میخوانیم،که فرمود:هر کس در نماز وتر(آخرین رکعت نماز شب)هفتاد بار بگوید:استغفر اللّٰه ربی و اتوب الیه و تا یک سال این عمل را ادامه دهد خداوند او را از استغفار کنندگان در سحر "المستغفرین بالاسحار"قرار میدهد و او را مشمول عفو و رحمت خود میسازد" (1).
2-واژه"سحر"(بر وزن بشر)در اصل به معنی"پوشیده و پنهان بودن"است و چون در ساعات آخر شب پوشیدگی خاصی بر همه چیز حکومت میکند،نام آن سحر گذاشته شده است لغت"سحر"(بر وزن شعر)نیز از همین ماده است زیرا شخص ساحر دست به کارهایی میزند که اسرار آن از دیگران پوشیده و پنهان است عرب به ریه و شش نیز گاهی سحر(بر وزن بشر)میگوید و این هم به خاطر پوشیده
1) 1) تفسیر برهان،جلد 1 صفحه 273.
بودن درون آن میباشد.
چرا در میان اوقات شبانه روز تنها به وقت"سحر"اشاره شده است در حالی که استغفار و بازگشت به سوی خدا در هر حال مطلوب است؟این برای آن است که سحر به خاطر آرامش و سکوت و تعطیل کارهای مادی و نشاطی که بعد از استراحت و خواب به انسان دست میدهد آمادگی بیشتری برای توجه به خداوند به او میبخشد و این معنی را به آسانی با تجربه میتوان دریافت،حتی بسیاری از دانشمندان برای حل مشکلات علمی از آن وقت استفاده میکردند.زیرا چراغ فکر و روح انسان در آن وقت از هر زمان پرفروغتر و درخشانتر است و از آنجا که روح عبادت و استغفار توجه و حضور دل میباشد عبادت و استغفار در چنین ساعتی از همه ساعات گرانبهاتر خواهد بود.
شَهِدَ اَللّٰهُ أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ وَ اَلْمَلاٰئِکَةُ وَ أُولُوا اَلْعِلْمِ قٰائِماً بِالْقِسْطِ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (18)
18-خداوند،(با ایجاد نظام واحد جهان هستی،)گواهی میدهد که معبودی جز او نیست،و فرشتگان و صاحبان دانش،(هر کدام به گونهای بر این مطلب،)گواهی میدهند،در حالی که(خداوند در تمام عالم)قیام به عدالت دارد،معبودی جز او نیست،که هم توانا و هم حکیم است.
گواهی همه بر وحدانیتش
به دنبال بحثی که در باره مؤمنان راستین در آیات قبل آمده بود در این آیه اشاره به گوشهای از دلایل توحید و خداشناسی و بیان روشنی این راه پرداخته، میگوید:"خداوند(با ایجاد نظام شگرف عالم هستی)گواهی میدهد که معبودی جز او نیست"( شَهِدَ اللّٰهُ أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ ).
"و نیز فرشتگان و صاحبان علم و دانشمندان(هر کدام به گونهای و با استناد به دلیل و آیهای)بر این امر گواهی میدهند"( وَ الْمَلاٰئِکَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ ).
"این در حالی است که خداوند قیام به عدالت در جهان هستی فرموده"که این عدالت نیز نشانه بارز وجود او است( قٰائِماً بِالْقِسْطِ ).
آری:با این اوصاف که گفته شد"هیچ معبودی جز او نیست که هم توانا و هم حکیم است"( لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ).
بنا بر این شما هم با خداوند و فرشتگان و دانشمندان هم صدا شوید و نغمه توحید سر دهید.
منظور از شهادت خداوند،شهادت عملی و فعلی است نه قولی، یعنی خداوند با پدید آوردن جهان آفرینش که نظام واحدی در آن حکومت میکند و قوانین آن در همه جا یکسان،و برنامه آن یکی است،و در واقع"یک واحد به هم پیوسته"و"یک نظام یگانه"است،عملا نشان داده که آفریدگار و معبود،در جهان یکی بیش نیست،و همه از یک منبع،سرچشمه میگیرند،بنا بر این ایجاد این نظام واحد،شهادت و گواهی خدا است بر یگانگی ذاتش.
اما شهادت و گواهی فرشتگان و دانشمندان،جنبه قولی دارد،چه اینکه آنها هر کدام با گفتاری شایسته خود،اعتراف به این حقیقت میکنند و اینگونه تفکیک در آیات قرآن فراوان است مثلا در آیه" إِنَّ اللّٰهَ وَ مَلاٰئِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ "(خدا و فرشتگان بر پیامبر ص درود میفرستند) (1)درود از ناحیه خدا چیزی است و از ناحیه فرشتگان چیز دیگر،از ناحیه خدا،فرستادن رحمت است و از ناحیه فرشتگان تقاضای رحمت.
البته گواهی فرشتگان و دانشمندان،جنبه عملی نیز دارد،زیرا آنها تنها او را میپرستند و در برابر هیچ معبود دیگر،سر تعظیم فرود نمیآورند.
جمله" قٰائِماً بِالْقِسْطِ "به اصطلاح ادبی،حال فاعل"شهد"است که"اللّٰه" باشد یعنی خداوند گواهی به یکتایی خود میدهد در حالی که قیام به عدالت در جهان هستی دارد،و این جمله در واقع دلیلی است بر شهادت او،زیرا حقیقت عدالت،انتخاب طریق میانه و مستقیم و دوری از هر گونه افراط و تفریط و انحراف
1) 1) سوره احزاب،آیه 56.
است و میدانیم که طریق میانه و مستقیم،همواره یکی است و بیش از یکی نیست، چنان که در آیه 153 سوره انعام میخوانیم وَ أَنَّ هٰذٰا صِرٰاطِی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لاٰ تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِیلِهِ (و این راه مستقیم من است،پس آن را پیروی کنید و به راههای دیگر نروید که شما را از راه او پراکنده میسازد).
در این آیه"راه خدا"یکی معرفی شده،و راههای منحرف و بیگانه از خدا، متعدد و پراکنده،زیرا صراط مستقیم به صورت مفرد و طرق انحرافی به صورت جمع آورده شده است.
نتیجه این که"عدالت"همیشه،همراه با"نظام واحد"است و نظام واحد، نشانه"مبدأ واحد"میباشد،بنا بر این عدالت به معنی واقعی در عالم آفرینش دلیل بر یگانگی آفریدگار خواهد بود.(دقت کنید)
در این آیه،دانشمندان واقعی در ردیف فرشتگان قرار گرفتهاند و این خود امتیاز دانشمندان را بر دیگران اعلام میکند،و نیز از آیه استفاده میشود که امتیاز دانشمندان از این نظر است که در پرتو علم خود،به حقایق اطلاع یافته و به یگانگی خدا که بزرگترین حقیقت است معترفاند.
روشن است که آیه،همه دانشمندان را شامل میشود و اگر در بعضی از روایات که در ذیل این آیه وارد شده"اولوا العلم"به ائمه اطهار ع تفسیر شده از این نظر است که آنان،روشنترین مصداق"اولوا العلم"هستند.
مرحوم طبرسی در مجمع البیان ضمن تفسیر آیه از جابر بن عبد اللّٰه انصاری از پیامبر گرامی اسلام ص نقل میکند که فرمود:
ساعة من عالم یتکی علی فراشه ینظر فی علمه خیر من عبادة العابد سبعین عاما :
(یک ساعت از زندگی دانشمندی که بر بستر خود تکیه کرده و در
اندوختههای علمی خود میاندیشد،بهتر از هفتاد سال عبادت عابد است)! ***در ذیل آیه جمله" لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ "تکرار شده است،این تکرار گویا اشاره به این است که همانطور که در آغاز آیه،شهادت خداوند و فرشتگان و دانشمندان آمده است،هر کس این گواهی را میشنود،باید او هم،با شهادت آنها هم صدا گردد و گواهی بر وحدت معبود بدهد.
و از آنجا که جمله" لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ "به عنوان ادای حق تعظیم خداوند و اظهار توحید است،با دو است"عزیز"و"حکیم"(توانا و دانا)ختم شده است،زیرا قیام به عدالت نیازمند به قدرت و حکمت است،تنها خداوندی که بر هر چیز قادر و به همه چیز آگاه است،میتواند،عدالت را در جهان هستی برقرار سازد.
***این آیه از آیاتی است که همواره مورد توجه رسول اکرم ص بوده و کرارا در مواقع مختلف آن را تلاوت میفرمود:زبیر بن عوام میگوید:"شب عرفه در خدمت رسول خدا بودم،شنیدم که مکررا این آیه را میخواند" (1).
1) 1) تفسیر مجمع البیان،جلد 2 صفحه 421.
إِنَّ اَلدِّینَ عِنْدَ اَللّٰهِ اَلْإِسْلاٰمُ وَ مَا اِخْتَلَفَ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْکِتٰابَ إِلاّٰ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَهُمُ اَلْعِلْمُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ وَ مَنْ یَکْفُرْ بِآیٰاتِ اَللّٰهِ فَإِنَّ اَللّٰهَ سَرِیعُ اَلْحِسٰابِ (19)
19-دین در نزد خدا،اسلام(و تسلیم بودن در برابر حق)است.و کسانی که کتاب آسمانی به آنان داده شد،اختلافی(در آن)ایجاد نکردند،مگر بعد از آگاهی و علم،آن هم به خاطر ظلم و ستم در میان خود،و هر کس به آیات خدا کفر ورزد،(خدا به حساب او میرسد،زیرا) خداوند،سریع الحساب است.
روح دین همان تسلیم در برابر حق است!
بعد از بیان یگانگی معبود به یگانگی دین پرداخته،میفرماید:"دین در نزد خدا،اسلام است"( إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللّٰهِ الْإِسْلاٰمُ ).
واژه"دین"در لغت در اصل به معنی جزا و پاداش است،و به معنی اطاعت و پیروی از فرمان نیز آمده است،و در اصطلاح مذهبی عبارت از مجموعه قواعد و قوانین و آدابی است که انسان در سایه آنها میتواند به خدا نزدیک شود و به سعادت دو جهان برسد و از نظر اخلاقی و تربیتی در مسیر صحیح گام بردارد.
واژه"اسلام"به معنی تسلیم است،بنا بر این معنی جمله" إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللّٰهِ الْإِسْلاٰمُ "این است که آیین حقیقی در پیشگاه خدا همان تسلیم در برابر فرمان او است،و در واقع روح دین در هر عصر و زمان چیزی جز تسلیم در برابر حق نبوده و نخواهد بود،منتها از آنجا که آیین پیامبر اسلام،آخرین و برترین آیینها است نام اسلام برای آن انتخاب شده است و گر نه از یک نظر همه ادیان الهی،اسلام است،و
همانگونه که سابقا نیز اشاره شد،اصول ادیان آسمانی نیز یکی است هر چند با تکامل جامعه بشری،خداوند ادیان کاملتری را برای آنها فرستاده تا به مرحله نهایی تکامل که دین خاتم پیامبران،پیامبر اسلام ص است رسیده.
امیر مؤمنان علی ع در گفتاری که در کلمات قصار نهج البلاغه از او نقل شده این حقیقت را ضمن بیان عمیقی روشن فرموده است:
لانسبن الاسلام نسبة لم ینسبها احد قبلی:الاسلام هو التسلیم،و التسلیم هو الیقین،و الیقین هو التصدیق،و التصدیق هو الاقرار،و الاقرار هو الاداء و الاداء هو العمل :
در این عبارت امام ع نخست میفرماید:میخواهم اسلام را آن چنان تفسیر کنم که هیچ کس نکرده باشد،سپس شش مرحله برای اسلام بیان فرموده است.
نخست میفرماید:اسلام همان تسلیم در برابر حق است،سپس اضافه میکند"تسلیم"بدون یقین ممکن نیست(زیرا تسلیم بدون یقین،تسلیم کورکورانه است نه عالمانه)بعد میفرماید:یقین هم،تصدیق است(یعنی تنها علم و دانایی کافی نیست،بلکه به دنبال آن،اعتقاد و تصدیق قلبی لازم است)سپس میفرماید:
تصدیق همان اقرار است(یعنی کافی نیست که ایمان تنها در منطقه قلب و روح انسان باشد،بلکه با شهامت و قدرت باید آن را اظهار داشت)سپس اضافه میکند:
اقرار همان انجام وظیفه است(یعنی اقرار تنها گفتگوی زبانی نیست بلکه تعهد و قبول مسئولیت است)و در پایان میفرماید:انجام مسئولیت همان عمل است (عمل به فرمان خدا و انجام برنامههای الهی)زیرا تعهد و مسئولیت چیزی جز عمل نمیتواند باشد،و آنها که نیروی خود را در گفتگوها،طرحها،جلسات و انجمنها و مانند آن صرف میکنند و فقط حرف میزنند،نه تعهدی را پذیرفتهاند و نه
مسئولیتی و نه از روح اسلام آگاهی دارند" (1).
این روشنترین تفسیری است که برای اسلام در تمام جنبهها میتوان بیان کرد.
سپس به بیان سرچشمه اختلافهای مذهبی که علی رغم وحدت حقیقی دین الهی به وجود آمده میپردازد و میفرماید:"آنها که کتاب آسمانی به آنها داده شده بود در آن اختلاف نکردند مگر بعد از آنکه آگاهی و علم به سراغشان آمد و این اختلاف به خاطر ظلم و ستم در میان آنها بود"( وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ إِلاّٰ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ ).
بنا بر این ظهور اختلاف اولا بعد از علم و آگاهی بود و ثانیا انگیزهای جز طغیان و ظلم و حسد نداشت.
یهود در مورد جانشین موسی بن عمران به اختلاف و نزاع پرداختند و خونهای زیادی ریختند و مسیحیان در امر توحید و آلوده ساختن آن بر شرک و تثلیث راه اختلاف پوییدند و هر دو در مورد دلایل پیامبر اسلام ص که در کتب آنها آمده بود،تخم اختلاف پاشیدند،گروهی پذیرا شدند و گروهی انکار کردند.
کوتاه سخن اینکه:ادیان آسمانی همواره با مدارک روشن و معجزات انبیاء همراه بوده و برای حقیقتجویان ابهامی باقی نمیگذاشته،مثلا پیامبر اسلام ص علاوه بر معجزات آشکار،از جمله قرآن مجید و دلایل روشنی که در متن این آیین آمده،اوصاف و مشخصاتش در کتب آسمانی پیشین که بخشهایی از آن در دست یهود و نصاری وجود داشت بیان شده بود و به همین دلیل دانشمندان آنها قبل از ظهور او بشارت ظهورش را با شوق و تاکید فراوان میدادند،اما همین که مبعوث شد چون منافع خود را در خطر میدیدند از روی طغیان و ظلم و حسد همه را
1) 1) نهج البلاغه،کلمات قصار کلمه 125 و اصول کافی جلد 2 صفحه 45 با کمی تفاوت.
نادیده گرفتند.
به همین دلیل در پایان آیه سرنوشت آنها و امثال آنها را بیان کرده،میگوید:
"هر کس به آیات خدا کفر ورزد(خدا حساب او را میرسد زیرا)خداوند حسابش سریع است"( وَ مَنْ یَکْفُرْ بِآیٰاتِ اللّٰهِ فَإِنَّ اللّٰهَ سَرِیعُ الْحِسٰابِ ).
آری کسانی که آیات الهی را بازیچه هوسهای خود قرار دهند،نتیجه کار خود را در دنیا و آخرت میبینند،خداوند به سرعت به حساب اعمال آنها رسیدگی میکند و به هر کدام جزا و کیفر مناسب میدهد(در تفسیر جمله سَرِیعُ الْحِسٰابِ ذیل آیه 202 سوره بقره،بحث کافی کردهایم).
منظور از"آیات اللّٰه"در اینجا تمام آیات الهی و براهین او و کتابهای آسمانی است،و حتی احتمالا آیات تکوینی الهی را نیز در عالم هستی شامل میشود،و اینکه بعضی از مفسران،آن را به خصوص تورات یا انجیل و یا مانند آن تفسیر کردهاند،هیچ دلیلی ندارد.
سرچشمه اختلافهای مذهبی
موضوع جالبی که از آیه استفاده میشود این است که:سرچشمه اختلافها و کشمکشهای مذهبی،معمولا از جهل و بیخبری نیست،بلکه بیشتر به خاطر بغی و ظلم و انحراف از حق و اعمال نظرهای شخصی است اگر مردم مخصوصا طبقه دانشمندان تعصب و کینهتوزی و تنگ نظریها و منافع شخصی و تجاوز از حدود و حقوق خود را کنار بگذارند و با واقعبینی و روح عدالتخواهی احکام خدا را بررسی نمایند جاده حق بسیار روشن خواهد بود و اختلافات به سرعت حل میشود.
این آیه در واقع پاسخ دندان شکنی است به آنها که میگویند:"مذهب در میان بشر ایجاد اختلاف کرده است و خونریزیهای فراوانی در طول تاریخ به بار
آورد"این ایراد کنندگان"مذهب"را با"تعصبات مذهبی"و افکار انحرافی اشتباه کردهاند زیرا ما هنگامی که دستورهای مذاهب را مورد بررسی قرار دهیم میبینیم همه یک هدف را تعقیب میکنند و همه برای سعادت انسان آمدهاند اگر چه با گذشت زمان تکامل یافتهاند،در واقع ادیان آسمانی همچون دانههای باران هستند که از آسمان نازل میگردد دانههای باران همه حیاتبخش هستند ولی هنگامی که روی زمینهای آلوده میریزند که یکی شور است و دیگری تلخ به رنگها و طعمهای مختلف درمیآیند این اختلافات مربوط به باران نیست بلکه مربوط به این زمینهای آلوده است منتها روی اصل تکامل آخرین آنها کاملترین آنها است.
فَإِنْ حَاجُّوکَ فَقُلْ أَسْلَمْتُ وَجْهِیَ لِلّٰهِ وَ مَنِ اِتَّبَعَنِ وَ قُلْ لِلَّذِینَ أُوتُوا اَلْکِتٰابَ وَ اَلْأُمِّیِّینَ أَ أَسْلَمْتُمْ فَإِنْ أَسْلَمُوا فَقَدِ اِهْتَدَوْا وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمٰا عَلَیْکَ اَلْبَلاٰغُ وَ اَللّٰهُ بَصِیرٌ بِالْعِبٰادِ (20)
20-اگر با تو،به گفتگو و ستیز برخیزند،(با آنها مجادله نکن!و)بگو:"من و پیروانم،در برابر خداوند(و فرمان او)،تسلیم شدهایم."و به آنها که اهل کتاب هستند[یهود و نصاری]و بیسوادان[مشرکان]بگو:"آیا شما هم تسلیم شدهاید؟"اگر(در برابر فرمان و منطق حق،)تسلیم شوند،هدایت مییابند،و اگر سرپیچی کنند،(نگران مباش!زیرا)بر تو،تنها ابلاغ(رسالت)است،و خدا نسبت به(اعمال و عقاید)بندگان،بیناست.
از جدال و ستیز بپرهیز
به دنبال بیان سرچشمه اختلافات دینی به گوشهای از این اختلاف که همان بحث و جدال یهود و نصاری با پیامبر اسلام ص بود،در این آیه اشاره میکند، میفرماید:"اگر با تو به گفتگو و ستیز برخیزند(با آنها)مجادله نکن و بگو:من و پیروانم در برابر خداوند،تسلیم شدهایم"( فَإِنْ حَاجُّوکَ فَقُلْ أَسْلَمْتُ وَجْهِیَ لِلّٰهِ وَ مَنِ اتَّبَعَنِ ).
"حاجوک"از ماده"محاجه"در لغت به معنی بحث و گفتگو و استدلال و دفاع از یک عقیده یا یک مساله است.
طبیعی است که طرفداران هر آیینی در مقام دفاع از عقیده خود برمیآیند و خود را حق به جانب معرفی میکنند،از این رو قرآن به پیامبر اسلام ص میگوید:
ممکن است اهل کتاب(یهود و نصاری)با تو بحث کنند و بگویند ما در برابر حق تسلیم هستیم،و حتی در این باره پافشاری کنند چنان که مسیحیان نجران در برابر
پیامبر اسلام ص چنین بودند.
خداوند در این آیه به پیامبرش دستور میدهد که از بحث و مجادله با آنها دوری کن و به جای آن برای راهنمایی و قطع مخاصمه"بگو:به آنها که اهل کتاب هستند(یهود و نصاری)و همچنین درس نخواندهها(مشرکان)آیا شما هم(همچون من که تسلیم فرمان حقم)تسلیم شدهاید"( وَ قُلْ لِلَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ وَ الْأُمِّیِّینَ أَ أَسْلَمْتُمْ ).
"اگر به راستی تسلیم شوند هدایت یافتهاند،و اگر رویگردان شوند و سرپیچی کنند بر تو ابلاغ(رسالت)است"و تو مسئول اعمال آنها نیستی( فَإِنْ أَسْلَمُوا فَقَدِ اهْتَدَوْا وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمٰا عَلَیْکَ الْبَلاٰغُ ).
بدیهی است منظور تسلیم زبانی و ادعایی نیست،بلکه منظور تسلیم حقیقی و عملی در برابر حق است،اگر آنها در برابر سخنان حقیقی سر تسلیم فرود آورند،با توجه به اینکه دعوت تو آشکار و آمیخته با منطق و دلیل روشن است مسلما ایمان میآورند و اگر ایمان نیاورند تسلیم حق نیستند و تنها دعوی اسلام و تسلیم در برابر فرمان حق دارند.
کوتاه سخن اینکه:وظیفه تو ابلاغ رسالت است،آمیخته با دلیل و برهان،و اگر روح حقجویی در آنها باشد پذیرا میشوند،و اگر نشوند تو وظیفه خود را انجام دادهای.
و در پایان آیه میفرماید:"خداوند به اعمال و افکار بندگان خود بینا است" ( وَ اللّٰهُ بَصِیرٌ بِالْعِبٰادِ ).
او مدعیان دروغی تسلیم را از راستگویان میشناسد و نیات محاجه کنندگان را که برای چه هدفی بحث و گفتگو میکنند میداند،و اعمال همه را از نیک و بد میبیند و به هر کس جزای مناسب میدهد.
1-از این آیه به طور ضمنی استفاده میشود که از ادامه بحث و محاجه با مردم لجوجی که تسلیم منطق صحیح نیستند،باید پرهیز کرد.
2-منظور از"امیین"کسانی که نوشتن و خواندن نمیدانند در این آیه مشرکان میباشند علت این که از مشرکان در برابر اهل کتاب(یهود و نصاری)به این نام تعبیر شده به خاطر این است که مشرکان کتاب آسمانی نداشتند تا مجبور به فرا گرفتن، خواندن و نوشتن شوند.
3-از این آیه به خوبی روشن میشود که روش پیامبر ص هرگز تحمیل فکر و عقیده نبوده است،بلکه کوشش و مجاهدت داشته که حقایق بر مردم روشن شود و سپس آنان را به حال خود وامیگذاشته که خودشان تصمیم لازم را در پیروی از حق بگیرند.
إِنَّ اَلَّذِینَ یَکْفُرُونَ بِآیٰاتِ اَللّٰهِ وَ یَقْتُلُونَ اَلنَّبِیِّینَ بِغَیْرِ حَقٍّ وَ یَقْتُلُونَ اَلَّذِینَ یَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ اَلنّٰاسِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ (21) أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ حَبِطَتْ أَعْمٰالُهُمْ فِی اَلدُّنْیٰا وَ اَلْآخِرَةِ وَ مٰا لَهُمْ مِنْ نٰاصِرِینَ (22)
21-کسانی که نسبت به آیات خدا کفر میورزند و پیامبران را بناحق میکشند،و(نیز)مردمی را که امر به عدالت میکنند به قتل میرسانند،به کیفر دردناک(الهی)بشارت ده! 22-آنها کسانی هستند که اعمال(نیکشان،به خاطر این گناهان بزرگ،)در دنیا و آخرت تباه شده،و یاور و مددکار(و شفاعت کنندهای)ندارند.
نشانههای سرکشی آنان
در تعقیب آیه گذشته که به طور ضمنی نشان میداد یهود و نصاری و مشرکانی که با پیامبر اسلام ص به گفتگو و ستیز برخاسته بودند تسلیم حق نبودند در این آیه به بعضی از نشانههای این مساله اشاره میکند،میفرماید:"کسانی که به آیات خدا کافر میشوند،و پیامبران را بناحق میکشند و(همچنین)کسانی را از مردم که امر به عدل و داد میکنند به قتل میرسانند،آنها را به مجازات دردناک (الهی)بشارت بده"( إِنَّ الَّذِینَ یَکْفُرُونَ بِآیٰاتِ اللّٰهِ وَ یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ حَقٍّ وَ یَقْتُلُونَ الَّذِینَ یَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النّٰاسِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ ).
در این آیه نخست به سه گناه بزرگ آنها اشاره شده(کفر ورزیدن به آیات
پروردگار،کشتن پیامبران،بناحق و کشتن کسانی که از برنامههای پیامبران دفاع میکردند و مردم را به عدالت دعوت مینمودند)و هر یک از این گناهان به تنهایی کافی بود که ثابت کند آنها تسلیم فرمان حق نیستند،بلکه صدای حقگویان را در گلو خفه میکنند.
تعبیر به"یکفرون"و"یقتلون"به صورت"فعل مضارع"اشاره به این است که کفر ورزیدن و کشتن انبیاء و آمران به عدالت،گویی جزئی از برنامه زندگی آنها شده بود و مستمرا آن را انجام داده و میدهند(توجه داشته باشید که فعل مضارع دلیل بر استمرار است).
البته این اعمال،بیشتر روش یهود بود که امروز نیز در اشکال دیگری ادامه دارد،ولی این مانع از آن نخواهد بود که مفهوم آیه عمومیت داشته باشد. سپس در دنباله این آیه و آیه بعد،به سه کیفر و سرنوشت شوم آنها اشاره میکند:نخست عذاب الیم و دردناک بود که در بالا گذشت.
دیگر اینکه میفرماید:"آنها کسانی هستند که اعمال نیکشان در دنیا و آخرت نابود گشته"و اگر اعمال نیکی انجام دادهاند تحت تاثیر گناهان بزرگ آنان اثر خود را از دست داده است( أُولٰئِکَ الَّذِینَ حَبِطَتْ أَعْمٰالُهُمْ فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ ).
دیگر اینکه"آنها در برابر مجازاتهای سخت الهی هیچ یار و یاور(و شفاعت کنندهای)ندارند"( وَ مٰا لَهُمْ مِنْ نٰاصِرِینَ ).
همانگونه که در ذیل آیه 61 سوره بقره گفته شد،تاریخ پر ماجرای یهود نشان میدهد که آنها علاوه بر انکار آیات الهی در کشتن پیامبران و منادیان حق، فوق العاده جسور بودند،و مجاهدانی را که به حمایت آنها برمیخاستند از دم شمشیر میگذراندند،مسلم است مجازاتهای سهگانه بالا که در باره آنها گفته شد در مورد همه کسانی که اعمال شبیه آنها دارند جاری است.
1-در آیه اول آمران به عدالت و دعوت کنندگان به معروف و حق در ردیف پیامبران شمرده شدهاند و کفر به خداوند و کشتن پیامبران و کشتن اینگونه افراد در یک سطح قرار گرفته است و این نهایت اهتمام اسلام را به مساله بسط عدالت در اجتماع روشن میسازد.
از آیه دوم شدت مجازات کسانی که اقدام به قتل چنین مردم صالحی بکنند به خوبی روشن میشود،زیرا سابقا گفتهایم"حبط"در باره همه گناهان نیست بلکه در مورد گناهان شدیدی است که اعمال نیک را نیز از میان میبرد (1)و از همه گذشته نفی شفاعت از این اشخاص نشانه دیگری بر شدت گناه آنها است.
2-منظور از" بِغَیْرِ حَقٍّ "این نیست که میتوان پیامبران را به حق کشت بلکه منظور این است که قتل پیامبران همیشه به غیر حق و ظالمانه بوده است و به اصطلاح"بغیر حق"قید توضیحی است که برای تاکید آمده.
3-از جمله" فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ "(آنها را به عذاب شدید بشارت بده) استفاده میشود که کافران معاصر پیامبر ص نیز مشمول این آیه بودهاند در حالی که میدانیم آنها قاتل هیچ یک از انبیاء نبودهاند و این به خاطر آن است که هر کس راضی به برنامه و مکتب و اعمال جمعیتی باشد در اعمال نیک و بد آنها سهیم است و چون این دسته از کفار(مخصوصا یهود)نسبت به برنامههای پیشینیان خود و اعمال خلاف آنها سخت وفادار بودند مشمول سرنوشت آنها خواهند بود.
4-کلمه"بشارت"در اصل به معنی خبرهای نشاطانگیز است که اثر آن در "بشره"و صورت انسان آشکار میگردد،به کار بردن کلمه بشارت در مورد عذاب در این آیه و بعضی دیگر از آیات قرآن در واقع یک نوع تهدید و استهزاء به افکار
1) 1) برای توضیح و بررسی در باره مساله"حبط"به ذیل آیه 217 سوره بقره مراجعه فرمائید.
گنهکاران محسوب میشود و این شبیه سخنی است که در میان ما نیز متداول است که اگر کسی کار بدی را انجام داد در مقام تهدید و استهزاء به او میگوییم"مزد و پاداش تو را خواهیم داد"!.
5-در حدیثی از ابو عبیده جراح میخوانیم که میگوید:از رسول خدا ص پرسیدم کدامیک از مردم عذابش در روز قیامت از همه شدیدتر است؟ فرمود:"کسی که پیامبری را به قتل برساند یا مردی را که امر به معروف و نهی از منکر میکند،سپس این آیه را تلاوت فرمود: وَ یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ حَقٍّ وَ یَقْتُلُونَ الَّذِینَ یَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النّٰاسِ ".
سپس افزود:"ای ابا عبیده!بنی اسرائیل 43 پیامبر را در آغاز روز در یک ساعت کشتند،در این حال 112 نفر از عابدان بنی اسرائیل قیام کردند و قاتلین را امر به معروف و نهی از منکر نمودند،آنها نیز در همان روز کشته شدند،و این همان است که خداوند میفرماید: فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ ". (1)
1) 1) مجمع البیان،جلد 1 و 2 صفحه 423.
أَ لَمْ تَرَ إِلَی اَلَّذِینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ اَلْکِتٰابِ یُدْعَوْنَ إِلیٰ کِتٰابِ اَللّٰهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ یَتَوَلّٰی فَرِیقٌ مِنْهُمْ وَ هُمْ مُعْرِضُونَ (23) ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ قٰالُوا لَنْ تَمَسَّنَا اَلنّٰارُ إِلاّٰ أَیّٰاماً مَعْدُودٰاتٍ وَ غَرَّهُمْ فِی دِینِهِمْ مٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ (24) فَکَیْفَ إِذٰا جَمَعْنٰاهُمْ لِیَوْمٍ لاٰ رَیْبَ فِیهِ وَ وُفِّیَتْ کُلُّ نَفْسٍ مٰا کَسَبَتْ وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ (25)
23-آیا ندیدی کسانی را که بهرهای از کتاب(آسمانی)داشتند،به سوی کتاب الهی دعوت شدند تا در میان آنها داوری کند،سپس گروهی از آنان،(با علم و آگاهی،)روی میگردانند،در حالی که(از قبول حق)اعراض دارند؟ 24-این عمل آنها،به خاطر آن است که میگفتند:"آتش(دوزخ)،جز چند روزی به ما نمیرسد.
(و کیفر ما،به خاطر امتیازی که بر اقوام دیگر داریم،بسیار محدود است.)"این افترا(و دروغی که به خدا بسته بودند،)آنها را در دینشان مغرور ساخت(و گرفتار انواع گناهان شدند).
25-پس چگونه خواهند بود هنگامی که آنها را برای روزی که شکی در آن نیست[روز رستاخیز]جمع کنیم،و به هر کس،آنچه(از اعمال برای خود)فراهم کرده،بطور کامل داده شود؟و به آنها ستم نخواهد شد(زیرا محصول اعمال خود را میچینند).
در تفسیر"مجمع البیان"از"ابن عباس"نقل شده که در عصر پیامبر ص زن و مردی از یهود خیبر مرتکب زنای محصنه شدند با اینکه در تورات دستور مجازات سنگباران در باره این چنین اشخاص داده شده بود،چون آنها از طبقه اشراف بودند
یهود از اجرای این دستور در مورد آنها سرباز زدند و پیشنهاد شد که به پیامبر اسلام ص مراجعه کرده داوری بطلبند به این امید که مجازات خفیفتری از طرف او در باره آنها تعیین شود. هنگامی که به پیامبر اسلام ص مراجعه کردند.
پیغمبر ص فرمود:همین تورات فعلی میان من و شما داوری میکند،آنها پذیرفتند و"ابن صوریا"را که از دانشمندان آنان بود از"فدک"به مدینه دعوت کردند،پیامبر ص او را شناخت فرمود:تو"ابن صوریا"هستی؟! عرض کرد:بلی فرمود:تو اعلم علمای یهود میباشی؟ گفت:این چنین فکر میکنند!پیغمبر ص دستور داد قسمتی از تورات را که آیه"رجم"(سنگباران)در آن بود پیش روی او بگذارند،او که قبلا از جریان آگاه شده بود هنگامی که به این قسمت رسید دست روی آن گذاشت و جملههای بعد را خواند"عبد اللّٰه بن سلام"که قبلا از دانشمندان یهود بود و سپس اسلام اختیار کرده بود حضور داشت فورا متوجه پردهپوشی"ابن صوریا"شد و برخاست و دست او را از روی این جمله برداشت و آن را از متن تورات قرائت کرد،و گفت تورات میگوید بر یهود لازم است هر گاه زن و مردی مرتکب زنای محصنه شوند هنگامی که مدرک کافی بر جرم آنها وجود داشته باشد سنگ باران شوند،سپس پیامبر دستور داد مجازات مزبور طبق آیین آنها در مورد این دو مجرم اجرا شود جمعی از یهود خشمناک شدند و این آیه در باره وضع آنها نازل گردید (1).
1) 1) در تورات فعلی در سفر لاویان فصل بیستم جمله 10 چنین میخوانیم:"و کسی که با زن غیری زنا کند یعنی با زن همسایه خود(مثلا)زنا نماید البته زانی و زانیه کشته شوند. در عبارت فوق گرچه حکم سنگباران صریحا نیامده ولی اصل مجازات اعدام آمده است ممکن است نسخههای تورات که در عصر پیامبر ص وجود داشته دارای این عبارت نیز بوده است.
چرا تسلیم حق نیستند؟
به دنبال آیات گذشته که سخن از محاجه و بحث و گفتگوهای لجوجانه گروهی از اهل کتاب به میان آورد،در این آیات روشن میسازد که آنها تسلیم پیشنهادهای منطقی نبودند و انگیزههای این عمل و نتایج آن را نیز بازگو میکند.
در آیه نخست میفرماید:"آیا مشاهده نکردی کسانی را که بهرهای از کتاب آسمانی داشتند و دعوت به سوی کتاب الهی شدند تا در میان آنها داوری کند ولی عدهای از آنها روی گردانیدند و از قبول حق اعراض نمودند"این در حالی بود که کتاب آسمانی آنها حکم الهی را بازگو کرده بود و آنها از آن آگاهی داشتند( أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ الْکِتٰابِ یُدْعَوْنَ إِلیٰ کِتٰابِ اللّٰهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ یَتَوَلّٰی فَرِیقٌ مِنْهُمْ وَ هُمْ مُعْرِضُونَ ).
آری آنها به همان حکم موجود در کتاب مذهبی خویش نیز گردن نمینهادند و با بهانهجویی و مطالب بی اساس از اجرای حدود الهی سرپیچی میکردند.
ضمنا از جمله" أُوتُوا نَصِیباً مِنَ الْکِتٰابِ "بر میآید که تورات(و انجیلی)که در دست یهود و نصاری در آن عصر بود،تمام تورات و انجیل اصلی نبود،بلکه تنها قسمتی از آن بود احتمالا و قسمت بیشتر از این دو کتاب آسمانی،از میان رفته یا تحریف شده بود.
آیات دیگری از قرآن مجید نیز این معنی را تایید میکند و شواهد و علایم تاریخی نیز مؤید آن است که اینجا جای شرح آن نیست.
*** در آیه بعد دلیل مخالفت و سرپیچی آنها را شرح میدهد که آنها بر اساس یک فکر باطل معتقد بودند از نژاد ممتازی هستند(همانگونه که امروز نیز چنین فکر
میکنند و نوشتهها و اعمال آنها گواه بر نژاد پرستی شدید آنها است).
آنها معتقد بودند ارتباط ویژهای با پروردگار دارند تا آنجا که خود را فرزندان خدا مینامیدند و میگفتند: نَحْنُ أَبْنٰاءُ اللّٰهِ وَ أَحِبّٰاؤُهُ :"ما فرزندان خدا و دوستان خاص او هستیم" (1)و به همین دلیل برای خود مصونیتی در مقابل مجازات الهی قایل بودند،لذا قرآن در این آیه میگوید این اعمال و رفتار به خاطر آن است که گفتند:"جز چند روزی آتش دوزخ به ما نمیرسد"و اگر مجازاتی داشته باشیم بسیار محدود است( ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ قٰالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النّٰارُ إِلاّٰ أَیّٰاماً مَعْدُودٰاتٍ ).
"معدود"یعنی قابل شمارش،و معمولا به اشیاء کم گفته میشود،زیرا اشیاء زیاد قابل شمارش نیستند یا شمارش آنها مشکل است.
منظور از" أَیّٰاماً مَعْدُودٰاتٍ "یا همان چهل روزی است که آنها در غیاب موسی ع گوسالهپرستی کردند و این گناه عظیمی بود که حتی خودشان نمیتوانستند آن را انکار کنند.
و یا منظور روزهای معدودی از عمرشان بود که به گناهان فوق العاده صریح دست زده بودند تا آنجا که خودشان هم قادر به انکار،یا توجیه و پردهپوشی بر آن نبودند.
سپس میافزاید:آنها این امتیازات دروغین را به خدا نسبت میدادند"و این افترا و دروغی را که به خدا بسته بودند آنها را در دینشان مغرور ساخته بود" ( وَ غَرَّهُمْ فِی دِینِهِمْ مٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ ).
*** قرآن مجید در سومین و آخرین آیه مورد بحث،خط بطلان بر تمام این ادعاهای واهی و خیالات باطل میکشد و میگوید:"پس چگونه خواهد بود
1) 1) سوره مائده،آیه 18.
هنگامی که آنها را در روزی که در آن شکی نیست جمع کنیم،و به هر کس آنچه را به دست آورده داده شود و به آنها ستم نخواهد شد"( فَکَیْفَ إِذٰا جَمَعْنٰاهُمْ لِیَوْمٍ لاٰ رَیْبَ فِیهِ وَ وُفِّیَتْ کُلُّ نَفْسٍ مٰا کَسَبَتْ وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ ).
آری در آن روز همه در دادگاه عدل الهی حاضر خواهند شد،و هر کس نتیجه کشته خود را درو میکند،و اعمال هر کس به او تسلیم میشود و مجازات آنها هر چه باشد هرگز ظالمانه نیست زیرا محصول اعمال خود آنها است،و آن روز است که میفهمند هیچ امتیازی بر دیگران ندارند و عدل الهی همه را شامل میشود.
ضمنا از جمله" مٰا کَسَبَتْ "به روشنی این معنی به دست میآید که پاداش و کیفر قیامت و نجات و بدبختی در جهان دیگر،تنها بستگی به اعمال خود انسان دارد نه به پندارهای واهی و خیالات باطل.
1-آیا ممکن است انسان دروغی بگوید و یا افترایی به خدا ببندد و بعد خودش تحت تاثیر آن واقع گردد و به آن مغرور شود،آن چنان که قرآن در آیات فوق در باره یهود نقل میکند آیا این باورکردنی است؟ پاسخ این سؤال چندان مشکل نیست زیرا مساله فریب و جدان از مسائل مسلم روانشناسی امروز است که گاهی دستگاه فکر و اندیشه در پی اغفال و جدان برمیآید و چهره حقیقت را در نظر و جدان خویش دگرگون میسازد،بسیار دیدهایم افراد آلوده به گناهان بزرگی همچون قتل و سرقت و یا اعتیادهای گوناگون با این که زشتی اعمال خود را به خوبی درک میکنند برای به دست آوردن آرامش کاذب و جدان میکوشند مردم را مستحق این گونه اعمال،جلوه دهند و یا اینکه برای توجیه اعتیادهای زیان بار خود گرفتاریهای زندگی و مشکلات طاقتفرسای اجتماعی را بهانه میکنند تا پناه بردن خویش را به مواد مخدر توجیه نمایند به علاوه اینگونه افترائات و امتیازات دروغین را نسلهای پیشین اهل کتاب درست
کرده بودند و تدریجا برای نسلهای آینده که از واقعیت آگاهی چندانی نداشتند،(و برای کشف حقیقت به خود زحمت نمیدادند)به صورت عقیده مسلمی در آمده بود.
2-ممکن است گفته شود اعتقاد به"عذاب و کیفر محدود"در میان ما مسلمانان نیز هست زیرا ما معتقدیم که مسلمانان برای همیشه در عذاب الهی نمیمانند و بالاخره ایمان آنها موجب نجات آنان میشود.
ولی باید به این نکته توجه داشت که ما هرگز معتقد نیستیم که یک مسلمان گنهکار و آلوده به انواع جنایات فقط چند روزی عذاب الهی میبیند بلکه ما معتقدیم سالیان دراز که مدت آن را جز خدا نمیداند گرفتار مجازات خواهد بود ولی مجازات او به خاطر ایمانش ابدی و جاویدان نمیباشد و اگر در میان مسلمانان راستی افرادی پیدا شوند که چنین امتیازی برای خود قایل باشند و معتقد گردند که در پناه نام اسلام و ایمان به پیامبر ص و ائمه اطهار ع مجازند هر گناهی را مرتکب شوند و مجازات آنها چند روزی بیش نخواهد بود سخت در اشتباهاند و از روح اسلام و تعلیمات آن بر کنار میباشند.
به علاوه ما امتیازی در این مساله برای مسلمانان قایل نیستیم بلکه معتقدیم پیروان هر امتی در عصر و زمان خود که به پیامبر عصر خود ایمان داشته و ضمنا مرتکب گناهی شدهاند مشمول این قانون هستند از هر نژادی که باشند در حالی که یهود این امتیاز را برای نژاد اسرائیل قایل بودند نه برای اقوام دیگر.
قرآن به این امتیاز دروغین آنها پاسخ گفته و در سوره مائده آیه 18 میگوید: بَلْ أَنْتُمْ بَشَرٌ مِمَّنْ خَلَقَ ،"شما هم بشری همچون سایر افراد بشر هستید".
قُلِ اَللّٰهُمَّ مٰالِکَ اَلْمُلْکِ تُؤْتِی اَلْمُلْکَ مَنْ تَشٰاءُ وَ تَنْزِعُ اَلْمُلْکَ مِمَّنْ تَشٰاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشٰاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشٰاءُ بِیَدِکَ اَلْخَیْرُ إِنَّکَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (26) تُولِجُ اَللَّیْلَ فِی اَلنَّهٰارِ وَ تُولِجُ اَلنَّهٰارَ فِی اَللَّیْلِ وَ تُخْرِجُ اَلْحَیَّ مِنَ اَلْمَیِّتِ وَ تُخْرِجُ اَلْمَیِّتَ مِنَ اَلْحَیِّ وَ تَرْزُقُ مَنْ تَشٰاءُ بِغَیْرِ حِسٰابٍ (27)
26-بگو:"بارالها!مالک حکومتها تویی،به هر کس بخواهی،حکومت میبخشی،و از هر کس بخواهی،حکومت را میگیری،هر کس را بخواهی،عزت میدهی،و هر که را بخواهی خوار میکنی.تمام خوبیها به دست توست،تو بر هر چیزی قادری.
27-شب را در روز داخل میکنی،و روز را در شب،و زنده را از مرده بیرون میآوری،و مرده را از زنده،و به هر کس بخواهی،بدون حساب،روزی میبخشی."
مفسر معروف"طبرسی"در"مجمع البیان"دو شان نزول برای آیه اول ذکر کرده است که هر دو یک حقیقت را تعقیب میکنند:
1-هنگامی که پیغمبر اکرم ص مکه را فتح نمود،به مسلمانان نوید داد که به زودی کشور ایران و روم نیز زیر پرچم اسلام قرار خواهد گرفت،منافقان که دلهایشان به نور ایمان روشن نشده بود و روح اسلام را درک نکرده بودند،این مطلب را اغراقآمیز تلقی کرده و با تعجب گفتند:محمد ص به مدینه و مکه قانع نیست و طمع در فتح ایران و روم دارد در این هنگام،آیه اول نازل شد.
2-هنگامی که پیغمبر گرامی ص به اتفاق مسلمانان مشغول حفر خندق در اطراف مدینه بود و با نظم خاصی مسلمانان،گروه گروه با سرعت و جدیت، مشغول حفر خندق بودند تا پیش از رسیدن سپاه دشمن،این وسیله دفاعی،تکمیل گردد،ناگهان در میان خندق سنگ سفید بزرگ و سختی پیدا شد که مسلمانان از شکستن و حرکت دادن آن عاجز ماندند،"سلمان"به حضور پیامبر ص رسید و جریان را عرض کرد،پیامبر وارد خندق شد و کلنگ را از سلمان گرفت و محکم بر روی سنگ فرود آورد،از برخورد کلنگ با سنگ،جرقهای جستن کرد،پیامبر ص تکبیر فتح و پیروزی گفت،مسلمانان نیز با او هم صدا شده و آهنگ تکبیر در همه جا پیچید،بار دیگر پیامبر ص کلنگ را بر سر سنگ فرود آورده مجددا جرقهای جستن کرد و قسمتی از سنگ شکست و صدای تکبیر پیروزی پیامبر و مسلمانان، فضای اطراف را پر کرد،برای سومین بار،کلنگ را بلند کرد و بر بقیه سنگ محکم کوبید،مجددا از برخورد کلنگ با سنگ،جرقهای جستن نمود و اطراف خود را روشن ساخت،و بقیه سنگ درهم شکسته شد و برای سومین بار صدای تکبیر در خندق پیچید.
