ghaemiyeh.com
سرشناسه : مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر نمونه/ بقلم جمعی از نویسندگان؛ زیرنظر ناصر مکارم شیرازی.
مشخصات نشر : طهران. : دارالکتب الاسلامیه ، ۱۳۵۳.
مشخصات ظاهری : ج.
وضعیت فهرست نویسی : فهرست نویسی توصیفی
یادداشت : فهرستنویسی براساس جلد دوم، ۱۳۵۳.
یادداشت : کتابنامه.
شماره کتابشناسی ملی : ۵۴۲۴۵
حقیقت و روح تفسیر چیست؟-تفسیر قرآن از کی شروع شده؟-تفسیر به رأی یک اشتباه خطرناک!-نیازها و ضرورتهای ویژۀ هر عصر-کدام تفسیر را مطالعه کنیم؟- ویژگیها و مزایای این تفسیر-علت تجدید نظر در جلد اول.
«تفسیر»در لغت یعنی برگرفتن نقاب از چهره! مگر قرآن که«نور»و«کلام مبین»است نقابی بر چهره دارد که از آن برگیریم؟! نه،نقابی بر چهره قرآن نیست،این ما هستیم که باید نقاب از چهره جان برگیریم و پرده از دیده عقل و هوش خود کنار زنیم تا مفاهیم قرآن را دریابیم روح آن را درک کنیم.
از سوی دیگر:قرآن تنها یک چهره ندارد،یک چهره عمومی دارد که
برای همه گشاده است،و نور مبین است و رمز هدایت خلق! اما چهره،بلکه چهرههای دیگر دارد که آن را تنها به اندیشمندان،آنها که تشنه حقند و پویندۀ راهند و خواهان بیشتر،نشان میدهد،و بهر یک به اندازه پیمانه وجود و کوشش و تلاش آمیخته با اخلاصش،سهمی میبخشد.
این چهرهها که در لسان احادیث«بطون»قرآن نامیده شده،بر همه کس تجلی نمیکند،و یا صحیحتر،همه چشمها قدرت دید آن را ندارند،تفسیر،به چشمها قدرت میبخشد و حجابها را کنار میزند و بما شایستگی دید آنها را تا آنجا که برای ما امکان دارد میدهد.
قرآن چهرههایی نیز دارد که گذشت زمان،و پرورش نبوغها و استعدادها از آن پرده بر می گیرد،که در سخن معروف«ابن عباس»آن شاگرد هوشمند مکتب علی علیه السّلام به آن اشاره رفته است:القرآن یفسره الزمان.
از همه اینها گذشته قرآن به مضمون کلام معروف«القرآن یفسر بعضه بعضا»خودش خود را تفسیر میکند،و آیاتش پرده از چهرۀ یکدیگر بر میگیرند و این هرگز با نور و کلام مبین بودنش منافات ندارد که قرآن«یک واحد بهم پیوسته»و«مجموعه از هم ناگسسته»است،و مجموعا نور است و کلام مبین.
بدون شک تفسیر قرآن بمعنی واقعی از زمان خود پیامبر صلی اللّٰه علیه و آله و بهنگام نزول نخستین آیات بر قلب پاکش آغاز گشت،ولی به صورت یک«علم مدون»همه میگویند از زمان علی علیه السّلام شروع شد و بزرگان این علم سلسله اسانید خود را به او که باب مدینه علم پیامبر صلی اللّٰه علیه و آله بود میرسانند.
با اینکه تا کنون صدها کتاب در تفسیر قرآن نوشته شده،به زبانهای مختلف به روشهای گوناگون،بعضی ادبی،بعضی فلسفی،بعضی اخلاقی،پارهای
بر اساس حدیث،بعضی بر اساس تاریخ،پارهای بر اساس علوم جدید،و هر یک قرآن را از زاویۀ علومی که در آن تخصص داشتهاند دیدهاند!.
و از این باغ پر گل:یکی به مناظر دل انگیز و شاعرانه پرداخته.
دیگری مانند یک معلم علوم طبیعی به ساختمان برگها و گلبرگها و ریشهها.
سومی به مواد غذایی قابل استفاده از آن.
چهارمی به خواص دارویی.
پنجمی به اسرار آفرینش اینهمه شکوفهها و گلهای رنگارنگ پرداخته.
ششمی در این اندیشه است که از کدامین گل میتوان عطری بهتر تهیه کرد، و هفتمی همچون زنبور عسل تنها در فکر مکیدن شهد گل و فراهم ساختن «انگبین»است! خلاصه،پویندگان راه تفسیر هر کدام با آئینه مخصوصی که بدست داشتهاند جلوهای از آن همه زیبائیها و اسرار قرآن را منعکس ساختهاند.
ولی روشن است که اینها همه در عین حال که تفسیر قرآنند،تفسیر قرآن نیستند،که هر یک پرده از چهرهای از قرآن برمیدارد نه از همه چهرهها،و اگر همه را نیز یک جا جمع کنیم باز پرده برداری از چهرههایی از قرآن است نه از همه چهرههایش.
زیرا که قرآن کلام حق است و تراوشی از علم بیانتهای او،و کلام او رنگ علم او،و علم او رنگ ذات او دارد،و همه نامتناهی هستند.
بنا بر این نباید انتظار داشت،انسانها همۀ چهرههای قرآن را ببینند که نمیتوان دریایی را در کوزهای جای داد! ولی این را نمیتوان و نباید انکار کرد که هر قدر ظرف فکر و اندیشه ما بزرگتر باشد مقدار بیشتری از این اقیانوس بیکران را در خود جای خواهد داد.
و بهمین دلیل بر همه دانشمندان فرض است که در هیچ عصر و زمانی از پای
ننشیند و برای کشف حقایق بیشتری از قرآن مجید به تلاش و کوشش پیگیر و مخلصانهای ادامه دهند.از سخنان قدما و پیشینیان،که درود خدا بر روان پاکشان باد بهره گیرند،اما به آنها قناعت نکنند که پیغمبر اکرم فرمود:
«لا تحصی عجائبه و لا تبلی غرائبه» :«شگفتیهای قرآن هرگز تمام نمیشود و نوآوریهای آن به کهنگی نمیگراید».
خطرناکترین روش در تفسیر قرآن این است که به جای شاگردی در مکتب قرآن،ژست معلمی را در برابر این کتاب بزرگ آسمانی به خود بگیریم،یعنی بجای استفاده از قرآن بکوشیم افکار خود را بر قرآن تحمیل کنیم،و پیشداوریهایی که مولود محیط،تخصص علمی،مذهب خاص، و سلیقه شخصی ما است،بنام قرآن و به شکل قرآن عرضه کنیم،و در حقیقت قرآن برای ما امام و پیشوا و رهبر نباشد بلکه وسیلهای برای به کرسی نشاندن حرفها و موجه جلوه داد افکار و سلیقههای شخصی ما باشد!.
این طرز تفسیر قرآن-یا صحیحتر تفسیر افکار خود به قرآن-گرچه در میان جمعی رواج یافته اما هر چه هست خطرناک است،و فاجعه،نتیجه آن بجای هدایت یافتن به راه حق،پرت شدن در بیراههها و راسختر شدن در اشتباهات است!.
چرا که این طرز بهره برداری از قرآن تفسیر نیست،تحمیل است،به داوری طلبیدن نیست،داوری کردن است،هدایت نیست،ضلالت است،و سرانجام دگرگون ساختن همه چیز و تفسیر به رأی است،و کوشش ما این است که در روش تفسیری خود بخواست خدا چنین نباشیم و راستی از جان و دل در برابر قرآن
شاگردی کنیم،و نه غیر آن.
هر عصری ویژگیها،ضرورتها،و تقاضاهایی دارد،که از دگرگون شدن وضع زمان و پیدا شدن مسائل جدید و مفاهیم تازه در عرصۀ زندگی سرچشمه میگیرد.
همچنین هر عصری مشکلات و پیچیدگیها و گرفتاریهای مخصوص بخود دارد که آن نیز از دگرگونی اجتماعات و فرهنگها که لازمۀ تحول زندگی و گذشت زمان است میباشد.
افراد پیروز و موفق آنها هستند،که هم آن نیازها و تقاضاها را درک میکنند، و هم این مشکلات و گرفتاریها را که مجموع آنها را«مسائل عصری»میتوان نامید.
اما آنها که این مسائل را اساسا درک نمیکنند،یا درک میکنند اما چون خودشان زائیده محیط و زمان دیگری هستند و در آن محیط و زمان،اینها مسئلهای نبوده،بیتفاوت و خونسرد از برابر این مسائل میگذرند و آنها را همچون کاغذهای باطله در سبد فراموشی میریزند باید آمادۀ شکستهای پی در پی باشند.
اینها دائما از وضع زمان شکایت میکنند،و به زمین و آسمان بد میگویند و همیشه غرق تأسف و اندوه و حسرت بر گذشتههای طلایی و رویایی هستند،و روز بروز بدبینتر و مأیوستر میشوند و سرانجام به«انزوای اجتماعی»کشیده خواهند شد.
چرا که نتواستهاند،یا نخواستهاند نیازها و تقاضا و گرفتاریهای زمان را درک کنند.
آنها در تاریکی عمیقی به سر میبرند،و چون علل و انگیزه«حوادث»
و نتایج آنها را تشخیص نمیدهند در برابر هجوم این حوادث،دستپاچه،وحشت زده و بیدفاع و بدون نقشه خواهند ماند و از آنجا که سیرشان سیر در تاریکی است در هر گامی مواجه با لغزش و زمین خوردنی هستند و چه زیبا فرمود آن پیشوای راستین:«آن کس که از وضع زمان خود آگاه است مورد هجوم اشتباهات قرار نمیگیرد» 1.
رسالت دانشمندان هر عصر این است که با هوشیاری کامل این مسائل،این تقاضاها،این نیازها،و این خلأ روحی و فکری و اجتماعی را فورا دریابند و آنها را به شکل صحیحی پر کنند تا با امور دیگری پر نشود زیرا که خلأ در محیط زندگی ما ممکن نیست.
از مسائلی که-بر خلاف زعم مأیوسان و منفی بافان-ما به سهم خود به روشنی آن را دریافتهایم تشنگی و عطش نسل حاضر برای درک مفاهیم اسلام و مسائل مذهبی است،نه تنها درک بلکه چشیدن و لمس کردن و بالاخره«عمل کردن»است.
این مسائل بخش مهمی از روح و جان آنها را اشغال کرده،اما طبیعی است که همه بصورت استفهام است و برای پاسخگویی به این خواستهها نخستین گام، برگرداندن میراث علمی و فرهنگی اسلام به زبان روز،و پیاده کردن همه آن مفاهیم عالی از طریق زبان عصری در روح و جان و عقل نسل کنونی است.
و گام دیگر استنباط نیازها و تقاضاهای ویژه این زمان از اصول کلی اسلام میباشد.
و این تفسیر بر اساس همین دو هدف نگارش یافته است.
این سؤالی است که بارها از طرف طبقات مختلف-مخصوصا جوانان پژوهشگر از ما شده است،آنها که با عطش توأم با اخلاص،جویای چشمههای زلال قرآن و سیراب شدن از این وحی دست نخوردۀ آسمانی هستند.
بدیهی است در سؤال همه آنها این جمله مستتر بوده و هست،تفسیری که بتواند عظمت قرآن را بتحقیق،نه به تقلید،بما نشان دهد و به نیازها و دردها و مشکلات ما در این عصر پاسخ گوید.
و در عین حال برای همه طبقات مفید باشد،اصطلاحات پیچیدۀ علمی، ناهمواریهایی در جادههای صاف و روشن آن ایجاد نکند.
حقیقت این است گرچه در زبان فارسی امروز تفسیرهای ارزنده متعددی داریم اعم از آنچه میراث بزرگان قدمای ماست،و یا دانشمندان عصر حاضر نوشتهاند اما بعضی چندین قرن پیش نگارش یافته و نثر مخصوصش آن را مخصوص طبقه دانشمندان و ادبا ساخته،و بعضی در سطحی قرار دارد که تنها سهم خواص است،و عموم طبقات نمیتوانند از آن استفاده کنند،بعضی تنها به گوشهای از قرآن پرداخته و همچون دسته گلی است که از باغی خرم چیده شود که نشانهای از باغ را با خود دارد اما باغ نیست،و همچنین...
و باین ترتیب برای این سؤال مکرر،پاسخ قانع کنندهای که و جدان خود را راحت و روح تشنه پژوهندگان را سیراب کند نمییافتیم.
گفتیم این سؤال را باید با عمل پاسخ گفت،که با سخن ممکن نیست.
اما با آن همه گرفتاریها و اشتغالات مختلف و روز افزون،و با توجه به اینکه قرآن اقیانوس بیکرانی است که به این آسانی و بدون تجهیزات و وقت و فکر کافی نمیتوان وارد آن شد که«غرقه گشتند در این راه بسی قوم دگر».
لذا با حسرت و اندوه بر ساحل این دریا به امواج خروشان آن مینگریستیم
و حسرت میخوردیم.
ناگهان برقی در فکر جستن کرد و روزنه امید و راه حل مسئله پیدا شد و آن استفاده از سیستم کار دسته جمعی بود،و جمعی از جوانان فاضل و با اخلاص و پژوهشگر و آگاه که مصداق«عشرة کاملة»بودند رفیق راه شدند و با کوششهای شبانه روزی آمیخته با خلوص آنها در مدت کوتاهی این نهال به ثمر نشست و بسیار زودتر از آنچه انتظار میرفت جلد اول به چاپ رسید.
و برای اینکه هیچ نقطۀ مبهمی برای خوانندگان عزیز باقی نماند طرز کار خود را در اینجا اجمالا تشریح میکنیم:
نخست آیات قرآن در بخشهای مختلف میان این برادران محترم تقسیم میشد و با راهنماییهای لازم قبلی تفاسیر مختلفی که منابع اصلی تفسیر بود و بقلم محققان بزرگ این فن اعم از شیعه و سنی نگاشته شده بود مورد بررسی قرار میگرفت.
مانند:تفسیر مجمع البیان تألیف شیخ المفسرین محقق عالیقدر طبرسی.
و تفسیر انوار التنزیل قاضی بیضاوی.
و تفسیر الدر المنثور جلال الدین سیوطی.
و تفسیر برهان نوشته محدث بحرانی.
و تفسیر المیزان نوشته استاد علامه طباطبائی.
و تفسیر المنار تقریر درس دانشمند مصری محمّد عبده.
و تفسیر فی ظلال اثر نویسنده معروف سید قطب.
و تفسیر مراغی نوشته احمد مصطفی مراغی.
و تفسیر مفاتیح الغیب از فخر رازی.
و تفسیر روح الجنان از ابو الفتوح رازی.
و اسباب النزول از واحدی.
و تفسیر قرطبی از محمّد بن احمد الانصاری القرطبی.
و تفسیر روح المعانی از علامه شهاب الدین محمّد آلوسی.
و تفسیر نور الثقلین عبد علی بن جمعه الحویزی.
و تفسیر صافی ملا محسن فیض کاشانی.
و تفسیر تبیان شیخ طوسی.
و بعضی تفاسیر دیگر و سپس یافتهها را که بر نیازها و تقاضاهای روز تطبیق داشت جمعآوری نموده،در جلسات عمومی این هیئت که همه روز تشکیل میشد مطرح میکردند و در همان جلسه دریافتهای تازه را از قرآن که میبایست بر آنها افزوده شود میافزودیم،و پس از بحث و گفتگو و مشاوره پیرامون مباحث مختلف و مراجعه به منابع گوناگون،اینجانب مطالب را املا کرده و دوستان تندنویس یادداشت میکردند، و سپس به کنترل مجدد میپرداختیم و آنچه را که نوشته شده با صبر و حوصله بررسی و اصلاح و آماده چاپ میکردیم،و بعد از چاپ و قبل از نشر نیز مجددا کنترل و بررسی و اصلاح میشد.
و نتیجه همه این زحمات کتابی است که از نظر خواننده عزیز میگذرد و امید است ارزنده و مفید و سودمند برای عموم طبقات باشد.
برای اینکه خوانندگان عزیز با بینش و آگاهی بیشتری این تفسیر را مطالعه کنند مطالبی را که میتوانند در این تفسیر بیابند و شاید گمشده آنها در میان آن باشد،بطور فشرده یادآور میشویم:
1-از آنجا که قرآن کتاب زندگی و حیات است،در تفسیر آیات بجای پرداختن به مسائل ادبی و عرفانی و مانند آن،توجه خاصی به مسائل سازنده زندگی مادی و معنوی و بویژه مسائل اجتماعی شده و به اندازۀ کافی روی مسائلی که تماس
نزدیک با حیات فرد و اجتماع دارد تکیه گردیده است.
2-به تناسب عناوینی که در آیات مطرح میشود در ذیل هر آیه بحث فشرده و مستقلی دربارۀ موضوعاتی مانند ربا،بردگی،حقوق زن،فلسفه حج،اسرار تحریم قمار،شراب،گوشت خوک،و ارکان و اهداف جهاد اسلامی و مانند آن آمده است تا خوانندگان در یک مطالعه اجمالی از مراجعه به کتابهای دیگر بینیاز گردند.
3-کوشش شده،ترجمه ذیل آیات،روان،سلیس،و گویا و دقیق و در نوع خود جالب و رسا بوده باشد.
4-بجای پرداختن به بحثهای کم حاصل،توجه مخصوصی به ریشه لغات و شأن نزول آیات که هر دو در فهم دقیق معانی قرآن مؤثر هستند شده است.
5-اشکالات و ایرادات و سؤالات مختلفی که گاهی در پیرامون اصول و فروع اسلام مطرح میگردد به تناسب هر آیه طرح شده و پاسخ فشرده آن ذکر گردیده است مانند شبهه آکل و مأکول،معراج،تعدد زوجات،علت تفاوت ارث زن و مرد تفاوت دیۀ زن و مرد،حروف مقطعه قرآن،نسخ احکام،جنگها و غزوات اسلامی آزمایشهای گوناگون الهی و دهها مسأله دیگر بطوری که هنگام مطالعه آیات، علامت استفهامی در ذهن خواننده عزیز باقی نماند.
6-از اصطلاحات پیچیده علمی که نتیجه آن اختصاص کتاب به صنف خاصی است در متن کتاب دوری و بهنگام ضرورت در پاورقی آمده تا برای دانشمندان و صاحب نظرات نیز مفید باشد.
امیدواریم کوششهای بیشائبه ما در این راه نتیجه خود را بخشیده باشد و همه طبقات بتوانند به وسیله این تفسیر که به پیشنهاد بعضی از دوستان بنام«تفسیر نمونه»نامیده شد با این کتاب بزرگ آسمانی آشناتر شوند.
حقیقت این است گاهی استقبال فوق العاده از یک چیز نه تنها کار را آسان نمیکند بلکه مشکل میسازد!و در نوشتن تفسیر نمونه ما با چنین مشکلی روبرو شدیم زیرا:
آن روز که به نوشتن این تفسیر مشغول شدیم باور نمیکردیم تا این حد مورد استقبال پرشور همۀ طبقات و قشرهای جامعه قرار گیرد،و شاید به همین دلیل کوشش متوسطی برای تهیه جلد اول به کار بردیم،اما به زودی بر ما روشن شد که عطش و نیاز جامعۀ ما به تفسیری که در عین سادگی و روانی عبارات فراگیر مباحث علمی و اجتماعی و توأم با نیازها و مسائل روز باشد تا چه اندازه شدید است.
پس از مشاهده این وضع ناچار شدیم کمربندها را برای مجلدات بعد محکمتر ببندیم،و تا آنجا که در توان داریم در تکمیل بحثها بکوشیم،اما همیشه در این فکر بودیم که جلد اول هماهنگ با مجلدات دیگر نیست و کمبودهای فراوانی دارد که در اولین فرصت باید جبران گردد.
گرچه ایراد زیادی در این زمینه به ما نکردند،ولی ما که در متن کار بودیم بخوبی از این نقیصه و اشکال آگاهی داشتیم،و خود را ملزم به تکمیل و اصلاح و هماهنگ ساختن جلد اول با بقیه مجلدات میدیدیم.
تا اینکه توفیق الهی رفیق راه شد و فرصتی پیش آمد که با دوستان نشستیم و تمام تجربیاتی را که ضمن تألیف بیش از ده جلد این تفسیر به دست آورده بودیم به کار گرفتیم و جلد اول را از تمام جهات مورد تجدید نظر قرار داده بازنویسی کرده،اضافه نموده و در پارهای از موارد به کلی دگرگون ساختیم.
به گونهای که محصول آن یک برابر و نیم جلد سابق شد! ذکر این نکته نیز ضروری است که تجدید نظر را هنگامی شروع کردیم که بعضی از دوستانمان شربت شهادت نوشیده بودند و بعضی دیگر به حکم ضرورتهای
انقلاب اسلامی در پستهای حساسی به انجام وظیفه مشغول بودند اما گروه باقیمانده با تجربههایی که در این مدت به دست آورده بودند بحمد اللّٰه جای آنان را پر کردند.
البته این تجدید نظر منحصر به همین جلد است و بقیه از هماهنگی نسبی بعون اللّٰه برخوردار است.
بر این نعمت نیز باید خدا را شکر گوئیم که دو جلد از این تفسیر به زبان اردو ترجمه شده و انشاء اللّٰه به زودی چاپ و منتشر خواهد شد،طرح ترجمه آن به زبان عربی نیز در دست تهیه است.
پروردگارا!این خدمت ناچیز را از ما بپذیر و به تمام دوستانی که ما را در راه وصول به این هدف،و چاپ و نشر آن یاری کردند کمک فرما انک خیر ناصر و معین و انت علی کل شیء قدیر.
قم-حوزه علمیه ناصر مکارم شیرازی فروردین ماه 1362 مطابق جمادی الثانیة 1403
1-تفسیر مجمع البیان از مفسر معروف مرحوم طبرسی 2-تفسیر تبیان«دانشمند فقید بزرگ شیخ طوسی 3-تفسیر المیزان«علامۀ طباطبائی 4-تفسیر صافی«ملا محسن فیض کاشانی 5-تفسیر نور الثقلین«مرحوم عبد علی بن جمعة الحویزی 6-تفسیر برهان«مرحوم سید هاشم بحرانی 7-تفسیر روح المعانی«علامه شهاب الدین محمود آلوسی 8-تفسیر المنار«محمد رشید رضا تقریرات درس تفسیر شیخ محمد عبده 9-تفسیر فی ظلال القرآن«سید قطب 10-تفسیر قرطبی«محمد بن احمد الانصاری القرطبی 11-اسباب النزول«واحدی(ابو الحسن علی بن متویه نیشابوری) 12-تفسیر مراغی«احمد مصطفی مراغی 13-تفسیر مفاتیح الغیب«فخر رازی 14-تفسیر روح الجنان«ابو الفتوح رازی
سوره فاتحة الکتاب (حمد) این سوره در مکه نازل شده و هفت آیه است
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
ویژگیهای سوره حمد
این سوره در میان سورههای قرآن درخشش فوق العادهای دارد که از مزایای زیر سرچشمه میگیرد:
1- آهنگ این سوره
آغاز این سوره با حمد و ستایش پروردگار شروع میشود.
و با ابراز ایمان به مبدء و معاد (خداشناسی و ایمان به رستاخیز) ادامه مییابد، و با تقاضاها و نیازهای بندگان پایان میگیرد.
انسان آگاه و بیدار دل، هنگامی که این سوره را میخواند، احساس میکند که بر بال و پر فرشتگان قرار گرفته و به آسمان صعود میکند و در عالم روحانیت و معنویت لحظه به لحظه به خدا نزدیکتر میشود.
این نکته بسیار جالب است که اسلام بر خلاف بسیاری از مذاهب ساختگی یا تحریف شده که میان" خدا" و" خلق" واسطهها قائل میشوند به مردم دستور میدهد که بدون هیچ واسطه با خدایشان ارتباط برقرار کنند!.
این سوره تبلوری است از همین ارتباط نزدیک و بیواسطه خدا با انسان، و مخلوق با خالق، در اینجا تنها او را میبیند، با او سخن میگوید، پیام او را با گوش جان میشنود، حتی هیچ پیامبر مرسل و فرشته مقربی در این میان واسطه
نیست و عجب اینکه این پیوند و ارتباط مستقیم خلق با خالق آغازگر قرآن مجید است.
2- سوره حمد، اساس قرآن است
الحمد ام القرآن
" و این به هنگامی بود که" جابر بن عبد اللَّه انصاری خدمت پیامبر ص رسید، پیامبر ص به او فرمود:
الا اعلمک افضل سورة انزلها اللَّه فی کتابه؟ قال فقال له جابر بلی بابی انت و امی یا رسول اللَّه! علمنیها، فعلمه الحمد، ام الکتاب
:" آیا برترین سورهای را که خدا در کتابش نازل کرده به تو تعلیم کنم، جابر عرض کرد آری پدر و مادرم به فدایت باد، به من تعلیم کن، پیامبر ص سوره حمد که ام الکتاب است به او آموخت، سپس اضافه فرمود این سوره شفای هر دردی است مگر مرگ" (1)
و نیز از پیامبر ص نقل شده که فرمود:
و الذی نفسی بیده ما انزل اللَّه فی التوراة، و لا فی الزبور، و لا فی القرآن مثلها، هی ام الکتاب
:" قسم به کسی که جان من به دست او است خداوند نه در تورات و نه در انجیل و نه در زبور، و نه حتی در قرآن، مثل این سوره را نازل نکرده است، و این ام الکتاب است" (2)
دلیل این سخن با تامل در محتوای این سوره روشن میشود، چرا که این سوره در حقیقت فهرستی است از مجموع محتوای قرآن، بخشی از آن توحید و شناخت صفات خدا است، بخشی در زمینه معاد و رستاخیز سخن میگوید و بخشی از هدایت و ضلالت که خط فاصل مؤمنان و کافران است سخن میگوید، و نیز در آن اشارهای است به حاکمیت مطلق پروردگار و مقام ربوبیت و نعمتهای
بیپایانش که به دو بخش عمومی و خصوصی (بخش رحمانیت و رحیمیت) تقسیم میگردد، و همچنین اشاره به مساله عبادت و بندگی و اختصاص آن به ذات پاک او شده است.
در حقیقت هم بیانگر توحید ذات است، هم توحید صفات، هم توحید افعال، و هم توحید عبادت.
و به تعبیر دیگر این سوره مراحل سهگانه ایمان: اعتقاد به قلب، اقرار به زبان، و عمل به ارکان را در بر دارد، و میدانیم" ام" به معنی اساس و ریشه است.
شاید به همین دلیل است که" ابن عباس" مفسر معروف اسلامی میگوید:
ان لکل شیء اساسا ... و اساس القرآن الفاتحة.
" هر چیزی اساس و شالودهای دارد ... و اساس و زیر بنای قرآن، سوره حمد است".
روی همین جهات است که در فضیلت این سوره از پیامبر ص نقل شد:
ایما مسلم قرأ فاتحة الکتاب اعطی من الاجر کانما قرأ ثلثی القرآن، و اعطی من الاجر کانما تصدق علی کل مؤمن و مؤمنه
: هر مسلمانی سوره حمد را بخواند پاداش او به اندازه کسی است که دو سوم قرآن را خوانده است (و طبق نقل دیگری پاداش کسی است که تمام قرآن را خوانده باشد) و گویی به هر فردی از مردان و زنان مؤمن هدیهای فرستاده است"(1)
تعبیر به دو سوم قرآن شاید به خاطر آنست که بخشی از قرآن توجه به خدا است و بخشی توجه به رستاخیز و بخش دیگری احکام و دستورات است که بخش اول و دوم در سوره حمد آمده، و تعبیر به تمام قرآن به خاطر آن است که همه قرآن را از یک نظر در ایمان و عمل میتوان خلاصه کرد که این هر دو در سوره
1) (1) مجمع البیان آغاز سوره حمد.
حمد جمع است.
3- سوره حمد افتخار بزرگ پیامبر ص
جالب اینکه در آیات قرآن سوره حمد به عنوان یک موهبت بزرگ به پیامبر ص معرفی شد، و در برابر کل قرآن قرار گرفته است، آنجا که میفرماید وَ لَقَدْ آتَیْناکَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانِی وَ الْقُرْآنَ الْعَظِیمَ:" ما به تو سوره حمد که هفت آیه است و دو بار نازل شده دادیم همچنین قرآن بزرگ بخشیدیم" (سوره حجر آیه 87).
قرآن با تمام عظمتش در اینجا در برابر سوره حمد قرار گرفته است، نزول دوباره آن نیز به خاطر اهمیت فوق العاده آن است (1)
همین مضمون در حدیثی از امیر مؤمنان علی ع از پیامبر ص نقل شده است که فرمود:
ان اللَّه تعالی افرد الامتنان علی بفاتحة الکتاب و جعلها بازاء القرآن العظیم و ان فاتحة الکتاب اشرف ما فی کنوز العرش:
" خداوند بزرگ به خاطر دادن سوره حمد بالخصوص بر من منت نهاده و آن را در برابر قرآن عظیم قرار داده، و سوره حمد با ارزشترین ذخائر گنجهای عرش خدا است"! (2)
4- تاکید بر تلاوت این سوره
و گناه و انحراف فاصله میافکند.
به همین دلیل در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم
رن ابلیس اربع رنات اولهن یوم لعن، و حین اهبط الی الارض، و حین بعث محمد (ص) علی حین فترة من الرسل، و حین انزلت ام الکتاب:
" شیطان چهار بار فریاد کشید و ناله سر داد نخستین بار روزی بود که از درگاه خدا رانده شد، سپس هنگامی بود که از بهشت به زمین تنزل یافت، سومین بار هنگام بعثت محمد ص بعد از فترت پیامبران بود، و آخرین بار زمانی بود که سوره حمد نازل شد"!. (1)
محتوای سوره
هفت آیهای که در این سوره وجود دارد هر کدام اشاره به مطلب مهمی است:
" بِسْمِ اللَّهِ" سر آغازی است برای هر کار، و استمداد از ذات پاک خدا را به هنگام شروع در هر کار به ما میآموزد.
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ درسی است از باز گشت همه نعمتها و تربیت همه موجودات به اللَّه، و توجه به این حقیقت که همه این مواهب از ذات پاکش سرچشمه میگیرد.
الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ این نکته را بازگو میکند که اساس خلقت و تربیت و حاکمیت او بر پایه رحمت و رحمانیت است، و محور اصلی نظام تربیتی جهان را همین اصل تشکیل میدهد.
مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ توجهی است به معاد، و سرای پاداش اعمال، و حاکمیت خداوند بر آن دادگاه عظیم.
إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ، توحید در عبادت و توحید در نقطه اتکاء انسانها را بیان میکند.
1) نور الثقلین جلد اول صفحه 4.
اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ، بیانگر نیاز و عشق بندگان به مساله هدایت و نیز توجهی است به این حقیقت که هدایتها همه از سوی او است! سرانجام آخرین آیه این سوره، ترسیم واضح و روشنی است از صراط مستقیم راه کسانی است که مشمول نعمتهای او شدهاند، و از راه مغضوبین و گمراهان جدا است.
و از یک نظر این سوره به دو بخش تقسیم میشود، بخشی از حمد و ثنای خدا سخن میگوید و بخشی از نیازهای بنده.
چنان که در" عیون اخبار الرضا" ع در حدیثی از پیامبر ص میخوانیم:
خداوند متعال چنین فرموده:" من سوره حمد را میان خود و بندهام تقسیم کردم نیمی از آن برای من، و نیمی از آن برای بنده من است، و بنده من حق دارد هر چه را میخواهد از من بخواهد:
هنگامی که بنده میگوید" بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ" خداوند بزرگ میفرماید بندهام بنام من آغاز کرد، و بر من است که کارهای او را به آخر برسانم و در همه حال او را پر برکت کنم، و هنگامی که میگوید" الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ" خداوند بزرگ میگوید بندهام مرا حمد و ستایش کرد، و دانست نعمتهایی را که دارد از ناحیه من است، و بلاها را نیز من از او دور کردم، گواه باشید که من نعمتهای سرای آخرت را بر نعمتهای دنیای او میافزایم، و بلاهای آن جهان را نیز از او دفع میکنم، همانگونه که بلاهای دنیا را دفع کردم.
و هنگامی که میگوید" الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ" خداوند میگوید: بندهام گواهی داد که من رحمان و رحیمم، گواه باشید بهره او را از رحمتم فراوان میکنم، و سهم او را از عطایم افزون میسازم.
و هنگامی که میگوید" مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ" او میفرماید: گواه باشید همانگونه که او حاکمیت و مالکیت روز جزا را از آن من دانست، من در روز
حساب، حسابش را آسان میکنم، حسناتش را میپذیرم، و از سیئاتش صرف نظر میکنم.
و هنگامی که میگوید" إِیَّاکَ نَعْبُدُ" خداوند بزرگ میگوید بندهام راست میگوید، تنها مرا پرستش میکند، من شما را گواه میگیرم بر این عبادت خالص ثوابی به او میدهم که همه کسانی که مخالف این بودند به حال او غبطه خورند.
و هنگامی که میگوید" إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ" خدا میگوید: بندهام از من یاری جسته، و تنها به من پناه آورده گواه باشید من او را در کارهایش کمک میکنم، در سختیها به فریادش میرسم، و در روز پریشانی دستش را میگیرم.
و هنگامی که میگوید" اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ ..." (تا آخر سوره) خداوند میگوید این خواسته بندهام بر آورده است، و او هر چه میخواهد از من بخواهد که من اجابت خواهم کرد آنچه امید دارد، به او میبخشم و از آنچه بیم دارد ایمنش میسازم (1)
*** چرا نام این سوره فاتحة الکتاب است؟
" فاتحة الکتاب" به معنی آغازگر کتاب (قرآن) است، و از روایات مختلفی که از پیامبر ص نقل شده به خوبی استفاده میشود که این سوره در زمان خود پیامبر ص نیز به همین نام شناخته میشده است.
از اینجا دریچهای به سوی مساله مهمی از مسائل اسلامی گشوده میشود و آن اینکه بر خلاف آنچه در میان گروهی مشهور است که قرآن در عصر پیامبر ص به صورت پراکنده بود، بعد در زمان ابو بکر یا عمر یا عثمان جمعآوری شد قرآن در زمان خود پیامبر ص به همین صورت امروز جمعآوری شده بود، و سرآغازش همین سوره حمد بوده است، و الا نه این سوره نخستین سورهای بوده
1) (1) از کتاب عیون اخبار الرضا (ع) (طبق نقل المیزان جلد اول صفحه 37).
است که بر پیامبر ص نازل شده، و نه دلیل دیگری برای انتخاب نام فاتحة الکتاب برای این سوره وجود دارد.
مدارک متعدد دیگری در دست است که این واقعیت را تایید میکند که قرآن به صورت مجموعهای که در دست ماست در عصر پیامبر ص و به فرمان او جمعآوری شده بود.
" علی بن ابراهیم" از امام صادق ع نقل کرده که رسول خدا ص به علی ع فرمود:" قرآن در قطعات حریر و کاغذ و امثال آن پراکنده است آن را جمعآوری کنید" سپس اضافه میکند علی ع از آن مجلس برخاست و آن را در پارچه زرد رنگی جمعآوری نمود سپس بر آن مهر زد (
و انطلق علی (ع) فجمعه فی ثوب اصفر ثم ختم علیه
) (1)
گواه دیگر اینکه" خوارزمی" دانشمند معروف اهل تسنن در کتاب" مناقب" از" علی بن ریاح" نقل میکند که علی بن ابی طالب و ابی بن کعب، قرآن را در زمان رسول خدا ص جمعآوری کردند.
سومین شاهد جملهای است که" حاکم" نویسنده معروف اهل سنت در کتاب" مستدرک" از" زید بن ثابت" آورده است:
زید میگوید:" ما در خدمت پیامبر ص قرآن را از قطعات پراکنده جمعآوری میکردیم و هر کدام را طبق راهنمایی پیامبر ص در محل مناسب خود قرار میدادیم، ولی با اینحال این نوشتهها متفرق بود پیامبر ص به علی ع دستور داد که آن را یک جا جمع کند، و ما را از ضایع ساختن آن بر حذر میداشت".
سید مرتضی دانشمند بزرگ شیعه میگوید:" قرآن در زمان رسول اللَّه
1) (1) تاریخ القرآن ابو عبد اللَّه زنجانی صفحه 44.
به همین صورت کنونی جمعآوری شده بود" (1).
طبرانی و ابن عساکر از" شعبی" چنین نقل میکنند که شش نفر از انصار قرآن را در عصر پیامبر ص جمعآوری کردند (2)و قتاده نقل میکند که از انس پرسیدم چه کسی قرآن را در عصر پیامبر ص جمعآوری کرد، گفت چهار نفر که همه از انصار بودند: ابی بن کعب، معاذ، زید بن ثابت، و ابو زید (3)و بعضی روایات دیگر که نقل همه آنها به طول میانجامد.
به هر حال علاوه بر این احادیث که در منابع شیعه و اهل تسنن وارد شده انتخاب نام فاتحة الکتاب برای سوره حمد- همانگونه که گفتیم- شاهد زندهای برای اثبات این موضوع است.
*** سؤال: آیا جمع آوری قرآن در زمان پیامبر بود
در اینجا این سؤال پیش میآید که چگونه میتوان این گفته را باور کرد با اینکه در میان گروهی از دانشمندان معروف است که قرآن پس از پیامبر ص جمعآوری شده، (بوسیله علی ع یا کسان دیگر).
در پاسخ این سؤال باید گفت: اما قرآنی که علی ع جمعآوری کرد تنها خود قرآن نبود بلکه مجموعهای بود از قرآن و تفسیر و شان نزول آیات، و مانند آن.
و اما در مورد عثمان قرائنی در دست است که نشان میدهد عثمان برای جلوگیری از اختلاف قرائتها اقدام به نوشتن قرآن واحدی با قرائت و نقطهگذاری نمود (چرا که تا آن زمان نقطهگذاری معمول نبود).
و اما اصرار جمعی بر اینکه قرآن به هیچوجه در زمان پیامبر ص جمع آوری نشده و این افتخار نصیب عثمان یا خلیفه اول و دوم گشت شاید بیشتر به خاطر فضیلت سازی بوده باشد، و لذا هر دستهای این فضیلت را به کسی نسبت میدهد و روایت در مورد او نقل میکند.
اصولا چگونه میتوان باور کرد پیامبر ص چنین کار مهمی را نادیده گرفته باشد در حالی که او به کارهای بسیار کوچک هم توجه داشت، مگر نه این است که قرآن قانون اساسی اسلام، کتاب بزرگ تعلیم و تربیت، زیر بنای همه برنامههای اسلامی و عقائد و اعتقادات است؟ آیا عدم جمعآوری آن در عصر پیامبر ص این خطر را نداشت که بخشی از قرآن ضایع گردد و یا اختلافاتی در میان مسلمانان بروز کند.
به علاوه حدیث مشهور" ثقلین" که شیعه و سنی آن را نقل کردهاند که پیامبر ص فرمود من از میان شما میروم و دو چیز را به یادگار میگذارم" کتاب خدا" و" خاندانم" این خود نشان میدهد که قرآن به صورت یک کتاب جمع آوری شده بود.
و اگر میبینیم روایاتی که دلالت بر جمعآوری قرآن توسط گروهی از صحابه زیر نظر پیامبر ص دارد، از نظر تعداد نفرات مختلف است مشکلی ایجاد نمیکند، ممکن است هر روایت عدهای از آنها را معرفی کند.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ (1) اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (2) اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ (3) مٰالِکِ یَوْمِ اَلدِّینِ (4) إِیّٰاکَ نَعْبُدُ وَ إِیّٰاکَ نَسْتَعِینُ (5) اِهْدِنَا اَلصِّرٰاطَ اَلْمُسْتَقِیمَ (6) صِرٰاطَ اَلَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ غَیْرِ اَلْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَ لاَ اَلضّٰالِّینَ (7)
1-بنام خداوند بخشنده بخشایشگر 2-ستایش مخصوص خداوندی است که پروردگار جهانیان است.
3-خداوندی که بخشنده و بخشایشگر است(و رحمت عام و خاصش همگان را فرا گرفته).
4-خداوندی که مالک روز جزا است.
5-(پروردگارا!)تنها ترا میپرستیم،و تنها از تو یاری میجوئیم.
6-ما را به راه راست هدایت فرما:
7-راه کسانی که آنها را مشمول نعمت خود ساختی،نه راه کسانی که بر آنها غضب کردهای و نه گمراهان!
1- بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ
میان همه مردم جهان رسم است که هر کار مهم و پر ارزشی را به نام بزرگی از بزرگان آغاز میکنند،و نخستین کلنگ هر مؤسسه ارزندهای را به نام کسی که مورد علاقه آنها است بر زمین میزنند،یعنی آن کار را با آن شخصیت مورد نظر از آغاز ارتباط میدهند.
ولی آیا بهتر نیست که برای پاینده بودن یک برنامه و جاوید ماندن یک تشکیلات،آن را به موجود پایدار و جاویدانی ارتباط دهیم که فنا در ذات او راه ندارد،چرا که همه موجودات این جهان به سوی کهنگی و زوال میروند،تنها چیزی باقی میماند که با آن ذات لا یزال بستگی دارد.
اگر نامی از پیامبران و انبیاء باقی است به علت پیوندشان با خدا و عدالت و حقیقت است که کهنگی در آن راه ندارد،و اگر فی المثل اسمی از"حاتم"بر سر زبانها است به خاطر همبستگیش با سخاوت است که زوالناپذیر است.
از میان تمام موجودات آنکه ازلی و ابدی است تنها ذات پاک خدا است و به همین دلیل باید همه چیز و هر کار را با نام او آغاز کرد و در سایه او قرار داد و از او استمداد نمود لذا در نخستین آیه قرآن میگوئیم"بنام خداوند بخشنده بخشایشگر" ( بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ ).
این کار نباید تنها از نظر اسم و صورت باشد،بلکه باید از نظر واقعیت و معنی با او پیوند داشته باشد،چرا که این ارتباط آن را در مسیر صحیح قرار میدهد و از هر گونه انحراف باز میدارد و به همین دلیل چنین کاری حتما به پایان میرسد و پر برکت است.
به همین دلیل در حدیث معروفی از پیامبر ص میخوانیم:
کل امر ذی
بال لم یذکر فیه اسم اللّٰه فهو ابتر: "هر کار مهمی که بدون نام خدا شروع شود بیفرجام است" 1.
امیر مؤمنان علی ع پس از نقل این حدیث اضافه میکند"انسان هر کاری را میخواهد انجام دهد باید بسم اللّٰه بگوید یعنی با نام خدا این عمل را شروع میکنم،و هر عملی که با نام خدا شروع شود خجسته و مبارک است".
و نیز میبینیم امام باقر ع میفرماید:"سزاوار است هنگامی که کاری را شروع میکنیم،چه بزرگ باشد چه کوچک، بسم اللّٰه بگوئیم تا پر برکت و میمون باشد".
کوتاه سخن اینکه پایداری و بقاء عمل بسته به ارتباطی است که با خدا دارد.
به همین مناسبت خداوند بزرگ در نخستین آیات که به پیامبر وحی شد دستور میدهد که در آغاز شروع تبلیغ اسلام این وظیفه خطیر را با نام خدا شروع کند: اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ 2.
و میبینیم حضرت نوح ع در آن طوفان سخت و عجیب هنگام سوار شدن بر کشتی و حرکت روی امواج کوه پیکر آب که هر لحظه با خطرات فراوانی روبرو بود برای رسیدن به سر منزل مقصود و پیروزی بر مشکلات به یاران خود دستور میدهد که در هنگام حرکت و در موقع توقف کشتی "بِسْمِ اللّٰهِ" بگویند ( وَ قٰالَ ارْکَبُوا فِیهٰا بِسْمِ اللّٰهِ مَجْرٰاهٰا وَ مُرْسٰاهٰا )(سوره هود آیه 41).
و آنها این سفر پر مخاطره را سرانجام با موفقیت و پیروزی پشت سر گذاشتند و با سلامت و برکت از کشتی پیاده شدند چنان که قرآن میگوید: قِیلَ یٰا نُوحُ اهْبِطْ بِسَلاٰمٍ مِنّٰا وَ بَرَکٰاتٍ عَلَیْکَ وَ عَلیٰ أُمَمٍ مِمَّنْ مَعَکَ (سوره هود آیه 48).
و نیز سلیمان در نامهای که به ملکه سبا مینویسد سر آغاز آن را"بسم
اللّٰه"قرار میدهد( إِنَّهُ مِنْ سُلَیْمٰانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ ...)(سوره نحل آیه 30).
و باز روی همین اصل،تمام سورههای قرآن-با بسم اللّٰه آغاز میشود تا هدف اصلی که همان هدایت و سوق بشر به سعادت است از آغاز تا انجام با موفقیت و پیروزی و بدون شکست انجام شود.
تنها سوره توبه است که بسم اللّٰه در آغاز آن نمیبینیم چرا که سوره توبه با اعلان جنگ به جنایتکاران مکه و پیمانشکنان آغاز شده،و اعلام جنگ با توصیف خداوند به"رحمان و رحیم"سازگار نیست.
***در اینجا توجه به یک نکته لازم است و آن اینکه ما در همه جا بسم اللّٰه میگوئیم چرا نمیگوئیم بسم الخالق یا بسم الرازق و مانند آن؟! نکته این است که "اللّٰه" چنان که به زودی خواهیم گفت،جامعترین نامهای خدا است و همه صفات او را یک جا بازگو میکند،اما نامهای دیگر اشاره به بخشی از کمالات او است،مانند خالقیت و رحمت او و مانند آن.
از آنچه گفتیم این حقیقت نیز روشن شد که گفتن "بسم اللّٰه" در آغاز هر کار هم به معنی"استعانت جستن"به نام خدا است،و هم"شروع کردن به نام او" و این دو یعنی"استعانت"و"شروع"که مفسران بزرگ ما گاهی آن را از هم تفکیک کردهاند و هر کدام یکی از آن دو را در تقدیر گرفتهاند به یک ریشه باز میگردد،خلاصه این دو لازم و ملزوم یکدیگرند یعنی هم با نام او شروع میکنم و هم از ذات پاکش استمداد میطلبم.
به هر حال هنگامی که کارها را با تکیه بر قدرت خداوند آغاز میکنیم خداوندی که قدرتش ما فوق همه قدرتها است،سبب میشود که از نظر روانی نیرو و توان بیشتری در خود احساس کنیم،مطمئنتر باشیم،بیشتر کوشش کنیم،از
عظمت مشکلات نهراسیم و مایوس نشویم،و ضمنا نیت و عملمان را پاکتر و خالصتر کنیم.
و این است رمز دیگر پیروزی به هنگام شروع کارها به نام خدا.
گر چه هر قدر در تفسیر این آیه سخن بگوئیم کم گفتهایم چرا که معروف است"علی ع از سر شب تا به صبح برای"ابن عباس"از تفسیر "بِسْمِ اللّٰهِ" سخن میگفت،صبح شد در حالی که از تفسیر"با" بِسْمِ اللّٰهِ فراتر نرفته بود"ولی با حدیثی از همان حضرت این بحث را همین جا پایان میدهیم،و در بحثهای آینده مسائل دیگری در این رابطه خواهیم داشت.
"عبد اللّٰه بن یحیی"که از دوستان امیر مؤمنان علی ع بود به خدمتش آمد و بدون گفتن بسم اللّٰه بر تختی که در آنجا بود نشست،ناگهان بدنش منحرف شد و بر زمین افتاد و سرش شکست،علی ع دست بر سر او کشید و زخم او التیام یافت بعد فرمود:آیا نمیدانی که پیامبر از سوی خدا برای من حدیث کرد که هر کار بدون نام خدا شروع شود بی سرانجام خواهد بود،گفتم پدر و مادرم به فدایت باد میدانم و بعد از این ترک نمیگویم،فرمود:در این حال بهرهمند و سعادتمند خواهی شد.
امام صادق ع هنگام نقل این حدیث فرمود:بسیار میشود که بعضی از شیعیان ما بسم اللّٰه را در آغاز کارشان ترک میگویند و خداوند آنها را با ناراحتی مواجه میسازد تا بیدار شوند و ضمنا این خطا از نامه اعمالشان شسته شود" 1.
در میان دانشمندان و علماء شیعه اختلافی در این مساله نیست،که بِسْمِ اللّٰهِ جزء سوره حمد و همه سورههای قرآن است،اصولا ثبت "بِسْمِ اللّٰهِ" در متن قرآن مجید در آغاز همه سورهها،خود گواه زنده این امر است،زیرا میدانیم در متن قرآن چیزی اضافه نوشته نشده است،و ذکر "بِسْمِ اللّٰهِ" در آغاز سورهها از زمان پیامبر ص تا کنون معمول بوده است.
و اما از نظر دانشمندان اهل تسنن،نویسنده تفسیر المنار جمعآوری جامعی از اقوال آنها به شرح زیر کرده است:
در میان علما گفتگو است که آیا بِسْمِ اللّٰهِ در آغاز هر سورهای جزء سوره است یا نه؟دانشمندان پیشین از اهل مکه اعم از فقهاء و قاریان قرآن از جمله ابن کثیر و اهل کوفه از جمله عاصم و کسایی از قراء،و بعضی از صحابه و تابعین از اهل مدینه،و همچنین شافعی در کتاب جدید،و پیروان او و ثوری و احمد در یکی از دو قولش معتقدند که جزء سوره است،همچنین علمای امامیه و از صحابه-طبق گفته آنان علی ع و ابن عباس و عبد اللّٰه بن عمر و ابو هریره،و از علمای تابعین سعید بن جبیر و عطا و زهری و ابن المبارک این عقیده را برگزیدهاند.
سپس اضافه میکند مهمترین دلیل آنها اتفاق همه صحابه و کسانی که بعد از آنها روی کار آمدند بر ذکر "بِسْمِ اللّٰهِ" در قرآن در آغاز هر سورهای-جز سوره برائت-است،در حالی که آنها متفقا توصیه میکردند که قرآن را از آنچه جزء قرآن نیست پیراسته دارند،و به همین دلیل"آمین"را در آخر سوره فاتحه ذکر نکردهاند...
سپس از مالک و پیروان ابو حنیفه و بعضی دیگر نقل میکند که آنها بِسْمِ اللّٰهِ
را یک آیه مستقل میدانستند که برای بیان آغاز سورهها و فاصله میان آنها نازل شده است.
و از احمد(فقیه معروف اهل تسنن)و بعضی از قاریان کوفه نقل میکند که آنها بِسْمِ اللّٰهِ را جزء سوره حمد میدانستند نه جزء سایر سورهها 1.
از مجموع آنچه گفته شده چنین استفاده میشود که حتی اکثریت قاطع اهل تسنن نیز بِسْمِ اللّٰهِ را جزء سوره میدانند.
در اینجا بعضی از روایاتی را که از طرق شیعه و اهل تسنن در این زمینه نقل شده یادآور میشویم:(و اعتراف میکنیم که ذکر همه آنها از حوصله این بحث خارج،و متناسب با یک بحث فقهی تمام عیار است).
"معاویة بن عمار"از دوستان"امام صادق ع میگوید از امام پرسیدم هنگامی که به نماز بر میخیزم "بِسْمِ اللّٰهِ" را در آغاز حمد بخوانم؟فرمود بلی مجددا سؤال کردم هنگامی که حمد تمام شد و سورهای بعد از آن میخوانم "بسم اللّٰه" را با آن بخوانم؟باز فرمود آری 2:
2-دارقطنی از علمای سنت به سند صحیح از علی ع نقل میکند که مردی از آن حضرت پرسید"السبع المثانی"چیست؟فرمود:سوره حمد است، عرض کرد:سوره حمد شش آیه است فرمود: بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ نیز آیهای از آن است" 3.
3-بیهقی محدث مشهور اهل سنت با سند صحیح از طریق ابن جبیر از ابن عباس چنین نقل میکند:استرق الشیطان من الناس،اعظم آیة من القرآن بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ :"مردم شیطان صفت،بزرگترین آیه قرآن
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ
را سرقت کردند"(اشاره به اینکه در آغاز سورهها آن را نمیخوانند) 1.
گذشته از همه اینها سیره مسلمین همواره بر این بوده که هنگام تلاوت قرآن بِسْمِ اللّٰهِ را در آغاز هر سورهای میخواندند،و متواترا نیز ثابت شده که پیامبر ص آن را نیز تلاوت میفرمود،چگونه ممکن است چیزی جزء قرآن نباشد و پیامبر و مسلمانان همواره آن را ضمن قرآن بخوانند و بر آن مداومت کنند.
و اما اینکه بعضی احتمال دادهاند که بسم اللّٰه آیه مستقلی باشد که جزء قرآن است اما جزء سورهها نیست،احتمال بسیار سست و ضعیفی به نظر میرسد،زیرا مفهوم و محتوای بِسْمِ اللّٰهِ نشان میدهد که برای ابتدا و آغاز کاری است،نه اینکه خود یک مفهوم و معنی جدا و مستقل داشته باشد،در حقیقت این جمود و تعصب شدید است که ما بخواهیم برای ایستادن روی حرف خود هر احتمالی را مطرح کنیم و آیهای همچون بِسْمِ اللّٰهِ را که مضمونش فریاد میزند سر آغازی است برای بحثهای بعد از آن،آیه مستقل و بریده از ما قبل بعد بپنداریم.
تنها ایراد قابل ملاحظهای که مخالفان در این رابطه دارند این است که میگویند در شمارش آیات سورههای قرآن(بجز سوره حمد)معمولا بِسْمِ اللّٰهِ را یک آیه حساب نمیکنند،بلکه آیه نخست را بعد از آن قرار میدهند.
پاسخ این سؤال را"فخر رازی"در تفسیر کبیر به روشنی داده است آنجا که میگوید: هیچ مانعی ندارد که بِسْمِ اللّٰهِ در سوره حمد به تنهایی یک آیه باشد و در سورههای دیگر قرآن جزئی از آیه اول محسوب گردد.(بنا بر این مثلا در سوره کوثر" بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ إِنّٰا أَعْطَیْنٰاکَ الْکَوْثَرَ "همه یک آیه محسوب میشود).
به هر حال مساله آن قدر روشن است که میگویند:یک روز معاویه در
دوران حکومتش در نماز جماعت بِسْمِ اللّٰهِ را نگفت،بعد از نماز جمعی از مهاجران و انصار فریاد زدند أ سرقت ام نسیت؟:"آیا بِسْمِ اللّٰهِ را دزدیدی یا فراموش کردی"؟ 1.
در جمله "بِسْمِ اللّٰهِ" نخست با کلمه"اسم"روبرو میشویم که به گفته علمای ادبیات عرب اصل آن از"سمو"(بر وزن غلو)گرفته شده که به معنی بلندی و ارتفاع است،و اینکه به هر نامی"اسم"گفته میشود به خاطر آنست که مفهوم آن بعد از نامگذاری از مرحله خفا و پنهانی به مرحله بروز و ظهور و ارتفاع میرسد،و یا به خاطر آنست که لفظ با نامگذاری،معنی پیدا میکند و از مهمل و بی معنی بودن در میآید و علو و ارتفاع مییابد 2.
به هر حال بعد از کلمه"اسم"،به کلمه"اللّٰه"برخورد میکنیم که جامعترین نامهای خدا است،زیرا بررسی نامهای خدا که در قرآن مجید و یا سایر منابع اسلامی آمده نشان میدهد که هر کدام از آن یک بخش خاص از صفات خدا را منعکس میسازد،تنها نامی که اشاره به تمام صفات و کمالات الهی،یا به تعبیر دیگر جامع صفات جلال و جمال است همان"اللّٰه"میباشد.
به همین دلیل اسماء دیگر خداوند غالبا به عنوان صفت برای کلمه"اللّٰه" گفته میشود به عنوان نمونه:
"غفور"و"رحیم"که به جنبه آمرزش خداوند اشاره میکند( فَإِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ -بقره-226).
"سمیع"اشاره به آگاهی او از مسموعات،و"علیم"اشاره به آگاهی او از همه چیز است( فَإِنَّ اللّٰهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ -بقره-227).
"بصیر"،علم او را به همه دیدنیها بازگو میکند( وَ اللّٰهُ بَصِیرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ حجرات-18).
"رزاق"،به جنبه روزی دادن او به همه موجودات اشاره میکند و"ذو القوه"به قدرت او،و"مبین"به استواری افعال و برنامههای او( إِنَّ اللّٰهَ هُوَ الرَّزّٰاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِینُ -زاریات-58).
و بالاخره"خالق"و"بارء"اشاره به آفرینش او و"مصور"حاکی از صورتگریش میباشد( هُوَ اللّٰهُ الْخٰالِقُ الْبٰارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْمٰاءُ الْحُسْنیٰ حشر-24).
آری تنها"اللّٰه"است که جامعترین نام خدا میباشد،لذا ملاحظه میکنیم در یک آیه بسیاری از این اسماء،وصف"اللّٰه"قرار میگیرند هُوَ اللّٰهُ الَّذِی لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ السَّلاٰمُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزِیزُ الْجَبّٰارُ الْمُتَکَبِّرُ :
"او است اللّٰه که معبودی جز وی نیست،او است حاکم مطلق،منزه از ناپاکیها، از هر گونه ظلم و بیدادگری،ایمنی بخش،نگاهبان همه چیز،توانا و شکست ناپذیر،قاهر بر همه موجودات و با عظمت".
یکی از شواهد روش جامعیت این نام آنست که ابراز ایمان و توحید تنها با جمله لا اله الا اللّٰه میتوان کرد،و جمله"لا اله الا العلیم،الا الخالق،الا الرازق" و مانند آن به تنهایی دلیل بر توحید و اسلام نیست،و نیز به همین جهت است که
در مذاهب دیگر هنگامی که میخواهند به معبود مسلمین اشاره کنند"اللّٰه"را ذکر میکنند،زیرا توصیف خداوند به اللّٰه مخصوص مسلمانان است.
مشهور در میان گروهی از مفسران این است که صفت"رحمان"،اشاره به رحمت عام خدا است که شامل دوست و دشمن،مؤمن و کافر و نیکوکار و بدکار میباشد،زیرا میدانیم"باران رحمت بیحسابش همه را رسیده،و خوان نعمت بیدریغش همه جا کشیده"همه بندگان از مواهب گوناگون حیات بهرهمندند، و روزی خویش را از سفره گسترده نعمتهای بیپایانش بر میگیرند،این همان رحمت عام او است که پهنه هستی را در بر گرفته و همگان در دریای آن غوطهورند.
ولی"رحیم"اشاره به رحمت خاص پروردگار است که ویژه بندگان مطیع و صالح و فرمانبردار است،زیرا آنها به حکم ایمان و عمل صالح،شایستگی این را یافتهاند که از رحمت و بخشش و احسان خاصی که آلودگان و تبهکاران از آن سهمی ندارند،بهرهمند گردند.
تنها چیزی که ممکن است اشاره به این مطلب باشد آنست که"رحمان"در همه جا در قرآن به صورت مطلق آمده است که نشانه عمومیت آنست،در حالی که "رحیم"گاهی به صورت مقید ذکر شده که دلیل بر خصوصیت آن است مانند وَ کٰانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً :"خداوند نسبت به مؤمنان رحیم است"(احزاب- 43)و گاه به صورت مطلق مانند سوره حمد.
در روایتی نیز از امام صادق ع میخوانیم که فرمود:
و اللّٰه اله کل شیء،الرحمن بجمیع خلقه،الرحیم بالمؤمنین خاصة: "خداوند معبود همه چیز است،نسبت به تمام مخلوقاتش رحمان،و نسبت به خصوص مؤمنان رحیم
است" 1از سویی دیگر"رحمان"را صیغه مبالغه دانستهاند که خود دلیل دیگری بر عمومیت رحمت او است،و"رحیم"را صفت مشبهه که نشانه ثبات و دوام است و این ویژه مؤمنان میباشد.
شاهد دیگر اینکه رحمان از اسماء مختص خداوند است و در مورد غیر او به کار نمیرود،در حالی که رحیم صفتی است که هم در مورد خدا و هم در مورد بندگان استعمال میشود،چنان که درباره پیامبر ص در قرآن میخوانیم عَزِیزٌ عَلَیْهِ مٰا عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ :"ناراحتیهای شما بر پیامبر گران است،و نسبت به هدایت شما سخت علاقمند است،و نسبت به مؤمنان مهربان و رحیم میباشد"(توبه-128).
لذا در حدیث دیگری از امام صادق ع نقل شده:
الرحمن اسم خاص، بصفة عامة،و الرحیم اسم عام بصفة خاصة: "رحمان اسم خاص است اما صفت عام دارد"(نامی است مخصوص خدا ولی مفهوم رحمتش همگان را در بر میگیرد) ولی"رحیم"اسم عام است به صفت خاص(نامی است که بر خدا و خلق هر دو گفته میشود اما اشاره به رحمت ویژه مؤمنان دارد) 2.
با این همه گاه میبینیم که رحیم نیز به صورت یک وصف عام استعمال میشود البته هیچ مانعی ندارد که تفاوتی که گفته شد در ریشه این دو لغت باشد،اما استثناهایی نیز در آن راه یابد.
در دعای بسیار ارزنده و معروف امام حسین ع بنام دعای عرفه میخوانیم:
یا رحمان الدنیا و الاخرة و رحیمهما: "ای خدایی که رحمان دنیا و آخرت تویی و رحیم دنیا و آخرت نیز تویی"!
سخن خود را در این بحث با حدیث پر معنی و گویایی از پیامبر اکرم ص پایان میدهیم آنجا که فرمود
:ان اللّٰه عز و جل مائة رحمة،و انه انزل منها واحدة الی الارض فقسمها بین خلقه بها یتعاطفون و یتراحمون،و اخر تسع و تسعین لنفسه یرحم بها عباده یوم القیامة!: "خداوند بزرگ صد باب رحمت دارد که یکی از آن را به زمین نازل کرده است،و در میان مخلوقاتش تقسیم نموده و تمام عاطفه و محبتی که در میان مردم است از پرتو همان است،ولی نود و نه قسمت را برای خود نگاه داشته و در قیامت بندگانش را مشمول آن میسازد" 1.
این موضوع قابل توجه است که تمام سورههای قرآن با بسم اللّٰه شروع میشود(بجز سوره برائت آن هم به دلیلی که سابقا گفتیم)و در بِسْمِ اللّٰهِ پس از نام ویژه"اللّٰه"تنها روی صفت"رحمانیت و رحیمیت"او تکیه میشود،و این سؤالانگیز است که چرا سخنی از بقیه صفات در این موضع حساس به میان نیامده؟ اما با توجه به یک نکته،پاسخ این سؤال روشن میشود و آن اینکه در آغاز هر کار لازم است از صفتی استمداد کنیم که آثارش بر سراسر جهان پرتوافکن است،همه موجودات را فرا گرفته و گرفتاران را در لحظات بحرانی نجات بخشیده است.
بهتر است این حقیقت را از زبان قرآن بشنوید آنجا که میگوید: وَ رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ :"رحمت من همه چیز را فرا گرفته است"(اعراف-156).
و در جای دیگر از زبان حاملان عرش خدا میخوانیم رَبَّنٰا وَسِعْتَ کُلَّ شَیْءٍ رَحْمَةً: "خدایا رحمت خود را بر همه چیز گستردهای"(مؤمن-7).
از سوی دیگر میبینیم پیامبران برای نجات خود از چنگال حوادث سخت
و طاقتفرسا و دشمنان خطرناک،دست به دامن رحمت خدا میزدند:قوم"موسی" برای نجات از چنگال فرعونیان میگویند و نجنا برحمتک:"خدایا ما را به رحمت خود رهایی بخش"(یونس-86).
در مورد"هود"و پیروانش چنین میخوانم: فَأَنْجَیْنٰاهُ وَ الَّذِینَ مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنّٰا :"هود و پیروانش را به وسیله رحمت خویش(از چنگال دشمنان) رهایی بخشیدیم"(اعراف-72).
اصولا هنگامی که حاجتی از خدا میطلبیم مناسب است او را با صفاتی که پیوند با آن حاجت دارد توصیف کنیم،مثلا عیسی مسیح ع به هنگام درخواست مائده آسمانی(غذای مخصوص)چنین میگوید: اَللّٰهُمَّ رَبَّنٰا أَنْزِلْ عَلَیْنٰا مٰائِدَةً مِنَ السَّمٰاءِ ... وَ ارْزُقْنٰا وَ أَنْتَ خَیْرُ الرّٰازِقِینَ :"بار الها مائدهای از آسمان بر ما نازل گردان...و ما را روزی ده و تو بهترین روزی دهندگانی"(مائده-114).
"نوح"پیامبر بزرگ خدا نیز این درس را به ما میآموزد،آنجا که برای پیاده شدن از کشتی در یک جایگاه مناسب،چنین دعا کند رَبِّ أَنْزِلْنِی مُنْزَلاً مُبٰارَکاً وَ أَنْتَ خَیْرُ الْمُنْزِلِینَ :"پروردگارا!مرا به طرز مبارکی فرود آر که تو بهترین فرود آورندگانی"(مؤمنون-29).
و نیز"زکریا"به هنگام درخواست فرزندی از خدا که جانشین و وارث او باشد خدا را با صفت خیر الوارثین توصیف میکند و میگوید رَبِّ لاٰ تَذَرْنِی فَرْداً وَ أَنْتَ خَیْرُ الْوٰارِثِینَ :"خداوندا!مرا تنها مگذار که تو بهترین وارثانی" (انبیاء-89).
بنا بر این در مورد آغاز کارها به هنگامی که میخواهیم با نام خداوند شروع کنیم باید دست به دامن رحمت واسعه او بزنیم،هم رحمت عام و هم رحمت خاصش آیا برای پیشرفت در کارها و پیروزی بر مشکلات،صفتی مناسبتر از این صفات میباشد؟!
جالب اینکه نیرویی که همچون نیروی جاذبه،جنبه عمومی دارد و دلها را به هم پیوند میدهد همین صفت رحمت است،برای پیوند خلق با خالق نیز از این صفت رحمت باید استفاده کرد.
مؤمنان راستین با گفتن بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ در آغاز کارها دل از همه جا بر میکنند و تنها به خدا دل میبندند،و از او استمداد و یاری میطلبند، خداوندی که رحمتش فراگیر است،و هیچ موجودی از آن،بینصیب نیست.
این درس را نیز از "بسم اللّٰه" به خوبی میتوان آموخت که اساس کار خداوند بر رحمت است و مجازات جنبه استثنایی دارد که تا عوامل قاطعی برای آن پیدا نشود تحقق نخواهد یافت،چنان که در دعا میخوانیم
یا من سبقت رحمته غضبه:
"ای خدایی که رحمتت بر غضبت پیشی گرفته است" 1.
انسانها نیز باید در برنامه زندگی چنین باشند،اساس و پایه کار را بر رحمت و محبت قرار دهند و توسل به خشونت را برای مواقع ضرورت بگذارند،قرآن 114 سوره دارد،113 سوره با"رحمت"آغاز میشود،تنها سوره توبه که با اعلان جنگ و خشونت آغاز میشود و بدون بسم اللّٰه است! ***
اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (2) اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ (3)
2-ستایش مخصوص خداوندی است که پروردگار جهانیان است.
3-خداوندی که بخشنده و بخشایشگر است(و رحمت عام و خاصش همگان را فرا گرفته است).
جهان غرق رحمت او است
بعد از "بِسْمِ اللّٰهِ" که آغازگر سوره بود،نخستین وظیفه بندگان آنست که به یاد مبدء بزرگ عالم هستی و نعمتهای بیپایانش بیفتند،همان نعمتهای فراوانی که سراسر وجود ما را احاطه کرده و راهنمای ما در شناخت پروردگار و هم انگیزه ما در راه عبودیت است.
اینکه میگوئیم:انگیزه،به خاطر آنست که هر انسانی به هنگامی که نعمتی به او میرسد فورا میخواهد،بخشنده نعمت را بشناسد،و طبق فرمان فطرت به سپاسگزاری برخیزد و حق شکر او را ادا کند.
به همین جهت علمای علم کلام(عقائد)در نخستین بحث این علم،که سخن از انگیزههای خداشناسی به میان میآید"وجوب شکر منعم"را که یک فرمان فطری و عقلی است به عنوان انگیزه خداشناسی،یادآور میشوند.
و اینکه میگوئیم:راهنمای ما در شناخت پروردگار نعمتهای او است، به خاطر آن است که بهترین و جامعترین راه برای شناخت مبدء،مطالعه در اسرار آفرینش و رازهای خلقت و مخصوصا وجود نعمتها در رابطه با زندگی انسانها است.
به این دو دلیل سوره فاتحة الکتاب با این جمله شروع میشود( اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ ).
برای پی بردن به عمق و عظمت این جمله لازم است،به تفاوت میان"حمد" و"مدح"و"شکر"و نتایج آن توجه شود:
1-"حمد"در لغت عرب به معنی ستایش کردن در برابر کار یا صفت نیک اختیاری است،یعنی هنگامی که کسی آگاهانه کار خوبی انجام دهد،و یا صفتی را برای خود برگزیند که سرچشمه اعمال نیک اختیاری است،ما او را حمد و ستایش میگوئیم.
ولی"مدح"به معنی هر گونه ستایش است،خواه در برابر یک امر اختیاری باشد یا غیر اختیاری،فی المثل تعریفی را که از یک گوهر گرانبها میکنیم، عرب آن را"مدح"مینامد،و به تعبیر دیگر مفهوم مدح،عام است در حالی که مفهوم حمد خاص میباشد.
ولی مفهوم"شکر"از همه اینها محدودتر است،تنها در برابر نعمتهایی شکر و سپاس میگوئیم که از دیگری با میل و اراده او به ما رسیده است 1و اگر به این نکته توجه کنیم که الف و لام"الحمد"به اصطلاح"الف و لام جنس" است و در اینجا معنی عمومیت را میبخشد،چنین نتیجه میگیریم که هر گونه حمد و ستایش مخصوص خداوندی است که پروردگار جهانیان است.
حتی هر انسانی که سرچشمه خیر و برکتی است،و هر پیامبر و رهبر الهی که نور هدایت در دلها میپاشد،هر معلمی که تعلیم میدهد،هر شخص سخاوتمندی که بخشش میکند،و هر طبیبی که مرهمی بر زخم جانکاهی مینهد،ستایش آنها از ستایش خدا سرچشمه میگیرد،چرا که همه این مواهب در اصل از ناحیه ذات پاک او است،و یا به تعبیر دیگر حمد اینها،حمد خدا،و ستایش اینها ستایشی برای او است.
و نیز اگر خورشید نورافشانی میکند،ابرها باران میبارند،و زمین برکاتش را به ما تحویل میدهد،اینها نیز همه از ناحیه او است،بنا بر این تمام حمدها به او بر میگردد.
و به تعبیر دیگر جمله" اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ "،اشارهای است هم به توحید ذات و هم صفات و هم افعال(دقت کنید).
2-اصولا توصیف"اللّٰه"در اینجا به "رَبِّ الْعٰالَمِینَ" ،در واقع از قبیل ذکر دلیل بعد از بیان مدعا است،گویی کسی سؤال میکند چرا همه حمدها مخصوص خدا است،در پاسخ گفته میشود:برای اینکه او "رَبِّ الْعٰالَمِینَ" و پروردگار جهانیان است.
قرآن مجید میگوید اَلَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ:" خداوند کسی است که آفرینش هر چیزی را به بهترین صورت انجام داد"(سجده-7) و نیز میگوید: وَ مٰا مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلاّٰ عَلَی اللّٰهِ رِزْقُهٰا :"هر جنبندهای در زمین است روزیش بر خدا است"(هود-6).
3-از کلمه"حمد"این نکته نیز به خوبی استفاده میشود که خداوند همه این مواهب و نیکیها را با اراده و اختیار خود،ایجاد کرده است،بر ضد گفته آنان که خدا را همانند خورشید یک مبدء مجبور فیض بخش میدانند.
4-جالب اینکه"حمد"تنها در آغاز کار نیست،بلکه پایان کارها نیز چنان که قرآن به ما تعلیم میدهد با حمد خدا خواهد بود.
در مورد بهشتیان میخوانیم دَعْوٰاهُمْ فِیهٰا سُبْحٰانَکَ اللّٰهُمَّ وَ تَحِیَّتُهُمْ فِیهٰا سَلاٰمٌ وَ آخِرُ دَعْوٰاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ :"سخن آنها در بهشت نخست منزه شمردن خداوند از هر عیب و نقص،و تحیت آنها سلام،و آخرین سخنشان اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ است"(یونس-10).
5-اما کلمه"رب"در اصل به معنی مالک و صاحب چیزی است که به تربیت و اصلاح آن میپردازد و کلمه"ربیبه"که به دختر همسر انسان گفته میشود از همین جا گرفته شده است،زیرا او هر چند از شوهر دیگری است ولی زیر نظر پدر خواندهاش پرورش مییابد.
این کلمه بطور مطلق تنها به خدا گفته میشود،و اگر به غیر خدا اطلاق گردد حتما به صورت اضافه است مثلا میگوئیم"رب الدار"(صاحب خانه) "رب السفینة"(صاحب کشتی) 1.
در تفسیر"مجمع البیان"معنی دیگری نیز بر آن افزوده است و آن شخص بزرگی است که فرمان او مطاع میباشد،اما بعید نیست که هر دو معنی بیک اصل باز گردد 2.
6-کلمه"عالمین"جمع"عالم"است و عالم به معنی مجموعهای است از موجودات مختلف که دارای صفات مشترک و یا زمان و مکان مشترک هستند،مثلا میگوییم عالم انسان و عالم حیوان و عالم گیاه،و یا میگوئیم عالم شرق و عالم غرب عالم امروز و عالم دیروز،بنا بر این"عالم"خود به تنهایی معنی جمعی دارد و هنگامی که به صورت"عالمین"جمع بسته میشود اشاره به تمام مجموعههای این جهان است.
در اینجا این سؤال پیش میآید که جمع با"ین"معمولا برای جمع عاقل است در حالی که همه عالمهای این جهان صاحبان عقل نیستند،بهمین دلیل بعضی از مفسران کلمه"عالمین"را در اینجا اشاره به گروهها و مجموعههایی از صاحبان
عقل میدانند مانند فرشتگان و انسانها و جن.
این احتمال نیز وجود دارد که این جمع بخاطر تغلیب باشد(منظور از تغلیب این است که مجموعهای از صاحبان صفات مختلف را با وصف صنف برتر توصیف کنیم).
7-نویسنده تفسیر"المنار"میگوید:از جد ما امام صادق ع که رضوان خدا بر او باد چنین نقل شده که مراد از"عالمین"تنها انسانها هستند.
سپس اضافه میکند در قرآن نیز"عالمین"بهمین معنا آمده است مانند "لِیَکُونَ لِلْعٰالَمِینَ نَذِیراً ":خداوند قرآن را بر بندهاش فرستاد تا جهانیان را انذار کند(سوره فرقان آیه 1) 1.
ولی اگر موارد استعمال عالمین را در قرآن در نظر بگیریم خواهیم دید که هر چند کلمه"عالمین"در بسیاری از آیات قرآن به معنی انسانها آمده است ولی در پارهای از موارد معنی وسیعتری دارد،و انسانها و موجودات دیگر جهان را در بر میگیرد،مانند" فَلِلّٰهِ الْحَمْدُ رَبِّ السَّمٰاوٰاتِ وَ رَبِّ الْأَرْضِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ ":"ستایش مخصوص خدا است که مالک و پروردگار آسمانها و زمین، مالک و پروردگار جهانیان است"(جاثیه آیه 36).
و مانند" قٰالَ فِرْعَوْنُ وَ مٰا رَبُّ الْعٰالَمِینَ قٰالَ رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا بَیْنَهُمَا ":"فرعون گفت پروردگار عالمیان چیست؟موسی در پاسخ گفت پروردگار آسمانها و زمین و آنچه میان این دو است"(آیه 23 و 24 سوره شعراء).
جالب اینکه در روایتی که صدوق در کتاب"عیون الاخبار"از علی ع نقل کرده چنین میخوانیم:"که امام ع در ضمن تفسیر آیه" اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ "فرمود: رَبِّ الْعٰالَمِینَ هم الجماعات،من کل مخلوق من الجمادات و الحیوانات:" رَبِّ الْعٰالَمِینَ اشاره به مجموع همه مخلوقات است اعم از موجودات
بیجان و جاندار" 1.
اما اشتباه نشود که در میان این روایات تضادی وجود ندارد،زیرا اگر چه کلمه"عالمین"مفهومش گسترده و وسیع است،ولی از آنجا که گل سر سبد مجموعه موجودات جهان"انسان"میباشد،گاهی انگشت مخصوصا روی او گذارده میشود،و بقیه را تابع و در سایه او میبیند،بنا بر این اگر در روایت امام سجاد ع تفسیر به انسانها شده بخاطر آن است که هدف اصلی در این مجموعه بزرگ انسانها هستند.
8-این نکته نیز قابل توجه است که بعضی عالم را به دو گونه تقسیم کردهاند:
عالم کبیر و عالم صغیر،و منظورشان از عالم صغیر وجود یک انسان است،چرا که وجود یک انسان خود به تنهایی مجموعهای است از نیروهای مختلفی که حاکم بر این عالم بزرگ میباشد،و در حقیقت انسان نمونهبرداری از همه جهان است.
آنچه سبب میشود که مخصوصا ما روی مفهوم وسیع عالم تکیه کنیم آن است که بعد از جمله "اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ" آمده در این جمله همه حمد و ستایش را مخصوص خدا میشمریم،سپس رَبِّ الْعٰالَمِینَ را به منزله دلیلی بر آن ذکر میکنیم،میگوئیم:
همه ستایشها مخصوص او است چرا که هر کمالی و هر نعمتی و هر موهبتی که در جهان وجود دارد مالک و صاحب و پروردگارش او میباشد.
مطالعه تاریخ ادیان و مذاهب نشان میدهد که منحرفان از خط توحید راستین،همواره برای این جهان ربالنوعهایی قائل بودند،سرچشمه این تفکر
غلط این بوده که گمان میکردند هر یک از انواع موجودات نیاز به رب النوع مستقلی دارد که آن نوع را تربیت و رهبری کند،گویا خدا را کافی برای تربیت این انواع نمیدانستند!.
حتی برای اموری همانند عشق،عقل،تجارت،جنگ و شکار ربالنوعی قائل بودند،از جمله یونانیان دوازده خدای بزرگ(رب النوع)را پرستش میکردند که به پندار آنها بر فراز قله آلپ بزم خدایی دائر ساخته، و هر یک مظهر یکی از صفات آدمی بودند! 1.
در"کلده"پایتخت کشور"آشور"رب النوع آب،رب النوع ماه،رب النوع خورشید و رب النوع زهره قائل بودند،و هر کدام را بنامی مینامیدند،و ما فوق همه اینها"ماردوک"را رب الارباب میشمردند.
در"روم"نیز خدایان متعدد رواج داشت و بازار شرک و تعدد خدایان و ارباب انواع شاید از همه جا داغتر بود.
آنها مجموع خدایان را به دو دسته تقسیم میکردند:خدایان خانوادگی و خدایان حکومت،که مردم زیاد به آنها علاقه نشان نمیدادند(چرا که دل خوشی از حکومتشان نداشتند!).
عده این خدایان فوق العاده زیاد بود،زیرا هر یک از این خدایان یک پست مخصوص داشت،و در امور محدودی مداخله میکرد،تا آنجا که"در خانه" دارای خدای مخصوص بود!بلکه پاشنه و آستانه خانه نیز هر یک ربالنوعی داشتند! به گفته یکی از مورخان جای تعجب نیست که رومیها 30 هزار خدا داشته باشند،آن چنان که یکی از بزرگان آنها به شوخی گفته بود تعداد خدایان کشور ما به حدی است که در معابر و محافل فراوانتر از افراد ملت میباشند!
از این خدایان میتوان رب النوع کشاورزی،رب النوع آشپزخانه،و رب النوع انبار غذا،رب النوع خانه،رب النوع شعله گاز،رب النوع آتش،رب النوع میوهها،رب النوع درو،رب النوع درخت تاک،رب النوع جنگل،رب النوع حریق و رب النوع دروازه بزرگ رم و رب النوع آتشکده ملی را نام برد 1.
کوتاه سخن اینکه بشر در گذشته با انواع خرافات دست به گریبان بوده است همانطور که الان هم خرافات بسیاری از آن عصر به یادگار مانده.
در عصر نزول قرآن نیز بتهای متعدد مورد پرستش و ستایش قرار داشته و شاید همه یا قسمتی از آنها جانشین ربالنوعهای پیشین بودند.
از همه گذشته گاهی بشر را نیز عملا رب خود قرار میدادند،چنان که قرآن در نکوهش مردمی که احبار(دانشمندان یهود)و رهبانان(مردان و زنان تارک دنیا)را ارباب خود میدانستند میگوید" اِتَّخَذُوا أَحْبٰارَهُمْ وَ رُهْبٰانَهُمْ أَرْبٰاباً مِنْ دُونِ اللّٰهِ ":"آنها احبار و رهبانهایشان را ارباب بجای خدا میدانستند" (توبه-31).
به هر حال از آنجا که این خرافات علاوه بر اینکه انسان را به انحطاط عقلی میکشانید،مایه تفرقه و تشتت و پراکندگی است،پیامبران الهی به مبارزه شدید با آن برخاستند،تا آنجا که میبینیم بعد از بِسْمِ اللّٰهِ نخستین آیهای که در قرآن نازل شده،در همین رابطه است" اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ "همه ستایشها مخصوص خداوندی است که"رب"همه جهانیان است.
و به این ترتیب قرآن خط سرخی بر تمام ربالنوعها میکشد و آنها را به وادی عدم-همانجا که جای اصلیشان است میفرستد،و گلهای توحید و یگانگی و همبستگی و اتحاد را به جای آن مینشاند.
قابل توجه اینکه همه مسلمانان موظفند در نمازهای روزانه هر شبانه روز
لا اقل ده بار این جمله را بخوانند و به سایه"اللّٰه"خداوند یگانهای که مالک و رب و سرپرست و پرورش دهنده همه موجودات است پناه برند،تا هرگز توحید را فراموش نکنند و در بیراهههای شرک سرگردان نشوند.
گرچه کلمه"رب"همانگونه که گفتیم در اصل به معنی مالک و صاحب است،ولی نه هر صاحبی،صاحبی که عهدهدار تربیت و پرورش میباشد،و بهمین جهت در فارسی به عنوان پروردگار ترجمه میشود.
دقت در سیر تکاملی موجودات زنده،و تحول و دگرگونیهای موجودات بیجان،و فراهم آمدن زمینههای تربیت موجودات،و ریزهکاریهایی که در هر یک از این قسمتها نهفته شده است یکی از بهترین طرق خداشناسی است.
هماهنگیهایی که در میان اعضاء بدن ماست که غالبا بدون آگاهی ما بر قرار میباشد،یکی از نمونههای زنده آن است.
فی المثل هنگامی که حادثه مهمی در زندگی ما رخ میدهد،و باید با تمام توان در برابر آن بپاخیزیم،در یک لحظه کوتاه فرمانی هماهنگ به تمام ارگانهای بدن ما-به صورت ناآگاه-صادر میشود،بلافاصله،ضربان قلب بالا میرود، تنفس شدید میشود،تمام نیروهای بدن بسیج میگردند،مواد غذایی و اکسیژن هوا از طریق خون به طور فراوان به تمام سلولها میرسند،اعصاب آماده کار، و عضلات آماده حرکت بیشتر میشوند،نیروی تحمل انسان بالا میرود،احساس درد کمتر میشود،خواب از چشم میپرد،خستگی از اعضاء فرار میکند، احساس گرسنگی بکلی فراموش میشود.
چه کسی این هماهنگی عجیب را در این لحظه حساس،با این سرعت، در میان تمام ذرات وجود انسان،ایجاد میکند؟آیا این پرورش جز از ناحیه
خداوند عالم و قادر ممکن است؟! آیات قرآن پر است از نمونههای این پرورش الهی که بخواست خدا هر کدام در جای خود خواهد آمد و هر کدام دلیل روشنی برای شناخت خدا هستند.
اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ (3)
3-خداوندی که بخشنده و بخشایشگر است(و رحمت عام و خاصش همه را رسیده).
معنی"رحمن"و"رحیم"و گسترش مفهوم آنها و همچنین تفاوت میان این دو کلمه را در تفسیر "بسم اللّٰه" مشروحا خواندیم،و نیازی به تکرار نیست.
نکتهای که در اینجا باید اضافه کنیم این است که این دو صفت که از مهمترین اوصاف الهی است در نمازهای روزانه ما حد اقل 30 بار تکرار میشوند (دو مرتبه در سوره حمد و یک مرتبه در سورهای بعد از آن میخوانیم)و به این ترتیب 60 مرتبه خدا را به صفت رحمتش میستائیم.
این در حقیقت درسی است برای همه انسانها که خود را در زندگی بیش از هر چیز به این اخلاق الهی متخلق کنند،بعلاوه اشارهای است به این واقعیت که اگر ما خود را عبد و بنده خدا میدانیم مبادا رفتار مالکان بی رحم نسبت به بردگانشان در نظرها تداعی شود.
در تاریخ بردگی میخوانیم:
"صاحبان آنها با قساوت و بیرحمی عجیبی با آنها رفتار میکردند،چنان که میگویند اگر بندهای در انجام خدمات اندک قصوری میورزید مجازاتهای
سخت میدید:شلاق میخورد،او را به زنجیر میکشیدند،به آسیابش میبستند به حفر معادن میگماشتند،در زیر زمینها و سیاهچالهای هولناک حبس میکردند و اگر گناهش بزرگتر بود به دارش میآویختند"! 1.
در جای دیگر میخوانیم:"غلامان محکوم را در قفس درندگان میانداختند و اگر جان سالم به در میبردند درنده دیگری را داخل قفس او میکردند".
این بود نمونهای از رفتار مالکان با بردگان خویش،اما خداوند جهان در قرآن کرارا تذکر میدهد که اگر بندگانم بر خلاف دستورم عمل کردند و پشیمان شدند میبخشم،میآمرزم،رحیم و مهربانم آنجا که میفرماید: قُلْ یٰا عِبٰادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً 2"ای کسانی که از حریم بندگی سرباز زدهاید از رحمت خدا مایوس نشوید،خداوند همه گناهان را میآمرزد"(توبه کنید و از دریای بیپایان رحمت خدا بهرهمند شوید).
بنا بر این آوردن"رحمان و رحیم"بعد از "رَبِّ الْعٰالَمِینَ" اشاره به این نکته است که ما در عین قدرت نسبت به بندگان خویش،با مهربانی و لطف رفتار میکنیم این بندهنوازی و لطف خدا،بندگان را شیفته او میسازد:که با یک دنیا علاقه بگویند "اَلرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ" .
اینجا است که انسان متوجه میشود چقدر فاصله است بین رفتار خداوند بزرگ با بندگان خویش،و روش مالکان با زیردستان خود،مخصوصا در عصر شوم،بردگی.
مٰالِکِ یَوْمِ اَلدِّینِ (4)
4-خدایی که مالک روز جزاست.
ایمان به رستاخیز دومین پایگاه
در اینجا به دومین اصل مهم اسلام یعنی قیامت و رستاخیز توجه میکند و میگوید:"خداوندی که مالک روز جزا است"( مٰالِکِ یَوْمِ الدِّینِ ).
و به این ترتیب محور مبدء و معاد که پایه هر گونه اصلاح اخلاقی و اجتماعی است در وجود انسان تکمیل میگردد.
جالب اینکه در اینجا تعبیر به"مالکیت خداوند"شده است،که نهایت سیطره و نفوذ او را بر همه چیز و همه کس در آن روز مشخص میکند،روزی که همه انسانها در آن دادگاه بزرگ برای حساب حاضر میشوند،و در برابر مالک حقیقی خود قرار میگیرند،تمام گفتهها و کارها و حتی اندیشههای خود را حاضر میبینند،هیچ چیز حتی به اندازه سر سوزنی نابود نشده و به دست فراموشی نیفتاده است،و اکنون این انسان است که باید بار همه مسئولیتهای اعمال خود را بر دوش کشد!.
حتی در آنجا که خود فاعل نبوده،بلکه بنیانگذار سنت و برنامهای بوده است،باز باید سهم خویش را از مسئولیت بپذیرد.
بدون شک مالکیت خداوند در آن روز یک مالکیت اعتباری،نظیر مالکیت ما نسبت به آنچه در این جهان ملک ما است،نمیباشد،چرا که این یک مالکیت قراردادی است با تشریفات و اسنادی میآید و با تشریفات و اسناد دیگری از میان
میرود،ولی مالکیت خدا نسبت به جهان هستی مالکیت حقیقی است، و آن پیوند و ارتباط خاص موجودات با خدا است که اگر یک لحظه از او بریده شوند نابود میشوند،همانگونه که اگر رابطه لامپهای برق با کارخانه اصلی بریده شود روشنایی در همان لحظه محو و نابود خواهد شد.
و تعبیر دیگر این مالکیت نتیجه خالقیت و ربوبیت است،آن کس که موجودات را آفریده و تحت حمایت خود پرورش میدهد،و لحظه به لحظه فیض وجود و هستی به آنها میبخشد،مالک حقیقی موجودات است.
نمونه ضعیفی از مالکیت حقیقی را در خودمان نسبت به اعضاء پیکرمان میتوانیم پیدا کنیم،ما مالک چشم و گوش و قلب و اعصاب خویش هستیم،نه به معنی مالکیت اعتباری،بلکه یک نوع مالکیت حقیقی که از ارتباط و پیوند و احاطه سرچشمه میگیرد.
در اینجا این سؤال پیش میآید که مگر خداوند مالک تمام این جهان نیست که ما از او تعبیر به"مالک روز جزا"میکنیم؟ پاسخ این سؤال با توجه به یک نکته روشن میشود و آن اینکه مالکیت خداوند گر چه شامل"هر دو جهان"میباشد،اما بروز و ظهور این مالکیت در قیامت بیشتر است،چرا که در آن روز همه پیوندهای مادی و مالکیتهای اعتباری بریده میشود،و هیچکس در آنجا چیزی از خود ندارد،حتی اگر شفاعتی صورت گیرد باز به فرمان خدا است، یَوْمَ لاٰ تَمْلِکُ نَفْسٌ لِنَفْسٍ شَیْئاً وَ الْأَمْرُ یَوْمَئِذٍ لِلّٰهِ :"روزی که هیچکس مالک هیچ چیز برای کمک بدیگری نیست،و همه کارها به دست خدا است"(سوره انفطار آیه 19).
به تعبیر دیگر انسان در این دنیا گاه به کمک دیگری میشتابد،با زبانش از او دفاع میکند،با اموالش از او حمایت مینماید،با نفرات و قدرتش به کمکش برمیخیزد،و گاه با طرحها و نقشههای گوناگون،او را زیر پوشش حمایت
خود قرار میدهد.
ولی آن روز هیچیک از این امور وجود ندارد،و به همین دلیل هنگامی که از مردم سؤال شود لِمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ "حکومت امروز از آن کیست"؟!میگویند: لِلّٰهِ الْوٰاحِدِ الْقَهّٰارِ :"برای خداوند یگانه پیروز است!"(سوره مؤمن آیه 16).
اعتقاد به روز رستاخیز،و ایمان به آن دادگاه بزرگ که همه چیز در آن بطور دقیق مورد محاسبه قرار میگیرد،اثر فوق العاده نیرومندی در کنترل انسان در برابر اعمال نادرست و ناشایست دارد،و یکی از علل جلوگیری کردن نماز از فحشاء و منکرات همین است که نماز انسان را هم بیاد مبدئی میاندازد که از همه کار او با خبر است و هم بیاد دادگاه بزرگ عدل خدا.
تکیه بر مالکیت خداوند نسبت به روز جزا این اثر را نیز دارد که با اعتقاد مشرکان و منکران رستاخیز به مبارزه بر میخیزد،زیرا از آیات قرآن به خوبی استفاده میشود که ایمان به"اللّٰه"یک عقیده عمومی حتی برای مشرکان عصر جاهلی بوده،لذا هنگامی که از آنها میپرسیدند:آفریدگار آسمانها و زمین کیست؟میگفتند:خدا! وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللّٰهُ (لقمان-25)در حالی که آنها با گفتار پیامبر ص در زمینه معاد با ناباوری عجیبی روبرو میشدند وَ قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا هَلْ نَدُلُّکُمْ عَلیٰ رَجُلٍ یُنَبِّئُکُمْ إِذٰا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّکُمْ لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ أَفْتَریٰ عَلَی اللّٰهِ کَذِباً أَمْ بِهِ جِنَّةٌ :
"کافران گفتند آیا مردی را به شما معرفی بکنیم که میگوید هنگامی که خاک شدید و پراکنده گشتید،بار دیگر آفرینش جدیدی خواهید داشت!آیا او بر خدا دروغ بسته یا دیوانه است؟!"(سبا آیه 8).
در حدیثی از امام سجاد ع میخوانیم:هنگامی که به آیه" مٰالِکِ یَوْمِ الدِّینِ "میرسید،آن قدر آن را تکرار میکرد که نزدیک بود روح از بدنش پرواز کند.
کان علی بن الحسین اذا قرء مٰالِکِ یَوْمِ الدِّینِ یکررها حتی یکادان یموت
1
.
اما کلمه "یَوْمِ الدِّینِ" این تعبیر در تمام مواردی که در قرآن استعمال شده به معنی قیامت آمده است چنان که در قرآن در آیه 17 و 18 و 19 سوره انفطار با صراحت به این معنی اشاره شده است(این تعبیر متجاوز از ده بار در قرآن مجید به همین معنی آمده).
و اینکه چرا آن روز،روز دین معرفی شده؟به خاطر این است که آن روز روز جزا است و"دین"در لغت به معنی"جزا"میباشد،و روشنترین برنامهای که در قیامت اجرا میشود همین برنامه جزا و کیفر و پاداش است،در آن روز پرده از روی کارها کنار میرود،و اعمال همه دقیقا مورد محاسبه قرار میگیرد و هر کس جزای اعمال خویش را اعم از خوب و بد میبیند.
در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم که فرمود: یَوْمِ الدِّینِ ،روز حساب است 2.
اما طبق این روایت"دین"به معنی"حساب"است،شاید این تعبیر از قبیل ذکر علت و اراده معلول باشد،زیرا همیشه حساب مقدمهای برای جزا است.
بعضی از مفسران نیز عقیده دارند که علت نامگذاری رستاخیز به "یَوْمِ الدِّینِ" این است که در آن روز هر کسی در برابر دین و آئین خود جزا میبیند.
ولی معنی اول(حساب و جزا)صحیحتر به نظر میرسد.
إِیّٰاکَ نَعْبُدُ وَ إِیّٰاکَ نَسْتَعِینُ (5)
5-تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوئیم.
اینجا سر آغازی است برای نیازهای بنده و تقاضاهای او از خدا،و در حقیقت لحن سخن از اینجا عوض میشود،زیرا آیات قبل حمد و ثنای پروردگار و اظهار ایمان به ذات پاک او و اعتراف به روز قیامت بود.
اما از اینجا گویی"بنده"با این پایه محکم عقیدتی و معرفت و شناخت پروردگار،خود را در حضور او،و در برابر ذات پاکش میبیند،او را مخاطب ساخته نخست از عبودیت خویش در برابر او،و سپس از امدادها و کمکهای او سخن میگوید:"تنها ترا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم"( إِیّٰاکَ نَعْبُدُ وَ إِیّٰاکَ نَسْتَعِینُ ).
به تعبیر دیگر:هنگامی که مفاهیم آیات گذشته در جان انسان جای گیرد، و اعماق وجودش به نور اللّٰه پرورش دهنده جهانیان روشن میشود،و رحمت عام و خاص او و مالکیتش در روز جزا را درک میکند،انسان به صورت یک فرد کامل از نظر عقیده در میآید،این عقیده عمیق توحیدی نخستین ثمرهاش از یک سو بنده خالص خدا بودن،و از بندگی بتها و جباران و شهوات در آمدن،و از سوی دیگر،دست استمداد به ذات پاک او دراز کردن است.
در واقع آیات گذشته سخن از توحید ذات و صفات میگفت و در اینجا سخن از توحید عبادت،و توحید افعال است.
توحید عبادت آنست که هیچکس و هیچ چیز را شایسته پرستش جز ذات خدا ندانیم تنها به فرمان او گردن نهیم،تنها قوانین او را به رسمیت بشناسیم و از هر نوع بندگی و تسلیم در برابر غیر ذات پاک او بپرهیزیم.
توحید افعال آنست که تنها مؤثر حقیقی را در عالم او بدانیم(لا مؤثر فی الوجود الا اللّٰه)نه اینکه عالم اسباب را انکار کنیم و به دنبال سبب نرویم بلکه معتقد باشیم که هر سببی هر تاثیری دارد،آن هم به فرمان خدا است،او است که به آتش سوزندگی،و به خورشید روشنایی و به آب حیاتبخشی داده است.
ثمره این عقیده آنست که انسان تنها متکی به"اللّٰه"خواهد بود،تنها قدرت و عظمت را مربوط به او میداند،و غیر او در نظرش فانی،زوالپذیر،و فاقد قدرت میباشد.
تنها ذات اللّٰه قابل اعتماد و ستایش است،و لیاقت این دارد که انسان او را تکیه گاه خود در همه چیز قرار دهد.
این تفکر و اعتقاد انسان را از همه کس و همه موجودات بریده و تنها به خدا پیوند میدهد،حتی اگر به دنبال عالم اسباب میرود نیز به فرمان او است یعنی در لابلای اسباب،قدرت خدا را که"مسبب الاسباب"است مشاهده میکند.
این عقیده آن قدر روح انسان را وسیع و افق فکر او را بالا میبرد که به بینهایت و ابدیت میپیوندد و از محیطهای محدود آزاد و رها میسازد.
-طبق آنچه در ادبیات عرب خواندهایم هنگامی که"مفعول"بر"فاعل"مقدم شود،معنی حصر از آن استفاده میگردد،و در اینجا مقدم شدن کلمه"ایاک"بر"نعبد"و"نستعین"دلیل بر انحصار است و نتیجه آن همان توحید عبادت و توحید افعالی است که در بالا بیان کردیم.
حتی در عبودیت و بندگی خود نیز احتیاج به کمک او داریم،و در این راه نیز باید از او استعانت جست،مبادا گرفتار انحراف و عجب و ریا و اموری مانند اینها بشویم که عبودیت ما را پاک در هم میریزد.
به تعبیر دیگر در جمله اول که میگوئیم تنها تو را میپرستیم کمی بوی استقلال دارد،بلافاصله با جمله "إِیّٰاکَ نَسْتَعِینُ" آن را اصلاح میکنیم و آن حالت "بین الامرین"(نه جبر و نه تفویض)را در عبارت خود مجسم میسازیم و الگویی خواهد بود برای همه کارهای ما.
و همچنین آیات بعد که همه به صورت جمع است نشان میدهد که اساس عبادت مخصوصا نماز بر پایه جمع و جماعت است،حتی به هنگامی که بنده در برابر خدا به راز و نیاز بر میخیزد باید خود را میان جمع و جماعت ببیند،تا چه رسد به سایر کارهای زندگیش.
به این ترتیب هر گونه فردگرایی،و تکروی،انزواطلبی و مانند اینها مفاهیمی مردود از نظر قرآن و اسلام شناخته میشود.
مخصوصا نماز،از اذان و اقامه که دعوت به اجتماع برای نماز است گرفته (حی علی الصلاة-بشتاب به سوی نماز...)تا سوره حمد که آغازگر نماز است، السلام علیکم که پایان آن است همه دلیل بر این است که این عبادت در اصل جنبه اجتماعی دارد،یعنی باید به صورت جماعت انجام شود،درست است که نماز فرادی نیز در اسلام صحیح است اما عبادت فردی جنبه فرعی و درجه دوم را دارد.
بشر در این جهان با نیروهای مختلفی روبرو است،هم از نظر نیروهای طبیعی،و هم از نظر نیروهای درون ذاتی خود.برای اینکه بتواند در برابر عوامل مخرب و ویرانگر و منحرف
کننده،مقاومت کند احتیاج به یار و مدد کاری دارد،اینجا است که خود را در زیر چتر حمایت پروردگار قرار میدهد،همه روز از خواب بر میخیزد،و با تکرار جمله " إِیّٰاکَ نَعْبُدُ وَ إِیّٰاکَ نَسْتَعِینُ "اعتراف به عبودیت پروردگار کرده و از ذات پاک او برای پیروزی در این مبارزه بزرگ کمک میگیرد،و شامگاهان نیز با تکرار همین جمله سر به بستر مینهد،با یاد او بر میخیزد و با یاد و استمداد از وجود او بخواب میرود و خوشا به حال کسی که به چنین مرحلهای از ایمان برسد،در برابر هیچ گردنکشی و زورمندی سر تعظیم فرود نمیآورد،در مقابل جاذبه مادیات خود را نمیبازد،همچون پیامبر اسلام میگوید: إِنَّ صَلاٰتِی وَ نُسُکِی وَ مَحْیٰایَ وَ مَمٰاتِی لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ :"نماز و عبادتم،مرگ و حیاتم همه از آن خداوند است که پروردگار جهانیان است"(انعام-162).
اِهْدِنَا اَلصِّرٰاطَ اَلْمُسْتَقِیمَ (6)
6-ما را به راه راست هدایت فرما.
پس از اظهار تسلیم در برابر پروردگار و وصول به مرحله عبودیت و استعانت و استمداد از ذات پاک او نخستین تقاضای بنده این است که او را به راه راست،راه پاکی و نیکی،راه عدل و داد،و راه ایمان و عمل صالح هدایت فرماید،تا خدایی که همه نعمتها را به او ارزانی داشته،نعمت هدایت را نیز بر آن بیفزاید.
گر چه این انسان در چنین شرائط مؤمن است،و با خدای خود آشنا،ولی امکان دارد که هر آن این نعمت به خاطر عواملی از او سلب گردد،و از صراط مستقیم منحرف و گمراه شود.
پس باید هر شبانه روز لا اقل ده بار از خدای خود بخواهد که لغزش و انحرافی برای او پیش نیاید.
بعلاوه این"صراط مستقیم"که همان آئین حق است مراتب و درجاتی دارد که همه افراد در پیمودن این درجات یکسان نیستند،هر مقدار از این درجات را انسان طی نماید،باز درجات بالاتر و والاتری وجود دارد که انسان با ایمان باید از خدا بخواهد تا او را به آن درجات هدایت کند.
در اینجا این سؤال معروف که چرا ما همواره درخواست هدایت به صراط مستقیم از خدا میکنیم مگر ما گمراهیم؟مطرح میشود.
وانگهی بفرضی که این سخن از ما زیبنده باشد از پیامبر و امامان که نمونه انسان کامل بودند چه معنی دارد؟! در پاسخ این ایراد میگوئیم:
اولا:همانطور که اشاره شد انسان در مسیر هدایت هر لحظه بیم لغزش و انحراف درباره او میرود،به همین دلیل باید خود را در اختیار پروردگار بگذارد و تقاضا کند که او را بر راه راست ثابت نگهدارد.
ما نباید فراموش کنیم که وجود و هستی و تمام مواهب الهی،لحظه به لحظه از آن مبدء بزرگ به ما میرسد.
سابقا گفتیم مثل ما و همه موجودات(از یک نظر)مثل لامپهای برق است، اگر میبینیم نور لامپ،متصل و یک نواخت پخش میشود به خاطر آنست که لحظه به لحظه نیرو از منبع برق به او میرسد،منبع برق هر لحظه نور جدیدی تولید میکند و بوسیله سیمهای ارتباطی به لامپ تحویل میگردد.
هستی ما نیز همانند نور این لامپها است گر چه به صورت یک وجود ممتد جلوهگر است،ولی در حقیقت لحظه به لحظه وجود تازهای از منبع هستی آفریدگار فیاض، به ما میرسد.
بنا بر این همانگونه که هر لحظه وجود تازهای به ما میرسد،به هدایت جدیدی نیز نیازمندیم،بدیهی است اگر موانعی در سیمهای معنوی ارتباطی ما با خدا ایجاد شود،کژیها،ظلمها،ناپاکیها و...پیوند ما را از آن منبع هدایت قطع میکند،و همان لحظه از صراط مستقیم منحرف خواهیم شد.
ما از خدا طلب میکنیم که این موانع پیش نیاید و ما بر صراط مستقیم ثابت بمانیم.
ثانیا:هدایت همان پیمودن طریق تکامل است که انسان تدریجا مراحل نقصان را پشت سر بگذارد و به مراحل بالاتر برسد.
این را نیز میدانیم که طریق تکامل نامحدود است و به سوی بینهایت هم چنان پیش میرود.
بنا بر این جای تعجب نیست که حتی پیامبران و امامان از خدا تقاضای هدایت "صراط مستقیم"کنند،چه اینکه کمال مطلق تنها خدا است،و همه بدون استثناء در مسیر تکاملند چه مانع دارد که آنها نیز تقاضای درجات بالاتری را از خدا بنمایند.
مگر ما بر پیامبر ص صلوات و درود نمیفرستیم؟مگر مفهوم صلوات، تقاضای رحمت تازه پروردگار برای محمد و آل محمد نیست؟ مگر خود پیامبر ص نمیفرمود: رَبِّ زِدْنِی عِلْماً :"خدایا علم(و هدایت) مرا بیشتر کن!" مگر قرآن نمیگوید: وَ یَزِیدُ اللّٰهُ الَّذِینَ اهْتَدَوْا هُدیً :"خداوند هدایت هدایت یافتگان را افزون میکند"(مریم-76).
و نیز میگوید: وَ الَّذِینَ اهْتَدَوْا زٰادَهُمْ هُدیً وَ آتٰاهُمْ تَقْوٰاهُمْ :"آنها که هدایت یافتهاند خداوند بر هدایتشان میافزاید،و تقوا به آنها میدهد" (محمد-17).
و از اینجا پاسخ سؤالی که مربوط به درود بر پیامبر ص و امامان است نیز روشن میشود که این درود و صلوات در حقیقت تقاضای مقام بالاتر و والاتر برای آن بزرگواران است.
برای روشن شدن آنچه گفتیم به دو حدیث زیر توجه فرمائید:
1-امیر مؤمنان علی ع در تفسیر جمله اِهْدِنَا الصِّرٰاطَ الْمُسْتَقِیمَ میفرماید،یعنی
ادم لنا توفیقک الذی اطعناک به فی ماضی ایامنا،حتی نطیعک کذلک فی مستقبل اعمارنا: "خداوندا توفیقاتی را که در گذشته بر ما ارزانی داشتی و به برکت آن تو را اطاعت کردیم،هم چنان ادامه ده تا در آینده عمرمان نیز تو را اطاعت کنیم" 1.
2-امام صادق ع میفرماید:یعنی
ارشدنا للزوم الطریق المؤدی الی محبتک،و المبلغ الی جنتک،و المانع من ان نتبع اهوائنا فنعطب،او ان ناخذ بآرائنا فنهلک "یعنی:خداوندا ما را بر راهی که به محبت تو میرسد و به بهشت واصل میگردد،و مانع از پیروی هوسهای کشنده و آراء انحرافی و هلاک کننده است،ثابت بدار 2.
آن گونه که از بررسی آیات قرآن مجید بر میآید"صراط مستقیم"همان آئین خدا پرستی و دین حق و پایبند بودن به دستورات خدا است،چنان که در سوره
انعام آیه 161 میخوانیم: قُلْ إِنَّنِی هَدٰانِی رَبِّی إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ دِیناً قِیَماً مِلَّةَ إِبْرٰاهِیمَ حَنِیفاً وَ مٰا کٰانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ :"بگو خداوند مرا به صراط مستقیم هدایت کرده:به دین استوار،آئین ابراهیم که هرگز به خدا شرک نورزید".
در اینجا"دین ثابت و پا بر جا و آئین توحیدی ابراهیم و نفی هر گونه شرک" به عنوان صراط مستقیم معرفی شده که این جنبه عقیدتی را مشخص میکند.
اما در سوره یس آیه 61 و 62 چنین میخوانیم: أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یٰا بَنِی آدَمَ أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا الشَّیْطٰانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ وَ أَنِ اعْبُدُونِی هٰذٰا صِرٰاطٌ مُسْتَقِیمٌ :
"ای فرزندان آدم مگر با شما پیمان نبستم که شیطان را پرستش نکنید(بدستورات او عمل ننمائید)و مرا پرستش کنید این همان صراط مستقیم است".
در اینجا به جنبههای عملی آئین حق اشاره شده که نفی هر گونه کار شیطانی و عمل انحرافی است.
و به گفته قرآن در سوره آل عمران آیه 101 راه رسیدن به صراط مستقیم پیوند و ارتباط با خدا است( وَ مَنْ یَعْتَصِمْ بِاللّٰهِ فَقَدْ هُدِیَ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ ).
ذکر این نکته نیز لازم به نظر میرسد که راه مستقیم همیشه یک راه بیشتر نیست،زیرا میان دو نقطه تنها یک خط مستقیم وجود دارد که نزدیکترین راه را تشکیل میدهد.
بنا بر این اگر قرآن میگوید صراط مستقیم،همان دین و آئین الهی در جنبههای عقیدتی و عملی است به این دلیل است که نزدیکترین راه ارتباط با خدا همانست.
و نیز به همین دلیل است که دین واقعی یک دین بیشتر نیست إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللّٰهِ الْإِسْلاٰمُ :"دین در نزد خدا اسلام است"(آل عمران آیه 19).
به خواست خدا بعدا خواهیم دید که اسلام معنی وسیعی دارد که هر آئین توحیدی را در آن عصر و زمان که رسمیت داشته و با آئین جدید نسخ نشده است
شامل میشود.
و از اینجا روشن میشود تفسیرهای مختلفی که مفسران در این زمینه نقل کردهاند همه در واقع به یک چیز باز میگردد:
بعضی آن را به معنی اسلام.
بعضی به معنی قرآن.
بعضی به پیامبر و امامان راستین.
و بعضی آن را به آئین"اللّٰه"که جز آن را قبول نمیکند،تفسیر نمودهاند.
تمام این معانی بازگشت به همان دین و آئین الهی در جنبههای اعتقادی و عملی میکند.
همچنین روایاتی که در منابع اسلامی در این زمینه وارد شده و هر کدام به زاویهای از این مساله اشاره کرده همه به یک اصل باز میگردد،از جمله:
از پیامبر ص چنین نقل شده:
اَلصِّرٰاطَ الْمُسْتَقِیمَ
صراط الانبیاء و هم الذین انعم اللّٰه علیهم: "صراط مستقیم راه پیامبران است و همانها هستند که مشمول نعمتهای الهی شدهاند" 1.
از امام صادق ع میخوانیم که در تفسیر آیه" اِهْدِنَا الصِّرٰاطَ الْمُسْتَقِیمَ " فرمود:
الطریق و معرفة الامام: "منظور راه و شناخت امام است" 2.
و نیز در حدیث دیگری از همان امام نقل شده:
و اللّٰه نحن الصراط المستقیم: "به خدا سوگند مائیم صراط مستقیم" 3.
در حدیث دیگری باز از همان امام میخوانیم که فرمود:صراط مستقیم، امیر مؤمنان علی ع است 4.
مسلم است که پیامبر ص و علی ع و ائمه اهل بیت ع همه به همان
آئین توحیدی خدا دعوت میکردند،دعوتی که جنبههای اعتقادی و عملی را در بر میگرفت.
جالب اینکه"راغب"در کتاب"مفردات"در معنی صراط میگوید:"صراط" راه مستقیم است،بنا بر این مستقیم بودن در مفهوم صراط افتاده،و ذکر آن به صورت توصیف،برای تاکید هر چه بیشتر روی این مساله است.
صِرٰاطَ اَلَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ غَیْرِ اَلْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَ لاَ اَلضّٰالِّینَ (7)
7-راه آنها که بر آنان نعمت دادی نه آنها که بر ایشان غضب کردی و نه گمراهان!
دو خط انحرافی!
این آیه در حقیقت تفسیر روشنی است برای"صراط مستقیم"که در آیه قبل خواندیم،میگوید:مرا به راه کسانی هدایت فرما که آنان را مشمول انواع نعمتهای خود قرار دادی(نعمت هدایت،نعمت توفیق،نعمت رهبری مردان حق و نعمت علم و عمل و جهاد و شهادت)نه آنها که بر اثر اعمال زشت،و انحراف عقیده غضب تو دامنگیرشان شد و نه آنها که جاده حق را رها کرده و در بیراههها گمراه و سرگردان شده( صِرٰاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَ لاَ الضّٰالِّینَ ).
در حقیقت چون ما آشنایی کامل به راه و رسم هدایت نداریم،خدا به ما دستور میدهد که در این آیه طریق و خط پیامبران و نیکوکاران و آنها که مشمول نعمت و الطاف او شدهاند را بخواهیم.
و نیز به ما هشدار میدهد که در برابر شما همیشه دو خط انحرافی قرار دارد،خط"مغضوب علیهم"و خط"ضالین"که به زودی به تفسیر این دو آشنا خواهیم شد.
سوره نساء آیه 69 این گروه را تفسیر کرده است: وَ مَنْ یُطِعِ اللّٰهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولٰئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّٰهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَدٰاءِ وَ الصّٰالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولٰئِکَ رَفِیقاً .
:"کسانی که دستورات خدا و پیامبر را اطاعت کنند،خدا آنها را با کسانی قرار میدهد که مشمول نعمت خود ساخته،از پیامبران و رهبران صادق و راستین و جانبازان و شهیدان راه خدا و افراد صالح،و اینان رفیقان خوبی هستند".
همانگونه که ملاحظه میکنیم این آیه افراد مورد نعمت خدا را چهار گروه معرفی میکند:پیامبران،صدیقین،شهداء،و صالحین.
این مراحل چهارگانه شاید اشاره به این معنی باشد که برای ساختن یک جامعه انسانی سالم و مترقی و مؤمن،نخست باید رهبران حق و انبیاء وارد میدان شوند.
و به دنبال آنها مبلغان صدیق و راستگو که گفتار و کردارشان با یکدیگر هماهنگ است،تا اهداف پیامبران را از این طریق در همه جا گسترش دهند.
به دنبال این دوران سازندگی فکری،طبیعتا عناصر آلوده و آنها که مانع راه حقند سر بر دارند،جمعی باید در مقابل آنها قیام کنند و عدهای شهید شوند و با خون پاکشان درخت توحید آبیاری گردد.
در مرحله چهارم محصول این کوششها و تلاشها به وجود آمدن"صالحان" است،اجتماعی پاک و شایسته و آکنده از معنویت.
بنا بر این ما در سوره حمد در شبانه روز پی در پی از خدا میخواهیم که در خط این چهار گروه قرار گیریم،خط انبیاء خط صدیقین،خط شهدا و صالحین و روشن
است که در هر مقطع زمانی باید در یکی از این خطوط،انجام وظیفه کنیم و رسالت خویش را ادا نمائیم.
جدا کردن این دو از هم در آیات فوق نشان میدهد که هر کدام اشاره به گروه مشخصی است.
در اینکه فرق میان این دو چیست سه تفسیر وجود دارد:
1-از موارد استعمال این دو کلمه در قرآن مجید چنین استفاده میشود که "مغضوب علیهم"مرحلهای سختتر و بدتر از"ضالین"است،و به تعبیر دیگر "ضالین"گمراهان عادی هستند،و مغضوب علیهم،گمراهان لجوج و یا منافق، و به همین دلیل در بسیاری از موارد،غضب و لعن خداوند در مورد آنها ذکر شده.
در آیه 106 سوره نحل میخوانیم وَ لٰکِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْکُفْرِ صَدْراً فَعَلَیْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللّٰهِ :"آنهایی که سینه خود را برای کفر گسترده ساختند غضب پروردگار بر آنها است".
و در آیه 6 سوره فتح آمده است، وَ یُعَذِّبَ الْمُنٰافِقِینَ وَ الْمُنٰافِقٰاتِ وَ الْمُشْرِکِینَ وَ الْمُشْرِکٰاتِ الظّٰانِّینَ بِاللّٰهِ ظَنَّ السَّوْءِ عَلَیْهِمْ دٰائِرَةُ السَّوْءِ وَ غَضِبَ اللّٰهُ عَلَیْهِمْ وَ لَعَنَهُمْ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ :"خداوند مردان و زنان منافق و مردان و زنان مشرک و آنها را که درباره خدا گمان بد میبرند مورد غضب خویش قرار میدهد،و آنها را لعن میکند،و از رحمت خویش دور میسازد،و جهنم را برای آنان آماده ساخته است".
به هر حال"مغضوب علیهم"آنها هستند که علاوه بر کفر،راه لجاجت و عناد و دشمنی با حق را میپیمایند و حتی از اذیت و آزار رهبران الهی و پیامبران در صورت امکان فروگذار نمیکنند آیه 112 سوره آل عمران میگوید: وَ بٰاؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اللّٰهِ ... ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ کٰانُوا یَکْفُرُونَ بِآیٰاتِ اللّٰهِ وَ یَقْتُلُونَ الْأَنْبِیٰاءَ بِغَیْرِ حَقٍّ ذٰلِکَ بِمٰا
عَصَوْا وَ کٰانُوا یَعْتَدُونَ :"غضب خداوند شامل حال آنها(یهود)شد چرا که به خدا کفر میورزیدند و پیامبران الهی را به ناحق میکشتند".
2-جمعی از مفسران عقیده دارند که مراد از"ضالین"منحرفین نصاری و منظور از"مغضوب علیهم"منحرفان یهودند.
این برداشت به خاطر موضعگیریهای خاص این دو گروه در برابر دعوت اسلام میباشد،زیرا همانگونه که قرآن هم صریحا در آیات مختلف بازگو میکند، منحرفان یهود،کینه و عداوت خاصی نسبت به دعوت اسلام نشان میدادند، هر چند در آغاز،دانشمندان آنها از مبشران اسلام بودند،اما چیزی نگذشت که به جهاتی که اینجا جای شرح آن نیست از جمله به خطر افتادن منافع مادیشان سرسختترین دشمن شدند،و از هر گونه کار شکنی در پیشرفت اسلام و مسلمین فروگذار نکردند(همانگونه که امروز نیز موضع گروه صهیونیست در برابر اسلام و مسلمانان همین است).
و با این حال تعبیر از آنها به"مغضوب علیهم"بسیار صحیح به نظر میرسد ولی باید توجه داشت که این تعبیر در حقیقت از قبیل تطبیق کلی بر فرد است، نه انحصار مفهوم مغضوب علیهم در این دسته از یهود.
اما منحرفان از نصاری که موضعشان در برابر اسلام تا این حد سرسختانه نبود،تنها در شناخت آئین حق گرفتار گمراهی شده بودند،از آنها تعبیر به"ضالین" شده که آن هم از قبیل تطبیق کلی بر فرد است.
در احادیث اسلامی نیز کرارا"مغضوب علیهم"به یهود و"ضالین"به منحرفان نصاری تفسیر شده است و نکتهاش همانست که در بالا اشاره شد 1.
3-این احتمال نیز وجود دارد که"ضالین"به گمراهانی اشاره میکند که اصراری بر گمراه ساختن دیگران ندارند در حالی که"مغضوب علیهم"کسانی
هستند که هم گمراهند و هم گمراهگر،و با تمام قوا میکوشند دیگران را همرنگ خود سازند!.
شاهد این معنی آیاتی است که سخن از کسانی میگوید که مانع هدایت دیگران به راه راست بودند و به عنوان" یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ "از آنها یاد شده در آیه 16 سوره شوری میخوانیم: وَ الَّذِینَ یُحَاجُّونَ فِی اللّٰهِ مِنْ بَعْدِ مٰا اسْتُجِیبَ لَهُ حُجَّتُهُمْ دٰاحِضَةٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ عَلَیْهِمْ غَضَبٌ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ شَدِیدٌ :"آنها که بعد از پذیرش دعوت اسلام از ناحیه مؤمنان،در برابر پیامبر ص به مخاصمه و بحثهای انحرافی بر میخیزند،حجت و دلیلشان در پیشگاه خدا باطل و بی اساس است و غضب خدا بر آنها است و عذاب شدید در انتظارشان خواهد بود.
اما با این همه چنین به نظر میرسد که جامعترین این تفاسیر همان تفسیر اول است تفسیری که بقیه تفسیرها در آن جمع است و در حقیقت مصداقی از مصادیق آن محسوب میشود بنا بر این دلیلی ندارد که ما مفهوم وسیع آیه را محدود کنیم. وَ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ .
(پایان سوره حمد)
محتوای سوره بقره
این سوره که طولانیترین سورههای قرآن مجید است مسلما یک جا نازل نشده،بلکه در فواصل مختلف،و به مناسبتهای نیازهای گوناگون جامعه اسلامی، در مدینه نازل گردیده است.
ولی با این حال جامعیت آن از نظر اصول اعتقادی اسلام و بسیاری از مسائل عملی(عبادی،اجتماعی،سیاسی و اقتصادی)قابل انکار نیست.
چه اینکه در این سوره:
1-بحثهایی پیرامون توحید و شناسایی خدا مخصوصا از طریق مطالعه اسرار آفرینش آمده است.
2-بحثهایی در زمینه معاد و زندگی پس از مرگ،مخصوصا مثالهای حسی آن مانند داستان ابراهیم و زنده شدن مرغها و داستان عزیز.
3-بحثهایی در زمینه اعجاز قرآن و اهمیت این کتاب آسمانی.
4-بحثهایی بسیار مفصل و طولانی درباره یهود و منافقان و موضعگیریهای خاص آنها در برابر اسلام و قرآن،و انواع کارشکنیهای آنان در این رابطه.
5-بحثهایی در زمینه تاریخ پیامبران بزرگ مخصوصا ابراهیم ع و موسی ع.
6-بحثهایی در زمینه احکام مختلف اسلامی از جمله نماز،روزه،جهاد در راه خدا،حج و تغییر قبله،ازدواج و طلاق،احکام تجارت و دین،و قسمت مهمی از احکام ربا و مخصوصا بحثهای فراوانی در زمینه انفاق در راه خدا،و همچنین مساله قصاص و تحریم قسمتی از گوشتهای حرام و قمار و شراب و بخشی از احکام وصیت و مانند آن.
و اما نامگذاری این سوره به"البقره"به خاطر داستانی است در مورد گاو بنی اسرائیل که شرح آن در آیات 67 تا 73 به خواست خدا خواهد آمد.
فضیلت این سوره
در فضیلت این سوره روایات پر اهمیتی در منابع اسلامی نقل شده است: از جمله مرحوم"طبرسی"در"مجمع البیان"از پیامبر اکرم ص چنین نقل میکند که پرسیدند: ای سورة القرآن افضل؟قال:البقرة،قیل ای آیة البقرة افضل؟قال آیة الکرسی: "کدامیک از سورههای قرآن از همه برتر است؟ فرمود:سوره بقره،عرض کردند کدام آیه از آیات سوره بقره افضل است؟فرمود: آیة الکرسی" 1. افضلیت این سوره ظاهرا به خاطر جامعیت آنست،و افضل بودن آیة الکرسی به خاطر محتوای توحیدی خاص آن میباشد که به خواست خدا در تفسیر آن خواهد آمد. و این منافات ندارد که بعضی از سورههای دیگر قرآن از جهات دیگری برتری داشته باشند،چرا که از دیدگاههای مختلف به آنها نظر شده است. و نیز از امام"علی بن الحسین ع"از پیامبر اکرم ص چنین نقل شده است که فرمود:کسی که چهار آیه از آغاز سوره بقره و آیة الکرسی و دو آیه بعد از آن و سه آیه از آخر آن را بخواند هرگز در جان و مال خود ناخوشآیندی نخواهد دید،و شیطان به او نزدیک نمیشود،و قرآن را فراموش نخواهد کرد" 2. در اینجا لازم میدانیم که این حقیقت مهم را تکرار کنیم،که ثوابها و فضیلتها و پاداشهای مهمی که برای تلاوت قرآن یا سورهها و آیات خاصی نقل شده هرگز مفهومش این نیست که انسان آنها را به صورت اوراد بخواند و تنها به گردش زبان قناعت کند. بلکه خواندن قرآن برای فهمیدن،و فهمیدن برای اندیشیدن،و اندیشیدن برای عمل است. اتفاقا هر فضیلتی درباره سورهای یا آیهای ذکر شده تناسب بسیار زیادی با محتوای آن سوره یا آیه دارد. مثلا در فضیلت سوره"نور"چنین میخوانیم که هر کس بر آن مداومت کند خداوند او و فرزندانش را از آلودگی به"زنا"حفظ میکند. این به خاطر آنست که محتوای سوره نور دستورات مهمی در زمینه مبارزه با انحرافات جنسی دارد:دستور به تسریع ازدواج افراد مجرد،دستور به حجاب، دستور به ترک چشمچرانی و نگاههای هوسآلود،دستور به ترک شایعهپراکنی و نسبتهای ناروا،و بالاخره دستور به اجرای حد شرعی درباره زنان و مردان زنا کار. بدیهی است اگر محتوای این سوره در جامعه یا خانوادهای پیاده شود آلودگی به زنا نخواهد بود. همچنین آیاتی از سوره بقره که در بالا اشاره شد و اتفاقا همه در زمینه توحید و ایمان به غیب،و خداشناسی و پرهیز از وسوسههای شیطانی است،اگر کسی بخواند و محتوای آن را در عمق جانش پیاده کند،مسلما آن فضائل را خواهد داشت. درست است که خواندن قرآن به هر حال ثواب دارد،ولی ثواب اصلی و اساس و آثار سازنده هنگامی خواهد بود که مقدمهای برای اندیشه و عمل باشد.
این سوره که طولانیترین سورههای قرآن مجید است مسلما یک جا نازل نشده،بلکه در فواصل مختلف،و به مناسبتهای نیازهای گوناگون جامعه اسلامی، در مدینه نازل گردیده است.
ولی با این حال جامعیت آن از نظر اصول اعتقادی اسلام و بسیاری از مسائل عملی(عبادی،اجتماعی،سیاسی و اقتصادی)قابل انکار نیست.
چه اینکه در این سوره:
1-بحثهایی پیرامون توحید و شناسایی خدا مخصوصا از طریق مطالعه اسرار آفرینش آمده است.
2-بحثهایی در زمینه معاد و زندگی پس از مرگ،مخصوصا مثالهای حسی آن مانند داستان ابراهیم و زنده شدن مرغها و داستان عزیز.
3-بحثهایی در زمینه اعجاز قرآن و اهمیت این کتاب آسمانی.
4-بحثهایی بسیار مفصل و طولانی درباره یهود و منافقان و موضعگیریهای خاص آنها در برابر اسلام و قرآن،و انواع کارشکنیهای آنان در این رابطه.
5-بحثهایی در زمینه تاریخ پیامبران بزرگ مخصوصا ابراهیم ع و موسی ع.
6-بحثهایی در زمینه احکام مختلف اسلامی از جمله نماز،روزه،جهاد در راه خدا،حج و تغییر قبله،ازدواج و طلاق،احکام تجارت و دین،و قسمت مهمی از احکام ربا و مخصوصا بحثهای فراوانی در زمینه انفاق در راه خدا،و همچنین مساله قصاص و تحریم قسمتی از گوشتهای حرام و قمار و شراب و بخشی از احکام وصیت و مانند آن.
ص :
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . الم (1) ذٰلِکَ اَلْکِتٰابُ لاٰ رَیْبَ فِیهِ هُدیً لِلْمُتَّقِینَ (2)
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-الم.
2-این کتاب با عظمتی است که شک در آن راه ندارد،و مایه هدایت پرهیزکاران است.
در آغاز بیست و نه سوره از سورههای قرآن با حروف مقطعه برخورد میکنیم و چنان که از نامش پیدا است این حروف حروفی بریده از هم به نظر میرسد،و کلمه مفهومی را ظاهرا نمیسازد.
حروف مقطعه قرآن همیشه جزء کلمات اسرار آمیز قرآن محسوب میشده، و مفسران برای آن تفسیرهای متعددی ذکر کردهاند،و با گذشت زمان و تحقیقات جدید دانشمندان تفسیرهای تازهای برای آن پیدا میشود.
جالب اینکه در هیچیک از تواریخ ندیدهایم که عرب جاهلی و مشرکان وجود
حروف مقطعه را در آغاز بسیاری از سورههای قرآن بر پیغمبر ص خرده بگیرند، و آن را وسیلهای برای استهزاء و سخریه قرار دهند،و این خود میرساند که گویا آنها نیز از اسرار وجود حروف مقطعه کاملا بیخبر نبودهاند.
به هر حال از میان این تفاسیر چند تفسیر است که از همه مهمتر و معتبرتر به نظر میرسد،و هماهنگ با آخرین تحقیقاتی است که در این زمینه به عمل آمده، و ما این چند تفسیر را به تدریج در آغاز این سوره،و سوره آل عمران،و سوره اعراف به خواست خدا بیان خواهیم کرد، اکنون به مهمترین آنها در اینجا میپردازیم:
این حروف اشاره به این است که این کتاب آسمانی با آن عظمت و اهمیتی که تمام سخنوران عرب و غیر عرب را متحیر ساخته،و دانشمندان را از معارضه با آن عاجز نموده است،از نمونه همین حروفی است که در اختیار همگان قرار دارد در عین اینکه قرآن از همان حروف"الف باء"و کلمات معمولی ترکیب یافته،به قدری کلمات آن موزون است و معانی بزرگی در بر دارد،که در اعماق دل و جان انسان نفوذ میکند،روح را مملو از اعجاب و تحسین میسازد،و افکار و عقول را در برابر خود وادار به تعظیم مینماید،جملهبندیهای مرتب و کلمات آن در بلندترین پایه قرار گرفته و معانی بلند را در قالب زیباترین الفاظ میریزد، که همانند و نظیر ندارد.
فصاحت و بلاغت قرآن بر کسی پوشیده نیست،این گفته صرف ادعا نمیباشد زیرا آفریدگار جهان همان کسی که این کتاب را بر پیامبر نازل کرده همه انسانها را دعوت به مقابله به مثل نموده است و از آنها خواسته که همانند آن،یا لا اقل یک سوره مثل آن را،بیاورند،او دعوت نموده است که عموم جهانیان (جن و انس)با همکاری و هم فکری اگر میتوانند مانند آن را بیاورند اما همه عاجز و ناتوان ماندند،و این نشان میدهد که مولود فکر آدمی نیست.
درست همانطور که خداوند بزرگ از خاک،موجوداتی همچون انسان، با آن ساختمان شگفتانگیز،و انواع پرندگان زیبا،و جانداران متنوع، و گیاهان و گلهای رنگارنگ،میآفریند و ما از آن کاسه و کوزه و مانند آن میسازیم،همچنین خداوند از حروف الفبا و کلمات معمولی،مطالب و معانی بلند را در قالب الفاظ زیبا و کلمات موزون ریخته و اسلوب خاصی در آن بکار برده که همه انگشت حیرت به دندان گرفتهاند،آری همین حروف در اختیار انسانها نیز هست ولی توانایی ندارند که ترکیبها و جملهبندیهایی بسان قرآن ابداع کنند.
جالب توجه اینکه:عصر جاهلیت یک عصر طلایی از نظر ادبیات بود، همان اعراب بادیهنشین،همان پا برهنهها و نیمه وحشیها با تمام محرومیتهای اقتصادی و اجتماعی دلهایی سرشار از ذوق ادبی و سخن سنجی داشتند،به طوری که امروز، اشعاری که یادگار آن دوران طلایی است،از اصیلترین و پرمایهترین اشعار عرب محسوب میشود،و ذخائر گرانبهایی برای علاقمندان ادبیات عربی اصیل است،این خود بهترین دلیل برای نبوغ ادبی و ذوق سخنپروری اعراب در آن دوران میباشد.
عربها در زمان جاهلیت یک بازار بزرگ سال به نام"بازار عکاظ" داشتند که در عین حال یک"مجمع مهم ادبی"و کنگره سیاسی و قضایی نیز محسوب میباشد.
در این بازار علاوه بر فعالیتهای اقتصادی عالیترین نمونههای نظم و نثر عربی از طرف شعراء و سخنسرایان توانا،در این کنگره بزرگ عرضه میگردید، و بهترین آنها به عنوان"شعر سال"انتخاب میشد که هفت قطعه(یا ده قطعه) آن به نام"سبعه"یا"عشره معلقه"معروف است،و البته موفقیت در این مسابقه بزرگ ادبی افتخار بزرگی برای سراینده آن شعر و قبیلهاش بود.
در چنان عصری قرآن آنها را دعوت به مقابله به مثل کرد و همه از آوردن مانند آن اظهار عجز کردند،و در برابر آن زانو زدند(شرح بیشتر در زمینه تحدی قرآن و ناتوان ماندن از آوردن مثل آن را ذیل آیه 23 همین سوره خواهید خواند).
گواه زنده این تفسیر برای حروف مقطعه حدیثی است که از علی بن الحسین ع امام سجاد ع رسیده است آنجا که میفرماید:
کذب قریش و الیهود بالقرآن و قالوا هذا سحر مبین،تقوله،فقال اللّٰه:" الم ذٰلِکَ الْکِتٰابُ... ":
ای یا محمد هذا الکتاب الذی انزلته الیک هو الحروف المقطعة التی منها الف و لام و م و هو بلغتکم و حروف هجائکم فاتوا بمثله ان کنتم صادقین...:
"قریش و یهود به قرآن نسبت ناروا دادند گفتند:قرآن سحر است،آن را خودش ساخته و به خدا نسبت داده است،خداوند به آنها اعلام فرمود:" الم ذٰلِکَ الْکِتٰابُ " یعنی:ای محمد کتابی که بر تو فرو فرستادیم از همین حروف مقطعة(الف-لام-م) و مانند آن است که همان حروف الفبای شما است 1.
شاهد دیگر:حدیثی است که از امام علی ابن موسی الرضا ع رسیده است آنجا که میفرماید:
"...ثم قال ان اللّٰه تبارک و تعالی انزل هذا القرآن بهذه الحروف التی یتداولها جمیع العرب ثم قال: قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلیٰ أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هٰذَا الْقُرْآنِ... "...خداوند بزرگ قرآن را نازل فرمود با همین حروفی که جمیع عرب با آن تکلم میکنند،سپس فرمود:بگو اگر انس و جن با هم همکاری کنند که مثل قرآن را بیاورند توانایی بر آن را ندارند..." 2.
نکته دیگری که این نظریه را درباره معنی حروف مقطعه قرآن تأیید میکند این است که در 24 مورد از آغاز سورههایی که با این حروف شروع شده است،بلافاصله سخن از قرآن و عظمت آن به میان آمده،این خود نشان میدهد که ارتباطی میان این دو،(حروف مقطعه و عظمت قرآن)موجود است.
اینک چند نمونه از آنها را در اینجا میآوریم:
1- الر کِتٰابٌ أُحْکِمَتْ آیٰاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ خَبِیرٍ (هود:1-2) 2- طس تلْکَ آیٰاتُ الْقُرْآنِ وَ کِتٰابٍ مُبِینٍ (نمل-1 و 2).
3- الم تِلْکَ آیٰاتُ الْکِتٰابِ الْحَکِیمِ (لقمان-1 و 2).
4- المص کِتٰابٌ أُنْزِلَ إِلَیْکَ (اعراف-1 و 2).
در تمام این موارد و موارد بسیار دیگر از آغاز سورههای قرآن پس از ذکر حروف مقطعه سخن از قرآن به میان آمده،و از عظمت آن بحث شده است.
*** بعد از بیان حروف مقطعه قرآن اشاره به عظمت این کتاب آسمانی کرده میگوید:"این همان کتاب با عظمت است که هیچگونه تردید در آن وجود ندارد" ( ذٰلِکَ الْکِتٰابُ لاٰ رَیْبَ فِیهِ ).
این تعبیر ممکن است اشاره به آن باشد که خداوند به پیامبر خویش وعده داده کتابی برای راهنمایی انسانها بر او نازل کند که برای همه حق طلبان مایه هدایت و برای حقیقتجویان جای تردید در آن نباشد،و اکنون به وعده خود وفا کرده است.
اما اینکه میگوید هیچگونه شک و تردید در آن وجود ندارد این یک ادعا نیست بلکه منظور این است که محتوای قرآن آن چنان است که خود شهادت بر حقانیت خویش میدهد،و"همچون طبله عطار است خاموش و هنرنمای" و به تعبیر دیگر:آن چنان آثار صدق و عظمت و انسجام و استحکام و عمق معانی و شیرینی
و فصاحت لغات و تعبیرات در آن نمایان است که هر گونه وسوسه و شک را از خود دور میکند،و مصداق"آنجا که عیان است چه حاجت به بیان است"میباشد.
جالب اینکه گذشت زمان نه تنها طراوت آن را نمیکاهد، بلکه با پیشرفت علوم و برداشته شدن پرده از روی اسرار کائنات حقائق قرآن روشنتر میگردد، و هر قدر علم به سوی تکامل پیش میرود درخشش این آیات بیشتر میشود.
این یک ادعا نیست،واقعیتی است که به خواست خدا در لابلای همین کتاب تفسیر به آن پی خواهیم برد.
به دور؟
-میدانیم کلمه"ذلک"در لغت عرب اسم اشاره بعید است،بنا بر این ذٰلِکَ الْکِتٰابُ مفهومش"آن کتاب"است،در حالی که در اینجا باید از اشاره به نزدیک استفاده میشد،و"هذا الکتاب"میگفت چرا که قرآن در دسترسی مردم قرار گرفته بود.
این به خاطر آن است که گاهی از اسم اشاره بعید برای بیان عظمت چیز یا شخصی استفاده میشود،یعنی آن قدر مقام آن بالا است که گویی در نقطه دور دستی در اوج آسمانها،قرار گرفته است،در تعبیرات فارسی نیز نظیر آن را داریم فی المثل در حضور افراد بزرگ میگوئیم:"اگر آن سرور اجازه دهند چنین کار را میکنیم".در حالی که باید این سرور گفته شود،این تنها برای بیان عظمت و بلندی مقام است.
در بعضی دیگر از آیات قرآن تعبیر به"تلک"شده که آنهم اشاره بعید است مانند تِلْکَ آیٰاتُ الْکِتٰابِ الْحَکِیمِ "(لقمان آیه 2).
-"کتاب"به معنی مکتوب و نوشته شده است،و بدون تردید منظور از کتاب در آیه مورد بحث قرآن مجید است.
در اینجا این سؤال پیش میآید که مگر تمام قرآن در آن روز نوشته شده بود؟ در پاسخ این سؤال میگوئیم نوشته شدن تمام قرآن لازم نیست، چرا که قرآن هم به کل این کتاب گفته میشود و هم به اجزاء آن.
به علاوه"کتاب"گاهی به معنی وسیعتری اطلاق میشود به معنی مطالبی که درخور نوشتن است و به صورت مکتوب بیرون خواهد آمد،هر چند تا آن زمان نوشته نشده باشد،در سوره ص آیه 29 میخوانیم: کِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ إِلَیْکَ مُبٰارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیٰاتِهِ :"این کتابی است که بر تو نازل کردیم،کتابی است پر برکت تا مردم در آیات آن بیندیشند"مسلم است که قرآن قبل از نزولش به صورت نوشتهای در میان انسانها وجود نداشت.
این احتمال نیز وجود دارد که تعبیر به کتاب اشاره به مکتوب بودنش در "لوح محفوظ"باشد(درباره لوح محفوظ در جای خود بحث خواهیم کرد) 1.
کلمه"هدایت"در قرآن در مورد فراوانی استعمال شده است ولی ریشه و اساس همه آنها به دو معنی بازگشت میکند:
1-"هدایت تکوینی"که در تمام موجودات جهان وجود دارد(منظور از هدایت تکوینی رهبری موجودات به وسیله پروردگار زیر پوشش نظام آفرینش و قانونمندیهای حساب شده جهان هستی است).
قرآن مجید در این زمینه از زبان موسی ع میگوید: رَبُّنَا الَّذِی أَعْطیٰ کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدیٰ :"پروردگار ما همان کسی است که همه چیز را آفرید و سپس آن را هدایت کرد"(طه-50).
2-"هدایت تشریعی"که به وسیله پیامبران و کتابهای آسمانی انجام
میگیرد و انسانها با تعلیم و تربیت آنان در مسیر تکامل پیش میروند،شاهد آن نیز در قرآن فراوان است از جمله میخوانیم: وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا :
"آنها را راهنمایانی قرار دادیم که به فرمان ما مردم را هدایت میکنند" (انبیاء-73).
مسلمان قرآن برای هدایت همه جهانیان نازل شده،ولی چرا در آیه فوق هدایت قرآن مخصوص پرهیزکاران معرفی گردیده؟ علت آن این است که تا مرحلهای از تقوا در وجود انسان نباشد(مرحله تسلیم در مقابل حق و پذیرش آنچه هماهنگ با عقل و فطرت است)محال است انسان از هدایت کتابهای آسمانی و دعوت انبیاء بهره بگیرد.
به تعبیر دیگر:افراد فاقد ایمان دو گروهند:گروهی هستند که در جستجوی حقند و این مقدار از تقوا در دل آنها وجود دارد که هر جا حق را ببینند پذیرا میشوند.
گروه دیگری افراد لجوج و متعصب و هوا پرستی هستند که نه تنها در جستجوی حق نیستند بلکه هر جا آن را بیابند برای خاموشکردنش تلاش میکنند.
مسلما قرآن و هر کتاب آسمانی دیگر تنها به حال گروه اول مفید بوده و هست و گروه دوم از هدایت آن بهرهای نخواهند گرفت.
و باز به تعبیر دیگر:علاوه بر"فاعلیت فاعل""قابلیت قابل"نیز شرط است، هم در هدایت تکوینی و هم در هدایت تشریعی.
زمین شورهزار هرگز سنبل بر نیارد،اگر چه هزاران مرتبه باران بر آن ببارد،بلکه باید زمین آماده باشد تا از قطرات زنده کننده باران بهره گیرد.
سرزمین وجود انسانی نیز تا از لجاجت و عناد و تعصب پاک نشود،بذر هدایت را نمیپذیرد،و لذا خداوند میفرماید:"قرآن هادی و راهنمای متقیان است".
اَلَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ وَ یُقِیمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ (3) وَ اَلَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَ مٰا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ یُوقِنُونَ (4) أُولٰئِکَ عَلیٰ هُدیً مِنْ رَبِّهِمْ وَ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ (5)
3-(پرهیزکاران)آنها هستند که به غیب(آنچه از حس پوشیده و پنهان است)ایمان میآورند،و نماز را بر پا میدارند و از تمام نعمتها و مواهبی که به آنها روزی دادهایم انفاق میکنند.
4-آنها به آنچه بر تو نازل شده و آنچه پیش از تو(بر پیامبران پیشین نازل گردیده)ایمان میآورند،و به رستاخیز یقین دارند.
5-آنان را خداوند هدایت کرده،و آنها رستگارانند.
قرآن در آغاز این سوره،مردم را در ارتباط با برنامه و آئین اسلام به سه گروه متفاوت تقسیم میکند:
1-"متقین"(پرهیزکاران)که اسلام را در تمام ابعادش پذیرا گشتهاند.
2-"کافران"که درست در نقطه مقابل گروه اول قرار گرفته و به کفر
خود معترفند و از گفتار و رفتار خصمانه در برابر اسلام ابا ندارند.
3-"منافقان"که دارای دو چهرهاند،با مسلمانان ظاهرا مسلمان و با گروه مخالف،مخالف اسلامند،البته چهره اصلی آنها همان چهره کفر است ولی تظاهرات اسلامی نیز دارند.
بدون شک زیان این گروه برای اسلام بیش از گروه دوم است و به همین سبب خواهیم دید که قرآن با آنها برخورد شدیدتری دارد.
البته این موضوع مخصوص اسلام نیست،تمام مکتبهای جهان با این سه گروه روبرو هستند،یا مؤمن به آن مکتب،یا مخالف آشکار،و یا منافق محافظه کار،و نیز این مساله اختصاص به زمان معینی ندارد،بلکه در همه ادوار جهان بوده است.
در آیات مورد بحث سخن از گروه اول است،ویژگیهای آنها را از نظر ایمان و عمل در پنج عنوان مطرح میکند(ایمان به غیب-اقامه نماز-انفاق از همه مواهب-ایمان به دعوت همه انبیاء و ایمان به رستاخیز).
نخست میگوید:"آنها کسانی هستند که ایمان به غیب دارند"( اَلَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ ).
"غیب و شهود"دو نقطه مقابل یکدیگرند،عالم شهود عالم محسوسات است،و جهان غیب،ما وراء حس،زیرا"غیب"در اصل به معنی چیزی است که پوشیده و پنهان است و چون عالم ما وراء محسوسات از حس ما پوشیده است به آن غیب گفته میشود،در قرآن کریم میخوانیم عٰالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهٰادَةِ هُوَ الرَّحْمٰنُ الرَّحِیمُ :"خداوندی که به غیب و شهود،پنهان و آشکار دانا است و او است خداوند بخشنده و رحیم"(حشر-22).
ایمان به غیب درست نخستین نقطهای است که مؤمنان را از غیر آنها جدا
میسازد و پیروان ادیان آسمانی را در برابر منکران خدا و وحی و قیامت قرار میدهد و به همین دلیل نخستین ویژگی پرهیزکاران ایمان به غیب ذکر شده است.
مؤمنان مرز جهان ماده را شکافته،و خویش را از چهار دیواری آن گذراندهاند،آنها با این دید وسیع با جهان فوق العاده بزرگتری ارتباط دارند در حالی که مخالفان آنها اصرار دارند انسان را همچون حیوانات در چهار دیواری جهان ماده محدود کنند،و این سیر قهقرایی را تمدن و پیشرفت و ترقی نام مینهند! در مقایسه"درک و دید"این دو،به اینجا میرسیم که"مؤمنان به غیب" عقیده دارند جهان هستی از آنچه ما با حس خود درک میکنیم بسیار بزرگتر و وسیعتر است،سازنده این عالم آفرینش، علم و قدرتی بی انتها،و عظمت و ادراکی بی نهایت دارد،او ازلی و ابدی است.و عالم را طبق یک نقشه بسیار حساب شده و دقیق پیریزی کرده،در جهان انسانها،روح انسانی فاصله زیادی میان آنان و حیوانات ایجاد کرده،مرگ به معنی فنا و نابودی نیست،بلکه یکی از مراحل تکاملی انسان و دریچهای است به جهان وسیعتر و پهناورتر.
در حالی که یک فرد مادی معتقد است جهان هستی محدود است به آنچه ما میبینیم و علوم طبیعی برای ما ثابت کرده است:قوانین طبیعت یک سلسله قوانین جبری است که بدون هیچگونه نقشه و برنامهای پدید آورنده این جهان است، نیروی خلاقه عالم حتی به اندازه یک کودک خردسال هم عقل و شعور ندارد،بشر جزئی از طبیعت است و پس از مرگ همه چیز پایان میگیرد،بدن او متلاشی میگردد،و اجزای آن بار دیگر به مواد طبیعی میپیوندند،بقایی برای انسان نیست و میان او و حیوان چندان فاصلهای وجود ندارد 1.
آیا این دو انسان با این دو طرز تفکر با هم قابل مقایسهاند؟!آیا خط سیر زندگی و رفتار آنها در اجتماع یکسان است.
اولی نمیتواند از حق و عدالت و خیر خواهی و کمک به دیگران صرف نظر کند،و دومی دلیلی برای هیچگونه از این امور نمیبیند،مگر آنچه در زندگی مادی او برای امروز یا فردا اثر داشته باشد،به همین دلیل در دنیای مؤمنان راستین برادری است و تفاهم،پاکی است و تعاون،در حالی که در دنیایی که مادیگری بر آن حکومت میکند،استعمار است و استثمار،و خونریزی است و غارت و چپاول،و اگر میبینیم قرآن نقطه شروع تقوی را در آیات فوق،ایمان به غیب دانسته دلیلش همین است.
در اینکه آیا ایمان به غیب در اینجا تنها اشاره به ایمان به ذات پاک پروردگار است،و یا غیب در اینجا مفهوم وسیعی دارد که عالم وحی و رستاخیز و جهان فرشتگان و به طور کلی آنچه ما ورای حس است شامل میشود،در میان مفسران بحث است.
از آنچه در بالا گفتیم که ایمان به جهان ما وراء حس،نخستین نقطه جدایی مؤمنان از کافران است روشن میشود که غیب در اینجا دارای همان مفهوم وسیع کلمه میباشد،به علاوه تعبیر آیه مطلق است،و هیچگونه قیدی در آن وجود ندارد که به معنی خاصی محدودش کنیم.
