ghaemiyeh.com
سرشناسه :فاطمی، سیدحسین، 1338-
عنوان و نام پدیدآور :كلامكم نور : ششصد و هفتاد حدیث از چهارده معصوم علیه السلام با توضیح واژگانی و ترجمه دقیق و روان/ سیدحسین فاطمی.
مشخصات نشر :مشهد : قلم آذین رضا، 1398.
مشخصات ظاهری :656 ص.
شابک :978-622-6142-60-1
وضعیت فهرست نویسی :فیپا
یادداشت :کتابنامه: ص. [649] - 656؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع :چهارده معصوم -- احادیث
موضوع :*Fourteen Innocents of Shiite -- Hadiths
موضوع :احادیث شیعه -- قرن 14
موضوع :Hadith (Shiites) -- Texts -- 20th century
موضوع :احادیث شیعه -- قرن 14-- واژه نامه ها
موضوع :Hadith (Shiites) -- Texts -- 20th century -- Dictionaries
رده بندی کنگره :BP136/9
رده بندی دیویی :297/212
شماره کتابشناسی ملی :6111987
ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری
آدرس: مشهد مقدس، خیابان آیت ا... بهجت2،
پاساژ گنجینه کتاب
قلم آذین رضا: 09151201962 32255390 -51.
مؤلف: سید حسین فاطمی
ناشر: قلم آذین رضا
چاپ: اول 1399
تیراژ: 1000
تعداد صفحات: 689
قطع: وزیری
شابک: 1-60-6142-622-978
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
كَلامُكُمْ نُورٌ
سید حسین فاطمی
فهرست. 5
مقدمه. 15
ویژگیهای این کتاب. 21
نود حدیث از رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) 25
احادیث متنوع. 25
منزلت امام حسین (علیه السلام) 39
فضیلت انتظار 40
زندگی در روشنایی قرآن. 40
احادیث ولایی. 43
منزلت صدیقه طاهره. 49
دو پیشگویی نسبت به آینده. 51
سفارشهایی به ابوذر 52
سفارشهایی به مولا علی. 57
خطبه شعبانیه رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) 65
صد و هفده حدیث از مولا علي (علیه السلام) 71
احادیث متنوع. 71
ثواب حفظ و قرائت قرآن. 80
چند انتخاب از کلمات قصار مولا. 82
سخن مولا با کمیل بن زیاد. 110
نامه مولا به عثمان بن حنیف.. 115
خطبه شقشقیه. 120
خطبه مولا در اولین روزهای خلافت. 132
بخشی از اولین خطبه نهج البلاغه. 137
سخن مولا در فراق صدقه طاهره. 141
نوزده حدیث از صديقه طاهره (سلام الله علیها) 145
احادیث متنوع. 145
احادیث ولایی صدیقه طاهره 148
دیباچهای بر خطبه فدکیه 156
يك تصوير و چهار منظره 156
تصویرهای خطبه فدکیه 167
آیات صریحی که در خطبه فدکیه استفاده شده است.. 186
خطبه فدکیه 189
چهل و دو حدیث از امام حسن (علیه السلام) 241
احادیث متنوع. 241
سخنان مولا با جناده بن ابی امیه. 256
سخن مولا با کسانی که به صلح او اعتراض داشتند 260
سخنرانی مولا در مجلسی که معاویه بود. 261
خطبه مولا بین هواداران معاویه. 264
روایت اعمش بن سالم. 265
اندرزهای مولا به انسانها 266
سخنان مولا با سفیان بن لیلی. 267
پیش گفتاری مجاهد مردی باشکوه. 269
مجاهد مردی با شکوه. 270
ویژگیهای امام حسن (علیه السلام) از زبان امام صادق (علیه السلام) 285
پنجاه و یک حدیث از امام حسين (علیه السلام) 287
احادیث متنوع. 287
دنیا در دوره یزید 298
جواب مرد کوفی. 299
یک راهنمایی به مرد عصیانگر 300
یک خاطره مولا از پدرش.. 301
سخنان مولا در رابطه با قرآن. 302
سخن مولا با لشکریان یزید 303
هدف از قیام مولا. 304
سخن مولا با ابوذر هنگامی که تبعید میشد 305
گفتوگوی مولا با محمد حنفیه. 305
دلیل بیعت نکردن مولا. 307
خاطره مصعب بن عبد الله. 308
گرد ذلت تسلیم بر او نمینشیند 311
وصیتنامه مولا. 313
مرگ با عزت. 315
سخن مولا به عبد الله بن عمر 317
دو روایت از امام زین العابدی (علیه السلام) 318
سخن مولا با سپاه کوفه و شام. 321
جواب نامه مولا به سلیمان بن صرد. 322
احتجاج مولا به نامه معاویه. 324
سخن مولا به عایشه. 326
سخن مولا در رابطه با امام زمان (علیه السلام)
پیشدرآمدی بر دعای عرفه. 329
دعای عرفه مولا امام حسین (علیه السلام) 330
پنجاه و یک حدیث از امام سجاد (علیه السلام) 373
احادیث متنوع. 373
مرگ از نظر امام زین العابدین (علیه السلام) 383
شگفتیهای مولا. 384
محبوبهای خداوند 384
زهد، ده جز دارد. 385
سختترین لحظههای انسان. 386
سه مصیبت بزرگ فرزند آدم. 387
چهار چشم برای انسان لازم است. 388
ضرورت حجتهای الهی. 389
احادیث مهدوی. 391
کامل کنندههای ایمان. 393
درک دین الهی. 393
اهمیت قدردانی. 394
ارزش دانش.. 394
پیشدرآمدی بر دعای شانزدهم. 395
دعای شانزدهم صحیفه سجادیه. 396
شصت و پنج حدیث از امام باقر (علیه السلام) 409
احادیث متنوع. 409
اهمیت پدر و مادر 425
دو پیام از طریق جابر جعفی و خیثمه. 425
پایههای اسلام. 427
ضرورت امام معصوم. 428
فرصتهای شیطان. 433
بدترین مرد. 434
سرنوشت مرگ. 435
اکرام الهی و انسان مؤمن. 436
احادیث آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) 439
یکی از خطبههای شعبانیه. 440
هفتاد و هشت حدیث از امام صادق (علیه السلام) 443
احادیث متنوع. 443
شیعیان ما 464
سفارشهای مولا. 465
عرضه اعمال. 467
داوری طاغوت. 468
وقتی کسی را رحمت الهی فراگیرد. 470
قرآن در زندگی. 470
اثر توبه واقعی. 474
خیر بنده مؤمن. 475
ارواح مؤمن و کافر بعد از مرگ. 478
همه خوبیها 479
روایات مهدوی. 480
حرارت مرگ. 483
علم امام معصوم (علیه السلام) 484
دانشمندان حقیقی شیعه. 484
عبور از مکان نفرین شده. 486
سی و پنج حدیث از امام موسى کاظم (علیه السلام) 491
احادیث متنوع. 491
زیاندیدگی. 500
چند دانه مروارید 500
مؤمن فقیه. 503
سخنی از امام صادق (علیه السلام) 504
اهمیت قرآن. 504
سیزده سرلوحه زندگی. 505
سفارشهای مولا به هشام بن حکم. 505
منزلت شیعیان حقیقی. 512
یک داستان سرنوشتساز 514
یک حدیث تکاندهنده. 516
گفتوگویی در گور 518
سفارش علی (علیه السلام) به یارانش.. 520
چهل و هشت حدیث از امام رضا (علیه السلام) 523
احادیث متنوع. 523
پیروان واقعی. 537
برخی از برجستگیهای مولا. 539
وحشتناکترین لحظهها 540
عذاب قاتلان امام حسین (علیه السلام) 541
احادیث ولایی. 542
خاطره مسافر 543
مشاهدات اباصلت. 544
هرکس در گرو اعمالش.. 545
حدیث سلسله ذهب. 546
لذت فرو بردن لقمه خشم. 548
بیست و هشت حدیث از امام جواد (علیه السلام) 553
احادیث متنوع. 553
خاطره علی بن اسباط.. 560
قائم آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) 561
معنای امّی. 563
سخنی از امام مهدی (علیه السلام) 564
یک معرّفی کامل. 565
پیشدرآمدی بر مناظرهای امام جود (علیه السلام) 567
مناظرههای امام جواد (علیه السلام) با یحیی بن اکثم. 568
مناظره دوم. 571
بیست و سه حدیث از امام هادي (علیه السلام) 575
احادیث متنوع. 575
اثر زیارت امام رضا (علیه السلام) 580
عرضه عبد العظیم دینش را به امام هادی (علیه السلام) 581
معلم بزرگ. 584
نجات دهنده مردم ستمديده عراق. 584
توضیح کوتاهی بر زیارت جامعه. 589
روایت زیارت جامعه. 591
زیارت جامعه. 592
عنوان اول. 592
عنوان دوم. 596
عنوان سوم. 598
عنوان چهارم. 600
عنوان پنجم. 602
عنوان ششم. 605
عنوان هفتم. 610
عنوان هشتم. 614
عنوان نهم. 615
عنوان دهم. 616
سی و نه حدیث از امام حسن عسكري (علیه السلام) 619
احادیث متنوع. 619
تعاریف دقیق. 627
هرچه کاشته باشی برداشت میکنی. 628
آخرین رنج مؤمن. 629
وصیت مولا به شیعیان. 630
زمین از حجت خداوند خالی نیست. 632
سیزده حدیث از امام زمان (علیه السلام) 637
سخن کوتاهی در رابطه امام زمان (علیه السلام) 637
مرواردهایی از توقیع اول. 638
توقیع دوم. 640
توقیع سوم. 643
توقیع چهارم. 648
توقیع پنجم. 650
دعاهای امام زمن (علیه السلام) 657
سخنی در رابطه با زیارت ناحیه مقدسه. 659
خطبه حضرت زینب (سلام الله علیها) در مجلس یزید 663
یادی از بزرگبانوی کربلا. 663
آغاز خطبه. 664
كتابشناسي مراجع 681
بسم الله الرحمن الرحمن الرحیم
هیچ گاه از یادم نميرود، آنوقتی که تقریبا جلد اول "تفسیر روشنایی" به پایان رسید بود، قسمتی از آن را جدا نموده به یکی از دوستانم که سر دبیر یک مجله ادبی بود، برای چاپ دادم و گفتم: "شما که کار ادبی میکنید، این مطالب را در مجلهتان به چاپ برسانید. گذشته از اینکه به عنوان یک مسلمان، بیتفاوت محسوب نمیشوید، قرآن کریم هم، سرشار از ادبیات است."
از زحمتی که آنها میکشیدند، اطلاع داشتم. بسیار خوشحال بودم که هم از نظریات آنها بهره بگیرم و هم اینکه این نوشتهها به دست برخی اهل قلم میرسد که در این صورت با یک تیر دو نشان زده میشود.
ایشان به جای اینکه مطلب مذکور را در مجله به چاپ برساند، در سایت همان مجله انتشار داد. این کار باعث گردید که نانبهنرخروزخوری، بیعقلیهایی داشته باشد و من هم البته آنگونه که سزایش بود، جواب دادم. دیری نپایید که طرفداران او به میدان آمدند. در بین اینها حامد نامی پیدا شد. اگرچه یاوه سرایی میکرد اما چون بویی از منطق به مشامش رسیده بود، به نقطه اشتراک میرسیدیم که دوستان، مطلب بعدی حقیر را منتشر کرد. این باعث گردید که مقداری طرف به لکنت بیفتد و بگوید: "من هم به خدا معتقدم."
در آنجا حرفهای زیادی رد و بدل گردید. از چیزهایی که من نوشتم، این بود که: "انسان اگر زیاد آلوده نباشد، بدون پشتوانه فکری زندگی نمیتواند... من نمیتوانم باورکنم، انسان با این قدرت و خلاقیت به وجود آمده است که برای همیشه محو و نابود گردد... من معتقد به تفکری هستم که عدالت و امامت از اصول دینش میباشد. تو اگر بهتر از این تفکر را سراغ داری، به من نشان بده که از فردا وارد آن دین بشوم."
حالا که فکر میکنم، در آن حال و هوا، سخنی به گزاف نگفتهام.
اعتقاد به عدالت، یعنی اینکه بالاخره روزی حق به حقدار میرسد. اعتقاد به امامت، یعنی اینکه رهرو، نباید راه را بدون راهنما طیکند. زیرا که راه، بسیار طولانی است و خطرهای بیشماری در پیش.
این سخن وقتی واضح میشود که زندگی بعضی از کسانی را که در دنیا مطرح بودند و میتوانستند، کارهای بزرگ و شایستهای را انجام دهند، مورد بررسی قرار بدهیم.
منتها باید مطمئن باشیم که آدرس را عوضی نمیرویم، نقشه راه از راهنمایان اصلی به دست ما رسیده و احتمال شبیه سازی وجود نداشته است و الا با چشمهای باز، در پرتگاه سقوط قرار میگیریم. این جملات شستهورفته در کدام منبع وجود دارند: 1- المؤمن کالجبل الراسخ لاتحرکه العواصف. 2- الصلاة عمود الدين إن قبلت قبلت ما سواها و إن ردّت ردّ ما سواها. 3- الدهر أنزلني ثم أنزلني حتى يقال علي و معاوية. 4- الناس كلّهم هالكون الاّ العالمون و العالمون كلهّم هالكون الاّ العاملون و العاملون كلهم هالكون الاّ المخلصون والمخلصون فی خطر عظیم.
پس باید هشیار باشیم، وقتی از نقشهراهی استفاده میکنیم، بدانیم که آن نقشه، در کدام منبع وجود دارد.
راستش را بخواهید، یکی از انگیزههای مهم تهیه جزوه حاضر، همین مطلب است که روزی بیتامل، فراز اول از این چهار حدیثواره، در ذهنم خطور نمود و با خودم گفتم: "عجب!.. المؤمن کالجبل الراسخ...!"
در آن لحظه، یک مقدار تردید کردم که این حدیث شریف از کدام معصوم به ما رسیده. اجمالا میدانستم که سخن مولا علی (علیه السلام) است اما حالا که خداوند امکاناتی در اختیار من گذاشته، چرا تفصیلا ندانم؟! پس اول سری به دنیای مجازی اینترنت زدم، دیدم صفحهگستردههای فراوانی اختصاص به تحلیل و تفسیر این سخن زیبا پرداختهاند اما یکی میگوید: پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین میفرماید! یکی میگوید: امام علی (علیه السلام) چنین میفرماید! یکی میگوید: امام صادق (علیه السلام) چنین میفرماید! هرچه گشتم به مقصد نرسیدم. عناصر جمله فوق در همه جا وجود دارد. مثلا مولا علی (علیه السلام)، در یکی از خطبههایش میفرماید: وَ اسْتَبْدَدْتُ بِرِهَانِهَا كَالْجَبَلِ لَا تُحَرِّكُهُ الْقَوَاصِفُ وَ لَا تُزِيلُهُ الْعَوَاصِفُ(1)و یا در اصول کافی میخوانیم، کسی روز رحلت امیر المؤمنین علی (علیه السلام)، خطاب به او سخنانی گفت. از جمله این عبارت: كُنْتَ كَالْجَبَلِ لَا تُحَرِّكُهُ الْعَوَاصِف(2)اما اینکه به جای خطاب "كُنْتَ"، "المؤمن" باشد، تقریبا در جایی وجود ندارد و من فکر میکنم، این خطاب، یکی از نشانهای انحصاری آن کوهبنیان باشکوه است و نباید این نشان افتخار را به این راحتی، عمومیت بدهیم. چنانکه حق نداریم، عنوان "امیر المؤمنین" را در همه جا به کار ببریم.
از شگفتیهای بزرگ اینکه در جلد 8 تفسیر نمونه چنین میخوانیم: "آرى اينها هستند كه با داشتن اين دو ركن اساسى دين و شخصيت چنان آرامشى در درون جان خود احساس مىكنند كه هيچيك از طوفانهاى زندگى آنها را
تكان نمىدهد بلكه به مضمون" المؤمن كالجبل الراسخ لا تحركه العواصف" همچون كوه در برابر تندباد حوادث استقامت به خرج مىدهند."
در جلد 19 تفسیر نمونه چنین میخوانیم: "آيا خداوند براى حمايت از بندهاش كافى نيست"؟! توجه و ايمان به محتواى اين آيه شجاعت و اعتماد به نفس فوق العادهاى به انسان مىبخشد خاطرش را آرام و مطمئن مىسازد تا در برابر حوادث سخت همچون كوه مقاومت كند، از انبوه دشمنان نهراسد، از كمى همراهان وحشت نكند، و بحرانهاى شديد آرامش روح او را بر هم نزند،چنان كه در حديث آمده است: المؤمن كالجبل الراسخ لا تحركه العواصف.(1)توجه دارید که حتی این بزرگواران، گوینده سخن را هم ذکر نمیکنند...
حالا باید به حدیث دوم که از کودکی آن را در ذهن داشتم، مراجعه میکردم. آن هم با این ترکیب وجود ندارد. حدیث سوم هم در جاهای معتبر وجود ندارد. حدیث چهارم را که بارها از خواندن آن به خود لرزیدهام، باور نمیکردم که در جاهای معتبر از امام صادق (علیه السلام) نقل نشده باشد. بعد از جستجوی فراوان، در جایی دیدم که پژوهشگری میگوید: "این کلام به صورتهای مختلفی نقل شده... در هیچ کتاب روایی معتبر شیعی این عبارات به عنوان حدیث نیامده..."
بازنگری اینگونه، باعث گردید که نسبت به تمام یادداشتهای حدیثیام، تجدید نظر نمایم و یکبهیک منابع آنها را پیدا نمایم و اگر به منبع یادداشتم، نمیرسیدم، آن را از بین نوشتههایم بر میداشتم. تا این که خداوند کریم توفیق داد که آن یادداشتها به صورت کتاب پیش روی شما بگردد و با خودم فکر کردم: "شاید بیفایده نباشد، اگر آنان را به چاپ برسانم."
1) . ر.ک. تفسير نمونه، ج8، ص 336، و ج19، ص 469
توجه داشته باشید که عرض کردیم: حدیث بیمنبع یا حدیث بی مدرک. نه حدیث بیسند. چون متاسفانه پیدا کردن حدیث با سند، در زمینه مختلف کاری سادهای نیست. به این حدیث شریف نگاه کنید:
عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنِ النَّوْفَلِيِّ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) عَنْ آبَائِهِ (علیه السلام) قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) لَا خَيْرَ فِي الْعَيْشِ إِلَّا لِرَجُلَيْنِ عَالِمٍ مُطَاعٍ أَوْ مُسْتَمِعٍ وَاعٍ.
این حدیث شریف، هم صحیح است و هم مسند. مسند است چون سند حدیث ذکر شده است: علی بن محمد، سهل بن زیاد، نوفلی و سکونی. صحیح است، به خاطر اینکه همه راویان ثقه هستند، اگرچه در رابطه با سهل بن زیاد و نوفلی اختلافاتی وجود دارد ولی در مجموع، حدیث شناسان، به صحت آن حکم نمودهاند.
غیر از این حدیث و مشابه آن، بسیاری از احادیث، همراه با سند به چاپ نرسیدهاند. تمام نهج البلاغه، تحف العقول، بخش بزرگی از بحار الأنوار و بخشی از احتجاج و... مسند نیستند. اینها را به سه دلیل نمیتوانیم دور بیندازیم:
اول اینکه من در مدتی که با سخنان آن ارجمندان سروکار داشتم، اینگونه دریافتم که برخی احادیث نقل به معنا شدهاند اما برخی به گونهای هستند که راویتگر پر حافظه، عین سخنان معصوم را نقل نموده است و برای همین از خواندن چنین روایاتی شور و حال وصف ناپذیری برای خواننده دست میدهد. وقتی این سخن مسلم شد، آیا کسی پیدا میشود که نهج البلاغه را بخواند و تحت تاثیر قرار نگیرد. همین اثرگذاری میرساند که این سخنان از دل اقیانوس گونهای برخاسته که خواننده را دچار طوفان میکند.
عجیب اینجا است که امیر المؤمنین (علیه السلام) در دنیای دیگر با نهج البلاغه شناخته میشود. من خود در یکی از تلوزیونهای عرب زبان، شاهد بودم، مسیح
مذهبی که ظاهرا رساله دکترا در رابطه باحضرت علی (علیه السلام) تهیه میکرد، میگفت: "برای دسترسی به منابع بهتر، حتی به نجف سفر کردم اما هیچ جا را پربارتر از کتابخانه فلان کلیسا ندیدم."(1)
دوم اینکه چه کسی میگوید: نهج البلاغه و احادیثی که در کتابهای حدیثی وجود دارند، بیسند هستند؟ بسیاری از این احادیث دارای سندند، منتها سید رضیها نظرشان این بوده که کتابی برای باورمندان غیر متخصص فراهم نمایند و الا، این حدیث در ظاهر بیسند نهج البلاغه:
"مَثَلُ الدُّنْيَا كَمَثَلِ الْحَيَّةِ لَيِّنٌ مَسُّهَا وَ السَّمُّ النَّاقِعُ فِي جَوْفِهَا يَهْوِي إِلَيْهَا الْغِرُّ الْجَاهِلُ وَ يَحْذَرُهَا ذُو اللُّبِّ الْعَاقِلُ"
در جای دیگر، سند با این محکمی دارد:
"عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُغِيرَةِ عَنْ غِيَاثِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: إِنَ فِي كِتَابِ عَلِيٍ (علیه السلام) إِنَّمَا مَثَلُ الدُّنْيَا كَمَثَلِ الْحَيَّةِ مَا أَلْيَنَ مَسَّهَا وَ فِي جَوْفِهَا السَّمُّ النَّاقِعُ يَحْذَرُهَا الرَّجُلُ الْعَاقِلُ وَ يَهْوِي إِلَيْهَا الصَّبِيُّ الْجَاهِلُ.(2)
چنانکه میبینید، تمام راویان این حدیث، ثقه هستند. حتی سند این روایت، نسبت به روایتی که به عنوان شاهد مثال مطرح شد، با ارزشتر است. آنجا در رابطه با برخی از راویان، قیل و قالی وجود داشت اما اینجا را کسی حرفی ندارد. البته، شیک بودن حدیث، در نهج البلاغه، شاید به این خاطر باشد که به طور مستقیم از زبان مولا علی (علیه السلام) نقل شده است و در حدیث دوم، ردپای نقلی به معنا وجود دارد.
سوم اینکه وضعیت شیعه در تاریخ را هم نادیده نگیریم. یکی از بزرگان میگفت: "بسیاری از مراسمی که شیعیان در دفن جنازه انجام میدهند، سند داشته اما به ما نرسیده."
این سخن سلطان محمود غزنوی، معروف است که میگفت: "من انگشت در جهان کردم و قرمطی میجویم."
در بسیاری جاها، "قرمطی" او مساوی با شیعه میشد.
پس دانشمندان شیعه، آن آرامش دیگران را نداشتند که با نقل و انتقالهای فراوان و با آوارگیهای پیدرپی، همه چیز را نگهداری نمایند. گذشته از این، بارها کتابخانههای آنان طعمه حریق گشته است. میگویند: "وقتی کتابخانه شیخ طوسی را آتش زدند، 80000 کتاب خطی در بین آنها بودند!"(1)
پس، در چنین شرایط، نقل حدیثی با سند در زمینههای گوناگون، کار دشواری است اما باید حدیثی نقل نماییم که دستکم در یکی از کتابهای حدیثی وجود داشته باشد. این وظیفه متخصصان فناست که اسناد احادیث را پیدا نموده و یا از راههایی که در اجتهاد شیعه مطرح میشود، ضعف حدیثی را که جز زیبای هیچ ضرری ندارد، جبران نمایند. سید مرتضیها، طبرسیها و ابن شعبه حرّانیها کسانی نبودند که از روی هوای نفس، سخن بگویند. پس ما باید کاری کنیم که نه از این طرف بام بیفتیم و نه از آن طرف.
این گفتار را با سه تذکر به پایان میبریم:
1) . این سخن را آیت الله نجم الدین طبسی در شبکه ولایت گفت، نگارنده خود از زبان ایشان شنیده است و خوشبختانه، همین تکه "کلیپ" شده در جاهای مختلف وجود دارد.
1- کتاب در دست شما، دارای ششصد و هفتاد حدیث از منابع حدیثی است و همانند "تفسیر روشنایی"، بر سه پایه استوار میباشد:
✓ ترجمه روان، ادبی و نزدیک به متن.
✓ واژهشناسی.
✓ توضیح برخی نکتههای قابل تأمل.
با توجه به تجربه نگارنده در رابطه با شعر و تکنیکهای زبانی، ترجمه این احادیث، نزدیکتر به متن، مفهومیتر و ادبیتر است؛ مخصوصا در جاهایی که متن از آرایههای زبانی استفاده کرده باشد.
هر حدیثی که دارای واژههای نسبتا ناآشنا باشد، آن واژهها ریشهیابی شدهاند. بسیاری از واژهها، برگردان فارسی دارند اما برخی از آنها با زبان عربی بسیار ساده توضیح داده شدهاند. آنهم به این دلیل که اینکار سبب تقویت زبانی میشود. توجه داشته باشیم که مخاطب نویسنده، هم در این کتاب و هم در تفسیر روشنایی افرادی هستند که اندکی با زبان مبدأ، آشنایی داشته باشند و الا، توضیح واژهها به فارسی هم دردی را دوا نمیکند.
2- کتاب حاضر، هرچند قطرهای از دریای احادیث ما است اما اهمیت آن اولا، در این است که شما با مجموعه گفتار چهارده معصوم (علیهم السلام) روبهرو هستید. در ثانی، چنان که به عرض رسید، با خواندن این کتاب، دایره دانش واژگانی شما به شدت وسعت پیدا میکند و با برخی از اصطلاحات حدیثی آشنا میشوید.
3- بسیاری از احادیث این کتاب، دارای سندهای صحیح هستند اما هم به خاطر اختصار و هم به این جهت که بخش بزرگ آن از نهج البلاغه، تحف العقول و کتابهای از این قبیل گرفته شده، پس از آوردن اسناد برخی، صرف نظر شده است. اگر کسی پیگیر مطلب باشد، با آدرس نسبتا دقیقی که داده
شده، به راحتی پی به مقصود میبرد. آنچه مهم است، منابع احادیث مورد نظر، قابل اعتنا هستند و بر ماست که اگر کتاب چهارگانه چون اصول کافی، من لا یحضر، تهذیب و استبصار، پیش چشم ما باشند، از کتابهای دیگر، چشم پوشی نکنیم. این را بدانیم که در این روزگار پر آشوب، عبور از کوچه باغ احادیثی که با سرنوشت انسان سروکار دارند، الزامی است. خواندن احادیث اینگونه، باعث میشود که یک نگاه به گذشته و حال و آیندهمان بیندازیم.
و آخر دعوانا أن الحمد لله ربّ العالمین
سید حسین فاطمی
اول فروردین 1395مشهد مقدس
Sh_fatemi2001@yahoo.com
https://shfatemi.persianblog.ir
Mobile: 09157031500
کیفر سه گناه به روز قیامت موکول نمیگردد: عاق والدین، بیداد بر مردم و ناسپاسی نسبت به احسان.
عُقُوبَتُها: عقوبة: مجازات، کیفر (المعجم البسیط)
عُقُوقُ الْوالِدَيْنِ: عاق أباه: خالفه (المنجد)./ أصل العَقِ الشق. و إليه يرجع عُقُوق الوالدين و هو قطعهما، لأن الشق و القطع واحد، يقال: عَقَ ثوبه إذا شقه (كتاب العين)./ چنانکه میبینید، اصل "عق"، به معنای قطع ارتباط و جدایی است اما در شرع مقدس، "عاق والدین"، در مقابل "برّ" به والدین آمده است. "برّ"، نیکویی کردن به والدین است و "عاق" بدی کردن به والدین، نافرمانی کردن و اذیت کردن آنها است. چون "عاق والدین"، در زبان فارسی جا افتاده است، ما همین گزینه را انتخاب نمودیم (فاطمی)
الاْحْسانِ: نیکوکاری، نیکی (المعجم البسیط)
وقتی که خداوند به بندهاش اراده خیری نماید، برای او یاری کننده صالحی قرار میدهد که اگر فراموش کند، یادآوریاش میکند و اگر به یادش بود، کمکش میکند.
وَزِيراً: الوزیر: المعاون. (المنجد)./ و الوَزَر: الملجأ. و الوِزْر: الإثم، و الوِزْر: الثِّقْل. و وازرَ الرجلُ الرجلَ موازرةً، إذا أعانه... و سُمّي الوزير وزيراً لأنه يَحمل وِزْرَ صاحبه، أي ثِقله (جمهرة اللغة)
هرکس دو روزش مساوی باشد، زیان دیده و هرکس فردایش بدتر باشد، ملعون است. کسی که در پی رفع نقصان عملش بر نیاید، خللی در عقلش وجود دارد و هرکس کمبود عقل و عمل دارد، مرگ برای او بهتر از زندگیاش میباشد.
دوستی دنیا سرآمد همه گناهان است... دنیا لاشه گندیدهای است و طلبکنندگان آن سگانند.
دنیا ساعتی است، آن ساعت را طاعت قرار دهید.
با هر خوشحالی اندوهی است.
تَرْحَةٌ: ترح: حزن (المنجد)./ ترح: غم و اندوه (المعجم البسیط)
مَنْ لَمْ يَصْبِرْ عَلَى ذُلِّ التَّعَلُّمِ سَاعَةً بَقِيَ فِي ذُلِّ الْجَهْلِ أَبَداً.(5)
همان منبع، ص22
4) . همان منبع، ص23
5) . بحار اأنوار، ج1، ص177
هرکس یک ساعت خواری دانش آموختن را تحمل نکند، برای همیشه در ذلت نادانی زندگی خواهد کرد.
رفت و آمد امت من نسبت به همدیگر رحمت است.
این حدیث را بر اساس ظاهر آن نیز معنا میکنند اما ما از برداشت علامه مجلسی استفاده نمودیم. ایشان میگوید: أي تزاورهم و ترددهم و ضيافتهم كما في قوله تعالى "وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَالنَّهارِ" أى مجيء كل واحد عقيب الآخر. و كما في قوله "و مختلف الملائكة" أي محل نزولهم و صعودهم -ر.ک. بحار الأنوار، جزء 74، ص164- (فاطمی)
هرکس یک روش نیکویی به یادگار بگذارد، پاداش آن روش نیکو و کسانی که به آن عمل میکنند، تا روز قیامت برای او است، بی اینکه از اجر عمل کنندگان چیزی کم بشود.
سُنَّةً: راه و روش، عرف، طبیعت (المعجم البسیط)
خوش گمانی به خداوند، از عبادت خداوند است.
خداوند قرآن را به من عطا نمود و مانند قرآن، حکمت نیز به من عنایت فرمود و هر خانهای که خالی از حکمت باشد، رو به خرابی است. پس، تفقه در دین نمایید، کسب دانش کنید و جاهل نمیرید!
الحكمة: حکمت: 1- علم و دانش. 2- راستی و درستی. 3- کلام موافق حق (فرهنگ معین)
خداوند را در سه هنگام به یاد آر: آنگاه که تصمیم میگیری، آنگاه که قضاوت میکنی و آنگاه که تقسیم میکنی.
همّ: قصد کرد، نگران ساخت، همت ورزید (المعجم البسیط)
يُلْدَغُ: لدغ: نیش زد، گزید (المعجم البسیط)
جُحْر:
سوراخ یا لانه گزندگان (فاطمی)./ الجُحْرُ بالضم فالسكون: ثقب الحية و نحوها من الحشار، و هو هنا استعارة (مجمع البحرين)
هرکس خودش را بشناسد، پروردگارش را میشناسد.
مشكاة الأنوار في غرر الأخبار، ص319
3) . بحار الأنوار/ جزء2/ ص32. من از اسمای شرط است. ما اگر مضارع معنا کردیم، بدین لحاظ بود.
4) . بحار الأنوار، ج2، ص23
وقتی انسان بمیرد، پرونده عملش بسته میشود، مگر از سه چیز: دانشی که مورد بهره برداری قرار گیرد، صدقهای که به نام او در گردش باشد و فرزند صالحی که برای او دعا کند.
شگفت از غافلی که از او غفلت نمیشود، شگفت از کسی که در پی دنیا میدود و مرگ در پی او و شگفت از کسی که با تمام دهان قهقهه سر میدهد و نمیداند که خداوند از او راضی است و یا بر او خشمگین!
از بهترین کارها پیش خداوند عزّ و جل، سرد کردن دلهای تفتیده و سیر کردن شکمهای گرسنه است. قسم به آن کسی که جان محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) در دست او است، بندهای به من ایمان نیاورده که سیر بخوابد و برادر او –یا فرمود- همسایه او گرسنه باشد!الْأَكْبَادِ: كَبِدُ كلِّ شيءٍ: وسطُهُ .. و من الأَرضِ: باطِنُها و مَعدنُها .. و من الجَبَلِ: جوفُهُ من كهفٍ أَو شعبٍ (الطراز الأول)./ آنچه که مشهور است، "کبد" بیشتر به معنای "جگر" فارسی می آید اما چنانکه میبینید، گاهی به معنای "وسط" یا "جوف" نیز به کار رفته است. در اینجا همین معنای مناسبتر است (فاطمی)
دو طایفه از امتم اگر اصلاح شوند، امتم اصلاح میگردند و اگر فاسد شوند، امتم فاسد میشوند. گفته شد: آنها کیانند یا رسول الله؟ فرمود: فقیهان و حاکمان.
سه چیز بعد از من بر امتم هراس انگیز است: اینکه قرآن را به غیر تأویل واقعیاش، تأویل کنند یا از اشتباه و لغزش عالم پیروی نمایند و یا ثروتمند شوند و سر به طغیان و گردن کشی بزنند و شما را از برون رفت این پیشآمدها خبر میدهم: در رابطه با قرآن اما محکمات آن را مورد عمل قرار بدهید و به متشابهات آن ایمان آورید. در رابطه با عالم، منتظر بهبودی و بازگشت او باشید و از لغزش و اشتباه او پیروی نکنید. در رابطه با فزونی مال، شکر نعمت نمایید و حق وارد بر آن را ادا کنید.
فَيْئَهُ: فاءَ الرجلُ يَفيء، إذا رجع فَيْئَةً (جمهرة اللغة)./ فیئة: یک بار، برگشت، وقت (المعجم البسیط)
دانشمندان امت من مانند پیامبران بنی اسرائیل هستند.
البَذَاء: المباذاة، و هى المفاحشة (النهاية في غريب )./ بذاءة: فحش و ناسزاگویی، فحاشی... بذی: فحاش، ناسزاگو... بذی الکلام: حرف زشت، سخن ناپسند (المعجم البسیط)./ شاید در اینجا، از "البَذَاء"، لازم آن که بیغیرتی باشد، اراده شده باشد. زیرا هر فحاشی، دارای رگ بیغیرتی است. اگر چنین نباشد، حیا وغیرت جلو زبان او را میگیرد (فاطمی)
مؤمنان در مهربانی و دوستیشان همچون اعضای یک پیکرند. وقتی عضوی دادخواهی نماید، اعضای دیگر، بدن را با تب و لرز و بیخوابی روبهرو میکند.
سعدی اولا این سخن زیبا را به نام خودش ثبت کرد. در ثانی او را به: "بنی آدم" تحریف نمود. در حالی که در بین بنی آدم کسانی هستند که با تمام وجود آلودهاند. اینها نباید عضو پیکر بشری باشند. آنچه که آقا در نظر دارد، انسانهای با فطرت سالم و معتقد به آرمانهای بلندند، نه هر تن پرور دنیا پرست استفاده کننده ابزاری از دین (فاطمی)
برای انسان مسلمان سزاوار نیست که شبی سر بر بالین نهد، مگر اینکه وصیتنامه او زیر سرش باشد.
عجیب اینجا است که برخی معتقدند، وقتی خود پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از دنیا رفت، نه تنها جانشین بعد از خودش را معین کرد که خودش هیچ وصیتی بر جای نگذاشت، قرآن در همه جا پراکنده بود
و آن را دیگران از روی دلسوزی جمع آوری نمودند. آیا قابل تصور است کسی با گفتار بالا، چنین سهل انگاریهایی را مرتکب شده باشد؟! (فاطمی)
چه نیکو است مرد دانشمند دینی! اگر مردم به او نیاز پیدا کردند، به آنها نفع برساند و اگر مورد نیاز نبود، به خودش نفع برساند.
هرکس با لب خندان گناه کند، با چشم گریان وارد جهنم میشود.
دو سیری ناپذیرند که سیر نمیشوند: خواستار دنیا و خواستار دانش. پس اگر کسی از دنیا به آنچه که خداوند بر او حلال نموده اکتفا کند، سالم میماند و اگر کسی از راه غیر حلال لقمه بردارد، هلاک میشود، مگر اینکه برگردد و توبه کند. کسی که دانش را از اهلش بیاموزد و به آن عمل نماید، نجات پیدا کرده است و کسی که از طریق دانش، دنیا بطلبد، بهرهاش همان است.
مَنْهُومَانِ: نهم: اشتهای شدید به پرخوری (المعجم البسیط)
وقتی بدعتها در بین امتم پدیدار گردید، عالم باید علمش را آشکار نماید. اگر مبادرت به این کار نکند، لعنت خداوند بر او باد!
بر نماز پنجگانه محافظت نمایید. زیرا روز قیامت خداوند عزّ و جلّ بنده را میطلبد و اولین چیزی که از او سوال میکند، نماز است. اگر به طور کامل آن را انجام داده باشد، مشکلات دیگر او کمتر است و الا در آتش افکنده خواهد شد.
فَإِنْ جَاءَ بِهَا تَامَّةً: ظاهرا در اینجا جواب شرط حذف شده است: فإن جاء بها تامة فبها... (فاطمی)
زُخَ: دفع و رمى. مثل أهل بيتى مثل سفينة نوح؛ من تخلّف عنها زُخ به فی النار. زخ: دفع و رمى (النهاية في غريب الحديث)
وقتی روز قیامت به پا گردد، بندهای قدم از قدم بر نمیدارد، مگر اینکه از او چهار سوال میشود: از عمرش که در چه چیزی آن را فنا نمود، از جوانیاش که در چه چیزی مبتلا نمود، از درآمدش که از کجا آورد و در کجا مصرف نمود و از دوستی ما خاندان.
مؤمن دچار رنج و تعب، مرض مزمن، اندوه و حتی نگرانی نمیشود مگر اینکه خداوند توسط هر یک از آنها گناهان او را پوشانده است.
نَصَب: النَّصَب: الإعياء و التَّعَب (كتاب العين)./ نصب: خسته کرد، بر پا کرد، دشمنی کرد، (المعجم البسیط)./ ظاهرا، "من" زائده است و "نَصَب" فاعل "أصاب" میباشد (فاطمی)
وَصَب: المرض و الوجع. الْوَصَبُ: السّقمُ اللّازم... قال تعالى: وَ لَهُمْ عَذابٌ واصِبٌ (مفردات ألفاظ القرآن)./ جر "وصب" و "حزن" به واسطه من زائده است (فاطمی)
همّ: نگران ساخت، همت ورزید، قصد کرد (المعجم البسیط)
دو صدا است که خداوند را به خشم میآورند: گریه بلند و بیصبرانه در مصیبت و نغمه ناسپاسانه در نعمت.
إِعْوَالٌ: العول و العولة: رفع الصوت بالبكاء (الصحاع)
مِزْمَارٌ: نوعی موسیقی بادی شبیه سرنا (المعجم البسیط)
أَكْمَلُ النَّاسِ عَقْلًا أَخْوَفُهُمْ لِلَّهِ وَ أَطْوَعُهُمْ لَهُ وَ أَنْقَصُ النَّاسِ عَقْلًا أَخْوَفُهُمْ لِلسُّلْطَانِ وَ أَطْوَعُهُمْ لَه.(2)عاقلترین مردم، بیمناکترین آنها از خداوند و فرمانبرترین او است. کم عقلترین مردم، بیمناکترین آنها از سلطان هستند و گوش به فرمان او.
إِنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ خِيَاراً مِنْ كُلِ مَا خَلَقَهُ فَأَمَّا خِيَارُهُ مِنَ اللَّيَالِي فَلَيَالِي الْجُمَعِ وَ لَيْلَةُ النِّصْفِ مِنْ شَعْبَانَ وَ لَيْلَةُ الْقَدْرِ وَ لَيْلَتَا الْعِيدَيْنِ وَ أَمَّا خِيَارُهُ مِنَ الْأَيَّامِ فَأَيَّامُ الْجُمَع.(3)
برای خداوند عزّ و جلّ، از تمام مخلوقاتش گزیدههایی است. پس گزیده او از شبها، شبهای جمعه، شب پانزدهم ماه شعبان، شب قدر و دو شب عید فطر و قربان است و اما گزیده او از ایام، روزهای جمعه میباشد.
مردی خدمت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و به کسی که در حضور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نشسته بود از مولودش خبر داد. رنگ از چهره مرد پرید. پیامبر فرمود: تو را چه شده است؟ گفت: چیزی نیست. فرمود: بگو! عرض کرد: وقتی از خانه بیرون میآمدم، خانمم درد زایمان داشت. به من خبر رسید که دختری به دنیا آورده. پیامبر فرمود: سنگینیاش را زمین بر میدارد، آسمان سایهبانش میباشد و خداوند روزیاش را میدهد و او گلی است که آن را میبویی. سپس به اصحاب رو نمود و فرمود: هرکس دارای یک دختر باشد، بار سنگینی بر دوش دارد، هرکس دارای دو دختر باشد، پس خداوند به فریادش برسد، هرکس دارای سه دختر باشد، تکلیف جهاد و هرچیز رنج آور از او برداشته میشود و هرکس که دارای چهار دختر باشد، آی بندگان خدا! کمکش کنید! آی بندگان خدا! به او وام بدهید! آی بندگان خدا! به او رحم کنید!
1) . من لا يحضره الفقيه، ج3، ص: 482، اصول کافی، ج6، ص5
تُقِلُّهَا: أي تحملها. (هامش الکافی)./ أَقَلَّ الشيءَ يُقِلُّه و اسْتَقَلَّه يَسْتَقِلُّه إِذا رفعه و حمله (لسان العرب)تُظِلُّهَا: أي ألقت ظلها عليها أي ليس مئونتها عليك بل الله تعالى جعل الأرض و السماء كافلتين لرزقها (هامش الصفحة)
مَفْدُوح: فَدَحَه الدَّيْنُ، أَي أَثقلَه (تاج العروس)./ مفدوح: سنگین بار. مقروح: شکسته خاطر (فاطمی)
پدرم ابراهیم (علیه السلام) از خداوند تقاضا نمود که دختری به او بدهد تا بعد از مرگش برای او گریه و زاری نماید.
دختران حسنه هستند و پسران، نعمت. بر حسنه پاداش داده میشود و از نعمت پرسیده میشود.
هرکس عائلهمند سه دختر و یا سه خواهر باشد، بهشت بر او واجب میگردد. گفته شد: اگر دو دختر داشته باشد؟ فرمود: دوتا... گفته شد: اگر یک دختر داشته باشد؟ فرمود: یکی....
به به! پنج چیز ترازوی ایمان را سنگین میکند: لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، سُبْحَانَ اللَّهِ، الحمد لله، اللَّهُ أَكْبَرُ و صبر مردی در مرگ فرزند صالحش.
بخ بخ: اسم فعل یا واژهای است برای تحسین، اظها خشنودی: به به، آفرین (المعجم البسیط)
يحتسبه: يعنى آن فرزند فوت شده را به حساب خدا بگذارد و براى رضاى خدا صبر كند خدا كفايتش مىكند (ترجمه مسكن الفؤاد)./ احتسَبَ فلانٌ ابناً له أو بنتاً، إذا ما مات و هو كبير، فإن مات صغيراً قيل افترطه (الصحاح)
ازدواج کنید! من به افزونی شما در روز قیامت به ملتهای دیگر مباهات میکنم. حتی کودک سقط شده، بغض در گلو بر دروازه بهشت میایستد. به او گفته میشود: وارد شو! میگوید: تا پدر و مادرم وارد نشوند، وارد نمیشوم!
مُكَاثِرٌ: چشم و هم چشمى و معارضه كردن در افزونى مال و بزرگى (ترجمه مفردات الفاظ قرآن)./ اصل این واژه، چنان که در ترجمه مفردات راغب میبینید، چشم و هم چشمی در مال است اما از ضمن آن مباهات و افتخار کردن فهمیده میشود (فاطمی)
مُحْبَنْطِئاً: مُتَغَضِّباً (لسان العرب)
حَتَّى يَدْخُلَ أَبَوَايَ: به نظر میآید، بلاغت اقتضای این را دارد که فعل "لا أدخل" حذف شود: لا أدخل حتی یدخل أبوای (فاطمی)
کسی که عترتم را دوست نداشته باشد، یکی از سه تا است: یا منافق است، یا زنا زاده است و یا مادرش او را در غیر زمان پاکی بار گرفته است.
هر چشمی روز قیامت گریان است، مگر سه چشم: چشمی که بر حرامهای الهی بسته شده باشد، چشمی که در راه اطاعت الهی بیخوابی کشیده است و چشمی که در دل شب از خوف خداوند اشک ریخته است.
غیر از کتاب "الزهد" در منابع دیگر، به جای واژه "أو"، "واو" و جای واژه "أعین"، "عین" به کار رفته است. به نظر میآید، کتابت "الزهد" با قاعده نحوی نزدیکتر باشد (فاطمی)
اگر سه چیز در فرزندان آدم نبود، هیچ نیرویی گردنش را خم نمیتوانست. آن سه عبارتند از: مرض، فقر و مردن. با وجود همه اینها جست و خیز میزند.
طأطأ: خَفَضَ، حَطَّ، وَضَعَ (المكنز العربي المعاصر)./ طَأْطَأَ: پایین افکند (المعجم البسیط)
وثب: برخاست، ایستاد، جهید (المعجم البسیط)
ما تو را آنچنانکه شایسته هستی عبادت نکردیم و آنگونه که هستی تو را نشناختیم!
مؤمن ساده دل با کرامت است و فاجر حیلهگر پست. بهترین مؤمنین کسی است که با انسانهای مؤمن الفت داشته باشد و خیری ندارد کسی که نه او با دیگران الفت میگیرد و نه دیگران با او.
غِرٌّ: أي ليس بذي مكر، فهو ينخدع لانقياده و لينه و هو ضد الخب، و في النهاية إن المؤمن المحمود من طبعه الغرارة و قلة الفطنة للشر و ترك البحث عنه، و ليس ذلك منه جهلا و لكنه كرم و حسن خلق (مجمع البحرين)
كَرِيمٌ: الكَرِيم: الجامع لأَنواع الخير و الشرَف و الفضائل (لسان العرب)./ کریم: جوانمرد، بخشنده (فرهنگ معین)
خَبٌّ: و الخب الخداع... خبب فلان فلانا أي خدعه (هامش بحار الأنوار)./ و الخِبّ: الخِداعُ و الخُبْثُ و الغِش (المحكم و المحيط الأعظم)
قسم به آن کسی مرا به عنوان پیامبر برحق فرستاد! حسین بن علی در آسمان بزرگتر است از آنچه که در زمین میباشد. در سمت راست عرش الهی نوشته شده: چراغ هدایت و کشتی نجات! امام مقاوم، عزت آفرین، مایه افتخار، دریای علم و گنجینه اسرار!
ذُخْرٌ: الذُّخْر: ما ادّخرته من مال و غيره (جمهرة اللغة)./ الذُّخْرُ: إذا أعددته لوقت الحاجة اليه (التحقيق)./ ذخر: انبار کرد -برای وقت نیاز- (المعجم البسیط)
1) . عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج1، ص60
بهترین عبادت، انتظار گشایش است.
مهدی از فرزندان من است. اسمش اسم من است و کنیهاش، کنیه من. از لحاظ خلقت و خلق شبیهترین مردم به من میباشد. در او غیبت و حیرتی است که در آن امتهایی گمراه میشوند. پس مانند ستاره درخشان طلوع میکند. زمین را پر از عدل و داد خواهد نمود، چونانکه مالامال ظلم و ستم شده باشد.
هنگامی که شبههها مانند پارههای شب ظلمانی شما را فرا گرفت، به قرآن روی آورید. او شفاعتگر پذیرفته و شکایتگر صادق است. هرکس او را راهبر
خود قرار دهد، به بهشت جلوداری میکند و هرکس به او پشت کند، به جهنم پیش میراند. او راهنمایی است که به بهترین راه راهنمایی میکند. او کتاب تفصیل، بیان و تحصیل حقایق است. او کتاب جدی و فصل الخطاب است، نه سرگرمی و شوخی. برای او ظاهر و باطن است. ظاهر او حکم است و باطن او دانش. ظاهر آن خوشنما است و باطن آن عمیق دریا! او دارای ستارهآیاتی است و بر هر ستارهاش ستارگانی! عجایب آن قابل شمارش نیست و شگفتیهای آن کهنه نمیشود. در آن چراغهای هدایت است و روشنایی حکمت.
توجه داشته باشیم که این حدیث شریف را امام صادق (علیه السلام) از زبان رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل کرده است (فاطمی)
الْتَبَسَ: لبس: پوشیده و مبهم ساخت (المعجم البسیط)
شَافِعٌ مُشَفَّعٌ: اي مقبول الشفاعة (هامش الکافی)
مَاحِلٌ: الماحل هاهنا: الشاكي، و قد يكون أيضا بمعنى الماكر، يقال: "محل فلان بفلان" إذا مكر به (المجازات النبوية)./ و المَاحِلُ: الساعي؛ يقال: مَحَلْت بفلان أَمْحَلَ إِذا سعيت به إِلى ذي سلطان حتى تُوقِعه في وَرْطة (لسان العرب)
أَنِيقٌ: شیک، خوشآیند، خوش تیپ (النعجم البسیط)
تبلی: کهنه میشود (فاطمی)
سَاقَهُ: ساق الماشیة: حثها علی السیر من خلف، عکس قادها (المنجد)
لَهُ نُجُومٌ: اما مصدر بمعنى الطلوع و الظهور يقال نجم الشيء ينجم بالضم نجوما اذا طلع و ظهر أو جمع نجم بمعنى الكوكب... و المقصود على التقادير أن معانيه مترتبة غير محصورة يظهر بعضها من بعض و يطلع بعضها عقيب بعض (شرح الكافي-الأصول و الروضة)./ در بعض نسخهها "لَهُ تُخُومٌ" دارد. تخوم: جمع تُخم یا تَخم: مرز -المعجم البسیط- (فاطمی)
حَرْفٍ عَشْرَ حَسَنَاتٍ أَمَا إِنِّي لَا أَقُولُ الم حَرْفٌ وَاحِدٌ وَ لَكِنْ أَلِفٌ وَ لَامٌ وَ مِيمٌ ثَلَاثُونَ حَسَنَة.(1)
قرآن دعوت الهی است و تا جایی که میتوانید، راه ورود به آن دعوت را فراگیرید. این قرآن ریسمان خداوند است و نور آشکار و شفابخش پر منفعت. پس آن را قرائت نمایید که خداوند در مقابل تلاوت هر حرف آن ده حسنه به شما پاداش میدهد. توجه کنید که من نگفتم: "الم"، یک حرف است بلکه "الف"، "ل" و "م" سی حسنه دارد.
مَأْدُبَةُ: المأدُبة: مصدر بمنزلة الأدَب، و هو الدعاء إلى الطعام كالمَعْتبَة بمعنى العتب (الفائق)./ المَأْدُبَة: ميهمانى با دعوت قبلى... اقَامَ مَأدُبَةً على شَرَفِ فلان: به افتخار فلان ميهمانى بر پا كرد (فرهنگ ابجدی)./ چنانکه دیدید، اصل "مأدبة" برای دعوت به مهمانی به کار میرود. رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) از این واژه در رابطه با قرآن استفاده کرده است. شاید همان طور که جسم ما برای رشد و سلامت احتیاج به غذا دارد، روح ما نیز احتیاج به تغذیه روحی دارد (فاطمی)
ارجمندان امت من حاملان قرآن و شب زنده دارانند.
حاملان قرآن، عارفان اهل بهشتند، تلاشگران دینی، پیشگامان اهل بهشتند و پیامبران، سروران اهل بهشتند.
الْمُجْتَهِدُونَ: المبالغون في ارشاد الناس و ترويج الحق (هامش الصفحة)
قواد: جمع قائد، رهبر، فرمانده،... (النعجم البسیط)
هرچیز قلهای دارد و قله قرآن سوره بقره است و در آن آیهای وجود دارد که آقای قرآن میباشد. در هر خانهای که قرائت گردد، شیطان از آنجا بیرون میشود و آن آیت الکرسی است.
سنام: سنام كل شيء أعلاه. سنم الشیء: علّاه و رفعه... سنام البعیر: حدبة فی ظهر البعیر (المنجد)
من در بین شما دو چیز گرانبها می گذارم: "کتاب الهی و عترتم که اهلبیتم باشند. این دو از هم جدا نمیشوند، تا وقتی که کنار حوض کوثر بر من وارد شوند.
الثَّقَلَيْنِ: سُمِّيا ثَقَلين لأنَّ الأخْذ بهما ثقيل، و العَمَل بهما ثقيل. و أصل الثَّقَل أنّ العَرَب تقول لكلِّ شيء نفيس مَصُون: ثَقَل، و أصلُه في بَيض النعام المَصُون (تهذيب اللغة)./ سمّاهما ثَقَلَيْن؛ لأنّ الأخذ بهما و العمل بهما ثَقِيل. و يقال لكلّ خطير ثَقَل، فسمّاهما ثَقَلَين إعظاما لقدرهما و تفخيما لشأنهما (النهاية في غريب الحديث)./ نا گفته نماند: حديث الثقلين از احاديث متواتره است آقاى شيخ قوام الدين وشنوى قمّى رسالهاى بنام حديث الثقلين تأليف نموده و به دار التقريب مصر ارسال كرده، دار التقريب بعد از تصديق، آن را با مقدّمه اضافى چاپ كرده است (قاموس قرآن)
مثل اهلبیت من مانند کشتی نوح در قومش میباشد. هرکس به این کشتی پناه برد، نجات مییابد و هرکس از آن سرپیچی نماید، غرق میگردد و مثل آنها مانند باب حطه در بنی اسرائیل است.حِطَّةٍ: حَطَّ الشىء يَحُطُّه إذا أنزله و ألقاه (النهاية في غريب الحديث)./ در دو سوره قرآن –بقره: 58 و اعراف: 161- به واژه "حِطَّة"، اشاره شده است. این دستوری بود که وقتی بنی اسرائیل، وارد دروازه بیت المقدس بشوند، از خداوند بخواهند که گناهان آنان را بریزد و البته، بسیاری نافرمانی نمودند. پس "باب حطه" را اگر دروازه گناهریز معنا کنیم، به بیراهه نرفتهایم (فاطمی)
ابی عمر بزّار از رافع، غلام ابوذر روایت میکند که ابوذر (رضوان الله علیه) بر پله کعبه بالا رفت تا حلقه در را گرفت و به در تکیه داد و گفت: آی مردم هرکس مرا میشناسد که میشناسد و هرکس مرا نمیشناسد، من ابوذر هستم و از رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم که میفرمود: مثل اهلبیت من در این امت مانند کشتی نوح است. هرکس به آن پناه برد، نجات مییابد و هرکس خودداری نماید، هلاک میگردد. و شنیدم که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) میفرمود:
اهلبیتم را چونان سر بر جسد قرار بدهید و چشم بر سر. چرا که جسد انسان توسط سر هدایت میشود و سر، به کمک دو چشم.
الدَّرَجَة: پلكان، نردبان، طبقه، رتبه (فرهنگ ابجدی)
علی با حق است و حق با علی و او امام و جانشین بعد از من است. بر تأویل کتاب الهی پیکار میکند. چنانکه من بر نزول آن پیکار کردم. دو فرزند او، حسن و حسین نوههای من از این امتند؛دو رهبر. چه بر پا خیزند و یا بنشینند و پدر این دو تقدم رتبی دارد و امامان بعد از حسین، نه نفر از صلب او میباشند و از آنها است قائمی که در آخر الزمان قیام میکند. چنانکه من در اول زمان قیام نمودم.
قیام و قعود، کنایه از همه حالات است؛ چه علیه بیدادگران به پا خیزند و یا به خاطر مصالح برتر، صلح نمایند (فاطمی)
من و علی، پدران این امت هستیم و حق ما از پدر و مادر نسبی آنها بزرگتر است. زیرا اگر ما را اطاعت کنند، از آتش جهنم نجاتشان میدهیم و به سرمنزل مقصود میرسانیم و از صف بردگی بیرونشان آورده به آزادگان برگزیده ملحق میکنیم.
علی با حق است و حق با علی. هر جا که باشد، حق با او است.
حَيْثُمَا: در ادبیات به "ما"ی ملحق شده به "حیث"، "ما"ی کافّه گفته میشود. ابن هشام، در مغنی اللبیب –ج1، ص178- میگوید: "و إذا اتصلت بها "ما" الکافة ضمّنت معنی الشرط و جزمت فعلین." ما در اینجا، دو فعل نمیبینیم، مگر اینکه در تقدیر بگیریم. اگر چنین شود، گویا این جمله، تأکید مجدّد میشود و این بر زیبایی کلام میافزاید (فاطمی)
دار، یدور: گشت یا دور زد (المعجم البسیط)
آی عمار! بعد از من در بین امتم بدیهای فراوان پدید میآید. تا آنجا که شمشیرها بر روی هم کشیده میشوند. بعضی، بعضی دیگر را میکشند و برخی از بعضی دیگر، دوری میجویند. وقتی آن زمان را دیدی، با این پیشانی درخشانی که پهلوی من نشسته -یعنی علی بن ابی طالب (علیه السلام)-همراه باش. اگر تمام مردم راه یک دره را در پیش بگیرند و علی راه دره دیگر را، به راهی برو که علی از آن راه می رود و مردم آنگونه را رها کن.
خلّی: رها کن (المنجد)
هنات: خصلتهای شر، لغزشها (المعجم السیط)./ هَنَاةٌ: أي خصال شر، و لا يقال في الخير (مجمع البحرين)
خداوند جلّ وعلی فرمود: اگر تمام مردم بر ولایت علی (علیه السلام) اجتماع میکردند، آتش جهنم را خلق نمیکردم.
بهشت بر انبیاء حرام است، تا وقتی من داخل نشوم و آن بر اوصیا حرام است، تا وقتی تو یا علی وارد نشوی! خداوند تبارک و تعالی در رابطه با تو بشارتی به من داده که به هیچ پیامبری پیش از من بشارت نداده. به من مژده داد که تو سرور اوصیا هستی و دو فرزندت سرور جوانان اهل بهشتند در روز قیامت.
بُشْرَى: مژده، خبر خوشحال کننده (المعجم البسیط)
وقتی وارد بهشتم نمود، دیدم بر دروازه آن با طلا نوشته شده: معبودی جز خداوند وجود ندارد. محمد حبیب خداوند است. علی ولی خداوند است. فاطمه کنیز خداوند است. حسن و حسین برگزیدگان خداوند هستند. بر دشمنانشان لعنت خداوند باد!
صفوة: بر گزیدگان، نخبگان (المعجم البسیط)
من آقای فرزندان آدمم و تو یا علی و امامان بعد از تو، سروران امت من هستید. هرکس ما را دوست داشته باشد، خدا را دوست دارد و هرکس از ما نفرت داشته باشد، از خداوند نفرت دارد. هرکس سرپرستی ما را قبول کند، سرپرستی خداوند را پذیرفته است و هرکس با ما دشمنی نماید، با خداوند دشمنی نموده است. هرکس ما را اطاعت کند، خداوند را اطاعت کرده و هرکس ما را عصیان نماید، خداوند را عصیان نموده است.
وقتی مرا به آسمان بالا برد، بر ساق عرش نگریستم. در آن با قلم نور نوشته شده بود: "معبودی جز خداوند نیست. محمد فرستاده خداوند است. او را با علی تأیید کردم و با علی یاری نمودم" و دیدم یازده اسمی را که بعد از علی با قلم نور بر ساق عرش نوشته شده بود: "حسن و حسین، علی علی علی، محمد محمد، جعفر، موسی، حسن، و حجت." عرض کردم: یا الهی و سرورم! اینها
کیانند که اکرام نموده اسامی آنها را با اسمت قرین کردی؟ ندایی آمد: آی محمد! اینان امامان و اوصیای بعد از تو هستند. سعادتمند باد محبان آنها و وای بر دشمنان آنها!
منظور از سه "علی"، امام زین العابدین، امام رضا و امام هادی –علیهم السلام- میباشند و منظور از دو "محمد"، امام باقر و امام جواد –علیهما السلام- هستند (فاطمی)
ساق: ساق: پایین هرچیزی، تنه درخت (فرهنگ معین)./ و سَاقُ الشجرة: جِذْعها (الصحاح)./ السّاق: آن قسمت از پاى كه ميان كعب و زانو است (فرهنگ ابجدي)طوبی: اگر به مترجمین نگاه کنیم، هر جا با کلمه "طوبی" برخورد نمودند، آن را به "خوش به حال..." برگرداندهاند اما این معنا ذوقی است. آنچه که از فرهنگها به دست میآید، مفهوم "سعادتمند" رساتر است (فاطمی) > طُوبَى فُعْلَى من الطَّيبِ. قال: و المعنَى العيشُ الطيّب لهم، قال: و قيل: إن طُوبَى اسمُ شجرةٍ في الجنَّة، و قيل: طُوبى لَهُمْ: حُسنَى لهم، و قيل: طُوبى لَهُمْ خَيْرٌ لهُمْ (تهذیب اللغة)
و اما دخترم فاطمه، بانوی اول و آخر زنان عالم است! او پاره تن من است! او نور چشم من است! او میوه دل من است! او روحی بین دو پهلوی من است! او
1) .الأمالي للصدوق، ص113
حوریهای از جنس بشر است! هر وقت در محراب عبادت، در پیشگاه پروردگار جلّ جلاله بایستد، نور او مانند نور ستارگان بر فرشتگان آسمان پدیدار میگردد وخداوند عزّ و جلّ به فرشتگانش میفرماید: نگاه کنید، به کنیزم فاطمه! بانوی کنیزانم! پیش من ایستاده، در حالی که بدنش از شکوه و جلال من به لرزه افتاده و با حضور قلب و تمام وجود، به عبادت من روی آورده! شما را شاهد میگیرم که من شیعیان او را از آتش جهنم ایمن نمودم.
بَضْعَةٌ: قطعه، پاره (المعجم البسیط)
تَرْتَعِدُ فَرَائِصُهَا: در متون حدیثی و در ادبیات، با این ساختار زیاد رو به رو میشویم و کنایه از لرزیدن محسوس بدن است (فاطمی)./ ارْتَعَدَ: رَعَشَ، اقْشَعَرَّ، ارْتَعَشَ، ارْتَجَفَ (المكنز)
فطم: جدا کرد، قطع کرد (المعجم البسیط)./ أصل الفَطْم القطعُ و فَطْمُ الصّبيّ فصله عن ثَدْي أمّه و رَضاعِها (تهذيب اللغة)
خداوند تبارک و تعالی، با غضب فاطمه، غضبناک میشود و با خشنودی او خشنود.
وقتی روز قیامت به پا شود، منادیای از بین عرش، ندا میدهد که آی مردم! سرهاتان را به زیر افکنید و چشمهاتان را ببندید تا فاطمه از صراط عبور نماید. پس از آنجا میگذرد، در حالی که همراه او هفتاد هزار حوریه هستند.
نکس: پایین افکند –سر خود را- واژگون کرد، پایین آورد –پرچم را- (المعجم البسیط)
بُطْنَان العرش: أى من وسطه (النهاية في غريب الحديث)
روزگاری بر امتم خواهد گذشت که از قرآن جز نقش و نگار، از اسلام جز اسم آن باقی نماند. خودشان را مسلمان مینامند، در حالی که آنها دورترین مردم از اسلامند. مسجدهاشان آبادند ولیکن از بنای هدایت خرابند. فقیهان آن زمان بدترین فقهای زیر سایه آسمان هستند. از آنها فتنه بیرون میآید و به سمت آنها بر میگردد.
رَسْمُهُ: "رسم" معانی مختلفی دارد. در این جا، "نقاشی"، برگردان مناسبی است (فاطمی)
بر امتم زمانی خواهد گذشت که حاکمانشان ستم پیشه باشند، علمایشان طمع ورز و کم تقوا، عابدانشان ریایی، تاجرانشان ربا خوار و عیب پوش در خرید و فروش و زنانشان بر زینت دنیا. در چنین هنگام، بر آنان بدانشان مسلط میشوند و دعای خوبانشان به اجابت نمیرسد.
آی اباذر! علی برادر و امین من است در وحی پروردگارم و خداوند فضیلتی بر من عطا نکرده، مگر اینکه به علی همانند آن فضیلت داده است. آی اباذر! خداوند واجب هیچ بندهای را نمیپذیرد، مگر اینکه با دوستی علی بن ابی طالب آمیخته باشد.
آی اباذر! بسیاری از مردم فریب خورده دو نعمت هستند. آن دو عبارتند از: سلامتی و امنیت.
غبن: فریب در معامله (المعجم البسیط)
الْفَرَاغُ: اصل "فراغ" به معنای خالی، جای خالی و شغل نداشتن است. در اینجا به قرینه "نعمت" مراد از آن "امنیت" است (فاطمی) >الصِّحَّةُ
وَ الْفَرَاغُ: و قيل: هو الأمن و الصحة (مرآة العقول)
آی اباذر! در دنیا چنان باش که گویا غریب و مسافر هستی و خودت را در زمره اهل قبور حساب کن.
آی اباذر! وقتی خداوند اراده خیر به بندهاش نماید، گناهان او را پیش چشمش مصور میکند.
آی اباذر! به خطای کوچکت نگاه مکن و لیکن بنگر که چه کسی را عصیان نمودی!
آی اباذر! هیچ مؤمنی نیست که وقتی به نماز بایستد، مگر اینکه خوبی از او تا عرش الهی منتشر میشود و فرشتهای به او موکول گردیده ندا میدهد: پسر آدم! اگر میدانستی که در نمازت چه چیزی وجود دارد و با چه کسی مناجات میکنی، هرگز خسته و رویگردان نمی شدی!
تناثر: پراکنده، نثر: پاشید، پراکنده کرد، متفرق کرد، بر خلاف نظم (المعجم البسیط)
سئم: سَئِمْتُ الشيءَ سَآمَةً: مَلِلْتُهُ (كتاب العين)./ سئم: خسته شد –از جهت روحی- (المعجم البسیط)
الفتّ: ظاهرا از باب "لفت" به معنای روی برگردان و منصرف شدن باشد (فاطمی)
آی اباذر! درجات و مراتب، در بهشت، مانند زمین و آسمان است. گاهی بندهای چشمش را رو به بالا میگشاید. نوری میدرخشد که نزدیک است، بینایی او را از بین ببرد. احساس خوشحالی میکند و میگوید: این چیست؟ به او گفته میشود: این نور برادر مؤمن تو است. میگوید: این برادر مؤمنمن فلانی است. همه ما در دنیا عبادت کردیم، اینگونه بر من فضیلت پیدا کرده؟ گفته میشود: او از لحاظ عمل بر تو برتری داشت. پس در قلبش خوشنودی ایجاد میشود و راضی میگردد.
آی اباذر! هیچ چیز بنده را بهتر از سجده به خداوند نزدیک نمیکند.
آی اباذر! اگر مردی دارای عمل هفتاد پیامبر باشد، کوچکش میشمارد و میترسد که از شر روز قیامت نجات پیدا نکند!
آی اباذر! قسم به کسی که جان محمد در دست او است! اگر دنیا پیش خداوند عزّ و جلّ به اندازه بال پشهای برابری داشت، به کافر و فاجر، یک جرعه آب از آن نمیداد.
بَعُوضَةٍ: البَعُوض: پشهای که در آبهاى راكد و گندآب و مردابها تخم ريزى و رشد مىكند. اين حشره با نيش خود بسيارى از بيماريها را به مردم تزريق مىكند (فرهنگ ابجدى)
آی اباذر! هیچ چیزی مبغوضتر از دنیا نزد خداوند نیست. آن را خلق کرد و بعد از آن اعراض نمود و به آن نگاه نکرده است و تا روز قیامت به او نگاه نمیکند و هیچ چیز دوست داشتنیتر نزدش از ایمان به او و ترک آنچه فرموده ترک بشود، نیست.
آی اباذر! جبرئیل (علیه السلام) با کلید گنجینههای دنیا بر استر خاکستری رنگ، پیش من آمد و گفت: آی محمد! (صلی الله علیه و آله و سلم) اینان کلید گنجیههای زمین است، در صورت گرفتن، چیزی از بهره تو پیش خداوند تبارک و تعالی کم نمیشود. گفتم: دوست من جبرئیل! من به آنها نیازی ندارم. هر وقت سیر باشم،
پروردگارم را سپاسگذاری میکنم. هر وقت گرسنه گردم، رفع گرسنگیام را از او میطلبم.
خَزَائِنِ: قرینه دلالت دارد بر اینکه در اینجا کلید خزائن مراد است (فاطمی)
بَغْلَةٍ: بَغْلة ج بَغَلَات و بِغَال: استر، قاطر (فرهنگ ابجدي)
شَهْبَاءَ: الشَّهَب: سفيدى آميخته با سياهى. الشَّهْبَاء مؤنث الأَشْهَب است (فرهنگ ابجدي)./ بَغْلَةٍ شَهْبَاءَ: آوردن این موجود را با این صفت، به خاطر این است که مشخصا بفرماید، با چه ویژگی و خصوصیاتی جبرئیل امین بر او ظاهر گشته بود. البته این تصویر سازی، برای این است که ذهن بشری –مخصوصا بشر آن روز- بتواند آن را مصور نماید و الا درک لحظه پیوند جهان غیب و شهادت، خود دنیای دیگری است (فاطمی)
آی اباذر! اگر خانمی از خانمهای بهشتی از آسمان دنیا در شب ظلمانی سر برآورد، زمین را بهتر از ماه شب چهارده روشن میکند و بوی عطر او را تمام زمینیان احساس مینمایند و اگر امروز جامهای از جامههای بهشتی پدیدار گردد، چشمان هرکس که به او نگاه کند، صاعقه زده میشود و چشمها تحمل دیدن آن را ندارند.
ليلة البدر: ليلة أربعَ عشرة (تهذيب اللغة)
نشر: منتشر کرد، پخش کرد (المعجم البسیط)
1) . همان منبع، ص528- 533
علی جان! این امت تاب سه چیز را ندارد: یاری برادر مؤمن از طریق مالش، قضاوت عادلانه دیگران بر خودش و در هر حال به یاد خدا بودن. یاد خداوند تنها ذکر تسبیحات اربعه نیست. یاد او این است که وقتی وارد چیزی بشود که بر او حرام باشد، از خداوند عزّ و جلّ بترسد و آن را ترک نماید.
الْمُوَاسَاةُ: همدردی، تسلیت گفتن (المعجم البسیط)
علی جان! بشارت بده! شیعیان تو هنگام مردن حسرت ندارند، در قبر وحشت ندارند و در روز رستاخیز اندوهگین نیستند. گویا من در برون آمدن از قبرهاشان کمک میکنم. وقت برخاستن، گرد و خاک را از سر و رویشان میتکانند و میگویند: "سپاس خداوندی که اندوه را از ما دور کرد! پروردگار ما
بسیار آمرزنده و سپاسگزار است؛ کسی که از فضل خودش ما را در سر منزل جاودانه جاگزین نمود! در اینجا با رنج و خستگی رو به رو نمیشویم!"
لِحَاهُمْ: لِحی: جمع لحیه: ریش (المعجم البسیط)
نَصَبٌ: تعب و مشقة (التفسیر المعین)
لُغُوبٌ: اللَّغَب: الإعياء من التعب و فتور (کلمات القرآن)./ نصب: تعب و مشقت. لغوب: خستگى و تعب در طلب معاش و غير آن است (ترجمه تفسير الميزان)./ النَّصَبُ: التَّعَبُ... اللُّغُوبُ: التّعب و النصب (مفردات ألفاظ القرآن)./ بسیاری از فرهنگ نویسها، از جمله راغب،"نصب" و "لغوب" را مترادف میبینند اما وجهی ندارد که در فصیحترین کتاب، مترادف اینگونه به کار برود. پس به نظر میآید، برداشت المیزان، قابل تأمل است. از این رو، اگر "نصب" به رنج و مشقت و "لغوب" به خستگی برگردانده شود، راه نادرستی نرفتهایم (فاطمی)
دارَ الْمُقامَةِ: الجنة (کلمات القرآن)./ این دعا در سوره "فاطر" وجود دارد: وَ قَالُواْ الحْمْدُ لِلَّهِ الَّذِى أَذْهَبَ عَنَّا الحْزَنَ إِنَّ رَبَّنَا لَغَفُورٌ شَكُورٌ (34) الَّذِى أَحَلَّنَا دَارَ الْمُقَامَةِ مِن فَضْلِهِ لَا يَمَسُّنَا فِيهَا نَصَبٌ وَ لَا يَمَسُّنَا فِيهَا لُغُوبٌ (35) [فاطمی]
علی جان! برخی از مردان قریش در رابطه با فاطمه سرزنشم نمودند و گفتند: ما او را از تو خواستگاری کردیم و تو ممانعت نموده به ازدواج علی درآوردی. من به آنها گفتم: به خداوند سوگند! من جلوی ازدواج شما را نگرفتم. بلکه خداوند از شما جلوگیری کرد و به ازدواج او درآورد. جبرئیل بر من
1) . عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج1، ص 225
نازل شد و گفت: آی محمد! خداوند جلّ جلاله میفرماید: اگر علی را خلق نمیکردم، برای دخترت فاطمه نظیری در زمین از جن و انس پیدا نمیشد.
كُفْوٌ: کفّ: نظیر، مانند، برابر (المعجم البسیط)./ مصحح عیون اخبار رضا (علیه السلام) در رابطه با این روایت چنین میگوید: "و قد استدلّ بعض المحققين بهذه الفقرة من الحديث على افضليتهما -عليهما السلام- على جميع الأنبياء الا نبيّنا صلّى اللّه عليه و آله.
این بیست و سه گوهر درخسشان، از نه صفحه من لا یحضر انتخاب شده است و در اصل این گفتار پیوسته میباشد.
علی جان! کسی که مردم از زبان او میترسند، او از اهل آتش است.
يَا عَلِيُّ شَرُّ النَّاسِ مَنْ أَكْرَمَهُ النَّاسُ اتِّقَاءَ فُحْشِهِ.
علی جان! بدترین مردم کسی است که مردم او را به خاطر دوری از بد زبانیاش اکرام کنند.
يَا عَلِيُّ شَرُّ النَّاسِ مَنْ بَاعَ آخِرَتَهُ بِدُنْيَاهُ وَ شَرٌّ مِنْ ذَلِكَ مَنْ بَاعَ آخِرَتَهُ بِدُنْيَا غَيْرِهِ.علی جان! بدترین مردم کسی است که آخرتش را به دنیا فروخته است و بدتر از او کسی است که آخرتش را برای دنیای دیگری میفروشد.
يَا عَلِيُّ مَنْ لَمْ يَقْبَلِ الْعُذْرَ مِنْ مُتَنَصِّلٍ صَادِقاً كَانَ أَوْ كَاذِباً لَمْ يَنَلْ شَفَاعَتِي.
علی جان! کسی که معذرتخواهی را از کسی که راست یا دروغ معذرت میخواهد، قبول نکند، شفاعت من به او نمیرسد.
مُتَنَصِّلٍ: معتذر سواء کان العذر صحیحا او لا لأن ندامته کاف للقبول (هامش الصفحة)./ تَنَصَّلَ فلان من ذنبه: أي تبرأ منه (مجمع البحرين)
يَا عَلِيُّ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَحَبَّ الْكَذِبَ فِي الصَّلَاحِ وَ أَبْغَضَ الصِّدْقَ فِي الْفَسَادِ.
علی جان! خداوند عزّ و جل، دروغی را که به اصلاح بینجامد، دوست دارد و از راستی که به فساد منجر شود، نفرت.
يَا عَلِيُّ شَارِبُ الْخَمْرِ لَا يَقْبَلُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ صَلَاتَهُ أَرْبَعِينَ يَوْماً فَإِنْ مَاتَ فِي الْأَرْبَعِينَ مَاتَ كَافِراً.
علی جان! نماز شرابخوار تا چهل روز قبول نمیشود و اگر در چهل روزگی بمیرد، کافر مرده است.
يَا عَلِيُّ يَنْبَغِي أَنْ يَكُونَ فِي الْمُؤْمِنِ ثَمَانُ خِصَالٍ: وَقَارٌ عِنْدَ الْهَزَاهِزِ. وَ صَبْرٌ عِنْدَ الْبَلَاءِ وَ شُكْرٌ عِنْدَ الرَّخَاءِ وَ قُنُوعٌ بِمَا رَزَقَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَا يَظْلِمُ الْأَعْدَاءَ وَ لَا يَتَحَامَلُ عَلَى الْأَصْدِقَاءِ.
علی جان! سزاوار است که مؤمن دارای هشت ویژگی باشد: در فتنهها با وقار باشد، در بلا صبور، در آسایش، شکور. به آنچه خداوند عزّ وجل روزیش نموده، قانع باشد، به دشمنان ستم نکند و بار دوش دوستان نگردد.
الهزاهز: فتنهها، جنگها، سختیها و مشقت ها (المعجم البسیط)./ و
الهَزَاهِزُ: الفتنُ يَهْتَزُّ فيها الناس (الصحاح)
يَا عَلِيُّ أَرْبَعَةٌ لَا تُرَدُّ لَهُمْ دَعْوَةٌ إِمَامٌ عَادِلٌ وَ وَالِدٌ لِوَلَدِهِ وَ الرَّجُلُ يَدْعُو لِأَخِيهِ بِظَهْرِ الْغَيْبِ وَ الْمَظْلُومُ يَقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ عِزَّتِي وَ جَلَالِي لَأَنْتَصِرَنَّ لَكَ وَ لَوْ بَعْدَ حِينٍ.
علیجان! دعای چهار کس رد نمیشود: دعای امام عادل، دعای پدر بر پسر، دعای پنهانی مردی که برای برادر مؤمنش میکند و دعای مظلوم. خداوند عزّ و جل میفرماید: به عزت و جلالم قسم! حتما تو را یاری خواهم کرد ولو بعد از مدتی!
يَا عَلِيُّ حَرَّمَ اللَّهُ الْجَنَّةَ عَلَى كُلِّ فَاحِشٍ بَذِيٍّ لَا يُبَالِي مَا قَالَ وَ لَا مَا قِيلَ لَهُ.علیجان! خداوند بهشت را بر هر بد زبان ناسزاگو حرام کرده است؛ کسی که پروای این ندارد، چه میگوید و چه به او گفته میشوند.
بذی: فحاش، ناسزاگو (المعجم البسیط)
يَا عَلِيُّ لَا تَمْزَحْ فَيَذْهَبَ بَهَاؤُكَ وَ لَا تَكْذِبْ فَيَذْهَبَ نُورُكَ وَ إِيَّاكَ وَ خَصْلَتَيْنِ الضَّجَرَ وَ الْكَسَلَ فَإِنَّكَ إِنْ ضَجِرْتَ لَمْ تَصْبِرْ عَلَى حَقٍّ وَ إِنْ كَسِلْتَ لَمْ تُؤَدِّ حَقّاً.
علیجان! شوخی مکن که ارزشت از بین میرود و دروغ مگو که نورت زایل میشود. از دو خصلت بیتابی و تنبلی دور باش. زیرا اگر بیتاب و نگران باشی، در برابر حق شکیبا نیستی و اگر تنبل باشی، ادای حق نمیتوانی.
الضَّجَرَ: ضجر: نگران و بی تاب شد، آزرده و دلتنگ شد (المعجم البسط)
الْكَسَلَ: کسل: سستی، تنبلی، سنگینی (المعجم البسیط)
يَا عَلِيُّ لِكُلِّ ذَنْبٍ تَوْبَةٌ إِلَّا سُوءَ الْخُلُقِ فَإِنَّ صَاحِبَهُ كُلَّمَا خَرَجَ مِنْ ذَنْبٍ دَخَلَ فِي ذَنْبٍ.
علیجان! برای هرچیز توبه است مگر بد خلقی. آدم بد اخلاق، از گناهی خارج میشود و در گناهی وارد میگردد.
يَا عَلِيُّ أَرْبَعَةٌ أَسْرَعُ شَيْءٍ عُقُوبَةً رَجُلٌ أَحْسَنْتَ إِلَيْهِ فَكَافَأَكَ بِالْإِحْسَانِ إِسَاءَةً وَ رَجُلٌ لَا تَبْغِي عَلَيْهِ وَ هُوَ يَبْغِي عَلَيْكَ وَ رَجُلٌ عَاهَدْتَهُ عَلَى أَمْرٍ فَوَفَيْتَ لَهُ وَ غَدَرَ بِكَ وَ رَجُلٌ وَصَلَ قَرَابَتَهُ فَقَطَعُوهُ...
علیجان! عقوبت چهار چیز بسیار سریع است: مردی که به او احسان کردی و او در برابر احسانت بدی کرد، مردی که تو بر او ستم نمیکنی و او بر تو ستم میکند، مردی که با تو هم پیمان بود و تو به پیمانت وفا کردی و او به تو خیانت کرد و مردی که صله رحم کرد و دیگران با او قطع صله رحم نمودند.
غدر: خیانت کرد، عهد را شکست، نارو زد (االمعجم البسیط)
وَ رَجُلٌ وَصَلَ قَرَابَتَهُ فَقَطَعُوهُ: همه منابعی که این روایت را نقل کردهاند، جمله مذکور، همینطور آمده است. اگر چنین باشد، التفات از خطاب به غیبت شده است و سادهترین کلام بلغا، از آرایههای زبانی خالی نیست. با این حال، اگر من دسترسی به منابع بیشتری میداشتم، حتما در رابطه با "وَصَلَ" و "فَقَطَعُوهُ" تحقیق میکردم (فاطمی)
يَا عَلِيُّ بَادِرْ بِأَرْبَعٍ قَبْلَ أَرْبَعٍ شَبَابِكَ قَبْلَ هَرَمِكَ وَ صِحَّتِكَ قَبْلَ سُقْمِكَ وَ غِنَاكَ قَبْلَ فَقْرِكَ وَ حَيَاتِكَ قَبْلَ مَوْتِكَ...
علیجان! به چهار چیز، پیش از چهار چیز پیشی بگیر: به جوانیات، قبل پیریات، به سلامتیات، قبل از بیماریات، به بینیازیات، قبل از تهی دستیات و به زندگیات، قبل از مردنت.
يَا عَلِيُّ مَنْ خَافَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَافَ مِنْهُ كُلُّ شَيْءٍ وَ مَنْ لَمْ يَخَفِ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَخَافَهُ اللَّهُ مِنْ كُلِّ شَيْء...
علیجان! هرکس از خداوند عزّ و جل بترسد، همه چیز از او میترسند و هر کس از خداوند عزّ و جل نترسد، خداوند او را از هر چیزی میترساند.
يَا عَلِيُّ لَعَنَ اللَّهُ ثَلَاثَةً آكِلَ زَادِهِ وَحْدَهُ وَ رَاكِبَ الْفَلَاةِ وَحْدَهُ وَ النَّائِمَ فِي بَيْتٍ وَحْدَهُ.
علیجان! سه کس را خداوند از رحمتش دور کرده است: کسی که توشهاش را تنها میخورد، کسی که در صحرای بیکرانه، تنها راه میرود و کسی که در خانهای تنها میخوابد.
فلاة: صحرای وسیع، ج: فلوات (المعجم البسیط)./ مصحح کتاب من لا یحضر، در رابطه با لعنت اینجا، اینگونه بیان دارد: اللعنة هو البعد من رحمة اللّه و بسبب فعل المكروه يبعد العبد من رحمة اللّه (فاطمی)
يَا عَلِيُّ لِلْمُؤْمِنِ ثَلَاثُ عَلَامَاتٍ الصَّلَاةُ وَ الزَّكَاةُ وَ الصِّيَامُ وَ لِلْمُتَكَلِّفِ ثَلَاثُ عَلَامَاتٍ يَتَمَلَّقُ إِذَا حَضَرَ وَ يَغْتَابُ إِذَا غَابَ وَ يَشْمَتُ بِالْمُصِيبَةِ وَ لِلظَّالِمِ ثَلَاثُ عَلَامَاتٍ يَقْهَرُ مَنْ دُونَهُ بِالْغَلَبَةِ وَ مَنْ فَوْقَهُ بِالْمَعْصِيَةِ وَ يُظَاهِرُ الظَّلَمَةَ وَ لِلْمُرَائِي ثَلَاثُ عَلَامَاتٍ يَنْشَطُ إِذَا كَانَ عِنْدَ النَّاسِ وَ يَكْسَلُ إِذَا كَانَ وَحْدَهُ وَ يُحِبُّ أَنْ يُحْمَدَ فِي جَمِيعِ أُمُورِهِ وَ لِلْمُنَافِقِ ثَلَاثُ عَلَامَاتٍ إِذَا حَدَّثَ كَذَبَ وَ إِذَا وَعَدَ أَخْلَفَ وَ إِذَا ائْتُمِنَ خَانَ.
علیجان! برای مؤمن سه نشانه وجود دارد: اقامه نماز، پرداخت زکات و گرفتن روزه. برای دروغگوی دنیاطلب، سه علامت وجود دارد: پیش رو چاپلوسی میکند، پشت سر غیبت و در مصیبت دیگران خوشحال میشود. برای ظالم سه نشانه وجود دارد: زیر دستش را با سلطه و بالا دستش را با معصیت به ستوه میآورد و از ستمگران پشتیبانی میکند. برای ریاکار سه نشانه وجود دارد: در جمع خودش را فعال نشان میدهد، وقتی تنها شد، سستی میکند و دوست دارد که در تمام کارها مورد ستایش قرار بگیرد. برای منافق سه علامت وجود دارد: هنگام صحبت کردن دروغ میگوید، وقتی وعده بدهد، به وعدهاش وفا نمیکند و وقتی امین قرار داده شود، خیانت میکند.لِلْمُتَكَلِّفِ: وَ مَا أَنَا مِنَ المْتَكلَّفِين: المدعیین النبوة کذبا علی الله (التفسیر المعین)./ المتكلّف بالعلم: المنتسب إليه، الذي جمع شيئاً من أقوال العلماء و مذاهب الحكماء، و أخذ الرطب و اليابس من كلّ صنف، و يتكلّف و يدّعي أنّه عالم راسخ في العلم (شرح المازندراني)
تَمَلَّقُ: چاپلوسی کرد (المعجم البسیط)
شمِت: شماتت: در غم دیگران اظهار شادی کردن (المعجم البسیط)
قهر: شکست داد، غلبه کرد (المعجم البسیط)
يُظَاهِرُ: وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ: معناه: و إن تعاونا، يقال: تظاهرَ القومُ على فُلان، و تظافَروا و تضافَروا إذا تعاوَنوا عليه (تهذيب اللغة)./ و المُظَاهَرَةُ: المعاونة. و التَظَاهُرُ: التعاون (الصحاح)
کسل: سست شد، تنبل شد (المعجم البسیط)
يَا عَلِيُّ مَنْ أَطَاعَ امْرَأَتَهُ أَكَبَّهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى وَجْهِهِ فِي النَّارِ فَقَالَ عَلِيٌّ وَ مَا تِلْكَ الطَّاعَةُ قَالَ يَأْذَنُ لَهَا فِي الذَّهَابِ إِلَى الْحَمَّامَاتِ وَ الْعُرُسَاتِ وَ النَّائِحَاتِ وَ لُبْسِ الثِّيَابِ الرِّقَاقِ.
علیجان! کسی که زنش را اطاعت کند، خداوند عزّ و جل او را با رو در آتش جهنم میاندازد. علی (علیه السلام) عرض کرد: این اطاعت در چه چیزهایی است؟
فرمود: اجازه بدهد که به حمامها، عروسیها، عزاداریها برود، با پوشیدن لباس نازک.
کبّ: واژگون کرد، کبّ الإناء: محتوای ظرف را ریخت (المعجم البسیط)
النَّائِحَات:نائحة: زنی که با صدای بلند و بیتابی بر میت خود میگرید (المعجم البسیط)
يَا عَلِيُّ إِذَا مَاتَ الْعَبْدُ قَالَ النَّاسُ مَا خَلَّفَ وَ قَالَتِ الْمَلَائِكَةُ مَا قَدَّمَ.
علیجان! وقتی کسی از دنیا برود، مردم میگویند: چه بر جای گذاشته است و فرشتگان میگویند: چه پیش فرستاده است؟
يَا عَلِيُّ الدُّنْيَا سِجْنُ الْمُؤْمِنِ وَ جَنَّةُ الْكَافِرِ.
علیجان! دنیا زندان مؤمن است و بهشت کافر.
يَا عَلِيُّ الْعَقْلُ مَا اكْتُسِبَتْ بِهِ الْجَنَّةُ وَ طُلِبَ بِهِ رِضَا الرَّحْمَنِ.
علیجان! عقل چیزی است که توسط آن کسب جنت میشود و خوشنودی خداوند رحمان طلب میگردد.
يَا عَلِيُ نَوْمُ الْعَالِمِ أَفْضَلُ مِنْ عِبَادَةِ الْعَابِدِ.علیجان! خواب عالم بهتر از عبادت عابد است.
المراد العابد الجاهل لا العابد العالم كما هو الظاهر (هامش الصفحة)
يَا عَلِيُّ رَكْعَتَيْنِ يُصَلِّيهِمَا الْعَالِمُ أَفْضَلُ مِنْ أَلْفِ رَكْعَةٍ يُصَلِّيهَا الْعَابِد.(1)
علیجان! دو رکعت نمازی که عالم میخواند، بهتر از هزار رکعتی است که عابد آن را میخواند.
از این دو حدیث شریف فضیلت بی چون وچرای عالم برداشت میشود اما مسلما علم با عمل و عالم با تقوا مراد است. نه آنان که در منجلاب دنیا فرو رفتهاند (فاطمی)
1) . من لا يحضره الفقيه ج4، ص352- 361
آی مردم! ماه پر برکت و رحمت به سوی شما روی آورده است؛ ماهی که پیش خداوند بهترین ماهها، روزهای آن بهترین روزها، شبهای آن بهترین شبها و لحظههای آن بهترین لحظهها است! ماهی است که در آن به ضیافت الهی دعوت شدهاید و از کسانی به حساب میآیید که خداوندشما را اکرام میکند! نفسهای شما در این ماه تسبیح است، خواب شما در این ماه عبادت است، عمل شما در این ماه مقبول است و دعای شما در این ماه مستجاب! با نیتهای صادق و قلبهای پاک از خداوند که پروردگار شما است، بخواهید که توفیق روزه این ماه و تلاوت کتابش را به شما عنایت نماید. زیرا بدبخت کسی است که در این ماه بزرگ، از آمرزش خداوند محروم گردد! هنگام گرسنگی و
تشنگی، گرسنگی و تشنگی روز رستاخیز را به یاد آورید، به فقرا و بینوایانتان صدقه دهید، به بزرگانتان احترام بگذارید، به کوچکانتان رحم نمایید و صله رحم به جا آورید. زبانتان را کنترل کنید، چشمها و گوشهاتان را از آنچه حلال نیست، ببندید. بر یتیمان مردم مهربانی کنید، چونانکه دوست دارید، بر یتیمان شما مهربانی بشود. در پیشگاه الهی از گناهانتان توبه نمایید و در هنگام نمازها، دستهایتان را به دعا بردارید. زیرا که آن هنگامها بهترین لحظههایی هستند که خداوند عزّ وجل به بندگانش نظر رحمت مینماید. آنها را جواب میدهد، وقتی راز و نیاز نمایند، میپذیرد، وقتی ندا نمایند و اجابت میکند، وقتی دعا نمایند.
شقی: بد بخت، بیچاره، گستاخ (المعجم البسیط)
وقّروا: وقّر: احترام گذاشت و عظیم شمرد (المعجم البسیط)
تحننوا: تَحَنَّنَ عليهِ: بر او ترحّم كرد (فرهنگ ابجدي)./ حنین: دلسوزی و ترحم، شوق واشتیاق (المعجم البسیط)
لبّی: پذیرفت، لبّیک: به روی چشم، اطاعت و دعوت شما را میپذیرم، فرمانبردارم (المعجم البسیط)
نَاجَوْهُ: نجوا: رازو نیاز دل (المعجم البسیط)
أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ أَنْفُسَكُمْ مَرْهُونَةٌ بِأَعْمَالِكُمْ فَفُكُّوهَا بِاسْتِغْفَارِكُمْ وَ ظُهُورُكُمْ ثَقِيلَةٌ مِنْ أَوْزَارِكُمْ فَخَفِّفُوا عَنْهَا بِطُولِ سُجُودِكُمْ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى ذِكْرُهُ أَقْسَمَ بِعِزَّتِهِ أَنْ لَا يُعَذِّبَ الْمُصَلِّينَ وَ السَّاجِدِينَ وَ أَنْ لَا يُرَوِّعَهُمْ بِالنَّارِ يَوْمَ يَقُومُ النَّاسُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ.
آی مردم! جانهاتان در گرو اعمال شماست، پس آنها را با استغفار آزاد نمایید و شانههاتان زیر بار سنگین گناه است، پس آنها را با طولانی کردن سجدههاتان سبک نمایید و بدانید که خداوند تعالی ذکره، به عزت خودش قسم یاد نمودهاست که نمازگزاران و سجدهکنندگان را عذاب ننماید و آنها را در
روزی که مردم در پیشگاه پروردگار جهانیان به پا میخیزند، با آتش جهنم نترساند!
وزر: گناه، سنگینی، بار سنگین. ج: أوزار (المعجم البسیط)
روّع: ترساند، در رعب و وحشت افکند، شگفت زده ساخت (المعجم البسیط)أَيُّهَا النَّاسُ مَنْ فَطَّرَ مِنْكُمْ صَائِماً مُؤْمِناً فِي هَذَا الشَّهْرِ كَانَ لَهُ بِذَلِكَ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عِتْقُ رَقَبَةٍ وَ مَغْفِرَةٌ لِمَا مَضَى مِنْ ذُنُوبِهِ فَقِيلَ لَهُ يَا رَسُولَ اللَّهِ لَيْسَ كُلُّنَا يَقْدِرُ عَلَى ذَلِكَ فَقَالَ (صلی الله علیه و آله و سلم) اتَّقُوا النَّارَ وَ لَوْ بِشِقِّ تَمْرَةٍ
اتَّقُوا النَّارَ وَ لَوْ بِشَرْبَةٍ مِنْ مَاءٍ.
آی مردم! هرکس از شما روزهدار مؤمنی را در این ماه افطاری دهد، این کارش پیش خداوند عزّ و جل، ثواب آزاد کردن یک بنده و آمرزش گناهان گذشته را دارد. گفته شد که: یا رسول الله! همه ما قادر بر این کار نیستیم. فرمود: از آتش جهنم دوری کنید، هرچند با نصف خرما! از آتش گدازان جهنم دوری کنید، هرچند با جرعه آبی!
أَيُّهَا النَّاسُ مَنْ حَسَّنَ مِنْكُمْ فِي هَذَا الشَّهْرِ خُلُقَهُ كَانَ لَهُ جَوَازاً عَلَى الصِّرَاطِ يَوْمَ تَزِلُّ فِيهِ الْأَقْدَامُ وَ مَنْ خَفَّفَ فِي هَذَا الشَّهْرِ عَمَّا مَلَكَتْ يَمِينُهُ خَفَّفَ اللَّهُ عَلَيْهِ حِسَابَهُ وَ مَنْ كَفَّ فِيهِ شَرَّهُ كَفَ اللَّهُ عَنْهُ غَضَبَهُ يَوْمَ يَلْقَاهُ وَ مَنْ أَكْرَمَ فِيهِ يَتِيماً أَكْرَمَهُ اللَّهُ يَوْمَ يَلْقَاهُ وَ مَنْ وَصَلَ فِيهِ رَحِمَهُ وَصَلَهُ اللَّهُ بِرَحْمَتِهِ يَوْمَ يَلْقَاهُ وَ مَنْ قَطَعَ فِيهِ رَحِمَهُ قَطَعَ اللَّهُ عَنْهُ رَحْمَتَهُ يَوْمَ يَلْقَاهُ وَ مَنْ تَطَوَّعَ فِيهِ بِصَلَاةٍ كَتَبَ اللَّهُ لَهُ بَرَاءَةً مِنَ النَّارِ وَ مَنْ أَدَّى فِيهِ فَرْضاً كَانَ لَهُ ثَوَابُ مَنْ أَدَّى سَبْعِينَ فَرِيضَةً فِيمَا سِوَاهُ مِنَ الشُّهُورِ وَ مَنْ أَكْثَرَ فِيهِ مِنَ الصَّلَاةِ عَلَيَّ ثَقَّلَ اللَّهُ مِيزَانَهُ يَوْمَ تَخِفُّ الْمَوَازِينُ وَ مَنْ تَلَا فِيهِ آيَةً مِنَ الْقُرْآنِ كَانَ لَهُ مِثْلُ أَجْرِ مَنْ خَتَمَ الْقُرْآنَ فِي غَيْرِهِ مِنَ الشُّهُورِ.
آی مردم! هرکس از شما در این ماه اخلاقش را نیکو نماید، برای او در روزی که قدمها میلغزند، جواز عبور از پل صراط است، هرکه در این ماه بار زیر
دستانش را سبک نماید، خداوند حسابش را سبک میگیرد، هرکس در این ماه شرش را باز دارد، خداوند روز ملاقات، خشمش را از او باز میدارد، هرکس در این ماه با خویشاوندان خودش ارتباط بر قرار نماید، خداوند روز ملاقات، رحمتش را شامل حال او میگرداند، هرکس در این ماه قطع ارتباط خویشاوندی نماید، خداوند در روز ملاقات، رحمتش را از او قطع میکند، هرکس داوطلبانه نمازی را بر پا نماید، خداوند دوری از آتش را برای او مینویسد، هرکس در این ماه واجبی را انجام دهد، برای او ثواب هفتاد واجب کسی است که در غیر این ماه انجام داده است، هرکس در این ماه درود فرستادنش را بر من زیاد کند، خداوند در روز سبکی اعمال، میزان عملش را سنگین مینماید، هرکس در این ماه یک آیه قرآن تلاوت نماید، ثواب ختم یک قرآن کامل کسی را دارد که در دیگر روزها خوانده است.
ما ملکت یمینه: این واژه در اصل به برده و کنیز اطلاق میشود امروزه امکان دارد کارگران زیر دست، مصداق آن باشد (فاطمی)
جواز: گذشتن و عبور کردن، جواز السفر: گذرنامه (المعجم البسیط)أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ أَبْوَابَ الْجِنَانِ فِي هَذَا الشَّهْرِ مُفَتَّحَةٌ فَاسْأَلُوا رَبَّكُمْ أَنْ لَا يُغَلِّقَهَا عَلَيْكُمْ وَ أَبْوَابَ النِّيرَانِ مُغَلَّقَةٌ فَاسْأَلُوا رَبَّكُمْ أَنْ لَا يُفَتِّحَهَا عَلَيْكُمْ وَ الشَّيَاطِين مَغْلُولَةٌ فَاسْأَلُوا رَبَّكُمْ أَنْ لَا يُسَلِّطَهَا عَلَيْكُمْ.
آی مردم! در این ماه، دروازههای بهشت باز است. از پروردگارتان بخواهید که آنها را به رویتان نبندد، درهای جهنم بستهاند، از پروردگارتان بخواهید که آنها را به رویتان نگشاید و شیاطین در قید غل و زنجیر قرار دارند، از پروردگارتان بخواهید که آنها را بر شما مسلط نکند.
قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) فَقُمْتُ فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا أَفْضَلُ الْأَعْمَالِ فِي هَذَا الشَّهْرِ فَقَالَ يَا أَبَا الْحَسَنِ أَفْضَلُ الْأَعْمَالِ فِي هَذَا الشَّهْرِ الْوَرَعُ عَنْ مَحَارِمِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ثُمَّ
بَكَى فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا يُبْكِيكَ فَقَالَ يَا عَلِيُّ أَبْكِي لِمَا يُسْتَحَلُّ مِنْكَ فِي هَذَا الشَّهْرِ كَأَنِّي بِكَ وَ أَنْتَ تُصَلِّي لِرَبِّكَ وَ قَدِ انْبَعَثَ أَشْقَى الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ شَقِيقُ عَاقِرِ نَاقَةِ ثَمُودَ فَضَرَبَكَ ضَرْبَةً عَلَى قَرْنِكَ فَخَضَبَ مِنْهَا لِحْيَتَكَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ ذَلِكَ فِي سَلَامَةٍ مِنْ دِينِي فَقَالَ (صلی الله علیه و آله و سلم) فِي سَلَامَةٍ مِنْ دِينِكَ ثُمَّ قَالَ يَا عَلِيُّ مَنْ قَتَلَكَ فَقَدْ قَتَلَنِي وَ مَنْ أَبْغَضَكَ فَقَدْ أَبْغَضَنِي وَ مَنْ سَبَّكَ فَقَدْ سَبَّنِي لِأَنَّكَ مِنِّي كَنَفْسِي رُوحُكَ مِنْ رُوحِي وَ طِينَتُكَ مِنْ طِينَتِي إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى خَلَقَنِي وَ إِيَّاكَ وَ اصْطَفَانِي وَ إِيَّاكَ وَ اخْتَارَنِي لِلنُّبُوَّةِ وَ اخْتَارَكَ لِلْإِمَامَةِ فَمَنْ أَنْكَرَ إِمَامَتَكَ فَقَدْ أَنْكَرَ نُبُوَّتِي يَا عَلِيُّ أَنْتَ وَصِيِّي وَ أَبُو وُلْدِي وَ زَوْجُ ابْنَتِي وَ خَلِيفَتِي عَلَى أُمَّتِي فِي حَيَاتِي وَ بَعْدَ مَوْتِي أَمْرُكَ أَمْرِي وَ نَهْيُكَ نَهْيِي أُقْسِمُ بِالَّذِي بَعَثَنِي بِالنُّبُوَّةِ وَ جَعَلَنِي خَيْرَ الْبَرِيَّةِ إِنَّكَ لَحُجَّةُ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ وَ أَمِينُهُ عَلَى سِرِّهِ وَ خَلِيفَتُهُ عَلَى عِبَادِهِ.(1)
امیر المؤمنین (علیه السلام) فرمود: از جا برخاسته عرض کردم: یا رسول الله! بهترین اعمال در این ماه چیست؟ فرمود: آی ابا الحسن! بهترین اعمال در این ماه پاک دامنی از حرامهای خداوند عزّ و جل میباشد. بعد گریه نمود. عرض کردم: یا رسول الله! چه چیزی شما را به گریه درآورد؟ فرمود: علیجان! گریه من برای این است که تو در این ماه با آن روبهرو میشوی. گویا میبینم که تو در حال نماز برای پروردگارت هستی و بدبختترین اول و آخر تاریخ، برادر کشنده ناقه ثمود، بر خاسته ضربهای بر فرق سرت فرود میآورد و از آن ضربه محاسنت خون آلود میشود! عرض کردم: یا رسولالله! آیا در سلامت دینم این اتفاق میافتد؟ فرمود: در سلامت دین تو. بعد فرمود: علیجان! هرکس تو را بکشد، مرا کشته است، هرکس به تو بغض داشته باشد، به من بغض دارد و هرکس تو را دشنام دهد، مرا دشنام داده است. زیرا تو مانند جان منی. روح تو از روح من
1) .عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج1، ص295
است و گل تو از گل من. خداوند تبارک وتعالی من و تو را خلق کرد و من و تو را برگزید. مرا برای نبوت برگزید و تو را برای امامت. هرکس امامت تو را انکار کند، نبوت مرا انکار نموده است. علیجان! تو وصی منی، پدر فرزندان منی، داماد من و جانشین من بر امتم در زمان حیات و بعد از مرگ من هستی. امر تو امر من است و نهی تو نهی من. سوگند به آن کسی که مرا به عنوان پیامبر فرستاد و بهترین خلق قرارداد، تو حجت خداوند بر مردمی، امین سرّ او هستی و خلیفه او بر بندگانش میباشی!
کأنی بک: متعلق حرف جار شاید "أنظر" مقدر باشد (فاطمی)
بعث: فرستاد، وادار کرد. مالذی بعثه علی هذا: چه چیزی او را وادار به این کار کرد (المعجم البسیط)
عقر: مجروح کرد، سر برید، پاها را قطع کرد، از حرکت بازداشت (المعجم البسیط)
قَرْنِكَ: و القَرْنُ: جانب الرأس (الصحاح)./ القَرْن فِى الإنسان: دو گوشه پيشانى انسان (فرهنگ ابجدي)
سَبَ يَسُبُ سبًّا. و أصل السَبّ القطعُ ثم صار السَبُ شتما لأن السَبَ خَرْق الأعراض (جمهرة اللغة)
بریة: خلق، مردم. ج: برَایا (المعجم البسیط)
قسم به آن کسی که جان پسر ابوطالب در دست او است، تحمل ضربه هزار شمشیر بر من آسانتر است از مردن در بستری که در غیر طاعت خداوند گسترده شود!
أَهْوَنُ: هون: روان و آسان گردید، خوار و کوچک شد (المعجم البسیط)
الْفِرَاش: فراش: رختخواب، فرش. ج: أفرشة، فرش (المعجم البسیط)
ایمان چهار پایه دارد: راضی بودن به حکم خداوند، اعتماد کردن بر خداوند، واگذاری کارها به خداوند و اطاعت بی چون و چرا از فرمان خداوند.
قَضَاءِ: قَضَى القَاضِي بين الخصمين: حكم. قَضَى الحاكمُ بمنع التظاهرات: أمر. قَضَى عليه: قتله. قَضَى صلاتَهُ: أدّاها بعد فوات وقتها (معجم الأفعال المتداولة)./ چنانکه میبینید، قضی معانی متعددی دارد. در اینجا "حکم کردن"، برگردان مناسبی (فاطمی)أَرْكَانٍ: جمع رکن: ستون، پی و پایه، پشتوانه هرچیز (المعجم البسیط)
التَّوَكُّلُ: إظهارُ العَجْز و الاعتمادُ على على غيرك (الصحاح)
تَفْوِيضُ: واگذار کردن، موکول کردن، منوط کردن، وکالت دادن (المعجم البسیط)
التَّسْلِيمُ: الانقياد له (مجمع البحرين)
من با پیامبر در نمازی بودم که به جا آورد. پس با دست راستش، دست راست مرا گرفت و محکم به سینهاش نگه داشت. بعد، فرمود: علیجان! عرض کردم: بلی یا رسول الله! فرمود: من و تو پدر این امت هستیم، خدا لعنت کند کسی را که آزار بدهد ما را! بگو: آمین! گفتم: آمین! فرمود: من و تو آقای این امت هستیم، خدا لعنت کند کسی را که از
1) . بحار الانوار، ج36، ص6
ما بگریزد! بگو: آمین! گفتم: آمین! فرمود: من و تو اداره کنندگان این امت هستیم، خدا لعنت کند کسی را که از ما فاصله گرفته در گمراهی قرار گیرد! بگو: آمین! گفتم: آمین! -امیر المؤمنین فرمود:- در این هنگام، صدای دو گویندهای را شنیدم که با من میگفتند: آمین! عرض کردم: یا رسول الله! این دو گوینده با من کیستند؟ فرمود: جبرئیل و میکائیل.
رَاعِيَا: راعی: حفظ کننده، اداره کننده، زیر نظر گیرنده، چوپان (المعجم البسیط)
بهشتیان به منزلهای شعیان ما چنان مینگرند که انسان به ستارگان.
تَفَقُّهَ: دین فهمی، دین شناسی (فاطمی)
تَدَبُّرَ: فکر کرد و چاره جست، پیامدها را بررسی کرد، تامل کرد و درک کرد (المعجم البسیط)
نُسُكٍ: عبادت و زهد، قربانی (المعجم البسیط)
آی ابا الحسن! امت موسی (علیه السلام) به هفتاد و یک دسته پراکنده شدند، یک دسته رستگار است و دیگران در آتش جهنماند. امت عیسی (علیه السلام) به هفتاد و دو دسته پراکنده شدند، یک دسته رستگار است و دیگران در آتش جهنماند. امت من به هفتاد و سه دسته پراکنده میشوند، یک دسته رستگار است و دیگران در آتش جهنماند. عرض کردم: یا رسول الله! دسته رستگار کدام است؟ فرمود: کسی که به تو و اصحاب تو تمسک بجوید.
این سخن رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) با امیر المؤمنین (علیه السلام) در حدیث مفصلی آمده است و من به مقدار تشنگی از زلال آن چشمه نوشیدهام (فاطمی)
جبرئیل امین (علیه السلام) بر حضرت آدم (علیه السلام) فرود آمد و گفت: آی آدم! من مأمور شدم که تو را در انتخاب یکی از سه چیز مخیر نمایم و دوتای دیگر را ترک نمایی. آدم (علیه السلام) گفت: آن سه کدامند؟گفت: عقل، حیا و دین. آدم (علیه السلام) گفت: من عقل را برگزیدم. پس جبرئیل به حیا و دین گفت: شما دوتا برگشته او را ترک نمایید. گفتند: جبرئیلا! به ما دستور داده شده که هرجا عقل باشد، با او باشیم. گفت: این مربوط به خودتان میشود و به آسمان عروج نمود.
عَرَج: عَرَجَ فى الدَرَجة و السُلَّم يَعْرُج عُروجاً، إذا ارْتَقَى (الصحاح)
شأن: "شأن" معانی متعددی دارد. در اینجا ظاهرا، "شَأْنَكُمَا"، یک اصطلاح است و مفهوم "به خودتان مربوط میشود"، برداشت میشود (فاطمی)
1) . أصول كافي، ج1، ص11
خداوند انسانی را بیامرزد که خودش را آماده نگهدارد و استعداد رفتن به گور را پیدا کند و بداند که از کجا آمده، در کجا قرار دارد و به کجا میرود؟
این حدیث در غیر کتاب "الوفی" و "شرح کافی ملا صدرا" وجود ندارد. بسیار حدیث شسته رفتهای است اما حیف که در غیر آن دوتا وجود ندارد! (فاطمی)
امْرَأَ: در مقابل امْرَأةٌ است. در قرآن کریم میخوانیم: يا أُخْتَ هارُونَ ما كانَ أَبُوكِ امْرَأَ سَوْء
(فاطمی)
أعدّ: مهیا کرد، آماده کرد (المعجم البسیط)
استعدّ: آماده شد. استعداد: آمادگی (المعجم البسیط)
رمس: خاک گور (مقدمة الأدب)./ و يقال لما يحثى على القبر من التراب رَمْسٌ، و للقبر نفسه رَمْسٌ (النهاية في غريب الحديث)
خداوند تبارک و تعالی به موسی (علیه السلام) فرمود: آی موسی! وصیتم را در رابطه با چهار چیز به خاطر بسپار: اول آنها این است که تا وقتی نبینی که گناهانت بخشیده شده، به عیوب دیگری مپرداز، دوم اینکه تا وقتی گنجهای من تمام نشود، غصه روزیات را مخور، سوم اینکه تا وقتی شاهد زوال ملک من نباشی،
به هیچ کسی جز من امید مبند و چهارم اینکه تا وقتی مرگ شیطان را نبینی، از مکر او ایمن مباش.
تمام خوبیها در سه خصلت جمع شده است: نگاه و سکوت و سخن. هر نگاهی که در آن پند و عبرت نباشد، غفلت است، هر سکوتی که در آن اندیشه نباشد، بی توجهی است و هر سخنی که در آن یادآوری نباشد، بیهودگی است. سعادتمند باد کسی که نگاهش پند و اندرز است، سکوتش اندیشه و سخنش یادآوری و بر اشتباهش میگرید و مردم از شرّ او در امان است!
عبرة: پند (المعجم البسیط)
سهو: غفلت و اشتباه. به غفلت زود گذر، سهو گفته میشود (المعجم البسیط)
غفلت: بی توجهی (المعجم البسیط)./ باید توجه کنیم که "غفلت" و "سهو" در بسیاری از موارد، مانند فقیر و مسکیناند که: "إذا اجتمعا، افترقا و إذا افترقا، اجتمعا." منتها غفلت در مقابل تذکر میآید (فاطمی)
برای انسان مسلمان، سه دوست وجود دارد: دوستی که میگوید: من در زمان حیات و ممات با تو هستم و او عملش میباشد، دوستی که میگوید: من
تا وقت مردن با تو هستم و او مالش میباشد، وقتی مالک بمیرد، مملوک مال ورثه میشود و دوستی که میگوید: تا دروازه گور من با تو هستم، بعد تو را رها خواهم نمود و او فرزندش میباشد.
خداوند تبارک و تعالی، چهار چیز را در چهار چیز پنهان کرده است: خشنودیاش را در طاعتش پنهان کرده است، پس چیزی از طاعتش را کوچک مشمار! چه بسا همان طاعت خشنودیاش را در پی داشته باشد و تو نمیدانی. خشم خودش را در معصیتش پنهان نموده، پس چیزی از معصیت او را کوچک مشمار! چه بسا همان معصیت خشم او را بر انگیزاند و تو نمیدانی. اجابتش را در دعایش پنهان نموده است، پس چیزی از دعای او را کوچک مشمار! چه بسا همان دعا مورد اجابت قرار گیرد و تو نمیدانی. دوست خودش را در بین بندگانش پنهان نموده است، پس هیچ یک از بندگان او را کوچک مشمار! چه بسا همان بنده دوست ناشناخته او باشد و تو نمیدانی.
سَخَطَهُ: الفرق بين الغضب و السخط: أن الغضب يكون من الصغير على الكبير و من الكبير على الصغير و السخط لا يكون الا من الكبير على الصغير (الفروق فی اللغة)
وَلِيَّهُ: "ولی"، معانی متعددی دارد. در اینجا، "دوست"، برگردان مناسبی است (فاطمی)
1) . همان منبع، ج1، ص198
از امیر المؤمنین (علیه السلام) سوال شد: بین حق و باطل چقدر فاصله است؟ فرمود: چهار انگشت. امیر المؤمنین (علیه السلام) دستش را روی گوش و چشمش گذاشت و فرمود: آنچه را که چشمهایت میبیند حق است و بسیاری از آنچهکه گوشهایت شنیده، باطل میباشد.
فتنهها سه تا هستند: زنبارگی و آن شمشیر شیطان است، شرابخواری و آن دام شیطان است و دوستی دینار و درهم و آن تیر شیطان است. هرکس زنباره شود، از زندگیاش نفعی نمیبرد، هرکس شرابخوار شود، بهشت بر او حرام میگردد و هرکس محبت درهم و دینار را در دل داشته باشد، پس او بنده دنیا است.
خدمت رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) از حسودانی که به من حسد میورزند، شکایت نمودم. فرمود: علیجان! آیا راضی نمیشوی که اولین چهار کس من و تو هستیم که وارد بهشت میشویم. در حالی که فرزندان و نوادگان ما پشت سر ما حرکت میکنند و شعیان ما در سمت راست و چپ ما.
ذرّیه: نسل: فرزندان و نوادگان (المعجم البسیط)
مردی او را دعوت نمود. پس علی (علیه السلام) به او فرمود: با سه شرط دعوتت را میپذیرم. عرض کرد: آن سه کدامند، یا امیر المؤمنین؟ فرمود: از بیرون چیزی برای ما نیاوری، چیزی که در خانه داری از ما دریغ نکنی و حق خانوادهات هم پایمال نشود. مرد گفت: این شرایط را قبول میکنم. پس علی بن ابی طالب (علیهما السلام) دعوت او را پذیرفت.
اجحاف: پایمال کردن حق کسی. اجحف: پایمال کرد –حق را- (المعجم البسیط)
زحف: خزید، پیشرفت (المعجم البسیط)
مردم خوابند. وقتی بمیرند بیدار میگردند.
انْتَبَهُوا: انتباه: توجه، آگاهی، بیداری، تیز هوش شدن (المعجم البسیط)
او را در هنگامی به رسالت مبعوث فرمود که نه نشانهای وجود داشت، نه نوری میدرخشید و نه راهی پیدا بود!
مَنْهَجٌ: راه و روش روشن، برنامه (المعجم البسیط)./ النَّهْجُ: الطريقُ الوَاضِح (مفردات ألفاظ القرآن)
به خداوند شکایت میبرم از گروهی که جاهل زندگی میکنند و گمراه میمیرند!
مَعْشَرٍ: جماعت، گروه (المعجم البسیط)
رسول خداوند فرمود: قرائت قرآن در نماز، بهتر است از قرائت قرآن در غیر نماز. قرائت قرآن در غیر نماز، بهتر است از ذکر خداوند، ذکر خداوند بهتر است از صدقه، صدقه بهتر است از روزه گرفتن و روزه گرفتن، سپر آتش جنهم است.
جُنَّةٌ: کل ما وقی من السلاح کالترس (المنجد)./ واضح است که روزههای مستحبی مورد نظر است (فاطمی)
قرآن را قرائت نمایید و آن را حفظ نمایید. خداوند تبارک و تعالی قلبی را که ظرف قرآن قرار گیرد، عذاب نمیکند.
اسْتَظْهِرُوهُ: استظهر الكتابَ: قرأه ظاهرا. و قرأه من ظهر القَلب: أى قرأه حفظا بلا كتاب (الإفصاح)./ و اسْتَظْهَرَ به، أى استعان به. و استظهر الشىءَ، أى حفِظَه و قرأه ظاهِراً (الصحاح)
هرکس قرآن را حفظ و تثبیت نماید و حلال آن را حلال بشمارد و حرام آن را حرام، خداوند تبارک و تعالی، توسط این کار او را وارد بهشت میکند و در ده نفر از خانوادهاش شفیع قرار میدهد؛ ده نفری که بر همه آنها آتش جهنم واجب شده باشد.
ظاهرا در اینگونه روایات "استظهار" معادل حفظ فارسی است و "حفظ" عربی معادل "تثبیت" فارسی (فاطمی)
هرکس به آیهای از قرآن گوش دهد، برای او بهتر است از "ثبیر" طلا - و "ثبیر" کوه بزرگی است در یمن.
از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پرسیده شد: پیش خداوند چه اعمالی با فضیلتتر است؟ فرمود: قرائت قرآن. تو میمیری در حالی که زبانت با ذکر خدا مرطوب است..
هرکس هر روز، صد آیه از قرآن با ترتیل، خشوع و آرامش بخواند، خداوند به اندازه عمل نیک اهل زمین به او اجر و ثواب مینویسد و هرکس دویست آیه قرائت نماید، خداوند به اندازه عمل نیک اهل آسمان و زمین به او اجر و ثواب مینویسد.
ترتیل: آرام و شمرده خواندن (واژههای نهج البلاغه)
از خداوند در خلوتها بترسید. زیرا که شاهد جرم، قاضی است!
دوستت را چنان دوست بدار که ممکن است روزی دشمن تو بگردد و دشمنت را چنان دشمن دار که ممکن است روزی دوستت بگردد.
هون: الرفق واللین (مجمع البحری)
از یورش کریم، هنگام گرسنگی و از چپاول لئیم، هنگام سیری بترسید!
صولة: جهیدن، حمله (المعجم البسیط)
الْكَرِيمِ: الكَريم: من صفات الله و أَسمائه، و هو الكثير الخير الجَوادُ المُعطِي الذي لا يَنْفَدُ عَطاؤه (لسان العرب)./ کَرَم: بخشش، بخشندگی، سخاوت (المعجم البسیط)./ کریم: جوانمرد، بخشنده (فرهنگ معین)اللَّئِيمِ: الدنئ الأصل الشحيح النفس (الصحاح)./ اللَّئِيم: بخيل، پست فطرت، خسيس، زبون (فرهنگ ابجدي)
وقتی صلاح و نیکوکاری بر روزگار و مردم آن روزگار چیره شود و در این شرایط، اگر مردی به مرد دیگر که از او گناهی ندیده گمان بد برد، ستم نموده است و هنگامی که فساد بر روزگار و اهل آن روزگار حاکم گردد و در این هنگام اگر مردی به مرد دیگر خوش گمان باشد، خودش را در معرض خطر قرار داده است.
حوبة: و الحُوب: الإثم الكبير (كتاب العين)
غرّر: اوقع بنفسه فی الغرر و هو الخطر (صبحی صالح)./ غَرّر بنفسه و ماله تغريرا: عَرَّضها للهلكة من غير أن يُعرف (المحكمس)
وقتی دنیا به کسی روی آورد، خوبیهای دیگری را به او عاریه میدهد و اگر از کسی روی گرداند، خوبیهای خود آن کس را نیز منکر میشود.
وقتی عقل کامل شد، کلام –بیهوده- کم میشود.
وقتی تو در برگشت باشی و مرگ از رو به رو بیاید. پس برخورد کردن چه با سرعت است!
أطراف: أوائلها (صبحی صالح)
تُنَفِّرُوا: تَنَفَّرَ: رميد، متنفر شد (فرهنگ ابجدي)
أقصا: والمراد آخرها (صبحی صالح)./ چنانکه میبینید، صبحی صالح، "اطراف" را به معنای "أوائل"، یعنی آغاز، گرفته و "أقصا" را به معنای "آخر". شاید منظور ایشان معنای استعاری این واژهها باشد (فاطمی)
کوچک نمود خودش را کسی که اخلاق آزمندی پیدا کرد، راضی به ذلت شد کسی که راز بد روزیاش را گشود و خوار کرد خودش را کسی که زبانش بر او حکومت کند.
أَزْرَى بِنَفْسِهِ: حقّرها (صبحی صالح)./ خودش را کوچک کرد (ترجمه صبحی صالح)
اسْتَشْعَرَ: تبطنه و تخلق به (صبحی صالح)./ اسْتَشْعَرَ فلانٌ خوفاً، أى أضمره (الصحاح)./ اسْتَشْعَرَ: از "شعار"، یعنی لباسی که مستقیما به بدن تماس دارد، گرفته شده است. در اینجا شاید منظور این باشد که انسان طمع و آزمندی را بسیار در دلش بپروراند. به گونهای که از خلق و خویش بگردد (فاطمی)
ضرّه: سوء حاله (بنیاد نهج البلاغه)
بدترین گناهان آن است که گناهکار آن را کوچک شمارد.
نباید هیچ یک از شماها بگوید: خدایا از فتنه به تو پناه میآورم! زیرا کسی نیست، مگر این که فتنه او را در بر میگیرد اما اگر کسی تقاضای پناهندگی دارد، باید از گمراهیهای فتنه به خداوند پناه برد. خداوند سبحان میفرماید:
بدانید اموال و اولاد شما فتنه هستند. معنای آن این است که او شما را با مال و اولاد آزمایش میکند، تا راضی و ناراضی به رزق و تقسیم خودش را مشخص نماید.
فِتْنَةٍ: الفِتْنَةُ: الامتحان و الاختبار. تقول: فَتَنْتُ الذهبَ، إذا أدخلتَه النار لتنظُرَ ما جَودتُه (الصحاح)./ فِتْنَةٍ: اختبار، امتحان، مصیبة، بلاء، اضطراب، بلبلة، ضلال، کفر، فضیحة (المکنز)./ چنانکه میبینید، "فتنة"، معانی متعدی دارد. در این جا "امتحان و آزمایش"، برگردان مناسبی است (فاطمی)
بهترین بینیازی، رها کردن آرزوهای دور و دراز است.
از دست دادن فرصت، اندوه گلوگیر است.
إِضَاعَةُ: گم کردن، از دست دادن (المعجم البسیط)
الْفُرْصَةِ: موقع مناسب (فرهنگ ابجدی)
غصّة: آنچه در گلو گیر کند، اندوه غم (المعجم البسیط)
از دیدن این انسان شگفت زده شوید! با کرهای ریشه در پی مینگرد، با بریده گوشتی سخن میگوید، با استخوانی میشنود و از سوراخی نفس میکشد!
شحم: پی –چربی- شحمة العین: سفیدی چشم، کره چشم (المعجم البسیط)
خَرْم: خَرَّمَ زيدٌ القماشَ: شقّه، شقّقه، ثقّبه (معجم الأفعال المتداولة)./ خرم: سوراخ کردن، قطع کردن، کم کردن (المعجم البسیط)./ اگر "خرم"، را در اینجا به معنای سوراخ یا شکاف، بگیریم، راهی به اشتباه طی نکردهایم (فاطمی)
قومی خداوند را با چشم داشتی پرستش کردند و این عبادت بازاریان است، قومی خداوند را از ترس پرستیدند و این عبادت بردگان است و قومی خداوند را به خاطر سپاسگزاری پرستش نمودند، این عبادت آزادمردان است.
برای قلبها روی آوردن و روی گرداندنی است. وقتی روی آوردند، آنها را به مستحبات وادار نمایید و هنگامی روی گرداندند، به واجبات اکتفا کنید.
حمل: حمل کرد، وادار نمود، حمله کرد (المعجم البسیط)
قلبها را تمایل، روی آوردن و روی برگرداندنی است. آنها را هنگام تمایل و روی آوردن به کاری وادارید. زیرا قلب وقتی به کاری مجبور گردد، کور میشود.
برای خداوند فرشتهای است که هر روز ندا در میدهد: بزایید برای مردن، جمع کنید برای نابودی و بسازید برای ویرانی!
بیتردید، فرزند بر پدر و پدر بر فرزند حقی دارد. حق پدر بر فرزند این است که به جز معصیت خداوند سبحان در هر کاری او را اطاعت کند و حق فرزند بر پدر این است که اسم زیبا روی او بگذارد، ادبش را نیکو نماید و به او قرآن بیاموزد.
مردم دنیا مانند مسافرانی هستند که در حال خواب عبور داده میشوند.
رَكْبٍ: جمع راکب، سواران، همراهان (المعجم البسیط)./ در زبان عربی، "راکب" بیشتر بر شترسوار اطلاق میشود و "فارس" بر اسب سوار (فاطمی)
ایمان شناخت قلبی، اعتراف زبانی و عمل اندامی است.
خست ننگ است، بزدلی نقصان، نیازمندی آدم زیرک را از دلیل آوردن لال میکند و انسان فقیر در شهر خودش غریب میباشد.
المقلّ: فقیر (صبحی صالح)
شما را به پنج چیز وصیت میکنم که اگر برای به دست آوردن آنها زیر بغل شتران را به تازیانه ببندید و رنج سفر را متحمل بشوید، میارزد: 1- هیچ یکی از شما به کسی جز پروردگارش امید نبندد. 2- هیچ یکی از شما از چیزی جز گناهش نترسد. 3- هیچ یکی از شما وقتی از او پرسیده شود و او نمیداند، شرم این نداشته باشد که بگوید: نمیدانم. 4- هیچ یکی از شما وقتی چیزی را نمیداند، از آموختن آن خجالت نکشد. 5- بر شما باد صبر و شکیبایی. زیرا صبر نسبت به پیکر ایمان سر است. خیری در پیکری نیست که با آن سری نباشد و خیری در ایمانی نیست که با آن صبری نباشد.
آباط: جمع إبط، و ضرب الآباط كناية عن شدّ الرّحال و حثّ المسير (صبحی صالح)./ ابط: زیر بغل، جمع: آباط (المعجم البسیط)
کارها چنان در پنجه تقدیر قرار دارد که گاهی مرگ در چاره اندیشی است.
تَذِلُّ: ذلّ: رام شد و زیر بار رفت، خوار و ذلیل گردید، آسان شد (المعجم البسیط)
المقادر: المِقْدَارُ: اسم القدر إذا بلغ العبد المقدار مات (كتاب العين)./ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ: أي بقدر واحد لا يجاوزه و لا يقصر عنه على ما توجبه الحكمة (مجمع البيان)./ وَ كُلُّ شَيْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ: "مقدار" به معنى حد هر چيزى است كه با آن متعين شده و از غير خود ممتاز مىگردد (ترجمه تفسير الميزان)
الحتف: الهلاک (صبحی صالح)./ حتف: مرگ (المعجم البسیط)
حکمت گمشده مؤمن است. پس حکمت را فراگیر، هرچند که از زبان منافقان سرزند.
حنوا: حنین: شوق و اشتیاق، دلسوزی و ترحم (المعجم البسیط)
دنیا خانه گذرگاه است، نه جای بار گشودن جاودانه و مردم در آن نقش دو مرد را دارد؛ مردی که خودش را در بازار آن فروخت، پس خود فروختهاش را نابود نمود و مردی که خودش را خرید و خود خریدهاش را به آزادی رساند.
أوبقها: أهلکها، وبَق: هلَك، أوبقتْه ذنوبُه: أهلكته (المغرب)
ابْتَاعَ: اشْتَرى (المحيط في اللغة)./ اشتری: خرید (المعجم البسیط)
بسا دانشمندی که جهلش او را نابود نمود و دانش همراهش به او نفعی نمیرساند.
سنگ را از جایی که پرتاب شده برگردانید. زیرا که بدی را جز بدی دفع نمیکند.
رزق و روزی دو گونه است: رزقی که تو آن را میطلبی و رزقی که او تو را میطلبد. پس اگر تو به سراغش نرفتی، او به سراغ تو میآید.
ایمانتان را با صدقه پایدار نمایید، با زکات دادن گرد اموالتان حصار بکشید و موجهای بلا را با دعا کردن دور نمایید.سوسوا: أمر من السياسة و هي حفظ الشيء بما يحوطه من غيره (صبحی صالح)./ چنانکه میبینید، آقای صبحی صالح این واژه را به معنای حفظ کردن معنا کرده است. باید توجه داشته باشیم که این معنایی است که ایشان با توجه به متن برداشت نموده (فاطمی) > سَاسَ زَيْدٌ الْأَمْرَ، يَسُوسُهُ، سِيَاسَةً: دَبَّرَهُ و قَامَ بِأَمْرِهِ (المصباح المنير)
حصّن: مستحکم گردید. حِصن: دژ، قلعه، مکان مستحکم (المعجم البسیط)
همنشینی با پادشاه، مانند شیر سواری است. موقعیتش آرمانی به نظر میآید اما او بهتر میداند که در چه جایگاهی نشسته.
السُّلْطَان: تسلط، قدرت، شاه، دلیل و حجت (المعجم البسیط)
يُغْبَطُ بِمَوْقِعِهِ: یتمنون منزلته لعزته (صبحی صالح)
شکیبایی دو نوع است: شکیبایی بر آنچه او را خوش نداری و شکیبایی در آنچه او را دوست داری.
سینه عاقل جعبه اسرار او است، خوشرویی دام دوستی است و بردباری گورستان عیبها.
بشاشة: شادی چهره (المعجم البسیط)
حبالة: شبکة الصید (صبحی صالح)./ تور ماهیگیری (ت. صبحی صالح)
الاحتمال: تحمّل الأذی (صبحی صالح)
سعادتمند باد کسی که به یاد روز بازگشت است، برای حسابرسی کار کند، به اندازه نیازش قناعت نماید و از خداوند راضی باشد!طوبی: در مجمع فرموده آن تأنيث اطيب است... و موصوف آن حيات است يعنى "حياة طوبى لهم" (قاموس قرآن)
خداوند را به بیاثر کردن ارادهها، گشودن گرهها و شکستن تصمیمها شناختم.
فسخ: لغو کرد –معامله یا قرارداد را- فاسد کرد یا شد (المعجم البسیط)./ و فسخ العزائم نقضها (صبحی صالح)
عزائم: جمع العزیمة و هی ما یصمم الإنسان علی فعله (صبحی صالح)./ عزائم: تصمیمهای قطعی (ت. صبحی صالح)
العقود: جمع عقد، بمعنى النية تنعقد على فعل أمر (صبحی صالح)
نقض: النَّقْضُ: انْتِثَارُ العَقْدِ مِنَ البِنَاءِ و الحَبْلِ، و العِقْدِ، و هو ضِدُّ الإِبْرَامِ، يقال: نَقَضْتُ البِنَاءَ و الحَبْلَ و العِقْد (مفردات ألفاظ القرآن)./ نقض: شكستن. خواه ظاهرى باشد مثل "نَقَضَ العظم" يعنى استخوانرا شكست... و خواه معنوى مثل شكستن پيمان و در كلام اللّه مجيد بيشتر در معنوى بكار رفته است وَ لا تَنْقُضُوا الْأَيْمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها: عهدها را بعد از تأكيد نشكنيد (قاموس قرآن)
در نهایت سختی، گشایش است و در تنگ شدن حلقههای بلا، آسایش.
الرَّخَاءُ: زندگی مرفه، رفاه و آسایش (المعجم البسیط)
بینیازی در غربت وطن است و نیازمندی در وطن غربت.
ناداری مرگ فاجعه بار است!
فقیه کامل کسی است که مردم را از رحمت خداوند ناامید نکند، از مهربانی خداوند مأیوس نکند و از عذاب ناگهانی خداوند ایمن ننماید.
الفرق بين القنوط والخيبة واليأس: أن القنوط أشد مبالغة من اليأس وأما الخيبة فلا تكون إلا بعد الامل... فأما اليأس فقد يكون قبل الامل وقد يكون بعده (الفروق اللغویة)
روح الله: لطفه و رأفته (صبحی صالح)
مکر الله: أخذه للعبد بالعقاب من حیث لایشعر (صبحی صالح)
در دگرگونی پیشامدها، شناختن گوهر شخصیت مردان است.
ارزش مرد به اندازه همت او است، راستگوییاش به اندازه جوانمردی او است، شجاعتش به اندازه بلند پردازی او است و پاکدامنیاش به اندازه غیرت او است.
مُرُوءَة: جوانمردی، شهامت، مروت (المعجم البسیط)
أَنَفَتِهِ: عزة النفس (بنیاد نهج البلاغة)./ أَنَفَة: عِزَّة، إِبَاء، حَمِيَّة، تَرَفُّع، شَكِيمَة (المكنز العربي المعاصر)./ به نظر میآید که در این متن، "بلند پردازی" گزینه خوبی باشد. چنانکه ریشه این واژه ما را به آن نزدیک میکند: و أرْضٌ أنِفَةٌ و أَنِيْفَةٌ: أسْرَعَتِ النَّبَاتَ. و جَبَلٌ أَنِيْفٌ: يَنْبُتُ قَبْلَ سائِرِ الجِبَال (فاطمی)
الهیبة: من تهیب أمرا خاف من ادراکه (صبحی صالح)./ الهَيْبَةُ: المَخافَةُ... و هابَهُ يَهابُهُ هَيْباً و مَهابَةً: خافَهُ (القاموس المحيط)./ اگر "هیبة" را در اینجا به معنای خود "ترس" بگیریم، مناسبتر است (فاطمی)
الْخَيْبَةِ: یأس و ناامیدی، نافرجامی (المعجم البسیط)
فَانْتَهِزُوا: غنیمت بشمارید (واژههای نهج ابلاغة)./ انْتَهَزَ: اغْتَنَمَ، تَحَيَّنَ، اسْتَغَلَّ، اهْتَبَلَ (المكنز العربي المعاصر)
قناعت ثروتی است که تمام نمیشود.
قناعة: راضی بودن به آنچه هست، پذیرفتن، باور (المعجم البسیط)
ینفد: نفد الشیء: إذا أفنی (بنیاد نهج البلاغة)./ نَفِد: مصرف شد و به پایان رسید، تمام شد و چیزی از آن نماند، ته کشید (المعجم البسیط)
هر ظرفی با گذاشتن چیزی در آن پر میگردد مگر ظرف دانش که هرچه در آن بریزی وسعت پیدا میکند.
الوِعَاء: ظَرْفُ الشَّىْءِ، و الجمع أوْعِيَة (كتاب الماء)
سخن در بند تو است تا هنگامی که به آن تکلم نکنی. وقتی تکلم کردی، تو در بند آن هستی. پس زبانت را حفظ کن، چونانکه سکه نقرهات را حفظ میکنی. چه بسا یک کلمه، نعمتی را برداشته و نقمتی را جاگزین نموده است.
وثاق: ما یشدّ به و یربط (صبحی صالح)خزن: حفظ و منع الغیر من وصول إلی مخزونه ((صبحی صالح)
الورق: الفضة (صبحی صالح): سکه نقره (ت. صبحی صالح)
نقمة: خشم و نا رضایتی و میل به انتقام گرفتن (المعجم البسیط)
چه بسیار لقمهای که مانع لقمههای فراوان گردید!
أُكْلَةً: لُقْمَةً (تهذيب اللغة)
چه بسیار روزه داری که از روزه گرفتنش، جز گرسنگی و تشنگی سودی نمیبرد و چه بسیار شب زندهداری که از قیام و قعودش جز رنج بیخوابی چیزی به دست نمیآورد. زیبا است خواب تیزهوشان و افطار آنان!
الظَّمَأُ: العطش (جمهرة اللغة)
السَّهَرُ: امْتِناعُ النَّوْمِ باللَّيْل (المحيط في اللغة)
الأکیاس: جمع کیّس و هم العقلاء (صبحی صالح)./ کیِّس: تیز هوش، لطیف، ظریف متین (المعجم البسیط)
در فتنه مانند بچه شتر دوساله باش، نه پشتی دارد که سوار شوند، نه پستانی دارد که بدوشند.
ضرع: الضَّرْعُ لكل ذات خُفٍّ أو ظِلْفٍ (الصحاح)./ ظاهرا، عربها به پستان حیوانات ضرع میگویند. خُفٍّ: قدم شتر. ظِلْفٍ: سم گاه، گوسفند و بز... (فاطمی)
ابْنِ اللَّبُونِ: ابن الناقة إذا اکتمل السنتین (صبحی صالح)
وقتی آتش جنگ سرخشراره میگشت، ما به رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) پناه میبردیم. هیچ یکی از ما به دشمن از او نزدیکتر نبود!
إذا احمرّ البأس: کنایة عن اشتداد الأمر. و قد قیل فی ذالک أقوال أحسنها: أنه (علیه السلام) شبه حمی الحرب بالنار التی تجمع الحرارة والجمرة بفعلها و لونها (سید رضی)
نادان را جز تندرو و کندرو نمیبینی.
مُفْرِط: افراطگر، بیش از حد شتابکار (المعجم البسیط)./ مُفْرِط: هو بالتخفيف المُسرف في العمل، و بالتشديد المقصِّر فيه (لسان العرب)
از بخشیدن کم شرم نداشته باش، زیرا که محرومیت کمتر از آن است.
وقتی مستحبات به واجبات ضرر رسانند، موجب تقرب نمیگردند.
دوستی، دوست شمرده نمیشود، مگر اینکه از حق برادرش در سه جا محافظت نماید: هنگام مصیبت او، هنگام غیبت او و پس از مرگ او.
نَکبة: مصیبت، خواری و بدبختی (المعجم البسیط)
به پسرش امام حسن (علیه السلام) فرمود: پسرکم! هشت چیز را از من بیادگار نگهدار. تا وقتی به آنها عمل کنی، در امانی: 1- بالاترین بینیازی عقل است. 2- بزرگترین نیازمندی حماقت است. 3- ترسناکترین تنهایی خود پسندی است. 4- با کرامتترین اصل و نژاد خوش خلقی است. پسرکم! 1- از دوستی با احمق بسیار بپرهیز! زیرا او میخواهد به تو نفع برساند اما به تو ضرر میزند. 2-
از دوستی با بخیل بسیار بپرهیز. زیرا او چیزی را که به شدت به او نیازمندی از تو دریغ خواهد کرد. 3- از دوستی با فاجر بسیار بپرهیز. زیرا او تو را به ناچیزی میفروشد. 4- از دوستی با دروغگو بسیار بپرهیز. زیرا او مانند سراب است: دور را به تو نزدیک نشان میدهد و نزدیک را به تو دور.
احْفَظْ عَنِّي أَرْبَعاً وَ أَرْبَعاً لَا يَضُرُّكَ: در این سخن مولا ایجاز زیبایی به کار رفته است. در واقع مولا هشت اندرز به فرزند برومندش میدهد: چهار چیز در رابطه با پند اخلاقی و فضیلت است و چهار چیز دیگر، در رابطه با هشدار همنشینی با کسانی (فاطمی)
الْعُجْبُ: عجب: تکبر و خود پسندی (المعجم البسیط)
یقعد عنک: قَعَدَ عَنْ حَاجَتِهِ تَأَخَّرَ عَنْهَا (المصباح المنير)./ قعَد عن الأمر يقعُد: تركه و تراخَى فى إنجازه، و تقاعد عنه:لم يهتمّ به (الإفصاح)
الْفَاجِرِ: منحرف، دروغگو، بیعفت (المعجم البسیط)
تافه:کم، بیارزش، ناچیز (المعجم البسیط)./ تافه: القلیل (صبحی صالح)
وحشة: تنهایی، ترس، دلتنگی (المعجم البسیط)
حسب: اصل و نسب، نژاد، شرف و اصالت (المعجم البسیط)
دنیا پس از چموشیهای فراوان بر ما مهربان خواهد شد، چونان ماده شتر بد اخلاقی که نسبت به بچهاش مهربان است. –بعد، این آیه را تلاوت فرمود- ما میخواهیم بر آنها که به استضعاف کشیده شدند، منت بگذاریم و آنها را امام و وارث زمین قرار بدهیم.
شماس: امتناع ظهر الفرس من الركوب (صبحی صالح)./ شَمَسَت الدابة و الفرسُ تَشْمُسُ شِماساً و شُمُوساً و هي شَمُوسٌ: شَرَدتْ و جَمَحَتْ و مَنَعَتْ ظهرها (لسان العرب)./ "شماس"، بسیار نزدیک
1) . همان، ص506
با "چموش" فارسی است. به گونهای که خواننده فکر میکند، اصل این واژه فارسی باشد اما هیچ یک از فرهنگهای عربی، به این مطلب اشاره نکرده است. با این حال، "چموس"، برگردان مناسبی برای "شماس" است (فاطمی)
الضروس: الناقةُ السَّيِّئَةُ الخُلُقِ، تَعَضُّ حالِبَها (القاموس المحيط)./ الضروس: الناقة السيّئة الخلق تعض حالبها، أي إن الدنيا ستنقاد لنا بعد جموحها و تلين بعد خشونتها،كما تنعطف الناقة على ولدها،و إن أبت على الحالب (صبحی صالح)
زبان عاقل پشت قلبش قرار دارد و قلب احمق پشت زبانش.
وقتی خبر مرگ محمد بن ابی بکر به علی (علیه السلام) رسید، فرمود: اندوه ما بر فقدان او، به اندازه شادی آنان بر مرگش میباشد! جز اینکه از آنها دشمنی کم شد و ما دوستی از دست دادیم!
هر وقت با این گفتار مولا رو به رو میشوم، احساس میکنم، شعر زیبایی را به ترنم نشستهام. این نوع تصرف در وابسته عددی کار فوق العاده زیبا و استثنایی است! (فاطمی)
فَإِنْ أُعْطِينَاهُ: به نظر میآید که جواب این شرط حذف شده باشد (فاطمی)
أعجاز: جمع عجز: طرف دم (واژههای نهج البلاغه)./ عجزْ: بخش پایانی هرچیز، دنباله، ریشه، ناتوانی، درماندگی (المعجم البسیط)
السُّرَى: سیر اللیل (بنیاد نهج البلاغه)./ السری: در شب و تاریکی راه رفتن (واژههای نهج البلاغه)
اگر بیخ بینی مؤمن را با این شمشیرم ببرم تا مرا دشمن بدارد، دشمن من نمیشود و اگر تمام دنیا را در کام منافق بریزم تا مرا دوست به حساب آورد، دوست من نمیشود و این به خاطر قضای الهی است که بر زبان پیامبر امّی جاری شد. فرمود: علیجان! مؤمن دشمن تو نمیشود و منافق دوست تو.
خیشوم: أصل الأنف: بیخ بینی (صبحی صالح)./ خیشوم: آخر بینی و اندرون آن، آبشش ماهی (المعجم البسیط)
جمات: الجَمَّاتُ جمع جَمَّة و هو مجتمع الماء من الأرض أراد: (علیه السلام) بجملتها (مجمع البحرين)./ وَ تُحِبُّونَ الْمالَ حُبًّا جَمًّا أي: كثيرا، من: جَمَّةِ الماء، أي: معظمه و مجتمعه الذي جُمَ فيه الماء عن السيلان (مفردات ألفاظ القرآن)./ جمات: همه و تمامی (واژههای نهج البلاغه)
اندرزها چه بسیارند و اندرزگیرندهها چه اندکند!
الْعِبَرَ: جمع عبرة: پند، عبرت (المعجم البسیط)./ العِبْرَةُ: بالكسر الاسم من الاعتبار و هو الاتعاظ (مجمع البحرين)
الِاعْتِبَار: شاید این مصدر به معنای اسم فاعل باشد: معتبر (فاطمی)
زبیر همواره از ما خاندان بود تا وقتی فرزند بد یمن او عبد الله رشد و نمو نمود!
الْمَشْئُومُ: و الْمَشْئُومُ في مقابل ما كان مباركا ميمونا (التحقيق)./ شوم و بد یمن (المعجم البسیط)
انسان با غیرت هرگز مرتکب فاحشه زنا نمیشود.
غَيُورٌ: هو فَعُول من الغَيْرة و هي الحَمِيّة و الأَنَفَة (لسان العرب)./ حمیة: شهامت و مردانگی (المعجم البسیط)
از وقتی که حق را دیدم، هیچ گاه در آن دچار تردید نشدم.
بسیاری از
مترجمین "أُرِيتُهُ" را مجهول پنداشتهاند. اگر مجهول باشد، اینطور معنا میشود: از وقتی که حق بر من آشکار گردید... این ماده، به گونهای است که باید در معلوم و مجهول آن دقت شود (فاطمی)
فرزند آدم را چه با فخر فروشی! اول او نطفه است و آخر او جیفه. نه میتواند خودش را روزی بدهد و نه میتواند مرگ را از خودش دور نماید.
جِيفَةٌ: لاشه گندیده مرده (فرهنگ ابجدی)
حتْف: مرگ (المعجم البسیط)
مثل دنیا مانند مار است که پوست ملایم بیرون دارد و زهر کشنده درون. جاهل فریفته در هوای او به سر میبرد و عاقل دانا از او میگریزد.
لَيِّنٌ مَسُّهَا: ظاهر فریبنده. اگر تحت اللفظی معنا کنیم، ماری که پوست آن هنگام لمس کردن ملایم است (فاطمی)
السَّمُّ: زهر (واژههای نهچ البلاغة)./ نهج البلاغه فیض الاسلام، "السُّمُّ" به ضم سین دارد (فاطمی)
النَّاقِعُ: النقع: کشنده. سمًّ ناقِعٌ: زهر كشنده (فرهنگ ابجدي)
الْغِرُّ: مغرور و فریفته شده (واژههای نهچ البلاغة)
به او گفته شد: چگونه ترا مییابیم، یا امیر المؤمنین؟ فرمود: چگونه است حال کسی که در بودش نابود است، در سلامتیاش بیمار است و در محل امنش ناامن؟!
يَفْنَى بِبَقَائِهِ: كلما طال عمره و هو البقاء تقدم إلى الفناء (صبحی صالح)./ با بقاء خود فانى ميشود،يعنى هر قدر از عمرش ميگذرد به مرگ نزديكتر مىشود (ت. صبحی صالح)
يَسْقَمُ بِصِحَّتِهِ: با صحتش بيمار ميشود يعنى با گذشت دوران سلامتى به پيرى و بيمارى نزديك مىشود (ت. صبحی صالح)
يُؤْتَى مِنْ مَأْمَنِهِ: مترجم "صبحی صالح"، این فر از را اینگونه ترجمه کردهاست: "در امنگاهش بر او فرود مىآيد، يعنى مرگ در جائى قرار دارد كه مأمن انسان محسوب مىشود و آن عبارت از بدن و دنياى اوست،كه اسباب مرگ در درون آن نهفته شده است." باید گفت: اگرچه مترجمین و شارحین، این فراز را به زبان معمولی نزدیک کردهاند اما به نظر من این گفتار، دارای پارادوکس شاعرانه قدرتمند و زیبای است (فاطمی)
انسان زیر زبان خودش پنهان است.
مَخْبُوءٌ: خبأ الشّيء ستره و أخفاه (بنیاد نهج البلاغة)./ خبأ: پوشاند و مخفی کرد (المعجم البسیط)
سوال شده آزاد است تا وقتی وعده ندهد.
به هرکس چهار چیز داده شود، از چهار چیز محروم نمیگردد: 1- به هرکس توفیق دعا داده شود، از اجابت محروم نمیگردد. 2- به هرکس توفیق توبه داده شود، از قبول محروم نمیگردد. 3- به هرکس توفیق استغفار داده شود، از آمرزش محروم نمیگردد. 4- به هرکس توفیق شکر گذاری داده شود، از نعمت بیشتر محروم نمیگردد.
هرکس با حق زورآزمایی نماید، حق او را بر زمین میزند.
صَارَعَ: پیکار و نبرد کرد، دست و پنجه نرم کرد، کشتی گرفت. صرْع: به زمین افکندن (المعجم البسیط)
کسی را که نزدیکان او را واگذارد، بیگانگان فرصتی برای او فراهم میکنند.
ضائع: گم شد، از دست رفته (المعجم البسیط)أتاح: فراهم کرد، میسر ساخت، آماده کرد (المعجم البسیط)
از پوشش دهندگان گناهان بزرگ، فریادرسی داغ دیده و شاد کردن دل اندوهگین است.
كَفَّارَاتِ: ما يكفّر به اي يغطّى به الإثم (بنياد نهج البلاغه)
إغاثة: کمک کردن و مدد رسانی (المعجم البسیط)
الملهوف: الحزین (بنیاد نهج البلاغه)./ لهف: حسرت خورد... ملهوف: داغ دیده، دلسوخته، در حسرت (المعجم البسیط)
التنفیس: التفريج من الغمّ الّذي يأخذ بنفسه (شرح ابن میثم)./ و النَّفْس: الرُّوح. و النَّفَس: الفَرَج من الكَرْب (تهذيب اللغة)
مکروب: مهموم و مغموم، سخت اندوهگین (المعجم البسیط)
هرکس خودش را در جایگاههای تهمت قرار دهد، پس گمان برندگان بد را به خودش ملامت نکند.
مردم فرزندان دنیایند و مردی در دوستی مادرش ملامت نمیگردد.
نفس انسان گامهای او است به سوی مرگش.
خطوة: مسافت یک گام. جمع آن خطی، خطوات (المعجم البسیط)
الحروریة: بفتح الحاء الخوارج الذين خرجوا على عليّ (علیه السلام) بحروراء (صبحى صالح)
یتهجد: یصلی باللیل (صبحی صالح)
هلاک شد کسی که قدرش را ندانست.
روزگار دو روز است: روزی به نفع تو است و روزی بر ضرر تو. وقتی به نفعت بود، سر به طغیان مزن و هنگامی که بر ضررت بود، شکیبا باش.
به او گفته شد: اگر رنگ محاسنتان را تغییر میدادید، یا امیر المومنین!... فرمود: رنگ کردن محاسن زینت و آراستن است و ما قومی هستیم که در مصیبت به سر میبریم! –مرادش از مصیبت، درگذشت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم بود!
الْخِضَابُ: خضب: رنگین ساخت، سرسبز شد (المعجم البسیط)./ این کمال صدق و وفاداری یک انسان، نسبت یه کسی است که او را دوست میدارد. به نظر میآید که این سوال در زمان خلافت مولا باشد. چون از واژه "امیر المؤمنین" استفاده شده است. اگرچه خاصان در زمان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هم او را به عنوان "امیر المؤمنین" میشناختند اما خاصان با روحیه مولا آشنا بودند (فاطمی)
إِنَّ أَعْظَمَ الْحَسَرَاتِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ حَسْرَةُ رَجُلٍ كَسَبَ مَالًا فِي غَيْرِ طَاعَةِ اللَّهِ فَوَرِثَهُ رَجُلٌ فَأَنْفَقَهُ فِي طَاعَةِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ فَدَخَلَ بِهِ الْجَنَّةَ وَ دَخَلَ الْأَوَّلُ بِهِ النَّار.(2)از بزرگترین حسرتها در روز قیامت، حسرت مردی است که مالی را از طریق غیر طاعت خداوند کسب کرد. پس آن مال را مردی به ارث برد و در راه طاعت خداوند سبحان مصرف نمود. او توسط آن مال وارد بهشت گردید و اولی به خاطر آن مال پا به جهنم گذاشت.
يَا ابْنَ آدَمَ إِذَا رَأَيْتَ رَبَّكَ سُبْحَانَهُ يُتَابِعُ عَلَيْكَ نِعَمَهُ وَ أَنْتَ تَعْصِيهِ فَاحْذَرْهُ.(3)
پسر آدم! وقتی دیدی که پروردگار تو نعمتهایش را دنبال هم میفرستد و تو او را معصیت میکنی، از او بهراس!
تابع: دنبال کرد، ادامه داد، پیگیری کرد (المعجم البسیط)
و در خبر "ضرار بن ضمره ضبابی" است، هنگامی که بر معاویه وارد شد و از او در مورد امیر المؤمنین (علیه السلام) پرسید. ضرار گفت: شهادت میدهم که او را در بعضی جایگاههای عبادتش دیدم، در حالی که شب پردههای سیاهش را فرو میافکند و او در محراب خودش ایستاده بود. محاسنش را در قبضه داشت و چونان مارگزیده بر خود میپیچید و گریه سوزناکی داشت و میگفت: آی دنیا! آی دنیا! از من دور شو! آیا خود را بر من خرامان میکنی و یا شوق دیدار من داری؟! وقت سرزدن تو نیست. این امکان ندارد! برو غیر مرا فریب بده. من به تو محتاج نیستم. تورا سه بار طلاق دادم. زندگی تو کوتاه است، ارزش تو بیارزشی و آرزوی تو ناچیز! آه! از کمی ره توشه، دوری راه، مسافرت طولانی و ورود در جایگاه بزرگ!
أرخی: إرخاء: شل کرد (المعجم البسیط)./ کنایه از پایین آوردن (واژهها نهج البلاغه)
1) . همان، ص480
إِلَيْكِ عَنِّي: تنحّي عني (مجمع البحرين)./ إلیک: اسم فعل است، به معنا ابتعدی (فاطمی)سُدُول: پرده، ستر: أرخی اللیل سدوله: هوا تاریک شد. شب پرده سیاهش را افکند (المعجم البسیط)./ سدول: جمع سديل و هو ما أسدل على الهودج، و المراد حجب ظلامه (صبحی صالح)
يَتَمَلْمَلُ: لا يستقر من المرض كأنه على ملة، و هي الرماد الحار (صبحی صالح)./ تململ: به این دست و آن دست تکان خورد، این پهلو و آن پهلو شد (المعجم البسیط)
السَّلِيمِ: الملدوغ من حيّة و نحوها (صبحی صالح)
هیهات: اسم فعل است: دور شد، محال است (المعجم البسیط)
هرکس شب را به روز آورد و اندوهگین دنیا باشد، از قضای خداوند ناراضی است و هرکس از مصیبتی که بر او نازل شده شکایت کند، از پروردگارش شکایت میکند. هرکس ثروتمندی را به خاطر ثروتش کرنش نماید، دو سوم دینش را از دست داده است و هرکس قرآن تلاوت نماید و به جهنم برود، از کسانی است که آیات خداوند را به استهزا گرفته است. هرکس دلش شیفته دنیا گردد، این دل، به سه چیز پیوند میخورد: اندوهی که از او دور نمیشود، آزمندیای که دست از سرش بر نمیدارد و آرزویی که به آن نمیرسد.
لَهِجَ: شفته شد (المعجم البسیط)./ لَهِجَ فلان بكذا و كذا: أي: أُولِعَ به (كتاب العين)
الْتَاطَ: التصق (صبحی صالح)
1) . همان، ص508
لَا يُغِبُّهُ: فرصت نمیدهد (واژه های نهج البلاغه)./ و فُلانٌ لا يُغِبُّنا عَطاؤُهُ، أي يأتينا كُلَّ يَوْم (القاموس المحيط)
از سخنان آن امام معصوم است به کمیل بن زیاد نخعی. کمیل گفت: امیر المؤمنین علی بن ابی طالب (علیه السلام) دستم را گرفت. پس مرا به سمت قبرستان برد. وقتی به صحرا رسید، نفس عمیقی کشید. بعد فرمود: آی کمیل بن زیاد! این قلبها، ظرفهایی هستند. بهترین آنها راز دارترین آنها است. پس آنچه را که به تو میگویم، از من به یادگار داشته باش: مردم به سه دسته تقسیم میشوند: دانشمندان الهی، دانش پژوهان به دنبال رهایی و اوباشهای چون ریز مگسهای در مسیر باد؛ پیروان هر بانگی که با بازدم بادی تغییر جهت میدهند، از روشنایی دانش بهره نمیبرند و به تکیهگاه محکم تکیه نمیزنند.
الْجَبَّانِ: المقبرة: گورستان (صبحی صالح)
تَنَفَّسَ الصُّعَدَاءَ: تنفس تنفسا ممدودا طويلا (صبحی صالح)
أَوْعِيَةٌ: جمع وعاء و هو الإناء و ما أشبهه (صبحى صالح)./ و الوِعَاء: ظَرْفُ الشَّىْءِ، و الجمع أوْعِيَة (كتاب الماء)
أَوْعَاهَا: أشدّها حفظا: نگاهدارندهتر (صبحى صالح)
عَالِمٌ رَبَّانِيٌّ: العارف باللَّه، المنسوب إلى الرب (صبحى صالح)
هَمَجٌ: محركة
الحمقى من الناس: مردم نادان و احمق (صبحى صالح)./ همج: نادان، احمق، بی فرهنگ... همجیة: توحش و بیفرهنگی (المعجم البسیط)./ الهَمَجُ: جمع هَمَجَةٍ، و هو ذبابٌ صغير كالبعوض يسقط على وجوه الغنم و الحمير و أعْيُنِها (الصحاح)
رَعَاعٌ: مردمان پست و فرو مایه، اوباش و اراذل (المعجم البسیط)./ هَمَجٌ رَعَاعٌ: این ترکیب، نشانگر قدرت زبانی مولا است (فاطمی)
نَاعِقٍ: مجاز عن الداعي إلى الباطل أو حق: بانگ زننده،كنايه از دعوت كننده بسوى باطل يا حق است (صبحی صالح)
رُكْنٍ: پشتوانه هر چیز، پی و پایه، ستون (المعجم البسیط)
یلجئوا: لجأ: پناه برد (المعجم البسیط)./ لَجِئَ إِلَيْهِ: پناه گرفت بوى (مقدمة الأدب)يَا كُمَيْلُ الْعِلْمُ خَيْرٌ مِنَ الْمَالِ الْعِلْمُ يَحْرُسُكَ وَ أَنْتَ تَحْرُسُ الْمَالَ وَ الْمَالُ تَنْقُصُهُ النَّفَقَةُ وَ الْعِلْمُ يَزْكُوا عَلَى الْإِنْفَاقِ وَ صَنِيعُ الْمَالِ يَزُولُ بِزَوَالِهِ:
آی کمیل! دانش بهتر از مال است. دانش ترا حراست میکند و تو از مال. مال را انفاق کم میکند و دانش با انفاق افزوده میشود. شخصیت دست پرورده مال با کاهش آن فرو میریزد.
يَا كُمَيْلَ بْنَ زِيَادٍ مَعْرِفَةُ الْعِلْمِ دِينٌ يُدَانُ بِهِ بِهِ يَكْسِبُ الْإِنْسَانُ الطَّاعَةَ فِي حَيَاتِهِ وَ جَمِيلَ الْأُحْدُوثَةِ بَعْدَ وَفَاتِهِ وَ الْعِلْمُ حَاكِمٌ وَ الْمَالُ مَحْكُومٌ عَلَيْهِ:
آی کمیل بن زیاد! شناخت دانش آیینی است که به آن پاداش داده میشود. به وسیله آن انسان در زمان حیاتش کسب طاعت میکند و بعد از مرگش خوشنامی برجای میگذارد. علم فرمانده است و مال فرمانبر.
مَعْرِفَةُ الْعِلْمِ دِينٌ: معرفة فضل العلم أو شرف العلم أو وجوب العلم دين يدان به (شرح نهج البلاغه: ابن ابی الحدید)./ این سخن مولا وقتی روشن میشود که علم را از دیدگاه اهلبیت (علیهم السلام)، نگاه کنیم و ببنیم که آنها واژه "علم" را در کجا به کار مییرند. در مکتب اهلبیت (علیهم السلام)، هرچیزی که به سرنوشت نهایی انسان ربطی نداشته باشد، علم نیست. یک نوع مهارت است (فاطمی)
يَا كُمَيْلُ هَلَكَ خُزَّانُ الْأَمْوَالِ وَ هُمْ أَحْيَاءٌ وَ الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِيَ الدَّهْرُ أَعْيَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ وَ أَمْثَالُهُمْ فِي الْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ هَا إِنَّ هَاهُنَا لَعِلْماً جَمّاً -وَ أَشَارَ بِيَدِهِ إِلَى صَدْرِهِ- لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً بَلَى أَصَبْتُ لَقِناً غَيْرَ مَأْمُونٍ عَلَيْهِ مُسْتَعْمِلًا آلَةَ الدِّينِ لِلدُّنْيَا وَ مُسْتَظْهِراً بِنِعَمِ اللَّهِ عَلَى عِبَادِهِ وَ بِحُجَجِهِ عَلَى أَوْلِيَائِهِ أَوْ مُنْقَاداً لِحَمَلَةِ الْحَقِّ لَا بَصِيرَةَ لَهُ فِي أَحْنَائِهِ يَنْقَدِحُ الشَّكُّ فِي قَلْبِهِ لِأَوَّلِ عَارِضٍ مِنْ شُبْهَةٍ أَلَا لَا ذَا وَ لَا ذَاكَ أَوْ مَنْهُوماً بِاللَّذَّةِ سَلِسَ الْقِيَادِ لِلشَّهْوَةِ أَوْ مُغْرَماً بِالْجَمْعِ وَ الِادِّخَار لَيْسَا مِنْ رُعَاةِ الدِّينِ فِي شَيْءٍ أَقْرَبُ شَيْءٍ شَبَهاً بِهِمَا الْأَنْعَامُ السَّائِمَةُ كَذَلِكَ يَمُوتُ الْعِلْمُ بِمَوْتِ حَامِلِيهِ:
آی کمیل! مال اندوزان نابودند، هرچند که زنده هستند و دانشمندان تا همیشه تاریخ جاودانه خواهند ماند. بدنهاشان ناپیدایند و یادمانهاشان در خاطرهها پیدا. اینجا مالامال از دانش است، –اشاره به سینه مطهرش نمود- اگر برای او دانش پژوهانی پیدا کرده بودم! آری تیزهوشانی یابیدم اما غیر قابل اعتماد؛ آنانی که ابزار دین را برای دنیا به کار میبرند، با نعمت الهی بر بندگان خداوند و با حجتها و برهانهای آن بر اولیای خداوند برتری میجویند. و یا برای برداشتن بار حق سربهراه هستند اما بصیرتی در دریافت نکتههای باریک ندارند. برای کوچکترین شبهه، جرقه شک در دلشان روشن میشود. نه آنها قابل اعتمادند و نهاینها قابل انتقال علوم. دو استعداد دیگر نیز وجود دارند اما شکم پرست و رام شهوت و یا دنیا طلب و سرگرم جمع آوری و ذخیره سازی مال. این دو هم نمیتوانند پاسداران دین باشند. شبیهترین چیز به اینها حیوانات چرندهاند. اینچنین است که دانش، با مرگ دانشمند میمیرد!