سلمان عرض کرد:امروز وضع عجیبی از شما مشاهده کردم! پیامبر ص فرمود:در میان جرقهای که بار اول جستن کرد،کاخهای حیره و مدائن را دیدم و برادرم جبرئیل به من بشارت داد که آنها در زیر پرچم اسلام قرار خواهند گرفت!در درون جرقه دوم کاخهای روم را دیدم،و هم او به من خبر داد که در اختیار پیروانم قرار خواهد گرفت،در سومین جرقه،کاخهای صنعاء و سرزمین یمن را دیدم و او به من بشارت داد که مسلمانان بر آن پیروز میشوند و من در آن حال،تکبیر پیروزی گفتم،ای مسلمانان به شما مژده باد!...
مسلمانان راستین از خوشحالی در پوست نمیگنجیدند و خدا را شکر میکردند.اما منافقان،چهره در هم کشیده و با ناراحتی و به صورت اعتراض،گفتند:
چه آرزوی باطل و چه وعده محالی؟!در حالی که اینها از ترس جان خود،حالت دفاعی به خویش گرفتهاند و مشغول حفر خندق هستند و با آن دشمن محدود، یارای جنگ ندارند، خیال فتح کشورهای بزرگ جهان را در سر میپرورانند،در این موقع آیات مورد بحث نازل شد و به آنها پاسخ گفت.
همه چیز به دست اوست!
در آیات قبل سخن از امتیازاتی بود که اهل کتاب(یهود و نصاری)برای خود قایل بودند و خود را از خاصان خداوند میپنداشتند(علاوه بر این مدعی بودند حاکمیت و مالکیت نیز از آن آنها است)خداوند در این دو آیه ادعای باطل آنان را با این بیان جالب رد میکند،میفرماید:"بگو:بارالها!مالک ملکها تویی،تو هستی که به هر کس بخواهی و شایسته بدانی حکومت میبخشی و از هر کس بخواهی حکومت را جدا میسازی"( قُلِ اللّٰهُمَّ مٰالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشٰاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمَّنْ تَشٰاءُ ).
"هر کس را بخواهی بر تخت عزت مینشانی،و هر کس را اراده کنی بر خاک مذلت قرار میدهی"( وَ تُعِزُّ مَنْ تَشٰاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشٰاءُ ).
و در یک جمله"کلید تمام خوبیها به دست توانای تو است،زیرا تو بر هر چیز توانایی"( بِیَدِکَ الْخَیْرُ إِنَّکَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ).
ناگفته پیدا است که منظور از اراده و مشیت الهی در این آیه این نیست که بدون حساب و بی دلیل چیزی را به کسی میبخشد و یا از او میگیرد،بلکه مشیت او از روی حکمت و مراعات نظام و مصلحت و حکمت جهان آفرینش و عالم انسانیت است و گاه این حکومتها به خاطر شایستگیها است،و گاه حکومت ظالمان هماهنگ ناشایستگی امتها است.
این نکته نیز قابل توجه است که لفظ"خیر"افعل التفضیل است و معادل فارسی آن"بهتر"میباشد،و برای برتری چیزی بر چیز دیگر ذکر میشود ولی در بسیاری از موارد،به معنی خوب(بدون مفهوم صفت تفضیلی)نیز به کار میرود و ظاهر این است که در آیه مورد بحث به معنی دوم است.یعنی سرچشمه تمام خوبیها از او و به دست او است.
جمله" بِیَدِکَ الْخَیْرُ "با توجه به الف و لام استغراق در"الخیر"و مقدم شدن خبر بر مبتدا(زیرا بیدک الخیر فرموده نه الخیر بیدک)نشان میدهد که تمام خیرها و برکات و نیکها و خوبیها،در دست خدا است،و ضمنا از این جمله استفاده میشود که هم عزت،خیر است و هم ذلت،و هم بخشیدن حکومت و هم گرفتن آن،هر کدام در جای خود خیر است و بر طبق قانون عدالت،و شری وجود ندارد،جانیان و بدکاران،خیرشان در آن است که در زندان باشند،و نیکوکاران با ایمان،خیرشان در آزادی است.
به تعبیر دیگر در جهان هستی شری وجود ندارد،این ما هستیم که خیرات را مبدل به شر میکنیم و اگر میگوید:خیر تنها به دست تو است و از شر سخنی نمیگوید،به خاطر آن است که شری از ذات پاک او صادر نمیشود.
جمله" إِنَّکَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ "در واقع دلیلی است بر تمام آنچه در این آیه آمده زیرا وقتی او بر هر چیز قادر است،حکومت و عزت و خیرات به دست او است.
سؤال:
در اینجا سؤال مهمی مطرح است و آن اینکه ممکن است کسانی از آیه فوق چنین نتیجه بگیرند که،هر کس به حکومتی میرسد و یا از حکومت،سقوط میکند،خواست خدا بوده و نتیجه این سخن،امضای تمام حکومتهای جباران و ستمگران تاریخ از قبیل حکومت چنگیز و هیتلر و...میباشد،اتفاقا در تاریخ نیز
میخوانیم که"یزید بن معاویه"هم برای توجیه حکومت ننگین و ظالمانه خود به این آیه استدلال کرد (1).
به همین جهت در کلمات مفسران،برای حل این اشکال توضیحاتی در باره آیه دیده میشود از جمله این که:آیه مخصوص به حکومتهای الهی است و یا مخصوص به حکومت پیامبر اکرم ص و پایان دادن به حکومت جباران قریش است.
ولی حق این است که آیه یک مفهوم کلی و عمومی دارد که طبق آن،تمام حکومتهای خوب و بد بر طبق مشیت خداست،ولی با این توضیح که:خداوند یک سلسله عوامل و اسباب برای پیشرفت و پیروزی در این جهان آفریده است،و استفاده از آثار این اسباب همان مشیت خدا است.
بنا بر این خواست خدا یعنی آثاری که در آن اسباب و عوامل آفریده شده است:حال اگر افراد ستمگر و ناصالحی(همچون چنگیز و یزید و فرعون و مانند اینها)از آن وسایل استفاده کردند و ملتهایی ضعیف و زبون و ترسو،به آن تن در دادند و حکومت ننگین آنها را تحمل کردند،این نتیجه اعمال خود آنها است،که گفتهاند:"هر ملتی لایق همان حکومتی است که دارد"! ولی اگر ملتها آگاه بودند و آن عوامل و اسباب را از دست جباران گرفته و به دست صالحان دادند و حکومتهای عادلانهای به وجود آوردند باز نتیجه اعمال آنها است که بستگی به طرز استفاده از عوامل و اسباب الهی دارد.
در حقیقت آیه،بیدار باشی برای همه افراد و جوامع انسانی است که بهوش باشند،و از وسایل پیروزی بهره گیرند و پیش از آنکه افراد ناصالح بر آنها چیره شوند و مقامات حساس اجتماع را از دست آنها بگیرند آنها بکوشند و سنگرها را اشغال کنند.
1) 1) ارشاد مفید،بنا به نقل المیزان،ذیل آیه مورد بحث.
کوتاه سخن اینکه:خواست خداوند همان است که در عالم،اسباب آفریده تا چگونه ما از عالم اسباب استفاده کنیم.
*** در آیه بعد برای تکمیل این معنی و نشان دادن حاکمیت خداوند بر تمام عالم هستی میافزاید:"شب را در روز داخل میکنی و روز را در شب و موجود زنده را از مرده خارج میسازی و مرده را از زنده،و به هر کس اراده کنی بدون حساب روزی میبخشی"( تُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهٰارِ وَ تُولِجُ النَّهٰارَ فِی اللَّیْلِ وَ تُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَ تُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ وَ تَرْزُقُ مَنْ تَشٰاءُ بِغَیْرِ حِسٰابٍ ).
و به این ترتیب مساله تغییر تدریجی شب و روز،کوتاه شدن شب در نیمی از سال، که از آن تعبیر به داخل شدن شب در روز شده است و بلند شدن شبها در نیم دیگر(دخول روز در شب)و همچنین خارج شدن موجودات زنده از مرده،و موجودات مرده از زنده،و روزیهای فراوانی که نصیب بعضی از افراد میشود،هر یک نشانه بارزی از قدرت مطلقه اوست.
1-"ولوج"در لغت به معنی"دخول"است،این آیه میگوید:خداوند،شب را در روز و روز را در شب داخل میکند(در هشت مورد دیگر قرآن نیز،به این معنی اشاره شده است).
منظور از این جمله همان تغییر تدریجی محسوسی است که در شب و روز، در طول سال،مشاهده میکنیم،این تغییر بر اثر انحراف محور کره زمین نسبت به مدار آن که کمی بیش از 23 درجه است و تفاوت زاویه تابش خورشید میباشد،لذا میبینیم در بلاد شمالی(نقاط بالای خط استوا)در ابتدای زمستان،روزها کم کم
بلند و شبها،کوتاه میشود تا اول تابستان،سپس به عکس،شبها بلند و روزها کوتاه میشود و تا اول زمستان ادامه دارد.اما در بلاد جنوبی(نقاط پایین خط استوا) درست به عکس است.
بنا بر این،خداوند دائما،شب و روز را در یکدیگر داخل میکند،یعنی از یکی کاسته به دیگری میافزاید.
ممکن است گفته شود که در خط حقیقی استوا و همچنین در نقطه اصلی قطب شمال و جنوب،شب و روز در تمام سال مساوی هستند و هیچگونه تغییری پیدا نمیکند،شب و روز در خط استوا در تمام سال هر کدام دوازده ساعت و در نقطه قطب در تمام سال،یک شب 6 ماهه و یک روز به همان اندازه است،بنا بر این آیه جنبه عمومی ندارد.
در پاسخ این سؤال باید گفت:خط استوای حقیقی،یک خط موهوم بیش نیست و همیشه زندگی واقعی مردم یا این طرف خط استوا است یا آن طرف،و همچنین نقطه قطب،نقطه بسیار کوچکی بیش نیست و زندگی ساکنان مناطق قطبی (اگر ساکنانی داشته باشد)حتما در مکانی وسیعتر از نقطه حقیقی قطب است، بنا بر این هر دو دسته اختلاف شب و روز دارند.
آیه ممکن است علاوه بر معنی فوق،معنی دیگری را هم در بر داشته باشد و آن اینکه شب و روز در کره زمین به خاطر وجود طبقات"جو"در اطراف این کره به صورت ناگهانی ایجاد نمیشود،بلکه روز،به تدریج از فجر و فلق شروع شده و گسترده میگردد و شب از شفق و سرخی طرف مشرق به هنگام غروب آغاز،و تدریجا تاریکی همه جا را میگیرد.
تدریجی بودن تغییر شب و روز به هر معنی که باشد آثار سودمندی در زندگانی انسان و موجودات کره زمین دارد،زیرا پرورش گیاهان و بسیاری از جانداران در پرتو نور و حرارت تدریجی آفتاب صورت میگیرد،به این معنی که از
آغاز بهار که نور و حرارت،روز به روز،افزایش مییابد،گیاهان و بسیاری از حیوانات هر روز مرحله تازهای از تکامل خود را طی میکنند و چون با گذشت زمان،نور و حرارت بیشتری لازم دارند و این موضوع به وسیله تغییرات تدریجی شب و روز تامین میگردد،میتوانند به نقطه نهایی تکامل خود برسند.
هر گاه شب و روز همیشه یکسان بود،نمو و رشد بسیاری از گیاهان و حیوانات،دچار اختلال میشد و فصول چهارگانه که لازمه"اختلاف شب و روز"و "چگونگی زاویه تابش آفتاب"است از بین میرفت و طبعا انسان از فواید اختلاف فصول بیبهره میماند.
همچنین اگر معنی دوم در تفسیر آیه را در نظر بگیریم که آغاز شب و روز، تدریجی است نه ناگهانی و حتما شفق و بین الطلوعین در میان این دو است،روشن میشود که این تدریجی بودن شب و روز،برای ساکنان زمین نعمت بزرگی است، زیرا کم کم با تاریکی یا روشنایی آشنا میشوند و نیروهای جسمی و زندگی اجتماعی آنان بر آن منطبق میگردد،در غیر این صورت،مسلما ناراحتیهایی به وجود میآمد.
2-جمله" تُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَ تُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ "و شبیه آن در چندین آیه از قرآن مجید به چشم میخورد که میگوید:"خداوند زنده را از مرده و مرده را از زنده بیرون میآورد".
منظور از بیرون آوردن"زنده"از"مرده"همان پیدایش حیات از موجودات بیجان است، زیرا میدانیم آن روز که زمین آماده پذیرش حیات شد،موجودات زنده از مواد بیجان به وجود آمدند،از این گذشته دائما در بدن ما و همه موجودات زنده عالم،مواد بی جان،جزو سلولها شده،تبدیل به موجود زنده میگردند.
پیدایش مردگان از موجودات زنده،نیز دائما در مقابل چشم ما مجسم است.
در حقیقت آیه اشاره به قانون تبادل دائمی مرگ و حیات است که
عمومیترین و پیچیدهترین و در عین حال جالبترین قانونی است که بر ما حکومت میکند.
برای این آیه،تفسیر دیگری نیز هست که با تفسیر گذشته،منافاتی ندارد و آن مسئله زندگی و مرگ معنوی است،چه این که میبینیم گاهی افراد با ایمان که "زندگان حقیقی"هستند از افراد بی ایمان که"مردگان واقعی"محسوب میشوند به وجود میآیند و گاهی به عکس،افراد بی ایمان از افراد با ایمان متولد میشوند.
قرآن زندگی و مرگ معنوی را در آیات متعددی به"کفر"و"ایمان"تعبیر کرده است.
مطابق این تفسیر،قرآن مساله به هم ریختن قانون"توارث"را که بعضی از دانشمندان آن را از قوانین قطعی طبیعت میدانند،اعلام میدارد،زیرا انسان به خاطر داشتن آزادی اراده مانند موجودات بی جان طبیعت نیست که تحت تاثیر اجباری عوامل مختلف باشد،و این خود یکی از قدرتنماییهای خدا است که آثار کفر را از وجود فرزندان کافر(آنها که میخواهند واقعا مؤمن باشند)میشوید،و آثار ایمان را از وجود فرزندان مؤمن(آنها که میخواهند واقعا کافر باشند)از بین میبرد و این استقلال اراده،که حتی میتواند بر زمینههای مساعد و نامساعد ارثی پیروز گردد از ناحیه اوست.
همین معنی در روایتی از پیامبر اسلام ص به ما رسیده است چنان که در تفسیر(الدر المنثور)از سلمان فارسی نقل شده که رسول خدا ص در تفسیر آیه " تُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ... "فرمود:یعنی مؤمن را از صلب کافر و کافر را از صلب مؤمن خارج میسازد.
3-جمله" وَ تَرْزُقُ مَنْ تَشٰاءُ بِغَیْرِ حِسٰابٍ "به اصطلاح از قبیل ذکر"عام"بعد از"خاص"است زیرا در جملههای قبل،نمونههایی از روزیهای خداوند به بندگان، بیان شده است و در این جمله مساله،به صورت کلی و عمومیتر در تمام مواهب و ارزاق ذکر گردیده یعنی نه تنها عزت و حکومت و حیات و مرگ به دست خدا است
بلکه هر نوع روزی و موهبتی از ناحیه او است.
جمله" بِغَیْرِ حِسٰابٍ "(بدون حساب)اشاره به این است که دریای مواهب الهی آن قدر وسیع و پهناور است که هر قدر به هر کس ببخشد کمترین تاثیری برای او نمیکند و نیاز به"نگاه داشتن حساب"ندارد،زیرا حساب را آنها نگه میدارند که سرمایه محدودی دارند،و بیم تمام شدن یا کمبود سرمایه در باره آنها میرود،چنین اشخاصی هستند که دائما در عطایای خود حسابگرند.مبادا سرمایه آنها از دست برود،اما خداوندی که دریای بی پایان هستی و کمالات است،نه بیم کمبود دارد،و نه کسی از او حساب میگیرد،و نه نیازی به حساب دارد.
از آنچه گفته شد،روشن میشود که این جمله،منافات با آیاتی که بیان تقدیر الهی و اندازه گیری و لیاقت و شایستگی افراد و حکمت و تدبیر آفرینش را بیان میکند،ندارد.
4-سؤال دیگری در اینجا مطرح است و آن اینکه:از نظر قانون آفرینش و حکم عقل و دعوت انبیاء،هر کسی در کسب سعادت و خوشبختی و عزت و ذلت و تلاش و کوشش برای کسب روزی خویش مختار و آزاد است،پس چگونه در آیه فوق،همه اینها به خداوند نسبت داده شده است؟! پاسخ این سؤال این است که سرچشمه اصلی عالم آفرینش و تمام مواهب و قدرتهایی که افراد دارند،خداست،اوست که همه امکانات را برای تحصیل عزت و خوشبختی در اختیار بندگان،قرار داده،و اوست که قوانینی در این عالم وضع کرده که اگر پشت پا به آن بزنند،نتیجه آن،ذلت است،و به همین دلیل همه اینها را میتوان به او نسبت داد،ولی این نسبت هرگز منافات با آزادی اراده بشر ندارد،زیرا انسان که از این قوانین و مواهب،از این قدرتها و نیروها،حسن استفاده،یا سوء استفاده میکند.
لاٰ یَتَّخِذِ اَلْمُؤْمِنُونَ اَلْکٰافِرِینَ أَوْلِیٰاءَ مِنْ دُونِ اَلْمُؤْمِنِینَ وَ مَنْ یَفْعَلْ ذٰلِکَ فَلَیْسَ مِنَ اَللّٰهِ فِی شَیْءٍ إِلاّٰ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقٰاةً وَ یُحَذِّرُکُمُ اَللّٰهُ نَفْسَهُ وَ إِلَی اَللّٰهِ اَلْمَصِیرُ (28)
28-افراد با ایمان نباید به جای مؤمنان،کافران را دوست و سرپرست خود انتخاب کنند،و هر کس چنین کند،هیچ رابطهای با خدا ندارد(و پیوند او بکلی از خدا گسسته میشود)،مگر اینکه از آنها به پرهیزید(و به خاطر هدفهای مهمتری تقیه کنید).خداوند شما را از (نافرمانی)خود،بر حذر میدارد،و بازگشت(شما)به سوی خداست.
با دشمنان طرح دوستی نریزید
در آیات گذشته سخن از این بود که عزت و ذلت و تمام خیرات به دست خدا است،و در این آیه به همین مناسبت مؤمنان را از دوستی با کافران شدیدا نهی میکند،زیرا اگر این دوستیها به خاطر کسب قدرت و ثروت و عزت است،همه اینها به دست خدا است.
میفرماید:"افراد با ایمان نباید غیر از مؤمنان(یعنی)کافران را دوست و ولی و حامی خود انتخاب کنند"( لاٰ یَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْکٰافِرِینَ أَوْلِیٰاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ ). (1)
"و هر کس چنین کند در هیچ چیز از خداوند نیست"و رابطه خود را به کلی از پروردگارش گسسته است( وَ مَنْ یَفْعَلْ ذٰلِکَ فَلَیْسَ مِنَ اللّٰهِ فِی شَیْءٍ ).
این آیه در زمانی نازل شد که روابطی در میان مسلمانان و مشرکان با یهود و
1) 1) "اولیاء"جمع"ولی"و در اینجا به معنی دوست و حامی و همپیمان و یار و یاور است.
نصاری وجود داشت،و چون ادامه این ارتباط،برای مسلمین زیانبار بود،مسلمانان از این کار نهی شدند،این آیه در واقع یک درس مهم سیاسی اجتماعی به مسلمانان میدهد که بیگانگان را به عنوان دوست و حامی و یار و یاور هرگز نپذیرند، و فریب سخنان جذاب و اظهار محبتهای به ظاهر صمیمانه آنها را نخورند،زیرا ضربههای سنگینی که در طول تاریخ بر افراد با ایمان و با هدف واقع شده در بسیاری از موارد از این رهگذر بوده است.
تاریخچه استعمار میگوید:همیشه ظالمان استثمارگر در لباس دوستی و دلسوزی و عمران و آبادی ظاهر شدهاند.
فراموش نباید کرد(واژه استعمار که به معنی اقدام به عمران و آبادی است نیز از همین جا گرفته شده)آنها به نام عمران و آبادی وارد میشدند و هنگامی که جای پای خود را محکم میکردند،بیرحمانه بر آن جامعه میتاختند و همه چیز آنها را به یغما میبردند.
جمله" مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ "اشاره به این است که در زندگی اجتماعی هر کس نیاز به دوستان و یاورانی دارد،ولی افراد با ایمان باید اولیای خود را از میان افراد با ایمان انتخاب کنند و با وجود آنان چه نیازی به کفار بی رحم و ستمگر است،و تکیه بر وصف ایمان و کفر،اشاره به این است که این دو از یکدیگر بیگانه و آشتی ناپذیرند.
جمله" فَلَیْسَ مِنَ اللّٰهِ فِی شَیْءٍ "اشاره به این است که:افرادی که با دشمنان خدا پیوند دوستی و همکاری برقرار سازند،ارتباطشان با خداوند و خدا پرستان گسسته میشود.
سپس به عنوان یک استثناء از این قانون کلی میفرماید:"مگر اینکه از آنها بهپرهیزید"و تقیه کنید( إِلاّٰ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقٰاةً ).
همان تقیهای که برای حفظ نیروها و جلوگیری از هدر رفتن قوا و امکانات و
سرانجام پیروزی بر دشمن است.
در چنین موردی،جایز است که مسلمانان با افراد بی ایمان،به خاطر حفظ جان خود و مانند آن ابراز دوستی کنند.
و در پایان آیه،هشداری به همه مسلمانان داده،میفرماید:"خداوند شما را از(نافرمانی)خود بر حذر میدارد،و بازگشت(همه شما)به سوی خداست"( وَ یُحَذِّرُکُمُ اللّٰهُ نَفْسَهُ وَ إِلَی اللّٰهِ الْمَصِیرُ ).
این دو جمله،بر مساله تحریم دوستی با دشمنان خدا تاکید میکند،از یک سو میگوید از مجازات و خشم و غضب خداوند بپرهیزید،و از سوی دیگر میفرماید:"اگر مخالفت کنید بازگشت همه شما به سوی او است و نتیجه اعمال خود را خواهید گرفت".
درست است که گاهی انسان به خاطر هدفهای عالیتر،به خاطر حفظ شرافت،و به خاطر تقویت حق و کوبیدن باطل حاضر است از جان عزیز خود نیز در این راه بگذرد،ولی آیا هیچ عاقلی میتواند بگوید جایز است انسان بدون هدف مهمی جان خود را به خطر اندازد؟اسلام صریحا اجازه داده که انسان در موردی که جان یا مال و ناموس او در خطر است و اظهار حق،هیچگونه نتیجه و فایده مهمی ندارد موقتا از اظهار آن خودداری کند و به وظیفه به طور پنهانی عمل نماید.چنان که قرآن در آیه فوق خاطر نشان ساخته و با تعبیر دیگر در آیه 106 سوره نحل میفرماید:" إِلاّٰ مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمٰانِ "،مگر کسی که از روی اجبار چیزی بر خلاف ایمان اظهار میکند و قلب او با ایمان مطمئن و آرام است.
تواریخ و کتب حدیث اسلامی نیز سرگذشت"عمار"و پدر و مادرش را
فراموش نکرده که در چنگال بت پرستان گرفتار شدند و آنها را شکنجه دادند که از اسلام بیزاری بجویند پدر و مادر"عمار"از این کار خودداری کردند و به دست مشرکان کشته شدند ولی"عمار"آنچه را که آنها میخواستند با زبان اظهار داشت و سپس گریهکنان از ترس خداوند بزرگ به خدمت پیامبر ص شتافت پیامبر ص به او فرمود:"ان عادوا لک فعد لهم"،(اگر باز هم گرفتار شدی و از تو خواستند آنچه میخواهند بگو) (1)و به این وسیله اضطراب و وحشت و گریه او را آرام ساخت.
نکتهای که باید کاملا به آن توجه داشت این است که تقیه در همه جا یک حکم ندارد بلکه گاهی واجب و گاهی حرام و زمانی مباح میباشد.
وجوب تقیه در صورتی است که بدون فایده مهمی جان انسان به خطر بیفتد، اما در موردی که تقیه موجب ترویج باطل و گمراه ساختن مردم و تقویت ظلم و ستم گردد حرام و ممنوع است.
روی این اساس تمام ایراداتی که در این زمینه شده پاسخ داده خواهد شد در حقیقت اگر خوردهگیران در این باره تحقیق میکردند واقف میشدند که شیعه در این عقیده تنها نیست بلکه مساله تقیه در جای خود یک حکم قاطع عقلی و موافق فطرت انسانی است (2).
زیرا تمام مردم عاقل و خردمند جهان هنگامی که خود را بر سر دو راهی ببینند که یا باید از اظهار عقیده باطنی خود چشم بپوشند و یا با اظهار عقیده خود جان و مال و حیثیت خود را به خطر افکنند،تحقیق میکنند اگر اظهار عقیده در موردی باشد که ارزش برای فدا کردن جان و مال و حیثیت داشته باشد در چنین موقعی اقدام به این فداکاری را صحیح میشمارند و اگر اثر قابل ملاحظهای در آن نبینند از اظهار عقیده چشم میپوشند.
در تاریخ مبارزات مذهبی و اجتماعی و سیاسی زمانهایی پیش میآید که مدافعان حقیقت اگر بخواهند به مبارزه آشکار دست بزنند هم خودشان و هم مکتبشان به دست نابودی سپرده میشود و یا لا اقل در معرض مخاطره قرار میگیرد مانند وضع شیعیان علی ع در زمان حکومت غاصب بنی امیه در چنین موقعی راه صحیح و عاقلانه این است که نیروهای خود را به هدر ندهند و برای پیشبرد اهداف مقدس خود به مبارزات غیر مستقیم و یا مخفیانه دست بزنند و در حقیقت تقیه برای اینگونه مکتبها و پیروان آنها در چنین لحظاتی یک نوع تغییر شکل مبارزه محسوب میشود که میتواند آنها را از نابودی نجات دهد،و در ادامه مجاهدات خود پیروز گرداند،کسانی که بر تقیه بطور دربست قلم بطلان میکشند معلوم نیست برای اینگونه موارد چه طرحی دارند؟آیا نابود شدن خوب است و یا ادامه مبارزه به شکل صحیح و منطقی؟راه دوم همان تقیه است و راه اول چیزی است که هیچ کس نمیتواند آن را تجویز کند.
از آنچه گفتیم روشن شد که تقیه یک اصل مسلم قرآنی است ولی در موارد معین و حساب شده که ضابطه آن در بالا آمد،و اینکه میبینیم بعضی از ناآگاهان تقیه را از ابداعات پیروان اهل بیت ع میشمرند دلیل بر این است که با آیات قرآن آشنایی زیادی ندارند.
قُلْ إِنْ تُخْفُوا مٰا فِی صُدُورِکُمْ أَوْ تُبْدُوهُ یَعْلَمْهُ اَللّٰهُ وَ یَعْلَمُ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ وَ اَللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (29)
29-بگو:"اگر آنچه را در سینههای شماست،پنهان دارید یا آشکار کنید،خداوند آن را میداند،و (نیز)از آنچه در آسمانها و زمین است،آگاه میباشد،و خداوند بر هر چیزی تواناست".
او از اسرار درون شما آگاه است
در آیه قبل،دوستی و همکاری با کافران و دشمنان خدا،و تکیه کردن بر آنان شدیدا مورد نهی واقع شده،جز در موارد تقیه،و از آنجا که بعضی،ممکن است همین استثناء را بهانهای برای برگزیدن کافران به دوستی و تن در دادن به ولایت و حمایت آنها قرار دهند،و با سوء استفاده از عنوان تقیه با دشمنان اسلام رابطه برقرار سازند در این آیه به آنها هشدار داده،میفرماید:"بگو:اگر آنچه را در سینههای شما است،پنهان سازید یا آشکار کنید خداوند آن را میداند"( قُلْ إِنْ تُخْفُوا مٰا فِی صُدُورِکُمْ أَوْ تُبْدُوهُ یَعْلَمْهُ اللّٰهُ ).
نه تنها اسرار درون شما را میداند بلکه"آنچه را که در آسمانها و آنچه را در زمین است(نیز)میداند(و علاوه بر این آگاهی وسیع)خداوند بر هر چیزی توانا است"( وَ یَعْلَمُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ وَ اللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ).
بنا بر این او با علم بیپایانش که پهنه زمین و آسمان را فرا گرفته،از نیات همه شما با خبر است،و قدرت بر کیفر دادن گنهکاران را نیز دارد.
یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ مٰا عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً وَ مٰا عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَیْنَهٰا وَ بَیْنَهُ أَمَداً بَعِیداً وَ یُحَذِّرُکُمُ اَللّٰهُ نَفْسَهُ وَ اَللّٰهُ رَؤُفٌ بِالْعِبٰادِ (30)
30-روزی که هر کس،آنچه را از کار نیک انجام داده،حاضر میبیند،و آرزو میکند میان او،و آنچه از اعمال بد انجام داده،فاصله زمانی زیادی باشد.خداوند شما را از(نافرمانی) خودش،بر حذر میدارد،و(در عین حال،)خدا نسبت به همه بندگان،مهربان است.
این آیه تکمیلی است بر آنچه در آیه قبل آمد،و از حضور اعمال نیک و بد در قیامت پرده بر میدارد،میفرماید:"به یاد آورید روزی را که هر کس آنچه را از کار نیک انجام داده حاضر میبیند و همچنین آنچه را از کار بد،انجام داده است"( یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ مٰا عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً وَ مٰا عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ ). (1)
"در حالی که دوست میدارد میان او و آن اعمال بد فاصله زمانی زیادی باشد"( تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَیْنَهٰا وَ بَیْنَهُ أَمَداً بَعِیداً ).
نمیگوید آرزو میکند اعمال بدش نابود شود زیرا میداند چیزی در جهان نابود نمیشود،بلکه آرزو میکند با آن فاصله بگیرد.
"امد"در لغت به معنی زمان محدود است،و تفاوت آن با"ابد"این است که ابد،زمان نامحدود را میگوید،و غالبا امد توجه به انتهای زمانی و سررسید مدت
1) 1) "یوم"در جمله بالا،مفعول فعل مقدری است مانند"و اذکروا"یا"و احذروا".احتمالات دیگری نیز داده شده که بعید به نظر میرسد.
دارد،هر چند به معنی زمان محدود(در برابر نامحدود)نیز به کار میرود.
آری گناهکاران،و نیکوکاران همگی اعمال خود را در آن روز حاضر میبینند،با این تفاوت که نیکوکاران از مشاهده اعمال خویش خوشحال و مسرور میشوند و بدکاران از مشاهده اعمال خود چنان در وحشت فرو میروند که آرزو میکنند از آن فاصله بگیرند نه فاصله مکانی،که فاصله زمانی دور و دراز که برای ابراز تنفر از فاصله مکانی رساتر است،زیرا در فاصله مکانی احتمال حضور نزد او وجود دارد،ولی در فاصله زمانی به هیچ وجه امکانپذیر نیست.مثلا کسی که در مناطق دور دستی از صحنه جنگ جهانی زندگی میکرد،باز کم و بیش،احساس اضطراب و نگرانی داشت زیرا ممکن بود دامنه جنگ به آنجا کشیده شود ولی ما که امروز دهها سال از زمان جنگ فاصله گرفتهایم،هیچگونه احساس نگرانی نداریم که آن جنگها ما را هم فرا بگیرد(ممکن است جنگ جهانی دیگری روی بدهد)ولی سرایت آن جنگهای پیشین به امروز معنی ندارد.
بعضی از مفسران احتمال دادهاند که"امد"در اینجا فاصله مکانی باشد (همانگونه که مجمع البیان از بعضی نقل کرده است)ولی این واژه ظاهرا در لغت جز به معنی زمان یا سررسید زمان نیامده است.
و در پایان آیه،باز برای تاکید بیشتر میفرماید:"خداوند شما را از(نافرمانی) خویش بر حذر میدارد و در عین حال خدا نسبت به همه بندگان مهربان است"( وَ یُحَذِّرُکُمُ اللّٰهُ نَفْسَهُ وَ اللّٰهُ رَؤُفٌ بِالْعِبٰادِ ).
در واقع،این جمله معجونی است از بیم و امید،از یک سو اعلام خطر میکند و هشدار میدهد،و از سوی دیگر بندگان را به لطفش امیدوار میسازد تا تعادلی میان خوف و رجا که عامل مهم تربیت انسان است برقرار شود،این احتمال نیز وجود دارد که این دو جمله تاکید بر یکدیگر باشد و به این میماند که کسی به دیگری بگوید من تو را از این کار خطرناک بر حذر میدارم و من به تو مهربانم که
اعلام خطر میکنم.
قرآن مجید در آیه مورد بحث و آیات زیاد دیگری از این حقیقت پرده بر میدارد که در قیامت اعمال نیک و بد انسان،هر کدام در شکلی تجسم یافته و در عرصه محشر حاضر میشود.
واژه"تجد"از ماده"و جدان"(یافتن)ضد فقدان و نابودی است و کلمه "خیر"و"سوء"که به صورت نکره آمده در اینجا مفید عموم است،یعنی هر انسانی در آن روز تمام اعمال خوب و بد خود را-هر چند کم باشد-در نزد خود مییابد.
گرچه جمعی از مفسرین اصرار دارند این آیه،و آیات مانند آن را توجیه کنند و بگویند منظور از حاضر شدن اعمال،حضور پاداش و کیفر آنها است و یا اینکه منظور حضور نامه عمل است که تمام اعمال آدمی از نیک و بد در آن ثبت شده است.
ولی پیدا است که این توجیهات،با ظاهر آیه سازگار نیست،زیرا این آیه به روشنی میگوید که انسان در روز رستاخیز،"خود عمل"را مییابد،و در ذیل آیه میخوانیم گناهکار آرزو دارد که بین او و عمل زشتی که انجام داده جدایی بیفتد،و در اینجا نیز خود عمل،مورد بحث آیه است نه نامه عمل و نه کیفر و پاداش آنها.
گواه دیگر اینکه در آیه مورد بحث میخوانیم:گناهکار دوست میدارد میان او و عملش فاصله زیادی بیفتد و هرگز آرزوی از بین رفتن عمل خود را نمیکند.این نشان میدهد که نابودی اعمال امکانپذیر نیست و به همین دلیل تمنای آن را نمینماید.
آیات فراوان دیگری نیز این مطلب را تایید میکند مانند آیه 49 سوره کهف " وَ وَجَدُوا مٰا عَمِلُوا حٰاضِراً وَ لاٰ یَظْلِمُ رَبُّکَ أَحَداً "(گنهکاران در روز رستاخیز،تمام اعمال گذشته خود را در برابر خود حاضر میبینند و خداوند به هیچ کس،ستم
نمیکند).
و آیه 7 و 8 سوره زلزال:" فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ "،(هر کس اندکی کار نیک یا بد انجام دهد،خود آن را خواهد دید).
همانطور که گفتیم گاهی بعضی از مفسران،لفظ"جزاء"را در این آیات تقدیر گرفتهاند،و این خلاف ظاهر آیات است.
از بعضی آیات به دست میآید که این جهان کشتزار جهان دیگر است و عمل انسان بسان دانهای است که کشاورز در دل خاک میافشاند،سپس همان دانه رشد و نمو کرده همان دانه را با مقادیر زیادتری برداشت میکند،اعمال انسان نیز با تبدلات و تغییرات بیشتری که لازمه سرای رستاخیز است به خود انسان باز میگردد چنان که خداوند در سوره شوری آیه 20 میفرماید:
" مَنْ کٰانَ یُرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ "،(هر کس کشت آخرت را بخواهد کشته او را افزایش میدهیم).
از بعضی از آیات دیگر به دست میآید که کارهای نیک این جهان در جهان دیگر به صورت نور و روشنایی در میآیند،منافقان از مؤمنان مطالبه این نور را میکنند،و میگویند:" اُنْظُرُونٰا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِکُمْ "،(صبر کنید تا ما از نور شما بهره گیریم).
و به آنها گفته میشود:" اِرْجِعُوا وَرٰاءَکُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً "،(بازگردید،این نور را از دنیا طلب کنید.) (1)این آیات و دهها آیات دیگر میرساند که ما،در روز رستاخیز عین عمل را به صورت کاملتر مییابیم و این همان تجسم اعمال است که دانشمندان اسلامی به آن قائلاند.
1) 1) سوره حدید،آیه 13.
روایات بسیاری نیز از پیشوایان بزرگ اسلام بر این مطلب گواهی میدهند که ما در اینجا به یک نمونه اکتفاء میکنیم:
پیامبر اسلام ص به یکی از کسانی که تقاضای موعظه کرده بود،فرمود:"
و انه لا بد لک یا قیس من قرین یدفن معک و هو حی و تدفن معه و انت میت فان کان کریما اکرمک و ان کان لئیما اسلمک ثم لا یحشر الا معک و لا تحشر الا معه و لا تسئل الا عنه فلا تجعله الا صالحا فانه ان صلح انست به،و ان فسد لا تستوحش الا منه و هو فعلک ":
(ای قیس!ناگزیر،همنشینی داری که پس از مرگ،همراه تو دفن میشود،در حالی که او زنده است و با او دفن میشوی در حالی که تو مردهای،اگر او نیک و گرامی باشد،تو را گرامی میدارد و هر گاه او پست باشد تو را تسلیم حوادث میکند،سپس او با کسی جز تو محشور نمیشود و تو هم با کسی جز او به صحنه رستاخیز نمیآیی،از تو در باره غیر آن سؤالی نمیشود،بنا بر این،سعی کن آن را به صورت شایسته انجام دهی،زیرا اگر آن،شایسته باشد،با او انس میگیری و گر نه از هیچ کس جز او وحشت نداری و آن"عمل"تو است) (1).
برای روشن شدن این بحث لازم است قبلا چگونگی پاداش و کیفر اعمال را مورد بررسی قرار دهیم.
دانشمندان در باره پاداش و کیفر اعمال،عقاید گوناگونی دارند:
1-دستهای از آنها معتقدند که جزاء اعمال،مانند پاداش و کیفرهای این جهان،روی قرارداد است یعنی چنان که در این جهان برای هر کار بدی کیفری از
1) 1) بحار الانوار،(طبع کمپانی)جلد 3 صفحه 257،طبع جدید،جلد 7 صفحه 228-و معانی الاخبار، صفحه 233 با کمی تفاوت.
طرف قانونگذاران تعیین شده است،خداوند بزرگ برای هر عملی،کیفر و یا پاداش خاصی معین نموده است،این نظریه همان نظریه اجر و مزد،و کیفرهای مقرراتی است.
2-دسته دیگری معتقدند که تمام کیفرها و پاداشها،مخلوق نفس و روح انسانی است که روح انسانی بی اختیار در آن جهان آنها را خلق میکند،به این بیان که:اعمال نیک و بد در این جهان در روح انسانی،ملکاتی خوب و بد،ایجاد مینماید و این ملکات،خمیره انسان و جزء ذات او میگردند،و هر یک از این ملکات،صورتی مناسب خویش،از نعمت و عذاب ایجاد میکند،اشخاص خوش باطن در این جهان با یک سلسله از افکار و تصورات نیک سر و کار دارند،و افراد ناپاک در خواب و بیداری با افکار باطل و تصورات بد خویش مشغولاند.
این ملکات در روز رستاخیز،خلاق نعمتها و شکنجهها و دردها و آرامش و عذاباند،و به عبارت دیگر آنچه در باره نعمتهای بهشت و مجازاتهای دوزخ میخوانیم،همان مخلوقات صفات خوب و بد انسان است،نه چیز دیگر.
3-دسته دیگری از دانشمندان بزرگ اسلام،راه دیگری را انتخاب نموده و شواهد زیادی از آیات و روایات را برای آن آوردهاند و خلاصه آن این است:هر کرداری از ما،خواه خوب و خواه بد،یک صورت دنیوی دارد،که ما آن را مشاهده مینماییم و یک صورت اخروی،که هم اکنون در دل آن عمل نهفته است و روز رستاخیز پس از تحولاتی که در آن رخ میدهد،شکل دنیوی خود را از دست داده و با شکل روز رستاخیز جلوه میکند و باعث آرامش و راحتی عمل کننده یا آزار او میگردد.
***از میان نظرات فوق،نظر اخیر با ظواهر بسیاری از آیات قرآن کاملا تطبیق میکند،بنا بر این،اعمال انسان که اشکال مختلفی از انرژیها هستند،طبق قانون بقاء
"ماده و انرژی"هیچگاه از میان نمیروند و همواره در این جهان باقی خواهند بود، گرچه ما با مطالعه سطحی چنین میپنداریم که از میان رفتهاند.
بقای این اعمال و ابدیت آنها از یک سو سبب میشود که در رستاخیز،به هنگام محاسبه اعمال،هر کسی تمامی اعمال خود را ببیند و جایی برای انکار باقی نماند و از سوی دیگر سبب میشود که در میان اعمال خود،در رستاخیز زندگی کند،رنج ببرد و یا آرامش بیابد،گرچه وسایل انسانی هنوز قادر نیست که حوادث گذشته را جز آنچه مربوط به چند لحظه قبل است کشف کند (1)ولی مسلم است اگر دستگاهی کاملتر به وجود آید و یا"دید"و"درکی"کاملتر داشته باشیم میتوانیم همه آنچه را که در گذشته روی داده است،احساس و درک کنیم(البته مانعی ندارد که قسمتی از پاداش و کیفرها هم جنبه قرار دادی داشته باشد).
برای اثبات امکان تجسم اعمال گذشته،میتوان از اصول مسلم"فیزیک" امروز استفاده کرد زیرا از نظر علم فیزیک مسلم است که ماده،تبدیل به انرژی (جسم تبدیل به نیرو)میشود،چه این که آخرین نظریه در باره ماده و انرژی این است که"ماده"و"نیرو"دو مظهر از یک حقیقت هستند و ماده،انرژی متراکم و فشرده است که در شرایط معینی به نیرو مبدل میگردد،گاهی انرژی نهفته در یک گرم ماده،معادل با قدرت انفجار متجاوز از سی هزار تن دینامیت است.
1) 1) اخیرا دانشمندان ما دوربینی به نام"اینفراروت"اختراع کردهاند که میتواند(از چند لحظه)از گذشته عکس بگیرد،این دستگاه جدید با یک سیستم حرارتی کار میکند به این معنی که امواج صادره از اجسام را جذب کرده و به وسیله ترموگرام مخصوصی،آنها را به دو نوع سرد و گرم تقسیم میکند و سپس به صورت تصاویر روشن با تیره در میآورد(نقل از کیهان شماره 7888 سال 1348). به این وسیله میتوان به وقوع و چگونگی جنایت پی برد،و تصویر کردار گذشته جنایتکاران را در چشم اندازشان قرار داد و دروغ آنها را فاش ساخت.
نتیجه این که ماده و انرژی،جلوههایی از یک حقیقت هستند و با توجه به عدم فنای انرژی و ماده هرگز مانعی نخواهد داشت که نیروها و انرژیهای پخش شده بار دیگر به حالت تراکم در آیند و حالت جرمی و جسمی بخود بگیرند و نیروهایی که در راه اصلاح و درستکاری یا در راه جور و ستم به کار برده شدهاند به حالت فشرده در آیند و به صورت جسمانی خاص در روز رستاخیز مجسم گردند و در صورتی که اعمال نیکی باشند به صورت نعمتهای جالب و زیبای مادی و اگر اعمال بد و شری باشند،در قیافه وسایل شکنجه و عذاب مجسم گردند.
قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اَللّٰهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اَللّٰهُ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ (31) قُلْ أَطِیعُوا اَللّٰهَ وَ اَلرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ اَلْکٰافِرِینَ (32)
31-بگو:"اگر خدا را دوست میدارید،از من پیروی کنید!تا خدا(نیز)شما را دوست بدارد،و گناهانتان را ببخشد،و خدا آمرزنده مهربان است." 32-بگو:"از خدا و فرستاده(او)،اطاعت کنید!و اگر سرپیچی کنید،خداوند کافران را دوست نمیدارد."
در باره آیات فوق دو شان نزول در تفسیر"مجمع البیان"و"المنار"،آمده است:نخست این که جمعی در حضور پیغمبر ص ادعای محبت پروردگار کردند، در حالی که"عمل"به برنامههای الهی در آنها کمتر دیده میشد،آیات فوق نازل گردید و به آنها پاسخ گفت.
دیگر این که جمعی از مسیحیان"نجران"در مدینه به حضور پیامبر ص آمدند و ضمن سخنان خود،اظهار داشتند که ما اگر مسیح ع را فوق العاده احترام میگذاریم،به خاطر محبتی است که به خدا داریم،آیات فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت.
محبت واقعی این است!
همانگونه که در شان نزول خواندیم گروهی بودند:که دم از دوستی پیامبر
اسلام ص یا سایر انبیاء میزدند،آیات فوق،مفهوم دوستی واقعی را تبیین میکند و فرق آن را با محبت کاذب و دروغین روشن میسازد.
نخست میفرماید:"بگو:اگر خدا را دوست میدارید از من پیروی کنید تا خدا شما را دوست بدارد و گناهانتان را ببخشد که خدا آمرزنده مهربان است"( قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّٰهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّٰهُ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ اللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ ).
یعنی محبت تنها یک علاقه قلبی ضعیف و خالی از هر گونه اثر نیست بلکه باید آثار آن،در عمل انسان منعکس باشد،کسی که مدعی عشق و علاقه به پروردگار است،نخستین نشانهاش این است که از پیامبر و فرستاده او پیروی کند.
در حقیقت این،یک اثر طبیعی محبت است که انسان را به سوی"محبوب"و خواستههای او میکشاند،البته ممکن است،محبتهای ضعیفی یافت شود که شعاع آن،از قلب به بیرون نیفتد،اما اینگونه محبتها به قدری ناچیز است که نمیتوان نام محبت بر آن گذاشت،یک محبت اساسی حتما آثار عملی دارد،حتما دارنده آن را با محبوب پیوند میدهد،و در مسیر خواستهای او به تلاش پرثمر وامیدارد.