و اگر میبینیم در بعضی از روایات اهل بیت ع 1غیب در آیه فوق تفسیر به"امام غائب حضرت مهدی سلام اللّٰه علیه"شده که به عقیده ما هم اکنون زنده است و از دیدهها پنهان میباشد،منافاتی با آنچه در بالا گفتیم ندارد،چرا که روایاتی که در تفسیر آیات وارد شده و نمونههای فراوانی از آن را بعدا ملاحظه خواهید کرد غالبا مصداقهای خاصی را بیان میکند،بی آنکه به آن مصداق محدود باشد،روایات فوق در حقیقت میخواهد وسعت معنی ایمان به غیب و شمول آن را حتی نسبت به امام غائب ع مجسم کند،حتی میتوان گفت ایمان به غیب
معنی وسیعی دارد که ممکن است با گذشت زمان حتی مصداقهای تازهای پیدا کند.
ویژگی دیگر پرهیزگاران آنست که:"نماز را بر پا میدارند" (وَ یُقِیمُونَ الصَّلاٰةَ) .
"نماز"که رمز ارتباط با خدا است،مؤمنانی را که به جهان ما وراء طبیعت راه یافتهاند در یک رابطه دائمی و همیشگی با آن مبدء بزرگ آفرینش نگه میدارد آنها تنها در برابر خدا سر تعظیم خم میکنند،و تنها تسلیم آفریننده بزرگ جهان هستی هستند،و به همین دلیل دیگر خضوع در برابر بتها،و یا تسلیم شدن در برابر جباران و ستمگران،در برنامه آنها وجود نخواهد داشت.
چنین انسانی احساس میکند از تمام مخلوقات دیگر فراتر رفته،و ارزش آن را پیدا کرده که با خدا سخن بگوید،و این بزرگترین عامل تربیت او است.
کسی که شبانه روز حد اقل پنج بار در برابر خداوند قرار میگیرد،و با او به راز و نیاز میپردازد،فکر او،عمل او،گفتار او،همه خدایی میشود، و چنین انسانی چگونه ممکن است بر خلاف خواست او گام بردارد(مشروط بر اینکه راز و نیازش به درگاه حق،از جان و دل سرچشمه گیرد و با تمام قلب رو به درگاهش آورد) 1.
آنها علاوه بر ارتباط دائم با پروردگار رابطه نزدیک و مستمری با خلق خدا دارند،و به همین دلیل سومین ویژگی آنها را قرآن چنین بیان میکند:"و از تمام مواهبی که به آنها روزی دادهایم انفاق میکنند"( وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ ).
قابل توجه اینکه قرآن نمیگوید:من اموالهم ینفقون(از اموالشان انفاق میکنند)بلکه میگوید "مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ" (از آنچه به آنها روزی دادیم) و به این ترتیب مساله"انفاق"را آن چنان تعمیم میدهد که تمام مواهب مادی و معنوی را در بر میگیرد.
بنا بر این مردم پرهیزگار آنها هستند که نه تنها از اموال خود،بلکه از علم و عقل و دانش و نیروهای جسمانی و مقام و موقعیت اجتماعی خود،و خلاصه از تمام سرمایههای خویش به آنها که نیاز دارند میبخشند،بی آنکه انتظار پاداشی داشته باشند.
نکته دیگر اینکه:انفاق یک قانون عمومی در جهان آفرینش و مخصوصا در سازمان بدن هر موجود زنده است،قلب انسان تنها برای خود کار نمیکند، بلکه از آنچه دارد به تمام سلولها انفاق میکند،مغز و ریه و سایر دستگاههای بدن انسان،همه از نتیجه کار خود دائما انفاق میکنند،و اصولا زندگی دسته جمعی بدون انفاق مفهومی ندارد 1.
ارتباط با انسانها در حقیقت نتیجه ارتباط و پیوند با خدا است،انسانی که به خدا پیوسته و به حکم جمله"مما رزقناهم"همه روزیها و مواهب را از خدا میداند،نه از ناحیه خودش،عطای خداوند بزرگی میداند که چند روزی این امانت را نزد او گذاشته،نه تنها از انفاق و بخشش در راه او ناراحت نمیشود، بلکه خوشحال است،چرا که مال خدا را به بندگان او داده،اما نتائج و برکات مادی و معنویش را برای خود خریده است،این طرز تفکر،روح انسان را از بخل و حسد پاک میکند،و جهان"تنازع بقا"را به"دنیای تعاون"تبدیل میسازد دنیایی که هر کس در آن خود را مدیون میداند که از مواهبی که دارد در اختیار
همه نیازمندان بگذارد،همچون آفتاب نورافشانی کند بی آنکه انتظار پاداشی داشته باشد.
جالب اینکه در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم که در تفسیر جمله " وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ "فرمود:ان معناه و مما علمناهم یبثون:"مفهوم آن این است از علوم و دانشهایی که به آنها تعلیم دادهایم نشر میدهند،و به نیازمندان میآموزند" 1.
بدیهی است مفهوم این سخن آن نیست که انفاق مخصوص به علم است،بلکه چون غالبا نظرها در مساله انفاق متوجه انفاق مالی میشود،امام با ذکر این نوع انفاق معنوی میخواهد گستردگی مفهوم انفاق را روشن سازد.
ضمنا از اینجا به خوبی روشن میشود که انفاق در آیه مورد بحث خصوص زکات واجب،یا اعم از زکات واجب و مستحبّ نیست،بلکه معنی وسیعی دارد که هر گونه کمک بلاعوضی را در بر میگیرد.
*** 4-ویژگی دیگر پرهیزکاران ایمان به تمام پیامبران و برنامههای الهی است،قرآن میگوید:"آنها کسانی هستند که به آنچه بر تو نازل شده و آنچه پیش از تو نازل گردیده ایمان دارند"( وَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَ مٰا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ ).
و به این ترتیب نه تنها اختلافی از نظر اصول و اساس در دعوت انبیاء نمیبینند بلکه آنها را معلمان و مربیان هماهنگی میدانند که یکی پس از دیگری در این آموزشگاه بزرگ جهان انسانیت برای پیش بردن انسانها در سیر تکاملیشان گام میگذارند آنها نه تنها ادیان آسمانی را مایه تفرقه و نفاق نمیشمرند،بلکه با توجه به وحدت اصولی آنها،وسیلهای برای ارتباط و پیوند میان انسانها میدانند.
کسانی که دارای این درک و دید باشند،روح خود را از تعصب پاک میسازند و به آنچه همه پیامبران الهی برای هدایت و تکامل انسانها آوردهاند،ایمان پیدا میکنند،همه هادیان و راهنمایان راه توحید را محترم میشمرند.
البته ایمان به دستورات پیامبران پیشین مانع از آن نخواهد بود که فکر و عمل خود را با آئین آخرین پیامبر که آخرین حلقه سلسله تکاملی ادیان است تطبیق دهند چرا که اگر غیر از این کنند در مسیر تکامل خود گامی به عقب برداشتهاند.
***5-ایمان به رستاخیز آخرین صفتی است که در این سلسله از صفات برای پرهیزگاران بیان شده است"آنها به آخرت قطعا ایمان دارند" (وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ یُوقِنُونَ) .
آنها یقین دارند که انسان،مهمل و عبث و بیهدف آفریده نشده،آفرینش برای او خط سیری تعیین کرده است که با مرگ هرگز پایان نمیگیرد،چرا که اگر در همین جا همه چیز ختم میشد مسلما این همه غوغا برای این چند روز زندگی،عبث و بیهوده بود.
او اعتراف دارد که عدالت مطلق پروردگار در انتظار همگان است و چنان نیست که اعمال ما در این جهان،بیحساب و پاداش باشد.
این اعتقاد به او آرامش میبخشد،از فشارهایی که در طریق انجام مسئولیتها بر او وارد میشود نه تنها رنج نمیبرد بلکه از آن استقبال میکند،همچون کوه در برابر حوادث میایستد،در برابر بیعدالتیها تسلیم نمیشود،و مطمئن است کوچکترین عمل نیک و بد پاداش و کیفر دارد،بعد از مرگ به جهانی وسیعتر که خالی از هر گونه ظلم و ستم است انتقال مییابد و از رحمت وسیع و الطاف پروردگار بزرگ بهرهمند میشود.
ایمان به آخرت،یعنی شکافتن دیوار عالم ماده،و ورود در محیطی عالیتر
و والاتر که این جهان،مزرعهای برای آن،و آموزشگاهی برای آمادگی هر چه بیشتر در برابر آن،محسوب میشود،حیات و زندگی این جهان هدف نهایی نیست بلکه جنبه مقدماتی دارد،و دوران سازندگی برای جهان دیگر است.
زندگی در این جهان همچون زندگی دوران جنینی است که هرگز هدف آفرینش انسان آن نبوده،بلکه یک دوران تکاملی است برای زندگی دیگری، ولی تا این چنین سالم و دور از هر گونه عیب متولد نشود در زندگی بعد از آن خوشبخت و سعادتمند نخواهد بود.
ایمان به رستاخیز اثر عمیقی در تربیت انسانها دارد،به آنها شهامت و شجاعت میبخشد، زیرا بر اساس آن،اوج افتخار در زندگی این جهان،"شهادت"در راه یک هدف مقدس الهی است که آن محبوبترین اشیاء برای فرد با ایمان و آغازی است برای یک زندگی ابدی و جاودانی.
ایمان به قیامت انسان را در برابر گناه کنترل میکند،و به تعبیر دیگر گناهان ما با ایمان به خدا و آخرت نسبت معکوس دارند،به هر نسبت که ایمان قویتر باشد گناه کمتر است،در سوره ص آیه 26 میخوانیم خداوند به داود میفرماید: وَ لاٰ تَتَّبِعِ الْهَویٰ فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ إِنَّ الَّذِینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ لَهُمْ عَذٰابٌ شَدِیدٌ بِمٰا نَسُوا یَوْمَ الْحِسٰابِ :"از هوای نفس پیروی مکن که تو را از مسیر الهی گمراه میسازد،کسانی که از طریق الهی گمراه شوند عذاب دردناکی دارند،چرا که روز قیامت را فراموش کردند"آری این فراموشی روز جزا، سرچشمه انواع طغیانها و ستمها و گناهان است و آنها هم سرچشمه عذاب شدید.
*** آخرین آیه مورد بحث،اشارهای است به نتیجه و پایان کار مؤمنانی که صفات پنجگانه فوق را در خود جمع کردهاند،میگوید:"اینها بر مسیر هدایت پروردگارشان هستند"( أُولٰئِکَ عَلیٰ هُدیً مِنْ رَبِّهِمْ ).
"و اینها رستگارانند"( وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ).
در حقیقت هدایت آنها و همچنین رستگاریشان از سوی خدا تضمین شده است و تعبیر به "مِنْ رَبِّهِمْ" اشاره به همین حقیقت است.
جالب اینکه میگوید:" عَلیٰ هُدیً مِنْ رَبِّهِمْ "اشاره به اینکه هدایت الهی همچون مرکب راهواری است که آنها بر آن سوارند،و به کمک این مرکب به سوی رستگاری و سعادت پیش میروند(زیرا میدانیم کلمه"علی"معمولا در جایی به کار میرود که مفهوم تسلط و علو و استیلاء را میرساند).
ضمنا تعبیر به"هدی"(به صورت نکره)اشاره به عظمت هدایتی است که از ناحیه خداوند شامل حال آنها میشود،یعنی آنها هدایتی بس عظیم دارند.
و نیز تعبیر به "هُمُ الْمُفْلِحُونَ" با توجه به آنچه در علم معانی و بیان گفته شده دلیل بر انحصار است،یعنی تنها راه رستگاری راه این گروه است که با کسب پنج صفت ویژه مشمول هدایت الهی گشتهاند 1.
در آیات فوق در همه جا از فعل مضارع که معمولا برای استمرار است، استفاده شده( یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ - یُقِیمُونَ الصَّلاٰةَ -ینفقون- وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ یُوقِنُونَ ) و این نشان میدهد که پرهیزگاران و مؤمنان راستین کسانی هستند که در برنامههای .
خود،ثبات و استمرار دارند،فراز و نشیب زندگی در روح و فکر آنها اثر نمیگذارد و خللی در برنامههای سازنده آنها ایجاد نمیکند.
آنها در آغاز روح حقطلبی دارند و همان سبب میشود که به دنبال دعوت قرآن بروند و سپس دعوت قرآن،این ویژگیهای پنجگانه را در آنان ایجاد میکند.
"تقوا"در اصل از ماده"وقایه"به معنی نگهداری یا خویشتن داری است 1و به تعبیر دیگر یک نیروی کنترل درونی است که انسان را در برابر طغیان شهوات حفظ میکند،و در واقع نقش ترمز نیرومندی را دارد که ماشین وجود انسان را در پرتگاهها حفظ و از تندرویهای خطرناک،باز میدارد.
به همین دلیل امیر مؤمنان علی ع"تقوا"را به عنوان یک دژ نیرومند در برابر خطرات گناه شمرده است،آنجا که میفرماید:
اعلموا عباد اللّٰه ان التقوی دار حصن عزیز:"بدانید ای بندگان خدا تقوا دژی است مستحکم و غیر قابل نفوذ" 2.
در احادیث اسلامی و همچنین کلمات دانشمندان،تشبیهات فراوانی برای تجسم حالت تقوا بیان شده است،امیر مؤمنان علی ع میفرماید:
الا و ان التقوی مطایا ذلل،حمل علیها اهلها و اعطوا ازمتها،فاوردتهم الجنة:
تقوا همچون مرکبی است راهوار که صاحبش بر آن سوار است و زمامش در دست او است و تا دل بهشت او راه پیش میبرد"! 1.
بعضی،تقوا را به حالت کسی تشبیه کردهاند که از یک سرزمین پر از خار عبور میکند،سعی دارد دامن خود را کاملا برچیند و با احتیاط گام بردارد مبادا نوک خاری در پایش بنشیند،و یا دامنش را بگیرد.
"عبد اللّٰه معتز"این سخن را به شعر در آورده است و میگوید: خل الذنوب صغیرها و کبیرها فهو التقی و اصنع کماش فوق ارض الشوک یحذر ما یری لا تحقرن صغیرة ان الجبال من الحصی "گناهان را از کوچک و بزرگ ترک کن که حقیقت تقوا همین است".
"همچون کسی باش که در یک زمین پر خار با نهایت احتیاط گام بر میدارد".
"گناهان صغیره را کوچک مشمر که کوهها از سنگ ریزهها تشکیل میشود" 2.
ضمنا از این تشبیه به خوبی استفاده میشود که تقوا به این نیست که انسان انزوا و گوشه گیری انتخاب کند،بلکه باید در دل اجتماع باشد و اگر اجتماع آلوده بوده خود را حفظ کند.
در هر صورت این حالت تقوا و کنترل نیرومند معنوی،روشنترین آثار ایمان به"مبدء"و"معاد"یعنی خدا و رستاخیز است،و معیار فضیلت و افتخار انسان و مقیاس سنجش شخصیت او در اسلام محسوب میشود تا آنجا که جمله " إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّٰهِ أَتْقٰاکُمْ "به صورت یک شعار جاودانی اسلام در آمده است (حجرات آیه 14).
علی ع میفرماید:
ان تقوی اللّٰه مفتاح سداد و ذخیرة معاد و عتق من کل ملکة و نجاة من کل هلکة: "تقوا و ترس از خدا،کلید گشودن هر در بستهای است،ذخیره رستاخیز،و سبب آزادی از بردگی شیطان و نجات از هر هلاکت است"(نهج البلاغه خطبه 230).
ضمنا باید توجه داشت که تقوا دارای شاخهها و شعبی است،تقوای مالی و اقتصادی،تقوای جنسی،و اجتماعی،و تقوای سیاسی و مانند اینها.
إِنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا سَوٰاءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ (6) خَتَمَ اَللّٰهُ عَلیٰ قُلُوبِهِمْ وَ عَلیٰ سَمْعِهِمْ وَ عَلیٰ أَبْصٰارِهِمْ غِشٰاوَةٌ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظِیمٌ (7)
6-کسانی که کافر شدند برای آنها تفاوت نمیکند که آنان را(از عذاب خداوند)بترسانی یا نترسانی،ایمان نخواهند آورد.
7-خدا بر دلها و گوشهای آنان مهر نهاده،و بر چشمهای آنها پرده افکنده شده،و عذاب بزرگی در انتظار آنها است.
گروه دوم،کافران لجوج و سرسخت.
این گروه درست در نقطه مقابل متقین و پرهیزگاران قرار دارند و صفات آنها در دو آیه فوق به طور فشرده بیان شده است.
در نخستین آیه میگوید:"آنها که کافر شدند(و در کفر و بیایمانی سخت و لجوجند)برای آنها تفاوت نمیکند که آنان را از عذاب الهی بترسانی یا نترسانی
ایمان نخواهند آورد"( إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا سَوٰاءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ ).
گروه اول از هر نظر با تمام حواس و ادراکات آماده بودند که پس از دریافت حق آن را پذیرا شوند و از آن پیروی کنند.
ولی این دسته چنان در گمراهی خود سرسختند که هر چند حق برای آنان روشن شود حاضر به پذیرش نیستند،قرآنی که راهنما و هادی متقین بود،برای اینها بکلی بی اثر است،بگویی یا نگویی،انذار کنی یا نکنی،بشارت دهی یا ندهی، اثر ندارد،اصولا آنها آمادگی روحی برای پیروی از حق و تسلیم شدن در برابر آن را ندارند.
*** آیه دوم اشاره به دلیل این تعصب و لجاجت میکند و میگوید:آنها چنان در کفر و عناد فرو رفتهاند که حس تشخیص را از دست دادهاند"خدا بر دلها و گوشهایشان مهر نهاده و بر چشمهاشان پرده افکنده شده"( خَتَمَ اللّٰهُ عَلیٰ قُلُوبِهِمْ وَ عَلیٰ سَمْعِهِمْ وَ عَلیٰ أَبْصٰارِهِمْ غِشٰاوَةٌ ).
به همین دلیل نتیجه کارشان این شده است که"برای آنها عذاب بزرگی است" ( وَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظِیمٌ ).
به این ترتیب چشمی که پرهیزگاران با آن آیات خدا را میدیدند،و گوشی که سخنان حق را با آن میشنیدند،و قلبی که حقایق را بوسیله آن درک میکردند در اینها از کار افتاده است،عقل و چشم و گوش دارند،ولی قدرت"درک"و"دید" و"شنوایی"ندارند!چرا که اعمال زشتشان و لجاجت و عنادشان پردهای شده است در برابر این ابزار شناخت.
مسلما انسان تا به این مرحله نرسیده باشد قابل هدایت است،هر چند گمراه باشد،اما به هنگامی که حس تشخیص را بر اثر اعمال زشت خود از دست داد دیگر
راه نجاتی برای او نیست،چرا که ابزار شناخت ندارد و طبیعی است که عذاب عظیم در انتظار او باشد.
-نخستین سؤالی که در اینجا پیش میآید این است که اگر طبق آیه فوق خداوند بر دلها و گوشهای این گروه مهر نهاده،و بر چشمهاشان پرده افکنده،آنها مجبورند در کفر باقی بمانند،آیا این جبر نیست؟شبیه این آیه در موارد دیگری از قرآن نیز به چشم میخورد،با اینحال مجازات آنها چه معنی دارد؟ پاسخ این سؤال را خود قرآن داده است و آن اینکه:اصرار و لجاجت آنها در برابر حق و ادامه به ظلم و بیدادگری و کفر سبب میشود که پردهای بر حس تشخیص آنها بیفتد،در سوره نساء آیه 155 میخوانیم: بَلْ طَبَعَ اللّٰهُ عَلَیْهٰا بِکُفْرِهِمْ :"خداوند بواسطه کفرشان،مهر بر دلهاشان نهاده"! و در سوره مؤمن آیه 35 میخوانیم: کَذٰلِکَ یَطْبَعُ اللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ قَلْبِ مُتَکَبِّرٍ جَبّٰارٍ :"اینگونه خداوند مهر مینهد بر هر قلب متکبر ستمکار"! و در سوره جاثیه آیه 23 چنین آمده است: أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ وَ أَضَلَّهُ اللّٰهُ عَلیٰ عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلیٰ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلیٰ بَصَرِهِ غِشٰاوَةً :"آیا مشاهده کردی کسی را که هوای نفس را خدای خود قرار داده؟و لذا گمراه شده،و خدا مهر بر گوش و قلبش نهاده و پرده بر چشمش افکنده است".
ملاحظه میکنید که سلب حس تشخیص و از کار افتادن ابزار شناخت در آدمی در این آیات معلول عللی شمرده شده است،کفر،تکبر،ستم،پیروی هوسهای سرکش لجاجت و سرسختی در برابر حق،در واقع این حالت عکس العمل و بازتاب اعمال خود انسان است نه چیز دیگر.
اصولا این یک امر طبیعی است که اگر انسان به کار خلاف و غلطی ادامه دهد تدریجا با آن انس میگیرد،نخست یک"حالت"است،بعدا یک"عادت"میشود، سپس مبدل به یک"ملکه"میگردد و جزء بافت جان انسان میشود،گاه کارش به جایی میرسد که باز گشت بر او ممکن نیست،اما چون خود آگاهانه این راه را انتخاب کرده است مسئول تمام عواقب آن میباشد بی آنکه جبر لازم آید،درست همانند کسی که آگاهانه با وسیلهای چشم و گوش خود را کور و کر میکند تا چیزی را نبیند و نشنود.
و اگر میبینیم اینها به خدا نسبت داده شده است به خاطر آنست که خداوند این خاصیت را در اینگونه اعمال نهاده است(دقت کنید).
عکس این مطلب نیز در قوانین آفرینش کاملا مشهود است،یعنی کسی که پاکی و تقوا،درستی و راستی را پیشه کند،خداوند حس تشخیص او را قویتر میسازد و درک و دید و روشنبینی خاصی به او میبخشد،چنان که در سوره انفال آیه 29 میخوانیم: یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللّٰهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقٰاناً :"ای مؤمنان اگر تقوا پیشه کنید خداوند فرقان یعنی وسیله تشخیص حق از باطل را به شما عطا میکند".
این حقیقت را در زندگی روزمره خود نیز آزمودهایم،افرادی هستند که عمل خلافی را شروع میکنند،در آغاز خودشان معترفند که صد در صد خلافکار و گنهکارند،و به همین دلیل از کار خود ناراحتند،ولی کم کم که با آن انس گرفتند این ناراحتی از بین میرود،و در مراحل بالاتر گاهی کارشان به جایی میرسد که نه تنها ناراحت نیستند بلکه خوشحالند و آن را وظیفه انسانی و یا وظیفه دینی خود میشمرند! در حالات"حجاج بن یوسف"آن ابر جنایتکار روزگار میخوانیم که برای توجیه جنایات هولناکش میگفت:این مردم گنهکارند من باید بر آنها مسلط
باشم و به آنها ستم کنم،چرا که مستحقند،گویی اینهمه قتل و خونریزی و جنایت را ماموریتی از سوی خدا برای خود میپنداشت! و نیز میگویند یکی از سپاهیان چنگیز در یکی از شهرهای مرزی ایران سخنرانی کرد و گفت:مگر شما معتقد نیستید که خداوند عذاب بر گنهکاران نازل میکند ما همان عذاب الهی هستیم پس هیچگونه مقاومت نکنید!.
این سؤال دیگری است که در رابطه با آیات فوق در نظر مجسم میشود، ولی توجه به یک نکته پاسخ آن را روشن میسازد و آن اینکه مجازات و کیفرهای الهی همیشه با اعمال و رفتار انسان ارتباط دارد،تنها نمیتوان کسی را به خاطر اینکه قلبا آدم بدی است کیفر نمود،بلکه لازم است ابتدا او را دعوت به سوی حق کنند،اگر تبعیت نکرد و ناپاکی درون را در عملش منعکس ساخت در این حال مستحق کیفر است،در غیر این صورت مصداق قصاص قبل از جنایت خواهد بود.
این همان چیزی است که ما نام آن را"اتمام حجت"میگذاریم.
بطور خلاصه:جزا و پاداش عمل،حتما باید پس از انجام عمل باشد،و تنها تصمیم و یا آمادگی و زمینههای روحی و فکری برای این کار کافی نیست.
بعلاوه پیامبران فقط برای هدایت اینها نیامدهاند،اینها در اقلیتند،اکثریت تودههای گمراه کسانی هستند که تحت تعلیم و تربیت صحیح قابل هدایت میباشند.
-در آیات فوق و بسیاری دیگر از آیات قرآن برای بیان سلب حس تشخیص و درک واقعی از افراد،تعبیر به"ختم"شده است،و احیانا تعبیر به"طبع"و"رین".
این معنی از آنجا گرفته شده است که در میان مردم رسم بر این بوده هنگامی
که اشیایی را در کیسهها یا ظرفهای مخصوصی قرار میدادند،و یا نامههای مهمی را در پاکت میگذاردند،برای آنکه کسی سر آن را نگشاید و دست به آن نزند آن را میبستند و گره میکردند و بر گره مهر مینهادند،امروز نیز معمول است اسناد رسمی املاک را به همین منظور با ریسمان مخصوصی بسته و روی آن قطعه سربی قرار میدهند و روی سرب مهر میزنند،تا اگر از صفحات آن چیزی کم و زیاد کنند معلوم شود.
در تاریخ شواهد فراوانی دیده میشود که رؤسای حکومتها،کیسههای زر را به مهر خویش مختوم میساختند و برای افراد مورد نظر میفرستادند،این برای آن بوده که هیچگونه تصرفی در آن نشود تا بدست طرف برسد،زیرا تصرف در آن بدون شکستن مهر ممکن نبود.
امروز نیز معمول است کیسههای پستی را لاک و مهر میکنند.
در لغت عرب برای این معنی کلمه"ختم"به کار میرود،البته این تعبیر درباره افراد بیایمان لجوجی است که بر اثر گناهان بسیار در برابر عوامل هدایت نفوذناپذیر شدهاند،و لجاجت و عناد در برابر مردان حق در دل آنان چنان رسوخ کرده که درست همانند همان بسته و کیسه سر به مهر هستند که دیگر هیچگونه تصرفی در آن نمیتوان کرد،و به اصطلاح قلب آنها لاک و مهر شده است.
"طبع"نیز در لغت به همین معنی آمده است و"طابع"(بر وزن خاتم) هر دو به یک معنی میباشد یعنی چیزی که با آن مهر میکنند.
اما"رین"به معنی زنگار یا غبار یا لایه کثیفی است که بر اشیاء گرانقیمت مینشیند،این تعبیر در قرآن نیز برای کسانی که بر اثر خیرهسری و گناه زیاد قلبشان نفوذناپذیر شده به کار رفته است،در سوره"مطففین"آیه 14 میخوانیم: کَلاّٰ بَلْ رٰانَ عَلیٰ قُلُوبِهِمْ مٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ :"چنین نیست،اعمال زشت آنها زنگار و لایه بر قلب آنها افکنده است".
و مهم آنست که انسان مراقب باشد اگر خدای ناکرده گناهی از او سر میزند در فاصله نزدیک آن را با آب توبه و عمل صالح بشوید،مبادا به صورت رنگ ثابتی برای قلب در آید و بر آن مهر نهد.
در حدیثی از امام باقر ع میخوانیم:
ما من عبد مؤمن الا و فی قلبه نکتة بیضاء فاذا اذنب ذنبا خرج فی تلک النکتة نکتة سوداء فان تاب ذهب ذلک السواد،و ان تمادی فی الذنوب زاد ذلک السواد حتی یغطی البیاض، فاذا غطی البیاض لم یرجع صاحبه الی خیر ابدا،و هو قول اللّٰه عز و جل کَلاّٰ بَلْ رٰانَ عَلیٰ قُلُوبِهِمْ مٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ : "هیچ بنده مؤمنی نیست مگر اینکه در قلب او یک نقطه(وسیع)سفید و درخشندهای است هنگامی که گناهی از او سر زند در میان آن منطقه سفید،نقطه سیاهی پیدا میشود،اگر توبه کند آن سیاهی بر طرف میگردد و اگر به گناهان ادامه دهد بر سیاهی افزوده میشود،تا تمام سفیدی را بپوشاند،و هنگامی که سفیدی پوشانده شد دیگر صاحب چنین دلی هرگز به خیر و سعادت باز نمیگردد،و این معنی گفتار خدا است که میگوید:" کَلاّٰ بَلْ رٰانَ عَلیٰ قُلُوبِهِمْ مٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ " 1.
-چرا درک حقایق در قرآن به قلب نسبت داده شده است در حالی که میدانیم قلب مرکز ادراکات نیست بلکه تلمبهای است برای گردش خون در بدن؟! در پاسخ چنین میگوئیم:
"قلب"در قرآن به معانی گوناگونی آمده است،از جمله:
1-به معنی عقل و درک چنان که در آیه 37 سوره"ق"میخوانیم" إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَذِکْریٰ لِمَنْ کٰانَ لَهُ قَلْبٌ ""در این مطالب تذکر و یادآوری است برای
آنان که نیروی عقل و درک داشته باشند".
2-به معنی روح و جان،چنان که در سوره احزاب آیه 10 آمده است:
" وَ إِذْ زٰاغَتِ الْأَبْصٰارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنٰاجِرَ ":"هنگامی که چشمها از وحشت فرو مانده و جانها به لب رسیده بود".
3-به معنی مرکز عواطف،آیه 12 سوره انفال شاهد این معنی است:
" سَأُلْقِی فِی قُلُوبِ الَّذِینَ کَفَرُوا الرُّعْبَ ":"بزودی در دل کافران ترس ایجاد میکنم".و در جای دیگر در سوره آل عمران آیه 159 میخوانیم:" فَبِمٰا رَحْمَةٍ مِنَ اللّٰهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ ":"...اگر سنگدل بودی از اطرافت پراکنده میشدند".
توضیح اینکه:
در وجود انسان دو مرکز نیرومند بچشم میخورد:
1-مرکز ادراکات که همان"مغز و دستگاه اعصاب است"و لذا هنگامی که مطلب فکری برای ما پیش میآید احساس میکنیم با مغز خویش آن را مورد تجزیه و تحلیل قرار میدهیم.(اگر چه مغز و سلسله اعصاب در واقع وسیله و ابزاری هستند برای روح).
2-مرکز عواطف که عبارت است از همان قلب صنوبری که در بخش چپ سینه قرار دارد و مسائل عاطفی در مرحله اول روی همین مرکز اثر میگذارد، اولین جرقه از قلب شروع میشود.
ما بالوجدان هنگامی که با مصیبتی روبرو میشویم فشار آن را روی همین قلب صنوبری احساس میکنیم،و هم چنان وقتی که به مطلب سرورانگیزی بر میخوریم فرح و انبساط را در همین مرکز احساس میکنیم(دقت کنید).
درست است که مرکز اصلی"ادراکات"و"عواطف"همگی روان و روح آدمی است ولی تظاهرات و عکس العملهای جسمی آنها متفاوت است عکس العمل
درک و فهم نخستین بار در دستگاه مغز آشکار میشود،ولی عکس العمل مسائل عاطفی از قبیل محبت،عداوت،ترس،آرامش،شادی و غم در قلب انسان ظاهر میگردد، بطوری که بهنگام ایجاد این امور بروشنی اثر آنها را در قلب خود احساس میکنیم.
نتیجه اینکه اگر در قرآن مسائل عاطفی به قلب(همین عضو مخصوص) مسائل عقلی به قلب(به معنی عقل یا مغز)نسبت داده شده،دلیل آن همان است که گفته شد،و سخنی به گزاف نرفته است.
از همه اینها گذشته قلب به معنی عضو مخصوص نقش مهمی در حیات و بقای انسان دارد،بطوری که یک لحظه توقف آن با نابودی همراه است.بنا بر این چه مانعی دارد که فعلیتهای فکری و عاطفی به آن نسبت داده شود.
-در آیه فوق مانند بسیاری دیگر از آیات قرآن،قلب و بصر به صورت جمع (قلوب و ابصار)آمده ولی"سمع"همه جا در قرآن به صورت مفرد ذکر شده است این تفاوت حتما نکتهای دارد،نکته آن چیست؟ پاسخ:درست است که کلمه"سمع"در قرآن همه جا بصورت مفرد آمده و بصورت جمع(اسماع)نیامده است ولی قلب و بصر گاهی بصورت جمع مانند آیه فوق و گاهی بصورت مفرد مانند آیه 23 سوره جاثیه آمده است:( وَ خَتَمَ عَلیٰ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلیٰ بَصَرِهِ غِشٰاوَةً ).
عالم بزرگوار مرحوم شیخ طوسی در تفسیر"تبیان"از یکی از ادبای معروف چنین نقل میکند که:علت مفرد آمدن"سمع"ممکن است یکی از دو چیز باشد:
نخست:اینکه"سمع"گاهی بعنوان اسم جمع بکار میرود و میدانیم که
در اسم جمع معنی جمع افتاده و نیازی به جمع بستن ندارد.
دیگر:اینکه"سمع"میتواند معنی مصدری داشته باشد و میدانیم مصدر دلالت بر کم و زیاد هر دو میکند و نیازی به جمع بستن ندارد.
بعلاوه میتوان وجه ذوقی و علمی دیگری برای این تفاوت گفت و آن اینکه:
تنوع ادراکات قلبی و مشاهدات با چشم نسبت به"مسموعات"فوق العاده بیشتر است و بخاطر این تفاوت قلوب و ابصار بصورت جمع ذکر شده ولی"سمع"بصورت مفرد آمده است.
در فیزیک جدید نیز میخوانیم امواج صوتی قابل استماع تعداد نسبتا محدودی است و از چندین ده هزار تجاوز نمیکند.در حالی که امواج نورها و رنگهایی که قابل رؤیت هستند از میلیونها میگذرد(دقت کنید).
وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ یَقُولُ آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَ بِالْیَوْمِ اَلْآخِرِ وَ مٰا هُمْ بِمُؤْمِنِینَ (8) یُخٰادِعُونَ اَللّٰهَ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ مٰا یَخْدَعُونَ إِلاّٰ أَنْفُسَهُمْ وَ مٰا یَشْعُرُونَ (9) فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزٰادَهُمُ اَللّٰهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ بِمٰا کٰانُوا یَکْذِبُونَ (10) وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ لاٰ تُفْسِدُوا فِی اَلْأَرْضِ قٰالُوا إِنَّمٰا نَحْنُ مُصْلِحُونَ (11) أَلاٰ إِنَّهُمْ هُمُ اَلْمُفْسِدُونَ وَ لٰکِنْ لاٰ یَشْعُرُونَ (12) وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ آمِنُوا کَمٰا آمَنَ اَلنّٰاسُ قٰالُوا أَ نُؤْمِنُ کَمٰا آمَنَ اَلسُّفَهٰاءُ أَلاٰ إِنَّهُمْ هُمُ اَلسُّفَهٰاءُ وَ لٰکِنْ لاٰ یَعْلَمُونَ (13) وَ إِذٰا لَقُوا اَلَّذِینَ آمَنُوا قٰالُوا آمَنّٰا وَ إِذٰا خَلَوْا إِلیٰ شَیٰاطِینِهِمْ قٰالُوا إِنّٰا مَعَکُمْ إِنَّمٰا نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ (14) اَللّٰهُ یَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ یَمُدُّهُمْ فِی طُغْیٰانِهِمْ یَعْمَهُونَ (15) أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ اِشْتَرَوُا اَلضَّلاٰلَةَ بِالْهُدیٰ فَمٰا رَبِحَتْ تِجٰارَتُهُمْ وَ مٰا کٰانُوا مُهْتَدِینَ (16)
8-در میان مردم کسانی هستند که میگویند به خدا و روز رستاخیز ایمان آوردهایم در حالی که ایمان ندارند.
9-میخواهند خدا و مؤمنان را فریب بدهند(ولی)جز خودشان را فریب نمیدهند(اما) نمیفهمند.
10-در دلهای آنها یک نوع بیماری است،خداوند بر بیماری آنها میافزاید و عذاب دردناکی به خاطر دروغهایی که میگویند در انتظار آنهاست.
11-و هنگامی که به آنها گفته شود،در زمین فساد نکنید میگویند ما فقط اصلاح کنندهایم.
12-آگاه باشید اینها همان مفسدانند ولی نمیفهمند.
13-و هنگامی که به آنها گفته شود،همانند(سایر)مردم ایمان بیاورید میگویند:آیا همچون سفیهان ایمان بیاوریم؟بدانید اینها همان سفیهانند ولی نمیدانند.
14-و هنگامی که افراد با ایمان را ملاقات میکنند میگویند ما ایمان آوردهایم،(ولی) هنگامی که با شیاطین خود خلوت میکنند میگویند با شمائیم ما(آنها)را مسخره میکنیم.
15-خداوند آنها را استهزاء میکند،و آنها را در طغیانشان نگه میدارد تا سرگردان شوند.
16-آنها کسانی هستند که هدایت را با گمراهی معاوضه کردهاند و(این)تجارت برای آنها سودی نداده،و هدایت نیافتهاند.
گروه سوم(منافقان)
آیات فوق شرح فشرده و بسیار پر مغزی پیرامون منافقان و ویژگیهای روحی
و اعمال آنها بیان میکند.
توضیح اینکه:اسلام در یک مقطع خاص تاریخی خود با گروهی روبرو شد که نه اخلاص و شهامت برای ایمان آوردن داشتند و نه قدرت و جرأت بر مخالفت صریح.
این گروه که قرآن از آنها به عنوان"منافقین"یاد میکند و ما در فارسی از آنها تعبیر به"دورو"یا"دو چهره"میکنیم در صفوف مسلمانان واقعی نفوذ کرده بودند،و خطر بزرگی برای اسلام و مسلمین محسوب میشدند،و از آنجا که ظاهر اسلامی داشتند،غالبا شناخت آنها مشکل بود،ولی قرآن نشانههای دقیق و زندهای برای آنها بیان میکند که خط باطنی آنها را مشخص میسازد و الگویی در این زمینه بدست مسلمانان برای همه قرون و اعصار میدهد.
نخست تفسیری از خود نفاق دارد میگوید:"بعضی از مردم هستند که میگویند به خدا و روز قیامت ایمان آوردهایم در حالی که ایمان ندارند"( وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یَقُولُ آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَ بِالْیَوْمِ الْآخِرِ وَ مٰا هُمْ بِمُؤْمِنِینَ ). آنها این عمل را یک نوع زرنگی و به اصطلاح تاکتیک جالب،حساب میکنند:"آنها با این عمل میخواهند خدا و مؤمنان را بفریبند"( یُخٰادِعُونَ اللّٰهَ وَ الَّذِینَ آمَنُوا ).
"در حالی که تنها خودشان را فریب میدهند اما نمیفهمند"( وَ مٰا یَخْدَعُونَ إِلاّٰ أَنْفُسَهُمْ وَ مٰا یَشْعُرُونَ ).
آنها با انحراف از راه صحیح و صراط مستقیم،عمری را در بیراهه میگذرانند تمام نیروها و امکانات خود را بر باد میدهند و جز ناکامی و شکست و بدنامی و عذاب الهی بهرهای نمیگیرند.
سپس قرآن در آیه بعد به این واقعیت اشاره میکند که نفاق در واقع یک نوع بیماری است،انسان سالم یک چهره بیشتر ندارد،هماهنگی کامل در میان روح و جسم او حکمفرما است،چرا که ظاهر و باطن و روح و جسم همه مکمل یکدیگرند اگر مؤمن است،تمام وجود او فریاد ایمان میکشد و اگر منحرف شود باز هم ظاهر و باطن او نشان دهنده انحراف است،این دوگانگی جسم و روح درد تازه و بیماری اضافی است،این یک نوع تضاد و ناهماهنگی و از هم گسستگی است که حاکم بر وجود انسان میشود.
میگوید:"در دلهای آنها بیماری خاصی است"( فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ).
اما از آنجا که در نظام آفرینش،هر کس در مسیری قرار گرفت و وسائل آن را فراهم ساخت در همان مسیر،رو به جلو میرود،و یا به تعبیر دیگر تراکم اعمال و افکار انسان در یک مسیر آن را پررنگتر و راسختر میسازد،قرآن اضافه میکند:"خداوند هم بر بیماری آنها میافزاید"( فَزٰادَهُمُ اللّٰهُ مَرَضاً ).
و از آنجا که سرمایه اصلی منافقان،دروغ است و تا بتوانند،تناقضها را که در زندگیشان دیده میشود با آن توجیه کنند،در پایان آیه میفرماید:"برای آنها عذاب الیمی است بخاطر دروغهایی که میگفتند"( وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ بِمٰا کٰانُوا یَکْذِبُونَ ).
*** سپس به ویژگیهای آنها اشاره میکند که نخستین آنها داعیه اصلاحطلبی است در حالی که مفسد واقعی همانها هستند:"هنگامی که به آنها گفته شود در روی زمین فساد نکنید میگویند ما فقط اصلاح کنندهایم"!( وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ لاٰ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ قٰالُوا إِنَّمٰا نَحْنُ مُصْلِحُونَ ).
ما برنامهای جز اصلاح در تمام زندگی خود نداشته و نداریم! ***
قرآن در آیه بعد میگوید:"بدانید اینها همان مفسدانند و برنامهای جز فساد ندارند ولی خودشان هم نمیفهمند"!( أَلاٰ إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لٰکِنْ لاٰ یَشْعُرُونَ ).
بلکه اصرار و پافشاری آنها در راه نفاق و خو گرفتن با این برنامههای زشت و ننگین سبب شده که تدریجا گمان کنند این برنامهها مفید و سازنده و اصلاح- طلبانه است،و همانگونه که سابقا نیز اشاره کردیم گناه اگر از حد بگذرد،حس تشخیص را از انسان میگیرد،بلکه تشخیص او را واژگونه میکند،و ناپاکی و آلودگی به صورت طبیعت ثانوی او در میآید.
*** نشانه دیگر اینکه:آنها خود را عاقل و هوشیار و مؤمنان را سفیه و ساده لوح و خوشباور میپندارند،آن چنان که قرآن میگوید:"هنگامی که به آنها گفته میشود ایمان بیاورید آن گونه که تودههای مردم ایمان آوردهاند،میگویند آیا ما همچون این سفیهان ایمان بیاوریم"؟!( وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ آمِنُوا کَمٰا آمَنَ النّٰاسُ قٰالُوا أَ نُؤْمِنُ کَمٰا آمَنَ السُّفَهٰاءُ ).
و به این ترتیب افراد پاکدل و حق طلب و حقیقت جو را که با مشاهده آثار حقانیت در دعوت پیامبر ص و محتوای تعلیمات او،سر تعظیم فرود آوردهاند به سفاهت متهم میکند و شیطنت و دورویی و نفاق را دلیل بر هوش و عقل و درایت میشمرد،آری در منطق آنها عقل،جایش را با سفاهت عوض کرده است.
لذا قرآن در پاسخ آنها میگوید:"بدانید سفیهان واقعی اینها هستند اما نمیدانند"( أَلاٰ إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهٰاءُ وَ لٰکِنْ لاٰ یَعْلَمُونَ ).
آیا این سفاهت نیست که انسان خط زندگی خود را مشخص نکند و در میان هر گروهی به رنگ آن گروه در آید و به جای تمرکز و وحدت شخصیت،دوگانگی و چندگانگی را پذیرا گردد،استعداد و نیروی خود را در طریق شیطنت و توطئه
و تخریب به کار گیرد،و در عین حال خود را عاقل بشمرد؟! *** سومین نشانه آنها آنست که هر روز به رنگی در میآیند و در میان هر جمعیتی با آنها همصدا میشوند،آن چنان که قرآن میگوید:"هنگامی که افراد با ایمان را ملاقات کنند میگویند ایمان آوردیم "( وَ إِذٰا لَقُوا الَّذِینَ آمَنُوا قٰالُوا آمَنّٰا ).
ما از شما هستیم و پیرو یک مکتبیم،از جان و دل اسلام را پذیرا گشتیم و با شما هیچ فرقی نداریم! "اما هنگامی که با دوستان شیطان صفت خود به خلوتگاه میروند میگویند ما با شمائیم"!( وَ إِذٰا خَلَوْا إِلیٰ شَیٰاطِینِهِمْ قٰالُوا إِنّٰا مَعَکُمْ ).
"و اگر میبینید ما در برابر مؤمنان اظهار ایمان میکنیم ما مسخرهشان میکنیم"!( إِنَّمٰا نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ ).
ما بر افکار و اعمالشان در دل میخندیم،میخواهیم کلاه بر سرشان بگذاریم، دوست ما و محرم اسرار ما و همه چیز ما شمائید! *** سپس قرآن با یک لحن کوبنده و قاطع میگوید:"خدا آنها را مسخره میکند"( اَللّٰهُ یَسْتَهْزِئُ بِهِمْ ).
"و خدا آنها را در طغیانشان نگه میدارد تا به کلی سرگردان شوند" ( وَ یَمُدُّهُمْ فِی طُغْیٰانِهِمْ یَعْمَهُونَ ) 1.
*** آخرین آیه مورد بحث سرنوشت نهایی آنها را که سرنوشتی است بسیار
غمانگیز و شوم و تاریک چنین بیان میکند:
"آنها کسانی هستند که در تجارتخانه این جهان،هدایت را با گمراهی معاوضه کردهاند"( أُولٰئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الضَّلاٰلَةَ بِالْهُدیٰ ).
و به همین دلیل"تجارت آنها سودی نداشته"بلکه سرمایه را نیز از کف دادهاند( فَمٰا رَبِحَتْ تِجٰارَتُهُمْ ).
"و هرگز روی هدایت را ندیدهاند"( وَ مٰا کٰانُوا مُهْتَدِینَ ).
هنگامی که انقلابی در محیطی روی میدهد-مخصوصا انقلابی همچون انقلاب اسلام که بر پایههای حق و عدالت قرار داشت-مسلما منافع گروهی غارتگر و ظالم و خودکامه به خطر میافتد،آنها نخست با تمسخر و استهزاء و سپس با استفاده از نیروی مسلح،فشار اقتصادی،تبلیغات مستمر اجتماعی،سعی میکنند انقلاب را در هم بشکنند.
اما هنگامی که نشانههای پیروزی انقلاب بر همه قدرتهای محیط آشکار شود گروهی از مخالفان تاکتیک و روش عملی خود را تغییر داده،ظاهرا تسلیم میشوند اما در واقع یک گروه زیر زمینی مخالف را تشکیل میدهند.
اینها که به خاطر داشتن دو چهره مختلف،منافق نامیده میشوند(منافق از ماده"نفق"بر وزن"شفق"به معنی کانالها و نقبهایی است که زیر زمین میزنند تا برای استتار یا فرار از آن استفاده کنند)خطرناکترین دشمنان انقلابند، زیرا موضع آنها کاملا مشخص نیست،تا مردم انقلابی آنها را بشناسند و از خود طرد کنند،بلکه در لابلای صفوف مردم پاک و راستین،و حتی گاهی در پستهای حساس نفوذ میکنند.
انقلاب اسلام نیز در برابر چنین گروهی قرار گرفت،یعنی تا زمانی که پیامبر اسلام ص از مکه به مدینه هجرت نکرده بود،مسلمانان حکومتی تشکیل نداده بودند.
اما پس از ورود پیامبر ص به مدینه،نخستین پایه حکومت اسلامی گذارده شد،و پس از پیروزی در جنگ"بدر"،این مساله آشکارتر گشت،یعنی رسما حکومت و دولتی کوچک اما قابل رشد تشکیل گردید.
اینجا بود که منافع بسیاری از سردمداران مدینه مخصوصا یهود که در آن زمان مورد احترام عربها بودند به خطر افتاد،احترام یهود در آن زمان بیشتر به خاطر این بود که اهل کتاب و مردمی نسبة با سواد،و از نظر وضع اقتصادی پیشرفته بودند،و همانها بودند که پیش از ظهور پیامبر ص بشارت چنین ظهوری را میدادند.
افراد دیگری هم در مدینه بودند که داعیه ریاست و رهبری مردم داشتند، ولی با هجرت رسول خدا حسابها به هم خورد،سران ظالم و خودکامه و اطرافیان غارتگر آنها دیدند تودههای مردم به سرعت به پیامبر ص ایمان میآورند،حتی خویشاوندان خودشان،آنها بعد از مدتی مقاومت دیدند چارهای نیست جز اینکه ظاهرا مسلمان شوند،زیرا نواختن کوس مخالفت و قرار گرفتن در جبهه مقابل، علاوه بر مشکلات جنگ و صدمههای اقتصادی،خطر نابودی آنها را در بر داشت به ویژه اینکه عرب تمام قدرتش قبیله او بود و قبیلههای آنها غالبا از آنان جدا شده بودند.
روی این اصل راه سومی انتخاب کردند،و آن اینکه ظاهرا مسلمان شوند و در خفیه نقشه در هم شکستن اسلام را طرحریزی کنند.
کوتاه سخن اینکه بروز"نفاق"در یک اجتماع معمولا معلول یکی از دو چیز است:نخست پیروزی و قدرت آئین انقلابی موجود و تسلط آن بر اجتماع.
و دیگر ضعف روحیه و فقدان شخصیت و شهامت کافی برای رویارویی با حوادث سخت.
-بدون شک نفاق و منافق، مخصوص عصر پیامبر ص نبوده است و در هر جامعهای این برنامه و گروه وجود دارند،منتها باید بر اساس معیارهای حساب شدهای که قرآن برای آنها بدست میدهد شناسایی شوند،تا نتوانند زیان و یا خطری ایجاد کنند،در آیات گذشته و همچنین سوره منافقین و روایات اسلامی نشانههای مختلفی برای آنها ذکر شده است از جمله:
1-هیاهوی بسیار و ادعاهای بزرگ،و خلاصه گفتار زیاد و عمل کم و ناهماهنگ.
2-در هر محیطی رنگ آن محیط را گرفتن و با هر جمعیتی مطابق مذاق آنان حرف زدن،با مؤمنان"آمنا"گفتن و با مخالفان" إِنّٰا مَعَکُمْ "! 3-حساب خود را از مردم جدا کردن،و تشکیل انجمنهای سری،و مرموز دادن با نقشههای حساب شده.
4-خدعه و نیرنگ و فریب و دروغ و تملق و چاپلوسی،پیمان شکنی و خیانت.
5-خود برتربینی،و مردم را ناآگاه،سفیه و ابله قلمداد کردن و خود را عاقل و هوشیار دانستن.
خلاصه دوگانگی شخصیت و تضاد برون و درون که صفت بارز منافقان است پدیدههای گوناگونی در عمل و گفتار و رفتار فردی و اجتماعی آنها دارد که به خوبی میتوان آن را شناخت.
چه تعبیر زیبایی دارد قرآن در آیاتی که خواندیم میگوید: فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ :"آنها دلهای بیمار دارند"چه بیماری از دوگانگی ظاهر و باطن بدتر؟و چه بیماری از خود برتربینی و یا نداشتن شهامت برای رویارویی با حوادث دردناکتر؟
ولی همان گونه که بیماری قلبی را هر چند پنهان است نمیتوان به کلی مخفی کرد بلکه نشانههای آن در چهره انسان و تمام اعضای بدن آشکار میشود، بیماری نفاق نیز همین گونه است که با تظاهرات مختلف قابل شناخت میباشد.
در تفسیر نمونه ذیل آیات 141 تا 143 سوره نساء نیز درباره"صفات منافقان" بحث کردهایم(جلد چهارم صفحه 174 تا 178).
و نیز در ذیل آیات 49 تا 57 سوره توبه بحث مشروحی در این زمینه داریم (تفسیر نمونه جلد 7 صفحه 438 تا 450).
در سوره توبه ذیل آیات 62 تا 85 نیز بحثهای فراوانی در این زمینه مطالعه خواهید فرمود(تفسیر نمونه جلد هشتم صفحه 19 تا 72).
-گرچه نفاق به مفهوم خاصش،صفت افراد بیایمانی است که ظاهرا در صف مسلمانانند،اما باطنا دل در گرو کفر دارند،ولی نفاق معنی وسیعی دارد که هر گونه دوگانگی ظاهر و باطن،گفتار و عمل را شامل میشود هر چند در افراد مؤمن باشد که ما از آن به عنوان"رگههای نفاق" نام میبریم.
مثلا در حدیثی میخوانیم:
ثلاث من کن فیه کان منافقا و ان صام و صلی و زعم انه مسلم،من اذا ائتمن خان،و اذا حدث کذب،و اذا وعد اخلف:
"سه صفت است در هر کس باشد منافق است هر چند روزه بگیرد و نماز بخواند و خود را مسلمان بداند:کسی که در امانت خیانت میکند،و کسی که به هنگام سخن گفتن دروغ میگوید،و کسی که وعده میدهد و خلف وعده میکند" 1.
مسلما این گونه افراد منافق به معنی خاص نیستند،ولی رگههایی از نفاق در وجود آنها هست،مخصوصا درباره ریاکاران از امام صادق ع میخوانیم
که فرمود:
الریاء شجرة لا تثمر الا الشرک الخفی،و اصلها النفاق!: "ریا و ظاهر سازی،درخت(شوم و تلخی)است که میوهای جز شرک خفی ندارد و اصل و ریشه آن نفاق است" 1.
در اینجا توجه شما را به سخنی از امیر مؤمنان علی ع درباره منافقان جلب میکنیم:
"ای بندگان خدا شما را به تقوا و پرهیزکاری سفارش میکنم،و از منافقان بر حذر میدارم،زیرا آنها گمراه و گمراه کنندهاند،خطاکار و به خطا اندازند، به رنگهای گوناگون در میآیند،به قیافه و زبانهای متعدد خودنمایی میکنند از هر وسیلهای برای فریفتن و در هم شکستن شما استفاده میکنند،و در هر کمینگاهی به کمین شما مینشینند، بد باطن و خوشظاهرند،و در نهان برای فریب مردم گام بر میدارند،از بیراههها حرکت میکنند،و گفتارشان به ظاهر شفا بخش،اما کردارشان دردی است درمانناپذیر،به رفاه و آسایش مردم حسد میورزند و(اگر به کسی)بلائی وارد شود خوشحالند،امیدواران را مایوس میکنند،و در هر راهی کشتهای دارند،در هر دلی راهی و در هر مصیبتی اشک ساختگی میریزند،مدح و تمجید را به یکدیگر قرض میدهند و انتظار پاداش و جزا میکشند،اگر چیزی بخواهند اصرار میورزند،و اگر ملامت کنند پردهدری مینمایند" 2.
نه تنها برای اسلام که برای هر آئین انقلابی و پیشرو،منافقان خطرناکترین گروهند،آنها در لابلای صفوف مسلمانان نفوذ میکنند و از هر فرصتی برای
کارشکنی استفاده مینمایند.
گاهی مؤمنان راستین را که با اخلاص تمام،سرمایه مختصری را در راه خدا انفاق میکردند مورد استهزاء قرار میدادند،چنان که قرآن میگوید: اَلَّذِینَ یَلْمِزُونَ الْمُطَّوِّعِینَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ فِی الصَّدَقٰاتِ وَ الَّذِینَ لاٰ یَجِدُونَ إِلاّٰ جُهْدَهُمْ فَیَسْخَرُونَ مِنْهُمْ سَخِرَ اللّٰهُ مِنْهُمْ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ :"آنها که مؤمنان با اخلاص را به خاطر انفاقهای(کوچک اما بیریا)مسخره میکنند،خداوند آنها را استهزا میکند و عذاب دردناکی در انتظارشان است(توبه-79).
و گاهی در انجمنهای سری خود تصمیم میگرفتند،کمکهای مالی خود را از یاران رسول خدا ص به کلی قطع کنند،تا از اطراف او پراکنده شوند، چنان که در سوره منافقان آمده است هُمُ الَّذِینَ یَقُولُونَ لاٰ تُنْفِقُوا عَلیٰ مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللّٰهِ حَتّٰی یَنْفَضُّوا وَ لِلّٰهِ خَزٰائِنُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لٰکِنَّ الْمُنٰافِقِینَ لاٰ یَفْقَهُونَ :"آنها میگویند کمکهای مالی خود را از کسانی که نزد پیامبرند قطع کنید تا از پیرامون او پراکنده شوند،بدانید خزائن آسمان و زمین از آن خدا است،ولی منافقان نمیدانند"(سوره منافقون آیه 7).
گاهی تصمیم میگرفتند که پس از بازگشت از جنگ به مدینه،دست به دست هم بدهند و با استفاده از یک فرصت مناسب،مؤمنان را از مدینه بیرون کنند و میگفتند: لَئِنْ رَجَعْنٰا إِلَی الْمَدِینَةِ لَیُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ :"اگر به مدینه باز گردیم،عزیزان،ذلیلان را بیرون خواهند کرد"!(منافقون-8).
و زمانی هم به بهانههای مختلف از قبیل جمعآوری محصولهای کشاورزی از شرکت در برنامههای جهاد،خود داری کرده و در شدیدترین لحظات،پیامبر ص را تنها میگذاشتند،و در عین حال وحشت داشتند که پرده از رازشان برداشته شود و رسوا گردند.
به خاطر همین موضعگیریهای بسیار خصمانه،در آیات زیادی از قرآن،
آماج شدیدترین حملات قرار گرفتند،و یک سوره در قرآن به نام سوره"منافقون" پیرامون وضع آنها نازل شده است.
در سورههای توبه،حشر و بعضی دیگر از سورههای قرآن نیز مورد نکوهش فراوان قرار گرفتهاند،از جمله سیزده آیه از آیات همین سوره بقره از صفات آنها و عواقب شومشان سخن میگوید.
مشکل بزرگی که مسلمانان در ارتباط با منافقان داشتند این است که از یک سو مامور بودند هر کس اظهار اسلام میکند با آغوش باز از او استقبال کنند، و از تفتیش عقائد در مورد اشخاص خود داری نمایند،از سوی دیگر باید مراقب توطئههای منافقان باشند،منافقانی که با قیافه حق بجانب و بنام یک فرد مسلمان، گفتارشان مورد قبول افراد واقع میشد،در حالی که در باطن،سد راه اسلام و از دشمنان قسم خورده بودند.
این گروه با پیش گرفتن این راه فکر میکردند میتوانند خداوند و مؤمنان را برای همیشه فریب دهند،در حالی که بدون توجه خود را فریب میدادند.
تعبیر به یُخٰادِعُونَ اللّٰهَ وَ الَّذِینَ آمَنُوا (با توجه به معنی مخادعه که به معنی نیرنگ و خدعه از دو طرف است)مفهوم دقیقی را ترسیم میکند و آن اینکه آنها از یک سو بر اثر کوردلی،اعتقاد داشتند که پیامبر اسلام ص یک خدعهگر است که برای حکومت بر مردم،دین و نبوت را مطرح ساخته،و افراد سادهلوح نیز اطراف او جمع شدهاند،لذا باید در مقابل او به خدعه برخاست!،بنا بر این از یک سو کار این منافقین،خدعه و نیرنگ بود و از سویی دیگر درباره پیامبر بزرگ خدا نیز چنین اعتقاد غلطی داشتند.
اما جمله بعد( وَ مٰا یَخْدَعُونَ إِلاّٰ أَنْفُسَهُمْ وَ مٰا یَشْعُرُونَ )هر دو پندار آنها را در هم
میکوبد،از یک سو اثبات میکند که تنها خدعه و نیرنگ از جانب خود آنها است و از سوی دیگر میگوید این خدعه و نیرنگ نیز به خودشان باز میگردد و نمیفهمند،چرا که سرمایههای اصیلی را که خداوند برای نیل به سعادت در وجودشان آفریده،در مسیر خدعه و فریب و نیرنگ بر باد میدهند و دست خالی از هر خیر و نیکی،با کولهباری از گناه،از دنیا میروند.
البته هیچکس خدا را نمیتواند فریب بدهد،چرا که او با خبر از آشکار و نهان است،بنا بر این تعبیر به "یُخٰادِعُونَ اللّٰهَ" یا از این نظر است که خدعه و نیرنگ با پیامبر و مؤمنان،همچون خدعه و نیرنگ با خدا است،(در موارد دیگری از قرآن نیز دیده میشود که خداوند برای تعظیم پیامبر و مؤمنان خود را در صف آنها قرار میدهد).
و یا اینکه بر اثر عدم شناخت صفات خدا با افکار کوتاه و ناقص خود به راستی فکر میکردند ممکن است چیزی از خدا پنهان بماند و نظیر آن نیز در بعضی دیگر از آیات قرآن دیده میشود.
به هر حال،آیه فوق،اشاره روشنی به مساله فریب و جدان دارد و اینکه بسیار میشود که انسان منحرف و آلوده،برای رهایی از سرزنش و مجازات و جدان در برابر اعمال زشت و انحرافی دست به فریب و جدان خویش میزند،و کم کم برای خود این باور را به وجود میآورد که این عمل من نه تنها زشت و انحرافی نیست بلکه اصلاح است و مبارزه با فساد( إِنَّمٰا نَحْنُ مُصْلِحُونَ )تا با فریب و جدان، آسوده خاطر به اعمال خلاف خود ادامه دهد.
میگویند یکی از سران آمریکا در پاسخ اینکه چرا دستور داده است دو شهر بزرگ ژاپن(هیروشیما،و ناکازاکی)را بمباران اتمی کنند و حدود 200 هزار نفر کودک و پیر و جوان را نابود یا ناقص سازند؟گفته بود:
ما به خاطر صلح این دستور را دادهایم!که اگر این کار را نمیکردیم جنگ
طولانیتر میشد و میبایست بیش از این میکشتیم!! آری منافقان عصر ما نیز برای فریب مردم یا فریب و جدان خود از این گفتهها و از آن کارها،بسیار دارند،در حالی که در برابر ادامه جنگ یا بمباران اتمی شهرهای بیدفاع،راه سوم روشنی نیز وجود داشت و آن اینکه دست از تجاوزگری بردارند و ملتها را با سرمایههای کشورشان آزاد بگذارند.
بنا بر این نفاق در حقیقت وسیلهای است برای فریب و جدان،و چه دردناک است که انسان،این واعظ درونی،این پلیس همیشه بیدار و این نماینده الهی را در درون خود،خفه کند،و یا آن چنان پرده بر روی آن بیفکند که صدایش به گوش نرسد.
در قرآن مجید کرارا فعالیتهای انسان در این دنیا به یک نوع تجارت تشبیه شده است،و در حقیقت همه ما در این جهان تاجرانی هستیم که با سرمایههای فراوان خدا داد،سرمایه عقل،فطرت،عواطف،نیروهای مختلف جسمانی، مواهب عالم طبیعت،و بالاخره رهبری انبیاء،گام در این تجارتخانه بزرگ میگذاریم،گروهی سود میبرند و پیروز میشوند و سعادتمند،گروهی نه تنها سودی نمیبرند بلکه اصل سرمایه را نیز از دست داده،و به تمام معنی ورشکست میشوند نمونه کامل گروه اول،مجاهدان راه خدا هستند،چنان که قرآن درباره آنها میگوید: یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلیٰ تِجٰارَةٍ تُنْجِیکُمْ مِنْ عَذٰابٍ أَلِیمٍ تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجٰاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ بِأَمْوٰالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ :"ای افراد با ایمان! آیا شما را راهنمایی به تجارتی بکنم که از عذاب دردناک رهائیتان میبخشد(و به سعادت جاویدان رهنمونتان میشود)ایمان به خدا و رسول او بیاورید و در راه او با مال و جان جهاد کنید"(صف-9 و 10).
و نمونه واضح گروه دوم منافقانند که قرآن در آیات فوق،پس از ذکر کارهای مخرب آنها که در لباس اصلاح و عقل،انجام میگیرد میگوید:"آنها کسانی هستند که هدایت را با گمراهی مبادله کردند و این تجارت نه برای آنها سودی داشت و نه مایه هدایت شد"این گروه در موقعیتی قرار داشتند که میتوانستند بهترین راه را انتخاب کنند،آنها در کنار چشمه زلال وحی قرار داشتند،در محیطی مملو از صفا و صداقت و ایمان.
اما آنها به جای اینکه از این موقعیت خاص که در طول قرون اعصار تنها نصیب گروه اندکی شده است بالاترین بهره را ببرند،هدایت را دادند و گمراهی را خریدند،هدایتی که در درون فطرتشان بود،هدایتی که در محیط وحی موج میزد،همه این امکانات را از دست دادند به گمان اینکه با این کار میتوانند، مسلمین را در هم بکوبند و رؤیاهای شومی را که در مغز خود میپروراندند تحقق بخشند.
این معاوضه و انتخاب غلط دو زیان بزرگ همراه داشت:
نخست اینکه سرمایههای مادی و معنوی خویش را از دست دادند بی آنکه در مقابل آن سودی ببرند.
و دیگر اینکه حتی به نتیجه شوم مورد نظر خود نیز نرسیدند زیرا اسلام با سرعت پیشرفت کرد و به زودی صفحه جهان را فرا گرفت و این منافقان نیز رسوا شدند.
مَثَلُهُمْ کَمَثَلِ اَلَّذِی اِسْتَوْقَدَ نٰاراً فَلَمّٰا أَضٰاءَتْ مٰا حَوْلَهُ ذَهَبَ اَللّٰهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَکَهُمْ فِی ظُلُمٰاتٍ لاٰ یُبْصِرُونَ (17) صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاٰ یَرْجِعُونَ (18) أَوْ کَصَیِّبٍ مِنَ اَلسَّمٰاءِ فِیهِ ظُلُمٰاتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ یَجْعَلُونَ أَصٰابِعَهُمْ فِی آذٰانِهِمْ مِنَ اَلصَّوٰاعِقِ حَذَرَ اَلْمَوْتِ وَ اَللّٰهُ مُحِیطٌ بِالْکٰافِرِینَ (19) یَکٰادُ اَلْبَرْقُ یَخْطَفُ أَبْصٰارَهُمْ کُلَّمٰا أَضٰاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِیهِ وَ إِذٰا أَظْلَمَ عَلَیْهِمْ قٰامُوا وَ لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصٰارِهِمْ إِنَّ اَللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (20)
17-آنها(منافقان)همانند کسی هستند که آتشی افروخته(تا در بیابان تاریک راه خود را پیدا کند)ولی هنگامی که آتش اطراف خود را روشن ساخت خداوند(طوفانی میفرستد و)آن را خاموش میکند،و در تاریکی وحشتناکی که چشم کار نمیکند آنها را رها میسازد.
18-آنها کر،گنگ و کورند بنا بر این از راه خطا باز نمیگردند!
19-یا همچون بارانی که در شب تاریک توام با رعد و برق و صاعقه(بر سر رهگذرانی) ببارد،آنها از ترس مرگ انگشت در گوش خود میگذارند تا صدای صاعقه را نشنوند،و خداوند به کافران احاطه دارد(و در قبضه قدرت او هستند).
20-روشنایی خیرهکننده برق نزدیک است چشم آنها را برباید،هر لحظهای که برق جستن میکند(صفحه بیابان را)برای آنها روشن میسازد(چند قدمی)در پرتو آن راه میروند و هنگامی که خاموش میشود توقف میکنند،و اگر خدا بخواهد گوش و چشم آنها را از بین میبرد،خداوند بر هر چیز توانا است.
دو مثال جالب برای ترسیم حال منافقان
بعد از بیان صفات و ویژگیهای منافقان،قرآن مجید،برای مجسم ساختن وضع آنها دو تشبیه گویا در آیات فوق بیان میکند:
1-در مثال اول میگوید:"آنها مانند کسی هستند که آتشی(در شب ظلمانی)افروخته(تا در پرتو نور آن راه را از بیراهه بشناسد و به منزل مقصود برسد)( مَثَلُهُمْ کَمَثَلِ الَّذِی اسْتَوْقَدَ نٰاراً ).
"ولی همین که این شعله آتش اطراف آنها را روشن ساخت،خداوند آن را خاموش میسازد،و در ظلمات رهاشان میکند،به گونهای که چیزی را نبینند" ( فَلَمّٰا أَضٰاءَتْ مٰا حَوْلَهُ ذَهَبَ اللّٰهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَکَهُمْ فِی ظُلُمٰاتٍ لاٰ یُبْصِرُونَ ).
آنها فکر میکردند با این آتش مختصر و نور آن میتوانند با ظلمتها به پیکار برخیزند،اما ناگهان بادی سخت بر میخیزد و یا باران درشتی فرو میریزد،و یا بر اثر پایان گرفتن مواد آتشافروز،آتش به سردی و خاموشی میگراید و بار دیگر در تاریکی وحشتزا سرگردان میشوند.
*** سپس اضافه میکند:"آنها کر هستند و گنگ و نابینا،و چون هیچیک از وسائل اصلی درک حقایق را ندارند از راهشان باز نمیگردند"( صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاٰ یَرْجِعُونَ ).
چه مثال دقیق و گویایی:در زندگی انسان بیراههها فراوان است،اما خط مستقیم که به سر منزل مقصود به پیش میرود یکی بیش نیست،ولی خطوط انحرافی بی نهایت است،و از آن گذشته پردههای ظلمت و طوفانهای وحشتناک و حوادث گوناگون در طول این راه فراوان خواهد بود،چراغ پرفروغی که از این حوادث مصون باشد لازم است که این پردههای ظلمت را بشکافد و در برابر طوفانها مقاومت کند،و آن چیزی جز چراغ عقل و ایمان و خورشید وحی نیست.
مختصر شعلهای که انسان،موقتا میافروزد چه کاری در این راه طولانی و پر از طوفان از آن ساخته است؟! "منافقان"با انتخاب راه نفاق چنین میپنداشتند که میتوانند در همه حال موقعیت خویش را حفظ کنند و از هر خطر احتمالی مصون بمانند،از منافعی که به دو طرف میرسد،استفاده کرده،و هر دسته غالب شوند آنها را از خود بدانند اگر مؤمنان پیروز شوند در صف مؤمنان،و اگر غلبه با کافران باشد با آنها باشند.
آنها خود را افرادی زیرک و باهوش میپنداشتهاند و در پرتو روشنایی این شعله ضعیف و ناپایدار،میخواستند راه زندگی خود را ادامه دهند و به نوایی برسند.
اما قرآن پرده از روی کار آنها برداشت،و دروغشان را آشکار کرد،چنان که میخوانیم: إِذٰا جٰاءَکَ الْمُنٰافِقُونَ قٰالُوا نَشْهَدُ إِنَّکَ لَرَسُولُ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ یَعْلَمُ إِنَّکَ لَرَسُولُهُ وَ اللّٰهُ یَشْهَدُ إِنَّ الْمُنٰافِقِینَ لَکٰاذِبُونَ :"هنگامی که منافقان به سراغ تو میآیند میگویند ما گواهی میدهیم که تو فرستاده خدایی،خدا میداند که تو رسول او هستی،ولی خدا گواهی میدهد که منافقان در اظهاراتشان دروغ میگویند"(سوره منافقون آیه 1 و 2).
حتی قرآن به کفار نیز اعلام میکند که آنها با شما نیستند،هر وعدهای دهند عمل نخواهند کرد: أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ نٰافَقُوا یَقُولُونَ لِإِخْوٰانِهِمُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتٰابِ
لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَکُمْ وَ لاٰ نُطِیعُ فِیکُمْ أَحَداً أَبَداً وَ إِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّکُمْ وَ اللّٰهُ یَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَکٰاذِبُونَ- لَئِنْ أُخْرِجُوا لاٰ یَخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَ لَئِنْ قُوتِلُوا لاٰ یَنْصُرُونَهُمْ وَ لَئِنْ نَصَرُوهُمْ لَیُوَلُّنَّ الْأَدْبٰارَ ثُمَّ لاٰ یُنْصَرُونَ :
"منافقان به برادران کافر خود از اهل کتاب وعده میدهند که اگر شما را از مدینه بیرون کنند،ما نیز با شما خارج خواهیم شد و به حرف هیچکس در باره شما گوش نخواهیم داد،و اگر با شما بجنگند شما را یاری میکنیم،و لکن خداوند گواهی میدهد که منافقان دروغ میگویند،اگر آنها را بیرون کنند همراه آنها خارج نخواهند شد،و اگر با آنها جنگ نمایند یاریشان نخواهند کرد،و اگر به آنها کمک کنند(درگیر و دار جنگ)پا به فرار خواهند گذاشت" (و استقامت به خرج نخواهند داد)-(حشر-11-12).
قابل توجه اینکه:قرآن در اینجا از جمله"استوقد نارا"استفاده کرده است،یعنی آنها برای رسیدن به"نور""نار"استفاده میکنند،آتشی که هم دود و هم خاکستر و هم سوزش دارد،در حالی که مؤمنان از نور خالص و چراغ روشن و پر فروغ ایمان بهره میگیرند.
منافقان گرچه تظاهر به نور ایمان دارند اما باطنشان،نار است،و اگر هم نوری باشد ضعیف است و کوتاه مدت.
این نور مختصر،یا اشاره به فروغ و جدان و فطرت توحیدی است و یا اشاره به ایمان نخستین آنها است که بعدا بر اثر تقلیدهای کورکورانه و تعصبهای غلط و لجاجتها و عداوتها،پردههای ظلمانی و تاریک بر آن میافتد،نه تنها یک ظلمت بلکه به تعبیر قرآن"ظلمات".
و همینها است که چشم بینا و گوش شنوا و زبان گویا را سر انجام از آنها خواهد گرفت،چرا که سابقا هم گفتیم ادامه راه غلط تدریجا نیروی تشخیص و درک انسان را ضعیف میکند،تا آنجا که گاهی حقایق را وارونه میبیند،نیک
در نظرش بد،و فرشته دیو،خودنمایی میکند.
به هر حال این تشبیه در حقیقت،یک واقعیت را در زمینه نفاق روشن میسازد،و آن اینکه نفاق و دورویی برای مدت طولانی نمیتواند مؤثر واقع شود ممکن است منافقان برای مدت کوتاهی از مزایای اسلام و مصونیتهای مؤمنان برخوردار شوند و از رفاقت پنهانی با کفار نیز بهره گیرند.
ولی این امر همچون شعله ضعیف و کمدوامی که در یک بیابان تاریک و ظلمانی در معرض وزش طوفانها است دیری نمیپاید،و سرانجام چهره واقعی آنها آشکار میگردد،و به جای کسب موفقیت و محبوبیت،منفور و مطرود خواهند شد و همانند کسی که در بیابان راه را گم کرده و چراغ را از دست داده سرگردان میمانند.
*** این نکته نیز قابل توجه است که در تفسیر آیه هُوَ الَّذِی جَعَلَ الشَّمْسَ ضِیٰاءً وَ الْقَمَرَ نُوراً :"آن خدایی است که خورشید را روشنایی و ماه را نور بخش قرار داد(یونس-5).
از امام باقر ع چنین نقل شده که فرمود:
اضائت الارض بنور محمد (ص)کما تضیء الشمس فضرب اللّٰه مثل محمد(ص)الشمس و مثل الوصی القمر: "خداوند صفحه روی زمین را به محمد ص روشن ساخت همانگونه که با نور آفتاب،لذا محمد ص را به خورشید تشبیه کرد،و وصی او علی(ع) را به ماه" 1.
یعنی نور ایمان و وحی،عالمگیر است،در حالی که نفاق اگر پرتوی هم داشته باشد تنها دایره کوچکی از اطراف خود را آنهم برای مدت کوتاهی روشن میکند( مٰا حَوْلَهُ ).
در مثال دوم قرآن صحنه زندگی آنها را به شکل دیگری ترسیم مینماید:
شبی است تاریک و ظلمانی پرخوف و خطر،باران به شدت میبارد،از کرانههای افق برق پرنوری میجهد،صدای غرش وحشتزا و مهیب رعد،نزدیک است پردههای گوش را پاره کند،انسانی بیپناه در دل این دشت وسیع و ظلمانی و پر از خطر،حیران و سرگردان مانده است،باران پر پشت،بدن او را مرطوب ساخته،نه پناهگاه مورد اطمینانی وجود دارد که به آن پناه برد و نه ظلمت اجازه میدهد گامی به سوی مقصد بردارد.
قرآن در یک عبارت کوتاه،حال چنین مسافر سرگردانی را بازگو میکند:
"یا همانند بارانی که در شب تاریک،توام با رعد و برق و صاعقه(بر سر رهگذرانی) ببارد"( أَوْ کَصَیِّبٍ مِنَ السَّمٰاءِ فِیهِ ظُلُمٰاتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ ).
سپس اضافه میکند"آنها از ترس مرگ انگشتها را در گوش خود میگذارند تا صدای وحشتانگیز صاعقهها را نشنوند"( یَجْعَلُونَ أَصٰابِعَهُمْ فِی آذٰانِهِمْ مِنَ الصَّوٰاعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ ).
و در پایان آیه میفرماید:"و خداوند به کافران احاطه دارد"(و آنها هر کجا بروند در قبضه قدرت او هستند)( وَ اللّٰهُ مُحِیطٌ بِالْکٰافِرِینَ ). برقها پی در پی بر صفحه آسمان تاریک جستن میکند:"نور برق آن چنان خیره کننده است که نزدیک است چشمهای آنها را برباید"( یَکٰادُ الْبَرْقُ یَخْطَفُ أَبْصٰارَهُمْ ).
"هر زمان که برقی میزند و صفحه بیابان تاریک،روشن میشود،چند گامی در پرتو آن راه میروند،ولی بلافاصله ظلمت بر آنها مسلط میشود و آنها در جای خود متوقف میگردند"( کُلَّمٰا أَضٰاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِیهِ وَ إِذٰا أَظْلَمَ عَلَیْهِمْ قٰامُوا ).
آنها هر لحظه خطر را در برابر خود احساس میکنند،چرا که در دل این
بیابان نه کوهی به چشم میخورد،و نه درختی تا از خطر رعد و برق و صاعقه جلوگیری کند،هر آن ممکن است هدف صاعقهای قرار گیرند و در یک لحظه خاکستر شوند!.
میدانیم صاعقهها به هر برآمدگی از زمین حمله میکنند،اما در دل بیابان جز آنها برآمدگی پیدا نمیشود که صاعقه متوجه آن گردد،بنا بر این خطر جدی و حتمی است(با توجه به اینکه خطر صاعقه در بیابانهای مسطحی همچون بیابانهای حجاز به درجات از مناطق کوهستانی بیشتر است اهمیت این مثال برای مردم آن محیط روشنتر میشود).
خلاصه نمیداند چه کند،مضطرب و پریشان،حیران و سرگردان بر جای خود ایستاده،نه راهی در میان شنهای بیابان پیدا است و نه راهنمایی که در پرتو هدایت او گام بر دارد.
حتی این خطر وجود دارد که غرش رعد،گوش آنها را پاره و نور خیرهکننده برق چشمشان را نابینا کند،آری"اگر خدا بخواهد گوش و چشم آنها را از میان میبرد چرا که خدا به هر چیزی توانا است"( وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصٰارِهِمْ إِنَّ اللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ).
آری منافقان درست به چنین مسافری میمانند،آنها در میان مؤمنان روز- افزون که همچون سیل خروشان و باران پرپشتی به هر سو پیش میروند قرار گرفتهاند افسوس که به پناهگاه مطمئن ایمان،پناه نبردهاند تا از شر صاعقههای مرگبار مجازات الهی نجات یابند.
جهاد مسلحانه مسلمین در برابر دشمنان همانند خروش رعد و صاعقه بر سر آنها فرود میآمد،گاهگاه فرصتهایی،برای پیدا کردن راه حق نصیبشان میشد و اندیشههاشان بیدار میگشت،ولی افسوس که این بیداری همچون برق آسمان دیری نمیپائید تا میخواستند چند گامی بردارند خاموش میشد و تاریکی غفلت و سپس توقف و سرگردانی جای آن را میگرفت.
پیشرفت سریع اسلام همچون برق آسمانی چشم آنها را خیره کرده بود، و آیات قرآن که پرده از رازهای نهانیشان بر میداشت همچون صاعقهها آنها را هدف قرار میداد،هر دم احتمال میدادند آیهای نازل گردد و پرده از رازهای دیگری بر دارد و رسواتر شوند.
چنان که قرآن در آیه 64 سوره توبه میگوید: یَحْذَرُ الْمُنٰافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَیْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِمٰا فِی قُلُوبِهِمْ قُلِ اسْتَهْزِؤُا إِنَّ اللّٰهَ مُخْرِجٌ مٰا تَحْذَرُونَ :
"منافقان از این میترسند که سورهای بر ضد آنها نازل شود و آنچه در درون مخفی میدارند فاش گردد بگو هر چه میخواهید استهزاء کنید خدا آنچه را از آن میترسید ظاهر میسازد".
منافقان از این نیز وحشت داشتند که با علنی شدن اسرارشان فرمان جنگ از طرف خدا با این دشمنان خائن داخلی صادر شود و مسلمانان که در آن روز قوی و نیرومند بودند بر آنها،حمله کنند ،آن چنان که قرآن میگوید: لَئِنْ لَمْ یَنْتَهِ الْمُنٰافِقُونَ وَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْمُرْجِفُونَ فِی الْمَدِینَةِ لَنُغْرِیَنَّکَ بِهِمْ ثُمَّ لاٰ یُجٰاوِرُونَکَ فِیهٰا إِلاّٰ قَلِیلاً مَلْعُونِینَ أَیْنَمٰا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِیلاً :
"اگر منافقان و آنهایی که قلبشان بیمار است و کسانی که با اشاعه اکاذیب،ترس و وحشت و سستی میآفرینند،دست از کردار خود بر ندارند ما تو را بر آنها میشورانیم تا نتوانند در جوار شما جز اندکی زندگی کنند و به صورت افراد نفرین شده هر جا یافت شوند،آنها را بگیرند و بکشند"(احزاب-60-61).
از این آیات به خوبی استفاده میشود که منافقان در وحشت و سرگردانی سختی در مدینه قرار داشتند،آیات با لحن شدید و قاطعی پی در پی همانند رعد و برق آسمانی بر ضد آنها نازل میشد،و هر آن احتمال این میرفت که دستور مجازات و یا حد اقل اخراج آنها از مدینه صادر گردد.
اگر چه شان نزول این آیات،منافقان عصر پیامبر ص است اما با توجه به اینکه
خط نفاق در هر عصر و زمانی،در برابر خط انقلابهای راستین وجود داشته و دارد به منافقان همه اعصار و قرون گسترش مییابد،و ما با چشم خود تمام این نشانهها را یک به یک و مو به مو در مورد منافقان عصر خویش،مییابیم،سرگردانی آنها، وحشت و اضطرابشان و خلاصه بیپناهی و بدبختی و سیهروزی و رسوایی آنها را درست همانند همان مسافری که قرآن به روشنترین وجهی حال او را ترسیم کرده است مشاهده میکنیم.
در اینکه میان مثال دوم و اول در آیات فوق چه تفاوتی است؟،در اینجا دو تفسیر وجود دارد.
نخست اینکه:آیه اول( مَثَلُهُمْ کَمَثَلِ الَّذِی... )اشاره به منافقانی است که در آغاز وارد،صف مؤمنان راستین شده بودند و حقیقتا ایمان آوردند،اما این ایمان مستقر و پا بر جا نبود و به نفاق گرائیدند.
و اما مثال دوم( أَوْ کَصَیِّبٍ مِنَ السَّمٰاءِ... )حال منافقانی را بازگو میکند که از آغاز در همان صف نفاق بودند و حتی برای یک لحظه هم ایمان نیاوردند.
دیگر اینکه:مثال اول بازگو کننده حال افراد است،و مثال دوم مجسم کننده وضع محیطها،لذا در اول میفرماید مَثَلُهُمْ کَمَثَلِ الَّذِی... (مثل آنها مانند کسی است که...)و در مثال دوم میگوید:" أَوْ کَصَیِّبٍ مِنَ السَّمٰاءِ فِیهِ ظُلُمٰاتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ ":"مانند باران پرپشتی که از آسمان فرو میریزد،و در آن،ظلمت و رعد و برق است"اشاره به محیط وحشتزا و پرخوف و خطری است که منافقان در آن زندگی داشتند.
یٰا أَیُّهَا اَلنّٰاسُ اُعْبُدُوا رَبَّکُمُ اَلَّذِی خَلَقَکُمْ وَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ (21) اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمُ اَلْأَرْضَ فِرٰاشاً وَ اَلسَّمٰاءَ بِنٰاءً وَ أَنْزَلَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ اَلثَّمَرٰاتِ رِزْقاً لَکُمْ فَلاٰ تَجْعَلُوا لِلّٰهِ أَنْدٰاداً وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ (22)
21-ای مردم پروردگار خود را پرستش کنید،آن کس که شما و پیشینیان را آفرید،تا پرهیزکار شوید.
22-آن کس که زمین را بستر شما قرار داد و آسمان(جو زمین)را همچون سقفی بر بالای سر شما و از آسمان آبی فرو فرستاد،و بوسیله آن میوهها را پرورش داد،تا روزی شما باشد،بنا بر این برای خدا شریکهایی قرار ندهید در حالی که میدانید (هیچ یک از این شرکاء و بتان نه شما را آفریدهاند و نه شما را روزی میدهند).
در آیات گذشته خداوند حال سه دسته(پرهیزکاران،کافران و منافقان)را شرح داد و بیان داشت که پرهیزکاران مشمول هدایت الهی هستند،و قرآن راهنمای آنان است در حالی که بر دلهای کافران مهر جهل و نادانی زده،و به خاطر اعمالشان بر چشم آنها پرده غفلت افکنده و حس تشخیص را از آنان سلب نموده است.
و منافقان بیماردلانی هستند که بر اثر سوء اعمالشان بر بیماریشان میافزاید.
اما در آیات مورد بحث،بعد از این مقایسه روشن،خط سعادت و نجات را که پیوستن به گروه اول است مشخص ساخته میگوید:"ای مردم پروردگارتان را پرستش کنید که هم شما و هم پیشینیان را آفرید تا پرهیزکار شوید"( یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ اعْبُدُوا رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ وَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ ).
1-خطاب" یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ "(ای مردم)که در قرآن حدود بیست بار تکرار شده و یک خطاب جامع و عمومی است نشان میدهد که قرآن مخصوص نژاد و قبیله و طایفه و قشر خاصی نیست،بلکه همگان را در این دعوت عام شرکت میدهد، همه را دعوت به پرستش خدای یگانه،و مبارزه با هر گونه شرک و انحراف از خط توحید میکند.
2-برای برانگیختن حس شکرگزاری مردم،و جذب آنها به عبادت پروردگار از مهمترین نعمت شروع میکند که نعمت خلقت و آفرینش همه انسانها است،نعمتی که هم نشانه قدرت خدا است،و هم علم و حکمت او و هم رحمت عام و خاصش چرا که در خلقت انسان این گل سر سبد عالم هستی،نشانههای علم و قدرت بیپایان خدا و نعمتهای گستردهاش کاملا به چشم میخورد.
آنها که در برابر خدا خاضع نیستند و او را پرستش نمیکنند غالبا به خاطر این است که در آفرینش خویش و پیشینیان نمیاندیشند،و به این نکته توجه ندارند که این آفرینش بزرگ را نمیتوان به عوامل کور و کر طبیعی نسبت داد، و این نعمتهای حساب شده و بینظیر را که در جسم و جان انسان،نمایان است، نمیتوان از غیر مبدء علم و قدرت بیپایانی دانست.
بنا بر این یادآوری این نعمتها،هم دلیلی است بر خداشناسی،و هم محرکی است برای شکرگزاری و پرستش.
3-نتیجه این پرستش،تقوا و پرهیزگاری است( لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ ).
بنا بر این عبادتها و نیایشهای ما چیزی بر جاه و جلال خدا نمیافزاید همانگونه که ترک آنها چیزی از عظمت مقام او نمیکاهد،این عبادتها کلاسهای تربیت برای آموزش تقوا است،تقوا همان احساس مسئولیت و خودجوشی درونی که معیار ارزش انسان و میزان سنجش شخصیت او است.
4-تکیه بر" اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ "(کسانی که پیش از شما بودند)شاید اشاره به این باشد که اگر شما در پرستش بتها استدلال به سنت نیاکانتان میکنید خدا هم آفریننده شما است و هم آفریننده نیاکان شما است،هم مالک و پرورش دهنده شما است و هم مالک و پرورش دهنده آنها،بنا بر این،پرستش بتها چه از ناحیه شما باشد و چه از ناحیه آنها چیزی جز انحراف نیست.
در آیه بعد به قسمت دیگری از نعمتهای بزرگ خدا که میتواند انگیزه شکرگزاری باشد اشاره کرده ،نخست از آفرینش زمین سخن میگوید:"همان خدایی که زمین را بستر استراحت شما قرار داد"( اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ فِرٰاشاً ).
این مرکب راهواری که شما را بر پشت خود سوار کرده و با سرعت سرسام آوری در این فضا به حرکات مختلف خود ادامه میدهد،بی آنکه کمترین لرزشی بر وجود شما وارد کند،یکی از نعمتهای بزرگ او است.
نیروی جاذبهاش که به شما اجازه حرکت و استراحت و ساختن خانه و لانه و تهیه باغها و زراعتها و انواع وسائل زندگی میدهد،نعمت دیگری است،هیچ
فکر کردهاید که اگر جاذبه زمین نبود در یک چشم بر هم زدن همه ما و همه خانههای وسائل زندگیمان بر اثر حرکت دورانی زمین به فضا پرتاب و در فضا سرگردان میشد؟! تعبیر به"فراش"(بستر استراحت)چه تعبیر زیبایی است،فراش،نه تنها مفهوم آرامش و آسودگی خاطر و استراحت را در بر دارد بلکه گرم و نرم بودن و در حد اعتدال قرار داشتن نیز در مفهوم آن افتاده است.
جالب اینکه:چهارمین پیشوای شیعیان جهان امام سجاد علی بن الحسین ع در بیان شیوایش این حقیقت را در تفسیر همین آیه تشریح فرموده است.
جعلها ملائمة لطباعکم،موافقة لاجسامکم،و لم یجعلها شدیدة الحمی و الحرارة فتحرقکم و لا شدیدة البرد فتجمدکم،و لا شدیدة طیب الریح فتصدع هاماتکم،و لا شدیدة النتن فتعطبکم،و لا شدیدة اللین کالماء فتغرقکم و لا شدیدة الصلابه فتمتنع علیکم فی دورکم و ابنیتکم و قبور موتاکم...:
فلذلک جعل الارض فراشا لکم! "خداوند زمین را مناسب طبع شما قرار داد و موافق جسم شما،آن را گرم و سوزان نساخت تا از حرارتش بسوزید،و زیاد سرد نیافرید تا منجمد شوید، آن را آن قدر معطر و زننده قرار نداد تا بوی تند آن به مغز شما آسیب رساند و آن را بدبو نیافرید تا مایه هلاکت شما گردد،آن را همچون آب قرار نداد که در آن غرق شوید و نیز چنان سفت و محکم نیافرید تا بتوانید در آن خانه و مسکن بسازید و مردگان را(که وجودشان در سطح زمین مایه هزار گونه ناراحتی است) در آن دفن کنید،آری خداوند این گونه زمین را بستر استراحت شما قرار داد" 1.
سپس به نعمت آسمان میپردازد و میگوید:"آسمان را همچون سقفی بر بالای سر شما قرار داد"( وَ السَّمٰاءَ بِنٰاءً ). .
کلمه"بناء"با توجه به کلمه"علیکم"بیانگر آنست که آسمان بر بالای سر شما بنا شده است،طبعا همچون سقف،این معنی به صورت صریحتری در جای دیگر قرآن آمده است وَ جَعَلْنَا السَّمٰاءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً :"ما آسمان را سقف محفوظی قرار دادیم"(انبیاء-32).
شاید این تعبیر برای بعضی از کسانی که به وضع ساختمان آسمان و زمین از نظر هیئت امروز آشنا هستند عجیب بیاید که این سقف چگونه است و کجاست؟ آیا این تعبیر،فرضیه هیئت بطلمیوس را دائر به قرار گرفتن افلاک به روی هم همچون طبقات پوست پیاز در خاطرهها تداعی نمیکند؟ولی با توجه به توضیح زیر مطلب کاملا روشن میشود:
کلمه"سماء"در قرآن به معانی مختلفی آمده است،که قدر مشترک همه آنها چیزی است که در جهت فوق قرار گرفته است،یکی از آنها که در این آیه به آن اشاره شده است همان جو زمین است،یعنی قشر هوای متراکمی که دور تا دور کره زمین را پوشانده،و طبق نظریه دانشمندان ضخامت آن،چند صد کیلومتر است.
اگر به نقش اساسی و حیاتی،این قشر ضخیم هوا،که زمین را از هر سو احاطه کرده است بیندیشیم خواهیم دانست که تا چه حد این سقف،محکم و برای حفاظت انسانها مؤثر است.
این قشر مخصوص هوا که همچون سقفی بلورین،اطراف ما را احاطه کرده در عین اینکه مانع از تابش نور آفتاب-این اشعه حیاتبخش و زندگی آفرین-نیست بقدری محکم و مقاوم است که از یک سد پولادین که چندین متر ضخامت داشته باشد نیز محکمتر است! اگر این سقف نبود،زمین دائما در معرض رگبار سنگهای پراکنده آسمانی بود و عملا آرامش از مردم جهان سلب میشد ولی این قشر فشرده چند صد کیلو
متری 1تقریبا تمام سنگهای آسمانی را قبل از سقوط به سطح زمین میسوزاند و نابود میکند و تنها تعداد بسیار کمی میتوانند از آن عبور کرده و به عنوان یک زنگ خطر برای زمینیان به گوشهای پرتاب شوند،و این تعداد کم هرگز نتوانسته است آرامش را بر هم زند.
از جمله شواهدی که نشان میدهد یکی از معانی آسمان همین"جو زمین" است حدیثی است که از پیشوای بزرگ ما امام صادق ع در باره رنگ آسمان نقل شده است آنجا که به مفضل میفرماید:
"ای مفضل در رنگ آسمان بیندیش که خدا آن را اینچنین آبی آفریده که موافقترین رنگها برای چشم انسان است و حتی نظر کردن به آن دیده را تقویت میکند" 2.
امروز این را همه میدانیم که رنگ آبی آسمان چیزی جز رنگ هوای متراکم شده اطراف زمین نیست،بنا بر این منظور از آسمان در این حدیث همان جو زمین است.
در آیه 79 سوره نحل میخوانیم أَ لَمْ یَرَوْا إِلَی الطَّیْرِ مُسَخَّرٰاتٍ فِی جَوِّ السَّمٰاءِ :"آیا آنها به پرندگانی که در دل آسمان تسخیر شدهاند نگاه نکردند"؟ در باره معانی دیگر آسمان ذیل آیه 29 همین سوره بحث مشروحتری مطالعه خواهید فرمود.
بعد از آن به نعمت باران پرداخته میگوید:"و از آسمان آبی نازل کرد" ( وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً ).
اما چه آبی؟حیاتبخش،و زندگی آفرین،و مایه همه آبادیها و شالوده همه نعمتهای مادی.
جمله و أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً بار دیگر این حقیقت را تاکید میکند که منظور از"سماء"در اینجا همان جو زمین است،زیرا میدانیم باران از ابرها و ابرها از تراکم بخارهایی که در جو زمین پراکندهاند به وجود میآیند.
"امام سجاد علی بن الحسین" ع در تفسیر این آیه راجع به نزول باران از آسمان بیان جالبی فرموده که ذیلا میخوانید:
"خداوند باران را از آسمان نازل میکند تا به تمام قلههای کوهها،تپهها و گودالها و خلاصه تمام نقاط مرتفع و هموار برسد(و همگی بدون استثناء سیراب گردند)و آن را دانه دانه و نرم و پی در پی-گاهی به صورت دانههای درشت و گاهی قطرههای کوچکتر-قرار داد،تا کاملا در زمین فرو رود،و سیراب گردد، و آن را به صورت سیلابی نفرستاد تا زمینها و درختان و مزارع و میوههای شما را بشوید و ویران کند" 1.
قرآن سپس به انواع میوههایی که از برکت باران و روزیهایی که نصیب انسانها میشود اشاره کرده چنین میگوید:"خداوند بوسیله باران،میوههایی را به عنوان روزی شما از زمین خارج ساخت"( فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرٰاتِ رِزْقاً لَکُمْ ).
این برنامه الهی که از یک سو،رحمت وسیع و گسترده خدا را بر همه بندگان مشخص میکند و از سوی دیگر بیانگر قدرت او است که چگونه از آب بیرنگ صد هزاران رنگ از میوهها و دانههای غذایی با خواص متفاوت برای انسانها،
و همچنین جانداران دیگر،آفریده،یکی از زندهترین دلائل وجود او است لذا بلافاصله اضافه میکند:"اکنون که چنین است برای خدا شریکهایی قرار ندهید در حالی که میدانید"( فَلاٰ تَجْعَلُوا لِلّٰهِ أَنْدٰاداً وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ ).
آری همه شما میدانید که این بتها و شرکای ساختگی،نه شما را آفریدهاند و نه روزی میدهند،و نه کمترین مواهب شما از ناحیه آنها است،پس چگونه آنها را شبیه خدا میدانید.
"انداد"جمع"ند"(بر وزن ضد)به معنی شریک و شبیه است،بدیهی است این شباهت و شرکت در پندار بت پرستان وجود داشته نه اینکه یک امر واقعی باشد.
یا به تعبیر دقیقتر چنان که راغب در مفردات میگوید:"ند"و"ندید" به معنی چیزی است که از نظر گوهر و ذات شریک و شبیه چیز دیگری باشد،بنا بر این به نوع خاصی از مماثلث و همانندی گفته میشود،یعنی همانندی در گوهر ذات.
بت پرستی در شکلهای مختلف
-در اینجا توجه به این حقیقت لازم است که قرار دادن شریک برای خدا تنها،منحصر به ساختن بتهای سنگی و چوبی و یا از آن فراتر،انسانی همچون مسیح ع را یکی از خدایان سهگانه دانستن،نیست بلکه معنی وسیعی دارد صورتهای مخفیتر و پنهانتر را نیز شامل میشود،بطور کلی هر چه را در ردیف خدا در زندگی مؤثر دانستن یک نوع شرک است.
ابن عباس در اینجا تعبیر جالبی دارد میگوید:الانداد هو الشرک اخفی من دبیب النمل علی صفاة سوداء فی ظلمة اللیل،و هو ان یقول و اللّٰه و حیاتک یا فلان و حیاتی!...و یقول لو لا کلبة هذا لاتانا اللصوص البارحة!...و قول الرجل لصاحبه ما شاء اللّٰه و شئت...هذا کله به شرک:
"انداد،همان شرک است که گاهی پنهانتر است از حرکت مورچه بر سنگ سیاه در شب تاریک،از جمله اینکه انسان بگوید:به خدا سوگند،به جان تو سوگند،به جان خودم سوگند...(یعنی خدا و جان خود و جان دوستش را در یک ردیف قرار بدهد)و بگوید این سگ اگر دیشب نبود دزدان آمده بودند! (پس نجات دهنده ما از دزدان این سگ است)یا به دوستش بگوید:هر چه خدا بخواهد و تو بخواهی،همه اینها بویی از شرک میدهد" 1.
و در حدیثی میخوانیم که مردی در برابر پیامبر ص همین جمله را گفت:
ما شاء اللّٰه و شئت(هر چه خدا بخواهد و تو بخواهی) پیامبر فرمود:ا جعلتنی للّٰه ندا:"مرا شریک خدا و همردیف او قرار دادی"؟!.
در تعبیرات عامیانه روزمره نیز بسیار میگویند:"اول خدا،دوم تو"! باید قبول کرد که این گونه تعبیرات نیز مناسب یک انسان موحد کامل نیست.
در روایتی در تفسیر آیه 106 سوره یوسف و ما یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ از امام صادق ع میخوانیم که فرمود:(این اشاره به شرک خفی است)مانند اینکه انسان به دیگری بگوید:اگر تو نبودی من نابود شده بودم یا زندگانیم بر باد میرفت" 2.
توضیح بیشتر را در این زمینه در جلد دهم صفحه 88 ذیل آیه 106 سوره یوسف به بعد میخوانید.
وَ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِمّٰا نَزَّلْنٰا عَلیٰ عَبْدِنٰا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ اُدْعُوا شُهَدٰاءَکُمْ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (23) فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا اَلنّٰارَ اَلَّتِی وَقُودُهَا اَلنّٰاسُ وَ اَلْحِجٰارَةُ أُعِدَّتْ لِلْکٰافِرِینَ (24)
23-اگر در باره آنچه بر بنده خود(پیامبر)نازل کردهایم شک و تردید دارید(لا اقل) یک سوره همانند آن بیاورید و گواهان خود را غیر از خدا بر این کار دعوت کنید اگر راست میگوئید.
24-اگر این کار نکردید-و هرگز نخواهید کرد-از آتشی بترسید که هیزم آن بدنهای مردم(گنهکار)و سنگهای است که برای کافران مهیا شده است.
قرآن معجزه جاویدان
از آنجا که نفاق و کفر که موضوع بحثهای آیات پیشین بود،گاهی از عدم درک محتوای نبوت و اعجاز پیامبر ص سرچشمه میگیرد،در آیات مورد بحث به این مساله پرداخته و مخصوصا انگشت روی معجزه جاویدان"قرآن"میگذارد تا هر گونه شک و تردید را نسبت به رسالت پیامبر اسلام ص از میان ببرد، میگوید:
"اگر درباره آنچه بر بنده خود نازل کردهایم،شک و تردید دارید لا اقل سورهای همانند آن بیاورید( وَ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِمّٰا نَزَّلْنٰا عَلیٰ عَبْدِنٰا فَأْتُوا
بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ
) 1.
و به این ترتیب قرآن همه منکران را دعوت به مبارزه با قرآن و همانند یک سوره مانند آن میکند تا عجز آنها دلیلی باشد،روشن بر اصالت این وحی آسمانی در رسالت الهی آورنده آن.
سپس برای تاکید بیشتر میگوید:تنها خودتان به این کار قیام نکنید بلکه"تمام گواهان خود را جز خدا دعوت کنید(تا شما را در این کار یاری کنند) اگر در ادعای خود صادقید که این قرآن از طرف خدا نیست"( وَ ادْعُوا شُهَدٰاءَکُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ ).
کلمه"شهداء"در اینجا اشاره به گواهانی است که آنها را در نفی رسالت پیامبر ص کمک میکردند،و جمله" مِنْ دُونِ اللّٰهِ "اشاره به این است که حتی اگر همه انسانها جز"اللّٰه"دست به دست هم بدهند،برای اینکه یک سوره همانند سورههای قرآن بیاورند قادر نخواهند بود.
و جمله إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (اگر راست میگوئید)در حقیقت برای تحریک آنها به قبول این مبارزه است،و مفهومش این است که اگر شما از این کار عاجز هستید دلیل دروغگویی شماست پس برای اثبات راستگویی خود برخیزید و دست به کار شوید.
*** "تحدی"و دعوت به مبارزه،باید هر چه ممکن است قاطع باشد،و دشمن را تا آنجا که امکان دارد تحریک کند و به اصطلاح بر سر غیرت آورد،تا تمام قدرت
خود را به کار گیرد و پس از عجز و ناتوانی به طور مسلم بداند پدیدهای که با آن روبرو است یک پدیده بشری نیست،یک امر الهی است.
لذا در آیه بعد با تعبیرهای مختلف به این مهم پرداخته میگوید:"اگر شما این کار را انجام ندادید-و هرگز انجام نخواهید داد-از آتشی بترسید که هیزم آن بدنهای مردم بیایمان،و همچنین سنگها است"!( فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النّٰارَ الَّتِی وَقُودُهَا النّٰاسُ وَ الْحِجٰارَةُ ).
"آتشی که هم اکنون برای کافران آماده شده است"و جنبه نسیه ندارد! ( أُعِدَّتْ لِلْکٰافِرِینَ ).
"وقود"به معنی"آتشگیره"است یعنی ماده قابل اشتعال مانند هیزم (نه به معنی"آتشزنه"همچون کبریت یا جرقهای که با سنگهای مخصوص ایجاد میکنند).
عدهای از مفسران گفتهاند که منظور از"حجاره"بتهایی است که آنها را از سنگ ساخته بودند و آیه 98 سوره انبیاء را شاهد آن دانستهاند: إِنَّکُمْ وَ مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ :"شما و آنچه غیر از خدا میپرستید آتشگیره دوزخ است".
بعضی دیگر میگویند:"حجاره"اشاره به سنگهای گوگردی است که حرارتشان بیش از سنگهای دیگر میباشد.
ولی بعضی از مفسران معتقدند که منظور از این تعبیر توجه دادن به شدت حرارت دوزخ است،یعنی آن چنان حرارت و سوزندگی دارد که سنگها و انسانها را همانند هیزم شعلهور میسازد.
آنچه با ظاهر آیات فوق،سازگارتر به نظر میرسد این است که آتش دوزخ از درون خود انسانها،و سنگها،شعلهور میشود،و با توجه به این حقیقت که امروز ثابت شده همه اجسام جهان در درون خود،آتشی عظیم نهفته دارند،(یا به تعبیر
دیگر انرژیهایی که قابل تبدیل به آتشند)درک این معنی مشکل نیست،و لزومی ندارد که آن آتش سوزان را شبیه آتشهای معمولی این جهان بدانیم.
در سوره همزه آیه 6 و 7 میخوانیم نٰارُ اللّٰهِ الْمُوقَدَةُ اَلَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ :"آتش سوزان پروردگار که از درون دلها سرچشمه میگیرد و بر قلبها سایه میافکند،و از درون به برون سرایت میکند"(به عکس آتشهای این جهان که از بیرون به درون میرسد)! ***
میدانیم که منصب نبوت و پیامبری بزرگترین منصبی است که به عدهای از پاکان عطا شده است،زیرا مناصب و مقامهای دیگر معمولا حاکم بر جسم افراد است،ولی منصب نبوت منصبی است که بر جان و دل جامعهها حکومت میکنند، لذا به همان نسبت که ارج بیشتری دارد مدعیان کاذب و افراد شیاد بیشتری،این منصب را به خود میبندند،و از آن سوء استفاده میکنند.
در اینجا مردم میبایست یا ادعای هر مدعی را بپذیرند،و یا دعوت همه را رد کنند، اگر همه را بپذیرند،پیدا است چه هرج و مرجی به وجود میآید، و دین خدا به چه صورت جلوه خواهد کرد،و اگر هیچکدام را نپذیرند آن هم نتیجهاش گمراهی و عقبماندگی است.
بنا بر این همان دلیلی که اصل بعثت پیامبران را الزامی میشمارد میگوید پیامبران راستین میبایست نشانهای همراه داشته باشند که علامت امتیاز آنان از مدعیان دروغین،و سند حقانیت آنها باشد.
روی این اصل لازم است هر پیامبری،معجزهای بیاورد که گواه صدق رسالتش گردد.
و همانطور که از لفظ"معجزه"پیدا است،باید پیامبر ص قدرت بر انجام اعمال خارقالعادهای داشته باشد که دیگران از انجام آن"عاجز"باشند.
پیامبری که دارای معجزه است لازم است مردم را به"مقابله به مثل"دعوت کند،او باید علامت و نشانه درستی گفتار خود را معجزه خویش معرفی نماید تا اگر دیگران میتوانند همانند آن را بیاورند،این کار را در اصطلاح"تحدی"گویند.
از میان معجزات و خارق عاداتی که از پیامبر اسلام ص صادر شده قرآن برترین سند زنده حقانیت او است.
قرآن کتابی است فوق افکار بشر،کسی تا کنون نتوانسته کتابی همانند آن را بیاورد،این کتاب یک معجزه بزرگ آسمانی است.
علت اینکه قرآن به عنوان سند زنده حقانیت پیامبر اسلام ص و معجزه بزرگ او از میان تمام معجزاتش برگزیده شده این است که قرآن معجزهای است"گویا"،"جاودانی"،"جهانی"،و"روحانی".
پیامبران پیشین میبایست همراه معجزات خود باشند و برای اثبات اعجاز آنها مخالفان را دعوت به مقابله به مثل کنند،در حقیقت معجزات آنها خود زبان نداشت و گفتار پیامبران،آن را تکمیل میکرد،این گفته در مورد معجزات دیگر پیامبر اسلام ص غیر از قرآن نیز صادق است.
ولی قرآن یک معجزه گویا است،نیازی به معرفی ندارد،خودش به سوی خود دعوت میکند،مخالفان را به مبارزه میخواند محکوم میسازد،و از میدان مبارزه،پیروز،بیرون میآید،لذا پس از گذشت قرنها از وفات پیامبر ص همانند زمان حیات او،به دعوت خود ادامه میدهد،هم دین است و هم معجزه،هم قانون است و هم سند قانون.
قرآن مرز"زمان و مکان"را در هم شکسته و ما فوق زمان و مکان قرار گرفته است،به خاطر اینکه معجزات پیامبران گذشته و حتی معجزات خود پیامبر اسلام غیر از قرآن، روی نوار معینی از زمان،و در نقطه مشخصی از مکان و در برابر عده خاصی صورت گرفته است،سخن گفتن نوزاد مریم ع و زنده کردن مردگان و مانند آن بوسیله مسیح ع در زمان و مکان و در برابر اشخاص معینی بوده و چنان که میدانیم،اموری که رنگ زمان و مکان به خود گرفته باشند،به همان نسبت که از آنها دورتر شویم،کمرنگتر جلوه میکنند،و این از خواص امور زمانی است.
ولی قرآن،بستگی به زمان و مکان ندارد،هم چنان به همان قیافهای که 1400 سال قبل در محیط تاریک حجاز تجلی کرد،امروز بر ما تجلی میکند بلکه گذشت زمان و پیشرفت علم و دانش به ما امکاناتی داده که بتوانیم استفاده بیشتری از آن نسبت به مردم اعصار گذشته بنمائیم،پیدا است هر چه رنگ زمان و مکان به خود نگیرد تا ابد و در سراسر جهان پیش خواهد رفت،بدیهی است که یک دین جهانی و جاودانی باید یک سند حقانیت جهانی و جاودانی هم در اختیار داشته باشد.
اما روحانی بودن آن:
امور خارقالعادهای که از پیامبران پیشین به عنوان گواه صدق گفتار آنها دیده شده معمولا جنبه جسمانی داشته:شفای بیماران غیر قابل علاج،زنده کردن مردگان،سخن گفتن کودک نوزاد در گاهواره،و...همه جنبه جسمی دارند و چشم و گوش انسان را تسخیر میکنند،ولی الفاظ قرآن که از همین حروف و کلمات معمولی ترکیب یافته در اعماق دل و جان انسان نفوذ میکند،روح او را مملو از اعجاب و تحسین میسازد،افکار و عقول را در برابر خود وادار به تعظیم مینماید معجزهای است که تنها با مغزها و اندیشهها و ارواح انسانها سر و کار دارد،برتری
چنین معجزهای بر معجزات جسمانی احتیاج به توضیح ندارد.
قرآن در چند سوره دعوت به مقابله به مثل نموده است از جمله:
1-در سوره اسراء آیه 88-این سوره در مکه نازل شده است-میخوانیم: قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلیٰ أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هٰذَا الْقُرْآنِ لاٰ یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کٰانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً :"بگو اگر تمام جن و انس اجتماع کنند تا کتابی همانند قرآن بیاورند،نمیتوانند،اگر چه نهایت همفکری و همکاری را به خرج دهند".
2-در سوره هود-این سوره نیز در مکه نازل شده است-در آیات 13 و 14 میخوانیم: أَمْ یَقُولُونَ افْتَرٰاهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَیٰاتٍ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ فَإِلَّمْ یَسْتَجِیبُوا لَکُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّمٰا أُنْزِلَ بِعِلْمِ اللّٰهِ...
"میگویند این آیات را به خدا افترا بسته(و ساختگی است)بگو اگر راست میگوئید شما هم ده سوره ساختگی همانند آن بیاورید،و غیر از خدا هر کسی را میتوانید به کمک خود دعوت کنید،و اگر این دعوت را اجابت نکردند بدانید این آیات از طرف خدا است...
3-در سوره یونس-که نیز در مکه نازل شده-در آیه 38 چنین آمده است: أَمْ یَقُولُونَ افْتَرٰاهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ :
"میگویند بر خدا افترا بسته،بگو سورهای همانند آن بیاورید و هر کس غیر از خدا را میتوانید به یاری طلبید،اگر راست میگوئید".
4-آیه مورد بحث که در مدینه نازل شده است.
همانطور که ملاحظه میشود قرآن با صراحت و قاطعیت بینظیری دعوت به مبارزه کرده،صراحت و قاطعیتی که نشانه زنده حقانیت است.
قرآن با بیان بسیار قاطع و صریح تمام جهانیان و کلیه کسانی را که در پیوند آن با مبدء جهان آفرینش تردید داشتند دعوت به مقابله به مثل کرده است،نه تنها دعوت کرده بلکه آنها را تشویق و تحریک به مبارزه نیز نموده است و کلماتی در این آیات به کار برده که به اصطلاح"به غیرت آنها برخورد نماید"این کلمات عبارتند از: إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ :"اگر راست میگوئید". فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَیٰاتٍ :"ده سوره ساختگی مثل آن بیاورید". قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ ... إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ :"اگر راست میگوئید یک سوره ساختگی بیاورید". وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ :"غیر از خدا از هر کس میخواهید دعوت کنید". قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ :"اگر همه جهانیان دست به دست هم بدهند...". لاٰ یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ :"نمیتوانند مثل آن را بیاورند..." فَاتَّقُوا النّٰارَ الَّتِی وَقُودُهَا النّٰاسُ وَ الْحِجٰارَةُ :"از آتشی بترسند که هیزم آن بدنهای مردم(گنهکار)و سنگها است. فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا :"اگر مثل آن را نیاوردید،و هرگز نخواهید توانست...".
با این تحریکها و تشویقها،و با اینکه میدانیم این مبارزه تنها یک مبارزه ادبی یا مذهبی نبود بلکه یک مبارزه"سیاسی""اقتصادی"و"اجتماعی"بود،مبارزهای
بود که همه چیز حتی"موجودیت"آنها در گرو آن بود،و بعبارت دیگر:یک مبارزه حیاتی محسوب میشد که مسیر و سرنوشت زندگی و مرگ آنها را روشن میساخت اگر پیروز میشدند همه چیز داشتند،و اگر مغلوب میشدند،باید از همه چیز خود دست بشویند.
با این حال اگر میبینیم آنها در مقابل قرآن زانو زدهاند و نتوانستند همانند آن را بیاورند.معجزه بودن قرآن روشنتر میشود.
قابل توجه اینکه این آیات منحصر به زمان و مکان خاصی نیست و تمام جهانیان و مراکز علمی دنیا را به سوی این مبارزه دعوت میکند و هیچگونه استثنایی در آن وجود ندارد و هم اکنون نیز به تحدی خود ادامه میدهد.
نظری به تاریخ اسلام پاسخ این سؤال را روشن میسازد،زیرا در داخل کشورهای اسلامی در زمان پیغمبر ص و پس از او حتی در خود مکه و مدینه مسیحیان و یهودیان سر سخت و متعصبی میزیستند که برای تضعیف مسلمان از هر فرصتی استفاده میکردند و علاوه در میان مسلمانان جمعی"مسلمان نما"که قرآن مجید آنها را"منافق"نام نهاده زندگی داشتند که رل جاسوسی بیگانگان بر عهده آنان بود(مانند آنچه در باره"ابو عامر"راهب و همدستان او از منافقان مدینه و چگونگی ارتباط آنها با امپراطور روم در تواریخ نقل شده که منتهی به ساختن "مسجد ضرار"در مدینه شد و آن صحنه عجیبی را که قرآن در سوره"توبه"به آن اشاره کرده است بوجود آورد).
مسلما این دسته از منافقان و آن عده از دشمنان متعصب و سرسخت که به دقت مراقب اوضاع مسلمین بودند و از هر جریانی که به زیان مسلمانان بود استقبال میکردند اگر به چنین کتابی دسترسی پیدا کرده بودند برای در هم شکستن آنها تا آنجا که میتوانستند آن را نشر میدادند و یا لا اقل در حفظ و نگهداریش
میکوشیدند.
و لذا میبینیم حتی افرادی که به احتمال ضعیفی ممکن است به معارضه با قرآن برخاسته باشند،تاریخ نام آنها را ضبط کرده است از جمله:
نام"عبد اللّٰه بن مقفع"را بردهاند که او کتاب"الدرة الیتیمة"را به همین منظور نوشته است.
در صورتی که کتاب مزبور هم اکنون در اختیار ما است و چندین بار چاپ شده است و کوچکترین اشارهای در آن کتاب به این مطلب نشده است،نمیدانیم چطور این نسبت را به او دادهاند؟ نام"متنبی"احمد بن حسین کوفی شاعر را در این زمره نیز ذکر کردهاند، که ادعای نبوت نموده است،در صورتی که قرائن زیادی نشان میدهد که داعیه او بیشتر بلندپروازی محرومیتهای خانوادگی و حس جاهطلبی بوده است.
"ابو العلای معری"نیز متهم به این امر شده است،گر چه از او سخنان زنندهای نسبت به اسلام نقل شده اما هیچ وقت داعیه مبارزه با قرآن را نداشته است بلکه جملات جالبی درباره عظمت قرآن گفته که به پارهای از آنها اشاره خواهد شد.
ولی"مسیلمه کذاب"از مردم یمامه مسلما از کسانی است که به مبارزه با قرآن برخاسته و به اصطلاح آیاتی آورده است که جنبه تفریحی آن بیشتر است بد نیست چند جمله از آنها را در اینجا بیاوریم:
1-در برابر سوره"الذاریات"،این جملهها را آورده است.
"و المبذرات بذرا و الحاصدات حصدا و الذاریات قمحا و الطاحنات طحنا و العاجنات عجنا و الخابزات خبزا و الثاردات ثردا و اللاقمات لقما اهالة و سمنا" 1.
یعنی قسم به دهقانان و کشاورزان،قسم به درو کنندگان،قسم به جدا کنندگان کاه از گندم،قسم به جدا کنندگان گندم از کاه،قسم به خمیر کنندگان، قسم به نانپزندگان،قسم به ترید کنندگان!قسم به آن کسانی که لقمههای چرب و نرم بر میدارند"!! 2-یا ضفدع بنت ضفدع،نقی ما تنقین،نصفک فی الماء و نصفک فی الطین،لا الماء تکدرین و لا الشارب تمنعین 1.
"ای قورباغه دختر قورباغه!آنچه میخواهی صدا کن!نیمی از تو در آب و نیمی دیگر در گل است،نه آب را گلآلود میکنی،و نه کسی را از آب خوردن جلوگیری مینمایی"!
در اینجا لازم میدانیم چند جمله از گفتههای بزرگان و حتی کسانی که متهم به مبارزه با قرآن هستند،درباره عظمت قرآن نقل نمائیم:
1-ابو العلای معری(متهم به مبارزه با قرآن)میگوید:
"این سخن در میان همه مردم-اعم از مسلمان غیر مسلمان-مورد اتفاق است که کتابی که محمد ص آورده است،عقلها را در برابر خود مغلوب ساخته و تا کنون کسی نتوانسته است مانند آن را بیاورد،سبک این کتاب با هیچیک از سبکهای معمول میان عرب،اعم از خطابه،رجز،شعر و سجع کاهنان شباهت ندارد.
امتیاز و جاذبه این کتاب به قدری است که اگر یک آیه از آن در میان کلمات دیگران قرار گیرد همچون ستارهای فروزان در شب تاریک میدرخشد!" 2-ولید بن مغیره مخزومی-مردی که به حسن تدبیر در میان عرب شهرت داشت و برای حل مشکلات اجتماعی از فکر و تدبیر او در زمان جاهلیت استفاده میکردند،و به همین جهت او را"ریحانه قریش"(گل سر سبد آنها!)
مینامیدند.پس از اینکه چند آیه از اول سوره"غافر"را از پیغمبر شنید در محفلی از طائفه بنی مخزوم حاضر شد و چنین گفت:
"به خدا سوگند از محمد سخنی شنیدم که نه شباهت به گفتار انسانها دارد و نه پریان و ان له لحلاوة،و ان علیه لطلاوة و ان اعلاه لمثمر و ان اسفله لمغدق،و انه یعلو و لا یعلی علیه":"گفتار او شیرینی خاص و زیبایی مخصوصی دارد،بالای آن(همچون شاخههای درختان برومند)پر ثمر،و پائین آن(مانند ریشههای درختان کهن)پرمایه است،گفتاری است که بر همه چیز پیروز میشود و چیزی بر آن پیروز نخواهد شد" 1.
3-کارلایل-مورخ و دانشمند معروف انگلیسی درباره قرآن میگوید:
"اگر یک بار به این کتاب مقدس نظر افکنیم حقائق برجسته و خصائص اسرار وجود طوری در مضامین جوهره آن پرورش یافته که عظمت و حقیقت قرآن به خوبی از آنها نمایان میگردد و این خود مزیت بزرگی است که فقط به قرآن اختصاص یافته و در هیچ کتاب علمی و سیاسی و اقتصادی دیگر دیده نمیشود،بلی خواندن برخی از کتابها تاثیرات عمیقی در ذهن انسان میگذارد ولی هرگز با تاثیر قرآن قابل مقایسه نیست،از این جهت بایستی گفت:مزایای اولیه قرآن و ارکان اساسی آن مربوط به حقیقت و احساسات پاک و عناوین برجسته مسائل و مضامین مهم آن است که هیچگونه شک و تردید در آن راه نیافته و پایان تمام فضائل را که موجد تکامل و سعادت بشری است در بر داشته و آنها را به خوبی نشان میدهد" 2.
4-"جان دیون پورت"مؤلف کتاب"عذر تقصیر به پیشگاه محمد و قرآن" مینویسد:
"قرآن به اندازهای از نقائص مبرا و منزه است که نیازمند کوچکترین
تصحیح و اصلاحی نیست و ممکن است از اول تا به آخر آن خوانده شود بدون آنکه انسان کمترین ملالتی از آن احساس کند" 1و باز او مینویسد:"و همه این معنی را قبول دارند که قرآن با بلیغترین و فصیحترین لسان و به لهجه قبیله قریش که نجیبترین و مؤدبترین عربها هستند نازل شده...و مملو از درخشندهترین اشکال و محکمترین تشبیهات است..." 2.
5-"گوته"شاعر و دانشمند آلمانی میگوید:
"قرآن اثری است که(احیانا)بواسطه سنگینی عبارت آن خواننده در ابتدا رمیده میشود و سپس مفتون جاذبه آن میگردد و بالاخره بی اختیار مجذوب زیبائیهای متعدد آن میشود" 3.
و در جای دیگر مینویسد:
"سالیان درازی کشیشان از خدا بیخبر ما را از پی بردن به حقائق قرآن مقدس و عظمت آورنده آن محمد ص دور نگاه داشته بودند،اما هر قدر که ما قدم در جاده علم و دانش گذاردهایم پردههای جهل و تعصب نابجا از بین میرود و به زودی این کتاب توصیفناپذیر(قرآن)عالم را به خود جلب نموده و تاثیر عمیقی در علم و دانش جهان کرده،سرانجام محور افکار مردم جهان میگردد"! هم او میگوید:"ما در ابتدا از قرآن روگردان بودیم،اما طولی نکشید که این کتاب توجه ما را به خود جلب کرد،و ما را دچار حیرت ساخت تا آنجا که در برابر اصول و قوانین علمی و بزرگ آن سر تسلیم فرود آوریم"! 6-"ویل دورانت"مورخ معروف میگوید:
"قرآن در مسلمانان آن چنان عزت نفس و عدالت و تقوایی به وجود آورده
که در هیچیک از مناطق جهان...شبیه و نظیر نداشته است" 7-"ژوللابوم"اندیشمند و نویسنده فرانسوی در کتاب"تفصیل الآیات"میگوید:
"دانش و علم برای جهانیان از سوی مسلمانان بدست آمد و مسلمین علوم را از"قرآنی"که دریای دانش است گرفتند و نهرها از آن برای بشریت در جهان جاری ساختند...".
8-"دینورت"مستشرق دیگری مینویسد:
"واجب است اعتراف کنیم که علوم طبیعی و فلکی و فلسفه و ریاضیات که در اروپا رواج گرفت عموما از برکت تعلیمات قرآنی است و ما مدیون مسلمانانیم بلکه اروپا از این جهت شهری از اسلام است!" 1.
9-بانو دکتر"لوراواکسیا واگلیری"استاد دانشگاه"ناپل"در کتاب "پیشرفت سریع اسلام"مینویسد:"کتاب آسمانی اسلام نمونهای از اعجاز است...
"قرآن"کتابی است که نمیتوان از آن تقلید کرد،نمونه سبک و اسلوب قرآن در ادبیات سابقه ندارد،تاثیری که این سبک در روح انسان ایجاد میکند ناشی از امتیازات و برتریهای آن است...چطور ممکن است"این کتاب اعجاز آمیز" ساخته"محمد ص"باشد در صورتی که او یک نفر عرب درس نخواندهای بود...
ما در این کتاب گنجینهها و ذخائری از علوم میبینیم که فوق استعداد و ظرفیت باهوشترین اشخاص و بزرگترین فیلسوفان و قویترین رجال سیاست و قانون است.
بدلیل این جهات است که قرآن نمیتواند کار یک مرد تحصیل کرده و دانشمندی باشد 2.
وَ بَشِّرِ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ کُلَّمٰا رُزِقُوا مِنْهٰا مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقاً قٰالُوا هٰذَا اَلَّذِی رُزِقْنٰا مِنْ قَبْلُ وَ أُتُوا بِهِ مُتَشٰابِهاً وَ لَهُمْ فِیهٰا أَزْوٰاجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ (25)
25-به کسانی که ایمان آوردهاند و عمل صالح دارند،بشارت ده،که باغهایی از بهشت برای آنها است،که نهرها از زیر درختانش جاری است،هر زمانی که میوهای از آن به آنها داده شود،میگویند این همان است که قبلا به ما روزی شده بود (ولی چقدر اینها از آنها بهتر و عالیتر است)و میوههایی که برای آنها میآورند همه(از نظر خوبی و زیبایی)یکسانند،و برای آنها همسرانی پاک و پاکیزه است و جاودانه در آن خواهند بود.
ویژگی نعمتهای بهشتی
از آنجا که در آخرین آیه بحث گذشته،کافران و منکران قرآن به عذاب دردناکی تهدید شدند،در آیه مورد بحث،سرنوشت مؤمنان را بیان میکند تا همانگونه که روش قرآن است با مقابله این دو با هم،حقیقت روشنتر شود.
نخست میگوید:"به آنها که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادهاند بشارت ده که برای آنها باغهایی از بهشت است که نهرها از زیر درختانش جریان دارد" ( وَ بَشِّرِ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ ).
میدانیم باغهایی که آب دائم ندارند و باید گاهگاه از خارج،آب برای آنها بیاورند،طراوت زیادی نخواهند داشت،طراوت از آن باغی است که همیشه آب
در اختیار دارد،آبهایی که متعلق به خود آنست و هرگز قطع نمیشود،خشکسالی و کمبود آب آن را تهدید نمیکند و چنین است باغهای بهشت.
سپس ضمن اشاره به میوههای گوناگون این باغها میگوید:"هر زمان از این باغها میوهای به آنها داده میشود میگویند:این همان است که از قبل به ما داده شده است"( کُلَّمٰا رُزِقُوا مِنْهٰا مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقاً قٰالُوا هٰذَا الَّذِی رُزِقْنٰا مِنْ قَبْلُ ).
مفسران برای این جمله تفسیرهای مختلفی ذکر کردهاند:
بعضی گفتهاند:منظور این است که این نعمتها به خاطر اعمالی است که ما قبلا در دنیا انجام دادیم و زمینه آن از قبل فراهم شده است.
بعضی دیگر گفتهاند:هنگامی که میوههای بهشتی را برای دومین بار برای آنها میآورند میگویند این همان میوهای است که قبلا خوردیم،ولی هنگامی که آن را میخورند میبینند،طعم جدید و لذت تازهای دارد!و به تعبیر دیگر فی المثل سیب و انگوری را که در این دنیا میخوریم در هر مرتبه همان طعم قبل را احساس میکنیم،ولی میوههای بهشتی هر چند ظاهرا یک نوع بوده باشند هر بار طعم جدیدی دارند،و این از امتیازات آن جهان است که گویی تکرار در آن نیست!.
بعضی دیگر گفتهاند:منظور این است که آنها هنگامی که میوههای بهشتی را میبینند آن را شبیه میوههای دنیا مییابند،تا خاطره نامانوسی نداشته باشد، اما به هنگامی که میخورند طعم کاملا تازه و عالی در آن احساس میکنند.
هیچ مانعی ندارد که جمله بالا اشاره به همه این مفاهیم و تفاسیر باشد چرا که الفاظ قرآن گاه دارای چندین معنی است 1.
سپس اضافه میکند"و میوههایی برای آنها میآورند که با یکدیگر شبیهند" ( وَ أُتُوا بِهِ مُتَشٰابِهاً ).
یعنی همه از نظر خوبی و زیبایی همانندند،آن چنان در درجه اعلا قرار دارند که نمیشود یکی را بر دیگری ترجیح داد،به عکس میوههای این جهان که بعضی ممکن است نارس باشند،بعضی بیش از حد رسیده،بعضی کم رنگ و بو بعضی خوشبو و معطر،ولی میوههای باغهای بهشت یک از یک خوشبوتر،یک از یک شیرینتر و یک از یک جالبتر و زیباتر! و بالاخره آخرین نعمت بهشتی که در این آیه به آن اشاره شده همسران پاک و پاکیزه است میفرماید:"برای آنها در بهشت همسران مطهر و پاکی است" ( وَ لَهُمْ فِیهٰا أَزْوٰاجٌ مُطَهَّرَةٌ ).
پاک از همه آلودگیهایی که در این جهان ممکن است داشته باشند،پاک از نظر روح و قلب،و پاک از نظر جسم و تن.
یکی از اشکالات نعمتهای دنیا این است که انسان در همان حال که دارای نعمت است فکر زوال آن را میکند و خاطرش پریشان میشود،و به همین دلیل هرگز این نعمتها نمیتواند آرامش آفرین گردد،اما نعمتهای بهشتی چون جاودانی است و فنا و زوالی برای آن نیست از هر جهت کامل و آرام بخش است،لذا در پایان آیه میفرماید:"مؤمنان جاودانه در آن باغهای بهشت خواهند بود" ( وَ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ ).
در بسیاری از آیات قرآن،ایمان و عمل صالح در کنار هم واقع شدهاند به گونهای که نشان میدهد این دو جدایی ناپذیرند،و راستی هم چنین است زیرا
ایمان و عمل مکمل یکدیگرند.
ایمان اگر در اعماق جان نفوذ کند حتما شعاع آن،در اعمال انسان خواهد تابید،و عمل او را عمل صالح میکند،همچون چراغ پرنوری که در درون اطاقی برافروزند،اشعه آن از تمام پنجرهها و دریچهها به بیرون میتابد،و چنین است چراغ پرفروغ ایمان که در قلب انسان روشن میشود،شعاعش از چشم و گوش و زبان و دست و پاکی او آشکار میگردد! در سوره طلاق آیه 11 میخوانیم: وَ مَنْ یُؤْمِنْ بِاللّٰهِ وَ یَعْمَلْ صٰالِحاً یُدْخِلْهُ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا أَبَداً :"آن کس که به خدا ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد،او را وارد باغهایی از بهشت خواهد ساخت که از زیر درختانش نهرها جاری است،همیشه در آن خواهند ماند".
و در سوره نور آیه 55 میخوانیم وَعَدَ اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ :"خداوند وعده داده است به افرادی که ایمان آورند و عمل صالح انجام دهند آنها را خلفای روی زمین قرار دهد"! اصولا ایمان همچون ریشه است و عمل صالح،میوه آن،وجود میوه شیرین دلیل بر سلامت ریشه است،و وجود ریشه سالم سبب پرورش میوههای مفید.
ممکن است افراد بیایمان گهگاه عمل صالحی انجام دهند،ولی مسلما همیشگی نخواهد بود آنچه عمل صالح را تضمین میکند ایمانی است که در اعماق وجود انسان ریشه دوانده باشد و با آن احساس مسئولیت کند.
جالب اینکه تنها وصفی که برای همسران بهشتی در این آیه بیان شده وصف "مطهرة"(پاک و پاکیزه)است و این اشارهای است به اینکه:اولین و مهمترین شرط
همسر،پاکی و پاکیزگی است،و غیر از آن همه تحت الشعاع آن قرار دارد،حدیث معروفی که از پیامبر ص نقل شده نیز این حقیقت را روشن میکند
ایاکم و خضراء الدمن قیل یا رسول اللّٰه!و ما خضراء الدمن؟قال المرأة الحسناء فی منبت السوء!: "از گیاهان سرسبزی که بر مزبلهها میروید بپرهیزید!عرض کردند:ای پیامبر!منظور شما از این گیاهان چیست؟فرمود:زن زیبایی است که در خانواده آلودهای پرورش یافته" 1.
گر چه در بسیاری از آیات قرآن،سخن از نعمتهای مادی بهشت است:
باغهایی که نهرهای آب جاری از زیر درختان آن در حرکت است،قصرها،همسران پاکیزه،میوههای رنگارنگ،یاران همرنگ و مانند آن.
ولی در کنار این نعمتها اشاره به نعمتهای معنوی مهمتری نیز شده است که ارزیابی عظمت آنها با مقیاسهای ما امکانپذیر نیست،مثلا در آیه 72 توبه میخوانیم: وَعَدَ اللّٰهُ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنٰاتِ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا وَ مَسٰاکِنَ طَیِّبَةً فِی جَنّٰاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوٰانٌ مِنَ اللّٰهِ أَکْبَرُ ذٰلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ :
"خداوند به مردان و زنان با ایمان،باغهایی از بهشت وعده داده که از زیر درختانش نهرها جاری است،جاودانه در آن خواهند بود،و مسکنهای پاکیزه در این بهشت جاودان دارند،همچنین خشنودی پروردگار که از همه اینها بالاتر است و این است رستگاری بزرگ".
و در آیه 8 سوره"بینة"بعد از ذکر نعمتهای مادی بهشت میخوانیم: رَضِیَ اللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ :"خداوند از آنها خشنود است و آنها نیز از خدا خشنودند".
و به راستی اگر کسی به آن مقام برسد که احساس کند خدا از او راضی است و او هم از خدا راضی،همه لذات دیگر را از یاد خواهد برد،تنها به او دل میبندد، و به غیر او نمیاندیشد،و این لذتی است روحانی که با هیچ زبان و بیانی قابل توصیف نیست.
کوتاه سخن اینکه چون معاد هم جنبه"روحانی"دارد و هم"جسمانی" نعمتهای بهشتی نیز هر دو جنبه را دارند،تا جامعیت آنها حاصل شود،و هر کس به اندازه استعداد و شایستگیش بتواند از آنها بهره گیرد.
إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَسْتَحْیِی أَنْ یَضْرِبَ مَثَلاً مٰا بَعُوضَةً فَمٰا فَوْقَهٰا فَأَمَّا اَلَّذِینَ آمَنُوا فَیَعْلَمُونَ أَنَّهُ اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ أَمَّا اَلَّذِینَ کَفَرُوا فَیَقُولُونَ مٰا ذٰا أَرٰادَ اَللّٰهُ بِهٰذٰا مَثَلاً یُضِلُّ بِهِ کَثِیراً وَ یَهْدِی بِهِ کَثِیراً وَ مٰا یُضِلُّ بِهِ إِلاَّ اَلْفٰاسِقِینَ (26)
26-خداوند از اینکه مثال(به موجودات ظاهرا کوچکی مانند)پشه و حتی بالاتر از آن بزند شرم نمیکند(در این میان)آنها که ایمان آوردهاند میدانند حقیقتی است از طرف پروردگارشان،و اما آنها که راه کفر را پیمودهاند(این موضوع را بهانه کرده) و میگویند منظور خداوند از این مثل چه بوده است؟!(آری)خدا جمع زیادی را با آن گمراه و عده کثیری را هدایت میکند ولی تنها فاسقان را با آن گمراه میسازد.
جمعی از مفسران از ابن عباس در شان نزول نخستین آیه فوق چنین نقل کردهاند:هنگامی که خداوند در آیات گذشته پیرامون منافقین،دو مثال برای آنها بیان کرد( مَثَلُهُمْ کَمَثَلِ الَّذِی اسْتَوْقَدَ نٰاراً... -و- أَوْ کَصَیِّبٍ مِنَ السَّمٰاءِ... ) منافقین گفتند خداوند برتر و بالاتر از این است که چنین مثالهایی بزند،و از این راه در وحی بودن قرآن اظهار تردید کردند،در این موقع آیه فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت.
بعضی دیگر گفتهاند:هنگامی که در آیات قرآن،مثلهایی به"ذباب" (مگس)و"عنکبوت"نازل گردید،جمعی از مشرکان این موضوع را بهانه قرار داده زبان به انتقاد گشودند و مسخره کردند که این چگونه وحی آسمانی است
که سخن از"عنکبوت"و"مگس"میگوید؟آیه فوق نازل شد و با تعبیراتی زنده به آنها جواب داد.
آیا خدا هم مثال میزند؟!
نخستین آیه میگوید:"خداوند از اینکه به موجودات ظاهرا کوچکی مانند پشه و یا بالاتر از آن مثال بزند هرگز شرم نمیکند"( إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَسْتَحْیِی أَنْ یَضْرِبَ مَثَلاً مٰا بَعُوضَةً فَمٰا فَوْقَهٰا ).
چرا که مثال باید موافق مقصود باشد،و به تعبیر دیگر،مثال وسیلهای است برای تجسم حقیقت،گاهی که گوینده در مقام تحقیر و بیان ضعف مدعیان است بلاغت سخن ایجاب میکند که برای نشان دادن ضعف آنها،موجود ضعیفی را برای مثال انتخاب کند.
مثلا در آیه 73 سوره حج میخوانیم: إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ لَنْ یَخْلُقُوا ذُبٰاباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِنْ یَسْلُبْهُمُ الذُّبٰابُ شَیْئاً لاٰ یَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطّٰالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ :"آنها که مورد پرستش شما هستند هرگز نمیتوانند "مگسی"بیافرینند اگر چه دست به دست هم بدهند،حتی اگر مگس چیزی از آنها برباید آنها قدرت پس گرفتن آن را ندارند،هم طلب کننده ضعیف است و هم طلب شونده".
ملاحظه میکنید در اینجا هیچ مثالی بهتر از مگس یا مانند آن نیست تا ضعف و ناتوانی آنها را مجسم کند.
و نیز در سوره عنکبوت آیه 41 وقتی که میخواهد ناتوانی بت پرستان را در تکیه گاههایی که برای خود انتخاب کردهاند مجسم سازد آنها را تشبیه به عنکبوتی میکند که آن لانه سست را برای خود انتخاب کرده است،که سستترین خانهها در جهان خانه عنکبوت است( مَثَلُ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّٰهِ أَوْلِیٰاءَ کَمَثَلِ
الْعَنْکَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَیْتاً وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنْکَبُوتِ لَوْ کٰانُوا یَعْلَمُونَ ).
مسلما اگر در این گونه موارد بجای این مثالهای کوچک،مثلهای بزرگی از آفرینش کواکب و آسمانهای پهناور قرار داده شود،بسیار نامناسب خواهد بود،و هرگز با اصول فصاحت و بلاغت سازگار نیست.
اینجا است که خداوند میفرماید:ما ابا نداریم از اینکه مثال به پشه بزنیم و یا بالاتر از آن،تا حقایق عقلانی را در لباس مثالهای حسی بریزیم و در اختیار بندگان قرار دهیم.
خلاصه اینکه هدف رساندن مطلب است،مثالها نیز باید قبایی باشد درست متناسب قامت مطالب.
در اینکه منظور از" فَمٰا فَوْقَهٰا "(پشه یا بالاتر از آن)چیست؟مفسران دو گونه تفسیر کردهاند:
گروهی گفتهاند منظور"بالاتر از آن در کوچکی"است،زیرا مقام، مقام بیان کوچکی مثال است،و برتری نیز از این نظر میباشد،این درست به آن میماند که گاه به کسی بگوئیم تو چرا برای یک تومان اینهمه زحمت میکشید، شرم نمیکنی او میگوید شرمی ندارد من برای بالاتر از آن هم زحمت میکشی، حتی برای یک ریال! بعضی دیگر گفتهاند:مراد"بالاتر از نظر بزرگی"است،یعنی خداوند هم مثالهای کوچک را مطرح میکند و هم مثالهای بزرگ را،درست مطابق مقتضای حال.
ولی تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد.
سپس در دنبال این سخن میفرماید:"اما کسانی که ایمان آوردهاند میدانند که آن مطلب حقی است از سوی پروردگارشان"( فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا فَیَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ ).
آنها در پرتو ایمان و تقوا از لجاجت و عناد و کینهتوزی با حق دورند.
و میتوانند چهره حق را به خوبی ببینند،و منطق مثلهای خدا را درک کنند.
"ولی آنها که کافرند میگویند خدا چه منظوری از این مثال داشته که مایه تفرقه و اختلاف شده،گروهی را به وسیله آن هدایت کرده،و گروهی را گمراه؟!" ( وَ أَمَّا الَّذِینَ کَفَرُوا فَیَقُولُونَ مٰا ذٰا أَرٰادَ اللّٰهُ بِهٰذٰا مَثَلاً یُضِلُّ بِهِ کَثِیراً وَ یَهْدِی بِهِ کَثِیراً ).
این خود دلیل بر آن است که این مثلها از ناحیه خدا نیست،چرا که اگر از ناحیه او بود همه آن را پذیرا میشدند!! ولی خداوند در یک جواب کوتاه و قاطع به آنها پاسخ میگوید که"تنها فاسقان و گنهکارانی را که دشمن حقند به وسیله آن گمراه میسازد( وَ مٰا یُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفٰاسِقِینَ ).
بنا بر این تمام این سخنان،سخنان خدا است و نور و هدایت است،چشم بینا میخواهد که از آن استفاده کند،و اگر این کوردلان به مخالفت و لجاج بر میخیزند بر اثر نقصان و کمبود خودشان است،و گرنه در این آیات الهی نقصی وجود ندارد. 1***
مثالهای مناسب،نقش فوق العاده حساس و غیر قابل انکاری برای روشن .
ساختن حقایق و دلنشین کردن مطالب مختلف دارد:
گاه میشود ذکر یک مثال مناسب آن چنان راه را نزدیک و"میان بر"میکند که زحمت استدلالات فلسفی زیادی را از دوش گوینده و شنونده بر میدارد.
و مهمتر اینکه:برای تعمیم و گسترش مطالب پیچیده علمی در سطح عموم راهی جز استفاده از مثالهای مناسب نیست.
نقش مثال را در خاموش کردن افراد لجوج و بهانهگیر نیز نمیتوان انکار کرد.
و به هر حال تشبیه"معقول"به"محسوس"یکی از طرق مؤثر تفهیم مسائل عقلی است.
(البته همانگونه که گفتیم مثال باید مناسب باشد و گرنه گمراه کننده و به همان اندازه خطرناک و دور کننده از مقصد خواهد بود).
روی همین جهات در قرآن به مثالهای زیادی برخورد میکنیم که هر یک از دیگری جالبتر و شیرینتر و مؤثرتر است،چرا که قرآن کتابی است برای همه انسانها در هر سطح و هر پایهای از تفکر و معلومات،کتابی است در نهایت فصاحت و بلاغت 1.
گر چه بهانهجویان،خردی و کوچکی پشه یا مگس را وسیله استهزاء و ایراد به آیات قرآن قرار داده بودند،اما اگر آنها کمی انصاف و درک و شعور میداشتند و در ساختمان این حیوان بسیار کوچک میاندیشیدند میفهمیدند که یک دنیا دقت و ظرافت در ساختمان آن به کار رفته که عقل در آن حیران میماند. .
امام صادق ع در باره آفرینش این حیوان کوچک میفرماید:"خداوند به پشه مثال زده است با اینکه از نظر جسم بسیار کوچک است،ولی از نظر ساختمان همان دستگاههایی را دارد که بزرگترین حیوانات(خشکی)یعنی فیل دارا است و علاوه بر آن دو عضو دیگر(شاخکها و بالها)در پشه است که فیل فاقد آن است" خداوند میخواهد با این مثال ظرافت آفرینش را برای مؤمنان بیان کند،تفکر در باره این موجود ظاهرا ضعیف که خدا آن را شبیه فیل آفریده است انسان را متوجه عظمت آفریدگار میسازد.
مخصوصا خرطومش همانند خرطوم فیل،تو خالی است و با نیروی مخصوصی خون را به خود جذب میکند،این لوله ظریفترین سرنگهای دنیا است و سوراخ درون آن فوق العاده باریک است.
خدا نیروی جذب و دفع و هضم و همچنین دست و پا و گوش مناسب به او داده بالهایی به او مرحمت کرده تا در طلب غذا پرواز کند،این بالها آن چنان به سرعت بالا و پائین میشود که حرکت آن با چشم قابل رؤیت نیست،این حشره به قدری حساس است که به مجرد تکان خوردن چیزی احساس خطر میکند و به سرعت خود را از منطقه خطر دور میسازد و عجب این است که در عین ناتوانی بزرگترین حیوانات را عاجز میکند.
امیر مؤمنان علی ع در نهج البلاغه بیان عجیبی در این زمینه دارد:
"اگر همه موجودات زنده جهان...جمع شوند و دست به دست هم بدهند هرگز توانایی بر ایجاد پشهای ندارند،بلکه عقول آنها در راه یافتن به اسرار آفرینش این حیوان متحیر میماند،و نیرویهاشان ناتوان و خسته میشود و پایان میگیرد،و سرانجام پس از تلاش،شکستخورده،اعتراف مینمایند که در برابر آفرینش پشهای درماندهاند و به عجز خود اقرار مینمایند و حتی به ناتوانیشان از نابود ساختن آن" 1.
ظاهر تعبیر آیه فوق،ممکن است این توهم را بوجود آورد که هدایت و گمراهی جنبه اجباری دارد و تنها منوط به خواست خدا است،در حالی که آخرین جمله این آیه حقیقت را آشکار کرده و سرچشمه هدایت و ضلالت را اعمال خود انسان میشمارد.
توضیح اینکه:همیشه اعمال و کردار انسان،نتائج و ثمرات و بازتاب خاصی دارد،از جمله اینکه اگر عمل نیک باشد،نتیجه آن،روشنبینی و توفیق و هدایت بیشتر به سوی خدا و انجام اعمال بهتر است.
شاهد این سخن آیه 29 سوره انفال است که میفرماید: یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللّٰهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقٰاناً :"...اگر پرهیزگاری پیشه کنید خداوند حس تشخیص حق از باطل را در شما زنده میکند و به شما روشنبینی عطا میفرماید".
و اگر دنبال زشتیها برود،تاریکی و تیرگی قلبش افزون میگردد،و به سوی گناه بیشتری سوق داده میشود و گاه تا سر حد انکار خداوند میرسند،شاهد این گفته،آیه 10 سوره روم میباشد که میفرماید: ثُمَّ کٰانَ عٰاقِبَةَ الَّذِینَ أَسٰاؤُا السُّوایٰ أَنْ کَذَّبُوا بِآیٰاتِ اللّٰهِ وَ کٰانُوا بِهٰا یَسْتَهْزِؤُنَ :"عاقبت افرادی که اعمال بد انجام میدهند به اینجا منتهی شد که آیات خدا را تکذیب کردند و مورد استهزاء قرار دادند"! و در آیه دیگر میخوانیم: فَلَمّٰا زٰاغُوا أَزٰاغَ اللّٰهُ قُلُوبَهُمْ :"هنگامی که از حق برگشتند خداوند دلهای آنها را برگردانید"(سوره صف آیه 5).
در آیه مورد بحث نیز شاهد این گفته آمده است آنجا که میفرماید: وَ مٰا یُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفٰاسِقِینَ :"خداوند گمراه نمیکند جز افراد فاسق و بد کردار را".
بنا بر این انتخاب راه خوب یا بد از اول در اختیار خود ما است،این حقیقت را و جدان هر انسانی قبول دارد،سپس باید در انتظار نتیجههای قهری آن باشیم.
کوتاه سخن اینکه:هدایت و ضلالت در قرآن به معنی اجبار بر انتخاب راه درست یا غلط نیست،بلکه بشهادت آیات متعددی از خود قرآن"هدایت" به معنی فراهم آوردن وسائل سعادت و"اضلال"به معنی از بین بردن زمینههای مساعد است،بدون اینکه جنبه اجباری به خود بگیرد.
و این فراهم ساختن اسباب(که نام آن را توفیق میگذاریم)یا بر هم زدن اسباب(که نام آن را سلب توفیق میگذاریم)نتیجه اعمال خود انسانها است که این امور را در پی دارد،پس اگر خدا به کسانی توفیق هدایت میدهد و یا از کسانی توفیق را سلب میکند نتیجه مستقیم اعمال خود آنها است.