وَ أَمْثَالُهُمْ فِي الْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ: أي آثارهم و ما دونوه من العلوم فكأنهم موجودون (ابن ابى الحديد)
أَصَبْتُ: وجدت (صبحی صالح)
حَمَلَةً: بالتحريك جمع حامل... أي لو وجدت له حاملين لأبرزته و بثثته (صبحی صالح)
لَقِناً: من یفهم بسرعة (صبحی صالح)
أَوْ مُنْقَاداً لِحَمَلَةِ: هو المنساق المقلّد في القول و العمل، و لا بصيرة له في دقائق الحق و خفاياه، فذاك يسرع الشك إلى قلبه لأقل شبهة (صبحی صالح): كسى كه تقليدوار نه بر اساس آگاهى و بصيرت از حق پيروى مىكند (ت. صبحی صالح)
أَحْنَائِهِ: أي جوانبه، و مفردها حنو (صبحی صالح)./ أَحْنَائِهِ: بفتح الهمزة، أي في جوانبه، أي ليس له غور و تعمق (مجمع البحرين)
يَنْقَدِحُ: روشن میشود. قدح: آتش روشن کرد، دشنام داد، تهمت زد (المعجم البسیط)
مَنْهُوماً: المفرط في شهوة الطعام (صبحی صالح)
سَلِسَ: سهلة (صبحی صالح): آسان، رام و مطیع (ت. صبحی صالح)
الْقِيَاد: افسار (المعجم البسیط)
مُغْرَماً: المولع بجمع المال (صبحی صالح)./ فلان مُغْرَمٌ بكذا أي لازم له مُولَعٌ به (لسان العرب)./ مُغْرَماً: حريص در جمع مال، شيفته و آزمند بچيزى (ت. صبحی صالح)
الْأَنْعَامُ: البهائم (صبحی صالح)
السَّائِمَةُ: التي ترسل لترعى من غير أن تعلف (صبحی صالح)
بَلَى أَصَبْتُ لَقِناً غَيْرَ مَأْمُونٍ عَلَيْهِ مُسْتَعْمِلًا آلَةَ الدِّينِ لِلدُّنْيَا...: به نظر می آید که مولا در این فراز، چهار دسته از انسانها را مطمح نظر قرار داده است: 1- آدمهای خوش فهم و زیرک که هدفشان برتری جویی و رسیدن به دنیا است اما از دین استفاده ابزاری میکنند. میگویند: البر کامو به دکتر علی شریعتی نامهای نوشته بود. به این مضمون که روش مبارزاتی شما پسندیدهتراست. زیرا ما که دین را محکوم میکنیم، توفیق جذب تودهها را نداریم. 2- آدمهای خوش عقیده اما چشم و گوش بسته، با باوری ارثی که با کوچکترین ترفند شیاطین تغییر عقیده میدهند. من خودم کسانی را میشناختم که افتخارشان، شرکت کردن در دوره قرآن بود و یا سوزن را با خواندن آیه قرآنی تا سوراخ آن در بدنششان فرو میکردند اما همینها وقتی به جایی رسیدند، به عنوان افراطیترین دینسیزان پا به صحنه گذاشتند. 3- آدمهای لذت پرست و شکم باره که هدفشان، شکم و شهوت است و به این هدف از طریق دین بهتر میرسند. 4- آدمهای موش مانندی که صرفا به جمع آوری و ذخیره سازی مشغولند اما برای چه کسی ذخیره میکنند؟ مهم نیست. مثال
چهارپایان صحراچر، بیشتر به این دو گروه اخیر میخورد. زیرا این دو گروه، از لحاظ فکری کشش بیشتر از حیوانات را ندارند (فاطمی)
اللَّهُمَّ بَلَى لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً وَ إِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً لِئَلَّا تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَ بَيِّنَاتُهُ وَ كَمْ ذَا وَ أَيْنَ أُولَئِكَ وَ اللَّهِ الْأَقَلُّونَ عَدَداً وَ الْأَعْظَمُونَ عِنْدَ اللَّهِ قَدْراً يَحْفَظُ اللَّهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَ بَيِّنَاتِهِ حَتَّى يُودِعُوهَا نُظَرَاءَهُمْ وَ يَزْرَعُوهَا فِي قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَى حَقِيقَةِ الْبَصِيرَةِ وَ بَاشَرُوا رُوحَ الْيَقِينِ وَ اسْتَلَانُوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفُونَ وَ أَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ وَ صَحِبُوا الدُّنْيَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْأَعْلَى أُولَئِكَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ وَ الدُّعَاةُ إِلَى دِينِهِ آهِ آهِ شَوْقاً إِلَى رُؤْيَتِهِمْ انْصَرِفْ يَا كُمَيْلُ إِذَا شِئْتَ.(1)
مگر اینکه آری، زمین از کسی که با برهان، دین خداوند را بر پای دارد، خالی نیست؛ یا آشکار و شناخته شده و یا بیمناک و پنهان. تا حجتها و دلایل روشن الهی باطل نگردد. آنان چه تعدادند و کجایند؟!.. به خداوند سوگند! آنان به شمارش، اندکند و در پیشگاه خداوند از منزلت بزرگ برخوردارند! خداوند به وسیله آنها حجتها و دلایل روشنش را حفظ میکند، تا آن هنگام که به همانندشان بسپارد و در قلوب همانند آنان بذر افشانی نماید. علم و دانش با شناخت واقعی به آنان روی میآورد، آنان با جانمایه یقین مرتبطند، آنچه را که ناز پروردگان طاقت فرسا پندارند، آسان میشمارند و به آنچه که جاهلان وحشت دارند، انس میگیرند. بدنهاشان در دنیا است و روان هاشان ستارگان محل بالا. آنها جانشینان الهی در زمین او و دعوت کنندگان به سوی دین او هستند. آه! چقدر مشتاق دیدار آنانم! کمیلا! هر وقت خواستی برگرد!
1) . همان، ص496
اللَّهُمَّ بَلَى: از برخی فرهنگها، بر میآید که گاهی از "اللَّهُمَّ" اراده استثنا میشود. منتها گاهی با "إلّا" میآید و گاهی به خاطر اختصار حذف میشود. شارحین، در این زمینه چیزی نگفتهاند (فاطمی)
مَغْمُوراً: غمره الظلم حتى غطّاه فهو لا يظهر (صبحی صالح): مجهول، گمنام، يعنى ظلم باعث شده است كه آنها از انظار پنهان بمانند (ت. صبحی صالح)./ غَمرَ: پوشاند (المعجم البسیط)
اسْتَلَانُوا: عدوّا الشيء لينا (صبحی صالح)
اسْتَوْعَرَهُ: عدّه وعرا خشنا (صبحی صالح): آن را خشن و ناهموار شمرد (ت. صبحی صالح)./ وعِر: سخت و صعب العبور (المعجم البسیط)
الْمُتْرَفُونَ: رجل مُتْرف: منعَّم (جمهرة اللغة)./ أهل الترف و النعيم (صبحی صالح): اهل ناز و نعمت (ت. صبحی صالح)./ ترف: رفاه، رفاه بیش از حد، ناز و نعمت (المعجم البسیط)
آهِ آهِ: و التحقيق: أنّ آهِ و نظائرها من أسماء الأصوات: و هي ألفاظ تخرج عن فم الشخص المتوجّع الحزين، و اختلاف الصيغ و الألفاظ إنّما يحصل باختلاف الحالات في الحزن و التوجّع (التحقيق)./ آوَّهْ، و أوَّهْ، و آوُوهْ، و أوْهِ، و أوْهَ، و آهَ كُلُّها: كلمةٌ معناها التحزُّنُ... و رجُلٌ أوَّاهٌ: كثيرُ الحُزْنِ (المحكم و المحيط الأعظم)
و من کتابة له علیه السلام
بعد از حمد و ستایش خداوند، پسر حنیف! به من رسیده است که جوانی از ثروتمندان بصره تو را به مهمانیای دعوت کرد و تو نیز به سرعت به آنسوی شتافتی. در این ضیافت، غذاهای مطبوع و رنگارنگ برایت در نظر گرفته شد و
بشقابهای گوناگون رد و بدل گردید. گمان نمیکردم که تو دعوت قومی را بپذیری که نیازمندانشان دور شده و ثروتمندانشان دعوت. پس بر آنچه از آن میجویی نگاه کن. لقمههای شبههناک را از دهان دور بینداز و از آنچه در پاک بودنش یقین داری تناول نما.مَأْدُبَةٍ: الطعام يصنع لدعوة أو عرس (صبحی صالح)./ مهمانى (واژههای نهج البلاغه)
الْجِفَانُ: جَفْنَة يعنى كاسه سفالين كه ويژه طعام است... وَ جِفانٍ كَالْجَوابِ: كاسههايى بزرگ چون حوضچهها و آبگيرها (ترجمه مفردات الفاظ قرآن)
تُسْتَطَابُ لَكَ: يطلب لك طيبها (صبحی صالح): براى تو غذاهاى پاكيزه طلب مىشود (ت. صبحی صالح)
الْأَلْوَانُ: المراد هنا أصناف الطعام (صبحی صالح): رنگارنگ،مقصود غذاهاى مختلف و گوناگون است (ت. صبحی صالح)
عَائِلُهُمْ: (محتاجهم (صبحی صالح)./ عائل: الفقیر (شرح ابن میثم)
مجفوّ: مطرود (صبحی صالح) جفا شده (ت. صبحی صالح)
تَقْضَمُهُ: أكل بطرف أسنانه،و المراد الأكل مطلقا (صبحی صالح)
فَالْفِظْهُ: أطرحه (صبحی صالح)
فَنَلْ مِنْهُ: تناول کن و بخور (واژههای نهج البلاغة)./ به نظر میآید که این لغتنامه، معنای استعاری این واژه را در نظر گرفته است و الا، صحاح اللغة در این زمینه چنین دارد: نَالَ خيراً يَنَالُ نَيْلًا، أى أصاب (فاطمی)
أَلَا وَ إِنَّ لِكُلِّ مَأْمُومٍ إِمَاماً يَقْتَدِي بِهِ وَ يَسْتَضِيءُ بِنُورِ عِلْمِهِ أَلَا وَ إِنَّ إِمَامَكُمْ قَدِ اكْتَفَى مِنْ دُنْيَاهُ بِطِمْرَيْهِ وَ مِنْ طُعْمِهِ بِقُرْصَيْهِ أَلَا وَ إِنَّكُمْ لَا تَقْدِرُونَ عَلَى ذَلِكَ وَ لَكِنْ أَعِينُونِي بِوَرَعٍ وَ اجْتِهَادٍ وَ عِفَّةٍ وَ سَدَادٍ:
بدانید که هر پیروی پیشوایی دارد که به آن اقتدا میکند و از نور دانش او بهره میبرد. بدانید که پیشوای شما از دنیای خودش به دو جامه مندرس اکتفا
کرده و از خوردنیهای خودش به دو قرص نان. بدانید که شما توان تحمل این زندگی را ندارید اما با پارسایی، تلاش، پاکدامنی و راست کرداری کمکم نمایید!
طِمْرَيْهِ: و الطِّمْرُ: الثَوْبُ الخَلَقُ (الصحاح)./ الطِّمْرُ: لباس پوسيده و كهنه (ت. صبحی صالح)
طُعْمِهِ: ما يطعمه و يفطر عليه (صبحى صالح): خوردنى (ت. صبحی صالح)
سَدَادٍ: صحت و درستی (المعجم البسیط)./س سَدَادٍ: راستى
و درستى در كردار و گفتار (ت. صبحی صالح)فَوَاللَّهِ مَا كَنَزْتُ مِنْ دُنْيَاكُمْ تِبْراً وَ لَا ادَّخَرْتُ مِنْ غَنَائِمِهَا وَفْراً وَ لَا أَعْدَدْتُ لِبَالِي ثَوْبِي طِمْراً:
به خداوند سوگند! از دنیای شما طلا و نقرهای ذخیره نکردم، از غنیمتها مالی نیندوختم و بر جامههای کهنهام نیفزودم.
فَوَاللَّهِ مَا كَنَزْتُ: در این فراز، من به نهج البلاغه فیض الاسلام اعتماد کردم. نهج البلاغه به توضیح صبحی صالح و شرح ابن حدید مقداری اضافه دارد که معلوم نیست سخن مولا باشد (فاطمی)
تِبْراً: قطعههای طلا (واژههای نهج البلاغة)./ تِبْراً: فتات الذهب و الفضة قبل أن يصاغ (صبحی صالح)
وَفْراً: المال (صبحی صالح)
طِمْراً: الثوب البالي (صبحی صالح)
بَلَى كَانَتْ فِي أَيْدِينَا فَدَكٌ مِنْ كُلِّ مَا أَظَلَّتْهُ السَّمَاءُ فَشَحَّتْ عَلَيْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ وَ سَخَتْ عَنْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ آخَرِينَ وَ نِعْمَ الْحَكَمُ اللَّهُ وَ مَا أَصْنَعُ بِفَدَكٍ وَ غَيْرِ فَدَكٍ وَ النَّفْسُ مَظَانُّهَا فِي غَدٍ جَدَثٌ تَنْقَطِعُ فِي ظُلْمَتِهِ آثَارُهَا وَ تَغِيبُ أَخْبَارُهَا وَ حُفْرَةٌ لَوْ زِيدَ فِي فُسْحَتِهَا وَ أَوْسَعَتْ يَدَا حَافِرِهَا لَأَضْغَطَهَا الْحَجَرُ وَ الْمَدَرُ وَ سَدَّ فُرَجَهَا التُّرَابُ الْمُتَرَاكِمُ وَ إِنَّمَا هِيَ نَفْسِي أَرُوضُهَا بِالتَّقْوَى لِتَأْتِيَ آمِنَةً يَوْمَ الْخَوْفِ الْأَكْبَرِ وَ تَثْبُتَ عَلَى جَوَانِبِ الْمَزْلَقِ:
آری از آنچه آسمان روی آن سایه افکنده، در دست ما فدک بود. پس قومی بر آن بخل ورزیدند و قوم دیگر از آن سخاوتمندانه چشم پوشی نمودند و خداوند بهترین قضاوتگر است! مرا با فدک و غیر فدک چه کار! در حالی که فردا جایگاه انسان در گور است. در ظلمت آن نشانههایش از بین میرود و خبرهایش ناپدید میگردد؛ گودالی که اگر دستان گورکن مقداری آن را فراختر نماید، سنگ و کلوخ در آن جایگاه فرو ریزد و سوراخهای آن را خاک انبوه مسدود میکند. این نفس من است، آن را با پرهیزکاری رام میکنم تا روز هراس بزرگ در امان باشد و بر کنارههای لغزشگاهها استوار بماند.
شَحَّتْ: بخل ورزید (واژههای نهج البلاغه)
سَخَتْ: آن را ترک نمود، از آن صرف نظر نمود (واژههای نهج البلاغه)مَظَانُّهَا: جمع مظنة و هو المكان الذي يظنّ فيه وجود الشيء (صبحی صالح): جمع مظنَّة،جائيكه گمان وجود چيزى مى رود (ت. صبحی صالح)
جَدَثٌ: قبر (صبحی صالح)
حُفْرَةٌ: گودال (واژههای نهج البلاغه)
فُسْحَتِهَا: گشادگی. فسیح: وسیع و گسترده، فراخ (المعجم البسیط)
الْمَدَرُ: جمع مدرة مثل قصب و قصبة و هو التراب المتلبد، أو قطع الطين (صبحی صالح): جمع مدرة كلوخها، پاره گلهاى بهم چسبيده (ت. صبحی صالح)
فُرَجَهَا: جمع فرجة، مثال غرف و غرفة كل منفرج بين شيئين (صبحی صالح): جمع فرجة،شكافها (ت. صبحی صالح)
أَرُوضُهَا: أذلّلها (صبحی صالح): رام و مطیع کردن (ت. صبحی صالح)
الْمَزْلَق: لغزشگاه (واژههای نهج البلاغه)./ المزلق: و مثله المزلقة موضع الزلل،و هو المكان الذي يخشى فيه أن تزل القدمان و المراد هنا الصراط (صبحی صالح)
وَ لَوْ شِئْتُ لَاهْتَدَيْتُ الطَّرِيقَ إِلَى مُصَفَّى هَذَ الْعَسَلِ وَ لُبَابِ هَذَا الْقَمْحِ وَ نَسَائِجِ هَذَا الْقَزِّ وَ لَكِنْ هَيْهَاتَ أَنْ يَغْلِبَنِي هَوَايَ وَ يَقُودَنِي جَشَعِي إِلَى تَخَيُّرِ الْأَطْعِمَةِ وَ لَعَلَّ
بِالْحِجَازِ أَوْ الْيَمَامَةِ مَنْ لَا طَمَعَ لَهُ فِي الْقُرْصِ وَ لَا عَهْدَ لَهُ بِالشِّبَعِ أَوْ أَبِيتُ مِبْطَاناً وَ حَوْلِي بُطُونٌ غَرْثَى وَ أَكْبَادٌ حَرَّى.(1)
اگر میخواستم، میتوانستم از پالوده عسل، مغز گندم و پارچه ابریشم استفاده کنم اما محال است که هوای نفس بر من غلبه کند و حرص و آزمندی مرا به سمت برگزیدن غذاهای متنوع بکشاند، در حالی که شاید در حجاز یا یمامه کسی باشد که به قرص نانی محتاج است و تجربه سیری را ندارد و یا اینکه سیر بخوابم در حالی که اطرافم شکمهای گرسنه و جگرهای آتش گرفته وجود داشته باشند؟!
مُصَفَّى: صاف و خالص (قاموس قرآن)
لُبَابِ: مغز (واژههای نهج البلاغه)
الْقَزِّ: الحریر (صبحی صالح): ابریشم (ت. صبحی صالح)جَشَع: شدت حرص (صبحی صالح)
الْقُرْصِ: الرغیف (صبحی صالح)
مِبْطَاناً: عظيم البطن لكثرة الأكل (بنیاد نهج البلاغه)
غَرْثَى: جائعة (صبحی صالح): شکمهای گرسنه (ت. صبحی صالح)
أَكْبَادٌ: جمع کبد: جگر (واژههای نهج البلاغه)
حَرَّى: مؤنث حران أي عطشان (صبحی صالح)
1) . همان، ص416
و من خطبة له علیه السلام و هی المعروفة بالشقشقیة
شَتَّانَ مَا يَوْمِي عَلَى كُورِهَا
وَ يَوْمُ حَيَّانَ أَخِي جَابِرِ
به خداوند سوگند! فلانی جامه خلافت را در بر نمود و او میدانست که جایگاه من در جانشینی چونان قطبی است که سنگ آسیا را به گردش در میآورد. سیل دانش از بلندای من سرازیر است و پرنده اوج پرواز بر فراز من توان رسیدن ندارد. پس این جامه رسا را از تن برکشیدم و از آن کناره گرفته شروع به اندیشدن کردم که آیا با دست بریده یورش برم و یا بر ظلمت شب، شکیبایی نمایم؛ ظلمتی که پیران در آن فرسوده میشوند، کودکان در آن پیر
میگردند و مؤمنی تا دیدار پروردگارش در زندان رنج به سر میبرد؟ دیدم که شکیبای از این دو، عاقلانهتر است. پس با چشم خاشاک نشسته و گلوی استخوان گرفته، شکیبایی کردم، در حالی که میراثم را تاراج رفته میدیدم! تا اینکه اولی از مسیر خودش گذشت و بعد از خود، طناب این آبشخور را به فلانی سپرد:
چقدر تفاوت است بین امروز من بر پالان خاک آلود این شتر
و روزگار همنشینی با جابر بردار حیان!
تَقَمَّصَهَا: لبسها کالقمیص (صبحی صالح)
الْقُطْبِ: حديدة تدور عليها الرّحى (اعلام سرخسی)./ ميله آهنى وسط آسياب (واژههای نهج البلاغه)./ قطب: ستونه آهنی آسیا و چرخ، آهنی است در سنگ پایین آسیا که سنگ بالا بر آن گردد، آهنی است که بر گرد آن سنگ بالا گردد (فرهنگ دهخدا)
يَنْحَدِرُ: سرازیر شدن (واژههای نهج البلاغه)./ حدَر الشىءَ... و أحدره: أنزله من علو إلى سُفل (الإفصاح)
يَرْقَى: بلند نمیشود، ارتفاع نمییابد (واژهای نهج البلاغه)./ رقِیَ: صعود کرد، بالا رفت (المعجم البسیط)
فَسَدَلْتُ: أرخاه (صبحی صالح)./ فَسَدَلْتُ: أرخاه،كناية عن غض النظر عن الخلافة (بنیاد نهج البلاغه)./ سَدَلَ الشَّعْرَ و الثوبَ... و أَسْدَلَه: أَرْخاه و أَرْسَلَه (لسان العرب)./ سدل: رها کرد یا شل کرد و پایین آورد –پرده را- (المعجم البسیط)طَوَيْتُ عَنْهَا كَشْحاً: طوی عنها کشحا: مال عنها (صبحی صالح)./ و فلان طوى كشحه إذا أعرض (شرح قرن هشتم)./ طَوَيْتُ عَنْهَا كَشْحاً: از آن دورى گزيد و كناره گرفت (ت. صبحی صالح)
طَفِق: شرع و أخذ (منهاج براعه)
أَرْتَئِي: يعني أتروّى و أرى لنفسي ما هو أصلح لها،و هو افتعل من رأى (منهاج براعة خویی)
أَصُولَ: الوثبة والحملة (منهاج براعة خویی)./ صال: جهید، حمله کرد (المعجم البسیط)
جَذَّاءَ: أي مقطوعة، يريد به قلة الناصر (اعلام سرخسی)
طَخْيَةٍ: ظلمة (صبحی صالح)./ و الطخية قطعة من الغيم و السحاب و قوله عمياء تأكيد لظلام الحال و اسودادها (شرح نهج البلاغة: ابن ابی الحدید)
يَهْرَمُ: شدة کبر السنّ (شرح ابن میثم)./ هرَم: نهایت پیری وسالخوردگی. هرِم: بسیار پیر و سالخورده (المعجم البسیط)
يَكْدَحُ: با زحمت و مشقت تلاش ميكند (واژههای نهج البلاغه)./ کدْح: تلاش (المعجم البسیط)
هَاتَا: اين يكى، اسم اشاره مؤنث است (واژههای نهج البلاغه)./ تا: اسْمٌ يُشارُ به إلى المُؤَنَّثِ، مِثْلُ: ذَا و تِهْ و ذِهْ... و يَدْخُلُ عليها ها، فيقال: هاتا (القاموس المحيط)
أَحْجَى: أَحْجَى بمعنى أجدر و أولى و أحقّ (النهاية في غريب الحديث و الأثر)./ و قيلَ: مَعْناه أَعْقَل (تاج العروس)
قَذًى: القَذَى: كاه و مانند آن كه در چشم افتد (فرهنگ ابجدي)./ هو ما يسقط فيها من غبار و نحوه ممّا يتأذّى به قذيت عينه تقذى قذى إذا سقطت في عينه قذاة (شرح قرن هشتم)
شَجًا: ما اعترض في الحلق من عظم و نحوه (صبحی صالح)./ الشَّجا: ما اعْتَرَضَ في الحَلْقِ من عَظْمٍ و نحوِه (القاموس المحيط)
تُرَاث: المیراث (صبحی صالح)
نَهْباً: غارت و چپاول (واژههای نهج البلاغه)./ السّلب و الغارة و الغنيمة (منهاج البراعة خویی)فَأَدْلَى: ألقی بها: آن را آویخت (صبحی صالح)./ أدلی: پایین فرستاد –سطل یا طناب را در چاه- أدلی بتصریح: سخنی ایراد کرد، أدلی بحجته: دلیل خود را بیان کرد (المعجم البسیط)
شَتَّانَ مَا: أي بعُد ما بینهما (اعلام سرخسی)./ شتان: اسم فعل ماضی است: دور شد (المعجم البسیط)
كُورِهَا: بار و پالان شتر (واژههای نهج البلاغه)./ كور: الرحل الذى يوضع على الناقة و "ها" عائد الى الناقة و "حيان" كان سيدا فى بنى حنيفة مطاعا فيهم و "جابر" اخو حيان اصغر منه يقول
الشاعر و هو اعشى الذى كان ينادم حيان ان هناك فرقا بعيدا بين يومين مرّا علىّ، ففى يوم كنت على كور الناقة فى السفر فى متاعب و زحمات، و فى يوم آخر كنت عند حيان فى رفاه و راحة (شرح و توضيح نهج البلاغه)
و في هذا الفصل من باب البديع في علم البيان عشرة ألفاظ: أولها: لقد تقمصها أي جعلها كالقميص مشتملة عليه و الضمير للخلافة... الثانية: ينحدر عني السيل يعني رفعة منزلته كأنه في ذروة جبل أو يفاع مشرف ينحدر السيل عنه إلى الوهاد... الثالثة: و لا يرقى إلي الطير هذه أعظم في الرفعة و العلو من التي قبلها ... الرابعة: سدلت دونها ثوبا... الخامسة: و طويت عنها كشحا... السادسة: أصول بيد جذاء... السابعة: أصبر على طخية عمياء... الثامنة: و في العين قذى... التاسعة: و في الحلق شجا... العاشرة: أرى تراثي نهبا كنى عن الخلافة بالتراث و هو الموروث من المال (شرح نهج البلاغة: ابن ابى الحديد)./ چنانکه میبینید، ابن ابی الحدید، تنها در فراز اول این خطبه، ده تصویر پیدا کرده است که یکی از دیگری شگفت انگیزتر است. چون –بحمد الله- در رابطه با نهج البلاغه به طور عموم و در رابطه با این خطبه به طور خصوص تحقیقات زیادی صورت گرفته، ما از بررسی تصویرها به طور جداگانه صرف نظر نمودیم و به این اکتفا میکنیم که اگر مجموع خطبه را در نظر بگیریم، در یک نگاه گذرا، میتوانیم، دوازده تصویر دیگر را بر تصویرهای ابن ابی الحدید اضافه نماییم. اینها عبارتند از: إِذْ عَقَدَهَا لِآخَرَ بَعْدَ وَفَاتِهِ، لَشَدَّ مَا تَشَطَّرَا ضَرْعَيْهَا، حَوْزَةٍ خَشْنَاءَ، فَصَاحِبُهَا كَرَاكِبِ الصَّعْبَةِ، لَكِنِّي أَسْفَفْتُ إِذْ أَسَفُّوا وَ طِرْتُ إِذْ طَارُوا، إِلَى أَنْ قَامَ ثَالِثُ الْقَوْمِ نَافِجاً حِضْنَيْهِ بَيْنَ نَثِيلِهِ وَ مُعْتَلَفِهِ، يَخْضَمُونَ مَالَ اللَّهِ خِضْمَةَ الْإِبِلِ نِبْتَةَ الرَّبِيعِ، إِلَى أَنِ انْتَكَثَ عَلَيْهِ فَتْلُهُ وَ أَجْهَزَ عَلَيْهِ عَمَلُهُ وَ كَبَتْ بِهِ بِطْنَتُهُ، وَ النَّاسُ كَعُرْفِ الضَّبُعِ إِلَيَّ يَنْثَالُونَ عَلَيَّ مِنْ كُلِّجَانِبٍ، مُجْتَمِعِينَ حَوْلِي كَرَبِيضَةِ الْغَنَمِ، لَأَلْقَيْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا وَ لَسَقَيْتُ آخِرَهَا بِكَأْسِ أَوَّلِهَا، أَزْهَدَ عِنْدِي مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ.
هم تصویرهای ابن ابی الحدید و هم تصویرهای بعدی را میتوان تحت عنوان تشبیه، تشخیص، استعاره، کنایه و مثل به خوانش گرفت (فاطمی)
فَيَا عَجَباً بَيْنَا هُوَ يَسْتَقِيلُهَا فِي حَيَاتِهِ إِذْ عَقَدَهَا لِآخَرَ بَعْدَ وَفَاتِهِ لَشَدَّ مَا تَشَطَّرَا ضَرْعَيْهَا فَصَيَّرَهَا فِي حَوْزَةٍ خَشْنَاءَ يغْلُظُ كَلْمُهَا وَ يَخْشُنُ مَسُّهَا وَ يَكْثُرُ الْعِثَارُ فِيهَا وَ
الِاعْتِذَارُ مِنْهَا فَصَاحِبُهَا كَرَاكِبِ الصَّعْبَةِ إِنْ أَشْنَقَ لَهَا خَرَمَ وَ إِنْ أَسْلَسَ لَهَا تَقَحَّمَ فَمُنِيَ النَّاسُ لَعَمْرُ اللَّهِ بِخَبْطٍ وَ شِمَاسٍ وَ تَلَوُّنٍ وَ اعْتِرَاضٍ فَصَبَرْتُ عَلَى طُولِ الْمُدَّةِ وَ شِدَّةِ الْمِحْنَةِ:
شگفتا! کسی که در زمان حیاتش همواره خواستار استعفا بود، ناگهان بعد از مرگش او را در تصرف دیگری در آورد. تا هردو به شیر تقسیم شده این ناقه برسند. پس آن را در طبیعت ناملایمی قرار داد؛ آنکه کلامش پر نیش بود و همنشینی با او پر چندش. دارای لغزش فراوان بود و پوزش دو چندان. همراهی با او چونان سوارکاری را مانند بود که بر جمّاله رمنده سوار شود. اگر مهارش را به سختی بکشد، دماغش دریده گردد. اگر سست بگیرد، خود را با سوارش نگونسار نماید. پس به خداوند سوگند! مردم به سرگردانی، هنجار شکنی، دو رنگی و کج مسیری مبتلا شدند و من در این مدت طولانی و شدت این گرفتاری شکیبایی کردم!
بَيْنَا: فعلى من البين، اشبعت الفتحة فصارت ألفا تقول: "بينا نحن نرقبه أتانا." (اعلام سرخسی)./ "إذ" بعد از "بینا و بینما" برای مفاجات میآید. مغنی اللبیب، در این زمینه چنین مینویسد: الرابع: أن تکون للمفجاة نصّ علیه سیبویه و هی الواقعة بعد بینا و بینما: فبینما العُسْرُ إذ دارت میاسر -ر.ک مغنی اللبیب، ج1، ص115- (فاطمی)
يَسْتَقِيلُهَا: يطلب إعفاءه منها (صبحی صالح)
تَشَطَّرَا: اقتسماه فأخذ كل منهما شطرا. و الضرع للناقة كالثدي للمرأة (صبحی صالح)./ شَطْرُ كلِّ شيء نِصْفُه... و شَطَرْتُ الشيءَ: جَعَلْتُهُ نِصْفَيْنِ (تهذيب اللغة)
حَوْزَةٍ: الناحية (اعلام سرخسی)./ حوزة: ناحیه، طرف، نزد (المعجم البسیط)./ فَصَيَّرَهَا فِي حَوْزَةٍ خَشْنَاءَ يغْلُظُ كَلْمُهَا وَ يَخْشُنُ مَسُّهَا: آنهایی که با ادبیات، مخصوصا شعر، سر و کار دارند، میدانند که جا انداختن عناصر طبیعی، در یک مطلب ذهنی و معنوی بسیار مشکل است و اینزبان قدرتمند و شگفت آور مولا است که این عناصر را اینگونه طبیعی جا انداخته است. اما انتظار نداشته باشیم که در ترجمه تمام آن زیباییها منتقل شوند (فاطمی)
خَشْنَاءَ: سخت و بدخو (واژههای نهج البلاغه)
كَلْمُهَا: جرحها،كأنه يقول خشونتها تجرح جرحا غليظا (صبحی صالح): زخم زبان و جراحت (ت. صبحی صالح)
الْعِثَارُ: السقوط و الكبوة (صبحی صالح)./ عثر: پای کسی به چیزی خورد، تعادلش را از دست داد، سکندری خورد، لغزید (المعجم البسیط)
الصَّعْبَةِ: الصّعْبة من الإبل: ما ليست بذلول (صبحی صالح): شترى كه رام نباشد (ت. صبحی صالح)
أَشْنَقَ: كفه بزمامه حتى ألصق ذفراه -العظم الناتىء خلف الأذن- بقادمة الرحل (صبحی صالح)./ أَشْنَقَ: مهار شتر را چنان كشيد كه استخوان پشت گوش شتر به قسمت جلو پالان رسيد (ت. صبحی صالح)./ أَشْنَقَ البعيرَ و: شتر را مهار كرد به طورىكه پس گردن آن به جلوى پالان چسبيد (فرهنگ ابجدي)
خَرَمَ: الشقّ (شرح ابن میثم)./ خرم: قطع (صبحی صالح) -بينى شتر را- دريد،پاره كرد (ت. صبحی صالح)
أَسْلَسَ: أرخی (صبحی صالح)./ أَسْلَسَ: افسار را شل و ول نمود (واژههای نهج البلاغه)
تَقَحَّمَ: رمى بنفسه في القحمة أي الهلكة (صبحی صالح): خود را به هلاكت انداخت (ت. صبحی صالح)./ تَقَحَّمَ الفَرَسُ بِرَاكِبِه: اسب سوار خود را از روى برزمين انداخت (فرهنگ ابجدي)
فَمُنِيَ: ابتلوا و أصيبوا (صبحی صالح): مردم مبتلا شدند (ت. صبحی صالح)
خَبْطٍ: سير على غير هدى (صبحی صالح): بيراهه رفتن (ت. صبحی صالح)
لَعَمْرُ اللَّهِ: معناه أحلف ببقاء اللّه (اعلام سرخسی)
شِمَاسٍ: سركشى، اطاعتنكردن (واژههای نهج البلاغه)./ شِمَاسٍ: بالكسر إباء ظهر الفرس عن الركوب (صبحی صالح)
تَلَوُّنٍ: رنگ به رنگ شدن (واژههای نهج البلاغه)
اعْتِرَاضٍ: السير على غير خط مستقيم،كأنه يسير عرضا في حال سيره طولا (صبحی صالح): حركت در راه غير مستقيم، به جاى پيمودن طول جاده در عرض مسير حركت كردن (ت. صبحی صالح)
الْمِحْنَةِ: گرفتاری (واژههای نهج البلاغة خویی)./ الْمِحْنَةِ: البليّة التي يمتحن بها الانسان (منهاج البراعة خویی)
حَتَّى إِذَا مَضَى لِسَبِيلِهِ جَعَلَهَا فِي جَمَاعَةٍ زَعَمَ أَنِّي أَحَدُهُمْ فَيَا لَلَّهِ وَ لِلشُّورَى مَتَى اعْتَرَضَ الرَّيْبُ فِيَّ مَعَ الْأَوَّلِ مِنْهُمْ حَتَّى صِرْتُ أُقْرَنُ إِلَى هَذِهِ النَّظَائِرِ لَكِنِّي أَسْفَفْتُ إِذْ أَسَفُّوا وَ طِرْتُ إِذْ طَارُوا فَصَغَا رَجُلٌ مِنْهُمْ لِضِغْنِهِ وَ مَالَ الْآخَرُ لِصِهْرِهِ مَعَ هَنٍ وَ هَنٍ إِلَى أَنْ قَامَ ثَالِثُ الْقَوْمِ نَافِجاً حِضْنَيْهِ بَيْنَ نَثِيلِهِ وَ مُعْتَلَفِهِ وَ قَامَ مَعَهُ بَنُو أَبِيهِ يَخْضَمُونَ مَالَ اللَّهِ خِضْمَةَ الْإِبِلِ نِبْتَةَ الرَّبِيعِ إِلَى أَنِ انْتَكَثَ عَلَيْهِ فَتْلُهُ وَ أَجْهَزَ عَلَيْهِ عَمَلُهُ وَ كَبَتْ بِهِ بِطْنَتُهُ:
زمان آن رسید که او نیز امر خلافت را به گروهی موکول نموده پا از دایره دنیا بیرون بگذارد؛ گروهی که فکر میکردند، من یکی از آنانم. خداوندا! چه شورایی!.. از کی نسبت به جایگاه من در مقایسه با اولی تردید پیش آمده که با این ناهمانندها برابر بشوم؟! لیکن من پایین پریدم، وقتی پایین پریدند، بالا پریدم وقتی پالا پریدند. تا اینکه مردی انتقام کینه گذشته را گرفت و دیگری رعایت خویشاوندی خودش را نمود. چیزهای دیگری هم بود که قابل گفتند نیست. تا اینکه میدان برای برخاستن سومی آماده گردید؛ کسی که پهلوهایش مانند حیوانی بین آخور و سرگین برجسته میشد و با او وابستگان پدریاش نیز به جست وخیز افتاده بیت المال مسلمین را مانند شترانی که به گیاه تازه بهاری برسند، میبلعیدند. در نهایت، کار را به جایی رساند که رشتهاش پنبه گشت، عملش زمینه ساز نابودیاش گردید و پرخوریاش او را سرنگون نمود!
فَيَا لَلَّهِ وَ لِلشُّورَى: الواو إمّا زائدة أو للعطف على محذوف مستغاث له أيضا كأنّه قال: فياللّه لعمر و للشورى، أولى و للشورى و نحوه (شرح ابن میثم)./ در استغاثه سه رکن لازم است: 1-
مستغاث که متکلم باشد. 2- مستغاث به یا من أجله که منجی باشد. 3- مستغاث له، کسی است که برای دفع شر او و یا مظلومیت او استغاثه میشود. درضمن این شورا، مرکب از شش نفر بودند: امیر المؤمنین (علیه السلام)، طلحه، زبیر، سعد بن ابی وقاص، عبد الرحمان بن عوف و عثمان
(فاطمی)
مَتَى: اسم استفهام، نحو"مَتى نَصْرُ اللَّهِ"، و اسم شرط نحو"متى أضع العمامة تعرفوني"، و اسم مرادف للوسط، و حرف بمعنى" من" (مجمع البحرین)
اعْتَرَضَ: إذا صار عارضا كالخشبة المعترضة في النهر (منهاج البراعة خویی)النَّظَائِرِ: جمع نظير أي المشابه بعضهم بعضا دونه (صبحی صالح)
أَسْفَفْتُ: دنا من الأرض (صبحی صالح)./ إذا دنا من الأرض في طيرانه (شرح ابن میثم)
طِرْتُ: أى ارتفعت (منهاج البراعة خویی)
فَصَغَا: مال (صبحی صالح): متمایل شد (ت. صبحی صالح)
لِضِغْنِهِ: الحقد (صبحی صالح) و هو سعد بن أبي وقاص، و كانت أمه أموية، و الإمام (علیه السلام) قاتل الأمويين مع رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم)، و قتل صناديدهم على الشرك و محاربة الرسول، و الحقد الذي عند سعد على الإمام جاء من قبل أخواله الذين قتلهم الإمام... الآخر هو عبد الرحمن بن عوف، و كان زوجا لأخت عثمان (فی ظلال نهج البلاغة)
صِهْر: داماد (المعجم البسیط)./ صِهْرُ فُلانٍ: لمَنْ تَزَوَّجَ إِليهِ، و خُصَّ في العُرفِ بزَوْجِ ابنَتِهِ و أُختِهِ (الطراز الأول)
هَنٍ وَ هَنٍ: أي أغراض أخرى أكره ذكرها (صبحی صالح)./ و يطلق الهن على الشيء، و المراد به هنا الهوى و الغرض (فی ظلال نهج البلاغة)./ قوله مع هن و هن أي مع أمور يكنى عنها و لا يصرح بذكرها و أكثر ما يستعمل ذلك في الشر (شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد)
نَافِجاً حِضْنَيْهِ: رافعا لهما، و الحضن ما بين الإبط و الكشح يقال للمتكبر جاء نافجا حضنيه (صبحی صالح): در حالىكه پهلوهايش برجسته و برآمده بود، حضن: ما بين زير بغل و پهلو را ميگويند (ت. صبحی صالح)
نَثِيلِهِ: الرّوث و قذر الدواب (صبحی صالح): سرگين، مدفوع حيوانات (ت. صبحی صالح)
مُعْتَلَفِهِ: موضع العلف (صبحی صالح)
يَخْضَمُونَ: أكل الشيء الرّطب، و الخضمة بكسر الخاء مصدر هيئة (صبحی صالح): خوردن چيز تر و تازه، "خضمه"، مصدرى است كه براى بيان هيئت و چگونگى است (ت. صبحی صالح)./ يَخْضَمُونَ: الأكل بجميع الفم و يقابله القضم و هو الأكل باطراف الأسنان (منهاج البراعه خویی)
نِبْتَةَ الرَّبِيعِ: گیاه بهاری (ت. صبحی صالح)انْتَكَثَ: انتقض (صبحی صالح): بافتهاش واتابيده شد (ت. صبحی صالح)./ انْتَكَثَ الحَبْلُ: از تاب باز شد رسن (مقدمة الأدب)
فَتْلُهُ: فتیل: آنچه تابیده شده (المعجم البسیط)
أَجْهَزَ: تمّم قتله (صبحی صالح): كردار او مرگش را تمام و حتمى ساخت (ت. صبحی صالح)
كَبَتْ: من كبا به الجواد إذا سقط لوجهه (صبحی صالح): با صورت بزمين افتاد (ت. صبحی صالح)
بِطْنَتُهُ: شدّة الامتلاء من الطعام (شرح ابن میثم)./ بِطْنَة: امْتِلَاء، تُخْمَة، شِبَع (المكنز)./ البِطْنةُ: امْتِلاءُ البَطْنِ من الطَّعامِ (المحكم و المحيط الأعظم)./ مراد پرخوری مفرط است (فاطمی)
فَمَا رَاعَنِي إِلَّا وَ النَّاسُ كَعُرْفِ الضَّبُعِ إِلَيَّ يَنْثَالُونَ عَلَيَّ مِنْ كُلِّ جَانِبٍ حَتَّى لَقَدْ وُطِئَ الْحَسَنَانِ وَ شُقَّ عِطْفَايَ مُجْتَمِعِينَ حَوْلِي كَرَبِيضَةِ الْغَنَمِ فَلَمَّا نَهَضْتُ بِالْأَمْرِ نَكَثَتْ طَائِفَةٌ وَ مَرَقَتْ أُخْرَى وَ قَسَطَ آخَرُونَ كَأَنَّهُمْ لَمْ يَسْمَعُوا اللَّهَ سُبْحَانَهُ يَقُولُ: "تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ." بَلَى وَ اللَّهِ لَقَدْ سَمِعُوهَا وَ وَعَوْهَا وَ لَكِنَّهُمْ حَلِيَتِ الدُّنْيَا فِي أَعْيُنِهِمْ وَ رَاقَهُمْ زِبْرِجُهَا:
پس از مرگ او، چیزی بیمناکم نکرد، جز اینکه مردم چونان ریزش یال کفتار از هر طرف به سوی من سرازیر گشتند؛ آنگونه که نزدیک بود حسنین [علیهما السلام] زیر دست و پا شوند و دو طرف ردایم پاره گردد، این انبوه سیل آسا، مانند گله گوسفند گرد مرا گرفتند! وقتی مسئولیت را قبول کردم، برخی عهد شکنی کردند، برخی رو به بیدینی
نهادند و برخی ستم نمودند! گویا سخن خداوند سبحان را
نشنیدند که میفرماید: "آن خانه دیگر را برای کسانی قرار دادیم که در زمین اراده فساد و سرکشی ننمایند و فرجام نیک مخصوص پرهیز کاران است." آری به خداوند سوگند! آن را شنیدند و حفظ نمودند اما دنیا در دیدگانشان جلوه کرد و زرق و برق و زینت آن، شفتهشان نمود!
فَمَا رَاعَنِي: مرا به وحشت نینداخت (واژههای نهج البلاغه)./ روعة: شگفت، وحشت (المعجم البسیط)./ فاعل راعني محذوف أي شيء أو رايع (فى ظلال نهج البلاغه)
عُرْفِ: موی گردن، یال (واژههای نهج البلاغه)./ ما كثر على عنقها من الشعر، و هو ثخين يضرب به المثل في الكثرة و الازدحام (صبحی صالح): يال كفتار، موهاى زيادى كه بر گردن كفتار است، چون اين موها متراكم و انباشت است لذا ضرب المثلى شده است براى هر چيز كثير و زيادى (ت. صبحی صالح)الضَّبُعِ: کفتار (المعجم البسیط)
يَنْثَالُونَ: يتتابعون مزدحمين (صبحی صالح)./ و قد نَثلها عليه، أي صَبَّها (تهذيب اللغة)
شُقَّ عِطْفَايَ: خدش جانباه من الاصطكاك (صبحی صالح): پهلوهايم در هم فشرده شد، دو طرف جامهام دريده شد (ت. صبحی صالح)./ عِطْفَا الرَّجُلِ: جَانِبَاهُ دو طرف مرد از شانه تا زانو (قاموس قرآن)./ و العطفان الجانبان من المنكب إلى الورك... و المعنى خدش جانباي لشدة الاصطكاك منهم و الزّحام (شرح نهج البلاغة: ابن ابى الحديد)./ شَقَّ: شکافت، دو نیم کرد، سخت گردید (المعجم البسیط)
رَبِيضَةِ: الطائفة الرابضة من الغنم (صبحی صالح): گله گوسفندى كه در آغل آرميده باشد (ت. صبحی صالح)./ ربِيض: گوسفندان و شبانان كه در آغل گرد هم باشند (فرهنگ ابجدي)
نَكَثَتْ: نقص کرد و شکست –عهد را- (المعجم البسیط)./ نَكَثَتْ: نقضت عهدها، و أراد بتلك الطائفة الناكثة أصحاب الجمل و طلحة و الزبير خاصة (صبحی صالح)
مَرَقَتْ: از دین منحرف شد، گمراه شد، نفوز کرد (المعجم البسیط)./ مَرَقَتْ: خرجت و في المعنى الديني فسقت، و أراد بتلك الطائفة المارقة الخوارج أصحاب النّهروان (صبحی صالح)
قَسَطَ: ظلم و جور کرد، عدالت ورزید (المعجم البسیط)./ قَسَطَ:
جاروا، و أراد بالجائرين أصحاب صفين (صبحی صالح)./ چنانکه می بینید، "قسط" از اضداد است؛ هم به معنای عدل میآید و هم به معنای ظلم. در اینجا به معنای ظلم آمده است (فاطمی)
وَعَوْهَا: حفظه (منهاج البراعة خویی)./ وَعَوْهَا: آنرا حفظ كرده و ياد گرفتهاند (واژههای نهج البلاغه)./ و منه قوله تعالى و تعيها اذن واعية، أي ضابطة (شرع ابن میثم)
حَلِيَتِ: من حليت المرأة إذا تزيّنت بحليّها (صبحی صالح): دنيا خود آرائى كرد (ت. صبحی صالح)
رَاقَهُمْ: خيره نمود، بتعجب آورد (واژههای نهج البلاغه)./ راقه الشيءُ: أي أعجبه (شمس العلوم)
زِبْرِجُهَا: الزينة من وشي أو جوهر (صبحی صالح): زينت و آرايش با نقش و نگار يا جواهر. (ت. صبحی صالح)./ الزِّبْرِجُ: الزينة و الذهب... و الزَّبَرْجَدُ: جوهر (مجمع البحرين)أَمَا وَ الَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِيَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَلَّا يُقَارُّوا عَلَى كِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ مَظْلُومٍ لَأَلْقَيْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا وَ لَسَقَيْتُ آخِرَهَا بِكَأْسِ أَوَّلِهَا وَ لَأَلْفَيْتُمْ دُنْيَاكُمْ هَذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِي مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ.(1)
این را بدانید! سوگند به آن کسی که دانه را شکافت و جان را آفرید! اگر حضور این جمعیت نمیبود و حجت به وجود یاری کنندگان تمام نمیگشت و خداوند از دانشمندان تعهد نمیگرفت که بر پرخوری ستمگر و گرسنگی ستم دیده خاموش ننشینند، مهار این ناقه را روی کوهانش میگذاشتم و آخر آن را با جام اولش آب میدادم و در مییافتید که دنیای پر زرق و برق شما پیش من از آب دماغ بز ماده کم بهاتر است!
1) . همان، ص48
أَمَا: به دو معنا میآید. یکی از معانی آن استفتاح است مانند "ألا" که در اینجا همین معنا مراد است (فاطمی)
فَلَقَ: شقّ (اعلام سرخسی)./ فلق: شکافت، پاره نمود (واژههای نهج البلاغه)
بَرَأَ: خَلَقَ (اعلام سرخسی)
النَّسَمَةَ: النفس (جمهرة اللغة)./ النسمة: جان، واحد شمارش جاندران بویژه انسان، روح (المعجم البسیط)
أَلَّا يُقَارُّوا: أي لا تصبروا على امتلاء الظالم من مال الحرام، وجوع المظلوم (أعلام سرخسی)
كِظَّةِ: ما يعتري الآكل من الثّقل و الكرب عند امتلاء البطن بالطعام، و المراد استئثار الظالم بالحقوق (صبحی صالح): پرخورى زياد كه موجب ناراحتى و سختى شود، مراد انحصار طلبى ظالم است كه هر حقوق و نعمتى را خاص خود مىداند (ت. صبحی صالح)./ كظّه الطعام: ملأه حتى لا يُطلق النَفَس (الإفصاح)
سَغَب: شدة الجوع، و المراد منه هضم حقوقه (صبحی صالح)./ گرسنگى، منظور تضييع حقوق مظلومان است (ت. صبحی صالح)
غَارِبِهَا: الكاهل، و الكلام تمثيل للترك و إرسال الأمر (صبحی صالح)./ غارب: ميان گردن و پشت حيوان، شانه (واژههای نهج البلاغه)./ غارب: دوش یا شانه (المعجم البسیط)لَأَلْفَيْتُمْ: مییافتید (واژههای نهج البلاغه)
أَزْهَدَ: أي أقل (اعلام سرخسی)./ أَزْهَدَ: أحقر، الشيء الزهيد أي الحقير... و رجل مزهد أي قليل المال (شرح قرن هشتم)
عَفْطَةِ: ما تنثره من أنفها و أكثر ما يستعمل ذلك في النعجة و إن كان الأشهر في الاستعمال "النّفطة" بالنون (صبحی صالح) آنچه در حالت عطسه از بينى بز خارج مىشود بيشتر اين مثل در مورد ميش بكار مىرود و استعمال مشهور نفطة است (ت. صبحی صالح)./ باید گفت که هنر، این محدویتها را نمیشناسد و الا سخن را به کلیشه نزدیک میکند (فاطمی)
عَنْز: بز ماده (المعجم البسیط)
و من خطبة له علیه السلام
بر عهده من است آنچه میگویم و من ضامن و پایبند این گفتارم: کسی که بر او عبرتها آشکار گردد و از دیدن کیفرها اندرز بگیرد، پرهیزکاری مانع از نگونساری او در شبههها خواهد شد.
ذِمَّتِي: العهد (صبحی صالح)./ ذمة: عهده، ذمه، عهد، امان ضمانت (المعجم البسیط)
رَهِينَةٌ: مرهونة، من الرهن (صبحی صالح)
زَعِيمٌ: الكفيل، يريد أنه ضامن لصدق ما يقول (صبحی صالح)./ زعیم: کفیل، متعهد چیزی (واژههای نهج البلاغه)
صَرَّحَتْ: أظهره و في المثل صرّح الحقّ عن محضه؛ أي انكشف الصريح الّذي له نسب ظاهر، و المراد هنا الانكشاف (شرح قرن هشتم)./ صرّح: بیان کرد، آشکار کرد (المعجم البسیط)
بَيْنَ يَدَيْهِ: كناية عن قدّامه، يقال وقف فلان بين يدي ملك؛ أي قدّامه (شرح قرن هشتم)
الْمَثُلَاتِ: العقوبات (صبحی صالح): كيفرها (ت. صبحی صالح)
حَجَزَتْهُ: منعته (صبحی صالح)تَقَحُّمِ: قَحَّم الفَرَسُ فارسَه على وجهه، إذا رَماه (معجم مقاييس اللغه)./ تَقَحَّمَ الفَرَسُ بِرَاكِبِه: اسب سوار خود را از روى برزمين انداخت (فرهنگ ابجدي)./ "تَقَحُّم" در اینجا با "سرنگون شدن" فارسی همخوانی دارد (فاطمی)
أَلَا وَ إِنَّ بَلِيَّتَكُمْ قَدْ عَادَتْ كَهَيْئَتِهَا يَوْمَ بَعَثَ اللَّهُ نَبِيَّهُ (صلی الله علیه و آله و سلم) وَ الَّذِي بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لَتُبَلْبَلُنَّ بَلْبَلَةً وَ لَتُغَرْبَلُنَّ غَرْبَلَةً وَ لَتُسَاطُنَّ سَوْطَ الْقِدْرِ حَتَّى يَعُودَ أَسْفَلُكُمْ أَعْلَاكُمْ وَ أَعْلَاكُمْ أَسْفَلَكُمْ وَ لَيَسْبِقَنَّ سَابِقُونَ كَانُوا قَصَّرُوا وَ لَيُقَصِّرَنَّ سَبَّاقُونَ كَانُوا سَبَقُوا وَ اللَّهِ مَا كَتَمْتُ وَشْمَةً وَ لَا كَذَبْتُ كِذْبَةً وَ لَقَدْ نُبِّئْتُ بِهَذَا الْمَقَامِ وَ هَذَا الْيَوْمِ:
این را بدانید! گرفتاریها و امتحانهای شما مانند روزی که خداوند پیامبرش را به رسالت مبعوث نمود، برگشته است. به آن کسی که او را به حق برانگیخت، سوگند! مخلوط میشوید، مخلوط شدنی. غربال میشوید، غربال شدنی. چونان محتوای دیگی به هم زده میشوید تا فرازتان فرود آید و فرودتان فراز! پیشگامانی که به انزوا کشیده شدند، سبقت خواهند گرفت و پیش افتادگان فریبکار، بازنده خواهند بود. به خداوند قسم! کلامی را پنهان نکردم، دروغی نمیبندم و به این جایگاه و امروز آگاه بودم.
عَادَتْ كَهَيْئَتِهَا: رجعت إلى حالها الأولى (صبحی صالح)
لَتُبَلْبَلُنَّ: لتخلطنّ، و منه تبلبلت الألسن: اختلطت (صبحی صالح)./ تَبَلْبَلَ: آميخته شد؛ تَبَلْبَلَتِ الأَلْسُنُ فى بَابِل: زبانها در بابل با هم آميخته شدند (فرهنگ ابجدي)
بَلْبَلَةً: مخلوط کردن، مشوش کردن. بلبلة الافکار: مشوش کردن اذهان (المعجم البسیط)
لَتُغَرْبَلُنَّ غَرْبَلَةً: لتميّزنّ كما يميّز الدقيق عند الغربلة من نخالته (صبحی صالح): تصفيه خواهيد شد چنانكه هنگام غربال كردن،گندم از نخاله جدا ميشود (ت. صبحی صالح)
لَتُسَاطُنَّ: من السّوط، و هو أن تجعل شيئين في الاناء و تضربهما بيديك حتى يختلطا (صبحی صالح): بهم زده مىشويد و مخلوط مىگرديد، ساط الشىء: آنچيز را بهم زد و مخلوط كرد (ت. صبحی صالح)
سَوْطَ: السّوط: خلط الشيء بعضه ببعض (شرح قرن هشتم)./ سَوَّطَ أَمْرَهُ تَسْوِيطاً، أي: خلط فيه (کتاب العین)./ أي كما تختلط الأبزار و نحوها في القدر عند غليانه فينقلب أعلاها أسفلها و أسفلها أعلاها (صبحی صالح): يعنى مانند محتواى ديگ كه در هنگام غليان زير و رو مىشود (ت. صبحی صالح)
الْقِدْرِ: دیگ، قابلمه (المعجم البسیط)./ القدر: إسم لما يطبخ فيه اللّحم، و الجمع قدور، قال اللّه تعالى: وَ قُدُورٍ راسِياتٍ (مفردات ألفاظ القرآن)
وَشْمَةً: الكلمة (صبحی صالح): كلمه، سخن (ت. صبحی صالح)./ الوشمة: بالشّين المعجمة الكلمة الباقية الأثر، يقال: ما كانت بيني و بين فلان و شمة، أي كلام سرّا و عداوة، و أصله من الوشم و هو النّقش الّذي يغرز في اليد (شرح قرن هشتم)
این مطلب مسلم است که احتمال دارد، مرحوم سید رضی خطبه مورد نظر را از کار بلندی گزینش کرده باشد که آن باقی مانده، اکنون در دسترس ما نیست. البته ابن ابی الحدید اضافاتی را نقل میکند که ظاهرا ربطی به سخنان مولا ندارد. زیرا که این گفتار در اوج فصاحت است و آن اضافات، بیگانه از این فصاحتند (فاطمی)
أَلَا وَ إِنَّ الْخَطَايَا خَيْلٌ شُمُسٌ حُمِلَ عَلَيْهَا أَهْلُهَا وَ خُلِعَتْ لُجُمُهَا فَتَقَحَّمَتْ بِهِمْ فِي النَّارِ أَلَا وَ إِنَّ التَّقْوَى مَطَايَا ذُلُلٌ حُمِلَ عَلَيْهَا أَهْلُهَا وَ أُعْطُوا أَزِمَّتَهَا فَأَوْرَدَتْهُمُ الْجَنَّةَ حَقٌّ وَ بَاطِلٌ وَ لِكُلٍّ أَهْلٌ فَلَئِنْ أَمِرَ الْبَاطِلُ لَقَدِيماً فَعَلَ وَ لَئِنْ قَلَّ الْحَقُّ فَلَرُبَّمَا وَ لَعَلَّ وَ لَقَلَّمَا أَدْبَرَ شَيْءٌ فَأَقْبَلَ:
این را بدانید! گناهان اسبان سرکشی هستند که سوارانشان را با لگامهای گسسته در آتش جهنم سرنگون میکنند و تقوا چونان سواری رامی است که پرهیزکاران لگام به دست را وارد بهشت مینماید. حق و باطل در برابر همدیگرند و هرکدام طرفدارانی دارد. اگر باطل حکومت کند، از دیرباز چنین بوده است. اگرچه پیروان حق کمند اما امکان تحقق آن وجود دارد اما به ندرت، چیزی از دست رفته باز میگردد.
الْخَطَايَا: جمع خطيئة على وزن فعيلة؛ و هي اسم من خطأ يخطأ خطأ، و الخطأ: الذّنب (شرح قرن هشتم)
شُمُسٌ: جمع شموس و هي من شمس كنصر أي منع ظهره أن يركب (صبحی صالح)
خُلِعَتْ: بيرون كردن لباس از تن و افسار از سر (واژههای نهج البلاغه)
لُجُمُهَا: لجم: جمع لجام، و هو عنان الدّابة الذي تلجم به (صبحی صالح)
فَتَقَحَّمَتْ بِهِمْ فِي النَّارِ:أردته فيها (صبحی صالح)./ تَقَحَّمَ الفَرَسُ بِرَاكِبِه: اسب سوار خود را از روى برزمين انداخت (فرهنگ ابجدي)
مَطَايَا: جمع مطية، و هي الدّابّة الّتي يركب عليها (صبحی صالح)./ المَطِيَّة جمعها مطايا و هي الناقة التي يركب مَطاها أَي ظهرها (لسان العرب)
ذُلُلٌ: جمع ذلول،و هي المروضة الطائعة (صبحی صالح): جمع ذلول، مركبهاى رام و تربيت شده (ت. صبحی صالح)
أَزِمَّتَهَا: جمع زمام افسار و لجام (واژههای نهج البلاغه)
شُغِلَ مَنِ الْجَنَّةُ وَ النَّارُ أَمَامَهُ سَاعٍ سَرِيعٌ نَجَا وَ طَالِبٌ بَطِيءٌ رَجَا وَ مُقَصِّرٌ فِي النَّارِ هَوَى الْيَمِينُ وَ الشِّمَالُ مَضَلَّةٌ وَ الطَّرِيقُ الْوُسْطَى هِيَ الْجَادَّةُ عَلَيْهَا بَاقِي الْكِتَابِ وَ آثَارُ النُّبُوَّةِ وَ مِنْهَا مَنْفَذُ السُّنَّةِ وَ إِلَيْهَا مَصِيرُ الْعَاقِبَةِ هَلَكَ مَنِ ادَّعَى وَ خابَ مَنِ افْتَرى مَنْ أَبْدَى صَفْحَتَهُ لِلْحَقِّ هَلَكَ وَ كَفَى بِالْمَرْءِ جَهْلًا أَلَّا يَعْرِفَ قَدْرَهُ لَا يَهْلِكُ عَلَى التَّقْوَى سِنْخُ أَصْلٍ وَ لَا يَظْمَأُ عَلَيْهَا زَرْعُ قَوْمٍ فَاسْتَتِرُوا فِي بُيُوتِكُمْ "وَ أَصْلِحُوا ذاتَ بَيْنِكُمْ" وَ التَّوْبَةُ مِنْ وَرَائِكُمْ وَ لَا يَحْمَدْ حَامِدٌ إِلَّا رَبَّهُ وَ لَا يَلُمْ لَائِمٌ إِلَّا نَفْسَهُ.(1)
آنها که بهشت و جهنم را پیش رو دارند، سه دستهاند: تلاشگری که به سرعت نجات مییابد، پوینده کندروی که امید رهایی را با خود حمل میکند و سهل انگاری که در آتش جهنم سرازیر خواهد شد. چپ و راست کج روی است و راه میانه، شاهراه هدایت. بر همین راه، کتاب ماندگار آسمانی و آثار نبوی قرار دارد، از همین سرچشمه سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نشأت میگیرد و همین مسیر بیخطر است. هرکه ادعا نمود، به هلاکت رسید، هرکه دروغ بست، به ناامیدی دچار شد. هرکس در برابر حق چهره نشان داد، زمینگیر گردید و بر جهالت انسان همین بس که قدر خودش را نداند. ریشه چیزی که بر تقوا استوار باشد، نمیپوسد و کشت قومی که از این جویبار آبیاری گردد، با خشکسالی رو به رو نمیشود. پس در خانه هایتان آرام بگیرید و با همدیگر سازش نموده از
1) . همان، ص57
گذشتهتان اظهار پشیمانی نمایید. کسی جز پروردگارتان را ستایش نکنید و کسی جز خودتان را سرزنش منمایید.
سَاعٍ: إسم فاعل من سعى الرّجل يسعى سعيا (شرح قرن هشتم)
بَطِيءٌ: کند و تنبل و تأخیر کننده (واژههای نهج البلاغه)
الْجَادَّةُ: الطریق (صبحی صالح)
عَلَيْهَا: اى على الجادة (توضیح نهج البلاغه)بَاقِي الْكِتَاب: أي الأحكام والامور الباقية في الكتاب إلى آخر الدهر، فالإضافة إمّا بتقدير "في"، أو من قبيل إضافة الصفة إلى الموصوف أي الكتاب الباقي (البضاعة المزجاة)
وَ مِنْهَا مَنْفَذُ السُّنَّةِ: من هذه الطريق يبتدىء و عليها يسير حلال محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و حرامه (فی ظلال نهج البلاغه)./ مَنْفَذُ: محل نفوذ (واژههای نهج البلاغه)
خابَ: ناامید شد (المعجم البسیط)
افْتَرى: افترى عليه: أي كذب، قال اللَّه تعالى: لا تَفْتَرُوا عَلَى اللَّهِ كَذِباً (شمس العلوم)./ افتراء: دروغ گفتن و دروغ پردازی (المعجم البسیط)
أَبْدَى: أَبْدَى الشيءَ: أي أظهره، قال اللَّه تعالى: وَ لا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا ما ظَهَرَ مِنْها (شمس العلوم)
صَفْحَتَهُ: صَفْحُ الشيء و صَفْحَتُه جانبُه و وجْههُ (المغرب)
سِنْخُ: السِّنْخُ: أصل كل شيء... و رجع فلان إلى سِنْخِهِ الكريم أو الخبيث (كتاب العين)./ سنخ: اصل. جمع آن: اسناخ و سنوخ است (المنعجم البسیط)
أَصْلِحُوا ذاتَ بَيْنِكُمْ: أي أصلحوا ما بينكم من الخصومة و المنازعة و قوله "ذاتَ بَيْنِكُمْ"، كناية عن المنازعة (مجمع البيان)
وَرَائِكُمْ: "وراء" از اضداد است: گاهی بمعنای پشتسر میآید و گاهی به معنای پیش رو. در اینجا پیش رو مناسبتر است (فاطمی)
و من خطبة له علیه السلام
این خطبه شریفه، اولین خطبه نهج البلاغه است که از عمق و ژرفای خاصی برخوردار میباشد. در آن آغاز پیدایش جهان، خلقت فرشتگان، خلقت حضرت آدم (علیه السلام)، فلسفه ارسال پیامبران، قرآن کریم و مطالبی در رابطه با حج میخوانیم. پس دارای معارف و اطلاعات ویژهای است اما، ما در صدد ترجمه و یا شرح همه خطبه نیستم. تنها فراز اول آن را انتخاب کردیم. به خاطر اینکه اگر توحید کسی به همین مقدار برسد، چیزی به نام وحدت وجود، گریبان او را نخواهد گرفت (فاطمی)
بُعْدُ الْهِمَمِ: الْهِمَمُ البعيدة (مجمع البحرين)
فَطَرَ: ابتدعها على غير مثال سبق (صبحی صالح)./ و الفَطْر: الابتداء و الاختراع. و منه حديث ابن عباس... أنه قال: ما كنتُ لأَدْرِي مَا فاطِرُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ حتى احْتَكَمَ إليَّ أعرابيَّان في بِئْرٍ؛ فقال أحدهما: أنَا فطَرْتُها؛ أي ابتدأت حَفْرَها (الفائق)
وَتَّدَ: ثبّت (صبحی صالح) ثابت و استوار ساخت (ت. صبحی صالح)./ وتد: چوب یا میخی که به زمین یا دیوار کوبند (المعجم البسیط)
مَيَدَانَ: تحرّكها بتمايل (صبحی صالح)./ الْمَيْدُ: اضطرابُ الشيء العظيم كاضطراب الأرض. قال تعالى: أَنْ تَمِيدَ بِكُم (مفردات ألفاظ القرآن)./ وَ وَتَّدَ بِالصُّخُورِ مَيَدَانَ أَرْضِهِ: با سنگها اضطراب زمين را ميخكوب كرد (قاموس قرآن)
الَّذِي لَيْسَ لِصِفَتِهِ حَدٌّ مَحْدُودٌ: بصفته هاهنا كنهه و حقيقته يقول ليس لكنهه حد فيعرف بذلك الحد قياسا على الأشياء المحدودة لأنه ليس بمركب و كل محدود مركب (شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد)
وَ لَا نَعْتٌ مَوْجُودٌ: أي و لا يدرك بالرسم كما تدرك الأشياء برسومها و هو أن تعرف بلازم من لوازمها و صفة من صفاتها (شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد)وَ لَا وَقْتٌ مَعْدُودٌ وَ لَا أَجْلٌ مَمْدُودٌ: فيه إشارة إلى الرد على من قال إنا نعلم كنه البارئ سبحانه لا في هذه الدنيا بل في الآخرة فإن القائلين برؤيته في الآخرة يقولون إنا نعرف حينئذ كنهه فهو (علیه السلام) رد قولهم و قال إنه لا وقت أبدا على الإطلاق تعرف فيه حقيقته و كنهه لا الآن و لا بعد الآن و هو الحق (شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد)./ چنان که میبینید، ابن ابی الحدید، "صفت" را به معنای "کنه و حقیقت" گرفته و "نعت" را به معنای نشانه تصویری و تجسمی آن حقیقت و بر همین اساس "ولا وقت معدود" را هم خوب معنی می کند (فاطمی)
آغاز دین، شناختن او است، شناختتن کامل باور داشتن به او است، باور داشتن کامل یگانه دانستن او است، یگانه دانستن کامل، اخلاص ورزیدن برای
او است، اخلاص ورزیدن کامل، نفی صفات مخلوق از او است. زیرا هرصفتی شهادت میدهد که غیر از موصوف است و هر موصوفی شهادت میدهد که غیر از صفت است.
نَفْيُ الصِّفَاتِ عَنْهُ: الصّفات التي وجودها غير وجود الذّات (منهاج البراعة)./ نَفْيُ الصِّفَاتِ عَنْهُ: یعنی اینکه خداوند تبارک و تعالی، دارای صفاتی نیست که از ذات اقدس او جدا باشد. مانند صفات انسان که عین ذات او نیست. بلکه از نشانههای او به حساب میآید. به خاطر نزدیک شدن مطلب به ذهن، یکی از پژوهشگران، آب را مثال میزد که ممکن است کسی آن را به عنوان مایع شفاف تعریف کند و دیگری به عنوان مایع سیال. در حالی که در خارج یک حقیقت بیش نیست. در رابطه با خالق هستنی نیز، علم، قدرت، حیات و... عین ذاتند و نشانگر یک حقیقتند (فاطمی)
فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ وَ مَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ وَ مَنْ جَهِلَهُ فَقَدْ أَشَارَ إِلَيْهِ وَ مَنْ أَشَارَ إِلَيْهِ فَقَدْ حَدَّهُ وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ وَ مَنْ قَالَ فِيمَ فَقَدْ ضَمَّنَهُ وَ مَنْ قَالَ عَلَامَ فَقَدْ أَخْلَى مِنْهُ. كَائِنٌ لَا عَنْ حَدَثٍ مَوْجُودٌ لَا عَنْ عَدَمٍ مَعَ كُلِّ شَيْءٍ لَا بِمُقَارَنَةٍ وَ غَيْرُ كُلِّ شَيْءٍ لَا بِمُزَايَلَةٍ فَاعِلٌ لَا بِمَعْنَىالْحَرَكَاتِ وَ الآْلَةِ بَصِيرٌ إِذْ لَا مَنْظُورَ إِلَيْهِ مِنْ خَلْقِهِ مُتَوَحِّدٌ إِذْ لَا سَكَنَ يَسْتَأْنِسُ بِهِ وَ لَا يَسْتَوْحِشُ لِفَقْدِه.(1)
هرکس خداوند تبارک و تعالی را توصیف کند، او را به چیزی نزدیک نموده است، هرکس او را به چیزی نزدیک نماید، دوتایش انگاشته است، هرکس او را دوتا پندارد، برای او اجزایی تصور کرده است، هرکس او را دارای اجزا بداند، جاهل به معرفت او است، هرکس به او جاهل باشد، به سویش اشاره نموده، هرکس به سوی او اشاره نماید، محدودش پنداشته، هرکس او را محدود پندارد، قابل شمارش میداند! هرکس بگوید: در چیزی است، او را در ضمن چیزی به
1) . همان، ص22
خاطر آورده و هرکس بگوید: روی چیزی قرار دارد، جای دیگر را از او خالی دیده! او وجودی است نه پیدا شده از پدیدهای. موجودی است، نه از نیستی. با همه چیز است، نه به آمیختگی، غیر همه چیز است، نه با بیگانگی. انجام دهنده است، نه به تحرکات و جنبش. بینا است، از هنگامی که چیزی برای دیدن وجود نداشت. بیهمتا است، زیرا همشأنی برای او قابل تصور نیست که با او انس بگیرد و در فقدانش احساس تنهایی نماید!
این بخش علاوه بر زیباییهای بیانی، از این لحاظ اهمیت دارد که رابطه انسان با خالق هستی و رابطه خالق هستی با دیگر پدیدهها را به خوبی مرزبندی نموده است (فاطمی)
قَرَنَهُ: أي جعل له قرينا (شرح ابن میثم)
ثَنَّاهُ: جعلته اثنين (منهاج البراعة)./ ثَنَّاهُ: دو تا كرد از دو چيز مركب دانست (واژههای نهج البلاغه)
جَزَّأَهُ: تجزأة قسمته، و جعلته أجزاء (منهاج البراعة)
فَقَدْ حَدَّهُ: أى جعله محدودا بحدّ خاص (منهاج البراعة)
فِيمَ: در چه چيز است اصلش "فيما" بود كه الفش افتاده (واژههای نهج البلاغه)
ضَمَّنَهُ: مأخوذ من ضمّنته الشّيء أى جعلته محتويا عليه فتضمّنه أى فاشتمل عليه و احتوى (منهاج البراعة خویی)./ وَ مَنْ قَالَ فِيمَ فَقَدْ ضَمَّنَهُ: كسانى كه سؤال كنند و بگويند خدا در چيست او را در ضمن موجودات پنداشتهاند (پیام امام شرح تازه)
وَ مَنْ قَالَ عَلَامَ فَقَدْ أَخْلَى مِنْهُ: اگر كسى سؤال كند كه خدا بر چه چيز قرار دارد -بر عرش، بر كرسى، بر فراز آسمانها- او نيز خدا را محدود شمرده، چرا كه مناطق ديگر را از او خالى پنداشته است (پیام امام شرح تازه)كَائِنٌ لَا عَنْ حَدَثٍ: او وجودى است كه همواره بوده و از چيزى به وجود نيامده است (پیام امام)
مَوْجُودٌ لَا عَنْ عَدَمٍ: موجودى است كه هرگز سابقه عدم ندارد (پیام امام)
بِمُزَايَلَةٍ: المفارقة و المباينة (صبحی صالح)./ مَعَ كُلِّ شَيْءٍ لَا بِمُقَارَنَةٍ وَ غَيْرُ كُلِّ شَيْءٍ لَا بِمُزَايَلَةٍ: او با همه چيز است، امّا نه اين كه قرين آنها باشد و غير همه چيز است، امّا نه اين كه از آنها بيگانه و جدا باشد (پیام امام شرح تازه)
إِذْ لَا مَنْظُورَ إِلَيْهِ: او بينا بود در آن زمان كه حتّى موجود قابل رؤيتى از خلقش وجود نداشت (پیام امام)
سَكَنَ: وسيله آرامش قلب و توجه دل از قبيل مال و همسر و اولاد (واژههای نهج البلاغه)
يَسْتَوْحِشُ: وحشة: وحشت، تنهایی، ترس، دلتنگی (المعجم البسیط)
سلام من و دخترت بر شما آی فرستاده خداوند! کسی که در کنار شما منزل میگیرد و پس از مدت کوتاهی به شما میپیوندد. یا رسول الله! شکیباییام از دخت گزیده شما کم است و صبرم از دوری او شکننده! مگر اینکه جدایی طاقت فرسای شما و مصیبت دشوار شما این توان را به من داده
1) . همان، ص319
است که بار مصیبت بزرگتر بردارم! بر روزنه مرقدت تکیه میدهم و لحظهای را به یاد میآورم که روح نازنین شما بین گلو و سینهام جاری بود! آری، "ما از خداوندیم و به سوی او باز میگردیم!" امانت شما را برگرداندم و گروگان به جای خودش برگشت اما اندوه من طولانی است و شبهای من بیداری تا آن هنگام که خداوند خانهای را که شما در آن اقامت دارید، برایم برگزیند! دختر شما، شما را از همدستی امت و مظلوم واقع شدنش با خبر خواهد نمود. پس از او سوال پیاپی نمایید! او به شما حقیقت ماجرا را تعریف خواهد کرد. این در زمانی اتفاق افتاد که از رفتن شما چیزی نگذشته بود و یاد شما هنوز در خاطرهها نقش بسته بود. سلام من به هردوی شما! سلام وداع کننده، نه خشمگین و خسته! اگر بر میگردم، از روی ملالت نبوده و اگر ماندن اینجا را غنیمت میشمارم، از روی بدبینی به آنچه خداوند به شکیبایان وعده داده نیست!
صَفِيَّتِكَ: دختر انتخاب شده (واژههای نهج البلاغة)
رَقَّ: نازک شد (واژههای نهج البلاغه)
تَجَلُّدِي: خود را به صبر واداشتن (واژههای نهج البلاغه)
التَّأَسِّي: اقتدا و پیروی نمودن (واژههای نهج ابلاغه)
فَادِحِ: المثقل (صبحی صالح): سخت و مشکل (ت. صبحی صالح)
تَعَزٍّ: التصبّر (صبحی صالح): بردباری و خویشتن داری کردن (ت. صبحی صالح)
وَسَّدْتُكَ: تکیه دادم، بالش تهیه کردم (واژههای نهج البلاغه)
مَلْحُودَةِ: الجهة المشقوقة منه (صبحی صالح) شکاف گور (ت. صبحی صالح)
فَاضَتْ: جاری شد (واژههای نهج البلاغه)
نَحْرِي: نحر: گلوگاه (المعجم البسیط)
فَمُسَهَّدٌ: أي ينقضي بالسهاد و هو السهر (صبحی صالح)./ همیشه بیدار (واژههای نهج البلاغه)
سَرْمَدٌ: جاودان (المعجم البسیط)
بِتَضَافُرِ: اجتماع نمودن، دست به دست دادن (واژههای نهج البلاغه)
هَضْمِهَا: ظلمها (صبحی صالح)./ هضم: ظلم و پایمال نمودن (واژههای نهج البلاغه)
فَأَحْفِهَا: الاستقصاء فيه (صبحى صالح): بطور كامل از او سئوال كن، احفى السّؤال: سئوال را تكرار كرد (ت. صبحی صالح)
قَالٍ: المبغض (صبحی صالح)./ قال: دشمن دارنده (واژههای نهج البلاغه)سَئِمٍ: ملول خسته شونده (واژههای نهج البلاغه)./ سئم: من السآمة و هي الضجر (صبحی صالح)
اگرچه سخنان مولا نسبتا زیاد شد اما سر برداشتن از نهج البلاغه کار دشواری است (فاطمی)
هرکس عبادت خالصانهاش را بالا بفرستد، خداوند بهترین مصلحت او را پایین میفرستد.
از پدرم در رابطه با قول خداوند تبارک و تعالی سوال کردم که فرموده: "بر اعراف مردانی هستند که آنها را از سیمایشان میشناسند." فرمود: "آنها امامان بعد از من؛ علی، دو نوادهام و نه نفر از صلب حسین هستند؛ آنها مردان اعرافند! داخل بهشت نمیشود، مگر کسی که آنان را بشناسد و آنان هم او را بشناسند. داخل جهنم نمیشود، مگر کسی که منکر آنان باشد و آنان هم او را انکار کنند. خداوند جز از راه شناخت آنها شناخته نمیشود."
يا أبَا الْحَسَنِ! إنَّ رَسُولَ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) عَهِدَ إلَىَّ وَ حَدَّثَنى أنّى اَوَّلُ أهْلِهِ لُحُوقاً بِهِ وَ لا بُدَّ مِنْهُ، فَاصْبِرْ لاِمْرِاللّهِ تَعالى وَ ارْضَ بِقَضائِهِ.(1)یا ابا الحسن! رسول خداوند به من وعده داده است و به من فرموده: من اولین کسی از اهلش هستم که به او ملحق خواهم شد و این وعده شدنی است. پس به امر خداوند شکیبا باش و به قضای او راضی!
يَا أَبَا الْحَسَنِ مَا أَقَلَ مَكْثِي بَيْنَهُمْ وَ مَا أَقْرَبَ مَغِيبِي مِنْ بَيْنِ أَظْهُرِهِمْ فَوَ اللَّهِ لَا أَسْكُتُ لَيْلًا وَ لَا نَهَاراً أَوْ أَلْحَقَ بِأَبِي رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) فَقَالَ لَهَا عَلِيٌّ (علیه السلام) افْعَلِي يَا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ مَا بَدَا لَكِ ثُمَّ إِنَّهُ بَنَى لَهَا بَيْتاً فِي الْبَقِيعِ نَازِحاً عَنِ الْمَدِينَةِ يُسَمَّى بَيْتَ الْأَحْزَانِ وَ كَانَتْ إِذَا أَصْبَحَتْ قَدَّمَتِ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ (علیه السلام) أَمَامَهَا وَ خَرَجَتْ إِلَى الْبَقِيعِ بَاكِيَةً.(2)
یا ابا الحسن! ماندن من در بین آنها بسیار کم است و به زودی از دیدگان آنها پنهان شده رخت بر میبستم! به خداوند سوگند! شب و روز ساکت نخواهم نشست، تا به پدر بزرگوارم ملحق شوم! علی (علیه السلام) به او گفت: کاری را که مصلحت میبینی انجام بده. بعد برای او در بقیع، دور از مدینه، خانهای بنا نمود که بیت الاحزان نامیده میشد و او هنگامی که صبح میکرد، حسن و حسین (علیهما السلام) را جلو میانداخت و به بقیع میرفت، در حالی که چشمان مطهرش اشک آلود بود!
مِنْ بَيْنِ أَظْهُرِهِمْ: ظاهرا این عبارت یک نوع اصطلاح است که مرادف "من بینهم" میباشد (فاطمی)
نَازِحاً: دور شده، کوچ کننده، کم آب شد. نزح: دور شد، کوچ کرد، کم آب شد (المعجم البسیط)
انس! چگونه راضی شدید که بر صورت رسول خداوند خاک بپاشید؟!
طابت نفسه بكذا: أي رضي به (شمس العلوم)
تحثوا: حَثَا الترابَ: خاك را پاشيد (فرهنگ ابجدي)./حَثَى التُّرابَ عليه يَحْثُوهُ و يَحْثِيهِ حَثْواً و حَثْياً: هالَهُ و رَماهُ (تاج العروس)
رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) بر من وارد شد، در حالی که من رختخواب را پهن کرده بودم. فرمود: فاطمهجان! به رختخواب مرو، مگر اینکه چهار کار را انجام داده باشی: قرآنی ختم کرده باشی، انبیا را شفیع خودت قرار داده باشی، همه مؤمنین را از خودت خوشنود نموده باشی و حج و عمرهای به جا آورده باشی.
این را فرمود و به نماز ایستاد. منتظر ماندم تا نمازش را تمام نماید. عرض کردم: یا رسول الله! به چهار چیزی امر فرمودید که در اینحال برای انجام آنها قادر نیستم. تبسمی نمود و فرمود: وقتی قُل هُوَ اللّهُ أَحَدٌ را سه بار بخوانی، گویا یک قرآن ختم نمودی، وقتی بر من و پیامبران پیش از من درود بفرستی، ما روز قیامت شفیعان تو خواهیم بود، وقتی بر مؤمنین استغفار نمایی، همه آنها از تو خوشنود خواهند گشت و هنگامی بگویی: سُبْحانَ اللّهِ وَ الْحَمْدُ لِلّهِ وَ لا إِلَهَ إِلاَّ اللّهُ وَ اللّهُ أَكْبَرُ، حج و عمره انجام دادی!
از پدرم شنیدم که میفرمود: در روز جمعه ساعتی است که اگر انسان مسلمان چیزی از خداوند بخواهد، خداوند عز و جل حاجتش را بر آورده میکند. عرض کردم یا رسول الله! آن کدام ساعت است؟ فرمود: هنگامی که نصف گرده خورشید برای غروب پایین آمده باشد.
تَدَلَّى: پایین آمدن، معلق یا آویزان شد (المعجم البسیط)عَيْنِ الشَّمْس: و القُرْصُ عين الشمس، على التشبيه (المحكم)./ "عین"، در عربی معانی زیاد دارد. در اینجا "قرص خورشید"، معنای مناسبی است (فاطمی)
خداوند تبارک و تعالی را شاهد میگیرم! از پدرم شنیدم که میفرمود: علی بهترین کسی است که در بین شما جایگزین گذاشتم. او و دو نوادهام و نه نفر از صلب حسین امام و خلیفه بعد از من هستند؛ امامان نیکو کاری که اگر آنها را پیروی نمایید، راهنمایان هدایتگر هدایت شده خواهید یافت و اگر مخالفت آنها را نمایید، تا قیامت در اختلاف به سر میبرید.
رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: مثل امام مانند کعبه –مکرمه- است. مردم به زیارت آن میروند، نه اینکه او به زیارت مردم بیاید.
به خداوند سوگند! اگر حق را به اهلش واگذار میکردند و عترت پیامبرشان را پیروی مینمودند، در رابطه با حضرت حق، دو نفر اختلاف نمیکردند و خلافت الهی پشت در پشت در جایگاه خودش قرار داشت تا قائم ما که نهمین فرزند حسین است، قیام میکرد اما کسی را که خداوند پایین قرار داده بود، بالا بردند و کسی را که خداوند اول قرار داده بود، آخر نمودند!
پیامبر فرمود: این جبرئیل است که به من خبر میدهد: سعادتمند کامل کسی است که علی را در زندگی و پس از مرگش دوست بدارد و بدبخت کامل کسی است که بغض علی را در زندگی و پس از مرگش داشته باشد.
الشقي: بد بخت، بیچاره، گستاخ (المعجم البسیط)
مردی به خانمش گفت: خدمت حضرت زهرا (سلام الله علیها) برو و از او بپرس آیا من از شعیان شما هستم یا نه؟ پس آن خانم از حضرت زهرا (سلام الله علیها) این سوال را نمود و حضرت فرمود: به او بگو! اگر به آنچه ما میگوییم، عمل نمایی و از آنچه نهی میکنیم، دست برداری، تو از شیعیان ما هستی و گرنه خیر.
زن، برگشت و به مردش ماجرا را نقل کرد. مرد گفت: وای بر من! چه کسی مرا از پیامد گناهان و خطاهایم نجات میدهد؟ پس من با این حساب برای
1) . همان منبع، ج65، ص155
همیشه در آتش جهنم به سر خواهم برد! زیرا اگر کسی از شیعیان آنها نباشد، در آتش جهنم جاودانهاند! زن به خدمت حضرت زهرا (سلام الله علیها) برگشت وآنچه که شوهرش گفته بود را نقل نمود. صدیقه طاهره فرمود: به او بگو: این طور نیست. شیعیان ما از گزیدگان اهل بهشت هستند و تمام دوستان و هواداران ما، اولیای ما و دشمنان اعدای ما هستند و کسانی که از لحاظ قلب و زبان، مسلمانند اما امر و نهی ما را در برخی اعمال خطر آفرین، مخالفت میکنند، با این وجود جایگاه آنها در بهشت برین است ولیکن بعد از اینکه توسط بلاها و مصیبتها و یا در صحرای محشر با انواع گرفتاریها و یا با سوختن در طبقه بالای جهنم از گناهانشان پاک بگردند تا اینکه آنها را با محبتمان نجات بدهیم و به حضورمان منتقل نماییم.
الْمُوبِقَاتِ: اعمالی که انسان را به هلاکت میرساند، معاصی و گناهان (المعجم البسیط)
عَرَصَاتِ: عرصة: زمینی که بنا نشده است، صحن حیاط منزل (المعجم البسیط)./ العَرَصَات: جمع عَرْصَة، و هي كلّ موضع واسع لا بناء فيه (النهاية في غريب الحديث)./ اینهایی که عرض شد، معانی تحت اللفظی "عرصات" است. در اصطلاح حدیثی، منظور صحرای محشر است (فاطمی)
پدرم به من خبر داد و آن خبر این است: هرکس بر او یا بر من سه روز سلام بفرستد، خداوند بر او بهشت را واجب میکند.
پدرم، رسول خداوند به من فرمود: فاطمه جان! هرکس به تو درود بفرستد، خداوند گناهان او را میپوشاند و او را در جوار من قرار میدهد. هرجای بهشت که باشم!
رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) به علی (علیه السلام) میفرمود: علیجان! تو امام و جانشین بعد از من هستی و تو بر مؤمنین سزاوارتر از خود آنها هستی. وقتی از دنیا بروی، فرزندت حسن (علیه السلام) بر مؤمنین سزاوارتر از خود آنها است. وقتی حسن (علیه السلام) از دنیا رفت، حسین (علیه السلام) بر مؤمنین سزاوارتر از خود آنها است. وقتی حسین (علیه السلام) از دنیا رفت، پسرش علی بن الحسین (علیه السلام) بر مؤمنین سزاوارتر از خود آنها است. وقتی علی بن الحسین (علیه السلام) از دنیا رفت، پسرش محمد (علیه السلام) بر مؤمنین سزاوارتر از خود آنها است. وقتی محمد (علیه السلام) از دنیا رفت، پسرش جعفر (علیه السلام) بر
1) . همان منبع، ج36، ص352
مؤمنین سزاوارتر از خود آنها است. وقتی جعفر (علیه السلام) از دنیا رفت، پسرش موسی (علیه السلام) بر مؤمنین سزاوارتر از خود آنها است. وقتی موسی (علیه السلام) از دنیا رفت، پسرش علی (علیه السلام) بر مؤمنین سزاوارتر از خود آنها است. وقتی علی (علیه السلام) از دنیا رفت، پسرش محمد (علیه السلام) بر مؤمنین سزاوارتر از خود آنها است. وقتی محمد (علیه السلام) از دنیا رفت، پسرش علی (علیه السلام) بر مؤمنین سزاوارتر از خود آنها است. وقتی علی (علیه السلام) از دنیا رفت، پسرش حسن (علیه السلام) بر مؤمنین سزاوارتر از خود آنها است. وقتی حسن (علیه السلام) از دنیا رفت، پس مهدی منتظر (علیه السلام) بر مؤمنین سزاوارتر از خود آنها است. خداوند توسط او شرق و غرب زمین را فتح میکند. آنها امامان برحق و زبان صدق هستند. پیروز است کسی که آنها را یاری کند. تنها مانده است، کسی که آ نها را تنها بگذارد.
به خداوند قسم! پسر خطاب! اگر کراهت از اینکه بلاها به بیگناهان اصابت کند نمیداشتم، میفهمیدی که خداوند را سوگند میدادم و او را اجابت کننده آنی مییابیدم!
ثُمَّ أجِدُهُ سَريعَ الاْجابَهِ: در این جمله، التفات از خطاب به غایب شده است؛ یعنی به جای اینکه بفرماید: ثُمَّ تجدک... فرمود: ثُمَّ أجِدُهُ. التفات در زمان عربی زیبایهای خاصی دارد و مفهوم خاصی را القا میکند اما در فارسی متاسفانه خوب جا نیفتاده است (فاطمی)
1) . اصول کافى، ج1، ص460
رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) قَالَتْ فَإِنِّي أُشْهِدُ اللَّهَ وَ مَلَائِكَتَهُ أَنَّكُمَا أَسْخَطْتُمَانِي وَ مَا أَرْضَيْتُمَانِي وَ لَئِنْ لَقِيتُ النَّبِيَّ (صلی الله علیه و آله و سلم) لَأَشْكُوَنَّكُمَا إِلَيْه.(1)
فرمود: شما دوتا را به خداوند قسم میدهم! آیا از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نشنیدهاید که میفرمود: رضای فاطمه رضای من است و غضب او غضب من است؟ هرکس دخترم فاطمه را دوست داشته باشد، مرا دوست داشته است و هرکس فاطمه را خوشنود کند، مرا خشنود کرده است و هرکس فاطمه را خشمگین کند، مرا خشمگین نموده است؟ گفتند: آری این مطلب را از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدهایم. فرمود: خداوند و فرشتگان او را شاهد میگیرم که شما دوتا مرا به خشم آوردید و خشنودم نکردید! اگر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را ملاقات کنم، حتما از شما دوتا به او شکایت خواهم کرد!
نَشَدْتُكُمَا: نشد: قسم داد، پرسش کرد، درخواست کرد (المعجم البسیط)
فرمود: آیا شما دوتا شنیدهاید که رسول خداوند میفرمود: فاطمه پارهای از وجود من است! هرکس او را اذیت کند، مرا اذیت کرده؟! گفتند: آری. پس دستهایش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت: خداوندا! این دو مرا اذیت کردند! من از این دو به تو و فرستاده تو شکایت میکنم! هرگز از این دو راضی
نخواهم شد تا هنگامی که پدرم رسول خداوند را ملاقات کنم و او را از آنچه انجام دادهاید، خبر بدهم! پس او نسبت به شما دوتا قضاوت خواهد کرد! در آن هنگام صدای ابو بکر به ویل ثبور بلند شد و عمر گفت: از سخن یک زن جزع و فزع میکنی خلیفه رسول خدا!
بَضْعَةٌ: قطعه، پاره (المعجم البسیط)
الْوَيْلِ وَ الثُّبُورِ: ویل: وای، دعایی است برای نازل شدن شر و بلا. ثبور: مرگ و هلاکت، غم و اندوه (المعجم البسیط)
حالا میرسیم به یکی از خطبههای صدیقه طاهره (سلام الله علیها) اما پیش از رسیدن به خطبه، باید از سه مطلب بگذریم. اینها عبارتند از: 1- نگاه گذرا به خطبه بیبی (سلام الله علیها)، تحت عنوان "یک تصویر و چهار منظره". 2- دیدن بخشی از تصویرهای این خطبه. 3- دیدن آیاتی که در این خطبه استفاده شدهاند. آیات را از این لحاظ جداگانه آوردیم که اولا انس و تسلط بانو (سلام الله علیها) را بر قرآن کریم بنگریم. ثانیا، بیبی مطهره (سلام الله علیها) به بخشی از این آیات اشاره نموده است و جا دارد که ما آیات را به صورت کامل ببینیم.
صفات پسنديده انساني، گاهي به تنهايي تحسين برانگيز است و انسان را تحت تاثير قرار ميدهد. مثلا علم خوشايند هركس است و عالم در چشم هركس بزرگ ميآيد. پيش از دست يابي به موبايل، برخي حتي براي يك تماس تلفني، مسافت طولانياي طي ميكردند اما اكنون چنين نيست. هر وقت كه خواسته باشند، با هر كس و در هر كشوري كه بخواهند، تماس برقرار مينمايد. آدم چقدر تحسين ميكند كس يا كساني را كه به فكر رفاه بشريت بودند و شب و روز تلاش كردند كه به دانشی از اين قبيل، دست بيابند.(1)
تازه اين وسايل پاسخ به نياز زود گذري است كه به زودي، آدم بايد تمام اينها را بگذارند و خودش را براي يك مسافرت به ظاهر بيبرگشت آماده نمايد. گاهي سطح انسان به جايي ميرسد كه وسايل مدرن و پيشرفته دنيا را اسباب بازيهايي بيش نميبيند. پس ميخواهد كاري كند كه در بازي زندگي، بازنده
1) . احتياج به توضيح نيست كه دانشمندان و مخترعان واقعى با زحمتها و درد سرهاى فراوان، به يك مطلب علمى مىرسند. به اينكه بعدا شركتهای آنچنانى سود اين زحمات را به جيب مىزنند، كارى نداريم.
نباشد. اگر واقعا جدي به سرنوشتش بينديشد، ممكن است بخت يارش باشد و با كسي رو به رو شود كه فلسفه زيستن را براي او تشريح نمايد و از آن پس در عين برخورداري از امكانات مادي، قلم سرنوشتش را نیز به دست بگيرد. در تاريخ نمونه هاي فراوان از اينگونه انسانها داريم كه با برداشتن "غشاوه" از چشم و پرده غفلت از گوش، الگوي ديگران قرار گرفتند. "بشر حافي" و كساني ديگر، با ديدن عالمي، مسير زندگيشان را تغيير دادند.
شجاعت هم همين حالت را دارد. گاهي يك انسان شجاع براي ملتي مدال افتخار تقديم ميكند. يادم نميرود كه در جنگ سي و يك روزه حزب الله و اسرائيل، با اينكه تلاش سفير عربستان سعودي، هم راستا با سياستهاي صهيونيست بود اما متعصبترين تحليلگر عرب از حسن نصرالله با احترام ياد ميكرد و احساس ميشد كه او بر بلنداي لبنان، پرچم به خاك افتاده آنها را بر دوش گرفته است.
ارزش هنر و تقدير از هنرمند بر كسي پوشيده نيست. هنرمند حافظ ذوق، زبان و فرهنگ جامعه است. هر كسي از هر نژادي، اين پيراهن زيبا را در بر كند، خوشنما است. يك رمضان در مدرسهاي در بندر انزلي، به عنوان مبلغ به سر ميبردم. استاد آن مدرسه از اين لحاظ احترام مضاعف داشت كه ميگفتند: ادبيات را پيش مدرس افغاني خوانده است. اين در صورتي بود كه اگر خود ايشان به صورت ناشناخته در آنجا ميآمد، شايد با مشكلات عديدهاي روبهرو ميشد.
غربت يك انسان هم سخت احساس بر انگيز است. مخصوصا كسي كه شايستگي دارد اما روزگار اين غبار را از چهره او نميزدايد. حتما شنيدهايد كه
وقتي "شتران حامل بارهاي طلا، از یک دروازه طوس وارد ميشدند، تابوت فردوسي را از دروازه ديگر بيرون ميبردند"(1)
اين يعني غربت و ناشناخته ماندن شاعر در زمان حياتش كه نتوانست به سلطان محمود بقبولاند كه بزرگترين شاعر عصر خودش ميباشد.شايد باور نكنيد كه بيست سال آزگار كسي از آقا امام حسين (علیه السلام) يك سوال شرعي نپرسيد.(2)این در حالی است که پیش از این، در همین کتاب، از زبان پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، خواندیم که یکی از ویژگیهای امام حسین (علیه السلام)، دریای علم است: "وَ بَحْرُ عِلْمٍ"
اگر تكتك صفات ياد شده، تاثيرگذار است، صحنهاي كه در آن علم، شجاعت، هنر و غربت با هم تصوير شوند، هيجان انگيزتر خواهد بود. در رابطه با بانوي نمونه اسلام (سلام الله علیها)، شاهد اين چهار تصوير در يك منظره هستيم. كافي است، خطبه او را ولو گذرا بخوانيم و پي ببريم كه او در چه سطح علمي قرار دارد، چطور شجاعانه از ديدگاهش دفاع ميكند، قله هنرش چقدر مرتفع است و چگونه غربت او انسان آزاده را به صحراي جنون ميبرد.
خطبه بانو داراي زيباييهاي فراوان است اما عجالتا دريافتم را در هشت نكته خلاصه ميكنم:
اولين نكته آغاز خطابه است كه مبتكرانه و پر شكوه شروع ميشود و توحيد را به بهترين وجه، تلقين مينمايد. آغاز هر خطبه، فصل الخطاب بين مؤمن واقعي و مؤمن زباني است. اگر ميخواهي بلنداي معرفت كسي را محك بزني، به آغاز خطابهاش بنگر كه چگونه با تمام احساس، از خالق نفسهايش دم ميزند و راه را براي تو انسان موحد، ميگشايد و كبوتر خيالت را در اوجها به
پرواز در ميآورد. مولا علي (علیه السلام) در اين زمينه سرآمد جهان است. دعاي عرفه آقا امام حسين (علیه السلام) را كه ببيني، با چند سطر خواندن، نميتواني آن را بر زمين بگذاري. حقيقتا اگر كسي بخواهد مغز توحيدياش را وسعت بدهد، بايد آغاز خطبههاي دعوت کنندگان به اسلام را بخواند. من زمانی قصدم اين بود كه ابتداي خطبه برخي از معروفين را جمع آوري نمايم. به خاطر اينكه وقتي اين آغازها را در كنار هم بگذاري، سندهايي ميشوند كه عمق معرفت ايراد كننده سخن در رابطه با خالق هستي را نشان ميدهد. شايد اين موضوع، در اوايل تاريخ اسلام از اهميت والايي برخوردار بوده كه ما در تاريخ ادبيات عرب، خطبه مشهور به خطبه "البتراء" داريم . زياد بن ابيه آلوده به اين بدعت است.(1)آری کسی که میداند با خالق هستی آشنایی ندارد، بهتر اینکه بدون حمد و ستایش، سخنش را آغاز نماید.
آغاز خطبه بيبي (سلام الله علیها) بوي نهج البلاغه را ميدهد. اگر بدون نام در اختيار كسي قرار بگيرد، نميتواند قضاوت نمايد كه اين آغاز در نهج البلاغه وجود ندارد. پس از اينجا فهميده ميشود كه اوج دانش و معرفت بانو بيرون از تصور ما است:
"الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى مَا أَنْعَمَ وَ لَهُ الشُّكْرُ عَلَى مَا أَلْهَمَ وَ الثَّنَاءُ بِمَا قَدَّمَ مِنْ عُمُومِ نِعَمٍ ابْتَدَأَهَا وَ سُبُوغِ آلَاءٍ أَسْدَاهَا وَ تَمَامِ مِنَنٍ أَوْلَاهَا جَمَّ عَنِ الْإِحْصَاءِ عَدَدُهَا وَ نَأَى عَنِ الْجَزَاءِ أَمَدُهَا وَ تَفَاوَتَ عَنِ الْإِدْرَاكِ أَبَدُهَا وَ نَدَبَهُمْ لِاسْتِزَادَتِهَا بِالشُّكْرِ لِاتِّصَالِهَا وَ اسْتَحْمَدَ إِلَى الْخَلَائِقِ بِإِجْزَالِهَا وَ ثَنَّى بِالنَّدْبِ إِلَى أَمْثَالِهَا."
اين درّ واژهها، سرشار از معارف اسلامي و توحيدي است.
1) . ر.ك. تاريخ ادبيات زبان عربى، ص253، حنان فاخورى.
دومين نكته، اصل نبوت است. بانو (سلام الله علیها)، پدر را چنان معرفي ميكند كه امروزه زيرساخت فكري شيعه را تشكيل ميدهد و آن عصمت پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، پيش از بعثت او است:
"وَ أَشْهَدُ أَنَّ أَبِي مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ اخْتَارَهُ قَبْلَ أَنْ أَرْسَلَهُ وَ سَمَّاهُ قَبْلَ أَنِ اجْتَبَاهُ وَ اصْطَفَاهُ قَبْلَ أَنِ ابْتَعَثَهُ."
سومين نكته، مطرح كردن دو ثقل اسلام بعد از پيامبر است. به عترت بسيار گذرا و هنري اشاره ميشود: "وَ عَهْدٌ قَدَّمَهُ إِلَيْكُمْ." اما نسبت به قرآن ضمن معرفي مجدد اين صحيفه آسماني، به بخشي از فلسفه احكام ميپردازد. از فلسفه ايمان، نماز، زكات، روزه، حج، عدل، جهاد، صله رحم، قصاص، وفاي به نذر، رعايت ميزان و عدالت در معاملات، نهي از شرب خمر، حد قذف، سرقت و پيامد شرك سخن ميگويد. جالب اينجا است كه در اين گفتار بعد از عدل، از نياز جامعه انساني به امامت معصوم و فلسفه آن دم زده ميشود:
"فَجَعَلَ اللَّهُ الْإِيمَانَ تَطْهِيراً لَكُمْ... وَ طَاعَتَنَا نِظَاماً لِلْمِلَّةِ وَ إِمَامَتَنَا أَمَاناً مِنَ الْفُرْقَة."
چهارمين نكته، معرفي خودش ميباشد كه از آفتاب مشهورتر است:
" أَيُّهَا النَّاسُ اعْلَمُوا أَنِّي فَاطِمَةُ وَ أَبِي مُحَمَّدٌ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه أَقُولُ عَوْداً وَ بَدْواً وَ لَا أَقُولُ مَا أَقُولُ غَلَطاً..."
اما وفا و معرفت باعث ميشود كه با ذكر نام پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خودش را گم كند. اگر نام او به ميان نميآمد، معلوم نبود، چه اسرار ناگفتهاي فاش ميشد اما نام او عنان سخن را به سمت ديگر ميكشد:
"لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ!..."
با اين سرآغاز، اين بار از زاويه ديگر آن معلم بشريت را معرفي ميكند و زندگي نكبت بار حاضرين را ياد آور ميشود كه چگونه در جهنم دنيا به سر
ميبردند: "شما در حالی به کلمه توحید در بین سپید رویان روزهدار زبان گشودید که بر لب پرتگاه جهنم به سر میبردید! شربت چشندگان بودید، فرصت آزمندان بودید، آتش شتابزدگان بودید و پایمال هرکس و ناکس! آب آمیخته سرگین سر میکشیدید و پوست دباغی نشده قوت زندگیتان را تشکیل میداد! ذلت زدگان مطرود بودید! هراسان از اینکه مردم گرداگردتان شما را به بردگی بربایند!"
پنجمين نكته پيگيري سه مطلبي است كه به احتمال زياد، بسياري از شنوندگان او نميخواستند، كار به آن جا بكشد اما توان گرفتن زبان شعلهور ممكن نبود. خطابه در اوج بود و باران واژههاي با صلابت مغزهاي توطئه را نمناك ميكرد. نميتوانستند، تدبيري بينديشند. اين سه مطلب عبارت بودند از: رشادتهاي مولا در صحنههاي جنگ، غصب خلافت و ميراثی که از پیامبر به او میرسد.
در رابطه با اول، تعبيرش اين است كه اگر شمشير علي (علیه السلام) نبود، اسلام به آن بالندگي نميرسيد. او بود كه هر وقت اژدهاي شرك دهان باز ميكرد، پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) او را به آن سمت ميفرستاد.تازه همانطور كه از رشادتهاي آن مرد ميدان، سخن ميگويد، عافيت طلبي و حتي فرار برخي از مستمعين را گوشزد ميكند: "هر زمانی که آتش جنگ را پرشراره میکردند، خداوند آن را خاموش میفرمود و هر زمانی که شاخ شیطان قد میکشید و یا اژدرهای شرک دهان میگشودند، برادرش را در حلقوم آنها میافکند! برادری که عرق ریز راه خداوند، سختکوش فهم امر خداوند، مقرب رسول خداوند، سرور اولیای خداوند، آماده دفاع، نصیحتگر، جدی و زحمتکش بود و در راه تحقق دین الهی از هیچ ملامتگری هراس نداشت! پس او بر نمیگشت مگر اینکه اندامشان را لگد مال میکرد و با شمشیرش آتش خشم شان را فرو مینشان! شما در آن
هنگامها در آسایش به سر میبردید، در حالی که روحیه بیخیالی و خوشگذرانی همراهتان بود. منتظر رسیدن پیش آمدهای ناگوار برای ما بودید، اخبار را از دور پیگیری میکردید، در نبردهای تن به تن عقب نشینی میکردید و از میدانهای جنگ میگریختید!"
در رابطه با دوم که غصب خلافت باشد، زبان كنايي و استعاري است اما از هزاران تصريح گوياتر است: "هنگامی که خداوند، برای پیامبرش خانه انبیا و سرای برگزیدگانش را اختیار نمود، تیغهای نفاق در بین شما سر بر کشید، جامه دین کهنه شد، گمراهان بیتفاوت زبان گشودند، اوباشهای بینام و نشان پا به میدان گذاشتند، گردنکشان دشمن حق، ماغ زدند و چونان گاوهای وحشی در دشت حیرتتان دم جنباندند! شیطان در حالی که شما را به سمت خود میخواند، سرش را از مخفیگاهش بیرون آورد. شما را اجابت کننده دعوتش یابید و تماشاگر نیرنگش فهمید. آنگاه به جنب و جوشتان درآورد، احساس کرد که بسیار سبک مغزید و غضبناکتان نمود، فهمید که آتش خشم حقارتهای گذشته در شما نهفته است. بدینسان شتر غیر خودتان را داغ نمودید و وارد آبشخور دیگران گشتید!"
در رابطه با سوم که مسئله میراث باشد، مناعت طبع اقتضا دارد كه حتي نام فدك را هم نبرد اما با استدلالهاي محكم، يكي از مسايل مهم حقوقي اسلام یعنی "ارث" را ثابت ميكند. بي اينكه يادداشتي در دست داشته باشد، في البداهه، پنج آيه قرآني را از جاهاي مختلف اين كتاب آسماني تلاوت مينمايد: "پسر ابی قحافه؟! آیا در کتاب خداوند، تو از پدرت ارث میبری و من از پدرم ارث نمیبرم؟! چیزی شگفت آوردی! آیا از روی عمد، دست از کتاب خداوند بر میدارید و آن را پشت سرتان پرتاب میکنید؟ در حالی که این کتاب با صدای رسا میگوید: "سلیمان از داوود ارث برد." و آنجا که حکایت خبر یحیی بن
زکریا را میکند، میفرماید: "پس از جانب خودت، جانشینی برای من عطا بفرما! تا از من و آل یعقوب ارث برد" و فرمود: "خداوند به شما در باره فرزندانتان سفارش میکند، سهم پسر، دو برابر سهم دختر است." و فرمود: "اگر مالی بر جای گذاشتید، برای پدر و مادر و خویشاوندان نزدیک به طور شایسته وصیت نمایید. این حقی است برگردن پرهیزکاران." و گمان کردید، جایگاهی برای من نیست، از پدرم ارث نمیبرم و خویشاوندی بین ما وجود ندارد؟ آیا خداوند شما را به آیهای اختصاص داده که من و پدرم را از آن خارج کرده است؟ یا میگویید: اهل دو ملت از هم ارث نمیبرند؟ آیا من و پدرم، اهل یک ملت نیستیم؟ یا شما به عموم و خصوص قرآن از پدر و پسر عم من داناترید؟ ناقه فدک را مهار شده و رحل بسته بردار! روز رستاخیز با تو ملاقات خواهد کرد! پس نیک داوری است، خداوند، نیکو سرور دادخواهی است محمد و نیکو دادگاهی است قیامت! در آن روز باطل اندیشان زیان خواهند دید، وقتی پشیمان شوید، سودی ندارد! "برای هر خبری هنگام وقوع است" و "به زودی خواهید فهمید، چه کسی با عذابی که رسوایش کند، روبهرو میشود و بر او عذاب جاودانه سکونت خواهد گزید!"
تلسط اينگونه بانو، نسبت به كلام الله مجيد و ديگر نكات مطرح شده در اين خطبه، نشانگر اين است كه علم بيكرانه بانو سرچشمه در جاي ديگر دارد و الا محال است، كسي براي اولين بار در مجمع عموميای که سابقه سخنرانی در آن ندارد، چنين خطابه بيعيب و نقصي ارائه دهد. من كه سالها در رابطه با اين كتاب الهي، ميانديشم، بر اين باورم كه حتي تواناترين خطيب نميتواند، در يك نفس آيات متعددي را براي شاهد مثالش قرائت نمايد. مسأله تزاحم كلمات و يادداشتها، يك باور علمي است. در اين خطبه اما علاوه بر اين توانايي، از
ابتدا تا انتهاي آن، آيات متعددي تضمين شده است كه اعجاب هر صاحب عقلي را بر ميانگيزد.
ششمين نكته، شجاعت بينظير و حيرت آور بانو است. شايد بگويي طرح سه مسأله بالا خالي از اين مطلب نيست. اين درست است اما نه به اندازه اينكه مستقيما قبيله اوس و خزرج را مورد خطاب داده، در آن فضاي كاملا امنيتي، تقاضاي ياري نمايد: "از شما به شدت بعید است، فرزندان قیله! آیا میراث پدری من، پای مال گردد، در حالی که در دیدرس من قرار دارید، سخنان شما را در این مجلس و جمع، میشنوم، زیر پوشش دعوت به سر میبرید و از خبرها بیاطلاع نیستید. این اتفاق در زمانی شکل میگیرد که شما دارای عدد، نیروی انسانی، ادوات جنگی و نیروی نظامی هستید و در بین شما سلاح و سپر فراوان وجود دارد؟! دعوت پیاپی به شما میرسد، اجابت نمیکنید، فریادهای مظلومیت بلند است، فریادرسی را از سر بیرون آوردید!"
شايد همين موضوع باعث شده باشد كه ديگر سكوت را جايز ندانند و جلو ادامه اين خطابه استدلالي، علمي و هنري را بگيرند. پس اوّلی، با زبان بسيار چاپلوسانه حديثي نقل ميكند كه شايد به پاس احترام حديث پدر و يا ترس از جعل احاديث، بانو ادامه سخن را به وقت ديگر موكول نمايد:
"يَا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ... وَ إِنِّي أُشْهِدُ اللَّهَ وَ كَفَى بِهِ شَهِيداً أَنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) يَقُولُ نَحْنُ مَعَاشِرَ الْأَنْبِيَاءِ لَا نُورَثُ ذَهَباً وَ لَا فِضَّةً وَ لَا دَاراً وَ لَا عَقَاراً وَ إِنَّمَا نُورَثُ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ الْعِلْمَ وَ النُّبُوَّةَ."
بانو درگير پاسخ به اين شبه ميشود و به احتمال زياد خطبه ناتمام ميماند اما اين پاسخ صريح، دست آويز بزرگي براي فقهاي شيعه در هر عصري به حساب ميآيد و امامان معصوم، بر آن مهر تأييد ميزنند. پاسخ اين است كه اگر حديثي صد در صد مخالف قرآن بود، از معصوم صادر نشده است و بايد به ديوار
زد: "سبحان الله! پدرم رسول خداوند که درود و رحمتش بر او و خاندانش باد، از کتاب الهی رویگردان نبود و مخالفت احکامش نمیکرد. بلکه همواره در راه قرآن قدم میگذاشت و سورههایش را دنبال میکرد. آیا در حالی نسبت دادن حدیث دروغی به او، بر خیانت اجماع میکنید؟! تهمت اینگونه بعد از مرگ، مانند مظلومیت او و بروز کینههایی زمان حیاتش میباشد! این کتاب الهی است که به عدل قضاوت میکند و قول فصل را به عهده دارد! میفرماید: "از من و آل یعقوب ارث ببرد." و میفرماید: "سلیمان میراثبر داوود گردید." خداوند عزّ و جلّ در جایی که تقسیم سهام میکند، بیان احکام نمود، فرایض و میراث را قانونی کرد و سهم دختر و پسر را مشخص فرمود. با این بیان، جلو علت جویی باطل اندیشان را گرفت و شبهه افکنی و گمانهزنی را از فراروی آیندگان برداشت. نه، اینطور نیست! بلکه هوای نفستان کار زشت را برای شما زینت داده! پس شکیبایی نیکو میطلبم و در برابر آنچه میگویید، از خداوند یاری میجویم!
هفتمين نكته، شكوه هنري اين خطبه است. اين خطبه هم از لحاظ گستره واژگاني بسيار وسيع و ارزشمند است و هم از لحاظ زباني. فرهنگهاي چون "العين"، "لسان العرب"، "تاج العروس" و "مجمع البحرين" و... نتواستهاند خودشان را بينياز از واژههاي اصيل آن بدانند. اين خطبه خدمت بزرگي به جهان اسلام به طور عموم و به فرهنگ و زبان عربي به طور خصوص، نموده است. اگر واژگان قرآن، احادیث نبوی، نهج البلاغه و سایر سخنان معصومین و اين خطبه را از اين زبان برداريد، زبان عربی به این غنای فعلی نمیرسید. اين البته تعريضي است بر عربهاي ناسپاس كه نمك ميخورند و نمكدان ميشكنند. من حدس ميزنم، بسياری از واژههای این خطبه براي خود عربها هم احتياج به توضيح دارد. اگر يك عرب بر تمام واژگان اين خطبه تسلط پيدا
كند، از ديگران اديبتر و با سوادتر خواهد بود. خطبه از لحاظ تكنيكهاي زباني هم بسيار مدرن و پيشرفته است و تصویرهای بدیعی در آن وجود دارند.
هشتمين نكته، اینکه بانوي با شكوه اسلام (سلام الله علیها) با وجود اين خطبه غرا، چقدر غريب و ناشناخته مانده است. بايد اين اثر جاودانه در دانشگاههاي اسلامي به عنوان يك مضمون مستقل تدريس شود و پايان نامههاي متعددي در باره آن نوشته شود اما چنين نيست. خطبه شقشقيه حتي در دانشگاه عربي به عنوان متن برتر ادبي تدريس ميشود(1)
اما این خطبه سرشار از فصاحت و بلاغت و و زیباییهای بیانی نادیده انگاشته ميشود.
خوب... اين را هم به حساب مظلوميتهاي ديگر بانو بايد گذاشت! من فكر ميكردم، در عالم از علي (علیه السلام) مظلومتر وجود ندارد اما حالا به ديدگاه ديگري ميرسم. ميگويند: در منابع مثل صحيح بخاري، يك حديث از اين بانو نقل شده است.(2)بيبي بيست و پنج ساله بود كه شربت شهادت نوشيد و تقريبا هر روز پدر را ميديد، آيا درست است كه تنها يك حديث از پدر شنيده باشد؟! اين در حالي است كه همین منبع بیش از صدها حدیث از عائشه نقل میکند. با اينكه او بعد از هجرت، با پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) ازدواج كرده است!
این قطرهای بود از اقیانوس بیکرانه و احساسی بود، نسبت به داغ سوزان قرنها و باید به عرض رسانده شود که این مقاله، پیش از نگاه جدیتر به خطبه فدکیه بود اما اگر بخواهیم، مقداری از خطبه بانو (سلام الله علیها) بهرهای ببریم، باید در حد امکان، تصویرهای خطبه را جداگانه، واژههای آن را جداگانه و آیات آن را جداگانه مورد بررسی بدهیم. این مطلب را به خاطر داشته باشیم که ما با اثری
روبهرو هستیم که اولا خود آن دارای ژرفای عمیقی است. در ثانی متاسفانه، این اثر جاودانه کمتر مورد کنکاش و پژوهش قرار گرفته است. تا آنجا که حقیر اطلاع دارد، کار زیادی صورت گرفته اما به جز مرحوم علامه مجلسی در "بحار" و مرحوم آیت الله منتظری، "در خطبه فاطمه زهرا (علیه السلام)" کمتر کسی به خودش رنج تامل دقیق را داده است. این حقیر، در حد توانایی تلاش نموده که نسبت به این خطبه عمیقتر نگاه شود. اگر کار در خوری ارائه نشود، لا اقل این پیام را به مردم برساند که خطبه بیبی (سلام الله علیها) مثل خودش مظلوم مانده است.
وَ سُبُوغِ آلَاءٍ أَسْدَاهَا: اصل "سبغ" به معنا گسترش پیداکردن و طولانی شدن به کار میرود. تاج عروس در این زمینه چنین میگوید: "سَبَغَ الشَّيْءُ سُبُوغًا: طالَ إِلَى الأَرْض... كالثَّوْبِ، و الشَّعَرِ. "آلاء " عبارت از نعمت است. نعمت کلی و ذهنی است. خواننده و یا شنونده به راحتی نمیتواند آن را در ذهن خودش مصور کند. سبوغ باعث میشود که نعمت را به طور عینی در ذهن خودمان مصور نماییم. ترکیب "سبوغ آلاء" سبب میشود که واژهها، خودشان را نشان بدهند. "أسدی" چندین معنا دارد. در اینجا معنای "أعطی" مناسب است. پس ترکیب بالا را میتوان چنین معنا نمود: نعمتهای گستردهای که عطا فرمود.
شاید در حال حاضر شما فکر کنید که این ترکیب تازه نیست. در جاهای مختلف با چنین ترکیبی رو به رو میشوید اما فراموش نکنید که میگویند: اولین کسی که صورت زیبا را به گل تشبیه کرد، هنرمند بود و دیگران هرکس که از چنین ترکیبی استفاده کنند، مقلدند. با توجه به تصویرهای بدیع این خطبه، این سخن اغراق نیست که بگوییم، شاید صدیقه طاهره اولین کسی بوده که چنین ترکیب زیبایی را وارد زبان و ادبیات نموده است.
وَ ضَمَّنَ –ضُمِّنَ- الْقُلُوبَ مَوْصُولَهَا وَ أَنَارَ فِي التَّفَكُّرِ مَعْقُولَهَا: ما در متن، در رابط با معلوم یا مجهول بودن "ضمَّنَ" صحبت کردهایم. اگر آن را مجهول بخوانیم، با تصویر قدرتمندی رو به رو میشویم؛ قلب به عنوان فضاهای بیکرانه تصور میشوند که خورشید توحید را در
بر دارد و این خورشید بر جوانههای عقل نور افشانی میکند. البته ما در متن به خاطر صعوبت ترجمه، صورت معلوم این ماده را برگزیدیم. در این صورت ضمیر "ضمّن" و "أنار" به خداوند تبارک و تعالی بر میگردد.
إِذِ الْخَلَائِقُ بِالْغَيْبِ مَكْنُونَةٌ وَ بِسَتْرِ الْأَهَاوِيلِ مَصُونَةٌ: "اهاویل"، جمع "اهوال" و "اهوال"، جمع "هول". پس "اهاویل" جمع جمع میباشد. "ستر اهاویل" ترکیب برجستهای است که با خواندن آن، ذهن انسان به جستجوی تصویر چنین جایی میافتد، هرچند که نتواند به جاییبرسد. بانو در رابطه با پدرش میفرماید که او فرد اختیار شده بود، در وقتی که مخلوقات، در جهان غیب پنهان بودند و در پردههای وحشت به سر میبردند.
فَأَنَارَ اللَّهُ بِأَبِي مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه ظُلَمَهَا: استعاره بسیار زیبایی است؛ رسول اکرم به خورشید درخشان تشبیه شده است که فضای ظلمانی امتها را روشن میکند.
أَنْتُمْ عِبَادَ اللَّهِ نُصْبُ أَمْرِهِ وَ نَهْيِهِ: در اینجا کسانی چونان تابلوهای در مسیر قرار دارند که راه درست و نادرست، در آنها نقش بسته باشد.
وَ الْحَجَّ تَشْيِيداً لِلدِّينِ: دین به عنوان بنایی تصور شده است که مصالح حج آن را استوارتر و با شکوهتر نشان میدهد.
حَتَّى تَفَرَّى اللَّيْلُ عَنْ صُبْحِهِ: در اینجا، تشخیص شب بسیار چشمگیر است. آنگونه که از دیدن سپیده میگریزد. تازه سپیده یک جوری مربوط به خود شب است. پس چیزی از دیدن خودش راه گریز در پیش گرفته. این تصویر دیدنی، تأمل بر انگیز و تفسیر بردار است. هرچه که در این زمینه بیندیشی، به پایان نمیرسی.
وَ خَرِسَتْ شَقَاشِقُ الشَّيَاطِينِ: "خَرِسَ"به معنای لال شدن است و "شَقَاشِق" جمع "شقشقه" و شقشقه، شُش مانندی است که در هنگام هیجان شتر از دهانش بیرون میآید. تا اینجای کار را همه شنیدهایم و خواندهایم اما اینکه شقشقهها لال بشوند، چیزی شگفت آوری است. این بیان بیبی (سلام الله علیها) از تصویرهای مدرن امروزی هم مدرنتر است: تشبیه شیاطین به شترهای عصیانگر و مست، فضایی که نعرههای پیاپی آنان را منعکس بکند و
ناگهان با هیهای حقیقت، این نعرههای مستانه نه تنها خاموش گردند که درجا لال شوند و بخشکند!
وَ فُهْتُمْ بِكَلِمَةِ الْإِخْلَاصِ فِي نَفَرٍ مِنَ الْبِيضِ الْخِمَاصِ:
"نفر" به معنای جمعیت، "بیض" به معنای سپیدی و سپید روی. "خماص" به کسی یا کسانی به کار میرود که از گرسنگی، گویا پوستشان به پشتشان چسپیدهاند. این حالت گاهی از بدی روزگار است و گاهی در عین توان برخورداری از تمام نعمت، کس یا کسانی راه پرهیز از غذاهای آنچنانی را در پیشمیگیرد. این خویشتن داری، فضیلت و بزرگواری و انسانیت است. در همین کتاب نامه مولا علی (علیه السلام) به عثمان بن حنیف را خواندید که چنین فرمود: "وَ لَوْ شِئْتُ لَاهْتَدَيْتُ الطَّرِيقَ إِلَى مُصَفَّى هَذَ الْعَسَلِ وَ لُبَابِ هَذَا الْقَمْحِ وَ نَسَائِجِ هَذَا الْقَزِّ وَ لَكِنْ هَيْهَاتَ أَنْ يَغْلِبَنِي هَوَايَ..."
پس "نَفَرٍ مِنَ الْبِيضِ الْخِمَاصِ" یک بیان کنایی است و منظور از آن روزهداران روشن اندیشی هستند که در کنار رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و مولا علی (علیه السلام) به سر میبردند. ممکن است خود آنان را نیز این توصیف در بر بگیرد. بیبی (سلام الله علیها) میفرماید: شما کسانی بودید که در حضور اینگونه انسانها توحید را بر زبان جاری نمودید؛ آنها که روزها روزه بودند و شبها در محراب عبادت. آیا درست است که اینچنین به دنیا تکیه نمایید؟
مَذْقَةَ الشَّارِبِ وَ نَهْزَةَ الطَّامِعِ وَ قَبْسَةَ الْعَجْلَانِ: من همواره نسبت به جا انداختن چنین تصویرها در شگفت بودهام؛ اینکه قدرت زبانی برخی به جایی میرسد که موجود خارجیای را به آب و آتش تشبیه میکنند و تصویرهای مورد نظر، سوال انگیز هم نمیشوند. بانوی مطهره آنان را در زمان جاهلیت به آب تشبیه میکند که شربت نوشندگان بودند. هرکه از راه میرسید، بدون اینکه بپرسد، این کوزه مال کیست، جامی از آن سر میکشید: مَذْقَةَ الشَّارِبِ. به بازار مصرفی تشبیه میکند. هرکس به آنها میرسید، اگر چیزی هم لازم نداشته، از بس متاع را ارزان میدید که چیزی میخرید و این فرصت را غنیمت میشمرد: نَهْزَةَ الطَّامِعِ. به هیزم آتش گرفتهای تشبیه میکند که هرکس از راه
میرسیده، چیزی از آن برای خودش بر میداشته و برای صاحب آتش چیزی باقی نمیمانده: قَبْسَةَ الْعَجْلَانِ.
گفتم که جا انداختند چنین تصویرها، کاری آسانی نیست. آنها که در حوزه شعر استخوان خورد کردهاند، متوجه میشوند که من چه میگویم. البته برای آنها که با زبان هنر آشنا نیستند، میتوان توجیه کرد که گوینده، زندگی آنان را به چنین چیزهایی تشبیه میکند. این جان خلاصی است. حقیقت این است که بانو از بیان قدرتمندی برخوردار است و زبانبسیار توانایی دارد. اگر زندگی آنان را "مشبه" بدانیم، بازهم بیان استعاری است اما نه به قدرت اولی.
داستان پشت " قَبْسَةَ الْعَجْلَانِ" را مرحوم آیت الله منتظری اینگونه توضیح میدهد: "قَبْسَةَ الْعَجْلَانِ: محل اقتباس آدمهای شتابزده بوديد. آتش معمولا با هيزم بود. كسي كه مىخواست آتش روشن كند، مقداری چوب را به زحمت جمع آوری میكرد. آتش درست ميكرد. از اطراف كسانی از همين چوبها با عجله بر میداشتند كه برای صاحب آتش چيزی نمیماند."
تَخافُونَ أَنْ يَتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِكُمْ: "وَ اذْكُرُوا إِذْ أَنْتُمْ قَليلٌ مُسْتَضْعَفُونَ فِي الْأَرْضِ تَخافُونَ أَنْ يَتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ فَآواكُمْ"، در قرآن وجود دارد و "مِنْ حَوْلِكُمْ" مال بیبی (سلام الله علیها) میباشد. پس در کلام تضمینی اتفاق افتاده است. تضمین اگر در کلام جا بیفتد، سخن را شیرینتر میکند. بانو از تکنیک تضمین، استفاده بسیار نموده و این یکی از نمونههای آن است. گذشته از این، خود "يَتَخَطَّفَكُمُ" استعاره زیبایی را تشکیل میدهد و استفاده بانو سبب میشود که ما در برابر تصویر در تصویر قرار بگیریم.
بَعْدَ اللَّتَيَّا وَ الَّتِي: این ضرب المثل را وقتی به کار میبرند که اتفاقات کوچک و بزرگی افتاده باشند و در آن اتفاقات گوینده به نوعی نقشی داشته باشد. مرحوم علامه مجلسی در این باره چنین میگوید: "هما كنايتان عن الداهية الصّغيرة و الكبيرة." مولا علی (علیه السلام) نیز از این ضرب المثل، استفاده نموده است: "هَيْهَاتَ بَعْدَ اللَّتَيَّا وَ الَّتِي وَ اللَّهِ لَابْنُ أَبِي طَالِبٍ آنَسُ
بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْيِ أُمِّه!" داستان پشت این ضرب المثل را نیز مرحوم آیت الله منتظری بیان کرده است که در متن میخوانید. ضرب المثل را چون مردم عادی میسازند، لازم نیست رویداد آن بسیار مهم باشد. مثلا پشت "فی الصّیف ضیّعت اللبن"، چیز مهم نهفته نیست اما حتی امروزه هم از آن استفاده میشود. استفاده از ضرب المثل در گفتار و نوشتار، تصویر ایجاد میکند و خوانند با گوینده ارتباط بهتری بر قرار میکند. بانو (سلام الله علیها) در این خطبه از ضرب المثلها هم بهرههای فراوان برده است.وَ بَعْدَ أَنْ مُنِيَ بِبُهَمِ الرِّجَالِ وَ ذُؤْبَانِ الْعَرَبِ: آنچه که از مفردات الفاظ قرآن بر میآید، خود "بُهَمِ" یک تشبیه است. "بُهْمَةٌ" عبارت است از سنگ سخت و آدم شجاع و ظاهرا پر قساوت به آن تشبیه میشود: "الْبُهْمَةُ: الحجر الصلب، و قيل للشجاع بُهْمَةٌ تشبيها به." پس، "بُهَمِ" یک تصویر قدرتمندی است که حتی گاهی ذهن انسان را به سمت "بهیمة" میبرد. آیا این بیان استعاری وجود داشته و بیبی (سلام الله علیها) از آن استفاده کرده و یا بعد از بیان او این واژه وارد فرهنگها شده است؟ اگر وجود داشته حسن انتخاب او را نشان میدهد و اگر ساخته او باشد، خلاقیتش را. تصویر دوم اما بیتردید، مال خود بیبی (سلام الله علیها) است: ذُؤْبَانِ الْعَرَبِ. یعنی گرگان درنده عرب. بهترین تشبیه عرب آن روز به گرگان درنده است. زیرا خاصیت گرگ درنده این است که به مقدار نیاز خودش، گوسفندان را نمیدرد. بانو میفرماید: خداوند شما را توسط رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نجات داد، بعد از اینکه او را با شجاعان بیباک و گرگان عرب و سرکشان اهل کتاب مبتلا نمود.
أَوْ نَجَمَ قَرْنُ الشَّيْطَانِ أَوْ فَغَرَتْ فَاغِرَةٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ قَذَفَ أَخَاهُ فِي لَهَوَاتِهَا: ظاهر شدن شاخ شیطان، تصویر قابل توجهی است. شیطان به موجود وحشتناکی تشبیه شده که مانند گاوهای وحشی دارای شاخهای آن چنانی است: نَجَمَ قَرْنُ الشَّيْطَانِ.
به نظر میآید، به خاطر ابهام و خیال انگیزی هرچه بیشتر، از "فَغَرَتْ فَاغِرَةٌ" چیزی حذف شده است. باید گفته میشد، "فَغَرَتْ فَاغِرَةٌ فاها" اما بیان هنری ایجاز را اقتضا میکند و خیال شنونده را آزاد میگذارد. تا "فاها" را خودش اضافه نماید و احساس لذت
کند. در اینجا مشرکین همانند اژدرهای هراس آوری تصویر شدهاند که هر از گاهی دهان باز میکنند، برای بلعیدن چیزهایی و رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) برادرش امیر المؤمنین (علیه السلام) را در حلقوم آنان پرتاپ میکند. تا افراد جامعه اسلامی از گزند این هیولاهای خون آشام در امان باشند. تازه از "حلق و حلقوم" استفاده نشده. فرموده: "فِي لَهَوَاتِهَا." لهوات، جمع "لَهاة" است. "لَهاة" یعنی زبان کوچک. یعنی اینکه در آن ته ته حلقومها، برادرش را پرتاب میکرده. که به کلی قدرت بلعیدن چیزی دیگر را نداشته باشند.
فَلَا يَنْكَفِئحَتَّى يَطَأَ جَنَاحَهَا بِأَخْمَصِهِ وَ يُخْمِدَ لَهَبَهَا بِسَيْفِهِ: "ینکف"، یعنی برگشتن. یطأ: زیر پا نمودن. جناح: بال. أخمص: گودی زیر پا. منظور این است که امیر المؤمنین (علیه السلام) بر نمیگشت، مگر اینکه دشمنان قسم خورده اسلام را نابود میفرمود اما بیان به گونهای است که خواننده به سادگی از آن نمیگذرد. بلکه شاید بارها و بارها به جمله بنگرد و بر گویندهاش آفرین بگوید! پیش خودش فکر کند: اگر به جای "ینکفیء" یرجع میبود، با همین تصویر رو به میشدی؟ اگر به جای "أخمص" أقدام میبود؟ اگر از مجاز "جناح" استفاده نمیشد؟ حقیقتا این ساختار لیاقت آن را دارد که روی تک تک واژهها به طور عمیق اندیشه شود. شما را نمیدانم. من در این ساختار، کرکسهای آدمنمایی میتوانم تصور کنم که امیر المؤمنین (علیه السلام)، بالهای آنان را زیر گودی پاهایش قرار داده است.
آنچه در فرهنگها میخوانیم، "لهب" یعنی زبانه آتش. اگر جایی آتش بگیرد، شما اولین چیزی را که مشاهده میکنید، زبانه های سرکش آن است که به هرسوی شراره میکشد. حال آتش اینگونه را با آب خاموش کنند، جای پرسشی باقی نمیماند اما بیبی (سلام الله علیها) میفرماید: زبانه آتش آن را با شمشیرش خاموش میکرد و جا انداختن چنین تصویری، هنرمند واقعی را میطلبد. در مجموع، دو تصویر زیبا در اینجا وجود دارد: 1- يَطَأَ جَنَاحَهَا بِأَخْمَصِهِ. 2- يُخْمِدَ لَهَبَهَا بِسَيْفِهِ.
تَتَرَبَّصُونَ بِنَا الدَّوَائِرَ: راغب اصفهانی، در رابطه با "دائرة"، چنین میگوید: "وَ يَتَرَبَّصُ بِكُمُ الدَّوائِرَ عَلَيْهِمْ دائِرَةُ السَّوْءِ، أي: يحيط بهم السّوء إحاطة الدّائرة بمن فيها، فلا سبيل لهم
إلى الانفكاك منه بوجه." با توجه به این معنا، "دایره" فارسی، برگرفته از همان "دائرة" عربی است. دایره، یعنی چیزی حلقه مانند که گرد اشیایی کشیده میشود. وقتی اطراف چیزهایی دایرهای وجود داشته باشد، امکان بیرون افتادن بعضی از آن وجود ندارد، به همین لحاظ، این واژه کمکم معنای استعاری پیدا کرده و در حادثههای سخت و طاقت فرسا به کار گرفته میشد و لذا، صحاح اللغة آن را چنین معنا میکند: "الدائِرَةُ: الهزيمة. يقال: عليهم دائرةُ السَوءِ." پس با توجه به خط سیر معنایی "دائرة"، بیان بیبی (سلام الله علیها)، یک بیان استعاری کنایی است؛میفرماید: شما تماشاچی بودید و منتظر بودید که ما را در حلقهها و دایرههای سختیها و مصیبتها ببینید. اگر بگویید: پیش از او در قرآن کریم هم چنین کاربردی را داریم. میگوییم بازهم، حسن انتخاب و تضمین، تصویر را زندهتر نشان میدهد.
ظَهَرَ فِيكُمْ حَسَكَةُ النِّفَاقِ وَ سَمَلَ جِلْبَابُ الدِّينِ وَ نَطَقَ كَاظِمُ الْغَاوِينَ وَ نَبَغَ خَامِلُ الْأَقَلِّينَ وَ هَدَرَ فَنِيقُ الْمُبْطِلِينَ فَخَطَر فِي عَرَصَاتِكُمْ وَ أَطْلَعَ الشَّيْطَانُ رَأْسَهُ مِنْ مَغْرَزِهِ: ترکیب "حَسَكَةُ النِّفَاقِ"، ترکیب زیبایی است و زیباتر اینکه خود "حَسَكَةُ" معانی گوناگونی دارد. از خارهای متنوع گرفته تا تیغ و جوجه تیغی. لسان العرب، یکی از معانی آن را چنین مینویسد: "نبات له ثمرة خشنة تَعْلَقُ بأَصواف الغنم." اگر در کوهستان زندگی کرده باشی، شاید دیده باشی که گاهی گوسفندانی از صحرا بر میگردند که هم باعث دردسر صاحبشان میشوند و هم خودشان در عذابند. دو چیز آنها را به این روز گرفتار کرده است: 1- زیادهخواهی. 2- نفهمی. زیاده خواهی به این معنا که برای سیرکردن هرچه بیشتر شکمشان، خودشان را در بین روییدنیهایی قرار دادهاند که از ثمرههای خودشان به عنوان دفع مزاحم استفاده میکنند. نفهمی این که شکم باعث نشده از چنین جاها عبور کنند. استفاده نکردن از راهنمای درونی و بیرونیای که برای آنان وجود دارد، آنها را به این روز انداخته. در هر دو صورت، حالا باید با باری از گلولههای خار برگردند.
من فکر میکنم، از بین معانی "حَسَكَةُ"، این معنا رساتر است و بعید نیست که بانو همین معنا را لحاظ کرده باشد؛ یعنی اینکه در بیان بانو (سلام الله علیها) تنها ظهور خارهای نفاق گوشزد نمیشود. بلکه سبب ظاهر شدن خارهای نفاق هم یاد آوری میگردد.
در نگاه اول شاید "سَمَلَ جِلْبَابُ الدِّينِ" توجه شما را جلب نکند و با خودت بگویی: جامه دین کهنه شد، یعنی چه؟ این اندیشه بسیار موقتی است. دیری نمیپاید که سیلی از معانی از قله ذهنت سرازیر میگردد و علت همه نابسامانی آن روز و امروز جامعه بشری را در همین کهنگی جامه دین میبینی. این را وقتی خوب میفهمیم که وظیفه جامه را در رابطه با انسان بدانیم. آنهم جامه چون "جلباب". جامه چیزی است که اولا انسان را از گرما وسرما حفظ میکند. پس یکی از اسباب مهم تندرستی انسان جامه است. جامه اگر نباشد، انسان دچار امراض گوناگون میگردد و در نهایت، پا از دایره دنیا بیرون میگذارد. در ثانی، جامه سبب زینت انسان است. اگر انسان جایی دعوت شود، سعی میکند، بهترین جامهاش را انتخاب نماید. آنهم جامه مانند جلباب. المعجم البسیط جلباب را چنین معنا میکند: "جلباب: جامه یا پیراهن بلند و گشاد." اگر چنین باشد، بیشترین استفاده آن در رابطه با خانمها وجود دارد. خانمهای با وقار، از چنین جامهها استفاده میکنند. تا علاوه بر وظایف عمومی جامه، خودشان را از چشم چرانیهای فرومایگان شکمباره در امان نگهدارند. وقتی اینطور شد، از جامه کهنه، بیجامگی بهتر است. چون اگر کسی جامه مناسب نداشته باشد، در هرجا قدم نمیگذارد اما وای از آن روزی که انسان از پوسیدگی جامهاش بی اطلاع باشد. مفهوم سخن بانو (سلام الله علیها) این است که دین هم به خاطر مصون ماندن از گزند حوادث احتیاج به جامه دارد. باید مواظب آن جامه بود ولیکن در شرایط فعلی، جامه دین به ژندگی رسیده است و شما متوجه آن نیستید و پیامد وحشت بار آن را نمیدانید. نمیدانید که ممکن است، پیکر دین در اثر فرسودگی جامه آن دچار آسیبهای جبران ناپذیری بگردد.
نَطَقَ كَاظِمُ الْغَاوِينَ: اصل "کَظَمَ" به معنای فرونشاندن خشم به کار میرود اما هم بحار و هم کسانی دیگری که خطبه بانو (سلام الله علیها) را شرح دادهاند، "كَاظِمُ" را "ساکت" معنا میکنند. شاید منظور بانو (سلام الله علیها) هم همین باشد ولیکن به هیچ عنوان معنای استعاری آن را نمیتوان نادیده گرفت. در اوج شکوفایی اسلام، کسانی به ظاهر مسلمان شدند و دست از لجاجت این که درخت اسلام را ریشهکن نمایند بر داشتند و به گوشه ها خزیدند اما با خشم فرو خورده، گلوی پر از عقده و سینه پر از کینه. حالا همان گمراهان، زبان گشودهاند و از دهانشان بزرگتر حرف میزنند.
نَبَغَ خَامِلُ الْأَقَلِّينَ: "نبغ" به معنای ظاهر شدن. "خمل" به معنای خاموش بودن. "اقلّین" از قلیل گرفته شده. به معنای ذلیلها. اگر اینها را نزدیک به معنای اصلی بدانیم، در اینجمله تصویری نهفته نیست اما واژهها آن چنان دقیق انتخاب شدهاند که از آن احساس تصویر میکنیم. همین مطلب است که من اعتقاد دارم، گاهی زبان به کمالی میرسد که گوینده و یا نویسنده قصد ایجاد تصویری ندارد اما ما از آن احساس تصویر میکنیم و کلمات پیش چشم ما مصور میشوند. این در صورتی بود که معانی یاد شده نزدیک به معانی اصلی باشند. اگر چنین نباشد، بدون شک ما با بیان استعاری رو به رو هستیم.
وَ هَدَرَ فَنِيقُ الْمُبْطِلِينَ فَخَطَر فِي عَرَصَاتِكُمْ وَ أَطْلَعَ الشَّيْطَانُ رَأْسَهُ مِنْ مَغْرَزِهِ: "هَدَرَ" به معنای آواز شتر است. البته در آواز بعضی از پرندگان نیز به کار میرود. "فَنِيق" به شتری گفته میشود که بسیار شجاع است و به همین علت برای تولید نسل نگهداری میشود. البته در اینجا چون با "الْمُبْطِلِينَ" ترکیب شده است، آن ویژگی مثبت خودش را ندارد. پس معنای فعلی "فَنِيقُ الْمُبْطِلِينَ" میشود، شتران مست بیباک. "خَطر" در این جا به معنای دُم است. "عَرَصَات" به زمینی گفته میشود که هنوز در آن بنایی صورت نگرفته است. گاهی این واژه به معنای صحن حیاط به کار میرود و اگر ما آن را میدان معنا کنیم، به بی راهه نرفتهایم. معنای استعاری جمله این است که شتران مست و بیباک به صدا در آمدند و در میدان حیرت شما دم جنباندند و معنای حقیقی آن این است که شما زمینه فراهم نمودید،
کسانی که هدف جز شکم و شهوت ندارند، لا أبالی و بیباکند، پا به صحنه بگذارند و نعرههای مستانه سر دهند و همین هرج و مرج باعث گردید که شیطان سر از مخفیگاهش بیرون آورد: وَ أَطْلَعَ الشَّيْطَانُ رَأْسَهُ مِنْ مَغْرَزِهِ.
حقیقت ماجرا نیز چنین است: با ورود "فَنِيقُ الْمُبْطِلِينَ" و بیباکان از این دست در صحنه، شیطان جرأت پیدا کرد که پس از آن شکستهای جانانه، دو باره دست به ماجرا جویی بزند و الا گوشه نشینان گمراه -كَاظِمُ الْغَاوِينَ- و اوباشهای خاموش -خَامِلُ الْأَقَلِّينَ-، بارها و بارها او را سر افکنده نموده بودند.
فَوَسَمْتُمْ غَيْرَ إِبِلِكُمْ وَ وَرَدْتُمْ غَيْرَ مَشْرَبِكُمْ: قاعده این است که انسان در مال خودش تصرف کند و شتر خودش را علامت گذاری نماید اما گاهی بر اثر اغوای شیطان و بیباکانجاده صافکن شیطان، تصرف در مال دیگری را عین تصرف در مال خودش میپندارد. پس "فَوَسَمْتُمْ غَيْرَ إِبِلِكُمْ: شتر دیگری را علامت گذاری نمودید"، یک بیان کنایی است. و بیبی مطهره (سلام الله علیها) غیر مستقیم به آنان گوشزد میکند که شما در مال دیگران تصرف میکنید. همچنان که "وَ وَرَدْتُمْ غَيْرَ مَشْرَبِكُمْ"، نیز یک بیان کنایی است و به غاصبان هشدار داده میشود که راه درستی نمیپیمایند. پس خلاصه کلام، در مطلب بالا دو بیان کنایی وجود دارد. مرحوم آیت الله منتظری، ماجرای پست کنایه دوم را چنین تعریف میکند: "آن روزها به این صورت بوده که مثلاً قناتی یا شطّی که در یک محلی قرار داشته، از آنجا برای آشامیدن یا دیگر احتیاجات خود آب بر میداشتند، و چون از همه جا نمیشده آب بردارند، یک مکانهای به خصوصی را درست میکردند که حیوانها بروند و آب بخورند و یا انسانها از آنجا آب بردارند؛ به این مکانها، "منهل" یا "مشرب" و یا "شِرب" میگفتند، و مشخص میکردند که این مشرب مربوط به مردم این آبادی است و آن نقطهی دیگر، مال دستهی دیگر میباشد."
هَذَا وَ الْعَهْدُ قَرِيبٌ وَ الْكَلْمُ رَحِيبٌ وَ الْجُرْحُ لَمَّا يَنْدَمِلْ: "کلم" به معنای زخم و جراحت است. "جرح" نیز به همین معنا است. منتها از عبارت فوق، به نکته مهمی پی
میبریم و آن اینکه "کلم" به زخمهای عمیق و دیر بهبود به کار میرود و "جرح" به زخمهای نسبتا سطحی به کار میرود. اینکه میگویم، به نکته مهمی پی میبریم، از این لحاظ است که حتی اگر ما، جاهای دیگر چنین کاربردهایی نبینیم، بازهم میگوییم، معنای دقیق همین است. زیرا اهل زبان قابل استشهاد، اینگونه به کار برده است. میگویند: به شعر و نثر عربها تا زمان امام سجاد (علیه السلام) میتوان استدلال نمود و از شعر و نثر آنان به عنوان شاهد مثال بهره جست و زمان صدیقه طاهره، بسیار پیشتر از زمان امام سجاد (علیه السلام) بود. متاسفانه از آنجایی که طاغوتیان زمان، سعی میکردند، معصومین ما در حاشیه باشند، لذا بیشترین شاهد مثالها از آثار جاهلی است. در حالی که تا زمان عدم اختلاط زبان عربی با دیگر زبانها، در صورت صحت اسناد، به همه اهل زبان میتوان استدالال کرد. "رَحِيبٌ"، یعنیوسیع و گسترده. "يَنْدَمِلْ" یعنی بهبود یافتن. پس هر دو بیان بیبی (سلام الله علیها) استعاری میباشد. معنای سخن این است که: این تاخت و تاز و غارت و چپاول شما در زمانی اتفاق افتاد که هنوز آب غسل پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نخشکیده و زخمهای عمیق فراق او روز به روز گستردهتر میشود و هنوز جراحاتهای سطحی آن بهبود نیافته است.
وَ كِتَابُ اللَّهِ بَيْنَ أَظْهُرِكُمْ: این تصویر از بس طبیعی به کار رفته است که در نگاه اول شما متوجه تکنیک زبانی آن نمیشوید اما در باز خوانی نمیتوانید به همین سادگی از آن بگذرید. در اینجا کتاب الهی به گوهری بسیار گرانبهایی تشبیه شده است که برای حفظ آن از دست غارتگران، دلیر مردانی آن را در بینشان قرار دادهاند و حلقهوار از هر طرف مواظب آن هستند. پس گویا پشت بر آن گوهر نایاب و رو به دشمن در حال نبردند.
ثُمَّ لَمْ تَلْبَثُوا إِلَّا رَيْثَ أَنْ تَسْكُنَ نَفْرَتُهَا وَ يُسْلَسَ قِيَادُهَا ثُمَّ أَخَذْتُمْ تُورُون وَقْدَتَهَا وَ تُهَيِّجُونَ جَمْرَتَهَا وَ تَسْتَجِيبُونَ لِهُتَافِ الشَّيْطَانِ الْغَوِيِّ: بیان اول این فراز، استعاری کنایی است؛ یعنی اینکه اول خلافت به توسن سرکشی تشبیه میشود، بعد ارکان تشبیه حذف میگردد، تا به استعاره میرسد و آنگاه زمام گرفتن چنین مرکب سرکش را کنایه از عجله
نمودن و شتاب کردن قرار میدهد: ثُمَّ لَمْ تَلْبَثُوا إِلَّا رَيْثَ أَنْ تَسْكُنَ نَفْرَتُهَا وَ يُسْلَسَ قِيَادُهَا: شما به اندازه رام شدن توسن رمیده خلافت و آسان گیری مهارش درنگ نکردید.
بیان دوم، سوم و چهارم، استعاری و مرتبط با همند؛ اول فتنه غصب خلافت به خرمن آماده آتش گرفتن تشبیه میگردد، بعد بیان استعاری میشود، بعد با آن بیان استعاری میفرماید: شما بر هیزم فتنه آتش زدید و آن آتش را شعلهورتر نمودید و با این کار، به فریادهای شیطان کج مسیر گوش میدادید: ثُمَّ أَخَذْتُمْ تُورُون وَقْدَتَهَا وَ تُهَيِّجُونَ جَمْرَتَهَا وَ تَسْتَجِيبُونَ لِهُتَافِ الشَّيْطَانِ الْغَوِيِّ.
معنای حقیقی این است که شما به غصب خلافت اکتفا نکردید. آتش این فتنه را چنان گسترده نمودید که حالا به غصب فدک رسیده و معلوم نیست که دامنههای آن به کجاها کشیده خواهد شد.
تَشْرَبُونَ حَسْواً فِي ارْتِغَاءٍ وَ تَمْشُونَ لِأَهْلِهِ وَ وُلْدِهِ فِي الْخَمْرَةِ وَ الضَّرَاءِ وَ نَصْبِر مِنْكُمْ عَلَى مِثْلِ حَزِّ الْمُدَى وَ وَخْزِ السِّنَانِ فِي الْحَشَا: در این فراز هم با چند تصویر رو به رو میشویم. بیان اول اشاره به ضرب المثلی است که به زیبایی جا افتاده است اما قبل از آن باید معنای "حسو" و "ارتغاء" را بدانیم. "حسو" به معنای چشیدن اندک اندک است. "ارتغاء" به کف روی شیر و نوشیدنیهای از این قبیل گفته میشود. حکایت پشت آن را نویسنده "خطبههای حضرت فاطمه زهرا" خوب بیان کرده است. ایشان میگوید: "حسو، به آشامیدنی میگویند که انسان به تدریج و به خوشمزگی میخورد. "ارتغاء" به آن چربی کف مانندی میگویند که روی دوغ و کشک و امثال آن است؛ اگر کسی بخواهد حقّه و نیرنگ بزند، میگوید من کمی از این چربیهای روی آن را میخورم... اما همین که کاسه را دست گرفت، کم کم تا آخر آن را میخورد!
پس بیبی مطهره با استفاده از این ضرب المثل، مطلب را به خوبی رسانده است: "تَشْرَبُونَ حَسْواً فِي ارْتِغَاءٍ: شما به اسم اینکه میخواهیم اسلام و نظام اسلام را حفظ کنیم و
به دین خدا خدمت نماییم، در پوشش این جملات، کمکم از منافع خلافت سوءاستفاده کرده و به همه جا دست درازی میکنید."
"الْخَمْرَةِ" وَ "الضَّرَاءِ"، هردو به مکانهای پر درخت به کار میروند. منتها، ظاهرا "خمرة" به مکانهای پر درختی گفته میشود که نسبتا هموار است و "ضرّاء" به مکانهای پر درخت ناهموار گفته میشود؛ یعنی جاهایی که پستی و بلندی و تپه و دشت دارند. با توجه به این مطالب، دشمنان دین به کسانی تشبیه شدهاند که در بیشهزارها و پست و بلندیها، برای نابودی مؤسس نظام توحیدی، اهل و فرزندان او در کمین نشستهاند: وَ تَمْشُونَ لِأَهْلِهِ وَ وُلْدِهِ فِي الْخَمْرَةِ وَ الضَّرَاءِ. طبیعی است، آنهایی در کمین مینشینند، ابزار قتاله همراه دارند. باید آنان را در جایی به کار برند. شکارهای این دژخیمان را بانو (سلام الله علیها) مشخصتر بیان میکند: وَ نَصْبِر مِنْكُمْ عَلَى مِثْلِ حَزِّ الْمُدَى وَ وَخْزِ السِّنَانِ فِي الْحَشَا."حزّ"، به معنای بریدن است، "مدی"، به معنای کارد، "وخز"، به معنای فرو بردن و "حشا"، به معنای اعضای درونی بدن است. میفرماید: این شکار ما هستیم که برای مصلحت برتر، بر کاردهای برّان و خنجرهای فرو رفته در بدن شکیبایی میکنیم!
قَدْ تَجَلَّى لَكُمْ كَالشَّمْسِ الضَّاحِيَةِ: "ضاحیة" از ماده "ضحى" است و ضحی در زمانی استعمال میشود که اوج روشنایی خورشید باشد. به اصطلاح، خورشید نیمه روز یا چاشتگاه. راغب در این زمینه چنین میگوید: "الضُّحَى: انبساطُ الشمس و امتداد النهار." با توجه به این ریشه یابی، "الشمس الضاحیة" تشبیه بسیار دقیقی است. به گونهای که بیبی وقتی میفرماید: قَدْ تَجَلَّى لَكُمْ كَالشَّمْسِ الضَّاحِيَةِ! انگار ما درخشنگی خورشید را میبینیم.
فَدُونَكَهَا مَخْطُومَةً مَرْحُولَةً تَلْقَاكَ يَوْمَ حَشْرِكَ: "دونک" اسم فعل است، به معنای گرفتن. "خطام" به چیزی گفته میشود که در بینی شتر وصل میشود. برای اینکه به راحتی تحت کنترل باشد و شتربان را به هر طرف فرمانبری نماید. "مخطومة" اسم مفعول "خطام" است. شتر مخطومه، یعنی شتر آماده برای کار. "مرحولة" از "رحل" گرفته شده. "رحل" در شتر مانند "زین" در رابطه با اسب است. پس "مرحولة" مانند "مخطومه" اسم مفعول است و به
شتری اطلاق میشود که آماده باربری است. بانو (سلام الله علیها) فدک را اینگونه تشبیه نموده است و با بیان استعاری میفرماید: ناقه فدک را مهار شده و رحل بسته بردار! اما این را بدان روز رستاخیز با آن برخورد خواهی کرد و از تو در این باره سوال خواهد شد. روزی که در آن روز این دغلبازیها، روسیاهیهای بیشتری برایت به ارمغان خواهد آورد.
يَا مَعْشَرَ النَّقِيبَةِ وَ أَعْضَادَ الْمِلَّةِ وَ حَضَنَة الْإِسْلَامِ مَا هَذِهِ الْغَمِيزَةُ فِي حَقِّي وَ السِّنَةُ عَنْ ظُلَامَتِي: "أعضاد" جمع "عضد" است. "عضد" به معنای بازو میآید. پس "أعضاد الملّة" یک بیان استعاری است که از آن یاوران دین اراده شده است. "حضنة الإسلام" هم یک بیان استعاری است. اسلام مانند کودکی تصور شده است که در دامن انصار، رشد و نمو نموده و به کمال رسیده است. اصل "ظلامة" به معنای حق طلبی است؛ یعنی اینکه ظالمی از کسی چیزی را به زور گرفته و مظلوم هم در صدد استرداد حقش برآید. "سنة" در فارسی به معنایچرد زدن میآید. بیبی (سلام الله علیها) به جایی اینکه مستقیما بفرماید: حقم را از ظالم بگیرید، کلامش را با بیان زیبا و تصویرها دیدنی میآمیزد، تا بیشترین نفوز را داشته باشد: آی گروه بزرگان، یاوران دین و دامنههای رشد اسلام! سبب این سستی و خواب آلودگی در مطالبه و گرفتن حق من چیست؟!
سَرْعَانَ مَا أَحْدَثْتُمْ وَ عَجْلَانَ ذَا إِهَالَةٍ: "عَجْلَانَ ذَا إِهَالَةٍ" یک ضرب المثل است. آنچه که از متن بر میآید، این ضرب المثل، در مرگ زود رس و نابودی آرمانهای بزرگ به کار میرود. داستان پشت این ضرب المثل را علامه مجلسی در بحار الانوار نقل کرده است و به احتمال زیاد، نویسنده "خطبه حضرت فاطمه زهرا" از آنجا برداشت نموده است. ایشان میگوید: "وجه این تمثیل این است که نقل کردهاند فردی یک بزی داشت که خیلی لاغر و مردنی بود و از بینی آن، آب و خلط میریخت، به او گفتند: بز تو خیلی لاغر است، این چیست که از بینی آن بیرون میآید؟ گفت: این چربی اوست که از بینیاش بیرون آمده! و به همین علت لاغر شده است! در جواب آن مرد گفته شد: عجلان ذا إِهالة: یعنی چقدر
چربیهای بدنش، زود به زود میآید و به مُردن نزدیک میشود." منظور بیبی مطهره (سلام الله علیها) این است که چه زود حادثه آفریدید و به سوی نابودی مکتب توحیدی پیش میروید.
فَخَطْبٌ جَلِيلٌ اسْتَوْسَعَ وَهْیُهُ وَ اسْتَنْهَرَ فَتْقُهُ وَ انْفَتَقَ رَتْقُهُ وَ أَظْلَمَتِ الْأَرْضُ لِغَيْبَتِهِ وَ كَسَفَتِ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ انْتَثَرَتِ النُّجُومُ لِمُصِيبَتِهِ وَ أَكْدَتِ الْآمَالُ وَ خَشَعَتِ الْجِبَالُ وَ أُضِيعَ الْحَرِيمُ وَ أُزِيلَتِ الْحُرْمَةُ عِنْدَ مَمَاتِه: "خطب" به معنای دشواری، و مصیبت میآید. "جلیل" به معنای بزرگ است. معمولا گفته میشود، مصیبت غیر قابل تحمل، مصیبت دشوار. با این حساب، در مصیبت بزرگ، یک نوع هنجار شکنی است. پس "خَطْبٌ جَلِيلٌ" یک ترکیب هنجار شکن است و بالاتر از زبان کلیشهای.
"وهی" به معنای شکافتن و پارگی است، "نهر" به معنای وسعت یافتن است، "فتق" به معنای جدایی است، "رتق" به معنای پیوستگی و "کسوف" به معنای خورشید گرفتگی است اما از راه قاعده تغلیب بر "خسوف" که ماه گرفتگی است، هم به کار رفته است. بانو(سلام الله علیها) در این ده جمله، چنان هنر نمایی میکند که هرکس غیر از آن شوندگان میبودند، شمشیر بر کف میگرفتند و نعره یا لثارات الزهرا! سر میدادند. افسوس که این انفجار واژهها قرنها پیش از زمان خودشان به تشعشع در آمدند. بانو (سلام الله علیها) فراق رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را به زخم ناسوری تشبیه کرده است که هر روز بر جان انسان بیدار و آگاه از لحاظ شخصی و درونی، بر دهان باز کردن، جدایی و گشودگی آن افزوده میشود و از لحاظ بیرونی این انسان رسالت به دوش، زمین را با رفتنش تاریک میبیند، خورشید و ماه را چهره گرفته، ستارگان را فرو ریخته، آرزوها را برباد رفته، کوهها را کوچک، حریمش را شکسته و حرمتش را نا دیده میبیند. من در فارسی اصطلاح تصویر کوچک و تصویر بزرگ را ندیدهام اما در یکی از کتابهای آموزشی عربی -نمیدانم در دوره دبیرستان بود یا دانشگاه- دیدم که در آنجا تصویر کوچک و بزرگ توضیح داده میشد. به این معنا که تصویر کوچک از یک بیان مجازی مانند استعاره و... به وجود میآید. تصویر بزرگ از جمله دارای بیان مجازی به وجود میآید و این تصویر بزرگ از این لحاظ اهمیت دارد که شعاع همه آن تصویرها را
گستردهتر میکند و در نهایت با یک فضای مشعشع رو به رو میشویم. بیان بانو (سلام الله علیها) در اینجا اینگونه است؛ تک تک تصویرها خواننده را تحت تأثیر قرار میدهد اما هنگامی که همه اینها در یک جا جمع میشوند و پیام اصلی را برجسته میکنند، سخت دیدنی و شگفت انگیز میگردند. میترسم از اینکه بانو (سلام الله علیها) بفرماید: چرا پیام را به درستی نرساندی؟ پس هرچند که تکرار بشود، این ترکیبهای زیبا را به فارسی بر میگردانم. خَطْبٌ جَلِيلٌ: مصیبت بزرگ. اسْتَوْسَعَ وَهْیُهُ: گشادگی آن زخم گسترده شد. اسْتَنْهَرَ فَتْقُهُ: بر جدایی آن زخم افزوده شد. انْفَتَقَ رَتْقُهُ: پیوستگی آن زخم گسسته شد. أَظْلَمَتِ الْأَرْضُ لِغَيْبَتِهِ: زمین از غیبتش تاریک گردید! كَسَفَتِ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ: خورشید و ماه چهره گرفتند. انْتَثَرَتِ النُّجُومُ لِمُصِيبَتِهِ: از غم مصیبت او ستارگان پراکنده گشتند! اگر معنا کنیم که: ستارگان به قطرههای زلال اشک تبدیل گشتند و فرو ریختند، به بیراه نرفتهایم. أَكْدَتِ الْآمَالُ: آرزوها بهبیخیری رسید و بر باد رفت. خَشَعَتِ الْجِبَالُ: کوهها کوچک گشتند. أُضِيعَ الْحَرِيمُ: حریم او ضایع و پایمال شد! أُزِيلَتِ الْحُرْمَةُ عِنْدَ مَمَاتِه: هنگام مردن او حرمتش را نگه نداشتند!