دلیل این موضوع روشن است،زیرا عشق و علاقه انسان به چیزی حتما به خاطر این است که کمالی در آن یافته است،هرگز انسان به موجودی که هیچ نقطه قوتی در آن نیست،عشق نمیورزد،بنا بر این،عشق انسان به خدا به خاطر این است که او منبع و سرچشمه اصلی هر نوع کمال است،مسلما چنین وجودی،تمام برنامهها و دستورهایش نیز کامل است،و در این حال چگونه ممکن است انسانی که عاشق تکامل و پیشرفت است از آن برنامهها،سرباز زند،و اگر سرباز زد،آیا نشانه عدم واقعیت عشق و محبت او نیست؟ این آیه نه تنها به مسیحیان نجران،یا مدعیان محبت پروردگار در عصر پیامبر ص پاسخ میگوید،بلکه یک اصل کلی در منطق اسلام برای همه اعصار و
قرون است،آنها که شب و روز دم از عشق پروردگار یا عشق و محبت پیشوایان اسلام و مجاهدان راه خدا و صالحان و نیکان میزنند اما در عمل،کمترین شباهتی به آنها ندارند،مدعیان دروغینی بیش نیستند.
آنها که سر تا پا آلوده گناهاند،با این حال قلب خود را مملو از عشق خدا، پیامبر ص،امیر مؤمنان ع و پیشوایان بزرگ میدانند، و یا عقیده دارند که ایمان و عشق و محبت تنها به قلب است و ارتباطی با عمل ندارد،از منطق اسلام به کلی بیگانهاند.
در"معانی الاخبار"از امام صادق ع نقل شده که فرمود:
ما احب اللّٰه من عصاه :"کسی که گناه میکند،خدا را دوست نمیدارد".
سپس این شعر معروف را قرائت فرمود: تعصی الاله و انت تظهر حبه هذا لعمری فی الفعال بدیع لو کان حبک صادقا لاطعته ان المحب لمن یحب مطیع "معصیت پروردگار میکنی،با این حال اظهار محبت او مینمایی-به جانم سوگند،این کار عجیبی است! اگر محبت تو صادقانه بود،اطاعت فرمان او میکردی-زیرا کسی که دیگری را دوست میدارد،از فرمان او پیروی میکند".
قرآن در جمله" یُحْبِبْکُمُ اللّٰهُ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ اللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ "میگوید:
اگر محبت خدا داشتید و اثرات آن در عمل و زندگی شما آشکار شد خداوند هم شما را دوست میدارد و به دنبال این دوستی،اثراتش در مناسبات او با شما آشکار میگردد،گناهانتان را میبخشد و شما را مشمول رحمتش میکند.
دلیل دوستی متقابل خداوند نیز روشن است،زیرا او وجودی است از هر نظر کامل و بی پایان و به هر موجودی که در مسیر تکامل گام بر دارد بر اثر سنخیت پیوند محبت خواهد داشت.
از این آیه ضمنا روشن میشود که محبت یک طرفه نمیتواند وجود داشته
باشد،زیرا هر محبتی دارنده آن را دعوت میکند که عملا در راه خواستههای واقعی محبوب گام بردارد و در چنین حالی به طور قطع،"محبوب"نیز به او علاقه پیدا میکند.
ممکن است در اینجا سؤال شود که اگر شخص"محب"،همواره اطاعت فرمان محبوب کند،دیگر گناهی برای او باقی نمیماند که بخشوده شود،پس جمله " یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ "موضوع نخواهد داشت.
در پاسخ باید گفت:اولا ممکن است این جمله اشاره به بخشش گناهان سابق باشد و ثانیا شخص محب استمرار بر معصیت محبوب نمیکند،ولی ممکن است بر اثر طغیان و غلبه شهوات،گاهی لغزشی از او سرزند که در پرتو اطاعتهای مستمر او بخشوده خواهد شد.
دین و محبت
در روایات متعددی از پیشوایان اسلام نقل شده که دین چیزی جز محبت نیست،از جمله در کتاب"خصال"و"کافی"از امام صادق ع نقل شده که فرمود:
"هل الدین الا الحب ثم تلا هذه الایة إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّٰهَ فَاتَّبِعُونِی "،"آیا دین جز محبت است،و سپس آیه فوق را تلاوت فرمود".
منظور از این روایات این است که روح و حقیقت دین همان ایمان و عشق به خدا است ایمان و عشقی که شعاع آن،تمام وجود انسان را روشن میکند و همه اعضاء و دستگاههای تن تحت تاثیر آن قرار میگیرند،و اثر بارز و روشن آن پیروی از فرمان خدا است.
در آیه بعد،بحثی را که در آیه قبل آمده بود تعقیب کرده،میفرماید:"بگو:
اطاعت کنید خدا و فرستاده او را"( قُلْ أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ الرَّسُولَ ).
بنا بر این چون شما مدعی محبت او هستید باید با اطاعت از فرمان او و پیامبرش این محبت را عملا اثبات کنید.
سپس میافزاید:"اگر آنها سرپیچی کنند،خداوند کافران را دوست ندارد" ( فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ الْکٰافِرِینَ ).
سرپیچی آنها نشان میدهد که محبت خدا را ندارند،بنا بر این خدا هم آنها را دوست ندارد،زیرا محبت یک طرفه بی معنی است.
ضمنا از جمله" أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ الرَّسُولَ "استفاده میشود که اطاعت خدا و پیامبر ص از هم جدا نیستند،به همین دلیل در آیه قبل تنها سخن از پیروی و اطاعت پیامبر ص بود و در اینجا سخن از هر دو است.
إِنَّ اَللّٰهَ اِصْطَفیٰ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْرٰاهِیمَ وَ آلَ عِمْرٰانَ عَلَی اَلْعٰالَمِینَ (33) ذُرِّیَّةً بَعْضُهٰا مِنْ بَعْضٍ وَ اَللّٰهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (34)
33-خداوند،آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر جهانیان برتری داد.
34-آنها فرزندان(و دودمانی)بودند که(از نظر پاکی و تقوا و فضیلت،)بعضی از بعض دیگر گرفته شده بودند،و خداوند،شنوا و داناست(و از کوششهای آنها در مسیر رسالت خود، آگاه میباشد).
نیاکان مریم
این آیات،سرآغازی است برای بیان سرگذشت مریم و اشارهای به مقامات اجداد او و نمونه بارزی است از محبت واقعی به پروردگار و ظهور آثار این محبت در عمل،که در آیات گذشته به آن اشاره شده بود.
نخست میفرماید:"خداوند آدم و نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر عالمیان برگزید"( إِنَّ اللّٰهَ اصْطَفیٰ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْرٰاهِیمَ وَ آلَ عِمْرٰانَ عَلَی الْعٰالَمِینَ ).
"اصطفی"از ماده"صفو"(بر وزن عفو)به معنی خالص شدن چیزی است و صفوة به معنی خالص هر چیزی است،سنگ صاف را در لغت عرب از این نظر صفا میگویند که دارای خلوص و پاکی است،بنا بر این اصطفاء به معنی انتخاب کردن قسمت خالص چیزی است.
آیه فوق میگوید:"ما آدم و نوح و خاندان ابراهیم و عمران را برگزیدیم"
ممکن است این گزینش،تکوینی باشد و یا تشریعی،به این معنی که خداوند آفرینش آنها را از آغاز،آفرینش ممتازی قرار داد،هر چند با داشتن آفرینش ممتاز، هرگز مجبور به انتخاب راه حق نبودند،بلکه با اراده و اختیار خود این راه را پیمودند،سپس به خاطر اطاعت فرمان خدا و تقوا و پرهیزکاری و کوشش در راه هدایت انسانها،امتیازهای جدیدی کسب کردند که با امتیاز ذاتی آنها آمیخته شد و به صورت انسانهایی برگزیده درآمدند. و در آیه بعد میافزاید:"آنها فرزندان و دودمانی بودند که بعضی از بعض دیگر گرفته شده بودند"( ذُرِّیَّةً بَعْضُهٰا مِنْ بَعْضٍ ). (1)
این برگزیدگان الهی از نظر اسلام و پاکی و تقوا و مجاهده برای راهنمایی بشر همانند یکدیگر بودند،و همچون نسخههای متعدد از یک کتاب که هر یک از دیگری اقتباس شده باشد.
و در پایان آیه اشاره به این حقیقت میکند که خداوند مراقب کوششها و تلاشهای آنها بوده،و سخنانشان را شنیده است و از اعمالشان آگاه است میفرماید:
"خداوند شنوا و دانا است"( وَ اللّٰهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ).
در آیات فوق علاوه بر آدم،به تمام پیامبران اولو العزم اشاره شده است،نام نوح،صریحا آمده،و آل ابراهیم هم خود او و هم موسی و عیسی و پیامبر اسلام ص را شامل میشود،و ذکر آل عمران اشاره مجددی به مریم و حضرت مسیح ع است و تکرار آن برای این است که مقدمهای برای شرح حال آنان در آیات آینده باشد.
1) 1) "ذریة"در اصل به معنی فرزندان کوچک میباشد،ولی گاه به همه فرزندان اعم از کوچک و بزرگ بلا واسطه و با واسطه نیز گفته شده-این واژه از ماده"ذرء"(بر وزن ابر)به معنی آفرینش و خلقت است.
در اینجا سؤالی پیش میآید که این امتیاز ذاتی اگر چه آنها را مجبور به پیمودن راه حق نمیکرد و با مساله اختیار و اراده منافات نداشت ولی باز یک نوع تبعیض محسوب میشود.
در پاسخ باید گفت:که یک آفرینش آمیخته با نظام صحیح چنین تفاوتی را ایجاب میکند(دقت کنید)مثلا بدن انسان یک آفرینش منظم است و برای تامین این نظام تفاوتهایی در میان اعضاء باید باشد اگر تمام سلولهای تن انسان به ظرافت سلولهای شبکیه چشم و یا به استحکام و قدرت سلولهای استخوان ساق پا و یا به حساسیت سلولهای مغز و یا به تحرک سلولهای قلب باشد مسلما سازمان بدن به هم میریزد بلکه باید سلولهایی همچون مغز در بدن باشد و رهبری عضلات و اعضاء بدن را به عهده بگیرد و سلولهای محکم استخوانی استقامت بدن را حفظ کند سلولهای ظریف و حساس از کوچکترین حوادث آگاه گردد و سلولهای متحرک جنبش بیافریند.
هیچکس نمیتواند بگوید چرا همه بدن مغز نیست و یا مثلا در گیاه چرا همه سلولها به ظرافت و لطافت و زیبایی گلبرگها نمیباشند زیرا چنین وضعی ساختمان گیاه را به کلی دستخوش فنا و نیستی میکند.
ولی نکته قابل توجه اینجا است که این امتیاز ذاتی که برای ایجاد یک سازمان منظم نهایت لزوم را دارد ساده نیست،بلکه توام با یک مسئولیت عظیم به اندازه این "امتیاز"میباشد.وجود این مسئولیت سنگین تعادل کفههای ترازوی خلقت آنها را تامین خواهد کرد،یعنی به همان نسبت که پیامبران و رهبران بشر امتیاز دارند،همان اندازه مسئولیت نیز دارند و دیگران که امتیاز متفاوتی دارند مسئولیت کمتری خواهند داشت.
از اینها گذشته امتیازات ذاتی برای نزدیکی انسان به خدا هرگز کافی نیست بلکه باید با امتیازات اکتسابی همراه باشد.
2-آیه در صدد بیان همه برگزیدگان خدا نیست بلکه تنها اشاره به جمعی از آنها میکند و اگر بعضی از پیامبران که از این دودمان نیستند،در آن ذکر نشدهاند دلیل بر عدم برگزیدن آنها نمیباشد،ضمنا باید توجه داشت که "آل ابراهیم" موسی بن عمران و پیامبر اسلام و برگزیدگان خاندان او را نیز شامل میشود،زیرا همه آنها از دودمان ابراهیم هستند.
3-به گفته"راغب"در کتاب مفردات کلمه"آل"از"اهل"گرفته شده و تنها تفاوتی که با اهل دارد این است که"آل"معمولا به نزدیکان افراد بزرگ و شریف گفته میشود ولی"اهل"معنی وسیعی دارد و بر همه اطلاق میگردد،همچنین"آل"به افراد انسان اضافه میشود ولی کلمه اهل به زمان و مکان و هر چیز دیگر اضافه میشود،مثلا میگویند:اهل فلان شهر اما نمیگویند آل فلان شهر.
4-ناگفته پیداست که منظور از برگزیدگان آل ابراهیم و آل عمران این نیست که تمام فرزندان ابراهیم و عمران از برگزیدگان هستند،زیرا ممکن است در میان آنها حتی افراد کافری وجود داشته باشند بلکه منظور این است که جمعی از"دودمان" آنها برگزیده شدهاند.
5-"عمران"در آیه فوق همان پدر"مریم"است نه پدر"موسی"زیرا هر کجا در قرآن نام عمران برده شده اشاره به پدر مریم میباشد و آیات بعد که شرح حال مریم را بیان میکند نیز گواه این مطلب است.
6-در روایات متعددی که از طرق اهل بیت ع به ما رسیده است به این آیه برای معصوم بودن انبیاء و امامان استدلال شده است،زیرا خداوند هرگز افراد گنهکار و آلوده به شرک و کفر و فسق را انتخاب نمیکند بلکه آنهایی را برمیگزیند که از آلودگیها برکنار و معصوم باشند(البته مراحلی از عصمت را میتوان از آیه
استفاده کرد).
7-بعضی از نویسندگان اخیر به این آیه برای مساله تکامل انواع استدلال کردهاند و معتقدند که آیه دلالت بر این دارد که"آدم"نخستین انسان نبود بلکه در زمان آدم انسانهای بسیاری وجود داشتند که خداوند آدم را از میان آنها برگزید و نسلی ممتاز از فرزندان او به وجود آورد.
و تعبیر به" عَلَی الْعٰالَمِینَ "در آیه فوق را گواه بر این معنی میدانند و میگویند:در عصر آدم عالمیان یعنی"جامعه انسانی"وجود داشته.بنا بر این مانعی ندارد که انسان نخستین که میلیونها سال قبل به وجود آمده از حیوانات دیگر تکامل یافته و"آدم" تنها یک انسان برگزیده بوده باشد! ولی در برابر این سخن باید گفت که هیچگونه دلیلی در دست نیست که منظور از"عالمین"در اینجا انسانهای معاصر آدم بوده باشند بلکه ممکن است مجموع جامعه انسانیت در تمام طول تاریخ بوده باشد،و بنا بر این معنی آیه چنین میشود:"خداوند از میان تمام جامعه بشریت در طول تاریخ انسانهایی را برگزید که نخستین آنها آدم و سپس نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران بود"و از آنجا که این برگزیدگان هر کدام در عصر و زمانی میزیستهاند میفهمیم که منظور از عالمین تمام جامعه انسانی در همه اعصار و قرون بوده است.بنا بر این لزومی ندارد که معتقد باشیم در عصر آدم انسانهای زیادی وجود داشتهاند که آدم از میان آنها برگزیده شده باشد-دقت کنید!.
إِذْ قٰالَتِ اِمْرَأَتُ عِمْرٰانَ رَبِّ إِنِّی نَذَرْتُ لَکَ مٰا فِی بَطْنِی مُحَرَّراً فَتَقَبَّلْ مِنِّی إِنَّکَ أَنْتَ اَلسَّمِیعُ اَلْعَلِیمُ (35) فَلَمّٰا وَضَعَتْهٰا قٰالَتْ رَبِّ إِنِّی وَضَعْتُهٰا أُنْثیٰ وَ اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا وَضَعَتْ وَ لَیْسَ اَلذَّکَرُ کَالْأُنْثیٰ وَ إِنِّی سَمَّیْتُهٰا مَرْیَمَ وَ إِنِّی أُعِیذُهٰا بِکَ وَ ذُرِّیَّتَهٰا مِنَ اَلشَّیْطٰانِ اَلرَّجِیمِ (36)
35-(به یاد آورید)هنگامی را که همسر"عمران"گفت:"خداوندا!آنچه را در رحم دارم،برای تو نذر کردم،که"محرر"(و آزاد،برای خدمت خانه تو)باشد.از من بپذیر،که تو شنوا و دانایی! 36-ولی هنگامی که او را به دنیا آورد،(و او را دختر یافت،)گفت:"خداوندا!من او را دختر آوردم-ولی خدا از آنچه او به دنیا آورده بود،آگاهتر بود-و پسر،همانند دختر نیست.
(دختر نمیتواند وظیفه خدمتگزاری معبد را همانند پسر انجام دهد.)من او را مریم نام گذاردم،و او و فرزندانش را از(وسوسههای)شیطان رانده شده،در پناه تو قرار میدهم."
عمران و دخترش مریم
به دنبال اشارهای که به عظمت آل عمران در آیات قبل آمده بود در این آیات سخن از عمران و دخترش مریم به میان میآورد،و به طور فشرده چگونگی تولد و پرورش و بعضی از حوادث مهم زندگی این بانوی بزرگ را بیان میکند.
توضیح اینکه:از تواریخ و اخبار اسلامی و گفته مفسران استفاده میشود که "حنة"و"اشیاع"دو خواهر بودند که اولی به همسری"عمران"که از شخصیتهای
برجسته بنی اسرائیل بود در آمد و دومی را"زکریا"پیامبر خدا به همسری انتخاب کرد. (1)
همسر عمران"حنه"سالها گذشت که فرزندی از او متولد نشد روزی زیر درختی نشسته بود پرندهای را دید که به جوجههای خود غذا میدهد مشاهده این محبت مادرانه آتش عشق فرزند را در دل او شعلهور ساخت و از صمیم دل از درگاه خدا تقاضای فرزندی کرد و چیزی نگذشت که این دعای خالصانه به هدف اجابت رسید و باردار شد.
از بعضی از روایات استفاده میشود که خداوند به عمران وحی فرستاده بود که پسری پر برکت که میتواند بیماران غیر قابل علاج را درمان کند و مردگان را به فرمان خدا حیات بخشد به او خواهد داد که به عنوان پیامبر به سوی بنی اسرائیل فرستاده میشود.
او این جریان را با همسر خود"حنه"در میان گذاشت لذا هنگامی که او باردار شد تصور کرد فرزند مزبور همان است که در رحم دارد بی خبر از این که کسی که در رحم او است مادر آن فرزند(مریم)میباشد و به همین دلیل نذر کرد که پسر را خدمتگزار خانه خدا"بیت المقدس"نماید اما به هنگام تولد مشاهده کرد که دختر است در این موقع نگران شد که با این وضع چه کند.زیرا خدمتکاران بیت المقدس از میان پسران انتخاب میشدند و سابقه نداشت دختری به این عنوان انتخاب گردد.
با توضیح بالا،به تفسیر آیات باز میگردیم:
در نخستین آیه میفرماید:به یاد آرید"هنگامی را که همسر عمران گفت:
1) 1) از پارهای از روایات استفاده میشود که"عمران"نیز پیامبر بود و به او وحی فرستاده میشد،و باید توجه داشت که این عمران غیر از عمران پدر موسی ع است و میان آنها 1800 سال فاصله است- مجمع البیان،و تفسیر مراغی ذیل آیه مورد بحث.
خداوندا!آنچه را در رحم دارم برای تو نذر کردم که محرر(و آزاد برای خدمت خانه تو)باشد،آن را از من بپذیر که تو شنوا و دانایی"( إِذْ قٰالَتِ امْرَأَتُ عِمْرٰانَ رَبِّ إِنِّی نَذَرْتُ لَکَ مٰا فِی بَطْنِی مُحَرَّراً فَتَقَبَّلْ مِنِّی إِنَّکَ أَنْتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ ). (1)
در این آیه اشاره به نذر همسر عمران به هنگام بارداری شده،او تصور میکرد فرزندش(با توجه به بشارت خداوند)پسر است،و از این رو واژه"محررا"(یا معادل دیگر در زبان دیگر)را به کار برد،نه"محررة"و از خدا خواست که نذر او را پذیرا شود.
واژه"محررا"از ماده"تحریر"گرفته شده که به معنی آزاد ساختن است.و در اصطلاح آن زمان به فرزندانی گفته میشد که به خدمت معبد و خانه خدا در میآمدند،تا نظافت و سایر خدمات را بر عهده گیرند و به هنگام فراغت مشغول عبادت پروردگار شوند،و از آنجا که آنها از هر گونه خدمت به پدر و مادر آزاد بودند، به آنها"محرر"گفته میشد،و یا از این جهت که خالص از هر گونه تلاش و کوشش دنیوی بودهاند،به آنها محرر میگفتند.
بعضی گفتهاند که این دسته از کودکان از موقعی که توانایی بر این خدمات داشتند تا سن بلوغ،وظایف خود را زیر نظر پدران و مادران انجام میدادند و پس از رسیدن به سن بلوغ،تعیین سرنوشتشان به دست خودشان بود،اگر میخواستند به کار در معبد پایان داده و بیرون میرفتند و اگر تمایل داشتند بمانند میماندند.
بعضی گفتهاند:اقدام همسر عمران به نذر،دلیل بر آن است،که عمران در همان حال بارداری او از دنیا رفته بود،و گر نه بعید بود او مستقلا چنین نذری کند.
1) 1) راغب در مفردات میگوید:"تقبل"قبول چیزی است به صورتی که پاداش و ثوابی داشته باشد (بنا بر این با ماده قبول تفاوت دارد).
سپس میافزاید:"هنگامی که فرزند خود را به دنیا آورد(و او را دختر یافت) گفت:پروردگارا!من او را دختر آوردم"( فَلَمّٰا وَضَعَتْهٰا قٰالَتْ رَبِّ إِنِّی وَضَعْتُهٰا أُنْثیٰ ).
البته خدا از آنچه او به دنیا آورده بود آگاهتر بود"( وَ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا وَضَعَتْ ).
سپس افزود:"تو میدانی که دختر و پسر(برای هدفی که من نذر کردهام) یکسان نیستند"( وَ لَیْسَ الذَّکَرُ کَالْأُنْثیٰ ).
دختر،پس از بلوغ،عادت ماهانه دارد و نمیتواند در مسجد بماند،به علاوه نیروی جسمی آنها یکسان نیست،و نیز مسائل مربوط به حجاب و بارداری و وضع حمل ادامه این خدمت را برای دختر مشکل میسازد و لذا همیشه پسران را نذر میکردند.
از قرائن موجود در آیه و روایاتی که در تفسیر آیه وارد شده است،استفاده میشود که" وَ لَیْسَ الذَّکَرُ کَالْأُنْثیٰ "(پسر همانند دختر نیست)از زبان مادر مریم است هر چند بعضی احتمال دادهاند از کلام خدا باشد ولی بعید به نظر میرسد.
در اینجا این سؤال پیش میآید که مادر مریم،قاعدتا میبایست بگوید:"و لیست الانثی کالذکر"(این دختر همانند پسر نیست)زیرا او دختر آورده بود نه پسر و لذا گفتهاند:جمله تقدیم و تاخیری دارد همانگونه که در بسیاری از عبارات عرب معمول است، و چه بسا ناراحتی ناگهانی که هنگام وضع حمل به او دست داد سبب شد سخن خود را این چنین ادا کند،چرا که او علاقه داشت صاحب پسری شود تا خدمتگزار بیت المقدس باشد،همین علاقه سبب شد که بی اختیار به هنگام سخن گفتن نام پسر را مقدم دارد.
سپس افزود:"من او را مریم نام گذاردم و او و فرزندانش را از(وسوسههای) شیطان رجیم و رانده شده(از درگاه خدا)در پناه تو قرار میدهم"( وَ إِنِّی سَمَّیْتُهٰا مَرْیَمَ وَ إِنِّی أُعِیذُهٰا بِکَ وَ ذُرِّیَّتَهٰا مِنَ الشَّیْطٰانِ الرَّجِیمِ ).
"مریم"در لغت به معنی زن عبادتکار و خدمتگزار است و از آنجا که این نامگذاری به وسیله مادرش بعد از وضع حمل انجام شد،نهایت عشق و علاقه این مادر با ایمان را برای وقف فرزندش در مسیر بندگی و عبادت خدا نشان میدهد،و نیز به همین دلیل بود که او پس از نامگذاری،نوزادش و فرزندانی را که در آینده از او به وجود میآیند،در برابر وسوسههای شیطانی به خداوند سپرد.
فَتَقَبَّلَهٰا رَبُّهٰا بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَ أَنْبَتَهٰا نَبٰاتاً حَسَناً وَ کَفَّلَهٰا زَکَرِیّٰا کُلَّمٰا دَخَلَ عَلَیْهٰا زَکَرِیَّا اَلْمِحْرٰابَ وَجَدَ عِنْدَهٰا رِزْقاً قٰالَ یٰا مَرْیَمُ أَنّٰی لَکِ هٰذٰا قٰالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ یَرْزُقُ مَنْ یَشٰاءُ بِغَیْرِ حِسٰابٍ (37)
37-خداوند،او[مریم]را به طرز نیکویی پذیرفت،و به طرز شایستهای،(نهال وجود)او را رویانید(و پرورش داد)،و کفالت او را به"زکریا"سپرد.هر زمان زکریا وارد محراب او میشد،غذای مخصوصی در آن جا میدید.از او پرسید:"ای مریم!این را از کجا آوردهای؟!"گفت:"این از سوی خداست.خداوند به هر کس بخواهد،بی حساب روزی میدهد."
پرورش مریم در سایه عنایت الهی
این آیه ادامه بحث آیه گذشته در باره سرگذشت مریم است،میفرماید:
"پروردگارش او را به طرز نیکویی پذیرفت و به طور شایستهای(گیاه وجود)او را رویانید و پرورش داد"( فَتَقَبَّلَهٰا رَبُّهٰا بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَ أَنْبَتَهٰا نَبٰاتاً حَسَناً ).
مادر مریم باور نمیکرد او به عنوان خدمتگزار خانه خدا(بیت المقدس) پذیرفته شود به همین دلیل آرزو داشت فرزندش پسر باشد،زیرا سابقه نداشت دختری برای این کار،انتخاب گردد،ولی طبق آیه فوق خداوند این دختر پاک را برای نخستین بار جهت این خدمت روحانی و معنوی پذیرفت.
بعضی از مفسران گفتهاند:نشانه پذیرش او این بود که مریم بعد از بلوغ در دوران خدمتگزاری بیت المقدس هرگز عادت ماهانه ندید تا مجبور نگردد از این
مرکز روحانی دور شود یا اینکه حضور غذاهای بهشتی در برابر محراب او دلیلی بر این پذیرش بود.
این احتمال نیز وجود دارد که قبولی این نذر و پذیرش مریم،به صورت الهام به مادرش اعلام شده باشد.
تعبیر به"انبتها"از ماده"انبات"به معنی رویانیدن در مورد پرورش مریم اشاره به جنبههای تکامل معنوی،روحانی و اخلاقی مریم است.
ضمنا این جمله اشاره به نکته لطیفی دارد و آن اینکه کار خداوند،انبات و رویانیدن است یعنی همانگونه که در درون بذر گلها و گیاهان استعدادهایی نهفته است که زیر نظر باغبان پرورش مییابد و آشکار میشود،در درون وجود آدمی و اعماق روح و فطرت او نیز همه گونه استعدادهای عالی نهفته شده است که اگر انسان خود را تحت تربیت مربیان الهی که باغبانهای باغستان جهان انسانیتاند قرار دهد،به سرعت پرورش مییابد و آن استعدادهای خدا داد آشکار میشود،و انبات به معنی واقعی کلمه صورت میگیرد.
سپس میافزاید:"خداوند زکریا را سرپرست و کفیل او قرار داد"( وَ کَفَّلَهٰا زَکَرِیّٰا ).
"کفلها"از ماده"کفالت"در اصل به معنی"ضمیمه کردن چیزی به دیگری" است و به همین مناسبت به افرادی که سرپرستی کودکی را به عهده میگیرند کافل یا کفیل گفته میشود،زیرا در حقیقت او را ضمیمه وجود خود میکنند.
این ماده هر گاه به صورت ثلاثی مجرد(کفل بدون تشدید)استعمال شود به معنی به عهده گرفتن سرپرستی و کفالت است،و هنگامی که به صورت ثلاثی مزید (کفل با تشدید)استعمال شود،به معنی برگزیدن و قرار دادن کفیل برای دیگری است.
در تاریخ آمده است،پدر مریم(عمران)قبل از تولد او چشم از جهان فرو
بست و مادر او را بعد از تولد به بیت المقدس نزد دانشمندان و علمای یهود آورد و گفت:این کودک هدیه به بیت المقدس است،سرپرستی او را یک نفر از شما به عهده بگیرد،و چون آثار عظمت در چهره او نمایان بود و در خاندان شایستهای متولد شده بود،گفتگو در میان دانشمندان بنی اسرائیل در گرفت و هر یک میخواست افتخار سرپرستی مریم،نصیب او شود،سرانجام طی مراسم خاصی که شرح آن در تفسیر آیه 44 همین سوره خواهد آمد،زکریا کفالت او را بر عهده گرفت.
هر چه بر سن مریم افزوده میشد،آثار عظمت و جلال در وی نمایانتر میگشت و به جایی رسید که قرآن در ادامه این آیه در باره او میگوید:"هر زمان زکریا وارد محراب او میشد غذای جالب خاصی نزد او مییافت"( کُلَّمٰا دَخَلَ عَلَیْهٰا زَکَرِیَّا الْمِحْرٰابَ وَجَدَ عِنْدَهٰا رِزْقاً ).
"محراب"محل ویژهای است که در معبد برای امام آن معبد یا افراد خاصی در نظر گرفته میشود،و برای نامگذاری آن به این اسم جهاتی ذکر کردهاند که از همه بهتر،سه جهت زیر است:
نخست این که از ماده"حرب"به معنی جنگ گرفته شده است چون مؤمنان، در این محل به مبارزه با شیطان و هوسهای سرکش بر میخیزند،دیگر اینکه "محراب"اصولا به معنی بالای مجلس است و چون محل محراب را در بالای معبد قرار میدهند به این نام نامیده شده است در ضمن باید توجه داشت که وضع محراب در میان بنی اسرائیل چنان که گفتهاند با وضع محرابهای ما تفاوت داشت آنها محراب را از سطح زمین بالاتر میساختند به طوری که چند پله میخورد و اطراف آن مانند دیوارهای اطاق آن را محفوظ میکرد به طوری که افرادی که در داخل محراب بودند،از بیرون کمتر دیده میشدند.
سوم اینکه:محراب به معنی تمام معبد است که جایگاه مبارزه با هوای نفس و شیطان بوده است.
مریم تحت سرپرستی زکریا بزرگ شد و آن چنان غرق عبادت و بندگی خدا بود که به گفته ابن عباس هنگامی که نه ساله شد،روزها را روزه میگرفت و شبها را به عبادت میپرداخت و آن چنان در پرهیزگاری و معرفت و شناسایی پروردگار پیش رفت که از احبار و دانشمندان پارسای آن زمان نیز پیشی گرفت (1).
و هنگامی که زکریا در کنار محراب او قرار میگرفت و برای دیدار او میآمد، غذاهای مخصوصی کنار محراب او مشاهده میکرد که از آن به تعجب میافتاد روزی"به او گفت:این غذا را از کجا آوردی"؟( قٰالَ یٰا مَرْیَمُ أَنّٰی لَکِ هٰذٰا ).
مریم در جواب"گفت:این از طرف خدا است و اوست که هر کس را بخواهد بی حساب روزی میدهد"( قٰالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ یَرْزُقُ مَنْ یَشٰاءُ بِغَیْرِ حِسٰابٍ ).
اما این غذا چه نوع غذایی بوده و از کجا برای مریم آمده در آیه شرح داده نشده است ولی از روایات متعددی که در تفسیر عیاشی و غیر آن از کتب"شیعه"و "اهل تسنن"آمده استفاده میشود که آن یک نوع میوه بهشتی بوده که در غیر فصل، در کنار محراب مریم به فرمان پروردگار حاضر میشده است و این موضوع جای تعجب نیست که خدا از بنده پرهیزگارش این چنین پذیرایی کند.
این موضوع که منظور از"رزقا"غذای بهشتی باشد از قرائنی که در گوشه و کنار آیه هست نیز استفاده میشود،زیرا اولا کلمه"رزقا"به صورت نکره،نشانه آن است که روزی خاص و ناشناسی برای زکریا بوده است.ثانیا پاسخ مریم که"این از طرف خدا است"نشانه دیگری برای این مطلب میباشد ثالثا به هیجان آمدن زکریا و تقاضای فرزندی از طرف پروردگار که در آیه بعد به آن اشاره شده قرینه دیگری برای این معنی محسوب میشود.
1) 1) مجمع البیان،جلد 2 صفحه 436.
ولی بعضی از مفسران(مانند نویسنده المنار)معتقدند که منظور از"رزقا" همین غذاهای معمولی دنیا بوده زیرا از"ابن جریر"نقل شده که بنی اسرائیل گرفتار قحطی شدند و زکریا قادر بر تامین زندگی مریم نبود،در این موقع قرعهای زدند که به نام مرد نجاری افتاد و او افتخارا از درآمد کسب خود غذای مریم را تهیه میکرد و به هنگامی که زکریا در کنار محراب او قرار میگرفت از وجود چنان غذایی در آن شرایط سخت تعجب میکرد و مریم در پاسخ سؤال او میگفت:"این از طرف خداست"یعنی خداوند،مرد با ایمانی را علاقهمند به این خدمت در آن شرایط سخت،ساخته است.
ولی همانطور که گفتیم این تفسیر،نه با قرائنی در آیه است سازگار میباشد و نه با روایاتی که در ذیل آیه وارد شده میسازد از جمله در تفسیر عیاشی روایتی از امام باقر ع نقل شده که خلاصهاش چنین است:"روزی پیامبر ص به خانه فاطمه زهرا ع آمد در حالی که چند روز در خانه او غذایی دیده نمیشد،ناگاه غذای فراوان مخصوصی نزد او مشاهده کرد و از او پرسید:این غذا از کجا است؟ فاطمه ع عرض کرد:از نزد خدا است،زیرا هر کس را بخواهد بدون حساب روزی میبخشد،پیامبر ص فرمود:این جریان همانند جریان زکریا است که در کنار محراب مریم آمد و غذای مخصوصی در آنجا دید و از او پرسید:ای مریم!این غذا از کجا است،او گفت:از ناحیه خدا است" (1).
در باره جمله" بِغَیْرِ حِسٰابٍ "در ذیل آیه 202 سوره بقره و در این سوره ذیل آیه 27 بحث کردهایم.
1) 1) نور الثقلین،جلد 1 صفحه 333 از تفسیر عیاشی،جلد 1 صفحه 171.
هُنٰالِکَ دَعٰا زَکَرِیّٰا رَبَّهُ قٰالَ رَبِّ هَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ ذُرِّیَّةً طَیِّبَةً إِنَّکَ سَمِیعُ اَلدُّعٰاءِ (38) فَنٰادَتْهُ اَلْمَلاٰئِکَةُ وَ هُوَ قٰائِمٌ یُصَلِّی فِی اَلْمِحْرٰابِ أَنَّ اَللّٰهَ یُبَشِّرُکَ بِیَحْییٰ مُصَدِّقاً بِکَلِمَةٍ مِنَ اَللّٰهِ وَ سَیِّداً وَ حَصُوراً وَ نَبِیًّا مِنَ اَلصّٰالِحِینَ (39) قٰالَ رَبِّ أَنّٰی یَکُونُ لِی غُلاٰمٌ وَ قَدْ بَلَغَنِیَ اَلْکِبَرُ وَ اِمْرَأَتِی عٰاقِرٌ قٰالَ کَذٰلِکَ اَللّٰهُ یَفْعَلُ مٰا یَشٰاءُ (40)
38-در آنجا بود که زکریا،(با مشاهده آن همه شایستگی در مریم،)پروردگار خویش را خواند و عرض کرد:"خداوندا!از طرف خود،فرزند پاکیزهای(نیز)به من عطا فرما،که تو دعا را میشنوی!" 39-و هنگامی که او در محراب ایستاده،مشغول نیایش بود،فرشتگان او را صدا زدند که:"خدا تو را به"یحیی"بشارت میدهد،(کسی)که کلمه خدا[مسیح]را تصدیق میکند،و رهبر خواهد بود،و از هوسهای سرکش بر کنار،و پیامبری از صالحان است." 40-او عرض کرد:"پروردگارا!چگونه ممکن است فرزندی برای من باشد،در حالی که پیری به سراغ من آمده،و همسرم نازاست؟"فرمود:"بدین گونه خداوند هر کاری را بخواهد انجام میدهد."
زکریا و مریم
این آیات گوشهای از زندگی پیامبر الهی،زکریا را در ارتباط با داستان مریم
بیان میکند.
سابقا گفتیم،همسر زکریا و مادر مریم خواهر یکدیگر بودند و اتفاقا هر دو در آغاز،نازا و عقیم بودند،هنگامی که مادر مریم از لطف پروردگار،صاحب چنین فرزند شایستهای شد و زکریا اخلاص و سایر ویژگیهای شگفتآور او را دید،آرزو کرد که او هم صاحب فرزندی پاک و با تقوا همچون مریم شود،فرزندی که چهرهاش آیت و عظمت خداوند گردد،و با اینکه سالیان درازی از عمر او و همسرش گذشته بود،و از نظر معیارهای طبیعی بسیار بعید به نظر میرسید که صاحب فرزندی شود،ولی ایمان به قدرت پروردگار و مشاهده وجود میوههای تازه در غیر فصل،در کنار محراب عبادت مریم،قلب او را لبریز از امید ساخت که شاید در فصل پیری، میوه فرزند بر شاخسار وجودش آشکار شود،به همین دلیل هنگامی که مشغول نیایش بود از خداوند تقاضای فرزند کرد،و آن گونه که قرآن در نخستین آیه فوق میگوید:"در این هنگام زکریا پروردگار خویش را خواند و گفت:پروردگارا!فرزند پاکیزهای از سوی خودت به من(نیز)عطا فرما که تو دعا را میشنوی"و اجابت میکنی( هُنٰالِکَ دَعٰا زَکَرِیّٰا رَبَّهُ قٰالَ رَبِّ هَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ ذُرِّیَّةً طَیِّبَةً إِنَّکَ سَمِیعُ الدُّعٰاءِ ). (1)
*** "در این موقع فرشتگان به هنگامی که او در محراب ایستاده و مشغول نیایش بود،وی را صدا زدند که خداوند تو را به یحیی بشارت میدهد،در حالی که کلمه خدا(حضرت مسیح)را تصدیق میکند و آقا و رهبر خواهد بود،و از هوی و هوس بر کنار و پیامبری از صالحان است
1) 1) "ذریة"چنان که گفتیم در اصل به معنی فرزندان کوچک است،گاه به اولاد بزرگ نیز گفته میشود،این واژه هر چند در اصل معنی جمعی دارد،ولی بر مفرد هم اطلاق میگردد(مفردات راغب)ضمنا"طیبة"به صورت مؤنث آمده با اینکه حضرت زکریا تقاضای پسر کرده بود،این به خاطر مراعات ظاهر لفظ ذریة است.
"( فَنٰادَتْهُ الْمَلاٰئِکَةُ وَ هُوَ قٰائِمٌ یُصَلِّی فِی الْمِحْرٰابِ أَنَّ اللّٰهَ یُبَشِّرُکَ بِیَحْییٰ مُصَدِّقاً بِکَلِمَةٍ مِنَ اللّٰهِ وَ سَیِّداً وَ حَصُوراً وَ نَبِیًّا مِنَ الصّٰالِحِینَ ).
نه تنها خداوند اجابت دعای او را به وسیله فرشتگان خبر داد،بلکه پنج وصف از اوصاف این فرزند پاکیزه را بیان داشت:نخست اینکه او به بِکَلِمَةٍ مِنَ اللّٰهِ حضرت مسیح ع ایمان میآورد،و با ایمان و حمایت از او سبب تقویت مسیح ع میگردد(توجه داشته باشید که منظور از"کلمة"در اینجا به قرینه آیه 45 همین سوره و 171 سوره نساء،حضرت مسیح ع است و سبب این تعبیر به زودی روشن خواهد شد).
همانگونه که در تاریخ آمده است،یحیی شش ماه از عیسی ع بزرگتر بود و نخستین کسی بود که نبوت او را تصدیق کرد و به سوی او دعوت نمود،و چون در میان مردم به زهد و پاکدامنی،اشتهار تام داشت گرایش او به مسیح ع اثر عمیقی در توجه مردم به او گذاشت.
دوم اینکه او مقام سیادت و رهبری از نظر علم و عمل خواهد داشت و سوم اینکه او خود را از هوی و هوسهای سرکش و آلودگی به دنیا پرستی حفظ میکند، این معنی از واژه"حصورا"استفاده میشود.
واژه"حصور"از"حصر"به معنی حبس گرفته شده است،در اینجا به معنی کسی است که خود را از هوی و هوس،منع کرده است،این واژه گاه به معنی کسی که خودداری از ازدواج میکند نیز آمده به همین دلیل جمعی از مفسران آن را به همین معنی تفسیر کردهاند،و در پارهای از روایات نیز به آن اشاره شده است.
چهارم و پنجم اینکه او پیامبر بزرگی خواهد بود(توجه داشته باشید که"نبیا" به صورت نکره آمده که در اینجا برای عظمت است)و از صالحان و شایستگان خواهد بود.
زکریا از شنیدن این بشارت به وسیله فرشتگان،غرق شادی و سرور شد و در عین حال نتوانست شگفتی خود را از چنین موضوعی پنهان کند،عرض کرد:
پروردگارا!چگونه ممکن است فرزندی برای من باشد در حالی که پیری به من رسیده و همسرم نازاست"( قٰالَ رَبِّ أَنّٰی یَکُونُ لِی غُلاٰمٌ وَ قَدْ بَلَغَنِیَ الْکِبَرُ وَ امْرَأَتِی عٰاقِرٌ ).
در اینجا خداوند به او پاسخ داد و"فرمود:اینگونه خداوند هر کاری را که بخواهد انجام میدهد"( قٰالَ کَذٰلِکَ اللّٰهُ یَفْعَلُ مٰا یَشٰاءُ ).
و با این پاسخ کوتاه که تکیه بر نفوذ اراده و مشیت الهی داشت،زکریا قانع شد.
نخستین سؤالی که در اینجا پیش میآید.این است که اگر"حصورا"به معنی "ترک کننده ازدواج"باشد آیا این عمل برای انسان امتیازی محسوب میشود که در باره"یحیی"آمده است.
در پاسخ باید گفت:اولا هیچگونه دلیل قاطعی بر اینکه منظور از"حصور"در آیه ترک کننده ازدواج است در دست نیست.و روایتی که در این زمینه نقل شده از نظر سند مسلم نمیباشد.و هیچ بعید نیست که حصور در آیه به معنی ترک کننده شهوات و هوسها و دنیا پرستی و صفتی همانند زهد بوده باشد.
ثانیا ممکن است یحیی نیز همانند عیسی بر اثر شرایط خاص زندگی و اجبار به سفرهای متعدد برای تبلیغ آیین خدا ناچار به مجرد زیستن بوده است.
این یک قانون کلی برای همه نمیتواند باشد و اگر خداوند او را به این صفت میستاید به خاطر این است که او بر اثر شرایط خاصی ازدواج نکرد ولی در عین
حال توانست خود را از گناه حفظ کند و به هیچ وجه آلوده نشود،به طور کلی قانون ازدواج،یک قانون فطری است و در هیچ آیینی ممکن نیست حکمی بر خلاف این قانون فطری،تشریع گردد،بنا بر این نه در آیین اسلام و نه در هیچ آیین دیگری ترک ازدواج،کار خوبی نبوده است.
واژه"یحیی"از ماده حیات به معنی"زنده میماند"است،که به عنوان نام برای این پیامبر بزرگ انتخاب شده است و منظور از زندگی،هم زندگی مادی و هم معنوی در پرتو ایمان و مقام نبوت و ارتباط با خدا است و چنان که از این آیه و آیه 7 سوره مریم استفاده میشود،این نام را خداوند پیش از تولد برای او انتخاب کرد:
" یٰا زَکَرِیّٰا إِنّٰا نُبَشِّرُکَ بِغُلاٰمٍ اسْمُهُ یَحْییٰ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِیًّا "(ای زکریا ما تو را بشارت به فرزندی میدهیم که نامش یحیی است و پیش از او همنامی برایش قرار ندادیم).
ضمنا از جمله اخیر استفاده میشود که نام مزبور نام بی سابقهای بوده است.
همانطور که از آیات گذشته استفاده شد تقاضای تولد یحیی بعد از مشاهده پیشرفتهای سریع معنوی مریم به وسیله زکریا انجام شد.و جالب توجه اینکه بر اثر این دعا خداوند فرزندی به زکریا داد که از جهات زیادی شباهت به فرزند مریم، "عیسی"داشت.از جهت نبوت در کودکی،و از جهت مفهوم اسم(عیسی و یحیی هر دو از نظر لغت به معنی"زنده میماند"است)و از نظر درود فرستادن خداوند بر آنها در مراحل سهگانه"تولد،مرگ و حشر"و از جهات دیگر.
3-در آیات فوق زکریا به هنگام شرح پیری خود میگوید: وَ قَدْ بَلَغَنِیَ الْکِبَرُ (پیری به سراغ من آمده)ولی در آیه 8 سوره مریم از قول او میخوانیم: وَ قَدْ بَلَغْتُ مِنَ الْکِبَرِ عِتِیًّا ،(من به آخرین مرحله پیری رسیدهام).
این اختلاف در تعبیر به خاطر آن است که همانطور که انسان به سوی پیری
میرود گویا پیری و مرگ هم از طرف مقابل به سراغ او میآید چنان که علی ع میفرماید:
اذا کنت فی ادبار و الموت فی اقبال فما اسرع الملتقی :(چون که تو به سوی پایان عمر میروی و مرگ به سوی تو میآید چه زود به یکدیگر خواهید رسید) (1).
4-"غلام"از نظر لغت به معنی پسر جوان است.و"عاقر"از واژه"عقر"به معنی"ریشه و اساس"یا به معنی"حبس"است و اینکه به زنان نازا عاقر میگویند یا به خاطر آن است که کار آنان به پایان رسیده و یا اینکه از نظر تولد فرزند محبوس گشتهاند.
