ولایت عهدی امام رضا علیه السلام

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه : مرتضوی ، سیدمحمد، 1335 -

عنوان و نام پدیدآور : ولایت عهدی امام رضا علیه السلام / محمد مرتضوی .

مشخصات نشر : مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی ، 1385.

مشخصات ظاهری : 124 ص.

شابک : 11000 ریال: 964-971-001-9 ؛ 12000 ریال: چاپ دوم: 978-964-9711-45-4 ؛ 15000 ریال (چاپ سوم)

وضعیت فهرست نویسی : فاپا

یادداشت : چاپ دوم: 1386.

یادداشت : چاپ سوم: 1387.

یادداشت : کتابنامه : ص . [123] - 124؛ همچنین به صورت زیرنویس .

موضوع : علی بن موسی (ع)، امام هشتم ، 153؟ - 203ق. -- ولایتعهدی

موضوع : عباسیان -- تاریخ

موضوع : شیعیان -- تاریخ

شناسه افزوده : بنیاد پژوهش های اسلامی

رده بندی کنگره : BP47/م 46و8 1385

رده بندی دیویی : 297/957

شماره کتابشناسی ملی : م 85-11197

چاپ یکم 1385 / 1000 نسخه / قیمت 11000 ریال چاپ و صحافی: مؤسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوی

بنیاد پژوهش های اسلامی، مشهد: صندوق پستی 366 - 91735

تلفن و دورنگار واحد فروش بنیاد پژوهش های اسلامی: 2230803

فروشگاه های کتاب بنیاد پژوهش های اسلامی، مشهد: 2233923، قم: 7733029

شرکت به نشر، دفتر مرکزی (مشهد) تلفن 7 - 8511136، دورنگار 8515560

Web Site: www.islamic-rf.org

حق چاپ محفوظ است

E-mail:info@islamic-rf.org

خیراندیش دیجیتالی: انجمن مددکاری امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشريف) اصفهان

ویراستار کتاب: خانم عسل بی غم

فهرست مطالب

پیشگفتار ... 7

هارون و فرزندانش ... 11

عبدالله مأمون ... 14

محمّد امین ... 16

ولایت عهدی امین ... 19

ولایت عهدی مأمون ... 20

مرگ هارون و آغاز درگیری ها ... 23

اقدامات فضل بن سهل در تثبیت مأمون ... 33

اقدامات مأمون برای تثبیت حکومت ... 37

نقش استقلال طلبان ... 43

کشتن امین و پیامدهای آن ... 49

حذف آل علی (علیه السلام) از صحنه سیاسی ... 54

امام رضا (علیه السلام) و پذیرش ولایت عهدی ... 63

اطلاع رسانی امام رضا (علیه السلام) ... 66

عکس العمل امام رضا (علیه السلام) پس از انتصاب به ولایت عهدی ... 74

کنترل قیام امام رضا (علیه السلام) ... 80

توطئه سلب اعتماد ایرانیان از امام رضا (علیه السلام) ... 84

هدف های مأمون از تشکیل جلسات مناظره ... 93

جلب اعتماد عباسیان ... 107

قرائن شهادت امام رضا (علیه السلام) به دست مأمون ... 120

منابع ... 124

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ صَلَّى اللَّهُ علی سیدنا مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ وَ اللَّعْنَ الدَّائِمَ عَلَى أَعْدَائِهِمْ أَجْمَعِينَ

پیشگفتار

به اعتقاد شیعه، امام را خداوند انتخاب و پیامبر او را به مردم معرفی می کند. همان طور که مردم در تعیین پیامبر نقشی ندارند در انتخاب امام هم نقشی ندارند، زیرا هر دو وظایفی دارند که انجام آن وظایف مستلزم شرایطی است که احراز آن ها توسط مردم محال است، از جملۀ آن شرایط عصمت است. انسان معصوم دارای حالت روحی است که در هیچ شرایطی گناه نمی کند و کشف چنین حالتی توسط مردم ممکن نیست. بر این اساس، خداوند آگاه از درون انسان ها خود می داند چه کسی شایستگی دارد که به مقام پیامبری برسد. خداوند خود این واقعیت را چنین بیان می کند: اللهُ اَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ - سوره انعام (6) آیه 124.

جانشین پیامبر نیز باید از چنین شایستگی برخوردار باشد تا بتواند مسؤولیت امامت خلق را به عهده گیرد، و چون کشف چنین شایستگی توسط مردم ممکن نیست، مردم در تعیین امام حقِّ دخالت ندارند.

امام همانند پیامبر وظایفی دارد که از جمله آن ها هدایت همه جانبه مردم به سوی خداوند است. انجام دادن چنین وظیفه ای نیازمند دانشی فراتر از دانش بشری است که از آن به علم لدنی یاد می شود. پیامبر و امام از چنین دانشی برخوردار هستند و هر آگاهی که برای انجام این وظیفه به آن نیازمند باشند خداوند در اختیار آنان می گذارد. این اساس امامت و پیامبری شرط سنی ندارد.

پیامبران الهی علاوه بر وظیفهٔ دریافت وحی و ابلاغ آن موظف بودند در صورت همکاری مردم و فراهم بودن شرایط اجتماعی حکومت دینی تشکیل دهند و با در اختیار

گرفتن حاکمیت، هدایت همه جانبه مردم را به درستی انجام دهند. جانشین پیامبر نیز وظیفه دارد در صورت همکاری مردم و فراهم بودن شرایط حکومت دینی تشکیل دهد و قوانین اجتماعی دین را اجرا کند.

همان طور که امام برای رسیدن به مقام امامت به رأی مردم نیاز ندارد بلکه خداوند او را به این مقام منصوب کرده است، در تشکیل حکومت و رهبری سیاسی مردم هم برای مشروعیت یافتن حکومت خود نیازمند انتخاب مردم نیست بلکه این حق را از طرف خداوند دارد که در صورت فراهم بودن شرایط به چنین کاری اقدام کند. بر این اساس، این دو وظیفه قابل تفکیک است، یعنی ممکن است شخص امام منصوب از طرف خداوند باشد ولی رهبری سیاسی جامعه را در اختیار نداشته باشد و در مواردی امکان دارد که شخص گذشته از امام بودن، رهبر سیاسی جامعه نیز باشد. به عنوان مثال، امام علی (علیه السلام) در دوران 25 سال پس از رحلت رسول خدا (علیه السلام) در حالی که امام منصوب از طرف خداوند بود. رهبری سیاسی جامعه را در اختیار نداشت ولی در پنج سال پایانی عمر شریفش گذشته از امامت، رهبری سیاسی امت را هم در اختیار داشت.

از جمله امامان شیعه، امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام) است. بنابر مشهور او در یازدهم ذى القعده سال 148ه. در مدینه به دنیا آمد (1). پدرش امام موسی بن جعفر (علیه السلام) بود. نام مادر آن حضرت را متفاوت نقل کرده اند از جمله نجمه یا تكتم (2)و کنیه اش امّ البنين بود (3).

امام علی بن موسى الرضا (علیه السلام) القابی هم چون: رضا، صابر، رضی، وفّی داشت ولی


1) ابوالحسن علی بن عيسى الاربلى، كشف الغمة في معرفة الائمة، ج 3، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بيروت، ص 149.

2) الشيخ ابو على فضل بن الحسن الطبرسی، اعلام الورى باعلام الهدى، الطبعة الاولى، مؤسسه آل البيت، قم، 1417ھ، ص 302.

3) ابوالحسن علی بن عيسى الاربلی، همان کتاب، ص 149.

مشهورترین آن ها رضاست (1). بعد از شهادت امام موسی بن جعفر (علیه السلام) در ماه رجب 183ه (2)، وظیفۀ امامت و رهبری امت اسلامی به عهده او گذاشته شده است. زندگی امام موسى بن جعفر (علیه السلام) و برخورد حاکمان بنی عباس با آن حضرت از جمله زندانی شدن به مدت طولانی، کیفیت شهادت آن حضرت و ... موجب ایجاد شبهه بین شیعه و پیروان آن حضرت شد. بر این اساس، امام علی بن موسی (علیه السلام) بعد از رسیدن به مقام امامت به دو مرکز مهم علمی جهان اسلام یعنی بصره و کوفه مسافرت هایی نمودند و در این دو شهر با صاحبان اندیشه و پیروان ادیان مختلف به مناظره پرداختند. محور بیشتر این مناظره ها مسائل امامت آن حضرت است (3).

از جمله سفرهای آن حضرت، سفر به خراسان و مرو است. بر خلاف سفرهای قبلی که امام با انتخاب خود به آن اقدام می کرد، این سفر به زور و با هدف های خاصی که مأمون و حکومت عباسیان از آن دنبال می کردند بر خلاف میل امام رضا (علیه السلام) انجام گرفت. گرچه مأمون چنین وانمود می کرد که می خواهد ولایت عهدی مسلمانان را به آن حضرت واگذار کند، در عمل به گونه ای دیگر عمل می کرد. در این نوشته درصدد هستیم با توجّه به اسناد و مدارک تاریخی هدف های پنهانی مأمون از این تبلیغات و عکس العمل امام رضا (علیه السلام) را بررسی کنیم.


1) کمال الدین ابن طلحه، مطالب السؤول فى مناقب آل الرسول، تحقيق ماجد بن احمد، مؤسسة امّ القرى، الطبعة الأولی، 1420ه . ص 85.

2) ابو جعفر محمّد بن يعقوب بن اسحاق الكلينى الرازی، اصول کافی، انتشارات مسجد چهارده معصوم (علیهم السلام)، تهران، ج 2، ص 384.

3) محمّد باقر مجلسی، بحارالانوار، مؤسسة الوفاء، بيروت، 1403ق، ج 49، ص 79-83.

هارون و فرزندانش

مسأله ولایت عهدی امام رضا (علیه السلام) و تشکیل جلسات مناظره علمی توسط مأمون دو مسأله مهم در تاریخ امامت شیعه است که از طرفی با عقاید شیعه و از طرفی با تاریخ تشیع و ایران و به خصوص خراسان ارتباط تنگاتنگ دارد. به علاوه، مأمون در هر دو مسأله نقش اساسی دارد. بنابراین او با این دو کار باید هدف های خاصی داشته باشد که آگاهی یافتن از آن ها برای ما اهمیت زیادی دارد. از طرف دیگر، درک هدف های مأمون بدون شناخت شخصیت او و افکار و اندیشه های وی ممکن نیست.

موضوع ولایت عهدی مسأله ای تاریخی است و در بررسی مسائل تاریخی باید به نکاتی توجّه داشت، از جمله آن که حوادث تاریخی به صورت حلقه های زنجیر به هم پیوسته هستند که برای بررسی درست یک حادثه باید حوادث قبل از آن را نیز بررسی کنیم، در غیر این صورت بررسی مان ناقص خواهد بود. بنابراین، برای بررسی جامع آن دو مسأله باید درگیری بنی هاشم و بنی امیه و سپس بنی عباس و آل علی (علیه السلام) را بررسی کرد. امّا، چون این بحث به درازا می کشد و در این نوشته مجال آن نیست که به تفصیل درباره اش صحبت کنیم ناگزیر با اشاره ای اجمالی از آن می گذریم. در تاریخ اسلام قوی ترین جریانی که در برابر دعوت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و سپس خاندان او بروز کرد جریان قبیله قریش بود که اندکی بعد از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در قبیله بنی امیه متمرکز شد و به صورت دو جریان متخاصم بنی هاشم و بنی امیه در طول تاریخ اسلام بروز کرد. پس از حادثه بسیار فجیع و تکان دهنده کربلا که بنی امیه در حق بنی هاشم روا داشت نیروهایی

در جامعه اسلامی از انتساب شهدای کربلا به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بهره برداری کردند. آن ها با سوء استفاده از عشق و علاقه مردم مسلمان به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در مبارزه با بنی امیه شورش هایی را به حمایت از آل علی (علیه السلام) که در واقع حمایت از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بود، علیه بنی امیه ترتیب دادند. این شورش ها و عوامل دیگر پس از چند دهه به سرنگونی بنی امیه انجامید.

از جمله شورش هایی که علیه بنی امیه بروز کرد جریان بنی عباس بود. بنی عباس با توجّه به نزدیکی شان به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بیشترین بهره سیاسی را از حادثه کربلا بردند و در نهایت در شورش علیه بنی امیه به جریان غالب، مبدل شدند و قدرت را به دست گرفتند ولی پس از آن هدف های پنهانی خود را آشکار کرده و نه تنها به آل على (علیه السلام) توجهی نکردند بلکه با بی رحمی بیشتر و با شیوه هایی جدید به قلع و قمع آل علی (علیه السلام) پرداختند. برای پی بردن به عمق جنایات بنی عباس در حق آل علی (علیه السلام) به بخشی از نامه مأمون به بنی عباس بغداد اشاره می کنیم. وقتی خبر ولایت عهدی امام رضا (علیه السلام) به بغداد رسید، عباسیان از این جریان بسیار ناراحت شدند و نامه تندی به مأمون نوشتند و او را به خیانت به بنی عباس متهم کردند. مأمون در پاسخ به این نامه ضمن افشای بخشی از هدف های پنهانی خود از مسأله ولایت عهدی خطاب به بنی عباس بغداد درباره جنایت بنی عباس در حقّ بنی هاشم و آل علی (علیه السلام) چنین می گوید: فَأَخَفْناهُم وضَيّقنا عَلَيهِم وقَتَلْنَاهُم أَكثَرَ مِن قَتْلِ بَني أُمَيَّة إِيَّاهُم وَيْحَكُم أَنَّ بَني أُمَيَّةإِنما قتلوا مَن سَلَّ مِنهُم سَيْفاً وإِنا مَعْشَرَ بَنِي العَباسِ قَتَلْنَاهُم جُملاً فَلَتُسْأَلُنَّ أَعظَمُ الهَاشِمِيَّةِ بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَت وَ لَتُسْأَلُنَّ نَفُوسٌ أُلقِيَتْ في دِجَلَةٍ وَ الفُراتِ وَ نُفُوسٌ دُفنتْ بِبَعْدَادَ وَ الكُوفَةَ احیاء (1)ما آنان را ترساندیم، بر آنان سخت گیری کردیم، بیشتر از آن چه بنی امیه از آنان کشتند ما آنان را کشتیم! وای بر شما، بنی امیه تنها از بنی هاشم کسانی را کشتند که علیه آنان قیام مسلحانه کردند و ما بنی عباس آنان را گروه گروه کشتیم! از بزرگان بنی هاشم


1) جعفر مرتضى عاملى، الحياة السياسية للامام الرضا (علیه السلام)، انتشارات جماعة المدرسين، قم، ص 46.

بپرسید به کدامین گناه کشته شدند، از آنان که در دجله و فرات غرق کردیم بپرسید چرا کشته شدند؟ از آنان که در بغداد و کوفه زنده زنده به گور کردیم بپرسید چرا؟

آن چه در این نامه رسمی دولت بنی عباس آمده است گوشه ای بسیار ناچیز از جنایات بنی عباس در حقّ آل علی (علیه السلام) است. ما در این جا درصدد بررسی عمل کرد بنی عباس در برابر بنی هاشم نیستیم بلکه درصدد بیان این نکته ایم که بنی عباس با استفاده از عواطف و احساسات مردم مسلمان به خصوص خراسانیان که به حمایت از آل علی (علیه السلام) به حرکت درآمده بودند بر موج سوار شدند و پس از مدتی چهره واقعی خود را به نمایش گذاشتند، به گونه ای که روی بنی امیه را در تاریخ سفید کردند!!

در کم تر از چهل سال، پنج خلیفه از بنی عباس به قدرت رسیدند که پنجمین آنان هارون الرشید بود. گرچه از صفات و ویژگی های فردی او فراوان گفته اند که جای ذکر آن ها نیست ولی در مسائل سیاسی او ملقب به جبار بنی عباس (يلقب بجبّار بنی العباس) (1)بود. حکومت نسبتاً طولانی او گسترشی در دولت بنی عباس به وجود آورده بود که در هیچ دوره دیگری، خلیفه تا این حد به اقتدار دست نیافت. در کتاب صبح الاعشی نقل شده است گاه هارون به پشت می خوابید و به ابرهای در حال حرکت نگاه می کرد و می گفت: «به هر کجا می خواهی برو، ثمره ات نزد من بر می گردد» (2).

هارون دارای فرزندان متعددی بود و از بین دوازده فرزند پسری که داشت (3)سه نفر از آنان را به عنوان ولی عهدان خود انتخاب کرد. اینان عبارت بودند از محمّد با لقب امین، عبدالله با لقب مأمون و قاسم با لقب مؤتمن (4). این اقدام هارون سرآغاز اختلافات و درگیری های فرزندان وی و تجزیه حکومت مقتدر او بود. پاسخ این سؤال را که چرا هارون با اقدام به چنین کار خطرناکی زمینه تجزیه حکومت را فراهم آورد باید در شخصیت امین و مأمون یافت.


1) محمّد الزركلی، الاعلام، دارالعلم للملايين، بیروت، ج 8، ص 62.

2) القلقشندی، صبح الاعشى، المؤسسة المصرية العامة للتأليف و الترجمة، القاهره، ج 2، ص 270.

3) عزالدين على بن ابى الكرم بن اثير، الكامل فى التاريخ، دارالفکر، بیروت، 1979م، ج 6، ص 216.

4) حسن ابراهیم حسن، تاريخ الاسلام، مكتبة النهضة المصرية، القاهره، ج 2، ص 63.

عبدالله مأمون

مأمون از طرف پدر هم عرب و هم عباسی محسوب می شد ولی مادر او کنیزی ایرانی از دربار خلافت به نام مراجل (1)بود که بعد از به دنیا آمدن مأمون مرد، بنابراین او از نظر مادر یتیم بود. درباره مادر مأمون نوشته اند: «مادر مأمون زشت ترین و کثیف ترین کنیز در آشپزخانه هارون بود.» (2)

امّا درباره این که این زن چگونه مادر مأمون شد نقل می شود که زبیده همسر هارون زن قدرتمند دربار با هارون شطرنج بازی می کرد، آن دو ابتدا با هم قرار گذاشتند که جایزه به انتخاب طرف برنده باشد و بعد از این که زبیده برنده شد به هارون گفت: «باید با زشت ترین زن از نظر قیافه هم بستر شوی! زشت تر از مراجل در آشپزخانه دربار زنی را پیدا نکردند، هارون برای گذشت از این شرط حتی حاضر شد خراج مصر و عراق را به زبیده ببخشد ولی او قبول نکرد.» (3)در نتیجه مأمون فرزندی ناخواسته از زنی ایرانی در دربار به دنیا آمد. با مرگ مادر مأمون، هارون او را به جعفر برمکی سپرد و در خانه او و با فرهنگ ایرانی بزرگ شد و مربی او فضل بن سهل بود که بعداً وزیر مأمون می شود.

مأمون در سال 70 ه. ق در شبی متولد شد که درباره اش گفته اند: «در یک شب خلیفه ای مرد و خلیفه ای به قدرت رسید و خلیفه ای به دنیا آمد، موسی مرد، رشید به


1) همان کتاب، ص 66؛ عزالدین علی بن ابی الکرم بن اثیر، همان کتاب، ص 216.

2) جعفر مرتضی عاملی، همان کتاب، ص 148.

3) همان کتاب، ص 148.

قدرت رسید و مأمون به دنیا آمد.» (1)مأمون وقتی دوران طفولیت را پشت سر گذاشت به تمام مسائل درباره مادرش و جایگاه او در دربار آگاهی پیدا کرد. این مسائل نقش اساسی در زندگی سیاسی مأمون و درگیری های او با امین داشت. مأمون وقتی جایگاه متزلزل خود را در خانواده هارون و حکومت عباسی دید و آن را با جایگاه مستحکم برادرش امین مقایسه کرد از همان دوران کودکی کوشید از راه هایی این ضعف را جبران کند و به همین دلیل در تحصیل علم و دانش بسیار زحمت کشید؛ قدرت علمی مأمون را از قضاوتی که دانشمندان درباره او کرده اند می توان فهمید.

دمیری درباره او می گوید: «در میان عباسیان کسی دانشمندتر از مأمون نبود.» (2)ابن ندیم درباره او می گوید: «آگاه تر از همۀ خلفا نسبت به فقه و کلام بود» (3)؛ «مأمون چنان در علوم رشد کرد که نه تنها بر همۀ معاصران خود بلکه بر همۀ خلفای بنی عباس برتری یافت.» (4)امام علی (علیه السلام) در جمله ای درباره خلفای عباسی فرموده است: «هفتمین خلیفهٔ عباسی دانشمندترین آنان است.» (5)این جمله از پیش گوئی های آن حضرت است که با علم امامت این غیب گویی را انجام داده است.

پدرش هارون الرشید، درباره توانمندی های فردی او برای اداره کشور دربارهٔ وی چنین قضاوت کرده است: «من در عبدالله (مأمون) قاطعیت منصور، پرهیزگاری مهدی و اقتدار هادی را می بینم و اگر بخواهم او را به چهارمی هم نسبت بدهم (یعنی خود هارون، نسبت می دهم (یعنی این نسبت بجاست).» (6)


1) احمد بن على الخطیب بغدادی، تاریخ بغداد، قاهره، مكتبة الخانچی، ج 10، ص 183.

2) محمّد بن موسى الدمیری، حیات الحیوان، چاپ سنگی، ص 72.

3) محمّد ابن نديم، الفهرست، دار الاستقامة، بيروت، ص 174.

4) جعفر مرتضی عاملی، همان کتاب، ص 150.

5) عباس قمى، سفينة البحار، انتشارات فراهانی، تهران، ج 2، ص 332.

6) جعفر مرتضی عاملی، همان کتاب، ص 152.

محمّد امین

امین از طرف پدر و مادر هم عرب و هم عباسی محسوب می شد ولی مادر او زبیده، نوه منصور دوانقی، بود (1). او در سال 171ه . ق به دنیا آمده بود. با به دنیا آمدن او، هارون فضل بن یحیی برمکی را که برادر رضاعی خود وی نیز محسوب می شد مأمور تربیتش کرد (2). ولی امین به دلیل اتکا به مادر قدرتمندش از نظر علمی، اخلاقی و سیاسی هیچ گونه رشدی نکرد و این واقعیت را می توان از اظهار نظر دانشمندان درباره او فهمید.

طبری درباره او می گوید: «همین که محمّد (امین) به قدرت رسید به تمام شهرها پیام داد که نوازندگان را برایش بفرستند و آنان را دور خود جمع کرد برایشان حقوق در نظر گرفت، از برادران و خانواده خود دوری جست و آنان را خوار شمرد و نیروهای نظامی اش را تحقیر کرد آن چه در بیت المال از جواهرات و ... وجود داشت بین نزدیکان و هم نشینان خود تقسیم کرد و جایگاه هایی برای خوش گذرانی و لهو و لعب خود بنا کرد.» (3)

طبری درباره عیاشی امین مطالبی می نویسد که تعجب انسان را بر می انگیزد، ولی به دلیل اختصار از ذکر آن ها خودداری می کنیم. ابن اثیر پس از شرح مختصری درباره زندگی و عیاشی او می نویسد: «ما در زندگی او چیز ارزشمندی از بردباری، عدالت، تجربه و ...


1) عزالدين على بن ابى الكرم بن اثیر، همان کتاب، ص 216.

2) ابراهیم حسن حسن، همان کتاب، ص 56.

3) محمّد بن جرير الطبری، تاريخ طبرى، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، بيروت، ج 7، ص 102.

نیافتیم که ارزش گفتن داشته باشد و همین مقدار کافی است» (1).

سیوطی درباره او می گوید: «امین شعر خوب می گفت و گرایش به لهو و لعب و اسراف داشت و جایگاه هایی برای خوشگذرانی ساخته بود.» (2)

هارون که بهتر از همه فرزندش را می شناخت درباره اش می گوید: «می دانم امین تابع هوای نفس خود است و در آن چه در اختیار اوست ولخرج می باشد و در تصمیم گیری هایش زنان و کنیزان دخالت می کنند.» (3)

با این که تفاوت شخصیتی مأمون و امین روشن بود و همه کسانی که با این دو آشنا بودند به عدم شایستگی امین برای خلافت اعتراف داشتند و با این که با کوچک تر بودن امین از مأمون، هارون امین را ولیعهد خودش قرار داد، اکنون سؤال این است که این تصمیم نا به جا بر اساس چه معیاری گرفته شده است؟ این سؤال در همان روزگار نیز مطرح بوده است و خود هارون که این تصمیم را گرفته است چنین پاسخ می دهد: «من در عبدالله (مأمون) قاطعیت منصور، پرهیزگاری مهدی، اقتدار هادی را می بینم و اگر بخواهم به چهارمی (یعنی خود هارون) نسبت بدهم می دهم (یعنی نسبت به جاست) با این همه محمّد را بر او مقدم می داشتم با این که می دانم محمّد (امین) تابع هوای نفس خود است و در آن چه در اختیار اوست ولخرج می باشد و در تصمیم گیری هایش کنیزان و زنان دخالت دارند و اگر نبود زبیده و گرایش بنی هاشم (بنی عباس) قطعاً عبدالله را در ولایت عهدی بر او مقدم می داشتم.» (4)

همان طور که ملاحظه می کنید دو عامل اساسی در نگاه هارون موجب انتصاب امین به ولایت عهدی شده است:

1- بنی عباس یا به تعبیری درباریان، زیرا پیشتر بیان کردیم از بین فرزندان هارون تنها


1) عزالدين على بن ابى الكرم بن اثیر، همان کتاب، ص 295.

2) جلال الدین سیوطی، تاريخ الخلفاء، مكتبة السعادة، بيروت، ص 202.

3) جعفر مرتضی عاملی، همان کتاب، ص 152.

4) جعفر مرتضی عاملی، همان کتاب، ص 152.

امین هم از نظر مادر و هم از نظر پدر عباسی بود ولی مأمون از نظر مادر ایرانی محسوب می شد و طبیعی بود که نگاه نژاد پرستانه مانع از یک تصمیم درست شود.

2- زبیده، زبیده به دلیل آن که نوه منصور دوانقی بود عباسیان دربار و غیر دربار را با خود داشت و به همین علّت از اقتدار خاصی برخوردار بود و در تصمیم گیری های اساسی کشور دخالت می کرد، به علاوه آن که برای تأمین آینده خود به عنوان مادر خلیفه تلاش می کرد تا پسرش با وجود هیچ نوع شایستگی جانشین پدر شود.

ولایت عهدی امین

با اوصافی که درباره امین گفته شد نتیجه می گیریم که او هیچ گونه لیاقتی برای ولایت عهدی نداشت، ولی به دلیل پشتیبانی شدیدی که در دربار از او می شد در حالی که طفلی پنج ساله بود در سال 175 هارون او را به ولایت عهدی منصوب کرد و لقب امین را به او داد (1). او در دوران طفولیت به ولایت عهدی منصوب شد در حالی که در دوران رشد و جوانی خود لیاقت چنین کاری را نداشت.


1) عزالدین علی بن ابی الكرم بن اثیر، همان کتاب، ص 122.

ولایت عهدی مأمون

مأمون در دوران خلافتش درباره کاردانی خود چنین قضاوتی کرده است: « معاویه با عمرو بن العاص کشور را اداره می کرد و عبدالملک با حجاج و من به تنهایی کشور را اداره می کنم.» (1)

مأمون نه مادر قدرتمند مانند زبیده داشت و نه عباسیان دربار از او حمایت می کردند، و در بین فرزندان هارون تنها کسی بود که شایستگی فردی برای اداره کشور را داشت؛ از سوی دیگر هر چه زمان می گذشت و امین بزرگ تر می شد بی کفایتی او برای این کار هم برای هارون و هم برای همه کسانی که در انتصاب او به ولایت عهدی نقش داشتند روشن تر می شد و هارون نمی توانست نسبت به این مسأله بی تفاوت باشد تا این که در سال 182ه- هنگام بازگشت از مکه - مأمون را به ولایت عهدی بعد از امین منصوب کرد، و ولایت خراسان، همدان و اطراف خراسان بزرگ را به عهده او سپرد، لقب مأمون را به او داد و او را به جعفر بن یحیی برمکی سپرد تا وی را به بغداد ببرند و در بغداد برای او از لشکر و سران حکومت و مردم در حالی که دوازده سال داشت بیعت گرفتند. (2)

ابن اثیر می نویسد: این اقدام هارون از عجایب روزگار است زیرا او خود دیده بود که عمویش هادی چه بر سر پدرش آورد که از ولایت عهدی کنار برود و تا پایان عمر کنار


1) تاریخ بغداد، ج 10، ص 190.

2) محمد بن جریر الطبری، همان کتاب، ج 6، ص 470.

نرفت تا این که مُرد و هارون به قدرت رسید. حال این سؤال مطرح می شود که او چگونه اقدام به ولایت عهدی نوبتی کرده است؟ (1)

یکی دیگر از اشتباه های سیاسی هارون این بود که پسر دیگرش را به نام قاسم که در سال 173ه. از ام ولدی به دنیا آمد و از امین و مأمون کوچک تر بود (2)، در سال 186 در حالی که سیزده سال داشت، به عنوان ولی عهد بعد از مأمون نصب کرد (3)و لقب مؤتمن را به او داد. او به هر یک از این سه ولی عهد اداره بخشی از حکومت پهناور خود را واگذار کرده بود، با این تفاوت که مسأله ولایت عهدی مؤتمن را به مأمون واگذار کرد که اگر صلاح دید مؤتمن بعد از او خلیفه باشد و اگر صلاح ندید وی را از ولایت عهدی خلع کند (4).

پیشتر بیان کردیم که هارون به انتصاب امین به ولایت عهدی تمایلی نداشت و زیر فشار همسرش زبیده و عباسیان دربار این کار را انجام داده بود؛ امّا در نصب مأمون به ولایت عهدی بر اساس تشخیص مدیریتی خودش اقدام کرده بود، ولی می دانست که پشتیبانی عباسیان از امین و حمایت مادرش زبیده از او معلوم نیست که مأمون از گزند آنان جان به در ببرد و امین به این عهد وفا کند. بر همین اساس، هارون امین و مأمون را در خانه خدا جمع کرد و در حضور عباسیان، فقها، قضات و فرماندهان «عهدنامه ای نوشت و حاضران را به عنوان شاهد گواه گرفت که امین نسبت به مأمون وفادار بماند و عهدنامه ای نوشت و حاضران را گواه گرفت که مأمون به امین وفادار بماند. سپس، هر دو نامه را در کعبه قرار داد که از دسترس دیگران در امان باشد و دیگران را نیز از ورود به کعبه منع کرد که مبادا نامه آسیب ببیند» (5).


1) عزالدين على بن ابى الكرم بن اثیر، همان کتاب، ص 161.

2) محمّد الزركلی، همان کتاب، ج 5، ص 186.

3) عزالدين على بن ابى الكرم بن اثیر، همان کتاب، ص 173.

4) همان کتاب.

5) همان کتاب.

شاید هارون با این اقدام در صدد تثبیت حکومت در بین فرزندان خود بوده است همان طوری که عده ای نیز در آن دوران چنین تصوری را داشته اند (1)، ولی عده ای هم که تیز بین بودند می دانستند که این اقدام آغاز تجزیه حکومت عباسیان و آغاز درگیری فرزندان هارون است به گونه ای که در این زمینه شعرها سروده شد از جمله:

رَأَى الْمَلِكِ الْمُهَذَّبُ شَرِّ رَأَى *** بِقِسْمَتِهِ الْخِلَافَةِ وَ الْبِلَادِ (2)

بدترین اندیشه را پادشاه شایسته ابراز کرد وقتی که خلافت و کشور را تقسیم کرد.