این حقیقت را در ضمن یک مثال ساده میتوان مشخص ساخت هنگامی که انسان از کنار یک پرتگاه یا یک رودخانه خطرناک میگذرد هر چه خود را به آن نزدیکتر سازد جای پای او لغزندهتر و احتمال سقوطش بیشتر و احتمال نجات کمتر میشود و هر قدر خود را از آن دور میسازد جای پای او محکمتر و مطمئنتر میگردد و احتمال سقوطش کمتر میشود،این یکی هدایت و آن دیگری ضلالت نام دارد.
از مجموع این سخن پاسخ گفته کسانی که به آیات هدایت و ضلالت خرده گرفتهاند به خوبی روشن میشود.
***4-منظور از"فاسقین"کسانی هستند که از راه و رسم عبودیت و بندگی پا بیرون نهادهاند زیرا"فسق"از نظر ریشه لغت به معنی خارج شدن هسته از درون خرما است سپس در این معنی توسعه داده شده و به کسانی که از جاده بندگی خداوند بیرون میروند اطلاق شده است. ***
اَلَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اَللّٰهِ مِنْ بَعْدِ مِیثٰاقِهِ وَ یَقْطَعُونَ مٰا أَمَرَ اَللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یُفْسِدُونَ فِی اَلْأَرْضِ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْخٰاسِرُونَ (27)
27-(فاسقان آنها هستند که)پیمان خدا را پس از آن که محکم ساختند،میشکنند، و پیوندهایی را که خدا دستور داده بر قرار سازند قطع مینمایند،و در جهان فساد میکنند،اینها زیانکارانند.
زیانکاران واقعی
از آنجا که در آخرین آیه گذشته،سخن از اضلال فاسقان بود در این آیه با ذکر سه صفت فاسقان را کاملا مشخص و معرفی میکند:
1-"فاسقان کسانی هستند که پیمان خدا را پس از آنکه محکم ساختند میشکنند"( اَلَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّٰهِ مِنْ بَعْدِ مِیثٰاقِهِ ).
انسانها در واقع پیمانهای مختلفی با خدا بستهاند،پیمان توحید و خداشناسی پیمان عدم تبعیت از شیطان و هوای نفس،فاسقان همه این پیمانها را شکسته،سر از فرمان حق بر تافته،و از خواستههای دل و شیطان پیروی میکنند.
این پیمان کجا و چگونه بسته شد؟در اینجا این سؤال پیش میآید که پیمان یک امر دو جانبه است،ما هرگز به خاطر نداریم که پیمانی با پروردگارمان در گذشته در این زمینهها بسته باشیم؟ ولی با توجه به یک نکته پاسخ این سؤال روشن میشود و آن اینکه خداوند در عمق روح و باطن سرشت انسان،شعور مخصوص و نیروهای ویژهای قرار داده که از طریق هدایت آن میتواند،راه راست را پیدا کند و از شیطان و هوای نفس تبعیت ننماید،به دعوت رهبران الهی پاسخ مثبت داده و خود را با آن هماهنگ سازند.
قرآن از این فطرت مخصوص تعبیر به عهد خدا و پیمان الهی میکند،در حقیقت این یک"پیمان تکوینی"است نه تشریعی و قانونی،قرآن میگوید: أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یٰا بَنِی آدَمَ أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا الشَّیْطٰانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ وَ أَنِ اعْبُدُونِی هٰذٰا صِرٰاطٌ مُسْتَقِیمٌ :"ای فرزندان آدم!مگر از شما پیمان نگرفتم که شیطان را نپرستید که او دشمن آشکار شما است،و مرا پرستش کنید که راه راست همین است" 1.
پیدا است که این آیه اشاره به همان فطرت توحید و خداشناسی و عشق به پیمودن راه تکامل است.
شاهد دیگر برای این سخن،جملهای است که در نخستین خطبه نهج البلاغه از امیر مؤمنان علی ع میخوانیم:
فبعث فیهم رسله و واتر الیهم انبیاءه لیستادوهم میثاق فطرته: "خداوند پیامبران خویش را یکی پس از دیگری به سوی مردم فرستاد تا از آنها بخواهند که به پیمان فطری خویش عمل کند".
به تعبیر روشنتر خدا هر موهبتی به انسان ارزانی میدارد،همراه آن عملا پیمانی با زبان آفرینش از او میگیرد،به او چشم میدهد یعنی با این چشم حقایق را ببین،گوش میدهد یعنی صدای حق را بشنو...و به این ترتیب هر گاه انسان از آنچه در درون فطرت او است بهره نگیرد و یا از نیروهای خدا داد در مسیر خطا استفاده کند،پیمان خدا را شکسته است.
آری فاسقان،همه یا قسمتی از این پیمانهای فطری الهی را زیر پا میگذارند.
2-سپس به دومین نشانه آنها اشاره کرده میگوید:"آنها پیوندهایی را که خدا دستور داده بر قرار سازند قطع میکنند"( وَ یَقْطَعُونَ مٰا أَمَرَ اللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ ).
گر چه بسیاری از مفسران این آیه را ناظر به خصوص به قطع رحم و بریدن رابطه خویشاوندی دانستهاند،ولی دقت در مفهوم آیه نشان میدهد که معنی وسیعتر
و عمومیتری دارد که مساله"قطع رحم"یکی از مصداقهای آن است.
زیرا آیه میگوید:فاسقان پیوندهایی را که خدا دستور داده بر قرار بماند قطع میکنند،این پیوندها شامل پیوند خویشاوندی،پیوند دوستی،پیوندهای اجتماعی،پیوند و ارتباط با رهبران الهی و پیوند و رابطه با خدا است،و به این ترتیب نباید معنی آیه را منحصر به قطع رحم و زیر پا گذاشتن رابطههای خویشاوندی دانست.
لذا بعضی از مفسران آن را به قطع رابطه با پیامبران و مؤمنان،یا قطع رابطه با پیامبران دیگر و کتب آسمانی آنها که خدا دستور پیوند با همه آنها را داده است تفسیر کردهاند که پیدا است این تفسیرها نیز بیان کننده بخشی از مفهوم کلی آیه است.
در بعضی از روایات جمله" مٰا أَمَرَ اللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ "به رابطه با امیر مؤمنان ع و ائمه اهل بیت ع تفسیر شده است 1.
3-نشانه دیگر فاسقان،فساد در روی زمین است که در آخرین مرحله به آن اشاره شده:"آنها فساد در زمین میکنند"( وَ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ ).
البته این خود مطلبی روشن است،آنها که خدا را فراموش کرده و سر از اطاعت او بر تافتهاند،و حتی نسبت به خویشاوندان خود،رحم و شفقت ندارند پیدا است با دیگران چگونه معامله خواهند کرد؟آنها در پی کامجویی و لذتهای خویش و منافع شخصی خود هستند،جامعه به هر جا کشیده شود برای آنها فرق نمیکند، هدفشان بهره بیشتر و کامجویی افزونتر است،و برای رسیدن به این هدف از هیچ خلافی پروا ندارند،پیدا است که این طرز فکر و عمل چه فسادهایی در جامعه به وجود میآورد.
قرآن مجید در پایان آیه میگوید:"آنها همان زیانکارانند"( أُولٰئِکَ هُمُ الْخٰاسِرُونَ ).
راستی چنین است؟چه زیانی از این برتر که انسان همه سرمایههای مادی و معنوی خود را که میتواند بزرگترین افتخارها و سعادتها را برای او بیافریند در طریق فنا و نیستی و بدبختی و سیهروزی خود به کار برد؟! کسانی که به مقتضای مفهوم"فسق"از حوزه اطاعت خداوند بیرون رفتهاند چه سرنوشتی غیر از این میتوانند داشته باشند.
گرچه آیه فوق از احترام به همه پیوندهای الهی سخن میگفت،ولی بدون شک پیوند خویشاوندی یک مصداق روشن آن است.
اسلام نسبت به صله رحم و کمک و حمایت و محبت نسبت به خویشاوندان اهمیت فوق العادهای قائل شده است و قطع رحم و بریدن رابطه از خویشان و بستگان را شدیدا نهی کرده است.
اهمیت صله رحم تا آنجا است که پیامبر اسلام ص میفرماید:
صلة الرحم تعمر الدیار و تزید فی الاعمار و ان کان اهلها غیر اخیار: "پیوند با خویشاوندان شهرها را آباد میسازد،و بر عمرها میافزاید هر چند انجام دهندگان آن از نیکان هم نباشند" 1.
در سخنان امام صادق ع میخوانیم:
صل رحمک و لو بشربة من ماء و افضل ما یوصل به الرحم کف الاذی عنها:
"پیوند خویشاوندی خویش را حتی با جرعهای از آب محکم کن و بهترین راه برای خدمت به آنان این است که(لا اقل)از تو آزار و مزاحمتی نبینند"! 2.
زشتی و گناه قطع رحم به حدی است که امام سجاد ع به فرزند خود نصیحت میکند که از مصاحبت با پنج طایفه بپرهیزد،یکی از آن پنج گروه کسانی هستند که قطع رحم کردهاند:
"
...و ایاک و مصاحبة القاطع لرحمه فانی وجدته ملعونا فی کتاب اللّٰه " "بپرهیز از معاشرت با کسی که قطع رحم کرده که قرآن او را ملعون و دور از رحمت خدا شمرده است" 1.
در سوره محمد ص آیه 22 میفرماید: فَهَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحٰامَکُمْ أُولٰئِکَ الَّذِینَ لَعَنَهُمُ اللّٰهُ :"...شما که در زمین فساد میکنید و قطع رحم مینمائید مشمول لعنت خدا هستید و از رحمت او دور"! کوتاه سخن اینکه:قرآن نسبت به قاطعان رحم و برهمزنندگان پیوند خویشاوندی تعبیرات شدیدی دارد،و احادیث اسلامی نیز آنها را سخت مذمت کرده است.
از پیامبر اسلام ص پرسیدند:مبغوضترین عمل در پیشگاه خداوند کدام است؟ در پاسخ فرمود:"شرک به خدا".
پرسیدند بعد از آن؟فرمود:"قطع رحم" 2.
علت اینکه اسلام نسبت به نگهداری و حفظ پیوند خویشاوندی اینهمه پافشاری کرده این است که همیشه برای اصلاح،تقویت،پیشرفت تکامل و عظمت بخشیدن به یک اجتماع بزرگ،چه از نظر اقتصادی یا نظامی،و چه از نظر جنبههای معنوی و اخلاقی باید از واحدهای کوچک آن شروع کرد،با پیشرفت
و تقویت تمام واحدهای کوچک،اجتماع عظیم،خود به خود اصلاح خواهد شد.
اسلام برای عظمت مسلمانان از این روش به نحو کاملتری بهرهبرداری نموده است،دستور به اصلاح واحدهایی داده که معمولا افراد از کمک و اعانت و عظمت بخشیدن به آن روگردان نیستند.
زیرا تقویت بنیه افرادی را توصیه میکند که خونشان در رگ و پوست هم در گردش است،اعضای یک خانوادهاند،و پیداست هنگامی که اجتماعات کوچک خویشاوندی نیرومند شد،اجتماع عظیم آنها نیز عظمت مییابد و از هر نظر قوی خواهد شد،شاید حدیثی که میگوید:"صله رحم باعث آبادی شهرها میگردد به همین معنی اشاره باشد".
جالب اینکه در تعبیری که در آیه فوق خواندیم چنین بود،فاسقان آنچه را خدا دستور داده است،وصل کنند،قطع میکنند.
در اینجا این سؤال پیش میآید که آیا قطع کردن قبل از وصل امکان دارد؟ در پاسخ میگوئیم هدف از وصل کردن،ادامه روابطی است که خداوند میان خود و بندگانش و یابندگان با یکدیگر بطور طبیعی و فطری قرار داده است،و به تعبیر دیگر خدا دستور داده،این رابطههای فطری و طبیعی محافظت و پاسداری شود ولی گنهکاران آن را قطع میکنند(دقت کنید).
کَیْفَ تَکْفُرُونَ بِاللّٰهِ وَ کُنْتُمْ أَمْوٰاتاً فَأَحْیٰاکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یُحْیِیکُمْ ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (28) هُوَ اَلَّذِی خَلَقَ لَکُمْ مٰا فِی اَلْأَرْضِ جَمِیعاً ثُمَّ اِسْتَویٰ إِلَی اَلسَّمٰاءِ فَسَوّٰاهُنَّ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (29)
28-چگونه به خداوند کافر میشوید در حالی که شما اجسام بیروحی بودید و او شما را زنده کرد،سپس شما را میمیراند،و بار دیگر شما را زنده میکند،سپس به سوی او باز میگردید(بنا بر این نه حیات و زندگی شما،از شما است و نه مرگتان، آنچه دارید از خدا است).
29-او خدایی است که همه آنچه(از نعمتها)در زمین وجود دارد،برای شما آفریده سپس به آسمان پرداخت،و آنها را به صورت هفت آسمان مرتب نمود و او به هر چیز آگاه است.
نعمت اسرار آمیز حیات
قرآن در دو آیه فوق با ذکر یک سلسله از نعمتهای الهی و پدیدههای شگفت انگیز آفرینش انسانها را متوجه پروردگار و عظمت او میسازد،و دلائلی را که در گذشته(آیه 21 و 22 همین سوره)در زمینه شناخت خدا ذکر کرده بود تکمیل میکند.
قرآن در اینجا برای اثبات وجود خدا از نقطهای شروع کرده که برای احدی جای انکار باقی نمیگذارد و آن مساله پیچیده حیات و زندگی است.
نخست میگوید:"چگونه شما خدا را انکار میکنید در حالی که اجسام
بیروحی بودید و او شما را زنده کرد و لباس حیات بر تنتان پوشانید"( کَیْفَ تَکْفُرُونَ بِاللّٰهِ وَ کُنْتُمْ أَمْوٰاتاً فَأَحْیٰاکُمْ ).
قرآن به همه ما یادآوری میکند که قبل از این شما مانند سنگها و چوبها و موجودات بیجان مرده بودید،و نسیم حیات اصلا در کوی شما نوزیده بود.
ولی اکنون دارای نعمت حیات و هستی میباشید،اعضاء و دستگاههای مختلف،حواس و ادراک به شما داده شده،این هستی و حیات را چه کسی به شما عطا کرده آیا خود به خویشتن دادید؟ بدیهی است هر انسان منصفی بدون هیچ تردید اعتراف میکند که این نعمت از خود او نیست،بلکه از ناحیه یک مبدء عالم و قادر به او رسیده است،کسی که تمام رموز حیات و قوانین پیچیده آن را میدانسته،و بر تنظیم آن قدرت داشته، آن گاه جای این سؤال است که پس چرا به خدایی که بخشنده حیات و هستی است کفر میورزید؟.
امروز برای همه دانشمندان مسلم شده که ما در این جهان چیزی پیچیدهتر از مساله حیات و زندگی نداریم،چرا که با تمام پیشرفتهای شگرفی که در زمینه علوم و دانشهای طبیعی نصیب بشر گردیده،هنوز معمای حیات گشوده نشده است این مساله آن قدر اسرار آمیز است که افکار ملیونها دانشمند و کوششهایشان تا کنون از درک آن عاجز مانده،ممکن است در آینده در پرتو تلاشهای پیگیر، انسان از رموز حیات،تدریجا آگاه گردد،ولی مساله این است که آیا هیچکس میتواند چنین امر فوق العاده دقیق و ظریف و پر از اسرار را که نیازمند به یک علم و قدرت فوق العاده است به طبیعت بیشعور که خود فاقد حیات بوده است نسبت دهد.
اینجا است که میگوئیم پدیده حیات در جهان طبیعت بزرگترین سند اثبات وجود خدا است که پیرامون آن کتابها نگاشتهاند،و قرآن در آیه فوق مخصوصا
روی همین مساله تکیه کرده است،که ما فعلا با همین اشاره کوتاه از آن میگذریم.
پس از یادآوری این نعمت،دلیل آشکار دیگری را یادآور میشود و آن مساله"مرگ"است میگوید:"سپس خداوند شما را میمیراند" (ثُمَّ یُمِیتُکُمْ) .
انسان میبیند اقوام و خویشان و بستگان و آشنایان یکی پس از دیگران میمیرند و جسد بیجان آنها زیر خاکها مدفون میشود،اینجا نیز جای تفکر و اندیشه است،چه کسی هستی را از آنها گرفت؟اگر هستی آنها از خودشان بود،باید جاودانی باشد،اینکه از آنها گرفته میشود دلیل بر این است که دیگری به آنها بخشیده.
آری آفریننده حیات همان آفریننده مرگ است،چنان که در آیه 2 سوره مالک میخوانیم: اَلَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیٰاةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً :"او خدایی است که حیات و مرگ را آفریده که شما را در میدان حسن عمل بیازماید".
قرآن پس از ذکر این دو دلیل روشن بر وجود خدا و آماده ساختن روح انسان برای مسائل دیگر در دنباله این بحث به ذکر مساله معاد و زنده شدن پس از مرگ پرداخته،میگوید:سپس بار دیگر شما را زنده میکند (ثُمَّ یُحْیِیکُمْ) .
البته این زندگی پس از مرگ به هیچوجه جای تعجب نیست،چرا که قبلا نیز انسان چنین بوده است و با توجه به دلیل اول یعنی اعطای حیات به موجود بیجان،پذیرفتن اعطای حیات پس از متلاشی شدن بدن،نه تنها کار مشکلی نیست بلکه از نخستین بار آسانتر است(هر چند آسان و مشکل برای وجودی که قدرتش بی انتها است مفهومی ندارد!).
عجب اینکه گروهی بودند که در حیات دوباره انسانها تردید داشته و دارند در حالی که حیات نخستین را که از موجودات بیجان صورت گرفته میدانند.
جالب اینکه قرآن در آیه فوق،پرونده حیات را از آغاز تا انتها در برابر دیدگان انسان گشوده،و در یک بیان کوتاه آغاز و پایان حیات،و سپس مساله معاد
را در برابر او مجسم ساخته است.
و در پایان این آیه میگوید:"سپس به سوی او بازگشت میکنید"( ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ ).
مقصود از رجوع به سوی پروردگار همان بازگشت به سوی نعمتهای خداوند میباشد،یعنی در قیامت و روز رستاخیز به نعمتهای خداوند بازگشت میکنید"شاهد این گفته آیه 36 سوره انعام است که میفرماید: وَ الْمَوْتیٰ یَبْعَثُهُمُ اللّٰهُ ثُمَّ إِلَیْهِ یُرْجَعُونَ :"خداوند مردگان را برمیانگیزد سپس به سوی او بازگشت میکنند".
ممکن است منظور از رجوع به سوی پروردگار حقیقتی از این دقیقتر و باریکتر باشد و آن اینکه همه موجودات در مسیر تکامل از نقطه عدم که نقطه "صفر"است شروع کرده و به سوی"بینهایت"که ذات پاک پروردگار است پیش میروند،بنا بر این با مردن،تکامل تعطیل نمیشود و بار دیگر انسان در رستاخیز به زندگی و حیات در سطحی،عالیتر باز میگردد و سیر تکاملی او ادامه مییابد.
*** پس از ذکر نعمت حیات و اشاره به مساله مبدء و معاد،به یکی دیگر از نعمتهای گسترده خداوند اشاره کرده میگوید:"او خدایی است که آنچه روی زمین است برای شما آفریده"( هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُمْ مٰا فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً ).
و به این ترتیب ارزش وجودی انسانها و سروری آنان را نسبت به همه موجودات زمینی مشخص میکند،و درست از اینجا در مییابیم که این انسان را خدا برای امر بسیار پر ارزش و عظیمی آفریده است،همه چیز را برای او آفریده او را برای چه چیز؟آری او عالیترین موجود در این صحنه پهناور است و از تمامی آنها ارزشمندتر.
تنها این آیه نیست که مقام والای انسان را یادآور میشود،بلکه در قرآن
آیات فراوانی مییابیم که انسان را هدف نهایی آفرینش کل موجودات جهان معرفی میکند،چنان که در آیه 13 سوره جاثیه آمده است: وَ سَخَّرَ لَکُمْ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ و الارض:"آنچه در آسمانها و هر چه در زمین است مسخر شما قرار داد".
و در جای دیگر به طور مشروحتر میخوانیم: وَ سَخَّرَ لَکُمُ الْفُلْکَ... 1. وَ سَخَّرَ لَکُمُ الْأَنْهٰارَ... 2. وَ سَخَّرَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ... 3. سَخَّرَ لَکُمُ الْبَحْرَ... 4. وَ سَخَّرَ لَکُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ... 5:
"کشتیها را مسخر شما ساخت...نهرها را مورد تسخیر شما قرار داد...
شب و روز را مسخر فرمانتان کرد...شما را بر دریاها و اقیانوسها مسلط ساخت...
خورشید و ماه را نیز فرمانبردار و در خدمت شما قرار داد...
(بحث بیشتر در این زمینه را در جلد دهم،صفحه 120،ذیل آیه 2 سوره رعد و نیز در همان جلد ذیل آیات 32 و 33 سوره ابراهیم،صفحه 349،مطالعه میفرمائید).
بار دیگر به دلائل توحید باز گشته میگوید:"سپس خداوند به آسمان پرداخت و آنها را به صورت"هفت آسمان"مرتب نمود،و او به هر چیز آگاه است" ( ثُمَّ اسْتَویٰ إِلَی السَّمٰاءِ فَسَوّٰاهُنَّ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ ).
جمله"استوی"از ماده"استواء"گرفته شده که در لغت به معنی تسلط و احاطه کامل و قدرت بر خلقت و تدبیر است،ضمنا کلمه"ثم"در جمله " ثُمَّ اسْتَویٰ إِلَی السَّمٰاءِ "الزاما به معنی تاخیر زمانی نیست بلکه میتواند به معنی
تاخیر در بیان و ذکر حقایقی پشت سر هم بوده باشد.
آیه فوق،از جمله آیات متعددی است که عقیده به تناسخ را صریحا نفی، میکند،زیرا عقیدهمندان به تناسخ چنین میپندارند که انسان بعد از مرگ بار دیگر به همین زندگی باز میگردد منتها روح او در جسم دیگر(و نطفه دیگر) حلول کرده و زندگی مجددی را در همین دنیا آغاز میکند،و این مساله ممکن است بارها تکرار شود،این زندگی تکراری در این جهان را"تناسخ"یا"عود ارواح"مینامند.
آیه فوق صریحا میگوید:بعد از مرگ،یک حیات بیش نیست و طبعا این حیات همان زندگی در رستاخیز و قیامت است،و به تعبیر دیگر آیه میگوید:
شما مجموعا دو حیات و مرگ داشته و دارید،نخست مرده بودید(در عالم موجودات بیجان قرار داشتید)خداوند شما را زنده کرد،سپس میمیراند و بار دیگر زنده میکند،اگر تناسخ صحیح بود،تعداد حیات و مرگ انسان بیش از دو حیات و مرگ بود.
همین مضمون در آیات متعدد دیگر قرآن نیز به چشم میخورد که در جای خود به آن اشاره خواهد شد 1.
بنا بر این عقیده به تناسخ که گاهی نام آن را تغییر داده،"عود ارواح"مینامند از نظر قرآن باطل و بی اساس است.
بعلاوه ما دلائل عقلی روشنی داریم که این عقیده را نفی میکند و آن را به عنوان یک نوع ارتجاع و عقب گرد در قانون تکامل اثبات مینماید که در جای خود از آن سخن گفتهایم 1.
ذکر این نکته نیز لازم است که بعضی شاید آیه فوق را اشاره به حیات برزخی بدانند،در حالی که آیه هیچ دلالتی بر آن ندارد،تنها میگوید:شما قبلا جسم بیجانی بودید،خداوند شما را زنده کرد،بار دیگر میمیراند(اشاره به مرگ در پایان زندگی این دنیا است)سپس زنده میکند(اشاره به حیات آخرت)سپس سیر تکاملی خود را به سوی او ادامه میدهید.
کلمه"سماء"در لغت به معنی طرف بالا است،و این مفهوم جامعی است که مصداقهای مختلفی دارد،لذا میبینیم در قرآن در موارد گوناگونی به کار رفته است:
1-گاهی به"جهت بالا"در قسمت مجاور زمین اطلاق شده،چنان که میفرماید: أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ وَ فَرْعُهٰا فِی السَّمٰاءِ "آیا ندیدی خداوند چگونه مثل زده است گفتار پاک را به درخت پاکیزهای که ریشهاش ثابت و شاخهاش در آسمان است"(ابراهیم-24).
2-گاه به منطقهای دورتر از سطح زمین(محل ابرها)اطلاق شده،چنان که میخوانیم: وَ نَزَّلْنٰا مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً مُبٰارَکاً :"ما از آسمان آب پر برکتی نازل کردیم"(سوره ق آیه 9).
3-گاه به"قشر متراکم هوای اطراف زمین"گفته شده: وَ جَعَلْنَا السَّمٰاءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً :"ما آسمان را سقف محکم و محفوظی قرار دادیم"(انبیاء-32)
زیرا میدانیم جو زمین که همچون سقفی بر بالای سر ما قرار دارد،دارای آن چنان استحکامی است که کره زمین را در برابر سقوط سنگهای آسمانی حفظ میکند، این سنگها که شبانه روز،مرتبا در حوزه جاذبه زمین قرار گرفته و به سوی آن جذب میشوند،اگر این قشر هوای متراکم نبود ما مرتبا در معرض سقوط این سنگهای خطرناک بودیم،اما وجود این قشر،سبب میشود که سنگها پس از برخورد با جو زمین مشتعل و سپس خاکستر شود.
4-و گاهی به معنی"کرات بالا"آمده است ثُمَّ اسْتَویٰ إِلَی السَّمٰاءِ وَ هِیَ دُخٰانٌ :"به آسمانها پرداخت در حالی که دود و بخار بودند"(و از گاز نخستین، کرات را آفرید)(فصلت-11).
اکنون به اصل سخن باز گردیم،در اینکه مقصود از آسمانهای هفتگانه چیست؟مفسران و دانشمندان اسلامی بیانات گوناگونی دارند و تفسیرهای مختلفی کردهاند:
1-بعضی آسمانهای هفتگانه را،همان"سیارات سبع"میدانند (عطارد زهره،مریخ،مشتری،زحل،و ماه و خورشید)که به عقیده دانشمندان فلکی قدیم جزء سیارات بودند 1.
2-بعضی دیگر معتقدند که منظور طبقات متراکم هوای اطراف زمین است و قشرهای مختلفی که روی هم قرار گرفته است.
3-بعضی دیگر میگویند:عدد هفت در اینجا به معنی عدد تعدادی(عدد
مخصوص)نیست،بلکه عدد تکثیری است که به معنی تعداد زیاد و فراوان میباشد، و این در کلام عرب و حتی قرآن نظائر قابل ملاحظهای دارد مثلا در آیه 27 سوره لقمان میخوانیم: وَ لَوْ أَنَّ مٰا فِی الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلاٰمٌ وَ الْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مٰا نَفِدَتْ کَلِمٰاتُ اللّٰهِ :"اگر درختان زمین قلم گردند،و دریا مرکب، و هفت دریا بر آن افزوده شود،کلمات خدا را نمیتوان با آن نوشت".
به خوبی روشن است که منظور از لفظ"سبعه"در این آیه عدد مخصوص هفت نیست بلکه اگر هزاران هزار دریا نیز مرکب گردد،نمیتوان علم بیپایان خداوند را با آن نگاشت.
بنا بر این سماوات سبع اشاره به آسمانهای متعدد و کرات فراوان عالم بالا است بی آنکه عدد خاصی از آن منظور باشد.
4-آنچه صحیحتر به نظر میرسد،این است که مقصود از"سماوات سبع" همان معنی واقعی آسمانهای هفتگانه است،تکرار این عبارت در آیات مختلف قرآن،نشان میدهد که عدد"سبع"در اینجا به معنی تکثیر نیست،بلکه اشاره به همان عدد مخصوص است.
منتها از آیات قرآن چنین استفاده میشود که تمام کرات و ثوابت و سیاراتی را که ما میبینیم همه جزء آسمان اول است،و شش عالم دیگر وجود دارد که از دسترس دید ما و ابزارهای علمی امروز ما بیرون است و مجموعا هفت عالم را به عنوان هفت آسمان تشکیل میدهند.
شاهد این سخن اینکه:قرآن میگوید: وَ زَیَّنَّا السَّمٰاءَ الدُّنْیٰا بِمَصٰابِیحَ :
"ما آسمان پائین را با چراغهای ستارگان زینت دادیم"(فصلت-12).
در جای دیگر میخوانیم: إِنّٰا زَیَّنَّا السَّمٰاءَ الدُّنْیٰا بِزِینَةٍ الْکَوٰاکِبِ :"ما آسمان پائین را با کواکب و ستارگان زینت بخشیدیم"(صافات-6).
از این آیات بخوبی استفاده میشود که همه آنچه را ما میبینیم و جهان
ستارگان را تشکیل میدهد همه جزء آسمان اول است،و در ما ورای آن شش آسمان دیگر وجود دارد که ما در حال حاضر اطلاع دقیقی از جزئیات آن نداریم.
و اما اینکه گفتیم شش آسمان دیگر برای ما مجهول است و ممکن است علوم از روی آن در آینده پرده بردارد،به این دلیل است که علوم ناقص بشر بهر نسبت که پیش میرود از عجائب آفرینش تازههایی را بدست میآورد،مثلا علم هیئت هم اکنون بجایی رسیده است که بعد از آن،تلسکوپها قدرت دید را از دست میدهند،آنچه رصدخانههای بزرگ کشف کردهاند،فاصلهای به اندازه هزار میلیون(یک میلیارد)سال نوری میباشد،و خود معترفند که تازه این آغاز جهان است نه پایان آن،پس چه مانع دارد که در آینده با پیشرفت علم هیئت آسمانها و کهکشانها و عوالم دیگری کشف گردد.
بهتر این است که این سخن را از زبان،یکی از رصدخانههای بزرگ جهان بشنویم.
رصدخانه"پالومار"عظمت جهان بالا را چنین توصیف میکند.
"...تا وقتی که دوربین رصدخانه پالومار را نساخته بودند،وسعت دنیایی که بنظر ما میرسد بیش از پانصد سال نوری نبود،ولی،این دوربین وسعت دنیای ما را به هزار میلیون سال نوری رساند،و در نتیجه میلیونها کهکشان جدید کشف شد که بعضی از آنها هزار میلیون سال نوری با ما فاصله دارند،ولی،بعد از فاصله هزار میلیون سال نوری فضای عظیم،مهیب و تاریکی به چشم میخورد که هیچ چیز در آن دیده نمیشود،یعنی روشنایی از آنجا عبور نمیکند تا صفحه عکاسی دوربین رصدخانه را متاثر کند.
ولی بدون تردید در آن فضای مهیب و تاریک صدها میلیون کهکشان وجود دارد که دنیایی که در سمت ما است با جاذبه به آن کهکشانها نگهداری میشود.
تمام این دنیای عظیمی که به نظر میرسد و دارای صدها هزار میلیون کهکشان است جز درهای کوچک و بی مقدار از یک دنیای عظیمتر نیست و هنوز اطمینان نداریم که در فراسوی آن دنیای دوم دنیای دیگری نباشد" 1.
از این گفته به خوبی بر میآید که علم هنوز با آن پیشرفت شگفتانگیز خود در قسمت آسمانها کشفیات خویش را سر آغاز جهان میداند نه پایان آن،بلکه آن را ذره کوچکی در برابر جهان بس با عظمت،میشمارد.
وَ إِذْ قٰالَ رَبُّکَ لِلْمَلاٰئِکَةِ إِنِّی جٰاعِلٌ فِی اَلْأَرْضِ خَلِیفَةً قٰالُوا أَ تَجْعَلُ فِیهٰا مَنْ یُفْسِدُ فِیهٰا وَ یَسْفِکُ اَلدِّمٰاءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قٰالَ إِنِّی أَعْلَمُ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (30) وَ عَلَّمَ آدَمَ اَلْأَسْمٰاءَ کُلَّهٰا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَی اَلْمَلاٰئِکَةِ فَقٰالَ أَنْبِئُونِی بِأَسْمٰاءِ هٰؤُلاٰءِ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (31) قٰالُوا سُبْحٰانَکَ لاٰ عِلْمَ لَنٰا إِلاّٰ مٰا عَلَّمْتَنٰا إِنَّکَ أَنْتَ اَلْعَلِیمُ اَلْحَکِیمُ (32) قٰالَ یٰا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمٰائِهِمْ فَلَمّٰا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمٰائِهِمْ قٰالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ غَیْبَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ أَعْلَمُ مٰا تُبْدُونَ وَ مٰا کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ (33)
30-هنگامی که پروردگار تو به فرشتگان گفت:من در روی زمین جانشین و حاکمی قرار خواهم داد.فرشتگان گفتند(پروردگارا)آیا کسی را در زمین قرار میدهی که فساد و خونریزی کند؟(زیرا موجودات زمینی دیگر که قبل از این آدم پا به عرصه وجود گذاشتند،به حکم طبع جهان ماده نیز آلوده فساد و خونریزی شدند،اگر هدف از آفرینش انسان عبادت است)ما تسبیح و حمد تو را به جا میآوریم،
پروردگار فرمود:من حقائقی را میدانم که شما نمیدانید.
31-سپس علم اسماء(علم اسرار آفرینش و نامگذاری موجودات)را همگی به آدم آموخت بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود اگر راست میگوئید اسامی اینها را برشمارید! 32-فرشتگان عرض کردند:منزهی تو!،ما چیزی جز آنچه به ما تعلیم دادهای،نمیدانیم تو دانا و حکیمی.
33-فرمود ای آدم آنها را از(اسامی و اسرار)این موجودات آگاه کن،هنگامی که آنها را آگاه کرد خداوند فرمود:نگفتم من غیب آسمانها و زمین را میدانم،و نیز میدانم آنچه را شما آشکار میکنید یا پنهان میداشتید.
در آیات گذشته خواندیم که خدا همه مواهب زمین را برای انسان آفریده است و در این آیات رسما مسئله رهبری و خلافت انسان را تشریح میکند،و موقعیت معنوی او را که شایسته اینهمه مواهب است روشن میسازد.
در این آیات به چگونگی آفرینش آدم(نخستین انسان)اشاره میکند و در این سلسله آیات که از آیه 30 شروع و به آیه 39 پایان مییابد سه مطلب اساسی مطرح شده است:
1-خبر دادن پروردگار به فرشتگان راجع به خلافت و سرپرستی انسان در زمین و گفتگویی که آنها با خداوند داشتهاند.
2-دستور خضوع و تعظیم فرشتگان در برابر نخستین انسان که در آیات مختلف قرآن به تناسبهای گوناگونی ذکر شده است.
3-تشریح وضع آدم و زندگی او در بهشت و حوادثی که منجر به خروج او از بهشت گردید و سپس توبه آدم،و زندگی او و فرزندانش در زمین.
آیات مورد بحث از نخستین مرحله سخن میگوید،خواست خداوند چنین
بود که در روی زمین موجودی بیافریند که نماینده او باشد،صفاتش پرتوی از صفات پروردگار،و مقام و شخصیتش برتر از فرشتگان،خواست او این بود که تمامی زمین و نعمتهایش را در اختیار چنین انسانی بگذارد نیروها،گنجها،معادن و همه امکاناتش را.
چنین موجودی میبایست سهم وافری از عقل و شعور و ادراک،و استعداد ویژه داشته باشد که بتواند رهبری و پیشوایی موجودات زمینی را بر عهده گیرد.
لذا نخستین آیه میگوید:"بخاطر بیاور هنگامی را که پروردگارت به فرشتگان گفت من در روی زمین جانشینی قرار خواهم داد"( وَ إِذْ قٰالَ رَبُّکَ لِلْمَلاٰئِکَةِ إِنِّی جٰاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً ).
"خلیفه"به معنی جانشین است،ولی در اینکه منظور از آن در اینجا جانشین چه کسی و چه چیزی است مفسران احتمالات گوناگونی دادهاند.
بعضی گفتهاند منظور جانشین فرشتگانی است که قبلا در زمین زندگی میکردند.
و بعضی گفتهاند منظور جانشین انسانهای دیگر یا موجودات دیگری که قبلا در زمین میزیستهاند.
بعضی آن را اشاره به جانشین بودن نسلهای انسان از یکدیگر دانستهاند.
ولی انصاف این است که-همانگونه که بسیاری از محققان پذیرفتهاند- منظور خلافت الهی و نمایندگی خدا در زمین است،زیرا سؤالی که بعد از این فرشتگان میکنند و میگویند نسل آدم ممکن است مبدء فساد و خونریزی شود و ما تسبیح و تقدیس تو میکنیم متناسب همین معنی است،چرا که نمایندگی خدا در زمین با این کارها سازگار نیست.
همچنین مسئله"تعلیم اسماء"به آدم که شرح آن در آیات بعد خواهد آمد قرینه روشن دیگری بر این مدعا است،و نیز خضوع و سجود فرشتگان در مقابل
آدم شاهد این مقصود است! به هر حال خدا میخواست موجودی بیافریند که گل سر سبد عالم هستی باشد و شایسته،مقام خلافت الهی و نماینده"اللّٰه"در زمین گردد.
در حدیثی که از امام صادق ع در تفسیر این آیات آمده نیز به همین معنی اشاره شده است که فرشتگان بعد از آگاهی از مقام آدم دانستند که او و فرزندانش سزاوارترند که خلفای الهی در زمین و حجتهای او بر خلق بوده باشند 1.
سپس در آیه مورد بحث اضافه میکند:"فرشتگان به عنوان سؤال برای درک حقیقت و نه به عنوان اعتراض"عرض کردند آیا در زمین کسی را قرار میدهی که فساد کند و خونها بریزد؟!"( قٰالُوا أَ تَجْعَلُ فِیهٰا مَنْ یُفْسِدُ فِیهٰا وَ یَسْفِکُ الدِّمٰاءَ ) "در حالی که ما تو را عبادت میکنیم تسبیح و حمدت بجا میآوریم و تو را از آنچه شایسته ذات پاکت نیست پاک میشمریم"( وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ ).
ولی خداوند در اینجا پاسخ سربسته به آنها داد که توضیحش در مراحل بعد آشکار گردید:"فرمود من چیزهایی میدانم که شما نمیدانید"!( قٰالَ إِنِّی أَعْلَمُ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ ).
فرشتگان آن چنان که از سخنانشان پیدا است پی برده بودند که این انسان فردی سر براه نیست،فساد میکند،خون میریزد،خرابی به بار میآورد.اما از کجا دانستند؟! گاه گفته میشود خداوند قبلا آینده انسان را بطور اجمال برای آنها بیان فرموده بود،در حالی که بعضی احتمال دادهاند ملائکه خودشان این مطلب را از
کلمه" فِی الْأَرْضِ "(در روی زمین)دریافته بودند،زیرا میدانستند انسان از خاک آفریده میشود و ماده بخاطر محدودیتی که دارد طبعا مرکز نزاع و تزاحم است،چه این که جهان محدود مادی،طبع زیاده طلب انسانها را نمیتواند اشباع کند،حتی اگر همه دنیا را به یک فرد بدهند باز ممکن است سیر نشود،این وضع مخصوصا در صورتی که توام با احساس مسئولیت کافی نباشد سبب فساد و خونریزی میشود.
بعضی دیگر از مفسران معتقدند پیشگویی فرشتگان بخاطر آن بوده که آدم نخستین مخلوق روی زمین نبود،بلکه پیش از او نیز مخلوقات دگری بودند که به نزاع و خونریزی پرداختند پرونده سوء پیشینه آنها سبب بدگمانی فرشتگان نسبت به نسل آدم شد! این تفسیرهای سهگانه چندان منافاتی با هم ندارند یعنی ممکن است همه این امور سبب توجه فرشتگان به این مطلب شده باشد،و اتفاقا این یک واقعیت بود که آنها بیان داشتند،و لذا خداوند هم در پاسخ هرگز آن را انکار نفرمود، بلکه اشاره کرد در کنار این واقعیت،واقعیتهای مهمتری در باره انسان و مقام او وجود دارد که فرشتگان از آن آگاه نیستند! آنها فکر میکردند اگر هدف عبودیت و بندگی است که ما مصداق کامل آن هستیم،همواره غرق در عبادتیم و از همه کس سزاوارتر به خلافت!بیخبر از این که عبادت آنها با توجه به این که شهوت و غضب و خواستهای گوناگون در وجودشان راه ندارد با عبادت و بندگی این انسان که امیال و شهوات او را احاطه کرده و شیطان از هر سو او را وسوسه میکند تفاوت فراوانی دارد،اطاعت و فرمانبرداری این موجود طوفان زده کجا،و عبادت آن ساحلنشینان آرام و سبکبار کجا؟! آنها چه میدانستند که از نسل این آدم پیامبرانی همچون محمد و ابراهیم و نوح
و موسی و عیسی ع و امامانی همچون ائمه اهل بیت ع و بندگان صالح و شهیدان جانباز و مردان و زنانی که همه هستی خود را عاشقانه در راه خدا میدهند قدم به عرصه وجود خواهند گذاشت،افرادی که گاه فقط یک ساعت تفکر آنها برابر با سالها عبادت فرشتگان است! قابل توجه این که فرشتگان روی سه مساله در باره صفات خودشان تکیه کردند،تسبیح و حمد و تقدیس،بدون شک تسبیح و حمد یعنی خدا را پاک از هر گونه نقص و دارای هر گونه کمال دانستن،اما در این که مقصود از"تقدیس"چیست؟ بعضی آن را پاک شمردن پروردگار از هر گونه نقصان دانستهاند که در حقیقت تاکیدی میشود بر همان معنی"تسبیح".
ولی بعضی دیگر معتقدند که"تقدیس"که از ماده"قدس"است،یعنی پاک سازی روی زمین از فاسدان و مفسدان،یا پاک سازی خویشتن از هر گونه صفات زشت و مذموم،و تطهیر جسم و جان برای خدا و کلمه"لک"در جمله" نُقَدِّسُ لَکَ "را شاهد این مقصود دانستهاند،چرا که فرشتگان نگفتند"نقدسک"(تو را پاک میشمریم)بلکه گفتند" نُقَدِّسُ لَکَ "از برای تو جامعه را پاک میکنیم.
در حقیقت آنها میخواستند بگویند اگر هدف اطاعت و بندگی است ما سر بر فرمانیم،و اگر عبادت است ما هم همواره مشغول آنیم،و اگر پاک سازی خویشتن یا صفحه روی زمین است ما چنین میکنیم،در حالی که این انسان مادی هم خود فاسد است و هم صفحه زمین را پر از فساد میکند.
ولی برای اینکه حقایق بطور تفصیل بر فرشتگان روشن شود خداوند اقدام به آزمایش آنها نمود،تا خودشان اعتراف کنند که میان آنها و آدم"تفاوت از زمین تا آسمان است"! ***
آدم به لطف پروردگار دارای استعداد فوق العادهای برای درک حقایق هستی بود.خداوند این استعداد او را به فعلیت رسانید و به گفته قرآن"به آدم همه اسماء(حقایق و اسرار عالم هستی)را تعلیم داد"( وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمٰاءَ کُلَّهٰا ) گر چه مفسران در تفسیر"علم اسماء"بیانات گوناگونی دارند،ولی مسلم است که منظور تعلیم کلمات و نامهای بدون معنا به آدم نبوده،چرا که این افتخاری محسوب نمیشده است،بلکه منظور دادن معانی این اسماء و مفاهیم و مسماهای آنها بوده است.
البته این آگاهی از علوم مربوط به جهان آفرینش و اسرار و خواص مختلف موجودات عالم هستی،افتخار بزرگی برای آدم بود.
در حدیثی داریم که از امام صادق ع پیرامون این آیه سؤال کردند، فرمود:"
الارضین و الجبال و الشعاب و الاودیه ثم نظر الی بساط تحته، فقال و هذا البساط مما علمه ":"فرمود منظور زمینها،کوهها،درهها و بستر رودخانهها(و خلاصه تمامی موجودات)میباشد،سپس امام ع به فرشی که زیر پایش گسترده بود نظری افکند فرمود حتی این فرش هم از اموری بوده که خدا به آدم تعلیم داد"! 1.
بنا بر این علم اسماء چیزی شبیه"علم لغات"نبوده است بلکه مربوط به فلسفه و اسرار و کیفیات و خواص آنها بوده است،خداوند این علم را به آدم تعلیم کرد تا بتواند از مواهب مادی و معنوی این جهان در مسیر تکامل خویش بهره گیرد.
همچنین استعداد نامگذاری اشیاء را به او ارزانی داشت تا بتواند اشیاء را نامگذاری کند و در مورد احتیاج با ذکر نام آنها را بخواند تا لازم نباشد عین آن چیز را نشان دهد،و این خود نعمتی است بزرگ،ما هنگامی به اهمیت این
موضوع پی میبریم که میبینیم بشر امروز هر چه دارد به وسیله کتاب و نوشتن است و همه ذخائر علمی گذشتگان در نوشتههای او جمع است،و این خود بخاطر نامگذاری اشیاء و خواص آنها است،و گر نه هیچگاه ممکن نبود علوم گذشتگان به آیندگان منتقل شود.
"سپس خداوند به فرشتگان فرمود اگر راست میگوئید اسماء اشیاء و موجوداتی را که مشاهده میکنید و اسرار و چگونگی آنها را شرح دهید"( ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَی الْمَلاٰئِکَةِ فَقٰالَ أَنْبِئُونِی بِأَسْمٰاءِ هٰؤُلاٰءِ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ ).
*** ولی فرشتگان که دارای چنان احاطه علمی نبودند در برابر این آزمایش فرو ماندند لذا در پاسخ"گفتند خداوندا منزهی تو،جز آنچه به ما تعلیم دادهای چیزی نمیدانیم"!( قٰالُوا سُبْحٰانَکَ لاٰ عِلْمَ لَنٰا إِلاّٰ مٰا عَلَّمْتَنٰا ).
"تو خود عالم و حکیمی"( إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ ).
اگر ما در این زمینه سؤالی کردیم از ناآگاهیمان بود،ما این مطلب را نخوانده بودیم،و از این استعداد و قدرت شگرف آدم که امتیاز بزرگ او بر ما است بیخبر بودیم،حقا که او شایسته خلافت تو است و زمین و جهان هستی بیوجود او کمبودی داشت. در اینجا نوبت به آدم رسید که در حضور فرشتگان اسماء موجودات و اسرار آنها را شرح دهد."خداوند فرمود ای آدم فرشتگان را از اسماء و اسرار این موجودات با خبر کن"!( قٰالَ یٰا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمٰائِهِمْ ).
"هنگامی که آدم آنها را از این اسماء آگاه ساخت خداوند فرمود به شما نگفتم که من از غیب آسمانها و زمین آگاهم،و آنچه را که شما آشکار یا پنهان میکنید میدانم"( فَلَمّٰا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمٰائِهِمْ قٰالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ غَیْبَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ أَعْلَمُ مٰا تُبْدُونَ وَ مٰا کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ ).
در اینجا فرشتگان در برابر معلومات وسیع و دانش فراوان این انسان سر تسلیم فرود آوردند،و بر آنها آشکار شد که لایق خلافت زمین تنها او است!.
جمله" مٰا کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ "(آنچه را در درون مکتوم میداشتید)اشاره به این است که فرشتگان چیزی جز آنچه را اظهار کردند در دل داشتند،بعضی گفتهاند این اشاره به آن حالت استکبار ابلیس است که آن روز در صف فرشتگان قرار داشت،و مخاطب به خطاب آنان بود.او در درون خود تصمیم داشت که هرگز در برابر آدم خضوع نکند.
ولی این احتمال نیز وجود دارد که منظور این بوده که فرشتگان خود را واقعا شایستهتر از هر کس برای خلافت الهی در روی زمین میدانستند،گر چه اشارهای به این مطلب کردند ولی با صراحت آشکار ننمودند.
در اینجا دو سؤال باقی میماند و آن اینکه خداوند چگونه این علوم را به آدم تعلیم نمود؟ وانگهی اگر این علوم را به فرشتگان نیز تعلیم مینمود آنها نیز همین فضیلت آدم را پیدا میکردند،این چه افتخاری برای آدم است که برای فرشتگان نیست؟ در پاسخ باید به این نکته توجه داشت که تعلیم در اینجا جنبه تکوینی داشته یعنی خدا این آگاهی را در نهاد و سرشت آدم قرار داده بود و در مدت کوتاهی آن را بارور ساخت.
اطلاق کلمه"تعلیم"در قرآن به"تعلیم تکوینی"در جای دیگر نیز آمده است،در سوره رحمن آیه 4 میخوانیم"علمه البیان"خداوند بیان را به انسان آموخت،روشن است که این تعلیم را خداوند در مکتب آفرینش به انسان داده و معنی آن همان استعداد و ویژگی فطری است که در نهاد انسانها قرار داده تا
بتوانند سخن بگویند.
و در پاسخ سؤال دوم باید توجه داشت که ملائکه آفرینش خاصی داشتند که استعداد فراگیری اینهمه علوم در آنها نبود،آنها برای هدف دیگری آفریده شده بودند،نه برای این هدف،و بهمین دلیل فرشتگان بعد از این آزمایش واقعیت را دریافتند و پذیرفتند،ولی شاید خودشان در آغاز فکر میکردند برای این هدف نیز آمادگی دارند،اما خداوند با آزمایش علم اسماء تفاوت استعداد آنها را با آدم روشن ساخت.
باز در اینجا سؤال دیگری پیش میآید که اگر منظور از علم اسماء علم اسرار آفرینش و فهم خواص همه موجودات است پس چرا ضمیر"هم"در جمله "ثم عرضهم"و"اسمائهم"و کلمه"هؤلاء"که معمولا همه اینها در افراد عاقل استعمال میشود در این مورد به کار رفته است؟ در پاسخ میگوئیم:
چنین نیست که ضمیر"هم"و کلمه"هؤلاء"منحصرا در افراد عاقل به کار برده شود بلکه گاهی در مجموعهای از افراد عاقل و غیر عاقل و یا حتی در مجموعهای از افراد غیر عاقل نیز استعمال میشود،چنان که یوسف ع در باره ستارگان و خورشید و ماه گفت" رَأَیْتُهُمْ لِی سٰاجِدِینَ ":"من در خواب دیدم همه آنها برای من سجده میکنند"(سوره یوسف آیه 4).
وَ إِذْ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِکَةِ اُسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّٰ إِبْلِیسَ أَبیٰ وَ اِسْتَکْبَرَ وَ کٰانَ مِنَ اَلْکٰافِرِینَ (34) وَ قُلْنٰا یٰا آدَمُ اُسْکُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُکَ اَلْجَنَّةَ وَ کُلاٰ مِنْهٰا رَغَداً حَیْثُ شِئْتُمٰا وَ لاٰ تَقْرَبٰا هٰذِهِ اَلشَّجَرَةَ فَتَکُونٰا مِنَ اَلظّٰالِمِینَ (35) فَأَزَلَّهُمَا اَلشَّیْطٰانُ عَنْهٰا فَأَخْرَجَهُمٰا مِمّٰا کٰانٰا فِیهِ وَ قُلْنَا اِهْبِطُوا بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَکُمْ فِی اَلْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتٰاعٌ إِلیٰ حِینٍ (36)
34-و هنگامی که به فرشتگان گفتیم برای آدم سجده و خضوع کنید،همگی سجده کردند جز شیطان که سر باز زد و تکبر ورزید(و به خاطر نافرمانی و تکبر)از کافران شد! 35-و گفتیم ای آدم تو با همسرت در بهشت سکونت کن،و از(نعمتهای)آن گوارا هر چه میخواهید بخورید(اما)نزدیک این درخت نشوید که از ستمگران خواهید شد! 36-پس شیطان موجب لغزش آنها شد،و آنان را از آنچه در آن بودند(بهشت)خارج ساخت،و(در این هنگام)به آنها گفتیم همگی(به زمین)فرود آئید در حالی
که بعضی دشمن دیگری خواهید بود،و برای شما تا مدت معینی در زمین قرارگاه و وسیله بهرهبرداری است.
قرآن در تعقیب بحثهای گذشته پیرامون مقام و عظمت انسان به فصل دیگری از این بحث پرداخته،نخست چنین میگوید:"بخاطر بیاورید هنگامی را که به فرشتگان گفتیم برای آدم سجده و خضوع کنید"( وَ إِذْ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ ).
"آنها همگی سجده کردند جز ابلیس که سر باز زد و تکبر ورزید"( فَسَجَدُوا إِلاّٰ إِبْلِیسَ أَبیٰ وَ اسْتَکْبَرَ ).
آری او استکبار کرد"و بخاطر همین استکبار و نافرمانی از کافران شد" ( وَ کٰانَ مِنَ الْکٰافِرِینَ ).
گر چه در آغاز چنین به نظر میآید که مساله سجده بر آدم بعد از آزمایش فرشتگان و تعلیم اسماء بوده،ولی دقت در آیات دیگر قرآن نشان میدهد که این موضوع بلافاصله بعد از آفرینش انسان و تکامل خلقت او و قبل از آزمایش فرشتگان بوده است.
در سوره حجر آیه 29 میخوانیم:" فَإِذٰا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِینَ " "هنگامی که آفرینش آدم را نظام بخشیدم و از روح خودم (روح شایستهای که مخلوق من بود)در آن دمیدم برای او سجده کنید".
همین معنی در سوره"ص"آیه 72 نیز آمده است 1.
گواه دیگر این موضوع این است که اگر دستور سجده بعد از روشن شدن مقام آدم بود چندان افتخاری برای ملائکه محسوب نمیشد،زیرا در آن هنگام مقام
آدم بر همه آشکار شده بود.
بهر حال آیه فوق سند زنده و گواه روشنی بر شرافت انسان و عظمت مقام او است که پس از تکمیل خلقتش،تمام فرشتگان مامور میشوند در برابر این آفرینش بزرگ سر تعظیم فرود آورند،به راستی کسی که لایق مقام خلافت الهی و نمایندگی او در زمین است و استعداد آن همه تکامل و پرورش فرزندان بلند مقامی همچون پیامبران به خصوص پیامبر اسلام و جانشینانش دارد شایسته هر نوع احترامی است.
ما در برابر انسانی که چند فرمول علمی را میداند چه اندازه کرنش میکنیم پس چگونه است حال نخستین انسان با آن معلومات سرشار از جهان هستی!.
میدانیم"شیطان"اسم جنس است شامل نخستین شیطان و همه شیطانها میشود ولی"ابلیس"اسم خاص است و اشاره به همان شیطانی است که اغواگر آدم شد،او طبق صریح آیات قرآن از جنس فرشتگان نبود،بلکه در صف آنها قرار داشت او از طائفه جن بود که مخلوق مادی است،در سوره کهف آیه 50 میخوانیم" فَسَجَدُوا إِلاّٰ إِبْلِیسَ کٰانَ مِنَ الْجِنِّ ":"همگی سجده کردند جز ابلیس که از طائفه جن بود".
انگیزه او در این مخالفت کبر و غرور و تعصب خاصی بود که بر فکر او چیره شد،او چنین میپنداشت که از آدم برتر است،و نمیبایست دستور سجده بر آدم بر او داده شود،بلکه او باید مسجود باشد و آدم بر او سجده کند،که شرح این معنی در ذیل آیه 12 سوره اعراف خواهد آمد 1.
و علت کفر او نیز همین بود که فرمان حکیمانه پروردگار را نادرست شمرد
نه تنها عملا عصیان کرد از نظر اعتقاد نیز معترض بود،و به این ترتیب خودبینی و خودخواهی،محصول یک عمر ایمان و عبادت او را بر باد داد،و آتش به خرمن هستی او افکند،و کبر و غرور از این آثار بسیار دارد!.
تعبیر" کٰانَ مِنَ الْکٰافِرِینَ "نشان میدهد که او قبل از این فرمان نیز حساب خود را از مسیر فرشتگان و اطاعت فرمان خدا جدا کرده بود و در سر فکر استکبار میپروراند،و شاید به خود میگفت اگر دستور خضوع و سجده بمن داده شود قطعا اطاعت نخواهم کرد،ممکن است جمله" مٰا کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ "آنچه را کتمان میکردید اشارهای به این معنی باشد.در حدیثی که در تفسیر قمی از امام عسکری ع نقل شده نیز همین معنی آمده است 1.
شک نیست که"سجده"به معنی"پرستش"برای خدا است،چرا که در جهان هیچ معبودی جز خدا نیست،و معنی توحید عبادت همین است که غیر از خدا را پرستش نکنیم.
بنا بر این جای تردید نخواهد بود که فرشتگان برای آدم"سجده پرستش" نکردند،بلکه سجده برای خدا بود ولی بخاطر آفرینش چنین موجود شگرفی، و یا اینکه سجده برای آدم کردند اما سجده به معنی"خضوع"نه پرستش.
در کتاب"عیون الاخبار"از امام"علی بن موسی الرضا" ع چنین میخوانیم:
"
کان سجودهم للّٰه تعالی عبودیة،و لادم اکراما و طاعة،لکوننا فی صلبه "! "سجده فرشتگان پرستش خداوند از یک سو،و اکرام و احترام آدم از سوی دیگر بود،چرا که ما در صلب آدم بودیم"! 2.
بهر حال بعد از این ماجرا و ماجرای آزمایش فرشتگان به آدم دستور داده شد او و همسرش در بهشت سکنی گزیند،چنان که قرآن میگوید:"به آدم گفتیم تو و همسرت در بهشت ساکن شوید و هر چه میخواهید از نعمتهای آن گوارا بخورید"! ( وَ قُلْنٰا یٰا آدَمُ اسْکُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُکَ الْجَنَّةَ وَ کُلاٰ مِنْهٰا رَغَداً حَیْثُ شِئْتُمٰا ) 1.
"ولی به این درخت مخصوص نزدیک نشوید که از ظالمان خواهید شد" ( وَ لاٰ تَقْرَبٰا هٰذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُونٰا مِنَ الظّٰالِمِینَ ).
از آیات قرآن استفاده میشود که آدم برای زندگی در روی زمین،همین زمین معمولی آفریده شده بود،ولی در آغاز خداوند او را ساکن بهشت که یکی از باغهای سرسبز پر نعمت این جهان بود ساخت،محیطی که در آن برای آدم هیچ گونه ناراحتی وجود نداشت.
شاید علت این جریان آن بوده که آدم با زندگی کردن روی زمین هیچگونه آشنایی نداشت،و تحمل زحمتهای آن بدون مقدمه برای او مشکل بود،و از چگونگی کردار و رفتار در زمین باید اطلاعات بیشتری پیدا کند،بنا بر این میبایست مدتی کوتاه تعلیمات لازم را در محیط بهشت ببیند و بداند زندگی روی زمین توام با برنامهها و تکالیف و مسئولیتها است که انجام صحیح آنها باعث سعادت و تکامل و بقای نعمت است،و سرباز زدن از آن سبب رنج و ناراحتی.
و نیز بداند هر چند او آزاد آفریده شده،اما این آزادی بطور مطلق و نامحدود نیست که هر چه خواست انجام دهد او میبایست از پارهای از اشیاء روی زمین چشم بپوشد.
و نیز لازم بود بداند چنان نیست که اگر خطا و لغزشی دامنگیرش شود
درهای سعادت برای همیشه به روی او بسته میشود،نه میتواند بازگشت کند و پیمان به بندد که بر خلاف دستور خدا عملی انجام نخواهد داد تا دوباره به نعمتهای الهی باز گردد.
او در این محیط میبایست تا حدی پخته شود،دوست و دشمن خویش را بشناسد،چگونگی زندگی در زمین را یاد گیرد،آری این خود یک سلسله تعلیمات لازم بود که میبایست فرا گیرد،و با داشتن این آمادگی به روی زمین قدم بگذارد.
اینها مطالبی بود که هم آدم و هم فرزندان او در زندگی آینده خود به آن احتیاج داشتند،بنا بر این شاید علت اینکه آدم در عین اینکه برای خلافت زمین آفریده شده بود مدتی در بهشت درنگ میکند و دستورهایی به او داده میشود جنبه تمرین و آموزش داشته باشد.
*** در اینجا"آدم"خود را در برابر فرمان الهی در باره خودداری از درخت ممنوع دید،ولی شیطان اغواگر که سوگند یاد کرده بود که دست از گمراه کردن آدم و فرزندانش بر ندارد به وسوسهگری مشغول شد،و چنان که از سایر آیات قرآن استفاده میشود به آدم اطمینان داد که اگر از این درخت بخورد او و همسرش فرشتگانی خواهند شد و جاویدان در بهشت زندگی میکنند،حتی قسم یاد کرد که من خیر خواه شما هستم(سوره اعراف آیه 20 و 21).
"سر انجام شیطان آن دو را به لغزش واداشت و از آنچه در آن بودند(بهشت) بیرون کرد"( فَأَزَلَّهُمَا الشَّیْطٰانُ عَنْهٰا فَأَخْرَجَهُمٰا مِمّٰا کٰانٰا فِیهِ ) 1.
آری از بهشتی که کانون آرامش و آسایش و دور از درد و رنج بود بر اثر فریب شیطان اخراج شدند.
و چنان که قرآن میگوید:"ما به آنها دستور دادیم که به زمین فرود آئید در حالی که دشمن یکدیگر خواهید بود"آدم و حوا از یک سو و شیطان از سوی دیگر( وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ ).
"و برای شما تا مدت معینی در زمین قرارگاه و وسیله بهرهبرداری است" ( وَ لَکُمْ فِی الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتٰاعٌ إِلیٰ حِینٍ ).
اینجا بود که آدم متوجه شد راستی به خویشتن ستم کرده و از محیط آرام و پر نعمت بهشت بخاطر تسلیم شدن در برابر وسوسههای شیطان بیرون رانده شده و در محیط پر زحمت و مملو از مشقتی قرار خواهد گرفت،درست است که آدم پیامبر بود و معصوم از گناه ولی چنان که خواهیم گفت هر گاه ترک اولی از پیامبر سر زند خداوند نسبت به او سخت میگیرد،همانند گناهی که از افراد عادی سر بزند و این جریمه سنگینی بود که آدم در برابر آن نافرمانی پرداخت.
در پاسخ این پرسش باید به این نکته توجه داشت که گرچه بعضی آن را بهشت موعود نیکان و پاکان میدانند،ولی ظاهر این است که آن بهشت نبود.بلکه یکی از باغهای پر نعمت و روحافزای یکی از مناطق سر سبز زمین بوده است.
زیرا اولا بهشت موعود قیامت،نعمت جاودانی است که در آیات بسیاری از قرآن به این جاودانگی بودنش اشاره شده،و بیرون رفتن از آن ممکن نیست و ثانیا ابلیس آلوده و بیایمان را در آن بهشت راهی نخواهد بود،نه وسوسههای شیطانی است و نه نافرمانی خدا.
ثالثا در روایاتی که از طرق اهل بیت ع بما رسیده این موضوع صریحا آمده است.
یکی از راویان حدیث میگوید از امام صادق ع راجع به بهشت آدم پرسیدم امام ع در جواب فرمود:باغی از باغهای دنیا بود که خورشید و ماه بر آن میتابید،و اگر بهشت جاودان بود هرگز آدم از آن بیرون رانده نمیشد(
جنة من جنات الدنیا یطلع فیها الشمس و القمر و لو کان من جنان الاخرة ما خرج منها ابدا ) 1.
و از اینجا روشن میشود که منظور از هبوط و نزول آدم به زمین نزول مقامی است نه مکانی یعنی از مقام ارجمند خود و از آن بهشت سر سبز پائین آمد.
این احتمال نیز داده شده که این بهشت در یکی از کرات آسمانی بوده است هر چند بهشت جاویدان نبوده،در بعضی از روایات اسلامی نیز اشاره به بودن این بهشت در آسمان شده است ولی ممکن است کلمه سماء(آسمان)در این گونه روایات اشاره به"مقام بالا"باشد،نه"مکان بالا".
ولی بهر حال شواهد فراوانی نشان میدهد که این بهشت غیر از بهشت سرای دیگر است چرا که آن پایان سیر انسان است و این آغاز سیر او بود،این مقدمه اعمال و برنامههای او است و آن نتیجه اعمال و برنامههایش.
روشن است آدم با آن مقامی که خدا در آیات گذشته برای او بیان کرد مقام والایی از نظر معرفت و تقوا داشت،او نماینده خدا در زمین بود او معلم فرشتگان بود،او مسجود ملائکه بزرگ خدا گردید،این آدم با این امتیازات مسلما گناه نمیکند،بعلاوه میدانیم او پیامبر بود و هر پیامبری معصوم است.
لذا این سؤال مطرح میشود آنچه از آدم سر زد چه بود.
در اینجا سه تفسیر وجود دارد که مکمل یکدیگرند:
1-آنچه آدم مرتکب شد"ترک اولی"و یا به عبارت دیگر"گناه نسبی" بود نه"گناه مطلق".
گناه مطلق گناهانی است که از هر کس سر زند گناه است و درخور مجازات (مانند شرک و کفر و ظلم و تجاوز)و گناه نسبی آن است که گاه بعضی اعمال مباح و یا حتی مستحبّ درخور مقام افراد بزرگ نیست،آنها باید از این اعمال چشم بپوشند،و به کار مهمتر پردازند،در غیر این صورت ترک اولی کردهاند،فی المثل نمازی را که ما میخوانیم قسمتی از آن با حضور قلب و قسمتی بی حضور قلب میگذرد درخور شان ما است،این نماز هرگز درخور مقام شخصی همچون پیامبر و علی ص نیست،او باید سراسر نمازش غرق در حضور در پیشگاه خدا باشد،و اگر غیر این کند حرامی مرتکب نشده اما ترک اولی کرده است.
آدم نیز سزاوار بود از آن درخت نخورد هر چند برای او ممنوع نبود بلکه "مکروه"بود.
2-نهی خداوند در اینجا نهی ارشادی است،یعنی همانند دستور طبیب که میگوید:فلان غذا را نخور که بیمار میشوی،خداوند نیز به آدم فرمود اگر از درخت ممنوع بخوری از بهشت بیرون خواهی رفت،و به درد و رنج خواهی افتاد،بنا بر این آدم مخالفت فرمان خدا نکرد،بلکه مخالفت نهی ارشادی کرد.
3-اساسا بهشت جای تکلیف نبود بلکه دورانی بود برای آزمایش و آمادگی آدم برای آمدن در روی زمین و این نهی تنها جنبه آزمایشی داشت 1.
طبق آیات فوق بزرگترین افتخار و نقطه قوت،در وجود آدم،که او را به عنوان یک برگزیده آفرینش میتوان معرفی نمود،و بهمین دلیل مسجود فرشتگان شد همان آگاهی او از"علم الاسماء"و اطلاع از"حقائق و اسرار آفرینش و جهان هستی"بود.
پیدا است آدم بخاطر این علوم آفریده شد،و فرزندان آدم اگر بخواهند تکامل پیدا کنند باید هر چه بیشتر از این علوم بهره گیرند،تکامل بیشتر هر کدام از آنها نسبت مستقیم با معلومات آنها از اسرار آفرینش دارد.
آری قرآن با صراحت تمام عظمت مقام آدم را در اینها میداند،ولی در تورات چنان که میخوانیم،سر بیرون رانده شدن آدم از بهشت و گناه بزرگ او را توجه به علم و دانش و دانستن نیک و بد میداند!.
در فصل دوم"سفر تکوین"از تورات آمده است:
"پس خداوند خدا،آدم را از خاک زمینی صورت داد و نسیم حیات را بر دماغش دمید،و آدم جان زنده شد.
و خداوند خدا،هر درخت خوشنما و بخوردن نیکو،از زمین رویانید، و هم درخت"حیات"در وسط باغ و درخت"دانستن نیک و بد"را...و خداوند خدا آدم را امر فرموده گفت که از تمامی درختان باغ مختاری که بخوری،اما از درخت "دانستن نیک و بد"مخور چه در روز خوردنت از آن مستوجب مرگ میشوی!..." و در فصل سوم چنین آمده است:
"و آواز خداوند خدا را شنیدند که بهنگام نسیم روز در باغ میخرامید و آدم و زنش خویشتن را از حضور خداوند خدا،در میان درختان باغ پنهان کردند"!! و خداوند خدا آدم را آواز کرده،وی را گفت که کجایی؟ او دیگر جواب گفت که آواز تو را در باغ شنیدم و ترسیدم،زیرا که برهنهام!
به جهت آن پنهان شدم! و خدا به او گفت که تو را که گفت که برهنهای؟!آیا از درختی که تو را امر کردم که نخوری خوردی؟!.
و آدم گفت زنی که از برای بودن با من دادی او از آن درخت به من داد که خوردم!...
و خداوند خدا گفت که اینک آدم نظر به"دانستن نیک و بد"چون یکی از ما شده است،پس حال مبادا که دست خود را دراز کرده و هم از"درخت حیات" بگیرد و خورده دائما زنده ماند! پس از آن سبب خداوند خدا او را از باغ عدن راند،تا آنکه در زمینی که از آن گرفته شده بود فلاحت نماید!..." همانطور که مشاهده فرمودید این"افسانه زننده"که در تورات کنونی بعنوان یک واقعیت تاریخی آمده است علت اصلی اخراج آدم را از بهشت،و گناه بزرگ او را توجه به علم و دانش و دانستن نیک و بد میداند.
و چنانچه آدم دست به"شجره نیک و بد"دراز نمیکرد تا ابد در جهل باقی میماند تا آنجا که حتی نداند برهنه بودن زشت و ناپسند است،و برای همیشه در بهشت باقی میماند.
به این ترتیب مسلما آدم نباید از کار خود پشیمان شده باشد زیرا از دست دادن بهشتی که شرط بقای در آن ندانستن نیک و بد است،در برابر بدست آوردن علم و دانش تجارت پر سودی محسوب میگردد،چرا آدم از این تجارت نگران و پشیمان باشد؟ بنا بر این افسانه تورات درست در نقطه مقابل قرآن که ارزش مقام انسان و سر آفرینش او را در"علم الاسماء"معرفی کرده قرار دارد.
از این گذشته در افسانه مزبور مطالب زننده عجیبی در باره خداوند و یا
مخلوقات او دیده میشود که هر یک از دیگری حیرتانگیزتر است و آن عبارت است از:
1-نسبت دادن دروغ به خدا(چنان که در جمله شماره 17 فصل دوم میگوید:خداوند گفت از آن درخت نخورید که میمیرید"در حالی که نمیمردند بلکه دانا میشدند).
2-نسبت بخل به خداوند-(چنان که در جمله 22 فصل سوم میگوید:
که خدا نمیخواست آدم و حوا از درخت علم و حیات بخورند و دانا شوند و زندگی جاویدان پیدا کنند).
3-امکان وجود شریک برای خداوند-(چنان که در همان جمله میگوید:
آدم پس از خوردن از درخت نیک و بد همچون یکی از ما"خدایان"شده است).
4-نسبت حسد به خداوند(چنان که از همان جمله استفاده میشود که خداوند بر این علم و دانشی که برای آدم پیدا شده بود رشک برد!).
5-نسبت جسم به خداوند(چنان که از فصل سوم استفاده میشود که خداوند به هنگام صبح در خیابانهای بهشت میخرامید)! 6-خداوند از حوادثی که در نزدیکی او میگذرد بیخبر است!(چنان که در جمله 9 میگوید صدا زد آدم کجایی و آنها در لابلای درختان خود را از چشم خداوند پنهان کرده بودند) 1.
(البته نباید فراموش کرد که این افسانههای دروغین از نخست در تورات نبوده و بعدا به آن افزوده شده است).
کلمه"شیطان"از ماده"شطن"گرفته شده،و"شاطن"به معنی"خبیث و پست"آمده است و شیطان به موجود سرکش و متمرد اطلاق میشود،اعم از انسان
و یا جن و یا جنبندگان دیگر،و به معنی روح شریر و دور از حق،نیز آمده است،که در حقیقت همه اینها به یک قدر مشترک باز گشت میکنند.
باید دانست که"شیطان"اسم عام(اسم جنس)است،در حالی که"ابلیس" اسم خاص(علم)میباشد،و به عبارت دیگر"شیطان"به هر موجود موذی و منحرف کننده و طاغی و سرکش،خواه انسانی یا غیر انسانی میگویند،و ابلیس نام آن شیطان است که آدم را فریب داد و اکنون هم با لشکر و جنود خود در کمین آدمیان است.
از موارد استعمال این کلمه در قرآن نیز بر میآید که شیطان به موجود موذی و مضر گفته میشود،موجودی که از راه راست بر کنار بوده و در صدد آزار دیگران است،موجودی که سعی میکند ایجاد دودستگی نماید،و اختلاف و فساد به راه اندازد،چنان که میخوانیم:
" إِنَّمٰا یُرِیدُ الشَّیْطٰانُ أَنْ یُوقِعَ بَیْنَکُمُ الْعَدٰاوَةَ وَ الْبَغْضٰاءَ... ،":
"شیطان میخواهد بین شما دشمنی و بغض و کینه ایجاد کند..." 1.
با توجه به اینکه کلمه"یرید"فعل مضارع است و دلالت بر استمرار دارد حاکی از این معنی است که این اراده،اراده همیشگی شیطان است.
و از طرفی میبینیم که در قرآن نیز شیطان به موجود خاصی اطلاق نشده، بلکه حتی به انسانهای شرور و مفسد نیز اطلاق گردیده است.آنجا که میخوانیم:
" وَ کَذٰلِکَ جَعَلْنٰا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا شَیٰاطِینَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ ""بدینگونه ما برای هر پیامبری دشمنی از شیطانهای انسانی و یا جن قرار دادیم" 2.
و اینکه به ابلیس هم شیطان اطلاق شده بخاطر فساد و شرارتی است که در او وجود دارد.
علاوه بر اینها گاهی کلمه شیطان بر"میکربها"نیز اطلاق شده:
به عنوان نمونه امیر مؤمنان ع میفرماید،"
لا تشربوا الماء من ثلمة الاناء و لا من عروته،فان الشیطان یقعد علی العروة و الثلمة ":"از قسمت شکسته و طرف دستگیره ظرف،آب نخورید،زیرا شیطان بر روی دستگیره و قسمت شکسته شده ظرف مینشیند" 1.
و نیز امام صادق ع میفرماید:"
و لا یشرب من اذن الکوز،و لا من کسره ان کان فیه فانه مشرب الشیاطین " 2"از دستگیره و قسمت شکسته کوزه آب مخورید که جایگاه آشامیدن شیطانها است".
از قول پیامبر اسلام ص میخوانیم:"موهای شارب(سبیل)خویش را بلند مگذارید،زیرا شیطان آن را محیط امن برای زندگی خویش قرار میدهد، و در آنجا پنهان میگردد" 3! به این ترتیب روشن شد که یکی از معانی شیطان میکربهای زیانبخش و مضر است.
ولی بدیهی است منظور این نیست که:شیطان در همه جا به این معنی باشد، بلکه منظور این است که:شیطان معانی مختلفی دارد،که یکی از مصداقهای روشن آن"ابلیس"و لشکریان و اعوان او است:و مصداق دیگر آن انسانهای مفسد و منحرف کننده،و احیانا در پارهای از موارد به معنی میکربهای موذی آمده است(دقت کنید).
بسیاری میپرسند شیطان که موجود اغواگری است اصلا چرا آفریده شد و فلسفه وجود او چیست؟!در پاسخ میگوئیم:
اولا:خداوند شیطان را،شیطان نیافرید،به این دلیل که سالها همنشین
فرشتگان و بر فطرت پاک بود،ولی بعد از آزادی خود سوء استفاده کرد و بنای طغیان و سرکشی گذارد،پس او در آغاز پاک آفریده شد و انحرافش بر اثر خواست خودش بود.
ثانیا:از نظر سازمان آفرینش وجود شیطان برای افراد با ایمان و آنها که میخواهند راه حق را بپویند زیانبخش نیست،بلکه وسیله پیشرفت و تکامل آنها است،چه اینکه پیشرفت و ترقی و تکامل،همواره در میان تضادها صورت میگیرد.
به عبارت روشنتر:انسان تا در برابر دشمن نیرومندی قرار نگیرد هرگز نیروها و نبوغ خود را بسیج نمیکند و بکار نمیاندازد،همین وجود دشمن نیرومند سبب تحرک و جنبش هر چه بیشتر انسان و در نتیجه ترقی و تکامل او میشود.
یکی از فلاسفه بزرگ تاریخ معاصر"تواینبی"میگوید:"هیچ تمدن درخشانی در جهان پیدا نشد،مگر این که،ملتی مورد هجوم یک نیروی خارجی قرار گرفت و بر اثر این تهاجم نبوغ و استعداد خود را بکار انداخت و آن چنان تمدن درخشانی را پیریزی کرد".
فَتَلَقّٰی آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِمٰاتٍ فَتٰابَ عَلَیْهِ إِنَّهُ هُوَ اَلتَّوّٰابُ اَلرَّحِیمُ (37) قُلْنَا اِهْبِطُوا مِنْهٰا جَمِیعاً فَإِمّٰا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدیً فَمَنْ تَبِعَ هُدٰایَ فَلاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ (38) وَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ (39)
37-سپس آدم از پروردگار خود کلماتی دریافت داشت(و با آنها توبه کرد)و خداوند توبه او را پذیرفت،خداوند تواب و رحیم است.
38-گفتیم همگی از آن(به زمین)فرود آئید هر گاه هدایتی از طرف من برای شما آمد کسانی که از آن پیروی کنند نه ترسی بر آنهاست و نه غمگین میشوند.
39-و کسانی که کافر شوند و آیات ما را تکذیب کنند اهل دوزخند و همیشه در آن خواهند بود
بازگشت آدم به سوی خدا
بعد از ماجرای وسوسه ابلیس و دستور خروج آدم از بهشت،آدم متوجه شد راستی به خویشتن ستم کرده،و از آن محیط آرام و پر نعمت،بر اثر فریب شیطان بیرون رانده شده،و در محیط پر زحمت و مشقت بار زمین قرار خواهد گرفت، در اینجا آدم به فکر جبران خطای خویش افتاد و با تمام جان و دل متوجه پروردگار شد،توجهی آمیخته با کوهی از ندامت و حسرت.
لطف خدا نیز در این موقع به یاری او شتافت و چنان که قرآن در آیات فوق میگوید:"آدم از پروردگار خود کلماتی دریافت داشت،سخنانی مؤثر و دگرگون کننده،و با آن توبه کرد و خدا نیز توبه او را پذیرفت"( فَتَلَقّٰی آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِمٰاتٍ فَتٰابَ عَلَیْهِ ).
چرا که او تواب و رحیم است." إِنَّهُ هُوَ التَّوّٰابُ الرَّحِیمُ " "توبه"در اصل به معنی"بازگشت"است،و در لسان قرآن به معنی بازگشت از گناه میآید،این در صورتی است که به شخص گنهکار نسبت داده شود،ولی گاه این کلمه به خدا نسبت داده میشود،در آنجا به معنی بازگشت به رحمت است،یعنی رحمتی را که به خاطر ارتکاب گناه از بنده سلب کرده بود بعد از بازگشت او به خط اطاعت و بندگی به او باز میگرداند،و به همین جهت در مورد خدا تعبیر به"تواب"(بسیار بازگشت کننده به رحمت)میشود.
و به تعبیر دیگر"توبه"لفظی است مشترک،میان خدا و بندگان،هنگامی که بندگان به آن توصیف شوند مفهومش این است که به سوی خدا بازگشتهاند زیرا هر گنهکاری در حقیقت از پروردگارش فرار کرده،هنگامی که توبه میکند به سوی او باز میگردد.
خداوند نیز در حالت عصیان بندگان گویی از آنها رویگردان میشود، هنگامی که خداوند به توبه توصیف میشود،مفهومش این است که نظر لطف و رحمت و محبتش را به آنها باز میگرداند 1.
درست است که آدم در حقیقت کار حرامی انجام نداده بود،ولی همین ترک
اولی نسبت به او عصیان محسوب میشد،او به سرعت متوجه وضع خود شد و به سوی پروردگارش بازگشت.
در اینکه منظور از"کلمات"چه بوده در پایان این بحث سخن خواهیم گفت.
*** به هر حال آنچه نمیبایست بشود-یا میبایست بشود-شد،و با اینکه توبه آدم پذیرفته گردید،ولی اثر وضعی کار او که هبوط به زمین بود تغییر نیافت، و چنان که آیات فوق میگوید:"ما به آنها گفتیم:همگی(آدم و حوا)به زمین فرود آئید،هر گاه از جانب ما هدایتی برای شما آید کسانی که از آن پیروی کنند، نه ترسی دارند و نه اندوهگین خواهند شد"( قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْهٰا جَمِیعاً فَإِمّٰا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدیً فَمَنْ تَبِعَ هُدٰایَ فَلاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ ).
*** "ولی آنان که کافر شوند و آیات ما را تکذیب کنند برای همیشه در آتش دوزخ خواهند ماند"( وَ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ النّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ ).
در اینکه"کلمات"و سخنانی را که خدا برای توبه به آدم تعلیم داد چه سخنانی بوده است در میان مفسران گفتگو است.
معروف این است که همان جملات سوره اعراف آیه 23 میباشد: قٰالاٰ رَبَّنٰا ظَلَمْنٰا أَنْفُسَنٰا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنٰا وَ تَرْحَمْنٰا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخٰاسِرِینَ ":"گفتند:
خداوندا ما بر خود ستم کردیم،اگر تو ما را نبخشی و بر ما رحم نکنی از زیانکاران
خواهیم بود".
بعضی گفتهاند منظور از کلمات،این دعا و نیایش بوده است:
اللهم لا اله الا انت سبحانک و بحمدک رب انی ظلمت نفسی فاغفر لی انک خیر الغافرین.
اللهم لا اله الا انت سبحانک و بحمدک رب انی ظلمت نفسی فارحمنی انک خیر الراحمین.
اللهم لا اله الا انت سبحانک و بحمدک رب انی ظلمت نفسی فتب علی انک انت التواب الرحیم.
پروردگارا!معبودی جز تو نیست،پاک و منزهی،تو را ستایش میکنم، من به خود ستم کردم مرا ببخش که بهترین بخشندگانی.
خداوندا!معبودی جز تو نیست،پاک و منزهی،تو را ستایش میکنم،من به خود ستم کردم بر من رحم کن که بهترین رحم کنندگانی.
بار الها!معبودی جز تو نیست،پاک و منزهی،تو را حمد میگویم،من به خویش ستم کردم،رحمتت را شامل حال من کن و توبهام را بپذیر که تو تواب و رحیمی".
این موضوع در روایتی از امام باقر ع نقل شده است 1.
نظیر همین تعبیرات در آیات دیگر قرآن در مورد یونس ع و موسی ع میخوانیم،یونس به هنگام در خواست بخشش از خدا میگوید: سُبْحٰانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظّٰالِمِینَ :"خداوندا منزهی من از کسانی هستم که به خود ستم کردهام" 2.
در باره حضرت موسی ع میخوانیم: قٰالَ رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی فَاغْفِرْ لِی فَغَفَرَ لَهُ :"گفت:پروردگارا من به خود ستم کردم مرا ببخش و خدا او را بخشید" 3.
در روایات متعددی که از طرق اهل بیت ع وارد شده است میخوانیم:
که مقصود از کلمات تعلیم اسماء بهترین مخلوق خدا یعنی محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین ع بوده است،و آدم با توسل به این کلمات از درگاه خداوند تقاضای بخشش نمود و خدا او را بخشید.
این تفسیرهای سهگانه هیچگونه منافاتی با هم ندارد،چرا که ممکن است مجموع این کلمات به آدم،تعلیم شده باشد تا با توجه به حقیقت و عمق باطن آنها انقلاب روحی تمام عیار،برای او حاصل گردیده و خدا او را مشمول لطف و هدایتش قرار دهد.
در آیات مورد بحث،و آیات پیش از آن خواندیم که قبل از توبه و بعد از توبه به آدم و همسرش حوا خطاب شده به زمین فرود آئید،در اینکه این تکرار برای تاکید است یا اشاره به دو مطلب دیگر در میان مفسران گفتگو است،ولی ظاهر این است که جمله دوم اشاره به این واقعیت باشد که"آدم"گمان نکند با پذیرش توبه او هبوط به زمین منتفی شده است،بلکه او این راه را باید برود! یا به این جهت که از اول برای این هدف آفریده شده بود،و یا به خاطر اینکه این هبوط اثر وضعی عمل او بوده است،این اثر وضعی با توبه دگرگون نمیشود.
"اهبطوا"به صیغه جمع آمده است در حالی که آدم و حوا که مخاطب اصلی این سخن بودند دو نفر بیشتر نبودند و باید"صیغه تثنیه"آورده شود،اما به خاطر اینکه هبوط آدم و حوا به زمین نتیجهاش این بود که فرزندان و نسلهای آنها نیز در زمین ساکن خواهند شد،به صورت صیغه جمع آمده است.
یٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ اُذْکُرُوا نِعْمَتِیَ اَلَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ وَ أَوْفُوا بِعَهْدِی أُوفِ بِعَهْدِکُمْ وَ إِیّٰایَ فَارْهَبُونِ (40)
40-ای فرزندان اسرائیل نعمتهایی را که به شما ارزانی داشتم به خاطر بیاورید، و به پیمانی که با من بستهاید وفا کنید،تا من نیز به پیمان شما وفا کنم،(و در راه انجام وظیفه و عمل به پیمانها)تنها از من بترسید.
یاد نعمتهای خدا.
داستان خلافت آدم در زمین و بزرگداشت او از سوی فرشتگان،و سپس فراموش کردن پیمان الهی و خارج شدن او از بهشت و همچنین توبه او را در آیات گذشته شنیدیم،و از این ماجرا این اصل اساسی روشن شد که در این جهان، همواره دو نیروی مختلف حق و باطل در برابر هم قرار دارند و مشغول مبارزهاند، آن کس که تابع شیطان شود،راه باطل را انتخاب کند،سرانجامش دور شدن از بهشت و سعادت و گرفتاری در رنج و درد است،و به دنبال آن پشیمانی.
به عکس،آنها که خط فرمان پروردگار را بدون اعتنا به وسوسههای شیاطین و باطلگرایان ادامه دهند،پاک و آسوده از درد و رنج خواهند زیست.
و از آنجا که داستان نجات بنی اسرائیل از چنگال فرعونیان و خلافت آنها در زمین،سپس فراموش کردن پیمان الهی و گرفتار شدن آنها در چنگال رنج و بدبختی،شباهت زیادی به داستان آدم دارد،بلکه فرعی از آن اصل کلی محسوب میشود،خداوند در آیه مورد بحث و دهها آیه بعد از آن،فرازهای مختلفی از زندگی بنی اسرائیل و سرنوشت آنها را بیان میکند،تا آن درس تربیتی که با ذکر سرنوشت آدم،آغاز شد در این مباحث تکمیل گردد.
روی سخن را به بنی اسرائیل کرده چنین میگوید:"ای بنی اسرائیل به خاطر بیاورید نعمتهای مرا که به شما بخشیدم،و به عهد من وفا کنید تا من نیز به عهد شما وفا کنم،و تنها از من بترسید"( یٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ اذْکُرُوا نِعْمَتِیَ الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ وَ أَوْفُوا بِعَهْدِی أُوفِ بِعَهْدِکُمْ وَ إِیّٰایَ فَارْهَبُونِ ).
در حقیقت این سه دستور(یادآوری نعمتهای بزرگ خدا،وفای به عهد پروردگار،و ترس از نافرمانی او)اساس تمام برنامههای الهی را تشکیل میدهد.
یاد نعمتهای او انسان را به معرفت او دعوت میکند،و حس شکرگزاری را در انسان بر میانگیزد،سپس توجه به این نکته که این نعمتها بی قید و شرط نیست و در کنار آن خدا عهد و پیمانی گرفته،انسان را متوجه تکالیف و مسئولیتهایش میکند،و بعد از آن نترسیدن از هیچکس و هیچ مقام در راه انجام وظیفه سبب میشود که انسان همه موانع را در این راه از پیش پای خود بر دارد و به مسئولیتها و تعهدهایش وفا کند،چرا که یکی از موانع مهم این راه ترسهای بی دلیل از این و آن است،به خصوص در مورد بنی اسرائیل،که سالها زیر سیطره فرعونیان قرار داشتند و ترس جزء بافت وجود آنها شده بود.
-جالب اینکه طبق تصریح بعضی از مورخان قرآن، سوره بقره نخستین سورهای است که در مدینه نازل شد،و قسمت مهمی از آن در باره یهود،بحث میکند،زیرا یهود در آنجا معروفترین جمعیت پیروان اهل کتاب بودند،و قبل از ظهور پیامبر ص طبق کتب مذهبی خود انتظار چنین ظهوری را داشتند و دیگران را به آن بشارت میدادند،از نظر اقتصادی نیز وضع آنها بسیار خوب بود،و روی هم رفته،نفوذ عمیقی در مدینه داشتند.
اما با ظهور اسلام،اسلامی که راههای منافع نامشروع آنها را میبست و جلو
انحرافات و خودکامگیهای آنهای را میگرفت،نه تنها غالبا دعوت اسلام را نپذیرفتند،بلکه در آشکار و نهان بر ضد اسلام قیام کردند،همان مبارزهای که هنوز هم بعد از چهارده قرن ادامه دارد.
آیه فوق و آیات بعد نازل شد و آنها را زیر شدیدترین رگبار سرزنشهای خود گرفت،و آن چنان با ذکر دقیق قسمتهای حساس تاریخشان آنها را تکان داد که هر کس کمترین روح حقجویی داشت بیدار گشت به سوی اسلام آمد،بعلاوه درس آموزندهای بود برای همه مسلمانها.
در آیات آینده به خواست خدا فرازهایی از قبیل نجاتشان از چنگال فرعون، شکافتن دریا و غرق شدن فرعونیان،میعادگاه موسی در کوه طور،گوسالهپرستی بنی اسرائیل در غیبت موسی،دستور توبه خونین و نازل شدن نعمتهای ویژه خدا بر آنها،و مانند آن خواهیم خواند که هر کدام درس یا درسهای آموزندهای در بر دارد.
-آن گونه که از آیات قرآن استفاده میشود این پیمان همان پرستش خداوند یگانه،نیکی به پدر و مادر، بستگان،یتیمان،و مستمندان،و خوشرفتاری با مردم،بر پا داشتن نماز،ادای زکات،دوری از اذیت و آزار،و خونریزی بوده است.
شاهد این سخن آیه 83 و 84 همین سوره است: وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِیثٰاقَ بَنِی إِسْرٰائِیلَ لاٰ تَعْبُدُونَ إِلاَّ اللّٰهَ وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً وَ ذِی الْقُرْبیٰ وَ الْیَتٰامیٰ وَ الْمَسٰاکِینِ وَ قُولُوا لِلنّٰاسِ حُسْناً وَ أَقِیمُوا الصَّلاٰةَ وَ آتُوا الزَّکٰاةَ ... وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِیثٰاقَکُمْ لاٰ تَسْفِکُونَ دِمٰاءَکُمْ وَ لاٰ تُخْرِجُونَ أَنْفُسَکُمْ مِنْ دِیٰارِکُمْ ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ .
در حقیقت این دو آیه اشاره به ده پیمان مختلف است که خدا از یهود گرفته
بود،و با ضمیمه کردن آیه 12 سوره مائده( وَ لَقَدْ أَخَذَ اللّٰهُ مِیثٰاقَ بَنِی إِسْرٰائِیلَ ... وَ قٰالَ اللّٰهُ إِنِّی مَعَکُمْ لَئِنْ أَقَمْتُمُ الصَّلاٰةَ وَ آتَیْتُمُ الزَّکٰاةَ وَ آمَنْتُمْ بِرُسُلِی وَ عَزَّرْتُمُوهُمْ... )که دو پیمان دیگر دائر به ایمان به انبیاء و تقویت آنان از آن استفاده میشود،روشن میگردد که آنها در برابر آن نعمتهای بزرگ الهی و تعهدهای فراوانی کرده بودند و به آنها وعده داده شده بود،که اگر به اینها وفادار بمانید در باغهایی از بهشت جای خواهید گرفت که نهرها از زیر قصرها و درختانش جاری است( لَأُدْخِلَنَّکُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ )اما متاسفانه آنها سر انجام همه این پیمانها را زیر پا گذاردند که هنوز هم به پیمان شکنی خویش ادامه میدهند،در نتیجه پراکنده و در بدر شدند و تا این پیمانشکنیها ادامه دارد،این وضع نیز ادامه خواهد یافت،و اگر میبینیم چند روزی در پناه دیگران سر و صدایی دارند هرگز دلیل بر پیروزیشان نیست،و ما به خوبی میبینیم روزی را که فرزندان غیور اسلام،دور از گرایشهای نژادی و قومی تنها در سایه قرآن بپاخیزند و به این سر و صداها خاتمه دهند.
-نعمتهای خدا هیچگاه بی قید و شرط نیست،در کنار هر نعمتی مسئولیتی قرار دارد و شرطی نهفته است.
در روایتی از امام صادق ع میخوانیم که منظور از" أُوفِ بِعَهْدِکُمْ "این است که من به عهد خودم وفا خواهم کرد و شما را به بهشت خواهم برد" 1.
و اگر در قسمتی از این حدیث ایمان به ولایت علی ع بخشی از این پیمان ذکر شده جای تعجب نیست،زیرا یکی از مواد پیمان بنی اسرائیل قبول رسالت پیامبران الهی و تقویت آنها بود،و میدانیم قبول جانشینان آنها نیز دنباله همان مساله رهبری و ولایت است که در هر زمان متناسب با آن عصر باید تحقق یابد،
در زمان موسی عهدهدار این منصب او بود و در عصر پیامبر،پیامبر و در زمانهای بعد علی ع.
ضمنا جمله" إِیّٰایَ فَارْهَبُونِ "(تنها از مجازات من بترسید)تاکیدی است بر این مطلب که در راه وفای به عهدهای الهی و اطاعت فرمانش از هیچ چیز و هیچکس نباید ترس و وحشت داشت،این انحصار را از کلمه"ایای"که مقدم بر جمله"فارهبون"است استفاده میکنیم.
"اسرائیل"یکی از نامهای یعقوب،پدر یوسف میباشد،در علت نامگذاری یعقوب به این نام مورخان غیر مسلمان مطالبی گفتهاند که با خرافات آمیخته است.
چنان که"قاموس کتاب مقدس"مینویسد:"اسرائیل به معنی کسی است که بر خدا مظفر گشت"!وی اضافه میکند که"این کلمه لقب یعقوب بن اسحاق است که در هنگام مصارعه(کشتی گرفتن)با فرشته خدا به آن ملقب گردید"! همین نویسنده در ذیل کلمه"یعقوب"مینویسد:ثبات و استقامت و ایمان خود را ظاهر ساخت،در این حال خداوند اسم وی را تغییر داده"اسرائیل"نامید، و وعده داد که پدر جمهور طوائف خواهد شد...و...بالاخره در کمال پیری در گذشت،و مثل یکی از سلاطین دنیا مدفون گشت!و اسم یعقوب و اسرائیل بر تمام قومش اطلاق میشود".
همچنین او در ذیل کلمه"اسرائیل"مینویسد:"و این اسم را موارد بسیار است چنان که گاهی قصد از نسل اسرائیل و نسل یعقوب است 1.
ولی دانشمندان ما مانند مفسر معروف طبرسی در"مجمع البیان"در این باره
چنین مینویسد:"اسرائیل همان یعقوب فرزند اسحاق پسر ابراهیم ع است"...
او میگوید،"اسر"به معنی"عبد"و ئیل (به معنی اللّٰه)است،و این کلمه مجموعا معنی"عبد اللّٰه"را میبخشد.
بدیهی است داستان کشتی گرفتن اسرائیل با فرشته خداوند و یا با خود خداوند که در تورات تحریف یافته کنونی دیده میشود یک داستان ساختگی و کودکانه است که از شان یک کتاب آسمانی به کلی دور است و این خود یکی از مدارک تحریف تورات کنونی است.
وَ آمِنُوا بِمٰا أَنْزَلْتُ مُصَدِّقاً لِمٰا مَعَکُمْ وَ لاٰ تَکُونُوا أَوَّلَ کٰافِرٍ بِهِ وَ لاٰ تَشْتَرُوا بِآیٰاتِی ثَمَناً قَلِیلاً وَ إِیّٰایَ فَاتَّقُونِ (41) وَ لاٰ تَلْبِسُوا اَلْحَقَّ بِالْبٰاطِلِ وَ تَکْتُمُوا اَلْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ (42) وَ أَقِیمُوا اَلصَّلاٰةَ وَ آتُوا اَلزَّکٰاةَ وَ اِرْکَعُوا مَعَ اَلرّٰاکِعِینَ (43)
41-و به آنچه نازل کردهام(قرآن)ایمان بیاورید که نشانههای آن با آنچه در کتابهای شما است کاملا مطابقت دارد،و نخستین کافر به آن نباشید،و آیات مرا به بهای ناچیزی نفروشید(به خاطر در آمد مختصری نشانههای قرآن و پیامبر اسلام را که در کتب شما موجود است پنهان نکنید)و تنها از من(و مخالفت دستور من)بترسید (نه از مردم).
42-و حق را با باطل نیامیزید،و حقیقت را با اینکه میدانید کتمان نکنید.
43-و نماز را بپا دارید و زکات را ادا کنید،و همراه رکوع کنندگان رکوع نمائید(و نماز را با جماعت بگذارید).
بعضی از مفسران بزرگ از امام باقر ع در شان نزول نخستین آیات مورد بحث چنین نقل کردهاند که:"حیی بن اخطب،و کعب بن اشرف،و جمعی دیگر از یهود،هر سال مجلس میهمانی(پر زرق و برقی)از طرف یهودیان برای آنها ترتیب داده میشد،آنها حتی راضی نبودند که این منفعت کوچک به خاطر قیام پیامبر اسلام ص از میان برود،به این دلیل(و دلائل دیگر)آیات تورات را که در زمینه اوصاف پیامبر ص بود تحریف کردند،این همان"ثمن قلیل"و بهای
کم است که قرآن در این آیه به آن اشاره میکند 1.
سود پرستی یهود
به دنبال پیمانی که خداوند از یهود گرفته بود،و از جمله آن پیمان،ایمان به پیامبران الهی و اطاعت فرمانهای او بود،در سه آیه مورد بحث به نه بخش از دستوراتی که به یهود داده شده اشاره میکند.
نخست میفرماید:"به آیاتی که بر پیامبر اسلام ص نازل شده ایمان بیاورید،آیاتی که هماهنگ با اوصافی است که در تورات شما آمده است( وَ آمِنُوا بِمٰا أَنْزَلْتُ مُصَدِّقاً لِمٰا مَعَکُمْ ).
قرآن مصدق کتابی است که نزد خود شما است،یعنی بشاراتی را که تورات و پیامبران پیشین به پیروان خود دادند که بعد از ما پیامبری با چنین اوصاف ظهور خواهد کرد و کتاب آسمانیش دارای این ویژگیها است اکنون که میبینید صفات این پیامبر و ویژگیهای قرآن کاملا منطبق بر بشاراتی است که در کتب شما آمده و هماهنگی همه جانبه با آن دارد چرا به آن ایمان نمیآورید؟!.
سپس میگوید:"شما نخستین کسی نباشید که به این کتاب آسمانی کفر میورزید و آن را انکار میکنید"( وَ لاٰ تَکُونُوا أَوَّلَ کٰافِرٍ بِهِ ).
یعنی اگر مشرکان و بت پرستان عرب،کافر شوند زیاد عجیب نیست عجیب کفر و انکار شما است،آنهم به عنوان پیشگامان و نخستین مخالفان،چرا که هم از آنها با اطلاعترید،و اهل کتابید و در کتب آسمانی شما این همه بشارات در باره ظهور چنین پیامبری داده شده،و به همین دلیل قبل از ظهورش،شما نخستین منادیان او بودید، چه شد که بعد از این ظهور بجای اینکه نخستین مؤمنان باشید نخستین کافران شدید؟.
آری بسیار از یهودیان اصولا مردمی لجوجند،و اگر این لجاجت نبود باید آنها خیلی زودتر از دیگران ایمان آورده باشند.
در سومین جمله میگوید:"شما آیات مرا به بهای اندکی نفروشید" و آن را با یک میهمانی سالیانه معاوضه نکنید( وَ لاٰ تَشْتَرُوا بِآیٰاتِی ثَمَناً قَلِیلاً ).
بدون شک آیات خدا را با هیچ بهایی نباید معاوضه کرد،چه کم باشد و چه بسیار،ولی این جمله در حقیقت اشاره به دونهمتی این دسته از یهود است که به خاطر منافع اندکی همه چیز را بدست فراموشی میسپردند،و آنها که تا آن روز از مبشران قیام پیامبر اسلام ص و کتاب آسمانی او بودند،هنگامی که منافع خویش را در خطر دیدند این بشارتها را انکار کردند و آیات تورات را تحریف نمودند، چرا که در صورت آشنایی مردم به حقیقت،کاخ ریاست آنها فرو میریخت.
اصولا اگر تمام این جهان را به کسی بدهند تا یکی از آیات الهی را انکار کند براستی بهای کم و اندکی است،زیرا این زندگی سر انجام نابودشدنی است و سرای آخرت ابدی و جاودانی است تا چه رسد که انسان بخواهد،این آیات الهی را فدای منافع ناچیزی کند.
و در چهارمین دستور میگوید:تنها از من بپرهیزید"( وَ إِیّٰایَ فَاتَّقُونِ ) از این نترسید که روزی شما قطع شود و از این نترسید که جمعی از متعصبان یهود بر ضد شما سران قیام کنند، تنها از من یعنی از مخالفت فرمان من بترسید.
*** در پنجمین دستور میفرماید:"حق را با باطل نیامیزید"تا مردم به اشتباه بیفتند ( وَ لاٰ تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْبٰاطِلِ ).
و در ششمین دستور از کتمان حق نهی کرده میگوید:"حق را مکتوم ندارید در حالی که شما میدانید و آگاهید"( وَ تَکْتُمُوا الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ ).
هم کتمان حق،جرم و گناه است،و هم آمیختن حق و باطل که هر دو از
نظر نتیجه،یکسان میباشند،حق را بگوئید هر چند به زیان شما باشد،و باطل را با آن نیامیزید هر چند منافع زودگذرتان به خطر بیفتد.
*** و بالاخره هفتمین و هشتمین و نهمین دستور را به این صورت بازگو میکند:
"نماز را بپا دارید زکات را ادا کنید،و(عبادت دستجمعی را فراموش ننمائید) با رکوع کنندگان رکوع نمائید"( وَ أَقِیمُوا الصَّلاٰةَ وَ آتُوا الزَّکٰاةَ وَ ارْکَعُوا مَعَ الرّٰاکِعِینَ ).
با اینکه دستور اخیر اشاره به مساله نماز جماعت است،ولی از میان تمام افعال نماز تنها"رکوع"را بیان کرده و میگوید:"با رکوع کنندگان رکوع کنید"این تعبیر شاید به خاطر آن باشد که نماز یهود مطلقا دارای رکوع نبود، این نماز مسلمانان است که یکی از ارکان اصلی آن،رکوع محسوب میشود.
جالب اینکه نمیگوید:نماز بخوانید،بلکه میگوید: أَقِیمُوا الصَّلاٰةَ (نماز را بپا دارید)یعنی تنها خودتان نمازخوان نباشید بلکه چنان کنید که آئین نماز در جامعه انسانی بر پا شود،و مردم با عشق و علاقه به سوی آن بیایند.
بعضی از مفسران گفتهاند تعبیر به"اقیموا"اشاره به این است که نماز شما تنها اذکار و اوراد نباشد بلکه آن را بطور کامل بپا دارید که مهمترین رکن آن توجه قلبی و حضور دل در پیشگاه خدا و تاثیر نماز در روح و جان آدمی است 1.
در حقیقت در این سه دستور اخیر،نخست پیوند فرد با خالق(نماز)بیان شده،و سپس پیوند با مخلوق(زکات)و سر انجام پیوند دستجمعی همه مردم با هم در راه خدا!.
در آیات متعددی از قرآن مجید،این تعبیر به چشم میخورد که:قرآن مفاد کتب پیشین را تصدیق میکند".
از جمله در آیات مورد بحث خواندیم:" مُصَدِّقاً لِمٰا مَعَکُمْ "و در آیات 89 و 101 سوره بقره میخوانیم:" مُصَدِّقٌ لِمٰا مَعَهُمْ ".
و در آیه 48 مائده میفرماید: وَ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکَ الْکِتٰابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ الْکِتٰابِ :"ما این کتاب را به حق بر تو نازل کردیم در حالی این کتاب کتب آسمانی پیشین را تصدیق میکند".
همین امر سبب شده که جمعی از مبلغان یهود و مسیحی،این آیات را سندی بر عدم تحریف تورات و انجیل بگیرند،و بگویند:تورات و انجیل در عصر پیامبر اسلام مسلما با تورات و انجیل امروز تفاوتی پیدا نکرده،و اگر تحریفی در تورات و انجیلها رخ داده باشد،مسلما مربوط به قبل از آن است،و چون قرآن صحت تورات و انجیل موجود عصر پیامبر اسلام را تصدیق نموده پس مسلمانان باید این کتب را به عنوان کتب آسمانی دست نخورده به رسمیت بشناسند.
آیات مختلفی از قرآن گواهی میدهد که نشانههای پیامبر اسلام و آئین او در همان کتابهای محرف که در دست یهود و نصاری در آن زمان بوده وجود داشته است،زیرا مسلم است که منظور از تحریف این کتب آسمانی این نیست که تمام کتابهای موجود باطل و بر خلاف واقع میباشد،بلکه قسمتی از تورات و انجیل واقعی در لابلای همین کتب وجود داشته و دارد،و نشانههای پیامبر اسلام،در همین کتب و یا سائر کتابهای مذهبی که در دست یهود و نصاری بوده،وجود داشته است
(و الان هم بشاراتی در آنها هست).
به این ترتیب ظهور پیغمبر اسلام ص و کتاب آسمانی او عملا تمام آن نشانهها را تصدیق مینموده زیرا با آن مطابقت داشته است.
بنا بر این معنی تصدیق قرآن نسبت به تورات و انجیل این است که صفات و ویژگیهای پیغمبر ص و قرآن با نشانههایی که در تورات و انجیل آمده مطابقت کامل دارد.
استعمال واژه"تصدیق"در معنی"مطابقت"در آیات دیگر قرآن نیز مشاهده میشود،از جمله در آیه 105 سوره"صافات"به ابراهیم ع میگوید: قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیٰا (تو تصدیق خواب خود نمودی)یعنی عمل تو مطابق خوابی است که دیدهای، و در آیه 157 سوره اعراف چنین میخوانیم. اَلَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْرٰاةِ وَ الْإِنْجِیلِ... این معنی صریحا بیان شده،یعنی اوصافی که در او میبینند مطابق است با آنچه در تورات یافتهاند.
در هر حال آیات فوق چیزی جز"تصدیق کردن عملی"قرآن و پیامبر ص نسبت به نشانههای حقانیت او که در کتب گذشته بوده است نیست،و دلالتی بر تصدیق تمام مندرجات تورات و انجیل ندارد بعلاوه آیات متعددی از قرآن حکایت از این میکند که آنها آیات تورات و انجیل را تحریف نمودند،این خود شاهد زندهای است بر گفتار بالا.
شاهد زنده دیگر:
"فخر الاسلام"مؤلف کتاب"انیس الاعلام"که خود یکی از کشیشان بنام مسیحی بوده،و تحصیلات خود را نزد کشیشان مسیحی به پایان رسانیده است و به مقام ارجمندی از نظر آنان نائل آمده در مقدمه این کتاب ماجرای عجیب اسلام آوردن خود را چنین شرح میدهد:
"...بعد از تجسس بسیار و زحمات فوق العاده و گردش در شهرها خدمت
کشیش والا مقامی رسیدم،که از نظر زهد و تقوا ممتاز بود،فرقه"کاتولیک از سلاطین و غیره سؤالات دینی خود را به او مراجعه میکردند، من نزد او مدتی مذاهب مختلفه نصارا را فرا میگرفتم،او شاگردان فراوانی داشت،ولی در میان همه به من علاقه خاصی داشت.کلیدهای منزل...همه در دست من بود فقط کلید یکی از صندوقخانهها را پیش خود نگاهداشته بود...
در این بین روزی کشیش مزبور را عارضهای رخ داد به من گفت به شاگردها بگو:حال تدریس ندارم.وقتی نزد شاگردان آمدم دیدم مشغول بحثند،این بحث منجر به معنی لفظ"فارقلیطا"در سریانی و"پریکلتوس"به زبان یونانی...
جدال آنها به طول انجامید،هر کسی رایی داشت...
پس از بازگشت،استاد پرسید:امروز چه مباحثه کردید؟!من اختلاف آنها را در لفظ"فارقلیطا"از برای او تقریر کردم...گفت:تو کدامیک از اقوال را انتخاب کردهای؟ گفتم مختار فلان مفسر را اختیار کردهام.
کشیش گفت:تقصیر نکردهای،و لکن حق و واقع خلاف همه این اقوال است،زیرا حقیقت این را نمیدانند مگر راسخان فی العلم،از آنها هم تعداد کمی با آن حقیقت آشنا هستند،من اصرار کردم که معنی آن را برایم بگوئید،وی سخت گریست و گفت:هیچ چیز را از تو مضایقه نمیکنم...در فرا گرفتن معنی اسم اثر بزرگی است،ولی به مجرد انتشار،من و تو را خواهند کشت!چنانچه عهد کنی به کسی نگویی این معنی را اظهار میکنم...من به تمام مقدسات قسم خوردم که نام او را فاش نکنم،پس گفت:این اسم از اسماء پیامبر مسلمین است و به معنی"احمد"و"محمد"است.
پس از آن کلید آن اطاق کوچک را به من داد و گفت:در فلان صندوق را باز کن و فلان و فلان کتاب را بیاور،کتابها را نزد او آوردم،این دو کتاب به خط
یونانی و سریانی پیش از ظهور پیامبر اسلام بر پوست نوشته شده بود.
در هر دو کتاب لفظ"فارقلیطا"را به معنی،احمد و محمد،ترجمه نموده بودند سپس استاد اضافه کرد:علماء نصارا قبل از ظهور او اختلافی نداشتند که"فارقلیطا" به معنی"احمد و محمد"است،ولی بعد از ظهور محمد ص برای بقای ریاست خود و استفاده مادی،آن را تاویل کردند و معنی دیگر برای آن اختراع نمودند و آن معنی قطعا منظور صاحب انجیل نبوده است.
سؤال کردم در باره دین نصارا چه میگویی؟گفت با آمدن دین اسلام منسوخ است،این لفظ را سه بار تکرار نمود پس گفتم:
در این زمان طریقه نجات و صراط مستقیم...کدام است؟گفت:منحصر است در متابعت محمد(ص).
گفتم:آیا تابعان او از اهل نجاتند؟گفت:ای و اللّٰه(سه بار تکرار کرد)...سپس استاد گریه کرد و منهم بسیار گریستم گفت:اگر آخرت و نجات میخواهی البته باید دین حق را قبول نمایی...و من همیشه تو را دعا میکنم،به شرط اینکه در روز قیامت شاهد باشی که در باطن مسلمان و از تابعان حضرت محمد(ص)هستم،...هیچ شکی نیست که امروز بر روی زمین دین اسلام دین خداست..."!! 1چنان که ملاحظه میکنید طبق این سند علمای اهل کتاب پس از ظهور پیامبر اسلام ص به خاطر منافع شخصی خود،نام و نشانههای او را طور دیگری تفسیر و توجیه کردند.
أَ تَأْمُرُونَ اَلنّٰاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ اَلْکِتٰابَ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (44) وَ اِسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ اَلصَّلاٰةِ وَ إِنَّهٰا لَکَبِیرَةٌ إِلاّٰ عَلَی اَلْخٰاشِعِینَ (45) اَلَّذِینَ یَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاٰقُوا رَبِّهِمْ وَ أَنَّهُمْ إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ (46)
44-آیا مردم را به نیکی(و ایمان به پیامبری که صفات او آشکارا در تورات آمده)دعوت میکنید،اما خودتان را فراموش مینمائید با اینکه شما خودتان کتاب(آسمانی) را میخوانید،آیا هیچ فکر نمیکنید؟ 45-از صبر و نماز یاری جویید(و با استقامت و کنترل هوسهای درونی و توجه به پروردگار نیرو بگیرید)و این کار جز برای خاشعان گران است.
46-آنها که ایمان دارند خدای خود را ملاقات میکنند و به سوی او باز میگردند.
به دیگران توصیه میکنید اما خودتان چرا؟!
گرچه روی سخن در آیات فوق همچون آیات قبل و بعد،به بنی اسرائیل است،ولی مسلما مفهوم آن گسترده است و دیگران را نیز شامل میشود.
به گفته مفسر معروف"طبرسی"در"مجمع البیان"علما و دانشمندان یهود قبل از بعثت محمد ص مردم را به ایمان به وی دعوت میکردند و بشارت ظهورش را میدادند ولی خود هنگام ظهور آن حضرت از ایمان آوردن خود داری کردند.
و نیز همان مفسر بزرگ نقل میکند که بعضی از علمای یهود به بستگان خود که اسلام آورده بودند توصیه میکردند به ایمان خویش باقی و ثابت بمانند ولی خودشان ایمان نمیآورند.
لذا نخستین آیه مورد بحث آنها را بر این کار مذمت کرده میگوید"آیا مردم را به نیکی دعوت میکنید ولی خودتان را فراموش مینمائید"( أَ تَأْمُرُونَ النّٰاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ ).
با اینکه کتاب آسمانی را میخوانید آیا هیچ فکر نمیکنید( وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْکِتٰابَ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ ).
اصولا یک برنامه اساسی مخصوصا برای علماء و مبلغین و داعیان راه حق این است که بیش از سخن،مردم را با عمل خود تبلیغ کنند همانگونه که در حدیث معروف از امام صادق ع میخوانیم:"
کونوا دعاة الناس باعمالکم و لا تکونوا دعاة بالسنتکم ""مردم را با عمل خود به نیکیها دعوت کنید نه با زبان خود" 1.
تاثیر عمیق"دعوت عملی"از اینجا سرچشمه میگیرد که هر گاه شنونده بداند گوینده از دل سخن میگوید و به گفته خویش صد در صد ایمان دارد گوش جان خود را به روی سخنانش میگشاید و سخن که از دل برخیزد بر دل مینشیند، و در جان اثر میگذارد،و بهترین نشانه ایمان گوینده به سخنش این است که خود قبل از دیگران عمل کند،همانگونه که علی ع میفرماید.
ایها الناس انی و اللّٰه ما احثکم علی طاعة الا و اسبقکم الیها،و لا انها کم عن معصیة الا و اتناهی قبلکم عنها: "ای مردم به خدا سوگند شما را به هیچ طاعتی تشویق نمیکنم مگر قبلا خودم آن را انجام میدهم و از هیچ کار خلافی باز نمیدارم مگر اینکه پیش از شما از آن دوری جستهام" 2.
در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم"
من اشد الناس عذابا یوم القیامة من وصف عدلا و عمل بغیره "از کسانی که در روز قیامت عذابشان از همه شدیدتر است کسی است که سخن حقی بگوید و خود به غیر آن عمل کند 3.
علمای یهود از این میترسیدند که اگر به رسالت پیامبر اسلام اعتراف کنند کاخ ریاستشان فرو ریزد و عوام یهود به آنها اعتنا نکنند،لذا صفات پیامبر اسلام را که در تورات آمده بود دگرگون جلوه دادند. قرآن برای اینکه انسان بتواند بر امیال و خواستههای دل پیروز گردد و حب جاه و مقام را از سر بیرون کند در آیه بعد چنین میگوید:از صبر و نماز یاری جویید"و با استقامت و کنترل خویشتن بر هوسهای درونی پیروز شوید ( وَ اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاٰةِ ).
سپس اضافه میکند"این کار جز برای خاشعان سنگین و گران است" ( وَ إِنَّهٰا لَکَبِیرَةٌ إِلاّٰ عَلَی الْخٰاشِعِینَ ).
*** در آخرین آیه مورد بحث خاشعان را چنین معرفی میکند"همانها که میدانند پروردگار خود را ملاقات خواهند کرد و به سوی او باز میگردند" ( اَلَّذِینَ یَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاٰقُوا رَبِّهِمْ وَ أَنَّهُمْ إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ ).
"یظنون"از ماده"ظن"گاه به معنی گمان و گاه به معنی یقین میآید 1و در اینجا مسلما به معنی ایمان و یقین قطعی است،زیرا ایمان به لقاء اللّٰه و باز گشت به سوی او حالت خشوع و خداترسی و احساس مسئولیت را در دل انسان زنده میکند و این یکی از آثار تربیتی ایمان به معاد است که همه جا در برابر انسان صحنه آن دادگاه بزرگ را مجسم میسازد و به انجام مسئولیتها و حق و عدالت دعوت میکند.
این احتمال نیز وجود دارد که"ظن"در اینجا به معنی"گمان"باشد،و این در حقیقت یک نوع مبالغه و تاکید است که اگر انسان فرضا به آن دادگاه بزرگ
ایمان نداشته باشد و فقط گمان کند،کافی است که از هر گونه خلافکاری خودداری نماید و در واقع سرزنش به علماء یهود است که اگر ایمان شما حتی به درجه ظن و گمان برسد باز باید احساس مسئولیت کنید و دست از اینگونه تحریفات بردارید. 1
تعبیر به"لقاء اللّٰه"در قرآن مجید کرارا آمده است،و همه به معنی حضور در صحنه"قیامت میباشد،بدیهی است منظور از"لقاء"و ملاقات خداوند ملاقات حسی،مانند ملاقات افراد بشر با یکدیگر نیست،چه اینکه خداوند نه جسم است و نه رنگ و مکان دارد که با چشم ظاهر دیده شود،بلکه منظور یا مشاهده آثار قدرت او در صحنه قیامت و پاداشها و کیفرها و نعمتها و عذابهای او است،چنان که گروهی از مفسران گفتهاند.
یا به معنی یک نوع شهود باطنی و قلبی است،زیرا انسان گاه به جایی میرسد که گویی خدا را با چشم دل در برابر خود مشاهده میکند،به طوری که هیچگونه شک و تردیدی برای او باقی نمیماند.
این حالت ممکن است بر اثر پاکی و تقوا و عبادت و تهذیب نفس در این دنیا برای گروهی پیدا شود،چنان که در نهج البلاغه میخوانیم:یکی از دوستان دانشمند علی ع به نام"ذعلب یمانی"از امام ع پرسید"هل رایت ربک":"آیا خدای خود را دیدهای"؟!
امام ع فرمود ا فاعبد ما لا اری آیا خدایی را که نبینم پرستش کنم"؟! و هنگامی که او توضیح بیشتر خواست امام اضافه کرد:
لا تدرکه العیون بمشاهدة العیان و لکن تدرکه القلوب بحقائق الایمان ""چشمهای ظاهر هرگز او را مشاهده نکنند،بلکه قلبها بوسیله نور ایمان او را درک مینمایند" 1.
ولی این حالت شهود باطنی در قیامت برای همگان پیدا میشود،چرا که آثار عظمت و قدرت خدا در آنجا آن چنان آشکار است که هر کوردلی هم ایمان قطعی پیدا میکند.
برای پیشرفت و پیروزی بر مشکلات دو رکن اساسی لازم است،یکی پایگاه نیرومند درونی و دیگر تکیه گاه محکم برونی،در آیات فوق به این دو رکن اساسی با تعبیر"صبر"و"صلوة"اشاره شده است:صبر آن حالت استقامت و شکیبایی و ایستادگی در جبهه مشکلات است،و نماز پیوندی است با خدا و وسیله ارتباطی است با این تکیه گاه محکم.
گر چه کلمه"صبر"در روایات فراوانی به روزه تفسیر شده است،ولی مسلما منحصر به روزه نیست،بلکه ذکر روزه به عنوان یک مصداق بارز و روشن آن است، زیرا انسان در پرتو این عبادت بزرگ ارادهای نیرومند و ایمانی استوار پیدا میکند و حاکمیت عقلش بر هوسهایش مسلم میگردد.
مفسران بزرگ در تفسیر این آیه نقل کردهاند که رسول گرامی اسلام هر گاه با مشکلی روبرو میشد که او را ناراحت میکرد از نماز و روزه مدد میگرفت 2.
و نیز از امام صادق ع نقل شده که فرمود:"هنگامی که با غمی از غمهای دنیا روبرو میشوید وضو گرفته،به مسجد بروید،نماز بخوانید و دعا کنید، زیرا خداوند دستور داده" وَ اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاٰةِ " 1.
توجه به نماز و راز و نیاز با پروردگار نیروی تازهای در انسان ایجاد میکند و او را برای رویارویی با مشکلات نیرو میبخشد.
در کتاب"کافی"از امام صادق ع میخوانیم"
کان علی(ع)اذا اهاله امر فزع قام الی الصلاة ثم تلا هذه الایة و استعینوا بالصبر و الصلاة " هنگامی که مشکل مهمی برای علی ع پیش میآمد به نماز بر میخاست سپس این آیه را تلاوت میفرمود" وَ اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاٰةِ ".
آری نماز انسان را به قدرت لایزالی پیوند میدهد که همه مشکلات برای او سهل و آسان است و همین احساس سبب میشود که انسان در برابر حوادث نیرومند و خونسرد باشد.
یٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ اُذْکُرُوا نِعْمَتِیَ اَلَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ وَ أَنِّی فَضَّلْتُکُمْ عَلَی اَلْعٰالَمِینَ (47) وَ اِتَّقُوا یَوْماً لاٰ تَجْزِی نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَیْئاً وَ لاٰ یُقْبَلُ مِنْهٰا شَفٰاعَةٌ وَ لاٰ یُؤْخَذُ مِنْهٰا عَدْلٌ وَ لاٰ هُمْ یُنْصَرُونَ (48)
47-ای بنی اسرائیل نعمتهایی را که به شما ارزانی داشتیم به خاطر بیاورید و نیز به یاد بیاورید که من شما را بر جهانیان برتری بخشیدم.
48-و از آن روز بترسید که کسی به جای دیگری مجازات نمیشود،و نه شفاعت پذیرفته میشود و نه غرامت و بدل قبول خواهد شد و نه یاری میشوند.
خیالهای باطل یهود.
در این آیات بار دیگر خداوند روی سخن را به بنی اسرائیل کرده و نعمتهای خدا را به آنها یادآور میشود و میگوید:"ای بنی اسرائیل نعمتهایی را که به شما دادم بخاطر بیاورید:( یٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ اذْکُرُوا نِعْمَتِیَ الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ ).
این نعمتها دامنه گستردهای دارد،از نعمت هدایت و ایمان گرفته تا رهایی از چنگال فرعونیان و باز یافتن عظمت و استقلال همه را شامل میشود.
سپس از میان این نعمتها به نعمت فضیلت و برتری یافتن بر مردم زمان خود که ترکیبی از نعمتهای مختلف است اشاره کرده میگوید:"من شما را بر جهانیان برتری بخشیدم"( وَ أَنِّی فَضَّلْتُکُمْ عَلَی الْعٰالَمِینَ ).
شاید بعضی تصور کنند که منظور از" فَضَّلْتُکُمْ عَلَی الْعٰالَمِینَ "این باشد که آنها را بر تمام جهانیان در تمام ادوار برتری بخشیده است.
ولی با توجه به سایر آیات قرآن روشن میشود که مقصود برتری آنها نسبت به افراد محیط و عصر خودشان است زیرا در قرآن میخوانیم " کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّٰاسِ... "شما(مسلمانان)بهترین امتی بودید که برای نفع انسانها آفریده شدهاید"(آل عمران آیه 110).
در جای دیگر در باره بنی اسرائیل میخوانیم" وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِینَ کٰانُوا یُسْتَضْعَفُونَ مَشٰارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغٰارِبَهَا "ما این مستضعفان را وارث مشرق و مغرب زمین کردیم"(سوره اعراف آیه 137)روشن است که بنی اسرائیل در آن زمان وارث تمام جهان نشدند پس مقصود این است که وارث شرق و غرب منطقه خودشان گشتند بنا بر این فضیلت آنها بر جهانیان نیز برتری نسبت به افراد همان محیط است.
*** در آیه بعد قرآن خط بطلانی بر خیالهای باطل یهود میکشد،زیرا آنها معتقد بودند که چون نیاکان و اجدادشان پیامبران خدا بودند آنها را شفاعت خواهند کرد،و یا گمان میکردند میتوان برای گناهان فدیه و بدل تهیه نمود،همانگونه که در این جهان متوسل به رشوه میشدند.
قرآن میگوید:"از آن روز بترسید که هیچکس بجای دیگری جزا داده نمیشود"( وَ اتَّقُوا یَوْماً لاٰ تَجْزِی نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَیْئاً ).
"و نه شفاعتی(بی اذن پروردگار)پذیرفته میشود"( وَ لاٰ یُقْبَلُ مِنْهٰا شَفٰاعَةٌ ).
"و نه غرامت و بدلی قبول خواهد شد"( وَ لاٰ یُؤْخَذُ مِنْهٰا عَدْلٌ ).
"و نه کسی برای یاری انسان به پا میخیزد"( وَ لاٰ هُمْ یُنْصَرُونَ ).
خلاصه حاکم و قاضی آن صحنه کسی است که جز عمل پاک را قبول نمیکند چنان که در آیه 88 و 89 شعراء میخوانیم: یَوْمَ لاٰ یَنْفَعُ مٰالٌ وَ لاٰ بَنُونَ إِلاّٰ مَنْ أَتَی اللّٰهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ :"روزی که نه مال به درد میخورد و نه فرزندان،مگر آنها که
دارای روح سالم و پاک و با ایمان هستند".
در حقیقت آیه فوق اشاره به این است که در این دنیا چنین معمول است که برای نجات مجرمان از مجازات از طرق مختلفی وارد میشوند:گاه یک نفر جریمه دیگری را پذیرا میشود و آن را اداء میکند.
اگر این معنی ممکن نشد متوسل به شفاعت میگردد و اشخاصی را بر میانگیزد که از او شفاعت کنند.
باز اگر اینهم نشد سعی میکنند که با پرداختن غرامت خود را آزاد سازند.
و اگر دسترسی به این کار هم نداشت از دوستان و یاران کمک میگیرد تا از او دفاع کنند تا گرفتار چنگال مجازات نشود.
اینها طرق مختلف فرار از مجازات در دنیا است،ولی قرآن میگوید:
اصول حاکم بر مجازاتها در قیامت به کلی از این امور جدا است،و هیچ یک از این امور در آنجا به کار نمیآید،تنها راه نجات پناه بردن به سایه ایمان و تقوا است و استمداد از لطف پروردگار.
بررسی عقاید بت پرستان یا منحرفین اهل کتاب نشان میدهد که اینگونه افکار خرافی در میان آنها کم نبوده مثلا نویسنده تفسیر المنار نقل میکند که در بعضی از مناطق مصر بعضی از مردم خرافی وجه نقدی به غسل دهنده میت میدادند و آن را اجرت نقل و انتقال به بهشت مینامیدند 1.
و نیز در حالات یهود میخوانیم که آنها برای کفاره گناهانشان قربانی میکردند،اگر دسترسی به قربانی بزرگ نداشتند یک جفت کبوتر قربانی میکردند! 2.
در حالات اقوام پیشین که احتمالا قبل از تاریخ زندگی میکردند میخوانیم
که آنها زیور آلات و اسلحه مرده را با او دفن میکردند تا در زندگی آیندهاش از آن بهره گیرد! 1.
بدون شک مجازاتهای الهی چه در این جهان و چه در قیامت جنبه انتقامی ندارد،بلکه همه آنها در حقیقت ضامن اجرا برای اطاعت از قوانین و در نتیجه پیشرفت و تکامل انسانها است،بنا بر این هر چیز که این ضامن اجراء را تضعیف کند باید از آن احتراز جست تا جرات و جسارت بر گناه در مردم پیدا نشود.
از سوی دیگر نباید راه بازگشت و اصلاح را بکلی بر روی گناهکاران بست بلکه باید به آنها امکان داد که خود را اصلاح کنند و به سوی خدا و پاکی تقوا باز گردند.
"شفاعت"در معنی صحیحش برای حفظ همین تعادل است،و وسیلهای است برای بازگشت گناهکاران و آلودگان،و در معنی غلط و نادرستش موجب تشویق و جرات بر گناه است.
کسانی که جنبههای مختلف شفاعت و مفاهیم صحیح آن را از هم تفکیک نکردهاند گاه بکلی منکر مساله شفاعت شده،آن را با توصیه و پارتیبازی در برابر سلاطین و حاکمان ظالم برابر میدانند! و گاه مانند وهابیان آیه فوق را که میگوید:" لاٰ یُقْبَلُ مِنْهٰا شَفٰاعَةٌ "در قیامت از کسی شفاعت پذیرفته نمیشود بدون توجه به آیات دیگر دستاویز قرار داده و به کلی شفاعت را انکار کردهاند.
به هر حال ایرادهای مخالفان شفاعت را در چند مطلب میتوان خلاصه کرد:
1-اعتقاد به شفاعت روح سعی و تلاش را تضعیف میکند.
2-اعتقاد به شفاعت انعکاسی از جامعههای عقب مانده و فئودالیته است.
3-اعتقاد به شفاعت موجب تشویق به گناه و رها کردن مسئولیتها است.
4-اعتقاد به شفاعت یک نوع شرک و چندگانه پرستی و مخالف قرآن است! 5-اعتقاد به شفاعت مفهومش دگرگون شدن احکام خداوند و تغییر اراده و فرمان او است! ولی بطوری که خواهیم گفت همه این ایرادها از آنجا ناشی شده که شفاعت را از نظر مفهوم قرآنی با شفاعتهای انحرافی رائج در میان عوام مردم اشتباه کردهاند.
از آنجا که این مساله هم در جهت اثبات،و هم در جهت نفی،دارای اهمیت ویژهای است باید بطور مشروح از مفهوم شفاعت-فلسفه شفاعت-شفاعت در عالم تکوین -شفاعت در قرآن و حدیث-شفاعت و مساله توحید و شرک در اینجا بحث کنیم تا هر گونه ابهامی در زمینه آیه فوق و سایر آیاتی که در آینده در زمینه شفاعت با آن برخورد خواهیم کرد بر طرف شود.
کلمه"شفاعت"از ریشه"شفع"بمعنی(جفت)و"ضم الشیء الی مثله"گرفته شده،و نقطه مقابل آن"وتر"به معنی تک و تنها است،سپس به ضمیمه شدن فرد برتر و قویتری برای کمک به فرد ضعیفتر اطلاق گردیده است و این لفظ در عرف و شرع به دو معنی متفاوت گفته میشود:
الف-شفاعت در لسان عامه به این گفته میشود که شخص شفیع از موقعیت و شخصیت و نفوذ خود استفاده کرده و نظر شخص صاحب قدرتی را در مورد مجازات زیردستان خود عوض کند.
گاهی با استفاده از نفوذ خود یا وحشتی که از نفوذ او دارند.
و زمانی با پیش کشیدن مسائل عاطفی و تحت تاثیر قرار دادن عواطف طرف.
و زمان دیگری با تغییر دادن مبانی فکری او،در باره گناه مجرم و استحقاق او،و مانند اینها...
بطور خلاصه شفاعت طبق این معنی هیچگونه دگرگونی در روحیات و فکر مجرم یا متهم ایجاد نمیکند،تمام تاثیرها و دگرگونیها مربوط به شخصی است که شفاعت نزد او میشود(دقت کنید).
این نوع شفاعت در بحثهای مذهبی مطلقا معنی ندارد،زیرا نه خداوند اشتباهی میکند که بتوان نظر او را عوض کرد،و نه عواطفی به این معنی که در انسان است دارد که بتوان آن را برانگیخت،و نه از نفوذ کسی ملاحظه میکند و وحشتی دارد و نه پاداش و کیفرش بر محوری غیر از عدالت دور میزند.
مفهوم دیگر شفاعت بر محور دگرگونی و تغییر موضع"شفاعت شونده" دور میزند،یعنی شخص شفاعت شونده موجباتی فراهم میسازد که از یک وضع نامطلوب و درخور کیفر بیرون آمده و به وسیله ارتباط با شفیع،خود را در وضع مطلوبی قرار دهد که شایسته و مستحق بخشودگی گردد،و همانطور که خواهیم دید ایمان به این نوع شفاعت در واقع یک مکتب عالی تربیت و وسیله اصلاح افراد گناهکار و آلوده،و بیداری و آگاهی است،و شفاعت در منطق اسلام از نوع اخیر است.
و خواهیم دید که تمام ایرادها،خردهگیریها،و حملهها همه متوجه تفسیر اول برای شفاعت میشود،نه مفهوم دوم که یک معنی منطقی و معقول و سازنده است.
این بود تفسیر اجمالی شفاعت در دو شکل"تخدیری"و"سازنده".
آنچه در مورد شفاعت به تفسیر صحیح و منطقی آن گفتیم در جهان تکوین
و آفرینش(علاوه بر عالم تشریع)نیز فراوان دیده میشود،نیروهای قویتر این جهان به نیروهای ضعیفتر ضمیمه شده و آنها را در مسیر هدفهای سازنده پیش میبرند،آفتاب میتابد و باران میبارد و بذرها را در دل زمین آماده میسازد تا استعدادهای درونی خود را به کار گیرند،و نخستین جوانه حیات را بیرون فرستند پوست دانهها را بشکافند و از ظلمتکده خاک سر بر آورده به سوی آسمان که از آن نیرو دریافت داشتهاند پیش بروند.
این صحنهها در حقیقت یک نوع شفاعت تکوینی در رستاخیز زندگی و حیات است،و اگر با اقتباس از این الگو نوعی از شفاعت در صحنه"تشریع"قائل شویم راه مستقیمی را پیش گرفتهایم که توضیح آن را به زودی خواهیم خواند.
اکنون به مدارک اصلی و دست اول در مورد مساله شفاعت میپردازیم:
در قرآن در باره مساله"شفاعت"(به همین عنوان)در حدود 30 مورد بحث شده است (البته بحثها و اشارات دیگری به این مساله بدون ذکر این عنوان نیز دیده میشود).
آیاتی که در قرآن پیرامون این مساله بحث میکند در حقیقت به چند دسته تقسیم میشود:
گروه اول-آیاتی است که بطور مطلق شفاعت را نفی میکند مانند:
" أَنْفِقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ یَوْمٌ لاٰ بَیْعٌ فِیهِ وَ لاٰ خُلَّةٌ وَ لاٰ شَفٰاعَةٌ "(بقره 254)و مانند" وَ لاٰ یُقْبَلُ مِنْهٰا شَفٰاعَةٌ "(بقرة:48).
در این آیات راههای متصور برای نجات مجرمان غیر از ایمان و عمل صالح چه از طریق پرداختن عوض مادی،یا پیوند و سابقه دوستی،و یا مساله شفاعت نفی شده است.
در مورد بعضی از مجرمان میخوانیم:" فَمٰا تَنْفَعُهُمْ شَفٰاعَةُ الشّٰافِعِینَ " (مدثر:48):"شفاعت شفاعت کنندگان به حال آنها سودی ندارد".
گروه دوم-آیاتی است که"شفیع"را منحصرا خدا معرفی میکند مانند:
" مٰا لَکُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ شَفِیعٍ "(سجده:4):"غیر از خدا ولی و شفیعی نداریم"و "قُلْ لِلّٰهِ الشَّفٰاعَةُ جَمِیعاً "(زمر:44):"همه شفاعتها مخصوص خدا است".
گروه سوم-آیاتی است که شفاعت را مشروط به اذن و فرمان خدا میکند مانند:" مَنْ ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ "(بقره:255)"چه کسی میتواند جز به اذن خدا شفاعت نماید"؟و" وَ لاٰ تَنْفَعُ الشَّفٰاعَةُ عِنْدَهُ إِلاّٰ لِمَنْ أَذِنَ لَهُ "(سبأ:
23):"شفاعت جز برای کسانی که خدا اجازه دهد سودی ندارد".
گروه چهارم-آیاتی است که شرائطی برای شفاعت شونده بیان کرده است گاهی این شرط را رضایت و خشنودی خدا معرفی میکند مانند:" وَ لاٰ یَشْفَعُونَ إِلاّٰ لِمَنِ ارْتَضیٰ "(انبیاء:28).
طبق این آیه شفاعت شفیعان منحصرا شامل حال کسانی است که به مقام "ارتضاء"یعنی پذیرفته شدن در پیشگاه خداوند،رسیدهاند.
و گاه شرط آن را گرفتن عهد و پیمان نزد خدا معرفی میکند مانند " لاٰ یَمْلِکُونَ الشَّفٰاعَةَ إِلاّٰ مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمٰنِ عَهْداً ".(مریم:87)(منظور از این عهد و پیمان ایمان به خدا و پیامبران الهی است).
و زمانی"صلاحیت شفاعت شدن"را از بعضی از مجرمان سلب میکند، مانند سلب شفاعت از ظالمان در آیه زیر:" مٰا لِلظّٰالِمِینَ مِنْ حَمِیمٍ وَ لاٰ شَفِیعٍ یُطٰاعُ ":(غافر:18).
و به این ترتیب داشتن عهد و پیمان الهی یعنی ایمان،و رسیدن به مقام خشنودی پروردگار و پرهیز از گناهانی چون ظلم و ستم،جزء شرائط حتمی شفاعت است.
خلاصه اینکه آیات شفاعت بخوبی نشان میدهد که مساله شفاعت از نظر منطق اسلام یک موضوع بی قید و شرط نیست بلکه قیود و شرایطی،از نظر جرمی که در باره آن شفاعت میشود از یک سو،شخص شفاعت شونده از سوی دیگر،و شخص شفاعت کننده از سوی سوم دارد که چهره اصلی شفاعت و فلسفه آن را روشن میسازد.
مثلا گناهانی همانند ظلم و ستم بطور کلی از دایره شفاعت بیرون شمرده شده و قرآن میگوید:ظالمان"شفیع مطاعی"ندارند! و اگر ظلم را به معنی وسیع کلمه-آن چنان که در بعضی از احادیث بعدا خواهد آمد-تفسیر کنیم شفاعت منحصر به مجرمانی خواهد بود که از کار خود نادمند و پشیمان،و در مسیر جبران و اصلاحند،و در این صورت شفاعت پشتوانهای خواهد بود برای توبه و ندامت از گناه(و اینکه بعضی تصور میکنند با وجود ندامت و توبه نیازی به شفاعت نیست اشتباهی است که پاسخ آن را به زودی خواهیم داد).
از طرف دیگر طبق آیه"28 سوره انبیاء"تنها کسانی مشمول بخشودگی از طریق شفاعت میشوند که به مقام"ارتضاء"رسیدهاند و طبق آیه 87 مریم دارای"عهد الهی"هستند.
این دو عنوان همان گونه که از مفهوم لغوی آنها،و از روایاتی که در تفسیر این آیات وارد شده،استفاده میشود به معنی ایمان به خدا و حساب و میزان و پاداش و کیفر و اعتراف به حسنات و سیئات"نیکی اعمال نیک و بدی اعمال بد"و گواهی به درستی تمام مقرراتی است که از سوی خدا نازل شده،ایمانی که در فکر و سپس در زندگی آدمی انعکاس یابد،و نشانهاش این است که خود را از صفت ظالمان طغیانگر که هیچ اصل مقدسی را به رسمیت نمیشناسند بیرون آورد و به تجدید نظر در برنامههای خود وادارد.
در آیه 64 سوره نساء در مورد آمرزش گناهان در سایه شفاعت میخوانیم:
" وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جٰاؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّٰهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّٰهَ تَوّٰاباً رَحِیماً ":در این آیه توبه و استغفار مجرمان مقدمهای برای شفاعت پیامبر ص شمرده شده است.
و در آیه 98 و 99 سوره یوسف: قٰالُوا یٰا أَبٰانَا اسْتَغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا إِنّٰا کُنّٰا خٰاطِئِینَ قٰالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ ":نیز آثار ندامت و پشیمانی از گناه در تقاضای برادران یوسف از پدر بخوبی خوانده میشود.
در مورد شفاعت فرشتگان(در سوره مؤمن آیه 7)میخوانیم که استغفار و شفاعت آنها تنها برای افراد با ایمان و تابعان سبیل الهی و پیروان حق است " وَ یَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِینَ آمَنُوا رَبَّنٰا وَسِعْتَ کُلَّ شَیْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِینَ تٰابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبِیلَکَ وَ قِهِمْ عَذٰابَ الْجَحِیمِ ".
باز در اینجا این سؤال که با وجود توبه و تبعیت از سبیل الهی و گام نهادن در مسیر حق،چه نیازی به شفاعت است مطرح میشود که در بحث حقیقت شفاعت از آن پاسخ خواهیم گفت.
و در مورد شفاعت کنندگان نیز این شرط را ذکر کرده که باید گواه بر حق باشند" إِلاّٰ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ "(زخرف-87)و به این ترتیب شفاعت شونده باید یک نوع ارتباط و پیوند با شفاعت کننده بر قرار سازد،پیوندی از طریق توجه به حق و گواهی قولی و فعلی به آن،که این خود نیز عامل دیگری برای سازندگی و بسیج نیروها در مسیر حق است.
در روایات اسلامی نیز تعبیرات فراوانی میبینیم که مکمل مفاد آیات فوق است و گاهی صریحتر از آن،از جمله:
1-در تفسیر"برهان"از امام کاظم ع از علی ع نقل شده که میفرماید:
از پیامبر ص شنیدم"
شفاعتی لاهل الکبائر من امتی... ":"شفاعت من برای مرتکبین گناهان کبیره است"راوی حدیث که ابن ابی عمیر است میگوید:
از امام کاظم ع پرسیدم چگونه برای مرتکبان گناهان کبیره شفاعت ممکن است در حالی که خداوند میفرماید:" وَ لاٰ یَشْفَعُونَ إِلاّٰ لِمَنِ ارْتَضیٰ "مسلم است کسی که مرتکب کبائر شود مورد ارتضاء و خشنودی خدا نیست.
امام ع در پاسخ فرمود:"هر فرد با ایمانی که مرتکب گناهی میشود طبعا پشیمان خواهد شد و پیامبر ص فرموده پشیمانی از گناه توبه است...و کسی که پشیمان نگردد مؤمن واقعی نیست،و شفاعت برای او نخواهد بود و عمل او "ظلم"است،و خداوند میفرماید ظالمان دوست و شفاعت کنندهای ندارند" 1.
مضمون صدر حدیث این است که شفاعت شامل مرتکبان کبائر میشود.
ولی ذیل حدیث روشن میکند که شرط اصلی پذیرش شفاعت واجد بودن ایمانی است که مجرم را به مرحله ندامت و خود سازی و جبران برساند،و از ظلم و طغیان و قانون شکنی برهاند(دقت کنید).
2-در کتاب کافی از امام صادق ع در نامهای که به صورت متحد المال برای اصحابش نوشت چنین نقل شده:
"
من سره ان ینفعه شفاعة الشافعین عند اللّٰه فلیطلب الی اللّٰه ان یرضی عنه " لحن این روایت نشان میدهد که برای اصلاح اشتباهاتی که در زمینه شفاعت برای بعضی از یاران امام خصوصا و جمعی از مسلمانان عموما رخ داده است صادر شده،و با صراحت شفاعتهای تشویق کننده به گناه در آن نفی شده است و میگوید "هر کس دوست دارد مشمول شفاعت گردد باید خشنودی خدا را جلب کند" 2.
3-باز در حدیث پر معنی دیگری از امام صادق ع میخوانیم:"
اذا کان یوم القیامه بعث اللّٰه العالم و العابد،فاذا وقفا بین یدی اللّٰه عز و جل قیل للعابد انطلق الی الجنة،و قیل للعالم قف تشفع للناس بحسن تادیبک لهم ":
"در روز رستاخیز خداوند"عالم"و"عابد"را بر میانگیزد به عابد میگوید تنها به سوی بهشت رو اما به عالم میگوید برای مردمی که تربیت کردی شفاعت کن"! 1.
در این حدیث پیوندی در میان"تادیب عالم"و شفاعت او نسبت به شاگردانش" که مکتب او را درک کردهاند دیده میشود که میتواند پرتوی به روی بسیاری از موارد تاریک این بحث بیفکند.
بعلاوه اختصاص شفاعت کردن به عالم و نفی آن از عابد نشانه دیگری است از این که شفاعت در منطق اسلام یک مطلب قرار دادی و یا پارتیبازی نیست بلکه یک مکتب تربیتی است و تجسمی است از تربیت در این جهان.
آنچه در مورد روایات شفاعت آوردیم قسمت کمی از بسیار بود،که بخاطر نکات خاصی که متناسب با بحث مادر آنها بود انتخاب گردید،و گر نه روایات شفاعت به مرحله تواتر رسیده است.
"نووی"شافعی 2در شرح"صحیح مسلم از"قاضی عیاض"دانشمند معروف اهل تسنن نقل میکند که میگوید شفاعت متواتر است 3.
حتی پیروان"ابن تیمیه"(متوفای سال 728 هجری)و محمد بن عبد الوهاب (متوفای سال 1206)که در اینگونه مسائل سختگیری و تعصب و لجاجت خاصی دارند به تواتر این روایات اعتراف کردهاند! در کتاب"فتح المجید"تالیف"شیخ عبد الرحمن بن حسن که از معروفترین کتب"وهابیه"است،و هم اکنون در بسیاری از مدارس دینی"حجاز" به عنوان یک کتاب درسی شناخته میشود،از"ابن قیم"چنین نقل شده:"احادیث در زمینه شفاعت مجرمان از پیامبر ص متواتر است،و صحابه او و اهل سنت عموما اجماع بر این موضوع دارند،و منکر آن را بدعتگذار میدانند و به او انتقاد میکنند و او را گمراه میشمرند" 1.
اکنون پیش از آنکه به بحث در باره اثرات اجتماعی و روانی شفاعت بپردازیم و ایرادهای چهارگانه را در شعاع فلسفه شفاعت مورد بررسی قرار دهیم نگاهی به آثار معنوی آن از نظر منطق خدا پرستان و معتقدان به شفاعت میکنیم که این نگاه روشنگر بحث آینده در زمینه واکنشهای اجتماعی و روانی این مساله خواهد بود 2.
در میان علمای عقائد اسلامی در زمینه چگونگی تاثیر معنوی شفاعت گفتگو است:جمعی که بنام"وعیدیه"معروف هستند(آنها که اعتقاد به خلود مرتکبان گناهان کبیره در جهنم دارند)معتقدند که شفاعت اثری در زدودن آثار گناه ندارد،بلکه تاثیر آن تنها در قسمت پیشرفت و تکامل معنوی و افزایش پاداش و ثواب است.
در حالی که"تفضیلیه"(آنها که اعتقاد به خلود اصحاب کبائر ندارند) معتقدند شفاعت در زمینه گناهکاران است،و اثرش سقوط مجازات و کیفر میباشد.
ولی محقق معروف"خواجه نصیر الدین طوسی"در کتاب"تجرید الاعتقادات"هر دو را حق میداند،و معتقد به هر دو اثر است.
علامه حلی در شرح عبارت او در"کشف المراد"نیز این عقیده را انکار نکرده بلکه شواهدی برای آن آورده است.
گمان نمیکنیم با توجه به آنچه سابقا در معنی شفاعت از نظر ریشه لغوی و هم از نظر مقایسه با"شفاعت تکوینی"گفته شد تردیدی باقی بماند که عقیده محقق طوسی به واقعیت نزدیکتر است.
زیرا از یک سو در روایت معروفی که از امام صادق ع نقل شده میخوانیم:
"
ما من احد من الاولین و الاخرین الا هو محتاج الی شفاعة محمد(ص) یوم القیامه " 1(طبق این حدیث همه مردم نیازمند به شفاعت پیامبرند).
و به این ترتیب حتی کسانی که از گناه توبه کردهاند و جرم آنها بخشوده شده، باز نیاز به شفاعت دارند، و این در صورتی ممکن است که اثر شفاعت دو جانبه باشد و افزایش مقام را نیز شامل شود.
و اگر در بعضی از روایات میخوانیم نیکوکاران نیاز به شفاعت ندارند، منظور نفی آن نوع شفاعت است که در مورد مجرمان و گناهکاران میباشد.
از سوی دیگر گفتیم:حقیقت شفاعت ضمیمه شدن موجود قویتری به موجود ضعیفتر برای کمک به او است،این کمک ممکن است برای افزایش نقاط قوت باشد و نیز ممکن است برای پیرایش نقاط ضعف.
همانطور که در شفاعت تکوینی و موجوداتی که در مسیر تکامل و پرورش قرار دارند نیز این دو جنبه مشهود است:گاهی موجودات پائینتر نیازشان به عوامل نیرومندتر و برتر برای از میان بردن عوامل تخریب است(همانند نیاز گیاه به نور آفتاب برای از بین بردن آفات)و گاه برای افزودن نقاط قوت و پیشرفت میباشد
(همانند نیاز گیاه برای رشد و نمو به نور آفتاب)و همچنین یک شاگرد درسخوان هم برای اصلاح اشتباهات خود نیاز به استاد دارد و هم برای افزایش معلومات مختلف.