5-در اینجا سؤالی پیش میآید که تعجب و شگفتی زکریا با توجه به قدرت بیپایان پروردگار برای چه بود.؟ ولی با توجه به آیات دیگر قرآن پاسخ آن روشن است.او میخواست بداند که از یک زن نازا که حتی سالها پیش دوران قاعدگی را پشت سر گذاشته بود چگونه ممکن است،فرزندی متولد شود؟ چه تغییراتی در وجود او پیدا میشود آیا بار دیگر همچون زنان جوان و میان سال عادت ماهانه میبیند یا به طرز دیگر آماده پرورش فرزند میشود.
به علاوه ایمان به قدرت خداوند غیر از شهود و مشاهده است.او در حقیقت میخواست در اینجا ایمانش به مرحله شهود برسد و همانند ابراهیم که ایمان به معاد داشت و تقاضای شهود میکرد میخواست به چنین مرحلهای از اطمینان نایل گردد و این طبیعی است که هر انسانی هنگامی که با مسالهای بر خلاف قوانین طبیعت مواجه میشود در فکر فرو میرود و تمایل پیدا میکند که یک نشانه حسی برای آن بیابد.
1) 1) نهج البلاغه،حکمت 29.
قٰالَ رَبِّ اِجْعَلْ لِی آیَةً قٰالَ آیَتُکَ أَلاّٰ تُکَلِّمَ اَلنّٰاسَ ثَلاٰثَةَ أَیّٰامٍ إِلاّٰ رَمْزاً وَ اُذْکُرْ رَبَّکَ کَثِیراً وَ سَبِّحْ بِالْعَشِیِّ وَ اَلْإِبْکٰارِ (41)
41-(زکریا)عرض کرد:"پروردگارا!نشانهای برای من قرار ده!"گفت:"نشانه تو آن است که سه روز،جز به اشاره و رمز،با مردم سخن نخواهی گفت.(و زبان تو،بدون هیچ علت ظاهری، برای گفتگو با مردم از کار میافتد.)پروردگار خود را(به شکرانه این نعمت بزرگ،)بسیار یاد کن!و به هنگام صبح و شام،او را تسبیح بگو!
بشارت تولد یحیی
سخن از زکریا و درخواست فرزندی از سوی او از پیشگاه خدا و بشارت به تولد یحیی بود.
در اینجا زکریا از خداوند تقاضای نشانهای بر این بشارت بزرگ میکند و چنان که گفتیم نه به خاطر عدم اعتماد بر وعدههای الهی،بلکه برای تاکید بیشتر و اینکه ایمان او به این مطلب ایمان شهودی گردد،تا قلبش مالامال از اطمینان شود، همانگونه که ابراهیم خلیل تقاضای مشاهده صحنه معاد برای آرامش هر چه بیشتر قلب مینمود.
زکریا عرضه داشت:"پروردگارا!نشانهای برای من قرار ده"( قٰالَ رَبِّ اجْعَلْ لِی آیَةً ).
در پاسخ خداوند به او"گفت:نشانه تو آن است که سه روز با مردم جز به اشاره و رمز،سخن نخواهی گفت"و زبان تو بدون هیچ عیب و علت برای گفتگوی با مردم از کار میافتد( قٰالَ آیَتُکَ أَلاّٰ تُکَلِّمَ النّٰاسَ ثَلاٰثَةَ أَیّٰامٍ إِلاّٰ رَمْزاً ).
"ولی پروردگار خود را(به شکرانه این نعمت)بسیار یاد کن و هنگام شب و
صبحگاهان او را تسبیحگوی"( وَ اذْکُرْ رَبَّکَ کَثِیراً وَ سَبِّحْ بِالْعَشِیِّ وَ الْإِبْکٰارِ ).
از این جمله استفاده میشود در حالی که زبان او به طور موقت،برای سخن گفتن با مردم از کار افتاده بود،قادر بر تسبیح و ذکر خدا بود،تا هم وظیفه شکرگزاری را نسبت به این موهبت عظیم که خدا به او عنایت کرده بود انجام دهد و هم نشانه روشنی از خداوند بزرگ بر گشودن موضوعات بسته باشد،یا به تعبیر دیگر بریدن از مردم و پیوستن به حق در این سه روز،او را به خدا نزدیکتر کند و آیت و نشانه روشنی از قدرت خدا باشد.
"رمز"در اصل اشاره کردن با لبها را گویند،به صدای آهسته نیز"رمز"گفته میشود،این واژه در گفتگوهای معمولی،معنی وسیعتری پیدا کرده و به هر سخن و اشاره و نشانهای که مطلبی را مخفیانه یا به طور غیر صریح برساند،رمز میگویند.
به هر حال خداوند در خواست زکریا را پذیرفت و سه شبانه روز زبان او بدون هیچ عامل طبیعی از سخن گفتن با مردم باز ماند در حالی که به ذکر خدا مترنم بود،این وضع عجیب،نشانهای از قدرت پروردگار بر همه چیز بود،خدایی که میتواند زبان بسته را به هنگام ذکرش بگشاید،قادر است از رحم عقیم و بسته، فرزندی با ایمان که مظهر یاد پروردگار باشد به وجود آورد،و از اینجا رابطه این نشانه با آنچه زکریا میخواست،روشن میشود.
بعضی از مفسران گفتهاند:احتمال دارد که این خودداری از سخن گفتن با مردم جنبه اختیاری داشته،و زکریا به فرمان خدا مامور بوده که در این سه روز،زبان جز به ثنای الهی نگشاید و به اصطلاح مامور به روزه سکوت بود که در بعضی از امم پیشین وجود داشته است.
فخر رازی این قول را از ابو مسلم نقل میکند،و آن را تفسیر زیبا و معقولی میشمرد (1)ولی روشن است که این تفسیر با محتوای آیه سازگار نیست زیرا زکریا
1) 1) تفسیر کبیر،جلد 8 صفحه 41.
درخواست آیه و نشانهای برای بشارت الهی کرد،و سکوت اختیاری هیچگونه دلیلی بر این معنی نمیتواند باشد.
واژه"عشی"معمولا به ساعات آخر روز گفته میشود همانگونه که"ابکار"به ساعات آغاز روز میگویند،بعضی معتقدند که از ابتدای ظهر تا غروب آفتاب "عشی"نام دارد،و از ابتدای طلوع صبح تا هنگام ظهر،ابکار است (1).
ولی راغب اصفهانی در کتاب مفردات میگوید:"عشی"از هنگام ظهر است تا صبح فردا،و ابکار از طلوع صبح است تا ظهر بنا بر این عشی و ابکار،مجموع شبانه روز را شامل میشود،ولی همانطور که گفتیم این دو واژه معمولا در دو معنی اول به کار میرود.
در اینجا سؤالی پیش میآید که آیا بسته شدن زبان پیامبر،با مقام نبوت و وظیفه تبلیغی او سازگار است؟ پاسخ این سؤال چندان مشکل نیست زیرا این موضوع،در صورتی با وظیفه نبوت سازگار نمیباشد که طولانی باشد اما برای یک مدت کوتاه،مدتی که پیامبر میتواند در آن مدت از قوم و جمعیت خود غایب گردد و به عبادت خدا بپردازد مانعی نخواهد داشت.به علاوه در همین مدت او میتوانست با ایماء و اشاره مطالب لازم را به اطلاع آنها برساند و یا با تلاوت آیات پروردگار که ذکر خدا محسوب میشد حقایق را به آنها تفهیم کند و اتفاقا همین کار را کرد و با اشاره،مردم را به ذکر خداوند هدایت نمود! ***
1) 1) المصحف المفسر،نوشته فرید وجدی(ذیل آیه مورد بحث).
وَ إِذْ قٰالَتِ اَلْمَلاٰئِکَةُ یٰا مَرْیَمُ إِنَّ اَللّٰهَ اِصْطَفٰاکِ وَ طَهَّرَکِ وَ اِصْطَفٰاکِ عَلیٰ نِسٰاءِ اَلْعٰالَمِینَ (42) یٰا مَرْیَمُ اُقْنُتِی لِرَبِّکِ وَ اُسْجُدِی وَ اِرْکَعِی مَعَ اَلرّٰاکِعِینَ (43)
42-و(به یاد آورید)هنگامی را که فرشتگان گفتند:"ای مریم!خدا تو را برگزیده و پاک ساخته، و بر تمام زنان جهان،برتری داده است.
43-ای مریم!(به شکرانه این نعمت)برای پروردگار خود،خضوع کن و سجده بجا آور!و با رکوع کنندگان،رکوع کن!"
مریم بانوی برگزیده الهی
این آیات بار دیگر،به داستان مریم باز میگردد،و از دوران شکوفایی و برومندی او سخن میگوید،و مقامات والای او را بر میشمرد.
نخست از گفتگوی فرشتگان با مریم،بحث میکند،میفرماید:به یاد آور "هنگامی را که فرشتگان گفتند:ای مریم!خدا تو را برگزیده و پاک ساخته و بر تمام زنان جهان برتری داده است"( وَ إِذْ قٰالَتِ الْمَلاٰئِکَةُ یٰا مَرْیَمُ إِنَّ اللّٰهَ اصْطَفٰاکِ وَ طَهَّرَکِ وَ اصْطَفٰاکِ عَلیٰ نِسٰاءِ الْعٰالَمِینَ ). (1)
چه افتخاری از این برتر که انسانی با فرشتگان هم سخن شود،آن هم سخنی که بشارت برگزیدگی او از سوی خدا و طهارت و برتری او بر تمام زنان جهان باشد، و این نبود جز در سایه تقوا و پرهیزگاری و ایمان و عبادت او،آری او برگزیده شد تا
1) 1) منظور از پاکی مریم،یا پاکی از عادت ماهانه است که به او اجازه میداد همواره خدمت بیت المقدس کند و یا پاکی از هر گونه آلودگی اخلاقی و معنوی و گناه.
پیامبری همچون عیسای مسیح به دنیا آورد.
جالب توجه این که جمله"اصطفیک"در آیه تکرار شده یک بار برای بیان برگزیدگی او به طور مطلق و بار دوم برای برگزیدگی او نسبت به تمام زنان جهان.
این آیه گواه بر این است که مریم بزرگترین شخصیت زن در جهان خود بوده است.و این موضوع با آنچه درباره بانوی بزرگ اسلام فاطمه ع رسیده است که او برترین بانوی جهان است منافات ندارد زیرا در روایات متعددی از پیغمبر اسلام ص و امام صادق ع نقل شده که:
"
اما مریم کانت سیدة نساء زمانها اما فاطمة فهی سیدة نساء العالمین من الاولین و الاخرین "(اما مریم بانوی زنان زمان خود بود اما فاطمه بانوی همه بانوان جهان از اولین و آخرین است) (1).
کلمه"العالمین"هیچگونه منافات با این سخن ندارد زیرا این کلمه در قرآن و عبارات معمولی به معنی مردمی که در یک عصر و زمان زندگی میکنند آمده است چنان که در باره بنی اسرائیل میخوانیم:" وَ أَنِّی فَضَّلْتُکُمْ عَلَی الْعٰالَمِینَ " (2)(و من شما را بر جهانیان برتری بخشیدم)بدیهی است منظور،برتری مؤمنان بنی اسرائیل بر مردم عصر خود بوده است.
*** در آیه بعد سخن از خطاب دیگری از فرشتگان به مریم است،میگویند:"ای مریم!(به شکرانه این نعمتهای بزرگ که از سوی خداوند برگزیده شدهای و بر زنان جهان عصر خود برتری یافتهای و از هر نظر پاک و پاکیزه گشتهای)برای پروردگارت سجده کن و همراه رکوع کنندگان رکوع نما
"( یٰا مَرْیَمُ اقْنُتِی لِرَبِّکِ وَ اسْجُدِی وَ ارْکَعِی مَعَ الرّٰاکِعِینَ ).
در اینجا سه دستور از طرف فرشتگان به مریم داده شده:
نخست"قنوت"در برابر پروردگار و این واژه همانطور که سابقا اشاره کردیم به معنی خضوع و دوام اطاعت است،و دیگر"سجود"که آن نیز نوعی از"خضوع کامل"در برابر خدا است و دیگر"رکوع"که آن هم نوع دیگری از خضوع و تواضع میباشد.
جمله" وَ ارْکَعِی مَعَ الرّٰاکِعِینَ "(با رکوع کنندگان رکوع کن)ممکن است اشاره به نماز جماعت بوده باشد،و نیز ممکن است اشاره به پیوستن به جمعیت نمازگزاران و خاضعان در برابر خدا باشد،یعنی همانطور که دیگر بندگان خالص خدا برای او رکوع بجا میآورند،تو نیز رکوع کن.
در این آیه نخست اشاره به سجده و سپس اشاره به رکوع شده است،و این نه به خاطر آن است که در نماز آنها سجده قبل از رکوع انجام میگرفته بلکه منظور انجام هر دو عبادت است و نظری به ترتیب آنها نیست مثل این است که بگوییم نماز بخوان و وضو بگیر و پاکیزه باش یعنی همه این وظایف را انجام بده زیرا عطف کردن با"واو"دلالتی بر ترتیب ندارد،به علاوه رکوع و سجود در اصل به معنی تواضع و خضوع است و رکوع و سجود معمولی یکی از مصادیق آن محسوب میشود.
ذٰلِکَ مِنْ أَنْبٰاءِ اَلْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ وَ مٰا کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یُلْقُونَ أَقْلاٰمَهُمْ أَیُّهُمْ یَکْفُلُ مَرْیَمَ وَ مٰا کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یَخْتَصِمُونَ (44)
44-(ای پیامبر!)این،از خبرهای غیبی است که به تو وحی میکنیم،و تو در آن هنگام که قلمهای خود را(برای قرعهکشی)به آب میافکندند تا کدامیک کفالت و سرپرستی مریم را عهده دار شود،و(نیز)به هنگامی که(دانشمندان بنی اسرائیل،برای کسب افتخار سرپرستی او،)با هم کشمکش داشتند،حضور نداشتی،(و همه اینها،از راه وحی به تو گفته شد.)
این آیه اشاره به گوشه دیگری از داستان مریم میکند و میگوید:"آنچه را در باره سرگذشت مریم و زکریا برای تو بیان کردیم از خبرهای غیبی است که به تو وحی میکنیم"( ذٰلِکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ ).
زیرا این داستانها به این صورت(صحیح و خالی از هر گونه خرافه)در هیچ یک از کتب پیشین که تحریف یافته است،وجود ندارد و سند آن تنها وحی آسمانی قرآن است.
سپس در ادامه این سخن میگوید:"در آن هنگام که آنها قلمهای خود را برای (قرعهکشی و)تعیین سرپرستی مریم در آب افکندند،تو حاضر نبودی و نیز هنگامی که(علمای بنی اسرائیل برای کسب افتخار سرپرستی او)با هم کشمکش داشتند حضور نداشتی"و ما همه اینها را از طریق وحی به تو گفتیم( وَ مٰا کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یُلْقُونَ أَقْلاٰمَهُمْ أَیُّهُمْ یَکْفُلُ مَرْیَمَ وَ مٰا کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یَخْتَصِمُونَ ).
همانگونه که در تفسیر آیات قبل گفته شد،مادر مریم پس از وضع حمل نوزاد خود را در پارچهای پیچید و به معبد آورد،و به علما و بزرگان بنی اسرائیل خطاب
کرد که این نوزاد برای خدمت خانه خدا نذر شده است،سرپرستی او را به عهده بگیرید و از آنجا که مریم از خانوادهای بزرگ و معروف به پاکی و درستی(خانواده عمران)بود،عابدان بنی اسرائیل،برای سرپرستی او بر یکدیگر پیشی میگرفتند،و به همین جهت چارهای جز قرعه نیافتند،به کنار نهری آمدند و قلمها و چوبهایی که به وسیله آن قرعه میزدند حاضر کردند و نام هر یک را به یکی از آنها نوشتند،هر قلمی در آب فرو میرفت برنده قرعه نبود،تنها قلمی که روی آب باقی ماند،قلمی بود که نام زکریا بر آن نوشته شده بود،و به این ترتیب سرپرستی زکریا نسبت به مریم مسلم شد و در واقع از همه سزاوارتر بود زیرا علاوه بر دارا بودن مقام نبوت شوهر خاله مریم بود.
از این آیه و آیاتی که در سوره صافات در باره یونس آمده استفاده میشود که برای حل مشکل و یا در هنگام مشاجره و نزاع و هنگامی که کار به بنبست کامل میرسد و هیچ راهی برای پایان دادن به نزاع دیده نمیشود میتوان از قرعه استمداد جست همین آیات به ضمیمه روایات پیشوایان اسلام سبب شده که قاعده قرعه به عنوان یکی از قواعد فقهی در کتب اسلامی شناخته شود و از آن بحث گردد اما همان طور که در بالا اشاره شد،قرعه مشروط به وجود بنبست کامل است بنا بر این هر گاه طریق دیگری برای حل شکل پیدا شود از قرعه نمیتوان استفاده کرد.
طرز قرعهکشی در اسلام صورت خاصی ندارد بلکه میتوان از چوبههای تیر یا سنگ ریزه یا کاغذ و مانند آن طوری استفاده کرد که تبانی و زدوبند در آن راه نداشته باشد روشن است که در اسلام از طریق قرعهکشی نمیتوان برد و باخت کرد.زیرا این موضوع مشکلی نبوده که برای حل آن متوسل به قرعه شویم و چنان درآمدی مشروع نیست.
این نکته نیز لازم به یادآوری است که قرعه مخصوص منازعات و اختلافات میان مردم نیست بلکه بنبستهای دیگر را نیز میتوان با آن گشود مثلا همانطور که در احادیث وارد شده.اگر انسان منحرفی با گوسفندی آمیزش جنسی کند،سپس آن را در میان گله گوسفندان رها نماید و شناخته نشود باید به قید قرعه یکی از آنها را خارج ساخت و از خوردن گوشت آن اجتناب نمود زیرا کنار گذاشتن همه آنها زیان بزرگی است و استفاده از گوشت همه آنها نیز جایز نمیباشد.در اینجا قرعه حل مشکل میکند.
إِذْ قٰالَتِ اَلْمَلاٰئِکَةُ یٰا مَرْیَمُ إِنَّ اَللّٰهَ یُبَشِّرُکِ بِکَلِمَةٍ مِنْهُ اِسْمُهُ اَلْمَسِیحُ عِیسَی اِبْنُ مَرْیَمَ وَجِیهاً فِی اَلدُّنْیٰا وَ اَلْآخِرَةِ وَ مِنَ اَلْمُقَرَّبِینَ (45) وَ یُکَلِّمُ اَلنّٰاسَ فِی اَلْمَهْدِ وَ کَهْلاً وَ مِنَ اَلصّٰالِحِینَ (46)
45-(به یاد آورید)هنگامی را که فرشتگان گفتند:"ای مریم!خداوند تو را به کلمهای[وجود با عظمتی]از طرف خودش بشارت میدهد که نامش"مسیح،عیسی پسر مریم"است،در حالی که در این جهان و جهان دیگر،صاحب شخصیت خواهد بود،و از مقربان(الهی) است.
46-و با مردم،در گاهواره و در حالت کهولت(و میان سال شدن)سخن خواهد گفت،و از شایستگان است."
بشارت تولد مسیح
از این آیه به بعد به بخش مهم دیگری از زندگی مریم،یعنی جریان تولد فرزندش حضرت مسیح ع میپردازد و نکات مهمی را در این رابطه شرح میدهد، نخست میفرماید:به یاد آور"هنگامی را که فرشتگان گفتند:ای مریم!خداوند تو را به کلمهای(وجود با عظمتی)از سوی خودش بشارت میدهد که نامش مسیح عیسی ع پسر مریم است"( إِذْ قٰالَتِ الْمَلاٰئِکَةُ یٰا مَرْیَمُ إِنَّ اللّٰهَ یُبَشِّرُکِ بِکَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِیحُ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ ). (1)
1) 1) قابل توجه اینکه ضمیر در"اسمه"به"کلمة"بر میگردد،در عین حال به صورت مذکر آمده زیرا نظر به معنی و مصداق آن دارد که حضرت مسیح ع بوده است.
"در حالی که هم در این جهان و هم در جهان دیگر،آبرومند و با شخصیت و از مقربان(درگاه خدا)خواهد بود"( وَجِیهاً فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ وَ مِنَ الْمُقَرَّبِینَ ).
1-در این آیه و دو آیه دیگر از"مسیح"به عنوان"کلمه"یاد شده است این تعبیر در کتب عهد جدید نیز دیده میشود.
در باره اینکه چرا به عیسی"کلمه"گفته شده در میان مفسران سخن بسیار است اما بیشتر به نظر میرسد که علت آن همان تولد فوق العاده مسیح میباشد که مشمول" إِنَّمٰا أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ " (1)است و یا به خاطر این است که قبل از تولد،خداوند بشارت او را در کلامی به مادرش داده بود.
و نیز ممکن است علت این تعبیر این باشد که"کلمه"در اصطلاح قرآن به معنی مخلوق به کار میرود مانند:" قُلْ لَوْ کٰانَ الْبَحْرُ مِدٰاداً لِکَلِمٰاتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ کَلِمٰاتُ رَبِّی وَ لَوْ جِئْنٰا بِمِثْلِهِ مَدَداً "(بگو:اگر دریاها به صورت مرکب برای نوشتن کلمات پروردگار من شوند آنها تمام میشوند پیش از آنکه کلمات پروردگار من تمام گردد هر چند همانند دریاها را بر آن بیفزاییم) (2).
در این آیه منظور از(کلمات خدا)همان مخلوقات او است از آنجا که مسیح ع یکی از مخلوقات بزرگ خدا بوده است اطلاق کلمه بر او شده که در ضمن پاسخی به مدعیان الوهیت عیسی نیز بوده باشد.
2-اطلاق"مسیح"به معنی"مسح کننده"یا"مسح شده"بر عیسی ع ممکن است از این نظر باشد که او با کشیدن دست بر بدن بیماران غیر قابل علاج آنها را به فرمان خدا شفا میداد و چون این افتخار از آغاز برای او پیشبینی شده بود خدا نام
او را قبل از تولد مسیح گذاشت.
و یا به خاطر آن است که خداوند او را از ناپاکی و گناه مسح کرد و پاک گردانید.
3-قرآن در این آیه و آیات متعدد دیگر صریحا عیسی را فرزند مریم معرفی کرده تا پاسخی به مدعیان الوهیت عیسی باشد زیرا کسی که از مادر متولد میشود و مشمول تمام تغییرات دوران جنین و تغییرات و تحولات جهان ماده است چگونه میتواند خدا باشد؟خدایی که از تمام تغییرات و دگرگونیها بر کنار است.
*** در آیه بعد به یکی از فضائل و معجزات حضرت مسیح ع،اشاره میکند، میگوید:"او با مردم در گهواره،و در حال کهولت(میان سال شدن)سخن خواهد گفت و او از صالحان است"( وَ یُکَلِّمُ النّٰاسَ فِی الْمَهْدِ وَ کَهْلاً وَ مِنَ الصّٰالِحِینَ ).
همانگونه که در سوره مریم خواهد آمد،مریم برای رفع اتهام از خودش که فرزندی بدون پدر به دنیا آورده بود،به فرمان خدا اشاره به گاهواره نوزادش عیسی ع کرد،او در همان حال به سخن در آمد و با زبان فصیح و گویا مقام بندگی خویش را در مقابل خدا،و همچنین مقام نبوت خود را آشکار ساخت، و از آنجا که غیر ممکن است پیامبری این چنین با عظمت از رحم آلودهای بیرون آید پاکدامنی مادرش را با این اعجاز اثبات نمود.
باید توجه داشت که کلمه"مهد"به معنی محلی است که برای خواب و استراحت نوزاد آماده میکنند و نزدیک به معنی گهواره در فارسی است با این تفاوت که در گهواره مفهوم جنبش و حرکت افتاده است در حالی که مهد مفهوم عامی دارد و هر گونه محلی را که برای نوزاد آماده کنند شامل میشود.
ظاهر آیات سوره مریم این است که او در همان روزهای آغاز تولدش زبان به سخن گشود،کاری که برای هیچ نوزادی عادتا ممکن نیست و این خود یک معجزه
بزرگ بود،ولی سخن گفتن در حال میان سالی و کهولت (1)یک امر کاملا عادی است و ذکر این دو با هم در آیه فوق ممکن است اشاره به این باشد که او در گاهواره همان گونه سخن میگفت که در موقع رسیدن به کمال عمر،سخنانی سنجیده و پر محتوا و حساب شده،نه سخنانی کودکانه.
این احتمال نیز وجود دارد که این تعبیر اشاره به این حقیقت باشد که مسیح ع از آغاز تولد تا زمانی که به سن کهولت رسید همواره سخن حق میگفت و در راه ارشاد و تبلیغ خلق گام بر میداشت.
به علاوه این تعبیر در باره عیسی ع،گویا یک نوع پیشگویی و اشاره به آینده عمر او است،زیرا میدانیم طبق تواریخ،حضرت مسیح ع هرگز در این جهان و در میان مردم به سن پیری نرسید،بلکه در سن 33 سالگی از میان مردم بیرون رفت،و خدا او را به آسمان برد و مطابق روایات متعددی در عصر ظهور حضرت مهدی"عج" به میان مردم باز میگردد.(و با آنها سخن میگوید همانگونه که در آغاز عمر سخن میگفت).
تعبیر به" مِنَ الصّٰالِحِینَ "نشان میدهد که صالح و شایسته بودن از بزرگترین افتخاراتی است که نصیب انسان میشود،و گویی همه ارزشهای انسانی در آن جمع است ***
1) 1) "کهل"به معنی شخص یا چیزی است که به سر حد کمال رسیده است و از آنجا که انسان در سیسالگی تا چهل یا پنجاهسالگی به حد تکامل میرسد،این سالها را سالهای کهولت مینامند،و کمتر از آن را شباب(جوانی)و بیشتر از آن را شیب(پیری)میگویند.
قٰالَتْ رَبِّ أَنّٰی یَکُونُ لِی وَلَدٌ وَ لَمْ یَمْسَسْنِی بَشَرٌ قٰالَ کَذٰلِکِ اَللّٰهُ یَخْلُقُ مٰا یَشٰاءُ إِذٰا قَضیٰ أَمْراً فَإِنَّمٰا یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ (47)
47-(مریم)گفت:"پروردگارا!چگونه ممکن است فرزندی برای من باشد،در حالی که انسانی با من تماس نگرفته است؟!"فرمود:"خداوند،اینگونه هر چه را بخواهد میآفریند!هنگامی که چیزی را مقرر دارد(و فرمان هستی آن را صادر کند)،فقط به آن میگوید:"موجود باش!"آن نیز فورا موجود میشود.
چگونه بدون همسر فرزند میآورم؟!
باز در این آیه داستان مریم ع ادامه مییابد،او هنگامی که بشارت تولد عیسی ع را شنید،چنین"گفت:پروردگارا!چگونه فرزندی برای من خواهد بود، در حالی که هیچ انسانی با من تماس نگرفته"و هرگز همسری نداشتهام( قٰالَتْ رَبِّ أَنّٰی یَکُونُ لِی وَلَدٌ وَ لَمْ یَمْسَسْنِی بَشَرٌ ).
میدانیم این جهان،جهان اسباب است،و خداوند آفرینش را چنان قرار داده که هر موجودی به دنبال یک سلسله عوامل و اسباب پا به دائره وجود میگذارد، مثلا برای تولد یک فرزند،آمیزش جنسی و ازدواج و ترکیب"اسپرم"و"اوول"لازم است،بنا بر این جای تعجب نیست که مریم با شنیدن این بشارت که بزودی صاحب فرزندی خواهد شد در شگفتی فرو رود.
ولی خداوند به این شگفتی پایان داد و"فرمود:این گونه خدا هر چه را بخواهد میآفریند"( قٰالَ کَذٰلِکِ اللّٰهُ یَخْلُقُ مٰا یَشٰاءُ ).
نظام عالم طبیعت مخلوق خدا است و محکوم فرمان او است و هر گاه بخواهد میتواند این نظام را دگرگون سازد و به وسیله اسباب و عوامل غیر عادی
موجوداتی را بیافریند.
سپس برای تکمیل این سخن میفرماید:"هنگامی که چیزی را مقرر کند(و فرمان وجود آن را صادر نماید)تنها به آن میگوید:موجود باش،آن نیز فورا موجود میشود"( إِذٰا قَضیٰ أَمْراً فَإِنَّمٰا یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ ).
بدیهی است که تعبیر به"کن"(باش)در حقیقت بیان اراده قطعی خدا است، و گر نه نیازی به سخنی نیست،یعنی به مجرد اینکه اراده او بر چیزی تعلق گرفت و فرمان آفرینش صادر شد،فورا لباس هستی بر آن پوشانده میشود.
قابل توجه اینکه:در باره آفرینش عیسی در این آیه جمله"یخلق" (میآفریند)به کار رفته،در حالی که در باره آفرینش یحیی در چند آیه قبل،تعبیر به "یفعل"(انجام میدهد)شده است،شاید این تفاوت تعبیر،اشاره به تفاوت خلقت این دو پیامبر بوده باشد که یکی از مجرای عادی و دیگری از مجرای غیر عادی به وجود آمدهاند.
این نکته قابل توجه است که در آغاز این آیات،مریم با فرشتگان سخن میگوید ولی در اینجا میبینیم او با خدای خود سخن میگوید و از او پاسخ میشنود،گویا چنان مجذوب ذات پاک حق شد که واسطهها را از میان برداشت و یکپارچه با مبدأ عالم هستی پیوند گرفت،و بی هیچ واسطهای آنچه میخواست گفت و آنچه میبایست شنید-البته سخن گفتن غیر پیامبران با خدا هر گاه به صورت وحی نبوت نباشد اشکال ندارد.
وَ یُعَلِّمُهُ اَلْکِتٰابَ وَ اَلْحِکْمَةَ وَ اَلتَّوْرٰاةَ وَ اَلْإِنْجِیلَ (48) وَ رَسُولاً إِلیٰ بَنِی إِسْرٰائِیلَ أَنِّی قَدْ جِئْتُکُمْ بِآیَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ أَنِّی أَخْلُقُ لَکُمْ مِنَ اَلطِّینِ کَهَیْئَةِ اَلطَّیْرِ فَأَنْفُخُ فِیهِ فَیَکُونُ طَیْراً بِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ أُبْرِئُ اَلْأَکْمَهَ وَ اَلْأَبْرَصَ وَ أُحْیِ اَلْمَوْتیٰ بِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ أُنَبِّئُکُمْ بِمٰا تَأْکُلُونَ وَ مٰا تَدَّخِرُونَ فِی بُیُوتِکُمْ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ (49)
48-و به او،کتاب و دانش و تورات و انجیل،میآموزد.
49-و(او را به عنوان)رسول و فرستاده به سوی بنی اسرائیل(قرار داده،که به آنها میگوید:)من نشانهای از طرف پروردگار شما،برایتان آوردهام،من از گل،چیزی به شکل پرنده میسازم، سپس در آن میدمم و به فرمان خدا،پرندهای میگردد.و به اذن خدا،کور مادرزاد و مبتلایان به برص[پیسی]را بهبودی میبخشم،و مردگان را به اذن خدا زنده میکنم،و از آنچه میخورید،و در خانههای خود ذخیره میکنید،به شما خبر میدهم،مسلما در اینها، نشانهای برای شماست،اگر ایمان داشته باشید!
سایر اوصاف مسیح
به دنبال صفات چهارگانهای که در آیات قبل برای حضرت مسیح ع بیان شد،(آبرومند در دنیا و آخرت بودن،از مقربان بودن،و سخن گفتن در گاهواره و از صالحان بودن)به دو وصف دیگر از اوصاف آن پیامبر بزرگ که هر کدام نیز ترکیبی از مجموعه اوصاف مهمی است،اشاره میکند.
نخست میفرماید:"خداوند به او کتاب و دانش و تورات و انجیل میآموزد" ( وَ یُعَلِّمُهُ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ التَّوْرٰاةَ وَ الْإِنْجِیلَ ).
نخست به تعلیم کتاب و حکمت و دانش به طور کلی اشاره میکند و بعد دو مصداق روشن این کتاب و حکمت یعنی تورات و انجیل را بیان مینماید.
بدیهی است افرادی که به عنوان رهبر جامعه بشریت از سوی خداوند تعیین میشوند،باید در درجه اول از علم و دانش کافی برخوردار باشند و آیین و قوانین زنده و سازندهای با خود بیاورند و در درجه بعد دلایل و اسناد روشنی برای ارتباط خود با خدا ارائه دهند و با این دو وسیله ماموریت هدایت مردم را تکمیل و تثبیت کنند،در آیات فوق به این دو معنی اشاره شده است،در آیه اول سخن از علم و دانش و کتاب آسمانی حضرت مسیح ع بود،و در آیه دوم اشاره به معجزات متعدد او است.
*** میفرماید:"و(خداوند)او را رسول و فرستادهای به سوی بنی اسرائیل قرار میدهد"( وَ رَسُولاً إِلیٰ بَنِی إِسْرٰائِیلَ ). (1)
ممکن است از این جمله در ابتدا چنین به نظر آید که ماموریت حضرت مسیح ع تنها دعوت بنی اسرائیل بوده است،همانها که در آن زمان گرفتار انواع خرافات و آلودگیهای اخلاقی و عقیدتی و اختلافات شدید شده بودند و این با اولوا العزم بودن حضرت مسیح ع منافات ندارد،زیرا پیامبر اولوا العزم کسی است که دارای آیین جدید باشد خواه ماموریت او جهانی باشد یا نباشد(در تفسیر نور الثقلین نیز روایتی در باره منحصر بودن ماموریت حضرت مسیح ع به بنی
1) 1) در این جمله،فعلی در تقدیر است،مانند"یجعله"-احتمالات دیگری نیز در این تقدیر داده شده است.
اسرائیل نقل شده است). (1)
ولی بعضی از مفسران گفتهاند که دعوت حضرت مسیح ع جهانی بوده نه منحصر به بنی اسرائیل،هر چند بنی اسرائیل در صف اول کسانی که او ماموریت هدایت آنها را داشت،قرار گرفته بودند،مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار، اخباری در تفسیر اولوا العزم نقل میکند که مفهوم آنها جهانی بودن دعوت این پیامبران است (2).
سپس میافزاید:او مامور بود به آنها بگوید:"من نشانهای از سوی پروردگارتان برای شما آوردهام"( أَنِّی قَدْ جِئْتُکُمْ بِآیَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ ). (3)
نه یک نشانه بلکه نشانههای متعدد(بنا بر این تنوین در اینجا برای بیان عظمت این نشانه است نه بیان وحدت).
"من از گل چیزی به شکل پرنده میسازم،سپس در آن میدمم و به فرمان خدا پرندهای میگردد"( أَنِّی أَخْلُقُ لَکُمْ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ فَأَنْفُخُ فِیهِ فَیَکُونُ طَیْراً بِإِذْنِ اللّٰهِ ).
از آنجا که دعوت انبیاء در حقیقت به سوی حیات و زندگی حقیقی است در آیه فوق هنگام شرح معجزات حضرت مسیح ع نخست اشاره به ایجاد حیات و زندگی در موجودات بی جان به فرمان خدا میکند.
مساله ایجاد حیات در موجودات جهان،هر گاه به صورت تدریجی باشد چیز عجیبی نیست،زیرا میدانیم همه موجودات زنده کنونی از همین آب و خاک به وجود آمدهاند،معجزه آن است که خداوند همان عوامل را که طی هزاران یا میلیونها سال رخ داده یک جا جمع کند و به سرعت،مجسمه کوچکی به شکل
پرنده،مبدل به موجود زندهای شود،و این میتواند نشانهای از صدق دعوی آورنده آن در مورد ارتباط با جهان ما وراء طبیعت و قدرت بی پایان پروردگار باشد.
سپس به بیان دومین معجزه یعنی درمان بیماریهای صعب العلاج یا غیر قابل علاج از طرق عادی پرداخته:میگوید:"من کور مادرزاد و مبتلا به برص (پیسی)را بهبودی میبخشم"( وَ أُبْرِئُ الْأَکْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ ). (1)
شک نیست که این موضوعات مخصوصا برای پزشکان و دانشمندان آن زمان معجزات غیر قابل انکاری بوده است.
در سومین مرحله،اشاره به معجزه دیگری میکند و آن اینکه:"من مردگان را به فرمان خدا زنده میکنم"( وَ أُحْیِ الْمَوْتیٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ ).
چیزی که در هر عصر و زمانی جزء معجزات و کارهای خارق العاده است.و در مرحله چهارم موضوع خبر دادن از اسرار نهانی مردم را مطرح میکند زیرا هر کس معمولا در زندگی فردی و شخصی خود،اسراری دارد که دیگران از آن آگاه نیستند، اگر کسی بدون هیچ سابقهای مثلا از غذاهایی که اشخاص خوردهاند یا آنچه را که ذخیره کردهاند دقیقا خبر دهد دلیل بر این است که از یک منبع غیبی الهام گرفته است مسیح میگوید:"من شما را از آنچه میخورید و در خانهها ذخیره میکنید خبر میدهم"( وَ أُنَبِّئُکُمْ بِمٰا تَأْکُلُونَ وَ مٰا تَدَّخِرُونَ فِی بُیُوتِکُمْ ).
و در پایان به تمام این چهار معجزه اشاره کرده،میگوید:"مسلما در اینها نشانهای است برای شما اگر ایمان داشته باشید"و در جستجوی حقیقت باشید( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ ).
1) 1) "اکمه"را بعضی به معنی نابینا تفسیر کردهاند و بعضی به معنی شخصی که در شب نمیبیند،ولی بیشتر مفسران و اهل لغت آن را به معنی کور مادرزاد گفتهاند و بعضی از این فراتر رفته به معنی کسی که اصلا محل چشم او صاف و خالی از هر گونه اثر چشم است دانستهاند.
بعضی از مفسران(مانند نویسنده المنار)اصرار دارند که کارهای اعجاز آمیز فوق را که قرآن صریحا برای مسیح ذکر کرده،به نوعی توجیه کنند،مثلا بگویند عیسی تنها ادعا کرد که من میتوانم به فرمان خدا چنین کاری را انجام دهم ولی عملا هرگز انجام نداد در حالی که اگر فرضا این احتمال در این آیه قابل گفتگو باشد در آیه 110 از سوره مائده: وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ... هیچگونه قابل قبول نیست زیرا در این آیه صریحا میگوید یکی از نعمتهای خداوند بر تو(عیسی)این بود که پرندهای از گل میساختی و در آن میدمیدی و به فرمان خدا زنده میشد.
به علاوه اصرار و پافشاری در اینگونه توجیهات هیچ موجب و دلیلی ندارد زیرا اگر منظور انکار اعمال خارق العاده پیامبران باشد قرآن در موارد بسیاری به این موضوع تصریح کرده و به فرض که یکی یا چند مورد را توجیه کنیم بقیه چه خواهد شد؟ از این گذشته هنگامی که ما خدا را حاکم بر قوانین طبیعت میدانیم نه محکوم آن،چه مانعی دارد که قوانین عادی طبیعت به فرمان او در موارد استثنایی تغییر شکل داده و از طرق غیر عادی حوادثی به وجود آید و اگر تصور میکنند این موضوع با توحید افعالی خداوند و خالقیت او و نفی شریک سازگار نیست قرآن پاسخ آن را گفته زیرا در همه جا وقوع این حوادث را مشروط به"فرمان خدا" میکند،یعنی هیچکس به اتکاء نیروی خود نمیتواند دست به چنین کارهایی بزند مگر اینکه به فرمان خداوند و استمداد از قدرت بی پایان او باشد و این عین توحید است نه شرک.
از مفاد آیه فوق و آیات مشابه آن که در ذیل هر یک به خواست خدا اشاره
خواهیم کرد استفاده میشود که فرستادگان و اولیای خدا به فرمان و اذن او میتوانند به هنگام لزوم در جهان تکوین و آفرینش تصرف کنند و بر خلاف عادت و جریان طبیعی،حوادثی به وجود آورند،زیرا جملههای"ابری"(بهبودی میبخشم)و" أُحْیِ الْمَوْتیٰ "(مردگان را زنده میکنم)و مانند آن که به صورت فعل متکلم ذکر شده دلیل بر صدور اینگونه کارها از خود پیامبران است و تفسیر این عبارات به دعا کردن پیامبران و اینکه کار آنها تنها دعا برای تحقق این امور بوده نه غیر آن تفسیر بی دلیلی است،بلکه ظاهر این عبارات این است که آنان در جهان تکوین تصرف میکردند و این حوادث را به وجود میآوردند.
منتهی برای اینکه کسی تصور نکند که پیامبران و اولیای خدا استقلالی از خود دارند و در مقابل دستگاه آفرینش دستگاهی بر پا ساخته و نیز برای اینکه احتمال هر گونه شرک و دوگانه پرستی در خلقت و آفرینش بر طرف گردد در چندین مورد از این آیات روی کلمه" بِإِذْنِ اللّٰهِ "و مانند آن تکیه شده است(در آیه مورد بحث دو بار و در آیه 110 سوره مائده چهار بار کلمه باذنی تکرار گردیده)و منظور از ولایت تکوینی نیز چیزی جز این نیست که پیامبران یا امامان به هنگام لزوم و ضرورت تصرفاتی در جهان خلقت به اذن پروردگار انجام دهند و این چیزی بالاتر از ولایت تشریعی یعنی سرپرستی مردم از نظر حکومت و نشر قوانین و دعوت و هدایت به راه راست است.
از آنچه گفته شد پاسخ کسانی که ولایت تکوینی مردان خدا را منکر میشوند و آن را یک نوع شرک میدانند به خوبی روشن میگردد زیرا هیچ کس برای پیامبران و یا امامان دستگاه مستقلی در مقابل خداوند قایل نیست،آنها همه این کارها را به فرمان و اجازه او انجام میدهند ولی منکران ولایت تکوینی میگویند کار پیامبران منحصرا تبلیغ احکام و دعوت به سوی خدا است و احیانا برای انجام گرفتن پارهای از امور تکوینی از دعا استفاده میکنند و بیش از این کاری از آنها ساخته نیست،در
حالی که آیه فوق و آیات مشابه آن غیر از این را میگوید.
ضمنا از آیه بالا استفاده میشود که لا اقل بسیاری از معجزات پیغمبران اعمالی است که به وسیله خود آنها انجام میشود گرچه به فرمان خدا و استمداد از نیروی الهی است در واقع میتوان گفت معجزه هم کار پیامبران است(زیرا به وسیله آنها انجام میشود)و هم کار خدا است زیرا با استمداد از نیروی پروردگار و اذن او انجام میگردد.
3-قابل توجه اینکه تکیه بر اذن خداوند در این آیه تکرار شده تا بهانهای برای مدعیان الوهیت مسیح باقی نماند و مردم او را خدا نپندارند و اگر در مساله اخبار به غیب تکرار نشده به خاطر وضوح آن است.
وَ مُصَدِّقاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ اَلتَّوْرٰاةِ وَ لِأُحِلَّ لَکُمْ بَعْضَ اَلَّذِی حُرِّمَ عَلَیْکُمْ وَ جِئْتُکُمْ بِآیَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ فَاتَّقُوا اَللّٰهَ وَ أَطِیعُونِ (50) إِنَّ اَللّٰهَ رَبِّی وَ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ هٰذٰا صِرٰاطٌ مُسْتَقِیمٌ (51)
50-و آنچه را پیش از من از تورات بوده،تصدیق میکنم،و(آمدهام)تا پارهای از چیزهایی را که (بر اثر ظلم و گناه،)بر شما حرام شده،(مانند گوشت بعضی از چهار پایان و ماهیها،)حلال کنم،و نشانهای از طرف پروردگار شما،برایتان آوردهام،پس از خدا بترسید،و مرا اطاعت کنید! 51-خداوند،پروردگار من و شماست،او را بپرستید(نه من،و نه چیز دیگر را)!این است راه راست!"
این است راه راست
این آیات نیز ادامه سخنان حضرت مسیح ع است،و در واقع بخشی از اهداف بعثت خود را شرح میدهد،میگوید:"من آمدهام تورات را تصدیق کنم و مبانی و اصول آن را تحکیم بخشم"( وَ مُصَدِّقاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ التوریة).
"و نیز آمدهام تا پارهای از چیزهایی که(بر اثر ظلم و گناه)بر شما تحریم شده بود(مانند ممنوع بودن گوشت شتر و پارهای از چربیهای حیوانات و بعضی از پرندگان و ماهیها)بر شما حلال کنم"( وَ لِأُحِلَّ لَکُمْ بَعْضَ الَّذِی حُرِّمَ عَلَیْکُمْ ).
این جمله اشاره به چیزی است که در آیه 160 از سوره نساء آمده است میفرماید: فَبِظُلْمٍ مِنَ الَّذِینَ هٰادُوا حَرَّمْنٰا عَلَیْهِمْ طَیِّبٰاتٍ أُحِلَّتْ لَهُمْ :"به خاطر ظلم و ستم یهود،پارهای از نعمتهای پاکیزه را که بر آنها حلال شده بود تحریم کردیم ولی با ظهور حضرت مسیح ع و به شکرانه ایمان به این پیامبر بزرگ،آن ممنوعیتها برداشته شد.
سپس میافزاید:"من نشانهای از سوی پروردگارتان برای شما آوردهام"( وَ جِئْتُکُمْ بِآیَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ ).
این تاکیدی است بر آنچه در آیه قبل،از زبان حضرت مسیح ع در باره معجزات او خواندیم،و اجمالی است از آن تفصیل.
و در پایان آیه چنین نتیجه گیری میکند:"بنا بر این از(مخالفت)خداوند بترسید و مرا اطاعت کنید"( فَاتَّقُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُونِ ).
*** در آیه بعد،از زبان حضرت مسیح ع برای رفع هر گونه ابهام و اشتباه و برای اینکه تولد استثنایی او را دستاویزی برای الوهیت او قرار ندهند چنین نقل میکند:
"مسلما خداوند پروردگار من و پروردگار شما است،پس او را پرستش کنید(نه من و نه چیز دیگر را)این راه راست"راه توحید و یکتاپرستی نه راه شرک و دوگانه و چندگانه پرستی( إِنَّ اللّٰهَ رَبِّی وَ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ هٰذٰا صِرٰاطٌ مُسْتَقِیمٌ ).