آری، مصیبتش بزرگ است، گشادگی زخمش گسترده، شکاف ناشی از این غم وسعت یافته و پیوستگی پیروانش از هم گسسته! زمین از نبودنش تاریک شد، خورشید و ماه بر صورتشان پردههای خسوف و کسوف کشیدند و ستارگان پراکنده گشتند! آرزوها بر باد رفت، کوهها کوچک شدند، حریمش نادیده گرفته شد و حرمتش را هنگام مرگ، نگه نداشتند!
أَيها بَنِي قَيْلَةَ أَ أُهْضِمَ تُرَاثُ أَبِي وَ أَنْتُمْ بِمَرْأًى مِنِّي وَ مَسْمَعٍ وَ مُنْتَدًى وَ مَجْمَعٍ تَلْبَسُكُمُ الدَّعْوَةُ وَ تَشْمَلُكُمُ الْخِبْرَةُ: لباس به معنای پوشش است و معمولا در رابطه انسان به کار میرود و "خبرة" به معنای آگاهی است. پس"تَلْبَسُكُمُ الدَّعْوَةُ" و "تَشْمَلُكُمُ الْخِبْرَةُ" دارای بیان استعاری هستند و تنوع گفتاری پیش از این دو تصویر کمتر از تصویر پردازی نیستند. منظورم از تنوع در گفتار، پیاپی بودن استبعاد، جمله ندائی و جمله سوالی میباشد.
از شما به شدت بعید است، فرزندان قیله! آیا میراث پدری من، پای مال گردد، در حالی که در دیدرس من قرار دارید، سخنان شما را در این مجلس و جمع، میشنوم، زیر پوشش دعوت به سر میبرید و از خبرها بی اطلاع نیستید.
وَ نَاطَحْتُمُ الْأُمَمَ وَ كَافَحْتُمُ الْبُهَمَ: "نطح" به معنای شاخ زدن است و بیشتر در حیوانات، مخصوصا قوچ به کار میرود. پس "ناطحتم الأمم"، بیان استعاری کنایی است که جای مبارزه و نبرد با دشمن را گرفته است. در "کافحتم البهم" تصویری به کار نبرفته اما احساس میشود، در این واژه ایهامی وجود دارد. پیش از این هم گفتیم که "بهم" ذهن ما را به سمت "بهیمه" و چیزهای از این قبیل میبرد. مخصوصا در ساختار بالا که بعد از "ناطح" آمده است.
لَا نَبْرَحُ أَوْ تَبْرَحُونَ نَأْمُرُكُمْ فَتَأْتَمِرُونَ: چنانکه در بخش واژه شناسی این خطبه به عرض رساندهام، این جمله دارای تلخیص زیبایی است. اصل آن شاید چنین باشد: لَا نَبْرَحُ نَأْمُرُكُمْ ولَا تَبْرَحُونَ تَأْتَمِرُونَ: همواره ما فرمان میدادیم و شما همیشه اطاعت میکردید. پس تلخیص هنری گاهی، نقش تصویر خوب را بازی میکند.
حَتَّى إِذَا دَارَتْ بِنَا رَحَى الْإِسْلَامِ وَ دَرَّ حَلَبُ الْأَيَّامِ وَ خَضَعَتْ ثَغْرَةُ الشِّرْكِ وَ سَكَنَتْ فَوْرَةُ الْإِفْكِ وَ خَمَدَتْ نِيرَانُ الْكُفْرِ وَ هَدَأَتْ دَعْوَةُ الْهَرْجِ: تقریبا همه این هفت جمله دارای تصویر هستند. به جای اینکه گفته شود، اسلام به واسطه ما رشد و نمو نمود، میفرماید: آسیاب اسلام به واسطه ما به گردش در آمد: دَارَتْ بِنَا رَحَى الْإِسْلَامِ. به جای اینکه گفته شود: در آن روزگار عدالت اسلامی و انسانی بر قرار گردید و روزگار دارای خیر و برکت بود، کنایه قدرتمند "دَرَّ حَلَبُ الْأَيَّامِ" به کار میرود. "ثغرة" معانی مختلفی دارد. از جمله به معنای زیر گلو و دهان به کار رفته است. پس منظور از "خَضَعَتْ ثَغْرَةُ الشِّرْكِ"، همان دها ن به خاک مالیدن است. "إفک" به معنای دروغ آمده اما اینکه دروغها به گونه انباشته گردد که از زمین فواره زند و بعد فرو بنشیند، ذهن خلاقی میطلبد که بفرماید: وَ سَكَنَتْ فَوْرَةُ الْإِفْكِ.
از همین قبیل است: خاموش گشتن آتش افروزی کفر و آرام گرفتن دعوت به هرج و مرج و فتنه افکنی: وَ خَمَدَتْ نِيرَانُ الْكُفْرِ وَ هَدَأَتْ دَعْوَةُ الْهَرْجِ.
حَتَّى إِذَا دَارَتْ بِنَا رَحَى الْإِسْلَامِ وَ دَرَّ حَلَبُ الْأَيَّامِ وَ خَضَعَتْ ثَغْرَةُ الشِّرْكِ وَ سَكَنَتْ فَوْرَةُ الْإِفْكِ وَ خَمَدَتْ نِيرَانُ الْكُفْرِ وَ هَدَأَتْ دَعْوَةُ الْهَرْجِ: تا بوسیله ما سنگ آسیاب اسلام به گردش در آمد، خیرات و برکات روزگار سرازیر شد، پیشانی شرک به خاک افتاد، فوراههای دروغ فرو نشست، آتش کفر خاموش گشت، دعوت به فتنه و هرج و مرج قطع گردید و نظام دین استوار گردید.
أَلَا وَ قَدْ قُلْتُ مَا قُلْتُ هَذَا عَلَى مَعْرِفَةٍ مِنِّي بِالْخَذْلَة الَّتِي خَامَرَتْكُمْ وَ الْغَدْرَةِ الَّتِي اسْتَشْعَرَتْهَا قُلُوبُكُمْ وَ لَكِنَّهَا فَيْضَةُ النَّفْسِ وَ نَفْثَةُ الْغَيْظِ وَ خَوَرُ الْقَنَاةِ وَ بَثَّةُ الصَّدْرِ: "الْخَذْلَة" به معنای یاری نکردن، "خَامَرَ" به معنای در آمیختن، "الْغَدْرَةِ" به معنای خیانت، "اسْتَشْعَرَ" به معنای لباس زیر، "فَيْضَةُ" به معنای سرازیر شدن، سر رفتن و لبپر زدن، "نَفْثَةُ" به معنای آه کشیدن و فوت کردن، "خَوَرُ" به معنای کندی سر نیزه و "بَثَّةُ" به معنای افشا کردن، پخش کردن ومنتشر کردن آمدهاند. اینها مفردات متن بالا بود. صورت ترکیب آن چنین است: وَ قَدْ قُلْتُ مَا قُلْتُ هَذَا عَلَى مَعْرِفَةٍ مِنِّي بِالْخَذْلَة الَّتِي خَامَرَتْكُمْ: آنچه را که گفتم، با آگاهی کامل از تنها گذاشتنی بود که در تمام وجودتان ریشه دوانده است. وَ الْغَدْرَةِ الَّتِي اسْتَشْعَرَتْهَا قُلُوبُكُمْ: و خیانتی که قلبهاتان پنهان کردهاند! وَ لَكِنَّهَا فَيْضَةُ النَّفْسِ وَ نَفْثَةُ الْغَيْظِ وَ خَوَرُ الْقَنَاةِ وَ بَثَّةُ الصَّدْرِ: این سخنان اما لبپر زدن کاسه شکیبایی بود، فواره خشم بود، کندی سرنیزه در هنگام نبرد بود، پرده کشیدن از اندوه بزرگ و اتمام حجت بود!
پس پوشیدن قلب، لبپر زدن جان، فوّاره خشم، کندی سر نیزه در هنگام نبرد، و انتشار اندوه سینه، استعارههای قدرتمندی هستند که کلمات را به جنب و جوش و رستاخیز رساندهاند.
فَدُونَكُمُوهَا فَاحْتَقِبُوهَا دَبِرَةَ الظَّهْرِ نَقِبَةَ الْخُفِ بَاقِيَةَ الْعَارِ مَوْسُومَةً بِغَضَبِ الْجَبَّارِ وَ شَنَارِ الْأَبَدِ مَوْصُولَةً بِ"نَارِ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ الَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَة: "حقب" تنگی است که بر کمر
شتر میبندند. همین کاربرد خاص، باعث میشود که خواننده احساس کند که "حقب" اسم جامد است. اگر چنین باشد، در زبان عربی، اسم جامد اشتقاق پذیر نیست اما گاهی زبان به درجه از تکامل میرسد که در اسم جامد هم تصرف میکند و اهل زبان، زبان اعتراض نمیگشایند. نمونه این مورد را ما در قرآن کریم، شاهدیم که از "بیت" به معنای خانه، فعل ساخته شده است: وَ اللَّهُ يَكْتُبُ ما يُبَيِّتُون. پس در "فَاحْتَقِبُوهَا" دو زیبایی نهفته است: 1- زبان قدرتمند در اسم جامد تصرف نموده است. آنهم در بین اهل زبانی که نسبت به زبانشان بسیار سختگیر بودند. 2- این واژه، استعاره پیش از خودش را برجستهتر نشان میدهد. وقتی جمله را تحت اللفظی معنا کنیم، اینطور میشود: پس بگیرید ناقه فدک را و بند کمرش را محکم ببندید: فَدُونَكُمُوهَا فَاحْتَقِبُوهَا. این ناقه اما برای شما آرمانی نخواهد مان. زیرا پشت آن زخمی است: دَبِرَةَ الظَّهْرِ. پاهای آن نازک است: نَقِبَةَ الْخُفِ. ننگ ابدی است: بَاقِيَةَ الْعَارِ. نشانه خشم الهی است: مَوْسُومَةً بِغَضَبِ الْجَبَّارِ. عار جاودانه است: شَنَارِ الْأَبَدِ.متصل به آتش بر افروخته خداوند است که بر دلها شراره میکشد: مَوْصُولَةً بِ"نَارِ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ الَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَة!
نوع ترکیبهای چون: دَبِرَةَ الظَّهْرِ، نَقِبَةَ الْخُفِ، بَاقِيَةَ الْعَارِ، مَوْسُومَةً بِغَضَبِ الْجَبَّارِ، شَنَارِ الْأَبَدِ و مَوْصُولَةً بِ"نَارِ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ الَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَة. استعارههایی هستند که علاوه بر درخشش خودشان، اولین استعاره را –فَدُونَكُمُوهَا- به کمال رساندهاند. به یاد داشته باشیم که زبان عربی بیشتر اشتقاقی است. به راحتی فارسی نمیتوان در آن ترکیب سازی نمود. در اینجا اما فصاحت و بلاغت بینظیر، سخن را آنچنان به سهل و ممتنع رسانده که آدم خیال میکند، این زبان آنچنان انعطاف پذیر است که هرکس میتواند به این جایگاه برسد و ترکیبسازی نماید اما از من بشنو، مبادا در این بحر بیکرانه هوای شنا کردن بر سرت بزند. من که سالهای آزگار ساحل نشینم، میدانم که زبردستان به نام در این اقیانوس دست به شنا زدند اما غرق گشتند. آنانی که میخواستند، سخنان نامفهوم آنان را بفهمند، نیز مفقود اثرند.
وَ هَذَا بَعْدَ وَفَاتِهِ شَبِيهٌ بِمَا بُغِيَ لَهُ مِنَ الْغَوَائِلِ فِي حَيَاتِهِ: "بغی" به معنای ظلم و ستم است. در اینجا صورت مجهول آن را میبینیم. "غوائل" جمع غائله است. "غائله" معانی گوناگون دارد اما فکر میکنم، فتنه افکنی و شرارت، بهترین گزینهها باشد. از لحاظ ساختاری، جمله بالا، تشبیه صریح است و در آن زندگی پیش از رحلت و پس از رحلت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) مورد مقایسه قرار میگیرد. از دیدگاه بانو (سلام الله علیها) غائله و شرارت بعد از وفات رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) مانند غائلهها و شرارتهای زمان حیاتش میباشد. همانطور که در زمان حیات پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) کسانی او را نافرمانی و اذیت میکردند و در حقیقت مورد ستم قرار میدادند، بعد از وفات او نیز دست به شرارت زدند و غائله جدیدی آفریدند. بلکه این بار به تمام بشریت خیانت نمودند.
استفاده بیش از بیست و سه آیه کریمه، در یک خطبه، ما را به دو مطلب راهنمایی میکند: 1- ممکن است خطیب زبردستی پیدا شود که در یک جلسه، چندین آیه را تلاوت کند اما محال است، کسی هرچند بسیار ورزیده سر بزنگاه از بخش بزرگ آیات بهره ببرد. این را کسانی متوجه میشوند که دوست دارند، در گفتههاشان شاهد مثال دقیق بیاورند اما مسئلهای به نام تزاحم، جلو این آرزو را میگیرد. بانو نمونه اسلام (سلام الله علیها) بیاینکه برگهای در دست داشته باشد، از جایجای قرآن شاهد میآورد. پس خاستگاه دانش وی باید در جای دیگر ریشه داشته باشد. 2- آیات جدا شده، آن برجستگان میباشند؛ آنهایی که بدون تأمل به چشم میآید و الا جمله به جمله باید در پی مقصود گشت.
لِكُلِّ نَبَإٍ مُسْتَقَرٌّ وَ سَوْفَ تَعْلَمُونَ (الأنعام/67)
فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ يَأْتيهِ عَذابٌ يُخْزيهِ وَ يَحِلُّ عَلَيْهِ عَذابٌ مُقيمٌ (هود/39)
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَ إِلاَّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ (آل عمران/102)
وَ مِنَ النَّاسِ وَ الدَّوَابِّ وَ الْأَنْعامِ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُهُ كَذلِكَ إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ إِنَّ اللَّهَ عَزيزٌ غَفُورٌ (فاطر/28)
لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَريصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنينَ رَؤُفٌ رَحيمٌ (التوبة/128)
ادْعُ إِلى سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدينَ (النحل/125)
وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ ائْذَنْ لي وَ لا تَفْتِنِّي أَلا فِي الْفِتْنَةِ سَقَطُوا وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحيطَةٌ بِالْكافِرينَ (التوبة/49)
وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْليسَ كانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ أَوْلِياءَ مِنْ دُوني وَ هُمْ لَكُمْ عَدُوٌّ بِئْسَ لِلظَّالِمينَ بَدَلاً (الکهف/50)
وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ ديناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ (آل عمران/85)
أَ فَحُكْمَ الْجاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ (المائدة/50)وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ وَ قالَ يا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ وَ أُوتينا مِنْ كُلِّ شَيْءٍ إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبينُ (النمل/16)
وَ إِنِّي خِفْتُ الْمَوالِيَ مِنْ وَرائي وَ كانَتِ امْرَأَتي عاقِراً فَهَبْ لي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا (5)./ يَرِثُنِي
وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيّاً (6) [مریم]
وَ الَّذينَ آمَنُوا مِنْ بَعْدُ وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا مَعَكُمْ فَأُولئِكَ مِنْكُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ في كِتابِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَليمٌ (الأنفال/75)
يُوصيكُمُ اللَّهُ في أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ فَإِنْ كُنَّ نِساءً فَوْقَ اثْنَتَيْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثا ما تَرَكَ وَ إِنْ كانَتْ واحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ وَ لِأَبَوَيْهِ لِكُلِّ واحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ مِمَّا تَرَكَ إِنْ كانَ لَهُ وَلَدٌ فَإِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلَدٌ وَ وَرِثَهُ أَبَواهُ فَلِأُمِّهِ الثُّلُثُ فَإِنْ كانَ لَهُ إِخْوَةٌ فَلِأُمِّهِ السُّدُسُ مِنْ بَعْدِ
وَصِيَّةٍ يُوصي بِها أَوْ دَيْنٍ آباؤُكُمْ وَ أَبْناؤُكُمْ لا تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَكُمْ نَفْعاً فَريضَةً مِنَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَليماً حَكيماً (النساء/11)
كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقينَ (البقرة/180)
وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرينَ (آلعمران/144)
أَلاَ تُقَاتِلُونَ قَوْماً نَّكَثُواْ أَيْمَانَهُمْ وَهَمُّواْ بِإِخْرَاجِ الرَّسُولِ وَهُم بَدَؤُوكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ أَتَخْشَوْنَهُمْ فَاللّهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَوْهُ إِن كُنتُم مُّؤُمِنِينَ (اتوبة/13)
وَ قالَ مُوسى إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ جَميعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ حَميدٌ (ابراهیم/8)
نارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ (6) الَّتي تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ (7) [الهمزة]
إِلاَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ ذَكَرُوا اللَّهَ كَثيراً وَ انْتَصَرُوا مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا وَ سَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَمُوا أَيَ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ (الشعراء/227)
وَ قُلْ لِلَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ اعْمَلُوا عَلى مَكانَتِكُمْ إِنَّا عامِلُونَ (هود/121)هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاَّ أَنْ تَأْتِيَهُمُ الْمَلائِكَةُ أَوْ يَأْتِيَ رَبُّكَ أَوْ يَأْتِيَ بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ يَوْمَ يَأْتي بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ لا يَنْفَعُ نَفْساً إيمانُها لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ في إيمانِها خَيْراً قُلِ انْتَظِرُوا إِنَّا مُنْتَظِرُونَ (الأنعام/158)
وَ جاؤُ عَلى قَميصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَميلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ (یوسف/18)
بسم الله الرحمن الرحیم
حالا میرسیم به اصل خطبه و این یادگار بانوی بزرگ صدر اسلام را (سلام الله علیها) به خوانش مینشینیم اما با این یاد آوری که خطبه چنان پر محتوا و عمیق است که انگار تا اکنون ما چیزی در رابطه با آن نگفتهایم.
عبد الله، پسر حسن مثنی، با سند خودش از پدرانش علیهم السلام روایت کرده: هنگامی که ابوبکر و عمر تصمیم گرفتند که مالکیت صدیقه طاهره بر فدک را انکار نمایند و این خبر به بیبی مطهره رسید، روسریاش را بر سر پیچید، جامه بلندش را بر تن نمود و با عدهای از زنان همسایه وبانوان هماندیش قوم، در حالی که دامن پیراهنش زیر پا میشد، به سوی مسجد روی آورد. در این حال، راه رفتنش عین راه رفتن رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) بود. تا اینکه بر ابوبکر وارد شد و او در بین جمعی از مهاجرین و انصار و دیگران نشسته بود. پس پردهای پیش روی آنها کشیده شد و بانو پشت آن پرده قرار گرفت. داغ فقدان پیامبر باعث گردید، بانو ناله سوزناکی بزند و از شنیدن آن ناله، تمام اهل مجلس به گریه افتادند آنچنانکه از دریا موج خروشان برخیزد! پس مقداری
درنگ نمود، تا مردم از گریه آرام گیرند و فواره خروش فرو نشیند! سخنش را با حمد و ثنای خداوند و درود بر رسول او آغاز نمود. باز گریه پر تلاطم مردم برگشت! وقتی آرام گرفتند، کلامش را از سر گرفت.
عبدا لله بن الحسن: هو عبد اللّه المحض بن الحسن المثنى بن الحسن بن عليّ بن أبي طالب عليه السلام... و إنّما سمي المحض لأنّ أباه الحسن بن الحسن (علیه السلام) و أمه فاطمة بنت الحسين (علیه السلام) و كان يشبه برسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله (الإحتجاج)
لَاثَ: پيچيد (خطبه حضرت...)./ لَاثَ العمامة على رأسه يَلُوثُهَا لَوْثاً: أي تعصب بها و أدارها على رأسه (مجمع البحرين)
خِمَار: رو سری، حجاب (المعجم البسیط)./ و الخِمار: المقنعة، سميت بذلك لأنّ الرأس يخمر بها أي يغطى (الإحتجاج)
جَلْبَاب: جامه یا پیراهن بلند و گشاد (المعجم البسیط)./ و الجلباب: الرداء و الإزار (الإحتجاج)./ و الْجِلْبَابُ: يطلق على الملحفة و الرّداء و الإزار و الثّوب الواسع للمرأة دون الملحفة، و الثّوب كالمقنعة تغطّي بها المرأة رأسها و صدرها و ظهرها (بحار الأنوار)
لُمَةٍ: أي جماعة (الإحتجاج)./ اللُّمَةُ: الجماعة... أي في جماعة من نسائها، قيل: هي ما بين الثّلاثة إلى العشرة، و قيل: اللُّمَةُ: المثل في السّن و التّرب... أقول: و يحتمل أن يكون بتشديد الميم. قال الفيروزآبادي: اللُّمَّةُ بالضّم- الصّاحب و الأصحاب في السّفر و المونس للواحد و الجمع (بحار الأنوار)./ لُمَة: هم سن و سال، همفكر (خطبه حضرت...)
حَفَدَتِهَا: الأعوان و الخدم (الإحتجاج)
وَ نِسَاءِ قَوْمِهَا: در معيت جماعتي از ياران و اعوان خويش: گروهي از زنان خويشاوند خود (خطبه حضرت...)
ذُيُولَهَا: ذیل: پایان هرچیزی (المعجم البسیط)./ تَطَأُ ذُيُولَهَا: أي كانت أثوابها طويلة تستر قدميها، و تضع عليها قدمها عند المشي، و جمع الذيل باعتبار الأجزاء أو تعدّد الثياب (البحار الأنوار)./ حضرت در حال راه رفتن، بر پايين و ذيل لباس خود پا ميگذاشت. پيراهن يا چادر، زير پا قرا مىگرفت. در اثر شتاب يا بلندي لباس (خطبه حضرت...)
الْخَرْمُ: التّرك، و النّقص و العدول. مَا تَخْرِمُ مِشْيَتُهَا مِشْيَةَ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم): أي لم تنقص مشيها من مشيه صلّى اللّه عليه و آله شيئا كأنّه هو بعينه (بحار الأنوار)./ مَا تَخْرِمُ مِشْيَتُهَا مِشْيَةَ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم): راه رفتن آن حضرت از راه رفتن رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هیچ کم نداشت. (خطبه حضرت...)
حَشد: الجماعة (الإحتجاج)
نِيطَتْ: علقت و ناط الشيء: علقه (الإحتجاج)./ ناطَ الشيءَ يَنُوطُه نَوْطاً: عَلَّقه (لسان العرب)
مُلَاءَةٌ: المُلَاءَةُ: الملحفة (الصحاح)./ چنان که میبینید، صحاح اللغه، "ملائة" را به معنای "مِلحفة" گرفته. "مِلحفة" به معنای روپوش، -مانند: عبا وغیره-، ملافه و هرچیزی که به خود بپیچند، میآید. در اینجا "پرده"، برگردان مناسبی است. فَنِيطَتْ دُونَهَا مُلَاءَةٌ: پس بین مردان و خانمها پردهای کشیده شد (فاطمی)
أَجْهَشَ: مهيا شد -براي گريستن- گريهاش گرفت، بغض کرد، گریست (المعجم البسیط)./ إِذَا تَهَيَّأَ الرجل للبكاء، قيل: أَجْهَشَ، فإن امتلأت عينه دموعاً، قيل: اغْرَوْرَقَتْ عينه، و تَرَقْرَقَتْ. فإذا سالت، قيل، دَمَعَتْ وَ هَمَعَتْ. فإذا حاكت دموعها المطر، قيل: هَمَّت، فإذا كان لبكائه صوت، قيل: نَحَبَ و نَشَجَ. فإذا صاح مع بكائه، قيل: أَعْوَلَ (فقه اللغة)
فَارْتَجَّ: رجَ: تکان داد. رجّ قنية الدواء: شيشه دارو را تكان داد. (المعجم البسیط)./ و الِارْتِجَاجُ: الاضطراب (بحار الأنوار)./ إذا رجّت الأض رجّا (خطبه حضرت...)
هُنَيْئَةً: صبرت زمانا قليلا (بحار الأنوار)./ هُنَيْئَةً: وقت كوتاهي، لحظهای (خطبه حضرت...)
نَشِيجُ: صوت معه توجّع و بكاء كما يردّد الصّبيّ بكاءه في صدره (بحار الأنوار)./ نَشَجَ نَشْجاً و نَشِيجاً الباكي: بىآنكه صدا را بلند كند گريه كرد (فرهنگ ابجدي)./ النَّشِيج: أن يغصَّ بالبكاء معصَوْتٍ، و منه نشيجُ الطَّعْنَة عند خروج الدم و القِدْرِ عند الغَليان. و سميت مجاري الماء أَنْشَاجاً (الفائق)
فَوْرَتُهُمْ: فوران: جوشيدن -آب در ديگ يا چشمه-، بيرون زدن خون از رگ (المعجم البسیط)./ فَوْرَةُ الشَّيْءِ شِدَّتُهُ، وَ فَارَ الْقِدْرُ أي جاشت (بحار الأنوار)
فَقَالَتْ (علیه السلام) الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى مَا أَنْعَمَ وَ لَهُ الشُّكْرُ عَلَى مَا أَلْهَمَ وَ الثَّنَاءُ بِمَا قَدَّمَ مِنْ عُمُومِ نِعَمٍ ابْتَدَأَهَا وَ سُبُوغِ آلَاءٍ أَسْدَاهَا وَ تَمَامِ مِنَنٍ أَوْلَاهَا جَمَّ عَنِ الْإِحْصَاءِ عَدَدُهَا وَ نَأَى عَنِ الْجَزَاءِ أَمَدُهَا وَ تَفَاوَتَ عَنِ الْإِدْرَاكِ أَبَدُهَا وَ نَدَبَهُمْ لِاسْتِزَادَتِهَا بِالشُّكْرِ لِاتِّصَالِهَا وَ اسْتَحْمَدَ إِلَى الْخَلَائِقِ بِإِجْزَالِهَا وَ ثَنَّى بِالنَّدْبِ إِلَى أَمْثَالِهَا:
پس فرمود: سپاس خداوند را بر آنچه انعام نمود و تشکر از او بر آنچه الهام نمود و ستایش او بر همه نعمتهای باطنیای که بیتقاضا عنایت کرد و نعمتهای ظاهریای که وسعت بخشید و بر تمام عطایای چشمگیری که تفضل نمود! دهشهایی که در شعاع شمردن نمیگنجد، آغازش جبران ناپذیر است و پایانش دور از تصور! انسانها را به شکر گزاری دعوت کرد تا به خاطر اظهار امتنان پیوسته، بر عنایاتش بیفزاید و از خلایق طلب سپاسگزاری نمود تا با کثرت نعمتها روبهرو گردند و دعوتش را تکرار کرد، تا ریزش نعمتها را دوچندان کند!
وقتی آغاز خطبه را میخوانی، واژههایی میبینی که بسیار نزدیک همند اینها عبارتند از: 1- حمد، شکر و ثنا. 2- نعم، آلا، منن. 3- أسدی، أولا. 4- نأی، تفاوت.
باید معانی دقیق این واژهها را بدانیم، تا اندکی به دانش بیبی (سلام الله علیها) پی ببریم. متاسفانه در زبان فارسی، معادل دقیق اینها وجود ندارد. پس در ترجمه با ریزش زیادی رو به رو میشویم. ما این واژهها را در چهار دسته، دسته بندی نمودیم، تا مقدار فهم مطلب آسانتر بشود (فاطمی)
ثناء: مدح و ستودن (المعجم البسیط)
ابْتَدَأَهَا: نعمتهايي كه ابتدءا داده. بدون اينكه كسي تقاضاكند (خطبه حضرت...)
سبغ: گسترش پیدا کرد، طول پیدا کرد، مرفه شد (المعجم البسیط)./ سَبَغَ الشيءُ يَسْبُغُ سُبُوغاً: طالَ إلى الأَرض و اتَّسَع (لسان العرب)
أَسْدَی: أعطي؛ أَسْدَى و أَوْلَى و أَعْطَى بمعنى واحد (بحار الأنوار)
آلاء: و قيل:" الآلَاء" هي النعم الظاهرة، و" النَّعْمَاء" هي النعم الباطنة (مجمع البحرين)./ و الْآلَاءُ: النّعماء جمع أَلَى بالفتح و القصر و قد يكسر الهمزة (بحار الأنوار)منن: جمع: منة: بخشش، منت، نیکی (المعجم البسیط)
أَوْلَاهَا: بذلها. اعطاها. أَعْطَى: وَهَبَ، مَنَحَ، وَصَلَ، حَبَا، بَرَّ، نَحَلَ، آتَى، خَوَّلَ، آسَى، أَوْلى، رَفَدَ، أَتْحَفَ، رَزَقَ، أَسْدَى (المكنز العربي المعاصر)
جمّ: كثر؛ جَمَّ الشَّيْءُ أي كثر (بحار الأنوار)./ آنقدر نعمتها خدا زياد است كه نميتوانيم بشمريم: و إن تعدوا نعمة الله... (خطبه حضرت...)
نَأَى: النَّأْيُ: البعد (كتاب العين)./ نائی: دور، دورافتاده (المعجم البسیط)
تفاوت: التّفاوت: البعد (بحار الأنوار)./ تفاوت: تباعد بینهما (بلاغات النساء)
أمد: ابتدا، آغاز. "أمد و أبد" از لحاظ معنا نزدیک به هم هستند. با این تفاوت که وقتی واژه "أبد" را به کار میبریم، حدی بر آن معین نشده است. وقتی واژه "أمد" را به کار میبریم، حد نامتعینی دارد. در بین فرهنگها، لسان العرب میگوید که گاهی "أمد" به معنای ابتدا هم به کار میرود. بحار الانوار، مطلب لسان العرب را خلاصه کرده همان را میپسندد. ماهم این معنا را مناسبتر میدانیم. در ضمن، مرحوم آیت الله منتظری نیز نظر به همین معنا دارد (فاطمی)
أَبَد: آخر، به قرینه أمد (خطبه حضرت...)
ندب: دعاه فأجاب (بحار الأنوار)./ نَدَبْتُهُ إلى الأمر نَدْباً: دعوته (مجمع البحرين)
إجزال: إكثار. أجزلت له من العطاء .. أي أكثرت (بحار الأنوار)./ جزیل: زیاد، فراوان، بسیار (المعجم البسیط)
ثَنَّى: تكرار كرد.( خطبه حضرت...)./ ثَنَّىالشيءَ: آن كار را دوباره كرد، ثَنَّى بالأَمرِ: آن كار را انجام داد و سپس كارى ديگر بر آن افزود (فرهنگ ابجدي)
امثالها: مراد نعمت هاي اخروي است (خطبه حضرت...)
وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ كَلِمَةٌ جَعَلَ الْإِخْلَاصَ تَأْوِيلَهَا وَ ضَمَّنَ الْقُلُوبَ مَوْصُولَهَا وَ أَنَارَ فِي التَّفَكُّرِ مَعْقُولُهَا الْمُمْتَنِعُ مِنَ الْأَبْصَارِ رُؤْيَتُهُ وَ مِنَ الْأَلْسُنِ صِفَتُهُ وَ مِنَ الْأَوْهَامِ كَيْفِيَّتُهُ ابْتَدَعَ الْأَشْيَاءَ لَا مِنْ شَيْءٍ كَانَ قَبْلَهَا وَ أَنْشَأَهَا بِلَا احْتِذَاءِ
أَمْثِلَةٍ امْتَثَلَهَا كَوَّنَهَا بِقُدْرَتِهِ وَ ذَرَأَهَا بِمَشِيَّتِهِ مِنْ غَيْرِ حَاجَةٍ مِنْهُ إِلَى تَكْوِينِهَا وَ لَا فَائِدَةٍ لَهُ فِي تَصْوِيرِهَا إِلَّا تَثْبِيتاً لِحِكْمَتِهِ وَ تَنْبِيهاً عَلَى طَاعَتِهِ وَ إِظْهَاراً لِقُدْرَتِهِ تَعَبُّداً لِبَرِيَّتِهِ وَ إِعْزَازاًلِدَعْوَتِهِ ثُمَّ جَعَلَ الثَّوَابَ عَلَى طَاعَتِهِ وَ وَضَعَ الْعِقَابَ عَلَى مَعْصِيَتِهِ ذِيَادَةً لِعِبَادِهِ مِنْ نَقِمَتِه وَ حِيَاشَةً لَهُمْ إِلَى جَنَّتِهِ:
و شهادت میدهم که معبودی جز خداوند یگانه بیهمتا وجود ندارد. لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، کلمهای است که خداوند اخلاص را تفسیر آن قرار داد، پرنده دلها را در پی رسیدن آن به پرواز درآورد و تعقل را در پرتوی تفکر آن درخشان نمود. بیهمتایی که چشمها توان دیدنش را ندارند، زبانها از توصیفش عاجزند و چگونگیاش در اوهام نمیگنجد! پدیدهها را پدید آورد، نه از چیزهای مشابه پیش از آنها، و آنها را ایجاد نمود، بدون پیروی از نمونههایی که الگو برداری کند. آنها را با قدرت خودش ایجاد نمود و با اراده خودش آفرید، بیاینکه نیاز به وجود آنها داشته باشد و نفعی از شکل دادن آنها ببرد. هستی را مصور نکرد، مگر اینکه میخواست حکمتش را به اثبات رساند و اطاعتش را اعلام نماید و قدرتش را به نمایش بگذارد و مخلوقاتش را به بندگی وا دارد. پس ثواب را بر طاعتش وضع نمود و عقاب را بر معصیتش. تا بندگان خود را از فراگرفتن خشمش بر حذر نماید و آنها را در بهشت جاودانهاش مستقر نماید.
در این فراز، با واژههای زیاد رو به رو نمیشویم اما درک مطالب بلند بانو، احتیاج به تامل عمیق دارد. در جمله "كَلِمَةٌ جَعَلَ الْإِخْلَاصَ تَأْوِيلَهَا"، برداشت ما این است که بانو (سلام الله علیها) میخواهد بفرماید که توحید، سر چشمه اخلاص است. هرچقدر انسان به توحید نزدیکتر باشد، از اخلاص بالاتری برخوردار است. در متن بحار و احتجاج، "جُعِلَ الْإِخْلَاصُ" اعراب گذاری شده است. ما چون در "وَ ضُمِّنَ الْقُلُوبُ" با مشکل رو به رو شدیم، صورت معلوم آن را طبق بعضی متون و حواشی انتخاب نمودیم. اگرچه، در بخش تصویرهای خطبه، صورت مجهول بودن آن هم مطمح نظر قرار گرفته است (فاطمی)
وَ ضَمَّنَ الْقُلُوبَ مَوْصُولَهَا: این جمله را مرحوم آیت الله منتظری اینگونه معنا میکند: "خدا تضمین کرده است در دلها، جای داده است در دلها معنای توحید را اما هرکس معنای آن را به همان اندازهای که یافته و به آن رسیده درک میکند. درك افراد از كلمه توحيد متفاوت است. درك پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) متفاوت از درك ديگران است." (خطبه حضرت...)./ هم در متن بحار و هم در احتجاج، "وَ ضُمِّنَ الْقُلُوبُ" به ضم ضاد، اعراب گذاری شده. در حالی که در بحث واژههای بحار، "ضَمَّنَ الْقُلُوبُ" به فتح ضاد اعراب گذاری شده است. اگر این واژه معلوم باشد، ما با مشکل زیاد روبهرو نمیشویم اما اگر مجهول باشد، درک مطلب دشوارتر خواهد بود (فاطمی)
وَ أَنَارَ فِي التَّفَكُّرِ مَعْقُولُهَا: این جمله را مرحوم آیت الله منتظری این طور ترجمه میکند: نورانی کرده است فکرها را به همان اندازه که از این کلمه تعقل میکنند... تعقل هرکسی به اندازهاستعدادش است، به همان اندازه خداوند نور در دل افراد قرار داده که از کلمه توحید تعقل میکنند (خطبه حضرت...)
تأويلها: خدا اخلاص در اعمال را تأويل كلمه توحيد قرارداده؛ يعني بازگشت و نتيجه كلمه توحيد، لااله الا الله، اخلاص در عمل است (خطبه حضرت...)
من الأوهام كيفيته: كيفيت او در واهمهها نميگنجد. چون خدا كيفيت ندارد. كم و كيف مربوط به موجود ممكن است. واجب الوجود از خواص ممكن مبرا است (خطبه حضرت...)
ابتدع: البَدْعُ: إحداث شيء لم يكن له من قبل خلق و لا ذكر و لا معرفة. و الله بَدِيعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ: ابْتَدَعَهُما، و لم يكونا قبل ذلك شيئا يتوهمهما متوهم (كتاب العين)./ ابتدع: نو آوری کرد، چیزی جدید را به وجود آورد. ابتداع: ابتکار (المعجم البسیط)
احتذاء: پيروي كردن، اقتدا کردن، کفش پا کردن (المغجم البسیط)
ذرأ: آفريد (المعجم البسیط)./ الفرق بين الذرء و الخلق: أن أصل الذرء الاظهار و معنى ذرأ الله الخلق أظهرهم بالايجاد بعد العدم، و منه قيل للبياض الذرأة لظهوره و شهرته (الفروق في اللغة)
برية: خلق، مردم. ج: برایا (المعجم البسیط)
ذيادة: و الذِّيَادُ: الطرْدُ، تقول: ذُدْتُه عن كذا (الصحاح)./ ذود: دفاع كرد، طرد كرد، دوری كرد. (المعجم البسیط)./ الذود و الذيّاد: السّوق و الطّرد و الدّفع و الإبعاد (بحار الأنوار)
نقم: خشم، نارضايتي و ميل به انتقام نشان دادن (المعجم البسیط)
حِيَاشَةً: جمع كردن (خطبه حضرت...)./ حَاشَ زيدٌ الأغنام: جمعها و ساقها (معجم الأفعال المتداولة)
وَ أَشْهَدُ أَنَّ أَبِي مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ اخْتَارَهُ قَبْلَ أَنْ أَرْسَلَهُ وَ سَمَّاهُ قَبْلَ أَنِ اجْتَبَاهُ وَ اصْطَفَاهُ قَبْلَ أَنِ ابْتَعَثَهُ إِذِ الْخَلَائِقُ بِالْغَيْبِ مَكْنُونَةٌ وَ بِسَتْرِ الْأَهَاوِيلِ مَصُونَةٌ وَ بِنِهَايَةِ الْعَدَمِ مَقْرُونَةٌ عِلْما مِنَ اللَّهِ تَعَالَى بِمَآيِلِ الْأُمُورِ وَ إِحَاطَةً بِحَوَادِثِ الدُّهُورِ وَ مَعْرِفَةً بِمَوَاقِعِ الْمَقْدُور:
شهادت میدهم که پدرم محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بنده و پیامبر او است. او را اختیار نمود، پیش از اینکه پیام رسانش نماید، نامگذاریاش نمود، پیش از اینکه انتخابش نماید، و گزیدهاش نمود، پیش از اینکه به رسالتش برانگیزاند. این انتخابها آن زمان اتفاق افتاد که مخلوقات در جهان غیب پنهانبودند و در پردههای وحشت به سر میبردند و با دورترین دنیای نیستی همسایگی داشتند. به خاطر اینکه خداوند تبارک و تعالی عالم به عواقب امور است، به رویدادهای روزگار احاطه دارد و خط سیر سرنوشت را میداند.
اصْطَفَاهُ، اجْتَبَاهُ، اخْتَارَهُ، مانند واژههایی هستند که در اول خطبه تذکر داده شد. در فارسی، معادل دقیق اینها را نداریم و همه را به معنای برگزیدن معنا میکنیم (فاطمی)
مکنونة: أَكنَنْتُ. و كَنَنْتُ الشيءَ: سَتْرتُه و صُنْتُه من الشمس... مَكْنُونٌ؛ أَي مستور من الشمس و غيرها (لسان العرب)
مَصُونَةٌ: صانَهُ: حَفظَهُ (القاموس المحيط)
الأهاویل: جمع الأهوال، و هو جمع الهول، و هو الخوف و الأمر الشديد (بحار الأنوار)./ هول: وحشت بزرگ، سختی وحشتناک، دشواری عظیم (المعجم البسیط)
مَآيِل الأمور: عواقبها: آل الشيء يؤول أولا و مآلا: رجع، و الإيال اسم منه (بحار الأنوار)./ آلَ الشيء يَؤُولُ إلى كذا: أى رجع (النهاية في غريب الحديث)
المقدور: و يحتمل أن يكون المراد بالمقدور: المقدر، بل هو أظهر ((بحار الأنوار)./ مقدور: همان مقدرات خدا: خداوند متعال از همان ابتدا علم داشته مثلا یکی پیغمبر میشود و یکی ابوسفیان... (خطبه حضرت زهرا...)./ دراحتجاج طبرسی، "وَ مَعْرِفَةً بِمَوَاقِعِ الْأُمُورِ" وجود دارد که "الْأُمُورِ" تکرار میشود و این از بانوی بلیغه چون صدیقه طاهره بعید است (فاطمی)
ابْتَعَثَهُ اللَّهُ إِتْمَاماً لِأَمْرِهِ وَ عَزِيمَةً عَلَى إِمْضَاءِ حُكْمِهِ وَ إِنْفَاذاً لِمَقَادِيرِ حَتْمِه فَرَأَى الْأُمَمَ فِرَقاً فِي أَدْيَانِهَا عُكَّفاً عَلَى نِيرَانِهَا عَابِدَةً لِأَوْثَانِهَا مُنْكِرَةً لِلَّهِ مَعَ عِرْفَانِهَا فَأَنَارَ اللَّهُ بِأَبِي مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه ظُلَمَهَا وَ كَشَفَ عَنِ الْقُلُوبِ بُهَمَهَا وَ جَلَى عَنِ الْأَبْصَارِ غُمَمَهَا وَ قَامَ فِي النَّاسِ بِالْهِدَايَةِ فَأَنْقَذَهُمْ مِنَ الْغَوَايَةِ وَ بَصَّرَهُمْ مِنَ الْعَمَايَةِ وَ هَدَاهُمْ إِلَى الدِّينِ الْقَوِيمِ وَ دَعَاهُمْ إِلَى الطَّرِيقِ الْمُسْتَقِيمِ:
او را خداوند به خاطر کامل کردن امرش، تصمیم گرفتن بر امضای حکمش و اجرای مقدرات حتمیاش مبعوث نمود. این در زمانی بود که ملتها را گروههای گوناگون در آیینهایشان، اعتکاف کنندگان گرد آتشهایشان، پرستندگان بتهاشان و انکار کنندگان خالق یگانه در عین شناختنشان دید. پس فضاهای تاریک امتها را با طلوع پدرم، محمد که درود خداوند بر او و خاندانش باد، روشن نمود، به پرسشهای ابهام بر انگیز دلها پاسخ داد و پرده غفلت را از رویچشمها برداشت. او در بین مردم با مشعل هدایت بر خاست. آنها را از گمراهی نجات بخشید، چشم بصیرتشان را باز نمود، به سوی دین استوار راهنمایی کرد و به رفتن از راه مستقیم فراخواند.
إِتْمَاماً لِأَمْرِهِ: یعنی آن کمالاتی که باید در نظام آفرینش به وجود آید، به واسطهی بعثت پیامبر صلی اللَّه علیه و آله تحقق پیدا کند، پیغمبر صلی اللَّه علیه و آله بیاید و دیگران را هدایت و رهبری کند و آن امری را که خداوند از ازل داشته است، تمام و کامل نماید (خطبه حضرت زهرا...)
عَزِيمَةً: اراده و تصمیم، ترقّی (المعجم البسیط)
إِنْفَاذاً: نفذ: به اجرا در آمد، نفوذ کرد و گذشت (المعجم البسیط)./ إِنْفَاذاً لِمَقَادِيرِ حَتْمِه: خداوند مقدرات حتمی خود را به وسیله پیامبر اجرا و تنفیذ نمود. در این عبارت، موصوف به صفت اضافه شده است، یعنی مقادیر که موصوف است به صفت خود که حتمه باشد، اضافه شده است... مقدّرات حتمی این بوده که رسول اکرم صلی اللَّه علیه و آله بیاید و پیامبر شود، پس پیامبری حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله از مقدرات حتمی خدا بوده و مبعوث شدن آن حضرت، تنفیذی برای این تقدیر حتمی خداوند بوده است (خطبه حضرت...) ./ در احتجاج "إِنْفَاذاً لِمَقَادِيرِ رَحْمَتِهِ" وجود دارد (فاطمی)
عُكَّفاً: عكف يعكف و يعكف .. لزم المكان (لسان العرب)./ عکف: پیوسته کاری را انجام داد، پرداخت و مشغول شد (المعجم البسیط)
بُهَمَهَا: مبهماتها: خداوند به وسيله پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نقاط مبهمي كه در دلها بود، برطرف كرد. اگر كسي به مسايلي مثل مرگ و زندگي، مبدأ خلقت، جهان آخرت سوالاتي داشت، اين ابهامات را بر طرف كرد (خطبه حضرت...)
غُمَمَهَا: پوشش، حيرت: از چشم هاشان، آن پوششها را كنارزد آن حيرت را بر طرف كرد (خطبه حضرت...)./ ظُلَمَهَا: و الضمير "في ظلمها" راجع إلى الأمم، و الضميران التاليان له يمكن إرجاعهما إليها و إلى القلوب و الأبصار (بحار الأنوار)
الْغَوَايَةِ: گمراهی هلاکت، فریفتگی (المعجم البسیط)
الْعَمَايَةِ: الجهل (شمس العلوم)./ العَمايةُ: الضَّلالُ، و هي فَعالَة من العَمَى (لسان العرب)./ آنچه که از فرهنگها بر میآید، اینکه فرق چندانی بین "غوایة" و "عمایة" نیست. چون "عمایة"، "عمی" را تداعی میکند، نسبت به آن، جهل و نابینایی برگردان مناسبی است (فاطمی)
ثُمَّ قَبَضَهُ اللَّهُ إِلَيْهِ قَبْضَ رَأْفَةٍ وَ اخْتِيَارٍ وَ رَغْبَةٍ وَ إِيْثَارٍ فَمُحَمَّدٌ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه مِنْ تَعَبِ هَذِهِ الدَّارِ فِي رَاحَةٍ قَدْ حُفَّ بِالْمَلَائِكَةِ الْأَبْرَارِ وَ رِضْوَانِ الرَّبِّ الْغَفَّارِ وَ مُجَاوَرَةِ الْمَلِكِ الْجَبَّارِ صَلَّى اللَّهُ عَلَى أَبِي نَبِيِّهِ وَ أَمِينِهِ وَ خِيَرَتِهِ مِنَ الْخَلْقِ وَ صَفِيِّهِ وَ السَّلَامُ عَلَيْهِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ:
سپس خداوند او را با مهربانی به سوی خود فراخواند و با اختیار، رغبت و خود گذشتگی او قبض روحش نمود. محمد که درود خداوند بر او و خاندانش باد، از رنج این دنیا آسوده گردید! هم اکنون در بین فرشتگان نیکوکار، در رضوان پروردگار خطاپوش و در جوار مَلِک با جلال و جبروت قردارد. سلام و درود و رحمت و برکات خداوند بر پدرم، نبی، امین و بهترین برگزیده از مخلوقات او باد!
در رابطه با اختیار دو احتمال است: یکی اینکه خدا پیغمبر صلی اللَّه علیه و آله را اختیار کرد و او را برگزید و لذا قبض روحش کرد؛ و احتمال دوم اینکه حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله به اختیار خودش قبض روح شد، چون در روایات هم نقل شده که عزرائیل برای قبض روح افراد از هیچکس اجازه نمیگرفته است، اما از پیامبر اکرم صلی اللَّه علیه و آله اجازه گرفته است و پیامبر صلی اللَّه علیه و آله به اختیار خود، اجازه دادند تا عزرائیل قبض روحشان کند (خطبه حضرت...)
إِيْثَار: ترجیح دادن، برتر دانستن کسی یا چیزی را بر خود (المعجم البسیط)./ رغبة و إیثار: با رغبت و خودگذشتگي قبض روح شد (خطبه حضرت...)
تَعَبِ: خسته شدن، خستگی (المعجم البسیط)
حُفَّ: احاطه کرد، کند و برطرف کرد –موی صورت را- (المعجم البسیط)
ثُمَّ الْتَفَتَتْ إِلَى أَهْلِ الْمَجْلِسِ وَ قَالَتْ أَنْتُمْ عِبَادَ اللَّهِ نُصْبُ أَمْرِهِ وَ نَهْيِهِ وَ حَمَلَةُ دِينِهِ وَ وَحْيِهِ وَ أُمَنَاءُ اللَّهِ عَلَى أَنْفُسِكُمْ وَ بُلَغَاؤُهُ إِلَى الْأُمَمِ زَعِيمُ حَقٍّ لَهُ فِيكُمْ وَ عَهْدٌ قَدَّمَهُ إِلَيْكُمْ وَ بَقِيَّةٌ اسْتَخْلَفَهَا عَلَيْكُمْ كِتَابُ اللَّهِ النَّاطِقُ وَ الْقُرْآنُ الصَّادِقُ وَ النُّورُ السَّاطِعُ وَ الضِّيَاءُ اللَّامِعُ بَيِّنَةٌ بَصَائِرُهُ مُنْكَشِفَةٌ سَرَائِرُهُ مُنْجَلِيَةٌ ظَوَاهِرُهُ مُغْتَبِطَةٌ بِهِ أَشْيَاعُهُ قَائِدٌ إِلَى الرِّضْوَانِ أَتْبَاعُهُ مُؤَدٍّ إِلَى النَّجَاةِ اسْتِمَاعُهُ بِهِ تُنَالُ حُجَجُ اللَّهِ الْمُنَوَّرَةُ وَ عَزَائِمُهُ الْمُفَسَّرَةُ وَ مَحَارِمُهُ الْمُحَذَّرَةُ وَ بَيِّنَاتُهُ الْجَالِيَةُ وَ بَرَاهِينُهُ الْكَافِيَةُ وَ فَضَائِلُهُ الْمَنْدُوبَةُ وَ رُخَصُهُ الْمَوْهُوبَةُ وَ شَرَائِعُهُ الْمَكْتُوبَةُ:
سپس توجه به اهل مجلس نموده فرمود: شما آی بندگان خداوند! برای امر و نهی الهی منصوب شدید، حاملان دین و وحی او، امینان خداوند بر خودتان و مبلغان او بر امتهای دیگر هستید! بزرگی که حق برای او است و شما نسبت به او تعهدی دارید، با یادگار دیگری که پیامبر به عنوان خلیفه برایتان معرفی نمود، در بین شما قرار دارد. آن یادگار دیگر کتاب ناطق خداوند است؛ قرآن راست گفتار، نور رخشان، روشنایی تپنده؛ کتابی که حجتهای آن دلیل، اسرار آن قابل انکشاف، ظاهر آن آشکار، پیروان آن مورد حسرت دیگران است؛ کتابی که رهبری کننده پیروانش به سوی بهشت است و شنیدن آن موجب نجات انسانها میشود و به وسیله آن رسیدن به برهانهای نورانی خداوند میسر میگردد؛ کتابی که واجبات آن تفسیر شده، به محرماتش هشدار داده شده، محکمات آن در پیش اهلش واضح است، برهانهایش کافی است، سنتهایش مستحب، مباحاتش بخشیده و سایر احکام و شرایع آن به رشته تحریر در آمده است!
نُصْبُ: منصوب. مصدر گاهی به معنای اسم فاعل و گاهی به معنای اسم مفعول میآید (فاطمی)./ نُصْبُ أَمْرِهِ: شما منصوب هستيد براي امر و نهي خدا (خطبه حضرت...)./ أي نصبكم اللّه لأوامره و نواهيه... و عباد اللّه منصوب على النداء (بحار الأنوار)
واژههای چون: النُّورُ، الضِّيَاءُ، السَّاطِعُ، اللَّامِعُ، بَيِّنَةٌ، بَصَائِرُ، مُنْكَشِفَةٌ، مُنْجَلِيَةٌ... نشان میدهند که بانو (سلام الله علیها) تا چه اندازه بر زبان و رموز زبانی، آشنا است و همینطور بر واژههای علمی چون: "عَزَائِم، بَيِّنَاتُ، فَضَائِل، رُخَص، شَرَائِع" مسلط است. هم تفاوت دقیق دسته اول را میداند و هم کاربرد دسته دوم را (فاطمی)
بُلَغَاؤُهُ إِلَى الْأُمَمِ: رساننده دين خدا (خطبه حضرت...)./ و بلغاؤه إلى الأمم: أي تؤدّون الأحكام إلى سائر الناس لأنكم أدركتم صحبة الرسول صلّى اللّه عليه و آله (بحار الأنوار)
زَعِيمُ: بزرگ قوم، فرمانروا، رئیس (المعجم البسیط)./ در احتجاج " زَعِيمُ حَقٍّ لَهُ فِيكُمْ " ثبت شده است اما مرحوم علامه و به تبع آن مرحوم آیت الله منتظری، احتمال "زعمتم" را برجسته
نمودهاند. به نظر میآید "زَعِيمُ حَقٍّ لَهُ فِيكُمْ"، رساتر باشد. زیرا به دو امانت تذکر داده میشود (فاطمی)
وَ عَهْدٌ قَدَّمَهُ إِلَيْكُمْ: يك احتمال است که مراد از آن عهد نسبت به عترت پیامبر باشد؛ همان عهدی که در زمان حیاتش گرفت. دوم این که مراد قرآن باشد (خطبه حضرت زهر...)
البَقِيَّة: آنچه كه مانده باشد. البَقِيَّةُ الْبَاقِيَةُ: بهترين بازمانده؛ فلانٌ بَقِيَّةُ قَومِهِ: فلانى از بهترين بازماندهى خانوادهى خود است (فرهنگ ابجدي)
ساطع: درخشان یا درخشنده، منتشر -در هوا- (المعجم البسیط)لامع: براق، رخشان (المعجم البسیط)./ لَمَعَ البرقُ و غيرُه، إذا أضاء، فهو لامعٌ... و يقال للسَّرابِ يَلْمَعٌ. كأنّه سمِّي بحركته و لَمَعانه (معجم مقاييس اللغه)./ چنانکه میبینید، در فارسی، واژه دقیقی که فرق بین "ساطع" و "لامع" بگذارد، نداریم (فاطمی)
بَيِّنَةٌ: دلیل و حجت (المعجم البسیط)
أَشْيَاعُهُ: پیروانش. اشیاع جمع شیعه: پیرو (خطبه حضرت...)
قَائِدٌ: رهبر، فرمانده (المعجم البسیط)
بصائره: يعني حجتها و براهين قرآن واضح است (خطبه حضرت...)./ و البصائر- جمع بصيرة- و هي الحجّة (بحار الأنوار)
عزايم: المراد بالعزائم: الفرائض (بحار الأنوار)
بَيِّنَاتُهُ: المراد بالبينات: المحكمات (بحار الأنوار)
الفضائل: السنن (بحار الأنوار)
رُخَص: المباحات (بحار الأنوار)
الشرائع: ما سوى ذلك من الأحكام كالحدود و الديات أو الأعم (بحار الأنوار)
فَجَعَلَ اللَّهُ الْإِيمَانَ تَطْهِيراً لَكُمْ مِنَ الشِّرْكِ وَ الصَّلَاةَ تَنْزِيهاً لَكُمْ عَنِ الْكِبْرِ وَ الزَّكَاةَ تَزْكِيَةً لِلنَّفْسِ وَ نَمَاءً فِي الرِّزْقِ وَ الصِّيَامَ تَثْبِيتاً لِلْإِخْلَاصِ وَ الْحَجَّ تَشْيِيداً لِلدِّينِ وَ الْعَدْلَ تَنْسِيقاً لِلْقُلُوبِ وَ طَاعَتَنَا نِظَاماً لِلْمِلَّةِ وَ إِمَامَتَنَا أَمَاناً مِنَ الْفُرْقَة وَ الْجِهَادَ عِزّاً لِلْإِسْلَامِ وَ الصَّبْرَ مَعُونَةً عَلَى اسْتِيجَابِ الْأَجْرِ وَ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ مَصْلَحَةً لِلْعَامَّةِ وَ بِرَّ الْوَالِدَيْنِ وِقَايَةً
مِنَ السُّخْطِ وَ صِلَةَ الْأَرْحَامِ مَنْسَأَةً فِي الْعُمُرِ وَ مَنْمَاةً لِلْعَدَدِ وَ الْقِصَاصَ حَقْناً لِلدِّمَاءِ وَ الْوَفَاءَ بِالنَّذْرِ تَعْرِيضاً لِلْمَغْفِرَةِ وَ تَوْفِيَةَ الْمَكَايِيلِ وَ الْمَوَازِينِ تَغْيِيراً لِلْبَخْسِ وَ النَّهْيَ عَنْ شُرْبِ الْخَمْرِ تَنْزِيهاً عَنِ الرِّجْسِ وَ اجْتِنَابَ الْقَذْفِ حِجَاباً عَنِ اللَّعْنَةِ وَ تَرْكَ السَّرِقَةِ إِيجَاباً لِلْعِفَّةِ وَ حَرَّمَ اللَّهُ الشِّرْكَ إِخْلَاصاً لَهُ بِالرُّبُوبِيَّةِ فَ "اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ" وَ أَطِيعُوا اللَّهَ فِيمَا أَمَرَكُمْ بِهِ وَ نَهَاكُمْ عَنْهُ فَإِنَّهُ "إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماء":پس خداوند ایمان را وسیله تطهیر شما از نجاست شرک، نماز را وسیله دوری شما از تکبر، زکات را سبب تزکیه نفس و افزایش روزی، روزه را سبب ثبوت اخلاص، حج را سبب ارتفاع قله دین، عدل را وسیله هماهنگی دلها، طاعت ما را سبب نظم جامعه، امامت ما را سبب دوری از تفرقه، جهاد را سبب عزت اسلام، شکیبایی را سبب رسیدن به پاداش الهی، امر به معروف را وسیله اصلاح عمومی، نیکویی به پدر و مادر را وسیله پیشگیری از غضب خودش، صله ارحام را سبب افزایش عمر و کثرت عدد، قصاص را وسیله جلوگیری از خونریزی، وفای به نذر را سبب عروض مغفرت، رعایت صحیح پیمانه و وزن را سبب منع از کم فروشی، نهی از شرابخواری را سبب آلوده نشدن به پلیدی، دوری از نسبت ناروا را سپر تیر لعنت و دوزدی نکردن را موجب پاک دامنی قرار داد و خداوند شرک را حرام نمود تا ربوبیتش آمیزه چیزی نگردد. پس "تقوای الهی را آنچنانکه حق تقوای او است، رعایت نمایید و تن به مرگ ندهید مگر اینکه وقت مردن مسلمان باشید." و خداوند را در آنچه امر نموده و از آنچه نهی نموده اطاعت کنید. آری، "از بندگان خداوند تنها دانشمندانند که از او میترسند."
در احتجاج "أمانا لِلْفُرْقَةِ" دارد؛ یعنی به جای "من"، "ل" ثبت شده است (فاطمی)
تَشْيِيداً: شَیَّدَ: ساخت، بر پا کرد، بنا کرد (المعجم البسیط)./ شيّدتُ البناء تشييداً و أَشَدْتُ الحديثَ إشادةً، إذا نمّيته و رفعته (جمهرة اللغة)./ شَيَّدَ البناءَ: ساختمان را بالا برد و ساخت (فرهنگ ابجدي)
تَنْسِيقاً: التنسیق: التنظیم (بحار الأنوار)./ تنسیق: هماهنگي، هماهنگی کردن (المعجم البسیط)./ وَ الْعَدْلَ تَنْسِيقاً لِلْقُلُوبِ: خداوند عدالت را قرار داده است برای اینکه دلها را با هم وابسته و هماهنگ کند (خطبه حضرت...)
نِظَاماً لِلْمِلَّةِ: خداوند طاعت از ما اهلبیت را واجب قرار داده است. زیرا موجب نظم شريعت میشود (خطبه حضرت...)
الْمِلَّةِ: الدين و الشريعة (مجمع البحرين)./ از توضیح مجمع البحرین بر میآید که گاهی دين، ملت و شریعت مترادف هم هستند (فاطمی)
حَقْناً: بازداشتن، منع کردن، حفظ کردن (المعجم البسیط)
مَنْسَأَةً: مِفْعَلَةٌ من النَّسْءِ، أي سببٌ لتأْخير (الطراز الأول)./ مَنْسأة به فتح میم باشد، اسم مکان میشود، یعنی محل نسأ و تأخیر افتادن در عمر؛ و اگر مِنْسَأة به کسر میم باشد، اسم آلت است، یعنی آلت و وسیلهی تأخیر در عمر؛ و در هر دو صورت دلالت بر طولانی شدن عمر میکند (خطبه حضرت...)مَنْمَاةً: اسم مكان أو مصدر ميمي .. أي يصير سببا لكثرة عدد الأولاد و العشائر (بحار الأنوار)
لِلْبَخْس: بخس: بهای کم، زیر قیمت، ناچیز، اندک (المعجم البسیط)
للعفّة: عِفَّة: پاکدامنی (المعجم البسیط)
ثُمَّ قَالَتْ أَيُّهَا النَّاسُ اعْلَمُوا أَنِّي فَاطِمَةُ وَ أَبِي مُحَمَّدٌ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه أَقُولُ عَوْداً وَ بَدْواً وَ لَا أَقُولُ مَا أَقُولُ غَلَطاً وَ لَا أَفْعَلُ مَا أَفْعَلُ شَطَطاً "لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ!" فَإِنْ تَعْزُوهُ وَ تَعْرِفُوهُ تَجِدُوهُ أَبِي دُونَ نِسَائِكُمْ وَ أَخَا ابْنِ عَمِّي دُونَ رِجَالِكُمْ وَ لَنِعْمَ الْمَعْزِيُّ إِلَيْهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم فَبَلَّغَ الرِّسَالَةَ صَادِعاً بِالنِّذَارَةِ مَائِلًا عَنْ مَدْرَجَةِ الْمُشْرِكِينَ ضَارِباً ثَبَجَهُمْ
آخِذاً بِأَكْظَامِهِمْ دَاعِياً إِلَى سَبِيلِ رَبِّهِ "بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ" يَكْسِر الْأَصْنَامَ وَ يَنْكُثُ الْهَامَ حَتَّى انْهَزَمَ الْجَمْعُ وَ وَلَّوُا الدُّبُرَ حَتَّى تَفَرَّى اللَّيْلُ عَنْ صُبْحِهِ وَ أَسْفَرَ الْحَقُّ عَنْ مَحْضِهِ وَ نَطَقَ زَعِيمُ الدِّينِ وَ خَرِسَتْ شَقَاشِقُ الشَّيَاطِينِ وَ طَاحَ وَشِيظُ النِّفَاقِ وَ انْحَلَّتْ عُقَدُ الْكُفْرِ وَ الشِّقَاقِ:
آنگاه، فرمود: آی مردم! من فاطمه هستم و پدرم محمد است که درود خداوند بر او و خاندانش باد! تناقضی در آغاز و پایان سخنم نیست، به اشتباه تکلم نمیکنم و از حق فاصله نمیگیرم. برای شما پیامبری از نوع خودتان آمد که تحمل رنجتان بر او دشوار بود! بر هدایت شما حرص میورزید و نسبت به اهل ایمان مهر و دلسوزی فراوان داشت! اگر او را نسب سنجی نمایید و مورد شناسایی قرار دهید، پدر من و برادر پسر عموی من مییابید، نه پدر زنان و مردانتان و چه افتخار بزرگ است، نسبت داشتن به او! سلام و درود خداوند بر او و خاندانش باد! پس رسالتش را به خوبی به فرجام رساند، در حالی که اظهار کننده خطرهای پیشرو بود، دور شونده از راه مشرکین بود، هدف گیرنده کمرگاهشان بود، سد کننده گلوگاه شان بود و دعوت کننده به راه پروردگارش با حکمت و موعظه حسنه بود. بتها را ریز ریز مینمود و سرهای آنان را هدف قرار میداد. تا اینکه جمعشان با شکست مواجه شدند و وادار به عقب نشینی گردیدند. بر شب دیر پای سپیده دمید، گوهر حق درخشید، رهبر دین زبان گشود، زبان عربده شیاطین لال شد، سفلههای نفاق به هرسو خزیدند و پیوند کفر و شقاوت از هم گسست.
عَوْداً وَ بَدْواً: أي أوّلا و آخر (بحار الأنوار)./ عودا و بدوا: مكرر ميگويم (خطبه حضرت...)شَطَطاً: و الشَّطَطُ: الجور و الظلم و البعد عن الحق (مجمع البحرين)./ فَاحْكُمْ بَيْنَنا بِالْحَقِّ وَ لا تُشْطِطْ: كلمه " شطط" به معناى جور است و معناى جمله اين است كه: اى داوود بين ما حكمى كن كه به حق باشد، و در حكم كردنت جور مكن (ترجمه تفسير الميزان)
تَعْزُوهُ: يقال: عزوته إلى أبيه: أي نسبته إليه. أي إن ذكرتم نسبه و عرفتموه تجدوه أبي (بحارالأنوار)
وَ لَنِعْمَ الْمَعْزِيُّ إِلَيْهِ: چه سعادتمند است كسي كه به او نسبت داده ميشود (خطبه حضرت...)
عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ: شدید علیه عنتکم أي مشقتکم (تفسیر شبر)./ عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ: أي شاق عليه عنتكم و لقاؤكم المكروه، فهو يخاف عليكم سوء العاقبة و الوقوع فى العذاب (الموسوعة القرآنية)./ "ما" در "ما عنتم" حرفیه مصدریه غیر زمانیه است -ر.ک. مغنی اللبیب، ج1، ص399- (فاطمی)
صَادِعاً: الصّدع: الإظهار، تقول: صدعت الشّيء، أي أظهرته، و صدعت بالحقّ: إذا تكلّمت به جهارا. قال اللّه تعالى: فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَر (بحارالأنوار)./ فاصدع بما تؤمر: أظهر بما تؤمر: آنچه را که مأمور شدهای اظهار و بیان کن (خطبه حضرت...)./ الصَّدْع: شكاف و شكستگى در اجسام سخت، مثل شيشه آهن و مانند آنها (ترجمه مفردات الفاظ قرآن)
النِّذَارَةِ: الإنذار و هو الإعلام علي وجه التخويف (بحار الأنوار)./ أنذر: هشدار داد، بیمناک گردانید. صافرة الإنذار: آژیر خطر (المعجم البسیط)
مَدْرَجَةِ: المذهب والمسلك (بحار الأنوار)./ مَائِلًا عَنْ مَدْرَجَةِ الْمُشْرِكِينَ: در حالي به طريق مشركين، پشت پا زده است (خطبه حضرت...)
ثَبَجَهُمْ: وسط الشيئ و معظمه (بحار الأنوار)./ ثبج: وسط و كمر (خطبه حضرت...)
أَكْظَامِهِمْ: مخرج النفس من الحلق (بحار الأنوار)./ ضَارِباً ثَبَجَهُمْ آخِذاً بِأَكْظَامِهِمْ: در حالي كه بر كمر مشركين زده و گلوگاه آنان را گرفته بود (خطبه حضرت...)
يَكْسِر: نسخه بیروت بحار همین "یکسر" میباشد و معنای "کسر" واضح است. منتها در احتجاج و در واژه شناسی بحار، چند احتمال دیگر هم وجود دارد. در احتجاج مطلب را اینگونهمیخوانیم: يجف الأصنام و في بعضها "يجذ" أي يكسر. در بحار، اینطور میخوانیم: و في الكشف و غيره: يجذّ الأصنام، من قولهم: جذذت الشّيء .. أي كسّرته، و منه قوله تعالى: فَجَعَلَهُمْ جُذاذاً (فاطمی)
ینکث: نَكَثَ: الرَّجُلُ العَهْدَ نَكْثاً مِنْ بَابِ قَتَلَ نَقَضَهُ و نَبَذَه (المصباح المنير)./ چنانکه میبینید، "نکث" به معنای "نقض" است و "نقض" به معنای شکستن خاص میآید. امکان دارد زبان قدرتمند بانو، این هنجار را شکسته باشد و از آن عموم شکستن اراده کرده باشد (فاطمی)
الْهَامَ: و الهام جمع الهامة- بالتخفيف فيهما- و هي الرّأس (بحار الأنوار)./ هامة: رأس یا قله هر چیزی (المعجم البسیط)
وَلَّوُا الدُّبُرَ: عقب نشيني كردند: تا اينكه جمعيت مشركين را از بين برد و همه عقب نشينيى كردند (خطبه حضرت...)./ فَلا تُوَلُّوهُمُ الْأَدْبارَ يعني فلا تجعلوا ظهوركم مما يليهم أي فلا تنهزموا (مجمع البیان)
تَفَرَّى اللَّيْلُ: تا اينكه شب كنار رفت و صبح آشكار شد (خطبه حضرت...)./ معنای استعاری آن در بخش تصویرها توضیح داده شد. در کتاب بالا، معنای کنایی اراده شده است (فاطمی)
وَ أَسْفَرَ الْحَقُّ عَنْ مَحْضِهِ: و أسفر الحق عن محضه و خالصه. و يقال: أسفر الصّبح: أي أضاء (بحار الأنوار)./ وَ أَسْفَرَ الْحَقُّ عَنْ مَحْضِهِ: حق از موضع خالصش ظاهر شد (خطبه حضرت...)
خَرِسَ: گنگ شد (المعجم البسیط)
شقاشق الشياطين: و الشقاشق جمع شقشقة و هي شيء كالرية يخرجها البعير من فيه إذا هاج... و إسناد الخرس إلى الشقاشق مجازي (بحارالأنوار)./ شَقَاشِقُ: جمع: شقشقه است. وقتی شتر غضبناک میشود و میخواهد نعره بکشد، دهانش کف میکند و چیزی مانند شش از دهانش خارج میشود... در اینجا کفار به آن شتر تشبیه شدهاند؛ منظور این است که وقتی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به سخن در آمد، صدای نعره شیاطین بریده و خاموش شد (خطبه حضرت...)
طَاحَ: يقال: طاح فلان يطوح إذا هلك أو أشرف على الهلاك و تاه في الأرض و سقط (بحار الأنوار)./ طَاحَ: افتاد، سقوط کرد. إطاحه: سرنگوني (المعجم البسیط)
وَشِيظُ: و الوشيظ: الرّذل و السّفلة من النّاس، و منه قولهم: إيّاكم و الوشائظ. و قال الجوهري الوشيظ: لفيف من النّاس ليس أصلهم واحدا (بحار الأنوار)./ وشيظ النفاق: جمعيت نفاق. در لغت به افراد پست و فرو مایه و بی اصل و نصب گفته میشود (خطبه حضرت...)
وَ فُهْتُمْ بِكَلِمَةِ الْإِخْلَاصِ فِي نَفَرٍ مِنَ الْبِيضِ الْخِمَاصِ وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ مَذْقَةَ الشَّارِبِ وَ نُهْزَةَ الطَّامِعِ وَ قَبْسَةَ الْعَجْلَانِ وَ مَوْطِئَ الْأَقْدَامِ تَشْرَبُونَ الطَّرْقَ وَ تَقْتَاتُونَ الْقِدَّ أَذِلَّةً خَاسِئِينَ تَخافُونَ أَنْ يَتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِكُمْ:
شما در حالی به کلمه توحید در بین سپید رویان روزهدار زبان گشودید که بر لب پرتگاه جهنم به سر میبردید! شربت چشندگان بودید، فرصت آزمندان بودید، آتش شتابزدگان بودید و پایمال هرکس و ناکس! آب آمیخته با سرگین سر میکشیدید و پوست دباغی نشده قوت زندگیتان را تشکیل میداد! ذلتزدگان مطرود بودید! هراسان از اینکه مردم گرداگردتان شما را به بردگی بربایند!
فُهْتُمْ: فاهَ الرّجُلُ يَفِيهُ؛ يَفُوهُ: إِذا تَكَلَّمَ (تاج العروس)
كَلِمَةِ الْإِخْلَاصِ: كلمة التوحيد، و فيه تعريض بأنه لم يكن إيمانهم عن قلوبهم (بحار الأنوار)
نَفَر: کل مردم، گروهی از سه تا ده نفر (المعجم السیط)
الْبِيضِ الْخِمَاصِ: و البيض جمع أبيض و هو من النّاس خلاف الأسود و الْخِمَاصُ: جمع خميص، و الخماصة تطلق على دقة البطن خلقة و على خلوّه من الطّعام، يقال: فلان خميص البطن من أموال النّاس أي عفيف عنها والمراد بالبيض الخماص: إمّا أهل البيت عليهم السلام و يؤيده ما في كشف الغمة... (بحار الأنوار)./ بيض، جمع ابيض: سفيد. خماص، جمع خميص: شكم خالي اشاره به آنهايي كه اهل روزه هستند: شما در ميان عدهأي از انسانهاي آبرومند سفيد روي روزه دار بوديد (خطبه حضرت...)./ در بخش تصویرها به این نکته اشاره شده است (فاطمی)
شَفا: لب. شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ: شما بر لب حفره آتش بودید (خطبه حضرت...)
مَذْقَةَ: المَذْقة: الشربة من اللبن (لسان العرب)./ مذقة الشّارب: شما محل چشيدن تشنگان بوديد (خطبه حضرت...)
النُّهْزَةُ: الفرصة: أي كنتم قليلين أذلّاء يتخطّفكم الناس بسهولة (بحار الأنوار)./ در احتجاج "نَهْزَةَ" دارد اما "نَهْزَةَ" به فتح "ن"، به معنای فرصت، در فرهنگها وجود ندارد (فاطمی)قَبْسَة: شعلة من نار يقتبس من معظمها (بحار الأنوار)./ قبس: شعلهای که از آتش انبوه گرفته شود، پاره آتش، اخگر (المعجم البسیط)./ قَبْسَةَ الْعَجْلَانِ: محل اقتباس آدمهاي شتابزده بوديد (خطبه حضرت...)./ قَبْسَةُ العَجْلَانِ: ضرب المثلى است در شتاب به كسى كه داخل خانهاى مىشود و توقف نمىكند مگر به اندازه آتش بردن (فرهنگ ابجدي)./ بعید نیست که این ضرب المثل، از همین اثر گرفته شده باشد. داستان پشت آن را در بخش تصویرها بخوانید (فاطمی)
الطَّرْقَ: ماء السماء الذي تبول به الابل و تبعر (بحار الأنوار)./ الطَّرْق: الماء الذي طَرَقَتْه الدوابّ؛ أي خاضَته، و بالَت فيه، و بعرت؛ فتغيّر و اصفرَّ (الفائق)./ طَرَق: گودالهايي در وسط راه از آب باران پر ميشده و حيوانات مختلف در آن ادرار مي كرد (خطبه حضرت...)
تَقْتَاتُونَ: قوت، اصل آن اقتوت در باب افتعال، اقتات، تقتات، تقتاتون: قوت شما، غذاي شما (خطبه حضرت...)
الْقِدَّ: پوست دباغي نشده (خطبه حضرت...)./ و القِدَّةُ: القطعة من الشيء... و القِد سَيْرٌ يُقَدُّ من جلد غير مدبوغ (لسان العرب)./ السَّيْر: القطعة المستطيلة من الأدم (جمهرة اللغة)./ القِدّ: دوال چرمى، پوست بريده شده، تازيانه، هر چيز بريده شده (فرهنگ ابجدي)
خاسیء: الخاسئ: المبعد المطرود (بحار الأنوار)./ خاسیء: سگ یا خوک طرد شده. خسأ: راند و طرد کرد –سگ- را. إخسأ: خفه شو (المعجم السیط)
يَتَخَطَّفَكُمُ: الْخَطْفُ و الِاخْتِطَافُ: يعنى ربودن چيزى با شتاب و سرعت، فعلش- خَطِفَ يَخْطَفُ و خَطَفَ يَخْطِفُ است كه بهر دو صورت خوانده شده (ترجمه مفردات الفاظ قرآن)./ التّخطّف: استلاب الشّيء و أخذه بسرعة... اقتبس من قوله تعالى: وَ اذْكُرُوا إِذْ أَنْتُمْ قَلِيلٌ مُسْتَضْعَفُونَ فِي الْأَرْضِ تَخافُونَ أَنْ يَتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ فَآواكُمْ (بحار الأنوار)
فَأَنْقَذَكُمُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى بِمُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه بَعْدَ اللَّتَيَّا وَ الَّتِي وَ بَعْدَ أَنْ مُنِيَ بِبُهَمِ الرِّجَالِ وَ ذُؤْبَانِ الْعَرَبِ وَ مَرَدَةِ أَهْلِ الْكِتَابِ كُلَّما أَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللَّهُ أَوْ نَجَمَ قَرْنُ الشَّيْطَانِ أَوْ فَغَرَتْ فَاغِرَةٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ قَذَفَ أَخَاهُ فِي لَهَوَاتِهَا فَلَا
يَنْكَفِئحَتَّى يَطَأَ جَنَاحَهَا بِأَخْمَصِهِ وَ يُخْمِدَ لَهَبَهَا بِسَيْفِهِ مَكْدُوداً فِي ذَاتِ اللَّهِ مُجْتَهِداً فِي أَمْرِ اللَّهِ قَرِيباً مِنْ رَسُولِ اللَّهِ سَيِّداً فِي أَوْلِيَاءِ اللَّهِ مُشَمِّراً نَاصِحاً مُجِدّاً كَادِحاً لَا تَأْخُذُهُ فِي اللَّهِ لَوْمَةُ لَائِمٍ وَأَنْتُمْ فِي رَفَاهِيَةٍ مِنَ الْعَيْشِ وَادِعُونَ فَاكِهُونَ آمِنُونَ تَتَرَبَّصُونَ بِنَا الدَّوَائِرَ وَ تَتَوَكَّفُونَ الْأَخْبَارَ وَ تَنْكِصُونَ عِنْدَ النِّزَالِ وَ تَفِرُّونَ مِنَ الْقِتَالِ:
سپس خداوند تبارک و تعالی شما را از آن روزگار طاقت فرسا توسط محمد که درود خداوند بر او و خاندانش باد، نجات داد. بعد از اینکه او را با شجاعان بیباک و گرگان عرب و سرکشان اهل کتاب مبتلا نمود. هر زمانی که آتش جنگ را شعلهور میکردند، خداوند آن را خاموش میفرمود و هر زمانی که شاخ شیطان پدیدار میگشت و یا هر زمانی که اژدرهای شرک دهان میگشودند، برادرش را در حلقوم آنها میافکند! برادری که عرق ریز راه خداوند، سختکوش فهم امر خداوند، مقرب رسول خداوند، سرور اولیای خداوند، آماده دفاع، نصیحتگر، جدی و زحمتکش بود و در راه تحقق دین الهی از هیچ ملامتگری هراس نداشت! پس او بر نمیگشت مگر اینکه اندامشان را لگد مال میکرد و با شمشیرش آتش خشم شان را فرو مینشان! شما در آن هنگامها در آسایش به سر میبردید، در حالی که روحیه بیخیالی و خوشگذرانی همراهتان بود. منتظر رسیدن پیش آمدهای ناگوار برای ما بودید، اخبار را از دور پیگیری میکردید، در نبردهای تن به تن عقب نشینی میکردید و از میدانهای جنگ میگریختید!
بَعْدَ اللَّتَيَّا وَ الَّتِي: هما كنايتان عن الداهية الصّغيرة و الكبيرة... و اللَّتَيَّا: بفتح اللام و تشديد الياء تصغير الّتي (بحار الأنوار)./ ضرب
المثلي است: یعنی بعد این همه اتفاقات (خطبه حضرت...)./ از این ضرب المثل مولا هم استفاده کرده است: هَيْهَاتَ بَعْدَ اللَّتَيَّا وَ الَّتِي وَ اللَّهِ لَابْنُ أَبِي طَالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْيِ أُمِّه (فاطمی)
مُنِيَ: مُنِيَ بِكَذَا- على صيغة المجهول- أي ابْتُلِي (بحار الأنوار)./ مبتلا شد (خطبه حضرت..)
بُهَمِ الرجال: و بُهَمُ الرِّجَالِ: الشّجعان منهم لأنّهم لشدّة بأسهم لا يدري من أين يؤتون (بحار الأنوار)./ بُهَمِ جمع بهمة است و به آدمهای شجاعی که منطق و استدلال سرشان نمیشوند، میگویند (خطبه حضرت...)./ و رجل بُهْمَةٌ: شجاع لا يُدرى من أين يُؤتى، و الجمع بُهَم (جمهرة اللغة)
ذُؤْبَانِ: جمع ذئب. و ذُوْبَانُ الْعَرَبِ: لُصُوصُهُمْ وَ صَعَالِيكُهُمْ الذين لا مال لهم و لا اعتماد عليهم (بحار الأنوار)
مَرَدَةِ: العتاة المتكبّرون المجاوزون للحدّ. (بحار الأنوار)./ مارد: عاصی، سرپیچی کننده، سرکش، نافرمان: ج: مرّاد، مردة (المعجم البسیط)
نَجَمَ: ظهر و طلع (بحار الأنوار)./ نجم: پدید آمد، ظاهر شد (المعجم البسیط)قَرْنُ الشَّيْطَانِ: امته و تابعوه (الإحتجاج)./ قَرْنُ الشّيطانِ: همسان و پيرو شيطان، تمام اين عبارات به شباهت همان قرن، در معنى شاخ است (مفردات الفاظ قرآن)
فَغَرَ: باز کرد (المعجم البسیط)./ و فغرفاه .. أي فتحه، و فغرفوه .. أي انفتح - يتعدّى و لا يتعدّى- (بحار الأنوار)
فَاغِرَةٌ: و الفاغرة من المشركين: الطائفة العادية منهم تشبيها بالحية أو السبع، و يمكن تقدير الموصوف مذكرا على أن يكون التاء للمبالغة (بحار الأنوار)
قذف: پرتاب کرد، تهمت زد (المعجم البسیط). و القذف: الرّمي، و يستعمل في الحجارة كما أنّ الحذف يستعمل في الحصا، يقال هم بين حاذف و قاذف (بحار الأنوار)
لَهَوَاتِهَا: جمع لَهَاة، و هي اللّحمة في أقصى سقف الفم... (بحار الأنوار)./ لَهَاة: گوشت سقف آخر دهان، زبان کوچک. جمع: لهوات، لهی (المعجم البسیط)./ قَذَفَ أَخَاهُ فِي لَهَوَاتِهَا: بردارش را در حلقوم و دهان آنها میانداخت. دهان ابوسفیان را چه کسی باید ببندد (خطبه حضرت)
يَنْكَفِئ: يرجع. أي رجع، من قولهم: كفأت القوم كفأ: إذا أرادوا وجها فصرفتهم عنه إلى غيره فانكفئوا .. أي رجعوا (بحار الأنوار)
أَخْمَص: أَخْمَصُ القدم: باطنها الذي لا يصيب الأرض (مجمع البحرين)./ أَخْمَصُ القدم: گودى كف پا (ترجمه مفردات الفاظ قرآن)
يُخْمِدَ: خاموش میکرد. خَمد: خاموش شد، فرو نشست. خمدت انفاسه: مرد (المعجم البسیط)
لَهَب: زبانه آتش. لهیب: زبانه آتش و شدت حرارت آن (المعجم البسیط)
مَكْدُوداً: کدْ: تلاش شدید در کار. کدّ: تلاش کرد و عرق ریخت (المعجم السیط)./ مکدود از ماده "کدّ" است: شدت سختی و فشار: در حالی كه در راه خدا در فشار و سختی و در انجام دستورات خدا سختكوش تلاشگر بود (خطبه حضرت...)
مُشَمِّراً: شمّر: براي كار مهيا شد. شمر عن صاعد الجد: به كاری همت گماشت (المعجم البسیط)./ مشمرا ناصحا: مهیا و خیرخواه مردم بود (خطبه حضرت...)
كَادِح: تلاشگر، زحمتکش (المعجم البسیط)./ الکدح: العمل و السعی (بحار الأنوار)وَادِعُونَ: وَدُعَ الرجل بالضم، فهو وَدِيعٌ، أى ساكنٌ (الصحاح)./ الدَّعَةُ: الخفض. تقول: منه ودع الرّجل .. فهو وديع أي ساكن (بحار الأنوار)./ وادعون: ساكت و آرام بودید؛ خودتان را گرفتار جنگ نمي كرديد (خطبه حضرت...)
فَاكِهُونَ: ناعمون (بحار الأنوار)./ فَاكِهُونَ: اهل خوشگذرانی (خطبه حضرت)
الدَّوَائِرَ: صروف الزّمان و حوادث الأيام و العواقب المذمومة، و أكثر ما تستعمل الدائرة في تحوّل النعمة إلى الشّدة، أي كنتم تنتظرون نزول البلايا علينا و زوال النعمة و الغلبة عنّا (بحار الأنوار)./ الدَّوَائِرَ: جمع دائرة: مصيبت و سختی (خطبه حضرت)./ وَ يَتَرَبَّصُ بِكُمُ الدَّوائِرَ عَلَيْهِمْ دائِرَةُ السَّوْءِ أي: يحيط بهم السّوء إحاطة الدّائرة بمن فيها، فلا سبيل لهم إلى الانفكاك منه بوجه (مفردات ألفاظ القرآن)
تَتَوَكَّفُونَ: التَّوَكُّفُ: التّوقّع، و المراد أخبار المصائب و الفتن (بحار الأنوار)./ توکّف: توقع و انتظار: از دور منتظر شنيدن اخبار و وقايع بوديد (خطبه حضرت)
تَنْكِصُونَ: نَكَص الرجلُ يَنْكِص: رجع إلى خلفه (المحكم و المحيط الأعظم)./ النُّكُوصُ: الإحجام و الرّجوع عن الشّيء (بحار الأنوار./ تَنْكِصُونَ: در مواقع بحراني عقب نشيني ميكرديد (خطبه حضرت...)
النِّزَالِ: نبرد تن به تن (المعجم السیط)./ و النِزال: أن ينزل القرنان عن إبلهما إلى خيلهما فيتضاربا (بحار الأنوار)
فَلَمَّا اخْتَارَ اللَّهُ لِنَبِيِّهِ دَارَ أَنْبِيَائِهِ وَ مَأْوَى أَصْفِيَائِهِ ظَهَرَ فِيكُمْ حَسَكَةُ النِّفَاقِ وَ سَمَلَ جِلْبَابُ الدِّينِ وَ نَطَقَ كَاظِمُ الْغَاوِينَ وَ نَبَغَ خَامِلُ الْأَقَلِّينَ وَ هَدَرَ فَنِيقُ الْمُبْطِلِينَ فَخَطَر فِي عَرَصَاتِكُمْ وَ أَطْلَعَ الشَّيْطَانُ رَأْسَهُ مِنْ مَغْرَزِهِ هَاتِفاً بِكُمْ فَأَلْفَاكُمْ لِدَعْوَتِهِ مُسْتَجِيبِينَ وَ لِلْغِرَّة فِيهِ مُلَاحِظِينَ ثُمَّ اسْتَنْهَضَكُمْ فَوَجَدَكُمْ خِفَافاً وَ أَحْمَشَكُمْ فَأَلْفَاكُمْ غِضَاباً فَوَسَمْتُمْ غَيْرَ إِبِلِكُمْ وَ وَرَدْتُمْ غَيْرَ مَشْرَبِكُمْ:
هنگامی که خداوند، برای پیامبرش خانه انبیا و سرای برگزیدگانش را اختیار نمود، تیغهای نفاق در بین شما سر بر کشید، جامه دین کهنه شد، گمراهان بیتفاوت زبان گشودند، اوباشهای بینام و نشان پا به میدان گذاشتند، گردنکشان دشمن حق، نعره زدند و چونان گاوهای وحشی در دشت حیرتتان دم جنباندند! شیطان در حالی که شما را به سمت خود میخواند، سرش را از مخفیگاهش بیرون آورد. شما را اجابت کننده دعوتش یابید و تماشاگر نیرنگش فهمید. آنگاه به جنب و جوشتاندرآورد، احساس کرد که بسیار سبک مغزید و غضبناکتان نمود، فهمید که آتش خشم حقارتهای گذشته در شما پنهان است. بدینسان شتر غیر خودتان را داغ نمودید و وارد آبشخور دیگران گشتید!
مَأْوَى: سرپناه (المعجم البسیط)
حَسَكَةُ: الحَسَكُ: نبات له ثمرة خشنة تَعْلَقُ بأَصواف الغنم، و كل ثمره تشبهها نحو ثمرة القُطْب و السَّعْدَان و الهَرَاسِ و ما أَشبهه (لسان العرب)./ گياه خاردار، استخوان ريز ماهى... السعدان: گياهى است خاردار كه از بهترين علف آذوقهى شتر است... الهراس: نام گياهى است با خارهاى بزرگ. (فرهنگ ابجدي)./ حسکة: تیغ و خار. در کلام حضرت استعاره به کاررفته است (خطبه
حضرت...)./ الحَسَكُ: نَبَاتٌ له ثَمَرٌ خَشِنٌ يَتَعَلَّقُ بالشَّيْءِ... و القُنْفُذُ الضَّخْمُ أيضاً (المحيط في اللغة)
سَمَلَ: الثَّوْبُ الخَلَق (المحيط في اللغة)./ سَمِل: ژنده، کهنه (المعجم البسیط)
جِلْبَابُ: و الجلباب- بالكسر- الملحفة و قيل: ثوب واسع للمرأة غير الملحفة و قيل: هو إزار و رداء. و قيل: هو كالمقنعة تغطّي به المرأة رأسها و ظهرها و صدرها (بحار الأنوار)./ جَلباب: جامه یا پیراهن بلند و گشاد (المعجم البسیط)
كَاظِمُ: الكظوم: السكوت (بحار الأنوار)./ نطق كاظم الغاوين: گمراهان ساكت بيتفاوت به سخن درآمدند (خطبه حضرت...)./ الكاظِم: خاموش، ساكت (فرهنگ ابجدي)./ کظم: فرونشان –خشم را- (المعجم البسیط)
نَبَغَ: ظهر. و نَبَغَ الشّيءُ كمنع و نصر أي ظهر (بحار الأنوار)
خَامِلُ: من خفي ذكره و صوته و كان ساقطا لا نباهة له (بحار الأنوار)./ خامل: فرو نشسته و خاموش، بیجنب و جوش، تنبل، سست و ضعیف (المعجم االبسیط)
الْأَقَلِّينَ: المراد بالأقلين: الأذلّون (بحار الأنوار)./ وَ نَبَغَ خَامِلُ الْأَقَلِّينَ: فرومایگان گمنام به صحنه آمده و ظاهر شدند (خطبه حضرت...)
هَدَرَ: الهَدْرُ: ترديد البعير صوته في حنجرته ( بحار الأنوار)./ به صدا در آمدند (خطبه حضرت...)./ هدر: صدای بلند ایجاد کرد، آواز خوان –کبوتر- باطل و مهدور کرد –خون را- (المعجم البسیط)فَنِيقُ: هو الفحل المُكرّم عند أهله المُقْرَم لا يؤذَى و لا يُركب (أساس البلاغة)./ چنانکه میبینید، اصل "فنیق"، شتری است که برای تولید نسل نگهداری میشود و و خیلی هم پیش اهلش قابل احترام است. اینجا اما استعاره از شجاع میباشد و بار منفی دارد. چون با "المبطلین" ترکیب شده است (فاطمی)
فَخَطَر: خطر البعير بذنبه يخطر بالكسر خطرا و خطرانا إذا رفعه مرّة بعد مرّة و ضرب به فخذيه (بحار الأنوار)./ خَطَر: دم جنباندن. (خطبه حضرت...)
عَرَصَات: عرصة: صحن حیاط منزل، زمینی که بنا نشده است (المعجم البسیط) ./ العَرَصَات: جمع عَرْصَة، و هي كلّ موضع واسع لا بناء فيه (النهاية)./ فخطر في عرصاتكم: در عرصه و جمعيت شما دم ميجنبانند. مثل عمر و ابابكر كه پيش آن كاملا در صحنه نبودند (خطبه حضرت...)
مَغْرَزِهِ: ما يختفى فيه تشبيها بالقنفذ فإنه يطلع رأسه بعد زوال الخوف (بحار الأنوار)./ مخفیگاه معنای "استعاری "مغرز" است. اصل آن به معنای داخل کردن مثلا سوزن در چیزی است (فاطمی)
هَاتِفاً: صائحا. الْهَتَّافُ: الصّياح (بحارالأنوار)./ هتف: صدا زد، داد زد، شعار داد. هاتِف: کسی که صدایش شنیده شود و شخصا دیده نشود (المعجم البسیط)
أَلْفَاكُمْ: أي وجدكم (بحار الأنوار)
لِلْغِرَّة: و الغِرَّةُ- بالكسر- الاغترار و الانخداع. و الضمير المجرور راجع إلى الشيطان (بحار الأنوار)./ در احتجاج " لِلْعِزَّةِ " است، با این حال علامه "للغرة" را بهتر میپسندد. من هم همین واژه را مناسب میبینم (فاطمی)./ این عبارت به دو صورت نقل شده است. اگر "للغرة" باشد، یعنی شما گول شیطان خوردید و به او نظر کردید و جواب مثبت به او دادید. اگر "للعزة" باشد، یعنی شما برای اینکه میخواستید خودتات عزیز شوید، به شیطان نظاره کردید (خطبه حضرت...)
خِفَافاً: جمع خفیف: سبک، کم وزن (المعجم البسیط)./ فَوَجَدَكُمْ خِفَافاً: أي مسرعين إليه. (بحار الأنوا)
أَحْمَشَكُمْ: و أَحْمَشْتُ الرّجلَ: أَغْضَبْتُهُ، و أحمشت النّار ألهبتها، أي حملكم الشيطان على الغضب فوجدكم مغضبين لغضبه (بحار الأنوار)./ أَحْمَشَ النارَ: آتش را با هيزم افزود و افروخته كرد،أَحْمَشَ الحربَ: آتش جنگ را برافروخت، أَحْمَشَهُ: او را به خشم آورد (فرهنگ ابجدي)./ شيطان شما را تحريك كرد، پس ديد كه غضبناك هستيد؛ كينه گذشته از بدر و خيبر در دل داريد (خطبه حضرت...)
وَسم: علامت گذاشتن به وسیله داغ کردن یا سوزاندن، علامت و نشانه (المعجم البسیط)
مَشْرَبِكُمْ: مکان نوشیدن (المعجم البسیط)./ آن روزها به این صورت بوده که مثلاً قناتی یا شطّی که در یک محلی قرار داشته، از آن جا برای آشامیدن یا دیگر احتیاجات خود آب
برمیداشتند، و چون از همه جا نمیشده آب بردارند، یک مکانهای به خصوصی را درست میکردند که حیوانها بروند و آب بخورند و یا انسانها از آنجا آب بردارند؛ به این مکانها، "منهل" یا "مشرب" و یا "شِرب" میگفتند، و مشخص میکردند که این مشرب مربوط به مردم این آبادی است و آن نقطهی دیگر، مال دستهی دیگر میباشد (خطبه حضرت...)
هَذَا وَ الْعَهْدُ قَرِيبٌ وَ الْكَلْمُ رَحِيبٌ وَ الْجُرْحُ لَمَّا يَنْدَمِلْ وَ الرَّسُولُ لَمَّا يُقْبَرْ ابْتِدَاراً زَعَمْتُمْ خَوْفَ الْفِتْنَةِ "أَلا فِي الْفِتْنَةِ سَقَطُوا وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكافِرِينَ" فَهَيْهَاتَ مِنْكُمْ وَ كَيْفَ بِكُمْ وَ أَنَّى تُؤْفَكُونَ وَ كِتَابُ اللَّهِ بَيْنَ أَظْهُرِكُمْ أُمُورُهُ ظَاهِرَةٌ وَ أَحْكَامُهُ زَاهِرَةٌ وَ أَعْلَامُهُ بَاهِرَةٌ وَ زَوَاجِرُهُ لَائِحَةٌ وَ أَوَامِرُهُ وَاضِحَةٌ وَ قَدْ خَلَّفْتُمُوهُ وَرَاءَ ظُهُورِكُمْ أَ رَغْبَةً عَنْهُ تُرِيدُونَ أَمْ بِغَيْرِهِ تَحْكُمُونَ "بِئْسَ لِلظَّالِمِينَ بَدَلًا" "وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ":
این آشوب، زمانی پدید آمد که فاصله با میثاق اندک است، زخمها دهان گشوده، جراحتها التیام نیافته و مراسم خاک سپاری پیامبر به پایان نرسیده! به گمانتان برای هراس از فتنه به این کار شتاب نمودید "بدانید که در فتنه سقوط کردید و جهنم بر کافران احاطه دارد!" از شما بعید بود! شما را چه شده؟ و چه زمانی منحرف میشوید؟ بیراههروی را در حالی انتخاب مینمایید که کتاب خداوند بین شما قرار دارد؛ کتابی که معارف آن روشن است، احکامش درخشنده، نشانههایش پر تلألوء، نواهیاش پیدا است و اوامرش آشکار. شما آن را پشت سرتان گذاشتید. آیا میخواهید از آن دوری نمایید و یا قضاوت با غیر آن را در سر میپرورانید؟ "چه بد است برای ستمگران بدل آوردن!... هر که در جستجوی دینی غیر از اسلام باشد، از او پذیرفته نیست و در روز رستاخیز در جمع زیاندیدگان خواهد بود."
الْعَهْدُ: عصر و زمان، وفا، میثاق (المعجم البسیط)
الْكَلْمُ: الجرح، و الجمع: الكُلُومُ (كتاب العين)./ کَلْم: زخم. ج: كُلُوم، کِلام. کَلَمَ: مجروح ساخت (المعجم البسیط)
رَحِيبٌ: الرُّحْبُ، بالضم: السَّعة (لسان العرب)./ رحْب: گسترده (المعجم البسیط)
لَمَّا يَنْدَمِلْ:لم يصلح بعد (بحار الأنوار)./ اندَملت القَرْحة: بَرأت و صلَحت (المغرب)./ دَمِلَ- دَمَلًا الجرحُ: زخم رو به بهبودى رفت (فرهنگ ابجدي)
يُقْبَرْ: و قد قبرته: إذا دفنته (تهذيب اللغة)
ابْتِدَاراً: بدر: شتافت، سبقت گرفت (المعجم اللبسیط)./ در این جا ممکن است "إبْتِداراً"، مفعول مطلق باشد، به این معنا که در اصل"ابتدرتم ابتداراً" بوده، یعنی شما عجله کردید، عجله کردنی؛ و ممکن است مفعولٌ لَه باشد،
یعنی برای اینکه شما عجله داشتید، سراغ سقیفه رفتید و دست به این کار زدید (خطبه حضرت...)
هيهات: اسم فعل ماضی است به معنای دور شد، محال است (المعجم البسیط)./ هيهات: للتّبعيد و فيه معنى التّعجّب كما صرّح به الشيخ الرضي، و كذلك كيف و أنّى تستعملان في التعجب (بحار الأنوار)
و أني تؤفكون: به كدام سوي منحرف ميشويد (خطبه حضرت...)./ این ساختار، ریشه قرآنی دارد: إِنَّ اللَّهَ فَالِقُ الحْبِّ وَ النَّوَى يخُرِجُ الحْىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ مخُرِجُ الْمَيِّتِ مِنَ الْحَىِّ ذَالِكُمُ اللَّهُ فَأَنىَ تُؤْفَكُون: فکیف تصرفون عنه إلی غیره -الأنعام/95- (فاطمی)
بین أظهرکم: و الحال إنّ كتاب اللّه بينكم، و فلان بين أظهر قوم و بين ظهرانيهم .. أي مقيم بينهم محفوف من جانبيه أو من جوانبه بهم (بحار الأنوار)
زاهرة: الزّاهر: المتلألئ المشرق (بحار الأنوار)./ زاهر: شکوفا، درخشنده، درخشان (المعجم البسیط)
باهرة: الباهِر: نورانى و درخشان (فرهنگ ابجدي)./ بَهَرَه الأمرُ يبهَره بَهْرا، إذا غلبه. و من ذلك قيل: بَهَرَ القمرُ النجومَ، إذا غلبها بنوره، و القمر باهر (جمهرة اللغة)
زواجر: نواهی. زَجَرْتُهُ فانْزَجَرَ أي نهيته (كتاب العين)./ زواجره لايحة و أوامره واضحة: نهیها و امرهای قرآن واضح و روشن است (خطبه حضرت...)
لَائِحَةٌ: لاحَ الرجلُ و أَلاحَ، فهو لائح و مُلِيحٌ إِذا برز و ظهر (لسان العرب)
أَ رَغْبَةً عَنْهُ: زمانى كه گفته شود: رَغِبَ فيه و رَغِبَ إليه: علاقه و تمايل شديد را در آن اقتضاء ميكند. خداى تعالى گويد: إِنَّا إِلَى اللَّهِ راغِبُونَ. ولى اگر گفته شود- رَغِبَ عنه- دورى و بى ميلى نسبت به چيزى را مىرساند (خطبه حضرت...)
ثُمَّ لَمْ تَلْبَثُوا إِلَّا رَيْثَ أَنْ تَسْكُنَ نَفْرَتُهَا وَ يُسْلَسَ قِيَادُهَا ثُمَّ أَخَذْتُمْ تُورُون وَقْدَتَهَا وَ تُهَيِّجُونَ جَمْرَتَهَا وَ تَسْتَجِيبُونَ لِهُتَافِ الشَّيْطَانِ الْغَوِيِّ وَ إِطْفَاءِ أَنْوَارِ الدِّينِ الْجَلِيِّ وَ إِهْمَالِ سُنَنِ النَّبِيِّ الصَّفِيِّ تَشْرَبُونَ حَسْواً فِي ارْتِغَاءٍ وَ تَمْشُونَ لِأَهْلِهِ وَ وُلْدِهِ فِي الْخَمْرَةِ وَ الضَّرَاءِ وَ نَصْبِر مِنْكُمْ عَلَى مِثْلِ حَزِّ الْمُدَى وَ وَخْزِ السِّنَانِ فِي الْحَشَا:
شما به اندازه رام شدن توسن رمیده خلافت و آسان گرفتن مهارش درنگ نکردید. پس به آتش زدن هیزم فتنه اقدام نمودید و اخگر آن را بر افروختید! به عربدههای شیطان گمراهگر گوش دادید، روشنایی تپنده مشعل دین را خاموش نمودید و سنت پیامبر برگزیده را مهمل گذاشتید! به بهانه برداشتن کف پرچرب، شیر را سرکشیدید و برای ضربه زدن به خاندانش، در بیشهزارها به سر بردید، در گودالها و پشت تپهها مخفی گشتید و ما برای مصلحت برتر، بر زخم کاردهای برّان و خنجرهای فرو رفته در بدن شکیبایی نمودیم!
ترجمه کردن این فراز از گفتار بانو، تجربه برتر میطلبد. این فراز سرشار از آرایههای زبانی است و باعث میشود که به راحتی پی به مقصود نبریم. ما در حد توان، در بخش تصویرهای این خطبه، به این موضوع پرداختهایم (فاطمی)
لَمْ تَلْبَثُوا: لبِث: ماند، اقامت گزید؛ ما لبث أن قال: فورا گفت (المعجم البسیط)
رَيْثَ: قَدْر (بحار الأنوار)./ ریث: به معنای قدر و مقدار است (خطبه حضرت...)./ ریثما: تا زمانی که (المعجم البسیط)
نَفْرَتُهَا: نفرت الدابة: عدم انقيادها (بحار الأنوار)./ نفور یعنی دور شدن چهارپا، و کنایه از چموشی آن است؛ افراد وقتی میخواستند بر شتر سوار شوند، چون شتر اوّل مقداری چموشی
میکند و از انسان دور میشود، کمی صبر میکنند تا چموشی آن برطرف شود (خطبه حضرت...)
يُسْلَسَ: شيءٌ سَلِسٌ، أى سَهْلٌ (الصحاح)./ و السَّلِسُ: السّهل اللّيّن المنقاد... سَلِسَ سَلْساً من باب تعب: سهل و لان (بحار الأنوار)قِيَادُهَا: ما يقاد به الدّابّة من حبل و غير (بحار الأنوار)./ قِيَاد: افسار حيوان. لَمْ تَلْبَثُوا إِلَّا رَيْثَ...: درنگ نکرديد، مگر به اندازهأي كه افسار شتر آرام و روان گردد (خطبه حضرت...)
تُورُون: توقدون (التحقیق)
وَقْدَتَهَا: لهبها (هامش الاحتجاج)./ وَقَدَتِ النارُ: اشتعل (جمهرة اللغة)./ وقود: سوخت (المعجم البسیط)
جَمْرَتَهَا: جمرة النار: القطعة الملتهبة (مجمع البحرین)./ جمر: آتش شعلهور شده، ذغال سرخ، ریگ (المعجم البسیط)
الْغَوِيِّ: گمراه. تستجبيبون لهتاف الشيطان الغوي: استجابت ميكنيد فرياد شيطان گمراه را (خطبه حضرت...)./ غوی: گمراه شد یا گمراه کرد (المعجم البسیط)
إِهمال: در بحار "إهماد" دارد. ما اهمال را بر اساس برخی از نسخهها برگزیدیم (فاطمی)
حَسْواً: هو الشرب شیئا فشیئا (الإحتجاج)./ شرب المرق و غيره شيئا بعد شيء (بحار الأنوار)./ در بخش تصویرها این مطلب توضیح داده شده (فاطمی)
ارْتِغَاءٍ: شرب الرغوة، و هو زبد اللبن... أصله الرّجل يؤتى باللّبن فيظهر أنّه يريد الرّغوة خاصّة و لا يريد غيرها فيشربها و هو في ذلك ينال من اللّبن (بحار الأنوار)./ در بخش تصویرها این مطلب توضیح داده شده (فاطمی)
الْخَمْرَةِ: ما واراك من شجر و غيره، يقال توارى الصّيد عنّي في خمر الوادي، و منه قولهم دخل فلان في خمار النّاس- بالضم- أي ما يواريه و يستره منهم (بحار الأنوار)./ الْخَمْرَةِ: اغلب به بیشهزارها گفته میشود؛ وقتی دشمن علنی نیاید، بلکه از میان درختها و به صورتی که شما متوجه او نشوید حمله کند و ضربهاش را بزند، این را در اصطلاح "خمره" میگویند، "خمره" در اصل به معنای پوشش است (خطبه حضرت...)
الضرّاء: الشّجر الملتفّ في الوادي... قال ابن الأعرابي: الضّراء ما انخفض من الأرض (بحار الأنوار)./ الضرّاء: به دو معنا میباشد: یکی به معنای بیشه و جنگل، و دیگری به
معنای گودالها؛ دشمن گاهی در پوشش درختها و جنگلها و در میان علفزارها مخفی میشود و یک وقت هم در پستیها و بلندیها میرود و خود را در داخل گودالها مخفی مینماید؛ حال اگر معنایاوّل در نظر باشد، "ضراء" عطف تفسیری برای "خمرة" میشود؛ و اگر به معنای "گودال" باشد، معنای جمله این است که شما گاهی در بین درختها و گاهی در میان گودالها مخفی میشوید و ضربهی خود را وارد میکنید. آن وقت ضربههایی را که وارد میکنید (خطبه حضرت...)
حَزِّ: القطع، أو قطع الشّيء من غير إبانة (بحار الأنوار)./ حَزِّ: قطع کردن و بریدن (خطبه حضرت...)./ حزَ: برید، اثر بریدگی یا خراشیدگی. حازم: شدید و قاطع و مصمم (المعجم البسیط)
المدی: السکاكين. (الإحتجاج)./ المدی: جمع مُدْیَة به معنای کارد میباشد (خطبه حضرت...)
وَخْزِ: و الْوَخْزُ: الطّعن بالرّمح... يقال و خزه بالخنجر (بحار الأنوار)./ وخز: فرو بردن سر سوزن و مانند آن در بدن (المعجم البسیط)./ وَخْزِ: به تیغ یا نیزهای که در بدن انسان فرومیرود، و خز میگویند (خطبه حضرت)
الْحَشَا: آنچه در شكم است -از اعضا- جمع آن أحشاء است (المعجم البسیط)./ حِشاء و حُشاء، هر دو به معنای اندرون انسان میباشد (خطبه حضرت...)
نَصْبِر: در احتجاج "يَصِيرُ" دارد (فاطمی)
وَ أَنْتُمُ الْآنَ تَزْعُمُونَ أَنْ لَا إِرْثَ لَنَا "أَ فَحُكْمَ الْجاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ" أَ فَلَا تَعْلَمُونَ؟ بَلَى قَدْ تَجَلَّى لَكُمْ كَالشَّمْسِ الضَّاحِيَةِ أَنِّي ابْنَتُهُ أَيُّهَا الْمُسْلِمُونَ أَ أُغْلَبُ عَلَى إِرْثِي يَا ابْنَ أَبِي قُحَافَةَ أَ فِي كِتَابِ اللَّهِ أَنْ تَرِثَ أَبَاكَ وَ لَا أَرِثَ أَبِي؟! لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً فَرِيًّا أَ فَعَلَى عَمْدٍ تَرَكْتُمْ كِتَابَ اللَّهِ وَ نَبَذْتُمُوهُ وَرَاءَ ظُهُورِكُمْ إِذْ يَقُولُ "وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ" وَ قَالَ فِيمَا اقْتَصَّ مِنْ خَبَرِ يَحْيَى بْنِ زَكَرِيَّا إِذْ قَالَ "فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ" وَ قَالَ "وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِي
كِتابِ اللَّهِ" وَ قَالَ "يُوصِيكُمُ اللَّهُ فِي أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ" وَ قَالَ "إِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبِينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِينَ" وَ زَعَمْتُمْ أَنْ لَا حُظْوَةَ لِي وَ لَا أَرِثَ مِنْ أَبِي وَ لَا رَحِمَ بَيْنَنَا أَ فَخَصَّكُمُ اللَّهُ بِآيَةٍ أَخْرَجَ مِنْهَا أَبِي أَمْ تَقُولُونَ إِنَّ أَهْلَمِلَّتَيْنِ لَا يَتَوَارَثَانِ أَ وَ لَسْتُ أَنَا وَ أَبِي مِنْ أَهْلِ مِلَّةٍ وَاحِدَةٍ أَمْ أَنْتُمْ أَعْلَمُ بِخُصُوصِ الْقُرْآنِ وَ عُمُومِهِ مِنْ أَبِي وَ ابْنِ عَمِّي فَدُونَكَهَا مَخْطُومَةً مَرْحُولَةً تَلْقَاكَ يَوْمَ حَشْرِكَ فَنِعْمَ الْحَكَمُ اللَّهُ وَ الزَّعِيمُ مُحَمَّدٌ وَ الْمَوْعِدُ الْقِيَامَةُ وَ عِنْدَ السَّاعَةِ يَخْسَرُ الْمُبْطِلُونَ وَ لَا يَنْفَعُكُمْ إِذْ تَنْدَمُونَ وَ "لِكُلِّ نَبَإٍ مُسْتَقَرٌّ وَ سَوْفَ تَعْلَمُونَ... مَنْ يَأْتِيهِ عَذابٌ يُخْزِيهِ وَ يَحِلُّ عَلَيْهِ عَذابٌ مُقِيمٌ!":
و اکنون شما گمان میکنید که میراثی برای ما نیست "آیا خواستار حکم جاهلیت هستید؟ برای آنان که یقین دارند، قضاوت چه کسی بهتر از خداوند است؟" آیا نمیدانید؟ آری بر شما چونان خورشید درخشان روشن است که من دختر او هستم، آی مسلمانان! میراث مرا انکار میکنی، پسر ابی قیافه؟! آیا در کتاب خداوند، تو از پدرت ارث میبری و من از پدرم ارث نمیبرم؟! چیزی شگفت آوردی! آیا از روی عمد، دست از کتاب خداوند بر میدارید و آن را پشت سرتان پرتاب میکنید؟ در حالی که این کتاب با صدای بلند میگوید: "سلیمان از داوود ارث برد." و آنجا که حکایت خبر یحیی بن زکریا را میکند، میفرماید: "پس از جانب خودت، جانشینی برای من عطا بفرما! تا از من و آل یعقوب ارث برد" و فرمود: "خداوند به شما در باره فرزندانتان سفارش میکند، سهم پسر، دو برابر سهم دختر است." و فرمود: "اگر مالی بر جای گذاشتید، برای پدر و مادر و خویشاوندان نزدیک به طور شایسته وصیت نمایید. این حقی است برگردن پرهیزکاران." و گمان کردید، جایگاهی برای من نیست، از پدرم ارث نمیبرم و خویشاوندی بین ما وجود ندارد؟ آیا خداوند شما را به آیهای اختصاص داده که من و پدرم را از آن خارج کرده است؟ یا میگویید: اهل دو
ملت از هم ارث نمیبرند؟ آیا من و پدرم، اهل یک ملت نیستیم؟ یا شما به عموم و خصوص قرآن از پدر و پسر عم من داناترید؟ ناقه فدک را مهار شده و رحل بسته بردار! روز رستاخیز با تو ملاقات خواهد کرد! پس نیک داوری است، خداوند، نیکو سرور دادخواهی است محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و نیکو دادگاهی است قیامت! در آن روز باطل اندیشان زیان خواهند دید، وقتی پشیمان شوید، سودی ندارد! "برای هر خبری هنگام وقوع است" و "به زودی خواهید فهمید، چه کسی با عذابی که رسوایش کند، روبهرو میشود و بر او عذاب جاودانه سکونت خواهد گزید!"
بیش از هشت آیه کریمه از جاهای مختلف قرآن کریم، در این فراز وجود دارد. همین فراز بود که دکتر تیجانی، از آن در مناظره مشهور "الحوار الصریح بعد التراویح" بهره برد. با اینکه خواننده؛ یعنی کسی که آن را قرائت میکرد، با اشتباهاتی آن را قرائت نمود اما بهت و حیرت و سرگشتگی در چشمان مجری برنامه –کسی به نام هاشمی- و دو مناظرهگر دیگر -عثمان الخمیس و ابوالمنتصر البلوجی- موج میزد. سیدی این سند تاریخی را من دارم و ایکاش در کتابها امکان گذاشتن صدا وجود میداشت که آن را برای شما میگذاشتم... از لحاظ فنی، در اینجا با چند التفات روبهرو هستیم. بیبی مطهره (سلام الله علیها) در این فراز، سه بار عموم شوندگان را مورد خطاب قرار داده است و دو بار، فرد به خصوصی را (فاطمی)
أَ أُغْلَبُ عَلَى إِرْثِي: آیا من مغلوب شوم بر ارثم (خطبه حضرت...)
الضَّاحِيَةِ: أي الظاهرة البيّنة، يقال: فعلت ذلك الأمر ضاحية أي علانية (بحار الأنوار)
عَلَى إِرْثِي: در بعض منابع "عَلَى إِرْثِيه" دارد و "ها" را سکت میدانند. علامه در بحار چنین میگوید: و الهاء في إرثيه... للسكت، كما في سورة الحاقة: "كِتابِيَهْ" و "حِسابِيَهْ" و "مالِيَهْ" و "سُلْطانِيَهْ"، تثبت في الوقف و تسقط في الوصل، و قرئ بإثباتها في الوصل أيضا (فاطمی)
در احتجاج "أن" ندارد و عبارت بدین صورت است" تَرِثُ أَبَاكَ وَ لَا أَرِثُ أَبِي" (فاطمی)
فَرِيًّا: أى مصنوعا مختلَقاً، و قيل عظيما (الصحاح)./
فَرِيًّا: أي أمرا عظيما بديعا، و قيل: أي أمرا منكرا قبيحا، و هو مأخوذ من الافتراء بمعنى الكذب (بحار الأنوار)
حُظْوَةَ: المكانة و المنزلة (بحار الأنوار)./ حظوة: جاه و منزلت (المعجم البسیط)./ گاهی مضاعف و ناقص در جای هم قرار میگیرند، مثلاً در آیهی قرآن که میفرماید: ما أَنْزَلْنا عَلَیْکَ القُرآن لِتَشْقی، اصل "لِتَشْقی" که ناقص میباشد، "لِتَشُقَّ" بوده، یعنی مضاعف بوده، ولی ناقص به جای مضاعف آمده است؛ در کلام حضرت هم "حظوة" و "حظَّ" هر دو به معنای "بهره و سود" میباشند، ولی اوّلی که ناقص میباشد، به جای دوّمی که مضاعف است به کار برده شده است (خطبه حضرت...)
أَ فَخَصَّكُمُ اللَّهُ بِآيَةٍ أَخْرَجَ مِنْهَا أَبِي أَمْ هَلْ تَقُولُونَ: تقریبا، همه کتابهایی که به این خطبه مزین شده است، واژه "هل" را دارد. به جز مستدرک الوسائل و دلائل الإمامة. تنها در این دو کتاب، واژه "هل" را نداریم. –ر.ک. مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ج17، ص142، دلائل الإمامة، ط - الحديثة، ص117- من هم فکر میکنم، این واژه نباشد، بهتر است. بود و نبود آن از لحاظ معنا،اشکال ندارد اما به نظر میآید، با بلاغت این خطبه سازگاری نداشته باشد (فاطمی)
دُونَكَ: اسم فعل: خذ (فاطمی)
مَخْطُومَةً: و الْخِطَامُ: بالكسر كلّ ما يوضع في أنف البعير ليقاد به (بحار الأنوار)./ الخِطَام- ج خُطُم: آنچه را كه در بينى شتر براى كشانيدن آن قرار دهند، طنابى است كه بر گردن شتر نهند و سر آن را در بينى آن (فرهنگ ابجدي)مَرْحُولَةً: الرحل للناقة كالسرج للفرس (بحار الأنوار)./ فدونكها مختومة مرحولة تلقاك يوم حشرك: پس بگير اين فدك را در حالی كه افسار آن به دستت هست و جهاز آن آماده است. روز قيامت تورا ملاقات خواهد كرد (خطبه حضرت...)
الزَّعِيمُ: في بعض الروايات: و الغريم أي طالب الحق (بحار الأنوار)./ زعیم: رهبر. غريم: طلب كننده (خطبه حضرت...)
لِكُلِّ نَبَإٍ مُسْتَقَرٌّ: أي لكلّ خبر -يريد نبأ العذاب أو الإيعاد به- وقت استقرار و وقوع (بحار الأنوار)./ لِكُلِّ نَبَإٍ مُسْتَقَرٌّ: برای هر خبری وعدگاهی وجود دارد (خطبه حضرت...)
حلول: سکونت گزیدن، فرا رسیدن (المعجم البسیط)
ثُمَّ رَمَتْ بِطَرْفِهَا نَحْوَ الْأَنْصَارِ فَقَالَتْ يَا مَعْشَرَ النَّقِيبَةِ وَ أَعْضَادَ الْمِلَّةِ وَ حَضَنَة الْإِسْلَامِ مَا هَذِهِ الْغَمِيزَةُ فِي حَقِّي وَ السِّنَةُ عَنْ ظُلَامَتِي؟ أَ مَا كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه أَبِي يَقُولُ الْمَرْءُ يُحْفَظُ فِي وُلْدِهِ سَرْعَانَ مَا أَحْدَثْتُمْ وَ عَجْلَانَ ذَا إِهَالَةٍ وَ لَكُمْ طَاقَةٌ بِمَا أُحَاوِلُ وَ قُوَّةٌ عَلَى مَا أَطْلُبُ وَ أُزَاوِلُ أَ تَقُولُونَ مَاتَ مُحَمَّدٌ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه فَخَطْبٌ جَلِيلٌ اسْتَوْسَعَ وَهْیُهُ وَ اسْتَنْهَرَ فَتْقُهُ وَ انْفَتَقَ رَتْقُهُ وَ أَظْلَمَتِ الْأَرْضُ لِغَيْبَتِهِ وَ كَسَفَتِ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ انْتَثَرَتِ النُّجُومُ لِمُصِيبَتِهِ وَ أَكْدَتِ الْآمَالُ وَ خَشَعَتِ الْجِبَالُ وَ أُضِيعَ الْحَرِيمُ وَ أُزِيلَتِ الْحُرْمَةُ عِنْدَ مَمَاتِهِ فَتِلْكَ وَ اللَّهِ النَّازِلَةُ الْكُبْرَى وَ الْمُصِيبَةُ الْعُظْمَى لَا مِثْلُهَا نَازِلَةٌ وَ لَا بَائِقَةٌ عَاجِلَةٌ أَعْلَنَ بِهَا كِتَابُ اللَّهِ جَلَّ ثَنَاؤُهُ فِي أَفْنِيَتِكُمْ فِي مُمْسَاكُمْ وَ مُصْبَحِكُمْ هُتَافاً وَ صُرَاخاً وَ تِلَاوَةً وَ ألْحَاناً وَ لَقَبْلَهُ مَا حَلَّ بِأَنْبِيَاءِ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ حُكْمٌ فَصْلٌ وَ قَضَاءٌ حَتْمٌ "وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ":
و آنگاه به سمت انصار رو نموده فرمود: آی گروه بزرگان، یاوران دین و دامنههای رشد اسلام! سبب این سستی و خواب آلودگی در مطالبه و گرفتن حق من چیست؟ آیا پدرم، رسول خداوند که درود و رحمتش بر او و خاندانش باد، نمیفرمود: "شخصیت مرد به احترام فرزندانش حفظ میشود؟"چه زود در گرداب فساد افتادید و چه با شتاب چربیهای بزغاله زیر بالگرفتهتان از دماغش فرو میریزد! شما توان آنچه که من در پی آن هستم را دارید و نیرویی بر آنچه من میطلبمو دنبالش را گرفتم، در شما وجود دارد. آیا میگویید: محمد که درود خداوند بر او و خاندانش باد، مرده است؟!.. آری، مصیبتش بزرگ است، گشادگی زخمش گسترده، شکاف ناشی از این غم وسعت یافته و پیوستگی پیروانش از هم گسسته! زمین از نبودنش تاریک شد، خورشید و ماه بر
صورتشان پردههای خسوف و کسوف کشیدند و ستارگان پراکنده گشتند! آرزوها بر باد رفت، کوهها کوچک شدند، حریمش نادیده گرفته شد و حرمتش را هنگام مرگ، نگه نداشتند! به خداوند سوگند! آن مصیبتی بزرگ بود و ماتم فراگیر! هیچ سوگی به پای آن نرسیده و هیچ داغی مانند آن سوزان نیست! به این مصیبت بزرگ، کتاب خداوند عزّ و جل اشاره نموده. کتابی که شما در هر صبح و شام به صورتهای گوناگون تلاوتش میکنید و آن اینکه پیش از او انبیا و پیامبرانش با چنین حکم قطعی و قضای حتمی روبهرو بودهاند اما وظیفه شما چیست؟ و قتی اینگونه تلاوت میکنید: "محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) جز پیامبری نیست که پیش از او پیامبرانی بودند و در گذشتند. آیا اگر بمیرد و یا کشته شود، به گذشته بر میگردید؟ و هرکس به گذشتهاش برگردد، هیچ ضرری به خداوند نزدهاست و خداوند شاکران را پاداش خواهد داد."
أَ تَقُولُونَ مَاتَ مُحَمَّدٌ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه فَخَطْبٌ جَلِيلٌ...: چنان که میبینید، وقتی نام پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به میان میآید، روی گفتار بانو به شدت اثر میگذارد. آنچنان که نزدیک است، رشته سخن از کفش بیرون برود. هرکس دیگری جز او میبود، به طور قطع چنین میشد اما بانو با مهارت ویژه، سخن را به سرانجام میرساند (فاطمی)
رَمَتْ بِطَرْفِهَا: الطّرف، مصدر طرفت عين فلان: إذا نظرت و هو أن ينظر ثمّ يغمض، و الطّرف- أيضا- العين (بحارالأنوار)
معشر: المعشر: الجماعة (بحارالأنوار)
النَّقِيبَةِ: نقیب: بزرگ قوم، بزرگ خاندان، رئیس اتحادیه یا سندیکا (المعجم البسیط)./ در نسخههای دیگر، به جای "النَّقِيبَةِ"، "الفتیة" و "البقیة" وجود دارند. در "بحار"، "الفتیة" را توضیح داده است (فاطمی)./ اگر "یا مَعْشَر النَّقیبة" باشد، معنای آن "گروه صاحب نفوذ" میشود، "نقباء" هم که میگویند، به همین معناست، یعنی: صاحبان نفوذ (خطبه حضرت...)
أَعْضَادَ: جمع عضد، الأعوان، يقال: عضدته كنصرته (بحار الأنوار)./ عضد: بازو (المعجم البسیط)
حَضَنَة: حِضن: آغوش، طرف و جانب (المعجم البسیط)./ حضن: یعنی حصن و پناهگاه... حضرت میخواهد بفرماید: کأنه اسلام به واسطه شما و در دامن شما بزرگ شد (خطبه حضرت...)الْغَمِيزَةُ: ضعفة في العمل (الإحتجاج)./ غمیزه: یعنی ضغف (خطبه حضرت...)./ در بعض نسخهها به جای "الْغَمِيزَةُ"، "ما هذه الفترة" وجود دارد (فاطمی)
السِّنَةُ: نُعاسٌ يبدأُ في الرأْس، فإِذا صار إِلى القلب فهو نوم. و الوَسَنُ: أَول النوم... و قيل: النُّعاس، و هو أَول النوم (لسان اللسان)./ سنة: چرت زدن، چرت و خواب (المعجم البسیط)
ظُلَامَتِي: و الظُّلَامَة و الظَّلِيمَة و الْمَظْلِمَة: ما تطلبه عند الظَّالِم و هو اسم ما أخذ منك بغير حق (مجمع البحرين)./ وَ السِّنَةُ عَنْ ظُلَامَتِي: چرا از ظلمی که به من وارد شده در چرت به سر برده و خوابیدهاید (خطبه حضرت...)
الْمَرْءُ يُحْفَظُ: مرد به اولادش حفظ میشود؛ یعنی اگر میخواهید حقوق و موقعیت آن شخصی که فوت کرده است محفوظ باشد به اولاد او احترام کنید، حرمت فرزندانش را رعایت کنید، زیرا اولاد، یادگاران او هستند (خطبه حضرت...)
سرعان، عجلان: كلاهما من أسماء الأفعال بمعنى سرع و عجل، و فيهما معنى التّعجّب أي ما أسرع و أعجل (بحار الأنوار)
إِهَالَةٍ: الودك: و هو دسم اللّحم، و قال الفيروزآبادي: قولهم سرعان ذا إهالة أصله أنّ رجلا كانت له نعجة عجفاء و كانت، رعامها يسيل من منخريها لهزالها، فقيل له: ما هذا الّذي يسيل؟ فقال: ودكها، فقال السّائل: سرعان ذا إهالة (بحار الأنوار)./ و الإهالةُ: ما أذَبْتَ من الشَّحْم، و قيل: الإهالة: الشَّحْمُ و الزَّيتُ، و قيل: كُلُّ دُهْنٍ ائْتُدِم به إهالةٌ (المحكم و المحيط الأعظم)
أُحَاوِلُ: حاول: كوشيدن، تلاش كردن (المعجم البسیط)./ ولكم الطاقة بما أحاول: در حالي كه شما را كه من مىخواهم، توانايى داريد (خطبه حضرت...)
مزاولة: در پیش گرفتن، به کار گرفتن (المعجم البسیط)./ مزاولة: یعنی
ادامه دادن در طلب کردن چیزی؛ حضرت میفرمایند: شما میتوانید در آنچه که من دنبالش را گرفتهام از من دفاع کنید، ولی ساکت نشستهاید (خطبه حضرت...)
فَخَطْبٌ: الخطب: الشّأن و الأمر عظم أو صغر (بحار الأنوار)./ خَطْب: هر امری، سختی و دشواری، مصیبت و هر امر مکروه، شأن (المعجم البسیط)./ خَطْب: مسأله مهم. فخطب جليل: رحلت پيامبر مصيبت بزرگ است (خطبه حضرت...)جليل: الْجَلِيلُ: العظيم القدر (مفردات ألفاظ القرآن)./ جلیل: با وقار، محترم، سالمند (المعجم البسیط)
وَهْیُهُ: علامه مجلسی، در شرح این خطبه، در بحار "وَهْیُهُ" را انتخاب کرده است. با توجه به فضای خطبه، به نظر میآید، انتخاب با ذوقی است: و الوهي، كالرّمي: الشّقّ و الخرق، يقال: و هي الثّوب إذا بلي و تخرّق. در احتجاج ""وَهْنُهُ" وجود دارد که به معنای سستی است (فاطمی)
اسْتَنْهَرَ: اتسع. و سمّی النَّهَرَ لاتِّسَاعِه (المحيط في اللغة)./ استنهر: از "نَهَر" است، به معنای وسعت و زیادی (خطبه حضرت...) نهر: رود، رودخانه، تشر زد (المعجم البسیط)
انْفَتَقَ: انشقّ. الفتق: الشّقّ و الرتّق ضدّه (بحار الأنوار)
الرَّتْقُ: ضدّ الفَتْق... الرَّتْقُ إِلحام الفَتْق و إِصلاحُه (لسان العرب)./ فتق: شکافت... رتق: شکافی را اصلاح کرد یا خلأی را بر طرف کرد (المعجم البسیط)./ "أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما: رتق در آيه مصدر بمعنى مفعول است و فتق چنانكه گذشت بمعنى گشودن و باز كردن و ضدّ رتق است. و اين میرساند كه آسمانها و زمين ابتدا بسته و درهم فرو رفته و بالاخره مثل يك گلوله و يك چيز بوده است و سپس بوسيله فتق و باز كردن و ايجاد فواصل ميان ذرّات بدين صورت در آمدهاند (قاموس قرآن)
كَسَفَتِ: كسف النّجوم: ذهاب نورها (بحار الأنوار)
أَكْدَتِ: أكدى فلان أي بخل أو قلّ خيره (بحار الأنوار)./ أكدت الآمال: آرزوها به بی خيری و نااميد كشيد (خطبه حضرت...)
أُضِيعَ الحریم: یعنی سیاستبازان حاکم، کاری کردند که حریم پیامبر که همان اهلبیت عصمت و طهارت علیهمالسلام هستند، در معرض هتک و توهین قرار بگیرند؛ کسانی که باید حامی و مدافع مکتب و حقایق اسلام و قرآن باشند و خطر دشمن را دفع نمایند، خود در معرض خطر هجوم و توهین قرار گرفتند (خطبه حضرت...)
نَازِلَةٌ: مصیبت بزرگ (المعجم البسیط)
بَائِقَةٌ: الدّاهية (بحار الأنوار)./ داهية: مصيبت، رويداد عظيم و حادثه ناگوار زيرك و تيزبين (المعجم البسیط)أَفْنِيَتِكُمْ: فناء الدّار: العرصة المتّسعة أمامها (بحار الأنوار)./ فِناء: حياط منزل، میدان (المعجم البسیط)
فِي أَفْنِيَتِكُمْ فِي مُمْسَاكُمْ وَ مُصْبَحِكُمْ
هُتَافاً وَ صُرَاخاً وَ تِلَاوَةً وَ ألْحَاناً: به احتمال زیاد، "فی" در این دو جا، متعلق به عامل مقدراست. شاید در اصل چنین باشد: أَعْلَنَ بِهَا كِتَابُ اللَّهِ جَلَّ ثَنَاؤُهُ الّذی تَقْرَئُونَ فِي أَفْنِيَتِكُمْ و تَقْرَئُونَ فِي مُمْسَاكُمْ وَ مُصْبَحِكُمْ... (فاطمی)
مُمْسَاكُمْ: و المُمْسَى و المُصْبَح: مصدران و موضعان من الإصباح و الإمساء (بحار الأنوار)./ مُمْسَاكُمْ: در شبانگاه و صبحگاهتان (خطبه حضرت...)
هُتَافاً وَ صُرَاخاً وَ تِلَاوَةً وَ إِلْحَاناً: یعنی یک عدّه از شما با صدای بلند قرآن را تلاوت میکردند و عدّهی دیگر با ناله و همراه با فریاد، و عدّهای دیگر به صورت معمولی و عدهای نیز با صوت و ألحان قرآن را میخواندند (خطبه حضرت...)./ هتف: صدا زد. صرخ: فریاد کشید. تلا: قرائت کرد. نسخه "احتجاج"، مقداری فرق دارد (فاطمی)
حُكْمٌ فَصْلٌ: الحكم الفصل: هو المقطوع به الّذي لا ريب فيه و لا مردّ له، و قد يكون بمعنى القاطع الفارق بين الحقّ و الباطل (بحار الأنوار)./ حُکْمٌ فصلٌ وَ قَضاءٌ حتمٌ: و این مرگ، حکم قطعی و قضا محتوم الهی است. مرگ حکم و قضاء حتمی خداوند است و همه انسانها محکوم به مرگ هستند (خطبه حضرت...)
أَيها بَنِي قَيْلَةَ أَ أُهْضِمَ تُرَاثُ أَبِي وَ أَنْتُمْ بِمَرْأًى مِنِّي وَ مَسْمَعٍ وَ مُنْتَدًى وَ مَجْمَعٍ تَلْبَسُكُمُ الدَّعْوَةُ وَ تَشْمَلُكُمُ الْخِبْرَةُ وَ أَنْتُمْ ذَوُو الْعَدَدِ وَ الْعُدَّةِ وَ الْأَدَاةِ وَ الْقُوَّةِ وَ عِنْدَكُمُ السِّلَاحُ وَ الْجُنَّةُ تُوَافِيكُمُ الدَّعْوَةُ فَلَا تُجِيبُونَ وَ تَأْتِيكُمُ الصَّرْخَةُ فَلَا تُغِيثُونَ وَ أَنْتُمْ مَوْصُوفُونَ بِالْكِفَاحِ مَعْرُوفُونَ بِالْخَيْرِ وَ الصَّلَاحِ وَ النُّخْبَةُ الَّتِي انْتُخِبَتْ وَ الْخِيَرَةُ الَّتِي اخْتِيرَتْ لَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ قَاتَلْتُمُ الْعَرَبَ وَ تَحَمَّلْتُمُ الْكَدَّ وَ التَّعَبَ وَ نَاطَحْتُمُ الْأُمَمَ وَ كَافَحْتُمُ الْبُهَمَ لَا نَبْرَحُ أَوْ تَبْرَحُونَ نَأْمُرُكُمْ فَتَأْتَمِرُونَ حَتَّى إِذَا دَارَتْ بِنَا رَحَى الْإِسْلَامِ وَ دَرَّ
حَلَبُ الْأَيَّامِ وَ خَضَعَتْ ثَغْرَةُ الشِّرْكِ وَ سَكَنَتْ فَوْرَةُ الْإِفْكِ وَ خَمَدَتْ نِيرَانُ الْكُفْرِ وَ هَدَأَتْ دَعْوَةُ الْهَرْجِ وَ اسْتَوْسَقَ نِظَامُ الدِّينِ فَأَنَّى حُرْتُم بَعْدَ الْبَيَانِ وَ أَسْرَرْتُمْ بَعْدَ الْإِعْلَانِ وَ نَكَصْتُمْبَعْدَ الْإِقْدَامِ وَ أَشْرَكْتُمْ بَعْدَ الْإِيمَانِ بُؤْساً لِقَوْمٍ "نَكَثُوا أَيْمانَهُمْ" مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ "وَ هَمُّوا بِإِخْراجِ الرَّسُولِ وَ هُمْ بَدَؤُكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ أَ تَخْشَوْنَهُمْ فَاللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ" أَلَا وَ قَدْ أَرَى أَنْ قَدْ أَخْلَدْتُمْ إِلَى الْخَفْضِ وَ أَبْعَدْتُمْ مَنْ هُوَ أَحَقُّ بِالْبَسْطِ وَ الْقَبْضِ وَ خَلَوْتُمْ بِالدَّعَةِ وَ نَجَوْتُمْ بِالضِّيقِ مِنَ السَّعَةِ فَمَجَجْتُمْ مَا وَعَيْتُمْ وَ دَسَعْتُمُ الَّذِي تَسَوَّغْتُمْ فَ "إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ حَمِيدٌ":
از شما به شدت بعید است، فرزندان قیله! آیا میراث پدری من، پای مال گردد، در حالی که در دیدرس من قرار دارید، سخنان شما را در این مجلس و جمع، میشنوم، زیر پوشش دعوت به سر میبرید و از خبرها بی اطلاع نیستید. این اتفاق در زمانی شکل میگیرد که شما دارای عدد، نیروی انسانی، ادوات جنگی و نیروی نظامی هستید و در بین شما سلاح و سپر فراوان وجود دارد؟! دعوت پیاپی به شما میرسد، اجابت نمیکنید، فریادهای مظلومیت بلند است، فریادرسی را از سر بیرون آوردید. شما با مبارزه توصیف میشدید. به خیر و صلاح شناخته میشدید. گزیدگانی بودید، تک چین شده و منتخبهایی که از ما خاندان نمیگذشتید. با عرب جاهلی پیکار کردید، رنج و تعب را تحمل نمودید، در برابر گردن کشان دیگر قد بر افراشتید و با قهرمانان گرد نبرد بر افکندید. همواره ما به شما فرمان میدادیم و شما اطاعت مینمودید. تا بوسیله ما سنگ آسیاب اسلام به گردش در آمد، خیرات و برکات روزگار سرازیر شد، پیشانی شرک به خاک افتاد، فوراههای دروغ فرو نشست، آتش کفر خاموش گشت، دعوت به فتنه و هرج و مرج قطع گردید و نظام دین استوار گردید. پس چگونه بعد از بیان حیرانید، بعد از اعلان مخفیکار، بعد از پیشروی عقبرو و بعد از ایمان در سایه شرک پناه میبرید؟! بیچاره باد! قومی که پس از پیمان،
"سوگندهایشان را شکستند و بر آن شدند که پیامبر را بیرون کنند و همانها بودند که نخستین بار جنگ را با شما آغاز کردند. آیا از آنان میترسید؟ اگر ایمان دارید، خداوند سزاوارتر است که از او بترسید!" این را بدانید، من میدانم که به رفاه و خوشگذرانی روی آوردید، کسی را که سزاوار قبض و بسط بود، دور نمودید، تن به راحت طلبی دادید و از افقهای باز به تنگنا پناه بردید. آنچه در ذهن داشتید، بیرون افکندید و آنچه که به آسانی نوشیدید، استفراغ کردید! پس "اگر شما و همه آنهایی که در زمین هستند، کافر بشوند، خداوند بینیاز ستوده است!"
أَيْهاً: بفتح الهمزة بمعنى هيهات (مجمع البحرين)./ أَيْهاً: این عبارت در بحار با شرح علامه، به همین صورت آمده اما در متن بحار، احتجاج و منابع دیگر "إِيهاً" اعرابگذاری شده است. من "إِيهاً" را در لغت پیدا نتوانستم و فکر میکنم این کلمه به فتح همزه باشد. در ضمن، آیت الله منتظری هم، آن را به فتح همزه میپسندد و میگوید: "أيهاً: اسم فعل است، یعنی: هیهات که به معنای بعید بودن ودور بودن امر دلالت میکند." (فاطمی)بَنِي قَيْلَةَ: الأوس و الخزرج - قبيلتا الأنصار- و قَيْلَةَ: اسم أمّ لهم قديمة: و هي قيلة بنت كاهل (بحار الأنوار)
أُهْضِمَ: و الهضم: الكسر، يقال: هضمت الشّيء أي كسرته، و هضمه حقّه و اهتضمه إذا ظلمه و كسر عليه حقّه (بحار الأنوار)./ هضم: پایمال کرد یا کاهش داد –حق- را، هضم کرد –غذا- را (المعجم البسیط)
التّراث: الميراث، و أصل التّاء فيه واو (بحار الأنوار)
و أنتم بمرأى منّي و مسمع: أي بحيث أراكم و أسمعكم كلامكم (بحار الأنوار)./ و أنتم بمرأى منّي و مسمع: شما در جلو ديدگان من هستيد و صدايتان را مىشنوم (خطبه حضرت...)
مُنْتَدًى: مجلس، باشگاه، انجمن. (المعجم البسیط)./ منتدا: محل اجتماع (خطبه حضرت...)./ مُنْتَدَى: نَادٍ، مُجْتَمَع، مَحْفِل، مَجْمَع (المكنز العربي المعاصر)
تَلْبَسُكُمُ: تغطيكم و تحيط بكم (عوالم العلوم و المعارف)./ تَلْبَسُكُمُ: زیر پوشش دعوت من قرار میگیرید و از خبرها مطلع هستید (خطبه حضرت...)
الْخِبْرَةُ: العِلْمُ بالشيء (لسان العرب)
الْعُدَّةِ: ابزارآلات و وسایل (المعجم البسیط)./ عِدَّة:
یعنی عدد و جمعیت، و "عُدَّة" به چیزی که وسیلهی نیروی انسان باشد میگویند، مانند نفوذ کلمه و اعتبار اجتماعی (خطبه حضرت...)
الْجُنَّةُ: سپر، ستر و پوشش (المعجم البسیط)./ الْجُنَّةُ: الدرع، و كل ما وَقَاك فهو جُنَّتُك (كتاب العين)
تُوَافِيكُمُ الدَّعْوَةُ: پشت سر هم دعوت به طرف شما میآید، امّا اجابت نمیکنید: از این جمله معلوم میشود که مولا علی علیهالسلام و حضرت زهرا علیهاالسلام، خیلی مردم را دعوت کرده بودند، ولی آنان گوش ندادند و لبیک نگفتند (خطبه حضرت...)
الْكِفَاحِ: استقبال العدوّ في الحرب بلا ترس و لا جنّة (بحار الأنوار)./ کفاح: مبارزه و پیکار (المعجم البسیط)
النُّخْبَةُ: المنتخب المختار (بحار الأنوار)./ نخبة: برگزیده (المعجم البسیط)ناطحتم الأمم: أي حاربتم الخصوم و دافعتموهم بجدّ و اهتمام كما يدافع الكبش قرنه بقرنه (بحار الأنوار)
الْبُهَمَ: الشّجعان (بحار الأنوار)./ و رجل بُهْمَةٌ: شجاع لا يُدرى من أين يُؤتى، و الجمع بُهَم (جمهرة اللغة)
الْكَدَّ: تلاش شدید در کار (المعجم البسیط)
لَا نَبْرَحُ: لا نزال (الإحتجاج)./ لَا نَبْرَحُ أَوْ تَبْرَحُونَ: شاید اصل این عبارت بسیار هنری و موجز چنین باشد: لَا نَبْرَحُ نَأْمُرُكُمْ و لَا تَبْرَحُونَ تَأْتَمِرُونَ: همواره ما فرمان میدادیم و شما همیشه اطاعت میکردید. در ضمن، "زال" بمعنی انفصل است و "برح" بمعنی زال (فاطمی)./ و لا أَبْرَحُ حَتَّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ: پيوسته مىروم تا به محلّ تلاقى دو دريا برسم (ترجمه مفردات الفاظ قرآن)
رحی: آسیاب، میدان جنگ (المعجم البسیط)./ حَتَّى إِذَا دَارَتْ بِنَا رَحَى: تا آنجا که به سبب ما، سنگ آسیای اسلام به گردش درآمد (خطبه حضرت...)
دَرَّ: زیاد شد –شیر یا خیر و برکت-، سود رساند، جاری و سرازیر شد. لله درّه: آفرین و احسنت بر او (المعجم البسیط)./ وَ دَرَّ حَلَبُ الْأَيَّامِ: بركات روزگار همچون شير جريان و كثرت پيدا كرد؛ خير و بركت در اسلام پيدا شد (خطبه حضرت...)
ثَغْرَةُ: دهان، دندانهای پیشین، مرز، بندر (المعجم البسیط)./ در اینکه این واژه، "ثغرة" است یا "نعرة"، علامه در بحار، دو احتمال داده است و خودش، بیشتر روی "نعره" متمرکز است (فاطمی)
الإفك: الكذب، و فورة الإفك: غليانه و هيجانه (عوالم العلوم و المعارف)
الْهَرْجِ: الهرج: الفتنة و الاختلاط، و في الحديث: الهرج: القتل (بحار الأنوار)./ وَ هَدَأَتْ دَعْوَةُ الْهَرْجِ: و موج فتنه و طغیان -تا حدودی- آرام گرفت (خطبه حضرت...)
اسْتَوْسَقَ: اجتمع و انضمّ من الوسق- بالفتح- و هو ضمّ الشّيء إلى الشيء، و اتّساق الشّيء: انتظامه (بحار الأنوار)./ الْوَسْقُ: جمع المتفرّق. يقال: وَسَقْتُ الشيءَ: إذا جمعته (مفردات ألفاظ القرآن)
أنّى: ظرف مكان بمعنى أين، و قد يكون بمعنى كيف (بحار الأنوار)حُرْتُم: أي من أين حرتم، حرتم: إما- بالجيم- من الجور و هو الميل عن القصد و العدول عن الطّريق، أي لما ذا تركتم سبيل الحق بعد ما تبيّن لكم؟ أو بالحاء المهملة المضمومة من الحور بمعنى الرّجوع أو النّقصان، يقال: نعوذ باللّه من الحور بعد الكور .. أي من النّقصان بعد الزيادة، و أما بكسرها من الحيرة (بحار الأنوار)./ در احتجاج"فَأَنَّى حُزْتُمْ" دارد. ظاهرا علامه وجهی برای آن ندیده و لذا سه احتمال را مطمح نظر قرار داد (فاطمی)./ فَأَنَّى حُرْتُم بَعْدَ الْبَيَانِ: پس شما بعد از این بیانات از چه چیز متحیّر شدید: اینجا، در بعضی نسخهها "جُرتم" آمده است، به این معنا که چرا شما بعد از آنکه حق روشن شد، این همه ظلم میکنید؛ ولی این معنا خلاف ظاهر است و بهتر همان نقل "حُرْتُمْ بَعْدَ الْبَیان" میباشد؛ "حُرتم" از مادّهی "حار" است، حور یعنی تحیّر؛ "حار، یحور" و "حار یحار" به یک معناست (خطبه حضرت)
نَكَصْتُمْ: و النّكوص: الرّجوع إلى خلف (بحار الأنوار)./ نكص: دست كشيد و خوددارى كرد (المعجم البسیط)
نكث العهد: بالفتح نقضه بعد إحكامه (کتاب العین)./ نکث: نقض کرد و شکست –عهد را- (المعجم البسیط)
الْخَفْضِ: سعة العیش (بحار الأنوار)./ الْخَفْضُ: الراحة و السكون، يقال هو في خَفْضِ من العيش أي في سعة و راحة (مجمع البحرين)./ أَلَا وَ قَدْ أَرَى أَنْ قَدْ أَخْلَدْتُمْ إِلَى الْخَفْضِ: همانا من میبینم که شما پناه آوردهاید به رفاه و خوشگذرانی (خطبه حضرت...)
وَ أَبْعَدْتُمْ مَنْ هُوَ أَحَقُّ بِالْبَسْطِ وَ الْقَبْضِ: و دور کردید از صحنهی خلافت، کسی را که سزاوار به بسط و قبض کشور اسلامی بود (خطبه حضرت...)
بِالدَّعَةِ: الراحة و السکون (بحار الأنوار)./ وَ خَلَوْتُمْ بِالدَّعَةِ: و شما خلوت کردید با سکون و آرامش و خوشگذرانی (خطبه حضرت...)
فَمَجَجْتُمْ: مج: از دهان بيرون افكند، بد مزه يافت (المعجم البسیط)./ مجّ الشراب من فيه: رمى (عوالم العلوم)
وَعَيْتُمْ: حفظتم (عوالم العلوم)دَسَعْتُمُ: الدسع: الدفع و القيء، و إخراج البعير جرّته إلى فيه (عوالم العلوم)./ دسعت الذي تسوغتم: آنچه خورده بوديد، بالا آورديد (خطبه حضرت...)
تَسَوَّغْتُمْ: تسوّغه: شربه بسهولة (بحار الأنوار)./ساغ الشراب يسوغ سوغا، إذا سهل مدخله في الحلق و تسوّغه شربه بسهولة (عوالم العلوم)
أَلَا وَ قَدْ قُلْتُ مَا قُلْتُ هَذَا عَلَى مَعْرِفَةٍ مِنِّي بِالْخَذْلَة الَّتِي خَامَرَتْكُمْ وَ الْغَدْرَةِ الَّتِي اسْتَشْعَرَتْهَا قُلُوبُكُمْ وَ لَكِنَّهَا فَيْضَةُ النَّفْسِ وَ نَفْثَةُ الْغَيْظِ وَ خَوَرُ الْقَنَاةِ وَ بَثَّةُ الصَّدْرِ وَ تَقْدِمَةُ الْحُجَّةِ فَدُونَكُمُوهَا فَاحْتَقِبُوهَا دَبِرَةَ الظَّهْرِ نَقِبَةَ الْخُفِ بَاقِيَةَ الْعَارِ مَوْسُومَةً بِغَضَبِ الْجَبَّارِ وَ شَنَارِ الْأَبَدِ مَوْصُولَةً بِ"نَارِ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ الَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ" فَبِعَيْنِ اللَّهِ مَا تَفْعَلُونَ "وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ" وَ أَنَا ابْنَةُ نَذِيرٍ لَكُمْ "بَيْنَ يَدَيْ عَذابٍ شَدِيدٍ" فَ"اعْمَلُوا إِنَّا عامِلُونَ، وَ انْتَظِرُوا إِنَّا مُنْتَظِرُونَ!":
این را بدانید! آنچه را که گفتم، با آگاهی کامل از تنها گذاشتنی بود که در تمام وجودتان ریشه دوانده و خیانتی که قلبهاتان در بر نمودهاند! این سخنان
اما لبریز گشتن کاسه شکیبایی بود، فواره خشم بود، کندی سرنیزه در هنگام نبرد بود، پرده برداری از اندوه بزرگ و اتمام حجت بود! پس ناقه فدک را بگیرید و بند کمرش را محکم ببندید! ناقهای که در پشت زخم فراوان دارد، با پاهای ضعیف، همراه با ننگ دامنهدار، علامت زده با مهر غضب خالق جبار، عار جاودانه، متصل "با آتش بر افروخته خداوند که بر دلها شراره میکشد!" آنچه مرتکب میشوید، در برابر دیدگان الهی است! "به زودی آنهایی که ستم نمودند خواهند فهمید که به کدام بازگشتگاه بر خواهند برگشت!" و من دختر هشدار دهنده شما هستم. "روبهرو عذاب طاقت فرسا است! پس "انجام دهید، ما هم به کارمان ادامه خواهیم داد! منتظر باشید، ما هم منتظر میمانیم!"
در احتجاج "بِالْجِذْلَةِ " دارد. متنی را که من برگزیدم، از احتجاج است اما در چنین جاها، انتخاب علامه و انتخابهای دیگر را قابل ستایش میبینم (فاطمی)./ الخذلة، أي ترك النصر (عوالم العلوم و المعارف)
خَامَرَتْكُمْ: خالطتم (بحار الأنوار)./ خامَرَ الشيءَ: قاربه و خالطه (لسان العرب)./ و خَامَر الرَجُل المكانَ، أى لَزِمه (الصحاح)./ مخامرة: مخلوط شدن با چیز دیگر. حضرت میفرماید: من میدانم که شما به کمک ما نمیآیید و این جزو روح و مخلوط با ذاتتان شده است (خطبه حضرت...)
اسْتَشْعَرَتْهَا: و استشعره: أي لبسه، و الشّعار: الثّوب الملاصق للبدن (بحار الأنوار)الْغَدْرَةِ: ضد الوفاء (بحار الأنوار)./ غدر: خیانت، عهد شکنی، نارو زدن (المعجم البسیط)
فَيْضَةُ النَّفْسِ: و الفيض- في الأصل- كثرة الماء و سيلانه... و المراد به هنا إظهار المضمر في النفس لاستيلاء الهم و غلبة الحزن (بحار الأنوار)./ فیضان: لبریز شدن، سر رفتن، طغیان آب (المعجم البسیط)
نَفْثَةُ: و النّفث بالفم شبيه بالنّفخ، و قد يكون للمغتاظ تنفس عال تسكينا لحرّ القلب و إطفاء لنائرة الغضب (بحار الأنوار)./ النَّفْثُ: شبيه بالنفخ، و هو أقل من التَفْلِ (الصحاح)./ انسان وقتی غیظ پیدا کند تا یک مدتی ناراحتیش را مخفی میکند، ولی وقتی بیش از اندازه ناراحت شد، شروع
میکند به نفس عمیق کشیدن، فوت کردن و آه کشیدن، این را در اصطلاح "نفث" و "نفخ" گویند؛ البته "نفث" و "نفخ" یک اختلاف جزئی با هم دارند، اگر انسان طوری فوت کند که کمی از آب دهانش هم بیرون آید، به آن "نفث" میگوید، ولی اگر فقط فوت باشد، آن را "نفخ" گویند. نفثة الغیظ: یعنی این سخنان از روی تراوش و به جوش آمدن غیظ و ناراحتی درونیام میباشد (خطبه حضرت...)
خَوَرُ: الضعف (بحار الأنوار)./ خور: ضعف و سستی (المعجم البسیط)
الْقَنَاةِ: الرّمح (بحار الأنوار)./ قناة: یعنی سر نیزه. خور: یعنی شکستگی، ضعف و کندی، خور القناة: یعنی کُند شدن و از کار افتادن سرنیزه (خطبه حضرت...)
بَثَّةُ الصَّدْرِ: و البثّ: النّشر و الإظهار، و الهمّ الّذي لا يقدر صاحبه على كتمانه فيبثّه: أي يفرّقه (بحار الأنوار ج)./ بث: یعنی اینکه انسان ناراحتی درونیش را علنی کند و بیان نماید؛ در قرآن هم آمده: إِنَّما أَشْکوبَثی وَ حُزْنی إلَی اللَّهِ: همانا درد دلم و حزن و اندوهم را به خدا بازگو میکنم (خطبه حضرت...)./ بثّ: منتشر کردن، پخش کردن –خبر- (المعجم البسیط)
تَقْدِمَةُ الْحُجَّةِ: اتمام حجت (خطبه حضرت...)./ تقدمة الحجة: إعلام الرجل قبل وقت الحاجة قطعا لاعتذاره بالغفلة (بحار الأنوار)
فَاحْتَقِبُوهَا: حقب: تنگ که بر شتر بندند نوار ميان بند شتر تنگ پالان شتر (فرهنگ دهخدا)./ الحقب- بالتحري: حبل يشدّ به الرحل إلى بطن البعير... (عوالم العلوم و المعارف)./ حقب: طنابی است که از زیر شکم شتر، روی بار میبندند تا بار شتر محکم شود (خطبه حضرت...)دَبِرَةَ الظَّهْرِ: و الدَّبَر- بالتحريك: الجرح في ظهر البعير (بحار الأنوار)./ دَبِرَةَ الظَّهْرِ: پشت این شتر مجروح است. یعنی شتر خلافت آن طور هم که شما میخواهید به شما سواری نمیدهد. (خطبه حضرت...)
نَقِبَةَ الْخُفِ: رقّة خفّ البعير (بحار الأنوار)./ خُفُ البعير: سم شتر (ترجمه مفردات الفاظ قرآن)./ الْخُفِ: پای شتر را "خفّ" میگویند و "نقَب" به معنای سستی است؛ وقتی پای شتر سست و ضعیف باشد، میگویند: نقبة الخف، یعنی پای شتر ضعیف است و نمیتواند زیاد راه برود (خطبه حضرت...)
موسومة: وسمته و سما و سمة، إذا أثرت فيه بسمة و كي (عوالم العلوم و المعارف)./ مَوْصُولَةً بِ"نَارِ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ: داغ غضب خدا، به این فدک یا خلافت غصب شده خورده است. وسم: داغ کردن است (خطبه حضرت...)
شَنَارِ: العیب و العار (بحار الأنوار)./ شنار: ننگ (المعجم البسیط)
الموقدة: المؤجّجة على الدوام (عوالم العلوم و المعارف)./ أجّج: شعلهور ساخت، افروخت (المعجم البسیط)
أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ: أیّ مرجع یرجعون بعد الموت (التفسیر المعین)
فَأَجَابَهَا أَبُو بَكْرٍ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عُثْمَانَ وَ قَالَ يَا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ لَقَدْ كَانَ أَبُوكِ بِالْمُؤْمِنِينَ عَطُوفاً كَرِيماً رَءُوفاً رَحِيماً وَ عَلَى الْكَافِرِينَ عَذَاباً أَلِيماً وَ عِقَاباً عَظِيماً إِنْ عَزَوْنَاهُ وَجَدْنَاهُ أَبَاكِ دُونَ النِّسَاءِ وَ أَخَا إِلْفِكِ دُونَ الْأَخِلَّاءِ آثَرَهُ عَلَى كُلِّ حَمِيمٍ وَ سَاعَدَهُ فِي كُلِّ أَمْرٍ جَسِيمٍ لَا يُحِبُّكُمْ إِلَّا سَعِيدٌ وَ لَا يُبْغِضُكُمْ إِلَّا شَقِيٌ بَعِيدٌ فَأَنْتُمْ عِتْرَةُ رَسُولِ اللَّهِ الطَّيِّبُونَ الْخِيَرَةُ الْمُنْتَجَبُونَ عَلَى الْخَيْرِ أَدِلَّتُنَا وَ إِلَى الْجَنَّةِ مَسَالِكُنَا وَ أَنْتِ يَا خِيَرَةَ النِّسَاءِ وَ ابْنَةَ خَيْرِ الْأَنْبِيَاءِ صَادِقَةٌ فِي قَوْلِكِ سَابِقَةٌ فِي وُفُورِ عَقْلِكِ غَيْرُ مَرْدُودَةٍ عَنْ حَقِّكِ وَ لَا مَصْدُودَةٍ عَنْ صِدْقِكِ وَ اللَّهِ مَا عَدَوْتُ رَأْيَ رَسُولِ اللَّهِ وَ لَا عَمِلْتُ إِلَّا بِإِذْنِهِ وَ الرَّائِدُ لَا يَكْذِبُ أَهْلَهُ وَ إِنِّي أُشْهِدُ اللَّهَ وَ كَفَى بِهِ شَهِيداً أَنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) يَقُولُ نَحْنُ مَعَاشِرَ الْأَنْبِيَاءِ لَا نُورَثُ ذَهَباً وَ لَا فِضَّةً وَ لَا دَاراً وَ لَا عَقَاراً وَ إِنَّمَا نُورَثُ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ الْعِلْمَ وَالنُّبُوَّةَ وَ مَا كَانَ لَنَا مِنْ طُعْمَةٍ فَلِوَلِيِّ الْأَمْرِ بَعْدَنَا أَنْ يَحْكُمَ فِيهِ بِحُكْمِهِ وَ قَدْ جَعَلْنَا مَا حَاوَلْتِهِ فِي الْكُرَاعِ وَ السِّلَاحِ يُقَاتِلُ بِهَا الْمُسْلِمُونَ وَ يُجَاهِدُون الْكُفَّارَ وَ يُجَالِدُونَ الْمَرَدَةَ الْفُجَّارَ وَ ذَلِكَ بِإِجْمَاعٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ لَمْ أَنْفَرِدْ بِهِ وَحْدِي وَ لَمْ أَسْتَبِدَّ بِمَا كَانَ الرَّأْيُ عِنْدِي وَ هَذِهِ حَالِي وَ مَالِي هِيَ لَكِ وَ بَيْنَ يَدَيْكِ لَا نَزْوِي عَنْكِ وَ لَا نَدَّخِرُ دُونَكِ وَ إِنَّكِ وَ أَنْتِ سَيِّدَةُ أُمَّةِ أَبِيكِ وَ الشَّجَرَةُ الطَّيِّبَةُ لِبَنِيكِ لَا نَدْفَعُ مَا لَكِ مِنْ فَضْلِكِ
وَ لَا يُوضَعُ فِي فَرْعِكِ وَ أَصْلِكِ حُكْمُكِ نَافِذٌ فِيمَا مَلَكَتْ يَدَايَ فَهَلْ تَرَيْنَ أَنْ أُخَالِفَ فِي ذَاكِ أَبَاكِ؟
پس ابوبکر که عبد الله پسر عثمان باشد، جواب داده گفت: "ای دختر رسول خدا! پدرت بر مؤمنین دلسوز، سخی و مهربان بود و بر کافران عذاب دردناک و عقاب بزرگ بود. اگر او را نسب سنجی کنیم، پدر شما است، نه پدر زنان دیگر و برادر همسر شما است، نه برادر دوستان دیگر. او را از بین دوستان صمیمی دیگر انتخاب کرد و در کارهای بزرگ کمکش کرد. شما را جز خوشبختها دوست نمیداره و جز بدبختهای دور از خدا دشمنی نمیکنه. شما عترت پاک و برگزیده رسول خدایید. راهنمای ما بر خیر و خوبی و راهنمای ما به سمت راه بهشت هستید. و تو ای بهترین خانمها و دختر بهترین پیغمبرها! در گفتارت صادقی، در عقل و درایت از پیشکسوتانی، نباید حقت پایمال شود و نباید سخن حقت ناشنیده بماند. به خدا! از رأی و نظر رسول خدا عدول نکردم و بی اجازه او دست به هیچ کاری نزدم. آب پیدا گر قافله که نباید به قافله و قافله سالار دروغ بگوید! خدا را شاهد میگیرم. شاهدی خدا کفایت میکنه. از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم که میگفت: "ما انبیا مردم، طلا، نقره، خانه، و زمین به ارث نمیگذاریم. تنها کتاب، حکمت، علم و پیغمبری به ارث میگذاریم و هرچه از ما بماند، برای ولی امر بعد از ما است. هرجوری که بخواهد مصرف کند." آنچه را که شما میگویید، ما غصب کردیم، صرف خرید خر و قاطر و اسب و اسلحه میشود. با آنها مسلمانان باید جنگ کنه. با شیاطین و کفار جهاد کنه. این تصمیم به اجماع مسلمین گرفته شده. من تنها تصمیم گیرنده نیستم. آنقدرها استبداد رای ندارم. حال و روز من اینه! هرچه من دارم برای شما! قابل شما را نداره! تو خانم امت پدرت هستی. شجره طیبه فرزندانت هستی. ما منکر فضیلت شما نیستیم و از اصل و فرع شما کم
نمیکنیم. قضاوت شما در اموال شخصی من نافذه. آیا مرا در این خرید، مخالف پدرتان میبینید؟!"