بنا بر این شفاعت به دلائل مختلف اثر دوگانه دارد و انحصار به زدودن آثار جرم و گناه ندارد(دقت کنید).
***با توجه به آنچه گفته شده روشن میشود که چرا توبهکاران نیز به شفاعت نیازمندند،با اینکه توبه طبق اعتقادات مسلم مذهبی به تنهایی موجب آمرزش گناه میگردد.
دلیل این موضوع دو چیز است:
1-توبهکاران نیز برای افزایش مقامات معنوی و پرورش و تکامل و ارتقاء مقام،نیاز به شفاعت دارند اگر چه نیازشان در زمینه جرم و گناه با"توبه"بر آورده شده است.
2-اشتباه بزرگی که برای بسیاری در زمینه تاثیر توبه رخ داده موجب اینگونه اشکالات میشود و آن اینکه تصورشان این است که توبه و ندامت و پشیمانی از گناه میتواند انسان را به حالت قبل از گناه در آورد.
در حالی که در جای خود گفتهایم ندامت از گذشته و تصمیم نسبت به آینده تنها مرحله نخستین توبه است،و درست همانند دارویی است که بیماری را قطع میکند،بدیهی است با قطع تب و از بین رفتن ریشه بیماری،اگر چه بیمار بهبودی یافته و سالم شده،ولی هرگز به حال یک انسان عادی در نیامده است،بلکه باید مدتها به تقویت بنیه جسمی خود بپردازد،تا به مرحله قبل از بیماری برسد.
و به تعبیر دیگر توبه مراحلی دارد،و ندامت از گناه و تصمیم برای پاک بودن در آینده تنها مرحله نخستین آن است.
مرحله نهایی آن به این حاصل میشود که توبه کار از هر نظر به حالت روحانی قبل از گناه در آید و در این مرحله است که شفاعت شافعان و پیوند و ارتباط با آنها میتواند اثر بخش باشد.
شاهد زنده برای این سخن همان است که در سابق اشاره کردیم که در آیات مربوط به استغفار میبینیم علاوه بر توبه شخص مجرم،استغفار پیامبر ص شرط پذیرش توبه قرار داده شده است،و همچنین در مورد توبه برادران یوسف و استغفار یعقوب برای آنها،و از همه روشنتر در مورد استغفار فرشتگان برای افرادی که نیکوکار و صالح و مصلحند که آیات آن در سابق گذشت(دقت کنید).
"مفهوم"شفاعت و"مدارک"آن را-که روشنگر مفهوم آن بود-دانستیم، و با توجه به آن،درک فلسفههای"اجتماعی و روانی"آن چندان مشکل نیست.
به طور کلی توجه به اصل شفاعت میتواند چند اثر زیر را در معتقدان داشته باشد:
"مبارزه با روح یاس"-کسانی که مرتکب جرائم سنگینی میشوند از یک سو گرفتار ناراحتی و جدان،و از سوی دیگر گرفتار یاس از بخشودگی در پیشگاه خدا میگردند و چون راه بازگشت را به روی خود مسدود مییابند عملا حاضر به هیچگونه تجدید نظر نیستند،و با توجه به تیرهگی افق آینده در نظرشان ممکن است دست به طغیان و سرکشی بیشتر بزنند و یک نوع آزادی عمل برای خود،تحت این عنوان که رعایت مقررات برای آنها سودی ندارد،قائل شوند، درست همانند بیماری که از بهبودی مایوس شده و سد پرهیز را بکلی شکسته است چون آن را بیدلیل و فاقد تاثیر میداند.
گاه ناراحتی و جدان که ناشی از اینگونه جرائم است،موجب اختلالات
روانی و یا موجب تحریک حس انتقامجویی از جامعهای که او را چنین آلوده کرده است میگردد،و به این ترتیب گناهکار مبدل به یک عنصر خطرناک و کانون ناراحتی برای جامعه میشود.
اما ایمان به شفاعت روزنهای به سوی روشنایی به روی او میگشاید و امید به آمرزش،او را به کنترل خویش و تجدید نظر،و حتی جبران گذشته تشویق میکند،حس انتقامجویی در او تحریک نمیگردد و آرامش روانی به او امکان تبدیل شدن به یک عنصر سالم و صالح میدهد.
بنا بر این اگر بگوئیم توجه به شفاعت به معنی صحیح،یک عامل سازنده و باز دارنده است که میتواند از یک فرد مجرم و گناهکار فرد صالحی بسازد، گزاف نگفتهایم،لذا مشاهده میکنیم که حتی برای زندانیان ابد،روزنه شفاعت و بخشودگی در قوانین مختلف دنیا باز گذارده شده است،مبادا یاس و نومیدی آنها را مبدل به کانون خطری در درون خود زندانها کند،و یا گرفتار اختلال روانی سازد!.
-با توجه به اینکه شفاعت به معنی صحیح قیود و شرائط فراوانی در چند جهت دارد،کسانی که معتقد به این اصلند برای اینکه مشمول آن شوند ناگزیرند شرائط آن را فراهم سازند،و از گناهانی همانند ظلم که امید شفاعت را به صفر میرساند بپرهیزند،برنامه خود را از یک دگرگونی عمیق و همه جانبه در وضع خویش شروع کنند،و برای رسیدن به مقام"ارتضاء" و بر قرار ساختن"عهد الهی"(به تفسیری که گذشت)از گناه توبه کنند،و یا حد اقل در آستانه توبه قرار گیرند.
خلافکاری و شکستن سد قوانین الهی را متوقف سازند و یا لا اقل تقلیل دهند و ایمان به خدا و دادگاه بزرگ رستاخیز را در خود زنده نگاهدارند و قوانین و مقررات او را محترم بشمرند.
و از طرفی برای بر قرار ساختن پیوند میان"خود"و"شفاعت کننده"از صفات او اقتباس کنند و یک نوع سنخیت،هر چند ضعیف،میان خود و او بر قرار سازند،یعنی همانطور که در"شفاعت تکوینی"آمادگی و سنخیت،و تسلیم در برابر عوامل تکامل،شرط تاثیر علل تکوینی است،در مرحله"شفاعت تشریعی"نیز برای رسیدن به نتیجه،اینگونه آمادگیها لازم است(دقت کنید).
با این وضع جای تردید باقی نمیماند که شفاعت به معنی صحیح نقش مؤثری در دگرگونی حال مجرمان و اصلاح وضع آنها خواهد داشت.
همانطور که قبلا گفته شد میان"شفاعت"در عرف عام و"شفاعت"در منطق اسلام فاصله زیادی است،یکی بر اساس تغییر دادن فکر"شفاعت کننده"و دیگری بر اساس تغییرات و دگرگونیهای گوناگون در"شفاعت شونده"قرار دارد.
روشن است که شفاعت به معنی اول همه اشکالات گذشته را به خود جذب میکند،هم روح سعی و تلاش را میکشد،هم موجب تشویق به گناه است.
هم انعکاسی از جوامع عقب افتاده و فئودالیته میباشد.
و هم متضمن یک نوع شرک یا انحراف از توحید است.
زیرا اگر ما معتقد باشیم که علم خدا را میتوان تغییر داد و مجهولی را در باره"شفاعت شونده"برای او روشن ساخت،و یا مبدئی غیر از او در جهان وجود دارد که میتوان خشم خدا را به وسیله او فرو نشاند،و یا محبت او را به سوی خود جلب کرد،و یا معتقد باشیم که خداوند ممکن است نیاز به موقعیت بعضی از بندگان خود داشته باشد و بخاطر این نیاز،شفاعت آنها را در باره مجرمی بپذیرد، و یا معتقد باشیم که از نفوذ وسایطی ممکن است بهراسد و شفاعت آنها را بپذیرد،همه اینها ما را از اصل توحید و خداشناسی،دور میسازد و در دره شرک
و بت پرستی،پرتاب میکند.
اینها همه نتیجه شفاعت در عرف عام و معنی نادرست آن است.
ولی شفاعت در شکل صحیح و با شرائط و کیفیت و خصوصیات و ویژگیهایی که در بالا به آن اشاره شد،هیچیک از این عیوب را ندارد-سهل است-نقاط مثبت ضد آن را پرورش میدهد.
این نوع شفاعت تشویق به گناه نمیکند،بلکه وسیلهای برای ترک گناه است.
دعوت به سستی و تنبلی نمیکند،بلکه با ایجاد روح امیدواری،نیروهای انسان را برای جبران خطاهای گذشته بسیج مینماید.
هیچگونه ارتباطی با جوامع عقب افتاده ندارد،بلکه یک وسیله مؤثر تربیتی برای اصلاح مجرمان و گناهکاران و متجاوزان است.
نه تنها شرک نیست،بلکه عین توحید و توجه به خدا و استمداد از صفات او و اذن و فرمان او میباشد.
باز برای روشنتر شدن این بحث نظر شما را به تحلیل زیر جلب میکنیم:
تفسیرهای نادرست برای مساله شفاعت،دو دسته را که در دو قطب کاملا متضاد هستند به مخالفت با این موضوع برانگیخته است.
دستهای که طرز تفکر مادی دارند و شفاعت را عامل تخدیر و خاموش ساختن تلاش و کوششها میپندارند که پاسخ آنها مشروحا گذشت.
دستهای دیگر بعضی از افراطیون مذهبی مانند"وهابیها"و همفکران آنها هستند که اعتقاد به شفاعت را یک نوع شرک و انحراف از آئین توحید تصور میکنند با اینکه طرح اشکال آنها و پاسخ آن بحث را به درازا میکشاند و از طرز تفسیر خارج میشویم ولی روی پارهای از جهات این امر را لازم میدانیم:
نخست توجه به این موضوع لازم است که وهابیها که در دو قرن اخیر به رهبری"محمد بن عبد الوهاب"سرزمین حجاز را تحت نفوذ افکار خود قرار دادهاند در معتقدات تند و حاد خود که بیشتر در زمینه توحید است تنها با شیعه مخالفت ندارند بلکه با غالب مسلمانهای اهل تسنن نیز شدیدا مخالفند.
"محمد بن عبد الوهاب"که افکار خود را از"ابن تیمیه"(احمد بن عبد الحلیم دمشقی متوفی 728)که تقریبا(چهار قرن قبل از او میزیسته)گرفته است،در حقیقت مجری افکار و معتقدات ابن تیمیه(ایدئولوگ وهابیه)بود.
"محمد بن عبد الوهاب"در خلال سالهای 1160 تا 1206 که سال وفات او بود با همکاری زمامداران محلی،و برانگیختن آتش تعصبهای خشن در میان اقوام بیابان گرد و بدوی حجاز توانست به نام دفاع از توحید و مبارزه با شرک،مخالفان خود را عقب بزند و بر دستگاه حکومت و رهبری سیاسی،بطور مستقیم،و غیر مستقیم تسلط یابد و در این راه خونهای زیادی از مسلمانان حجاز و غیر حجاز ریخته شد.
کشمکشهای پیروان محمد بن عبد الوهاب محدود به محیط حجاز نبود،بلکه در سال 1216(درست ده سال پس از مرگ محمد بن عبد الوهاب)پیروان او از طریق بیابانهای حجاز با یک حمله غافلگیرانه به کربلا ریختند و با استفاده از تعطیل بودن شهر به مناسبت روز عید غدیر و مسافرت بسیاری از اهالی کربلا به نجف برای مراسم غدیر،پس از شکافتن دیوار شهر به داخل شهر رخنه کرده و به تخریب حرم امام حسین ع و سایر اماکن مقدس شیعه در کربلا پرداختند،و در ضمن تمام درهای گرانقیمت و تابلوها و هدایای نفیس و وسائل تزیینی را با خود بردند، حدود پنجاه نفر در نزدیکی ضریح و پانصد نفر در صحن و تعداد زیادی را در خود شهر کشتند که بعضی عدد مقتولین را بالغ بر پنجهزار نفر دانستهاند،در این ماجرا خانههای فراوانی غارت شد و حتی پیر مردان و کودکان و زنان نیز از این تعرض، مصون نماندند.
در سال 1344 فقهای مدینه که در دستگاه حکومت نفوذ داشتند فتوا به انهدام تمام قبور بزرگان اسلام در حجاز دادند و در روز هشتم شوال این حکم تنفیذ گردید و همه قبور را یکی پس از دیگری بجز قبر پیامبر اسلام ص ویران کردند که آن هم بخاطر ترس از خشم عمومی مسلمین مستثنی شد.
رویهمرفته پیروان این مکتب همانند خود محمد بن عبد الوهاب افرادی خشن و غیر قابل انعطاف و یکدنده و قشری و متعصبند و بیش از آنچه روی منطق تکیه میکنند،شدت عمل و خشونت به خرج میدهند،و دانسته یا نادانسته مسائل اسلامی را خلاصه در مبارزه کردن با چند مسئله همانند موضوع شفاعت و زیارت قبور و توسل کرده،و عملا مردم را از مباحث مهم اجتماعی اسلام مخصوصا آنچه مربوط به عدالت اجتماعی و محو آثار استعمار و مبارزه منطقی با غلبه روح مادیگری و مکتبهای الحادی است دور نگه داشتهاند.
به همین دلیل در محیط فکری آنها هیچگونه سخنی از این مسائل مطرح نیست و در یک حال بیخبری وحشتناک نسبت به مسائل روز به سر میبرند.
در هر صورت آنها در مورد مساله شفاعت چنین میگویند:هیچکس حق ندارد از پیامبر ص شفاعت بطلبد و مثلا بگوید:"یا محمد اشفع لی عند اللّٰه"زیرا خداوند میگوید:" وَ أَنَّ الْمَسٰاجِدَ لِلّٰهِ فَلاٰ تَدْعُوا مَعَ اللّٰهِ أَحَداً "(جن-18).
در رساله"کشف الشبهات"،نوشته"محمد بن عبد الوهاب"چنین میخوانیم:
"اگر کسی بگوید ما میدانیم خدا به پیامبر ص مقام شفاعت بخشیده و به اذن و فرمان او میتواند شفاعت کند و چه مانعی دارد ما آنچه را که خدا به او بخشیده از او تقاضا کنیم؟در پاسخ میگوئیم درست است که خدا به او مقام شفاعت داده ولی با این حال نهی کرده است که از او شفاعت بطلبیم!و گفته است:" فَلاٰ تَدْعُوا مَعَ اللّٰهِ أَحَداً ".
بعلاوه مقام شفاعت منحصر به پیامبر ص نیست،فرشتگان و دوستان خدا
نیز این مقام را دارند،آیا میتوانیم از آنها نیز درخواست شفاعت کنیم؟اگر کسی چنین بگوید،پرستش و عبادت بندگان صالح خدا را کرده است"! 1.
و نیز نامبرده در رساله"اربع قواعد"سخنی دارد که خلاصهاش این است:رهایی از شرک تنها به شناسایی چهار قاعده ممکن است:
1-کفاری که پیامبر ص با آنها نبرد کرد اقرار داشتند به اینکه:
خداوند خالق و رازق و تدبیر کننده جهان هستی است چنان که قرآن میگوید:" قُلْ مَنْ یَرْزُقُکُمْ مِنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ ... وَ مَنْ یُدَبِّرُ الْأَمْرَ فَسَیَقُولُونَ اللّٰهُ ":(سوره یونس آیه 31)ولی این اقرار و اعتراف هرگز آنها را در زمره مسلمانان قرار نداد.
2-آنها میگفتند:توجه ما به بتها و عبادت ما از آنها تنها بخاطر طلب قرب و شفاعت میباشد،" وَ یَقُولُونَ هٰؤُلاٰءِ شُفَعٰاؤُنٰا عِنْدَ اللّٰهِ ":(یونس-18).
3-پیامبر ص تمام کسانی را که عبادت غیر خدا میکردند محکوم ساخت، اعم از آنها که عبادت فرشتگان و انبیاء و صالحین میکردند یا آنها که اشجار و احجار و خورشید و ماه را میپرستیدند و هیچگونه تفاوتی در میان آنها قائل نشد.
4-مشرکان عصر ما در مسیر شرک از مشرکان زمان جاهلیت بدترند!،زیرا آنها به هنگام آرامش،عبادت بتها میکردند ولی در شدت و سختی به مقتضای " فَإِذٰا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللّٰهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ ":(سوره عنکبوت:65)تنها خدا را میخواندند،ولی مشرکان زمان ما در حالت آرامش و سختی هر دو متوسل به غیر خدا میشوند"! 2.
***عجیب اینکه این گروه وهابیان در نسبت دادن شرک به سایر مسلمانان و کسانی که با عقاید آنان هماهنگی ندارند،اعم از سنی و شیعه،به اندازهای جری
و جسور هستند که خون و مال مسلمانان دیگر را به سادگی مباح و حلال میشمرند، و قتل آنها را،خیلی آسان،مجاز میدانند،همانطور که در طول تاریخ خود،بارها عملا نیز این مطلب را نشان دادهاند.
شیخ"سلیمان ابن لحمان"در کتاب"الهدیة السنیة"چنین میگوید:
"کتاب و سنت گواهی بر این میدهند که هر کس فرشتگان و انبیاء یا(مثلا)ابن عباس و ابو طالب و امثال آنان را واسطه میان خود و خدا قرار بدهد که در پیشگاه خدا برای او شفاعت کنند،بخاطر اینکه آنها مقرب درگاه خدا هستند، همانطور که در نزد سلاطین شفاعت میکنند-چنین کسانی کافر و مشرکند! و خون و مال آنها مباح است!!اگر چه"اشهد ان لا اله الا اللّٰه و اشهد ان محمدا رسول اللّٰه"بگویند و اگر چه نماز بخوانند و روزه بگیرند" 1.
خشونت و یکدندگی و لجاجتی که از این گفتار میبارد بر هیچکس مخفی نیست،و همچنین جهل و ناآگاهی از مسائل اسلامی و قرآنی.
از آنچه از سخنان مؤسس این مسلک(محمد بن عبد الوهاب)نقل کردیم چنین نتیجهگیری میتوان کرد که آنها در نسبت شرک به طرفداران شفاعت در حقیقت روی دو مطلب زیاد تکیه میکنند:
1-مقایسه مسلمانان طرفدار شفاعت انبیاء و صلحاء با مشرکان زمان جاهلیت.
2-نهی صریح قرآن از عبادت و پرستش غیر خدا و اینکه نام کسانی را همراه نام خدا ببریم،" فَلاٰ تَدْعُوا مَعَ اللّٰهِ احد"(سوره جن آیه 18)و اینکه تقاضای شفاعت یک نوع عبادت است.
در قسمت اول باید گفت که در این مقایسه مرتکب اشتباه بزرگی شده زیرا:
اولا-قرآن صریحا مقام شفاعت را برای جمعی از نیکان و صلحا و انبیا و فرشتگان اثبات کرده است،همانطور که در بحثهای سابق گذشت.منتها آن را منوط به"اذن الهی"دانسته است،بسیار غیر منطقی و مضحک است که ما بگوئیم خدا چنین مقامی را به او داده ولی ما را از مطالبه اعمال این موقعیت،هر چند مشروط به اذن خدا نمائیم نهی کرده است.
بعلاوه قرآن مراجعه برادران یوسف را به پدر،و همچنین یاران پیامبر ص را به پیامبر و تقاضای استغفار از وی را صریحا آورده است.
آیا این یکی از مصادیق روشن درخواست شفاعت نیست،تقاضای شفاعت از پیامبر ص با جمله"اشفع لنا عند اللّٰه"همان است که برادران یوسف گفتند " یٰا أَبٰانَا اسْتَغْفِرْ لَنٰا "(سوره یوسف آیه 97).
چگونه چیزی را که قرآن صریحا مجاز شمرده شرک میشمرند و معتقد به آن را مشرک و خون و مال او را مباح میپندارند؟!اگر این کار شرک بود چرا یعقوب فرزندان خود را از آن نهی نکرد؟!.
ثانیا-هیچگونه شباهتی میان"بت پرستان"و"خدا پرستان معتقد به شفاعت به اذن اللّٰه"نیست،زیرا بت پرستان،عبادت بتها میکردند و آنها را شفیع میدانستند در حالی که در مورد مسلمانان معتقد به شفاعت،مساله عبادت شفعاء به هیچوجه مطرح نیست،بلکه تنها درخواست شفاعت در پیشگاه خدا از آنها میکنند و همانطور که خواهیم گفت در خواست شفاعت هیچ ارتباطی به مساله عبادت ندارد.
بت پرستان از پرستش خدای یگانه وحشت داشتند و میگفتند:
" أَ جَعَلَ الْآلِهَةَ إِلٰهاً وٰاحِداً إِنَّ هٰذٰا لَشَیْءٌ عُجٰابٌ "(سوره ص آیه 5).
بت پرستان بتها را از نظر عبادت در ردیف خداوند میدانستند و میگفتند:
" تَاللّٰهِ إِنْ کُنّٰا لَفِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ إِذْ نُسَوِّیکُمْ بِرَبِّ الْعٰالَمِینَ "(شعراء آیه 98).
بت پرستان همانطور که تواریخ به روشنی گواهی میدهد اعتقاد به تاثیر بتها در سرنوشت خود داشتند و مبدئیت تاثیر برای آنها قائل بودند،در حالی که مسلمانان معتقد به شفاعت،تمام تاثیر را از خدا میدانند،و برای هیچ موجودی استقلال در تاثیر قائل نیستند.
مقایسه این دو با یکدیگر بسیار جاهلانه و دور از منطق است.
اما در مورد دوم باید ببینیم"عبادت"چیست؟تفسیر عبادت به هر گونه خضوع و احترام مفهومش این است که هیچکس برای هیچکس خضوع و احترامی نکند و احدی این نتیجه را نمیپذیرد.
همچنین تفسیر آن به هر گونه درخواست و تقاضا معنیش این است که تقاضا و در خواست از هر کس شرک و بت پرستی باشد،این نیز بر خلاف ضرورت عقل و دین است.
"عبادت"را به تبعیت و پیروی انسانی از انسان دیگر نیز نمیتوان تفسیر کرد، زیرا پیروی منطقی افراد از رئیس خود در سازمانها و تشکیلات اجتماعی جزء الفبای زندگی بشر است،همانطور که پیروی از پیامبران و پیشوایان بزرگ از وظائف حتمی هر دینداری محسوب میشود.
بنا بر این"عبادت"مفهومی غیر از همه اینها دارد و آن آخرین حد خضوع و تواضع است که به عنوان تعلق و وابستگی مطلق و تسلیم بی قید و شرط"عابد" در برابر"معبود"انجام میگیرد.
این کلمه که با واژه(عبد)ریشه مشترک دارد،توجه به مفهوم عبد(بنده) روشن میسازد که در حقیقت عبادت کننده با عبادت خود نشان میدهد که در برابر معبود تسلیم محض است،و سرنوشت خود را در دست او میداند،این همان چیزی است که از لفظ عبادت در عرف و شرع فهمیده میشود.
آیا در تقاضای شفاعت از شفیعان هیچگونه اثری از عبادت و پرستش با این
مفهوم دیده میشود؟.
و اما در مورد"خواندن غیر خدا"که در آیات متعددی از آن نهی شده است شک نیست که مفهومش این نیست که مثلا صدا زدن و خواندن کسی به نامش و گفتن یا حسن و یا احمد ممنوع است یا شرک.
در این نیز نباید تردید کرد که خواندن کسی و درخواست انجام کاری که در قدرت و توانایی او است نیز نه گناه است و نه شرک،زیرا تعاون یکی از پایههای زندگی و حیات اجتماعی است،تمام پیامبران و امامان نیز چنین کاری داشتهاند (حتی خود وهابیان هم آن را ممنوع ندانستهاند).
آنچه ممکن است مورد ایراد واقع گردد همان است که خود"ابن تیمیه" در رساله"زیارة القبور"متعرض آن شده است:
"حاجتی را که بنده از خدا میخواهد اگر چیزی باشد که جز از خداوند صادر نمیشود هر گاه آن را از مخلوق بخواهد مشرک است،همانند عبادت کنندگان ملائکه و بتهای سنگ و چوبی و کسانی که مسیح و مادرش را به عنوان معبود برگزیده بودند،مثل اینکه به مخلوق زنده یا مرده بگوید گناه مرا ببخش،یا مرا بر دشمنم پیروز کن،یا بیماریم را شفا ده!...
و اگر از اموری باشد که بندگان نیز قادر بر انجام آن هستند در این صورت مانعی ندارد که تقاضای آن را از انسانی کند،منتها شرایطی دارد،زیرا تقاضای مخلوق از مخلوق دیگر گاه جائز است و گاه حرام...پیامبر ص به ابن عباس فرموده هنگامی که چیزی میخواهی از خدا بخواه،و هنگامی که یاری میطلبی از خدا یاری بطلب،تا آنجا که پیامبر ص به گروهی از یارانش توصیه فرمود هرگز چیزی از مردم نخواهند،آنها در عمل به این توصیه تا آنجا پیش رفتند که اگر تازیانه از دست یکی میافتاد(و سوار بر مرکب بود)به کسی نمیگفت این تازیانه را به من بده،این همان تقاضای مکروه است، و اما تقاضای جائز آن
است که انسان از برادر مؤمنش طلب دعا کند"! 1.
بنا بر این ما هم میگوئیم اگر براستی کسی کار خدا را از غیر خدا بخواهد و او را مستقل در انجام آن بداند مشرک است،ولی اگر از او شفاعتی بخواهد که کار خود او است و خدا به او داده،نه تنها شرک نیست،بلکه عین ایمان و توحید است،کلمه "مع"در آیه فَلاٰ تَدْعُوا مَعَ اللّٰهِ أَحَداً نیز گواه بر این مدعاست که نباید کسی را در ردیف خداوند مبدء تاثیر مستقل دانست(دقت کنید).
***غرض از اصرار و تاکید روی این بحث آنست که تحریف و مسخ مفهوم شفاعت نه تنها بهانهای به دست خردهگیران بر مذهب داده است بلکه سبب تفسیرها و نتیجهگیریهای نادرست از ناحیه بعضی از طوائف اسلامی شده و عاملی برای تفرقه و پراکندگی صفوف گردیده است.
در حالی که تفسیر صحیح شفاعت،علاوه بر اینکه موجب رشد و تکامل اخلاقی جامعه،و عاملی برای اصلاح افراد فاسد است،سبب قطع زبان بدخواهان،و وحدت کلمه در جامعه اسلامی خواهد بود.
ما امیدواریم همه علما و دانشمندان اسلام با تحلیل صحیح قرآنی و منطقی روی این مساله راه سوء استفاده را به روی دشمنان ببندند و به توحید صفوف خود کمک کنند.
وَ إِذْ نَجَّیْنٰاکُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَسُومُونَکُمْ سُوءَ اَلْعَذٰابِ یُذَبِّحُونَ أَبْنٰاءَکُمْ وَ یَسْتَحْیُونَ نِسٰاءَکُمْ وَ فِی ذٰلِکُمْ بَلاٰءٌ مِنْ رَبِّکُمْ عَظِیمٌ (49)
49-و(نیز به خاطر بیاورید)آن زمان که شما را از چنگال فرعونیان رهایی بخشیدیم که همواره شما را به شدیدترین وجهی آزار میدادند:پسران شما را سر میبریدند و زنان شما را(برای کنیزی)زنده نگه میداشتند و در این،آزمایش سختی از طرف پروردگار برای شما بود.
قرآن در این آیه به یکی دیگر از نعمتهای بزرگی که به قوم بنی اسرائیل ارزانی داشته اشاره میکند و آن نعمت آزادی از چنگال ستمکاران است که از بزرگترین نعمتهای خدا است.به آنها یادآور میشود که:"بخاطر بیاورید زمانی را که شما را از دست فرعونیان نجات بخشیدیم"( وَ إِذْ نَجَّیْنٰاکُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ ).
"همانها که دائما شما را به شدیدترین وجهی آزار میدادند"( یَسُومُونَکُمْ سُوءَ الْعَذٰابِ ).
"پسرانتان را سر میبریدند،و زنان شما را برای کنیزی و خدمت،زنده نگه میداشتند"( یُذَبِّحُونَ أَبْنٰاءَکُمْ وَ یَسْتَحْیُونَ نِسٰاءَکُمْ ).
"و در این ماجرا آزمایش سختی از سوی پروردگارتان برای شما بود" ( وَ فِی ذٰلِکُمْ بَلاٰءٌ مِنْ رَبِّکُمْ عَظِیمٌ ).
قرآن مخصوصا برای مجسم ساختن عذاب فرعونیان نسبت به بنی اسرائیل تعبیر به"یسومون"کرده("یسومون"فعل مضارع از ماده"سوم"است که در اصل به معنی دنبال چیزی رفتن میباشد و از آنجا که فعل مضارع معمولا معنی دوام و استمرار را میبخشد،در مییابیم که بنی اسرائیل به طور مداوم تحت شکنجه فرعونیان بودهاند).
با چشم خود میدیدند که پسران بیگناهشان را سر میبرند،و از سوی دیگر دخترانشان را به کنیزی میبردند، و از این گذشته خودشان نیز دائما تحت شکنجه بودند،بردگان و خدمتگزاران و کارگران قبطیان و دار و دسته فرعون محسوب میشدند.
مهم این است که قرآن،این جریان را یک آزمایش سخت و عظیم،برای بنی اسرائیل میشمرد(یکی از معانی"بلاء"آزمایش است)و به راستی تحمل اینهمه ناملایمات،آزمایش سختی بوده است.
این احتمال نیز وجود دارد که"بلاء"در اینجا به معنی مجازات باشد، زیرا بنی اسرائیل پیش از آن،قدرت و نعمت فراوان داشتند،و کفران کردند، و خدا آنها را مجازات کرد.
احتمال سومی در تفسیر این جمله نیز از سوی بعضی از مفسران ذکر شده است که"بلاء"به معنی نعمت باشد،یعنی نجات از چنگال فرعونیان نعمتی بزرگ برای شما بود 1.
به هر حال روز نجات بنی اسرائیل از چنگال فرعونیان یک روز مهم تاریخی بود که قرآن کرارا روی آن تکیه کرده است 1.
قرآن زنده گذاردن دختران و سر بریدن پسران بنی اسرائیل را عذاب میخواند،و آزادی از این شکنجه را نعمت خویش میشمارد.
گویا میخواهد هشدار دهد که انسانها بایست سعی کنند آزادی صحیح خویش را بهر قیمت که هست بدست آورند و حفظ نمایند.
چنان که علی ع به این مطلب در گفتار خود اشاره میفرماید:
"
الموت فی حیاتکم مقهورین و الحیاة فی موتکم قاهرین " 2(زنده بودن و زیردست بودن برای شما مرگ است،و مرگ برای شما در راه بدست آوردن آزادی زندگی است).
ولی دنیای امروز با گذشته این فرق را دارد که در آن زمان فرعون با استبداد مخصوص خود پسران و مردان را از جمعیت مخالفش میگرفت،و دختران آنها را آزاد میگذارد،ولی در دنیای امروز تحت عناوین دیگری روح مردانگی در افراد کشته میشود و دختران به اسارت شهوات افراد آلوده در میآیند.
اما چرا فرعون تصمیم به قتل پسران بنی اسرائیل و زنده گذاردن دختران آنها گرفت؟بعضی از مفسران منشا این جنایت را خوابی میدانند که فرعون دید پاسخ صحیحتر آن را در ذیل آیه 4 سوره قصص خواهید خواند،و خواهید دانست که سبب کشتار فرزندان بنی اسرائیل تنها آن خواب نبوده است بلکه وحشت فرعونیان از نیرومند شدن بنی اسرائیل و به دست گرفتن حکومت،به این موضوع کمک کرده است.
وَ إِذْ فَرَقْنٰا بِکُمُ اَلْبَحْرَ فَأَنْجَیْنٰاکُمْ وَ أَغْرَقْنٰا آلَ فِرْعَوْنَ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ (50)
50-و(به خاطر بیاورید)هنگامی که دریا را برای شما شکافتیم و شما را نجات دادیم و فرعونیان را غرق ساختیم و شما تماشا میکردید.
نجات از چنگال فرعونیان
از آنجا که در آیه گذشته اشاره اجمالی به نجات بنی اسرائیل از چنگال فرعونیان شد،آیه مورد بحث در حقیقت توضیحی بر چگونگی این نجات است که خود نشانهای است از نعمتهای بزرگ پروردگار بر بنی اسرائیل.
میگوید:"به خاطر بیاورید هنگامی را که دریا را برای شما شکافتیم" ( وَ إِذْ فَرَقْنٰا بِکُمُ الْبَحْرَ ).
"و شما را نجات دادیم و فرعونیان را غرق کردیم در حالی که تماشا میکردید" ( فَأَنْجَیْنٰاکُمْ وَ أَغْرَقْنٰا آلَ فِرْعَوْنَ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ ).
ماجرای غرق شدن فرعونیان در دریا و نجات بنی اسرائیل از چنگال آنها در سورههای متعددی از قرآن آمده است،از جمله سوره اعراف آیه 136-انفال آیه 54-اسراء آیه 103-شعراء آیه 63 و 66-زخرف آیه 55 و دخان آیه 17 به بعد.
در این سورهها تقریبا همه جزئیات این ماجرا شرح داده شده،ولی در آیه مورد بحث،تنها اشارهای از نظر نعمت و لطف خداوند به بنی اسرائیل شده،تا آنها را به پذیرش اسلام،آئین نجات بخش جدید،تشویق کند 1.
همانگونه که مشروح این جریان را در سورههای نامبرده خواهید خواند موسی پس از تبلیغ فراوان و دعوت فرعون و فرعونیان و ارائه معجزات گوناگون و عدم پذیرش آنها مامور میشود که نیمه شب با بنی اسرائیل از مصر کوچ کند، اما هنگامی که به نزدیک دریا(شط عظیم نیل)میرسد،ناگاه متوجه میشوند که فرعون و لشگرش آنها را از پشت سر تعقیب میکنند،اضطراب و وحشت سراسر وجود بنی اسرائیل را فرا میگیرد.
از پیش رو دریا و از پشت سر لشگر نیرومند فرعون که تاب مقاومت با آن را ندارند،در اینجا است که موسی ع ماموریت پیدا میکند"عصا"را به دریا بزند،راههای متعددی از دل دریا گشوده میشود،و جمعیت بنی اسرائیل به سلامت از دریا میگذرند،از آن طرف لشگر مخالف که هم چنان آنها را تعقیب میکردند همه به وسط دریا میرسند،آبها بهم میپیوندند،و همگی هلاک میشوند.
جسدهای مرده لشکریان فرعون روی آبها قرار میگیرند،و جمعیت بنی اسرائیل با چشم خویش میبینند که دشمن به چه روزی افتاده است؟.
این حالت اضطراب و وحشت،و آن نجات،هر دو درخور دقت است،که آنها را با هم مقایسه کنند و خدا را شکر گویند.
قرآن میخواهد به یهودیان بگوید من که نسبت به شما این مقدار لطف کردم و شما را از آن وحشت و اضطراب رهایی بخشیدم،چرا با پیامبر اسلام (فرستاده من)و دستورات او مخالفت میورزید؟ در ضمن این آیه درسی است برای انسانها که اگر در زندگی به خدا تکیه کنند،به آن نیروی بیزوال،اعتماد داشته باشند،و در مسیر صحیح از هیچگونه کوشش و تلاش باز نایستند،در سختترین دقائق،خداوند یار و مدد کار آنها است.
وَ إِذْ وٰاعَدْنٰا مُوسیٰ أَرْبَعِینَ لَیْلَةً ثُمَّ اِتَّخَذْتُمُ اَلْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظٰالِمُونَ (51) ثُمَّ عَفَوْنٰا عَنْکُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (52) وَ إِذْ آتَیْنٰا مُوسَی اَلْکِتٰابَ وَ اَلْفُرْقٰانَ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ (53) وَ إِذْ قٰالَ مُوسیٰ لِقَوْمِهِ یٰا قَوْمِ إِنَّکُمْ ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَکُمْ بِاتِّخٰاذِکُمُ اَلْعِجْلَ فَتُوبُوا إِلیٰ بٰارِئِکُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ ذٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ عِنْدَ بٰارِئِکُمْ فَتٰابَ عَلَیْکُمْ إِنَّهُ هُوَ اَلتَّوّٰابُ اَلرَّحِیمُ (54)
51-و(به خاطر بیاورید)هنگامی را که با موسی چهل شب وعده گذاردیم(و او به میعادگاه برای گرفتن فرمانهای الهی آمد)سپس شما گوساله را(معبود خود)انتخاب نمودید در حالی که با این کار(به خود)ستم میکردید.
52-سپس شما را بعد از آن بخشیدیم،شاید شکر این نعمت را بجا آورید.
53-و(نیز به خاطر آورید)هنگامی را که به موسی کتاب وسیلهی تشخیص حق از باطل را دادیم تا هدایت شوید.
54-و زمانی را که موسی به قوم خود گفت:ای قوم شما با انتخاب گوساله به خود ستم کردید،توبه کنید و به سوی خالق خود باز گردید،و خود را به قتل برسانید این کار برای شما در پیشگاه پروردگارتان بهتر است سپس خداوند توبه شما را پذیرفت زیرا او تواب و رحیم است!
قرآن در این چهار آیه به بخش دیگری از تاریخ پر ماجرای بنی اسرائیل اشاره کرده،و خاطرات تکان دهندهای را به یهودیان یادآور میشود.
این آیات از بزرگترین انحراف بنی اسرائیل در طول تاریخ زندگیشان سخن میگوید،و آن انحراف از اصل توحید،به شرک و گوسالهپرستی است،و به آنها هشدار میدهد که شما یک بار در تاریختان بر اثر اغواگری مفسدان گرفتار چنین سرنوشتی شدید اکنون بیدار باشید راه توحید خالص(راه اسلام و قرآن)به روی شما گشوده شده،آن را رها نکنید.
نخست میگوید:"به خاطر بیاورید زمانی را که با موسی چهل شب وعده گذاشتیم"( وَ إِذْ وٰاعَدْنٰا مُوسیٰ أَرْبَعِینَ لَیْلَةً ).
هنگامی که او از شما جدا شد،و میعاد سی شبه او به چهل شب تمدید گردید"شما گوساله را بعد از او به عنوان معبود انتخاب کردید،در حالی که با این عمل،به خود ستم میکردید"( ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظٰالِمُونَ ).
***شرح این ماجرا در سوره اعراف از آیه 142 به بعد،و در سوره طه آیه 86 به بعد مشروحا خواهد آمد و خلاصه آن چنین است:
بعد از نجات بنی اسرائیل از چنگال فرعونیان و غرق شدن آنها در نیل، موسی ماموریت پیدا میکند برای گرفتن الواح تورات،مدت سی شب به کوه طور برود،ولی بعدا برای آزمایش مردم،ده شب تمدید میگردد،سامری که مردی نیرنگ باز بود از این فرصت استفاده کرده،از طلا و جواهراتی که نزد بنی اسرائیل از فرعونیان به یادگار مانده بود گوسالهای میسازد که صدای مخصوصی از آن بگوش میرسد و بنی اسرائیل را به پرستش آن دعوت میکند.
اکثریت قاطع بنی اسرائیل به او میپیوندند،هارون ع جانشین و برادر موسی ع با اقلیتی بر آئین توحید باقی میمانند،اما هر چه میکوشند دیگران را از این انحراف بزرگ باز گردانند توفیق نمییابند،بلکه چیزی نمانده بود که خود هارون را هم از بین ببرند.
موسی پس از بازگشت از کوه طور از مشاهده این صحنه شدید ناراحت میشود و آنها را سخت ملامت میکند،آنها متوجه زشتی کار خود میشوند و در صدد توبه بر میآیند،موسی از طرف خداوند پیشنهاد یک توبه بی سابقه به آنها میدهد که شرح آن در آیات آینده خواهد آمد.
*** در آیه بعد خداوند میگوید:"با این گناه بزرگ باز شما را عفو کردیم شاید شکر نعمتهای ما را بجا آورید"( ثُمَّ عَفَوْنٰا عَنْکُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ ).
*** و در ادامه این بحث میفرماید:"به خاطر بیاورید هنگامی را که به موسی کتاب و وسیله تشخیص حق از باطل بخشیدیم،تا شما هدایت شوید"( وَ إِذْ آتَیْنٰا مُوسَی الْکِتٰابَ وَ الْفُرْقٰانَ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ ).
"کتاب"و"فرقان"ممکن است هر دو اشاره به تورات باشد و نیز ممکن است کتاب اشاره به تورات و فرقان اشاره به معجزاتی باشد که خداوند در اختیار موسی گذارده بود(چون فرقان در اصل به معنی چیزی است که حق را از باطل برای انسان مشخص میکند) سپس در زمینه تعلیم توبه از این گناه میگوید:"بخاطر بیاورید هنگامی را که موسی به قوم خود گفت:ای جمعیت شما با انتخاب گوساله به خود ستم کردید"( وَ إِذْ قٰالَ مُوسیٰ لِقَوْمِهِ یٰا قَوْمِ إِنَّکُمْ ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَکُمْ بِاتِّخٰاذِکُمُ الْعِجْلَ ).
"اکنون که چنین است توبه کنید و به سوی آفریدگارتان باز گردید" ( فَتُوبُوا إِلیٰ بٰارِئِکُمْ ).
"باری"به معنی خالق است و در اصل به معنی جدا کردن چیزی از چیز دیگر میباشد،چون آفریدگار مخلوقات خود را از مواد اصلی و نیز از یکدیگر جدا میکند،اشاره به اینکه دستور این توبه شدید را همان کسی میدهد که آفریننده شما است.
"توبه شما باید به این گونه باشد که یکدیگر را به قتل برسانید"! ( فَاقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ ).
"این کار برای شما در پیشگاه خالقتان بهتر است"( ذٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ عِنْدَ بٰارِئِکُمْ ).
"و به دنبال این ماجرا خداوند توبه شما را پذیرفت که او تواب رحیم است" ( فَتٰابَ عَلَیْکُمْ إِنَّهُ هُوَ التَّوّٰابُ الرَّحِیمُ ).
شک نیست که پرستش گوساله سامری،کار کوچکی نبود،ملتی که بعد از مشاهده آن همه آیات خدا و معجزات پیامبر بزرگشان موسی ع همه را فراموش کنند و با یک غیبت کوتاه پیامبرشان به کلی اصل اساسی توحید و آئین خدا را زیر پا گذارده بتپرست شوند.
اگر این موضوع برای همیشه از مغز آنها ریشه کن نشود وضع خطرناکی به وجود خواهد آمد،و بعد از هر فرصتی مخصوصا بعد از مرگ موسی ع، ممکن است تمام آیات دعوت او از میان برود،و سرنوشت آئین او به کلی به خطر افتد در اینجا باید شدت عمل به خرج داده شود،و هرگز تنها با پشیمانی و اجرای صیغه توبه بر زبان نباید قناعت گردد،لذا فرمان شدیدی از طرف خداوند،صادر شد که در تمام طول تاریخ پیامبران مثل و مانند ندارد،و آن اینکه ضمن دستور توبه و بازگشت به توحید،فرمان اعدام دستجمعی گروه کثیری از گنهکاران بدست
خودشان صادر شد.
این فرمان به نحو خاصی میبایست اجرا شود،یعنی خود آنها باید شمشیر به دست گیرند و اقدام به قتل یکدیگر کنند که هم کشتهشدنش عذاب است و هم کشتن دوستان و آشنایان.
طبق نقل بعضی از روایات موسی دستور داد در یک شب تاریک تمام کسانی که گوسالهپرستی کرده بودند غسل کنند و کفن بپوشند و صف کشیده شمشیر در میان یکدیگر نهند!.
ممکن است چنین تصور شود که این توبه چرا با این خشونت انجام گیرد؟ آیا ممکن نبود خداوند توبه آنها را بدون این خونریزی قبول فرماید؟.
پاسخ به این سؤال از سخنان بالا روشن میشود،زیرا مساله انحراف از اصل توحید و گرایش به بت پرستی مساله سادهای نبود که به این آسانی قابل گذشت باشد،آنهم بعد از مشاهده آن همه معجزات روشن و نعمتهای بزرگ خدا.
در حقیقت همه اصول ادیان آسمانی را میتوان در توحید و یگانه پرستی خلاصه کرد،تزلزل این اصل معادل است با از میان رفتن تمام مبانی دین،اگر مساله گوسالهپرستی ساده تلقی میشد،شاید سنتی برای آیندگان میگشت، بخصوص اینکه بنی اسرائیل به شهادت تاریخ مردمی پر لجاجت و بهانه جو بودند،لذا باید چنان گوشمالی به آنها داده شود که خاطره آن در تمام قرون و اعصار باقی بماند و کسی هرگز بعد از آن به فکر بت پرستی نیفتد،و شاید جمله ذٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ عِنْدَ بٰارِئِکُمْ (این کشتار نزد خالقتان برای شما بهتر است)اشاره به همین معنی باشد.
وَ إِذْ قُلْتُمْ یٰا مُوسیٰ لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتّٰی نَرَی اَللّٰهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْکُمُ اَلصّٰاعِقَةُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ (55) ثُمَّ بَعَثْنٰاکُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (56)
55-و(نیز به خاطر بیاورید)هنگامی که گفتید ای موسی ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد مگر اینکه خدا را آشکارا(با چشم خود)ببینیم،در همین حال صاعقه شما را گرفت در حالی که تماشا میکردید.
56-سپس شما را پس از مرگتان حیات بخشیدیم،شاید شکر نعمت او را بجا آورید.
تقاضای عجیب!
این دو آیه یکی دیگر از نعمتهای بزرگ خدا را به بنی اسرائیل یادآور میشود،و نشان میدهد چگونه آنها مردمی لجوج و بهانهگیر بودند و چگونه مجازات سخت الهی دامانشان را گرفت ولی بعد از آن باز لطف خدا شامل حالشان شد.
آیه نخست میگوید"به خاطر بیاورید هنگامی را که گفتید ای موسی ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد مگر اینکه خدا را آشکارا با چشم خود ببینیم" ( وَ إِذْ قُلْتُمْ یٰا مُوسیٰ لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتّٰی نَرَی اللّٰهَ جَهْرَةً ).
این در خواست ممکن است به خاطر جهل آنها بوده،چرا که درک افراد نادان فراتر از محسوساتشان نیست،حتی میخواهند خدا را با چشم خود ببینند.
و یا به خاطر لجاجت و بهانهجویی بوده است که یکی از ویژگیهای
این قوم بوده.
به هر حال آنها صریحا به موسی گفتند:تا خدا را بالعیان و با همین چشم نبینیم هرگز ایمان نخواهیم آورد!.
در اینجا چارهای جز این نبود که یکی از مخلوقات خدا که آنها تاب مشاهده آن را ندارند ببینند،و بدانند چشم ظاهر ناتوانتر از این است که حتی بسیاری از مخلوقات خدا را ببیند،تا چه رسد به ذات پاک پروردگار:صاعقهای فرود آمد و بر کوه خورد،برق خیرهکننده و صدای رعبانگیز و زلزلهای که همراه داشت آن چنان همه را در وحشت فرو برد که بیجان به روی زمین افتادند.
چنان که قرآن در دنبال جمله فوق میگوید:"سپس در همین حال صاعقه شما را گرفت در حالی که نگاه میکردید"( فَأَخَذَتْکُمُ الصّٰاعِقَةُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ ).
*** موسی از این ماجرا سخت ناراحت شد،چرا که از بین رفتن هفتاد نفر از سران بنی اسرائیل در این ماجرا بهانه بسیار مهمی بدست ماجراجویان بنی اسرائیل میداد که زندگی را بر او تیره و تار کند،لذا از خدا تقاضای بازگشت آنها را به زندگی کرد،و این تقاضای او پذیرفته شد،چنان که قرآن در آیه بعد میگوید:
"سپس شما را بعد از مرگتان حیات نوین بخشیدیم شاید شکر نعمت خدا را بجا آورید" ( ثُمَّ بَعَثْنٰاکُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ ).
آنچه به طور اجمال در این دو آیه آمده است به صورت مشروحتر در سوره اعراف در آیه 155 و سوره نساء آیه 153 بیان شده است 1.
به هر حال این داستان نشان میدهد که پیامبران بزرگ خدا در مسیر
دعوت مردم نادان و لجوج با چه مشکلات بزرگی روبرو بودند،گاه معجزات اقتراحی از آنها میطلبیدند و گاه قدم را فراتر نهاده مشاهده خدا را با چشم ظاهر تقاضا میکردند و قاطعانه میگفتند تا چنین درخواستی انجام نگیرد ایمان آوردن محال است!و هنگامی که با عکس العمل شدیدی از ناحیه پروردگار روبرو میشدند باز هم مشکل تازهای پیش میآمد،که اگر لطف خدا نبود،مقاومت در برابر این بهانهجوئیها امکان نداشت.
ضمنا این آیه از آیاتی است که دلالت بر امکان"رجعت"و باز گشت به زندگی در این دنیا،دارد،چرا که وقوع آن در یک مورد دلیل بر امکان آن در سایر موارد است.
بعضی از مفسران اهل تسنن از آنجا که مایل بودهاند"رجعت و بازگشت به زندگی"را نپذیرند برای آیه فوق توجیهی ذکر کردهاند و گفتهاند منظور این است که"بعد از مردن گروهی از شما در حادثه صاعقه،خداوند فرزندان و نسلهای فراوان به شما داد تا دودمانتان منقرض نشود"! 1.
ولی ناگفته پیدا است که این تفسیر کاملا بر خلاف ظاهر آیه فوق است،زیرا ظاهر جمله ثُمَّ بَعَثْنٰاکُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِکُمْ :"شما را بعد از مرگتان برانگیختیم" به هیچ وجه با این معنی سازگار نیست. 2
وَ ظَلَّلْنٰا عَلَیْکُمُ اَلْغَمٰامَ وَ أَنْزَلْنٰا عَلَیْکُمُ اَلْمَنَّ وَ اَلسَّلْویٰ کُلُوا مِنْ طَیِّبٰاتِ مٰا رَزَقْنٰاکُمْ وَ مٰا ظَلَمُونٰا وَ لٰکِنْ کٰانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ (57)
57-و ابر را بر شما سایبان ساختیم،و با"من"(شیره مخصوص و لذیذ درختان)و"سلوی" (مرغان مخصوص شبیه کبوتر)از شما پذیرایی به عمل آوردیم(و گفتیم)از نعمتهای پاکیزهای که به شما روزی دادیم بخورید(ولی شما کفران کردید)آنها به ما ستم نکردند بلکه به خود ستم مینمودند!
نعمتهای گوناگون:
آن گونه که از آیات سوره مائده(20 و 21 و 22)بر میآید پس از آنکه بنی اسرائیل از چنگال فرعونیان نجات یافتند،خداوند به آنها فرمان داد که به سوی سرزمین مقدس فلسطین حرکت کنند و در آن وارد شوند،اما بنی اسرائیل زیر بار این فرمان نرفتند و گفتند:تا ستمکاران(قوم عمالقه)از آنجا بیرون نروند ما وارد این سرزمین نخواهیم شد،به این هم اکتفاء نکردند،بلکه به موسی گفتند:"تو و خدایت به جنگ آنها بروید پس از آنکه پیروز شدید ما وارد خواهیم شد"!.
موسی از این سخن سخت ناراحت گشت و به پیشگاه خداوند شکایت کرد سر انجام چنین مقرر شد که بنی اسرائیل مدت چهل سال در بیابان(صحرای سینا) سرگردان بمانند.
گروهی از آنها از کار خود سخت پشیمان شدند و به درگاه خدا روی آوردند خدا بار دیگر بنی اسرائیل را مشمول نعمتهای خود قرار داد که به قسمتی از آن در آیه مورد بحث اشاره میکند:
"ما ابر را بر سر شما سایبان قرار دادیم"( وَ ظَلَّلْنٰا عَلَیْکُمُ الْغَمٰامَ ).
پیدا است مسافری که روز از صبح تا غروب در بیابان،در دل آفتاب، راهپیمایی میکند از یک سایه گوارا(همچون سایه ابر که نه فضا را بر انسان محدود میکند و نه مانع نور و وزش نسیم است)چقدر لذت میبرد.
درست است که همواره احتمال وجود قطعات ابرهای سایهافکن در این بیابانها هست،ولی آیه به روشنی میگوید:این امر درباره بنی اسرائیل جنبه عادی نداشت بلکه به لطف خدا غالبا از این نعمت بزرگ بهره میگرفتند.
از سوی دیگر رهروان این بیابان خشک و سوزان،آنهم برای یک مدت طولانی چهلساله نیاز به مواد غذایی کافی دارند،این مشکل را نیز خداوند برای آنها حل کرد چنان که در دنباله همین آیه میفرماید:"ما من و سلوی را(که غذایی لذیذ و نیروبخش بود)بر شما نازل کردیم"( وَ أَنْزَلْنٰا عَلَیْکُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْویٰ ).
"از این خوراکهای پاکیزهای که به شما روزی دادیم بخورید(و از فرمان خدا سرپیچی نکنید و شکر نعمتش را بگذارید)( کُلُوا مِنْ طَیِّبٰاتِ مٰا رَزَقْنٰاکُمْ ).
ولی باز هم آنها از در سپاسگزاری وارد نشدند"آنها به ما ظلم و ستم نکردند بلکه تنها به خویشتن ستم میکردند"( وَ مٰا ظَلَمُونٰا وَ لٰکِنْ کٰانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ ).
در مورد تفسیر"من و سلوی"در"نکتهها"مشروحا بحث خواهیم کرد.
قطع نظر از اینکه ابرها چگونه بر این قوم در این مدت سایه میافکندند؟ و من و سلوی چه بود؟توجه به این نکته لازم است که یک ملت که سالها در ضعف و ذلت و زبونی و به صورت بردگانی بی اراده در قصرهای فرعونیان خدمت میکردند و یا در مزارع و باغهایشان زحمت میکشیدند فورا نمیتوانند از تمام خلق و خوهای گذشته آزاد شوند و حکومتی مستقل بر اساس معیارهای الهی و انقلابی تشکیل دهند.
خواه و ناخواه این قوم باید دوران برزخی را برای از بین بردن رسوبات فکری و اخلاقی گذشته،و کسب آمادگی برای زندگی افتخار آمیز آینده، بگذرانند، خواه این دوران چهل سال باشد یا کمتر و یا بیشتر،و اگر قرآن آن را به صورت یک مجازات معرفی میکند،مجازاتی است اصلاحگر و بیدار کننده چرا که هیچیک از مجازاتهای الهی جنبه انتقامجویی ندارد.
اینها باید سالیان دراز در آن بیابان که به خاطر سرگردانیشان،بیابان "تیه"نامیده شده،دور از هر گونه سلطه جباران بمانند،و نسلی نو،با ویژگیهای توحیدی و انقلابی پرورش یابد و آماده حکومت بر سرزمینهای مقدس شود.
مفسران در تفسیر این دو کلمه سخن بسیار گفتهاند که نیازی به ذکر همه آنها نمیبینیم،بهتر این است نخست به معنی لغوی آنها،سپس به ذکر تفسیری که از همه روشنتر به نظر میرسد و با قرائن آیات نیز هماهنگتر است بپردازیم:
"من"در لغت به گفته بعضی قطرات کوچکی همچون قطرات شبنم است که بر درختان مینشیند و طعم شیرینی دارد 1یا به تعبیر دیگر یک نوع صمغ و شیره
درختی است با طعم شیرین،و بعضی گفتهاند طعم آن شیرین توام با ترشی بوده است.
"سلوی"در اصل به معنی آرامش و تسلی است،و بعضی از ارباب لغت و بسیاری از مفسران آن را یک نوع"پرنده"دانستهاند.
طبق روایتی که از پیامبر اکرم ص نقل شده که فرمود:
الکمأة من المن :
(قارچ نوعی از من است)معلوم میشود"من"قارچهای خوراکی بوده که در آن سرزمین میروئیده.
بعضی دیگر گفتهاند مقصود از"من"تمام آن نعمتهایی است که خدا بر بنی اسرائیل"منت"گذارده، و"سلوی"تمام مواهبی بوده که مایه آرامش آنها میشده است.
در تورات میخوانیم که"من"چیزی مثل تخم گشنیز بوده که شب در آن سرزمین میریخته،و بنی اسرائیل آن را جمع کرده میکوبیدند و با آن نان درست میکردند که طعم نان روغنی داشته است.
احتمال دیگری نیز وجود دارد و آن اینکه در اثر بارانهای نافعی که به لطف خداوند در مدت سرگردانی بنی اسرائیل در آن بیابان میبارید،اشجار آن محیط،صمغ و شیره مخصوصی بیرون میدادند و بنی اسرائیل از آن استفاده میکردند.
بعضی دیگر نیز احتمال دادهاند که"من"یک نوع عسل طبیعی بوده که بنی اسرائیل در طول حرکت خود در آن بیابان به مخازنی از آن میرسیدند،چرا که در حواشی بیابان تیه،کوهستانها و سنگلاخهایی وجود داشته که نمونههای فراوانی از عسل طبیعی در آن به چشم میخورده است.
این تفسیر به وسیله تفسیری که بر عهدین(تورات و انجیل نوشته شده) تایید میشود آنجا که میخوانیم:"اراضی مقدسه به کثرت انواع گلها و شکوفهها معروف است،و بدین لحاظ است که جماعت زنبوران همواره در شکاف سنگها
و شاخ درختان و خانههای مردم مینشینند،بطوری که فقیرترین مردم عسل را میتوانند خورد" 1.
در مورد"سلوی"گر چه بعضی از مفسران آن را به معنی"عسل"گرفتهاند ولی مفسران دیگر تقریبا همه آن را یک نوع پرنده میدانند،که از اطراف بطور فراوان در آن سرزمین میآمده،و بنی اسرائیل از گوشت آنها استفاده میکردند.
در تفسیری که بعضی از مسیحیان به عهدین نوشتهاند تایید این نظریه را میبینیم آنجا که میگوید.
"بدانکه"سلوی"از آفریقا بطور زیاد حرکت کرده به شمال میروند که در جزیره کاپری،16 هزار از آنها را در یک فصل صید نمودند...این مرغ از راه دریای قلزم آمده،خلیج عقبه و سوئز را قطع نموده،در شبه جزیره سینا داخل میشود،و از کثرت تعب و زحمتی که در بین راه کشیده است به آسانی با دست گرفته میشود،و چون پرواز نماید غالبا نزدیک زمین است...راجع به این قسمت در سفر خروج و سفر اعداد(از تورات)سخن رفته است" 2.
از این نوشته نیز استفاده میشود که مقصود از"سلوی"همان پرنده مخصوص پرگوشتی است که شبیه و اندازه کبوتر است،و این پرنده در آن سرزمین معروف میباشد.
البته لطف مخصوص خداوند به بنی اسرائیل در دوران سرگردانیشان در بیابان سینا،سبب شده بود که این پرنده به طور فراوان در طول این مدت در آنجا وجود داشته باشد تا بتوانند از آن استفاده کنند،و گرنه بطور عادی مشکل بود چنین نعمتی نصیبشان شود.
باید توجه داشت که"انزلنا"همیشه به معنی فرو فرستادن از مکان بالا نیست،چنان که در آیه 6 سوره زمر میخوانیم: وَ أَنْزَلَ لَکُمْ مِنَ الْأَنْعٰامِ ثَمٰانِیَةَ أَزْوٰاجٍ :(هشت زوج از چهار پایان برای شما نازل کرد).
معلوم است که انعام(چهار پایان)از آسمان فرود نیامدند،بنا بر این "انزلنا"در این گونه موارد یا به معنی"نزول مقامی"است،یعنی نعمتی که از یک مقام برتر به مقام پائینتر داده میشود.
و یا از ماده"انزال"به معنی مهمانی کردن است،چرا که گاه انزال و نزل (بر وزن رسل)به معنی پذیرایی کردن آمده،چنان که در سوره واقعه آیه 93 در باره جمعی از دوزخیان میخوانیم فَنُزُلٌ مِنْ حَمِیمٍ :"آنها با"حمیم"(نوشابه سوزان دوزخ)پذیرایی میشوند"!و در سوره آل عمران آیه 198 در باره بهشتیان میخوانیم: خٰالِدِینَ فِیهٰا نُزُلاً مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ :"مؤمنان همواره در بهشت خواهند بود که میهمان خدا هستند".
و از آنجا که بنی اسرائیل در حقیقت در آن سرزمین میهمان خدا بودند، تعبیر به انزال من و سلوی در مورد آنها شده است.
این احتمال نیز وجود دارد که"نزول"در اینجا به همان معنی معروفش باشد چرا که این نعمتها مخصوصا پرندگان(سلوی)از طرف بالا به سوی آنها میآمده است.
بعضی"غمام"و"سحاب"را هر دو به معنی ابر دانستهاند و تفاوتی میان آن دو قائل نیستند،ولی بعضی معتقدند که"غمام"مخصوصا به ابرهای سفید رنگ گفته میشود،و در توصیف آن چنین میگویند:"غمام ابری است که سردتر
و نازکتر است در حالی که سحاب به گروه دیگری از ابرها گفته میشود که نقطه مقابل آن است،و"غمام"در اصل از ماده"غم"به معنی پوشیدن چیزی است و اینکه به ابر،غمام گفته شده است به خاطر آنست که صفحه آسمان را میپوشاند و اگر به اندوه،"غم"میگوئیم نیز از جهت این است که گویی قلب انسان را در پوشش خود قرار میدهد 1.
به هر حال این تعبیر ممکن است بخاطر آن باشد که بنی اسرائیل در عین اینکه از سایه ابرها استفاده میکردند،نور کافی به خاطر سفیدیشان به آنها میرسید، و آسمان تیره و تار نبود! ***5-در پایان این بحث ذکر این نکته لازم است که بعضی از مفسران"من" و"سلوی"را به معنی دیگری غیر از آنچه معروف و مشهور است تفسیر کردهاند و همانگونه که اشاره کردیم گفتهاند منظور از"من"مطلق احسان و نعمت بیدریغ خدا است،و منظور از"سلوی"موجبات آرامش و تسلی خاطر میباشد که خداوند این دو را به بنی اسرائیل بعد از نجات از چنگال فرعونیان مرحمت فرمود 2.
این تفسیر علاوه بر اینکه تقریبا مخالف گفتههای همه مفسران اسلامی و حتی کتب عهدین است با متن آیه مورد بحث سازگار نیست،زیرا قرآن بعد از ذکر من و سلوی،بلافاصله میگوید: کُلُوا مِنْ طَیِّبٰاتِ مٰا رَزَقْنٰاکُمْ "بخورید از روزیهای پاکیزهای که به شما دادیم"زیرا این تعبیر نشان میدهد که من و سلوی از خوراکیها بوده است،این تعبیر نه تنها در این آیه بلکه عینا در آیه 160 سوره اعراف نیز آمده است.
وَ إِذْ قُلْنَا اُدْخُلُوا هٰذِهِ اَلْقَرْیَةَ فَکُلُوا مِنْهٰا حَیْثُ شِئْتُمْ رَغَداً وَ اُدْخُلُوا اَلْبٰابَ سُجَّداً وَ قُولُوا حِطَّةٌ نَغْفِرْ لَکُمْ خَطٰایٰاکُمْ وَ سَنَزِیدُ اَلْمُحْسِنِینَ (58) فَبَدَّلَ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا قَوْلاً غَیْرَ اَلَّذِی قِیلَ لَهُمْ فَأَنْزَلْنٰا عَلَی اَلَّذِینَ ظَلَمُوا رِجْزاً مِنَ اَلسَّمٰاءِ بِمٰا کٰانُوا یَفْسُقُونَ (59)
58-و(به خاطر بیاورید)زمانی را که گفتیم در این قریه(بیت المقدس)وارد شوید و از نعمتهای فراوان آن هر چه میخواهید بخورید،و از در(معبد بیت المقدس) با خضوع و خشوع وارد گردید و بگوئید:"خداوندا گناهان ما را بریز تا ما شما را بیامرزیم،و به نیکوکاران پاداش بیشتری نیز خواهیم داد.
59-اما افراد ستمگر این سخن را تغییر دادند(و به جای آن جمله استهزاء آمیزی میگفتند) و لذا ما بر ستمگران در برابر این نافرمانی عذابی از آسمان فرستادیم.
لجاجت شدید بنی اسرائیل
در اینجا به فراز دیگری از زندگی بنی اسرائیل برخورد میکنیم که مربوط به ورودشان در سرزمین مقدس است.
آیه نخست میگوید:به خاطر بیاورید زمانی را که به آنها گفتیم داخل این قریه(یعنی سرزمین قدس)شوید"( وَ إِذْ قُلْنَا ادْخُلُوا هٰذِهِ الْقَرْیَةَ ).
"قریه"گر چه در زبان روزمره ما به معنی روستا است،ولی در قرآن و لغت عرب به معنی هر محلی است که مردم در آن جمع میشوند،خواه شهرهای بزرگ باشد یا روستاها،و منظور در اینجا بیت المقدس و اراضی قدس است.
سپس اضافه میکند:"از نعمتهای آن بطور فراوان هر چه میخواهید بخورید"( فَکُلُوا مِنْهٰا حَیْثُ شِئْتُمْ رَغَداً ).
و از در(بیت المقدس)با خضوع و تواضع وارد شوید"( وَ ادْخُلُوا الْبٰابَ سُجَّداً ).
و بگوئید:"خداوندا گناهان ما را بریز"( وَ قُولُوا حِطَّةٌ ).
تا خطاهای شما را ببخشیم و به نیکوکاران پاداش بیشتری خواهیم داد( نَغْفِرْ لَکُمْ خَطٰایٰاکُمْ وَ سَنَزِیدُ الْمُحْسِنِینَ ).
باید توجه داشت که"حطه"از نظر لغت به معنی ریزش و پائین آوردن است،و در اینجا معنی آن این است که:"خدایا از تو تقاضای ریزش گناهان خود را داریم".
خداوند به آنها دستور داد که برای توبه از گناهانشان این جمله را از صمیم قلب بر زبان جاری سازند،و به آنها وعده داد که در صورت عمل به این دستور از خطاهای آنها صرفنظر خواهد شد،و شاید به همین مناسبت یکی از درهای بیت المقدس را"باب الحطه"نامگذاری کردهاند،چنان که"ابو حیان اندلسی" میگوید که منظور از"باب"در آیه فوق یکی از بابهای بیت المقدس است که معروف به"باب حطه"است 1.
در پایان اضافه میکند"برای افراد پاک و نیکوکار،علاوه بر مغفرت و بخشش گناهان،اجر دیگری نیز اضافه خواهیم داد"(و سنزید المحسنین).
به هر حال،خداوند به آنها دستور داد که برای توبه از گناهانشان ضمن خضوع در پیشگاه خداوند،این جمله را که دلیل بر توبه و تقاضای عفو بود از صمیم دل بر زبان جاری سازند و به آنها وعده داد که در صورت عمل به این دستور گناهانشان را خواهد بخشید،و حتی به افراد پاک و نیکوکارشان علاوه بر بخشش گناهان اجر دیگری خواهد داد. ولی چنان که میدانیم،و از لجاجت و سرسختی بنی اسرائیل اطلاع داریم، عدهای از آنها حتی از گفتن این جمله نیز امتناع کردند و به جای آن کلمه نامناسبی بطور استهزاء گفتند لذا قرآن میگوید:
"اما آنها که ستم کرده بودند این سخن را به غیر آنچه به آنها گفته شده بود تغییر دادند"( فَبَدَّلَ الَّذِینَ ظَلَمُوا قَوْلاً غَیْرَ الَّذِی قِیلَ لَهُمْ ).
"ما نیز بر این ستمگران به خاطر فسق و گناهشان،عذابی از آسمان فرو فرستادیم"( فَأَنْزَلْنٰا عَلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا رِجْزاً مِنَ السَّمٰاءِ بِمٰا کٰانُوا یَفْسُقُونَ ).
واژه"رجز"چنان که"راغب"در"مفردات"میگوید:در اصل به معنی اضطراب و انحراف و بینظمی است،مخصوصا این تعبیر در مورد شتر به هنگامی که گامهای خود را نزدیک به هم و نامنظم-به خاطر ضعف و ناتوانی-بر میدارد گفته میشود.
مفسر بزرگ"طبرسی"در"مجمع البیان"میگوید:"رجز"در لغت اهل حجاز به معنی عذاب است،و حدیثی از پیامبر ص نقل میکند که در مورد طاعون فرمود:
انه رجز عذب به بعض الامم قبلکم: "آن یک نوع عذاب است که بعضی از امتهای پیشین به وسیله آن معذب شدند" 1.
و از اینجا روشن میشود چرا در بعضی از روایات،"رجز"در آیه مورد بحث به یک نوع"طاعون"تفسیر شده که به سرعت در میان بنی اسرائیل شیوع
یافت و عدهای را از میان برد.
ممکن است گفته شود بیماری طاعون چیزی نیست که از آسمان فرود آید ولی این تعبیر ممکن است به خاطر آن باشد که عامل انتقال میکرب طاعون در میان بنی اسرائیل گرد و غبارهای آلودهای بوده است که به فرمان خدا با وزش باد در میان آنها،پخش گردید.
عجیب اینکه یکی از عوارض دردناک طاعون آن است که مبتلایان به آن گرفتار اضطراب و بینظمی در سخن و در راه رفتن میشوند که با معنی ریشهای کلمه"رجز"نیز کاملا متناسب است.
این نکته نیز شایان توجه است که قرآن در آیه فوق بجای"فانزلنا علیهم" میگوید" فَأَنْزَلْنٰا عَلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا "تا روشن گردد که این عذاب و مجازات الهی تنها دامان"ستمگران"بنی اسرائیل را گرفت و هرگز خشک و تر با هم نسوختند.
علاوه بر این در پایان آیه جمله" بِمٰا کٰانُوا یَفْسُقُونَ "را ذکر میکند تا آن هم تاکید بیشتری بر این موضوع باشد،که ظلم و فسقشان علت مجازاتشان گردید.
با توجه به اینکه تعبیرات جمله مزبور،نشان میدهد که آنها بر این اعمال سوء اصرار داشتند و آن را ادامه میدادند،معلوم میشود هنگامی که گناه به صورت یک عادت و حالت در جامعه متمرکز گردید،احتمال نزول عذاب الهی در آن هنگام بسیار است.
وَ إِذِ اِسْتَسْقیٰ مُوسیٰ لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اِضْرِبْ بِعَصٰاکَ اَلْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اِثْنَتٰا عَشْرَةَ عَیْناً قَدْ عَلِمَ کُلُّ أُنٰاسٍ مَشْرَبَهُمْ کُلُوا وَ اِشْرَبُوا مِنْ رِزْقِ اَللّٰهِ وَ لاٰ تَعْثَوْا فِی اَلْأَرْضِ مُفْسِدِینَ (60)
60-و(بخاطر بیاور)زمانی را که موسی برای قوم خویش طلب آب کرد به او دستور دادیم عصای خود را بر سنگ مخصوص بزن،ناگاه دوازده چشمه آب از آن جوشید،بطوری که هر یک(از طوائف دوازدهگانه بنی اسرائیل)چشمه مخصوص خود را میشناخت(و گفتیم)از روزیهای الهی بخورید و بیاشامید و در زمین فساد نکنید و فساد را گسترش ندهید.
جوشیدن چشمه آب در بیابان
باز در این آیه خداوند به یکی دیگر از نعمتهای مهمی که به بنی اسرائیل ارزانی داشت اشاره کرده میگوید:"به خاطر بیاورید هنگامی"که موسی(در آن بیابان خشک و سوزان که بنی اسرائیل از جهت آب سخت در مضیقه قرار داشتند) از خداوند خود برای قومش تقاضای آب کرد"( وَ إِذِ اسْتَسْقیٰ مُوسیٰ لِقَوْمِهِ ).
و خدا این تقاضا را قبول فرمود،چنان که قرآن میگوید:"ما به او دستور دادیم که عصای خود را بر آن سنگ مخصوص بزن"( فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصٰاکَ الْحَجَرَ ).
"ناگهان آب از آن جوشیدن گرفت و دوازده چشمه آب(درست به تعداد
قبائل بنی اسرائیل)از آن با سرعت و شدت جاری شد"( فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتٰا عَشْرَةَ عَیْناً ).
هر یک از این چشمهها به سوی طایفهای سرازیر گردید،به گونهای که اسباط و قبائل بنی اسرائیل"هر کدام بخوبی چشمه خود را میشناختند"( قَدْ عَلِمَ کُلُّ أُنٰاسٍ مَشْرَبَهُمْ ).
در اینکه این سنگ چگونه سنگی بوده،و موسی چگونه با عصا بر آن میزده،و جریان آب از آن به چه صورت تحقق مییافته،سخن بسیار گفتهاند، آنچه قرآن در این باره میگوید بیش از این نیست که موسی عصای خود را بر سنگ زد،و دوازده چشمه آب از آن جاری گردید.
بعضی از مفسران گفتهاند این سنگ صخرهای بوده است در یک قسمت کوهستانی مشرف بر آن بیابان،و تعبیر به"انبجست"که در آیه 160 سوره اعراف آمده نشان میدهد که آب در آغاز به صورت کم از آن سنگ بیرون آمده، سپس فزونی گرفت به حدی که هر یک از قبائل بنی اسرائیل و حیواناتی که همراهشان بود از آن سیراب گشتند،و جای تعجب نیست که از قطعه سنگی در کوهستان چنین آبی جاری شود،ولی مسلما همه اینها با یک نحوه"اعجاز"آمیخته بود.
اما اینکه جمعی گفتهاند این سنگ قطعه سنگ مخصوصی بود که بنی اسرائیل آن را با خود حمل میکردند،و هر جا نیاز به آب داشتند بر زمین میگذاشتند و موسی با عصای خود بر آن میزد و آب از آن جاری میشد،در آیات قرآن دلیلی بر آن نیست،هر چند در پاره از روایات اشارهای به آن شده است.
در فصل هفدهم از"سفر خروج"تورات نیز چنین میخوانیم:"و خداوند به موسی گفت در پیشاپیش قوم بگذر،و بعضی از مشایخ اسرائیل را به همراهت بگیر،و عصائی که به آن نهر را زده بودی بدستت گرفته،روانه شو-اینک من در آنجا در برابر تو،به کوه"حوریب"میایستیم و صخره را بزن که آب از آن
جاری خواهد شد،تا قوم بنوشند و موسی در حضور مشایخ اسرائیل چنین کرد" 1.
به هر حال خداوند از یک سو بر آنها من و سلوی نازل کرد،و از سوی دیگر آب بقدر کافی در اختیارشان گذاشت،و به آنها فرمود:"از روزی خداوند بخورید و بنوشید اما فساد و خرابی در زمین نکنید"( کُلُوا وَ اشْرَبُوا مِنْ رِزْقِ اللّٰهِ وَ لاٰ تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدِینَ ).
در حقیقت به آنها گوشزد میکند که حد اقل به عنوان سپاسگزاری در برابر این نعمتهای بزرگ هم که باشد لجاجت و خیرهسری و آزار پیامبران را کنار بگذارید.
"لا تعثوا"از ماده"عثی"(بر وزن مسی)به معنی فساد شدید است،منتهی این کلمه بیشتر در مفاسد اخلاقی و معنوی به کار میرود در حالی که ماده"عیث" که از نظر معنی شبیه آن است بیشتر به مفاسد حسی اطلاق میگردد،بنا بر این جمله"لا تعثوا"همان معنی مفسدین را میرساند،ولی با تاکید و شدت بیشتر.
این احتمال نیز وجود دارد که مجموع جمله اشاره به این حقیقت باشد که فساد در آغاز از نقطه کوچکی شروع میشود و سپس گسترش مییابد و تشدید میگردد و این درست همان چیزی است که از کلمه"تعثوا"استفاده میشود،به تعبیر دیگر "مفسدین"اشاره به آغاز برنامههای فسادانگیز است و"تعثوا"اشاره به ادامه و گسترش آن.
بعضی از کسانی که با منطق اعجاز آشنا نیستند،جوشیدن اینهمه آب و این چشمهها را از آن صخره،بعید شمردهاند،در حالی که این گونه مسائل که قسمت مهمی از معجزه انبیاء را تشکیل میدهد،چنان که در جای خود گفتهایم،امر محال یا استثناء در قانون علیت نیست،بلکه تنها یک خارق عادت است یعنی مخالف با علت و معلولی است که ما با آن خو گرفتهایم.
بدیهی است تغییر مسیر علل و معلول عادی برای خداوندی که خالق زمین و آسمان و تمام جهان هستی است به هیچ وجه مشکل نخواهد بود،چه اینکه اگر از روز اول این علل و معلول را طور دیگری آفریده بود و ما با آن خو گرفته بودیم وضع کنونی را خارق عادت و محال میپنداشتیم.
کوتاه سخن اینکه:آفریننده عالم هستی و نظام علت و معلول،حاکم بر آن است نه محکوم آن، حتی در زندگی روزمره ما،موارد استثنایی در نظام موجود علت و معلول کم نیست،و به هر حال مساله اعجاز چه در گذشته چه در حال مشکل عقلی و علمی ایجاد نمیکند 1.
در آیه مورد بحث در مورد جوشیدن آب تعبیر به"انفجرت"شده،در حالی در آیه 160 سوره اعراف بجای آن"انبجست"آمده است که اولی به معنی جریان شدید آب است و دومی جریان خفیف و ملایم.
آیه دوم ممکن است اشاره به مرحله ابتدایی جریان این آب باشد تا مایه وحشت آنها نگردد و بنی اسرائیل بخوبی بتوانند آن را مهار کرده و در کنترل
خود در آورند،در حالی که انفجرت به مرحله نهایی آن که شدت جریان آب است ناظر است.
در کتاب مفردات راغب آمده است که"انبجاس"در جایی گفته میشود که آب از روزنه کوچکی بیرون آید و انفجار به هنگامی گفته میشود که از محل وسیعی بیرون میریزد،این تعبیر با آنچه قبلا گفتیم کاملا سازگار است.
وَ إِذْ قُلْتُمْ یٰا مُوسیٰ لَنْ نَصْبِرَ عَلیٰ طَعٰامٍ وٰاحِدٍ فَادْعُ لَنٰا رَبَّکَ یُخْرِجْ لَنٰا مِمّٰا تُنْبِتُ اَلْأَرْضُ مِنْ بَقْلِهٰا وَ قِثّٰائِهٰا وَ فُومِهٰا وَ عَدَسِهٰا وَ بَصَلِهٰا قٰالَ أَ تَسْتَبْدِلُونَ اَلَّذِی هُوَ أَدْنیٰ بِالَّذِی هُوَ خَیْرٌ اِهْبِطُوا مِصْراً فَإِنَّ لَکُمْ مٰا سَأَلْتُمْ وَ ضُرِبَتْ عَلَیْهِمُ اَلذِّلَّةُ وَ اَلْمَسْکَنَةُ وَ بٰاؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اَللّٰهِ ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ کٰانُوا یَکْفُرُونَ بِآیٰاتِ اَللّٰهِ وَ یَقْتُلُونَ اَلنَّبِیِّینَ بِغَیْرِ اَلْحَقِّ ذٰلِکَ بِمٰا عَصَوْا وَ کٰانُوا یَعْتَدُونَ (61)
61-و(نیز به خاطر بیاورید)زمانی را که گفتید:ای موسی،هرگز حاضر نیستیم به یک نوع غذا اکتفاء کنیم،از خدای خود بخواه که از آنچه از زمین میروید،از سبزیجات خیار،سیر،عدس،و پیاز برای ما برویاند،موسی گفت:آیا غذای پستتر انتخاب مینمائید(اکنون که چنین است بکوشید از این بیابان)وارد شهری شوید،زیرا هر چه خواستید در آنجا هست.خداوند(مهر)ذلت و نیاز بر پیشانی آنها زد و مجددا گرفتار غضب پروردگار شدند،چرا که آنها نسبت به آیات الهی کفر میورزیدند و پیامبران را به ناحق میکشتند،اینها به خاطر آن بود که گناهکار و سرکش و متجاوز بودند.
تمنای غذاهای رنگارنگ
به دنبال شرح مواهب فراوانی که خداوند به بنی اسرائیل ارزانی داشت،
در آیه مورد بحث،چگونگی کفران و ناسپاسی آنها را در برابر این نعمتهای بزرگ منعکس میکند و نشان میدهد که آنها چگونه مردم لجوجی بودهاند که شاید در تمام تاریخ دیده نشده است،افرادی اینهمه مورد لطف خدا قرار گیرند ولی در مقابل تا این حد ناسپاسی و عصیان کنند.
نخست میگوید:"و به خاطر بیاورید زمانی را که گفتید ای موسی ما هرگز نمیتوانیم به یک نوع غذا قناعت کنیم"(من و سلوی هر چند خوب و لذیذ است،اما ما غذای متنوع میخواهیم)( وَ إِذْ قُلْتُمْ یٰا مُوسیٰ لَنْ نَصْبِرَ عَلیٰ طَعٰامٍ وٰاحِدٍ ).
"بنا بر این از خدایت بخواه تا از آنچه از زمین میروید برای ما قرار دهد از سبزیجات،خیار،سیر،عدس و پیاز"( فَادْعُ لَنٰا رَبَّکَ یُخْرِجْ لَنٰا مِمّٰا تُنْبِتُ الْأَرْضُ مِنْ بَقْلِهٰا وَ قِثّٰائِهٰا وَ فُومِهٰا وَ عَدَسِهٰا وَ بَصَلِهٰا ).
ولی موسی به آنها"گفت:آیا شما غذای پستتر را در مقابل آنچه بهتر است انتخاب میکنید"؟( قٰالَ أَ تَسْتَبْدِلُونَ الَّذِی هُوَ أَدْنیٰ بِالَّذِی هُوَ خَیْرٌ ).
"اکنون که چنین است از این بیابان بیرون روید و کوشش کنید وارد شهری شوید،زیرا آنچه میخواهید در آنجا است"( اِهْبِطُوا مِصْراً فَإِنَّ لَکُمْ مٰا سَأَلْتُمْ ).
سپس قرآن اضافه میکند"خداوند مهر ذلت و فقر را بر پیشانی آنها زد" ( وَ ضُرِبَتْ عَلَیْهِمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسْکَنَةُ ).
و بار دیگر به غضب الهی گرفتار شدند"( وَ بٰاؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اللّٰهِ ).
"این به خاطر آن بود که آنها آیات الهی را انکار میکردند و پیامبران را بنا حق میکشتند"( ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ کٰانُوا یَکْفُرُونَ بِآیٰاتِ اللّٰهِ وَ یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ الْحَقِّ ).
و"این به خاطر آن بود که آنها گناه میکردند و تعدی و تجاوز داشتند"
( ذٰلِکَ بِمٰا عَصَوْا وَ کٰانُوا یَعْتَدُونَ ).
بعضی از مفسران معتقدند که"مصر"در این آیه اشاره به همان مفهوم کلی شهر است،یعنی شما اکنون در این بیابان در یک برنامه خودسازی و آزمایشی قرار دارید،اینجا جای غذاهای متنوع نیست،بروید به شهرها گام بگذارید که در آنجا همه اینها هست،ولی این برنامه خود سازی در آنجا نیست.
دلیل آن را این میدانند که بنی اسرائیل نه تقاضای بازگشت به"مصر" را داشتند و نه هرگز به آن باز گشتند 1.
بعضی دیگر همین تفسیر را انتخاب کرده و بر آن افزودهاند که منظور این است ماندن شما در بیابان و استفاده از این غذای غیر متنوع به خاطر ضعف و زبونی شما است،نیرومند شوید و با دشمنان پیکار کنید و شهرهای شام و سرزمین مقدس را از آنها بگیرید تا همه چیز برای شما فراهم گردد 2.
سومین تفسیری که برای این آیه ذکر شده،این است که منظور همان کشور مصر است یعنی شما اگر از غذاهای غیر متنوعی در این بیابان بهره میگیرید در عوض ایمان دارید و آزاد و مستقل هستید اگر نمیخواهید بر گردید و باز هم برده و اسیر فرعونیان یا امثال آنها شوید،تا از باقیمانده سفره آنها،از غذاهای متنوعشان بهره گیرید،شما به دنبال شکم و خورد و خوراکید،هیچ نمیاندیشید که آن روز برده و اسیر بودید،و امروز آزادید و سر بلند در واقع اگر شما محرومیت
مختصری دارید این بهای آزادی است که میپردازید 1.
ولی تفسیر اول از همه مناسبتر به نظر میرسد.
بدون شک،تنوع از لوازم زندگی و جزء خواستههای بشر است،کاملا طبیعی است که انسان پس از مدتی از غذای یک نواخت خسته شود،این کار خلافی نیست پس چگونه بنی اسرائیل با درخواست تنوع مورد سرزنش قرار گرفتند؟ پاسخ این سؤال با ذکر یک نکته روشن میشود و آن اینکه در زندگی بشر حقایقی وجود دارد که اساس زندگی او را تشکیل میدهد و نباید فدای خور و خواب و لذائذ متنوع گردد.
زمانهایی پیش میآید که توجه به این امور انسان را از هدف اصلی،از ایمان و پاکی و تقوی از آزادگی و حریت باز میدارد،در اینجا است که باید به همه آنها پشت پا بزند.
تنوعطلبی در حقیقت دام بزرگی است از سوی استعمارگران دیروز و امروز که با استفاده از آن، افراد آزاده را چنان اسیر انواع غذاها و لباسها و مرکبها و مسکنها میکنند که خویشتن خویش را به کلی به دست فراموشی بسپارند و حلقه اسارت آنها را بر گردن نهند.
بدون شک غذاهای گیاهی مختلفی که بنی اسرائیل از موسی درخواست کردند،غذاهای پر ارزشی است،ولی مساله این است که تنها نباید به زندگی از
یک بعد نگاه کرد،آیا سزاوار است انسان برای دستیابی به مواد مختلف غذایی تن به اسارت در دهد؟! وانگهی بنا بر اینکه"من"یک نوع عسل کوهستانی و یا ماده قندی نیرو بخشی مشابه آن باشد یکی از مفیدترین و پرانرژیترین غذاها است،مواد پروتئینی موجود در گوشت تازه(مانند"سلوی"پرنده مخصوص)از جهاتی بر مواد پروتئینی موجود در حبوبات برتری دارد،چرا که هضم و جذب اولی بسیار آسان است در حالی که برای جذب دومی دستگاه گوارش با فعالیت خسته کنندهای دست به گریبان خواهد بود 1.
ضمنا"قوم"را که از غذاهای مورد تقاضای بنی اسرائیل است بعضی به معنی گندم،و بعضی به معنی سیر تفسیر کردهاند،البته هر یک از این دو ماده امتیاز ویژهای دارد،ولی بعضی معتقدند که معنی گندم صحیحتر است چرا که بعید است آنها مواد غذایی خالی از گندم را خواسته باشند 2.
از آیه فوق استفاده میشود که آنها به دو جهت گرفتار خواری و ذلت شدند:
یکی برای کفر و سرپیچی از دستورات خدا،و انحراف از توحید به سوی شرک.
دیگر اینکه مردان حق و فرستادگان خدا را میکشتند،این سنگدلی و قساوت و بی اعتنایی به قوانین الهی،بلکه تمام قوانین انسانی که حتی امروز
نیز به روشنی در میان گروهی از یهود ادامه دارد،مایه آن ذلت و بدبختی شد 1.
در باره سرنوشت یهود و زندگی دردناک آنها در ذیل آیه 112 سوره آل عمران به اندازه کافی بحث کردهایم(جلد سوم صفحه 51).
إِنَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ اَلَّذِینَ هٰادُوا وَ اَلنَّصٰاریٰ وَ اَلصّٰابِئِینَ مَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ اَلْیَوْمِ اَلْآخِرِ وَ عَمِلَ صٰالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ (62)
62-کسانی که(به پیامبر اسلام)ایمان آوردهاند،و یهود و نصاری و صابئان(پیروان یحیی یا نوح یا ابراهیم)آنها که ایمان بخدا و روز رستاخیز آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند پاداششان نزد پروردگارشان مسلم است،و هیچگونه ترس و غمی برای آنها نیست(و هر کدام از پیروان ادیان که در عصر و زمان خود بر طبق وظائف و فرمان الهی عمل کردهاند ماجورند و رستگار).
در تعقیب بحثهای مربوط به بنی اسرائیل در اینجا قرآن به یک اصل کلی و عمومی،اشاره کرده میگوید:آنچه ارزش دارد واقعیت و حقیقت است،نه تظاهر و ظاهر سازی،در پیشگاه خداوند بزرگ ایمان خالص و عمل صالح پذیرفته میشود "کسانی که به پیامبر اسلام ایمان آوردهاند و همچنین یهودیان و نصاری و صابئان (پیروان یحیی یا نوح یا ابراهیم)آنها که ایمان به خدا و روز قیامت آورند و عمل صالح انجام دهند پاداش آنها نزد پروردگارشان ثابت است"( إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هٰادُوا وَ النَّصٰاریٰ وَ الصّٰابِئِینَ مَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صٰالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ ).
و بنا بر این"نه ترسی از آینده دارند و نه غمی از گذشته"( وَ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ ).
این آیه تقریبا با همین عبارت در سوره مائده آیه 69 آمده،و با تفاوتی بیشتر در سوره حج آیه 17 آمده است.
مطالعه آیاتی که بعد از این در سوره مائده آمده است نشان میدهد که یهود و نصاری به خود میبالیدند که دینشان از ادیان دیگر بهتر است و بهشت را دربست منحصر به خود میدانستند.
شاید همین تفاخر میان جمعی از مسلمانان نیز بود، آیه مورد بحث میگوید:
ایمان ظاهری مخصوصا بدون انجام عمل صالح،چه از مسلمانان باشد و چه از یهود و نصاری و پیروان ادیان دیگر بی ارزش است،تنها ایمان واقعی و خالص به خدا و دادگاه بزرگ قیامت که با کار نیک و عمل صالح و توام باشد در پیشگاه خدا ارزش دارد،تنها این برنامه موجب پاداش و جلب آرامش و امنیت میگردد.
بعضی از بهانهجویان آیه فوق را دستاویزی برای افکار نادرستی از قبیل صلح کل و اینکه پیروان هر مذهبی باید به مذهب خود عمل کنند قرار دادهاند، آنها میگویند بنا بر این آیه لازم نیست یهود و نصاری و پیروان ادیان دیگر اسلام را پذیرا شوند،همین قدر که به خدا و آخرت ایمان داشته باشند و عمل صالح انجام دهند کافی است.
پاسخ:به خوبی میدانیم که آیات قرآن یکدیگر را تفسیر میکنند، قرآن در آیه 85 سوره آل عمران میگوید: وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلاٰمِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ :"هر کس دینی غیر از اسلام برای خود انتخاب کند پذیرفته نخواهد شد".
بعلاوه آیات قرآن پر است از دعوت یهود و نصاری و پیروان سایر ادیان به سوی این آئین جدید اگر تفسیر فوق صحیح باشد با بخش عظیمی از آیات قرآن
تضاد صریح دارد،بنا بر این باید به دنبال معنی واقعی آیه رفت.
در اینجا دو تفسیر از همه روشنتر و مناسبتر به نظر میرسد.
1-اگر یهود و نصاری و مانند آنها به محتوای کتب خود عمل کنند مسلما به پیامبر اسلام ص ایمان میآورند چرا که بشارت ظهور او با ذکر صفات و علائم مختلف در این کتب آسمانی آمده است که شرح آن در ذیل آیه 146 سوره بقره خواهد آمد.
مثلا قرآن در آیه 68 سوره مائده میگوید: قُلْ یٰا أَهْلَ الْکِتٰابِ لَسْتُمْ عَلیٰ شَیْءٍ حَتّٰی تُقِیمُوا التَّوْرٰاةَ وَ الْإِنْجِیلَ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ :
"ای اهل کتاب شما ارزشی نخواهید داشت مگر آن زمانی که تورات و انجیل و آنچه را از سوی پروردگارتان بر شما نازل شده بر پا دارید"(و از جمله به پیامبر اسلام ص که بشارت ظهورش در کتب شما آمده است ایمان بیاورید).
2-این آیه ناظر به سؤالی است که برای بسیاری از مسلمانان در آغاز اسلام مطرح بوده،آنها در فکر بودند که اگر راه حق و نجات تنها اسلام است،پس تکلیف نیاکان و پدران ما چه میشود؟،آیا آنها به خاطر عدم درک زمان پیامبر اسلام و ایمان نیاوردن به او مجازات خواهند شد؟ در اینجا آیه فوق نازل گردید و اعلام داشت هر کسی که در عصر خود به پیامبر بر حق و کتاب آسمانی زمان خویش ایمان آورده و عمل صالح کرده است اهل نجات است،و جای هیچگونه نگرانی نیست.
بنا بر این یهودیان مؤمن و صالح العمل قبل از ظهور مسیح،اهل نجاتند، همانگونه مسیحیان مؤمن قبل از ظهور پیامبر اسلام.
این معنی از شان نزولی که برای آیه فوق ذکر شده و بعدا به آن اشاره خواهیم کرد نیز استفاده میشود.
بد نیست در اینجا شان نزولی را که برای تفسیر آیه فوق آمده است و در تفسیر جامع البیان(طبری)جلد اول نقل شده برای تکمیل این بیان بیاوریم،در این تفسیر چنین میخوانیم:
"سلمان"اهل جندیشاپور بود.با پسر حاکم وقت رفاقت و دوستی محکم و ناگسستنی داشت،روزی با هم برای صید به صحرا رفتند،ناگاه چشم آنها به راهبی افتاد که به خواندن کتابی مشغول بود،از او راجع به کتاب مزبور سؤالاتی کردند راهب در پاسخ آنها گفت:کتابی است که از جانب خدا نازل شده و در آن فرمان به اطاعت خدا داده و نهی از معصیت و نافرمانی او کرده است،در این کتاب از زنا و گرفتن اموال مردم به ناحق نهی شده است،این همان "انجیل"است که بر عیسی مسیح نازل شده.
گفتار راهب در دل آنان اثر گذاشت و پس از تحقیق بیشتر بدین او گرویدند به آنها دستور داد که گوشت گوسفندانی که مردم این سرزمین ذبح میکنند حرام است از آن نخورند.
سلمان و فرزند حاکم وقت روزها هم چنان از او مطالب مذهبی میآموختند روز عیدی پیش آمد حاکم،مجلس میهمانی ترتیب داد و از اشراف و بزرگان شهر دعوت کرد،در ضمن از پسرش نیز خواست که در این مهمانی شرکت کند، ولی او نپذیرفت.
در این باره به او زیاد اصرار نمودند،اما پسر اعلام کرد که غذای آنها بر او حرام است،پرسیدند این دستور را چه کسی به تو داده؟راهب مزبور را معرفی کرد.
حاکم راهب را احضار نموده به او گفت:چون اعدام در نظر ما گران
و کار بسیار بدی است تو را نمیکشیم ولی از محیط ما بیرون برو! سلمان و دوستش در این موقع راهب را ملاقات کردند،وعده ملاقات در "دیر موصل"گذاشته شد،پس از حرکت راهب،سلمان چند روزی منتظر دوست با وفایش بود،تا آماده حرکت گردد،او هم هم چنان سرگرم تهیه مقدمات سفر بود ولی سلمان بالاخره طاقت نیاورده تنها به راه افتاد.
***در دیر موصل سلمان بسیار عبادت میکرد،راهب مذکور که سرپرست این دیر بود او را از عبادت زیاد بر حذر داشت مبادا از کار بیفتد، ولی سلمان پرسید آیا عبادت فراوان فضیلتش بیشتر است یا کم عبادت کردن؟در پاسخ گفت:
البته عبادت بیشتر اجر بیشتر دارد.
عالم دیر پس از مدتی به قصد بیت المقدس حرکت کرد و سلمان را با خود به همراه برد در آنجا به سلمان دستور داد که روزها در جلسه درس علمای نصاری که در آن مسجد منعقد میشد حضور یابد و کسب دانش کند.
روزی سلمان را محزون یافت،علت را جویا شد،سلمان در پاسخ گفت تمام خوبیها نصیب گذشتگان شده که در خدمت پیامبران خدا بودهاند.
عالم دیر به او بشارت داد که در همین ایام در میان ملت عرب پیامبری ظهور خواهد کرد که از تمام انبیاء برتر است،عالم مزبور اضافه کرد من پیر شدهام،خیال نمیکنم او را درک نمایم،ولی تو جوانی امیدوارم او را درک کنی ولی این را نیز بدان که این پیامبر نشانههایی دارد از جمله نشانه خاصی بر شانه او است،او صدقه نمیگیرد،اما هدیه را قبول میکند.
***در بازگشت آنها به سوی موصل در اثر جریان ناگواری که پیش آمد سلمان عالم دیر را در بیابان گم کرد.
دو مرد عرب از قبیله بنی کلب رسیدند،سلمان را اسیر کرده و بر شتر سوار نموده به مدینه آوردند و او را به زنی از قبیله"جهینه"فروختند! سلمان و غلام دیگر آن زن به نوبت روزها گله او را به چرا میبردند، سلمان در این مدت مبلغی پول جمعآوری کرد و انتظار بعثت پیامبر اسلام ص را میکشید.
در یکی از روزها که مشغول چرانیدن گله بود رفیقش رسید و گفت:خبر داری امروز شخصی وارد مدینه شده و تصور میکند پیامبر و فرستاده خدا است؟! سلمان به رفیقش گفت:تو اینجا باش تا من بازگردم،سلمان وارد شهر شد،در جلسه پیامبر حضور پیدا کرد اطراف پیامبر اسلام میچرخید و منتظر بود پیراهن پیامبر کنار برود و نشانه مخصوص را در شانه او مشاهده کند.
پیامبر ص متوجه خواسته او شد،لباس را کنار زد،سلمان نشانه مزبور یعنی اولین نشانه را یافت،سپس به بازار رفت،گوسفند و مقداری نان خرید و خدمت پیامبر آورد،پیامبر فرمود چیست؟سلمان پاسخ داد:صدقه است، پیامبر فرمود:من به آنها احتیاج ندارم به مسلمانان فقیر ده تا مصرف کنند.
سلمان بار دیگر به بازار رفت مقداری گوشت و نان خرید و خدمت رسول اکرم آورد،پیامبر پرسید این چیست؟سلمان پاسخ داد هدیه است،پیامبر فرمود:
بنشین.پیامبر و تمام حضار از آن هدیه خوردند،مطلب بر سلمان آشکار گشت زیرا هر سه نشانه خود را یافته بود.
در این میان سلمان راجع به دوستان و رفیق و راهبان دیر موصل سخن به میان آورد،و نماز،روزه و ایمان آنها به پیامبر و انتظار کشیدن بعثت وی را شرح داد.
کسی از حاضران به سلمان گفت آنها اهل دوزخند!این سخن بر سلمان گران آمد،زیرا او یقین داشت اگر آنها پیامبر را درک میکردند از او پیروی
مینمودند.
اینجا بود که آیه مورد بحث بر پیامبر نازل گردید و اعلام داشت:آنها که به ادیان حق ایمان حقیقی داشتهاند و پیغمبر اسلام را درک نکردهاند دارای اجر و پاداش مؤمنان خواهند بود.
دانشمند معروف"راغب"در کتاب"مفردات"مینویسد:آنها جمعیتی از پیروان نوح ع بودهاند،و ذکر این عده در ردیف مؤمنان و یهود و نصارا نیز دلیل آن است که اینان مردمی متدین به یکی از ادیان آسمانی بوده،و به خداوند و قیامت نیز ایمان داشتهاند.
و اینکه بعضی آنها را مشرک و ستارهپرست،و بعضی دیگر آنها را مجوس میدانند صحیح نیست،زیرا آیه 17 سوره حج،"مشرکان"و"مجوس"را در کنار "صابئان"آورده میگوید: إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هٰادُوا وَ الصّٰابِئِینَ وَ النَّصٰاریٰ وَ الْمَجُوسَ وَ الَّذِینَ أَشْرَکُوا...
بنا بر این صابئان بطور یقین غیر از مشرکان و مجوسند.
اما اینکه آنها چه کسانی هستند؟بین مفسران و علمای ملل و نحل اقوال گوناگونی وجود دارد و نیز در اینکه ماده اصلی این لغت(صابئین)چیست؟ بحث است.
"شهرستانی"در کتاب"ملل و نحل"مینویسد:"صابئه"از"صبا" گرفته شده،چون این طائفه از طریق حق و آئین انبیاء منحرف گشتند لذا آنها را"صابئه"میگویند.
در"مصباح المنیر فیومی"آمده:"صبا"به معنی کسی است که از دین خارج شده و به دین دیگری گرویده.
در"فرهنگ دهخدا"پس از تایید اینکه این کلمه عبری است میگوید:
"صابئین"جمع"صابی"و مشتق از ریشه عبری(ص-ب-ع)به معنی فرو رفتن در آب(یعنی تعمید کنندگان)میباشد.که به هنگام تعریب"ع"آن ساقط شده و"مغتسله"که از دیر زمانی نام محل پیروان این آئین در خوزستان بوده و هست ترجمه جامع و صحیح کلمه"صابی"است.
محققان معاصر و جدید نیز این کلمه را عبری میدانند.
"دائرة المعارف"فرانسه جلد چهارم صفحه 22 این واژه را عبری دانسته و آن را به معنی فرو بردن در آب یا تعمید میداند.
"ژسینوس"آلمانی میگوید:این کلمه هر چند عبری است ولی محتمل است از ریشهای که به معنی ستاره است مشتق باشد.
نویسنده"کشاف اصطلاح الفنون"میگوید:"صابئین فرقهای هستند که ملائکه را میپرستند،و"زبور"میخوانند،و به قبله توجه میکنند.
در کتاب"التنبیه و الاشراف"به نقل"امثال و حکم"صفحه 1666 آمده:
"پیش از آنکه زرتشت آئین مجوس را به"گشتاسب"عرضه کند و او آن را بپذیرد مردم این ملک بر مذهب"حنفاء"بودند و ایشان صابئانند،و آن آئینی هست که "بوذاسب"آن را به زمان"طهمورس"آورده است.
و اما علت اختلافات و گفتگو در باره این طائفه این است که:در اثر کمی جمعیت آنها و اصرار به نهان داشتن آئین خود،و منع از دعوت و تبلیغ و اعتقاد بر اینکه:آئین آنها،آئین اختصاصی است،نه عمومی،و پیغمبرشان فقط برای نجات آنها مبعوث شده است و بس،وضع آنها به صورت اسرارآمیزی در آمده،و جمعیت آنها به سوی انقراض میرود.این به خاطر همان احکام خاص و اغسال مفصل و تعمیدهای طولانی است که باید در زمستان و تابستان انجام دهند،ازدواج با غیر همکیش خود را حرام میدانند و حتی الامکان به رهبانیت و ترک معاشرت
بانوان دستور مؤکد دارند و بسیاری از آنها بر اثر آمیزش فراوان با مسلمانان تغییر آئین میدهند.
آنها معتقدند نخست کتابهای مقدس آسمانی به آدم،و پس از وی به نوح، و بعد از او به سام،و سپس به"رام"،و بعد به ابراهیم خلیل،سپس به موسی و بعد از او بر یحیی بن زکریا نازل شده است.
کتابهای مقدسی که از نظر آنان اهمیت دارد عبارتند از:1-"کیزاربا" که این کتاب را"سدره"یا"صحف"آدم نیز مینامند که از چگونگی خلقت و پیدایش موجودات بحث میکند.
2-کتاب"ادرافشادهی"یا"سدرادهی"که در باره زندگی حضرت یحیی و دستورات و تعالیم او سخن میگوید.آنها معتقدند این کتاب به وسیله جبرئیل به یحیی وحی و الهام شده.
3-کتاب"قلستا"در باره مراسم ازدواج و زناشویی و کتابهای فراوان دیگری نیز دارند که به خاطر اختصار از ذکر آنها صرفنظر میشود.
چنان که از گفته بالا و از نظر محققان در اثر چگونگی پیروان این آئین به دست میآید آنان پیروان یحیی بن زکریا میباشند،و هم اکنون قریب پنجهزار نفر از پیروان این آئین در خوزستان(کنار رود کارون و در اهواز،خرمشهر،آبادان شادگان)به سر میبرند.
آئین خود را به حضرت یحیی بن زکریا که مسیحیان او را یحیی تعمید دهنده یا"یوحنای معمد"میخوانند منسوب نمودهاند 1.
ولی نویسنده کتاب"بلوغ الارب"میگوید:"صابئین"یکی از ملتهای
بزرگ هستند و اختلاف نظر در باره آنها به نسبت معرفت افراد از آئین آنان است و همانطور که از آیه 62 بقره بر میآید این جمعیت به دو گروه مؤمن و کافر تقسیم میشوند،اینان همان قوم ابراهیم خلیلند که ابراهیم مامور دعوت آنان بود،آنها در"حران"سرزمین صابئان زندگی میکردند،و بر دو قسم بودند:صابئان حنیف و صابئان مشرک.
مشرکان آنها به ستارگان و خورشید و قمر و...احترام میگذاشتند و گروهی از آنان نماز و روزه انجام میدادند، کعبه را محترم میشمردند و حج را به جا میآوردند،مردار،خون،گوشت خوک و ازدواج با محارم را همچون مسلمانان حرام میدانستند.عدهای از پیروان این مذهب از بزرگان دولت در بغداد بودند که"هلال بن محسن"صابئی از آن جمله است.
اینان اساس دین خود را به گمان خویش بر این پایه قرار دادهاند که:بایست خوبی هر کدام از ادیان جهان را گرفت و آنچه بد است از آن دوری جست،اینان را به این جهت صابئین گفتند که از تقید به انجام تمام دستورات یک دین سرپیچیدند...
بنا بر این اینها با تمام ادیان از یک نظر موافق و از نظر دیگر مخالف هستند.
جمعیت صابئان حنیف با اسلام هماهنگ شدند و مشرکان آنها با بت پرستان همراه گردیدند.
وی در پایان بحث بار دیگر متذکر میشود که این گروه دو قسم بودند:صابئان مشرک و صابئان حنیف و بین این دو مناظرات و بحثهای فراوانی رد و بدل میشد 1.
از مجموع بحثهای فوق بر میآید که آنها در اصل پیرو یکی از پیامبران الهی بودهاند،اگر چه در تعیین پیامبری که آنها خود را وابسته به او معرفی میکنند اختلاف است.همچنین روشن شد که آنها جمعیت بسیار کمی هستند که در حال انقراض میباشند.
وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِیثٰاقَکُمْ وَ رَفَعْنٰا فَوْقَکُمُ اَلطُّورَ خُذُوا مٰا آتَیْنٰاکُمْ بِقُوَّةٍ وَ اُذْکُرُوا مٰا فِیهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ (63) ثُمَّ تَوَلَّیْتُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ فَلَوْ لاٰ فَضْلُ اَللّٰهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ لَکُنْتُمْ مِنَ اَلْخٰاسِرِینَ (64)
63-و زمانی که از شما پیمان گرفتیم و کوه طور را بالای سر شما قرار دادیم(و بشما گفتیم) آنچه را(از آیات و دستورات خداوند)بشما دادهایم با قدرت بگیرید،و آنچه را در آن هست بخاطر داشته باشید(و به آن عمل کنید)تا پرهیزگار شوید.
64-سپس شما بعد از این جریان روگردان شدید و اگر فضل و رحمت خداوند بر شما نبود از زیانکاران بودید.
آیات خدا را با قوت بگیرید!
در این آیات مساله پیمان گرفتن از بنی اسرائیل،برای عمل به محتویات تورات و سپس تخلف آنها از این پیمان اشاره شده است:
نخست میگوید:"به خاطر بیاورید زمانی را که از شما پیمان گرفتیم" ( وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِیثٰاقَکُمْ ).
"و طور را بالای سر شما قرار دادیم"( وَ رَفَعْنٰا فَوْقَکُمُ الطُّورَ ).
"و گفتیم آنچه را از آیات الهی به شما دادهایم با قدرت و قوت بگیرید"( خُذُوا مٰا آتَیْنٰاکُمْ بِقُوَّةٍ ).
"و آنچه را در آن است دقیقا به خاطر داشته باشید(و به آن عمل کنید)تا
پرهیزکار شوید"( وَ اذْکُرُوا مٰا فِیهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ ).
*** ولی شما پیمان خود را به دست فراموشی سپردید"و بعد از این ماجرا، رویگردان شدید"( ثُمَّ تَوَلَّیْتُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ ).
"و اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود،از زیانکاران بودید"( فَلَوْ لاٰ فَضْلُ اللّٰهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ لَکُنْتُمْ مِنَ الْخٰاسِرِینَ ).
در اینجا همانست که در آیه 40 همین سوره آمده، و در آیه 83 و 84 نیز خواهد آمد،مواد این پیمان عبارت بود از توحید پروردگار نیکی به پدر و مادر و بستگان و یتیمان و مستمندان،گفتار نیک،بر پا داشتن نماز اداء زکات،پرهیز از خونریزی،که در تورات نیز بیان شده است.
از آیه 12 سوره مائده نیز استفاده میشود که خدا از یهود پیمان گرفت که به همه پیامبران الهی ایمان داشته باشند و از آنان پشتیبانی کنند،و در راه خدا صدقه و انفاق نمایند،و در ذیل همان آیه برای آنها تضمین میکند که اگر به این پیمان عمل کنند،اهل بهشت خواهند بود.
مفسر بزرگ اسلام مرحوم طبرسی از قول"ابن زید"چنین نقل میکند:
هنگامی که موسی ع از کوه طور باز گشت و تورات را با خود آورد،به قوم خویش اعلام کرد کتاب آسمانی آوردهام که حاوی دستورات دینی و حلال و حرام است، دستوراتی که خداوند برنامه کار شما قرار داده،آن را بگیرید و به احکام آن عمل کنید.
یهود به بهانه اینکه تکالیف مشکلی برای آنان آورده،بنای نافرمانی و سرکشی گذاشتند،خدا هم فرشتگان را مامور کرد،تا قطعه عظیمی از کوه طور را بالای سر آنها قرار دهند.
در این هنگام موسی ع اعلام کرد چنانچه پیمان ببندید و به دستورات خدا عمل کنید و از سرکشی و تمرد توبه نمائید این عذاب و کیفر از شما بر طرف میشود و گرنه همه هلاک خواهید شد.
آنها تسلیم شدند و تورات را پذیرا گشتند و برای خدا سجده نمودند،در حالی که هر لحظه انتظار سقوط کوه را بر سر خود میکشیدند،ولی به برکت توبه سر انجام این عذاب الهی از آنها دفع شد".
همین مضمون در آیه 93 بقره و 154 نساء و 171 اعراف با مختصر تفاوتی آمده است.
یادآوری این نکته در اینجا نیز ضروری است که در چگونگی قرار گرفتن کوه بالای سر بنی اسرائیل جمعی از مفسران معتقدند که به فرمان خداوند،طور از جا کنده شد و همچون سایبانی بر سر آنها قرار گرفت 1.
در حالی که بعضی دیگر میگویند:زلزله شدیدی در کوه واقع شد و چنان کوه به لرزه درآمد که افرادی که پائین کوه بودند،سایه قسمتهای بالای آن را بر سر خود مشاهده کردند و احتمال میدادند هر لحظه ممکن است بر سر آنها فرود آید،ولی به لطف الهی زلزله آرام گرفت و کوه به جای خود قرار گرفت 2.
این احتمال نیز وجود دارد که قطعه عظیمی از کوه به فرمان خدا بر اثر زلزله و صاعقه شدید از جا کنده شد،و از بالای سر آنها گذشت به طوری که چند لحظه،آن را بر فراز سر خود دیدند و تصور کردند که بر آنها فرو خواهد افتاد.
بعضی در پاسخ این سؤال گفتهاند:قرار گرفتن کوه بر سر آنها جنبه"ارهاب" و ترسانیدن داشته نه اجبار،و گرنه پیمان اجباری ارزشی ندارد.
ولی صحیحتر این است که گفته شود:هیچ مانعی ندارد که افراد متمرد و سرکش را با تهدید به مجازات در برابر حق تسلیم کنند،این تهدید و فشار که جنبه موقتی دارد،غرور آنها را در هم میشکند و آنها را وادار به اندیشه و تفکر صحیح میکند و در ادامه راه با اراده و اختیار به وظائف خویش عمل میکند.
و به هر حال،این پیمان،بیشتر مربوط به جنبههای عملی آن بوده است و گرنه اعتقاد را نمیتوان با اکراه تغییر داد.
در اینکه منظور از"طور"در اینجا اسم جنس به معنی مطلق "کوه" است و یا کوه معینی؟دو تفسیر وجود دارد:بعضی گفتهاند طور اشاره به همان کوه معروفی است که محل وحی بر موسی بوده است،در حالی که بعضی دیگر احتمال دادهاند طور در اینجا به همان معنی لغوی آن است،همان چیزی که در آیه 171 سوره اعراف از آن تعبیر به"جبل"شده است( وَ إِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ ) 1.
***5-در تفسیر جمله خُذُوا مٰا آتَیْنٰاکُمْ بِقُوَّةٍ از امام صادق ع چنین نقل شده که از آن حضرت پرسیدند:ا قوة الأبدان او قوة القلب:"آیا منظور از گرفتن آیات الهی با قوت و قدرت،قوت جسمانی است یا معنوی و روحانی؟" امام در پاسخ فرمود:"فیهما جمیعا""هم با قدرت جسمانی و هم روحانی
هر دو" 1.
و این دستوری است برای همه پیروان ادیان آسمانی در هر عصر و زمان که برای حفظ این تعلیمات و اجرای آنها باید هم به نیروهای مادی مجهز باشند و هم قوای معنوی.
وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ اَلَّذِینَ اِعْتَدَوْا مِنْکُمْ فِی اَلسَّبْتِ فَقُلْنٰا لَهُمْ کُونُوا قِرَدَةً خٰاسِئِینَ (65) فَجَعَلْنٰاهٰا نَکٰالاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیْهٰا وَ مٰا خَلْفَهٰا وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِینَ (66)
65-بطور قطع حال کسانی را از شما که در روز شنبه نافرمانی و گناه کردند دانستید، ما به آنها گفتیم بصورت بوزینههای طرد شدهای در آئید.
66-ما این جریان را مجازات و درس عبرتی برای مردم آن زمان و کسانی که بعد از آنان آمدند،و هم پند و اندرزی برای پرهیزکاران قرار دادیم.
عصیانگران روز شنبه!
این دو آیه نیز مانند آیات گذشته به روح عصیانگری و نافرمانی حاکم بر یهود و علاقه شدید آنها به امور مادی اشاره میکند:
نخست میگوید:"قطعا حال کسانی را که از میان شما در روز شنبه نافرمانی و گناه کردند دانستید"( وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِینَ اعْتَدَوْا مِنْکُمْ فِی السَّبْتِ ).
و نیز دانستید که"ما به آنها گفتیم:به صورت بوزینهگان طرد شدهای در آئید و آنها چنین شدند"( فَقُلْنٰا لَهُمْ کُونُوا قِرَدَةً خٰاسِئِینَ ) 1.
*** "ما این امر را کیفر و عبرتی برای مردم آن زمان و زمانهای بعد قرار دادیم" ( فَجَعَلْنٰاهٰا نَکٰالاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیْهٰا وَ مٰا خَلْفَهٰا ).
"و همچنین پند و اندرزی برای پرهیزکاران"( وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِینَ ).
خلاصه ماجرا چنین بود:"خداوند به یهود دستور داده بود،روز"شنبه"را تعطیل کنند،گروهی از آنان که در کنار دریا میزیستند به عنوان آزمایش دستور یافتند از دریا در آن روز ماهی نگیرند، ولی از قضا روزهای شنبه که میشد،ماهیان فراوانی بر صفحه آب ظاهر میشدند،آنها به فکر حیلهگری افتادند و با یک نوع کلاه شرعی روز شنبه از آب ماهی گرفتند،خداوند آنان را به جرم این نافرمانی مجازات کرد و چهرهشان را از صورت انسان به حیوان دگرگون ساخت".
آیا این مسخ و دگرگونی چهره جنبه جسمانی داشته یا روانی و اخلاقی؟ و نیز این قوم در کجا میزیستند؟و با چه نیرنگی برای گرفتن ماهی متوسل شدند؟ پاسخ تمام این سؤالات و مسائل دیگر را در این رابطه در جلد ششم ذیل آیات 163 تا 166 سوره اعراف مطالعه خواهید فرمود(جلد ششم صفحه 318 تا 328).
جمله فَقُلْنٰا لَهُمْ کُونُوا قِرَدَةً خٰاسِئِینَ کنایه از سرعت عمل است که با یک
اشاره و فرمان الهی چهره همه آن عصیانگران دگرگون شد.
جالب اینکه از امام باقر و امام صادق ع در معنی این آیه نقل شده که فرمودند:منظور از"ما بین یدیها"نسل آن زمان و مراد از"ما خلفها"ما مسلمانان هستیم،یعنی این درس عبرت مخصوص بنی اسرائیل نبود،و همه انسانها را شامل میشود 1.
وَ إِذْ قٰالَ مُوسیٰ لِقَوْمِهِ إِنَّ اَللّٰهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً قٰالُوا أَ تَتَّخِذُنٰا هُزُواً قٰالَ أَعُوذُ بِاللّٰهِ أَنْ أَکُونَ مِنَ اَلْجٰاهِلِینَ (67) قٰالُوا اُدْعُ لَنٰا رَبَّکَ یُبَیِّنْ لَنٰا مٰا هِیَ قٰالَ إِنَّهُ یَقُولُ إِنَّهٰا بَقَرَةٌ لاٰ فٰارِضٌ وَ لاٰ بِکْرٌ عَوٰانٌ بَیْنَ ذٰلِکَ فَافْعَلُوا مٰا تُؤْمَرُونَ (68) قٰالُوا اُدْعُ لَنٰا رَبَّکَ یُبَیِّنْ لَنٰا مٰا لَوْنُهٰا قٰالَ إِنَّهُ یَقُولُ إِنَّهٰا بَقَرَةٌ صَفْرٰاءُ فٰاقِعٌ لَوْنُهٰا تَسُرُّ اَلنّٰاظِرِینَ (69) قٰالُوا اُدْعُ لَنٰا رَبَّکَ یُبَیِّنْ لَنٰا مٰا هِیَ إِنَّ اَلْبَقَرَ تَشٰابَهَ عَلَیْنٰا وَ إِنّٰا إِنْ شٰاءَ اَللّٰهُ لَمُهْتَدُونَ (70) قٰالَ إِنَّهُ یَقُولُ إِنَّهٰا بَقَرَةٌ لاٰ ذَلُولٌ تُثِیرُ اَلْأَرْضَ وَ لاٰ تَسْقِی اَلْحَرْثَ مُسَلَّمَةٌ لاٰ شِیَةَ فِیهٰا قٰالُوا اَلْآنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ فَذَبَحُوهٰا وَ مٰا کٰادُوا یَفْعَلُونَ (71) وَ إِذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً فَادّٰارَأْتُمْ فِیهٰا وَ اَللّٰهُ مُخْرِجٌ مٰا کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ (72) فَقُلْنٰا اِضْرِبُوهُ بِبَعْضِهٰا کَذٰلِکَ یُحْیِ اَللّٰهُ اَلْمَوْتیٰ وَ یُرِیکُمْ آیٰاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ (73) ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ فَهِیَ کَالْحِجٰارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَ إِنَّ مِنَ اَلْحِجٰارَةِ لَمٰا یَتَفَجَّرُ مِنْهُ اَلْأَنْهٰارُ وَ إِنَّ مِنْهٰا لَمٰا یَشَّقَّقُ فَیَخْرُجُ مِنْهُ اَلْمٰاءُ وَ إِنَّ مِنْهٰا لَمٰا یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اَللّٰهِ وَ مَا اَللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ (74)
67-(و بخاطر بیاورید)هنگامی را که موسی بقوم خود گفت:خداوند به شما دستور میدهد ماده گاوی را ذبح کنید(و قطعهای از بدن آن را به مقتولی که قاتل او شناخته نشده بزنید تا زنده شود و قاتل خویش را معرفی کند و غوغا خاموش گردد) گفتند آیا ما را مسخره میکنی؟(موسی گفت)به خدا پناه میبرم از اینکه از جاهلان باشم! 68-گفتند(پس)از خدای خود بخواه که برای ما روشن کند این ماده گاو چگونه ماده گاوی باشد؟گفت خداوند میفرماید ماده گاوی که نه پیر و از کار افتاده،و نه بکر و جوان،بلکه میان این دو باشد،آنچه به شما دستور داده شده(هر چه زودتر) انجام دهید.
69-گفتند:از پروردگار خود بخواه که برای ما روشن سازد چه رنگی داشته باشد؟گفت:
خداوند میگوید:گاوی باشد زرد یک دست که رنگ آن بینندگان را شاد و مسرور سازد! 70-گفتند:از خدایت بخواه برای ما روشن کند بالاخره چگونه گاوی باشد؟زیرا این گاو برای ما مبهم شده!و اگر خدا بخواهد ما هدایت خواهیم شد!.
71-گفت:خداوند میفرماید گاوی باشد که برای شخم زدن رام نشده باشد،و برای زراعت آبکشی نکند،از هر عیبی بر کنار و حتی هیچ گونه رنگ دیگری در آن نباشد،گفتند:الان حق مطلب را برای ما آوردی!سپس(چنان گاوی را پیدا کردند)و آن را سر بریدند ولی مایل نبودند این کار را انجام دهند!.
72-و بخاطر بیاورید هنگامی را که فردی را به قتل رساندید سپس در باره(قاتل)او به نزاع پرداختید و خداوند آنچه را مخفی داشته بودید آشکار میسازد.
73-سپس گفتیم قسمتی از گاو را به مقتول بزنید(تا زنده شود و قاتل را معرفی کند) خداوند این گونه مردگان را زنده میکند و آیات خود را به شما نشان میدهد شاید درک کنید.
74-سپس دلهای شما بعد از این جریان سخت شد،همچون سنگ،یا سختتر!،چرا که پارهای از سنگها میشکافد و از آن نهرها جاری میشود،و پارهای از آنها شکاف بر میدارد و آب از آن تراوش میکند،و پارهای از خوف خدا(از فراز کوه) به زیر میافتد(اما دلهای شما نه از خوف خدا میطپد و نه سرچشمه علم و دانش و عواطف انسانی است)و خداوند از اعمال شما غافل نیست.
ماجرای گاو بنی اسرائیل
در این آیات بر خلاف آنچه تا به حال در سوره بقره پیرامون بنی اسرائیل خواندهایم که همه به طور فشرده و خلاصه بود،ماجرایی به صورت مشروح آمده است،شاید به این دلیل که این داستان تنها یک بار در قرآن ذکر شده،بعلاوه نکات آموزنده فراوانی در آن وجود دارد که ایجاب چنین شرحی میکند،از جمله:
بهانهجویی شدید بنی اسرائیل در سراسر این داستان نمایان است،و نیز درجه
ایمان آنان را به گفتار موسی مشخص میکند و از همه مهمتر اینکه گواه زندهای است بر امکان رستاخیز.
ماجرا(آن گونه که از قرآن و تفاسیر بر میآید)چنین بود که یک نفر از بنی اسرائیل به طرز مرموزی کشته میشود،در حالی که قاتل به هیچوجه معلوم نیست.
در میان قبائل و اسباط بنی اسرائیل نزاع درگیر میشود،هر یک آن را به طایفه و افراد قبیله دیگر نسبت میدهد و خویش را تبرئه میکند داوری را برای فصل خصومت نزد موسی میبرند و حل مشکل را از او خواستار میشوند،و چون از طرق عادی حل این قضیه ممکن نبود،و از طرفی ادامه این کشمکش ممکن بود منجر به فتنه عظیمی در میان بنی اسرائیل گردد،موسی با استمداد از لطف پروردگار از طریق اعجاز آمیزی به حل این مشکل چنان که در تفسیر آیات میخوانید میپردازد 1.
نخست میگوید:"به خاطر بیاورید هنگامی را که موسی به قوم خود گفت باید گاوی را سر ببرید"( وَ إِذْ قٰالَ مُوسیٰ لِقَوْمِهِ إِنَّ اللّٰهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً ).
آنها از روی تعجب"گفتند:آیا ما را به مسخره گرفتهای"؟!( قٰالُوا أَ تَتَّخِذُنٰا هُزُواً ).
"موسی در پاسخ آنان گفت:به خدا پناه میبرم که از جاهلان باشم"( قٰالَ أَعُوذُ بِاللّٰهِ أَنْ أَکُونَ مِنَ الْجٰاهِلِینَ ).
یعنی استهزا نمودن و مسخره کردن،کار افراد نادان و جاهل است،و پیامبر خدا هرگز چنین نیست.
*** پس از آنکه آنها اطمینان پیدا کردند استهزایی در کار نیست و مساله جدی میباشد"گفتند:اکنون که چنین است از پروردگارت بخواه برای ما مشخص کند که این چگونه گاوی باید باشد"؟!( قٰالُوا ادْعُ لَنٰا رَبَّکَ یُبَیِّنْ لَنٰا مٰا هِیَ ).
جمله"از خدایت بخواه"که در خواستههای آنها چند بار تکرار شده یک نوع اسائه ادب و یا استهزاء سر بسته در آن نهفته است،مگر خدای موسی ع را از خدای خویش جدا میدانستند؟ به هر حال،موسی ع در پاسخ آنها"گفت:خداوند میفرماید باید ماده گاوی باشد که نه پیر و از کار افتاده و نه بکر و جوان بلکه میان این دو باشد"
( قٰالَ إِنَّهُ یَقُولُ إِنَّهٰا بَقَرَةٌ لاٰ فٰارِضٌ وَ لاٰ بِکْرٌ عَوٰانٌ بَیْنَ ذٰلِکَ ) 1.
و برای اینکه آنها بیش از این مساله را کش ندهند،و با بهانهتراشی فرمان خدا را به تاخیر نیندازند در پایان سخن خود اضافه کرد:"آنچه به شما دستور داده شده است انجام دهید"( فَافْعَلُوا مٰا تُؤْمَرُونَ ).
*** ولی باز آنها دست از پرگویی و لجاجت بر نداشتند و"گفتند:از پروردگارت بخواه که برای ما روشن کند که رنگ آن باید چگونه باشد"؟!( قٰالُوا ادْعُ لَنٰا رَبَّکَ یُبَیِّنْ لَنٰا مٰا لَوْنُهٰا ).
موسی ع در پاسخ"گفت:خدا میفرماید:گاو مادهای باشد زرد یک دست که رنگ آن بینندگان را شاد و مسرور سازد"( قٰالَ إِنَّهُ یَقُولُ إِنَّهٰا بَقَرَةٌ صَفْرٰاءُ فٰاقِعٌ لَوْنُهٰا تَسُرُّ النّٰاظِرِینَ ) 2.
خلاصه این گاو باید کاملا خوشرنگ و درخشنده باشد،آن چنان زیبا که بینندگان را به اعجاب وادارد.
و عجب این است که باز هم به این مقدار اکتفاء نکردند و هر بار با بهانهجویی کار خود را مشکلتر ساخته،و دایره وجود چنان گاوی را تنگتر نمودند.
*** باز"گفتند از پروردگارت بخواه برای ما روشن کند این چگونه گاوی باید باشد"؟(از نظر نوع کار کردن)( قٰالُوا ادْعُ لَنٰا رَبَّکَ یُبَیِّنْ لَنٰا مٰا هِیَ ).
"چرا که این گاو برای ما مبهم شده"( إِنَّ الْبَقَرَ تَشٰابَهَ عَلَیْنٰا ).
"و اگر خدا بخواهد ما هدایت خواهیم شد"!( وَ إِنّٰا إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ لَمُهْتَدُونَ ).
*** مجددا"موسی گفت:خدا میفرماید:گاوی باشد که برای شخم زدن،رام نشده،و برای زراعت آبکشی نکند"( قٰالَ إِنَّهُ یَقُولُ إِنَّهٰا بَقَرَةٌ لاٰ ذَلُولٌ تُثِیرُ الْأَرْضَ وَ لاٰ تَسْقِی الْحَرْثَ ).
"و از هر عیبی بر کنار باشد"( مُسَلَّمَةٌ ).
و"حتی هیچگونه رنگ دیگری در آن نباشد"( لاٰ شِیَةَ فِیهٰا ).
در اینجا که گویا سؤال دیگری برای مطرح کردن نداشتند"گفتند حالا حق مطلب را ادا کردی"!( قٰالُوا الْآنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ ).
سپس گاو را با هر زحمتی بود به دست آوردند"و آن را سر بریدند،ولی مایل نبودند این کار را انجام دهند"!( فَذَبَحُوهٰا وَ مٰا کٰادُوا یَفْعَلُونَ ).
*** قرآن بعد از ذکر ریزهکاریهای این ماجرا،باز آن را به صورت خلاصه و کلی در دو آیه بعد چنین مطرح میکند:"به خاطر بیاورید هنگامی که انسانی را کشتید،سپس در باره قاتل آن به نزاع پرداختید و خداوند(با دستوری که در آیات بالا آمد)آنچه را مخفی داشته بودید آشکار ساخت"( وَ إِذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً فَادّٰارَأْتُمْ فِیهٰا وَ اللّٰهُ مُخْرِجٌ مٰا کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ ).
*** "سپس گفتیم قسمتی از گاو را به مقتول بزنید"(تا زنده شود و قاتل خود را معرفی کند)( فَقُلْنٰا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِهٰا ).
"آری خدا این گونه مردگان را زنده میکند"( کَذٰلِکَ یُحْیِ اللّٰهُ الْمَوْتیٰ ).
"و این گونه آیات خود را به شما نشان میدهد تا تعقل کنید"( وَ یُرِیکُمْ
آیٰاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ
).
*** در آخرین آیه مورد بحث به مساله قساوت و سنگدلی بنی اسرائیل پرداخته میگوید بعد از این ماجراها و دیدن این گونه آیات و معجزات و عدم تسلیم در برابر آنها دلهای شما سخت شد همچون سنگ یا سختتر"( ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ فَهِیَ کَالْحِجٰارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً ).
چرا که"پارهای از سنگها میشکافد و از آن نهرها جاری میشود"( وَ إِنَّ مِنَ الْحِجٰارَةِ لَمٰا یَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهٰارُ ).
یا لا اقل"بعضی از آنها شکاف میخورد و قطرات آب از آن تراوش مینماید" ( وَ إِنَّ مِنْهٰا لَمٰا یَشَّقَّقُ فَیَخْرُجُ مِنْهُ الْمٰاءُ ).
و گاه"پارهای از آنها(از فراز کوه)از خوف خدا فرو میافتد"( وَ إِنَّ مِنْهٰا لَمٰا یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اللّٰهِ ).
اما دلهای شما از این سنگها نیز سختتر است،نه چشمه عواطف و علمی از آن میجوشد و نه قطرات محبتی از آن تراوش میکند،و نه هرگز از خوف خدا میطپد.
و در آخرین جمله میفرماید:"خداوند از آنچه انجام میدهید غافل نیست" ( وَ مَا اللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ ).
و این تهدیدی است سربسته برای این جمعیت بنی اسرائیل و تمام کسانی که خط آنها را ادامه میدهند.
بدون شک"سؤال"کلید حل مشکلات و بر طرف ساختن جهل و نادانی است، اما مانند هر چیز اگر از حد و معیار خود تجاوز کند،و یا بیمورد انجام گیرد،
دلیل انحراف و موجب زیان است،همانگونه که نمونهاش را در این داستان مشاهده کردیم.
بنی اسرائیل مامور بودند گاوی را ذبح کنند،بدون شک اگر قید و شرط خاصی میداشت تاخیر بیان از وقت حاجت ممکن نبود،و خداوند حکیم در همان لحظه که به آنها امر کرد بیان میفرمود،بنا بر این وظیفه آنها در این زمینه قید و شرطی نداشته،و لذا"بقره"به صورت"نکره"در اینجا ذکر شده است.
ولی آنها بی اعتنا به این اصل مسلم،شروع به سؤالات گوناگون کردند، شاید برای اینکه میخواستند حقیقت،لوث گردد و قاتل معلوم نشود،و این اختلاف هم چنان میان بنی اسرائیل ادامه یابد،جمله فَذَبَحُوهٰا وَ مٰا کٰادُوا یَفْعَلُونَ نیز اشاره به همین معنی است،میگوید:آنها گاو را ذبح کردند ولی نمیخواستند این کار انجام گیرد!.
از ذیل آیه 72 همین داستان نیز استفاده میشود که لا اقل گروهی از آنها قاتل را میشناختند،و از اصل جریان مطلع بودند،و شاید این قتل بر طبق توطئه قبلی میان آنها صورت گرفته بود اما کتمان میکردند،زیرا در ذیل همین آیه میخوانیم: وَ اللّٰهُ مُخْرِجٌ مٰا کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ :"خداوند آنچه را شما پنهان میدارید آشکار و بر ملا میسازد".
از این گذشته افراد لجوج و خود خواه غالبا پر حرف و پر سؤالند،و در برابر هر چیز بهانهجویی میکنند.
قرائن نشان میدهد که اصولا آنها نه معرفت کاملی نسبت به خداوند داشتند و نه نسبت به موقعیت موسی ع،لذا بعد از همه این سؤالها گفتند الان جئت بالحق:"حالا حق را بیان کردی"!گویی هر چه قبل از آن بوده باطل بوده است!.
به هر حال،هر قدر آنها سؤال کردند خداوند هم تکلیف آنها را سختتر کرد،چرا که چنین افراد،مستحق چنان مجازاتی هستند،لذا در روایات میخوانیم
که در هر مورد خداوند سکوت کرده،پرسش و سؤال نکنید که حکمتی داشته و لذا در روایتی از امام علی بن موسی الرضا ع چنین آمده اگر آنها در همان آغاز،هر ماده گاوی انتخاب کرده و سر بریده بودند کافی بود،و لکن شدوا فشدد اللّٰه علیهم:"آنها سختگیری کردند خداوند هم بر آنها سخت گرفت" 1.
همانگونه که گفتیم تکلیف بنی اسرائیل در آغاز،مطلق و بی قید و شرط بود،اما سختگیری و سرپیچی آنها از انجام وظیفه،حکم آنها را دگرگون ساخت و سختتر شد 2.
با این حال اوصاف و قیودی که بعدا برای این گاو ذکر شده ممکن است اشاره به یک حقیقت اجتماعی در زندگی انسانها بوده باشد:قرآن گویا میخواهد این نکته را بیان کند که گاوی که باید نقش احیا کننده داشته باشد،ذلول یعنی تسلیم بدون قید و شرط،و باربر و اسیر و زیر دست نباشد،همچنین نباید رنگهای مختلف در اندام آن به چشم بخورد بلکه باید یک رنگ و خالص باشد.
به طریق اولی کسانی هم که در نقش رهبری و احیاء کردن اجتماع ظاهر میشوند و میخواهند قلبها و افکار مرده را احیا کنند،باید رام دیگران نگردند، مال و ثروت فقر و غنی،قدرت و نیروی زورمندان،در هدف آنها اثر نگذارد، کسی جز خدا در دل آنها جای نداشته باشد،تنها تسلیم حق و پایبند دین باشند، هیچگونه رنگی در وجودشان جز رنگ خدایی یافت نشود،و این افراد هستند
که میتوانند بدون اضطراب و تشویش به کارهای مردم رسیدگی کرده،مشکلات را حل نموده،و آنها را احیاء کنند.
ولی دلی که متمایل به دنیا و رام دنیا است،و این رنگ وی را معیوب ساخته، چنین کسی نمیتواند با این عیب و نقصی که در خود دارد قلوب مرده را زنده سازد و نقش احیا کننده داشته باشد.
آن چنان که از تواریخ و تفاسیر استفاده میشود انگیزه قتل در ماجرای بنی اسرائیل را مال و یا مساله ازدواج دانستهاند.
بعضی از مفسران معتقدند یکی از ثروتمندان بنی اسرائیل که ثروتی فراوان داشت و وارثی جز پسر عموی خویش نداشت،عمر طولانی کرد،پسر عمو هر چه انتظار کشید عموی پیرش از دنیا برود و اموال او را از طریق ارث تصاحب کند، ممکن نشد،لذا تصمیم گرفت او را از پای در آورد.
بالاخره پنهانی او را کشت و جسدش را در میان جاده افکند،سپس بنای ناله و فریاد را گذاشت و به محضر موسی ع شکایت آورد که عموی مرا کشتهاند! بعضی دیگر از مفسران گفتهاند که انگیزه قتل این بوده است که قاتل عموی خویش تقاضای ازدواج با دخترش را نمود به او پاسخ رد داده شد و دختر را با جوانی از پاکان و نیکان بنی اسرائیل همسر ساختند،پسر عموی شکستخورده دست به کشتن پدر دختر زد،سپس شکایت به موسی ع کرد که عمویم کشته شده قاتلش را پیدا کنید! به هر حال ممکن است در این آیه اشاره به این حقیقت نیز باشد که سرچشمه مفاسد،قتلها و جنایات غالبا دو موضوع است:"ثروت"و"بیبندوباریهای جنسی".
این داستان عجیب،علاوه بر اینکه دلیل بر قدرت بی پایان پروردگار بر همه چیز است،دلیلی بر مساله معاد نیز میباشد،و لذا در آیه 73 خواندیم کَذٰلِکَ یُحْیِ اللّٰهُ الْمَوْتیٰ که اشاره به مساله معاد است، وَ یُرِیکُمْ آیٰاتِهِ که اشاره به قدرت و عظمت پروردگار میباشد.
از این گذشته نشان میدهد که اگر خداوند بر گروهی غضب میکند بی دلیل نیست،بنی اسرائیل در تعبیراتی که در این داستان در برابر موسی ع داشتند،نهایت جسارت را نسبت به او و حتی خلاف ادب نسبت به ساحت قدس خداوند نمودند.
در آغاز گفتند:آیا تو ما را مسخره میکنی؟و به این ترتیب پیامبر بزرگ خدا را متهم به سخریه نمودند.
در چند مورد میگویند از خدایت بخواه...مگر خدای موسی با خدای آنها فرق داشت؟با اینکه موسی صریحا گفته بود خدا به شما دستور میدهد.
در یک مورد میگویند اگر پاسخ این سؤال را بگویی ما هدایت میشویم که مفهومش آنست که بیان قاصر تو موجب گمراهی است و در پایان کار میگویند:
حالا حق را آوردی! این تعبیرات همه دلیل بر جهل و نادانی و خود خواهی و لجاجت آنها میباشد.
از این گذشته این داستان به ما درس میدهد که سختگیر نباشیم تا خدا بر ما سخت نگیرد به علاوه انتخاب گاو برای کشتن شاید برای این بوده که بقایای فکر گوسالهپرستی و بت پرستی را از مغز آنها بیرون براند.
مفسران در اینجا یادآور میشوند که این گاو در آن محیط منحصر به فرد
بوده است و بنی اسرائیل آن را به قیمت بسیار گزافی خریدند.
میگویند صاحب این گاو مرد نیکوکاری بود و نسبت به پدر خویش احترام فراوان قائل میشد،در یکی از روزها که پدرش در خواب بود معامله پر سودی برای او پیش آمد،ولی او به خاطر اینکه پدرش ناراحت نشود،حاضر نشد وی را بیدار سازد و کلید صندوق را از او بگیرد،در نتیجه از معامله صرفنظر کرد.
و به قول بعضی از مفسران"فروشنده حاضر میشود آن جنس را به هفتاد هزار بفروشد به این شرط که نقد بپردازد،و پرداختن پول نقد منوط به این بوده است که پدر را بیدار کند و کلید صندوقها را از او بگیرد،ولی جوان مزبور حاضر میگردد که به هشتاد هزار بخرد ولی پول را پس از بیداری پدر بپردازد! بالاخره معامله انجام نشد.
خداوند به جبران این گذشت جوان معامله پرسود بالا را برای او فراهم میسازد.
بعضی از مفسران نیز میگویند:پدر پس از بیدار شدن از ماجرا آگاه میشود و گاو مزبور را به پاداش این عمل به پسر خود میبخشد که سر انجام آن سود فراوان را برای او به بار میآورد 1.
پیامبر اسلام در این مورد میفرماید:
انظروا الی البر ما بلغ باهله: "نیکی را بنگرید که با نیکو کار چه میکند؟!" 2.
أَ فَتَطْمَعُونَ أَنْ یُؤْمِنُوا لَکُمْ وَ قَدْ کٰانَ فَرِیقٌ مِنْهُمْ یَسْمَعُونَ کَلاٰمَ اَللّٰهِ ثُمَّ یُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ مٰا عَقَلُوهُ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ (75) وَ إِذٰا لَقُوا اَلَّذِینَ آمَنُوا قٰالُوا آمَنّٰا وَ إِذٰا خَلاٰ بَعْضُهُمْ إِلیٰ بَعْضٍ قٰالُوا أَ تُحَدِّثُونَهُمْ بِمٰا فَتَحَ اَللّٰهُ عَلَیْکُمْ لِیُحَاجُّوکُمْ بِهِ عِنْدَ رَبِّکُمْ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (76) أَ وَ لاٰ یَعْلَمُونَ أَنَّ اَللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا یُسِرُّونَ وَ مٰا یُعْلِنُونَ (77)
75-آیا انتظار دارید به(آئین)شما ایمان بیاورند،با اینکه عدهای از آنها سخنان خدا را میشنیدند و پس از فهمیدن آن را تحریف میکردند در حالی که علم و اطلاع داشتند.
76-و هنگامی که مؤمنان را ملاقات کنند میگویند ایمان آوردیم،ولی هنگامی که با هم خلوت میکنند(بعضی به بعضی دیگر اعتراض میکنند و)میگویند چرا مطالبی را که خداوند (در باره صفات پیامبر اسلام)برای شما بیان کرد به مسلمانان بازگو میکنید تا (روز رستاخیز)در پیشگاه خدا بر ضد شما بان استدلال کنند؟آیا نمیفهمید؟.
77-آیا اینها نمیدانند خداوند از اسرار درون و برون آنان آگاه است؟!
بعضی از مفسران در شان نزول دو آیه اخیر از امام باقر ع چنین نقل کردهاند:
"گروهی از یهود که دشمنی با حق نداشتند هنگامی که مسلمانان را ملاقات
میکردند از آنچه در تورات پیرامون صفات پیامبر اسلام ص آمده بود به آنها خبر میدادند،بزرگان یهود از این امر آگاه شدند و آنها را از این کار نهی کردند،و گفتند شما صفات محمد ص را که در تورات آمده برای آنها بازگو نکنید تا در پیشگاه خدا دلیلی بر ضد شما نداشته باشند،آیات فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت" 1.
انتظار بیجا!
در این آیات چنان که ملاحظه میکنید قرآن،ماجرای بنی اسرائیل را رها کرده،روی سخن را به مسلمانان نموده و نتیجه گیری آموزندهای میکند، میگوید:"شما چگونه انتظار دارید که این قوم به دستورات آئین شما ایمان بیاورند،با اینکه گروهی از آنان سخنان خدا را میشنیدند و پس از فهم و درک آن را تحریف میکردند،در حالی که علم و اطلاع داشتند"؟!( أَ فَتَطْمَعُونَ أَنْ یُؤْمِنُوا لَکُمْ وَ قَدْ کٰانَ فَرِیقٌ مِنْهُمْ یَسْمَعُونَ کَلاٰمَ اللّٰهِ ثُمَّ یُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ مٰا عَقَلُوهُ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ ).
بنا بر این اگر میبینید آنها تسلیم بیانات زنده قرآن و اعجاز پیامبر اسلام ص نمیشوند نگران نباشید،اینها فرزندان همان کسانی هستند که به عنوان برگزیدگان قوم همراه موسی به کوه طور رفتند و سخنان خدا را شنیدند و دستورهای او را درک کردند،و به هنگام بازگشت،آن را تحریف نمودند.
از جمله" وَ قَدْ کٰانَ فَرِیقٌ مِنْهُمْ... "چنین استفاده میشود که همه آنها تحریفگر نبودند بلکه این تنها کار گروهی بوده که شاید اکثریت را تشکیل میدادند.
در"اسباب النزول"آمده است که گروهی از یهود هنگامی که از طور باز گشتند به مردم گفتند:"ما شنیدیم که خداوند به موسی دستور داد فرمانهای مرا در آنجا که میتوانید انجام دهید،و آنجا که نمیتوانید ترک کنید"!و این نخستین تحریف بود.
به هر حال در ابتدای ظهور پیامبر اسلام انتظار میرفت که قوم یهود پیش از دیگران با ندای اسلام لبیک گویند چرا که آنها اهل کتاب بودند(بخلاف مشرکان)بعلاوه صفات پیامبر اسلام ص را نیز در کتابهای خود خوانده بودند ولی قرآن میگوید:با سابقه بدی که آنها دارند انتظار شما مورد ندارد،چرا که گاهی صفات و روحیات انحرافی یک جمعیت،سبب میشود که با تمام نزدیکی به حق از آن دور گردند.
*** آیه بعد پرده از روی حقیقت تلخ دیگری پیرامون این جمعیت حیلهگر و منافق بر میدارد و میگوید:"پاکدلان آنها هنگامی که مؤمنان را ملاقات میکنند اظهار ایمان مینمایند"(و صفات پیامبر را که در کتبشان آمده است خبر میدهند)( وَ إِذٰا لَقُوا الَّذِینَ آمَنُوا قٰالُوا آمَنّٰا ).
"اما در پنهانی و خلوت،جمعی از آنها میگویند:چرا مطالبی را که خداوند در تورات برای شما بیان کرده به مسلمانان میگوئید"؟( وَ إِذٰا خَلاٰ بَعْضُهُمْ إِلیٰ بَعْضٍ قٰالُوا أَ تُحَدِّثُونَهُمْ بِمٰا فَتَحَ اللّٰهُ عَلَیْکُمْ ).
"تا در قیامت در پیشگاه خدا بر ضد شما به آن استدلال کنند،آیا نمیفهمید"؟ ( لِیُحَاجُّوکُمْ بِهِ عِنْدَ رَبِّکُمْ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ ).
این احتمال در تفسیر آیه نیز وجود دارد که آغاز آیه از منافقان یهود سخن میگوید که در حضور مسلمانان دم از ایمان میزدند،و در غیاب انکار میکردند و حتی پاکدلان یهود را نیز مورد سرزنش قرار میدادند که چرا اسرار کتب
مقدس را در اختیار مسلمانان قرار دادهاید؟ به هر حال این تاییدی است بر آنچه در آیه قبل بود که شما از جمعیتی که چنین روحیات بر آنها حاکم است چندان انتظار ایمان نداشته باشید.
جمله" فَتَحَ اللّٰهُ عَلَیْکُمْ "ممکن است به معنی حکم و فرمان الهی باشد که در اختیار بنی اسرائیل قرار داشت،و ممکن است اشاره به گشودن درهای اسرار الهی و خبرهای آینده مربوط به شریعت جدید به روی آنان باشد.
قابل توجه اینکه از این آیه به خوبی استفاده میشود که ایمان این گروه منافق در باره خدا آن قدر ضعیف بود که او را همچون انسانهای عادی میپنداشتند و تصور میکردند اگر حقیقتی را از مسلمانان کتمان کنند از خدا نیز مکتوم خواهد ماند! *** لذا آیه بعد با صراحت میگوید:"آیا اینها نمیدانند که خداوند از اسرار درون و برونشان آگاه است"( أَ وَ لاٰ یَعْلَمُونَ أَنَّ اللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا یُسِرُّونَ وَ مٰا یُعْلِنُونَ ).
وَ مِنْهُمْ أُمِّیُّونَ لاٰ یَعْلَمُونَ اَلْکِتٰابَ إِلاّٰ أَمٰانِیَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاّٰ یَظُنُّونَ (78) فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ یَکْتُبُونَ اَلْکِتٰابَ بِأَیْدِیهِمْ ثُمَّ یَقُولُونَ هٰذٰا مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ لِیَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِیلاً فَوَیْلٌ لَهُمْ مِمّٰا کَتَبَتْ أَیْدِیهِمْ وَ وَیْلٌ لَهُمْ مِمّٰا یَکْسِبُونَ (79)
78-و پارهای از آنها عوامانی هستند که کتاب خدا را جز یک مشت خیالات و آرزوها نمیدانند،و تنها به پندارهایشان دل بستهاند! 79-وای بر آنها که مطالبی با دست خود مینویسند سپس میگویند:از طرف خدا است تا به بهای کمی آن را بفروشند،وای بر آنها از آنچه با دست خود نوشتند،و وای بر آنها از آنچه از این راه به دست میآورند!
جمعی از دانشمندان یهود اوصافی را که برای پیامبر اسلام ص در تورات آمده بود تغییر دادند و این تغییر به خاطر حفظ موقعیت خود و منافعی بود که همه سال از ناحیه عوام به آنها میرسید.