1) محمّد بن جریر الطبری، همان کتاب، ص 474.

2) همان کتاب.

مرگ هارون و آغاز درگیری ها

اشاره

هارون در سال 193ه. (1)در توس درگذشت و بنا بر وصیت او، خلافت به امین رسید؛ بدین ترتیب اختلاف بین مأمون و امین شروع شد. گرچه بررسی اختلافات این دو در بحث ما در این نوشته نمی گنجد، باید به چند عامل اساسی این اختلاف که کم تر به آن ها توجّه شده است اشاره کرد.

1- نقش زبیده

شاید زبیده بیش از هر کسی از بی کفایتی فرزندش در اداره کشور مطلع بود، از طرفی، بیش از هر کس تمایل داشت او حاکم مطلق کشور اسلامی باشد، از طرف دیگر، با ویژگی های مأمون هم آشنا بود. زبیده به خوبی می دانست که حمایت عباسیان از امین نمی تواند بی حد و حصر باشد؛ بر همین اساس، تلاش او برای حذف مأمون چشم گیر بود. کوشش زبیده برای این منظور را می توان از اقدامی که امین انجام داد فهمید. مورخان نوشته اند هنگامی که علی بن عیسی بن ماهان، فرمانده سپاه چهل هزار نفری، برای مبارزه به حوزۀ حاکمیت مأمون مأمور شده بود «همراه خود زنجیر طلایی به همراه داشت تا همان طور که زبیده خواسته با آن مأمون را به بند بکشد» (2)


1) عزالدین علی بن ابی الکرم بن اثیر، همان کتاب، ج 6، ص 211.

2) محمّد بن الخضرى، الدولة العباسية، مؤسسة الكتب الثقافية، بيروت، 1997، ص 157.

2- نژاد پرستی اعراب

همه کسانی که با تاریخ عباسیان و آغاز، ادامه و تسلط آنان بر حکومت آشنا هستند به نقش برجسته ایرانیان در این جریان اعتراف دارند. گرچه ایرانیان به عشق حمایت از اولاد علی (علیه السلام) به حمایت از عباسیان علیه بنی امیه برخاستند، به زودی فهمیدند که در این جریان مغبون شده اند. علاوه بر این، عباسیان می دانستند اگر زمینه ای فراهم شود ایرانیان قدرت را از آنان خواهند گرفت و اکنون که مأمون از طرف مادر ایرانی است، ممکن است این کار عملی شود. این مسأله را با توجّه به چندین اقدام عباسیان می توان فهمید:

الف- نصب امین به ولایت عهدی با این که امین کودکی پنج ساله بود، عباسیان تلاش کردند او را که تنها فرزند هارون و از طرف مادر هم عرب بود به ولایت عهدی نصب کنند. به این عبارت توجّه کنید: فى هذه السَنَةِ عَقَدَ الرشيدُ لابنِهِ مُحَمَّدِ بنِ زُبَيْدَةٍ بِوِلايَةِ العَهْدِ ولَقَّبَهُ الأمينَ واَخَذَ لَهُ البَيعَةَ و عُمرُهُ خَمسُ سِنينَ وكَانَ سَبَبُ البَيعَةِ أَنَّ خالَهُ عيسَى بْنَ جَعْفَرِ بنِ المَنصورِ جاءَ إِلى الفَضلِ ابْن يَحيَى بْنِ خَالِدٍ فَسَأَلَهُ فى ذلِكَ و قالَ لَهُ إِنَّهُ وَلَدُكَ و خِلافَتُهُ لَكَ فَوَعَدَهُ بِذلِكَ وسَعى فيها حَتَّى بايَعَ النَّاسُ لَهُ بِوِلايَةِ العَهْدِ (1)«در سال 175 هارون الرشید فرزندش محمّد، پسر زبیده، را به ولایت عهدی نصب کرد و لقب امین را به او داد در حالی که پنج سال داشت. علت این کار این بود که برادر زبیده، عیسی نوه منصور، نزد فضل بن یحیی آمد و از او تقاضا کرد که این کار را بکند و به او گفت: این فرزند توست و ولایت عهدی او خلافت توست! به دنبال این سخنان فضل بن یحیی به او قول مساعد داد و برای این کار کوشید تا این که مردم برای ولایت عهدی امین بیعت کردند.»

طبری درباره تلاش فضل بن یحیی چنین می نویسد: «وقتی فضل بن یحیی به


1) عزالدین علی بن ابی الكرم بن اثیر، همان کتاب، ص 122؛ محمد بن جرير الطبری، همان کتاب، ج 6، ص 448.

خراسان رفت اموال زیادی بین مردم تقسیم کرد و هدایای متعددی به لشکریان داد، به دنبال آن از آنان خواست که با محمّد بیعت کنند و لقب امین را به او داد و مردم هم بیعت کردند» (1).

از این عبارت طبری روشن می شود که این اقدامات قبل از اعلام رسمی خلافت محمّد در بغداد بوده است و فضل بن یحیی لقب امین را برای محمّد انتخاب کرده است، نکته قابل توجّه این است که آنان تبلیغ برای خلافت امین را از خراسان آغاز کرده اند تا از این منطقه خیالشان راحت باشد.

ب- خلع مأمون هنگام مرگ هارون بیشتر عباسیان دربار در توس همراهش بودند و او در آن جا دوباره برای مأمون از آنان بیعت گرفت ولی به محض این که هارون مرد اینان با هم مشورت کردند که در کنار مأمون بمانند یا این که به بغداد برگشته و از محمّد حمایت کنند. فضل بن الربیع آنان را به حمایت از محمّد هدایت کرد. «و به سپاه دستور کوچ داد و آنان نیز با انگیزه این که در بغداد به منازل خود برگردند اطاعت کردند و تمام پیمان هایی را که هارون از آنان برای مأمون گرفته بود شکستند!» (2)

فضل بن الربیع به محض رسیدن به بغداد تمام تلاش خود را به کار گرفت که مأمون را از ولی عهدی عزل کند. گرچه امین در ابتدا این اندیشه را نداشت ولی فضل بن الربيع که در اندیشهٔ حذف ایرانیان از قدرت بود دست به اقدامی زد که مأمون را به عکس العمل واداشت و مقدمات درگیری بین این دو برادر شروع شد. به این اقدام توجّه کنید:

«هنگامی که فضل بن الربیع به عراق بازگشت، در حالی که همه پیمان هایی را که هارون برای مأمون از او گرفته بود شکسته بود، به این نتیجه رسید که اگر روزی قدرت به دست مأمون برسد نخواهد گذاشت که او بر سر کار باشد. به همین سبب امین را تحریک کرد که مأمون را عزل و پسر خودش موسی را که خردسال بود به عنوان ولی عهد نصب


1) محمّد بن جریر الطبری، همان کتاب، ص 449.

2) محمّد بک الخضری، همان کتاب، ص 153.

کند. گرچه امین ابتدا چنین فکر نمی کرد بلکه تصمیم داشت نسبت به دو برادرش وفادار بماند، فضل بن الربیع آن قدر به او تلقین کرد تا این که رأی او را عوض کرد. اولین اقدام او این بود که با تمام شهرها مکاتبه کرد که پسرش موسی را به عنوان ولی عهد معرفی کنند و مأمون و قاسم را به عنوان ولی عهدان بعد از موسی معرفی کنند» (1).

تمام کسانی که با مسائل سیاسی آشنا بودند می دانستند که این اقدام فضل بر افروختن آتش درگیری و جنگ بین دو برادر خواهد بود. یکی از شعرای آن عصر این تحلیل را چنین بیان می کند:

اِضَاعَ اَلْخِلاَفَةَ غِشُّ اَلْوَزِيرِ *** وَ فَسَقَ اَلاَمِيرُ وَ جَهِلَ المشير

فَفَضْلٌ وَزِيرٍ وَ بِكْرٌ مُشِيرٌ *** يُرِيدَانِ مَا فِيهِ حَتْفُ اَلْأَمِيرِ (2)

خلافت را خیانت وزیر و عیاشی امیر و نادانی مشاور از بین ببرد فضل وزیرش بود و بکر مشاورش اقدام این دو جز مرگ امیر چیزی نبود.

3- نژاد پرستی ایرانیان

اشاره

ایرانیان، به خصوص خراسانیان که در به قدرت رسیدن بنی عباس نقش عمده ای داشتند ولی در دولت عباسیان متناسب با تلاشی که برای به قدرت رساندن عباسیان انجام داده بودند سهمی نداشتند و احساس می کردند در این جریان فریب خورده اند، اکنون برای تحقق خواسته های خود به حمایت از مأمون که از طرف مادر ایرانی بود برخاستند. یکی از مورخان این انگیزه ایرانیان و دست های پشت پرده درگیری این دو برادر را چنین تحلیل می کند: «مکاتبات بین دو برادر فایده ای نداشت زیرا هر یک از این دو کسی را داشتند که آنان را هدایت می کرد: به امین فضل بن الربیع خط می داد که به مأمون علاقه ای نداشت و از حکومت او نیز خوشش نمی آمد، و به مأمون فضل بن سهل


1) همان کتاب، ص 154.

2) محمّد بن جریر الطبری، همان کتاب، ج 7، ص 2.

خط می داد که آرزو داشت مأمون به قدرت برسد و مرو پایتخت خلافت باشد تا عظمت گذشته خراسان به آن بازگردانده شود.» (1)

تلاش ایرانیان در انتقال خلافت به خراسان و یا به تعبیر دیگری تجزیه خلافت عباسی را می توان با پیگیری یک سلسله حوادث دریافت که عبارتند از:

1- آوردن مأمون به خراسان

براساس وصیت هارون، مأمون ولی عهد دوم بود که بعد از مرگ برادرش امین می بایست به قدرت برسد ولی به هنگام حرکت کردن هارون به سمت خراسان، ایرانیان تلاش کردند مأمون را روانه ایران کنند در حالی که تا این تاریخ نه مأمون به خراسان آمده بود و نه خراسان را دیده بود؟ و مادرش نیز بعد از به دنیا آوردن او از دنیا رفته بود. ایرانیان که با این کار در اندیشه چیز دیگری بودند تلاش خود را به کار گرفتند و این تلاش به ثمر نشست. به این تلاش توجّه کنید: عن ذى الرياستين انه قَالَ قُلْتُ لِلْمَأْمُونِ لَمَّا ارَادَّ اَلرَّشِيدُ اَلشُّخُوصَ الى خُرَاسَانَ لِحَرْبِ رَافِعٍ لَسْتَ تُدْرَى مَا يُحْدُثُ بِالرَّشِيدِ وَ هُوَ خَارِجٌ الى خراسانَ وَ هى وَلايَتُكَ وَ مُحَمَّدٌ الْمُقَدَّمُ عَلَيْكَ وَ اَنْ اَحْسَن مَا يَصْنَعُ بِكَ اَنْ يَخْلَعَكَ وَ هُوَ اِبْنُ زُبَيْدَةَ وَ اِخْوَالَهُ بَنُو هَاشِمٍ وَ زَبِيدِهِ وَ اِمْوَالِهَا فَاطْلُبْ اِلَيْهِ اَنْ يُشْخِصَكَ مَعَهُ فَسَأَلَهُ اَلاِذْنُ فَابى عَلَيْهِ فَقُلْتُ لَهُ قُلْ لَهُ اَنْتَ عَلِيلٌ وَ اِنَمَا اَرَدْتَ اِن اُخْدُمْكَ وَ لَسْتَ اُكْلِّفُكَ شَيْئاً فاذن له. «فضل بن سهل می گوید:

وقتی هارون می خواست برای جنگ با رافع بن لیث روانهٔ خراسان شود، من به مأمون گفتم هارون به خراسان می رود تو نمی دانی چه بر سر هارون خواهد آمد در حالی که خراسان کشور توست و محمّد امین مقدم بر توست و ولی عهد اوست؛ بهترین کاری که در حقّ تو انجام دهد این است که تو را از ولایت عهدی عزل کند، او پسر زبیده است و پشتیبانی زبیده، بنی عباس و ثروت زبیده را در اختیار دارد، از هارون بخواه که تو را همراه خود ببرد، مأمون از هارون خواست که او را در این


1) محمّد یک الخضری، همان کتاب، ص 157.

سفر همراه خود ببرد ولی هارون موافقت نکرد، به مأمون گفتم به هارون بگو تو مریض هستی من می خواهم به تو خدمت کنم و برای تو مزاحمتی ندارم که در این مرتبه هارون موافقت کرد.» (1)

اگر به این گفته ها و امثال آن از نظر سیاسی توجّه کنیم، می توان چنین احتمال داد که فضل بن سهل در مرگ هارون نقش داشته و مرگ او مشکوک است، به خصوص اگر به این سند توجّه کنیم که هارون به هنگام خروج از بغداد در بین راه به صباح طبری گفت: ای صباح تصور نمی کنم مرا دیگر ببینی! و او را کنار کشید و در گوشه ای با او خلوت کرد، سپس به او گفت: هر یک از فرزندان من بر من جاسوس گماشته اند، مسرور جاسوس مأمون است جبرائیل بن بختیشوع جاسوس امین است و برای مرگ من لحظه شماری می کنند، برای این که به این مسأله پی ببری «الآن من تقاضای اسب سواری می کنم خواهی دید که یک اسب لاغر کندرو را خواهند آورد تا مرض من شدت یابد.» (2)هارون پس از این از این مکالمه دستور داد اسبی بیاورند و همان اسبی را آوردند که او وصف کرده بود و نگاهی معنادار به صباح طبری کرد و سوار شد.

این نوع متون از حوادث این دوران و مسائل پشت پرده در مرگ هارون حکایت دارد، گرچه طبری اتهام پزشک مخصوص هارون، یعنی جبرائیل بن بختیشوع، را در مرگ هارون نقل می کند (3).

2- جلوگیری از بازگشت مأمون

هارون در سفر به خراسان هنگامی که به جرجان (گرگان) فعلی رسید مأمون را جلوتر با عده ای از فرماندهان و عباسیان روانه مرو کرد بعد از رسیدن به توس مرض او شدّت یافت و مرد. او در این سفر برای چندمین بار از فرماندهان و درباریان برای مأمون


1) محمّد بن جریر الطبری، همان کتاب، ج 6، ص 523.

2) همان کتاب، ص 524.

3) همان کتاب، ص 547.

بیعت گرفت. از طرفی، امین جاسوسی را با نامه هایی فرستاده بود که منتظر مرگ هارون بماند و پس از مرگ او نامه ها را به افرادش برساند. با آمدن این جاسوس که اسمش بکر بن معتمر می باشد هارون به وی مشکوک شد و دستور بازجویی و تفتیش او را داد (1). او هنوز اعتراف نکرده بود که خبر مرگ هارون منتشر شد. با انتشار خبر مرگ هارون، بکر بن معتمر به فضل بن الربیع گفت مرا نکش که خبر مهمی برایت دارم. فضل بن الربيع گفت خبرت چیست؟ او نامه ها را درآورد و نامۀ فضل را به او داد. امین در نامه به فضل دستور داده بود که بعد از مرگ هارون چگونه عمل کند و نامه های بقیه فرماندهان از جمله نامۀ مأمون را نیز به او دادند. فرماندهان همراه فضل بن الربیع پس از اطلاع از مضمون نامه ها جلسه ای تشکیل دادند. فضل بن الربیع دستور کوچ سپاه را به سوی بغداد صادر کرد. فرماندهان به او یادآوری کردند که هارون از تو برای مأمون بیعت گرفته و مأمون اکنون در مرو است. او پاسخ داد حکومت نقد را به نسیه نمی دهم (2).

وقتی خبر مرگ هارون و رفتار فضل بن الربیع به سپاه مأمون رسید، مأمون با عباسیانی که همراه او بودند مشورت کرد که چه کند. آنان پیشنهاد کردند که با دو هزار نفر آنان را تعقیب کنیم و برگردانیم. مأمون قبل از عمل به این پیشنهاد، با فضل بن سهل (154 - 202) وزیر معروف خود مشورت کرد (فضل بن سهل در کودکی به دربار خلافت پیوست، در سال 190ه . ق به دست مأمون از دین مجوس برگشت و مسلمان شد. وی به ذوالریاستین شهرت داشت، زیرا مرد سیاست و جنگ بود و سرانجام در حمام سرخس در سال 202 به قتل رسید) (3). او به مأمون گفت: «اگر به پیشنهاد اینان عمل کنی تو را به عنوان هدیه به برادرت تحویل می دهند!» (4)سپس او پیشنهادی کرد ولی مأمون از آینده این حرکت مطمئن نبود. فضل بن سهل به مأمون فشار آورد و گفت: «صبر کن خلافت تو


1) عزالدین علی بن ابی الكرم بن اثیر، همان کتاب، ص 223.

2) همان کتاب، ص 223.

3) احمد بن محمّد بن خلكان، وفيات الاعيان، دار احياء التراث العربی، بیروت، ج 1، ص 413.

4) همان کتاب.

را تضمین می کنم» (1)و بدین ترتیب مانع پیوستن مأمون به عباسیان شد و از رفتن مأمون به بغداد جلوگیری کرد.

3- شادمانی از بازگشت عباسیان

فضل بن سهل یا به تعبیر دیگر ایرانیان که می دانستند با وجود عباسیان دربار در کنار مأمون و فرماندهان عباسی و ... نمی توانند حکومت و حاکم را در اختیار بگیرند باید می کوشیدند عباسیان از خراسان بروند. بر همین اساس، فضل بن سهل باید طرحی می ریخت که فضل بن الربیع و یا به تعبیر دیگر عباسیان هرگز به آن عمل نکنند، یعنی برنگردند تا در کنار مأمون بمانند. با این که فضل بن سهل به خوبی می دانست طبق وصیت هارون امین باید اول خلافت کند و بعد از او، مأمون خلیفه شود و او حتی از ابتدا در دربار هارون با این مسائل آشنا بود و با علم به این که این پیشنهاد عملی نیست آن را ارائه کرد و مأمون هم آن را انجام داد. وقتی خبر عکس العمل منفی فضل بن الربیع را برای فضل بن سهل آوردند گفت: «اینان دشمنانی هستند که از شرشان راحت شدم» (2). با این شیوه، آنان عباسیان را از دور مأمون راندند و مأمون را خود در اختیار گرفتند تا هرگونه که بخواهند عمل کنند. از این پس، فضل بن سهل دست به کار شد که به هر شیوه ممکن حکومت مأمون را تثبیت کند.

قرائن توطئه ایرانیان

1- قصد کشتن مأمون فضل بن سهل گرچه مأمون را به خراسان آورده بود و درصدد انتقال كامل خلافت به خراسان بود، تمایل مأمون به عباسیان را نیز نمی توانست نادیده بگیرد. به همین دلیل او درصدد برآمد که مأمون را به قتل برساند و امام رضا (علیه السلام) را به


1) همان کتاب، ص 224.

2) همان کتاب.

جای او بنشاند. بر این اساس فضل بن سهل و هشام بن ابراهیم نزد امام آمدند و در یک جلسه ملاقات حضوری که پنهانی انجام شد قسم های زیادی خوردند و ... که ما به این نتیجه رسیده ایم که «ای پسر پیامبر بدون تردید حاکمیت از آن شماست و حق، حقّ شماست و ما تصمیم گرفته ایم که مأمون را بکشیم و حاکمیت را تنها در اختیار شما قرار دهیم تا تا حقّ شما به شما برسد.» (1).

2- جلوگیری از وحدت در ابتدای کار امین که مأمون تازه به خراسان آمده بود هنوز در خراسان حکومت او تثبیت نشده بود، امین نامه ای به او نوشت که به بغداد برگردد تا با هم حکومت را اداره کنند. مأمون فضل به سهل را خواست و با او مسأله را در میان گذاشت. فضل به او گفت در خراسان باش و از رفتن به بغداد پرهیز کن و او را از نزدیک شدن به امین ترساند.

3- جلوگیری از رفتن به بغداد در ابتدا که هنوز کار دو برادر به درگیری نکشیده بود، امین در نامه ای از مأمون خواست که به طرف بغداد حرکت کند. پس از رسیدن نامه، مأمون با فضل بن سهل مشورت کرد که آیا برود و یا نه! فضل به او گفت: «ما با تو به شرطی بیعت کرده ایم که از خراسان خارج نشوی و در این جا بمانی» (2).

مأمون گفت: «نمی توانم با او مخالفت کنم زیرا بیشتر سپاهیان با او هستند و اموال در اختیار اوست، مردم تمایل به پول دارند و پایبند به حفظ عهد و پیمان نیستند و من توانایی مخالفت کردن ندارم».

آن گاه مأمون مشکلات حکومت را بر می شمارد که کجاها سر به شورش برداشته اند و ... «من نمی توانم هیچ یک از این مشکلات را حل کنم برای تأمین امنیت چاره ای ندارم جز این که به پادشاه ترک پناهنده شوم» (3).

با همۀ این مشکلات فضل مأمون را امیدوار کرد و به او راه حل تمام این مشکلات


1) عزيزالله العطاردی، مسند الامام الرضا (علیه السلام)، آستان قدس رضوی، مشهد، 1406ق، ج 1، ص 93.

2) عزالدین علی بن ابی الکرم بن اثیر، همان کتاب، ص 229.

3) همان کتاب، ص 232.

را ارائه کرد که چگونه بر مشکلات پیروز شود. فضل در آخر به مأمون چنین گفت: «اگر پیروز شدی که شدی و در غیر این صورت به پادشاه ترک پناهنده شو» (1).

همان طور که ملاحظه می کنید فضل پیشنهاد پناهندگی را می دهد ولی حاضر نیست مأمون به بغداد برود و با برادرش حکومت را اداره کنند، زیرا در آن صورت حکومت عباسیان قوی خواهد شد و ایرانیان نمی توانند به هدف های خودشان برسند.

4- اعتراف فرماندهان از جمله قرائنی که دلالت می کند ایرانیان در صدد انتقال خلافت به خراسان بوده اند این که طاهر بن الحسین، فرمانده سپاه مأمون در جنگ با امین، پس از کشته شدن امین، ضمن اشعاری هدف های خود را چنین بیان می کند:

مَلَكْتَ اَلنَّاسَ قَسْراً وَ اِقْتِدَاراً *** وَ قَتَلَةُ اَلْجَبَابِرَةِ اَلْكِبَارَ

وَ وَجَّهْتُ اَلْخِلاَفَةَ نَحْوَ مرو *** الى اَلْمَأْمُونُ تَبْتَدِرُ اِبْتِدَاراً (2)

با ستم و قدرت مردم را در اختیار گرفتم / و ستمگران بزرگ زیادی را کشته ام خلافت را به سمت مرو فرستادم / به سوی مأمون که بر امین پیشی گرفت، پیشی گرفتنی


1) همان کتاب.

2) محمّد بن جریر الطبری، همان کتاب، ج 7، ص 94.

اقدامات فضل بن سهل در تثبیت مأمون

اشاره

فضل بن سهل سرانجام توانست مأمون را از عباسیان جدا کند، ولی مأمون برای ایرانیان ناشناخته بود و او می بایست کاری کند که ایرانیان مأمون را به عنوان یک رهبر عدالت خواه و عدالت گستر بشناسند، عدالتی که ایرانیان در قیام علیه بنی امیه خواستار اجرای آن بودند. بر همین اساس، فضل بن سهل دست به اقدامات گسترده ای زد که به مردم چنین وانمود کند مأمون همان رهبری است که به دنبال او بودند. بعضی از اقدامات از این قرارند:

1- انتخاب لقب امام الهدى

اولین اقدام فضل بن سهل پس از جدا کردن مأمون از عباسیان این بود که برای معرفی او به مردم لقب امام الهدی را برایش انتخاب کرد و تبلیغات حکومتی بر این اساس استوار شد. طبری درباره این حادثه می نویسد: «مأمون را امام الهدی خواندند و به همه جا مکاتبه کردند که لقب او امام الهدی است» (1).

2- جلب حمایت دانشمندان

در جامعه اسلامی دانشمندان اسلامی از موقعیتی ویژه برخوردار می باشند به


1) همان کتاب، ص 2.

گونه ای که عمل کرد آنان حمایت افکار عمومی و توده مردم را به دنبال دارد. بر این اساس، در طول تاریخ در جامعه اسلامی هرگاه حاکمان توانسته اند حمایت عالم یا عالمانی را به همراه داشته باشند مشکلات کم تری داشته و به آسانی مشکلات را حل کرده اند. فضل بن سهل در همان آغاز متوجه این مسأله شد و کوشید حمایت دانشمندان را برای مأمون جلب کند. درباره این اقدام فضل به سهل مورخان نوشته اند، فضل بن سهل به مأمون گفت: «تو قرآن خوانده ای، حدیث شنیده ای و تو خود یک دین شناس هستی، پیشنهاد می کنم هر کس از دانشمندان را که در این منطقه حضور دارند بخواهی و از آنان تقاضا کنی که برای تبلیغ و ترویج حق و پیاده کردن آن و زنده کردن سنّت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به تو کمک کنند و مأمون نیز چنین کرد» (1).

همان طور که پیشتر مطرح کردیم مأمون در ظاهر یک شخصیت علمی بود و با علوم اسلامی نسبتاً آشنایی داشت طوری که دانشمندانی که با او معاشرت می کردند به شخصیت علمی او اعتراف می کردند. این ویژگی در مسائل حکومتی به مأمون بسیار کمک کرد.

3- جلب حمایت افکار عمومی

اشاره

فضل بن سهل به خوبی می دانست که حمایت دانشمندان اگر پشتیبانی توده مردم را نداشته باشد فایده ای ندارد؛ روی همین اصل اقدام به جلب حمایت مردم کرد و برای رسیدن به این هدف دو پیشنهاد به مأمون ارائه داد:

3-1- ساده زیستی عوام فریبانه

ساده زیستی جزء فرهنگ دینی است. مسلمانان ساده زیستی هر شخصی را به حساب دین داری او و پرهیز از دنیا و توجّه به آخرت می دانند، به خصوص اگر شخص، به


1) محمّد بک الخضری، همان کتاب، ص 154.

بیت المال و اموال عمومی دسترسی داشته باشد در آن صورت ساده زیستی او در ظاهر نشانه تقوا و پرهیز از چپاول بیت المال است. امّا بین زهد واقعی و زهدفروشی فاصله بسیار است و فراوانند کسانی که زهدفروشی می کنند ولی زاهد نیستند و این زهد فروشی را دامی برای فریفتن مردم قرار داده اند؛ از طرف دیگر فراوانند کسانی که زاهد واقعی هستند ولی هرگز زهد فروشی نمی کنند. یکی از ضعف های عامه مردم آن است که ظاهربین هستند و نمی توانند پشت پرده حوادث را در همه جا ببینند و از هدف های پنهانی رفتار انسان های زیرک غافل هستند، در نتیجه به همان ظاهر بسنده می کنند. فضل بن سهل که به این مسائل آشنا بود به مأمون چنین توصیه کرد: «پیشنهاد می کنم در حضور مردم روی نمد و فرش پشمی بنشینی!!» (1)

ادعای ترویج دین و ساده زیستی مأمون چنان تأثیری در اندیشه مردم گذاشته است که یکی از شاعران معاصر او در این باره چنین سروده است:

أَضْحًى أَمَامَ الْهُدَى الْمَأْمُونِ مُشْتَغِلًا *** بِالدِّينِ وَ النَّاسُ بِالدُّنْيَا مَشَاغِيلَ (2)

امام الهدی مأمون روز را به سر می برد در حالی که به فکر دین باشد و حال آن که همه مردم به فکر دنیا هستند.

3-2- ایجاد رفاه عمومی

مشکلات اقتصادی همیشه و در همه جا توده مردم را به ستوه می آورد و اکثریت جامعه از آن رنج می برند به گونه ای که می توان گفت مشکل اقتصادی، مهم ترین مشکل توده مردم است. بنابراین، اگر حکومتی در حل این مشکل قدمی بردارد افکار عمومی را جلب و حمایت آنان را به دنبال خواهد داشت. روی همین اصل، فضل به سهل به مأمون پیشنهاد کرد که «حقّ هر کسی را به او برگرداند و به دنبال این پیشنهاد مأمون 1/4مالیات کل


1) عزالدین علی بن ابی الکرم بن اثیر، همان کتاب، ص 225.

2) احمد بن على الخطیب بغدادی، همان کتاب، ص 189.

خراسان را حذف کرد» (1).

اقدامات فضل بن سهل در معرفی مأمون به قدری تأثیر داشت که مردم حکومت مأمون را پذیرفتند. مورخان دربارۀ تأثیر این اقدامات نوشته اند: «این اقدامات برای مردم خراسان بسیار خوشایند بود به گونه ای که گفتند مأمون پسر خواهر ما و پسر عموی پیامبر ماست!!» (2)

آن چه بیان شد بخشی از اقدامات فضل بن سهل برای تثبیت حکومت مأمون بود ولی همان طور که پیشتر بیان کردیم مأمون خود نیز انسانی زیرک سیاستمدار و باهوش بود. او خود نیز برای تثبیت حکومت خویش به عنوان یک حکومت مورد پسند خراسانیان دست به اقداماتی زد.


1) عالدين على بن الكرم بن اثیر، همان کتاب، ص 225.

2) همان کتاب.

اقدامات مأمون برای تثبیت حکومت

اشاره

مأمون به خوبی دریافته بود که ایرانیان از عباسیان به شدّت متنفر و به آل علی (علیه السلام) متمایل هستند؛ بر همین اساس به ترفندهایی متوسل شد که به خراسانیان چنین وانمود کند که او نیز از عباسیان متنفر می باشد و به آل علی (علیه السلام) علاقه مند است. از جمله کارهایی که او کرد این ها بودند:

1- کنار گذاشتن لباس سیاه

برخلاف آن چه که عده ای می پندارند لباس سیاه شعار بنی عباس بوده و عباسیان این شعار را به وجود آورده اند باید دانست که پوشیدن لباس سیاه برای عزاداری در اسلام به عصر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) می رسد (1). با توجّه به این که پوشیدن لباس سیاه در عزاداری شعار شیعه و آل علی (علیه السلام) بوده است، عباسیان از این شعار سوء استفاده کرده و با این شیوه خواسته اند خود را از طرفداران و خون خواهان شهدای آل علی (علیه السلام) نشان دهند تا بدین وسیله حمایت خراسانیان را که به شدّت شیفته آل علی (علیه السلام) بودند برای خود جلب کنند. با وجود این در دوره ای مأمون احساس کرد که لباس سیاه دیگر نمی تواند نشانه هم دردی با شیعیان در عزاداری آنان برای آل علی (علیه السلام) باشد زیرا عباسیان چهره واقعی خود را نشان دادهاند و شیعیان پی برده اند که دشمنی عباسیان با آل علی (علیه السلام) کم تر از دشمنی


1) برای توضیح بیشتر به کتاب سیاه پوشی در سوگ ائمه نور نوشته علی ابوالحسنی مراجعه کنید.

بنی امیه با آنان نیست؛ روی همین اصل او دستور داد لباس سیاه را کنار بگذارند. به این دستور توجّه کنید: «به سپاهیانش دستور داد لباس سیاه را کنار بگذارند و به سراسر کشور بخش نامه کرد که باید چنین کنند» (1).