تا اینجا، خطبه بانو ما را به دو چیز راهنمایی میکند: اول اینکه: این خطبه هم مانند خطبه شقشقیه، ناتمام مانده است. چون بیبی مطهره، از کسی سوال نکرد که با جمله "فأجابها" روبهرو بشویم. جواب، از "جابَ" گرفته شده و در فرهنگها اینچنین میخوانیم: جَوْبُ الأرض: قَطْعُها. پس حقیقت این است که این خطبه ناتمام ماند و گفتار بانو عمدا قطع گردید: فَأَجَابَهَا أَبُو بَكْرٍ...دوم اینکه شاید یکی از حکمتهای غصب فدک همین باشد که بانو با این خطبه شگفت انگیز، دانش، ذوق هنری، فصاحت و بلاغت بینظیری را به یادگار بگذارد. تا یاوهسرایان، چال دهان باز نکنند که: "معقول نیست یک زن خانهدار، دارای فضیلتهای آنچنانی باشد." (فاطمی)
عَزَوْنَاهُ: عَزَو: عَزَوْته إلى أبيه: لغة في عزيته: إذا نسبته (شمس العلوم)./ و العَزْو: مصدر عزوتُ الشيءَ إلى الشيء أعزوه عَزْواً، إذا نسبتَه إليه (جمهرة اللغة)./ عزی: نسبت داد (المعجم البسیط)
إِلْفِكِ: الإلف: هو الأليف بمعنى المألوف، و المراد هنا، الزوج لأنّه إلف الزوجة و في بعض النسخ ابن عمك (الإحتجاج)./ الأليف: دوست و همدم و همنشين (فرهنگ ابجدي)
حَمِيمٍ: صمیمی، داغ (المعجم البسیط)
مَصْدُودَةٍ: صدّ: مانع شد، دفع کرد. صدّ الهجوم: حمله را دفع کرد (المعجم البسیط)
وَ إِنِّي أُشْهِدُ اللَّهَ وَ كَفَى بِهِ شَهِيداً أَنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)... این حدیث را کسی دیگر نقل نکرده است. گفته میشود که عائشه هم آن را دامن میزد (فاطمی)
الرَّائِدُ: و الرائد لا يكذب أهله .. فهو مثل استشهد به في صدق الخبر الذي افتراه على النبي صلّى اللّه عليه و آله (بحار الأنوار)./ و الرائد: طالب الكلأ، و هو الأصل، ثم صار كلّ طالب حاجة رائداً. و المثل السائر: الرائدُ لا يَكْذِبُ أهلَه (جمهرة اللغة)./ الرائد: پيشگام، پيشكسوت، راهنما (المعجم البسیط)
عَقَار: ملک –منزل یا زمین- اثاث منزل (المعجم البسیط)
طُعْمَةٍ: الطُّعْمَة: رزق و روزى، ميهمانى، دعوت به غذا خوردن (فرهنگ ابجدي)./ طُعْمَةٍ: به چیزی میگویند که در زندگی از آن استفاده میکنند (خطبه حضرت...)
الْكُرَاعِ: اسم يطلق علي الخيل والبغال و الحمير (المنجد)./ کراع: استعمالات گوناگونی دارد اما با توجه به آن فضا و زبان چاپلوسانه، بهترین برگردان آن همان "حمیر" است (فاطمی)
يُجَالِدُونَ: المجادلة: المضاربة بالسّيوف (بحار الأنوار)لَا نَزْوِي: أي لا نقبض و لا نصرف (بحار الأنوار)./ لانزوی عنکِ و لا ندّخر دونکِ: من این مال ناچیزم را از شما دور نمیکنم و نمیخواهم مالم را بدون شما ذخیره کنم (خطبه حضرت...)./ در احتجاج " لَا تُزْوَى" دارد (فاطمی)
وَ ذَلِكَ بِإِجْمَاعٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ: اجماعی که از آن دم زده شد، عبارت بودند از: ابو عبیده جراح، اسیدبن حضیر، بشربن سعد، سالم، عمر و خودش (فاطمی)
لا ندفع مالکِ مِنْ فَضْلِک...: منکر فضیلت شما نیستیم و از اصل و فرع شما کم نمیگذاریم (خطبه حضرت...)
تَرَيْنَ: من الرّأي: الاعتقاد (بحار الأنوار)
فَقَالَتْ (علیه السلام) سُبْحَانَ اللَّهِ مَا كَانَ أَبِي رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه عَنْ كِتَابِ اللَّهِ صَادِفاً وَ لَا لِأَحْكَامِهِ مُخَالِفاً بَلْ كَانَ يَتْبَعُ أَثَرَهُ وَ يَقْفُو سُوَرَهُ أَ فَتَجْمَعُونَ إِلَى الْغَدْرِ اعْتِلَالًا عَلَيْهِ بِالزُّورِ وَ هَذَا بَعْدَ وَفَاتِهِ شَبِيهٌ بِمَا بُغِيَ لَهُ مِنَ الْغَوَائِلِ فِي حَيَاتِهِ هَذَا كِتَابُ اللَّهِ حَكَماً عَدْلًا وَ نَاطِقاً فَصْلًا يَقُولُ: "يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ" وَ يَقُولُ: "وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ" وَ بَيَّنَ عَزَّ وَ جَلَّ فِيمَا وَزَّعَ مِنَ الْأَقْسَاطِ وَ شَرَعَ مِنَ الْفَرَائِضِ وَ الْمِيرَاثِ وَ أَبَاحَ مِنْ حَظِّ الذُّكْرَانِ وَ الْإِنَاثِ مَا أَزَاحَ بِهِ عِلَّةَ الْمُبْطِلِينَ وَ أَزَالَ التَّظَنِّيَ وَ الشُّبُهَاتِ فِي الْغَابِرِينَ كَلَّا "بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُون!"
پس فرمود: سبحان الله! پدرم رسول خداوند که درود و رحمتش بر او و خاندانش باد، از کتاب الهی روگردان نبود و مخالفت احکامش نمیکرد. بلکه
همواره در راه قرآن قدم میگذاشت و سورههایش را دنبال میکرد. آیا در حالی نسبت دادن حدیث دروغی به او، بر خیانت اجماع میکنید؟! تهمت اینگونه بعد از مرگ، مانند مظلومیت او و بروز کینههایی زمان حیاتش میباشد! این کتاب الهی است که به عدل قضاوت میکند و قول فصل را به عهده دارد! میفرماید: "از من و آل یعقوب ارث ببرد." و میفرماید: "سلیمان میراثبر داوود گردید." خداوند عزّ و جلّ در جایی که تقسیم سهام میکند، بیان احکام نمود، فرایض و میراث را قانونی کرد و سهم دختر و پسر را مشخص فرمود. با این بیان، جلو علت جویی باطل اندیشان را گرفت و شبهه افکنی و گمانه زنی را از فراروی آیندگان برداشت. نه، اینطور نیست! " بلکه هوای نفستان کار زشت را برای شما زینت داده است! پس شکیبایی نیکو میطلبم و در برابر آنچه میگویید، از خداوند یاری میجویم!.."
صَادِفاً: معرضا. الصّادف عن الشّيء: المعرض عنه (بحار الأنوار)يَقْفُو: و القفو: الاتّباع (بحار الأنوار ج)./ و القَفْوُ: مصدر قولك: قَفَا يَقْفُو، و هو أن يتبع شيئا... و تَقَفَّيْتُهُ، أي: اتبعته. قال الله جل و عز: وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ (كتاب العين)
الْغَدْرِ: ضد الوفاء (جمهرة اللغة)./ غدر: خیانت، عهد شکنی، نارو زدن (المعجم البسیط)
اعْتِلَالًا: إبداء العلّة و الاعتذار (بحار الأنوار)
بِالزُّورِ: قول الکذب (کتاب العین)./ الزور: دروغ و باطل. اعتلالا عليه بالزور والبهتان: براي خيانتي كه ميكنيد، به حرف باطل و تهمت به پيامبر دليل ميآوريد؟ (خطبه حضرت)./ زور: دروغ، باطل، شرک (المعجم البسیط)
الْغَوَائِلِ: المهالك و الدّواهي، أشارت عليها السلام بذلك إلى ما دبروا- لعنهم اللّه- في إهلاك النبي صلّى اللّه عليه و آله و استئصال أهل بيته عليهم السلام في العقبتين و غيرهما (بحار الأنوار)./ و الْغَوَائِلُ جمع غَائِلَةٍ و هي الحقد (مجمع البحرين)./ غائلة: مهلکه، شرّ، فساد، کینه (المعجم البسیط)
وَزَّعَ الشىءَ: قَسَمَه و فَرَّقَه (المحكم)./ وزع: توزيع كرد: خداي عزوجل در قرآن در آنجا كه ارث را توزيع كرده است از اقساط سهمهاي دختر و پسر را مشخص نموده و فرايض ميراث را تشريح نموده است (خطبه حضرت...)
اباح: مجاز كرد، افشا كرد -راز را- (المعجم البسیط)
أَزَاحَ: الإزاحة: الإذهاب و الإبعاد (بحار الأنوار)./ أزاح: كنار زد. أزاح الستار: پرده برداري كرد (المعجم البسیط)
التّظنّي: إعمال الظّن، و أصله: التّظنّن (بحار الأنوار)./ تظنن: گمان؛ در كلام عرب مضاعف به صورت ناقص هم به كار ميرود. در قرآن: لتشقي= لتشقّ (خطبه حضرت...)
الْغَابِرِينَ: الباقین. و الغَابِرُ: الباقي من قوله تعالى: إِلَّا عَجُوزاً فِي الْغابِرِينَ (كتاب العين)
التّسويل: تحسين ما ليس بحسن و تزيينه و تحبيبه إلى الإنسان ليفعله أو يقوله (بحار الأنوار)./ سوّل: دلپذير و جذاب كرد، مزين كرد (المعجم البسیط)
فَصَبْرٌ جَمِيلٌ: فَصَبْرٌ جَمِيلٌ أي فصبري صبر جميل لا جزع فيه و لا شكوى إلى الناس (مجمع البيان)./ فصبری صبر جمیل. مصدر به جای تلفظ فعلش قرار گرفته و واجب است که مبتدا حذف شود. –ر.ک سیوطی، باب مبتدا و خبر، ص97- (فاطمی)
آی مردم عراق! در رابطه با ما از خداوند بترسید! ما امیران و مهمانان شما هستیم و خاندانی که خداوند در کتابش اینگونه از آنها یاد میکند: "خداوند میخواهد آلودگی را از شما خاندان بزداید و پاک و مطهرتان نماید."
ضِيفَانُكُمْ: و يجمع الضَّيْف على ضُيُوف و ضِيفان (كتاب العين)./ شواهد التنزیل، روایت را به طور کامل چنین نقل میکند: "خَرَجَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ يُصَلِّي بِالنَّاسِ وَ هُوَ بِالْكُوفَةِ، فَطُعِنَ بِخَنْجَرٍ فِي فَخِذِهِ فَمَرِضَ شَهْرَيْنِ، ثُمَّ خَرَجَ فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ: يَا أَهْلَ الْعِرَاقِ اتَّقُوا اللَّهَ فِينَا فَإِنَّا أُمَرَاؤُكُمْ وَ ضِيفَانُكُمْ وَ أَهْلُ الْبَيْتِ الَّذِينَ سَمَّى اللَّهُ فِي كِتَابِهِ إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا." ما سند روایت را به خاطر اختصار، حذف کردیم (فاطمی)
إِنَّما: از ادات حصر است؛ یعنی اینکه خداوند به طور انحصاری از شما خاندان آلودگی را میزداید. در ضمن، برخی تلاش دارند که "عن" را به معنای "با" بگیرند. اگر چنین چیزی ثابت شود، با رویکرد خوبی رو به رو میشویم (فاطمی)
1) . المراجعات، ص69. شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، ج2، ص31
الْعَمَى: به احتمال زیاد، در اینجا معنای استعاری "العمی"، یعنی جهل و نا بخردی مراد است (فاطمی)
عِرْضُ الرجل: نَفْسُه و بَدَنُه... في الحديث: كلُّ المُسْلِم على المسلِم حَرام دَمُه و مالُه و عِرْضُه (لسان العرب)./ العِرض: الجَسد (كتاب الماء)./ عِرض: شرف، ناموس (المعجم البسیط)./ چنانکه میبینید، آنچه که کاربرد زیاد دارد، "عرض" با شرف، ناموس و آبرو برگردانده میشود اما در اینجا، معنای بدن رساتر است (فاطمی)
وقتی یکی از شما برادر مؤمنش را ملاقات نماید، جای نور یعنی پیشانی او را ببوسد.
در این قرآن چراغهای نور است و شفای سینهها.
هیچ قومی مشورت نکردند، مگر اینکه به رشدشان رسیدند.
مصیبتها کلیدهای پاداشند.
با مردم مانند آنچه که دوست داری با تو همنشینی شود، همنشینی نما.
واژه عقل در روایات ما زیاد آمده است. به احتمال زیاد، منظور از آن تعقل و بهره بردن از عقل است و الا خداوند کریم، به جز افراد استثنایی، عقل را در اختیار همه بشریت قرار داده است (فاطمی)
خیری که در آن هیچ شری راه وجود ندارد، سپاسگذاری با نعمت است و شکیبایی در مصیبتهای بزرگ.
النَّازِلَة: مصیبت بزرگ، ج: نازلات، نوازل (المعجم البسیط)
تحمل ننگ آسانتر از ورود در آتش جهنم است!
و برادر باشکوهش رجز اینگونه دارد: الموت أولی من رکوب العار/ والعار أولی من دخول النار (فاطمی)
فرصت زود میگذرد، دیر بر میگردد.
ابن عباس میگوید: با حسن بن علی (علیه السلام) در مسجد الحرام بودم و او در حال اعتکاف، طواف میکرد. پس مردی از شیعیانش خود را به او رساند و عرض کرد: یا ابن رسول الله! فلان کس بر گردن من دینی دارد. اگر با دیدن آن قرضم را ادا نمایید!.. امام فرمود: قسم به صاحب این خانه چیزی پیشم نیست! عرض کرد: اگر با دیدنش مهلتی بخواهید!... او مرا تهدید به زندان کرده است. ابن عباس میگوید: امام طوافش را قطع کرد و همراه او شتافت. عرض کردم: یا ابن رسول الله! آیا فراموش کردید که در حال اعتکاف به سر میبرید؟ فرمود: نه اما از پدرم (علیه السلام) شنیدم که میفرمود: از رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم که میفرمود: هرکس حاجت برادر مؤمنش را برآورده کند، مانند کسی است که نه هزار سال خداوند را عبادت کرده است، در حالی که روزها روزه دار باشد و شبها نماز گذار!
برادر بزرگوارش، امام حسین (علیه السلام) هم حدیث اینگونه دارد، ما به خاطر اهمیت مطلب آن را از زبان هردو برادر میکنیم... باید توجه داشته باشیم که حتی در طواف واجب، بعد از کامل
1) . بحار الأنوار، ج 94، ص129، أعلام الدين في صفات المؤمنين، ص442
کردن چهار شوط، قطع آن برای نماز واجب، و قضای حاجت مؤمن، جایز است. –ر.ک. اللمعة الدمشقیة، ج1، ص279- (فاطمی)
نزدیک کسی است که دوستی او را نزدیک کرده است، هرچند از لحاظ نسب دور باشد و بیگانه کسی است که دوستی او را دور کرده باشد، هرچند که از لحاظ نسب نزدیک باشد. هیچ چیزی نزدیکتر از دست به بدن نیست. همین دست اگر فاسد شد، قطع میگردد و جای زخم آن داغ میشود.
تُفَلُّ: تَفَل جلده من داء أو غيره: أنْتَن (كتاب الماء)
تُحْسَم: حَسَمه: قَطَعه و حَسَم العِرْقَ، قَطَعه ثم كَواه لئلا يَسيلَ دَمُه (المحكم)./ حَسْمُ الداء: از بين بردن اثر بريدگى و درد با داغ كردن -براى جلوگيرى از خونريزى (ترجمه مفردات الفاظ قرآن)
آدم پست، شکر نعمت نمیکند.
اللُّؤْمُ: ضد العِتْقِ و الكَرَمِ. و اللَّئِيمُ: الدَّنيءُ الأَصلِ الشحيحُ النفس (لسان العرب)
کسی که عقل ندارد، ادب ندارد، کسی که جوانمردی ندارد، اراده ندارد و کسی که حیا ندارد، تکیهگاهی فکری ندارد. قله عقل، معاشرتنیکو با مردم
است. با عقل نعمتهای هر دو جهان درک میشود و کسی که از موهبت عقل محروم است، محروم از رسیدن به نعمتهای هر دو جهان خواهد بود.
الأدَبُ، بفتحتَينِ: حسنُ الأخلاقِ، و الكِياسةُ، و رياضةُ النفسِ، و يَقَعُ على كلِّ رياضةٍ محمودةٍ يتخرّجُ بها الإنسانُ في فضيلةٍ من الفضائلِ (الطراز الأول)
مُرُوَّةَ: جوانمردی، شهامت (المعجم البسیط)
الْهِمَّةُ: العزم الجازم (مجمع البحرين)./ و الْهِمَّةُ: أوّل العزم، و قد تطلق على العزم القويِّ. فيقال له: هِمَّةٌ عالية (التحقيق فى كلمات القرآن الكريم)
ظالمی شبیهتر به مظلوم ندیدم و آن آدم حسود است.
الحاسد: الذي يتمنى زوال النعمة عن صاحبها و إن لم يردها لنفسه، فَالْحَسَدُ مذموم و الغبطة محمودة، و هي أن يريد من النعمة لنفسه مثل ما لصاحبه و لم يرد زوالها عنه (مجمع البحرين)
محمد و علی [علیهما السلام] پدران این امت هستند. پس خوش به حال کسی که عارف به حق این دو باشد و در همه حال اطاعتشان نماید! اگر چنین باشد، خداوند او را در بهترین باغ بهشتیاش مسکن میدهد و او را با کرم و رضوانش، سعادتمند مینماید.
کسی که بر زیبایی اختیار خداوند اعتماد داشته باشد، غیر از حالتی که خداوند برایش برگزیده است را آرزو نمیکند.
اتّكَل عليه فى العمل: اعتمد عليه و وثِق به (الإفصاح)
کسی که خداوند را بندگی نماید، خداوند همه چیز را بنده و فرمانبرش میگرداند.
در این جمله مولا، زیبایی بیانی آن نادیده گرفته نشود. زیرا که "عبد" اول، به معنای بندگی است و "عبد" دوم، به معنای خضوع و ذلت است. به عبارت دیگر، در "عبد" اول معنای تشریعی آن مراد است و در "عبد" دوم، معنای لغوی و اصلی آن مطمح نظر است (فاطمی)
هرکس قرآن تلاوت کند، دیر یا زود، برای او یک دعای اجابت شده است.
وحشت از مردم به اندازه آگاهی از حال آنها است.
الْفِطْنَةِ: هوش و ذکاوت (المعجم البسیط)
نعمت، گرفتاری است، اگر شکر گذاری نمایی، نعمت میشود و اگر کفران نمایی، نقمت میگردد.
مِحْنَةٌ: بلا، گرفتاری، مصیبت (المعجم البسیط)
نَقِمَة: خشم و نارضایتی و میل به انتقام (المعجم البسیط)
خضوع: تسلیم شدن و فروتنی نشان دادن، رام شدن، زیر بار رفتن، تن دردادن (المعجم البسیط)
کسی را نمیشناسم، مگر اینکه بین خود و پروردگارش احمق است.
این سخن مولا بسیاری را به وادی حیرت برده است و ژرفای آن ناپیدا است. آنچه مسلم است، اینکه "احمق" مترافات متعددی دارد، از جمله آن جهل و نادانی. شاید در اینجا، همین جهل و نادانی مراد باشد؛ به این معنا که هرکس غیر از معصوم، مقام الهی را آنچنانکه باید، در نمییابد (فاطمی)
أَحْمَق: أَخْرَق، سَخِيف، أَبْلَه، جَاهِل، سَفِيه، أَفِين، مَأْفُون، تَافِه، أَرْعَن (المكنز العربي المعاصر)
و به او گفته شد: در شما عظمت است. فرمود: بلکه در من عزت است. خداوند میفرماید: عزت مخصوص خداوند، پیامبرش و مؤمنین میباشد.
نابودی انسان در سه چیز است: کبر، حرص و حسد. کبر بنای دین را نابود میکند و به خاطر کبر، ابلیس از رحمت خداوند دور شد. حرص، دشمن جان انسان است و به خاطر آن، آدم از بهشت رانده شد. حسد، پیشگام بدی است و از همین طریق قابیل به کشتن هابیل راضی شد.
کسی که همواره به مسجد رفت و آمد داشته باشد، با یکی از هشت چیز رو به رو خواهد شد: 1- نشانی استوار و محکم 2- برادر سودمند 3- دانش تازه پرطراوت 4- رحمتی در انتظار نشسته. 5- سخنی که او را هدایت و راهنمایی نماید 7- ترک گناه به خاطر ترس یا حیا.
طَرُف، یَطرُف طرافة... استطرف: آن را نوبر و جالب توجه یافت (المنجد: عربی به فارسی)./ و اسْتَطْرَفَ الشَيْءَ: اسْتَحْدَثَه و منه المالُ المُسْتَطْرَفُ (تاج العروس)
جمجمههای عرب در دستم بود. آشتی میکردند، با آنها که من آشتی میکردم، پیکار میکردند، با آنها که من پیکار میکردم. نها که من آشتی میکردمآنهاپس به خاطر حفظ خون مسلمانان و رضای خداوند، پا از فتنه بیرون کشیدم.
حَقْنَ: بازداشتن و منع کردن، حفظ کردن (المعجم البسیط)
از مولا پرسیده شد: پسر رسول خداوند! چگونه شب را به روز آوردی؟ فرمود: "صبح کردم در حالی که پروردگاری بالای سرم دارم، آتشی پیش رو، مرگی در جستجو، حساب گردم حلقه نموده و من در گرو اعمالم هستم. نه به آنچه دوست دارم، میرسم و نه از آنچه کراهت دارم، دوری میتوانم. کارها به دست غیر من است. اگر بخواهد، شکنجهام خواهد نمود، اگر نخواهد از من میگذرد. پس چه کسی بیچارهتر از من به سر میبرد؟!"وَ لِيَ رَبٌّ فَوْقِي: در این جمله مجازی به کار رفته است. معنای اصلی این است: ولی ربّ عظمته و آثاره فوقی (فاطمی)
برادر بزرگوارش، امام حسین (علیه السلام) هم حدیث اینگونه دارد، ما به خاطر اهمیت مطلب، از زبان هردو برادر نقل میکنیم (فاطمی)
از کلام آن بزرگوار است که در این قرآن چراغهای نور است و شفای صدور. پس جولان دهندهای باید در روشنایی آن جولان دهد و صفت آن را برخود ببندد.
زیرا تلقین، سبب زندگی دل با بصیرت است و موجب میشود که قرآن مونس چونان کسی گردد که در ظلمات با چراغ راه میرود.
أَلجْمَ: لگام را در دهان نهاد، ساکت کرد (المعجم البسیط)./ جمله "وَ لْيُلْجِمِ الصِّفَةَ" یک استعاره است و شاید منظور بستن صفات اهل قرآن بر خویشتن باشد. منتها بستن خاصی همانند لگام که نفس را از سرکشی باز دارد (فاطمی)
التَّلْقِين: كالتَّفْهِيم. (لسان العرب)./ لقّن: تلقین کرد، یاد داد (المعجم البسیط)./ الفرق بين التعليم و التلقين: أن التلقين يكون في الكلام فقط، و التعليم يكون في الكلام و غيره (الفروق في اللغة)
1) . همان منبع، ج75، ص109
وَ جِدُّوا فِي الطَّلَبِ: به احتمال زیاد، این الف و لام، جانشین مضاف الیه شده است؛ شاید منظور "طلب السعادة" باشد. چنانکه الف و لام "الْعَمَلَ" هم شاید چنین باشد: عمل الصالح (فاطمی)
تُجَاهَ: التُّجَاهُ: ما استقبل شيء شيئا. تقول: دار فلان تُجَاهُ دار فلان (كتاب العين)./ تِجاه: در مقابل، در برابر (المعجم البسیط)
بَادِرُوا: بشتابید، سبقت بگیرید (المعجم البسیط)
مقطعات: المُقَطَّعَات: جامههاى كوتاه (فرهنگ ابجدي)./ وَ فِي الدُّعَاءِ" وَ أَعُوذُ بِكَ مِنْ مُقَطَّعَاتِ النِّيرَانِ (مجمع البحرين)./ و المُقَطَّعاتُ: القِصارُ من الثِّيَابِ، اسمٌ واقِعٌ على الجِنْسِ، لا يُفْرَدُ له واحِد (تاج العروس)
النَّقِمَاتِ: النقمات: جمع نقمة: اسم من الانتقام (بحار الأنوار)
هَاذِمِ: هاذِمُ اللَّذاتِ: المَوْتُ (تاج العروس)./ هَذَمْتُ: الشَّىْءَ هَذْماً مِنْ بَابِ ضَرَبَ قَطَعْتُهُ بِسُرْعَةٍ (المصباح المنير)
فَجِيعُهَا: الفجيعة: الرزيئة الموجعة (تهذيب اللغة)
تَتَوَقَّى: توقّی فلانا: حذره و خافه، تجنبه (المنجد)./ این واژه از ماده "وقی، یقی" است (فاطمی)
مَسَاوِي: القبیح من الفعل و القول، المساوی: العیوب و النقایص (المنجد)./ مساوی، ریشه در "ساء، یسوء" دارد. آن را با "مساوی" فارسی اشتباه نگیرید. "مساوی"، جمع مصدر "مساءة" میباشد (فاطمی)
حَائِلٌ: و حالَ الشَّيْءُ يَحُوْلُ حُؤُوْلًا: تَغَيَّرَ. و تَحَوَّلَ أيضاً. و الْحَائِلُ: المُتَغَيِّر (المحيط في اللغة)
سِنَادٌ: تساند إلیه: اعتمد علیه... ناقة سناد: طویلة قوام مستند السنام: قویة (المنجد)
مَائِلٌ: کج و غیر عمودی، خمیده (المعجم البسیط)
الأثر: شاید منظور آقا، نمونه و نشانه عبرت باشد. و الآثارُ: الأَعْلَامُ، واحِدُه الأَثَرُ (تاج العروس)
ازْدَجِرُوا: الزَّجْرُ: المَنْعُ و النَهْىُ (الصحاح)./ و ازْدَجَرَ كان في الأصل ازتجر فقُلبت التاء دالًا لقرب مَخْرَجَيْهما، و اخْتِيَرت الدال لأنها أليق بالزاي من التاء (تهذيب اللغة)./ وازدجروا بالنعیم... علامه مجلسی، در این زمینه عبارت اینگونه دارد: "كذا، و الظاهر "بالنقم". اگر ما این توجیه را بپذیریم، هرچند که "نقمت" تکرار میشود، با "وازدجروا" سازگارتر است. احتمال دیگر این که همین عبارت؛ یعنی "وَ ازْدَجِرُوا بِالنَّعِيمِ" مورد نظر مولا باشد. در این صورت، عبارت عمق بیشتری پیدا میکند؛ یعنی اینکه با وجود نعمتهای چون عقل و... از فریب دنیا حذر کنیم (فاطمی)
حَجِيجاً وَ خَصِيماً... شاید منظور این باشد که قرآن در دادگاه عدل الهی هم حجت است و هم شاکی. حجت است برای آنهایی که بر اساس گفتههای او زندگیشان را سامان دادهاند. شاکی است از آنهایی که به او اعتنا نکردند. در ضمن، شاید فعیلهای اینجا به معنای فاعل باشد (فاطمی)
وَبَالًا: وَبَال: وَخَامَة، ثَقَل، سُوءُ عَاقِبَةٍ، سُوءُ مَغَبَّةٍ (المكنز العربي المعاصر)./ چنانکه میبینید، "وبال" معانی متعددی دارد. ظاهرا، در اینجا پیامد تنها معنی بشود، بهتر است (فاطمی)
روز عید فطری، از جمعی که در حال بازی و شادی بودند، میگذشت. بالای سرشان ایستاد و فرمود: خداوند ماه رمضان را میدان مسابقه برای خلقش قرار داده است. داوطلبان در این میدان باید از فرمانبری به خشنودی او برسند. پس گروهی پیش میافتند و برنده میشوند و گروهی عقبمیمانند و بازنده میگردند. شگفتی، تمام شگفتی از خندان بازیگر، در روزی که نیکوکاران
1) . همان منبع، ج75، ص110، تحف العقول، ص236
پاداش میگیرند و باطل اندیشان زیان میبینند. به خداوند سوگند! اگر پردهها برداشته شوند، خواهید دید که نیکوکار مشغول بهره برداری از خوبیهایش میباشد و بدکار مشغول بازنگری بدیهایش و سپس به راهش ادامه داد.
مِضْمَاراً: المضمار: المدة و الأيّام التي تضمر فيها للسباق. و موضع السباق أيضا (بحار الأنوار)
فَخَابُوا: ناامید شدن (المعجم البسیط)
ايْمُ اللَّهِ: ايْم اللّهِ: قَسَم. و أصله أيمن اللّه فحذفت النون للاستخفاف (الفائق)./ و أَيْمَنُ: حَرْفٌ وُضِعَ للقَسَمِ، تقول: أَيْمُ اللَّهِ و أَيْمُنُ اللَّهِ؛ و لَيْمَنُكَ و أَيْمُنُكَ (المحيط في اللغة)
بدانید که خداوند شما را بیهوده نیافرید و بیهدف رهاتان نکرد! روزهای مرگ شما را نوشت و روزیتان را قسمت نمود. تا هر خردمند، جایگاه خودش را بداند و به آنچه مقدر است، برسد و به آنچه مصلحت نبود، نرسد. قوت دنیاتان را تضمین کرد و زمینه عبادتتان را فراهم. بر شکر گذاری تشویقتان کرد و ذکر
1) . تحف العقول، ص232
را برایتان واجب نمود. شما را به تقوا سفارش فرمود و تقوا را آخرین رضایت خویش قرار داد. تقوا درِ قبولی هر بازگشتی است، سر هر حکمت و شرف هر کردار به تقوا است. رستگار گشتند کسانی از پرهیزکاران که رستگاری را مقصد خویش قرار دادند. خداوند تبارک و تعالی میفرماید: "رستگاری مخصوص پرهیزکاران است." و فرمود: "خداوند آنانی را که تقوا پیشه نمودند، به خاطر رستگاریشان نجات میدهد. نه به آنها بدی میرسد و نه غمگین میشوند." آی بندگانخدا! تقوای الهی پیشه نمایید و بدانید: "هرکس تقوای الهی پیشه نماید، خداوند، راه برون رفت" از فتنهها را به روی او میگشاید. کارهایش را رو به راه میکند، او را برای رشد و تکامل آماده مینماید، با حجتش پیروز میگرداند، صورتش را سفید و شوق دیدار خوبان را به او عنایت مینماید: "کسانی که خداوند نعمت را ارزانیشان نمود؛ آنها عبارتند از پیامبران، راستگویان، شهدا و صالحان و چه زیبا دوستانند آنان!"
سُدًى: ول و رها، بیهدف، بیهوده و بی نتیجه (المعجم السیط)./ سُدًى: المهمل... قال اللّه تعالى: أَ يَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ يُتْرَكَ سُدىً أي: يُهمل فلا يجازى (شمس العلوم)
وَ افْتَرَضَ عَلَيْكُمُ الذِّكْرَ: بعضی از مترجمین، ذکر را به نماز ترجمه کردهاند (فاطمی)
مَئُونَةَ: آذوقه، قوت، توشه، سختی و سنگینی، کمک نقدی و غیر نقدی (المعجم البسیط)./ و المُؤْنَةُ: القُوتُ (المحكم و المحيط الأعظم)
يُفْلِجُهُ: الفُلْجُ: الظَّفَرُ بمَنْ تُخَاصِمُه (المحيط في اللغة)
مفازا: فوزا (مجمع البیان)./ الفَوزُ: النَّجاءُ و الظَّفَرُ بالأُمْنِيَّةِ و الخَير (المحكم و المحيط الأعظم)./ إِنَّ لِلْمُتَّقِينَ مَفازاً: أي: فَوْزاً، أي: مكان فوز (مفردات ألفاظ القرآن)./ امروزه عربها، "فوز" را در برنده شدن به کار میبرند (فاطمی)
يُسَدِّد: سَدَّدَ الرجلُ: إذا لزم الطريقة المستقيمة (مجمع البحرين)./ و وكل به ملك يسدده: و يلهمه الحق، و يدفع عنه استيلاء الشيطان بالشبهات (مرآة العقول)./ سِداد: صحت و درستی (المعجم البسیط)
محمد بن وهبان با سند بالا از جناده بن ابی امیه روایت میکند که بر حسن بن علی بن ابی طالب (علیهما السلام) در آن هنگامی که مریض بود و به همان مرض از دنیا رفت، وارد شدم. پیش رویش طشتی قرار داشت که خون و لختههای جگر در آن ریخته میشد. این لختهها، ناشی از زهر فرستاده شده معاویه علیه الهاویه بود. عرض کردم: مولای من، چرا خودت را معالجه نمیکنید؟! فرمود: آی بنده خدا! مرگ را با چه دارویی میتوان معالجه کرد؟ گفتم: "إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ." پس به من التفات نموده فرمود: به خداوند سوگند! وصیت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به ما این است که دوازده امام از فرزندان علی و فاطمه [علیهما السلام] متولی امر امامت میشوند و هیچ یکی از ما جز مسموم و مقتول از دنیا نمیرویم. سپس طشت برداشته شد و آقا که درود خداوند بر او و خاندانش باد، گریه نمود.
أَنَّ هَذَا الْأَمْرَ يَمْلِكُهُ اثْنَا عَشَرَ إِمَاماً مِنْ وُلْدِ عَلِيٍّ وَ فَاطِمَةَ: توجه داریم که باب مجاز در زبان عربی بسیار وسیع است. وقتی گفته میشود: دوازده امام از فرزندان علی و فاطمه (علیهما السلام)
میباشند، با یک نوع مجاز روبهرو هستیم و الا احادیث از این دست کم نداریم: َ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) إِنَّ هَذَا الْأَمْرَ يَمْلِكُهُ بَعْدِي اثْنَا عَشَرَ إِمَاماً تِسْعَةٌ مِنْ صُلْبِ الْحُسَيْنِ (علیه السلام) أَعْطَاهُمُ اللَّهُ عِلْمِي وَ فَهْمِي... -ر.ک. كفاية الأثر في النص على الأئمة الإثني عشر، ص166- پس وقتی گفته میشود: فرزندان علی و فاطمه (علیهما السلام)، به این اعتبار است که این ستارگان از نسل آن دو بزرگوار میباشند (فاطمی)
عَهِدَ إلىَّ: أي أوصى. و منه قول اللَّه جلّ و عزّ: أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَنِي آدَمَ: يعني الوصيّة. قال: و العَهد: الأمان... من العهد أيضاً اليمين... من العهد أيضاً أن تَعهد الرجلَ على حالٍ أو في مكان... (تهذيب اللغة)
قَالَ فَقُلْتُ لَهُ عِظْنِي يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ قَالَ نَعَمْ اسْتَعِدَّ لِسَفَرِكَ وَ حَصِّلْ زَادَكَ قَبْلَ حُلُولِ أَجَلِكَ وَ اعْلَمْ أَنَّكَ تَطْلُبُ الدُّنْيَا وَ الْمَوْتُ يَطْلُبُكَ وَ لَا تَحْمِلْ هَمَّ يَوْمِكَ الَّذِي لَمْ يَأْتِ عَلَى يَوْمِكَ الَّذِي أَنْتَ فِيهِ وَ اعْلَمْ أَنَّكَ لَا تَكْسِبُ مِنَ الْمَالِ شَيْئاً فَوْقَ قُوتِكَ إِلَّا كُنْتَ فِيهِ خَازِناً لِغَيْرِكَ وَ اعْلَمْ أَنَّ فِي حَلَالِهَا حِسَابٌ وَ فِي حَرَامِهَا عِقَابٌ وَ فِي الشُّبُهَاتِ عِتَابٌ فَأَنْزِلِ الدُّنْيَا بِمَنْزِلَةِ الْمَيْتَةِ خُذْ مِنْهَا مَا يَكْفِيكَ فَإِنْ كَانَ ذَلِكَ حَلَالًا كُنْتَ قَدْ زَهِدْتَ فِيهَا وَ إِنْ كَانَ حَرَاماً لَمْ يَكُنْ فِيهِ وِزْرٌ فَأَخَذْتَ كَمَا أَخَذْتَ مِنَ الْمَيْتَةِ وَ إِنْ كَانَالْعِتَابُ فَإِنَّ الْعِتَابَ يَسِيرٌ وَ اعْمَلْ لِدُنْيَاكَ كَأَنَّكَ تَعِيشُ أَبَداً وَ اعْمَلْ لآِخِرَتِكَ كَأَنَّكَ تَمُوتُ غَداً وَ إِذَا أَرَدْتَ عِزّاً بِلَا عَشِيرَةٍ وَ هَيْبَةً بِلَا سُلْطَانٍ فَاخْرُجْ مِنْ ذُلِّ مَعْصِيَةِ اللَّهِ إِلَى عِزِّ طَاعَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ إِذَا نَازَعَتْكَ إِلَى صُحْبَةِ الرِّجَالِ حَاجَةٌ فَاصْحَبْ مَنْ إِذَا صَحِبْتَهُ زَانَكَ وَ إِذَا خَدَمْتَهُ صَانَكَ وَ إِذَا أَرَدْتَ مِنْهُ مَعُونَةً أَعَانَكَ وَ إِنْ قُلْتَ صَدَّقَ قَوْلَكَ وَ إِنْ صُلْتَ شَدَّ صَوْلَكَ وَ إِنْ مَدَدْتَ يَدَكَ بِفَضْلٍ مَدَّهَا وَ إِنْ بَدَتْ عَنْكَ ثُلْمَةٌ سَدَّهَا وَ إِنْ رَأَى مِنْكَ حَسَنَةً عَدَّهَا وَ إِنْ سَأَلْتَهُ أَعْطَاكَ وَ إِنْ سَكَتَّ عَنْهُ ابْتَدَأَكَ وَ إِنْ
نَزَلَتْ إِحْدَى الْمُلِمَّاتِ بِهِ سَاءَك مَنْ لَا تَأْتِيكَ مِنْهُ الْبَوَائِقُ وَ لَا يَخْتَلِفُ عَلَيْكَ مِنْهُ الطَّرَائِقُ وَ لَا يَخْذُلُكَ عِنْدَ الْحَقَائِقِ وَ إِنْ تَنَازَعْتُمَا مُنْقَسِماً آثَرَكَ.(1)
به او عرض کردم: موعظهام نما یا بن رسول الله! فرمود: آری، برای مسافر شدن آمادگی داشته باش و پیش از اینکه مرگت فرا رسد، رهتوشهات را فراهم نما. این را بدان که تو در جستجوی دنیایی و مرگ در جستجوی تو! در روزی که در آن به سر میبری، بار غم روز نیامده را بر مدار! این را بدان که چیزی بیش از روزیات را نمیتوانی به دست بیاوری، مگر اینکه انباردار دیگری باشی. بدانکه در حلال مال دنیا حساب است، در حرام آن عقاب و در شبهات آن سرزنش. دنیا را مانند مرداری بپندار و به اندازه کفایت از آن بهره بردار. زیرا اگر حلال بود، در آن زهد ورزیدی، اگر حرام بود، گناهی مرتکب نشدی. پس از آن به قدری برخوردار شو که در ضرورت از لاشه به زمین افتاده. در این صورت، اگر مورد سرزنش قرار بگیری، اندک خواهد بود. برای دنیایت چنان تلاش کن که گویا همواره زنده میمانی و برای آخرتت چنان آماده باش که انگار فردا میمیری. اگر عزتی بدون عشیره میخواهی، اگر هیبتی بدون قدرت میخواهی، از ذلت معصیت الهی در پناه عزت او درآی و اگر مشتاق همنشینی کسانی گشتی، با کسی همنشینی نما که هنگامی با او هستی، آرایهات باشد، وقتی خدمتش نمایی، سپاسگزارت، وقتی از او یاری بخواهی، یاریات کند، اگر بگویی، سخنت را تصدیق کند، اگر حمله بری، بر استقامتت بیفزاید، اگر دستی برای احسان به سویش دراز نمایی، دستش را دراز نماید، اگر شکستی در تو بیفتد، التیام بخشد، اگر خوبیای از تو ببیند، به شمار آورد، اگر از او چیزی بخواهی، عطایت نماید، اگر تو ساکت باشی، او سر صحبت بگشاید و اگر سختیهایی بر او فرود آید، تو را بد حال کند. این دوست باید کسی باشد که
1) . كفاية الأثر في النص على الأئمة الإثني عشر، ص226، بحار الأنوار، ج44، ص138
شرارتهایی از او به تو نرسد، مسیر دین و دنیایش از تو جدا نباشد، در برخورد با واقعیتها تنهایت نگذارد و اگر در چیزی اختلاف پیدا نمایید، تو را برخودش مقدم بدارد.
هَمَّ: نگرانی، غم (المعجم البسیط)خَازِن لِغَيْرِكَ: حافظ مال دیگری (فاطمی)./ خزن: جمع کرد، پس انداز کرد، انباشت (المعجم البسیط)
وِزْرٌ: گناه سنگین، بار سنگین (المعجم البسیط)
الْعِتَابُ: گله کردن، ملامت کردن (المعجم البسیط)
هَيْبَةً: الهَيْبَةُ: الإِجلالُ، و المَخَافَة (تاج العروس)./ الهَيبة و المَهابة: المخافة و الحَذر و الإجلال (الإفصاح)
نازع: نزاع، اگرچه در فارسی به معنای درگیری میآید اما در اصل لغت به معنای کندن و مشتاق بودن است: نَزَعْتُ الشيء من مكانه أَنْزِعْهُ نَزْعاً: قَلَعْتُهُ... و نَزَعَ فلان إلى أهله يَنْزِعُ نِزاعاً، أى اشتاق –ر.ک. الصحاح- در این جا، مشتاق بودن، برگردان مناسب است (فاطمی)
صَانَ: حفظ کرد، نگهداری کرد (المعجم البسیط)
صُلْتَ: صولة: حمله، جهیدن، قدرت (المعجم البسیط)
ثُلْمَةٌ: و الثُّلْمة: الخَلَل في الحائط و غيره. و الثُّلْمة: فُرْجة الجُرْف المكسور (لسان اللسان)
الْمُلِمَّاتِ: الشدائد: و منه الْحَدِيثُ الْقُدْسِيُ يَا مُوسَى اتَّخِذْنِي حِصْناً لِلْمُلِمَّات (مجمع البحرين)
سَاءَك: ساءَه يَسوءُه سُوءاً بالضم و سَوْءاً بالفتح (تاج العروس)
الْبَوَائِقُ: الشّرُورِ. و فلانٌ يعملُ البَوَائِقَ و هي عِظامُ الذّنُوبِ (أساس البلاغة)./ بوائقُه غَوائلُه و شرُّه أو ظُلْمه و غَشَمُه (لسان العرب)
الطَّرَائِقُ: جمع طريقه چنانكه طرق جمع طريق ميباشد و آن دو بار در قرآن آمده است... الميزان طرائق را جمع طريقه و آن را بمعنى راه گرفته (قاموس قرآن)./ در اینجا اگر "طرائق" را به معنای راه بگیریم، مناسبتر است (فاطمی)
هنگامی که امام حسن (علیه السلام) با معاویه، پسر ابو سفیان صلح نمود، عدهای از مردم بر او وارد شدند و برخی از آنان او را به خاطر بیعتش ملامت نمودند. امام فرمود: افسوس بر شما که از حکمت آنچه من انجام دادم، اطلاع ندارید. به خداوند سوگند! آنچه که من برای شیعیانم انجام دادم، بهتر است از تمام روزهایی که آفتاب بر آنان طلوع و غروب نماید. آیا نمیدانید که من امام و واجب الطاعه شما و یکی از سرور جوانان اهل بهشت به تصریح رسول خداوند هستم؟ آنان عرض نمودند: آری درست است. فرمود: آیا نمیدانید که خضر وقتی کشتی را سوراخ کرد، دیوار باغ را از نو ساخت و کودک را به قتل رساند، آن اعمال خشم موسی بن عمران (علیه السلام) را بر انگیخت زیرا که وجه حکمت را نمیدانست، در حالی که کار او پیش خداوند حکیمانه و درست بود؟ آیا
1) .بحار الأنوار، ج44، ص19، كفاية الأثر في النص على الأئمة الإثني عشر، ص225
نمیدانید که هیچ یک از ما نیست، مگر اینکه بر گردنش بیعت یکی از طاغیان زمانش قرار دارد؟ البته به جز قائمی که پشت سرش روح الله؛ عیسی بن مریم (علیه السلام) نماز میگذارد. خداوند عزّ و جلّ ولادت او را مخفی نگه میدارد و خودش را در پرده غیبت میبرد تا برای هیچکس بر گردن او بیعتی نباشد.
وَيْحَكُمْ: ویح: واژهای است برای بیان اظهار رنج و دلسوزی برای دیگران یا برای مدح و تعجب، وای. ویل: وای، دعایی است، برای نازل شدن شر و بلا (المعجم البسیط)./ وَيْحٌ: كلمة رحمةً. و ويلٌ كلمة عذابٍ (الصحاح)./ در فارسی، کلمه "وای" را هم در برابر "ویح"، به کار میبریم و هم در برابر "ویل". در حالی که در عربی، کاربرد این دو واژه کاملا فرق میکند (فاطمی)
خَرَقَ: پاره پاره کرد، شکافت، نقض کرد (المعجم البسیط)
بَايَعْتُكَ يَا مُعَاوِيَةُ وَ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ هَارُونَ فِي سَعَةٍ حِينَ اسْتَضْعَفُوهُ وَ كَادُوا يَقْتُلُونَهُ وَ لَمْ يَجِدْ عَلَيْهِمْ أَعْوَاناً وَ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ النَّبِيَّ (صلی الله علیه و آله و سلم) فِي سَعَةٍ حِينَ فَرَّ مِنْ قَوْمِهِ لِمَا لَمْ يَجِدْ أَعْوَاناً عَلَيْهِمْ وَ كَذَلِكَ أَنَا وَ أَبِي فِي سَعَةٍ مِنَ اللَّهِ حِينَ تَرَكَتْنَا الْأُمَّةُ وَ بَايَعَتْ غَيْرَنَا وَ لَمْ نَجِدْ أَعْوَاناً وَ إِنَّمَا هِيَ السُّنَنُ وَ الْأَمْثَالُ يَتْبَعُ بَعْضُهَا بَعْضاً أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّكُمْ لَوِ الْتَمَسْتُمْ فِيمَا بَيْنَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ لَمْ تَجِدُوا رَجُلًا مِنْ وُلْدِ نَبِيٍّ غَيْرِي وَ غَيْرَ أَخِي.(1)
در مجلسی که معاویه نیز در آنجا بود، امام حسن (علیه السلام) بر فراز منبر نشست. حمد و ثنای الهی را به جا آورد. سپس فرمود: آی مردم! معاویه خیال میکند که من اهلیت خلافت را در او دیدم و خودم را شایسته نمیبینم و این البته دروغی است که از معاویه سر میزند! من در کتاب الهی و در زبان پیامبر الهی، سزاوارترین کس به مردمم! به خداوند سوگند! اگر مردم با من بیعت میکردند و از من اطاعت مینمودند، آسمان بارانش را به آنها میداد و زمین برکاتش را و تو آی معاویه دندان طمع تیز نمیکردی! رسول خداوند فرمود: هیچ جامعهای نیست که زمام امور آن را مردی به دست بگیرد، در حالی که کسی داناتر از او وجود داشته باشد، مگر این که آن جامعه همواره رو به پستی میرود تا آنجا که پیش گوسالگان پیشانی ذلت بر خاک میسایند. بنی اسرائیل، آنگاه معتکف دیر گوساله گشتند، که هارون را رها کردند و میدانستند هارون خلیفه موسی است. امت اسلامی، علی (علیه السلام) را تنها گذاشتند، در حالی که شنیده بودند که رسول خدا، در رابطه با او میفرمود: تو پیش من همه جایگاه هارون با موسی را داری، به جز مقام نبوت، زیرا من خاتم پیامبرانم. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) از دست قومش آوارگی را برگزید، در حالی که آنها را به راه الهی دعوت میفرمود، تا
1) . الإحتجاج على أهل اللجاج، ج2، ص288
آنجا که به غار پناهنده شد. اگر در برابر آنها یاورانی پیدا میکرد، هجرت را بر نمیگزید و اگر من یاوری مییابیدم، به معاویه بیعت نمیکردم. خداوند، هارون را معذور داشت، وقتی قومش او را به استضعاف کشاند و قصد کشتنش نمودند و یاورانی علیه آنان پیدا نکرد. خداوند، پیامبرش را معذور داشت، هنگامی که از دست قومش مهاجر شد و یاورانی علیه آنان پیدا نکرد. همینطور، من و پدرم پیش خداوند معذوریم، هنگامی که امت ما را رها نمودند و دست بیعت در دست غیر ما گذاشتند و ما یاورانی پیدا نکردیم. آری، این سنتها و مانند آنان پیدرپی هم هستند. آی مردم! اگر در شرق و غرب عالم به جستجو بیفتید، کسی را غیر از من و برادرم، از فرزندان پیامبر نمییابید!
قَطْرَهَا: القَطْرُ: المطرُ (الصحاح)
سَفَالًا: السَّفْلُ بالفتح: نقيض العلو (مجمع البحرين)
وَ كَذَلِكَ أَنَا وَ أَبِي فِي سَعَةٍ مِنَ اللَّهِ حِينَ تَرَكَتْنَا الْأُمَّةُ وَ بَايَعَتْ غَيْرَنَا وَ لَمْ نَجِدْ أَعْوَاناً وَ إِنَّمَا هِيَ السُّنَنُ وَ الْأَمْثَالُ يَتْبَعُ بَعْضُهَا بَعْضاً: یکی از مترجمین این فراز را اینگونه ترجمه کرده است: "چون امّت بيرويّت مرا و پدرم أمير المؤمنين على عليه السّلام و التّحيّة را گذاشتند ما نيز در سعت تنگى مانديم زيرا كه أعوان و أنصار بلكه هيچ كسى معين و مددكار ما نشد مع هذا بيعت بهر أحدى نموده در پى دفع و آزار ما شدند و الحال در ميان شما رجال اين سنّت مبتدعه أمر لازم الامتثال گرديد كه بعضى در آن خلاف و اضلال بتوسّط دواعى نفس و آمال تابع بعضى ديگر از جهّال ميگردند و أصلا از آن فساد و ضلال بر نميگردند.(1)
ما از این شارح و مترجم، از اینکه به قول ابن مالک: "وهو بسبق حائزا تفضیلا..." است سپاسگذاریم اما متاسفانه، چنین ترجمهها باعث شده است که کسی در فارسی، رغبت خواندن چنین احادیث زیبا را نداشته باشد. گذشته از این شاید، با خودشان فکر کنند که این امام محبوب یعنی آقا امام حسن علیه السلام، حرف زدن معمولی را نیز بلد نبوده! چه قدر از این لحاظ دلم خون است!... (فاطمی)
1) . ر.ک. الإحتجاج على أهل اللجاج للطبرسي، ترجمه و شرح غفارى، ج3، ص92
روزی به معاویه گفته شد: اگر به حسن بن علی بن ابیطالب [علیهما السلام] اجازه سخنرانی بدهی تا بالای منبر برود و برای مردم نقطه ضعفش آشکار گردد... معاویه او را فراخواند و گفت: بالای منبر بروید و ما را موعظه بفرمایید! پس بالای منبر رفت و بعد از حمد و ثنای الهی فرمود: آی مردم! هرکه مرا میشناسد که میشناسد و هرکه مرا نمیشناسد، من حسن بن علی بن ابی طالب و فرزند سرور بانوان، فاطمه دختر فرستاده خداوند هستم! من پسر بهترین مخلوقات خداوندم! من فرزند پیامبر الهی هستم! من صاحب فضایل کراماتم! من دارای دلایل و معجزاتم! من پسر امیر المؤمنینم! من دور شده از حقم هستم! من و برادرم حسین، جوانان اهل بهشت هستیم! من پسر
1) . بحار الأنوار، ج43، ص331
رکن و مقامم! من پسر مکه و منایم! من پسر مشعر الحرام و عرفاتم!... معاویه به او گفت: این سخن را به زمان دیگر بگذار و مقداری از کیفیت رسیدن خرما به ما بگو! فرمود: نسیم بارورش میکند، حرارت موجب رسیدگی آن میشود و سرما به گوارایی میرساند و آنگاه سخنش را از سر گرفت و فرمود: من امام خلق خداوندم و پسر محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) رسول خداوندم! پس معاویه ترسید که سخنش موجب بیداری مردم گردد و گفت: آی ابا محمد فرود آی! امروز کفایت است و آقا از منبر پایین آمد.
اعمش از سالم بن جعد و او از مردی از شیعیان نقل کرده است که میگوید: خدمت امام حسن (علیه السلام) رفتم و عرض کردم: پسر رسول خداوند! گردنهای ما را به ذلت کشاندی و ما طایفه شیعیان را برده قرار دادی. کسی با تو نماند. فرمود: برای چه؟ عرض کردم: به خاطر تسلیم کردن تو امر خلافت را به این طاغوت. فرمود: به خداوند سوگند، خلافت را به او واگذار نمیکردم، اگر یاورانی مییافتم. اگر یارانی مییابیدم، شب و روزم صرف پیکار با او میشد تا
1) . الإحتجاج على أهل اللجاج، ج2، ص291
خالق هستی بین من و او داوری میکرد! من اهل کوفه را میشناسم و آزمایششان نمودم، فاسدان آنان صلاحیت با من بودن را ندارند. آنان وفادار نیستند و تعهد در گفتار و کردارشان دیده نمیشود. آنان دچار اختلافند. به ما میگویند: قلبهاشان با ما است، در حالی که شمشیرهاشان علیه ما از غلاف بیرون برآمدهاند!
مَا سَلَّمْتُ الْأَمْرَ إِلَيْهِ إِلَّا أَنِّي لَمْ أَجِدْ أَنْصَاراً: ساختاری است که اولینبار با آن برخورد میکنم و هنوز به جایی نرسیدهام (فاطمی)
ذِمَّةَ: عهد، امان، ضمانت. اهل الذمة: یهود و نصاری که در بلاد اسلام به سر میبرند (المعجم البسیط)
مَشْهُورَةٌ: شهر: از غلاف بیرون کشید –شمشیر...-، آشنا ساخت (المعجم البسیط)
پسر آدم! اگر از حرامهای الهی دوری نمودی، عابد خواهی بود. اگر به آنچه خداوند قسمت نموده راضی باشی، ثروتمند خواهی بود. اگر با همسایهات خوشرفتاری نمودی، مسلمان خواهی بود. اگر با مردم به گونه همنشینی نمودی
1) . بحارالأنوار، ج 75، ص 112
که دوست داری با تو همانگونه باشند، عادل خواهی بود. پیش از شما کسانی بودند که بسیار میاندوختند، بناهای استوار میساختند و آرزوهای دور و درازی داشتند اماجمعشان پراکنده شد، عملشان سراب و خانههاشان قبرستان! پسر آدم! هنگامی که از مادر به دنیا آمدی، همواره در پی نابودی عمرت به سر بردهای! پس از آنچه در اختیار داری، برای آنچه در پیش است، پس انداز نما! زیرا که مؤمن رهتوشه فراهم میکند و کافر سر در آخور لذت پرستی فرو میبرد. بعد از این بیان، همواره این آیه را به عنوان موعظه تلاوت میفرمود: "زاد و توشه فراهم نمایید! بهترین رهتوشه تقوا است."
بَوَاراً: بَارَ: إِذا هلك، بَوَاراً، قال اللَّه تعالى: وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ. بَارَ الشيء بَوَاراً: إِذا كسد، قال اللَّه تعالى: تِجارَةً لَنْ تَبُورَ (شمس العلوم)./ الْبَوَارُ: فرط الكساد، و لمّا كان فرط الكساد يؤدّي إلى الفساد كما قيل: كسد حتى فسد، عبّر بالبوار عن الهلاك (مفردات ألفاظ القرآن)
وَ اللَّهِ لَا يُحِبُّنَا عَبْدٌ أَبَداً وَ لَوْ كَانَ أَسِيراً فِي الدَّيْلَمِ إِلَّا نَفَعَهُ حُبُّنَا وَ إِنَّ حُبَّنَا لَيُسَاقِطُ الذُّنُوبَ مِنْ بَنِي آدَمَ كَمَا يُسَاقِطُ الرِّيحُ الْوَرَقَ مِنَ الشَّجَرِ.(1)
مردی از اصحاب امام حسن (علیه السلام) که به نام سفیان بن لیلی یاد میشد، خدمت مولا رسید. این در حالی بود که آقا در حیاط منزل از جامه یا عمامهاش تکیهگاهی درست کرده بود. پس به امام اینگونه سلام داد: سلام بر تو ای خوارکننده مؤمنان! امام فرمود: فرود آی و شتاب مکن! پس مرد از شترش پایین آمد و زانوان آن را بست و خودش را نزد آقا رساند. امام فرمود: چند لحظه پیش، چه گفتی؟ عرض کرد: گفتم: سلام بر تو ای خوارکننده مؤمنان! امام فرمود: به چه دلیل این حرف را میگویی؟ عرض کرد: در پی سامان بخشیدن به کار این امت برآمدی اما مسؤلیت آن را از گردن برداشتی و به گردن این طاغوت انداختی تا به غیر آنچه خداوند نازل نموده، حکم نماید. امام به او فرمود: از علت این کار با خبرت خواهم نمود. فرمود: از پدرم شنیدم که میفرمود: رسول خداوند میفرمود: شب و روز سپری نمیشود، مگر اینکه سرپرستی این امت را مردی گلو گشاد، سینه فراخ، کسی که بسیار میخورد و سیر نمیشود، به عهده بگیرد و آن کس معاویه است. ما در چنین زمانی به سر میبریم. امام ادامه داده فرمود: چه چیز باعث شد که اینجا بیایی؟ عرض کرد: دوستی شما. خداوند فرموده. خداوند فرموده. امام فرمود: به خداوند سوگند! ما را بندهای هرچند اسیر دیلم باشد، دوست نمیدارد، مگر اینکه این دوستی به او نفع میرساند و دوستی ما گناهان را از بنی آدم چنان فرو میریزد که باد برگ را از درختان!
مُحْتَبٍ: أي كان محتبيا: جمع بين ظهره و ساقيه بيديه أو بازاره (بحار الأنوار)./ احْتَبَى الرجل، إذا جمع ظهره و ساقيه بعمامته (الصحاح)./ احْتَبَى: هر دو ساق پاى خود را با عمامه يا دستار به
1) . بحار الأنوار، ج44، ص23
پشت خود بست، احْتَبَى بالثّوب: جامه را بر خود پيچيد (فرهنگ ابجدي)./ از این عبارات بر میآید که "احتبی" یک نوع نشستن مخصوص است. مخصوصا برای آدمهایی که بیتکلفند و نمیخواهند در هر مکانی از پشتی و وسایل اینگونه استفاده نمایند. راوی میخواهد با جزئیات مطلب را نقل کند (فاطمی)
فِنَاءِ: حیاط منزل، میدان (المعجم البسیط)
عَقَلَ:با طناب بست، درک کرد (المعجم البسیط)
عَمَدْتَ: قصد کرد، متوسل شد (المعجم البسیط)
الْبُلْعُومِ: البُلعُوم: مرى (فرهنگ ابجدی)./ البُلْعُوم: گلو که مجرای غذا است (ترجمه المنجد)./ واسع البلعوم: گلو گشاد (فاطمی)رَحْبُ الصَّدْرِ: اي واسع الصدر (بحار الأنوار)
آن روزها که گاهی سعادت نصیب میشد، در رابطه معصومین (علیهم السلام) با مردم سخن بگویم، چیزی که برایم مشکل بود، اینکه در رابطه با امام حسن (علیه السلام) نمیتوانستم مطلبی آماده کنم. زیرا پیدا کردن کلمات او برایم دشوار بود. فکر میکردم: شاید اثر نقلی از این بزرگوار آنچنان که باید برجای نمانده است. حالا که میبینم، سخنان فراوانی از او به یادگار مانده است اما مانند خودش در زاویههای غربت به سر میبرند. اگر اولین احتجاج امام حسن (علیه السلام) را در کتاب "احتجاج طبرسی" برای مردم بازگو نماییم، دارای دنیای از مطالب و اطلاعات است اما افسوس که چنین مطالبی کمتر بازگو میشوند و بسیاری مانند گذشته من فکر میکنند. من تمام آن مطالب را نمیتوانم در اینجا بیاورم. زیرا بنای این حقیر در این کتاب بر اختصار است. پس فرازهای بسیار کوچک از اولین احتجاج امام حسن (علیه السلام) را انتخاب نمودم و از این مطالب به دست میآید، بر خلاف ذهنیتهایی که داریم، امام حسن (علیه السلام) مجاهد مردی
باشکوهی بوده است. اگر فرصتی پیش میآمد، حق را به بهترین وجه بیان میکرد و در این زمینه از هیچ کس، جز خداوند تبارک و تعالی هراسی بر دل راه نمیداد.
در احتجاج مطلب از جایی آغاز میشود که روزی معاویه، با چند کس از یاران صمیمیاش نشسته بود و هوای دست انداختن امام حسن (علیه السلام) بر سرشان میزند. از اول روایت بر میآید که علاوه بر افراد مورد نظر، کسان زیادی در آن مجلس حضور داشتهاند. در این مجلس، پنج نفر از یاران معاویه، آغاز سخن نمودند و نسبت به مولا علی و امام حسن (علیهما السلام) بیاحترامیهای فراوان نمودند. من تنها اول ماجرا را آوردم و گزییده پاسخ امام حسن (علیه السلام) را به تکتک آنها اما از ترجمه هتاکیهای آنان نسبت به امیر المؤمنین علی (علیه السلام) خود داری نمودم. زیرا نه این دل یاری میکند که هتاکیهای بنی امیه را بازگو نماید و نه این مختصر اجازه ميدهد.
از این پاسخهای گذرای امام، به دو مطلب مهم میرسیم: 1- سکوت نکردن امام معصوم، در برابر کتمان حق. 2- افشاگری ماندگار مولا، نسبت به کسانی که به نام اسلام بر مردم حکومت میکردند. باید این افشاگریها صورت میگرفت. این افشاگریها بسیار حیاتی و سرنوشت ساز است. مخصوصا برای پویندگان راه حقیقت و آنان که در راه خداوند سختترین اعمال را انجام میدهند اما متاسفانه بازهم به معاویهها احترام میگذارند.
عُثْمَانَ بْنِ عَفَّانَ وَ عَمْرُو بْنُ الْعَاصِ وَ عُتْبَةُ بْنُ أَبِي سُفْيَانَ وَ الْوَلِيدُ بْنُ عُقْبَةَ بْنِ أَبِي مُعَيْطٍ وَ الْمُغِيرَةُ بْنُ أَبِي شُعْبَةَ وَ قَدْ تَوَاطَئُوا عَلَى أَمْرٍ وَاحِدٍ...(1)
از شعبی، ابی مخنف و یزید بن ابی حبیب مصری روایت شده است که آنها گفتند: در اسلام روزی پر مشاجرهتر، پر هیاهوتر، بلندبلند صحبت کردنتر و گفتن سخنان مبالغه آمیزتر از روزی نبود که پیش معاویه بن ابی سفیان، عمرو بن عثمان بن عفان، عمرو بن عاص، عتبه بن ابی سفیان، ولید بن عقبه بن ابی معط و مغیره بن ابی شعبه جمع شدند و بر یک امر توافق نمودند.
مُشَاجَرَةِ: شاجَرَ فُلانٌ فلاناً مُشَاجَرَةً: نازَعَه و خاصَمَه (تاج العروس)./ و سمِّيت مشاجرةً لتداخُلِ كلامِهم بعضِه فى بعض (معجم مقاييس اللغه)
ضَجِيجاً: سروصدا، هیاهو، داد و فریاد (المعجم البسیط)
تَوَاطَئُوا: تَوَاطَأ: توافق کرد، توطیئه کرد (المعجم البسیط)
فَتَكَلَّمَ أَبُو مُحَمَّدٍ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ (علیه السلام) فَقَالَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي هَدَى أَوَّلَكُمْ بِأَوَّلِنَا وَ آخِرَكُمْ بِآخِرِنَا وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى جَدِّي مُحَمَّدٍ النَّبِيِّ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ اسْمَعُوا مِنِّي مَقَالَتِي وَ أَعِيرُونِي فَهْمَكُمْ وَ بِكَ أَبْدَأُ يَا مُعَاوِيَةُ إِنَّهُ لَعَمْرُ اللَّهِ يَا أَزْرَقُ مَا شَتَمَنِي غَيْرُكَ وَ مَا هَؤُلَاءِ شَتَمُونِي وَ لَا سَبَّنِي غَيْرُكَ وَ مَا هَؤُلَاءِ سَبُّونِي وَ لَكِنْ شَتَمْتَنِي وَ سَبَبْتَنِي فُحْشاً مِنْكَ وَ سُوءَ رَأْيٍ وَ بَغْياً وَ عُدْوَاناً وَ حَسَداً عَلَيْنَا وَ عَدَاوَةً لِمُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم) قَدِيماً وَ حَدِيثاً وَ إِنَّهُ وَ اللَّهِ لَوْ كُنْتُ أَنَا وَ هَؤُلَاءِ يَا أَزْرَقُ مُشَاوِرِينَ فِي مَسْجِدِ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) وَ حَوْلَنَا الْمُهَاجِرُونَ وَ الْأَنْصَارُ مَا قَدَرُوا أَنْ يَتَكَلَّمُوا بِهِ وَ لَا اسْتَقْبَلُونِي بِمَا اسْتَقْبَلُونِي بِهِ.
سپس ابو محمد، حسن بن علی [علیهما السلام] آغاز سخن نموده فرمود: "خداوندی را ستایش میگویم که اول شما را به اول ما و آخر شما را به آخر ما هدایت نمود و درود و سلام خداوند بر جدم محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) نبی اکرم و اهلبیتش
1) . الإحتجاج على أهل اللجاج، ج1، ص269
باد! حالا سخن من را بشنوید و فهمتان را به من عاریه بدهید! معاویه! اول از تو شروع میکنم. به بقای ذات الهی سوگند، آی چشم ازرق! کسی غیر از تو ناسزایم نگفت، این ناسزا از جانب اینان نبود، غیر از تو کسی ناسزایم نگفت، اینان دشنامم ندادند اما تو ناسزایم گفتی و دشنامم دادی! به خاطر زیاده طلبی و زشت کاریات، به خاطر ظلم و تجاوز و حسدی که نسبت به ما داری و دشمنیای که با محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) از گذشته و حال داشته بودی! قسم به خداوند! اگر من و اینان -آی چشم ازرق!- در مسجد رسول خداوند بودیم و اطراف ما مهاجر و انصار میبودند، جرأت اینکه اینگونه تکلم کنند و اینگونه از من استقبال کنند، نداشتند!
أَزْرَقُ: الزُّرْقَةُ: بعض الألوان بين البياض و السواد... و قوله تعالى: زُرْقاً يَتَخافَتُونَ، أي: عميا عيونهم لا نور لها (مفردات ألفاظ القرآن)./ قوله تعالى وَ نَحْشُرُ الْمُجْرِمِينَ يَوْمَئِذٍ زُرْقاً، المراد بِالزُّرْقِ: العمى. و قيل العطاش يظهر في عيونهم كالزرقة... ثم إن الزُّرْقَةَ أبغض شيء من ألوان العيون عند العرب. و العين إذا ذهب نورها ازْرَقَّتْ. و يقال رجل أَزْرَقُ العين و امرأة زَرْقَاءُ العين (مجمع البحرين)./ چنانکه میبینید و با توجه به "مفردات" و "مجمع البحرین" "ازرق"ی که مولا اراده نموده است، همان کبود بینور نفرت آور است و بعید نیست که مولا با استفاده از این واژه، سرنوشت فردای معاویه را نیز مشخص نموده باشد. برای آندسته از کسانی که با عربی زیاد سروکار ندارند، قسمتی از "مجمع البحرین" را ترجمه میکنم: "مراد به ازرق، کوری است. گفته شده که در چشم تشنگان کبودی پیدا میشود... چشم کبود، نفرت آورترین رنگ پیش عربها است و هنگامی که نور چشم گرفته شود، کبود میگردد و گفته میشود: مرد کبود چشم و زن کبود چشم." البته امروزه برخی از فرهنگها، ازرق را آبی معنا میکنند که این معنا، در چنبن مواردی صدق نمیکند. زیرا آبی، رنگ آسمانی است و در حقیقت دارای نور ویژه میباشد اما رنگ چشمی اینگونه، حکایت از یک نوع بیماری دارد (فاطمی)
لَعَمْرُ اللَّهِ: أحلف ببقاء اللَّهِ و دَوامِه. و اللام لتوكيد الابتداء، و الخبر محذوف، و التقدير لَعَمْرُ اللَّهِ قَسَمِى و لَعَمْرُ اللَّه ما أقسم به... و معنى لَعَمْرُ اللَّهِ و عَمْرَ اللَّهِ: أحلف ببقاء اللَّهِ و دَوامِه (الصحاح)
شَتَمَنِي: شتم: سبّ و لعن کردن، ناسزا گفتن (المعجم البسیط)
هَؤُلَاءِ: جمع اسم اشاره قریب، برای مذکر و مؤنث است: هذا، هذان، هؤلاء. هذه، هاتان، هؤلاء (فاطمی)
فُحْشاً: اصل فحش، به معنای کار قبیح و زشت است. گاهی به معنای زیاده طلبی هم میآید. در اینجا هردو معنا قابل تصور است (فاطمی)
مُشَاوِرِينَ: اصل مشورت به معنای نظر خواهی است. ظاهرا اینجا همصحبت شدن مراد باشد (فاطمی)
فَاسْمَعُوا مِنِّي أَيُّهَا الْمَلَأُ الْمُجْتَمِعُونَ الْمُتَعَاوِنُونَ عَلَيَّ وَ لَا تَكْتُمُوا حَقّاً عَلِمْتُمُوهُ وَ لَا تُصَدِّقُوا بِبَاطِلٍ إِنْ نَطَقْتُ بِهِ وَ سَأَبْدَأُ بِكَ يَا مُعَاوِيَةُ وَ لَا أَقُولُ فِيكَ إِلَّا دُونَ مَا فِيكَ أَنْشُدُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّ الرَّجُلَ الَّذِي شَتَمْتُمُوهُ صَلَّى الْقِبْلَتَيْنِ كِلْتَيْهِمَا وَ أَنْتَ تَرَاهُمَا جَمِيعاً وَ أَنْتَ فِي ضَلَالَةٍ تَعْبُدُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى وَ بَايَعَ الْبَيْعَتَيْنِ كِلْتَيْهِمَا بَيْعَةَ الرِّضْوَانِ وَ بَيْعَةَ الْفَتْحِ وَ أَنْتَ يَا مُعَاوِيَةُ بِالْأُولَى كَافِرٌ وَ بِالْأُخْرَى نَاكِثٌ... هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّمَا أَقُولُ حَقّاً إِنَّهُ لَقِيَكُمْ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) يَوْمَ بَدْرٍ وَ مَعَهُ رَايَةُ النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله و سلم) وَ الْمُؤْمِنِينَ وَ مَعَكَ يَا مُعَاوِيَةُ رَايَةُ الْمُشْرِكِينَ وَ أَنْتَ تَعْبُدُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى وَ تَرَى حَرْبَ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) فَرْضاً وَاجِباً وَ لَقِيَكُمْ يَوْمَ أُحُدٍ وَ مَعَهُ رَايَةُ النَّبِيِّ وَ مَعَكَ يَا مُعَاوِيَةُ رَايَةُ الْمُشْرِكِينَ وَ لَقِيَكُمْ يَوْمَ الْأَحْزَابِ وَ مَعَهُ رَايَةُ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) وَ مَعَكَ يَا مُعَاوِيَةُ رَايَةُ الْمُشْرِكِينَ...
پس از من بشنوید، آی جماعتی که در اینجا جمع شدهاید و علیه من دست توطئه به هم دادهاید! اگر به حق رسیدید، کتمان نکنید و اگر به باطل سخن گفتم، تصدیق منمایید. از تو آغاز میکنم، معاویه! در رابطه با تو کمتر از آنچه که در تو وجود دارد، میگویم. شما را به خداوند قسم میدهم! آیا به یاد
میآورید، مردی را که شما دشنامش دادید، به سمت دو قبله نماز خوانده است و تو–معاویه!- همه آن دو دوره را دیدهای و در گمراهی پرستش لات و عزّی بودی؟! آیا به یاد میآورید، مردی را که شما دشنام دادید، دستش را به سوی دو بیعت؛ بیعت رضوان و فتح دراز کرد و تو آی معاویه! در بیعت اول کافر بودی و در بیعت دوم، پیمان شکن هستی؟!.. آیا به یاد میآورید اینکه راست میگویم: مردی را که شما دشنام دادید، همراه رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم)، در روز بدر با شما روبهرو شد، در حالی که پرچم پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و مؤمنین در دست او بود و با تو آی معاویه! پرچم مشرکین بود و لات و عزّ را میپرستیدی و جنگ با رسول خداوند را (صلی الله علیه و آله و سلم) واجب عینی میدانستی؟ روز احد با شما روبهرو شد، در حالی که با او پرچم نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بود و با تو آی معاویه! پرچم مشرکین بود و در جنگ احزاب با شما روبهرو شد، در حالی که با او پرچم رسول خداوند بود و با تو آی معاویه پرچم مشرکین بود...
الْمَلَأُ: جماعت (المعجم البسیط)./ ملأ به معنای اشراف و بزرگان قوم هم میآید (فاطمی)
الْمُتَعَاوِنُونَ عَلَيَّ: معنای "علی" که گاهی بر ضرر میآید را در نظر داشته باشیم (فاطمی)
أَنْشُدُكُمْ بِاللَّهِ: نشد: قسم داد، درخواست کرد، پرسش کرد (المعجم البسیط)./ أَنْشُدُكُمْ بِاللَّهِ: شما را به خداوند قسم میدهم (فاطمی)
بَيْعَةَ الْفَتْح: منظور از "بَيْعَةَ الْفَتْح"، بیعت فتح مکه میباشد که حتی زنان مکه –با گذاشتن ظرف آبی- با پیامبر اکر م(صلی الله علیه و آله و سلم) بیعت نمودند. پس به طور مسلم، معاویه یکی از کسانی است که در آن بیعت عمومی شرکت کرد و نقض آن پیمان نمود (فاطمی)
هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) حَاصَرَ بَنِي قُرَيْظَةَ وَ بَنِي النَّضِيرِ ثُمَّ بَعَثَ عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِ وَ مَعَهُ رَايَةُ الْمُهَاجِرِينَ وَ سَعْدَ بْنَ مُعَاذٍ وَ مَعَهُ رَايَةُ الْأَنْصَارِ فَأَمَّا سَعْدُ بْنُ مُعَاذٍ فَخَرَجَ وَ حُمِلَ جَرِيحاً وَ أَمَّا عُمَرُ فَرَجَعَ هَارِباً وَ هُوَ يُجَبِّنُ أَصْحَابَهُ وَ يُجَبِّنُهُ أَصْحَابُهُ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) لَأُعْطِيَنَّ الرَّايَةَ غَداً رَجُلًا يُحِبُّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يُحِبُّهُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ كَرَّارٌ
غَيْرُ فَرَّارٍ... وَ أَعْطَاهُ الرَّايَةَ فَمَضَى وَ لَمْ يَثْنِ حَتَّى فَتَحَ اللَّهُ عَلَيْهِ بِمَنِّهِ وَ طَوْلِهِ وَ أَنْتَ يَوْمَئِذٍ بِمَكَّةَ عَدُوٌّ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ فَهَلْ يَسْتَوِي بَيْنَ رَجُلٍ نَصَحَ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ رَجُلٍ عَادَى اللَّهَ وَ رَسُولَهُ ثُمَّ أُقْسِمُ بِاللَّهِ مَا أَسْلَمَ قَلْبُكَ بَعْدُ وَ لَكِنَّ اللِّسَانَ خَالَفَ فَهُوَ يَتَكَلَّمُ بِمَا لَيْسَ فِي الْقَلْبِ...
آیا به یاد میآورید که رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) بنی قریضه و بنی نضیر را در محاصر در آورد. پس عمر بن خطاب را که با او پرچم مهاجرین بود و سعد بن معاذ را که با او پرچم انصار بود، در نبرد با آنان فرستاد. سعد بن معاذ اما از معرکه بیرون آمد، در حالی که مجروح حمل میشد و عمر در حالی که پا به فرار گذاشته بود، برگشت. او یارانش را میترساند و یارانش او را! پس رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: "فردا پرچم را به دست مردی میدهم که خداوند و فرستاده خداوند را دوست میدارد و خداوند و فرستاده خداوند او را دوست میدارد! پیاپی در قلب دشمن یورش میبرد و فرار را در ذهنش خطور نمیدهد!.. فردا پرچم را به دست علی (علیه السلام) داد. او به میدان رفت و پرچم را خم نکرد و خداوند با منت و فضلش، پیروزی را نصیب او نمود و تو آن روز در مکه دشمن خداوند و پیامبر او بودی! آیا بین مردی که برای خداوند و پیامبر او اندرز میدهد و مردی که دشمن خداوند و پیامبر او بود، مساوی است؟! و آنگاه به خداوند سوگند میخورم که هرگز قلب تو ایمان نیاورده است. آری، زبانت مخالف قلب تو است. زبانت به چیزی تکلم میکند که در قلبت وجود ندارد!...
رَايَةُ: پرچم (المعجم البسیط)
كَرَّارٌ: بسیار حمله کننده، تکرار کننده حمله (المعجم البسیط)
لَمْ يَثْنِ: ثنی: خم کرد، تا کرد منصرف ساخت (المعجم البسیط)
بِمَنِّهِ: منّة: منت، نیکی بخشش (المعجم البسیط)
طَوْلِهِ: الطَّوْلُ: القُدْرَةُ. و الفَضْلُ، إنَّه لَذُوْ طَوْلٍ يَتَطَوَّلُ عَلَيَّ بفَضْلِهِ (المحيط في اللغة)
هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) بَعَثَ إِلَيْكَ لِتَكْتُبَ لَهُ لِبَنِي خُزَيْمَةَ حِينَ أَصَابَهُمْ خَالِدُ بْنُ الْوَلِيدِ فَانْصَرَفَ إِلَيْهِ الرَّسُولُ فَقَالَ هُوَ يَأْكُلُ فَأَعَادَ الرَّسُولَ إِلَيْكَ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ كُلَّ ذَلِكَ يَنْصَرِفُ الرَّسُولُ إِلَيْهِ وَ يَقُولُ هُوَ يَأْكُلُ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ اللَّهُمَّ لَا تُشْبِعْ بَطْنَهُ فَهِيَ وَ اللَّهِ فِي نَهْمَتِكَ وَ أَكْلِكَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ... هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّمَا أَقُولُ حَقّاً إِنَّكَ يَا مُعَاوِيَةُ كُنْتَ تَسُوقُ بِأَبِيكَ عَلَى جَمَلٍ أَحْمَرَ يَقُودُهُ أَخُوكَ هَذَا الْقَاعِدُ وَ هَذَا يَوْمَ الْأَحْزَابِ فَلَعَنَ رَسُولُ اللَّهِ الْقَائِدَ وَ الرَّاكِبَ وَ السَّائِقَ فَكَانَ أَبُوكَ الرَّاكِبَ وَ أَنْتَ يَا أَزْرَقُ السَّائِقَ وَ أَخُوكَ هَذَا الْقَاعِدُ الْقَائِدَ... هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) لَعَنَ أَبَا سُفْيَانَ فِي سَبْعَةِ مَوَاطِنَ... هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّ أَبَا سُفْيَانَ دَخَلَ عَلَى عُثْمَانَ حِينَ بُويِعَ فِي مَسْجِدِ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) فَقَالَ يَا ابْنَ أَخِي هَلْ عَلَيْنَا مِنْ عَيْنٍ فَقَالَ لَا فَقَالَ أَبُو سُفْيَانَ تَدَاوَلُوا الْخِلَافَةَ يَا فِتْيَانَ بَنِي أُمَيَّةَ فَوَ الَّذِي نَفْسُ أَبِي سُفْيَانَ بِيَدِهِ مَا مِنْ جَنَّةٍ وَ لَا نَارٍ وَ أَنْشُدُكُمْ بِاللَّهِ أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ أَبَا سُفْيَانَ أَخَذَ بِيَدِ الْحُسَيْنِ حِينَ بُويِعَ عُثْمَانُ وَ قَالَ يَا ابْنَ أَخِي اخْرُجْ مَعِي إِلَى بَقِيعِ الْغَرْقَدِ فَخَرَجَ حَتَّى إِذَا تَوَسَّطَ الْقُبُورَ اجْتَرَّهُ فَصَاحَ بِأَعْلَى صَوْتِهِ يَا أَهْلَ الْقُبُورِ الَّذِي كُنْتُمْ تُقَاتِلُونَّا عَلَيْهِ صَارَ بِأَيْدِينَا وَ أَنْتُمْ رَمِيمٌ فَقَالَ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ (علیه السلام) قَبَّحَ اللَّهُ شَيْبَتَكَ وَ قَبَّحَ وَجْهَكَ ثُمَّ نَتَرَ يَدَهُ وَ تَرَكَهُ فَلَوْ لَا النُّعْمَانُ بْنُ بَشِيرٍ أَخَذَ بِيَدِهِ وَ رَدَّهُ إِلَى الْمَدِينَةِ لَهَلَك...
آیا به یا میآورید که رسول خداوند به دنبالت فرستاد تا غنائم بنی خزیمه، را یادداشت نمایی؟ پس پیام رسان به او برگشت و عرض کرد: او در حال خوردن است. رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) سه بار پیام رسان را فرستاد و همین سخن را عرض نمود. آنگاه پیامبر الهی، عرض کرد: خداوندا! شکم او را سیر مگردان! سوگند میخورم که این پرخوری تا روز قیامت با تو خواهد بود... آیا به یاد میآورید که راست میگویم: تو آی معاویه! از پشت، شتر سرخ موی پدرت را میراندی و این برادرت که در اینجا نشسته، جلو آن شتر حرکت میکرد. روز
جنگ احزاب بود. رسول خداوند، جلودار، سواره و راننده را لعن نمود؛ پدرت سوار شتر بود، تو آی چشم ازرق! راننده بودی و این برادرت جلودار... آیا به یاد میآورید که رسول خداوند، ابوسفیان را در هفت جایگاه لعن فرمود... آیا به یاد میآورید که ابوسفیان وقتی بر عثمان وارد شد، آن هنگامی که در مسجد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برای او بیعت گرفته میشد؟ پس گفت: پسر برادر آیا بر ما جاسوس گماشتهای؟ گفت: نه. پس ابوسفیان گفت: آی جوانان بنی امیه! خلافت را دست به دست نمایید! قسم به آن کسی که جان ابوسفیان در دست او است، نه بهشتی وجود دارد و نه جهنمی! و شما را به خداوند سوگند میدهم! به یاد میآورید، هنگامی که ابوسفیان با عثمان بیعت نمود دست حسین (علیه السلام) را گرفت و گفت: پسر برادرم! با من به قبرستانبقیع بیا. پس با او بیرون رفت. وقتی میانه بقیع رسید، با بلندترین صدا فریاد زد که آی اهل گورستان! چیزی را که برای او کشتار نمودید، در دست ما است و شما استخوانهای پوسیدهای بیش نیستید! حسین بن علی [علیهما السلام] گفت: خداوند پیریت را بدنماتر نماید! پس دستش را به شدت کشید. آنگونه که اگر نعمان بن بشیر، دستش را نمیگرفت و به مدینه باز نمیگردان، در همانجا به درک واصل میشد...
نَهْمَتِكَ: نَهَمَ: غذاى بسيار خورد (فرهنگ ابجدی)./ نهِم: پرخور (المعجم البسیط)
السائق: معمولا در زبان فارسی بین "سائق" و "قائد" خوب فرق گذاری نمیشود اما این متن، مشکل را برطرف میکند: السائق: الراعي الذي يسوق أغنامه من الخلف. القائد: الراعي الذي يقود أغنامه من الأمام (فاطمی)
تَدَاوَلُوا: تَدَاوَلُوا الشَّىْءَ از يكديكر ستدند چيز را، دست بدست كردند، از يكديكر فرا گرفتند (مقدمة الأدب)
عَيْنٍ: جاسوس (فاطمی)
الْغَرْقَدِ: الغَرْقَدُ: كبار العَوسج، و به سُمِّي بقيعُ الغَرْقَدِ لأنه كان فيه غَرْقَدٌ (تهذيب اللغة)./ العوسج: تمشك (فرهنگ ابجدي)./ و البَقيع: موضع فيه أروم شجر من ضروب شَتَّى. و به سُمِّى بَقيعُ
الغَرْقد بالمدينة. و الغَرْقدُ؛ شجر له شَوْك، كان ينبُت هناك، فذهب، و بقى الاسمُ لازماً للموضع (المحكم)
اجْتَرَّهُ: جرّه (لسان العرب)./ جرّ: کشید، جذب کرد، مرتکب گناه شد (المعجم البسیط)
رَمِيمٌ: پوسیده (المعجم البسیط)
نَتَرَ: نَتَرَ- نَتْراً الشيءَ: آنرا به سختى گرفت و كشيد، نَتَرَ القوسَ: زه كمان را كشيد (فرهنگ ابجدي)
وَ أَمَّا أَنْتَ يَا عَمْرَو بْنَ عُثْمَانَ فَلَمْ تَكُنْ لِلْجَوَابِ حَقِيقاً بِحُمْقِكَ أَنْ تَتَّبِعَ هَذِهِ الْأُمُورَ فَإِنَّمَا مَثَلُكَ مَثَلُ الْبَعُوضَةِ إِذْ قَالَتْ لِلنَّخْلَةِ اسْتَمْسِكِي فَإِنِّي أُرِيدُ أَنْ أَنْزِلَ عَنْكَ فَقَالَتْ لَهَا النَّخْلَةُ مَا شَعَرْتُ بِوُقُوعِكَ فَكَيْفَ يَشُقُّ عَلَيَّ نُزُولُكَ وَ إِنِّي وَ اللَّهِ مَا شَعَرْتُ أَنَّكَ تَجْسُرُ أَنْ تُعَادِيَ لِي فَيَشُقَّ عَلَيَّ ذَلِكَ وَ إِنِّي لَمُجِيبُكَ فِي الَّذِي قُلْتَ إِنَّ سَبَّكَ عَلِيّاً (علیه السلام) أَ يَنْقُصُ فِي حَسَبِهِ أَوْ يُبَاعِدُهُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ أَوْ يَسُوءُ بَلَاءَهُ فِي الْإِسْلَامِ أَوْ بِجَوْرٍ فِي حُكْمٍ أَوْ رَغْبَةٍ فِي الدُّنْيَا فَإِنْ قُلْتَ وَاحِدَةً مِنْهَا فَقَدْ كَذَبْت...
اما تو آی عمرو بن عثمان! به خاطر حماقتی که این کارها را دنبال میکنی، سزاوار جواب دادن نبودهای. مثل تو مانند ریز پشه گندابها است، آن هنگام که به درخت خرما گفت: خود را محکم نگهدار، میخواهم پایین بیایم. در خت خرما به او گفت: من اصلا متوجه نشستن تو نشدم، پس چگونه از پایین آمدنت دچار درد سر گردم؟! به خداوند سوگند! احساس نمیکردم که جرأت دشمنی با من را داشته باشی و مرا با این ناسزاهایت به زحمت بیندازی. من پاسخ گفتههایت را اینگونه میدهم: آیا دشنام دادنت به علی (علیه السلام) از شرف او کم میکند؟ یا او را از رسول خداوند دور مینماید؟ یا گرفتاریهایش را در اسلام بد جلوه میدهد؟... اگر یکی از اینها را ادعا نمایی، دروغ گفتهای...
الْبَعُوضَةِ: پشه كه از حشرات دو بال است و در آبهاى راكد و گندآب و مردابها تخم ريزى و رشد مىكند. اين حشره با نيش خود بسيارى از بيماريها را به مردم تزريق مىكند. نام ديگر آن -البَرْغَش- است (فرهنگ ابجدي)
اسْتَمْسِكِي: استمسک: چنگ زد و محکم گرفت، متوسل شد، امتناع ورزید (المعجم البسیط)
تَجْسُرُ: جسر الرَّجُلُ: آن مَرد پُررويى كرد، جُرأت كرد، تعدّى كرد (فرهنگ ابجدي)
وَ أَمَّا أَنْتَ يَا عَمْرَو بْنَ الْعَاصِ الشَّانِئِ اللَّعِينِ الْأَبْتَرِ فَإِنَّمَا أَنْتَ كَلْبٌ أَوَّلُ أَمْرِكَ أَنَّ أُمَّكَ بَغِيَّةٌ وَ أَنَّكَ وُلِدْتَ عَلَى فِرَاشٍ مُشْتَرَكٍ فَتَحَاكَمَتْ فِيكَ رِجَالُ قُرَيْشٍ مِنْهُمْ أَبُو سُفْيَانَ بْنُ الْحَرْبِ وَ الْوَلِيدُ بْنُ الْمُغِيرَةِ وَ عُثْمَانُ بْنُ الْحَارِثِ وَ النَّضْرُ بْنُ الْحَارِثِ بْنِ كَلْدَةَ وَ الْعَاصُ بْنُ وَائِلٍ كُلُّهُمْ يَزْعُمُ أَنَّكَ ابْنُهُ فَغَلَبَهُمْ عَلَيْكَ مِنْ بَيْنِ قُرَيْشٍ أَلْأَمُهُمْ حَسَباً وَ أَخْبَثُهُمْ مَنْصَباً وَ أَعْظَمُهُمْ بُغْيَةً... وَ قَالَ الْعَاصُ بْنُ وَائِلٍ إِنَّ مُحَمَّداً رَجُلٌ أَبْتَرُ لَا وَلَدَ لَهُ فَلَوْ قَدْ مَاتَ انْقَطَعَ ذِكْرُهُ فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى "إِنَّ شانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ"... وَ أَمَّا قَوْلُكَ فِي عُثْمَانَ فَأَنْتَ يَا قَلِيلَ الْحَيَاءِ وَ الدِّينِ أَلْهَبْتَ عَلَيْهِ نَاراً ثُمَّ هَرَبْتَ إِلَى فِلَسْطِينَ تَتَرَبَّصُ بِهِ الدَّوَائِرَ فَلَمَّا أَتَاكَ خَبَرُ قَتْلِهِ حَبَسْتَ نَفْسَكَ عَلَى مُعَاوِيَةَ فَبِعْتَهُ دِينَكَ يَا خَبِيثُ بِدُنْيَا غَيْرِكَ وَ لَسْنَا نَلُومُكَ عَلَى بُغْضِنَا وَ لَمْ نُعَاتِبْكَ عَلَى حُبِّنَا وَ أَنْتَ عَدُوٌّ لِبَنِي هَاشِمٍ فِي الْجَاهِلِيَّةِ وَ الْإِسْلَامِ وَ قَدْ هَجَوْتَ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) بِسَبْعِينَ بَيْتاً مِنْ شِعْرٍ فَقَالَ رَسُولُاللَّهِ اللَّهُمَّ إِنِّي لَا أُحْسِنُ الشِّعْرَ وَ لَا يَنْبَغِي لِي أَنْ أَقُولَهُ فَالْعَنْ عَمْرَو بْنَ الْعَاصِ بِكُلِّ بَيْتٍ أَلْفَ لَعْنَة...
اما تو آی عمرو بن عاص، کینه توز ملعون بیدنباله! تو سگی بیش نیستی! اولین مشکل تو این است که مادرت بدکاره بود. تو در بستر مشترک به دنیا آمدی. در رابطه با تو مردان قریش پیش قاضی رفتند. از آن جمله، ابوسفیان بن حرب، ولید بن مغیره، عثمان بن حارث، نضر بن حارث بن کلده و عاص بن وائل بودند. همه آنها ادعا میکردند که تو پسر او هستی. پس از بین این افراد
قریش، پستترین کس از لحاظ اصالت، منفورترین کس از لحاظ مقام و بزرگترین کس از لحاظ زناکاری، نسبت به تو، بر آنان غالب شد... و عاص بن وائل میگفت: محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بیدنباله است؛ پسری ندارد. اگر بمیرد، یادش از خاطرهها محو میگردد. پس خداوند تبارک و تعالی"إِنَّ شانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ" را نازل فرمود... اما گفتارت در باره عثمان، آی بیدین بیحیا! تو آتش را بر افروختی و سپس به فلسطین فرار نموده از دور گرفتاری مسلمانان را دنبال میکردی. وقتی خبر مرگ او به تو رسید، خودت را وقف معاویه نمودی. پس آی پست فطرت! دینت را به او فروختی؛ دینت را به دنیای غیر خودت فروختی! ما تو را بر دشمنیما ملامت نمیکنیم و بر دوستی ما سرزنش. تو در جاهلیت و اسلام، دشمن بنی هاشم بودی و رسول خداوند را در هفتاد بیت هجو نمودی! پیامبر الهی عرض کرد: خداوندا! من شعر به نیکویی نمیدانم و شعر گفتن سزاوار من نیست. پس عمرو بن عاص را به هر بیتی هزار بار لعن بفرما!..
الشَّانِئِ: كينهتوز، دشمن (فرهنگ ابجدى)
الْأَبْتَرِ: الذي لا عقب له (مجمع البحرين)./ بیدنباله و مقطوع النسل (فاطمی)
أَمْر: موضوع یا مسأله مهم، مشکله، دستور، دستور دادن (المعجم البسیط)
تَحَاكَم: طلب قضاوت و دادرسی کردن، دادخواهی کردن، داوری پیش قاضی بردن (المعجم البسیط)
أَخْبَثُهُمْ: خبیث: فاسد و منفور، بد، پست و ناپاک (المعجم البسیط)
حَبَس: وقف کرد، ضبط کرد، زندانی کرد، منع کرد (المعجم البسیط
مَشْهَدٍ: محضر و جاى حضور (ترجمه مفردات ألفاظ قرآن)
وَ أَمَّا أَنْتَ يَا وَلِيدَ بْنَ عُقْبَةَ فَوَ اللَّهِ مَا أَلُومُكَ أَنْ تُبْغِضَ عَلِيّاً وَ قَدْ جَلَدَكَ فِي الْخَمْرِ ثَمَانِينَ جَلْدَةً وَ قَتَلَ أَبَاكَ صَبْراً بِيَدِهِ يَوْمَ بَدْرٍ أَمْ كَيْفَ تَسُبُّهُ وَ قَدْ سَمَّاهُ اللَّهُ مُؤْمِناً فِي عَشَرَةِ آيَاتٍ مِنَ الْقُرْآنِ وَ سَمَّاكَ فَاسِقاً وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ "أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ
فاسِقاً لا يَسْتَوُونَ" وَ قَوْلُهُ "إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُواعَلى ما فَعَلْتُمْ نادِمِينَ"... وَ أَمَّا زَعْمُكَ أَنَّا قَتَلْنَا عُثْمَانَ فَوَ اللَّهِ مَا اسْتَطَاعَ طَلْحَةُ وَ الزُّبَيْرُ وَ عَائِشَةُ أَنْ يَقُولُوا ذَلِكَ لِعَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ فَكَيْفَ تَقُولُهُ أَنْتَ وَ لَوْ سَأَلْتَ أُمَّكَ مَنْ أَبُوكَ؟..
اما تو آی ولید بن عقبه! به خداوند سوگند! تو را ملامت نمیکنم بر اینکه بغض علی (علیه السلام) در دل داشته باشی. او بر تو حد شرابخواری جاری نموده هشتاد تازیانه زد و روز بدر، پدرت را بعد از دستگیری به درک واصل نمود! چگونه او را دشنام میدهی، در حال که خداوند او را در ده آیه قرآن مؤمن نامیده و تو را فاسق. این سخن خداوند عزّ و جلّ است که میفر ماید: "ن مؤمنآنآیا کسی که مؤمن بوده مانند فاسق است؟ هرگز برابر نیستند." و سخن او که فرمود: "اگر فاسقی خبری آورد، در باره آن تحقیق نمایید، تا مبادا ناآگاهانه بر قومی آسیب برسانید و بر کارتان پشیمان بگردید."... و اما این گمان تو که ما عثمان را کشتیم، به خداوند سوگند! طلحه، زبیر و عایشه نتوانستند چنین حرفی را نسبت به علی بن ابی طالب [علیهما السلام] بگویند. پس تو چگونه این حرف را میگویی؟ برو از مادرت بپرس که پدرت چه کسی بوده؟!..
صَبْراً: الصَّبْر: الحَبْس، قُتل فلان صبراً، أي حُبس حتى قُتل (جمهرة اللغة)./ و يقال: قتل فلان صبراً: إِذا حُبس على القتل حتى يقتل (شمس العلوم)./ اصل "قتل صبرا" یک اصطلاح است؛ یعنی اینکه کسی زندانی بشود و در همان زندان بمیرد. در اینجا شاید منظور این باشد که پدر وی بعد از اسارت کشته شده است و این دلیل بر خبث ذاتی عقبه میکند؛ یعنی اینکه این آدم فوق العاده فاسد بوده که چنین حکمی، آنهم به دست امام معصوم چون علی (علیه السلام) و با اجازه رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، در حق وی به اجرا در میآید (فاطمی)
وَ أَمَّا أَنْتَ يَا عُتْبَةَ بْنَ أَبِي سُفْيَانَ فَوَ اللَّهِ مَا أَنْتَ بِحَصِيفٍ فَأُجَاوِبَكَ وَ لَا عَاقِلٍ فَأُعَاقِبَكَ وَ مَا عِنْدَكَ خَيْرٌ يُرْجَى وَ مَا كُنْتُ وَ لَوْ سَبَبْتَ عَلِيّاً لِأُعَيِّرَ بِهِ عَلَيْكَ لِأَنَّكَ
عِنْدِي لَسْتَ بِكُفْؤٍ لِعَبْدِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ فَأَرُدَّ عَلَيْكَ وَ أُعَاتِبَكَ وَ لَكِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَكَ وَ لِأَبِيكَ وَ أُمِّكَ وَ أَخِيكَ لَبِالْمِرْصَادِ فَأَنْتَ ذُرِّيَّةُ آبَائِكَ الَّذِينَ ذَكَرَهُمُ اللَّهُ فِي الْقُرْآنِ فَقَالَ: "عامِلَةٌ ناصِبَةٌ. تَصْلى ناراً حامِيَةً. تُسْقى مِنْ عَيْنٍ آنِيَةٍ" إِلَى قَوْلِهِ مِنْ جُوعٍ وَ أَمَّا وَعِيدُكَ إِيَّايَ أَنْ تَقْتُلَنِي فَهَلَّا قَتَلْتَ الَّذِي وَجَدْتَهُ عَلَى فِرَاشِكَ مَعَ حَلِيلَتِكَ وَ قَدْ غَلَبَكَ عَلَى فَرْجِهَا وَ شَرِكَكَ فِي وَلَدِهَا حَتَّى أَلْصَقَ بِكَ وَلَداً لَيْسَ لَكَ وَيْلًا لَكَ لَوْ شَغَلْتَ نَفْسَكَ بِطَلَبِ ثَأْرِكَ مِنْهُ كُنْتَ جَدِيراً وَ لِذَلِكَ حَرِيّاً إِذْ تُسَوِّمُنِي الْقَتْلَ وَ تَوَعَّدُنِي بِهِ وَ لَاأَلُومُكَ أَنْ تَسُبَّ عَلِيّاً وَ قَدْ قَتَلَ أَخَاكَ مُبَارَزَةً وَ اشْتَرَكَ هُوَ وَ حَمْزَةُ بْنُ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ فِي قَتْلِ جَدِّكَ حَتَّى أَصْلَاهُمَا اللَّهُ عَلَى أَيْدِيهِمَا نَارَ جَهَنَّمَ وَ أَذَاقَهُمَا الْعَذَابَ الْأَلِيمَ وَ نَفَى عَمَّكَ بِأَمْرِ رَسُولِ اللَّهِ...
اما تو آی عتبه بن ابوسفیان! سوگند به خداوند، تو بی عقلتر از آن هستی که جوابت را کف دستت بگذارم، بیعقلتر از آن هستی که کیفرت دهم، خیری در تو نیست که امیدی به آن بسته شود و من از تو در دشنام دادنت به علی (علیه السلام) عیبجویی نمیکنم. زیرا تو پیش من به پای غلام علی بن ابوطالب [علیهما السلام] نمیرسی تا جوابت را بدهم و سرزنشت نمایم اما خداوند عزّ و جلّ در کمین پدرت، مادرت و برادرت نشسته است! تو نواده کسانی هستی که خداوند تبارک و تعال در قرآن کریمش چنین فرموده: "رنجبران بارکش غل و زنجیرها، وارد آتش سوزان میگردند، از آب جوشان رفع تشنگی میکنند، طعامی جز خار خشک بدبو ندارند، نه فربه میشوند و نه بینیاز از گرسنگی میگردند." اما تهدید تو به اینکه مرا میکشی، اگر چنین پهلوان باشی، چرا کسی را که با زنت همبستر دیدی، نکشتی؛ کسی که با فرزندت همخون او است و فرزند خودش را به تو ملحق نمود! وای بر تو! اگر در پی انتقامی، انتقام از چنان کسی سزاواتر است تا مرا برای کشتن نشانه نمایی و تهدید بکنی. من تو را به دشنام دادن بر علی (علیه السلام) سرزنش نمیکنم. زیرا او برادرت را در جنگ تن به تن کشت
و او و حمزه بن عبد المطلب [علیهما السلام]، پدر بزرگت را از پای در آوردند. تا آن دو را خداوند تبارک و تعالی با دستان علی و حمزه [علیهما السلام] وارد آتش جهنم نمود و از عذاب دردناک چشاند و به دستور رسول خداوند عمویت را تبعید نمود!...
حّصِيفٍ: خردمند، صاحب نظر نیک و محکم (المعجم البسیط)
لِأُعَيِّرَ: عیّر: عیبجویی کرد، به چیزی یا کسی عیب نسبت داد (المعجم البسیط)
مِرْصَادِ: کمینگاه (المعجم البسیط)
عامِلَةٌ: تجرّ سلاسل ولأغلال فی النار (کلمات القرآن)
ناصِبَةٌ: تعبة مما تعمل فیها (کلمات القرآن تفسیر)
ضَرِيعٍ: شیء فی النار کالشوک مرْ منتن (کلمات القرآن)
تَصْلى: تدخل (الموسوعة القرآنیة)./ قال ابن مسعود: تخوض في النار كما تخوض الإبل في الوحل (الكشف و البيان)
وَيْلًا: ویل: دعایی است برای نازل شدن شر و بلا (المعجم البسیط)
تُسَوِّمُنِي: تَسَوَّمَ: نشانى براى خود برگزيد (فرهنگ ابجدي)
لِإِهْرَاقِهِ: أهرق: ریخت (المعجم اذلبسیط)
وَ أَمَّا أَنْتَ يَا مُغِيرَةَ بْنَ شُعْبَةَ فَإِنَّكَ لِلَّهِ عَدُوٌّ وَ لِكِتَابِهِ نَابِذٌ وَ لِنَبِيِّهِ مُكَذِّبٌ وَ أَنْتَ الزَّانِي وَ قَدْ وَجَبَ عَلَيْكَ الرَّجْمُ وَ شَهِدَ عَلَيْكَ الْعُدُولُ الْبَرَرَةُ الْأَتْقِيَاءُ فَأُخِّرَ رَجْمُكَ وَ دُفِعَ الْحَقُّ بِالْأَبَاطِيلِ وَ الصِّدْقُ بِالْأَغَالِيطِ وَ ذَلِكَ لِمَا أَعَدَّ اللَّهُ لَكَ مِنَ الْعَذَابِ الْأَلِيمِ وَ الْخِزْيِ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَ لَعَذابُ الْآخِرَة أَخْزى وَ أَنْتَ الَّذِي ضَرَبْتَ فَاطِمَةَ بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) حَتَّى أَدْمَيْتَهَا وَ أَلْقَتْ مَا فِي بَطْنِهَا اسْتِذْلَالًا مِنْكَ لِرَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) وَ مُخَالَفَةً مِنْكَ لِأَمْرِهِ وَ انْتِهَاكاً لِحُرْمَتِهِ وَ قَدْ قَالَ لَهَا رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم): "يَا فَاطِمَةُ أَنْتِ سَيِّدَةُ نِسَاءِ أَهْلِ الْجَنَّةِ." وَ اللَّهُ مُصَيِّرُكَ إِلَى النَّارِ!..
و اما تو آی مغیره بن شعبه! تو دشمن خداوند، دوراندازنده کتاب او و تکذیب کننده پیامبر او هستی! تو زناکاری بودی که حد رجم بر تو واجب شد و عادلان نیکوکار با تقوا علیه تو شهادت دادند. پس حد رجمت به تأخیر افتاد و حق با باطلها و راستی با دروغگوییها برطرف شد و این بدان سبب است که خداوند برای تو عذاب دردناک و سرافکندگی در زندگی دنیا وعده نموده است و عذاب روز دیگر ذلتبارتر خواهد بود! تو کسی بودی که فاطمه دختر رسول خداوند [علیهما السلام] را کتک زدی به گونهای خون آلود نمودی و کودکش را سقط کرد! این نامردی را برای خواری رسول خداوند، مخالفت امر او و برای هتک حرمتش نمودی و رسول خداوند در رابطه با او فرموده: "فاطمه جان! تو سرور زنان اهل بهشت هستی!" به خداوند سوگند که جایگاه تو آتش جهنم است!..
نَابِذٌ: نبذ: انداخت، پرت کرد –به علت بیارزشی- نادیده گرفت، شکست –عهد- را (المعجم البسیط)
الْأَبَاطِيلِ: و البَاطِل: نقيض الحق، و الجمع أَبَاطِيل، على غير قياس، كأَنه جمع إِبْطَال أَو إِبْطِيل؛ هذا مذهب سيبويه؛ و في التهذيب: و يجمع البَاطِل بَوَاطِل (لسان العرب)
أغالیط: جمع غلط (تهذيب اللغة)
أَدْمَيْتَهَا: أَدْمَى الرجُلَ: خون آن مرد را ريخت (فرهنگ ابجدي)
مُصَيِّرُكَ: شاید اسم زمان یا اسم مکان صیّر باشد (فاطمی)
بازهم، با عرض معذرت از مولا امام حسن (علیه السلام) که ناخواسته از گوهر دریای دانش او گزینش گردید. کسانی که میخواهند، سخنان مولا را به طور کامل بخوانند، میتوانند، به احتجاج، بحار ومنابع دیگر مراجعه نمایند. همین مقدار هم به نظر من، معاویه و دارودسته او را به خوبی معرفی میکند (فاطمی)
مفضل بن عمر، از امام صادق (علیه السلام) روایت میکند که فرمود: پدرم از پدرش نقل مینمود که حسن بن علی بن ابی طالب (علیهما السلام) عابدترین، زاهدترین و فاضلترین کس در زمان خودش بود. وقتی مراسم حج میرسید، پای پیاده به حج میرفت و گاهی پا برهنه راه میپیمود. وقتی به یاد مرگ میافتاد، گریه میکرد، وقتی به یاد قبر میافتاد، گریه میکرد، وقتی به یاد روز قیامت میافتاد، گریه میکرد، وقتی به یاد گذشتن از پل صراط میافتاد، گریه میکرد، وقتی به یاد حضور در پیشگاه خداوند تبارک و تعالی میافتاد، فریاد بر میکشید و غش میکرد! وقتی به نماز میایستاد، بدن او در برابر پروردگارش به لرزه میافتاد، وقتی به یاد بهشت و جهنم میافتاد، چونان مارگزیدهای بیتابی میکرد، از خداوند در خواست بهشت مینمود و از آتش سوزان جهنم به او پناه
1) .بحار الأنوار، -ط: بيروت، ج43، ص331
میبرد! هنگامی که کتاب خداوند عزّ و جلّ را تلاوت مینمود و به "يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا" میرسید، میفرمود: لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ! در هیچ حالی دیده نشد، مگر اینکه زبانش به ذکر خداوند سبحان جاری بود و صادقترین کس از لحاظ لهجه و فصیحترین کس از لحاظ بیان بود!
شَهَقَ: یک فریاد کشید، بغض و گریه گلویش را گرفت (المعجم البسیط)
يُغْشَى عَلَيْهِ: غشی علیه: بیهوش شد (المعجم البسیط)
تَرْتَعِدُ فَرَائِصُهُ: ترجف من الخوف (النهاية في غريب الحديث)./ رجف: تکان خورد، لرزید (المعجم البسیط)
السَّلِيمِ: لَدْغُ الحية. و السلِيمُ: اللَّدِيغُ، فَعيلٌ من السَّلْمِ (لسان اللسان)
لَبَّيْكَ: إجابة بعد إجابة (البهجة المرضیّة)
اللَّهْجَة: اللّسان (النهاية)./ اللَّهْجَة: زبان، زبان گفتگو، نوع گفتار (فرهنگ ابجدي)
مرگ با عزت، بهتر است از زندگی ذلت آور.
این رجز مولی بسیار دلپذیر است: الْمَوْتُ أولی مِنْ رُكُوبِ الْعَارِ/ وَ الْعَارُ أولی مِنْ دُخُولِ النَّار. در کتاب شریف بحار، به جای "أولی"، "خیر"، ضبط شده است ولی مشهور، "أولی" است (فاطمی)
عقل انسان، جز با پیروی حق تکمیل نمیشود.
شیعیان ما کسانی هستند که قلبهاشان از تقلب، کینه و نیرنگ سالم باشند.
غِشٍّ، غِلّ و دَغَل بسیار نزدیک هماند. به طوری که به راحتی به جای یکدیگر به کار میروند. انگار مانند فقیر و مسکین هستند. حال این سه یکجا جمع شدهاند. پس حتی المقدور باید آنها را به گونهای برگردانیم که متفاوت باشند (فاطمی)
غِشٍّ: تقلب و فریب و خیانت (المعجم البسیط)
غِلّ: کینه (المعجم البسیط)
دَغَل: مکر و نیرنگ (فاطمی)
و به کسی که پیش او غیبت میکرد، فرمود: آهای! زبان غیبت بربند! غیبت، خورش غذای سگان اهل جهنم است.
الإدَام: نان و خورش، خوشبو كننده (فرهنگ ابجدى)./ الإِدام، بالكسر، و الأُدْمُ، بالضم: ما يؤكل بالخبز أَيَّ شيء كان. و في الحديث: سَيِّدُ إِدامِ أَهْل الدُّنيا و الآخرة اللحمُ (النهایة فی غریب الحدیث)
در باره برادر مؤمنت، وقتی از نظرت پنهان شد، چیزی مگو مگر اینکه دوست داری وقتی از چشمش پنهان میشوی، در باره تو بگوید.
تَوَارَى عَنْكَ: تواری عنه: استتر (شمس العلوم)./ و وَارَيْتُه: أَخْفَيْتُه (لسان العرب)
امتحان استدراج خداوند سبحان برای بندهاش این است که بر او نعمت را گسترش دهد و شکر نعمت را از او بگیرد.
سَبَغَ الشيءُ يَسْبُغُ سُبُوغاً: طالَ إلى الأَرض و اتَّسَعَ... و كلُّ شيءٍ طالَ إلى الأَرض، فهو سابِغٌ (لسان العرب)./ سَبَغَ: گسترش پیدا کرد و مرفه شد، طول پیدا کرد (المعجم البسیط)
همان منبع، ج75، ص117
فرزند آدم! بیندیش و بگو! کجایند مالکان و پرورندگان دنیا؟! آنهایی که خرابیهای دنیا را آباد کردند، جویبارانی در آن جاری نمودند، درختان بیشماری در آن نشاندند و شهرهای آن را گسترش دادند. در حالی که نمیخواستند، از آن جدا شوند و ما هم به زودی به آنان میپیوندیم.
مردم بنده دنیایند و از دین لیسیدهای بر زبان دارند. دور دین تا وقتی حلقه میزنند که زندگیشان سودمند باشد. پس همینکه با بلای تزکیه کننده امتحان روبهرو گردند، دینداران کمی در صحنه باقی میمانند.
لَعِقٌ: لَعِقَ الشيءَ يَلْعَقُه لعْقاً: لحسه (لسان العرب)./ تحف العقول "لَعْقٌ" به سکون عین دارد. چنانکه میبینید، اصل " لَعْقٌ" یا "لَعِقٌ" به معنای لیسدن است. پس با تصویر زیبایی رو به رو هستیم. دین در زبان برخی، لیسیدهای بیش نیست که با اندک آب دهانی شسته میشود (فاطمی)
يَحُوطُونَهُ: حاطَ بهِ: بر گِرد وى حلقه زد،- حاطهُ: او را نگهدارى و محافظت كرد (فرهنگ ابجدي)./ حَاطَ يَحُوطُ حَوْطاً (به) حَاطَ الجيشُ بالمدينة: أحاط بها، أحدق بها (معجم الأفعال المتداولة)
اصل "درّ" به معنای زیادی و سود رساندن است. المنجد مینویسد: درّت حلوبته ای کثرت خیراته. منظور مولا این است که برخی از مردم، تا وقتی به دین پایبندند که سودی در زندگیشان داشته باشد و الا از هیچ بیدینیای نمیگذرند (فاطمی)
اصل "محص" به معنای خالص کردن و پاک نمودن است. از سخن مولا برداشت میشود که انسان با برخورد بلاها و امتحانها تزکیه میشود. راغب، در مفردات، چنین میگوید: مَحْص خالص شدن چيزى است از عيبى كه در آن هست... مَحَصْتُ الذهب و محصته: در وقتى است كه من طلا را از ناخالصى خالص كنم و مواد زائدش را دور سازم... مَحَصَ الثوبُ: لباس از آلودگى پاك شد –ت. مفردات- (فاطمی)
هرگز کاری مکن که معذرت بخواهی! زیرا که انسان مؤمن نه بدی میکند و نه معذرت میخواهد و انسان منافق، هر روز بدکرداری میکند و معذرت میخواهد.
به پسرش امام زین العابدین فرمود: پسرم! از ستم کردن بر کسی بترس که در برابر تو یاری کننده جز خداوند بزرگ و شکست ناپذیر ندارد!
جَلَّ: جَلَ في عيني أي عظم (كتاب العين)
عزّ، معانی متعددی دارد. مترجمهای با ذوق فارسی، در قرآن و احادیث آن را به "شکست ناپذیر" ترجمه کردهاند. وقتی به فرهنگها مراجعه میکنیم، معانی چون: کمیاب، نیرومند، کریم بخشنده را نیز میبینیم (فاطمی)
آی مردم! کسی که دست بخشش بیرون بیاورد، سروری نموده است و کسی که بخل ورزد، راه ذلت و خواری در پیش گرفته است و بخششگرترین مردم کسی است که بی چشم داشت ببخشد و با گذشتترین مردم کسی است که در عین قدرت انتقام، از حقش بگذرد.
رَذَل: پست و فرومایه شد (المعجم البسیط)./ این فراز، بخشی از یک خطبه مولا است. در اینجا، عبارت زیبای "من جاد ساد" باعث شد که شما را جداگانه به دیدن آن دعوت کنم (فاطمی)
بدانید که رجوع نیازمندانه مردم به سوی شما، از نعمتهای الهی است. پس آن را ملال انگیز نکنید که به غیر شما رو میآورد.
مَلّ: از جهت روحی خسته شد و یا خسته کرد، ملول و آزرده خاطر شد (المعجم البسیط)./ ملّ الشیء و من الشیء: سئیمه و ضجر منه (المنجد)./ برخی از مردم، گمان میکنند که رجوعمردم به آنها دایمی است. پس تنها شماره موبایل دوستانشان را پاسخ میگویند. مولا از این کار منزجر کننده نهی میکند (فاطمی)
برای هر دردی دارویی وجود دارد و دوای بیماری گناه استغفار است.
پروردگارا! مرا با احسان به استدراج گرفتار مکن و با بلایهای قدرت شکن پرورش مده!
الْأَدَبُ: حُسْنُ الأَخْلاق... و أَدَبْتُهُ أَدْباً: علَّمْتُه رِيَاضة النفس و محاسنَ الأخلاق (مجمع البحرين)./ الأدَبُ، بفتحتَينِ: حسنُ الأخلاقِ، و الكِياسةُ، و رياضةُ النفسِ، و يَقَعُ على كلِّ رياضةٍ محمودةٍ يتخرّجُ بها الإنسانُ في فضيلةٍ من الفضائلِ (الطراز الأول)./ الأَدَب: رفتار پسندیده مطابق با هنجارهای جامعه؛ خوی خوش (فرهنگ دهخدا)./ ادب آنچنان فارسی شده است که اگر کسی از شما بپرسد، ادب یعنی چه؟ به شما میخندد اما به نظر من درک مفهوم فارسی شدهها مشکلتر از واژهای است که تا کنون نشنیده باشی. از توضیحات بالا در مییابیم که ادب نوعی پرورش یافتن است، تا طرف آمادگی برخی از پیشآمدها و قوانین ورود در برخی جاها را پیدا کند. با این حساب، از سخن مولا به دو نکته مهم پی میبریم: 1- احسان چیزی خوبی است؛ احسان الهی باعث میشود، کسی از نعمتهای او برخوردار گردد اما اگر بندهای در اثر غفلت، شکر نعمت نکند، همین احسان، انسان را گرفتار عقوبت استدراج می کند. 2- ادب هم چیزی خوبی است. انسان با ادب، در همه جا، جا دارد اما فرق است بین کسی که با نرمی ادب شود و کسی که درون مایه تربیتیاش با سختیها و درشتیها همراه باشد (فاطمی)
برای سلام، هفتاد حسنه نوشته میشود. شصت و نه حسنه مخصوص آغازگر است و یک حسنه مال جواب دهنده.
هرکس حق دو پدر مهربان چون محمد و علی [علیهما السلام] را بشناسد و به بهترین وجه آن دو را اطاعت نماید، به او گفته میشود: "در هر باغ زیبای بهشت که بخواهی وارد شو!"
تَبَحْبَحَ: تَمَكَّنَ في المَقامِ و الحُلول (القاموس المحيط)./ بحبوحة: رفا و آسایش، ناز و نعمت. بحبوحة العیش: بهترین زندگی مرفه (المعجم البسیط)./ ظاهرا، "تبحبح" واژهای است که در رابطه با مهمانان صمیمی به کار میرود و تداعیگر این تعارف فارسی است: خانه خانه شما است (فاطمی)
کسی که اندوهی از دل مؤمنی بردارد، خداوند در دنیا و آخرت غمهای او را برطرف میکند.
نَفَّسَ کُرْبَة مُؤْمِن: نَفَّسَ عنهُ الكربةَ: او را از دل گرفتگى و ناراحتى بيرون آورد و خوشحال كرد (فرهنگ ابجدي)
کَرْبَة: الغم الذي يأخذ بالنفس (مجمع البحرين)
فَرَّجَ: فَرَج: گشایش، برطرف شدن، باز شدن (المعجم البسیط)
از پدرم امیر المؤمنین شنیدم که میگفت: رسول خداوند فرمود: "کسی که برای برآوردن حاجت مؤمن خود تلاش کند، گویا نه هزار سال خداوند تبارک و تعالی را عبادت کرده است، در حالی که روزها روزه دار باشد و شبها بر سجاده نماز بایستد!"
این حدیث زیبا را امام حسن (علیه السلام) هم نقل کرده است. با این تفاوت که در آنجا "قضی" داشت و در اینجا "سعی" (فاطمی)
رستگار نمیشود، مردمی که خشنودی مخلوق را با خشم خالق معاوضه میکنند.
بردباری زینت است، پایبندی به تعهد مردانگی است، صله رحم و رسیدگی به خویشاوندان، نعمت است، تکبر لاف زدن تو خالی است، عجله بیعقلی است، بیعقلی نشانه ضعف است و افراطیگری افتادن در گمراهی و هلاکت است. همنشینی با اهل دنیا بدی است و همنشینی با فاسقان بد گمانی را در پی دارد.
صَلِفَ الرَّجُلُ: لاف زد مرد (مقدمة الأدب)./ صلف، صَلَفاً: به چيزى كه ندارد خود را ستايش نمود و علاوه بر اين نيز ادّعا كرد (فرهنگ ابجدي)
الورطة: الهَلَكةُ (لسان العرب)./ الورْطةُ الوَحَلُ و الرَّدَعَةُ تقَعُ فيها الغنم فلا تقدر على التَّخلُّص منها يقال: تَورَّطَتِ الغنم إذا وقعتْ في ورْطة، ثم صارت مَثلا لِكل شدَّة وقع فيها الإنسان (تهذيب اللغة)./ الْوَرْطَةِ، و هى الهوّة العميقة فى الأرض، ثم استعير للنّاس إذا وقعوا فى بليّة يعسر المخرج منها (النهاية)./ الهوّة: گودال (فاطمی)
الشَّرُّ: السوء (كتاب العين)
من کشته اشکهای جاریام. هیچ مؤمنی مرا به خاطر نمیآورد، مگر اینکه اشک دور چشمانش حلقه زند.
جمله "وَ لِي رَبٌّ فَوْقِي" فکر تجسم را در ذهنت خطور ندهد. امام حسین (علیه السلام) بلیغ است. اینجا در عین استفاده از صنعت مشاکله، علو و فوق معنوی مراد است (فاطمی)
این حدیث شریف را پیشتر، از زبان برادر بزرگوارش، امام حسن (علیه السلام) هم نقل کردیم. فراموش نکنیم که کثرت طرق در حدیثی، وزنه آن حدیث را سنگینتر میکند (فاطمی)
روز قیامت جز کسی که در دنیا از عقاب خداوند ترسیده باشد، ایمن نیست.
خداوند نیروی کسی را نمیگیرد، مگر اینکه بار اطاعتش را از دوش او بر میدارد. و توانایی کسی را نمیگیرد، مگر اینکه از برداشتن بار تکلیفش صرف نظر مینماید.
آنچه که از گشت و گذار فرهنگها عربی به دست میآید، اینکه "طاقت" در جایی به کار برده میشود که نهایت توانایی باشد و قدرت به این مرحله نمیرسد (فاطمی)
دانش آموزی باروری معرفت است و تجربه طولانی موجب افزایش خرد میشود. عزت و شرف با تقوا است و قناعت پیکرها را به آرامش میرساند. هرکس تو را دوست دارد، بازت میدارد و هرکه از تو نفرت دارد، وادارت مینماید.
دراسة: درس خواندن، تحصیل کردن، بررسی کردن (المعجم البسیط)لقاح: ماده باردار کننده (المعجم البسیط)./ و اللَّقاح: ماء الفحل. و ما يُلقح به الشجر و النبات (الإفصاح فی فقه اللغة)
اغراء: فریفتن، تحریک کردن، بر انگیختن، جذب کردن (المعجم البسیط)./ "اغراء"، در مقابل "تحذیر" میآید. اصل آن به معنای وادار کردن است. چه وادار کردن به بدی باشد و یا خوبی: أخاک أخاک... –ر.ک. سیوطی، ج2، ص111- اما در اینجا به قرینه "نهاک"، میفهمیم که که اغرای به بدی مراد است (فاطمی)
نیازمندیت را جز به سه کس مگو: دیندار، با مروت و نجیب زاده. انسان دینمدار اما دینش را با برآوردن نیاز تو حفظ میکند. صاحب مروت اگر تو را دست خالی برگرداند، پیش مردانگیاش شرمنده میشود. نجیب زاده میداند که تو با گشودن سفره دلت، آبرویت را در خطر انداختی و او با برطرف کردن نیاز، از ریزش آبرویت جلوگیری میکند.
حَسَب: اصل و نسب، شرف و اصالت، نژاد (المعجم البسیط)
يَصُونُ: صانَ: آن را نگهدارى نمود،- صانَ العِرْضَ: آبروى خود را حفظ كرد (فرهنگ ابجدي)
وقتی به حسین (علیه السلام) خبر شهادت قیس رسید، اشکهای نازنینش جاری شد و فرمود: "پروردگارا! برای ما و شیعیان ما در نزد خودت جایگاه پسندیده عنایت بفرما و ما و آنها را در قرارگاه رحمتت جمع نما! تو بر هر کاری قادری!
"اسْتَعْبَرَ: عَبَرَ: اندوهگين شد و اشك او جارى گرديد، اسْتَعْبَرَتِ الْعَيْنُ: چشم او اشك ريخت (فرهنگ ابجدي)./ و العَبْرَةُ: الدَّمعةُ (الطراز الأول)
الكَرِيم: الجامع لأَنواع الخير و الشرَف و الفضائل... الكَرَم نقيض اللُّؤْم يكون في الرجل بنفسه... و يستعمل في الخيل و الإِبل و الشجر و غيرها من الجواهر إذا عنوا العِتْق (لسان العرب)./ الكَرِيم: از نامهاى مقدس خدا، بخشنده؛ رَجُلٌ كريمٌ: مرد سخاوتمند، مرد با گذشت، واژه الكريم بر بهترين هر چيزى اطلاق مىشود؛ رِزْقٌ كريمٌ روزى بسيار؛ قَوْلٌ كريمٌ: سخن موجز و پر معنى و قانع كننده؛ وَجْهٌ كريمٌ: چهرهاى زيبا و خوب (فرهنگ ابجدي)
این دنیا تغییر کرده، بیگانه گشته و خیر و برکات آن پشت نموده است! از خوبیهای آن چیزی جز مقدار ته مانده آب گندیده و قوت حقیرانه چون چراگاه آفتزده باقی نمانده. مگر نمیبینید، به حق عمل نمیشود و از باطل دوری نمیگردد، تا به راستی مؤمن مشتاق لقای خداوند باشد؟! من مرگ را جز سعادت نمیبینم و زندگی با ستمگران را جز ملالت نمیپندارم! مردم بنده دنیایند و از دین لیسیدهای بر زبان دارند. دور دین تا وقتی حلقه میزنند که زندگیشان سودمند باشد. پس همینکه با بلای تزکیه کننده امتحان رو به رو گردند، دینداران کمی در صحنه باقی میمانند.
الصُّبَابَةٌ: باقيمانده آب و مانند آن در ته ظرف و يا ليوان (فرهنگ ابجدي)./ "الصبابة و الصبّة: البقیة التی من شأنها أن تصب (مفردات ألفاظ القرآن)./ این خطبه را امام (علیه السلام)، در راه
1) . تحف القعول، ص245، بحار الأنوار، ج75، ص116
کربلا ایراد فرمود. چنان که میبینید، اصل "صبّ" به معنای ریختن است و صبابه به ته مانده چیز ریختنی چون آب و شیر استعمال میشود و ما با توجه به فضای این گفتار، گندیده را هم اضافه کردیم (فاطمی)
خسیس: بیارزش، کم وزن یا مقدار، پست و رذل (المعجم البسیط)./ خسیس عیش: احتمالا از باب اضافه صفت به موصوف است. در اصل عیش خسیس بوده. یعنی زندگی پست و حقیرانه (فاطمی)
مرعی: چراگاه، چراندن یا چریدن (المعجم البسیط)./ مرعیً وبيلٌ: چراگاه سخت و پر خطر؛ طَعَامٌ وبيل: غذاى زيانآور و ناگوار (فرهنگ ابجدي)./ و الْوَبِيلُ: الوخيم ضد الطري. و عذاب وَبِيلٌ أي شديد. قوله فَأَخَذْناهُ أَخْذاً وَبِيلًا أي شديدا (مجمع البحرين)
بَرَماً: برم: ملالت و بیتابی (المعجم البسیط)
فَلَمْ يَبْقَ مِنْهَا إِلَّا صُبَابَةٌ كَصُبَابَةِ الْإِنَاءِ وَ خَسِيسُ عَيْشٍ كَالْمَرْعَى الْوَبِيلِ. دنیا در نظر آقا خالی از تمام برکات است. به طوریکه نوشیدنی او ته مانده آب گندیده و خوراک آن را غذای فاسد تشکیل میهد. آیا زندگی اینگونه با کسانی که به چنین خوردنیها و آشامیدنیها عشق میورزند، ملال آور نیست؟! "طعام و بیل" به غذایی گفته میشود که زیان آور و فاسد باشد اما، قدرت زبانی ایجاب میکند، سخن استوار به کار رود تا چند لایه شود و ما از این استعاره زیبا به این نتیجه برسیم که انسان اگر بعد انسانیاش را پرورش ندهد، با حیوان تفاوت ندارد. پس نسبت به انسانهای از این دست، اصطلاح چراگاه آفت زده بهتر از غذای فاسد است. به خاطر همین مولا میفرماید: "وَ خَسِيسُ عَيْشٍ كَالْمَرْعَى الْوَبِيلِ." نه "طعام وبیل." در ضمن ادامه این گفتار بسیار زیبا را جداگانه بررسی کردهایم، شما را به چند سخن پیشتر ارجاع میدهیم (فاطمی)
الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ مَنْ طَلَبَ رِضَى اللَّهِ بِسَخَطِ النَّاسِ كَفَاهُ اللَّهُ أُمُورَ النَّاسِ وَ مَنْ طَلَبَ رَضِيَ النَّاسِ بِسَخَطِ اللَّهِ وَكَلَهُ اللَّهُ إِلَى النَّاسِ وَ السَّلَامُ.(1)
امام صادق (علیه السلام) فرمود: پدرم از پدرش [علیهما السلام] نقل کرد که مردی از اهل کوفه به حسین بن علی [علیهما السلام] نامهای نوشت: سرور من! مرا از خیر دنیا و آخرت با خبر بفرمایید. امام (علیه السلام) نوشت: "به نام خداوند بخشنده مهربان. بعد از حمد و سپاس الهی، هرکس رضای الهی را بر خشم مردم ترجیح دهد، خداوند او را از گزند خشم مردم در امان داشته کفایت امر او میکند و هرکس رضایت مردم را بر خشم الهی ترجیح دهد، خداوند او را به مردم واگذار مینماید. والسلام."
السَّخَطُ: السُّخْطُ و السَّخَطُ: ضدّ الرِّضا مثل العُدْمِ و العَدَمِ، و الفعل منه سَخِطَ يَسْخَطُ سَخَطاً... و سَخِطَ أَي غضب، فهو ساخِط. و أَسْخَطَه: أَغْضَبَه (لسان العرب)
كَفَاهُ: كفاه الشيء يكفيه كِفاية: استغنى به عن غيره... و اكتفَى بالشيء: استغنَى به و قَنِع (الإفصاح)
روایت شده که مردی خدمت امام حسین (علیه السلام) آمد و عرض کرد: "من مردی عصیان گرم و در مقابل گناه شکیبایی ندارم. پس اندرزی به من بده." امام (علیه السلام) فرمود: "پنج کار را انجام بده و هرچه دلت میخواهد، معصیت نما. اول اینکه: روزی خداوند را نخور و هرچه دلت میخواهد معصیت نما. دوم: از سایه رحمت و سرپرستی الهی بیرون رو و هرچه دلت میخواهد، معصیت نما. سوم: جایی را بیاب که خداوند تو را نبیند و هرچه دلت میخواهد معصیت نما. چهارم: وقتی فرشته مرگ بیاید تا جانت را از تنت بیرون بیاورد، از خودت دفاع کن و هرچه دلت میخواهد معصیت نما. پنجم: وقتی مالک جهنم تو را به سوی آتش میکشاند، پا به جهنم مگذار و هرچه دلت میخواهد معصیت نما."
و فرمود: "گریه از ترس الهی، رهایی از آتش جهنم است." و فرمود: "چشمهای اشک آلود و دلپریشی از رحمت خداوند است." و فرمود: "هر وقت بر پدرم وارد شدم، او را اشک آلوده دیدم."
این سخن مولا، چشم آدم را در اشک مینشاند و باید رهبری بشریت را انسانهای با این رقت قلب به عهده داشته باشند (فاطمی)
1) . مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ج11، ص245
کتاب خداوند بزرگ و شکست ناپذیر، دارای چهار چیز است: عبارت، اشارت، لطائف و حقایق. عبارت مال عموم مردم است، اشاره مال خواص و فرهیختگان است، لطیفهها مال اولیای الهی است و حقایق مال پیامبران است.
هرکس یک آیه از کتاب خداوند تبارک و تعالی را در حال ایستاده در نمازش قرائت نماید، برای او در برابر هر حرف صد حسنه نوشته میشود. وقتی آن آیه را در غیر نماز بخواند، خداوند برای او در برابر هر حرفی، ده حسنه مینویسد و اگر کسی گوش به قرآن بسپارد، خداوند، در برابر هر حرفی یک حسنه برای او مینویسد و اگر آن را در شب ختم نماید، فرشتگان تا صبح بر او درود میفرستند و اگرآن را در روز ختم کند، فرشتگان محافظ، تا شب بر او درود میفرستند و او -پیش خداوند- یک دعای مستجاب شده دارد که برای او ارزشمندتر است از آنچه که بین زمین و آسمان قرار دارد.
وای برشما، شیعیان آل ابی سفیان! اگر دین ندارید و از روز بازگشت نمیترسید، در دنیاتان آزاد مرد باشید و به اصالت گذشته بازگردید؛ وقتی که عرب بودید. شمر صدازد: "پسر فاطمه! چه میگویی؟" فرمود: "من با شما پیکار میکنم و شما با من. بانوان چه جرمی مرتکب شدند؟! تا وقتی من زنده هستم، از یورش جیره خوارانتان به حرمم جلوگیری نمایید!"
وَيْح: واژهای است برای اظهار رنج و دلسوزی برای دیگران یا برای مدح و تعجب، وای (المعجم البسیط)./ قد تكرر ذكر وَيْحٍ في الكتاب و السنة، قيل هي اسم فعل بمعنى الترحم، فَوَيْحٌ كلمة رحمة كما أن ويل كلمة عذاب، و بعض اللغويين يستعمل كلا منهما مكان الأخرى، و عن سيبويه وَيْحٌ زجر لمن أشرف على الهلكة و ويل لمن وقع فيها (مجمع البحرين)
الحَسَب: الشرف الثابت فى الآباء (الإفصاح)./ حسب: اصل و نسب، نژاد، شرف و اصالت (المعجم البسیط)./ عربها، حتی اعراب جاهلی روح جوانمردی داشتند اما آن نامردها با عرب جاهلی هم فرسنگها فاصله داشتند و به یک مشت هرزه بی اصل و نسب بدل شده بودند (فاطمی)
إِذْ: ظاهرا، این واژه در اینجا به صورت "مفعول به" به کار رفته است. مثل آیه کریمه: وَ اذْكُرُواْ إِذْ كُنتُمْ قَلِيلًا فَكَثرَّ كُمْ (فاطمی)
عُتُات: آنچه برای امری مهیا شود، مهمّات جنگی (المعجم البسیط)./ چنانکه میبینید، عتات به چیزی گفته میشود که برای کاری آماده گردد. امروزه بیشتر، به مهمات جنگی به کار
1) . همان منبع، ج45، ص51
میرود. شاید در گذشته نیز به همین معنا به کار میرفته. این جا مولا به جای لشکریان از چنینواژهای استفاده میکند، چون بلیغ است و واژههای انسان بلیغ، مخصوصا در شرایط بحرانی، چند پهلو و رسا به کار میرود. در اینجا میتوان گفت، مولا، آن اشباح الرجال را به حساب انسان نمیآورد. مهمات جنگیای میبیند که در دست یزیدها، ابن زیاد و ابن سعدها قرار دارند (فاطمی)
خداوندا! تو میدانی آنچه از ما بروز نمود، رقابت در حکومت و رسیدن به دنیا نبود و لیکن برای این بود که نشانههای روشن دین تو را استوار ببینیم و در شهرهایت رنگ اصلاح ظاهر نماییم تا ستمدیدگان از بندگانت احساس امنیت کنند و به واجبات و مستحبات تو عمل شود.- اگر ما را یاری نکنید و در حق ما انصاف روا ندارید، ظلمت شب بر شما چیره خواهد شد و در پی خاموشی نور پیامبرتان بر خواهند آمد. خداوند کفایت کننده امر ما است، بر او توکل میکنیم و به سوی او بر میگردیم و راه برگشت به سوی او است.
این گزیدهای از خطبه بلند مولا در رابطه با امر به معروف و نهی از منکر است. در این فراز، برخی از انگیزههای قیام مولا را میبینیم. درضمن، الف و لام "الحطام" گویا جا نشین مضاف الیه شده است. اصل آن شاید چنین باشد: حطام الدنیا (فاطمی)
تَنَافُساً: تنافس: با یکدیگر رقابت کردن، رقابت (المعجم البسیط)
1) . تحف العقول، ص243، بحار الأنوار، ج97، ص80
سُلْطَان: قدرت و حکومت (فاطمی)
الْتِمَاساً: التمس: طلب کرد –با گرمی و خواهش- (المعجم البسیط)
الْحُطَام: هر چیزی که خورد و تکهتکه شده باشد، قطعه. حطام الطائرة، یعنی قطعات هواپیما که سقوط کرده باشد (المعجم البسیط)
أَنَبْنَا: الإِنَابَةُ: الطّاعَةُ و الرُّجُوْعُ، أَنابُوا إِلَى اللَّهِ (المحيط في اللغة)
عموجان! خداوند تبارک و تعالی قادر است بر تغییر آنچه که میبینی. خداوند هر روز در کاری است. اینها دنیایشان را از تو دریغ کردند و تو دینت را به آنان نفروختی. چه بینیاز بودی تو از آنچه آنان نسبت به تو دریغ داشتند و چه نیازمند بودند آنان به چیزی که تو به آنان ندادی! از خداوند صبر و پیروزی طلب نما و به او از آزمندی و بیتابی پناه ببر.
الْجَشَعِ: حرص و طمع (المعجم البسیط)./ و الجَشَعُ: أَسْوَأُ الحِرْصِ، و قيل: هو أَشدُّ الحِرْص على الأَكل و غيره (لسان العرب)
الْجَزَع: بیتابی و نا راحتی (المعجم البسیط)
1) . بحار الأنوار -ط: بيروت-، ج22، ص413، بلاغة الحسين (علیه السلام)، ص28
وَ أَمْرُهُمْ أَمْرِي وَ رَأْيُهُمْ رَأْيِي وَ أَمَّا أَنْتَ يَا أَخِي فَلَا عَلَيْكَ أَنْ تُقِيمَ بِالْمَدِينَةِ فَتَكُونَ لِي عَيْناً لَا تُخْفِي عَنِّي شَيْئاً مِنْ أُمُورِهِمْ.(1)
پس، حسین (علیه السلام) فرمود: "برادر! به خداوند سوگند! اگر هیچ مکانی برای زیستن نبود، به یزید پسر معاویه بیعت نمیکردم."... سپس فرمود: "خداوند جزای خیرت بدهد. زبان نصیحت گشودی و به راه های درستی اشاره نمودی. من عازم مکه هستم. برای اینکار، من، برادرانم، فرزندان برادرم و پیروانم آمادگی گرفتهایم. نظر آنها، نظر من است و اما تو برادر! مشکلی در ماندن مدینه نداری. گزارشگر من باش، از عملکرد آنان چیزی بر من مخفی مگذار."
فرازی از گفتگوی مولا، با محمد معروف ابن حنفیه. حنیفه از نام قبیلهای گرفته شده که مادر بزرگوار ایشان، منسوب به آن قبیله است. این نوشته را از یک فضای مجازی کپی کردم. خواندن آنخالی از فایده نیست: "محمد بن علی بن ابی طالب معروف به محمد [بن] حنفیه از طبقه اول تابعین است. گاه از او با نام محمد بن علی یاد میشود و او را محمدِ اکبر هم گفتهاند. وی در جنگهای صفین و جمل حضور داشته و در جنگ جمل پرچمدار سپاه علی (علیه السلام) بوده است. در واقعه کربلا در مدینه ماند. پس از تسلط مختار بر کوفه، نامهای به مختار نوشت و مختار گروهی را به مکه فرستاد و او را از دست عبدالله بن زبیر نجات داد. کیسانیه، او را امام خود میدانند. او اولین کسی است که مهدی موعود دانسته شده است. مشی سیاسی او در زندگی، بسیار مسالمتآمیز بوده است." (فاطمی)
عَيْناً: عین: چشم، چشمه، جاسوس، خود یک چیز، طلا (المعجم البسیط)
فَلَا عَلَيْكَ: از موارد نادری است که اسم "لا" با قرینه حذف میشود: فلا بأس علیک (فاطمی)
1) . همان منبع، ج44، ص329
ما از خداوندیم و به سوی او باز میگردیم و یاد اسلام گرامی باد زیرا که امت اسلامی به زمامدار مانند یزید گرفتار شدند! من از جدم رسول خداوند شنیدم که میفرمود: "جانشینی من بر خاندان ابی سفیان حرام است."
شاید شما ترجمهای را نبینید که "و علی اسلام السلام" را، به فاتحه اسلام را باید خواند، بر نگردانده باشد. من هرچه گشتم، اصطلاح اینگونه را پیدا نکردم؛ یعنی ندیدم که معنای استعاری "و علی... السلام"، فاتحه خواندن برای آن چیز باشد. این اصطلاح زیبا، مخصوص مولا است که مفهوم وسیعتری را منتقل میکند و دایره آن وسیعتر از فاتحه خواندن است. به نظر من این جمله، تداعی چیزی است که ما در فارسی با افسوس از آن یاد میکنیم. مثلا میگوییم: "یادش بخیر، یادش گرامی باد!" در این صورت، فاتحه خواندن برای آن از دست رفته لازمه این احساس است (فاطمی)راع: در اصل "راعی" بوده، در هر زمینه، معنای خودش را دارد. نویسنده "التحقیق در باره آن چنین مینویسد: أنّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو الحفظ مع تولية الأمر و هو ما يقابل الإهمال... فيقال انّه راع للماشية إذا كان حافظا لها و مراعيا... و انّه رَاعٍ لِلرَّعِيَّةِ إذا كان حافظا لما يلزم لهم في معاشهم و حارسا لنظم أمورهم. و انّه راع للنجوم إذا كان حافظا لقواعد جريانها و قوانين نظامها و ضابطا لما يدرك من أمورها ر.ک. التحقيق فى كلمات القرآن الكريم- (فاطمی)
ما خاندان نبوت و معدن رسالت و محل آمد و رفت فرشتگان هستیم. خداوند کریم با ما آغاز نموده است و با ما خاتمه خواهد داد. یزید مرد فاسق شرابخوار، قاتل انسانیت، متظاهر به فسق و فجور است. مانند من، دست بیعت بر کف او نمیگذارد.
مصعب بن عبد الله می گوید: هنگامی که مردم امام حسین (علیه السلام) را محاصره کردند، بر اسب خود سوار شد و مردم را به سکوت واداشت. پس حمد خداوند تبارک و تعالی را به جای آورد و او را ستایش نمود. سپس فرمود: نفرین، غم و اندوه، بینوایی و درماندگی بر شما جماعت باد! در حالی که شیدا بودید، ما را به فریادرسی خواندید. پس ما مضطربانه به فریادتان رسیدیم و شما شمشیرهایی که در دست بیعت ما بود، علیه ما برّان نمودید و بر ما آتشی افروختید که آن را بر دشمن مشترک شعلهور نموده بودیم. پس دشمن دوستانتان گشتید و دست قدرت دشمنانتان!بیاینکه عدل و دادی در بینتان بگسترانند و چشم امید به آنان داشته باشید و بدون اینکه ما نسبت به شما کوتاهی کرده باشیم!
اسْتَكَفَّ: اسْتَكَفَ القومُ بالشيء: احدقوا به (كتاب العين)
اسْتَنْصَتَ: اسْتَنْصَتَ الناس: طلب سكوتهم. و الْإِنْصَاتُ: السكوت و الاستماع للحديث، (مجمع البحرين)
ثناء: مدح و ستودن (المعجم البسیط)
تبّا لک: لعنت بر تو -نفرین است- (المعجم البسیط)
بُؤْساً: بؤس: تهی دستی، فقر، بینوایی (المعجم السیط)
تَرَحاً: ترح: غم و اندوه (المعجم البسیط)
تعس: بدبخت شد، درمانده شد (المعجم السیط)
اسْتَصْرَخْتُمُونَا: استصرخ: فریاد کشید و کمک طلبید (المعجم البسیط)
وَلِهِينَ: وَلَهَ: بسیار مشتاق و دلتنگ شد، شیفته و متحیر گردید (المعجم البسیط)
مُوجِفِينَ: وجف: مضطرب شدن، تپیدن قلب (المعجم البسیط)./ وَجَفَ الشئ، أى اضطرب (الصحاح)
فَشَحَذْتُمْ: شَخَذّ: تیز کرد، تکدی و گدایی کرد و در گدایی اصرار نمودن (المعجم البسیط)
حَششتم: حَشَشْتُ النار: أوقدتها (الصحاح)
أَضْرَمنَاهَا: شعلهور ساخت، افروخت (المعجم البسیط)
أَلْباً: صاروا عليه أَلْباً واحداً إذا اجتمعوا على عداوته (أساس البلاغة)./ در برخی منابیع، غیر از بحار "إلبا" به کسر آمده است که گویا همین معنا را دارد (فاطمی)./ إِلْباً: الإِلْب بالفتح و الكسر: القوم يجتمعون على عداوة إنسان (النهاية في غريب الحديث)
فَهَلَّا لَكُمُ الْوَيْلَاتُ إِذْ كَرِهْتُمُونَا وَ السَّيْفُ مَشِيمٌ وَ الْجَأْشُ طَامِنٌ وَ الرَّأْيُ لَمْ يُسْتَحْصَفْ وَ لَكِنَّكُمُ اسْتَسْرَعْتُمْ إِلَى بَيْعَتِنَا كَطَيْرَةِ الدَّبَى وَ تَهَافَتُّمْ إِلَيْهَا كَتَهَافُتِ الْفَرَاشِ ثُمَّ نَقَضْتُمُوهَا سَفَهاً وَ ضِلَّةً بُعْداً وَ سُحْقاً لِطَوَاغِيتِ هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ بَقِيَّةِ الْأَحْزَابِ وَ نَبَذَةِ الْكِتَابِ وَ مُطْفِئِ السُّنَنِ وَ مُوَاخِي الْمُسْتَهْزِءِينَ "الَّذِينَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِينَ" وَ عُصَاةِالْأُمَمِ وَ مُلْحِقِ الْعَهْرَةِ بِالنَّسَبِ "لَبِئْسَ ما قَدَّمَتْ لَهُمْ أَنْفُسُهُمْ أَنْ سَخِطَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ فِي الْعَذابِ هُمْ خالِدُونَ" أَ فَهَؤُلَاءِ تَعْضُدُونَ وَ عَنَّا تَتَخَاذَلُونَ:
رسواییها نصیبتان باد! چرا آنگاه که شمشیرها در غلاف، قلبها آرام و نظرها به بلوغ نرسیده بود، رهامان نکردید و مانند ملخهای نو پرواز به بیعت ما شتافتید و چونان پروانههای کور به سوی ما ریزش نموده به آتش زدید و بعد از روی بیعقلی و گمراهی نقض بیعت نمودید؟! لعنت بر طاغیان این امت، بازماندگان جنگ احزاب، دور افکنان کتاب الهی، خاموش کنندگان سنت پیامبر و همدست استهزا کنندگان باد! "آنهایی که به بعضی قرآن عمل کردند و برخی را رها نمودند" آنها که عاصیان این امتند و ملحق کنندگان زنا زادگان به خویشتن! "چه زشت است آنچه که برای خودشان پیش فرستادند و خداوند بر آنان غضب نمود و در عذاب جاودانه گرفتار شدند!" آیا به آنان کمک میرسانید و دست از یاری ما بر میدارید؟!
هَلَّا: ترکیبی است از –هل+لا- بر سر فعل ماضی اگر آمد، به معنای ملامت است. بر سر فعل مضارع اگر بیاید، به معنای تشویق (المعجم البسیط)./ حروف التحضيض: هلّا، و ألّا، و لو لا، و لو ما، لها صدر (شرح الرضي على الكافية)./ چنانکه ملاحظه کردید: در این که مدخول "هلا" فعل ماضی یا مضارع باشد، از لحاظ معنا فرق میکند. آنچه در اینجا قابل تذکر است اینکه: 1- "هلّا" حتما بر سر فعل داخل شود و در اینجا چیزی مانند "کان" در تقدیر است. 2- کلام مولا آنچنان به پختگی رسیده است که باید مجموع "فَهَلَّا لَكُمُ الْوَيْلَاتُ" را معنا کنیم، تا یک مقدار به زیبایی ترکیب گونه برسیم (فاطمی)
در احتجاج، " لِمَا يُسْتَحْصَفُ" ثبت شده است (فاطمی)
الْوَيْلَاتُ: و الوَيْلَةُ: الفَضِيْحَةُ و البَلِيَّةُ، و الجَمِيْعُ الوَيْلَاتُ (المحيط في اللغة)./ الْوَيْلُ: حلول الشر. و الْوَيْلَةُ: الفضيحة و البلية (كتاب العين)
مَشِيمٌ: جمع مشیمه: کیسهای که جنین را حفظ میکند. اینجا استعاره از شمشیر در غلاف کردن است (فاطمی)
الْجَأْشُ: سينه، قلب (فرهنگ ابجدی)./ الجَأْش، النفْس و قيل القَلْب (لسان العرب)
طَامِنٌ: و طَمْأَنَ ظَهْرَه: بمعنى طَامَنَ، و طَأْمَنْتُ نَفْسي: سَكَّنْتُها (المحيط في اللغة)
يُسْتَحْصَفُ: حصف: به درجه کمال عقل رسید، صاحب نظر و رأی درست شد، خردمند گردید (المعجم البسیط)./ حَصُفَ، بالضم، حَصافةً إذا كان جَيِّدَ الرأْيِ مُحْكَم العقل، و هو حَصِفٌ و حَصِيفٌ بَيِّنُ الحَصافةِ. و الحَصِيفُ: الرجل المُحْكَمُ العقل (لسان العرب)الدَّبَى: الجَرادُ قَبل أَن يَطِير، و قيل: الدَّبى أَصغرُ ما يكون من الجراد و النمل (لسان العرب)
تَهَافَتُّمْ: تهافتَ الفَراشُ في النّار: تساقط متتابعاً (أساس البلاغة)
الْفَرَاشِ: به فتح: پروانه، به کسر: فرش، رختخواب (المعجم البسیط)
سُحْقاً له: از رحمت خدا دور باد (المعجم السیط)
نَبَذَةِ: نَبْذ دور افكندن چيزى كه مورد توجّه نيست، مثل دور افكندن كفش كهنه، نَبْذ النَّعْلِ الْخَلِقِ: دور انداختن مثل كفش كهنه (مفردات الفاظ قرآن)
الْعَهْرَةِ: جمع عاهر: العَاهِر الفاجر الزاني، من العَهْرِ بالسكون و التحريك أيضا: الزنا و الفجور (مجمع البحرين)./ مُلْحِقِ الْعَهْرَةِ بِالنَّسَبِ: اشاره به ابن زیاد است که چندین نفر ادعای پدری او را داشت ولی در نهایت معاویه او را به پدرش ملحق کرد. زینب کبرا (سلام الله علیها)، او را در مجلس آنچنانی، "ابن مرجانه" خطاب نمود. شاید بعضی نتوانستد جلو تبسمشان را بگیرند. زیارت عاشورا هم او را به همین عنوان معرفی میکند: وَ لَعَنَ اللهُ ابْنَ مَرْجانّة! (فاطمی)
أَجَلْ وَ اللَّهِ الْخَذْلُ فِيكُمْ مَعْرُوفٌ نَبَتَتْ عَلَيْهِ أُصُولُكُمْ وَ تَأَزَّرَتْ عَلَيْهِ عُرُوقُكُمْ فَكُنْتُمْ أَخْبَثَ شَجَرٍ لِلنَّاظِرِ وَ أُكْلَةً لِلْغَاصِبِ "أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ" النَّاكِثِينَ الَّذِينَ يَنْقُضُونَ "الْأَيْمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللَّهَ عَلَيْكُمْ كَفِيلًا" أَلَا وَ إِنَّ الدَّعِيَّ ابْنَ الدَّعِيَّ قَدْ تَرَكَنِي بَيْنَ السِّلَّةِ وَ الذِّلَّةِ وَ هَيْهَاتَ لَهُ ذَلِكَ هَيْهَاتَ مِنِّي الذِّلَّةُ أَبَى اللَّهُ ذَلِكَ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ جُدُودٌ طَهُرَتْ وَ حُجُورٌ طَابَتْ أَنْ نُؤْثِرَ طَاعَةَ اللِّئَامِ عَلَى مَصَارِعِ الْكِرَامِ أَلَا وَ إِنِّي زَاحِفٌ بِهَذِهِ الْأُسْرَةِ عَلَى قِلَّةِ الْعَدَدِ وَ كَثْرَةِ الْعَدُوِّ وَ خِذْلَةِ النَّاصِر(1)
1) . الاحتجاج، ج2، ص300، بحار الأنوار، ج45، ص83
آری، به خداوند سوگند! بی وفایی و ترک یاریتان مشهور است. ریشههاتان بر آن رشد نمودهاند و رگهاتان از آن نیرو گرفتهاند. شما منفورترین و گلوگیرترین میوه درختی برای باغبانید و لقمه گوارا برای غاصبان! "لعنت خداوند بر ستمگران باد!"، پیمان شکنان! "آنانی که سوگندهاشان را بعد از استواری میشکنند، با اینکه خداوند را بر خود گواه قرار دادهاند." کاش میدانستید که زنا زاده، پسر زنا زاده، دو گزینه پیش روی من گذاشته است: کشیدن شمشیر و ذلت تسلیم! او هرگز به خواستهاش نمیرسد. محال است که گَرد ذلت بر چهره من بنشیند! خداوند، رسول خداوند، مؤمنان، اجداد بزرگوارو دامنهای پاک ابا دارند که اطاعت فرومایگان را بر کشته شدن با کرامت ترجیح بدهیم و من اکنون با این خاندان و تعداد اندک از لحاظ نیرو و ابزار جنگی در برابر دشمن بسیار، پا پیش میگذارم، هرچند که دنیا طلبان ترک یاریم نمودند.
الْخَذْلُ: خَذَلَ: از یاری کردن سرباز زد (المعجم البسیط)./ خَذَلَ يَخْذُلُ خَذْلًا و خِذْلَاناً، و هو تركك نصرة أخيك (كتاب العين)
تَأَزَّرَتْ: أزر: القوّة و الشدّة، يقال تأزَّر النَّبت، إذا قوى و اشتدّ (معجم مقاييس اللغه)
أُصُولُكُمْ: أصل: پايه و بن هر چيزى (فرهنگ ابجدي)./ أَصْل: 1: جِذْر، جَذْم، أَثْل، مَنْبِت، جَذْى. 2: نُجَار، عِرْق، حُجْز، مَحْتِد، أُرُومَة، وَشِيجَة (المكنز العربي المعاصر)
عروق: ج: عٍرق: رگ، ریشه، تیره، اصل (المعجم البسیط)
خبیث: فاسد و منفور، بد، پست و پلید و نا پاک (المعجم البسیط)
النَّاكِثِينَ: نکث: نقض کرد و شکست –پیمان را- (المعجم البسیط)
الدَّعِيَّ: فرزند خوانده، کسی که در نسبش شک و شبهه باشد (المعجم البسیط)./ إذا كان الرجل مدخولًا في نسبه مُضَافاً إلى قوم ليس منهم فهو: دَعِيٌ (فقه اللغة)./ الدَّعِيَّ ابْنَ الدَّعِيَّ: منظور از این لقب هم ، ابن زیاد است. چنانکه به عرض رسید، ابن زیاد در بستر زنا به دنیا آمد و بعدها، معاویه او را به پدر خودش ملحق نمود. امام حسین (علیه السلام) در یکی از نامههایش به معاویه،
این نکته را یاد آور میشود: أوَ لَستَ المُدَّعي زِيادَ بنَ سُميَّةَ، المَولودَ علَى فِراشِ عُبَيدٍ عَبدِ ثَقيفٍ، فَزَعَمتَ أنَّهُ ابنُ أَبيكَ (فاطمی)
قَدْ تَرَكَنِي: در تحف العقول، لهوف و بعضی جلدهای بحار، عبارت "رکز" آمده است و با جملههای اینچنین رو به رو میشویم: أَلَا وَ إِنَ الدَّعِيَ ابْنَ الدَّعِيِ قَدْ رَكَزَ مِنَّا بَيْنَ اثْنَتَيْنِ -ر.ک. تحف العقول، ص241-./ قَدْ رَكَزَ بَيْنَ اثْنَتَيْنِ بَيْنَ السَّلَّةِ وَ الذِّلَّةِ وَ هَيْهَاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ -ر.ک. ترجمه اللهوف على قتلى الطفوف، ص97-، أَلَا إِنَ الدَّعِيَ ابْنَ الدَّعِيَ قَدْ رَكَزَ بَيْنَ اثْنَتَيْنِ -بحار الأنوار، ج45، ص9- (فاطمی)
جُدُودٌ: و الجَدُّ: أَبُ الأبِ معروف، و جمعه: جُدُودٌ، و جُدُودَةٌ و أَجْدَادٌ. و أُمُّ الأمِّ، و أُمُّ الأبِ يقال لها: جَدَّةٌ، و جمعُها: جَدَّاتٌ (تهذيب اللغة)./ چنان که می بینید: جمع "جدّ"، "أجداد و جدود" میآید و جمع "جدّة"، "جدّات" میآید. بنا بر این ظاهرا، منظور از "جدود" در اینجاهمان "أجداد" است. اگر با فعل مؤنث "طابت" رو به رو هستیم، به این خاطر است که "جدود" جمع مکسر میباشد (فاطمی)
ألا: حرفی است برای شروع سخن، به نام ألا الاستفتاحیة، هان، کاش (المعجم البسیط)
مَصَارِع: مصرع: به زمین افکندن، کشته شدن (المعجم البسیط)
زَاحِفٌ: زحف: خزیدن، پیشروی کردن (المعجم البسیط)
حَتَّى يَقْضِيَ اللَّهُ بَيْنِي وَ بَيْنَ الْقَوْمِ بِالْحَقِ وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمِينَ وَ هَذِهِ وَصِيَّتِي يَا أَخِي إِلَيْكَ وَ ما تَوْفِيقِي إِلَّا بِاللَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ أُنِيبُ قَالَ ثُمَّ طَوَى الْحُسَيْنُ الْكِتَابَ وَ خَتَمَهُ بِخَاتَمِهِ وَ دَفَعَهُ إِلَى أَخِيهِ مُحَمَّدٍ ثُمَّ وَدَّعَهُ وَ خَرَجَ فِي جَوْفِ اللَّيْلِ.(1)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. این وصیتنامهای است که حسین بن علی بن ابی طالب، به بردارش محمد، معروف به ابن حنفیه نموده است: حسین شهادت میدهد که خدایی جز خداوند تبارک و تعالی وجود ندارد، در حالی که بیمانند و بی شریک است و اینکه محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بنده و فرستاده او است؛ با حق از نزد حق آمد و اینکه بهشت و جهنم حق است و شکی در وقوع روز رستاخیز نیست و اینکه همه آنهایی را که بمیرند، دوباره به زندگی بر میگرداند. من از روی تکبر، ناسپاسی، فساد و ستمگری در جامعه قیام نکردم. من تنها برای اصلاح امت جدم رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) پا پیش گذاشتم. میخواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم و به روش جد و پدرم رفتار نمایم. پس هرکس از راه حقجویی مرا پذیرفت، خداوند سزاوار حق است و هرکس این را بر من خوردهگیرد، راهشکیبایی در پیش میگیرم، تا خداوند بین من و این قوم به حق قضاوت نماید و او بهترین قضاوت کنندگان است. بردارم! این وصیتی من است بر تو. توفیق را جز از خداوند نمیطلبم. بر او توکل میکنم و بر درگاه او توبه. راوی گفت: پس حسین (علیه السلام) نامه را پیچید و با خاتم خودش مهر کرد و آن را به برادرش محمد سپرد و بعد با او وداع نمود و در دل شب بار سفر بر بست.
أَشِر: خود پسند. متكبر. طاغى (قاموس قرآن)./ الْأَشَرُ: شدّة البطر... فالأشر أبلغ من البطر، و البطر أبلغ من الفرح، فإنّ الفرح و إن كان في أغلب أحواله مذموما لقوله تعالى: إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْفَرِحِينَ فقد يحمد تارة إذا كان على قدر ما يجب، و في الموضع الذي يجب، كما قال تعالى: فَبِذلِكَ
1) . بحار الأنوار، ج44، ص329، مكاتيب الأئمة عليهم السلام، ج3، ص113
فَلْيَفْرَحُو، و ذلك أنّ الفرح قد يكون من سرور بحسب قضية العقل، و الأَشَرُ لا يكون إلا فرحا بحسب قضية الهوى (مفردات ألفاظ القرآن)
بطِر: البَطَرُ: الطُّغيان في النِّعْمَةِ (تهذیب اللغة)./ بَطَرَ: اسْتَخَفَّ (النِّعْمَةَ)، كَفَرَ، أَنْكَرَ، اسْتَقَلَّ (المكنز العربي المعاصر)./ بطِر: بیخیال و متکبر گردید (المعجم البسیط)
ستایش مخصوص خداوند است و آنچه خداوند بخواهد، انجام میگیرد و هیچ نیروی جز نیروی الهی وجود ندارد و درود و سلام خداوند بر پیامبر و آل پیمبر باد! مرگ با عزت بر فرزندان آدم چونان گردنبندی آویخته بر گردن دختران زیبا است! من بیشتر از شیدایی یعقوب به یوسف، مشتاق دیدار گذشتگانم هستم! برای من قتلگاهی اختیار شده که آن را ملاقات خواهم کرد. گویا گرگان پیس و گرسنه بیابان نواویس و کربلا بندبند اعضایم را از هم جدا میکنند و شکمهاشان را مالامال! از روزیکه قلم تقدیر رفته است، گریزی نیست. ما خاندان، راضی به رضای الهی هستیم! به بلای او صبر میکنیم و او
1) . بحار الأنوار، ج44، ص366، بلاغة الحسين (علیه السلام) ، ص144
پاداش صابران را به ما عطا خواهد نمود. خویشاوندان رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) هرگز از او دور نمیمانند. آنها در بهشت جاودان نزد او خواهند بود و چشمش از دیدن آنها روشن خواهد شد و به وعدههای داده شده عمل میشود- هرکس خونش را میبخشد و خودش را آماده دیدار الهی نموده است، آماده رفتن باشد. من فرادا اگر خداوند بخواهد بار سفر بر میبندم!