هنگامی که پیامبر اسلام ص مبعوث شد،و اوصاف او را با آنچه در تورات آمده بود مطابق دیدند ترسیدند که در صورت روشن شدن این واقعیت منافع آنها در خطر قرار گیرد،لذا بجای اوصاف واقعی مذکور در تورات،صفاتی بر ضد آن نوشتند.
عوام یهود که تا آن زمان کم و بیش صفات واقعی او را شنیده بودند،از علمای خود میپرسیدند آیا این همان پیامبر موعود نیست که بشارت ظهور او را میدادید؟ آنها آیات تحریف شده تورات را بر آنها میخواندند تا به این وسیله قانع شوند 1.
نقشههای یهود برای استثمار عوام!
در تعقیب آیات گذشته پیرامون خلافکاریهای یهود،آیات مورد بحث، جمعیت آنها را به دو گروه مشخص تقسیم میکند:"عوام"و"دانشمندان حیلهگر"(البته اقلیتی از دانشمندان آنها بودند که ایمان آوردند و حق را پذیرا شدند و به صفوف مسلمانان پیوستند).
میگوید:"گروهی از آنها افرادی هستند که از دانش بهرهای ندارند، و از کتاب خدا جز یک مشت خیالات و آرزوها نمیدانند،و تنها به پندارهایشان دل بستهاند"( وَ مِنْهُمْ أُمِّیُّونَ لاٰ یَعْلَمُونَ الْکِتٰابَ إِلاّٰ أَمٰانِیَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاّٰ یَظُنُّونَ ).
"امیون"جمع"امی"در اینجا به معنی"درس نخوانده"است،یعنی به همان حالتی که از مادر متولد شده باقی مانده و مکتب و استادی را ندیده است، و یا به خاطر اینکه جمعی از مادران روی علاقههای جاهلانه فرزندان خود را از خود جدا نمیکردند و اجازه نمیدادند به مکتب بروند" 2.
"امانی"جمع"امنیة"به معنی آرزو است،و در اینجا ممکن است اشاره به پندارها و امتیازات موهومی باشد که یهود برای خود قائل بودند،از جمله
میگفتند:"ما فرزندان خدا و دوستان خاص او هستیم" نَحْنُ أَبْنٰاءُ اللّٰهِ وَ أَحِبّٰاؤُهُ (مائده-18)و یا اینکه میگفتند:"هرگز آتش دوزخ جز چند روزی به ما نخواهد رسید"که در آیات بعد به این گفتار یهود بر میخوریم.
این احتمال نیز وجود دارد که منظور از امانی،آیات تحریف شده باشد که دانشمندان یهود در اختیار عوام میگذاشتند،و جمله" لاٰ یَعْلَمُونَ الْکِتٰابَ إِلاّٰ أَمٰانِیَّ "با این معنی سازگارتر میباشد.
به هر حال پایان این آیه( إِنْ هُمْ إِلاّٰ یَظُنُّونَ )دلیل بر آن است که پیروی از ظن و گمان در اساس و اصول دین و شناخت مکتب وحی کاری است نادرست و در خور سرزنش و هر کس باید در این قسمت از روی تحقیق کافی گام بردارد.
*** دستهای دیگر دانشمندان آنها بودند که حقایق را به سود خود تحریف میکردند چنان که قرآن در آیه بعد میگوید:"وای بر آنها که مطالب را به دست خود مینویسند،و بعد میگویند اینها از سوی خدا است"( فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ یَکْتُبُونَ الْکِتٰابَ بِأَیْدِیهِمْ ثُمَّ یَقُولُونَ هٰذٰا مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ ).
"و هدفشان این است با این کار،بهای کمی بدست آورند"( لِیَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِیلاً ).
"وای بر آنها از آنچه با دست خود مینویسند"( فَوَیْلٌ لَهُمْ مِمّٰا کَتَبَتْ أَیْدِیهِمْ ).
"و وای بر آنها از آنچه با این خیانتها بدست میآورند"( وَ وَیْلٌ لَهُمْ مِمّٰا یَکْسِبُونَ ).
از جملههای اخیر این آیه به خوبی استفاده میشود که آنها هم وسیله نامقدسی داشتند،و هم نتیجه نادرستی میگرفتند.
بعضی از مفسران در ذیل آیه مورد بحث حدیثی از امام صادق ع نقل کردهاند که دارای نکات قابل ملاحظهای است،حدیث چنین است:
"مردی به امام صادق ع عرض کرد با اینکه عوام یهود اطلاعی از کتاب آسمانی خود جز از طریق علمایشان نداشتند،چگونه خداوند آنها را نسبت به تقلید از علماء و پذیرش از آنان مذمت میکند؟!(اشاره به آیات مورد بحث است)آیا عوام یهود با عوام ما که از علمای خود تقلید میکنند تفاوت دارند؟...
امام فرمود:بین عوام ما و عوام یهود از یک جهت فرق و از یک جهت مساوات است،از آن جهت که مساوی هستند خداوند عوام ما را نیز مذمت کرده همانگونه که عوام یهود را نکوهش فرموده.
اما از آن جهت که با هم تفاوت دارند این است که عوام یهود از وضع علمای خود آگاه بودند،میدانستند آنها صریحا دروغ میگویند،حرام و رشوه میخورند و احکام خدا را تغییر میدهند،آنها با فطرت خود این حقیقت را دریافته بودند که چنین اشخاصی فاسقند و جایز نیست سخنان آنها را در باره خدا و احکام او بپذیرند،و سزاوار نیست شهادت آنها را در باره پیامبران قبول کنند، به این دلیل خداوند آنها را نکوهش کرده است(ولی عوام ما پیرو چنین علمایی نیستند).
و اگر عوام ما از علمای خود فسق آشکار و تعصب شدید و حرص بر دنیا و اموال حرام ببینند هر کس از آنها پیروی کند مثل یهود است که خداوند آنان را به خاطر پیروی از علمای فاسق نکوهش کرده است،
فاما من کان من الفقهاء صائنا لنفسه،حافظا لدینه،مخالفا علی هواه،مطیعا لامر مولاه فللعوام ان یقلدوه: "اما دانشمندانی که پاکی روح خود را حفظ کنند،و دین خود را نگهدارند،مخالف هوی و هوس و مطیع فرمان مولای خویش باشند عوام میتوانند
از آنها پیروی کنند..." 1.
روشن است که این حدیث اشاره به تقلید تعبدی در احکام نمیکند،بلکه منظور پیروی کردن از رهنمایی دانشمندان برای بدست آوردن علم و یقین در اصول دین است،زیرا حدیث در مورد شناخت پیامبر سخن میگوید که مسلما از اصول دین میباشد و تقلید تعبدی در آن جایز نیست.
وَ قٰالُوا لَنْ تَمَسَّنَا اَلنّٰارُ إِلاّٰ أَیّٰاماً مَعْدُودَةً قُلْ أَتَّخَذْتُمْ عِنْدَ اَللّٰهِ عَهْداً فَلَنْ یُخْلِفَ اَللّٰهُ عَهْدَهُ أَمْ تَقُولُونَ عَلَی اَللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (80) بَلیٰ مَنْ کَسَبَ سَیِّئَةً وَ أَحٰاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ فَأُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ (81) وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلْجَنَّةِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ (82)
80-و گفتند هرگز آتش دوزخ جز چند روزی به ما نخواهد رسید،بگو آیا پیمانی نزد خدا گرفتهاید؟!چون خداوند هرگز از پیمانش تخلف نمیورزد،یا اینکه چیزی به خدا نسبت میدهید که به آن علم ندارید؟! 81-آری کسانی که تحصیل گناه کنند،و آثار گناه سراسر وجودشان را بپوشاند آنها اهل آتشند و جاودانه در آن خواهند بود.
82-و آنها که ایمان آوردهاند و اعمال صالح انجام دادهاند اهل بهشتند و همیشه در آن خواهند ماند.
بلندپروازی و ادعاهای تو خالی!
قرآن در اینجا به یکی از گفتههای بی اساس یهود که آنان را به خود
مغرور ساخته و سرچشمه قسمتی از انحرافات آنها شده بود اشاره کرده و به آن پاسخ میگوید:
نخست میفرماید:"آنها گفتند:هرگز آتش دوزخ،جز چند روزی به ما نخواهد رسید"( وَ قٰالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النّٰارُ إِلاّٰ أَیّٰاماً مَعْدُودَةً ).
"بگو آیا پیمانی نزد خدا بستهاید که هرگز خداوند از پیمانش تخلف نخواهد کرد یا اینکه چیزی را به خدا نسبت میدهید که نمیدانید"؟!( قُلْ أَتَّخَذْتُمْ عِنْدَ اللّٰهِ عَهْداً فَلَنْ یُخْلِفَ اللّٰهُ عَهْدَهُ أَمْ تَقُولُونَ عَلَی اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ ).
اعتقاد به برتری نژادی ملت یهود،و اینکه آنها تافتهای جدا بافتهاند، و گنهکارانشان فقط چند روزی کیفر و مجازات میبینند،سپس بهشت الهی برای ابد در اختیار آنان است،یکی از دلائل روشن خود خواهی و خود پرستی این جمعیت است.
این امتیازطلبی با هیچ منطقی سازگار نیست زیرا هیچگونه تفاوتی در میان انسانها از نظر کیفر و پاداش اعمال در پیشگاه خدا وجود ندارد.
مگر یهود چه کرده بودند که میبایست تبصرهای به سود آنها بر قانون کلی مجازات زده شود؟ به هر حال آیه فوق با یک بیان منطقی،این پندار غلط را ابطال میکند و میگوید این گفتار شما از دو حال خارج نیست:یا باید عهد و پیمان خاصی از خدا در این زمینه گرفته باشید-که نگرفتهاید-و یا دروغ و تهمت به خدا میبندید! *** آیه بعد یک قانون کلی و عمومی را که از هر نظر منطقی است بیان میکند میگوید:"آری کسانی که تحصیل گناه کنند و آثار گناه سراسر وجودشان را بپوشاند آنها اهل دوزخند،و همیشه در آن خواهند بود"( بَلیٰ مَنْ کَسَبَ سَیِّئَةً وَ أَحٰاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ فَأُولٰئِکَ أَصْحٰابُ النّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ ).
این یک قانون کلی در باره گنهکاران از هر قوم و ملت و گروه و جماعت است.
*** و اما در مورد مؤمنان پرهیزگار،نیز یک قانون کلی و همگانی وجود دارد که آیه بعد بیانگر آن است:"کسانی که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند آنها اصحاب بهشتند و جاودانه در آن خواهند بود"( وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ ).
"کسب"و"اکتساب"به معنی تحصیل کردن چیزی از روی اراده و اختیار است،بنا بر این جمله" بَلیٰ مَنْ کَسَبَ سَیِّئَةً "اشاره به کسانی است که با علم و اختیار مرتکب گناهان میشوند و تعبیر"کسب"شاید از این نظر باشد که گنهکار در یک محاسبه کوتهبینانه انجام گناه را به سود خویش و ترک آن را به زیان خود میپندارد،اینها همان کسانی هستند که در چند آیه بعد به آنها اشاره کرده میگوید:آنها آخرت را به زندگی دنیا فروختهاند لذا تخفیفی در مجازاتشان نیست.
"خطیئه"در بسیاری از موارد به معنی گناهانی است که از روی عمد تحقق نیافته،ولی در آیه مورد بحث،به معنی گناه کبیره 1و یا آثار گناه 2است که بر قلب و جان انسان مینشیند.
به هر حال مفهوم احاطه گناه این است که انسان آن قدر در گناهان فرو رود که زندانی برای خود بسازد،زندانی که منافذ آن بسته باشد.
توضیح اینکه گناهان کوچک و بزرگ در آغاز،یک"عمل"است، سپس تبدیل به"حالت"میشود و با ادامه و اصرار،شکل"ملکه"به خود میگیرد،و هنگامی که به اوج شدت خود برسد تمام وجود انسان را به رنگ گناه در میآورد و عین وجود انسان میشود.
در این هنگام هیچ پند و موعظه و راهنمایی رهنمایان در وجود او اثر نخواهد کرد،و در حقیقت با دست خود قلب ماهیت خویش کرده است.
از یک نظر چنین کسانی به کرمهایی میمانند که اطراف خود پیلهای میتنند،پیلهای که آنان را زندانی و سر انجام خفه میکند و روشن است سرنوشتی جز خلود در آتش برای آنها نخواهد بود.
و با توجه به آیاتی که میگوید خداوند تنها مشرکان را نمیآمرزد و اما غیر شرک،قابل بخشش است( إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِکَ لِمَنْ یَشٰاءُ -نساء-48)،و با توجه به اینکه در آیات مورد بحث که سخن از خلود در آتش میباشد،میتوان نتیجه گرفت که این چنین گنهکاران سر انجام گوهر ایمان را از دست داده و مشرک و بیایمان از دنیا میروند! ***
از آیات مورد بحث استفاده میشود که روح تبعیض نژادی یهود که امروز نیز در دنیا سرچشمه بدبختیهای فراوان شده،از آن زمان در یهود بوده است، و امتیازات موهومی برای نژاد بنی اسرائیل قائل بودهاند،و متاسفانه بعد از گذشتن هزاران سال هنوز هم آن روحیه بر آنها حاکم است،و در واقع منشا پیدایش کشور غاصب اسرائیل نیز همین روح نژاد پرستی است.
آنها نه فقط در این دنیا برای خود برتری قائل هستند،بلکه معتقدند که این امتیاز نژادی در آخرت نیز به کمک آنها میشتابد و گنهکارانشان بر خلاف افراد دیگر تنها مجازات کوتاه مدت و خفیفی خواهند دید،و همین پندارهای غلط آنها را آلوده انواع جنایات و بدبختیها و سیهروزیها کرده است! 1.
وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِیثٰاقَ بَنِی إِسْرٰائِیلَ لاٰ تَعْبُدُونَ إِلاَّ اَللّٰهَ وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً وَ ذِی اَلْقُرْبیٰ وَ اَلْیَتٰامیٰ وَ اَلْمَسٰاکِینِ وَ قُولُوا لِلنّٰاسِ حُسْناً وَ أَقِیمُوا اَلصَّلاٰةَ وَ آتُوا اَلزَّکٰاةَ ثُمَّ تَوَلَّیْتُمْ إِلاّٰ قَلِیلاً مِنْکُمْ وَ أَنْتُمْ مُعْرِضُونَ (83) وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِیثٰاقَکُمْ لاٰ تَسْفِکُونَ دِمٰاءَکُمْ وَ لاٰ تُخْرِجُونَ أَنْفُسَکُمْ مِنْ دِیٰارِکُمْ ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ (84) ثُمَّ أَنْتُمْ هٰؤُلاٰءِ تَقْتُلُونَ أَنْفُسَکُمْ وَ تُخْرِجُونَ فَرِیقاً مِنْکُمْ مِنْ دِیٰارِهِمْ تَظٰاهَرُونَ عَلَیْهِمْ بِالْإِثْمِ وَ اَلْعُدْوٰانِ وَ إِنْ یَأْتُوکُمْ أُسٰاریٰ تُفٰادُوهُمْ وَ هُوَ مُحَرَّمٌ عَلَیْکُمْ إِخْرٰاجُهُمْ أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ اَلْکِتٰابِ وَ تَکْفُرُونَ بِبَعْضٍ فَمٰا جَزٰاءُ مَنْ یَفْعَلُ ذٰلِکَ مِنْکُمْ إِلاّٰ خِزْیٌ فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ یُرَدُّونَ إِلیٰ أَشَدِّ اَلْعَذٰابِ وَ مَا اَللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ (85) أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ اِشْتَرَوُا اَلْحَیٰاةَ اَلدُّنْیٰا بِالْآخِرَةِ فَلاٰ یُخَفَّفُ عَنْهُمُ اَلْعَذٰابُ وَ لاٰ هُمْ یُنْصَرُونَ (86)
83-و(به یاد آورید)زمانی را که از بنی اسرائیل پیمان گرفتیم که جز خداوند یگانه را پرستش نکنید،و نسبت به پدر و مادر و نزدیکان و یتیمان و بینوایان نیکی کنید، و به مردم نیک بگوئید،نماز را بر پا دارید و زکات بدهید سپس(با اینکه پیمان بسته بودید)همه شما جز عده کمی سرپیچی کردید(و از وفای به پیمان خود) رویگردان شدید.
84-و هنگامی را که از شما پیمان گرفتیم که خون یکدیگر نریزید،و یکدیگر را از سرزمین خود بیرون نکنید،و شما اقرار کردید(و بر این پیمان)گواه بودید.
85-اما این شما هستید که یکدیگر را به قتل میرسانید،و جمعی از خودتان را از سرزمینشان بیرون میکنید و در این گناه و تجاوز به یکدیگر کمک میکنید(و اینها همه نقض پیمانی است که با خدا بستهاید)ولی اگر بعضی از آنها به صورت اسیران نزد شما آیند فدیه میدهید و آنها را آزاد میسازید!در حالی که بیرون ساختن آنان بر شما حرام بود،آیا به بعضی از دستورات کتاب آسمانی ایمان میآورید و به بعضی کافر میشوید؟!برای کسی که این عمل(تبعیض در میان احکام و قوانین خدا)را انجام دهد جز رسوایی در این جهان،و باز گشت به شدیدترین عذابها در روز رستاخیز،چیز دیگری نخواهد بود،و خداوند از اعمال شما غافل نیست.
86-اینها همان کسانند که آخرت را به زندگی دنیا فروختهاند لذا در مجازات آنها تخفیف داده نمیشود و کسی آنها را یاری نخواهد کرد.
پیمانشکنان!
در آیات گذشته نامی از پیمان بنی اسرائیل به میان آمد،ولی در این باره تفصیلی ذکر نشد،در آیات مورد بحث،خداوند موادی از این پیمان را یادآور شده است،بیشتر این مواد-یا همه آنها-از اموری است که میبایست آن را جزء اصول و قوانین ثابت ادیان الهی دانست،چرا که در همه ادیان آسمانی این پیمانها و دستورات به نحوی وجود دارد.
در این آیات،قرآن مجید یهود را شدیدا مورد سرزنش قرار میدهد که چرا این پیمانها را شکستند؟و آنها را در برابر این نقض پیمان به رسوایی در این جهان و کیفر شدید در آن جهان تهدید میکند.
در این پیمان که بنی اسرائیل خود شاهد آن بودند و به آن اقرار کردند این مطالب آمده است:
1-توحید و پرستش خداوند یگانه،چنان که نخستین آیه میگوید:"بیاد آورید زمانی را که از بنی اسرائیل پیمان گرفتیم جز اللّٰه(خداوند یگانه)را پرستش نکنید،(و در برابر هیچ بتی سر تعظیم فرود نیاورید)( وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِیثٰاقَ بَنِی إِسْرٰائِیلَ لاٰ تَعْبُدُونَ إِلاَّ اللّٰهَ ).
2-"و نسبت به پدر و مادر نیکی کنید"( وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً ).
3-"نسبت به خویشاوندان و یتیمان و مستمندان نیز به نیکی رفتار نمائید" ( وَ ذِی الْقُرْبیٰ وَ الْیَتٰامیٰ وَ الْمَسٰاکِینِ ).
4-"و با سخنان نیکو با مردم سخن گوئید"( وَ قُولُوا لِلنّٰاسِ حُسْناً ).
5-نماز را بر پا دارید"(و در همه حال به خدا توجه داشته باشید) ( وَ أَقِیمُوا الصَّلاٰةَ ).
6-"در ادای زکات و حق محرومان،کوتاهی روا مدارید"( وَ آتُوا
الزَّکٰاةَ
).
"اما شما جز گروه اندکی سرپیچی کردید،و از وفای به پیمان خود، رویگردان شدید"( ثُمَّ تَوَلَّیْتُمْ إِلاّٰ قَلِیلاً مِنْکُمْ وَ أَنْتُمْ مُعْرِضُونَ ).
*** 7-و به یاد آرید"هنگامی که از شما پیمان گرفتیم خون یکدیگر را نریزید"( وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِیثٰاقَکُمْ لاٰ تَسْفِکُونَ دِمٰاءَکُمْ ).
8-"یکدیگر را از خانهها و کاشانههای خود بیرون نکنید"( وَ لاٰ تُخْرِجُونَ أَنْفُسَکُمْ مِنْ دِیٰارِکُمْ ).
9-چنانچه کسی در ضمن جنگ از شما اسیر شد،همه برای آزادی او کمک کنید،فدیه دهید و او را آزاد سازید (این ماده از پیمان از جمله أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْکِتٰابِ وَ تَکْفُرُونَ بِبَعْضٍ که بعدا خواهد آمد استفاده میشود).
"شما به همه این مواد اقرار کردید و بر این پیمان گواه بودید"( ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ ).
*** ولی شما بسیاری از مواد این میثاق الهی را زیر پا گذاشتید"شما همانها بودید که یکدیگر را به قتل میرساندید و جمعی از خود را از سرزمینشان آواره میکردید"( ثُمَّ أَنْتُمْ هٰؤُلاٰءِ تَقْتُلُونَ أَنْفُسَکُمْ وَ تُخْرِجُونَ فَرِیقاً مِنْکُمْ مِنْ دِیٰارِهِمْ ).
"و در انجام این گناه و تجاوز به یکدیگر کمک میکنید"( تَظٰاهَرُونَ عَلَیْهِمْ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوٰانِ ).
اینها همه بر ضد پیمانی بود که با خدا بسته بودید.
"ولی در این میان هنگامی که بعضی از آنها به صورت اسیران نزد شما بیایند فدیه میدهید و آنها را آزاد میسازید"( وَ إِنْ یَأْتُوکُمْ أُسٰاریٰ تُفٰادُوهُمْ ).
"در حالی که بیرون ساختن آنها از خانه و کاشانهشان از آغاز بر شما حرام بود"( وَ هُوَ مُحَرَّمٌ عَلَیْکُمْ إِخْرٰاجُهُمْ ).
و عجب اینکه شما در دادن فدا و آزاد ساختن اسیران به حکم تورات و پیمان الهی استناد میکنید"آیا به بعضی از دستورات کتاب الهی ایمان میآورید و نسبت به بعضی کافر میشوید"؟!( أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْکِتٰابِ وَ تَکْفُرُونَ بِبَعْضٍ ).
"جزای کسی از شما که چنین تبعیضی را در مورد احکام الهی روا دارد چیزی جز رسوایی در زندگی این دنیا نخواهد بود"( فَمٰا جَزٰاءُ مَنْ یَفْعَلُ ذٰلِکَ مِنْکُمْ إِلاّٰ خِزْیٌ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا ) 1.
"و در روز رستاخیز به اشد عذاب باز میگردند"( وَ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ یُرَدُّونَ إِلیٰ أَشَدِّ الْعَذٰابِ ).
"و خداوند از اعمال شما غافل نیست"( وَ مَا اللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ ).
و همه آن را دقیقا احصا کرده و بر طبق آن شما را در دادگاه عدل خود محاکمه میکند.
*** آخرین آیه مورد بحث در حقیقت انگیزه اصلی این اعمال ضد و نقیض را بیان کرده میگوید:"آنها کسانی هستند که زندگی دنیا را به قیمت از دست دادن آخرت خریداری کردند"( أُولٰئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الْحَیٰاةَ الدُّنْیٰا بِالْآخِرَةِ ).
و به همین دلیل"عذاب آنها تخفیف داده نمیشود و کسی آنها را یاری نخواهد کرد"( فَلاٰ یُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذٰابُ وَ لاٰ هُمْ یُنْصَرُونَ ).
به طوری که بسیاری از مفسران نقل کردهاند طایفه"بنی قریظه" و"بنی نضیر"که هر دو از طوائف یهود بودند 1و با هم قرابت نزدیک داشتند به خاطر منافع دنیا با یکدیگر به مخالفت برخاستند،"بنی نضیر"به طایفه "خزرج"که از مشرکان مدینه بود پیوستند و"بنی قریظه"به طایفه"اوس"و در جنگهایی که میان آن دو قبیله روی میداد هر یک از اینها طایفه هم پیمان خود را کمک میکرد،و از طایفه دیگر میکشت،اما هنگامی که آتش جنگ فرو مینشست،همه یهود جمع میشدند و دست به دست هم میدادند تا از طریق پرداختن فدیه،اسیران خود را آزاد کنند،و در این عمل استناد به حکم و قانون تورات میکردند(در حالی که اولا اوس و خزرج هر دو مشرک بودند و کمک به آنها جایز نبود و ثانیا همان قانونی که دستور فدا را داده بود،دستور خودداری از قتل را نیز صادر کرده بود) 2.
و یهود-همانند اقوام لجوج و نادان دیگر-از این اعمال ضد و نقیض فراوان داشتند:
گفتیم قرآن مجید یهود را در برابر اعمال ضد و نقیض و تبعیضشان در میان احکام خدا شدیدا مورد سرزنش قرار داده و به اشد مجازات تهدید میکند، به خصوص اینکه آنها احکام کوچکتر را عمل میکردند،اما در برابر احکام مهمتر یعنی قانون تحریم ریختن خون یکدیگر و آواره ساختن هم مذهبان از خانه و دیارشان،مخالفت میکردند.
در حقیقت آنها تنها برای دستوراتی ارج و بها قائل بودند که از نظر زندگی دنیا به نفعشان بود،آنجا که منافعشان اقتضا میکرد خون یکدیگر را میریختند اما چون احتمال اسارت برای همگی وجود داشت به منظور نجات از اسارت احتمالی آینده از دادن فدیه برای آزاد ساختن اسیران مضایقه نداشتند.
اصولا عمل کردن به دستوراتی که به سود انسان است نشانه اطاعت از فرمان خدا محسوب نمیشود،زیرا انگیزه آن فرمان خدا نبوده بلکه حفظ منافع شخصی بوده است،زمانی فرمانبردار از عاصی و گنهکار شناخته میشود که عمل به دستوری بر خلاف منافع شخصی باشد،آنها که از چنین قانونی پیروی کنند،مؤمنان راستین هستند و آنها که تبعیض کنند سرکشان واقعی میباشند،بنا بر این تبعیض در اجرای قوانین نشانه روح تمرد و احیانا عدم ایمان است.
و به تعبیر دیگر اثر ایمان و تسلیم،آنجا ظاهر میشود که قانونی بر ضد منافع شخصی انسان باشد و آن را محترم بشمرد،و گرنه عمل به دستورات الهی در آنجا که حافظ منافع انسان است نه افتخار است و نه نشانه ایمان،و لذا همیشه مؤمنان را از منافقان از این طریق میتوان شناخت،مؤمنان در برابر همه قوانین الهی تسلیمند و منافقان طرفدار تبعیض.
و همانطور که قرآن میگوید:نتیجه این عمل،رسوایی و ذلت و بدبختی است،ملتی که جز به جنبههای مادی دین آن هم فقط از دریچه منافع شخصی و خصوصی،نمیاندیشد دیر یا زود در چنگال ملتی قوی پنجه اسیر میگردد،از اوج عزت به زیر میآید و در جوامع انسانی رسوا میگردد.
این از نظر دنیا و اما از نظر آخرت همانگونه که قرآن میگوید شدیدترین مجازات در انتظار این گونه تبعیضگران است.
البته این قانون مخصوص بنی اسرائیل نبوده برای همگان و برای ما مسلمانان امروز نیز ثابت است،و چه بسیارند تبعیض گران،و چه بدبخت و رسوایند
این گروه؟! ***
این آیات اگر چه در باره بنی اسرائیل نازل شده ولی یک سلسله قوانین کلی برای همه ملل دنیا در بر دارد،عوامل زنده ماندن و بقاء و سرفرازی ملتها و رمز شکست آنان را یادآور میشود.
از دیدگاه قرآن برقراری و سر بلندی ملتها در صورتی است که خود را به بزرگترین نیروها و قدرتها متکی سازند،و در همه حال از او مدد بگیرند- به قدرتی تکیه کنند که فنا و زوال در او راه ندارد،و تنها در برابر او سر تعظیم فرود آورند،که اگر چنین کنند از هیچکس ترس و وحشتی نخواهد داشت و پیدا است که چنین مبدئی جز آفریدگار بزرگ نمیتواند باشد،آری این تکیه گاه خداوند است( لاٰ تَعْبُدُونَ إِلاَّ اللّٰهَ ).
و از طرف دیگر برای بقاء و جاویدان ماندن ملتها همبستگی خاصی بین افراد آنها لازم است،این عمل در صورتی امکان دارد که هر کس نسبت به پدر و مادر خود که شعاع بستگی آنها نسبت به وی نزدیکتر است،و در مرحله بعد نسبت به خویشاوندان و بعد از آنها نسبت به تمام افراد اجتماع نیکی بخرج دهد تا همه بال و پر یکدیگر باشند مخصوصا افراد ضعیف را تحت حمایت قرار دهند تا در دامان دشمن نیفتند( وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً وَ ذِی الْقُرْبیٰ ... وَ قُولُوا لِلنّٰاسِ حُسْناً ).
تقویت بنیه مالی هر ملت و از بین بردن فاصله طبقاتی نیز در زنده نگاه داشتن روح آن ملت سهم فراوانی دارد که یک رکن آن پرداختن زکاة است( وَ آتُوا الزَّکٰاةَ ).
اینها از یک سو،و از سوی دیگر رمز شکست و فنای ملتها در بهم خوردن این همبستگی و پدید آمدن کشمکشها و جنگهای داخلی میداند،ملتی که در برابر
هم صف آرایی کنند و سنگ تفرقه در میانشان انداخته شود و بجای کمک بیکدیگر بجان هم بیفتند و در پی تصرف اموال و سرزمینهای هم بر آیند و برای ریختن خون یکدیگر آستینها را بالا زنند و هر دسته برای آواره ساختن و تصرف اموال دیگری قد برافرازد دیر یا زود نابود میگردند کشورشان ویران میگردد و خود بیچاره و بدبخت خواهند شد( لاٰ تَسْفِکُونَ دِمٰاءَکُمْ وَ لاٰ تُخْرِجُونَ أَنْفُسَکُمْ مِنْ دِیٰارِکُمْ... ).
و بالاخره یکی دیگر از عوامل سقوط ملتها همان تبعیض در اجرای قوانین است،که هر قانونی حافظ منافع شخصیشان باشد اجرا کنند و آنچه به سود جامعه است فراموش نمایند( أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْکِتٰابِ وَ تَکْفُرُونَ بِبَعْضٍ ).
و این است علل رشد و شکست ملتها از دیدگاه قرآن.
وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسَی اَلْکِتٰابَ وَ قَفَّیْنٰا مِنْ بَعْدِهِ بِالرُّسُلِ وَ آتَیْنٰا عِیسَی اِبْنَ مَرْیَمَ اَلْبَیِّنٰاتِ وَ أَیَّدْنٰاهُ بِرُوحِ اَلْقُدُسِ أَ فَکُلَّمٰا جٰاءَکُمْ رَسُولٌ بِمٰا لاٰ تَهْویٰ أَنْفُسُکُمُ اِسْتَکْبَرْتُمْ فَفَرِیقاً کَذَّبْتُمْ وَ فَرِیقاً تَقْتُلُونَ (87) وَ قٰالُوا قُلُوبُنٰا غُلْفٌ بَلْ لَعَنَهُمُ اَللّٰهُ بِکُفْرِهِمْ فَقَلِیلاً مٰا یُؤْمِنُونَ (88)
87-ما به موسی کتاب(تورات)دادیم،و بعد از او پیامبرانی پشت سر یکدیگر فرستادیم و به عیسی بن مریم دلائل روشن بخشیدیم،و او را بوسیله روح القدس تایید نمودیم،آیا هر زمان پیامبری بر خلاف هوای نفس شما آمد در برابر او تکبر کردید(و از ایمان آوردن به او خود داری نمودید و به این قناعت نکردید بلکه) عدهای را تکذیب نموده،جمعی را بقتل رساندید؟! 88-(و آنها از روی استهزاء)گفتند دلهای ما در غلاف است!(و ما از گفته تو چیزی نمیفهمیم،آری همین طور است)خداوند آنها را بخاطر کفرشان از رحمت خود دور ساخته(بهمین دلیل چیزی درک نمیکنند)و کمتر ایمان میآورند.
دلهایی که در غلاف است
باز روی سخن در این آیات به بنی اسرائیل است،هر چند مفاهیم و معیارهای آن عمومیت دارد و همگان را در بر میگیرد:
نخست میگوید"ما به موسی کتاب آسمانی(تورات)دادیم"( وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسَی الْکِتٰابَ ).
"و بعد از او پیامبرانی پشت سر یکدیگر فرستادیم"( وَ قَفَّیْنٰا مِنْ بَعْدِهِ بِالرُّسُلِ ).
پیامبرانی همچون داود و سلیمان و یوشع و زکریا و یحیی...
"و به عیسی بن مریم دلائل روشن دادیم،و او را بوسیله روح القدس تایید نمودیم"( وَ آتَیْنٰا عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ الْبَیِّنٰاتِ وَ أَیَّدْنٰاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ ).
"ولی آیا این پیامبران بزرگ با این برنامههای سازنده،هر کدام مطلبی بر خلاف هوای نفس شما آورد،در برابر او استکبار نمودید و زیر بار فرمانش نرفتید"؟!( أَ فَکُلَّمٰا جٰاءَکُمْ رَسُولٌ بِمٰا لاٰ تَهْویٰ أَنْفُسُکُمُ اسْتَکْبَرْتُمْ ).
این حاکمیت هوی و هوس بر شما آن چنان شدید بود که"گروهی از آنها را تکذیب کردید،و گروهی را بقتل رساندید"( فَفَرِیقاً کَذَّبْتُمْ وَ فَرِیقاً تَقْتُلُونَ ) اگر تکذیب شما مؤثر میافتاد و منظورتان عملی میشد شاید به همان اکتفاء میکردید و اگر نه دست به خون پیامبران الهی آغشته میساختید!.
در تفسیر آیات گذشته تحت عنوان"تبعیض در احکام الهی"این حقیقت را بازگو کردیم که معیار ایمان و تسلیم در برابر حق مواردی است که بر خلاف میل و هوای نفس انسان است،و گرنه هر هواپرست بیایمانی نسبت به احکامی که مطابق میل و منافع او است هماهنگ و تسلیم است.
ضمنا از این آیه به خوبی استفاده میشود که رهبران الهی در مسیر ابلاغ رسالت خویش،به مخالفتهای هوا پرستان اعتنا نمیکردند،و باید هم چنین باشد زیرا رهبری صحیح چیزی جز این نیست،اگر پیامبران بخواهند خود را با هوی و هوسهای بیقید و شرط مردم تطبیق دهند،کار آنها دنباله روی گمراهان
است نه رهبری رهروان راه حق.
*** آیه بعد میگوید:"آنها در برابر دعوت انبیاء-یا دعوت تو-از روی استهزاء گفتند:دلهای ما در غلاف است"و ما از این سخنان چیزی درک نمیکنیم ( وَ قٰالُوا قُلُوبُنٰا غُلْفٌ ) 1.
آری همین طور است،"خداوند آنها را به خاطر کفرشان لعنت کرده و از رحمت خویش دور ساخته است(به همین دلیل چیزی درک نمیکنند)و کمتر ایمان میآورند"( بَلْ لَعَنَهُمُ اللّٰهُ بِکُفْرِهِمْ فَقَلِیلاً مٰا یُؤْمِنُونَ ).
ممکن است جمله فوق در باره یهودیانی باشد که پیامبران را تکذیب کردند یا به قتل رساندند،و نیز احتمال دارد در باره یهودیان معاصر پیامبر باشد که در برابر سخنان او یک روش سرسختانه لجوجانه و انعطافناپذیر به خود میگرفتند،ولی در هر حال بیانگر این واقعیت است که انسان بر اثر پیروی از هوسهای سرکش آن چنان از درگاه خدا رانده میشود و بر قلب او پردهها میافتد که حقیقت کمتر به آن راه مییابد.
چنان که گفتیم هوا پرستان بیایمان چون دعوت انبیاء را هماهنگ با منافع کثیف خود نمیدیدند در برابر آن مقاومت میکردند،مخصوصا با گذشت زمان تعلیمات آنها را به بوته فراموشی میسپردند،روی همین جهت لازم بود، برای یادآوری مجدد انسانها،رسولان خدا یکی پس از دیگری فرستاده شوند،تا مکتب آنها به دست فراموشی سپرده نشود.
در سوره"مؤمنون"آیه 44 میخوانیم: ثُمَّ أَرْسَلْنٰا رُسُلَنٰا تَتْرٰا کُلَّ مٰا جٰاءَ أُمَّةً رَسُولُهٰا کَذَّبُوهُ فَأَتْبَعْنٰا بَعْضَهُمْ بَعْضاً :"سپس رسولان خود را پی در پی فرستادیم هر زمان رسولی به سراغ امتی میآمد او را تکذیب میکردند،و ما آنها را یکی پس از دیگری قرار میدادیم".
در نهج البلاغه،آنجا که هدف بعثت پیامبران را تشریح میکند همین حقیقت بازگو شده است:
فبعث فیهم رسله و واتر الیهم انبیائه،لیستادوهم میثاق فطرته،و یذکروهم منسی نعمته،و یحتجوا علیهم بالتبلیغ،و یثیروا لهم دفائن العقول: "خداوند رسولان خویش را به سوی آنها مبعوث کرد، و انبیای خویش را به سوی آنان گسیل داشت،تا اینکه از مردم ادای پیمان فطری آنها را طلب نمایند،و نعمتهای فراموش شده او را یادآور شوند،با تبلیغات حجت را بر مردم تمام کنند و گنجینههای نهفته عقلها را در پرتو تعلیماتشان آشکار سازند" 1.
بنا بر این آمدن پیامبران الهی در اعصار و قرون مختلف برای یادآوری نعمتهای او،و درخواست ادای پیمان فطرت و تجدید دعوتها و تبلیغات پیامبران پیشین بوده است،تا زحمات آنان و برنامههای اصلاحیشان متروک نگردد و فراموش نشود.
و اما اینکه چگونه پیامبر اسلام ص خاتم پیامبران است،و چرا بعد از او نیاز به پیامبری نیست به خواست خدا ذیل آیه 40 سوره احزاب بحث خواهد شد.
مفسران بزرگ در باره روح القدس،تفسیرهای گوناگونی دارند:
1-برخی گفتهاند منظور جبرئیل است،بنا بر این معنی آیه مورد بحث چنین
خواهد بود خداوند عیسی را به وسیله جبرئیل کمک و تایید کرد.
شاهد این سخن آیه 102 نحل است قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّکَ بِالْحَقِّ :
"بگو روح القدس آن را به حقیقت بر تو نازل کرده است".
اما چرا جبرئیل را روح القدس میگویند؟به خاطر این است که از طرفی جنبه روحانیت در فرشتگان مساله روشنی است و اطلاق کلمه"روح"بر آنها کاملا صحیح است،و اضافه کردن آن به"القدس"اشاره به پاکی و قداست فوق العاده این فرشته است.
2-بعضی دیگر معتقدند"روح القدس"همان نیروی غیبی است که عیسی ع را تایید میکرد،و با همان نیروی مرموز الهی مردگان را به فرمان خدا زنده مینمود.
البته این نیروی غیبی به صورت ضعیفتر در همه مؤمنان با تفاوت درجات ایمان وجود دارد و همان امدادهای الهی است که انسان را در انجام طاعات و کارهای مشکل مدد میکند و از گناهان باز میدارد،لذا در بعضی از احادیث در مورد بعضی شعرای اهل بیت ع میخوانیم که پس از خواندن اشعارش برای امام به او فرمود:
انما نفث روح القدس علی لسانک:"روح القدس بر زبان تو دمید و آنچه گفتی به یاری او بود " 1.
3-بعضی از مفسران نیز روح القدس را به معنی"انجیل"تفسیر کردهاند 2.
ولی دو تفسیر اول نزدیکتر به نظر میرسد.
در کتاب"قاموس کتاب مقدس"چنین میخوانیم:"روح القدس،اقنوم سوم از اقانیم ثلاثه الهیه خوانده شده است و آن را"روح"گویند،زیرا که مبدع و مخترع حیات میباشد،و مقدس گویند بواسطه اینکه یکی از کارهای مخصوص او آنکه قلوب مؤمنین را تقدیس فرماید،و بواسطه علاقهای که به خدا و مسیح دارد او را"روح اللّٰه"و"روح المسیح"نیز میگویند".
تفسیر دیگری که در این کتاب آمده این است که:
"اما روح القدس که تسلی دهنده ما میباشد همانست که همواره ما را برای قبول و درک راستی و ایمان و اطاعت ترغیب میفرماید،و او است که اشخاصی را که در گناه و خطا مردهاند زنده میگرداند و ایشان را پاک و منزه ساخته لائق تمجید حضرت واجب الوجود میفرماید".
چنان که ملاحظه میکنید در این عبارات قاموس کتاب مقدس به دو معنی اشاره شده است:یکی اینکه روح القدس یکی از خدایان سهگانه است که این موافق عقیده تثلیث است،همان عقیده شرکآلودی که آن را از هر نظر مردود میدانیم،و دیگری شبیه دومین تفسیری است که در بالا ذکر کردیم.
یهود در مدینه در برابر تبلیغات رسول اکرم ص ایستادگی به خرج میدادند،و از پذیرفتن دعوت او امتناع میورزیدند،هر زمانی بهانهای برای شانه خالی کردن از زیر بار دعوت پیامبر ص میتراشیدند که در این آیه مورد بحث به یکی از سخنان آنها اشاره شده است.
آنها میگفتند دلهای ما در حجاب و غلاف است و آنچه بر ما میخوانی ما نمیفهمیم!
مسلما آنها این گفته را از روی استهزاء و سخریه میگفتند،اما قرآن میفرماید:مطلب همانست که آنها میگویند،زیرا بواسطه کفر و نفاق دلهای آنها در حجابهایی از ظلمت و گناه و کفر قرار گرفته و خداوند آنها را از رحمت خود دور داشته است،و به همین دلیل بسیار کم ایمان میآورند.
در سوره نساء آیه 155 نیز همین مطلب یادآوری شده: وَ قَوْلِهِمْ قُلُوبُنٰا غُلْفٌ بَلْ طَبَعَ اللّٰهُ عَلَیْهٰا بِکُفْرِهِمْ فَلاٰ یُؤْمِنُونَ إِلاّٰ قَلِیلاً :"آنها میگویند قلبهای ما در غلاف است و نمیتواند گفته تو را درک کند،این بواسطه آن است که خداوند در اثر کفرشان مهر بر دلهایشان نهاده،لذا جز عده کمی از آنان ایمان نخواهند آورد".
وَ لَمّٰا جٰاءَهُمْ کِتٰابٌ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ مُصَدِّقٌ لِمٰا مَعَهُمْ وَ کٰانُوا مِنْ قَبْلُ یَسْتَفْتِحُونَ عَلَی اَلَّذِینَ کَفَرُوا فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ مٰا عَرَفُوا کَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اَللّٰهِ عَلَی اَلْکٰافِرِینَ (89) بِئْسَمَا اِشْتَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ أَنْ یَکْفُرُوا بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ بَغْیاً أَنْ یُنَزِّلَ اَللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ فَبٰاؤُ بِغَضَبٍ عَلیٰ غَضَبٍ وَ لِلْکٰافِرِینَ عَذٰابٌ مُهِینٌ (90)
89-و هنگامی که از طرف خداوند کتابی برای آنها آمد که موافق نشانههایی بود که با خود داشتند و پیش از این جریان به خود نوید فتح میدادند(که با کمک او بر دشمنان پیروز گردند،با این همه)هنگامی که این کتاب و پیامبری را که از قبل شناخته بودند نزد آنها آمد به او کافر شدند،لعنت خدا بر کافران باد!.
90-ولی آنها در مقابل بد بهایی،خود را فروختند که بناروا به آیاتی که خدا فرستاده بود کافر شدند و معترض بودند چرا خداوند به فضل خویش بر هر کس از بندگان خود بخواهد آیات خود را نازل میکند،لذا خشم خداوند یکی پس از دیگری آنها را فرو گرفت و برای کافران مجازاتی خوار کننده است.
از امام صادق ع ذیل این آیات چنین نقل شده که"یهود در کتابهای خویش دیده بودند هجرتگاه پیامبر اسلام بین کوه"عیر"و کوه"احد"(دو کوه
در دو طرف مدینه)خواهد بود،یهود از سرزمین خویش بیرون آمدند و در جستجوی سرزمین مهاجرت رسول اکرم ص پرداختند،در این میان به کوهی بنام"حداد"رسیدند گفتند"حداد"همان"احد"است در همانجا متفرق شدند و هر گروهی در جایی مسکن گزیدند بعضی در سرزمین"تیما"و بعضی دیگر در"فدک" و عدهای در"خیبر".
آنان که در"تیما"بودند میل دیدار برادران خویش نمودند،در این اثنا عربی عبور میکرد مرکبی را از او کرایه کردند،وی گفت من شما را از میان کوه"عیر"و"احد"خواهم برد،به او گفتند هنگامی که بین این دو کوه رسیدی ما را آگاه نما.
مرد عرب هنگامی که به سرزمین مدینه رسید اعلام کرد که اینجا همان سرزمین است که بین دو کوه عیر و احد قرار گرفته است،سپس اشاره کرد و گفت این عیر است و آن هم احد،یهود از مرکب پیاده شدند و گفتند:ما به مقصود رسیدیم دیگر احتیاج به مرکب تو نیست،و هر جا میخواهی برو.
نامهای به برادران خویش نوشتند که ما آن سرزمین را یافتیم،شما هم به سوی ما کوچ کنید، در پاسخ آنها نوشتند ما در اینجا مسکن گزیدهایم و خانه و اموالی تهیه کردهایم و از آن سرزمین فاصلهای نداریم،هنگامی که پیامبر موعود به آنجا مهاجرت نمود به سرعت به سوی شما خواهیم آمد! آنها در سرزمین مدینه ماندند و اموال فراوانی کسب نمودند این خبر به سلطانی بنام"تبع"رسید با آنها جنگید،یهود در قلعههای خویش متحصن شدند،وی آنها را محاصره کرد و سپس به آنها امان داد،آنها به نزد سلطان آمدند تبع گفت من این سرزمین را پسندیدهام و در این سرزمین خواهم ماند،در پاسخ وی گفتند:این چنین نخواهد شد زیرا این سرزمین هجرتگاه پیامبری است که جز او کسی نمیتواند به عنوان ریاست در این سرزمین بماند.
تبع گفت:بنا بر این من از خاندان خویش کسانی را در اینجا قرار خواهم داد تا آن زمانی که پیامبر موعود بیاید وی را یاری نمایند،لذا او دو قبیله معروف اوس و خزرج را در آن مکان ساکن نمود.
این دو قبیله هنگامی که جمعیت فراوانی پیدا کردند به اموال یهود تجاوز نمودند،یهودیان به آنها میگفتند هنگامی که محمد ص مبعوث گردد شما را از سرزمین ما بیرون خواهد کرد! هنگامی که محمد ص مبعوث شد،اوس و خزرج که به نام انصار معروف شدند به او ایمان آوردند و یهود وی را انکار نمودند این است معنی آیه"و کٰانُوا مِنْ قَبْلُ یَسْتَفْتِحُونَ عَلَی الَّذِینَ کَفَرُوا ".
آری همان جمعیتی که با عشق و علاقه مخصوص برای ایمان به رسول خدا ص آمده بودند و در برابر اوس و خزرج افتخارشان این بود که پیامبری مبعوث خواهد شد و آنها یاران خاص وی خواهند بود،بر اثر تعصب و لجاج و دنیا پرستی در صف دشمنان او قرار گرفتند در حالی که دور افتادگان گرد او را گرفته و به یارانش پیوستند.
خود مبلغ بوده خود کافر شدند!
باز در این آیات سخن از یهود و ماجراهای زندگی آنها است،آنها-همانگونه که در شان نزول آمده است-با عشق و علاقه مخصوصی برای ایمان به رسول خدا ص در سرزمین مدینه سکنی گزیده بودند،و نشانههای پیامبر ص را در کتاب آسمانی خود تورات میخواندند،و با بی صبری در انتظار ظهورش بودند"ولی هنگامی که از طرف خداوند کتابی(قرآن)به آنها رسید که موافق نشانههایی بود که یهود با خود داشتند با اینکه پیش از این جریان خود را به ظهور این پیامبر
ص نوید میدادند و با ظهور این پیامبر ص امید فتح بر دشمنان داشتند،آری هنگامی که این کتاب و پیامبری را که از قبل شناخته بودند،نزدشان آمد نسبت به او کافر شدند"( وَ لَمّٰا جٰاءَهُمْ کِتٰابٌ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ مُصَدِّقٌ لِمٰا مَعَهُمْ وَ کٰانُوا مِنْ قَبْلُ یَسْتَفْتِحُونَ عَلَی الَّذِینَ کَفَرُوا فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ مٰا عَرَفُوا کَفَرُوا بِهِ ).
"لعنت خداوند بر کافران باد"( فَلَعْنَةُ اللّٰهِ عَلَی الْکٰافِرِینَ ).
آری گاه انسان عاشقانه به دنبال حقیقتی میدود،ولی هنگامی که به آن رسید و آن را مخالف منافع شخصی خود دید بر اثر هوا پرستی به آن پشت پا میزند و آن را وداع میگوید بلکه گاه به مخالفتش بر میخیزد.
*** اما در حقیقت یهود معامله زیانآوری انجام دادهاند،کسانی که برای پیروی از پیامبر موعود از سرزمینهای خود کوچ کرده بودند و با مشکلات فراوان در سرزمین مدینه مسکن گزیدند تا به مقصود برسند،سر انجام در صف منکران و کافران قرار گرفتند،لذا قرآن میگوید"آنها در برابر چه بهای بدی خود را فروختند"؟( بِئْسَمَا اشْتَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ ).
"آنها به آنچه خداوند نازل کرده بود به خاطر حسد کافر شدند،و معترض بودند چرا خداوند آیات خود را بر هر کس از بندگان خود بخواهد به فضل خویش نازل میکند"( أَنْ یَکْفُرُوا بِمٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ بَغْیاً أَنْ یُنَزِّلَ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ ).
گویا انتظار داشتند پیامبر موعود ص از بنی اسرائیل و از میان خود آنها باشد و از نزول قرآن بر دیگری ناراحت بودند! و در پایان آیه میگوید:"لذا شعلههای خشم خداوند یکی پس از دیگری آنها را فرو گرفت و برای کافران مجازات خوار کننده است"( فَبٰاؤُ بِغَضَبٍ عَلیٰ غَضَبٍ وَ لِلْکٰافِرِینَ عَذٰابٌ مُهِینٌ ).
آری یهود معامله زیانآوری انجام دادند،چرا که در آغاز از منادیان اسلام بودند و حتی زندگی در مدینه را با تمام مشکلاتش برای رسیدن به این مقصود بر گزیدند،اما پس از ظهور پیامبر اسلام،تنها به خاطر اینکه او از بنی اسرائیل نیست و یا منافع شخصیشان را به خطر میاندازد به او کافر شدند،چه معاملهای از این زیانبارتر که انسان نه تنها به مقصودش نرسد بلکه پس از صرف تمام نیروها در جهت ضد آن قرار گیرد،و خشم و غضب خدا را برای خود فراهم سازد.
در سخنی از امیر مؤمنان علی ع میخوانیم:
انه لیس لانفسکم ثمن الا الجنة فلا تبیعوها الا بها: "برای وجود شما قیمتی جز بهشت نیست،خود را به غیر آن نفروشید" 1قابل توجه اینکه در اینجا سرمایه معامله را اصل وجود آنان ذکر میکند چرا که با کفر،ارزش هستی آنها به کلی سقوط میکند،گویی فاقد شخصیت خود میشوند،و به تعبیر دیگر به بردگانی میمانند که وجود خود را فروخته و به اسارت دیگری در آمدهاند،آری آنها اسیر هوی و بنده شیطانند.
کلمه"اشتروا"گر چه معمولا به معنی"خریداری کردن"میآید، ولی گاه-چنان که در لغت تصریح شده-به معنی فروختن نیز آمده است،و آیه فوق از این قبیل است.
قرآن مجید در سرگذشت بنی اسرائیل هنگامی که در بیابان(سینا)
سرگردان بودند،میگوید" وَ بٰاؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اللّٰهِ "(آنها به غضب خدا باز گشتند)سپس اضافه میکند"این خشم خداوند نسبت به آنها به خاطر کشتن انبیاء و کافر شدن به آیات خدا بود".
در سوره آل عمران آیه 112 نیز همین معنی دیده میشود که یهود به خاطر کفر به آیات خدا و قتل پیامبران مورد خشم خدا قرار گرفتند،این غضب اول است که دامنگیر آنها شد.
بازماندگان آنان بعد از ظهور پیامبر اسلام ص همان روش نیاکان را در مورد این پیامبر ادامه دادند،یعنی نه تنها به آئین او کافر شدند بلکه در برابر او به مبارزه برخاستند،این سبب شد که خشم و غضب تازهای آنها را فرا گیرد و این غضب دوم است لذا میگوید:"فباءوا بِغَضَبٍ عَلیٰ غَضَبٍ ".
"بائوا"در اصل به معنی بازگشتند و منزل گرفتند میباشد و در اینجا کنایه از استحقاق پیدا کردن است،یعنی آنها خشم پروردگار را همچون منزل و مکانی برای خود برگزیدند.
این گروه طغیانگر هم قبل از قیام موسی و هم قبل از ظهور پیامبر اسلام ص از طرفداران سرسخت چنین قیامی بودند،اما پس از ظهور هر دو،از عقیده خود برگشتند و خشم و غضب خدا را یکی پس از دیگری به جان خریدند.
وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ آمِنُوا بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ قٰالُوا نُؤْمِنُ بِمٰا أُنْزِلَ عَلَیْنٰا وَ یَکْفُرُونَ بِمٰا وَرٰاءَهُ وَ هُوَ اَلْحَقُّ مُصَدِّقاً لِمٰا مَعَهُمْ قُلْ فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنْبِیٰاءَ اَللّٰهِ مِنْ قَبْلُ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ (91) وَ لَقَدْ جٰاءَکُمْ مُوسیٰ بِالْبَیِّنٰاتِ ثُمَّ اِتَّخَذْتُمُ اَلْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظٰالِمُونَ (92) وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِیثٰاقَکُمْ وَ رَفَعْنٰا فَوْقَکُمُ اَلطُّورَ خُذُوا مٰا آتَیْنٰاکُمْ بِقُوَّةٍ وَ اِسْمَعُوا قٰالُوا سَمِعْنٰا وَ عَصَیْنٰا وَ أُشْرِبُوا فِی قُلُوبِهِمُ اَلْعِجْلَ بِکُفْرِهِمْ قُلْ بِئْسَمٰا یَأْمُرُکُمْ بِهِ إِیمٰانُکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ (93)
91-و هنگامی که به آنها گفته شود به آنچه خداوند نازل فرموده است ایمان بیاورید، میگویند ما بچیزی ایمان میآوریم که بر خود ما نازل شده،و به غیر آن کافر میشوند،در حالی که حق است و آیاتی را که بر آنها نازل شده تصدیق میکند بگو اگر راست میگوئید و به آیاتی که بر خودتان نازل شده ایمان دارید پس چرا پیامبران خدا را پیش از این به قتل میرساندید؟
92-(و نیز)موسی آن همه معجزات را برای شما آورد(چرا شما)بعد از آن گوساله را انتخاب کردید و با این کار ستم نمودید؟ 93-(و نیز)از شما پیمان گرفتیم،و کوه طور را بالای سر شما برافراشتیم(و به شما گفتیم)این دستوراتی را که به شما دادهایم محکم بگیرید و درست بشنوید، شما گفتید شنیدیم و مخالفت کردیم!و دلهای آنها با محبت گوساله بر اثر کفر آبیاری شد،بگو چه فرمان بدی ایمان شما به شما میدهد اگر ایمان دارید!
تعصبهای نژادی یهود
در تفسیر آیات گذشته خواندیم که یهود با آن همه زحمات و مشکلاتی که در راه رسیدن به"پیامبر موعود تورات"متحمل شدند به خاطر حسد،یا به خاطر اینکه این پیامبر از بنی اسرائیل نیست،و منافع شخصی آنها را به خطر میاندازد از اطاعت و ایمان به او سرباز زدند.
در تعقیب آن در آیات مورد بحث به جنبه تعصبات نژادی یهود که در تمام دنیا به آن معروفند اشاره کرده چنین میگوید:"هنگامی که به آنها گفته شود به آنچه خداوند نازل فرموده ایمان بیاورید،میگویند ما به چیزی ایمان میآوریم که بر خود ما نازل شده باشد(نه بر اقوام دیگر)و به غیر آن کافر میشوند" ( وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ آمِنُوا بِمٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ قٰالُوا نُؤْمِنُ بِمٰا أُنْزِلَ عَلَیْنٰا وَ یَکْفُرُونَ بِمٰا وَرٰاءَهُ ).
آنها نه به انجیل ایمان آوردند و نه به قرآن،بلکه تنها جنبههای نژادی و منافع خویش را در نظر میگرفتند"در حالی که این قرآن حق است و منطبق بر نشانهها و علامتهایی است که در کتاب خویش خوانده بودند" ( وَ هُوَ الْحَقُّ مُصَدِّقاً لِمٰا مَعَهُمْ ).
پس از آن پرده از روی دروغ آنان بر داشته و میگوید:اگر بهانه عدم ایمان شما این است که محمد ص از شما نیست"پس چرا به پیامبران خودتان
در گذشته ایمان نیاوردید؟پس چرا آنها را کشتید اگر راست میگوئید و ایمان دارید"؟!( قُلْ فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنْبِیٰاءَ اللّٰهِ مِنْ قَبْلُ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ ).
اگر به راستی آنها به تورات ایمان داشتند،توراتی که قتل نفس را گناه بزرگی میشمرد نمیبایست پیامبران بزرگ خدا را به قتل برسانند.
از این گذشته اصولا این سخن که ما تنها به دستوراتی ایمان میآوریم که بر ما نازل شده باشد،انحراف روشنی از اصول توحید و مبارزه با شرک است،این یک نوع خود خواهی و خود پرستی است،چه در شکل شخصی باشد یا در شکل نژادی.
توحید آمده است که این گونه خوهای زشت را از وجود انسان ریشه کن سازد،تا انسانها دستورات خدا را فقط به خاطر اینکه از ناحیه خدا است بپذیرند.
به عبارت دیگر اگر پذیرش دستورات الهی مشروط به این باشد که بر خود ما نازل گردد این در حقیقت شرک است نه ایمان،و کفر است نه اسلام،و قبول چنین دستوراتی هرگز دلیل ایمان نخواهد بود.
جالب اینکه در آیه فوق میگوید:"هنگامی که به آنها گفته شود به آنچه خدا نازل کرده ایمان بیاورید..."که در این عبارت نه محمد ص مطرح است و نه موسی و عیسی ع بلکه صرفا"ما انزل اللّٰه".
*** قرآن برای روشنتر ساختن دروغ و کذب آنها،در آیه بعد،سند دیگری را بر ضد آنها افشا میکند و میگوید:"موسی آن همه معجزات و دلائل روشن را برای شما آورد،ولی شما بعد از آن گوساله را انتخاب کردید و با این کار ظالم و ستمگر بودید"!( وَ لَقَدْ جٰاءَکُمْ مُوسیٰ بِالْبَیِّنٰاتِ ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظٰالِمُونَ ).
اگر شما راست میگوئید و به پیامبر خودتان ایمان دارید پس این گوساله
پرستی بعد از آن همه دلائل روشن توحیدی چه بود؟این چه ایمانی است که به محض غیبت موسی و رفتنش به کوه طور از دلهای شما پرواز میکند و کفر جای آن،و گوساله جای توحید را میگیرد؟ آری شما با این کارتان هم به خود ستم کردید و هم به جامعه خود و نسلهای آیندهتان.
*** در سومین آیه مورد بحث سند دیگری بر بطلان این ادعای آنها ذکر کرده مساله پیمان کوه طور را به میان میکشد و میگوید:"ما از شما پیمان گرفتیم و کوه طور را بالای سرتان قرار دادیم و به شما گفتیم دستوراتی را که میدهیم محکم بگیرید و درست بشنوید اما آنها گفتند شنیدیم و مخالفت کردیم".
( وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِیثٰاقَکُمْ وَ رَفَعْنٰا فَوْقَکُمُ الطُّورَ خُذُوا مٰا آتَیْنٰاکُمْ بِقُوَّةٍ وَ اسْمَعُوا قٰالُوا سَمِعْنٰا وَ عَصَیْنٰا ).
"آری دلهای آنها به خاطر کفرشان با محبت گوساله آبیاری شده بود"! ( وَ أُشْرِبُوا فِی قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ بِکُفْرِهِمْ ).
آری شرک و دنیا پرستی که نمونه آن عشق به گوساله طلایی سامری بود در تار و پود قلبشان نفوذ کرد،و در سراسر وجودشان ریشه دواند،و به همین دلیل خدا را فراموش کردند.
شگفتا!این چگونه ایمانی است که هم با کشتن پیامبران خدا میسازد و هم گوسالهپرستی را اجازه میدهد،و هم میثاقهای محکم الهی را به دست فراموشی میسپرد؟! آری"اگر شما مؤمنید ایمانتان بد دستوراتی به شما میدهد"( قُلْ بِئْسَمٰا یَأْمُرُکُمْ بِهِ إِیمٰانُکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ ) 1.
جمله" قٰالُوا سَمِعْنٰا وَ عَصَیْنٰا "(ما شنیدیم و معصیت کردیم)به این معنی نیست که آنها این سخن را به زبان جاری کردند،بلکه ظاهرا منظور این است که آنها با عمل خود این واقعیت را نشان دادند،و این یک نوع کنایه زیبا است که در سخنان روزمره نیز دیده میشود.
***جمله" وَ أُشْرِبُوا فِی قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ "نیز کنایه جالبی را منعکس میکند که بیانگر حال قوم یهود است.
توضیح اینکه:کلمه"اشراب"همانگونه که از"مفردات راغب"بر میآید دو معنی دارد:
اگر از باب"اشربت البعیر"باشد یعنی ریسمان را به گردن شتر بستم بنا بر این معنی جمله بالا این میشود که ریسمانی محکم از علاقه و محبت قلب آنها را با گوساله ارتباط داده بود.
و اگر از ماده"اشراب"به معنی آبیاری کردن یا دیگری را آب دادن باشد و در این صورت کلمه"حب"در تقدیر خواهد بود و معنی جمله رویهمرفته چنین است:
بنی اسرائیل قلوب خود را با محبت گوساله سامری آبیاری کردند.
این جزو عادات عرب است که هر گاه علاقهای سخت و یا کینه زیادی نسبت به چیزی را بخواهند برسانند تعبیری همانند تعبیر بالا میآورند.
ضمنا از تعبیر فوق نکته دیگری نیز استفاده میشود و آن اینکه نباید از این کارهای نادرست بنی اسرائیل تعجب کرد،زیرا این اعمال محصول سرزمین قلب آنها است که با آب شرک آبیاری شده،و چنین سرزمینی که با چنان آبی آبیاری
شود محصولی جز خیانت و قتل پیامبران و گناه و ظلم نخواهد داشت.
اهمیت این موضوع وقتی روشنتر میشود که به زشتی قتل و کشتار انسان در آئین یهود که با اهمیت خاصی از این موضوع سخن گفته توجه گردد، آئین یهود بقدری این جنایت را بد میدانست که بنا به نوشته"قاموس کتاب مقدس" صفحه 687:"قتل عمد و قباحت آن به طوری در نزد اسرائیلیان اهمیت داشت که به مرور ایام با بست نشستن در شهرهای بست،و یا ملتجی شدن به اماکن مشرفه سبب استخلاص و برائت ذمه قاتل نمیشد،بلکه در هر صورت وی را قصاص مینمودند".
این است معنی کشتن انسانها از نظر تورات تا چه رسد به کشتن پیامبران خدا.
قُلْ إِنْ کٰانَتْ لَکُمُ اَلدّٰارُ اَلْآخِرَةُ عِنْدَ اَللّٰهِ خٰالِصَةً مِنْ دُونِ اَلنّٰاسِ فَتَمَنَّوُا اَلْمَوْتَ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (94) وَ لَنْ یَتَمَنَّوْهُ أَبَداً بِمٰا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ وَ اَللّٰهُ عَلِیمٌ بِالظّٰالِمِینَ (95) وَ لَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ اَلنّٰاسِ عَلیٰ حَیٰاةٍ وَ مِنَ اَلَّذِینَ أَشْرَکُوا یَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ یُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ وَ مٰا هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ اَلْعَذٰابِ أَنْ یُعَمَّرَ وَ اَللّٰهُ بَصِیرٌ بِمٰا یَعْمَلُونَ (96)
94-بگو اگر(آن چنان که مدعی هستید)سرای دیگر در نزد خدا مخصوص شما است نه سایر مردم پس آرزوی مرگ کنید اگر راست میگوئید.
95-ولی آنها هرگز به خاطر اعمال بدی که پیش از خود فرستادهاند آرزوی مردن نخواهند کرد و خداوند از ستمگران آگاه است.
96-آنها را حریصترین مردم حتی حریصتر از مشرکان بر زندگی(این دنیا و اندوختن ثروت)خواهی یافت(تا آنجا)که هر یک از آنها دوست دارد هزار سال عمر کند در حالی که این عمر طولانی او را از عقاب خداوند باز نخواهد داشت و خداوند به اعمال آنها بینا است.
گروه از خود راضی
از تاریخ زندگی یهود-علاوه بر آیات مختلف قرآن مجید-چنین بر میآید
که آنها خود را یک نژاد برتر میدانستند،و معتقد بودند گل سر سبد جامعه انسانیتند،بهشت به خاطر آنها آفریده شده!،و آتش جهنم با آنها چندان کاری ندارد!آنها فرزندان خدا و دوستان خاص او هستند،و خلاصه آنچه خوبان همه دارند آنها تنها دارند! این خود خواهی ابلهانه در آیات مختلفی از قرآن که سخن از یهود میگوید منعکس است.
در آیه 18 سوره مائده میخوانیم: نَحْنُ أَبْنٰاءُ اللّٰهِ و احبائه:"ما فرزندان خدا و دوستان خاص او هستیم".
و در آیه 111 سوره بقره میخوانیم: وَ قٰالُوا لَنْ یَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلاّٰ مَنْ کٰانَ هُوداً أَوْ نَصٰاریٰ :"آنها گفتند کسی در بهشت داخل نمیشود مگر اینکه یهودی یا نصرانی باشد".
و در آیه 80 سوره بقره میخوانیم وَ قٰالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النّٰارُ إِلاّٰ أَیّٰاماً مَعْدُودَةً :
"آتش دوزخ جز چند روزی به ما اصابت نخواهد کرد".
این پندارهای موهوم از یک سو آنها را به ظلم و جنایت و گناه و طغیان دعوت میکرد،و از سوی دیگر به کبر و خودپسندی و خود برتربینی.
قرآن مجید در آیات فوق پاسخ دندانشکنی میدهد میگوید:"اگر (آن چنان که شما مدعی هستید)سرای آخرت نزد خدا مخصوص شما است نه سایر مردم پس آرزوی مرگ کنید اگر راست میگوئید"( قُلْ إِنْ کٰانَتْ لَکُمُ الدّٰارُ الْآخِرَةُ عِنْدَ اللّٰهِ خٰالِصَةً مِنْ دُونِ النّٰاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ ).
آیا میل ندارید به جوار رحمت خدا پناه برید و نعمتهای بی پایان بهشت در اختیار شما باشد؟آیا دوست،آرزوی دیدن محبوب خود را ندارد؟! یهود با گفتن این سخنها که بهشت مخصوص ما است یا ما چند روزی بیش در آتش نمیسوزیم،میخواستند مسلمانان را نسبت به آئینشان دلسرد کنند.
ولی قرآن پرده از روی دروغ و تزویر آنان بر میدارد،زیرا آنها به هیچوجه حاضر به ترک زندگی دنیا نیستند و این خود دلیل محکمی بر کذب آنها است، راستی اگر انسان چنان ایمانی به سرای آخرت داشته باشد چرا اینقدر به زندگی این جهان دل ببندد؟و برای وصول به آن مرتکب هزار گونه جنایت شود؟ *** در آیه بعد،قرآن اضافه میکند:"آنها هرگز تمنای مرگ نخواهند کرد،به خاطر اعمال بدی که پیش از خود فرستادند"( وَ لَنْ یَتَمَنَّوْهُ أَبَداً بِمٰا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ ).
"و خداوند از ستمگران،آگاه است"( وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ بِالظّٰالِمِینَ ).
آری آنها میدانستند در پرونده اعمالشان چه نقطههای سیاه و تاریک وجود دارد،آنها از اعمال زشت و ننگین خود مطلع بودند،خدا نیز از اعمال این ستمگران آگاه است،بنا بر این سرای آخرت برای آنها سرای عذاب و شکنجه و رسوایی است و به همین دلیل خواهان آن نیستند.
*** آخرین آیه مورد بحث از حرص شدید آنها به مادیات چنین سخن میگوید "تو آنها را حریصترین مردم بر زندگی میبینی"( وَ لَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النّٰاسِ عَلیٰ حَیٰاةٍ ).
"حتی حریصتر از مشرکان"( وَ مِنَ الَّذِینَ أَشْرَکُوا ).
حریص در اندوختن مال و ثروت،حریص در قبضه کردن دنیا،حریص در انحصارطلبی،آنها حتی از مشرکان که طبعا میبایست در جمعآوری اموال از همه حریصتر باشند و از هر راه بدست آورند باکی نداشته باشند حریصترند.
"آن چنان علاقه به دنیا دارند که"هر یک از آنها دوست دارد هزار سال عمر کند".( یَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ یُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ ).
برای جمع ثروت بیشتر یا به خاطر ترس از مجازات! آری هر یک تمنای عمر هزار ساله دارد"ولی این عمر طولانی او را از عذاب خداوند باز نخواهد داشت"( وَ مٰا هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذٰابِ أَنْ یُعَمَّرَ ).
و اگر گمان کنند که خداوند از اعمالشان آگاه نیست،اشتباه میکنند "خداوند نسبت به اعمال آنها بصیر و بینا است"( وَ اللّٰهُ بَصِیرٌ بِمٰا یَعْمَلُونَ ).
1-البته باید توجه داشت که مقصود از هزار سال،عدد هزار نیست،بلکه کنایه از عمر بسیار طولانی است و به تعبیر دیگر عدد"تکثیر"است نه"تعداد".
بعضی از مفسران میگویند:عدد هزار در آن زمان بزرگترین عدد نزد عرب بوده و اعداد بزرگتر از آن نام مخصوصی نداشته است،و لذا رساترین تعبیر برای فزونی محسوب میشده است 1.
2-تعبیر به عَلیٰ حَیٰاةٍ (به صورت نکره)به گفته جمعی از مفسران برای تحقیر است یعنی آنها آن قدر به زندگی دنیا دل بستهاند که حتی پستترین زندگی این جهان را که در نهایت بدبختی باشد بر سرای آخرت ترجیح میدهند 2.
بی شک سرچشمه بسیاری از جنگها و خونریزیها در طول تاریخ بشر،برتریجویی نژادی بوده است،مخصوصا در جنگ جهانی اول و دوم که بزرگترین رقم تلفات و ویرانی را در تاریخ همراه داشت،عامل نژاد پرستی آلمانها(یا حزب نازی)عامل غیر قابل انکاری بود.
و اگر بنا شود نژاد پرستان جهان را ردهبندی کنیم بدون شک یهود در ردههای بالا قرار خواهند گرفت،هم اکنون کشوری را که آنها به نام"اسرائیل" تشکیل دادهاند بر مبنای همین مساله نژاد تاسیس شده،چه جنایتهای هولناکی که برای تشکیل آن مرتکب شدند،و چه جنایات وحشتناکی که برای نگهداری آن مرتکب میشوند.
آنها حتی آئین موسی ع را در نژاد خود محصور ساختهاند،و اگر کسی از غیر نژاد یهود بخواهد این آئین را بپذیرد برای آنها جالب نیست،به همین دلیل تبلیغ و دعوت به سوی آئین خود در میان اقوام دیگر نمیکنند.
همین وضع خاص آنها سبب شده که در انظار جهانیان منفور گردند،چرا که مردم دنیا کسانی را که برای خود امتیازی بر دیگران قائل باشند هرگز دوست ندارند.
اصولا نژاد پرستی شعبهای از شرک است و به همین دلیل اسلام شدیدا با آن مبارزه کرده و همه انسانها را از یک پدر و مادر میداند که امتیازشان تنها به تقوا و پرهیزکاری است.
بیشتر مردم از مرگ میترسند و وحشت دارند و پس از تحلیل و بررسی میبینیم که ریشه این ترس را یکی از دو چیز تشکیل میدهد:
1-بسیاری از مردم مرگ را به معنی فنا و نیستی و نابودی تفسیر میکنند و بدیهی است که انسان از فنا و نیستی وحشت دارد،اگر انسان مرگ را به این معنی تفسیر کند حتما از آن گریزان خواهد بود،و لذا حتی در بهترین حالات زندگی و در اوج پیروزی فکر این مطلب که روزی این زندگی پایان مییابد، شهد زندگی را در کام آنان زهر میکند،و همیشه از این نظر نگرانند.
2-افرادی که مرگ را پایان زندگی نمیدانند و مقدمهای برای زندگی در سرایی وسیعتر و عالیتر میبینند به خاطر اعمال خود و خلافکاریها از مرگ وحشت دارند،زیرا مرگ را آغاز رسیدن به نتائج شوم اعمال خود میبینند، بنا بر این برای فرار از محاسبه الهی و کیفر اعمال،میل دارند هر چه بیشتر مرگ را به عقب بیندازند،آیه بالا اشاره به دسته دوم میکند.
ولی پیغمبران بزرگ خدا از یک سو ایمان به زندگی جاویدان بعد از مرگ را در دلها زنده کردند و چهره ظاهری وحشتناک مرگ را در نظرها دگرگون ساخته،چهره واقعی آن را که دریچهای به زندگی عالیتر است به مردم نشان دادند.
و از سوی دیگر دعوت به"پاکی عمل"کردند تا وحشت از مرگ بخاطر کیفر اعمال نیز زائل گردد،بنا بر این مردم با ایمان از پایان زندگی و مرگ به هیچ وجه وحشت ندارند.
قُلْ مَنْ کٰانَ عَدُوًّا لِجِبْرِیلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلیٰ قَلْبِکَ بِإِذْنِ اَللّٰهِ مُصَدِّقاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیْهِ وَ هُدیً وَ بُشْریٰ لِلْمُؤْمِنِینَ (97) مَنْ کٰانَ عَدُوًّا لِلّٰهِ وَ مَلاٰئِکَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْرِیلَ وَ مِیکٰالَ فَإِنَّ اَللّٰهَ عَدُوٌّ لِلْکٰافِرِینَ (98)
97-(آنها میگویند چون فرشتهای که وحی بر تو نازل میکند جبرئیل است و ما با جبرئیل دشمن هستیم به تو ایمان نمیآوریم)بگو کسی که دشمن جبرئیل باشد(در حقیقت دشمن خدا است)چرا که او به فرمان خدا قرآن را بر قلب تو نازل کرده است، قرآنی که کتب آسمانی پیشین را تصدیق میکند و هدایت و بشارت برای مؤمنان است.
98-کسی که دشمن خدا و فرشتگان و فرستادگان او و جبرئیل و میکائیل باشد(کافر است و) خداوند دشمن کافران است.
هنگامی که پیامبر ص به مدینه آمد روزی ابن صوریا(یکی از علمای یهود)با جمعی از یهود فدک نزد پیامبر اسلام ص آمدند،و سؤالات گوناگونی از حضرتش کردند،و نشانههایی را که گواه نبوت و رسالت او بود جستجو نمودند،از جمله گفتند:ای محمد خواب تو چگونه است؟زیرا به ما اطلاعاتی در باره خواب پیامبر موعود داده شده است،فرمود:تنام عینای و قلبی یقظان!:"چشم من به خواب میرود اما قلبم بیدار است"گفتند راست گفتی ای محمد!و پس از سؤالات متعدد
دیگر،ابن صوریا گفت:یک سؤال باقی مانده که اگر آن را صحیح جواب دهی به تو ایمان میآوریم و از تو پیروی خواهیم کرد،نام آن فرشتهای که بر تو نازل میشود چیست؟فرمود:جبرئیل است.
"ابن صوریا"گفت:او دشمن ما است،دستورهای مشکل در باره جهاد و جنگ میآورد،اما میکائیل همیشه دستورهای ساده و راحت آورده،اگر فرشته وحی تو میکائیل بود به تو ایمان میآوردیم! 1.
بررسی شان نزول آیه فوق انسان را بار دیگر به یاد بهانهجوئیهای ملت یهود میاندازد که از زمان پیامبر بزرگوار موسی ع تا کنون این برنامه را دنبال کردهاند،و برای شانه خالی کردن از زیر بار حق هر زمان به سراغ بهانهای میروند.
در اینجا چنان که مشاهده میکنیم:تنها بهانه این است که چون جبرئیل فرشته وحی تو است و تکالیف سنگین خدا را ابلاغ میکند ما ایمان نمیآوریم، ما دشمن او هستیم اگر فرشته وحی میکائیل بود،بسیار خوب بود،ایمان میآوردیم؟.
از اینان باید پرسید مگر فرشتگان الهی با یکدیگر از نظر انجام وظیفه فرق دارند؟اصولا مگر آنها طبق خواسته خودشان عمل میکنند یا از پیش خود چیزی میگویند؟آنها همانگونهاند که قرآن معرفی کرده لاٰ یَعْصُونَ اللّٰهَ مٰا أَمَرَهُمْ :"هر چه خداوند دستور دهد همان را انجام میدهند"(تحریم-6).
به هر حال قرآن در پاسخ این بهانهجوئیها چنین میگوید:"به آنها بگو
هر کس دشمن جبرئیل باشد(در حقیقت دشمن خدا است)چرا که او به فرمان خدا قرآن را بر قلب تو نازل کرده است"( قُلْ مَنْ کٰانَ عَدُوًّا لِجِبْرِیلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلیٰ قَلْبِکَ بِإِذْنِ اللّٰهِ ).
"قرآنی که کتب آسمانی پیشین را تصدیق میکند"(و هماهنگ با نشانههای آنها است)( مُصَدِّقاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیْهِ ).
"قرآنی که مایه هدایت و بشارت برای مؤمنان است"( وَ هُدیً وَ بُشْریٰ لِلْمُؤْمِنِینَ ).
در حقیقت در این آیه سه پاسخ به این گروه داده شده است:
نخست اینکه جبرئیل چیزی از نزد خود نمیآورد هر چه هست" بِإِذْنِ اللّٰهِ "است.
دیگر اینکه نشانه صدق از کتب پیشین در آن وجود دارد چرا که مطابق نشانههای آنها است.
سوم اینکه محتوای آن خود دلیل بر اصالت و حقانیت آن میباشد 1.
*** آیه بعد همین موضوع را با تاکید بیشتر توام با تهدید بیان میکند و میگوید:"هر کس دشمن خدا و فرشتگان و فرستادگان او و جبرئیل و میکائیل باشد خداوند دشمن او است،خدا دشمن کافران است"( مَنْ کٰانَ عَدُوًّا لِلّٰهِ وَ مَلاٰئِکَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْرِیلَ وَ مِیکٰالَ فَإِنَّ اللّٰهَ عَدُوٌّ لِلْکٰافِرِینَ ).
اشاره به اینکه اینها قابل تفکیک نیستند:اللّٰه،فرشتگان او،فرستادگان او،جبرئیل،میکائیل و هر فرشته دیگر،و در حقیقت دشمنی با یکی دشمنی با بقیه است.
به تعبیر دیگر دستورات الهی که تکامل بخش انسانهاست از سوی خداوند
بوسیله فرشتگان بر پیامبران نازل میشود و اگر تفاوتی بین ماموریتهای آنها باشد از قبیل تقسیم مسئولیت است نه تضاد در ماموریت،آنها همه در مسیر یک هدف قرار دارند،بنا بر این دشمنی با یکی از آنها،دشمنی با خدا است.
نام"جبریل"سه بار،و نام"میکال"یک بار در قرآن مجید،در همین مورد آمده است 1و از همین آیات استفاده میشود که هر دو از فرشتگان بزرگ و مقرب خدایند(در تلفظات معمولی مسلمین جبرئیل و میکائیل هر دو با همزه و یاء تلفظ میشود،ولی در متن قرآن تنها به صورت جبریل و میکال آمده است)جمعی عقیده دارند که"جبریل"لفظی است عبرانی و اصل آن"جبرئیل"به معنی"مرد خدا"یا"قوت خدا"است("جبر"به معنی"قوت یا مرد"و"ئیل"به معنی "خدا"است).
به موجب آیات مورد بحث جبرئیل پیک وحی خدا بر پیامبر،و نازل کننده قرآن بر قلب پاک او بوده است،در حالی که در سوره نحل آیه 102 واسطه وحی "روح القدس"معرفی شده.
و در سوره"شعراء آیه 191"میخوانیم قرآن را روح الامین برای آن حضرت آورده،ولی همانگونه که مفسران تصریح کردهاند:منظور از روح القدس و روح الامین همان جبرئیل است.
ضمنا احادیثی در دست داریم که به موجب آنها جبرئیل به صورتهای گوناگون بر پیامبر نازل میشد و در مدینه جبرئیل غالبا به صورت دحیه کلبی که مردی بسیار زیبا بود بر آن حضرت نمایان میگشت.
از سوره نجم استفاده میشود که پیامبر ص جبرئیل را دو بار(به صورت
اصلیش)مشاهده کرد 1.
در کتب اسلامی معمولا چهار فرشته مقرب خدا را جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و عزرائیل شمردهاند که از میان اینها جبرئیل از همه برتر است.
در منابع یهود نیز سخن از جبریل و میکال آمده است،از جمله در کتاب دانیال جبرئیل به عنوان مغلوب کننده رئیس شیاطین و میکائیل به عنوان حامی قوم اسرائیل معرفی شده 2.
بعضی از محققان میگویند در منابع یهود چیزی که دلالت بر خصومت جبریل با آنها داشته باشد دیده نشده،و این خود مؤید آن است که اظهار عداوت یهودیان معاصر پیامبر ص نسبت به جبریل یک بهانه بیش نبوده،تا بوسیله آن از پذیرش اسلام سر باز زنند،چرا که در منابع مذهبی خودشان ریشهای نداشته است.
وَ لَقَدْ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکَ آیٰاتٍ بَیِّنٰاتٍ وَ مٰا یَکْفُرُ بِهٰا إِلاَّ اَلْفٰاسِقُونَ (99) أَ وَ کُلَّمٰا عٰاهَدُوا عَهْداً نَبَذَهُ فَرِیقٌ مِنْهُمْ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ (100) وَ لَمّٰا جٰاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ مُصَدِّقٌ لِمٰا مَعَهُمْ نَبَذَ فَرِیقٌ مِنَ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْکِتٰابَ کِتٰابَ اَللّٰهِ وَرٰاءَ ظُهُورِهِمْ کَأَنَّهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ (101)
99-نشانههای روشنی برای تو فرستادیم،و جز فاسقان کسی به آنها کفر نمیورزد.
100-و آیا هر بار آنها(یهود)پیمانی(با خدا و پیامبر)بستند جمعی آن را دور نیفکندند؟ (و با آن مخالفت نکردند؟)و بیشتر آنها ایمان نمیآورند.
101-و هنگامی که فرستادهای از سوی خدا به سراغشان آمد در حالی که با نشانههایی که نزد آنها بود مطابقت داشت،جمعی از آنان که دارای کتاب بودند کتاب خدا را پشت سر افکندند،گویی اصلا از آن خبر ندارند.
در مورد آیه اول شان نزولی از ابن عباس نقل شده است و آن اینکه:"ابن صوریا"دانشمند یهودی از روی لجاج و عناد به پیامبر اسلام ص گفت:تو
چیزی که برای ما مفهوم باشد نیاوردهای!و خداوند نشانه روشنی بر تو نازل نکرده تا ما از تو تبعیت کنیم،آیه فوق نازل شد و به او صریحا پاسخ گفت 1.
پیمان شکنان یهود
در نخستین آیه مورد بحث،قرآن به این حقیقت اشاره میکند که دلائل کافی و نشانههای روشن و آیات بینات در اختیار پیامبر اسلام ص قرار دارد و آنها که انکار میکنند در حقیقت،پی به حقانیت دعوت او برده و به خاطر اغراض خاصی به مخالفت برخاستهاند،میگوید:"ما بر تو آیات بینات نازل کردیم و جز فاسقان کسی به آنها کفر نمیورزد"( وَ لَقَدْ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکَ آیٰاتٍ بَیِّنٰاتٍ وَ مٰا یَکْفُرُ بِهٰا إِلاَّ الْفٰاسِقُونَ ).
تفکر در آیات قرآن برای هر انسان پاکدل و حقجویی روشن کننده راهها است و با مطالعه این آیات میتوان به صدق دعوت پیامبر اسلام ص و عظمت قرآن پی برد،ولی این حقیقت را تنها کسانی درک میکنند که قلبشان بر اثر گناه تاریک نشده باشد،بنا بر این جای تعجب نیست که فاسقان و آلودگان به گناه و آنها که از اطاعت فرمان خدا سر باز زدهاند هرگز به آن ایمان نیاورند.
*** سپس به یکی از اوصاف بسیار بد جمعی از یهود یعنی پیمان شکنی که گویا با تاریخ آنها همراه است اشاره کرده میگوید:"آیا هر بار آنان پیمانی با خدا و پیامبر بستند جمعی از آنها آن را دور نیفکندند و با آن مخالفت نکردند"؟! ( أَ وَ کُلَّمٰا عٰاهَدُوا عَهْداً نَبَذَهُ فَرِیقٌ مِنْهُمْ ).
آری"اکثرشان ایمان نمیآورند"( بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ ).
خداوند از آنها در کوه طور پیمان گرفت که به فرمانهای تورات عمل کنند
ولی سر انجام این پیمان را شکستند و فرمان او را زیر پا گذاردند.
و نیز از آنها پیمان گرفته شده بود که به پیامبر موعود(پیامبر اسلام که بشارت آمدنش در تورات داده شده بود)ایمان بیاورند به این پیمان نیز عمل نکردند.
یهود"بنی نضیر"و"بنی قریظه"هنگام ورود پیامبر اسلام به مدینه نیز با او پیمان بستند که لا اقل به دشمنانش کمک نکنند،ولی عاقبت این پیمان را هم شکستند و در جنگ احزاب با مشرکان مکه بر ضد اسلام همکاری کردند.
اساسا این شیوه دیرینه اکثریت یهود است که به عهد خویش پایبند نیستند و هم اکنون نیز به روشنی میبینیم که هر گاه منافع صهیونیستها و اسرائیل غاصب به خطر بیفتد،تمام عهدنامههای خصوصی و جهانی را زیر پا گذارده،و با بهانههای واهی همه را به دست فراموشی میسپارند.
*** آخرین آیه مورد بحث،تاکید صریحتر و گویاتری روی همین موضوع دارد میگوید:"هنگامی که فرستادهای از سوی خدا به سراغ آنها آمد و با نشانههایی که نزد آنها بود مطابقت داشت،جمعی از آنان که دارای کتاب بودند کتاب الهی را پشت سر افکندند،آن چنان که گویی اصلا از آن خبر ندارند" ( وَ لَمّٰا جٰاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ مُصَدِّقٌ لِمٰا مَعَهُمْ نَبَذَ فَرِیقٌ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ کِتٰابَ اللّٰهِ وَرٰاءَ ظُهُورِهِمْ کَأَنَّهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ ).
تا آن زمان که پیامبر اسلام ص مبعوث نشده بود علمای یهود،مردم را به آمدنش بشارت میدادند و نشانهها و مشخصات او را بر میشمردند اما هنگامی که به رسالت مبعوث گشت آن چنان از محتویات تورات،رخ بر تافتند که گویی هرگز آن را ندیده بودند و نخوانده بودند.
آری این است نتیجه خود خواهی و دنیا پرستی که انسانی را که در آغاز از
مبلغان سر سخت حق بوده به هنگام رسیدن به آن در صف دشمنان آشتیناپذیر قرار میدهد.
روشن است تعبیر به"نزول"(فرود آمدن)یا"انزال"(فرو فرستادن)در مورد قرآن مجید به این معنی نیست که مثلا خداوند مکانی در آسمانها دارد و قرآن را از آن محل بالا فرو فرستاده است،بلکه این تعبیر اشاره به علو مقامی و معنوی پروردگار است.
کلمه"فاسق"از ماده"فسق"در اصل به معنی خارج شدن هسته از درون رطب(خرمای تازه)است،به این ترتیب که گاهی رطب از شاخه درخت نخل سقوط میکند،هسته از درون آن به خارج میپرد،عرب از این معنی تعبیر به"فسقت النواة"میکند،سپس به تمام کسانی که لباس طاعت پروردگار را از تن در آورده و از راه و رسم بندگی خارج شدهاند"فاسق"گفته شده است.
در حقیقت همان گونه که هسته خرما به هنگام بیرون آمدن،آن قشر شیرین و مفید و مغذی را رها میسازد،آنها نیز با اعمال خود تمام ارزش و شخصیت خویش را از دست میدهند.
قرآن در بحثهای فوق مانند دیگر بحثها،هرگز تمام یک قوم را به خاطر گناه اکثریت مورد ملامت قرار نمیدهد،بلکه با تعبیر"فریق"و همچنین "اکثر"سهم اقلیت با تقوا و مؤمن را محفوظ میدارد،و این است راه و رسم حق طلبی و حقجویی.
وَ اِتَّبَعُوا مٰا تَتْلُوا اَلشَّیٰاطِینُ عَلیٰ مُلْکِ سُلَیْمٰانَ وَ مٰا کَفَرَ سُلَیْمٰانُ وَ لٰکِنَّ اَلشَّیٰاطِینَ کَفَرُوا یُعَلِّمُونَ اَلنّٰاسَ اَلسِّحْرَ وَ مٰا أُنْزِلَ عَلَی اَلْمَلَکَیْنِ بِبٰابِلَ هٰارُوتَ وَ مٰارُوتَ وَ مٰا یُعَلِّمٰانِ مِنْ أَحَدٍ حَتّٰی یَقُولاٰ إِنَّمٰا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلاٰ تَکْفُرْ فَیَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمٰا مٰا یُفَرِّقُونَ بِهِ بَیْنَ اَلْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ وَ مٰا هُمْ بِضٰارِّینَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاّٰ بِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ یَتَعَلَّمُونَ مٰا یَضُرُّهُمْ وَ لاٰ یَنْفَعُهُمْ وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اِشْتَرٰاهُ مٰا لَهُ فِی اَلْآخِرَةِ مِنْ خَلاٰقٍ وَ لَبِئْسَ مٰا شَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ لَوْ کٰانُوا یَعْلَمُونَ (102) وَ لَوْ أَنَّهُمْ آمَنُوا وَ اِتَّقَوْا لَمَثُوبَةٌ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ خَیْرٌ لَوْ کٰانُوا یَعْلَمُونَ (103)
102-(یهود)از آنچه شیاطین در عصر سلیمان بر مردم میخواندند پیروی میکردند،سلیمان هرگز(دست به سحر نیالود و)کافر نشد،و لکن شیاطین کفر ورزیدند و به مردم
تعلیم سحر دادند(و نیز یهود)از آنچه بر دو فرشته بابل"هاروت"و"ماروت" نازل شد پیروی کردند،(آنها طریق سحر کردن را برای آشنایی به طرز ابطال آن به مردم یاد میدادند)و به هیچ کس چیزی یاد نمیدادند مگر اینکه قبلا به او میگفتند ما وسیله آزمایش شما هستیم،کافر نشوید(و از این تعلیمات سوء استفاده نکنید)ولی آنها از آن دو فرشته مطالبی را میآموختند که بتوانند به وسیله آن میان مرد و همسرش جدایی بیفکنند(نه اینکه از آن برای ابطال سحر استفاده کنند)ولی هیچگاه بدون فرمان خدا نمیتوانند به انسانی ضرر برسانند،آنها قسمتهایی را فرا میگرفتند که برای آنان زیان داشت و نفعی نداشت،و مسلما میدانستند هر کسی خریدار این گونه متاع باشد بهرهای در آخرت نخواهد داشت و چه زشت و ناپسند بود آنچه خود را به آن میفروختند اگر علم و دانشی میداشتند!.
103-و اگر آنها ایمان میآوردند و پرهیزکاری پیشه میکردند پاداشی که نزد خداوند بود برای آنان بهتر بود،اگر آگاهی داشتند.
سلیمان و ساحران بابل
از احادیث چنین بر میآید که در زمان سلیمان پیامبر ص گروهی در کشور او به عمل سحر و جادوگری پرداختند،سلیمان دستور داد تمام نوشتهها و اوراق آنها را جمعآوری کرده در محل مخصوصی نگهداری کنند(این نگهداری شاید به خاطر آن بوده که مطالب مفیدی برای دفع سحر ساحران در میان آنها وجود داشته).
پس از وفات سلیمان گروهی آنها را بیرون آورده و شروع به اشاعه و تعلیم سحر کردند،بعضی از این موقعیت استفاده کرده و گفتند:سلیمان اصلا پیامبر نبود بلکه به کمک همین سحر و جادوگریها بر کشورش مسلط شد و امور خارق العاده انجام میداد! گروهی از بنی اسرائیل هم از آنها تبعیت کردند و سخت به جادوگری دل بستند،تا آنجا که دست از تورات نیز برداشتند.
هنگامی که پیامبر اسلام ص ظهور کرد و ضمن آیات قرآن اعلام نمود سلیمان از پیامبران خدا بوده است،بعضی از احبار و علمای یهود گفتند:از محمد تعجب نمیکنید که میگوید سلیمان پیامبر است در صورتی که او ساحر بوده؟.
این گفتار یهود علاوه بر اینکه تهمت و افترای بزرگی نسبت به این پیامبر الهی محسوب میشد لازمهاش تکفیر سلیمان ع بود،زیرا طبق گفته آنان سلیمان مرد ساحری بوده که خود را به دروغ پیامبر خوانده و این عمل موجب کفر است.
آیات فوق به آنها پاسخ میگوید 1.
***به هر حال نخستین آیه مورد بحث فصل دیگری از زشتکاریهای یهود را معرفی میکند که پیامبر بزرگ خدا سلیمان را به سحر و جادوگری متهم ساختند، میگوید:"آنها از آنچه شیاطین در عصر سلیمان بر مردم میخواندند پیروی کردند" ( وَ اتَّبَعُوا مٰا تَتْلُوا الشَّیٰاطِینُ عَلیٰ مُلْکِ سُلَیْمٰانَ ).
ضمیر در جمله"و اتبعوا"ممکن است اشاره به یهودیان معاصر پیامبر باشد و یا معاصران سلیمان و یا همه آنان.
منظور از"شیاطین"نیز ممکن است،انسانهای طغیانگر و یا جن و یا اعم از هر دو باشد.
سپس قرآن به دنبال این سخن اضافه میکند:"سلیمان هرگز کافر نشد" ( وَ مٰا کَفَرَ سُلَیْمٰانُ ).
او هرگز به سحر توسل نجست،و از جادوگری برای پیشبرد اهداف خود استفاده نکرد،"ولی شیاطین کافر شدند،و به مردم تعلیم سحر دادند"( وَ لٰکِنَّ الشَّیٰاطِینَ کَفَرُوا یُعَلِّمُونَ النّٰاسَ السِّحْرَ ).
"آنها(یهود)همچنین از آنچه بر دو فرشته بابل،هاروت و ماروت نازل گردید پیروی کردند"( وَ مٰا أُنْزِلَ عَلَی الْمَلَکَیْنِ بِبٰابِلَ هٰارُوتَ وَ مٰارُوتَ ) 1.
آری آنها از دو سو دست به سوی سحر دراز کردند،یکی از سوی تعلیمات شیاطین در عصر سلیمان،و دیگری از سوی تعلیماتی که بوسیله هاروت و ماروت دو فرشته خدا در زمینه ابطال سحر به مردم داده بودند.
"در حالی که دو فرشته الهی(تنها هدفشان این بود که مردم را به طریق ابطال سحر ساحران آشنا سازند)و لذا"به هیچکس چیزی یاد نمیدادند،مگر اینکه قبلا به او میگفتند:ما وسیله آزمایش تو هستیم،کافر نشو"!(و از این تعلیمات سوء استفاده مکن)( وَ مٰا یُعَلِّمٰانِ مِنْ أَحَدٍ حَتّٰی یَقُولاٰ إِنَّمٰا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلاٰ تَکْفُرْ ).
خلاصه،این دو فرشته زمانی به میان مردم آمدند که بازار سحر داغ بود و مردم گرفتار چنگال ساحران،آنها مردم را به طرز ابطال سحر ساحران آشنا ساختند ولی از آنجا که خنثی کردن یک مطلب(همانند خنثی کردن یک بمب)فرع بر این است که انسان نخست از خود آن مطلب آگاه باشد و بعد طرز خنثی کردن آن را یاد بگیرد،ناچار بودند فوت و فن سحر را قبلا شرح دهند.
ولی سوء استفاده کنندگان یهود همین را وسیله قرار دادند برای اشاعه هر چه بیشتر سحر و تا آنجا پیش رفتند که پیامبر بزرگ الهی،سلیمان را نیز متهم ساختند که اگر عوامل طبیعی به فرمان او است یا جن و انس از او فرمان میبرند همه مولود سحر است آری این است راه و رسم بدکاران که همیشه برای توجیه مکتب خود،بزرگان را متهم به پیروی از آن میکنند.
به هر حال آنها از این آزمایش الهی پیروز بیرون نیامدند"از آن دو فرشته مطالبی را میآموختند که بتوانند به وسیله آن میان مرد و همسرش جدایی بیفکنند" ( فَیَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمٰا مٰا یُفَرِّقُونَ بِهِ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ ).
ولی قدرت خداوند ما فوق همه این قدرتها است،"آنها هرگز نمیتوانند بدون فرمان خدا به احدی ضرر برسانند"( وَ مٰا هُمْ بِضٰارِّینَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاّٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ ).
"آنها قسمتهایی را یاد میگرفتند که برای ایشان ضرر داشت و نفع نداشت" ( وَ یَتَعَلَّمُونَ مٰا یَضُرُّهُمْ وَ لاٰ یَنْفَعُهُمْ ).
آری آنها این برنامه سازنده الهی را تحریف کردند بجای اینکه از آن به عنوان وسیله اصلاح و مبارزه با سحر استفاده کنند،آن را وسیله فساد قرار دادند"با اینکه میدانستند هر کسی خریدار این گونه متاع باشد بهرهای در آخرت نخواهد داشت"( وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَرٰاهُ مٰا لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ خَلاٰقٍ ) 1.
"چه زشت و ناپسند بود آنچه خود را به آن فروختند اگر علم و دانشی میداشتند"( وَ لَبِئْسَ مٰا شَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ لَوْ کٰانُوا یَعْلَمُونَ ).
*** آنها آگاهانه به سعادت و خوشبختی خود و جامعهای که به آن تعلق داشتند پشت پا زدند و در گرداب کفر و گناه غوطهور شدند"در حالی که اگر ایمان میآوردند و تقوا پیشه میکردند پاداشی که نزد خدا بود برای آنان از همه این امور بهتر بود،اگر توجه داشتند"( وَ لَوْ أَنَّهُمْ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَمَثُوبَةٌ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ خَیْرٌ لَوْ کٰانُوا یَعْلَمُونَ ).
در باره این دو فرشته که به سرزمین بابل آمدند،افسانهها و اساطیر عجیبی بوسیله داستانپردازان ساخته شده و به این دو ملک بزرگ الهی بستهاند تا آنجا که به آنها چهره خرافی دادهاند،و حتی کار تحقیق و مطالعه پیرامون این حادثه تاریخی را بر دانشمندان مشکل ساختهاند،آنچه از میان همه اینها صحیحتر به نظر میرسد و با موازین عقلی و تاریخی و منابع حدیث سازگار است همان است که در ذیل میخوانید:
"در سرزمین بابل سحر و جادوگری به اوج خود رسید و باعث ناراحتی و ایذاء مردم گردیده بود،خداوند دو فرشته را به صورت انسان مامور ساخت که عوامل سحر و طریق ابطال آن را به مردم بیاموزند،تا بتوانند خود را از شر ساحران بر کنار دارند.
ولی این تعلیمات بالاخره قابل سوء استفاده بود،چرا که فرشتگان ناچار بودند برای ابطال سحر ساحران طرز آن را نیز تشریح کنند،تا مردم بتوانند از این راه به پیشگیری پردازند،این موضوع سبب شد که گروهی پس از آگاهی از طرز سحر،خود در ردیف ساحران قرار گرفتند و موجب مزاحمت تازهای برای مردم شدند.
با اینکه آن دو فرشته به مردم هشدار دادند که این یک نوع آزمایش الهی برای شما است و حتی گفتند:سوء استفاده از این تعلیمات یک نوع کفر است،اما آنها به کارهایی پرداختند که موجب ضرر و زیان مردم شد" 1.
آنچه در بالا آوردیم چیزی است که از بسیاری از احادیث و منابع اسلامی
استفاده میشود و هماهنگی آن با عقل و منطق آشکار است،از جمله حدیثی که از عیون اخبار الرضا ع نقل شده(که در یک طریق از خود امام علی بن موسی الرضا ع و در طریق دیگری از امام حسن عسکری ع است)به روشنی این معنی را تایید میکند 1.
اما متاسفانه بعضی از مورخان و نویسندگان دائرة المعارفها و حتی بعضی از مفسران در این زمینه تحت تاثیر افسانههای مجعولی قرار گرفتهاند و داستانی را که در افواه بعضی از عوام مشهور است در باره این دو فرشته معصوم الهی ذکر کردهاند که:"آنان دو فرشته بودند،خداوند آنها را برای این به زمین فرستاد تا بدانند اگر آنها نیز جای انسانها بودند از گناه مصون نمیماندند،و خدا را معصیت میکردند،آنها هم پس از فرود آمدن به زمین مرتکب چندین گناه بزرگ شدند و به دنبال آن افسانهای در باره ستاره زهره نیز ساختند،همه اینها بی اساس و جزء خرافات است و قرآن از این امور پاک میباشد و اگر تنها در متن آیات فوق بیندیشیم خواهیم دید که بیان قرآن هیچ ارتباطی با این مسائل ندارد.
نام"هاروت"و"ماروت"به عقیده بعضی از نویسندگان،ایرانی الاصل است او میگوید در کتاب ارمنی با نام"هرروت"به معنی حاصلخیزی و"مروت" به معنی"بیمرگی"برخورد کرده است،او معتقد است که هاروت و ماروت ماخوذ از این دو لفظ میباشد 2.
ولی این استنباط دلیل روشنی ندارد.
در"اوستا"الفاظ"هرودات"که همان"خرداد"باشد و همچنین"امردات"
به معنی بی مرگ که همان"مرداد"است به چشم میخورد 1.
دهخدا در لغت نامه خود نیز مطلبی در این زمینه نقل کرده است که بی شباهت به معنی اخیر نیست.
و عجیب اینکه:بعضی هاروت و ماروت را دو مرد از ساکنان بابل دانستهاند و بعضی حتی آنها را به عنوان شیاطین معرفی کردهاند در حالی که آیه فوق به وضوح این مسائل را رد میکند.
در اینجا سؤالی باقی میماند و آن اینکه طبق ظاهر آیات فوق و روایات متعدد-چنان که گفتیم-هاروت و ماروت دو فرشته الهی بودند که برای مبارزه با اذیت و آزار ساحران به تعلیم مردم پرداختند،آیا براستی فرشته میتواند معلم انسان باشد؟ پاسخ این سؤال در همان احادیث ذکر شده است و آن اینکه خداوند آنها را به صورت انسانهایی در آورد تا بتوانند این رسالت خود را انجام دهند،این حقیقت را میتوان از آیه 9 سوره انعام نیز دریافت آنجا که میگوید: وَ لَوْ جَعَلْنٰاهُ مَلَکاً لَجَعَلْنٰاهُ رَجُلاً :"اگر او(پیامبر)را فرشتهای قرار میدادیم حتما او را به صورت مردی جلوهگر میساختیم".
در آیات فوق خواندیم که ساحران نمیتوانستند بدون اذن پروردگار به کسی زیان برسانند این به آن معنی نیست که جبر و اجباری در کار باشد،بلکه
اشاره به یکی از اصول اساسی توحید است که همه قدرتها در این جهان از قدرت پروردگار سرچشمه میگیرد،حتی سوزندگی آتش و برندگی شمشیر بی اذن و فرمان او نمیباشد،چنان نیست که ساحر بتواند بر خلاف اراده خدا در عالم آفرینش دخالت کند و چنین نیست که خدا را در قلمرو حکومتش محدود نماید بلکه اینها خواص و آثاری است که او در موجودات مختلف قرار داده،بعضی از آن حسن استفاده میکنند و بعضی سوء استفاده،و این آزادی و اختیار که خدا به انسانها داده نیز وسیلهای است برای آزمودن و تکامل آنها.
در اینکه"سحر"چیست،و از چه تاریخی به وجود آمده؟بحث فراوان است این قدر میتوان گفت که سحر از زمانهای خیلی قدیم در میان مردم رواج داشته است،ولی تاریخ دقیقی برای آن در دست نیست،و نیز نمیتوان گفت چه کسی برای نخستین بار جادوگری را به وجود آورد؟ ولی از نظر معنی و حقیقت سحر میتوان گفت:سحر نوعی اعمال خارق العاده است که آثاری از خود در وجود انسانها به جا میگذارد و گاهی یک نوع چشمبندی و تردستی است،و گاه تنها جنبه روانی و خیالی دارد.
سحر از نظر لغت به دو معنی آمده است:
1-به معنی خدعه و نیرنگ و شعبده و تردستی و به تعبیر"قاموس اللغه" سحر یعنی خدعه کردن.
2-"کل ما لطف و دق":"آنچه عوامل آن نامرئی و مرموز باشد".
در مفردات راغب که مخصوص واژههای قرآن است به سه معنی اشاره شده:
1-خدعه و خیالات بدون حقیقت و واقعیت،همانند شعبده و تردستی.
2-جلب شیطانها از راههای خاصی و کمک گرفتن از آنان.
3-معنی دیگری است که بعضی پنداشتهاند و آن اینکه:ممکن است با وسائلی ماهیت و شکل اشخاص و موجودات را تغییر داد،مثلا انسان را بوسیله آن به صورت حیوانی در آورد،ولی این نوع خیال و پنداری بیش نیست و واقعیت ندارد 1.
از بررسی حدود 51 مورد کلمه"سحر"و مشتقات آن در سورههای قرآن از قبیل:طه،شعراء،یونس و اعراف و...راجع به سرگذشت پیامبران خدا:
موسی،عیسی و پیامبر اسلام ص به این نتیجه میرسیم که سحر از نظر قرآن به دو بخش تقسیم میشود:
1-آنجا که مقصود از آن فریفتن و تردستی و شعبده و چشمبندی است و حقیقتی ندارد چنان که میخوانیم:" فَإِذٰا حِبٰالُهُمْ وَ عِصِیُّهُمْ یُخَیَّلُ إِلَیْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّهٰا تَسْعیٰ :(ریسمانها و عصاهای جادوگران زمان موسی در اثر سحر،خیال میشد که حرکت میکنند)"سوره طه آیه 66"و در آیه دیگر آمده است" فَلَمّٰا أَلْقَوْا سَحَرُوا أَعْیُنَ النّٰاسِ وَ اسْتَرْهَبُوهُمْ "(هنگامی که ریسمانها را انداختند چشمهای مردم را سحر کردند و آنها را ارعاب نمودند)(اعراف آیه 116)از این آیات روشن میشود که سحر دارای حقیقتی نیست که بتوان در اشیاء تصرفی کند و اثری بگذارد بلکه این تردستی و چشمبندی ساحران است که آن چنان جلوه میدهد.
2-از بعضی از آیات قرآن استفاده میشود که بعضی از انواع سحر به راستی اثر میگذارد مانند آیه فوق که میگوید آنها سحرهایی را فرا میگرفتند که میان مرد و همسرش جدایی میافکند( فَیَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمٰا مٰا یُفَرِّقُونَ بِهِ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ )یا تعبیر دیگری که در آیات فوق بود که آنها چیزهایی را فرا میگرفتند که مضر به حالشان بود و نافع نبود( وَ یَتَعَلَّمُونَ مٰا یَضُرُّهُمْ وَ لاٰ یَنْفَعُهُمْ ).
ولی آیا تاثیر سحر فقط جنبه روانی دارد و یا اینکه اثر جسمانی و خارجی
هم ممکن است داشته باشد؟در آیات بالا اشارهای به آن نشده،و لذا بعضی معتقدند اثر سحر تنها در جنبههای روانی است.
نکته دیگری که در اینجا تذکر آن لازم است اینکه:به نظر میرسد قسمت قابل توجهی از سحرها بوسیله استفاده از خواص شیمیایی و فیزیکی به عنوان اغفال مردم سادهلوح انجام میشده است.
مثلا در تاریخ ساحران زمان موسی ع میخوانیم که آنها درون ریسمانها و عصاهای خویش مقداری مواد شیمیایی مخصوص(احتمالا جیوه و مانند آن)قرار داده بودند که پس از تابش آفتاب،و یا بر اثر وسائل حرارتی که در زیر آن تعبیه کرده بودند،به حرکت در آمدند،و تماشا کنندگان خیال میکردند آنها زنده شدهاند.
این گونه سحرها حتی در زمان ما نیز کمیاب نیست.
در این مورد فقهای اسلام همه میگویند یاد گرفتن و انجام اعمال سحر و جادوگری حرام است.
در این قسمت احادیثی از پیشوایان بزرگ اسلام رسیده است که در کتابهای معتبر ما نقل گردیده،از جمله اینکه:
علی ع میفرماید:"من تعلم شیئا من السحر قلیلا او کثیرا فقد کفر و کان آخر عهده بربه..." 1"کسی که سحر بیاموزد،کم یا زیاد،کافر شده است،و رابطه او با خداوند به کلی قطع میشود...".
اما همانطور که گفتیم چنانچه یاد گرفتن آن به منظور ابطال سحر ساحران باشد اشکالی ندارد،بلکه گاهی به عنوان واجب کفایی میبایست عدهای سحر را
بیاموزند تا اگر مدعی دروغگویی خواست از این طریق مردم را اغفال یا گمراه کند سحر و جادوی او را ابطال نمایند،و دروغ مدعی را فاش سازند.
شاهد این سخن که اگر سحر برای ابطال سحر و حل و گشودن آن باشد بی مانع است،حدیثی است که از امام صادق نقل شده،در این حدیث میخوانیم:
"یکی از ساحران و جادوگران که در برابر انجام عمل سحر مزد میگرفت خدمت امام صادق ع رسید و عرض کرد:حرفه من سحر بوده است و در برابر آن مزد میگرفتم،خرج زندگی من نیز از همین راه تامین میشد،و با همان در آمد،حج خانه خدا را انجام دادهام،ولی اکنون آن را ترک و توبه کردهام،آیا برای من راه نجاتی هست؟ امام صادق ع در پاسخ فرمود:"عقده سحر را بگشا،ولی گره جادوگری مزن" 1.
از این حدیث استفاده میشود که برای گشودن گره سحر،آموختن و عمل آن بی اشکال است.
سحر و جادوگری از نظر کتب عهد قدیم(تورات و کتب ملحق به آن)نیز ناروا و بسیار ناپسند است،زیرا در تورات میخوانیم:"با صاحبان اجنه توجه مکنید و جادوگران را متفحص نشوید تا(مبادا)از آنها ناپاک شوید و خداوند خدای شما منم" 2.
و در جای دیگر تورات آمده:"و کسی که با صاحبان اجنه و جادوگران توجه مینماید تا آن که از راه زنا پیروی ایشان نماید روی عتاب خود را به سوی
او گردانیده او را از میان قومش منقطع خواهم ساخت" 1.
"قاموس کتاب مقدس"در این باره مینویسد:"و پر واضح است که سحر در شریعت موسی راه نداشت،بلکه شریعت،اشخاصی را که از سحر مشورتطلبی مینمودند به شدیدترین قصاصها ممانعت مینمود".
ولی جالب اینجا است که نویسنده قاموس کتاب مقدس اعتراف میکند که با وجود این یهود سحر و جادوگری را فرا گرفتند،و بر خلاف تورات به آن معتقد شدند،او به دنبال مطلب قبل میگوید:"لکن با وجود اینها این ماده فاسده در میان قوم یهود داخل گردید،قوم به آن معتقد شدند و در وقت حاجت بدان پناه بردند" 2.
به همین دلیل قرآن آنها را شدیدا مورد نکوهش قرار داده،و آنها را سود گرانی میشمرد که خود را به بدترین بهایی فروختند.
امروز یک سلسله علوم وجود دارد که در گذشته ساحران با استفاده از آنها برنامههای خود را عملی میساختند:
1-استفاده از خواص ناشناخته فیزیکی و شیمیایی اجسام،چنان که قبلا نیز اشاره کردیم،همانطور که در داستان ساحران زمان موسی ع آمده که آنها با استفاده از خواص فیزیکی و شیمیایی مانند جیوه و ترکیبات آن توانستند چیزهایی به شکل مار بسازند و به حرکت در آوردند.
البته استفاده از خواص فیزیکی و شیمیایی اجسام هرگز ممنوع نیست،بلکه باید هر چه بیشتر از آنها آگاه شد و در زندگی از آن استفاده کرد،ولی اگر از
خواص مرموز آنها برای اغفال و فریب مردم ناآگاه استفاده شود،و به راههای غلطی سوق داده شوند یکی از مصادیق سحر محسوب خواهد شد(دقت کنید).
2-استفاده از خواب مغناطیسی،هیپنوتیزم،و مانیهتیزم،و تلهپاتی،(انتقال افکار از فاصله دور).
البته این علوم نیز از علوم مثبتی است که میتواند در بسیاری از شئون زندگی مورد بهرهبرداری صحیح قرار گیرد،ولی ساحران از آن سوء استفاده میکردند و برای اغفال و فریب مردم آنها را به کاری میگرفتند.
اگر امروز هم کسی از آنها چنین استفادهای را در برابر مردم بیخبر کند سحر محسوب خواهد شد.
کوتاه سخن اینکه سحر معنی وسیعی دارد که همه آنچه در اینجا گفتیم و در سابق اشاره شد نیز در بر میگیرد.
این نکته نیز به ثبوت رسیده که نیروی اراده انسان،قدرت فراوانی دارد و هنگامی که در پرتو ریاضتهای نفسانی قویتر شود کارش به جایی میرسد که در موجودات محیط خود تاثیر میگذارد،همانگونه که مرتاضان بر اثر ریاضت اقدام به کارهای خارق العاده میکنند.
این نیز قابل توجه است که ریاضتها گاهی مشروع است و گاهی نامشروع، ریاضتهای مشروع در نفوس پاک نیروی سازنده ایجاد میکند،و ریاضتهای نامشروع نیروی شیطانی،و هر دو ممکن است منشا خارق عادات گردد که در اولی مثبت و سازنده و در دوم مخرب است.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَقُولُوا رٰاعِنٰا وَ قُولُوا اُنْظُرْنٰا وَ اِسْمَعُوا وَ لِلْکٰافِرِینَ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (104) مٰا یَوَدُّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ اَلْکِتٰابِ وَ لاَ اَلْمُشْرِکِینَ أَنْ یُنَزَّلَ عَلَیْکُمْ مِنْ خَیْرٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ اَللّٰهُ یَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ ذُو اَلْفَضْلِ اَلْعَظِیمِ (105)
104-ای افراد با ایمان(هنگامی که از پیغمبر تقاضای مهلت برای درک آیات قرآن میکنید) نگوئید"راعنا"بلکه بگوئید"انظرنا"(زیرا کلمه اول هم به معنی ما را مهلت بده و هم بمعنی"ما را تحمیق کن"میباشد و دستاویزی برای دشمنان است) و آنچه به شما دستور داده میشود بشنوید و برای کافران(و استهزاء کنندگان) عذاب دردناکی است.
105-کافران اهل کتاب،و هم چنین مشرکان،دوست نمیدارند خیر و برکتی از ناحیه خداوند بر شما نازل گردد،در حالی که خداوند رحمت خود را به هر کس بخواهد اختصاص میدهد،و خداوند صاحب فضل بزرگی است.
"ابن عباس"مفسر معروف نقل میکند:مسلمانان صدر اسلام هنگامی که پیامبر ص مشغول سخن گفتن بود و بیان آیات و احکام الهی میکرد گاهی از او میخواستند کمی با تانی سخن بگوید تا بتوانند مطالب را خوب درک کنند، و سؤالات و خواستههای خود را نیز مطرح نمایند،برای این درخواست جمله
"راعنا"که از ماده"الرعی"به معنی مهلت دادن است به کار میبردند.
ولی یهود همین کلمه"راعنا"را از ماده"الرعونه"که به معنی کودنی و حماقت است استعمال میکردند(در صورت اول مفهومش این است"به ما مهلت بده"ولی در صورت دوم این است که"ما را تحمیق کن"!).
در اینجا برای یهود دستاویزی پیدا شده بود که با استفاده از همان جملهای که مسلمانان میگفتند،پیامبر یا مسلمانان را استهزاء کنند.
نخستین آیه فوق نازل شد و برای جلوگیری از این سوء استفاده به مؤمنان دستور داد به جای جمله"راعنا"،جمله"انظرنا"را به کار برند که همان مفهوم را میرساند،و دستاویزی برای دشمن لجوج نیست.
بعضی دیگر از مفسران گفتهاند که جمله"راعنا"در لغت یهود یک نوع دشنام بود و مفهومش این بود"بشنو که هرگز نشنوی"این جمله را تکرار میکردند و میخندیدند!.
بعضی از مفسران نیز نقل کردهاند که یهود به جای"راعنا"،"راعینا" میگفتند که معنیش"چوپان ما"است، و پیامبر اسلام ص را مخاطب قرار میدادند و از این راه استهزا میکردند 1این شان نزولها با هم تضادی ندارد و ممکن است همه صحیح باشد.
دستاویز به دشمن ندهید؟
با توجه به آنچه در شان نزول گفته شد،نخستین آیه مورد بحث میگوید:
ای کسانی که ایمان آوردهاید(هنگامی که از پیامبر تقاضای مهلت برای درک
آیات قرآن میکنید)نگوئید"راعنا"بلکه بگوئید"انظرنا"(چرا که همان مفهوم را دارد و دستاویزی برای دشمن نیست)( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَقُولُوا رٰاعِنٰا وَ قُولُوا انْظُرْنٰا ).
"و آنچه به شما دستور داده میشود بشنوید،و برای کافران و استهزاء کنندگان عذاب دردناکی است"( وَ اسْمَعُوا وَ لِلْکٰافِرِینَ عَذٰابٌ أَلِیمٌ ).
از این آیه به خوبی استفاده میشود که مسلمانان باید در برنامههای خود مراقب باشند که هرگز بهانه به دست دشمن ندهند،حتی از یک جمله کوتاه که ممکن است سوژهای برای سوء استفاده دشمنان گردد احتراز جویند،قرآن با صراحت برای جلوگیری از سوء استفاده مخالفان به مؤمنان توصیه میکند که حتی از گفتن یک کلمه مشترک که ممکن است دشمن از آن معنی دیگری قصد کند و به تضعیف روحیه مؤمنان بپردازد پرهیز کنند،دامنه سخن و تعبیر وسیع است چه لزومی دارد انسان جملهای را به کار برد که قابل تحریف و سخریه دشمن باشد.
وقتی اسلام تا این اندازه اجازه نمیدهد بهانه به دست دشمنان داده شود، تکلیف مسلمانان در مسائل بزرگتر و بزرگتر روشن است،هم اکنون گاهی اعمالی از ما سر میزند که از سوی دشمنان داخلی،یا محافل بینالمللی سبب تفسیرهای سوء و بهرهگیری بلندگوهای تبلیغاتی آنان میشود،وظیفه ما این است که از این کارها جدا بپرهیزیم و بی جهت بهانه به دست این مفسدان داخلی و خارجی ندهیم.
این نکته نیز قابل توجه است که جمله"راعنا"-علاوه بر آنچه گفته شد- خالی از یک نوع تعبیر غیر مؤدبانه نیست،زیرا راعنا از ماده مراعات(باب مفاعله) است و مفهومش این میباشد"تو ما را مراعات کن،تا ما هم تو را مراعات کنیم"و چون این تعبیر(علاوه بر سوء استفادههائی که یهود از آن میکردند)
دور از ادب بوده است قرآن مسلمانان را از آن نهی کرده 1.
*** آیه بعد پرده از روی کینهتوزی و عداوت گروه مشرکان و گروه اهل کتاب نسبت به مؤمنان برداشته میگوید:"کافران اهل کتاب و همچنین مشرکان دوست ندارند خیر و برکتی از سوی خدا بر شما نازل گردد"( مٰا یَوَدُّ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتٰابِ وَ لاَ الْمُشْرِکِینَ أَنْ یُنَزَّلَ عَلَیْکُمْ مِنْ خَیْرٍ مِنْ رَبِّکُمْ ).
ولی این تنها آرزویی بیش نیست زیرا"خداوند رحمت و خیر و برکت خویش را به هر کس بخواهد اختصاص میدهد"( وَ اللّٰهُ یَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ یَشٰاءُ ).
"و خداوند داری بخشش و فضل عظیم است"( وَ اللّٰهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ ).
آری دشمنان از شدت کینهتوزی و حسادت حاضر نبودند این افتخار و موهبت را بر مسلمانان ببینند که پیامبری بزرگ،صاحب یک کتاب آسمانی با عظمت از سوی خداوند بر آنها مبعوث گردد،ولی مگر میتوان جلو فضل و رحمت خدا را گرفت؟! ***
مفهوم دقیق" یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا "
بیش از 80 مورد از قرآن مجید این خطاب افتخار آمیز و روحپرور دیده میشود،آیه فوق نخستین آیهای است که با این خطاب در آن برخورد میکنیم:
جالب اینکه این تعبیر منحصرا در آیاتی است که در مدینه نازل شده و در آیات مکی اثری از آن نیست،شاید به این دلیل که با هجرت پیامبر ص به مدینه وضع مسلمانان تثبیت شد و به صورت یک جمعیت ثابت و صاحب نفوذ در آمدند و از پراکندگی نجات یافتند،لذا خداوند آنها را با جمله" یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ
آمنوا"مخاطب قرار داده است.
این تعبیر ضمنا نکته دیگری در بر دارد و آن اینکه حال که شما ایمان آوردهاید،و در برابر حق تسلیم شدهاید،و با خدای خود پیمان اطاعت بستهاید، باید به مقتضای این پیمان،به دستورهایی که پشت سر این جمله میآید عمل کنید، و به تعبیر دیگر ایمان شما ایجاب میکند که این دستورات را به کار بندید.
قابل توجه اینکه در بسیاری از کتب اسلامی،از جمله منابع اهل تسنن، از پیامبر ص چنین نقل شده است که فرمود:
ما انزل اللّٰه آیة فیها یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ،الا و علی(ع)راسها و امیرها: "خداوند در هیچ موردی از قرآن آیهای که" یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا "در آن باشد نازل نکرده مگر آنکه علی ع رئیس آن و امیر آن است" 1.
مٰا نَنْسَخْ مِنْ آیَةٍ أَوْ نُنْسِهٰا نَأْتِ بِخَیْرٍ مِنْهٰا أَوْ مِثْلِهٰا أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اَللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (106) أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اَللّٰهَ لَهُ مُلْکُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مٰا لَکُمْ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ نَصِیرٍ (107)
106-هیچ حکمی را نسخ نمیکنیم،و یا نسخ آن را به تاخیر نمیاندازیم،مگر اینکه بهتر از آن،یا همانند آن را،جانشین آن میسازیم،آیا نمیدانی که خداوند بر هر چیز قادر است؟ 107-آیا نمیدانی که حکومت آسمانها و زمین از آن خدا است؟(و حق دارد هر گونه تغییر و تبدیلی در احکام خود طبق مصالح بدهد)و جز خدا سرپرست و یاوری برای شما نیست(و او است که مصلحت شما را میداند و تعیین میکند).
هدف از نسخ
باز در این آیات سخن از تبلیغات سوء یهود بر ضد مسلمانان است.
آنها گاه به مسلمانان میگفتند دین،دین یهود است و قبله قبله یهود، و لذا پیامبر شما به سوی قبله ما(بیت المقدس)نماز میخواند،اما هنگامی که حکم قبله تغییر یافت و طبق آیه 144 همین سوره مسلمانان موظف شدند به سوی کعبه نماز بگذارند این دستاویز از یهود گرفته شد،آنها نغمه تازهای ساز کردند و گفتند اگر قبله اولی صحیح بود پس دستور دوم چیست؟و اگر دستور دوم
صحیح است اعمال گذشته شما باطل است! قرآن در این آیات به ایرادهای آنها پاسخ میگوید و قلوب مؤمنان را روشن میسازد 1.
میگوید"هیچ حکمی را نسخ نمیکنیم،و یا نسخ آن را به تاخیر نمیاندازیم مگر بهتر از آن یا همانندش را جانشین آن میسازیم"( مٰا نَنْسَخْ مِنْ آیَةٍ أَوْ نُنْسِهٰا نَأْتِ بِخَیْرٍ مِنْهٰا أَوْ مِثْلِهٰا ).
و این برای خداوند آسان است"آیا نمیدانی که خدا بر همه چیز قادر است" ( أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ).
*** "آیا نمیدانی حکومت آسمانها و زمین از آن خدا است"( أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّٰهَ لَهُ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ).
او حق دارد هر گونه تغییر و تبدیلی در احکامش طبق مصالح بدهد،و او نسبت به مصالح بندگانش از همه آگاهتر و بصیرتر است.
"و آیا نمیدانی که جز خدا سرپرست و یاوری برای شما نیست"؟( وَ مٰا لَکُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ نَصِیرٍ ).
در واقع جمله اول این آیه اشاره به حاکمیت خدا در احکام،و قادر بودن او بر تشخیص همه مصالح بندگان است،بنا بر این نباید مؤمنان به حرفهای نابجای افراد مغرض که در مساله نسخ احکام تردید میکنند،گوش فرا دهند.
و جمله دوم هشداری است به آنها که تکیه گاهی غیر از خدا برای خود انتخاب میکنند،چرا که در جهان تکیه گاه واقعی جز او نیست.
"نسخ"از نظر لغت به معنی از بین بردن و زائل نمودن است،و در منطق شرع،تغییر دادن حکمی و جانشین ساختن حکمی دیگر بجای آن است،به عنوان مثال:
1-مسلمانان بعد از هجرت به مدینه مدت شانزده ماه به سوی بیت المقدس نماز میخواندند،پس از آن دستور تغییر قبله صادر شد،و موظف شدند هنگام نماز رو به سوی کعبه کنند.
2-در سوره نساء آیه 15 در باره مجازات زنان زناکار دستور داده شده که در صورت شهادت چهار شاهد،آنها را در خانه حبس کنند تا زمانی که مرگشان فرا رسد،یا خداوند راه دیگری برای آنان مقرر دارد.
این آیه بوسیله آیه 2 سوره نور نسخ شد و در آن آیه مجازاتشان تبدیل به یکصد تازیانه شده است.
در اینجا ایراد معروفی است که به این صورت مطرح میشود:اگر حکم اول دارای مصلحتی بوده پس چرا نسخ شده؟و اگر نبوده چرا از آغاز تشریع گردیده؟و به تعبیر دیگر:چه میشد از آغاز حکم چنان تشریع میگشت که احتیاجی به نسخ و تغییر نداشت؟ پاسخ این سؤال را دانشمندان اسلام از قدیم در کتب خود آوردهاند و حاصل آن با توضیحی از ما چنین است:
میدانیم نیازهای انسان گاه با تغییر زمان و شرائط محیط دگرگون میشود و گاه ثابت و بر قرار است،یک روز برنامهای ضامن سعادت او است ولی روز دیگر ممکن است بر اثر دگرگونی شرائط همان برنامه سنگ راه او باشد.
یک روز دارویی برای بیمار فوق العاده مفید است و طبیب به آن دستور
میدهد،اما روز دیگر به خاطر بهبودی نسبی بیمار ممکن است این دارو حتی زیانبار باشد،لذا دستور قطع آن و جانشین ساختن داروی دیگر را میدهد.
ممکن است درسی امسال برای دانشآموزی سازنده باشد،اما همین درس برای سال آینده بی فایده باشد،معلم آگاه باید برنامه را آن چنان تنظیم کند که سال به سال دروس مورد نیاز شاگردان تدریس شود.
این مساله مخصوصا با توجه به قانون تکامل انسان و جامعهها روشنتر میگردد که در روند تکاملی انسانها گاه برنامهای مفید و سازنده است و گاه زیانبار و لازم التغییر،به خصوص در هنگام شروع انقلابهای اجتماعی و عقیدتی،لزوم دگرگونی برنامهها در مقطعهای مختلف زمانی روشنتر به نظر میرسد.
البته نباید فراموش کرد که اصول احکام الهی که پایههای اساسی را تشکیل میدهد در همه جا یکسان است،هرگز اصل توحید یا عدالت اجتماعی و صدها حکم مانند آن دگرگون نمیشود،تغییر در مسائل کوچکتر و دست دوم است.
این نکته را نیز نباید فراموش کرد که ممکن است تکامل مذاهب به جایی برسد که آخرین مذهب به عنوان خاتم ادیان نازل گردد به طوری که دگرگونی در احکام آن بعدا راه نیابد(شرح کامل این موضوع را در ذیل آیه 40 احزاب در بحث خاتمیت به خواست خدا میآوریم).
گر چه معروف است که یهود نسخ را به کلی منکرند و به همین دلیل دگرگونی قبله را به مسلمانان ایراد میگرفتند ولی طبق منابع مذهبیشان ناچارند نسخ را بپذیرند.
چرا که طبق گفته تورات هنگامی که نوح ع از کشتی پیاده شد خداوند همه حیوانات را بر او حلال کرد،ولی این حکم در شریعت موسی ع نسخ شد و قسمتی از حیوانات تحریم گشت.
در تورات سفر تکوین فصل 9 شماره 3 میخوانیم:"و هر جنبندهای که
زندگی نماید برای تو طعام خواهد بود و همه را چون علف سبزه به شما دادم" ولی عمومیت این حکم بعدا نسخ گردید.
"آیه"در لغت به معنی نشانه و علامت است و در قرآن در معانی گوناگونی به کار رفته از جمله:
1-فرازهای قرآن که با نشانههای خاصی از هم تفکیک شده و به آیه معروف است چنان که در خود قرآن میخوانیم:" تِلْکَ آیٰاتُ اللّٰهِ نَتْلُوهٰا عَلَیْکَ بِالْحَقِّ " (بقره-252).
2-معجزات نیز به عنوان آیه معرفی شده است،چنان که در مورد معجزه معروف موسی ع ید بیضاء میخوانیم: وَ اضْمُمْ یَدَکَ إِلیٰ جَنٰاحِکَ تَخْرُجْ بَیْضٰاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ آیَةً أُخْریٰ :"دستت را در گریبان تا زیر بغل فرو بر،به هنگامی که خارج میشود سفیدی و درخشندگی بی عیب و نقصی دارد و این معجزه دیگر است"(طه-22).
3-به معنی دلیل و نشانه خداشناسی و یا معاد نیز آمده است،چنان که میخوانیم: وَ جَعَلْنَا اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ آیَتَیْنِ :"ما شب و روز را دو دلیل(برای شناسایی خدا)قرار دادیم"(سوره اسراء-12).
و در مورد استدلال برای معاد میفرماید: وَ مِنْ آیٰاتِهِ أَنَّکَ تَرَی الْأَرْضَ خٰاشِعَةً فَإِذٰا أَنْزَلْنٰا عَلَیْهَا الْمٰاءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ إِنَّ الَّذِی أَحْیٰاهٰا لَمُحْیِ الْمَوْتیٰ إِنَّهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ :"از نشانههای او این است که زمین را پژمرده و خاموش میبینی اما هنگامی که آب(باران)بر آن فرو میریزیم به جنبش میآید و گیاهان آن میروید،همان کسی که زمین را زنده کرد مردگان را نیز زنده میکند،او بر همه چیز قادر است"(فصلت-39).
4-به معنی اشیاء چشمگیر مانند بناهای مرتفع و عالی،نیز آمده است، چنان که میخوانیم: أَ تَبْنُونَ بِکُلِّ رِیعٍ آیَةً تَعْبَثُونَ :"آیا در هر مکان مرتفعی بنائی میسازید و در آن سر گرم میشوید"(شعراء-128).
ولی روشن است که این معانی گوناگون در واقع همه به یک قدر مشترک باز گشت میکند و آن مفهوم"نشانه"است.
اما در آیات مورد بحث که قرآن میگوید:اگر آیهای را نسخ کنیم همانند آن و یا بهتر از آن را خواهیم آورد،اشاره به احکام میباشد،که اگر یکی نسخ گردد بهتر از آن نازل میشود،و یا اگر معجزه یکی از پیامبران منسوخ گردد به پیامبر بعد معجزهای گویاتر داده میشود 1.
قابل توجه اینکه:در بعضی از روایات که در تفسیر آیه فوق وارد شده میبینیم که"نسخ آیه"به مرگ امام و جانشین شدن امام دیگر تفسیر شده است که البته به عنوان بیان یک مصداق است،نه برای محدود کردن مفهوم وسیع آیه.
جمله"ننسها"که در آیات مورد بحث بر جمله"ننسخ"عطف شده در اصل از ماده"انساء"به معنی تاخیر انداختن و یا حذف کردن و از اذهان بردن است 2.
اکنون این سؤال پیش میآید که مفهوم این جمله با در نظر گرفتن جمله "ننسخ"چیست؟ در پاسخ میگوئیم:منظور در اینجا این است که اگر ما آیهای را نسخ کنیم و یا نسخ آن را طبق مصالحی به تاخیر بیندازیم در هر صورت بهتر از آن یا
همانند آن را میآوریم،بنا بر این جمله"ننسخ"اشاره به نسخ در کوتاه مدت است و جمله"ننسها"نسخ در دراز مدت(دقت کنید).
در اینجا بعضی احتمالات دیگر دادهاند که در مقایسه با تفسیری که گفتیم چندان قابل ملاحظه نیست.
سؤال دیگری مطرح میشود که منظور از"او مثلها"چیست؟اگر حکمی همانند حکم گذشته باشد که تغییر اولی بیهوده به نظر میرسد،چه لزومی دارد چیزی را نسخ کنند و همانندش را جانشین آن سازند؟باید ناسخ از منسوخ بهتر باشد تا نسخ قابل قبول گردد.
در پاسخ این سؤال باید گفت:منظور از مثل این است که حکم و قانونی را میآوریم که در زمان بعد اثرش همانند قانون قبل در زمان گذشته باشد.
توضیح اینکه:ممکن است حکمی امروز دارای آثار و فوائدی باشد ولی فردا این آثار را از دست بدهد،در این صورت باید این حکم نسخ گردد و حکم جدیدی بجای آن بنشیند که اگر از آن بهتر نباشد،لا اقل آثاری را که حکم سابق در زمان گذشته داشت حکم جدید در این زمان داشته باشد،و به این ترتیب هیچگونه ایرادی باقی نمیماند.
أَمْ تُرِیدُونَ أَنْ تَسْئَلُوا رَسُولَکُمْ کَمٰا سُئِلَ مُوسیٰ مِنْ قَبْلُ وَ مَنْ یَتَبَدَّلِ اَلْکُفْرَ بِالْإِیمٰانِ فَقَدْ ضَلَّ سَوٰاءَ اَلسَّبِیلِ (108)
108-آیا میخواهید از پیامبر خود همان تقاضاهای(نامعقول)بکنید،که پیش از این از موسی کردند(و با این بهانهجوییها سر از ایمان باز زنید)کسی که کفر را با ایمان مبادله کند(و آن را بجای ایمان بپذیرد)از راه مستقیم(عقل و فطرت) گمراه شده است.
در کتب شان نزولهایی برای این آیه ذکر کردهاند که از نظر نتیجه تقریبا همه یکسانند:
نخست اینکه از ابن عباس نقل شده که"وهب بن زید"و"رافع بن حرمله" نزد رسول خدا ص آمدند و گفتند از سوی خدا نامهای به عنوان ما بیاور تا آن را قرائت کنیم و سپس ایمان بیاوریم!و یا نهرهایی برای ما جاری فرما تا از تو پیروی کنیم!.
بعضی دیگر گفتهاند گروهی از عرب از پیامبر اسلام ص همان تقاضایی را کردند که یهود از موسی داشتند،گفتند،خدا را آشکارا به ما نشان ده تا با چشم خود ببینیم و ایمان بیاوریم! بعضی دیگر نوشتهاند که آنها از پیامبر ص تقاضا کردند برای آنان بتی از درخت مخصوص"ذات انواط"قرار دهد تا آن را پرستش کنند همانگونه که جاهلان بنی اسرائیل به موسی گفتند: اِجْعَلْ لَنٰا إِلٰهاً کَمٰا لَهُمْ آلهة(برای ما بتی قرار ده همانگونه که بت پرستان دارند)!
آیه فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت.
بهانههای بی اساس
گر چه این آیه خطاب به یهود نیست،بلکه مخاطب در آن گروهی از مسلمانان ضعیف الایمان و یا مشرکانند،ولی چنان که خواهیم دید،بی ارتباط به سر گذشت یهود نمیباشد.
شاید پس از ماجرای تغییر قبله بود که جمعی از مسلمانان و مشرکان بر اثر وسوسه یهود،تقاضاهای بی مورد و نابجایی از پیامبر اسلام ص کردند که نمونههای آن در بالا ذکر شد،خداوند بزرگ آنها را از چنین پرسشهایی نهی کرده میفرماید:
"آیا شما میخواهید از پیامبرتان همان تقاضاهای نامعقول را بکنید که پیش از این از موسی کردند"(و با این بهانهجوئیها شانه از زیر بار ایمان خالی کنید) ( أَمْ تُرِیدُونَ أَنْ تَسْئَلُوا رَسُولَکُمْ کَمٰا سُئِلَ مُوسیٰ مِنْ قَبْلُ ).
و از آنجا که این کار،یک نوع مبادله"ایمان"با"کفر"است،در پایان آیه اضافه میکند"کسی که کفر را به جای ایمان بپذیرد،از راه مستقیم گمراه شده است"( وَ مَنْ یَتَبَدَّلِ الْکُفْرَ بِالْإِیمٰانِ فَقَدْ ضَلَّ سَوٰاءَ السَّبِیلِ ).
اشتباه نشود اسلام هرگز از پرسشهای علمی و سؤالات منطقی و همچنین تقاضای معجزه برای پیبردن به حقانیت دعوت پیامبر ص جلوگیری نمیکند چرا که راه درک و فهم و ایمان همینها است،ولی گروهی بودند که برای نرفتن زیر بار دعوت پیامبر ص سؤالات بی اساس و معجزات اقتراحی را بهانه قرار میدادند،و با اینکه پیامبر ص به اندازه کافی دلیل و معجزه در اختیارشان قرار داده بود،هر یک از راه میرسید پیشنهاد خارق عادت جدیدی میکرد،در حالی
که میدانیم اعجاز و خارق عادات بازیچه این و آن نیست،به مقداری لازم است که اطمینان به صدق گفتههای پیامبر ص ایجاد کند و گرنه پیامبر ص یک خارقالعادهگر نیست که گوشهای بنشیند و هر کس بیاید و پیشنهاد معجزهای مطابق میل و سلیقه خویش کند.
از این گذشته گاهی تقاضاهای نامعقولی همچون دیدن خدا با چشم،و یا ساختن بت میکردند.
در واقع قرآن میخواهد به مردم هشدار دهد که اگر شما دنبال چنین تقاضای نامعقول بروید،بر سرتان همان خواهد آمد که بر سر قوم موسی آمد.
وَدَّ کَثِیرٌ مِنْ أَهْلِ اَلْکِتٰابِ لَوْ یَرُدُّونَکُمْ مِنْ بَعْدِ إِیمٰانِکُمْ کُفّٰاراً حَسَداً مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ مِنْ بَعْدِ مٰا تَبَیَّنَ لَهُمُ اَلْحَقُّ فَاعْفُوا وَ اِصْفَحُوا حَتّٰی یَأْتِیَ اَللّٰهُ بِأَمْرِهِ إِنَّ اَللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (109) وَ أَقِیمُوا اَلصَّلاٰةَ وَ آتُوا اَلزَّکٰاةَ وَ مٰا تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ مِنْ خَیْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ (110)
109-بسیاری از اهل کتاب از روی حسد که در وجود آنها ریشه دوانده دوست میداشتند شما را بعد از اسلام و ایمان به حال کفر باز گردانند،با اینکه حق برای آنها کاملا روشن شده است،شما آنها را عفو کنید و گذشت نمائید تا خداوند فرمان خودش (فرمان جهاد)را بفرستد،خداوند بر هر چیزی توانا است.
110-و نماز را بر پا دارید و زکات را ادا کنید(و با این دو وسیله روح و جسم اجتماع خود را نیرومند سازید و بدانید)هر کار خیری برای خود از پیش میفرستید،آن را نزد خدا(در سرای دیگر)خواهید یافت،خداوند به اعمال شما آگاه است.
حسودان لجوج
بسیاری از اهل کتاب مخصوصا یهود بودند که تنها به این قناعت نمیکردند
که خود آئین اسلام را نپذیرند بلکه اصرار داشتند که مؤمنان نیز از ایمانشان باز گردند،و انگیزه آنان در این امر چیزی جز حسد نبود.
قرآن در آیات فوق به این امر اشاره کرده میگوید:"بسیاری از اهل کتاب به خاطر حسد دوست داشتند شما را بعد از اسلام و ایمان به کفر باز گردانند با اینکه حق برای آنها کاملا آشکار شده است"( وَدَّ کَثِیرٌ مِنْ أَهْلِ الْکِتٰابِ لَوْ یَرُدُّونَکُمْ مِنْ بَعْدِ إِیمٰانِکُمْ کُفّٰاراً حَسَداً مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ مِنْ بَعْدِ مٰا تَبَیَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ ).
در اینجا قرآن به مسلمانان دستور میدهد که در برابر این تلاشهای انحرافی و ویرانگر"شما آنها را عفو کنید و گذشت نمائید تا خدا فرمان خودش را بفرستد چرا که خداوند بر هر چیزی توانا است"( فَاعْفُوا وَ اصْفَحُوا حَتّٰی یَأْتِیَ اللّٰهُ بِأَمْرِهِ إِنَّ اللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ).
این در واقع یک دستور تاکتیکی است که به مسلمانان داده شده که در برابر فشار شدید دشمن در آن شرائط خاص از سلاح عفو و گذشت استفاده کنند و به ساختن خویشتن و جامعه اسلامی بپردازند و در انتظار فرمان خدا باشند.
منظور از"فرمان خدا"در اینجا به گفته بسیاری از مفسران"فرمان جهاد"است که در آن هنگام هنوز نازل نشده بود،شاید به این علت که هنوز آمادگی همه جانبه برای این فرمان نداشتند،و لذا بسیاری معتقدند که این آیه بوسیله آیات جهاد که بعدا به آن اشاره خواهد شد نسخ شده است.
اما تعبیر به نسخ شاید در اینجا صحیح نباشد،چرا که نسخ آنست که حکمی ظاهرا به صورت نامحدود تشریع گردد اما در باطن موقت باشد،ولی حکم عفو و گذشت در آیه مورد بحث در شکل محدود بیان شده است،محدود به زمانی که فرمان الهی دائر به جهاد نیامده.
آیه بعد دو دستور سازنده مهم به مؤمنان میدهد یکی در مورد نماز که رابطه محکمی میان انسان و خدا ایجاد میکند و دیگری در مورد زکات که رمز همبستگیهای اجتماعی است و این هر دو برای پیروزی بر دشمن لازم است،میگوید:
"نماز را بر پا دارید و زکات را ادا کنید"و با این دو وسیله روح و جسم خود را نیرومند سازید( وَ أَقِیمُوا الصَّلاٰةَ وَ آتُوا الزَّکٰاةَ ).
سپس اضافه میکند:تصور نکنید کارهای نیکی را که انجام میدهید و اموالی را که در راه خدا انفاق میکنید از بین میرود،نه"آنچه از نیکیها از پیش میفرستید آنها را نزد خدا(در سرای دیگر)خواهید یافت"( وَ مٰا تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ مِنْ خَیْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللّٰهِ ).
"خداوند به تمام اعمال شما بصیر است"( إِنَّ اللّٰهَ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ ).
او بطور دقیق میداند کدام عمل را بخاطر او انجام دادهاید و کدام یک را برای غیر او.
1-و"اصفحوا"از ماده"صفح"در اصل به معنی دامنه کوه،پهنی شمشیر،و یا صفحه صورت است،و این جمله معمولا به معنی روی گرداندن و صرف نظر کردن به کار میرود،و با قرینه جمله"فاعفوا"معلوم میشود که این روی بر گرداندن به خاطر قهر و بی اعتنایی نیست بلکه به خاطر گذشت بزرگوارانه است.
ضمنا این دو تعبیر نشان میدهد که مسلمانان حتی در آن زمان آن قدر قوت و قدرت داشتند که عفو و گذشت نکنند و به مقابله با دشمنان بپردازند، ولی برای اینکه دشمن اگر قابل اصلاح است اصلاح شود،نخست دستور به عفو و گذشت میدهد،و به تعبیر دیگر در برابر دشمن هرگز نباید خشونت،نخستین
برنامه باشد،بلکه اخلاق اسلامی ایجاب میکند که نخستین برنامه عفو و گذشت باشد،اگر مؤثر نشد آن گاه متوسل به خشونت شوند.
***2-جمله" إِنَّ اللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ "ممکن است اشاره به این باشد که خداوند میتواند هم اکنون نیز شما را از طرق غیر عادی بر آنها پیروز گرداند،ولی طبع زندگی بشر و عالم آفرینش این است که هر کاری تدریجا و با فراهم شدن مقدمات انجام گیرد.
***3-جمله" حَسَداً مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ "(انگیزه آنها حسدی از ناحیه خودشان است)ممکن است اشاره به این باشد که حسد گاهی در شکل هدف منعکس میشود و آب و رنگ دینی به آن میدهند،ولی حسدی که آنها در این زمینه نشان میدادند حتی این رنگ را نیز نداشت بلکه صرفا جنبه شخصی داشت 1.
این احتمال نیز وجود دارد که اشاره به حسدی باشد که در جان آنها ریشه دوانیده است.
وَ قٰالُوا لَنْ یَدْخُلَ اَلْجَنَّةَ إِلاّٰ مَنْ کٰانَ هُوداً أَوْ نَصٰاریٰ تِلْکَ أَمٰانِیُّهُمْ قُلْ هٰاتُوا بُرْهٰانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (111) بَلیٰ مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّٰهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ (112)
111-آنها گفتند هیچکس جز یهود یا نصاری هرگز داخل بهشت نخواهد شد،این آرزوی آنها است،بگو اگر راست میگوئید دلیل خود را(بر این موضوع)بیاورید.
112-آری کسی که در برابر خداوند تسلیم شود و نیکوکار باشد،پاداش او نزد پروردگارش ثابت است،نه ترسی بر آنها است و نه غمگین خواهند شد(بنا بر این بهشت خداوند در انحصار هیچ طایفهای نیست).
انحصار طلبان بهشت!
قرآن در آیات فوق اشاره به یکی دیگر از ادعاهای پوچ و نابجای گروهی از یهودیان و مسیحیان کرده و سپس پاسخ دندانشکن به آنها میگوید:"آنها گفتند:هیچکس جز یهود و نصاری داخل بهشت نخواهد شد"( وَ قٰالُوا لَنْ یَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلاّٰ مَنْ کٰانَ هُوداً أَوْ نَصٰاریٰ ) 1.
در پاسخ ابتدا میفرماید:"این تنها آرزویی است که دارند"(و هرگز به این آرزو نخواهند رسید)( تِلْکَ أَمٰانِیُّهُمْ ).
بعد روی سخن را به پیامبر ص کرده میگوید:"به آنها بگو هر ادعایی دلیلی میخواهد چنانچه در این ادعا صادق هستید دلیل خود را بیاورید"( قُلْ هٰاتُوا بُرْهٰانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ ).
*** پس از اثبات این واقعیت که آنها هیچ دلیلی بر این مدعی ندارند و ادعای انحصاری بودن بهشت،تنها خواب و خیالی است که در سر میپرورانند،معیار اصلی و اساسی ورود در بهشت را به صورت یک قانون کلی بیان کرده،میگوید:
آری کسی که در برابر خداوند تسلیم گردد و نیکوکار باشد پاداش او نزد پروردگارش ثابت است"( بَلیٰ مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّٰهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ ).