2- پوشیدن لباس سبز

مردم خراسان و یا به تعبیری ایرانیان براستی شیفته و عاشق اهل بیت (علیهم السلام) و رسول خدا (صلى الله علیه و آله) بودند. آنان در هر فرصتی این عشق را ابراز می کردند و با هر که در برابر اهل بیت (علیهم السلام) عرض اندام می کرد سر ستیز بر می داشتند. عشق ایرانیان به اهل بیت (علیهم السلام) را می توان از حوادث مربوط به زید بن علی (علیه السلام) و یحیی بن زید به دست آورد. مسعودی می نویسد در آن سال که زید شهید شد در خراسان فرزندی به دنیا نیامد مگر این که اسم او را یحیی یا زید نهادند (2)و برای شهادت یحیی در تمام خراسان یک هفته عزاداری کردند (3).

مأمون به خوبی با روحیه خراسانیان آشنا بود و می دانست که اگر بخواهد بر این منطقه حکومت کند باید به مردم نشان دهد که طرفدار اهل بیت (علیهم السلام) است. روی همین اصل، پس از آن که دستور داد لباس سیاه را کنار بگذارند دستور دیگری داد: «هم خودش لباس سبز پوشید و هم به سپاهیان دستور داد چنین کنند و بخش نامه ای به سراسر کشور فرستاد که چنین کنند» (4). این اقدام مأمون نیز برای جلب حمایت خراسانیان بود زیرا لباس سبز شعار علویان بوده است. شاهد بر این که تغییر لباس سیاه به سبز برای جلب حمایت خراسانیان بوده این که همین مأمون در کم تر از دو سال بعد از رسیدن به هدف هایش و خروج از خراسان هنگام ورود به بغداد در منطقه نهروان مورد استقبال


1) عزالدین علی بن ابی الكرم بن اثیر، همان کتاب، ص 326؛ محمّد بن جریر الطبری، همان کتاب، ص 139.

2) على بن الحسين مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، دارالمعرفه، بیروت، ج 3، ص 212.

3) عباس قمی، منتهی الآمال، کتاب فروشی اسلامیه، تهران، ج 2، ص 55.

4) ابو الفداء بن كثير، البداية والنهاية، مكتبة المعارف، بيروت، ج 7، ص 249.

عباسیان قرار گرفت و از او خواستند که لباس سبز را کنار بگذارد او نیز چنین کرد و به تبع او همه لباس سیاه پوشیدند (1).

3- تبليغ وسیع برای امام علی (علیه السلام)

پیشتر بیان کردیم که عشق ایرانیان به اهل بیت و سرآمد آنان امام علی (علیه السلام) زبان زد عام و خاص بود. عباسیان نیز از این عشق سوء استفاده ها کردند؛ شاید بتوان گفت که مأمون بیشترین سوء استفاده را کرده است، از جمله اقدامات مأمون این بود که هر کجا می نشست از امام علی (علیه السلام) تعریف و تمجید می کرد. فقط به گزارش یک مناظره علمی او در این زمینه توجّه کنید:

يحيى بن اکثم می گوید: روزی مأمون به من دستور داد محدثان و متکلمان منطقه را حاضر کنم؛ من هم حدود 40 نفر از دانشمندان دو رشته را جمع کردم. پس از این که بر مأمون وارد شدند پس از ساعتی گفتگو به آنان گفت: جلسه امروز طولانی خواهد بود، هر کس حاجتی دارد حاجتش را به جا آورد و سپس برگردد. پس از آن که همه جمع شدند به آنان گفت امروز خداوند می خواهد مرا حجت بین خود و شما قرار دهد، هیبت من شما را نگیرد، از گفتن سخن حق واهمه نداشته باشید و از رد کردن باطل نهراسید، از آتش جهنم بترسید و درصدد به دست آوردن رضایت خداوند باشید. هیچ کس با گناه به کسی نزدیک نشد مگر این که خداوند او را بر گناه کار مسلط کرد. «پس با تمام توان فکری و عقلی با من مناظره کنید، من شخصی هستم که معتقدم علی بن ابی طالب (علیه السلام) بعد از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بهترین انسان است. اگر سخنم راست است تصدیق کنید و اگر درست نیست جواب بدهید. بیائید اگر میل دارید من از شما بپرسم و اگر دوست دارید شما از من بپرسید» (2). محدثان گفتند ما شروع می کنیم و آن چه درباره خلفا

روایت داشتند


1) محمّد بک الخضری، همان کتاب، ص 177.

2) محمّد بن علی الصدوق، عیون اخبار الرضا (علیه السلام)، منشورات الاعلمی، تهران، ج 2، ص 184.

آوردند و مأمون به همۀ آن ها پاسخ داد و سپس وارد بحث با متکلمان شد تا جایی که همه ساکت شدند. مأمون به آنان گفت: ساکت شدید، گفتند نمی دانیم چه بگوئیم و بعد دستور داد آنان بروند.

این جلسه گرچه بسیار طولانی بود ولی نه اولین جلسه او بود و نه آخرین جلسه برای این گفته مان که مأمون از عشق مردم به امیرالمؤمنین (علیه السلام) سوء استفاده می کرد وگرنه اعتقادی بدین مسائل نداشت دلایلی داریم که در این جا فقط به دو مورد آن اشاره می کنیم:

الف- مأمون در مناظره با امام رضا (علیه السلام) درباره امامت به گونه ای سخن می گوید که از بی اعتقادی او به این مسائل حکایت دارد.

ب- صدوق قدس سره می نویسد وقتی گزارش این جلسات مأمون به امام رضا (علیه السلام) می رسید «امام رضا (علیه السلام) به اصحاب مورد اعتمادش می فرمود: فریب سخنان او را نخورید، به خدا قسم غیر از او کسی قاتل من نیست!!» (1)

4- آزادی بیان

مأمون برخلاف خلفای عباسی که خشونت و سخت گیری آنان زبان زد بود و حتی به پدرش، هارون، لقب حجاج بنی العباس را داده بودند، در خراسان برای جلب حمایت مردم به آنان آزادی بیان داده بود طوری که هر چه درباره خودش می گفتند عکس العمل نشان نمی داد. او در این زمینه شعاری برای خودش انتخاب کرده بود: «اگر مردم بدانند که من چقدر عاشق عفو و گذشتم، با جنایت کردن به من نزدیک می شوند» (2).

عفو و گذشت هایی از او نقل کرده اند که تعجب انسان را بر می انگیزد. باید توجه داشت این سیاست مأمون در خراسان است و گرنه مأمون بغداد بسیار


1) محمّد بن على الصدوق، همان کتاب، ص 183.

2) محمّد الزرکلی، همان کتاب، ج 4، ص 142.

متفاوت است؛ به عنوان نمونه، شکنجه کردن مردم و دانشمندان به دستور او به دلیل عدم پذیرش نظریه خلق قرآن بسیار روشن است.

گذشته از سیاست های یاد شده مأمون سیاست های دیگری را نیز دنبال می کرد، هم چون:

•

بدگویی نکردن از خلفا

•

لعن کردن معاویه

•

مردم داری

•

جایز شمردن ازدواج موقت

و سیاست هایی دیگر که همه را برای جلب حمایت توده های مردم به خصوص دوستداران اهل البیت (علیهم السلام) به کار گرفت که ارائه اسناد و مدارک هر یک از آن ها در این جا به درازا می کشد.

در مجموع سیاست های فضل بن سهل و مأمون در طول کم تر از چند سال نه تنها توانست حکومت مأمون را به عنوان یک حکومت مردم دار و مقبول تثبیت کند بلکه توانست از همین مردم لشگری گسترده برای سرکوبی برادرش، امین به طرف بغداد گسیل دارد.

در بغداد مسائل به گونه ای دیگر می گذشت؛ امین خود انسان بی کفایتی بود و به نصیحت دیگران هم توجّه نمی کرد. فضل بن الربیع نیز تنها در فکر تثبیت موقعیت خود بود بدون این که بداند چه می کند، زیرا اصرار او بر خلع مأمون توسط امین ضربه سنگینی به موقعیت امین نزد افکار عمومی و عباسیان زد. حتی هنگامی که امین تصمیم گرفت مأمون را خلع کند و با عده ای از عباسیان مشورت کرد آنان مخالفت کردند. ولی او به هشدار آنان توجهی نکرد و برای این که سندی نمانده باشد دستور داد نامه پدرش هارون را که در آن از عباسیان تعهد گرفته بود که به وصیتش عمل کنند و در کعبه گذاشته

بود که از بین نرود بیاورند و آن را پاره کرد (1). در واقع، این اقدام اعلام جنگ با مأمون بود.

اشتباهات امین یکی پس از دیگری کار را به جایی رساند که هر روز بر محبوبیت مأمون در خراسان افزوده می شد و در مقابل مردم خراسان نسبت به امین و عباسیان تنفر بیشتری پیدا می کردند و هیأت هایی که از بغداد به خراسان می آمدند تا به گونه ای مأمون را به بغداد برگردانند با شکست مواجه شدند. در نهایت امین اشتباه بزرگ تری را مرتکب شد و آن اعزام سپاه به طرف خراسان برای سرکوب کردن مأمون و دست گیری او بود. در مقابل، مأمون هم سپاهی را اعزام و به درگیری بین دو سپاه و جنگ دو برادر منجر شد که بحث درباره این حوادث در این نوشتار نمی گنجد.


1) عزالدین علی بن ابی الکرم بن اثیر، همان کتاب، ص 234.

نقش استقلال طلبان

اشاره

با مرگ هارون و تجزیه حکومت پهناور او، مخالفان عباسیان، که تا این تاریخ قدرت عرض اندام نداشتند فرصت را مغتنم شمرده و سر به شورش برداشتند. پس از آغاز جنگ دو برادر این شورش ها به خصوص شدت یافت به گونه ای که در بعضی از مناطق حکومت هایی خود مختار تشکیل شد. با توجّه به نقش این شورش ها در توطئه انتقال قدرت به ناچار به صورت بسیار اجمالی و گذرا این شورش ها را نام می بریم.

قبل از طرح شورش ها تذکر این نکته لازم است که این شورش ها را در یک تقسیم کلی می توان به دو نوع تقسیم کرد:

الف- شورش های سیاسی: مقصود از شورش های سیاسی، شورش افرادی است که در صدد جدا شدن از حکومت عباسی بودند بدون این که انگیزه عقیدتی داشته باشند. این نوع شورش ها به درگیری امین و مأمون ارتباطی نداشت و تا حکومت واحد هارون سرپا بود این افراد توان عرض اندام نداشتند. ولی پس از هارون، حکومت بغداد تضعیف شده بود و توان مقابله با این شورش ها را نداشت.

ب- شورش های عقیدتی: مقصود از شورش های عقیدتی، شورش افرادی است که حکومت بنی عباس را حکهومتی غاصبانه می دانستند و درصدد سرنگونی آن بودند. این گروه علویان بودند که احساس می کردند همکاری آنان با بنی العباس اشتباه بوده است و درصدد برآمدند حکومت را به مسیر اصلی آن برگردانند.

گرچه هر دو جریان قبل از این تاریخ هم وجود داشتند ولی ما فقط شورش هایی را که

در فاصله زمانی مرگ هارون تا ولایت عهدی امام رضا (علیه السلام) اتفاق افتاده است بررسی می کنیم:

الف- شورش های سیاسی

1- چند ماه بعد از به قدرت رسیدن امین در سال 194ه، مردم منطقه حمص از مناطق سوریه فعلی علیه او شوریدند و استاندار او، اسحاق بن سلیمان، را بیرون کردند (1).

2- چند ماه بعد از به قدرت رسیدن امین در سال 194ه، عمران بن مجالد الربيعى و قریش بن تونسی در تونس سر به شورش برداشتند و با ابراهیم بن اغلب امیر آن منطقه چندین بار جنگیدند که در این بین کشتار عجیبی اتفاق افتاد (2).

3- در ماه جمادی الآخر سال 194ه، مردم قیروان نیز علیه ابراهیم بن اغلب سر به شورش برداشتند که کشتارهای وسیعی را به دنبال داشت (3).

4- مردم مارده علیه حکم بن هشام، امیر اندلس، سر به شورش برداشتند که این جنگ سه سال طول کشید یعنی تا سال های 194-196 ادامه داشت (4).

در سال 195ه، درگیری های امین و مأمون آغاز شد که چند سال طول کشید.

5- در سال 195ه، علی بن عبد الله بن خالد بن یزید مشهور به سفیانی در شام ادعای خلافت کرد و سلیمان بن منصور استاندار امین را از منطقه اخراج کرد و بر صیدا و جاهای دیگر نیز تسلط یافت که در سرکوب کردن این شورش چندین هزار نفر کشته اسیر شدند (5).

6- در سال 196ه، یکی از فرماندهان سپاه امین به نام حسین بن علی بن عیسی بن


1) همان کتاب، ص 227.

2) همان کتاب، ص 235.

3) همان کتاب، ص 236.

4) همان کتاب، ص 236.

5) همان کتاب، ص 249.

ماهان در بغداد سر به شورش برداشت و امین را از خلافت عزل کرد و مأمون را به جای او به عنوان خلیفه معرفی کرد. او قصر امین را محاصره کرد که بعد از کشتار زیاد، حکومت توانست این جریان را سرکوب کند (1).

7- در سال 196ه، به دنبال انتشار خبر عهدشکنی امین نسبت به مأمون و پاره کردن نامه پدرش هارون، استاندار امین در منطقه مکه و مدینه یعنی داود بن عیسی بن موسی که خود از شاهدان نامۀ هارون بود علیه امین شورش کرد و او را از خلافت خلع و و مأمون را به جای او به عنوان خلیفه معرفی کرد و به پسرش سلیمان که والی مدینه بود نوشت که او نیز چنین کند و سلیمان نیز همین کار را انجام داد (2).

8- در سال 196ه، در منطقه طرابلس - لیبی فعلی - ابو عصام سر به شورش برداشت و برای سرکوب کردن این شورش نیز کشتار وسیعی انجام گرفت (3).

9- در سال 198ه، بعد از کشته شدن امین به دست سپاه مأمون نصر بن سیّار در منطقه حلب عليه مأمون سر به شورش برداشت و بخش های وسیعی را اشغال کرد (4).

ب- شورش های عقیدتی

1- در سال 198ه، یعنی سال کشته شدن امین به دست سپاه مأمون، حسن الهرش سر به شورش برداشت و با شعار الرضا من آل محمّد (صلی الله علیه و آله) جمعیت زیادی اطراف او جمع شدند و او مناطق بسیاری پیشروی کرد (5).

2- در سال 199ه، محمّد بن ابراهيم بن اسماعیل بن ابراهيم معروف به ابن طباطبا که از آل علی (علیه السلام) می باشد در کوفه سر به شورش برداشت و شعار محوری که مردم را به


1) همان کتاب، ص 259.

2) همان کتاب، ص 266.

3) همان کتاب، ص 269.

4) همان کتاب، ص 297 و 308.

5) همان کتاب، ص 301.

آن دعوت می کرد الرضا من آل محمّد (صلی الله علیه و آله) و العمل بالكتاب و السنة بود. فرمانده سپاه او ابوالسرایا بود. او در کوفه از آن چنان اقتداری برخوردار شد که سکّه رایج را به اسم خودش زد و روی آن آیۀ إِنَّ اللهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفًّا كَانَّهُمْ بُنْيَانٌ مَرْصُوصُ (1)نقش بسته بود (2). اقتدار ابوالسرایا روز به روز بیشتر شد به گونه ای که تمام مناطق اطراف کوفه را تصرف کرد و اداره آن ها را به آل علی (علیه السلام) سپرد به عنوان مثال: مکه را در اختیار حسين بن الحسن بن على بن الحسين بن علی (علیه السلام) سپرد و او را امیر حاجّ کرد. یمن را در اختیار ابراهیم بن موسی بن جعفر (علیه السلام) برادر امام رضا (علیه السلام) سپرد. فارس را در اختیار اسماعيل بن موسی بن جعفر (علیه السلام) برادر دیگر امام رضا (علیه السلام) سپرد. اهواز و بصره را در اختیار زید بن موسی بن جعفر (علیه السلام) برادر دیگر امام رضا (علیه السلام) سپرد. مدائن را در اختیار محمّد بن سليمان بن داوود بن الحسن بن الحسن بن علی (علیه السلام)

سپرد (3).

3- قیام آمران به معروف و ناهیان از منکر در فاصله کشته شدن امین و تجزیه حکومت او به دست علویان، بغداد به عنوان مرکز خلافت بنی عباس چنان اوضاع آشفته ای پیدا کرد که در روز روشن ارازل و اوباش اموال مردم را غارت می کردند، نوامیس مردم را مورد تجاوز قرار می دادند و فرزندان آنان را می ربودند. اینان امنیت را سلب کرده بودند و هیچ قدرتی نبود که جلوی تجاوز آنان را بگیرد و روز به روز جسورتر می شدند. سرانجام عده ای از مسلمانان که از این وضع خسته شده بودند با شعار امر به معروف و نهی از منکر قیام کردند. ابتدا خالد الدريوش در محله خودش این اندیشه را مطرح کرد و عده ای اطراف او جمع شدند و محله خودشان را از تعرض اوباش حفظ کردند پس از چند روز سهل بن سلامه انصاری از اهل خراسان سر بر داشت و در حالی که قرآنی به گردن انداخته بود مردم را به عمل به کتاب و سنت دعوت می کرد که نیروی


1) صف / 4.

2) محمّد بک الخضری، همان کتاب، ص 270.

3) عزالدين على بن ابى الكرم بن اثیر، همان کتاب، ص 305.

عظیمی به کمک او آمدند و توانست اوباش را سرکوب کند (1).

با نگاهی دوباره به مجموعه این شورش ها، چه شورش های سیاسی و چه عقیدتی بدین نتیجه می رسیم هیچ نقطه ای از این کشور پهناور امنیت ندارد. ولی این حرکت ها ضعفی اساسی داشت و آن این که گرچه با انگیزه دینی انجام می گرفت ولی رهبران آن ها پس از مدتی کوتاه خود به ستم گری تبدیل می شدند که مردم از همکاری با آنان پشیمان می شدند و نمی توانستند کشور را براساس دین و تقوا اداره کنند، به خصوص رفتار آنان با مخالفان بیشتر انتقام جویانه بود تا رفتاری عدالت گستر و اسلامی. به عنوان مثال، زید برادر امام رضا (علیه السلام) که بصره را در اختیار گرفته بود به قدری بد عمل کرد که به زیدالنار مشهور شد. درباره علت نام گذاری او به این نام نوشته اند: این که به او زیدالنار می گفتند به این دلیل بود که بسیاری از خانه های بصره را به آتش کشید و هرگاه یکی از سیاه جامگان را نزد او می آوردند کیفر او این بود که در آتش سوزانده شود (2).

با آن که بیشتر ساکنان بصره را از قدیم الایام طرفداران عثمان و بنی امیه تشکیل می دادند، زید دستور داد خانۀ همه امویانی را که در بصره ساکن بودند به آتش بکشند و اهل آن را آواره کرد و از عباسیان که لباس سیاه به تن داشتند نیز هر کس را دست گیر می کردند او را در آتش می سوزاند؟! آن چه نقل شد بخش بسیار ناچیزی از عمل کرد رهبران این نوع حرکت ها بود. اگر در این بین رهبری پیدا می شد که بتواند کشور را براساس عدل علوی اداره کند آمادگی مردم برای همکاری با آل علی (علیه السلام) و انتقال حکومت به آنان بسیار بود.

مأمون با زیرکی خاصی که داشت این خطر را به درستی درک کرده بود و شخصی که مردم در این میدان به او امید بسته بودند امام رضا (علیه السلام) بود. نفوذ قدرت معنوی امام رضا (علیه السلام) در بین مردم به قدری زیاد بود که مأمون می دانست با ورود امام رضا (علیه السلام) به این


1) همان کتاب، همان جا.

2) محمّد بک الخضری، همان کتاب، ص 171.

جریان ها کنترل اوضاع به کلی از اختیار او خارج خواهد شد. برای درک نفوذ معنوی امام رضا (علیه السلام) بد نیست به کلام آن حضرت توجّه کنیم: روزی مأمون با امام رضا (علیه السلام) به گونه ای سخن گفت که گویا ولی عهدی که او به امام رضا (علیه السلام) داده است بر شخصیت امام افزوده است؛ امام رضا (علیه السلام) در پاسخ مأمون فرمود: لَقَدْ كُنْتُ بِالْمَدِينَةِ أَتَرَدَّدُ فِي طُرُقِهَا عَلَى دَابَّتِي وَ أَنَّ أَهْلَهَا وَ غَيْرَهُمْ يَسْتَلُونِي الحَوَائِجَ فَأَقْضِيها لَهُمْ فَيَصِيرُونَ كَالْأَعْمَامِ لِي وَأَنَّ كُتُبِى لَنَافِذَةٌ في الأمصار (1).

من در مدینه بر مرکبم سوار می شدم و در کوچه های آن به آزادی رفت و آمد می کردم. مردم مدینه و غیر مدینه خواسته هایشان را مطرح می کردند و من آن ها را برآورده می کردم. تأثیر این رفتار به گونه ای بود که [آن ها آن قدر به من نزدیک می شدند] که گویا عموهایم هستند و نامه هایم در شهرها کارگشا بود.


1) عزیزالله العطاردی، همان کتاب، ج 1، ص 93؛ محمّد بن علی الصدوق، همان کتاب، ج 2، ص 164.

کشتن امین و پیامدهای آن

از جمله مسائلی که در تحلیل موضع گیری مأمون در مسأله ولایت عهدی تأثیر به سزایی داشت مسأله کشته شدن امین و کیفیت برخورد مأمون با سر امین است.

همان طور که پیشتر بیان شد کیفیت تعیین جانشینی هارون زمینه ساز درگیری فرزندان او شد و با تحریک عواملی از همراهان مأمون و امین درگیری این دو برادر آغاز شد. پس از جنگ های خونینی که جای ذکر آن ها نیست و کشته شدن چندین هزار نفر از مسلمانان، در نهایت در سال 198ه امین کشته شد. با کشته شدن امین در بغداد طاهر بن حسین، فرمانده سپاه مأمون سر او را به طرف مرو فرستاد. وقتی سر امین به مرو رسید، مأمون چند کار انجام داد:

•

پس از آن که فضل بن سهل سرامین را برای مأمون آورد و چشم مأمون به سر افتاد سجده کرد.

•

دستور داد به کسی که سر امین را آورده است یک میلیون درهم جایزه بدهند (1).

•

دستور داد امین را در خراسان بگردانند (2).

•

دستور داد سر برادرش را روی تخته چوبی در صحن بارگاه نصب کنند تا هر کس که برای گرفتن حقوقی می آید، نخست بر آن سر نفرین بفرستد و سپس پولش را بگیرد.


1) ابو الفداء بن کثیر، همان کتاب، ص 244.

2) جلال الدین سیوطی، همان کتاب، ص 298.

کشتن امین گرچه به حسب ظاهر برای مأمون پیروزی به حساب می آمد، نتایج بسیار منفی برای او به دنبال داشت که به بعضی از آن ها اشاره می کنیم:

1- افشای چهره واقعی مأمون مأمون در ابتدای کار که به خراسان آمده بود برای جلب اعتماد مردم با هدایت فضل بن سهل از علما دعوت کرد که برای پیاده کردن احکام اسلامی و گسترش عدالت و ... با او همکاری کنند. او با ساده زیستی فریب کارانه و ... عامه مردم را فریب داد تا آن جا که شاعران در شعر خود لقب امام الهدی را برای او به کار می بردند که پیشتر نمونه ای از آن را ارائه کردیم و در سال 196ه. لقب امیرالمؤمنین را به او دادند (1). ولی برخورد او با سر برادرش حکایت از آن دارد که او نه تنها اصول اسلامی را رعایت نمی کرد بلکه برای حفظ قدرت به اصول انسانی هم پایبند نبود.

2- جدایی بنی عباس با انتشار خبر برخورد مأمون با سر برادرش، عباسیان کینه او را به دل گرفته از او جدا شدند، زیرا به این نتیجه رسیدند که او هیچ علاقه ای به بنی عباس ندارد و گرنه دو برادر هر چه هم که با یک دیگر دشمنی داشته باشند، پس از شکست یکی، دیگری با سر او چنین نمی کند! پیش از این گفتیم که عباسیان هنگام اعزام سپاه برای جنگ با مأمون زنجیری طلایی در اختیار فرمانده سپاه قرار دادند که پس از اسیر کردن مأمون به حرمت این که پسر هارون است او را با زنجیر طلایی به بند بکشند و بیاورند ولی برخورد مأمون با برادرش هرگز برای عباسیان قابل تصور نبود. باید توجّه داشت که عباسیان گروه کثیری بودند و مأمون در سال 200 ه. قبل از مسأله ولایت عهدی امام رضا (علیه السلام) دستور سرشماری عباسیان را داد که معلوم شد عباسیان سی هزار نفر هستند (2). محتوای قصیده هایی که شاعران در مرگ امین سروده اند از عمق نفرت عباسیان از این کار حکایت دارد؛ به خصوص قصيده خزيمة بن الحسن که از زبان زبیده مادر امین سروده شده بود چنان تأثیری منفی داشت که وقتی این قصیده را برای خود مأمون


1) عزالدین علی بن ابی الکرم بن اثیر، همان کتاب، ص 256.

2) ابو الفداء بن کثیر، همان کتاب، ص 248.

خواندند «گریه کرد و گفت به خدا قسم انتقام خون برادرم را خواهم گرفت خدا بکشد قاتلان برادرم را» (1). این رفتار مأمون نیز برخورد سیاسی با مشکلات خلافت بود ولی از تأثیر منفی مرگ امین در افکار عمومی حکایت دارد. مورخان به بخشی از قصیده هایی که در مرگ امین سروده شده اند، اشاره کرده اند که جای ذکر آن ها نیست.

3- سلب اعتماد ایرانیان ایرانیان به خصوص خراسانیان تنها تکیه گاه مأمون در برخورد با عباسیان و اعراب بودند ولی عمل کرد مأمون این اعتماد را سلب کرد و خراسانیان به این نتیجه رسیدند که نمی توانند به او اعتماد کنند. به خصوص برخورد او با هرثمه بن اعین فرمانده مقتدر سپاه که بسیاری از شورش ها توسط او سرکوب می شد و نیز شورش ابوالسرایا که بخش وسیعی از کشور را تجزیه کرده بود. پس از آن که هر ثمة بن اعین ابوالسرایا را کشت و سرش را برای مأمون فرستاد، عده ای علیه هرثمه بدگویی کردند که مأمون او را به مرو خواست «در حضور مأمون او را زدند و شکمش را لگد مال، سپس او را زندانی کردند و پس از چند روز او را کشتند!» (2)

4- جسارت علویان گرچه علویان در این دوران اعتمادی به عباسیان نداشتند، برخورد مأمون با برادرش برای آنان این مسأله را روشن کرد که اگر او قدرت پیدا کند به هیچ کس، چه عباسی و چه علوی رحم نخواهد کرد. بنابراین پس از این ماجرا زمینه های شورش علیه مأمون فراهم شد و علویان جسارت یافته، حرکت ها را شدت بخشیدند. پیش تر بیان کردیم که قیام ها در این دوران بعد از کشته شدن امین صورت گرفته است.

5- سلب اعتماد اعراب گذشته از علویان و ایرانیان اعراب هم از حکومت عباسیان راضی نبودند که پیشتر به بخشی از شورش های تجزیه طلبانه آنان که نشان می داد با حکومت عباسیان موافق نیستند اشاره کردیم؛ ولی پس از تمایل مأمون به ایرانیان، حمایت ایرانیان از مأمون، کشته شدن امین و عمل کرد سپاه مأمون در مناطق عرب نشین،


1) عزالدین علی بن ابی الکرم بن اثیر، همان کتاب، ج 6، ص 315.

2) ابو الفداء بن کثیر، همان کتاب، ص 248.

آنان از حکومت مأمون نیز خسته شدند و دیگر اعتمادی به او نداشتند. اعراب به خصوص بعد از برخورد مأمون با هرثمه بن اعین به این نتیجه رسیدند که او بی رحم تر از آن است که به احدی رحم کند و نمی توانند به او اعتماد کنند. «به همین علت، همین که خبر کشته شدن هرثمه بن اعین به بغداد رسید شورش نظامیان و غیر نظامیان بغداد عليه حسن بن سهل که از طرف مأمون والی عراق بود آغاز شد؛ سخن آنان این بود که نمی خواهیم مأمون و کارگزاران او در مناطق ما حکومت کنند» (1).

6- محبوبیت روز افزون علویان بعد از کشته شدن امین و آغاز حرکت ابن طباطبا به دلیل زمینه های اجتماعی روز به روز حرکت علویان گسترش می یافت، بر محبوبیت آنان افزوده می شد، شهرها یکی پس از دیگری سقوط می کرد و یکی از علویان اداره شهر را به عهده می گرفت که ما پیشتر از این به گوشه ای از این رخدادها اشاره کردیم.

محبوبیت علویان به گونه ای بود که بعد از نصب امام رضا (علیه السلام) به ولایت عهدی، شورش عباسیان بغداد و حوادثی که در پی آن اتفاق افتاد حمید بن عبدالحمید، برادر امام رضا (علیه السلام)، عباس بن موسى بن جعفر (علیه السلام) را با صد هزار درهم به کوفه فرستاد که از مردم کوفه برای مأمون به عنوان خلیفه و برای امام رضا (علیه السلام) نیز به عنوان ولی عهد او بیعت بگیرد. مردم در پاسخ او گفتند: «اگر برای برادرت تنها تبلیغ می کنی ما با تو هستیم و می پذیریم و اگر برای مأمون هم تبلیغ می کنی ما نیازی به مأمون نداریم» (2).

7- خطر قیام امام رضا (علیه السلام) همان طور که پیش تر بیان کردیم علویان در گوشه و کنار کشور سر برداشته بودند ولی هیچ یک از آنان موقعیت امام رضا (علیه السلام) را، نه در بین شیعیان و نه در بین غیر آنان نداشتند. در بین شیعیان که روشن است، زیرا شیعیان امام رضا (علیه السلام) را امام واجب الاطاعة می دانستند که اگر دستور می داد و یا حرکتی انجام می داد آنان شرعاً موظف به اطاعت بودند. در بین غیر شیعیان نیز امام رضا (علیه السلام) از جایگاه خاصی برخوردار


1) همان کتاب.

2) عزالدين على بن ابى الكرم بن اثیر، همان کتاب، ص 343.

بود زیرا آن حضرت بعد از شهادت پدر بزرگوارش حرکت علمی خود را آغاز کرده بود و در سفرهایی به بصره و کوفه با اصحاب فکر و اندیشه و ادیان و مذاهب اعم از مسیحیان، یهودیان و فرقه های کلامی، حدیثی و ... اسلامی جلسات مناظره تشکیل داده بود، بنابراین شخصیت علمی آن حضرت برای پیروان بقیه مذاهب اسلامی شناخته شده بود. پیش تر از امام رضا (علیه السلام) نقل کردیم که به مأمون فرمود: من در مدینه که بودم نامه هایم در شهرها تأثیرگذار بود. مأمون خود به خطر قیام امام رضا (علیه السلام) اشاره می کند و می گوید: «این شخص (امام رضا (علیه السلام)) از ما دور بود و برای خودش تبلیغ می کرد» (1).