در آیات دیگر قرآن نیز کرارا میخوانیم که حضرت مسیح ع روی مساله عبودیت و بندگی خود در پیشگاه خدا،تکیه میفرمود،و بر خلاف آنچه در انجیلهای تحریف یافته کنونی که از زبان مسیح ع نقل شده که او غالبا کلمه پدر را در باره خدا به کار میبرد،قرآن مجید کلمه"رب"(پروردگار)و مانند آن را از او نقل میکند که دلیلی است بر نهایت توجه او نسبت به مبارزه با شرک،و یا دعوی الوهیت حضرت مسیح ع و لذا تا زمانی که حضرت مسیح ع در میان مردم بود هیچ کسی جرأت پیدا نکرد او را یکی از خدایان معرفی کند و حتی آثار تعلیمات مسیح ع در زمینه توحید به منحرفان اجازه نداد که تا دو قرن بعد از او نیز،عقاید شرکآلود خود را ظاهر سازند و به اعتراف محققان مسیحی مساله تثلیث و اعتقاد به خدایان سهگانه از قرن سوم میلادی پیدا شد.(شرح بیشتر در این زمینه در جلد چهارم ذیل آیه 171 سوره نساء خواهد آمد).
فَلَمّٰا أَحَسَّ عِیسیٰ مِنْهُمُ اَلْکُفْرَ قٰالَ مَنْ أَنْصٰارِی إِلَی اَللّٰهِ قٰالَ اَلْحَوٰارِیُّونَ نَحْنُ أَنْصٰارُ اَللّٰهِ آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَ اِشْهَدْ بِأَنّٰا مُسْلِمُونَ (52) رَبَّنٰا آمَنّٰا بِمٰا أَنْزَلْتَ وَ اِتَّبَعْنَا اَلرَّسُولَ فَاکْتُبْنٰا مَعَ اَلشّٰاهِدِینَ (53) وَ مَکَرُوا وَ مَکَرَ اَللّٰهُ وَ اَللّٰهُ خَیْرُ اَلْمٰاکِرِینَ (54)
52-هنگامی که عیسی از آنان احساس کفر(و مخالفت)کرد،گفت:"کیست که یاور من به سوی خدا(برای تبلیغ آیین او)گردد؟"حواریان[شاگردان مخصوص او]گفتند:"ما یاوران خداییم،به خدا ایمان آوردیم،و تو(نیز)گواه باش که ما اسلام آوردهایم.
53-پروردگارا!به آنچه نازل کردهای،ایمان آوردیم و از فرستاده(تو)پیروی نمودیم،ما را در زمره گواهان بنویس!" 54-و(یهود و دشمنان مسیح،برای نابودی او و آیینش،)نقشه کشیدند،و خداوند(بر حفظ او و آیینش،)چارهجویی کرد،و خداوند،بهترین چارهجویان است.
پایداری حواریون مسیح ع
این آیات هم چنان بحثهای مربوط به دعوت مسیح ع و سرگذشت زندگی او را ادامه میدهد.
مطابق پیشگویی و بشارت موسی ع،جمعیت یهود قبل از آمدن عیسی ع منتظر ظهور او بودند اما هنگامی که ظاهر گشت و منافع نامشروع جمعی از منحرفان بنی اسرائیل به خطر افتاد،تنها گروه محدودی گرد مسیح ع را گرفتند،و کسانی که احتمال میدادند پیروی از آیین او موقعیت و مقام و منافع آنها را به خطر میاندازند، از پذیرفتن آن سرپیچی کردند.
آیه نخست ناظر به همین معنی است،میگوید:"هنگامی که عیسی ع احساس کفر(و مخالفت)از آنها کرد،گفت:چه کسانی یاور من به سوی خدا(برای تبلیغ آیین او)خواهند بود؟"( فَلَمّٰا أَحَسَّ عِیسیٰ مِنْهُمُ الْکُفْرَ قٰالَ مَنْ أَنْصٰارِی إِلَی اللّٰهِ ). (1)
در اینجا تنها گروه اندکی به این دعوت پاسخ مثبت دادند،اینها همان افراد پاکی بودند که قرآن از آنان به عنوان"حواریون"نام برده است"حواریون"(شاگردان ویژه مسیح)گفتند:ما یاوران(آیین)خدا هستیم،به او ایمان آوردیم و تو گواه باش که ما اسلام آورده و تسلیم آیین حق شدهایم"( قٰالَ الْحَوٰارِیُّونَ نَحْنُ أَنْصٰارُ اللّٰهِ آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَ اشْهَدْ بِأَنّٰا مُسْلِمُونَ ).
قابل توجه اینکه حواریون در پاسخ عیسی ع نگفتند ما یاور توایم،بلکه برای اینکه نهایت توحید و اخلاص خود را اثبات کنند و سخن آنان هیچگونه بوی شرک ندهد گفتند:ما یاوران خدائیم و آیین او را یاری میکنیم و تو را بر این حقیقت گواه میگیریم،گویا آنها نیز احساس میکردند که در آینده افراد منحرفی ادعای الوهیت مسیح ع خواهند کرد و باید به آنها دستاویزی نداد.
ضمنا تعبیر به"اسلام"در آیه فوق دلیل بر این است که اسلام آیین تمام انبیاء بوده است.
و در اینجا بود که حضرت مسیح ع صف دوستان خالص خود را از دشمنان و منافقان جدا ساخت،تا برنامهریزی او دقیق و منسجم باشد همان کاری که پیامبر اسلام در بیعت عقبه،انجام داد.
1) 1) تعبیر به"احساس"با اینکه کفر یک امر باطنی است،ممکن است به خاطر این باشد که آنها آن قدر در ابراز کفر خود پافشاری کردند که گویی به صورت یک امر حسی در آمد-المیزان،ذیل آیه مورد بحث.
در آیه بعد جملههایی نقل شده که بیانگر نهایت اخلاص حواریون است، آنها پس از قبول دعوت مسیح ع و اعلام آمادگی برای همکاری و کمک به او، ایمان خویش را به پیشگاه خداوند عرضه داشتند و گفتند:"پروردگارا!ما به آنچه نازل کردهای ایمان آوردیم و از فرستاده(تو حضرت مسیح)پیروی نمودیم،پس ما را در زمره گواهان بنویس"( رَبَّنٰا آمَنّٰا بِمٰا أَنْزَلْتَ وَ اتَّبَعْنَا الرَّسُولَ فَاکْتُبْنٰا مَعَ الشّٰاهِدِینَ ).
آنها نخست ایمان خود را به آنچه نازل شده بود اظهار داشتند،ولی چون ایمان به تنهایی کافی نبود،مساله عمل به دستورهای آسمانی و پیروی از مسیح ع را که گواه زنده ایمان راسخ آنها بود پیش آوردند،زیرا هنگامی که ایمان در روح و جان انسان رسوخ کند،حتما در عمل او انعکاس مییابد،و بدون عمل ممکن است تنها یک ایمان پنداری باشد نه واقعی،و سپس از خدا تقاضا کردند نام آنها را در زمره شاهدان و گواهان که در این جهان،مقام رهبری امتها را دارند و در جهان دیگر مقام شفاعت و گواهی بر اعمال را ثبت نماید.
*** پس از شرح ایمان حواریون،در سومین آیه اشاره به نقشههای شیطانی یهود کرده،میگوید:"آنها(یهود و سایر دشمنان مسیح برای نابودی او و آیینش)نقشه کشیدند و خداوند(برای حفظ او و آیینش)چارهجویی کرد،و خداوند بهترین چارهجویان است"( وَ مَکَرُوا وَ مَکَرَ اللّٰهُ وَ اللّٰهُ خَیْرُ الْمٰاکِرِینَ ).
بدیهی است نقشههای خدا بر نقشههای همه پیشی میگیرد،چرا که آنها معلوماتی اندک و محدود دارند و علم خداوند بی پایان است،آنها برای پیاده کردن طرحهای خود قدرت ناچیزی دارند در حالی که قدرت او بی پایان است.
"حواریون"جمع"حواری"از ماده"حور"به معنی شستن و سفید کردن است و گاهی به هر چیز سفید نیز اطلاق میشود،و لذا غذاهای سفید را عرب "حواری"میگوید،و حوریان بهشتی را نیز به این جهت حوری میگویند که سفید پوستاند یا سفیدی چشمانشان درخشنده(و سیاهی آن کاملا سیاه است).
اما درباره علت نامگذاری شاگردان مسیح ع به این نام،احتمالات متعددی داده شده،ولی آنچه نزدیکتر به ذهن میرسد و در احادیث پیشوایان بزرگ دینی آمده است،این است که آنها علاوه بر اینکه قلبی پاک و روحی با صفا داشتند در پاکیزه ساختن و روشن نمودن افکار دیگران و شستشوی مردم از آلودگی و گناه کوشش فراوان داشتند.
در عیون اخبار الرضا از امام علی بن موسی الرضا ع نقل شده که از آن حضرت سؤال کردند:"چرا حواریون به این نام نامیده شدند؟" امام ع فرمود:"جمعی از مردم چنین تصور میکنند که آنها شغل لباسشویی داشتهاند ولی در نزد ما علت آن این بوده که آنها هم خود را از آلودگی به گناه پاک کرده بودند،و هم برای پاک کردن دیگران کوشش داشتند" (1).
قرآن در سوره صف آیه 14 در باره"حواریون"سخن گفته و ایمان آنان را متذکر شده است،ولی از جملههایی که انجیل در باره"حواریون"دارد استفاده میشود که آنان در باره مسیح همگی لغزشهایی داشتهاند.
و در انجیل متی و لوقا باب 6 اسامی حواریون چنین آمده است:
1) 1) تفسیر برهان،جلد 1 صفحه 285.
1-پطرس 2-اندریاس 3-یعقوب 4-یوحنا 5-فیلوپس 6-برتولولما 7-توما 8-متی 9-یعقوب ابن حلفا 10-شمعون-ملقب به"غیور"11-یهودا برادر یعقوب 12-یهودای اسخریوطی که به مسیح خیانت کرد.
مفسر معروف مرحوم"طبرسی"در"مجمع البیان" (1)نقل میکند که "حواریون"به همراه عیسی در سفرها به راه میافتادند و هر گاه تشنه یا گرسنه میشدند به فرمان خداوند غذا و آب برای آنها آماده میشد،آنها این جریان را افتخار بزرگی برای خود دانستند و از مسیح پرسیدند آیا کسی بالاتر از ما پیدا میشود؟او گفت:آری"افضل منکم من یعمل بیده و یاکل من کسبه""از شما بالاتر کسی است که زحمت بکشد و از دست رنج خودش بخورد"...و به دنبال این جریان آنها به شستشوی لباس و گرفتن اجرت در برابر آن مشغول شدند(و عملا به همه مردم درسی دادند که کار و کوشش ننگ و عار نیست).
"مکر"در لغت عرب با آنچه در فارسی امروز از آن میفهمیم تفاوت بسیار دارد"در فارسی امروز مکر"به نقشههای شیطانی و زیان بخش گفته میشود،در حالی که در لغت عرب هر نوع چارهاندیشی را"مکر"میگویند که گاهی خوب و گاهی زیانآور است.
در کتاب مفردات"راغب"میخوانیم:المکر صرف الغیر عما یقصده:"مکر این است که کسی را از منظورش باز دارند"(اعم از اینکه منظورش خوب باشد یا بد).
در قرآن مجید نیز گاهی"ماکر"با کلمه"خیر"ذکر شده مانند:" وَ اللّٰهُ خَیْرُ الْمٰاکِرِینَ "(خداوند بهترین چارهجویان است)و گاهی"مکر"با کلمه"سیئ"آمده
1) 1) مجمع البیان،جلد 1-2 صفحه 448.
است مانند:" وَ لاٰ یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إِلاّٰ بِأَهْلِهِ "(نقشه و اندیشه بد جز به صاحبش احاطه نخواهد کرد) (1).
بنا بر این منظور از آیه مورد بحث و آیات متعدد دیگری که"مکر"را به خدا نسبت میدهد این است که دشمنان"مسیح"با طرحهای شیطانی خود میخواستند جلو این دعوت الهی را بگیرند اما خداوند برای حفظ جان پیامبر خود و پیشرفت آیینش تدبیر کرد و نقشههای آنها نقش بر آب شد و همچنین در موارد دیگر.
1) 1) سوره فاطر،آیه 43.
إِذْ قٰالَ اَللّٰهُ یٰا عِیسیٰ إِنِّی مُتَوَفِّیکَ وَ رٰافِعُکَ إِلَیَّ وَ مُطَهِّرُکَ مِنَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ جٰاعِلُ اَلَّذِینَ اِتَّبَعُوکَ فَوْقَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا إِلیٰ یَوْمِ اَلْقِیٰامَةِ ثُمَّ إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأَحْکُمُ بَیْنَکُمْ فِیمٰا کُنْتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ (55)
55-(به یاد آورید)هنگامی را که خدا به عیسی فرمود:"من تو را بر میگیرم و به سوی خود،بالا میبرم و تو را از کسانی که کافر شدند،پاک میسازم،و کسانی را که از تو پیروی کردند،تا روز رستاخیز،برتر از کسانی که کافر شدند،قرار میدهم،سپس بازگشت شما به سوی من است و در میان شما،در آنچه اختلاف داشتید،داوری میکنم.
بازگشت مسیح به سوی خداوند
این آیه هم چنان ادامه آیات مربوط به زندگی حضرت مسیح ع است، معروف در میان مفسران اسلام،به استناد آیه 157 سوره نساء این است که مسیح ع هرگز کشته نشد(و از توطئهای که یهود با همکاری بعضی از مسیحیان خیانتکار برای او چیده بودند رهایی یافت)و خداوند او را به آسمان برد.هر چند مسیحیان طبق انجیلهای موجود میگویند مسیح کشته شد و دفن گردید و سپس از میان مردگان برخاست و مدت کوتاهی در زمین بود و بعد به آسمان صعود کرد (1)آیه فوق ناظر به همین معنی است،میفرماید:به یاد آرید"هنگامی را که خدا به عیسی گفت:من تو را بر میگیرم و به سوی خود بالا میبرم
1) 1) انجیل مرقس باب 16،انجیل متی باب 28،انجیل لوقا باب 24،انجیل یوحنا باب 31.
"( إِذْ قٰالَ اللّٰهُ یٰا عِیسیٰ إِنِّی مُتَوَفِّیکَ وَ رٰافِعُکَ إِلَیَّ ).
بعضی تصور کردهاند که واژه"متوفیک"از ماده"وفات"به معنی"مرگ" است،به همین دلیل چنین میپندارند که با عقیده معروف میان مسلمانان در باره عدم مرگ حضرت عیسی و زنده بودن او منافات دارد.
در حالی که چنین نیست،زیرا ماده"فوت"به معنی از دست رفتن است ولی "توفی"(بر وزن ترقی)از ماده"وفی"به معنی تکمیل کردن چیزی است و اینکه عمل به عهد و پیمان را وفا میگویند به خاطر تکمیل کردن و به انجام رسانیدن آن است،و نیز به همین دلیل اگر کسی طلب خود را به طور کامل از دیگری بگیرد، عرب میگوید:توفی دینه،"یعنی طلب خود را به طور کامل گرفت".
در آیات قرآن نیز توفی به معنی گرفتن به طور مکرر به کار رفته است مانند: وَ هُوَ الَّذِی یَتَوَفّٰاکُمْ بِاللَّیْلِ وَ یَعْلَمُ مٰا جَرَحْتُمْ بِالنَّهٰارِ :"او کسی است که روح شما را در شب میگیرد و از آنچه در روز انجام میدهید آگاه است" (1).
در این آیه مساله خواب به عنوان توفی روح ذکر شده،همین معنی در آیه 42 سوره زمر و آیات دیگری از قرآن نیز آمده است،درست است که واژه توفی گاهی به معنی مرگ آمده و متوفی به معنی مرده است،ولی حتی در اینگونه موارد نیز حقیقتا به معنی مرگ نیست،بلکه به معنی تحویل گرفتن روح میباشد و اصولا در معنی توفی،مرگ نیفتاده،و ماده فوت از ماده وفی به کلی جدا است.
با توجه به آنچه گفته شد معنی آیه مورد بحث روشن میشود که خداوند میفرماید:"ای عیسی!تو را بر میگیرم و به سوی خود میبرم"(البته اگر توفی تنها به معنی گرفتن روح باشد،لازمه آن مرگ جسم است).
سپس میافزاید:"و تو را از کسانی که کافر شدند پاک میسازم
1) 1) سوره انعام،آیه 60.
"( وَ مُطَهِّرُکَ مِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا ).
منظور از این پاکیزگی،یا نجات او از چنگال افراد پلید و بی ایمان است،و یا از تهمتهای ناروا و توطئههای ناجوانمردانه،که در سایه پیروزی آیین او،حاصل شد،همانگونه که در مورد پیامبر اسلام ص در سوره فتح میخوانیم: إِنّٰا فَتَحْنٰا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً لِیَغْفِرَ لَکَ اللّٰهُ مٰا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِکَ وَ مٰا تَأَخَّرَ ،"ما برای تو پیروزی آشکاری فراهم ساختیم،تا خداوند گناهان گذشته و آینده تو را ببخشد".
یعنی از گناهانی که به تو در گذشته نسبت میدادند و زمینه آن را برای آینده نیز فراهم ساخته بودند پاک سازد.
و نیز ممکن است منظور از پاک ساختن او،بیرون بردن مسیح ع از آن محیط آلوده باشد.
سپس میافزاید:"ما پیروان تو را تا روز رستاخیز بر کافران برتری میدهیم" ( وَ جٰاعِلُ الَّذِینَ اتَّبَعُوکَ فَوْقَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِلیٰ یَوْمِ الْقِیٰامَةِ ).
این بشارتی است که خدا به مسیح و پیروان او داد تا مایه دلگرمی آنان در مسیری که انتخاب کرده بودند گردد.
این آیه یکی از آیات اعجاز آمیز و از پیشگوییها و اخبار غیبی قرآن است که میگوید پیروان مسیح ع همواره بر یهود که مخالف مسیح ع بودند برتری خواهند داشت.
در دنیای کنونی،این حقیقت را با چشم خود میبینیم که یهود و صهیونیستها بدون وابستگی و اتکاء به مسیحیان،حتی یک روز نمیتوانند به حیات سیاسی و اجتماعی خود ادامه دهند،روشن است که منظور از" اَلَّذِینَ کَفَرُوا "،جماعتی از یهود میباشند که به مسیح ع کافر شدند.
و در پایان آیه میفرماید:"سپس بازگشت همه شما به سوی من است،و من در میان شما در آنچه اختلاف داشتید داوری میکنم"( ثُمَّ إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأَحْکُمُ
بَیْنَکُمْ فِیمٰا کُنْتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ
).
یعنی آنچه از پیروزیها گفته شد مربوط به این جهان است محاکمه نهایی و گرفتن نتیجه اعمال چیزی است که در آخرت خواهد آمد.
آیا آیین مسیح ع تا پایان جهان باقی خواهد بود؟
در اینجا سؤالی پیش میآید که طبق این آیه،یهود و نصاری تا دامنه قیامت در جهان خواهند بود،و همواره این دو مذهب به زندگی خود ادامه خواهند داد،با اینکه در اخبار و روایات مربوط به ظهور حضرت مهدی"عج"میخوانیم،که او همه ادیان را زیر نفوذ خود در میآورد پاسخ این سؤال از دقت در روایات مزبور روشن میشود،زیرا در روایات مربوط به ظهور حضرت مهدی"عج"میخوانیم که هیچ خانهای در شهر و بیابان نمیماند مگر اینکه توحید در آن نفوذ میکند،یعنی اسلام به صورت یک آیین رسمی همه جهان را فرا خواهد گرفت و حکومت به صورت یک حکومت اسلامی در میآید،و غیر از قوانین اسلام چیزی بر جهان حکومت نخواهد داشت ولی هیچ مانعی ندارد که اقلیتی از یهود و نصاری،در پناه حکومت حضرت مهدی"عج"با شرایط"اهل ذمه"وجود داشته باشند.
زیرا میدانیم حضرت مهدی"عج"مردم را از روی اجبار به اسلام نمیکشاند، بلکه با منطق پیش میرود،و توسل او به قدرت و نیروی نظامی برای بسط عدالت، و برانداختن حکومتهای ظلم و قرار دادن جهان در زیر پرچم عدالت اسلام است، نه برای اجبار به پذیرفتن این آیین،و گر نه آزادی و اختیار مفهومی نخواهد داشت.
فَأَمَّا اَلَّذِینَ کَفَرُوا فَأُعَذِّبُهُمْ عَذٰاباً شَدِیداً فِی اَلدُّنْیٰا وَ اَلْآخِرَةِ وَ مٰا لَهُمْ مِنْ نٰاصِرِینَ (56) وَ أَمَّا اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ فَیُوَفِّیهِمْ أُجُورَهُمْ وَ اَللّٰهُ لاٰ یُحِبُّ اَلظّٰالِمِینَ (57) ذٰلِکَ نَتْلُوهُ عَلَیْکَ مِنَ اَلْآیٰاتِ وَ اَلذِّکْرِ اَلْحَکِیمِ (58)
56-اما آنها که کافر شدند،(و پس از شناختن حق،آن را انکار کردند،)در دنیا و آخرت،آنان را مجازات دردناکی خواهم کرد،و برای آنها،یاورانی نیست.
57-اما آنها که ایمان آوردند،و اعمال صالح انجام دادند،خداوند پاداش آنان را بطور کامل خواهد داد،و خداوند،ستمکاران را دوست نمیدارد.
58-اینها را که بر تو میخوانیم،از نشانهها(ی حقانیت تو)است،و یادآوری حکیمانه است.
سرنوشت پیروان و مخالفان مسیح ع
آیه اول و دوم دنباله خطاب به حضرت مسیح ع است که در آیه قبل در باره پیروان و مخالفان او آمده بود،و سومین آیه خطاب به شخص رسول اللّٰه ص است.
در آیه نخست میفرماید:بعد از آنکه مردم به سوی خدا بازگشتند و او در میان آنان داوری کرد،صفوف از هم جدا میشود"اما کسانی که کافر شدند(و حق را شناختند و انکار کردند)آنها را مجازات شدیدی در دنیا و آخرت خواهم کرد و یاورانی ندارند"( فَأَمَّا الَّذِینَ کَفَرُوا فَأُعَذِّبُهُمْ عَذٰاباً شَدِیداً فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ وَ مٰا لَهُمْ مِنْ نٰاصِرِینَ ).
در این آیه علاوه بر عذاب آخرت که نتیجه داوری پروردگار در قیامت است،
به مجازات شدید دنیا نیز اشاره شده است که دامنگیر افراد کافر،و مخالفان حق و عدالت خواهد شد،در حالی که هیچ کس توانایی حمایت از آنها را نخواهد داشت.
*** سپس به گروه دوم اشاره کرده،میفرماید:"اما کسانی که ایمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند خداوند پاداش آنها را به طور کامل خواهد داد"( وَ أَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ فَیُوَفِّیهِمْ أُجُورَهُمْ ).
و باز تاکید میکند:"خداوند هرگز ستمگران را دوست ندارد"( وَ اللّٰهُ لاٰ یُحِبُّ الظّٰالِمِینَ ).
مقدم داشتن سرنوشت کافران بر مؤمنان،به خاطر آن است که کسانی که نسبت به مسیح ع کافر شدند اکثریت را داشتند.
ضمنا از اینکه در آیه نخست اشاره به عذاب دنیا نیز شده به خوبی استفاده میشود که کافران(منظور در اینجا یهود است)گرفتار مجازاتهای دردناکی در همین جهان نیز خواهند شد،و تاریخ ملت یهود شاهد این مدعاست.
جالب اینکه در آیه اول تنها تکیه بر کفر شده ولی در آیه دوم ایمان و عمل صالح هر دو با هم آمده است،اشاره به اینکه کفر به تنهایی میتواند منشا عذاب الهی گردد ولی ایمان به تنهایی برای نجات کافی نیست،بلکه عمل صالح نیز میطلبد.
در ضمن جمله" وَ اللّٰهُ لاٰ یُحِبُّ الظّٰالِمِینَ "گویا ناظر به این نکته است که تمام شعب کفر و اعمال سوء،در ظلم به معنی وسیع آن خلاصه میشود،و مسلم است خدایی که ظالمان را دوست ندارد هرگز در حق بندگان ستم نخواهد کرد و اجر آنها را به طور کامل خواهد داد.
در آخرین آیه پس از شرح داستان مسیح ع،و گوشهای از تاریخ پر ماجرای او،در آیات پیشین روی سخن را به پیامبر اسلام ص کرده،میگوید:"اینها را که بر تو میخوانیم از نشانههای حقانیت تو و یادآوری حکیمانه است"که به صورت آیات قرآن بر تو نازل گردیده و خالی از هر گونه باطل و خرافه است( ذٰلِکَ نَتْلُوهُ عَلَیْکَ مِنَ الْآیٰاتِ وَ الذِّکْرِ الْحَکِیمِ ).
این در حالی است که دیگران سرگذشت این پیامبر بزرگ را به هزار گونه افسانه دروغین و خرافات و بدعتها آلودهاند.
إِنَّ مَثَلَ عِیسیٰ عِنْدَ اَللّٰهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ قٰالَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ (59) اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ فَلاٰ تَکُنْ مِنَ اَلْمُمْتَرِینَ (60)
59-مثل عیسی در نزد خدا،همچون آدم است،که او را از خاک آفرید،و سپس به او فرمود:
"موجود باش!"او هم فورا موجود شد.(بنا بر این،ولادت مسیح بدون پدر،هرگز دلیل بر الوهیت او نیست.) 60-اینها حقیقتی است از جانب پروردگار تو،بنا بر این،از تردید کنندگان مباش!
همانطور که در آغاز سوره مشروحا بیان شد،مقدار زیادی از آیات این سوره در پاسخ گفتگوهای مسیحیان نجران،نازل شده است،چون آنها در یک هیات شصت نفری به اتفاق چند نفر از رؤسا و بزرگان خود به عنوان نمایندگی برای گفتگو با پیامبر اسلام ص به مدینه وارد شده بودند.
از جمله مسائلی که در این گفتگو مطرح شد این بود که آنها از پیامبر ص پرسیدند:ما را به چه چیز دعوت میکنی؟ پیامبر ص فرمود:به سوی خداوند یگانه،و اینکه از طرف او رسالت خلق را دارم و مسیح ع بندهای از بندگان او است،و حالات بشری داشت و مانند دیگران غذا میخورد.
آنها این سخن را نپذیرفتند و به ولادت عیسی ع بدون پدر اشاره کرده و آن را دلیل بر الوهیت او خواندند،آیات فوق نازل شد و به آنها پاسخ داد و چون حاضر به قبول پاسخ نشدند،آنها را دعوت به مباهله کرد که شرح آن به زودی خواهد آمد.
نفی الوهیت مسیح
همانگونه که در شان نزول آمد،این آیات ناظر به کسانی است که ولادت حضرت مسیح ع را بدون پدر،دلیل بر فرزندی او نسبت به خدا، و یا الوهیتش میگرفتند،آیه نخست میگوید:"مثل عیسی نزد خدا همچون مثل آدم است که او را از خاک آفرید،سپس به او فرمود:موجود باش،او نیز بلافاصله موجود شد"!( إِنَّ مَثَلَ عِیسیٰ عِنْدَ اللّٰهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ قٰالَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ ).
و با این استدلال کوتاه و روشن،به ادعای آنها پاسخ میگوید که اگر مسیح ع بدون پدر به دنیا آمد،جای تعجب نیست،و دلیل بر فرزندی خدا یا عین خدا بودن نمیباشد،زیرا موضوع آفرینش آدم ع،از این هم شگفتانگیزتر بود،او بدون پدر و مادر به دنیا آمد،سپس به غافلان میفهماند:که هر کاری در برابر اراده حق،سهل و آسان است تنها کافی است بفرماید:"موجود باش،آن هم موجود میشود".
اصولا مشکل و آسان نسبت به مخلوقات است که قدرت محدودی دارند و اما آن کس که قدرتش نامحدود است،تقسیم کارها به مشکل و آسان،برای او مفهومی ندارد برای او آفریدن یک برگ،یا آفرینش یک جنگل در هزاران کیلومتر یکسان است،و آفرینش یک ذره خاک با منظومه شمسی،مساوی است.
*** در دومین آیه برای تاکید آنچه در آیات قبل آمد،میفرماید:"اینها را(که در باره حضرت مسیح ع و چگونگی ولادت او و مقاماتش)بر تو میخوانیم حقی است از سوی پروردگارت،و چون حق است،هرگز از تردید کنندگان در آن مباش" ( اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ فَلاٰ تَکُنْ مِنَ الْمُمْتَرِینَ ).
در مورد جمله" اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ "مفسران دو احتمال دادهاند نخست اینکه جمله مرکب از مبتدا و خبر باشد(الحق"مبتدا"،من ربک"خبر")بنا بر این معنی آن چنین میشود که"حق همواره از طرف پروردگار خواهد بود"زیرا حق به معنی واقعیت است،و واقعیت عین هستی است،و هستیها همه از وجود او میجوشد، باطل،عدم و نیستی است و با ذات او بیگانه است.
دیگر اینکه جمله مزبور خبر مبتدای محذوفی است که"ذلک الاخبار"بوده باشد،یعنی"این خبرهایی که به تو داده شد،همگی حقایقی است از طرف پروردگار"و هر دو معنی با آیه سازگار است.
فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَکَ مِنَ اَلْعِلْمِ فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَکُمْ وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَکُمْ وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اَللّٰهِ عَلَی اَلْکٰاذِبِینَ (61)
61-هر گاه بعد از علم و دانشی که(در باره مسیح)به تو رسیده،(باز)کسانی با تو به محاجه و ستیز برخیزند،به آنها بگو:"بیایید ما فرزندان خود را دعوت کنیم،شما هم فرزندان خود را، ما زنان خویش را دعوت نماییم،شما هم زنان خود را،ما از نفوس خود دعوت کنیم،شما هم از نفوس خود،آن گاه مباهله کنیم،و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.
گفتهاند که این آیه و آیات قبل از آن در باره هیات نجرانی مرکب از عاقب و سید و گروهی که با آنها بودند نازل شده است،آنها خدمت پیامبر ص رسیدند و عرض کردند:آیا هرگز دیدهای فرزندی بدون پدر متولد شود،در این هنگام آیه" إِنَّ مَثَلَ عِیسیٰ عِنْدَ اللّٰهِ... "نازل شد و هنگامی که پیامبر ص آنها را به مباهله (1)دعوت کرد.آنها تا فردای آن روز از حضرتش مهلت خواستند و پس از مراجعه،به
1) 1) "مباهله"در اصل از ماده"بهل"(بر وزن اهل)به معنی رها کردن و قید و بند را از چیزی برداشتن است،و به همین جهت هنگامی که حیوانی را به حال خود واگذارند،و پستان آن را در کیسه قرار ندهند تا نوزادش بتواند به آزادی شیر بنوشد،به آن"باهل"میگویند،و"ابتهال"در دعا به معنی تضرع و واگذاری کار به خدا است. و اگر آن را گاهی به معنی هلاکت و لعن و دوری از خدا گرفتهاند نیز به خاطر این است که رها کردن و واگذار کردن بنده به حال خود این نتائج را به دنبال میآورد،این بود معنی مباهله از نظر ریشه لغت.و از نظر مفهوم متداول که از آیه فوق گرفته شده،به معنی نفرین کردن دو نفر به یکدیگر است بدین ترتیب که افرادی که با هم گفتگو در باره یک مساله مهم مذهبی دارند در یک جا جمع شوند و به درگاه خدا تضرع کنند و از او بخواهند که دروغگو را رسوا سازد و مجازات کند.
شخصیتهای نجران،اسقف(روحانی بزرگشان)به آنها گفت:"شما فردا به محمد ص نگاه کنید، اگر با فرزندان و خانوادهاش برای مباهله آمد،از مباهله با او بترسید،و اگر با یارانش آمد با او مباهله کنید،زیرا چیزی در بساط ندارد،فردا که شد پیامبر ص آمد در حالی که دست علی بن ابی طالب ع را گرفته بود و حسن و حسین ع در پیش روی او راه میرفتند و فاطمه ع پشت سرش بود،نصاری نیز بیرون آمدند در حالی که اسقف آنها پیشاپیششان بود هنگامی که نگاه کرد، پیامبر ص با آن چند نفر آمدند،در باره آنها سؤال کرد به او گفتند:این پسر عمو و داماد او و محبوبترین خلق خدا نزد او است و این دو پسر،فرزندان دختر او از علی ع هستند و آن بانوی جوان دخترش فاطمه ع است که عزیزترین مردم نزد او،و نزدیکترین افراد به قلب او است...
سید به اسقف گفت:"برای مباهله قدم پیش گذار".
گفت:نه،من مردی را میبینم که نسبت به مباهله با کمال جرأت اقدام میکند و من میترسم راستگو باشد،و اگر راستگو باشد،به خدا یک سال بر ما نمیگذرد در حالی که در تمام دنیا یک نصرانی که آب بنوشد وجود نداشته باشد.
اسقف به پیامبر اسلام ص عرض کرد:"ای ابو القاسم!ما با تو مباهله نمیکنیم بلکه مصالحه میکنیم،با ما مصالحه کن،پیامبر ص با آنها مصالحه کرد که دو هزار حله(یک قواره پارچه خوب لباس)که حد اقل قیمت هر حلهای چهل درهم باشد،و عاریت دادن سی دست زره،و سی شاخه نیزه،و سی رأس اسب،در صورتی که در سرزمین یمن،توطئهای برای مسلمانان رخ دهد،و پیامبر ص ضامن این عاریتها خواهد بود،تا آن را بازگرداند و عهد نامهای در این زمینه نوشته شد.
و در روایتی آمده است اسقف مسیحیان به آنها گفت:"من صورتهایی را میبینم که اگر از خداوند تقاضا کنند کوهها را از جا برکند چنین خواهد کرد هرگز با آنها مباهله نکنید که هلاک خواهید شد،و یک نصرانی تا روز قیامت بر صفحه زمین
نخواهد ماند (1).
مباهله با مسیحیان نجران
این آیه به دنبال آیات قبل و استدلالی که در آنها بر نفی خدا بودن مسیح ع شده بود،به پیامبر ص دستور میدهد:"هر گاه بعد از علم و دانش که(در باره مسیح)برای تو آمده(باز)کسانی با تو در آن به محاجه و ستیز برخاستند،به آنها بگو:بیایید ما فرزندان خود را دعوت میکنیم و شما هم فرزندان خود را،ما زنان خویش را دعوت مینماییم،شما هم زنان خود را،ما از نفوس خود(کسانی که به منزله جان هستند)دعوت میکنیم،شما هم از نفوس خود دعوت کنید،سپس مباهله میکنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار میدهیم"( فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَکُمْ وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَکُمْ وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّٰهِ عَلَی الْکٰاذِبِینَ ).
ناگفته پیدا است منظور از"مباهله"این نیست که این افراد جمع شوند و نفرین کنند و سپس پراکنده شوند زیرا چنین عملی به تنهایی هیچ فایدهای ندارد، بلکه منظور این است که این نفرین مؤثر گردد،و با آشکار شدن اثر آن،دروغگویان به عذاب گرفتار شوند و شناخته گردند.
به تعبیر دیگر،گرچه در این آیه به تاثیر و نتیجه مباهله تصریح نشده اما از آنجا که این کار به عنوان آخرین"حربه"،بعد از اثر نکردن"منطق و استدلال"،مورد استفاده قرار گرفته دلیل بر این است که منظور ظاهر شدن اثر خارجی این نفرین
1) 1) مجمع البیان،با کمی تلخیص-این شان نزول با تفاوتهای مختصری در تفاسیر دیگر مانند ابو الفتوح رازی،و تفسیر کبیر و غیر آن نیز آمده است،و فخر رازی ادعا میکند این روایت در میان علمای تفسیر و حدیث،مورد اتفاق است.
است نه تنها یک نفرین ساده.
در آیه فوق خداوند به پیامبر خود دستور میدهد که هر گاه پس از استدلالات روشن پیشین کسی در باره عیسی با تو گفتگو کند،و به جدال برخیزد، به او پیشنهاد"مباهله"کن که فرزندان و زنان خود را بیاورد و تو هم فرزندان و زنان خود را دعوت کن و دعا کنید تا خداوند دروغگو را رسوا سازد.
مسئله"مباهله"به شکل فوق شاید تا آن زمان در بین عرب سابقه نداشت و راهی بود که صد در صد حکایت از ایمان و صدق دعوت پیامبر ص میکرد.
چگونه ممکن است کسی که به تمام معنی به ارتباط خویش با پروردگار ایمان نداشته باشد وارد چنین میدانی گردد؟و از مخالفان خود دعوت کند بیایید با هم به درگاه خدا برویم و از او بخواهیم تا دروغگو را رسوا سازد،و شما به سرعت نتیجه آن را خواهید دید که چگونه خداوند دروغگویان را مجازات میکند،مسلما ورود در چنین میدانی بسیار خطرناک است زیرا اگر دعای او به اجابت نرسد و اثری از مجازات مخالفان آشکار نشود نتیجهای جز رسوایی دعوت کننده نخواهد داشت،چگونه ممکن است آدم عاقل و فهمیدهای بدون اطمینان به نتیجه،در چنین مرحلهای گام بگذارد؟از اینجا است که گفتهاند دعوت پیامبر ص به مباهله، یکی از نشانههای صدق دعوت و ایمان قاطع او است،قطع نظر از نتایجی که بعدا از مباهله به دست آمد.
در روایات اسلامی وارد شده هنگامی که پای مباهله به میان آمد نمایندگان مسیحیان نجران از پیامبر مهلت خواستند تا در این باره بیندیشند،و با بزرگان خود به شور بنشینند،نتیجه مشاوره آنها که از یک نکته روانشناسی سرچشمه میگرفت
این بود که به نفرات خود دستور دادند اگر مشاهده کردید محمد با سر و صدا و جمعیت و جار و جنجال به مباهله آمد با او مباهله کنید و نترسید،زیرا حقیقتی در کار او نیست که متوسل به جار و جنجال شده است،و اگر با نفرات بسیار محدودی از خاصان نزدیک و فرزندان خردسالش به میعادگاه آمد بدانید که او پیامبر خداست و از مباهله با او به پرهیزید که خطرناک است! آنها طبق قرار قبلی به میعادگاه رفتند ناگاه دیدند که پیامبر فرزندانش حسن و حسین ع را در پیش رو دارد،و علی ع و فاطمه ع همراه او هستند و به آنها سفارش میکند هر گاه من دعا کردم شما"آمین"بگویید،مسیحیان هنگامی که این صحنه را مشاهده کردند سخت به وحشت افتادند،و از اقدام به مباهله خودداری کرده،حاضر به"مصالحه"شدند و به شرایط"ذمه"و پرداختن مالیات(جزیه)تن در دادند.
غالب مفسران و محدثان شیعه و اهل تسنن تصریح کردهاند که آیه مباهله در حق اهل بیت پیامبر ص نازل شده است و پیامبر تنها کسانی را که همراه خود به میعادگاه برد فرزندانش حسن و حسین ع و دخترش فاطمه ع و علی ع بودند، بنا بر این منظور از"ابناءنا"در آیه منحصرا"حسن و حسین" ع هستند،همانطور که منظور از"نساءنا"فاطمه ع،و منظور از"انفسنا"تنها علی ع بوده است و احادیث فراوانی در این زمینه نقل شده است.
ولی بعضی از مفسران اهل تسنن که کاملا در اقلیت هستند کوشیدهاند که ورود احادیث را در این زمینه انکار کنند،مثلا نویسنده تفسیر"المنار"در ذیل آیه میگوید:"این روایات همگی از طرق شیعه است،و هدف آنها مشخص است،و آنها چنان در نشر و ترویج این احادیث کوشیدهاند که موضوع را،حتی بر بسیاری از دانشمندان اهل تسنن مشتبه ساختهاند"!!
اما مراجعه به منابع اصیل اهل تسنن نشان میدهد که علی رغم پندارهای تعصبآلود نویسنده"المنار"بسیاری از طرق این احادیث به"شیعه و کتب شیعه" هرگز منتهی نمیشود،و اگر بنا باشد ورود این احادیث را از طرق اهل تسنن انکار کنیم سایر احادیث آنها و کتبشان نیز از درجه اعتبار خواهد افتاد.
برای روشن شدن این حقیقت قسمتی از روایات آنان را در این باب با ذکر مدارک در اینجا میآوریم:
"قاضی نور اللّٰه شوشتری"در جلد سوم از کتاب نفیس"احقاق الحق"طبع جدید صفحه 46 چنین میگوید:
"مفسران در این مسئله اتفاق نظر دارند که"ابناءنا"در آیه فوق اشاره به حسن و حسین ع و"نساءنا"اشاره به فاطمه ع و"انفسنا"اشاره به علی ع است.
سپس(در پاورقی کتاب مزبور)در حدود شصت نفر از"بزرگان اهل سنت" ذکر شدهاند که تصریح نمودهاند آیه مباهله در باره اهل بیت ع نازل شده است و نام آنها و مشخصات کتب آنها را از صفحه 46 تا 76 مشروحا آورده است.
از جمله شخصیتهای سرشناسی که این مطلب از آنها نقل شده افراد زیر هستند:
1-"مسلم بن حجاج نیشابوری"صاحب"صحیح"معروف که از کتب ششگانه مورد اعتماد اهل سنت است در جلد 7 صفحه 120(چاپ محمد علی صبیح-مصر).
2-"احمد بن حنبل"در کتاب"مسند"جلد 1 صفحه 185(چاپ مصر).
3-"طبری"در تفسیر معروفش در ذیل همین آیه جلد سوم صفحه 192 (چاپ میمنیه-مصر).
4-"حاکم"در کتاب"مستدرک"جلد سوم صفحه 150(چاپ حیدر آباد دکن).
5-"حافظ ابو نعیم اصفهانی"در کتاب"دلائل النبوة"صفحه 297(چاپ حیدر آباد).
6-"واحدی نیشابوری"در کتاب"اسباب النزول"صفحه 74(چاپ الهندیة مصر).
7-"فخر رازی"در تفسیر معروفش جلد 8 صفحه 85(چاپ البهیه مصر).
8-"ابن اثیر"در کتاب"جامع الاصول"جلد 9 صفحه 470(طبع السنة المحمدیة-مصر).
9-"ابن جوزی"در"تذکرة الخواص"صفحه 17(چاپ نجف).
10-"قاضی بیضاوی"در تفسیرش جلد 2 صفحه 22(چاپ مصطفی محمد مصر).
11-"آلوسی"در تفسیر"روح المعانی"جلد سوم صفحه 167(چاپ منیریه مصر).
12-"طنطاوی"مفسر معروف در تفسیر"الجواهر"جلد دوم صفحه 120 (چاپ مصطفی البابی الحلبی-مصر).
13-"زمخشری"در تفسیر"کشاف"جلد 1 صفحه 193(چاپ مصطفی محمد-مصر).
14-"حافظ احمد بن حجر عسقلانی"در کتاب"الاصابة"جلد 2 صفحه 503 (چاپ مصطفی محمد-مصر).
15-"ابن صباغ"در کتاب"الفصول المهمة"صفحه 108(چاپ نجف).
16-علامه"قرطبی"در تفسیر"الجامع لاحکام القرآن"جلد 3 صفحه 104 (چاپ مصر سال 1936).
در کتاب"غایة المرام"از صحیح مسلم در باب"فضائل علی بن ابی طالب" نقل شده که:روزی"معاویه"به"سعد بن ابی وقاص"گفت:چرا ابو تراب(علی ع)
را سب و دشنام نمیگویی؟! گفت:"از آن وقت که به یاد سه چیز که پیامبر ص در باره علی ع فرمود افتادم از این کار صرف نظر کردم...(یکی از آنها این بود که)هنگامی که آیه مباهله نازل گردید پیغمبر ص تنها از فاطمه و حسن و حسین و علی ع دعوت کرد و سپس فرمود:اللهم هؤلاء اهلی:"خدایا!اینها خاصان نزدیک مناند".
نویسنده تفسیر"کشاف"که از بزرگان اهل تسنن است در ذیل آیه میگوید:
"این آیه قویترین دلیلی است که فضیلت اهل کساء را ثابت میکند".
مفسران و محدثان و مورخان شیعه نیز عموما در نزول این آیه در باره اهل بیت ع اتفاق نظر دارند،در تفسیر"نور الثقلین"روایات فراوانی در این زمینه نقل شده است.
از جمله به نقل از کتاب"عیون اخبار الرضا"در باره مجلس بحثی که مامون در دربار خود تشکیل داده بود،این چنین مینویسد:امام علی بن موسی الرضا ع فرمود:"خداوند پاکان بندگان خود را در آیه مباهله مشخص ساخته است و به پیامبرش چنین دستور داده: فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا... و به دنبال نزول این آیه،پیامبر،"علی"و"فاطمه"و"حسن"و "حسین" ع را با خود به مباهله برد...این مزیتی است که هیچ کس در آن بر اهل بیت ع پیشی نگرفته،و فضیلتی است که هیچ انسانی به آن نرسیده،و شرفی است که قبل از آن هیچ کس از آن برخوردار نبوده است" (1).
1) 1) نور الثقلین،جلد 1 صفحه 349-تفسیر برهان،جلد 1 صفحه 289-تفسیر عیاشی،جلد 1 صفحه 177-بحار الانوار،جلد 20 چاپ جدید صفحه 52 و جلد 6 صفحه 652.
در اینجا سؤال معروفی است که فخر رازی و بعضی دیگر در باره نزول آیه در حق اهل بیت ع ذکر کردهاند که چگونه ممکن است منظور از"ابناءنا"(فرزندان ما)حسن و حسین ع باشد،در حالی که"ابناء"جمع است و جمع بر دو نفر گفته نمیشود،و چگونه ممکن است"نسائنا"که معنی جمع دارد تنها بر بانوی اسلام فاطمه ع اطلاق گردد؟و اگر منظور از"انفسنا"تنها علی ع است چرا به صیغه جمع آمده است؟! پاسخ:
اولا-همانطور که قبلا به طور مشروح ذکر شد اجماع علمای اسلام و احادیث فراوانی که در بسیاری از منابع معروف و معتبر اسلامی اعم از شیعه و سنی در زمینه ورود این آیه در مورد اهل بیت ع به ما رسیده است و در آنها تصریح شده پیغمبر ص غیر از علی ع و فاطمه ع و حسن و حسین ع کسی را به مباهله نیاورد،قرینه آشکاری برای تفسیر آیه خواهد بود،زیرا میدانیم از جمله قرائنی که آیات قرآن را تفسیر میکند سنت و شان نزول قطعی است.