خُطَّ: الْخَطُّ: كالمد (مفردات ألفاظ القرآن)./ چنانکه از مفردات راغب، بر میآید، ظاهرا معنای پرکاربرد "خط"، به معنای کشیدن است و نوشتن روی چیزی معنای استعاری آن میباشد. با این حساب، در سخن مولا (علیه السلام)، یک نوع تشبیه وجود دارد؛ در اینجا پیش انسانهای بزرگ و با غیرت -یعنی فرزندان آدم (علیه السلام)، نه حیوانات آدم نما- مرگ با عزت، در جامعه پر از نیرنگ و فریب و فساد، آنچنان زیبا است که در چشم دیگران، گردنبند زیبا بر گردن دختران زیبا روی (فاطمی)
قلادة: گردنبند (المعجم البسیط)
جِيدِ: گردن (المعجم البسیط)
أَوْلَهَنِي: وله: بسیار مشتق و دلباخته شد (المعجم البسیط)
أَسْلَاف: جمع سلف: گذشتگان از آبا و اجداد و نیاکان (المعجم البسیط)
مَصْرَعٌ: کشته شدن، مکان به زمین افکندن (المعجم البسیط)
بِأَوْصَالِي: الاوصال: المفاصل و قيل مجتمع العظام (كشف الغمة)./ الوُصْل، الوِصْل، ج أَوْصَال: هر عضوى جداگانه از بدن (فرهنگ ابجدي)./ أَوْصَالِي: شاید "بند بند استخوانها" برگردان خوبی باشد (فاطمی)
عُسْلَانُ: العَسَلانِ: عَدْوُ الذئب (لسان العرب)./ و العسلان: عدو الذئب بسرعة و اضطراب و أراد عليه السلام بالعسلان الذئاب (كشف الغمة)
الْفَلَوَاتِ: جمع فلاة: صحرای وسیع (المعجم البسیط)./ الفَلَاةُ: المَفَازَةُ (المحيط في اللغة)./ مفازه: صحرای بی آب و علف، مهلکه، گریزگاه و مکان نجات (المعجم البسیط)
النَّوَاوِيسِ: نواويس: مقبره عمومى نصارى قبل از فتح اسلامى بود كه در اراضى نواحى حسينى نزديك نينوا قرار داشت (ر.ک. لهوف، ترجمه مير ابو طالبى، ص111)أَكْرَاشاً: ج: کرش: معده دام، سیرابی، شکمبه (المعجم البسیط)./ الكَرِش: لذوات الأربع من الخُفّ و الظِّلف مثل المعدة للإنسان (جمهرة اللغة)./ الكَرِش: شكمبه حيوانات سمدار بمنزله معده در انسان است (فرهنگ ابجدي)
جُوفاً: جَوْفُ الإِنسان: بطنه (لسان العرب)
أَجْرِبَةً: به احتمال زیاد، این واژه جمع "جَرَب" باشد (فاطمی)./ الجَرَبُ، بفتحتَينِ: بُثورٌ تَظهَرُ في سطحِ الجلدِ تَصحَبُها حكّةٌ شديدةٌ، جَرِبَ جَرَباً، فهو جَرِبٌ، و أَجْرَب (الطراز الأول)./ جَرِبَ، جَرَباً: به بيمارى پيسى دُچار شد، السيْفُ: شمشير زنگ خوردگى پيدا كرد (فرهنگ ابجدي)./ بثر: دانه، جوش در صورت یا پوست (المعجم البسیط)
سُغْباً: السَّاغِبُ: الجائع (كتاب العين )./ قال تعالى: أَوْ إِطْعامٌ فِي يَوْمٍ ذِي مَسْغَبَةٍ، من السَّغَبِ، و هو الجوع مع التّعب (مفردات ألفاظ القرآن)
تَشُذَّ: شَذَّ الرجل من أصحابه، أي: انفرد عنهم. و كل شيء منفرد فهو شاذٌّ (كتاب العين)
لُحمة: پود –در برابر تار- خویشاوندی (المعجم البسیط)
حَظِيرَةِ الْقُدْسِ: أراد بحظيرة القدس الجنّة. و هى في الأصل: الموضع الذى يحاط عليه لتأوى إليه الغنم و الإبل، يقيهما البرد و الرّيح (النهاية في غريب الحديث)
مُهْجَة: خون، خون دل، روح، بهترین جزء یک چیز (المعجم البسیط)
يَشْتَرُونَ كَأَنْ لَمْ يَصْنَعُوا شَيْئاً فَلَمْ يُعَجِّلِ اللَّهُ عَلَيْهِمْ بَلْ أَخَذَهُمْ بَعْدَ ذَلِكَ أَخْذَ عَزِيزٍ ذِي انْتِقَامٍ اتَّقِ اللَّهَ يَا أَبَا عَبْدِ الرَّحْمَنِ وَ لَا تَدَعْ نُصْرَتِي.(1)
و به پدر عبد الرحمان فرمود: آی ابی رحمان، مگر نمیدانی دنیا در نزد خداوند آنچنان پست و حقیر است که سر بریده یحیی بن زکریا، به یکی از زنان بدکاره بنی اسرائیل اهدا شد! آیا نمیدانی کهدر فاصله طلوع فجر تا طلوع خورشید، هفتاد پیامبر را شهید نمودند و بعد دم مغازهایشان نشستند و داد و ستد نمودند. آنچنانکه گویا اتفاقی نیفتاده است. پس خداوند در عذاب آنان شتاب نفرمود اما بعد از چندی چونان زورمندی شکست ناپذیر انتقام کشید. آی ابی عبد الرحمان! از خداوند بترس و دست از یاری من بر مدار!
بَغِيٍّ: المرأة الفاجرة... و هو وصف يختص بالمرأة الفاجرة و لا يقال للرجل بَغِي (مجمع البحرین)./ اصل بغی، به معنای طلب و ظلم کردن، آمده است اما بیشتر برای زن فاجره به کار میرود (فاطمی)
أَبَا عَبْدِ الرَّحْمَنِ: عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عُمَر (بحار الأنوار)
1) . همان منبع، ج44، ص365، بلاغة الحسين (علیه السلام)، ص331
سِجْنٍ وَ عَذَابٍ إِنَّ أَبِي حَدَّثَنِي عَنْ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) أَنَّ الدُّنْيَا سِجْنُ الْمُؤْمِنِ وَ جَنَّةُ الْكَافِرِ وَ الْمَوْتُ جِسْرُ هَؤُلَاءِ إِلَى جِنَانِهِمْ وَ جِسْرُ هَؤُلَاءِ إِلَى جَحِيمِهِمْ مَا كَذَبْتُ وَ لَا كُذِبْتُ."(1)
امام زین العابدین (علیه السلام) روایت میکند: وقتی کار بر حسین بن علی [علیهما السلام] مشکل شد. برخی از کسانی که با او بودند، او را بر خلاف خودشان دیدند. زیرا وقتی کار بر آنان دشوار گردید، رنگ صورتشان پرید، اندامشان به لرزه در آمد و قلبهاشان بتپیدند و حسین (علیه السلام) و برخی از یاران ویژه او چهرههاشان درخشانتر، بدنهاشان آرامتر و دلهاشان مطمئنتر میگشتند. برخی از آنان با برخی دیگر گفتند: بنگرید! پروای مردن ندارد!پس حسین (علیه السلام) به آنان فرمود: "بزرگ زادگان! شکیبایی در پیش گیرید. مرگ پلی بیش نیست که شما را از رنج و سختی به بهشت پهناور و نعمت جاودانه عبور میدهد. کدام یک از شما کراهت دارد که از زندانی به قصری منتقل بشود؟! همین مرگ بر دشمنانتان مانند این است که از قصری به زندان شکنجه انتقال پیدا کنند. پدرم از رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) حدیثی برایم روایت نموده فرمود: دنیا زندان مؤمن است و بهشت کافر و مرگ پل اینان به سمت بهشتشان میباشد و پل آنان به سمت جهنمشان. نه دروغ گفتم و نه دروغ شنیدم."
به نظر میآید، امام زین العابدین (علیه السلام) یاران مولا (علیه السلام) را به دو دسته نموده است: یاران خاص و یاران عام. آنها که آنگونه میدیدند، یاران عام مولا بودند (فاطمی)
ارْتَعَدَتْ: ارتعد: لرزید. از ترس و وحشت (المعجم البسیط)
فَرَائِصُهُمْ: فریصه: گوشت مابین پهلو و کتف، رگ گردن (المعجم البسیط)./ ارتَعَدتْ فَرِائصَه: از ترس بدنش به لرزه افتاد (فاطمی)
1) . همان منبع، ج6، ص154، معانی الأخبار، ص289
وَجِلَتْ: وجل: ترسید (المعجم البسیط)
جَوَارِحُهُمْ: ج: جارحة: اعضای انسان –به خصوص دست و پا- (المعجم السیط)
قنطرة: پل (المعجم البسیط)
پس امام حسین (علیه السلام) شب هنگام یارانش را جمع نمود. امام زین العابدین (علیه السلام) روایت میکند: من خودم را نزدیکتر کشیدم تا بهتر بشنوم که به آنان چه میگوید و من در آن هنگام مریضبودم. پس شنیدم که پدرم به اصحابش آغاز سخن نموده فرمود: خداوند را به بهترین وجه ستایش میکنم و او را در آسایش و گرفتاری سپاسگزارم! پروردگارا! من تو را میستایم بر اینکه ما را به نبوت اکرام نمودی و به ما قرآن آموختی و متخصص دین گرداندی و ما را از نعمت گوش و چشم و دل بهرهمند فرموی! ما را از سپاسگزاران قرار بده! بعد از بسم الله و ثنای حضرت حق، من اصحابی با وفاتر و بهتر از اصحاب خودم سراغ ندارم و اهلبیت مهربانتر و پیوندشناستر از اهلبیت من پیدا نمیشود. خداوند به همه شما از طرف
1) . الإرشاد، ج2، ص91
من پاداش نیکو عنایت بفرماید! بدانید، من گمان میکنم، این آخرین روز رویارویی من با اینان است و بدانید که من به شما اجازه دادم. پس همه شما رها از بیعت و تعهدی که داشتید، هستید. از این لحاظ حقی به گردن شما ندارم. این شب را غنیمت بشمارید و آن را شتر باربر قرار بدهید!
حِلٍّ: رفع العقد و الحرمة (التحقيق)./ شاید منظور همان بیعت برداشتن باشد (فاطمی)
ذِمَامٌ: جمع الذِّمَّة: العَهد (تهذيب اللغة)
آی مردم! نسب شناسی نمایید و ببینید که من کیستم؟ بعد به خودتان برگردید و خودتان را مورد عتاب قرار بدهید، آیا ریختن خون من و هتک حرمتم بر شما حلال است؟! آیا من پسر دختر پیامبر شما و پسر پسر عم رسول
1) . كشف الغمة في معرفة الأئمة، ج2، ص13، بلاغة الحسين (علیه السلام) ، ص180، تفسير نور الثقلين، ج3، ص565
اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و پسر اولین ایمان آورنده به خداوند نیستم؟ آیا حمزه سید الشهدا عموی من نیست؟ آیا سخن رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، در باره من و بردارم نزدیک به تواتر به شمانرسیده است که ما سروران جوانان بهشت هستیم؟ آیا این حدیث مانع از ریختن خون و هتک حرمتم به دست شما نمیشود؟
آنها گفتند: "ما چیزی از آنچه گفتی نفهمیدیم."
امام فرمود: "در بین شما کسانی هستند که اگر از آنها بپرسید، جواب خواهند داد که این مطلب را از رسول خدا در باره من و برادرم شنیدهاند. از زید بن ثابت، براء بن عازب و انس بن مالک بپرسید. آنها به شما خواهند گفت که این حدیث را در باره من و بردارم شنیدهاند. اگر به این حدیث تردید کنید، پس در اینکه پسر دختر پیامبر شما هستم نیز تردید نمایید. قسم به خداوند از وقتی که فهمیدم، خداوند از دروغ گویان نفرت دارد، دروغ نگفتهام!"
مُسْتَفِيضاً: اصل "مستفیض"، به معنای پخش شد و انتشار یافته است. در اصطلاح فقها، "حدیث مستفیض"، به حدیثی گفته میشود که در حد تواتر نرسیده اما راویانی آن به اندازه هستند که موجب اطمینان صدور خبر از معصوم گردد (فاطمی)
يَمْقُتُ: مقت: نفرت، بیزاری (المعجم البسیط)
اسْتَأْثَرُوا بِالْفَيْءِ وَ أَحَلُّوا حَرَامَ اللَّهِ وَ حَرَّمُوا حَلَالَهُ وَ إِنِّي أَحَقُّ بِهَذَا الْأَمْرِ لِقَرَابَتِي مِنْ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) وَ قَدْ أَتَتْنِي كُتُبُكُمْ وَ قَدِمَتْ عَلَيَّ رُسُلُكُمْ بِبَيْعَتِكُمْ أَنَّكُمْ لَا تُسَلِّمُونِّي وَ لَا تَخْذُلُونِّي فَإِنْ وَفَيْتُمْ لِي بِبَيْعَتِكُمْ فَقَدْ أُصِبْتُمْ حَظَّكُمْ وَ رُشْدَكُمْ وَ نَفْسِي مَعَ أَنْفُسِكُمْ وَ أَهْلِي وَ وُلْدِي مَعَ أَهَالِيكُمْ وَ أَوْلَادِكُمْ فَلَكُمْ بِي أُسْوَةٌ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ نَقَضْتُمْ عُهُودَكُمْ وَ خَلَعْتُمْ بَيْعَتَكُمْ فَلَعَمْرِي مَا هِيَ مِنْكُمْ بِنُكْرٍ لَقَدْ فَعَلْتُمُوهَا بِأَبِي وَ أَخِي وَ1. ابْنِ عَمِّي وَ الْمَغْرُورُ مَنِ اغْتَرَّ بِكُمْ فَحَظَّكُمْ أَخْطَأْتُمْ وَ نَصِيبَكُمْ ضَيَّعْتُمْ "فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ" وَ سَيُغْنِي اللَّهُ عَنْكُمْ وَ السَّلَامُ.(1)
بسم الله الرحمن الرحیم، از طرف حسین بن علی [علیهما السلام] به سلیمان بن صرد، مسیب بن نجمه، رفاعه بن شداد، عبد الله بن وال و عدهای از مؤمنین. بعد از سلام، بر شما روشن است که رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) در زمان حیاتش فرمود: هرکس سلطان بیدادگری را ببیند که حرام خداوند را حلال میکند، پیمان الهی را میشکند، مخالف سنت رسول خداوند رفتار می نماید و بر بندگان خداوند با ظلم و گناه حکم میراند، پس اگر نه با گفتار و نه با کردار، در پی تغییر و اصلاح بر نیاید، سزاوار است که خداوند او را از راه همان بیدادگر وارد کند. میدانید که این طائفه طوق اطاعت شیطان بر گردن انداخته و از اطاعت رحمان روی برتافتهاند. تخم فساد میپاشند، حدود الهی را تعطیل مینمایند، بیت المال مسلمین را به خودشان اختصاص دادند، حرام خداوند را حلال و حرام خداوند را حلال کردند. با این وضع، من سزاوارتر به اصلاح هستم. چرا که به رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) از هر لحاظ نزدیکترم. نامههایتان به من رسید و پیام رسانانتان بیعت شما را مبنی بر اینکه من را به دشمن تسلیم نمیکنید و
1) . بحار الأنوار، ج44، ص381
تنهایم نمیگذارید، بر من عرضه نمودند. پس اگر به بیعتتان وفا کردید، نشانه رشد و حقجویی شما است. من با شمایم و خاندان و بچههایم با خاندان و بچههای شما و برای شما هستند و من الگوی شما میباشم. اگر این کار را نکردید و نقض عهد نمودید و جامه بیعت از تن بیرون آوردید، پس به جان خودم سوگند، این چیزی غیر معمولی از طرف شما نیست. شما این بیوفایی را در حق پدر، برادر و پسر عمویم نمودید. مغرور کسی است که به شما غره شود. در این صورت، بهره شما، همان اشتباه خودتان خواهد بود و فرصت از دست دادن نصیب شما خواهد شد. "هرکس پیمان شکنی کند، تنها به زیان خود پیمان میشکند" و خداوند ما را از شما بینیاز خواهد نمود. والسلام.
در بعض نسخهها "كَانَ حَقاًّ" دارد (فاطمی)
اسْتَأْثَرُوا: اسْتَأْثَر: بر خود اختصاص دادن، برای خود بر گزیدن (المعجم السیط)
ضیّع: ازدست داد، گم کرد (المعجم البسیط)
الفیء: غنیمت، مالیات، سایه (المعجم السیط)./ الفرق بین الغنيمة و الفيء: أن الغنيمة اسم لما أخذ من أموال المشركين بقتال، و الفيء ما أخذ من أموالهم بقتال و غير قتال إذا كان سبب أخذه الكفر و لهذا قال أصحابنا ان الجزية و الخراج من الفيء (الفروق في اللغة)
الَّذي أبْلَتهُ العِبادَةُ فَصَفِرَت لَونُهُ، ونَحِلَت جِسمُهُ، بَعدَ أنْ أمَّنتَهُ وَأعطَيتَهُ مِن عُهُودِ اللَّهِ عز و جل وَمِيثاقَهُ ما لَو أَعطَيتَهُ العُصَم فَفَهِمَتهُ لَنَزَلَت إِلَيكَ مِن شَعَفِ الجبالِ، ثُمَّ قَتَلتَهُ جُرأةً علَى اللَّهِ عز و جل، واستخِفافاً بِذلِكَ العَهدِ. أوَ لَستَ المُدَّعي زِيادَ بنَ سُميَّةَ، المَولودَ علَى فِراشِ عُبَيدٍ عَبدِ ثَقيفٍ، فَزَعَمتَ أنَّهُ ابنُ أَبيكَ، وَقَد قالَ رَسولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم): الوَلَدُ لِلفرِاشِ، وَللعاهِرِ الحَجَر فَتَركتَ سُنَّةَ رسولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله، واتَّبَعتَ هَواكَ بِغَيرِ هُدى مِنَ اللَّهِ، ثُمَّ سَلَّطتَهُ عَلى أَهلِ العِراقِ، فَقَطَعَ أيدِي المُسلِمينَ وَأَرجُلَهُم وَسَمَلَ أعيُنَهُم، وَصَلَبَهُم علَى جُذُوعِ النَّخلِ، كَأنَّكَ لَستَ مِن هذِهِ الأُمَّةِ، ولَيسوا مِنكَ.(1)
و در جواب نامهای که معاویه به او نوشته بود، چنین احتجاج نمود: ... آیا تو قاتل حجر بن عدی، برادر کِنده و یاران صالح فرمانبردار و نماز گزار او نیستی؟ آنهایی که ظلم را نپذیرفتند، منکر بیداد بودند، بدعتها را بزرگ شمردند، حکم کتاب الهی را برگزیدند و در راه خداوند از هیچ ملامتگری هراس بر دل راه ندادند. پس آنها را بعد از امان دادن و قسم سفت و سخت و پیمانهای مؤکد از روی ستم و تجاوز، به شهادت رساندی. بیهیچ اتفاقی که بین تو و آنان بیفتد و احساس کینهای که نسبت به آنها داشته باشی. آیا تو قاتل عمر بن حمق، صحابی رسول خداوند نبودی؛ بنده صالحی که عبادت او را فرسوده کرد، رنگش زرد شد و جسمش ناتوان. بعد از اینکه به او امان دادی و چنان خودت را به پیمان و عهد الهی پایبند نشان دادی که اگر چنین تعهد را به پرندگان نایاب داده بودی از فراز کوه فرود میآمدند. بعد، او را با بیباکی تمام در برابر خداوند و ناچیز شمردن آن تعهد به شهادت رساندی. آیا تو زیاد بن سمیه، کسی که در بستر عبید، برده ثقیفی به دنیا آمد، به پدرت ملحق نکردی؟ در
1) . الاحتجاج، ج2، ص343، مكاتيب الأئمة عليهم السلام، ج3، ص92
حالی که رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: بچه مال صاحب فراش است و زناکار سنگسار بشود. پس تو سنت رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) را ترک کردی و بدون هدایت الهی، پیرو هوای نفست گشتی. بعد همین -زنا زاده- را بر مردم عراق مسلط نمودی. او نیز، دست و پای مسلمانان را قطع نمود و چشمشان را با آهن گداخته از حدقه بیرون آورد و بر تنه درخت خرما به دارشان کشید. گویا تو از این امت نیستی و راه این امت از تو جدا است.
با توجه به محدودیت این دفتر، مقداری از اول نامه مولا را نیاوردیم (فاطمی)
إِحنَةٍ: إحْنَةٌ، أى حقدٌ... و الجمع إحَنٌ (الصحاح )./ أحن الرجل: من باب تعب: حَقَد وأضمر العداء، والإحنة إسم منه (مكاتيب الأئمة عليهم السلام)
بلی: ژنده و کهنه شد (المعجم البسیط)
نحُل: ضعیف و لاغر (المعجم البسیط)
العُصم: و هذا الوصف في الغِربان عزيز لا يكاد يوجد و إنما أرجلها حمر.. معنى قول النبي صلّى اللّه عليه و سلّم: إلّا مثل الغراب الأعصم، أنه أراد الأحمر الرجلين لقلّته في الغربان، لأن أكثر الغربان السُود و البُقْع (تهذيب اللغة)
شَعَف: الشَعَفَةُ بالتحريك: رأسُ الجبل. و الجمع شَعَفٌ و شُعُوفٌ... و هى رءوس الجِبال (الصحاح)
سَمَلَ: خارج کردن چشم از حدقه (المعجم ابسیط)./ سَمّل أَعينهم: أي فَقأها بحديدة مُحْمَاة أو غيرها و سَمَرها: أحمى لها مسامير فكحلهم بها (الفائق فی غریب الحدیث)
أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلَّا أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ" وَ قَدْ أَدْخَلْتِ أَنْتِ بَيْتَ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) الرِّجَالَ بِغَيْرِ إِذْنِهِ وَ قَدْ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: "يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِ" وَ لَعَمْرِي لَقَدْ ضَرَبْتِ أَنْتِ لِأَبِيكِ وَ فَارُوقِهِ عِنْدَ1. أُذُنِ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) الْمَعَاوِلَ وَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: "إِنَّ الَّذِينَ يَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ أُولئِكَ الَّذِينَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوى" وَ لَعَمْرِي لَقَدْ أَدْخَلَ أَبُوكِ وَ فَارُوقُهُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) بِقُرْبِهِمَا مِنْهُ الْأَذَى وَ مَا رَعَيَا مِنْ حَقِّهِ مَا أَمَرَهُمَا اللَّهُ بِهِ عَلَى لِسَانِ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) إِنَّ اللَّهَ حَرَّمَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَمْوَاتاً مَا حَرَّمَ مِنْهُمْ أَحْيَاءً وَ تَاللَّهِ يَا عَائِشَةُ لَوْ كَانَ هَذَا الَّذِي كَرِهْتِيهِ مِنْ دَفْنِ الْحَسَنِ عِنْدَ أَبِيهِ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) جَائِزاً فِيمَا بَيْنَنَا وَ بَيْنَ اللَّهِ لَعَلِمْتِ أَنَّهُ سَيُدْفَنُ وَ إِنْ رَغِمَ مَعْطِسُك.(1)
پیش از این، تو و پدرت هتک حرمت رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) نمودی و کسی را وارد خانه او کردی که نزدیک بودن با او را دوست نداشت. خداوند در این باره از تو بازخواست خواهد کرد، آی عائشه! برادرم به من دستور داد که او را نزد پدرش رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) ببرم، تا با او تجدید عهد نماید و بدانکه او، داناترین کس به احکام الهی و سنت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و دانشمندترین فرد به تأویل کتاب الهی است. او میداند که هتک حرمت پیامبر الهی، چه پیامدی دارد. زیرا که خداوند تبارک و تعال میفرماید: "آی کسانی که ایمان آوردهاید! وارد خانههای پیامبر نشوید، مگر اینکه به شما اجازه دهد" و تو خودت، مردانی را بدون اجازه رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد خانهاش نمودی و حال آنکه خالق یکتا فرمود: "آی کسانی که ایمان آوردهاید، صدایتان را روی صدای پیامبر بلند نکنید" و به جان خودم سوگند! تو به خاطر پدرت و فاروق او، بیخ گوش پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، کلنگها فرود آوردی. در حالی که خداوند فرمود: "آنهایی که صداشان را پیش
1) . الكافي، ج1، ص302، بلاغة الحسين (علیه السلام)، ص49
رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) پایین میآورند، آنان همانهایی هستند که خداوند دلهاشان را برای تقوا آزمایش میکند" و به جان خودم سوگند! تو پدرت و فاروق او را به قصد اذیت بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد کردی و آن دو حقی که خداوند به زبان پیامبر به آنها امر فرمود، رعایت نکردند. خداوند همچنانکه بر زنده مؤمنین حرمت گذاشته، بر مرده آنها نیز حرمت میگذارد. به خداوند سوگند، آی عائشه! اگر آنچه را که تو کراهت داری -و آن دفن حسن (علیه السلام) نزد پدرش رسول خداوند است- در واقع جایز بود، میفهمیدی که بر خلاف میل تو، او در اینجا دفن میشد.
الْمَعَاوِلَ: جمع معول: کلنگ (المعجم البسیط)./ و المِعْوَلُ: الفأسُ العظيمة التى يُنْقَرُ بها الصخر، و الجمع المَعَاوِلُ (الصحاح)
مَعْطِسُك: و الْمَعْطِسُ: الأنف، و ربما جاء بفتح الطاء (مجمع البحرين)./ عَطَس يَعْطُس. و يقال للأنف مِعَطْسَ، بالكسر و الفتح فى الطاء (معجم مقاييس اللغه)./ و فى الحديث: كان صلّى الله عليه و سلّم يُحِبّ العُطاس و يكره التّثاؤب (كتاب الماء)./ ظاهرا، "رَغِمَ مَعْطِسه" نسبت به "رَغْمَأنْفِهِ" کار برد کمتری دارد. زیرا در فرهنگهای دم دستی، با این عبارت کمتر برخورد میکنیم. در حالی که هردو به یک معنا است (فاطمی)./ رغم أنفه: با اجبار، ناخواسته (المعجم البسیط)
1) .كمال الدين و تمام النعمة، ج1، ص317
از ما خاندان داوزده هدایتگرند. اول آنها امیر المؤمنین علی بن ابی طالب [علیهما السلام] است و آخر آنها نهمین فرزندم. و او امام بر پا کننده حق است. زمین را خداوند، بعد از مرگش، توسط او زنده میکند و توسط او دین حق را بر تمام ادیان ظاهر میکند، هرچند که بیدادگران نپسندند. برای او غیبتی است که قبایلی از دین بر میگردند و دیگرانی بر این دین پا برجا میمانند و مورد اذیت قرار میگیرند و به آنها از روی تمسخر گفته میشود: اگر راست میگویید، آن وعده چه زمانی است؟! شکیبایان در آزار غیبت و تکذیب او مانند شمشیر به دستان جهادگر پیشاپیش رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) هستند.
یکی از زیباترین دعاها، دعای مولا امام حسین (علیه السلام) در روز عرفه است و من در جایی گفتهام: اگر هیچ اثری به جز این دعا ازامام حسین (علیه السلام) باقی نمیماند، بازهم این دعا امام را در جایگاهی نشان میداد که پرنده ذهن انسان بر بلندای آن نمیرسید. این دعای شریف، در بسیاری از منابع اسلامی از جمله در "الإقبال بالأعمال الحسنة" سید بن طاووس، در "البلد الأمین والدرع الحصین" کفعمی، در جلد 95 "بحار الأنوار" علامه مجلسی، در "زاد المعاد" مجلسی و در "مفاتیح الجنان" شیخ عباس قمی وجود دارد. اگرچه از لحاظ متن این منابع، اندکی باهم متفاوتند اما به گونهای نیستند که بر خلاف یکدیگر عرض اندام نمایند. چنان که بارها به عرض رسید، نقل متفاوت طرق متعدد را میرساند و طرق متعدد، نه تنها سبب ضعف حدیث میشوند که موجب تقویت سند میگردند. من این دعای شریف را با توجه به منابع دیگر، از مفاتیح الجنان انتخاب نمودهام. زیرا همین منبع در دسترس عموم قرار دارد البته حتی در همین کتاب هم، دعای مورد نظر، خالی از اختلاف قرائت نیست و من آن
قرائتی را که احساس میکردم، نزدیکتر به واقع باشد، برگزیدم و از آوردن قرائتهای دیگر صرف نظر نمودم.یاد آوری این نکته لازم است که حقیر تا کنون یک ترجمه رسا در رابطه با این دعا ندیده است و بسیاری که این دعا را ترجمه نمودند، زحمت تأمل در واژههای آن را به خودشان ندادهاند. پس بازنگری در ترجمه و واژهشناسی این اثر ماندگار، خالی از دشواری نیست...
دعای مورد نظر، در اول زاد المعاد، اینگونه آغاز میشود:
وَ مِنْ جُمْلَةِ الْأَدْعِيَةِ الْمَشْهُورَةِ فِي يَوْمِ عَرَفَةَ دُعَاءُ الْإِمَامِ الْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلَامُ الَّذِي رَوَاهُ بَشِيرٌ وَ بِشْرٌ وَلَدَا غَالِبٍ الْأَسَدِيِّ حَيْثُ قَالا: كُنَّا عِنْدَ الْإِمَامِ الْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلَامُ عَصْرَ يَوْمِ عَرَفَةَ فِي عَرَفَاتٍ إِذْ خَرَجَ مِنَ الْخَيْمَةِ مَعَ جَمَاعَةٍ مِنْ أَهْلِ بَيْتِهِ وَ أَبْنَائِهِ وَ شِيعَتِهِ فِي غَايَةِ التَّذَلُّلِ وَ الْخُشُوعِ فَوَقَفَ إِلَى الْجَانِبِ الْأَيْسَرِ مِنَ الْجَبَلِ وَ تَوَجَّهَ إِلَى الْكَعْبَةِ، ثُمَّ وَضَعَ يَدَيْهِ قُبَالَةَ وَجْهِهِ كَمِسْكِينٍ يَطْلُبُ طَعَاماً، وَ قَرَأَ هَذَا الدُّعَاءَ:
از جمله دعاهای مشهور در روز عرفه، دعای امام حسین (علیه السلام) است. دعایی که آن را بشیر و بشر، دو فرزند غالب اسدی روایت نمودهاند. این دو روایت کردند که ما در عصر روز عرفه، خدمت امام حسین (علیه السلام) در عرفات بودیم؛ آن هنگام که با عدهای از اهلبیت، فرزندان و شیعیانش از خیمهاش بیرون آمد؛ با نهایت خضوع و خشوع! پس در طرف چپ کوه قرار گرفته رو به کعبه نمود و دو دستش را برابر صورتش قرار داد. مانند فقیری که طعام طلب نماید و این دعا را قرائت نمود:
وَ لاَ تَضِيعُ عِنْدَهُ الْوَدَائِعُ جَازِي كُلِّ صَانِعٍ وَ رَائِشُ كُلِّ قَانِعٍ وَ رَاحِمُ كُلِّ ضَارِعٍ وَ مُنْزِلُ الْمَنَافِعِ وَ الْكِتَابِ الْجَامِعِ بِالنُّورِ السَّاطِعِ وَ هُوَ لِلدَّعَوَاتِ سَامِعٌ وَ لِلْكُرُبَاتِ دَافِعٌ وَ لِلدَّرَجَاتِ رَافِعٌ وَ لِلْجَبَابِرَةِ قَامِعٌ فَلاَ إِلَهَ غَيْرُهُ وَ لاَ شَيْءَ يَعْدِلُهُ وَ لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ وَ هُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ!
سپاس خداوندی را که بر حکم او دفع کنندهای نیست، بر بخشش او منع کنندهای نیست و مانند ساخته او ساخته سازندهای نیست! او بخشندهای کرانه ناپیدا است! اجناس بیسابقه پدید آورد و با حکمت خودش سازهها را محکم و استوار نمود! بر او کار مخلوقات جهان پوشیده نیست و امانتهای پیش او از بین نمیرود! هر عمل کننده خوب را پاداش میدهد، هر قناعت پیشه را به کمال میرساند، به هر ذلیلی رحم میکند! کسی که نازل کننده منافع و کتاب جامعی با نور درخشان است! او به نیایشها گوش میسپارد، غمها را زایل میکند، رتبهها را بالا میبرد و جباران راسرکوب میکند! پس هیچ الهی غیر از او پیدا نمیشود، هیچ چیزی با او برابر نیست و مانند او چیزی وجود ندارد! او شنوا، بینا، مهربان، دانا و بر هرچیزی توانا است!
فَطَرَ: فَطَرَ الله الخلق: خلقهم (كتاب العين)./ فطر: ایجاد کرد، شکست، صبحانه خورد، روزه را باز کرد (المعجم البسیط)
الطَّلاَئِعُ: الجماعات (لسان العرب)./ الطَّلَائِع: الجماعات في السرية، يوجهون ليطالعوا العدو و يأتون بالخبر (كتاب العين)./ الطَّلِيعَة- ج طَلَائِع من الجيش: پيش قراول لشكر، اين كلمه در مفرد و جمع يكسان بكار رود (فرهنگ ابجدي)
أَجْنَاسَ: جمع "جنس" و "جنس"، کلی ذاتی است که افرادش از حیث ماهیت و حقیقت باهم متفاوتند؛ به عبارت دیگر، جنس کلی ذاتی است که شامل افراد مختلف الحقیقه میشود. مانند حیوان که جنس است برای تمام گونههای حیوانات از ریزترین جاندار تک سلولی گرفته، تا بزرگترین
نفسکش جهان. این یک اصطلاح منطقی است. مسلما در زبان امام (علیه السلام)، منطق ارسطویی وجود نداشت اما "جنس" اینجا، تقریبا نزدیک به این اصطلاح استعمال میشده (فاطمی)
أَتْقَنَ: کامل و محکم انجام داد یا فرا گرفت. أتقن اللغة: زبان را کامل فرا گرفت، یتقن عمله: کار خود را دقیق انجام میدهد (المعجم البسیط)
رَائِشُ: راش يرِيش رَيشا: استغنى. وراش فلانا: قوّاه و أعانه على معاشه، و أصلح حاله، و نفعه (الإفصاح)./ رَاشَ رَيْشاً: توانگر و بىنياز شد، اموال و اثاث را گردآورى كرد، رَاشَهُ: او را كمك كرد و بىنياز گردانيد (فرهنگ ابجدي)
ضَارِعٍ: ضَرَعَ الرّجلُ ضَرَاعَةً: ضَعُفَ و ذَلَّ (مفردات ألفاظ القرآن)
قَامِعٌ: سرکوب کرد، شکست داد و خوار کرد (المعجم البسیط)
كُرُبَاتِ: الكَرْبُ: الحُزْنُ، و الغَمُّ الَّذِي يَأْخُذُ بالنَّفْسِ... جَمْعُ الكَرْبِ كُرُوبٌ، كَفلْسٍ و فُلُوسٍ. و أَما الكُرْبَةُ، فجمعه كُرَبٌ، كصُرَدٍ (تاج العروس)./ کرْب: اندوه و مشقت، ج: کَرُوب (المعجم البسیط)./ چنانکه میبینید: جمع "کربْ"، "کروب" است و جمع "کربة"، "کُرَب". پس به نظر میآید که منظور از "کروبات"، همان "کروب" باشد. منتها به خاطر زیبایی و تناسب داشتن با "دعوات" و "درجات" از این ساختار استفاده شده و در کلام فصیحان بزرگ از این ساختار شکنیها فروان است (فاطمی)
اللَّهُمَّ إِنِّي أَرْغَبُ إِلَيْكَ وَ أَشْهَدُ بِالرُّبُوبِيَّةِ لَكَ مُقِرّاً بِأَنَّكَ رَبِّي وَ أَنَّ إِلَيْكَ مَرَدِّي ابْتَدَأْتَنِي بِنِعْمَتِكَ قَبْلَ أَنْ أَكُونَ شَيْئًا مَذْكُوراً وَ خَلَقْتَنِي مِنَ التُّرَابِ ثُمَّ أَسْكَنْتَنِي الْأَصْلاَبَ آمِناً لِرَيْبِ الْمَنُونِ وَ اخْتِلاَفِ الدُّهُورِ وَ السِّنِينَ فَلَمْ أَزَلْ ظَاعِناً مِنْ صُلْبٍ إِلَى رَحِمٍ فِي تَقَادُمٍ مِنَ الْأَيَّامِ الْمَاضِيَةِ وَ الْقُرُونِ الْخَالِيَةِ لَمْ تُخْرِجْنِي لِرَأْفَتِكَ بِي وَ لُطْفِكَ لِي وَ إِحْسَانِكَ إِلَيَّ فِي دَوْلَةِ أَئِمَّةِ الْكُفْرِ الَّذِينَ نَقَضُوا عَهْدَكَ وَ كَذَّبُوا رُسُلَكَ لَكِنَّكَ أَخْرَجْتَنِي لِلَّذِي سَبَقَ لِي مِنَ الْهُدَى الَّذِي لَهُ يَسَّرْتَنِي وَ فِيهِ أَنْشَأْتَنِي وَ مِنْ قَبْلِ ذَلِكَ رَؤُفْتَ بِي بِجَمِيلِ صُنْعِكَ وَ سَوَابِغِ نِعَمِكَ فَابْتَدَعْتَ خَلْقِي مِنْ مَنِيٍّ يُمْنَى وَ أَسْكَنْتَنِي فِي ظُلُمَاتٍ ثَلاَثٍ بَيْنَ لَحْمٍ وَ دَمٍ وَ جِلْدٍ لَمْ تُشْهِدْنِي خَلْقِي وَ لَمْ تَجْعَلْ إِلَيَّ شَيْئًا مِنْ أَمْرِي ثُمَّ أَخْرَجْتَنِي لِلَّذِي سَبَقَ لِي
مِنَ الْهُدَى إِلَى الدُّنْيَا تَامّاً سَوِيّاً وَ حَفِظْتَنِي فِي الْمَهْدِ طِفْلاً صَبِيّاً وَ رَزَقْتَنِي مِنَ الْغِذَاءِ لَبَناً مَرِيّاً وَ عَطَفْتَ عَلَيَّ قُلُوبَ الْحَوَاضِنِ وَ كَفَّلْتَنِي الْأُمَّهَاتِ الرَّوَاحِمَ وَ كَلَأْتَنِي مِنْ طَوَارِقِ الْجَانِ وَ سَلَّمْتَنِي مِنَ الزِّيَادَةِ وَ النُّقْصَانِ فَتَعَالَيْتَ يَا رَحِيمُ يَا رَحْمَانُ حَتَّى إِذَا اسْتَهْلَلْتُ نَاطِقاً بِالْكَلاَمِ أَتْمَمْتَ عَلَيَّ سَوَابِغَ الْإِنْعَامِ وَ رَبَّيْتَنِي زَائِداً فِي كُلِّ عَامٍ حَتَّى إِذَا اكْتَمَلَتْ فِطْرَتِي وَ اعْتَدَلَتْ مِرَّتِي
أَوْجَبْتَ عَلَيَّ حُجَّتَكَ بِأَنْ أَلْهَمْتَنِي مَعْرِفَتَكَ وَ رَوَّعْتَنِي بِعَجَائِبِ حِكْمَتِكَ وَ أَيْقَظْتَنِي لِمَا ذَرَأْتَ فِي سَمَائِكَ وَ أَرْضِكَ مِنْ بَدَائِعِ خَلْقِكَ وَ نَبَّهْتَنِي لِشُكْرِكَ وَ ذِكْرِكَ وَ أَوْجَبْتَ عَلَيَّ طَاعَتَكَ وَ عِبَادَتَكَ وَ فَهَّمْتَنِي مَا جَاءَتْ بِهِ رُسُلُكَ وَ يَسَّرْتَ لِي تَقَبُّلَ مَرْضَاتِكَ وَ مَنَنْتَ عَلَيَّ فِي جَمِيعِ ذَلِكَ بِعَوْنِكَ وَ لُطْفِكَ!
خداوندا! من به تو مشتاقم و به پروردگاریات اعتراف میکنم؛ تو پروردگار من هستی و بازگشت من به سوی تو است! پیش از اینکه چیزی قابل توجهی باشم، مرا با نعمتت آغاز کردی. از خاک خلقم کردی و آنگاه در صلبها به خاطر ایمن از پیش آمدهای روزگار و دگرگونیهای زمانه و گردش سالها، جاگزینم نمودی. پس همواره از صلبی به رحمی در مرور روزهای گذشته و قرنهای پیشین در نقل و انتقال بودم. از مهربانی، لطف و احسانی که بر من داری، مرا در زمان سلطه پیشوایان کفر به دنیا نیاوردی؛ آنانی که پیمان تو را شکستند و پیامبرانت را تکذیب نمودند. در وقتی اجازه دادی، پا به دنیا بگذارم که پیش از من هدایتگری فرستادی و از آن هدایت بر من هم میسر نمودی، در آن فضا بنیانم نهادی و پیش از آن هم به من مهربان بودی، با زیبایی نیکوکاریات وگستره نعمتهایت! سپس از مادهای به نام منی نو آوریم نمودی و در تاریکیهای سهگانه بین گوشت، خون و پوست مسکنم دادی. کیفیت خلقتم را به من نشان ندادی و چیزی از بار خلقت بر عهده من نگذاشتی. پس اجازه دادی در زمانی که هدایتگری پیش از من وجود داشت، آنگاه که صورت
تکامل یافته انسان را داشتم، پا به دنیا بگذارم. در حالی که کودک شیرخواری بودم، در گهواره نگهداریام نمودی، روزیام را از شیر گوارا قرار دادی، در قلبهای دایگان مهرم را نقش بستی، مادران مهربان را بر من گماشتی و از بلاهای ناگهانی شیاطین حفظم نمودی و از زیادی و نقصان سالمم نگهداشتی! پس بلند مرتبهای آی مهربان بر مؤمنین! آی مهربان بر مؤمن و کافر! آنلحظه که لب به سخن گشودم، نعمتهایت را بر من گسترده نمودی و هر سال بیشتر بارورم کردی. آنگاه که فطرتم کامل شد و تواناییهایم به اعتدال رسید، اطاعت حجتت را بر من واجب نمودی و معرفت خودت را بر من الهام. با شگفتیهای حکمتت، شگفتزدهام کردی و به آنچه از بیسابقههای مخلوقاتت در آسمان و زمین پدید آوردی، بیدارم نمودی. با یاد و سپاسگذاریت آگاهم نمودی و طاعت و عبادتت را بر من واجب نمودی. به درک آنچه پیامبرانت آورده بودند، رساندی و بر من پذیرش و خوشنودیات را آسان نمودی و با یاری و لطفت نسبت به همه اینها بر من منت گذاشتی!
مَرَدِّي: ظاهرا اسم مکان و یا اسم زمان از ماده "ردّ" است (فاطمی)./ ردّ: برگرداند، پاسخ داد، رد کرد (المعجم البسیط)
الأَصْلابُ: جَمْعُ صُلْب و هو الظهر. و الصَّلابَةُ: ضدُّ اللِّين (لسان العرب)./ صلب: سخت و محكم... در نهج البلاغه: أَلَا وَ إِنَّ الشَّجَرَةَ الْبَرِّيَّةَ أَصْلَبُ عُوداً (قاموس قرآن)
رَيْبِ الْمَنُونِ: حوادثُ الدهرِ (الصحاح)./ "منون" به معنای مرگ هم میآید. در اینجا "حوادثُ الدهرِ" با موضوع سازگارتر است (فاطمی)
ظَاعِناً: ظَعَنَ كوج كرد (مقدمة الأدب)./ ظَعَنَ يَظْعَنُ ظَعْناً و ظَعَناً: ذهب و سار (لسان العرب)
تَقَادُمٍ: مرور زمان، گذشت اعصار (المعجم البسیط)
القرون الخالية: الموَاضى. و المكان الخَلاء: الذى لا شىءَ به (معجم مقاييس اللغه)
لَمْ تُشْهِدْنِي: شَهِدّ: دید و مشاهده کرد، حاضر شد، شهادت داد (المعجم البسیط)./ لَمْ تُشْهِدْنِي خَلْقِي وَ لَمْ تَجْعَلْ إِلَيَّ شَيْئًا: "کیفیت خلقتم را به من نشان ندادی و چیزی از بار خلقت بر عهده من نگذاشتی." این جملهها احتیاج به توضیح و تفسیر بیشتردارند. متاسفانه از این لحاظ، دست ما خالی است. همین ترجمهگونه هم، در حقیقت رفتن از راه نارفته است (فاطمی)
مَرِيّاً: مریّ: لذتبخش و گوا را شد. هنیئا مریئا: نوش جان، گوارای وجودت (المعجم البسیط)
الْحَوَاضِنِ: جمع الحَاضِنَة: زنى كه سرپرستى كودكى را بنمايد (فرهنگ ابجدي)كَلَأْتَنِي: كَلَأتُ الرجلَ، إذا حفظته (جمهرة اللغة)
فَتَعَالَيْتَ: تعالى: ارتفع (المنجد)./ باب افتعال از ماده – علو=على- است (فاطمی)
طَوَارِقِ: أَعُوذُ بِكَ مِنْ طَوَارِقِ الْآفَاتِ: و هي التي تأتي على غفلة بالليل... و يقال لكل آت بالليل: طَارِقٌ (مجمع البحرين)./ الطَّارِقَة: بلاى ناگهانى (فرهنگ ابجدي)
اسْتَهْلَلْتُ: الاسْتهلال: أول صياح المولود إذا وُلِد (فقه اللغة)./ و التَّهْلِيل: قول لا إله إلا الله. و الاستِهْلَال: الصوت. و كل مُتَهَلِّل رافع الصوت أو خافضه فهو مُهِلّ و مُسْتَهِلّ (كتاب العين)
مِرَّتِي: و المِرّة: القُوّة؛ و جمعها: المِرَر. قال اللَّه تعالى: ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوى (تهذيب اللغة)./ و رجلٌ ذو مِرَّة، إذا كان سليم الأعضاء صحيحَها (جمهرة اللغة)
رَوَّعْتَنِي: روّع: شگفت زده ساخت، ترساند، در رعب و وحشت افکند (المعجم البسیط)
ذَرَأْتَ: ذرأ: آفرید (المعجم البسیط)
ثُمَّ إِذْ خَلَقْتَنِي مِنْ خَيْرِ الثَّرَى لَمْ تَرْضَ لِي يَا إِلَهِي نِعْمَةً دُونَ أُخْرَى وَ رَزَقْتَنِي مِنْ أَنْوَاعِ الْمَعَاشِ وَ صُنُوفِ الرِّيَاشِ بِمَنِّكَ الْعَظِيمِ الْأَعْظَمِ عَلَيَّ وَ إِحْسَانِكَ الْقَدِيمِ إِلَيَ حَتَّى إِذَا أَتْمَمْتَ عَلَيَّ جَمِيعَ النِّعَمِ وَ صَرَفْتَ عَنِّي كُلَّ النِّقَمِ لَمْ يَمْنَعْكَ جَهْلِي وَ جُرْأَتِي عَلَيْكَ أَنْ دَلَلْتَنِي إِلَى مَا يُقَرِّبُنِي إِلَيْكَ وَ وَفَّقْتَنِي لِمَا يُزْلِفُنِي لَدَيْكَ فَإِنْ دَعَوْتُكَ أَجَبْتَنِي وَ إِنْ سَأَلْتُكَ أَعْطَيْتَنِي وَ إِنْ أَطَعْتُكَ شَكَرْتَنِي وَ إِنْ شَكَرْتُكَ زِدْتَنِي كُلُّ ذَلِكَ إِكْمَالاً لِأَنْعُمِكَ عَلَيَّ وَ إِحْسَانِكَ إِلَيَ فَسُبْحَانَكَ سُبْحَانَكَ مِنْ مُبْدِئٍ مُعِيدٍ حَمِيدٍ مَجِيدٍ تَقَدَّسَتْ أَسْمَاؤُكَ وَ عَظُمَتْ آلاَؤُكَ فَأَيُّ نِعَمِكَ يَا إِلَهِي أُحْصِي عَدَداً وَ ذِكْراً أَمْ أَيُّ عَطَايَاكَ أَقُومُ بِهَا شُكْراً وَ
هِيَ يَا رَبِّ أَكْثَرُ مِنْ أَنْ يُحْصِيَهَا الْعَادُّونَ أَوْ يَبْلُغَ عِلْماً بِهَا الْحَافِظُونَ ثُمَّ مَا صَرَفْتَ وَ دَرَأْتَ عَنِّي اللَّهُمَّ مِنَ الضُّرِّ وَ الضَّرَّاءِ أَكْثَرُ مِمَّا ظَهَرَ لِي مِنَ الْعَافِيَةِ وَ السَّرَّاءِ!
سپس آنگاه که مرا از بهترین خاک شبنم زده آفریدی، به خاطر منت بزرگت بر من و احسان گذشتهات، -آی معبود من!- به یک نعمت در آسایشم اکتفا نکردی بلکه از انواع روزیها برخوردارم کردی و زیباترین لباسها را بر تنم نمودی! تا اینکه همه نعمتهایت را بر من تمام کردی و همه خشمت را از من دور. جهل و جرأتم بر تو مانع از راهنماییات به آنچه که مرا به تو نزدیک میکند، نشد و مرا به آنچه که به تو نزدیک میکند، توفیق دادی. اگر در پیشگاهت دست دعا برداشتم، اجابت کردی و اگر چیزی از تو درخواست نمودم، عطا نمودی و اگر اطاعتت کردم، سپاسگزارینمودی و اگر سپاسگزاریات نمودم، بیشتر عنایت فرمودی! همه اینها به خاطر کامل کردن نعمت و احسانت بر من است! پس پاک و منزهی! تو آغازگری! تو برگردانندهای! تو ستودهای! تو بزرگواری! اسمهایت مقدسند و نعمتهایت بزرگ! پس کدام نعمتت را –آی معبود من!- به شماره گرفته ذکر کنم و یا بر کدام بخششت سپاسگزاری نمایم؟! و آنها –آی پروردگار من!- بیشتر از آن هستند که شمارشگران آنها را بشمارند و یا از لحاظ علمی، حسابنگهداران به آنان برسند! و آنگاه –خداوندا!- بیماریها و سختیهایی که از من دور نمودی، بسیار بیشترند از سلامتی و رفاهی که بر من ظاهر فرمودی!
الثَّرَى: التُّرابُ النَّدِىُّ (المحكم و المحيط الأعظم)./ الثَّرِيّ من التراب: خاك كه پس از خشك شدن خيس و نرم شده باشد (فرهنگ ابجدي)
الْمَعَاشِ: رزق و روزى، وسيله زندگى، زمان يا مكان بدست آوردن روزى (فرهنگ ابجدي)
الرِّيَاشِ: اللباس الحسن (کتاب العین)./ قوله تعالى: وَ رِيشاً وَ لِباسُ التَّقْوى. الرِّيشُ و الرِّيَاشُ واحد، و هو ما ظهر من اللباس الفاخر (مجمع البحرين)./ الرِّيَاشِ: اثاث مجلل و اعیانی، مال، جمع ریش: پر (المعجم لبسیط)
النِّقَمِ: نَقَمَ: خشم و نا رضایتی، و میل به انتقام نشان دادن (المعجم البسیط)
يُزْلِفُنِي: زلف: نزدیک شد، تقدیم کرد (المعجم البسیط)
آلاَؤ: هي النعم الظاهرة، و النَّعْمَاء هي النعم الباطنة... قوله تعالى: آلاءَ اللَّهِ أي نعمه... و منه الْحَدِيثُ:" تَفَكَرُّوا فِي آلَاءِ اللَّهِ وَ لَا تَتَفَكَّرُوا فِي اللَّهِ" (مجمع البحرين)
دَرَأْ: دفع کرد، برطرف کرد، دور کرد (المعجم البسیط)
الضُّرِّ وَ الضَّرَّاءِ: به قرینه "الْعَافِيَةِ وَ السَّرَّاءِ" بیماری و سختی (فاطمی)
فَسُبْحَانَكَ سُبْحَانَكَ مِنْ مُبْدِئٍ مُعِيدٍ حَمِيدٍ مَجِيدٍ: احتمال دارد "من" زائده برای تأکید باشد و "مُبْدِئ" خبر برای مبتدایی مانند أنت: أنت مُبْدِئ (فاطمی)
وَ أَنَا أَشْهَدُ يَا إِلَهِي بِحَقِيقَةِ إِيمَانِي وَ عَقْدِ عَزَمَاتِ يَقِينِي وَ خَالِصِ صَرِيحِ تَوْحِيدِي وَ بَاطِنِ مَكْنُونِ ضَمِيرِي وَ عَلاَئِقِ مَجَارِي نُورِ بَصَرِي وَ أَسَارِيرِ صَفْحَةِ جَبِينِي وَ خُرْقِ مَسَارِبِ نَفَسِي
وَ خَذَارِيفِ مَارِنِ عِرْنِينِي وَ مَسَارِبِ صِمَاخِ سَمْعِي وَ مَا ضُمَّتْ وَ أَطْبَقَتْ عَلَيْهِ شَفَتَايَ وَ حَرَكَاتِ لَفْظِ لِسَانِي وَ مَغْرَزِ حَنَكِ فَمِي وَ فَكِّي وَ مَنَابِتِأَضْرَاسِي وَ مَسَاغِ مَطْعَمِي وَ مَشْرَبِي وَ حِمَالَةِ أُمِّ رَأْسِي وَ بَلُوعِ فَارِغِ حَبَائِلِ عُنُقِي وَ مَا اشْتَمَلَ عَلَيْهِ تَامُورُ صَدْرِي وَ حَمَائِلِ حَبْلِ وَتِينِي وَ نِيَاطِ حِجَابِ قَلْبِي وَ أَفْلاَذِ حَوَاشِي كَبِدِي وَ مَا حَوَتْهُ شَرَاسِيفُ أَضْلاَعِي وَ حِقَاقُ مَفَاصِلِي وَ قَبْضُ عَوَامِلِي وَ أَطْرَافُ أَنَامِلِي وَ لَحْمِي وَ دَمِي وَ شَعْرِي وَ بَشَرِي وَ عَصَبِي وَ قَصَبِي وَ عِظَامِي وَ مُخِّي وَ عُرُوقِي وَ جَمِيعُ جَوَارِحِي وَ مَا انْتَسَجَ عَلَى ذَلِكَ أَيَّامَ رضَاعِي وَ مَا أَقَلَّتِ الْأَرْضُ مِنِّي وَ نَوْمِي وَ يَقَظَتِي وَ سُكُونِي وَ حَرَكَاتِ رُكُوعِي وَ سُجُودِي أَنْ لَوْ حَاوَلْتُ وَ اجْتَهَدْتُ مَدَى
الْأَعْصَارِ وَ الْأَحْقَابِ لَوْ عُمِّرْتُهَا أَنْ أُؤَدِّيَ شُكْرَ وَاحِدَةٍ مِنْ أَنْعُمِكَ مَا اسْتَطَعْتُ ذَلِكَ إِلاَّ بِمَنِّكَ الْمُوجَبِ عَلَيَّ بِهِ شُكْرُكَ أَبَداً جَدِيداً وَ ثَنَاءً طَارِفاً عَتِيداً أَجَلْ وَ لَوْ حَرَصْتُ أَنَا وَ الْعَادُّونَ مِنْ أَنَامِكَ أَنْ نُحْصِيَ مَدَى إِنْعَامِكَ سَالِفِهِ وَ آنِفِهِ مَا حَصَرْنَاهُ عَدَداً وَ لاَ أَحْصَيْنَاهُ أَمَداً هَيْهَاتَ أَنَّى ذَلِكَ وَ أَنْتَ الْمُخْبِرُ فِي كِتَابِكَ النَّاطِقِ وَ النَّبَإِ الصَّادِقِ وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لاَ تُحْصُوهَا صَدَقَ كِتَابُكَ اللَّهُمَّ وَ إِنْبَاؤُكَ وَ بَلَّغَتْ أَنْبِيَاؤُكَ وَ رُسُلُكَ مَا أَنْزَلْتَ عَلَيْهِمْ مِنْ وَحْيِكَ وَ شَرَعْتَ لَهُمْ وَ بِهِمْ مِنْ دِينِكَ غَيْرَ أَنِّي يَا إِلَهِي أَشْهَدُ بِجَهْدِي وَ جِدِّي وَ مَبْلَغِ طَاعَتِي وَ وُسْعِي وَ أَقُولُ مُؤْمِناً مُوقِناً الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً فَيَكُونَ مَوْرُوثاً وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي مُلْكِهِ فَيُضَادَّهُ فِيمَا ابْتَدَعَ وَ لاَ وَلِيٌّ مِنَ الذُّلِّ فَيُرْفِدَهُ فِيمَا صَنَعَ فَسُبْحَانَهُ سُبْحَانَهُ لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلاَّ اللَّهُ لَفَسَدَتَا وَ تَفَطَّرَتَا سُبْحَانَ اللَّهِ الْوَاحِدِ الْأَحَدِ الصَّمَدِ الَّذِي لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ الْحَمْدُ لِلَّهِ حَمْداً يُعَادِلُ حَمْدَ مَلاَئِكَتِهِ الْمُقَرَّبِينَ وَ أَنْبِيَائِهِ الْمُرْسَلِينَ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى خِيَرَتِهِ مُحَمَّدٍ خَاتَمِ النَّبِيِّينَ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ الْمُخْلَصِينَ وَ سَلَّمَ!
و من آی معبودم! با حقیقت ایمانم، با گره تصمیمهای استوار یقینم، با خلوص بیشبهه یکتاپرستیام، با نهانیترین نهانگاه وجدانم، با پیوندهای نور بیناییام، با خطوط پیشانیام، با مجرای نفسم، با پژواک پردههای بینیام، با مجرای شنواییام، با آنچه که لبهایم را به هم آورد و زبانم را به گفتار واداشت، با بن آروارههایم، با ریشه دندانهایم، با ذائقه خوردن و آشامیدنم، با جمجمهام، باگلوگاهم، با آنچه که شامل ضربان قلب سینهام میشود، با نگهبانهای شاهرگ حیاتیام، با رگهای محافظ قلبم، با پارههای اطراف جگرم، با رویش پیوسته دندههایم، با تو رفتگیهای مفصلم، با دستگاه گوارشم، با بند انگشتانم، با گوشت، خون، مو، و پوستم، با اعصابم، با نای و نایژههایم، با استخوانهایم، با مغزم، با رگهایم، با همه اعضای بدنم و آنچه بر آن روزگار شیرخوارگیام بافته
و آنچه که زمین از من برداشته، با خوابم، با بیداریم، با سکونم، با حرکاتم و با رکوع و سجودم شهادت میدهم که اگر به اندازه همه عصرها و دورهها عمر کنم و تلاش و سختکوشی نمایم، توان به جای آوردن شکر یکی از نعمتهایت را ندارم، مگر با منتی که بر من میگذاری؛ منتی که شکر همواره جدید و ستایش تازه دیگر را موجب میشود! آری، هرچند من و شمارندگانی از مخلوقاتت حرص بورزیم که مقداری از نعمتهای گذشته و حال آن را بشماریم، نمیتوانیم آن را در عدد محصور نماییم و نهایتش را مشخص کنیم! چه محال است و دور! این کار چگونه ممکن است؟! در حالی که خودت در کتاب ناطق و سخن صادق خبر دادهای: "اگر نعمتهای خداوند را بشمارید، توان شمردن آن را ندارید." راست گفت کتابت، خداوندا! سخنت صادق است و خبر رسانان و پیامبرانت وحیی را که تو بر آنان نازل فرمودی و شریعتی را که تو بر آنان تشریع نمودی، ابلاغ نمودهاند! جز اینکه من –آی معبودم!- با تمام تلاش و جدیت و نیرو و توان شهادت میدهم و در حالی که به طور یقین ایمان دارم، میگویم: سپاس خداوندی را که فرزندی نگزید، تا وارث او باشد و شریکی در ملک او نیست، تا با او در آنچه نو آوری میکند، مخالف باشد و یاوری به خاطر ضعف و ناتوانی او نیست تا در آنچه میآفریند، کمکش نماید! پس پاکپاک منزهی! اگر در آسمان و زمین خدایانی غیر از خداوند میبودند، زمین و آسمان سست و بیبنیان گشته رو به خرابی میرفتند. منزه هست خداوند یگانه بیهمتای جاودانهای که نه کسی را زاده و نه از کسی به دنیا آمده و برای او همانندی نیست! سپاس خداوندی را، سپاسی همانند سپاس فرشتگان مقرب او و پیامبران مرسل او و درود و سلام خداوند بر برگزیده او محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) آخرین پیامبر و خاندان خوب و خالص شده و مطهر او باد!
در این فراز، بیست ترکیب هنری وجود دارد که بدون فهم آنها، بخشی بزرگی از بار علمی این دعای، نادیده گرفته میشود. متاسفانه، من تا کنون به منبعی برنخوردم که نسبت به چنین موضوعات حساسیتی داشته باشد(1)و این همان نظر همیشگی من است که شیعه را حقانیت آن به جلو میبرد و الا مخصوصا در این دورههای اخیر، هیچ کار علمی و عملیای در رابطه با این باور شگفت انگیز نمیبینم. این دعای عرفه ما است که وقتی روز عرفه، از سرزمینهای شیعه نشین بگذری مانند، روز سیزدهبدر برخی از ملتها، کوچهها را خلوت میبینی اما خود این دعا به اندازه غربت امام حسین (علیه السلام) غریب مانده است. دعا در اوج زیبایی و پر محتوایی است اما افسوس که ما تنها الفاظ آن را، آنهم با قرائات آنگونه که احیانا خالی از غلط هم نیست، میخوانیم. یکبارتوجه نمیکنیم که امام (علیه السلام) چه میگوید. گستره ادبی و علمی این سند افتخار آمیز، تا کجا است. یکی از جاهای نسبتا مهم دعای عرفه، در همینجا است. چون سخن از نعمت الهی به میان آمده، مولا نکات حیاتی نعمتهای الهی را گوشزد میکند که اگر ما بفهمیم که مولا چه میگوید، قدر آن نعمتها را میدانیم اما چه فایده، ما که نمیدانیم، آقا چه میگوید تا قدر آن نعمت ها را بدانیم.
من فکر میکنم، در ضمن اینکه به تکتک واژههای این فراز پرداخته شود، باید این بیست ترکیب به طور جداگانه، مورد بررسی قرار بگیرد. هرچند که ممکن است، برخی از این ترکیبها اصطلاح شده باشند و برخی عَلَم که در این صورت ترجمه کردن تحت اللفظی آنها کاری درستی نیست اما به خاطر تقریب ذهن، ما به این کار مبادرت نمودیم (فاطمی)
عَقْدِ عَزَمَاتِ يَقِين: گره تصمیمهای پایداری شک و گمان ناپذیر. خَالِصِ صَرِيحِ تَوْحِيد: خلوص بیشائبه یکتا پرستی. بَاطِنِ مَكْنُونِ ضَمِير: نهانیترین نهانگاه وجدان. عَلاَئِقِ مَجَارِي نُورِ بَصَر: پیوندهای ارتباطی جریان نور بینایی. أَسَارِيرِ صَفْحَةِ جَبِين: خطوط صفحه پیشانی. خُرْقِ مَسَارِبِ نَفَس: سوراخ مجرای تنفس. خَذَارِيفِ مَارِنِ عِرْنِين: انعکاس پژواک پردههای بینی. مَسَارِبِ صِمَاخِ سَمْع: مجرای سوراخ شنوایی. مَنَابِتِ أَضْرَاس: بن دندانها. أُمِّ رَأْس: پوسته روی مغز.
1) . البته غیر از الإقبال بالأعمال الحسنة، چاپ جدید. الإقبال، به طور گذرا برخی از لغات این اثر شگفت انگیز را جستجو نموده است.
حِمَالَةِ أُمِّ رَأْس: ظاهرا جمجمه. بَلُوعِ فَارِغِ حَبَائِلِ عُنُقِي: فرو بردن لقمه از خالیگاه بین رگهای گردن: چنبره گردن. تَامُورُ صَدْر: قلب درون سینه. حَمَائِلِ حَبْلِ وَتِين: محافظ شاهرگ. نِيَاطِ حِجَابِ قَلْب: رگ حیاتی پرده قلب. أَفْلاَذِ حَوَاشِي كَبِد: قطعههای اطراف جگر. شَرَاسِيفُ أَضْلاَع: غضرفهای سر استخوان دنده ها. حِقَاقُ مَفَاصِل: حفرههای سر مفصلها. قَبْضُ عَوَامِل: انقباض اعضای بدن. أَطْرَافُ أَنَامِل: بند انگشتان. أَيَّامَ رضَاع: دوره شیرخوارگی.
عقد: گره زدن، تشکیل دادن، قراردادن، عهدنامه (المعجم البسیط)
عَزَمَاتِ: عزم: اراده، تصمیم، ترقی (المعجم اذلبسیط)
مَكْنُونِ: پوشیده شده، مخفی شده، نهفته، حفظ شده(المعجم البسیط)
ضَمِير: باطن، وجدان (العجم البسیط)
عَلاَئِقِ: ارتباط و همبستگى (فرهنگ ابجدی)البَصَر: حس بينائى، چشم (فرهنگ ابجدي)
أَسَارِيرِ: الخُطُوطُ التي في الجَبْهَةِ (المحيط في اللغة)./ أَسَارِير الجبهة: خطوط پيشانى (ترجمه مفردات الفاظ قرآن)
خُرْقِ: احتمالا، این واژه باید "خَرق"به فتح "قاف" باشد. المنجد، در این باره مینویسد: "الخّرق، ج: خروق: الثقبة" (فاطمی)./ و الْخَرْقَاءُ من الغنم: التى فى أذنها خَرْقٌ، و هو ثَقْبٌ مستديرٌ (الصحاح)
مَسَارِبِ: المَسْرَبَة- ج مَسَارِب: مجراى اشك و مانند آن (فرهنگ ابجدي)
خَذَارِيفِ: الخُذْرُوْف: السريع في جَرْيِه. و الخُذْرُوْف: لعبةٌ للصبيان، و هي قصبة أو عود يفرض في وسطه و يشد بخيط، فإِذا شُدَّ دار و سمعت له حفيفاً في الهواء (شمس العلوم)
مَارِنِ: المارِن- ج مَوَارِن: پرده بينى رُمْحٌ مارِنٌ: نيزه محكم و نرم (فرهنگ ابجدي)./ و مارِن الأنف: ما لان منه (جمهرة اللغة)
عِرْنِينِي: و عِرْنَينُ كل شيء: أَوَّله. و عِرْنينُ الأَنف: تحت مُجْتَمَع الحاجبين، و هو أَول الأَنف حيث يكون فيه الشَّمَمُ. يقال: هم شُمُ العَرانينِ، و العِرْنينُ الأَنف كله (لسان العرب)./ عِرْنِينٌ بن بينى (مقدمة الأدب)
صِمَاخِ: الصِّمَاخ: سوراخ داخل گوش (فرهنگ ابجدي)./ اگر "سماخ" با "س" باشد، شاید لغتی از "صماخ" به حساب آید (فاطمی)
مَغْرَزِ: و مَغْرِزُ الضِّلع، و الضرس، و الرِّيشة: أصلها (المحكم و المحيط الأعظم)
حَنَكِ: چانه صورت، سقف دهان (المعجم البسیط)./ الحَنَكُ من الإِنسان و الدابة: باطن أَعلى الفم من داخل، و قيل: هو الأَسفل في طرف مقدّم اللَّحيْين من أَسفلهما (لسان العرب)
فَك: هر يک از دو استخواني که در تشکيل آرواره پائين و آرواره بالا شرکت مي کنند آرواره پايين فقط از يک استخوان به نام فک اسفل تشکيل شده است، اما آرواره فوقاني از سيزده استخوان به وجود آمده (فرهنگ دهخدا)
أَضْرَاسِي: جمع ضِرس: دندان آسیا (المعجم البسیط)حِجَابِ: حجاب: پرده و هر چه كه با آن خود را پوشانند، آنچه كه فاصل ميان دو چيز باشد... حِجابُ القلبِ: پردهای كه ميان قلب و شكم قرار گرفته است حِجابُ الشمس: روشنايى آفتاب (فرهنگ ابجدي)
مَسَاغِ: وَ يُقَالُ: سُغْ في الأَرْضِ ما وَجَدْت مُساغًا، أي: ادْخُلْ فِيها ما وَجَدْتَ مَدْخَلًا. وَ يُقَالُ: هذَا لا أَجِدُ لَهُ مَسَاغًا، أيْ: جَوَازًا، أَوْ مَدْخَلًا، وَ هُوَ مَجَازٌ (تاج العروس)
حِمَالَةِ: الحِمَالَة، ج حَمَائِل: باربرى؛ حِمَالَةُ البَنْطُلُون: گيره يا بند شلوار (فرهنگ ابجدي)./ حِمَالَةِ: علاقة السيف (الإقبال)
أُمِّ رَأْسِي: أُمُ الرَّأْس: پوستهى روى مغز سر (فرهنگ ابجدي)./ أُمُ الرأْسِ: هي الخَرِيطةُ التي فيها الدِّماغ (لسان اللسان)./ حِمَالَةِ أُمِّ رَأْسِي: ظاهرا جمجمه (فاطمی)
بَلُوعِ: بَلْع فرو بردن و بلعيدن... بَلَعْتُ الشّيء و ابْتَلَعْتُهُ: آنرا بلعيدم و فرو دادم (ترجمه مفردات الفاظ قرآن)
تَامُورُ: تَامُورُ الرجل قَلْبُه (تهذيب اللغة)./ التامور: الوعاء و النفس و حيوتها و القلب و صوته و دمه (الإقبال بالأعمال الحسنة)
حَمَائِلِ: حِمالة السيف: محمله و الجميع: الحمائل (شمس العلوم)
وَتِينِي: الوَتِين: شاهرگ يا سرخ رگ دل كه خون از آن به تمام رگها روان باشد (فرهنگ ابجدي)./ الوَتِينُ عِرقٌ لاصِقٌ بالصُّلب من باطنه أَجمع، يَسْقي العُروقَ كلَّها الدمَ و يَسْقي اللَّحْمَ و هو نَهْرُ الجَسد (لسان العرب)./ وَتِين رگى است كه از كبد مايه ميگيرد و اگر قطع شود صاحبش ميميرد (ترجمه مفردات الفاظ قرآن)
نِيَاطِ: و النِّيَاطُ: عِرْقٌ غليظ قد عُلِّقَ به القلب من الوتين، و جمعه: أَنْوِطَةٌ (كتاب العين)./ نِيَاطُ القلب، و هو العرق الذى القلب معلّق به (النهاية)./ النياط: عرق علق به القلب من الوتين فإذا انقطع مات صاحبه (الإقبال بالأعمال الحسنة)./ النِّيَاط: هر چيز آويخته، رگى درشت كه به قلب پيوسته است و هرگاه بريده شود شخص مىميرد (فرهنگ ابجدي)
أَفْلاَذِ: فِلذة: قطعه از جگر یا گوشت (المعجم البسیط)./ الأفلاذُ جمعُ الفِلْذةِ، و هي القطعة من اللحم تُقطعُ طولا (تهذيب اللغة)حَوَاشِي: حاشیة: کناره، اطرافیان (المعجم البسیط)./ و حَاشِيَةُ كل شيءٍ: جانبه و طَرَفُه (لسان العرب)
شَرَاسِيفُ: الشُّرْسُوفُ: غُضْرُوفٌ مُعَلَّق بكل ضِلَعٍ مثل غُضْروفِ الكَتِف (لسان العرب)./ الشُّرْسُوف، ج شَرَاسِيف: سر استخوان دنده به طرف شكم (فرهنگ ابجدي)
أَضْلاَعِي: ضِلع: دنده (المعجم البسیط)
حِقَاقُ: الحُقّ- ج حِقَاق: سر استخوان ران، حفرهى سر شانه، زمين گرد و هموار (فرهنگ ابجدي)
مَفَاصِلِي: مفصل: بند اندام و هر جاي پيوستگي دو استخوان ج، مفاصل (فرهنگ دهخدا)
قَصَبِي: قصب: نای، القصبة الهوائیة: نای، القصبات الهوائیة: نایژهها (المعجم البسیط)./ القصب: راههاى حلق و گلو و بينى، مجراى اشك چشم (فرهنگ ابجدي)
انْتَسَجَ: انْتَسَجَ: اين واژه مطاوع "نَسَجَ" است بمعناى پارچه را بافت (فرهنگ ابجدي)
أَقَلَّ: کم کرد، بلند کرد. أقلّته السیّاره: ماشین او را برد (المعجم البسیط)
الْأَحْقَابِ: جمع الْحُقُبِ، أي: الدهر (مفردات ألفاظ القرآن)./ الحقب: ثمانون سنة أو أكثر، الدهر (الإقبال بالأعمال الحسنة)
طَارِفاً: الطرف: الحديث من المال (الإقبال بالأعمال الحسنة)./ و هذا من طرائف مالي. و هذه طُرفة من الطُّرَف: للمستحدَث المعجِب (أساس البلاغة)
عَتِيداً: حاضر و مهیا، آماده، تنومند، درشت (المعجم البسیط)./ قال اللَّه جلّ و عزّ: هذا ما لَدَيَ عَتِيدٌ، قال بعض المفسّرين: عَتِيدٌ أي حاضر. و قال بعضهم: قريبٌ (تهذيب اللغة)
حَاوَل: کوشید، تلاش کرد (المعجم البسیط)
أَنَامٌ: خَلْق، خَلِيقَة، بَرِيَّة، نَاس، بَشَر، إِنْس، أُنَاس، وَرَى (المكنز العربي المعاصر)./ الْأَنَامُ: الجنّ و الانس (التحقيق فى كلمات القرآن الكريم)
مَدَى: طول، برد، گستره، سطح و اندازه. مِدفع بعید المدی: توپ دور برد (المعجم البسیط)./ در اینجا "مَدَى الْأَعْصَارِ" به معنای همه عصرها و زمان است و "مَدَى إِنْعَامِكَ" به معنای گستره نعمتها (فاطمی)أَمَدٌ: مَدَى، غَايَة، شَأْوٌ، أَجَل، نِهَايَة (المكنز العربي المعاصر)
فَيُرْفِدَهُ: الإرفاد: الإعطاء و الإعانة و الاسترفاد و الاستعانة (الإقبال بالأعمال الحسنة)./ الإِرفاد: أرفده: لغةٌ في رَفَدَه: إِذا أعطاه (شمس العلوم)
تَفَطَّرَتَا: فَطَر: شکست و ترک ایجاد کرد (المعجم البسیط)./ انْفَطَرَ الثوبُ و تَفَطَّرَ، أي: انشق (كتاب العين)
ثُمَّ شَرَعَ عَلَيْهِ السَّلَامُ بِالسُّؤَالِ وَ الِاهْتِمَامِ فِي الدُّعَاءِ وَ دُمُوعُهُ جَارِيَةٌ عَلَى خَدَّيْهِ، ثُمَّ قَالَ:
اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي أَخْشَاكَ كَأَنِّي أَرَاكَ وَ أَسْعِدْنِي بِتَقْوَاكَ وَ لاَ تُشْقِنِي بِمَعْصِيَتِكَ وَ خِرْ لِي فِي قَضَائِكَ وَ بَارِكْ لِي فِي قَدَرِكَ حَتَّى لاَ أُحِبَّ تَعْجِيلَ مَا أَخَّرْتَ وَ لاَ تَأْخِيرَ مَا عَجَّلْتَ اللَّهُمَّ اجْعَلْ غِنَايَ فِي نَفْسِي وَ الْيَقِينَ فِي قَلْبِي وَ الْإِخْلاَصَ فِي عَمَلِي وَ النُّورَ فِي بَصَرِي وَ الْبَصِيرَةَ فِي دِينِي وَ مَتِّعْنِي بِجَوَارِحِي وَ اجْعَلْ سَمْعِي وَ بَصَرِي الْوَارِثَيْنِ مِنِّي وَ انْصُرْنِي عَلَى مَنْ ظَلَمَنِي وَ أَرِنِي فِيهِ ثَارِي وَ مَآرِبِي وَ أَقِرَّ بِذَلِكَ عَيْنِي اللَّهُمَّ اكْشِفْ كُرْبَتِي وَ اسْتُرْ عَوْرَتِي وَ اغْفِرْ لِي خَطِيئَتِي وَ اخْسَأْ شَيْطَانِي وَ فُكَّ رِهَانِي وَ اجْعَلْ لِي يَا إِلَهِي الدَّرَجَةَ الْعُلْيَا فِي الْآخِرَةِ وَ الْأُولَى اللَّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ كَمَا خَلَقْتَنِي فَجَعَلْتَنِي سَمِيعاً بَصِيراً وَ لَكَ الْحَمْدُ كَمَا
خَلَقْتَنِي فَجَعَلْتَنِي خَلْقاً سَوِيّاً رَحْمَةً بِي وَ قَدْ كُنْتَ عَنْ خَلْقِي غَنِيّاً رَبِّ بِمَا بَرَأْتَنِي فَعَدَّلْتَ فِطْرَتِي رَبِّ بِمَا أَنْشَأْتَنِي فَأَحْسَنْتَ صُورَتِي رَبِّ بِمَا أَحْسَنْتَ إِلَيَّ وَ فِي نَفْسِي عَافَيْتَنِي رَبِّ بِمَا كَلَأْتَنِي وَ وَفَّقْتَنِي رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَيَّ فَهَدَيْتَنِي رَبِّ بِمَا أَوْلَيْتَنِي وَ مِنْ كُلِّ خَيْرٍ أَعْطَيْتَنِي رَبِّ بِمَا أَطْعَمْتَنِي وَ سَقَيْتَنِي رَبِّ بِمَا أَغْنَيْتَنِي وَ أَقْنَيْتَنِي رَبِّ بِمَا أَعَنْتَنِي وَ أَعْزَزْتَنِي رَبِّ بِمَا أَلْبَسْتَنِي مِنْ سِتْرِكَ الصَّافِي وَ يَسَّرْتَ لِي مِنْ صُنْعِكَ الْكَافِي صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَعِنِّي عَلَى بَوَائِقِ الدُّهُورِ وَ صُرُوفِ اللَّيَالِي وَ الْأَيَّامِ وَ نَجِّنِي مِنْ أَهْوَالِ الدُّنْيَا وَ كُرُبَاتِ الْآخِرَةِ وَ اكْفِنِي شَرَّ مَا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ فِي الْأَرْضِ اللَّهُمَّ مَا أَخَافُ فَاكْفِنِي وَ مَا أَحْذَرُ فَقِنِي وَ فِي نَفْسِي وَ دِينِي فَاحْرُسْنِي وَ فِي سَفَرِي فَاحْفَظْنِي وَ فِي أَهْلِي وَ مَالِي فَاخْلُفْنِي وَ فِيمَا رَزَقْتَنِي فَبَارِكْ لِي وَ فِي نَفْسِي فَذَلِّلْنِي وَ فِي أَعْيُنِ النَّاسِ فَعَظِّمْنِي وَ مِنْ شَرِّ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ فَسَلِّمْنِي وَ بِذُنُوبِي فَلاَ تَفْضَحْنِي وَ بِسَرِيرَتِي فَلاَ تُخْزِنِي وَ بِعَمَلِي فَلاَ تَبْتَلِنِي وَ نِعَمَكَ فَلاَ تَسْلُبْنِي وَ إِلَى غَيْرِكَ فَلاَ تَكِلْنِي إِلَهِي إِلَى مَنْ تَكِلُنِي إِلَى قَرِيبٍ فَيَقْطَعُنِي أَمْ إِلَى بَعِيدٍ فَيَتَجَهَّمُنِي أَمْ إِلَى الْمُسْتَضْعَفِينَ لِي وَ أَنْتَ رَبِّي وَ مَلِيكُ أَمْرِي أَشْكُو إِلَيْكَ غُرْبَتِي وَ بُعْدَ دَارِي وَ هَوَانِي عَلَى مَنْ مَلَّكْتَهُ أَمْرِي إِلَهِي فَلاَ تُحْلِلْ عَلَيَّ غَضَبَكَ فَإِنْ لَمْ تَكُنْ غَضِبْتَ عَلَيَّ فَلاَ أُبَالِي سُبْحَانَكَ غَيْرَ أَنَّ عَافِيَتَكَ أَوْسَعُ لِي فَأَسْأَلُكَ يَا رَبِّ بِنُورِ وَجْهِكَ الَّذِي أَشْرَقَتْ لَهُ الْأَرْضُ وَ السَّمَاوَاتُ وَ كُشِفَتْ بِهِ الظُّلُمَاتُ وَ صَلُحَ بِهِ أَمْرُ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ أَنْ لاَ تُمِيتَنِي عَلَى غَضَبِكَ وَ لاَ تُنْزِلَ بِي سَخَطَكَ لَكَ الْعُتْبَى لَكَ الْعُتْبَى حَتَّى تَرْضَى قَبْلَ ذَلِكَ!
خداوندا! مرا آنگونه به مقام خشیت برسان که گویا تو را میبینم، با تقوایت سعادتمندم نما و با معصیتت در رنجم مینداز! در قضایت خیرم را برگزین و در قدَرت با برکتم بفرما! تا آنجا که پیش افتادن چیزی را که پس انداختهای و پس انداختن چیزی را که پیش انداختهای دوست نداشته باشم! خداوندا! بینیازیام را در جانم، باور را در قلبم، اخلاص را در رفتارم، نور را در بیناییام و
خرد را در دینم بگذار! از تمام اعضای بدنم بهرهمندم نما و دیده و شنیدهام را بازماندگانم قرار بده! بر کسی که بر من ستم نموده یاریام نما و در این یاری کردن به من انتقام گرفتنم را نشان بده! حاجتم را برآورده کن و با گرفتن این انتقام، چشمم را روشن بفرما! خداوندا! اندوهم را برطرف کن، عیوبم را پنهان کن، گناهم را بپوشان، شیطانم را با خواری دور نما، ذمهام را از هر حقی آزاد نما و آی معبود من! مرا در دنیا و آخرت در بالاترین مرتبه قرار بده! خداوندا! تو را سپاس، به خاطر اینکه مرا آفریدی و شنوا و بینایم قرار دادی! تو را سپاس، به خاطر اینکه مرا آفریدی و از لطفی که به من داری، بی عیب و نقصم خلق کردی، در حالی که از آفریدنم بینیاز بودی! پروردگارم! به سپاس اینکه مرا آفریدی و فطرتم را معتدل کردی، به سپاس اینکه ایجادم نمودی و صورتم را زیبا ساختی، به سپاس اینکه به من احسان نمودی و وجودم را صحت کامل بخشیدی، به سپاس اینکه حفظم نمودی و توفیقم دادی، به سپاس اینکه نعمتت را بر من ارزانی نمودی و هدایتم کردی، به سپاس اینکه مرا برگزیدی و از هر خوبیای عطایم نمودی، به سپاس این که اطعام و سیرابم فرمودی، به سپاس اینکه بینیازم کردی و راضیام نگه داشتی، به سپاس اینکه یاریم کردی و عزتم دادی، به سپاس اینکه مرا از لباس ستر ویژهات پوشاندی و به دست ساختههای فراوانت دست رسیام دادی، بر محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) درود بفرست و بر بدیهای روزگار و دگرگونیهای شب و روز کمکم نما و مرا از هراسهای دنیا و غمهای آخرت نجات بده و از شر آنچه که ستمگران انجام میدهند، حفظم بفرما! خداوندا! از آنچه هراس دارم کفایت کنندهام باش، از آنچه نگرانم دور نما، از جان و دینم حراست بفرما، سفرم را بیخطر بگردان، در اهل و مالم جانشین بگذار، به روزیام برکت بده، پیش خودم خوارم کن، در چشم مردم بزرگ، از جن و انس سالمم بدار، به خاطر گناهانم رسوایم منما، به
سبب رفتارم خوار مکن، به سبب کردارم گرفتار مکن، نعمتت را از من مگیر و مرا به غیر خودت وا مگذار! معبود من! به چه کسی وا میگذار؟ به خویشاوندی که قطع رابطه بر سر دارد یا بهبیگانهای که عبوسانه طردم میکند یا به کسانی که خواستار ضعف و ناتوانی منند؟! تو مالک امر منی! غربتم را، دور بودن از خانهام را و خواریام را از کسی که کارهایم را در دیدرس او قرار دادی، به تو شکایت میکنم! معبود من! بر من خشم مگیر! اگر تو بر من خشم نگیری، باکی از دیگران ندارم! منزهی تو! تو قادر بر هرکاری هستی، مگر اینکه عافیت تو بر من وسیعتر است! پس از تو تقاضا دارم -آی پروردگار من!- و تو را به نور رویت؛ نوری که زمین و آسمانها را روشن نمود و پردههای ظلمت را برطرف کرد و کار اولین و آخرین را سامان داد، قسم میدهم که مرا با خشمت از دنیا مبر و غضبت را بر من نازل مکن!ن پردههای تاریکی بر طرفآن از تو پوزش و رضایت میطلبم! از تو پوزش و رضایت میطلبم، تا پیش از غضبت از من راضی باشی!
اجْعَلْنِي: جعل به چهار معنا میآید: اعتقد، خلق، صیّر و شرع. در اینجا معنای"صیّر" مناسبتر است (فاطمی)
تُشْقِنِي: شَقِیّ: بدبخت شد، رنج برد (المعجم البسیط)
خِرْ لِي: اخْتَرْ لي (لسان العرب)./ و خِرْ لِي و اخْتَرْ لي: أي اجعل من أمري خيرا و ألهمني فعله و اختر لي الأصلح (مجمع البحرين)./ خار: انتخاب کرد، برگزید، سست و ضعیف گردید، فروریخت، به تحلیل رفت (المعجم البسیط)./ وَ خِرْ لِي فِي قَضَائِكَ وَ بَارِكْ لِي فِي قَدَرِكَ: مسأله قضا و قدر، یکی از مسایل پیچیده و مهمی است. هرچند برخی از بار خوف آن کم میکنند اما این سخن مولا علی (علیه السلام) را هیچ وقت فراموش نکنیم: تَذِلُّ الْأُمُورُ لِلْمَقَادِيرِ حَتَّى يَكُونَ الْحَتْفُ فِي التَّدْبِيرِ (فاطمی)
الْبَصِيرَةَ: خِرد... عَنْ بَصِيرَةٍ: از روى عمد، عمدا (فرهنگ ابجدي)./ بصیرة: عقل، هوش، عبرت، حجت، شاهد (المعجم البسیط)
مَتِّعْنِي: متَّعَ: لذت بخشید، بهرهمند ساخت (المعجم البسیط)
سَمْعِي وَ بَصَرِي: من احتمال میدهم که این دو مصدر، به معنای اسم مفعول باشند و منظور این است که شنیدهها و دیدههای مرا به عنوان عبرت و اندرز به یادگار بگذار (فاطمی)
ثَارِي: انتقام، ثَأّرَ: انتقام گرفت، ثأرْ: انتقام گرفتن (المعجم البسیط)
مَآرِبِي: جمع "مأرب و مأربة": مراد و خواسته، حاجت، هدف (المعجم البسیط)./ الإِرْبة، و الإِرْب: الحاجةُ، و هي المَأْرُبة، و جمعها: مآرب؛ قال تعالى: وَ لِيَ فِيها مَآرِبُ أُخْرى (تهذيب اللغة)
الْكُرْبَةُ: الغم الذي يأخذ بالنفس (مجمع البحرين)عَوْرَتِي: أراد بِالْعَوْرَةِ كل ما يستحيا منه و يسوء صاحبه أن يرى ذلك منه (مجمع البحرين)./ الْعَوْرَةِ: و التحقيق: أنّ الأصل الواحد في المادّة: هو ما يستقبح بروزه و يلزم ستره عرفا. و من مصاديقه: مرض و عيب في العين. و نقاط ضعف و موارد لنفوذ الأعداء في الثغور. و أعضاء في بدن الإنسان ذكرا أو أنثى يحكم عرفا بسترها (التحقيق فى كلمات القرآن الكريم)
غَفَرَ: آمرزید، بخشید، پوشاند (المعجم البسیط)
خَطِيئَة: گناه (المعجم البسیط)
اخْسَأْ: خَسَأْتُ الكلب فَخَسَأَ، أي: زجرته مستهينا به فانزجر، و ذلك إذا قلت له: اخْسَأْ، قال تعالى في صفة الكفّار: اخْسَؤُا فِيها وَ لا تُكَلِّمُونِ، و قال تعالى: قُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ (مفردات ألفاظ القرآن)
كَمَا: الكاف المفردة، جاءت لمعان: للتشبيه و هو كثير. و التعليل كقوله تعالى: وَيْكَأَنَّهُ لا يُفْلِحُ الْكافِرُونَ، كَما أَرْسَلْنا فِيكُمْ رَسُولًا: أي لأجل إرسالي فيكم رسولا منكم، وَ اذْكُرُوهُ كَما هَداكُمْ (مجمع البحرين)./ چنانکه میبینید، "کاف" اینجا برای تعلیل است و "ما" مصدریه میباشد. مانند: وَدُّوا ما عَنِتُّم... (فاطمی)
سَوِيّاً: بی عیب و نقص، راست و درست، آراسته (المعجم لبسیط)
رَبِّ بِمَا بَرَأْتَنِي...: من فکر میکنم، تفاوت اصلی زبان عربی و فارسی، در همینجاها باید باشد. اگر در این بند از دعای زیبا مولا، تکرار "ربّ" را ترجمه نماییم، خواننده خودش را در لابلای این نیایش هنری گم خواهد کرد و پیام اصلی را در نخواهد یافت. پیام اصلی این است که امام (علیه السلام) به خاطر این الطاف بینهایت الهی از خداوند میخواهد که درود و رحمتش را بر محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آل
محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بفرستد و این پیام باید برجسته بماند و در قلب و روح خواننده این اثر را بگذارد که درود فرستادن چقدر اهمیت دارد. پس بهتر اینکه ما در برگردان این اثر ماندگار بخشی از ریزش ترجمه را بپذیریم و راه میانبری انتخاب نماییم. چنان که در اول این دعا (جَازِي كُلِّ صَانِعٍ وَ رَائِشُ كُلِّ قَانِعٍ وَ رَاحِمُ كُلِّ ضَارِعٍ) ما مجبور بودیم، تلخیص زیبای دعا را به اطناب تبدیل نماییم، تا خواننده زبان فارسی، احساس کمبود نکند.
البته در زبان اصلی این گونه نیست. چنانکه در اول دعا، تلخیص جا افتاده بود، در اینجا تکرار "ربّ" به زیبایی جا افتاده است اما در زبان مقصد، ما با چنین مشکلی رو به رو هستیم.این را هم اضافه کنم که دست زدن به این شگردها موقتی است. کسی که چندین بار دعای عرفه را با ترجمه و تعمق بر لغات آن، بخواند، توفیق ارتباط با زبان اصلی را پیدا خواهد کرد. این روشها برای کسانی پیشنهاد میشود که برای اولین بار میخواهند بدانند، امام حسین (علیه السلام) چگونه دعا کرده است (فاطمی)
كَلَأْتَنِي: كَلَأتُ الرجلَ، إذا حفظته (جمهرة اللغة)
أَوْلَيْتَنِي: و الوَلْيُ: القُرْبُ. و أَوْلَيْتُ أنْ أفْعَلَ كذا: أي دَنَوْتُ أنْ أفْعَلَه (المحيط في اللغة)
أَقْنَيْتَنِي: و قال جل و عزَّ: وَ أَنَّهُ هُوَ أَغْنى وَ أَقْنى... قيل في أَقْنى قولان: أحدهما: أَقْنى: أرْضَى، و الآخر: جُعِل الغِنى أصلًا لصاحبه ثابتاً (تهذيب اللغة)
الصَّافِي: خالص، صاف (المعجم البسیط)
بَوَائِقِ: لا يَدْخُل الجنَّةَ مَنْ لَا يأمَنُ جَارُه بَوَائقَه. أي غَوائِله و شُرُوره (الفائق)./ البائِقة، ج بَوَائِق: شرّ؛ رَفَعْتُ عَنْكَ بَائِقَةَ فُلانٍ: شرّ فلانى را از تو مرتفع كردم. بلا و آفت (فرهنگ ابجدي)
فَاحْرُسْنِي: حَرَسَ: حفظ کرد، نگهبانی کرد (المعجم البسیط)
بِسَرِيرَتِي: سریرة: راز، قصد یا نیت (المعجم البسیط)./ و السَّرِيرَةُ: عمل السر من خير أو شر، و يقال: سَرِيرَتُهُ خير من علانيته (کتاب العین)
فَلاَ تُخْزِنِي: خزی: خواری و ذلت، مجازات (المعجم البسیط)
فَيَتَجَهَّمُنِي: يَتَجَهَّمُنِي أي يعبس وجهه إذا واجهني (مجمع البحرين)./ جَهَمَهُ: با قيافه عبوس و گرفته با او روبه رو شد (فرهنگ ابجدي)
تُحْلِلْ: سکونت گزید، بازکرد –گره را- حلال شد، از احرام بیرون آمد (المعجم البسیط)./ فَيَحِلَّ عَلَيْكُمْ غَضَبِي: بكسر الحاء أي يجب و بضمها أي ينزل (تفسير الجلالين)
عَافِيَتَكَ: عافیه: صحت کامل، بهبودی کامل (فرهنگ دهخدا)
غَيْر: به جز، مگر؛ جاءَ القومُ غيرَ فلانٍ: آن قوم به جز فلانى همه آمدند، و گاهى به معناى الّا مىآيد مانند لَيْسَ غَيرَ كه به معناى ليسَ الّا است... و گاهى به معناى لا مىآيد مانند فَمَنْ اضْطُرَّ غَيْرَ باغ وَ لا عادٍ: يعنى لا باغياً و به معناى دون نيز مىآيد مانند مِنْ غيرِ عِلْم مِنهُ... غَيْرَ انَّ و الّا انَّ: كه هر دو عبارت به معناى ولى در فارسى مىباشد (فرهنگ ابجدي)./ به نظر میآید، دراینجا از هنر تلخیص استفاده شده است؛ شاید تقدیر چنین باشد: أنت قادر علی کلّ ذالک غیر أن... در ضمن، به این تکنیک، "مدح شبیه ذم" گفته میشود. یک بار دیگر به مجموع این ساختار بنگرید: فَإِنْ لَمْ تَكُنْ غَضِبْتَ عَلَيَّ فَلاَ أُبَالِي سُبْحَانَكَ غَيْرَ أَنَّ عَافِيَتَكَ أَوْسَعُ لِي (فاطمی)
الْعُتْبَى: أي الرّجوع عن الذّنب و الإساءة (النهاية)./ یسْتَعْتَبُونَ: أي يطلبون الْعُتْبَى، الْعُتْبَى الاسم من أَعْتَبَنِي فلان إذا عاد إلى مسرتي راجعا عن الإساءة... و اسْتَعْتَبْتُهُ فَأَعْتَبَنِي: أي استرضيته فأرضاني (مجمع البحرين)./ عتَب: گله و ملامت (المعجم البسیط)
لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ رَبَّ الْبَلَدِ الْحَرَامِ وَ الْمَشْعَرِ الْحَرَامِ وَ الْبَيْتِ الْعَتِيقِ الَّذِي أَحْلَلْتَهُ الْبَرَكَةَ وَ جَعَلْتَهُ لِلنَّاسِ أَمْناً يَا مَنْ عَفَا عَنْ عَظِيمِ الذُّنُوبِ بِحِلْمِهِ يَا مَنْ أَسْبَغَ النَّعْمَاءَ بِفَضْلِهِ يَا مَنْ أَعْطَى الْجَزِيلَ بِكَرَمِهِ يَا عُدَّتِي فِي شِدَّتِي يَا صَاحِبِي فِي وَحْدَتِي يَا غِيَاثِي فِي كُرْبَتِي يَا وَلِيِّي فِي نِعْمَتِي يَا إِلَهِي وَ إِلَهَ آبَائِي إِبْرَاهِيمَ وَ إِسْمَاعِيلَ وَ إِسْحَاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ رَبَّ جَبْرَئِيلَ وَ مِيكَائِيلَ وَ إِسْرَافِيلَ وَ رَبَّ مُحَمَّدٍ خَاتَمِ النَّبِيِّينَ وَ آلِهِ الْمُنْتَجَبِينَ وَ مُنْزِلَ التَّوْرَاةِ وَ الْإِنْجِيلِ وَ الزَّبُورِ وَ الْفُرْقَانِ وَ مُنَزِّلَ كهيعص وَ طه وَ يس وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ أَنْتَ كَهْفِي حِينَ تُعْيِينِي الْمَذَاهِبُ فِي سَعَتِهَا وَ تَضِيقُ بِيَ الْأَرْضُ بِرُحْبِهَا وَ لَوْ لاَ رَحْمَتُكَ لَكُنْتُ مِنَ الْهَالِكِينَ وَ أَنْتَ مُقِيلُ عَثْرَتِي وَ لَوْ لاَ سَتْرُكَ إِيَّايَ لَكُنْتُ مِنَ الْمَفْضُوحِينَ وَ أَنْتَ مُؤَيِّدِي بِالنَّصْرِ عَلَى أَعْدَائِي وَ لَوْ لاَ نَصْرُكَ إِيَّايَ لَكُنْتُ مِنَ الْمَغْلُوبِينَ يَا مَنْ خَصَّ نَفْسَهُ بِالسُّمُوِّ وَ الرِّفْعَةِ فَأَوْلِيَاؤُهُ بِعِزِّهِ يَعْتَزُّونَ يَا مَنْ جَعَلَتْ لَهُ الْمُلُوكُ نِيرَ الْمَذَلَّةِ عَلَى أَعْنَاقِهِمْ فَهُمْ مِنْ سَطَوَاتِهِ
خَائِفُونَ يَعْلَمُ خَائِنَةَ الْأَعْيُنِ وَ مَا تُخْفِي الصُّدُورُ وَ غَيْبَ مَا تَأْتِيَ بِهِ الْأَزْمِنَةُ وَ الدُّهُورُ يَا مَنْ لاَ يَعْلَمُ كَيْفَ هُوَ إِلاَّ هُوَ يَا مَنْ لاَ يَعْلَمُ مَا هُوَ إِلاَّ هُوَ يَا مَنْ لاَ يَعْلَمُهُ إِلاَّ هُوَ يَا مَنْ كَبَسَ الْأَرْضَ عَلَى الْمَاءِ وَ سَدَّ الْهَوَاءَ بِالسَّمَاءِ يَا مَنْ لَهُ أَكْرَمُ الْأَسْمَاءِ يَا ذَا الْمَعْرُوفِ الَّذِي لاَ يَنْقَطِعُ أَبَداً يَا مُقَيِّضَ الرَّكْبِ لِيُوسُفَ فِي الْبَلَدِ الْقَفْرِ وَ مُخْرِجَهُ مِنَ الْجُبِّ وَ جَاعِلَهُ بَعْدَ الْعُبُودِيَّةِ مَلِكاً يَا رَادَّهُ عَلَى يَعْقُوبَ بَعْدَ أَنِ ابْيَضَّتْ عَيْنَاهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ يَا كَاشِفَ الضُّرِّ وَ الْبَلْوَى عَنْ أَيُّوبَ وَ مُمْسِكَ يَدَيْ إِبْرَاهِيمَ عَنْ ذَبْحِ ابْنِهِ بَعْدَ كِبَرِ سِنِّهِ وَفَنَاءِ عُمُرِهِ يَا مَنِ اسْتَجَابَ لِزَكَرِيَّا فَوَهَبَ لَهُ يَحْيَى وَ لَمْ يَدَعْهُ فَرْداً وَحِيداً يَا مَنْ أَخْرَجَ يُونُسَ مِنْ بَطْنِ الْحُوتِ يَا مَنْ فَلَقَ الْبَحْرَ لِبَنِي إِسْرَائِيلَ فَأَنْجَاهُمْ وَ جَعَلَ فِرْعَوْنَ وَ جُنُودَهُ مِنَ الْمُغْرَقِينَ يَا مَنْ أَرْسَلَ الرِّيَاحَ مُبَشِّرَاتٍ بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ يَا مَنْ لَمْ يَعْجَلْ عَلَى مَنْ عَصَاهُ مِنْ خَلْقِهِ يَا مَنِ اسْتَنْقَذَ السَّحَرَةَ مِنْ بَعْدِ طُولِ الْجُحُودِ وَ قَدْ غَدَوْا فِي نِعْمَتِهِ يَأْكُلُونَ رِزْقَهُ وَ يَعْبُدُونَ غَيْرَهُ وَ قَدْ حَادُّوهُ وَ نَادُّوهُ وَ كَذَّبُوا رُسُلَهُ يَا اللَّهُ يَا اللَّهُ يَا بَدِيءُ يَا بَدِيعُ لاَ نِدَّ لَكَ يَا دَائِماً لاَ نَفَادَ لَكَ يَا حَيّاً حِينَ لاَ حَيَ يَا مُحْيِيَ الْمَوْتَى يَا مَنْ هُوَ قَائِمٌ عَلَى كُلِّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ يَا مَنْ قَلَّ لَهُ شُكْرِي فَلَمْ يَحْرِمْنِي وَ عَظُمَتْ خَطِيئَتِي فَلَمْ يَفْضَحْنِي وَ رَآنِي عَلَى الْمَعَاصِي فَلَمْ يَشْهَرْنِي يَا مَنْ حَفِظَنِي فِي صِغَرِي يَا مَنْ رَزَقَنِي فِي كِبَرِي يَا مَنْ أَيَادِيهِ عِنْدِي لاَ تُحْصَى وَ نِعَمُهُ لاَ تُجَازَى يَا مَنْ عَارَضَنِي بِالْخَيْرِ وَ الْإِحْسَانِ وَ عَارَضْتُهُ بِالْإِسَاءَةِ وَ الْعِصْيَانِ يَا مَنْ هَدَانِي لِلْإِيمَانِ مِنْ قَبْلِ أَنْ أَعْرِفَ شُكْرَ الاِمْتِنَانِ يَا مَنْ دَعَوْتُهُ مَرِيضاً فَشَفَانِي وَ عُرْيَاناً فَكَسَانِي وَ جَائِعاً فَأَشْبَعَنِي وَ عَطْشَانَ فَأَرْوَانِي وَ ذَلِيلاً فَأَعَزَّنِي وَ جَاهِلاً فَعَرَّفَنِي وَ وَحِيداً فَكَثَّرَنِي وَ غَائِباً فَرَدَّنِي وَ مُقِلاًّ فَأَغْنَانِي وَ مُنْتَصِراً فَنَصَرَنِي وَ غَنِيّاً فَلَمْ يَسْلُبْنِي وَ أَمْسَكْتُ عَنْ جَمِيعِ ذَلِكَ فَابْتَدَأَنِي فَلَكَ الْحَمْدُ وَ الشُّكْرُ يَا مَنْ أَقَالَ عَثْرَتِي وَ نَفَّسَ كُرْبَتِي وَ أَجَابَ دَعْوَتِي وَ سَتَرَ عَوْرَتِي وَ غَفَرَ ذُنُوبِي وَ بَلَّغَنِي طَلِبَتِي وَ نَصَرَنِي عَلَى عَدُوِّي وَ إِنْ أَعُدَّ نِعَمَكَ وَ مِنَنَكَ وَ كَرَائِمَ مِنَحِكَ لاَ أُحْصِيهَا!
هیچ الهی جز تو وجود ندارد! تو پروردگار مکه معظمه، پروردگار مشعر الحرام و پروردگار خانه عهد عتیق هستی! خانهای که برکت در آن فرود آوردی و برای مردم مکان امنی قرار دادی! آی کسی که با حلمش از گناهان بزرگ چشم پوشی کرد! آی کسی که با فضلش نعمتها را گسترش داد! آی کسی که با کرمش بسیار بخشید! آی وسیله من در لحظههای دشواریام! آی همنشین من در تنهاییام! آی فریادرس من در اندوه و سختیام! آی ولی نعمتی من! آی معبود من و معبود پدرانم: ابراهیم، اسماعیل، اسحاق و یعقوب! آی پروردگار جبرئیل، میکائیل و اسرافیل! آی پروردگار محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) خاتم پیامبران و خاندان برگزیده او! آی فرود آورنده تورات، انجیل، زبور و فرقان! آی فرود آورنده كهيعص، طه، يس و قرآن سرشار از حکمت! تو پناهگاه منی هنگامی که همه راهها در فراخیاش مرا به رنج میاندازند و زمین با گستردگیاش بر من تنگ میشود! اگر رحمت تو نبود، از نابود شدگان بودم! تو لغزشهایم را اقاله میکنی، اگر پرده پوشیات بر من نبود، از رسواشدگان بودم! تو تأیید کننده پیروزیام بر دشمنانم هستی و اگر کمک تو بر من نبود، از شکست خوردگان بودم! آی کسی که خودش را به علو و بلند مرتبگی اختصاص داد! پس دوستان او با عزتش عزتمند میشوند! آیکسی که به خاطر عظمت او پادشاهان یوغ خواری برگردن نهادند و از خشم او هراسانند! کسی که چشمهای خیانت پیشه را میشناسد، از مخفیگاه سینهها با خبر است و از ناپیدای آنچه که هنگامها و روزگاران میآورند، اطلاع دارد! آی کسی که هیچ کس غیر از خودش چگونگی او را نمیداند! آی کسی که هیچ کس غیر از خودش نمیداند که او کیست! آی کسی که هیچ کس غیر از خودش از او چیزی نمیداند! آی کسی که زمین را در آب فشرد و هوا را بر آسمان بست! آی کسی که برای او گرامیترین اسمها است! آی دارای خوبیهایی که هرگز به پایان نمیرسد! آی فراهم کننده
سوارانی برای نجات یوسف در بیابانشهر بیشهروند، نجات دهنده او از چاه عمیق و گرداننده او بعد از پرستش به عنوان پادشاه! آی برگرداننده یوسف به یعقوب، بعد از اینکه چشمانش از اندوه سفید گردید، در حالی که همواره غم آلود بود! آی برطرف کننده بیماری و بلا از ایوب! آی نگهدارنده دستان ابراهیم از سر بریدن فرزندش، بعد از پیری و روزگار پایان عمر او! آی کسی که دعای زکریا را اجابت نمود و یحیی را برای او عطا فرمود و او را تنهایتنها رها ننمود! آی کسی که یونس را از شکم نهنگ بیرون آورد! آی کسی که دریا را برای بنی اسرائیل از هم گشود، آنان را رهایی بخشید و فرعون و لشکر او را از غرق شدگان قرارداد! آی کسی که بادها را پیشاپیش رحمتش به عنوان بشارت دهندگان به جریان انداخته! آی آنکه بر عقاب بندهای که او را عصیان کرده است، شتاب نمیکند! آی کسی که ساحران را بعد از انکار طولانی نجات داد! این در حالی بود که روزی او را میخوردند، دیگری را میپرستیدند، با او مخالفت و ضدیت میکردند و پیامبران او را تکذیب مینمودند. آی خداوند! آی خداوند! آی پدید آورنده! آی نو آوری که شریکی برای تو قابل تصور نیست! آی همیشهای که پایانی برای تو نیست! آی وجود زنده، آنگاه که هیچ موجود زندهای نبود! آی زنده کننده مردگان! آی کسی که قائم بر هرکسی است، تا دست آوردش را ببیند! آی کسی که سپاسگزاریم برای او کم است و محرومم نمیکند! گناهانم بزرگ است و رسوایم نمیکند! مرا در صحنه گناه دیده و انگشت نمایم نمیکند! آی کسی که مرا در کودکی حفظ کرد! آی کسی که در بزرگی روزیام داد! آی کسی که نعمتهای او پیش من در شمارش نمیگنجد و غیر قابل جبران است! آی کسی که بر من خیر و احسان عرضه نمود و من با بیادبی، سرپیچی و مخالفتش کردم! آی کسی که مرا به راه ایمان هدایت کرد، پیش از اینکه شکر منت گذاری را بدانم! آی کسی که دربیماری او را خواندم،
شفایم داد، در برهنگی جامهام داد، در گرسنگی سیرم نمود، در تشنگی سیرابم کرد، در ذلت عزتم داد، در نادانی معرفتم داد، در تنهایی تکثیرم نمود، در غیبت حضورم داد و در تنگدستی بینیازم کرد! دنبال یاور میگشتم یاریم نمود، ثروتمند بودم سلب نعمت از من نکرد و اگر غافلانه چیزی نمیخواستم، ریزش باران رحمتش را بر من از سر گرفت! سپاس و شکر سزاوار تو است، آی کسی که لغزشم را اقاله نمود، اندوهم را از دل زدود، دعایم را مستجاب کرد، عیبم را پوشاند، گناهانم را بخشید، خواستهام را داد، بر دشمنم پیروز نمود و اگر من نعمتها، منتها و سخاوت بخششهای تو را بشمارم، توان شمردن آنها را ندارم!
أَحْلَلْتُهُ، أى أنزلته (الصحاح)
الْعَتِيقِ: کهن، قدیمی، دارای قدمت (المعجم البسیط)./ و العَتِيق القديم من كل شيء... و البيت العَتِيق: هو الكعبة لأنه أول بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ (كتاب العين)
أَسْبَغَ: سّبّغّ: گسترش پیدا کرد طول پیدا کرد، مرفه شد (المعجم البسیط)الْجَزِيلَ: زیاد، فراوان بسیار، عظیم، بلیغ (المعجم البسیط)
عُدَّتِي: عُدَّة: وسیله (فاطمی)
الْمُنْتَجَبِينَ: منتجب: برگزیده (المعجم البسیط)./ و انْتَجَبَهُ: اختاره و اصطفاه، و الْمُنْتَجَبُ: المختار (مجمع البحرين)
كَهْفِي: الكَهْف: كالمَغارة في الجبل إلا أنه واسع، فإذا صغر فهو غار، و جمعه: كُهُوف (كتاب العين)./ الْكَهْفُ كالبيت المنقور فى الجبل، و الجمع الكُهُوفُ و يقال: فلان كَهْفٌ، أى ملجأ (الصحاح)./ كهف: غار وسيع. و اگر كوچك باشد بآن غار گويند نه كهف... در عبارت صحاح، قاموس، مصباح و اقرب قيد "المنقور" ذكر شده يعنى غار كنده شده. از اين بنظر ميايد كه كهف غار طبيعى نيست (قاموس قرآن)./ چنانکه از "الصحاح" بر میآید، از این واژه در بسیاری از موارد معنای استعاری آن که پناه دهنده باشد، اراده میشود (فاطمی)
تُعْيِينِي: يقال" عَيِيَ" من باب تعب: عجز عنه (مجمع البحرين)./ أَ فَعَيِينا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ: أ فعجزنا عن الخلق الأول فلا نستطيع إعادتهم (الموسوعة القرآنية)
بِرُحْبِهَا: رَحْب: گسترده (المعجم البسیط)./ ضاقَتْ عَلَيْهِمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ، أي على رُحْبِها و سعَتِهَا (فاطمی)
مُقِيلُ: الإقَالة: فسخ عقد يا قرار داد (فرهنگ ابجدي)./ إقاله: فسخ کردن معامله با رضایت، بخشیدن، گذشت (فرهنگ معین)./ إقاله فسخ معاملهای است که در آن هیچ گونه خیاری وجود نداشته باشد و کسی که اقاله کند، ثواب بسیاربه دست آورده. فرهنگ معین خوب معنی کرده است اما این نکته فقهی باید تذکر داده میشد. به نظر حقیر اگر واژه اقاله جا بیفتد، دست مترجمین بازتر میشود (فاطمی)
عَثْرَتِي: عّثّرّ: لغزید، پای کسی به چیزی خورد و تعادلش را از دست داد، سکندری خورد (المعجم البسیط)
الْمَفْضُوحِينَ: فّضّحّ: رسوا کرد (المعجم البسیط)
بِالسُّمُوِّ: سموّ: والایی، صاحب السموّ: ولاحضرت (المعجم البسیط)نِيرَ: یوغ. ج: أنیار، نیران (المعجم البسیط)./ نِيرُ الثور: الخشبة التي على عنقه، و جمعه: أَنْيَار (كتاب العين)
سَطَوَاتِهِ: يقال: سَطَا عليه و به يَسْطُو سَطْواً و سَطْوَةً: قهره و أذله، و هو البطش بشدة، و الجمع: سطوات (مجمع البحرين)./ سطو: حمله و گرفتن بشدّت: تَعْرِفُ فِي وُجُوهِ الَّذِينَ كَفَرُوا الْمُنْكَرَ يَكادُونَ يَسْطُونَ بِالَّذِينَ يَتْلُونَ عَلَيْهِمْ آياتِنا: در چهره كفّار بهنگام خوانده شدن آيات ما انكار مىبينى نزديك است بسوى كسانيكه آيات ما را بر آنها ميخوانند حمله كنند و دست بگشايند (قاموس قرآن)./ سطْو: دستبرد زدن، چیره شدن. السطو المسلح: دسبرد مسلحانه (المعجم البسیط)
كَبَسَ: فشرد، منگنه کرد (المعجم البسیط)
سَدَّ: بست، سدّ الباب: در را بست (المعجم البسیط)
مُقَيِّضَ: قَیّض: مقدر کرد، فراهم کرد. قیّض الله له: خداوند برای او مقدر و فراهم کرد (المعجم البسیط)
الرَّكْبِ: أصحابُ الإبل فى السفَر دون الدواب، و هم العَشَرَةُ فما فوقها، و الجمع أَرْكُبٌ (الصحاح)./ رکب: سواران، همراهان –جمع راکب: سواره- (المعجم البسیط)
الْقَفْرِ: مفازةٌ لا ماءَ فيها و لا نبات، و الجمع قِفَارٌ (الصحاح)./ قفر: سرزمین خشک و لم یزرع و خالی از سکنه (المعجم لبسیط)
الْجُبِّ: چاه عمیق (المعجم البسیط)
كَظِيمٌ: مکروب. و رجُلٌ كَظيمٌ و مَكْظومٌ: مَكْروبٌ (القاموس المحيط)
فَنَاءِ: نیستی و نابودی. فِناء: حیاط منزل، میدان (المعجم البسیط)
حَادُّوهُ: حادَّهُ: غاضَبهُ، و عاداهُ، و خالَفهُ (القاموس المحيط)./ حَادَّهُ دشمنى كرد با وى، خالَفه (مقدمة الأدب)
نَادُّوهُ: نَادَّنِي زيدٌ في الانتخابات حيث كان لي نِدّاً فيها. خالفني (معجم الأفعال المتداولة)./ الْأَنْدَادُ: جمع نِدّ، بالكسر، و هو مثل الشيء الذى يضادّه فى أموره و يُنَادُّهُ: أى يخالفه. و يريد بها ما كانوا يتّخذونه آلهة من دون اللّه (النهاية)بَدِيءُ: بدأ: شروع کرد (المعجم البسیط)./ بَدِيءُ: احتمالا فعیل به معنای فاعل است (فاطمی)
مُقِلاًّ: فقیرا (فاطمی)
لاَ تُجَازَى: تجازَى دَيْنَه: تقاضاه (المحكم و المحيط الأعظم)
أَمْسَكْتُ: يقال: أَمْسَكْتُ عنه كذا، أي: منعته (مفردات ألفاظ القرآن)
کَرَم: بخشش، بخشندگی، سخاوت (المعجم البسیط)
مِنَحِكَ: المَنْحُ: العطاء (الصحاح)
يَا مَوْلاَيَ أَنْتَ الَّذِي مَنَنْتَ أَنْتَ الَّذِي أَنْعَمْتَ أَنْتَ الَّذِي أَحْسَنْتَ أَنْتَ الَّذِي أَجْمَلْتَ أَنْتَ الَّذِي أَفْضَلْتَ أَنْتَ الَّذِي أَكْمَلْتَ أَنْتَ الَّذِي رَزَقْتَ أَنْتَ الَّذِي وَفَّقْتَ أَنْتَ الَّذِي أَعْطَيْتَ أَنْتَ الَّذِي أَغْنَيْتَ أَنْتَ الَّذِي أَقْنَيْتَ أَنْتَ الَّذِي آوَيْتَ أَنْتَ الَّذِي كَفَيْتَ أَنْتَ الَّذِي هَدَيْتَ أَنْتَ الَّذِي عَصَمْتَ أَنْتَ الَّذِي سَتَرْتَ أَنْتَ الَّذِي غَفَرْتَ أَنْتَ الَّذِي أَقَلْتَ أَنْتَ الَّذِي مَكَّنْتَ أَنْتَ الَّذِي أَعْزَزْتَ أَنْتَ الَّذِي أَعَنْتَ أَنْتَ الَّذِي عَضَدْتَ أَنْتَ
الَّذِي أَيَّدْتَ أَنْتَ الَّذِي نَصَرْتَ أَنْتَ الَّذِي شَفَيْتَ أَنْتَ الَّذِي عَافَيْتَ أَنْتَ الَّذِي أَكْرَمْتَ تَبَارَكْتَ وَ تَعَالَيْتَ فَلَكَ الْحَمْدُ دَائِماً وَ لَكَ الشُّكْرُ وَاصِباً أَبَداً ثُمَّ أَنَا يَا إِلَهِي الْمُعْتَرِفُ بِذُنُوبِي فَاغْفِرْهَا لِي أَنَا الَّذِي أَسَأْتُ أَنَا الَّذِي أَخْطَأْتُ أَنَا الَّذِي هَمَمْتُ أَنَا الَّذِي جَهِلْتُ أَنَا الَّذِي غَفَلْتُ أَنَا الَّذِي سَهَوْتُ أَنَا الَّذِي اعْتَمَدْتُ أَنَا الَّذِي تَعَمَّدْتُ أَنَا الَّذِي وَعَدْتُ وَ أَنَا الَّذِي أَخْلَفْتُ أَنَا الَّذِي نَكَثْتُ أَنَا الَّذِي أَقْرَرْتُ أَنَا الَّذِي اعْتَرَفْتُ بِنِعْمَتِكَ عَلَيَّ وَ عِنْدِي وَ أَبُوءُ بِذُنُوبِي فَاغْفِرْهَا لِي يَا مَنْ لاَ تَضُرُّهُ ذُنُوبُ عِبَادِهِ وَ هُوَ الْغَنِيُّ عَنْ طَاعَتِهِمْ وَ الْمُوَفِّقُ مَنْ عَمِلَ صَالِحاً مِنْهُمْ بِمَعُونَتِهِ وَ رَحْمَتِهِ فَلَكَ الْحَمْدُ إِلَهِي وَ سَيِّدِي إِلَهِي أَمَرْتَنِي فَعَصَيْتُكَ وَ نَهَيْتَنِي فَارْتَكَبْتُ نَهْيَكَ فَأَصْبَحْتُ لاَ ذَا بَرَاءَةٍ لِي فَأَعْتَذِرَ وَ لاَ ذَا قُوَّةٍ فَأَنْتَصِرَ فَبِأَيِّ شَيْءٍ أَسْتَقْبِلُكَ يَا مَوْلاَيَ أَ بِسَمْعِي أَمْ بِبَصَرِي أَمْ بِلِسَانِي أَمْ بِيَدِي أَمْ بِرِجْلِي أَ لَيْسَ كُلُّهَا نِعَمَكَ عِنْدِي وَ بِكُلِّهَا عَصَيْتُكَ يَا مَوْلاَيَ فَلَكَ الْحُجَّةُ وَ السَّبِيلُ عَلَيَ يَا مَنْ سَتَرَنِيمِنَ الْآبَاءِ وَ الْأُمَّهَاتِ أَنْ يَزْجُرُونِي وَ مِنَ الْعَشَائِرِ وَ الْإِخْوَانِ أَنْ يُعَيِّرُونِي وَ مِنَ السَّلاَطِينِ أَنْ يُعَاقِبُونِي وَ لَوْ اطَّلَعُوا يَا مَوْلاَيَ عَلَى مَا اطَّلَعْتَ عَلَيْهِ مِنِّي إِذًا مَا أَنْظَرُونِي وَ لَرَفَضُونِي وَ قَطَعُونِي فَهَا أَنَا ذَا يَا إِلَهِي بَيْنَ يَدَيْكَ يَا سَيِّدِي خَاضِعٌ ذَلِيلٌ حَصِيرٌ حَقِيرٌ لاَ ذُو بَرَاءَةٍ فَأَعْتَذِرَ وَ لاَ ذُو قُوَّةٍ فَأَنْتَصِرَ وَ لاَ حُجَّةٍ فَأَحْتَجَّ بِهَا وَ لاَ قَائِلٌ لَمْ أَجْتَرِحْ وَ لَمْ أَعْمَلْ سُوءاً وَ مَا عَسَى الْجُحُودُ وَ لَوْ جَحَدْتُ يَا مَوْلاَيَ يَنْفَعُنِي كَيْفَ وَ أَنَّى ذَلِكَ وَ جَوَارِحِي كُلُّهَا شَاهِدَةٌ عَلَيَّ بِمَا قَدْ عَمِلْتُ وَ عَلِمْتُ يَقِيناً غَيْرَ ذِي شَكٍّ أَنَّكَ سَائِلِي مِنْ عَظَائِمِ الْأُمُورِ وَ أَنَّكَ الْحَكَمُ الْعَدْلُ الَّذِي لاَ تَجُورُ وَ عَدْلُكَ مُهْلِكِي وَ مِنْ كُلِّ عَدْلِكَ مَهْرَبِي فَإِنْ تُعَذِّبْنِي يَا إِلَهِي فَبِذُنُوبِي بَعْدَ حُجَّتِكَ عَلَيَّ وَ إِنْ تَعْفُ عَنِّي فَبِحِلْمِكَ وَ جُودِكَ وَ كَرَمِكَ لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الْمُسْتَغْفِرِينَ لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الْمُوَحِّدِينَ لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الْخَائِفِينَ لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الْوَجِلِينَ لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الرَّاجِينَ لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الرَّاغِبِينَ لاَ إِلَهَ إِلاَّ
أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الْمُهَلِّلِينَ لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ السَّائِلِينَ لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الْمُكَبِّرِينَ لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ رَبِّي وَ رَبُّ آبَائِيَ الْأَوَّلِينَ!
آی آقای من! تو همانی که منت نهادهای! تو همانی که نعمت دادهای! تو همانی که احسان کردهای! تو همانی که زیبایی دادهای! تو همانی که برتری دادهای! تو همانی که به کمال رساندهای! تو همانی که روزی دادهای! تو همانی که موفق نمودهای! تو همانی که بخشیدهای! تو همانی که بینیاز نمودهای! تو همانی که راضی کردهای! تو همانی که پناه دادهای! تو همانی که کفایت کردهای! تو همانی که هدایت کردهای! تو همانی که پاکدامنی دادهای! تو همانی که پردهپوشی نمودهای! تو همانی که آمرزیدهای! تو همانی که اقاله نمودهای! تو همانی که قدرت دادهای! تو همانی که عزت دادهای! تو همانی که اعانت نمودهای! تو همانی که کمک نمودهای! تو همانی که تأیید نمودهای! تو همانی که یاری نمودهای! تو همانی که شفا بخشیدهای! تو همانی که عافیت دادهای! تو همانی که گرامی داشتهای! تو همانی که برکت دادهای! پاک و بلند مرتبهای تو! برای تو است، سپاس همواره و برای تو است شکر همیشه جاودانه! آنگاه من، آی معبود من! کسی هستم که به گناهانم اعتراف میکنم! پس آنها را بر من ببخش! منم که اسائه ادب نمودم! منم که اشتباه کردم! منم که نقشه کشیدم! منم که جاهل بودم! منم که غافل بودم! منم که سهو نمودم! منم که اعتماد کردم! منم که تعمد کردم! منم که وعده دادم! منم که خلف وعده نمودم! منم که نقض عهد کردم! منم که اقرار کردم! منم که به نعمت تو بر علیه خودم، پیش خودم و به گناهان خودم، اعتراف نمودم! پس آنها را بر من ببخش! آی کسی که گناه بندگان به او ضرر نمیرساند، در حالی که او بینیاز از طاعت آنان است و در حالی که به یاری و رحمت خودش، عامل عمل شایسته را توفیق
میدهد! پس حمد و ستایش ویژه تو است! معبود و آقای من! به من امر فرمودی، سرپیچی نمودم، نهی کردی، مرتکب جرم شدم! پس اکنون بیگناهیام به پایهای نیست که پوزش بطلبم و صاحب نیرویی نیست که از وی کمک بخواهم! پس آی آقای من! با کدام روی با شما روبهرو شوم؟! با قوه شنواییام؟ یا با قوه بیناییام؟ یا با زبانم؟ یا با پایم؟ مگر نه این که است که همه اینان نعمت شما پیش من بود و با همه اینان معصیتت نمودم! آی آقای من! برای شما علیه من بینه و حجت است! آی کسی که کار مرا از پدران و مادران پنهان کردی که بر من پرخاش کنند، از قبیلهها و برادران پنهان کردی که بر من خورده گیرند، از پادشاهان پنهان کردی که تحت پیگردم قرار دهند و اگر آی آقای من! آنان بر آنچه تو اطلاع داری، آگاهی پیدا میکردند، مهلتم نمیدادند، دست رد بر سینهام میزدند و قطع رابطهام مینمودند! پس اینک این منم آی معبود من! پیش روی شما! آی سرور من!- فروتن، خوار، زندانی و کوچک! خالی از عیب نیستم که پوزش بطلبم، صاحب نیرویی نیست که از وی کمک بخواهم، گویندهای نیستم که بگویم: "کسب ناروایی نکردهام و کار زشت انجام ندادهام!" پس امیدی به انکار نمیرود و اگر انکار بکنم، آی آقای من! چگونه به من نفع برساند؟! چگونه این امکان دارد؟! در حالی که همه اعضای بدنم، بر آنچه انجام دادهام، شاهدند! بدون شک و به طور یقین میدانم که تو از کارهای بزرگ سوال خواهی کرد و تو قاضی عادل هستی که ستم نمیکنی! عدل تو کشنده من است و آیا از گستره وسیع عدالتت گریزگاهی برای من است؟ اگر شکنجهام نمایی، آی معبود من! به خاطر گناه من است، بعد از حجت تو بر من و اگر عفوم کنی، به خاطر بردباری، بخشش و کرم تو است! هیچ معبودی جز تو وجود ندارد؛ تو منزّهی، من از ستمکاران بودم! هیچ معبودی جز تو وجود ندارد؛ تو منزّهی، من از پوزش طلبان بودم! هیچ معبودی
جز تو وجود ندارد؛ تو منزّهی، من از موحدان بودم! هیچ معبودی جز تو وجود ندارد؛ تو منزّهی، من از دلواپسان بودم! هیچ معبودی جز تو وجود ندارد؛ تو منزّهی، من از به هراس افتادگان بودم! هیچ معبودی جز تو وجود ندارد؛ تو منزّهی، من از امیدواران بودم! هیچ معبودی جز تو وجود ندارد؛ تو منزّهی، من از مشتاقان بودم! هیچ معبودی جز تو وجود ندارد؛ تو منزّهی، من از "لاإله إلّا الله" گویان بودم! هیچ معبودی جز تو وجود ندارد؛ تو منزّهی، من از گدایان بودم! هیچ معبودی جز تو وجود ندارد؛ تو منزّهی، من از تسبیح کنندگان بودم! هیچ معبودی جز تو وجود ندارد؛ تو منزّهی، من از تکبیرگویان بودم! هیچ معبودی جز تو وجود ندارد؛ تو پاک و منزّهی! تو پروردگار من و پروردگار پدران نخستین من هستی!
مَوْلاَ: مالک و آقا، ولی نعمت، دوست، همپیمان، پیرو، برده (المعجم البسیط)
مَنَنْتَ: مِنَّة: منت، نیکی، بخشش (المعجم البسیط)
آوَيْتَ: آوى: سر پناه داد (المعجم البسیط)./ الحمد لله الذي كفانا و آوَانا. أَي ردَّنا إِلى مأْوىً لنا و لم يجعلنا منتشرين كالبهائم، و المَأْوَى: المنزلُ (لسان العرب)مَكَّنْ: قادر ساخت (المعجم البسیط)
عَضَدْتَ: العضد فيه ثلاث لغات: عَضُد، و عُضُد، و عُضْد. و عَضُدان و أَعضاد، و هو من المرفق إلى الكتف. و فلان يَعْضُدُ فلانا: يعينه (كتاب العين)./ عَضُد: بازو (المعجم البسیط)
تَبَارَكَ: پاک و مقدس است –خدا- (المعجم البسیط)
وَاصِباً: و الواصب: الدائم. و في التنزيل: وَ لَهُ الدِّينُ واصِباً، أي دائما (جمهرة اللغة)
هَمَمْتُ: هَمَمْتُ بالشئ أَهُمُ هَمًّا، إذا أردته (الصحاح)./ همّ: قصد کرد، همت ورزید، نگران ساخت (المعجم البسیط)
أَبُوءُ: بُؤْتُ بالذَّنْب أبُوء به بَوْءًا: إذا اعْتَرَفْتَ به (تهذيب اللغة)
بَرَاءَة: پاک شدن، بیگناهی، بیزار شدن، از قرض و عیب و نقص رهایی یافتن (المعجم البسیط)
فَأَصْبَحْتُ لاَ ذَا بَرَاءَةٍ لِي فَأَعْتَذِرَ: ذا: يكون بمعنى هذا، و منه قول الله عز و جل: مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ؛ أَي مَنْ هذا الذي يَشْفَع عِنده... و يكون ذا بمعنى الذي: يقال هذا ذو صَلاحٍ (لسان العرب)
العَشِيرَة: ايل، عَشِيرَةُ الرَّجُل: فاميل و خويشاوندان پدرى مرد (فرهنگ ابجديس)
يَزْجُرُونِي: زجْر: پرخاش کردن، منع کردن. زَجَرَ: منع کرد، نهی کرد، طرد کرد (المعجم البسیط)
يُعَيِّرُونِي: عَیّر: عیبجویی کرد، به چیزی یا کسی عیب نسبت داد (المعجم البسیط)./ عار فلانا يَعِيره عَيرا: عابه، فهو عائر و عَيّار. و عيّره: نسبه إلى العار (الإفصاح)
أَنْظَرُونِي: الإِنظار: التأْخير و الإِمهال (لسان اللسان)
حَصِيرٌ: و الحَصِيْرُ: المَحْصُوْرُ المَحْبُوْسُ (المحيط في اللغة)
أَجْتَرِحْ: به دست آورد، مرتکب شد (المعجم البسیط)./ و في التنزيل: أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ اجْتَرَحُوا السَّيِّئاتِ: أَي اكْتَسبوا (تاج العروس)
وَ مِنْ كُلِّ عَدْلِكَ مَهْرَبِي:احتمالا در این جمله تلخیصی اتفاق افتاده است. شاید با تحلیل چنین باشد: و هل یکون من کلّ عدلک مهرب لی؟ (فاطمی)
الْوَجِلِينَ: وَجِلَ: ترسید (المعجم البسیط)
اللَّهُمَّ هَذَا ثَنَائِي عَلَيْكَ مُمَجِّداً وَ إِخْلاَصِي لِذِكْرِكَ مُوَحِّداً وَ إِقْرَارِي بِآلاَئِكَ مُعَدِّداً وَ إِنْ كُنْتُ مُقِرّاً أَنِّي لَمْ أُحْصِهَا لِكَثْرَتِهَا وَ سُبُوغِهَا وَ تَظَاهُرِهَا وَ تَقَادُمِهَا إِلَى حَادِثٍ مَا لَمْ تَزَلْ تَتَعَهَّدُنِي بِهِ مَعَهَا مُنْذُ خَلَقْتَنِي وَ بَرَأْتَنِي مِنْ أَوَّلِ الْعُمُرِ مِنَ الْإِغْنَاءِ مِنَ الْفَقْرِ وَ كَشْفِ الضُّرِّ وَ تَسْبِيبِ الْيُسْرِ وَ دَفْعِ الْعُسْرِ وَ تَفْرِيجِ الْكَرْبِ وَ الْعَافِيَةِ فِي الْبَدَنِ وَ السَّلاَمَةِ فِي الدِّينِ وَ لَوْ رَفَدَنِي عَلَى قَدْرِ ذِكْرِ نِعْمَتِكَ جَمِيعُ الْعَالَمِينَ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ مَا قَدَرْتُ وَ لاَ هُمْ عَلَى ذَلِكَ تَقَدَّسْتَ وَ تَعَالَيْتَ مِنْ رَبٍّ كَرِيمٍ عَظِيمٍ رَحِيمٍ لاَ تُحْصَى آلاَؤُكَ وَ لاَ يُبْلَغُ ثَنَاؤُكَ وَ لاَ تُكَافَى نَعْمَاؤُكَ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَتْمِمْ عَلَيْنَا نِعَمَكَ وَ أَسْعِدْنَا بِطَاعَتِكَ سُبْحَانَكَ لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ اللَّهُمَّ إِنَّكَ تُجِيبُ الْمُضْطَرَّ وَ تَكْشِفُ السُّوءَ وَ تُغِيثُ الْمَكْرُوبَ وَ تَشْفِي السَّقِيمَ وَ تُغْنِي الْفَقِيرَ وَ تَجْبُرُ الْكَسِيرَ وَ تَرْحَمُ الصَّغِيرَ وَ تُعِينُ
الْكَبِيرَ وَ لَيْسَ دُونَكَ ظَهِيرٌ وَ لاَ فَوْقَكَ قَدِيرٌ وَ أَنْتَ الْعَلِيُّ الْكَبِيرُ يَا مُطْلِقَ الْمُكَبَّلِ الْأَسِيرِ يَا رَازِقَ الطِّفْلِ الصَّغِيرِ يَا عِصْمَةَ الْخَائِفِ الْمُسْتَجِيرِ يَا مَنْ لاَ شَرِيكَ لَهُ وَ لاَ وَزِيرَ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَعْطِنِي فِي هَذِهِ الْعَشِيَّةِ أَفْضَلَ مَا أَعْطَيْتَ وَ أَنَلْتَ أَحَداً مِنْ عِبَادِكَ مِنْ نِعْمَةٍ تُولِيهَا وَ آلاَءٍ تُجَدِّدُهَا وَ بَلِيَّةٍ تَصْرِفُهَا وَ كُرْبَةٍ تَكْشِفُهَا وَ دَعْوَةٍ تَسْمَعُهَا وَ حَسَنَةٍ تَتَقَبَّلُهَا وَ سَيِّئَةٍ تَتَغَمَّدُهَا إِنَّكَ لَطِيفٌ بِمَا تَشَاءُ خَبِيرٌ وَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ اللَّهُمَّ إِنَّكَ أَقْرَبُ مَنْ دُعِيَ وَ أَسْرَعُ مَنْ أَجَابَ وَ أَكْرَمُ مَنْ عَفَا وَ أَوْسَعُ مَنْ أَعْطَى وَ أَسْمَعُ مَنْ سُئِلَ يَا رَحْمَانَ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ وَ رَحِيمَهُمَا لَيْسَ كَمِثْلِكَ مَسْئُولٌ وَ لاَ سِوَاكَ مَأْمُولٌ دَعَوْتُكَ فَأَجَبْتَنِي وَ سَأَلْتُكَ فَأَعْطَيْتَنِي وَ رَغِبْتُ إِلَيْكَ فَرَحِمْتَنِي وَ وَثِقْتُ بِكَ فَنَجَّيْتَنِي وَ فَزِعْتُ إِلَيْكَ فَكَفَيْتَنِي اللَّهُمَّ فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ عَبْدِكَ وَ رَسُولِكَ وَ نَبِيِّكَ وَ عَلَى آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ أَجْمَعِينَ وَ تَمِّمْ لَنَا نَعْمَاءَكَ وَ هَنِّئْنَا عَطَاءَكَ وَ اكْتُبْنَا لَكَ شَاكِرِينَ وَ لِآلاَئِكَ ذَاكِرِينَ آمِينَ آمِينَ رَبَّ الْعَالَمِينَ!
خداوندا! این ستایش من است بر تو، در حالی که با شکوهت میشمارم، اخلاص من با یادکرد تو است، در حالی که یگانهات میدانم و اعتراف من به نعمتهای تو است، در حالی که آنها را به شماره میگیرم! هرچند که اعتراف میکنم، به خاطر کثرت، گستردگی و پیاپی بودن آنان در همهعصرها تا این لحظه از شمارششان عاجزم! تو از وقتی که مرا آفریدی و تشخّصم دادی، همواره متعهدم کردی که با این نعمتها به سربرم؛ نعمتهای چون بینیازی از فقر، بهبودی از بیماری، اسباب آسانی، دوری از دشواری، برداشتن اندوه، عافیت در بدن و سلامتی در دین و اگر همه جهانیان از اولین و آخرین کمکم کنند، نه من میتوانم موهبتهایت را بشمارم و نه آنان! پاک و بلند مرتبه تو! پروردگار بخشنده و بزرگ و مهربان! دادههایت در ظرف شمارش نمیگنجد، به بلندای ستایش تو رسیده نمیشود و هیچ یک از نعمتهایت قابل جبران نیست! الهی!
بر محمد و خاندانش درود بفرست، نعمتت را بر ما تمام نما و به طاعت خودت سعادتمندمان بگردان! پاک و منزهی تو! هیچ معبودی جز تو وجود ندارد! خداوندا! تو درمانده را پاسخ میگویی، تو بدی را برطرف میکنی، تو به فریاد غمزده میرسی، تو بیمار را شفا میدهی، تو بینوا را بینیاز میکنی، تو استخوان شکسته را میبندی، تو به صغیر رحم میکنی، تو به کبیر کمک میکنی، غیر از تو یاری کنندهای نیست، برتر از تو قدرتی وجود ندارد و تو بلند مرتبه و بزرگی، آی آزاد کننده اسیر در بند! آی روزی دهنده کودک شیرخوار! آی پناه دهنده پناهجوی هراسان! آی کسی که نه شریکی برای او وجود دارد و نه همکاری! بر محمد و خاندانش درود بفرست و در این لحظههای غروب بهترین هدیهای را که به هر یک از بندگانت میبخشی و عنایت میکنی، به من هم ببخش! خواه این هدیه نعمت باطنیای باشد که نزدیک میکنی، نعمت های ظاهریای باشد که تجدید میکنی، بلایی باشد که دفع میکنی، غمی باشد که دور میکنی، دعایی باشد که میشنوی، حسنهای باشد که میپذیری و بدیای باشد که میپوشانی! تو مهربان مداراگری! بر هرچه بخواهی آگاهی و بر هر چیزی توانایی! خداوندا! تو نزدیکترین کسی هستی که خوانده میشوی، پرسرعتترین کسی هستی که اجابت میکنی، کریمترین کسی هستی که عفو میکنی، گشاده دستترین کسی هستی که میبخشی، شنوندهترین کسی هستی که سوال میشوی! آی رحم کننده در دنیا و آخرت و مهربان این دو دوره! مانند تو سوال شدهای وجود ندارد و به غیر تو امید بستن بیحاصل است! تو را خواندم، اجابتم نمودی، از تو سوال نمودم، عطا فرمودی، به تو مشتاق شدم، مهربانیام نمودی، به تو اعتماد کردم، نجاتم دادی و به سوی تو بیتابیام را بردم، کفایتم نمودی! خداوندا! بر محمد، بنده خودت، فرستاده خودت، پیامبر خودت و جمیع خاندان پاک و مطهرش درود بفرست! نعمتت را بر ما کامل نما،
بخشندگیات را گوارا نما، ما را در زمره سپاسگذاران بنویس و از یادکنندگان نعمتهایت قرار بده! آمین! آمین! یا رب العالمین!
تَقَادُمِهَا: تقادم: مرور زمان گذشت اعصار (المعجم البسیط)
بَرَأْتَنِي: الفرق بين البرء و الخلق أن البرء هو تمييز الصورة... برأ الله الخلق أي ميز صورهم (الفروق في اللغة)
رَفَدَنِي: رَفَدَنِي أي أعانني بلسانه، و تَرَافَدُوا على فلان بألسنتهم إذا تناصروا (كتاب العين)./ رِفْد: کمک، بخشش. رفد العیش: گشایش در زندگی (المعجم البسیط)
قَدْر: "قدر" هم به معنای اندازه و مقدار میآید و هم به معنای شأن و منزلت. با توجه به این مطلب، "وَ لَوْ رَفَدَنِي عَلَى قَدْرِ ذِكْرِ نِعْمَتِكَ جَمِيعُ الْعَالَمِينَ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ مَا قَدَرْتُ وَ لاَ هُمْعَلَى ذَلِكَ" را میتوان چنین ترجمه کرد: "و
اگر همه جهانیان از اولین و آخرین کمکم کنند، نه من میتوانم نعمتتهایت را بشمارم و نه آنان!" ونیز میتوان چنین ترجمه کرد: "و اگر همه جهانیان از اولین و آخرین کمکم کنند، نه من میتوانم یک نعمتت را ارزش گذاری کنم و نه آنان!" هرچند که ترجمه دوم بسیار تازه است و غیر تکراری (فاطمی)
تَقَدَّسْتَ وَ تَعَالَيْتَ مِنْ رَبٍّ:
احتمالا "مِنْ" در "مِنْ رَبٍّ" زائده برای تأکید است (فاطمی)
تَجْبُرُ: جبر: جبران کرد، التیام بخشید (المعجم البسیط)./ جَبَرَ- جَبْراً و جُبُوراً و جِبَارَة العَظْمَ: استخوان را شكسته بندى كرد (فرهنگ ابجدي)
الْمُكَبَّل: در بند –دست و پا بسته- کَبَّل: در بند نهاد –دست و پا را بست- (المعجم البسیط)./ كَبَّلَ: قَيَّدَ، رَبَطَ، غَلَّ (المكنز العربي المعاصر)
أَنَلْتَ: أَنَالَهُ الشيءَ و بالشيءِ: آن چيز را به او داد (فرهنگ ابجدي)./ و يقال: نالني من فلانٍ معروفٌ، ينالني، أي وصل إليّ و منه قول اللَّه عزّ و جلّ: لَنْ يَنالَ اللَّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها وَ لكِنْ يَنالُهُ التَّقْوى مِنْكُمْ: أي: لن يصل إليه (تهذيب اللغة)
تُولِيهَا: احتمالا از ماده "ولی" باشد. وَلَى فلاناً: به فلانى نزديك شد... بدنبال او روان شد؛ جلستُ مِمَّا يَلِيهِ: نزديك او نشستيم -فرهنگ ابجدي- (فاطمی)
تَتَغَمَّدُهَا: غمد: پوشاند، در غلاف نهاد (المعجم البسیط)./ تغمَّد اللَّه فلاناً برحمته، كأنه ستره بها (جمهرة اللغة)
فَزِعْتُ: الْفَزَعُ: انقباض و نفار يعتري الإنسان من الشيء المخيف، و هو من جنس الجزع (مفردات ألفاظ القرآن)./ فَزِع: ترسید، وحشت کرد (المعجم البسیط)./ و فَزِعَ، إذا استنصر، فَزِعْتُ إلى فلان فأفزعني، أي لجأت إليه فنصرني (جمهرة اللغة)
آمين: بالقَصر و المدّ، و معناه استَجِبْ (المغرب)./ آمِين: اسم فعل است بمعناى اسْتَجبْ (فرهنگ ابجدي)
اللَّهُمَّ يَا مَنْ مَلَكَ فَقَدَرَ وَ قَدَرَ فَقَهَرَ وَ عُصِىَ فَسَتَرَ وَ اسْتُغْفِرَ فَغَفَرَ يَا غَايَةَ الطَّالِبِينَ الرَّاغِبِينَ وَ مُنْتَهَى أَمَلِ الرَّاجِينَ يَا مَنْ أَحَاطَ بِكُلِّ شَيْءٍ عِلْماً وَ وَسِعَ الْمُسْتَقِيلِينَ رَأْفَةً وَ رَحْمَةً وَ حِلْماً اللَّهُمَّ إِنَّا نَتَوَجَّهُ إِلَيْكَ فِي هَذِهِ الْعَشِيَّةِ الَّتِي شَرَّفْتَهَا وَ عَظَّمْتَهَا بِمُحَمَّدٍ نَبِيِّكَ وَرَسُولِكَ وَ خِيَرَتِكَ مِنْ خَلْقِكَ وَ أَمِينِكَ عَلَى وَحْيِكَ الْبَشِيرِ النَّذِيرِ السِّرَاجِ الْمُنِيرِ الَّذِي أَنْعَمْتَ بِهِ عَلَى الْمُسْلِمِينَ وَ جَعَلْتَهُ رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ اللَّهُمَّ فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ كَمَا مُحَمَّدٌ أَهْلٌ لِذَلِكَ مِنْكَ يَا عَظِيمُ فَصَلِّ عَلَيْهِ وَ عَلَى آلِهِ الْمُنْتَجَبِينَ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ أَجْمَعِينَ وَ تَغَمَّدْنَا بِعَفْوِكَ عَنَّا فَإِلَيْكَ عَجَّتِ الْأَصْوَاتُ بِصُنُوفِ اللُّغَاتِ فَاجْعَلْ لَنَا اللَّهُمَّ فِي هَذِهِ الْعَشِيَّةِ نَصِيباً مِنْ كُلِّ خَيْرٍ تَقْسِمُهُ بَيْنَ عِبَادِكَ وَ نُورٍ تَهْدِي بِهِ وَ رَحْمَةٍ تَنْشُرُهَا وَ بَرَكَةٍ تُنْزِلُهَا وَ عَافِيَةٍ تُجَلِّلُهَا وَ رِزْقٍ تَبْسُطُهُ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ اللَّهُمَّ أَقْلِبْنَا فِي هَذَا الْوَقْتِ مُنْجِحِينَ مُفْلِحِينَ مَبْرُورِينَ غَانِمِينَ وَ لاَ تَجْعَلْنَا مِنَ الْقَانِطِينَ وَ لاَ تُخْلِنَا مِنْ رَحْمَتِكَ وَ لاَ تَحْرِمْنَا مَا نُؤَمِّلُهُ مِنْ فَضْلِكَ وَ لاَ تَجْعَلْنَا مِنْ رَحْمَتِكَ مَحْرُومِينَ وَ لاَ لِفَضْلِ مَا نُؤَمِّلُهُ مِنْ عَطَائِكَ قَانِطِينَ وَ لاَ تَرُدَّنَا خَائِبِينَ وَ لاَ مِنْ بَابِكَ مَطْرُودِينَ يَا أَجْوَدَ الْأَجْوَدِينَ وَ أَكْرَمَ الْأَكْرَمِينَ إِلَيْكَ أَقْبَلْنَا مُوقِنِينَ وَ لِبَيْتِكَ الْحَرَامِ آمِّينَ قَاصِدِينَ فَأَعِنَّا عَلَى مَنَاسِكِنَا وَ أَكْمِلْ لَنَا حَجَّنَا وَ اعْفُ عَنَّا وَ عَافِنَا فَقَدْ مَدَدْنَا إِلَيْكَ أَيْدِيَنَا فَهِيَ بِذِلَّةِ الاِعْتِرَافِ مَوْسُومَةٌ اللَّهُمَّ فَأَعْطِنَا فِي هَذِهِ الْعَشِيَّةِ مَا سَأَلْنَاكَ وَ اكْفِنَا مَا اسْتَكْفَيْنَاكَ فَلاَ كَافِيَ لَنَا سِوَاكَ وَ لاَ رَبَّ لَنَا
غَيْرُكَ نَافِذٌ فِينَا حُكْمُكَ مُحِيطٌ بِنَا عِلْمُكَ عَدْلٌ فِينَا قَضَاؤُكَ اقْضِ لَنَا الْخَيْرَ وَ اجْعَلْنَا مِنْ أَهْلِ الْخَيْرِ اللَّهُمَّ أَوْجِبْ لَنَا بِجُودِكَ عَظِيمَ الْأَجْرِ وَ كَرِيمَ الذُّخْرِ وَ دَوَامَ الْيُسْرِ وَ اغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا أَجْمَعِينَ وَ لاَ تُهْلِكْنَا مَعَ الْهَالِكِينَ وَ لاَ تَصْرِفْ عَنَّا رَأْفَتَكَ وَ رَحْمَتَكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ اللَّهُمَّ اجْعَلْنَا فِي هَذَا الْوَقْتِ مِمَّنْ سَأَلَكَ فَأَعْطَيْتَهُ وَ شَكَرَكَ فَزِدْتَهُ وَ تَابَ إِلَيْكَ فَقَبِلْتَهُ وَ تَنَصَّلَ إِلَيْكَ مِنْ ذُنُوبِهِ كُلِّهَا فَغَفَرْتَهَا لَهُ يَا ذَا الْجَلاَلِ وَ الْإِكْرَامِ اللَّهُمَّ وَ نَقِّنَا وَ سَدِّدْنَا وَ اقْبَلْ تَضَرُّعَنَا يَا خَيْرَ مَنْ سُئِلَ وَ يَا أَرْحَمَ مَنِ اسْتُرْحِمَ يَا مَنْ لاَ يَخْفَى عَلَيْهِ إِغْمَاضُ الْجُفُونِ وَ لاَ لَحْظُ الْعُيُونِ وَ لاَ مَا اسْتَقَرَّ فِي الْمَكْنُونِ وَ لاَ مَا انْطَوَتْ عَلَيْهِ مُضْمَرَاتُ الْقُلُوبِ أَلاَ كُلُّ ذَلِكَ قَدْ أَحْصَاهُ عِلْمُكَ وَ وَسِعَهُ حِلْمُكَ سُبْحَانَكَ وَ تَعَالَيْتَ عَمَّا يَقُولُ الظَّالِمُونَ عُلُوّاً كَبِيراً تُسَبِّحُ لَكَ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَ الْأَرَضُونَ وَ مَنْ فِيهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ فَلَكَ الْحَمْدُ وَ الْمَجْدُ وَ عُلُوُّ الْجَدِّ يَا ذَا الْجَلاَلِ وَ الْإِكْرَامِ وَ الْفَضْلِ وَ الْإِنْعَامِ وَ الْأَيَادِيالْجِسَامِ وَ أَنْتَ الْجَوَادُ الْكَرِيمُ الرَّءُوفُ الرَّحِيمُ اللَّهُمَّ أَوْسِعْ عَلَيَّ مِنْ رِزْقِكَ الْحَلاَلِ وَ عَافِنِي فِي بَدَنِي وَ دِينِي وَ آمِنْ خَوْفِي وَ أَعْتِقْ رَقَبَتِي مِنَ النَّارِ اللَّهُمَّ لاَ تَمْكُرْ بِي وَ لاَ تَسْتَدْرِجْنِي وَ لَا تَخْذُلْنِي وَ ادْرَأْ عَنِّي شَرَّ فَسَقَةِ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ!
خداوندا! آی کسی که مالک بودی و از قدرتت استفاده نموده همه را تحت اراده خودت درآوردی! کسی که وقتی معصیت میشود، میآمرزد و کسی که وقتی از او پوزش طلبیده میشود، میبخشد! آی هدف درخواست کنندگان مشتاق و نهایت آرزوی امیدواران! آی کسی که آگاهیاش بر هرچیزی احاطه دارد و رأفت، رحمت و بردباریاش بر پشیمانان اقالهگر کرانه ناپیدا است! خداوندا! در این لحظههای غروب به سوی تو روی میآوریم؛ لحظههایی که به محمد، نبی، رسول و بهترین خلق خودت شرافتمند و با عظمتش نمودی؛ محمدی که امین وحی تو، بشارت دهنده، هشدار دهنده و چراغ روشنی در مسیر است! کسی که به وسیله او بر مسلمانان نعمت فرستادی و او را رحمت
جهانیان قرار دادی! خداوندا! بر محمد و خاندانش درود بفرست! زیرا محمد اهلیت این درودها را از جانب تو دارد! آی با عظمت! بر او و همه خاندان برگزیده و پاک و مطهرش درود بفرست و پرده عفو خودت را بر ما بینداز! تو باعث این صداها و استغاثههای تنیده با گویشهای گوناگونی! خداوندا! برای ما در این لحظههای غروب از هر خیری که بین بندگانت تقسیم میکنی، روشنایی که به وسیله آن راهنمایی میکنی، رحمتی که آن را منتشر میکنی، برکتی که آن را فرود میآوری، عافیتی که آن را بزرگ میشماری و روزیای که آن را توسعه میدهی، نصیبی مقرر بفرما، آی مهربانترین مهربانان! خداوندا! ما را در این لحظه از جمله توفیق یافتگان، رستگاران، نیکوکاران و غنیمت به دستان قرار بده و از جمله مأیوسان قرار مده! ما را نومید برمگردان و از در خودت دور مکن، آی بخشندهترین بخشندگان! آی گرامیترین گرامیان! به سوی تو با یقین کامل روی آوردیم و مسجد الحرامت را به همین منظور مقصد قرار دادیم! پس بر انجام عباداتمان یاری نما، حج ما را کامل بفرما، از ما درگذر و به ما سلامتی کامل عطا بفرما! این ماییم که دستانمان را به سوی تو بالا بردهایم و همین نشانه اعتراف ذلیلانه است! خداوندا! در این لحظههای غروب، آنچه را که از تو خواستهایم، عطا بفرما، ما را کفایت نما، آنگاه که از تو طلب کفایت میکنیم! زیرا کفایت کنندهای غیر از تو وجود ندارد و ما پروردگاری جز تو نداریم! حکم تو بر ما قابل اجرا است، علم تو بر ما احاطه دارد و قضاوت تو بر ما عادلانه است! بر ما با خیر و برکت قضاوت نما و ما را از اهل خیر و برکت قرار بده! خداوندا! با جود خودت اجر بزرگ، پس انداز آبرومند و آسانی دائمی را سزاوار ما بگردان! همه گناهان ما را بریز، ما را با نابود شدگان نابودمان مفرما و رأفت و رحمتت را از ما مگیر، آی مهربانترین مهربانان! خداوندا! در این لحظه، ما را از آنانی قرار بده که وقتی از تو بخواهند، عطایشان میفرمایی، وقتی
سپاسگزاریت نمایند، زیادتر بدهی، وقتی توبه کنند، بپذیری و هنگامی که از گناهانشان بیزاری بجویند، پروندههای جرمشان از بین ببری، آی صاحب جلالت و کرامت! ما را پاک بگردان، به راه راست راهنماییمان بفرما و تضرّع ما را بپذیر، آی بهترین کسی که مورد سوال قرار میگیرد و آی رحیمترین کسی که از او طلب رحمت میشود! آی کسی که پلک زدن پلکها، نگاههای گوشه چشمی، آرزوهای نهفته و آنچه را که پرده قلبها در خود پنهان کردهاند، بر وی پوشیده نیست! همه اینها را دانش تو محاسبه کرده و در گستره بردباری تو قرار دارد. پاک و بزرگ و بلند و بلند مرتبه تو از اینکه ستمگران میگویند! تو را هفت آسمان و زمین و تمام کسانی که در آنهاوجود دارند، تسبیح میکنند! چیزی وجود نمیگیرد، مگر اینکه تسبیح و ستایش تورا میگوید! پس ستایش، بزرگواری، شکوه و جبروت شایسته تو است، آی صاحب جلالت، صاحب کرم، صاحب فضل، صاحب احسان و صاحب نعمتهای فوق تصور! تو بخشندهای، کریمی، مهربان و رحیمی! خداوندا! رزق حلالت را بر من وسعت ببخش، سلامتی را در بدن و دینم قرار بده، نگرانی را از من بزدای و از آتش جهنم آزادم نما! به عذابت گرفتارم مکن، دچار عقوبت استدراج منما، تنهایم مگذار و فاسقان جن و انس را از من دور نما!
تَغَمَّدْنَا: غّمّدّ: پوشاند، در غلاف نهاد (المعجم البسیط)بر او پنهان نیست
عَجَّتِ: عجّ: داد و فریاد کشید (المعجم البسیط)./ و يقال عج القوم يَعِجّون، و ضجُّوا يَضِجُّون، إذا رفعوا أصواتهم بالدُّعاء و الاستغاثة (تهذيب اللغة)
قَانِطِينَ: قَنِطَ يَقْنَطُ: و هو اليَأْسُ من الخَيْرِ (المحيط في اللغة)
خَائِبِينَ: خاب الرجل خَيبةً، إذا لم ينل ما يَطلُب (الصحاح)./ ظاهرا، "خاب" در جایی به کار برده میشود که طرف به چیزی امیدوار باشد اما با ناامیدی رو به میشود. "قنط" در جایی به کار برده میشود که طرف از اول امید به چیزی ندارد (فاطمی)
الذُّخْرِ: ما ادّخرته من مال و غيره (جمهرة اللغة)
تَنَصَّلَ: تَنَصَّلَ فلانٌ من ذنبه، أى تَبَرَّأَ (الصحاح)./ نصل: خارج شد، تغییر پیداکرد، تثبیت شد (المعجم البسیط)
نَقِّنَا: نقّی: پاک ساخت، خالص کرد (المعجم البسیط)
سَدِّدْنَا: سدّد: راست گرداند، به راه صحیح هدایت کرد، نشانه گرفت (المعجم البسیط)
تَضَرُّعَنَا: تضرّع: خود را خوار کرد، نیایش کرد (المعجم البسیط)
إِغْمَاضُ: چشم بستن، چشم پوشیکردن (المعجم البسیط)
الْجُفُونِ: ج: جفن و أجفان: پلک. (المعجم البسیط)
لَحْظُ: لَحَظ فلان يَلْحَظُ لَحَظاناً إذا نَظرَ بمُؤْخِرِ عَيْنِه (تهذيب اللغة)./ لحظ: از گوشه چشم نگاه کرد زیر چشمی نگاه کرد زیر نظر گرفت (المعجم البسیط)
الْمَكْنُونِ: نهفته، پوشانده شده، حفظ شده، مخفی شده (المعجم البسیط)./ و كَنَ الشيءَ يَكُنُّه: ستره (لسان العرب)
الْجَدِّ: الجلال و العظمة. تعالی جدّنا ربّنا: تعالی جلال ربّنا و عظمته (التفسیر المعین)الْأَيَادِي: اليَدُ: من المَنْكِب إلى أطراف الأصابع، و الجمع "أَيْد"، و الأيادي جمعُ الجمع إلا أنها غلبت على جمع "يَدِ" النِّعمة (المغرب)
وَ لَا تَخْذُلْنِي: بسیاری از مفاتیحهای فعلی "وَ لاَ تَخْدَعْنِي" دارد. همین مطلب باعث شد که مدتها در این زمینه بیندیشم و راه به جایی نبرم. خوشبختانه، اقبال الأعمال ابن طاووس، چاپ قدیم و جدید و بحار الأنوار، چاپ بیروت "وَ لَا تَخْذُلْنِي" دارد.(1)من فکر میکنم، شاید همین عبارت صحیح باشد. ما اصطلاح "مکر" را در رابطه با خداوند داریم اما بعید است که اصطلاح "خدعة" در رابطه با خداوند تبارک و تعالی به کار برود. از این گذشته، واژه " لاَ تَمْكُرْ بِي" در همین سطر، استفاده شده است، پس لازم نیست که دوباره از واژه "وَ لاَ تَخْدَعْنِي" استفاده شود. متاسفانه هیچ کس در این زمینه پاسخگو نیست. من دو مفاتیح چاپ لبنان دارم و آنان را با قیمت گزافی خریدم. با کمال تعجب در همینها هم عبارت "وَ لاَ تَخْدَعْنِي" وجود دارد. اینگونه مطالب را اهل زبانی که دارای مذهب دیگر هستند میخوانند. چون اهل زبانند، میدانند که این
1) . ر.ک. إقبال الأعمال ج1، ص347، بحار الأنوار بحار الأنوار ج95 ؛ ص224
اشتباه چاپیی بیش نیست و با این فضا نمیخورد اما ممکن است مطلب را پوشیده نگه دارند و به دیگران بگویند: ببنید، شیعیان، چه نسبتهایی را به خداوند میدهند؟ (فاطمی)
ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ وَ بَصَرَهُ نَحْوَ السَّمَاءِ وَ كَانَتْ دُمُوعُهُ تَجْرِي كَالْقِرَبِ، وَ قَالَ بِصَوْتٍ عَالٍ:
يَا أَسْمَعَ السَّامِعِينَ يَا أَبْصَرَ النَّاظِرِينَ وَ يَا أَسْرَعَ الْحَاسِبِينَ وَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ السَّادَةِ الْمَيَامِينِ وَ أَسْأَلُكَ اللَّهُمَّ حَاجَتِيَ الَّتِي إِنْ أَعْطَيْتَنِيهَا لَمْ يَضُرَّنِي مَا مَنَعْتَنِي وَ إِنْ مَنَعْتَنِيهَا لَمْ يَنْفَعْنِي مَا أَعْطَيْتَنِي أَسْأَلُكَ فَكَاكَ رَقَبَتِي مِنَ النَّارِ لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ وَحْدَكَ لاَ شَرِيكَ لَكَ لَكَ الْمُلْكُ وَ لَكَ الْحَمْدُ وَ أَنْتَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ يَا رَبُّ يَا رَبُّ!(1)
آی شنواترین شنوایان، آی بیناترین بینایان، آی سریعترین حسابرسان و آی مهربانترین مهربانان! بر محمد و خاندان بزرگ و خجسته او درود بفرست! من از تو، خداوندا! حاجتم را میطلبم! حاجتی که اگر عطا بفرمایی، آنچه را که منع نمایی به من ضرر نمیرساند و اگر جلوگیری نمایی، نفعی به حالمندارد. از تو آزادیام را از آتش میخواهم! هیچ معبودی جز تو که یگانه و بیشریک هستی، وجود ندارد! فرمانروایی شایسته تو است و ستایش مخصوص تو! تو بر هرچیزی توانایی، آی پروردگار من! آی پروردگار من!