اکنون مشکلات مأمون را یک بار دیگر مرور می کنیم: از طرفی، چهره واقعی او افشا شده است به طوری که دیگر نمی تواند با ادعای دیانت، زهد و عمل به کتاب و سنت مردم را بفریبد؛ از طرف دیگر عباسیان از او نفرت پیدا کرده و از او کناره گیری کرده اند، اعتماد ایرانیان نیز از او سلب شده است و اعراب غیر عباسی هم به او اعتمادی ندارند، از این ها گذشته علویان هر روز حوزه اقتدارشان را گسترش می دهند و در این میان خطر قیام امام رضا (علیه السلام) نیز وجود دارد. بنابراین در چنین شرایطی مأمون هم باید اعتماد عباسیان را جلب کند، در کنار آنان قرار گیرد و سرانجام نزد آنان برگردد و هم باید شورش های علویان را سرکوب کند و خطر امام رضا (علیه السلام) را از بین ببرد، چون تا او باشد حکومت مأمون تثبیت نمی شود. او باید اعتماد ایرانیان به علویان را نیز از بین ببرد تا به ناچار به عباسیان اعتماد کنند. آخر آن که مأمون می بایست اقتدار ایرانیان را در دربار خلافت از بین ببرد تا اعتماد عباسیان را جلب کند.


1) محمّد بن على الصدوق، همان کتاب، ج 2، ص 167.

حذف آل علی (علیه السلام) از صحنه سیاسی

اشاره

مأمون برای رسیدن به این هدف ها طرحی ریخت که تا چند سال پس از اجرای مراحل اولیه آن و حتی تحقق آخرین مراحل آن عباسیان، ایرانیان و مشاوران او از آن خبر نداشتند. طراحی این پروژه سیاسی حکایت از تدبیر سیاسی مأمون در حذف آل علی (علیه السلام) دارد. او کوشید طرح حذف آل علی (علیه السلام) را از صحنه سیاسی جامعه اسلامی در چند مرحله به اجرا در آورد که اکنون به بررسی این مراحل می پردازیم.

1- سرکوبی علویان

اشاره

مأمون برای سرکوبی شورش های علویان از یک طرف نمی توانست به اسلحه تکیه کند؛ زیرا استفاده از این روش هم جایگاه او را در جامعه اسلامی تضعیف می کرد - همان طور که در جریان کشتن امین شد - و هم عواطف مسلمانان به خصوص خراسانیان را به حمایت از علویان بر می انگیخت، از طرف دیگر او به منطق و استدلال نیز نمی توانست تکیه کند؛ زیرا در این میدان علویان به مراتب از او قوی تر بودند. بنابراین برای سرکوبی شورش ها دو راه برای مأمون بیشتر نمانده بود:

الف- اثبات مشروعیت حکومت خود

ب- اثبات عدم صلاحیت علویان و شورشیان برای رهبری

مأمون برای رسیدن به هدف اول، یعنی اثبات مشروعیت حکومت خود، از نصب امام رضا (علیه السلام) به ولایت عهدی استفاده کرد؛ زیرا امام رضا (علیه السلام) برترین شخصیت علویان

بود و پذیرش ولایت عهدی توسط آن حضرت به معنای پذیرش حکومت و مشروعیت آن بود. مأمون خود این هدف را چنین بیان می کند: «این شخص (امام رضا (علیه السلام)) از ما دور بود و برای خودش تبلیغ می کرد، تصمیم گرفتیم او را ولی عهدش کنیم تا تبلیغاتش برای ما باشد و سلطنت و خلافت ما را به رسمیت بشناسد!!» (1)

مأمون برای رسیدن به هدف دوم، یعنی اثبات عدم صلاحیت برادران امام رضا (علیه السلام) برای رهبری جامعه، نیز از ولایت عهدی استفاده کرد ولی با دو شیوه:

الف- تعيين مسير حرکت امام رضا (علیه السلام)

بر این اساس، می بینیم با این که برای آمدن امام رضا (علیه السلام) به مرو، مسیر مدینه، عراق، جبل (کرمانشاه) همدان، قم و خراسان نزدیک بود، مأمون به رجاء بن ابی الضحاک دستور داد آن حضرت را از این مسیر نیاورد بلکه از مسیر مدینه، بصره، اهواز، فارس و خراسان بیاورد (2). زیرا در بصره و اهواز زید بن موسی برادر امام رضا (علیه السلام) و در فارس اسماعيل بن موسی، حکومت می کردند. مأمون با این کار می خواست مردم امام رضا (علیه السلام) را که از نظر علم، اخلاق و تقوی بین علویان نظیر نداشت ببینند و با او آشنا شوند تا بعداً که او را به مرو می آورد و ولی عهد خودش قرار می دهد، مردم باور کنند که الرضا من آل محمّد (صلی الله علیه و آله) این است نه برادرانش، به خصوص با توجّه به عمل کرد بد زید در بصره که به زیدالنار معروف شده بود. بنابراین، آوردن امام رضا (علیه السلام) از این مسیر برای فرونشاندن شورش ها بسیار مؤثر بود. بعد از این جریان می بینیم زید موقعیت اجتماعی خود را از دست می دهد و با یک هجوم ساده توسط نیروهای مأمون به اسارت در می آید و مأمون برای رسیدن به هدف های یاد شده دستور می دهد او را نکشند بلکه به مرو بیاورند و در آن جا به او می گوید: «زید! در بصره قیام کردی و عوض آن که خانه های دشمن مشترک ما


1) همان کتاب، همان جا.

2) عزیزالله العطاردی، همان کتاب، ص 91.

را که بنی امیه، ثقیف و عدی و باهله و آل زیاد هستند خراب کنی خانه های پسر عموهایت را خراب کردی؟» (1)راوی می گوید:

چون زید شوخ مزاج بود به مأمون گفت: ای امیر از هر لحاظ اشتباه کردم، اگر دو مرتبه شروع کردم اول خانه های دشمنانمان را خراب می کنم؟ مأمون خندید و او را به نزد امام رضا (علیه السلام) فرستاد و به آن حضرت پیام داد که به خاطر تو جرمش را نادیده گرفتم.

ب- تبليغ لقب الرضا

اشاره

تذکر این نکته ضروری است که عباسیان در ابتدای کار برای این که علویان را در کنار خود داشته باشند شعارهایی مبهم را انتخاب می کردند تا علویان از آن ها جدا نشوند. برای مثال، هر وقت که مسأله رهبری حکومت آینده در دوران مبارزات مطرح می شد و این که بعد از پیروزی چه کسی رهبر خواهد بود، رهبران حرکت در دوران مبارزه علیه امیه پاسخ می دادند: الرضا من آل محمّد (صلی الله علیه و آله) یعنی رهبر منتخب از آل محمد (صلی الله علیه و آله) است. این شعارهای مبهم علویان را امیدوار می کرد (تنها عده خاصی از علویان و در رأس آن ها امام صادق (علیه السلام) که از جریان های سیاسی اطلاع داشتند، حاضر نشدند با عباسیان همکاری کنند). امّا پس از به قدرت رسیدن بنی عباس و فشاری که بر علویان وارد شد، به خصوص کشتارها، شکنجه ها، زندان ها و ... به خصوص بعد از شهادت موسى بن جعفر (علیه السلام) آن هم به آن شیوه، تازه علویان فهمیدند که در این جریان سیاسی فریب خورده و آب به آسیاب دشمن ریخته اند.

مأمون با آوردن امام رضا (علیه السلام) می خواست به مردم این طور القا کند که به شعار الرضا من آل محمّد (صلی الله علیه و آله) که شعار بنی عباس بود، جامه عمل پوشانده است، تا هم این شعار را از علویان بگیرد و هم بعد از منصوب کردن آن حضرت به ولایت عهدی، علویان را سرکوب کند و مناطق خود مختار را تحت سلطه درآورد.


1) محمّد بن على الصدوق، همان کتاب، ج 2، ص 235.

به این اقدام مأمون توجّه کنید:

«بعد از رسیدن علی بن موسی به مرو، مأمون او را جانشین خود قرار داد و به شکرانه این کار حقوق یک سال ارتش را پرداخت و به سراسر کشور بخش نامه کرد که علی بن موسی ولی عهد است و او را رضا نامیده است!!» (1). در حالی که چنین نبود.

بزنطی از شاگردان امام رضا (علیه السلام) و امام جواد (علیه السلام) است می گوید: «به امام جواد (علیه السلام) عرض کردم عده ای از مخالفان شما می گویند، بعد از رضایت پدرت به جانشینی مأمون لقب رضا را مأمون به پدرت داده است؟ حضرت فرمود: به خدا قسم دروغ می گویند و خیانت می کنند بلکه خداوند او را ملقب به رضا نموده است» (2).

2- جلب اعتماد ایرانیان

همان طور که پیشتر بیان شد تکیه گاه مأمون در مبارزه با امین و عباسیان به طور کلی ایرانیان و به طور خاص خراسانیان بودند ولی برخورد مأمون با سرِ امین و ماجرای قتل هر ثمة بن اعين ... این اعتماد را از بین برد. بنابراین، مأمون باید اعتماد آنان را دوباره جلب می کرد؛ او برای رسیدن به این هدف روش هایی را به کار گرفت که در این جا به آن ها اشاره می کنیم:

1- برائت از کشتن امین همان طور که پیش تر بیان شد، وقتی چشم مأمون به سر امین افتاد از سر شادی سجده شکر کرد و به آورنده سر یک میلیون درهم جایزه داد. وقتی فضل بن سهل سر را پیش مأمون گذاشت در حالی که مأمون را علیه طاهر فرمانده سپاه تحریک می کرد گفت: «به او دستور داده بودیم او را اسیر بیاورند ولی سر بریده اش را به ایران فرستاده است. مأمون گفت، گذشته ها گذشته است!» (3)

برخورد مأمون با سر امین نشان گر آن بود که او به پیامدهای منفی این برخورد توجّه


1) عزیزالله العطاردی، همان کتاب، ص71؛ محمّد بن على الصدوق، همان کتاب، ج 2، ص 149.

2) محمّد بن على الصدوق، همان کتاب، ج 1، ص 11.

3) ابو الفداء بن كثير، همان کتاب، ص 244.

نداشت. امّا وقتی این کار او سر زبان ها افتاد و شاعران در این زمینه شعرها سرودند و ... مأمون به این نتیجه رسید که برای جلب اعتماد ایرانیان باید خود را از کشتن امین تبرئه کند. به همین سبب می بینیم وقتی قصیدهٔ خزيمة بن الحسن را از بغداد برایش فرستادند «چون مأمون خواند، گریه کرد و گفت به خدا قسم انتقام خون برادرم را می گیرم خدا بکشد آنان را که او را کشتند، در حالی که کشنده امین کسی جز مأمون نبود!!» (1)

2- پنهان کردن قتل هرثمه بن اعین مأمون مانند همۀ جباران و ستم گران تاریخ هر کس را که سر راه او قرار می گرفت از بین می برد حتی اگر از نزدیک ترین کسان او کسان او بود یا بیشترین خدمت را به او کرده بود. برای اثبات خیانت کسی سندی لازم نبود، تنها کافی بود مأمون به کسی سوء ظن پیدا می کرد. از طرفی، آثار منفی کشتن علنی امین برای او گران تمام شد؛ به همین دلیل، همان طور که تا پایان بحث به چند مورد اشاره می کنیم، مأمون طوری مخالفانش را به قتل می رساند که اثری از خودش به جا نمی گذاشت. هر ثمة بن اعین با آن همه خدمتی که به مأمون کرد و ... با این که ابوالسرایا به دست هرثمه کشته شد ولی به صرف این که به مأمون گفتند که هرثمه در قیام ابوالسرایا نقش داشته، پس از زدن «او را زندانی کردند و بعد از چند روز او را کشتند و خبر کشتن او را به طور کلی مخفی کردند» (2).

3- برائت از عباسیان یکی دیگر از اقدامات مأمون آن بود که دستور داد کسی لباس سیاه نپوشد و همه لباس سبز بر تن کنند.

4- حمایت از علویان مأمون هم نیاز شدید خود در این دوره به خراسانیان را خوب درک می کرد و هم از علاقه ایرانیان به علویان به خوبی آگاه بود. او پس از آسیب دیدن وجهه مردمی اش به این نیاز داشت که علویان را به گونه ای شریک در حکومت کند تا هم علویان را در کنار خود داشته باشد و شورشیان را سرکوب کند و هم امام رضا (علیه السلام) را


1) عزالدين على بن ابى الكرم بن اثیر، همان کتاب، ص 291.

2) ابو الفداء بن كثير، همان کتاب، ص 248.

تسلیم کند؛ از همین روی بهترین کار در این زمینه نصب امام رضا (علیه السلام) به عنوان ولی عهد بود. قرار بود مراسم ولایت عهدی در ماه رمضان انجام شود و اولین مراسم عمومی که مأمون می توانست از آن بهره برداری کند مراسم نماز عید فطر بود. مأمون خدمت امام رضا (علیه السلام) پیام فرستاد که «سوار شود و در مراسم عید حضور پیدا کند و نماز عید را برگزار کند تا مردم اطمینان پیدا کنند و شخصیت او را بشناسند و به این دولت مبارکه اعتراف کنند» (1).

همان طور که ملاحظه می کنید مأمون جلب اعتماد ایرانیان را یکی از هدف های خود در ولایت عهدی امام رضا (علیه السلام) می داند و بهترین جایی که می تواند این اعتماد را جلب کند مراسم نماز عید فطر است که تقریباً همه در آن شرکت می کنند. قبل از طرح مسأله ولایت عهدی امام رضا (علیه السلام) توجّه به چند مسأله ضروری است:

1- پدیده های اجتماعی و از جمله آن ها مسائل حکومتی و سیاسی از عوامل متعددی تأثیر می پذیرند که بعضی از آن ها از کنترل سیاستمداران خارج است. برای مثال عمل کرد و موضع گیری رقیب سیاسی از جمله این عوامل است که در بسیاری از موارد حتی قابل پیش بینی نیست. بر همین اساس با آن که سیاستمداران در برخورد با رقیبان خود همه احتیاط های لازم را انجام می دهند گاهی به هدف های خود نمی رسند. مأمون نیز یکی از همین سیاستمداران محسوب می شود.

2- مأمون یقین داشت که امام رضا (علیه السلام) نخواهد توانست جای او را بگیرد، به تعبیر دیگر عمر شریف حضرت رضا (علیه السلام) آن قدر طولانی نخواهد بود که مأمون بمیرد و او جانشینش شود. بنابراین ولایت عهدی امام رضا (علیه السلام) خطری برای حکومت مأمون و عباسیان نداشت امّا فایده های آن زیاد بود. شواهد زیر این نظر را تأیید می کند:

الف- گرچه در سال ولادت امام رضا (علیه السلام) اختلاف است، بسیاری بر این باورند که او


1) محمّد بن علی الصدوق، همان کتاب، ج 2، ص 148.

در سال 148 به دنیا آمده است (1). بنابراین، امام رضا (علیه السلام) 22 سال از مأمون بزرگ تر بود و مأمون يقین داشت که به طور طبیعی امام رضا (علیه السلام) زودتر از او از دنیا خواهد رفت.

ب- مأمون ولایت عهدی را در ایامی عملی کرد که از نظر علم نجوم یقین داشت امری که در این ایام اتفاق بیفتد پایدار نمی ماند. یکی از منجمان او می گوید: وقتی صحبت از ولایت عهدی امام رضا (علیه السلام) بود، من به این مسأله پی بردم که پیمان در این ایام پایدار نیست و مایۀ بدبختی است، گفتم این مسأله را به مأمون بگویم مبادا از دیگران بشنود و برای من مشکل درست کند؛ نامه ای نوشتم و به یکی از خادمان او که اسرارش را از طریق او به من می رساند دادم، مأمون جواب نامه را توسط همان خادم فرستاد و در آن نامه نوشته بود: «وقتی جوابم را خواندی پاسخ آن را به وسیله همین خادم بفرست توجّه داشته باش که اگر کسی از این جریان اطلاع پیدا کند یا فضل بن سهل از این تصمیم برگردد گناهش را به گردن تو می اندازم و فقط تو را سبب این کار می دانم» (2).

ج- قبل از نصب امام به ولایت عهدی روزی مأمون به امام عرض کرد: «ولی عهد من باش تا بعد از من خلافت به تو برسد! امام رضا (علیه السلام) فرمود: به خدا قسم پدرم از پدرانش از امیرالمؤمنین (علیه السلام) از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برایم نقل کرده اند که من قبل از تو از دنیا می روم در حالی که با سمّ مظلومانه کشته می شوم به گونه ای که ملائکه آسمان و زمین بر من گریه می کنند و در سرزمینی غریب کنار هارون دفن می شوم. مأمون گریه کرد و گفت ای پسر پیامبر تا من زنده ام چه کسی جرأت دارد تو را بکشد یا به تو بدی کند؟ امام فرمود: امّا اگر بخواهم می توانم بگویم چه کسی مرا می کشد» (3).

بنابراین مأمون مطمئن بود که مسأله ولایت عهدی در دراز مدت خطری برای او ندارد بلکه بسیار سودمند نیز است. او با توجّه به نقشه هایی که برای حذف امام رضا (علیه السلام)


1) الشيخ ابو على فضل بن الحسن الطبرسی، همان کتاب، ص 302؛ ابو الحسن علی بن عيسى الاربلی، همان کتاب، ج 3، ص 149؛ محمّد باقر مجلسی، همان کتاب، ج 49، ص 3.

2) محمّد بن علی الصدوق، همان کتاب، ص 149.

3) همان کتاب، ص 139.

داشت، به مقاومت عباسیان، درباریان، مشاوران و فرماندهان هیچ اعتنایی نکرد، حتی مخالفان را در مواردی گردن زد. به یک مورد از این مقاومت ها توجّه کنید: جمعی کارگزاران حکومت هارون که همراه او به خراسان آمده بودند به مأمون پیوسته بودند. این گروه پس از طرح مسأله ولایت عهدی امام رضا (علیه السلام) با آن مخالفت شدید کردند به گونه ای که مأمون مجبور شد آنان را زندانی کند. روزی امام رضا (علیه السلام) پس از آن که به ولایت عهدی منصوب شد، مسأله ای را با مأمون مطرح کرد، مأمون درصدد انجام آن برآمد، فضل بن سهل پرسید چه می کنی؟ مأمون گفت این نظر امام رضا (علیه السلام) است و پیشنهاد خوبی است که باید به آن عمل کنم؟ فضل گفت این اشتباه است و تا حال چندین اشتباه را مرتکب شده ای. این اشتباه را نکن، با کارگزاران حکومت که با پدرت همکاری داشته اند مشورت کن. مأمون گفت مثل چه افرادی؟ فضل گفت مثل علی بن ابی عمران، ابومؤنس و عیسی الجلودی. فردای آن روز امام و مأمون نشسته بودند. مأمون دستور داد این افراد را که زندانی بودند آزاد کنند و به مجلس بیاورند. اولین فردی که وارد مجلس شد علی بن ابی عمران بود. او تا دید امام رضا (علیه السلام) و کنار مأمون نشسته فهمید که او را به ولایت عهدی نصب کرده است. رو به مأمون گفت: «از تو به خدا پناه می برم ای امیر! که خلافتی را که خدا به شما داده و مال شماست در اختیار دشمنانتان قرار دهی، دشمنانی که پدرانت آنان را می کشتند و در شهرها آنان را آواره می کردند!! مأمون گفت ای زنازاده هنوز هم بر این عقیده ای؟ نگهبان او را بیاور و گردنش را بزن، نگهبان نیز گردنش را زد» (1).

بعد از او ابومؤنس را آوردند. او نیز وقتی وارد مجلس شد و دید امام کنار مأمون نشسته فهمید که امام به ولایت عهدی نصب شده است. رو به مأمون کرد و گفت: «ای امیر! به خدا قسم آن کسی که کنارت نشسته بتی است که عده ای عوض آن که خدا را پرستش کنند او را پرستش می کنند!! مأمون گفت ای زنازاده هنوز هم بر این عقیده ای؟


1) همان کتاب، ص 159.

نگهبان او را بیاور و گردنش را بزن! نگهبان نیز گردنش را زد!» (1)

بعد از او عیسی الجلودی را آوردند همین که او وارد شد، امام رضا (علیه السلام) به مأمون فرمود: «این پیرمرد را به من ببخش! مأمون گفت: مولایم این همان کسی است که لباس دختران پیامبر (صلی الله علیه و آله) را از آنان گرفت! (2)(در این حال جلودی که صدای این دو را نمی شنید

و به امام رضا (علیه السلام) نگاه می کرد تصور کرد که به خاطر کارهای گذشته اش امام رضا (علیه السلام) مأمون را علیه او تحریک می کند) به مأمون گفت: ای امیر! تو را به خدا قسم می دهم و به پاداش خدمتی که به پدرت هارون کرده ام حرف او را درباره من نپذیر! مأمون رو به امام عرض کرد! او عذر خواست و ما هم قسمش را اجرا می کنیم. مأمون رو به جلودی گفت: به خدا قسم هرگز سخن او را درباره تو نمی پذیرم و به نگهبان گفت به دوستانش ملحق کنید و او را نیز گردن زدند!» (3)

این اعتراض ها به مأمون در انتخاب امام رضا (علیه السلام) به عنوان ولی عهد حکایت از آن دارد که اینان نه مأمون را می شناختند و نه هدف های پنهانی او را می دانستند و اگر زنده می ماندند می دیدند که مأمون در دراز مدت با همین ولی عهد چه کرد؟!


1) همان کتاب.

2) مقصود مأمون عمل کرد جلودی در زمان هارون است. بعد از شهادت موسی بن جعفر (علیه السلام) برادرش محمّد بن جعفر (علیه السلام) در مدینه علیه هارون شورش کرد. هارون همین جلودی را با سپاهی برای سرکوبی این شورش به مدینه فرستاد و به او دستور داد بعد از پیروزی بر محمّد بن جعفر (علیه السلام) گردن او را می زنی و خانه های آل علی (علیه السلام) را به گونه ای غارت می کنی که هر زنی تنها یک لباس برای پوشیدن داشته باشد. او خانه های آل علی (علیه السلام) را غارت کرد؛ به خانه امام رضا (علیه السلام) که رسید امام جلو در ایستاد و مانع ورودش شد و قسم یاد کرد که تو وارد نشو من هر چه در خانه هست جمع آوری می کنم و برایت می آورم. او نیز پذیرفت و امام آن چه در خانه بود حتی گوشواره ها و خلخال های زنان را هم جمع آوری کرد و به او داد (عیون اخبار الرضا (علیه السلام)، ج 2، ص 159).

3) محمّد بن علی الصدوق، همان کتاب، ص 159.

امام رضا (علیه السلام) و پذیرش ولایت عهدی

با توجّه به شخصیت امام رضا (علیه السلام) و عمل کرد مأمون به طور قطع امام رضا (علیه السلام) از هدف های پنهانی مأمون در پیشنهاد ولایت عهدی اطلاع داشته است. اکنون سؤال این است که موضع گیری امام در برابر طرح ولایت عهدی چه بوده است؟ آیا امام این ولایت عهدی را قبول داشته است یا نه؟ و در پذیرش آن آیا با اختیار پذیرفته است یا نه؟ و اگر مجبور بوده است چگونه این مسأله را به اطلاع مسلمانان رسانده و عمل کرد او در برابر مأمون چه بوده است؟ با توجّه به اهمیت این بخش، آن را کمی مشروح تر از مباحث قبل و بعد طرح می کنیم.

باید توجّه داشت این سؤال ها، سؤال های امروز نیست بلکه در همان ایام نیز شیعیان با وجود اطلاع از دیدگاه امامان از جمله امام رضا (علیه السلام) نسبت به بنی عباس، غصب کردن خلافت و این که در این مسأله نیز مأمون، هارون و منصور و ... تفاوتی ندارند، بارها از امام رضا (علیه السلام) و یاران نزدیک او پرسیده اند که امام برای چه ولایت عهدی را پذیرفته است. امام رضا (علیه السلام) و اصحاب نزدیکش نیز در پاسخ به این سؤال تلاش می کردند برای شیعیان روشن کنند که این پذیرش از روی اختیار نبوده بلکه مجبور بوده است زیرا در صورت عدم پذیرش او را به قتل می رساندند! به نمونه هایی از این نوع پرسش و پاسخ ها توجّه کنید؟ «ریان بن صلت می گوید: بر امام رضا (علیه السلام) وارد شدم به آن حضرت عرض کردم: ای پسر پیامبر (صلی الله علیه و آله)، و مردم می گویند با این که شما اظهار زهد و بی اعتنایی به دنیا می کنید چرا ولایت عهدی را پذیرفته اید؟ حضرت فرمود: خدا می داند که من تمایلی به این کار

نداشتم ولی وقتی مخیّر شدم بین قبول ولایت عهدی یا کشته شدن، پذیرش ولایت عهدی را انتخاب کردم. پس حضرت فرمود: وای بر آنان مگر نمی دانند که حضرت یوسف با این که پیامبر خدا بود وقتی ضرورت ایجاب کرد که سرپرستی خزائن پادشاه را بپذیرد، همان طور که خداوند نقل می کند، به پادشاه گفت: خزائن زمین را به من واگذار كن من هم حافظم و هم دانا، هم چنین ضرورت ایجاب کرد که من ولایت عهدی را با بی میلی و زور بپذیرم زیرا در آستانه کشته شدن قرار گرفتم؛ گذشته از آن که من به گونه ای آن را پذیرفته ام که گویا آن را رها کرده ام. بنابراین شکایت نزد خدا می برم و اوست که کمک کار خواهد بود. و یا در روایت دیگری می بینیم امام به سؤالی که در این زمینه از ایشان می شود پاسخ زیر را می دهد: «محمّد بن عرفه می گوید: به امام رضا (علیه السلام) عرض کردم: ای پسر پیامبر (صلی الله علیه و آله) چه چیز شما را وادار کرده که ولایت عهدی را بپذیری؟ فرمود: همان چیزی که جدم امیرالمؤمنین (علیه السلام) او را وادار کرد که حضور در شورا را بپذیرد.» (1)

اشاره حضرت به جریانی است که در صدر اسلام اتفاق افتاده بود. جریان از این قرار بود که وقتی عمر در آستانه مرگ قرار گرفت شش نفر را برای برگزیدن خلیفهٔ پس از خود (بدون جلب رضایت آن ها) انتخاب کرد. یکی از آنان امام علی (علیه السلام) بود. عمر به اینان سه روز مهلت داد از بین خودشان یک نفر را به عنوان خلیفه انتخاب کنند و به صهیب دستور داد روی سر این ها با شمشیر بایستد و اگر یک نفر مخالفت کرد گردن او را بزند و ... (2)دستور عمر طوری تنظیم شده که تعیین عثمان به عنوان خلیفه در در آن جمع قطعی بود و همان طور که می دانیم نتیجه شورا نیز همین شد. در همان ایام نیز عده ای هم چون عباس عموی پیامبر و عبد الله بن عباس و دیگران به امام علی (علیه السلام) اعتراض کردند که نمی بایست عضویت در شورا را می پذیرفت؟ پاسخ حضرت به آنان این بود: مجبور بودم در این شورا شرکت کنم.


1) همان کتاب، ص 139.

2) محمّد بن جریر الطبری، همان کتاب، ج 3، ص 294؛ عزالدین علی بن ابی الکرم بن اثیر، همان کتاب، ج 3، ص 67.

بنابراین، با آن که امام علی (علیه السلام) خودش را خلیفه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) می شمرد و تعیین خلیفه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را در صلاحیت آن شورای کذایی نمی دانست و گذشته از همه این ها با ترکیب شورا نتیجه شورا از قبل مشخص بود در عین حال در این شورا شرکت کرد. امام رضا (علیه السلام) نیز با اشاره به این عمل امام علی (علیه السلام) می خواهد بگوید: با این که من خود را امام و خلیفه می دانم و مأمون برای تعیین امام و خلیفه برای مسلمانان صلاحیت ندارد و از اختیارات او نیست ولی مجبورم بپذیرم!

آن چه بیان شد نمونه ای از سؤال ها از امام درباره علت پذیرش ولایت عهدی بود که امام به صراحت از پذیرش اجباری آن سخن می گوید. همان طور که پیشتر بیان شد، این سؤال ها از یاران و اطرافیان امام رضا (علیه السلام) نیز شده است و پاسخ ها همه حکایت از پذیرش اجباری ولایت عهدی دارد که برای طولانی نشدن بحث از آوردن آن ها خودداری می کنیم.

اطلاع رسانی امام رضا (علیه السلام)

نکته مهمی که باید در این بحث به آن توجّه داشت و آن را مورد بررسی قرار داد مسأله اطلاع رسانی امام رضا (علیه السلام) به مسلمانان است. آن حضرت با امکاناتی که در اختیار داشت باید به اطلاع شیعیان و مسلمانان می رساند که این پذیرش اجباری است و به معنای به رسمیت شناختن حکومت مأمون و مشروعیت داشتن آن نیست. امام رضا (علیه السلام) روش هایی را به کار گرفت که مردم فهمیدند حضرت را وادار به پذیرش ولایت عهدی کرده اند و بعد از افشای این مسأله و عدم تحقق هدف های مأمون از این کار، مأمون دست به اقدام دیگری زد که در ادامه به آن خواهم پرداخت.

روش هایی که امام رضا (علیه السلام) به کار گرفت تا به دیگران بفهماند به اجبار ولایت عهدی را پذیرفته است عبارتند از:

1- مقاومت در آمدن وقتی مأمون تصمیم گرفت که امام رضا (علیه السلام) را به عنوان ولی عهد خود نصب کند ابتدا با آن حضرت به نامه نگاری پرداخت و از ایشان خواست که خود به مرو بیاید، ولی آن حضرت نپذیرفت. به این مکاتبات توجّه کنید: «مأمون به امام رضا (علیه السلام) نامه نوشت و از او خواست که به خراسان بیاید. امام رضا (علیه السلام) بهانه های زیادی آورد، ولی مأمون هم چنان مکاتبه می کرد و از او می خواست که به خراسان بیاید به گونه ای که امام رضا (علیه السلام) یقین پیدا کرد که مأمون دست بردار نیست» (1).


1) محمّد بن على الصدوق، همان کتاب، ص 148.

وقتی مأمون از این مکاتبات راه به جایی نبرد و امام رضا (علیه السلام) در آمدن به خراسان مقاومت کرد، مأمون هیأتی را به سرپرستی رجاء بن ابی ضحاک به مدینه فرستاد تا آن حضرت را به زور به خراسان بیاورند. «از خراسان هیأتی را به ریاست رجاء بن ابی ضحاک و یاسر خادم خودش فرستاد تا به زور محمّد بن جعفر بن محمّد (عموی امام رضا (علیه السلام) است که مورد احترام بنی هاشم و ریش سفید آنان بود) و علی بن موسی (علیه السلام) را به خراسان بیاورند» (1).

2- كيفيت خداحافظی با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از جمله کارهایی که امام رضا (علیه السلام) از طریق آن به مردم فهماند راضی به رفتن نیست کیفیت وداع با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بود، به گونه ای که همه کسانی که در حرم حضرت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بودند فهمیدند او را به زور می برند. به این جریان توجّه کنید: محول بجستانی می گوید: «هنگامی که پیک بردن امام رضا (علیه السلام) به خراسان به مدینه آمدند من در مدینه بودم، امام رضا (علیه السلام) برای وداع با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) وارد مسجد پیامبر (صلی الله علیه و آله) شد. چندین بار با آن حضرت وداع کرد، هر بار که وداع می کرد عقب می رفت و دوباره نزد قبر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) می آمد و با صدای بلند گریه و زاری می کرد: جلو رفتم سلام کردم پس از جواب سلام به آن حضرت تبریک گفتم. حضرت فرمود: مرا به حال خود واگذار! من از کنار جدم می روم و در غربت می میرم و در کنار هارون دفن می شوم» (2).

3- کیفیت خروج از منزل گذشته از آن چه امام در حرم رسول خدا (صلی الله علیه و آله) انجام داد که به حاضران فهماند که او را به زور می برند، هنگام خروج از منزل هم به گونه ای عمل کرد که همۀ حاضران و اقوام پی بردند آن حضرت را به زور می برند و برنمی گردد.