و بنا بر این"چنین کسانی نه ترسی خواهند داشت و نه غمگین میشوند" ( وَ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ ).
خلاصه اینکه بهشت و پاداش خداوند و نیل به سعادت جاودان در انحصار هیچ طایفه نیست،بلکه از آن کسانی است که واجد دو شرط باشند:
در مرحله اول تسلیم محض در مقابل فرمان حق و ترک تبعیض در احکام الهی، چنان نباشد که هر دستوری موافق منافعشان است بپذیرند و هر چه مخالف آن باشد پشت سر اندازند،آنها به طور کامل تسلیم حقند.
و در مرحله بعد آثار این ایمان در عمل آنها به صورت انجام کار نیک منعکس گردد،آنها نیکوکارند،نسبت به همگان و در تمام برنامهها.
در حقیقت قرآن با این بیان مساله نژاد پرستی و تعصبهای نابجا را بطور کلی نفی میکند و سعادت و خوشبختی را از انحصار طایفه خاصی بیرون میآورد
ضمنا معیار رستگاری را که ایمان و عمل صالح است،مشخص میسازد.
"امانیهم"جمع"امنیة"به معنی آرزویی است که انسان به آن نمیرسد.
البته در اینجا این مدعیان اهل کتاب یک آرزو بیشتر نداشتند و آن انحصار بهشت به آنها بود،ولی از آنجا که این آرزو خود سرچشمه آرزوهای دیگر و به اصطلاح دارای شاخ و برگهای دیگری است به صورت"جمع"(امانی)ذکر شده.
جالب توجه اینکه در آیه فوق اسلام به"وجه"نسبت داده شده(آنها صورت خود را در برابر خدا تسلیم میکنند)این به خاطر آن است که روشنترین دلیل برای تسلیم در برابر چیزی آن است که انسان با تمام صورت متوجه آن شود.
این احتمال نیز وجود دارد که"وجه" به معنی ذات بوده باشد،یعنی آنها با تمام وجود خود تسلیم فرمان پروردگارند.
***3-آیات فوق،ضمنا این نکته را به همه مسلمانان تعلیم میکند که در هیچ مورد زیر بار سخنان بی دلیل نروند و هر کس ادعایی کرد،از او مطالبه دلیل کنند،و به این ترتیب سد تقلیدهای کورکورانه را بشکنند و تفکر منطقی بر جامعه آنان حاکم شود.
ذکر جمله"و هو محسن"بعد از بیان مساله تسلیم،اشاره به این است که تا ایمان راسخ وجود نداشته باشد،نیکوکاری به معنی وسیع کلمه حاصل نخواهد شد.
ضمنا این جمله نشان میدهد که نیکوکاری برای این افراد با ایمان جنبه یک فعل زودگذر ندارد،بلکه وصف آنها شده و در عمق جانشان نفوذ کرده است.
نفی خوف و غم از پیروان خط توحید،دلیلش روشن است،چرا که آنها تنها از خدا میترسند،و از هیچ چیز دیگر وحشت ندارند،ولی مشرکان خرافی از همه چیز ترس دارند،از گفتههای این و آن،از فال بد زدن،از سنتهای خرافی و از بسیار چیزهای دیگر.
وَ قٰالَتِ اَلْیَهُودُ لَیْسَتِ اَلنَّصٰاریٰ عَلیٰ شَیْءٍ وَ قٰالَتِ اَلنَّصٰاریٰ لَیْسَتِ اَلْیَهُودُ عَلیٰ شَیْءٍ وَ هُمْ یَتْلُونَ اَلْکِتٰابَ کَذٰلِکَ قٰالَ اَلَّذِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ فَاللّٰهُ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ فِیمٰا کٰانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ (113)
113-یهودیان گفتند:مسیحیان هیچ موقعیتی(نزد خدا)ندارند،و مسیحیان نیز گفتند:
یهودیان هیچ موقعیتی ندارند(و بر باطلند)در حالی که هر دو دسته،کتاب آسمانی را میخواندند(و باید از این گونه تعصبها بر کنار باشند)افراد نادان(دیگر همچون مشرکان)نیز سخنی همانند سخن آنها داشتند،خداوند در روز قیامت در اختلاف آنها داوری خواهد کرد.
جمعی از مفسران از ابن عباس چنین نقل کردند:هنگامی که گروهی از مسیحیان"نجران"خدمت رسول خدا ص آمدند،عدهای از علمای یهود نیز در آنجا حضور یافتند،بین آنها و مسیحیان در محضر پیامبر ص نزاع و مشاجره
در گرفت،"رافع بن حرمله"یکی از یهودیان رو به جمعیت مسیحیان کرد و گفت:
آئین شما پایه و اساسی ندارد و نبوت عیسی و کتاب او انجیل را انکار کرد،مردی از مسیحیان نجران نیز عین این جمله را در پاسخ آن یهودی تکرار نمود و گفت آئین یهود پایه و اساسی ندارد،در این هنگام آیه فوق نازل شد و هر دو دسته را بخاطر گفتار نادرستشان ملامت نمود 1.
تضادهای ناشی از انحصارطلبی
در آیات گذشته گوشهای از ادعاهای بیدلیل جمعی از یهود و نصاری را دیدیم آیه مورد بحث نشان میدهد که وقتی پای ادعای بی دلیل به میان آید نتیجهاش انحصارطلبی و سپس تضاد است.
میگوید:"یهودیان گفتند:مسیحیان هیچ موقعیتی نزد خدا ندارند، و مسیحیان نیز گفتند:یهودیان هیچ موقعیتی ندارند و بر باطلند"( وَ قٰالَتِ الْیَهُودُ لَیْسَتِ النَّصٰاریٰ عَلیٰ شَیْءٍ وَ قٰالَتِ النَّصٰاریٰ لَیْسَتِ الْیَهُودُ عَلیٰ شَیْءٍ ).
جمله"لیست...علی شیء"اشاره به این است که آنها در پیشگاه خدا مقامی ندارند،یا اینکه دین و آئین آنها چیز قابل ملاحظهای نیست.
سپس اضافه میکند:"آنها این سخنان را میگویند در حالی که کتاب آسمانی را میخوانند"!( وَ هُمْ یَتْلُونَ الْکِتٰابَ ).
یعنی با در دست داشتن کتابهای الهی که میتواند راهگشای آنها در این مسائل باشد این گونه سخنان که سرچشمهای جز تعصب و عناد و لجاج ندارد بسیار عجیب است.
سپس قرآن اضافه میکند:"مشرکان نادان نیز همان چیزی را میگفتند که اینها میگویند"(با اینکه اینها اهل کتابند و آنها بتپرست)( کَذٰلِکَ قٰالَ الَّذِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ ).
این آیه سرچشمه اصلی تعصب را،جهل و نادانی معرفی کرده،چرا که افراد نادان همواره در محیط زندگی خود محصورند و غیر آن را قبول ندارند،به آئینی که از کودکی با آن آشنا شدهاند هر چند خرافی و بی اساس باشد سخت دل میبندند،و غیر آن را منکر میشوند.
در پایان آیه آمده است"خداوند داوری این اختلاف را در قیامت به عهده خواهد گرفت"( فَاللّٰهُ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ فِیمٰا کٰانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ ).
آنجا است که حقایق روشنتر میشود و اسناد و مدارک هر چیز آشکار است، کسی نمیتواند حق را منکر شود و به این ترتیب اختلافات بر چیده خواهد شد، آری یکی از ویژگیهای قیامت،پایان یافتن اختلافات است.
ضمنا آیه فوق به مسلمانان دلگرمی میدهد که اگر پیروان این مذاهب به مبارزه با آنها برخاستهاند و آئین آنها را نفی میکنند،هرگز نگران نباشند، آنها خودشان را هم قبول ندارند،هر یک چوب نفی بر دیگری میزند،و اصولا جهل و نادانی سرچشمه تعصب و تعصب سرچشمه انحصارگری است.
وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَسٰاجِدَ اَللّٰهِ أَنْ یُذْکَرَ فِیهَا اِسْمُهُ وَ سَعیٰ فِی خَرٰابِهٰا أُولٰئِکَ مٰا کٰانَ لَهُمْ أَنْ یَدْخُلُوهٰا إِلاّٰ خٰائِفِینَ لَهُمْ فِی اَلدُّنْیٰا خِزْیٌ وَ لَهُمْ فِی اَلْآخِرَةِ عَذٰابٌ عَظِیمٌ (114)
114-چه کسی ستمکارتر از کسانی است که از بردن نام خدا در مساجد او جلوگیری میکنند و سعی در ویرانی آنها دارند،شایسته نیست آنان جز با ترس و وحشت وارد این کانونهای عبادت شوند،بهره آنها در دنیا رسوایی و در سرای دیگر عذاب عظیم است.
در کتاب"اسباب النزول"از"ابن عباس"چنین آمده که این آیه در مورد "فطلوس"رومی و یاران مسیحی او نازل شده است،آنها با بنی اسرائیل جنگیدند و تورات را آتش زدند و فرزندان آنها را به اسارت گرفتند،بیت المقدس را ویران ساختند و مردارها در آن ریختند.
مرحوم"طبرسی"در"مجمع البیان"از"ابن عباس"نقل میکند که این کوشش در تخریب و نابودی بیت المقدس هم چنان ادامه داشت تا زمانی که به دست مسلمانان فتح شد.
در روایتی از امام صادق ع نیز میخوانیم که این آیه در مورد قریش نازل گردید،در آن هنگام که پیامبر ص را از ورود به شهر مکه و مسجد الحرام جلوگیری میکردند.
بعضی شان نزول سومی برای آیه گفتهاند و آن اینکه منظور مکانهایی است که مسلمانان در مکه برای نماز داشتند و مشرکان پس از هجرت پیامبر ص آنها را ویران کردند 1.
هیچ مانعی ندارد که نزول آیه ناظر به تمام این حوادث بوده باشد،بنا بر این هر یک از شان نزولهای فوق یکی از ابعاد مساله را منعکس میکند.
ستمکارترین مردم
بررسی شان نزولهای فوق نشان میدهد که روی سخن در آیه به هر سه گروه،یهود و نصاری و مشرکان،است،هر چند بحثهای آیات گذشته،بیشتر به یهود اشاره میکرد و گاهی به نصاری.
به هر حال"یهود"با ایجاد وسوسه در مساله تغییر قبله کوشش داشتند که مسلمانان به سمت بیت المقدس نماز بخوانند تا با این کار هم تفوقی بر آنها داشته باشند و هم مسجد الحرام و کعبه را از رونق بیندازند 2.
"مشرکان مکه"نیز با منع پیامبر اسلام ص و مسلمانان از زیارت خانه خدا عملا به سوی خرابی این بنای الهی گام برمیداشتند.
"مسیحیان"نیز با گرفتن بیت المقدس و ایجاد وضع ناهنجاری که در بالا از ابن عباس نقل شد در تخریب آن میکوشیدند.
قرآن در برابر این سه گروه و تمام کسانی که در راهی مشابه آنها گام بر میدارند میگوید:"چه کسی ستمکارتر است از آنها که از بردن نام خدا در مساجد الهی جلوگیری میکنند و سعی در ویرانی آنها دارند
"( وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَسٰاجِدَ اللّٰهِ أَنْ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ وَ سَعیٰ فِی خَرٰابِهٰا ).
به این ترتیب قرآن این جلوگیری را ستمی بزرگ و عاملان آن را ستمکارترین مردم معرفی میکند و راستی هم چه ستمی از این بالاتر که در تخریب پایگاههای توحید بکوشند و مردم را از یاد حق باز دارند و شرک و فساد را در جامعه گسترش دهند.
سپس در ذیل این آیه میگوید:"شایسته نیست آنها جز با ترس و وحشت وارد این اماکن شوند"( أُولٰئِکَ مٰا کٰانَ لَهُمْ أَنْ یَدْخُلُوهٰا إِلاّٰ خٰائِفِینَ ).
یعنی مسلمانان و موحدان جهان باید آن چنان محکم بایستند که دست این ستمگران از این اماکن مقدس کوتاه گردد و احدی از آنان نتوانند آشکارا و بدون ترس و وحشت وارد این مکانهای مقدس شوند.
این احتمال نیز در تفسیر جمله فوق وجود دارد که این گونه افراد ستمکار با این عمل هرگز موفق نخواهند شد که این مراکز عبادت را در اختیار خود بگیرند.بلکه سرانجام چنان میشود که جز با وحشت نمیتوانند گام در آن بگذارند،درست همان سرنوشتی که مشرکان مکه در مورد مسجد الحرام پیدا کردند.
و در پایان آیه مجازات دنیا و آخرت این ستمکاران را با تعبیر تکان دهندهای بیان کرده،میگوید:"برای آنها در دنیا رسوایی است و در آخرت عذاب عظیم"( لَهُمْ فِی الدُّنْیٰا خِزْیٌ وَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ عَذٰابٌ عَظِیمٌ ).
و این است سرنوشت کسانی که بخواهند میان بندگان و خدایشان جدایی بیفکنند.
بدون شک مفهوم آیه فوق،مفهومی وسیع و گسترده است و به زمان و مکان معینی محدود نمیشود،همانند سایر آیاتی که در شرائط خاصی نازل گردیده اما حکم آن در همه قرون و اعصار ثابت است،بنا بر این هر کس و هر گروه به نوعی در تخریب مساجد الهی بکوشد و یا مانع از آن شود که نام خدا و عبادت او در آنجا انجام گیرد مشمول همان رسوایی و همان عذاب عظیم است که در آیه اشاره شده.
توجه به این نکته نیز لازم است که جلوگیری از ورود به مسجد و ذکر نام پروردگار و کوشش در تخریب آن،تنها به این نیست که مثلا با بیل و کلنگ ساختمان آن را ویران سازند،بلکه هر عملی که نتیجه آن تخریب مساجد و از رونق افتادن آن باشد نیز مشمول همین حکم است.
چرا که در تفسیر آیه إِنَّمٰا یَعْمُرُ مَسٰاجِدَ اللّٰهِ... (سوره توبه آیه 18)چنان که خواهد آمد طبق صریح بعضی از روایات،منظور از عمران و آبادی مسجد تنها ساختمان آن نیست،بلکه حضور در آنها و توجه به محافل و مجالس مذهبی که در آنها تشکیل میگردد و موجب یاد خدا است نیز یک نوع عمران است،بلکه مهمترین عمران شمرده شده.
بنا بر این در نقطه مقابل،آنچه باعث شود که مردم از یاد خدا غافل گردند و از مساجد باز مانند،ظلمی است بسیار بزرگ!.
عجب اینکه در عصر و زمان ما گروهی از متعصبین نادان و خشک و دور از منطق از وهابیان به بهانه احیای توحید،سعی در تخریب پارهای از مساجد و ساختمانهایی که بر قبور بزرگان اسلام و صلحاء شده و همیشه مرکز یاد خدا است دارند،و عجیبتر اینکه این ستمگران بی منطق،اعمال خود را تحت عنوان مبارزه با شرک انجام میدهند و در این راه مرتکب انواع گناهان و کبائر میشوند.
در حالی که اگر فرضا کار خلافی در یکی از این مراکز مقدس انجام شود باید جلو آن را گرفت نه اینکه این خانههای توحید را به تخریب کشاند،که این کار همانند کار مشرکان جاهلیت است.
نکته دیگری که در این آیه باید مورد توجه قرار گیرد این است که خداوند این چنین اشخاص را ظالمترین افراد شمرده،و در واقع هم چنین است،زیرا تعطیل و تخریب مساجد و جلوگیری از مراکز توحید،نتیجهای جز سوق مردم به بی دینی نخواهد داشت،و میدانیم زیان این کار از هر عملی بیشتر و عواقب شوم آن دردناکتر است.
البته در موارد دیگری از قرآن کلمه"اظلم"(ستمکارترین مردم)در مورد بعضی از گناهان دیگر نیز به کار برده شده است که تمام آنها در واقع به مساله "شرک"و نفی توحید باز میگردد.
شرح بیشتر این سخن را در جلد پنجم صفحه 183(ذیل آیه 21 سوره انعام) مطالعه خواهید فرمود.
وَ لِلّٰهِ اَلْمَشْرِقُ وَ اَلْمَغْرِبُ فَأَیْنَمٰا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ (115)
115-مشرق و مغرب از آن خدا است و به هر سو رو کنید،خدا آنجا است،خداوند بی نیاز و دانا است.
در شان نزول آیه روایات مختلفی نقل شده است:
ابن عباس میگوید:این آیه مربوط به تغییر قبله است،هنگامی که قبله مسلمانان از بیت المقدس به کعبه تغییر یافت یهود در مقام انکار بر آمدند و به مسلمانان ایراد کردند که مگر میشود قبله را تغییر داد؟آیه نازل شد و به آنها پاسخ داد که شرق و غرب جهان از آن خدا است.
در روایت دیگری میخوانیم:که این آیه در مورد نماز مستحبی نازل شده است که هر گاه انسان سوار بر مرکب باشد به هر سو که برود(هر چند پشت به قبله باشد)میتواند نماز مستحبی بخواند.
بعضی دیگر از"جابر"نقل کردهاند که پیامبر ص گروهی از مسلمانان را به یکی از میدانهای جنگ فرستاد،شب هنگام که تاریکی همه جا را فرا گرفت نتوانستند قبله را بشناسند و هر گروهی به سویی نماز خواندند،هنگام طلوع آفتاب دیدند همگی به غیر جانب قبله نماز گذاردهاند،از پیامبر ص سؤال کردند،آیه فوق نازل شد و به آنها اعلام کرد که نمازهایشان در چنین حالتی صحیح بود(البته این حکم شرائطی دارد که در کتب فقهی آمده است).
هیچ مانعی ندارد که همه شان نزولهای فوق برای آیه ثابت باشد،و آیه هم
ناظر به مساله تغییر قبله باشد،هم خواندن نماز نافله بر مرکب،و هم نماز واجب به هنگام نشناختن قبله،از این گذشته اصولا هیچ آیهای اختصاص به شان نزول خود ندارد و مفهوم آن باید به صورت یک حکم کلی در نظر گرفته شود وای بسا از آن احکام گوناگونی استفاده شود.
به هر سو رو کنید خدا آنجا است!
در آیه گذشته سخن از ستمگرانی بود که مانع از مساجد الهی میشدند، و در تخریب آن میکوشیدند آیه مورد بحث دنباله همین سخن است،میگوید:
"مشرق و مغرب از آن خدا است،و به هر طرف رو کنید خدا آنجا است"( وَ لِلّٰهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَیْنَمٰا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّٰهِ ).
چنین نیست که اگر شما را از رفتن به مساجد و پایگاههای توحید مانع شوند،راه بندگی خدا بسته شود،نه،شرق و غرب این جهان تعلق به ذات پاک او دارد و به هر سو رو کنید او آنجا است،همچنین تغییر قبله که به خاطر مناسبتهای خاصی صورت گرفته،کمترین اثری در این امر ندارد مگر جایی هست که از خدا خالی باشد،اصولا خدا مکان ندارد.
و لذا در پایان آیه میفرماید:"خداوند نامحدود و بی نیاز و دانا است" ( إِنَّ اللّٰهَ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ ).
توجه به این نکته لازم است که منظور از مشرق و مغرب در آیه فوق،اشاره به دو سمت خاص نیست بلکه این تعبیر کنایه از تمام جهات است،همانگونه که مثلا میگوئیم:دشمنان علی به خاطر عداوت و دوستانش از ترس،فضائل او را پوشاندند،اما با این حال فضائلش شرق و غرب عالم را گرفت(یعنی همه دنیا) شاید تکیه بر خصوص شرق و غرب به خاطر این باشد که انسان،نخستین جهتی
را که میشناسد این دو جهت است و بقیه جهات به وسیله مشرق و مغرب شناخته میشود.
در قرآن مجید نیز میخوانیم: وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِینَ کٰانُوا یُسْتَضْعَفُونَ مَشٰارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغٰارِبَهَا :"شرق و غرب زمین را در اختیار جمعیتی که مستضعف بودند قرار دادیم"(اعراف-137).
نخستین سؤالی که در اینجا پیش میآید این است که اگر به هر سو رو کنیم خدا آنجاست،پس توجه به قبله چه لزومی دارد؟ اما چنان که بعدا نیز اشاره خواهیم کرد،توجه به قبله هرگز مفهومش محدود کردن ذات پاک خدا در سمت معینی نیست،بلکه از آنجا که انسان یک وجود مادی است و بالاخره باید به سویی نماز بخواند،دستور داده شده است که همه به یک سو نماز بخوانند تا وحدت و هماهنگی در صفوف مسلمین پیدا شود،و از هرج و مرج و پراکندگی جلوگیری به عمل آید فکر کنید اگر هر کسی به سویی نماز میخواند و صفوف متفرق تشکیل میدادند چقدر زننده و ناجور بود؟ ضمنا سمتی که به عنوان قبله تعیین شده(سمت کعبه)نقطهای است مقدس که از قدیمیترین پایگاههای توحید است و توجه به آن بیدار کننده خاطرات توحیدی میباشد.
***تعبیر به" وَجْهُ اللّٰهِ "به معنی صورت خدا نیست،بلکه"وجه"در اینجا به معنی ذات است.
3-در روایات متعددی میخوانیم که به این آیه،برای صحت نماز کسانی که به غیر سمت کعبه از روی اشتباه و یا عدم توانایی بر تحقیق نماز خواندهاند استناد شده،و نیز به همین آیه برای صحت نماز خواندن بر مرکب،استدلال نمودهاند(برای توضیح بیشتر به کتاب وسائل الشیعه"کتاب الصلاة""ابواب القبله" مراجعه نمائید).
وَ قٰالُوا اِتَّخَذَ اَللّٰهُ وَلَداً سُبْحٰانَهُ بَلْ لَهُ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ کُلٌّ لَهُ قٰانِتُونَ (116) بَدِیعُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ إِذٰا قَضیٰ أَمْراً فَإِنَّمٰا یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ (117)
116-و(یهود و نصاری و مشرکان)گفتند خداوند فرزندی برای خود انتخاب کرده است- منزه است او-بلکه آنچه در آسمانها و زمین است از آن او است و همه در برابر او خاضعند.
117-هستی بخش آسمانها و زمین او است و هنگامی که فرمان وجود چیزی را صادر کند میگوید:موجود باش!و آن فورا موجود میشود.
خرافات یهود و نصاری و مشرکان
این عقیده خرافی که خداوند دارای فرزندی است هم مورد قبول مسیحیان
است،هم گروهی از یهود،و هم مشرکان،هر سه طایفه معتقد بودند که خداوند فرزندی برای خود انتخاب کرده است.
در آیه 30 سوره توبه میخوانیم: وَ قٰالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللّٰهِ وَ قٰالَتِ النَّصٰاریٰ الْمَسِیحُ ابْنُ اللّٰهِ ذٰلِکَ قَوْلُهُمْ بِأَفْوٰاهِهِمْ یُضٰاهِؤُنَ قَوْلَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قٰاتَلَهُمُ اللّٰهُ أَنّٰی یُؤْفَکُونَ :"یهود گفتند:"عزیر"پسر خدا است،و نصاری گفتند:مسیح فرزند خدا است،این سخنی است که با زبان خود میگویند که همانند گفتار کافران پیشین است،خدا آنها را بکشد،چگونه دروغ میگویند"؟! در آیه 68 یونس نیز در باره مشرکان میخوانیم: قٰالُوا اتَّخَذَ اللّٰهُ وَلَداً سُبْحٰانَهُ هُوَ الْغَنِیُّ :"گفتند خداوند برای خود فرزندی انتخاب کرده است منزه است او،از همه چیز بینیاز است"در آیات بسیار دیگری از قرآن نیز این نسبت ناروا از آنها نقل شده است.
نخستین آیه مورد بحث برای کوبیدن این خرافه چنین میگوید:"آنها گفتند خداوند فرزندی برای خود انتخاب کرده است،پاک و منزه است او از این نسبتهای ناروا"( وَ قٰالُوا اتَّخَذَ اللّٰهُ وَلَداً سُبْحٰانَهُ ).
خدا چه نیازی دارد که فرزندی برای خود برگزیند؟آیا نیازمند است؟ محدود است؟احتیاج به کمک دارد؟احتیاج به بقاء نسل دارد؟"برای او است آنچه در آسمانها و زمین است"( بَلْ لَهُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ).
"و همگان در برابر او خاضعند"( کُلٌّ لَهُ قٰانِتُونَ ).
*** او نه تنها مالک همه موجودات عالم هستی است،بلکه"ایجاد کننده همه آسمانها و زمین او است"( بَدِیعُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ).
و حتی بدون نقشه قبلی و بدون احتیاج به وجود ماده،همه آنها را ابداع فرموده است.
او چه نیازی به فرزند دارد در حالی که"هر گاه فرمان وجود چیزی را صادر کند به او میگوید:موجود باش،و آن فورا موجود میشود"( وَ إِذٰا قَضیٰ أَمْراً فَإِنَّمٰا یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ ).
این سخن که خداوند فرزندی دارد بدون شک زائیده افکار ناتوان انسانهایی است که خدا را در همه چیز با وجود محدود خودشان مقایسه میکردند.
انسان به دلائل مختلفی نیاز به وجود فرزند دارد:از یک سو عمرش محدود است و برای ادامه نسل تولد فرزند لازم است.
از سوی دیگر قدرت او محدود است،و مخصوصا به هنگام پیری و ناتوانی نیاز به معاونی دارد که به او در کارهایش کمک کند.
از سوی سوم جنبههای عاطفی،و روحیه انسطلبی،ایجاب میکند که انسان مونسی در محیط زندگی خود داشته باشد که آن هم بوسیله فرزندان تامین میگردد.
بدیهی است هیچیک از این امور در مورد خداوندی که آفریننده عالم هستی و قادر بر همه چیز و ازلی و ابدی است مفهوم ندارد.
بعلاوه داشتن فرزند لازمهاش جسم بودن است که خدا از آن نیز منزه میباشد 1.
این تعبیر در آیات متعددی از قرآن آمده است،از جمله سوره آل عمران
آیه 47 و 59-سوره انعام آیه 73-سوره نحل آیه 40-سوره مریم آیه 35- سوره یس آیه 82 و غیر اینها.
این جمله از اراده تکوینی خداوند و حاکمیت او در امر خلقت سخن میگوید.
توضیح اینکه:منظور از جمله" کُنْ فَیَکُونُ "(موجود باش آنهم فورا موجود میگردد)این نیست که خداوند یک فرمان لفظی با معنی"موجود باش" صادر میکند،بلکه منظور این است هنگامی که اراده او به وجود چیزی تعلق میگیرد،خواه بزرگ باشد یا کوچک،پیچیده باشد یا ساده،به اندازه یک اتم باشد یا به اندازه مجموع آسمانها و زمین،بدون نیاز به هیچ علت دیگری تحقق مییابد،و میان این اراده و پیدایش آن موجود حتی یک لحظه نیز فاصله نخواهد بود.
اصولا زمانی در این وسط نمیتواند قرار گیرد،و به همین دلیل حرف"فاء" (در جمله فیکون)که معمولا برای تاخیر زمانی توام با اتصال است در اینجا فقط به معنی تاخیر رتبهای است(آن گونه که در فلسفه اثبات شده که معلول از علت خود متاخر است نه تاخر زمانی بلکه تاخر رتبهای-دقت کنید).
اشتباه نشود منظور این نیست که هر چه خدا اراده کند در همان لحظه موجود میشود،بلکه منظور این است هر طور اراده کند همانطور موجود میشود.
فی المثل اگر اراده کند:آسمانها و زمین در شش دوران به وجود آیند مسلما بی کم و کاست در همین مدت موجود خواهند شد،و اگر اراده کند در یک لحظه موجود شوند همه در یک لحظه موجود خواهند شد،این تابع آن است که او چگونه اراده کند و چگونه مصلحت بداند.
و یا مثلا هنگامی که خداوند اراده کند جنینی در شکم مادر درست نه ماه و نه روز دوران تکامل خود را طی کند،بدون یک لحظه کم و زیاد انجام مییابد،
و اگر اراده کند این دوران تکاملی در کمتر از یک هزارم ثانیه صورت گیرد،مسلما همان گونه خواهد شد،چه اینکه اراده او علت تامه برای آفرینش است،و میان علت تامه و وجود معلول هیچگونه فاصلهای نمیتواند باشد.
کلمه"بدیع"از ماده"بدع"به معنی بوجود آوردن چیزی بدون سابقه است و این میرساند که خداوند،آسمانها و زمین را بدون هیچ ماده و نمونه قبلی به وجود آورده است.
اکنون این سؤال پیش میآید که مگر میشود چیزی از عدم به وجود آید،عدم که نقیض وجود میباشد چگونه میتواند علت و منشا وجود باشد؟و آیا راستی میتوان باور کرد که نیستی مایه هستی گردد؟این همان ایراد مادیها در مساله"ابداع"است و از آن نتیجه میگیرند که ماده اصلی جهان ازلی و ابدی است و مطلقا موجود و معدوم نمیشود.
در مرحله اول عین این ایراد به خود مادیها نیز وارد میشود.
توضیح اینکه:آنها معتقدند ماده این جهان قدیم و ازلی است و تا بحال چیزی از آن کم نشده،و اینکه میبینیم جهان تا حال تغییراتی پیدا کرده تنها "صورت"آن است که دائما در تغییر است،نه اصل ماده،از آنان میپرسیم:
صورت فعلی ماده که قبلا به طور مسلم وجود نداشته چگونه به وجود آمد؟آیا از عدم بوجود آمد؟اگر چنین است پس چگونه"عدم"میتواند منشا"وجود" صورت گردد؟(دقت کنید).
مثلا:نقاشی منظره زیبایی را با قلم و رنگ بر روی کاغذ ترسیم میکند، مادیها میگویند:ماده رنگی آن موجود بوده،ولی این منظره و این"صورت"
که قبلا وجود نداشته چگونه به وجود آمده است؟ هر پاسخ که آنها برای پیدا شدن"صورت"از"عدم"دادند،همان پاسخ را در مورد"ماده"خواهیم گفت.
و در مرحله ثانی باید توجه داشت که اشتباه از ناحیه کلمه"از"به وجود آمده است،آنها خیال میکنند اینکه میگوئیم"عالم"از"نیستی به هستی آمده مثل این است که میگوئیم"میز""از"چوب"ساخته شده است که در ساختن میز چوب باید قبلا موجود باشد تا میز ساخته شود،در صورتی که معنی جمله"عالم از نیستی به هستی آمده"این نیست،بلکه به این معنی است که "عالم قبلا وجود نداشت سپس موجود شد"آیا در این عبارت تضاد و تناقضی میبینید؟.
و به تعبیر فلسفی:هر موجود ممکن(آنکه از ذات خود هستی ندارد)از دو جنبه تشکیل شده است:"ماهیت و وجود""ماهیت"عبارت از"معنی اعتباری" است که نسبت آن به وجود و عدم مساوی است به عبارت دیگر قدر مشترکی که از ملاحظه وجود و عدم چیزی به دست میآید"ماهیت"نامیده میشود،مثلا این درخت سابقا نبوده و فعلا هست فلانی سابقا وجود نداشت فعلا وجود پیدا کرده آنچه را که مورد دو حالت وجود و عدم قرار دادیم"ماهیت"است.
بنا بر این معنی این سخن که"خداوند عالم را از عدم به وجود آورده"این میشود که خداوند ماهیت را از حال عدم به حال وجود آورد و به تعبیر دیگر لباس "وجود"بر اندام"ماهیت"پوشانید 1.
وَ قٰالَ اَلَّذِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ لَوْ لاٰ یُکَلِّمُنَا اَللّٰهُ أَوْ تَأْتِینٰا آیَةٌ کَذٰلِکَ قٰالَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِثْلَ قَوْلِهِمْ تَشٰابَهَتْ قُلُوبُهُمْ قَدْ بَیَّنَّا اَلْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ (118) إِنّٰا أَرْسَلْنٰاکَ بِالْحَقِّ بَشِیراً وَ نَذِیراً وَ لاٰ تُسْئَلُ عَنْ أَصْحٰابِ اَلْجَحِیمِ (119)
118-افراد ناآگاه گفتند:چرا خدا با ما سخن نمیگوید؟و آیه و نشانهای بر خود ما نازل نمیکند؟پیشینیان آنها نیز همین گونه سخن میگفتند دلها و افکارشان مشابه است،ولی ما(به اندازه کافی)آیات و نشانهها را برای اهل یقین(و حقیقت جویان)روشن ساختهایم.
119-ما تو را به حق برای بشارت و تهدید(مردم جهان)فرستادیم و تو مسئول گمراهی دوزخیان(پس از ابلاغ رسالت)نیستی.
بهانه دیگر:چرا خدا با ما سخن نمیگوید؟!
به تناسب بهانهجوئیهای یهود در نخستین آیات فوق،سخن از گروه دیگری از بهانهجویان است که ظاهرا همان مشرکان عرب بودند،میگوید:
"افراد بی اطلاع گفتند:چرا خدا با ما سخن نمیگوید؟و چرا آیه و نشانهای بر خود ما نازل نمیشود"؟( وَ قٰالَ الَّذِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ لَوْ لاٰ یُکَلِّمُنَا اللّٰهُ أَوْ تَأْتِینٰا آیَةٌ ).
در حقیقت این گروه که قرآن از آنها به عنوان اَلَّذِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ (آنها که نمیدانند)یاد کرده،دو در خواست غیر منطقی داشتند:
1-چرا خداوند مستقیما با ما سخن نمیگوید؟ 2-چرا آیهای بر خود ما نازل نمیشود؟ قرآن در پاسخ این ادعاهای لجوجانه و خودخواهانه میگوید:"پیشینیان آنها نیز همین گونه سخنان داشتند،دلها و افکارشان مشابه است،ولی ما آیات و نشانهها را(به مقدار کافی)برای آنها که حقیقت جو و اهل یقین هستند روشن ساختیم"( کَذٰلِکَ قٰالَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِثْلَ قَوْلِهِمْ تَشٰابَهَتْ قُلُوبُهُمْ قَدْ بَیَّنَّا الْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ ).
اگر براستی منظور آنها درک حقیقت و واقعیت است،همین آیات را که بر پیامبر اسلام ص نازل کردیم نشانه روشنی بر صدق گفتار او است،چه لزومی دارد که بر هر یک یک از افراد مستقیما و مستقلا آیاتی نازل شود؟و چه معنی دارد که من اصرار کنم باید خدا مستقیما با خود من سخن بگوید؟! نظیر این سخن را در سوره مدثر آیه 52 نیز میخوانیم: بَلْ یُرِیدُ کُلُّ امْرِئٍ مِنْهُمْ أَنْ یُؤْتیٰ صُحُفاً مُنَشَّرَةً :"هر یک از آنها انتظار دارند اوراق متعددی از آیات بر آنها نازل گردد"!چه انتظار بیجایی؟ اصولا این کار،علاوه بر اینکه هیچگونه ضرورتی ندارد بر خلاف حکمت پروردگار است زیرا اولا اثبات صدق پیامبران برای همه مردم از طریق آیاتی که بر خود آنها نازل میشود کاملا ممکن است.
ثانیا-نزول آیات و معجزات بر هر کس ممکن نیست،یک نوع شایستگی و آمادگی و پاکی روح لازم دارد،این درست به آن میماند که تمام سیمهای شبکه وسیع برق یک شهر(اعم از سیمهای قوی و بسیار نازک)انتظار داشته باشند که همان برق فوق العاده نیرومندی که به نخستین کابلهای قوی منتقل میشود به آنها
نیز منتقل گردد،مسلما این انتظار،انتظار غلط و نابجایی است،آن مهندسی که آن سیمها را برای انجام وظائف مختلف تنظیم نموده سهم همه آنها را منظور کرده،بعضی بلاواسطه از مولد برق نیرو میگیرند و بعضی با واسطه با ولتاژهای مختلف.
*** آیه بعد روی سخن را به پیامبر کرده و وظیفه او را در برابر درخواست معجزات اقتراحی و بهانهجوئیهای دیگر مشخص میکند میگوید:"ما تو را به حق برای بشارت و انذار(مردم جهان)فرستادیم"( إِنّٰا أَرْسَلْنٰاکَ بِالْحَقِّ بَشِیراً وَ نَذِیراً ).
تو وظیفه داری دستورات ما را برای همه مردم بیان کنی،معجزات را به آنها نشان دهی و حقایق را با منطق تبیین نمایی،و این دعوت باید توام با تشویق نیکوکاران،و بیم دادن بدکاران،باشد،این وظیفه تو است.
"اما اگر گروهی از آنها بعد از انجام این رسالت ایمان نیاوردند تو مسئول گمراهی دوزخیان نیستی"( وَ لاٰ تُسْئَلُ عَنْ أَصْحٰابِ الْجَحِیمِ ).
در آیات فوق خواندیم که قرآن میگوید:این بهانهگیریها تازگی ندارد،اقوام منحرف پیشین نیز همین حرفها را داشتند،گویی دلهای آنها درست همانند هم ساخته شده،این تعبیر اشاره به این نکته نیز میباشد که گذشت زمان و تعلیمات پیامبران میبایست این اثر را گذارده باشد که نسلهای آینده سهم بیشتری از آگاهی پیدا کنند و سخنان بیاساسی که نشانه نهایت جهل و نادانی است کنار بگذارند،اما متاسفانه این گروه از این برنامه تکاملی هیچگونه سهمی نبردهاند
هم چنان در جا میزنند،گویی تعلق به هزاران سال قبل دارند و گذشت زمان کمترین تکانی به فکر آنها نداده است.
-"بشارت"و"انذار"یا"تشویق"و"تهدید" بخش مهمی از انگیزههای تربیتی و حرکتهای اجتماعی را تشکیل میدهد،آدمی هم باید در برابر انجام کار نیک"تشویق"شود،و هم در برابر کار بد"کیفر"بیند تا آمادگی بیشتری برای پیمودن مسیر اول و گام نگذاردن در مسیر دوم پیدا کند.
"تشویق"به تنهایی برای رسیدن به تکامل فرد یا جامعه کافی نیست،زیرا انسان در این صورت مطمئن است انجام گناه خطری برای او ندارد.
فی المثل میبینیم:پیروان کنونی مسیح ع عقیده به"فداء"دارند، و معتقدند حضرت مسیح ع فدای گناهان آنها گردیده،حتی رهبرانشان گاه سند بهشت به آنها میفروشند و گاه گناهشان را از طرف خدا میبخشند!مسلما چنین جمعیتی به آسانی مرتکب گناه میشود.
در"قاموس کتاب مقدس"میخوانیم:"...فدا نیز اشاره به کفاره خون گرانبهای مسیح است که گناه جمیع ماها بر او گذارده شد و گناهان ما را در جسد خود بر صلیب متحمل شد"!مسلما این منطق نادرست افراد را در ارتکاب گناه جسور میکند.
کوتاه سخن اینکه آنها که تصور میکنند تنها تشویق برای تربیت انسان (اعم از کودکان و بزرگسالان)کافی است،و باید تنبیه و تهدید و کیفر را به کلی شست و کنار گذاشت،سخت در اشتباهند،همانگونه که افرادی که پایه تربیت را تنها بر ترس و تهدید میگذارند و از جنبههای تشویقی غافلند نیز گمراه و بیخبرند.
این هر دو گروه در شناخت انسان در اشتباهند،چرا که توجه ندارند که انسان مجموعهای است از بیم و امید،از حب ذات و علاقه به حیات،و نفرت از فناء
و نیستی،ترکیبی است از جلب منفعت و دفع ضرر،آیا انسانی که ابعاد روح او را این دو تشکیل میدهد ممکن است پایه تربیتش تنها روی یک قسمت باشد.
مخصوصا تعادل میان این دو لازم است که اگر تشویق و امید از حد بگذرد باعث جرئت و غفلت است،و اگر بیم و انذار بیش از اندازه باشد نتیجهاش یاس و نومیدی و خاموش شدن شعلههای عشق و تحرک است.
درست به همین دلیل در آیات قرآن،"نذیر"و"بشیر"یا"انذار"و"بشارت" در کنار هم قرار گرفته،حتی گاهی"بشارت"بر"انذار"مقدم است،مانند آیه مورد بحث،( بَشِیراً وَ نَذِیراً )و گاه به عکس،"نذیر"بر"بشیر"تقدم یافته، مانند آیه 188 سوره اعراف إِنْ أَنَا إِلاّٰ نَذِیرٌ وَ بَشِیرٌ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ :"من بیم دهنده و بشارت دهنده و بشارت دهندهام برای افرادی که ایمان میآورند".
هر چند در اکثر آیات قرآن،بشارت مقدم داشته شده این نیز ممکن است به خاطر این باشد که در مجموع،رحمت خدا بر عذاب و غضب او پیشی گرفته است (یا من سبقت رحمته غضبه).
وَ لَنْ تَرْضیٰ عَنْکَ اَلْیَهُودُ وَ لاَ اَلنَّصٰاریٰ حَتّٰی تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ قُلْ إِنَّ هُدَی اَللّٰهِ هُوَ اَلْهُدیٰ وَ لَئِنِ اِتَّبَعْتَ أَهْوٰاءَهُمْ بَعْدَ اَلَّذِی جٰاءَکَ مِنَ اَلْعِلْمِ مٰا لَکَ مِنَ اَللّٰهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ نَصِیرٍ (120) اَلَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ اَلْکِتٰابَ یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاٰوَتِهِ أُولٰئِکَ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَ مَنْ یَکْفُرْ بِهِ فَأُولٰئِکَ هُمُ اَلْخٰاسِرُونَ (121)
120-هرگز یهود و نصاری از تو راضی نخواهند شد تا(بطور کامل تسلیم خواستههای آنها شوی و)از آئین(تحریف یافته)آنان پیروی کنی بگو هدایت تنها هدایت الهی است،و اگر از هوی و هوسهای آنها پیروی کنی،بعد از آنکه آگاه شدهای هیچ سرپرست و یاوری از ناحیه خدا برای تو نخواهد بود.
121-کسانی که کتاب آسمانی،به آنها دادهایم(یهود و نصاری)و آن را از روی دقت میخوانند،به پیامبر اسلام ایمان میآورند و کسانی که به او کافر شوند زیانکارند.
در شان نزول آیه اول از ابن عباس چنین نقل شده که یهود مدینه و نصارای نجران انتظار داشتند که پیامبر اسلام ص همواره در قبله با آنها موافقت کند، هنگامی که خداوند قبله مسلمانان را از بیت المقدس به سوی کعبه گردانید آنها از پیامبر ص مایوس شدند(و شاید در این میان بعضی از طوائف مسلمانان
ایراد میکردند که نباید کاری کرد که باعث رنجش یهود و نصاری گردد) 1.
آیه فوق نازل شد و به پیامبر اعلام کرد که این گروه از یهود و نصاری نه با هماهنگی در قبله و نه با چیز دیگر از تو راضی نخواهند شد،جز اینکه آئین آنها را دربست بپذیری.
بعضی دیگر نقل کردهاند که پیامبر ص اصرار فراوان داشت که این دو گروه را راضی کند،شاید اسلام را پذیرا گردند،آیه فوق نازل شد و به پیامبر ص اعلام کرد که این فکر را از سر بدر کن چرا که آنها به هیچ قیمت راضی نخواهند شد جز به پیروی از آئین آنها 2.
در شان نزول آیه دوم نیز روایات گوناگونی است:بعضی از مفسران معتقدند که این آیه در باره افرادی که با"جعفر بن ابی طالب"از حبشه آمدند و از کسانی بودند که در آنجا به او پیوستند نازل شد،آنها چهل نفر بودند،سی و دو نفر اهل حبشه،و هشت نفر از راهبان شام که"بحیرا"راهب معروف نیز جزء آنان بود.
بعضی دیگر معتقدند که آیه در باره افرادی از یهود همانند"عبد اللّٰه بن سلام" و"سعید بن عمرو"و"تمام بن یهودا"و امثال آنها نازل شده که اسلام را پذیرفتند و براستی مؤمن شدند 3.
جلب رضایت این گروه ممکن نیست
از آنجا که در آیه گذشته سلب مسئولیت از پیامبر ص در برابر گمراهان لجوج میکند،آیات فوق در ادامه همین بحث به پیامبر اسلام ص میگوید:
اصرار بر جلب رضایت یهود و نصاری نداشته باش،چه اینکه"آنها هرگز از تو راضی نخواهند شد مگر اینکه به طور کامل تسلیم خواستههای آنها و پیرو آئینشان شوی"( وَ لَنْ تَرْضیٰ عَنْکَ الْیَهُودُ وَ لاَ النَّصٰاریٰ حَتّٰی تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ ).
تو وظیفه داری"به آنها بگویی که هدایت،تنها هدایت الهی است"( قُلْ إِنَّ هُدَی اللّٰهِ هُوَ الْهُدیٰ ).
هدایتی که آمیخته با خرافات و افکار منحط افراد نادان نشده است،آری از چنین هدایت خالصی باید پیروی کرد.
سپس اضافه میکند:"اگر تسلیم تعصبها و هوسها و افکار کوتاه آنها شوی بعد از آنکه در پرتو وحی الهی حقایق برای تو روشن شده،هیچ سرپرست و یاوری از ناحیه خدا برای تو نخواهد بود"( وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوٰاءَهُمْ بَعْدَ الَّذِی جٰاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ مٰا لَکَ مِنَ اللّٰهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ نَصِیرٍ ).
*** و اما از آنجا که جمعی از حق طلبان یهود و نصاری،دعوت پیامبر اسلام ص را لبیک گفتند و این آئین را پذیرا شدند،قرآن پس از مذمت گروه سابق از اینها به نیکی یاد میکند و میگوید:"کسانی که کتاب آسمانی را به آنها دادیم و از روی دقت آن را تلاوت کرده و حق تلاوتش را(که تفکر و اندیشه و سپس عمل است)ادا کردند به پیامبر اسلام ع ایمان میآورند"( اَلَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ الْکِتٰابَ یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاٰوَتِهِ أُولٰئِکَ یُؤْمِنُونَ بِهِ ).
"و آنها که نسبت به آن کافر شدند به خودشان ظلم کردند،همان زیانکارانند" ( وَ مَنْ یَکْفُرْ بِهِ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْخٰاسِرُونَ ).
اینها کسانی بودند که براستی حق تلاوت کتاب آسمانی خویش را بجا آوردند و همان سبب هدایتشان شد،چرا که بشارتهای ظهور پیامبر موعود را که در آن کتب خوانده بودند منطبق بر پیامبر اسلام ص دیدند و تسلیم شدند و خدا هم از
آنها تقدیر کرده است.
1-سؤال:جمله" وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوٰاءَهُمْ "ممکن است برای بعضی این سؤال را به وجود آورد که پیامبر ص با آن مقام عصمت مگر ممکن است از هوسهای منحرفان یهود پیروی کند؟ در پاسخ میگوئیم:این گونه تعبیرها که در آیات قرآن کرارا دیده میشود هیچ منافاتی با مقام عصمت انبیاء ندارد،زیرا از یک سو جمله شرطیه است و جمله شرطیه دلیل بر وقوع شرط نیست.
از سوی دیگر معصوم بودن،گناه را بر پیامبران محال نمیکند،بلکه پیغمبر و امام با اینکه قدرت بر گناه دارند و اختیار از آنها سلب نشده دامنهایشان هیچگاه آلوده به گناه نمیگردد،به تعبیر دیگر آنها قدرت بر گناه دارند ولی ایمان و علم و تقوایشان در حدی است که هرگز به سراغ گناه نمیروند بنا بر این هشدارهایی همانند هشدار فوق در مورد آنها کاملا بجاست از سوی سوم این خطاب گر چه متوجه پیامبر ص است ولی ممکن است منظور همه مردم باشد.
-درست است که انسان باید با نیروی جاذبه اخلاق دشمنان را به سوی حق دعوت کند،ولی این در مقابل افراد انعطافپذیر است،اما کسانی هستند که هرگز تسلیم حرف حق نیستند،نباید در فکر جلب رضایت آنها بود،اینجا است که اگر ایمان نیاوردند باید گفت:
به جهنم!و بیهوده نباید وقت صرف آنها کرد.
-از آیات فوق ضمنا این حقیقت استفاده
میشود تنها قانونی که میتواند مایه نجات انسانها گردد قانون و هدایت الهی است،چرا که علم بشر هر قدر تکامل یابد باز آمیخته به جهل و شک و نارسایی در جهات مختلف است،و هدایتی که در پرتو چنین علم ناقصی پیدا شود،هدایت مطلق نخواهد بود،تنها کسی میتواند برنامه"هدایت مطلق"را رهبری کند که دارای "علم مطلق"و خالی از جهل و نارسایی باشد و او تنها خدا است.
-این تعبیر تعبیر پر معنایی است و خط روشنی برای ما در برابر قرآن مجید و کتب آسمانی مشخص میسازد،چرا که مردم در برابر این آیات الهی چند گروهند:
گروهی تمام اصرارشان بر ادای الفاظ و حروف از مخارج آن است آنها دائما در فکر وقف و وصل و حروف یرملون و شد و مدند و کمترین اهمیتی به محتوی و معنی،تا چه رسد به عمل کردن به آن،نمیدهند،به گفته قرآن اینها همانند حیوانی هستند که کتابهایی بر او حمل شده باشد( کَمَثَلِ الْحِمٰارِ یَحْمِلُ أَسْفٰاراً - سوره جمعه آیه 5).
گروهی دیگر از الفاظ فراتر رفته و در معانی دقت میکنند و در ریزهکاریها و نکات قرآن میاندیشند و از علوم آن آگاهند اما از عمل خبری نیست!.
ولی گروه سومی هستند که مؤمنان راستینند،قرآن را به عنوان یک کتاب عمل،و یک برنامه کامل زندگی پذیرفتهاند،خواندن الفاظ و اندیشه در معانی و درک مفاهیم این کتاب بزرگ را مقدمهای برای عمل میدانند،و لذا هر زمان قرآن میخوانند روح تازهای در کالبد آنها پیدا میشود،تصمیم و اراده تازه،آمادگی و اعمال تازه،و این است حق تلاوت.
در حدیثی از امام صادق ع در تفسیر این آیه میخوانیم که فرمود:
یرتلون آیاته،و یتفقهون به،و یعملون باحکامه،و یرجون وعده،و یخافون
وعیده،و یعتبرون بقصصه،و یاتمرون باوامره،و ینتهون بنواهیه،ما هو و اللّٰه حفظ آیاته و درس حروفه،و تلاوة سوره و درس اعشاره و اخماسه- حفظوا حروفه،و اضاعوا حدوده،و انما هو تدبر آیاته و العمل بارکانه، قال اللّٰه تعالی کِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ إِلَیْکَ مُبٰارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیٰاتِهِ :
"منظور این است که آیات آن را با دقت بخوانند و حقایق آن را درک کنند و به احکام آن عمل بنمایند،به وعدههای آن امیدوار،و از وعیدهای آن ترسان باشند،از داستانهای آن عبرت گیرند،به اوامرش گردن نهند و نواهی آن را بپذیرند،به خدا سوگند منظور حفظ کردن آیات و خواندن حروف و تلاوت سورهها و یاد گرفتن اعشار و اخماس 1آن نیست-آنها حروف قرآن را حفظ کردند اما حدود آن را ضایع ساختند،منظور تنها این است که در آیات قرآن بیندیشند و به احکامش عمل کنند،چنان که خداوند میفرماید:این کتابی است پر برکت که ما بر تو نازل کردیم تا در آیاتش تدبر کنند" 2.
یٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ اُذْکُرُوا نِعْمَتِیَ اَلَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ وَ أَنِّی فَضَّلْتُکُمْ عَلَی اَلْعٰالَمِینَ (122) وَ اِتَّقُوا یَوْماً لاٰ تَجْزِی نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَیْئاً وَ لاٰ یُقْبَلُ مِنْهٰا عَدْلٌ وَ لاٰ تَنْفَعُهٰا شَفٰاعَةٌ وَ لاٰ هُمْ یُنْصَرُونَ (123)
122-ای بنی اسرائیل!نعمتی را که به شما ارزانی داشتم بیاد بیاورید،و نیز به خاطر بیاورید که من شما را بر جهانیان برتری بخشیدم".
123-از روزی بترسید که هیچکس به جای دیگری جزا نمیبیند و هیچگونه عوضی از او قبول نمیگردد و شفاعت،او را سود نمیدهد و(از هیچ ناحیه)یاری نمیشوند.
بار دیگر خداوند روی سخن را به بنی اسرائیل کرده و نعمتهای خویش را بر آنها میشمرد مخصوصا برتری و فضیلتی را که خداوند برای آنها نسبت به مردم زمانشان قائل شده یادآوری میکند.
میفرماید:"ای بنی اسرائیل به خاطر بیاورید نعمتهایی را که به شما ارزانی داشتم و نیز به خاطر بیاورید که من شما را بر جهانیان(بر تمام مردمی که در آن زمان زندگی میکردند)برتری بخشیدم"( یٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ اذْکُرُوا نِعْمَتِیَ الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ وَ أَنِّی فَضَّلْتُکُمْ عَلَی الْعٰالَمِینَ ).
*** ولی از آنجا که هیچ نعمتی بدون مسئولیت نخواهد بود،بلکه خداوند در
برابر بخشیدن هر موهبتی تکلیف و تعهدی بر دوش انسان میگذارد در آیه بعد به آنها هشدار میدهد و میگوید:"از آن روز بترسید که هیچکس به جای دیگری جزا نمیبیند"( وَ اتَّقُوا یَوْماً لاٰ تَجْزِی نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَیْئاً ).
"و چیزی به عنوان غرامت و یا فدیه که بلاگردان آنها باشد پذیرفته نمیشود"( وَ لاٰ یُقْبَلُ مِنْهٰا عَدْلٌ ).
"و هیچ شفاعتی(جز به اذن پروردگار)او را سود ندهد"( وَ لاٰ تَنْفَعُهٰا شَفٰاعَةٌ ).
و اگر فکر میکنید کسی در آنجا-جز خدا-میتواند انسان را کمک کند اشتباه است چرا که"هیچکس در آنجا یاری نمیشود"( وَ لاٰ هُمْ یُنْصَرُونَ ).
بنا بر این تمام راههای نجات که در این دنیا به آن متوسل میشوید همه بسته است، تنها و تنها یک راه باز است،و آن راه ایمان و عمل صالح،و در برابر گناهان توبه کردن و اصلاح خویش نمودن است.
از آنجا که در آیه 47 و 48 همین سوره عین همین مسائل مطرح شده(با تغییر مختصری در تعبیر)و ما در آنجا مشروحا بحث کردهایم به آنچه در بالا آمد قناعت میکنیم.
وَ إِذِ اِبْتَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمٰاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قٰالَ إِنِّی جٰاعِلُکَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً قٰالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قٰالَ لاٰ یَنٰالُ عَهْدِی اَلظّٰالِمِینَ (124)
124-(به خاطر بیاورید)هنگامی که خداوند ابراهیم را با وسائل گوناگونی آزمود،و او بخوبی از عهده آزمایش بر آمد،خداوند به او فرمود:من تو را امام و رهبر مردم قرار دادم،ابراهیم عرض کرد:از دودمان من(نیز امامانی قرار بده) خداوند فرمود:پیمان من به ستمکاران نمیرسد(و تنها آن دسته از فرزندان تو که پاک و معصوم باشند شایسته این مقامند).
"امامت"اوج افتخار ابراهیم(ع)
از این آیات به بعد سخن از ابراهیم پیامبر بزرگ خدا و قهرمان توحید و بنای خانه کعبه و اهمیت این کانون بزرگ توحید و عبادت است که ضمن هیجده آیه این مسائل را بر شمرده است.
هدف از این آیات در واقع سه چیز است:
نخست اینکه مقدمهای باشد برای مساله تغییر قبله که بعدا مطرح میشود تا مسلمانان بدانند این کعبه از یادگارهای ابراهیم پیامبر بتشکن است و اگر امروز مشرکان و بت پرستان آن را تبدیل به بتخانه کردهاند این یک آلودگی سطحی است و چیزی از ارزش و مقام کعبه نمیکاهد.
دیگر اینکه یهود و نصاری ادعا میکردند ما وارثان ابراهیم و آئین او هستیم و این آیات(در ارتباط با آیات فراوانی که در باره یهود گذشت)مشخص میسازد که آنها تا چه حد از آئین ابراهیم بیگانهاند.
سوم اینکه مشرکان عرب نیز پیوند ناگسستنی میان خود و ابراهیم قائل
بودند،باید به آنها نیز فهمانده شود که برنامه شما هیچ ارتباطی با برنامه این پیامبر بزرگ بتشکن ندارد.
در آیه مورد بحث نخست میگوید:"بخاطر بیاورید هنگامی را که خداوند ابراهیم را با وسائل گوناگون آزمود و او از عهده آزمایش به خوبی بر آمد" ( وَ إِذِ ابْتَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمٰاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ ).
آری این آیه از مهمترین فرازهای زندگی ابراهیم ع یعنی آزمایشهای بزرگ او و پیروزیش در صحنه آزمایشها سخن میگوید،آزمایشهایی که عظمت مقام و شخصیت ابراهیم را کاملا مشخص ساخت،و ارزش وجود او را آشکار کرد.
هنگامی که از عهده این آزمایشها بر آمد،خداوند میباید جایزهای به او بدهد"فرمود:من تو را امام و رهبر و پیشوای مردم قرار دادم"( قٰالَ إِنِّی جٰاعِلُکَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً ).
"ابراهیم تقاضا کرد که از دودمان من نیز امامانی قرار ده"تا این رشته نبوت و امامت قطع نشود و قائم به شخص من نباشد( قٰالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی ).
اما خداوند در پاسخ او"فرمود:پیمان من،یعنی مقام امامت،به ظالمان هرگز نخواهد رسید"( قٰالَ لاٰ یَنٰالُ عَهْدِی الظّٰالِمِینَ ).
تقاضای تو را پذیرفتم،ولی تنها آن دسته از ذریه تو که پاک و معصوم باشند شایسته این مقامند! ***
در اینجا چند موضوع مهم است که باید دقیقا بررسی شود:
از بررسی آیات قرآن و اعمال مهم و چشمگیری که ابراهیم انجام داد و مورد تحسین خداوند قرار گرفت،چنین استفاده میشود که مقصود از"کلمات"(جملههایی
که خداوند ابراهیم را به آن آزمود)یک سلسله وظائف سنگین و مشکل بوده که خدا بر دوش ابراهیم گذارده بود،و این پیامبر مخلص همه آنها را به عالیترین وجه انجام داد،این دستورات عبارت بودند از:
بردن فرزند به قربانگاه و آمادگی جدی برای قربانی او به فرمان خدا! بردن زن و فرزند و گذاشتن آنها در سرزمین خشک و بی آب و گیاه مکه در جایی که حتی یک نفر سکونت نداشت! قیام در برابر بت پرستان بابل و شکستن بتها و دفاع بسیار شجاعانه در آن محاکمه تاریخی و قرار گرفتن در دل آتش،و حفظ خونسردی کامل و ایمان در تمام این مراحل! مهاجرت از سرزمین بت پرستان و پشت پا زدن به زندگی خود و ورود در سرزمینهای دور دست برای ادای رسالت خویش،و مانند اینها 1.
و براستی هر یک از آنها آزمایشی بسیار سنگین و مشکل بود،اما او با قدرت و نیروی ایمان از عهده همه آنها بر آمد و اثبات کرد که شایستگی مقام"امامت" را دارد.
از آیه مورد بحث اجمالا چنین استفاده میشود:مقام امامتی که به ابراهیم بعد از پیروزی در همه این آزمونها بخشیده شد.فوق مقام نبوت و رسالت بود.
توضیح اینکه:امامت معانی مختلفی دارد:
1-"امامت"به معنی ریاست و زعامت در امور دنیای مردم(آن چنان که اهل
تسنن میگویند).
2-"امامت"به معنی ریاست در امور دین و دنیا(آن چنان که بعضی دیگر از آنها تفسیر کردهاند).
3-امامت عبارت است از تحقق بخشیدن برنامههای دینی اعم از حکومت به معنی وسیع کلمه،و اجرای حدود و احکام خدا و اجرای عدالت اجتماعی و همچنین تربیت و پرورش نفوس در"ظاهر"و"باطن"و این مقام از مقام رسالت و نبوت بالاتر است،زیرا"نبوت"و"رسالت"تنها اخبار از سوی خدا و ابلاغ فرمان او و بشارت و انذار است اما در مورد"امامت"همه اینها وجود دارد به اضافه "اجرای احکام" و"تربیت نفوس از نظر ظاهر و باطن"(البته روشن است که بسیاری از پیامبران دارای مقام امامت نیز بودهاند).
در حقیقت مقام امامت،مقام تحقق بخشیدن به اهداف مذهب و هدایت به معنی"ایصال به مطلوب"است،نه فقط"ارائه طریق".
علاوه بر این"هدایت تکوینی"را نیز شامل میشود یعنی تاثیر باطنی و نفوذ روحانی امام و تابش شعاع وجودش در قلب انسانهای آماده و هدایت معنوی آنها (دقت کنید).
امام از این نظر درست به خورشید میماند که با اشعه زندگی بخش خود گیاهان را پرورش میدهد،و به موجودات زنده جان و حیات میبخشد نقش امام در حیات معنوی نیز همین نقش است.
در قرآن مجید میخوانیم" هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَ مَلاٰئِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ وَ کٰانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً ""خدا و فرشتگان او بر شما رحمت و درود میفرستند تا شما را از تاریکیها به نور رهنمون گردند و او نسبت به مؤمنان مهربان است"(احزاب-43).
از این آیه بخوبی استفاده میشود که رحمتهای خاص خداوند و امدادهای
غیبی فرشتگان میتواند مؤمنان را از ظلمتها به نور رهبری کند.
این موضوع در باره امام نیز صادق است،و نیروی باطنی امام و پیامبران بزرگ که مقام امامت را نیز داشتهاند و جانشینان آنها برای تربیت افراد مستعد و آماده و خارج ساختن آنان از ظلمت جهل و گمراهی به سوی نور هدایت تاثیر عمیق داشته است.
شک نیست که مراد از امامت در آیه مورد بحث معنی سوم است،زیرا از آیات متعدد قرآن استفاده میشود که در مفهوم امامت مفهوم"هدایت"افتاده، چنان که در آیه 24 سوره سجده میخوانیم: وَ جَعَلْنٰا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا لَمّٰا صَبَرُوا وَ کٰانُوا بِآیٰاتِنٰا یُوقِنُونَ :"و از آنها امامانی قرار دادیم که به فرمان ما هدایت کنند،چون استقامت به خرج دادند و به آیات ما ایمان داشتند".
این هدایت به معنی ارائه طریق نیست،زیرا ابراهیم پیش از این، مقام نبوت و رسالت و هدایت به معنی ارائه طریق را داشته است.
حاصل اینکه قرائن روشن گواهی میدهد که مقام امامت که پس از امتحانات مشکل و پیمودن مراحل یقین و شجاعت و استقامت به ابراهیم بخشیده شد غیر از مقام هدایت به معنی بشارت و ابلاغ و انذار بوده است.
پس هدایتی که در مفهوم امامت افتاده چیزی جز"ایصال به مطلوب" و"تحقق بخشیدن روح مذهب"و پیاده کردن برنامههای تربیتی در نفوس آماده نیست.
این حقیقت اجمالا در حدیث پر معنی و جالبی از امام صادق ع نقل شده:
ان اللّٰه تبارک و تعالی اتخذ ابراهیم عبدا قبل ان یتخذه نبیا،و ان اللّٰه اتخذه نبیا قبل ان یتخذه رسولا،و ان اللّٰه اتخذه رسولا قبل ان یتخذه خلیلا، و ان اللّٰه اتخذه خلیلا قبل ان یجعله اماما،فلما جمع له الاشیاء قٰالَ:"إِنِّی جٰاعِلُکَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً "قال:فمن عظمها فی عین ابراهیم قٰالَ:"وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قٰالَ لاٰ یَنٰالُ عَهْدِی الظّٰالِمِینَ "قال:لا یکون السفیه امام التقی:
"خداوند ابراهیم را بنده خاص خود قرار داد پیش از آنکه پیامبرش قرار دهد،و خداوند او را به عنوان نبی انتخاب کرد پیش از آنکه او را رسول خود سازد،و او را رسول خود انتخاب کرد پیش از آنکه او را به عنوان خلیل خود برگزیند،و او را خلیل خود قرار داد پیش از آنکه او را امام قرار دهد،هنگامی که همه این مقامات را جمع کرد فرمود:من تو را امام مردم قرار دادم،این مقام به قدری در نظر ابراهیم بزرگ جلوه کرد که عرض نمود:خداوندا از دودمان من نیز امامانی انتخاب کن،فرمود:پیمان من به ستمکاران آنها نمیرسد...یعنی شخص سفیه هرگز امام افراد با تقوا نخواهد شد" 1.
بطوری که از اشارات موجود در آیات و تعبیرات مختلفی که در احادیث وارد شده بر میآید کسانی که از طرف خدا ماموریت داشتند دارای مقامات مختلفی بودند:
1-مقام نبوت-یعنی دریافت وحی از خداوند،بنا بر این"نبی"کسی است که وحی بر او نازل میشود و آنچه را بوسیله وحی دریافت میدارد چنان که مردم از او بخواهند در اختیار آنها میگذارد.
2-مقام رسالت-یعنی مقام ابلاغ وحی و تبلیغ و نشر احکام خداوند و تربیت نفوس از طریق تعلیم و آگاهی بخشیدن،بنا بر این رسول کسی است که موظف است در حوزه ماموریت خود به تلاش و کوشش بر خیزد و از هر وسیلهای برای دعوت مردم به سوی خدا و ابلاغ فرمان او استفاده کند،و برای یک انقلاب فرهنگی و فکری و عقیدتی تلاش نماید.
3-مقام امامت-یعنی رهبری و پیشوایی خلق،در واقع امام کسی است که
با تشکیل یک حکومت الهی و بدست آوردن قدرتهای لازم،سعی میکند احکام خدا را عملا اجرا و پیاده نماید و اگر هم نتواند رسما تشکیل حکومت دهد تا آنجا که در توان دارد در اجرای احکام میکوشد.
به عبارت دیگر وظیفه امام اجرای دستورات الهی است در حالی که وظیفه رسول ابلاغ این دستورات میباشد،و باز به تعبیر دیگر،رسول"ارائه طریق" میکند ولی امام"ایصال به مطلوب"مینماید(علاوه بر وظائف سنگین دیگری که قبلا اشاره شد).
ناگفته پیدا است که بسیاری از پیامبران مانند پیامبر اسلام ص هر سه مقام را داشتند هم دریافت وحی میکردند،هم تبلیغ فرمانهای الهی،و هم در تشکیل حکومت و اجرای احکام تلاش میکردند و هم از طریق باطنی به تربیت نفوس میپرداختند.
کوتاه سخن اینکه:امامت همان مقام رهبری همه جانبه مادی و معنوی جسمی و روحانی و ظاهری و باطنی است،امام رئیس حکومت و پیشوای اجتماع و رهبر مذهبی و مربی اخلاق و رهبر باطنی و درونی است.
امام از یک سو با نیروی مرموز معنوی خود افراد شایسته را در مسیر تکامل باطنی رهبری میکند.
با قدرت علمی خود افراد نادان را تعلیم میدهد.
و با نیروی حکومت خویش یا قدرتهای اجرایی دیگر،اصول عدالت را اجرا مینماید.
از آنچه در بیان حقیقت امامت گفتیم بخوبی استفاده میشود که ممکن است کسی مقام پیامبری و تبلیغ و رسالت را داشته باشد و امام مقام امامت در او نباشد،این
مقام،نیازمند به شایستگی فراوان در جمیع جهات است و همان مقامی است که ابراهیم پس از آن همه امتحانات و شایستگیها پیدا کرد،و این آخرین حلقه سیر تکاملی ابراهیم بود.
آنها که گمان میکنند منظور از امامت تنها"فرد شایسته و نمونه بودن"است گویا به این حقیقت توجه ندارند که چنین مطلبی از آغاز نبوت در ابراهیم بوده.
و آنها که گمان میکنند منظور از امامت"سرمشق و الگو بودن"برای مردم بوده باید به آنها گفت این صفت برای ابراهیم و تمامی انبیاء و رسل از آغاز دعوت نبوت وجود دارد و به همین دلیل پیامبر باید معصوم باشد چرا که اعمالش الگو است.
بنا بر این مقام امامت،مقامی است بالاتر از اینها و حتی برتر از نبوت و رسالت و این همان مقامی است که ابراهیم پس از امتحان شایستگی از طرف خداوند دریافت داشت.
منظور از"ظلم"در جمله"لا یَنٰالُ عَهْدِی الظّٰالِمِینَ "تنها ستم به دیگران کردن نیست،بلکه ظلم(در برابر عدل)در اینجا به معنی وسیع کلمه به کار رفته و نقطه مقابل عدالت به معنی گذاردن هر چیز به جای خویش است.
بنا بر این ظلم آن است که شخص یا کار یا چیزی را در موقعیتی که شایسته آن نیست قرار دهند.
از آنجا که مقام امامت و رهبری ظاهری و باطنی خلق،مقام فوق العاده پر مسئولیت و با عظمتی است،یک لحظه گناه و نافرمانی و سوء پیشینه سبب میگردد که لیاقت این مقام سلب گردد.
لذا در احادیث میخوانیم که امامان اهل بیت ع برای اثبات انحصار خلافت بلافصل پیامبر ص به علی ع به همین آیه مورد بحث استدلال میکردند، اشاره به اینکه دیگران در دوران جاهلیت بتپرست بودند،تنها کسی که یک لحظه در مقابل بت سجده نکرد علی ع بود،چه ظلمی از این بالاتر که انسان بت پرستی کند،مگر لقمان به فرزندش نگفت: یٰا بُنَیَّ لاٰ تُشْرِکْ بِاللّٰهِ إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ :"ای فرزندم شریک برای خدا قرار مده که شرک ظلم عظیمی است" (لقمان-13).
بعنوان نمونه"هشام بن سالم"از"امام صادق" ع نقل میکند که فرمود:
قد کان ابراهیم نبیا و لیس بامام،حتی قال اللّٰه إِنِّی جٰاعِلُکَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً، قٰالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی فقال اللّٰه لاٰ یَنٰالُ عَهْدِی الظّٰالِمِینَ ،من عبد صنما او وثنا لا یکون اماما:
"ابراهیم پیامبر بود پیش از آنکه امام باشد،تا اینکه خداوند فرمود من تو را امام قرار میدهم،او عرض کرد از دودمان من نیز امامانی قرار ده،فرمود:
پیمان من به ستمکاران نمیرسد،آنان که بتی را پرستش کردند امام نخواهند بود" 1.
در حدیث دیگری"عبد اللّٰه بن مسعود"از"پیامبر"ص نقل میکند که:خداوند به ابراهیم فرمود:
لا اعطیک عهدا للظالم من ذریتک،قال یا رب و من الظالم من ولدی الذی لا ینال عهدک؟قال من سجد لصنم من دونی لا اجعله اماما ابدا،و لا یصلح ان یکون اماما!: "من پیمان امامت را به ستمکاران از دودمان تو نمیبخشم،ابراهیم عرض کرد:ستمکارانی که این پیمان به آنها نمیرسد کیانند؟خداوند فرمود:کسی که برای بتی سجده کرده هرگز او را امام نخواهم کرد و شایسته نیست که امام باشد" 2.
از آیه مورد بحث،ضمنا استفاده میشود که امام(رهبر معصوم همه جانبه مردم)باید از طرف خدا تعیین گردد،زیرا اولا-امامت یک نوع عهد و پیمان الهی است و بدیهی است چنین کسی را باید خداوند تعیین کند که او طرف پیمان است.
ثانیا-افرادی که رنگ ستم به خود گرفتهاند و در زندگی آنها نقطه تاریکی از ظلم-اعم از ظلم به خویشتن یا ظلم به دیگران-و حتی یک لحظه بت پرستی وجود داشته باشد،قابلیت امامت را ندارند و به اصطلاح امام باید در تمام عمر خود معصوم باشد.
آیا کسی جز خدا میتواند از وجود این صفت آگاه گردد؟ و اگر با این معیار بخواهیم جانشین پیامبر اسلام ص را تعیین کنیم کسی جز امیر مؤمنان علی ع نمیتواند باشد.
جالب اینکه نویسنده"المنار"از قول ابی حنیفه نقل میکند که او معتقد بود،خلافت منحصرا شایسته علویان است و به همین دلیل شورش بر ضد حکومت وقت(منصور عباسی)را مجاز میدانست و به همین دلیل او حاضر نشد منصب قضاوت را در حکومت خلفای بنی عباس بپذیرد.
نویسنده المنار سپس اضافه میکند که"ائمه اربعه اهل سنت"همه با حکومتهای زمان خود مخالف بودند و آنها را لائق زعامت مسلمین نمیدانستند، چرا که افرادی ظالم و ستمگر بودند 1.
ولی عجیب است که در عصر ما بسیاری از علمای اهل تسنن،حکومتهای ظالم و جبار و خودکامه را که ارتباطشان با دشمنان اسلام،مسلم و قطعی است و ظلم و فسادشان بر کسی پوشیده نیست،تایید و تقویت میکنند-سهل است-آنها را
"اولوا الامر"و"واجب الاطاعه"نیز میشمرند.
1-از آنچه در تفسیر معنی امامت گفتیم،ممکن است این سؤال را برانگیزد که اگر کار امام"ایصال به مطلوب"و"اجرا کردن برنامههای الهی"است،این معنی در مورد بسیاری از پیامبران حتی خود پیامبر اسلام ص و ائمه طاهرین در مقیاس عمومی تحقق نیافته بلکه همیشه افراد بسیار آلوده و گمراهی در مقابل آنها وجود داشتند.
در پاسخ میگوئیم مفهوم این سخن این نیست که امام مردم را اجبارا به حق میرساند بلکه با حفظ اصل اختیار و داشتن آمادگی و شایستگی میتوانند از نفوذ ظاهری و باطنی امام،هدایت یابند.
درست همانگونه که میگوئیم خورشید برای تربیت موجودات زنده آفریده شده،یا اینکه قرآن میگوید کار باران زنده کردن زمینهای مرده است،مسلما این تاثیر جنبه عمومی دارد اما در موجوداتی که آماده پذیرش این آثار و مهیای پرورش باشند.
2-سؤال دیگر اینکه لازمه تفسیر فوق این است که هر امام باید نخست نبی و رسول باشد و بعد به مقام امامت برسد،در صورتی که جانشینان معصوم پیامبر اسلام ص چنین نبودند.
در پاسخ میگوئیم:لزومی ندارد که حتما شخص امام قبلا به مقام نبوت و رسالت برسد بلکه اگر کسی قبل از او باشد که مقام نبوت و رسالت و امامت در او جمع گردد(مانند پیامبر اسلام)جانشین او میتواند برنامه امامت او را تداوم بخشد و این در صورتی است که نیاز به رسالت جدیدی نباشد،مانند پیامبر اسلام ص که خاتم پیغمبران است.
به تعبیر دیگر اگر مرحله گرفتن وحی الهی و ابلاغ تمام احکام،انجام یافته و تنها مرحله اجرا باقی مانده است جانشین پیامبر میتواند خط اجرایی پیامبر را ادامه دهد،و نیازی به این نیست که خود او نبی یا رسول باشد.
نام ابراهیم در 69 مورد از قرآن مجید ذکر شده،و در 25 سوره سخن از وی به میان آمده است،در آیات قرآن از این پیامبر بزرگ مدح و ستایش فراوان شده،و صفات ارزنده او یادآوری گردیده است.
او از هر نظر قدوه و اسوه بود،و نمونهای از یک انسان کامل.
مقام معرفت او نسبت به خدا،منطق گویای او در برابر بت پرستان،مبارزات سرسختانه و خستگیناپذیرش در مقابل جباران،ایثار و گذشتش در برابر فرمان پروردگار،استقامت بی نظیرش در برابر طوفان حوادث و آزمایشهای سخت او، هر یک داستان مفصلی دارد و هر کدام سرمشقی است برای مسلمانان و رهروان راه"اللّٰه".
به گفته قرآن او از نیکان 1صالحان 2قانتان 3صدیقان 4بردباران 5و وفا کنندگان به عهد بود،شجاعتی بی نظیر و سخاوتی فوق العاده داشت.
به خواست خدا در تفسیر سوره ابراهیم(مخصوصا بخش آخر سوره)بحث مشروحی در این زمینه مطالعه خواهید کرد(به جلد دهم تفسیر نمونه صفحه 397 به بعد مراجعه کنید).
وَ إِذْ جَعَلْنَا اَلْبَیْتَ مَثٰابَةً لِلنّٰاسِ وَ أَمْناً وَ اِتَّخِذُوا مِنْ مَقٰامِ إِبْرٰاهِیمَ مُصَلًّی وَ عَهِدْنٰا إِلیٰ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْمٰاعِیلَ أَنْ طَهِّرٰا بَیْتِیَ لِلطّٰائِفِینَ وَ اَلْعٰاکِفِینَ وَ اَلرُّکَّعِ اَلسُّجُودِ (125)
125-(و بخاطر بیاورید)هنگامی را که خانه کعبه را محل بازگشت و مرکز امن و امان برای مردم قرار دادیم(و برای تجدید همین خاطره)از مقام ابراهیم نمازگاهی برای خود انتخاب کنید،و ما به ابراهیم و اسماعیل امر کردیم که خانه مرا برای طواف کنندگان و مجاوران و رکوع کنندگان و سجده کنندگان پاک و پاکیزه کنید.
عظمت خانه خدا
بعد از اشاره به مقام والای ابراهیم در آیه گذشته،به بیان عظمت خانه کعبه که به دست ابراهیم ساخته و آماده شد پرداخته،میفرماید:
"به خاطر بیاورید هنگامی را که خانه کعبه را"مثابة"(محل بازگشت و توجه)مردم قرار دادیم و مرکز امن و امان"( وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَیْتَ مَثٰابَةً لِلنّٰاسِ وَ أَمْناً ).
"مثابة"در اصل از ماده"ثوب"به معنی باز گشت چیزی به حالت نخستین است،و از آنجا که خانه کعبه مرکزی بوده است برای موحدان که همه سال به سوی آن رو میآوردند،نه تنها از نظر جسمانی که از نظر روحانی نیز بازگشت به توحید و فطرت نخستین میکردند،از این رو به عنوان مثابه معرفی شده، و از آنجا که خانه انسان که مرکز بازگشت همیشگی او میباشد محل آرامش و آسایش است،در کلمه"مثابه"یک نوع آرامش و آسایش خاطر،نیز افتاده است
و این معنی با کلمه"امنا"که پشت سر آن ذکر شده تاکید میشود،مخصوصا کلمه"للناس"نشان میدهد که این مرکز امن و امان،پناهگاهی است عمومی برای همه جهانیان و انسانها و تودههای مردم.
و این در حقیقت اجابت یکی از درخواستهایی است که ابراهیم از خداوند کرد که بعدا به آن اشاره میشود.
سپس اضافه میکند"از مقام ابراهیم نماز گاهی برای خود انتخاب کنید" ( وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقٰامِ إِبْرٰاهِیمَ مُصَلًّی ).
در اینکه منظور از مقام ابراهیم چیست؟در میان مفسران گفتگو است، بعضی گفتهاند:تمام"حج"مقام ابراهیم است،بعضی به معنی"عرفه"و"مشعر الحرام"و"جمرات سهگانه"گرفتهاند،و بعضی گفتهاند"تمام حرم مکه"،مقام محسوب میشود.
ولی ظاهر آیه همانگونه که در روایات اسلامی وارد شده و بسیاری از مفسران نیز گفتهاند اشاره به همان مقام معروف ابراهیم است که محلی است در نزدیکی خانه کعبه،و حجاج بعد از انجام طواف به نزدیک آن میروند و نماز طواف بجا میآورند بنا بر این منظور از"مصلی"نیز محل نماز است.
سپس اشاره به پیمانی که از ابراهیم و فرزندش اسماعیل در باره طهارت خانه کعبه گرفته است میفرماید و میگوید:"ما به ابراهیم و اسماعیل امر کردیم که خانه مرا برای طواف کنندگان و مجاوران و رکوع کنندگان و سجده کنندگان(نمازگزاران)پاکیزه دارید"( وَ عَهِدْنٰا إِلیٰ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْمٰاعِیلَ أَنْ طَهِّرٰا بَیْتِیَ لِلطّٰائِفِینَ وَ الْعٰاکِفِینَ وَ الرُّکَّعِ السُّجُودِ ).
منظور از طهارت و پاکیزگی در اینجا چیست؟بعضی گفتهاند:طهارت از لوث وجود بتها.
بعضی گفتهاند:از آلودگیهای ظاهری و مخصوصا از خون و محتویات شکم
حیواناتی که قربانی میکردند،زیرا بعضی از ناآگاهان چنین اعمالی را انجام میدادند.
و بعضی گفتهاند طهارت در اینجا به معنی خلوص نیت به هنگام بنای این خانه توحید است.
ولی هیچ دلیلی ندارد که ما مفهوم طهارت را در اینجا محدود کنیم،بلکه منظور پاک ساختن ظاهری و معنوی این خانه توحید از هر گونه آلودگی است.
و لذا در بعضی از روایات میخوانیم که این آیه تعبیر به پاکسازی از مشرکان شده و در بعضی دیگر به شستشوی بدن و پاکیزگی از آلودگیها.
طبق آیه فوق،خانه خدا(خانه کعبه)از طرف پروردگار به عنوان یک پناهگاه و کانون امن و امان اعلام شده و میدانیم در اسلام مقررات شدیدی برای اجتناب از هر گونه نزاع و کشمکش و جنگ و خونریزی در این سرزمین مقدس وضع شده است،بطوری که نه تنها افراد انسان در هر قشر و گروه و در هر گونه شرائط باید در آنجا در امنیت باشند بلکه حیوانات و پرندگان نیز در آنجا در امن و امان بسر میبرند و هیچکس حق ندارد مزاحم آنها شود.
در جهانی که همیشه نزاع و کشمکش در آن وجود دارد،بودن چنین مرکزی در آن میتواند اثر عمیق مخصوصی برای حل مشکلات مردم از خود نشان دهد،زیرا امن بودن این منطقه سبب میشود که مردم با تمام اختلافاتی که دارند در جوار آن در کنار هم بنشینند،و به مذاکره بپردازند،و به این ترتیب یکی از مهمترین مشکلات که معمولا برای فتح باب مذاکرات برای رفع خصومتها و نزاعها وجود دارد حل میشود.
چون بسیار میشود که طرفین نزاع،یا دولتهای متخاصم جهان مایلند رفع خصومت کنند و برای این منظور به مذاکره بنشینند،اما مکانی که برای هر دو طرف مقدس و محترم و به عنوان مرکز امن و امان شناخته شده باشد پیدا نمیکنند ولی در اسلام این پیشبینی شده است و مکه به عنوان چنین مرکزی اعلام گردید.
هم اکنون تمام مسلمانان جهان که متاسفانه گرفتار کشمکشها و اختلافات مرگباری هستند میتوانند با استفاده از قداست و امنیت این سرزمین باب مذاکرات را بگشایند و از معنویت این مکان مقدس که نورانیت و روحانیت خاصی در دلها ایجاد میکند به رفع اختلافات خود بپردازند 1.
در آیه فوق از خانه کعبه به عنوان"بیتی"(خانه من)تعبیر شده در حالی که روشن است خداوند نه جسم است و نه نیاز به خانه دارد،منظور از این اضافه همان"اضافه تشریفی"است به این معنی که برای بیان شرافت و عظمت چیزی آن را به خدا نسبت میدهند،ماه رمضان را"شهر اللّٰه"و خانه کعبه را "بیت اللّٰه"میگویند.
وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِیمُ رَبِّ اِجْعَلْ هٰذٰا بَلَداً آمِناً وَ اُرْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ اَلثَّمَرٰاتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللّٰهِ وَ اَلْیَوْمِ اَلْآخِرِ قٰالَ وَ مَنْ کَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِیلاً ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلیٰ عَذٰابِ اَلنّٰارِ وَ بِئْسَ اَلْمَصِیرُ (126)
126-(و بیاد آورید)هنگامی که ابراهیم عرض کرد:پروردگارا این سرزمین را شهر امنی قرار ده،و اهل آن را-آنها که ایمان به خدا و روز بازپسین آوردهاند- از ثمرات(گوناگون)روزی ده(ما این دعای ابراهیم را به اجابت رساندیم و مؤمنان را از انواع برکات بهرهمند ساختیم)اما به آنها که کافر شدند بهره کمی خواهیم داد،سپس آنها را به عذاب آتش میکشانیم و چه بد سر انجامی دارند.
خواستههای ابراهیم از پیشگاه پروردگار
در این آیه ابراهیم دو درخواست مهم از پروردگار برای ساکنان این سرزمین مقدس میکند که به یکی از آنها در آیه قبل نیز اشاره شد.
قرآن میگوید:"به خاطر بیاورید هنگامی که ابراهیم عرض کرد پروردگارا این سرزمین را شهر امنی قرار ده"( وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِیمُ رَبِّ اجْعَلْ هٰذٰا بَلَداً آمِناً ).
و همانگونه که در آیه قبل خواندیم این دعای ابراهیم به اجابت رسید،خدا این سرزمین مقدس را یک کانون امن و امان قرار داد،و امنیتی از نظر ظاهر و باطن به آن بخشید.
دومین تقاضایش این است که:"اهل این سرزمین را-آنها که به خدا و روز بازپسین ایمان آوردهاند-از ثمرات گوناگون روزی ببخش"( وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَرٰاتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ ).
جالب اینکه ابراهیم نخست تقاضای"امنیت"و سپس درخواست"مواهب اقتصادی"میکند،و این خود اشارهای است به این حقیقت که تا امنیت در شهر یا کشوری حکمفرما نباشد فراهم کردن یک اقتصاد سالم ممکن نیست!.
در اینکه منظور از ثمرات چیست؟مفسران گفتگوها دارند،ولی ظاهرا ثمرات یک معنی وسیع دارد که هر گونه نعمت مادی،اعم از میوهها و مواد دیگر غذایی،و نعمتهای معنوی را شامل میشود،در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم که فرمود:هی ثمرات القلوب:"منظور میوه دلها است"!اشاره به اینکه خداوند محبت و علاقه مردم را به مردم این سرزمین جلب میکند.
این نکته نیز قابل توجه است که ابراهیم این تقاضا را تنها برای مؤمنان به توحید و روز جزا میکند،شاید به خاطر اینکه از جمله لاٰ یَنٰالُ عَهْدِی الظّٰالِمِینَ در آیات گذشته به این حقیقت پی برده بود که گروهی از نسلهای آینده او،راه شرک و ظلم و ستم میپویند،و او در اینجا ادب را رعایت کرد و آنها را از دعای خود استثنا نمود.
به هر حال خداوند در پاسخ این تقاضای ابراهیم چنین"فرمود:اما آنها که راه کفر را پوییدهاند بهره کمی(از این ثمرات)به آنها خواهم داد"(و به طور کامل محروم نخواهم کرد!)( قٰالَ وَ مَنْ کَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِیلاً ).
اما در سرای آخرت"آنها را به عذاب آتش میکشانم و چه بد سر انجامی دارند"( ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلیٰ عَذٰابِ النّٰارِ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ ).
این در واقع صفت"رحمانیت"همان رحمت عامه پروردگار است که از خوان نعمت بی دریغش همه بهره میگیرند،و از خزانه غیبش خوبان و بدان وظیفهخور باشند،ولی سرای آخرت که سرای رحمت خاص او است،رحمت و نجاتی برای آنها نیست.
وَ إِذْ یَرْفَعُ إِبْرٰاهِیمُ اَلْقَوٰاعِدَ مِنَ اَلْبَیْتِ وَ إِسْمٰاعِیلُ رَبَّنٰا تَقَبَّلْ مِنّٰا إِنَّکَ أَنْتَ اَلسَّمِیعُ اَلْعَلِیمُ (127) رَبَّنٰا وَ اِجْعَلْنٰا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِنٰا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَکَ وَ أَرِنٰا مَنٰاسِکَنٰا وَ تُبْ عَلَیْنٰا إِنَّکَ أَنْتَ اَلتَّوّٰابُ اَلرَّحِیمُ (128) رَبَّنٰا وَ اِبْعَثْ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیٰاتِکَ وَ یُعَلِّمُهُمُ اَلْکِتٰابَ وَ اَلْحِکْمَةَ وَ یُزَکِّیهِمْ إِنَّکَ أَنْتَ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (129)
127-(و نیز بیاد آورید)هنگامی که ابراهیم و اسماعیل پایههای خانه(کعبه)را بالا میبردند(و میگفتند)پروردگارا!از ما بپذیر تو شنوا و دانایی.
128-پروردگارا!ما را تسلیم فرمان خود قرار ده و از دودمان ما امتی که تسلیم فرمانت باشد به وجود آور،و طرز پرستش خودت را به ما نشان ده،و توبه ما را بپذیر، که تو تواب و رحیمی.
129-پروردگارا!در میان آنها پیامبری از خودشان مبعوث کن،تا آیات تو را بر آنها بخواند،و آنها را کتاب و حکمت بیاموزد و پاکیزه کند،زیرا تو توانا و حکیمی (و بر این کار قادری).
ابراهیم خانه کعبه را بنا میکند
از آیات مختلف قرآن و احادیث و تواریخ اسلامی به خوبی استفاده میشود که خانه کعبه پیش از ابراهیم،حتی از زمان آدم بر پا شده بود،در آیه 37 سوره ابراهیم از قول این پیامبر بزرگ میخوانیم: رَبَّنٰا إِنِّی أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی بِوٰادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِنْدَ بَیْتِکَ الْمُحَرَّمِ :"پروردگارا!بعضی از فرزندانم را در این سرزمین خشک و سوزان در کنار خانه تو سکونت دادم".
این آیه گواهی میدهد موقعی که ابراهیم با فرزند شیرخوارش اسماعیل و همسرش به سرزمین مکه آمدند اثری از خانه کعبه وجود داشته است.
در آیه 96 سوره آل عمران نیز میخوانیم: إِنَّ أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنّٰاسِ لَلَّذِی بِبَکَّةَ مُبٰارَکاً :"نخستین خانهای که به منظور پرستش خداوند برای مردم ساخته شد در سرزمین مکه بود"مسلم است که پرستش خداوند و ساختن مرکز عبادت از زمان ابراهیم آغاز نگردیده بلکه قبلا و حتی از زمان آدم ع بوده است.
اتفاقا تعبیری که در نخستین آیه مورد بحث به چشم میخورد نیز همین معنی را میرساند آنجا که میگوید:"بیاد آورید هنگامی را که ابراهیم و اسماعیل پایههای خانه(کعبه)را بالا میبردند،و میگفتند:پروردگارا!از ما بپذیر تو شنوا و دانایی"( وَ إِذْ یَرْفَعُ إِبْرٰاهِیمُ الْقَوٰاعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَ إِسْمٰاعِیلُ رَبَّنٰا تَقَبَّلْ مِنّٰا إِنَّکَ أَنْتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ ).
این تعبیر میرساند که شالودههای خانه کعبه وجود داشته و ابراهیم و اسماعیل پایهها را بالا بردند.
در خطبه معروف قاصعه از نهج البلاغه نیز میخوانیم:
ا لا ترون ان اللّٰه سبحانه اختبر الاولین من لدن آدم صلوات اللّٰه علیه الی الاخرین من هذا العالم باحجار...،فجعلها بیته الحرام...،ثم امر آدم و ولده یثنوا اعطافهم نحوه...
"آیا نمیبینید که خداوند مردم جهان را از زمان آدم تا به امروز به وسیله قطعات سنگی...امتحان کرده است،و آن را خانه محترم خود قرار داده،سپس به آدم و فرزندانش دستور داد که به گرد آن طواف کنند".
کوتاه سخن اینکه:آیات قرآن و روایات این تاریخچه معروف را تایید میکند که خانه کعبه نخست به دست آدم ساخته شد،سپس در طوفان نوح فرو ریخت،و بعد به دست ابراهیم و فرزندش اسماعیل تجدید بنا گردید 1.
*** در دو آیه اخیر از آیات مورد بحث،ابراهیم و فرزندش اسماعیل،پنج تقاضای مهم از خداوند جهان میکنند،این تقاضاها که به هنگام اشتغال به تجدید بنای خانه کعبه صورت گرفت به قدری حساب شده و جامع تمام نیازمندیهای زندگی مادی و معنوی است که انسان را به عظمت روح این دو پیامبر بزرگ خدا کاملا آشنا میسازد:
نخست عرضه میدارند:"پروردگارا!ما را تسلیم فرمان خودت قرار ده" ( رَبَّنٰا وَ اجْعَلْنٰا مُسْلِمَیْنِ لَکَ ).
بعد تقاضا میکنند"از دودمان ما نیز امتی مسلمان و تسلیم در برابر فرمانت قرار ده"( وَ مِنْ ذُرِّیَّتِنٰا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَکَ ).
سپس تقاضا میکنند"طرز پرستش و عبادت خودت را به ما نشان ده،و ما را از آن آگاه ساز"( وَ أَرِنٰا مَنٰاسِکَنٰا ).
تا بتوانیم آن گونه که شایسته مقام تو است عبادتت کنیم.
بعد از خدا تقاضای توبه کرده،میگویند:"توبه ما را بپذیر و رحمتت را متوجه
ما گردان که تو تواب و رحیمی"( وَ تُبْ عَلَیْنٰا إِنَّکَ أَنْتَ التَّوّٰابُ الرَّحِیمُ ).
*** پنجمین تقاضای آنها این است که:"پروردگارا!در میان آنها پیامبری از خودشان مبعوث کن"( رَبَّنٰا وَ ابْعَثْ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ ).
"تا آیات تو را بر آنها بخواند و کتاب و حکمت به آنان بیاموزد و آنها را پاکیزه کند"( یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیٰاتِکَ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ یُزَکِّیهِمْ ).
"چرا که تو توانا هستی و بر تمام این کارها قدرت داری"( إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ).
در آیات فوق پس از آنکه ابراهیم و اسماعیل تقاضای ظهور پیامبر اسلام را میکنند سه هدف برای بعثت او بیان میدارند:
نخست تلاوت آیات خدا بر مردم،این جمله اشاره به بیدار ساختن اندیشهها در پرتو آیات گیرا و جذاب و کوبندهای است که از مجرای وحی بر قلب پیامبر ص نازل میشود و او به وسیله آن،ارواح خفته را بیدار میکند.
"یتلوا"از ماده"تلاوت"در لغت به معنی پی در پی آوردن چیزی است و هنگامی که عباراتی را پشت سر هم و روی نظام صحیحی بخوانند،عرب از آن تعبیر به تلاوت میکند،بنا بر این تلاوت منظم و پی در پی مقدمهای است برای بیداری و ایجاد آمادگی،برای تعلیم و تربیت.
سپس تعلیم کتاب و حکمت را هدف دوم میشمرد،چرا که تا آگاهی حاصل نشود،تربیت که مرحله سوم است صورت نمیگیرد.
تفاوت"کتاب"و"حکمت"ممکن است در این جهت باشد که کتاب اشاره به کتب آسمانی است،و اما حکمت،علوم و دانشها و اسرار و علل و نتائج احکام
است که از طرف پیامبر،تعلیم میشود.
بعد آخرین هدف را که مساله"تزکیه"است بیان میدارد.
"تزکیه"در لغت هم به معنی نمو دادن،و هم به معنی پاکسازی آمده است.
و به این ترتیب تکامل وجود انسان در جنبههای"علمی"و"عملی"به عنوان هدف نهایی بعثت پیامبر،معرفی شده است.
این نکته مخصوصا قابل توجه است که علوم بشر محدود است،و آمیخته با هزاران نقطه ابهام و خطاهای فراوان،و از این گذشته نسبت به آنچه را هم میداند گاهی نمیتواند دقیقا امیدوار باشد چرا که خطاهای خود و دیگران را دیده است.
اینجا است که باید پیامبران،با علوم راستین و خالی از هر گونه خطا که از مبدء وحی گرفتهاند به میان مردم بیایند،خطاهایشان را بر طرف سازند،آنجا را که نمیدانند به آنها بیاموزند و آن را که میدانند به آنها اطمینان خاطر دهند.
موضوع دیگری که در این رابطه لازم به یادآوری است این است که نیمی از شخصیت ما را"عقل و خرد"تشکیل میدهد و نیمی را"غرائز و امیال"، به همین دلیل ما به همان اندازه که نیاز به"تعلیم"داریم،نیاز به"تربیت"هم داریم،هم خرد ما باید تکامل یابد و هم غرائز درونی ما به سوی هدف صحیحی رهبری شوند.
لذا پیامبران هم معلمند،هم مربی،هم آموزش دهندهاند و هم پرورش دهنده.
-جالب اینکه در چهار مورد از قرآن مجید که مساله تعلیم و تربیت به عنوان هدف انبیاء با هم ذکر شده است در سه مورد"تربیت"بر"تعلیم"مقدم شمرده شده(سوره بقره آیه 151-آل عمران 164-جمعه 2)و تنها در یک مورد"تعلیم"بر"تربیت"مقدم شده است(آیه
مورد بحث)با اینکه میدانیم معمولا تا تعلیمی نباشد تربیتی صورت نمیگیرد.
بنا بر این آنجا که تعلیم بر تربیت مقدم شده اشاره به وضع طبیعی آن است، و در موارد بیشتری که تربیت مقدم ذکر شده گویا اشاره به مساله هدف بودن آن است،چرا که هدف اصلی تربیت است و بقیه همه مقدمه آن است.
این تعبیر که با کلمه"منهم"در آیات فوق آمده اشاره به این است که رهبران و مربیان انسان باید از نوع خود او باشند،با همان صفات و غرائز بشری،تا بتوانند از نظر جنبههای عملی،سرمشقهای شایستهای باشند،بدیهی است اگر از غیر جنس بشر باشند نه آنها میتوانند دردها نیازها،مشکلات،و گرفتاریهای مختلف انسانها را درک کنند و نه انسانها میتوانند از آنها سرمشق بگیرند.
وَ مَنْ یَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْرٰاهِیمَ إِلاّٰ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ وَ لَقَدِ اِصْطَفَیْنٰاهُ فِی اَلدُّنْیٰا وَ إِنَّهُ فِی اَلْآخِرَةِ لَمِنَ اَلصّٰالِحِینَ (130) إِذْ قٰالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قٰالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (131) وَ وَصّٰی بِهٰا إِبْرٰاهِیمُ بَنِیهِ وَ یَعْقُوبُ یٰا بَنِیَّ إِنَّ اَللّٰهَ اِصْطَفیٰ لَکُمُ اَلدِّینَ فَلاٰ تَمُوتُنَّ إِلاّٰ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ (132)
130-چه کسی-جز افراد سفیه و نادان-از آئین ابراهیم(با آن پاکی و درخشندگی) رویگردان خواهد شد؟ما او را در این جهان برگزیدیم و او در جهان دیگر از صالحان است.
131-(بخاطر بیاورید)هنگامی را که پروردگار به او گفت اسلام بیاور(و تسلیم در برابر حق باش،او فرمان پروردگار را از جان و دل پذیرفت)گفت در برابر پروردگار جهانیان تسلیم شدم.
132-ابراهیم و یعقوب فرزندان خود را(در بازپسین لحظات عمر)به این آئین وصیت کردند(و هر کدام به فرزندان خویش گفتند)فرزندان من!خداوند این آئین پاک را برای شما برگزیده است و شما جز به آئین اسلام(تسلیم در برابر فرمان خدا)نمیرید.
ابراهیم انسان نمونه
در آیات گذشته تا حدودی شخصیت ابراهیم نشان داده شد،بعضی از خدمات ابراهیم و قسمت قابل توجهی از خواستهها و تقاضاهای او که جامع جنبههای مادی
و معنوی بود مورد بررسی قرار گرفت.
از مجموع این بحثها به خوبی استفاده شد که این پیامبر بزرگ میتواند یک الگو و اسوه برای همه حق طلبان جهان باشد،و مکتب او به عنوان یک مکتب انسانساز مورد استفاده همگان قرار گیرد.
بر اساس همین مطلب در نخستین آیه مورد بحث چنین میگوید:"چه کسی- جز افرادی که خود را به سفاهت افکندهاند-از آئین پاک ابراهیم رویگردان خواهد شد"( وَ مَنْ یَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْرٰاهِیمَ إِلاّٰ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ ).
آیا این سفاهت نیست که انسان،آئینی را با این پاکی و درخشندگی رها کند و در بیراهههای شرک و کفر و فساد گام بگذارد؟آئینی که با روح و فطرت انسان آشنا و سازگار است، و با عقل و خرد هماهنگ،آئینی را که هم آخرت در آن است و هم دنیا،رها کرده و به سراغ برنامههایی برود که دشمن خرد و مخالف فطرت و تباه کننده دین و دنیا است.
سپس اضافه میکند:"ما ابراهیم را(به خاطر این امتیازات بزرگش) برگزیدیم و او در جهان دیگر از صالحان است"( وَ لَقَدِ اصْطَفَیْنٰاهُ فِی الدُّنْیٰا وَ إِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصّٰالِحِینَ ).
آری ابراهیم،برگزیده خدا و سر سلسله صالحان است،و به همین دلیل باید"اسوه"و"قدوه"باشد.
*** آیه بعد به عنوان تاکید به یکی دیگر از ویژگیهای صفات برگزیده ابراهیم که در واقع ریشه بقیه صفات او است اشاره کرده میگوید:
"به خاطر بیاورید هنگامی را که پروردگار به او گفت در برابر فرمان من تسلیم باش،او گفت در برابر پروردگار جهانیان تسلیم شدم"( إِذْ قٰالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قٰالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعٰالَمِینَ ).
آری ابراهیم آن مرد فداکار و ایثارگر هنگامی که ندای فطرت را از درون خود میشنود که پروردگار به او فرمان"تسلیم باش"میدهد او تسلیم کامل خدا میشود،ابراهیم با فکر و درک خود مییابد و میبیند که ستارگان و ماه و خورشید همه غروب و افول دارند و محکوم قوانین آفرینشند،لذا میگوید:اینها خدای من نیستند إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ حَنِیفاً وَ مٰا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ : 1"من روی خود را به سوی خدایی کردم که آسمانها و زمین را آفرید و در این راه عقیده خود را خالص کردم و من از مشرکان نیستم"(سوره انعام آیه 79).
و در آیات گذشته دیدیم که ابراهیم و اسماعیل پس از ساختن خانه کعبه، نخستین تقاضایی که از خدا-بعد از تقاضای قبولی اعمالشان-کردند،این بود که آنها براستی تسلیم فرمان او باشند و از دودمان آنها نیز امت مسلمی بپاخیزد.
و در حقیقت نخستین گام برای ایجاد ارزش در انسان،مساله خلوص و پاکی است و به همین دلیل که ابراهیم خویش را منحصرا تسلیم فرمان حق کرد محبوب خدا شد و خدا او را برگزید و به همین عنوان،او و مکتبش را معرفی کرد.
***همه کارهای ابراهیم از آغاز زندگی تا پایان کم نظیر بود،مبارزه پیگیر او با بت پرستان و ستاره پرستان و در دل آتش قرار گرفتنش که حتی دشمن سر سختش نمرود را تحت تاثیر قرار داد و بی اختیار گفت:من اتخذ الها فلیتخذ الها مثل اله ابراهیم:"اگر کسی بخواهد خدایی برگزیند باید مثل خدای ابراهیم برگزیند" 2.
همچنین آوردن همسر و فرزند شیر خوار در آن بیابان خشک و سوزان، در آن سرزمین مقدس،و بنای خانه کعبه و بردن جوانش به قربانگاه،هر یک نمونهای
از طرز کار او بود.
*** وصیت و سفارشی که در آخرین ایام عمر خود به فرزندانش نمود آن نیز نمونه بود،چنان که در آخرین آیه مورد بحث میخوانیم:"ابراهیم و یعقوب فرزندان خود را در بازپسین لحظات عمر به این آئین پاک توحیدی وصیت کردند"( وَ وَصّٰی بِهٰا إِبْرٰاهِیمُ بَنِیهِ وَ یَعْقُوبُ ).
هر کدام به فرزندان خود گفتند:"فرزندان من!خداوند این آئین توحید را برای شما برگزیده است"( یٰا بَنِیَّ إِنَّ اللّٰهَ اصْطَفیٰ لَکُمُ الدِّینَ ).
"بنا بر این جز بر این آئین رهسپار نشوید و جز با قلبی مملو از ایمان و تسلیم جهان را وداع نگوئید"( فَلاٰ تَمُوتُنَّ إِلاّٰ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ ).
قرآن با نقل وصیت ابراهیم گویا میخواهد این حقیقت را بازگو کند که شما انسانها تنها مسئول امروز فرزندانتان نیستید،مسئول آینده آنها نیز میباشید تنها به هنگام چشم بستن از جهان نگران زندگی مادی فرزندانتان بعد از مرگتان نباشید،به فکر زندگی معنوی آنها نیز باشید.
نه تنها ابراهیم چنین وصیتی کرد که فرزندزادهاش یعقوب نیز همین روش را از نیای خود ابراهیم اقتباس نمود و در بازپسین دم عمر،به فرزندانش گوشزد کرد که رمز پیروزی و موفقیت و سعادت در یک جمله کوتاه(تسلیم در برابر حق) خلاصه میشود.
ذکر"یعقوب"از میان همه پیامبران در اینجا شاید برای این هدف باشد که به یهود و نصاری که هر کدام خود را به نوعی به یعقوب ارتباط میدادند بفهماند این آئین شرکآلودی که شما دارید،این عدم تسلیم خالص در برابر حق که برنامه شما را تشکیل میدهد،با روش کسی که خود را به او پیوند میدهید سازگار نیست.
أَمْ کُنْتُمْ شُهَدٰاءَ إِذْ حَضَرَ یَعْقُوبَ اَلْمَوْتُ إِذْ قٰالَ لِبَنِیهِ مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدِی قٰالُوا نَعْبُدُ إِلٰهَکَ وَ إِلٰهَ آبٰائِکَ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْمٰاعِیلَ وَ إِسْحٰاقَ إِلٰهاً وٰاحِداً وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ (133) تِلْکَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَهٰا مٰا کَسَبَتْ وَ لَکُمْ مٰا کَسَبْتُمْ وَ لاٰ تُسْئَلُونَ عَمّٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (134)
133-آیا شما به هنگامی که مرگ یعقوب فرا رسید حاضر بودید؟در آن هنگام که به فرزندان خود گفت پس از من چه چیز را میپرستید؟گفتند خدای تو و خدای پدرانت،ابراهیم و اسماعیل و اسحاق،خداوند یکتا و ما در برابر او تسلیم هستیم.
134-آنها امتی بودند که درگذشتند،اعمال آنها مربوط به خودشان بود و اعمال شما نیز مربوط به خود شما است،و هیچگاه مسئول اعمال آنها نخواهید بود.
اعتقاد جمعی از یهود این بود که"یعقوب"به هنگام مرگ فرزندان خویش را به دینی که هم اکنون یهود به آن معتقدند(با تمام تحریفاتش)توصیه کرد، خداوند در رد اعتقاد آنان این آیه را نازل فرمود(تفسیر ابو الفتوح رازی ذیل آیه مورد بحث).
همه مسئول اعمال خویشند
چنان که در شان نزول آیه خواندیم از ظاهر خود آیه نیز بر میآید که گفتگو و سخنی در میان بوده و جمعی از منکران اسلام مطلب نادرستی را به یعقوب پیامبر خدا نسبت میدادند(این مطلب ظاهرا همان بوده که در شان نزول آمد).
قرآن برای رد این ادعای بی دلیل میگوید:"مگر شما به هنگامی که مرگ یعقوب فرا رسید حاضر بودید"که چنان توصیهای را به فرزندانش کرد ( أَمْ کُنْتُمْ شُهَدٰاءَ إِذْ حَضَرَ یَعْقُوبَ الْمَوْتُ ).
آری آنچه شما به او نسبت میدهید نبود،آنچه بود این بود که"در آن هنگام از فرزندان خود پرسید،بعد از من چه چیز را میپرستید"؟( إِذْ قٰالَ لِبَنِیهِ مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدِی ).
آنها در پاسخ گفتند:"خدای تو و خدای پدرانت إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْمٰاعِیلَ وَ إِسْحٰاقَ را میپرستیم خداوند یگانه یکتا"( قٰالُوا نَعْبُدُ إِلٰهَکَ وَ إِلٰهَ آبٰائِکَ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْمٰاعِیلَ وَ إِسْحٰاقَ إِلٰهاً وٰاحِداً ) "و ما در برابر فرمان او تسلیم هستیم"( وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ ).
آری او توصیهای جز به توحید و تسلیم در برابر فرمان حق نکرد که ریشه پذیرش همه برنامههای الهی است.
از آیه مورد بحث بر میآید که در وجود یعقوب به هنگام مرگ آثار یک نوع ناراحتی و نگرانی از وضع آینده فرزندانش احساس میشد،سر انجام این نگرانی را به زبان آورده پرسید فرزندانم بعد از من چه چیز را میپرستید؟ مخصوصا گفت"چه چیز"و نگفت"چه کس"را؟چرا که در محیط زندگی او گروهی بتپرست بودند که در برابر اشیایی سجده میکردند،یعقوب میخواست بداند آیا هیچگونه تمایلی به این آئین در اعماق جان آنها هست؟اما پس از پاسخ
فرزندان آرامش خاطر خود را باز یافت.
این نکته نیز قابل توجه است که حضرت"اسماعیل"پدر یا جد"یعقوب" نبود،بلکه عموی او بود،در حالی که در آیه مورد بحث کلمه"آباء"جمع"اب" به کار رفته،و از اینجا روشن میشود که در لغت عرب گاهی کلمه"اب"به عمو اطلاق میگردد،و از همین رو میگوئیم اگر این کلمه در مورد"آزر"در قرآن به کار رفته مانع از آن نیست که آزر عموی ابراهیم باشد نه پدرش(دقت کنید).
*** آخرین آیه مورد بحث گویا پاسخ به یکی از اشتباهات یهود است،چرا که آنها بسیار روی مساله نیاکانشان و افتخارات آنها و عظمتشان در پیشگاه خدا تکیه میکردند و گمانشان این بود که اگر خودشان آلوده باشند در پرتو چنین نیاکانی اهل نجاتند.
قرآن میگوید:"آنها امتی بودند که درگذشتند،و اعمالشان مربوط به خودشان است،و اعمال شما نیز مربوط به خود شما است"( تِلْکَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَهٰا مٰا کَسَبَتْ وَ لَکُمْ مٰا کَسَبْتُمْ ).
"و شما هرگز مسئول اعمال آنها نخواهید بود"(همانگونه که آنها مسئول اعمال شما نیستند)( وَ لاٰ تُسْئَلُونَ عَمّٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ ).
بنا بر این به جای اینکه تمام هم خود را مصروف به تحقیق و مباهات و افتخار نسبت به نیاکان خود کنید در اصلاح عقیده و عمل خویش بکوشید.
گر چه ظاهرا مخاطب در این آیه یهود و اهل کتابند ولی پیدا است این حکم مخصوص آنها نیست،ما مسلمانان نیز مشمول همین اصل اساسی هستیم که "از فضل پدر تو را چه حاصل"؟!.
وَ قٰالُوا کُونُوا هُوداً أَوْ نَصٰاریٰ تَهْتَدُوا قُلْ بَلْ مِلَّةَ إِبْرٰاهِیمَ حَنِیفاً وَ مٰا کٰانَ مِنَ اَلْمُشْرِکِینَ (135) قُولُوا آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْنٰا وَ مٰا أُنْزِلَ إِلیٰ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْمٰاعِیلَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ اَلْأَسْبٰاطِ وَ مٰا أُوتِیَ مُوسیٰ وَ عِیسیٰ وَ مٰا أُوتِیَ اَلنَّبِیُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لاٰ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ (136) فَإِنْ آمَنُوا بِمِثْلِ مٰا آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اِهْتَدَوْا وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمٰا هُمْ فِی شِقٰاقٍ فَسَیَکْفِیکَهُمُ اَللّٰهُ وَ هُوَ اَلسَّمِیعُ اَلْعَلِیمُ (137)
135-(اهل کتاب)گفتند یهودی یا مسیحی بشوید تا هدایت یابید،بگو(این آئینهای تحریف شده هرگز نمیتواند موجب هدایت گردد)بلکه پیروی از آئین خالص ابراهیم کنید و او هرگز از مشرکان نبود.
136-بگوئید:ما به خدا ایمان آوردهایم،و به آنچه بر ما نازل شده،و آنچه بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و پیامبران اسباط بنی اسرائیل نازل گردید(و همچنین)
آنچه به موسی و عیسی و پیامبران(دیگر)از طرف پروردگار داده شده است،و ما جدایی در میان آنها قائل نمیشویم،و در برابر فرمان خدا تسلیم هستیم(و تعصبات نژادی و اغراض شخصی سبب نمیشود که بعضی را بپذیریم و بعضی را رها کنیم).
137-اگر آنها نیز به آنچه شما ایمان آوردهاید،ایمان بیاورند هدایت یافتهاند،و اگر سرپیچی کنند از حق جدا شدهاند،و خداوند دفع شر آنها را از شما میکند و او شنونده و دانا است.
در شان نزول این آیات از ابن عباس چنین نقل شده که چند نفر از علمای یهود و مسیحیان نجران با مسلمانان بحث و گفتگو داشتند:هر یک از این دو گروه خود را اولی و سزاوارتر به آئین حق میدانست و دیگری را نفی میکرد،یهودیان میگفتند:موسی پیامبر ما از همه پیامبران برتر است و کتاب ما تورات بهترین کتابها است،عین همین ادعا را مسیحیان داشتند که مسیح بهترین راهنما و انجیل برترین کتب آسمانی است،و هر یک از پیروان این دو مذهب مسلمانان را به مذهب خویش دعوت میکردند،آیات فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت.
تنها ما بر حقیم!
خود پرستی و خودمحوری معمولا سبب میشود که انسان حق را در خودش منحصر بداند،همه را بر باطل بشمرد و سعی کند دیگران را به رنگ خود در آورد چنان که قرآن در نخستین آیه مورد بحث میگوید:"اهل کتاب گفتند یهودی یا مسیحی شوید تا هدایت یابید"!( وَ قٰالُوا کُونُوا هُوداً أَوْ نَصٰاریٰ تَهْتَدُوا ).
بگو آئینهای تحریف یافته هرگز نمیتواند موجب هدایت بشر گردد"بلکه
پیرو آئین خالص ابراهیم گردید تا هدایت شوید و او هرگز از مشرکان نبود"( قُلْ بَلْ مِلَّةَ إِبْرٰاهِیمَ حَنِیفاً وَ مٰا کٰانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ ).
دینداران خالص کسانی هستند که پیرو آئین توحیدی خالص باشند،توحیدی که هیچگونه با شرک آمیخته نگردد،مهمترین اصل اساسی برای شناخت آئین پاک از آئینهای انحرافی همین رعایت کامل اصل توحید است.
اسلام به ما تعلیم میدهد که میان پیامبران خدا تفرقه نیفکنیم و به آئین همه آنها احترام بگذاریم،چرا که اصول آئین حق در همه جا یکی است و موسی و عیسی نیز پیرو آئین توحیدی و خالص از شرک ابراهیم بودند،هر چند آئین آنها بوسیله پیروان نادان تحریف شد و به شرک آمیخته گشت(البته این سخن منافات با این ندارد که امروز باید در انجام وظائف خود پیرو آخرین آئین آسمانی یعنی اسلام باشیم که برای این زمان از سوی خدا نازل شده است).
*** آیه بعد به مسلمانان دستور میدهد که به مخالفان خود"بگوئید:ما به خدا ایمان آوردهایم،و به آنچه از ناحیه او بر ما نازل شده و به آنچه بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و پیامبران اسباط بنی اسرائیل نازل گردید و همچنین به آنچه به موسی و عیسی و پیامبران دیگر از ناحیه پروردگارشان داده شده ایمان داریم" ( قُولُوا آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْنٰا وَ مٰا أُنْزِلَ إِلیٰ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْمٰاعِیلَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ الْأَسْبٰاطِ وَ مٰا أُوتِیَ مُوسیٰ وَ عِیسیٰ وَ مٰا أُوتِیَ النَّبِیُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ ).
"ما هیچ فرقی میان آنها نمیگذاریم و در برابر فرمان حق تسلیم هستیم" ( لاٰ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ ).
خودمحوریها و تعصبهای نژادی هرگز سبب نمیشود که ما بعضی را بپذیریم و بعضی را نفی کنیم،آنها همه معلمان الهی بودند که در دورههای مختلف تربیتی به راهنمایی انسانها پرداختند،هدف همه آنها یک چیز بیشتر نبود و آن هدایت
بشر در پرتو توحید خالص و حق و عدالت،هر چند هر یک از آنها در مقطعهای خاص زمانی خود وظائف و ویژگیهایی داشتند.
*** سپس اضافه میکند"اگر آنها به همین امور که شما ایمان آوردهاید ایمان بیاورند هدایت یافتهاند"( فَإِنْ آمَنُوا بِمِثْلِ مٰا آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهْتَدَوْا ).
"و اگر سرپیچی کنند از حق جدا شدهاند"( وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمٰا هُمْ فِی شِقٰاقٍ ).
اگر آنها مسائل نژادی و قبیلگی و مانند آن را در مذهب دخالت ندهند، و همه پیامبران الهی را بدون استثنا به رسمیت بشناسند آنان نیز هدایت یافتهاند در غیر این صورت حق را رها کرده و سراغ باطل رفتهاند.
کلمه"شقاق"در اصل به معنی شکاف و منازعه و جنگ است،و در اینجا بعضی آن را به کفر تفسیر کردهاند و بعضی به گمراهی،و گاه به جدایی از حق و توجه به باطل،و همه اینها در واقع به یک حقیقت باز میگردد.
بعضی از مفسران نقل کردهاند که پس از نزول آیه قبل و ذکر حضرت مسیح در ردیف سایر پیامبران جمعی از مسیحیان گفتند ما این سخن را نمیپذیریم عیسی همچون سایر پیامبران نبود،او پسر خدا بود!آخرین آیه مورد بحث نازل شد و به آنها هشدار داد که در گمراهی و کفر و شقاق هستند.
به هر حال در پایان آیه به مسلمانان دلگرمی میدهد که از توطئههای دشمنان نهراسند میگوید:"خداوند دفع شر آنها را از شما میکند و او شنونده و دانا است"سخنانشان را میشنود و از توطئههاشان آگاه است"( فَسَیَکْفِیکَهُمُ اللّٰهُ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ ).
قرآن کرارا در آیات مختلف اشاره میکند که همه پیامبران خدا یک هدف را تعقیب میکردهاند و هیچگونه جدایی در میان آنها نیست،زیرا همه از یک منبع وحی و الهام دریافت میداشتهاند،لذا به مسلمانان توصیه میکند به تمام پیغمبران الهی یکسان احترام بگذارند،ولی چنان که گفتیم این موضوع مانع از آن نمیشود که هر آئین جدید که از طرف خداوند نازل میگردید آئینهای گذشته را نسخ کند و آئین اسلام آخرین آئین باشد.
زیرا پیغمبران خدا همانند معلمانی بودند که هر کدام جامعه بشریت را در یک کلاس پرورش میدادند،بدیهی است دوران تعلیم هر یک که تمام میشد به دست معلم دیگر،در کلاس بالاتر سپرده میشدند،و روی این حساب جامعه بشریت موظف است برنامههای آخرین پیامبر را که آخرین مرحله تکامل دین آن عصر است اجرا کند،و این هرگز مانع حقانیت دعوت سایر پیامبران نخواهد بود.
"سبط"(بر وزن حفظ)و"سبط"(بر وزن ثبت)و انبساط در اصل به معنی گسترش و توسعه چیزی به آسانی و راحتی است،و گاهی به درخت،"سبط" (بر وزن سبد)گفته میشود،زیرا شاخههای آن به راحتی گسترده میگردد، فرزندان و شاخههای یک فامیل را"سبط"و"اسباط"میگویند،به خاطر گسترشی که در نسل پیدا میشود.
منظور از اسباط تیرهها و قبائل بنی اسرائیل یا فرزندانی است که از اولاد دوازدهگانه یعقوب به وجود آمدند و چون در میان آنها پیامبرانی وجود داشتهاند در آیه بالا آنها را جزو کسانی میشمارد که آیات خدا بر آنها نازل گردیده است.
بنا بر این منظور قبائل بنی اسرائیل یا قبائل فرزندان یعقوب است که پیامبرانی داشتند نه خود فرزندان یعقوب،تا گفته شود همه آنها صلاحیت پیامبری نداشتند چرا که آنها در باره برادر خود مرتکب گناه شدند.
***"حنیف"از ماده"حنف"(بر وزن هدف)به معنی تمایل پیدا کردن از گمراهی به درستی و راستی است،در حالی که"جنف"،عکس آن است،یعنی از راستی به کجی گرائیدن،و از آنجا که پیروان توحید خالص،از شرک روی گردان شده و به این اصل اساسی متمایل میشوند به آنها حنیف گفته میشود.
و نیز به همین دلیل،یکی از معانی"حنیف"مستقیم و صاف است.
و از اینجا روشن میشود،تفسیرهایی که مفسران برای کلمه"حنیف" کردهاند،مانند حج خانه خدا،پیروی از حق،پیروی ابراهیم،اخلاص عمل همگی به همان معنی کلی و جامع بازگشت میکند،و اینها هر یک مصداقی از آن است.
صِبْغَةَ اَللّٰهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اَللّٰهِ صِبْغَةً وَ نَحْنُ لَهُ عٰابِدُونَ (138) قُلْ أَ تُحَاجُّونَنٰا فِی اَللّٰهِ وَ هُوَ رَبُّنٰا وَ رَبُّکُمْ وَ لَنٰا أَعْمٰالُنٰا وَ لَکُمْ أَعْمٰالُکُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُخْلِصُونَ (139) أَمْ تَقُولُونَ إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْمٰاعِیلَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ اَلْأَسْبٰاطَ کٰانُوا هُوداً أَوْ نَصٰاریٰ قُلْ أَ أَنْتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اَللّٰهُ وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ کَتَمَ شَهٰادَةً عِنْدَهُ مِنَ اَللّٰهِ وَ مَا اَللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ (140) تِلْکَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَهٰا مٰا کَسَبَتْ وَ لَکُمْ مٰا کَسَبْتُمْ وَ لاٰ تُسْئَلُونَ عَمّٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (141)
138-رنگ خدایی(بپذیرند،رنگ ایمان و توحید و اسلام)و چه رنگی از رنگ خدایی بهتر است؟و ما تنها عبادت او را میکنیم.
139-بگو آیا در باره خداوند با ما گفتگو میکنید در حالی که او پروردگار ما و شماست و اعمال ما از آن ما و اعمال شما از آن شما است و ما با اخلاص او را پرستش میکنیم (و موحد خالصیم).
140-یا میگوئید ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط یهودی یا نصرانی بودند بگو شما بهتر میدانید یا خدا؟(و با اینکه میدانید آنها یهودی و نصرانی نبودند چرا حقیقت را کتمان میکنید)و چه کسی ستمگرتر از آن کس است که گواهی و شهادت الهی را که نزد او است کتمان کند و خدا از اعمال شما غافل نیست.
141-(به هر حال)آنها امتی بودند که درگذشتند،آنچه کردند برای خودشان است و آنچه هم شما کردهاید برای خودتان است و مسئول اعمال آنها نیستید.
رنگهای غیر خدایی را بشوئید!
به دنبال دعوتی که در آیات سابق از عموم پیروان ادیان،دائر به تبعیت از برنامههای همه انبیاء شده بود،در نخستین آیه مورد بحث،به همه آنها فرمان میدهد که"تنها رنگ خدایی را بپذیرید"(که همان رنگ ایمان و توحید خالص است)( صِبْغَةَ اللّٰهِ ) 1.
سپس اضافه میکند"چه رنگی از رنگ خدایی بهتر است؟و ما منحصرا او را پرستش میکنیم"( وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّٰهِ صِبْغَةً وَ نَحْنُ لَهُ عٰابِدُونَ ).
و به این ترتیب،قرآن فرمان میدهد همه رنگهای نژادی و قبیلگی و سایر رنگهای تفرقهانداز را از میان بردارند و همگی به رنگ الهی در آیند.
مفسران نوشتهاند که در میان مسیحیان معمول بود که فرزندان خود را"غسل تعمید"میدادند،گاه ادویه مخصوص زرد رنگی به آب اضافه میکردند و میگفتند:
این غسل مخصوصا با این رنگ خاص باعث تطهیر نوزاد از گناه ذاتی که از آدم
به ارث برده است میشود.
قرآن بر این منطق بی اساس،خط بطلان میکشد و میگوید:بهتر این است که به جای رنگ ظاهر و رنگهای خرافاتی و تفرقهانداز،رنگ حقیقت و خدایی را بپذیرید تا روح و جانتان از هر آلودگی پاک گردد.
راستی چه تعبیر زیبا و لطیفی است؟اگر مردم رنگ خدایی بپذیرند یعنی رنگ وحدت و عظمت و پاکی و پرهیزکاری.
رنگ بی رنگی و عدالت و مساوات و برادری و برابری.
و رنگ توحید و اخلاص،میتوانند در پرتو آن به همه نزاعها و کشمکشها که"هر گاه بی رنگی اسیر رنگ شود"به وجود میآید،از میان بردارند، و ریشههای شرک و نفاق و تفرقه را بر کنند.
در حقیقت این همان بی رنگی و حذف همه رنگها است.
در احادیث متعددی از امام صادق ع در تفسیر این آیه نقل شده که "مقصود از:" صِبْغَةَ اللّٰهِ "آئین پاک اسلام است 1این حدیث نیز اشاره به همان است که در بالا گفته شد.
*** و از آنجا که یهود و غیر آنها گاه با مسلمانان به محاجه و گفتگو برمیخاستند و میگفتند:تمام پیامبران از میان جمعیت ما برخاسته،و دین ما قدیمیترین ادیان و کتاب ما کهنترین کتب آسمانی است،اگر محمد نیز پیامبر بود باید از میان ما مبعوث شده باشد! گاه میگفتند:"نژاد ما از نژاد عرب برای پذیرش ایمان و وحی آمادهتر است،چرا که آنها بتپرست بودهاند و ما نبودیم.
و گاه خود را فرزندان خدا مینامیدند و بهشت را در انحصار خودشان!
قرآن در آیات فوق خط بطلان به روی همه این پندارها کشیده،نخست به پیامبر میگوید:"به آنها بگو آیا در باره خداوند با ما گفتگو میکنید؟ در حالی که او پروردگار ما و پروردگار شما است"( قُلْ أَ تُحَاجُّونَنٰا فِی اللّٰهِ وَ هُوَ رَبُّنٰا وَ رَبُّکُمْ ).
این پروردگار در انحصار نژاد و قبیلهای نیست،او پروردگار همه جهانیان همه عالم هستی است.
این را نیز بدانید که"ما در گرو اعمال خویشیم و شما هم در گرو اعمال خود" و هیچ امتیازی برای هیچکس جز در پرتو اعمالش نمیباشد)( وَ لَنٰا أَعْمٰالُنٰا وَ لَکُمْ أَعْمٰالُکُمْ ).
با این تفاوت که"ما با اخلاص او را پرستش میکنیم و موحد خالصیم" (اما بسیاری از شما توحید را به شرک آلوده کردهاند)( وَ نَحْنُ لَهُ مُخْلِصُونَ ).
*** آیه بعد به قسمت دیگری از این ادعاهای بی اساس پاسخ گفته میفرماید:
"آیا شما میگوئید: إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْمٰاعِیلَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ و اسباط همگی یهودی یا نصرانی بودهاند")؟( أَمْ تَقُولُونَ إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْمٰاعِیلَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ الْأَسْبٰاطَ کٰانُوا هُوداً أَوْ نَصٰاریٰ ).
"آیا شما بهتر میدانید یا خدا"؟!( قُلْ أَ أَنْتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللّٰهُ ).
خدا بهتر از همه کس میداند که آنها،نه یهودی بودند،و نه نصرانی.
شما هم کم و بیش میدانید که بسیاری از این پیامبران قبل از موسی و عیسی در جهان گام گذاردند،و اگر هم ندانید باز بدون اطلاع،چنین نسبتی را به آنها دادن تهمت است و گناه،و کتمان حقیقت است"و چه کسی ستمکارتر از آن کس است که شهادت الهی را که نزد او است کتمان کند"؟( وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ کَتَمَ شَهٰادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللّٰهِ ).
"اما بدانید خدا از اعمال شما غافل نیست"( وَ مَا اللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ ).
عجیب است،وقتی انسان روی دنده لجاجت و تعصب میافتد حتی مسلمات تاریخ را انکار میکند،فی المثل آنها پیامبرانی همچون ابراهیم و اسحاق و یعقوب را که قبل از موسی و عیسی به دنیا آمدند و از جهان رفتند،از پیروان موسی یا مسیح میشمارند و یک واقعیت به این روشنی را کتمان میکنند،واقعیتی که با سرنوشت مردم و دین و ایمان آنها سر و کار دارد،به همین دلیل قرآن آنها را ستمکارترین افراد معرفی کرده است،زیرا هیچ ستمی بالاتر از این نیست که افرادی آگاهانه حقایق را کتمان کنند و مردم را در بیراههها سرگردان سازند.
*** در آخرین آیه مورد بحث به گونه دیگری به آنها پاسخ میگوید:میفرماید به فرض اینکه همه این ادعاها درست باشد"آنها گروهی بودند که درگذشتند و پرونده اعمالشان بسته شد،و دورانشان سپری گشت و اعمالشان متعلق به خودشان است" ( تِلْکَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَهٰا مٰا کَسَبَتْ ).
"و شما هم مسئول اعمال خویش هستید و هیچگونه مسئولیتی در برابر اعمال آنها ندارید"( وَ لَکُمْ مٰا کَسَبْتُمْ وَ لاٰ تُسْئَلُونَ عَمّٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ ).
خلاصه یک ملت زنده باید به اعمال خویش متکی باشد نه به تاریخ گذشته خویش،و یک انسان باید به فضیلت خود متکی باشد چرا که از فضل پدر تو را چیزی حاصل نمیشود،هر چند پدرت فاضل باشد!.
پایان جزء اول قرآن مجید مشهد مقدس 16 محرم الحرام 1403
سَیَقُولُ اَلسُّفَهٰاءُ مِنَ اَلنّٰاسِ مٰا وَلاّٰهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ اَلَّتِی کٰانُوا عَلَیْهٰا قُلْ لِلّٰهِ اَلْمَشْرِقُ وَ اَلْمَغْرِبُ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ (142)
142-به زودی سبک مغزان از مردم میگویند:چه چیز آنها را(مسلمانان را)از قبلهای که بر آن بودند باز گردانید؟بگو مشرق و مغرب از آن خدا است هر کس را بخواهد به راه راست هدایت میکند.
ماجرای تغییر قبله
این آیه و چند آیه بعد به یکی از تحولات مهم تاریخ اسلام که موجی عظیم در میان مردم به وجود آورد اشاره میکند،توضیح اینکه:پیامبر اسلام ص مدت سیزده سال پس از بعثت در مکه،و چند ماه بعد از هجرت در مدینه به امر خدا به سوی"بیت المقدس"نماز میخواند،ولی بعد از آن قبله تغییر یافت و مسلمانان مامور شدند به سوی"کعبه"نماز بگذارند.
در اینکه مدت عبادت مسلمانان به سوی بیت المقدس در مدینه چند ماه بود مفسران اختلاف نظر دارند،از هفت ماه تا هفده ماه ذکر کردهاند،ولی هر چه بود در این مدت مورد سرزنش یهود قرار داشتند چرا که بیت المقدس در اصل قبله یهود بود،آنها به مسلمانان میگفتند: اینان از خود استقلال ندارند و به سوی
قبله ما نماز میخوانند،و این دلیل آن است که ما بر حقیم.
این گفتگوها برای پیامبر اسلام و مسلمانان ناگوار بود،آنها از یک سو مطیع فرمان خدا بودند،و از سوی دیگر طعنههای یهود از آنها قطع نمیشد، برای همین جهت پیامبر ص شبها به اطراف آسمان مینگریست،گویا در انتظار وحی الهی بود.
مدتی از این انتظار گذشت،تا اینکه فرمان تغییر قبله صادر شد و در حالی که پیامبر دو رکعت نماز ظهر را در مسجد"بنی سالم"به سوی بیت المقدس خوانده بود جبرئیل مامور شد بازوی پیامبر ص را بگیرد و روی او را به سوی کعبه بگرداند 1.
یهود از این ماجرا سخت ناراحت شدند و طبق شیوه دیرینه خود به بهانه جویی و ایراد گیری پرداختند.آنها قبلا میگفتند:ما بهتر از مسلمانان هستیم، چرا که آنها از نظر قبله استقلال ندارند و پیرو ما هستند،اما همین که دستور تغییر قبله از ناحیه خدا صادر شد زبان به اعتراض گشودند چنان که قرآن در آیه مورد بحث میگوید:
"به زودی بعضی از سبک مغزان مردم میگویند چه چیز آنها(مسلمانان) را از قبلهای که بر آن بودند بر گردانید"؟( سَیَقُولُ السُّفَهٰاءُ مِنَ النّٰاسِ مٰا وَلاّٰهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ الَّتِی کٰانُوا عَلَیْهٰا ).
چرا اینها از قبله پیامبران پیشین امروز اعراض نمودند؟اگر قبله اول صحیح بود این تغییر چه معنی دارد؟و اگر دومی صحیح است چرا سیزده سال و چند ماه به سوی بیت المقدس نماز خواندید؟! خداوند به پیامبرش دستور میدهد"به آنها بگو شرق و غرب عالم از آن خداست،هر کس را بخواهد به راه راست هدایت میکند"( قُلْ لِلّٰهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ ).
این یک دلیل قاطع و روشن در برابر بهانهجویان بود که بیت المقدس و کعبه و همه جا ملک خدا است،اصلا خدا خانه و مکانی ندارد،مهم آن است که تسلیم فرمان او باشید هر جا خدا دستور دهد به آن سو نماز بخوانند،مقدس و محترم است،و هیچ مکانی بدون عنایت او دارای شرافت ذاتی نمیباشد.
و تغییر قبله در حقیقت مراحل مختلف آزمایش و تکامل است و هر یک مصداقی است از هدایت الهی،او است که انسانها را به صراط مستقیم رهنمون میشود.
"سفهاء"جمع"سفیه"در اصل به معنی کسی است که بدنش سبک باشد و به آسانی جابجا شود،عرب به افسارهای سبک وزن حیوانات که به هر طرف حرکت میکند"سفیه"میگوید،ولی این کلمه تدریجا به معنی"سبک مغز" به کار رفته و به صورت معنی اصلی در آمده،خواه این سبک مغزی در امور دینی باشد یا دنیوی.
***سابقا گفتیم مساله"نسخ"احکام و تغییر برنامههای تربیتی در مقطعهای مختلف زمانی مساله تازه یا عجیبی نیست که مورد ایراد قرار گیرد،ولی بهانه جویان یهود این مطلب را دستاویز خوبی برای انحراف افکار از اسلام پنداشتند، و روی آن تبلیغات زیادی کردند،اما چنان که در آیات بعد خواهیم دید قرآن به آنها پاسخهای منطقی و دندانشکن داده است.
***جمله" یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ "(هر کس را خدا بخواهد هدایت میکند) چنان که سابقا نیز گفتهایم به این معنی نیست که خداوند بدون حساب کسی را هدایت میکند،بلکه این مشیت از"حکمت"خداوند و حساب مصالح و مفاسد سرچشمه میگیرد.
وَ کَذٰلِکَ جَعَلْنٰاکُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَی اَلنّٰاسِ وَ یَکُونَ اَلرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهِیداً وَ مٰا جَعَلْنَا اَلْقِبْلَةَ اَلَّتِی کُنْتَ عَلَیْهٰا إِلاّٰ لِنَعْلَمَ مَنْ یَتَّبِعُ اَلرَّسُولَ مِمَّنْ یَنْقَلِبُ عَلیٰ عَقِبَیْهِ وَ إِنْ کٰانَتْ لَکَبِیرَةً إِلاّٰ عَلَی اَلَّذِینَ هَدَی اَللّٰهُ وَ مٰا کٰانَ اَللّٰهُ لِیُضِیعَ إِیمٰانَکُمْ إِنَّ اَللّٰهَ بِالنّٰاسِ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ (143)
143-همان گونه(که قبله شما یک قبله میانه است)شما را نیز امت میانهای قرار دادیم(که در حد اعتدال که میان افراط و تفریط هستید)تا گواه بر مردم باشید و پیامبر هم گواه بر شما و ما آن قبلهای را که قبلا بر آن بودی تنها برای این قرار دادیم که افرادی از پیامبر پیروی میکنند از آنها که به جاهلیت باز میگردند مشخص شوند،اگر چه این جز بر کسانی که خداوند آنها را هدایت کرده دشوار بود(این را نیز بدانید که نمازهای شما در برابر قبله سابق صحیح بوده)و خدا هرگز ایمان(نماز)شما را ضایع نمیگرداند،زیرا خداوند نسبت به مردم رحیم و مهربان است.
امت وسط
در آیه مورد بحث به قسمتی از فلسفه و اسرار تغییر قبله اشاره شده است.
نخست میگوید:همانگونه(که قبله شما یک قبله میانه است)شما را نیز یک امت
میانه قرار دادیم( وَ کَذٰلِکَ جَعَلْنٰاکُمْ أُمَّةً وَسَطاً ).
امتی که از هر نظر در حد اعتدال باشد،نه کندرو و نه تندرو،نه در حد افراط و نه تفریط،الگو و نمونه.
اما چرا قبله مسلمانان،قبله میانه است زیرا مسیحیان تقریبا به سمت مشرق میایستادند به خاطر اینکه بیشتر ملل مسیحی در کشورهای عربی زندگی میکردند و برای ایستادن به سوی محل تولد عیسی که در بیت المقدس بود ناچار بودند به سمت مشرق بایستند و به این ترتیب جهت مشرق قبله آنان محسوب میشد ولی یهود که بیشتر در شامات و بابل و مانند آن به سر میبردند رو به سوی بیت المقدس که برای آنان تقریبا در سمت غرب بود میایستادند،و به این ترتیب نقطه غرب قبله آنان بود.
اما"کعبه"که نسبت به مسلمانان آن روز(مسلمانان مدینه)در سمت جنوب و میان مشرق و مغرب قرار داشت یک خط میانه محسوب میشد.
در حقیقت تمام این مطالب را میتوان از جمله"و کذلک"استفاده کرد هر چند در تفسیر این جمله مفسران احتمالات دیگری دادهاند که قابل بحث و ایراد است.
به هر حال گویا قرآن میخواهد رابطهای میان همه برنامههای اسلامی ذکر کند و آن اینکه نه تنها قبله مسلمانان یک قبله میانه است که تمام برنامههایشان این ویژگی را دارا است.
سپس اضافه میکند:"هدف این بود که شما گواه بر مردم باشید و پیامبر هم گواه بر شما باشد"( لِتَکُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَی النّٰاسِ وَ یَکُونَ الرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهِیداً ).
تعبیر به"گواه بودن"امت اسلامی بر مردم جهان،و همچنین"گواه بودن" پیامبر ص نسبت به مسلمانان،ممکن است اشاره به اسوه و الگو بودن،بوده باشد، چرا که گواهان و شاهدان را همیشه از میان افراد نمونه انتخاب میکنند.
یعنی شما با داشتن این عقائد و تعلیمات،امتی نمونه هستید همانطور که پیامبر در میان شما یک فرد نمونه است.
شما با عمل و برنامه خود گواهی میدهید که یک انسان میتواند هم مرد دین باشد و هم مرد دنیا،در عین اجتماعی بودن جنبههای معنوی و روحانی خود را کاملا حفظ کند،شما با این عقائد و برنامهها گواهی میدهید که دین و علم،دنیا و آخرت،نه تنها تضادی با هم ندارند بلکه یکی در خدمت دیگری است.
سپس به یکی دیگر از اسرار تغییر قبله اشاره کرده میگوید:"ما آن قبلهای را که قبلا بر آن بودی(بیت المقدس)تنها برای این قرار دادیم که افرادی که از رسول خدا پیروی میکنند از آنها که به جاهلیت باز میگردند باز شناخته شوند"( وَ مٰا جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِی کُنْتَ عَلَیْهٰا إِلاّٰ لِنَعْلَمَ مَنْ یَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ یَنْقَلِبُ عَلیٰ عَقِبَیْهِ ).
قابل توجه اینکه نمیگوید:"تا افرادی که از تو پیروی میکنند"بلکه میگوید:"تا افرادی که از رسول خدا پیروی میکنند"اشاره به اینکه تو رهبری و فرستاده خدایی،و به همین جهت باید در همه کار تسلیم فرمان تو باشند،قبله که سهل است،اگر ما فوق آن نیز دستور دهد بهانه گیری در آن دلیل بر حفظ خلق و خوی دوران شرک و بت پرستی است.
جمله" مِمَّنْ یَنْقَلِبُ عَلیٰ عَقِبَیْهِ "که در اصل به معنی برگشتن روی پاشنه پا است اشاره به ارتجاع و بازگشت به عقب میباشد.
سپس اضافه میکند:"اگر چه این کار جز برای کسانی که خداوند هدایتشان کرده دشوار بود"( وَ إِنْ کٰانَتْ لَکَبِیرَةً إِلاّٰ عَلَی الَّذِینَ هَدَی اللّٰهُ ).
آری تا هدایت الهی نباشد،آن روح تسلیم مطلق در برابر فرمان او فراهم نمیشود،مهم این است که انسان چنان تسلیم باشد که حتی در اجرای این گونه فرمانها احساس سنگینی و سختی ننماید،بلکه چون از ناحیه او است در کامش
شیرینتر از عسل باشد.
و از آنجا که دشمنان وسوسهگر یا دوستان نادان،فکر میکردند با تغییر قبله ممکن است اعمال و عبادات سابق ما باطل باشد،و اجر ما بر باد رود،در آخر آیه اضافه میکند:"خدا هرگز ایمان(نماز)شما را ضایع نمیگرداند،زیرا خداوند نسبت به همه مردم رحیم و مهربان است"( وَ مٰا کٰانَ اللّٰهُ لِیُضِیعَ إِیمٰانَکُمْ إِنَّ اللّٰهَ بِالنّٰاسِ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ ).
دستورهای او همچون نسخههای طبیب است یک روز این نسخه نجاتبخش است،و روز دیگر نسخه دیگر،هر کدام در جای خود نیکو است،و ضامن سعادت و تکامل،بنا بر این تغییر قبله نباید هیچگونه نگرانی برای شما نسبت به نمازها و عبادات گذشته یا آینده ایجاد نماید که همه آنها صحیح بوده و هست.
تغییر قبله از بیت المقدس به خانه کعبه برای همه سؤالانگیز بود،آنها که گمان میکردند هر حکمی باید ثابت باشد میگفتند اگر میبایست ما به سوی کعبه نماز بخوانیم چرا از همان روز اول نگفتند؟و اگر بیت المقدس مقدم بود که قبله انبیاء پیشین محسوب میشد چرا تغییر یافت؟.
دشمنان نیز میدان وسیعی برای سمپاشی یافتند،شاید میگفتند:او در آغاز متوجه قبله پیامبران گذشته شد،اما پس از پیروزیهایش نژاد پرستی بر او غلبه نمود و آن را به قبله قوم خود تبدیل کرد!یا میگفتند:او برای جلب توجه یهود و مسیحیان،نخست بیت المقدس را پذیرفت،هنگامی که مؤثر نیفتاد آن را تبدیل به"کعبه"کرد.
بدیهی است این وسوسهها آن هم در جامعهای که هنوز نور علم و ایمان زوایایش را روشن نساخته بود،و رسوبات دوران شرک و بت پرستی هنوز در آن وجود داشت،چه نگرانی و اضطرابی ایجاد میکند.
لذا قرآن صریحا در آیه فوق میگوید:این یک آزمایش بزرگ برای مشخص شدن موضع مؤمنان و مشرکان بود.
بعید نیست یکی از علل مهم تغییر قبله مساله زیر باشد:
از آنجا که خانه کعبه در آن زمان کانون بتهای مشرکان بود،دستور داده شد مسلمانان موقتا به سوی بیت المقدس نماز بخوانند و به این ترتیب صفوف خود را از مشرکان جدا کنند.
اما هنگامی که به مدینه هجرت کردند و تشکیل حکومت و ملتی دادند و صفوف آنها از دیگران کاملا مشخص شد،دیگر ادامه این وضع ضرورت نداشت در این هنگام به سوی کعبه قدیمیترین مرکز توحید و پرسابقهترین کانون انبیاء باز گشتند.
بدیهی است هم نماز خواندن به سوی بیت المقدس برای آنها که خانه کعبه را سرمایه معنی نژاد خود میدانستند مشکل بود،و هم بازگشت به سوی کعبه بعد از بیت المقدس بعد از عادت کردن به قبله نخست.
مسلمانان به این وسیله در بوته آزمایش قرار گرفتند،تا آنچه از آثار شرک در وجودشان است در این کوره داغ بسوزد،و پیوندهای خود را از گذشته شرک آلودشان ببرند و روح تسلیم مطلق در برابر فرمان حق در وجودشان پیدا گردد.
اصولا همانگونه که گفتیم خدا مکان و محلی ندارد،قبله رمزی است برای وحدت صفوف و احیای خاطرههای توحیدی،و تغییر آن هیچ چیز را دگرگون نخواهد کرد،مهم تسلیم بودن در برابر فرمان او و شکستن بتهای تعصب و لجاجت و خود خواهی است.
کلمه"وسط"در لغت هم به معنی حد متوسط در میان دو چیز آمده، و هم به معنی جالب و زیبا و عالی و شریف،و این هر دو ظاهرا به یک حقیقت باز میگردد زیرا معمولا شرافت و زیبایی در آن است که چیزی از افراط و تفریط دور باشد و در حد اعتدال قرار گیرد.
چه تعبیر جالبی در اینجا قرآن در باره امت اسلامی کرده است،آنها را یک امت میانه و معتدل نامیده.
معتدل از"نظر عقیده"که نه راه"غلو"را میپیمایند و نه راه"تقصیر و شرک"،نه طرفدار"جبرند"و نه"تفویض"،نه در باره صفات خدا معتقد به"تشبیهند"و نه"تعطیل".
معتدل از نظر ارزشهای معنوی و مادی،نه به کلی در جهان ماده فرو میروند که معنویت به فراموشی سپرده شود،و نه آن چنان در عالم معنی فرو میروند که از جهان ماده به کلی بی خبر گردند،نه همچون گروه عظیمی از یهود جز گرایش مادی چیزی را نشناسند و نه همچون راهبان مسیحی به کلی ترک دنیا گویند.
معتدل از نظر علم و دانش،نه آن چنان بر دانستههای خود جمود دارند که علوم دیگران را پذیرا نشوند،و نه آن گونه خود باختهاند که به دنبال هر صدایی برخیزند.
معتدل از نظر روابط اجتماعی،نه اطراف خود حصاری میکشند که از جهانیان به کلی جدا شوند،و نه اصالت و استقلال خود را از دست میدهند که همچون غربزدگان و شرقزدگان در این ملت و آن امت ذوب شوند!.
معتدل از نظر شیوههای اخلاقی،از نظر عبادت،از نظر تفکر و خلاصه معتدل در تمام جهات زندگی و حیات.
یک مسلمان واقعی هرگز نمیتواند انسان یک بعدی باشد،بلکه انسانی است دارای ابعاد مختلف،متفکر،با ایمان،دادگر،مجاهد،مبارز،شجاع،مهربان فعال،آگاه و با گذشت.
تعبیر به حد وسط،تعبیری است که از یک سو مساله شاهد و گواه بودن امت اسلامی را مشخص میسازد،زیرا کسانی که در خط میانه قرار دارند میتوانند تمام خطوط انحرافی را در چپ و راست ببینند! و از سوی دیگر تعبیری است که دلیل مطلب نیز در آن نهفته است، و میگوید:اگر شما گواهان خلق جهان هستید به دلیل همین اعتدال و امت وسط بودنتان است 1.
اگر آنچه را در معنی امت وسط در بالا گفتیم در ملتی جمع باشد بدون شک،طلایهداران حقند،و شاهدان حقیقت،چرا که برنامههای آنها میزان و معیاری است برای بازشناسی حق از باطل.