بنا بر این،ایراد مزبور تنها متوجه شیعه نمیشود.بلکه همه دانشمندان اسلام باید به آن پاسخ گویند.
ثانیا-اطلاق"صیغه جمع"بر"مفرد"یا بر"تثنیه"تازگی ندارد،و در قرآن و غیر قرآن از ادبیات عرب و حتی غیر عرب این معنی بسیار است.
توضیح اینکه:بسیار میشود که به هنگام بیان یک قانون،یا تنظیم یک عهدنامه،حکم به صورت کلی و به صیغه جمع آورده میشود،و مثلا در عهدنامه چنین مینویسند که:مسئول اجرای آن امضاء کنندگان عهدنامه و فرزندان آنها هستند،در حالی که ممکن است یکی از دو طرف تنها یک یا دو فرزند داشته باشد، این موضوع هیچگونه منافاتی با تنظیم قانون یا عهدنامه به صورت"جمع"ندارد.
خلاصه اینکه:ما دو مرحله داریم"مرحله قرارداد"و"مرحله اجرا"در مرحله قرارداد،گاهی الفاظ به صورت جمع ذکر میشود تا بر همه مصادیق تطبیق کند،ولی در مرحله اجرا ممکن است مصداق،منحصر به یک فرد باشد،و این انحصار در مصداق منافات با کلی بودن مسئله ندارد.
به عبارت دیگر پیغمبر اکرم ص موظف بود طبق قراردادی که با نصارای نجران بست همه فرزندان و زنان خاص خاندانش و تمام کسانی را که به منزله جان او بودند همراه خود به مباهله ببرد،ولی اینها مصداقی جز دو فرزند و یک زن و یک مرد نداشت(دقت کنید).
اضافه بر این در آیات قرآن موارد متعددی داریم که عبارت به صورت صیغه جمع آمده اما مصداق آن به جهتی از جهات منحصر به یک فرد بوده است:مثلا در همین سوره آیه 173 میخوانیم: اَلَّذِینَ قٰالَ لَهُمُ النّٰاسُ إِنَّ النّٰاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ :"کسانی که مردم به آنها گفتند دشمنان(برای حمله به شما)اجتماع کردهاند از آنها بترسید".
در این آیه منظور از"الناس"(مردم)طبق تصریح جمعی از مفسران نعیم بن مسعود است که از"ابو سفیان"اموالی گرفته بود تا مسلمانان را از قدرت مشرکان بترساند! و همچنین در آیه 181 میخوانیم: لَقَدْ سَمِعَ اللّٰهُ قَوْلَ الَّذِینَ قٰالُوا إِنَّ اللّٰهَ فَقِیرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِیٰاءُ :"خداوند گفتار کسانی را که میگفتند:خدا فقیر است و ما بینیازیم(و لذا از ما مطالبه زکات کرده است!)شنید".
منظور از"الذین"در آیه طبق تصریح جمعی از مفسران"حی بن اخطب"یا "فنحاص"است.
گاهی اطلاق کلمه جمع بر مفرد به عنوان بزرگداشت نیز دیده میشود،همان طور که در باره ابراهیم میخوانیم: إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ کٰانَ أُمَّةً قٰانِتاً لِلّٰهِ :"ابراهیم امتی بود
خاضع در پیشگاه خدا" (1)در اینجا کلمه"امت"که اسم جمع است بر فرد اطلاق شده است.
ضمنا از آیه مباهله استفاده میشود که به فرزندان دختر نیز حقیقتا"ابن"گفته میشود بر خلاف آنچه در جاهلیت مرسوم بود که تنها فرزندان پسر را فرزند خود میدانستند، و میگفتند: بنونا بنو ابنائنا و بناتنا بنوهن ابناء الرجال الأباعد یعنی،فرزندان ما تنها پسرزادههای ما هستند اما دخترزادههای ما-فرزندان مردم بیگانه محسوب میشوند نه فرزندان ما! این طرز تفکر مولود همان سنت غلطی بود که در جاهلیت عرب دختران و زنان را عضو اصلی جامعه انسانی نمیدانستند و آنها را در حکم ظروفی برای نگاهداری پسران میپنداشتند! چنان که شاعر آنها میگوید: و انما امهات الناس اوعیة مستودعات و للانساب اباء:
"مادران مردم،حکم ظروفی برای پرورش آنها دارند-و برای نسب تنها پدران شناخته میشوند"! ولی اسلام این طرز تفکر را به شدت در هم کوبید و احکام فرزند را بر فرزندان پسری و دختری یکسان جاری ساخت.
در سوره انعام آیه 84-85 در باره فرزندان ابراهیم میخوانیم: وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ دٰاوُدَ وَ سُلَیْمٰانَ وَ أَیُّوبَ وَ یُوسُفَ وَ مُوسیٰ وَ هٰارُونَ وَ کَذٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ* وَ زَکَرِیّٰا وَ یَحْییٰ وَ عِیسیٰ وَ إِلْیٰاسَ کُلٌّ مِنَ الصّٰالِحِینَ
1) 1) سوره نحل،آیه 120.
"از فرزندان(ابراهیم)،داوود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون بودند و این چنین نیکوکاران را پاداش میدهیم*و نیز زکریا و یحیی و عیسی و الیاس که همه از صالحان بودند".
در این آیه حضرت مسیح از فرزندان ابراهیم شمرده شده در حالی که فرزند دختری بود و اصولا پدری نداشت.
در روایاتی که از طرق شیعه و سنی در باره امام حسن و امام حسین ع وارد شده اطلاق کلمه"ابن رسول اللّٰه"(فرزند پیغمبر)کرارا دیده میشود.
در آیات مربوط به زنانی که ازدواج با آنها حرام است میخوانیم: وَ حَلاٰئِلُ أَبْنٰائِکُمُ (یعنی همسران پسران شما) (1)در میان فقهای اسلام این مسئله مسلم است که همسران پسرها و نوهها،چه دختری باشند و چه پسری بر شخص حرام است و مشمول آیه فوق میباشند.
شکی نیست که آیه فوق یک دستور کلی برای دعوت به مباهله به مسلمانان نمیدهد بلکه روی سخن در آن تنها به پیامبر اسلام ص است،ولی این موضوع مانع از آن نخواهد بود که مباهله در برابر مخالفان یک حکم عمومی باشد و افراد با ایمان که از تقوا و خدا پرستی کامل برخوردارند به هنگامی که استدلالات آنها در برابر دشمنان بر اثر لجاجت به جایی نرسد از آنها دعوت به مباهله کنند.
از روایاتی که در منابع اسلامی نقل شده نیز عمومیت این حکم استفاده میشود:در تفسیر نور الثقلین جلد 1 صفحه 351 حدیثی از امام صادق ع نقل شده که فرمود:
"اگر سخنان حق شما را مخالفان نپذیرفتند آنها را به مباهله دعوت کنید".
1) 1) سوره نساء آیه 23.
راوی میگوید:سؤال کردم چگونه مباهله کنم؟ فرمود:"خود را سه روز اصلاح اخلاقی کن" و گمان میکنم که فرمود:روزه بگیر و غسل کن،و با کسی که میخواهی مباهله کنی به صحرا برو،سپس انگشتان دست راستت را در انگشتان راست او بیفکن و از خودت آغاز کن و بگو:خداوندا!تو پروردگار آسمانهای هفتگانه و زمینهای هفتگانهای و آگاه از اسرار نهان هستی،و رحمان و رحیمی،اگر مخالف من حقی را انکار کرده و ادعای باطلی دارد بلائی از آسمان بر او بفرست،و او را به عذاب دردناکی مبتلا ساز! و بعد بار دیگر این دعا را تکرار کن و بگو:اگر این شخص حق را انکار کرده و ادعای باطلی میکند بلائی از آسمان بر او بفرست و او را به عذابی مبتلا کن! سپس فرمود:"چیزی نخواهد گذشت که نتیجه این دعا آشکار خواهد شد، به خدا سوگند که هرگز نیافتم کسی را که حاضر باشد این چنین با من مباهله کند".
ضمنا از این آیه معلوم میشود که بر خلاف حملات بیرویه افرادی که میگویند"اسلام عملا آیین مردان است و زنان در آن به حساب نیامدهاند"زنان در مواقع حساس به سهم خود در پیشبرد اهداف اسلامی همراه مردان در برابر دشمن میایستادهاند،صفحات درخشان زندگی فاطمه بانوی اسلام ع و دخترش زینب کبری ع و زنان دیگری که در تاریخ اسلام،گام بر جای گامهای آنها نهادهاند،گواه این حقیقت است.
إِنَّ هٰذٰا لَهُوَ اَلْقَصَصُ اَلْحَقُّ وَ مٰا مِنْ إِلٰهٍ إِلاَّ اَللّٰهُ وَ إِنَّ اَللّٰهَ لَهُوَ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (62) فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اَللّٰهَ عَلِیمٌ بِالْمُفْسِدِینَ (63)
62-این همان سرگذشت واقعی(مسیح)است.(و ادعاهایی همچون الوهیت او،یا فرزند خدا بودنش،بی اساس است.)و هیچ معبودی،جز خداوند یگانه نیست،و خداوند توانا و حکیم است.
63-اگر(با این همه شواهد روشن،باز هم از پذیرش حق)روی گردانند،(بدان که طالب حق نیستند،و)خداوند از مفسدهجویان،آگاه است.
داستانهای راستین
در آیات فوق پس از شرح زندگی مسیح به عنوان تاکید هر چه بیشتر میفرماید:"اینها سرگذشت واقعی مسیح است"نه ادعاهایی همچون الوهیت مسیح یا فرزند خدا بودنش( إِنَّ هٰذٰا لَهُوَ الْقَصَصُ الْحَقُّ ).
نه مدعیان خدایی او سخن حقی میگفتند و نه آنهایی که-العیاذ باللّٰه-فرزند نامشروعش میخوانند حق آن است که تو آوردی و تو گفتی او بنده خدا و پیامبر بود که با یک معجزه الهی از مادری پاک،بدون پدر تولد یافت.
باز برای تاکید بیشتر میافزاید:"و هیچ معبودی جز خداوند یگانه نیست" ( وَ مٰا مِنْ إِلٰهٍ إِلاَّ اللّٰهُ ).
"و خداوند یگانه قدرتمند و توانا و حکیم است"و تولد فرزندی بدون پدر در برابر قدرتش مساله مهمی نیست( وَ إِنَّ اللّٰهَ لَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ).
آری چنین کسی سزاوار پرستش است نه غیر او.
واژه"قصص"مفرد است و به معنی قصه میباشد و در اصل از ماده"قص" (بر وزن صف)به معنی جستجوی چیزی کردن گرفته شده،مثلا در داستان موسی بن عمران میخوانیم: وَ قٰالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّیهِ ،"مادر موسی به خواهرش گفت:
به جستجوی موسی بپرداز" (1).
و اینکه تلافی خون را"قصاص"میگویند به خاطر آن است که جستجوی حق صاحب خون در آن میشود سرگذشتها و تاریخ پیشینیان را که حالات و ماجراهای زندگی آنها را جستجو میکند نیز قصه میگویند.
از آنچه در بالا گفته شد معلوم شد که مشار الیه در هذا سرگذشت مسیح است نه قرآن مجید یا مجموعه تاریخ انبیاء.
*** در آیه بعد کسانی را که از پذیرش این حقایق سر باز میزنند مورد تهدید قرار داده،میفرماید:"اگر(با این همه دلایل و شواهد روشن باز هم)روی برگردانند (بدان که در جستجوی حق نیستند و فاسد و مفسدند)زیرا خداوند از مفسدان آگاه است"( فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللّٰهَ عَلِیمٌ بِالْمُفْسِدِینَ ).
مسلم است جمعیتی که پس از آن همه استدلالات منطقی قرآن در باره مسیح و همچنین عقبنشینی از دعوت به مباهله تسلیم حق نشوند و باز هم به گفتگوهای لجوجانه خود ادامه دهند(حق جو)نیستند بلکه(مفسدهجویانی)هستند که هدف آنها تخدیر عقاید صحیح مردم است و مسلما خداوند آنها را میشناسد و از نیاتشان با خبر است و به موقع آنان را کیفر خواهد داد.
1) 1) سوره قصص،آیه 11.
قُلْ یٰا أَهْلَ اَلْکِتٰابِ تَعٰالَوْا إِلیٰ کَلِمَةٍ سَوٰاءٍ بَیْنَنٰا وَ بَیْنَکُمْ أَلاّٰ نَعْبُدَ إِلاَّ اَللّٰهَ وَ لاٰ نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً وَ لاٰ یَتَّخِذَ بَعْضُنٰا بَعْضاً أَرْبٰاباً مِنْ دُونِ اَللّٰهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اِشْهَدُوا بِأَنّٰا مُسْلِمُونَ (64)
64-بگو:"ای اهل کتاب!بیایید به سوی سخنی که میان ما و شما یکسان است،که جز خداوند یگانه را نپرستیم و چیزی را همتای او قرار ندهیم،و بعضی از ما،بعض دیگر را-غیر از خدای یگانه-به خدایی نپذیرد."هر گاه(از این دعوت،)سرباز زنند،بگویید:"گواه باشید که ما مسلمانیم!"
دعوت به سوی وحدت
قرآن نخستین بار در ضمن آیات گذشته مسیحیان را دعوت به استدلال منطقی کرد و پس از مخالفت دعوت به مباهله نمود و چون دعوت به مباهله به مقدار کافی در روحیه آنها اثر گذاشت به دلیل اینکه حاضر به مباهله نشدند و شرایط ذمه را پذیرفتند بار دیگر از این آمادگی روحی استفاده کرده،مجددا شروع به استدلال میکند-ولی این استدلال با استدلالات سابق تفاوت فراوان دارد.
در آیات گذشته دعوت به سوی اسلام با تمام خصوصیات بود ولی در این آیه دعوت به نقطههای مشترک میان اسلام و آیینهای اهل کتاب است روی سخن را به پیامبر کرده،میفرماید:"بگو:ای اهل کتاب!بیایید به سوی سخنی که میان ما و شما مشترک است که جز خداوند یگانه را نپرستیم و چیزی را شریک او قرار ندهیم و بعضی از ما بعضی دیگر را غیر از خداوند یگانه به خدایی نپذیرد"( قُلْ یٰا أَهْلَ الْکِتٰابِ تَعٰالَوْا إِلیٰ کَلِمَةٍ سَوٰاءٍ بَیْنَنٰا وَ بَیْنَکُمْ أَلاّٰ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّٰهَ وَ لاٰ نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً وَ
لاٰ یَتَّخِذَ بَعْضُنٰا بَعْضاً أَرْبٰاباً مِنْ دُونِ اللّٰهِ
).
در واقع قرآن با این طرز استدلال به ما میآموزد،اگر کسانی حاضر نبودند در تمام اهداف مقدس با شما همکاری کنند بکوشید لا اقل در اهداف مهم مشترک همکاری آنها را جلب کنید و آن را پایهای برای پیشبرد اهداف مقدستان قرار دهید.
آیه فوق یک ندای وحدت است در برابر تمام مذاهب آسمانی به مسیحیان میگوید:شما مدعی"توحید"هستید و حتی میگویید مساله"تثلیث"(اعتقاد به خدایان سهگانه)منافاتی با"توحید"ندارد و لذا قایل به وحدت در تثلیث میباشید.
و همچنین یهود در عین سخنان شرک آمیز"عزیر"را فرزند خدا پنداشتند مدعی توحید بوده و هستند.
قرآن به همه آنها اعلام میکند:ما و شما در اصل توحید مشترکیم بیایید دست به دست هم داده این اصل مشترک را بدون هیچ پیرایهای زنده کنیم و از تفسیرهای نابجا که نتیجه آن شرک و دوری از توحید خالص است خودداری نمائیم.
جالب اینکه در این آیه با سه تعبیر مختلف روی مساله یگانگی خدا تاکید شده است اول با جمله" أَلاّٰ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّٰهَ "(جز خدا را نپرستیم)و بعد با جمله" لاٰ نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً "(کسی را شریک او قرار ندهیم)و سومین بار با جمله" وَ لاٰ یَتَّخِذَ بَعْضُنٰا بَعْضاً أَرْبٰاباً مِنْ دُونِ اللّٰهِ "(بعضی از ما بعضی دیگر را به خدایی نپذیرد).
ضمنا جمله اخیر اشاره لطیفی به این حقیقت است که مسیح یکی از افراد انسان و هم نوع ما است نباید او را به خدایی شناخت.
این احتمال نیز وجود دارد که:بعضی از علمای منحرف اهل کتاب از مقام خود سوء استفاده میکردند و حلال و حرام خدا را به دلخواه خویش تغییر میدادند و دیگران از آنها پیروی میکردند.
توضیح اینکه:از آیات قرآن استفاده میشود که در میان علمای اهل کتاب
جمعی بودند که احکام خدا را طبق"منافع"یا"تعصبهای"خود تحریف میکردند، و از نظر منطق اسلام کسی که از چنین افرادی دانسته پیروی بدون قید و شرط کند یک نوع عبودیت و پرستش نسبت به آنها انجام داده است.
دلیل این موضع روشن است زیرا قانونگذاری و تشریع حلال و حرام مربوط به خدا است هر کس دیگری را در این موضوع صاحب اختیار بداند او را شریک خدا قرار داده است.
مفسران در ذیل این آیه چنین نقل کردهاند که:"عدی بن حاتم"که قبلا مسیحی بود و سپس اسلام آورد بعد از نزول این آیه از کلمه"اربابا"(خدایان)این چنین فهمید که قرآن میگوید اهل کتاب بعضی از علمای خود را میپرستند،لذا به پیغمبر عرض کرد:ما هیچگاه در زمان سابق علمای خود را عبادت نمیکردیم! پیامبر فرمود:آیا میدانستید که آنها به میل خود احکام خدا را تغییر میدهند و شما از آنها پیروی میکردید؟ "عدی"گفت:آری.
پیامبر ص فرمود:این همان پرستش و عبودیت است! (1).
در حقیقت اسلام بردگی و استعمار فکری را یک نوع"عبودیت و پرستش" میداند و به همان شدتی که با شرک و بت پرستی مبارزه میکند با استعمار فکری که شبیه بت پرستی است نیز میجنگد.
ولی باید توجه داشت که"ارباب"صیغه جمع است بنا بر این نمیتوان تنها از این آیه نهی از پرستش عیسی را استفاده کرد ولی ممکن است منظور از آیه هم نهی از عبودیت مسیح باشد و هم از عبودیت دانشمندان منحرف! سپس در پایان آیه میفرماید:"اگر آنها(بعد از این دعوت منطقی به سوی
1) 1) مجمع البیان،ذیل آیه مورد بحث.
نقطه مشترک توحید باز)سر تابند و رویگردان شوند بگویید گواه باشید که ما مسلمانیم"و تسلیم حق هستیم و شما نیستید( فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنّٰا مُسْلِمُونَ ).
بنا بر این دوری شما از حق در روح ما کمترین اثری نمیگذارد و ما هم چنان به راه خود یعنی راه اسلام ادامه خواهیم داد تنها خدا را میپرستیم و تنها قوانین او را به رسمیت میشناسیم و بشر پرستی به هر شکل و صورت در میان ما نخواهد بود.
نامههای پیامبر به زمامداران جهان
از تواریخ اسلامی استفاده میشود که پیامبر ص هنگامی که اسلام در سرزمین حجاز به اندازه کافی نفوذ کرد(مخصوصا بعد از نزول آیه فوق و دعوت به همکاری در امر توحید که قدر مشترک همه ادیان آسمانی است)نامههای متعددی برای زمامداران بزرگ آن عصر فرستاد و در قسمتی از این نامهها مخصوصا روی آیه فوق تکیه فرمود که ذیلا به بعضی از این نامهها از نظر اهمیت موضوع و چگونگی دعوت به این اصل مشترک اشاره میشود.
1-نامه به مقوقس (1)
بسم اللّٰه الرحمن الرحیم-من محمد بن عبد اللّٰه الی المقوقس عظیم القبط، سلام علی من اتبع الهدی،اما بعد فانی ادعوک بدعایة الاسلام،اسلم تسلم، یؤتک اللّٰه اجرک مرتین،فان تولیت فانما علیک اثم القبط" یٰا أَهْلَ الْکِتٰابِ تَعٰالَوْا إِلیٰ کَلِمَةٍ سَوٰاءٍ بَیْنَنٰا وَ بَیْنَکُمْ أَلاّٰ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّٰهَ وَ لاٰ نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً وَ لاٰ یَتَّخِذَ بَعْضُنٰا بَعْضاً أَرْبٰاباً مِنْ دُونِ اللّٰهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنّٰا مُسْلِمُونَ " :
"به نام خداوند بخشنده بخشایشگر،از محمد فرزند عبد اللّٰه،به مقوقس
1) 1) "مقوقس"(به ضم میم و فتح هر دو قاف)زمامدار مصر از طرف"هرقل"پادشاه روم بود.
بزرگ قبطیان.درود بر پیروان حق باد،من تو را به سوی اسلام دعوت میکنم،اسلام آور تا سالم بمانی،خداوند به تو دو بار پاداش دهد(یکی برای ایمان آوردن خودت،و پاداش دیگر برای کسانی که از تو پیروی کرده،ایمان میآورند).و اگر از پذیرش اسلام سر باز زنی گناه قبطیان (1)بر تو خواهد بود"ای اهل کتاب!ما شما را به یک اصل مشترک دعوت میکنیم،به این که غیر از خداوند یگانه را نپرستیم،و کسی را شریک او قرار ندهیم،و بعضی از ما بعض دیگر را به خدایی نپذیرد،و هر گاه آنان از آیین حق سر برتابند بگویید گواه باشید که ما مسلمانیم" (2).
***هنگامی که"مقوقس"پست زمامداری مصر را به عهده داشت و پیامبر اسلام برای زمامداران و بزرگان جهان نامه میفرستاد،و آنها را به سوی اسلام دعوت میکرد،از جمله"حاطب بن ابی بلتعة"را مامور ساخت تا نامهای به"مقوقس"رهبر مصر برساند.
سفیر پیامبر رهسپار مصر شد و اطلاع پیدا کرد که زمامدار مصر در اسکندریه است،مامور پیامبر ص با وسایل مسافرتی آن روز وارد اسکندریه شد،و خود را به کاخ"مقوقس"رسانید و نامه را به او داد،مقوقس نامه را باز کرد،خواند و مقداری فکر کرد سپس گفت:اگر راستی محمد فرستاده خدا است چرا مخالفان او توانستند وی را از زادگاه خود بیرون کنند،و ناچار شد در مدینه سکونت گزیند،چرا به آنها نفرین نکرد تا نابود شوند؟ فرستاده پیامبر در جواب چنین گفت:عیسی رسول خدا بود و شما نیز به حقانیت او گواهی میدهید،هنگامی که بنی اسرائیل نقشه قتل او را کشیدند چرا وی در باره آنها نفرین نکرد تا خدا آنها را هلاک کند؟!
مقوقس در برابر این منطق شروع به تحسین نمود و گفت:"احسنت انت حکیم من عند حکیم":"آفرین بر تو،مرد فهمیدهای هستی که از طرف شخص فهمیدهای آمدهای".
"حاطب"سپس چنین اضافه کرد:پیش از شما کسی(یعنی فرعون)در این کشور حکومت میکرد که مدتها به مردم خدایی میفروخت،خدا او را نابود ساخت تا زندگی وی برای شما مایه عبرت گردد،ولی شما کوشش کنید که زندگیتان برای دیگران موجب عبرت نگردد! پیامبر اسلام ص ما را به آیین پاکی دعوت نمود و قریش با او سرسختانه مبارزه کردند،جمعیت یهود با کینهتوزی خاص با او به مقابله برخاستند،و نزدیکترین افراد به اسلام مسیحیان هستند،به جانم سوگند همان طور که موسی نبوت حضرت مسیح را بشارت داد،حضرت مسیح نیز،مبشر محمد ص بود،ما شما را به سوی اسلام دعوت میکنیم همانطور که شما پیروان تورات را به انجیل دعوت نمودید،هر ملتی که دعوت پیامبر حقی را بشنود باید از او پیروی کند،من ندای محمد ص را به سرزمین شما رسانیدم شایسته است که شما و ملت مصر به این دعوت پاسخ گوئید،"حاطب بن ابی بلتعة"مدتی توقف کرد تا پاسخ نامه رسول اللّٰه ص را دریافت دارد.
چند روز گذشت،روزی"مقوقس"،"حاطب"را به کاخ خود فرا خواند،از او خواست تا توضیح بیشتری در باره اسلام در اختیار او بگذارد.
حاطب در پاسخ او گفت:محمد ص ما را به پرستش خدای یگانه دعوت میکند،و دستور میدهد مردم شبانه روز پنج بار با پروردگار خود از نزدیک ارتباط پیدا کنند،نماز بگذارند،و یک ماه را در سال روزه بدارند و خانه خدا(مرکز توحید) را زیارت کنند،به پیمان خود وفادار باشند،و از خوردن خون و مردار دوری کنند،و مقداری از خصوصیات زندگی پیامبر اسلام را نیز برای او شرح داد.
"مقوقس"گفت:اینها نشانههای خوبی است،من تصور میکردم که خاتم
پیامبران از سرزمین شام که سرزمین پیامبران است ظهور خواهد کرد اکنون بر من روشن شد که او از سرزمین حجاز برانگیخته شده است.
سپس به نویسنده خود دستور داد تا نامهای به عربی به این مضمون برای پیامبر بنویسد:"به محمد فرزند عبد اللّٰه از مقوقس بزرگ قبطیان،درود بر تو،من نامه تو را خواندم و از مقصدت آگاه گردیدم،و حقیقت دعوت تو را دریافتم،من میدانستم که پیامبری ظهور خواهد کرد ولی تصور مینمودم او از منطقه شام برانگیخته میشود،من مقدم فرستاده تو را گرامی داشتم،سپس در نامه به هدایایی که برای پیامبر فرستاده بود اشاره کرد و نامه را با جمله"سلام بر تو"ختم نمود (1).
در تواریخ آمده که مقوقس حدود یازده نوع هدیه برای پیامبر فرستاد که خصوصیات آن در تاریخ اسلام ثبت است.
از جمله یک طبیب هم خدمت پیامبر فرستاد تا بیماران مسلمانان را معالجه کند.
پیامبر هدایا را قبول کرد،ولی طبیب را نپذیرفت و فرمود:ما مردمی هستیم که تا گرسنه نشویم غذا نمیخوریم،و قبل از سیر شدن دست از طعام بر میداریم، و این امر برای سلامت و بهداشت ما کافی است(و شاید علاوه بر این دستور بزرگ بهداشتی،پیامبر از شخص طبیب که قاعدتا مسیحی متعصبی بود ایمن نبود و نخواست جان خود و مسلمانان را بدست او بسپارد).
اینکه مقوقس سفیر پیامبر را گرامی داشت و هدایایی برای حضرت فرستاد و نام محمد ص را در نامه بر نام خود مقدم نمود،همگی حاکی از این است که او دعوت رسول خدا را در باطن پذیرفته بود،و یا حد اقل تمایل به اسلام پیدا کرد ولی به خاطر اینکه موقعیت او متزلزل نگردد از اظهار تمایل به اسلام به طور آشکار خودداری میکرد.
1) 1) مکاتیب الرسول،صفحه 100.
بسم اللّٰه الرحمن الرحیم من محمد بن عبد اللّٰه الی هرقل عظیم الروم سلام علی من اتبع الهدی اما بعد فانی ادعوک بدعایة الاسلام اسلم تسلم یؤتک اللّٰه اجرک مرتین فان تولیت فانما علیک اثم الاریسین" یٰا أَهْلَ الْکِتٰابِ تَعٰالَوْا إِلیٰ کَلِمَةٍ سَوٰاءٍ بَیْنَنٰا وَ بَیْنَکُمْ أَلاّٰ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّٰهَ وَ لاٰ نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً وَ لاٰ یَتَّخِذَ بَعْضُنٰا بَعْضاً أَرْبٰاباً مِنْ دُونِ اللّٰهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنّٰا مُسْلِمُونَ ":از محمد فرزند عبد اللّٰه به هرقل بزرگ و پادشاه روم درود بر آنها که پیروی از حق کنند،تو را به اسلام دعوت میکنم اسلام آور تا در امان و سلامت باشی خداوند به تو دو پاداش دهد.
(یکی پاداش ایمان خود و دیگر پاداش کسانی که به پیروی تو ایمان میآورند)اگر از آئین اسلام روی گردانی گناه اریسیان(نژاد رومی و جمعیت کارگران)نیز بر تو خواهد بود."ای اهل کتاب!ما شما را به یک اصل مشترک دعوت میکنیم که غیر از خدا را نپرستیم،کسی را شریک او قرار ندهیم،بعضی از ما بعضی دیگر را به خدایی نپذیرد،هر گاه آنان از آئین حق سر برتابند بگوئید:گواه باشید که ما مسلمانیم".
مامور ابلاغ رسالت پیامبر ص به"قیصر"مردی به نام"دحیه کلبی" سفیر پیامبر عازم روم شد ولی پیش از آن که به قسطنطنیه به مرکز حکومت قیصر برسد اطلاع پیدا کرد که قیصر به قصد زیارت بیت المقدس قسطنطنیه را ترک گفته است لذا با استاندار"بصری""حارث بن ابی شمر"تماس گرفت و ماموریت خود را برای او شرح داد.
ظاهرا پیامبر هم اجازه داده بود که دحیه نامه را به حاکم بصری بدهد تا او نامه را به قیصر برساند.
پس از آنکه سفیر پیامبر با حاکم تماس گرفت استاندار،"عدی بن حاتم"را خواست و او را مامور کرد تا همراه"دحیه"بسوی بیت المقدس برود و نامه را
به حضور قیصر برساند.
ملاقات سفیر با قیصر در شهر"حمص"صورت گرفت،اما قبل از اینکه ملاقات صورت گیرد کارپردازان دستگاه گفتند:باید در مقابل قیصر سجده کنی و در غیر این صورت به تو اعتنایی نخواهد کرد،"دحیه"آن مرد هوشیار گفت:من برای کوبیدن این سنتهای نابجا این همه راه آمدهام،من از طرف صاحب این نامه آمدهام تا به قیصر ابلاغ کنم که بشر پرستی باید از میان برود و جز خدای یگانه کسی پرستش نشود،با این عقیده چگونه ممکن است برای غیر خدا سجده کنم؟! منطق نیرومند فرستاده پیامبر ص مورد اعجاب آنها قرار گرفت،یک نفر از درباریان گفت:بنا بر این میتوانی نامه را روی میز مخصوص سلطان بگذاری و برگردی کسی جز قیصر دست به نامههای روی میز نمیزند،"دحیه"از او تشکر کرد و نامه را روی میز گذارد و بازگشت.
قیصر نامه را گشود ابتدای نامه که با بسم اللّٰه شروع شده بود توجه او را به خود جلب کرد و گفت:من غیر از نامه"سلیمان"تا کنون چنین نامهای ندیدهام!بعد مترجم خود را خواست تا نامه را بخواند و ترجمه کند.
زمامدار روم احتمال داد نویسنده نامه همان پیامبر موعود انجیل و تورات باشد در صدد بر آمد تا از خصوصیات زندگی وی اطلاع بدست آورد دستور داد تا سراسر شام را گردش کنند شاید نزدیکان محمد ص و یا کسی که از اوضاع وی اطلاع دارد بیابند،اتفاقا در همان ایام ابو سفیان و دستهای از قریش برای تجارت به شام که جزء روم شرقی بود آمده بودند،مامور قیصر با آنها تماس گرفت و آنها را به بیت المقدس برد،قیصر از آنها سؤال کرد آیا در میان شما کسی هست که با محمد ص پیوند خویشاوندی داشته باشد.
ابو سفیان گفت:من با محمد ص از یک طایفه هستیم و در جد چهارم به هم میرسیم،سپس قیصر از او سؤالاتی کرد و او به ترتیب پاسخ گفت:
1-حسب و نسب محمد چگونه است؟ ابو سفیان گفت:از خانوادهای اصیل و شریف است.
2-در نیاکان او کسی هست که بر مردم سلطنت کرده باشد؟ -نه.
3-آیا پیش از آنکه ادعای نبوت کند از دروغ پرهیز داشت؟ -بلی محمد مرد راستگو بود.
4-چه طبقهای با او مخالفاند و چه جمعیتی از او طرفداری میکنند؟ -طبقه اشراف با او مخالفاند افراد عادی و متوسط خواهان وی هستند.
5-از پیروان او کسی مرتد شده و از آئین او بازگشته است؟ -نه.
6-آیا پیروان او رو به فزونی هستند؟ -آری.
سپس قیصر به ابو سفیان و همراهان او گفت:اگر این گزارشها صحیح باشد حتما او پیامبر موعود است.من اطلاع داشتم که چنین پیامبری ظهور خواهد کرد ولی نمیدانستم که از قریش خواهد بود،من حاضرم در برابر او خضوع کنم و به عنوان احترام پای او را شستشو دهم(یکی از احترامات که در آن زمان معمول بوده است).
من پیشبینی میکنم آئین و حکومت او سرزمین روم را خواهد گرفت.
"قیصر"،"دحیه"را خواست،او را احترام کرد و پاسخ نامه پیامبر ص را نوشت و هدیهای نیز همراه آن،برای پیامبر ص فرستاد و علاقه خود را نسبت به پیامبر اسلام ص در آن نامه منعکس نمود (1).
1) 1) مکاتیب الرسول،جلد اول صفحه 109.
یٰا أَهْلَ اَلْکِتٰابِ لِمَ تُحَاجُّونَ فِی إِبْرٰاهِیمَ وَ مٰا أُنْزِلَتِ اَلتَّوْرٰاةُ وَ اَلْإِنْجِیلُ إِلاّٰ مِنْ بَعْدِهِ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (65) هٰا أَنْتُمْ هٰؤُلاٰءِ حٰاجَجْتُمْ فِیمٰا لَکُمْ بِهِ عِلْمٌ فَلِمَ تُحَاجُّونَ فِیمٰا لَیْسَ لَکُمْ بِهِ عِلْمٌ وَ اَللّٰهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ (66) مٰا کٰانَ إِبْرٰاهِیمُ یَهُودِیًّا وَ لاٰ نَصْرٰانِیًّا وَ لٰکِنْ کٰانَ حَنِیفاً مُسْلِماً وَ مٰا کٰانَ مِنَ اَلْمُشْرِکِینَ (67) إِنَّ أَوْلَی اَلنّٰاسِ بِإِبْرٰاهِیمَ لَلَّذِینَ اِتَّبَعُوهُ وَ هٰذَا اَلنَّبِیُّ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ اَللّٰهُ وَلِیُّ اَلْمُؤْمِنِینَ (68)
65-ای اهل کتاب!چرا در باره ابراهیم،گفتگو و نزاع میکنید(و هر کدام،او را پیرو آیین خودتان معرفی مینمایید)؟!در حالی که تورات و انجیل،بعد از او نازل شده است؟آیا اندیشه نمیکنید؟! 66-شما کسانی هستید که در باره آنچه نسبت به آن آگاه بودید،گفتگو و ستیز کردید،چرا در باره آنچه آگاه نیستید،گفتگو میکنید؟!و خدا میداند،و شما نمیدانید.
67-ابراهیم نه یهودی بود و نه نصرانی،بلکه موحدی خالص و مسلمان بود،و هرگز از مشرکان نبود.
68-سزاوارترین مردم به ابراهیم،آنها هستند که از او پیروی کردند،و(در زمان و عصر او،به مکتب او وفادار بودند،همچنین)این پیامبر و کسانی که(به او)ایمان آوردهاند(از همه سزاوارترند)،و خداوند،ولی و سرپرست مؤمنان است.
در اخبار اسلامی آمده است که دانشمندان یهود و نصارای نجران نزد پیامبر ص به گفتگو و نزاع در باره حضرت ابراهیم برخاستند یهود میگفتند:او تنها یهودی بوده و نصاری میگفتند:او فقط نصرانی بود(به این ترتیب هر کدام مدعی بودند که او از ما است تا امتیاز بزرگی برای خود ثابت کنند زیرا ابراهیم پیامبر بزرگ خدا در میان تمام پیروان مذاهب به عظمت شناخته میشد)آیات فوق نازل شد و آنها را در این ادعاهای بی اساس تکذیب کرد.
گفتگوی اهل کتاب در باره ابراهیم ع
در ادامه بحثهای مربوط به اهل کتاب در این آیات روی سخن را به آنها کرده، میفرماید:"ای اهل کتاب!چرا در باره ابراهیم به گفتگو و نزاع میپردازید(و هر کدام او را از خود میدانید)در حالی که تورات و انجیل بعد از او نازل شده(و دوران او قبل از موسی ع و مسیح ع بود)آیا اندیشه نمیکنید؟"( یٰا أَهْلَ الْکِتٰابِ لِمَ تُحَاجُّونَ فِی إِبْرٰاهِیمَ وَ مٰا أُنْزِلَتِ التَّوْرٰاةُ وَ الْإِنْجِیلُ إِلاّٰ مِنْ بَعْدِهِ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ ).
آیا چنین چیزی معقول است که پیامبر پیشین پیرو آئینهای بعد از خود باشد؟ *** در آیه بعد از طریق دیگری آنها را مورد سرزنش قرار داده،میفرماید:"شما کسانی هستید که در باره آنچه نسبت به آن آگاهی داشتید بحث و گفتگو کردید ولی چرا در باره آنچه به آن آگاهی ندارید،بحث و گفتگو میکنید"؟( هٰا أَنْتُمْ هٰؤُلاٰءِ حٰاجَجْتُمْ فِیمٰا لَکُمْ بِهِ عِلْمٌ فَلِمَ تُحَاجُّونَ فِیمٰا لَیْسَ لَکُمْ بِهِ عِلْمٌ ).
اشاره به اینکه شما در مسائل مربوط به مذهب خودتان که از آن آگاهی
داشتید بحث و گفتگو کردید و دیدید که حتی در این مباحث گرفتار چه اشتباهات بزرگی شدهاید و چه اندازه از حقیقت دور افتادهاید(و در واقع علم شما جهل مرکب بود)با این حال چگونه در چیزی که از آن اطلاع ندارید بحث و گفتگو میکنید و در نتیجه سخنی میگوئید که با هیچ تاریخی سازگار نیست.
سپس برای تاکید مطالب گذشته و آماده ساختن برای بحث آینده میگوید:
"خدا میداند و شما نمیدانید"( وَ اللّٰهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ ).
آری او میداند که در چه تاریخی آئین خود را بر ابراهیم نازل کرده،نه شما که در زمانهای بعد به وجود آمدهاید و بدون اطلاع و مدرک،در این باره قضاوت میکنید.
*** سپس با صراحت تمام به این مدعیان پاسخ میگوید که:"ابراهیم نه یهودی بود و نه نصرانی،بلکه موحد خالص و مسلمان(پاک نهادی)بود"( مٰا کٰانَ إِبْرٰاهِیمُ یَهُودِیًّا وَ لاٰ نَصْرٰانِیًّا وَ لٰکِنْ کٰانَ حَنِیفاً مُسْلِماً ).
باید توجه داشت که واژه"حنیفا"از ماده"حنف"(بر وزن انف)به معنی شخصی یا چیزی است که تمایل به سویی پیدا کرده و در زبان قرآن به کسی گفته میشود که از آئینهای باطل به سوی آئین حق متمایل شده است.
در اینجا خداوند ابراهیم ع را به عنوان حنیف توصیف نموده،زیرا او بود که پردههای تقلید و تعصب را درید، و در زمان و محیطی که غرق بت پرستی بود هرگز در برابر بت سجده نکرد.
ولی از آنجا که بت پرستان زمان جاهلیت عرب،نیز خود را بر دین حنیف ابراهیم ع معرفی میکردند،و این سخن به قدری شایع شده بود که یهود و نصاری آنها را حنفاء میگفتند(به این ترتیب حنیف درست معنایی بر ضد معنای اصلیش پیدا کرده بود،و با بت پرستی مرادف شده بود)خداوند پس از توصیف
ابراهیم ع به عنوان حنیف و مسلم،میفرماید:"او هرگز از مشرکان نبود"( وَ مٰا کٰانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ ).
تا هر گونه ارتباطی میان ابراهیم و بت پرستان عرب را نفی کند.
در اینجا ممکن است گفته شود:اگر ابراهیم را نتوانیم پیرو آئین موسی ع و مسیح ع معرفی کنیم به طریق اولی نمیتوانیم او را مسلمان بدانیم،زیرا او هزاران سال قبل از ظهور اسلام و پیغمبر اکرم ص بوده است؟پس چرا قرآن او را به عنوان مسلم معرفی کرده است؟ پاسخ این سؤال از نکتهای که قبلا نیز به آن اشاره کردهایم روشن میشود که "مسلم"در اصطلاح قرآن به معنی خصوص پیروان پیامبر اسلام ص نیست بلکه اسلام به معنی وسیع کلمه،همان تسلیم در برابر فرمان حق و توحید کامل و خالی از هر گونه شرک و بت پرستی است،که ابراهیم ع پرچمدار آن بود.
*** بنا بر آنچه گفته شد معلوم شد که ابراهیم پیرو هیچ یک از این آئینها نبوده، تنها چیزی که در اینجا باقی میماند این است که چه کسانی میتوانند رابطه و پیوند خود را با مکتب ابراهیم ع-به عنوان یک سند افتخار-اثبات کنند،و به تعبیر دیگر چگونه میتوان خود را پیرو این پیامبر بزرگ که همه پیروان ادیان الهی برای او عظمت قائل هستند دانست.
در آخرین آیه مورد بحث،به این معنی پرداخته و میگوید: "سزاوارترین مردم به ابراهیم آنها هستند که از او پیروی کردند و این پیامبر(پیامبر اسلام)و کسانی که به او ایمان آوردهاند میباشند"( إِنَّ أَوْلَی النّٰاسِ بِإِبْرٰاهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَ هٰذَا النَّبِیُّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا ).
بنا بر این مساله قرابت و خویشاوندی و یا مساله نژاد که پیروان ادیان مختلف
برای اثبات پیوند خود با ابراهیم ذکر میکردند،هیچگونه ارزشی ندارد و ولایت و ارتباط با پیامبران تنها از طریق ایمان خالص به خداوند و پیروی از مکتب آنها است و به این طریق ثابت میشود که پیوند واقعی پیوند مکتبی است چه کسانی که در زمان او زندگی داشتند و از او پیروی کردند( لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ ).
و چه کسانی که بعد از او به مکتب و برنامه او وفاداری نشان دادند،مانند "این پیامبر اسلام ص و پیروان او"( وَ هٰذَا النَّبِیُّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا ).
اهل کتاب با عقائد شرک آمیز خود که اساسیترین اصل دعوت ابراهیم ع یعنی توحید را زیر پا گذاردهاند،و یا بت پرستان عرب که درست در نقطه مقابل آئین ابراهیم ع قرار گرفتهاند،چگونه میتوانند خود را پیرو ابراهیم و در خط او بدانند،آری باید اعتراف کنیم که نزدیکترین افراد به ابراهیم پیامبر اسلام و پیروان او هستند که در اصول و فروع اسلام به او وفادار ماندند.
و در پایان آیه به آنها که پیرو واقعی مکتب پیامبران بزرگ خدا بودند بشارت میدهد که"خداوند ولی و سرپرست مؤمنان است"( وَ اللّٰهُ وَلِیُّ الْمُؤْمِنِینَ ).
مهمترین پیوند،پیوند مکتبی است
در آیه فوق ضمنا این حقیقت بیان شده است که هیچ رابطهای بالاتر از رابطه مکتبی نیست،بلکه ارتباط با مردان خدا و اولیاء اللّٰه تنها از همین طریق است.
بنا بر این هیچ کس نمیتواند،ادعای ارتباط با پیامبر اسلام ص و امامان معصوم ع کند مگر از همین طریق.
در روایات اسلامی نیز روی این موضوع،با صراحت تکیه شده است از جمله در حدیثی از علی ع میخوانیم:
ان اولی الناس بالانبیاء اعملهم بما جاءوا به ثم تلا هذه الایة( إِنَّ أَوْلَی النّٰاسِ بِإِبْرٰاهِیمَ... )و قال ان ولی محمد ص من اطاع
اللّٰه و ان بعدت لحمته و ان عدو محمد من عصی اللّٰه و ان قربت قرابته :
"سزاوارترین مردم به پیامبران آنها هستند که به دستورهای آنها بیش از هر کس عمل میکنند-سپس آیه فوق را تلاوت فرمود-و افزود:دوست محمد کسی است که اطاعت از فرمان خدا کند هر چند نسبش از او دور باشد و دشمن محمد ص کسی است که نافرمانی او کند هر چند قرابت و خویشاوندیش با او نزدیک باشد" (1).
1) 1) مجمع البیان،جلد 1 و 2 صفحه 458(در بعضی از نسخهها اعلمهم و در بعضی از نسخهها اعملهم نقل شده و در تفسیر نور الثقلین که از مجمع نقل کرده اعملهم آمده است-نور الثقلین،جلد 1 صفحه 353.
وَدَّتْ طٰائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ اَلْکِتٰابِ لَوْ یُضِلُّونَکُمْ وَ مٰا یُضِلُّونَ إِلاّٰ أَنْفُسَهُمْ وَ مٰا یَشْعُرُونَ (69)
69-جمعی از اهل کتاب(از یهود)،دوست داشتند(و آرزو میکردند)شما را گمراه کنند،(اما آنها باید بدانند که نمیتوانند شما را گمراه سازند،)آنها گمراه نمیکنند مگر خودشان را،و نمیفهمند!
بعضی از مفسران نقل کردهاند که جمعی از یهود کوشش داشتند افراد سرشناس و مبارزی از مسلمانان پاکدل چون"معاذ"و"عمار"و بعضی دیگر را به سوی آئین خود دعوت کنند و با وسوسههای شیطانی از اسلام بازگردانند آیه فوق نازل شد و به همه مسلمانان در این زمینه اخطار کرد (1)!