به این جریان توجّه کنید: «حسن بن علی و شا می گوید: امام رضا (صلی الله علیه و آله) به من فرمود: وقتی خواستند مرا از مدینه بیرون بیاورند، تمام خانواده ام را جمع کردم و به آنان دستور


1) همان کتاب، ص 146.

2) همان کتاب، ص 218.

دادم برایم گریه (عزاداری) کنند به گونه ای که خودم بشنوم. سپس دوازده هزار دینار بین آنان تقسیم کردم و به آنان گفتم: امّا من هرگز به سوی خانواده ام برنمی گردم!!» (1)

4- تلاش در مسیر مأمون علاوه بر آن که به رجاء بن ابی الضحاک دستور داده بود که حضرت را چگونه و از کجا بیاورد به وی گفته بود که شخصاً مراقبت او را به عهده بگیرد به طوری که رجاء بن ابی الضحاک می گوید: «مأمون به من دستور داد که شب و روز شخصاً از علی بن موسی (علیه السلام) مراقبت کنم تا وی را نزد او بیاورم» (2).

با این که امام رضا (علیه السلام) در تمام مسیر تحت مراقبت شدید مأموران مأمون بود، در مسیر هر جا فرصتی پیش آمد مسأله عدم مشروعیت حکومت مأمون و این که او را به زور می برند را به اطلاع مردم می رساند. در این جا به چند نمونه از افشاگری های آن حضرت در محل های مختلف در طول مسیر رفتن به مرو اشاره می کنیم:

الف- نیشابور این شهر در آن روزگار پایگاه مهم علوم اسلامی به خصوص حدیث بود. دانشمندان فراوانی در آن مشغول به تحصیل تدریس و تحقیق در علوم اسلامی بودند. به هنگام گذشتن و خروج از این شهر، در حالی که خبر ورود آن حضرت در شهر انتشار یافته بود و با وجودی که ایشان تحت مراقبت شدید بود چندین هزار دانشمند اسلامی به بدرقه آن حضرت آمدند. در آخرین لحظات جدایی، اسحاق بن راهويه می گوید: اجْتَمَعَ عَلَيْهِ أَصْحَابُ الْحَدِيثِ فقالو لَهُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ تَرْحَلْ عَنَّا وَ لَا تُحَدِّثُنَا بِحَدِيثٍ فنستفيده مِنْكَ؟ وَ كَانَ قَدْ قَعَدَ فِي العماريه فَاطَّلَعَ رَأْسِهِ وَ قَالَ سَمِعْتُ ابی موسی بْنُ جَعْفَرٍ يَقُولُ سَمِعْتُ أَبَى جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ يَقُولُ سَمِعْتُ ابی مُحَمَّدِ بْنِ علی يَقُولُ سَمِعْتُ أَبَى عَلِىُّ بْنِ الْحُسَيْنِ يَقُولُ سَمِعْتُ أَبَى الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِىٍّ يَقُولُ سَمِعْتُ ابی امیرالمؤمنین عَلِىُّ بْنُ أَبِى طَالِبٍ (علیه السلام) يَقُولُ سَمِعْتُ النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله) يَقُولُ سَمِعْتَ اللَّهَ عزوجل يَقُولُ لَا إِلَهَ الَّا اللَّهُ حصنى فَمَنْ دَخَلَ حصنى أَمِنَ مِنَ عذابى

قَالَ فَلَمَّا مَرَّت الراحله نادانا


1) همان کتاب، ص 219.

2) همان کتاب، ص 178.

بِشُرُوطِهَا وَ أَنَا مِنْ شُرُوطِهَا (1)محدثان اطرافش جمع شدند و عرض کردند: ای پسر پیامبر (صلی الله علیه و آله) از ما جدا می شوی و با ما سخن نمی گویی به حدیثی که استفاده کنیم از شما حضرت در حالی که در کجاوه نشسته بود سرش را بیرون آورد و فرمود: از پدرم موسى بن جعفر (علیه السلام) شنیدم که می گفت از پدرم جعفر بن محمّد (علیه السلام) شنیدم که می گفت: از پدرم محمّد بن علی (علیه السلام) شنیدم که می گفت از پدرم علی بن الحسین (علیه السلام) شنیدم که می گفت: از پدرم حسین بن علی (علیه السلام) شنیدم که می گفت: از پدرم علی بن ابی طالب (علیه السلام) شنیدم که می گفت: از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شنیدم که می گفت از خداوند عزّوجل شنیدم که فرمود: لا اله الا الله پناهگاه من است هر کس وارد آن شود از عذاب من در امان است.

اسحاق بن راهویه می گوید: وقتی مرکب حضرت مقداری رفت حضرت با صدای بلند فرمود: با شرایط آن و من از شرایط آن هستم.

همان طور که ملاحظه می کنید براساس این حدیث که به حديث سلسلة الذهب مشهور است، امام رضا (علیه السلام) قبل از آن که به ولایت عهدی منصوب شود خود را دارای ولایت اعلام می کند ولی نه از ناحیه مأمون بلکه از ناحیه خداوند. آن حضرت حتى پذیرش ایمان به خداوند و حصول آثار آن را که امنیت از عذاب آخرت می باشد مشروط به پذیرش ولایت خود می داند و با این کار عدم مشروعیت حکومت مأمون را اعلام می کند.

ب- سناباد در مسیر نیشابور به مرو حضرت وقتی به سناباد (در آن زمان قریه ای در توس بود) رسید وارد خانه حمید بن قحطبه شد و دَخَلَ القُبَّةَ الَّتى فيها قَبرُ هارونِ الرَّشِيدِ ثُمَّ خَطَّ بِيَدِهِ الى جانِبِه ثُمَّ قالَ هذهِ تُربَتى و فيها أَدْفَنُ وَ سَيجِعَلُ اللَّهُ هذا المَكانَ مُختَلَفَ شیعتی و اهل مَحَبَّتى وَ اللهِ ما يَزورُنى مِنهُم زَائِرٌ ولا يُسَلِّمُ عَلَى مُسلِمٌ الّا وَجَبَ لَهُ غُفران اللهِ وَ رَحمَتُهُ بشَفاعَتِنا أَهل البَيتِ (2)وارد محلی شد که قبر هارون در آن بود و با دست


1) همان کتاب، ص 134.

2) همان کتاب، ص 136.

مبارکش در کنار آن خطی کشید و فرمود: این تربت من است و در این جا دفن می شوم و به زودی خداوند این محل را محل رفت و آمد شیعیان و علاقمندان من قرار خواهد داد، به خدا قسم هیچ کس مرا زیارت نمی کند و هیچ مسلمانی بر من سلام نمی کند مگر این که به واسطه شفاعت ما اهل البيت (علیهم السلام) مغفرت خداوند شامل حال او می شود.

همان طور که ملاحظه می کنید امام محل دفن خود را نیز مشخص می کند و این که او بعد از مأمون نخواهد ماند تا مسأله ولایت عهدی او نسبت به مأمون تحقق پیدا کند.

ج- سرخس در مسیر مرو حضرت در سرخس توقف کرد. هنگام خروج از این شهر آن حضرت باز به مسأله آمدن اجباری و حدیث سلسلة الذهب اشاره فرمود. احمد بن عبید گوید: «وقتی در دوران مأمون امام رضا (علیه السلام) به نیشابور آمد، من در خدمت ایشان بودم و کارهایش را انجام می دادم و وقتی به طرف مرو حرکت کرد تا سرخس همراهش بودم وقتی از سرخس خارج شد می خواستم تا مرو همراهش باشم ولی همین که مقداری رفتیم حضرت سرش را از کجاوه بیرون آورد و فرمود: ابو عبدالله برگرد تو وظیفه ات را انجام داده ای و بدرقه هم پایانی ندارد. عرض کردم به حق مصطفی و مرتضی و زهرا (علیهم السلام) حدیثی برایم بگو که موجب آرامش باشد. فرمود: از من حدیث می خواهی در حالی که مرا از کنار رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بیرون کرده اند!!» (1)

دوباره راوی اصرار می کند و امام (علیه السلام) حديث سلسلة الذهب را بیان می نماید.

نکته ای که در این زمینه باید ذکر کرد این است که حضرت توجه دارند که این حوادث در حضور جاسوسان مأمون و نیروهای حکومتی است و آنان تمام این سخنان را گزارش می کنند، با این حال حضرت مرتب در طول مسیر اعلام می کند که مرا به زور به مرو می برند و این حکومت مشروعیت ندارد و من ولایت دارم ولی نه از ناحیه مأمون!

5- مقاومت در پذیرش از جمله واکنش های دیگری که امام از طریق آن کوشید به مردم بفهماند ولایت عهدی به اختیار او نبوده است. مقاومت در پذیرش پیشنهاد


1) همان کتاب، ص 136.

ولایت عهدی بود. بعد از آوردن حضرت به مرو تا پذیرش ولایت عهدی امام دوباره مقاومت کرد و آن را نپذیرفت. به این جریان توجه کنید: «چون حضرت رضا (علیه السلام) به مرو رسید مأمون پذیرش خلافت را به او پیشنهاد کرد و آن حضرت نپذیرفت در این زمینه مذاکرات زیادی انجام شد و حدود دو ماه این وضع گذشت ولی امام رضا (علیه السلام) حاضر به پذیرش نبود» (1).

همان طور که ملاحظه می کنید امام حدود دو ماه از پذیرش ولایت عهدی طفره می رفت و حاضر نبود نه به عنوان خلیفه و نه به عنوان ولی عهد از طرف مأمون منصوب شود. در طول این دو ماه هر روز امام رضا (علیه السلام) در بین مردم محبوبیت بیشتری یافت و خطری که از ناحیه آن امام حکومت مأمون را تهدید می کرد روز به روز شدیدتر می شد. شرایط به گونه ای پیش رفت که مأمون در یک مذاکره علنی امام را تهدید به قتل کرد که اگر ولایت عهدی را نپذیری تو را خواهم کشت. به این مذاکرات توجه کنید:

مأمون: ای پسر پیامبر (صلی الله علیه و آله) من به دانش، برتری، زهد، تقوی و عبادت تو را می شناسم و تو را شایسته تر به خلافت از خودم می دانم.

امام رضا (علیه السلام): به عبادت برای خدای عزوجل افتخار می کنم و با بی اعتنایی به دنیا امیدوارم از شرّ دنیا رهایی یابم و با پرهیز از محرمات امید به رسیدن به غنیمت های اخروی را دارم و با تواضع در دنیا امید به سربلندی نزد خدای عز و جل را دارم.

مأمون: تصمیم گرفته ام خود را از خلافت کنار بکشم و تو را به عنوان خلیفه معرفی کنم و خودم با تو به عنوان خلیفه بیعت کنم.

امام رضا (علیه السلام): اگر خلافت از آن توست و خداوند برای تو قرار داده است جایز نیست لباسی را که خداوند بر تو پوشانده درآوری و به تن دیگری بپوشی و اگر خلافت از آن تو نیست جایز نیست چیزی را که از آن تو نیست برای من قرار دهی.

مأمون: ای پسر پیامبر (صلی الله علیه و آله) باید این مسأله را بپذیری!


1) همان کتاب، ص 148.

امام رضا (علیه السلام): هرگز با اختیار این کار را نمی پذیرم.

مأمون: اگر خلافت را نمی پذیری و دوست نداری که من با تو بیعت کنم، پس ولی عهدم باش تا بعد از من خلیفه باشی.

امام رضا (علیه السلام): به خدا قسم پدرم، از پدرانش، از امیرالمؤمنین (علیه السلام) از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به من گزارش داده اند که من قبل از تو از دنیا می روم در حالی که مظلومانه با سمّ کشته می شوم به گونه ای که فرشتگان آسمان و زمین بر من گریه می کنند و در کنار هارون در منطقه ای غریب دفن می شوم.

مأمون: ای پسر پیامبر (صلی الله علیه و آله) تا من زنده ام چه کسی جرأت می کند تو را بکشد یا به تو بدی کند!

امام رضا (علیه السلام): ولی من اگر بخواهم می توانم بگویم چه کسی مرا می کشد!

مأمون: ای پسر پیامبر (صلی الله علیه و آله) با این سخنانت تنها می خواهی خودت را راحت کنی و این کار را نپذیری تا مردم بگویند تو انسان زاهدی هستی.

امام رضا (علیه السلام) به خدا قسم از آن روزی که پروردگارم مرا آفریده است هرگز دروغ نگفته ام و هرگز به خاطر به دست آوردن دنیا نسبت به دنیا بی اعتنا نبوده ام. ولی مأمون، من می دانم تو چه انگیزه ای داری.

مأمون: چه انگیزه ای دارم؟

امام رضا (علیه السلام): اگر راستش را بگویم در امانم؟

مأمون: در امانی.

امام رضا (علیه السلام): انگیزه ات از این کار این است که مردم بگویند، علی بن موسی الرضا (علیه السلام) نسبت به دنیا بی اعتنا نبوده بلکه دنیا به دستش نرسیده است. مگر نمی بینید که چگونه ولایت عهدی را پذیرفته تا به خلافت برسد!

مأمون: همیشه به گونه ای با من برخورد می کنی که دوست ندارم، این گونه برخوردها به خاطر این است که از خشم من در امانی به خدا قسم می خورم یا باید ولایت عهدی را بپذیری و گرنه بر این کار مجبورت خواهم کرد، و اگر نپذیرفتی گردنت را خواهم زد!!

امام رضا (علیه السلام): خداوند مرا نهی کرده است که با دست خودم، خود را به کشتن بدهم! پس اگر چنین است هر کاری که می خواهی انجام ده (1).

همان طور که ملاحظه می کنید امام رضا (علیه السلام) در این مذاکره هم به مأمون هشدار می دهد که حکومت او مشروع نیست و هم از نقشه های پنهانی اش پرده بر می دارد، یعنی این که چه انگیزه هایی از پیشنهاد ولایت عهدی دارد، نسبت به امام چه تصمیمی خواهد گرفت و سرانجام او را شهید خواهد کرد. مأمون هم امام را به کشتن تهدید می کند تا او ولایت عهدی را بپذیرد.


1) همان کتاب، ص 138.

عکس العمل امام رضا (علیه السلام) پس از انتصاب به ولایت عهدی

مأمون با تهدید به مرگ امام رضا (علیه السلام) او را وادار به پذیرش ولایت عهدی کرد و برای اعلام رسمی این مسأله مراسم مفصلی برگزار کرد و در حضور سران بنی عباس، بنی هاشم، فرماندهان و ... امام رضا (علیه السلام) او را به عنوان ولی عهد خود معرفی کرد. او نامه رسمی (یا به تعبیری حکم ولایت عهدی) امام را صادر کرد و عده زیادی را به عنوان شاهد مراسم گواه گرفت و عده ای هم پایین نامه را به عنوان شاهد امضا کردند و حتی برخلاف رسم آن دوران که روی سکّه و پول رایج کشور نام خلیفه حکّ می شد، دستور داد سکّه به اسم امام رضا (علیه السلام) به عنوان ولی عهد بزنند و به عنوان پول رایج کشور در اختیار مردم قرار دهند! مأمون تصور می کرد با انجام چنین مراسمی امام رضا (علیه السلام) را در برابر یک کار انجام شده قرار داده است و امام دیگر، چاره ای جز هماهنگی با دربار و حکومت ندارد و با این کار به هدف های خود که سرکوبی علویان و ... باشد خواهد رسید. ولی امام رضا (علیه السلام) پس از این انتصاب نیز از راه های گوناگون کوشید که هم به اطلاع شیعیان و مسلمانان برساند که این پذیرش اجباری است و هم عدم مشروعیت حکومت مأمون را اعلام کند:

1- پذیرش تشریفاتی در مراسم عمومی که همۀ مسؤولان شخصيت ها و ... حضور داشتند بعد از آن که حکم ولایت عهدی در حضور جمع خوانده شد، امام موضعی گرفت که با این موضع گیری همۀ نقشه های مأمون را در نصب امام به ولایت عهدی خنثی کرد. وقتی مأمون از امام رضا (علیه السلام) تقاضا کرد او نیز به عنوان گواه پایین حکم را امضا کند.

فَكَتَبَ الرضا (علیه السلام أنى اَدخُلُ فى ولايَةِ العَهْدِ عَلى أنْ لا آمُرَ و لا اَنهى و لا اَقضى ولا اُغَيَّرَ شَيئاً مِمّا هو قائِمٌ وتَعفِيَنى مِنْ ذلكَ كُلِّهِ) (1)امام رضا (علیه السلام) نوشت: به شرطی ولایت عهدی را می پذیرم که نه دستوری بر انجام کاری و نه دستوری بر انجام ندادن کاری صادر کنم، نه در مسأله ای قضاوت کنم و نه تغییری در شرایط موجود به وجود آورم و به شرطی که مرا از انجام همه این امور معاف داری. 2- عدم همکاری مأمون شرایطی را که امام رضا (علیه السلام) برشمرد جدی تلقی نمی کرد و تصور می کرد وقتی مسؤولیت به او واگذار شد مجبور به دخالت در امور خواهد شد و او به هدف هایش خواهد رسید. ولی امام رضا (علیه السلام) همان طور که اعلام کرده بود که پذیرش این سمت تشریفاتی است و حاضر به همکاری نیست هم چنان به این شرط پای بند ماند. به چند نمونه از تقاضاهای مأمون و جواب ردّ امام توجه کنید:

• یکی از هدف های مأمون از ولایت عهدی امام رضا (علیه السلام) سرکوب کردن شورش های علویان بود، زیرا بعد از این که امام رضا (علیه السلام) ولی عهد شد با مشروعیت یافتن حکومت، اولاً علویان نمی توانستند علیه حکومت شورش کنند، ثانیاً در حالی که امام رضا (علیه السلام) ولی عهد بود اگر برادران او علیه حکومت شورش می کردند و امام رضا (علیه السلام) این شورش ها را سرکوب نمی کرد به بی کفایتی در اداره کشور و عدم ایجاد امنیت متهم می شد و به آسانی مأمون به مردم اعلام می کرد. که امام رضا (علیه السلام) لیاقت خلافت و اداره کشور را ندارد و او را عزل می کرد. در این صورت نیز همۀ شیعیان و ... ناامید می شدند و خود به عنوان حاکمی مشروع و مقتدر همۀ شورش ها را به شدت سرکوب می کرد (همان طور که پس از آن به این حیله متوسل شد) و به حکومت خودکامه خود ادامه می داد. و اگر امام رضا (علیه السلام) این شورش ها را سرکوب کند، پیامدهای منفی بسیار آن متوجه آل على (علیه السلام) به خصوص امام رضا (علیه السلام) می شد و مأمون از آن بهره برداری های زیادی می کرد.

بنابراین در صورتی هدف های مأمون تحقق می یافت که امام رضا (علیه السلام) به شرایطی که در


1) همان کتاب، ص 139 و 148.

پذیرش ولایت عهدی مطرح کرده بود پایبند نمی ماند. به یک نمونه از طرح هدف های مأمون و عمل کرد امام رضا (علیه السلام) توجه کنید:

مأمون: ای ابوالحسن توجه کن بعضی از کسانی را که مورد اعتمادت می باشند معرفی کن تا اداره امور شهرهایی را که علیه ما شوریده اند به آنان واگذار کنیم!

امام رضا (علیه السلام): تو به شرطت و فاكن من هم به شرطم وفا می کنم. من تنها با این شرط ولایت عهدی را پذیرفتم که نه امری کنم و نه نهیی، نه کسی را عزل کنم و نه کسی را نصب و در این مسائل مشورت ندهم تا این که از این دنیا بروم! (1)

همان طور که ملاحظه می کنید مأمون با این تقاضا می خواست سرکوبی شورش ها به نام امام رضا (علیه السلام) تمام شود، ولی تیزبینی و هوشیاری امام رضا (علیه السلام) نقشه های او را خنثی کرد.

• یکی از هدف های مأمون از نصب امام رضا (علیه السلام) به عنوان ولی عهد خود این بود که از این طریق می خواست حکومت خود را مشروع جلوه دهد تا هم بر جنایات گذشته سرپوش بگذارد و هم بتواند جنایات آینده را توجیه کند. بر این اساس، مأمون پس از برگزاری ولایت عهدی در ماه رمضان تا پایان ماه صبر کرد، با این تصور که مراسم برگزاری نماز عید فطر بهترین فرصت برای تحقق هدف هایش است، زیرا اولاً همه مردم در این مراسم شرکت می کنند ثانیاً در نماز عید باید به اسم خلفای مسلمان خطبه خوانده شود و اگر امام رضا (علیه السلام) این نماز را بخواند، در خطبه مجبور خواهد بود از مأمون به عنوان خلیفه شرعی مسلمانان یاد کند و از این طریق مشروعیت حکومت خود را از نگاه شیعیان و علویان و ایرانیان به دست خواهد آورد. به این هدف مأمون و عکس العمل امام توجه کنید:

چون عید فرا رسید، مأمون به امام رضا (علیه السلام) پیام داد که سوار بر مرکب شود و در مراسم عید حضور یابد و سخنرانی کند تا دل مردم آرام شود و شخصیت او را بشناسند و


1) همان کتاب، ص 162.

این دولت مبارکه را به رسمیت بشناسند!

امام رضا (علیه السلام): تو خود می دانی که بین من و تو در پذیرش ولایت عهدی شرایطی وجود دارد.

مأمون: تنها انگیزه ام این است که ولایت عهدی برای مردم، سپاهیان و چاکران جابیفتد، دلشان آرام گیرد و به امتیازاتی که خداوند به تو داده است اعتراف کنند.

بگو مگو در این مسأله ادامه یافت تا این که مأمون خیلی اصرار کرد.

امام رضا (علیه السلام): اگر مرا از این کار معاف داری برایم بهتر است و اگر اصرار کنی همان گونه که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و امیرالمؤمنین (علیه السلام) به نماز عید رفته اند خواهم رفت؟

مأمون: هر جور که دوست داری به نماز برو.

مأمون که از شیوه نماز خواندن رسول خدا (صلی لله علیه و آله) و امام علی (علیه السلام) در نماز عید فطر خبر نداشت و تصور می کرد با رفتن امام رضا (علیه السلام) و به مصلی و برگزاری نماز توسط او به هدف های خود خواهد رسید با کیفیت حرکت امام طبق سلیقه خودش موافقت کرد.

مأمون دستور داد: مردم فرماندهان سپاه و ... صبح اول وقت جلو در خانه امام رضا (علیه السلام) حاضر باشند، زنان، مردان و کودکان در کوچه های اطراف و روی بام ها منتظر خروج امام رضا (علیه السلام) از خانه بودند و فرماندهان جلو در اجتماع کرده بودند.

یاسر خادم می گوید: مأمون موافقت کرد که امام رضا (علیه السلام) مطابق نظر خود به سمت مصلی حرکت کند. تبلیغات لازم برای این کار انجام گرفت و همه مردم منتظر خروج حضرت بودند. آفتاب که طلوع کرد حضرت رضا (علیه السلام) غسل کرد و با یک پارچه سفید پنبه ای عمامه بست؛ یک طرف عمامه را روی سینه اش و طرف دیگر آن را پشت شانه اش انداخت و شلوارش را تا نصف ساق پا بالا زد. سپس به ما فرمود شما هم چنین کنید. آن گاه عصایی برداشت و در حالی که ما جلو او بودیم از اتاق خارج شد. سرش را به طرف آسمان بلند کرد و چهار تکبیر گفت که تصور کردیم در و دیوار و هوا با او هم صدا شده اند و به او پاسخ می گویند. این در حالی بود که در جلو در فرماندهان با سلاح و با بهترین آرایش نظامی و مردم با بهترین لباس منتظر آمدن آن حضرت بودند. آنان ما را

دیدند که پا برهنه و شلوار بالا زده خارج شدیم و سپس حضرت نیز با همین وضع از در خارج شد و توقفی کرد و فرمود: الله اَكبر، الله اَكبر، الله اَكبر، عَلى مَا هَدَانا، الله اَكبر على ما رَزَقْنَا مِنْ بهيمة الأنعام و الحمد لله على ما ابلانا. حضرت سه بار این کلمات را با صدای بلند گفت و ما هم با صدای بلند تکرار کردیم. سپاهیان با دیدن این وضع از اسب ها پیاده شدند و کفش های خود را به دور انداختند. مردم با صدای بلند گریه می کردند و مرو یک پارچه صدای گریه و شیون شده بود. امام رضا (علیه السلام) هر ده قدم که می رفت توقف می کرد و چهار بار تکبیر می گفت، تکبیرها به گونه ای بود که گویا آسمان، زمین و دیوارها با او هم صدا شده اند. به مأمون خبر دادند حضرت رضا (علیه السلام) با سیل جمعیت با این شیوه به مصلی می رود. فضل بن سهل به مأمون گفت: «ای امیر اگر با این وضع علی بن موسی (علیه السلام) به مصلی برسد مردم فریفته او می شوند. پیشنهاد می شود که از او بخواهید برگردد. مأمون نیز به حضرت پیام داد که برگردد و امام رضا (علیه السلام) نیز کفش هایش را پوشید و برگشت.» (1)

3- نقد عمل کرد مأمون امام رضا (علیه السلام) بعد از ولایت عهدی نه تنها با حکومت و مأمون همکاری نمی کرد بلکه در هر فرصتی به نقد عمل کرد مأمون و فضل بن سهل می پرداخت. آن حضرت از ابراز شدیدترین انتقادها به مأمون و وزیرش ابایی نداشت.

یاسر خادم می گوید روزی در اتاق مخصوص امام رضا (علیه السلام) نشسته بودم که مأمون در حالی که نام های در دستش بود وارد شد، صورت امام را بوسید و رو به روی او نشست و شروع به خواندن نامه کرد. نامه گزارشی بود از پیروزی های لشکر در منطقه کابل و در آن نام روستاهایی که فتح کرده بودند آمده بود. وقتی نامه تمام شد، میان حضرت و مأمون سخن هایی رد و بدل شد که در این جا آن ها را نقل می کنیم.

امام رضا (علیه السلام): آیا گشودن روستایی از روستاهای بلاد شرک تو را خوشحال کرده است؟


1) همان کتاب، ص 148.

مأمون: آیا این خوشحالی ندارد؟

امام رضا (علیه السلام): «درباره امت محمد (صلی الله علیه و آله) و آن چه در اختیار توست از خدا بترس، بدون تردید کارهای مسلمانان را ضایع کرده ای، آن ها را به دیگران سپرده ای، برخلاف حکم خداوند دربارۀ مسلمانان داوری می کنند، خودت در این منطقه نشسته ای مرکز وحی و هجرت را رها کرده ای، با نبود تو به مهاجران و انصار ستم می شود، درباره مؤمنان نه حق خویشاوندی را رعایت می کنند و نه عهد و پیمان ها را، مظلومان، روزگار سختی را می گذرانند، از تأمین هزینه خود عاجزند، کسی را پیدا نمی کنند که شکوه حال خود را پیش او برند، و دستشان به تو نمی رسد!!» (1)


1) همان کتاب، ص 157.

کنترل قیام امام رضا (علیه السلام)

همان طور که پیش تر بیان شد، یکی از مشکلات حکومت مأمون شورش علویان، به خصوص برادران امام رضا (علیه السلام) بود. آن ها در شهرهای مختلف سر به شورش برداشته و اداره شهرها را به کنترل خود درآورده بودند، حتی در کوفه سکه به اسم خود زده بودند. با این حال، حرکت های علویان ضعف هایی داشت که از نگاه مأمون پنهان نبود؛ یکی از آن ها ضعف رهبری و مدیریت حرکت ها بود. آن چه بیش از همه مأمون را به وحشت انداخته بود این بود که امام رضا (علیه السلام) با توجه به زمینه های موجود قیام کند و رهبری این حرکت ها را به دست بگیرد. مأمون این مشکل را به خوبی دریافته بود و برای حل آن از آغاز دست به اقداماتی زده بود:

1- آوردن امام رضا (علیه السلام) به خراسان یکی از ترفندهایی که مأمون برای کنترل قیام امام رضا (علیه السلام) به کار برد این بود که چون زمینهٔ قیام ها بیشتر در حجاز و عراق وجود داشت مأمون کوشید امام را از این منطقه دور کند و در کنار خود کاملاً او را تحت کنترل و تمام فعالیت های او را زیر نظر داشته باشد. این اقدام مأمون از گفته های عبیدالله بن عبدالله هنگام ذکر علل آوردن امام به مرو روشن می شود: «تا نتواند هیچ کاری علیه مأمون انجام دهد» (1).

2- انتخاب خانه ای قابل کنترل خانه مسکونی که مأمون برای امام رضا (علیه السلام) در نظر گرفته بود به گونه ای بود که یک در آن به بیرون و یک در آن به داخل منزل مسکونی


1) همان کتاب، ص 146.

مأمون راه داشت که از طرف مأمون قفل می شد و گاه و بی گاه مأمون وارد اتاق امام رضا (علیه السلام) می شد و رفتار آن حضرت را کنترل می کرد؛ یاسر خادم می گوید: «وقتی امام رضا (علیه السلام) تنها بود همۀ خدمت گزاران خود، کوچک و بزرگ را جمع می کرد با آنان سخن می گفت و با آنان مأنوس بود، روزی در حضور حضرت جمع بودیم که قفلی که از طرف خانه مأمون به خانه امام رضا (علیه السلام) بود افتاد. حضرت فرمود برخیزید و متفرق شوید، برخاستیم که مأمون آمد» (1).

3- قرار دادن جاسوس مأمون نه تنها امام را از مدینه به مرو آورد تا او را کنترل کند و نه تنها منزل مسکونی او را به گونه ای انتخاب کرد تا هر لحظه که خواست بتواند بدون آگاهی قبلی و بدون اجازه وارد خانه امام شود بلکه از طریق جاسوسانی آن چه را در خانه امام می گذشت کنترل می کرد؛ جاسوس هم از بیگانگان نبود تا حساسیت عده ای را برانگیزد. هشام بن ابراهیم راشدی از نزدیک ترین افراد به امام محسوب می شد «و قبل از آمدن به مرو تمام کارهای امام به دست او بود و اموالی که از اطراف کشور برای امام می فرستادند همه به دست او می رسید» (2).

هشام بن ابراهیم بعد از این که امام به مرو آمد به جاسوسی برای حکومت مأمون پرداخت طوری که درباره اش نوشته اند: تمام گزارش های مربوط به امام رضا (علیه السلام) را به فضل بن سهل و مأمون می رساند و از این راه بهره ها گرفت به گونه ای که هیچ خیری که مربوط به امام بود از فضل بن سهل و مأمون مخفی نمی ماند» (3).

4- قرار دادن محافظ جاسوس مأمون نه تنها به کسب خبرهای مربوط به آن چه در خانه امام می گذشت اکتفا نکرد بلکه می خواست امام را به گونه ای منزوی کند که مردم او را نبینند و او را نشناسند تا مبادا شیفته او شوند. به همین دلیل مسؤولیت کنترل ملاقات های امام را به همین هشام بن ابراهیم واگذار کرد. «مأمون مسؤولیت دربانی امام


1) همان کتاب، ص 157.

2) همان کتاب، ص 151.

3) همان کتاب.

رضا (علیه السلام) را به هشام بن ابراهیم واگذار کرد، تنها کسانی می توانستند با امام رضا (علیه السلام) ملاقات کنند که هشام دوست داشت. امام رضا (صلی الله علیه و آله) هیچ سخنی در خانه اش نمی گفت مگر این که هشام آن را به اطلاع مأمون و فضل بن سهل می رساند» (1).