جالب اینکه در روایات متعددی که از ائمه اهل بیت ع برای ما نقل شده میخوانیم:
نحن الامة الوسطی،و نحن شهداء اللّٰه علی خلقه و حججه فی ارضه...نحن الشهداء علی الناس...الینا یرجع الغالی و بنا یرجع المقصر:
"مائیم امت میانه،و مائیم گواهان خدا بر خلق،و حجتهای او در زمین،مائیم گواهان بر مردم غلو کنندگان باید به سوی ما باز گردند و مقصران باید کوتاهی را رها کرده و به ما ملحق شوند" 2.
بدون شک این روایات-همانگونه که بارها گفتهایم-مفهوم وسیع آیه را
محدود نمیکند،بلکه بیان مصداقهای کامل این امت نمونه است،و بیان الگوهایی است که در صف مقدم قرار دارند.
جمله"لنعلم"(تا بدانیم)و مانند آن که در قرآن کرارا در مورد خداوند به کار رفته است به این معنی نیست که خداوند چیزی را نمیدانسته و سپس از آن آگاه شده است،بلکه مراد همان تحقق و عینیت پیدا کردن این واقعیتهاست.
توضیح اینکه:خداوند از ازل از همه حوادث و موجودات آگاه بوده است هر چند آنها تدریجا به وجود میآیند،بنا بر این حدوث حوادث و موجودات چیزی بر علم و دانش او نمیافزاید،بلکه آنچه قبلا میدانسته به این ترتیب پیاده میشود و به این میماند که شخص معماری نقشه ساختمانی را طرح کند و از تمام جزئیات آن قبل از وجودش آگاه باشد و سپس آن نقشه را تدریجا پیاده کند،هنگامی که معمار مزبور تصمیم بر پیاده کردن قسمتی از نقشه ساختمان را میگیرد،میگوید این کار را به خاطر این میکنم تا آنچه را در نظر داشتهام ببینم،یعنی میخواهم نقشه علمی خود را جامه"عمل"بپوشانم (بدون شک علم خدا با بشر-چنان که در بحث صفات خداوند گفتهایم-تفاوت بسیار دارد،منظور ذکر مثالی برای روشن شدن بحث است)جمله"و إِنْ کٰانَتْ لَکَبِیرَةً إِلاّٰ عَلَی الَّذِینَ هَدَی اللّٰهُ "بازگو کننده این حقیقت است که خلاف عادت قدم بر داشتن و تحت تاثیر احساسات بیجا قرار نگرفتن،کار بسیار مشکلی است مگر برای کسانی که براستی به خدا ایمان داشته،و تسلیم فرمان او باشند.
قَدْ نَریٰ تَقَلُّبَ وَجْهِکَ فِی اَلسَّمٰاءِ فَلَنُوَلِّیَنَّکَ قِبْلَةً تَرْضٰاهٰا فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ وَ حَیْثُ مٰا کُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَکُمْ شَطْرَهُ وَ إِنَّ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْکِتٰابَ لَیَعْلَمُونَ أَنَّهُ اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ مَا اَللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا یَعْمَلُونَ (144)
144-نگاههای انتظار آمیز تو را به سوی آسمان(برای تعیین قبله نهایی)میبینیم،اکنون تو را به سوی قبلهای که از آن خشنود باشی،باز میگردانیم،روی خود را به جانب مسجد الحرام کن،و هر جا باشید روی خود را به جانب آن بگردانید، و کسانی که کتاب آسمانی به آنها داده شده بخوبی میدانند این فرمان حقی است که از ناحیه پروردگارشان صادر شده(و در کتابهای خود خواندهاند که پیغمبر اسلام به سوی دو قبله نماز میخواند)و خداوند از اعمال آنها(در مخفی داشتن آیات)غافل نیست.
همه جا رو به سوی کعبه کنید
همانگونه که قبلا اشاره شد،بیت المقدس قبله نخستین و موقت مسلمانان بود،لذا پیامبر ص انتظار میکشید که فرمان تغییر قبله صادر شود،به خصوص اینکه یهود پس از ورود پیامبر ص به مدینه این موضوع را دستاویز خود قرار داده بودند،و مرتبا مسلمانان را سرزنش میکردند:اینها استقلالی از خود ندارند اینها پیش از آنکه ما به آنها یاد دهیم اصلا از امر قبله سر در نمیآوردند!،قبول قبله ما دلیل بر قبول مذهب ما است!و مانند اینها...
در آیه مورد بحث به این امر اشاره شده و فرمان تغییر قبله در آن صادر گردیده است میفرماید:"ما نگاههای انتظار آمیز تو را به آسمان(مرکز نزول وحی)میبینیم"( قَدْ نَریٰ تَقَلُّبَ وَجْهِکَ فِی السَّمٰاءِ ).
"اکنون تو را به سوی قبلهای که از آن راضی خواهی بود باز میگردانیم" ( فَلَنُوَلِّیَنَّکَ قِبْلَةً تَرْضٰاهٰا ).
"هم اکنون صورت خود را به سوی مسجد الحرام و خانه کعبه بازگردان" ( فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ ).
نه تنها در مدینه،"هر جا باشید،روی خود را به سوی مسجد الحرام کنید" ( وَ حَیْثُ مٰا کُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَکُمْ شَطْرَهُ ).
میدانیم این تغییر قبله-طبق روایات-در حال نماز ظهر بود،و در یک لحظه حساس و چشمگیر انجام گرفت،پیک وحی خداوند بازوان پیامبر ص را گرفته و از بیت المقدس به سوی کعبه بر گردانید،و فورا مسلمانان صفوف خود را تغییر دادند،حتی در روایتی میخوانیم که زنها جای خود را به مردان و مردان جای خود را به زنان دادند(باید توجه داشت که بیت المقدس تقریبا در سمت شمال بود،در حالی که کعبه درست در سمت جنوب قرار داشت).
جالب اینکه تغییر قبله یکی از نشانههای پیامبر اسلام ص در کتب پیشین ذکر شده بود،چه اینکه آنها خوانده بودند که او به سوی دو قبله نماز میخواند "یصلی الی القبلتین".
لذا در آیه فوق بعد از این فرمان اضافه میکند:"کسانی که کتاب آسمانی به آنها داده شده است،میدانند این فرمان حقی است از ناحیه پروردگارشان" ( وَ إِنَّ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ لَیَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ ).
بعلاوه همین امر که پیامبر اسلام تحت تاثیر عادات محیط خود قرار نگرفت و کعبه را که مرکز بتها و مورد علاقه عموم عرب بود در آغاز کنار گذاشت،و قبله
یک اقلیت محدود را به رسمیت شناخت خود دلیلی بر صدق دعوت او و الهی بودن برنامههایش بهشمار میرفت.
و در پایان اضافه میکند:"خداوند از اعمال آنها غافل نیست"( وَ مَا اللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا یَعْمَلُونَ ).
یعنی آنها به جای اینکه این تغییر قبله را به عنوان یک نشانه صدق او که در کتب پیشین آمده معرفی کنند،کتمان کرده و به عکس روی آن جنجال به راه انداختند،خدا،هم از اعمالشان آگاه است،و هم از نیاتشان.
محتوای آیه مورد بحث به خوبی نشان میدهد که قبل از آیه گذشته نازل شده است و اگر میبینیم در قرآن بعد از آن قرار گرفته به خاطر این است که آیات قرآن بر حسب تاریخ نزول جمعآوری نشده است،بلکه گاه مناسباتی ایجاد کرده که آیهای که نزولش بعد بوده به دستور پیامبر که از فرمان خدا سرچشمه میگرفت قبلا ذکر شود (از جمله این مناسبتها رعایت اولویت و اهمیت مطالب است).
از آیه فوق،استفاده میشود که پیامبر ص علاقه خاصی(به کعبه داشت و انتظار آن را میکشید که فرمان قبله بودن آن صادر گردد،علت این امر را در علاقه شدید پیامبر ص به ابراهیم ع و آثار او باید جستجو کرد،از این گذشته"کعبه"قدیمیترین خانه توحید بود،او میدانست که"بیت المقدس" قبله موقتی مسلمانان است،و آرزو داشت قبله اصلی و نهایی زودتر تعیین گردد.
اما از آنجا که پیامبر ص تسلیم فرمان خدا بود،حتی این تقاضا را بر زبان نیاورد،تنها نگاههای انتظار آمیزش به آسمان نشان میداد که او عشق و شوق شدیدی در دل دارد.
ضمنا تعبیر به"آسمان"شاید به خاطر این باشد که"فرشته وحی"از طرف بالا بر او نازل میشد و گرنه میدانیم نه خداوند مکانی دارد،و نه وحی او محل معینی.
موضوع دیگری که در اینجا قابل دقت است اینکه:در آیه فوق به جای کلمه کعبه،" شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ "ذکر شده.
این تعبیر ممکن است به خاطر آن باشد که برای آنها که در نقاط دور از مکه نماز میخوانند محاذات با خانه کعبه بسیار دشوار یا غیر ممکن است،لذا به جای خانه"کعبه""مسجد الحرام"که محل وسیعتری است،ذکر شده، و مخصوصا کلمه"شطر"که به معنی"سمت و جانب"است،انتخاب گردیده، تا انجام این دستور اسلامی،برای همگان در هر جا باشند میسر گردد،بعلاوه تکلیف صفهای طولانی نماز جماعت که در بسیاری اوقات از طول کعبه بیشتر است روشن شود.
بدیهی است محاذات دقیق با خانه کعبه و حتی با مسجد الحرام گرچه برای کسانی که از دور نماز میخوانند کار بسیار مشکلی است،ولی ایستادن به سمت آن برای همه آسان است 1.
بدون شک خطابات قرآن و لو در ظاهر متوجه پیامبر ص باشد،مفهوم عامی دارد که شامل همه مسلمانان میشود(جز موارد معدودی که دلیل بر اختصاص آن به پیامبر ص در دست داریم)با توجه به این امر این سؤال پیش میآید که چرا در آیه فوق یک بار به پیامبر ص دستور میدهد که رو به سوی مسجد الحرام نماز بخواند،و یک بار همه مؤمنان را مخاطب ساخته؟.
این تکرار ممکن است به این دلیل باشد که مساله تغییر قبله یک مساله جنجالی و پر سر و صدا بود،و امکان داشت،به خاطر جنجالها و سمپاشیها،ذهن افراد تازه مسلمان مشوب گردد،و به عذر اینکه خطاب"فول وجهک"مخصوص پیامبر ص است از زیر بار نماز خواندن به جانب کعبه شانه خالی کنند،لذا خداوند بعد از این خطاب مخصوص،یک خطاب عام متوجه همه مسلمانان کرد تا تاکید کند که این تغییر قبله به هیچوجه یک امر خصوصی نیست بلکه برای عموم مسلمانها است.
جمله"قبلة ترضاها"(قبلهای که از آن خشنود شوی)ممکن است این توهم را ایجاد کند که این تغییر به خاطر خشنودی پیامبر صورت گرفت،ولی این توهم با توجه به این نکته از میان میرود که بیت المقدس،قبله موقت بود، و پیامبر ص انتظار اعلام قبله نهایی را میکشید که با صدور فرمان آن از یک سو زبان طعن یهود از مسلمانان قطع میشد،و از سوی دیگر موجبات علاقمندی بیشتری در مردم حجاز که توجه خاصی به کعبه داشتند برای پذیرش آئین اسلام فراهم میساخت،ضمنا اعلام قبله نخستین نیز این اثر را داشت که اسلام را از اینکه یک آئین نژادی باشد جدا کرد،بعلاوه قلم بطلان بر بتهای بت پرستان که
در کعبه قرار داشتند کشیده بود.
-اگر کسی از بیرون کره زمین به صفوف نمازگذاران مسلمانان که رو به سوی کعبه نماز میخوانند بنگرد، دوایر متعددی را میبیند که یکی در درون دیگری قرار گرفته تا به کانون اصلی که نقطه کعبه است میرسد،و وحدت و مرکزیت آن را مشخص میسازد.
بدون شک این قبله از برنامهای که مثلا مسیحیان دارند که همگی در هر جا باشند به سمت مشرق نماز میخوانند الهامبخشتر است.
جالب اینکه توجه خاص مسلمانان به تعیین سمت کعبه سبب شد که علم هیئت و جغرافیا در آغاز اسلام در میان مسلمانان به سرعت رشد کند،زیرا که محاسبه سمت قبله در نقاط مختلف روی زمین بدون آشنایی با این علوم امکان نداشت.
وَ لَئِنْ أَتَیْتَ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْکِتٰابَ بِکُلِّ آیَةٍ مٰا تَبِعُوا قِبْلَتَکَ وَ مٰا أَنْتَ بِتٰابِعٍ قِبْلَتَهُمْ وَ مٰا بَعْضُهُمْ بِتٰابِعٍ قِبْلَةَ بَعْضٍ وَ لَئِنِ اِتَّبَعْتَ أَهْوٰاءَهُمْ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَکَ مِنَ اَلْعِلْمِ إِنَّکَ إِذاً لَمِنَ اَلظّٰالِمِینَ (145)
145-سوگند که اگر هر گونه آیه(و نشانه و دلیلی)برای(این گروه)از اهل کتاب بیاوری از قبله تو پیروی نخواهند کرد،و تو نیز هیچگاه از قبلهی آنان پیروی نخواهی نمود(آنها نباید تصور کنند که بار دیگر تغییر قبله امکانپذیر است) و هیچ یک از آنها پیروی از قبله دیگری نمیکنند،و اگر تو پس از این آگاهی متابعت هوسهای آنها کنی مسلما از ستمگران خواهی بود.
آنها به هیچ قیمت راضی نمیشوند
در تفسیر آیه قبل خواندیم که اهل کتاب میدانستند تغییر قبله از بیت المقدس به سوی کعبه نه تنها ایرادی بر پیامبر اسلام ص نیست،از جمله نشانههای حقانیت او است زیرا در کتابهای خود خوانده بودند پیامبر موعود به سوی دو قبله نماز میخواند ولی تعصبها نگذاشت آنها حق را بپذیرند.
اصولا انسان تا زمانی که تصمیمگیری قبلی روی مسائل نکرده باشد،قابل تفاهم است و میتوان با دلیل و منطق یا ارائه معجزات،عقیده او را تغییر داد و حقیقتی را برای او اثبات نمود.
اما هنگامی که موضع خود را قبلا بطور قطع مشخص کرده،مخصوصا در
مورد افراد متعصب و نادان،چنین کسانی را به هیچ قیمت نمیتوان تغییر داد.
لذا قرآن در آیه مورد بحث با قاطعیت میگوید:"سوگند که اگر هر گونه آیه و نشانه و دلیلی برای(این گروه از)اهل کتاب بیاوری از قبله تو پیروی نخواهند کرد"( وَ لَئِنْ أَتَیْتَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ بِکُلِّ آیَةٍ مٰا تَبِعُوا قِبْلَتَکَ ).
بنا بر این خود را خسته مکن که آنها به هیچ قیمت تسلیم حق نخواهند شد چرا که روح حقیقتجویی در آنها مرده است.
متاسفانه همه پیامبران الهی با این گونه افراد روبرو بودهاند که یا از ثروتمندان با نفوذ بودند،یا دانشمندان منحرف و دنیاپرست و یا عوام جاهل و متعصب!.
بعدا اضافه میکند:"تو نیز هرگز تابع قبله آنها نخواهی شد"( وَ مٰا أَنْتَ بِتٰابِعٍ قِبْلَتَهُمْ ).
یعنی اگر آنها تصور میکنند با این قال و غوغاها بار دیگر قبله مسلمانان تغییر خواهد کرد کور خواندهاند،این قبله همیشگی و نهایی مسلمین است.
و این تعبیر در واقع یکی از طرق پایان دادن به جنجالهای مخالفین است که انسان با قاطعیت بایستد و نشان دهد با این سر و صداها در مسیر خود هیچگونه دگرگونی ایجاد نخواهد کرد.
سپس میافزاید:و آنها نیز آن چنان در عقیده خود متعصبند که"هیچیک از آنها پیرو قبله دیگری نیست"( وَ مٰا بَعْضُهُمْ بِتٰابِعٍ قِبْلَةَ بَعْضٍ ).
نه یهود از قبله نصاری پیروی میکنند و نه نصاری از قبله یهود.
و باز برای تاکید و قاطعیت بیشتر به پیامبر اخطار میکند که"اگر پس از این آگاهی که از ناحیه خدا به تو رسیده تسلیم هوسهای آنان شوی و از آن پیروی کنی مسلما از ستمگران خواهی بود"( وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوٰاءَهُمْ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ إِنَّکَ إِذاً لَمِنَ الظّٰالِمِینَ ).
در قرآن نظیر این گونه خطابها که به صورت قضایای شرطیه است نسبت به پیامبر مکرر دیده میشود و هدف آن در واقع سه چیز است:
نخست اینکه همگان بدانید در قوانین الهی هیچگونه تبعیض و تفاوتی در میان مردم نیست،و حتی پیامبران نیز مشمول این قوانین هستند،بنا بر این اگر به فرض محال،پیامبر ص هم انحرافی از حق پیدا کند،مشمول کیفر پروردگار خواهد شد،هر چند چنین فرضی در مورد پیامبران با آن ایمان و علم سرشار و مقام تقوا و پرهیزکاری امکانپذیر نیست،(و به اصطلاح قضیه شرطیه دلالت بر وجود شرط نمیکند).
دیگر اینکه سایر مردم حساب خود را کاملا برسند و بدانند جایی که پیامبر چنین است آنها چگونه مراقب مسئولیتهای خویش باشند،و هرگز نباید تسلیم تمایلات انحرافی دشمنان و جار و جنجالهای آنها شوند.
سوم اینکه روشن شود پیامبر نیز از خود اختیار هیچگونه تغییر و دگرگونی در احکام خدا ندارد و به اصطلاح چنان نیست که بشود با او به کنار آیند و سازش کنند بلکه او هم بندهای است سر بر فرمان پروردگار.
اَلَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ اَلْکِتٰابَ یَعْرِفُونَهُ کَمٰا یَعْرِفُونَ أَبْنٰاءَهُمْ وَ إِنَّ فَرِیقاً مِنْهُمْ لَیَکْتُمُونَ اَلْحَقَّ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ (146) اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ فَلاٰ تَکُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِینَ (147)
146-کسانی که کتب آسمانی به آنان دادهایم او(پیامبر)را همچون فرزندان خود میشناسند (اگر چه)جمعی از آنان حق را آگاهانه کتمان میکنند.
147-این(فرمان تغییر قبله)حکم حقی از طرف پروردگار تو است،بنا بر این هرگز از تردید کنندگان در آن مباش.
آنها به خوبی او را میشناسند
در تعقیب بحثهای گذشته پیرامون لجاجت و تعصب گروهی از اهل کتاب، نخستین آیه مورد بحث میگوید:"علمای اهل کتاب پیامبر اسلام را به خوبی همچون فرزندان خود میشناسند"( اَلَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ الْکِتٰابَ یَعْرِفُونَهُ کَمٰا یَعْرِفُونَ أَبْنٰاءَهُمْ ).
و نام و نشان و مشخصات او را در کتب مذهبی خود خواندهاند.
"ولی گروهی از آنان سعی دارند آگاهانه حق را کتمان کنند"( وَ إِنَّ فَرِیقاً مِنْهُمْ لَیَکْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ ).
هر چند گروهی از آنها با مشاهده این نشانههای روشن اسلام را پذیرا گشتند،چنان که از عبد اللّٰه بن سلام که از علمای یهود بود و سپس اسلام را پذیرفت نقل شده که میگفت:"من پیامبر اسلام ص را بهتر از فرزندم میشناسم"! (انا اعلم به منی یا بنی) 1.
این آیه پرده از حقیقت جالبی بر میدارد و آن اینکه بیان صفات جسمی و روحی و ویژگیهای پیامبر اسلام ص در کتب پیشین به قدری زنده و روشن بوده است که ترسیم کاملی از او در اذهان کسانی که با آن کتب،سر و کار داشتهاند مینمود.
آیا کسی میتواند احتمال دهد که در آن کتب هیچ نامی از پیامبر اسلام و نشانی از وی نبوده ولی پیغمبر اسلام با این صراحت در مقابل چشم آنها بگوید تمام صفات من در کتب شما موجود است؟آیا اگر چنین بود همه دانشمندان اهل کتاب به مبارزه شدید و صریح بر ضد او بر نمیخاستند؟و به او نمیگفتند این تو و این کتابهای ما،در کجای آن نام و صفات تو ثبت است؟و آیا ممکن بود حتی یک نفر از علمای آنان در برابر پیامبر اسلام تسلیم شود؟! پس این گونه آیات خود دلیل بر صدق و حقانیت خودش میباشد.
*** سپس به عنوان تاکید بحثهای گذشته پیرامون تغییر قبله،یا احکام اسلام بطور کلی میفرماید:"این فرمان حقی است که از سوی پروردگار تو است و هرگز از تردید کنندگان نباش"( اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ فَلاٰ تَکُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِینَ ).
و با این جمله پیامبر را دلداری میدهد و تاکید میکند در برابر سمپاشیهای دشمنان ذرهای تردید،چه در مساله تغییر قبله و چه در غیر آن به خود راه ندهد هر چند دشمنان تمام نیروهای خود را در این راه بسیج کنند.
مخاطب در این سخن گرچه شخص پیامبر ص است ولی همانگونه که در آیات گذشته نیز گفتیم در واقع هدف همه مردم میباشند و گرنه مسلم است پیامبری که از طریق شهود با وحی سر و کار دارد هیچگاه شک و تردیدی به خود راه نمیدهد،چرا که وحی برای او جنبه حس و عین الیقین دارد.
وَ لِکُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّیهٰا فَاسْتَبِقُوا اَلْخَیْرٰاتِ أَیْنَ مٰا تَکُونُوا یَأْتِ بِکُمُ اَللّٰهُ جَمِیعاً إِنَّ اَللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (148)
148-هر طایفهای قبلهای دارد که خداوند آن را تعیین کرده است(بنا بر این زیاد در باره قبله گفتگو نکنید،و بجای آن)در نیکیها و اعمال خیر بر یکدیگر سبقت جویید، و هر جا باشید خداوند شما را(برای پاداش و کیفر در برابر اعمال نیک و بد در روز رستاخیز)حاضر میکند زیرا او بر هر کاری توانا است.
هر امتی قبلهای دارد
این آیه در حقیقت پاسخی به قوم یهود است که دیدیم سر و صدای زیادی پیرامون موضوع تغییر قبله به راه انداخته بودند،میگوید:"هر گروه و طایفهای قبلهای دارد که خداوند آن را تعیین کرده است"( وَ لِکُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّیهٰا ).
در طول تاریخ انبیاء قبلههای مختلفی بوده،و تغییر آن چیز عجیبی نیست، قبله همانند اصول دین نیست که تغییرناپذیر باشد،و یا همچون امور تکوینی که تخلف در آن میسر نشود،بنا بر این زیاد در باره قبله گفتگو نکنید و به جای آن "در اعمال خیر و نیکیها بر یکدیگر سبقت جویید"( فَاسْتَبِقُوا الْخَیْرٰاتِ ).
در عوض اینکه تمام وقت خود را صرف گفتگو در این مساله فرعی کنید به سراغ خوبیها و پاکیها بروید که میدان وسیع و گستردهای دارد و در آن از یکدیگر پیشی گیرید،زیرا معیار ارزش وجودی شما عمل پاک و نیک شما است.
این مضمون درست شبیه چیزی است که در آیه 177 همین سوره آمده است:
لَیْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَکُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لٰکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ الْمَلاٰئِکَةِ وَ الْکِتٰابِ وَ النَّبِیِّینَ :"نیکوکاری این نیست که صورتتان را به طرف شرق و غرب کنید،بلکه به این است که ایمان به خدا و روز جزا و فرشتگان و پیامبران داشته باشید(و با الهام از ایمان راسخ اعمال صالح انجام دهید).
شما اگر میخواهید"اسلام"یا"مسلمانان"را بیازمائید با این برنامهها بیازمائید نه به مساله تغییر قبله.
سپس به عنوان یک هشدار به خردهگیران،و تشویق نیکوکاران میفرماید:
"هر جا باشید خداوند همه شما را حاضر خواهد کرد"( أَیْنَ مٰا تَکُونُوا یَأْتِ بِکُمُ اللّٰهُ جَمِیعاً ).
در آن دادگاه بزرگ رستاخیز که صحنه نهایی پاداش و کیفر است.
چنین نیست که عدهای مشغول انجام بهترین کارها باشند و گروهی دیگر جز سمپاشی و تخریب و اخلال کار دیگری نکنند،و با هم یکسان باشند و حساب و کتاب و جزائی در کار نباشد،مسلم بدانید چنان روزی در پیش است و به همه حسابها رسیدگی میشود.
و از آنجا که ممکن است برای بعضی این جمله عجیب باشد که چگونه خداوند ذرات خاکهای پراکنده انسانها را هر جا که باشد جمعآوری میکند و لباس حیات نوینی بر آنها میپوشاند؟بلافاصله میگوید:"و خداوند بر هر کاری قدرت دارد"( إِنَّ اللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ).
در حقیقت این جمله در پایان آیه به منزله دلیل است برای جمله قبل از " أَیْنَ مٰا تَکُونُوا یَأْتِ بِکُمُ اللّٰهُ جَمِیعاً ".
در روایات متعددی که از ائمه اهل بیت ع به ما رسیده جمله" أَیْنَ مٰا تَکُونُوا یَأْتِ بِکُمُ اللّٰهُ جَمِیعاً "به اصحاب مهدی ع تفسیر شده است.
از جمله در کتاب"روضه کافی"از"امام باقر" ع میخوانیم که بعد از ذکر این جمله فرمود:
یعنی اصحاب القائم،الثلاثمائة و البضعة عشر رجلا، هم و اللّٰه الامة المعدودة،قال یجتمعون و اللّٰه فی ساعة واحدة قزع کقزع الخریف: "منظور اصحاب امام قائم ع که سیصد و سیزده نفرند،به خدا سوگند منظور از"امة معدودة"آنها هستند،به خدا سوگند در یک ساعت همگی جمع میشوند همچون پارههای ابر پائیزی که بر اثر تند باد،جمع و متراکم میگردد"! 1.
از امام"علی بن موسی"الرضا ع نیز نقل شده:
و ذلک و اللّٰه ان لو قام قائمنا یجمع اللّٰه الیه جمیع شیعتنا من جمیع البلدان :به خدا سوگند هنگامی که مهدی ع قیام کند تمام پیروان ما را از تمام شهرها گرد او جمع میکند 2.
بدون شک این تفسیر از مفاهیم"بطون"آیه است،چرا که میدانیم طبق روایات،آیات قرآن گاه معانی متعددی دارد که یک معنی ظاهر و همگانی عمومی است،و دیگری معنی درونی و به اصطلاح بطن آیه است،که جز پیامبر ص و امامان ع و کسانی که خدا بخواهد،از آن آگاه نیستند.
به تعبیر دیگر:در حقیقت این روایات اشاره به آن است،خدایی که قدرت دارد ذرات پراکنده خاک انسانها را در قیامت از نقاط مختلف جهان جمعآوری کند،به آسانی میتواند یاران مهدی را در یک روز و یک ساعت برای افروختن نخستین جرقههای انقلاب به منظور تاسیس حکومت عدل الهی و پایان دادن به ظلم
و ستم،جمع نماید.
-گفتیم ظاهر آیه این است که اشاره به قبلههای مختلفی است که خدا برای امتها قرار داده،ولی بعضی احتمال دادهاند که اشاره به معنی وسیعتری است که شامل روشها و برنامههای تکوینی میشود،و در حقیقت معنی قضا و قدر تکوینی نیز از آن منظور بوده 1(دقت کنید).
البته اگر قرائن قبل و بعد این آیه نبود،چنین تفسیری امکانپذیر بود، ولی با توجه به این قرائن ظاهر همان معنی اول است،و جمله" هُوَ مُوَلِّیهٰا " شبیه" فَلَنُوَلِّیَنَّکَ قِبْلَةً تَرْضٰاهٰا "است،و به فرض که آیه اشاره به این معنی باشد هرگز به مفهوم آن قضا و قدر اجباری نیست،بلکه همان قضا و قدری است که با اصل آزادی اراده و اختیار سازگار است 2.
وَ مِنْ حَیْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ وَ إِنَّهُ لَلْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ وَ مَا اَللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ (149) وَ مِنْ حَیْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ وَ حَیْثُ مٰا کُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَکُمْ شَطْرَهُ لِئَلاّٰ یَکُونَ لِلنّٰاسِ عَلَیْکُمْ حُجَّةٌ إِلاَّ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ فَلاٰ تَخْشَوْهُمْ وَ اِخْشَوْنِی وَ لِأُتِمَّ نِعْمَتِی عَلَیْکُمْ وَ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ (150)
149-از هر جا(و از هر شهر و نقطهای)خارج شدی(به هنگام نماز)روی خود را به جانب"مسجد الحرام"کن،این دستور حقی است از طرف پروردگار تو و خداوند از کردار شما غافل نیست.
150-و از هر جا خارج شدی روی خود را به جانب مسجد الحرام کن،و هر جا بودید روی خود را به سوی آن کنید تا مردم جز ظالمان(که دست از لجاجت بر نمیدارند) دلیلی بر ضد شما نداشته باشند(زیرا از نشانههای پیامبر که در کتب آسمانی پیشین آمده این است که او به سوی دو قبله نماز میخواند)از آنها نترسید(و تنها) از من بترسید(این تغییر قبله به خاطر آن بود که)نعمت خود را بر شما تمام کنم تا هدایت شوید.
تنها از خدا بترس
این آیات هم چنان مساله تغییر قبله و پی آمدهای آن را دنبال میکند.
در آیه نخست روی سخن را به پیامبر ص کرده و به عنوان یک فرمان مؤکد میگوید:"از هر جا(و از هر شهر و دیار)خارج شدی(به هنگام نماز) روی خود را به جانب مسجد الحرام کن"( وَ مِنْ حَیْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ ).
و باز به عنوان تاکید بیشتر اضافه میکند:"این فرمان دستور حقی است از سوی پروردگارت"( وَ إِنَّهُ لَلْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ ).
و در پایان این آیه به عنوان تهدیدی نسبت به توطئهگران و هشداری به مؤمنان میگوید:"و خدا از آنچه انجام میدهید غافل نیست"( وَ مَا اللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ ).
این تاکیدات پی در پی که در آیه بعد نیز تعقیب خواهد شد،همگی حاکی از این حقیقت است که مساله تغییر قبله و نسخ حکم سابق برای گروهی از تازه مسلمانان نیز گران و سنگین بوده همانگونه که برای دشمنان لجوج،دستاویزی برای سمپاشی.
در اینجا-و بطور کلی در همه تحولات و انقلابهای تکاملی-چیزی که میتواند به گفتگوها پایان دهد و تردیدها و شکها را بزداید همان قاطعیت و صراحت و تاکیدهای متوالی و کوبنده است،هر گاه رهبر جمعیت در این مواقع حساس با لحن قاطع و برنده و غیر قابل تغییر،موضع خود را مشخص کند،دوستان را مصممتر و دشمنان را برای همیشه مایوس خواهد ساخت،و این نکته کرارا در قرآن به وضوح دیده میشود.
بعلاوه این تکرار و تاکیدها در حقیقت تکرار محض نیست،بلکه دستورات تازهای نیز هم همراه دارد،از جمله اینکه در آیات گذشته تکلیف مسلمانان در ارتباط با مساله قبله نسبت به شهری که در آن زندگی میکردند مشخص شده بود،اما در این آیه و آیه بعد،حکم نمازگزاران را به هنگام مسافرت در هر نقطه
و هر دیار روشن میسازد.
*** در آیه بعد،حکم عمومی توجه به مسجد الحرام را در هر مکان و هر نقطهای تکرار میکند میگوید:"از هر جا خارج شدی و به هر نقطه روی آوردی، صورت خود را به هنگام نماز متوجه مسجد الحرام کن"( وَ مِنْ حَیْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ ).
درست است که روی سخن در این جمله به پیامبر ص است ولی مسلما منظور عموم نمازگزاران میباشد،ولی در جمله بعد برای تاکید و تصریح اضافه میکند:"و هر جا شما بوده باشید روی خود را به سوی آن کنید"( وَ حَیْثُ مٰا کُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَکُمْ شَطْرَهُ ).
سپس در ذیل همین آیه به سه نکته مهم اشاره میکند:
1-کوتاه شدن زبان مخالفان-میگوید"این تغییر قبله به خاطر آن صورت گرفت که مردم حجتی بر ضد شما نداشته باشند"( لِئَلاّٰ یَکُونَ لِلنّٰاسِ عَلَیْکُمْ حُجَّةٌ ).
هر گاه این تغییر قبله صورت نمیگرفت از یک سو زبان یهود به روی مسلمانان باز میشد و میگفتند:ما در کتب خود خواندهایم که نشانه پیامبر موعود این است که به سوی دو قبله نماز میخواند و این نشانه در محمد ص نیست،و از سوی دیگر مشرکان ایراد میکردند که او مدعی است برای احیاء آئین ابراهیم آمده،پس چرا خانه کعبه را که پایه گزارش ابراهیم است فراموش نموده،اما حکم تغییر قبله موقت به قبله دائمی،زبان هر دو گروه را بست.
ولی از آنجا که همیشه افراد بهانه جو و ستمگری هستند که در برابر هیچ منطقی تسلیم نمیشوند،استثنایی برای این موضوع قائل شده،میگوید:"مگر کسانی از آنها که ستم کردهاند"( إِلاَّ الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ ).
که اینها به هیچ صراطی مستقیم نیستند،اگر به سوی بیت المقدس نماز بخوانید میگویند این قبله یهود است و شما دنباله رو دیگرانید،و اگر به سوی کعبه باز گردید میگویند شما ثبات و بقایی ندارید،بقیه آئین شما نیز به زودی دستخوش دگرگونی خواهد شد! این بهانهجویان به حق شایسته نام ستمگر و ظالمند،چرا که هم بر خود ستم میکنند و هم بر مردم که سد راه هدایت آنها میشوند.
2-از آنجا که عنوان کردن این گروه لجوج را با نام"ستمگر"ممکن بود در بعضی تولید وحشت کند میگوید:"از آنها هرگز نترسید،و تنها از من بترسید"( فَلاٰ تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِی ).
این یکی از اصول کلی و اساسی تربیت توحیدی اسلامی است که از هیچ چیزی و هیچ کس جز خدا نباید ترس داشت،تنها ترس از خدا(یا صحیحتر ترس از نافرمانی او)شعار هر مسلمان با ایمان است،که اگر این اصل بر روح و جان آنها پرتوافکن شود،هرگز شکست نخواهند خورد.
اما مسلمان نماهایی که به عکس دستور بالا،گاه از"شرق"میترسند و گاه از قدرت"غرب"گاه از"منافقین داخلی"و گاه از"دشمنان خارجی" خلاصه از همه چیز و همه کس جز خدا وحشت دارند آنها همیشه زبون و حقیر و شکستخوردهاند.
3-تکمیل نعمت خداوند به عنوان آخرین هدف برای تغییر قبله ذکر شده،میفرماید"این به خاطر آن بود که شما را تکامل بخشم و از قید تعصب برهانم"و نعمت خود را بر شما تمام کنم تا هدایت شوید"( وَ لِأُتِمَّ نِعْمَتِی عَلَیْکُمْ وَ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ ).
در حقیقت تغییر قبله یک نوع تربیت و تکامل و نعمت برای مسلمانان بود تا با انضباط اسلامی آشنا شوند و از تقلید و تعصب برهند،زیرا همانگونه که گفتیم
خداوند در آغاز برای جدا کردن صفوف مسلمانان از بت پرستان که در برابر کعبه که آن روز بت خانه بزرگی بود سجده میکردند دستور داد به سوی بیت المقدس نماز بخوانند،تا موضع آنان در برابر مشرکان مشخص گردد،اما بعد از هجرت پیامبر ص همزمان با تشکیل حکومت اسلامی دستور توجه به سوی کعبه صادر شد،و مسلمانان متوجه قدیمیترین خانه توحید شدند و به این ترتیب یک مرحله از تکامل جامعه اسلامی تحقق یافت.
کَمٰا أَرْسَلْنٰا فِیکُمْ رَسُولاً مِنْکُمْ یَتْلُوا عَلَیْکُمْ آیٰاتِنٰا وَ یُزَکِّیکُمْ وَ یُعَلِّمُکُمُ اَلْکِتٰابَ وَ اَلْحِکْمَةَ وَ یُعَلِّمُکُمْ مٰا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ (151) فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ وَ اُشْکُرُوا لِی وَ لاٰ تَکْفُرُونِ (152)
151-همانگونه(که با تغییر قبله نعمت خود را بر شما کامل کردیم)رسولی در میان شما از نوع خودتان فرستادیم تا آیات ما را بر شما بخواند،و شما را تزکیه کند، و کتاب و حکمت بیاموزد،و آنچه نمیدانستید به شما یاد دهد.
152-پس به یاد من باشید تا به یاد شما باشم،و شکر مرا گوئید و کفران(در برابر نعمتها)نکنید.
برنامههای رسول اللّٰه
خداوند در آخرین جمله از آیه گذشته یکی از دلائل تغییر قبله را تکمیل نعمت خود بر مردم و هدایت آنان بیان کرد،در آیه مورد بحث با ذکر کلمه "کما"اشاره به این حقیقت میکند که تغییر قبله تنها نعمت خدا بر شما نبود، بلکه نعمتهای فراوان دیگری به شما داده است"همانگونه که رسولی در میان شما از نوع خودتان فرستادیم"( کَمٰا أَرْسَلْنٰا فِیکُمْ رَسُولاً مِنْکُمْ ).
کلمه"منکم"(از شما)ممکن است اشاره به این معنی باشد که او از نوع بشر است و تنها بشر میتواند مربی و رهبر و سرمشق انسانها گردد و از دردها و نیازها و مسائل او آگاه باشد که این خود نعمت بزرگی است.
و یا منظور این است که او از نژاد شما و هموطن شما است،زیرا عربهای جاهلی بر اثر تعصب شدید نژادی ممکن نبود زیر بار پیامبری از غیر نژاد خود بروند،چنان که در آیه 198 و 199 سوره شعراء میخوانیم: وَ لَوْ نَزَّلْنٰاهُ عَلیٰ بَعْضِ الْأَعْجَمِینَ فَقَرَأَهُ عَلَیْهِمْ مٰا کٰانُوا بِهِ مُؤْمِنِینَ :"اگر ما قرآن را بر مردی از غیر عرب نازل میکردیم و بر آنها میخواند هرگز به او ایمان نمیآوردند" و این برای آنها نعمت مهمی محسوب میشد که پیامبر از خودشان باشد.
البته این برای آغاز کار بود،اما سر انجام مساله نژاد و وطن(جغرافیایی) از برنامهها حذف شد و دستور اصلی و جاودانه اسلام که"جهان"را وطن، و"انسانیت"را نژاد معرفی میکند،اعلام گردید.
بعد از ذکر این نعمت به چهار نعمت دیگر که از برکت این پیامبر، عاید مسلمین شد اشاره میکند:
1-"آیات ما را بر شما میخواند"( یَتْلُوا عَلَیْکُمْ آیٰاتِنٰا ).
"یتلوا"از ماده"تلاوت"به معنی پی در پی در آوردن است لذا هنگامی که عباراتی پی در پی(و روی نظام صحیح)خوانده شود از آن تعبیر به تلاوت میکنند،یعنی پیامبر،سخنان خدا را روی نظام صحیح و مناسبی پی در پی بر شما میخواند تا قلوبتان را آماده پذیرش معانی آن کند،بنا بر این تلاوت منظم و حساب شده پیامبر ص برای ایجاد آمادگی در برابر تعلیم و تربیت است که در جملههای بعد به آن اشاره میشود.
2-"او شما را پرورش میدهد"( وَ یُزَکِّیکُمْ ).
"تزکیه"در اصل(چنان که راغب در مفردات گوید)به معنی افزودن و نمو دادن است،یعنی او با کمک گرفتن از آیات خدا بر کمالات معنوی و مادی، شما میافزاید،و روحتان را نمو میدهد،گلهای فضیلت را بر شاخسار وجودتان آشکار میسازد و انواع صفات زشت را که در عصر جاهلیت،جامعه شما را فرا
گرفته بود میزداید.
3-"و کتاب و حکمت به شما میآموزد"( وَ یُعَلِّمُکُمُ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ ).
گرچه"تعلیم"بطور طبیعی مقدم بر"تربیت"است،اما همانگونه که سابقا هم اشاره کردیم قرآن مجید برای اثبات این حقیقت که هدف نهایی"تربیت" است غالبا آن را مقدم بر تعلیم آورده است:
فرق میان"کتاب"و"حکمت"،ممکن است از این نظر باشد که کتاب اشاره به آیات قرآن و وحی الهی است که به صورت اعجاز بر پیامبر ص نازل شده،ولی حکمت سخنان پیامبر ص و تعلیمات او است که سنت نام دارد.
و نیز ممکن است"کتاب"اشاره به اصل دستورات باشد و حکمت اشاره به"اسرار،فلسفهها،علل و نتائج"آن باشد.
بعضی از مفسران نیز احتمال دادهاند که"حکمت"اشاره به حالت و ملکهای باشد که از تعلیمات کتاب حاصل میشود،و با داشتن آن انسان میتواند هر کار را بجای خود انجام دهد 1.
نویسنده تفسیر"المنار"بعد از ذکر تفسیر نخست(منظور از حکمت "سنت"است)آن را نادرست میشمرد،و به آیه 39 سوره اسراء ذٰلِکَ مِمّٰا أَوْحیٰ إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَةِ (اینها از اموری است که پروردگارت از حکمت به تو وحی فرستاده)استدلال میکند.
ولی به عقیده ما پاسخ این ایراد روشن است زیرا حکمت،معنی وسیعی دارد و ممکن است به آیات قرآن و اسراری که از این طریق بر پیامبر ص نازل شده اطلاق گردد،ولی آنجا که"حکمت"در برابر"کتاب"(قرآن)قرار میگیرد(مانند آیه مورد بحث و آیات مشابه آن)مسلما منظور از آن غیر از کتاب است و آن چیزی جز"سنت"نخواهد بود.
4-"و آنچه را نمیدانستید به شما تعلیم میدهد"( وَ یُعَلِّمُکُمْ مٰا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ ).
گرچه این موضوع در جمله قبل که تعلیم کتاب و حکمت است وجود داشته ولی قرآن مخصوصا آن را تفکیک میکند،تا به آنها بفهماند اگر پیامبران نبودند بسیاری از علوم برای همیشه از شما مخفی بود،آنها تنها رهبر اخلاقی و اجتماعی نبودند،بلکه پیشوای علمی نیز بودند که بدون رهبری آنها علوم انسانی نضج نمیگرفت.
*** با توجه به نعمتهای مختلف الهی که در این آیه بیان شد،در آیه بعد به مردم اعلام میکند که جا دارد شکر این نعمتهای بزرگ را بجا آورند و با بهرهگیری صحیح از این نعمتها،حق شکر او را ادا کنند،میفرماید:"مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم و شکر مرا بجا آورید و کفران نکنید"( فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ وَ اشْکُرُوا لِی وَ لاٰ تَکْفُرُونِ ).
بدیهی است جمله"مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم"اشاره به یک معنی عاطفی میان خدا و بندگان نیست،آن گونه که در میان انسانها است که به هم میگویند:به یاد ما باشید تا به یاد شما باشیم.
بلکه اشاره به یک اصل تربیتی و تکوینی است،یعنی بیاد من باشید،به یاد ذات پاکی که سرچشمه تمام خوبیها و نیکیها است و به این وسیله روح و جان خود را پاک و روشن سازید و آماده پذیرش رحمت پروردگار،توجه شما به این ذات پاک شما را در فعالیتها مخلصتر،مصممتر،نیرومندتر،و متحدتر میسازد.
همانگونه که منظور از"شکرگزاری و عدم کفران"تنها یک مساله تشریفاتی و گفتن با زبان نیست، بلکه منظور آن است که هر نعمتی را درست به جای خود مصرف کنید و در راه همان هدفی که برای آن آفریده شده به کار
گیرید تا مایه فزونی رحمت و نعمت خدا گردد.
مفسران در شرح این جمله،و اینکه منظور از یادآوری بندگان چیست؟ و یادآوری خداوند چگونه است تفسیرهای متنوعی ذکر کردهاند که فخر رازی در تفسیر کبیر خود آن را در ده موضوع خلاصه کرده:
1-مرا به"اطاعت"یاد کنید،تا شما را به"رحمتم"یاد کنم(شاهد این سخن آیه 132 سوره آل عمران است که میگوید: أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ الرَّسُولَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ ).
2-مرا به"دعا"یاد کنید،تا شما را به"اجابت"یاد کنم(شاهد این سخن آیه 60 سوره مؤمن است که میگوید: اُدْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ ).
3-مرا به"ثنا و طاعت"یاد کنید،تا شما را به"ثنا و نعمت"یاد کنم.
4-مرا در"دنیا"یاد کنید تا شما را در"جهان دیگر"یاد کنم.
5-مرا در"خلوتگاهها"یاد کنید تا شما را در"جمع"یاد کنم.
6-مرا به"هنگام وفور نعمت"یاد کنید،تا شما را در"سختیها" یاد کنم.
7-مرا به"عبادت"یاد کنید،تا شما را به"کمک"یاد کنم(شاهد این سخن جمله إِیّٰاکَ نَعْبُدُ وَ إِیّٰاکَ نَسْتَعِینُ است).
8-مرا به"مجاهدت"یاد کنید،تا شما را به"هدایت"یاد کنم (شاهد این سخن آیه 69 سوره عنکبوت است که میفرماید وَ الَّذِینَ جٰاهَدُوا فِینٰا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنٰا ).
9-مرا به"صدق و اخلاص"یاد کنید شما را به"خلاص و مزید اختصاص"
یاد میکنم.
10-مرا به"ربوبیت"یاد کنید شما را به"رحمت"یاد میکنم(مجموعه سوره حمد میتواند گواه این معنی باشد) 1.
البته هر یک از این امور جلوهای از جلوههای معنی وسیع این آیه است و آیه فوق همه این معانی و حتی غیر آن را نیز شامل میشود:مرا به"شکر" یاد کنید تا شما را به"زیادی نعمت"یاد کنم،چنان که در آیه 7 سوره ابراهیم میخوانیم لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ .
بدون شک هر گونه توجه به خداوند-چنان که گفتیم-یک اثر تربیتی دارد که در پرتو یاد خدا در وجود انسان پرتوافکن میشود،و روح و جان او بر اثر این توجه آمادگی نزول برکات جدیدی که متناسب با نحوه یاد او است پیدا میکند.
-مسلم است منظور از ذکر خدا تنها یادآوری به زبان نیست،که زبان ترجمان قلب است،هدف این است با تمام قلب و جان به ذات پاک خدا توجه داشته باشید،همان توجهی که انسان را از گناه باز میدارد و به اطاعت فرمان او دعوت میکند.
به همین دلیل در احادیث متعددی از پیشوایان اسلام نقل شده است که منظور از ذکر خدا یادآوری عملی است،در حدیثی از پیامبر ص میخوانیم که به علی ع وصیت فرمود و از جمله وصایایش این بود:
ثلاث لا تطیقها هذه الامة المواساة للاخ فی ماله و انصاف الناس من نفسه،و ذکر اللّٰه علی کل حال،و لیس هو سبحان اللّٰه و الحمد للّٰه و لا اله الا اللّٰه و اللّٰه اکبر،و لکن اذا ورد علی ما یحرم اللّٰه علیه خاف اللّٰه تعالی عنده و ترکه: "سه کار است که این امت توانایی
انجام آن را(بطور کامل)ندارند،مواسات و برابری با برادر دینی در مال، و ادای حق مردم با قضاوت عادلانه نسبت به خود و دیگران،و خدا را در هر حال یاد کردن،منظور سبحان اللّٰه و الحمد للّٰه و لا اله الا اللّٰه و اللّٰه اکبر نیست،بلکه منظور این است هنگامی که کار حرامی در مقابل او قرار میگیرد از خدا بترسد و آن را ترک گوید" 1.
ولی به هر حال چه جالب است که خداوند با آن عظمت،ذکر بندگان را در کنار ذکر خود قرار میدهد،بندگان در آن عالم محدود و کوچکشان و خداوند بزرگ در آن عالم نامحدود و بی انتها با آن همه رحمتها و برکات! ***
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا اِسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ اَلصَّلاٰةِ إِنَّ اَللّٰهَ مَعَ اَلصّٰابِرِینَ (153) وَ لاٰ تَقُولُوا لِمَنْ یُقْتَلُ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ أَمْوٰاتٌ بَلْ أَحْیٰاءٌ وَ لٰکِنْ لاٰ تَشْعُرُونَ (154)
153-ای افراد با ایمان از صبر(و استقامت)و نماز(در برابر حوادث سخت زندگی) کمک بگیرید(زیرا)خداوند با صابران است.
154-و به آنها که در راه خدا کشته میشوند مرده مگویید،بلکه آنها زندگانند ولی شما نمیفهمید.
بعضی از مفسران از ابن عباس در شان نزول دومین آیه مورد بحث چنین نقل کردهاند که این آیه در باره کشتهشدگان میدان جنگ بدر نازل گردید، آنها چهارده تن بودند،شش نفر از مهاجران،و هشت نفر از انصار،بعد از پایان جنگ عدهای تعبیر میکردند فلان کس مرد،آیه فوق نازل شد و با صراحت آنها را از اطلاق کلمه"میت"بر شهیدان نهی کرد.
شهیدان زندهاند...
از آنجا که در آیات گذشته سخن از تعلیم و تربیت و ذکر و شکر بود و با توجه به معنی بسیار وسیعی که این مفاهیم دارند،غالب دستورات دینی را در بر میگیرند
در نخستین آیه مورد بحث سخن از صبر و پایداری به میان میآورد،که بدون آن،مفاهیم گذشته هرگز تحقق نخواهد یافت.
نخست میگوید:"ای کسانی که ایمان آوردهاید از صبر و نماز کمک بگیرید" ( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاٰةِ ).
و با این دو نیرو(استقامت و توجه به خدا)به جنگ مشکلات و حوادث سخت بروید که پیروزی از آن شما است"زیرا خداوند با صابران است"( إِنَّ اللّٰهَ مَعَ الصّٰابِرِینَ ).
به عکس آنچه بعضی تصور میکنند،"صبر"هرگز به معنی تحمل بدبختیها و تن دادن ذلت و تسلیم در برابر عوامل شکست نیست،بلکه صبر و شکیبایی به معنی پایداری و استقامت در برابر هر مشکل و هر حادثه است.
لذا بسیاری از علمای اخلاق برای"صبر"سه شاخه ذکر کردهاند:
صبر بر اطاعت(مقاومت در برابر مشکلاتی که در راه طاعت وجود دارد).
صبر بر معصیت(ایستادگی در برابر انگیزههای گناه و شهوات سرکش و طغیانگر).
و صبر بر مصیبت(پایداری در برابر حوادث ناگوار و عدم خود باختگی و شکست روحی و ترک جزع و فزع).
کمتر موضوعی را در قرآن میتوان یافت که مانند"صبر"تکرار و مورد تاکید قرار گرفته باشد،در قرآن مجید در حدود هفتاد مورد از"صبر"،سخن به میان آمده که بیش از ده مورد از آن به شخص پیامبر ص اختصاص دارد.
تاریخ مردان بزرگ گواهی میدهد که یکی از عوامل مهم یا مهمترین عامل پیروزی آنان استقامت و شکیبایی بوده است،افرادی که از این صفت بیبهرهاند در گرفتاریها بسیار زود از پا در میآیند و میتوان گفت نقشی را که این عامل در پیشرفت افراد و جامعهها ایفا میکند،نه فراهم بودن امکانات دارد
و نه استعداد و هوش و مانند آن.
به همین دلیل در قرآن مجید روی این موضوع با مؤکدترین بیان تکیه شده است،آنجا که میگوید: إِنَّمٰا یُوَفَّی الصّٰابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسٰابٍ :"صابران پاداش خود را بیحساب میگیرند"(زمر-10).
و در مورد دیگر بعد از ذکر"صبر در برابر حوادث"میخوانیم: إِنَّ ذٰلِکَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ :"این کار از محکمترین کارها است"(لقمان-17).
اصولا ویژگی استقامت و پایمردی،این است که فضائل دیگر بدون آن ارج و بهایی نخواهد داشت که پشتوانه همه آنها صبر است و لذا در"نهج البلاغه"در"کلمات قصار"میخوانیم:
و علیکم بالصبر،فان الصبر من الایمان کالراس من الجسد،و لا خیر فی جسد لا راس معه،و لا فی ایمان لا صبر معه: "بر شما باد به صبر و استقامت که صبر در برابر ایمان همچون سر است در مقابل تن،تن بیسر فایدهای ندارد،همچنین ایمان بدون صبر ناپایدار و بینتیجه است" 1.
در روایات اسلامی عالیترین صبر را آن دانستهاند که به هنگام فراهم آمدن وسائل عصیان و گناه انسان مقاومت کند و از لذت گناه چشم بپوشد.
در آیه مورد بحث مخصوصا به مسلمانان انقلابی نخستین که دشمنان نیرومند و خونخوار و بیرحم از هر سو آنها را احاطه کرده بودند،دستور داده شده است که در برابر حوادث مختلف از قدرت صبر و پایمردی کمک بگیرند،که نتیجه آن استقلال شخصیت و اتکاء به خویشتن و خود یاری در پناه ایمان به خدا است و تاریخ اسلام این حقیقت را به خوبی نشان میدهد که همین اصل اساسی پایه اصلی همه پیروزیها بود.
موضوع دیگری که در آیه بالا به عنوان یک تکیه گاه مهم در کنار صبر،
معرفی شده"صلوة"(نماز)است،لذا در احادیث اسلامی میخوانیم:
کان علی(ع) اذا اهاله امر فزع قام الی الصلاة ثم تلی هذه الایة اِسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاٰةِ... : "هنگامی که علی ع با مشکلی روبرو میشد به نماز برمیخاست و پس از نماز به دنبال حل مشکل میرفت و این آیه را تلاوت میفرمود:" اِسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاٰةِ... " 1.
از این موضوع هرگز نباید تعجب کرد،زیرا هنگامی که انسان در برابر حوادث سخت و مشکلات طاقتفرسا قرار میگیرد،و نیروی خود را برای مقابله با آنها ناچیز میبیند،نیاز به تکیه گاهی دارد که از هر جهت نامحدود و بی انتها باشد،نماز او را با چنین مبدئی مربوط میسازد،و با اتکاء بر او میتواند با روحی مطمئن و آرام امواج سهمگین مشکلات را در هم بشکند.
بنا بر این آیه فوق در حقیقت به دو اصل توصیه میکند یکی اتکای به خداوند که نماز مظهر آن است و دیگری مساله خود یاری و اتکای به نفس که به عنوان صبر از آن یاد شده است.
*** و به دنبال مساله صبر و استقامت در آیه بعد،سخن از حیات جاویدان شهیدان میگوید که پیوند نزدیکی با استقامت و صبرشان دارد.
نخست میگوید:"هرگز به آنها که در راه خدا کشته میشوند و شربت شهادت مینوشند مرده مگویید"( وَ لاٰ تَقُولُوا لِمَنْ یُقْتَلُ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ أَمْوٰاتٌ ).
سپس برای تاکید بیشتر اضافه میکند:"بلکه آنها زندگانند،اما شما درک نمیکنید!"( بَلْ أَحْیٰاءٌ وَ لٰکِنْ لاٰ تَشْعُرُونَ ).
اصولا در هر نهضتی گروهی راحت طلب و ترسو خود را کنار میکشند و علاوه بر اینکه خودشان کاری انجام نمیدهند سعی در دلسرد کردن دیگران دارند
همین که حادثه ناگواری رخ میدهد،اظهار تاسف میکنند و آن را دلیل بر بی نتیجه بودن آن قیام میپندارند،غافل از اینکه هیچ هدف مقدس و گرانبهایی بدون دادن قربانی یا قربانیها بدست نیامده و این یکی از سنن این جهان است.
قرآن کریم کرارا از این دسته سخن به میان آورده و آنها را سخت سرزنش میکند.
گروهی از این قماش مردم در آغاز اسلام بودند که هر گاه کسی از مسلمانان در میدان جهاد به افتخار شهادت نائل میآمد میگفتند فلانی مرد!و با اظهار تاسف از مردنش،دیگران را مضطرب میساختند.
خداوند در پاسخ این گفتههای مسموم پرده از روی یک حقیقت بزرگ بر میدارد و با صراحت میگوید:شما حق ندارید کسانی را که در راه خدا جان میدهند مرده بخوانید آنها زندهاند،زنده جاویدان،و از روزیهای معنوی در پیشگاه خدا بهره میگیرند،با یکدیگر سخن میگویند،و از سرنوشت پربارشان کاملا خشنودند،اما شما که در چهار دیواری محدود عالم ماده محبوس و زندانی هستید این حقایق را نمیتوانید درک کنید.
در اینکه حیات و زندگی شهیدان چگونه است؟در میان مفسران گفتگو است،بدون شک ظاهر آیه این است که آنها دارای یک نوع حیات برزخی و روحانی هستند چرا که جسمشان از هم متلاشی شده و به گفته امام صادق ع آن حیات با بدنی است مثالی(بدن مجرد از ماده معمولی و همگون این بدن)که تفسیر آن در سوره مؤمنون آیه 100 وَ مِنْ وَرٰائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ خواهد آمد. 1.
بعضی از مفسران این زندگی را به عنوان یک"حیات غیبی"و مخصوص به شهداء دانستهاند و گفتهاند ما توضیح بیشتری در باره چگونگی این زندگی و طرز استفاده از آن را در اختیار نداریم.
بعضی دیگر حیات را در اینجا به معنی هدایت،و مرگ را به معنی گمراهی دانستهاند،و گفتهاند معنی آیه این است که هر کس کشته شد نگوئید گمراه است،بلکه او هدایت شده است بعضی دیگر حیات جاوید شهیدان را زنده ماندن نام آنها و مکتب آنها میدانند.
ولی با توجه به آنچه در تفسیر اول گفتیم روشن میشود که هیچیک از این احتمالات قابل قبول نیست،نه لزومی دارد که آیه را به معانی مجازی تفسیر کنیم و نه مساله حیات برزخی را مخصوص شهیدان بدانیم،بلکه شهیدان دارای حیات روحانی و برزخی هستند با این امتیاز که در قرب رحمت پروردگارند و متنعم به انواع نعمتهای او میباشند.
اسلام با ترسیمی که از مساله شهادت در آیه فوق و آیات دیگر قرآن کرده است عامل بسیار مهم تازهای را در مبارزه حق در برابر باطل وارد میدان ساخته است،عاملی که کاربرد آن از هر سلاحی بیشتر،و تاثیر آن از همه برتر است، عاملی که میتواند خطرناکترین و وحشتناکترین سلاحهای عصر و زمان ما را در هم بشکند،چنان که در تاریخ انقلاب اسلامی کشور ما ایران با کمال وضوح این حقیقت را با چشم دیدیم که عشق به شهادت علی رغم تمام کمبودهای ظاهری عامل پیروزی سربازان اسلام در برابر قدرتهای بزرگ شد.
و اگر در تاریخ اسلام و حماسههای جاویدان جهادهای اسلامی و شرح ایثارگریهای کسانی را که با تمام وجودشان در راه پیشبرد این آئین پاک جانفشانی
کردند دقت کنیم میبینیم یک دلیل مهم همه آن پیروزیها همین بود که اسلام در تعلیمات خود این درس بزرگ را به آنها آموخته بود که شهادت در راه خدا و در طریق حق و عدالت به معنی فناء و نابودی و مرگ نیست،بلکه سعادت است و زندگی جاویدان و افتخار ابدی.
سربازانی که چنین درسی را در این مکتب بزرگ آموختهاند هرگز قابل مقایسه با سربازان عادی نیستند،سرباز عادی به حفظ جان خود میاندیشد،اما آنها برای حفظ مکتب پیکار میکنند و پروانهوار میسوزند و قربانی میشوند و افتخار میکنند.
-ضمنا از این آیه موضوع بقای روح و زندگی برزخی انسانها(زندگی پس از مرگ و قبل از رستاخیز)به روشنی اثبات میشود و پاسخ صریحی است به کسانی که میگویند قرآن به مساله بقای روح و زندگی برزخی اشارهای نکرده است.
شرح بیشتر در باره این موضوع و همچنین مساله حیات جاویدان شهیدان و پاداش مهم و مقام والای کشتگان راه خدا را در جلد سوم تفسیر نمونه صفحه 168(ذیل آیه 169 سوره آل عمران)مطالعه فرمائید.
وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ اَلْخَوْفِ وَ اَلْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ اَلْأَمْوٰالِ وَ اَلْأَنْفُسِ وَ اَلثَّمَرٰاتِ وَ بَشِّرِ اَلصّٰابِرِینَ (155) اَلَّذِینَ إِذٰا أَصٰابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قٰالُوا إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ (156) أُولٰئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَوٰاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْمُهْتَدُونَ (157)
155-قطعا همه شما را با چیزی از ترس،گرسنگی،زیان مالی و جانی،و کمبود میوهها آزمایش میکنیم و بشارت ده به استقامت کنندگان! 156-آنها که هر گاه مصیبتی به آنها رسد میگویند:ما از آن خدا هستیم و به سوی او باز میگردیم! 157-اینها همانها هستند که الطاف و رحمت خدا شامل حالشان شده و آنها هستند هدایت یافتگان.
جهان صحنه آزمایش الهی است
بعد از ذکر مساله شهادت در راه خدا،و زندگی جاوید شهیدان،و همچنین مساله صبر و شکر که هر کدام یکی از چهرههای آزمایشهای الهی است،در این آیه به مساله"آزمایش به طور کلی"و چهرههای گوناگون آن اشاره میکند
و به عنوان یک امر قطعی و تخلفناپذیر میفرماید:"به طور مسلم ما همه شما را با اموری همچون ترس و گرسنگی و زیان مالی و جانی و کمبود میوهها آزمایش میکنیم"( وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوٰالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَرٰاتِ ).
و از آنجا که پیروزی در این امتحانات جز در سایه مقاومت و پایداری ممکن نیست در پایان آیه میفرماید:"و بشارت ده صابران و پایداران را"( وَ بَشِّرِ الصّٰابِرِینَ ).
آنها هستند که از عهده این آزمایشهای سخت به خوبی بر میآیند و بشارت پیروزی متعلق به آنها است،اما سست عهدان بی استقامت از بوته این آزمایشها سیهروی درمیآیند.
*** آیه بعد صابران را معرفی کرده میگوید:"آنها کسانی هستند که هر گاه مصیبتی به آنها رسد میگویند ما از آن خدا هستیم و به سوی او باز میگردیم" ( اَلَّذِینَ إِذٰا أَصٰابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قٰالُوا إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ ).
توجه به این واقعیت که همه از او هستیم این درس را به ما میدهد که از زوال نعمتها هرگز ناراحت نشویم،چرا که همه این مواهب بلکه خود ما تعلق به او داریم،یک روز میبخشد و روز دیگر مصلحت میبیند و از ما باز میگیرد و هر دو صلاح ما است.
و توجه به این واقعیت که ما همه به سوی او باز میگردیم به ما اعلام میکند که اینجا سرای جاویدان نیست زوال نعمتها و کمبود مواهب و یا کثرت وفور آنها همه زودگذر است،و همه اینها وسیلهای است برای پیمودن مراحل تکامل،توجه به این دو اصل اساسی اثر عمیقی در ایجاد روح استقامت و صبر دارد.
بدیهی است منظور از گفتن جمله إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ تنها ذکر
زبانی آن نیست،بلکه توجه به حقیقت و روح آن است که یک دنیا توحید و ایمان در عمق آن نهفته است.
*** و در آخرین آیه مورد بحث الطاف بزرگ الهی را برای صابران و سخت کوشان که از عهده این امتحانات بزرگ بر آمدهاند بازگو میکند و میگوید:
"اینها کسانی هستند که لطف و رحمت خدا و درود الهی بر آنها است"( أُولٰئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَوٰاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ ) 1این الطاف و رحمتها آنها را نیرو میبخشد که در این راه پر خوف و خطر گرفتار اشتباه و انحراف نشوند،لذا در پایان آیه میفرماید:"و آنها هستند هدایت یافتگان"( وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ ).
و به این ترتیب فشردهای از مساله بزرگ امتحان و هدف نهایی و چهرههای مختلف،و عوامل پیروزی و همچنین نتائج آن را در این چند جمله کوتاه روشن میسازد.
در زمینه مساله آزمایش الهی بحث فراوان است،نخستین سؤالی که به ذهن میرسد این است که مگر آزمایش برای این نیست که اشخاص یا چیزهای مبهم و ناشناخته را بشناسیم و از میزان جهل و نادانی خود بکاهیم؟اگر چنین است
خداوندی که علمش به همه چیز احاطه دارد و از اسرار درون و برون همه کس و همه چیز آگاه است،غیب آسمان و زمین را با علم بیپایانش میداند،چرا امتحان میکند؟مگر چیزی بر او مخفی است که با امتحان آشکار شود؟! پاسخ این سؤال مهم را در اینجا باید جستجو کرد که مفهوم آزمایش و امتحان در مورد خداوند با آزمایشهای ما بسیار متفاوت است.
آزمایشهای ما همانست که در بالا گفته شد یعنی برای شناخت بیشتر و رفع ابهام و جهل است،اما آزمایش الهی در واقع همان"پرورش و تربیت" است.
توضیح اینکه در قرآن متجاوز از بیست مورد امتحان به خدا نسبت داده شده است،این یک قانون کلی و سنت دائمی پروردگار است که برای شکوفا کردن استعدادهای نهفته(و از قوه به فعل رساندن آنها)و در نتیجه پرورش دادن بندگان آنان را میآزماید،یعنی همانگونه که فولاد را برای استحکام بیشتر در کوره میگدازند تا به اصطلاح آبدیده شود،آدمی را نیز در کوره حوادث سخت پرورش میدهد تا مقاوم گردد.
در واقع امتحان خدا به کار باغبانی پر تجربه شبیه است که دانههای مستعد را در سرزمینهای آماده میپاشد،این دانهها با استفاده از مواهب طبیعی شروع به نمو و رشد میکنند،تدریجا با مشکلات میجنگند و با حوادث پیکار مینمایند در برابر طوفانهای سخت و سرمای کشنده و گرمای سوزان ایستادگی به خرج میدهند تا شاخه گلی زیبا یا درختی تنومند و پر ثمر بار آید که بتواند به زندگی و حیات خود در برابر حوادث سخت ادامه دهد.
سربازان را برای اینکه از نظر جنگی نیرومند و قوی شوند به مانورها و جنگهای مصنوعی میبرند و در برابر انواع مشکلات تشنگی،گرسنگی،گرما و سرما،حوادث دشوار،موانع سخت،قرار میدهند تا ورزیده و آبدیده شوند.
و این است رمز آزمایشهای الهی.
قرآن مجید به این حقیقت در جای دیگر تصریح کرده میگوید وَ لِیَبْتَلِیَ اللّٰهُ مٰا فِی صُدُورِکُمْ وَ لِیُمَحِّصَ مٰا فِی قُلُوبِکُمْ وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ :"او آنچه را شما در سینه دارید میآزماید تا دلهای شما کاملا خالص گردد و او به همه اسرار درون شما آگاه است"(آل عمران-154).
امیر مؤمنان علی ع تعریف بسیار پر معنی در زمینه فلسفه امتحانات الهی دارد میفرماید:
و ان کان سبحانه اعلم بهم من انفسهم و لکن لتظهر الافعال التی بها یستحق الثواب و العقاب: "گرچه خداوند به روحیات بندگانش از خودشان آگاهتر است ولی آنها را امتحان میکند تا کارهای خوب و بد که معیار پاداش و کیفر است از آنها ظاهر گردد" 1.
یعنی صفات درونی انسان به تنهایی نمیتواند معیاری برای ثواب و عقاب گردد مگر آن زمانی که در لابلای اعمال انسان خودنمایی کند،خداوند بندگان را میآزماید تا آنچه در درون دارند در عمل آشکار کنند،استعدادها را از قوه به فعل برسانند و مستحق پاداش و کیفر او گردند.
اگر آزمایش الهی نبود این استعدادها شکوفا نمیشد و درخت وجود انسان میوههای اعمال بر شاخسارش نمایان نمیگشت و این است فلسفه آزمایش الهی در منطق اسلام.
از آنجا که نظام حیات در جهان هستی نظام تکامل و پرورش است و تمامی موجودات زنده مسیر تکامل را میپیمایند،حتی درختان استعدادهای نهفته خود را با میوه بروز میدهند همه مردم از انبیاء گرفته تا دیگران طبق این قانون عمومی
میبایست آزمایش شوند و استعدادات خود را شکوفا سازند.
گرچه امتحانات الهی متفاوت است،بعضی مشکل،بعضی آسان و قهرا نتائج آنها نیز با هم فرق دارد،اما به هر حال آزمایش برای همه هست،قرآن مجید به امتحان عمومی انسانها اشاره کرده میفرماید: أَ حَسِبَ النّٰاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنّٰا وَ هُمْ لاٰ یُفْتَنُونَ :"آیا مردم گمان میکنند بدون امتحان رها میشوند،نه هرگز بلکه همگی باید امتحان دهند"(عنکبوت آیه 1).
قرآن نمونههایی از امتحانات پیامبران را نیز بازگو کرده است آنجا که میفرماید: وَ إِذِ ابْتَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ رَبُّهُ :"خداوند ابراهیم را امتحان کرد"(بقره- 124).
در جای دیگر آمده است: فَلَمّٰا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قٰالَ هٰذٰا مِنْ فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی أَ أَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ :"هنگامی که یکی از پیروان سلیمان تخت بلقیس را در کمتر از یک چشم به هم زدن از راه دور برای او حاضر کرد،سلیمان گفت این لطف خدا است برای اینکه مرا امتحان کند آیا شکرگزاری میکنم یا کفران"؟(نمل-40).
در آیه فوق نمونههایی از اموری که انسان با آنها امتحان میشود بیان شده،از قبیل:ترس،گرسنگی،زیانهای مالی،و مرگ...ولی وسائل آزمایش خداوند منحصر به اینها نیست بلکه امور دیگری نیز در قرآن به عنوان وسیله امتحان آمده است،مانند فرزندان،پیامبران،و دستورات خداوند،حتی بعضی از خوابها ممکن است از وسائل آزمایش باشد،"شرور و خیرها نیز از آزمایشهای الهی محسوب میشوند"( وَ نَبْلُوکُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَیْرِ )(انبیاء-35).
بنا بر این مواردی که در آیه شمرده شده جنبه انحصاری ندارد،هر چند از
نمونههای روشن و زنده آزمایشهای الهی است.
و میدانیم که مردم در برابر آزمایشهای خداوند به دو گروه تقسیم میشوند:
گروهی از عهده امتحانات بر آمده و گروهی مردود میشوند.
مثلا مساله"ترس"که پیش میآید گروهی خود را میبازند و به خاطر اینکه کوچکترین ضرری به آنها نرسد شانه از زیر بار مسئولیت خالی میکنند در جنگها فرار میکنند،یا راه سازشکاری پیش میگیرند،و با عذرتراشیهایی همچون" نَخْشیٰ أَنْ تُصِیبَنٰا دٰائِرَةٌ :"ما میترسیم ضرری به ما متوجه شود" از تکلیف الهی سرباز میزنند(سوره مائده آیه 5) اما گروهی دیگر در برابر عوامل ترس با ایمان و توکل بیشتری خود را برای هر گونه فدا کاری مهیا میکنند،چنان که در قرآن آمده است: اَلَّذِینَ قٰالَ لَهُمُ النّٰاسُ إِنَّ النّٰاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزٰادَهُمْ إِیمٰاناً وَ قٰالُوا حَسْبُنَا اللّٰهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ :"وقتی که به مردم با ایمان میگفتند اوضاع خطرناک است، و دشمنان شما مجهزند،شما عقبنشینی کنید بر ایمان و توکل آنها افزوده میشد"! (آل عمران-173).
در برابر سائر مشکلات و عوامل امتحان که در آیه آمده است همچون گرسنگی و زیانهای مالی و جانی نیز همه مردم یکسان نیستند.نمونههایی از این امتحانات در متن قرآن آمده است و در آیات مناسب به آن اشاره خواهیم کرد.
در اینجا سؤال دیگری پیش میآید و آن اینکه:حال که همه انسانها در یک امتحان گسترده الهی شرکت دارند،راه موفقیت در این آزمایشها چیست؟ پاسخ این سؤال را قسمت آخر آیه مورد بحث و آیات دیگر قرآن میدهد:
1-نخستین و مهمترین گام برای پیروزی همان است که در جمله کوتاه
و پر معنی و بشر الصابرین در آیه فوق آمده است،این جمله با صراحت میگوید:
رمز پیروزی در این راه،صبر و پایداری است و به همین دلیل بشارت پیروزی را تنها به صابران و افراد با استقامت میدهد.
2-توجه به گذرا بودن حوادث این جهان و سختیها و مشکلاتش و اینکه این جهان گذرگاهی بیش نیست عامل دیگری برای پیروزی محسوب میشود که در جمله إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ (ما از آن خدا هستیم و به سوی خدا باز میگردیم) آمده است. اصولا این جمله که از آن به عنوان"کلمه استرجاع"یاد میشود،عصارهای است از عالیترین درسهای توحید و انقطاع الی اللّٰه و تکیه بر ذات پاک او در همه چیز و در هر زمان،و اگر میبینیم بزرگان اسلام به هنگام بروز مصائب سخت این جمله را با الهام گرفتن از قرآن مجید تکرار میکردند برای این بوده است که شدت مصیبت آنها را تکان ندهد و در پرتو ایمان به مالکیت خداوند و بازگشت همه موجودات به سوی او،این حوادث را در خود هضم کنند.
امیر مؤمنان علی ع در تفسیر این جمله میفرماید:
ان قولنا انا للّٰه اقرار علی انفسنا بالملک و قولنا و انا الیه راجعون اقرار علی انفسنا بالهلک:
"اینکه ما میگوئیم" إِنّٰا لِلّٰهِ "اعتراف به این حقیقت است که ما مملوک اوئیم و اینکه میگوئیم" وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ اقرار به این است که ما از این جهان خواهیم رفت"و جایگاه ما جای دگر است 1.
3-استمداد از نیروی ایمان و الطاف الهی عامل مهم دیگری است،کسانی هستند که هر وقت دستخوش حوادث میگردند،اعتدال خود را از دست داده، گرفتار اضطراب میشوند،اما دوستان خدا چون برنامه و هدف روشنی دارند بدون حیرت و سرگردانی،مطمئن و آرام به راه خود ادامه میدهند،خدا نیز
روشنبینی بیشتری به آنها میدهد که در انتخاب راه صحیح دچار اشتباه نشوند، چنان که قرآن میگوید: وَ الَّذِینَ جٰاهَدُوا فِینٰا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنٰا :"کسانی که در راه ما به جهاد برخیزند ما آنها را به راههای خود هدایت میکنیم"(عنکبوت- 69).
4-توجه به تاریخ پیشینیان و بررسی موضع آنان در برابر آزمایشهای الهی برای آماده ساختن روح انسان نسبت به امتحانات پروردگار بسیار مؤثر است.
اصولا اگر انسان در مسائلی که برای او پیش میآید احساس تنهایی کند از نیروی مقاومتش کاسته خواهد شد،اما توجه به این حقیقت که این مشکلات طاقتفرسا و آزمایشهای سخت الهی برای همه اقوام و ملتها در طول تاریخ وجود داشته سبب افزایش نیروی پایداری انسان میگردد به همین دلیل قرآن مجید کرارا برای دلداری پیامبر ص و تقویت روحیه او و مؤمنان اشاره به تاریخ گذشتگان و حوادث دردناک زندگی آنها میکند مثلا میگوید:و لقد استهزء بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِکَ :"اگر تو را استهزاء کنند نگران مباش،پیامبران پیشین نیز گرفتار استهزای جاهلان بودند،اما با نیروی استقامت بر آنها پیروز شدند"(انعام-10).
در جای دیگر میفرماید: وَ لَقَدْ کُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِکَ فَصَبَرُوا عَلیٰ مٰا کُذِّبُوا وَ أُوذُوا حَتّٰی أَتٰاهُمْ نَصْرُنٰا :"اگر تو را تکذیب کنند تعجب نیست، پیامبران پیشین را نیز تکذیب کردند آنها در برابر تکذیب مخالفان پایداری و شکیبایی به خرج دادند،و آزار شدند تا سرانجام نصرت و یاری ما به سراغشان آمد" (انعام-34).
5-توجه به این حقیقت که همه این حوادث در پیشگاه خداوند رخ میدهد و او از همه چیز آگاه است عامل دیگری برای پایداری است.
کسانی که در یک مسابقه مشکل و طاقتفرسا شرکت دارند همین که احساس میکنند جمعی از دوستانشان در اطراف میدان مسابقه آنها را میبینند
تحمل مشکلات برای آنها آسان میشود و با شوق و عشق بیشتری به نبرد با حوادث بر میخیزند.
جایی که وجود چند نفر تماشاچی چنین اثری در روح انسان بگذارد توجه به این حقیقت که خداوند مجاهدتهای ما را در صحنههای آزمایش میبیند،چه عشق و شوری به ادامه این جهاد در ما ایجاد خواهد کرد.
قرآن میگوید:به هنگامی که نوح ع تحت شدیدترین فشارها از سوی قومش مامور به ساختن کشتی شد خداوند به او دستور داد وَ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنٰا :"در برابر ما اقدام به ساختن کشتی کن"(هود-37).
جمله"باعیننا"(در برابر دیدگان علم ما)چنان قوت قلبی به نوح ع بخشید که فشار و استهزای دشمنان،کمترین خللی در اراده نیرومند او ایجاد نکرد.
از سالار شهیدان و مجاهدان راه خدا امام حسین ع همین معنی نقل شده که در صحنه کربلا به هنگامی که بعضی از عزیزانش با فجیعترین وجهی شربت شهادت نوشیدند فرمود:
هون علی ما نزل بی انه بعین اللّٰه: "همین که میدانم این امور در برابر دیدگان علم پروردگار انجام میگیرد تحمل آن بر من آسان است" 1.
امتحانات الهی همیشه به وسیله حوادث سخت و ناگوار نیست،بلکه گاه خدا بندگانش را با وفور نعمت و کامیابیها آزمایش میکند،چنان که قرآن میگوید وَ نَبْلُوکُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَیْرِ فِتْنَةً :"ما شما را به وسیله بدیها و خوبیها امتحان میکنیم" (انبیاء-35).
و در جای دیگر از قول سلیمان ع میخوانیم: هٰذٰا مِنْ فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی أَ أَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ :"این از فضل پروردگار من است او میخواهد مرا آزمایش کند که من در برابر این نعمت شکرگزاری یا کفران میکنم"؟! (سوره نمل آیه 40) توجه به چند نکته دیگر نیز در اینجا ضروری است:
یکی اینکه لازم نیست همه مردم با همه وسائل آزمایش شوند،بلکه ممکن است امتحان هر گروهی به چیزی باشد،چرا که تناسب با روحیهها و وضع فردی و اجتماعی مردم در اینجا شرط است.
دیگر اینکه ممکن است یک انسان از عهده پارهای از امتحانات به خوبی بر آید در حالی که در برابر امتحانات دیگر سخت رفوزه شود.
و نیز ممکن است امتحان فردی،وسیله امتحان دیگری باشد،مثلا خداوند کسی را با مصیبت فرزند دلبندش مورد آزمایش قرار میدهد،این آزمایش پای دیگران را هم به میدان امتحان میکشد که آیا آنها در مقام همدردی بر میآیند و در تخفیف آلام شخص مصیبت زده میکوشند یا نه؟ آخرین نکته اینکه:همانگونه که اشاره کردیم امتحانات الهی،جنبه عمومی و همگانی دارد و حتی پیامبران نیز از آن مستثنی نیستند،بلکه آزمایش آنها با توجه به سنگینی مسئولیتشان به درجات سختتر از آزمایش دیگران است.
آیات سورههای مختلف قرآن گویای این حقیقت است که هر یک از پیامبران به سهم خود در کوران آزمایشهای شدیدی قرار گرفتند،حتی جمعی از آنان قبل از رسیدن به مقام رسالت،یک دوران طولانی از آزمایشهای مختلف داشتند تا کاملا ورزیده شوند،و برای رهبری و هدایت خلق آمادگی کامل پیدا کنند.
در میان پیروان مکتب انبیاء نیز نمونههای درخشانی از صبر و پایداری در صحنه امتحان دیده میشود که هر کدام الگو و اسوهای میتواند باشد.
زن مسلمان بادیهنشینی بود بنام"ام عقیل"که دو میهمان بر او وارد
شد،فرزندش همراه شتران در بادیه بود،در همان لحظه به او خبر دادند که شتر خشمگین فرزندش را در چاه انداخته و بدرود حیات گفته،زن با ایمان به کسی که خبر مرگ فرزند را برای او آورده بود گفت از مرکب پیاده شو،و به پذیرایی از مهمانها کمک کن،گوسفندی حاضر داشت به او داد تا آن را ذبح کند و سرانجام غذا آماده شد و به نزد میهمانان گذاشت آنها میخوردند و از صبر و استقامت این زن در شگفت بودند،یکی از حاضران میگوید:هنگامی که از غذا خوردن فارغ شدیم،زن با ایمان نزد ما آمد و گفت:آیا در میان شما کسی هست که از قرآن به خوبی آگاه باشد،یکی از حاضران گفت:بلی من آگاهم،گفت آیاتی از قرآن بخوان تا در برابر مرگ فرزند مایه تسلی خاطر من گردد،او میگوید:
من این آیات را برای او خواندم وَ بَشِّرِ الصّٰابِرِینَ اَلَّذِینَ إِذٰا أَصٰابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قٰالُوا إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ أُولٰئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَوٰاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ .
زن خداحافظی کرد سپس رو به قبله ایستاد و چند رکعت نماز گذارد، سپس عرض کرد اللهم انی فعلت ما امرتنی،فانجز لی ما وعدتنی:"خداوندا! من آنچه را تو دستور داده بودی انجام دادم،و رشته شکیبایی را رها نساختم،تو هم آنچه را از رحمت و صلوات به من وعده دادهای بر من ارزانی دار".
سپس اضافه کرد:"اگر بنا بود در این جهان کسی برای کسی بماند...
یکی از حاضران میگوید من فکر کردم میخواهد بگوید فرزندم برای من باقی میماند،اما دیدم چنین ادامه داد پیامبر اسلام محمد ص برای امتش باقی میماند"! 1.
إِنَّ اَلصَّفٰا وَ اَلْمَرْوَةَ مِنْ شَعٰائِرِ اَللّٰهِ فَمَنْ حَجَّ اَلْبَیْتَ أَوِ اِعْتَمَرَ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْهِ أَنْ یَطَّوَّفَ بِهِمٰا وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَیْراً فَإِنَّ اَللّٰهَ شٰاکِرٌ عَلِیمٌ (158)
158-صفا و مروه از شعائر و نشانههای خدا است بنا بر این کسانی که حج خانه خدا و یا عمره انجام میدهند مانعی ندارد بر آن دو طواف کنند(و سعی صفا و مروه انجام دهند،هرگز اعمال بیرویه مشرکان که بتهایی بر این دو کوه نصب کرده بودند از موقعیت این دو مکان مقدس نمیکاهد)و کسانی که فرمان خدا را در انجام کارهای نیک اطاعت کنند خداوند در برابر عمل آنها شکرگزار و از افعال آنها آگاه است.
پیش از ظهور اسلام و همچنین مقارن آن مشرکان و بت پرستان برای انجام مناسک حج به مکه میآمدند،و مراسم حج را که اصل آن از ابراهیم ع بود ولی با مقدار زیادی از خرافات و شرک آمیخته بودند انجام میدادند که از جمله وقوف به عرفات،قربانی،طواف،سعی صفا و مروه بود،البته این اعمال با وضع خاصی صورت میگرفت.
اسلام با اصلاح و تصفیهای که در این برنامه به عمل آورد،اصل این عبادت بزرگ و مراسم صحیح و خالص از شرک آن را امضا نمود و بر روی خرافات خط بطلان کشید.
از جمله اعمال و مناسکی که انجام میشد،"سعی"یعنی حرکت میان دو کوه معروف صفا و مروه بود.
در بسیاری از روایات که از طرق شیعه و اهل تسنن آمده،چنین میخوانیم که در عصر جاهلیت مشرکان در بالای کوه"صفا"بتی نصب کرده بودند بنام "اساف"و بر کوه"مروه"بت دیگر بنام"نائله"و به هنگام سعی از این دو کوه بالا میرفتند و آن دو بت را به عنوان تبرک با دست خود مسح میکردند،مسلمانان به خاطر این موضوع از سعی میان صفا و مروه کراهت داشتند و فکر میکردند در این شرائط سعی صفا و مروه کار صحیحی نیست.
آیه فوق نازل شد و به آنها اعلام داشت که صفا و مروه از شعائر خداوند است اگر مردم نادان آنها را آلوده کردهاند دلیل بر این نیست که مسلمانان فریضه سعی را ترک کنند.
ضمنا در اینکه آیه شریفه در چه موقع نازل شد،گفتگو است،طبق پارهای از روایات به هنگام عمرة القضا(در سال هفتم هجری)بوده است و یکی از شرائط پیامبر ص با مشرکان در این سفر این بود که آن دو بت را از صفا و مروه بردارند،آنها نیز به این شرط عمل کردند ولی بعد آنها را به جای خود باز گرداندند!همین عمل سبب شد که بعضی از مسلمانان از سعی صفا و مروه خودداری کنند که آیه شریفه آنها را نهی کرد.
بعضی احتمال دادهاند که آیه در حجة الوداع(آخرین حج پیامبر در سال دهم هجری)نازل شده است،اگر این احتمال را قبول کنیم مسلما در آن زمان نه تنها در صفا و مروه بتی وجود نداشت،بلکه در محیط مکه نیز از بت اثری نبود،بنا بر این باید قبول کنیم این ناراحتی مسلمانان از سعی میان صفا و مروه به خاطر همان سابقه تاریخی و وضع گذشته آنها بوده که بت"اساف و نائله" بر آنها قرار داشت.
اعمال جاهلان نباید مانع کار مثبت گردد
این آیه با توجه به شرائط خاص روانی که در شان نزول گفته شد نخست به مسلمانان خبر میدهد که"صفا و مروه از شعائر و نشانههای خدا است"( إِنَّ الصَّفٰا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعٰائِرِ اللّٰهِ ).
و از این مقدمه چنین نتیجه گیری میکند:"کسی که حج خانه خدا یا عمره را بجا آورد گناهی بر او نیست که به این دو طواف کند"( فَمَنْ حَجَّ الْبَیْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْهِ أَنْ یَطَّوَّفَ بِهِمٰا ).
هرگز نباید اعمال بیرویه مشرکان که این شعائر الهی را با بتها آلوده کرده بودند از اهمیت این دو مکان مقدس بکاهد.
و در پایان آیه میفرماید:"کسانی که کار نیک به عنوان اطاعت خدا انجام دهند خداوند شاکر و علیم است"( وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَیْراً فَإِنَّ اللّٰهَ شٰاکِرٌ عَلِیمٌ ).
در برابر اطاعت و انجام کار نیک به وسیله پاداش نیک از اعمال بندگان تشکر میکند، و از نیتهای آنها به خوبی آگاه است،میداند چه کسانی به بتها علاقمندند و چه کسانی از آن بیزار.
"صفا"و"مروه"نام دو کوه کوچک در مکه است که امروز بر اثر توسعه مسجد الحرام در ضلع شرقی مسجد در سمتی که حجر الاسود و مقام حضرت ابراهیم قرار دارد،میباشد.
این دو کوه کوچک به فاصله تقریبا 420 متر در برابر یکدیگر قرار دارد و اکنون این فاصله به صورت سالن عظیم سرپوشیدهای درآمده که حجاج در زیر
سقف آن به سعی میپردازند،ارتفاع کوه صفا پانزده متر و مروه هشت متر است.
دو لفظ صفا و مروه گرچه فعلا نام این دو کوه است(و به اصطلاح علم میباشد) اما در لغت صفا به معنی سنگ محکم و صافی است که با خاک و شن آمیخته نباشد و مروه به معنی سنگ محکم و خشن است.
"شعائر"جمع"شعیره"به معنی علامت است و"شعائر اللّٰه"علامتهایی است که انسان را به یاد خدا میاندازد و خاطرهای از خاطرات مقدس را در نظرها تجدید میکند.
"اعتمر"از ماده"عمره"در اصل به معنی قسمتهای اضافی است که به ساختمان ملحق میکنند و باعث تکامل آن میشود،اما در اصطلاح شرع به اعمال مخصوصی گفته میشود که بر مراسم حج افزوده میگردد(و گاهی نیز به طور جداگانه تحت نام"عمره مفرده"انجام میگیرد)البته عمره از جهات زیادی با حج شباهت دارد،و تفاوت آن نیز کم نیست.
درست است که خواندن و شنیدن تاریخ زندگی مردان بزرگ انسان را به سوی خط آنها سوق میدهد،ولی راه صحیحتر و عمیقتری نیز وجود دارد،و آن مشاهده صحنههایی است که مردان خدا در آنجا به مبارزه برخاستهاند و دیدن مراکزی است که وقایع اصلی در آنجا اتفاق افتاده است.
این در واقع تاریخ زنده و جاندار محسوب میگردد،نه مانند کتب تاریخ که خاموش و بیجان است،در این گونه مراکز،انسان با برداشتن فاصلههای زمانی و با توجه به حضور در مکان اصلی،خود را در متن حادثه احساس میکند و گویا با چشم خود همه چیز را میبیند.
اثر تربیتی این موضوع هرگز قابل مقایسه با اثرات تربیتی سخنرانی
و مطالعه کتب و مانند اینها نیست،اینجا سخن از احساس است نه ادراک،تصدیق است نه تصور،و عینیت است نه ذهنیت.
از طرفی میدانیم در میان پیامبران بزرگ کمتر کسی همچون ابراهیم ع در صحنههای گوناگون مبارزه و در برابر آزمایش سخت قرار گرفته است تا آنجا که قرآن در باره او میگوید: إِنَّ هٰذٰا لَهُوَ الْبَلاٰءُ الْمُبِینُ :"این آزمایشهای آشکار و بزرگی است" (صافات-106).
و همین مجاهدهها،مبارزهها و آزمایشهای سخت و سنگین بود که ابراهیم را آن چنان پرورش داد که تاج افتخار"امامت"بر سر او گذاردند.
مراسم حج در حقیقت یک دوره کامل از صحنههای مبارزات ابراهیم و منزلگاههای توحید و بندگی و فداکاری اخلاص را در خاطرهها مجسم میسازد.
اگر مسلمانان به هنگام انجام این مناسک به روح و اسرار آن واقف باشند و به جنبههای مختلف"سمبولیک"آن بیندیشند یک کلاس بزرگ تربیتی و یک دوره کامل خداشناسی و پیامبرشناسی و انسانشناسی است.
با توجه به این مقدمه به جریان ابراهیم و جنبهی تاریخی صفا و مروه باز میگردیم:با اینکه ابراهیم ع به سن پیری رسیده بود ولی فرزندی نداشت از خدا درخواست اولاد نمود،در همان سن پیری از کنیزش هاجر فرزندی به او عطا شد که نام وی را"اسماعیل"گذارد.
همسر اول او"ساره"نتوانست تحمل کند که ابراهیم از غیر او فرزند داشته باشد خداوند به ابراهیم دستور داد تا مادر و فرزند را به مکه که در آن زمان بیابانی بی آب و علف بود ببرد و سکنی دهد.
ابراهیم فرمان خدا را امتثال کرد و آنها را به سرزمین مکه که در آن روز سرزمین خشک،و بی آب و علفی بود و حتی پرندهای در آنجا پر نمیزد برد،همین
که خواست تنها از آنجا برگردد همسرش شروع به گریه کرد که یک زن و یک کودک شیرخوار در این بیابان بی آب و گیاه چه کند؟ اشکهای سوزان او که با اشک کودک شیرخوار آمیخته میشد قلب ابراهیم را تکان داد،دست به دعا برداشت و گفت:"خداوندا!من بخاطر فرمان تو همسر و کودکم را در این بیابان سوزان و بدون آب و گیاه تنها میگذارم،تا نام تو بلند و خانۀ تو آباد گردد"این را گفت و با آنها در میان اندوه و عشقی عمیق وداع گفت.
طولی نکشید غذا و آب ذخیره مادر تمام شد و شیر در پستان او خشکید، بیتابی کودک شیرخوار و نگاههای تضرع آمیز او مادر را آن چنان مضطرب ساخت که تشنگی خود را فراموش کرد و برای بدست آوردن آب به تلاش و کوشش برخاست،نخست به کنار کوه"صفا"آمد،اثری از آب در آنجا ندید،برق سرابی از طرف کوه"مروه"نظر او را جلب کرد و به گمان آب به سوی آن شتافت و در آنجا نیز خبری از آب نبود،از آنجا همین برق را بر کوه"صفا"دید و به سوی آن باز گشت و هفت بار این تلاش و کوشش برای ادامهی حیات و مبارزه با مرگ تکرار شد،در آخرین لحظات که طفل شیر خوار شاید آخرین دقائق عمرش را طی میکرد از نزدیک پای او-با نهایت تعجب-چشمه زمزم جوشیدن گرفت! مادر و کودک از آن نوشیدند و از مرگ حتمی نجات یافتند.
از آنجا که آب رمز حیات است،پرندگان از هر سو به سمت چشمه آمدند و قافلهها با مشاهده پرواز پرندگان مسیر خود را به سوی آن نقطه تغییر دادند و سرانجام از برکت فداکاری یک خانواده به ظاهر کوچک،مرکزی بزرگ و با عظمت به وجود آمد.
امروز در کنار خانه خدا حریمی برای"هاجر"و فرزندش"اسماعیل" باز شده(به نام حجر اسماعیل)که هر سال صدها هزار نفر از اطراف عالم به سراغ
آن آمده و موظفند در طواف خانه خدا آن حریم را که مدفن آن زن و فرزند است همچون جزئی از کعبه قرار دهند.
کوه صفا و مروه به ما درسی میدهد که:برای احیای نام حق و به دست آوردن عظمت آئین او همه حتی کودک شیرخوار باید تا پای جان بایستند.
سعی صفا و مروه به ما میآموزد در نومیدیها بسی امیدها است،هاجر مادر اسماعیل در جایی که آبی به چشم نمیخورد تلاش کرد خدا هم از راهی که تصور نمیکرد او را سیراب نمود.
سعی صفا و مروه به ما میگوید:روزگاری بر سر آنها بتهایی نصب بود اما امروز در اثر فعالیتهای پیگیر پیغمبر اسلام ص شب و روز در دامنهاش بانگ " لاٰ إِلٰهَ إِلاَّ اللّٰهُ "طنینانداز است.
کوه صفا حق دارد بخود ببالد و به گوید من اولین پایگاه تبلیغات پیغمبر اسلام ص بودم،هنگامی که شهر مکه در ظلمت شرک فرو رفته بود آفتاب هدایت از من طلوع کرد،شما که امروز سعی صفا و مروه میکنید بخاطر داشته باشید که اگر امروز هزاران نفر در کنار این کوه دعوت پیغمبر ص را اجابت کردهاند روزگاری بود که پیغمبر در بالای این کوه مردم را به خدا دعوت میکرد کسی او را اجابت نمینمود،شما نیز در راه حق گامی بردارید و اگر از کسانی که امید استقبال دارید جوابی نیافتید مایوس نشوید و به کار خود هم چنان ادامه دهید.
سعی صفا و مروه بما میگوید:قدر این آئین و مرکز توحید را بدانید افرادی خود را تا لب پرتگاه مرگ رساندند تا این مرکز توحید را امروز برای شما حفظ کردند.
به همین دلیل خداوند بر هر فردی از زائران خانهاش واجب کرده با لباس و وضع مخصوص و عاری از هر گونه امتیاز و تشخص 7 مرتبه برای تجدید آن
خاطرهها بین این دو کوه را به پیماید.
کسانی که در اثر کبر و غرور حاضر نبودند حتی در معابر عمومی قدم بر دارند و ممکن نبود در خیابانها به سرعت راه بروند در آنجا باید بخاطر امتثال فرمان خدا گاهی آهسته و زمانی" هرولهکنان"با سرعت پیش بروند و بنا به روایات متعدد،اینجا مکانی است که دستوراتش برای بیدار کردن متکبران است!.
به هر حال بعد از آنکه فرمود صفا و مروه دو نشانه بزرگ و مرکز بندگی مردم و از شعائر الهی است،اضافه میکند هر کس حج خانه خدا میکند یا عمره انجام دهد باکی بر او نیست بین این دو کوه طواف کند،منظور از کلمه طواف در اینجا سعی است و این با معنی لغوی طواف مخالفتی ندارد،زیرا هر حرکتی که انسان در پایان بجای اول باز گردد به آن طواف گفته میشود خواه حرکت دورانی باشد یا نه.
در اینجا سؤالی پیش میآید:و آن اینکه از نظر فقه اسلام سعی میان دو کوه صفا و مروه واجب است خواه در اعمال حج باشد یا عمره،در صورتی که ظاهر از لفظ( فَلاٰ جُنٰاحَ )آن است که سعی بین صفا و مروه بیمانع است،اما دلالت بر وجوب ندارد.
پاسخ این سؤال را از روایاتی که در شان نزول بیان شد به روشنی در مییابیم چه اینکه مسلمانان گمان میکردند که با آن سابقهای که این دو کوه داشته و زمانی جایگاه بت"اساف و نائله"بوده و کفار در سعی خود آنها را مسح میکردند دیگر سزاوار نیست که مسلمانان میان آن دو سعی کنند.
این آیه به آنها میفرماید باکی نیست که شما سعی کنید چون این دو کوه
از شعائر خدا است و به عبارت روشنتر تعبیر به"لا جناح" 1برای بر طرف کردن آن کراهت بکار برده شده است.
علاوه بر این در قرآن کریم دستورات واجب دیگری با این تعبیر و مانند آن بیان شده است مثلا در باره نماز مسافر میخوانیم:" وَ إِذٰا ضَرَبْتُمْ فِی الْأَرْضِ فَلَیْسَ عَلَیْکُمْ جُنٰاحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاٰةِ ":(اگر مسافر بودید مانعی ندارد که نماز را شکسته بجا آورید).سوره نساء آیه 101 با اینکه میدانیم نماز قصر بر مسافر واجب است نه اینکه فقط بیمانع باشد،بطور کلی کلمه"لا جناح"در مواردی گفته میشود که سابقه ذهنی شنونده نسبت به آن چیز آمیخته با احساس نگرانی و منفی است.
امام باقر ع نیز در حدیثی که در کتاب"من لا یحضر"از آن حضرت نقل شده بهمین روش اشاره میفرماید.
"تطوع"در لغت به معنی قبول طاعت و پذیرفتن دستور است،و در عرف فقها،معمولا به اعمال مستحبّ گفته میشود،روی همین جهت غالب مفسران این جمله را اشاره به انجام حج و عمره و یا طواف مستحبی و یا هر نوع عمل نیک مستحبّ دانستهاند،یعنی هر کس عمل نیکی انجام دهد و فرمان خدا را در مورد آن امتثال کند خداوند از کار او آگاه و در برابر آن پاداش لازم خواهد داد.
ولی احتمال میرود که این جمله تکمیل و تاکید جملههای قبل باشد و منظور از"تطوع"پذیرفتن طاعت در آنجا که بر انسان مشکل است میباشد.
بنا بر این معنی جمله چنین میشود،کسانی که سعی صفا و مروه را با تمام زحمتی
که دارد انجام دهند و بر خلاف میل باطنی که از اعمال اعراب جاهلیت سرچشمه میگیرد،حج خود را با آن تکمیل نمایند خداوند پاداش لازم به آنها خواهد داد.
ضمنا باید توجه داشت که تعبیر به"شاکر"در مورد پروردگار تعبیر لطیفی است که از نهایت احترام خداوند به اعمال نیک انسانها حکایت میکند جایی که او در برابر اعمال بندگان شکرگزار باشد تکلیف آنها در برابر یکدیگر و در برابر خداوند معلوم است.
إِنَّ اَلَّذِینَ یَکْتُمُونَ مٰا أَنْزَلْنٰا مِنَ اَلْبَیِّنٰاتِ وَ اَلْهُدیٰ مِنْ بَعْدِ مٰا بَیَّنّٰاهُ لِلنّٰاسِ فِی اَلْکِتٰابِ أُولٰئِکَ یَلْعَنُهُمُ اَللّٰهُ وَ یَلْعَنُهُمُ اَللاّٰعِنُونَ (159) إِلاَّ اَلَّذِینَ تٰابُوا وَ أَصْلَحُوا وَ بَیَّنُوا فَأُولٰئِکَ أَتُوبُ عَلَیْهِمْ وَ أَنَا اَلتَّوّٰابُ اَلرَّحِیمُ (160)
159-کسانی که دلائل روشن و وسیله هدایتی را که نازل کردهایم بعد از آنکه در کتاب برای مردم بیان ساختیم کتمان میکنند،خدا آنها را لعنت میکند و همه لعن کنندگان نیز آنها را لعن مینمایند.
160-مگر آنها که توبه و بازگشت کردند و(اعمال بد خود را با اعمال نیک)اصلاح نمودند و آنچه را کتمان کرده بودند آشکار ساختند که من توبه آنها را میپذیرم که من تواب و رحیمم.
"جلال الدین سیوطی"در"اسباب النزول"از ابن عباس چنین نقل میکند:
که چند نفر از مسلمانان همچون"معاذ بن جبل"و"سعد بن معاذ"و"خارجة بن زید"سؤالاتی از دانشمندان یهود پیرامون مطالبی از تورات(که ارتباط با ظهور پیامبر ص داشت)کردند،آنها واقع مطلب را کتمان کرده و از توضیح خود داری
کردند،آیه فوق در باره آنها نازل شد،(و مسئولیت کتمان حق را به آنها گوشزد کرد) 1.
کتمان حق ممنوع!
گرچه روی سخن در این آیه طبق شان نزول،به علمای یهود است، ولی این معنی هرگز مفهوم آیه را که یک حکم کلی و عمومی در باره کتمان کنندگان حق بیان میکند محدود نخواهد کرد.
آیه شریفه،این افراد را با شدیدترین لحنی مورد سرزنش قرار داده میگوید:"کسانی که دلائل روشن و وسائل هدایت را که نازل کردهایم بعد از بیان آن برای مردم در کتاب آسمانی،کتمان میکنند خدا آنها را لعنت میکند (نه فقط خدا)بلکه همه لعنت کنندگان نیز آنها را لعن میکنند"( إِنَّ الَّذِینَ یَکْتُمُونَ مٰا أَنْزَلْنٰا مِنَ الْبَیِّنٰاتِ وَ الْهُدیٰ مِنْ بَعْدِ مٰا بَیَّنّٰاهُ لِلنّٰاسِ فِی الْکِتٰابِ أُولٰئِکَ یَلْعَنُهُمُ اللّٰهُ وَ یَلْعَنُهُمُ اللاّٰعِنُونَ ).
از این آیه به خوبی استفاده میشود که هم خدا،و هم تمامی بندگان خدا و فرشتگان او از این کار بیزارند،و به تعبیر دیگر"کتمان حق"عملی است که خشم همه طرفداران حق را بر میانگیزد،چه خیانتی از این بالاتر که دانشمندان، آیات خدا را که امانتهای او است به خاطر منافع شخصی خویش کتمان کنند و مردم را به گمراهی بکشانند.
جمله" مِنْ بَعْدِ مٰا بَیَّنّٰاهُ لِلنّٰاسِ فِی الْکِتٰابِ "اشاره به این است که این گونه افراد در واقع زحمات پیامبران و فداکاری مردان خدا را در نشر آیات پروردگار با این عمل خود بر باد میدهند،و این گناهی است بزرگ و غیر قابل اغماض.
ضمنا باید توجه داشت کلمه"یلعن"که به خاطر تاکید دو مرتبه در آیه ذکر شده"فعل مضارع"است و چنان که میدانیم فعل مضارع معنی استمرار را دارد،بنا بر این معنی آیه چنین میشود:لعن و نفرین خدا و تمام لعن کنندگان برای همیشه و به طور دائم متوجه کسانی است که حقایق را کتمان میکنند،و این شدیدترین مجازاتی است که ممکن است برای انسانی تعیین گردد.
"بینات"و"هدی"،معنی وسیعی دارد که همه وسائل هدایت و دلائل روشن که مایه آگاهی و بیداری و نجات مردم است در بر میگیرد.
*** و از آنجا که قرآن به عنوان یک کتاب هدایت هیچگاه روزنه امید و راه بازگشت را به روی مردم نمیبندد و آنها را هر قدر آلوده به گناه باشند از رحمت خدا مایوس نمیکند،در آیه بعد راه نجات و جبران در برابر این گناه بزرگ را چنین بیان میکند:
"مگر آنها که توبه کنند و به سوی خدا باز گردند و در مقام جبران و اصلاح اعمال خود بر آیند،و حقایقی را که پنهان کرده بودند برای مردم آشکار سازند من اینگونه افراد را میبخشم و رحمت خود را که از آنها قطع کرده بودم تجدید میکنم،چرا که من بازگشت کننده و مهربانم"( إِلاَّ الَّذِینَ تٰابُوا وَ أَصْلَحُوا وَ بَیَّنُوا فَأُولٰئِکَ أَتُوبُ عَلَیْهِمْ وَ أَنَا التَّوّٰابُ الرَّحِیمُ ).
جمله" أَنَا التَّوّٰابُ الرَّحِیمُ "مخصوصا با توجه به این که بعد از جمله " فَأُولٰئِکَ أَتُوبُ عَلَیْهِمْ "قرار گرفته دلالت بر نهایت محبت و کمال مهربانی پروردگار نسبت به توبهکاران میکند،میگوید:اگر آنها باز گردند من هم باز میگردم،آنها بازگشت به اطاعت و بندگی کنند و حق را افشا نمایند،من نیز بازگشت به رحمت میکنم و مواهبی را که قطع کرده بودم مجددا به آنها میبخشم.
جالب اینکه نمیگوید شما توبه کنید تا توبه شما را پذیرا شوم میگوید
"شما باز گردید من نیز باز میگردم"و فرق میان این دو تعبیر روشن است.
بعلاوه هر یک از کلمات جمله" وَ أَنَا التَّوّٰابُ الرَّحِیمُ "آن چنان مهرافشانی میکند که حسابی برای آن نیست.
توضیح اینکه تعبیر"انا"که ضمیر متکلم وحده است در مواردی به کار میرود که گوینده در مقام بیان رابطه مستقیم خود با شنونده میباشد،مخصوصا اگر شخص بزرگی بگوید:من خودم این کار را برای شما میکنم بسیار فرق دارد تا بگوید ما چنین خواهیم کرد،لطف و محبتی که در تعبیر اول نهفته است بر هیچکس پوشیده نیست.
کلمه"تواب"نیز صیغه مبالغه است و به معنی کسی است که بسیار بازگشت کننده میباشد،این تعبیر آن چنان روح امید در انسان میدمد که پردههای یاس و نومیدی را از آسمان جان او به کلی کنار میزند،به خصوص اینکه با کلمه"رحیم"که اشاره به رحمت ویژه پروردگار است همراه شده.
موضوعی که از دیر زمان باعث حقکشیهای فراوان در جوامع انسانی گردیده،و اثرات مرگبار آن تا امروز هم ادامه دارد مساله کتمان حق است، آیات فوق گرچه در حادثه خاصی نازل شد ولی-همانگونه که گفتیم-بدون شک حملات آن متوجه همه کسانی است که سهمی در این کار دارند.
تهدید و مذمتی که در آیه مورد بحث نسبت به کتمان کنندگان حق آمده در قرآن منحصر به فرد است،چرا چنین نباشد؟مگر نه این است که این عمل زشت میتواند امتها و نسلهایی را در گمراهی نگهدارد؟همانگونه که اظهار حق میتواند مایه نجات امتها بشود.
انسان فطرتا خواهان حق است و آنها که حق را کتمان میکنند در واقع جامعه انسانی را از سیر تکامل فطری باز میدارند.
اگر به هنگام ظهور اسلام و بعد از آن،دانشمندان یهود و نصاری در مورد بشارتهای عهدین افشاگری کامل کرده بودند و آنچه را در این زمینه خود میدانستند در اختیار سایر مردم میگذاردند ممکن بود در مدت کوتاهی هر سه ملت زیر یک پرچم گرد آیند،و از برکات این وحدت برخوردار شوند.
کتمان حق مسلما منحصر به کتمان آیات خدا و نشانههای نبوت نیست بلکه اخفای هر چیزی که مردم را میتواند به واقعیتی برساند در مفهوم وسیع این کلمه درج است.
حتی گاه سکوت در جایی که باید سخن گفت و افشاگری کرد،مصداق کتمان حق میشود،و این در موردی است که مردم نیاز شدیدی به درک واقعیتی دارند و دانشمندان آگاه میتوانند با بیان حقیقت این نیاز مبرم را برطرف سازند.
به تعبیر دیگر افشا کردن حقایق در مسائل مورد ابتلای مردم،مشروط به سؤال نیست،و اینکه نویسنده تفسیر المنار در ذیل آیه مورد بحث از بعضی نقل کرده:کتمان مخصوص جایی است که سؤال از چیزی شود درست به نظر نمیرسد.
به خصوص اینکه قرآن تنها از مساله کتمان سخن نمیگوید،بلکه بیان و تبیین حقایق را نیز لازم میشمرد،و همین اشتباه شاید سبب شده که جمعی از دانشمندان از بازگو کردن حقایق لب فرو بندند به عذر اینکه کسی از آنها سؤالی نکرده است،در حالی که قرآن مجید میگوید: وَ إِذْ أَخَذَ اللّٰهُ مِیثٰاقَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ لَتُبَیِّنُنَّهُ لِلنّٰاسِ وَ لاٰ تَکْتُمُونَهُ :"خداوند از کسانی که کتاب آسمانی به آنها داده شده پیمان گرفته است که آن را حتما برای مردم بیان کنید و کتمان ننمائید"(آل عمران-187).
این نکته نیز قابل توجه است که گاه سرگرم ساختن خلق خدا به مسائل
جزئی و فرعی که سبب شود مسائل اصلی و حیاتی را فراموش کنند نیز نوعی کتمان حق است،و اگر فرضا تعبیر"کتمان حق"شامل آن نشود بدون شک ملاک و فلسفه تحریم کتمان حق در آن وجود دارد.
در احادیث اسلامی نیز شدیدترین حملات متوجه دانشمندان کتمان کننده حقایق شده،از جمله پیامبر گرامی اسلام ص میفرماید:
من سئل عن علم یعلمه فکتم لجم یوم القیامة بلجام من نار: "هر گاه از دانشمندی چیزی را که میداند سؤال کنند و او کتمان نماید روز قیامت افساری از آتش بر دهان او میزنند"! 1.
مجددا تکرار میکنیم که گاه همان حالت نیاز و ابتلای مردم به یک مساله جانشین سؤال آنها میشود و افشاگری واجب است.
در حدیث دیگری میخوانیم که از امیر مؤمنان علی ع پرسیدند:
من شر خلق اللّٰه بعد ابلیس و فرعون...: "بدترین خلق خدا بعد از ابلیس و فرعون...کیست؟".
امام در پاسخ فرمود:
العلماء اذا فسدوا،هم المظهرون للاباطیل، الکاتمون للحقایق،و فیهم قال اللّٰه عز و جل أُولٰئِکَ یَلْعَنُهُمُ اللّٰهُ وَ یَلْعَنُهُمُ اللاّٰعِنُونَ... :
"آنها دانشمندان فاسدند که باطل را اظهار و حق را کتمان میکنند و همانها هستند که خداوند بزرگ در باره آنها فرموده:لعن خدا و لعن همه لعنت کنندگان بر آنها خواهد بود"! 2.
"لعن"در اصل به معنی طرد و دور ساختنی است که آمیخته با خشم و غضب باشد،بنا بر این لعن از ناحیه خداوند یعنی دور ساختن کسی را از رحمت خویش و از تمام مواهب و برکاتی که از ناحیه او به بندگان میرسد،و اینکه بعضی از بزرگان اهل لغت گفتهاند لعن در آخرت به معنی عذاب و عقوبت و در دنیا به معنی سلب توفیق است در واقع از قبیل بیان مصداق میباشد،نه اینکه مفهوم لعن منحصر به این دو موضوع گردد.
واژه"اللاعنون"(لعن کنندگان)معنی وسیعی دارد که نه تنها فرشتگان و مؤمنان را شامل میشود،بلکه علاوه بر آن،هر موجودی که با زبان حال یا قال،سخنی میگوید،او هم در این مفهوم وسیع داخل است،بخصوص اینکه در پارهای از روایات میخوانیم که(مثلا)دعای خیر و استغفار همه موجودات زمین و آسمان حتی ماهیان دریا شامل حال طالبان علم و دانش است(
و انه یستغفر لطالب العلم من فی السماء و من فی الارض حتی الحوت فی البحر ) 1.
جایی که آنها برای دانش طلبان استغفار کنند برای کتمان کنندگان دانش لعن خواهند کرد! ***4-واژه"تواب"که صیغه مبالغه است،اشاره به این حقیقت نیز دارد که اگر وسوسههای شیطانی انسان را فریب داد و توبه خود را شکست باز هم درهای توبه به روی او بسته نخواهد شد،مجددا باید توبه کند و به سوی خدا باز گردد و حق را افشا نماید،چرا که خدا بسیار بازگشت کننده است،و هرگز نباید از عفو و رحمت او مایوس گشت.
إِنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ مٰاتُوا وَ هُمْ کُفّٰارٌ أُولٰئِکَ عَلَیْهِمْ لَعْنَةُ اَللّٰهِ وَ اَلْمَلاٰئِکَةِ وَ اَلنّٰاسِ أَجْمَعِینَ (161) خٰالِدِینَ فِیهٰا لاٰ یُخَفَّفُ عَنْهُمُ اَلْعَذٰابُ وَ لاٰ هُمْ یُنْظَرُونَ (162) وَ إِلٰهُکُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ اَلرَّحْمٰنُ اَلرَّحِیمُ (163)
161-کسانی که کافر شدند و در حال کفر از دنیا رفتند،لعنت خداوند و فرشتگان و همه مردم بر آنها خواهد بود.
162-همیشه در آن(لعن و دوری از رحمت پروردگار)باقی میمانند،نه در عذاب آنان تخفیف داده میشود و نه مهلتی خواهند داشت.
163-خدای شما خداوند یگانهای است که غیر از او معبودی نیست(زیرا)او است بخشنده و مهربان(و دارای رحمت عام و خاص).
آنها که کافر میمیرند
در آیات گذشته،نتیجه کتمان حق را دیدیم،آیات مورد بحث در تکمیل آن اشاره به افراد کافری میکند که به لجاجت و کتمان و کفر و تکذیب حق تا هنگام مرگ ادامه میدهند،نخست میگوید:
"کسانی که کافر شدند و در حال کفر از دنیا رفتند،لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم بر آنها خواهد بود"( إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ مٰاتُوا وَ هُمْ کُفّٰارٌ أُولٰئِکَ عَلَیْهِمْ لَعْنَةُ اللّٰهِ وَ الْمَلاٰئِکَةِ وَ النّٰاسِ أَجْمَعِینَ ).
این گروه نیز همانند کتمان کنندگان حق گرفتار لعن خدا و فرشتگان
و مردم میشوند با این تفاوت که چون تا آخر عمر بر کفر،اصرار ورزیدهاند طبعا راه بازگشتی بر ایشان باقی نمیماند.
*** سپس اضافه میکند:"آنها جاودانه در این لعنت الهی و لعنت فرشتگان و مردم خواهند بود،بی آنکه عذاب خدا از آنها تخفیف یابد و یا مهلت و تاخیری به آنها داده شود"( خٰالِدِینَ فِیهٰا لاٰ یُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذٰابُ وَ لاٰ هُمْ یُنْظَرُونَ ).
*** و از آنجا که اصل توحید به همه این بدبختیها پایان میدهد در آخرین آیه مورد بحث میگوید:"معبود شما خداوند یگانه است"( وَ إِلٰهُکُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ ).
باز برای تاکید بیشتر اضافه میکند:"هیچ معبودی جز او نیست،و هیچکس غیر او شایسته پرستش نمیباشد"" لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ ".
و در آخرین جمله به عنوان بیان و دلیل و علت میفرماید:"او خداوند بخشنده مهربان است"( اَلرَّحْمٰنُ الرَّحِیمُ ).
آری کسی که از یک سو رحمت عامش همگان را فرا گرفته و از دیگر سو برای مؤمنان رحمت ویژهای قرار داده،آری او شایسته عبودیت نه آنها که سر تا پا نیازند و محتاج.
1-آیات متعددی از قرآن این نکته را روشن میسازد که هر کس در حال کفر و دشمنی با حق از دنیا برود،هیچگونه راه نجاتی برای او نیست،و باید هم چنین باشد،زیرا با توجه به اینکه سعادت و بدبختی جهان دیگر نتیجه مستقیم اندوختههایی است که از این جهان با خود میبریم،این حقیقت آشکار میشود،
زیرا کسی که بال و پر خود را با آتش کفر و دشمنی با حق سوخته مسلما در آن جهان قدرت پرواز ندارد،و سقوطش در"درکات دوزخ"حتمی است،و چون عالم دیگر جای تحصیل وسیله نیست برای همیشه در چنین وضعی خواهد ماند.
این موضوع درست به آن میماند که انسان بر اثر شهوترانیها و هوسبازیها از روی علم و عمد چشمهای خود را از دست بدهد و تا پایان عمر مجبور شود، نابینا بماند.
بدیهی است این سرنوشت مخصوص کافرانی است که از روی علم و عمد راه کفر و دشمنی با حق را بپیمایند(توضیح بیشتر را در باره مساله خلود در جلد 9 صفحه 239 ذیل آیه 107 و 108 سوره هود مطالعه فرمائید).
***2-این آیه یکتایی خداوند را به طوری که هر گونه انحراف و شرک را نفی میکند بیان کرده است،گاه و بیگاه به موجوداتی که دارای صفات منحصر به فرد و به اصطلاح یکتا هستند برخورد میکنیم،اما ناگفته پیدا است که همه آنها در یک یا چند صفت مخصوص به خود ممکن است منحصر به فرد و یکتا باشند،اما خداوند در ذات یکتا است،در صفات یکتاست،در افعال یکتاست، یکتایی خدا عقلا قابل تعدد نیست،او یکتایی است ازلی و ابدی یکتایی است که حوادث در یگانگی او اثر نمیکند،یکتایی او هم در ذهن است و هم در بیرون ذهن،کوتاه سخن اینکه او در یکتایی خود هم یکتاست! ***
-در آیه فوق علاوه بر لعن خداوند،لعن همه لعن کنندگان نیز نثار افرادی شده بود که حق را کتمان میکنند،در اینجا این سؤال پیش میآید که مگر لعن خدا به تنهایی کافی نیست؟ پاسخ این سؤال روشن است،زیرا این در واقع یک نوع تاکید و ابراز تنفر
و بیزاری همه جهانیان از افرادی است که مرتکب چنین گناه بزرگی میشوند.
و اگر گفته شود چرا"ناس"(مردم)به طور عموم گفته شده،در حالی که لا اقل افرادی که شریک این جرمند به این مجرمین لعن نمیکنند؟ میگوئیم حتی آنها نیز از نفس این عمل متنفرند،بهمین دلیل اگر کسی حق را در مورد خودشان کتمان کند مسلما ناراحت میشوند و بر او لعن و نفرین میفرستند!منتها آنجا که پای منافع خودشان در میان است،استثنائا چشم میپوشند.
إِنَّ فِی خَلْقِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اِخْتِلاٰفِ اَللَّیْلِ وَ اَلنَّهٰارِ وَ اَلْفُلْکِ اَلَّتِی تَجْرِی فِی اَلْبَحْرِ بِمٰا یَنْفَعُ اَلنّٰاسَ وَ مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مِنْ مٰاءٍ فَأَحْیٰا بِهِ اَلْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا وَ بَثَّ فِیهٰا مِنْ کُلِّ دَابَّةٍ وَ تَصْرِیفِ اَلرِّیٰاحِ وَ اَلسَّحٰابِ اَلْمُسَخَّرِ بَیْنَ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ (164)
164-در آفرینش آسمانها و زمین،و آمد و شد شب و روز،و کشتیهایی که در دریا به سود مردم در حرکتند،و آبی که خداوند از آسمان نازل کرده،و با آن زمین را پس از مرگ زنده نموده و انواع جنبندگان را در آن گسترده و(همچنین)در تغییر مسیر بادها و ابرهایی که در میان زمین و آسمان معلقند،نشانههایی است(از ذات پاک خدا و یگانگی او)برای مردمی که عقل دارند و میاندیشند.
جلوههای ذات پاک او در پهنه هستی
از آنجا که آخرین آیه بحث گذشته سخن از توحید پروردگار به میان آمد آیه مورد بحث در واقع دلیلی است بر همین مساله اثبات وجود خدا و توحید و یگانگی ذات پاک او.
مقدمتا باید به این نکته توجه داشت که همه جا"نظم و انسجام"دلیل بر وجود علم و دانش است،و همه جا"هماهنگی"دلیل بر وحدت و یگانگی است.
روی این اصل که شرح آن را در کتابهای خداشناسی گفتهایم،ما به هنگام برخورد به مظاهر نظم در جهان هستی از یک سو،و هماهنگی و وحدت عمل این
دستگاههای منظم از سوی دیگر،متوجه مبدء علم و قدرت یگانه و یکتایی میشویم که این همه آوازهها از او است.
فی المثل هنگامی که هر یک از پردههای هفتگانه چشم را با ساختمان ویژه و ظریفش بررسی میکنیم میدانیم که طبیعت بیشعور و کور و کر محال است بتواند مبدء چنین اثر بدیعی باشد، سپس هنگامی که همکاری و هماهنگی این پردههای هفتگانه را با یکدیگر،و هماهنگی مجموع چشم را با کل بدن انسان و هماهنگی یک انسان را با سایر انسانها،و هماهنگی کل جامعه انسانیت را با مجموعه نظام هستی در نظر میگیریم میدانیم که همه اینها از یک جا سرچشمه گرفته است،و همه آثار قدرت یک ذات پاک است.
آیا یک شعر زیبا و نغز و پر محتوی ما را به ذوق و قریحه سرشار شاعر هدایت نمیکند؟ و آیا هماهنگی کامل قطعههای شعر موجود در یک دیوان با یکدیگر دلیل بر این نیست که همه از قریحه یک شاعر توانا تراوش کرده؟! با در نظر گرفتن این مقدمه فشرده و کوتاه به تفسیر آیه باز میگردیم:
در این آیه به شش بخش از آثار نظم در جهان هستی که هر کدام آیت و نشانهای از آن مبدء بزرگ است اشاره شده:
1-"در آفرینش آسمان و زمین..."( إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ... ).
آری آفرینش این آسمان پرشکوه،و اینهمه کرات عالم بالا یعنی ملیونها ملیون آفتاب درخشان،و هزاران هزار ستارگان ثابت و سیار که در یک شب تاریک و پرستاره با چشمکزدنهای پر معنی خود با ما سخن میگویند،و یا در پشت تلسکوپهای عظیم خود را به ما نشان میدهند،با آن نظام دقیق و عجیب خود،که سراسر آنها را همچون حلقههای یک رشته زنجیر به هم پیوسته است،و همچنین
آفرینش زمین با انواع مظاهر حیات و زندگی که در چهرههای بسیار متنوع و در لباس صدها هزار نوع گیاه و حیوان،جلوهگر شده،همه نشانههای ذات پاک او و آئینههای درخشان قدرت و علم و یگانگی او هستند.
عجب اینکه هر چه علم و دانش بشر پیشتر میرود،عظمت این عالم و وسعتش در نظر او بیشتر میشود،و معلوم نیست این گسترش علمی تا کی ادامه خواهد یافت؟!.
امروز دانشمندان به ما میگویند:هزاران هزار کهکشان در عالم بالا وجود دارد که منظومه شمسی ما جزئی از یکی از این کهکشانها است،تنها در کهکشان ما صدها میلیون خورشید و ستاره درخشان وجود دارد که روی محاسبات دانشمندان در میان آنها ملیونها سیاره مسکونی است با میلیاردها موجود زنده!، وه چه عظمت چه قدرتی؟! 2-"و نیز در آمد و شد شب و روز..."( وَ اخْتِلاٰفِ اللَّیْلِ وَ النَّهٰارِ... ).
آری این دگرگونی لیل و نهار،و این آمد و رفت روشنایی و تاریکی با آن نظم خاص و تدریجیش که دائما از یکی کاسته و بر دیگری افزوده میشود،و به کمک آن فصول چهارگانه به وجود میآید،و درختان و گیاهان و موجودات زنده مراحل تکاملی خود را در پرتو این تغییرات تدریجی،گام به گام طی میکنند،اینها نشانه دیگری از ذات و صفات متعالی او هستند.
اگر این تغییر تدریجی نبود،و یا این تغییرات توام با هرج و مرج صورت میگرفت و یا اصلا همیشه روز،و یا همیشه شب بود،حیات و زندگی از صفحه کره زمین به کلی برچیده میشد و اگر فرضا وجود داشت دائما دچار آشفتگی و نابسامانی بود 1.
3-"و کشتیهایی که در دریاها به سود مردم به حرکت در میآیند..." ( وَ الْفُلْکِ الَّتِی تَجْرِی فِی الْبَحْرِ بِمٰا یَنْفَعُ النّٰاسَ... ).
آری انسان به وسیله کشتیهای بزرگ و کوچک،صحنه اقیانوسها را مینوردد،و به این وسیله به نقاط مختلف زمین،برای انجام مقاصد خود سفر میکند،این حرکت مخصوصا با کشتیهای بادبانی،معلول چند نظام است:
نخست بادهای منظمی که در سطح اقیانوسها میوزد(اعم از وزشهای سراسری که به طور مداوم از قطب شمال و جنوب زمین به سوی خط استواء و از خط استواء به سوی قطب شمال و جنوب در حرکتند و بنام"آلیزه"و"کنتر آلیزه" معروفند،یا وزشهای منطقهای که تحت برنامههای معینی حرکت میکنند و به کشتیها امکان میدهند،از این نیروی فراوان و رایگان طبیعی بهره گیرند و به سوی مقصد پیش روند (همچنین خاصیت طبیعی چوب یا فشار مخصوصی که از ناحیه آب به اجسام وارد میشود و آنها را بر سطح آب،شناور میسازد،و همچنین خاصیت تغییرناپذیر دو قطب مغناطیسی زمین،که عقربههای قطبنماها را تنظیم میکند،و یا نظام ستارگان آسمان که راه مقصد را به انسان نشان میدهند،آری تا همه این نظامها دست بدست هم ندهند،استفاده از کشتیها با آن فوائد سرشارشان امکانپذیر نیست 1و در نتیجه اینها نیز آیتی است برای ذات پاک او.
عجب اینکه امروز نه تنها با پیدایش کشتیهای موتوری از عظمت این معنی کاسته نشده بلکه به مراتب بر عظمت آن افزوده است چرا که هنوز مهمترین وسیله نقلیه بشر کشتیهای غول پیکری هستند که گاهی به اندازه یک شهر وسعت
دارند،و در آن،میدانها و مراکز تفریح و زمین بازی و حتی بازار وجود دارد و یا بر عرشه آن فرودگاه عظیمی است برای نشستن و برخاستن هواپیماهای زیاد.
4-"و آبی که خداوند از آسمان فرو فرستاده و به وسیله آن،زمینهای مرده را زنده کرده و انواع جنبندگان را در آن گسترده است..."( وَ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ مِنَ السَّمٰاءِ مِنْ مٰاءٍ فَأَحْیٰا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا وَ بَثَّ فِیهٰا مِنْ کُلِّ دَابَّةٍ... ).
آری دانههای حیاتبخش باران و قطرات پرطراوت و با برکت این آب تصفیه شده طبیعی به هر جا میریزد،زندگی و حیات میپاشد،و حرکت و برکت و آبادی و نعمت،همراه خود میآورد،این آب که با نظام خاصی ریزش میکند و آن همه موجودات و جنبندگانی که از این مایع بیجان،جان میگیرند همه پیامآور قدرت و عظمت او هستند.
5-"و حرکت دادن و وزش منظم بادها..."( وَ تَصْرِیفِ الرِّیٰاحِ... ).
که نه تنها بر دریاها میوزند و کشتیها را حرکت میدهند،بلکه سطح خشکیها،کوهها و درهها و جلگهها را جولانگاه خود قرار دادهاند،گاهی گردههای نر را بر قسمتهای ماده گیاهان میافشانند و به تلقیح و باروری آنها کمک میکنند میوهها به ما هدیه میکنند و بذرهای گوناگون را میگسترانند.
و زمانی با حرکت دادن امواج اقیانوسها،آنها را به طور مداوم به هم میآمیزند تا محیط آمادهای برای زیست موجودات زنده دریا فراهم گردد.
و گاه با انتقال دادن گرمای مناطق گرمسیر به مناطق سردسیر،و انتقال سرمای مناطق سردسیر به مناطق گرمسیر،کمک به تعدیل هوای کره زمین میکنند.
و زمانی با جابجا کردن هوای مسموم و فاقد اکسیژن شهرها به بیابانها و جنگلها،وسائل تصفیه و تهویه را برای بشر فراهم میسازند.
آری وزش بادها با اینهمه فوائد و برکات،نشانه دیگری از حکمت و لطف
بی پایان او است.
6-"و ابرهایی که در میان زمین و آسمان معلقند..."( وَ السَّحٰابِ الْمُسَخَّرِ بَیْنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ... ).
این ابرهای متراکم که بالای سر ما در گردشند و میلیاردها تن آب را بر خلاف قانون جاذبه در میان زمین و آسمان،معلق نگاه داشته،و آنها را از هر نقطه به نقطه دیگر میبرند،بی آنکه کمترین خطری ایجاد کنند،خود نشانهای از عظمت اویند.
بعلاوه اگر آبیاری و"منصب آبدهی"آنها نبود در سرتاسر خشکیهای روی زمین نه قطره آبی برای نوشیدن وجود داشت و نه چشمه و جویباری برای روئیدن گیاه،همه جا ویرانه بود و کویر بود و بر همه جا خاک مرده پاشیده میشد،این نیز جلوه دیگری از علم و قدرت او است.
آری همه اینها"نشانهها و علامات ذات پاک او هستند اما برای مردمی که عقل و هوش دارند و میاندیشند"( لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ ).
نه برای بیخبران سبک مغز و چشمداران بیبصیرت و گوشداران کر!.
وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ یَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ أَنْدٰاداً یُحِبُّونَهُمْ کَحُبِّ اَللّٰهِ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّٰهِ وَ لَوْ یَرَی اَلَّذِینَ ظَلَمُوا إِذْ یَرَوْنَ اَلْعَذٰابَ أَنَّ اَلْقُوَّةَ لِلّٰهِ جَمِیعاً وَ أَنَّ اَللّٰهَ شَدِیدُ اَلْعَذٰابِ (165) إِذْ تَبَرَّأَ اَلَّذِینَ اُتُّبِعُوا مِنَ اَلَّذِینَ اِتَّبَعُوا وَ رَأَوُا اَلْعَذٰابَ وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ اَلْأَسْبٰابُ (166) وَ قٰالَ اَلَّذِینَ اِتَّبَعُوا لَوْ أَنَّ لَنٰا کَرَّةً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ کَمٰا تَبَرَّؤُا مِنّٰا کَذٰلِکَ یُرِیهِمُ اَللّٰهُ أَعْمٰالَهُمْ حَسَرٰاتٍ عَلَیْهِمْ وَ مٰا هُمْ بِخٰارِجِینَ مِنَ اَلنّٰارِ (167)
165-بعضی از مردم معبودهایی غیر از خداوند،برای خود انتخاب میکنند،و آنها را همچون خدا دوست میدارند،اما آنها که ایمان دارند عشقشان به خدا(از مشرکان نسبت به معبودهاشان)شدیدتر است،و آنها که ستم کردند(و معبودی غیر خدا برگزیدند)هنگامی که عذاب خدا را مشاهده کنند خواهند دانست که تمام قدرت به دست خدا است،و او دارای مجازات شدید است(نه معبودهای خیالی که از آنها میهراسند).
166-در آن هنگام رهبران(و معبودهای انسانی و شیطانی)از پیروان خود بیزاری میجویند و کیفر خدا را مشاهده میکنند و دستشان از همه جا کوتاه میشود.
167-و(در این موقع)پیروان میگویند کاش بار دیگر ما به دنیا بر میگشتیم تا از این پیشوایان گمراه بیزاری جوییم آن چنان که آنها(امروز)از ما بیزاری جستند (آری)این چنین خداوند اعمال آنها را بصورت حسرتزایی به آنها نشان میدهد و هرگز از آتش(دوزخ)خارج نخواهند شد.
بیزاری پیشوایان کفر از پیروان خود!
در آیات قبل سخن از دلائل وجود خدا و اثبات یگانگی او از طریق نظام آفرینش بود،و در آیات مورد بحث روی سخن متوجه کسانی است که از این دلائل روشن و قاطع چشم پوشیده و در راه شرک و بتپرستی و تعدد خدایان گام نهادهاند،سخن از کسانی است که در مقابل این معبودان پوشالی سر تعظیم فرود آورده و به آنها عشق میورزند،عشقی که تنها شایسته خداوند است که منبع همه کمالات و بخشنده همه نعمتها است.
نخست میگوید:"بعضی از مردم معبودهایی غیر خدا برای خود انتخاب میکنند"( وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللّٰهِ أَنْدٰاداً ) 1.
نه فقط بتها را معبود خود انتخاب کردهاند بلکه"آن چنان به آنها عشق میورزند که گویی به خدا عشق میورزند"( یُحِبُّونَهُمْ کَحُبِّ اللّٰهِ ).
"اما کسانی که ایمان به خدا آوردهاند عشق و علاقه بیشتری به او دارند" ( وَ الَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّٰهِ ).
چرا که آنها مردمی اندیشمند و دانا هستند و هرگز ذات پاک او را که منبع
همه کمالات است رها نمیکنند،هر میل و محبتی در برابر عشق خدا در نظرشان بی ارزش و ناچیز است،اصلا آنها غیر او را شایسته عشق و محبت نمیبینند،جز به خاطر او،و در راه او کار نمیکنند،در دریای بیکران عشق خدا آن چنان غوطهورند که علیوار میگویند:
فهبنی صبرت علی عذابک فکیف اصبر علی فراقک!: "گیرم که بر عذاب تو صبر کنم اما با فراق و دوری تو چکنم" 1.
اساسا عشق حقیقی همیشه متوجه نوعی از کمال است،انسان هرگز عاشق عدم و کمبودها نمیشود،بلکه همواره دنبال هستی و کمال میگردد و به همین دلیل آن کس که هستی و کمالش از همه برتر است از همه کس به عشق ورزیدن سزاوارتر میباشد.
کوتاه سخن اینکه همانطور که آیه فوق میگوید:عشق و علاقه افراد با ایمان نسبت به خدا از عشق و علاقه بت پرستان به معبودهای پنداریشان ریشهدارتر و عمیقتر و شدیدتر است.
چرا چنین نباشد آیا کسی که واقعیتی را دریافته و به آن عشق میورزد با کسی که گرفتار خرافه و تخیل است میتواند یکسان باشد؟عشق مؤمنان از عقل و علم و معرفت سرچشمه میگیرد اما عشق کافران از جهل و خرافه و خیال!.
و باز به همین دلیل عشق نخست به هیچوجه متزلزل نمیگردد ولی عشق مشرکان ثبات و دوامی ندارد.
لذا در ادامه آیه میفرماید:"این ظالمان هنگامی که عذاب الهی را مشاهده میکنند و میدانند که تمام قدرتها به دست خدا است و او دارای مجازات شدید است"در آن هنگام متوجه زشتی اعمال خود و بدی عاقبت کارشان میشوند و اعتراف میکنند که انسانهای منحرفی بودهاند
( وَ لَوْ یَرَی الَّذِینَ ظَلَمُوا إِذْ یَرَوْنَ الْعَذٰابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلّٰهِ جَمِیعاً وَ أَنَّ اللّٰهَ شَدِیدُ الْعَذٰابِ ) 1.
*** در این هنگام پردههای جهل و غرور و غفلت از مقابل چشمانشان کنار میرود و به اشتباه خود پی میبرند،ولی از آنجا که هیچ تکیه گاه و پناهگاهی ندارند از شدت بیچارگی بی اختیار دست به دامن معبودان و رهبران خود میزنند اما"در این هنگام رهبران گمراه آنها دست رد به سینه آنان میکوبند و از پیروان خود تبری میجویند"( إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِینَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِینَ اتَّبَعُوا ).
"و در همین حال عذاب الهی را با چشم خود میبینند و دستشان از همه جا کوتاه میشود"( وَ رَأَوُا الْعَذٰابَ وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبٰابُ ).
بدیهی است منظور از معبودها در اینجا بتهای سنگی و چوبی نیستند،بلکه انسانهای جبار و خودکامه و شیاطینی هستند که این مشرکان،خود را دربست در اختیارشان گذاردند،و تسلیم بیقید و شرط در مقابل آنها شدند.
*** اما این پیروان گمراه که بیوفایی معبودان خود را چنین آشکارا میبینند برای تسلی دل خویشتن میگویند:"ای کاش ما بار دیگر به دنیا باز میگشتیم تا از آنها تبری جوییم،همانگونه که آنها امروز از ما تبری جستند"!( وَ قٰالَ الَّذِینَ اتَّبَعُوا لَوْ أَنَّ لَنٰا کَرَّةً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ کَمٰا تَبَرَّؤُا مِنّٰا ).
اما چه سود که کار از کار گذشته و بازگشتی بسوی دنیا نیست نظیر همین سخن در سوره زخرف آیه 37 به چشم میخورد( حَتّٰی إِذٰا جٰاءَنٰا قٰالَ یٰا لَیْتَ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ بُعْدَ الْمَشْرِقَیْنِ فَبِئْسَ الْقَرِینُ ).
"او هنگامی که در قیامت در محضر ما حضور مییابد به رهبر گمراه کننده
خود میگوید کاش میان من و تو فاصله میان مشرق و مغرب بود"! و در پایان آیه میفرماید آری"این چنین خداوند اعمالشان را به صورت مایه حسرت به آنها نشان میدهد"( کَذٰلِکَ یُرِیهِمُ اللّٰهُ أَعْمٰالَهُمْ حَسَرٰاتٍ عَلَیْهِمْ ).
و آنها هرگز از آتش دوزخ خارج نخواهند شد( وَ مٰا هُمْ بِخٰارِجِینَ مِنَ النّٰارِ ).
آری آنها جز اینکه حسرت بخورند چه میتوانند انجام دهند.حسرت بر اموالی که فراهم کردند،و بهره آن را دیگران بردند،حسرت بر امکانات فوق العادهای که برای رستگاری و نجات در اختیار داشتند و از دست دادند،حسرت بر عبادت معبودانی بیعرضه و بی ارزش بجای عبادت خداوند قادر متعال.
اما حسرتی بیهوده،چرا که نه موقع عمل است و نه جای جبران،بلکه تنها هنگام مجازات است و دیدن نتیجه اعمال! ***
یٰا أَیُّهَا اَلنّٰاسُ کُلُوا مِمّٰا فِی اَلْأَرْضِ حَلاٰلاً طَیِّباً وَ لاٰ تَتَّبِعُوا خُطُوٰاتِ اَلشَّیْطٰانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ (168) إِنَّمٰا یَأْمُرُکُمْ بِالسُّوءِ وَ اَلْفَحْشٰاءِ وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَی اَللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (169)
168-ای مردم از آنچه در زمین است حلال و پاکیزه بخورید،و از گامهای شیطان پیروی نکنید،چه اینکه او دشمن آشکار شما است.
169-او شما را فقط به بدیها و انحرافات فرمان میدهد(و نیز دستور میدهد)آنچه را که نمیدانید به خدا نسبت دهید.
شان نزول:
از ابن عباس نقل شده که بعضی از طوائف عرب همانند"ثقیف"و"خزاعه" و غیر آنها قسمتی از انواع زراعت و حیوانات را بدون دلیل بر خود حرام کرده بودند(حتی تحریم آن را به خدا نسبت میدادند)آیات فوق نازل شد و آنها را از این عمل ناروا باز داشت.
گامهای شیطان!
در آیات گذشته نکوهش شدیدی از شرک و بت پرستی شده بود،یکی از انواع شرک این است که انسان غیر خدا را قانونگذار بداند،و نظام تشریع و حلال و حرام را در اختیار او قرار دهد،آیات مورد بحث این عمل را یک کار شیطانی
معرفی کرده،میفرماید:"ای مردم از آنچه در زمین است حلال و پاکیزه بخورید" ( یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ کُلُوا مِمّٰا فِی الْأَرْضِ حَلاٰلاً طَیِّباً ).
"و از گامهای شیطان پیروی نکنید،که او دشمن آشکار شما است"( وَ لاٰ تَتَّبِعُوا خُطُوٰاتِ الشَّیْطٰانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ ).
قابل توجه اینکه خطابهایی که در قرآن مربوط به استفاده از غذاها است کم نیست،و معمولا با دو قید "حلال"و"طیب"همراه است.
"حلال"چیزی است که ممنوعیتی نداشته باشد،و"طیب"به چیزهای پاکیزه گفته میشود که موافق طبع سالم انسانی است،نقطه مقابل"خبیث"که طبع آدمی از آن تنفر دارد.
"خطوات"جمع"خطوة"(بر وزن قربه)به معنی گام و قدم است و خطوات شیطان گامهایی است که شیطان برای وصول به هدف خود و اغواء مردم بر میدارد.
جمله" لاٰ تَتَّبِعُوا خُطُوٰاتِ الشَّیْطٰانِ "در پنج مورد از قرآن مجید به چشم میخورد که دو مورد آن در مورد استفاده از غذاها و روزیهای الهی است،و در واقع به انسانها هشدار میدهد که این نعمتهای حلال را در غیر مورد مصرف نکنند،و این نعمتهای الهی را وسیلهای برای اطاعت و بندگی قرار دهند نه طغیان و فساد در ارض.
پیروی از این گامهای شیطان در حقیقت همان چیزی است که در آیات دیگر قرآن به دنبال دستور استفاده از غذاهای حلال ذکر شده است مانند کُلُوا وَ اشْرَبُوا مِنْ رِزْقِ اللّٰهِ وَ لاٰ تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدِینَ :"از روزیهای الهی بخورید و بنوشید،اما فتنه و فساد در زمین به راه نیندازید"(بقره-60).
و مانند کُلُوا مِنْ طَیِّبٰاتِ مٰا رَزَقْنٰاکُمْ وَ لاٰ تَطْغَوْا فِیهِ "از روزیهای پاکیزهای که به شما ارزانی داشتهایم بخورید،اما در آن طغیان و سرکشی ننمائید"
(طه-81).
خلاصه اینکه این مواهب و امکانات باید نیرویی بر اطاعت باشد،نه وسیلهای برای گناه.
جمله إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ که متجاوز از ده بار در قرآن مجید به دنبال نام شیطان آمده است برای این است که تمام نیروهای انسان را برای مبارزه با این دشمن بزرگ و آشکار بسیج کند.
*** آیه بعد دلیل روشنی بر دشمنی سرسختانه شیطان که جز بدبختی و شقاوت انسان هدفی ندارد بیان کرده،میگوید:"او شما را فقط به انواع بدیها و زشتیها دستور میدهد"( إِنَّمٰا یَأْمُرُکُمْ بِالسُّوءِ وَ الْفَحْشٰاءِ ).
"و نیز شما را وادار میکند که به خدا افترا ببندید،و چیزهایی را که نمیدانید به او نسبت دهید"( وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَی اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ ).
بنا بر این برنامههای شیطانی در این سه امر خلاصه میشود:"بدیها" و"زشتیها"و"گفتن سخنان ناروا و بی مدرک در برابر ذات پاک پروردگار".
"فحشاء"از ماده"فحش"به معنی هر کاری است که از حد اعتدال خارج گردد و صورت"فاحش"به خود بگیرد،بنا بر این شامل تمامی منکرات و قبائح واضح و آشکار میگردد،اما اینکه میبینیم این لفظ امروز در مورد اعمال منافی عفت یا در مورد گناهانی که حد شرعی دارد به کار میرود در واقع از قبیل استعمال لفظ "کلی"در بعضی از مصادیق آن است.
جمله تَقُولُوا عَلَی اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ ممکن است اشاره به تحریم پارهای از غذاهای حلال باشد،که اعراب در جاهلیت به خدا نسبت میدادند،حتی به گفته بعضی از مفسران بزرگ رسوبات این طرز تفکر در میان جمعی از تازه مسلمانان
باقی مانده بود 1.
و یا معنی وسیعتری دارد که نسبت دادن شریک و شبیه به خدا را نیز شامل میشود.
به هر حال،این جمله اشاره به آن است که اینگونه کارها حد اقل قول بدون علم است آنهم در برابر خداوند بزرگ،و این کاری است که با هیچ منطق و عقل و خردی سازگار نمیباشد.
اصولا اگر مردم مقید باشند که هر سخنی را میگویند متکی به یک مدرک قطعی بوده باشد،بسیاری از نابسامانیها و بدبختیها از جامعه بشری بر چیده میشود.
در واقع تمام خرافات در ادیان و مذاهب الهی از همین رهگذر به وسیله افراد بی منطق نفوذ کرده است،و قسمت مهمی از انحرافات عقیدتی و عملی به خاطر عدم رعایت همین اصل اساسی است و لذا این کار-در برابر بدیها و زشتیها-یک عنوان مستقل از خطوات شیطانی را در آیه فوق به خود اختصاص میدهد.
این آیه دلیل بر این است که اصل اولی در همه غذاهایی که روی زمین وجود دارد حلیت است،و غذاهای حرام جنبه استثنایی دارد،بنا بر این حرام بودن چیزی دلیل میخواهد،نه حلال بودن آن.
و از آنجا که قوانین تشریعی باید با قوانین تکوینی هماهنگ باشد طبع آفرینش نیز این چنین اقتضا میکند.به عبارت روشنتر آنچه خدا آفریده حتما فائدهای داشته و برای استفاده بندگان بوده،بنا بر این معنی ندارد که اصل اولی
تحریم باشد.نتیجه اینکه هر غذایی که ممنوعیت آن با دلیل صحیح ثابت نشده ما دام که منشا فساد و زیان و ضرری برای فرد و اجتماع نباشد طبق آیه شریفه فوق حلال است.
جمله"خطوات الشیطان"(گامهای شیطان)گویا اشاره به یک مساله دقیق تربیتی دارد،و آن اینکه انحرافها و تبهکاریها غالبا بطور تدریج در انسان نفوذ میکند،نه به صورت دفعی و فوری،مثلا برای آلوده شدن یک جوان به مواد مخدر و قمار و شراب معمولا مراحلی وجود دارد:نخست به صورت تماشاچی در یکی از این جلسات شرکت میکند و انجام اینکار را ساده میشمرد.
گام دوم شرکت تفریحی در قمار(بدون برد و یا باخت)و یا استفاده از مواد مخدر به عنوان رفع خستگی و یا درمان بیماری و مانند آن است.
گام سوم استفاده از این مواد به صورت کم و به قصد اینکه در مدت کوتاهی از آن صرفنظر کند.
سرانجام گامها یکی پس از دیگری برداشته میشود و شخص به صورت یک قمار باز حرفهای خطرناک و یا یک معتاد سخت و بینوا در میآید.
وسوسههای شیطان معمولا به همین صورت است،انسان را قدم بقدم و تدریجا در پشت سر خود به سوی پرتگاه میکشاند،این موضوع منحصر به شیطان اصلی نیست،تمام دستگاههای شیطانی و آلوده برای پیاده کردن نقشههای شوم خود از همین روش"خطوات"(گام به گام)استفاده میکنند،لذا قرآن میگوید:
از همان گام اول باید به هوش بود و با شیطان همراه نشد.
این نکته نیز قابل توجه است که در احادیث اسلامی کارهای خرافی و بی منطق به عنوان"خطوات شیطان"معرفی شده است:
مثلا در حدیثی میخوانیم مردی قسم یاد کرده بود که فرزند خود را(برای خدا)ذبح کند امام صادق فرمود:
ذلک من خطوات الشیطان "این از گامهای شیطان است" 1.
در حدیث دیگری از امام باقر ع میخوانیم:
کل یمین بغیر اللّٰه فهو من خطوات الشیطان: "هر سوگندی به غیر نام خدا باشد از گامهای شیطان است" 2.