وسوسههای یهود
همانگونه که در شان نزول گفته شد، دشمنان اسلام مخصوصا یهود برای دور ساختن تازه مسلمانان از اسلام،از هیچگونه کوشش فروگذار نبودند،و حتی در یاران مخصوص پیامبر ص چنین طمعی داشتند که بتوانند آنها را از اسلام بازگردانند،و بیشک اگر میتوانستند در یک یا چند نفر از یاران نزدیک آن حضرت نفوذ کنند ضربه بزرگی بر اسلام وارد میشد و زمینه برای تزلزل دیگران نیز فراهم میگشت.
آیه فوق ضمن افشای این نقشه دشمنان،به آنها یادآور میشود که دست از کوشش بیهوده خود بر دارند،میفرماید:"جمعی از اهل کتاب دوست داشتند شما
1) 1) این شان نزول با اختلاف مختصری در تفسیر ابو الفتوح،روح المعانی و تفسیر کبیر و غیر آن آمده است.
را گمراه کنند"( وَدَّتْ طٰائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْکِتٰابِ لَوْ یُضِلُّونَکُمْ ) (1)(2).
غافل از اینکه تربیت مسلمانان در مکتب پیامبر ص به اندازهای حساب شده و آگاهانه بود که احتمال بازگشت وجود نداشت،آنها اسلام را با تمام هستی خود دریافته بودند و به آن عشق میورزیدند،بنا بر این دشمنان نمیتوانستند آنها را گمراه سازند.
بلکه به گفته قرآن در ادامه این آیه"آنها تنها خودشان را گمراه میکنند و نمیفهمند"( وَ مٰا یُضِلُّونَ إِلاّٰ أَنْفُسَهُمْ وَ مٰا یَشْعُرُونَ ).
زیرا آنها با القاء شبهات و نسبت دادن خلافها به اسلام و پیامبر ص روح بدبینی را در روح خود پرورش میدادند زیرا کسی که در صدد عیبجویی و خردهگیری است،نقطههای قوت را نمیبیند و گاه بر اثر تعصب و لجاجت نقاط نورانی و قوت در نظرش تاریک و منفی جلوه میکند و به همین دلیل روز به روز بیشتر از حق فاصله میگیرد.
جمله" وَ مٰا یَشْعُرُونَ "(آنها متوجه نیستند و نمیفهمند)گویا اشاره به همین نکته روانی است که انسان ناخودآگاه تحت تاثیر سخنان خویش است.و به هنگامی که سعی دارد دیگران را با سفسطه و دروغ و تهمت گمراه کند خودش از آثار آن بر کنار نخواهد بود و این خلافگوییها کم کم در روح و جان او چنان اثر میگذارد که به صورت یک عقیده راسخ در میآید،و آنها را باور میکند و برای همیشه گمراه میشود.
1) 1) "لو"در جمله" لَوْ یُضِلُّونَکُمْ "به معنی"ان"مصدریه است،و از آنجا که"لو"معنی تمنی را در این گونه موارد میرساند،به جای آن نشسته تا رساتر باشد.
2) 2) "طائفة"از ماده"طواف"به معنی حرکت دور چیزی است،و از آنجا که در گذشته برای مسائل ایمنی و امنیتی،به صورت دسته جمعی،مسافرت میکردند،واژه طائفه،بر آنها اطلاق شد و سپس به هر گروه و جمعیتی طائفه گفتند.
یٰا أَهْلَ اَلْکِتٰابِ لِمَ تَکْفُرُونَ بِآیٰاتِ اَللّٰهِ وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ (70) یٰا أَهْلَ اَلْکِتٰابِ لِمَ تَلْبِسُونَ اَلْحَقَّ بِالْبٰاطِلِ وَ تَکْتُمُونَ اَلْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ (71)
70-ای اهل کتاب!چرا به آیات خدا کافر میشوید،در حالی که(به درستی آن)گواهی میدهید؟! 71-ای اهل کتاب!چرا حق را با باطل(میآمیزید و)مشتبه میکنید(تا دیگران نفهمند و گمراه شوند)،و حقیقت را پوشیده میدارید در حالی که میدانید؟!
چرا کتمان حق میکنید؟
در ادامه گفتگو در باره فعالیتهای تخریبی اهل کتاب که در آیه سابق به آن اشاره شد،در این دو آیه روی سخن را به آنان کرده،و به خاطر کتمان حق و عدم تسلیم در برابر آن آنها را شدیدا مورد سرزنش قرار میدهد:
نخست میفرماید:"ای اهل کتاب!چرا به آیات خدا کافر میشوید در حالی که(به صحت و صدق آن)گواهی میدهید"( یٰا أَهْلَ الْکِتٰابِ لِمَ تَکْفُرُونَ بِآیٰاتِ اللّٰهِ وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ ) (1).
شما نشانههای پیامبر اسلام ص را در تورات و انجیل خواندهاید و نسبت به
1) 1) جمله"تشهدون"طبق تفسیری که در بالا ذکر شد به معنی علم و آگاهی است-همانگونه که در مجمع البیان و غیر آن آمده است-این علم و آگاهی از ذکر اوصاف پیامبر اسلام ص در تورات و انجیل سرچشمه میگرفت،ولی بعضی گفتهاند منظور از آن علم و آگاهی به کفایت معجزات برای اثبات نبوت پیامبر اسلام است و بعضی گفتهاند منظور این است که شما در ظاهر انکار میکنید ولی در جلسات خصوصی شهادت به صدق دعوت پیامبر ص و حقانیت او میدهید.
آن آگاهی دارید،چرا راه انکار را در پیش میگیرید؟ در آیه دوم بار دیگر آنها را مخاطب ساخته،میگوید:"ای اهل کتاب!چرا حق را با باطل میآمیزید و مشتبه میکنید؟(تا مردم را به گمراهی بکشانید و خودتان نیز گمراه شوید)و چرا حق را پنهان میدارید در حالی که میدانید؟"( یٰا أَهْلَ الْکِتٰابِ لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْبٰاطِلِ وَ تَکْتُمُونَ الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ ).
در حقیقت در آیه قبل آنها را به انحراف از راه حق که با علم و آگاهی صورت میگرفته مؤاخذه میکند،و در آیه دوم به منحرف ساختن دیگران.
در ذیل آیه 42 سوره بقره که همین مضمون را در بر داشت،بحثهای دیگری در این زمینه گذشت.
وَ قٰالَتْ طٰائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ اَلْکِتٰابِ آمِنُوا بِالَّذِی أُنْزِلَ عَلَی اَلَّذِینَ آمَنُوا وَجْهَ اَلنَّهٰارِ وَ اُکْفُرُوا آخِرَهُ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ (72) وَ لاٰ تُؤْمِنُوا إِلاّٰ لِمَنْ تَبِعَ دِینَکُمْ قُلْ إِنَّ اَلْهُدیٰ هُدَی اَللّٰهِ أَنْ یُؤْتیٰ أَحَدٌ مِثْلَ مٰا أُوتِیتُمْ أَوْ یُحٰاجُّوکُمْ عِنْدَ رَبِّکُمْ قُلْ إِنَّ اَلْفَضْلَ بِیَدِ اَللّٰهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ (73) یَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ ذُو اَلْفَضْلِ اَلْعَظِیمِ (74)
72-و جمعی از اهل کتاب(از یهود)گفتند:"(بروید در ظاهر)به آنچه بر مؤمنان نازل شده،در آغاز روز ایمان بیاورید،و در پایان روز،کافر شوید(و باز گردید)!شاید آنها(از آیین خود) باز گردند!(زیرا شما را،اهل کتاب و آگاه از بشارات آسمانی پیشین میدانند،و این توطئه کافی است که آنها را متزلزل سازد).
73-و جز به کسی که از آیین شما پیروی میکند،(واقعا)ایمان نیاورید!"بگو:"هدایت،هدایت الهی است!(و این توطئه شما،در برابر آن بی اثر است)"!(سپس اضافه کردند:"تصور نکنید)به کسی همانند شما(کتاب آسمانی)داده میشود،یا اینکه میتوانند در پیشگاه پروردگارتان،با شما بحث و گفتگو کنند،(بلکه نبوت و منطق،هر دو نزد شماست!)" بگو:"فضل(و موهبت نبوت و عقل و منطق،در انحصار کسی نیست،بلکه)به دست خداست،و به هر کس بخواهد(و شایسته بداند،)میدهد،و خداوند،واسع[دارای مواهب گسترده]و آگاه(از موارد شایسته آن)است.
74-هر کس را بخواهد،ویژه رحمت خود میکند،و خداوند،دارای مواهب عظیم است."
بعضی از مفسران پیشین نقل کردهاند که دوازده نفر از دانشمندان یهود خیبر
و نقاط دیگر نقشهای ماهرانه برای متزلزل ساختن بعضی از مؤمنان طرح نموده و با یکدیگر تبانی کردند که صبحگاهان خدمت پیامبر اکرم ص برسند و ظاهرا ایمان بیاورند و مسلمان شوند،ولی در آخر روز از این آئین برگردند و هنگامی که از آنها سؤال شود چرا چنین کردهاند بگویند:ما صفات محمد ص را از نزدیک مشاهده کردیم و هنگامی که به کتب دینی خود مراجعه نموده و یا با دانشمندان دینی خود مشورت کردیم دیدیم صفات و روش او با آنچه در کتب ما است تطبیق نمیکند و لذا برگشتیم،تا این موضوع سبب شود که عدهای بگویند اینها به کتب آسمانی از ما آگاهترند،لا بد آنچه را میگویند راست گفتهاند و به این وسیله متزلزل میگردند.
شان نزول دیگری نیز در باره آیه نقل شده اما آنچه در بالا گفته شد به معنی آیه نزدیکتر است.
یک توطئه خطرناک!
آیات فوق،پرده از روی یکی دیگر از نقشههای ویرانگر یهود بر میدارد و نشان میدهد که آنها برای متزلزل ساختن ایمان مسلمانان از هر وسیلهای استفاده میکردند،تهاجم نظامی،سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و آیات فوق،اشاره به بخشی از تهاجم فرهنگی آنها دارد.
میفرماید:"گروهی از اهل کتاب گفتند:(بروید و ظاهرا)به آنچه بر مؤمنان نازل شده در آغاز روز ایمان بیاورید و در پایان روز کافر شوید(و کفر خود را آشکار سازید)شاید آنها-مؤمنان-نیز متزلزل شده،باز گردند"( وَ قٰالَتْ طٰائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْکِتٰابِ آمِنُوا بِالَّذِی أُنْزِلَ عَلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَجْهَ النَّهٰارِ وَ اکْفُرُوا آخِرَهُ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ ).
شاید منظور از آغاز و پایان روز این باشد که فاصله میان ایمان و کفر شما
کوتاه باشد،این کوتاهی فاصله سبب خواهد شد که بگویند آنها اسلام را چیز مهمی خیال میکردند،ولی از نزدیک چیز دیگری یافتند و لذا به سرعت از آن بازگشتند.
این توطئه در افراد ضعیف النفس اثر قابل ملاحظهای خواهد داشت به خصوص اینکه عده مزبور از دانشمندان یهود بودند،و همه میدانستند که آنها نسبت به کتب آسمانی و نشانههای آخرین پیامبر،آشنایی کامل دارند،و این امر لا اقل پایههای ایمان تازه مسلمانان را متزلزل میسازد،جمله" لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ " نشان میدهد که آنها امیدوار به تاثیر این نقشه بودند.
*** ولی برای اینکه پیروان خود را از دست ندهند تاکید کردند که ایمان شما باید تنها جنبه صوری داشته باشد "شما جز به کسی که از آئینتان پیروی میکند(واقعا) ایمان نیاورید"( وَ لاٰ تُؤْمِنُوا إِلاّٰ لِمَنْ تَبِعَ دِینَکُمْ ).
از بعضی از تفاسیر بر میآید که"یهود خیبر"به"یهود مدینه"این توصیه را کردند مبادا آنها که نزدیکتر به پیامبرند،تحت تاثیر او قرار گرفته ایمان بیاورند،زیرا گروهی از آنها عقیده داشتند نبوت تنها در نژاد یهود خواهد بود،و اگر پیامبری ظهور کند باید از یهود باشد.
بعضی از مفسران،جمله" لاٰ تُؤْمِنُوا "را از ماده"ایمان"به معنی اطمینان و اعتماد گرفتهاند(این ماده به این معنی نیز آمده است)بنا بر این منظور از جمله بالا این است که این توطئه باید کاملا محرمانه باشد و آن را جز به افراد یهود به دیگران- حتی مشرکان-بازگو نکنید،مبادا این سر فاش گردد و نقشه نقش بر آب شود،ولی خداوند عالم و آگاه پرده از رازشان برداشت و آنها را رسوا ساخت،تا درس عبرتی برای مؤمنان باشد و وسیله هدایتی برای کافران.
سپس در یک جمله معترضه که از کلام خداوند است،میفرماید:"به آنها بگو:هدایت تنها هدایت الهی است"و این توطئههای شما در برابر آن بی اثر است
( قُلْ إِنَّ الْهُدیٰ هُدَی اللّٰهِ ).
در این جمله به اصطلاح معترضه که در لابلای سخنان یهود قرار گرفته، خداوند پاسخ پر معنی و کوتاهی به آنها میدهد که اولا هدایت از ناحیه خدا است و در انحصار نژاد و قوم خاصی نیست و هیچ لزومی ندارد که پیامبر ص تنها از یهود باشد،و ثانیا آنها که مشمول هدایت الهی شدهاند با این توطئهها متزلزل نخواهند شد.
بار دیگر به ادامه سخنان یهود باز میگردد،و میفرماید،آنها گفتند:"هرگز باور نکنید به کسی همانند شما(کتاب آسمانی)داده شود،(بلکه نبوت مخصوص شما است)و همچنین تصور نکنید آنها میتوانند در پیشگاه پروردگارتان با شما بحث و گفتگو کنند"( أَنْ یُؤْتیٰ أَحَدٌ مِثْلَ مٰا أُوتِیتُمْ أَوْ یُحٰاجُّوکُمْ عِنْدَ رَبِّکُمْ ). (1)
به این ترتیب روشن میشود که آنها گرفتار خود برتربینی عجیبی بودند خود را بهترین نژادهای جهان میپنداشتند و نبوت و همچنین عقل و درایت و منطق و استدلال را از آن خود فکر میکردند و با این منطق واهی میخواستند در هر دو جنبه برای خود مزیتی بر دیگران قائل شوند.
در پایان آیه خداوند جواب محکمی به آنها میدهد و با بی اعتنایی به آنها روی سخن را به پیامبر کرده،میفرماید:"بگو:فضل و موهبت به دست خدا است و به هر کس بخواهد و شایسته ببیند میدهد و خداوند واسع(دارای مواهب گسترده) و آگاه(از موارد شایسته)میباشد"( قُلْ إِنَّ الْفَضْلَ بِیَدِ اللّٰهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ اللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ ).
یعنی،بگو:مواهب الهی اعم از مقام والای نبوت و همچنین موهبت عقل و منطق و افتخارات دیگر همه از ناحیه او است،و به شایستگان میبخشد.هیچ کس
1) 1) در آغاز این جمله،جملهای در تقدیر است و آن"و لا تصدقوا"(تصدیق نکنید)بوده است،یا جمله"و لا تؤمنوا"(ایمان نیاورید)،یعنی باور نکنید کتاب آسمانی همانند شما به کسی داده شده باشد.
عهد و پیمانی از او نگرفته و هیچ کس قرابت و خویشاوندی با او ندارد و هرگز مواهب خویش را در انحصار گروهی قرار نداده است.
*** و در آخرین آیه برای تاکید بیشتر میافزاید:"خداوند هر کس را بخواهد(و شایسته بداند)ویژه رحمت خود میکند و خداوند دارای فضل عظیم است"و هیچ کس نمیتواند مواهب او را محدود سازد( یَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ اللّٰهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ ). (1)
ضمنا از این جمله استفاده میشود که اگر فضل و موهبت الهی شامل بعضی میشود نه بعضی دیگر،به خاطر محدود بودن آن نیست بلکه به خاطر تفاوت شایستگیها است.
توطئههای قدیمی!
آیات فوق که در حقیقت از آیات اعجاز آمیز قرآن بود و پرده از روی اسرار یهود و دشمنان اسلام بر میداشت،نقشه ماهرانه آنها را برای متزلزل ساختن مسلمانان صدر اول فاش کرد آنها در پرتو آن بیدار شدند و از وسوسههای اغواگر دشمن بر حذر گردیدند ولی اگر دقت کنیم میبینیم که در عصر و زمان ما نیز همان طرحها به اشکال دیگری اجرا میشود وسائل تبلیغاتی دشمن که از مجهزترین و نیرومندترین وسائل تبلیغاتی جهان است در این قسمت به کار گرفته شده و کوشش میکنند که پایههای عقائد اسلامی را در افکار مسلمین،مخصوصا نسل جوان
1) 1) "فضل"به معنی هر چیزی است که بیش از مقدار لازم از مواهب و نعمتها بوده باشد و این یک مفهوم مثبت و ارزنده دارد ولی گاه معنی مذموم و نکوهیدهای دارد و به معنی خارج شدن از حد اعتدال و رفتن به سوی افراط است و غالبا به صورت فضول(جمع فضل)به کار میرود ماند"فضول الکلام"یعنی حرفهای زیادی.
ویران سازند آنها در این راه از هر گونه وسیله و هر کس در لباسهای"دانشمند، خاورشناس،مورخ،عالم علوم طبیعی،روزنامهنگار و حتی بازیگران سینما" استفاده میکنند.
آنها این حقیقت را مکتوم نمیدارند که هدفشان از این تبلیغات این نیست که مسلمانان به آئین مسیح یا یهود در آیند بلکه هدف آنها متزلزل ساختن پایههای عقائد اسلامی در افکار جوانان و بیعلاقه ساختن آنها نسبت به مفاخر آئین و سنتشان است،قرآن امروز هم به مسلمانان در برابر این جریان هشدار میدهد.
وَ مِنْ أَهْلِ اَلْکِتٰابِ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطٰارٍ یُؤَدِّهِ إِلَیْکَ وَ مِنْهُمْ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِدِینٰارٍ لاٰ یُؤَدِّهِ إِلَیْکَ إِلاّٰ مٰا دُمْتَ عَلَیْهِ قٰائِماً ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ قٰالُوا لَیْسَ عَلَیْنٰا فِی اَلْأُمِّیِّینَ سَبِیلٌ وَ یَقُولُونَ عَلَی اَللّٰهِ اَلْکَذِبَ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ (75) بَلیٰ مَنْ أَوْفیٰ بِعَهْدِهِ وَ اِتَّقیٰ فَإِنَّ اَللّٰهَ یُحِبُّ اَلْمُتَّقِینَ (76)
75-و در میان اهل کتاب،کسانی هستند که اگر ثروت زیادی به رسم امانت به آنها بسپاری،به تو باز میگردانند،و کسانی هستند که اگر یک دینار هم به آنان بسپاری،به تو بازنمیگردانند، مگر تا زمانی که بالای سر آنها ایستاده(و بر آنها مسلط)باشی!این به خاطر آن است که میگویند:"ما در برابر امیین[غیر یهود]،مسئول نیستیم."و بر خدا دروغ میبندند،در حالی که میدانند(این سخن دروغ است).
76-آری،کسی که به پیمان خود وفا کند و پرهیزگاری پیشه نماید،(خدا او را دوست میدارد، زیرا)خداوند پرهیزکاران را دوست دارد.
این آیه در باره دو نفر از یهود نازل گردیده که یکی امین و درستکار و دیگری خائن و پست بود نفر اول"عبد اللّٰه بن سلام"بود که مرد ثروتمندی 1200 اوقیه (1)طلا نزد او به امانت گذارد عبد اللّٰه همه آن را به موقع به صاحبش رد کرد و به واسطه امانت داری خداوند او را در آیه فوق میستاید نفر دوم"فنحاص بن عازورا"است که مردی از قریش یک دینار به او امانت سپرد"فنحاص"در آن خیانت کرد خداوند
1) 1) "اوقیه"یک دوازدهم"رطل"معادل هفت مثقال است و جمع آن"اواق و اواقی"است.
او را به واسطه خیانت در امانت نکوهش میکند.
بعضی گفتهاند که منظور در جمله اول جمعی از نصاری بودند و اما کسانی که خیانت در امانت نمودند یهود میباشند اگر هر دو هم مراد باشد مانعی ندارد زیرا میدانیم گرچه غالب آیات قرآن در مورد خاص نازل شده اما جنبه عمومی دارد و به اصطلاح مورد مخصص نخواهد بود.
خائنان و امینان اهل کتاب
آیات فوق چهره دیگری از اهل کتاب را مشخص میکند،زیرا جمعی از یهود عقیده داشتند که مسئول حفظ امانتهای دیگران نیستند حتی حق دارند امانات آنها را تملک کنند منطق آنها این بود که میگفتند ما اهل کتابیم،و پیامبر الهی و کتاب آسمانی او در میان ما بوده است،بنا بر این اموال دیگران برای ما احترامی ندارد، ولی همه اهل کتاب با این طرز تفکر غیر انسانی موافق نبودند،بلکه گروهی از آنان خود را موظف به پرداخت حقوق دیگران میدانستند.
در نخستین آیه مورد بحث،قرآن به هر دو گروه اشاره کرده،حق هر کدام را ادا میکند،میفرماید:"در میان اهل کتاب کسانی هستند که اگر ثروت زیادی به رسم امانت به آنها بسپاری به تو باز میگردانند(و به عکس)کسانی هستند که اگر یک دینار به عنوان امانت به آنها بسپاری به تو باز نمیگردانند مگر تا زمانی که بالای سر آنها ایستاده(و بر آنها مسلط)باشی"( وَ مِنْ أَهْلِ الْکِتٰابِ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطٰارٍ یُؤَدِّهِ إِلَیْکَ وَ مِنْهُمْ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِدِینٰارٍ لاٰ یُؤَدِّهِ إِلَیْکَ إِلاّٰ مٰا دُمْتَ عَلَیْهِ قٰائِماً ).
"قنطار"همان گونه که در تفسیر آیه 14 همین سوره گفته شد در اصل به معنی چیز محکم است سپس به مال زیاد نیز گفته شده،پل را به خاطر استحکامش قنطره،و اشخاص با هوش را"قنطر"میگویند چون دارای تفکر محکمی هستند،
منظور از"قنطار"در این آیه همان مال فراوان است،و منظور از دینار،مال اندک.
به هر حال قرآن مجید به خاطر غلط کاری گروهی از آنها،همه آنها را محکوم نمیکند،و این یک درس مهم اخلاقی به همه مسلمین است.
ضمنا نشان میدهد آن گروهی که خود را در تصرف و غصب اموال دیگران مجاز و ماذون میدانستند هیچ منطقی جز منطق زور،و سلطه را پذیرا نیستند،و نمونه آن را به طور گسترده در دنیای امروز در صهیونیستها مشاهده میکنیم،آری این گروه از یهود چنان هستند که در پرداخت حقوق دیگران هیچ اصلی را جز اصل قدرت به رسمیت نمیشناسند،تصویب نامههای جهانی،افکار عمومی مردم دنیا، و مفاهیمی از قبیل حق و عدالت برای آنها معنی ندارد و این در حقیقت از مسائل جالبی است که در قرآن مجید در آیه فوق پیشگویی شده،و به همین دلیل مسلمانان برای استیفای حقوق خود از آنان هیچ راهی جز کسب قدرت ندارند.
سپس در ادامه همین آیه منطق این گروه را در مورد غصب اموال دیگران بیان میکند،میفرماید:"این به خاطر آن است که آنها میگویند ما در برابر امیین(غیر اهل کتاب مسئول نیستیم"( ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ قٰالُوا لَیْسَ عَلَیْنٰا فِی الْأُمِّیِّینَ سَبِیلٌ ).
"امیین"به معنی افراد درس نخوانده و بی سواد است،ولی منظور آنها مشرکان عرب و اعراب بود که معمولا از خواندن و نوشتن آگاهی نداشتند و یا اینکه منظور آنها تمام کسانی بود که از خواندن تورات و انجیل بی بهره بودند.
آری آنها با این خود برتربینی و امتیاز دروغین به خود حق میدادند که اموال دیگران را به هر اسم و عنوان،تملک کنند.
بی شک این منطق از اصل خیانت آنها در امانت،به مراتب بدتر و خطرناکتر بود،زیرا اگر افراد خائن،کار خود را غلط بدانند لا اقل مرتکب یک گناهاند اما اگر در این کار خود را صاحب حق بدانند گناه بزرگتری مرتکب شدهاند.
قرآن مجید در پاسخ آنها در پایان همین آیه با صراحت میگوید:"آنها بر خدا
دروغ میبندند در حالی که میدانند"( وَ یَقُولُونَ عَلَی اللّٰهِ الْکَذِبَ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ ).
آنها به خوبی میدانستند که در کتب آسمانیشان به هیچ وجه اجازه خیانت در امانتهای دیگران به آنان داده نشده،در حالی که آنها برای توجیه اعمال ننگین خویش چنین دروغهایی را میساختند و به خدا نسبت میدادند.
*** آیه بعد ضمن نفی کلام اهل کتاب که میگفتند:" لَیْسَ عَلَیْنٰا فِی الْأُمِّیِّینَ سَبِیلٌ " (خوردن اموال غیر اهل کتاب برای ما حرام نیست)و به همین دلیل برای خود آزادی عمل قائل بودند همان آزادی که امروز هم در اعمال بسیاری از آنها میبینیم که هر گونه تعدی و تجاوز به حقوق دیگران را برای خود مجاز میدانند،میفرماید:
"آری کسی که به پیمان خود وفا کند و پرهیزکاری پیشه نماید(خدا او را دوست دارد زیرا)خداوند پرهیزکاران را دوست میدارد"( بَلیٰ مَنْ أَوْفیٰ بِعَهْدِهِ وَ اتَّقیٰ فَإِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ ).
یعنی معیار برتری انسان و مقیاس شخصیت و ارزش آدمی،وفای به عهد و عدم خیانت در امانت و تقوا و پرهیزکاری به طور عام است،آری خداوند چنین کسانی را دوست دارد،نه دروغگویان خائنی که هر گونه غصب حقوق دیگران را برای خود مجاز میدانند بلکه آن را به خدا نسبت میدهند.
در اینجا ممکن است ایراد شود که در اسلام نیز همین حکم نسبت به اموال بیگانگان دیده میشود،زیرا اسلام اجازه میدهد که مسلمانان اموال آنها را تملک کنند.
چنین نسبتی به اسلام دادن بدون تردید"تهمت"است زیرا از جمله احکام قطعی اسلام که در روایات متعددی به آن اشاره شده این است که خیانت در امانت جایز نیست خواه این امانت مربوط به مسلمانان باشد یا غیر آنها و حتی مشرکان و بت پرستان،در حدیث معروفی از امام سجاد ع نقل شده که فرمود:
"
علیکم باداء الامانة فو الذی بعث محمدا بالحق نبیا لو ان قاتل ابی الحسین بن علی بن ابی طالب ائتمننی علی السیف الذی قتله به لادیته الیه " (1).
"ادای امانت بر همه شما لازم است سوگند به خدایی که محمد ص را به حق مبعوث کرده است اگر قاتل پدرم حسین بن علی بن ابی طالب ع همان شمشیری را که با آن مرتکب قتل او شد به رسم امانت به من میسپرد(و من از او میپذیرفتم) امانت او را ادا میکردم".
در روایت دیگری از امام صادق ع نقل شده که فرمود:
"
ان اللّٰه لم یبعث نبیا قط الا بصدق الحدیث و اداء الامانة مؤداة الی البر و الفاجر " (2)،"خداوند هیچ پیامبری را مبعوث نکرد مگر اینکه(راستگویی)و(ادای امانت)جزء برنامههای او بود که هم در باره نیکان و هم بدان باید رعایت گردد".
بنا بر این آنچه در آیه فوق در مورد اقدام یهود بر خیانت در امانت و منطق آنها برای توجیه این خیانت گفته شد به هیچ وجه در باره مسلمانان اجازه داده نشده است و آنها موظفاند که در امانات مردم-بدون هیچگونه استثناء-خیانت نکنند.
2-کلمه"بلی"در لغت عرب برای اثبات مطلبی است ولی معمولا در مواردی ذکر میگردد که سؤال به صورت منفی طرح شود،مانند اینکه خداوند
میفرماید: أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ "آیا من پروردگار شما نیستم" قٰالُوا بَلیٰ "گفتند:آری" (1).
هم چنان که کلمه"نعم"در جواب سؤال اثباتی ذکر میگردد مانند: فَهَلْ وَجَدْتُمْ مٰا وَعَدَ رَبُّکُمْ حَقًّا قٰالُوا نَعَمْ "آیا آنچه را پروردگار شما وعده داده بوده به حقیقت یافتید؟گفتند:آری" (2).
إِنَّ اَلَّذِینَ یَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اَللّٰهِ وَ أَیْمٰانِهِمْ ثَمَناً قَلِیلاً أُولٰئِکَ لاٰ خَلاٰقَ لَهُمْ فِی اَلْآخِرَةِ وَ لاٰ یُکَلِّمُهُمُ اَللّٰهُ وَ لاٰ یَنْظُرُ إِلَیْهِمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ وَ لاٰ یُزَکِّیهِمْ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ ÙΙęЙʙř̠(77)
77-کسانی که پیمان الهی و سوگندهای خود(به نام مقدس او)را به بهای ناچیزی میفروشند، آنها بهرهای در آخرت نخواهند داشت،و خداوند با آنها سخن نمیگوید و به آنان در قیامت نمینگرد و آنها را(از گناه)پاک نمیسازد،و عذاب دردناکی برای آنهاست.
جمعی از دانشمندان یهود مانند"ابی رافع"و"حی بن اخطب"و"کعب بن اشرف"به هنگامی که موقعیت اجتماعی خود را در میان یهود در خطر دیدند کوشش کردند که نشانههایی که در تورات در باره آخرین پیامبر وجود داشت و شخصا در نسخی از تورات با دست خود نگاشته بودند تحریف نمایند و حتی سوگند یاد کنند آن جملههای تحریف شده از ناحیه خدا است!به همین جهت آیه فوق نازل گردید و شدیدا به آنها اخطار کرد.
جمعی از مفسران نیز گفتهاند که این آیه در باره"اشعث بن قیس"نازل گردید که به دروغ میخواست زمین دیگری را تملک کند،هنگامی که آماده ادای سوگند برای ادعای خود شد آیه فوق نازل گردید و در این هنگام اشعث بن قیس ترسید و اعتراف به حق کرد و زمین را به صاحبش بازگرداند. (1)
1) 1) مجمع البیان،ذیل آیه مورد بحث.
تحریف کنندگان حقایق
در ادامه بحثهای مربوط به خلافکاریهای یهود و اهل کتاب در این آیه به بخش دیگری از کارهای خلاف آنها اشاره کرده،میفرماید:"کسانی که پیمان الهی و سوگندهای خود را(به نام مقدس او)با بهای کمی معامله میکنند بهرهای در آخرت نخواهند داشت"( إِنَّ الَّذِینَ یَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللّٰهِ وَ أَیْمٰانِهِمْ ثَمَناً قَلِیلاً أُولٰئِکَ لاٰ خَلاٰقَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ ).
البته آیه به صورت کلی ذکر شده هر چند شان نزول آن گروهی از علمای اهل کتاب است که پیمانهای الهی و سوگندهای خود را با درآمد مادی ناچیزی مبادله میکردند و قرآن در این آیه پنج مجازات برای آنها ذکر میکند،نخست همان است که در قسمت بالا ذکر شد و آن اینکه آنها از مواهب بی پایان عالم دیگر بهرهای نخواهند داشت (1).
دیگر اینکه"خداوند در قیامت با آنها سخن نخواهد گفت"(و لا یکلمهم اللّٰه).
و نیز"نظر لطف خود را در آن روز از آنها بر میگیرد و نگاهی به آنها نمیکند" ( وَ لاٰ یَنْظُرُ إِلَیْهِمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ ) از این تعبیرات روشن میشود که خداوند در آن روز(به طور مستقیم یا به وسیله فرشتگان)با بندگان مؤمن خود سخن میگوید،سخنانی که مایه سرور و خوشحالی آنها است و دلیل بر اعتنا و توجه به آنان است و همچنین نظر کردن خداوند به آنان اشاره به توجه و عنایت خاص او است نه نگاه با چشم جسمانی
1) 1) "خلاق"از ماده"خلق"به معنی نصیب و بهره است،به خاطر اینکه انسان آن را به وسیله اخلاق خود به دست میآورد(اشاره به اینکه آنها اخلاق برجستهای نداشتهاند که بتواند بهرهای برای خود به دست آورند).
آن چنان که بعضی از ناآگاهان پنداشتهاند.
ولی آنها که آیات الهی را به بهای مادی مبادله میکنند نه مشمول این عنایتاند و نه مخاطب به آن سخنان.
و نیز روشن است که منظور از سخن گفتن خداوند سخن گفتن با زبان نیست زیرا خداوند از جسم و جسمانیات پاک و منزه است بلکه منظور سخن گفتن از طریق الهام قلبی و یا ایجاد امواج صوتی در فضا است همانند سخنانی که موسی ع از شجره طور شنید.
تعبیر به" ثَمَناً قَلِیلاً "(بهای کم)مفهومش این نیست که اگر عهد الهی را با قیمت زیادی مبادله کنند کار خوبی است بلکه منظور این است که هر گونه بهای مادی در برابر این گناهان بزرگ به دست آید قلیل و ناچیز است حتی اگر سلطنت و حکومت گستردهای باشد.
و بالاخره مجازات چهارم و پنجم آنان این است"خداوند آنان را(از گناه) پاک نمیکند و برای آنها عذاب دردناکی است"( وَ لاٰ یُزَکِّیهِمْ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ ).
و از اینجا روشن میشود که گناه پنهان ساختن آیات الهی و شکستن عهد و پیمان او و استفاده از سوگندهای دروغین تا چه حد سنگین است که تهدید به این همه مجازاتهای روحانی و جسمانی و محرومیت کامل از الطاف و عنایات الهی شده است.
نکتهای که در اینجا باید به آن توجه داشت این است که عواقب شوم پنجگانهای که در برابر"پیمان شکنی"و"سوگندهای دروغ"در این آیه ذکر شده گویا اشاره به مراحل تدریجی"قرب و بعد"از خدا است.
کسی که به خداوند نزدیک میشود و بر بساط قرب او گام مینهد نخست مشمول یک سلسله مواهب معنوی میگردد و هنگامی که نزدیکتر شد خدا با او
سخن میگوید،باز نزدیکتر میشود خدا بر او نظر رحمت میافکند و هنگامی که از آن هم نزدیکتر شد او را از آثار لغزشهای گناه پاک میسازد و در نتیجه از عذاب دردناک نجات مییابد و غرق در نعمتهای او میشود ولی کسانی که در مسیر پیمان شکنی و استفادههای نادرست از نام پروردگار قرار گرفتند از همه این مواهب و برکات محروم میشوند و مرحله به مرحله عقبنشینی میکنند در ذیل آیه 174 سوره بقره که از جهاتی شبیه به این آیه بود نیز توضیحاتی در باره معنی آیه آمده است.
وَ إِنَّ مِنْهُمْ لَفَرِیقاً یَلْوُونَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالْکِتٰابِ لِتَحْسَبُوهُ مِنَ اَلْکِتٰابِ وَ مٰا هُوَ مِنَ اَلْکِتٰابِ وَ یَقُولُونَ هُوَ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ وَ مٰا هُوَ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ وَ یَقُولُونَ عَلَی اَللّٰهِ اَلْکَذِبَ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ (78)
78-در میان آنها[یهود]کسانی هستند که به هنگام تلاوت کتاب(خدا)،زبان خود را چنان میگردانند که گمان کنید(آنچه را میخوانند،)از کتاب(خدا)است،در حالی که از کتاب (خدا)نیست!(و با صراحت)میگویند:"آن از طرف خداست!"با اینکه از طرف خدا نیست،و به خدا دروغ میبندند در حالی که میدانند!
مرحوم"طبرسی"در"مجمع البیان"از بعضی نقل میکند که این آیه نیز در باره گروهی از علماء یهود نازل شده که با دست خود چیزهایی بر خلاف آنچه در تورات آمده بود در باره صفات پیامبر اسلام مینوشتند و آن را به خدا نسبت میدادند(و با زبان خود حقائق تورات را تحریف میکردند)ابو الفتوح رازی نام کعب بن اشرف و حی بن اخطب و بعضی دیگر از علمای آنها را در اینجا به خصوص ذکر میکند.
رسوایی تحریفگران
باز در این آیه سخن از بخش دیگری از خلافکاریهای بعضی از علمای اهل کتاب است،میفرماید:"بعضی از آنها زبان خود را به هنگام تلاوت کتاب خدا چنان میپیچند و منحرف میکنند که گمان کنید آنچه را میخوانند از کتاب خدا است در حالی که از کتاب الهی نیست( وَ إِنَّ مِنْهُمْ لَفَرِیقاً یَلْوُونَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالْکِتٰابِ لِتَحْسَبُوهُ مِنَ الْکِتٰابِ وَ مٰا هُوَ مِنَ الْکِتٰابِ ).
یلون از ماده"لی"(بر وزن حی)به معنی پیچیدن و کج کردن است و این تعبیر در اینجا کنایه جالبی از تحریف سخنان الهی است گویا آنها هنگام تلاوت تورات وقتی به صفات پیامبر اسلام که بشارت ظهورش در آیات تورات آمده بود میرسیدند در همان حال آن را تغییر میدادند و چنان ماهرانه این عمل انجام میگرفت که شنونده گمان میکرد آنچه را میشنود متن آیات الهی است.
آنها به این کار نیز قناعت نمیکردند بلکه صریحا"میگفتند:این از سوی خدا نازل شده در حالی که از سوی خدا نبود"( وَ یَقُولُونَ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ وَ مٰا هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ ).
سپس قرآن بر این امر تاکید میکند که این کار به خاطر این نبود که گرفتار اشتباهی شده باشند بلکه"به خدا دروغ میبندند در حالی که عالم و آگاهند"( وَ یَقُولُونَ عَلَی اللّٰهِ الْکَذِبَ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ ).
تمام اینها به خاطر این بود که منافع مادی خود را در خطر میدیدند و به خاطر آن دست به هر گناهی میزدند در حالی که اگر افق فکر خود را بالا میگرفتند و خلوص نیتی نشان میدادند خداوند قادر متعال هم زندگی معنوی آنها را تامین میکرد و هم جنبههای مادی آنها را.
ضمنا از این آیه و آیات قبل خطر مهم علما،و دانشمندان منحرف برای یک امت و ملت روشن میشود زیرا این تشدید مجازاتها دلیل بر اهمیت موقعیت علما و خطراتی است که از ناحیه انحراف آنها حاصل میشود.
مٰا کٰانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُؤْتِیَهُ اَللّٰهُ اَلْکِتٰابَ وَ اَلْحُکْمَ وَ اَلنُّبُوَّةَ ثُمَّ یَقُولَ لِلنّٰاسِ کُونُوا عِبٰاداً لِی مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَ لٰکِنْ کُونُوا رَبّٰانِیِّینَ بِمٰا کُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ اَلْکِتٰابَ وَ بِمٰا کُنْتُمْ تَدْرُسُونَ (79) وَ لاٰ یَأْمُرَکُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا اَلْمَلاٰئِکَةَ وَ اَلنَّبِیِّینَ أَرْبٰاباً أَ یَأْمُرُکُمْ بِالْکُفْرِ بَعْدَ إِذْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ (80)
79-برای هیچ بشری سزاوار نیست که خداوند،کتاب آسمانی و حکم و نبوت به او دهد سپس او به مردم بگوید:"غیر از خدا،مرا پرستش کنید!"بلکه(سزاوار مقام او،این است که بگوید:)مردمی الهی باشید،آن گونه که کتاب خدا را میآموختید و درس میخواندید!(و غیر از خدا را پرستش نکنید!) 80-و نه اینکه به شما دستور دهد که فرشتگان و پیامبران را،پروردگار خود انتخاب کنید.آیا شما را،پس از آنکه مسلمان شدید،به کفر دعوت میکند؟!
در باره این دو آیه دو شان نزول ذکر کردهاند:
نخست این که کسی نزد پیامبر اسلام ص آمد و اظهار داشت ما به تو همانند دیگران"سلام"میکنیم در حالی که به نظر ما چنین احترامی کافی نیست تقاضا داریم به ما اجازه دهی امتیازی برایت قائل شویم و تو را سجده کنیم!پیامبر ص فرمود:"سجده برای غیر خدا جایز نیست،پیامبر خود را تنها به عنوان یک بشر احترام کنید ولی حق او را بشناسید و از او پیروی نمائید"! دوم اینکه یکی از یهودیان بنام"ابو رافع"به اتفاق سرپرست هیئت اعزامی "نجران"در مدینه روزی خدمت پیامبر ص آمد و اظهار داشتند آیا مایل هستی تو را
پرستش کنیم و مقام الوهیت برای تو قائل شویم؟! (شاید آنها میپنداشتند که مخالفت پیغمبر ص با الوهیت مسیح به خاطر این است که خود او سهمی از این موضوع ندارد بنا بر این اگر او را به مقام الوهیت همچون مسیح بپذیرند از مخالفت خود دست بر میدارد و شاید این پیشنهاد توطئهای برای بد نام کردن پیامبر ص و منحرف ساختن افکار عمومی از او بود)اما پیغمبر ص فرمود:"معاذ اللّٰه"(پناه بر خدا)که من اجازه دهم کسی جز پروردگار یگانه مورد پرستش قرار گیرد،خداوند هرگز مرا برای چنین امری مبعوث نکرده است (1)!
دعوت به پرستش غیر خدا ممکن نیست
این آیات هم چنان افکار باطل گروهی از اهل کتاب را نفی و اصلاح میکند مخصوصا به مسیحیان گوشزد مینماید که هرگز مسیح ع ادعای الوهیت نکرد و آنچه در باره او در این زمینه گفته شده همه نسبتهای ناروایی است که بعدا به او دادهاند و نیز به درخواست کسانی که میخواستند این گونه ادعاها را در باره پیامبر اسلام ص(به عللی که در شان نزول آمد)تکرار کنند صریحا پاسخ میگوید میفرماید:"برای هیچ بشری سزاوار نیست که خداوند کتاب آسمانی و حکم و نبوت به او دهد سپس او به مردم بگوید غیر از خدا مرا پرستش کنید"( مٰا کٰانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُؤْتِیَهُ اللّٰهُ الْکِتٰابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّةَ ثُمَّ یَقُولَ لِلنّٰاسِ کُونُوا عِبٰاداً لِی مِنْ دُونِ اللّٰهِ ).
نه پیامبر اسلام و نه هیچ پیغمبر دیگری حق ندارد چنین سخنی را بگوید و این گونه نسبتها که به انبیاء داده شده همه ساخته و پرداخته افراد ناآگاه و دور از
1) 1) مجمع البیان،جلد 1-2 صفحه 466.
تعلیمات آنها است چگونه ممکن است این مقامات بزرگ را از سوی خدا پیدا کنند و در عین حال به سوی شرک دعوت نمایند.
سپس میافزاید:بلکه(سزاوار مقام او این است که بگوید)افرادی باشید الهی آن گونه که تعلیم کتاب الهی به شما داده شده و درس خواندهاید"و هرگز غیر خدا را پرستش نکنید ( وَ لٰکِنْ کُونُوا رَبّٰانِیِّینَ بِمٰا کُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْکِتٰابَ وَ بِمٰا کُنْتُمْ تَدْرُسُونَ ).
آری فرستادگان الهی هیچگاه از مرحله بندگی و عبودیت تجاوز نکردند و همیشه بیش از هر کسی در برابر خداوند خاضع بودند بنا بر این امکان ندارد از جاده توحید خارج شوند و مردم را به شرک دعوت کنند.
"ربانیین"جمع"ربانی"به کسی گفته میشود که ارتباط او با"رب" (پروردگار)قوی باشد (1)و از آنجا که واژه"رب"به کسی گفته میشود که به اصلاح و تربیت دیگران پردازد مفهوم این واژه در آیه بالا آن است که هرگز سزاوار پیامبران نیست که مردم را به پرستش خویش دعوت کنند آنچه برای آنها سزاوار است این است که مردم را در پرتو تعلیم آیات الهی و تدریس حقایق دینی به صورت دانشمندان الهی و ربانی در آورند افرادی که جز خدا نپرستند و جز به سوی علم و دانش دعوت نکنند.
از جمله مزبور استفاده میشود که هدف انبیاء تنها پرورش افراد نبوده بلکه هدف تربیت معلمان و مربیان و رهبران مردم بوده است یعنی کسانی که بتوانند محیطی را با علم و ایمان خود روشن سازند.
در آیه فوق نخست به مساله تعلیم(یاد دادن)و سپس به مساله"تعلم"و "درس خواندن"اشاره شده تفاوت این دو کلمه از این نظر است که"تعلیم"معنی
1) 1) هنگامی که"یاء"نسبت به"رب"ضمیمه شود"الف"به آن اضافه میگردد و"ربانی"گفته میشود.
وسیع و گستردهای دارد که هر گونه یاد دادن از طریق گفتار و کردار نسبت به افراد با سواد و بیسواد را شامل میشود ولی درس خواندن به فراگیریهایی گفته میشود که از روی کتاب و دفتری باشد و به اصطلاح نسبت میان این دو عموم و خصوص مطلق است.
و به این ترتیب هدف انبیاء پرورش عالمان ربانی و مصلحان اجتماعی و افراد دانشمند و آگاه و مدیر و مدبر بوده است.
*** آیه بعد تکمیلی است نسبت به آنچه در آیه قبل آمد میگوید:همانطور که پیامبران مردم را به پرستش خویش دعوت نمیکردند،به پرستش فرشتگان و سایر پیامبران هم دعوت نمینمودند میفرماید:"و سزاوار نیست اینکه به شما دستور دهد فرشتگان و پیامبران را پروردگار خود انتخاب کنید"( وَ لاٰ یَأْمُرَکُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلاٰئِکَةَ وَ النَّبِیِّینَ أَرْبٰاباً ).