هشام در این زمینه آن قدر به عباسیان خدمت کرد که مردم به او لقب هشام عباسی دادند (2).

امام (علیه السلام) به محدودیت های ایجاد شده و خطراتی که در نتیجه کنترل جاسوسان دوستان حضرت را تهدید می کرد توجه داشت و در زمان مناسب به آنان هشدار می داد. احمد بن محمد بن ابی نصر بزنطی می گوید نامه ای به حضرت نوشتم و در آن تقاضای ملاقات کردم و تصمیم داشتم هنگامی که به خدمت آن حضرت برسم معنای سه آیه از آیات قرآن را از حضرت بپرسم، حضرت در پاسخ نامه ای، معنای سه آیه ای را که تصمیم داشتم بپرسم توضیح داد ولی راجع به ملاقات نوشت: «اما نسبت به اجازه ملاقاتی که خواسته ای، ملاقات با من دشوار است، اینان برایم محدودیت ایجاد کرده اند و در این شرایط نمی توانی با من ملاقات کنی!» (3)

5- جاسوس شبانه مأمون از ناحیه امام رضا (علیه السلام) آن چنان احساس خطر می کرد که معتقد بود هر حرکتی که امام انجام می دهد علیه حکومت اوست از این جهت تمام تلاش خود را به کار گرفته بود که امام را به شدت کنترل کند. بر این اساس، او به هشام بن ابراهیم و ... اکتفا نکرد، زیرا آنان نمی توانستند شب هنگام امام رضا (علیه السلام) را کنترل کنند. بنابراین دخترش ام حبیبه یا ام حبیب را به عقد امام رضا (علیه السلام) درآورد تا شب هنگام نیز او را کنترل کند. این ازدواج را نمی توان ازدواج عادی تلقی کرد، زیرا:

1- ام حبیبه دختری هفت ساله بود که در هنگام ازدواج با امام راضا (علیه السلام) حدود چهل سال تفاوت سن داشت!


1) همان کتاب.

2) همان کتاب، ص 152.

3) همان کتاب، ص 213.

2- این اقدام، بعد از موضع گیری امام رضا (علیه السلام) نسبت به ولایت عهدی اتفاق افتاده است، یعنی وقتی مأمون احساس کرد با موضع گیری امام رضا (علیه السلام) همه نقشه های او نقش بر آب شده است، بنابراین باید به شدّت او را کنترل می کرد.

3- هم زمان با این ازدواج، مأمون دختر دیگرش به نام ام الفضل را نیز به عقد امام جواد (علیه السلام) در آورد، در حالی که امام جواد (علیه السلام) در این زمان شش ساله بود و در مرو حضور نداشت و نه مأمون او را دیده بود و نه ام الفضل و در نهایت امام جواد (علیه السلام) به دست همین ام الفضل به شهادت رسید. به طور قطع مأمون می دانست که جانشین امام رضا (علیه السلام) فرزندش محمد بن علی (علیه السلام) است، بنابراین او را نیز باید کنترل می کرد و جالب این جاست که همۀ این حوادث در همان روز انجام گرفته است. شیخ صدوق پس از آن که مسأله ولایت عهدی امام، دستور مأمون برای ضرب سکّه و ازدواج دخترانش را با امام رضا (علیه السلام) و امام جواد (علیه السلام) مطرح می کند می نویسد: «تمام این حوادث در یک روز اتفاق افتاد با این که مأمون دوست نداشت که امام رضا (علیه السلام) بعد از او ولی عهدش باشد!!» (1)


1) همان کتاب، ص 146.

توطئه سلب اعتماد ایرانیان از امام رضا (علیه السلام)

مأمون در ابتدای حکومت خود به حمایت ایرانیان به خصوص خراسانیان نیاز شدید داشت و چون خراسانیان شیفته و عاشق اهل بیت (علیهم السلام) بودند با آوردن امام رضا (علیه السلام) به مرو و ابراز وابستگی خود به علویان از جمله ولی عهد کردن امام رضا (علیه السلام) کوشید اعتماد ایرانیان را جلب کند. ولی موضع گیری امام رضا (علیه السلام) در تمام این دوران از مدینه تا نیشابور، از نیشابور تا سرخس و مرو و در طول اقامت در مرو، به خصوص عکس العمل شدید امام در برابر ولایت عهدی، و ... اعتماد ایرانیان به مأمون و حکومت او را روز به روز کاهش داد. از آن سو، خراسانیان که امامان خود را از نزدیک ندیده بودند و فقط از نظر اندیشه اسلامی رهبری آنان را پذیرفته بودند وقتی از نزدیک امام رضا (علیه السلام)، رفتار و اخلاق نیکوی او را دیدند روز به روز عشق و محبتشان نسبت به امام رضا (علیه السلام) بیشتر شد و متقابلاً از عباسیان و به خصوص مأمون تنفر بیشتری پیدا کردند. اگر حضور امام رضا (علیه السلام) در مدینه خطری برای حکومت مأمون بود، آمدن امام به مرو، به خصوص کیفیت حضور آن حضرت در نماز عید فطر و تأثیر معنوی آن نماز و عکس العمل حکومت، این خطر را دو چندان کرد

به گونه ای که مأمون خطر را در چند قدمی خود می دید. و اگر مأمون آن کنترل های شدید را نسبت به امام رضا (علیه السلام) اعمال نمی کرد معلوم نبود چند روز می توانست حکومت کند. خراسانیان که روزی به عشق آل علی (علیه السلام) برای سرنگونی بنی امیه تلاش کردند ولی به جای آل علی (علیه السلام) بنی عباس به قدرت رسیدند اکنون بهترین فرصت را در اختیار داشتند تا آل علی (علیه السلام) را به قدرت برسانند. از طرفی مأمون خود امام

رضا (علیه السلام) را به این منطقه آورده و خود زمینه تلاش او را فراهم کرده بود اما اکنون در دسری بزرگ برای حکومت او ایجاد شده بود. او اگر در این منطقه و با شرایط موجود اقدام به حذف فیزیکی امام رضا (علیه السلام) می کرد هرگز نمی توانست به حکومت ادامه دهد، بنابراین باید کاری می کرد که اعتماد ایرانیان به علویان به خصوص امام رضا (علیه السلام) را سلب کند تا برای همیشه خطر ایرانیان از حکومت عباسیان دور شود. برای رسیدن به این هدف او باید به ایرانیان تفهیم می کرد که امام رضا (علیه السلام) امام نیست! و تصور آنان درباره او نادرست است، از طرفی تبلیغ مستقیم علیه امام رضا (علیه السلام) نه در توان دستگاه حکومتی مأمون بود و نه در مردم تأثیر داشت. مأمون برای رسیدن به این هدف شیوه هایی را به کار گرفت:

تشکیل جلسات مناظره در اندیشه شیعه امام جانشین پیامبر و منصوب از طرف خدا برای هدایت خلق است. بر این اساس، او باید دارای ویژگی هایی باشد، از جمله باید از علمی خدادادی بهره مند باشد تا به هر سؤالی که در حوزه هدایت خلق از او می شود یا به هر زبانی که از او سؤال می شود بتواند پاسخ دهد. مأمون فکر می کرد بهترین راه برای اثبات این که امام رضا (علیه السلام) امام نیست تشکیل جلسات مناظره بین آن حضرت و کسانی که اعتقادی به خدا، یا پیامبر و قرآن نداشتند یا او را امام و جانشین رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نمی دانستند، است. به علاوه این که این افراد تحت حمایت حکومت نیز بودند و می توانستند اندیشه های ضد دینی یا ضد مذهبی خود را ابراز کنند. بدین ترتیب، مأمون دانشمندانی را برای مناظره با امام برگزید که یا به خدا معتقد نبودند و یا پیامبر اسلام را به عنوان پیامبر قبول نداشتند که در نتیجه قرآن را هم قبول نداشتند؛ امام با این گروه نه می توانست به کلام خدا استناد کند و نه می توانست به سخن رسول خدا (صلی الله علیه و آله) استناد کند. این هدف مأمون را حتی نوفلی هم که خدمتکار امام بود متوجه شده بود. به این جریان توجه کنید:

مأمون به فضل بن سهل دستور داد پیروان مکاتب مختلف، مانند جاثليق و رأس الجالوت و رؤسای صابئیان و هر بذ اکبر و نسطاس رومی، عالم بزرگ نصرانی، و هم چنین

علمای دیگر علم کلام را دعوت کند تا سخنان آن حضرت را بشنوند و آن حضرت هم سخنان ایشان را بشنود.

فضل بن سهل آنان را دعوت کرد، هنگامی که جمع شدند، نزد مأمون آمد و گفت: همه حاضرند: مأمون گفت: همۀ آن ها داخل شوند پس از ورود به همه خوش آمد گفت: سپس افزود: من شما را برای کار خیری دعوت کرده ام و دوست دارم با پسر عمویم که اهل مدینه است و تازه بر من وارد شده مناظره کنید، فردا همگی نزد من آیید و احدی از شما غایب نشود. همه گفتند: به چشم، سر به فرمانیم! و فردا صبح همگی نزد تو خواهیم آمد (شاید هدف مأمون از اعلام قبلی این بود که آنان را برای مناظره آماده کند، مبادا در این امر غافل گیر شده روحیه خویش را از دست بدهند). نوفلی می گوید: ما خدمت امام رضا (علیه السلام) مشغول صحبت بودیم که ناگاه یاسر خادم که عهده دار اوامر حضرت بود وارد شد و گفت مأمون به شما سلام می رساند و می گوید: برادرت به قربانت باد! اصحاب مكاتب مختلف و ارباب ادیان و علمای علم کلام از تمام فرق و مذاهب جمع هستند. اگر دوست دارید، قبول زحمت فرموده فردا به مجلس ما آیید و سخنان آن ها را بشنوید، اگر دوست ندارید، اصرار نمی کنم و نیز اگر مایل باشید ما به خدمت شما می آییم و این برای ما آسان است!

امام رضا (علیه السلام) در یک گفتار کوتاه و پر معنی فرمود: أَبْلِغْهُ السَّلَامَ وَقُلْ لَهُ قَدْ عَلِمْتُ ما أَرَدْتَ وَ أَنَا سَائِرٌ إِلَيْكَ بُكْرَةً إِن شاءَ اللهُ ؛ «سلام مرا به او برسان و بگو می دانم چه می خواهی من ان شاء الله صبح، نزد شما خواهم آمد».

نوفلی که از یاران حضرت بود می گوید: وقتی یاسر خادم از مجلس بیرون رفت، امام (علیه السلام) نگاهی به من کرد و فرمود: تو اهل عراق هستی و مردم عراق ظریف و باهوشند. در این باره چه می اندیشی؟ مأمون چه نقشه ای در سر دارد که اهل شرک و علمای مذاهب را گرد آورده است؟

نوفلی می گوید: عرض کردم او می خواهد شما را امتحان کند و بداند پایه علمی شما چه حد است ولی کار خود را بر پایهٔ سستی بنا نهاده به خدا سوگند! طرح بدی ریخته و

بنای بدی نهاده است.

امام رضا (علیه السلام): چه بنایی ساخته؟ چه نقشه ای طرح کرده است؟

نوفلی که هنوز نسبت به مقام شامخ علمی امام (علیه السلام) و معرفت کامل نداشت و از توطئه مأمون دچار وحشت شده بود، عرض کرد که علمای کلام اهل بدعت هستند و مخالف دانشمندان اسلام، چرا که عالِم، واقعیت ها را انکار نمی کند اما این ها اهل انکار و سفسطه اند. اگر دلیل بیاوری که خدا یکی است، می گویند این دلیل را قبول نداریم و اگر بگویی محمد (صلی الله علیه و آله) رسول الله است، می گویند رسالتش را اثبات کن. خلاصه، ایشان افرادی خطرناکند و ... در برابر انسان دست به مغالطه می زنند و آن قدر سفسطه می کنند، تا انسان دست از حرف خویش بردارد، فدایت شوم از این ها برحذر باش!!

امام رضا (علیه السلام) تبسّمی فرمود و گفت: ای نوفلی تو می ترسی دلائل مرا باطل کنند و راه را بر من ببندند؟! نوفلی که از گفته خویش پشیمان شده بود گفت: نه به خدا سوگند! من هرگز بر تو نمی ترسم، امیدوارم که خداوند تو را بر همه آنان پیروز کند.

امام رضا (علیه السلام) فرمود: ای نوفلی، دوست داری بدانی کی مأمون از کار خود پشیمان می شود؟

نوفلی گفت: آری.

امام رضا (علیه السلام) فرمود: إِذا سَمِعَ احْتِجاجي عَلى أهْلِ التَّوراتِ بِتَوراتِهِمْ وَ عَلى أَهْلِ الإنجيل بإنجيلهم وَ عَلى أَهْلِ الزَّبُورِ بِزَبُورِهِمْ وَ عَلَى الصَّابِئِينَ بِعِبْرَانِيَّتِهِمْ وَ عَلَى أَهْلِ الهَرْابدَةِ بِفَارِسيَّتِهِمْ وَ عَلى أَهْلِ الرُّومِ بِرُومِيَّتِهِمْ وَ عَلى أَصْحَابِ المَقالاتِ بلغاتِهِمْ فَإذا قَطَعْتُ كُلَّ صِنْفٍ وَ دَحَضْتُ حُجَّتَهُ وَ تَرَكَ مَقَالَتَهُ وَ رَجَعَ إِلى، عَلِمَ الْمَأْمُونُ المَوْضِعَ الذي هُوَ بِسَبيلِهِ لَيْسَ بِمُسْتَحِقُّ لَهُ فَعِنْدَ ذلِك يَكُونُ الندامة ولا حول ولا قوة إلا بالله العلى الْعَلَيَّ العظيم (1)؛ هنگامی که استدلال، مرا در برابر اهل تورات، به توراتشان بشنود و در برابر اهل انجیل به انجیلشان و در مقابل اهل زبور، به زبورشان و در مقابل صابئیان به زبان


1) همان کتاب، ج 1، ص 127.

عبریشان، و در برابر هر بذان به زبان فارسی و در برابر اهل روم، به زبان رومی و در برابر پیروان مکتب های مختلف به لغاتشان، آری، هنگامی که دلیل هر گروهی را جداگانه ابطال کردم، به طوری که مذهب خود را رها کنند و قول مرا بپذیرند، آن گاه مأمون می داند مقامی را که او در صدد آن است مستحق آن نیست! آن وقت پشیمان خواهد شد. و هیچ حرکت و قوه ای جز از خداوند متعال نیست.

هنگامی که صبح شد فضل بن سهل خدمت امام رضا (علیه السلام) رسید و عرض کرد: فدایت شوم! پسر عمویت، مأمون در انتظار شماست و جمعیت نزد او حاضرند. نظرتان در این باره چیست؟

حضرت فرمود: تو جلوتر برو، من ان شاءالله خواهم آمد. سپس وضو گرفت شربت سویقی (1)نوشید و به من هم داد که نوشیدم، سپس همراه حضرت بیرون آمدیم تا بر مأمون وارد شویم.

مجلس پر از افراد سرشناس و معروف بود و محمد بن جعفر (2)با جماعتی از بنی هاشم و آل ابو طالب و جمعی از فرماندهان لشکر نیز حضور داشتند. هنگامی که امام (علیه السلام) وارد مجلس شد مأمون برخاست، محمد بن جعفر و تمام بنی هاشم نیز برخاستند. امام (علیه السلام) همراه مأمون نشست، اما آن ها به احترام امام (علیه السلام) هم چنان ایستاده بودند تا دستور جلوس به آن ها داده شد و همگی نشستند. مدتی مأمون به گرمی مشغول سخن گفتن با امام (علیه السلام) بود. سپس رو به جاثلیق کرد و گفت:

ای جاثلیق! این پسر عموی من، علی بن موسی بن جعفر (علیه السلام) است و از فرزندان فاطمه (علیها السلام) دختر پیامبر ماست و فرزند علی بن ابی طالب (علیه السلام) است. من دوست دارم با او سخن بگویی و مناظره کنی، اما طریق عدالت را در بحث رها مکن!

جاثلیق گفت: ای امیرمؤمنان! من چگونه بحث و گفتگو کنم که او به کتابی استدلال


1) سویق شربت مخصوصی بوده که با آرد درست می کردند.

2) فرزند امام صادق (علیه السلام) و عموی امام رضا (علیه السلام) که ریش سفید بنی هاشم محسوب می شد و مأمون او را نیز همراه امام رضا (علیه السلام) به مرو آورده بود.

می کند که من منکر آنم و به پیامبری تمسک می جوید که من به او ایمان نیاورده ام؟

امام رضا (علیه السلام) فرمود: ای نصرانی! اگر به انجیل خودت برای تو استدلال کنم. اقرار خواهی کرد؟

جاثلیق گفت: آیا می توانم، گفتار انجیل را انکار کنم؟ آری به خدا سوگند! اقرار خواهم کرد هر چند به ضرر من باشد (1).

جاثلیق پس از مدتی مناظره به امام رضا (علیه السلام) رو کرد و گفت: بگذارید دیگران با تو سخن بگویند، به مسیح قسم، گمان نمی کردم بین مسلمانان فردی مثل تو پیدا شود؟!

این جمله نهایت درماندگی جاثلیق را نشان می دهد که در برابر امام مسلمانان هیچ سخنی برای گفتن نداشت.

در این جا امام رضا (علیه السلام) رو به رأس الجالوت، عالم بزرگ یهود، کرد و فرمود: تو سؤال می کنی یا من از تو سؤال کنم؟

رأس الجالوت عرض کرد: من سؤال می کنم و هیچ دلیلی از تو نمی پذیرم مگر این که از تورات باشد و یا حداقل از انجیل یا از زبور یا آن چه در صحف ابراهیم و موسی (علیهما السلام) آمده است!!

امام رضا (علیه السلام) فرمود: غیر از آن چه گفتی از من قبول نکن.

پس از مدتی که از مناظره گذشت رأس الجالوت هم از مناظره کنار کشید و بعد از او نوبت بزرگ زرتشتیان شد. او پس از مدتی کوتاه خاموش شد. در این جا امام رضا (علیه السلام) فرمود: يا قومُ إِنْ كَانَ فِيكُمْ أَحَدٌ يُخَالِفُ الإِسْلامَ وَ أَرادَ أَنْ يَسْئَلَ فَلْيَسْتَلْ غَيْرَ مُحتَشَمٍ فَقَامَ إِلَيهِ عُمْرانُ الصَّابِى وَكَانَ وَاحِداً مِنَ الْمُتِكَلِّمِينَ فَقالَ يا عَالِمَ النَّاسِ لَوْلا أَنَّكَ دَعَوتُ إِلَى مَسْتَلتِكَ لَمْ أقدم عَلَيْكَ بِالمَسائلِ وَ لَقَدْ دَخَلْتُ بِالْكُوفَةِ وَ الْبَصْرَةِ وَالشّام وَ الْجَزيرَةِ وَ لقيتُ الْمُتِكَلِّمِينَ فَلَمْ أَقَعْ عَلَى أَحَدٍ يُثْبِتُ لى وَاحِداً لَيْسَ غَيْرُهُ قائماً بِوَحْدَانِيَّتِهِ أَفَتَأْذَنُ


1) برای اطلاع از این مناظره ها به کتاب نهضت کلامی در عصر امام رضا (علیه السلام) مراجعه شود.

لى أَنْ أَسْتَلَكَ؟ (1)آیا در میان شما کسی هست که با اسلام مخالف باشد؟ و اگر مایل است بدون اضطراب و نگرانی، سؤالاتش را مطرح نماید. در این هنگام عمران صابی که یکی از متکلمان معروف بود برخاست و نزد حضرت آمد و گفت: ای دانشمند مردم، اگر خودت دعوت به سؤال نمی کردی من سؤالی مطرح نمی کردم چرا که من به کوفه، بصره، شام و جزیره رفته ام و با علمای علم عقاید، رو به رو شده ام ولی احدی را نیافته ام که برای من ثابت کند که خداوند یگانه است و قائم به وحدانیت خویش است. آیا اجازه می دهی همین مسأله را با تو طرح کنم؟بحث با عمران صابی شروع شد و تا نزدیک ظهر ادامه یافت. سپس امام رضا (علیه السلام به مأمون رو کرد و فرمود: وقت نماز رسیده است؟)عمران گفت: ای سرور من سؤال مرا قطع مفرما زیرا قلبم رقیق شده است.امام فرمود: نماز می گزاریم و بر می گردیم. پس آن حضرت برخاست و مأمون هم برخاست. امام رضا (علیه السلام نماز را در داخل خواند و مردم در بیرون پشت سر محمد بن جعفر (عموی آن حضرت) نماز گزاردند. پس از نماز آن حضرت به جایگاهی که می نشست برگشت و عمران را خواست و فرمود: سؤال کن.)این مناظره تا غروب ادامه یافت. در پایان، وقتی سؤال های عمران به پایان رسید امام رو به عمران کرد و گفت: ای عمران آیا فهمیدی؟عمران پاسخ داد ای سرور من، قطعاً فهمیدم و شهادت می دهم که خداوند سبحان همان است که تو او را وصف کردی و توحیدش را بیان فرمودی و شهادت می دهم که محمد (صلی الله علیه و آله بنده او، برای هدایت و گسترش دین حق برای همه انسان ها مبعوث شده است. سپس عمران بر روی خود به طرف قبله به سجده افتاد و اسلام آورد.)نوفلی می گوید: وقتی متکلمان گفتار و رفتار عمران را دیدند با این که کسی نتوانسته


1) همان کتاب، ص 136.

بود در بحث او را محکوم کند و به شکست بکشاند، هیچ کس جرأت نکرد به امام نزدیک شود و کلامی بر زبان آورد.شکست مأمون در این طرح نیاز به توضیح ندارد ولی با توجه به هدفی که مأمون از این جلسات مناظره داشت از پای ننشست و هر کس را که احتمال می داد بتواند با امام رضا (علیه السلام مناظره کند دعوت به مناظره می کرد. مشکل مأمون آن بود که از مقام شامخ علمی حضرت رضا (علیه السلام) اطلاعی نداشت، به همین دلیل هر کس را که برای مناظره دعوت می کرد کاری از پیش نمی برد، ولی می بایست حتی در یک مورد هم که شده امام رضا (علیه السلام) او را به شکست بکشاند. بر همین اساس، وقتی به او خبر دادند که سلیمان مروزی عالم علم کلام در خراسان است و می تواند در این زمینه به او کمک کند او را به دربار دعوت کرد. وقتی سلیمان بر مأمون وارد شد، مأمون با احترام خاصی از او استقبال کرد، هدایایی به او داد و این سخنان بین آن دو گذشت:)مأمون: پسر عمویم علی بن موسی (علیه السلام از حجاز آمده است. او علم کلام و متکلمان را دوست دارد، چه مانعی دارد که در روز ترویه (1)برای مناظره با او پیش ما بیایی؟)سلیمان: ای امیر من دوست ندارم در مجلسی که بسیاری از بنی هاشم در آن حضور دارند با او مناظره کنم، زیرا آبرویش نزد بنی هاشم خواهد رفت و بحث را نمی توان به نتیجه رساند!!مأمون: چون قدرت علمی تو را می دانستم به دربار احضارت کردم و تنها آرزوی من این است که حداقل در یک مورد او را به شکست واداری!!سلیمان که این چراغ سبز را از مأمون دریافت کرد با غروری خاص گفت: ای امیر، این کار، کار خودم است، مجلس را تشکیل بده و او را به من واگذار و خود نیز حضور


1) این جمله نشان می دهد که در روز ترویه مراسم خاصی در دربار انجام می گرفته است که همه شخصیت های سیاسی، علمی، نظامی و ... شرکت می کردند و انتخاب این روز توسط مأمون برای مناظره نیز فقط برای شکست و هتک حیثیت امام بود گرچه مأمون در ضمن سخن به این هدف اعتراف می کند. هم چنین در ضمن مناظره مشخص می شود که در مجلس شخصیت های بسیاری حضور داشته اند.

داشته باش (1.)امام رضا (علیه السلام در این مناظره چنان شخصیت علمی خود را نشان داد که سلیمان به لجبازی رو آورد و به تناقض گفتار گرفتار شد طوری که حاضران به خنده افتادند و مأمون در یک جا رو به سلیمان کرد و گفت: وای بر تو سلیمان چقدر این اشتباه را تکرار می کنی، اگر نمی توانی اشکال ابوالحسن را پاسخ دهی به این مسأله خاتمه ده و موضوع دیگری را شروع کن!!)امام رضا (علیه السلام فرمود: امیر رهایش کن، جلو سخنش را نگیر زیرا این را بهانه می کند. سپس امام رضا (علیه السلام) فرمود: سخن بگو سلیمان. سلیمان به سخن ادامه داد ولی همه کسانی که در مجلس بودند فهمیدند که جز تناقض و سفسطه چیزی برای گفتن ندارد در یک مورد مأمون رو به سلیمان کرد و گفت: سلیمان متوجه سخنانت باش، شخصیت های علمی اطرافت نشسته اند! سلیمان پس از مدتی مناظره سخنی برای گفتن نداشت و ساکت شد و حرفی نزد.)مأمون در این جا به سخن آمد و گفت: ای سلیمان این شخص داناترین فرد بنی هاشم است، سپس جلسه را خاتمه داد و مردم متفرق شدند.مأمون از تشکیل جلسات مناظره نه تنها به هدف خود نرسید بلکه روز به روز بر شهرت و محبوبیت امام رضا (علیه السلام افزوده می شد.)عده ای از دانشمندان اسلامی هدف های مأمون از تشکیل جلسات مناظره را چیز دیگری می دانند که اکنون به بررسی آن ها می پردازیم.


1) محمد بن علی الصدوق، همان کتاب، ص 144.

## هدف های مأمون از تشکیل جلسات مناظره### 1- گرایش مذهبی مأمون#### اشارهعده ای بر این عقیده اند که چون مأمون از نظر فکری معتزلی مذهب بود و معتزله آزادانه مسائل عقیدتی را مورد نقد و بررسی قرار می دادند، مأمون نیز همین کار را می کرد و با تشکیل جلسات مناظره می خواست این مسائل آزادانه بررسی شود.#### نقد این تفکر### اشارهدر نقد این تفکر ما به نقل سخن یکی از مورخان که درباره مأمون و عصر او تحقیقات فراوانی کرده است اکتفا می کنیم. دکتر زید الرفاعی می گوید:با توجه به این که اطرافیان مأمون از سران معتزله بودند، حتی مربی او يحيى بن المبارک معتزلی بود، طبیعی است که بگوییم مذهب مأمون معتزلی بوده است. این محقق در پایان چنین اظهار نظر می کند که مأمون به معنای واقعی به مذهبی ایمان نداشت، بلکه حمایت او از گروه های کلامی موجود، به شرایط حاکم بر کشور وابسته بود، هر یک از گروه ها که بهتر می توانستند او را به هدف هایش برسانند، از آن حمایت می کرد (1)


1) احمد فريد رفاعى، عصر المأمون، دار الكتب العربيه، بيروت، ج 1، ص 347 و 371.

### 2- علم دوستی مأمون#### اشارهعده ای بر این عقیده اند که مأمون شخصی بود علم دوست و طرفدار عالم، روی همین اصل این جلسات مناظره را تشکیل می داد تا راهی برای رشد علم باشد (1.)#### نقد این تفکر### اشارهالف مأمون در 5 سال اول حکومتش، هرگز چنین جلساتی تشکیل نداده است، بلکه فقط بعد از منصوب کردن امام رضا (علیه السلام) به ولایت عهدی این حرکت را آغاز می کند.)ب بعد از کشته شدن امام رضا (علیه السلام)، مأمون به این جلسات خاتمه می دهد، فقط بغداد چند جلسه تشکیل می شود که آن هم برای مبارزه با امام جواد (علیه السلام) بوده است. بنابراین نه در ابتدای حکومت او این جلسات تشکیل می شود و نه در آخر آن و وی فقط در سال های میانی حکومت خود چنین جلساتی تشکیل می داد که معلوم می شود معلول شرایط خاصی بوده است.)ج اگر مأمون طرفدار علم بود باید این جلسات هر جا تشکیل می شد از آن ها حمایت می کرد؛ و حال آن که چنین نبود، به عنوان نمونه: به مأمون خبر می رسد که علی بن موسی الرضا (علیه السلام) جلسات بحث های کلامی تشکیل می دهد و مردم فریفته دانش او می شوند - که برخلاف مصالح حکومت است - مأمون به نگهبان خانه دستور می دهد که نگذارد مردم در این جلسات شرکت کنند و حضرت را نیز سرزنش می کند که چرا چنین کاری را انجام داده است (2).)### 3- منزوی کردن امام رضا (علیه السلام)#### اشارهبرخی محققان در زمینهٔ هدف مأمون چنین اظهار کرده اند: مأمون هدفی جز این


1) مجموعه آثار کنگره جهانی امام رضا (علیه السلام)، ج 1، ص 435.

2) محمد بن علی الصدوق، همان کتاب، ص 435.

نداشت که به پندار خویش، مقام امام (علیه السلام را در انظار مردم به خصوص ایرانیان که سخت به اهل بیت عصمت (علیهم ااسلام) علاقه داشتند و به آنان عشق می ورزیدند، پایین بیاورد. او گمان می کرد امام رضا (علیه السلام)، تنها با مسائل ساده ای از قرآن و حدیث آشناست و از فنون علم و استدلال بی بهره است (1).)#### نقد این دلیل### اشارهاین که مأمون چنین هدفی را دنبال می کرد با تدوین رساله ذهبیّه، به وسیلهٔ امام رضا (علیه السلام قبل از آمدن به مرو، سازگار نیست. منشأ پیدایش این رساله چنین بود: ابو محمد هارون بن موسى تلعکبری روایت کرده است که وقتی حضرت از مدینه به توس می آمدند، اولین برخورد ایشان با مأمون در نیشابور بود. روزی در مجلس مأمون که عده ای از فلاسفه و پزشکان مانند: یوحنّا بن ماسويه، جبرائيل بن بختیشوع، ابن بهله هندی و دانشمندان دیگر جمع بودند، سخن از طب و آن چه به صلاح بدن می انجامد، به میان آمد. مأمون و دانشمندان در این باره سرگرم مناظره بودند، در حالی که حضرت ساکت بود و چیزی نمی گفت.)مأمون رو به حضرت گفت: نظر شما در این باره چیست؟حضرت فرمود: برای من به مرور زمان، تجربیاتی حاصل شده و اطلاعاتی از گذشتگان دارم که برای امیر می نویسم.مأمون، پیش از حضرت رضا (علیه السلام از نیشابور به سوی بلخ حرکت کرد و حضرت در نیشابور ماند. مأمون در نامه ای از حضرت خواست به وعده اش وفا کند. حضرت در پاسخ نامۀ مأمون، نامه ای دربارهٔ امور پزشکی نوشتند و برای او فرستادند. حضرت در آغاز این نامه، قانونِ طبیعی مربوط به بیماری ها و معالجهٔ آن ها را چنین بیان می کند:)«خداوند هیچ بدنی را به هیچ بیماری و علتی که در برابر آن معالجه ای نباشد، مبتلا


1) مجموعه آثار کنگره جهانی امام رضا (علیه السلام)، ج 1، ص 435.