الْمَيَامِينِ: جمع "میمون" است و "میمون" به معنای خجسته و مبارک میآید (فاطمی)
فَكَاكَ: و فَكَ الرقبةَ، اْى أعتقها (الصحاح)./ أَسْأَلُكَ فَكَاكَ رَقَبَتِي: دراینجا مجازی به کار فته است و علاقه جز و کل در آن وجود دارد (فاطمی)
يَا رَبُّ يَا رَبُّ: در منادای مضاف به سوی یای متکلم، شش وجه جایز است.(2)شارح الفیه ابن مالک، "رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ" را شاهد آورده و مدعی است که برخی قاریان، "رَبِّ" را به
ضم قرائت نمودهاند. از اینجا فهمیده میشود که امامان معصوم (علیهم السلام)، چقدر نادیده گرفته میشدند. شاهد مثالی به این راحتی را رها کرده، دنبال قرائتهای آنچنانی بودند (فاطمی)
منزه است کسی که اعتراف به نعمتش را سپاسگزاری قرار داد! منزه است کسی که اعتراف به ناتوانی از شکرش را، شکر قرار داد!
اگر تمام اهل آسمانها و زمین جمع شوند که خداوند را به عظمتش وصف کنند، قدرت ندارند.
کسی که به آنچه خداوند قسمت نموده قانع باشد، ثروتمندترین مردم است.
دعای مؤمن، سه خاصیت دارد: یا برای او ذخیره میشود، یا در همین دنیا، مورد اجابت قرار میگیرد و یا از او بلایی دفع میکند که قرار بود، دچار آن بشود.
بیماری را دید که از بستر بیماری بر خاسته بود. به او فرمود: پاک شدن از گناهان مبارکت باد! خداوند تو را یاد کرد، پس او را یاد نما و پشیمانیات را پذیرفت، پس از او تشکر نما!عَلِيلًا: علیل: معلول، مریض (المعجم البسیط)
أَقَال: أقاله يُقِيله إِقالة، و تَقَايَلَا إذا فسخا البيع، و عاد المبيع إلى مالكه و الثمن إلى المشترى، إذا كان قد ندم أحدهما أو كلاهما، و تكون الإقالة فى البيعة و العهد (النهاية)./ إقاله: در جایی است که بعد از معامله و به هم خوردن مجلس بایع یا مشتری پشیمان شود و طرف مقابل بدون هیچ چشم داشتی به فسخ معامله راضی شود. این در جایی صدق میکند که هیچ خیاری وجود نداشته باشد (فاطمی)
هرکس خودش را ارجمند شمارد، دنیا در چشمش حقیر است.
انسان کریم در سرور بذل و بخشش به سر میبرد و لئیم به داراییاش مینازد.
يَبْتَهِجُ: بهجة: شادی، سرور (المعجم البسیط)
مولا از پدرش، از جدش امیر المؤمنین (علیه السلام) روایت میکند که فرمود: به خداوند سوگند! حضرت باری تعالی کسی بهتر از محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)، من و اهلبیتم خلق نکرده است و فرشتگان بالهایشان را برای دانش آموز شیعه ما میگسترانند.
خوشنودی به مکروه قضای الهی، عالیترین درجات یقین است.
الخطر: القدر (المحکم)./ الخَطِير: بلند مرتبه، عاليقدر، بزرگوار، مُهمّ؛ خَطِيرُ الشأْن: بسيار مهم و عاليقدر، مثل و مانند؛ ليس لهُ خطيرٌ: او همانندى ندارد (فرهنگ ابجدي)
مردی در حضور او گفت: خداوندا، مرا از خَلقت بینیاز نما! امام فرمود: اینطور نیست. مردم نیازمند همدیگر هستند. بگو! خداوندا، مرا از اشرار و بدان خلقت بینیاز بفرما!
از دروغ، کوچک باشد یا بزرگ، جدی باشد یا شوخی، خودداری نمایید. زیرا انسان وقتی در کارهای کوچک دروغ بگوید، جرأت دروغ گفتن در کارهای بزرگ پیدا میکند.
هَزْلٍ: مزاح و شوخی (المعجم البسیط)
نشانه یاری الهی برای تو همین بس که میبینی دشمنت در رابطه با تو مشغول معصیت خداوند است.
هرکس مردم را به آنچه در آنها هستند، نسبت بدهد، مردم او را در آنچه در او نیست، نسبت بدهند و هرکس دردش را نمیشناسد، دوایی که به کار میبرد، نابودش خواهد نمود!
شاید منظور مولا، همان طوری که بعضی از مترجمین دریافت کردهاند، این باشد که هرکس در پی عیب جوی دیگران باشد، ممکن است تهمتی متوجه او شود که بسیار بزرگتر از عیجویی باشد (فاطمی)
همان منبع، ج75، ص160
4) . همان منبع، ج75، ص161
گفته میشود که با برخی در مسائل فقهی بحث و گفتگو نمود و فرمود: آی فلانی! اگر به منزل ما بیایی، آثار جبرئیل را به تو نشان میدهم. آیا کسی داناتر از ما به سنت پیامبر وجود دارد؟
رِحَالِنَا: و الرَّحْل: مسكن الرجل و ما يصحبه من الأَثاث (لسان العرب)
درخواست نیازمندی از مردم، موجب ذلت در زندگی، از بین رفتن حیا، نابودی شخصیت و فقر زمان حاضر است و کم کردن طلب حاجت از مردم، ثروتمندی زمان حاضر است.
وَقَار: سكون و آرامش و بردبارى (ترجمه مفردات الفاظ قرآن)./ وَقَار: حِلْم، رَزَانَة، أَنَاة، تَحَفُّظ، احْتِرَام (المكنز العربي المعاصر)./ "وقار"، از آن فارسی شدههایی است که به جز خودش، تصویری در ذهن خواننده ایجاد نمیکند. به نظر من، امروزه "شخصیت" فارسی نزدیکترین برگردان به آن خواهد بود. با وقار: با شخصیت (فارطمی)
نشانیهای مؤمن پنج تا است: پارسایی در خلوت، صدقه دادن در تنگ دستی، شکیبایی در مصیبت، بردباری هنگام خشم و راستگویی هنگام هراس.
زبانت را کنترل نما تا برادرانت را در اختیار داشته باشی!
کسی که عقلش از کاملترین چیز در او نباشد، نابودیش از ناقصترین چیزی در او خواهد بود.
آی پسر آدم! همواره به خیری تا هنگامی که سه ویژگی داشته باشی: 1- از خودت وعظ کنندهای بر خودت باشد 2- محاسبه نفس از هدفهایت باشد 3- هراس، زیرپوش و اندوه بالاپوشت باشد. پسر آدم! تو میمیری، بر انگیخته میشوی و در پیشگاه خداوند عزّ و جلّ مورد پرسش قرار میگیری، پس جوابی آماده نما!
ابْنَ آدَمَ: به خاطر اختصار، حرف ندا حذف شده است (فاطمی)
شِعَاراً: الشِّعار: ما استشعرتَ من الثِّياب تحتها. قال: و سمِّي شعاراً لأنّه يلي شعَر الجسد دون ما سواه من اللِّباس (تهذيب اللغة)
دِثَاراً: هر پوشش یا پوشاکی که بدن را گرم نگه دارد. مانند پیراهن، لحاف وپتو... (المعجم البسیط)./ الدِّثارُ: هو الثوب الذي يكون فوق الشِّعار (لسان العرب)./ مولا از این دو استعاره، بسیار زیبا استفاده نموده، گویا میفرماید: راه طولانی و دشوار است و پیچ و خم های فراوان دارد. اگر میخواهی به سلامت به مقصد برسی، باید هراس و اندوه، چونان لباس زیر و رو، با تو نزدیک باشد. شاید با این احتیاط فراوان، راه را گم نکنی و گرفتار گردنهگیرهای شیطان نگردی (فاطمی)
سه چیز نجات دهنده مؤمن هستند: نگهداری زبان از مردم و غیبت آنها، مشغول کردن مؤمن نفسش را به آنچهکه نفع دنیا و آخرتش در او است و گریه طولانی بر لغزشهایش!
سادَةُ النّاسِ فی الدُّنْيا الأسخياء، وَ سادَةُ الناسِ فی الآخرة الأتقياء.(1)سروران مردم دنیا سخاوتمندانند و سروران مردم جهان دیگر، پرهیزکاران.
مَنْ زارَ أخاهُ فی اللّهِ طَلَبا للإنجاز مَوْعُودِ اللّهِ، شَيّعَهُ سَبْعُونَ ألْفَ مَلَكٍ، وَ هَتَفَ بِهِ هاتِفٌ مِنْ خَلْفٍ ألا طِبْتَ وَ طابَتْ لَكَ الْجَنَّةُ، فَإذا صافَحَهُ غَمَرَتْهُ الرَّحْمَةُ.(2)
هرکس برادر مؤمنش را به خاطر رضای خداوند و به خاطر وفای وعده الهی زیارت کند، هفتاد هزار فرشته او را همراهی میکنند و صدایی از پشت سرش بلند میشود: خوش به حال تو و باغ بهشت گوارایت باد! وقتی با او مصافحه نماید، تمام وجودش را رحمت میپوشاند!
إنجاز: أنجزَ الوعد إنجازا: وَفى به، و نجزل الوعدُ و هو ناجزٌ: إذا حصل و تمَّ (المغرب)
غَمَرَتْهُ: الغَمْرُ: الماء الكثير المغرق (كتاب العين)./ أصل الْغَمْرِ: إزالة أثر الشيء، و منه قيل للماء الكثير الذي يزيل أثر سيله (مفردات ألفاظ القرآن)
مردی به علی بن حسین (علیه السلام) عرض کرد: قریش نسبت به پدر شما چقدر بغض و کینه دارد! فرمود: زیرا پیشینیان آنان را به جهنم فرستاد و بر پیشانی
بازماندگانشان مهر ننگ و نفرت کوبید! راوی گفت: سپس صحبت به معاصی کشیده شد و امام فرمود: شگفت از کسی که به طعام به خاطر ضررش نزدیک نمیشود و از ضرر پر مشقت گناه خودداری نمینماید!
يَحْتَمِي: و احْتَمَى من الطعام: لم يقربه (مجمع البحرين)./ احْتَمَى المَريضُ پرهيز كرد بيمار (مقدمة الأدب)./ و حَمَيْتُ المريضَ ممّا يَضرُّه، حِمْيَة: مَنعته إيّاه (كتاب الماء)
مَعَرَّتِهِ: مَعَرَّتهُ: فسادهُ و عنتهُ... و المَعَرَّةُ: المشَقَّةُ، و الشِّدّةُ، و المَساءَةُ، و الأمرُ القبيحُ و المكرُوهُ، و الإِثمُ، و الخِيانةُ (الطراز الأول)./ المَعَرَّة: بدى و گناه و آزار، غرامت دادن، جنايت، عيب، كار بد، دشنام، رنگ پريده از خشم (فرهنگ ابجدي)
الرَّحِيقِ: من أَسماء الخمر معروف؛ قال ابن سيدة: و هو من أَعْتَقِها و أَفضَلها، و قيل: الرَّحِيقُ صَفُوة الخمر. و قال الزجاج في قوله تعالى: مِنْ رَحِيقٍ مَخْتُومٍ، قال: الرَّحِيق الشراب الذي لا غِشّ فيه (لسان العرب)
از سعادت انسان این است که محل تجارت او در کشورش باشد، با صالحان رفت و آمد نماید و دارای پسرانی باشد که از آنها کمک بگیرد.
مَتْجَر: مغازه، دکان (المعجم البسیط)
آیههای قرآن، گنجینههای دانش است. هر زمان گنجینهای گشوده شود، بر تو است که به آن گنجینه به دقت نگاه نمایی.
کسی که قرآن را در مکه ختم کند، از دنیا نمیرود، مگر اینکه رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) را ببیند و منزلش را در بهشت مشاهده نمایید.
آی آنانی که به حج مشرف نشدهاید! با صورت گشاده به استقبال کسانی که از زیارت حج بر میگردند، بروید، دست آنان را به مهربانی بفشارید و به آنان احترام بگذارید. اگر چنین کنید، در پاداش آنان شریک خواهید بود.
زبان فرزند آدم، بر همه اعضای او اشراف دارد. هر روز میگوید: "چگونه صبح کردید؟" میگویند: "به خوبی، اگر ما را رها نمایی!" میگویند: "در رابطه با ما از خداوند بترس!" او را قسم میدهند و میگویند: "به خاطر تو به ما پاداش و کیفر داده میشود!"
وَ يَقُولُونَ اللَّهَ اللَّهَ فِينَا: أى أحذر اللّه او أثق اللّه أو خف اللّه فى حقنا و أمرنا (شرح الكافيالأصول و الروضة للمولى صالح المازندراني)
يُنَاشِدُونَهُ: يحلّفونه باللّه (شرح الكافي الأصول و الروضة)
هیچ چیزی دوست داشتنیتر پیش خداوند، بعد از معرفتش از عفت شکم و دامن نیست و هیچ چیزی مجبوبتر پیش خداوند از این نیست که تو از او درخواست نمایی!
و به فرزندش، امام محمد باقر (علیه السلام) میفرمود: هرکس از تو در خواست خیری نماید، ناامیدش مکن. پس اگر اهل آن بود، تو وظیفهات را انجام دادی و اگر اهلیت نداشت، تو خودت اهل آن هستی! اگر کسی در جانب راستت به تو ناسزا گفت و بعد به جانب چپ تو آمد و پوزش طلبید، معذرتش را بپذیر!
نشان معرفت و کامل بودن دین انسان مسلمان، رها کردن کلامی که ربطی به او ندارد، کم جدالی او، بردباری او، شکیبایی او و اخلاق نیکوی او است.
ما لا يعنيه: ما لا يَعْنِيهِ: أى ما لا يهمُّه (الصحاح )./ نَزَلَ الْقُرْآنُ بِإِيَّاكِ أَعْنِي وَ اسْمَعِي يَا جَارَة، هو مثل و يراد به التعريض للشيء، يعني أن القرآن خوطب به النبي (صلی الله علیه و آله و سلم) لكن المراد به الأمة... و عَنَيْتُهُ عَنْياً من باب رمى: قصدته (مجمع البحرين)
مِرَاء: و المِراء: مصدر ماريتُه مِراءً و مماراةً، من المجادلة. و من أمثالهم: دع المِراء لقلَّة خيره. (جمهرة اللغة)
به امام زین العابدین (علیه السلام) گفته شد: مرگ چیست؟ فرمود: برای مؤمن مانند بیرون آوردن جامههای چرکین شپش زده، گشودن قید و بندهای سنگین از دست و پا و گردن و عوض کردن آنها را با عالیترین و خوشبوترین جامهها، سوار شدن بر رامترین سواریها و وارد شدن در مأنوسترین منازل است. برای کافران مانند بیرون آوردن جامعههای پر زرق و برق، منتقل شدن از منازل مأنوس و عوض کردن آنها را با لباسهای درشت و کثیف و ورود به دلگیرترین منازل با شکنجههای سرسام آور خواهد بود!
قید: بند (المعجم البسیط)
وَسِخَةٍ: وسِخ: کثیف (المعجم البسیط)
فَاخِر: عالی، بهتر از بقیه (المعجم البسیط)
تمام خیر در نگهداری انسان از خودش میباشد.
شگفت از خودبزرگبینفخرفروشی که دیروز نطفه بود و فردا مردار و شگفتی تمام شگفتی از کسی که در رابطه با خداوند تردید دارد، در حالی که آفریدههای او را میبیند و شگفتی تمام شگفتی از کسی که مرگ را منکر است اما در هر شب و روز میمیرد و شگفتی تمام شگفتی از کسی که زندگی روز دیگر را منکر است، در حالی که زندگی اول را میبیند و شگفتی تمام شگفتی از کسی که برای خانهروبهنابودی تلاش میکند و خانهجاودانه را رها نموده است!
الْفَخُورِ: الكثير الفخر (شمس العلوم)./ الفَخُور: المتكبر (لسان العرب)
النَّشْأَةَ: أَنْشَأَه اللّه: خَلَقَه... و في التنزيل العزيز: وَ أَنَّ عَلَيْهِ النَّشْأَةَ الْأُخْرى أَي البَعْثةَ (لسان العرب)
الْخَلْقَ: ممکن است این مصدر به معنای مفعول باشد: خلق: مخلوق (فاطمی)
1) . همان منبع، ج75، ص142
جُرْعَةِ غَيْظٍ يَرُدُّهَا مُؤْمِنٌ بِحِلْمٍ وَ جُرْعَةِ جَزَعٍ يَرُدُّهَا مُؤْمِنٌ بِصَبْرٍ وَ مَا مِنْ قَطْرَةٍ أَحَبَّ إِلَى اللَّهِ مِنْ قَطْرَتَيْنِ قَطْرَةِ دَمٍ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ قَطْرَةِ دَمْعٍ فِي سَوَادِ اللَّيْلِ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ.(1)
هیچ گامی پیش خداوند محبوبتر از دو گام نیست: گامی که به وسیله آن صفی در راه خداوند تبارک و تعالی تشکیل شود و گامی که به سوی خویشاوند نسبی به خاطر ارتباط مجدد گذاشته شود! هیچ جرعهای پیش خداوند از دو جرعه محبوب تر نیست: جرعه خشمی که مؤمن آن را به بردباری تبدیل کند و جرعه بیتابیای که مؤمن آن را به شکیبایی تبدیل کند! هیچ قطرهای پیش خداوندمحبوبتر از دو قطره نیست: قطره خونی که در راه خداوند به زمین بچکد و قطره اشکی که در سیاهی شب از خوف خداوند بر گونه بغلتد!
خُطْوَةٍ: یک گام برداشتن (المعجم البسیط)
جُرْعَةٍ: و الجُرْعَة من الماء كاللُقْمَة من الطعام حسوة منه، و هو ما يَجْرَعُ مرة واحدة، و الجمع جُرَع كغرفة و غُرَف (مجمع البحرين)./ جرعة: یک بار نوشیدن آب (فاطمی)
يَسُدُّ: سدّ: بست، درست شد. سدّ الباب: در را بست (المعجم البسیط)
زهد، ده جزء دارد. بالاترین درجه زهد، پایینترین درجه پارسایی است، بالاترین درجه پارسایی، پایینترین درجه یقین است و بالاترین درجه یقین،
پایینترین درجه رضا و خوشنودی است. زهد در آیهای از قرآن کریم چنین آمده است: "تا بر آنچه از دست میدهید، اندوهگین مباشید و بر آنچه که به شما میدهد، شادمانی نکنید."
الْوَرَعِ: پاک، متقی، پارسا (المعجم البسیط)
سختترین لحظههای فرزندان آدم سه هنگام است: هنگامی که در آن هنگام، فرشته مرگ را میبیند، هنگامی که در آن هنگام، از گورش بر میخیزد، هنگامی که در آن هنگام، در محضر خداوند تبارک و تعالی قرار میگیرد! پس یا راه بهشت، پیش رو دارد و یا راه جهنم! بعد فرمود: اگر هنگام مرگ نجات پیدا کردی، سعادتمندی و الا نابودیات حتمی است! اگر هنگامی که در قبرت گذاشتند، نجات پیدا کردی، سعادتمندی و الا نابودیات حتمی است! اگر هنگامی که مردم، به سوی صراط برده میشوند، نجات پیدا کردی، سعادتمندی و الا نابودیات حتمی است! اگر هنگامی که مردم، در برابر پروردگار جهان بر
1) . خصال، ص135= ص119
میخیزند، نجات پیدا کردی، سعادتمندی و الا نابودیات حتمی است! بعد این آیه کریمه را تلاوت نمود: پیش روی آنان برزخی است تا روزی که برانگیخته خواهند شد. فرمود: این برزخ، همان قبر است. برای آنان، در قبر، زندگی تنگ و طاقت فرسایی خواهد بود. قسم به خداوند! قبر یا باغ زیبایی از باغهای بهشت است و یا گودالی از گودالهای جهنم.
يُعَايِنُ: عَايَنْتُ الشيء عيانا إذا رأيته بعينك. وَ فِي الْحَدِيثِ" مَنْ تَابَ قَبْلَ أَنْ يُعَايِنَ فَكَذَا" أَيْ قَبْلَ أَنْ يَرَى مَلَكَ الْمَوْتِ (مجمع البحرين)
ضَنْكاً: معيشة ضنكا، أي عيشا ضيقا (الموسوعة القرآنية)./ ضنك: در هر چيزى كه به كار رود تنگى آن را مىرساند... اين كلمه در اصل مصدر از باب" شرف، يشرف" و به معناى تنگ كردن بوده بعدها در صفت استعمال شده (ترجمه تفسير الميزان)
فَأَنْتَ أَنْتَ: این یک جمله مختصر شده زیبایی است که در اصل یک جمله کامل شرط و جرا را تشکیل میدهد. اگرچه ما یک جمله شرط داریم و همین جمله جواب آن است -إِنْ نَجَوْتَ يَا ابْنَ آدَمَ عِنْدَ الْمَوْتِ فَأَنْتَ أَنْتَ- اما خود "فَأَنْتَ أَنْتَ" بازهم تجزیه میشود به یک جمله شرط و جزا: فإن نجوت عند الموت فأنت وفّقت. حال چرا با دو جمله شرطیه رو به میشویم، شاید تأکید مستقیم و غیر مستقیم یکی از فلسفههای آن باشد (فاطمی)
وَراء: بیشترین کاربرد این واژه، به معنای پشت سر بودن است اما گاهی به معنای پیش رو هم میآید. مثل همینجا و این آیه کریمه (فاطمی)
الرَّوْضةُ: الأَرض ذات الخُضْرةِ. و الرَّوْضةُ: البُسْتانُ الحَسَنُ... و الجمع: رَوْضاتٌ و رِياضٌ و رَوْضٌ (لسان اللسان)./ الرَّوْضَة: زمين سبز و خرم و پر گياه (فرهنگ ابجدي)
فِي مَالِهِ اغْتَمَّ بِهِ وَ الدِّرْهَمُ يَخْلُفُ عَنْهُ وَ الْعُمُرُ لَا يَرُدُّهُ شَيْءٌ وَ الثَّانِيَةُ أَنَّهُ يَسْتَوْفِي رِزْقَهُ فَإِنْ كَانَ حَلَالًا حُوسِبَ عَلَيْهِ وَ إِنْ كَانَ حَرَاماً عُوقِبَ عَلَيْهِ قَالَ وَ الثَّالِثَةُ أَعْظَمُ مِنْ ذَلِكَ قِيلَ وَ مَا هِيَ قَالَ مَا مِنْ يَوْمٍ يُمْسِي إِلَّا وَ قَدْ دَنَا مِنَ الْآخِرَةِ مَرْحَلَةً لَا يَدْرِي عَلَى الْجَنَّةِ أَمْ عَلَى النَّارِ.(1)
مردی خدمت مولا علی بن حسین (علیه السلام) آمد، در حالی که از حال و روزش شکایت داشت! مولا فرمود: بیچار فرزند آدم! در هر روز با سه مصیبت رو به رو میشود اما از هیچ یکی از آنها عبرت نمیگیرد و اگر عبرت میگرفت، مصائب و دشواریهای دنیا برایش آسان میشد. مصیبت اول اینکه یک روز از عمرش کم میشود! فرمود: اگر نقصانی در مالش احساس کند، غمگین میشود، در حالی که دِرهم جانشین دارد اما از عمر رفته چیزی باز نمیگردد. دوم اینکه روزیاش را دریافت نموده است. اگر حلال بود، بر آن محاسبه میشود و اگر حرام بود، به خاطر آن عقاب میگردد. فرمود: مصیبت سوم بزرگتر از آنها است. عرض شد: آن چیست؟ فرمود: هیچ روزی نیست که به شب برسد، مگر اینکه یک مرحله، به جهان دیگر نزدیک شده است، در حالی که نمیداند این نزدیک شدن به سمت بهشت است یا به سوی آتش جهنم!
این را بدانید که برای بنده چهار چشم لازم است: دو چشم که توسط آنها امر دین و دنیایش را ببیند و دو چشم که توسط آنها امر آخرتش را ببیند. هنگامی که خداوند به بندهای ارداه خیر نماید، برای او دو دیده در دلش میگشاید. پس به وسیله آن دو، جهان غیب و کار آخرتش را میبیند و اگر اراده غیر آن را نماید، دل را به همان حال وا میگذارد.
ما پیشوایان مسلمانها، حجتهای الهی بر جهانیان، سروران و ولی نعمتهای انسانهای مؤمن و رهبران پاکیزگان سپید رو هستیم. ما سبب ایمنی زمینیانیم، چونانکه ستارگان سبب ایمنی اهل آسمانند. ما کسانی هستیم که به وسیله ما "آسمان را نگه میدارد که بر زمین فرود آید، مگر با اراده او" و به وسیله ما زمین را نگه میدارد که اهلش را دچار زلزله ننماید. به وسیله ما باران را فرو میریزاند، رحمتش را منتشر میکند و برکات زمین را بیرون میآورد. اگر ما نمیبودیم، زمین ساکنانش را در کام میکشید. سپس فرمود: از وقتی که خداوند، آدم را خلق نمود، زمین از حجت الهی خالی نبوده
1) . الاحتجاج،ج2، ص365
است؛ حجتی پیدا و آشکار و یا پنهان و پشت پرده غیبت. تا روز رستاخیز، زمین از حجت الهی خالی نخواهد ماند و اگر آن حجت نبود، خداوند پرستیده نمیگردید.
الْغُرِّ الْمُحَجَّلِينَ: راستش من هم تا پیش از این پژوهش، از واژه "الْغُرِّ الْمُحَجَّلِينَ" خوشم میآمد اما هیچ وقت آن را ریشه یابی نکرده بودم. اکنون متوجه میشوم، این ترکیب، یک استعاره بسیار زیبا است. "غرّ" به معنای سپیدی پیشانی و "محجل" به اسبی گفته میشود که چهار دست و پای آن سفیدی به اندازه معینی داشته باشد. اگر دست و پای اسبی به اندازه معین سپید باشد و یک سپیدی معین دیگر، بر پیشانی او بیفتد، این اسب بسیار زیبا و دیدنی میشود. وجه شبه، در رابطه با مؤمن، محلهای وضو است که در روز رستاخیز، سبب سپیدی و نورانیت او میشود. اگر در آن روز، از نعمت ولایت واقعی برخوردار باشد، زیبایی بر زیبایی مصور خواهد شد. پس "الْغُرِّ الْمُحَجَّلِينَ"، کنایه از مؤمنان حقیقی هستند و مولا علی (علیه السلام)، رهبر این انسانها وارسته میباشد. باید توجه داشته باشیم که حتما در تکرار مؤمنین، دو بار به لفظ صریح و یک بار بهصورت کنایی، عنایتی است ولو ذهن ما به عمق آن نرسد. همینطور است، تکرار "ساده"، "قادة" و "موالی". حالا مفردات این ترکیب را دنبال نماییم (فاطمی) >
الْغُرِّ: جمع أَغَرَّ من الغُرَّة و هي بياض في الوجه، يريد بياض وجوههم بنور الوضوء (مجمع البحرين)
الْمُحَجَّلِينَ: المُحَجَّل: اسب كه چهار پاى آن سفيد باشد (فرهنگ ابجدي)./ التَّحْجِيلُ: بياض يكون في قوائم الفرس الأربع... وَ فِي حَدِيثِ عَلِيٍّ (علیه السلام) قَائِدُ الْغُرِّ الْمُحَجَّلِينَ. أي مواضع الوضوء من الأيدي و الأقدام، إذا دعوا على رءوس الأشهاد أو إلى الجنة كانوا على هذا النهج. استعار أثر الوضوء في الوجه و اليدين و الرجلين للإنسان من البياض الذي يكون في وجه الفرس و يديه و رجليه (مجمع البحرين)
تَمِيدَ: تَحَرَّكَ و تَزَلْزَلَ، و مَاد يَمِيدُ إذا تَثَنَّى و تَبَخْتَر (تهذيب اللغة)./ قوله تعالى: وَ أَلْقى فِي الْأَرْضِ رَواسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ: يعني لئلا أن تميد بكم، أي تتحرك و تميل بكم، يقال مَادَ الشيءُ يَمِيدُ مَيْداً من باب باع و مَيَدَاناً بفتح الياء: إذا تحرك (مجمع البحرين)
لَسَاخَتِ: ساخَ يسوخ سُؤوخا و سَوَخانا في الأرض، إذا غاب فيها (جمهرة اللغة)./ سَاخَتْ قوائمه في الأرض تَسُوخُ سَوْخاً و تَسِيخُ سَيْخاً من باب قال و باع: دخلت فيها و غابت. و سَاخَتْ فرسي: غاصت في الأرض. و سَاخَتْ بهم الأرض: خسفت (مجمع البحرين)
آی ابا خالد! همانا اهل زمان غیبت او، آنهایی که قایل به امامت او هستند و در انتظار ظهورش نشستهاند، بهترین اهل هر زمانند. زیرا خداوند تعالی ذکره، آنها را عقل و فهم ومعرفتی داده است که پنهان پیش آنها همانند پیدا است و آنان را در آن زمان چونان مجاهدانی
قرار دادند که با شمشیرهای آخته پیش روی پیامبر الهی جهاد میکنند. آنان حقیقتا انسانهای مخلصاند، شعیان راستین ما هستند و دعوت کنندگان دین الهی در خفا و آشکارند. و فرمود: انتظار گشایش از بزرگترین گشایشها است.
1) . همان منبع، ج2، ص366
عَنْ يَمِينِهِ وَ مِيكَائِيلُ عَنْ شِمَالِهِ وَ إِسْرَافِيلُ أَمَامَهُ مَعَهُ رَايَةُ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) قَدْ نَشَرَهَا لَا يَهْوِي بِهَا إِلَى قَوْمٍ إِلَّا أَهْلَكَهُمُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ.(1)
آی ابا خالد! فتنهها چونان پارههای شب تاریک پیشرو است. کسی نجات پیدا نمیکند، مگر آنها که خداوند پیمانش را از آنان گرفته است. آنان چراغهای هدایتند و چشمهساران دانش. آنان را خداوند از هر فتنهای نجات میدهد. گویا من یاور شما را میبینم که بر بلندای نجف، پشت کوفه همراه سیصد و اندی پیکارگر قد کشیده اند! جانب راست او جبرئیل، طرف چپ او میکائیل و پیشاپیش او اسرافیل قرار دارد. با او پرچم رسول خداوند است که آن را به اهتزاز در میآورد! آن را بر هیچ قومی فرود نیاورد، مگر اینکه خداوند عزّ و جل نابودشان نمود!
وقتی قائم ما به پا خیزد، خداوند آفت مظلومیت را از شیعیان ما بر میگیرد، قلبهای آنان را مانند قطعههای آهن قوی میسازد، قوت هر مرد از آنان به اندازه چهل نفر میرسد و آنان حاکمان و برجستگان زمین میگردند!
الْعَاهَةَ: الآفة (المغرب)./ العاهَة: آفت كه در كشتزار و يا دام و جز آن افتد؛ "اهْلُ العاهاتِ": آنان كه آفت زده شدهاند، مردم آفت زده (فرهنگ ابجدي)
زُبَر: زُبَر الحديد، و هي القطعة منهٌ (التحقيق)./ الزُّبْرَة: تكّه بزرگى از آهن، جمع آن زُبَر (ترجمه مفردات الفاظ قرآن)
سَنَام: و سَنَامُ كل شىء أعلاه (النهاية في غريب الحديث)./ سَنَامُ البَعير و الناقةِ: أعْلَى ظَهْرِها (المحكم و المحيط الأعظم)./ کوهان شتر (المعجم البسیط)./ سَنَام: در این جا معنای استعاری آن مراد است. "برجسته"، برگردان مناسبی است (فاطمی)
چهار چیز اگر در کسی باشد، اسلامش کامل است، گناهانش فرو میریزد و پروردگا عزّ وجلّ را در حالی ملاقات میکند که از او راضی است: 1- کسی که با خودش تعهد ببندد که با مردم به خاطر خداوند وفاداری نماید. 2- کسی که با مردم با زبان راستگویی برخورد نماید. 3- کسی که از انجام هر قبیحی پیش خداوند و مردم حیا نماید. 4- کسی که با اهلش حسن خلق داشته باشد.
أَرْبَعٌ مَنْ كُنَ: صفت "أربع"، حذف شده. در اصل "أربع خصال" بوده است. پس ضمیر "كُنَ"، به "خصال" بر میگردد (فاطمی)
مُحِّصَ: مَحّص: کم کرد عیبها را، بر طرف کرد و پاک کرد (المعجم البسیط)./ در رابطه با این واژه، به سخنان پدر این امام معصوم برگردید (فاطمی)
1) . خصال، ج1، ص222
وَ الرَّأْيِ هَلَكَ وَ مَنْ وَجَدَ فِي نَفْسِهِ شَيْئاً مِمَّا نَقُولُهُ أَوْ نَقْضِي بِهِ حَرَجاً كَفَرَ بِالَّذِي أَنْزَلَ السَّبْعَ الْمَثَانِيَ وَ الْقُرْآنَ الْعَظِيمَ وَ هُوَ لَا يَعْلَمُ.(1)
دین خداوند با عقلهای ناقص، آرای باطل، و معیارهای فاسد درک نمیشود و کسی جز به وسیله تسلیم به آن نمیرسد. هرکه تسلیم ما شد، سالم میماند و هر که راه هدایت ما را بجوید، هدایت مییابد و هر که نزدیک قیاس و رأی گردید، هلاک میشود و هر که از چیزی که ما میگوییم یا قضاوت میکنیم در خود احساس دشواری نماید، به آن کسی که سوره حمد و قرآن عظیم را نازل نموده، کافر شده است، در حال که خودش نمیداند.
خداوند دل غمزده و بنده سپاسگزار را دوست دارد. روز قیامت، خداوند تبارک و تعالی از بندهای میپرسد: آیا از فلانی سپاسگزاری کردی؟ میگوید: بلکه شما را سپاسگزاری نمودم، پروردگارمن! میفرماید: مرا سپاسگزاری نکردی، زیرا که از او سپاسگزار نبودی! امام (علیه السلام) ادامه داده فرمود: قدردانترین شما از مردم، سپاسگزارترین خداوند است.
أَهْلِ الْعِلْمِ التَّارِكُ لِلِاقْتِدَاءِ بِهِمْ وَ أَنَّ أَحَبَّ عَبِيدِي إِلَيَّ التَّقِيُّ الطَّالِبُ لِلثَّوَابِ الْجَزِيلِ اللَّازِمُ لِلْعُلَمَاءِ التَّابِعُ لِلْحُلَمَاءِ الْقَابِلُ عَنِ الْحُكَمَاءِ.(1)
اگر مردم میدانستند، در طلب دانش چه چیزی نهفته است، هر چند با ریختن خون دل و فرو رفتن در عمق دریاها، به جستجوی آن بر میخاستند! خداوند تبارک و تعالی به دانیال پیامبر وحی فرمود که منفورترین بندگانم نزد من، جاهلانی هستند که حق اهل دانش را سبک میشمارند و به آنان اقتدا نمیکنند و محبوب ترین بندگانم نزد من پرهیزگاران جستجوگر ثواب بسیارند؛ کسانی که با دانشمندان به سر میبرند؛ پیروانبردبارند و قبول کنندههای سخن حکما.
الْمُهَجِ: جمع مهجة: خون، خون دل، روح، بهترین جزء یک چیز (المعجم البسیط)
اللُّجَجِ: جمع لجة: آب زیاد انبوه، گروه انبوه (المعجم البسیط)
أَمْقَتَ: مقت: نفرت، بیزاری (المعجم البسیط)
امام سجاد (علیه السلام) در دنیای دیگر با "صحیفه سجادیه" شناخته میشود. صحیفه سجایه سرشار از زیبایی است. هر یک از دعاهای امام (علیه السلام) دنیای از معرفت را در خود دارد و ما به خاطر اختصار، دعای شانزدهم امام (علیه السلام) را به نیایش مینشینیم. منتها پیش از آن، به دو نکته توجه نماییم: 1- خوشبختانه، این کتاب مانند دعای عرفه امام حسین (علیه السلام) غریب نمانده است. توجه بسیاری به اینکتاب جلب شده است. تا آنجایی که من میدانم، فیض الاسلام، ترجمه دقیق کرده و آیتی، ترجمه ادبی روانی دارد و بسیاری دیگر در این زمینه ذوق آزمایی نمودهاند. حتی "المزار الكبير، لابن المشهدي" برخی از واژههای آن را
1) . همان منبع، ج1، ص35
هم جستجو نموده است. از این گذشته، این کتاب، به زبانهای دیگر نیز ترجمه شده است. 2- در دعای معصومین، مخصوصا در دعای امام زین العابدین (علیه السلام) نشانههای تربیتی فراوانی نهفته است. مولا با این روش دعا کردن، راه را برای همه انسانها، حتی برای کسانی که از سر تا قدم آلودهاند، باز گذاشته است که اگر آنان روزی به فطرتشان برگردند، امکان تکامل وجودی دارد. زیرا خداوند، آفریدگار همه انسانها است؛ انسان فقیر و بینوا، انسان ثروتمند بیدرد، انسان پاک و معصوم و انسان آلوده پر از گناه. پس اگر در پیشگاه او سر کرنش فرود آورده شود، امکان ندارد که آن مهربانترین مهربانها و کریمترین کریمها کسی را ناامید کند و این دعا حال و هوای نیایشگری را مصور میکند که انگار هیچ بدی نبوده که مرتکب نشده باشد و هیچ خیری نبوده که از آن دوری نکرده باشد اما بازهم فطرت اصیل، او را بر سجاده دعا نشانده است و اینبار میخواهد برای همیشه دور اعتیاد گناه را خط بکشد. 3- این دعا مصداق بارز "ِإِيَّاكِ أَعْنِي وَ اسْمَعِي يَا جَارَة" است؛ یعنی اینکه گویا، این دعا، به زبان حال به ما میگوید: امامی که معصوم است، وقتی در برابر خالق هستی قرار میگیرد، چنین حال و هوایی دارد، پس وای بر حال ما غافلانی که عمری به غفلت به سر بردهایم!
وَ كَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ إِذَا اسْتَقَالَ مِنْ ذُنُوبِهِ، أَوْ تَضَرَّعَ فِي طَلَبِ الْعَفْوِ عَنْ عُيُوبِهِ:
غَضَبِهِ، وَ أَنْتَ الَّذِي عَطَاؤُهُ أَكْثَرُ مِنْ مَنْعِهِ، وَ أَنْتَ الَّذِي اتَّسَعَ الْخَلَائِقُ كُلُّهُمْ فِي وُسْعِهِ، وَ أَنْتَ الَّذِي لَا يَرْغَبُ فِي جَزَاءِ مَنْ أَعْطَاهُ، وَ أَنْتَ الَّذِي لَا يُفْرِطُ فِي عِقَابِ مَنْ عَصَاهُ، وَ أَنَا، يَا إِلَهِي، عَبْدُكَ الَّذِي أَمَرْتَهُ بِالدُّعَاءِ فَقَالَ: لَبَّيْكَ وَ سَعْدَيْكَ، هَا أَنَا ذَا، يَا رَبِّ، مَطْرُوحٌ بَيْنَ يَدَيْكَ، أَنَا الَّذِي أَوْقَرَتِ الْخَطَايَا ظَهْرَهُ، وَ أَنَا الَّذِي أَفْنَتِ الذُّنُوبُ عُمُرَهُ، وَ أَنَا الَّذِي بِجَهْلِهِ عَصَاكَ، وَ لَمْ تَكُنْ أَهْلًا مِنْهُ لِذَاكَ، هَلْ أَنْتَ، يَا1. إِلَهِي، رَاحِمٌ مَنْ دَعَاكَ فَأُبْلِغَ فِي الدُّعَاءِ أَمْ أَنْتَ غَافِرٌ لِمَنْ بَكَاكَ فَأُسْرِعَ فِي الْبُكَاءِ أَمْ أَنْتَ مُتَجَاوِزٌ عَمَّنْ عَفَّرَ لَكَ وَجْهَهُ تَذَلُّلًا أَمْ أَنْتَ مُغْنٍ مَنْ شَكَا إِلَيْكَ، فَقْرَهُ تَوَكُّلًا، إِلَهِي لَا تُخَيِّبْ مَنْ لَا يَجِدُ مُعْطِياً غَيْرَكَ، وَ لَا تَخْذُلْ مَنْ لَا يَسْتَغْنِي عَنْكَ بِأَحَدٍ دُونَكَ، إِلَهِي فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ لَا تُعْرِضْ عَنِّي وَ قَدْ أَقْبَلْتُ عَلَيْكَ، وَ لَا تَحْرِمْنِي وَ قَدْ رَغِبْتُ إِلَيْكَ، وَ لَا تَجْبَهْنِي بِالرَّدِّ وَ قَدِ انْتَصَبْتُ بَيْنَ يَدَيْكَ، أَنْتَ الَّذِي وَصَفْتَ نَفْسَكَ بِالرَّحْمَةِ، فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ ارْحَمْنِي، وَ أَنْتَ الَّذِي سَمَّيْتَ نَفْسَكَ بِالْعَفْوِ فَاعْفُ عَنِّي!
خداوندا! آی کسی که گناهکاران به خاطر رحمت او به استغاثه نشستهاند، آی کسی که به بن بست رسیدگان با یاد احسان او بیتابی میکنند، آی کسی که از ترس او خطاکاران با صدای بلند میگریند، آی مونس هر وحشتزده غریب، آی گشایش دهنده هر غمزده افسرده، آی فریادرس هر تنهایتنها و آی یاری دهنده هر نیازمند رانده شده! تو کسی هستی که بر هر چیز، رحمت و داناییات را گسترش دادی، تو کسی هستی که برای هر مخلوق در نعمت خودت سهمی گذاشتهای، تو کسی هستی که گذشتش برتر از کیفر است، تو کسی هستی که رحمتش پیشاپیش غضبش میدود، تو کسی هستی که بخشیدن او بیشتر از نبخشیدن او است، تو کسی هستی که همه مخلوقات در ملک توانایی او میگنجند، تو کسی هستی که میلی به جبران بخشیده شده
نداری، تو کسی هستی که زیادهروی در مجازات کسی که سرپیچیاش کردهاست، نمیکند و من آی معبود من! بنده تو هستم؛ کسی که تو به دعا کردن امر فرمودی! پس عرض میکنم: به روی چشم و فرمانبردارم! اینک این منم، آی پروردگارم! افتاده پیش روی تو! من کسی هستم که بار گناه بر پشتش سنگینی میکند، من کسی هستم که گناهان عمرش را به نابودی بردهاند، من کسی هستم که از روی نادانی تو را عصیان کرد و تو لایق این برخورد نبودی! آیا تو آی معبودم! به کسی که تو را بخواند رحم میکنی، تا در دعا کردن مبالغه کند؟! آیا تو گریه کننده را میبخشی، تا به گریه کردن بشتابد؟! آیا تو از کسی که برای تو ذلیلانه صورتش را بر خاک میساید، میگذری؟! آیا تو کسی را که از روی توکل فقرش را به تو شکایت کرد، بینیاز میکنی؟! معبود من! کسی را که غیر از تو بخشندهای نمیشناسد، ناامید مکن و کسی را که به هیچ کس جز تو احساس بینیازی نمیکند، تنها مگذار! معبودم! بر محمد و آل محمد درود بفرست، از من روی بر متاب، من به سوی تو روی آوردم، محرومم مکن، من به تو مشتاقم، با پاسخ ندادن استقبالم مکن و من در پیشگاه تو ایستادهام! تو کسی هستی که خودت را به رحمت توصیف کردهای! پس بر محمد و آل محمد درود بفرست و به من رحم نما! تو کسی هستی که خودت را به گذشت توصیف نمودهای! پس از من بگذر!
يَسْتَغيثُ: استغاثة: کمک خواستن، یاری جستن (المعجم البسیط)
الْمُضْطَر: مجبور، ناچار (المعجم البسیط)./ المُضْطَرّ: مفتعل من الضّر، و أصله مضترر، فأدغمت الراء و قلبت التّاء طاء لأجل الضّاد (النهاية في غريب الحديث)يَنْتَحِبُ: النَّحْبُ و النَّحِيبُ: رَفْعُ الصَّوتِ بالبكاءِ، و في المحكم: أَشدُّ البكاءِ (لسان العرب)./ نحب: با صدای بلند گریست (المعجم البسیط)
كَئِيبٍ: گرفته، افسرده (المعجم البسیط)./ الكَأْبَةُ: سوء الهيئة، و الانكسار من الحزن في الوجه خاصة (كتاب العين)
عِقَاب: مجازات، کیفر (المعجم البسیط)
تَسْعَى: السَّعْي: عَدْوٌ غيرُ شديد، قال اللّه تعالى: حَيَّةٌ تَسْعى (شمس العلوم)
وُسْع: توانایی (المعجم البسیط
لَبَّيْكَ: إجابةً لك بعد إجابة (تهذيب اللغة)./ لَبَّيْكَ: فرمانبردارم، به روی چشم، اطاعت و دعوت تو را پذیرفتم (المعجم البسیط)
سَعْدَيْكَ: قيل و لم يسمع سَعْدَيْكَ مفردا عن لبيك (مجمع البحرين)./ "لبّی" از اسمای لازم اضافه است. منتها باید به ضمیر مخاطب اضافه شود و اضافه شدن آن به اسم ظاهر و ضمیر غائب، بسیار نادر است. معنای "لبّیک"، "إجابةً لك بعد إجابة" میباشد. یعنی همان "بلی بلی" فارسی خودمان. البته سیبویه نظرش این است که این کلمه، در لفظ تثنیه است اما برای تکثیر. با این حساب میتوان آن را به بیش از دو "بلی" ترجمه نمود:بلی بلی بلی. "سعدیْ" هم از اسمای لازم الاضافه است. با این تفاوت که بدون "لبیک" دیده نشده است. معنای اصلی آن طلب کمک مکرر است اما استاد حجت هاشمی در شرح سیوطیاش از خود سیوطی؛ یعنی شارح الفیه ابن مالک، در "مزهر اللغة" نقل میکند که معنای آن "أنا متابع لأمرک متقرب منه" میباشد. این نظر قابل تأمل است. مخصوصا وقتی دو واژه مورد نظر در کنار هم قرار بگیرند و بگوییم: لبیک و سعدیک (فاطمی)
أَوْقَرَتِ: و أَوْقَرَتِ النخلةُ، أى كَثُرَ حملها (الصحاح)./ أوقَرَتِ النَّخْلةُ: خرماى نخل بسيار شد، أوقَرَتِ الدَّينُ فُلاناً: افزونى بدهى فلانى را سنگين بار كرد (فرهنگ ابجدي)
عَفَّرَ: به خاک مالید (المعجم البسیط)./ العَفَرُ، بالتحريك: التراب (الصحاح)
تَجْبَهْنِي: تستقبلني (المزار الكبير، لابن المشهدي)./ وَ لَا تَجْبَهْنِي بِالرَّدِّ: پارادوکس بسیار زیبایی است. استقبال و ردّ، نقیض همدیگرند. از قبیل سلطنت فقر (فاطمی)
انْتَصَبْتُ: و انتصب للأمر: أي قام (شمس العلوم)
قَدْ تَرَى يَا إِلَهِي، فَيْضَ دَمْعِي مِنْ خِيفَتِكَ، وَ وَجِيبَ قَلْبِي مِنْ خَشْيَتِكَ، وَ انْتِقَاضَ جَوَارِحِي مِنْ هَيْبَتِكَ، كُلُّ ذَلِكَ حَيَاءٌ مِنْكَ لِسُوءِ عَمَلِي، وَ لِذَاكَ خَمَدَ صَوْتِي عَنِ الْجَأْرِ إِلَيْكَ، وَ كَلَّ لِسَانِي عَنْ مُنَاجَاتِكَ، يَا إِلَهِي فَلَكَ الْحَمْدُ فَكَمْ مِنْ عَائِبَةٍ سَتَرْتَهَا عَلَيَّ فَلَمْ
تَفْضَحْنِي، وَ كَمْ مِنْ ذَنْبٍ غَطَّيْتَهُ عَلَيَّ فَلَمْ تَشْهَرْنِي، وَ كَمْ مِنْ شَائِبَةٍ أَلْمَمْتُ بِهَا فَلَمْ تَهْتِكْ عَنِّي سِتْرَهَا، وَ لَمْ تُقَلِّدْنِي مَكْرُوهَ شَنَارِهَا، وَ لَمْ تُبْدِ سَوْءَاتِهَا لِمَنْ يَلْتَمِسُ مَعَايِبِي مِنْ جِيرَتِي، وَ حَسَدَةِ نِعْمَتِكَ عِنْدِي، ثُمَّ لَمْ يَنْهَنِي ذَلِكَ عَنْ أَنْ جَرَيْتُ إِلَى سُوءِ مَا عَهِدْتَ مِنِّي، فَمَنْ أَجْهَلُ مِنِّي، يَا إِلَهِي، بِرُشْدِهِ وَ مَنْ أَغْفَلُ مِنِّي عَنْ حَظِّهِ وَ مَنْ أَبْعَدُ مِنِّي مِنِ اسْتِصْلَاحِ نَفْسِهِ حِينَ أُنْفِقُ مَا أَجْرَيْتَ عَلَيَّ مِنْ رِزْقِكَ فِيمَا نَهَيْتَنِي عَنْهُ مِنْ مَعْصِيَتِكَ وَ مَنْ أَبْعَدُ غَوْراً فِي الْبَاطِلِ، وَ أَشَدُّ إِقْدَاماً عَلَى السُّوءِ مِنِّي حِينَ أَقِفُ بَيْنَ دَعْوَتِكَ وَ دَعْوَةِ الشَّيْطَانِ فَأَتَّبِعُ دَعْوَتَهُ عَلَى غَيْرِ عَمًى مِنِّي فِي مَعْرِفَةٍ بِهِ وَ لَا نِسْيَانٍ مِنْ حِفْظِي لَهُ، وَ أَنَا حِينَئِذٍ مُوقِنٌ بِأَنَّ مُنْتَهَى دَعْوَتِكَ إِلَى الْجَنَّةِ، وَ مُنْتَهَى دَعْوَتِهِ إِلَي النَّارِ، سُبْحَانَكَ! مَا أَعْجَبَ مَا أَشْهَدُ بِهِ عَلَى نَفْسِي، وَ أُعَدِّدُهُ مِنْ مَكْتُومِ أَمْرِي، وَ أَعْجَبُ مِنْ ذَلِكَ أَنَاتُكَ عَنِّي، وَ إِبْطَاؤُكَ عَنْ مُعَاجَلَتِي، وَ لَيْسَ ذَلِكَ مِنْ كَرَمِي عَلَيْكَ، بَلْ تَأَنِّياً مِنْكَ لِي، وَ تَفَضُّلًا مِنْكَ عَلَيَّ لِأَنْ أَرْتَدِعَ عَنْ مَعْصِيَتِكَ الْمُسْخِطَةِ، وَ أُقْلِعَ عَنْ سَيِّئَاتِيَ الْمُخْلِقَةِ، وَ لِأَنَّ عَفْوَكَ عَنِّي أَحَبُّ إِلَيْكَ مِنْ عُقُوبَتِي، بَلْ أَنَا، يَا إِلَهِي، أَكْثَرُ ذُنُوباً، وَ أَقْبَحُ آثَاراً، وَ أَشْنَعُ أَفْعَالًا، وَ أَشَدُّ فِي الْبَاطِلِ تَهَوُّراً، وَ أَضْعَفُ عِنْدَ طَاعَتِكَ تَيَقُّظاً، وَ أَقَلُّ لِوَعِيدِكَ انْتِبَاهاً وَ ارْتِقَاباً مِنْ أَنْ أُحْصِيَ لَكَ عُيُوبِي، أَوْ أَقْدِرَ عَلَى ذِكْرِ ذُنُوبِي، وَ إِنَّمَا أُوَبِّخُ بِهَذَا نَفْسِي طَمَعاً فِي رَأْفَتِكَ الَّتِي بِهَا صَلَاحُ أَمْرِ الْمُذْنِبِينَ، وَ رَجَاءً لِرَحْمَتِكَ الَّتِي بِهَا فَكَاكُ رِقَابِ الْخَاطِئِينَ، اللَّهُمَّ وَ هَذِهِ رَقَبَتِي قَدْ أَرَقَّتْهَا الذُّنُوبُ، فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ أَعْتِقْهَا بِعَفْوِكَ، وَ هَذَا ظَهْرِي قَدْ أَثْقَلَتْهُ الْخَطَايَا، فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ خَفِّفْ عَنْهُ بِمَنِّكَ!آی الهی من! اشک طوفانی، قلبتپنده و شکستن اعضایم را از بیم و ترس و هیبتت میبینی! اینها همه، دلیل شرمندگی از تو و سوء کردار من است، به خاطر همین صدایم گرفته و زبانم از راز و نیاز با تو از تحرک بازمانده! الهی! ستایش ویژه تو است! چه عیبهایی که آنها را بر من پوشاندی و رسوایم نکردی، چه گناهانی که بر آنها پرده کشیدی و مشهورم نکردی، چه
پلیدیهایی که به آنان نزدیک شدم، پرده آن را ندریدی و زشتی ننگ آن را بر گردنم آویزان ننمودی و قباحت آن را برای همسایه و حاسدان نعمت خودت که در جستجوی عیوب منند، بر من آشکار نکردی! این همه مهربانی، من را از رفتن به سمت فسادی که تو از من میدانی باز نداشت، پس آی معبودم! چه کسی نادانتر از من به کمالش، چه کسی غافلتر از من به نصیبش و چه کسی دورتر از من به اصلاحش میباشد، آنگاه که روزی تو را در نافرمانی و عصیان بر تو به مصرف میرسانم؟! چه کسی فرو رفتهتر از من در باطل و اقدام کنندهتر از من در بدی است، آنگاه که بین دعوت تو و دعوت شیطان قرار میگیرم، پس دعوت او را با چشم باز و دانستن حال و گذشته او، میپذیرم، در حالی که شک ندارم، آخر دعو تو بهشت است و نهایت دعوت او آتش سوزان جهنم؟! منزهی تو! چه شگفت است که علیه خودم شهادت میدهم و پنهان کاریهایم را بر میشمارم و شگفت انگیزتر، بردباری تو بر من و درنگت از کیفر دادن من است! این مهلت دادن به خاطر کرامت من پیش تو نیست، بلکه به خاطر بردباری و تفضل تو بر من است، تا از معصیت خشمآور تو دست بردارم و از گناهان پوسیدهکننده دور شوم و به خاطر اینکه گذشتن از من پیش تو محبوبتر است از کیفر دادنم! من اما معبودم! گناهانم بیشتر، نشانههایم قبیحتر، کردارم شنیعتر، بیباکیام در رفتن به سمت باطل شدیدتر، بیداریام به طاعتت ضعیفتر و هوشیاریام به تهدیدها و زیر نظر گرفتنهایت کمتر از این است که برای شما عیبهایم را بشمارم و یا قدرت بر یادآوری گناهانم داشته باشم و به خاطر همین خودم را سرزنش میکنم و چشم طمع بر مهربانی تو میبندم؛ مهربانیای که با آن، حال خراب گنهکاران اصلاح میشود و امید به رحمت تو میبستم؛ رحمتی که با آن خطاکاران از بند اسارت آزاد میگردند! خداوندا! این گردن من است که رنج گناهان آن را باریک نموده است، پس بر محمد و آل
محمد درود بفرست و این گردن گروگان را با عفو خودت آزاد نما! این پشت من است که بار اشتباهات آن را سنگین نموده است، پس بر محمد و آل محمد درود بفرست و با منت گذاشتن خودت آن را سبک نما!
فَيْضَ: زیاد، لبریز شدن، بسیار نیکوکار (المعجم البسیط)
وَجِيبَ: خفقان و اضطراب (المزار الكبير)./ وَ أَمَّا وَجِيبُ القَلْب فمن الإبدال، و الأصل الوجيف (معجم مقاييس اللغه)./ وَجَفَ الشيءُ: إِذا اضطرب. قُلُوبٌ يَوْمَئِذٍ واجِفَةٌ أي متحركة خوفاً (شمس العلوم)
انْتِقَاضَ: انْتِقَاض صدا نيست بلكه شكستن است كه هر شكستنى با صدا همراه است و صدا را به آن تعبير كردهاند در آيه فرمود: الَّذِي أَنْقَضَ ظَهْرَكَ، يعنى وزر و وبالى كه پشتت و كمرت را شكست (ترجمه مفردات الفاظ قرآن)هَيْبَتِكَ: هَابَهُ يَهَابُهُ هَيْباً، و هَيْبَةً، و مَهَابةً: خافَهُ، و أجَلَّهُ، و وقَّرهُ، و اتَّقاهُ، و ما سوى الأوَّل مجازٌ (الطراز الأول)./ هابَهُ: از او ترسيد و پرهيز كرد و بر حذر شد (فرهنگ ابجدي)./ هَيْبَتِكَ: چنان که میبینید، "هیبت" معانی متعددی دارد. در اینجا، خوف و ترس، معنای نزدیکتر است (فاطمی)
خَمَدَ: خاموش شد، فرو نشست. خمدت أنفاسه: مرد (المعجم البسیط)
الْجَأْرِ: رفع الصّوت و الاستغاثة (المزار الكبير)
كَلَّ: خسته شد و از حال رفت (المعجم البسیط)
شَائِبَةٍ: شَائِبَة: شوب: كَدَر، وَسَخ، قَذَى (المكنز العربي المعاصر)./ ناخالصی، عیب و نقص، هر چیزی که باعث ناخالصی شود (المعجم البسیط)
أَلْمَمْتُ: أَلْمَمْتُ بكذا. أي: نزلت به، و قاربته من غير مواقعة (مفردات ألفاظ القرآن)
شَنَارِهَا: الشّنَارُ: أقْبَحُ العَيْبِ و العارِ، يُقال: عارٌ و شَنَارٌ (المحكم و المحيط الأعظم)./ شنار: ننگ (المعجم البسیط)
سُوءِ: بدی، شرّ، فساد، آفت (المعجم البسیط)
حَظِّهِ: الحَظّ: نصيب و قسمت از هر چيز خوبى، و گاهى بر نصيب از شر نيز اطلاق مىشود، شانس، بخت، سعادت و آسايش (فرهنگ ابجدي)./ ِ" مَنْ أَرَادَ بِالْعِلْمِ الدُّنْيَا فَهُوَ حَظُّهُ". أي نصيبه و ليس له حظ في الآخرة (مجمع البحرين)./ الحَظّ: شانس، بخت. من حسن الحظ: خوشبختانه، از خوششانسی (المعجم البسیط)
غَوْراً: فرو رفتن، گود شدن، عمق، قعر (المعجم البسیط)
أَنَاتُكَ: حلمك (المزار الكبير)./ الأَنَاة- أني: وقار و خويشتن دارى. طويلُ الأناة: مرد شكيبا (فرهنگ ابجدى)
إِبْطَاؤ: درنگ كردن و يا دير كردن، دُونَ إِبطَاء: فوراً، بىدرنگ... أبطأ: دیر کرد (فرهنگ ابجدي)
تَأَنَّى: تَأَنَّى فى الأَمْرِ و بهِ: در آن كار تأمل و درنگ كرد (فرهنگ ابجدي)
أَرْتَدِعَ: ردع: منع کرد، مانع شد، بازداشت (المعجم البسیط)الْمُسْخِطَةِ:سخِطَ: خشمگین شد (المعجم البسیط)
الْمُخْلِقَةِ: احتمالا از ماده "خلق" به معنای کهنگی است (فاطمی) > و الخَلَقُ: البالي (المحيط في اللغة)
أُقْلِعَ: قلع: از ریشه کند، کند، کنار زد (المعجم البسیط)
أَشْنَعُ: شنیع: زشت، قبیح، رسواگر (المعجم البسیط)
تَهَوُّراً: بیدرایتی، حماقت، کلهشقی (المعجم البسیط)./ تَهَوَّرَ الرَّجُلُ: آن مرد در اثر بى باكى به دردسر افتاد (فرهنگ ابجدي)
تَيَقُّظاً: تَيَقَّظَ: براى آن كار هوشيار و بيدار شد؛ "تَيَقظَ للأمر: براى آن كار آماده و هوشيار شد (فرهنگ ابجدي)
ارْتِقَاباً: ارْتَقَبَهُ: او را زير نظر قرار داد،- ارْتَقَبَ الْمَكَانَ: بر آن مكان بالا رفت و ديدهبانى كرد (فرهنگ ابجدي)
إِنَّمَا: إنما إثباتٌ لما يذكر بعدها و نفيٌ لما سواه كقوله:و إنما يُدافعُ عن أَحسابهم أَنا و مِثْلي المعنى: ما يُدافع عن أَحسابِهم إلا أَنا أَو مَنْ هو مِثْلي (لسان العرب)
أُوَبِّخُ: وبُخّ: سرزنش یا توبیخ کرد، نکوهش کرد (المعجم البسیط)
الأَمْرُ: بمعْنَى الحالِ جَمْعُهُ: أُمُورٌ. الأَمْرُ: بمعْنَى الطَّلَبِ جَمْعُهُ: أَوَامِرُ (المصباح المنير)./ در اینجا معنای اول مناسبتر است (فاطمی)
يَا إِلَهِي لَوْ بَكَيْتُ إِلَيْكَ حَتَّى تَسْقُطَ أَشْفَارُ عَيْنَيَّ، وَ انْتَحَبْتُ حَتَّى يَنْقَطِعَ صَوْتِي، وَ قُمْتُ لَكَ حَتَّى تَتَنَشَّرَ قَدَمَايَ، وَ رَكَعْتُ لَكَ حَتَّى يَنْخَلِعَ صُلْبِي، وَ سَجَدْتُ لَكَ حَتَّى تَتَفَقَّأَ حَدَقَتَايَ، وَ أَكَلْتُ تُرَابَ الْأَرْضِ طُولَ عُمُرِي، وَ شَرِبْتُ مَاءَ الرَّمَادِ آخِرَ دَهْرِي، وَ ذَكَرْتُكَ فِي خِلَالِ ذَلِكَ حَتَّى يَكِلَّ لِسَانِي، ثُمَّ لَمْ أَرْفَعْ طَرْفِي إِلَى آفَاقِ السَّمَاءِ اسْتِحْيَاءً مِنْكَ مَا اسْتَوْجَبْتُ بِذَلِكَ مَحْوَ سَيِّئَةٍ وَاحِدَةٍ مِنْ سَيِّئَاتِي، وَ إِنْ كُنْتَ تَغْفِرُ لِي حِينَ أَسْتَوْجِبُ مَغْفِرَتَكَ، وَ تَعْفُو عَنِّي حِينَ أَسْتَحِقُّ عَفْوَكَ فَإِنَّ ذَلِكَ غَيْرُ وَاجِبٍ لِي بِاسْتِحْقَاقٍ، وَ لَا أَنَا أَهْلٌ لَهُ بِاسْتِيجَابٍ، إِذْ كَانَ جَزَائِي مِنْكَ فِي أَوَّلِ مَا عَصَيْتُكَ النَّارَ، فَإِنْ تُعَذِّبْنِي فَأَنْتَ غَيْرُظَالِمٍ لِي، إِلَهِي فَإِذْ قَدْ تَغَمَّدْتَنِي بِسِتْرِكَ فَلَمْ تَفْضَحْنِي، وَ تَأَنَّيْتَنِي بِكَرَمِكَ فَلَمْ تُعَاجِلْنِي، وَ حَلُمْتَ عَنِّي بِتَفَضُّلِكَ فَلَمْ تُغَيِّرْ نِعْمَتَكَ عَلَيَّ، وَ لَمْ تُكَدِّرْ مَعْرُوفَكَ عِنْدِي، فَارْحَمْ طُولَ تَضَرُّعِي وَ شِدَّةَ مَسْكَنَتِي، وَ سُوءَ مَوْقِفِي، اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ قِنِي مِنَ الْمَعَاصِي، وَ اسْتَعْمِلْنِي بِالطَّاعَةِ، وَ ارْزُقْنِي حُسْنَ الْإِنَابَةِ، وَ طَهِّرْنِي بِالتَّوْبَةِ، وَ أَيِّدْنِي بِالْعِصْمَةِ، وَ اسْتَصْلِحْنِي بِالْعَافِيَةِ، وَ أَذِقْنِي حَلَاوَةَ الْمَغْفِرَةِ، وَ اجْعَلْنِي طَلِيقَ عَفْوِكَ، وَ عَتِيقَ رَحْمَتِكَ، وَ اكْتُبْ لِي أَمَاناً مِنْ سُخْطِكَ، وَ بَشِّرْنِي بِذَلِكَ فِي الْعَاجِلِ دُونَ الْآجِلِ، بُشْرَى أَعْرِفُهَا، وَ عَرِّفْنِي فِيهِ عَلَامَةً أَتَبَيَّنُهَا، إِنَّ ذَلِكَ لَا يَضِيقُ عَلَيْكَ فِي وُسْعِكَ، وَ لَا يَتَكَأَّدُكَ فِي قُدْرَتِكَ، وَ لَا يَتَصَعَّدُكَ فِي أَنَاتِكَ، وَ لَا يَئُودُكَ فِي جَزِيلِ هِبَاتِكَ الَّتِي دَلَّتْ عَلَيْهَا آيَاتُكَ، إِنَّكَ تَفْعَلُ مَا تَشَاءُ، وَ تَحْكُمُ مَا تُرِيدُ، إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ.(1)
1) .الصحيفة السجادية، ص78
آی معبود من! اگر آنچنان در پیشگاهت بگریم تا پلک چشمهایم فروریزند، آنچنان فریاد برکشم تا صدایم در حنجره بخشکد، آنچنان بر عبادت بایستم تا قدمهایم ورم کنند، آنچنان به رکوع بمانم تا ستون فقراتم از هم دور شوند، آنچنان سر به سجده بگذارم تا چشمهایم از حدقه بیرون بیفتند و در تمام عمر خوردنیام خاک باشد و آشامیدنیام آب خاکستر و در این بین آنچنان به ذکرت مشغول باشم که زبانم از گفتار بماند و در طول این مدت سرم را از شرم تو برندارم و پلکی بر آسمان نگشایم، با این همه، نمیتوانم گناهی از گناهانم را محو نمایم! هرچند که تو وقتی سزاوار بخشیدنت گشتم، میبخشی و هنگامی که مستحق عفو تو گشتم، عفو میکنی اما این عفو و گذشت به خاطر شایستگی و اهلیت من نیست، تا الزام آور باشد. زیرا مجازات من از جانب تو، در همان اولین سرپیچی، آتش جهنم بود. پس اگر شکنجهام نمایی، ستمی بر من نکردهای! معبود من! از آنجا که پرده پنهانیات را بر من کشیدی و رسوایم نکردی، با کرمت مهلتم دادی و به کیفرم شتاب نکردی، با فضلت بر من بردباری نموده نعمتت را بر من تغییر ندادی و زلال احسانت را بر من گلآلود ننمودی، پس بر تضرع طولانی، بیچارگی و بد جایگاهیام رحم کن! خداوندا! بر محمد و آل محمد درود بفرست! مرا از معصیتها نگهدار، به طاعت وادارم کن، بازگشت خوب روزیام نما، با توبه تطهیرم نما، با عصمت تأییدم نما، با عافیت اصلاحم نما و شیرینی آمرزش را بر من بچشان! مرا رها شده گذشت خودت و آزاد شده رحمت خودت قرار بده! امان نامهای از عذابت برایم بنویس و به آن در آینده نزدیک، نه دور، بشارت بده؛ بشارتی که آن را بشناسم و برایم در آن نشانهای بگذار که متوجهش بگردم! این خواسته، وسیع رحمتت را تنگ نمیکند، تو را در قدرت بینهایت به زحمت نمیاندازد، کاسه بردباریات را لبریز نمیکند و بر تو در برابر بخششهای فروانی که نشانههایت بر آنها دلالت
دارند،بار سنگین نمیگذارد! تو هرچه بخواهی انجام میدهی و هرگونه که بخواهی قضاوت مینمایی! تو بر هر چیزی توانایی!
إِلَيْكَ: "إلی"، گاهی به معنای "عند" میآید و در اینجا معنای "عند" مناسبتر است (فاطمی)
أَشْفَارُ: شُفْر العين: مَنبِت الأهداب (المغرب)./ الشفر ج أشفار: بیخ پلک چشم که مژهها از آن میروید (المنجد، ترجمه بندر ریگی)./ امام (علیه السلام) بسیار دقیق فرموده است اما برگردان آن در فارسی با این دقت امکان ندارد. پس به ناچار "تَسْقُطَ أَشْفَارُ عَيْنَيَّ" را به ریزش پلکهای چشم ترجمه نمود (فاطمی)
انْتَحَبْتُ: النَّحْبُ و النَّحِيبُ: رَفْعُ الصَّوتِ بالبكاءِ، و في المحكم: أَشدُّ البكاءِ... و الانْتِحابُ مثله (لسان العرب)
تَتَنَشَّرَ: تنفتخ (المزار الكبير)./ و الانتِشَارُ: الانتفاخ فى عصَب الدابة، و قد يكون ذلك من التعب. و العَصَبَةُ التى تَنْتَشِرُ هى العُجَايَة (الصحاح)
يَنْخَلِعَ: خَلَعَ- خَلْعاً الشيءَ: آن چيز را بر كند يا خلع كرد (فرهنگ ابجدي)
تَتَفَقَّأَ: فقأ: از حدقه درآورد (المعجم البسیط)
حَدَقَتَايَ: حَدَقَة العين في الظاهر هي سواد العين، و في الباطن خرزتها (كتاب العين)./ حدقه: کاسه چشم، سیاهی چشم (فرهنگ دهخدا)
طَرْفِي: تَحْرِيْكُ الجُفُوْنِ في النَّظَر (المحيط في اللغة)./ و الطَّرْفُ: تحريك الجفن، و عبّر به عن النّظر إذ كان تحريك الجفن لازمه النّظر، و قوله: قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ (مفردات ألفاظ القرآن)
اسْتَوْجَبَ: اسْتَوْجَبَ الشيءَ: سزاوار آن چيز شد، آن چيز را واجب و لازم شمرد (فرهنگ ابجدي)
فَإِذْ: به احتمال زیاد، "إذ" در اینجا برای تعلیل است (فاطمی) > والثالث أن تکون للتعلیل: و لن ینفعکم الیوم إذ ظلمتم أی لأجل ظلمکم فی الدنیا (ر.ک. مغنی اللبیب، ج1، ص112)
تغمّدتني: غمرتني (المزار الكبير)
تأنّيتني: أمهلتني (المزار الكبير)
مَعْرُوفَكَ: مَعْرُوف: جَمِيل، صَنِيعَة، فَضْل، مِنَّة، إِحْسَان، يَد (المكنز العربي المعاصر)./ المَعْرُوفُ: اسم جامع لكل ما عرف من طاعة الله، و التقرب إليه و الإحسان إلى الناس، و كل ما يندب إليه الشرع من المحسنات و المقبحات و إن شئت قلت: المَعْرُوفُ اسم لكل فعل يعرف حسنه بالشرع و العقل من غير أن ينازع فيه الشرع (مجمع البحرين )
تُكَدِّرْ: تَكَدَّرَتْ مَعيشَتُهُ: تيره شد زندگانی او (مقدمة الأدب)./ طَرْقُ الدّوابِ الماء بالأرجل حتّى تكدّره: بهم زدن ستوران آب را با پاها تا اينكه گل آلودش كنند (ترجمه مفردات الفاظ قرآن)
مسكنتي: خضوعي و ذلّي (المزار الکبیر)
الْإِنَابَةِ: و الإِنَابَةُ: الطّاعَةُ و الرُّجُوْعُ، أَنابُوا إِلَى اللَّهِ (المحيط في اللغة)
يَتَكَأَّدُكَ: يشقّ عليك (المزار الكبير)./ و لا يَتَكَاءَدُك عفو عن مذنب: أى يصعب عليك و يشقّ. و منه العقبة الكَؤُود: أى الشاقّة (النهاية في غريب الحديث و الأثر)
يَتَصَعَّدُكَ: يشتدّ عليك (المزار الكبير)./ و تَصَعَّدَ النَّفَسُ: صَعُبَ مَخْرَجُه (تاج العروس)
يَئُودُكَ: يثقل عليك (المزار الكبير)
تمام کمال در سه چیز خلاصه میشود: دین فهمی، شکیبایی بر مصیبت و میانه روی در زندگی.
النَّائِبَةِ: مصیبت (المعجم البسیط)
تَقْدِيرُ الْمَعِيشَة: التعديل بين الإفراط و التفريط (مجمع البحرين)
ابو عبیده کفاش میگوید: به امام باقر (علیه السلام) عرض کردم: به من از پرمنفعتترین چیز بگو! فرمود: آی ابا عبیده! بسیار به یاد مرگ باش! زیرا کسی که زیاد به یاد مرگ باشد، نسبت به دنیا بیرغبت است.
وای بر تو ابا ربیع! دنبال ریاست مرو، گرگی مباش و به نام ما مردم را مدر! زیرا که خداوند تو را محتاج میکند. درباره ما چیزی را که ما نسبت به خودمان نمیگوییم، مگو. تو ناگزیر، متوقف گشته بازخواست میشوی. اگر راست بگویی، ما تأییدت میکنیم و اگر دروغ بگویی، تکذیبت میکنیم.
فَإِنَّكَ مَوْقُوفٌ وَ مَسْئُولٌ: ظاهرا این سخن مولا، به این آیه کریمه اشاره دارد: وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُون -الصافّات/24- (فاطمی)
آی مالک! خداوند دنیا را به دوست و دشمن میدهد ولی دینش را به کسی میدهد که دوستش داشته باشد.
بدترین بنده، بنده دو رو و دو زبان است. روبهرو برادرش را ستایش میکند و پشت سر، به خوردن او مشغول میشود! اگر به برادرش چیزی داده شود حسد میورزد و اگر گرفتار گردد، تنهایش میگذارد.
يُطْرِي: یمدح، الفرق بين المدح و الإطراء: أن الاطراء هو المدح في الوجه... و المدح يكون مواجهة و غير مواجهة (الفروق في اللغة)./ مَدَحَ: أَثْنَى عَلَى، زَكَّى، قَرَّظَ، حَمَدَ، مَجَّدَ، أَطْرَى، شَكَرَ، نَوَّهَ (المكنز العربي المعاصر)
يَأْكُلُهُ غَائِباً: استعاره قدرتمندی است (فاطمی)
مَلَائِكَتَهُ وَ لَا رُسُلَهُ وَ عِلْمٌ عِنْدَهُ مَخْزُونٌ يُقَدِّمُ مِنْهُ مَا يَشَاءُ وَ يُؤَخِّرُ مِنْهُ مَا يَشَاءُ وَ يُثْبِتُ مَا يَشَاءُ.(1)
علم الهی دو گونه است: علمی که پیش خداوند مخزون است و هیچ یک از مخلوقاتش بر او اطلاع ندارد و علمی که به فرشتگان و پیامبرانش تعلیم داده است. پس آنچه را که به فرشتگان و پیامبرانش تعلیم داده، به وقوع خواهد پیوست، نه خودش را تکذیب میکند و نه فرشتگان و پیامبرانش را و علمی که پیش او مخزون است، از آن علم، آنچه را که بخواهد، مقدم میکند و آنچه را که بخواهد، مأخر میکند و آنچه را که بخواهد، ثابت نگه میدارد.
يُدَاقُّ: المداقّة مفاعلة من الدّقة يعني أن مناقشتهم في الحساب و أخذهم على جليله و دقيقه (شرح الكافي)
کسی که زشتی ظلم، حق کشی و مصیباتی که بر ما وارد شدهاند را نداند، با کسانی که بر ما ظلم کردند و حکومت ظالمانه نمودند، همدست است.
فِيمَا وُلِّينَا: فيما ولينا به: أي استولى علينا، أو على بناء المجهول من التفعيل، أي فيما جعلنا الله به واليا (بحار الأنوار)
نُكِبْنَا: نَكَبَ عنهُ: از او روى گردانيد، نکب الدّهرُ فلاناً: زمانه با او نساخت... نُكِبَ: مصيبت و اندوه بر او وارد شد (فرهنگ ابجدي)./ نَکَبَ: در مصیبت افکند... نکبة: مصیبت و خواری (المعجم البسیط)./ این حدیث شریف در ثواب الأعمال چنین روایت شده است: مَنْ لَمْ يَعْرِفْ سُوءَ مَا أُوتِيَ إِلَيْنَا مِنْ ظُلْمِنَا وَ ذَهَابِ حَقِّنَا وَ مَا نُكِبْنَا بِهِ فَهُوَ شَرِيكُ مَنْ أَبَى إِلَيْنَا فِيمَا وَلَّيْنَاهُ -ر.ک. ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص208- (فاطمی)
نماز ستون دین است. مثَل آن مثَل ستون خیمه است که اگر استوار باشد، میخها و ریسمانها استوار میمانند و اگر ستون کج شود و یا بشکند، میخها و ریسمانها استوار نمیمانند.
عَمُودُ: ستون. العمود الفقری: ستون فقرات (المعجم البسیط)
الْفُسْطَاطِ: خیمه و چادر مویین (المعجم البسیط)./ الفُسْطَاطُ: بيتٌ من شَعَرٍ (الصحاح)
الْأَوْتَادُ: جمع: وتد: چوب یا میخی که بر دیوار کوبند (المعجم البسیط)
الْأَطْنَابُ: الأطناب جمع الطنب و هو حبل الخباء و الخيمة، (لسان العرب)./ ریسمان، رسن (فرهنگ معین)
امیر المؤمنین فرمود: شیعیان ما کسانی هستند که به خاطر ولایت ما بذل و بخشش میکنند، به خاطر دوستی ما محبت می ورزند و برای احیای امر ما به دیدن همدیگر میروند؛ آنان کسانی هستند که وقتی خشمگین گردند، بیداد
نمیکنند، وقتی راضی و خوشحال باشند، اسراف نمیکنند؛ آنان برکت همسایگانند و قابل اطمینان برای ارتباط بر قرار کردن.
الْمُتَبَاذِلُونَ فِي وَلَايَتِنَا: الظاهر أن في للسببية (مرآة العقول)./ چنان که میبینید، مرحوم علامه "فی" را سببیه گرفته است. ظاهرا "فی" در "الْمُتَحَابُّونَ فِي مَوَدَّتِنَا" هم سببیه میباشد. در ضمن مرحوم مازندرانی از این حدیث، هفت ویژگی برای شیعه برداشت کرده است: 1- شیعیان به خاطر سرپرستی اهلبیت (علیه السلام) بذل و بخشش میکنند. 2- به خاطر دوستی آنها، دوستی میورزند. 3- برای احیای امر آنها به دیدن همدیگر میروند. 4- آنها کسانی هستند که اگر خشمگین گردند، بیداد نمیکنند. 5- اگر راضی و خوشحال باشند، اسراف نمیکنند. 6- آنان برکت همسایگانند. 7- برای کسانی که با آنها مراوده دارند، قابل اعتمادند –ر.ک. شرح الکافی- (فاطمی)
الْمُتَزَاوِرُونَ: التزاور: زيارة بعضهم بعضا (مرآة العقول)
فِي إِحْيَاءِ أَمْرِنَا: أي لإحياء ديننا و ذكر فضائلنا و علومنا و إبقائها لئلا تندرس بغلبة المخالفين و شبهاتهم (مرآة العقول)
رسول خداوند فرمود: کسانی که قبر مرا بعد از مرگم زیارت کنند، مانند آنهایی هستند که در زمان زندگیام، به سوی من هجرت نمودهاند. اگر توان زیارتم را نداشتند، به من سلام بفرستند. آن سلام به من میرسد.
1) .همان منبع، ج97، ص144
بِالْحُسَيْنِ (علیه السلام) وَ فَعَلَهُ الْحُسَيْنُ (علیه السلام) بِأَبِي (علیه السلام) وَ فَعَلَهُ أَبِي (علیه السلام) بِي صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ أَجْمَعِين.(1)
رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در مرضی که در آن مرض رحلت نمود، علی (علیه السلام) را فرا خواند و فرمود: علی جان! به من نزدیک شو تا رازی را که خداوند با من در میان گذاشت، با تو در میان بگذارم. علی (علیه السلام) این راز را با حسن (علیه السلام) در میان گذاشت، حسن (علیه السلام) این راز را با حسین (علیه السلام) در میان گذاشت، حسین (علیه السلام) این راز را با پدرم (علیه السلام) در میان گذاشت و پدرم (علیه السلام) این راز را با من در میان گذاشت. درود خداوند بر همه آنان باد!
مؤمن امتحان میشود، بعد خداوند آنها را نزد خودش مشخص میفرماید. خداوند مؤمن را از بلای دنیا و تلخیهای آن ایمن نکرده است اما آنها را از نابینایی و بد بختی روز قیامت در امان قرار داده است.
روزهای خداوند سه تا است: روزی که قائم ما قیام کند، روز رجعت و روز قیامت.
الكرّة: الرجعة (الخصال)./ از فرزندش امام صادق (علیه السلام) در تفسیر قمی چنین میخوانیم: أَيَّامُ اللَّهِ ثَلَاثَةٌ: يَوْمُ الْقَائِمِ وَ يَوْمُ الْمَوْتِ وَ يَوْمُ الْقِيَامَة –ر.ک. تفسير القمي، ج1، ص367- (فاطمی)
آی عبد الله! هیچ عیدی مانند عید قربان و فطر برای مسلمانان پیش نمیآید، مگر اینکه در آن روز اندوه خاندان محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) تکرار میشود. عرض کردم: برای چه؟ فرمود: به خاطر اینکه آنان حقشان را در دست دیگران میبینند!
زراه از حمران نقل میکند که از او در باره گفتار خداوند عزّ و جلّ پرسیدم که فرموده: "اجل را برای همه مقرر فرمود و اجل معین پیش او است" فرمود: آنها دو اجل و مدت است: اجل حتمی و اجل معلق.
عالمی که از علمش بهره برد، برتر از هفتاد هزار عابد است!
از تفکر در ذات خداوند بپرهیزید! اگر خواستید به شکوه و عظمت او تأمل نمایید، به بزرگی خلقش بنگرید!
هرچقدر که شما او را توسط اوهامتان مشخص میکنید، در دقیقترین معنایش، ساخته و پرداخته مثل خود شما است و به خود شما بر میگردد. شاید مورچههای کوچک خیال میکنند که خداوند تبارک و تعالی دو شاخک دارد. زیرا آن دو کمال آنها هستند و گمان میکنند، نبود آن دو، نقصی در وجود میباشد و این حال عاقلانی است که خداوند تبارک و تعالی را موصوف به صفتی میکنند.
زبانِيَتَيْن: زُبانَيَا العَقْرَبِ: قَرْناها (القاموس المحيط)
اسْتَنْطَقَ الحاكمُ المتّهم: طلب منه أن يتكلّم (معجم الأفعال المتداولة)
وقتی قیامت بر پا گردد، منادیای ندا میهد: "شکیبایان کجایند؟" پس عدهای از مردم به پا خیزند. بار دیگر منادی، ندا در دهد: "سخت کوشان شکیبا
کجایند؟!" پس عدهای از مردم به پا خیزند. راوی عرض کرد: "فدایت بشوم! چه فرقی است بین شکیبا و سخت کوشان شکیبا؟" فرمود: "شکیبایان، بر انجام واجبات میکوشند و سخت کوشان شکیبا، بر ترک محرمات."
فِئَامٌ: الجماعة من الناس (هامش تحف العقول)
الْمُتَصَبِّرُونَ: مَراتِبُ الصَّبْرِ خَمْسَةٌ، صابِرٌ، و مُصْطَبِرٌ، و مُتَصَبِّرٌ، و صَبُورٌ (تاج العروس)
خداوند اصرار برخی از مردم بر بعض دیگر را نمیپسندد و آن را نسبت به خودش میپسندد. خداوند جلّ ذکره، دوست دارد که از او درخواست شود و آنچه که پیش او است مطالبه گردد.
کسی که ظاهرش از باطن او بهتر باشد، میزانش سبک خواهد بود.
مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ مِنْ نَفْسِهِ وَاعِظاً فَإِنَّ مَوَاعِظَ النَّاسِ لَنْ تُغْنِيَ عَنْهُ شَيْئاً.(3)کسی را که خداوند برای او از خودش پند دهندهای قرار ندهد، موعظه مردم هرگز در او اثر نمیکند.
الْإِيمَانُ حُبٌ وَ بُغْض.(4)
ایمان عشق و نفرت است.
منتها نه هر عشق و نفرتی؛ عشق و نفرتی که جهت داشته باشد و انسان را به کمال برساند (فاطمی)
از تنبلی و بیتابی دور باش! آن دو کلید تمام بدیها است. تنبل، حقی را ادا نکرده است و بیتاب، بر حقی پایدار نمانده است.
الْكَسَلَ: سستی، تنبلی، سنگینی (المعجم البسیط)
الضَّجَرَ: نگران و بیتاب، آزرده و دلتنگ (المعجم البسیط)./ ضَجِرَ من الشيء ضَجَراً: أي اغتم و قلق منه (مجمع البحرين)
حیا و ایمان چونان دو نیمه ریسمان تنیده در همند. وقتی نیمهای فرسوده گردد، نیم دیگر استقامت نمیتواند.
قَرَن: الحبل (مجمع البحرين)
ظلم بر سه دسته تقسیم میشود: ظلمی که خداوند آن را نمیبخشد، ظلمی که خداوند آن را میبخشد و ظلمی که خداوند از آن نمیگذرد اما ظلمی که خداوند آن را نمیبخشد، شرک ورزیدنبه خالق هستی است. ظلمی که خداوند آن را میبخشد، ظلم کسی بین خود و خدا بر خویشتن است و ظلمی که خداوند از آن نمیگذرد، حقوق و دیونی هستند که بندگان بر همدیگر دارند.
سه چیز از مشکل ترین کارهایی هستند که بندگان انجام میدهند: 1- انصاف مؤمن از طرف خودش نسبت به دیگران 2- همدردی مؤمن با برادر مؤمنش 3- در هر حال به یاد خداوند بودن و آن این است که خداوند عزّ و جلّ را چنان در خاطر داشته باشد که هنگامی قصد معصیتی نماید، یاد خداوند بین او و آن معصیت حایل گردد و آن سخن خداوند عزّ و جلّ است: "آنانی که تقوا پیشه نمودند، هنگامی که طائفههای از شیاطین با او تماس گیرند، متذکر شوند و ناگهان چشم حق بین آنان گشوده گردد."
مُوَاسَاةُ: همدردی، تسلیت گفتن (المعجم البسیط)
پیامبرانی که شریعت تازه آوردند، پنج نفرند: نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و محمد که درود خداوند بر همه آنان باد!
أُولُوا الْعَزْمِ: فقيل أولو العزم من الرسل من أتى بشريعة مستأنفة نسخت شريعة من تقدمه و هم خمسة أولهم نوح ثم إبراهيم ثم موسى ثم عيسى ثم محمد علیهم السلام (مجمع البيان)
خیری که سریعترین پاداش دارد، نیکویی است و شرّی که سریعترین کیفر دارد، ظلم است. در عیب مرد همین بس که در مردم چیزی را ببیند که خودش دارای آن است و آن را نبیند و یا مردم را بهچیزی سرزنش بکند که خودش توان ترک آن را ندارد و یا همنشین خودش را به چیزی که به او نفعی ندارد، اذیت کند.
يُعَيِّرَ: عار فلانا يَعِيره عَيرا: عابه (الإفصاح)
لَا يَعْنِيه: لا يهمه و لا ينفعه (هامش الکافی)
رسول خداوند در خطبهاش میفرمود: ناسزا گفتن مؤمن فسق است، پیکار با او کفر است، غیبت کردن او معصیت است و حرمت مال او مانند حرمت خونش میباشد.
أَكْلُ لَحْمِهِ مَعْصِيَةُ: به جای غیبت، از حقیقت آن استفاده شده است (فاطمی)
با منافق به زبان سازگار باش، مؤمن را خالصانه دوست بدار و اگر با یهودی هم همنشین شدی، حسن همنشینی با او را رعایت نما!
صَانِعِ: صُنع: ساختن، نیکوکاری (المعجم البسیط)
هیچ آمیزهای زیباتر از دانش و بردباری نیست!
شِيبَ: شابَ الشَّرَابَ يَشُوْبُه: إذا خَلَطَه بماءٍ. و كُلُّ خَلْطٍ: شَوْبٌ (المحيط في اللغة)
خداوند عزّ و جلّ میفرماید: به عزت، جلال، عظمت، ارزش، بلندی و رفعت جایگاهم قسم! بنده مؤمنی خواست مرا بر خواست خودش در چیزی از امور دنیا برتری نمیدهد، مگر اینکه بینیازیاو را در خودش قرار بدهم، همت او را متوجه آخرتش نمایم، آسمان و زمین را ضامن رزقش بگردانم و من خود، برای او از پس هر تاجر و تجارتی باشم!
ضَمَّنْتُ: على صيغة المتكلم من باب التفعيل أي جعلت السماوات و الأرض ضامنتين لرزقه، كناية عن تسبب الأسباب السماوية و الارضية (هامش الکافی)
كُنْتُ لَهُ مِنْ وَرَاءِ تِجَارَةِ: أي كنت له عوضا من تجارة كل تاجر، فان كل تاجر يتجر لمنفعة دنيوية أو اخروية و لما أعرض عن جميع ذلك كنت انا ربح تجارته أو كنت له بعد حصول تجارة كل تاجر (هامش الکافی)
رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: فرشتهای پیش من آمد و عرض کرد: آی محمد! پروردگارت سلام میرساند و میفرماید: اگر میخواهی بطحای مکه را برای تو شن ریزههای طلا نمایم! نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) سرش را به سمت آسمان بالا نموده عرض کرد: پروردگارا! روزی که سیر باشم، ستایش تو را مینمایم و روزی که گرسنه گردم، از تو درخواست میکنم!
بَطْحَاءَ: مسيل فيه دقاق الحصى، فإن عرض و اتسع سمي أَبْطَح (كتاب العين)./ البَطْحَاء: جمع آن: بِطَاح و بَطَائِح و بَطْحَاوَات: دشت، زمين پهن و گسترده، سيلگاه فراخ كه در آن شن و ماسه و سنگريزه باشد (فرهنگ ابجدي)
رَضْرَاضَ: شن ريزهى كوچك، سنگريزه كه بر روى زمين ريخته شده و روان باشد (فرهنگ ابجدي)./ رَضْرَاضَ: الحَصَى، و أكثر ما يُستعمل في الحصى الذي يجري عليه الماء. يقال: نهرٌ ذو سِهْلَة و ذو رَضْراضٍ (جمهرة اللغة)
قَالَ: این "قال" سخن امام باقر (علیه السلام) است که راوی در لابلای مطلب آورده است (فاطمی)
هیچ چیزی دوست داشتنیتر پیش خداوند از عملی نیست که پیوسته انجام شود، هرچند که اندک باشد.
سه چیز است که خداوند عزّ و جلّ در آنها سهل انگاری را جایز نمیداند: ادای امانت نسبت به نیکو کار و بد کردار، وفای به عهد، نسبت به نیکو کار و بد کردار و خوبی به پدر و مادر؛ نیکوکار باشند یا بد کردار.
الرُّخْصَةُ: الرُّخْصَةُ فى الأمر: خِلاف التشديد فيه (الصحاح)./ الرُّخْصَةُ: تَرْخِيصُ اللَّه للعَبْد في أَشْياءَ خفَّفها عنه و تقول: رَخَصْتُ لفلان في كذا و كذا أي: أذِنْتُ له بعد نَهْيي إيَّاه عنه (تهذيب اللغة)
لبخند مؤمن در چهره برادرش حسنه است، زدودن گرد و غبار از وی حسنه است و خداوند به چیزی محبوبتر از ادخال سرور بر مؤمن عبادت نشده است.
القَذَى: ما يقع في العين (كتاب العين)./ قَذِيَ عينُهُ: در چشم او خاشاك افتاد (فرهنگ ابجدي)./ چنانکه میبینید، اصل "قذی" به معنای چیزی است که بر چشم میافتد اما ظاهرا در اینجا معنای عامتری اراده شده است (فاطمی)
نصیحت و خیر خواهی مؤمن بر مؤمن واجب است.
يَجِبُ: و يحتمل أن يكون الوجوب في بعض الأفراد محمولا على السنة المؤكدة وفقا للمشهور بين الأصحاب (مرآة العقول)
تقیه تا هنگامی است که به وسیله آن از خون ریزی جلوگیری شود. وقتی در حد خون رسد، تقیهای نیست.
قَالَ إِنَّ الْمُؤْمِنَ مَنِ ائْتَمَنَهُ الْمُسْلِمُونَ عَلَى أَمْوَالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ وَ الْمُسْلِمُ حَرَامٌ عَلَى الْمُسْلِمِ أَنْ يَظْلِمَهُ أَوْ يَخْذُلَهُ أَوْ يَدْفَعَهُ دَفْعَةً تُعَنِّتُه.(1)
آی سلیمان! آیا میدانی مسلمان چه کسی است؟ عرض کردم: فدایت بگردم، شما داناترید. فرمود: مسلمان کسی است که مسلمانان از زبان و دستش در امان باشد. سپس فرمود: میدانی مؤمن چه کسی است؟ عرض کردم: شما داناترید. فرمود: مؤمن کسی است که مسلمانان او را بر مال و جانشان امین قرار دهند و بر مسلمان حرام است که نسبت به مسلمان دیگر ستم کند یا تنهایش بگذارد و یا چنان دست رد به سینه اش بزند که دچار رنج و سختی گردد!
أَوْ يَدْفَعَهُ دَفْعَةً تُعَنِّتُه: أي إذا لم يقدر على نصرته يجب عليه أن يعتذر منه برده ردّ جميل و لا يدفعه دفعة تلقيه تلك الدفعة في العنت و المشقة و يحتمل أن يكون كناية عن مطلق الضرر الفاحش (هامش الکافی)./ العَنَت: الوقوع فى أمر شاقَّ. و قيل: دخول المشقة على الإنسان. عَنِت يعنَت عَنَتا: دخَلَت عليه مشقّة (الإفصاح)
زراره از امام باقر (علیه السلام) روایت میکند که امام فرمود: تو را بر چیزی راهنمایی نکنم که رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) در آن استثنایی قرار نداده است؟ عرض کردم: چرا. فرمود: دعا قضای به امضا رسیده و محکم شده را بر میگرداند و به نشانه استحکام، انگشتانش را جمع کرد.
لَمْ يَسْتَثْنِ: أي لم يقل إنشاء الله لانحلال الوعد و عدم لزوم العمل به كما مر في باب الوعد، أو لم يستثن فردا منه و ضم الأصابع إلى الكف لبيان شدة الإبرام كما هو الشائع في العرف (مرآة العقول)
أُبْرِمَ: بَرَمَ: تابید –ریسمان را- محکم کرد (المعجم البسیط)./ أَبْرَمَ الأمرَ أي أحكمه، و أَبْرَمَ الحبلَ: إذا أحكم فتله، و منه القضاء المُبْرَم (مجمع البحرين)
آی فضیل! سخنان ما دلها را زنده میگرداند!
بندهای نسبت به پدر و مادر، در زمان حیات آنها نیکوکار به حساب میآید. وقتی آن دو از دنیا رفتند، دیون آنها را نمیپردازد و برای آن دو طلب آمرزش نمیکند. پس خداوند او را در زمره نافرمایان پدر و مادر مینویسد. همین بنده، اگر در زمان حیات پدر و مادر، از نافرمایان آنها باشد اما وقتی پدر و مادرش بمیرد، دیون آنها را ادا بکند و برای آنان طلب آمرزش بکند، خداوند او را در زمره نیکوکاران ثبت میکند.
عَشْرَةَ سَنَةً، يَا جَابِرُ! قُلْتُ: نَعَمْ إِنَّكُمْ بَحْرٌ لَا يُنْزَفُ وَ لَا يُبْلَغُ قَعْرُهُ. فَقَالَ: يَا جَابِرُ، بَلِّغْ شِيعَتِي عَنِّي السَّلَامَ، وَ أَعْلِمْهُمْ أَنَّهُ لَا قَرَابَةَ بَيْنَنَا وَ بَيْنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، وَ لَا يُتَقَرَّبُ إِلَيْهِ إِلَّا بِالطَّاعَةِ لَهُ. يَا جَابِرُ، مَنْ أَطَاعَ اللَّهَ وَ أَحَبَّنَا فَهُوَ وَلِيُّنَا، وَ مَنْ عَصَى اللَّهَ لَمْ يَنْفَعْهُ حُبُّنَا. يَا جَابِرُ، مَنْ هَذَا الَّذِي يَسْأَلُ اللَّهَ فَلَمْ يُعْطِهِ، أَوْ تَوَكَّلَ عَلَيْهِ فَلَمْ يَكْفِهِ، أَوْ وَثِقَ بِهِ فَلَمْ يُنْجِهِ! يَا جَابِرُ، أَنْزِلِ الدُّنْيَا مِنْكَ كَمَنْزِلٍ نَزَلْتَهُ تُرِيدُ التَّحْوِيلَ عَنْهُ، وَ هَلِ الدُّنْيَا إِلَّا دَابَّةٌ رَكِبْتَهَا فِي مَنَامِكَ فَاسْتَيْقَظْتَ وَ أَنْتَ عَلَى فِرَاشِكَ غَيْرُ رَاكِبٍ وَ لَا آخِذٍ بِعِنَانِهَا.(1)
جابر بن بن یزید جعفی میگوید: آقایم امام باقر (علیه السلام) را هیجده سال خدمت نمودم. هنگامی که اراده بیرون رفتن داشتم، برای خدا حافظی، حضور ایشان رسیدم و عرض کردم: بر دانشم بیفزای! فرمود: جابرا! بعد از هیجده سال؟! عرض کردم: آری! شما دریایی هستید بیکرانه و دارای ژرفای دست نایافتنی! فرمود: جابرا! از من به شیعیانم سلام برسان و آگاهشان نما که خویشاوندیای بین ما و خداوند عزّ وجلّ وجود ندارد و کسی جز با اطاعت به او تقرب پیدا نمیکند. آی جابر! کسی که اطاعت خداوند نماید و ما را دوست داشته باشد، او ولی ما است و کسی که عصیان الهی کند، دوستی ما به او نفع نمیرساند. آی جابر! چه کسی است که از خداوند بخواهد و خداوند به او عطا ننماید یا بر او توکل نماید و او کفایت امرش ننماید و یا بر او اعتماد نماید و او نجاتش ندهد؟! آی جابر! دنیا را مانند سرایی قرارده که میخواهی از آنجا بروی و آیا دنیا جز سواریای است که آن را در خواب سوار گشتهای؟ وقتی بیدار میشوی، خودت را در رختخواب میبینی، در حالی که سوار چیزی نیستی و بند افسار آن را در دست نداری!
1) . الأمالي للطوسي، ص296
لَا يُنْزَفُ: لا يَفْنى ماؤها (لسان العرب)./ نزف: تخلیه کرد –آب را- (المعجم ابسیط)./ نَزَفَماءَ البئرِ: همه آب چاه را بيرون كشيد (فرهنگ ابجدي)
أَفِدْنِي: أَفَادَ فلاناً مالًا او علماً: به فلانى مال داد يا دانش آموخت (فرهنگ ابجدي)
به خیثمه راوی فرمود: به شیعیان ما برسان که در برابر خداوند کاری از دست ما بر نمیآید، به شیعیان ما برسان، به آنچه که پیش خداوند است، جز با عمل صالح نمیتوان رسید، به شیعیان ما برسان که حسرتزدهترین مردم در روز قیامت، کسانی هستند که عدل را توصیف نمودند اما نسبت به برقراری آن به دیگری مخالفت کردند و به شیعیان ما برسان، وقتی اطاعت اوامر نمودند، در روز قیامت از رستگاران خوهند بود!
مَنْ: از موصولات حرفی است که دالالت بر مفرد، تثنیه و جمع میکند اما ضمیری که بر او بر میگردد، مفرد است. در اینجا برگردان جمع مناسبتر به نظر میآید (فاطمی)
1) . وسائل الشيعة، ج1، ص93، بحار الأنوار، ج2، ص29
حَجٌّ وَ مَنْ كَانَ مَرِيضاً صَلَّى قَاعِداً وَ أَفْطَرَ شَهْرَ رَمَضَانَ وَ الْوَلَايَةُ صَحِيحاً كَانَ أَوْ مَرِيضاً أَوْ ذَا مَالٍ أَوْ لَا مَالَ لَهُ فَهِيَ لَازِمَةٌ وَاجِبَةٌ.(1)
اسلام بر پنچ پایه بنا شده است: اقامه نماز، دادن زکات، حج خانه خداوند، روزه گرفتن ماه رمضان و ولایت ما خاندان. پس در چهارتای از آنها تخفیفی است و در ولایت تخفیفی وجود ندارد؛ هرکه مالی ندارد، زکات بر او واجب نیست، هر که دارایی ندارد، حج بر او واجب نیست، هرکه مریض است، نشسته نماز میخواند و یا روزه ماه رمضان را افطار مینماید. ولایت اما در هر حال واجب است: سالم باشد یا مریض، ثروتمند باشد یا فقیر.
رُخْصَةٌ: الرُّخْصَةُ في الأمر: خلاف التشديد فيه (شمس العلوم)./ ظاهرا "رخصة" اینجا در مقابل "عزیمه" است. رخصت، یعنی در شرایط خاص تکلیفی از گردن انسان ساقط است. عزیمت، یعنی آن تکلیف، تحت هیچ عنوان از گردن انسان ساقط نمیشود. چنانکه از خود حدیث هم به روشنی این مطلب بر میآید (فاطمی)
خداوند ابراهیم (علیه السلام) را بنده قرار داد، پیش از اینکه اورا به عنوان نبی برگزیند، او را نبی قرار داد، پیش از اینکه به عنوان رسول برگزیند، او را رسول
قرار داد، پیش از اینکه به عنوان دوست برگزیند و او را دوست قرار داد، پیش از اینکه به عنوان امام برگزیند. وقتی همه شرایط برایش جمعشد، –در این هنگام، امام (علیه السلام) انگشتان دستش را به علامت جمیع ویژگیها، نزدیک هم آورد- به او فرمود: "من تو را برای مردم امام قرار دادم." پس از بزرگی منصب امامت در چشم ابراهیم (علیه السلام)، عرض کرد: "در نسل من؟! فرمود: عهد من به ستمکاران نمیرسد."
وَ قَبَضَ يَدَهُ: إما من كلام الراوي اي قبض الباقر (علیه السلام) اصابعه الخمسة حكاية عن اجتماع تلك المقامات الخمس في إبراهيم (علیه السلام) و إما من كلام الامام (علیه السلام)... (هامش البحار)./ وَ قَبَضَ يَدَهُ: اگرچه در حاشیه بحار، چنان که میبینید، دو احتمال داه شده اما به نظر میآید، نظر اول نزدیک به ذهنتر باشد (فاطمی)
به خداوند سوگند! خالق هستی، زمینی را از هنگامی که جان آدم (علیه السلام) را گرفت، به حال خودش رها نکرد، مگر اینکه در آن امامی بود که توسط او مردم راه الهی را مییابیدند، او حجت خداوند بر بندگانش بود و زمین، بدون امامی که حجت خداوند بر بندگان او باشد، پایدار نمیماند.
1) .همان منبع، ج1، ص179
بِهَا فَبَاتَتْ مَعَهَا فِي مَرْبِضِهَا فَلَمَّا أَنْ سَاقَ الرَّاعِي قَطِيعَهُ أَنْكَرَتْ رَاعِيَهَا وَ قَطِيعَهَا فَهَجَمَتْ مُتَحَيِّرَةً تَطْلُبُ رَاعِيَهَا وَ قَطِيعَهَا فَبَصُرَتْ بِغَنَمٍ مَعَ رَاعِيهَا فَحَنَّتْ إِلَيْهَا وَ اغْتَرَّتْ بِهَا فَصَاحَ بِهَا الرَّاعِي الْحَقِي بِرَاعِيكِ وَ قَطِيعِكِ فَأَنْتِ تَائِهَةٌ مُتَحَيِّرَةٌ عَنْ رَاعِيكِ وَ قَطِيعِكِ فَهَجَمَتْ ذَعِرَةً مُتَحَيِّرَةً تَائِهَةً لَا رَاعِيَ لَهَا يُرْشِدُهَا إِلَى مَرْعَاهَا أَوْ يَرُدُّهَا فَبَيْنَا هِيَ كَذَلِكَ إِذَا اغْتَنَمَ الذِّئْبُ ضَيْعَتَهَا فَأَكَلَهَا وَ كَذَلِكَ وَ اللَّهِ يَا مُحَمَّدُ مَنْ أَصْبَحَ مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ لَا إِمَامَ لَهُ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ظَاهِرٌ عَادِلٌ أَصْبَحَ ضَالًّا تَائِهاً وَ1. إِنْ مَاتَ عَلَى هَذِهِ الْحَالَةِ مَاتَ مِيتَةَ كُفْرٍ وَ نِفَاقٍ وَ اعْلَمْ يَا مُحَمَّدُ أَنَّ أَئِمَّةَ الْجَوْرِ وَ أَتْبَاعَهُمْ لَمَعْزُولُونَ عَنْ دِينِ اللَّهِ قَدْ ضَلُّوا وَ أَضَلُّوا فَأَعْمَالُهُمُ الَّتِي يَعْمَلُونَهَا "كَرَمادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّيحُ فِي يَوْمٍ عاصِفٍ لا يَقْدِرُونَ مِمَّا كَسَبُوا عَلى شَيْءٍ ذلِكَ هُوَ الضَّلالُ الْبَعِيدُ."(1)
محمد بن مسلم روایت میکند که امام باقر (علیه السلام) میفرمود: هرکس با تلاش و عبات خودسرانه، به خداوند عزّ و جلّ تقرب بجوید و امامی از جانب خداوند برای او نباشد، زحمت او مورد قبول نمیباشد و او گمراه سرگردان است و خداوند از اعمال او متنفر! مثَل او مانند گوسفندی است که از شبان و گلهاش گم شده باشد. روزش را این طرف و آن طرف بدود. هنگامی که او را شب در بر گیرد، گله گوسفندی با شبانش ببیند، پس به آن سمت مشتاق شود و فریب بخورد. شب را با آنها در خابگاهشان به سر برد. هنگامی که شبان گوسفندان را پیش براند، شبان و گله او را بیگانه بیابد. پس متحیر و سرگردان، این طرف و آن طرف هجوم آورد و در جستجوی شبان و گله خودش باشد. از دور گله گوسفند وشبانی به نظر آید و بدان سمت مشتاق گردد و فریب بخورد. شبان ناشناس بر او بانگ بر آورد: "به شبان و گله خودت بپیوست! تو گمشده
1) . همان منبع، ج1، ص183
سرگران دور مانده از شبان و گلهات هستی!" پس وحشت زده و سرگردان و گمشده، این طرف و آن طرف هجوم آورد! شبانی برای او نباشد که او را به چراگاهش راه نمایی نماید و یا او را به سمت گله برگرداند! در هنگامی که او با این سرگردانی به سر میبرد، گرگی فرصت را غنیمت شمرده در دم نابودنش نماید و لقمههای گوشت او را به شکم فرو برد! آی محمد! به خداوند سوگند! هرکس از این امت، شب را به روز آورد و امام آشکار و عادل از طرف خداوند برای او نباشد، گمراه و گمشده سر از بستر خواب برداشته است و اگر در این حالت بمیرد، به مرگ کفر و نفاق مرده است! آی محمد! این را بدان که امامان ستمگر و پیروان آنها از دین خداوند دورند! گمراه شدهاند و گمراه میکنند. اعمالی که آنها انجام میدهند، "چونان خرمن خاکستری است که گردبادی در روز طوفانی بر آن بپیچد و از آنچه کسب نمودند، هیچ بهرهای نمیتوانند ببرند! این است همان گمراهی پیچاپیچ و دور و دراز!
فَهَجَمَتْ: أي دخلت في السعى و التعب بلا روية و علم (هامش الکافی)./ هجم: تَقَحَّمَ، اقْتَحَمَ، تَوَرَّدَ، تَسَلَّقَ، تَسَوَّرَ، حَمَلَ، كَرَّ، شَدَّ، أَغَارَ، غَزَا (المكنز العربي المعاصر)./ الْهُجُومُ على القوم: الدخول فيهم من غير استيذان، يقال هَجَمْتُ عليه: دخلت عليه بغتة على غفلة منه (مجمع البحرين)
حَنَّ: شوق و اشتیاق نشان داد، اظهار دلسوزی و ترحم کرد (المعجم البسیط)
شَانِئٌ: نشان دهنده نفرت و دشمنی، دشمن دارنده (المعجم البسیط)./ شَنأَه: أَبغضَه، و هو شانىءٌ و هي شانِئة (المغرب)./ قال الفرَّاء: إِنَ شانِئَكَ، أي مُبْغِضُك و عدوّك (تهذيب اللغة)قَطِيع: گله، رمه، بخش (المعجم البسیط)
مَرْبِض: موضع رَبْضِ الغنم، و هو كالجلوس للإنسان... وَ فِي حَدِيثِ عَلِيٍّ (علیه السلام) "وَ النَّاسُ حَوْلِي كَرَبِيضَةِ الْغَنَمِ" أي الغنم الرَّبِضْ، أي الباركة (مجمع البحرين)./ مربض: مکان استقرار یا مستقر شدن، مسکن، پناهگاه (المعجم البسیط)
تَائِهَةٌ: تائه: گمراه (المعجم البسیط)
ذَعِرَةً: وحشت زده. ذَعر: ترساند (المعجم البسیط)
اگر تنها یک روز، زمین خالی از ما امامان باشد، همه را در حلقوم خود فرو میبرد و خداوند اهل آن را به شدیدترین عذابها دچار میکند! خداوند تبارک و تعالی ما را در زمینش حجت و سبب ایمنی زمین برای اهل زمین قرار داد. تا آن هنگام که ما بین اهل آن قرار داشته باشیم، همواره از فرورفتن در امانند و اگر خداوند اراده هلاک آنان را بنماید و مهلتشان ندهد، ما را از بین آنان بر میدارد و بالا میبرد و بعد هرطوری که بخواهد و دوست داشته باشد، عمل مینماید.
لَسَاخَتْ: سَاخَتْ قوائمه فى الأرض: دخلتْ فيها و غابت (الصحاح)./ ساخ في الطين: در ميان گِل افتاد، ساختْ بِهمُ الأَرضُ: زمين آنها را در خود فرو برد (فرهنگ ابجدي)
آی ابا حمزه! کسی از شما که چند فرسخ دور میشود، راهنمایی برای خودش انتخاب میکند و تو به راه آسمان ناآشناتر از راه زمینی. پس برای خودت راهنمایی بیاب!
هنگامی که نوح (علیه السلام) بر قومش نفرین نمود، ابلیس –که لعنت خداوند بر او باد- خدمتش رسید و عرض کرد: نوح! تو بر گردن من طوق احسان گذاشتی. میخواهم آن را بر تو جبران نمایم. حضرت نوح فرمود: به خداوند سوگند! چیزی نفرت انگیزتر از این پیش من نیست که بر گردن تو طوق احسان بگذارم! آن احسان چیست؟ عرض کرد: چرا، طوق احسان گذاشتی! تو بر قومت نفرین نمودی. خداوند همه آنها را غرق نمود. کسی باقی نماند که رنج گمراهی او را بکشم. تا ایجاد نسل دیگر استراحت میکنم. نوح به او فرمود: آنچه که میخواهی به آن جبران کنی، چیست؟ عرض کرد: در سه جا، مرا به یاد آر! من در این سه جا، نزدیگترین کس به بنده هستم: 1- هنگامی که خشمگین گشتی، مرا به یاد آر! 2- هنگامی که بین دو کس قضاوت میکنی، مرا به یاد آر!
3- هنگامی که با زن نامحرم خلوت کردی و کسی بین شما نباشد، مرا به یاد آر!
1) . خصال، ج1، ص132
لَكَ عِنْدِي يَداً: ید، معانی متعددی دارد. یکی از معانی آن، نعمت و احسان میباشد (فاطمی)
تُكَافِئَنِي: کافأ: پاداش داد، برابر شد (المعجم البسیط)
مصحح دو جلدی، کتاب خصال، در پاورقی این مطلب را دارد: كذا و لعلّ الصواب: "أن يكون لي عندك يد." من هم فکر میکنم، این نظر خالی از صواب نیست. مگر اینکه بگوییم: حضرت نوح (علیه السلام) سخن شیطان را به طور تمسخر آمیز، تکرار کرده باشد (فاطمی)
بَغِيضٌ: منفور و نفرت انگیز (المعجم البسیط)
رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) در خطبهای که برای مردم ایراد نمود، فرمود: آیا به بدترینتان خبر ندهم! عرض کردند: چرا یا رسول الله! فرمود: کسی که از جود خودش جلوگیری میکند، غلامش را کتک میزند و طعامش را تنها میخورد. آنان گمان کردند که خداوند موجودی شریرتر از او نیافریده است. بعد، فرمود: بدتر از او را برای شما خبر ندهم؟ عرض کردند: چرا یا رسول الله! فرمود: کسی که امیدی به خیرش نمیرود و نیش شرارت او پیدا است. آنان گمان کردند که خداوند موجودی شریرتر از او نیافریده است. سپس فرمود: بدتر از او را برای
1) .الكافي، ط: الإسلامية، ج2، ص290
شما خبر ندهم؟ عرض کردند: چرا یا رسول الله! فرمود: فحاش و لعّانی که وقتی ایمان آورندگان پیش او یاد شود، لعنتشان کند و هنگامی که او پیش اهل ایمان یاد شود، بر او لعنت فرستند!
رِفْد: کمک، بخشش. رِفدالعیش: گشایش در زندگی (المعجم البسیط)
يَتَزَوَّدُ: زَادُ المسافر طعامه المتّخذ لسفره (التحقيق فى كلمات القرآن الكريم)
هنگامی که خداوند بهشتیان را وارد بهشت نماید و جهنمیان را وارد جهنم، مرگ به صورت قوچی آورده میشود تا اینکه بین بهشت و جهنم قرار میگیرد. بعد، منادیای چنان ندا میدهد که صدای: "آی بهشتیان! آی جهنمیان!" را تمام اهل بهشت و جهنم میشنوند. وقتی همه صدا را شنیدند، به آن سمت روی میآورند. پس به آنان گفته میشود: "آیا میدانید، این چیست؟ این همان
1) .همان منبع، ج8، ص345
مرگی است که از آن در دنیا میترسیدید." بهشتیان میگویند: "خداوندا! مرگ را بر ما وارد مکن! دوزخیان میگویند: خداوندا! مرگ را بر ما وارد نما!" مرگ مانند گوسفندی، سر بریده میشود. بعد، منادی ندا میدهد: دیگر برای همیشه مرگی نیست و یقین به جاودانگی داشته باشید. پس بهشتیان آنچنان خوشحال میشود که اگر کسی در آن روز از خوشحالی بمیرد، همه آنان میمردند! بعد، امام (علیه السلام) این آیات را قرائت نمود: "آیا ما به جز مرگ اول دیگر نمیمیریم و ما عذاب شوندگان نیستیم؟! این همان رستگاری بزرگ است! برای چنین پاداشی باید تلاش کنندگان تلاش کنند!" جهنمیان اما چنان نعرهای میزنند که اگر کسی اجازه مردن از نعرهای میداشت، همه آنان میمردند و این سخن خداوند عزّ و جلّ است: "آنان را از روز حسرت بیم ده هنگامی که داوری صورت گیرد!"
قَالَ: در این روایت هم مثل حدیث پیشین، شش "قال" وجود دارد. به جز یکی از آنها دیگران ترجمه نشده است (فاطمی)
الشَّهِيقُ: شَهِقَ يَشْهَقُ، أى ارتفع... الشَّهِيقُ: رَدُّ النَفَسِ. و الزفيرُ: إخراجُه. و الشَّهْقَةُ كالصيحة. يقال: شَهِقَ فلانٌ شَهْقَةً فمات (الصحاح)./ شّهّقّ: یک فریاد کشید، بغض و گریه گلویش را گرفت. شهیق: دم. و الزفیر: بازدم (المعجم البسیط)
فَإِنْ لَمْ يَفْعَلْ بِهِ ذَلِكَ وَسَّعَ عَلَيْهِ فِي رِزْقِهِ فَإِنْ هُوَ لَمْ يَفْعَلْ ذَلِكَ بِهِ هَوَّنَ عَلَيْهِ الْمَوْتَ لِيُكَافِيَهُ بِتِلْكَ الْحَسَنَةِ.(1)
از تدبیر خداوند این است که وقتی بنده گناه آلودی را اکرام نماید، او را به بیماری مبتلایش میکند. اگر آن کار را نکرد، به نیازمندی مبتلایش میکند. اگر آن را مصلحت ندید، جان دادن او را مشکل میکند تا با آن کارها، آلودگیهای گناه را بردارد و اگر مصلحتش بر این قرار گیرد که بندهای را خوار و ذلیل نماید و او پیش خداوند حسنهای داشته باشد، بدنش را نیازمند طبیب نمیکند. اگر آن کار را نکرد، بر روزیاش توسعه میدهد. اگر آن کار را نکرد، مرگش را آسان میکند تا با آن کارها آن حسنه را جبران کند.
مِنْ أَمْرِهِ: من شأنه و تدبيره (مرآة العقول)
لِيُكَافِيَهُ: در التمحيص "لِيُكَافِئَهُ" دارد. (ر.ک. التمحيص، ص38)./ كافأه على الشىء مكافأة، و كِفَاء: جازاه (المحكم)./ مکافاة مکافأة: پاداش مطلقاً، اعم از نيکي و بدي (فرهنگ دهخدا)
خداوند تبارک و تعالی وقتی بندهای را دوست داشته باشد، در گرداب بلا فرو میبرد و سیل گرفتاری را به سوی او سرازیر میکند! وقتی به درگاهش دعا کند، میفرماید: بندهام! لبیک! اگر دعایت را مستجاب کنم، دیگر چنین توفیقی نمییابی و دست حاجت بر نمیداری! من برای استجابت دعایت توانایم اما برایت ذخیره کردم و آنچه را برای تو ذخیره کنم، در خیر و صلاحت میباشد!
غَتّاً: غَتَ الشيءَ في الماء: آن چيز را در آب فرو برد (فرهنگ ابجدي)./ غَتَّهُ بِالْبَلَاءِ غَتّاً: أي غمسه فيه غمسا متتابعا، و يقال غَتَّهُ بالماء أي غطه (مجمع البحرين)
ثَجَّهُ: الثج: شدة انصباب المطر و الدم (كتاب العين)./ الثَّجُ: الصَّبُّ الكثيرُ، و خص بعضهم به صَبَّ الماء الكثير (لسان العرب)وَ لَكِنِ ادَّخَرْتُ لَكَ: تعبیر "وَ لَكِنِ ادَّخَرْتُ لَكَ" تنها در بحار، جلد (ج78، ص196) وجود دارد اما در اصول کافی و بحار، جلد (ج64 ؛ ص208)، "وَ لَئِنِ " دارد. من فکر میکنم، نسخه "وَ لَكِنِ" بهتر است (فاطمی)
مؤمن در دنیا به اندازه دینش مبتلا میشود.
مؤمن کسی است که وقتی شاد و سرخوش گردد، سرخوشیاش او را در منجلاب گناه و باطل فرو نبرد و هنگامی که خشمگین شد، خشمش او را از گفتن سخن حق دور نکند و مؤمن کسی است که وقتی قدرت پیدا کرد، قدرتش به چیزی که برای او حق نیست، وادار به تعدی وتجاوز نکند.
مؤمن استوارتر از کوه است! از کوه کم میشود اما از دین انسان مؤمن چیزی کم نمیشود!
يُسْتَقَلُّ: من القلة أي ينقص (هامش الکافی)
خداوند به خاطر یک مؤمن از نابودی یک شهر جلوگیری میکند.
الْقَرْيَةِ: المصر الجامع. و قيل: كل مكان اتّصلَت به الأبنية و اتُّخذ قرارا، و تقع على المدن و غيرها. و قيل: هى أصغر من المدينة (الإفصاح)
حَسَبِ. الشك من الراوي و حَسَبِ بالتحريك: المقدار (هامش الکافی)
رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: حدیث آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) دشوار و دور از دسترس است. به آن ایمان نیاورده، مگر فرشته مقرب و یا پیامبر مرسل و یا بندهای که خداوند قلب او را بر ایمان آزمایش نماید. پس آنچه که بر شما از حدیث آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) رسید و قلبهای شما نسبت به آن احساس آرامش و آشنایی نمودند، بپذیرید و آنچه را که قلبهای شما نسبت به آن گریزانند و نا آشنایش یابیدید، به خداوند، پیامبر و یا دانشمند آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) برگردانید. نابود کسی است که به یکی از شماها چیزی گفته شود و او تحمل آن را نداشته باشد و بگوید: "به خدا این طور نیست! به خدا این طور نیست!" و انکار، کفر است.
صَعْبٌ: سخت و دشوار (المعجم البسیط)
مُسْتَصْعَبٌ: و المستصعب بكسر العين، أو بفتحها مبالغة في الصعب، أو الصعب ما يكون صعبا في نفسه، و المستصعب ما يعده الناس صعبا (مرآة العقول)
فَلَانَتْ: لان: نرم شد، انعطاف پذیر شد (المعجم البسیط)
اشْمَأَزَّتْ: اشمأزَّ: اظهار تنفر کرد (المعجم البسیط)
يَحْتَمِلُهُ: احتمل: حمل کرد، تحمل کرد، احتمال داد (المعجم البسیط)
أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ وَ أَمَّا اللَّتَانِ لَا غِنَى بِكُمْ عَنْهُمَا فَتَسْأَلُونَ اللَّهَ فِيهِ حَوَائِجَكُمْ وَ الْجَنَّةَ وَ تَسْأَلُونَ الْعَافِيَةَ وَ تَعُوذُونَ بِهِ مِنَ النَّار.(1)
امام باقر (علیه السلام) روایت میکند که رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) در آخر جمعه ماه شعبان برای مردم خطبهای ایراد فرمود. بعد از حمد و ثنای الهی فرمود: آی مردم! ماهی که در آن یک شب بهتر از هزار ماه است، بر شما سایه افکنده است و آن ماه رمضان است! خداوند روزه آن ماه را واجب کرده است و یک نماز داوطلبانه در آن را برابر هفتاد نماز داوطلبانه دیگر در غیر این ماه قرار داده است و برای کسی که یک خصلت از خصلتهای خیر و نیکویی را داوطلب بشود، پاداش کسی را دارد که یکی از فرایض خداوند عزّ و جلّ را انجام داده است و هرکس در این ماه یکی از فرایض الهی را انجام دهد، مانند کسی است که هفتاد فریضه از فرایض الهی را در غیر این ماه انجام داده است. این ماه شکیبایی و همدردی است و پاداش شکیبایی و همدردی بهشت است. این ماهی است که خداوند بر رزق مؤمن میافزاید. هرکس در این ماه مؤمن روزه داری را افطار دهد، پیش خداوند پاداش آزاد کردن یک بنده و بخشایش گناهان در گذشته او را دارد. عرض شد: یا رسول الله! همه ما قدرت بر افطار روزه دار نداریم! فرمود: خداوند کریم است! این ثواب را برای کسی که با جرعه شیری یا با جرعه آبی گوارا یا با دانههای خرما روزه داری را افطاری دهد، عطا مینماید! هرکس در این ماه بار زیر دستش را سبک نماید، خداوند حساب او را آسان میکند. این ماهی است که اولش رحمت، میانش مغفرت و آخرش اجابت دعا و آزادی از آتش است! از چهار خصلت بینیاز نیستید: دو خصلتی که توسط
1) . الكافي، -ط: الإسلامية-، ج4، ص66. یک خطبه شعبانیه را در اول کتاب خواندیم که مشهور است. این خطبه در اصول کافی وجود دارد. پس این احتمال وجود دارد که رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در چندین آخر شعبان خطبه خوانده باشد.
آن دو خداوند را راضی مینمایید و دو خصلتی که شما از آن دو بینیاز نیستید اما آندوچیزی که خداوند عزّ و جلّ به آن دو راضی میشود، شهادت: "أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ" است و آن دوتای دیگری که از آن دو بینیاز نیستید، اینکه در این ماه از خداوند حوائجتان را همراه با بهشت بطلبید و از او طلب عافیت نمایید و به او از آتش جهنم پناه برید!
تَطَوُّعِ: داو طلب شد، داو طلبی (المعجم البسیط)./ التَّطَوُّع: ما تَبَرَّعَ به مِنْ ذاتِ نَفْسِه مِمّا لا يَلْزَمُه فَرْضُه (تاج العروس)./ تطوع، به کاری گفته میشود که از روی میل و رغبت انجام میشود. امروزه اصطلاح "داوطلبانه" بهترین برگردان آن است (فاطمی)
الْمُوَاسَاةِ: همدردی، تسلیت گفتن (المعجم البسیط)
مَذْقَةٍ: الشربة من اللبن (لسان اللسان)
خشم، کلید همه بدیها است.
کسی که برای خداوند دوستی کند، برای خداوند دشمنی کند و برای او ببخشد. او از کسانی است که ایمانش به کمال رسیده.
در جهنم، درّهای است که جایگاه متکبرین است. به آن "سقر" گفته میشود. از حرارت شدیدش به خداوند شکایت برد و اجازه نفس کشیدن نمود. وقتی نفس کشید، جهنم را در آتش کشاند!
هرکس، ستمی را مرتکب شود، به آن ستم، یا خودش، یا مالش و یا فرزندانش گرفتار میشود.
مَظْلِمَةً: الظُّلْم (المغرب)./ يقال: ظَلَمَه يَظْلِمُهُ ظَلْماً و ظُلْماً و مَظْلِمةً، فالظَّلْمُ مَصْدرٌ حقيقيٌّ (لسان العرب)./ از لسان العرب، به دست میآید که "مظلمة"، در اینجا مصدر میمی است (فاطمی)
عَيَّرَ: عیبجویی کرد، به کسی عیب نسبت داد (المعجم البسیط)
وقتی مؤمنی به برادر مؤمنش تهمت بزند، ایمان از دلش ذوب میشود، چونانکه نمک در آب ذوب میگردد.
انْمَاثَ: ماثَ يَمِيْثُ و يَمُوْثُ مَيْثاً: أي ذاب (المحيط في اللغة)
وقتی روز رستاخیز گردد، پرده از پردههای بهشت برداشته میشود. هر موجود زندهای، بوی آن را از فاصله پانصد سالگی، استشمام میکند، مگر یک طائفه. راوی عرض کرد: آنها کیانند؟ فرمود: عاق والدین.
مؤمن کسی است که وقتی خشمگین گردد، خشمش او را از حق دور نمیکند و هنگامی خوشنود گردد، خوشنودیاش او را در باطل فرو نمیبرد و هنگامی قدرت پیدا کرد، بیشتر از حق خودش بر نمیدارد.
رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: مثل مؤمن مانند جوانه کشتزار است. همچنانکه باد آن را به اینسوی و آنسوی میکشاند، مؤمن را نیز گرسنگیها و دردها، منقلب مینماید و مثل منافق مانند عصای راست آهنین است، هیچ آسیبی به آن نمیرسد، مگر اینکه مرگش فرا رسد و یکباره بشکند.خَامَةِ الزَّرْعِ: الخَامَةُ: الزَّرْعَةُ أوَّلَ ما تَنْبُتُ على ساقٍ واحِد (المحيط في اللغة)./ در عربی، "خامة" به معنای گياه سبز و تازه آمده است و "زرع" به معنای کشتزار. پس "خَامَةِ الزَّرْعِ"، یک ترکیب اضافی است. نا گفته نماند، از اینکه عربها، عبارت "المواد الخام" را به کار میبرند، ممکن است، "خام"ی را که ما در فارسی از آن استفاده میکنیم، در اصل عربی باشد. مگر اینکه بگوییم، این واژه معرب است (فاطمی)
تُكْفِئُهَا: تقلبها (مرآة العقول)
الْإِرْزَبَّةِ: عصية من حديد (مرآة العقول)
فَيَقْصِفَهُ: قصفت العود قصفا فانقصف، مثل كسرته فانكسر لفظا و معنى (مرآة العقول)
وقتی روز رستاخیز گردد، گروهی از مردم راه میافتند، تا به در دروازه بهشت میرسند. پس در بهشت را میزنند. گفته میشود: "شما چه کسانی هستید؟"
میگویند: "ما نیازمندان بودیم."
گفته میشود: "آیا پیش از حساب؟..."
میگویند: "چیزی به ما ندادید که ما را بر آن محاسبه نمایید!"
خداوند عزّ و جلّ میفرماید: "راست میگویند. وارد بهشتشان نمایید!"
عُنُقٌ: و الأَعْنَاقُ: الجَمَاعاتُ، الواحدُ عُنُقٌ (المحيط في اللغة)./ وَ فِي حَدِيثِ الذَّرِّ: فَخَرَجَ عُنُقٌ إِلَى الْجَنَّةِ وَ عُنُقٌ إِلَى النَّار: أي طائفة و جماعة و العُنُق: الرقبة (مجمع البحرين)./ و من المستعار: أتاني عُنُقٌ من النّاس و جُمَّة: للجماعة المتقدّمة (أساس البلاغة)
فِيمَا أَوْحَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَى مُوسَى (علیه السلام) يَا مُوسَى اشْكُرْنِي حَقَّ شُكْرِي فَقَالَ يَا رَبِّ وَ كَيْفَ أَشْكُرُكَ حَقَّ شُكْرِكَ وَ لَيْسَ مِنْ شُكْرٍ أَشْكُرُكَ بِهِ إِلَّا وَ أَنْتَ أَنْعَمْتَ بِهِ عَلَيَّ قَالَ يَا مُوسَى الْآنَ شَكَرْتَنِي حِينَ عَلِمْتَ أَنَّ ذَلِكَ مِنِّي.(1)از چیزهایی که خداوند به موسی بن عمران (علیه السلام) وحی نمود، این است که فرمود: آی موسی! حق شکر مرا ادا نما! عرض کرد: پروردگار من! چگونه حق شکر شما را ادا نمایم، در حالی که هر گونه شکری نمایم، آنهم نعمنی است که شما بر من عنایت نمودید؟ فرمود: موسی! وقتی این نکته را دریافتی، حالا شکر مرا به جا آوردی.
عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنِ الْحَكَمِ بْنِ أَيْمَنَ عَنْ أَبَانِ بْنِ تَغْلِبَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) يَقُولُ مَنْ طَافَ بِالْبَيْتِ أُسْبُوعاً كَتَبَ اللَّهُ عَزَّ وَ
1) . همان منبع، ج2، ص98
جَلَّ لَهُ سِتَّةَ آلَافِ حَسَنَةٍ وَ مَحَا عَنْهُ سِتَّةَ آلَافِ سَيِّئَةٍ وَ رَفَعَ لَهُ سِتَّةَ آلَافِ دَرَجَةٍ... ثُمَّ قَالَ وَ قَضَاءُ حَاجَةِ الْمُؤْمِنِ أَفْضَلُ مِنْ طَوَافٍ وَ طَوَافٍ حَتَّى عَدَّ عَشْراً.(1)
ابان بن تغلب گفت که از امام صادق (علیه السلام) شنیدم که میفرمود: هرکس یک هفته گرد کعبه مکرمه طواف کند، خداوند عزّ و جلّ برای او هزار حسنه مینویسد، هزار گناه را از او محو میکند و هزار درجه او را بالا میبرد... بعد فرمود: قضای حاجت مؤمن، برتر است از طواف و طواف و تا ده بار این کلمه را تکرار نمود.
بنده مؤمن، وقتی گناهی مرتکب شود، خداوند او را هفت ساعت مهلت میدهد. اگر استغفار کرد، چیزی علیه او نمینویسد. اگر هفت ساعت گذشت و اسغفار نکرد، یک گناه بر او مینویسد. مؤمن بعد از بیست سال، گناهش را به یاد میآورد و از پروردگارش طلب استغفار مینماید و خداوند او را میبخشد ولی کافر، در همان لحظه اول جرمش را فراموش میکند.
خداوندتبارک و تعالی میداند که بنده وقتی او را میخواند، چه میخواهد اما دوست دارد که حاجتش را مشخصا بیان کند. وقتی دعا کردی، حاجتت را نام ببر.
بثّ: پخش کرد، منتشر کرد (المعجم البسیط)
پنج دعا است که مستجاب میشود: 1- دعای امام عادل. 2- دعای مظلوم که خداوند عزّ و جلّ میفرماید: "انتقام ترا خواهم گرفت، هرچند بعد از مدتی!" 3- دعای فرزند صالح برای پدر و مادر. 4- دعای پدر صالح برای فرزند. 5- دعای غیابی مؤمن برای برادر مؤمنش. پس میفرماید: "برای تو هم مثل همین است."
يُحْجَبْنَ: والحجب: كناية عن عدم الاستجابة (مرآة العقول)
بنده تا چهل سال، در معرض عفو و بخشش قرار دارد. وقتی به چهل سالگی رسید، خداوند عزّ و جلّ، به دو فرشته گماشته بر او وحی میفرماید که: بندهام را به این مرحله از عمر رساندم، پس با خشونت، شدت و ریزبینی رفتار نمایید و کم و زیاد و کوچک و بزرگ اعمالش را بنویسید!
فِي فُسْحَةٍ: في سعة من عفو الله و غفرانه (مرآة العقول)
وقتی یکی از شما از پروردگارش حاجتی بطلبد که حتما بر آورده شود، باید از همه مردم قطع امید نماید و امیدی جز به خداوند نداشته باشد. آنگاه که خداوند عزّ و جلّ حاجتی را برخاسته از قلبش بداند، در این حالت، حاجتمندی از خداوند چیزی نطلبیده، مگر اینکه به او عطا فرموده است!
راوی میگوید: به امام صادق (علیه السلام) عرض کردم: عقل چیست؟ فرمود: چیزی است که خداوند مهربان توسط آن عبادت میشود و توسط آن بهشت به دست آورده میشود. عرض کردم: آنچه که در معاویه بود؟ فرمود: آن زرنگی و شیطنت بود، آن شبیه عقل بود و عقل نبود.
مصحح نسخهای که من دیدم، میگوید: در بعض نسخهها "فَما الَّذِي" دارد. اگر اینطور باشد، از لحاظ برگردانی راحتتر است: فَما الَّذِي فی معاویة: پس آنچه که در معاویه بود، چه چیزی بود؟ من فکر میکنم، تعبیر این متن هم زیبایی خودش را دارد. زیرا ممکن است راوی سوال لحنی کرده باشد (فاطمی)
النَّكْرَاءُ: الدَّهاءُ و الفِطنة (لسان العرب)./ النَّكْرَاءُ: الدهاء و الفطنة و هي جودة الرأى و حسن الفهم و إذا استعملت في مشتهيات جنود الجهل يقال لها الشيطنة و نبه (علیه السلام) عليه بقوله تلك الشيطنة بعد قوله تلك النكراء (هامش الکافی)
دختران حسنه هستند و پسران نعمت. بر حسنات پاداش داده میشود و از نعمت پرسیده خواهد شد.
امیر المؤمنین که درود خداوند بر او باد، هیزم میآورد، آب از چاه بیرون میکشید و خانه را جارو میکرد و فاطمه که درود خداوند بر او باد، آسیاب را میچرخاند، خمیر میکرد و نان میپخت.
تَعْجِنُ: عَجَنَ عَجْناً الدقيقَ: آرد را با مُشت خود به هم زد و آنرا خمير نمود (فرهنگ ابجدي)
هیچ پیامبری را خداوند مبعوث نکرد، مگر اینکه سه تعهد از او گرفت: اقرار به عبودیت، برچیدن شریکها و اینکه خداوند هرچه را بخواهد، مقدم نماید و هرچه را بخواهد مأخر نماید.
برای خداوند دو علم است: علم نهفته و پنهان که هیچ کس غیر از او نمیداند، بداء ازهمین علم است و علمی که به فرشتگان، انبیا و پیامبرانش تعلیم نموده و ما آن علم را میدانیم.
هیچ بستن و گشودن و جمع کردن و گستردنی نیست، مگر اینکه برای خداوند در آن خواستن، حکم نمودن و امتحان کردن است.
خداوند عزّ وجلّ هنگامی که برای بندهای خیری اراده نماید، در دلش نقطهای از نور قرار میدهد، گوشهای قلب او را میگشاید و فرشتهای به او میگمارد که او را به راه درست هدایت نماید. وقتی بندهای را بر بدیاش بگذارد، در قلبش نقطه سیاهی ایجاد میکند، گوشهای دلش را کور میکند و شیطانی بر او مسلط میگرداند که گمراهش نماید. بعد این آیه را تلاوت فرمود: "هر که را خداوند هدایت نماید، سینهاش را برای پذیرش اسلام میگشاید و هر که را به گمراهیاش بگذارد، سینهاش را آنچنان تنگ میکند که گویا به آسمان بالا میرود."
نَكَتَ: النُّكْتَةُ في الشيء كالنقطة (مجمع البحرين)
سدّد: راست گرداند، به راه صحیح هدایت کرد، نشانه گرفت (المعجم البسیط)
حَرَجاً: أضيق الضيق (مجمع البيان)./ و الحَرَج: الضيِّق. و مكان حَرِج و حَرِيج: ضيّق (جمهرة اللغة)
آی ثابت! شما را با مردم چکار. دست از سر مردم بردارید. کسی را به مذهب خودتان دعوت نکنید. به خداوند سوگند! اگر تمام اهل آسمانها و زمینیان جمع بشوند، تا بندهای را که اراده خداوند بر گمراهی او است، هدایت کند، توان این کار را ندارند و اگر تمام اهل آسمانها و زمینیان جمع شوند بر این که بندهای را که خداوند هدایتش را میخواهد، گمراه کنند، توان این کار را ندارند. دست از سر مردم بردارید و نگویید: کسی عموی من است، برادر من است، پسر عموی من است و همسایه من است. خداوند هنگامی به بندهای خیری اراده نماید، روحش را پاک میکند. معروفی را نمیشنود، مگر اینکه میشناسد و منکری را نمیشنود، مگر اینکه زشتش میپندارد. سپس خداوند در قلبش کلمهای القا میکند که توسط آن کارهایش را سروسامان بدهد.
أَمْرِكُمْ: و المعنى ما تصنعون أنتم و الناس و المقصود هو الحثّ على التباعد منهم و ترك المبالغة و المخاصمة معهم في أمر الدّين (شرح الکافی)
1) . همان منبع، ج1، ص165
يُرِيدُ اللَّهُ ضَلَالَتَهُ: أي عذابه و إرشاده في الآخرة إلى طريق جهنّم بسبب كفره و عصيانه اختيارا في الدّنيا، هذا إن اريد بالإرادة معناها المعروف و أمّا إن اريد بها العلم الأزلي و الذّكر الأوّلي و قد أشرنا سابقا إلى أنّها تجيء لهذا المعنى أيضا فلا حاجة إلى ذلك التوجيه، لأنّ من علم اللّه تعالى ضلالته في الأزل باختياره فهو يموت ضالا و لا ينفعه نصح الناصح (شرح الكافي)كَلِمَةً: المراد بالكلمة ولاية الأئمة عليهم السلام و وجوب متابعتهم... أو الإخلاص و صدق النية في طلب الحق، و ترك الأغراض الباطلة، و قيل: أي كلمة التقوى و هي المعرفة الكاملة (مرآة العقول)
سنت قیاس نمیشود. مگر نمیبینی که زن روزهاش را قضا میکند و نمازش را قضا نمینماید. آی ابان! وقتی سنت قیاس گردد، دین از بین میرود.
قلب وقتی تصفیه گردد، زمین آنچنان برایش تنگ میگردد که میخواهد بال پرواز بگشاید.
يَسْمُوَ: سَمَا الشيءُ يَسْمُو سُمُوّاً، أي: ارتفع (كتاب العين)
مردم به سه دسته تقسیم میگردند: دانشمند، دانشجو و پوسیدهبرگهای روی کف آب. ما دانشمندانیم، شیعیان ما دانشجو هستند و دیگران پوسیده برگهای روی کف آبند.
يَغْدُو: "غدا" معانی مختلفی دارد. در اینجا "صار" معنای مناسب است (فاطمی) > غَدَا زيدٌ إلى بيت والديه: ذهب إليه غُدْوَةً، أي بين الطلوعين، غَدَا الطّفلُ يَمْشِي: شَرَعَ بِالْمَشْيِ، غَدَا الجوُّ حَارّاً: صار (معجم الأفعال المتداولة)
غُثَاءٌ: کف روی آب، برگهای پوسیده همراه با کف روی آب (المعجم البسیط)
یا عالم باش یا متعلم و یا اهل علم را دوست بدار. دسته چهارم مباش که به خاطر بغض آنان هلاک میگردی!اغْدُ: مثل ادع أمر من غدا يغد و غدوا و هو الذهاب غدوة، و المراد هنا مطلق الصيرورة أي صر (شرح الكافي)
دانش سودمند برای همه مردم را در چهار چیز دیدم: 1- پروردگارت را بشناسی. 2- بدانی که با تو چه کرده است. 3- بدانی که از تو چه میخواهد. 4- بدانی که چه چیزی تو را از دینت دور میکند.
عِلْمَ: أي العلم النافع في الآخرة منحصر في أربع لا يزيد و لا ينقص، و المراد بالعلم العلم النافع الّذي لا يحصل النجاة إلّا به (شرح الكافي)
از جاهل هفتاد گناه بخشیده میشود، پیش از اینکه از عالم تنها یک گناه بخشیده شود!
حجت خداوند بر بندگان پیامبر است و حجت بین بندگان و بین خداوند، عقل.
مردی پیش او گفت: خداوند بزرگتر است. فرمود: بزرگتر از چه چیزی؟ عرض کرد: بزرگتر از همه چیز. امام صادق (علیه السلام) فرمود: او را محدود کردی. عرض کرد: چگونه بگویم؟ فرمود: بگو! خداوند بزرگتر از آن است که توصیف گردد.
خَرْقُ: سوراخ، پاره کردن، شکافتن (المعجم البسیط)
إِبْرَةٍ: سوزن (المعجم البسیط)
مَلَكُوت: در اصل از ريشه" ملك" به معنى حكومت و مالكيت است، و اضافه" واو" و" ت" به آن براى تاكيد و مبالغه مىباشد و معمولا به حكومت مطلقه خداوند بر سراسر عالم هستى گفته مىشود (تفسير نمونه)
به طولانی بودن رکوع و سجود مرد ننگرید. آن چیزی است که به آن عادت کرده است. اگر ترک نماید، احساس هراس میکند اما به راستگویی و امانتداریاش بنگرید.
هرکس از مؤمنین به بلایی امتحان شود و بر آن صبر نماید، برای او شبیه اجر هزار شهید است.
دعوت کننده مردم با غیر زبانتان باشید! مردم باید از شما پاک دامنی، تلاش، نماز و نیکوکاری را بنگرند. هر یک آنها یک دعوتگر است.
خداوند را فرشتهای است که در هر شب و روز ندا میدهد: بندگان خدا! اینگونه با شتاب به سمت معصیت الهی مروید! اگر چهارپایان چرنده، کودکان
شیرخوار و پیران نماز گذار نمیبودند، سیل بنیان کن عذاب به سمت شما سرازیر میشد!
مَهْلًا: آهسته، صبر کن، فرصت بده (المعجم البسیط)
بَهَائِمُ: جمع بهیمة: چهار پا، دام (المعجم البسیط)
رُتَّعٌ: الرَّتْعُ: أصله أكل البهائم (مفردات ألفاظ القرآن)./ رتّع: جمع تکسیر راتع است (فاطمی)./ أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ... در مجمع از ابن زيد نقل كرده كه رتع بمعنى گردش است. خودش نيز رفت و آمد كه عبارت اخراى گردش است معنى كرده على هذا معنى آيه چنين است: او را فردا با ما بفرست تا گردش و بازى نمايد (قاموس قرآن)
رُكَّعٌ: جمع تکسیر "راکع" است (فاطمی)
بخیل به راحتی نمیرسد، حسود به لذت، پادشاهان وفا ندارند، دروغگو جوانمردی ندارد و کم عقل بزرگی نمیتواند.
سه کس بر رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) دروغ می بست: ابو هریره، انس بن مالک و یک زن.
ابلیس، چهار بار فریاد ناله برکشید: 1- روزی که مورد لعن قرار گرفت. 2- روزی که به زمین رانده شد. 3- روزی که محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) در وقفه بین پیامبران به رسالت مبعوث گردید. 4- روزی که سوره فاتحه نازل شد. دوبار باد غرور در بینی افکند: 1- هنگامی که آدم (علیه السلام) از درخت ممنوعه خورد. 2- هنگامی که از بهشت به زمین فرود آمد.
رَنَّ: گریست، به صدا درآمد (المعجم البسیط)./ رنّ: آواز داد، صداى خود را با گريه بلند كرد (فرهنگ ابجدي)فَتْرَةٍ: مدت، وقت، وقفه (المعجم البسیط)./ الفَتْرَةُ: ما بين الرسولين من رسُل اللَّه عز و جل (الصحاح)
نَخَرَ: نَخَرَ الإِنسانُ و الحمار و الفرس بأَنفه يَنْخِرُ و يَنْخُرُ نَخِيراً: مدّ الصوت و النفَس في خَياشِيمه (لسان العرب)./ و من مصاديقه: الصوت الخارج من مجرى الأنف (التحقيق)
هَبَطَ: نزل. و هَبَطَهُ هَبْطاً، أى أنزله، يتعدَّى و لا يتعدَّى (الصحاح)./ و يقال: هَبَطَ الشيءُ يهبِط هُبوطا، إذا انحدر (جمهرة اللغة)
برای دریا همسایهای نیست، برای سلطهگر دوستی، برای سلامتی بهایی و چه بسیارند کسانی که دارای نعمتند و نمیدانند.
1) . همان منبع، ج1، ص223
بِالْحَقِّ مَا رُزِئْتُ شَيْئاً قَطُّ قَالَ فَنَهَضَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) وَ لَمْ يَأْكُلْ مِنْ طَعَامِهِ شَيْئاً وَ قَالَ مَنْ لَمْ يُرْزَأْ فَمَا لِلَّهِ فِيهِ مِنْ حَاجَةٍ.(1)
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) برای طعامی دعوت شد. وارد منزل میزبان گردید. به مرغی نگاه کرد که بالای دیوار تخم گذاشته بود. ناگهان تخم مرغ روی میخی در دیوار افتاد، همانجا ماند، نه به زمین افتاد و نه درهمشکست. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از آن حالت تعجب نمود. میزبان عرض کرد: از این تخم مرغ، تعجب کردید؟ قسم به آن کسی که شما را به حق مبعوث نمود، هرگز با چیزی از نوع بلا و مصیبتی رو به رو نشدهام! امام، ادامه داده گفت: رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) برخاست و چیزی از طعام او نخورد و فرمود: کسی که با نقص و مصیبتی روبهرو نشده باشد، خداوند به او نیازی ندارد.
رُزِئْتُ: الرزية النقص و المصيبة (شرح الكافي)./ الرَّزِيَّةُ: الْمُصِيبَةُ وَ الْجَمْعُ: رَزَايَا (المصباح المنير)./ فَكَانَ ابْنُ عَبَّاسٍ يَقُولُ إِنَّ الرَّزِيَّةَ كُلَ الرَّزِيَّةِ مَا حَالَ بَيْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَ بَيْنَ أَنْ يَكْتُبَ لَهُمْ ذَلِكَ الْكِتَابَ (بحار الأنوار)فَمَا لِلَّهِ فِيهِ مِنْ حَاجَةٍ: استعمال الحاجة في الله سبحانه مجاز (مرآة العقول)
هرکس در هر روز صد مرتبه "أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ" بگوید، خداوند عزّ و جلّ هفتصد گناه او را میبخشد و خیری در بندهای که هر روز هفتصد گناه مرتکب شود، وجود ندارد.
مؤمن اگر در خوابش ترسانده بشود، گناهش بخشیده میشود و اگر در اثر بیماری ضعفی به بدنش رسد، گناهش بخشیده میشود.
لَيُهَوَّلُ: هوّل: ترساند، عظیم و وحشتناک شمرد (المعجم البسیط)
لَيُمْتَهَنُ: امتهن: تحقیر کرد، حرفه و شغل خود قرار داد (المعجم البسیط)./ و رجل مَهِينٌ، أي: حقير ضعيف (كتاب العين)
کسی که صبح و شام نماید و دنیا بزرگترین هم و غم او باشد، خداوند نیازمندی را بین دو چشمش قرار میدهد، کارش را پراکنده مینماید و به دنیا جز به اندازه چیزی که خداوند برای او مقرر نموده است، نمیرسد و کسی که صبح و شام نماید و جهان دیگر هم و غم او باشد، خداوند بینیازی را در قلب او نهادینه میکند و کارش را منظم مینماید.
هرکس امام حسین (علیه السلام) را به امید ثواب و رضای خداوند زیارت کند و قصدش طغیان، تکبر، ریا و شهرت نباشد، از گناهان چنان پاک میشود که پیراهنی در آب. پس در او چرک گناه باقی نمیماند و برای هر قدم او یک حج و برای برداشتن هر قدمش یک عمره نوشته میشود.
مُحْتَسِباً: أي طالباً لوجه اللَّه تعالى و ثوابه (هامش الکافی)./ الاحْتِسابُ: طَلَبُ الأَجْر، و الاسم: الحِسْبةُ بالكسر، و هو الأَجْرُ... و في الحديث: مَن صامَ رمضانَ إيماناً و احْتِساباً. أَي طلَباً لوجهِ اللّهِ تعالى و ثَوابِه (لسان العرب)
أَشِر: خود پسند. متكبر. طاغى (قاموس قرآن)./ الْأَشَرُ: شدّة البطر... فالأشر أبلغ من البطر، و البطر أبلغ من الفرح، فإنّ الفرح و إن كان في أغلب أحواله مذموما لقوله تعالى: إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْفَرِحِينَ فقد يحمد تارة إذا كان على قدر ما يجب، و في الموضع الذي يجب، كما قال تعالى: فَبِذلِكَ فَلْيَفْرَحُو، و ذلك أنّ الفرح قد يكون من سرور بحسب قضية العقل، و الأَشَرُ لا يكون إلا فرحا بحسب قضية الهوى (مفردات ألفاظ القرآن)
بطِر: البَطَرُ: النشاط، و قيل: التبختر... و قيل: البَطَرُ الطُّغيان في النِّعْمَةِ (لسان العرب)./ بطِر: بیخیال و متکبر گردید (المعجم البسیط)
سُمْعَةً: شهرت و آوازه، خوشنامی یا بدنامی. حسن السمعة: خوشنامی. سوء السمعة: بدنامی (المعجم البسیط)
مُحِّصَتْ: و مَحَصْتُ الذهبَ بالنار، إذا خلّصته مما يشُوبه. و التَّمْحِيصُ: الابْتِلَاءُ و الاختِبارُ (الصحاح)
وقتی روز رستاخیز به پا شود، مردم به نام مادرانشان خوانده میشوند. به جز ما و شیعیانمان. پس آنان به اسم پدرانشان صدا زده میشوند!
سه چیز در پیشگاه خداوند شکایت میبرند: مسجد ویرانی که اهلش در آن نماز نمیگذارند، دانشمندی که بین جاهلان قرار دارد و قرآن باز نشدهای که غبار روی آن نشسته و قرائتی در آن صورت نمیگیرد.
مُغْلَقٌ: در کافی، بحار، خصال و بسیاری از منابع معتبر دیگر، "مُصْحَفٌ مُعَلَّقٌ" آمده. من فکر میکنم، شاید "روضة الواعظين و بصيرة المتعظين"، به نسخه دست اولتری دسترسی داشته. تنها در همین کتاب، عبارت "مُصْحَفٌ مُغْلَقٌ" وجود دارد و همین عبارت، قابل تصورتر است (فاطمی)
محمد طیار روایت میکند که ما پیش امام صادق (علیه السلام) یادی از محمد بن ابی بکر کردیم. امام فرمود: خداوند رحمتش کند و درود بر او! روزی به امیر المؤمنین (علیه السلام) عرض کرد: دستت را بگشا تا بیعت کنم! فرمود: مگر بیعت نکردی؟ عرض کرد: چرا. پس دستش را گشود و گفت: شهادت میدهم که تو امامی هستی که طاعت تو واجب است و پدرم در آتش قرار دارد! امام صادق
فرمود: نجابت او از طرف مادرش اسما بن عمیس رحمت الله علیها بود نه از طرف پدرش.
النَّجَابة: مصدر النَّجِيب من الرجال، و هو الكريم ذو الحسب إذا خرج خروج أبيه في الكرم (كتاب العين)
در رجال کشی، "کان إِنْجَابُهُ" وجود دارد (فاطمی)
از امیر المؤمنین (علیه السلام) در باره معنای سخن رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) که فرمود: "إِنِّي مُخَلِّفٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِي."، سوال شد که منظور از عترت چه کسانی هستند؟ فرمود: من، حسن، حسین و امامان نه گانه از فرزندان حسین. نهم آنها مهدی و قائمشان میباشد. آنها از کتاب خداوند جدا نمیشوند و کتاب خداوند از آنان، تا هنگامی که بر رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) بر لب حوض کوثرش وارد بگردند.
قلب، حرم خداوند است، در حرم خداوند، کسی غیر خداوند را مسکن مده.
ما والیان فرمان خداوند، خزانه داران دانش خداوند، رازداران وحی خداوند و اهل دین خداوندیم. بر ما کتاب خداوند نازل شد و توسط ما خداوند پرستش گردید. اگر ما نبودیم، خداوند شناخته نمیشد. ما وارثان پیامبر خداوند و فرزندان پیامبر او هستیم.
عَيْبَةُ: فلانٌ عَيْبَةُ فلان: إذا كان موضع سره (شمس العلوم)./ و" الْعَيْبَةُ" بالفتح: مستودع الثياب أو مستودع أفضل الثياب. و عَيْبَةُ العلم، على الاستعارة و مِنْهُ: "الْأَنْصَارُ كَرِشِي وَ عَيْبَةُ عِلْمِي" (مجمع البحرين)
عِتْرَة: اولاد و نوادگان (المعجم البسیط)
عمل کننده بدون دانایی و برهان، مانند رونده ای است که در بیراهه راه میرود. سرعت سیر او پیامدی جز دور شدن از مقصد ندارد.
بَصِيرَةٍ: و البَصِيرَةُ: الحُجَّةُ و الاسْتِبْصَارُ فى الشىء (الصحاح)./ بَصِيرَةٍ: عقل، هوش، حجت، شاهد، عبرت (المعجم البسیط)./ و فلان حَسَنُ البصيرة، إذا كان مُستبصِرا في دينه (جمهرة اللغة)
شیعیان ما اهل پاکدامنی، تلاش، اهل وفا، اهل امانت، اهل زهد و عبادتند؛ یاران پنجاه و یک رکعت نماز در شبانه روز هستند. آنان نمازگذران شب و روزه
داران روزند. مالشان را تزکیه میکنند، به زیارت حج میروند و از هر حرامی اجتناب مینمایند.
شیعیان ما را در سه هنگام آزمایش نمایید: 1- هنگام نماز که چگونه از آن پاس میدارند و مراقب وقت آن هستند. 2- هنگام رازداریهاشان که چگونه پیش دشمنان ما رازداری را رعایت میکنند. 3- هنگام مال اندوزیشان که چگونه در آن با برادرانشان همدردی دارند.
مُوَاسَاة: همدردی، تسلیت گفتن (المعجم البسیط)
به دوستان ما سلام برسان و آنان را به تقوای الهی و عمل صالح وصیت نما! وصیت نما به اینکه تندرستانشان از بیماران عیادت کنند، ثروتمندانشان دست فقیران را بگیرند، زندگانشان بر جنازه مردگان حضور به هم رسانند، به
قصد دیدن به خانههای همدیگر بروند و دانش دین را با هم مذاکره نمایند. زیرا دین پژوهی باعث زندگی دستورات ما است. خداوند بندهای را بیامرزد که در پی زنده ماندن دستورات ما باشد! آی خیثمه! آنان را آگاه نما که ما آنها را از خداوند بینیاز نمیتوانیم و تنها چیزی که آنان را از غیر خداوند بینیاز میکند، عمل صالح است! کسی جز به پاکدامنی به ولایت ما نمیرسد. این را بدانند که بدترین عذاب در روز قیامت مال کسانی است که عدل را میستایند اما چشم دید آن را به دیگران ندارند.
به مفضل فرمود: ترا به شش خصلت وصیت میکنم. آنان را به شیعیانم برسان. عرض کردم: آنان کدامند، سرور من؟! فرمود: 1- برگرداندن امانت به کسی تو را امین قرارداد. 2- برای برادرت چیزی را بپسند که برای خودت میپسندی. 3- این را بدان که کارها به آخر میرسد، از عاقبت کار بترس! 4- این را بدان که برخی اتفاقها ناگهانی هستند، پس مواظب باش! 5- بپرهیز از بالا رفتن کوهی که هموار است، وقتی که سراشیب آن صعب العبور باشد! 6- به برادرت وعدهای مده که قدرت وفای آن را نداری!
بَغَتَاتٍ: تقول: بَغَتَهُ، أى فاجأهُ. و لقيته بَغْتَةً (الصحاح)
الْمُنْحَدَرُ: انحدر: أي نزل (شمس العلوم)./ مُنْحَدَرُ: سرازیری (المعجم البسیط)
1) . تحف العقول، ص367
مُرْتَقَى: رَقِيَ يَرْقَى رُقِيّاً: صعد و ارتقى (كتاب العين)./ رَقِيَ: صعود کرد، بالا رفت (المعجم کرد، البسیط)
سَهْلٍ: هموار، دشت، آسان (المعجم البسیط)
وَعْراً: الوَعر: طريق وَعرٌ وَ وعِير: صَعب، ضدّ السَهل (الإفصاح)./ وعِر: سخت و صعب العبور (المعجم البسیط)
رسول خداوند فرمود: زندگی و مرگ من برای شما خیر و برکت است. گفته شد: یا رسول الله! زمان زندگی شما را میدانیم. پس در زمان مرگ شما چه چیزی به ما میرسد. فرمود: اما نفع زمان حیات من سخن خداوند عزّ و جلّ است که فرمود: "وقتی تو در بین آنان باشی، ما آنان را عذاب نمیکنیم." اما در زمان مرگم، اعمال شما بر من عرضه میشود و من برای شما طلب مغفرت میکنم.
هر صبحگاهان، اعمال همه بندگان نیکوکار و منحرف، به رسول خداوند عرضه میشود. پس از اعمال بد، دوری نمایید و همین سخن خداوند تبارک و
تعالی است که فرمود: "هرکاری که میخواهید، انجام دهید! خداوند و رسول او، اعمالتان را میبیند."
عمر بن حنظله میگوید: از امام صادق (علیه السلام)، در رابطه با دو نفر از یاران خودمان که نزاعی در قرض و یا میراث دارند و برای داوری پیش والی و قاضیان حاکم بر جامعه مراجعه میکنند، سوال نمودم که آیا این مراجعه، جایز است؟ فرمود: هرکس به آنان در حق یا باطل، مراجعه نماید، طاغوت را به داوری گرفته است و آنچه که به نفع او داوری میشود، هرچند حق مسلم او باشد، گویا حرامی را برگرفته. زیرا آن را به قضاوت طاغوت تصاحب نموده است. در حالی که خداوند امر فرموده که نسبت به طاغوت کافر باشد و میفرماید: "میخواهند برای داوری پیش طاغوت بروند، در حالی که مأمورند که به آن کفر بورزند." عرض کردم: "پس چه کار کنند؟" فرمود: "به یکی از شماها که
1) . همان منبع، ج1، ص67
حدیث ما را روایت میکند، به حلال و حرام ما نظر دارد و احکام ما را میداند، مراجعه نماید. پس به حکم او به عنوان داور، راضی باشد. زیرا من او را بر شما قاضی قرار دادم. وقتی به حکم ما قضاوت نمود و آن را از او قبول نکند، حکم خداوند را سبک شمرده و ما را رد نموده است و کسی که ما رد نماید، خداوند را رد نموده است و این برابر شرک است..."
این حدیث شریف، برگرفته از یک حدیث نسبتا طولانی است و ما به مقدار رفع تشنگی برداشتیم (فاطمی)
الطَّاغُوت: طَغَا يَطْغَى و يَطْغُو طُغْيَاناً، أى جاوَز الحدّ و كلُّ مجاوزٍ حدَّه فى العِصيان فهو طاغٍ... و الطَّاغُوتُ: الكاهن و الشيطان، و كلُّ رأسٍ فى الضلالة (الصحاح)./ چنانکه میبینید، ریشه "طاغوت"، به معنای تجاوزگر از حد و حدود است و خود آن عبارت است از: جادوگر، شيطان، سردار هر گمراهی که جباران تاریخ چهره برجسته آن است و در بعضی جاها به معنای بت هم میآید. در قرآن کریم هفت بار استفاده شده و اینها را در سورههای چون: البقر،، النساء، المائدة، النحل و الزمر میبینیم (قاطمی)سُحْتاً: السُّحُتُ: كلُّ حرام قبيح الذِّكر؛ و قيل: هو ما خَبُثَ من المَكاسب و حَرُم فلَزِمَ عنه العارُ، و قَبيحُ الذِّكْر، كَثَمن الكلب و الخمر و الخنزير (لسان العرب)./ سحت: مال حرام، مال رشوه، هر دستاوردی که باعث ننگ و شرمندگی باشد (المعجم البسیط)
يَنْظُرَانِ: ماده "نظر"، در قرآن کریم به چند معنا آمده است: 1- دیدن: وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ نَظَرَ بَعْضُهُمْ إِلى بَعْضٍ. 2- دقت و تأمل: أَ فَلا يَنْظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ. 3- رحمت الهی: وَ لا يُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ وَ لا يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ. 4- انتظار کشیدن: فَهَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا سُنَّتَ الْأَوَّلِينَ. به نظر میآید، در اینجا گاهی به معنای نگاه کردن و جستجو باشد که البته جستجو از لازمه نگاه کردن است و گاهی به معنای تأمل و اندیشیدن (فاطمی)
خداوند عزّ و جل فرمود: به عزت و جلالم قسم! بندهای را که اگر بخواهم به او رحم کنم، از دنیا بیرون نمیبرم، مگر اینکه تمام گناهان انجامداده او را یا با بیماری در جسمش، یا با فقر در زندگیاش و یا با ترس در دنیایش، عوض نموده، از او دور مینمایم. اگر مقداری باقی بماند، وقتی جان دادن، بر او سخت میگیرم. و باز، به عزت و جلالم قسم! بندهای را که بخواهم عذاب نمایم، از دنیا بیرون نمیبرم، مگر اینکه تمام حسنات عمل او را یا با رزق فراوان او، یا با سلامتی در جان او و یا با امنیت در زندگی او، جبران میکنم. اگر حسنهای از او باقی بماند، مرگ را بر او آسان مینمایم.