باز در حدیثی از امام صادق ع چنین میخوانیم که:هر کس سوگند به ترک چیزی خورد که انجام آن بهتر است،اعتنا به این سوگند نکند و آن کار خیر را بجا آورد،کفاره هم ندارد و این از خطوات شیطان است" 3.
اینکه در آخر آیه فوق شیطان دشمن آشکار معرفی شده است،یا بخاطر دشمنی او از روز اول با"آدم"است که به واسطه نافرمانی در برابر سجده آدم همه چیز خود را از دست داد،و یا به خاطر این است که دستورات او همچون قتل و جنایت و تبهکاری برای همه آشکار است،همه میدانند این قبیل برنامهها از یک دوست نیست،بلکه دعوتهایی است از یک دشمن خطرناک که جز بدبختی انسان چیزی نمیخواهد.
و یا به واسطه این است که شیطان صریحا دشمنی خود را با انسان خبر داده و کمر عداوت او را بسته است،و اعلام نموده: لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ "میکوشم تا همه را گمراه کنم"! ***
در اینجا سؤالی مطرح است و آن اینکه آیه میگوید:"شیطان به شما امر میکند که به سوی بدیها و فحشاء بروید"مسلما مراد از"امر"همان وسوسههای شیطان است،در حالی که ما به هنگام انجام بدیها هیچگونه احساس امر و تحریک از بیرون وجودمان نمیکنیم،و کوشش شیطان برای گمراه ساختن خود هرگز قابل لمس نیست.
پاسخ این است که:همانطور که از واژه"وسوسه"هم استفاده میشود تاثیر شیطان در وجود انسان یک نوع تاثیر خفی و ناآگاه است که در بعضی از آیات از آن تعبیر به"ایحاء"شده است در آیه 121 سوره انعام میخوانیم:" وَ إِنَّ الشَّیٰاطِینَ لَیُوحُونَ إِلیٰ أَوْلِیٰائِهِمْ ":
"شیاطین به دوستان خود و کسانی که آماده پذیرش دستورات آنها هستند وحی میکنند!همانطوری که میدانیم"وحی"در اصل همان صدای مخفی و مرموز و احیانا تاثیرهای ناآگاهانه است.
منتهی انسان بخوبی میتواند"الهامات الهی"را از"وسوسههای شیطانی" تشخیص دهد زیرا علامت روشنی برای تشخیص آن وجود دارد،و آن اینکه:
الهامات الهی چون با فطرت پاک انسان،و ساختمان جسم و روح او آشنا است، هنگامی که در قلب پیدا میشود یک حالت انبساط و نشاط به او دست میدهد.
در حالی که وسوسههای شیطان چون هماهنگ با فطرت و ساختمان او نیست به هنگام ایجاد در قلبش،احساس تاریکی،ناراحتی و سنگینی در خود میکند و اگر تمایلات او طوری تحریک گردد که در هنگام انجام گناه،این احساس برای او پیدا نشود بعد از انجام عمل برای او دست میدهد،این است فرق بین الهامات شیطانی و الهامات الهی.
وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمُ اِتَّبِعُوا مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ قٰالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مٰا أَلْفَیْنٰا عَلَیْهِ آبٰاءَنٰا أَ وَ لَوْ کٰانَ آبٰاؤُهُمْ لاٰ یَعْقِلُونَ شَیْئاً وَ لاٰ یَهْتَدُونَ (170) وَ مَثَلُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا کَمَثَلِ اَلَّذِی یَنْعِقُ بِمٰا لاٰ یَسْمَعُ إِلاّٰ دُعٰاءً وَ نِدٰاءً صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاٰ یَعْقِلُونَ (171)
170-و هنگامی که به آنها گفته شود از آنچه خدا نازل کرده است پیروی کنید،میگویند:
بلکه ما از آنچه پدران خود را بر آن یافتیم پیروی مینمائیم،آیا نه این است که پدران آنها چیزی نمیفهمیدند و هدایت نیافتند؟! 171-مثال(تو)در دعوت کافران مثال کسی است که(گوسفندان و حیوانات را برای نجات از چنگال خطر)صدا میزند،ولی آنها چیزی جز سر و صدا نمیشنوند(و حقیقت و مفهوم گفتار او را درک نمیکنند)این کافران(در حقیقت)کر و لال و نابینا هستند و لذا چیزی نمیفهمند!
تقلید کورکورانه از نیاکان
در اینجا اشاره به منطق سست مشرکان در مساله تحریم بیدلیل غذاهای حلال،و یا بت پرستی،کرده،میگوید:"هنگامی که به آنها گفته شود از آنچه خدا نازل کرده پیروی کنید میگویند ما از آنچه پدران و نیاکان خود را بر آن یافتیم پیروی میکنیم"( وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ قٰالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مٰا
أَلْفَیْنٰا عَلَیْهِ آبٰاءَنٰا
) 1.
قرآن بلافاصله این منطق خرافی و تقلید کورکورانه از نیاکان را با این عبارت کوتاه و رسا محکوم میکند:"آیا نه این است که پدران آنها چیزی نمیفهمیدند و هدایت نیافتند"؟!( أَ وَ لَوْ کٰانَ آبٰاؤُهُمْ لاٰ یَعْقِلُونَ شَیْئاً وَ لاٰ یَهْتَدُونَ ).
یعنی اگر نیاکان آنها دانشمندان صاحبنظر و افراد هدایت یافتهای بودند جای این بود که از آنها تبعیت شود،اما با اینکه میدانند آنها مردمی نادان و بی سواد و موهومپرست بودند پیروی آنها چه معنی دارد؟آیا مصداق تقلید جاهل از جاهل نیست؟! مساله قومیت و تعصبهای قومی مخصوصا آنجا که به نیاکان مربوط میشود از روز نخست در میان مشرکان عموما،و در میان غیر آنها غالبا وجود داشته است و تا امروز هم چنان ادامه دارد.
ولی خداپرست با ایمان این منطق را رد میکند و قرآن مجید در موارد بسیاری پیروی و تعصب کورکورانه از نیاکان را شدیدا مذمت کرده است و این منطق را که انسان چشم و گوش بسته از پدران خود پیروی کند کاملا مردود میشناسد.
اصولا پیروی از پیشینیان اگر به اینصورت باشد که انسان عقل و فکر خود را دربست در اختیار آنها بگذارد این کار نتیجهای جز عقبگرد و ارتجاع نخواهد داشت،چرا که معمولا نسلهای بعد از نسلهای پیشین با تجربهتر و آگاهترند.
ولی متاسفانه این طرز فکر جاهلی هنوز در میان بسیاری از افراد و ملتها حکومت میکند که نیاکان خود را همچون"بت"میپرستند،یک مشت آداب و سنن خرافی را به عنوان اینکه"آثار پیشینیان"است بدون چون و چرا
میپذیرند،و لفافههای فریبندهای همچون حفظ ملیت و اسناد تاریخی یک ملت بر آن میپوشانند.
این طرز فکر یکی از عوامل بسیار مؤثر انتقال خرافات از نسلی به نسل دیگر است.
البته هیچ مانعی ندارد که نسلهای آینده آداب و سنن گذشتگان را مورد تحلیل و بررسی قرار دهند،آنچه با عقل و منطق سازگار است با نهایت احترام حفظ کنند و آنچه خرافه و موهوم و بی اساس است دور بریزند،چه کاری از این بهتر؟و این گونه نقادی در آداب و سنن پیشین شایسته نام حفظ اصالت ملی و تاریخی است،اما تسلیم همه جانبه و کورکورانه در برابر آنها چیزی جز خرافه پرستی و ارتجاع و حماقت نیست.
قابل توجه اینکه در باره نیاکان آنها در آیه فوق میخوانیم:آنها نه چیزی میفهمیدند،و نه هدایت یافته بودند:یعنی از دو کس میتوان پیروی کرد:کسی که خود دارای علم و عقل و دانشی باشد،و کسی که اگر خودش دانشمند نیست هدایت دانشمندی را پذیرفته است.
اما پیشینیان آنها نه خود مردی آگاه بودند،و نه رهبر و هدایت کنندهای آگاه داشتند،و میدانیم تقلیدی که خلق را بر باد میدهد همین تقلید نادان از نادان است که"ای دو صد لعنت بر این تقلید باد"!.
*** در آیه بعد به بیان این مطلب میپردازد که چرا این گروه در برابر این دلائل روشن انعطافی نشان نمیدهند؟و هم چنان بر گمراهی و کفر اصرار میورزند؟ میگوید:مثال تو در دعوت این قوم بیایمان به سوی ایمان و شکستن سد تقلیدهای کورکورانه همچون کسی است که گوسفندان و حیوانات را(برای نجات از خطر)صدا میزند ولی آنها جز سر و صدا چیزی را درک نمیکنند"( وَ مَثَلُ الَّذِینَ کَفَرُوا کَمَثَلِ
الَّذِی یَنْعِقُ بِمٰا لاٰ یَسْمَعُ إِلاّٰ دُعٰاءً وَ نِدٰاءً
).
آری آنها به گوسفندان و حیواناتی میمانند که از فریادهای چوپان خیرخواه و دلسوز چیزی جز سر و صدایی که فقط تحریک آنی در آنها دارد نمیفهمند.
و در پایان آیه برای تاکید و توضیح بیشتر اضافه میکند"آنها کر و لال و نابینا هستند و لذا چیزی درک نمیکنند"!( صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاٰ یَعْقِلُونَ ).
و به همین دلیل آنها تنها به سنتهای غلط و خرافی پدران خود چسبیدهاند و از هر دعوت سازندهای رویگردانند 1.
بعضی از مفسران تفسیر دیگری برای آیه ذکر کردهاند،و آن اینکه مثل کسانی که بتها و خدایان ساختگی را صدا میزنند همچون کسی است که حیوانات بیشعور را صدا میزند،نه آن حیوانات از سخنان او چیزی درک میکنند و نه این معبودهای ساختگی از سخنان عابدان خود،چرا که این بتها کرند و کورند و لال (دقت کنید).
ولی بیشتر مفسران تفسیر اول را انتخاب کردهاند و در روایات اسلامی نیز به آن اشاره شده است،و ما نیز آن را انتخاب کردیم.
1-ابزار شناخت
-بدون شک برای ارتباط انسان با جهان خارج ابزاری لازم است که آنها را ابزار شناخت میخوانند،و مهمتر از همه چشم و گوش برای دیدن و شنیدن،و زبان برای سؤال کردن است،و لذا در آیه فوق بعد از آن که این افراد را به خاطر عدم استفاده از ابزار شناخت به افراد کر و لال و نابینا تشبیه میکند با ذکر"فاء تفریع"که برای نتیجه گیری است بلافاصله میگوید:
"بنا بر این آنها چیزی نمیفهمند".
به این ترتیب قرآن گواهی میدهد که اساسیترین پایه علوم و دانشها چشم و گوش و زبان است،چشم و گوش برای درک کردن مستقیم و زبان برای ایجاد رابطه با دیگران و کسب علوم آنها.
در فلسفه نیز این حقیقت ثابت شده که حتی علوم غیر حسی،در آغاز،از علوم حسی سرچشمه میگیرد،و این بحث دامنهداری است که اینجا جای شرح آن نیست(برای توضیح بیشتر در زمینه نعمت ابزار شناخت به جلد یازدهم صفحه 335 به بعد،ذیل آیه 78 سوره نحل مراجعه فرمائید).
***2-"ینعق"از ماده"نعق"در اصل به معنی صدای کلاغ است در حالی که فریاد نکشد ولی"نغق"(با"غین")به معنی صدای کلاغ است که به صورت فریاد و توام با کشیدن گردن است 1.
ولی بعدا این معنی توسعه یافته و به صداهایی که در برابر حیوانات میدهند گفته شده،بدیهی است آنها از مفهوم کلمات و جملهها با خبر نمیشوند و اگر گاهی عکس العملهایی نشان میدهند بیشتر به خاطر تن صدا،و طرز ادای کلمات است.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا کُلُوا مِنْ طَیِّبٰاتِ مٰا رَزَقْنٰاکُمْ وَ اُشْکُرُوا لِلّٰهِ إِنْ کُنْتُمْ إِیّٰاهُ تَعْبُدُونَ (172) إِنَّمٰا حَرَّمَ عَلَیْکُمُ اَلْمَیْتَةَ وَ اَلدَّمَ وَ لَحْمَ اَلْخِنْزِیرِ وَ مٰا أُهِلَّ بِهِ لِغَیْرِ اَللّٰهِ فَمَنِ اُضْطُرَّ غَیْرَ بٰاغٍ وَ لاٰ عٰادٍ فَلاٰ إِثْمَ عَلَیْهِ إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (173)
172-ای افراد با ایمان از نعمتهای پاکیزهای که به شما روزی دادهایم بخورید و شکر خدا را بجا آورید اگر او را پرستش میکنید.
173-خداوند تنها(گوشت)مردار و خون و گوشت خوک،و آنچه نام غیر خدا به هنگام ذبح بر آن گفته شود،حرام کرده است(ولی)آن کس که مجبور شود(در موقع ضرورت برای حفظ جان خود از آن بخورد)در صورتی که ستمگر و متجاوز نباشد گناهی بر او نیست،خداوند بخشنده و مهربان است.
طیبات و خبائث
از آنجا که قرآن در مورد انحرافات ریشهدار از روش تاکید و تکرار در لباسهای مختلف استفاده میکند،در این آیات بار دیگر به مساله تحریم بیدلیل پارهای از غذاهای حلال و سالم در عصر جاهلیت به وسیله مشرکان باز میگردد،منتهی روی سخن را در اینجا به مؤمنان میکند در حالی که در آیات گذشته روی سخن به همه مردم بود.
میفرماید:"ای افراد با ایمان از نعمتهای پاکیزه که به شما روزی دادهایم بخورید"( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُلُوا مِنْ طَیِّبٰاتِ مٰا رَزَقْنٰاکُمْ ).
"و شکر خدا را بجا آورید اگر او را میپرستید"( وَ اشْکُرُوا لِلّٰهِ إِنْ کُنْتُمْ إِیّٰاهُ تَعْبُدُونَ ).
این نعمتهای پاک و حلال که ممنوعیتی ندارد و موافق طبع و فطرت سالم انسانی است برای شما آفریده شده است چرا از آن استفاده نکنید؟!.
اینها به شما نیرویی میبخشد تا بتوانید وظائف خود را انجام دهید بعلاوه شما را به یاد شکر پروردگار و پرستش او میاندازد.
مقایسه این آیه با آیه یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ کُلُوا مِمّٰا فِی الْأَرْضِ (آیه 168 همین سوره)و ملاحظه تفاوتهای این دو با هم،دو نکته لطیف را به ما میفهماند:
در اینجا میگوید مِنْ طَیِّبٰاتِ مٰا رَزَقْنٰاکُمْ (از غذاهای پاکی که به شما روزی دادیم...)در حالی که در آنجا میگفت: مِمّٰا فِی الْأَرْضِ (از آنچه در زمین است)این تفاوت گویا اشاره به این است که نعمتهای پاکیزه در اصل برای افراد با ایمان آفریده شده است،و افراد بیایمان به برکت آنها روزی میخورند، همانند آبی که باغبان برای گلها در جویها جاری میسازد ولی خارها و علف هرزهها نیز از آن بهره میگیرند! دیگر اینکه به مردم عادی میگوید بخورید و پیروی گامهای شیطان نکنید،ولی به مؤمنان در آیه مورد بحث میگوید:"بخورید و شکر خدا را بجا آرید یعنی تنها به عدم سوء استفاده از این نعمتها قناعت نمیکند،بلکه حسن استفاده را نیز شرط میشمرد.
در حقیقت از مردم عادی تنها انتظار میرود که گناه نکنند ولی از افراد با ایمان انتظار دارد که این نعمتها را در بهترین راه مصرف کنند.
ضمنا ممکن است تکرار سفارش در مورد استفاده از غذاهای پاک که در آیات
متعدد عنوان شده برای بعضی سؤالانگیز باشد اما اگر کمی به تاریخ زمان جاهلیت و آداب و رسوم خرافی آنها توجه کنیم و بدانیم که آنها چگونه بدون دلیل نعمتهای حلال را بر خود ممنوع میساختند و این عادت به طوری در آنها نفوذ کرده بود که همچون وحی آسمانی تلقی میشد و گاه آن را صریحا به خدا نسبت میدادند،نکته این تاکید روشن میشود،قرآن میخواهد این افکار خرافی را از این طریق به کلی از مغز آنها بیرون کند.
بعلاوه تکیه روی عنوان"طیب"همگان را متوجه این دستور اسلامی میکند که از غذاهای ناپاک،از گوشتهایی همچون گوشت مردار و درندگان و حشرات،و از مسکرات که به شدت در میان مردم آن زمان رواج داشت بپرهیزند.
در جلد ششم تفسیر نمونه صفحه 149 به بعد در زمینه استفاده مؤمنان از روزیهای پاک و زینتهای معقول(ذیل آیه 32 اعراف)بحث مشروحی داریم.
*** آیه بعد برای روشن ساختن غذاهای حرام و ممنوع و قطع کردن هر گونه بهانه چنین میگوید:"خداوند تنها گوشت مردار،خون،گوشت خوک، و گوشت هر حیوانی را که به هنگام ذبح نام غیر خدا بر آن گفته شود تحریم کرده است ( إِنَّمٰا حَرَّمَ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِیرِ وَ مٰا أُهِلَّ بِهِ لِغَیْرِ اللّٰهِ ).
و به این ترتیب سه قسمت از گوشتهای حرام به اضافه خون که،بیش از همه مورد ابتلای مردم آن محیط بوده است در اینجا ذکر میکند که بعضی پلیدی ظاهری دارند و بر کسی مخفی نیست،مانند مردار،خون و گوشت خوک،و بعضی پلیدی معنوی دارند مانند قربانیهایی که برای بتها میکردند.
انحصاری که از آیه با کلمه"انما"استفاده میشود به اصطلاح"حصر اضافی" است،یعنی منظور بیان تمام محرمات نیست،بلکه هدف نفی بدعتهایی است که آنها
در مورد قسمتی از گوشتهای حلال داشتند،و به تعبیر دیگر آنها قسمتی از گوشتهای پاکیزه و حلال را طبق خرافات و موهوماتی بر خود تحریم میکردند،اما در عوض به هنگام کمبود غذا از گوشت آلوده مردار یا خوک و یا خون استفاده میکردند! قرآن به آنها اعلام میکند که اینها برای شما حرام است نه آنها(و این است معنی "حصر اضافی").
و از آنجا که گاه ضرورتهایی پیش میآید که انسان برای حفظ جان خویش مجبور به استفاده از بعضی از غذاهای حرام میشود قرآن در ذیل آیه آن را استثنا کرده و میگوید:ولی کسی که مجبور شود(برای نجات جان خویش از مرگ) از آنها بخورد گناهی بر او نیست،به شرط اینکه ستمگر و متجاوز نباشد"! ( فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ بٰاغٍ وَ لاٰ عٰادٍ فَلاٰ إِثْمَ عَلَیْهِ ).
به این ترتیب برای اینکه اضطرار بهانه و دستاویزی برای زیاده روی در خوردن غذاهای حرام نشود با دو کلمه" غَیْرَ بٰاغٍ"وَ"لاٰ عٰادٍ "گوشزد میکند که این اجازه تنها برای کسانی است که خواهان لذت از خوردن این محرمات نباشند،و از مقدار لازم که برای نجات از مرگ ضروری است تجاوز نکنند، (باغ و عاد در اصل باغی و عادی بوده،باغی از ماده"بغی"به معنی طلب کردن است،و در اینجا منظور طلب کردن لذت است و"عادی"به معنی متجاوز میباشد،یعنی متجاوز از حد ضرورت).
تفسیر دیگری برای جمله" غَیْرَ بٰاغٍ وَ لاٰ عٰادٍ "ذکر شده است که با معنی اول تضادی ندارد،و ممکن است هر دو با هم در مفهوم آیه جمع باشند و آن این است که:با توجه به اینکه یکی از معانی"بغی"ظلم و ستم است،منظور این است که اجازه خوردن گوشتهای حرام مخصوص کسانی است که سفر آنها سفر ستم و گناه نباشد(باید توجه داشت که اضطرار و اجبار معمولا در سفرهایی نظیر سفرهای آن زمان حاصل میشد که قافلهها در بیابان میماندند و یا راه را گم میکردند).
بنا بر این اگر سفر،سفر گناه باشد گرچه آنها ناچارند برای حفظ جان خود از غذای حرام بخورند ولی گناهش در نامه عملشان نوشته خواهد شد،و به تعبیر دیگر این ستمگران برای حفظ جان خود واجب است به حکم عقل از این گوشتها بخورند اما این وجوب از مسئولیت آنها چیزی نمیکاهد،چرا که در مسیر غلط چنین اجباری را پیدا کردهاند.
روایاتی که میگوید این آیه در باره کسانی است که در راه قیام بر ضد امام مسلمین گام ننهند نیز اشاره به همین حقیقت است،چنان که در احکام نماز مسافر نیز وارد شده که حکم نماز شکسته تنها برای مسافرانی است که سفر آنها سفر حرام نباشد و لذا در ضمن روایات به جمله" غَیْرَ بٰاغٍ وَ لاٰ عٰادٍ "برای هر دو حکم،استدلال فرمودهاند(حکم نماز مسافر و حکم ضرورت خوردن گوشتهای حرام) 1.
و در پایان آیه میفرماید:"خداوند غفور و رحیم است"( إِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ ).
همان خداوندی که این گوشتها را تحریم کرده با رحمت خاصش در موارد ضرورت شدید اجازه استفاده از آن را داده است.
بدون شک غذاهایی که در آیه فوق تحریم شده همچون سائر محرمات الهی فلسفه خاصی دارد و با توجه کامل به وضع جسم و جان انسان با تمام ویژگیهایش
تشریع شده است، در روایات اسلامی نیز زیانهای هر یک مشروحا آمده،و پیشرفتهای علمی بشر پرده از روی آن برداشته است.
مثلا در کتاب کافی پیرامون گوشت مردار از امام صادق ع چنین میخوانیم:
اما المیتة فانه لم ینل منها احد الا ضعف بدنه،و ذهبت قوته،و انقطع نسله و لا یموت آکل المیتة الا فجاة :امام بعد از ذکر مقدمهای در مورد اینکه تمام این احکام به خاطر مصالح بشر است میفرماید:"اما مردار را هیچکس از آن نمیخورد مگر اینکه بدنش ضعیف و رنجور میشود،نیروی او را میکاهد،و نسل را قطع میکند،و آن کس که به این کار ادامه دهد با سکته و مرگ ناگهانی از دنیا میرود"! 1.
این مفاسد ممکن است به خاطر آن باشد که دستگاه گوارش نمیتواند از مردار خون سالم و زنده بسازد،بعلاوه مردار کانونی است از انواع میکربها، اسلام علاوه بر اینکه خوردن گوشت مردار را تحریم کرده،آن را نجس هم دانسته تا مسلمانان کاملا از آن دوری کنند.
دومین چیزی که در آیه تحریم شده"خون"است( وَ الدَّمَ )خونخواری هم زیان جسمی دارد و هم اثر سوء اخلاقی،چرا که خون از یک سو ماده کاملا آمادهای است برای پرورش انواع میکربها.
تمام میکربهایی که وارد بدن انسان میشوند به خون حمله میکنند، و آن را مرکز فعالیت خویش قرار میدهند،به همین دلیل گلبولهای سفید که پاسداران و سربازان کشور تن انسانند همواره در منطقه خون پاسداری میکنند تا میکربها به این سنگر حساس که با تمام مناطق بدن ارتباط نزدیک دارد راه پیدا نکنند.
مخصوصا هنگامی که خون از جریان میافتد و به اصطلاح میمیرد،گلبولهای
سفید از بین میروند و به همین دلیل میکربها که میدان را خالی از حریف میبینند به سرعت زاد و ولد کرده گسترش مییابند،بنا بر این اگر گفته شود خون به هنگامی که از جریان میافتد آلودهترین اجزای بدن انسان و حیوان است گزاف گفته نشده.
از سوی دیگر امروز در علم غذاشناسی ثابت شده که غذاها از طریق تاثیر در غدهها و ایجاد هورمونها در روحیات و اخلاق انسان اثر میگذارند،از قدیم نیز تاثیر خونخواری در قساوت و سنگدلی به تجربه رسیده،و حتی ضرب المثل شده است،و لذا در حدیثی میخوانیم:"آنها که خون میخورند آن چنان سنگدل میشوند که حتی ممکن است دست به قتل پدر و مادر و فرزند خود بزنند"! 1.
سومین چیزی که در آیه تحریم شده خوردن گوشت"خوک"است( وَ لَحْمَ الْخِنْزِیرِ ).
خوک حتی نزد اروپائیان که بیشتر گوشت آن را میخورند سمبل بیغیرتی است،و حیوانی است کثیف،خوک در امور جنسی فوق العاده بیتفاوت و لا ابالی است و علاوه بر تاثیر غذا در روحیات که از نظر علم ثابت است،تاثیر این غذا در خصوص لاابالیگری در مسائل جنسی مشهود است.
در شریعت حضرت موسی ع حرمت گوشت خوک نیز اعلام شده است، و در اناجیل گناهکاران به خوک تشبیه شدهاند،و در ضمن داستانها مظهر شیطان خوک معرفی شده است.
جای تعجب است که بعضی با چشم خود میبینند از یک سو خوراک خوک نوعا از کثافات و گاهی از فضولات خودش است و از سوی دیگر برای همه روشن شده که گوشت این حیوان پلید دارای دو نوع انگل خطرناک بنام کرم"تریشین"و یک نوع "کرمکدو"است باز هم در استفاده از گوشت آن اصرار میورزند.
تنها کرم"تریشین"کافی است که در یک ماه 15 هزار تخمریزی کند و در انسان سبب پیدایش امراض گوناگونی مانند کم خونی،سرگیجه،تبهای مخصوص اسهال،دردهای رماتیسمی،کشش اعصاب،خارش داخل بدن،تراکم پیهها، کوفتگی و خستگی،سختی عمل جویدن و بلعیدن غذا و تنفس و غیره گردد.
در یک کیلو گوشت خوک ممکن است 400 میلیون نوزاد کرم"تریشین" باشد و شاید همین امور سبب شد که چند سال قبل در قسمتی از کشور روسیه خوردن گوشت خوک ممنوع اعلام شد.
آری آئینی که دستوراتش به مرور زمان جلوه تازهای پیدا میکند آئین خدا،آئین اسلام است.
بعضی میگویند با وسائل امروز میتوان تمام این انگلها را کشت و گوشت خوک را از آنها پاک نمود،ولی به فرض که با وسائل بهداشتی با پختن گوشت خوک در حرارت زیاد انگلهای مزبور بکلی از میان بروند باز زیان گوشت خوک قابل انکار نیست،زیرا طبق اصل مسلمی که اشاره شد گوشت هر حیوانی حاوی صفات آن حیوان است و از طریق غدهها و تراوش آنها(هورمونها)در اخلاق کسانی که از آن تغذیه میکنند اثر میگذارد،و به این ترتیب خوردن گوشت خوک میتواند صفت بیبند و باری جنسی و بی اعتنایی به مسائل ناموسی را که از خصائص بارز نر این حیوان است به خورنده آن منتقل کند.
و شاید یکی از علل بیبند و باری شدید جنسی که در کشورهای غربی حکومت میکند همان تغذیه از گوشت این حیوان آلوده باشد.
چهارمین چیزی که تحریم شده،گوشتهایی است که نام غیر خدا هنگام ذبح بر آن برده شود( وَ مٰا أُهِلَّ بِهِ لِغَیْرِ اللّٰهِ ).
از جمله گوشتهایی که در این آیه از خوردن آنها نهی شده گوشت حیواناتی است که مثل زمان جاهلیت به نام غیر خدا(بتها)ذبح شود.
آیا بردن نام خدا یا غیر خدا،هنگام ذبح،از نظر بهداشتی در گوشت حیوان اثر میگذارد؟! در پاسخ باید گفت نباید فراموش کرد که لازم نیست نام خدا و غیر خدا در ماهیت گوشت از نظر بهداشتی اثری بگذارد،زیرا محرمات در اسلام روی جهات مختلفی است،گاهی تحریم چیزی بخاطر بهداشت و حفظ جسم است،و گاهی بخاطر تهذیب روح و زمانی بخاطر حفظ نظام اجتماع،و تحریم گوشتهایی که به نام بتها ذبح میشود در حقیقت جنبه معنوی و اخلاقی و تربیتی دارد،آنها انسان را از خدا دور میکند،و اثر روانی و تربیتی نامطلوبی دارد،چرا که از سنتهای شرک و بت پرستی است و تجدید کننده خاطره آنها.
-تحریم موضوعات چهارگانه فوق در چهار سوره از قرآن ذکر شده است که دو مورد از آن در مکه(انعام-145 و نحل 115)و دو مورد آن در مدینه نازل شده است(بقره-173 که آیه مورد بحث است و مائده-3).
چنین به نظر میرسد که نخستین بار اوائل بعثت بود که تحریم این گوشتهای حرام اعلام شد،و دومین بار اواخر اقامت پیامبر ص در مکه،و سومین بار در اوائل هجرت در مدینه و بالاخره چهارمین بار در اواخر عمر پیامبر در سوره مائده که از آخرین سوره قرآن است بیان شده.
این طرز نزول آیات که بیسابقه یا کم سابقه است،به خاطر اهمیت این موضوع و خطرات جسمی و روحی فراوان آن است و نیز به خاطر آلودگی زیاد مردم آن روز به آن بوده است.
-شاید نیاز به توضیح نداشته باشد که منظور از تحریم خون در آیه فوق تحریم خوردن آن است،بنا بر این استفادههای معقول دیگر مانند تزریق خون برای نجات جان مجروحان و بیماران و مانند آن هیچ اشکالی ندارد،حتی دلیلی بر تحریم خرید و فروش خون در این موارد در دست نیست،چرا که استفادهای است عقلایی و مشروع و مورد نیاز عمومی.
إِنَّ اَلَّذِینَ یَکْتُمُونَ مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ مِنَ اَلْکِتٰابِ وَ یَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً قَلِیلاً أُولٰئِکَ مٰا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ إِلاَّ اَلنّٰارَ وَ لاٰ یُکَلِّمُهُمُ اَللّٰهُ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ وَ لاٰ یُزَکِّیهِمْ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (174) أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ اِشْتَرَوُا اَلضَّلاٰلَةَ بِالْهُدیٰ وَ اَلْعَذٰابَ بِالْمَغْفِرَةِ فَمٰا أَصْبَرَهُمْ عَلَی اَلنّٰارِ (175) ذٰلِکَ بِأَنَّ اَللّٰهَ نَزَّلَ اَلْکِتٰابَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ اَلَّذِینَ اِخْتَلَفُوا فِی اَلْکِتٰابِ لَفِی شِقٰاقٍ بَعِیدٍ (176)
174-کسانی که کتمان میکنند آنچه را خدا از کتاب نازل کرده،و آن را به بهای کمی میفروشند،آنها جز آتش چیزی نمیخورند(و هدایا و اموالی که از این رهگذر به دست میآورند در حقیقت آتش سوزانی است)و خداوند روز قیامت با آنها سخن نمیگوید،و آنها را پاکیزه نمیکند،و برای آنها عذاب دردناکی است.
175-اینها همانها هستند که گمراهی را با هدایت،و عذاب را با آمرزش مبادله کردهاند، راستی چقدر در برابر عذاب خداوند بیاعتنا و خونسردند! 176-اینها بخاطر آن است که خداوند کتاب(آسمانی)را به حق(و تؤام با نشانهها و دلائل روشن)نازل کرده،و آنها که در آن اختلاف میکنند(و با کتمان و تحریف اختلاف به وجود آورند)در شکاف(و پراکندگی)عمیقی قرار دارند.
به اتفاق همه مفسران آیات فوق در مورد اهل کتاب نازل شده است،و به گفته بسیاری مخصوصا به علمای یهود نظر دارد که پیش از ظهور پیامبر اسلام ص صفات و نشانههای او را مطابق آنچه در کتب خود یافته بودند برای مردم بازگو میکردند،ولی پس از ظهور پیامبر ص و مشاهده گرایش مردم به او ترسیدند که اگر همان روش سابق را ادامه دهند منافع آنها به خاطر بیفتد و هدایا و مهمانیهایی که برای آنها ترتیب میدادند از دست برود!لذا اوصاف پیامبر ص را که در تورات نازل شده بود کتمان کردند،آیات فوق نازل شد و سخت آنها را نکوهش کرد.
باز هم نکوهش از کتمان حق
این آیات تاکیدی است بر آنچه در آیه 159 در زمینه کتمان حق گذشت گرچه روی سخن به علمای یهود است ولی چنان که بارها یادآوری کردهایم مفهوم آیات در هیچ مورد اختصاص به شان نزول ندارد،در حقیقت شان نزولها وسیلهای هستند برای بیان احکام کلی و عمومی که خود یکی از مصداقهای آن محسوب میشوند.
بنا بر این تمام کسانی که احکام خدا و حقائق مورد نیاز مردم را از آنها کتمان کنند و به خاطر کسب مقام و یا به دست آوردن ثروتی مرتکب این خیانت بزرگ شوند،باید بدانند که حقیقت گرانبهایی را به بهای ناچیزی فروختهاند،زیرا حقپوشی اگر با تمام دنیا مبادله شود باز مرتکب شونده آن ضرر و زیان کرده است! در آیه نخست میگوید:"کسانی که کتمان میکنند کتابی را که خدا
نازل کرده و آن را به بهای کمی میفروشند آنها در حقیقت جز آتش چیزی نمیخورند"!( إِنَّ الَّذِینَ یَکْتُمُونَ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ مِنَ الْکِتٰابِ وَ یَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً قَلِیلاً أُولٰئِکَ مٰا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ إِلاَّ النّٰارَ ).
آری هدایا و اموالی را که از این راه تحصیل میکنند آتشهای سوزانی است که در درون وجود آنان وارد میشود.
این تعبیر ضمنا مساله تجسم اعمال را در آخرت بار دیگر روشن میسازد و نشان میدهد اموال حرامی که از این طریق به دست میآید در واقع آتشی است که در دل آنها وارد میشود که در رستاخیز به شکل واقعی خود مجسم خواهد شد.
سپس به یک مجازات مهم معنوی آنها که از مجازات مادی بسیار دردناکتر است پرداخته میگوید:"خداوند روز قیامت با آنها سخن نمیگوید،و آنان را پاکیزه نمیکند،و عذاب دردناکی در انتظارشان است"!( وَ لاٰ یُکَلِّمُهُمُ اللّٰهُ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ وَ لاٰ یُزَکِّیهِمْ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ ).
در آیه 77 سوره آل عمران نیز نظیر همین مجازات دردناک برای کسانی که عهد الهی و سوگندهای خود را به خاطر منافع ناچیزی زیر پا میگذارند آمده است" إِنَّ الَّذِینَ یَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللّٰهِ وَ أَیْمٰانِهِمْ ثَمَناً قَلِیلاً أُولٰئِکَ لاٰ خَلاٰقَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ وَ لاٰ یُکَلِّمُهُمُ اللّٰهُ وَ لاٰ یَنْظُرُ إِلَیْهِمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ وَ لاٰ یُزَکِّیهِمْ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ ،طبق این آیه خدا با اینگونه اشخاص پیمانشکن در روز قیامت سخن نمیگوید،و به آنها نظر لطف نمیکند،و آنها را پاک نمیسازد و عذاب دردناک برای آنها است.
از این آیه و آیه مورد بحث استفاده میشود که یکی از بزرگترین مواهب الهی در جهان دیگر این است که خدا با مردم با ایمان از طریق لطف سخن میگوید، یعنی همان مقامی را که پیامبران الهی در این جهان داشتند و از لذت
گفتگوی با پروردگار بهرهمند میشدند مؤمنان نیز در آن جهان به آن مفتخر میشوند،چه لذتی از این برتر؟ بعلاوه خدا نظر لطف به آنها میکند و با آب عفو و رحمتش آنها را میشوید و پاک و پاکیزه میکند چه نعمتی از این بالاتر؟ بدیهی است سخن گفتن خداوند با بندگان،مفهومش این نیست که خدا زبان دارد و جسم است بلکه او با قدرت بیپایانش امواج صوتی را در فضا میآفریند به گونهای که قابل درک و شنیدن باشد(همانگونه که در وادی طور با موسی سخن گفت)و یا از طریق الهام و با زبان دل با بندگان خاصش سخن میگوید.
به هر حال این لطف بزرگ پروردگار و این لذت بینظیر معنوی برای بندگان پاکدلی است که زبان حقگو دارند و مردم را به حقائق آشنا میکنند، بر سر پیمان خود ایستادهاند و حقطلبی را هرگز فدای منافع مادی نمیکنند.
در اینجا سؤالی پیش میآید که از پارهای از آیات قرآن استفاده میشود که خدا در قیامت با بعضی از مجرمان و کافران نیز سخن میگوید،مانند قٰالَ اخْسَؤُا فِیهٰا وَ لاٰ تُکَلِّمُونِ :"بروید و گم شوید در آتش دوزخ و دیگر با من سخن مگویید"(آیه 108-مؤمنون).
این سخن را خداوند به گنهکارانی میگوید که درخواست خلاصی از آتش دوزخ میکنند،و میگویند:"خداوندا ما را از آن خارج کن و اگر بار دیگر باز گشتیم ستمگریم".
در سوره"جاثیه"آیه 30 و 31 نیز نظیر این گفتگو از سوی خداوند با مجرمان مشاهده میشود.
پاسخ این است که منظور از سخن گفتن در آیات مورد بحث سخن از روی لطف و احترام و محبت خاص است،نه سخنی که به عنوان بیمهری و تحقیر و طرد و مجازات باشد که این خود یکی از دردناکترین کیفرها است.
این نکته نیز چندان احتیاج به توضیح ندارد که معنی جمله"آن را به بهای کمی نفروشید"این نیست که کتمان حق در برابر بهای گزاف بیمانع است، بلکه منظور این است هر بهای مادی در برابر کتمان حق گرفته شود ناچیز و بی ارزش است هر چند تمام دنیا باشد!.
*** آیه بعد وضع این گروه را مشخصتر میسازد و نتیجه کارشان را در این معامله زیانبار چنین بازگو میکند:"اینها کسانی هستند که گمراهی را با هدایت و عذاب را با آمرزش مبادله کردهاند"( أُولٰئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الضَّلاٰلَةَ بِالْهُدیٰ وَ الْعَذٰابَ بِالْمَغْفِرَةِ ).
و به این ترتیب از دو سو گرفتار زیان خسران شدهاند:از یک سو رها کردن هدایت و بر گزیدن ضلالت در برابر آن،و از سوی دیگر از دست دادن رحمت و آمرزش خدا و جایگزین ساختن عذاب دردناک الهی بجای آن،و این معاملهای است که هیچ انسان عاقلی به سراغ آن نمیرود.
لذا در پایان آیه اضافه میکند راستی عجیب است که"چقدر در برابر آتش خشم و غضب خدا جسور و خونسردند"؟!( فَمٰا أَصْبَرَهُمْ عَلَی النّٰارِ ).
*** آخرین آیه مورد بحث میگوید:این تهدیدها و وعدههای عذاب که برای کتمان کنندگان حق بیان شده است به خاطر این است که خداوند کتاب آسمانی قرآن را به حق و توام با دلائل روشن نازل کرده تا جای هیچگونه شبهه و ابهامی برای کسی باقی نماند"( ذٰلِکَ بِأَنَّ اللّٰهَ نَزَّلَ الْکِتٰابَ بِالْحَقِّ ).
با اینحال گروهی به خاطر حفظ منافع کثیف خویش دست به توجیه و تحریف میزنند و در کتاب آسمانی اختلافها به وجود میآورند تا به اصطلاح آب را گل
آلود کنند و از آن ماهی گیرند.
"چنین کسانی که اختلاف در کتاب آسمانی میکنند بسیار از حقیقت دورند" ( وَ إِنَّ الَّذِینَ اخْتَلَفُوا فِی الْکِتٰابِ لَفِی شِقٰاقٍ بَعِیدٍ ).
کلمه"شقاق"در اصل به معنی شکاف و جدایی است این تعبیر شاید اشاره به این باشد که ایمان و تقوا و افشا کردن حق رمز وحدت و اتحاد در جامعه انسانی است،اما خیانت و کتمان حقائق موجب پراکندگی و جدایی و شکاف است نه شکاف سطحی که آن را بتوان نادیده گرفت بلکه جدایی و شکاف عمیق! ***
لَیْسَ اَلْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَکُمْ قِبَلَ اَلْمَشْرِقِ وَ اَلْمَغْرِبِ وَ لٰکِنَّ اَلْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ اَلْیَوْمِ اَلْآخِرِ وَ اَلْمَلاٰئِکَةِ وَ اَلْکِتٰابِ وَ اَلنَّبِیِّینَ وَ آتَی اَلْمٰالَ عَلیٰ حُبِّهِ ذَوِی اَلْقُرْبیٰ وَ اَلْیَتٰامیٰ وَ اَلْمَسٰاکِینَ وَ اِبْنَ اَلسَّبِیلِ وَ اَلسّٰائِلِینَ وَ فِی اَلرِّقٰابِ وَ أَقٰامَ اَلصَّلاٰةَ وَ آتَی اَلزَّکٰاةَ وَ اَلْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذٰا عٰاهَدُوا وَ اَلصّٰابِرِینَ فِی اَلْبَأْسٰاءِ وَ اَلضَّرّٰاءِ وَ حِینَ اَلْبَأْسِ أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ صَدَقُوا وَ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْمُتَّقُونَ (177)
177-نیکی(تنها)این نیست(که به هنگام نماز)صورت خود را به سوی مشرق و مغرب کنید(و تمام گفتگوی شما از مساله قبله و تغییر قبله باشد و همه وقت خود را مصروف آن سازید)بلکه نیکی(و نیکوکار)کسانی هستند که به خدا و روز رستاخیز و فرشتگان و کتاب آسمانی و پیامبران ایمان آوردهاند،و مال(خود) را با علاقهای که به آن دارند به خویشاوندان و یتیمان و مسکینان و واماندگان در راه و سائلان و بردگان انفاق میکنند،نماز را بر پا میدارند،و زکات را میپردازند و به عهد خود-به هنگامی که عهد بستند-وفا میکنند،در برابر محرومیتها و بیماریها،و در میدان جنگ استقامت به خرج میدهند،اینها کسانی هستند که راست میگویند(و گفتار و رفتار و اعتقادشان هماهنگ است)و اینها هستند پرهیزگاران.
چون تغییر قبله سر و صدای زیادی در میان مردم بخصوص یهود و نصاری به راه انداخت،یهود که بزرگترین سند افتخار خود(پیروی مسلمین از قبله آنان)را از دست داده بودند زبان به اعتراض گشودند،که قرآن در آیه 142 با جمله( سَیَقُولُ السُّفَهٰاءُ )به آن اشاره کرده است آیه فوق نازل گردید و تایید کرد که اینهمه گفتگو در مساله قبله صحیح نیست بلکه مهمتر از قبله مسائل دیگری است که معیار ارزش انسانهاست و باید به آنها توجه شود و آن مسائل را در این آیه شرح داده است.
ریشه و اساس همه نیکیها
همانگونه که در تفسیر آیات تغییر قبله گذشت،نصارا به هنگام عبادت رو به سوی شرق و یهود رو به سوی غرب کرده،عبادات خود را انجام میدادند،اما خدا کعبه را برای مسلمین قبله قرار داد که در طرف جنوب بود و حد وسط میان آن دو محسوب میشد.
و نیز دیدیم که مخالفین اسلام از یک سو و تازه مسلمانان از سوی دیگر چه سر و صدایی پیرامون تغییر قبله به راه انداختند.
آیه فوق روی سخن را به این گروهها کرده،میگوید:"نیکی تنها این نیست که به هنگام نماز صورت خود را به سوی شرق و غرب کنید و تمام وقت خود را صرف این مساله نمائید"( لَیْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَکُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ ).
"بر"(بر وزن ضد)در اصل به معنی توسعه است،سپس در معنی نیکیها و خوبیها و احسان،به کار رفته است،زیرا این کارها در وجود انسان محدود
نمیشود و گسترش مییابد و به دیگران میرسد و آنها نیز بهرهمند میشوند.
و"بر"(بر وزن نر)جنبه وصفی دارد و به معنی شخص نیکوکار است، در اصل به معنی بیابان و مکان وسیع میباشد،و از آنجا که نیکوکاران روحی وسیع و گسترده دارند این واژه بر آنها اطلاق میشود.
قرآن سپس به بیان مهمترین اصول نیکیها در ناحیه ایمان و اخلاق و عمل ضمن بیان شش عنوان پرداخته چنین میگوید:"بلکه نیکی(نیکوکار)کسانی هستند که به خدا و روز آخر و فرشتگان و کتابهای آسمانی و پیامبران ایمان آوردهاند"( وَ لٰکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ الْمَلاٰئِکَةِ وَ الْکِتٰابِ وَ النَّبِیِّینَ ).
در حقیقت این نخستین پایه همه نیکیها و خوبیها است:ایمان به مبدء و معاد و برنامههای الهی،و پیامبران که مامور ابلاغ و اجرای این برنامهها بودند، و فرشتگانی که واسطه ابلاغ این دعوت محسوب میشدند،ایمان به اصولی که تمام وجود انسان را روشن میکند و انگیزه نیرومندی برای حرکت به سوی برنامههای سازنده و اعمال صالح است.
جالب اینکه نمیگوید"نیکوکار"کسانی هستند که...بلکه میگوید "نیکی"کسانی هستند که...
این به خاطر آن است که در ادبیات عرب و همچنین بعضی زبانهای دیگر هنگامی که میخواهند آخرین درجه تاکید را در چیزی بیان کنند آن را بصورت مصدری میآورند نه به صورت وصف،مثلا گفته میشود علی ع عدل جهان انسانیت است،یعنی آن چنان عدالت پیشه است که گویی تمام وجودش در آن حل شده و سر تا پای او در عدالت غرق گشته است،به گونهای که هر گاه به او نگاه کنی چیزی جز عدالت نمیبینی!و همچنین در نقطه مقابل آن میگوئیم بنی امیه ذلت اسلام بودند گویی تمام وجودشان تبدیل به خواری شده بود.
بنا بر این از این تعبیر ایمان محکم و نیرومندی در سطح بالا استفاده میشود.
پس از ایمان به مساله انفاق و ایثار و بخششهای مالی اشاره میکند و میگوید:
"مال خود را با تمام علاقهای که به آن دارند به خویشاوندان و یتیمان و مستمندان و واماندگان در راه و سائلان و بردگان میدهند"( وَ آتَی الْمٰالَ عَلیٰ حُبِّهِ ذَوِی الْقُرْبیٰ وَ الْیَتٰامیٰ وَ الْمَسٰاکِینَ وَ ابْنَ السَّبِیلِ وَ السّٰائِلِینَ وَ فِی الرِّقٰابِ ).
بدون شک گذشتن از مال و ثروت برای همه کس کار آسانی نیست،مخصوصا هنگامی که به مرحله ایثار برسد،چرا که حب آن تقریبا در همه دلها است، و تعبیر علی حبه نیز اشاره به همین حقیقت است که آنها در برابر این خواسته دل برای رضای خدا مقاومت میکنند.
جالب اینکه در اینجا شش گروه از نیازمندان ذکر شدهاند:در درجه اول بستگان و خویشاوندان آبرومند،و در درجه بعد یتیمان و مستمندان،سپس آنهایی که نیازشان کاملا موقتی است مانند واماندگان در راه،بعد سائلان،اشاره به اینکه نیازمندان همه اهل سؤال نیستند،گاهی چنان خویشتن دارند که ظاهر آنها همچون اغنیا است در حالی که در باطن سخت محتاجند،چنان که قرآن در جای دیگر میگوید یَحْسَبُهُمُ الْجٰاهِلُ أَغْنِیٰاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ :"افراد ناآگاه آنها را به خاطر شدت خویشتنداری اغنیاء تصور میکنند"(سوره بقره-273) و سرانجام به بردگان اشاره میکند که نیاز به آزادی و استقلال دارند هر چند ظاهرا نیاز مادی آنها به وسیله مالکشان تامین گردد.
سومین اصل از اصول نیکیها را بر پا داشتن نماز میشمرد و میگوید:"آنها نماز را برپا میدارند"( وَ أَقٰامَ الصَّلاٰةَ ).
نمازی که اگر با شرائط و حدودش،و با اخلاص و خضوع،انجام گیرد، انسان را از هر گناه باز میدارد و به هر خیر و سعادتی تشویق میکند.
چهارمین برنامه آنها را اداء زکات و حقوق واجب مالی ذکر کرده میگوید:
"آنها زکات را میپردازند"( وَ آتَی الزَّکٰاةَ ).
بسیارند افرادی که در پارهای از موارد حاضرند به مستمندان کمک کنند اما در اداء حقوق واجب سهلانگار میباشند،و به عکس گروهی غیر از ادای حقوق واجب به هیچگونه کمک دیگری تن در نمیدهند، حتی حاضر نیستند حتی یک دینار به نیازمندترین افراد بدهند،آیه فوق با ذکر"انفاق مستحبّ و ایثارگری" از یک سو،و"ادای حقوق واجب"از سوی دیگر،این هر دو گروه را از صف نیکوکاران واقعی خارج میسازد و نیکوکار را کسی میداند که در هر دو میدان انجام وظیفه کند.
و جالب اینکه در مورد انفاقهای مستحبّ کلمه عَلیٰ حُبِّهِ (با اینکه ثروت محبوب آنها است)را ذکر میکند،ولی در مورد زکات واجب نه،چرا که ادای حقوق واجب مالی یک وظیفه الهی و اجتماعی است و اصولا نیازمندان-طبق منطق اسلام-در اموال ثروتمندان به نسبت معینی شریکند،پرداختن مال شریک نیازی به این تعبیر ندارد.
پنجمین ویژگی آنها را وفای به عهد میشمرد و میگوید:"کسانی هستند که به عهد خویش به هنگامی که پیمان میبندند وفا میکنند"( وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذٰا عٰاهَدُوا ).
چرا که سرمایه زندگی اجتماعی اعتماد متقابل افراد جامعه است،و از جمله گناهانی که رشته اطمینان و اعتماد را پاره میکند و زیربنای روابط اجتماعی را سست مینماید ترک وفای به عهد است،به همین دلیل در روایات اسلامی چنین میخوانیم که مسلمانان موظفند سه برنامه را در مورد همه انجام دهند،خواه طرف مقابل،مسلمان باشد یا کافر،نیکوکار باشد یا بدکار،و آن سه عبارتند از:
وفای به عهد،ادای امانت و احترام به پدر و مادر 1.
و بالاخره ششمین و آخرین برنامه این گروه نیکوکار را چنین شرح میدهد:
"کسانی هستند که در هنگام محرومیت و فقر،و به هنگام بیماری و درد،و همچنین در موقع جنگ در برابر دشمن،صبر و استقامت به خرج میدهند،و در برابر این حوادث زانو نمیزنند"( وَ الصّٰابِرِینَ فِی الْبَأْسٰاءِ وَ الضَّرّٰاءِ وَ حِینَ الْبَأْسِ ) 1و در پایان آیه به عنوان جمعبندی و تاکید بر شش صفت عالی گذشته میگوید:"اینها کسانی هستند که راست میگویند و اینها پرهیزگارانند" أُولٰئِکَ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ ).
راستگویی آنها از اینجا روشن میشود که اعمال و رفتارشان از هر نظر با اعتقاد و ایمانشان هماهنگ است،و تقوا و پرهیزگاریشان از اینجا معلوم میشود که آنها هم وظیفه خود را در برابر"اللّٰه"و هم در برابر نیازمندان و محرومان و کل جامعه انسانی و هم در برابر خویشتن خویش انجام میدهند.
جالب اینکه شش صفت برجسته فوق هم شامل اصول اعتقادی و اخلاقی و هم برنامههای عملی است.
در زمینه اصول اعتقادی تمام پایههای اصلی ذکر شده،و از میان برنامههای عملی به انفاق و نماز و زکات که سمبلی از رابطه خلق با خالق،و خلق با خلق است اشاره گردیده و از میان برنامههای اخلاقی تکیه بر وفای به عهد و استقامت و پایداری شده که ریشه همه صفات عالی اخلاقی را تشکیل میدهد.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمُ اَلْقِصٰاصُ فِی اَلْقَتْلیٰ اَلْحُرُّ بِالْحُرِّ وَ اَلْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَ اَلْأُنْثیٰ بِالْأُنْثیٰ فَمَنْ عُفِیَ لَهُ مِنْ أَخِیهِ شَیْءٌ فَاتِّبٰاعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَدٰاءٌ إِلَیْهِ بِإِحْسٰانٍ ذٰلِکَ تَخْفِیفٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ رَحْمَةٌ فَمَنِ اِعْتَدیٰ بَعْدَ ذٰلِکَ فَلَهُ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (178) وَ لَکُمْ فِی اَلْقِصٰاصِ حَیٰاةٌ یٰا أُولِی اَلْأَلْبٰابِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ (179)
178-ای افرادی که ایمان آوردهاید!حکم قصاص در مورد کشتگان بر شما نوشته شده است،آزاد در برابر آزاد،و برده در برابر برده،و زن در برابر زن،پس اگر کسی از ناحیه برادر(دینی)خود مورد عفو قرار گیرد(و حکم قصاص او تبدیل به خونبها گردد)باید از راه پسندیده پیروی کند(و در طرز پرداخت دیه،حال پرداخت کننده را در نظر بگیرد)و قاتل نیز به نیکی دیه را به ولی مقتول بپردازد(و در آن مسامحه نکند)این تخفیف و رحمتی است از ناحیه پروردگار شما و کسی که بعد از آن تجاوز کند عذاب دردناکی خواهد داشت.
179-و برای شما در قصاص حیات و زندگی است ای صاحبان خرد،تا شما تقوی پیشه کنید.
عادت عرب جاهلی بر این بود که اگر کسی از قبیله آنها کشته میشد تصمیم میگرفتند تا آنجا که قدرت دارند از قبیله قاتل بکشند،و این فکر تا آنجا پیش رفته بود که حاضر بودند به خاطر کشته شدن یک فرد تمام طائفه قاتل را نابود کنند آیه فوق نازل شد و حکم عادلانه قصاص را بیان کرد.
این حکم اسلامی،در واقع حد وسطی بود میان دو حکم مختلف که در آن زمان وجود داشت بعضی قصاص را لازم میدانستند و چیزی جز آن را مجاز نمیشمردند و بعضی تنها دیه را لازم میشمردند،اسلام قصاص را در صورت عدم رضایت اولیای مقتول،و دیه را به هنگام رضایت طرفین قرار داد.
قصاص مایه حیات شما است!
از این آیات به بعد یک سلسله از احکام اسلامی مطرح میشود و آیات گذشته را که تحت عنوان"بر و نیکوکاری"بود و بخش مهمی از برنامههای اسلام را شرح میداد تکمیل میکند.
نخست از مساله حفظ احترام خونها که مساله فوق العاده مهمی در روابط اجتماعی است آغاز میکند،و خط بطلان بر آداب و سنن جاهلی میکشد،مؤمنان را مخاطب قرار داده چنین میگوید:
"ای کسانی که ایمان آوردهاید حکم قصاص در مورد کشتگان بر شما نوشته شده است"( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِصٰاصُ فِی الْقَتْلیٰ ).
قرآن گاهی از دستورات لازم الاجراء با جمله کتب علیکم:"بر شما نوشته شده"تعبیر میکند،از جمله در آیه فوق و همچنین آیات آینده که در مورد وصیت و روزه سخن میگوید،همین تعبیر دیده میشود،و به هر حال این تعبیر اهمیت
و تاکید مطلب را روشن میکند،زیرا همیشه مسائلی را مینویسند که از هر نظر قطعیت پیدا کرده و جدی است.
"قصاص"از ماده"قص"(بر وزن سد)به معنی جستجو و پیگیری از آثار چیزی است و هر امری که پشت سر هم آید عرب آن را"قصه"میگوید و از آنجا که"قصاص"قتلی است که پشت سر قتل دیگری قرار میگیرد این واژه در مورد آن به کار رفته است.
همانگونه که در شان نزول اشاره شد این آیات در مقام تعدیل زیادهرویهای است که در جاهلیت در مورد قتل نفس انجام میگرفت،و با انتخاب واژه قصاص نشان میدهد که اولیاء مقتول حق دارند نسبت به قاتل همان را انجام دهند که او مرتکب شده.
ولی به این مقدار قناعت نکرده در دنباله آیه مساله مساوات را با صراحت بیشتر مطرح میکند و میگوید:"آزاد در برابر آزاد،برده در برابر برده، و زن در برابر زن"( اَلْحُرُّ بِالْحُرِّ وَ الْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَ الْأُنْثیٰ بِالْأُنْثیٰ ).
به خواست خدا توضیح خواهیم داد که این مساله دلیل بر برتری خون مرد نسبت به زن نیست و مرد قاتل را نیز میتوان(با شرائطی)در برابر زن مقتول قصاص کرد.
سپس برای اینکه روشن شود که مساله قصاص حقی برای اولیای مقتول است و هرگز یک حکم الزامی نیست،و اگر مایل باشند میتوانند قاتل را ببخشند و خونبها بگیرند،یا اصلا خونبها هم نگیرند،اضافه میکند:"اگر کسی از ناحیه برادر دینی خود مورد عفو قرار گیرد(و حکم قصاص با رضایت طرفین تبدیل به خونبها گردد)باید از روش پسندیدهای پیروی کند(و برای پرداخت دیه طرف را در فشار نگذارد)و او هم در پرداختن دیه کوتاهی نکند"( فَمَنْ عُفِیَ لَهُ مِنْ أَخِیهِ شَیْءٌ فَاتِّبٰاعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَدٰاءٌ إِلَیْهِ بِإِحْسٰانٍ ).
به این ترتیب از یک سو به اولیای مقتول توصیه میکند که اگر از قصاص صرفنظر کردهاید در گرفتن خونبها زیاده روی نکنید و به طرز شایسته با توجه به مبلغ عادلانهای که اسلام قرار داده و در اقساطی که طرف،قدرت پرداخت آن را دارد از او بگیرید.
و از سوی دیگر با جمله و أَدٰاءٌ إِلَیْهِ بِإِحْسٰانٍ به قاتل نیز توصیه میکند که در پرداخت خونبها روش صحیحی در پیش گیرد و بدهی خود را بدون مسامحه بطور کامل و به موقع اداء نماید.و به این صورت وظیفه و برنامه هر یک از دو طرف را مشخص کرده است.
در پایان آیه برای تاکید و توجه دادن به این امر که تجاوز از حد از ناحیه هر کس بوده باشد مجازات شدید دارد میگوید:"این تخفیف و رحمتی است از ناحیه پروردگارتان،و کسی که بعد از آن از حد خود تجاوز کند عذاب دردناکی در انتظار او است"( ذٰلِکَ تَخْفِیفٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ رَحْمَةٌ فَمَنِ اعْتَدیٰ بَعْدَ ذٰلِکَ فَلَهُ عَذٰابٌ أَلِیمٌ ).
این دستور عادلانه"قصاص"و"عفو"که یک مجموعه کاملا انسانی و منطقی را تشکیل میدهد از یک سو روش فاسد عصر جاهلیت را که هیچگونه برابری در قصاص قائل نبودند و همچون دژخیمان عصر فضا گاه در برابر یک نفر صدها نفر را به خاک و خون میکشیدند محکوم میکند.
و از سوی دیگر راه عفو را به روی مردم نمیبندد،در عین حال احترام خون را نیز کاهش نمیدهد و قاتلان را جسور نمیسازد،و از سوی سوم میگوید بعد از برنامه عفو و گرفتن خونبها هیچیک از طرفین حق تعدی ندارند،بر خلاف اقوام جاهلی که اولیای مقتول گاهی بعد از عفو و حتی گرفتن خونبها قاتل را میکشتند!.
آیه بعد با یک عبارت کوتاه و بسیار پر معنی پاسخ بسیاری از سؤالات را در زمینه مساله قصاص بازگو میکند و میگوید:"ای خردمندان!قصاص برای شما مایه حیات و زندگی است،باشد که تقوا پیشه کنید"( وَ لَکُمْ فِی الْقِصٰاصِ حَیٰاةٌ یٰا أُولِی الْأَلْبٰابِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ ).
این آیه که از ده کلمه ترکیب شده،و در نهایت فصاحت و بلاغت است آن چنان جالب است که به صورت یک شعار اسلامی در اذهان همگان نقش بسته، و به خوبی نشان میدهد که قصاص اسلامی به هیچوجه جنبه انتقامجویی ندارد بلکه دریچهای است به سوی حیات و زندگی انسانها.
از یک سو ضامن حیات جامعه است،زیرا اگر حکم قصاص به هیچوجه وجود نداشت و افراد سنگدل احساس امنیت میکردند جان مردم بیگناه به خطر میافتاد همانگونه که در کشورهایی که حکم قصاص به کلی لغو شده آمار قتل و جنایت به سرعت بالا رفته است.
و از سوی دیگر مایه حیات قاتل است چرا که او را از فکر آدمکشی تا حد زیادی باز میدارد و کنترل میکند.
و از سوی سوم به خاطر لزوم تساوی و برابری جلو قتلهای پی در پی را میگیرد و به سنتهای جاهلی که گاه یک قتل مایه چند قتل و آن نیز به نوبه خود مایه قتلهای بیشتری میشد پایان میدهد،و از این راه نیز مایه حیات جامعه است.
و با توجه به اینکه حکم قصاص مشروط به عدم عفو است نیز دریچه دیگری به حیات و زندگی گشوده میشود.
جمله لعلکم تتقون که هشداری است برای پرهیز از هر گونه تعدی و تجاوز این حکم حکیمانه اسلامی را تکمیل میکند.
اسلام که در هر مورد مسائل را با واقعبینی و بررسی همه جانبه دنبال میکند،در مساله خون بیگناهان نیز حق مطلب را دور از هر گونه تندروی و کندروی بیان داشته است،نه همچون آئین تحریف شده یهود فقط تکیه بر قصاص میکند و نه مانند مسیحیت کنونی فقط راه عفو یا دیه را به پیروان خود توصیه مینماید،چرا که دومی مایه جرئت است و اولی عامل خشونت و انتقامجویی.
فرض کنید قاتل و مقتول با هم برادر و یا سابقه دوستی و پیوند اجتماعی داشته باشند،در اینصورت اجبار کردن به قصاص داغ تازهای بر اولیای مقتول میگذارد،و مخصوصا در مورد افرادی که سرشار از عواطف انسانی باشند اجبار کردن بر قصاص خود زجر و شکنجه دیگری برای آنها محسوب میشود،در حالی که محدود ساختن حکم به روش عفو و دیه نیز افراد جنایتکار را جریتر میکند.
لذا حکم اصلی را قصاص قرار داده، و برای تعدیل آن حکم عفو را در کنار این حکم ذکر کرده است.
به عبارت روشنتر اولیاء مقتول حق دارند در برابر قاتل یکی از سه حکم را اجراء کنند:
1-قصاص کردن.
2-عفو کردن بدون گرفتن خونبها.
3-عفو کردن با گرفتن خونبها(البته در اینصورت موافقت قاتل نیز شرط است).
گروهی که بدون تامل،بعضی از مسائل جزائی اسلام را مورد انتقاد قرار
دادهاند به خصوص در باره مساله قصاص سر و صدا راه انداخته میگویند:
1-جنایتی که قاتل مرتکب شده بیش از این نیست که انسانی را از بین برده است،ولی شما به هنگام قصاص همین عمل را تکرار میکنید!.
2-قصاص جز انتقامجویی و قساوت نیست،این صفت ناپسند را باید با تربیت صحیح از میان مردم برداشت،در حالی که طرفداران قصاص هر روز به این صفت ناپسند انتقامجویی روح تازهای میدمند! 3-آدمکشی گناهی نیست که از اشخاص عادی یا سالم سرزند،حتما قاتل از نظر روانی مبتلا به بیماری است،و باید معالجه شود،و قصاص دوای چنین بیمارانی نمیتواند باشد.
4-مسائلی که مربوط به نظام اجتماعی است باید دوش به دوش اجتماع رشد کند،بنا بر این قانونی که در هزار و چهارصد سال پیش از این پیاده میشده نباید در اجتماع امروز عملی شود! 5-آیا بهتر نیست به جای قصاص،قاتلان را زندانی کنیم و با کار اجباری از وجود آنها به نفع اجتماع استفاده نمائیم با این عمل هم اجتماع از شر آنان محفوظ میماند،و هم از وجود آنها حتی المقدور استفاده میشود.
اینها خلاصه اعتراضاتی است که پیرامون مساله قصاص مطرح میشود.
دقت در آیات قصاص در قرآن مجید جواب این اشکالات را روشن میسازد ( وَ لَکُمْ فِی الْقِصٰاصِ حَیٰاةٌ یٰا أُولِی الْأَلْبٰابِ ).
زیرا از بین بردن افراد مزاحم و خطرناک گاه بهترین وسیله برای رشد و تکامل اجتماع است،و چون در اینگونه موارد مساله قصاص ضامن حیات و ادامه
بقا میباشد شاید از این رو قصاص به عنوان غریزه در نهاد انسان گذارده شده است.
نظام طب،کشاورزی،دامداری همه و همه روی این اصل عقلی(حذف موجود خطرناک و مزاحم)بنا شده زیرا میبینیم به خاطر حفظ بدن،عضو فاسد را قطع میکنند،و یا به خاطر نمو گیاه شاخههای مضر و مزاحم را میبرند، کسانی که کشتن قاتل را فقدان فرد دیگری میدانند تنها دید انفرادی دارند، اگر صلاح اجتماع را در نظر بگیرند و بدانند اجرای قصاص چه نقشی در حفاظت و تربیت سایر افراد دارد در گفتار خود تجدید نظر میکنند،از بین بردن این افراد خونریز در اجتماع همانند قطع کردن و از بین بردن عضو و شاخه مزاحم و مضر است که به حکم عقل باید آن را قطع کرد،و ناگفته پیدا است که تا کنون هیچکس به قطع شاخهها و عضوهای فاسد و مضر اعتراض نکرده است،این در مورد ایراد اول.
در مورد ایراد دوم باید توجه داشت که اصولا تشریع قصاص هیچگونه ارتباطی با مساله انتقامجویی ندارد،زیرا انتقام به معنی فرونشاندن آتش غضب به خاطر یک مساله شخصی است،در حالی که قصاص به منظور پیشگیری از تکرار ظلم و ستم بر اجتماع است و هدف آن عدالتخواهی و حمایت از سایر افراد بیگناه میباشد.
در مورد ایراد سوم که قاتل حتما مبتلا به مرض روانی است و از اشخاص عادی ممکن نیست چنین جنایتی سر بزند،باید گفت:در بعضی موارد این سخن صحیح است و اسلام هم در چنین صورتهایی برای قاتل دیوانه یا مثل آن حکم قصاص نیاورده است،اما نمیتوان مریض بودن قاتل را به عنوان یک قانون و راه عذر عرضه داشت،زیرا فسادی که این طرح به بار میآورد و جراتی که به جنایتکاران اجتماع میدهد برای هیچکس قابل تردید نیست،و اگر استدلال در مورد قاتل صحیح باشد در مورد تمام متجاوزان و کسانی که به حقوق دیگران تعدی میکنند نیز باید صحیح باشد،زیرا آدمی که دارای سلامت کامل عقل است هرگز بدیگران
تجاوز نمیکند،و به این ترتیب تمام قوانین جزائی را باید از میان برداشت، و همه متعدیان و متجاوزان را به جای زندان و مجازات به بیمارستانهای روانی روانه کرد.
اما اینکه:رشد اجتماع قانون قصاص را نمیپذیرد و قصاص تنها در اجتماعات قدیم نقشی داشته اما الان قصاص را حکمی خلاف و جدان میدانند که باید حذف شود پاسخ آن یک جمله است و آن اینکه:
ادعای مزبور در برابر توسعه وحشتناک جنایات در دنیای امروز و آمار کشتارهای میدانهای نبرد و غیر آن ادعای بیارزشی است،و به خیالبافی شبیهتر است،و به فرض که چنین دنیایی به وجود آمد،اسلام هم قانون عفو را در کنار قصاص گذارده و هرگز قصاص را راه منحصر معرفی نکرده است،مسلما در چنان محیطی خود مردم ترجیح خواهند داد که قاتل را عفو کنند،اما در دنیای کنونی که جنایاتش تحت لفافههای گوناگون قطعا از گذشته بیشتر و وحشیانهتر است حذف این قانون جز اینکه دامنه جنایات را گسترش دهد اثری ندارد.
و در مورد ایراد پنجم باید توجه داشت که هدف از قصاص همانطور که قرآن تصریح میکند حفظ حیات عمومی اجتماع و پیشگیری از تکرار قتل و جنایات است،مسلما زندان نمیتواند اثر قابل توجهی داشته باشد(آنهم زندانهای کنونی که وضع آن از بسیاری از منازل جنایتکاران بهتر است)و به همین دلیل در کشورهایی که حکم اعدام لغو شده در مدت کوتاهی آمار قتل و جنایت فزونی گرفته،به خصوص اگر حکم زندانی افراد-طبق معمول- در معرض بخشودگی باشد که در اینصورت جنایتکاران با فکری آسودهتر و خیالی راحتتر دست به جنایت میزنند.
ممکن است بعضی ایراد کنند که در آیات قصاص دستور داده شده که نباید "مرد"بخاطر قتل"زن"مورد قصاص قرار گیرد،مگر خون مرد از خون زن رنگینتر است؟چرا مرد جنایتکار بخاطر کشتن زن و ریختن خون ناحق از انسانهایی که بیش از نصف جمعیت روی زمین را تشکیل میدهند قصاص نشود؟! در پاسخ باید گفت:مفهوم آیه این نیست که مردم نباید در برابر زن قصاص شود بلکه همانطور که در فقه اسلام مشروحا بیان شده اولیای زن مقتولی میتوانند مرد جنایتکار را به قصاص برسانند به شرط آنکه نصف مبلغ دیه را بپردازند.
به عبارت دیگر:منظور از عدم قصاص مرد در برابر قتل زن،قصاص بدون قید و شرط است ولی با پرداخت نصف دیه،کشتن او جایز است.
و لازم به توضیح نیست که پرداخت مبلغ مزبور برای اجرای قصاص نه بخاطر این است که زن از مرتبه انسانیت دورتر است و یا خون او کمرنگتر از خون مرد است،این توهمی است کاملا بیجا و غیر منطقی که شاید لفظ و تعبیر "خونبها"ریشه این توهم شده است،پرداخت نصف دیه تنها بخاطر جبران خسارتی است که از قصاص گرفتن از مرد متوجه خانواده او میشود(دقت کنید).
توضیح اینکه:مردان غالبا در خانواده عضو مؤثر اقتصادی هستند و مخارج خانواده را متحمل میشوند و با فعالیتهای اقتصادی خود چرخ زندگی خانواده را به گردش در میآورند،بنا بر این تفاوت میان از بین رفتن"مرد" و"زن"از نظر اقتصادی و جنبههای مالی بر کسی پوشیده نیست که اگر این تفاوت مراعات نشود خسارت بیدلیلی به بازماندگان مرد مقتول و فرزندان بیگناه او وارد میشود،لذا اسلام با قانون پرداخت نصف مبلغ در مورد قصاص مرد رعایت حقوق همه افراد را کرده و از این خلاء اقتصادی و ضربه نابخشودنی،که به یک خانواده میخورد جلوگیری نموده است اسلام هرگز اجازه نمیدهد که به بهانه
لفظ"تساوی"حقوق افراد دیگری مانند فرزندان شخصی که مورد قصاص قرار گرفته پایمال گردد.
البته ممکن است زنانی برای خانواده خود،نانآورتر از مردان باشند، ولی میدانیم احکام و قوانین بر محور افراد دور نمیزند بلکه کل مردان را با کل زنان باید سنجید(دقت کنید).
***4-نکته دیگری که در آیه جلب توجه میکند و از لفظ"من اخیه"استفاده میشود این است که قرآن رشته برادری را میان مسلمانان به قدری مستحکم میداند که حتی بعد از ریختن خون ناحق باز برقرار است،لذا برای تحریک عواطف اولیای مقتول آنها را برادران قاتل معرفی میکند و آنان را با این تعبیر به عفو و مدارا تشویق میکند،و این عجیب و جالب است.
البته این در مورد کسانی است که بر اثر هیجان احساسات و خشم و مانند آن دست به چنین گناه عظیمی زدهاند و از کار خود نیز پشیمانند،اما جنایتکارانی که به جنایت خود افتخار میکنند و از آن ندامت و پشیمانی ندارند نه شایسته نام برادرند و نه مستحق عفو و گذشت!.
کُتِبَ عَلَیْکُمْ إِذٰا حَضَرَ أَحَدَکُمُ اَلْمَوْتُ إِنْ تَرَکَ خَیْراً اَلْوَصِیَّةُ لِلْوٰالِدَیْنِ وَ اَلْأَقْرَبِینَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَی اَلْمُتَّقِینَ (180) فَمَنْ بَدَّلَهُ بَعْدَ مٰا سَمِعَهُ فَإِنَّمٰا إِثْمُهُ عَلَی اَلَّذِینَ یُبَدِّلُونَهُ إِنَّ اَللّٰهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (181) فَمَنْ خٰافَ مِنْ مُوصٍ جَنَفاً أَوْ إِثْماً فَأَصْلَحَ بَیْنَهُمْ فَلاٰ إِثْمَ عَلَیْهِ إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (182)
180-بر شما نوشته شده،هنگامی که یکی از شما را مرگ فرا رسد اگر چیز خوبی از خود بجای گذارده،وصیت برای پدر و مادر و نزدیکان بطور شایسته کند،این حقی است بر پرهیزکاران.
181-پس کسی که آن را بعد از شنیدن تغییر دهد تنها گناه آن بر کسانی است که آن(وصیت) را تغییر میدهند خداوند شنوا و دانا است.
182-کسی که از انحراف وصیت کننده(و تمایل یک جانبه او به بعض ورثه)یا از گناه او (به اینکه وصیت به کار خلافی کند)بترسد،و میان آنها را اصلاح دهد گناهی بر او نیست(و مشمول قانون تبدیل وصیت نمیباشد)خداوند آمرزنده و مهربان است.
وصیتهای شایسته
در آیات گذشته سخن از مسائل جانی و قصاص در میان بود،در این آیات به قسمتی از احکام وصایا که ارتباط با مسائل مالی دارد میپردازد و به عنوان یک حکم الزامی میگوید:
"بر شما نوشته شده هنگامی که مرگ یکی از شما فرا رسد اگر چیز خوبی(مالی)از خود به جای گذارده وصیت به طور شایسته برای پدر و مادر و نزدیکان کند"( کُتِبَ عَلَیْکُمْ إِذٰا حَضَرَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَکَ خَیْراً الْوَصِیَّةُ لِلْوٰالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ بِالْمَعْرُوفِ ).
و در پایان آیه اضافه میکند"این حقی است بر ذمه پرهیزکاران"( حَقًّا عَلَی الْمُتَّقِینَ ).
همانگونه که سابقا هم اشاره کردیم جمله"کتب علیکم"ظاهر در وجوب است به همین دلیل این تعبیر در مورد وصیت موضوع تفسیرهای مختلفی قرار گرفته:
1-گاه گفته میشود وصیت کردن در قوانین اسلامی هر چند عمل مستحبی است اما چون مستحبّ بسیار مؤکد است از آن با جمله" کُتِبَ عَلَیْکُمْ "تعبیر شده، و ذیل آیه آن را تفسیر میکند،زیرا میگوید: حَقًّا عَلَی الْمُتَّقِینَ ،اگر این یک حکم وجوبی بود باید بگوید حقا علی المؤمنین.
2-بعضی دیگر معتقدند که این آیه قبل از نزول احکام ارث است،در آن وقت وصیت کردن در مورد اموال واجب بوده،تا ورثه گرفتار اختلاف و نزاع نشوند اما بعد از نزول آیات ارث این وجوب نسخ شد،و به صورت یک حکم استحبابی در آمد،حدیثی که در تفسیر"عیاشی"ذیل این آیه آمده است نیز این معنی را تایید میکند.
3-این احتمال نیز وجود دارد که آیه ناظر به موارد ضرورت و نیاز باشد یعنی در جایی که انسان مدیون است یا حقی به گردن او است که در آنجا وصیت کردن لازم است(ولی از میان این تفاسیر تفسیر اول نزدیکتر به نظر میرسد).
جالب اینکه در اینجا به جای کلمه"مال"کلمه"خیر"گفته شده است فرموده اگر"چیز خوبی"از خود به یادگار گذارده وصیت کند.
این تعبیر نشان میدهد که اسلام ثروت و سرمایهای را که از طریق مشروع به دست آمده باشد و در مسیر سود و منفعت اجتماع به کار گرفته شود خیر و برکت میداند و بر افکار نادرست آنها که ذات ثروت را چیز بدی میدانند خط بطلان میکشد و از زاهد نمایان منحرفی که روح اسلام را درک نکرده و زهد را با فقر مساوی میدانند و افکارشان سبب رکود جامعه اسلامی و پیشرفت استثمارگران میشود بیزار است.
ضمنا این تعبیر اشاره لطیفی به مشروع بودن ثروت است،زیرا اموال نامشروعی که انسان از خود به یادگار میگذارد خیر نیست بلکه شر و نکبت است.
از بعضی از روایات نیز استفاده میشود که از تعبیر"خیر"چنین به دست میآید که اموال قابل ملاحظهای باشد،و الا اموال مختصر احتیاج به وصیت ندارد،همان بهتر که ورثه آن را طبق قانون ارث در میان خود تقسیم کنند، و به تعبیر دیگر مال مختصر چیزی نیست که انسان بخواهد ثلث آن را به عنوان وصیت جدا کنند 1.
ضمنا جمله إِذٰا حَضَرَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ (هنگامی که مرگ یکی از شما فرا رسد)برای بیان آخرین فرصت وصیت است که اگر تاخیر بیفتد از دست میرود و گرنه هیچ مانعی ندارد که انسان قبل از آن پیشبینی کار خود را کرده،وصیت نامه خویش را آماده کند،بلکه از روایات استفاده میشود که این عمل بسیار
شایستهای است.
و این نیز نهایت کوتاه فکری است که انسان خیال کند با وصیت کردن فال بد میزند و مرگ خویش را جلو میاندازد،بلکه وصیت یک نوع دوراندیشی و واقعبینی غیر قابل انکار است،و اگر مایه طول عمر نباشد مایه کوتاهی عمر هرگز نخواهد بود.
مقید ساختن وصیت در آیه فوق با قید"بالمعروف"اشاره به این است که وصیت باید از هر جهت عقلپسند باشد،زیرا"معروف"به معنی شناخته شده برای عقل و خرد است.
هم از نظر مبلغ و مقدار،و هم از نظر شخصی که وصیت به نام او شده،و هم از جهات دیگر باید طوری باشد که عرف عقلاء آن را عملی شایسته بدانند،نه یک نوع تبعیض ناروا و مایه نزاع و دعوا و انحراف از اصول حق و عدالت.
*** هنگامی که وصیت جامع تمام ویژگیهای بالا باشد،از هر نظر محترم و مقدس است،و هر گونه تغییر و تبدیل در آن ممنوع و حرام است،لذا آیه بعد میگوید:"کسی که وصیت را بعد از شنیدنش تغییر دهد گناهش بر کسانی است که آن را تغییر میدهند"( فَمَنْ بَدَّلَهُ بَعْدَ مٰا سَمِعَهُ فَإِنَّمٰا إِثْمُهُ عَلَی الَّذِینَ یُبَدِّلُونَهُ ).
و اگر گمان کنند که خداوند از توطئههایشان خبر ندارد سخت در اشتباهند "خداوند شنوا و دانا است"( إِنَّ اللّٰهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ).
آیه فوق ممکن است اشاره به این حقیقت نیز باشد که خلافکاریهای"وصی" (کسی که عهدهدار انجام وصایا است)هرگز اجر و پاداش وصیت کننده را از بین نمیبرد،او به اجر خود رسیده تنها گناه بر گردن وصی است که تغییری در کمیت یا کیفیت و یا اصل وصیت داده است.
این احتمال نیز در تفسیر آیه وجود دارد که منظور این است اگر بر اثر
خلافکاری وصی،اموال میت به افرادی داده شود که مستحق نیستند (و آنها نیز از این موضوع بیخبر باشند)گناهی بر آنها نیست،گناه تنها متوجه وصی است که دانسته چنین عمل خلافی را انجام داده است.
باید توجه داشت که این دو تفسیر هیچ تضادی با هم ندارند و هر دو ممکن است در معنی آیه جمع باشند.
*** تا به اینجا این حکم اسلامی کاملا روشن شد که هر گونه تغییر و تبدیل در وصیتها به هر صورت و به هر مقدار باشد گناه است،اما از آنجا که هر قانونی استثنایی دارد،در آخرین آیه مورد بحث میگوید:"هر گاه وصی بیم انحرافی در وصیت کننده داشته باشد-خواه این انحراف ناآگاهانه باشد یا عمدی و آگاهانه-و آن را اصلاح کند گناهی بر او نیست(و مشمول قانون تبدیل وصیت نمیباشد)خداوند آمرزنده و مهربان است"( فَمَنْ خٰافَ مِنْ مُوصٍ جَنَفاً أَوْ إِثْماً فَأَصْلَحَ بَیْنَهُمْ فَلاٰ إِثْمَ عَلَیْهِ إِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ ).
بنا بر این استثناء تنها مربوط به مواردی است که وصیت به طور شایسته صورت نگرفته،فقط در اینجا است که وصی حق تغییر دارد،البته اگر وصیت کننده زنده است مطالب را به او گوشزد میکند تا تغییر دهد و اگر از دنیا رفته شخصا اقدام به تغییر میکند و این از نظر فقه اسلامی منحصر به موارد زیر است:
1-هر گاه وصیت به مقداری بیش از ثلث مجموع مال باشد،چرا که در روایات متعددی از پیامبر ص و ائمه اهل بیت ع نقل شده که وصیت تا ثلث مال مجاز است و زائد بر آن ممنوع میباشد 1.
بنا بر این آنچه در میان افراد ناآگاه معمول است که تمام اموال خود را از طریق وصیت تقسیم میکنند به هیچوجه از نظر قوانین اسلامی صحیح نیست
و بر شخص وصی لازم است که آن را اصلاح کند و تا سر حد ثلث تقلیل دهد.
2-در آنجا که وصیت به ظلم و گناه و کار خلاف کرده باشد،مثل اینکه وصیت کند قسمتی از اموالش را صرف توسعه مراکز فساد کنند،و همچنین اگر وصیت موجب ترک واجبی باشد.
3-آنچه که وصیت موجب نزاع و فساد و خونریزی گردد که در اینجا باید زیر نظر حاکم شرع اصلاح شود.
ضمنا تعبیر به"جنف"(بر وزن کنف)که به معنی انحراف از حق و تمایل یک جانبه است،اشاره به انحرافاتی است که ناآگاهانه دامنگیر وصیت کننده میشود و تعبیر به"اثم"اشاره به انحرافات عمدی است.
جمله إِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ که در ذیل آیه آمده،ممکن است اشاره به این حقیقت باشد که هر گاه وصی با اقدام مؤثر کار خلافی را که از وصیت کننده سرزده اصلاح کند و او را براه حق باز گرداند خداوند از خطای او نیز صرفنظر خواهد کرد.
از قانون ارث تنها یک عده از بستگان آنهم روی حساب معینی بهرهمند میشوند در حالی که شاید عده دیگری از فامیل،و احیانا بعضی از دوستان و آشنایان نزدیک،نیاز مبرمی به کمکهای مالی داشته باشند.
و نیز در مورد بعضی از وارثان گاه مبلغ ارث پاسخگوی نیاز آنها نیست، جامعیت قوانین اسلام اجازه نمیدهد که این خلاها پر نشود،لذا در کنار قانون ارث قانون وصیت را قرار داده و به مسلمانان اجازه میدهد نسبت به یک سوم از اموال خود(برای بعد از مرگ)خویش تصمیم بگیرند.
از اینها گذشته گاه انسان مایل است کارهای خیری انجام دهد اما در زمان
حیاتش به خاطر نیازهای مالی خودش موفق به این امر نیست،منطق عقل ایجاب میکند که او از اموالی که زحمت تحصیل آن را کشیده برای انجام این کارهای خیر لا اقل برای بعد از مرگش محروم نماند.
مجموع این امور موجب شده است که قانون وصیت در اسلام تشریع گردد و آن را با جمله حَقًّا عَلَی الْمُتَّقِینَ تاکید فرموده است.
البته وصیت منحصر به موارد فوق نیست،بلکه انسان باید وضع دیون خود و اماناتی که به او سپرده شده و مانند آن را در وصیت مشخص کند،به گونهای که هیچ امر مبهمی در حقوق مردم یا حقوق الهی که بر عهده او است وجود نداشته باشد.
در روایات اسلامی تاکیدهای فراوانی در زمینه وصیت شده،از جمله در حدیثی از پیامبر اسلام ص میخوانیم:
ما ینبغی لامرء مسلم ان یبیت لیلة الا و وصیته تحت راسه: "سزاوار نیست مسلمان شب بخوابد مگر اینکه وصیتنامهاش زیر سر او باشد" 1.
البته جمله زیر سر بودن به عنوان تاکید است،منظور آماده بودن وصیت است.
در روایت دیگری میخوانیم:
من مات بغیر وصیة مات میتة جاهلیة :
"کسی که بدون وصیت از دنیا برود مرگ او مرگ جاهلیت است" 2.
در روایات اسلامی با توجه به بحثی که در آیات فوق در مورد عدم تعدی در وصیت گذشت تاکیدهای فراوانی روی"عدم جور"و"عدم ضرار"در وصیت دیده میشود که از مجموع آن استفاده میشود همان اندازه که وصیت کار شایسته و خوبی است تعدی در آن مذموم و از گناهان کبیره است.
در حدیثی از امام باقر ع میخوانیم:
من عدل فی وصیته کان کمن تصدق بها فی حیاته،و من جار فی وصیته لقی اللّٰه عز و جل یوم القیامة و هو عنه معرض !:"کسی که در وصیتش عدالت را رعایت کند همانند این است که همان اموال را در حیات خود در راه خدا داده باشد،و کسی که در وصیتش تعدی کند نظر لطف پروردگار در قیامت از او بر گرفته خواهد شد" 1! تعدی و جور و ضرار در وصیت آن است که انسان بیش از ثلث وصیت کند، و ورثه را از حق مشروعشان باز دارد،و یا اینکه تبعیضات ناروایی به خاطر حب و بغضهای بیدلیل انجام دهد،حتی در بعضی از موارد که ورثه سخت نیازمندند دستور داده شده وصیت به ثلث هم نکنند و آن را به یک چهارم و یک پنجم تقلیل دهند 2.
موضوع عدالت در وصیت تا آن اندازهای در سخنان پیشوایان اسلام مورد تاکید واقع شده که در حدیثی میخوانیم:
"یکی از مردان طائفه انصار از دنیا رفت و بچههای صغیری از او به یادگار ماند،او اموال خود را در آستانه مرگ در راه خدا صرف کرد به گونهای که هیچ مال دیگری از او بجا نماند،هنگامی که پیامبر از این ماجرا آگاه شد فرمود:با آن مرد چه کردید؟گفتند او را دفن کردیم،فرمود:اگر من قبلا آگاه شده بودم اجازه نمیدادم او را در قبرستان مسلمانان دفن کنید،چرا که بچههای صغیر خود را رها کرده تا گدایی کنند"! 3.
گرچه وصیت ذاتا از مستحبات مؤکد است،ولی گاه-همانگونه که
اشاره کردیم-شکل وجوب پیدا میکند،مثل اینکه انسان در پرداخت حقوق واجب الهی کوتاهی کرده باشد،و یا اماناتی از مردم نزد او است که در صورت عدم وصیت احتمال میدهد حق آنان از بین برود،و از آن مهمتر اینکه گاه موقعیت شخص در جامعه چنان است که اگر او وصیت نکند ممکن است لطمه شدید و ضربه جبران ناپذیر بر نظام سالم اجتماعی یا دینی وارد گردد،در تمام این صورتها وصیت کردن واجب میشود.
-قوانین اسلام شخص وصیت کننده را محدود به آنچه قبلا وصیت کرده نمیکند،بلکه به او اجازه میدهد ما دام که زنده است در مقدار و چگونگی وصیت و شخص وصی تجدید نظر کند، چرا که با گذشت زمان ممکن است مصالح و نظرات او در این زمینه دگرگون شود.
***5-ذکر این نکته نیز لازم به نظر میرسد که انسان باید وصیت خود را وسیلهای برای جبران و ترمیم کوتاهیهای گذشته قرار دهد،حتی اگر کسانی از بستگان نسبت به او بیمهری داشتند از طریق وصیت،به آنها محبت کند، در روایات میخوانیم پیشوایان اسلام مخصوصا نسبت برای خویشاوندانی که از در بیمهری با آنها در میآمدند وصیت میکردند و مبلغی را برای آنها در نظر میگرفتند،تا رشته گسسته محبت را دو باره برقرار سازند،بردگان خود را آزاد میکردند یا وصیت به آزادی آنها مینمودند.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمُ اَلصِّیٰامُ کَمٰا کُتِبَ عَلَی اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ (183) أَیّٰاماً مَعْدُودٰاتٍ فَمَنْ کٰانَ مِنْکُمْ مَرِیضاً أَوْ عَلیٰ سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَیّٰامٍ أُخَرَ وَ عَلَی اَلَّذِینَ یُطِیقُونَهُ فِدْیَةٌ طَعٰامُ مِسْکِینٍ فَمَنْ تَطَوَّعَ خَیْراً فَهُوَ خَیْرٌ لَهُ وَ أَنْ تَصُومُوا خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (184) شَهْرُ رَمَضٰانَ اَلَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ اَلْقُرْآنُ هُدیً لِلنّٰاسِ وَ بَیِّنٰاتٍ مِنَ اَلْهُدیٰ وَ اَلْفُرْقٰانِ فَمَنْ شَهِدَ مِنْکُمُ اَلشَّهْرَ فَلْیَصُمْهُ وَ مَنْ کٰانَ مَرِیضاً أَوْ عَلیٰ سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَیّٰامٍ أُخَرَ یُرِیدُ اَللّٰهُ بِکُمُ اَلْیُسْرَ وَ لاٰ یُرِیدُ بِکُمُ اَلْعُسْرَ وَ لِتُکْمِلُوا اَلْعِدَّةَ وَ لِتُکَبِّرُوا اَللّٰهَ عَلیٰ مٰا هَدٰاکُمْ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (185)
183-ای افرادی که ایمان آوردهاید،روزه بر شما نوشته شد همان گونه که بر کسانی که قبل از شما بودند نوشته شده،تا پرهیزکار شوید.
184-چند روز معدودی را(باید روزه بدارید)و کسانی که از شما بیمار یا مسافر باشند روزهای دیگری را(بجای آن روزه بگیرند)و بر کسانی که قدرت انجام آن را ندارند(همچون بیماران مزمن و پیر مردان و پیره زنان)لازم است کفاره بدهند، مسکینی را اطعام کنند،و کسی که کار خیر را پذیرا شود برای او بهتر است، و روزه داشتن برای شما بهتر است اگر بدانید.
185-(آن چند روز معدود)ماه رمضان است که قرآن برای راهنمایی مردم و نشانههای هدایت و فرق میان حق و باطل در آن نازل شده،پس آن کس که در ماه رمضان در حضر باشد روزه بدارد،و آن کس که بیمار یا در سفر باشد روزهای دیگری را بجای آن روزه بگیرد،خداوند راحتی شما را میخواهد نه زحمت،هدف این است که این روزها را تکمیل کنید،و خدا را بر اینکه شما را هدایت کرده بزرگ بشمرید و شاید شکرگزاری کنید.
روزه سر چشمه تقوا
به دنبال چند حکم مهم اسلامی که در آیات پیشین گذشت در آیات مورد بحث به بیان یکی دیگر از این احکام که از مهمترین عبادات محسوب میشود میپردازد و آن روزه است،و با همان لحن تاکید آمیز گذشته میگوید: "ای کسانی که ایمان آوردهاید روزه بر شما نوشته شده است آن گونه که بر امتهایی که قبل از شما بودند نوشته شده بود"( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیٰامُ کَمٰا کُتِبَ عَلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ ).
و بلافاصله فلسفه این عبادت انسانساز و تربیتآفرین را در یک جمله کوتاه اما بسیار پرمحتوا چنین بیان میکند:"شاید پرهیزکار شوید"( لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ ).
آری روزه چنان که شرح آن خواهد آمد عامل مؤثری است برای پرورش
روح تقوا و پرهیزگاری در تمام زمینهها و همه ابعاد.
از آنجا که انجام این عبادت با محرومیت از لذائذ مادی و مشکلاتی- مخصوصا در فصل تابستان-همراه است تعبیرات مختلفی در آیه فوق به کار رفته که روح انسان را برای پذیرش این حکم آماده سازد.
نخست با خطاب یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا :ای مؤمنان! سپس بیان این حقیقت که روزه اختصاص به شما ندارد،بلکه در امتهای پیشین نیز بوده است.
و سرانجام بیان فلسفه آن و اینکه اثرات پربار این فریضه الهی صد در صد عائد خود شما میشود،آن را یک موضوع دوست داشتنی و گوارا میسازد.
در حدیثی از امام صادق نقل شد که فرمود:
لذة ما فی النداء ازال تعب العبادة و العناء !:"لذت خطاب" یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا "آن چنان است که سختی و مشقت این عبادت را از بین برده است"! 1.
*** در آیه بعد برای اینکه باز از سنگینی روزه کاسته شود چند دستور دیگر را در این زمینه بیان میفرماید نخست میگوید:
"چند روز معدودی را باید روزه بدارید"( أَیّٰاماً مَعْدُودٰاتٍ ).
چنان نیست که مجبور باشید تمام سال یا قسمت مهمی از آن را روزه بگیرید بلکه روزه تنها بخش کوچکی از آن را اشغال میکند.
دیگر اینکه:"کسانی که از شما بیمار یا مسافر باشند و روزه گرفتن برای آنها مشقت داشته باشد از این حکم معافند و باید روزهای دیگری را بجای آن روزه بگیرند"( فَمَنْ کٰانَ مِنْکُمْ مَرِیضاً أَوْ عَلیٰ سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَیّٰامٍ أُخَرَ ).
سوم"کسانی که با نهایت زحمت باید روزه بگیرند(مانند پیر مردان
و پیر زنان و بیماران مزمن که بهبودی برای آنها نیست)لازم نیست مطلقا روزه بگیرند،بلکه باید بجای آن کفاره بدهند،مسکینی را اطعام کند"( وَ عَلَی الَّذِینَ یُطِیقُونَهُ فِدْیَةٌ طَعٰامُ مِسْکِینٍ ) 1.
"و آن کس که مایل باشد بیش از این در راه خدا اطعام کنند برای او بهتر است"( فَمَنْ تَطَوَّعَ خَیْراً فَهُوَ خَیْرٌ لَهُ ) 2.
و بالاخره در پایان آیه این واقعیت را بازگو میکند که"روزه گرفتن برای شما بهتر است اگر بدانید"( وَ أَنْ تَصُومُوا خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ ).
گرچه بعضی خواستهاند این جمله را دلیل بر این بگیرند که روزه در آغاز تشریع،واجب تخییری بوده و مسلمانان میتوانستند روزه بگیرند یا بجای آن"فدیه"بدهند تا تدریجا به روزه گرفتن عادت کنند و بعد این حکم نسخ
شده و صورت وجوب عینی پیدا کرده است.
ولی ظاهر این است که این جمله تاکید دیگری بر فلسفه روزه است، و اینکه این عبادت-همانند سائر عبادات-چیزی بر جاه و جلال خدا نمیافزاید بلکه تمام سود و فائده آن عائد عبادت کنندگان میشود.
شاهد این سخن تعبیرهای مشابه آن است که در آیات دیگر قرآن به چشم میخورد،مانند ذٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ که بعد از حکم وجوب نماز جمعه ذکر شده است(سوره جمعه آیه 9).
و در آیه سوره عنکبوت میخوانیم: وَ إِبْرٰاهِیمَ إِذْ قٰالَ لِقَوْمِهِ اعْبُدُوا اللّٰهَ وَ اتَّقُوهُ ذٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ :"او به بت پرستان گفت:خدا را پرستش کنید و از او بپرهیزید،این برای شما بهتر است اگر بدانید".
و به این ترتیب روشن میشود که جمله" أَنْ تَصُومُوا خَیْرٌ لَکُمْ "خطاب به همه روزهداران است نه گروه خاصی از آنها.
*** آخرین آیه مورد بحث زمان روزه و قسمتی از احکام و فلسفههای آن را شرح میدهد نخست میگوید:"آن چند روز معدود را که باید روزه بدارید ماه رمضان است"( شَهْرُ رَمَضٰانَ ).
"همان ماهی که قرآن در آن نازل شده"( اَلَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ ).
همان قرآنی که مایه هدایت مردم،و دارای نشانههای هدایت،و معیارهای سنجش حق و باطل است"( هُدیً لِلنّٰاسِ وَ بَیِّنٰاتٍ مِنَ الْهُدیٰ وَ الْفُرْقٰانِ ).
سپس بار دیگر حکم مسافران و بیماران را به عنوان تاکید بازگو کرده میگوید:"کسانی که در ماه رمضان در حضر باشند باید روزه بگیرند،اما آنها که بیمار یا مسافرند روزهای دیگری را بجای آن روزه میگیرند"( فَمَنْ شَهِدَ
مِنْکُمُ الشَّهْرَ فَلْیَصُمْهُ وَ مَنْ کٰانَ مَرِیضاً أَوْ عَلیٰ سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَیّٰامٍ أُخَرَ
) 1.
تکرار حکم مسافر و بیمار در این آیه و آیه قبل ممکن است از این نظر باشد که بعضی به گمان اینکه خوردن روزه مطلقا کار خوبی نیست به هنگام بیماری و سفر اصرار داشته باشند روزه بگیرند،لذا قرآن با تکرار این حکم میخواهد به مسلمانان بفهماند همانگونه که روزه گرفتن برای افراد سالم یک فریضه الهی است افطار کردن هم برای بیماران و مسافران یک فرمان الهی میباشد که مخالفت با آن گناه است.
در قسمت آخر آیه بار دیگر به فلسفه تشریع روزه پرداخته میگوید:
"خداوند راحتی شما را میخواهد و زحمت شما را نمیخواهد"( یُرِیدُ اللّٰهُ بِکُمُ الْیُسْرَ وَ لاٰ یُرِیدُ بِکُمُ الْعُسْرَ ).
اشاره به اینکه روزه داشتن گرچه در ظاهر یک نوع سختگیری و محدودیت است اما سرانجامش راحتی و آسایش انسان میباشد،هم از نظر معنوی و هم از لحاظ مادی(چنان که در بحث فلسفه روزه خواهد آمد).
این جمله ممکن است به این نکته نیز اشاره باشد که فرمانهای الهی مانند فرمان حاکمان ستمگر نیست،بلکه در مواردی که انجام آن مشقت شدید داشته باشد وظیفه آسانتری قائل میشود،لذا حکم روزه را با تمام اهمیتی که دارد از بیماران و مسافران و افراد ناتوان برداشته است.
سپس اضافه میکند:"هدف آن است که شما تعداد این روزها را کامل کنید"( وَ لِتُکْمِلُوا الْعِدَّةَ ).
یعنی بر هر انسان سالمی لازم است در سال یک ماه روزه بدارد،چرا که برای پرورش جسم و جان او لازم است،به همین دلیل اگر ماه رمضان بیمار یا در سفر بودید باید به تعداد این ایام روزه را قضا کنید تا عدد مزبور کامل گردد،حتی زنان حائض که از قضای نماز معافند از قضای روزه معاف نیستند.
و در آخرین جمله میفرماید:"تا خدا را به خاطر اینکه شما را هدایت کرده بزرگ بشمرید،و شاید شکر نعمتهای او را بگذارید"( وَ لِتُکَبِّرُوا اللّٰهَ عَلیٰ مٰا هَدٰاکُمْ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ ).
آری شما باید به خاطر آن همه هدایتها در مقام تعظیم پروردگار بر آئید، و در مقابل آن همه نعمتها که به شما بخشیده شکرگزاری کنید.
قابل توجه اینکه مساله شکرگزاری را با کلمه"لعل"آورده است، ولی مساله بزرگداشت پروردگار را به طور قاطع ذکر کرده،این تفاوت تعبیر ممکن است به خاطر این باشد که انجام این عبادت(روزه)به هر حال تعظیم مقام پروردگار است،اما شکر که همان صرف کردن نعمتها در جای خود و بهرهگیری از آثار و فلسفههای عملی روزه است شرائطی دارد که تا آن شرائط حاصل نشود انجام نمیگیرد،و مهمترین آن شرائط اخلاص کامل و شناخت حقیقت روزه و آگاهی از فلسفههای آن است.
روزه ابعاد گوناگونی دارد،و آثار فراوانی از نظر مادی و معنوی در وجود انسان میگذارد،که از همه مهمتر"بعد اخلاقی"و فلسفه تربیتی آن است.
از فوائد مهم روزه این است که روح انسان را"تلطیف"،و اراده انسان را "قوی"،و غرائز او را"تعدیل"میکند.
روزهدار باید در حال روزه با وجود گرسنگی و تشنگی از غذا و آب و همچنین لذت جنسی چشم بپوشد،و عملا ثابت کند که او همچون حیوان در بند اصطبل و علف نیست،او میتواند زمام نفس سرکش را به دست گیرد،و بر هوسها و شهوات خود مسلط گردد.
در حقیقت بزرگترین فلسفه روزه همین اثر روحانی و معنوی آن است، انسانی که انواع غذاها و نوشابهها در اختیار دارد و هر لحظه تشنه و گرسنه شد به سراغ آن میرود، همانند درختانی است که در پناه دیوارهای باغ بر لب نهرها میرویند،این درختان نازپرورده،بسیار کم مقاومت و کمدوامند،اگر چند روزی آب از پای آنها قطع شود پژمرده میشوند،و میخشکند.
اما درختانی که از لابلای صخرهها در دل کوهها و بیابانها میرویند و نوازشگر شاخههایشان از همان طفولیت طوفانهای سخت،و آفتاب سوزان،و سرمای زمستان است،و با انواع محرومیتها دست به گریبانند،محکم و با دوام و پر استقامت و سختکوش و سختجانند!.
روزه نیز با روح و جان انسان همین عمل را انجام میدهد و با محدودیتهای موقت به او مقاومت و قدرت اراده و توان مبارزه با حوادث سخت میبخشد،و چون غرائز سرکش را کنترل میکند بر قلب انسان نور و صفا میپاشد.
خلاصه روزه انسان را از عالم حیوانیت ترقی داده و به جهان فرشتگان صعود میدهد،جمله لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ (باشد که پرهیزگار شوید)اشاره به همه این حقایق است.
و نیز حدیث معروف
الصوم جنة من النار :"روزه سپری است در برابر آتش دوزخ"اشاره به همین موضوع است 1.
در حدیث دیگری از علی ع میخوانیم که از پیامبر ص پرسیدند:
چه کنیم که شیطان از ما دور شود؟فرمود:
الصوم یسود وجهه،و الصدقة تکسر ظهره،و الحب فی اللّٰه و المواظبة علی العمل الصالح یقطع دابره،و الاستغفار یقطع وتینه "روزه روی شیطان را سیاه میکند،و انفاق در راه خدا پشت او را میشکند،و دوست داشتن به خاطر خدا،و مواظبت بر عمل صالح دنباله او را قطع میکند،و استغفار رگ قلب او را میبرد"! 1.
در نهج البلاغه به هنگامی که امیر مؤمنان علی ع فلسفه عبادات را بیان میکند به روزه که میرسد چنین میفرماید:
و الصیام ابتلاء لاخلاص الخلق :
"خداوند روزه را از این جهت تشریع فرموده که روح اخلاص در مردم پرورش یابد"! 2.
و نیز در حدیث دیگری از پیامبر ص میخوانیم:
ان للجنة بابا یدعی الریان لا یدخل فیها الا الصائمون :"بهشت دری دارد به نام"ریان"(سیراب شده)که تنها روزهداران از آن وارد میشوند.
مرحوم صدوق در"معانی الاخبار"در شرح این حدیث مینویسد انتخاب این نام برای این در بهشت به خاطر آن است که بیشترین زحمت روزه دار از ناحیه عطش است، هنگامی که روزهداران از این در وارد میشوند چنان سیراب میگردند که بعد از آن هرگز تشنه نخواهند شد 3.
بر کسی پوشیده نیست.روزه یک درس مساوات و برابری در میان افراد اجتماع است،با انجام این دستور مذهبی،افراد متمکن هم وضع گرسنگان و محرومان اجتماع را به طور محسوس در مییابند،و هم
با صرفهجویی در غذای شبانه روزی خود میتوانند به کمک آنها بشتابند.
البته ممکن است با توصیف حال گرسنگان و محرومان،سیران را متوجه حال گرسنگان ساخت،ولی اگر این مساله جنبه حسی و عینی به خود بگیرد اثر دیگری دارد،روزه به این موضوع مهم اجتماعی رنگ حسی میدهد،لذا در حدیث معروفی از امام صادق ع نقل شده که"هشام بن حکم"از علت تشریع روزه پرسید،امام ع فرمود:
انما فرض اللّٰه الصیام لیستوی به الغنی و الفقیر و ذلک ان الغنی لم یکن لیجد مس الجوع فیرحم الفقیر،و ان الغنی کلما اراد شیئا قدر علیه،فاراد اللّٰه تعالی ان یسوی بین خلقه،و ان یذیق الغنی مس الجوع و الالم،لیرق علی الضعیف و یرحم الجائع :
"روزه به این دلیل واجب شده است که میان فقیر و غنی مساوات بر قرار گردد،و این به خاطر آن است که غنی طعم گرسنگی را بچشد و نسبت به فقیر ادای حق کند،چرا که اغنیاء معمولا هر چه را بخواهند برای آنها فراهم است، خدا میخواهد میان بندگان خود مساوات باشد،و طعم گرسنگی و درد و رنج را به اغنیاء بچشاند تا به ضعیفان و گرسنگان رحم کنند" 1.
راستی اگر کشورهای ثروتمند جهان چند روز را در سال روزه بدارند و طعم گرسنگی را بچشند باز هم اینهمه گرسنه در جهان وجود خواهد داشت؟! ***
در طب امروز و همچنین طب قدیم،اثر معجزهآسای"امساک"در درمان انواع بیماریها به ثبوت رسیده و قابل انکار نیست،کمتر طبیبی است که در نوشتههای خود اشارهای به این حقیقت نکرده باشد،زیرا میدانیم عامل بسیاری از بیماریها
زیاده روی در خوردن غذاهای مختلف است،چون مواد اضافی،جذب نشده به صورت چربیهای مزاحم در نقاط مختلف بدن،یا چربی و قند اضافی در خون باقی میماند،این مواد اضافی در لابلای عضلات بدن در واقع لجنزارهای متعفنی برای پرورش انواع میکربهای بیماریهای عفونی است،و در این حال بهترین راه برای مبارزه با این بیماریها نابود کردن این لجنزارها از طریق امساک و روزه است!.
روزه زبالهها و مواد اضافی و جذب نشده بدن را میسوزاند،و در واقع بدن را"خانه تکانی"میکند.
بعلاوه یک نوع استراحت قابل ملاحظه برای دستگاههای گوارشی و عامل مؤثری برای سرویس کردن آنها است،و با توجه به اینکه این دستگاه از حساسترین دستگاههای بدن است و در تمام سال به طور دائم مشغول کار است،این استراحت برای آنها نهایت لزوم را دارد.
بدیهی است شخص روزهدار طبق دستور اسلام به هنگام"افطار"و"سحور" نباید در غذا افراط و زیاده روی کند،تا از این اثر بهداشتی نتیجه کامل بگیرد، در غیر این صورت ممکن است نتیجه بر عکس شود.
"الکسی سوفورین"دانشمند روسی در کتاب خود مینویسد:
"درمان از طریق روزه فائده ویژهای برای درمان کم خونی،ضعف رودهها التهاب بسیط و مزمن،دملهای خارجی و داخلی،سل،اسکلیروز،روماتیسم، نقرس،استسقاء،نوراستنی،عرق النساء،خراز(ریختگی پوست)،بیماریهای چشم،مرض قند،بیماریهای جلدی،بیماریهای کلیه،کبد و بیماریهای دیگر دارد.
معالجه از طریق امساک اختصاص به بیماریهای فوق ندارد،بلکه بیماریهایی که مربوط به اصول جسم انسان است و با سلولهای جسم آمیخته شده همانند:
سرطان سفلیس،سل و طاعون را نیز شفا میبخشد"! 1.
در حدیث معروفی پیغمبر ص اسلام میفرماید:"
صوموا تصحوا ":
"روزه بگیرید تا سالم شوید" 1.
و در حدیث معروف دیگر نیز از پیغمبر ص رسیده است"
المعدة بیت کل داء و الحمیة راس کل دواء ":"معده خانه تمام دردها است و امساک بالاترین داروها"!(بحار الانوار جلد 14 قدیم).
از تورات و انجیل فعلی نیز بر میآید که روزه در میان یهود و نصاری بوده و اقوام و ملل دیگر هنگام مواجه شدن با غم و اندوه روزه میگرفتهاند،چنان که در"قاموس کتاب مقدس"آمده است:"روزه کلیه در تمام اوقات،در میان هر طائفه و هر ملت و مذهب،در موقع ورود اندوه و زحمت غیر مترقبه،معمول بوده است" 2.
و نیز از تورات بر میآید که موسی ع چهل روز روزه داشته است چنان که میخوانیم:"هنگام بر آمدنم به کوه که لوحهای سنگی یعنی لوحهای عهدی که خداوند با شما بست بگیرم آن گاه در کوه چهل روز و چهل شب ماندم نه نان خوردم و نه آب نوشیدم" 3.
و همچنین به هنگام توبه و طلب خشنودی خداوند،یهود روزه میگرفتند:
"قوم یهود غالبا در موقعی که فرصت یافته میخواستند اظهار عجز و تواضع در حضور خدا نمایند روزه میداشتند تا به گناهان خود اعتراف نموده بواسطه روزه و توبه،رضای حضرت اقدس الهی را تحصیل نمایند" 4.
"روزه اعظم با کفاره،محتمل است که فقط روزه یک روز سالیانه مخصوص بود که در میان طائفه یهود مرسوم بود.البته روزههای موقتی دیگر نیز از برای یادگاری خرابی اورشلیم و غیره میداشتند" 1.
حضرت مسیح نیز چنان که از"انجیل"استفاده میشود چهل روز روزه داشته:"آن گاه عیسی از قوت روح به بیابان برده شد تا ابلیس او را امتحان نماید...
پس چهل شبانه روز روزه داشته عاقبة الامر گرسنه گردید" 2.
و نیز از انجیل"لوقا"بر میآید که حواریون مسیح نیز روزه میگرفتند 3.
باز در قاموس کتاب مقدس آمده است:"بنا بر این حیات حواریون و مؤمنین ایام گذشته عمری مملو از انکار لذات و زحمات بیشمار و روزه داری بود" 4.
به این ترتیب اگر قرآن میگوید" کَمٰا کُتِبَ عَلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ " (همان گونه که بر پیشینیان نوشته شد)شواهد تاریخی فراوانی دارد که در منابع مذاهب دیگر-حتی بعد از تحریف-به چشم میخورد.
اینکه ماه رمضان برای روزه گرفتن انتخاب شده بخاطر این است که این ماه بر سایر ماهها برتری دارد،در آیه مورد بحث نکته برتری آن چنین بیان شده که قرآن کتاب هدایت و راهنمای بشر که"فرقان"است یعنی با دستورات و قوانین خود روشهای صحیح را از ناصحیح جدا کرده و سعادت انسانها را تضمین نموده است در این ماه نازل گردیده،و در روایات اسلامی نیز چنین آمده است که همه کتابهای
بزرگ آسمانی"تورات"،"انجیل"،"زبور"،"صحف"،و"قرآن" همه در این ماه نازل شدهاند.
امام صادق ع میفرماید:"تورات"در ششم ماه مبارک رمضان و"انجیل" در دوازدهم و"زبور"در هیجدهم و"قرآن مجید"در شب قدر نازل گردیده است 1.
به این ترتیب ماه رمضان همواره ماه نزول کتابهای بزرگ آسمانی و ماه تعلیم و تربیت بوده است چرا که تربیت و پرورش بدون تعلیم و آموزش صحیح ممکن نیست،برنامه تربیتی روزه نیز باید با آگاهی هر چه بیشتر و عمیقتر از تعلیمات آسمانی هماهنگ گردد،تا جسم و جان آدمی را از آلودگی گناه شستشو دهد.
در آخرین جمعه ماه شعبان پیامبر اسلام ص برای آماده ساختن یاران خود جهت استقبال از ماه مبارک رمضان خطبهای خواند و اهمیت این ماه را چنین گوشزد نمود:
"ای مردم!ماه خدا با برکت،آمرزش و رحمت به سوی شما رو میآورد.
این ماه برترین ماهها است.
روزهای آن برتر از روزهای دیگر،و شبهای آن بهترین شبها است،لحظات و ساعات این ماه بهترین ساعات است.
ماهی است که به میهمانی خدا دعوت شدهاید و از کسانی که مورد اکرام خدا هستند میباشید.
نفسهای شما همچون تسبیح،خوابتان چون عبادت،اعمالتان مقبول، و دعایتان مستجاب است.
بنا بر این با نیتهای خالص و دلهای پاک از خداوند بخواهید تا شما را در روزه
داشتن و تلاوت قرآن در این ماه توفیق دهد،چرا که بدبخت کسی است که از آمرزش الهی در این ماه بزرگ محروم گردد.
با گرسنگی و تشنگی خویش در این ماه به یاد گرسنگی و تشنگی رستاخیز باشید،بر فقراء و بینوایان بخشش کنید،پیران خویش را گرامی دارید، به خردسالان رحمت آورید،پیوند خویشاوندی را محکم سازید.
زبانهایتان را از گناه باز دارید،چشمان خویش را از آنچه نگاهکردنش حلال نیست بپوشانید،گوشهای خویش را از آنچه شنیدنش حرام است فرا گیرید بر یتیمان مردم شفقت و محبت کنید،تا با یتیمان شما چنین کنند..." 1.
در آیات فوق اشارهای به این نکته شده بود که خدا بر شما آسان میگیرد و نمیخواهد به زحمت بیفتید، مسلما این اشاره در اینجا ناظر به مساله روزه و فوائد آن و حکم مسافر و بیمار است،ولی با توجه به کلی بودن از آن یک قاعده عمومی نسبت به تمام احکام اسلامی استفاده میشود و از مدارک قاعده معروف
"لا حرج"است.
این قاعده میگوید:اساس قوانین اسلام بر سختگیری نیست،و اگر در جایی حکمی تولید مشقت شدید کند،موقتا برداشته میشود،چنان که فقها فرمودهاند"هر گاه وضو گرفتن یا ایستادن به هنگام نماز و مانند اینها انسان را شدیدا به زحمت بیندازد،مبدل به تیمم و نماز نشسته میشود".
در آیه 78 سوره حج نیز میخوانیم: هُوَ اجْتَبٰاکُمْ وَ مٰا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ :"او شما را برگزید و در دین خود تکلیف مشقت باری برای شما قرار نداد".
حدیث معروف پیامبر ص:
بعثت علی الشریعة السمحة السهلة :"من مبعوث به آئین سهل و آسانی شدهام"نیز اشاره به همین مطلب است
وَ إِذٰا سَأَلَکَ عِبٰادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ اَلدّٰاعِ إِذٰا دَعٰانِ فَلْیَسْتَجِیبُوا لِی وَ لْیُؤْمِنُوا بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ (186)
186-و هنگامی که بندگان من از تو در باره من سؤال کنند(بگو)من نزدیکم!دعای دعا کننده را به هنگامی که مرا میخواند پاسخ میگویم،پس آنها باید دعوت مرا بپذیرند و به من ایمان بیاورند تا راه یابند(و به مقصد برسند).
کسی از پیامبر ص پرسید:آیا خدای ما نزدیک است تا آهسته با او مناجات کنیم؟یا دور است تا با صدای بلند او را بخوانیم؟آیه فوق نازل شد و(به آنها پاسخ داد که خدا به بندگانش نزدیک است) 1.
سلاحی به نام دعا و نیایش
از آنجا که یکی از وسائل ارتباط بندگان با خدا مساله دعا و نیایش است به دنبال ذکر بخش مهمی از احکام اسلام در آیات گذشته آیه مورد بحث از آن سخن میگوید،و با اینکه یک برنامه عمومی برای همه کسانی که میخواهند با خدا مناجات کنند در بر دارد قرار گرفتن آن در میان آیات مربوط به روزه مفهوم تازهای به آن میبخشد،چرا که روح هر عبادتی قرب به خدا و راز و نیاز با اوست.
این آیه روی سخن را به پیامبر کرده،میگوید:"هنگامی که بندگانم از تو در باره من سؤال کنند بگو من نزدیکم"( وَ إِذٰا سَأَلَکَ عِبٰادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ ).
نزدیکتر از آنچه تصور کنید،نزدیکتر از شما به خودتان،و نزدیکتر از شریان گردنهایتان چنان که در جای دیگر میخوانیم: وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ (سوره ق آیه 16).
سپس اضافه میکند:"من دعای دعا کننده را به هنگامی که مرا میخواند اجابت میکنم"( أُجِیبُ دَعْوَةَ الدّٰاعِ إِذٰا دَعٰانِ ).
"بنا بر این باید بندگان من دعوت مرا بپذیرند"( فَلْیَسْتَجِیبُوا لِی ).
"و به من ایمان آورند"( وَ لْیُؤْمِنُوا بِی ).
"باشد که راه خود را پیدا کنند و به مقصد برسند"( لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ ).
جالب اینکه در این آیه کوتاه خداوند هفت مرتبه به ذات پاک خود اشاره کرده و هفت بار به بندگان!و از این راه نهایت پیوستگی و قرب و ارتباط و محبت خود را نسبت به آنان مجسم ساخته است!.
"عبد اللّٰه بن سنان"میگوید از امام صادق ع شنیدم که فرمود:
"زیاد دعا کنید زیرا دعا کلید بخشش خداوند و وسیله رسیدن به هر حاجت
است،نعمتها و رحمتهایی نزد پروردگار است که جز با دعا نمیتوان به آن رسید! و بدان هر در را که بکوبی عاقبت گشوده خواهد شد"! 1.
آری او به ما نزدیک است،چگونه ممکن است از ما دور باشد در حالی که میان ما و قلب ما جای او است!( وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ )(سوره انفال آیه 24).
آنها که حقیقت و روح دعا و اثرات تربیتی و روانی آن را نشناختهاند ایرادهای گوناگونی به مساله دعا دارند:
گاه میگویند:دعا عامل تخدیر است،چرا که مردم را بجای فعالیت و کوشش و استفاده از وسائل پیشرفت و پیروزی،به سراغ دعا میفرستد،و به آنها تعلیم میدهد که بجای همه این تلاشها دعا کنند! و گاه میگویند:اصولا آیا دعا کردن فضولی در کار خدا نیست؟!خدا هر چه را مصلحت بداند انجام میدهد،او به ما محبت دارد،مصالح ما را بهتر از خود ما میداند،پس چرا ما هر ساعت مطابق دلخواه خود از او چیزی بخواهیم؟! و زمانی میگویند:از همه اینها گذشته آیا دعا منافات با مقام رضا و تسلیم در برابر اراده خداوند ندارد؟ آنها که چنین ایرادهایی را مطرح میکنند از آثار روانی،اجتماعی و تربیتی و معنوی دعا و نیایش غافلند؟زیرا انسان برای تقویت اراده و بر طرف کردن ناراحتیها به تکیه گاهی احتیاج دارد،دعا چراغ امید را در انسان روشن میسازد.
مردمی که دعا و نیایش را فراموش کنند،با عکس العملهای نامطلوب روانی و اجتماعی مواجه خواهند شد.
و به تعبیر یکی از روانشناسان معروف:
"فقدان نیایش در میان ملتی برابر با سقوط آن ملت است!اجتماعی که احتیاج به نیایش را در خود کشته است معمولا از فساد و زوال مصون نخواهد بود.
البته نباید این مطلب را فراموش کرد که تنها صبح نیایش کردن و بقیه روز همچون یک وحشی به سر بردن بیهوده است،باید نیایش را پیوسته انجام داد و در همه حال با توجه بود تا اثر عمیق خود را در انسان از دست ندهد" 1.
آنان که برای دعا اثر تخدیری قائلند معنی دعا را نفهمیدهاند،زیرا معنی دعا این نیست که از وسائل و علل طبیعی دست بکشیم و بجای آن دست به دعا برداریم،بلکه مقصود این است بعد از آنکه نهایت کوشش خود را در استفاده از همه وسائل موجود به کار بستیم،آنجا که دست ما کوتاه شد و به بنبست رسیدیم به سراغ دعا برویم،و با توجه و تکیه بر خداوند روح امید و حرکت را در خود زنده کنیم،و از کمکهای بی دریغ آن مبدء بزرگ مدد گیریم.
بنا بر این دعا مخصوص به نارساییها و بنبستها است،نه عاملی به جای عوامل طبیعی.
"نیایش در همین حال که آرامش را پدید آورده است،در فعالیتهای مغزی انسان یک نوع شکفتگی و انبساط باطنی و گاهی روح قهرمانی و دلاوری را تحریک میکند،نیایش خصائل خویش را با علامات بسیار مشخص و منحصر به فرد نشان میدهد، صفای نگاه،متانت رفتار،انبساط و شادی درونی،چهره پر از یقین، استعداد هدایت،و نیز استقبال از حوادث،اینها است که از وجود یک گنجینه پنهان در عمق روح ما حکایت میکند،و تحت این قدرت حتی مردم عقب مانده
و کم استعداد نیز میتوانند نیروی عقلی و اخلاقی خویش را بهتر به کار بندند، و از آن بیشتر بهره گیرند،اما متاسفانه در دنیای ما کسانی که نیایش را در چهره حقیقتش بشناسند بسیار کمند" 1.
از آنچه گفتیم پاسخ این ایراد که میگویند دعا بر خلاف"رضا و تسلیم" است نیز روشن شد،زیرا دعا همانطور که در بالا شرح داده شد یک نوع کسب قابلیت برای تحصیل سهم زیادتر از فیض بیپایان پروردگار است.
به عبارت دیگر انسان به وسیله دعا توجه و شایستگی بیشتری برای درک فیض خداوند پیدا میکند،بدیهی است کوشش برای تکامل و کسب شایستگی بیشتر عین تسلیم در برابر قوانین آفرینش است،نه چیزی بر خلاف آن.
از همه گذشته"دعا"یک نوع عبادت و خضوع و بندگی است،و انسان به وسیله دعا توجه تازهای به ذات خداوند پیدا میکند،و همانطور که همه عبادات اثر تربیتی دارد دعا هم دارای چنین اثری خواهد بود.
و اینکه میگویند:"دعا فضولی در کار خدا است!و خدا هر چه مصلحت باشد انجام میدهد"توجه ندارد که مواهب الهی بر حسب استعدادها و لیاقتها تقسیم میشود،هر قدر استعداد و شایستگی بیشتر باشد سهم بیشتری از آن مواهب نصیب انسان میگردد.
لذا میبینیم امام صادق ع میفرماید:
ان عند اللّٰه عز و جل منزلة لا تنال الا بمسالة :"در نزد خداوند مقاماتی است که بدون دعا کسی به آن نمیرسد"! 2.
دانشمندی میگوید:"وقتی که ما نیایش میکنیم خود را به قوه پایان ناپذیری که تمام کائنات را به هم پیوسته است متصل و مربوط میسازیم" 3.
و نیز میگوید:"امروز جدیدترین علم یعنی روانپزشکی همان چیزهایی را تعلیم میدهد که پیامبران تعلیم میدادند،چرا؟به علت اینکه پزشکان روانی دریافتهاند که دعا و نماز و داشتن یک ایمان محکم به دین،نگرانی و تشویش و هیجان و ترس را که موجب نیم بیشتری از ناراحتیهای ما است بر طرف میسازد" 1.
پس از آنکه دانستیم که دعا در مورد نارساییهای قدرت ما است،نه در مورد توانایی و قدرت،و به عبارت دیگر دعای مستجاب دعائی است که به مضمون" أَمَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذٰا دَعٰاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوءَ "(سوره نمل آیه 62)به هنگام اضطرار و عقیم ماندن تمام تلاشها و کوششها انجام گیرد،روشن میشود که مفهوم دعا درخواست فراهم شدن اسباب و عواملی است که از دائره قدرت انسان بیرون باشد آن هم از کسی که قدرتش بیپایان و هر امری برای او آسان است.
ولی این درخواست نباید تنها از زبان انسان صادر شود،بلکه از تمام وجود او برخیزد،و زبان در این قسمت نماینده و ترجمان تمام ذرات وجود انسان و اعضا و جوارح او باشد.
قلب و روح از طریق دعا پیوند نزدیک با خدا پیدا کند،و همانند قطرهای که به اقیانوس بیپایان به پیوند اتصال معنوی با آن مبدء بزرگ قدرت مییابد اثرات این ارتباط و پیوند روحانی را به زودی مورد بررسی قرار خواهیم داد.
البته باید توجه داشت که یک نوع دیگر دعا داریم که حتی در موارد قدرت و توانایی نیز انجام میگیرد،و آن دعائی است که نشان دهنده عدم استقلال قدرتهای ما در برابر قدرت پروردگار است،و به عبارت دیگر مفهوم آن توجه به این حقیقت است که اسباب و عوامل طبیعی هر چه دارند از ناحیه او دارند،
و به فرمان او هستند،اگر به دنبال دارو میرویم و شفا از آن میطلبیم به خاطر آن است که او آن اثر را به دارو بخشیده(این نوع دیگری از دعا است که در احادیث اسلامی نیز به آن اشاره شده است).
کوتاه سخن اینکه دعا یک نوع خود آگاهی و بیداری دل و اندیشه،و پیوند باطنی با مبدء همه نیکیها و خوبیها است،لذا در سخنان حضرت علی ع میخوانیم "
لا یقبل اللّٰه عز و جل دعاء قلب لاه ":"خداوند دعای غافلدلان را مستجاب نمیکند" 1.
و در حدیث دیگر از امام صادق ع به همین مضمون میخوانیم"
ان اللّٰه عز و جل لا یستجیب دعاء بظهر قلب ساه " 2.
توجه به کیفیت این شرائط نیز روشنگر حقایق تازهای در زمینه مساله بظاهر بغرنج دعاء است،و اثر سازنده آن را آشکار میسازد در روایات اسلامی شرائطی بر استجابت دعا میخوانیم از جمله:
1-برای اجابت دعا باید قبل از هر چیز در پاکی قلب و روح کوشید،و از گناه توبه کرد،و خودسازی نمود،و از زندگی رهبران الهی الهام گرفت.
از امام صادق ع نقل شده که فرمود:
ایاکم ان یسئل احدکم ربه شیئا من حوائج الدنیا و الاخرة حتی یبدء بالثناء علی اللّٰه و المدحة له و الصلاة علی النبی و آله،ثم الاعتراف بالذنب،ثم المسالة :"مبادا هیچ یک از شما از خدا تقاضایی کند مگر اینکه نخست حمد و ثنای او را بجا آورد و درود بر پیامبر و آل او بفرستد بعد به گناه خود نزد او اعتراف(و توبه)کند سپس دعا نماید 3.
2-در پاکی زندگی از اموال غصب و ظلم و ستم بکوشد،و تغذیه او از حرام نباشد از پیامبر اسلام ص نقل شده:
من احب ان یستجاب دعائه فلیطب مطعمه و مکسبه :"کسی که دوست دارد دعایش مستجاب گردد باید غذا و کسب خود را پاک کند" 1.
3-از مبارزه با فساد و دعوت بسوی حق خود داری نکند،زیرا آنها که امر بمعروف و نهی از منکر را ترک میگویند دعای مستجابی ندارند،چنان که از پیامبر اسلام ص نقل شده:
لتامرن بالمعروف و لتنهن عن المنکر،او لیسلطن اللّٰه شرارکم علی خیارکم و یدعوا خیارکم فلا یستجاب لهم: "باید امر به معروف و نهی از منکر کنید و الا خداوند بدان را بر نیکان شما مسلط میکند و هر چه دعا کنند مستجاب نخواهد شد"! 2.
در حقیقت ترک این وظیفه بزرگ"نظارت ملی"نابسامانیهایی در اجتماع به وجود میآورد که نتیجه آن خالی ماندن صحنه اجتماع برای بدکاران است، و دعا برای برطرف شدن نتایج آن بی اثر است زیرا این وضع نتیجه قطعی اعمال خود انسان میباشد. 4-عمل به پیمانهای الهی-ایمان و عمل صالح و امانت و درستکاری یکی دیگر از شرائط استجابت دعا است.زیرا آن کس که به عهد خویش در برابر پروردگارش وفا نکند نباید انتظار داشته باشد که مشمول وعده اجابت دعا از ناحیه پروردگار باشد.
کسی نزد امیر مؤمنان علی ع از عدم استجابت دعایش شکایت کرد و گفت با اینکه خداوند فرموده دعا کنید من اجابت میکنم،چرا ما دعا میکنیم و به اجابت نمیرسد؟! اما در پاسخ فرمود:
ان قلوبکم خان بثمان خصال:
اولها:انکم عرفتم اللّٰه فلم تؤدوا حقه کما اوجب علیکم،فما اغنت عنکم معرفتکم شیئا.
و الثانیة:انکم آمنتم برسوله ثم خالفتم سنته و امتم شریعته فاین ثمرة ایمانکم؟ و الثالثة:انکم قراتم کتابه المنزل علیکم فلم تعملوا به،و قلتم سمعنا و اطعنا ثم خالفتم! و الرابعه:انکم قلتم تخافون من النار،و انتم فی کل وقت تقدمون الیها بمعاصیکم،فاین خوفکم؟ و الخامسة:انکم قلتم ترغبون فی الجنة،و انتم فی کل وقت تفعلون ما یباعدکم منها فاین رغبتکم فیها؟ و السادسة:انکم اکلتم نعمة المولی فلم تشکروا علیها! و السابعة:ان اللّٰه امرکم بعداوة الشیطان،و قال إِنَّ الشَّیْطٰانَ لَکُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا ،فعاد یتموه بلاقول،و والیتموه بلا مخالفة.
و الثامنة:انکم جعلتم عیوب الناس نصب اعینکم و عیوبکم وراء ظهورکم تلومون من انتم احق باللوم منه فای دعاء یستجاب لکم مع هذا و قد سددتم ابوابه و طرقه؟فاتقوا اللّٰه و اصلحوا اعمالکم و اخلصوا سرائرکم و امروا بالمعروف و انهوا عن المنکر فیستجیب لکم دعائکم : 1.
"قلب و فکر شما در هشت چیز خیانت کرده(لذا دعایتان مستجاب نمیشود):
1-شما خدا را شناختهاید اما حق او را ادا نکردهاید،بهمین دلیل شناخت شما سودی بحالتان نداشته!.
2-شما به فرستاده او ایمان آوردهاید سپس با سنتش به مخالفت برخاستهاید ثمره ایمان شما کجا است؟
3-کتاب او را خواندهاید ولی به آن عمل نکردهاید،گفتید شنیدیم و اطاعت کردیم سپس به مخالفت برخاستید! 4-شما میگوئید از مجازات و کیفر خدا میترسید،اما همواره کارهایی میکنید که شما را به آن نزدیک میسازد...
5-میگوئید به پاداش الهی علاقه دارید اما همواره کاری انجام میدهید که شما را از آن دور میسازد...
6-نعمت خدا را میخورید و حق شکر او را ادا نمیکنید.
7-به شما دستور داده دشمن شیطان باشید(و شما طرح دوستی با او میریزید) ادعای دشمنی با شیطان دارید اما عملا با او مخالفت نمیکنید.
8-شما عیوب مردم را نصب العین خود ساخته و عیوب خود را پشت سر افکندهاید...با این حال چگونه انتظار دارید دعایتان به اجابت برسد؟در حالی که خودتان درهای آن را بستهاید؟تقوا پیشه کنید،اعمال خویش را اصلاح نمائید امر به معروف و نهی از منکر کنید تا دعای شما به اجابت برسد".
***این حدیث پر معنی با صراحت میگوید:
وعده خداوند به اجابت دعا یک وعده مشروط است نه مطلق،مشروط به آنکه شما به وعدهها و پیمانهای خود عمل کنید در حالی که شما از 8 راه پیمان شکنی کردهاید،و اگر به این پیمان شکنی پایان دهید دعای شما مستجاب میشود.
عمل به دستورات هشتگانه فوق که در حقیقت شرائط استجابت دعا است برای تربیت انسان و به کار گرفتن نیروهای او در یک مسیر سازنده و ثمر بخش کافی است.
***5-دیگر از شرائط استجابت دعا توام گشتن آن با عمل و تلاش و کوشش است در کلمات قصار امیر مؤمنان علی ع میخوانیم:الداعی بلا عمل کالرامی
بلا وتر!(نهج البلاغه-حکمت 337):"دعا کننده بدون عمل و تلاش مانند تیرانداز بدون"زه"است"!.
با توجه به اینکه"وتر"(زه)عامل حرکت و وسیله پیش راندن تیر به سوی هدف است نقش"عمل"در تاثیر"دعا"روشن میگردد.
***مجموع شرائط پنجگانه فوق روشنگر این واقعیت است که دعا نه تنها نباید جانشین اسباب طبیعی و وسائل عادی برای وصول به هدف گردد،بلکه برای اجابت آن باید در برنامههای زندگی دعا کننده دگرگونی کلی به عمل آید،روحیات شخص،نوسازی شود،و در اعمال پیشین تجدید نظر گردد.آیا چسبانیدن عنوان "مخدر"به دعا با چنین شرایطی نشانه بیاطلاعی و یا اعمال غرض نیست؟! ***
أُحِلَّ لَکُمْ لَیْلَةَ اَلصِّیٰامِ اَلرَّفَثُ إِلیٰ نِسٰائِکُمْ هُنَّ لِبٰاسٌ لَکُمْ وَ أَنْتُمْ لِبٰاسٌ لَهُنَّ عَلِمَ اَللّٰهُ أَنَّکُمْ کُنْتُمْ تَخْتٰانُونَ أَنْفُسَکُمْ فَتٰابَ عَلَیْکُمْ وَ عَفٰا عَنْکُمْ فَالْآنَ بَاشِرُوهُنَّ وَ اِبْتَغُوا مٰا کَتَبَ اَللّٰهُ لَکُمْ وَ کُلُوا وَ اِشْرَبُوا حَتّٰی یَتَبَیَّنَ لَکُمُ اَلْخَیْطُ اَلْأَبْیَضُ مِنَ اَلْخَیْطِ اَلْأَسْوَدِ مِنَ اَلْفَجْرِ ثُمَّ أَتِمُّوا اَلصِّیٰامَ إِلَی اَللَّیْلِ وَ لاٰ تُبَاشِرُوهُنَّ وَ أَنْتُمْ عٰاکِفُونَ فِی اَلْمَسٰاجِدِ تِلْکَ حُدُودُ اَللّٰهِ فَلاٰ تَقْرَبُوهٰا کَذٰلِکَ یُبَیِّنُ اَللّٰهُ آیٰاتِهِ لِلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ (187)
187-آمیزش جنسی با همسرانتان در شب روزهداری حلال است،آنها لباس شما هستند و شما لباس آنها.(هر دو زینت یکدیگر هستید و باعث حفظ یکدیگر)خداوند میدانست که شما به خود خیانت میکردید(و این کار را که ممنوع بود بعضا انجام میدادید)پس توبه کرد بر شما و شما را بخشید.اکنون با آنها آمیزش کنید و آنچه را خدا بر شما مقرر داشته طلب نمائید.بخورید و بیاشامید تا رشته سپید صبح از رشته سیاه(شب)برای شما آشکار گردد،سپس روزه را تا شب تکمیل کنید،و در حالی که در مساجد مشغول اعتکاف هستید با زنان آمیزش نکنید،این مرزهای الهی است،به آن نزدیک نشوید،خداوند این چنین آیات خود را برای مردم روشن میسازد،باشد که پرهیزگار گردند.
از روایات اسلامی چنین استفاده میشود که در آغاز نزول حکم روزه، مسلمانان تنها حق داشتند قبل از خواب شبانه غذا بخورند،چنانچه کسی در شب به خواب میرفت سپس بیدار میشد خوردن و آشامیدن بر او حرام بود.
و نیز در آن زمان آمیزش با همسران در روز و شب ماه رمضان مطلقا تحریم شده بود.
یکی از یاران پیامبر ص به نام"مطعم بن جبیر"که مرد ضعیفی بود با این حال روزه میداشت،هنگام افطار وارد خانه شد،همسرش رفت برای افطار او غذا حاضر کند به خاطر خستگی خواب او را ربود،وقتی بیدار شد گفت من دیگر حق افطار ندارم،با همان حال شب را خوابید و صبح در حالی که روزهدار بود برای حفر خندق(در آستانه جنگ احزاب)در اطراف مدینه حاضر شد، در اثناء تلاش و کوشش به واسطه ضعف و گرسنگی مفرط بیهوش شد،پیامبر بالای سرش آمد و از مشاهده حال او متاثر گشت.
و نیز جمعی از جوانان مسلمان که قدرت کنترل خویشتن را نداشتند شبهای ماه رمضان با همسران خود آمیزش مینمودند.
در این هنگام آیه نازل شد و به مسلمانان اجازه داد که در تمام طول شب میتوانند غذا بخورند و با همسران خود آمیزش جنسی داشته باشند.
توسعهای در حکم روزه
چنان که در شان نزول خواندیم در آغاز اسلام آمیزش با همسران در شب و روز ماه رمضان مطلقا ممنوع بود،و همچنین خوردن و آشامیدن پس از خواب
و این شاید آزمایشی بود برای مسلمین و هم برای آماده ساختن آنها نسبت به پذیرش احکام روزه.
آیه مورد بحث که شامل چهار حکم اسلامی در زمینه روزه و اعتکاف است نخست در قسمت اول میگوید:"در شبهای ماه روزه آمیزش جنسی با همسرانتان برای شما حلال شده است"( أُحِلَّ لَکُمْ لَیْلَةَ الصِّیٰامِ الرَّفَثُ إِلیٰ نِسٰائِکُمْ ) 1.
سپس به فلسفه این موضوع پرداخته،میگوید:"زنان لباس شما هستند و شما لباس آنها"( هُنَّ لِبٰاسٌ لَکُمْ وَ أَنْتُمْ لِبٰاسٌ لَهُنَّ ).
لباس از یک سو انسان را از سرما و گرما و خطر برخورد اشیاء به بدن حفظ میکند،و از سوی دیگر عیوب او را میپوشاند،و از سوی سوم زینتی است برای تن آدمی،این تشبیه که در آیه فوق آمده اشاره به همه این نکات است.
دو همسر یکدیگر را از انحرافات حفظ میکنند،عیوب هم را میپوشانند وسیله راحت و آرامش یکدیگرند،و هر یک زینت دیگری محسوب میشود.
این تعبیر نهایت ارتباط معنوی مرد و زن و نزدیکی آنها را به یکدیگر و نیز مساوات آنها را در این زمینه کاملا روشن میسازد،زیرا همان تعبیر که در باره مردان آمده در باره زنان هم آمده است بدون هیچ تغییر.
سپس قرآن علت این تغییر قانون الهی را بیان کرده میگوید:"خداوند میدانست که شما به خویشتن خیانت میکردید(و این عمل را که ممنوع بود بعضا انجام میدادید)خدا بر شما توبه کرد،و شما را بخشید"( عَلِمَ اللّٰهُ أَنَّکُمْ کُنْتُمْ تَخْتٰانُونَ أَنْفُسَکُمْ فَتٰابَ عَلَیْکُمْ وَ عَفٰا عَنْکُمْ ).
آری برای اینکه شما آلوده گناه بیشتر نشوید خدا به لطف و رحمتش این
برنامه را بر شما آسان ساخت و از مدت محدودیت آن کاست.
اکنون که چنین است با آنها آمیزش کنید و آنچه را خداوند بر شما مقرر داشته طلب نمائید"( فَالْآنَ بَاشِرُوهُنَّ وَ ابْتَغُوا مٰا کَتَبَ اللّٰهُ لَکُمْ ).
مسلما این امر به معنی وجوب نیست بلکه اجازهای است بعد از ممنوعیت که در اصطلاح اصولیون"امر عقیب حظر"نامیده میشود و دلیل بر جواز است.
جمله و اِبْتَغُوا مٰا کَتَبَ اللّٰهُ لَکُمْ اشاره به این است که استفاده از این توسعه و تخفیف که در مسیر قوانین آفرینش و حفظ نظام و بقای نسل است،هیچ مانعی ندارد.
سپس به بیان دومین حکم میپردازد و میگوید:"بخورید و بیاشامید تا رشته سپید صبح از رشته سیاه شب برای شما آشکار گردد"( وَ کُلُوا وَ اشْرَبُوا حَتّٰی یَتَبَیَّنَ لَکُمُ الْخَیْطُ الْأَبْیَضُ مِنَ الْخَیْطِ الْأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ ).
به این ترتیب مسلمانان حق داشتند در تمام طول شب از خوردنیها و نوشیدنیها استفاده کنند،اما به هنگام طلوع سپیده صبح امساک نمایند.
بعد به بیان سومین حکم پرداخته میگوید:"سپس روزه را تا شب تکمیل کنید"( ثُمَّ أَتِمُّوا الصِّیٰامَ إِلَی اللَّیْلِ ).
این جمله تاکیدی است بر ممنوع بودن خوردن و نوشیدن و آمیزش جنسی در روزها برای روزهداران،و نیز نشان دهنده آغاز و انجام روزه است که از طلوع فجر شروع و به شب ختم میشود.
سرانجام به چهارمین و آخرین حکم پرداخته میگوید:"هنگامی که در مساجد مشغول اعتکاف هستید با زنان آمیزش نکنید"( وَ لاٰ تُبَاشِرُوهُنَّ وَ أَنْتُمْ عٰاکِفُونَ فِی الْمَسٰاجِدِ ).
بیان این حکم مانند استثنایی است برای حکم گذشته زیرا به هنگام اعتکاف که حد اقل مدت آن سه روز است روزه میگیرند اما در این مدت نه در روز حق آمیزش جنسی با زنان دارند و نه در شب.
در پایان آیه،اشاره به تمام احکام گذشته کرده چنین میگوید:"اینها مرزهای الهی است به آن نزدیک نشوید"( تِلْکَ حُدُودُ اللّٰهِ فَلاٰ تَقْرَبُوهٰا ).
زیرا نزدیک شدن به مرز وسوسهانگیز است،و گاه سبب میشود که انسان از مرز بگذرد و در گناه بیفتد.
آری این چنین خداوند آیات خود را برای مردم روشن میسازد،شاید پرهیزگاری پیشه کنند"( کَذٰلِکَ یُبَیِّنُ اللّٰهُ آیٰاتِهِ لِلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ ).
همانگونه که در آیات فوق بعد از ذکر قسمتهایی از احکام روزه و اعتکاف خواندیم از این احکام تعبیر"مرزهای الهی"شده است،مرز میان حلال و حرام مرز میان ممنوع و مجاز،و جالب اینکه نمیگوید از مرزها نگذرید،میگوید:
به آن نزدیک نشوید!چرا که نزدیک شدن به مرز وسوسهانگیز است و گاه سبب میشود که بر اثر طغیان شهوات و یا گرفتار شدن به اشتباه انسان از آن بگذرد.
به همین دلیل در بعضی از قوانین اسلامی گام نهادن در مناطقی که موجب لغزش انسان به گناه است نهی شده است مانند شرکت در مجلس گناه،هر چند خود آلوده آن گناه نباشد،و یا خلوت کردن با اجنبیه(بودن با یک زن بیگانه در یک محل خلوت و کاملا تنها که دیگران به آن راه ندارند).
همین معنی در احادیث دیگر تحت عنوان"حمایت از حمی"(نگهداشتن حریم منطقه ممنوعه)بیان شده است:
پیامبر اسلام ص میفرماید:
ان حمی اللّٰه محارمه،فمن یرتع حول الحمی یوشک ان یقع فیه :"محرمات الهی قرقگاههای او است هر کس گوسفند
خود را در کنار قرقگاه ببرد بیم آن میرود که وارد منطقه ممنوعه شود" 1.
باز به همین دلیل افرادی که پایبند اصول تقوی و پرهیزگاری هستند نه تنها مرتکب محرمات نمیشوند بلکه سعی دارند به نزدیکی حرام نیز گام ننهند.
-"اعتکاف"در اصل به معنی محبوس ماندن و مدتی طولانی در کنار چیزی بودن است و در اصطلاح شرع توقف در مساجد برای عبادت میباشد که حد اقل آن سه روز است و شرط آن روزه داشتن و ترک بعضی دیگر از لذائذ است.
این عبادت اثر عمیقی در تصفیه روح و توجه مخصوص به پروردگار دارد و آداب و شرائط آن در کتب فقهی ذکر شده است البته این عبادت ذاتا از مستحبات است ولی در پارهای از موارد استثنایی شکل وجوب به خود میگیرد،به هر حال در آیه مورد بحث تنها به یکی از شرائط آن که عدم آمیزش با زنان(اعم در شب یا روز)است اشاره شده آنهم به خاطر ارتباط و پیوندی که با مساله روزه دارد.
-"فجر"در اصل به معنی شکافتن است و اینکه از طلوع صبح تعبیر به فجر شده بخاطر آن است پرده سیاه شب با ظهور اولین سپیده صبح از هم شکافته میشود.
در آیات مورد بحث علاوه بر این تعبیر،تعبیر به حَتّٰی یَتَبَیَّنَ لَکُمُ الْخَیْطُ الْأَبْیَضُ مِنَ الْخَیْطِ الْأَسْوَدِ آمده است،جالب اینکه در حدیثی میخوانیم که "عدی بن حاتم"خدمت پیامبر عرض کرد من ریسمان سیاه و سفیدی گذارده بودم و به آنها نگاه میکردم تا به وسیله شناسایی آن دو از یکدیگر آغاز وقت روزه را تشخیص دهم!پیامبر از این سخن چنان خندید که دندانهای مبارکش
نمایان گشت،فرمود:"ای پسر حاتم منظور رشته سفید صبح از رشته سیاه شب در افق است که آغاز وجوب روزه است" 1.
ضمنا باید توجه داشت که این تعبیر نکته دیگری را نیز روشن میسازد و آن شناختن صبح صادق از کاذب است،زیرا:
در پایان شب نخست یک سفیدی بسیار کم رنگ به طور عمودی در آسمان پیدا میشود که آن را به دم روباه تشبیه کردهاند،این همان صبح کاذب و دروغگو است اما کمی بعد از آن سفیدی شفافی به طور افقی و در امتداد افق نمایان میشود که همچون رشته نخ سپیدی است که در کنار رشته سیاه شب کشیده شده است، این همان صبح صادق است که آغاز روزه و ابتدای وقت نماز صبح است،و هیچ شباهتی با صبح کاذب ندارد.
-جالب اینکه در نخستین آیه مربوط به احکام روزه خواندیم که هدف نهایی از آن تقوا است،همین تعبیر عینا در پایان آخرین آیه نیز آمده است( لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ )و این نشان میدهد که تمام این برنامهها وسیلهای هستند برای پرورش روح تقوا و خویشتنداری و ملکه پرهیز از گناه و احساس مسئولیت در برابر وظائف انسانها.
***پروردگارا!سر تعظیم بر آستان مقدست میسائیم که این توفیق را به ما دادی که جلد اول این تفسیر را مورد تجدید نظر قرار داده،نقائص آن را در حد توانایی بر طرف سازیم،شاید بتوانیم کتاب بزرگ آسمانیت قرآن مجید را بیش از پیش به برادران و خواهران مسلمان بشناسانیم.
خداوندا!تو را شکر میگوئیم که ما را مشمول این عنایت فرمودی که در طریق تفسیر سخنان بزرگ و پرارجت گام برداریم.
بارالها!این افتخار بزرگ را تا پایان کار از ما سلب مفرما تا بتوانیم باقیمانده این تفسیر را به بهترین صورت تنظیم و نشر دهیم.
خداوندا!از اینکه قلوب بندگان خاصت را متوجه این کتاب ساختی و اینهمه از آن استقبال کردند و شاید به ما در دل شبها یا به هنگام روز دعای خیری کنند متشکر و سپاسگزاریم 1.