نمی کند، بنابراین برای هر نوع بیماری، طب و درمانی وجود دارد.» امام (علیه السلام سپس ساختمان بدن و نقش اعضای مختلف آن را توضیح می دهد و در ارائه راه های تغذیه مناسب، برای ارتقای بهداشت، آن را با یک مزرعه مقایسه می کند. آن گاه حضرت، فصول سال را براساس تقویم رسمی ایرانیان در آن زمان، - به 12 ماه - تشریح و تغییرات خاک، آب، هوا و تأثیر آن ها را بر بدن انسان شرح می دهد. امام (علیه السلام) بر این مبنا توصیه می کند که آدمی متناسب با فصول مختلف از چه نوع غذایی استفاده و از چه نوع اجتناب کند.)با دریافت این نامه، مأمون چنان تحت تأثیر قرار گرفت که دستور داد آن را با آب طلا بنویسند و از آن زمان، این نامه به «الرسالة الذهبيّه» معروف شد (1.)با توجه به این که این جریان قبل از مناظرات رخ داده است، بنابراین معنا ندارد بگوییم هدف مأمون این بود که به مردم بفهماند، حضرت رضا (علیه السلام تنها قرآن و حدیث را می فهمد!)### 4- محدود کردن امام رضا (علیه السلام به بُعد علمی)#### اشارهتحلیل دیگری که ارائه شده این است که او می خواست مقام والای امام هشتم (علیه السلام را تنها به بُعد علمی منحصر کند، و به تدریج او را از مسائل سیاسی کنار بزند، و چنین نشان دهد که مرد عالمی است و پناهگاه امّت اسلامی در مسائل علمی است، ولی او کاری با مسائل سیاسی ندارد و به این ترتیب، شعار تفکیک دین از سیاست را عملی کند (2).)#### نقد این دلیل### اشارهالف- به طور کلی شعار تفکیک و جدایی دین از سیاست، در مورد خلفای بنی


1) محمد باقر مجلسی، همان کتاب، ج 62، ص 306 - 356.

2) مجموعه آثار کنگره جهانی امام رضا (علیه السلام)، ج 1، ص 438.

عباس معنا ندارد، زیرا اینان با انقلاب علیه بنی امیه که شعارشان جدایی دین از سیاست بود - روی کار آمدند؛ از سوی دیگر اینان با طرح این که جانشین و وارث پیامبر (صلی الله علیه و آله هستند، قدرت را در اختیار گرفتند و کوشیدند در بین مردم چنان وانمود کنند که شرایط لازم را برای جانشینی پیامبر (صلی الله علیه و آله) دارند.)ب- با توجه به این که جلسات مناظره بعد از منصوب شدن حضرت به ولایت عهدی بوده و دیگر این که خود مأمون، حضرت را به این مقام منصوب کرده بود، معنا ندارد که بگوییم هدف مأمون این بود که می خواست به مردم بفهماند که حضرت کاری با مسائل سیاسی ندارد.### 5- ایجاد سرگرمی برای مردم#### اشارهانگیزه پنجم که یاد شده، این است که همیشه سیاستمداران شیّاد و کهنه کار می کوشیده اند در مقطع های مختلف، سرگرمی هایی برای توده مردم درست کنند تا به این وسیله افکار عمومی را از مسائل اصلی جامعه و ضعف های حکومت خود منحرف کنند. مأمون مایل بود که مسألۀ مناظره امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام با علمای بزرگ عصر و زمان خود، نقل محافل و مجالس باشد و همۀ علاقه مندان و عاشقان مکتب اهل بیت (علیهم السلام) در جلسات خود، به این مسائل بپردازند و از پیروزی های امام (علیه السلام) در این مباحث سخن بگویند و مأمون کارهای سیاسی خود را با خیال راحت دنبال کند و پوششی بر ضعف های حکومتش باشد (1))#### نقد این دلیل### اشارهاین انگیزه تا آن جا که اساس حکومت را به خطر نیندازد، در تحلیل عمل کرد سیاستمداران یک اصل محسوب می شود ولی این اصل در مورد مأمون صدق نمی کند،


1) مجموعه آثار کنگره جهانی امام رضا (علیه السلام)، ج 1، ص 439.

### 7- شرایط سیاسی حکومت مأمون#### اشارهمورّخ محقق، جعفر مرتضی عاملی انگیزه اساسی مأمون را از تشکیل جلسات مناظره مسائل سیاسی کشور می داند. او معتقد است برای درک این شرایط باید ابتدا مشکلات حکومت مأمون را در نظر آورد و راه حل های موجود و اقدام نهایی مأمون را بررسی کرد.#### مشکلات مأمون### اشارهاوّل- عباسیان و دربار، در برخورد با مأمون و برادرش امین حق تقدم را به امین می دادند. بر همین اساس، مأمون یقین داشت که در بین عباسیان اعتباری ندارد.دوم- علویان نیز از او راضی نبودند، زیرا علویان نه تنها به خلافت هیچ یک از عباسیان تن نمی دادند، بلکه خود کسانی را داشتند که به مراتب سزاوارتر از عباسیان برای تصدی حکومت بودند. گذشته از این، مأمون به خاندانی وابسته بود که علویان، شکنجه، آزار، تبعید و همه این مصیبت ها را از این خاندان می کشیدند.سوم- اعراب نیز از او دل خوشی نداشتند به دو دلیل:الف- مادر، مربی و متصدی امور او همه غیر عرب بودند.ب- بیزاری عرب از مأمون به دلیل رفتار ناپسند نیاکان او، به ویژه پدرش بود که با مردم به طور کلی و با اهل بیت (علیهم السلام به طور خاص بد رفتاری می کردند.)بنابراین، پس از آن که مأمون دست خود را از دامان فرزندان پدرش، برمکیان، اعراب و علویان کوتاه دید ناگزیر شد به جانبی دیگر روی آورد و در برابر خود جایی جز خراسان نیافت.بر همین اساس، او چنین وانمود کرد که دوست دارِ هر کس و هر چیزی است که خراسانیان دوست بدارند و متنفر از هر چیز و از هر کسی است که آنان متنفر باشند. مأمون حتى وقتی احساس تمایل خراسانیان را نسبت به علویان دریافت تظاهر به دوستی

زیرا حضرت رضا (علیه السلام در خانه خود جلسات درس و مناظره تشکیل داده بود، و مباحثی درباره دفاع از اصول عقاید را مطرح می کرد. به مأمون خبر می رسد که علی بن موسی الرضا (علیه السلام)، در مجلس به بحث های کلامی می پردازد و مردم فریفته دانش او می شوند که برخلاف مصالح حکومتی است. مأمون به نگهبان خانه دستور می دهد که نگذارد مردم در این جلسات شرکت کنند و حضرت را نیز سرزنش می کند که چرا چنین کاری را انجام داده است (1).)به راستی اگر سرگرم کردن مردم در این عصر برای مأمون یک هدف محسوب می شد باید از تشکیل این جلسات استقبال می کرد، چون به گونه ای مردم سرگرم می شدند، نه این که دستور دهد این گونه جلسات را تعطیل کنند.### 6- مطرح شدن مأمون به عنوان زمامداری عالمششمین انگیزه ای که به آن اشاره می شود، این است که مأمون خود آدم بی اطلاعی نبود و قابلیت داشت به عنوان یک زمامدار عالم، در جامعه اسلامی معرفی گردد. او دوست داشت همگان به خصوص در محیط ایران و به طور عام در محیط اسلام آن روز عشق او را به علم و دانش باور کنند و این یک امتیاز برای حکومت او محسوب شود و از این طریق گروهی را به خود متوجه سازد.از آن جا که این جلسات بحث و مناظره، به طور قطع، جنبه سیاسی داشت و مسائل سیاسی به طور معمول، تک علّتی نیستند، هیچ مانعی ندارد که همه این انگیزه های ششگانه برای مأمون مطرح باشد (2)


1) محمد بن على الصدوق، همان کتاب، ص 435.

2) مجموعه آثار کنگره جهانی امام رضا (علیه السلام)، ج 1، ص 439.

و پیروی علویان هم کرد.بنابراین روی آوردن مأمون به ایرانیان ناشی از سیاست و زیرکی وی بود؛ او از این موقعیت بهترین بهره ها را برد تا توانست به حکومت دست یابد.سپس این محقق مشروح حوادث را از نظر تاریخی بررسی و در راستای حل مشکلات مأمون تحلیل و نتیجه گیری می کند که مأمون تمام این تلاش ها را برای تحکیم حکومت خود انجام داده است. تحقیقات این محقق بسیار سودمند و حائز اهمیت می باشد و بسیار گسترده و با اسناد و مدارک تاریخی به طور مشروح ارائه شده است. علاقمندان می توانند به کتاب این محقق در این باره با نام الحياة السياسية للامام الرضا (علیه السلام مراجعه کنند. گرچه نظر این محقق با مدارک تاریخی سازگارتر و از اتقان بیشتری برخوردار می باشد به نظر نگارنده تمام حقیقت نیست.)به نظر می رسد هدف مأمون از تشکیل این جلسات ادامه تهاجم فرهنگی علیه آل علی (علیه السلام برای حذف آنان از صحنه سیاسی جامعه اسلامی است زیرا: نه مأمون در میان عباسیان تافته جدا بافته ای است که بتوان رفتار او را جدای از کل عباسیان تحلیل و بررسی کرد و نه امام رضا (علیه السلام) جدای از اهل البیت (علیهم السلام) می باشد که رفتار او را جداگانه بررسی نماییم، بلکه هر دو نماینده دو جریان فکری در تاریخ اسلام هستند.)مأمون نماینده یک جریان فکری است که در آن اسلام منهای امامت آل علی (علیه السلام یا به عبارت دیگر، نبوت بدون جانشینی مطرح می شود. امام رضا (علیه السلام) نماینده جریان فکری دیگری است که در آن اسلام با امامت آل علی (علیه السلام) یا به تعبیر دیگر، پیامبری توأم با جانشینی برای ادامه هدایت مردم مطرح است. درگیری این دو جریان هم درگیری تاریخی است که اختصاص به مأمون و امام رضا (علیه السلام) نداشته است و تنها در عصر امام رضا (علیه السلام)، به دلیل زیرکی و پیچیدگی شخصیت مأمون، این درگیری بسیار نامریی شده است. بنابراین بر این باوریم که درگیری فوق یک تهاجم فرهنگی حساب شده برای حذف آل علی (علیه السلام) از صحنه سیاسی دنیای اسلام است.)در موارد متعددی مأمون به این هدف اعتراف می کند، از جمله همان طور که پیش تر

بیان کردیم در مذاکره با سلیمان مروزی از او می خواهد که تنها در یک مورد هم که شده او را به شکست وادارد تا بتواند ضعف علمی را بهانه ای برای حذف امام از ولایت عهدی قرار دهد و به مردم تفهیم کند که او امام نیست تا زمینه را برای اقدامات بعدی فراهم کند.## تقاضای کارهای غیر عادی یا معجزهدر اندیشهٔ شیعه، امام از تقوای بسیار بالایی برخوردار است که از آن به عصمت تعبیر می شود. دارا بودن عصمت نزد خداوند برای صاحب آن آثاری دارد که از جملهٔ آن ها مستجاب الدعوة بودن می باشد به طوری که معصوم می تواند برای اثبات امامت و ... از این قدرت استفاده کند و به دست او معجزه تحقق یابد. مأمون تلاش می کند به مردم چنین وانمود کند که امام رضا (علیه السلام دارای چنین قدرتی نیست و نزد خداوند جایگاهی ندارد. به همین منظور، نیامدن باران در خراسان را بهانه کرد و تبلیغاتی راه انداخت که اگر در خراسان مدتی است باران نمی آید از قدم حضرت رضا (علیه السلام) و ولی عهدی اوست و چون او ولی عهد شده باران قطع شده است. بر همین اساس، مأمون در روز جمعه به امام می گوید:)خشک سالی شده است. دعا کن خداوند برای مردم باران بفرستد. امام گفته او را اجابت می کنند. سپس مأمون سؤال می کند:چه زمانی این کار را خواهید کرد؟ و امام در پاسخ می فرمایند:روز دوشنبه. زیرا شب گذشته رسول خدا (صلی الله علیه و آله با امیرمؤمنان علی (علیه السلام) در خوابم آمد و فرمود: پسرم منتظر روز دوشنبه باش. روز دوشنبه به صحرا برو و از خداوند طلب باران کن. بدون تردید خداوند برای آنان باران خواهد فرستاد، خداوند به تو نشان خواهد داد چیزی که آنان نمی دانند تا شناخت آنان نسبت به فضائل تو و جایگاه تو نزد خداوند بیشتر شود (1))


1) محمد بن على الصدوق، همان کتاب، ج 2، ص 165.

و چون روز دوشنبه شد حضرت با جمعیت به صحرا آمد و ضمن ستایش خدا چنین عرض کرد: خدایا تو حقّ ما اهل بیت را بزرگ قرار دادی و همان طور که دستور دادی، مردم به ما متوسل می شوند و امید به فضل تو دارند ... خدایا باران فراگیر و مفیدی بر آنان بفرست. خدایا ابتدای باران وقتی باشد که به خانه هایشان رسیده باشند. راوی می گوید: به دنبال دعای حضرت تغییرات جوّی شروع شد و با ابری شدن آسمان مردم خواستند از ترس باران فرار کنند. حضرت فرمود: مردم این ابر این جا نمی بارد بلکه مأمور است به فلان منطقه برود. ابر دیگری پیدا شد، حضرت فرمود: این ابر نیز مال شما نیست. تا ده بار این اتفاق افتاد، آن گاه حضرت فرمود: بروید به خانه ها که این ابر باید این جا ببارد. پس از متفرق شدن مردم باران شروع شد به طوری که دشت و صحرا از آن سیراب شدند.به دنبال این جریان وقتی مردم به هم می رسیدند می گفتند: هنيئاً لولد رسول الله (صلی الله علیه و آله مبارک باد برای پسر پیامبر (صلی الله علیه و آله). مأمون در این هدف که سلب اعتماد ایرانیان از علویان بود شکست خورد و روز به روز بر شهرت و محبوبیت امام رضا (علیه السلام) افزوده می شد به گونه ای که جاسوسان دربار نیز از وضع پیش آمده خسته شده بودند. روزی حمید بن مهران به مأمون گفت:)از این که این امتیاز را از خاندان بنی عباس به آل علی (علیه السلام منتقل کنی به خدا پناه ببر، تو با دست خودت خود را نابود کردی. این ساحر فرزند ساحران را به این جا آوردی. در حالی که گمنام بود تو مشهورش کردی!! او پست بود تو بزرگش کردی، فراموش شده بود تو نام او را سر زبان ها آوردی!! با این دعا و باران همه را فریفتهٔ خود کرده است، می ترسم با ولایت عهدی او حکومت از دست بنی عباس خارج شود؟ مهم تر آن که می ترسم تو را سحر کند و حکومتت را از بین ببرد (کنایه از این که حتی نگذارد که تا تو بمیری و او جانشینت شود) .)اگر در این جملات و توهین های حمید بن مهران به حضرت دقت کنید در می یابید که او تا چه حد از مسائل سیاسی بی اطلاع است. می پندارد که واقعاً مأمون دلش می خواهد که امام رضا (علیه السلام جانشین او شود. در این جا مأمون دست به یک توجیه سیاسی زده که)

چرا این کار را انجام داده و چه هدف هایی از این کار داشته و چه نتایجی به دست آمده است و حال چه باید کرد؟مأمون گفت: این شخص از ما دور بود و خودش مدعی رهبری بود:1- ما او را ولی عهد کردیم که هم حکومت و خلافت ما را به رسمیت بشناسد و هم تبلیغاتی که می کند به نفع ما تمام شود.2- هدف دیگر این بود که شیفتگان او بفهمند آن چه را که دربارهٔ آنان ادعا شده است ندارند چه کمش و چه زیادش و آن که مستحق خلافت است ما خلافت است ما هستیم نه او.3- می ترسیدیم که اگر او را به حال خود گذاریم ممکن است تهاجمی از طرف او علیه ما آغاز شود که دیگر نتوانیم آن را دفع کنیم.4- آن چه دربارهٔ او انجام دادیم اشتباه کرده ایم و با شکست مواجه شد، ولی جایز نیست نسبت به او سهل انگاری کنیم بلکه باید او را کم کم پایین بیاوریم تا نزد مردم به گونه ای جلوه کند که شایسته مقام ولایت عهدی نیست؛ سپس شر او را از سر خود دفع کنیم.همان طور که ملاحظه می کنید مأمون در این گفت و گو به بخشی از هدف های پشت پرده خود از منصوب کردن امام به ولایت عهدی اشاره می کند. از این سخنان به خوبی معلوم می شود که او هرگز تصمیم واقعی نداشته که امام رضا (علیه السلام به عنوان جانشین او مطرح باشد و بعد از او خلیفه باشد. ولی حمید بن مهران که از هدف های پنهانی مأمون با خبر نبود وقتی این سخنان را از مأمون شنید خوشحال شد و گفت:)ای امیر! مجادله او را به من واگذار کن. بدون تردید من او و یارانش را شکست خواهم داد و او را تحقیر خواهم کرد، اگر احترام تو نبود کاری می کردم که همه مردم بفهمند شایسته این مقامی که تو به او دادی نیست.مأمون: چیزی نزد من زیبا تر از این نیست!همان طور که ملاحظه می کنید، مأمون هدف اصلی خود را حذف امام رضا (علیه السلام از صحنه سیاسی کشور می داند و به صراحت در این جا به حمید بن مهران اعلام می کند که)

وقتی امام به آن سخن حمید بن مهران چنین صریح و قاطع پاسخ داد و خود را با يوسف صديق (علیه السلام و مأمون را با پادشاه مصر مقایسه کرد حمید بن مهران بسیار ناراحت شد و گفت:)ای پسر موسی از حد خودت تجاوز کرده ای که بارانی را که وقتش معین بوده است و به موقع، نه جلوتر و نه عقب تر می آمده است و خداوند آن را فرستاده است وسیله ای برای فخر فروشی و بزرگی قرار داده ای. گویا معجزه حضرت ابراهیم خلیل (علیه السلام را آورده ای هنگامی که سرهای پرندگان را با دست خودش برید و اعضای آن ها را روی کوه ها پراکنده کرد و سپس آن ها را به نام خواند آن ها به سرعت نزد او آمدند، به سرهای خود ملحق شدند، حرکت کردند و به اذن خدا به پرواز درآمدند!!)حمید بن مهران رو به روی مأمون و امام رضا (علیه السلام نشسته بود و بر متکایی که مأمون به آن تکیه داده بود عکس دو شیر نقش بسته بود. حمید بن مهران که از پاسخ امام رضا (علیه السلام) به شدت عصبانی شده بود، رو به امام رضا (علیه السلام) کرد و گفت:)اگر راست می گویی در آن چه پنداشته شده این دو (شیر را زنده کن که مرا از بین ببرند. اگر چنین کاری بکنی این معجزه خواهد بود نه بارانی که همیشه می آمده است، همه دعا کرده اند تو هم دعا کرده ای باران به دعای تو نیامده است؟)پیش تر بیان کردیم که به اعتقاد شیعه به دلیل ارتباط خاص امام با خداوند جهان، او از قدرتی برخوردار است که می تواند در نظام آفرینش به اذن خداوند تصرف کند و برای اثبات حقانیت خود در ادعای امامت هر معجزه ای که بخواهد بیاورد. در این جا وقتی حمید بن مهران امامت امام رضا (علیه السلام را انکار کرد و او را فردی عادی و فاقد آن قدرت الهی دانست و دعای او را در آمدن باران همانند دعای بقیه مردم تلقی کرد و از امام تقاضا کرد که این دو عکس شیر را تبدیل به شیر واقعی کن تا مرا بدرند! امام رضا (علیه السلام) و عصبانی شد و خطاب به دو تصویر فریاد زد: بگیرید این فاجر را بدرید او را و هیچ اثری از او به جا نگذارید.)به دنبال دعای امام رضا (علیه السلام دو تصویر تبدیل به شیر درنده شدند و حمید بن مهران)

تلاش او برای نابودی امام رضا (علیه السلام است.)حمید بن مهران: بنابراین جمعی از شخصیت های کشورت از سپاهیان، قاضیان و فقیهان شایسته را جمع کن تا من در حضور آنان ضعف او را روشن کنم تا اینان از سر آگاهی بدانند کاری که تو درباره او بنا داری انجام دهی به جاست و او شایسته ولایت عهدی نیست.مأمون که از این پیشنهاد خوشحال شده بود و تصور می کرد که حمید بن مهران می تواند امام رضا (علیه السلام را در حضور جمع تحقیر کند و آبروی آن حضرت را ببرد خوشحال شد و دستور جمع شدن شخصیت های کشوری، نظامی، قضایی و فرهنگی را صادر کرد. پس از آن که همه شدند، او از حضرت رضا (علیه السلام) دعوت کرد که در مجلس حضور یابد. با حضور حضرت و قرار گرفتن ایشان در جایگاه مخصوص ولی عهد، حمید بن مهران چنین آغاز کرد: بدون تردید مردم قصه های زیادی از تو نقل می کنند و در تعریف از تو زیاده روی می کنند به گونه ای که تصور می کنم اگر خودت هم از آن ها اطلاع پیدا کنی خود را تبرئه می کنی.)تو تنها درباره بارانی که همیشه می آمده است دعایی کرده ای و باران آمده است. مردم این را برای تو معجزه ای ساخته اند و برای تو مقامی قائل شده اند که گویا در دنیا نظیر نداری! در حالی که امیرمؤمنان (مأمون که خداوند خود و حکومتش را پایدار به دارد با احدی مقایسه نشد مگر این که بر او برتری دارد و او تو را ولی عهدش قرار داده است. شایسته او نیست که تو به دروغگویانی که علیه تو و او دروغ می گویند میدان بدهی که او را دروغگو بپندارند.)امام رضا (علیه السلام: من بندگان خداوند را که از نعمتی که خداوند به من داده است سخن می گویند منع نمی کنم گرچه به دنبال برتری طلبی و گردن کشی نیستم.)اما نسبت به آن چه که راجع به عمل کرد مأمون می گویی، جایگاهی که برای من در نظر گرفته چیزی نیست جز جایگاهی که پادشاه مصر برای یوسف صدیق (علیه السلام در نظر گرفته بود و تفاوت آن دو را تو خود می دانی.)

را دریدند و او را خوردند و خونش را که روی زمین ریخته بود لیسیدند. حاضران وحشت زده به این صحنه نگاه می کردند. شیرها پس از انجام این مأموریت نزد امام رضا (علیه السلام ایستادند و با صدایی که همه شنیدند گفتند:)ای ولی خدا در زمین، نسبت به این (مأمون چه دستوری می دهی؟ آیا کاری که نسبت به آن انجام داده ایم نسبت به این هم انجام دهیم! مأمون که این سخن را شنید بی هوش شد.)امام رضا (علیه السلام فرمود: بایستید و آن دو متوقف شدند.)سپس امام رضا (علیه السلام دستور داد گلاب و عطر به مأمون زدند و مأمون را به هوش آوردند. پس از به هوش آمدن مأمون، دوباره شیران سخن را تکرار کردند که آیا اجازه می دهی همان بلایی که به سر آن یکی آورده ایم بر سر این هم بیاوریم؟)امام رضا (علیه السلام فرمود: نه، بدون تردید خداوند درباره او تدبیری دارد که خودش اجرا خواهد کرد.)سپس امام با تصرف ولایی شیران را به حالت اولی که تصویر بودند برگرداند.مأمون که از خطر مرگ رهایی یافته بود گفت: خدا را شکر که مرا از شرّ حمید بن مهران حفظ کرد (1.)مأمون در طرح تحقیر امام رضا (علیه السلام از طریق حمید بن مهران نیز شکست خورد. با این شکست سنگین در حضور همۀ شخصیت های تأثیرگذار در اداره کشور و پخش خبر این جریان در شهرها و عدم حضور حمید بن مهران در جامعه و ... روز به روز بر شخصیت امام رضا (علیه السلام) افزوده شد؛ بدین ترتیب برخلاف آن چه مأمون می خواست که اعتماد ایرانیان را از امام رضا (علیه السلام) سلب کند نه تنها این حادثه اتفاق نیفتاد بلکه روز به روز اعتماد ایرانیان به علویان افزوده شده و شیعیان در عقیده خود به امامت آن حضرت ثابت قدم تر شدند.)


1) محمد بن على الصدوق، همان کتاب، ص 168-169.

## جلب اعتماد عباسیانمأمون در جلب اعتماد ایرانیان از طریق علویان شکست خورد و در سلب اعتماد ایرانیان از علویان نیز ناکام ماند. حضور امام رضا (علیه السلام در خراسان با توجه به شخصیت علمی، اخلاقی و الهی آن حضرت روز به روز بر اقتدار و نفوذ معنوی ایشان می افزود و از طرفی موجب تضعیف موقعیت مأمون می شد. بنابراین مأمون چاره ای نداشت جز این که به بغداد برگردد و اعتماد عباسیان را جلب کند ولی با توجه به شرایط مأمون جلب اعتماد عباسیان دشوار بود، زیرا عباسیان خواهان حفظ قدرت خلافت در بین خود بودند. برای پی بردن به مشکل جلب اعتماد عباسیان، باید دید اعتراض عباسیان به مأمون برای چه بود. برای رسیدن به این مسأله بهترین راه بررسی نامه عباسیان بغداد به مأمون است که در آن اعتراض های خود را بیان کرده اند. مأمون ضمن پاسخ به این نامه به حقایق مهمی در تاریخ، و عمل کرد بنی عباس اعتراف می کند. این سند رسمی دارای نکاتی بسیار ارزنده است که به دلیل طولانی بودن آن تنها به ذکر اعتراض های بنی عباس به عمل کرد مأمون و پاسخ های مأمون و مشکلات او اشاره می کنیم. این نامه مقدمه ای بسیار طولانی در تحلیل عمل کرد قریش در برابر رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، تحولات)تاریخ صدر اسلام و ظلم و ستم هایی که نسبت به بنی هاشم چه از طرف بنی امیه و چه از طرف بنی عباس شده است دارد. اما اعتراض ها از این قرارند:1- عباس عموی پیامبر (صلی الله علیه و آله مقدم است، ولی تو همیشه از علی (علیه السلام) تبلیغ می کنی.)2- محمد امین با این که برادرت بود به دست تو کشته شده است.

3- در حکومت تو به بنی عباس ظلم شده است.4- با این که پسر داشتی و می توانستی او را ولی عهد کنی، علی بن موسی (علیه السلام را ولی عهد قرار داده ای.)5- با ولایت عهدی علی بن موسی (علیه السلام اندیشۀ پدرانت را به تمسخر گرفته ای.)6- با ولایت عهدی علی بن موسی (علیه السلام حکومتی را که پدرانت این همه برای آن زحمت کشیده اند به آل علی (علیه السلام) منتقل کرده ای.)7- قدرت را در اختیار مجوسیان قرار داده ای.اكنون مأمون باید به این اعتراض ها پاسخ گوید و زمینه های بد بینی بنی عباس را نسبت به خودش از بین ببرد تا این که اعتماد آنان را جلب کند. مأمون با توسّل به شگردهای علمی و قدرت تحلیل سیاسی که داشت به خوبی از جواب منطقی این گونه اشکالات برآمده است.1- برتری عباس مأمون در پاسخ به این مسأله، ابتدا عباس و بقیه عموهای پیامبر را مقایسه و عمل کرد عموهای پیامبر (صلی الله علیه و آله را نقل و نقد می کند. او بر اساس اسناد تاریخی تنها برای حمزه و ابوطالب جایگاهی قائل می شود و برای عباس امتیازی برنمی شمرد. در مقایسه عباس با امام علی (علیه السلام) او ابتدا بعضی از آیاتی را که در شأن امام علی (علیه السلام) وارد شده نقل می کند و سپس به بعضی از روایاتی که در شأن امام علی (علیه السلام) از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) صادر شده است مثل حدیث غدیر، حدیث رایه، حدیث منزله، حديث سدّ الابواب، حديث الاخوه، حديث خندق و ... اشاره می کند و در مقایسه با عباس می گوید: ﴿ فَأَمَّا تَقْدِيمُكُمُ الْعَبّاسَ عَلَيهِ فَإِنَّ اللَّهَ تَعالى يقول: ﴿ اَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَومِ الْآخِرِ وَ جَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لَا يَسْتَوُونَ عِندَ اللَّهِ) (1)وَ اللَّهِ لَو كَانَ مَا فِي أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ مِنَ الْمَنَاقِبِ وَالْفَضَائِلِ وَالآيِ الْمُفَسَّرَةِ فِي الْقُرآنِ خُلَّةٌ وَاحِدَةٌ فِى رجُلٍ وَاحِدٍ مِنْ رِجَالِكُمْ أَوْ غَيْرِهِ لَكَانَ


1) سوره توبه (9) آیه 19.

مُسْتَأْهِلاً مُتَأهِلاً لِلْخِلافَةِ مُقَدَّماً عَلى أَصْحَابِ رَسُولِ اللهِ بِتِلْكَ الخُلّةِ ﴾ (1).

اما در بحث برتری عباس بر امام علی (علیه السلام) خداوند در این باره می گوید: آیا رتبه سقایت و آب دادن به حاجیان و تعمیر کردن مسجد الحرام را با مقام آن کس که به خدا و به روز قیامت ایمان آورده و در راه خدا جهاد کرده یکسان می شمارید، هرگز آن دو نزد خداوند یکسان نیستند.

مأمون با استناد به این آیه به بحث برتری عباس بر امام علی (علیه السلام) خاتمه داده است، زیرا این آیه دربارۀ عباس و امام عالی (علیه السلام) و شیبه نازل شده است. آنان نسبت به امام علی (علیه السلام) فخر فروشی می کردند که سقایة الحاج و عمارة المسجد را دارند و خداوند در این آیه کار آنان را نسبت به ایمان امام علی (علیه السلام) و جهاد او در راه خدا، بی ارزش می داند (2).

مأمون پس از نقل این آیه می گوید: به خدا قسم اگر یکی از امتیازاتی که در امام علی (علیه السلام) هست در یکی از بنی عباس یا غیر بنی عباس بود به خاطر همان یک امتیاز بر تمام اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برتری داشت و شایسته خلافت بود، در حالی که امام علی (علیه السلام) گذشته از این همه امتیازات در تاریخ نیز نسبت به بنی عباس چنین عمل کرده است و به خدمت آن حضرت به عبدالله بن عباس اشاره می کند.

2- کشتن امین مأمون در بحث کشتن امین با توجه به زیرکی سیاسی که داشته عمل کردش در برابر امین به اصطلاح سیاسی امروز توپ را در زمین حریف انداخته می گوید: «قسم به جانم امین را کسی غیر از شما گمراه نکرد این شما بودید که عهد شکنی را برایش آسان جلوه دادید و خیانت کردن را برایش زیبا نشان دادید» (3)و سپس به مسائل دیگر بنی عباس درباره خودش اشاره می کند.

3- ظلم و ستم نسبت به بنی عباس در پاسخ به این اعتراض نیز مأمون چنان توپ را در زمین بنی عباس انداخت که جرأت سخن گفتن نداشته باشند. او به حمایت بنی عباس


1) محمد باقر مجلسی، همان کتاب، ج 49، ص 210.

2) ابو على فضل بن الحسن الطبرسی، مجمع البیان، کتاب فروشی اسلامیه، تهران، ج 5، ص 14.

3) محمد باقر مجلسی، همان کتاب، ص 211.

از امین و نقشی که در لشکرکشی علیه مأمون داشته اند اشاره می کند و می گوید: «اگر شیوۀ من گذشت نبود هیچ یک از شما را نمی بایست روی زمین باقی می گذاشتم. شما با عمل کردتان ریختن خونتان را برای من حلال کردید» (1).