اسْتَوْفَى حَقَّهُ: حق خود را تمام و كمال گرفت (فرهنگ ابجدي)
1) .همان منبع، ج2، ص444
تُضِيءُ الْكَوَاكِبُ لِأَهْلِ الْأَرْضِ وَ إِنَّ الْبَيْتَ الَّذِي لَا يُقْرَأُ فِيهِ الْقُرْآنُ وَ لَا يُذْكَرُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِيهِ تَقِلُّ بَرَكَتُهُ وَ تَهْجُرُهُ الْمَلَائِكَةُ وَ تَحْضُرُهُ الشَّيَاطِينُ.(1)
امیر المؤمنین فرمود: خانهای که در آن قرآن قرائت شود و نام خداوند عزّ و جلّ برده شود، برکت آن خانه زیاد میشود، فرشتگان در آنجا حضور پیدا میکنند، شیاطین از آنجا دور میشوند و برای اهل آسمان، چنان روشنایی میدهد که ستارگان برای زمینیان و خانهای که در آن نام خداوند عزّ و جلّ برده نشود، فرشتگان از آنجا کوچ میکنند و شیاطین در آنجا حضور به هم میرسانند.
منهال قصاب از امام صادق روایت میکند که امام فرمود: هرکس قرآن را تلاوت کند، در حالی که جوان مؤمن باشد، قرآن با گوشت و خون او مخلوط میشود و خداوند عزّ و جلّ او را با فرشتگانی که عنوان "سفیران ارجمند
نیکوکار" دارند، همنشین میکند و قرآن در روز قیامت، مانع او از آتش جهنم میشود. میگوید: پروردگارا! هر عاملی به پاداش عملش رسید، جز کسی که به من عمل کرد. پس به عامل من بهترین پاداشهایت را برسان! امام فرمود: پس خداوند عزیز جبار، به عامل قرآن دو جامه از جامههای بهشتی میپوشاند و تاج کرامت بر سرش میگذارد. سپس به قرآن گفته میشود: آیا در رابطه با او، تو را راضی کردیم؟ قرآن میگوید: پروردگارا! تمایل پاداش بیشتر ازاین برای او داشتم! پس امان نامهای از آتش جهنم را به دست راست عمل کننده قرآن میدهد و جاودانگی در بهشت را به دست چپش و آنگاه او را وارد بهشت مینماید. به او گفته میشود: بخوان و یک درجه بالاتر صعود نما! بعد، به قرآن گفته میشود: آیا پاداش شایسته به او رساندیم و تو را راضی کردیم؟ میگوید: آری. امام فرمود: هرکس زیاد قرآن تلاوت نماید و با او تعهد ببندد که علی رغم دشواری او را به ذهن بسپارد، خداوند عزّ وجلّ، اجر این عامل را دو چندان میکند.
حَجِيزاً: مانعا (مرآة العقول)./ حجز: منع کرد، جدا کرد (المعجم البسیط)
تَعَاهَدَهُ: و التَّعاهُد و التعهُّد واحد، و هو إحداث العهد بما عهِدته (تهذيب اللغة)./ تعهدته و تعاهدته، بمعنى. و قال بعض أهل اللغة: هما بمعنى، و لكنَّ محذوفَ الألف أفصح (شمس العلوم)./ "تعاهد"، معمولا بین دو طرف است اما گاهی، چنانکه میبینید، به معنای "تعهد" هم میآید (فاطمی)
قرآن کریم به طریق: "به تو میگویم، همسایه بشنو" نازل شده است.
1) . همان منبع، ج2، ص631
إِيَّاكِ أَعْنِي وَ اسْمَعِي يَا جَارَة: این یک ضرب المثلی است. "معادل "به در میگویم، دیوار بشنود" (فاطمی)./و منه قوله تعالى خطابا لنبيه (صلی الله علیه و آله و سلم) "لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ" فانه تعريض لغيره (شرح الكافي)
برخی از اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، قرآن را در یک ماه یا کمتر ختم میکردند. با شتاب قرائت نمیشد. بلکه با ترتیل خوانده میشد. وقتی به آیهای گذر کردی که در آن یادی از بهشت شود، در آنجا توقف نما و از خداوند بهشت را بطلب و هنگامی که به آیهای گذر کردی که در آن یادی از جهنم شود، در آنجا توقف نما و از آتش سوزان جهنم به خداوند پناه ببر.
هَذْرَمَةً: هي السُّرْعَةُ في الكلام و المَشي (الفائق)./ هَذْرَمَ، هَذْرَمَةً: سخن بسيار گفت، در خواندن و يا گفتن شتاب كرد (فرهنگ ابجدي)
امام صادق (علیه السلام) در رابطه با قول خداوند تبارک و تعالی که میفرماید: "کسانی که کتاب آسمانی به آنها دادیم، آنگونه که حق آن است، تلاوتش میکنند"، فرمود: حق تلاوت این است که آیات قرآن را با ترتیل قرآئت نمایند، در آن به دنبال دین فهمی باشند، به احکامش عمل کنند، به وعدههای آن امیدوار باشند، از تهدیدهای آن بهراسند، از داستانهایش عبرت بگیرند، به فرمانهایش گردن نهند و از نواهی آن بپرهیزند. سوگند به خداوند! حق تلاوت حفظ آیات آن، درس حروف آن، تلاوت سورههای آن، درس یک دهم و یک پنجم نیست. حروف قرآن را حفظ کردند و حدود آن را نابود نمودند! حق تلاوت تنها تدبر آیات آن است. خداوند تبارک و تعالی فرمود: "کتابی است مبارک! آن را به تو نازل کردیم تا در باره آیات آن تدبر نمایند."
وَعِيد: وعدتُه الخيرَ وَعْداً؛ و أوعدتُه بالشرّ إيعاداً و وعيداً (جمهرة اللغة)./ وعید: تهدید. اصل این حدیث شریف، در "ارشاد القلوب دیلمی" است. ظاهرا منبع البرهان و مجمع البحرین، همین کتاب میباشد. هرچند که این حدیث، در غیر "ارشاد القلوب دیلمی"، دیده نشده است اما نمیشود البرهان و مجمع البحرین را نادیده گرفت (فاطمی)
تَدَبُّر: فکر کرد و چاره جست، تأمل کرد و درک کرد پیامد را (المعجم البسیط)
1) . همان منبع، ج2، 431
وقتی بندهای صادقانه و خالصانه توبه نماید، خداوند او را دوست میدارد و در دنیا و آخرت او را پرده پوشی میکند. راوی گفت، عرض کردم: چگونه پرده پوشی میکند؟ فرمود: دو فرشتهای که گناهان او را نوشتهاند را دچار فراموشی مینماید، به اعضای بدن او و به قطعههای زمین، وحی میکند که گناهان او را کتمان کنند. پس وقتی خداوند تبارک و تعالی را ملاقات نماید، چیزی نیست که بر ارتکاب گناه او شهادت بدهد.
تَوْبَةً نَصُوحاً: أي خالصة لوجه الله و قال ابن مسعود: التوبة النصوح هي التي تكفر كل سيئة... و قيل أن التوبة النصوح هي التي يناصح الإنسان فيها نفسه بإخلاص الندم مع العزم على أن لا يعود إلى مثله في القبح و قيل هي أن يكون العبد نادما على ما مضى مجمعا على أن لا يعود فيه... و قيل هي أن يستغفر باللسان و يندم بالقلب و يمسك بالبدن... و قيل هي التوبة المقبولة و لا تقبل ما لم يكن فيها ثلاث خوف أن لا تقبل و رجاء أن تقبل و إدمان الطاعة... و قيل هي أن يكون الذنب نصب عينيه و لا يزال كأنه ينظر إليه (مجمع البيان)
مَاءٍ يَا فُضَيْلَ بْنَ يَسَارٍ إِنَّهُ مَنْ كَانَ هَمُّهُ هَمّاً وَاحِداً كَفَاهُ اللَّهُ هَمَّهُ وَ مَنْ كَانَ هَمُّهُ فِي كُلِّ وَادٍ لَمْ يُبَالِ اللَّهُ بِأَيِّ وَادٍ هَلَكَ.(1)
فضیل بن یسار میگوید: بر امام صادق (علیه السلام)، در مرضی که بسیار ضعیف و ناتوان شده بود، وارد شدم. فرمود: آی فضیل! من مکرر گفتهام: بر کسی که خداوند این امر را بر او شناسانده است، چیزی نیست، حتی اگر تا وقتی مردن، بر سر کوهی زندگی کند. آی فضیل بن یسار! مردم راه راست و چپ را گرفتهاند و شیعیان ما به راه راست هدایت شدند. آی فضیل بن یسار! مؤمن اگر به گونهای باشد که شرق و غرب، مال او گردد، خیرش در آن است و اگر به جایگاهی رسد که بدنش پاره پاره شود، بازهم خیرش در همان است. آی فضیل بن یسار! خداوند هر کاری را که نسبت به مؤمن انجام دهد، خیر آن مؤمن در همان است. آی فضیل بن یسار! اگر دنیا پیش خداوند عزّ و جلّ، به اندازه بال پشهای ارزش میداشت، دشمنش را یک نوشیدنی آب نمیداد. آی فضیل بن یسار! کسی که یک مقصد سرنوشتساز را دنبال کند، خداوند او را در رسیدن به آن مقصود، یاری میکند و کسی که قصدش رسیدن به همه هواهای نفس باشد، خداوند اهمیت نمیدهد که در کدام دره هوای نفس هلاک میشود.
لَمْ يَبْقَ مِنْهُ إِلَّا رَأْسُهُ: ظاهرا این یک اصطلاح و کنایه از بسیار نحیف و لاغر بودن است. "مرآة العقول"، در این زمینه چنین مینویسد: و المعنى أنه نحف جميع أعضائه و هزلت حتى كأنه لم يبق منها شيء إلا رأسه... أو المراد أنه لم تبق قوة الحركة في شيء. -ر.ک. مرآة العقول، ج9، ص294- (فاطمی)
كَثِيراً مَا: ما زائدة للإبهام (مرآة العقول)
مَا عَلَى رَجُلٍ: نافية أو استفهامية للإنكار، و حاصلهما واحد، أي لا ضرر أو لا وحشة عليه (مرآة العقول)
1) . همان منبع، ج2، ص246
هَذَا الْأَمْرَ: شرحوشروح در این زمینه چیزی نگفتهاند اما مترجمین از آن، امر امامت را برداشت نمودهاند و با توجه به ادامه گفتار، این مطلب دور از ذهن نیست (فاطمی)
مَنْ كَانَ هَمُّهُ هَمّاً وَاحِداً: الهم القصد و العزم و الحزن، و الحاصل أنه من كان مقصوده أمرا واحدا و هو طلب دين الحق و رضا الله تعالى و قربه و طاعته و لم يخلطه بالأغراض النفسانية و الأهواء الباطلة فإن الحق واحد و للباطل شعب كثيرة، " كفاه الله همه" أي أعانه على تحصيل ذلك المقصود، و نصره على النفس و الشيطان و جنود الجهل" و من كان همه في كل واد" من أوديةالضلالة و الجهالة" لم يبال الله بأي واد هلك" أي صرف الله لطفه و توفيقه عنه، و تركه مع نفسه و أهوائها حتى يهلك باختيار واحد من الأديان الباطلة، أو كل واد من أودية الدنيا و كل شعبة من شعب أهواء النفس الأمارة بالسوء، من حب المال و الجاه و الشرف و العلو و لذة المطاعم و المشارب و الملابس و المناكح و غير ذلك من الأمور الباطلة الفانية (مرآة العقول)
از چیزهایی که خداوند به موسی بن عمران (علیه السلام) وحی نمود، این است که فرمود: آی موسی! نزد خودم، کسی محبوبتر از بنده مؤمنم خلق نکردهام. من او را مبتلا میکنم، به خاطر اینکه این ابتلا خیر او است و سلامتی میدهم، به خاطر اینکه این سلامتی خیر او است و از او بدی را دور میکنم، به خاطر اینکه این دوری در خیر او است. من داناتر به مصلحت بندهام هستم. پس باید بر بلای من شکیبایی کند، بر نعمتهایم شکر گزاری نماید و باید راضی به
1) . همان منبع، ج2، ص61
قضای من باشد. وقتی به رضای من عمل کند و اطاعت امر مرا نماید، او را در زمره صدیقین مینویسم.
أَزْوِي: أي أضم و أقبض (مجمع البحرین)./ زويت الشيء: قبضته و جمعته (مرآة العقول)
ابو بصیر میگوید: از امام صادق (علیه السلام) در رابطه ارواح مؤمنین پرسیدم. فرمود: در حجرهها بهشتی به سر میبرند. از طعام آن میخورند و از شراب آن مینوشند و میگویند: پروردگارا! رستاخیز را بر ما برپا نما، به وعدهای که به ما دادی، وفا نما و آخر ما را به اول ما ملحق بفرما!حُجُرَاتٍ: جمع حجرة: اتاق (المعجم البسیط)./ حُجْرَة: غُرْفَة، مَشْرَبَة، قُبَّة، مَقْصُورَة، مِحْرَاب (المكنز العربي المعاصر)./ از تعبیر "حجرة"، فهمیده میشود که امکانات بهشت برزخی، نسبت به بهشت جاودانه، باید بسیار کم باشد (فاطمی)
أَنْجِزْ: أنجز وعدَه: إِذا وفى به (شمس العلوم)./ أنجز: انجام داد، به اتمام رساند (المعجم البسیط)
ابو بصیر میگوید: از او در رابطه با ارواح مشرکین سوال نمودم. فرمود: در آتش عذاب میشوند و میگویند: پروردگارا! رستاخیز را بر ما برپا منما، به وعدهای که به ما دادی وفا مکن و آخر ما را به اول ما ملحق منما!
ما ریشه همه خوبیها هستیم و همه شاخههای وجود ما خوبی است. از خوبیها، یکتا پرستی، نماز، روزه، فرو بردن خشم، دلسوزی به نیازمند، سرزدن از همسایه و اعتراف فضل اهل فضل را میتوان برشمرد و دشمنان ما ریشه همه بدیها است و شاخههای وجودشان همه زشتیها و قباحت است. برخی از آن بدیها، دروغ، بخل، سخنچینی، قطع صله رحم، رباخواری، خوردن بدون حق مال یتیم، عبور از مرزهایی که خداوند تعیین نموده است، ارتکاب ظاهر و باطن زشتیها، زنا، دزدی و هر فعل بدنمای شبیه اینها هستند. پس دروغ گفته است، کسی که گمان میکند با ما است ولی به شاخههای غیر ما چنگ زده است!
كَظْمُ: کَظَمَ: فرو نشاند –خشم را- (المعجم البسیط)
1) . همان منبع، ج 8، ص243
تَعَهُّدُ الْجَارِ: تَعَهَّدَهُ: از او نگهدارى و دلجوئى كرد، تَعَهَّدَ الشَّيْءَ: با آن چيز تجديد عهد كرد، تَعَهَّدَ أَمْلَاكَهُ: به املاك خود سركشى و آنها را ترميم كرد، تَعَهَّدَ بِكذا. خود را ملزم و متعهد به چيزى كرد (فرهنگ ابجدي)
زراره روایت می کند که شنیدم امام صادق (علیه السلام) میفرمود: برای آن نوجوان، پیش از اینکه قیام نماید، غیبتی است. عرض کردم: برای چه؟ فرمود میترسد و با دستش به شکم خودش اشاره نمود و فرمود: او منتظَر است. او کسی است که در ولادت او تردید میکنند. بعضی میگویند: پدر او بدون جانشین از دنیا رفته، بعضی میگویند: در زمان بارداری از دنیا رفته و برخی میگویند: دو سال پیش از مرگ پدر از دنیا رفته. در حالی که او منتظَر واقعی است. خداوند دوست دارد که شیعیان را امتحان نماید و در همان زمان باطل اندیشان به شک میافتند. زراره میگوید، عرض کردم: فدایت بگردم، اگر آن زمان را درک نمایم،
1) .همان منبع، ج1، ص337
چه کار باید بکنم؟ فرمود: آی زراره! اگر در آن زمان زیستی، با این دعا ملازم باش: خداوندا! خودت را به من معرفی نما! اگر خودت را معرفی نکنی، پیامبرت را نمیشناسم! خداوندا! پیامبرت را به من معرفی نما! اگر پیامبرت را به من معرفی نکنی، حجتت را نمیشناسم! خداوندا! حجت خودت را به من معرفی نما! اگر حجت خود را به من معرفی ننمایی، از جاده دینم منحرف میشوم!غُلَام: صَبِيّ، يَافِع، مُرَاهِق، نَاشِئ (المكنز العربي المعاصر)
ابان بن تغلب روایت میکند که امام صادق (علیه السلام) فرمود: چه حال خواهی داشت، هنگامی که یورش بهتآوری بین دو مسجد روی دهد، دانش دینی چونان ماری که به سوراخ خود میخزد، جمع گردد، شیعیان اختلاف نمایند و برخی بعضی دیگر را دروغگو نامند و به صورت هم تف بیندازند؟! عرض کردم: فدایت بگردم! در آن زمان خیری نیست. به من فرمود: تمام خیر در آن رویدادها است! سه بار این جمله را تکرار فرمود.
الْبَطْشَةُ: و البطشة الاخذ القوى الشديد (شرح الكافي)./ الْبَطْشَةُ: قلع و قمع کردن، یورش بردن (المعجم البسیط)
الْمَسْجِدَيْنِ: و المسجدين مسجد مكة و مسجد المدينة (شرح الكافي)./ قال بعض شراح الحديث: كأنه إشارة إلى وقعة عسكر السفياني بين المسجدين و إلى الفتنة التي من عسكره في عراق العرب... (مجمع البحرين)
1) .همان منبع، ج1، ص340
يَأْرِزُ: يجتمع بعضه إلى بعض فيها (تهذيب اللغة)./ أَرَزَ يَأْرِزُ أُرُوزاً: تَقَبَّضَ و تَجَمَّعَ و ثَبَتَ (لسان العرب)
تَفَلَ: تف کرد، بزاق دهان را بیرون ریخت (المعجم البسیط)
در شیعه "توقیت" جایز نیست. توقیت؛ یعنی وقت معین کردن برای ظهور امام زمان (علیه السلام). اگر چنین نمیبود، زمانی که ما در آن زندگی میکنیم، یکی از مصادق آن است. اگر از زادگاه داعش بگذزیم، شبکههای ماهوارهای شیعیان را نمیتوان نادیده گرفت. این شبکهها، کارهای برجستهای دارند و من خود شاهد شیعه شدن برخی از پژوهشگران اهل سنت، از این طرق بودهام. هرکدام این ماهوارهها، شیعه را از زاویه خاصیمورد بررسی قرار میدهند. یک انسان شیعی بیطرف، هرکدام اینها را مکمل همدیگر میداند اما اگر روزی کارکنان این شبکهها، همدیگر راببینند، بی هیچ تردیدی به صورت هم تف میاندازند. از سوی دیگر، در این زمان نسبت به علوم دینی، بسیار بیتوجهی میشود. همه دنبال مدرکند، تا دین فهمی. بسیاری از کتابهای درسی حوزه علمیه شیعه، تغییر کردهاند و آن غنای کافی را ندارند. من خود "مغنی الأدیب" که بر گرفته از "مغنی اللبیب" است را درس گفتهام. وقتی بین این دو کتاب به مقایسه مینشینم، تفاوت زمین و آسمان را میبینم. پس خدا کند که این زمان از مصداقهای بارز آن زمان باشد و وارث اصلی زمین بیاید و بشریت را از این سردرگمی نجات دهد! اللهم عجّل لولیک الفرج! (فاطمی)
پنج چیز پیش از قیام قائم به وقوع میپیوندد: 1- خروج یمانی. 2- خروج سفیانی. 3- ندای آسمانی. 4- فرورفتن زمین بیدا. 5- کشته شدن نفس زکیه.
الْبَيْدَاءِ: أرض مخصوصة بين مكة و المدينة على ميل من ذي الحليفة نحو مكة، كأنها من الإِبَادَةِ و هي الإهلاك. وَ فِي الْحَدِيثِ" نَهَى عَنِ الصَّلَاةِ فِي الْبَيْدَاءِ" و علل بأنها من الأماكن المغضوب عليها (مجمع البحرين)./ و البَيْدَاءُ: مَفَازَةٌ، و جَمْعُها بِيْدٌ. و مَوْضِعٌ بَيْنَ مَكَّةَ و المَدِيْنَةِ (المحيط في اللغة)
1) . همان منبع، ج1، ص303
برای قائم ما دو غیبت است. یکی کوتاه و دیگری بلند. در غیبت اول، جز شیعیان مخصوص او مکانش را نمیدانند و در غیبت دوم، جز دوستان مخصوص او مکانش را نمیدانند.
رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هرکس قائم از فرزندانم را منکر بشود، مرا منکر شده است.
حضرت عیسی (علیه السلام) بر سر قبر یحیی (علیه السلام) آمد و از پروردگارش خواسته بود که او را برایش زنده کند. خداوند دعایش را مستجاب کرد و از قبرش بیرون آمد. به او گفت: از من چه میخواهی؟! جوابش داد: میخواهم مونس من باشی، چنانکه پیش از این در دنیا بودی. به او گفت: آی عیسی! هنوز گرمای مرگ در من فرو ننشسته، تو میخواهی به دنیا بر گردم و دو باره حرارت مرگ به سراغم بیاید؟! پس او را رهایش کرد و به قبرش بازگشت.
هر امامی که نداند، چه بر سرش میآید و سرنوشتش به کجا خاتمه پیدا میکند، او حجت خداوند بر خلقش نیست.
وقتی امام اراده دانستن چیزی را داشته باشد، خداوند او را بر آن چیز آگاه میکند.
دانشمندان شیعه ما در مرزی قرار دارند که ابلیس و عفریتهای او در آن نزدیکیها صف آرایی نمودهاند. آنان را از یورش بر شیعیان بیدفاع ما و از اینکه بر آنان ابلیس و پیروان او و ناصبیها مسلط شوند، جلوگیری میکنند. این را بدانید! هرکس از شیعیان ما در این سنگر دانش بایستد، برتر از کسی است که با کفار حربی روم، ترک و خزر، یک میلیون بار جهاد نماید. زیرا او از دین دوستان ما دفاع میکند و مرزبانان از جان آنان.
مُرَابِطُونَ: مرابطة: مستقر شدن، موضع گرفتن (المعجم البسیط)
الثَّغْرِ: مرز، بندر، دندانهای پیشین (المعجم البسیط)
يَلِي: الوَلْيُ: حصولُ الثاني بعد الأوّل من غير فصْلٍ، فالأوّل يلي الثاني، و الثاني يلي الثالثَ (المغرب)
عَفَارِيت: الناقد القوي من خبث و دهاء (مجمع البحرين)./ عفریت: ديو و اهريمن (فرهنگ دهخدا)./ و العفريت الخبيث المنكر و النافذ في الأمر المبالغ فيه مع دهاء (بحار الأنوار)
النَّوَاصِبُ: ناصبیّ: کسی که پیوسته دشمنی میکند (المعجم البسیط)
انْتَصَبَ: ایستاد، راست و بر پا شد (المعجم البسیط)
الْخَزَرَ: و الخزر بالتحريك اسم جبل، خزر العيون أي ضيقها (البحار)./ الْخَزَرَ: تنگى و گودى چشم، نژادى از مردم كه داراى چشمهاى ريز و تنگ مىباشند (فرهنگ ابجدي)./ خزر: اسم قومی بوده که ظاهرا در زمان ما منقرض شدهاند و یا شاید منظور "تاتار" باشد که در بعضی مقاتل به چنین نامی یاد میشود (فاطمی)
هنگامی که روز رستاخیز گردد، خداوند عزّ و جلّ، مردم را در یک سرزمین گرد میآورد و میزانهایی گذاشته میشوند. پس خون شهدا با جوهر قلم دانشمندان سنجیده میشوند و جوهر قلم دانشمندان بر خون شهدا سنگینی میکند!
صَعِيد: قيل هي أرض واسعة مستوية (مجمع البحرين)./ الصَّعِيدُ الأَرضُ، و قيل: الأَرض الطَّيِّبَةُ، و قيل: هو كل تراب طيب. و في التنزيل: فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً و قال الفراء في قوله: صَعِيداً جُرُزاً: الصعيد التراب؛ و قال غيره: هي الأَرض المستوية (لسان العرب)./ صعید: سرزمین بلند، خاک، زمینه (المعجم البسیط)
1) . الأمالي للصدوق، ص168
المداد: جوهر يا مركب، سَجَّلَهُ بِمَدادِ الْفَخر: با مركب طلائى آنرا نوشت (فرهنگ ابجدي)./ از بس Pencil، مشهور به مداد شده است که باید تذکر داده شود که این مداد آن مداد نیست (فاطمی)
پیش شیطان مرگ هیچ یک از مؤمنین، به اندازه مرگ دانشمند دینی دوست داشتنیتر نیست.
وقتی فقیه مؤمن از دنیا برود، در اسلام رخنهای پدید میآید که چیزی آن را ترمیم نمیتواند.
ثُلْمَةٌ: ثَلَمَ الحائطَ: در ديوار رخنه ايجاد كرد،ثلم الإناءَ: لب جام را شكست (فرهنگ ابجدي)./ ثلمة: تَرَک، سوراخ، رخنه (فرهنگ دهخدا)
لِلطَّاغُوتِ قَالَ الطَّاعَةُ لِأَهْلِ الْمَعَاصِي قَالَ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ أَمْرِكُمْ قَالَ بِتْنَا لَيْلَةً فِي عَافِيَةٍ وَ أَصْبَحْنَا فِي الْهَاوِيَةِ فَقَالَ وَ مَا الْهَاوِيَةُ فَقَالَ سِجِّينٌ قَالَ وَ مَا سِجِّينٌ قَالَ جِبَالٌ مِنْ جَمْرٍ تُوقَدُ عَلَيْنَا إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ قَالَ فَمَا قُلْتُمْ وَ مَا قِيلَ لَكُمْ قَالَ قُلْنَا رُدَّنَا إِلَى الدُّنْيَا فَنَزْهَدَ فِيهَا قِيلَ لَنَا كَذَبْتُمْ قَالَ وَيْحَكَ كَيْفَ لَمْ يُكَلِّمْنِي غَيْرُكَ مِنْ بَيْنِهِمْ قَالَ يَا رُوحَ اللَّهِ إِنَّهُمْ مُلْجَمُونَ بِلِجَامٍ مِنْ نَارٍ بِأَيْدِي مَلَائِكَةٍ غِلَاظٍ شِدَادٍ وَ إِنِّي كُنْتُ فِيهِمْ وَ لَمْ أَكُنْ مِنْهُمْ فَلَمَّا نَزَلَ الْعَذَابُ عَمَّنِي مَعَهُمْ فَأَنَا مُعَلَّقٌ بِشَعْرَةٍ عَلَى شَفِيرِ جَهَنَّمَ لَا أَدْرِي أُكَبْكَبُ فِيهَا أَمْ أَنْجُو مِنْهَا فَالْتَفَتَ عِيسَى (علیه السلام) إِلَى الْحَوَارِيِّينَ فَقَالَ يَا أَوْلِيَاءَ اللَّهِ أَكْلُ الْخُبْزِ الْيَابِسِ بِالْمِلْحِ الْجَرِيشِ وَ النَّوْمُ عَلَى الْمَزَابِلِ خَيْرٌ كَثِيرٌ مَعَ عَافِيَةِ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ.(1)
حضرت عیسی بن مریم (علیه السلام) از شهرکی میگذشت که اهل و پرندگان و چهارپایان آن مرده بودند. فرمود: بدانید که اینها جز به وسیله خشمی نمردهاند! اگر تکتک میمردند، همدیگر را دفن میکردند. حواریون عرض کردند: ای روح خداوند و کلمه او! از خداوند بخواه که آنان را به خاطر ما زنده کنند تا ما را از اعمالشان خبر دهند و از آن اعمال اجتناب نماییم. حضرت عیسی (علیه السلام) از پروردگارش تقاضا نمود. ندایی از آسمان رسید که از آنان بخواه! حضرت عیسی (علیه السلام) شب هنگام بر بلندای زمین ایستاد و گفت: آی اهل این قریه! پس پاسخ دهندهای پاسخ داد: لبیک یا روح الله و کلمه او! عیسی (علیه السلام) فرمود: وای بر شما! اعمال شما چه بود؟ عرض کرد: بندگی طاغوت، دنیا دوستی با ترس اندک و آرزویهای دور و دراز، غفلت در بیهودگی و بازی گوشی. فرمود: دوستی شما برای دنیا چگونه بود؟ عرض کرد: مانند دوستی کودک به مادرش. وقتی به ما روی میآورد، خوشحال میشدیم و هنگامی که از ما روی
1) .الکافی، ط: الإسلامیة، ج2، ص318
میگرداند، گریان بودیم. فرمود: طاغوت را چگونه پرستش میکردید؟ عرض کرد: آلودگان را اطاعت میکردیم. فرمود: آخر کار شما به کجا کشید؟ عرض کرد: شب در خواب سلامت بودیم و صبح در هاویه وحشت! فرمود: هاویه چیست؟ عرض کرد: سجین است. فرمود: سجین چیست؟ عرض کرد: کوهی از آتش گداخته که تا روز قیامت به سوی ما شراره میکشد! فرمود: شما چه گفتید و به شما چه گفته شد؟ عرض کرد: گفتیم: ما را به دنیا برگردانید، تا در آن زاهدانه زندگی کنیم. به ما گفته شد: دروغ میگویید. فرمود: وای بر تو! چرا غیر از تو کسی دیگر با من صحبت نکرد؟ عرض کرد: آی روح خدا! آنان زیر نظر فرشتگان سختگیر و با خشونت، لگامهای از آتش در دهان دارند و من در بین آنان بودم و از آنان نبودم. وقتی عذاب نازل شد، مرا هم با آنان در بر گرفت. من در تار مویی آویزان بر لب پرتگاه جهنمم. نمیدانم که با روی در آن خواهم افتاد و یا از آن نجات پیدا میکنم. حضرت عیسی رو به حواریون نموده فرمود: آی اولیای خداوند! خوردن نان خشک با نمک نیمه ساییده و خوابیدن در خاک روبهها، همراه با سلامتی دنیا و آخرت، بسیار بهتر است از زندگی اینچنینی!
پیش از این در روایتی از امام سجاد (علیه السلام) خواندیم که قبر یا باغ زیبای از باغهای بهشت است و یا گودالی از گودالهای جهنم. ظاهرا در این روایت اشاره به جهنم برزخی شده است (فاطمی)
أَمَا: علی وجهین: أحدها أن تکون حرف استفتاح بمنزلة "ألا" والثانی: أن تکون بمعنی حقا أو أحقا (مغنی اللبیب)
سَخْطَةٍ: خشم و غضب (المعجم البسیط)شَرَفٍ: الشَّرف: المكان المُشْرِف المرتفع (المغرب)./ و الشَّرَف: علوّ الحسب. و شَرَف الإنسان: أعلى جسمه (جمهرة اللغة)
وَيْحَكُمْ: ويْحَك و وَيْسَك و وَيلك بمعنى واحِدٍ... و قال نصير النحويّ: و ليس بَيْنَه و بين الوَيْل فُرْقَانٌ إلا كأنه أَلْيَنُ قليلًا (تهذيب اللغة)
الْهَاوِيَةِ: جهنم، درّه (المعجم البسیط)
تُوقَدُ: وقدتِ النَّارُ: آتش شعلهور شد (فرهنگ ابجدي)
شَفِيرِ: لبه. شفیر الهاویه: لبه پرتگاه (المعجم البسیط)
أُكَبْكَبُ: كَبَ الشىءَ يكُبُّه كَبّا، و كَبْكَبه: قَلبه (المحكم و المحيط الأعظم)
الْجَرِيشِ: جرَش: نیم کوب کرد، بلغور کرد (المعجم البسیط)
الْمَزَابِلِ: و المَزْبَلة: الموضع الذي يُطرح فيه الزِّبل (جمهرة اللغة)./ المَزْبَلَة- ج مَزَابِل: جائيكه در آن زباله ريزند... الزُّبَالَة: خاكروبهى خانهها (فرهنگ ابجدي)
چیزی نیست که آن را چشمت ببیند، مگر اینکه در آن پند و اندرزی نهفته است.
مثل مؤمن مانند دو کفه ترازو است؛ هرچقدر بر ایمانش افزوده شود، بر گرفتاریاش افزوده میشود تا خداوند عزّ و جلّ را به گونهای ملاقات نماید که گناهی به گردن نداشته باشد.
هرکس برادر مؤمنش را برای خداوند، نه غیر او، زیارت کند و با این کار، ثواب و وفای به وعده خداوند عزّ و جلّ را خواستار باشد، خداوند عزّ و جلّ، از وقت بیرون رفتن از منزل، تا برگشتن، هفتاد هزار ملک را بر او موکل میکند. در حالی که ندا میدهند: هلا! پاکیزه گشتی و بهشت گوارایت باد! خانهای در بهشت برای خودت تهیه نمودی!
تَنَجُّزَ: التَّنَجُّزُ: طلبُ شيءٍ قد وُعِدْتَهُ (لسان العرب)./ أنجزَ الوعد: وَفى به (المغرب)
إِذَا مَرِضَ الْمُؤْمِنُ أَوْحَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَى صَاحِبِ الشِّمَالِ لَا تَكْتُبْ عَلَى عَبْدِي مَا دَامَ فِي حَبْسِي وَ وَثَاقِي ذَنْباً وَ يُوحِي إِلَى صَاحِبِ الْيَمِينِ أَنِ اكْتُبْ لِعَبْدِي مَا كُنْتَ تَكْتُبُهُ فِي صِحَّتِهِ مِنَ الْحَسَنَاتِ.(1)وقتی مؤمنی مریض گردد، خداوند عزّ و جلّ، به فرشته سمت چپ انسان وحی میفرماید: بر بنده من تا وقتی که در بند و زندان من است، گناهی ننویس و به فرشته سمت راست انسان وحی میفرماید: آن حسناتی را که در زمان تندرستی بندهام مینوشتی، بنویس.
كُلَّما أَحْدَثَ الناسُ مِنَ الذُّنُوبِ مالَمْ يَكُونُوا يَعْمَلُونَ أَحْدَثَ اللّهُ لَهُمْ مِنَ الْبَلاء ما لَمْ يَكُونُوا يَعُدُّونَ.(2)
هر زمانی که مردم گناه جدیدی که پیش از آن مرتکب نشده بودند، پدید بیاورند، خداوند برای آنان بلایی به وجود میآورد که چنین بلایی را تجربه نکرده باشند.
علم ما سه گونه است: گذشته، برجای مانده و جدید. علم گذشته اما برای ما توضیح داده شده، برجای مانده، به صورت مکتوب باقی مانده و دانش جدید، یا در قلبهای ما الهام میشود و یا برای ما گفته میشود و این بهترین دانش ما است اما بعد از پیامبر ما، هیچ پیامبری مبعوث نمیشود.
لازم به تذکر است که این سخن مولا امام موسی کاظم (علیه السلام) از زیر ساختهای تفکر شیعی است. اگر در سلسله سند این روایت، یک "واقفی" وجود دارد، روایتی از پدر بزرگوارش امام صادق (علیه السلام)، به سند صحیح اینگونه نقل شده است: مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِي زَاهِرٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُوسَى عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنِ الْحَارِثِ بْنِ الْمُغِيرَةِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ قُلْتُ أَخْبِرْنِي عَنْ عِلْمِ عَالِمِكُمْ قَالَ وِرَاثَةٌ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) وَ مِنْ عَلِيٍّ (علیه السلام) قَالَ قُلْتُ إِنَّا نَتَحَدَّثُ أَنَّهُ يُقْذَفُ فِي قُلُوبِكُمْ وَ يُنْكَتُ فِي آذَانِكُمْ قَالَ أَوْ ذَاكَ -ر.ک. الکافی، ج1، ص264- (فاطمی)
غَابِرٍ: و الغابِرُ من الليل: ما بقي منه (لسان العرب)./ الغابر الباقى و الماضى من الاضداد و المراد به هنا الثانى (شرح الكافي)./ چنانکه میبینید، مرحوم مازندرانی، میگوید: "غابر" از ااضداد است؛ هم به معنای باقی مانده میآید و هم به معنای گذشته و خود ایشان معنای دوم را ترجیح میدهد اما به نظر میآید، معنای اول صحیحتر باشد. زیرا ظاهرا امام (علیه السلام)میفرماید: بخشی از علوم ما مربوط به گذشته است و برخی به صورت مکتوب برجای مانده است. مثل "جفر" و چیزهایی از این قبیل (فاطمی)
مَزْبُورٌ: و زَبَرْتُ الكتابَ، إذا كتبته، فهو مَزبور (جمهرة اللغة)
قَذْفٌ: فقذف في القلوب: بالإلهام من الله تعالى بلا توسط ملك (مرآة العقول)
نَقْرٌ: نقر في الإسماع، بتحديث الملك و كونه من أفضل علومهم لاختصاصه بهم و لحصولهم (مرآة العقول)./ نَقَرَ: نوك زد، با انگشت ضربه زد (المعجم البسیط)
مصیبت برای شکیبا یکی است و برای بیتاب دوتا.
لِلْجَازِعِ: جزع: بیتابی و ناراحتی (المعجم البسیط)
کمک تو به ضعیف، از بهترین صدقهها است.
ما خاندانی هستیم که هزینه اولین حج، مهریه زنانمان و پول کفنهامان از پاکترین داراییهای ما هستند.
صَرُورَتِنَا: و رجلٌ صَرُورٌ و صَرُورَة: لم يَحُجَّ قطُّ... (لسان اللسان)./ و الصَّرُورَة يقال للذي لم يحج بعد، و مثله امرأة صَرُورَة للتي لم تحج بعد (مجمع البحرين)
گدایی جز در سه مورد شایسته نیست: 1- خون بهایی که قاتل توان پرداختن آن را ندارد. 2- وام سنگین و کمر شکن. 3- نیازی که سبب زمینگیری گردد.
الْمَسْأَلَةُ: اصل این واژه به معنای طلبیدن هر نوع حاجتی است اما در اینجا گدایی نزدیک به ذهنتر است (فاطمی)دَمٍ مُنْقَطِعٍ: أي دم من ليس لقاتله مال حتّى يؤدى دينه (هامش الصفة)
غُرْمٍ: الغُرْمُ: الدَّيْن (لسان اللسان)
المدقعة: الشديدة يفضى صاحبه الى الدقعاء اى التراب او يفضى صاحبه الى الدقع و هو سوء احتمال الفقر (هامش الصفة)./دقع: الدَّقْع: أصل بناء الدَّقْعاء، و هو التراب الدقيق، و منه قولهم: فقير مُدْقِع، كأنه لَصِقَ بالأرض (جمهرة اللغة)
وقتی ستم بیشتر از حق بود، برای کسی جایز نیست که به کسی گمان نیکو برد تا آنگاه که نیکویی را از او ببیند.
مردی گفت: از او در باره یقین سوال کردم. فرمود: توکل به خداوند نماید، تسلیم و فرمان بردار خداوند بشود، به قضای الهی راضی باشد و کارها را به او واگذار کند.
اگر این سخن زیبا را دسته بندی نماییم، یقین چهار مرحله دارد: 1- توکل بر خداوند. 2- تسلیم ارداه خداوند. 3- راضی شدن به قضای الهی. 4- واگذار کردن کارها به خداوند (فاطمی)
شگفتی جاهل از عاقل، بیشتر است از شگفتی عاقل از جاهل.
پیامبران، فرزندان پیامبران و پیروان پیامبران، به سه ویژگی مخصوص گشتهاند: بیماری بدنی، هراس از سلطهگر و تهی دستی.
خداوند در روز جمعه، هزار دمیدن رحمت دارد! به هر بندهای که بخواهد، از آن میبخشد و هرکس صد مرتبه "إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ" را بعد از عصر روز جمعه بخواند، آن تعداد و مانند آن را به او عنایت میفرماید!
نَفْخَةٍ: انتشار بوی خوش، وزیدن، بخشش و کرم... نفخ: فوت کرد، دمید (المغجم البسیط)
هرکس امام حسین (علیه السلام) را زیارت کند در حالی که عارف به حق او باشد، خداوند گناهان گذشته و آینده او را میبخشد.
مردی از قریش خدمت امام موسی کاظم (علیه السلام) لاف قریش و عرب را میزد. امام فرمود: این را بگذار. مردم سه دستهاند: عرب، وابسته به عرب و کافران زبان نفهم. عرب ما هستیم، وابستگان به عرب کسانی هستند که ما را دوست دارند و کافران زبان نفهم آنهایی هستند که از ما بیزاری جستند و همواره با ما دشمنی میورزند.
مَوْلًى: الموالى هنا غير العربى الصليب الذي صار حليفا لهم و دخل بينهم و صار في حكمهم و و ليس منهم (شرح الكافي)
عِلْجٌ: الكافر العجمى الّذي لا يفهم المقاصد (شرح الكافي)
نَاصَبَنَا: ناصب: دشمنی کرد، اظهار دشمنی کرد. ناصبی: کسی که پیوسته دشمنی میکند (المعجم البسیط)
خداوند قلبهای اهل ایمان را پیچیده و سربسته به ایمان آفریده. وقتی روشنی آنچه که در آن وجود دارد را بخواهد، باران حکمت بر آن میپاشد و دانه دانش در آن میکارد. بذر افشان و عهدهدار آن پروردگار جهان است.
مَطْوِيَّةً: استعار الطي هنا لكمون الإيمان فيها كناية عن استعدادها لكمال الإيمان و أنه لا يعلم ذلك غير خالقها كالثوب المطوي أو الكتاب المطوي لا يعلم ما فيهما غير من طواهما (مرآة العقول)
مُبْهَمَةً: فالمراد بالمبهمة هنا المغلقة و المقفلة على التشبيه بالبيت، فلا يعلم ما فيها إلا هو، أو المعضلة التي لا يعلم حالها و وضعها إلا هو، من أبهم الأمر فهو مبهم إذا لم يجعل عليه دليلا (مرآة العقول)
نَضَحَهَا: النَّضْح: الرشُّ (الصحاح)./ النَّضْح: آب پاش و مانند آن، آبى كه كشت را وسيله آب پاش آبيارى كند، آنچه كه مانند آب مايع باشد (فرهنگ ابجدي)
القَيِّم على الأَمر: متولى و عهدهدار امرى مانند سرپرست اوقاف و غيره، هر چيز با ارزش (فرهنگ ابجدی)
هرکس که برادر مؤمنش پیش او برای حاجتی بیاید، این حاجت رحمتی است از طرف خداوند عزّ و جلّ که به سوی او سوق داده است. اگر آن حاجت را برآورده کند، این برآوردن او را به ولایت ما پیوند میدهد؛ ولایتی که به ولایت خداوند پیوند دارد. اگر در حالی که قادر به برآوردن حاجت باشد و حاجت او را برآورده نکند، خداوند ماری آتشین قوی هیکل، در قبرش بر او مسلط میکند
1) . همان منبع، ج2، ص196
که تا روز قیامت نیشش بزند؛ آمرزیده باشد یا در عذاب های دیگر به سر برد. اگر حاجتمند، عذر او را بپذیرد، حال او بدتر خواهد بود.الشُّجَاع: الذَّكَر من الحيّات (الفائق)./ الشُّجَاعُ بالكسر و الضم الحية العظيمة التي تواثب الفارس و الرجل و تقوم على ذنبها، و ربما قلعت رأس الفارس، تكون في الصحاري (مجمع البحرين)
يَنْهَشُهُ: نَهَشَتْهُ الحيّةُ: لسعته (الصحاح)./ نهش: گزید، دندان گرفت (المعجم البسیط)
فَإِنْ عَذَرَهُ الطَّالِبُ كَانَ أَسْوَءَ حَالًا: "علامه در توجیه این عبارت میفرماید: دست رد زدن به سینه صاحب حاجت از دو حال بیرون نیست: یا رد شده از کسانی است که ایمانش به کمال رسیده در این صورت هرچند ممکن است حق خود را بخشیده باشد اما رد چنین انسان وارسته کار قبیح و شنیعی است و یا کسی است که در اثر رد کردن زبان غیبت و شکایت نمیگشاید. پس حق او تا روز قیامت باقی خواهد ماند." با همه این احوال، درک جمله "فَإِنْ عَذَرَهُ الطَّالِبُ كَانَ أَسْوَءَ حَالًا"، کار سادهای نیست. یک احتمال بعید این است که منظور از "عذر"، در این جا اصرار کردن باشد؛ یعنی اینکه اگر صاحب حاجت، اصرار به برآوردن حاجتش نماید و کسی که به او روی آورده، بازهم رد کند، وضع ردکننده بدتر خواهد بود. این مطلب از این عبارت صحاح اللغة به دست میآید: "و فى الحديث: لن يَهلِكَ الناسُ حتَّى يُعْذِرُوا من أنفسهم: أى تكثر ذنوبهم و عيوبُهم." -ر.ک. الصحاح- (فاطمی)
مردی از رسول خداوند سوال نمود که که حق پدر بر فرزندش چیست؟ فرمود: او را به اسم صدا نزند، پیشاپیش او راه نرود، جلوتر از او ننشیند و سبب لعن او نگردد.
1) .همان منبع، ج2، ص158
يَسْتَسِبُّ: أي لا يفعل ما يصير سببا لسب الناس له (هامش الکافی)./ وَ لَا يَسْتَسِبُّ لَهُ: یعنی کاری نکند که مردم به خاطر کار ناشایست او پدرش را لعنکنند. مثلا بگویند: بر پدرش لعنت! (فاطمی)
السَّخِيُّ: الجوادُ الكَرِيمُ (تاج العروس)
كَنَفِ: كَنَفُ اللَّه: رحمته. و اذهب فى كَنَف اللَّه، و كَنَفَته: أى فى حِفْظه و كِلاءَته (المحكم و المحيط الأعظم)./ کَنَفَ: حفظ کرد، نگه داشت (المعجم البسیط)
لَا يَسْتَخْلِي: لا يتركه (هامش الکفی)
رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هرکس که صبح کند و قصد ستم به کسی نداشته باشد، خداوند گناه سرزده از او را میآمرزد.
اجْتَرَمَ: أى ما اكتسب من الجرم و الاثم فى ذلك اليوم بقرينة السابق، أو مطلقا على احتمال (شرح الكافي)
1) .
همان منبع، ج4، ص39
2) . همان منبع، ج2، ص334
هرکس دو روزش مساوی باشد، فریب خورده است و کسی که آخر روزش بدتر باشد، ملعون است و کسی که در پی تکامل نفسش نباشد، رو به نقصان و نابودی است و کسی که رو به نابودی باشد، مرگ از زندگی برای او بهتر است!
مَغْبُونٌ: غبن: فریب دادن در معامله (المعجم البسیط)این حدیث شریف، طرق متعدد دارد. از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را خواندیم و از امام صادق (علیه السلام) اینگونه نقل شده است: مَنِ اسْتَوَى يَوْمَاهُ فَهُوَ مَغْبُونٌ وَ مَنْ كَانَ آخِرُ يَوْمَيْهِ خَيْرَهُمَا فَهُوَ مَغْبُوطٌ وَ مَنْ كَانَ آخِرُ يَوْمَيْهِ شَرَّهُمَا فَهُوَ مَلْعُونٌ وَ مَنْ لَمْ يَرَ الزِّيَادَةَ فِي نَفْسِهِ فَهُوَ إِلَى النُّقْصَانِ وَ مَنْ كَانَ إِلَى النُّقْصَانِ فَالْمَوْتُ خَيْرٌ لَهُ مِنَ الْحَيَاةِ -ر.ک. وسائل الشيعة- (فاطمی)
در "تحف العقول" قطعهای وجود دارد که آن را تحت عنوان حکمتهای آن بزرگوار ذکر نموده است. در آنجا مطالب را پیوسته و دنبال هم آورده است اما من فکر میکنم که تکتک این فرازها، مانند کلمات قصار مولا علی (علیه السلام) میباشند. تنها وجود "واو" باعث میشود که خواننده فکر کند، اینها کلام پیوستهاند. ما از بین آن مجموعه چند گفتار را جدا کردیم و "واو"ها را نیاوردهایم:
1) . بحار الأنوار، ج75، ص327
نماز نافلهها وسیله تقرب هر مؤمن به سوی خداوند است و حج، جهاد ضعیفان است. برای هرچیزی زکات وجود دارد و زکات بدن، روزههای مستحبی میباشد.
أَفْضَلُ الْعِبَادَةِ بَعْدَ الْمَعْرِفَةِ انْتِظَارُ الْفَرَجِ.
برترین عبادت، بعد از شناخت الهی، انتظار گشایش است.
مَنْ دَعَا قَبْلَ الثَّنَاءِ عَلَى اللَّهِ وَ الصَّلَاةِ عَلَى النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله و سلم) كَانَ كَمَنْ رَمَى بِسَهْمٍ بِلَا وَتَرٍ.
هرکس قبل از مدح و ستودن خداوند و درود بر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) دعا کند، مانند کسی است که تیری از کمان بدون زه رها کند.
وَتَر: و الوَتَرُ، محرَّكةً: شِرْعَةُ القَوسِ، و مُعَلَّقُها (القاموس المحيط)./ وتر: زه کمان (المعجم البسیط)./ وتر: رودهء تابيده که بر کمان بندند و به خاصيت ارتجاعي آن تير را پرتاب کنند (فرهنگ دهخدا)
وَ مَنْ أَيْقَنَ بِالْخَلَفِ جَادَ بِالْعَطِيَّةِ وَ مَا عَالَ امْرُؤٌ اقْتَصَدَ.
هرکس یقین به عوض دارد، به بذل و بخشش میکوشد و کسی که میانه روی نماید، به بلندی نمیرسد.
الْخَلَفِ: الخَلَفُ بالتحريك و السكون: من يجيء بعد من مضى إلا أنه بالتحريك في الخير و بالتسكين في الشر (مجمع البحرين)اقْتَصَدَ: اصل اقتصاد میانه روی است و چیزی پسندیدهای میباشد اما ظاهرا بلندی و جاودانگی، با این معیار سر سازش ندارد (فاطمی)
التَّدْبِيرُ نِصْفُ الْعَيْشِ وَ التَّوَدُّدُ إِلَى النَّاسِ نِصْفُ الْعَقْلِ وَ كَثْرَةُ الْهَمِّ يُورِثُ الْهَرَمَ.
دور اندیشی، نصف زندگی است، دوستی با مردم، نصف خردمندی است و غم زیاد، پیری را به ارث میگذارد.
مَنْ أَحْزَنَ وَالِدَيْهِ فَقَدْ عَقَّهُمَا.
هرکس پدرو مادرش را اندوهگین کند، آندو را نافرمانی کرده است.
عَقَّ: عَقَ الْولدُ والِدَه: آن فرزند نافرمانى از پدر كرد و از وى اطاعت ننمود (فرهنگ ابجدي)./ عَقَ الولد أباه يَعُقُّهُ عُقُوقاً: إذا آذاه و عصاه و ترك الإحسان إليه و هو البر به. و أصله من العَقِ و هو الشق و القطع (مجمع البحرين)
مَنْ ضَرَبَ بِيَدِهِ عَلَى فَخِذِهِ أَوْ ضَرَبَ بِيَدِهِ الْوَاحِدَةِ عَلَى الْأُخْرَى عِنْدَ الْمُصِيبَةِ فَقَدْ حَبِطَ أَجْرُهُ.
کسی که در مصیبت، دستش را به رانش بزند و یا دستش را به دست دیگرش بزند، اجرش را هدر داده است.
حَبِطَ: هدر رفت، بیهوده شد (المعجم البسیط)./ و أصل الحبط من الْحَبَطِ، و هو أن تكثر الدابة أكلا حتى ينتفخ بطنها (مفردات ألفاظ القرآن)
مَنِ اقْتَصَدَ وَ قَنِعَ بَقِيَتْ عَلَيْهِ النِّعْمَةُ وَ مَنْ بَذَّرَ وَ أَسْرَفَ زَالَتْ عَنْهُ النِّعْمَةُ وَ أَدَاءُ الْأَمَانَةِ وَ الصِّدْقُ يَجْلِبَانِ الرِّزْقَ وَ الْخِيَانَةُ وَ الْكَذِبُ يَجْلِبَانِ الْفَقْرَ وَ النِّفَاقَ.
کسی که میانه روی کند و قناعت ورزد، نعمت بر او پایدار میماند و کسی که ریخت و پاش کند و میانه روی نکند، نعمت از او زایل میشود. ادای امانت و راستگویی روزی آورند و خیانت و دروغگویی، فقر و نفاق در پی دارند.
بَذَّرَ: اسراف کرد، پخش و پراکنده نمود مال خود را (المعجم البسیط)
أَسْرَفَ: جَازَ الْقَصْدَ (المصباح المنير)./ "اسراف" و "تبذیر"، در فارسی به کار میرود اما کمتر بین این دو تفاوت گذاشته میشود. "اسراف"، یعنی زیاده روی. مثلا با ماشین بیست میلیونی، کار کسی راه میافتد و او ماشین چند صد میلیونی تهیه میکند. "تبذیر"، یعنی ریخت و پاش. مثلامهمانی هرچند عزیز با صد هزار تومان خوب پذیرایی میشود و میزبان چند صد هزار تومان را مصرف میکند. به گونهای که بسیاری از آن غذاها دور ریخته شود (فاطمی)
يَجْلِب: جلب: آورد (المعجم البسیط)./ جلب: الإتيان بالشئ من موضعٍ إلى موضع (معجم مقاييس اللغه)
إِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِالذَّرَّةِ شَرّاً أَنْبَتَ لَهَا جَنَاحَيْنِ فَطَارَتْ فَأَكَلَهَا الطَّيْرُ.(1)
وقت خداوند خیر مورچه را نخواهد، بر او دو بال میرویاند. پس بال پرواز میگشاید و پرندهای برای خوردن او را میرباید.
الذَّرَّةِ: الذَّرُّ: النّمل الأحمر الصّغير، واحدتها ذَرَّةٌ... و قيل الذَّرَّةُ ليس لها وزن، و يراد بها ما يرى فى شعاع الشمس الدّاخل فى النّافذة (النهاية في غريب الحديث)./ امروزه عربها به "اتم" هم "ذرّ" میگویند : القنبلة الذرّیة (فاطمی)
وقتی مؤمن از دنیا برود، فرشتگان، قطعههای زمینی که روی آنها خداوند را عبادت میکرد و دریچههای آسمانی که اعمالش از آنجا بالا میرفت، برای او گریه میکنند و در اسلام رخنهای پدید میآید که آن را چیزی مرمت نمیتواند. زیرا مؤمنان فقیه، دژهای مستحکم اسلامند، چونان باروی استواری گرداگرد شهر.
بِقَاعُ: بكسر الباء: جمع بقعة و هي قطعة من الأرض (هامش الحدیث)./ البُقْعَةُ قطعة من الأرض على غير هيئة الّتى الى جنبها، و جمعها بِقَاع (التحقيق)
حِصْن: قلعه، دژ (المعجم البسیط)
گفتگو با عالم، روی خاکروبهها، بهتر است از گفتگو بانادان برفرشهای فاخر.الزَّرَابِيُ: در مجمع آمده زرابىّ جمع زريبه و آن بمعنى فرش فاخر است يعنى پشتىهاى رديف هم و فرشهاى گسترده... راغب گويد: زرابى جمع زرب -بر وزن قفل- نوعى از لباس راحت و منسوب است بمحلى. و بر سبيل تشبيه و استعاره آمده (قاموس قرآن)
امام کاظم (علیه السلام) از پدر بزرگوارش روایت میکند که امام صادق (علیه السلام) فرمود: خداوند عزّ و جلّ ما را آفرید. پس آفرینش ما را نیکو نمود و ما را مصور نمود. پس صورتهای ما را به زیبایی تصویر کرد. ما را خزانهداران آسمان و زمینش قرار داد. پیش ما درخت زبان تکلم گشود و با پرستش ما خداوند عزّ و جلّ پرستیده میشود. اگر ما نبودیم، خداوند پرستیده نمیشد.
حفص گفت: شنیدم که امام موسی کاظم (علیه السلام) به مردی میفرمود: آیا بودن در دنیا را دوست داری؟ عرض کرد: بلی. فرمود: برای چه؟ عرض کرد: به خاطر خواندن "قل هو الله أحد". امام ساکت شد. بعد از مدتی فرمود: آی حفص! هرکس از دوستان و شیعیان ما بمیرد و قرآن را خوب نیاموخته باشد، قرآن به او تعلیم داده میشود. تا خداوند بدان وسیله، درجات او را بالا ببرد. زیرا درجات بهشت، به میزان قرآن خواندن است. به او گفته میشود: بخوان و بالا برو! پس قرآن تلاوت میکند و بالا میرود.
ارْقَ: فعل امری از ماده :رَقِيَ يَرْقَى رُقِيّاً: صعد و ارتقى (فاطمی)
یکی از زیباترین سفارشها، سفارش امام موسی کاظم (علیه السلام) به هشام بن حکم است که میبایست، پایاننامههای فراوان در رابطه با آن نوشته شود. در این مختصر اما من حدود سیزده گفتار از اصول کافی و تحف العقول انتخاب نمودم. دلیل انتخاب از دو کتاب، این است که برخی از این سخنان در اصول کافی وجود ندارد.
آی هشام! لقمان به پسرش گفت: در برابر حق فروتنی نما تا عاقلترین مردم باشی و انسان زیرک خودش را در برابر حق کوچک میشمارد. به پسرش گفت: پسرم! دنیا دریای ژرفی است که در آن خلایق بسیاری غرق گشتهاند!
پس باید در این دریای کرانه ناپیدا، کشتیات تقوای الهی، اندرون آن ایمان، بادبان آن توکل، کشتیران آن عقل، راهنمای آن دانش و لنگر آن شکیبایی باشد.
غَرِقَ فِيهَا عَالَمٌ كَثِيرٌ: در این سخن مولا عناصر چون واژههای: حشو، شراع، قیّم، دلیل و سکّان، به کار رفته است. پیش از رسیدن به تکتک این واژهها، باید بدانیم که کشتیهای آن زمان به تجهیزات از این قبیل نیاز داشتند: حشو: به چیزی میگویند که درون آن را پر نمایید مثلا بالشی را با پنبه پرکند. اینجا مسافرین مورد نظر است. شراع: بادبان، قیّم: ملوان، دلیل: راهنما. سکّان: لنگر. امروزه اما در زبان عربی برخی از این واژهها مورد استفاده قرار نمیگیرند. به "ملوان"، "ملاّح" یا "بحّار" میگویند. به "سکّان" "مرساة" میگویند و کار راهنما را هم که قطب نما به عهده گرفته است (فاطمی)
الْكَيِّسَ: ظریف و متین و با هوش (المعجم البسیط)
حَشْوُهَا: الحَشْو: ما حَشَوْتَ به فراشا و غيره... و احْتَشَيْتُ: بمعنى امتلأت (كتاب العين)./ آنچه كه درون چيزى را با آن پُر كنند... أَحْشَاء: آنچه كه درون شكم باشد مانند جگر و اسپرز و شكنبه و جز آنها (فرهنگ ابجدي)./ در اینجا به قرینه میفهمیم که مسافر مراد است (فاطمی)
شِرَاعُهَا: الملاءة الواسعة فوق خشبة تصفقها الريح فتمضى بالسفينة (هامش)./ شراع: بادبان کشتی (المعجم البسیط)قَيِّمُهَا: مدبر أمر السفينة (هامش الصفحة)./ قیّم: متولی، سرپرست، با ارزش (المعجم البسیط)./ اینجا، "ملوان" مراد است (فاطمی)
سُكَّانُهَا: سُكّان السفينة: سمى سكاناً لأنها تسكن به عن الحركة و الاضطراب (تهذيب اللغة)./ سُكَّانُ السّفينة: ما يسكّن به (مفردات ألفاظ القرن)./ با توجه به این دو واژهنامه، شاید منظور از "سکّان"، همان "مرساة" و یا "لنگر" فارسی باشد. اگرچه در فارسی سکان جور دیگر معنی میشود. سکان: 1- دنباله هواپیما یا کشتی. 2- آلتی در دنباله کشتی برای حرکت دادن کشتی از سمتی به سمت دیگر –فرهنگ عمید- (فاطمی)
يَا هِشَامُ مَنْ سَلَّطَ ثَلَاثاً عَلَى ثَلَاثٍ فَكَأَنَّمَا أَعَانَ عَلَى هَدْمِ عَقْلِهِ مَنْ أَظْلَمَ نُورَ تَفَكُّرِهِ بِطُولِ أَمَلِهِ وَ مَحَا طَرَائِفَ حِكْمَتِهِ بِفُضُولِ كَلَامِهِ وَ أَطْفَأَ نُورَ عِبْرَتِهِ بِشَهَوَاتِ نَفْسِهِ فَكَأَنَّمَا أَعَانَ هَوَاهُ عَلَى هَدْمِ عَقْلِهِ وَ مَنْ هَدَمَ عَقْلَهُ أَفْسَدَ عَلَيْهِ دِينَهُ وَ دُنْيَاه.
آی هشام! کسی که سه چیز را بر سه چیز مسلط نماید، گویا بر نابودی عقلش کمک نموده است: 1- کسی که نور تفکرش را با آرزوهای دور و دراز تاریک نماید. 2- کسی که لطیفههای حکمتش را با زیادهگوییهایش محو نماید. 3- کسی که چراغ عبرت خود را با شهوتخواهیهایش خاموش نماید. هرکس چنین کند، هوای نفس، دست همکاری بر کف نابود کننده عقلش میگذارد و هرکه عقلش را فاسد کند، دین و دنیایش را خراب کرده است.
طَرَائِفَ الْحِكْمَةِ: أي لطائفها و غرائبها المعجبة للنفس اللذيذة لها (مجمع البحرين)./ طرائف الحديث: سخنان لطيف (فرهنگ ابجدي)./ طَرَائِفَ: جمع طرفة: لطیفه (المعجم البسیط)
يَا هِشَامُ إِنَّ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حُجَّتَيْنِ حُجَّةً ظَاهِرَةً وَ حُجَّةً بَاطِنَةً فَأَمَّا الظَّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَ الْأَنْبِيَاءُ وَ الْأَئِمَّةُ (علیه السلام) وَ أَمَّا الْبَاطِنَةُ فَالْعُقُول.
آی هشام! خداوند بر مردم دو حجت دارد: حجت ظاهری و حجت باطنی. حجت ظاهری، رسولان، انبیا و أئمه -علیهم السلام- هستند و حجتهای باطنی عقلهای انسانهایند.
يَا هِشَامُ إِنَّ الْعَاقِلَ رَضِيَ بِالدُّونِ مِنَ الدُّنْيَا مَعَ الْحِكْمَةِ وَ لَمْ يَرْضَ بِالدُّونِ مِنَ الْحِكْمَةِ مَعَ الدُّنْيَا فَلِذَلِكَ رَبِحَتْ تِجَارَتُهُمْ.
آی هشام! انسانهای عاقل به کمتر از دنیا راضی میشوند، در صورتی که با حکمت باشند و با دنیای بدون حکمت راضی نمیشوند. به همین لحاظ تجارتشان سود آور است.
يَا هِشَامُ إِنَّ الْعُقَلَاءَ زَهِدُوا فِي الدُّنْيَا وَ رَغِبُوا فِي الْآخِرَةِ لِأَنَّهُمْ عَلِمُوا أَنَّ الدُّنْيَا طَالِبَةٌ وَ مَطْلُوبَةٌ فَمَنْ طَلَبَ الْآخِرَةَ طَلَبَتْهُ الدُّنْيَا حَتَّى يَسْتَوْفِيَ مِنْهَا رِزْقَهُ وَ مَنْ طَلَبَ الدُّنْيَا طَلَبَتْهُ الْآخِرَةُ فَيَأْتِيهِ الْمَوْتُ فَيُفْسِدُ عَلَيْهِ دُنْيَاهُ وَ آخِرَتَهُ.
آی هشام! خردمندان دنیا را ترک کردند و به آخرت روی آوردند. زیرا آنان میدانند که دنیا در پی انسان و انسان در پی او است. هر که آخرت را بطلبد، دنیا او را میطلبد تا از آن روزیاش را به طور کامل بگیرد و هر که دنیا را بطلبد، آخرت او را میطلبد. پس مرگش فرا میرسد و دنیا و آخرتش فاسد میگردد.
زَهِدُوا: هو ما يقابل الرغبة، أى الميل الشديد و الرغبة الى الترك (التحقيق)./ زهد في الشيء و عنهُ: از آن چيز روى گردان شد؛ زَهَدَ فى الدُّنيَا: از دنيا روى گردانيد و به عبادت و نيايش گرائيد (فرهنگ ابجدي)
يَا هِشَامُ مَنْ أَرَادَ الْغِنَى بِلَا مَالٍ وَ رَاحَةَ الْقَلْبِ مِنَ الْحَسَدِ وَ السَّلَامَةَ فِي الدِّينِ فَلْيَتَضَرَّعْ إِلَى اللَّهِ فِي مَسْأَلَتِهِ بِأَنْ يُكْمِلَ عَقْلَهُ فَمَنْ عَقَلَ قَنِعَ بِمَا يَكْفِيهِ وَ مَنْ قَنِعَ بِمَا يَكْفِيهِ اسْتَغْنَى وَ مَنْ لَمْ يَقْنَعْ بِمَا يَكْفِيهِ لَمْ يُدْرِكِ الْغِنَى أَبَدا.
آی هشام! هرکس ثروت بدون مال، راحتی دل از حسد و سلامتی دین بخواهد، باید پیش خداوند تضرع نماید و از او بخواهد که عقلش را کامل کند. هرکس خرد ورزی نماید، به آنچه کفایتش میکند، قانع میشود و هرکس به قدر کفایتش، قانع باشد، بینیاز است و هرکس به اندازه کفایتش، قانع نباشد، هرگز به بینیازی نمیرسد.
يَا هِشَامُ لَا دِينَ لِمَنْ لَا مُرُوءَةَ لَهُ وَ لَا مُرُوءَةَ لِمَنْ لَا عَقْلَ لَهُ وَ إِنَّ أَعْظَمَ النَّاسِ قَدْراً الَّذِي لَا يَرَى الدُّنْيَا لِنَفْسِهِ خَطَراً أَمَا إِنَّ أَبْدَانَكُمْ لَيْسَ لَهَا ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةُ فَلَا تَبِيعُوهَا بِغَيْرِهَا.(1)
آی هشام! کسی که دین ندارد، جوانمردی ندارد. کسی که جوانمردی ندارد، عقل ندارد. با منزلتترین انسان کسی است که دنیا را برای خودش با ارزش نداند. این را بدانید که ارزش بدنهای شما کمتر از بهشت نیست. پس آن را کمتر از آن بها نفروشید!
مُرُوءَةَ: جوانمردی، شهامت (المعجم البسیط)./ مُرُوءَة: سَمَاحَة، رُجُولَة، نَخْوَة، أَصَالَة، كَرَم، نُبْل (المكنز العربي)خَطَراً: خَطَراً: هو بالتحريك القدر و المنزلة. و مِنْهُ فِي وَصْفِ الْأَئِمَّةِ (علیه السلام) مَا أَجَلَ خَطَرَكُمْ أي: ما أعظم قدركم و منزلتكم عند الله (مجمع البحرين)./ خطِر: مهم، خطرناک (المعجم البسیط)
از اینجا به بعد، در اصول کافی نیامده است و از کتاب تحف القعول نقل میشود:
يَا هِشَامُ لَوْ كَانَ فِي يَدِكَ جَوْزَةٌ وَ قَالَ النَّاسُ لُؤْلُؤَةٌ مَا كَانَ يَنْفَعُكَ وَ أَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّهَا جَوْزَةٌ وَ لَوْ كَانَ فِي يَدِكَ لُؤْلُؤَةٌ وَ قَالَ النَّاسُ إِنَّهَا جَوْزَةٌ مَا ضَرَّكَ وَ أَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّهَا لُؤْلُؤَةٌ.
آی هشام! اگر در دست تو گردویی باشد و تمام مردم بگویند: مروارید است، در حالی که خودت میدانی آن گردویی بیش نیست، نفعی به حالت ندارد و اگر در دست تو مرواریدی باشد و تمام مردم بگویند: گردو است، در حالی که خودت میدانی آن مروارید است، ضرری به حالت ندارد.
جَوْز: گردو (المعجم السیط)
لُؤْلُؤَ: مروارید (المعجم السیط)
1) .الكافي، -ط: الإسلامية- ج1، ص16
يَا هِشَامُ رَحِمَ اللَّهُ مَنِ اسْتَحْيَا مِنَ اللَّهِ حَقَّ الْحَيَاءِ فَحَفِظَ الرَّأْسَ وَ مَا حَوَى وَ الْبَطْنَ وَ مَا وَعَى وَ ذَكَرَ الْمَوْتَ وَ الْبِلَى وَ عَلِمَ أَنَّ الْجَنَّةَ مَحْفُوفَةٌ بِالْمَكَارِهِ وَ النَّارَ مَحْفُوفَةٌ بِالشَّهَوَاتِ.
آی هشام! خداوند رحمت کند کسی را که به طور واقعی از خداوند خجالت بکشد. پس سر و شکم و آنچه که در آنها وجود دارند را از حرام نگه بدارد. همواره مرگ و پوسیدگی را به خاطر بیاورد و بداند که راه بهشت از بین سختیها است و راه جهنم از بین لذت جوییها.
حَوَى: و ما حوى: أي ما حواه الرأس من الاوهام و الأفكار بأن يحفظها و لا يبديها و يمكن أن يكون المراد ما حواه الرأس من العين و الاذن و سائر المشاعر بأن يحفظها عمّا يحرم عليه (هامش الصفحة)./ حوی: در بر گرفت (المعجم البسیط)
وَعَى: و ما وعى أي ما جمعه من الطعام و الشراب بان لا يكونا من حرام (هامش الصفحة)./ الوَعْيُ: حِفْظ القلبِ الشيءَ. وعَى الشيء و الحديث يَعِيه وَعْياً و أَوْعاه: حَفِظَه و فَهِمَه و قَبِلَه، فهو واعٍ، و فلان أَوْعَى من فلان أَي أَحْفَظُ و أَفْهَمُ (لسان العرب)./ الوعی: آگاه و مدبر (المعجم البسیط)
مَحْفُوفَةٌ: احاطه شده. حفّ: احاطه کرد (المعجم البسیط)
الْبِلَى: الاندراس و الاضمحلال (هامش الصفحة)يَا هِشَامُ تَعَلَّمْ مِنَ الْعِلْمِ مَا جَهِلْتَ وَ عَلِّمِ الْجَاهِلَ مِمَّا عَلِمْتَ وَ عَظِّمِ الْعَالِمَ لِعِلْمِهِ وَ دَعْ مُنَازَعَتَهُ وَ صَغِّرِ الْجَاهِلَ لِجَهْلِهِ وَ لَا تَطْرُدْهُ وَ لَكِنْ قَرِّبْهُ وَ عَلِّمْهُ.
آی هشام! از دانش آنچه را نمیدانی بیاموز و از آنچه میدانی به جاهل تعلیم بده. دانشمند را به خاطر علمش بزرگ بشمار و از منازعه با او بپرهیز. جاهل را به خاطر جهلش کوچک بشمار ولیکن از خود نران بلکه به خود نزدیک نموده به او آموزش بده.
لَا تَطْرُدْهُ: الطرد الإبعاد (الصحاح)
يَا هِشَامُ لَيْسَ مِنَّا مَنْ لَمْ يُحَاسِبْ نَفْسَهُ فِي كُلِّ يَوْمٍ فَإِنْ عَمِلَ حَسَناً اسْتَزَادَ مِنْهُ وَ إِنْ عَمِلَ سَيِّئاً اسْتَغْفَرَ اللَّهَ مِنْهُ وَ تَابَ إِلَيْه.
آی هشام! از ما نیست کسی که خودش را در هر روز مورد محاسبه قرار ندهد. پس اگر عمل نیکی انجام داده بود، بر آن بیفزاید و اگر عمل بدی انجام داده بود، از خداوند طلب استغفار نماید و به سوی او برگردد.
يَا هِشَامُ إِنَّ الزَّرْعَ يَنْبُتُ فِي السَّهْلِ وَ لَا يَنْبُتُ فِي الصَّفَا فَكَذَلِكَ الْحِكْمَةُ تَعْمَرُ فِي قَلْبِ الْمُتَوَاضِعِ وَ لَا تَعْمَرُ فِي قَلْبِ الْمُتَكَبِّرِ الْجَبَّارِ لِأَنَّ اللَّهَ جَعَلَ التَّوَاضُعَ آلَةَ الْعَقْلِ وَ جَعَلَ التَّكَبُّرَ مِنْ آلَةِ الْجَهْلِ أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ مَنْ شَمَخَ إِلَى السَّقْفِ بِرَأْسِهِ شَجَّهُ وَ مَنْ خَفَضَ رَأْسَهُ اسْتَظَلَّ تَحْتَهُ وَ أَكَنَّهُ فَكَذَلِكَ مَنْ لَمْ يَتَوَاضَعْ لِلَّهِ خَفَضَهُ اللَّهُ وَ مَنْ تَوَاضَعَ لِلَّهِ رَفَعَهُ.
آی هشام! دانه پاشیده برای کشاورزی، در سرزمین نرم و هموار میروید، نه بر تخته سنگ سخت. همینطور حکمت در قلب متواضع ادامه حیات میدهد، نه در قلب متکبر سلطهگر. زیرا خداوند تواضع را ابزار عقل قرارداده است و تکبر را ابزار جهل. آیا نمیدانی اگر کسی در سقف کوتاهی گردن فرازی کند، سرش را میشکند و اگر کسی سرش را پایین بگیرد، از سایه آن استفاده مینماید و از سرما و گرما خودش را در امان نگه میدارد؟ کسی که در برابر خداوند تواضع نکند، خداوند او را بر خاک مینشاند و کسی که برای خداوند فروتنی نماید، بلندش میکند.
الزَّرْعُ: و قد غلب على البُرّ و الشَّعِير، و جمعه زُرُوع، و قيل: الزرع نبات كل شيء يحرث (لسان العرب)
تَعْمَرُ: العَمْرُ و العُمْرُ: الحَيَاةُ. و البَقَاءُ (المحيط في اللغة)
الصَّفَا: حَجَر صُلْب أملس (كتاب العين)
الجبَّار: المُتَكبِّرُ عن عبادة اللّه تعالى، و منه قول اللّه تعالى: وَ لَمْ يَكُنْ جَبَّاراً عَصِيًّا (تهذيب اللغة)./ این صفت در رابطه با انسان مذموم است اما وقتی به معنای اصلیاش به کار رود، مرحوم
طبرسی اینچنین توضیح میدهد: الْجَبَّارُ: و هو العظيم الشأن في الملك و السلطان و لا يستحق أن يوصف به على هذا الإطلاق إلا الله تعالى فإن وصف به العباد فإنما يوضع اللفظ في غير موضعه و يكون ذما و قيل هو الذي يذل له من دونه و لا تناله يد و قيل هو الذي يقهر الناس و يجبرهم على ما أراد... و قيل هو الذي يجبر الفقير من قولهم جبر الكسير إذا أصلحه -مجمع البیان- (فاطمی)
شَمَخَ: بالا برد (المعجم البسیط)
شَجَّهُ: شجّ: شکست یا مجروج کردن سر (المعجم البسیط)
أَكَنَّهُ: كنَنْتُ الشيءَ في كِنِّهِ، إذا جعلتَه فيه و صُنتَه. و أكننتُ الشّيءَ: أخفيتُه (معجم مقاييس اللغه)./ و الْأَكْنَانُ: جمع كِنٍ و هو ما كَنَ و ستر من الحر و البرد (مجمع البحرين)
يَا هِشَامُ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) إِذَا رَأَيْتُمُ الْمُؤْمِنَ صَمُوتاً فَادْنُوا مِنْهُ فَإِنَّهُ يُلْقِي الْحِكْمَةَ وَ الْمُؤْمِنُ قَلِيلُ الْكَلَامِ كَثِيرُ الْعَمَلِ وَ الْمُنَافِقُ كَثِيرُ الْكَلَامِ قَلِيلُ الْعَمَلِ.
آی هشام! رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: وقتی مؤمن کم سخن را دیدید، نزدیک او بروید. زیرا او حکمت را دریافته است. مؤمن کم حرف میزند، زیاد عمل میکند و منافق، زیاد حرف میزند و کم عمل میکند.
يَا هِشَامُ أَوْحَى اللَّهُ إِلَى دَاوُدَ قُلْ لِعِبَادِي لَا يَجْعَلُوا بَيْنِي وَ بَيْنَهُمْ عَالِماً مَفْتُوناً بِالدُّنْيَا فَيَصُدَّهُمْ عَنْ ذِكْرِي وَ عَنْ طَرِيقِ مَحَبَّتِي وَ مُنَاجَاتِي أُولَئِكَ قُطَّاعُ الطَّرِيقِ مِنْ عِبَادِي... (1)
آی هشام! خداوند به داوود وحی فرمود که به بندگانم بگو: بین من و آنها عالم فریفته دنیا را قرار ندهند. زیرا شما را از یاد من، راه دوستی با من و از راز و نیاز با من، منع میکنند. آنان دزدانی در مسیر بندگان منند...
1) .تحف العقول، ص383
يَتَقَلَّبُونَ فِي رَحْمَةِ اللَّهِ وَ يَفُوزُونَ بِكَرَامَةِ اللَّهِ مَا مِنْ أَحَدٍ مِنْ شِيعَتِنَا يَمْرَضُ إِلَّا مَرِضْنَا لِمَرَضِهِ وَ لَا اغْتَمَّ إِلَّا اغْتَمَمْنَا لِغَمِّهِ وَ لَا يَفْرَحُ إِلَّا فَرِحْنَا لِفَرَحِهِ وَ لَا يَغِيبُ عَنَّا أَحَدٌ مِنْ شِيعَتِنَا أَيْنَ كَانَ فِي شَرْقِ الْأَرْضِ أَوْ غَرْبِهَا وَ مَنْ تَرَكَ مِنْ شِيعَتِنَا دَيْناً فَهُوَ عَلَيْنَا وَ مَنْ تَرَكَ مِنْهُمْ مَالًا فَهُوَ لِوَرَثَتِهِ شِيعَتُنَا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ يَحُجُّونَ الْبَيْتَ الْحَرَامَ وَ يَصُومُونَ شَهْرَ رَمَضَانَ وَ يُوَالُونَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يَتَبَرَّءُونَ مِنْ أَعْدَائِهِمْ أُولَئِكَ أَهْلُ الْإِيمَانِ وَ التُّقَى وَ أَهْلُ الْوَرَعِ وَ التَّقْوَى مَنْ رَدَّ عَلَيْهِمْ فَقَدْ رَدَّ عَلَى اللَّهِ وَ مَنْ طَعَنَ عَلَيْهِمْ فَقَدْ طَعَنَ عَلَى اللَّهِ لِأَنَّهُمْ عِبَادُ اللَّهِ حَقّاً وَ أَوْلِيَاؤُهُ صِدْقاً وَ اللَّهِ إِنَّ أَحَدَهُمْ لَيَشْفَعُ فِي مِثْلِ رَبِيعَةَ وَ مُضَرَ فَيُشَفِّعُهُ اللَّهُ فِيهِمْ لِكَرَامَتِهِ عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ.(1)
هرکس با شیعیان ما دشمنی کند، با ما دشمنی نموده است و هرکس آنان را دوست بدارند، ما را دوست داشتهاند. چرا که آنان از ما هستند؛ از زیادی گل ما پدید آمدهاند. هرکس آنان را دوست بدارند، از ما هستند و هرکس با آنان دشمنی نمایند، از ما نیستند. شیعیان ما به نور الهی مینگرند، در رحمت الهی حال به حال میشوند و به کرامت الهی رستگار میشوند. کسی از شیعه ما نیست که بیمار بشود، مگر اینکه ما به بیماری او مبتلا میشویم، غم زده نمیشود، مگر اینکه ما به غم او گرفتار میآییم و خوشحال نمیشود مگر اینکه ما به خوشحالی او خوشحال میشویم. هیچ یک از شیعیان از دید ما پنهان نیستند؛ هرجا که باشند؛ در شرق زمین یا در غرب زمین. هرکس بر شیعیان ما دینی بگذارد، ادای آن به گردن ما است و هر یک از آنان مالی بر جای بگذارد، برای ورثه او است. شیعیان ما نماز را بر پای میدارند، زکات را میپردازند، حج میروند، روزه ماه رمضان را می گیرند، اهلبیت را دوست دارند و
1) .بحار الأنوار، -ط: بيروت-، ج65، ص167
از دشمنان آنان بیزاری میجویند. آنان اهل ایمان، تقوا و پاکدامنی هستد. هرکه آنان را رد کند، خداوند را رد کرده است و هرکه بر آنان خورده گیرند، بر خداوند خورده گرفته است. زیرا آنان به یقین بندگان خداوند هستند و دوستان راستین اویند. به خداوند سوگند! یکی از آنان به اندازه قبیلههای "ربیعه و مُضر" شفاعت میکند و خداوند عزّ و جلّ، به خاطر بزرگواریاش، شفاعت آنان را میپذیرند.
رَبِيعَةَ وَ مُضَرَ: يضرب المثل بهما في الكثرة (مجمع البحرين)./ رَبِيعَةَ وَ مُضَرَ: نام دو قبیله بودند که از لحاظ کثرت ضرب المثل بودند (فاطمی)
کسی از شما اگر توانایی نداشت که ما را زیارت کند، شیعه صالح ما را زیارت کند. همین ثواب برای او نوشته میشود و کسی که قدرت ندارد به ما برسد، پیش برادر صالحش برود. ثواب همنشینی با ما برای او نوشته میشود.
1) .المقنعة، ص491
فَأَقْبَلَتِ الدُّنْيَا عَلَيْهِ مِنْ كُلِّ وَجْهٍ وَ لَمَّا ظَهَرَتْ نِعْمَتُهُ قَالَتْ لَهُ زَوْجَتُهُ قَرَابَتُكَ وَ الْمُحْتَاجُونَ فَصِلْهُمْ وَ بِرَّهُمْ وَ جَارُكَ وَ أَخُوكَ فُلَانٌ فَهَبْهُمْ فَلَمَّا مَضَى نِصْفُ الْعُمُرِ وَ جَازَ حَدَّ الْوَقْتِ رَأَى الرَّجُلُ الَّذِي رَآهُ أَوَّلًا فِي النَّوْمِ فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى قَدْ شَكَرَ لَكَ ذَلِكَ وَ لَكَ تَمَامَ عُمُرِكَ سَعَةٌ مِثْلُ مَا مَضَى.(1)
در بین بنی اسرائیل، مرد صالحی زندگی میکرد و خانم صالحهای داشت. شبی در خواب دید که خداوند عمر او را در مدت چند سالی زمانگذاری نمود. به او گفته شد: نصف عمرت در راحتی هستی و نصف دیگر را در تنگنایی و سختی. برای خودت انتخاب کن. نصف اول را میخواهی یا دوم را؟ مرد گفت: من زن صالحهای دارم و او شریک زندگی من است. با او در این زمینه مشورت کنم، بعد از من بپرسید. وقتی صبح شد، به زوجهاش گفت: من در خواب چنین و چنان دیدم. او گفت: فلانی نصف اول عمرت را انتخاب کن و در عافیت تعجیل نما. شاید خداوند به ما رحم کند و نعمتش را بر ما تمام نماید. شب دیگر همین خواب را دید. به او گفته شد: انتخابت چه بود؟ گفت: نصف اول را. گفت: باشد. پس دنیا از هر طرف به او روی آورد. وقتی آثار نعمت بر وی ظاهر شد، خانمش به او گفت: به خویشاوندان، نیازمندان، همسایه و برادرت فلانی برس و به آنها نیکویی نما. پس به سمت همه آنان دست سخاوت دراز نمود. وقتی نصف عمرش به سر آمد و از حد معین گذشت، همان خواب اول را دید. به او گفته شد: خداوند تبارک و تعالی، از تو تشکر نمود و تو در یک عمر کامل با چنین بینیاز زندگی خواهی کرد.
سَعَةٌ: بینیازی، قدرت و توانایی (المعجم البسیط)
1) .بحار الأنوار، -ط: بيروت، ج14، ص491
در روایت طولانی، امام موسی بن جعفر (علیهما السلام) به اسحاق راوی فرمود: آی اسحاق! در جهنم وادیای است که به آن سقر گفته میشود. از وقتی که خداوند آن را پدید آورده، ندمیده است. اگر خداوند به اندازه سر سوزن اجازه دمیدنش بدهد، تمام اهل زمین را میسوزاند و اهل جهنم از سوزندگی آن وادی، تعفن آن، آلودگی و آنچه که خداوند برای اهلش آماده کرده است، پناه میبرند! در آن وادی، کوهی است که اهل آن وادی، از
1) . بحار الأنوار -ط: بيروت- ج8، ص311، الخصال، ج2، ص398
سوزندگی آن کوه، تعفن آن، آلودگی و آنچه که خداوند برای اهلش آماده کرده است، پناه میبرند! در آن کوه، دامنه وسیعی است که اهل آن کوه از سوزندگی آن، تعفن آن، آلودگی و آنچه که خداوند برای اهلش آماده کرده است، پناه میبرند! در آن دامنه، چاهی است که اهل آن دامنه، از سوزندگی آن چاه، تعفن آن، آلودگی و آنچه که خداوند برای اهلش آماده کرده است، پناه میبرند! در آن چاه ماری است که اهل آن چاه از پلیدی، تعفن، آلودگی وآنچه خداوند در نیش آن برای اهلش آماده کرده است، پناه میبرد و در شکم آن مار، هفت صندوق وجود دارد و در بین آن صندوقها پنج نفر از امتهای پیشین قرار دارند و دو نفر از این امت. راوی گفت: عرض کردم: فدایت بگردم! آن پنج نفر چه کسانی هستند و آن دو نفر کیانند؟ فرمود: اما آن پنج نفر عبارتند از: 1- قابیل؛ قاتل هابیل. 2- نمرود؛ کسی که با ابراهیم (علیه السلام) احتجاج نمود و گفت: من هم زنده میکنم و میمیرانم. 3- فرعون؛ کسی که گفت: من پروردگار بلند مرتبه شما هستم. 4- یهود که دین منسوخ یهودی را رواج داد. 5- پولیس که دین منسوخ نصرانی را رواج داد و از این امت دو عرب تبارند.
وَادِياً: وادی: دره، زمینی پست بین دو کوه که غالبا آب در آن جریان دارد (المعجم البسیط)
مِخْيَط: سوزن –به خصوص بزرگ آن، کوچک آن: إبرة- (المعجم البسیط)./ مِخْيَط: با توجه به علاقه کل و جزء، شاید منظور از سوزن، سر سوزن باشد (فاطمی)
نَتْنِهِ: النَّتْنُ: الرائحة الكريهة، نقيضُ الفَوْحِ (لسان العرب)./ نَتِن: گندیده، متعفن (المعجم البسیط)
قَذَرِهِ: کثیف، ناپاک، آلوده (المعجم البسیط)
شِعْباً: و الشِّعْبُ: ما انفَرَجَ بين الجبلين، أَو الطّريقُ في الجبل، و مسيلُ الماءِ في الأَرض... (الطراز الأول)./ الشِّعْب: راه در كوهستان، آبراهه در زير زمين، شكاف ميان دو كوه، ناحيه (فرهنگ ابجدي)./ شعب: راه کوهستانی (المعجم البسیط)
قَلِيباً: البئر (بحار الأنوار)./ و القَلِيبُ: البِئرُ قَبْلَ أَنْ تُطْوَى، فإِذا طُوِيَتْ فهي الطَّوِيُّ (تاج العروس)
بُولَسُ: این عبارت، در بیشترین منابعی که من دیدم، حتی در "خصال" یک جلدیای که من دارم، وجود دارد. تنها در نرم افزار "جامع الأحادیث3"، با عبارت "يُونُسُ" رو به رو میشویم که فکر میکنم، اشتباه چاپی باشد (فاطمی)
به مؤمنی که در قبر گذاشته شده، گفته میشود: "پروردگار تو کیست؟" میگوید: "الله." گفته میشود: "پیامبر تو که بود؟" میگوید: "محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)." گفته میشود: "از چه دینی پیروی میکردی؟" میگوید: "اسلام." گفته میشود: "امام تو کیست؟" میگوید: "فلانی." گفته میشود: "چگونه به این اطلاعات دسترسی پیدا کردی؟" میگوید: "دستوری که خداوند مرا به آن هدایت کرد و به آن پابرجایم نگه داشت." میگوید: "بخواب! خوابی که در آن
1) .همان منبع، ج3، ص238
آشفتگی نخواهی دید! چونان خواب تازه عروسان!" بعد، دری به سمت بهشت به روی او باز شده آرامش و نعمتهای متنوع بهشتی بر وی وارد میشود. پس میگوید: "پروردگارا! روز قیامت را نزدیک بگردان! شاید خانواده و آنچه برای من بود، به من برگردند!" به کافر گفته میشود: "پروردگار تو کیست؟" میگوید: "الله." گفته میشود: "پیامبر تو که بود؟" میگوید: "محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)." گفته میشود: "از چه دینی پیروی میکردی؟" میگوید: "اسلام." گفته میشود: " چگونه به این اطلاعات دسترسی پیدا کردی؟" میگوید: "شنیدم، مردم اینطور میگفتند. من همان را گفتم." پس او را چنان با گرز آتشین میزنند که اگر تمام انس و جن جمع شوند، طاقت آن ضربه را ندارند و ذوب میشود، مانند ذوب شدن سرب گداخته. بعد روح او را بر میگردانند و قلب او را بین دو پاره آتش قرار میدهد و اینجا است که منکر حق میگوید: "آی پروردگار من! روز رستاخیز را به تأخیر بینداز!"
حُلُمَ: الحُلُم: الرؤيا (كتاب العين)./ حُلُمَ: خواب و رؤیا، خواب دیدن، به سن بلوغ رسیدن (المعجم البسیط)
أَمْرٌ: دستور، موضوع یا مسأله مهم (المعجم البسیط)
رَوْح: و هو الراحة و الاستراحة (مجمع البیان)
رَيْحَان: يعني الرزق في الجنة (مجمع البيان)./ در رابطه با "روح" و "ریحان"، معانی زیادی وجود دارند اما محسوسترین معانی، همین دو معنایی است که در ضمن معانی دیگر، در مجمع البیان آمده است (فاطمی)
الرَّصَاصُ: سرب (فرهنگ ابجدي)
بِمِرْزَبَةٍ: و المِرْزَبة، بالتخفيفِ: المِطْرَقةُ الكبيرةُ التي تكون للحدَّادِ (لسان اللسان)./ المِطْرَقةُ الكبيرةُ: پتک. ظاهرا همان گرز آهنین باشد (فاطمی)
امیر المؤمنین (علیه السلام) همواره به اصحابش میفرمود: شما را به تقوای خداوند سفارش میکنم. آن رشک جوینده امیدوار است و محل اطمینان فراری پناهجو. تقوا را جامه تن باطن خود نمایید و خداوند را خالصانه یاد کنید. با آن بهترین زندگی را انتخاب نمایید و به وسیله آن از راه نجات بروید. به دنیا چونان بیمیل جدا شده بنگرید. دنیا، پا برجای پایدار را از بن میکند و مرفه ایمن را به مشقت میاندازد. آنچه که از او گذشته است، امید برگشتش نیست و آنچه میآید، پیشبینی نمیشود. پس امکان وقوع بلا در آسایش است و امکان نابودی در بودن. شادی آن آمیخته با اندوه است و قوت آن با ضعف. دنیا مانند مرغزاری است که درخت و گیاهان آن قد برافراشته و کسی که آن زیبایی را ببیند، به وجد میآید؛ مرغزاری که آب آن گوارا، خاکش عطر آگین باشد و
1) . همان منبع، ج8، ص17
درختانش به هر طرف ریشه دوانیده و از شاخههاشان شبنم فرو میریزد. آنگاه که سبزهها و درختان به کمال رسند و بنیانهاشان قوی گردند. ناگهان تند بادی بر میخیزد و برگها را فرو میریزد و شکل زیبایی را برهم میزند. پس چنان گردد که خداوند فرمود: "خشک و شکسته که باد آنان را به هر طرف پراکنده میکند و خداوند بر هر چیزی توانا است." به دنیا آنگونه بنگرید که زیباییهای زیاد نشانتان میدهد و سود کمتری به شما میرساند.غِبْطَةُ: رشک. غبطه در جایی به کار برده میشود که فردی، آرزوی رسیدن به امکانات دیگری را داشته باشد اما زوال نعمت از او را نخواهد (فاطمی)
ثِقَةُ: اطمینان، یقین، مورد اطمینان (المعجم البسیط)
شِعَاراً: و الشِّعَارُ بالكسر ما تحت الدِّثَار من اللباس، و هو ما يلي شعر الجسد... و منه اتَّخَذُوا الْقُرْآنَ شِعَاراً: أي اتخذوه لكثرة ملازمته بالقراءة بمنزلة الشعار (مجمع البحرين)./ شِعَار: جامه اي که بر تن سايد مانند پيراهن و ازار ضد دثار. دثار: جامه که بتن ملصق نباشد مانند چادر و جبه و عبا و آن بر روي شعار قرار گيرد (فرهنگ دهخدا)
الثَّاوِيَ: ثوى، الثَّوَاءُ: الإقامة مع الاستقرار (مفردات ألفاظ القرآن)
الْمُتْرَفَ: مرفه (المعجم البسیط)
تَفْجَعُ: فُجع: مصیبت زده شد، در درد و رنج افکنده شد (المعجم البسیط)
تُزِيلُ: الزَّوَال: الذَّهاب و الاسْتِحالة و الاضْمِحْلال (لسان العرب)
الرَّخَاءِ: زندگی مرفه، رفاه و آسایش (المعجم البسیط)
رَوْضَةٍ: باغ (المعجم البسیط)./ الرَّوْضةُ: الأَرض ذات الخُضْرةِ. و الرَّوْضةُ: البُسْتانُ الحَسَنُ... و الرَّوْضةُ: الموضِع يجتمع إِليه الماء يَكْثُر نَبْتُه (لسان العرب)
اعْتَمَّ: يقال: اعتمّ النبت إذا اكتهل، أي تمّ طوله، وظهر نوره، ويقال للشابّ إذا طال: اعتمّ (البضاعة المزجاة)
تَمُجُّ: مَجَّ الرَّجل الشرابَ من فِيه، إذا رَمَى به (الصحاح)
عُرُوق: ج: عِرق: رگ، ریشه، تیره، اصل (المعجکم البسیط)
تَنْطُفُ: تصبّ (مرآة العقول)./ نَطَفَ الماءُ يَنْطُفُ و يَنْطِفُ إذا قطر قليلًا قليلًا (لسان العرب)
فُرُوعُهَا: فَرْعُ الشّجر: غصنه، و جمعه: فُرُوعٌ. قال تعالى: أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ (مفردات ألفاظ القرآن)
النَّدَى: شبنم، سخاوت، برکت (المعجم البسیط)
العُشْب:
علف و گياه تازه (فرهنگ ابجدي)إِبَّانَهُ: و إبّان الشيء حينه أو أوله (هامش الکافی)./ وإبّان الشيء بالكسر والتشديد: وقته وحين ظهوره وكماله (البضاعة المزجاة)
وَ اسْتَوَى بَنَانُهُ: تم قوته (شرح الكافي)
هَاجَتْ: هَاجَ الشّعبُ ضدَّ سلطانه الجائر: انتفض، ثار (معجم الأفعال المتداولة)./ قوله تعالى: ثُمَ يَهِيجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا: أي ييبس و يصفر (مجمع البحرين)
تَحُتُّ: تسقط (مرآة العقول)
هَشِيماً: مهشوما مكسورا (مرآة العقول)
تَذْرُوهُ: تفرّقه (مرآة العقول)
الرِّياحُ: و الرِّيح: واحدةُ الرِّياح و الأَرْياح، و قد تُجْمع على أرواحٍ، لأنَّ أصلها الواو (الصحاح)
مُقْتَدِرٍ: قادر (کتاب العین)
دوست هرکس عقل او است و دشمنش نادانی او.
امْرِئٍ: مَرْء و امْرَءٌ: بمعنى انسان و مرد آيد يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ... بقرينه "صاحِبَتِهِ" مراد از مرء در آيه مرد است... وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ: مراد مطلق انسان است (قاموس قرآن)
مؤمن، مؤمن نیست مگر اینکه سه روش و ویژگی در او وجود داشته باشد: روشی از پروردگارش، روشی از پیامبرش و روشی از ولی پیامبرش اما روش
پروردگار او، پنهان کردن راز خودش میباشد. خداوند عزّ و جلّ فرمود: دانای غیب است و غیبش را جز بر کسی که مورد رضای او باشد، آشکار نمیکند. روش پیامبر او، حسن رفتار با مردم است. خداوند پیامبرش را به حسن رفتار بامردم امر نموده فرمود: عفو پیشه کن و امر به معروف نما. روش ولیّ او شکیبایی در سختی فقر و ضرر و مصیبت است.
سُنَّةٌ: عرف، راه و روش، طبیعت (المعجم البسیط)./ و السُّنَّةُ في اللغة: الطريقة و السيرة و الجمع سُنَنٌ كغرفة و غرف. و في الصناعة هي طريقة النبي (صلی الله علیه و آله و سلم) قولا و فعلا (مجمع البحرين)
مُدَارَاةُ النَّاسِ: ملاينة الناس و حسن صحبتهم (النهاية)./ مدارات: باکسی ملایمت و نرمی کردن، نرمی، لطف، مهربانی (فرهنگ معین)
مردی صله رحم میکند، در حالی که سه سال از عمرش باقی مانده است. پس خداوند، آن سه سال را به سی سال تبدیل میفرماید. خداوند هر آنچه بخواهد، انجام میدهد.
حضرت عیسی (علیه السلام) به حواریون فرمود: آی بنی اسرائیل بر آنچه از دنیا از دست دادید، اندوهگین مگردید، چونانکه اهل دنیا وقتی به دنیا برسند، بر دین از دست رفتهشان، اندوهگین نمیگردند!
تَأْسَوْا: لِكَيْلا تَأْسَوْا: لكيلا تحزنوا (الموسوعة القرآنية)
خداوند رحمت کند بندهای را که امر ما را زنده نگه دارد! راوی گفت، به او عرض کردم: چگونه امر شما را زنده نگهدارد؟ فرمود: علوم ما را بیاموزند و به مردم بیاموزاند. چرا که مردم وقتی زیبایی سخن ما را بدانند، از ما پیروی خواهند کرد.
حسن بن جهم روایت میکند که از امام رضا (علیه السلام) سوال کردم: فدایت بگردم! حد و مرز توکل تا کجا است؟ فرمود: این که با وجود خداوند از کسی نترسی. عرض کردم: حد و مرز تواضع و فروتنی تا کجا است؟ فرمود: به مردم طوری برخورد کنی که دوست داری، همانطور با تو برخورد شود. حسن گفت: عرض کردم: فدایت بگردم! دوست دارم که بدانم، من پیش شما چگونه هستم؟! فرمود: ببین! من پیش تو چگونه هستم؟!
وقتی با حدیث "لَوْ عَلِمُوا مَحَاسِنَ كَلَامِنَا لَاتَّبَعُونَا"، اولین بار برخورد کردم، شگفت زده شدم و با خودم فکر کردم که به راستی که چنین است! چه کسی مثلا نهج البلاغه را بخواند و زانوی ادب پیش مولا علی (علیه السلام) نزند؟ وقتی با این سخن "انْظُرْ كَيْفَ أَنَا عِنْدَكَ" برخورد کردم، زیبایی "لَوْ عَلِمُوا مَحَاسِنَ كَلَامِنَا لَاتَّبَعُونَا" را فوق تصور دیدم! (فاطمی)
تُعْطِيَ: امام (علیه السلام) در اینجا از واژه "تُعْطِيَ" استفاده کرده است. عطا کردن به معنای بذل و بخشش است. در واقع این همان سخن تصویری است که بارها از آن دم زدهام. زندگی روزمره انسان را همین داد و ستدها تشکیل میدهد. شما به اندازه گذشت و بذل و بخشش از شخصیت طرف توقع داشته باش که خودت اگر بذل بخشش میکردی، چه اندازه بود (فاطمی)
انسان مؤمن در آسمان چنان شناخته شده است که مرد را خانواده و بچههایش میشناسد و او پیش خداوند از فرشته مقرب گرامیتر است.
امام صادق (علیه السلام) میفرمود: با رحِم خودت بپوند، هرچند به وسیله جرعه آبی باشد، بهترین صله رحم دست اذیت برداشتن از او است و صله رحم سبب تأخیر مرگ و دوستی در خاندان است.
مَنْسَأَةٌ: مِفْعَلَةٌ من النَّسْءِ: أي سببٌ لتأْخيرِ الأجل (الطراز الأول)
هرکس مرا در دوری خانهام زیارت کند، روز قیامت در سه جا به فریادش میرسم تا او را از هراسهای وحشت آور آن روز نجات دهم: هنگامی که نامههای اعمال، چپ و راست به پرواز در میآیند، هنگام گذشتن از پل صراط و هنگام سنجش اعمال.
أَهْوَالِهَا: ج: هول: وحشت بزرگ، سختی وحشتناک، دشواری عظیم (المعجم البسیط)
المَوْطِن: ج مَوَاطِن: موضع ، وطن، ميهن (فرهنگ ابجدي)
سه ویژگی را از کلاغ بیاموزید: جفتگیری دور از انظار، سحرخیزی در طلب روزی و مواظب بودن در زندگی.
الْغُرَابِ: کلاغ (المعجم البسیط)
حَذَرَ: مواظب بودن، پرهیز و احتیاط (المعجم البسیط)
السِّفَادِ: السِّفادُ: نَزْوُ الذكر على الأُنثى (لسان العرب)
سلیمان جعفری میگوید: از امام هشتم (علیه السلام) سوال نموده عرض کردم: آیا زمین از حجت الهی خالی میماند؟ فرمود: اگر یک چشم زدنی بدون حجت باشد، اهلش را در کام فرو میبرد.
سَاخَتِ الأرضُ: انخسفت. و كذلك تَسُوخُ الأقدامُ في الأرض (كتاب العين)./ سَاخَتْ قوائمُ الفرس في الأرض: غاصت و دخلت فيها (معجم الأفعال المتداولة)
رسول خداوند فرمود: هرکس از امت من، چهل حدیثی که مردم از آنها نفع برند، حفظ نماید، خداوند روز قیامت او را فقیه دانشمند محشور مینماید.
راوی میگوید: از امام رضا (علیه السلام) درباره توحید سوال کردم. فرمود: هرکس "قل هو الله أحد" را قرائت کند و به آن ایمان داشته باشد، توحید را شناخته است. عرض کردم: چگونه آن را قرائت کند؟ فرمود: چنانکه مردم قرائت میکنند و در آن "کذالک الله" را اضافه نمود.
مال جمع نمیشود، مگر با بخل شدید، آرزوی دور و دراز، علاقه زیاد، قطع صله رحِم و برتری دادن دنیا بر آخرت.
بِبُخْلٍ: بخیل: خسیس، تنگ چشم (المعجم البسیط)
حِرْصٍ: نشان دادن علاقه شدید، بخل ورزیدن (المعجم البسیط)
إِيثَارِ: ترجیح دادن، برتر دانستن کسی یا چیزی را بر خود (المعجم البسیط)
امیر المؤمنین (علیه السلام) فرمود: دنیا همهاش نادانی است مگر جایگاههای دانش و دانش همهاش حجت است مگر آنها که مورد عمل قرار گیرند. عمل همهاش
خودنمایی است مگر آنهایی که خالصانه انجام شوند و اخلاص در معرض خطر است مگر اینکه بنده بنگرد، سرانجام آن به کجا ختم خواهد شد.
مَنْ تَذَكَّرَ مُصَابَنَا فَبَكَى وَ أَبْكَى لَمْ تَبْكِ عَيْنُهُ يَوْمَ تَبْكِي الْعُيُونُ وَ مَنْ جَلَسَ مَجْلِساً يُحْيَا فِيهِ أَمْرُنَا لَمْ يَمُتْ قَلْبُهُ يَوْمَ تَمُوتُ الْقَلْبُ.(1)هرکس مصیبت ما را به یاد بیاورد و گریه کند و یا بگریاند، چشمش روزی که چشمها گریانند، نمیگرید و هرکس در مجلسی بنشیند که در آن امر ما زنده میشود، روزی که دلها میمیرند، دلش نمیمیرد.
مَا قَالَ فِينَا مُؤْمِنٌ شِعْراً يَمْدَحُنَا بِهِ إِلَّا بَنَى اللَّهُ تَعَالَى لَهُ مَدِينَةً فِي الْجَنَّةِ أَوْسَعَ مِنَ الدُّنْيَا سَبْعَ مَرَّاتٍ يَزُورُهُ فِيهَا كُلُّ مَلَكٍ مُقَرَّبٍ وَ كُلُّ نَبِيٍّ مُرْسَلٍ.(2)
مؤمنی در باره ما، شعر مدحی نسروده است مگر اینکه خداوند تعالی برای او شهری در بهشت بنا نموده که بزرگتر از هفت برابر دنیا است. در آن خانه وسیع، هر فرشته مقرب و پیامبر مرسل به دیدار او میآیند.
البته، قید ایمان، از قیود مهم است و با توجه به آن مطلب قابل فهمتر میشود. زیرا مؤمن، با ایمانش، لیاقت رفتن به بهشت را پیدا میکند و شعر او، اگر پذیرفته گردد، مزید بر علت خواهد بود (فاطمی)
کسی که قادر نیست، گناهانش را محو نماید، باید صلوات بر محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آل او بسیار بفرستد. زیرا صلوات، بنیان گناه را ویران میکند. صلوات بر محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آل او، پیش خداوند عزّ و جلّ، معادل تسبیح، تهلیل و تکبیر است.
التَّسْبِيحَ: سبحان الله.
التَّهْلِيلَ: لا إله إلا الله.
سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ عَلِيَّ بْنَ مُوسَى الرِّضَا (علیه السلام) عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها فَقَالَ الْأَمَانَةُ الْوَلَايَةُ مَنِ ادَّعَاهَا بِغَيْرِ حَقٍّ فَقَدْ كَفَرَ.(1)راوی میگوید: از ابالحسن علی بن موسی الرضا (علیه السلام) در باره قول خداوند عزّ و جلّ که میفرماید: "ما امانت را بر آسمانها، زمین و کوهها عرضه نمودیم، پس از برداشتن آن ابا نمودند"، پرسیدم. فرمود: امانت، همان ولایت است. هرکس به غیر آن ادعا نماید، کافر شده است.
إِذَا نَامَ الْعَبْدُ وَ هُوَ سَاجِدٌ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِلْمَلَائِكَةِ انْظُرُوا إِلَى عَبْدِي قَبَضْتُ رُوحَهُ وَ هُوَ فِي طَاعَتِي.(2)
وقتی بندهای در حال سجده به خواب رود، خداوند عزّ وجلّ به فرشتگانش میفرماید: به بندهام بنگرید! قبض روحش نمودم و او در طاعت من است!
مؤمن کسی است که وقتی نیکویی بکند، خوشحال میشود و هنگامی بدی کند، پوزش میطلبد. مسلمان کسی است که مسلمانان از زبان و دستش در امان باشند و از ما نیست، کسی که همسایهاش از شر او امنیت ندارد!
اسْتَبْشَرَ: خوشحال شد (المعجم البسیط)
بَوَائِقَه: غوائله و شرّه. و يقال للداهية و البليَّة تنزل بالقوم: أصابتهم بائقة (تهذيب اللغة)./ قال الكسائي و غيره: بوائقُه غَوائلُه و شرُّه أو ظُلْمه و غَشَمُه (لسان العرب)
رسول خداوند فرمود: چهار کس را من در روز قیامت شفاعت میکنم: کسی که ذریه مرا اکرام کند، کسی که نیازهای آنان را برآورده کند، کسی که سعی در کارهاشان به هنگام ناچاری آنان بنماید و کسی که با قلب و زبان به آنان محبت بورزد.
رسول خداوند فرمود: هرکس با مردم داد و ستد کند و به آنان ستم ننماید، با آنان گفتگو کند و دروغ نگوید، و وعده دهد و خلف نکند، پس او از کسانی است که جوانمردیاش کامل شده و عدالتش آشکار گشته. برادری او واجب است و غیبت کردنش حرام.
پیامبر فرمود: خداوند عزّ و جلّ مردی را که بیگانه در خانه او وارد شود و پیکار نکند، دشمن میدارد.
رسول خداوند فرمود: دانش گنجینههای در بسته هستند و کلیدهای آن پرسیدن. بپرسید –خداوند شما را بیامرزد!- زیرا در پرسیدن چهار کس پاداش میبرد: پرسنده، تعلیم دهنده، گوش کننده و دوستدار آنان.
الْمُحِبُّ لَهُم: در "عیون"، "وَ الْمُجِيبُ لَهُ" دارد اما در بحار و تحف العقول، "وَ الْمُحبُّ لَهُم" دارد. من فکر میکنم، نسخه علامه و عبارت تحف العقول، به جا باشد. زیرا معلم، همان پاسخ دهنده است (فاطمی)
رسول خداوند فرمود: هرکس بمیرد و برای او امامی از فرزندان من نباشد، به مرگ جاهلیت مرده است و به آنچه که در جاهلیت و اسلام عمل کرده است، مؤاخذه میشود.
هرکس در هر روز شعبان، هفتاد مرتبه "أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ وَ أَسْأَلُهُ التَّوْبَةَ" بگوید، خداوند تبارک و تعالی برای او برائت از آتش، جواز عبور از پل صراط و ورود به بهشت را مینویسد.
أَحَلَّهُ: أدخله (هامش الصفحة)
دَارَ الْقَرَارِ: یکی از اسمای بهشت است (فاطمی)
كَتَبَ: در قرآن کریم، بسیاری جاها، از "کتب"، وجوب فهمیده میشود. اینجا هم شاید همان معنا را بدهد (فاطمی)
رسول خداوند فرمود: موسی بن عمران از پروردگارش سوال نموده عرض کرد: پروردگارا! آیا از من دوری تا ندایت کنم یا نزدیکی تا آهسته راز و نیاز نمایم؟ خداوند تبارک و تعالی به او وحی فرمود: آی موسی پسر عمران! من همنشین کسی هستم که مرا به یاد آورد!
فَأُنَاجِيَكَ: نجوی: بيخ گوشى حرف زدن و سخن سرّى -راز و راز گفتن- (قاموس قرآن)./ نجوی: راز و نیاز دل (المعجم البسیط)./ النَّجْو: كلام بين اثنين كالسر و التَّسارّ (كتاب العين)
رسول خداوند فرمود: من دخترم فاطمه [س] را فاطمه [س] نامیدم. زیرا خداوند عزّ و جلّ او و دوستانش را از آتش جدا نموده است.
فَطَمَ: جدا کرد، قطع کرد (المعجم البسیط)
علی (علیه السلام) فرمود: از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم که میفرمود: من بر شما از بی اعتنایی به دین، رشوت بر قضاوت، قطع صله رحِم، گرفتن قرآن را همچون وسیله موسیقی و پیشی گرفتن یکی از شما در دین، در حالی که فاضلتر نیست، میترسم.
بَيْعَ الْحُكْمِ: بيع الحكم أي لا يحكمون إلا بالرشوة (بحار الأنوار)
مَزَامِيرَ: مزمار: نوعی آلت موسیقی بادی شبیه سرنا (المعجم البسیط)./ قوله مزامير أي يتغنون به كأنهم جعلوه مزمارا و المراد بالتقديم التقديم في إمامة الصلاة أو في الخلافة الكبرى (بحار الأنوار)
ابی هاشم جعفری روایت میکند که از امام رضا (علیه السلام) در باره غالیها و مفوضه سوال کردم. فرمود: غالیها کافرند و مفوضیها مشرک. هرکس با آنان بنشیند، یا مباشرت داشته باشد، یا با آنان بخورد و یا بیاشامد، یا ارتباط داشته باشد، یا پیوند سببی برقرار کند، یا به آنان امان دهد، یا امانت دارشان نماید، یا سخن آنان را قبول کند و یا به جزء از گفتار کمکشان
نماید، از ولایت خداوند عزّ و جلّ و ولایت رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) و ولایت ما اهلبیت خارج شده است!
الْغُلَاةُ: هم الذين يغالون في على و يجعلونه ربا، و التخميس عندهم لعنهم الله و هو أن سلمان الفارسي و المقداد و أبا ذر و عمار و عمر بن أمية الضمري هم الموكلون بمصالح العالم عن علي (علیه السلام) و هو رب (مجمع البحرين)
الْمُفَوِّضَةِ: اصطلاحی است که در مقابل "جبر" به کار میرود؛ به عبارت دیگر، مسلمانان از لحاظ کلامی به سه دسته تقسیم شدهاند: 1- کسانی مقتعدند که همه کارها را خداوند انجام میدهد و بنده هیچ اختیاری از خودش ندارد: جبر. 2- شاخهای از مسلمانان معتقدند که خداوند همه کارهارا بعد از خلقت، به بندهاش واگذار نموده است: تفویض. 3- یک شاخه از مسلمانها، اعتقاد به "لَا جَبْرَ وَ لَا تَفْوِيضَ وَ لَكِنْ أَمْرٌ بَيْنَ أَمْرَيْنِ" دارند. شیعه دوازده امامی، متعلق به راه سوم است.
"مفوضة" اینجا، ظاهرا در مقابل غلات است که برخی امامان معصوم (علیهم السلام) را به درجه خدایی میرسانند و برخی میگویند: خداوند همه کارهای خودش را به امامان معصوم (علیهم السلام) واگذار نموده خود نظارهگر صرف است. البته شاید امروزه غلات و مفوضه به این معنا وجود نداشته باشند. به فرض وجود، هردو گروه اینان از نظر شیعه دوازده امامی مطرودند (فاطمی)
اخلاق بد، عمل نیک را فاسد میکند، چنانکه سرکه عسل را.
رسول خداوند فرمود: یا علی! از کرامت مؤمن بر خداوند این است که برای مرگ او زمانی معین نکرده است. وقتی قصد گناه بزرگ نماید، قبض روحش میکند. امام در ادامه از پدرش امام صادق (علیه السلام) نقل میکند که فرمود: از معصیتها بپرهیزید، تا عمرهاتان طولانی گردد.
بَائِقَةٍ: ج: البَوَائِقَ و هي: عِظامُ الذّنُوبِ (أساس البلاغة)
حسین بن خالد از امام رضا (علیه السلام) روایت میکند که آن حضرت فرمود: نظر کردن به نسل ما عبادت است. به او گفته شد: یا ابن رسول الله! نظر کردن به امامان شما یا همه نسل پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)؟ فرمود: نظر کردن به همه نسل پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) عبادت است، تا آنگاه که از راه و روش او دور نشود و آلوده به گناهانی نگردد.
ذُرِّيَّةِ: نسل –فرزندان و نوادگان- (المعجم البسیط)
مِنْهَاج: برنامه و راه و روش (المعجم البسیط)
لّوثْ: آلودگی (المعجم البسیط)
1) . همان منبع، ج2، ص51
علی بن حسین (علیه السلام) میفرمود: "برای نیکوکاران ما دو پاداش است و برای بدان ما دو برابر عذاب."حسن وشّا گفت: بعد، امام رضا (علیه السلام) به من التفات نموده فرمود: آی حسن! این آیه را چگونه تلاوت میکنند: "قَالَ يَا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمل غَيْر صَالِحٍ." عرض کردم: برخی "عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ" تلاوت میکنند و برخی "عَمِلَ غَيْرَ صَالِحٍ" تلاوت میکنند. فرمود: هرگز چنین نیست. او پسر واقعی نوح (علیه السلام) بود اما وقتی خداوند عزّ و جلّ را معصیت نمود، او را از پدرش دور کرد. همین طور است، آنهایی که منسوب به ما باشند و خداوند عزّ و جلّ را اطاعت ننمایند، از ما نیستند و تو وقتی خداوند را اطاعت نمایی، از ما خاندانی.
الْكِفْلُ: الضعف و الحظ و النصيب. و منه قوله: كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ: أي نصيبين منها (مجمع البحرین)/ كِفْلَانِ من الأجْر أي: مِثلان، و الكِفْلُ: النصِيب، و الأجْر يقال: له كِفْلان أي جزآن و نصيبان (تهذيب اللغة)
1) .همان منبع، ج2، ص232
حسن بن جهم روایت میکند که خدمت امام رضا (علیه السلام) بودم و نزد او زید بن موسی برادرش نشسته بود. امام (علیه السلام) میفرمود: آی زید از خدا بترس! ما به این جایگاه به تقوای الهی رسیدهایم. هرکس تقوا پیشه نکند و مراقب آن نباشد، از ما نیست. آی زید! مبادا به کسانی کمک کنی که شیعیان ما را مورد پیگیری قرار بدهند. زیرا که نور ایمانت از بین میرود. آی زید محبت شیعیان به ما و اعتقاد آنان به ولایت ما باعث میشود که مردم با آنان دشمنی نمایند و خون و مالشان را حلال بشمارند. پس اگر تو از این طریق با شیعیان ما بدی نمایی، بر خودت ستم کردهای و حق خودت را ضایع نمودهای. حسن بن جهم گفت: بعد امام (علیه السلام) به من التفات نموده فرمود: پسر جهم! هرکس مخالفت دین الهی کند، از او بیزاری بجو؛ هرکس که باشد؛ به هر قبیلهای که منسوب گردد و هرکس دشمنی خداوند کند، با او دوستی مکن؛ هرکس که باشد؛ به هر قبیلهای که
1) [1]. عیون اخبار الرضا (علیه السلام)، ج1، ص263
منسوب گردد. عرض کردم: یابن رسول الله! چه کسی دشمنی خداوند تبارک و تعالی میکند؟ فرمود: هرکس که او را معصیت نماید.
أَنْ تُعِينَ عَلَى مَنْ بِهِ تَصُولُ مِنْ شِيعَتِنَا: در "بحار" ط: بيروت، ج46، ص176- همین عبارت وجود دارد اما "عیون" که منبع اصلی است، عبارت اینگونه میباشد: أَنْ تُهِينَ مَنْ بِهِ تَصُولُ مِنْ شِيعَتِنَا. به نظر میآید، نسخه "بحار" با دقتتر باشد (فاطمی)صولة: جهیدن، حمله کردن، قدرت (المعجم البسیط)./ در اینجا به احتمال زیاد معنای استعاری آن مورد نظر است؛ شاید منظور از "تَصُولُ" تحت تعقیب قرار دادن شیعیان باشد (فاطمی)
ابراهیم بن عباس میگفت: هرگز ندیدم که از امام رضا (علیه السلام) چیزی سوال شود و او پاسخ آن را نداند و در عصر خودش داناتر از او ندیدم. مأمون در هر سه روز با سوالی درباره هرچیز او را امتحان میکرد و او جوابش را میداد. جملهها، جوابها و مثالهایش با آیات قرآن بود. هر سه روز یک قرآن ختم میکرد و میفرمود: اگر بخواهم، کمتر از سه روز ختم میکنم اما هرگز به
1) . الأمالي للصدوق، ص660
آیهای نمیگذرم، مگر اینکه پیرامون آن تفکر میکنم و میاندیشم که در کدام زمان و در باره چه چیزی نازل شده است. به خاطر همین سه روز ختم یک قرآن طول میکشد.
قَطُّ: ابدا، هرگز، به هیچ وجه (المعجم البسیط)
هراس انگیزترین لحظههای بنی آدم، در سه جایگاه است: 1- روزی که از مادر متولد گشته دنیا را ببیند. 2- روزی که میمیرد و جهان دیگر و اهلش را ببیند. 3- روزی که دوباره برانگیخته میشود و احکام و مقرراتی میبیند که در صحنه دنیا ندیده بود. خداوند عزّ و جلّ بر یحیی (علیه السلام) در این سه جایگاه سلام فرستاده است و وحشتش را به امنیت تبدیل نموده میفرماید: "سلام و امنیت بر او باد! روزی که از مادر متولد شد، روزی که از دنیا رفت و روزی که زنده بر انگیخته میشود." و حضرت عیسی بن مریم (علیه السلام) در این سه جایگاه بر خودش آرزوی سلامتی و امنیت نموده میگوید: "سلام و امنیت بر من باد! روزی که از مادر متولد شدم، روزی که میمیرم و روزی که زنده برانگیخته میشوم."
رَوْعَة: ترس و وحشت، شگفتی، زیبایی (المعجم البسیط)
1) .الخصال، ج1، ص107
رسول خداوند فرمود: قاتل حسین بن علی (علیه السلام) در تابوتی از آتش جا دارد. نصف عذاب اهل دنیا را بر گردن دارد. دست و پایش در زنجیری از آتش است. با سر در آتش افکنده میشود، تا به قعر جهنم سقوط کند. چنان بوی تعفن دارد که از گندیدگی او اهل جهنم به پروردگارشان پناه میبرند و او در آنجا با همه آنانی که در کشتن حسین (علیه السلام) مشارکت داشتند، برای همیشه شکنجه دردناک میچشند. هرگاه پوستهای بدنشان بسوزند، خداوند عزّ و جلّ آن را با پوست دیگر تبدیل میکند تا شکنجه طاقت فرسا را حس کنند! شکنجه یک لحظه از آنها قطع نمیگردد و برای رفع تشنگی از آب جوشان جهنم به آنان داده میشود. پس وای بر آنها از عذاب خداوند تبارک و تعالی در آتش!مُنَكَّسٌ: نکس، نکّس: واژگون کرد، پایین افکند –سر خود را- پایین آورد –پرچم را- (المعجم البسیط)./ نَكَسْتُهُ: قلبته (كتاب العين)
قَعْرِ: قَعْرُ كل شيء: أقصاه و مبلغ أسفله (كتاب العين)./ كَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ مُنْقَعِرٍ: معنى المنقعر المنقلع من أصله. و قال ابن السكّيت: يقال قعرتُ النخلةَ، إذا قلعتَها من أصلها حتّى تسقُط (تهذيب اللغة)
نَتْن: گندیدگی (المعجم البسیط)
1) .همان منبع، ج2، ص47
نَضِجْ: پخته شد یا جا افتادن -غذا- رسید –میوه- (المعجم البسیط)
يُفَتَّرُ: قوله: لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ كأنه أراد لا يسكن و لا ينقطع عنهم العذاب (مجمع البحرين)
حَمِيمِ: داغ (المعجم البسیط)
رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) در حالی که دست علی (علیه السلام) گرفته بود، فرمود: کسی که گمان کند، مرا دوست دارد و این را دوست ندارد، دروغ گفته است.
رسول خداوند فرمود: یا علی! مردم از درختان گوناگون خلق شدند و من و تو از یک درخت خلق شدهایم؛ من ریشه آن درختم، تو تنه آن، حسن (علیه السلام) و حسین (علیه السلام) شاخههای آن و شیعیان ما برگهای آن هستند. پس هرکس به شاخهای از شاخههای آن چنگ زند، خداوند وارد بهشتش میکند.
أَوْلِيَاءُ الْمُؤْمِنِينَ إِنَّمَا نَحْكُمُ لَهُمْ وَ نَأْخُذُ لَهُمْ حُقُوقَهُمْ مِمَّنْ يَظْلِمُهُمْ وَ لَا نَأْخُذُ لِأَنْفُسِنَا.(1)
علی بن فضال از پدرش و او از امام رضا (علیه السلام) روایت میکند که از آن حضرت پرسیدم: چرا امیر المؤمنین (علیه السلام) هنگامی که سرپرستی مردم را به عهده گرفت، فدک را بر نگرداند؟ فرمود: زیرا ما خاندانی هستیم که وقتی خداوند عزّ و جلّ ما را ولایت داد، حقوق ما را از کسانی که بر ما ستم نمودند، جز او نمیستاند و ما سرپرستان مؤمنین هستیم؛ بر آنان حکومت میکنیم و حقشان را از کسانی که بر آنان ستم نمودند، باز میستانیم و برای خودمان چیزی بر نمیگردانیم.
مسافر میگوید: با امام رضا (علیه السلام) در منی بودم. یحی بن خالد با عده ای از آل برمک میگذشتند. امام فرمود: بیچاره اینان! نمیدانند که امسال بر اینان چه خواهد گذشت؟! بعد، فرمود: آه! شگفتتر از این، داستان من و هارون است، مانند "این دو" و انگشتانش را به هم نزدیک نمود! مسافر میگوید: به خداوند سوگند! معنای سخنش را نفهمیدم، تا اینکه او را در کنار هارون دفن نمودیم!
يَحْيَى بْنُ خَالِدٍ: یحیی بن خالد، یکی از فززندان خالد برمکی است. خالد برمکی که در دربار بنی عباس، از نفوذ و اقتدار فراوان برخوردار بود، سه پسر به نام: یحیی، فضل و جعفر داشت. جعفر در دربار هارون به جایگاهی رسیده بود که هارون حرم سراهایش را زیر نظارت او قرار داده بود و بدون او نمیتوانست به سر ببرد. از طرفی این خلیفه بیعقل، خواهرش "عباسه" را نیز بسیار دوست میداشت. پس عیش او، بدون این دو ناتمام بود. راه چاره محرم کردن "عباسه" به جعفر برمکی بود. همین طرح را اجرا نمود. منتها به شرطی که محرمیت آن دو، بیرون از دربار قابل اجرانباشد. جعفر ابتدا تن به این کار نمیداد و به فراست دریافته بود که نه دوستی این خلیفه پایدار است و نه حیای این خواهر. با اصرار هارون راضی به این کار گردید اما دیری نپایید که در دام وسوسه های "عباسه" میافتد و در حال مستی از خواهر خلیفه کام میگیرد و خواهر خلیفه از جعفر باردار میشود. بچه را به دنیا میآورد و دور از چشم خلیفه به دایه داده بزرگش میکند. سفت بگیریهای جعفر نسبت به حرم سراها مخصوصا "زبیده"، باعث میشود که این وصلت لو برود. وقتی هارون از ماجرا با خبر میشود، تمام آل برمک را از ادارات دولتی بیرون بیرون نموده، به خاک سیاه مینشاند.
یحیایی که امام رضا (علیه السلام) از آن سخن گفته است، برادر همین جعفر برمکی است. این مرد، بعد از گردن زدن جعفر، با برادر دیگرش که فضل باشد، زندانی میشود و در همان زندان از دنیا میرود.
ماجرای "جعفر" و "عباسه" بسیار مشهور است. بهترین نقل قول آن را در "تتمة المنتهی"، نوشته مرحوم شیخ عباس قمی، میبینید. البته برخی از نویسندگان مصری، از این حادثه، داستانهای دنبالهداری درست نمودهاند (فاطمی)
هَاهْ: و تكون هاهْ في موضع آهْ من التَّوَجُّعِ (لسان العرب)
اللَّهِ إِنِّي لَأَعْجَبُ مِنْ مَعْرِفَتِكَ بِهَذِهِ اللُّغَاتِ عَلَى اخْتِلَافِهَا فَقَالَ يَا أَبَا الصَّلْتِ أَنَا حُجَّةُ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ وَ مَا كَانَ اللَّهُ لِيَتَّخِذَ حُجَّةً عَلَى قَوْمٍ وَ هُوَ لَا يَعْرِفُ لُغَاتِهِمْ أَ وَ مَا بَلَغَكَ قَوْلُ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) أُوتِينَا فَصْلَ الْخِطابِ فَهَلْ فَصْلُ الْخِطَابِ إِلَّا مَعْرِفَةُ اللُّغَاتِ.(1)
علی بن ابرهیم از اباصلت هروی روایت کرده که میگفت: به خداوند سوگند! امام رضا (علیه السلام) با مردم به زبانهای خودشان تکلم میکرد و فصیحترین و داناترین مردم به هر زبان و گویش بود. روزی به او عرض کردم: یا ابن رسول الله! من از شناخت شما به این زبانها با همه اختلافی که دارند، در شگفتم! فرمود: آی اباصلت! من حجت خداوند بر خلقش میباشم و خداوند حجتی را بر قومی برنمیگزیند، که او آشنا به زبانهایشان با اختلاف آن زبانها نباشد. آیا سخن امیر المؤمنین (علیه السلام) به تو نرسیده است که فرمود: "به ما فصل خطاب داده شده است." آیا فصل خطاب بدون شناخت زبانها ممکن است؟
فَصْلَ الْخِطابِ: نصب "فَصْلَ" به خاطر این است که فعل به کار رفته، دو مفعولی است. در ضمن، تسلط بر زبان قومی، یکی از تأویلات "فصل الخطاب است". در آیه 20 سوره ص چنین میخوانیم: وَ شَدَدْنا مُلْكَهُ وَ آتَيْناهُ الْحِكْمَةَ وَ فَصْلَ الْخِطابِ (فاطمی)
1) . همان منبع، ج2، ص228
أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لا يَتَساءَلُونَ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازِينُهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازِينُهُ فَأُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فِي جَهَنَّمَ خالِدُونَ."(1)
هرکس عصیانگری را دوست داشته باشد، خود عصیانگر است و هرکس فرمانبری را دوست داشته باشد، خود فرمانبر است. هرکس به ستمگری کمک کند، خود ستمگر است و هرکس عادلی را تنها بگذارد، ظالم است. خداوند با هیچ کس خویشاوندی ندارد و به هیچ کس ولایت الهی نمیرسد، مگر از راه اطاعت و بندگی. رسول خداوند به فرزندان عبدالمطلب فرمود: با اعمالتان پیش من بیایید، نه با حسب و نسبتان! خداوند تبارک و تعالی فرمود: هنگامی که صور دمیده گردد، آن روز، نسبها در بینشان وجود ندارد و از حال هم نمیپرسند. پس، کسانی که میزان عملشان سنگین بود، آنان رستگارند و کسانی که میزان عملشان سبک بود، آنان به خودشان زیان زده در جهنم جاودانه خواهند ماند!
حسب: اصل، نژاد، شرف و اصالت، نسب (المعجم البسیط)
النَّسَبُ: القَرَابَة (تاج العروس)./ النَّسَبُ و النِّسْبَةُ: اشتراك من جهة أحد الأبوين، و ذلك ضربان: نَسَبٌ بالطُّول كالاشتراك من الآباء و الأبناء. و نَسَبٌ بالعَرْض كالنِّسْبة بين بني الإِخْوة، و بني الأَعْمام (مفردات ألفاظ القرآن)
1) . همان منبع، ج2، ص235
الْعَمَّارِيَّةِ فَأَطْلَعَ رَأْسَهُ وَ قَالَ سَمِعْتُ أَبِي مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ يَقُولُ سَمِعْتُ أَبِي جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ يَقُولُ سَمِعْتُ أَبِي مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ يَقُولُ سَمِعْتُ أَبِي عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ يَقُولُ سَمِعْتُ أَبِي الْحُسَيْنَ بْنَ عَلِيٍّ يَقُولُ سَمِعْتُ أَبِي أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ (علیه السلام) يَقُولُ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) يَقُولُ سَمِعْتُ جَبْرَئِيلَ يَقُولُ سَمِعْتُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ مِنْ عَذَابِي فَلَمَّا مَرَّتِ الرَّاحِلَةُ نَادَانَا بِشُرُوطِهَا وَ أَنَا مِنْ شُرُوطِهَا.(1)
از اسحاق بن راهویه نقل شده است که وقتی امام رضا (علیه السلام) به نیشابور تشریف آورد و از آنجا به سمت مأمون حرکت میکرد، اهل حدیث خدمت ایشان اجتماع نموده عرض کردند: یا ابن رسول الله! از نزد ما میروید و روایتی هم برای ما نقل نفرمودید، تا از آن بهره ببریم و امام (علیه السلام) در کجاوه نشسته بود. پس سرش را از آن بیرون آورد و فرمود: از پدرم موسی بن جعفر (علیه السلام) شنیدم که میگفت: از پدرم جعفر بن محمد (علیه السلام) شنیدم که میگفت: از پدرم محمد بن علی (علیه السلام) شنیدم که میگفت: از پدرم علی بن حسین (علیه السلام) شنیدم که میگفت: از پدرم حسین بن علی (علیه السلام) شنیدم که میگفت: از امیر المؤمنین علی بن ابی طالب [علیهما السلام] شنیدم که میگفت: از رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم که میگفت: از جبرئیل شنیدم که میگفت: از خداوند عزّ و جل شنیدم که میگفت: لا إله إلّا الله، باروی من است. هرکس در باروی من داخل شود، از عذاب من در امان است. وقتی شتر حامل کجاوه در حرکت شد، با صدای بلند به ما فرمود: این اماننامه، شرط دارد و من یکی از شرایط آن هستم.
1) . الأمالي للصدوق، ص235
این حدیث، مشهور به حدیث سلسلة الذهب است. حدیث سلسله ذهب، به احادیث گفته میشود که راوی حدیث و کسانی که از آنها روایت میشود همه معصوم باشند (فاطمی)
وَافَى: و وَافَى فلانٌ: أتَى (الصحاح)
الْعَمَّارِيَّةُ: الْكَجَاوَةُ (المصباح المنير)
حِصْن: دژ، قلعه، مکان مستحکم (المعجم البسیط)
الرَّاحِلة: المركب من الإبل ذكرا كان أو أنثى (كتاب العين)./ الرَّاحِلة- ج رَوَاحِل من الإبل: شتر باربر و نيرومند. اين واژه در مذكر و مؤنث يكسان به كار مىرود و تاء براى مبالغه است (فرهنگ ابجدي)
رَجَعَ فَرَأَى فِي الْمَنَامِ كَأَنَّهُ قَدْ قِيلَ لَهُ إِنَّكَ قَدْ فَعَلْتَ مَا أُمِرْتَ بِهِ فَهَلْ تَدْرِي مَا ذَا1. كَانَ قَالَ لَا قِيلَ لَهُ أَمَّا الْجَبَلُ فَهُوَ الْغَضَبُ إِنَّ الْعَبْدَ إِذَا غَضِبَ لَمْ يَرَ نَفْسَهُ وَ جَهِلَ قَدْرَهُ مِنْ عِظَمِ الْغَضَبِ فَإِذَا حَفِظَ نَفْسَهُ وَ عَرَفَ قَدْرَهُ وَ سَكَنَ غَضَبُهُ كَانَتْ عَاقِبَتُهُ كَاللُّقْمَةِ الطَّيِّبَةِ الَّتِي أَكَلْتَهَا وَ أَمَّا الطَّسْتُ فَهُوَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ إِذَا كَتَمَهُ الْعَبْدُ وَ أَخْفَاهُ أَبَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَّا أَنْ يُظْهِرَهُ لِيُزَيِّنَهُ بِهِ مَعَ مَا يَدَّخِرُ لَهُ مِنْ ثَوَابِ الْآخِرَةِ وَ أَمَّا الطَّيْرُ فَهُوَ الرَّجُلُ الَّذِي يَأْتِيكَ بِنَصِيحَةٍ فَاقْبَلْهُ وَ اقْبَلْ نَصِيحَتَهُ وَ أَمَّا الْبَازِي فَهُوَ الرَّجُلُ الَّذِي يَأْتِيكَ فِي حَاجَةٍ فَلَا تُؤْيِسْهُ وَ أَمَّا اللَّحْمُ الْمُنْتِنُ فَهِيَ الْغِيبَةُ فَاهْرُبْ مِنْهَا.(1)
خداوند به پیامبری از پیامبرانش وحی فرمود: وقتی که صبح کردی، اولین چیزی را که در برابرت قرار گرفت، بخور، دومی را پنهان کن، سومی را بپذیر، چهارمی را ناامید مکن و از پنجمی بگریز. امام فرمود: پیامبر خدا هنگامی که صبح کرد، کوه سیاه بزرگی در برابر چشمش قرار گرفت. ایستاد و گفت: پروردگار عزّ و جلّ مرا امر فرموده که این کوه را بخورم! اندکی در حیرت فرو رفت و بعد به خود آمده گفت: پروردگار من، مرا بالاتر از توانم امر نمیکند. پس برای خوردنش، به سوی آن گام برداشت. هرقدر به او نزدیک میشد، کوچکتر میگردید. تا اینکه به او رسید و او را به اندازه یک لقمه یافت و خورد؛ آن را لذیذترین غذای یابید که در عمرش خورده بود. بعد به راه خود ادامه داد. طشتی از طلا پیداکرد و گفت: پرودگار عزّ و جلّ، به من امر فرموده که این را پنهان کنم. چالهای کند و آن را در میانش گذاشت و روی آن را با خاک پوشاند. بعد به راه خودش ادامه داد. چند قدمی نرقته بود که متوجه شد، طشت روی زمین پدیدار گردید. گفت: آنچه که پروردگار عزّ و جلّ فرموده بود، انجام
1) .الخصال، ج1، ص243
دادم و به راهش ادامه داد. ناگهان پرنده ای دید که بازی آن را دنبال کرده است. پرنده گرد او چرخید. مرد با خودش گفت: پروردگار من امر فرموده که این را پناه دهم. پس آستین خودش را باز نمود و پرنده در آن فرو رفت. باز گفت: شکاری که روزها به دنبال او بودم، از من گرفتی. مرد با خودش گفت: پروردگار عزّ و جلّ به من امر فرموده که این را ناامید نکنم. پس قطعه گوشتی پیش او انداخت و به راهش ادامه داد. ناگهان لاشه گندیده کرم زدهای دید. با خودش گفت: پروردگارم امر فرموده که از این بگریزم. پا به فرار نهاد و برگشت. در خواب دید که گویا به او گفته میشود: آنچه امر نمودیم، انجام دادی. آیا میدانی آنها چه بودند. گفت: نه. گفته شد: اما کوه، پس آن خشم است؛ بنده وقتی در خشم فرو میرود، خودش را نمیبیند و از بزرگی خشم، قدر و منزلتش را نمیداند. وقتی خویشتنداری نماید و قدرش را بداند، خشمش فرو مینشیند. نهایت این کوهخشم، لقمه لذیذی است که آن را فرو بلعیده است. طشت طلا اما عمل صالح است. هنگامی که بنده آن را پنهان نماید، خداوند عزّ و جلّ آن را ظاهر مینماید، تا زینت بخش او همراه با ثواب روز دیگر باشد که برای او ذخیره میکند. پرنده اما مردی است که براینصیحت پیش تو میآید. پس او را بپذیر و نصیحتش را گوش بده. باز اما مردی است که به دنبال حاجتی پیش تو میآید. او را نا امید مکن. گوشت گندیده کرم زده، اما غیبت است. پس از آن بگریز!
طَسْت: الطَّسْت: فارسية معرَّبة (جمهرة اللغة)
بَازِي: باز. بازِيٌ: ضَرْبٌ من الصُّقُورِ التي تَصِيدُ (تاج العروس)./ بازیّ: پرنده شکاری معروف (المعجم البسیط)
كُمّ: دهانه آستین (المعجم البسیط)
فَخِذ: ران (المعجم البسیط)
مُنْتِنٍ: نتین: گندیده، متعفن (المعجم البسیط)
مَدُودٍ: طعام مُدَوِّد و مُدَيِّد، و قد ادَّادَ أي وقع فيه الدُّودُ (كتاب العين)./ طَعامٌ مَدُودٌ: غذائيكه در آن كرم افتاده است (فرهنگ ابجدي)
این حدیث شریف را از کودکی شنیده بودم و تصویرهای خارجی آن هیچ وقت از خاطرم نمیرفت.اکنون که به آن دقیقتر مینگرم، همان زیبایی سالها پیش را برایم تداعی میکند. با این تفاوت که فکر میکنم در عبارت "فَقَطَعَ مِنْ فَخِذِهِ قِطْعَةً" نوعی مجازی به کار رفته باشد. چون گاهی این واژه در سلسله قبیلهای نیز به کار می رود. صحاح اللغة، پیوند قبیلهای را این چنین دسته بندی میکند: "و الفَخِذُ فى العشائر: أقلُّ من البطن، أوّلُها الشَعْبُ، ثم القبيلة، ثم الفصيلة، ثم العِمارة، ثم البطن، ثم الفَخِذُ." پس با توجه به این مطلب، "فَقَطَعَ مِنْ فَخِذِهِ" را میتوان در وادی مجاز برد که شاید منظور: "فَقَطَعَ مِنْ –طعام- فَخِذِهِ" باشد. هرچند که در رابطه با پیامبران الهی ظاهر این واژه هم مشکلی را ایجاد نمیکند. زیرا اینان با همین اطاعت صددرصد، به این جایگاه رسیدهاند (فاطمی)
مؤمن به توفیق خداوند، اندرز دهندهای از جانب خودش و پذیرش خیرخواهی کسی که او را نصیحت میکند، احتیاج دارد.
ابی هاشم جعفری روایت میکند که به امام جواد (علیه السلام) این آیه را عرض نمودم: "چشمها او را نمیبینند و او چشمها را میبیند." فرمود: آی ابا هاشم!
شعاع تخیل، دقیقتر و وسیعتر از دیدن چشمها است. تو با خیالت سند،(1)هند و شهرهای دیگری را که وارد آنها نشدهای میبینی اما با چشمت نمیتوانی آنها را ببینی. خیالهای وسیع و خطور دل، خداوند را درک نمیتوانند پس چگونه چشمها او را در معرض دیدشان قراردهند؟!تَوَهَّمَ الشىءَ: تَخَيَّلَه و تَمثَّلَه، كان فى الوجود أو لم يكُنْ (المحكم و المحيط الأعظم)./ وَهَمَ الشيءَ: آن چيز را خيال و تصور كرد (فرهنگ ابجدي)
رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) به علی (علیه السلام) هزار کلمه آموخت. هر کلمه باب هزار کلمه دیگر را میگشاید.
ظاهرا "كَلِمَةٍ" به معنای اصلی خودش به کار نرفته است. آنچه در اینجا از آن برداشت میشود، کلمه عبارت است از سر فصلهای دانش (فاطمی)
هرکس قبر عمهام را در قم زیارت کند، بهشت برای او است.
رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) در ده جا از آنها نسبت به جانشینی علی (علیه السلام) تعهد گرفت.
در تفسیر قمی، اینگونه میخوانیم: عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ الثَّانِي (علیه السلام) فِي قَوْلِهِ: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ قَالَ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) عَقَدَ عَلَيْهِمْ لِعَلِيٍّ بِالْخِلَافَةِ فِي عَشَرَةِ مَوَاطِنَ، ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ "يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ الَّتِي عُقِدَتْ عَلَيْكُمْ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام).
هرکس حسین (علیه السلام) را در شب بیست سوم ماه رمضان - شبی که امید میرود، شب قدر در آن شب باشد و "در آن شب هر امری حکیمانه جدا و تدبیر میشود"- زیارت کند، روح صد و بیست و چهار هزار فرشته و پیامبری که همه آنها در آن شب از خداوند اذن زیارت حسین (علیه السلام) را میطلبند، با او مصافحه خواهند کرد.
هرکس قبر پدرم (علیه السلام) را در طوس زیارت نماید، خداوند گناهان گذشته و آینده او را میآمرزد. هنگامی که روز رستاخیز گردد، منبری برای او در برابر منبر رسول خداوند، گذاشته میشود، تا اینکه خداوند تبارک و تعالی، از حساب بندگانش فارغ گردد.
مِنْبَرٌ: کرسی پلهدار (فرهنگ معین)
حِذَاءِ: مقابل، کفش، نعل (المعجم البسیط)
نصب: بر پا کرد، منصوب کرد، تعیین کرد، دشمنی کرد، خسته کرد، آخر کلمه را فتحه داد (المعجم البسیط)
ابی خالد شینوله گفت: به امام جواد (علیه السلام) عرض کردم: فدایت بگردم! مشایخ ما از امام باقر و امام صادق (علیهما السلا) روایت کردهاند و در آن زمان تقیه به شدت حاکم بود. پس کتابهای خودشان را کتمان نمودند و از آنها چیزی بازگو نتواستند. وقتی از دنیا رفتند، کتابها به ما رسید. فرمود: از آنها روایت کنید که آنها حقند.
داوود بن قاسم جعفری گفت: به امام جواد (علیه السلام) عرض کردم: فدایت بگردم! صمد، یعنی چه؟ فرمود: آقایی که در کم و زیاد به او روی آورده میشود.الْمَصْمُودُ: المقصود في الأمور من قولهم: صمدته، أي قصدته (جمهرة اللغة)./ صمد: بزرگ قوم که همه به او نیازمند باشد و فرمانش را اطاعت کنند، جاوید، همیشه. صَمَدَ: پایداری و مقاومت نشان داد (المعجم البسیط)
هَذَا فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يُقْسِمُ مِنْ خَلْقِهِ بِمَا يَشَاءُ وَ لَيْسَ لِخَلْقِهِ أَنْ يُقْسِمُوا إِلَّا بِهِ عَزَّ وَ جَل.(1)
از علی بن مهزیار روایت شده که از امام جواد (علیه السلام) در رابطه با قسمهای خداوند از قبیل "وَ اللَّيْلِ إِذا يَغْشى وَ النَّهارِ إِذا تَجَلَّى... وَ النَّجْمِ إِذا هَوى" پرسیدم. فرمود: خداوند عزّ و جلّ، هر مقدار که بخواهد به مخلوق خودش قسم یاد میکند اما هیچ مخلوق او حق ندارد که به غیر از خداوند عزّ و جلّ قسم بخورد.
علی بن حسان روایت میکند که به امام جواد (علیه السلام) عرض کردم: "آقای من! مردم به شما به خاطر نوجوانیتان خورده میگیرند." فرمود: "با این انکارشان، سخن خداوند عزّ و جلّ را زیر سوال میبرند. خداوند عزّ و جلّ به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: بگو! این راه من است؛ راه من و کسی که پیرویم کرد، با بصیرت به سوی خداوند دعوت میکنم. سوگند به خداوند! او را در آن زمان، جز علی (علیه السلام) پیروی نکرد بود، در حالی که نه ساله بود و من هم نه ساله هستم."
أَوْحَى اللَّهُ إِلَى بَعْضِ الْأَنْبِيَاءِ أَمَّا زُهْدُكَ فِي الدُّنْيَا فَتُعَجِّلُكَ الرَّاحَة وَ أَمَّا انْقِطَاعُكَ إِلَيَّ فَيُعَزِّزُكَ بِي وَ لَكِنْ هَلْ عَادَيْتَ لِي عَدُوّاً وَ وَالَيْتَ لِي وَلِيّاً.(1)خداوند به یکی از پیامبرانش وحی فرمود: اما بیمیلیات به دنیا تو را زودتر به راحتی رساند اما روی آوردنت به سوی من، تو را با عزت نمود ولیکن آیا به خاطر من با دشمنم دشمنی کردی و با دوستم دوستی نمودی؟!
مَنْ أَصْغَى إِلَى نَاطِقٍ فَقَدْ عَبَدَهُ فَإِنْ كَانَ النَّاطِقُ عَنِ اللَّهِ فَقَدْ عَبَدَ اللَّهَ وَ إِنْ كَانَ النَّاطِقُ يَنْطِقُ عَنْ لِسَانِ إِبْلِيسَ فَقَدْ عَبَدَ إِبْلِيسَ.(2)
کسی که به گویندهای گوش فرا دهد، او را پرستش نموده است. اگر گوینده از خداوند سخن بگوید، خداوند را عبادت نموده است و اگر گوینده از زبان ابلیس سخن بگوید، ابلیس را عبادت نموده است.
تأخیر انداختن توبه، فریب است، امروز و فردا کردن، سر درگمی است و علت تراشیدن بر خداوند، هلاکت است و اصرار بر گناه ایمنی از عذاب الهی است که" به جز قوم زیانکار کسی خود را از عذاب الهی در امان نمیداند."
اغْتِرَارٌ: غرّ: فریب داد و گمراه کرد، (المعجم البسیط)./ اغْتَرَّ بكذا: به چيزى فريب خورد (فرهنگ ابجدي)
التَّسْوِيفِ: امروز و فردا کردن، تعلل کردن (المعجم البسیط)./ التَّسْوِيفُ: التأخير من قولك: سَوْفَ أفعل كذا (كتاب العين)
مَكْرَ اللَّهِ: عذاب الله (مجمع البیان)./ مَكْرَ اللَّهِ: أخذه للعبد بالعقاب من حيث لا يشعر (صبحی صالح)
هرکس ده مرتبه "إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ" را بعد از نماز عصر قرائت نماید، مانند کسی است که اعمال نیک خلایق را انجام داده است.
غالی: گران (المعجم البسیط)
الثِّقَةُ: مصدر قولك وَثِقَ به يَثِقُ، بالكسر فيهما، وثاقةً و ثِقَةً: ائتمنه (لسان العرب)./ الثِّقَة: آنكه مورد اعتماد باشد، اين كلمه در مذكر و مؤنث و مفرد و جمع با يك لفظ به كار برده مىشود ولى گاهى جمع مىشود مانند؛ ثِقَات: كه نيز براى مذكر و مؤنث است (فرهنگ ابجدي )
دوست آشکار خداوند و دشمن نهان او مباش!
الْعَلَانِيَةِ: آشکار (المعجم البسیط)
نعمتی که سپاسگذاری نگردد مانند گناهی است که بخشیده نمیشود.
بحار الأنوار، -ط: بيروت-، ج75، ص364
3) . همان منبع، ج75، ص365
4) . همان منبع، ج75، ص365
5) .همان منبع، ج75، ص364
لغزشهای سوار مرکب لذتها، نادیده گرفته نمیشود.
لَا تُقَالُ: أقاله يُقِيله إِقالة، و تَقَايَلَا إذا فسخا البيع، و عاد المبيع إلى مالكه و الثمن إلى المشترى (النهاية في غريب الحديث و الأثر)./ إقاله: در جایی است که متعاقدین شرط خیار را نکرده باشند و بعد از معامله و به هم خوردن مجلس یکی از آنها پشیمان شود و طرف مقابل بدون هیچ چشم داشتی به فسخ معامله راضی شود (فاطمی)
عَثْرَة: یک لغزش، خوردن پا به چیزی و از دست دادن تعادل، سکندری خوردن (المعجم البسیط)
احتیاط به اندازه ترس است.
التَّحَفُّظ: قلة الغفلة حذرا من السقطة في الكلام و الأمور (كتاب العين)
هنگام که قضا فرود آید، فضا تنگ میگردد.
علی بن اسباط گفت: امام جواد (علیه السلام) را دیدم که بیرون آمد. چشم به او دوختم و به سر تا قدمش مینگریستم تا قامت او را پیش همنشینان شیعه در مصر، توصیف کنم. من در چنین حال بودم، تا اینکه نشست و فرمود: آی علی! خداوند به امامت همانند نبوت احتجاج میکند. فرمود: "به او حکم عطا کردیم، در حالی که کودک بود"، "و هنگامی که به رشد رسید..."، "و چهل ساله شد..." پس بعدی ندارد که حکمت را به کسی که او کودک باشد، عطا نماید و نیز، جایز است که آن را به چهل سالهای ببخشد.
قَدْ رَضِيَ؟ قَالَ يُلْقِي فِي قَلْبِهِ الرَّحْمَةَ فَإِذَا دَخَلَ الْمَدِينَةَ أَخْرَجَ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى فَأَحْرَقَهُمَا."(1)
عبد العظیم حسنی –رضی الله عنه- گفت، به محمد بن علی (علیه السلام) عرض کردم: مولای من! امیدوارم که شما قائم اهل بیت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) باشید؛ کسی که زمین را پر از عدل و داد میکند، چنانکه لبریز ظلم و ستم شده باشد! فرمود: از ما نیست مگر قائم به امر الهی و هدایت کننده به دین الهی اما قائمی که خداوند زمین را به وسیله او از کفر و انکار پاک میکند و آن را سرشار از عدل و داد مینماید، ولادتش بر مردم مخفی است و شخص او از آنها غائب. برمردم اسم بردن او حرام است و او همنام و هم کنیه رسول خداوند است؛ او کسی است که زمین برای او در نوردیده میشود و همه دشواری برای او آسان میگردد. از دورترین زمین اصحابش که به اندازه جهادگران بدر است؛ یعنی سیصد و سیزده نفر، دور او گرد میآیند و این سخن خداوند است که فرمود: "هرجا که باشید، خداوند همه شما را گرد میآورد. خداوند بر هرکاری قادر است." وقتی این تعداد از اهل اخلاص گرد او جمع شدند، خداوند امرش را ظاهر میفرماید. وقتی هسته مرکزی ده هزار نفری برای او تشکیل شد، به فرمان الهی بر حاکمان جور خروج میکند. همواره دشمنان خداوند را به درک میفرستد، تا خداوند عزّ و جلّ را راضی نماید. عبد العظیم –رضی الله عنه- میگوید، به او عرض کردم: چطور میداند که خداوند از او راضی گشته است؟ فرمود: خداوند در دلش رحمت میافکند. هنگامی که وارد مدینه گردید، لات و عزّی را بیرون آورده میسوزاند!
قسط: عدل، سهم، مقدار، پیمانه (المعجم البسیط)./ به احتمال زیاد، قسط و عدل در اینجا عطف تفسیری هستند (فاطمی)
1) . الإحتجاج على أهل اللجاج، ج2، ص449
جور: ظلم و ستم، بیعدالتی (المعجم البسیط)
الْجُحُودِ: کفر ورزیدن، منکر حق شدن (المعجم البسیط)
تُطْوَى: طوی: تاکرد، خم کرد (المعجم البسیط)
يُذَلُّ: ذَلُّ: خوارو ذلیل گردید، آسان شد، رام شد زیر بار رفت (المعجم البسیط)
الْعَقْدُ: تشکیل دادن، گره زدن، قرارداد عهدنامه (المعجم البسیط)
جعفر بن محمد صوفی میگوید، از ابا جعفر محمد بن علی الرضا (علیهما السلام)، سوال نموده عرض کردم: یا ابن رسول الله! برای چه پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) امی نامیده شد؟ فرمود: مردم چه میگویند؟ عرض کردم: گمان میکنند که او امّی نامیده شد، به خاطر اینکه ننوشته است. فرمود: از رحمت الهی دور باد! دروغ گفتهاند. چطور این ممکن است، در حالی که خداوند عزّ و جلّ در کتاب استوارش میفرماید: "او کسی است که در جامعهای درس نخوانده پیامبری از خودشان برانگیخت تا بر آنان آیاتش را
1) . معاني الأخبار، ص53
تلاوت کند و پاکشان بگرداند و کتاب و حکمت بر آنان بیاموزد." پس چطور چیزی را که خود بلد نیست، بر آنها بیاموزد؟ به خداوند سوگند! پیامبر الهی به 72 زبان –یا فرمود- به 73 زبان می خواند و مینوشت. امّی نامیده شد، به خاطر اینکه از اهل مکه بود و مکه یکی از امّ القری به حساب میآمد و این سخن خداوند است که میفرماید: "تا به امّ قری و اطراف آن هشدار بدهی."
انذار: هشدار، بیمناک ساختن، اولتیماتوم. صافرة الإنذار: آژیر خطر (المعجم البسیط)
سقر بن ابی دلف گفت که از امام جواد (علیه السلام) شنیدم که میفرمود: امام بعد از من پسرم علی (علیه السلام) است. امر او امر من، سخن او سخن من و طاعت او طاعت من است. امام بعد از او پسرش حسن (علیه السلام) است. امر او امر پدرش، سخن او سخن پدرش و طاعت او طاعت پدرش میباشد. پس سکوت نمود. عرض کردم:
1) . كمال الدين و تمام النعمة، ج2، ص378
یا ابن رسول الله! امام بعد از حسن کیست؟ گریه شدید نمود و فرمود: بعد از حسن (علیه السلام) پسرش قائم به حق، کسی که کسانی انتظار آمدنش را میکشند. عرض کردم: چرا قائم نامگذاری شد؟ فرمود: به خاطر این که بعد از مرگ یاد او و مرتد شدن بسیاری از باورمندان به امامتش قیام میکند. عرض کردم: چرا منتظَر نامیده شد؟ فرمود: به خاطر اینکه برای او غیبتی است که روزگار زیادی از آن خواهد گذشت و مدت آن طولانی خواهد شد. پس خروج او را اخلاصمندان انتظار میکشند، تردید کنندگان انکار میکنند و منکران حق مسخره. در رابطه با او وقت معین کنندگان، دروغ میگویند، عجله کنندگان نابود میشوند و تسلیم شدگان نجات مییابند.
الْجَاحِدُونَ: جاحد: کافر، منکر حق (المعجم البسیط)
الْوَقَّاتُونَ: کسانی هستند که در رابطه با ظهور مولا امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) تعیین وقت میکنند (فاطمی)
"كَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَ لا تَسْتَعْجِلْ لَهُمْ كَأَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَ ما يُوعَدُونَ لَمْ يَلْبَثُوا إِلَّا ساعَةً مِنْ نَهارٍ بَلاغٌ فَهَلْ يُهْلَكُ إِلَّا الْقَوْمُ الْفاسِقُون".(1)
آی مردم! من محمد (علیه السلام) پسر [علی] مشهور به رضا بن موسی کاظم (علیه السلام) بن جعفر (علیه السلام) بن محمد باقر (علیه السلام) بن علی سید العابدین (علیه السلام) بن حسین شهید (علیه السلام) بن امیر المؤمنین علی بن ابی طالب (علیه السلام)، ابن فاطمه زهراء [س] دختر محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) که درود خداوند بر همه آنان باد، هستم! آیا در مانند من شک میکنید و بر خداوند تبارک و تعالی و جدم افترا میبندید و بر نسب شناسان عرضه میشوم؟! به خداوند سوگند! من داناتر بر اسرار و قلب و روان آنان هستم. به خداوند سوگند! من داناترین مردمم به اینکه به کدام سمت میروند. حق میگویم و راستی را از روی آگاهی اظهار میدارم. خداوند تبارک و تعالی به آن، پیش از همه مخلوقات و بعد از بنای آسمانها و زمین آگاهم نموده است. قسم به ذات اقدس الهی! اگر اهل باطل و فرزندان گمراه کفر علیه ما آشکار نمیگشتند و اگر اهل شرک و شک و فتنه علیه ما به جست و خیز نمیافتادند، سخنی میگفتم که از آن اولین و آخرین به شگفت میآمدند! آنگاه دستش را روی دهان گذاشت و فرمود: محمد! خاموش باش، چونانکه پدرانت خاموشی گزیدند! و شکیبا باش، "چونانکه پیامبران اولو العزم، شکیبایی نمودند! در باره آنان شتاب مکن! روزی را که به آنان وعده شده خواهند دید! در آن روز احساس خواهند کرد که لحظهای از روز را درنگ نکردهاند! این رساندن پیام است. آیا جز قوم بیرون آمده از پوسته اسلام هلاک میشوند؟!"
الْقَافَةِ: قَائِفٍ: هو الذي يعرف الآثار و يلحق الولد بالوالد و الأخ بأخيه، و الجمع قَافَةٌ من قولهم قُفْتُ أثرَهُ إذا تبعته مثل قَفَوْتُ أثرَهُ و قَافَ الرجلُ يَقُوفُ قَوْفاً من باب قال: تبعه (مجمع
1) . بحار الأنوار، -ط: بيروت، ج50، ص9
البحرين)./ القائِف: آنكه آثار را پيگيرى كند و آن را بشناسد، نسب شناس كه با نظر تيزبين خود با يك نگاه به اندام نوزاد نسب او را در مىيابد (فرهنگ ابجدى)
خاطِر: آنچه در قلب خطور کند، آنچه ذهن را مشغول کند، قلب و روان (المعجم البسیط)
غَوَايَةُ: الغَىُ: الضلال و الخيبة... و قد غَوَى بالفتح يَغْوِى غَيًّا و غَوَايَةً (الصحاح)
الشِّقَاقِ: اختلاف، فتنه، پراکندگی (المعجم البسیط)
صَمَتَ: سکوت، خموشی (المعجم البسیط)
شاید به خاطر چنین ادعاهای به حق بود که شکاکان، مناظرات پر جنبوجوشی برگذار میکردند، تا بدین وسیله به خیال خامشان مشت امام را باز نموده به دنیا بگویند که ببینید، اینان چه ادعاهایی دارند اما در پاسخ به مسایل علمی اینگونه عاجز میمانند. متاسفانه تمام آن مناظرات را تاریخ ثبت نکرده است اما همانهایی که به ثبت تاریخ رسیدهاند، بسیار شگفت انگیزند. برخی از اینها را در "احتجاج" میبینیم. یک طرف امام جواد با آن سن نوجوانی است و در طرف دیگر تمام دانشمندان اهل خلاف که در رأس آن قاضی القضات وقت، یحی بن اکثم.
اولین مناظره هنگامی است که برخی از بنی عباس، پیش مأمون رفته او را از دادن دخترش منع کردند. مأمون از فضایل امام جواد میگوید و راه حل گرفتن تلألوء نور امامت را از این طریق امکان پذیر میداند. آنان به مناظرهای راضی میگردند که اگر در این مناظره امام را آنچنان دیدند که مأمون میگوید، حق با مأمون است.