این جمله از یک سو پاسخی است به مشرکان عرب که فرشتگان را دختران خدا میپنداشتند و نوعی ربوبیت برای آنها قایل بودند و با این حال خود را پیرو آیین ابراهیم ع معرفی میکردند.و از سوی دیگر پاسخی است به صائبان که خود را پیرو یحیی ع میدانستند ولی مقام فرشتگان را تا سر حد پرستش بالا میبردند.
و نیز پاسخی است به یهود و نصارا که عزیر ع یا مسیح ع را فرزند خدا معرفی میکردند و سهمی از ربوبیت را برای آنها قایل بودند.
آیه در پاسخ همه آنها میگوید:هرگز ممکن نیست پیامبری با آن علم و آگاهی الهی مردم را به ربوبیت غیر خدا دعوت کند.
و در پایان آیه برای تاکید بیشتر میافزاید:"آیا شما را به کفر دعوت میکند پس از آنکه مسلمان شدید"( أَ یَأْمُرُکُمْ بِالْکُفْرِ بَعْدَ إِذْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ ).
آیا ممکن است پیامبر خدا به کفر دعوت کند و به شما اجازه دهد او را
پرستش کنید.ناگفته پیدا است که اسلام در اینجا مانند بسیاری از موارد دیگر به معنی وسیع کلمه یعنی تسلیم در برابر فرمان خدا و ایمان و توحید به کار رفته است، یعنی چگونه ممکن است پیامبری پیدا شود و نخست مردم را به ایمان و توحید دعوت کند سپس راه شرک را به آنها نشان دهد و یا اینکه چگونه ممکن است پیامبری نتایج زحمات پیامبران دیگر را که به اسلام دعوت کردهاند بر باد دهد و آنها را متوجه کفر و شرک سازد؟! آیه ضمنا اشاره سربستهای به معصوم بودن پیامبران و عدم انحراف آنها از مسیر فرمان خدا میکند (1).
بشر پرستی ممنوع است.
آیات فوق با صراحت تمام هر گونه پرستش غیر خدا و مخصوصا بشر پرستی را محکوم میسازد و روح آزادگی و استقلال شخصیت را در انسان پرورش میدهد همان روحی که بدون آن شایسته نام انسان نخواهد بود.
در طول تاریخ افراد زیادی را میشناسیم که پیش از آنکه به قدرت برسند چهرهای معصومانه داشتند و مردم را به حق و عدالت و حریت،آزادگی و ایمان دعوت میکردند اما هنگامی که پایههای قدرت آنها در اجتماع محکم شد کم کم مسیر خود را تغییر داده و گرایش به فرد پرستی و دعوت به سوی خویش کردند.
در حقیقت یکی از طرق شناسایی"داعیان حق"و"داعیان باطل"همین است که داعیان حق که در رأس آنها پیامبران و امامان قرار داشتند در آن روز که
1) 1) در قرائت معروفی که متن قرآن فعلی طبق آن است جمله" وَ لاٰ یَأْمُرَکُمْ "به صورت منصوب(با فتح راء)خواند شده و در حقیقت عطف به جمله" یُؤْتِیَهُ اللّٰهُ "در آیه قبل است و"لا"به عنوان تاکید"ما"نافیه که در آیه قبل میباشد ذکر شده،بنا بر این جمله چنین میشود:"و ما کان لبشر ان یامرکم ان تتخذوا الملائکة و النبیین اربابا".
بزرگترین قدرتها را در اختیار میگرفتند همانند نخستین روزهای دعوت خود، مردم را دعوت به سوی اهداف مقدس دینی و انسانی از جمله توحید و یگانه پرستی و آزادگی مینمودند ولی داعیان باطل به هنگام قدرت و پیروزی نخستین مطلبی که در مغز آنها جوانه میزند دعوت به سوی خویش و تشویق مردم به یک نوع عبودیت بوده است تملقها و چاپلوسیهای افراد بی مایهای که معمولا اطراف آنها را میگرفتند،با غرور و کم ظرفیتی آنها توام شده چنین پدیدهای را به بار میآورد.
حدیث جالبی که از علی ع نقل شده روشنگر چهره واقعی و روحانی آن حضرت و شاهدی برای این بحث است:
روزی که امام ع به سرزمین"انبار"(یکی از شهرهای مرزی عراق)رسید جمعی از دهقانان در برابر آن حضرت طبق سنتی که به آن خو گرفته بودند از مرکبهایشان پیاده شدند و به سرعت به سوی او شتافتند(و شاید سجده کردند) امام ع نه تنها به این کار رضایت نداد بلکه شدیدا برآشفت و بر آنها فریاد زده:"
ما هذا الذی صنعتموه؟فقالوا:خلق منا نعظم به امراءنا فقال:و اللّٰه ما ینتفع بهذا امراؤکم و انکم لتشقون علی انفسکم فی دنیاکم و تشقون به فی آخرتکم و ما اخسر المشقة وراءها العقاب و اربح الدعة معها الامان من النار".
امام فرمود:"این چه کاری بود که شما انجام دادید؟عرض کردند:این آدابی است که ما امیران خود را با آن بزرگ میداریم.امام فرمود:به خدا سوگند! زمامداران شما از این کار بهرهای نمیگیرند و شما خود را در دنیا به رنج و در آخرت به بدبختی گرفتار میسازید!چه زیانبار است رنجی که به دنبال آن کیفر خدا باشد و چه سودمند است آرامش و آزادگی که در پی آن ایمنی از آتش دوزخ قرار گیرد"! (1).
1) 1) نهج البلاغه،کلمات قصار شماره 37.
وَ إِذْ أَخَذَ اَللّٰهُ مِیثٰاقَ اَلنَّبِیِّینَ لَمٰا آتَیْتُکُمْ مِنْ کِتٰابٍ وَ حِکْمَةٍ ثُمَّ جٰاءَکُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِمٰا مَعَکُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ قٰالَ أَ أَقْرَرْتُمْ وَ أَخَذْتُمْ عَلیٰ ذٰلِکُمْ إِصْرِی قٰالُوا أَقْرَرْنٰا قٰالَ فَاشْهَدُوا وَ أَنَا مَعَکُمْ مِنَ اَلشّٰاهِدِینَ (81) فَمَنْ تَوَلّٰی بَعْدَ ذٰلِکَ فَأُولٰئِکَ هُمُ اَلْفٰاسِقُونَ (82)
81-و(به خاطر بیاورید)هنگامی را که خداوند،از پیامبران(و پیروان آنها)،پیمان مؤکد گرفت، که هر گاه کتاب و دانش به شما دادم،سپس پیامبری به سوی شما آمد که آنچه را با شماست تصدیق میکند،به او ایمان بیاورید و او را یاری کنید!سپس(خداوند)به آنها گفت:"آیا به این موضوع،اقرار دارید؟و بر آن،پیمان مؤکد بستید؟"گفتند:"(آری)اقرار داریم!" (خداوند به آنها)گفت:"پس گواه باشید!و من نیز با شما از گواهانم." 82-پس کسی که بعد از این(پیمان محکم)،روی گرداند،فاسق است.
پیمان مقدس
به دنبال اشاراتی که در آیات پیشین در باره وجود نشانههای روشن پیامبر اسلام در کتب انبیاء قبل آمده بود در این آیات اشاره به یک اصل کلی در این رابطه میکند و آن اینکه پیامبران پیشین(و به دنبال آنها پیروانشان)با خدا پیمان بسته بودند که در برابر پیامبرانی که بعد از آنها میآیند سر تعظیم و تسلیم فرود آورند میفرماید:و(به خاطر بیاورید)هنگامی را که خداوند پیمان مؤکد از پیامبران(و پیروان آنها)گرفت که هر گاه کتاب و دانش به شما دادم سپس پیامبری به سوی شما
آمد که آنچه را با شما است تصدیق میکند(و نشانههای او موافق چیزی است که با شما است)حتما به او ایمان بیاورید و او را یاری کند"( وَ إِذْ أَخَذَ اللّٰهُ مِیثٰاقَ النَّبِیِّینَ لَمٰا آتَیْتُکُمْ مِنْ کِتٰابٍ وَ حِکْمَةٍ ثُمَّ جٰاءَکُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِمٰا مَعَکُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ ) (1).
در حقیقت همانطور که پیامبران و امتهای بعد موظفاند نسبت به پیامبران گذشته و آیین آنها احترام بگذارند و اصول آنها را محترم بشمرند پیامبران و امتهای پیشین نیز نسبت به پیامبران بعد از خود چنین وظیفهای داشتهاند،در آیات قرآن کرارا اشاره به وحدت هدف پیغمبران خدا شده است و این آیه نمونه زندهای از آن است.
فراموش نکنیم که"میثاق"در اصل از ماده"وثوق"به بعضی اطمینان و اعتماد گرفته شده به همین دلیل به پیمانهای مؤکد که مایه اطمینان است میثاق گفته میشود البته گرفتن پیمان از پیامبران همراه با گرفتن پیمان از پیروان آنها است و موضوع پیمان این بود که اگر پیامبری بیاید که دعوت او هماهنگ با دعوت آنان باشد و نشانههای او با آنچه در کتب آسمانی آنها آمده موافق باشد(و به این ترتیب حقانیت او ثابت گردد)باید نه تنها به او ایمان بیاورند بلکه به یاریاش برخیزند.
سپس برای تاکید میافزاید:خداوند به آنها فرمود:"آیا اقرار به این موضوع دارید؟و پیمان مؤکد مرا بر آن گرفتید؟گفتند:آری اقرار داریم فرمود:بر این پیمان گواه باشید و من هم با شما گواهم
1) 1) در باره ترکیب جمله" لَمٰا آتَیْتُکُمْ... "بعضی"ما"را موصوله و مبتدا دانسته و"لام"را برای توطئه قسم و جمله" لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ "را خبر دانستهاند،و جمعی"ما"را"شرطیه زمانیه"دانستهاند و جزای آن را " لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ "ذکر کردهاند و احتمال دوم با معنی آیه سازگارتر و با آنچه در غالب موارد دیده میشود که قسم در جزای شرط میآید هماهنگتر میباشد(تفسیری که در بالا ذکر شد نیز بر همین اساس است).
"( قٰالَ أَ أَقْرَرْتُمْ وَ أَخَذْتُمْ عَلیٰ ذٰلِکُمْ إِصْرِی قٰالُوا أَقْرَرْنٰا قٰالَ فَاشْهَدُوا وَ أَنَا مَعَکُمْ مِنَ الشّٰاهِدِینَ ) (1).
*** در آیه بعد قرآن مجید پیمانشکنان را مورد مذمت و تهدید قرار میدهد و میگوید:"سپس هر کس(بعد از این همه پیمانهای مؤکد و میثاقهای محکم) سرپیچی کند و روی گرداند(و به پیامبری همچون پیامبر اسلام که بشارت ظهورش همراه نشانههای او در کتب پیشین آمده ایمان نیاورد)فاسق و خارج از اطاعت فرمان خداست"( فَمَنْ تَوَلّٰی بَعْدَ ذٰلِکَ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْفٰاسِقُونَ ).
و میدانیم که خداوند اینگونه فاسقان لجوج و متعصب را هدایت نمیکند همانگونه که در آیه 80 سوره توبه آمده است: وَ اللّٰهُ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الْفٰاسِقِینَ و کسی که مشمول هدایت الهی نشد سرنوشتش دوزخ و عذاب شدید الهی است.
1-آیا آیه فوق تنها در باره بشارت انبیاء پیشین و پیمان آنها نسبت به پیامبر اسلام است؟یا هر پیامبری را که بعد از پیامبر دیگری مبعوث شده در بر میگیرد؟ ظاهر تعبیرات آیه یک مساله کلی و عمومی است،اگر چه خاتم پیامبران مصداق بارز آن است و با روح مفاهیم قرآن نیز همین معنی وسیع و گسترده مناسب است بنا بر این اگر میبینیم در اخباری تصریح شده که منظور از آن پیغمبر گرامی اسلام است از قبیل تفسیر آیه و تطبیق آن بر یک مصداق روشن محسوب میگردد نه این
1) 1) "اصر"در اصل به معنی گره زدن چیزی و یا نگهداری آن با قهر و غلبه است و به اموری که انسان را از کارهای مهم باز میدارد"اصر"گفته میشود و به همین مناسبت به پیمان مؤکد این واژه اطلاق شده زیرا شکستن آن انسان را از ثواب و خیرات محروم و ممنوع میسازد.
که معنی آن انحصار بوده باشد.
فخر رازی در تفسیر خود از امام علی ع نقل میکند که:هنگامی که خداوند آدم و سایر انبیاء را آفرید از آنها عهد و پیمان گرفت که هر گاه محمد ص مبعوث شد به او ایمان آورند و یاریاش کنند (1).
2-با توجه به مضمون آیه این سؤال پیش میآید که مگر ممکن است پیامبر اولو العزمی در زمان پیامبر الوا العزم دیگر مبعوث گردد تا موظف به پیروی از او باشد؟در پاسخ این سؤال باید گفت:همانطور که در تفسیر آیه اشاره شد پیمان تنها از خود پیامبران گرفته نشد بلکه از پیروان آنها نیز گرفته شد و در حقیقت منظور از پیمان گرفتن از انبیاء،پیمان گرفتن از امتهای آنان و نسلهایی که بعد از آنها به وجود میآیند و عصر پیغمبر بعد را درک میکنند میباشد به علاوه خود پیامبران نیز اگر (فرضا)پیامبران آینده را درک کنند ایمان خواهند آورد یعنی هرگز پیغمبران خدا در هدفها و دعوتهای خود از یکدیگر جدا نیستند و با هم جنگ و ستیزی ندارند.
3-سخن دیگر در باره آیه این است که آیه مزبور گرچه در باره پیامبران است ولی بدیهی است که در مورد جانشینان آنها نیز صادق میباشد زیرا جانشینان راستین آنها از آنان جدا نیستند و همه یک هدف را تعقیب میکنند و همیشه پیامبران جانشینان خود را معرفی کرده و نسبت به آنها بشارت داده و مردم را به ایمان آوردن و یاری آنها دعوت نمودهاند و اگر میبینیم در روایاتی که در ذیل آیه در کتب تفسیر یا حدیث ما نقل شده جمله" وَ لَتَنْصُرُنَّهُ "در باره علی ع تفسیر شده و مساله ولایت را مشمول آن دانستهاند در حقیقت اشاره به همین معنی است.
ناگفته نماند که آیه فوق از نظر چگونگی ترکیب نحوی در میان مفسران و اهل ادب مورد بحث و گفتگو واقع شده است.
1) 1) تفسیر کبیر،جزء هشتم صفحه 115.
تاریخ نشان داده که پیروان یک آیین به آسانی حاضر نیستند دست از آیین خود بردارند و در برابر پیامبران تازه که از طرف خداوند مبعوث میشوند تسلیم گردند بلکه با جمود و سرسختی خاصی روی آیین قدیم ایستاده و از آن دفاع میکنند گویا آن را از خود و خود را از آن میدانند و رها ساختن آن را فنای ملیت خویش میپندارند.
لذا به زحمت به قبول آیین نو،تن در میدهند و سرچشمه بسیاری از جنگهای مذهبی که در طول تاریخ واقع شده و از دردناکترین حوادث تلخ تاریخ است همین تعصب خشک و جمود بر آیینهای کهن بوده است.
در حالی که قانون تکامل میگوید:باید آیینها یکی پس از دیگری بیایند و بشر را در مسیر خداشناسی و حق و عدالت و ایمان و اخلاق و انسانیت و فضیلت پیش ببرند تا به آخرین آیین که"خاتم ادیان"است برسند و همچون طفلی که مدارج تحصیلی را یکی پس از دیگری پیموده تا فارغ التحصیل شده این راه را بپیماید.
بدیهی است اگر شاگردان دبستانی آن چنان نسبت به محیط دبستان علاقه و تعصب پیدا کنند که از حضور در دبیرستان خودداری نمایند جز رکود و عقب ماندگی از قافله ترقی نتیجهای نخواهند داشت،اصرار و تاکیدی که در آیه بالا در باره گرفتن عهد و پیمان مؤکد از انبیاء و امتهای پیشین نسبت به انبیای آینده شده است گویا"برای اجتناب و احتراز از همین تعصبها و جمودها و لجاجتها بوده که با نهایت تاسف پس از این همه تاکید باز میبینیم پیروان آیینهای کهن به آسانی در برابر حقایق جدید تسلیم نمیشوند-ضمنا در باره اینکه چرا و چگونه اسلام خاتم مذاهب و آخرین ادیان است در ذیل آیه 40 سوره احزاب به خواست خدا مشروحا سخن خواهیم گفت.
أَ فَغَیْرَ دِینِ اَللّٰهِ یَبْغُونَ وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً وَ إِلَیْهِ یُرْجَعُونَ (83) قُلْ آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَ مٰا أُنْزِلَ عَلَیْنٰا وَ مٰا أُنْزِلَ عَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْمٰاعِیلَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ اَلْأَسْبٰاطِ وَ مٰا أُوتِیَ مُوسیٰ وَ عِیسیٰ وَ اَلنَّبِیُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لاٰ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ (84) وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ اَلْإِسْلاٰمِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِی اَلْآخِرَةِ مِنَ اَلْخٰاسِرِینَ (85)
83-آیا آنها غیر از آیین خدا میطلبند؟!(آیین او همین اسلام است،)و تمام کسانی که در آسمانها و زمین هستند،از روی اختیار یا از روی اجبار،در برابر(فرمان)او تسلیماند،و همه به سوی او باز گردانده میشوند.
84-بگو:"به خدا ایمان آوردیم،و(همچنین)به آنچه بر ما و بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط نازل گردیده،و آنچه به موسی و عیسی و(دیگر)پیامبران،از طرف پروردگارشان داده شده است،ما در میان هیچ یک از آنان فرقی نمیگذاریم،و در برابر (فرمان)او تسلیم هستیم." 85-و هر کس جز اسلام(و تسلیم در برابر فرمان حق،)آیینی برای خود انتخاب کند،از او پذیرفته نخواهد شد،و او در آخرت،از زیانکاران است.
برترین آیین الهی اسلام است
تا کنون بحثهای مشروحی در آیات گذشته در باره مذاهب پیشین آمده در این
آیات بحث در باره اسلام آغاز میشود و توجه اهل کتاب و پیروان ادیان گذشته را به آن جلب میکند.
در آیه نخست میفرماید:"آیا آنها غیر از آیین خدا میطلبند"؟آیین او همین اسلام است( أَ فَغَیْرَ دِینِ اللّٰهِ یَبْغُونَ ).
سپس میافزاید:"تمام کسانی که در آسمانها و زمیناند چه از روی اختیار یا اجبار اسلام آوردهاند(و در برابر فرمان او تسلیماند)و همه به سوی او باز گردانده میشوند"بنا بر این اسلام آیین همه جهان هستی و عالم آفرینش است( وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً وَ إِلَیْهِ یُرْجَعُونَ ).
در اینجا قرآن مجید اسلام را به معنی وسیعی تفسیر کرده و میگوید:تمام کسانی که در آسمان و زمیناند و تمام موجوداتی که در آنها وجود دارند مسلماناند یعنی در برابر فرمان او تسلیماند زیرا روح اسلام همان تسلیم در برابر حق است منتها گروهی از روی اختیار(طوعا)در برابر"قوانین تشریعی"او تسلیماند و گروهی بی اختیار(کرها)در برابر"قوانین تکوینی"او.
توضیح اینکه:خداوند دو گونه فرمان در عالم هستی دارد یک سلسله از فرمانهای او به صورت قوانین طبیعی و ما فوق طبیعی است که بر موجودات مختلف این جهان حکومت میکند و همه آنها مجبورند در برابر آن زانو زنند و لحظهای از این قوانین سرپیچی نکنند و اگر فرضا سرپیچی کنند ممکن است محو و نابود گردند یک نوع"اسلام و تسلیم"در برابر فرمان خدا است،بنا بر این اشعه آفتاب که به دریاها میتابد و بخار آب که از دریا بر میخیزد و قطعات ابر که به هم میپیوندند دانههای باران که از آسمان فرو میریزد،درختانی که بر اثر آن نمو میکنند و گلها که در پرتو آن شکفته میشوند همه مسلماناند زیرا هر کدام در برابر قانونی که آفرینش برای او تعیین کرده است تسلیماند.
نوع دیگری از فرمان خدا هست که فرمان تشریعی نامیده میشود یعنی
قوانینی که در تشریع آسمانی و تعلیمات انبیاء وجود داشته است تسلیم در برابر آنها جنبه"اختیاری"دارد و تنها افراد با ایمان هستند که به خاطر تسلیم در مقابل آنها شایسته نام"مسلمان"میباشند البته سرپیچی از این قوانین نیز بالمال دست کمی از سرپیچی از قوانین آفرینش ندارد که این هم باعث انحطاط و عقبماندگی و یا نابودی است.
و از آنجا که جمله"اسلم"در آیه فوق اشاره به معنی وسیع اسلام است که هر دو قسمت را در بر میگیرد و لذا میفرماید:جمعی از روی اختیار تسلیم میشوند (طوعا)مانند مؤمنان و جمعی از روی اجبار(کرها)مانند کافران نسبت به قوانین تکوینی،بنا بر این معنی آیه این است که کافران با این که از قبول اسلام در برابر بخشی از فرمانهای خدا سرباز زدهاند ناچار به قبول بخش دیگر شدهاند،پس چرا آنها در برابر همه قوانین الهی و دین و آیین حق یک باره تسلیم نمیشوند.
احتمال دیگری که در تفسیر آیه میباشد و بسیاری از مفسران آن را ذکر کردهاند و در عین حال منافاتی با آنچه در بالا گفتیم ندارد این است که افراد با ایمان در حال رفاه و آرامش از روی رغبت و اختیار به سوی خدا میروند،اما افراد بی ایمان تنها به هنگام گرفتاری و مشکلات طاقتفرسا به سوی او میشتابند و او را میخوانند و با این که در حال معمولی شریکهایی برای او قایل میشوند در آن لحظات سخت و حساس جز او کسی را نمیشناسند و نمیخوانند.
از آنچه گفته شد معلوم شد که"من"در جمله" مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ " هم شامل موجودات عاقل میشود و هم غیر عاقل(و به اصطلاح این واژه که مخصوص موجودات عاقل است به عنوان تغلیب به معنی گستردهتری اطلاق شده است)و"طوعا"اشاره به موجودات عاقل و مؤمن است و"کرها"اشاره به کافران و موجودات غیر عاقل.
در آیه بعد خداوند به پیامبر ص(و همه پیروان او)دستور میدهد که نسبت به همه تعلیمات انبیاء و پیامبران پیشین،علاوه بر آنچه را پیغمبر اسلام نازل شده ایمان داشته باشند.میفرماید:"بگو:ایمان به خدا آوردیم و به آنچه بر ما و بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط(پیامبران تیرههای بنی اسرائیل) نازل شده و آنچه به موسی و عیسی و همه پیامبران از سوی پروردگارشان داده شده است نیز ایمان آوردیم ما در میان آنها فرقی نمیگذاریم و ما در برابر او تسلیم هستیم"( قُلْ آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَ مٰا أُنْزِلَ عَلَیْنٰا وَ مٰا أُنْزِلَ عَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْمٰاعِیلَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ الْأَسْبٰاطِ وَ مٰا أُوتِیَ مُوسیٰ وَ عِیسیٰ وَ النَّبِیُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لاٰ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ ).
آری ما هیچ فرقی میان آنها از نظر حقانیت قایل نیستیم،همه را به رسمیت میشناسیم،همه رهبران الهی بودهاند و همگی برای هدایت خلق مبعوث شدهاند و ما در برابر فرمان خدا از هر نظر تسلیم هستیم و بنا بر این دست تفرقهاندازان را به این وسیله کوتاه میکنیم.
*** و بالاخره در آخرین آیه به عنوان یک نتیجه گیری کلی میفرماید:"هر کس غیر از اسلام آیینی برای خود انتخاب کند از او پذیرفته نخواهد شد و در آخرت از زیانکاران است"( وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلاٰمِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِی الْآخِرَةِ مِنَ الْخٰاسِرِینَ ).
جمله"یبتغ"از ماده"ابتغاء"به معنی تلاش و کوشش است که هم در موارد شایسته و هم ناشایسته به کار میرود و در هر مورد تابع قرائنی است که در آن مورد وجود دارد.
به این ترتیب از مفهوم عام اسلام به عنوان یک اصل کلی که همان تسلیم در مقابل حق است به مفهوم خاص آن یعنی آیین اسلام منتقل میشود که نمونه کامل و اکمل آن است و میگوید:امروز جز آیین اسلام از هیچ کس پذیرفته نیست و در
عین احترام به همه ادیان الهی برنامه امروز،اسلام است.همانگونه که دانشجویان دوره دکترا در عین احترام به تمام دروسی که در مقاطع مختلف تحصیلی مانند ابتدایی،راهنمایی و دبیرستان و دوره لیسانس خواندهاند تنها درسی را که باید دنبال کنند همان دروس سطح بالای مقطع نهایی خودشان است و پرداختن به غیر از آن جز زیان و خسران چیزی نخواهد داشت و آنها که با تقلید نابجا و تعصب جاهلی و مسائل نژادی و خرافات خود ساخته پشت به این آیین کنند بدون شک گرفتار زیان و خسران خواهند شد و جز تاسف و ندامت از سرمایههای عمر و حیات که بر باد دادهاند نتیجهای نخواهند گرفت.
جمعی از مفسران گفتهاند که این آیه در باره دوازده نفر از منافقان نازل شده که اظهار ایمان کرده بودند و سپس مرتد شدند و از مدینه به مکه بازگشتند آیه نازل شد و به آنها اعلام کرد که هر کس جز اسلام را بپذیرد زیانکار است (1).
در حدیثی از پیامبر ص میخوانیم که فرمود:روز قیامت اعمال را یک به یک (در دادگاه الهی)میآورند هر کدام خود را معرفی میکند یکی میگوید من نمازم، دیگری میگوید من روزهام و... و سپس اسلام را میآورند و میگوید:پروردگارا!تو سلامی و من اسلام،خداوند میفرماید:...امروز به واسطه(مخالفت با)تو مؤاخذه میکنم و به تو پاداش میدهم.خداوند در کتابش میفرماید: وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلاٰمِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِی الْآخِرَةِ مِنَ الْخٰاسِرِینَ (2).
در باره تفاوت میان اسلام و ایمان و ویژگیهای هر کدام و جمع میان این آیه و آیات مربوط به ایمان در سوره حجرات ذیل آیه 14 به خواست خدا بحث خواهد شد.
کَیْفَ یَهْدِی اَللّٰهُ قَوْماً کَفَرُوا بَعْدَ إِیمٰانِهِمْ وَ شَهِدُوا أَنَّ اَلرَّسُولَ حَقٌّ وَ جٰاءَهُمُ اَلْبَیِّنٰاتُ وَ اَللّٰهُ لاٰ یَهْدِی اَلْقَوْمَ اَلظّٰالِمِینَ (86) أُولٰئِکَ جَزٰاؤُهُمْ أَنَّ عَلَیْهِمْ لَعْنَةَ اَللّٰهِ وَ اَلْمَلاٰئِکَةِ وَ اَلنّٰاسِ أَجْمَعِینَ (87) خٰالِدِینَ فِیهٰا لاٰ یُخَفَّفُ عَنْهُمُ اَلْعَذٰابُ وَ لاٰ هُمْ یُنْظَرُونَ (88) إِلاَّ اَلَّذِینَ تٰابُوا مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ وَ أَصْلَحُوا فَإِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (89)
86-چگونه خداوند جمعیتی را هدایت میکند که بعد از ایمان و گواهی به حقانیت رسول و آمدن نشانههای روشن برای آنها،کافر شدند؟!و خدا،جمعیت ستمکاران را هدایت نخواهد کرد! 87-کیفر آنها،این است که لعن(و طرد)خداوند و فرشتگان و مردم همگی بر آنهاست.
88-همواره در این لعن(و طرد و نفرین)میمانند،مجازاتشان تخفیف نمییابد،و به آنها مهلت داده نمیشود.
89-مگر کسانی که پس از آن،توبه کنند و اصلاح نمایند،(و در مقام جبران گناهان گذشته برآیند،که توبه آنها پذیرفته خواهد شد،)زیرا خداوند،آمرزنده و بخشنده است.
یکی از انصار(مسلمانان مدینه)به نام"حارث بن سوید"دستش به خون بی گناهی به نام"محذر بن زیاد"آلوده گشت و از ترس مجازات از اسلام برگشت و به مکه فرار کرد(و یازده نفر از پیروان او که مسلمان شده بودند نیز مرتد شدند)پس از ورود به مکه از کار خود سخت پشیمان گشت و در اندیشه فرو رفت که در برابر این جریان چه کند.بالاخره فکرش به اینجا رسید که یک نفر را به سوی خویشان خود به
مدینه بفرستد تا از پیغمبر ص سؤال کنند آیا برای او راه بازگشتی وجود دارد یا نه؟ آیات فوق نازل شد و قبولی توبه او را با شرایط خاصی اعلام داشت،"حارث بن سوید"خدمت پیامبر ص رسید و مجددا اسلام آورد و تا آخرین نفس به اسلام وفادار ماند(ولی یازده نفر دیگر از پیروان او که از اسلام برگشته بودند به حال خود باقی ماندند) (1).
در تفسیر الدر المنثور و بعضی تفاسیر دیگر شان نزولهای دیگری برای آیات فوق نقل شده که تفاوتهای زیادی با آنچه نقل کردیم ندارد.
کیفر ارتداد
در آیات گذشته سخن از آیین اسلام بود که تنها آیین مقبول الهی است در این آیات سخن از کسانی است که اسلام را پذیرفته و سپس از آن برگشتهاند که در اصطلاح"مرتد"نامیده میشوند.
میفرماید:"چگونه خداوند جمعیتی را هدایت میکند که بعد از ایمان و گواهی به حقانیت رسول،و آمدن نشانههای روشن برای آنها کافر شدند و خدا جمعیت ستمکاران را هدایت نمیکند"؟( کَیْفَ یَهْدِی اللّٰهُ قَوْماً کَفَرُوا بَعْدَ إِیمٰانِهِمْ وَ شَهِدُوا أَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ وَ جٰاءَهُمُ الْبَیِّنٰاتُ وَ اللّٰهُ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الظّٰالِمِینَ ).
چرا خداوند آنها را هدایت نمیکند؟دلیل آن روشن است آنها پیامبر را با نشانههای روشن شناختهاند و به رسالت او گواهی دادهاند بنا بر این در بازگشت و عدول از اسلام در واقع ظالم و ستمگرند و کسی که آگاهانه ظلم و ستم میکند لایق هدایت الهی نیست او زمینههای هدایت را در وجود خود از میان برده است.
منظور از"بینات"در آیه فوق،قرآن مجید و سایر معجزات پیامبر اسلام است
1) 1) مجمع البیان،جلد 1-2 صفحه 471.
و منظور از"ظالم"در اینجا کسی است که در درجه اول به خود ظلم کرده و راه ارتداد پیش گرفته و در درجه بعد سبب گمراهی دیگران شده است.
*** سپس میافزاید:"آنها کیفرشان این است که لعن خداوند و فرشتگان و همه مردم بر آنها است"( أُولٰئِکَ جَزٰاؤُهُمْ أَنَّ عَلَیْهِمْ لَعْنَةَ اللّٰهِ وَ الْمَلاٰئِکَةِ وَ النّٰاسِ أَجْمَعِینَ ).
"لعن"در اصل به معنی طرد و دور ساختن آمیخته با خشم و غضب است و در مورد خداوند به معنی دور ساختن از رحمت خویش میباشد و اما در مورد فرشتگان و مردم به معنی خشم و تنفر و طرد معنوی یا تقاضای از خداوند در باره دور ساختن این گونه افراد از رحمت است.
آری این مرتدان ظالم و ستمگر که آگاهانه این راه را پیمودهاند چنان در فساد و گناه فرو میروند که مورد نفرت همه افراد عاقل و با هدف عالم اعم از انسان و فرشتگان بلکه از آن بالاتر مورد خشم و غضب پروردگار قرار میگیرند.
*** در آیه بعد میافزاید:"این در حالی است که آنها همواره در این لعن و طرد و نفرت میمانند و مجازات آنها تخفیف نمییابد و به آنها مهلت داده نمیشود" ( خٰالِدِینَ فِیهٰا لاٰ یُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذٰابُ وَ لاٰ هُمْ یُنْظَرُونَ ).
در واقع اگر این لعن و طرد جاودانی نبود و یا جاودانی بود و تدریجا تخفیف مییافت و یا حد اقل مهلتی به آنها داده میشد تحملش آسانتر بود ولی هیچ یک از اینها در باره آنها نیست عذابشان دردناک و جاودانی و غیر قابل تخفیف و بدون هیچگونه مهلت است در واقع نه از آغاز بریده میشود،نه از پایان و نه از شدت آن کاهش مییابد.
در آخرین آیه راه بازگشت را به روی این افراد میگشاید و به آنان اجازه توبه میدهد چرا که هدف قرآن در همه جا اصلاح و تربیت است و یکی از مهمترین اسباب اصلاح و تربیت گشودن راه بازگشت به روی بدکاران و آلودگان است میفرماید:"مگر کسانی که بعد از آن توبه کنند و اصلاح نمایند و در مقام جبران بر آیند(که توبه آنان پذیرفته میشود)زیرا خداوند آمرزنده و مهربان است"( إِلاَّ الَّذِینَ تٰابُوا مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ وَ أَصْلَحُوا فَإِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ ).
این آیه مانند بسیاری از آیات دیگر قرآن پس از طرح مساله توبه با جمله "و اصلحوا"این حقیقت را میفهماند که توبه تنها ندامت از گذشته و تصمیم بر ترک گناه در آینده نیست.بلکه شرط قبولی توبه آن است که با اعمال نیک خود در آینده اعمال زشت پیشین را جبران کند و لذا در بعضی از آیات قرآن بعد از ذکر توبه اشاره به ایمان و عمل صالح شده است مانند آیه فوق و آیه 60 سوره مریم میفرماید: إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً :"مگر کسی که توبه کند و ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد"در غیر این صورت توبه یک توبه کامل نیست.
بلکه از این تعبیر استفاده میشود که گناه نقصی در ایمان انسان ایجاد میکند که بعد از توبه باید تجدید ایمان کند تا این نقص بر طرف گردد.
آیا توبه"مرتد"پذیرفته میشود؟
"مرتد"یعنی کسی که اسلام را پذیرفته و سپس از آن باز گشته،بر دو قسم است"مرتد فطری"و"مرتد ملی"مرتد فطری به کسی گفته میشود که از پدر و یا مادر مسلمان تولد یافته و یا به قول بعضی در حالی که نطفه او منعقد شده پدر و یا مادرش مسلمان بودهاند و سپس او اسلام را پذیرفته و بعدا از آن برگشته است ولی مرتد ملی به کسی گفته میشود که از پدر و مادر مسلمان تولد نیافته بلکه خود بعد از بلوغ اسلام را پذیرفته و سپس از آن باز گشته است.
توبه مرتد ملی پذیرفته میشود و در حقیقت مجازات او خفیف است زیرا او مسلمان زاده نیست ولی در مورد"مرتد فطری"حکم از این شدیدتر و سختتر است گرچه توبه او در واقع و در پیشگاه خداوند پذیرفته میشود ولی اگر وضع او در دادگاه اسلام ثابت شود محکوم به اعدام خواهد شد و اموال او به عنوان ارث به ورثه مسلمان او میرسد و همسر او از او جدا خواهد شد و حتی توبه کردن او نمیتواند جلو این احکام شدید را بگیرد! ولی همانطور که گفتیم این سختگیری تنها در مورد مرتد فطری آن هم در صورتی است که مرد باشد.
ممکن است کسانی از این سختگیری تعجب کنند و آن را یک نوع خشونت شدید غیر قابل انعطاف بدانند که با روح اسلام سازگار نیست.
ولی در حقیقت این حکم یک فلسفه اساسی دارد و آن حفظ جبهه داخلی کشور اسلامی و جلوگیری از متلاشی شدن آن و نفوذ بیگانگان و منافقان است زیرا ارتداد در واقع یک نوع قیام بر ضد رژیم کشور اسلامی است که در بسیاری از قوانین دنیای امروز نیز مجازات آن اعدام است اگر به افراد اجازه داده شود هر روز مایل بودند خود را مسلمان معرفی کنند و هر روز مایل نبودند استعفا دهند به زودی جبهه داخلی اسلام از هم متلاشی خواهد شد و راه نفوذ دشمنان و عوامل و ایادی آنها باز خواهد شد و هرج و مرج شدیدی در سراسر جامعه اسلامی پدید خواهد آمد،بنا بر این حکم مزبور در واقع یک حکم سیاسی است که برای حفظ حکومت و جامعه اسلامی و مبارزه با ایادی و عوامل بیگانه ضروری است.
از این گذشته کسی که آیینی همچون اسلام را بعد از تحقیق و پذیرش رها کند و به سوی آیینهای دیگری برود معمولا انگیزه صحیح و موجهی ندارد،و بنا بر این درخور مجازاتهای سنگین است و اگر میبینیم این حکم در باره زنان خفیفتر است به خاطر این است که همه مجازاتها در مورد آنها تخفیف مییابد.
إِنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا بَعْدَ إِیمٰانِهِمْ ثُمَّ اِزْدٰادُوا کُفْراً لَنْ تُقْبَلَ تَوْبَتُهُمْ وَ أُولٰئِکَ هُمُ اَلضّٰالُّونَ (90) إِنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ مٰاتُوا وَ هُمْ کُفّٰارٌ فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْ أَحَدِهِمْ مِلْءُ اَلْأَرْضِ ذَهَباً وَ لَوِ اِفْتَدیٰ بِهِ أُولٰئِکَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ وَ مٰا لَهُمْ مِنْ نٰاصِرِینَ (91)
90-کسانی که پس از ایمان کافر شدند و سپس بر کفر(خود)افزودند،(و در این راه اصرار ورزیدند،)هیچگاه توبه آنان،(که از روی ناچاری یا در آستانه مرگ صورت میگیرد،)قبول نمیشود،و آنها گمراهان(واقعی)اند(چرا که هم راه خدا را گم کردهاند،و هم راه توبه را!).
91-کسانی که کافر شدند و در حال کفر از دنیا رفتند،اگر چه در روی زمین پر از طلا باشد،و آن را به عنوان فدیه(و کفاره اعمال بد خویش)بپردازند،هرگز از هیچ یک آنها قبول نخواهد شد،و برای آنان،مجازات دردناک است،و یاورانی ندارند.
بعضی گفتهاند آیه اول در مورد اهل کتاب که قبل از بعثت پیامبر اسلام ص به او ایمان آورده بودند اما پس از مبعث به او کفر ورزیدند نازل شده،و بعضی دیگر گفتهاند در مورد"حارث بن سوید"و یازده نفر از یاران او که از اسلام برگشته بودند نازل شده ولی حارث پشیمان شد و توبه کرد و چنان که در شان نزول آیه قبل نیز اشاره شد یازده نفر از همراهان او به حال خود باقی ماندند و باز نگشتند و در پاسخ دعوت حارث به او گفتند:ما در مکه میمانیم و به کار خود بر ضد محمد ص ادامه میدهیم و انتظار شکست او را داریم اگر مقصود ما حاصل شد چه بهتر و در غیر این صورت راه توبه باز است و هر گاه برگردیم(او ما را میپذیرد و)در باره ما همان
چیزی که در باره حارث نازل شد نازل میگردد.هنگامی که رسول اللّٰه ص مکه را فتح کرد بعضی از آنها وارد اسلام شدند و توبه آنها پذیرفته شد و اما در مورد کسانی که در حال کفر از دنیا رفته بودند آیه دوم نازل گردید (1).
توبه بی فایده
در آیات قبل سخن از کسانی در میان بود که از راه انحرافی خود پشیمان شده و توبه حقیقی نموده بودند و لذا توبه آنها قبول شد ولی در این آیه سخن از کسانی است که توبه آنها پذیرفته نیست اینها کسانی هستند که نخست ایمان آورده سپس کافر شده و در کفر پافشاری و اصرار دارند و به همین دلیل هیچگاه حاضر به پیروی از دستورات حق نیستند مگر اینکه کار بر آنها مشکل شود و راهی جز اطاعت و توبه و تسلیم نبینند یقینا خداوند توبه این گونه افراد را قبول نخواهد کرد.
میفرماید:"کسانی که بعد از ایمان آوردن کافر شدند سپس بر کفر خود افزودند(و در این راه اصرار ورزیدند)هیچگاه توبه آنان قبول نمیشود(چرا که از روی ناچاری صورت میگیرد)و آنها گمراهاناند"چرا که هم راه خدا را گم کردهاند و هم راه توبه را( إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بَعْدَ إِیمٰانِهِمْ ثُمَّ ازْدٰادُوا کُفْراً لَنْ تُقْبَلَ تَوْبَتُهُمْ وَ أُولٰئِکَ هُمُ الضّٰالُّونَ ).
توبه آنها ظاهری است چرا که وقتی پیروزی طرفداران حق را ببینند از روی ناچاری اظهار پشیمانی و توبه میکنند و طبیعی است که چنین توبهای پذیرفته نشود.
احتمال دیگری که در تفسیر این آیه داده شده این است که اینگونه اشخاص زمانی پشیمان میشوند و توبه میکنند که خود را در آستانه مرگ و پایان عمر ببینند
1) 1) مجمع البیان،جلد 1-2 صفحه 472 ذیل آیه مورد بحث.
و میدانیم که در آن ساعت درهای توبه بسته میشود و چنان توبهای پذیرفته نخواهد شد.در واقع این آیه شبیه همان چیزی است که در سوره نساء آیه 18 آمده که میفرماید:"کسانی که اعمال بد انجام میدهند و به هنگامی که مرگشان فرا میرسد توبه میکنند توبه آنها پذیرفته نیست".
تفسیر سومی برای آیه ذکر شده که منظور از آن توبه از گناهان معمولی در حال کفر است.مثلا کسی در کفر خود اصرار داشته باشد ولی از گناهانی مانند ظلم و غیبت و فحشاء توبه کند توبه او بیفایده است چرا که شستن آلودگیهای سطحی از جان و دل با وجود آلودگیهای شدید و عمیق مؤثر نخواهد بود.
لازم به یادآوری است که تفسیرهای سهگانه فوق منافاتی با هم ندارد و ممکن است آیه ناظر به تمام این توبههای بیهوده باشد هر چند تفسیر اول با آیات گذشته و شان نزول این آیات سازگارتر است.
*** در آیه بعد به دنبال اشارهای که در آیه گذشته به توبههای بیهوده شد سخن از کفاره بیهوده میگوید:میفرماید:"کسانی که کافر شدند و در حال کفر از دنیا رفتند اگر تمام روی زمین پر از طلا باشد و آن را به عنوان"فدیه"(و کفاره اعمال زشت خویش)بپردازند هرگز از آنها پذیرفته نخواهد شد"( إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ مٰاتُوا وَ هُمْ کُفّٰارٌ فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْ أَحَدِهِمْ مِلْءُ الْأَرْضِ ذَهَباً وَ لَوِ افْتَدیٰ بِهِ ).
روشن است کفر تمام اعمال نیک انسان را بر باد میدهد و اگر تمام روی زمین پر از طلا باشد و در راه خدا انفاق کنند پذیرفته نخواهد شد و صد البته اگر چنین چیزی در قیامت در اختیار آنها باشد و بدهند پذیرفته نیست.
بدیهی است منظور از این تعبیر(تمام روی زمین پر از طلا باشد و انفاق کنند) این است که انفاق آنها هر قدر زیاد هم باشد با وجود آلودگی روح و جان و دشمنی با حق بی فایده است و گرنه معلوم است که اگر مجموع زمین پر از طلا گردد در آن
موقع ارزش طلا با خاک یکسان خواهد بود.بنا بر این جمله بالا کنایهای برای بیان وسعت دایره انفاق و بخشش است.
در اینکه منظور از این انفاق در این جهان یا جهان دیگر است مفسران دو احتمال دادهاند ولی ممکن است آیه ناظر به هر دو باشد چه تمام دنیا را در حال حیات خود انفاق کنند و چه در قیامت به عنوان فدیه بدهند پذیرفته نیست هر چند ظاهر آیه نشان میدهد که مربوط به جهان دیگر است.زیرا میگوید:کسانی که کافر شدند و در حال کفر از دنیا رفتند یعنی پس از مرگ در حال کفر اگر فرضا بزرگترین ثروتهای جهان در اختیارشان باشد و تصور کنند همانند این جهان میتوانند با استفاده از ثروت مجازات الهی را از خود دور سازند سخت در اشتباهاند و این جریمه مالی و فدیه به هیچ وجه در مجازات آنها اثر نخواهد داشت.در واقع مضمون آیه شبیه چیزی است که در آیه 15 سوره حدید آمده است که میگوید: فَالْیَوْمَ لاٰ یُؤْخَذُ مِنْکُمْ فِدْیَةٌ وَ لاٰ مِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا :"امروز نه از شما(منافقان)و نه از کافران فدیه و غرامتی گرفته(و پذیرفته)نمیشود".
و در پایان آیه به نکته دیگری اشاره فرموده،میگوید:"آنها کسانی هستند که مجازات دردناک دارند و یاوری ندارند"( أُولٰئِکَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ وَ مٰا لَهُمْ مِنْ نٰاصِرِینَ ).
یعنی نه تنها فدیه و انفاق به حال آنها سودی ندارد بلکه شفاعت،شفاعت کنندگان نیز شامل حال آنها نمیشود زیرا شفاعت شرایطی دارد که یکی از مهمترین آنها ایمان به خدا است و به همین دلیل اگر تمام شافعان روز قیامت جمع شوند تا برای فرد بیایمانی شفاعت کنند پذیرفته نخواهد شد.و اصولا چون شفاعت به اذن خدا است آنها هرگز از چنین افراد نالایقی شفاعت نمیکنند که شفاعت نیز لیاقتی لازم دارد،چرا که اذن الهی شامل افراد نالایق نمیشود.
پروردگارا!توفیقی مرحمت فرما که پیش از بسته شدن درهای توبه،توبه کنیم و به سوی تو باز گردیم.
خداوندا!لیاقتی مرحمت کن که مشمول شفاعت پاکان و نیکان شویم.
خداوندا!حسن عاقبت که از برترین نعمتهای تو است از ما دریغ مدار.
آمین یا رب العالمین.