4- ولی عهد نکردن عباس در پاسخ به این سؤال که با وجود پسرش عباس چرا او را ولی عهد نکرده است؟ می گوید: او بچه ای است که زنان و کنیزان او را اداره می کنند و بعد به عدم شایستگی او از حیث ویژگی های لازم برای یک رهبر اشاره می کند و می گوید: بر فرض که تمام ویژگی های لازم برای رهبری را داشته باشد، «در رسیدن به خلافت بین او و یکی از مردان قبیله عکّ و حمیر تفاوتی نیست» (2)[عکّ و حمیر دو قبیله از قبایل پست قحطانی یمن هستند]. در نهایت مأمون در این زمینه برای جلب اعتماد و حمایت عباسیان به علم غیب متوسل می شود و می گوید: در این زمینه خیلی از من انتظار نداشته باشید که سخن بگویم ولی اگر خیلی اصرار دارید بدانید رشید از پدرانش به من خبر داده است که بعد از آن که هفتمین خلیفۀ عباسی (مأمون) از بین برود بنی عباس روی خوش نخواهند دید و نعمت هایشان از بین خواهد رفت. او برای ترساندن آنان چنین می گوید: «وقتی مرا از دست دادید برای خود پناهگاهی بیابید ولی افسوس، چیزی جز شمشیر در انتظارتان نیست» (3). سپس ادامه می دهد که آن سید حسنی یا سفیانی و یا مهدی قائم (علیه السلام) خواهد آمد و همۀ شما را از بین خواهد

برد!! (همان طور که گفتیم این سخنان برای ترساندن بنی عباس و تن دادن آنان به حکومت مأمون و جلب اعتماد آنان شده است، وگرنه بعد از مأمون چنین حوادثی برای بنی عباس پیش نیامده است!

5- ولایت عهدی علی بن موسی (علیه السلام) مأمون در پاسخ به این که چرا علی بن موسی (علیه السلام) را به ولایت عهدی منصوب کرده است و این مهم ترین سؤال عباسیان نیز محسوب می شود، به آن از سه منظر جواب می دهد:


1) همان کتاب.

2) همان کتاب، ص 212.

3) همان کتاب.

الف- لیاقت ذاتی امام رضا (علیه السلام) برای رهبری و خلافت او در این زمینه می گوید: اما نسبت به بیعت گرفتن برای علی بن موسی (علیه السلام)، اول این که این کار را آگاهانه انجام داده ام؛ دوم این که او ذاتاً لیاقت این کار را دارد.

ب- هدف از ولایت عهدی امام رضا (علیه السلام) تنها انگیزه من در ولایت عهدی امام رضا (علیه السلام) این بود که خون شما را حفظ کنم و با ادامۀ دوستی بین ما و آل علی (علیه السلام) از شما حمایت کنم و اگر مقدار بسیار ناچیزی از غنایم را نیز به آنان می دهم به همین سبب است!!

برای پی بردن به این هدفِ مأمون، باید شورش های علویان را در نظر داشت که می کوشیدند بنی عباس را از صحنه سیاسی حذف کنند. تنها کافی است بدانید که زید برادر امام رضا (علیه السلام) در بصره خانه های عباسیان را به آتش کشید و هر عباسی را که نزد او می آوردند به آتش می سوزاند. با توجه به همین اتفاقات است که مأمون می گوید اگر من على بن موسی (علیه السلام) را ولی عهد کردم برای حفظ عباسیان بوده است نه انتقال حکومت به آل على (علیه السلام)!!

ج- ذهنیت بنی عباس نسبت به ولایت عهدی عباسیان بغداد به دلیل دور بودن از مسائل سیاسی تصور می کردند که مأمون می خواهد واقعاً حکومت را بعد از خودش به آل علی (علیه السلام) منتقل کند. مأمون برای آن که چنین تصوری را از بین ببرد می گوید:

«اگر تصور می کنید انگیزه من این بود که مسأله ولایت عهدی در نهایت به آل علی (علیه السلام) برگردد و به نفع آنان تمام شود اشتباه می کنید! بدون تردید من در فکر اصلاح کارهای شما و در اندیشه شما و فرزندان شما و نسل های آینده شما هستم در حالی که خودتان بی توجه، سرگرم، حیران و سرگردان هستید و نمی دانید چه نقشه هایی برایتان دارند» (1). سپس مفصل در این باره توضیح می دهد که چه عواقب خطرناکی در انتظار عباسیان است.


1) محمد باقری مجلسی، همان کتاب، ص 213.

همان طور که ملاحظه می کنید در این کلام نیز مأمون به طور روشن و شفاف بیان می کند که تصمیم او درباره ولایت عهدی برای آن نبوده که حکومت به آل علی (علیه السلام) منتقل شود بلکه هدف های خاصی را از این کار تعقیب می کرده است و همه قصدش آن بوده که قدرت و خلافت در خاندان بنی عباس حفظ شود.

6- تمسخر پدران در پاسخ این سؤال که تو با نصب على بن موسى (علیه السلام) به ولایت عهدی، افکار و اندیشه های پدرانت را به تمسخر گرفته ای پاسخ می گوید: مشرکان قریش هم همین گونه می اندیشیدند و در برابر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) می گفتند: «ما پدران خود را بر این روش یافته ایم و ما هم به همان روش رفتار می کنیم» (1).

وای بر شما، بفهمید بدون تردید دین را تنها باید از پیامبران آموخت و تصور نمی کنم درک درستی داشته باشید.

7- قدرت مجوسیان در پاسخ به این سؤال که در حکومت تو قدرت در اختیار مجوسیان (ایرانیان) قرار گرفته است. مأمون دو گونه پاسخ می دهد:

الف- شما تنها با من مشکل دارید نه با فضل بن سهل. به این پاسخ توجه کنید: «اما این که مرا سرزنش می کنید که سیاست و تدبیر شما را به یک مجوسی واگذار کرده ام، غرور و نخوت شما را به کجا رسانده، مشکل شما این نیست؛ زیرا اگر میمون ها و خوک ها رهبر شما باشند برایتان اهمیت ندارد بلکه تنها با امیرالمؤمنین (مأمون) مشکل دارید.

ب- بر فرض که روزی اینان مجوس بوده اند، این دلیل بر بی لیاقتی آن ها نیست به این پاسخ توجه کنید: به جانم قسم اینان در گذشته مجوس بودند و مسلمان شده اند همان طور که پدران و مادران ما در گذشته مسلمان شده اند، ولی این تفاوت را با شما دارند که آنان مجوس بوده اند و مسلمان شده اند اما شما مسلمان بوده اید و مرتد شده اید. سپس به عمل کرد ایرانیان و عباسیان می پردازد و به شدت عمل کرد عباسیان را مورد نقد قرار می دهد و از جمله می گوید: کار شما به جایی رسیده است که «باکی ندارد


1) سوره زخرف (43) آیه 23.

که برای رسیدن به خواسته هایش هزار پیامبر خدا را یا هزار ملک مقرب خدا را بکشد محبوب ترین مردم نزد او کسی است که گناهی را برایش زیبا جلوه دهد» (1).

همان طور که ملاحظه می کنید پاسخ مأمون در بحث نظری برای عباسیان پاسخی قاطع و دندان شکن بود و با توجه به تهدیدهایی که نسبت به فقدان خودش در بین بنی عباس ارائه کرده بود این نامه تأثیر خودش را گذاشته بود؛ دلیلش نیز این است که وقتی مأمون به طرف بغداد حرکت کرد با این که بنی عباس قبل از ارسال این نامه مأمون را از خلافت خلع و با ابراهیم بن المهدی عموی مأمون به عنوان خلیفه بیعت کرده بودند همین که مأمون به منطقه نهروان رسید دست از حمایت ابراهیم برداشته و همۀ عباسیان تا منطقه نهروان به استقبال مأمون رفتند (2)و با این کار بغداد و بنی عباس بدون هیچ مقاومتی در برابر مأمون تسلیم شدند.

گرچه مأمون توانست قبل از رفتن به بغداد با شیوه های مختلف زمینه اعتماد عباسیان را فراهم کند. و اطمینان داشت که با رفتن به بغداد مشکل او با عباسیان حل خواهد شد، ولی با خود می اندیشید که دو خطر اساسی هم چنان حکومت او را تهدید می کند:

1- ایرانیان به رهبری فضل بن سهل

2- علویان به رهبری علی بن موسی (علیه السلام)

مأمون به خوبی دریافته بود که اگر خود از مرو برود ولی این دو آن جا بمانند حکومت او روی آرامش نخواهد دید؛ بنابراین دست به کار شد تا این دو را نیز حذف کند.

حذف فضل بن سهل از صحنه سیاسی

فضل بن سهل گذشته از آن که خود سیاستمداری برجسته بود و به درستی


1) محمد باقر مجلسی، همان کتاب، ص 214.

2) محمد بک الخضری، همان کتاب، ص 184.

می توانست مسائل سیاسی را تحلیل کند معلم و مربی مأمون هم بود و مأمون از کودکی نزد او بزرگ شده بود. فضل بن سهل به خوبی مأمون را می شناخت و از هدف های پنهانی او آگاه بود. بر همین اساس، وقتی مأمون مسأله رفتن به بغداد را مطرح کرد فضل بن سهل مخالفت کرد ولی مأمون به مخالفت او توجهی نکرد و دستور داد مقدمات رفتن را فراهم کنند. فضل بن سهل که وضعیت را خطرناک دید خود را از مسائل کشور کنار کشید و رفت در خانه اش نشست و در هیچ کاری دخالت نکرد. ولی مأمون که تصمیم به حذف او گرفته بود او را رها نکرد و او را به دربار خواند. به این گفت و گو توجه کنید:

مأمون: چه شده است چرا در خانه ات نشسته ای؟

فضل: ای امیر گناه من نزد مردم و خانواده تو بزرگ است. مردم مرا به خاطر کشتن برادرت و بیعت گرفتن برای علی بن موسی (علیه السلام) سرزنش می کنند. من از دست حسودان و بدخواهان و ستمگران امنیت ندارم و می ترسم از من نزد تو بدگویی کنند، اجازه دهید من به جای شما در خراسان بمانم!

مأمون: ما به تو نیاز داریم! و بدگویی بدخواهان و حسودی حسودان از مقام تو پیش ما نخواهد کاست. «تو نزد ما فردی مورد اعتماد، خیرخواه و دل سوز هستی. هر تضمینی که لازم داری بنویس تا به تو بدهم و به هر شیوه ای که می خواهی آن را محکم کاری کن تا اطمینان حاصل کنی که ما به تو خیانت نمی کنیم» (1).

فضل بن سهل امان نامه ای مفصل نوشت و دانشمندان را جمع کرد و نزد مأمون آورد.

امان نامه را نزد مأمون خواند و دانشمندان را شاهد گرفت. مأمون هم گذشته از آن که نامۀ فضل را با خط خود تأیید کرد نامۀ دیگری برایش نوشت که در آن اموال، املاک و اختیاراتی به او داد و در آن چه آرزوی فضل نسبت به مسائل دنیوی بود دستش را باز گذاشت.


1) محمد بن علی الصدوق، همان کتاب، ص 160.

شاید فضل بن سهل پس از آن که مأمون این همه امکانات و اختیارات به او داد بیشتر شک کرد و از مأمون تقاضای دیگری کرد.

فضل: ای امیر، دوست دارم تأییدیه علی بن موسی (علیه السلام) هم در این امان نامه باشد و آن چه که شما به ما عنایت کرده ای او هم تأیید کند، زیرا او ولی عهد شماست؟

مأمون: می دانی که ابوالحسن (علیه السلام) با ما شرط کرده است که در مسائل دخالت نکند و کاری انجام ندهد، بنابراین چیزی که دوست ندارد ما هم از او نمی خواهیم. خودت برو از او بخواه.

فضل خدمت امام رضا (علیه اسلام) آمد و گزارش داد: «مأمون امان نامه ای به من داده است و شما شایسته ترید که چنین امان نامه ای به من بدهید، شما ولی عهد مسلمانان هستید!»

امام رضا (علیه اسلام) فرمود: امان نامه را بخوان، فضل همان طور که ایستاده بود امان نامه را خواند و چون تمام شد حضرت فرمود: يَا فَضْلُ لَكَ عَلَيْنَا هَذَا مَا اتَّقَيْتَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ (1)؛ اى فضل تا وقتی که تقوا را رعایت کنی ما هم چنین امان نامه ای به تو می دهیم.

گرچه مأمون به فضل بن سهل امان نامه داده و در حضور ده ها دانشمند آن را تأیید کرده است ولی او برای حفظ قدرت به هیچ عهد و پیمانی پای بند نیست و هر مخالف احتمالی را نیز از سر راه برخواهد داشت حتی اگر او را بزرگ کرده باشد، حق پدری و معلمی به گردن او داشته باشد، او را به قدرت رسانده باشد و هزاران خدمت به او کرده باشد!!

کشتن فضل بن سهل

کاروان مأمون به طرف بغداد حرکت کرد ولی اندیشه او قبل از رسیدن به بغداد فقط برداشتن دو مانع احتمالی حکومتش بود. هنوز چند منزلی از مرو دور نشده بودند که در سرخس مأمون تصمیم گرفت به زندگی هر دو خاتمه بدهد. برای این کار، او طرحی


1) همان کتاب، ص 160.

بسیار حساب شده ریخت؛ به مردم اعلام کردند فردا حمام رفتن ممنوع است زیرا امیر، وزیر و ولی عهد می خواهند به حمام بروند. پس از خالی شدن حمام چند نفر را در داخل حمام گماشت و به آنان دستور داد هر کس آن روز وارد حمام شد او را بکشند. از طرفی، با امام رضا (علیه السلام) مکاتبه کرد که برای رفع خستگی حمام رفتن مفید است و حمام را برای شما خلوت کرده ایم.

امام رضا (علیه السلام) پاسخ داد: لَسْتَ بِدَاخِلِ الْحَمَّامِ غَداً وَ ... وَ لَا أَرَى لِلْفَضْلِ انَّ يَدْخُلُ الْحَمَّامَ غَداً فاعاد اليه الرُّقْعَةُ مرتین ؛ من فردا حمام نمی روم و به صلاح فضل هم نیست که فردا به حمام برود. دو بار این پیام بین امام و مأمون مبادله شد. وقتی امام رضا (علیه السلام) دید مأمون از اجرای این طرح دست بردار نیست به مأمون نوشت: لَسْتَ بِدَاخِلٍ غَداً الْحَمَّامِ فانی رایت رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله فِي النَّوْمِ فِى هَذِهِ اللَّيْلَةِ يَقُولُ لِى يَا عَلِىُّ لَا تَدْخُلِ الْحَمَّامَ غَداً ...) من فردا حمام نمی روم رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را دیشب در خواب دیدم به من فرمود: ای علی فردا حمام نرو ...

مأمون برای ظاهر سازی در برخورد با امام رضا (علیه السلام) هر کجا که امام رضا (علیه السلام) سخنش را مستند به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) می کرد، مقاومت نمی کرد و تسلیم می شد که مبادا به مخالفت با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) متهم شود. از این روی، در نامه سوم وقتی امام حمام نرفتن خود را مستند به خواب رسول خدا (صلی الله علیه و آله) کرد مأمون پاسخ داد: «سرورم شما راست می گویید و رسول خد (صلی الله علیه و آله) نیز درست فرموده است و ... ولی فضل خودش بهتر می داند که چه می کند» (1).

از طرفی مأمون ارتباط امام را با فضل قطع کرد و فضل بی خبر از جریان این مکاتبات و نظر امام دربارۀ حمام روز بعد وارد حمام شد. با ورود فضل به حمام، مأمون به مأموران دستور داد هر کس از حمام خارج شد او را دستگیر کنند و از طرفی با ورود فضل به حمام، گماشته ها از کمین گاه خارج شدند و فضل را کشتند و هنگامی که


1) همان کتاب، ص 161.

خواستند از حمام خارج شوند مأموران آن ها را دستگیر کردند و نزد مأمون آوردند. با اطمینان از مرگ فضل، مأمون سراسیمه خود را به امام رضا (علیه السلام) رساند. گفت: «ای سرورم، ای ابوالحسن، خدا به تو اجر دهد در مرگ فضل، فضل وارد حمام شده است عده ای با شمشیر وارد حمام شده اند و او را کشته اند و مأموران این گروه را دستگیر کرده اند!»

در این که مأمون دستور کشتن فضل بن سهل را صادر کرده است شبهه ای نیست، در عین حال به مدارکی دال بر این مسأله اشاره می کنیم:

1- اعتراف قاتلان قاتلان تصور می کردند چون مأمون به آنان دستور داده است که فضل بن سهل را بکشند دستگیریشان صوری است و با آنان کاری نخواهند داشت. ولى مأمون كثيف تر از آن بود که به احدی از مخالفان حکومت خود رحم کند و یا برای رسیدن به هدف های خود به عهد و پیمانی پای بند باشد.

مأمون برای رفع اتهام از خود دستور محاکمه علنی قاتلان را صادر کرد. در این که آنان فضل را کشته بودند تردیدی وجود نداشت وقتی محکوم به مرگ شدند گفتند: «تو به ما دستور داده ای او را بکشیم!!» (1)ولی مأمون که زیرک تر از این ها بود گفت: در این که شما فضل را کشته اید شبهه ای وجود ندارد ولی این که می گویید من به شما دستور داده ام این حرف و ادعاست، مدرک ارائه کنید. آنان که مدرکی نداشتند، دستور داد گردن آنان را بزنند و سرهای آنان را برای برادر فضل، حسن، که فرمانده سپاه مأمون در عراق بود بفرستند و به او در این زمینه تسلیت گفت.

2- شورش نظامیان به دنبال انتشار خبر کشتن فضل بن سهل در سرخس فرماندهان و نظامیان و هر کس که به فضل وابسته بود در خانه مأمون جمع شدند و می گفتند: مأمون او را به قتل رسانده و کشته است؛ ما خون خواه او هستیم.

3- اقدام به سوزاندن خانه مأمون با انتشار خبر مرگ فضل و محاکمه قاتلان، نظامیان و فرماندهان «جلو خانه مأمون جمع شدند و آتش آوردند که خانه را به آتش


1) محمد بک الخضری، همان کتاب، ص 176.

بکشند که امام رضا (علیه السلام) نهیبی به آنان زد و با دستش اشاره کرد که متفرق شوند و آنان نیز متفرق شدند» (1).

حذف امام رضا (علیه السلام) از صحنه سیاسی

همان طور که پیشتر بیان کردیم بیشترین اعتراض بنی عباس به مأمون به دلیل ولایت عهدی امام رضا (علیه السلام) بود. بنی عباس فکر می کردند زحمات پدرانشان که برای به دست آوردن قدرت تلاش کرده بودند با این کار مأمون از بین رفته است. علاوه بر این، با توجه به ویژگی هایی که به خصوص در امام رضا (علیه السلام) وجود داشت زمینه پذیرش حاکمیت او در بین مردم بسیار فراهم بود. بنابراین مأمون تا این مشکل را حل نمی کرد اطمینانی نداشت که بتواند اعتماد عباسیان را جلب کند. او برای حل این مشکل بسیار کوشید تا شاید به مردم چنین وانمود کند که حضرت رضا (علیه السلام) شرایط لازم را برای ولایت عهدی ندارد، اما هر چه بیشتر تلاش کرد کم تر نتیجه گرفت و آخرین مورد آن مسأله حمید بن مهران بود که به شهرت بیشتر امام رضا (علیه السلام) منتهی شد. با توجه به این که امام رضا (علیه السلام) در این مدت ولایت عهد تشریفاتی بود و در کارها دخالت نمی کرد ضعفی در مدیریت او مشاهده نشد تا به این بهانه عزل شود. مأمون اینک برخلاف گذشته که به حمید بن مهران گفته بود باید آرام آرام کاری کرد که مردم بدانند حضرت لیاقت این کار را ندارد، راهی نمی دید جز آن که حضرت را به یک باره

از صحنه حذف کند؛ اما نمی خواست قتل امام هم چون کشتن فضل بن سهل باشد که در نهایت نقش او روشن شود و مردم او را قاتل بدانند، او می خواست این کار را به گونه ای صورت دهد که حتی نزدیک ترین افراد هم به این مسأله پی نبرند. بر این اساس، پس از حرکت از سرخس و هنگام رسیدن به توس کنار قبر پدرش تصمیم گرفت به زندگی امام رضا (علیه السلام) هم خاتمه دهد تا به گمان خود این مانع را هم از سر راه ادامه حکومتش بردارد. بنابراین آن حضرت را به گونه ای مسموم کرد که از دید دیگران مخفی ماند!


1) همان کتاب، ص 162.

قرائن شهادت امام رضا (علیه السلام) به دست مأمون

با توجه به مسائل یاد شده شبهه ای نیست که حضرت رضا (علیه السلام) به دست مأمون شهید شده است. گذشته از تحلیل سیاسی تاریخ عصر مأمون، قرائنی نیز بر این مسأله دلالت می کنند که عبارتند از:

1- تصریح امام رضا (علیه السلام) از جمله قرائنی که دلالت می کند حضرت رضا (علیه السلام) به دست مأمون به شهادت رسیده است تصریح خود آن حضرت است. به عنوان نمونه، وقتی مأمون در مرو با مخالفان اهل بیت (علیهم السلام) به مناظره می نشست و در دفاع از امام علی (علیه السلام) چنین وانمود می کرد که طرفدار اهل بیت (علیهم السلام) است: وَ كانَ الرّضا (عَلَيهِ السَّلامُ يَقُولُ لأصحابِهِ الَّذينَ يَيْقُ بِهِمْ: وَلا تَفْتَرُوا مِنهُ بِقَولِهِ فَما يَقْتُلُنِي وَ اللَّهِ غَيْرُهُ وَ لَكِنَّهُ لا بُدَّ لي مِنَ الصَّبرِ حَتَّى يَبلُغَ الْكِتَابُ أَجَلَهُ) (1). امام رضا (علیه السلام) به یاران مورد اعتمادش می گفت: فریب سخن مأمون را نخورید به خدا قسم کسی غیر از او قاتل من نیست ولی من چاره ای ندارم جز این که صبر کنم تا تقدیر الهی فرا رسد.

2- کیفیت ورود امام بر مأمون نشانه دیگر این که مأمون حضرت را شهید کرد این است که اباصلت می گوید روز قبل از حادثه حضرت به من دستور داد که چگونه برایش قبر را حفر کنم و دعایی به من یاد داد که در حضور مأمون بخوانم و ... سپس فرمود: یا أبا صَلْت غَداً أدْخُلُ عَلى هَذَا الْفاجِرِ فَإِنْ أَنَا خَرَجْتُ وَ أَنَا مَكْتُوفُ الرَّأْسِ فَتَكَلَّمْ أُكَلِمْكَ


1) همان کتاب، ص 183.

وَ إِنْ أَنَا خَرَجْتُ وَ أنا مُغَطَّى الرَّأْسِ فَلا تُكَلِّمْنى (1)؛ ای اباصلت فردا من بر این فاجر وارد می شوم. هنگام خارج شدن از نزد او اگر سرم پوشیده نبود با من سخن بگو من هم با تو سخن می گویم ولی اگر هنگام خارج شدن سرم پوشیده بود با من سخن مگو. اباصلت می گوید: فردا صبح حضرت عبای خود را پوشیده و در محرابش نشسته بود که مأمور مأمون آمد و آن حضرت را احضار کرد. با هم رفتیم، من بیرون خانه منتظر ماندم که هنگام خروج حضرت با سر پوشیده بیرون آمد.

3- اجبار به خوردن انگور اباصلت می گوید: هنگامی که بر مأمون وارد شدیم جلو او ظرف هایی از میوه های گوناگون وجود داشت و وی خوشه ای انگور در دست داشت که بعضی از دانه های آن خورده شده بود. با دیدن حضرت رضا (علیه السلام)، از جا پرید، آن حضرت را در بغل گرفت، او را بوسید، کنار او نشست و همان خوشه انگور را به آن حضرت تعارف کرد.

مأمون: ای پسر پیامبر (علیه السلام) بهتر از این ندیده ام.

امام رضا (علیه السلام): شاید چنین باشد، انگور خوب، انگور بهشتی است.

مأمون: از این بخور!

امام رضا (علیه السلام): مرا از خوردن این معاف دار!

مأمون: باید بخوری! چرا نخوری، شاید تو ما را متهم به چیزی می کنی؟ (2)

4- خروج خشمگینانه از مجلس مأمون از جمله قرائن شهادت امام رضا (علیه السلام) به دست مأمون کیفیت خروج آن حضرت بدون خداحافظی و با عصبانیت از نزد مأمون است. اباصلت می گوید: پس از اجبار مأمون بر خوردن انگور، حضرت سه دانه خورد و خوشه انگور را پرت کرد و حرکت کرد:

مأمون: کجا می روید؟


1) همان کتاب، ص 245.

2) همان کتاب.

امام رضا (علیه السلام): به همان جایی که مرا فرستادی.

5- کیفیت حضور مأمون پس از مسمومیت حضرت، خبر در بین مردم منتشر شد. زنان دربار سراسیمه به خانه حضرت هجوم آوردند. حالت ضعفی بر حضرت عارض شده بود که گاه بی هوش می شد و گاه به هوش می آمد! مأمون برای فریب افکار عمومی نزد حضرت چنین حضور یافت.

«او در حالی که پابرهنه و سر برهنه بود و بر سر می زد، ریش خود را می کشید، تأسف می خورد و اشک هایش بر صورتش روان بود وارد شد و نزد حضرت حضور یافت. در حالی که امام به هوش آمده بود می گفت: ای سرورم نمی دانم کدام مصیبت بر من بزرگ تر است، از دست دادن تو و جدا شدن من از تو، یا این که مردم مرا متهم می کنند که من تو را کشته ام» (1).

6- پاسخ امام رضا (علیه السلام) از جمله قرائن دیگری که دلالت بر شهادت امام رضا (علیه السلام) به دست مأمون دارد کیفیت پاسخ گفتن امام رضا (علیه السلام) است. پس از آن که مأمون آن چنان اظهار تأسف می کرد که نمی دانم کدام مصیبت برایم بزرگ تر است، امام رضا (علیه السلام) به گونه ای پاسخ گفت که او را قاتل خود معرفی می کرد: فرفع طرفه اليه ثم قال احسن يا امیرالمؤمنین معاشرة ابى جعفر (2).

امام رضا به او نگریست و فرمود: ای امیر با ابوجعفر (امام جواد (علیه السلام) ) به خوبی رفتار كن.

7- شهادت افکار عمومی در همان شب حضرت جان به جان آفرین تسلیم کرد. چون صبح شد و خبر در بین مردم پخش شد، «مردم جمع شدند و می گفتند امام را مأمون کشته است» (3).

8- تأخیر در دفن امام به دنبال انتشار خبر شهادت امام و اجتماع مردم مقابل منزل


1) همان کتاب، ص 243.

2) همان کتاب.

3) همان کتاب، ص 244.

امام و متهم کردن مأمون به این که امام را به شهادت رسانده است، اوضاع شهر غیر عادی شد. مأمون از ترس این که مبادا مردم علیه او شورش کنند، از عموی امام رضا (علیه السلام) محمد بن جعفر (علیه السلام) خواست که «در بین مردم حضور پیدا کن و به آنان اعلام کن که ابوالحسن را امروز دفن نمی کنیم» (1).

9- دفن شبانه امام به دنبال حوادثی که در پی انتشار خبر شهادت امام رخ داد، به خصوص آن که تازه فضل بن سهل در سرخش کشته شده بود و سپاه آمادگی شورش عليه مأمون را داشت، مأمون از ترس چنین شورشی دفن امام را به تأخیر انداخت و شب هنگام آن حضرت را دفن کرد. هر یک از قرائنی که در بالا ذکر کردیم خود شاهدی متقن بر این است که آن حضرت را مأمون به شهادت رسانده است که درود بی پایان خداوند بر محمد و آل او باد و لعن و نفرین خدا و ملائکه و پیامبران و مؤمنان بر دشمنان محمد و آل محمد باد.


1) همان کتاب.

منابع

1- قرآن کریم.

2- مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، بيروت، مؤسسة الوفاء، 1403ق - 1983م.

3- الطبرسی، ابو علی، فضل بن الحسن، مجمع البیان، تهران، کتاب فروشی اسلامیّه.

4- الصدوق، محمد بن علی، عیون اخبار الرضا (علیه السلام)، تهران، منشورات الاعلمی.

5- العطاردی، عزیزالله، مسند الامام الرضا (علیه السلام)، مشهد، آستان قدس رضوی، 1406ق.

6- الطبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوك، مشهور به تاریخ طبری، بیروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات.

7- ابن اثیر، عزالدین علی بن ابی الكرم، الكامل فى التاريخ، بيروت، دارالفکر، 1979م.

8- الخضری، محمد بک، الدولة العباسيه، بيروت، موسسة الكتب الثقافيه، 1997م.

9- ابن ندیم، محمد، الفهرست، بيروت، دار استقامة.

10- ابن كثير، ابو الفداء البداية والنهاية، بيروت، مكتبة المعارف.

11- ابن خلکان، احمد بن محمد، وفيات الاعيان، بیروت، دار احياء التراث العربى.

12- حسن، ابراهیم حسن، تاریخ الاسلام، القاهره مكتبة النهضة المصريه.

13- الدميری، محمد بن موسى، حیات الحیوان، چاپ سنگی.

14- رفاعی، احمد فريد، عصر المأمون، بيروت، دار الكتب العربيّه.

15- سيوطى، جلال الدين، تاريخ الخلفاء، بيروت، مكتبة السعادة.

16- عاملی، جعفر مرتضى، الحياة السياسية للامام الرضا (علیه السلام)، ،قم، انتشارات جماعة المدرسين.

17- قمی، عباس، سفينة البحار، تهران، انتشارات فراهانی.

18- مسعودی، علی بن الحسين، مروج الذهب و معادن الجوهر، بيروت، دار المعرفة

19- مجموعه آثار کنگره جهانی امام رضا (علیه السلام)، انتشارات کنگره جهانی.

20- مرتضوی، سید محمد، نهضت کلامی در عصر امام رضا (علیه السلام)، مشهد، آستان قدس رضوی.

21- ابوالحسنی، علی، سیاه پوشی در سوگ ائمه نور.

22- قمی، عباس، منتهی الآمال، تهران، کتاب فروشی اسلامیه.

23- الزركلی، محمد الاعلام، بیروت، دارالعلم للملايين.

24- الخطيب البغدادی، ابوبکر احمد بن علی، تاریخ بغداد، قاهره، مكتبة الخانجي.

25- سبط ابن الجوزی، ابو المظفر، تذكرة الخواص، تهران، مكتبة نينوى.

26- ابن الوردی، عمر بن المظفر، تاریخ ابن الوردی، بیروت، دار الكتب العلميه.

27- القلقشندی، صبح الاعشى، القاهره، المؤسسة المصرية العامة للتأليف و الترجمة.

28- الاربلی، ابوالحسن علی بن عیسی، کشف الغمة فى معرفة الائمة، بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات.

29- الطبرسی، الشیخ ابو علی، فضل بن الحسن، اعلام الورى باعلام الهدى، قم، مؤسسة آل البيت، الطبعة الاولى، 1417ه.

30- ابن طلحه، کمال الدين، مطالب السؤول فى مناقب آل الرسول، تحقيق ماجد بن احمد، مؤسسة امّ القرى، 1420ق.

31- کلینی، محمد بن یعقوب، اصول کافی، ترجمه سید جواد مصطفوی، انتشارات علمیه اسلامیه.