نظرهایشان را در رابطه با "یحیی بن اکثم" یکی کردند. او در آن زمان قاضی روزگارش بود. میبایست سوالی بپرسد که جوابش را نداند. به او وعده مال فراوان دادند و پیش مأمون برگشتند و از او خواستند که روز گردهمآیی را تعیین کند. مأمون آن روز را مشخص نمود و در روزی که قرار گذاشتند، یحیی بن اکثم با آنان بود. مأمون امر کرد که برای امام جواد (علیه السلام) فرشی مخصوصی گسترانده شود و روی آن دو متکا بگذارند. همین کار را کردند. امام جواد (علیه السلام) بیرون آمد. او در آن هنگام نه سال و چند ماه داشت. پس بین دو متکا نشست. یحیی بن اکثم رو به رویش نشست. مردم در جایگاهای خودشان قرار گرفتند و مأمون بر فرش مخصوصی، متصل به فرش مخصوص امام جواد (علیه السلام) نشست.
دَسْتٌ: این واژه چون فارسی است، مفهوم آن ناروشن مانده. حاشیه بحار آن را "شاهنشین" معنا کرده است اما از آنجایی که مامون در "دست" دیگر متصل به امام (علیه السلام) مینشیند، احساسمیشود که آن چیز قابل حمل باشد. از این رو برخی از مترجمین آن را "توشک" معنی کردهاند. شاید همین معنا، در اینجا رساتر باشد (فاطمی)
مِسْوَرَتَانِ: و الْمِسْوَرَةُ: متكأ من أدم، و جمعها: الْمَسَاوِر (كتاب العين)
فَقَالَ يَحْيَى بْنُ أَكْثَمَ لِلْمَأْمُونِ تَأْذَنُ لِي يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْ أَسْأَلَ أَبَا جَعْفَرٍ عَنْ مَسْأَلَةٍ فَقَالَ الْمَأْمُونُ اسْتَأْذِنْهُ فِي ذَلِكَ فَأَقْبَلَ عَلَيْهِ يَحْيَى بْنُ أَكْثَمَ فَقَالَ أَ تَأْذَنُ لِي جُعِلْتُ فِدَاكَ فِي مَسْأَلَةٍ؟ فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ (علیه السلام) سَلْ إِنْ شِئْتَ فَقَالَ يَحْيَى مَا تَقُولُ جُعِلْتُ فِدَاكَ فِي مُحْرِمٍ قَتَلَ صَيْداً فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ (علیه السلام) قَتَلَهُ فِي حِلٍّ أَوْ حَرَمٍ عَالِماً كَانَ الْمُحْرِمُ أَوْ جَاهِلًا قَتَلَهُ عَمْداً أَوْ خَطَأً حُرّاً كَانَ الْمُحْرِمُ أَوْ عَبْداً صَغِيراً كَانَ أَوْ كَبِيراً مُبْتَدِئاً بِالْقَتْلِ أَوْ مُعِيداً مِنْ ذَوَاتِ الطَّيْرِ كَانَ الصَّيْدُ أَمْ مِنْ غَيْرِهَا مِنْ صِغَارِ الصَّيْدِ أَمْ مِنْ كِبَارِهِ مُصِرّاً عَلَى مَا فَعَلَ أَوْ نَادِماً فِي اللَّيْلِ كَانَ قَتْلُهُ لِلصَّيْدِ أَمْ بِالنَّهَارِ مُحْرِماً كَانَ بِالْعُمْرَةِ إِذْ قَتَلَهُ أَوْ بِالْحَجِّ كَانَ مُحْرِماً فَتَحَيَّرَ يَحْيَى بْنُ أَكْثَمَ وَ بَانَ فِي وَجْهِهِ الْعَجْزُ وَ الِانْقِطَاعُ وَ تَلَجْلَجَ حَتَّى عَرَفَ جَمَاعَةُ أَهْلِ الْمَجْلِس...
یحیی بن اکثم به مأمون گفت: "امیر المؤمنین اجازه میدهد که مسألهای از ابی جعفر سوال کنم؟ مأمون گفت: "از خودش اجازه بخواه!" یحیی بن اکثم رو به امام جواد نموده عرض کرد: "فدایت بگردم! اجازه پرسش میدهید؟" امام جواد (علیه السلام) فرمود: "هرچه میخواهی بپرس!" یحیی عرض کرد: "فدایت بگردم! در باره محرمی که صیدی را کشته است، چه نظر دارید؟" امام (علیه السلام) فرمود: "در حال احرام آن را کشته یا در غیر احرام؟ اگر در حال احرام بوده، محرم عالم بوده یا جاهل؟ از روی عمد آن را کشته یا خطا؟ محرم آزاد بوده یا بنده؟ کودک بوده یا بزرگسال؟ بار اولش بوده یا بار دومش؟ کشته شده از جنس پرندگان بوده یا شکاری از غیر پرندگان؟ شکار، کوچک بوده یا بزرگ؟ کشنده اصرار بر کارش داشته یا پشیمان بوده؟ کشتن شکار در شب اتفاق افتاده یا در روز؟ هنگامی که او را کشت، احرام عمره بسته بوده یا حج؟! یحیی بن اکثم متحیر ماند و در صورتش عجز پیدا شد و زبانش بند آمده بود. مِنمِن میکرد. آنچنان که همه اهل مجلس فهمیدند!...
تَلَجْلَجَ: لجلج في كلامه: إِذا لم يُبِنْ (شمس العلوم)./ علي رضي اللّه تعالى عنه: خُذِ الحكمة أَنَّى أَتَتْك؛ فإِن الكَلِمة من الحكمة تكون في صَدْر المنافق فتَلَجْلَجُ حتى تسكنَ إِلى صاحبها.أي تتحرك و تقلق في صَدْره لا تستقرّ فيه حتى يسمعَها المؤمن، فيأخذها و يَعِيها (الفائق)فَقَالَ الْمَأْمُونُ أَحْسَنْتَ يَا أَبَا جَعْفَرٍ أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْكَ فَإِنْ رَأَيْتَ أَنْ تَسْأَلَ يَحْيَى عَنْ مَسْأَلَةٍ كَمَا سَأَلَكَ فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ لِيَحْيَى أَسْأَلُكَ قَالَ ذَلِكَ إِلَيْكَ جُعِلْتُ فِدَاكَ فَإِنْ عَرَفْتُ جَوَابَ مَا تَسْأَلُنِي عَنْهُ وَ إِلَّا اسْتَفَدْتُهُ مِنْكَ فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ (علیه السلام) أَخْبِرْنِي عَنْ رَجُلٍ نَظَرَ إِلَى امْرَأَةٍ فِي أَوَّلِ النَّهَارِ فَكَانَ نَظَرُهُ إِلَيْهَا حَرَاماً عَلَيْهِ فَلَمَّا ارْتَفَعَ النَّهَارُ حَلَّتْ لَهُ فَلَمَّا زَالَتِ الشَّمْسُ حَرُمَتْ عَلَيْهِ فَلَمَّا كَانَ وَقْتُ الْعَصْرِ حَلَّتْ لَهُ فَلَمَّا غَرَبَتِ الشَّمْسُ حَرُمَتْ عَلَيْهِ فَلَمَّا دَخَلَ وَقْتُ الْعِشَاءِ الْآخِرَةِ حَلَّتْ لَهُ فَلَمَّا كَانَ وَقْتُ انْتِصَافِ اللَّيْلِ حَرُمَتْ عَلَيْهِ فَلَمَّا طَلَعَ الْفَجْرُ حَلَّتْ لَهُ مَا حَالُ هَذِهِ الْمَرْأَةِ وَ بِمَا حَلَّتْ لَهُ وَ حَرُمَتْ عَلَيْهِ فَقَالَ لَهُ يَحْيَى بْنُ أَكْثَمَ لَا وَ اللَّهِ لَا أَهْتَدِي إِلَى جَوَابِ هَذَا السُّؤَالِ وَ لَا أَعْرِفُ الْوَجْهَ فِيهِ فَإِنْ رَأَيْتَ أَنْ تُفِيدَنَا.(1)
مأمون گفت: "احسنت، ابا جعفر! خداوند به تو احسان کند! اگر خواستی، از یحیی مسألهای بپرس، همانطور که از شما پرسید. امام (علیه السلام) به یحیی فرمود: "بپرسم؟" عرض کرد: "هر طور میل شما است، فدایت بگردم! اگر جواب را بلد بودم، پاسخ میدهم و الا از شما استفاده میکنم." امام (علیه السلام) فرمود: "از مردی خبر بده که در اول صبح به زنی نگاه کرد، نگاه او حرام بود. وقتی آفتاب بالا آمد، بر او حلال شد. هنگام زوال خورشید، بر او حرام شد، هنگام عصر حلال شد. وقتی خورشید غروب کرد، حرام شد هنگام عشا بر او حلال شد. نصف شب بر او حرام گشت، وقتی فجر طلوع نمود، بر او حلال گشت. حال این زن چگونه است و برای چه بر او حلال و حرام گشت؟" یحیی بن اکثم گفت: "نه، به خدا
1) . الإحتجاج على أهل اللجاج، ج2، ص444
قسم! جواب این سوال در ذهنم نمیآید و وجوه آن را نمیدانم. اگر خواستی، افاده بفرمایید."
این جلسه اینگونه گذشت. یحیی بن اکثم، به اندازه ساحران دربار فرعون هم انصاف نداشت که اعتراف کند، این خاندان شایسته رهبری هستند. مأمون هم اگرچه، در ظاهر چهچه و بهبه میزد اما میدانست که پرده از راز بزرگی برداشته و میبایست هرچه زودتر، جلو گسترش این حقیقت گرفته شود. پس مناظره دیگری ترتیب داد و این بار یحیی بن اکثم، دست از طرح سوالهای شرعی برداشت و در پی سوالهای سیاسی برآمد. میدانست، جلو تابش نور الهی را با این دغل بازیها به خوبی میتوان گرفت. اکنون، توجه شما را به مناظره بعدی جلب میکنم. البته با اندک تلخیصی:
بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ" فَاللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ خَفِيَ عَلَيْهِ رِضَاءُ أَبِي بَكْرٍ مِنْ سَخَطِهِ حَتَّى سَأَلَ عَنْ مَكْنُونَ سِرِّهِ؟ هَذَا مُسْتَحِيلٌ فِي الْعُقُولِ.
روایت شده. بعد از اینکه مأمون دخترش ام فضل را به ازدواج امام جواد (علیه السلام) در آورد، در مجلسی بود که کنارش امام جواد (علیه السلام)، یحیی بن اکثم و عده زیادی نشسته بودند. یحیی بن اکثم عرض کرد: "یابن رسول الله! چه میگویید در خبری که جبرئیل (علیه السلام) به رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شد و عرض کرد: "آی محمد! خداوند عزّ و جلّ به تو سلام میرساند و میفرماید: از ابی بکر بپرس، آیا از من راضی است؟ زیرا که من از او راضی هستم." امام جواد (علیه السلام) فرمود: "من منکر فضل ابی بکر نیستم اما راوی این خبر باید به خبری که رسول خداوند در حجة الوداع فرمود، نیز بنگرد. پیامبر اکرم فرمود: دروغ گویان بر من زیاد شده است و بعد از من به زودی زیاد خواهد شد. پس هرکس از روی عمد به من دروغ ببندد، باید جایگاهش را در جهنم آماده کند! اگر حدیثی از من به شما رسید، آن را بر کتاب خداوند و سنت من عرضه نمایید. اگر موافق کتاب خداوند و سنت من بود، به کار ببندید و اگر مخالف کتاب الهی و سنت من بود، دور بیندازید. این خبر موافق کتاب خداوند نیست. خداوند تبارک و تعالی میفرماید: ما انسان را آفریدیم و آنچه را که نفسش به او وسوسه میکند، میدانیم و ما از رگ گردن به او نزدیکتریم. پس طبق این حدیث، رضایت و خشم ابی بکر بر خداوند مخفی مانده است، به گونهای که از اندرون ابی بکر سوال میکند. این عقلا محال است."
يَتَبَوَّأْ: تَبَوَّأَ: جا گرفت، تَبَوَّأَ مکانه: جای خود را گرفت (المعجم البسیط)
الْوَرِيدِ: سیاه رگ (المعجم البسیط)./ الْوَرِيدُ: عرقٌ يتّصل بالكبد و القلب، و فيه مجاري الدّم و الرّوح (مفردات ألفاظ القرآن)./ الوَرِيد: رگ گردن كه آنرا "حَبْلُ الْوَرِيد" نيز گويند (فرهنگ ابجدي)
ثُمَّ قَالَ يَحْيَى بْنُ أَكْثَمَ وَ قَدْ رُوِيَ أَنَّ مَثَلَ أَبِي بَكْرٍ وَ عُمَرَ فِي الْأَرْضِ كَمَثَلِ جَبْرَئِيلَ وَ مِيكَائِيلَ فِي السَّمَاءِ؟ فَقَالَ وَ هَذَا أَيْضاً يَجِبُ أَنْ يُنْظَرَ فِيهِ لِأَنَّ جَبْرَئِيلَ وَ مِيكَائِيلَ مَلَكَانِ لِلَّهِ مُقَرَّبَانِ لَمْ يَعْصِيَا اللَّهَ قَطُّ وَ لَمْ يُفَارِقَا طَاعَتَهُ لَحْظَةً وَاحِدَةً وَ هُمَا قَدْ أَشْرَكَا بِاللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ إِنْ أَسْلَمَا بَعْدَ الشِّرْكِ فَكَانَ أَكْثَرُ أَيَّامِهِمَا الشِّرْكَ بِاللَّهِ فَمُحَالٌ أَنْ يُشْبِهَهُمَا بِهِمَا قَالَ يَحْيَى وَ قَدْ رُوِيَ أَيْضاً أَنَّهُمَا سَيِّدَا كُهُولِ أَهْلِ الْجَنَّةِ فَمَا تَقُولُ فِيهِ؟ فَقَالَ (علیه السلام) وَ هَذَا الْخَبَرُ مُحَالٌ أَيْضاً لِأَنَّ أَهْلَ الْجَنَّةِ كُلَّهُمْ يَكُونُونَ شُبَّاناً وَ لَا يَكُونُ فِيهِمْ كَهْلٌ وَ هَذَا الْخَبَرُ وَضَعَهُ بَنُو أُمَيَّةَ لِمُضَادَّةِ الْخَبَرِ الَّذِي قَالَهُ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) فِي الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ (علیه السلام) بِأَنَّهُمَا سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ فَقَالَ يَحْيَى بْنُ أَكْثَمَ وَ رُوِيَ أَنَّ عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِ سِرَاجُ أَهْلِ الْجَنَّةِ فَقَالَ (علیه السلام) وَ هَذَا أَيْضاً مُحَالٌ لِأَنَّ فِي الْجَنَّةِ مَلَائِكَةَ اللَّهِ الْمُقَرَّبِينَ وَ آدَمَ وَ مُحَمَّداً وَ جَمِيعَ الْأَنْبِيَاءِ وَ الْمُرْسَلِينَ لَا تُضِيءُ الْجَنَّةُ بِأَنْوَارِهِمْ حَتَّى تُضِيءَ بِنُورِ عُمَرَ؟.. فَقَالَ يَحْيَى قَدْ رُوِيَ أَنَّ النَّبِيَّ (صلی الله علیه و آله و سلم) قَالَ لَوْ لَمْ أُبْعَثْ لَبُعِثَ عُمَرُ؟ فَقَالَ (علیه السلام) كِتَابُ اللَّهِ أَصْدَقُ مِنْ هَذَا الْحَدِيثِ يَقُولُ اللَّهُ فِي كِتَابِهِ "وَ إِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوحٍ" فَقَدْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثَاقَ النَّبِيِّينَ فَكَيْفَ يُمْكِنُ أَنْ يُبَدِّلَ مِيثَاقَهُ وَ كُلُّ الْأَنْبِيَاءِ (علیه السلام) لَمْ يُشْرِكُوا بِاللَّهِ طَرْفَةَ عَيْنٍ فَكَيْفَ يُبْعَثُ بِالنُّبُوَّةِ مَنْ أَشْرَكَ وَ كَانَ أَكْثَرَ أَيَّامِهِ مَعَ الشِّرْكِ بِاللَّهِ وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) نُبِّئْتُ وَ آدَمُ بَيْنَ الرُّوحِ وَ الْجَسَدِ...(1)
بعد، یحیی بن اکثم گفت: "روایت شده است که جایگاه ابی بکر و عمر در زمین، مانند جایگاه جبرئیل و میکائیل در آسمان است." امام فرمود: "در این خبر هم باید تأمل شود. زیرا جبرئیل و میکائیل، دو فرشته مقرب خداوند هستند. هرگز خداوند را معصیت نکردهاند و یک لحظه از طاعت او دور نبودهاند اما آن دو به خداوند عزّ و جلّ شرک ورزیدند، هرچند که بعد از مشرک بودن، مسلمان شدند ولیکن بیشترین روزگار آن دو با شرک به خداوند سپری شد.
1) . همان منبع، ج2، ص446
پس محال است که آن دو به فرشتگان الهی تشبیه شوند." یحیی گفت: "بازهم روایت شده که آن دو پیران اهل بهشتند. در اینباره چه میگویید؟" فرمود: "قبول این خبر هم محال است. زیرا همه اهل بهشت جوانند و پیری در بین آنان نیست. این خبر را بنی امیه در مقابل خبری که رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) در رابطه با حسن و حسین (علیهما السلام) فرمود، -به اینکه آن دو سروران جوانان اهل بهشت هستند- جعل کردند." یحیی بن اکثم گفت: "روایت شده که عمر بن خطاب چراغ اهل بهشت است." فرمود: "این هم محال است. زیرا در بهشت فرشتگان مقرب خداوند، حضرت آدم، پیامبر اسلام و همه انبیا و مرسلین هستند، بهشت به نور آنان روشن نمیگردند، به نور عمر روشن میشود؟!.." یحیی گفت: "روایت شده که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: اگر من مبعوث نمیشدم، عمر به پیامبری برانگیخته میشد." فرمود: "کتاب خداوند راستتر از این حدیث است. خداوند در کتابش میفرماید: هنگامی که از پیامبران، از تو و از نوح پیمان گرفتم. پس خداوند از پیامبران پیمان گرفته است، چطور ممکن است پیمانش را عوض کند؟ همه پیامبران چشم برهم زدنی به خداوند شرک نورزیدند، چطور کسی را به پیامبری برگزیند که به خداوند شرک ورزیده و بیشترین روزگارش با شرک به خداوند سپری شد. رسول خداوند فرمود: من پیامبر بودم، آن زمان که آدم بین روح جسد به سر میبرد..."
وَضَع: دروغبافی کرد (المعجم البسیط)
هرکس شخصیتش پیش او ارزش ندارد، از شرش در امان مباش!
هان: خوار و کوچک شد، روان و آسان گردید (المعجم البسیط)
سرنوشت، چیزهایی به تو نشان میدهد که در ذهنت خطور نکرده باشد.
الْمَقَادِيرُ: و الأُمورُ تَجْرِي بقَدَرِ اللَّه و مِقْدَارِه و تَقْدِيرِه (تاج العروس)./ و يقال: لكلِّ شيءٍ مقدارٌ و أجل (تهذيب اللغة)./ قدر: مقدار، قضا و قدر (المعجم البسیط)./ تقدیر: اندازه گرفتن، سرنوشت (فرهنگ معین)
بال: یاد و ذهن و حافظه (المعجم البسیط)./ و يقال: خَطَرَ ببَالي و على بالي كذا و كذا يَخْطُرُ خُطُوراً: إذا وقع ذلك في بالكَ و همِّك (تهذيب اللغة)
دنیا بازاری است که طائفهای در آن سود میبرند و طائفه دیگری زیان میبینند.
کسی که دوستی و نظر خیرخواهانهاش را برای تو جمع کند، تو با تمام وجود از او اطاعت نما.
کسی که از خود راضی باشد، غضب کنندگان بر او زیاد است.
سوار اسب چموس هوس، اسیر نفس خودش هست و انسان نادان اسیر زبان خودش.
الْحَرُونِ: الفرس الْحَرُونُ: الذي لا ينقاد، و إذا اشتد به الجري وقف (مجمع البحرين)./ الحرون: الشموش، معرب چموش (هامش الصفحة)
مردم در دنیا با اموالشان سنجیده میشوند و در آخرت با اعمالشان.
هرکس با حجت پروردگارش باشد، مصیبتهای دنیا بر او آسان میگردد، هرچند با قیچی ریز ریز گردد و با ارّه پراکنده!
بَينَة: دلیل و حجت (المعجم البسیط)
قُرِّضَ: قَرَض: برید، قطع کرد، جوید –موش و امثال آن- (المعجم البسیط)
نُشِرَ: اصل "نشر" به معنای منتشر کردن و پخش کردن است اما از آنجایی که "منشار" از آن گرفته شده است، احتمال دارد که منظور، ارّه کردن باشد (المعجم السیط)
نزدیک است که ستمگر با بردبار به خاطر بردباریاش، بخشیده شود و صاحب حق ناشکیبا با بیصبریاش، نور حق خودش را خاموش نماید.
سفیه: جاهل، بیصبر، بدخوی (المعجم البسیط)
جدال و مخاصمه، دوستی قدیمی را از بین میبرد و گره پیمان را میگشاید و کمترین چیزی در او برتری جویی است و برتری جویی، زیر بنای جدایی میباشد.
الْمِرَاءُ: و المِراء: مصدر ماريتُه مِراءً و مماراةً، من المجادلة. و من أمثالهم: "دع المِراء لقلَّة خيره". (جمهرة اللغة )./ مراء: ستیزه کردن، جدال کردن (فرهنگ معین)./ و قيل: المِرَاء مخاصمةٌ في الحق بعد ظهوره... و ليس كذلك الجدال (الفائق)
الْعُقْدَةَ: گره (المعجم البسیط)
أُسُّ: أصْلُ التَّأْسِيْسِ في البِنَاء (المحيط في اللغة)
در برابر دیدگان اهل و عیال خود، به خاک افتادنت را به یاد آر، در حالی که هیچ طبیبی نمیتواند مانع از افتادنت گردد و هیچ حبیبی به دردت نمیخورد!
مَصْرَع: به زمین افکندن، مکان به زمین افتادن، کشته شدن. لقی مصرعه: کشته شد (المعجم البسیط)
ملامت و سرزنش، کلید سنگینی است و سرزنش بهتر از کینه ورزی است.
الْعِتَابُ: عتب: گله و ملامت کرد (المعجم البسیط)./ عاتَبَهُ على كذا: او را بر چيزى مَلامت و سرزنش كرد، او را نكوهش كرد (فرهنگ ابجدي)
مصیبت برای شکیبا یکی است و برای ناشکیبا دوتا.
تَنْجَعُ: نَجَعَ فيه الأمر و الخطاب و الوعظ: إذا أثر فيه و نفع (مجمع البحرين)./ نَجَعَ الدواءُ في المريض نفعه و أفاده (معجم الأفعال المتداولة)
افسوسهای کوتاهی ناشی از عدم دور اندیشی را به یاد آر!
حسرة: افسوس، دریغ، حسرت (المعجم البسیط)
التفريط: التَّقصير (معجم مقاييس اللغه)
الْحَزْمِ: ضَبْطُ الإنسانِ أمرَه، و الأخْذ فيه بثقةٍ. مأخوذٌ من الحَزْم و هو الشَّدّ بالحِزام (كتاب الماء)./ از این واژهنامه بر میآید که "حزم" تقریبا مترادف "محکمکاری" فارسی است که شامل دور اندیشی، احتیاط و قاطعیت میشود (فاطمی)
از حسد دوری کن! زیرا در تو ظاهر میشود و بر دشمنت اثر نمیگذارد.
پاک دلی را از دلی که مکدر کردی، وفا را از کسی که به او خیانت کردی و نصیحت را از کسی که به او سوء ظن داری، مطلب. این را بدان که قلب دیگری مانند قلب تو با او است.
غَدَرَ: خیانت کرد، عهد را شکست، نارو زد (المعجم البسیط)
نعمتها را با حسن مجاورت ملاقات کنید، زیادی آن را با شکر بطلبید و بدانید که نفس، پذیرندهترین چیزی است که به او عطا شود و منع کننده ترین چیزی است از آنچه منع گردد.
هرکس از خداوند پروا کند، از او پروا میشود، هرکس خداوند را اطاعت نماید، از او اطاعت میشود، هرکس سر کرنش در برابر آفریدگار جهان فرود آورد، باکی از خشم آفریدگان نداشته باشد و هرکس آفریدگار جهان را به خشم آورد، یقین بداند که دچار خشم آفریدگان خواهد شد.
لَمْ يُبَالِ: واژه "لا أبالی" را زیاد شنیدهایم؛ "لا أُبالي به" أي لا أهتم به"
ظاهرا این زبان قدرتمند مولا است، که در اصطلاح هم تصرف میکند و میفرماید: "لم یبال" (فاطمی)
آی داوود! حرام رشد نمیکند، اگر رشد کند، برکتی در آن نیست، اگر از آن انفاق کند، پاداشی بر آن ندارد و اگر بر جای بگذارد، باعث بیشتر ماندنش در آتش خواهد بود.
دَاوُدُ: در اینجا، اسم راوی است (فاطمی)
هرکس به خداوند حاجتی دارد، باید قبر جدم حضرت رضا (علیه السلام) را در طوس در حالی که با غسل باشد، زیارت کند و باید بالای سر او دو رکعت نماز بخواند و در قنوت خودش از خداوند طلب حاجت نماید. در این صورت، حاجت او بر آورده است، مگر اینکه معصیتی را طلبیده باشد و یا قطع رحمی را آرزو کرده باشد. جای قبر او سرزمینی از سرزمینهای بهشت است. مؤمنی او را زیارت نمیکند، مگر اینکه خداوند او را از آتش جهنم آزاد نموده وارد سرای جاودانه نماید.
بُقْعَةٌ: تکهای یا پارهای، سرزمین، لکه (المعجم البسیط)
أَحَلَّهُ: أدخله (هامش الصفحة)
دَارِ الْقَرَارِ: یکی از اسمای بهشت است (فاطمی)
الْحَجُّ وَ الْجِهَادُ وَ الْأَمْرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيُ عَنِ الْمُنْكَرِ فَقَالَ عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ (علیه السلام) يَا أَبَا الْقَاسِمِ هَذَا وَ اللَّهِ دِينُ اللَّهِ الَّذِي ارْتَضَاهُ لِعِبَادِهِ فَاثْبُتْ عَلَيْهِ ثَبَّتَكَ اللَّهُ بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ.(1)
عبد العظیم بن عبد الله حسنی (علیه السلام) گفت: بر آقایم امام هادی (علیه السلام) وارد شدم. وقتی مرا دید، فرمود: خوش آمدی! ابا قاسما! تو واقعا دوستدار ما هستی! به او عرض کردم: یا ابن رسول الله! میخواهم دینم را به شما عرضه کنم. اگر پسندیده بود، تا آنگاه که خداوند عزّ و جلّ را ملاقات نمایم، بر آن پایدار بمانم. فرمود: ابا قاسم! آنچه را که میخواهی بازگو نما! عرض کردم: من میگویم خداوند تبارک و تعالی یگانه است. هیچ چیزی مانند او نیست، بیرون از حد ابطال و تشبیه است و اینکه او نه جسم است، نه صورت دارد، نه عرَض است و نه جوهر. بلکه او مجسم کننده اجسام است، تصویر کننده صورتها است، پدید آورنده عرَضها و جوهرها است. او پروردگار هر چیز است، مالک هر چیز است، آغازگر هر چیز است، نو آور هر چیز است و بیتردید، محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بنده او، فرستاده و زینت و خاتم پیامبران است. تا روز قیامت، هیچ پیامبر بعد از او نخواهد آمد و شریعت او پایان همه شرایع است. بعد از آن تا روز قیامت، هیچ شریعتی نخواهد آمد. میگویم: امام، جانشین، و ولی امر بعد از او، امیر المؤمنین علی بن آبی طالب (علیه السلام) است. بعد، حسن (علیه السلام)، بعد، حسین (علیه السلام)، بعد، علی (علیه السلام)، بعد، محمد بن علی [علیهما السلام]، بعد، جعفر بن محمد [علیهما السلام]، بعد، موسی بن جعفر [علیهما السلام]، بعد، علی بن موسی [علیهما السلام]، بعد، محمد بن علی [علیهما السلام]، بعد خود شما، مولایم! فرمود: بعد از من حسن (علیه السلام) پسرم و چگونه است مردم با جانشین بعد از او؟ عرض کردم: آن چگونه است، مولای من؟! فرمود: برای اینکه شخص او دیده نمیشود و اسم
1) . كمال الدين و تمام النعمة، ج2، ص379
بردنش حرام است. تا اینکه خروج بکند و زمین را سرشار از عدل و داد نماید، چونانکه مالامال از جور و ستم شده باشد. عرض کردم: اعتراف نموده میگویم: ولیّ آنها ولیّ خداوند است، دشمن آنان دشمن خداوند است، طاعت آنان طاعت خداوند است و معصیت آنان معصیت خداوند است. میگویم: معراج حق است، سوال در قبر حق است، بهشت حق است، جهنم حق است، میزان حق است، ساعتی که میآید، در آن شکی نیست و خداوند کسانی را که در گورها وجود دارند، بر میانگیزاند. میگویم: واجبات، بعد از ولایت، نماز، زکات، روزه، حج، جهاد، امر به معروف و نهی از منکرند. پس امام هادی (علیه السلام) فرمود: ابا قاسم! قسم به خداوند! این دین خداوند است که برای بندگانش پسندیده است. پس بر آن استوار بمان! خداوند ترا به گفتار استوارت در زندگی دنیا و آخرت، پایدار بدارد!
مَرْحَباً بكَ: أي انْزِلْ في الرُّحْبِ و السَّعَةِ (المحيط في اللغة)./ مَرْحَباً بكَ: یک اصطلاح که در خوشآمد گوییها به کار میرود (فاطمی)
ثَبَتُّ عَلَيْهِ: پایدار ماندن بر آن (فاطمی)
هَاتِ: الإتِيَاء الإعطاء، آتى يُؤاتي إيتاء، قال و تقول: هات معناه: آتِ على فاعِلْ، فدخلت الهاء على الألف (تهذيب اللغة)
حَدِّ الْإِبْطَالِ: حدّ الإبطال هو أن لا تثبت له صفة (بحار الأنوار)./ حد ابطال این است که در رابطه با خداوند هیچ فکری نکنیم. حتی در رابطه با صفات ثبوتی او که البته درست نیست. حضرت عبد العظیم (علیه السلام)، در اینجا "حد ابطال" را در مقابل "حد تشبیه" قرار داده است. از این روایت بر میآید که انسان نسبت به ذات اقدس الهی، نه آنچنان بیندیشد که سر از شرک و تحیر، بیرون بیاورد و نه آنچنان باشد که نسبت به آثار بیمانند او، بی توجهی نماید. من بارها به این مطلب اشاره نمودهام که ابزار ارتباطی انسان با هستی بسیار محدود است. چشم انسان به اندازه معین میبیند. اگر از آن اندازه معین، دور یا نزدیک شود، نمیبیند. گوش انسان صداهای معینی را دریافت میکند. اگر از آن مقدار کم یا زیاد بشود، نمیشنود. همینطور است، ابزار شناختی انسان،
در رابطه با خالق هستی. ما با عقلمان، از آثار خلقت، پی به آفریدگاری میبریم. وحی، این دریافت را وسیعتر میکند اما این دریافت حدّ معیّنی دارد و نباید ذهن را به چیزی که توان درک واقعی آن را ندارد، وادار به شبیه سازی نمود (فاطمی)
امام هادی (علیه السلام) حق بزرگی بر گردن بشریت دارد. اگر او نمیبود، شاید بسیاری با امام شناسی دچار مشکل میشدند. چرا که استفاده از منابع دست اول مثل اصول کافی کار همگان نیست. او کاری کرد که با زبان زیارتنامه، ما را با امامان معصوم -علیهم السلام- آشنا نمود و هرکس امام معصومی را به اندازه معرفی زیارت جامعه بشناسد، در سطح بلندی از معرفت رسیده است.
این زیارتنامه بسیار زیبا را بعد از دستور العمل آن، میتوان تحت ده عنوان بررسی کرد.
اما پیش از آن توجه شما را به مطلبی جلب میکنم. این مطلب، در وقتی نوشته شد که آهنگ سازی به نام شاهین نجفی در حق آقا هتک حرمتی نمود و من در همان زمان مطلب را نوشتم و از مظلومیت آن امام همام دفاع نمودم. البته در روزگار ما، امام هادی برای دومین بار مورد هتک حرمت قرار گرفت. در هتک حرمت اول امام حسن عسکری (علیه السلام) هم شریک بود. بمبگذاری تکفیریها در حرم این دو بزرگوار، شعله سوزانی است در قلب شیعیان که تا ظهور منجی حقیقی، پرشراره خواهد ماند. آن زمان من دسترسی به رسانهای نداشتم، تا بیتابیام را منعکس نمایم اما در حادثه دوم، مطلبی را که از زیر چشمان شما میگذرد، نوشتم:
زياد در جريان نيستم كه چه اتفاق افتاده است و چه كسي از تحقير شدههاي آسيا در آرزوي لقب شواليه دوم به سر ميبرد. اصلا هم دوست ندارم
كه اسم اين نفرتها را بشنوم و یا در رابطه باآنها کنجکاو باشم. بارها عرض كردهام كه مثل اينها همانند كسي است كه –بسيار با عرض معذرت- در معبر عمومي معدهشان را خالی نمایند، تا از اين طريق نامششان سرزبانها بيفتد و به بدي هم كه شده مشهور بشوند. عرضه هنر واقعي كار سادهاي نيست. پس به شهرت رسيدن از طريق هنر و هنرمندي، طاقت فرسا است. شواليه اول دربار انگليس بود كه پي به راه كوتاه برد. او خيلي راحت با نوشتن اثري كه جانمايهاي هنري نداشت، به ثروت ميلياردي رسيد. ثروتي نه از راه هنر كه به خاطر اهانت به ساحت كسي كه امروزه نزديك به دو ميليارد انسان پيرو دارد. استعمار پير انگليس در بند هنر و غير هنر نبود. اهانتي ميخواست كه پستترين جاندار به نام سلمان رشدی آن را قبول كرد.
اينكه ميگويم: دوست ندارم اسم اين ذليل شدهها را بشنوم، به اين معنا نيست كه اسامي اينگونه گاهي ذهنم را مشغول نكنند. آيا به اين فكر كردهايد كه "نجفي" يعني چه؟ اگر يك لحظه سر به تأمل بگذاريم، ميفهميم كه اينها همان زالوهايي هستند كه در هر دوره نان به نرخ روز ميخورند. در هر دوره، لباس ويژهاي داشتهاند. از اين رو، خوب ميدانند كه به ساحت چه كسي جسارت كنند، تا زودتر در دربار شاهانه انگليس پذيرفته شوند. امام هادي عليه السلام را انتخاب ميكنند. چون ميدانند، هنوز شعلههاي غربت اين فرزند پيامبر فروزان است. هنوز زخم كاري تروريستهاي جهاني التيام نيافته است و هنوز نشان دست قاتلان بر بارگاه باشكوهش پيدا است. آري قاتلان همزادند. خوب ميدانند كه با اين كار سر و صدايي ايجاد ميشود. آنوقت ملكه انگلیس ميگويد: "چه خبر است؟" آنوقت رسيدن به مقام شواليه دوم حتمي است.
اگرچه با اين كارها ممكن است لبخندي بر لب درباریان استعمار پير بنشيند اما در دراز مدت حرف مولا امام صادق (علیه السلام)، صدق خواهد کرد: "الحمد لله الذي جعل أعدائنا من الحمقى!"
زيرا اينگونه برخوردها باعث ميشود كه نگاهها عميقتر گردند و حوادث تحليل بشود:
بازتاب هتاكي اول چه بود؟
امام هادي عليه السلام چه كسي است؟
همه ما شاهد بودهايم كه عراق در چنگال القاعده قرار داشت. روزي نبود كه چندين انفجار پياپي صورت نگيرد. در اردن و جاهای دیگر، بيش از هزار وكيل مدافع براي جاني عراق، پيدا شده بود. تاريكي همه جا را فرا گرفته بود و هيچ روزنه اميدي وجود نداشت. زرقاوي، حاكم بلا منازع عراق بود و حكومت عراق بر بخشي از بغداد حاكم. هرجا مثلث مرگ بود و شيعيان در بدترين شرايط به سر ميبردند. بمباران آمريكاييها تا نزديكيهاي حرم مطهر امير المومنين (علیه السلام) رسيده بود و وادي السلام هيچ وقت با چنین جناياتي رو به رو نگشته بود. ناگهان باد غرور بر دماغ القاعده پيچيد و به كمك وهابيهاي ناصبي حرم امام هادي و امام حسن عسكري عليهما السلام را مورد هتاكي قرار دادند. ويراني بارگاه ملكوتي اين دو امام شهيد همان و فرو باشي باروي القاعده در عراق همان. بعد از چند روز، زرقاوي به درك واصل شد و بسياري از سران اين فتنه، دستگير شده روانه زندانها گرديدند. كار به جايي رسيد كه سنيهاي مسلمان هم راهشان را جدا نمودند. هرجا مجالس "الصحوة" يا بيداري پديد ميآمد. آري امام هادي (علیه السلام) با نمايش اين غربت، شيعيان را متحد كرد و دشمنان را به دستههاي گوناگون تقسيم نمود.
امام هادي (علیه السلام)، دهمين ستاره روشن امامت است. انساني است، معصوم و واجب الاطاعه. سخنانی دارد كه بايد با آب طلا نوشت. اين فراز از سخنان او خواندیم که چقدر زيبا و آرمانی: "و مَن کانَ علی بَیّنَة مِن رَبّه هانَت عَلَیهِ مَصائِبُ الدُّنیا وَ لَو قَرَضَ وَ نَشَر."
او علاوه بر دارا بودن شرايط عصمت و طهارت، آموزگاريِ جلوههاي زيارت جامعه را نيز به عهده دارد. اگر اين زيارتنامه نميبود، حجت بر جامعه انساني تمام نبود. زيارت جامعه باعث ميشود كه انسان با خواندن آن از مرز حيوانيت فاصله بگيرد. اين چيزي است كه شكمبارگان دنيا به هيچ عنوان به آن رضايت نميدهند. زيارت جامعه باعث ميشود كه چشم و گوش انسان باز شود و دست به هر اقدامي نزند.
جاي مطرح كردن بعضي از فرازهاي جامعه در اينجا بود. ميخواستم با اين بهانه، همين كار را بكنم اما وقتي در برابر آن آبشار نور قرار گرفتم، جرأت آن را به خود نديدم.(1)زيرا كلمهكلمه و واژهواژه اين سند افتخار آفرين، احتياج به تفكر عميق دارد. بايد يك فرهنگسرای ویژه به وجود آيد، تا حق آن ادا شود. من با چه زباني بگويم كه امامان معصوم ما كوههاي سر به فلك كشيده صبر و بردباري: "مُنْتَهَى الْحِلْمِ" هستند؟ و از طرفي "وَ الْبَابُ الْمُبْتَلَى بِهِ النَّاسُ".
اگر همين دو عبارت كمي واضح بشود، ژرفاي اين اثر ماندگار را احساس خواهي كرد.
شايد با اين مثال بتوانم شما را به مفهوم ذهنيام نزديكتر بنمايم. بنی امیه، به سرکردگی معاويه، نزدیک هشتاد سال آزگار بر امير المؤمنين علی (علیه السلام) اهانت كردند. روي منبرها، در عقد و عروسيها، در مجالس خصوصي و عمومي لعن بر مولا را جا انداخته بودند. تا آنجا كه ميگويند، يكي از خطيبان درباري
1) . این نوشته، پیش از نگاهی به زیارت جامعه تحریر شده است.
در يكي از نمازهاي جمعه اين سنت را از ياد ميبرد. وقت بازگشتن در مكان ياد آوري، مسجد ذكر بنا ميكند كه ديگر هرگز اين ذكر مهم فراموش نشود. عجيب اينجا است كه در طول اين تقریبا هشتاد سال، آب از آب تكان نميخورد. بخشي عظيم از مردم هم به اين كار عادت ميكنند.
آدم وقتي در اين برهه از تاريخ قرار ميگيرد، كاسه صبرش لبريزلبريز ميشود. خونش به جوش ميآيد. نميتواند اين همه هتاكيها را تحمل كند. ميخواهد غرور شكسته را ترميم نمايد. دست به توجيه ميزند. شايد چنين چيزي واقعيت نداشته باشد. شاید در منابع چون بحار و... اشتباهی رخ داده که از زبان زمخشری نقل میشود: علی (علیه السلام) از بالای منبر هفتاد هزار مسجد لعن شد!"(1)
شاید زمخشری اشتباه کرده است که چنین چیزی را در ربیع الابرار خودش نوشته است: "عامر بن عبد الله بن الزبير: ألا أن الدنيا لم تبن شيئاً إلا هدمته الآخرة، وأن الآخرة لم تبن شيئاً فهدمته الدنيا، وأن بني أمية لعنو عليا على منابرهم سبعين سنة فما زاده الله إلا رفعة ونبلاً."(2)
ربیع الابرار، ج1، ص172
شايد، دست دشمنان اسلام و خارجيها در كار باشد اما نه، چنين چيزي هم واقعيت دارد و هم هتاكان بني اميه، در وقت اداي اين كلمات، دچار حتی يك سرفه خشكي نميشدند. آيا معاويه بر حق بود؟ هرگز! نبايد با عجله قضاوت شود. بايد دندان بر جگر بگذاري تا مفهوم "مُنْتَهَى الْحِلْمِ." را بفهمي. از طرف ديگر، بني اميه بر صندليهاي امتحان نشسته بودند، بايد عبارت "وَ الْبَابُ الْمُبْتَلَى بِهِ النَّاسُ" هم معنا میشد.رفوزگي بني اميه كه مسلم شد، زيارت عاشورا تعيين نمود، ملعون واقعي چه كساني هستند. همين لحظه كه اين مطالب را مينويسم، شايد صدها هزار انسان، مشغول خواندن آن باشد. تازه، نه تنها معاويه كه همه بني اميه، آل زياد،
آل مروان، و طيف بزرگي از جباران و جنايتكاران و قداره بندان تاريخ لعن ميشوند. نه يك روز كه هر روز. نه هر روز كه هر لحظه. آري "مَا أَكْثَرَ الْعِبَرَ وَ أَقَلَّ الِاعْتِبَار!"
پس با اين بيان، صدق زيارت جامعه به اثبات ميرسد و اينكه اگر امامان معصوم ما عكس العمل فوري نشان نميدهند، دليل ضعفشان نيست. ظرفيت فوق تصور و بردباري بيانتها گاهي به نمايش گذاشته ميشود.
در این مختصر، مجال شرح این زیارت شگفت نیست اما می توان آن را تحت ده عنوان بخوانیم. اگر چنین شود، در حین خواندن متوجه خواهیم شد که چه میگوییم. این ده عنوان عبارتند: 1- پنج سلام جانانه! این پنج سلام به منزله جامهای زلالی هستند که در گرمای طاقت فرسای تابستان، سرکشیده شوند. 2- شهادت اول. در این شهادت، گام نخستین، شرک زدایی است و آن جز از طریق اعتراف به وحدانیت خالق هستی امکان پذیر نیست. بعد، شهادت به بندگی و رسالت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) میدهی. بعد، امامان معصوم را در نظر گرفته حدود دوازده ویژگی بارز آنان را ذکر میکنی و شایستگی انتخاب آنان را به یاد میآوری و عنایات خداوند نسبت به آنان را متذکر میشوی. به عبارت مختصرتر، در شهادت اول، اعتراف به توحید، نبوت و امامت میکنی، منتها، با بیان زیبای امام هادی. 3- حالا که اعترافهای آنچنانی نمودی، وقت آن است که دلیل ستایشهایت را بیان نمایی. 4- وقتی آن سخنان را بر زبان جاری نمودی، باورت را نیز نوسازی میکنی. میدانی که در مسیر حقیقی قرار گرفتهای و مسیر دشمنان معصوم روبهرویت، رو به نابودی است. جوشش ایمان سبب میشود که دوباره زبان ثنا گویی بگشایی و بسیاری از ناگفتهها را بر زبان بیاوری. 5- همین نگرش مجدد، باعث میشود که کار به شهادت دوم بکشد.
شهادتی که خاص آنان است. در این شهادت، علاوه بر اینکه طیب ولادت آنان گوشزد میگردد، باید این طهارت ذاتی به گونهای بازتاب داشته باشد که اساس و پایه اعتقادی زائر را اینگونه مصور نماید: "وَ نُورَكُمْ وَ طِينَتَكُمْ وَاحِدَةٌ طَابَتْ وَ طَهُرَتْ بَعْضُهَا مِنْ بَعْض." شاید پرتویی از این نور یگانه در دل زائر دردمند میافتد که عنان اختیار از کف داده، از ته دل دعا میکند که این نور افشانی جهانی گردد و خداوند تبارک و تعالی، درهمین دنیا صدای حق طلبانه امامان معصوم (علیهم السلام) را به گوش جهانیان برساند. به گونهای که هیچ موجود ذی شعوری در دنیا نباشد، مگر اینکه پی به حقانیت آنان ببرد. 6- نوبت تجدید میثاق میرسد. پس این بار خود خالق هستی را شاهد میگیرد که به آنچه آنان ایمان آوردهاند، ایمان آوردهای و به آنچه آنان کافر شدهاند، کفر میورزی. دوست کسانی هستی که آنان را دوست دارند. دشمن کسانی هستی که آنان را دشمن میدارند. مسأله رجعت را مطرح میکنی. سالها انتظارت را به خاطر میآوری. خودت را آوارهای میبینی که به آنجا پناه بردهای. پس دستکم، ده حاجت از خداوند میطلبی: ثبات قدم، توفیق اطاعت، رزق شفاعت، عنوان بهترین دوستدار، روایتگر گفتههای آنان، پیروی از راه هدایت آنان، همنشینی با آنان در بهشت، مشارکت در زمان رجعت، دارای پست و مقام در دولت کریمه، طلب عافیت، قدرتمندی در روزگار دولت کریمه و دیدن آن عزیزان از نزدیک و با چشم سر. 7- معصومی را که به قصد زیارتش رفتهای، باید تعیین نمایی؛ آیا با زیارت جامعه امیر المؤمنین (علیه السلام) را زیارت میکنی. اگر چنین باشد، عنوان برادر رسول گرامی اسلام را به کار ببر. اگر سایر امامان معصوم هستند، عنوان پدر بزرگ را به کار ببر و آنگاه برای آخرین بار، زبان تمجید و تحسین و ستایش میگشایی. 8- حالا دو آیه از اوایل و اواخر سوره آل عمران و یک آیه از سوره إسراء را انتخاب نموده به عنوان دعا در پیشگاه حضرت حق میخوانی. 9-
وقت آن میرسد که از خود زیارت شده تقاضای شفاعت نمایی. 10- آخرین فراز اینکه به خالق نفسهایت بگویی: غیر از آنان حجتهای ناطق دیگر سراغ نداری. پس خداوند را به حق آنان سوگند میدهی که معرفتت را نسبت به آنان و حق آنان بیشتر نماید و شفاعت آنان را نصیب تو بگرداند.
این اجمال مطالب ذکره شده در زیارت جامعه است و ما از باب "وَ ذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْرى تَنْفَعُ الْمُؤْمِنين"، همین گفتهها را با مقدار توضیح بیشتر، در هر بخش انتخاب شده تکرار میکنیم تا انشاء الله ابهامی در خوانش این زیارت رسیده از امام معصوم، باقی نماند. پس فعلا به سراغ اصل مطلب برویم:
موسی بن عبد الله نخعی میگوید: به امام هادی (علیه السلام) عرض کردم: یا ابن رسول الله! وقتی یکی از شماها را زیارت کنم، سخن کامل و بلیغی به من تعلیم بفرما! فرمود: وقتی به دروازه حرم معصومی رسیدی، توقف نما و شهادتین بگو. این در حالی است که پیش از آن غسل کرده باشی. وقتی وارد شدی و چشمت به قبر معصوم افتاد، بایست و 30 بار "الله اکبر" بگو. بعد مقداری با وقار و
1) . من لا يحضره الفقيه، ج2، ص609
سکینه، در حالی که گامهایت را کوتاه بر میداری، حرکت نما و 30 بار "الله اکبر" بگو. بعد نزدیک قبر برو و 40 بار "الله اکبر" بگو. مجموعا صدبار "الله اکبر" میگویی و بعد شروع به خواندن زیارت نما.
چنان که به عرض رسید، آغاز زیارت را پنج سلام پرشکوه تشکیل میدهد. این پنج سلام به منزله جامهای زلالی هستند که در گرمای طاقت فرسای تابستان، سرکشیده شوند. زائر، در سلام اول بیست ویژگی، در سلام دوم، ده ویژگی، در سلام سوم، هفت ویژگی، در سلام چهارم شش ویژگی و در سلام پنجم، چهارده ویژگی امامان معصوم را ذکر میکند:
السَّلامُ عَلَيْكُمْ يَا أَهْلَ بَيْتِ النُّبُوَّةِ وَ مَوْضِعَ الرِّسَالَةِ وَ مُخْتَلَفَ الْمَلائِكَةِ وَ مَهْبِطَ الْوَحْيِ وَ مَعْدِنَ الرَّحْمَةِ وَ خُزَّانَ الْعِلْمِ وَ مُنْتَهَى الْحِلْمِ وَ أُصُولَ الْكَرَمِ وَ قَادَةَ الْأُمَمِ وَ أَوْلِيَاءَ النِّعَمِ وَ عَنَاصِرَ الْأَبْرَارِ وَ دَعَائِمَ الْأَخْيَارِ وَ سَاسَةَ الْعِبَادِ وَ أَرْكَانَ الْبِلادِ وَ أَبْوَابَ الْإِيمَانِ وَ أُمَنَاءَ الرَّحْمَنِ وَ سُلالَةَ النَّبِيِّينَ وَ صَفْوَةَ الْمُرْسَلِينَ وَ عِتْرَةَ خِيَرَةِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ!
السَّلامُ عَلَى أَئِمَّةِ الْهُدَى وَ مَصَابِيحِ الدُّجَى وَ أَعْلامِ التُّقَى وَ ذَوِي النُّهَى وَ أُولِي الْحِجَى وَ كَهْفِ الْوَرَى وَ وَرَثَةِ الْأَنْبِيَاءِ وَ الْمَثَلِ الْأَعْلَى وَ الدَّعْوَةِ الْحُسْنَى وَ حُجَجِ اللَّهِ عَلَى أَهْلِ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ وَ الْأُولَى وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ!السَّلامُ عَلَى مَحَالِّ مَعْرِفَةِ اللَّهِ وَ مَسَاكِنِ بَرَكَةِ اللَّهِ وَ مَعَادِنِ حِكْمَةِ اللَّهِ وَ حَفَظَةِ سِرِّ اللَّهِ وَ حَمَلَةِ كِتَابِ اللَّهِ وَ أَوْصِيَاءِ نَبِيِّ اللَّهِ وَ ذُرِّيَّةِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ!
السَّلامُ عَلَى الدُّعَاةِ إِلَى اللَّهِ وَ الْأَدِلاءِ عَلَى مَرْضَاةِ اللَّهِ وَ الْمُسْتَقِرِّينَ فِي أَمْرِ اللَّهِ وَ التَّامِّينَ فِي مَحَبَّةِ اللَّهِ وَ الْمُخْلِصِينَ فِي تَوْحِيدِ اللَّهِ وَ الْمُظْهِرِينَ لِأَمْرِ اللَّهِ وَ نَهْيِهِ وَ عِبَادِهِ الْمُكْرَمِينَ "الَّذِينَ لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ"!
السَّلامُ عَلَى الْأَئِمَّةِ الدُّعَاةِ وَ الْقَادَةِ الْهُدَاةِ وَ السَّادَةِ الْوُلاةِ وَ الذَّادَةِ الْحُمَاةِ وَ أَهْلِ الذِّكْرِ وَ أُولِي الْأَمْرِ وَ بَقِيَّةِ اللَّهِ وَ خِيَرَتِهِ وَ حِزْبِهِ وَ عَيْبَةِ عِلْمِهِ وَ حُجَّتِهِ وَ صِرَاطِهِ وَ نُورِهِ وَ بُرْهَانِهِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ!
سلام و رحمت و برکات خداوند بر شما، خاندان پیامبر! محل پیامرسانی، حرم آمدورفت فرشتگان، فرودگاه وحی الهی، معدن مهربانی، خزانه داران دانش، بردباران بینهایت، ریشههای کرم، فرمانروایان ملتها، ولی نعمتها! نژاد نیکان! استوانههای برگزیده، سیاستمداران حقیقی، پایههای تمدن، پنجرههای ایمان، امینان الهی، فرزندان پیامبران، نخبگان پیام آوران و نوادگان بهترین گزیده پروردگار عالم!
سلام و رحمت و برکات خداوند بر امامان هدایتگر! چراغهای در ظلمت، کوههای پارسایی، صاحبان عقل کامل، خردمندان تیز فهم، پناهگاه مردم، وارثان پیامبران، نمونههای برتر، دعوتهای زیبا و حجتهای خداوند بر اهل دنیا و آخرت و روزگار نخستین!
سلام و رحمت و برکات خداوند بر محلهای معرفت خداوند! جایگاههای برکت خداوند، معدنهای حکمت خداوند، نگهداران اسرار خداوند، حاملان کتاب خداوند، اوصیای پیامبر خداوند و نوادگان رسول خداوند! صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ!
سلام و رحمت و برکات خداوند بر دعوت کنندگان به سوی خداوند! راهنمایان به خشنودی خداوند، ثابت قدمان در فرمان خداوند، دوستداران کامل خداوند، اخلاصمندان در توحید خداوند، ظاهر کنندگان امر و نهی خداوند و
بندگان گرامی خداوند؛ آنهایی که با گفتارشان بر او پیشی نمیگیرند و تحت فرمان او کارها را انجام میدهند!
سلام و رحمت و برکات خداوند بر امامان دعوتگر! پیشگامان هدایتگر، بزرگان سرپرست، مدافعان حمایتگر، اهل ذکر، صاحبان امر، باقی مانده حجت خداوند، برگزیدگان او، سران حزب او، محل دانش پر راز و رمز او، حجت او، راه او، روشنایی او و دلیل و برهان او!
مُخْتَلَفَ الْمَلائِكَةِ: محل رفت و آمد فرشتگان (فاطمی)خُزَّانَ: اسم مبالغه "خازن" بر وزن "فُعّال" است. یعنی بسیار بسیار ذخیره کنندگان و حافظان دانش (فاطمی)
عَنَاصِرَ: العُنْصُرُ: الأصل و النسب، و الجمع العَنَاصِر (مجمع البحرين)./ عنصر را میتوان به نژاد نیز بر گرداند. امروزه عربها میگویند: التمییز العنصری: تبعیض نژادی (فاطمی)
دَعَائِمَ: دعامة: ستون و پایه، مرجع و رهبر (امعجم البسیط)
أَرْكَانَ: جمع رُکن: پشتوانه هرچیز، پی و پایه، ستون (المعجم البسیط)
سَاسَةَ: جمع "سائس" سیاستمداران واقعی (فاطمی)
سُلالَةَ: نسل و فرزندان (المعجم البسیط)
صَفْوَةَ: برگزیدگان، نخبگان (المعجم البسیط)
عِتْرَةَ: اولاد و نوادگان (المعجم البسیط)
خِيَرَةِ: الْخِيرَةُ: مَصْدَرُ "اخْتَارَ" مِثْلُ ارْتَابَ رِيبَةً (تهذيب اللغة)
الدُّجَى: الظلمة. يقال: ليلةٌ دَاجِيَةٌ (الصحاح)
أَعْلامِ: الْعَلَمُ: الأثر الذي يُعْلَمُ به الشيء كعلم الطّريق و علم الجيش، و سمّي الجبل عَلَماً لذلك (مفردات ألفاظ القرآن)
النُّهَى: النَّهيَة العَقْل، و كذلك النُّهى جمع نُهْيَة. و نُهية كلِّ شيء: غايته... و سمي العقل نهية لأنه يُنتَهى إلى ما أَمَرَ به، و لا يُعْدَى أمرَه (تهذيب اللغة)
الْحِجَى: الحِجا: العَقْل و الفِطْنَة (كتاب الماء)./ آنچهکه از این دو عبارت به دست میآید، این است که "النَّهيَة" چون از یک طرف نهایت چیزی را تداعی میکند، برگردان عقل کامل، نسبت به آن مناسب است. "الحِجا" با عقل توام با تیزهوشی و زرنگی مناسبت دارد. زیرا ممکن است کسی دارای عقل قدرتمندی باشد و برای همین اگر مقداری به او فرصت داده شود، تحلیلی به جایی ارائه دهد اما آن تیزهوشی لازم را نداشته باشد. امامان معصوم ما (علیه السلام) هم دارای عقل کامل هستند و هم دارای عقلی توام با تیزهوشی (فاطمی)
الْوَرَى: خلق و مردم (المعجم البسیط)الْمَثَلِ الْأَعْلَى: این ترکیب را در اینجا میتوان به عنوان الگوها و یا نمونههای برتر معنی کرد. زیرا "الْمَثَلِ" به معنای صفت است و "الْأَعْلَى" صفت برتر است. در قرآن کریم، با چنین آیهای برخورد میکنیم: "لِلَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ مَثَلُ السَّوْءِ وَ لِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلى" که اکثر مفسرین، "مثل" را به معنای "صفة" گرفتهاند (فاطمی)
مَحَالِّ: جمع "محل" (امعجم البسیط)
كهف الورى: أي ملجأ الخلائق في الدين و الدنيا و الآخرة (هامش الصفحة)
ذُرِّيَّةِ: نسل -فرزندان و نوادگان- (امعجم البسیط)
الْمُسْتَقِرِّينَ: القارُّون (فاطمی)
الذَّادَةِ: الذَّادَةُ جمع ذَائِدٍ: و هو الحامى الدّافع (النهاية في غريب الحديث)./ الذادة جمع ذائد و هو: الحامي الدافع (لسان العرب)
الْحُمَاةِ: حَمی: حمایت کرد، حفظ کرد. حِمی: آنچه مورد دفاع قرار میگیرد (المعجم البسیط)
بَقِيَّةِ اللَّهِ: مقصود باقيمانده از حجج خداوند و كسى كه دنيا از بركت وجود او باقيمانده است (فاطمی)
عَيْبَةِ عِلْمِهِ: موضعُ سِرِّه (لسان اللسان)./ و من المستعار: هو عَيْبة فلانٍ إذا كان موضع سرّه (أساس البلاغة)./ و منه قَوْلُهُ عَلَيْهِ الصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ: الْأَنْصَارُ كَرِشِي وَ عَيْبَتِي أي: موضع سرّي (مفردات ألفاظ القرآن)
چنانکه به عرض رسید، بعد از پنج سلام جانانه، زائر باید شهادت اول را بدهد. در این شهادت، گام آغازین، شرک زدایی است و آن جز از طریق اعتراف به وحدانیت خالق هستی امکان پذیر نیست. بعد، شهادت به بندگی و رسالت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) میدهد. بعد، امامان معصوم را در نظر گرفته حدود دوازده ویژگی برجسته دیگر آنان را ذکر میکند که هر یکی از آنان دنیای از معرفت است:
"الْأَئِمَّةُ الرَّاشِدُون، الْمَهْدِيُّونَ، الْمَعْصُومُون، الْمُكَرَّمُون، الْمُقَرَّبُون، الْمُتَّقُون، الصَّادِقُون، الْمُصْطَفَوْن، الْمُطِيعُونَ لِلَّه، الْقَوَّامُونَ بِأَمْرِه، الْعَامِلُونَ بِإِرَادَتِهِ، الْفَائِزُونَ بِكَرَامَتِهِ."
بعد از شمردن این ویژگیها، شایستگی انتخاب آنان را به یاد میآورد و عنایات خداوند نسبت به آنان را متذکر میشود. به طور کلی در این فراز، سه اصل از اصول دین، یعنی توحید، نبوت و امامت، یاد آوری میشود:أَشْهَدُ أَنْ لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ كَمَا شَهِدَ اللَّهُ لِنَفْسِهِ وَ شَهِدَتْ لَهُ مَلائِكَتُهُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ مِنْ خَلْقِهِ "لا إِلَهَ إِلا هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ" وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدا عَبْدُهُ الْمُنْتَجَبُ وَ رَسُولُهُ الْمُرْتَضَى أَرْسَلَهُ "بِالْهُدَى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ" وَ أَشْهَدُ أَنَّكُمُ الْأَئِمَّةُ الرَّاشِدُونَ الْمَهْدِيُّونَ الْمَعْصُومُونَ الْمُكَرَّمُونَ الْمُقَرَّبُونَ الْمُتَّقُونَ الصَّادِقُونَ الْمُصْطَفَوْنَ الْمُطِيعُونَ لِلَّهِ الْقَوَّامُونَ بِأَمْرِهِ الْعَامِلُونَ بِإِرَادَتِهِ، الْفَائِزُونَ بِكَرَامَتِهِ اصْطَفَاكُمْ بِعِلْمِهِ وَ ارْتَضَاكُمْ لِغَيْبِهِ وَ اخْتَارَكُمْ لِسِرِّهِ وَ اجْتَبَاكُمْ بِقُدْرَتِهِ وَ أَعَزَّكُمْ بِهُدَاهُ وَ خَصَّكُمْ بِبُرْهَانِهِ وَ انْتَجَبَكُمْ لِنُورِهِ وَ أَيَّدَكُمْ بِرُوحِهِ وَ رَضِيَكُمْ خُلَفَاءَ فِي أَرْضِهِ وَ حُجَجا عَلَى بَرِيَّتِهِ وَ أَنْصَارا لِدِينِهِ وَ حَفَظَةً لِسِرِّهِ وَ خَزَنَةً لِعِلْمِهِ وَ مُسْتَوْدَعا لِحِكْمَتِهِ وَ تَرَاجِمَةً لِوَحْيِهِ وَ أَرْكَانا لِتَوْحِيدِهِ وَ شُهَدَاءَ عَلَى خَلْقِهِ وَ أَعْلاما لِعِبَادِهِ وَ مَنَارا فِي بِلادِهِ وَ أَدِلاءَ عَلَى صِرَاطِهِ عَصَمَكُمُ اللَّهُ مِنَ الزَّلَلِ وَ آمَنَكُمْ مِنَ الْفِتَنِ وَ طَهَّرَكُمْ مِنَ الدَّنَسِ وَ أَذْهَبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ وَ طَهَّرَكُمْ تَطْهِيرا!
شهادت میدهم، خدایی جز خداوند بیهمتا و بیشریک، وجود ندارد. چونانکه خداوند بر خودش و فرشتگان و دانشمندان خلقش بر وحدانیت او این شهادت را دادهاند: "هیچ معبودی جز او وجود ندارد، در حالی که شکست ناپذیر و حکیم است!" و شهادت میدهم که محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بنده برگزیده و پیامبر پسندیده او است." او را با هدایت و دین حق فرستاد، تا دین حق را بر تمام ادیان مسلط نماید، هرچند که مشرکان نپسندند." و شهادت میدهم که شما امامان ارشادگر، هدایتگران، معصومان، گرامیان، مقربان، پارسایان، راستگویان، برگزیدگان و اطاعت کنندگان خداوند هستید؛ آنهایی که به امرش قیام کردند، به ارادهاش عمل نمودند و به گرامی داشتنش پیروز گشتند! شما را با علم خودش برگزید، با اطلاع از غیبش مسرورتان نمود، به رازداریتان پذیرفت، با قدرتش گزیدهتان کرد، با هدایتش عزیزتان نمود، با برهانش اختصاصتان داد، شما را برای نور خودش اختیارتان نمود، با روحش تأییدتان فرمود و به منصب جانشینانی بر زمینش، حجتهایی بر خلقش، یاری رسانان بر دینش، حافظان سرّش، خازنان علمش، امانتداران حکمتش، ترجمه کنندگان وحیش، استوانههای توحیدش، شاهدانی بر آفریدههایش، بزرگانی برای بندگانش، نشانههای نورانی در شهرهایش و راهنمایان راهش، خوشنودتان نمود! شما را از هر لغزشی نگهداشت، از هر فتنهای ایمن نمود، از هر آلوگی پاکتان کرد، هر پلیدیای را از شما برداشت و شما را پاک و مطهر نمود!
الْمُنْتَجَبُ: انتجب: برگزید (المعجم البسیط)الْمُرْتَضَى: رَضِيتُ الشَّىْءَ و رَضِيتُ بِهِ رِضًا: اخْتَرْتُهُ و ارْتَضَيْتُهُ مِثْلُه (المصباح المنير)./ در فارسی اگر "مرتضی" را به پسندیده برگردانیم، شاید مناسبتر باشد. در مقابل "مصطفی" که آن را برگزیده معنا میکنیم (فاطمی)
مُسْتَوْدَع: انبار، مخزن، به امانت سپرده شده (المعجم البسیط)./ اسْتَوْدَعَ فلاناً مالًا: نزد فلانى مالى به وديعه سپرد... المُسْتَوْدَع: انبار، جاى نگهدارى و حفاظت از چيزى (فرهنگ ابجدي)
أَعْلاما لِعِبَادِهِ: و أعلام القوم: ساداتهم (جمهرة اللغة)./ أَعْلَام: أَعْيَان، أَفَاضِل، أجِلَّة، مَشَاهِير، فُحُول، خَوَاصّ، أَئِمَّة (المكنز العربي المعاصر)
مَنَارا: أى علامات و شرائع يعرف بها (النهاية في غريب الحديث)./ مَنَاراً فِي بِلَادِكَ: أي هُدَاةً يَهْتَدَى بهم (مجمع البحرين)./ و المَنَار، بالفتح: العَلَم و ما يُوضَع بينَ الشَّيْئَيْن من الحُدُود، و رَوَى... المَنَار: العَلمُ يُجْعَل للطَّريق، أَو الحدّ للأَرَضينَ من طِينٍ أَو تُرَابٍ، و منه الحديث: "لعَنَ اللَّه مَنْ غيَّرَ مَنَارَ الأَرْض" (تاج العروس)./ مناره مسجد از اینجا گرفته شده که هم از آن اذان بگویند، تا صدا به دور دستها برسد و هم احتمالا چیزی را در آن روشن میکرده ، تا نمازگزاران ومسافران آنجا را به راحتی بیابند (فاطمی)
الدَّنَسِ: کثافت و آلودگی، چرک (المعجم البسیط)
بعد از شهادت اول، وقت آن میرسد که زائر، دلیل آنهمه ستایشها را بیان نماید. چهارده دلیل روشن در این زمینه میآورد که آخرین آن جهاد حقیقی در راه خداوند است و پیامد این جهاد خالصانه، اعلان دعوت الهی، بیان واجبات الهی، اقامه حدود الهی، انتشار شرایع و احکام الهی و روشمند کردن سنت الهی است که منجر به رضای او و تسلیم به قضا و قدر او شده است:
فَعَظَّمْتُمْ جَلالَهُ وَ أَكْبَرْتُمْ شَأْنَهُ وَ مَجَّدْتُمْ كَرَمَهُ وَ أَدَمْتُمْ ذِكْرَهُ وَ وَكَّدْتُمْ مِيثَاقَهُ وَ أَحْكَمْتُمْ عَقْدَ طَاعَتِهِ وَ نَصَحْتُمْ لَهُ فِي السِّرِّ وَ الْعَلانِيَةِ وَ دَعَوْتُمْ إِلَى سَبِيلِهِ "بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ" وَ بَذَلْتُمْ أَنْفُسَكُمْ فِي مَرْضَاتِهِ وَ صَبَرْتُمْ عَلَى مَا أَصَابَكُمْ فِي جَنْبِهِ وَ أَقَمْتُمُ الصَّلاةَ وَ آتَيْتُمُ الزَّكَاةَ وَ أَمَرْتُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَيْتُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ جَاهَدْتُمْ فِي اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ حَتَّى أَعْلَنْتُمْ دَعْوَتَهُ وَ بَيَّنْتُمْ فَرَائِضَهُ وَ أَقَمْتُمْ حُدُودَهُ وَ نَشَرْتُمْ شَرَائِعَ أَحْكَامِهِ وَسَنَنْتُمْ سُنَّتَهُ وَ صِرْتُمْ فِي ذَلِكَ مِنْهُ إِلَى الرِّضَا وَ سَلَّمْتُمْ لَهُ الْقَضَاءَ وَ صَدَّقْتُمْ مِنْ رُسُلِهِ مَنْ مَضَى!
شما بزرگی او را بزرگ شمردید، مقام و منزلتش را باشکوه نشان دادید، کرمش را ستایش کردید، یادش را جاودانه نمودید، پیمانش را دوچندان نمودید، قرارداد طاعتش را محکم نمودید، در پنهان و آشکار برای او خیر خواهی نمودید، به سوی راه او با حکمت و موعظه نیکو دعوت نمودید، جان شیرینتان را برای رضای او بخشیدید، به مصیبتهای رسیده در راه او، شکیبایی نمودید، نماز را بر پای داشتید، زکات را پرداخت نمودید، امر به معروف کردید، نهی از منکر نمودید و در راه خداوند جهاد حقیقی نمودید! تا آنجا که دعوتش را آشکار کردید، واجباتش را بیان کردید، حدود او را بر پا کردید، احکام شریعتش را منتشر کردید، راه و روشش را مصور کردید، با اینکارها خوشنودی او را جلب نمودید، به قضای او تسلیم شدید و پیامبران گذشته او را تصدیق کردید!
الجَلال: العظمة. و جَلَالُ الله: عظمته تعالى. و منه الدُّعَاءُ" أَسْأَلُكَ بِجَلَالِكَ" (مجمع البحرين)./ جلالة: بزرگی و عظمت (المعجم البسیط)
شَأْن: مقام و منزلت (المعجم البسیط)
وَكَّدْتُم: وَكَّدْتُ القولَ و الفعلَ، و أَكَّدْتُهُ: أحكمته (مفردات ألفاظ القرآن)./ وَكَّدْتُ العَهْدَ و السَرْجَ توكِيداً، و أَكَّدْتُهُ تَأْكِيداً بمعنىً، و بالواو أفصحُ (صحاح)
مِيثَاق: عهد یا عهد نامه (المعجم البسیط)
عَقْدَ: قرارداد، گره زدن، عهدنامه (المعجم البسیط)
جَنْب: طرف، ناحیه، سو (المعجم البسیط)
أَقَمْتُمْ: أقام: بر پا کرد، راست کرد، وادار به ایستادن کرد، اقامت کرد (المعجم البسیط)
سُنَّة: عرف، راه و روش، سنت، طبیعت (المعجم البسیط)
زائر بعد از اقامه دلیل بر ستایشها، باورش را نیز نوسازی میکند. میداند که در مسیر حقیقی قرار گرفته است. پس دوباره زبان ثناگویی گشوده سخن از راه استوار، شاهدان دار فانی، شافعان دار باقی، رحمت موصوله، آیات مخزونه، باب امتحان مردم و بسیاری از ناگفتههای دیگر به میان میآورد:
فَالرَّاغِبُ عَنْكُمْ مَارِقٌ وَ اللازِمُ لَكُمْ لاحِقٌ وَ الْمُقَصِّرُ فِي حَقِّكُمْ زَاهِقٌ وَ الْحَقُّ مَعَكُمْ وَ فِيكُمْ وَ مِنْكُمْ وَ إِلَيْكُمْ وَ أَنْتُمْ أَهْلُهُ وَ مَعْدِنُهُ وَ مِيرَاثُ النُّبُوَّةِ عِنْدَكُمْ وَ إِيَابُ الْخَلْقِ إِلَيْكُمْ وَ حِسَابُهُمْ عَلَيْكُمْ وَ فَصْلُ الْخِطَابِ عِنْدَكُمْ وَ آيَاتُ اللَّهِ لَدَيْكُمْ وَ عَزَائِمُهُ فِيكُمْ وَنُورُهُ وَ بُرْهَانُهُ عِنْدَكُمْ وَ أَمْرُهُ إِلَيْكُمْ مَنْ وَالاكُمْ فَقَدْ وَالَى اللَّهَ وَ مَنْ عَادَاكُمْ فَقَدْ عَادَى اللَّهَ وَ مَنْ أَحَبَّكُمْ فَقَدْ أَحَبَّ اللَّهَ وَ مَنْ أَبْغَضَكُمْ فَقَدْ أَبْغَضَ اللَّهَ وَ مَنِ اعْتَصَمَ بِكُمْ فَقَدِ اعْتَصَمَ بِاللَّهِ أَنْتُمُ الصِّرَاطُ الْأَقْوَمُ وَ شُهَدَاءُ دَارِ الْفَنَاءِ وَ شُفَعَاءُ دَارِ الْبَقَاءِ وَ الرَّحْمَةُ الْمَوْصُولَةُ وَ الْآيَةُ الْمَخْزُونَةُ وَ الْأَمَانَةُ الْمَحْفُوظَةُ وَ الْبَابُ الْمُبْتَلَى بِهِ النَّاسُ مَنْ أَتَاكُمْ نَجَا وَ مَنْ لَمْ يَأْتِكُمْ هَلَكَ إِلَى اللَّهِ تَدْعُونَ وَ عَلَيْهِ تَدُلُّونَ وَ بِهِ تُؤْمِنُونَ وَ لَهُ تُسَلِّمُونَ وَ بِأَمْرِهِ تَعْمَلُونَ وَ إِلَى سَبِيلِهِ تُرْشِدُونَ وَ بِقَوْلِهِ تَحْكُمُونَ سَعِدَ مَنْ وَالاكُمْ وَ هَلَكَ مَنْ عَادَاكُمْ وَ خَابَ مَنْ جَحَدَكُمْ وَ ضَلَّ مَنْ فَارَقَكُمْ وَ فَازَ مَنْ تَمَسَّكَ بِكُمْ وَ أَمِنَ مَنْ لَجَأَ إِلَيْكُمْ وَ سَلِمَ مَنْ صَدَّقَكُمْ وَ هُدِيَ مَنِ اعْتَصَمَ بِكُمْ مَنِ اتَّبَعَكُمْ فَالْجَنَّةُ مَأْوَاهُ وَ مَنْ خَالَفَكُمْ فَالنَّارُ مَثْوَاهُ وَ مَنْ جَحَدَكُمْ كَافِرٌ وَ مَنْ حَارَبَكُمْ مُشْرِكٌ ، وَ مَنْ رَدَّ عَلَيْكُمْ فِي أَسْفَلِ دَرْكٍ مِنَ الْجَحِيمِ
پس رویگردان از شما بیرون از دایره دین است، ملازم با شما روزی همنشین است، تقصیر کننده حق شما از بین رونده است، حق با شما است، در بین شما است، از شما است و به سوی شما باز میگردد، شما اهل آن هستید، معدن آن هستید، میراث پیامبری پیش شما است، بازگشت مردم به سوی شما
است، حساب مردم با شما است، فصل خطاب و تشخیص حق و باطل پیش شما است، آیات خداوند نزد شما است، تصمیمهای او در بین شما است، نور و برهانش نزد شما است و امرش به شما است! هرکس شما را دوست داشته باشد، حتما خداوند را دوست دارد، هرکس با شما دشمنی کند، حتما با خداوند دشمنی میکند، هرکس محبت شما را در دل داشته باشد، حتما محبت خداوند را در دل دارد، هرکس کینه شما را داشته باشد، حتما کینه خداوند را در دل دارد، هرکس به شما متوسّل شود، حتما به خداوند متوسّل میشود، شما استوارترین راه هستید، شاهدان دیار فانی هستید، شفیعان دیار باقی هستید، رحمت پیاپی هستید، نشانههای ذخیره شده هستید، امانتهای حفظ شده هستید و دروازه بیت المقدس آزمایش مردم هستید! هرکس به سوی شما بیاید، نجات یافته است و هرکس به سمت شما نیاید هلاک شده است! به سوی خداوند دعوت میکنید، به سمت او راهنمایی میکنید، به او ایمان میآورید، به فرمان او عمل میکنید، به راه او ارشاد میکنید و به گفتار او قضاوت میکنید! سعادتمند گردید، کسی که شما را دوست داشته باشد، هلاک شد کسی که شما را دشمن داشته باشد، ناامید شد کسی که انکارتان نمود، گمراه شد، کسی که از شما جدا گردید، پیروز شد، کسی که به شما توسل جست، ایمن است، کسی که به شما پناه برد، سالم ماند، کسی که شما را تصدیق کرد و هدایت یافت، کسی که به شما امید بست! هرکس پیروی شما نماید، جایگاهش بهشت است، هرکس با شما مخالفت کند، جایگاهش جهنم است، هرکس انکارتان نماید، کافر است، هرکس با شما بجنگد، مشرک است و هرکس شما را رد کند، در قعر جهنم قرار دارد!
فَالرَّاغِبُ عَنْكُمْ: رغب وقتی با "عن" تعدی کند، به معنای اعراض کردن میآید (فاطمی)
مَارِقٌ: از دین خارج شده، گمراه، نفوز کننده (المعجم البسیط)
زَاهِقٌ: زهق: مضمحل شد، از بین رفت (المعجم البسیط)
إِيَابُ: الرجوع (الميزان فى تفسير القرآن)./
إِيابَهُمْ: أي مرجعهم و مصيرهم بعد الموت (مجمع البيان)
فَصْلُ الْخِطَابِ: فصل الْخِطَابِ چيزى است كه بوسيله آن خطاب و گفتگو فيصله مىيابد و پايان مىپذيرد ( ترجمه مفردات ألفاظ القرآن)
عَزَائِمُهُ: عزیمة: اراده، تصمیم، ترقّی (المعجم البسیط)
أَبْغَضَ: بَغِضَ- بَغَاضَةً: مورد بغض و كينه قرار گرفت (فرهنگ ابجدي)./ بغیض: منفور و نفرت انگیز (المعجم البسیط)
اعْتَصَمَ: به چیزی چنگ زد و به آن متوصل شد، پناه برد، تحصن کرد (المعجم البسیط)
الْبَابُ الْمُبْتَلَى بِهِ النَّاسُ: استعارهای است، برگرفته از قرآن که در رابطه با دروازه بیت المقدس است، آنگاه که بنی اسرائیل مأمور به انجام آن تکلیف شدند: وَ ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً وَ قُولُوا حِطَّةٌ نَغْفِرْ لَكُمْ خَطاياكُمْ وَ سَنَزيدُ الْمُحْسِنينَ (فاطمی)
خَابَ: ناامید شد (المعجم البسیط)
جَحَد: آگاهانه حق را انکار کرد، کفر ورزید، دروغگو شمرد (المعجم البسیط)
مَأْوَاهُ: مأوی: سرپناه (المعجم البسیط)./ مَأوى اسم مكان است از اوى يعنى جايگاهى كه در آن مسكن ميگيرند (قاموس قرآن)
مَثْوَاهُ: مثوی: منزل، مکان همیشگی، جایگاه. ج: مثاوی (المعجم البسیط)
دَرْك: ته، قعر (المعجم البسیط)
این نگاه مجدد، باعث میشود که کار به شهادت دوم بکشد. شهادتی که خاص آنان است. در این شهادت، علاوه بر اینکه طیب ولادت آنان گوشزد میگردد، باید این طهارت ذاتی به گونهای بازتاب داشته باشد که اساس و پایه اعتقادی زائر را اینگونه مصور نماید:
"وَ نُورَكُمْ وَ طِينَتَكُمْ وَاحِدَةٌ طَابَتْ وَ طَهُرَتْ بَعْضُهَا مِنْ بَعْض."
شاید پرتویی از این نور یگانه در دل زائر دردمند میافتد که عنان اختیار از کف داده، از ته دل دعا میکند که این نور افشانی جهانی گردد و خداوند تبارک و تعالی، در همین دنیا صدای حقطلبانه امامان معصوم (علیهم السلام) را به گوش جهانیان برساند. به گونهای که هیچ موجود ذی شعوری در دنیا نباشد، مگر اینکه پی به حقانیت آنان پیببرد:
أَشْهَدُ أَنَّ هَذَا سَابِقٌ لَكُمْ فِيمَا مَضَى وَ جَارٍ لَكُمْ فِيمَا بَقِيَ وَ أَنَّ أَرْوَاحَكُمْ وَ نُورَكُمْ وَ طِينَتَكُمْ وَاحِدَةٌ طَابَتْ وَ طَهُرَتْ بَعْضُهَا مِنْ بَعْضٍ خَلَقَكُمُ اللَّهُ أَنْوَارا فَجَعَلَكُمْ بِعَرْشِهِ مُحْدِقِينَ حَتَّى مَنَّ عَلَيْنَا بِكُمْ فَجَعَلَكُمْ "فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ" وَ جَعَلَ صَلَوَاتِنَا عَلَيْكُمْ وَ مَا خَصَّنَا بِهِ مِنْ وِلايَتِكُمْ طِيبا لِخَلْقِنَا وَ طَهَارَةً لِأَنْفُسِنَا وَ تَزْكِيَةً لَنَا وَ كَفَّارَةً لِذُنُوبِنَا فَكُنَّا عِنْدَهُ مُسَلِّمِينَ بِفَضْلِكُمْ وَ مَعْرُوفِينَ بِتَصْدِيقِنَا إِيَّاكُمْ فَبَلَغَ اللَّهُ بِكُمْ أَشْرَفَ مَحَلِّ الْمُكَرَّمِينَ وَ أَعْلَى مَنَازِلِ الْمُقَرَّبِينَ وَ أَرْفَعَ دَرَجَاتِ الْمُرْسَلِينَ حَيْثُ لا يَلْحَقُهُ لاحِقٌ وَ لا يَفُوقُهُ فَائِقٌ وَ لا يَسْبِقُهُ سَابِقٌ وَ لا يَطْمَعُ فِي إِدْرَاكِهِ طَامِعٌ حَتَّى لا يَبْقَى مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَ لا نَبِيٌّ مُرْسَلٌ وَ لا صِدِّيقٌ وَ لا شَهِيدٌ وَ لا عَالِمٌ وَ لا جَاهِلٌ وَ لا دَنِيٌّ وَ لا فَاضِلٌ وَ لا مُؤْمِنٌ صَالِحٌ وَ لا فَاجِرٌ طَالِحٌ وَ لا جَبَّارٌ عَنِيدٌ وَ لا شَيْطَانٌ مَرِيدٌ وَ لا خَلْقٌ فِيمَا بَيْنَ ذَلِكَ شَهِيدٌ إِلا عَرَّفَهُمْ جَلالَةَ أَمْرِكُمْ وَ عِظَمَ خَطَرِكُمْ وَ كِبَرَ شَأْنِكُمْ وَ تَمَامَ نُورِكُمْ وَ صِدْقَ مَقَاعِدِكُمْ وَ ثَبَاتَ مَقَامِكُمْ، وَ شَرَفَ مَحَلِّكُمْ وَ مَنْزِلَتِكُمْ عِنْدَهُ وَ كَرَامَتَكُمْ عَلَيْهِ وَ خَاصَّتَكُمْ لَدَيْهِ وَ قُرْبَ مَنْزِلَتِكُمْ مِنْهُ!
گواهی میدهم که این ویژگیها در گذشتهتان وجود داشتند و در آینده تان جاری هستند و اینکه روح شما، نور شما، خلقت شما یگانه است و بعضی از بعض دیگر پاک و مطهرند! خداوند شما را پرتوافشان آفرید. پس گرد عرش خودش به درخشش در آورد، تا اینکه به وسیله شما بر ما منت گذاشت! پس
شما را در خانههایی ساکن نمود که خداوند اجازه فرموده، مرتفع گردند و یادش در آن مکانها برده شود، دعاها و درودهای ما را برای شما قرار داد و آنچه که از ولایت شما ویژه ما نمود، باعث پاکی طینت ما، جان ما، وجود ما و موجب ریزش گناهان ما است! پس ما پیش او تسلیم شونده برتری شما و سرشناسان باورمندتان بودهایم! خداوند شما را به ارجمندترین جایگاه گرامیان، بالاترین منزلت مقربان، رفیعترین درجات پیامبران برساند! جایگاهی که ملحق شوندهای به آن ملحق نشود، بالا روندهای بالاتر از آن نرود، پیشی گیرندهای از آن پیشی نگیرد و طمع کنندهای به درک آن نرسد! تا آنجا که فرشته مقربی، پیامبر مرسلی، راستگویی، شهیدی، دانشمندی، جاهلی، پستی، برتری، مؤمن نیکوکاری، فاسق بدکاری، ستمگر لجبازی، شیطان عصیانگری و هیج مخلوقی بین اینها به شهادت بر نخیزد، مگر اینکه جلالت امر شما را، بزرگی مقام شما را، عظمت منزلت شما را، همه روشنی شما را، جایگاه صدق شما را، ثبات قدم شما را و ارجمندی محل شما را به آنها بشناساند و به آنها بشناساند منزلت شما را پیش خودش، کرامت شما را بر خودش، ویژه بودنتان را نزد خودش و قرب منزلتتان را به خودش!
طِينَتَكُمْ: طِينَة: خِلْقَة، جِبِلَّة، طَبْع، سَجِيَّة (المكنز العربي المعاصر)./ الطِّينَة: گِلْ، يك مشت گل، خلقت و طبيعت (فرهنگ ابجدي)
مُحْدِقِينَ: حدّق: احاطه کرد، چشم دوخت (امعجم اللسیط)
فَاجِرٌ: منحرف، دروغگو، بیعفت (امعجم اللسیط)
طَالِحٌ: بد كار، نابكار (فرهنگ ابجدي)
جَبَّارٌ: جبّار اگر در انسان به كار رود معنايش ظالم و تحميل كننده اراده خود بر ديگرى به ناحق، ميباشد ولى جبّار در خدا بمعنى مصلح است، مصلحى كه بر اصلاح تواناست و يا بمعنى مقتدرى است كه مشيّت او در عالم جاريست و در او ظلم نيست و يا به معنى بسيار ترميم و جبران كننده است (قاموس قرآن)
فضّل: چیزی را بر چیزی برتر دانست، ترجیح داد، باقی گذاشت (المعجم البسیط)
عَنِيدٌ: کسی که آگاهانه با حق مخالفت کند، لجباز، سرسخت، خودسر، کله شق (المعجم البسیط)
مَرِيدٌ: مارید: عاصی، سرپیچی کننده، سرکش، نافرمان (المعجم البسیط)./ مريد و مارد بمعنى عارى از خير و بىفايده است و اينكه آنرا طاغى و عاصى گفتهاند ظاهرا بدان جهت است كه از طاعت حق عارى و خالى است (قاموس قرآن)
أَمْر: دستور، فرمان، موضوع یا مسأله مهم، مشکله (المعجم البسیط)
خَطَرِكُمْ: خَطَراً: هو بالتحريك القدر و المنزلة. و مِنْهُ فِي وَصْفِ الْأَئِمَّةِ (علیه السلام) مَا أَجَلَ خَطَرَكُمْ: أي ما أعظم قدركم و منزلتكم عند الله (مجمع البحرين)
شَأْن: مقام و منزلت (المعجم البسیط)
شَرَفَ: ارجمندی، شرافت، شرف. علی شرف: به افتخاری. أقیمت مأدبة عّشاء علی شرف الضیف: ضیافت شامی به افتخار مهمان بر پا شد (المعجم البسیط)
بعد از شهادت دوم، نوبت تجدید میثاق میرسد. زائر این بار خود خالق هستی را شاهد میگیرد که به آنچه آنان ایمان آوردهاند، ایمان آورده است و به آنچه آنان کافر شدهاند، کفر میورزد. دوست کسانی است که آنان را دوست دارند. دشمن کسانی است که آنان را دشمن میدارند. مسئله رجعت را مطرح میکند. سالها انتظار را به خاطر میآورد. خودش را آوارهای میبیند که جز آنجا،جایی برای نفس کشیدن پیدا نمیکند. بعد از درد دلهای دیگر، دستکم، ده حاجت از خداوند میطلبد. اینها عبارتند از: 1- ثبات قدم. 2- توفیق اطاعت. 3- روزی شفاعت. 4- عنوان بهترین دوستدار. 5- روایتگر گفتههای آنان. 6- پیروی ازراه هدایت آنان. 7- همنشینی با آنان در بهشت عنبر سرشت. 8- مشارکت در زمان رجعت. 9- دارای پست و مقام در دولت
کریمه. 10- طلب عافیت، قدرتمندی در روزگار دولت کریمه و دیدن آن عزیزان از نزدیک و با چشم سر:
بِأَبِي أَنْتُمْ وَ أُمِّي وَ أَهْلِي وَ مَالِي وَ أُسْرَتِي أُشْهِدُ اللَّهَ وَ أُشْهِدُكُمْ أَنِّي مُؤْمِنٌ بِكُمْ وَ بِمَا آمَنْتُمْ بِهِ كَافِرٌ بِعَدُوِّكُمْ وَ بِمَا كَفَرْتُمْ بِهِ مُسْتَبْصِرٌ بِشَأْنِكُمْ وَ بِضَلالَةِ مَنْ خَالَفَكُمْ مُوَالٍ لَكُمْ وَ لِأَوْلِيَائِكُمْ مُبْغِضٌ لِأَعْدَائِكُمْ وَ مُعَادٍ لَهُمْ سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَكُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَكُمْ مُحَقِّقٌ لِمَا حَقَّقْتُمْ مُبْطِلٌ لِمَا أَبْطَلْتُمْ مُطِيعٌ لَكُمْ عَارِفٌ بِحَقِّكُمْ مُقِرٌّ بِفَضْلِكُمْ مُحْتَمِلٌ لِعِلْمِكُمْ مُحْتَجِبٌ بِذِمَّتِكُمْ مُعْتَرِفٌ بِكُمْ مُؤْمِنٌ بِإِيَابِكُمْ مُصَدِّقٌ بِرَجْعَتِكُمْ مُنْتَظِرٌ لِأَمْرِكُمْ مُرْتَقِبٌ لِدَوْلَتِكُمْ آخِذٌ بِقَوْلِكُمْ عَامِلٌ بِأَمْرِكُمْ مُسْتَجِيرٌ بِكُمْ زَائِرٌ لَكُمْ لائِذٌ عَائِذٌ بِقُبُورِكُمْ مُسْتَشْفِعٌ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِكُمْ وَ مُتَقَرِّبٌ بِكُمْ إِلَيْهِ وَ مُقَدِّمُكُمْ أَمَامَ طَلِبَتِي وَ حَوَائِجِي وَ إِرَادَتِي فِي كُلِّ أَحْوَالِي وَ أُمُورِي مُؤْمِنٌ بِسِرِّكُمْ وَ عَلانِيَتِكُمْ وَ شَاهِدِكُمْ وَ غَائِبِكُمْ وَ أَوَّلِكُمْ وَ آخِرِكُمْ وَ مُفَوِّضٌ فِي ذَلِكَ كُلِّهِ إِلَيْكُمْ وَ مُسَلِّمٌ فِيهِ مَعَكُمْ وَ قَلْبِي لَكُمْ مُسَلِّمٌ وَ رَأْيِي لَكُمْ تَبَعٌ وَ نُصْرَتِي لَكُمْ مُعَدَّةٌ حَتَّى يُحْيِيَ اللَّهُ تَعَالَى دِينَهُ بِكُمْ وَ يَرُدَّكُمْ فِي أَيَّامِهِ وَ يُظْهِرَكُمْ لِعَدْلِهِ وَ يُمَكِّنَكُمْ فِي أَرْضِهِ فَمَعَكُمْ مَعَكُمْ لا مَعَ غَيْرِكُمْ! آمَنْتُ بِكُمْ وَ تَوَلَّيْتُ آخِرَكُمْ بِمَا تَوَلَّيْتُ بِهِ أَوَّلَكُمْ وَ بَرِئْتُ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ أَعْدَائِكُمْ وَ مِنَ الْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ وَ الشَّيَاطِينِ وَ حِزْبِهِمُ الظَّالِمِينَ لَكُمْ الْجَاحِدِينَ لِحَقِّكُمْ وَ الْمَارِقِينَ مِنْ وِلايَتِكُمْ وَ الْغَاصِبِينَ لِإِرْثِكُمْ الشَّاكِّينَ فِيكُمْ الْمُنْحَرِفِينَ عَنْكُمْ وَ مِنْ كُلِّ وَلِيجَةٍ دُونَكُمْ وَ كُلِّ مُطَاعٍ سِوَاكُمْ وَ مِنَ الْأَئِمَّةِ الَّذِينَ يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ فَثَبَّتَنِيَ اللَّهُ أَبَدا مَا حَيِيتُ عَلَى مُوَالاتِكُمْ وَ مَحَبَّتِكُمْ وَ دِينِكُمْ وَ وَفَّقَنِي لِطَاعَتِكُمْ وَ رَزَقَنِي شَفَاعَتَكُمْ وَ جَعَلَنِي مِنْ خِيَارِ مَوَالِيكُمْ التَّابِعِينَ لِمَا دَعَوْتُمْ إِلَيْهِ وَ جَعَلَنِي مِمَّنْ يَقْتَصُّ آثَارَكُمْ وَ يَسْلُكُ سَبِيلَكُمْ وَ يَهْتَدِي بِهُدَاكُمْ وَ يُحْشَرُ فِي زُمْرَتِكُمْ وَ يَكِرُّ فِي رَجْعَتِكُمْ وَ يُمَلَّكُ فِي دَوْلَتِكُمْ وَ يُشَرَّفُ فِي عَافِيَتِكُمْ وَ يُمَكَّنُ فِي أَيَّامِكُمْ وَ تَقَرُّ عَيْنُهُغَدا بِرُؤْيَتِكُمْ بِأَبِي أَنْتُمْ وَ أُمِّي وَ نَفْسِي وَ أَهْلِي وَ مَالِي مَنْ أَرَادَ اللَّهَ بَدَأَ بِكُمْ وَ مَنْ وَحَّدَهُ قَبِلَ عَنْكُمْ وَ مَنْ قَصَدَهُ تَوَجَّهَ بِكُمْ مَوَالِيَّ لا أُحْصِي
ثَنَاءَكُمْ وَ لا أَبْلُغُ مِنَ الْمَدْحِ كُنْهَكُمْ وَ مِنَ الْوَصْفِ قَدْرَكُمْ وَ أَنْتُمْ نُورُ الْأَخْيَارِ وَ هُدَاةُ الْأَبْرَارِ وَ حُجَجُ الْجَبَّارِ بِكُمْ فَتَحَ اللَّهُ وَ بِكُمْ يَخْتِمُ وَ بِكُمْ "يُنَزِّلُ الْغَيْثَ" وَ بِكُمْ "يُمْسِكُ السَّمَاءَ أَنْ تَقَعَ عَلَى الْأَرْضِ إِلا بِإِذْنِهِ" وَ بِكُمْ يُنَفِّسُ الْهَمَّ وَ يَكْشِفُ الضُّرَّ وَ عِنْدَكُمْ مَا نَزَلَتْ بِهِ رُسُلُهُ وَ هَبَطَتْ بِهِ مَلائِكَتُهُ!
پدر، مادر، خویش و قوم، دارایی و خانوادهام فدای شما باد! خداوند تبارک و تعالی و شما را گواه میگیرم که من به شما و به آنچه ایمان آوردید، ایمان دارم! به دشمن شما و به آنچه شما به آن کفر ورزیدید، کفر میورزم! به قدر و منزلت شما و گمراهی کسانی که مخالفت شما کردند، بینایم! دوست شما و دوست دوستان شمایم! کینه دشمنان شما را در دل میپرورم و دشمن آنهایم! آشتی دارم با کسانی که با شما آشتی دارند و در جنگم با کسانی که با شما میجنگند! حق میشمارم، آنچه را شما حق شمردید! باطل میشمارم، آنچه را شما باطل شمردید! پیرو شما هستم! دانا به حقوق شما هستم! اقرار کننده به برتری شما هستم! بردارنده دانش شما هستم! در پناه ضمانت شما هستم! به بزرگی شما اعتراف میکنم! ایمان به برگشت شما دارم! رجعت شما را تصدیق میکنم! منتظر فرمان شما هستم! در انتظار دولت شما نشستهام! گیرنده گفتار شما هستم! عمل کننده فرمان شما هستم! همسایگی شما را میخواهم! زیارت کننده شما هستم! پناهنده قبرهای شما هستم! به وسیله شما از خداوند عزّ و جلّ طلب شفاعت میکنم، به وسیله شما به او تقرب میجویم، شما را در هر حالی پیشاپیش حاجات، مشکلات و خواسته هایم قرار میدهم! ایمان به پنهان شما، آشکار شما، شاهد شما، غایب شما، اول شما، و آخر شما دارم و در همه احوال، کارها را به شما وا میگذارم، در این زمینه از شما پیروی میکنم، قلبم تسلیم شما است، نظرم تابع نظر شما است، یاری کردنم برای شما آماده است، تا خداوند تعالی دینش را به وسیله شما زنده کند، در روزگارش شما را
برگرداند، شما را به خاطر عدلش ظاهر نماید و در زمینش قدرت دهد! پس با شما هستم! با شما هستم! نه با غیر شما! به شما ایمان آوردم، آخرتان را به همان معیار اولتان دوست دارم، به خداوند عزّ و جلّ از دشمنان شما، از "جبت" و "طاغوت"، شیطانها و احزاب آنها که به شما ستم نمودند، برائت میجویم! برائت میجویم از طاغوتیانی که حق شما را انکار نمودند، از ولایت شما خارج گردیدند، حق شما را غصب کردند، درباره شما تردید روا داشتند و از راه مستقیم شما منحرف گشتند! برائت میجویم از هر دارودستهای که غیر شما هستند، از هر پیرو غیر شما و از پیشوایانی که به سوی جهنم دعوت میکنند! پس تا زنده هستم خداوند همواره مرا بر دوستی شما و دین شما ثابت قدم نگهدارد، به من توفیق طاعت شما را عنایت نماید، شفاعت شما را روزیام بگرداند، مرا از دوستان برگزیده شما قرار دهد؛ از دنبال کنندگان بر آنچه شما به سوی او دعوت کردید، مرا از کسانی قرا دهد که آثار شما را بازگو میکنند، راه شما را میپیمایند، با راهنمایی شما راه مییابند، در گروه شما محشور میگردند، در زمان رجعت شما به دنیا بر میگردند، در دولت شما اقتدار مییابد، در سلامت و عافیت شما مشرف میشوند، در روزگارتان توانایی پیدا میکنند و فردا چشمهاشان به نور جمال شما روشن میشوند! پدر، مادر، خویش و قوم، دارایی و خانوادهام فدای شما باد! هرکس خداوند را اراده نماید، با شما آغاز میکند، هرکس توحیدش را بپذیرد، از ناحیه شماپذیرفته است و هرکس آهنگ او نماید، به شما رو میآورد! سروران من! مدح شما قابل شماره نیست، از ستایش کردن به حقیقت شما، از توصیف کردن به منزلت شما نمیرسم، شما نور برگزیده هستید، هدایتگران نیکوکار هستید و حجتهای خالق جبّار هستید! خداوند با شما آغاز کرد، با شما پایان میدهد، به وسیله شما باران را فرو میریزد، به وسیله شما "آسمان را از افتادن بر زمین
نگهداشت، مگر به فرمان خودش." به وسیله شما غم زایل میشود، زیان بر طرف میگردد، پیش شما است آنچه که به خاطر آن پیامبران بر انگیخته شدند و فرشتگان فرود آمدند!
مُعَادٍ: معادی: خصمانه، خصومت کننده (المعجم البسیط)./ عَادَى: شَاحَنَ، ضَاغَنَ، حَاقَدَ، خَاصَمَ (المكنز)
مُحْتَمِلٌ لِعِلْمِكُمْ: شاید منظور، تعلیم علوم و معارف اهل بیت علیهم السلام باشد. چنانکه مولا امام رضا (علیه السلام) اشاره نموده است: "رَحِمَ اللَّهُ عَبْداً أَحْيَا أَمْرَنَا فَقُلْتُ لَهُ وَ كَيْفَ يُحْيِي أَمْرَكُمْ قَالَ يَتَعَلَّمُ عُلُومَنَا وَ يُعَلِّمُهَا النَّاسَ فَإِنَّ النَّاسَ لَوْ عَلِمُوا مَحَاسِنَ كَلَامِنَا لَاتَّبَعُونَا." (فاطمی)
مُحْتَجِبٌ: مستتر أو داخل في الداخلين تحت أمانكم (هامش من لا يحضره الفقيه)
بِذِمَّتِكُمْ: الذمّة: العهد و الأمان و الحق و الحرمة (هامش من لا يحضره الفقيه)./ ذمه: ضمانت، امان، عهد و عهده، ذمه (المعجم البسیط)
مُرْتَقِبٌ: مرتَقب: در انتظار است (المعجم البسیط)./ خائِفاً يَتَرَقَّبُ أي: ينتظر الأخبار في قتل القبطي و يتجسس (مجمع البحرين)
مُسْتَجِيرٌ: پناه برده یا امان خواه (المعجم البسیط)
لائِذٌ: لوذ: پناه برد (المعجم البسیط)./ لاذَ- لَوْذاً و لَوَاذاً بالجبل: به كوه پناه برد و در آنجا پنهان شد (فرهنگ ابجدى)
عَائِذٌ: عوذ: پناه بردن. عاذَ بِهِ: لَجَأَ وَ اعْتَصَمَ (قاموس قرآن)
مُفَوِّضٌ: واگذار کننده، سپارنده (فاطمی)
يُمَكِّنَكُمْ: مکّن: قادر ساخت (المعجم البسیط)
الْجِبْتِ: بت، جادو، جادوگر، بی فایده (المعجم البسیط)./ احتمال این وجود که در اینجا این دو کنایه باشند (فاطمی)
وَلِيجَةٍ: الوَلِيجَة: درون، دوستان و ياران مورد اعتماد بجز خويشاوندان (فرهنگ ابجدي)./ وليج و وليجة بمعنى داخل شونده است. مراد از آن كسى است كه از خود انسان نيست ولى آنرا محرم
اسرار خويش قرار داده است گويند: فلان وَلِيجَةٌ فى القوم و اين در صورتى است كه از قوم نيست بلكه لاحق شده است (قاموس قرآن)./ امروزه شاید، دار و دسته، برگردان مناسبی باشد (فاطمی)
زُمْرَتِكُمْ: زمرة: گروه (المعجم البسیط)
يَكِرُّ: الكَرُّ: الرجوع (لسان العرب)
التَّابِعِينَ: تابع: وابسته، دنبال کننده، پیرو، منتسب (المعجم البسیط)
ثَنَاءَكُمْ: ثناء: مدح، ستودن (المعجم البسیط)
كُنْهَكُمْ: اصل و حقیقت یک چیز، لب و خلاصه و اصل یک چیز (المعجم البسیط)
يُمْسِكُ: أمسک: گرفت، چنگ زد و محکم گرفت، امتناع ورزید (المعجم البسیط)
يُنَفِّسُ: نَفَّسَ عنهُ الكربةَ: او را از دل گرفتگى و ناراحتى بيرون آورد و خوشحال كرد (فرهنگ ابجدي)
الْهَمَّ: نگرانی، غم (المعجم البسیط)
يَكْشِفُ: کشف: کنار زد –پوشش را-، پوشش را برداشت و آشکار کرد (المعجم البسیط)
بعد از تجدید میثاق، زائر باید، معصومی را که به قصد زیارتش رفته است، تعیین نمایید. آیا با زیارت جامعه امیر المؤمنین (علیه السلام) را زیارت میکند؟ اگر چنین باشد، عنوان برادر رسول گرامی اسلام را به کار ببرد. اگر سایر امامان معصوم هستند، عنوان پدر بزرگ را به کار ببرد. در همینجا است که زائر تنها سخنان این شکوهمندان را درخشش نور، فرمانشان را نشانه رشد، سفارششان را تقوا، کارشان را نیکویی، عادتشان را احسان و طبیعتشان را کرم میبیند:
وَ إِلَى جَدِّكُمْ -وَ إِنْ كَانَتِ الزِّيَارَةُ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) فَقُل وَ إِلَى أَخِيكَ- بُعِثَ الرُّوحُ الْأَمِينُ آتَاكُمُ اللَّهُ مَا لَمْ يُؤْتِ أَحَدا مِنَ الْعَالَمِينَ طَأْطَأَ كُلُّ شَرِيفٍ لِشَرَفِكُمْ وَ بَخَعَ كُلُّ مُتَكَبِّرٍ لِطَاعَتِكُمْ وَ خَضَعَ كُلُّ جَبَّارٍ لِفَضْلِكُمْ وَ ذَلَّ كُلُّ شَيْءٍ لَكُمْ وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِكُمْ وَ فَازَ الْفَائِزُونَ بِوِلايَتِكُمْ بِكُمْ يُسْلَكُ إِلَى الرِّضْوَانِ وَ عَلَى مَنْ جَحَدَ وِلايَتَكُمْ
غَضَبُ الرَّحْمَنِ بِأَبِي أَنْتُمْ وَ أُمِّي وَ نَفْسِي وَ أَهْلِي وَ مَالِي ذِكْرُكُمْ فِي الذَّاكِرِينَ وَ أَسْمَاؤُكُمْ فِي الْأَسْمَاءِ وَ أَجْسَادُكُمْ فِي الْأَجْسَادِ وَ أَرْوَاحُكُمْ فِي الْأَرْوَاحِ وَ أَنْفُسُكُمْ فِي النُّفُوسِ وَ آثَارُكُمْ فِي الْآثَارِ وَ قُبُورُكُمْ فِي الْقُبُورِ فَمَا أَحْلَى أَسْمَاءَكُمْ وَ أَكْرَمَ أَنْفُسَكُمْ وَ أَعْظَمَ شَأْنَكُمْ وَ أَجَلَّخَطَرَكُمْ وَ أَوْفَى عَهْدَكُمْ وَ أَصْدَقَ وَعْدَكُمْ كَلامُكُمْ نُورٌ وَ أَمْرُكُمْ رُشْدٌ وَ وَصِيَّتُكُمُ التَّقْوَى وَ فِعْلُكُمُ الْخَيْرُ وَ عَادَتُكُمُ الْإِحْسَانُ، وَ سَجِيَّتُكُمُ الْكَرَمُ وَ شَأْنُكُمُ الْحَقُّ وَ الصِّدْقُ وَ الرِّفْقُ وَ قَوْلُكُمْ حُكْمٌ وَ حَتْمٌ وَ رَأْيُكُمْ عِلْمٌ وَ حِلْمٌ وَ حَزْمٌ إِنْ ذُكِرَ الْخَيْرُ كُنْتُمْ أَوَّلَهُ وَ أَصْلَهُ وَ فَرْعَهُ وَ مَعْدِنَهُ وَ مَأْوَاهُ وَ مُنْتَهَاهُ بِأَبِي أَنْتُمْ وَ أُمِّي وَ نَفْسِي كَيْفَ أَصِفُ حُسْنَ ثَنَائِكُمْ وَ أُحْصِي جَمِيلَ بَلائِكُمْ وَ بِكُمْ أَخْرَجَنَا اللَّهُ مِنَ الذُّلِّ وَ فَرَّجَ عَنَّا غَمَرَاتِ الْكُرُوبِ وَ أَنْقَذَنَا مِنْ شَفَا جُرُفِ الْهَلَكَاتِ وَ مِنَ النَّارِ بِأَبِي أَنْتُمْ وَ أُمِّي وَ نَفْسِي بِمُوَالاتِكُمْ عَلَّمَنَا اللَّهُ مَعَالِمَ دِينِنَا وَ أَصْلَحَ مَا كَانَ فَسَدَ مِنْ دُنْيَانَا وَ بِمُوَالاتِكُمْ تَمَّتِ الْكَلِمَةُ وَ عَظُمَتِ النِّعْمَةُ، وَ ائْتَلَفَتِ الْفُرْقَةُ وَ بِمُوَالاتِكُمْ تُقْبَلُ الطَّاعَةُ الْمُفْتَرَضَةُ وَ لَكُمُ الْمَوَدَّةُ الْوَاجِبَةُ وَ الدَّرَجَاتُ الرَّفِيعَةُ وَ الْمَقَامُ الْمَحْمُودُ وَ الْمَكَانُ الْمَعْلُومُ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ الْجَاهُ الْعَظِيمُ وَ الشَّأْنُ الْكَبِيرُ وَ الشَّفَاعَةُ الْمَقْبُولَةُ!
به سوی جد شما –اگر زیارت أمیر امؤمنین، علی (علیه السلام) بود، بگو: به سوی برادر شما- روح الأمین فرستاده شد! خداوند به شما چیزهایی عطا نموده است که به هیچ یک از جهانیان عطا ننموده! هر ارجمندی به خاطر ارجمندی شما سر تعظیم فرود آورد، هر متکبری به طاعت شما اعتراف نمود، هر خون آشامی به برتری شما تسلیم شد، هرچیز برای شما رام گردید، زمین با نور شما درخشان گردید و رستگاران به ولایت شما رستگار شدند! با شما راهی به سوی رضوان الهی پیموده میشود و بر کسی که منکر ولایت شما است، خشم خداوند رحمان باد! پدر، مادر، خویش و قوم، دارایی و خانوادهام فدای شما! یاد شما در زبان یاد کنندگان است، نام شما در بین نامها است، جسم شما در بین جسمها
است، روح شما در بین ارواح است، جان شما در بین جانها است، یادمان شما در بین یادمانها است و مرقد شما در بین مرقدها است! چه شیرین است نام شما، چه گرامیاست جان شما، چه بزرگ است قدر شما، چه باشکوه است منزلت شما، چه کامل است پیمان شما، چه راست است وعده شما! کلام شما روشنایی است، فرمان شما رشد و تکامل است، وصیت شما تقوا است، عمل شما خیر و برکت است، عادت شما نیکوکاری است، سرشت شما کرم است، مقام شما حق، راستی و مدارا است، سخن شما حکم و قطعیت است، رأی شما دانش، بردباری و دور اندیشی است! اگر سخن از خیری به میان آید، شما اول آن، ریشه آن، شاخه آن، معدن آن، جایگاه آن و نهایت آن هستید! پدر و مادرم و جانم فدای شما! چگونه زیبایی مدح شما را توصیف کنم و زیبایی امتحان دادنتان را بشمارم؟! به وسیله شما خداوند ما را از ذلت و خواری بیرون آورد، سختیهای مرگبار را برطرف کرد و از لب ساحلسیلجویدهنابودی و آتش نجات داد! پدر و مادر و جانم فدای شما! با دوستی شما خداوند ما را به نشانههای دینمان آشنا کرد، آنچه را که از دنیای ما فاسد شد، اصلاح نمود، با دوستی شما کلمه توحید فراگیر گردید، نعمت بزرگ شمرده شد، جدایی به هم پیوست، با دوستی شما طاعت واجب شده قبول گردید، برای شما است، دوستی الزام آور، رتبههای بلند، جایگاهپسندیده، مقام مشخص در نزد خداوند عزّ و جلّ، برای شما است، آبروی پر حرمت، منزلت بزرگ و شفاعت قبول شده!
طَأْطَأَ: پایین افکند (المعجم البسیط)
شَرِيفٍ: رَجُلٌ شَريف، و رجل ماجِدٌ: له آباء مُتَقَدِّمون في الشَّرف (تهذیب اللغة)./ شَرِيف: سَرِيّ، أَغَرّ، مَاجِد، خَطِير، وَجِيه، رَفِيعُ المَنْزِلَةِ، سَامِي الرُّتْبَةِ، عَالِي الذِّرْوَةِ، جَلِيلُ الْقَدْر (المكنز العربي المعاصر)./ شریف: بزرگوار، بلندقدر، پاک نژاد (فرهنگ معین)
بَخَعَ: بخعَ- بُخُوعاً و بَخَاعَةً بالحقِّ: به حق اقرار و اعتراف كرد و به آن تن در داد (فرهنگ ابجدي)
خَضَعَ: تسلیم شد، فروتنی نشان داد، رام شد، زیر بار رفت، تن در دادن (المعجم البسیط)
أَشْرَقَت: طلوع کرد و نور افکند (المعجم البسیط)
ذِكْرُكُمْ فِي الذَّاكِرِينَ: متاسفانه در رابطه با این زیارتنامه شگفت، نه شرح در خوری دیدم و نه ترجمه رسایی. لذا فکر میکنم، شاید این فراز اشاره به مطرح بودن آن بزرگواران در هر زمان و مکان داشته باشد و سخن زیبای عالمه غیر معلمه، حضرت زینب کبرا -علیها السلام- را تداعی میکند که خطاب به یزید نموده فرمود: "وَ لَا تَمْحُو ذِكْرَنَا!" آری، پلشتان تاریخ بسیار تلاش کردند که نام و یاد خاندان پر فضیلت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) از یاد و خاطرهها محو کنند اما نه تنها به هدفشان رسیدند که این نادیده گرفتنها و سانسورها، آنان را مطرحتر نمود. پس با همه آن تلاشهای نامردانه، این عزیزان در هر جا حضور دارند و نقل هر مجلسی هستند.
البته وقتی از کم کاری، شکایت میشود، به این معنا نیست که علمای گذشته ما نسبت به این زیارت رسیده از معصوم بی اعتنا بودند. پدر علامه مجلسی، در این زمینه چنین مینویسد: "ذكركم في الذاكرين: أي إذا ذكر الذاكرون فأنتم فيهم أو ذكركم الله في جنب ذكر الذاكرين ممتاز كالشمس أو إذا ذكروا فأنتم داخلون فيهم."(1)همین گفتار باعث میشود که پر جرأتتر حرف زده شود (فاطمی)
يُسْلَكُ: سلک: پیمود، سیر کرد، وارد شد، در پیش گرفت (المعجم البسیط)
أَوْفَى: وفی: کامل و کافی گردید، وفا کرد (المعجم البسیط)سَجِيَّتُكُمُ: سجیة: خصلت و سرشت، خوی و طبیعت (المعجم البسیط)
شَأْنُكُمُ: مقام و منزلت (المعجم البسیط)
حَزْمٌ: قاطع و مصمم (المعجم البسیط)./ الحَازِم مردى كه در كارهاى خود هوشيار و دور انديش باشد (فرهنگ ابجدي)
فَرَّجَ: برطرف کرد، گشایش داد، باز کرد (المعجم البسیط)
غَمَرَاتِ: غمرة: سختی، اوج و شدت، بحبوحه، غلغله، یکبار فرو رفتن (المعجم البسیط)./ الغمرة : الشدة (مجمع البحرین)./ غَمَرَاتِ الموتِ: شدائدهُ (الصحاح)
1) . ر.ک. روضة المتقين في شرح من لا يحضره الفقيه
الْكُرُوبِ: کرب: اندوه و مشقت (المعجم البسیط)
شَفَا: كنار، حاشيه. شَفَا الْبِئْرِ: يعنى كنار چاه... وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها: يعنى در كنار گودالى از آتش بوديد از آن نجاتتان داد غرض از كنار آتش هلاكت است (قاموس قرآن)
جُرُفِ: جرْف: ساحل یا کنار روخانه (المعجم البسیط)./ شَفا جُرُفٍ هارٍ: شفا به معنى لبه چيزى است، و"جرف" به معنى" حاشيه" نهر و يا چاه است كه آب زير آن را خالى كرده باشد، و"هار" به معنى شخص يا ساختمان سستى است كه در حال سقوط است (تفسير نمونه)
مَعَالِمَ: جمع معلم: اثر، نشانه، ویژگی (المعجم البسیط)
ائْتَلَفَتِ: الائتلاف أى الاجتماع (التحقيق)./ الائْتِلاف: پيمان بستن و متحد شدن ائْتَلَفَ القومُ: آن قوم گردهم آمدند (فرهنگ ابجدي)
الْجَاهُ: الوَجَاهَةُ و الجاهُ: المَنْزِلَةُ عند السُّلْطان، رَجُلٌ وَجِيْهٌ: ذو جاهٍ (المحيط في اللغة)
زائر، بعد از تعیین کسی که به زیارت او رفته است و حرف دلش را با او در میان گذاشته است، حالا دست نیایش به پیشگاه خالق این پاکان جاودانه بر میدارد که این نعمت بزرگ را از او نگیرد و زیباتر اینکه از کتاب خودش، آیاتی برای دعا انتخاب نماید. پس دو آیه از اوایل و اواخر سوره آل عمران و یک آیه از سوره إسراء را برگزیده، از ته دل دعا میکند:
"رَبَّنَا آمَنَّا بِمَا أَنْزَلْتَ وَ اتَّبَعْنَا الرَّسُولَ فَاكْتُبْنَا مَعَ الشَّاهِدِينَ رَبَّنَا لا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَ هَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ سُبْحَانَ رَبِّنَا إِنْ كَانَ وَعْدُ رَبِّنَا لَمَفْعُولا"
پروردگارا! به آنچه نازل فرمودی ایمان آوردیم و پیامبر را پیروی نمودیم. پس ما را در زمره شاهدان بنویس! پروردگارا! قلبهای ما را بعد از اینکه هدایت نمودی، دستخوش انحراف مفرما و از نزد خودت رحمتی به ما عنایت
بفرما! تو بسیار عنایتگر هستی! پاک و منزه است پروردگار ما! وعده پروردگا ما حتما انجام شدنی است!
لا تُزِغْ: زاغ: کج شد، منحرف شد، مضطرب شد (المعجم البسیط)
تفصیل آیات انتخاب شده برای دعا این است: رَبَّنَا ءَامَنَّا بِمَا أَنزَلْتَ وَ اتَّبَعْنَا الرَّسُولَ فَاكْتُبْنَا مَعَ الشَّاهِدِينَ(آل عمران/53)./ رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَ هَبْ لَنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنتَ الْوَهَّابُ (آل عمران/8)./ وَ يَقُولُونَ سُبْحَانَ رَبِّنَا إِن كاَنَ وَعْدُ رَبِّنَا لَمَفْعُولًا (الإسراء/108)
زائر، بعد از نیایش و خواستههایی از درگاه احدیت و بر اساس مضمون آیات 27 و 28 سوره انبیاء،(1)به این نتیجه رسیده است که کار این پاکان باید مورد رضایت حضرت حق باشد. پس بیتردید از خود آن عزیزی که به قصد زیارت او، شهرها را طی نموده است، تقاضای شفاعت میکند. میداند که او در پیشگاه خداوند، بسیار آبرومند است:
يَا وَلِيَّ اللَّهِ إِنَّ بَيْنِي وَ بَيْنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ذُنُوبا لا يَأْتِي عَلَيْهَا إِلا رِضَاكُمْ فَبِحَقِّ مَنِ ائْتَمَنَكُمْ عَلَى سِرِّهِ وَ اسْتَرْعَاكُمْ أَمْرَ خَلْقِهِ وَ قَرَنَ طَاعَتَكُمْ بِطَاعَتِهِ لَمَّا اسْتَوْهَبْتُمْ ذُنُوبِي وَ كُنْتُمْ شُفَعَائِي فَإِنِّي لَكُمْ مُطِيعٌ مَنْ أَطَاعَكُمْ فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ وَ مَنْ عَصَاكُمْ فَقَدْ عَصَى اللَّهَ وَ مَنْ أَحَبَّكُمْ فَقَدْ أَحَبَّ اللَّهَ وَ مَنْ أَبْغَضَكُمْ فَقَدْ أَبْغَضَ اللَّهَ!
آی ولی خداوند! بین من و خداوند عزّ و جلّ گناهانی است که فرو نمیریزد مگر به رضای شما. پس به حق کسی که شما را ایمن سرّ خودش قرار داد، کار خلقش را به ولایت شما سپرد، طاعتش را قرین طاعت شما نمود، قسمتان میدهم که ریزش گناهانم را از خداوند بخواهید! شما شفیعان من هستید و من فرمانبر شمایم! هرکس شما را فرمانبری کند، خداوند را فرمانبری نموده است،
1) . لَا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُم بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ (27)./ يَعْلَمُ مَا بَينَْ أَيْدِيهِمْ وَ مَا خَلْفَهُمْ وَ لَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضىَ وَ هُم مِّنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ (28) [الأنبیاء]
هرکس عصیان شما را بکند، خداوند را عصیان نموده است، هرکس شما را دوست داشته باشد، خداوند را دوست دارد و هرکس کینه شما را در دل داشته باشد، کینه خداوند را در دل دارد!وَلِيَّ: دوست و یار، سرپرست، هم پیمان، همسایه، مطیع و فرمانبر، پیرو (المعجم البسیط)
لا يَأْتِي عَلَيْهَا: لا يمحوها. و أتى عليه الدهر أي أهلكه (هامش من لا يحضره الفقيه)./ أَتَى عليه الدهرُ: أهلكه (مجمع البحرين)
اسْتَرْعَاكُمْ: أي جعلكم ولاة على خلقه و جعلهم رعية لكم تحكم بهم بما أمرتم (مجمع البحرين)./ و قد استرعاه إياهُمْ: اسْتَحفظه، و فى المثل: مَنِ اسْتَرْعَى الذّئْبَ فَقَدْ ظَلَمَ أى من ائتمن خائنا فقد وضع الأمانةَ غيرَ موضِعِها (المحكم و المحيط الأعظم)
خلْق: صفت مشبّهه است؛ فعْل به معنای مفعول (فاطمی)
لَمَّا: لما مشددة بمعنى إلا أي لا يقع منكم شيء إلا استيهاب ذنوبي منه تعالى أو مخففة و اللام لتأكيد القسم و "ما" زائدة للتأكيد (روضة المتقين في شرح من لا يحضره الفقيه)./ لَمَّا بر سه وجه باشد يكى آنكه مخصوص مضارع است و مثل "لم" جزم ميدهد و معنى آنرا بماضى قلب ميكند و غالبا منفى آن نزديك بحال است مثل بَلْ لَمَّا يَذُوقُوا عَذابِ. بلكه هنوز عذاب را نچشيدهاند. دوّم: ظرف است بمعنى حين و بقول ابن مالك بمعنى "اذ" و مخصوص است بماضى مثل: فَلَمَّا نَجَّاكُمْ إِلَى الْبَرِّ أَعْرَضْتُمْ. سوّم حرف استثنا است بمعنى "الّا" و بر جمله اسميّه داخل شود مثل إِنْ كُلُّ نَفْسٍ لَمَّا عَلَيْها حافِظٌ (قاموس قرآن)
آخرین فراز اینکه زائر، پیش خالق نفسهایش، از صمیم قلب اعتراف میکند، شفیعان نزدیکتر به او، از محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و خاندان او سراغ ندارد و اگر آدرس دیگری میداشت، به همان سمت میرفت. پس خداوند را به حق آنان سوگند میدهد که معرفتش را نسبت به آنها و حق آنان بیشتر نماید و شفاعت آنان را بپذیرد:
اللَّهُمَّ إِنِّي لَوْ وَجَدْتُ شُفَعَاءَ أَقْرَبَ إِلَيْكَ مِنْ مُحَمَّدٍ وَ أَهْلِ بَيْتِهِ الْأَخْيَارِ الْأَئِمَّةِ الْأَبْرَارِ لَجَعَلْتُهُمْ شُفَعَائِي فَبِحَقِّهِمُ الَّذِي أَوْجَبْتَ لَهُمْ عَلَيْكَ أَسْأَلُكَ أَنْ تُدْخِلَنِي فِي جُمْلَةِ الْعَارِفِينَ بِهِمْ وَ بِحَقِّهِمْ وَ فِي زُمْرَةِ الْمَرْحُومِينَ بِشَفَاعَتِهِمْ إِنَّكَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ وَ سَلَّمَ كَثِيرا "وَ حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ"
خداوندا! اگر من شفیعانی نزدیکتر به شما از محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و خاندان برگزیده او و امامان نیکوکار، مییابیدم، آنان را شفیعان خود قرار میدادم! پس به آن حقی که برای آنان بر خودت واجب نمودی از تو میخواهم که مرا از جمع آشنایان به آنان، به حق آنان و در گروه رحمت شدگان بهشفاعت آنان قرار بده! تو مهربانترین مهربانان هستی! و درود خداوند و سلام بیشمار بر محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و خاندان مطهّرش باد! و خداوند ما را کفایت میکند و نیکو مدافع است!
الجُمْلة: جماعة كُلِّ شيء بكمالة من الحساب و غيره (تهذيب اللغة)./ جمله: اجزاء جمع شده (قاموس قرآن)
زُمْرَة: گروه (المعجم البسیط)
الْوَكِيلُ: الْوَكِيلُ على الشيء: هو القائم بحفظه و الذي يدفع الضرر عنه (مجمع البحرين)
عبادت، زیادی روزه و نماز نیست. عبادت کامل، تنها اندیشیدن در کارهای خداوند است.
أَمْر: امر معانی زیادی دارد. یکی از معانی شأن و کار است. اینجا شاید همین معنا مراد باشد. باید توجه داشته باشیم که سخن امام (علیه السلام)، چنانچه در ترجمه هم سعی بر آن شده، ناظر بر کمال عبادت است؛ از قبیل: لا صلاة إلا فی المسجد. با این حال، این نکته را نباید فراموش کرد که یک لحظه تفکر حقیقی در رابطه با کارهای خداوند، انسان را به بیداری دائمی میرساند. وقتی انسان از خواب غفلت بیدار شود، سرنوشتش را عوض خواهد کرد (فاطمی)
1) . تحف العقول، ص518
قلب احمق در دهانش قرار دارد و دهان حکیم در قلبش!
روزی تضمین شده، تو را از عمل واجب باز ندارد!
دوست نادان رنج و خستگی است.
خشم کلید همه بدیها است.
عزیزی حق را رها نکرد مگر اینکه به ذلت افتاد و ذلیلی به آن تمسک نجست مگر اینکه به عزت رسید.
برتر از دو ویژگی چیزی وجود ندارد. آن دو عبارتند از ایمان به خداوند و سود رساندن به برادر مؤمن.
همان منبع، ص489
4) .همان منبع، ص489
5) . همان منبع، ص488
6) . همان منبع، ص489
7) . همان منبع، ص489
شجاعت فرزند بر پدر در کودکیاش، منجر به نافرمانی در بزرگی او میشود.
جُرْأَةُ: شجاعت، جرأت (المعجم البسیط)
الْعُقُوقِ: عَقَ الولد أباه يَعُقُّهُ عُقُوقاً: إذا آذاه و عصاه و ترك الإحسان إليه و هو البر به (مجمع البحرين)./ عقّ فلانٌ: فلانى نافرمانى كرد (فرهنگ ابجدي)./ عاق: آزار دهنده پدر و مادر و نافرمان (فرهنگ دهخدا)
اظهار شادی در نزد غمزده از رفتار پسندیده دور است.
بهتر از زندگی چیزی است که وقتی آن را از دست بدهی، زندگی برایت نفرت انگیز شود و بدتر از مرگ چیزی است که وقتی فرود آید، مرگ را دوست بداری!
هرکس برادر مؤمنش را پنهانی اندرز دهد، او را آراسته است و هرکس آشکار را او را موعظهاش نماید، شخصیت او را زشت نشان داده است.
شَانَهُ: او را زشت گردانيد... شانَ سُمْعَتَهُ: آبروى او را ريخت و لكهدار كرد. الشَّانِئ: كينهتوز، دشمن (فرهنگ ابجدي)
هیچ بلایی نیست، مگر اینکه از جانب خداوند در آن نعمتی است که گرد آن را گرفته است.
چه زشت است برای مؤمن، دل به چیزی ببندد که او را ذلیلش نماید!
بگومگو مکن که ارزش تو از بین میرود و شوخی مکن که مورد گستاخی قرار میگیری.
تُمارِ: المِرَاءُ: الجدال، و التَّمارِي و المُمَارَاةُ: المجادلة (النهاية)./ قوله تعالى: أَ فَتُمارُونَهُ عَلى ما يَرى: أي تجادلونه و الْمُمَارَاةُ: المجادلة، و منه قوله تعالى: فَلا تُمارِ فِيهِمْ: أي لا تجادل في أمر أصحاب الكهف (مجمع البحرين)
از نادانی است، خندیدن بدون سبب و شگفتی.
بد بنده است، بندهای که دارای دو صورت و دو زبان باشد! پیش رو برادرش را مبالغه آمیز میستاید و پشت سر، گوشت بدنش را به دندان میکشد! اگر چیزی به او داده شود، حسادت میورزد و اگر گرفتار گردد، تنهایش میگذارد.
يَطْري: الْإِطْرَاءُ مجاوزة الحد في المدح، يقال:" طَرَأْتُ فلانا" مدحته بأحسن ما فيه، و قيل: بالغت في مدحه و جاوزت الحد (مجمع البحرين)
از گناهان نابخشیدنی این است که گنهکار بگوید: "ای کاش جز به این گناه، مورد مؤاخذه قرار نمیگرفتم."
این حدیث شریف در خصال، از امام صادق (علیه السلام) هم نقل شده است. در پاورقی دلیل نگفتن این سخن چنین بیان میشود: لان هذا الكلام يدلّ على استصغار الذنب و عدم الندامة عليه و هو جرأة على اللّه سبحانه قال أبو الحسن عليه السلام: "لا تستقلوا قليل الذنوب." و قال أبو عبد اللّه عليه السّلام: "اتقوا المحقرات من الذنوب فانها لا تغفر." (فاطمی)
شرک ورزیدن در بین مردم مخفیتر از جنبیدن مورچهای است بر پلاس سیاه در شب ظلمانی!
الْمِسْحِ: واحد الْمُسُوحِ، و يعبر عنه بالبلاس، و هو كساء معروف (مجمع البحرين)./ قال أبو عبيدة: و مما دخل في كلام العرب من كلام فارس: المسح، تسميه العرب البلاس، و هو فارسي معرّب (هامش مفردات ألفاظ القرآن)
از مصیبتهای عظیمی که کمر را میشکند، همسایهای است که اگر خوبیای ببیند، پنهان میکند و اگر بدیای ببیند، فاش میکند.
الْفَوَاقِرِ: الفَوَاقِرُ: الدواهي، واحدتها فَاقِرَة كأنها تحطم فقار الظهر كما يقال قاصمة الظهر (مجمع البحرين)
تَقْصِمُ: قَصَمَ- قَصْماً الشيءَ: آن چيز را شكست (فرهنگ ابجدي)
أَفْشَاهَا: فَشَا الخبر يَفْشُو فُشُوًّا، أى ذاع. و أَفَشَاهُ غيره (الصحاح)./ أفشی: فاش کرد، برملاکرد (المعجم البسیط)
ضعیفترین دشمن، از لحاظ مکر و حیله کسی است که دشمنیاش را اظهار میکند.
كَيْداً: مکر و حیله (المعجم البسیط)
هرکس با خداوند انس گرفت، از مردم دوری میکند و نشانه انس به خداوند دوری کردن از مردم است.
اسْتَوْحَشَ: وحشت، در فارسی به معنای ترس جا افتاده است و لذا، آنهایی که شبیه این حدیث شریف را ترجمه کردهاند، بیدرنگ، آن را به ترس برگرداندهاند. در حالی که این واژه بار معانی زیادی دارد. یکی از معانی آن دوری کردن است و در اینجا، همین معنا مناسبتر است (فاطمی)
رسیدن به خداوند عزّ و جلّ سفری است که جز با سوار شدن بر مرکب شب میسر نیست.
امْتِطَاء: امْتَطَى الدابَّةَ: سوار بر ستور شد (فرهنگ ابجدي)./ مَطِيَّة: مركب سوارى، امْتِطَاء: سوار شدن بر مركب (ترجمه مفردات الفاظ القرآن)./ امْتِطَاء اللَّيْلِ: استعاره بسیار زیبایی است (فاطمی)
مَنْ لَمْ يُحْسِنْ أَنْ يَمْنَعَ لَمْ يُحْسِنْ أَنْ يُعْطِي. (1)کسی که خوب نگهداشتن را بلد نباشد، خوب بخشیدن را نیز بلد نیست.
أَوْرَعُ النَّاسِ مَنْ وَقَفَ عِنْدَ الشُّبْهَةِ أَعْبَدُ النَّاسِ مَنْ أَقَامَ عَلَى الْفَرَائِضِ أَزْهَدُ النَّاسِ مَنْ تَرَكَ الْحَرَامَ أَشَدُّ النَّاسِ اجْتِهَاداً مَنْ تَرَكَ الذُّنُوبَ.(2)
پارساترین مردم کسی است که در جای شبهه عنان توقف کشد. عابدترین مردم کسی است که واجبات را بر پا دارد. زاهدترین مردم کسی است که حرام را رها کند. سختکوشترین مردم کسی است که گناهان را ترک نماید.
مرد را آنگونه اکرام مکن که بر او دشوار آید.
بهترین برادرانت کسی است که گناهت را فراموش کند و احسانت را به خاطر بیاورد.
هرکس بر الاغ باطل سوار شد، دم خانه پشیمانی پیادهاش میکند!
هرکس پاکدامنی خصلتش بگردد، جود و بخشش طبیعتش بگردد، بردباری رفیقش بگردد، دوست و ستایشگر او زیاد میشود و بر دشمنانش به خاطر این حسن ستایش پیروز میگردد.
سَجِيَّتَهُ: سَجِيَّة: عَادَة، دَأْب، طَرِيقَة، وَتِيرَة، طَبْع، خَلْق، شِيمَة (المكنز العربي المعاصر)
طَبِيعَة: فِطْرَة، خِلْقَة، جِبِلَّة، طِينَة، مَشْرَب، خَصْلَة، خَلَّة، شِيمَة، سَجِيَّة، شَمِيلَة، عَرِيكَة، سَلِيقَة، مِزَاج (المكنز العربي المعاصر)./ آنچه که از واژهنامه مذکور به دست میآید، "طبیعت"، جزء خمیر مایه اصلی انسان است و "سجیت"، به این مرحله نمیرسد (فاطمی)
لا يَعْرِفُ النِّعْمَةَ إلاَّ الشّاكِرُ وَلا يَشْكُرُ النِّعْمَةَ إلاَّ الْعارِفُ.(2)نعمت را جز سپاسگزار نمیداند و شکر نعمت را جز دانا به جای نمیآورد.
لَوْ جَعَلْتُ الدُّنْيَا كُلَّهَا لُقْمَةً وَاحِدَةً ثُمَّ لَقَّمْتُهَا مَنْ يَعْبُدُ اللَّهَ خَالِصاً لَرَأَيْتُ أَنِّي مُقَصِّرٌ فِي حَقِّهِ وَ لَوْ مَنَعْتُ الْكَافِرَ مِنْهَا حَتَّى يَمُوتَ جُوعاً وَ عَطَشاً ثُمَّ أَذَقْتُهُ شَرْبَةً مِنَ الْمَاءِ لَرَأَيْتُ أَنِّي قَدْ أَسْرَفْتُ.(3)
اگر دنیا را یک لقمه نمایم و آن را به کسی که خداوند را خالصانه عبادت میکند، بدهم، میبینم که در حق او کوتاهی نمودهام و اگر کافری را از آن جلوگیری نمایم، تا این که از گرسنگی و تشنگی بمیرد، بعد یک جرعه آب به او بدهم میبینم که اسراف نمودهام.
باید توجه نماییم که سخن مولا، در رابطه با سپاس و ناسپاسی است؛ یعنی انسان سپاسگزار و مخلص، ارزش آنچنانی دارد و انسان ناسپاس و حق ناشناس، ارزش اینچنینی و الا در وصیت مولا به شیعیان میخوانید که دیدگاه امام، نسبت به دیگران چگونه است (فاطمی)
محمد بن یحیی عطار از بعض اهل ری روایت کرد که گفت: بر امام حسن عسکری (علیه السلام) وارد شدم. فرمود: کجا بودی؟ عرض کردم: زیارت حسین بن علی [علیهما السلام]. فرمود: بدانکه تو اگر قبر عبد العظیم را که نزد شما است زیارت نمایی، مانند کسی هستی که حسین (علیه السلام) را زیارت نماید.
السَّخَاءِ: بخشش و بخشندگی، سخاوت (المعجم البسیط)
سَرَفٌ: السَّرَف: تجاوز از حد و اعتدال، زيادهروى (فرهنگ ابجدي)./ السَّرَف: تجاوز ما حُدَّ لك (تهذيب اللغة)
الحَزْمُ: ضبط الرجل أمره و الحذر من فواته (مجمع البحرين)./ "حزم"، معانی زیادی دارد. حتی به معنای قاطعیت هم آمده است اما در اینجا، معنای دور اندیشی و احتیاط، مناسبتر به نظر میآید (فاطمی)
تَهَوُّر: بیدرایتی و حماقت، کله شقی (المعجم البسیط)
شما در زمانهای مشخصی رو به نابودی هستید و روزگارتان قابل شمارش است. مرگ ناگهانی در میزند. کسی که بذر خیری پاشیده باشد، خوشحالی درو میکند و کسی که بذر بدی پاشیده باشد، محصول پشیمانی برداشت خواهد نمود. برای هر کشاورزی چیزی است که کاشته است. کندرو از روزیاش باز نمیماند و حریص به چیزی که برای او مقدر نشده نمیرسد. به هرکس خیری داده شده، خداوند عطا نموده است و هرکس از شری نگهداشته شده، خداوند نگهش داشته است.
غِبْطَةً: فرحا و سرورا (مجمع البحرين)./ غبطه: 1- شادمانی، خوشحالی. 2- رشک بردن بر سعادت کسی بدون بدخواهی نسبت به آن کس (فرهنگ معین)
الْأَجَلُ: مُدَّةُ الشئِ (الصحاح)
بَطِيءٌ: کند (المعجم البسیط)
1) . همان منبع، ج75، ص373
این حدیث شریف، با اندک اختلافی از جد بزرگوارش امام صادق (علیه السلام) نیز نقل شده است: إِنَّكُمْ فِي آجَالٍ مَقْبُوضَةٍ وَ أَيَّامٍ مَعْدُودَةٍ وَ الْمَوْتُ يَأْتِي بَغْتَةً مَنْ يَزْرَعْ خَيْراً يَحْصُدْ غِبْطَةً وَ مَنْ يَزْرَعْ شَرّاًيَحْصِدْ نَدَامَةً وَ لِكُلِّ زَارِعٍ مَا زَرَعَ وَ لَا يَسْبِقُ الْبَطِيءَ مِنْكُمْ حَظُّهُ وَ لَا يُدْرِكُ حَرِيصٌ مَا لَمْ يُقَدَّرْ لَهُ مَنْ أُعْطِيَ خَيْراً فَاللَّهُ أَعْطَاهُ وَ مَنْ وُقِيَ شَرّاً فَاللَّهُ وَقَاهُ –ر.ک. الكافي، ط: الإسلامية، ج2، ص458- (فاطمی)
امام موسی بن جعفر (علیهما السلام) بر مردی وارد شد که در گرداب جان کندن دست و پا میزد و کسی را پاسخ نمیداد. به امام (علیه السلام) عرض کردند: یا بن رسول الله! دوست داریم که بدانیم مرگ چگونه است و همنشین ما در چه حال است؟ حضرت فرمود: مرگ وسیله تصفیه کننده مؤمنین از گناهانش میباشد. مرگ آخرین رنجی است که به مؤمنین به عنوان آخرین کفاره گناهی که بر آنان مانده است، اصابت میکند و کافران را از آخرین حسناتشان تصفیه میکند و آخرین لذت یا راحتیای است که به عنوان پاداش آخرین حسنه به آنان میرسد. این همنشین شما اما از گناهانش به شدت غربال، تصفیه، خالص،
1) .بحار الأنوار، -ط: بيروت-، ج6، ص155
پاک و با صفا گردید چونانکه لباس از چرک و آلودگی پاک گردد و صلاحیت معاشرت با ما خاندان در خانه جاودانگی را پیدا کرد.
سَكَرَاتِ الموت: لحظه پایان زندگی (المعجم البسیط)
الْمِصْفَاةُ: المِصفاة: ما يصفَّى به (الإفصاح)./ دستگاه تصفیه کردن، صافی، آبکش (المعجم البسیط)
وِزْرٍ:گناه، سنگینی، بارسنگین (المعجم البسیط)
نُخِلَ: نَخَل: غربال کرد، الک کرد (المعجم البسیط)
الْوَسَخِ: کثافت، آلودگی، چرکین (المعجم البسیط)لِمُعَاشَرَتِنَا: و العِشْرَةُ: المخالطة (لسان العرب)
1) .همان منبع، ج75، ص372
شما را به تقوای الهی، پارسایی در دینتان، سخت کوشی برای خداوند، راست گفتاری، ادای امانت به کسی که شما را از نیکوکار و بدکار امین قرار داده است، به طول سجود و حسن همسایگی سفارش میکنم. به خاطر همینها محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) مبعوث گشته است. در مسجد قبایلشان نماز بگذارید، در تشییع جنازههاشان شرکت نمایید، از مریضهاشان عیادت نمایید، حقوق آنها را پرداخت نمایید. پس اگر مردی از شما هنگامی که در دینش پارسایی نماید، در گفتارش راستگویی نماید، ادای امانت بکند و حسن خلق با مردم داشته باشد، گفته میشود: این شیعه است. نام اینگونه مرا مسرور مینماید! از خداوند بترسید و زینت ما باشید، نه لکه ننگ ما! تمام دوستی را به سوی ما بکشانید و تمام پلشتی را از ما دور نمایید. زیرا آنچه از زیباییها که درباره ما گفته شده، ما اهل آن هستیم و نازیباییهای نسبت داده شده، از ما فاصله دارد. برای ما حقی است در کتاب خداوند، قرابتی است به رسول خداوند و تطهیری است از جانب خداوند که غیر از ما کسی آن را جز دروغگو ادعا نکرده است، خداوند را زیاد یاد کنید، به یاد مرگ باشید، قرآن تلاوت نمایید و صلوات بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بفرستید. صلوات بر رسول خداوند، ده حسنه دارد. آنچه که شما را به آن وصیت کردم، حفظ نمایید، شما را به خداوند میسپارم و بر شما سلام میفرستم!وَ اشْهَدُوا جَنَائِزَهُمْ: الضمير يرجع الى المخالفين أو مطلق الناس (هامش البحار)./ این سفارش امام معصوم ما است که نسبت به اهل تسنن چنین باشیم. یعنی اینکه خون و مال و ناموس آنها بر شیعه حرام و محترم است که هیچ، بلکه باید در مساجد آنها نماز بگذاریم، در تشییع جنازههاشان شرکت نماییم و حقوق آنان را بپردازیم اما ابن تیمیهها چه میگویند؟ این را وجدانهای پاک باید قضاوت نمایند (فاطمی)
شَيْناً: شَانَهُ يَشِينُهُ شَيْناً: ضِدُّ زَانَهُ أَي عابَهُ (تاج العروس)./ شانَهُ: او را زشت گردانيد (فرهنگ ابجدي)
زمین از حجت خداوند بر خلقش خالی نیست و هرکه بمیرد و امام زمانش را نشناسد، به مرگ جاهلیت مرده است، فرمود: این مطلب حق است، چنان که وجود روز قابل انکار نیست. گفته شد: یا بن رسول الله! حجت و امام بعد از شما چه کسی است؟ فرمود: پسرم محمد [عج]. او امام و حجت بعد از من است. هرکس بمیرد و او را نشناسد، به مرگ جاهلیت مرده است.
سپاس خداوندی که مرا از دنیا بیرون نبرد تا اینکه جانشین بعد از من را به من نشان داد! چه مانند است به رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) از لحاظ خلقت و اخلاق! خداوند تبارک و تعالی او را در پنهان ماندنش نگهدارد و بعد به او اذن خروج عنایت بفرماید، تا زمین را پر از عدل و داد نماید چونان که مالامال از جور و ستم شده باشد!
أَحْمَدَ بْنَ إِسْحَاقَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَمْ يُخْلِ الْأَرْضَ مُنْذُ خَلَقَ آدَمَ وَ لَا تَخْلُو إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ مِنْ حُجَّةِ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ بِهِ يَدْفَعُ الْبَلَاءَ عَنْ أَهْلِ الْأَرْضِ وَ بِهِ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَ بِهِ يُخْرِجُ بَرَكَاتِ الْأَرْضِ قَالَ فَقُلْتُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَمَنِ الْإِمَامُ وَ الْخَلِيفَةُ بَعْدَكَ فَنَهَضَ (علیه السلام) فَدَخَلَ الْبَيْتَ ثُمَّ خَرَجَ وَ عَلَى عَاتِقِهِ غُلَامٌ كَأَنَّ وَجْهَهُ الْقَمَرُ لَيْلَةَ الْبَدْرِ مِنْ أَبْنَاءِ ثَلَاثِ سِنِينَ فَقَالَ يَا أَحْمَدَ بْنَ إِسْحَاقَ لَوْ لَا كَرَامَتُكَ عَلَى اللَّهِ وَ عَلَى حُجَجِهِ مَا عَرَضْتُ عَلَيْكَ ابْنِي هَذَا إِنَّهُ سَمِيُّ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) وَ كَنِيُّهُ الَّذِي يَمْلَأُ الْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلًا كَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً يَا أَحْمَدَ بْنَ إِسْحَاقَ مَثَلُهُ فِي هَذِهِ الْأُمَّةِ مَثَلُ الْخَضِرِ (علیه السلام) وَ مَثَلُهُ كَمَثَلِ ذِي الْقَرْنَيْنِ وَ اللَّهِ لَيَغِيبَنَّ غَيْبَةً لَا يَنْجُو فِيهَا مِنَ التَّهْلُكَةِ إِلَّا مَنْ يُثْبِتُهُ اللَّهُ عَلَى الْقَوْلِ بِإِمَامَتِهِ وَ وَفَّقَهُ لِلدُّعَاءِ بِتَعْجِيلِ فَرَجِهِ قَالَ أَحْمَدُ بْنُ إِسْحَاقَ فَقُلْتُ لَهُ يَا مَوْلَايَ هَلْ مِنْ عَلَامَةٍ يَطْمَئِنُّ إِلَيْهَا قَلْبِي فَنَطَقَ الْغُلَامُ (علیه السلام) بِلِسَانٍ عَرَبِيٍّ فَصِيحٍ فَقَالَ أَنَا بَقِيَّةُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ وَ الْمُنْتَقِمُ مِنْ أَعْدَائِهِ فَلَا تَطْلُبْ أَثَراً بَعْدَ عَيْنٍ يَا أَحْمَدَ بْنَ إِسْحَاقَ قَالَ أَحْمَدُ بْنُ إِسْحَاقَ فَخَرَجْتُ مَسْرُوراً فَرِحاً فَلَمَّا كَانَ مِنَ الْغَدِ عُدْتُ إِلَيْهِ فَقُلْتُ لَهُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ لَقَدْ عَظُمَ سُرُورِي بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَيَّ فَمَا السُّنَّةُ الْجَارِيَةُ فِيهِ مِنَ الْخَضِرِ وَ ذِي الْقَرْنَيْنِ فَقَالَ طُولُ الْغَيْبَةِ يَا أَحْمَدُ فَقُلْتُ لَهُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَ إِنَّ غَيْبَتَهُ لَتَطُولُ قَالَ إِي وَ رَبِّي حَتَّى يَرْجِعَ عَنْ هَذَا الْأَمْرِ أَكْثَرُ الْقَائِلِينَ بِهِ فَلَا يَبْقَى إِلَّا مَنْ أَخَذَ اللَّهُ عَهْدَهُ بِوَلَايَتِنَا وَ كَتَبَ فِي قَلْبِهِ الْإِيمَانَ وَ أَيَّدَهُ بِرُوحٍ مِنْهُ يَا أَحْمَدَ بْنَ إِسْحَاقَ هَذَا أَمْرٌ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ وَ سِرٌّ مِنْ سِرِّ اللَّهِ وَ غَيْبٌ مِنْ غَيْبِ اللَّهِ فَخُذْ ما آتَيْتُكَ وَ اكْتُمْهُ وَ كُنْ مِنَ الشَّاكِرِينَ تَكُنْ غَداً فِي عِلِّيِّينَ.(1)
بحار الأنوار، ط: بيروت-، ج52، ص23
احمد بن اسحاق روایت میکند که بر امام حسن عسکری (علیه السلام) وارد شدم و میخواستم از جانشین بعدش بپرسم. پس بیمقدمه فرمود: آی احمد بن
1) .
اسحاق! خداوند تبارک و تعالی از وقتی که آدم (علیه السلام) را آفرید، تا روز قیامت زمین را از حجت الهی بر خلقش خالی نگذاشته است. به خاطر او بلا را از زمین دفع میکند، به خاطر او باران فرو میریزد و به خاطر او برکات زمین را بیرون میآورد. احمد بن اسحاق گفت: عرض کردم: یا ابن رسول الله! چه کسی امام و جانشین بعد از شما است؟ پس از جا برخاست. داخل خانه شد. سپس بیرون آمد، در حالی که بر دوشش کودکی بود که صورتش چونان ماه شب چهارده میدرخشید. سه ساله به نظر میآمد. فرمود: آی احمد بن اسحاق! اگر ارجمندیت پیش خداوند و حجتهای او نبود، این کودکم را به تو نشان نمیدادم. کودکی که هم نام و هم کنیه رسول خداوند است. کسی که زمین را پر از عدل و داد خواهد کرد، چونانکه پر از ظلم و ستم شده باشد. آی احمد بن اسحاق! مثل او در این امت مثل خضر (علیه السلام) است. مثل او مثل ذی القرنین است. به خداوند سوگند! غیبت طولانیای در پیش دارد. در این غیبت کسی از نابودی نجات پیدا نمیکند مگر آنکه خداوند او را بر عقیده امامتش ثابت قدم نگهدارد و توفیق دعا برای تعجیل در فَرَجش دهد. احمد بن اسحاق گفت: به او عرض کردم: مولای من! آیا نشانیای وجود دارد، تا قلبم اطمینان پیدا کند؟ ناگهان کودک به زبان فصیح عربی لب به سخن گشوده فرمود: من باز مانده خوبان خداوند بر زمین و انتقام گیرنده از دشمنان او هستم! پس در جستجوی نشانهای بعد از دیدن مباش، آی احمد بن اسحاق! احمد بن اسحاق گفت: در حالی که شادمان و خوشحال بودم، بیرون آمدم. فردا برگشتم و به امام (علیه السلام) عرض کردم: یا ابن رسول الله! نسبت به آنچه که بر من منت نهادی، از خوشحالی در پوست نمیگنجم! اما سنت جاریه خضر و ذی القرنین چیست؟ فرمود: غیبت طولانی! به او عرض کردم: یا ابن رسول الله! غیبت او طول خواهد کشید؟ فرمود: آری، به پروردگارم قسم! آنسان که از این اعتقاد بسیاری از
باورمندان به او برگردند. کسی پا بر جا نمیماند، مگر آنکه که خداوند به ولایت ما از او پیمان گرفته باشد، ایمان را در قلبش نوشته باشد و با روح خودش او را تأیید نموده باشد. آی احمد بن اسحاق! این فرمانی از فرمانهای خداوند است، رازی از رازهای خداوند است و غیبی از غیوب خداوند است! آنچه به تو عطا نمودم بگیر، کتمانش نما و از سپاسگزاران باش! تا فردا در علّیین مسکن گزینی!
عَاتِق: دوش، کتف (المعجم البسیط)
اما در رابطه با آخرین معصوم (علیه السلام)، متاسفانه، سخنان همانند سخنان دیگر معصومین (علیه السلام) نداریم. دلیل آن واضح است. زیرا مصلحت ایجاب نموده که پرده قرون حایل گردد و ما نتوانیم، مستقیما از درخشش این خورشید پشت ابر استفاده نماییم. آنچه که از این معصوم چهاردهم، به یادگار داریم، تعداد توقیع و برخی دعاهایی است که البته ویژگیهای چون صلابت بیان، بینیازی از غیر خالق، لا یسبقونه بالقول و زبان قدرتمند عاطفی، باعث میگردند که نتوانیم آنان را نادیده بگیریم. پس در اینجا از این طریق به راهنماییهای آن امام همام گوش جان میسپاریم... پیش از آن باید اول بدانیم که:
این امام معصوم (علیه السلام)، در 15 شعبان سال 255 هجری، در شهر سامرا، چشم به جهان گشوده.
در سن 5 سالگی به امامت رسید.
غیبت صغرای امام (علیه السلام) هفتاد سال طول کشید. در این مدت، نائبان خاص ایشان عبارت بودند از: 1- عثمان بن سعید عَمْری. 2- محمد بن عثمان. 3- حسین بن روح نوبختی. 4- علی بن محمد سمیری یا سمُری.
غیبت کبرا، بعد از هفتاد سال آغاز میگردد و تا کنون که 20/12/ 1394 شمسی است، ما چشم به راه نشستهایم!
دوم اینکه ما توقیعها را به عنوان توقیع بررسی نمیکنیم. بلکه از این دریای زلال مرواریدهای مورد نظر خودمان را بیرون میآوریم.
در توقیع اول، راوی اسحاق بن یعقوب است که از امام عصر (علیه السلام) سوالهایی نموده است و ما تنها به فراز اول آن و جواب های امام زمان (علیه السلام) اکتفا میکنیم:
حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عِصَامٍ الْكُلَيْنِيُّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ الْكُلَيْنِيُّ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ يَعْقُوبَ قَالَ: سَأَلْتُ مُحَمَّدَ بْنَ عُثْمَانَ الْعَمْرِيَّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ أَنْ يُوصِلَ لِي كِتَاباً قَدْ سَأَلْتُ فِيهِ عَنْ مَسَائِلَ أَشْكَلَتْ عَلَيَّ فَوَرَدَتْ فِي التَّوْقِيعِ بِخَطِّ مَوْلَانَا صَاحِبِ الزَّمَانِ (علیه السلام)اسحاق بن یعقوب گفت: از محمد بن عثمان عَمْری -رضی الله عنه- درخواست نمودم که نامهام را -که در آن از مسایل دشواری پرسیده بودم- به آقا برساند. پس این پاسخها در توقیعی با خط مولانا صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) رسید.
بدانکه بین خداوند عزّ و جلّ و هیچ کس قرابتی وجود ندارد و هرکس مرا انکار کند، راهش راه پسر نوح است.
و اما مال شما را نمیپذیرم، مگر اینکه پاک نمایید. هرکه بخواهد ارتباط بر قرار کند و هرکه بخواهد قطع رابطه نماید. آنچه خداوند به من عطا میفرماید، بهتر از اموالی است که شما به من میدهید.
و اما هنگامه فرج به حکم الهی است و زمان معین کنندگان دروغ گفتهاند.
اما در رویدادهایی که واقع میشوند، به راویان حدیث ما رجوع کنید. آنان حجت من بر شما است و من حجت خداوند بر آنانم.
اما مخلوط کنندگان با مال ما، اگر چیزی از مال ما را حلال شمارند و بخورند، در واقع، آتش میخورند و اما خمس بر شیعیان ما مباح شده است و بخشی از آن تا وقت ظهور امر ما بر آنان حلال است تا ولادتشان پاک باشد و به خبث ولادت گرفتار نگردند.
الْمُتَلَبِّسُونَ: لَبَسْت الأمر بالفتح أَلْبِسُه، إذا خلطت بعضه ببعض (النهاية في غريب الحديث)
الحِلّ: الحلال. و منه قولهم: هذا لك حِلٌ و بِلٌّ. (جمهرة اللغة)./ حِلٌ: بَلّ، طَلْق، حَلَال، مُبَاح، مُرَخَّص، مُطْلَق. (المکنز)تَخْبُثَ: خبْث: فاسد و منفور گردید، نجس شد... خباثة: فساد و نفرت، پستی و پلیدی (المعجم البسیط)
اما در رابطه با سبب غیبت، خداوند عزّ و جلّ میفرماید: آی کسانی که ایمان آوردهاید! از چیزهایی مپرسید که اگر آشکار گردد، اندوهناکتان میکند.
هیچ یک از پدران من نبود مگر اینکه در بیعت طاغوت زمانش به سر میبرد و من هنگامی بیرون میآیم که بیعت هیچ طغیانگری را بر گردن ندارم.
اما راه بهره بردن از من در غیبتم چونان بهره بردن از خورشید است، آن هنگام که ابر آن را از چشمها پنهان میکند و من امان اهل زمینم چونانکه ستارگان امان اهل آسمانند. پس درِ پرسش را از آنچه که به شما مربوط نیست، ببندید، به دانستن بیش از آنچه که شما را کافی است، خودتان را به تکلف نیندازید و بسیار برای فرج دعا کنید. زیرا در آن گشایش، گشایش گره کارهای شما نیز وجود دارد.
در توقیع دوم، راوی محمد بن عبد الله بن جعفری حمیری است که زیارت مشهور "آل یس" را از مولا روایت میکند و ما تنها به بخش اول آن زیارت اکتفا نمودیم:
وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ الْحِمْيَرِيِّ أَنَّهُ قَالَ: خَرَجَ التَّوْقِيعُ مِنَ النَّاحِيَةِ الْمُقَدَّسَةِ حَرَسَهَا اللَّهُ بَعْدَ الْمَسَائِلِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ...
هنگامی به وسیله ما به خداوند توجه نمودید، پس بگویید آنگونه که خداوند فرموده:
1) . بحار الأنوار، ج53، ص180- 182، الاحتجاج، ج2، ص534، كمال الدين و تمام النعمة، ج2، ص483
سَلَامٌ عَلَى آلِ يس. السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ اللَّهِ وَ رَبَّانِيَّ آيَاتِهِ. السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا بَابَ اللَّهِ وَ دَيَّانَ دِينِهِ. السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا خَلِيفَةَ اللَّهِ وَ نَاصِرَ حَقِّهِ. السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا حُجَّةَ اللَّهِ وَ دَلِيلَ إِرَادَتِهِ. السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا تَالِيَ كِتَابِ اللَّهِ وَ تَرْجُمَانَهُ. السَّلَامُ عَلَيْكَ فِي آنَاءِ لَيْلِكَ وَ أَطْرَافِ نَهَارِكَ. السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا بَقِيَّةَ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ. السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا مِيثَاقَ اللَّهِ الَّذِي أَخَذَهُ وَ وَكَّدَهُ. السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا وَعْدَ اللَّهِ الَّذِي ضَمِنَهُ. السَّلَامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْعَلَمُ الْمَنْصُوبُ وَ الْعِلْمُ الْمَصْبُوبُ وَ الْغَوْثُ وَ الرَّحْمَةُ الْوَاسِعَةُ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوبٍ. السَّلَامُ عَلَيْكَ حِينَ تَقُومُ. السَّلَامُ عَلَيْكَ حِينَ تَقْعُدُ. السَّلَامُ عَلَيْكَ حِينَ تَقْرَأُ وَ تُبَيِّنُ. السَّلَامُ عَلَيْكَ حِينَ تُصَلِّي وَ تَقْنُتُ. السَّلَامُ عَلَيْكَ حِينَ تَرْكَعُ وَ تَسْجُدُ. السَّلَامُ عَلَيْكَ حِينَ تَحْمَدُ وَ تَسْتَغْفِرُ. السَّلَامُ عَلَيْكَ حِينَ تُهَلِّلُ وَ تُكَبِّرُ. السَّلَامُ عَلَيْكَ حِينَ تُصْبِحُ وَ تُمْسِي. السَّلَامُ عَلَيْكَ فِي اللَّيْلِ إِذا يَغْشى وَ النَّهارِ إِذا تَجَلَّى. السَّلَامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْإِمَامُ الْمَأْمُونُ. السَّلَامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْمُقَدَّمُ الْمَأْمُولُ. السَّلَامُ عَلَيْكَ بِجَوَامِعِ السَّلَامِ...(1)
سلام بر خاندان یاسین! سلام بر تو آی دعوت کننده به سوی خداوند و نشانههای قدرت الهی! سلام بر تو آی پنجره معرفت خداوند و قاضی دین او! سلام بر تو آی خلیفه خداوند و یاری کننده حق او! سلام بر تو آی حجت خداوند و راهنمای اراده او! سلام بر تو آی تلاوت کننده کتاب خداوند و مترجم آن! سلام بر تو در لحظههای شبت و چشماندازهای روزت! سلام بر تو آی بازمانده خوبان خداوند بر زمین! سلام بر تو آی پیمان خداوند؛ پیمانی که آن را گرفت و تأکیدش نمود! سلام بر تو آی وعده خداوند؛ وعدهای که ضمانت کرده است! سلام بر تو آی نشانی نصب شده، باران دانش باریده، فریادرس، رحمت بیکرانه و وعده راستین! سلام بر تو هنگامی که بر میخیزی! سلام بر تو هنگامی مینشینی! سلام بر تو هنگامی که قرائت میکنی و بیان میفرمایی!
1) . الاحتجاج، ج2، ص559
سلام بر تو هنگامی که نماز میخوانی و دست دعا بر میداری! سلام بر تو هنگامی که به رکوع میروی و سجده مینمایی! سلام بر تو هنگامی که سپاسگذاری مینمایی و زبان استغفار میگشایی! سلام بر تو هنگامی که لا اله الا الله بر زبان داری و تکبیر میگویی! سلام بر تو هنگامی که صبح میکنی و شب مینمایی! سلام بر تو در شب، هنگامی که بال تاریکی میگشاید و در روز، هنگامی روشنایی آشکار میگردد! سلام بر تو آی امام در امان از گزند حوادث! سلام بر تو آی پیشگام آرمانی! سلامی به تعداد همه زبانهای فطرت فرزندان آدم در همه عصرها و نسلها بر تو باد!..چنان که به عرض رسید، این زیارتنامه زیبا، به دو بخش تقسیم میشود: بخش اول، سلام و درودها را تشکیل میدهد. بخش دوم، اعتراف نمودن زائر، به امامت دوازده امام معصوم است. چون، خوشبختانه، این زیارتنامه در دسترس عموم قرار دارد، ما به خاطر اختصار، قسمت دوم آن را به خواننده واگذار نمودیم که از منابع معتبر بخواند. در مفاتیح شیخ عباس قمی هم این زیارتنامه وجود دارد (فاطمی)
حَرَسَ: حفظ کرد، نگهبانی کرد (امعجم البسیط)
رَبَّانِيَّ آيَاتِهِ: ظاهرا از باب اضافه موصوف به صفت است: آیات ربّانی (فاطمی)
دَيَّانَ دِينِهِ: و الدَّيَّانُ: القاضِي؛ و منه الحدِيثُ: كانَ عليٌ دَيَّانَ هذه الأُمَّةِ بعْدَ نَبيِّها. أَي قاضِيها، كما في الأساسِ (تاج العروس)
آناء الليل: ساعاته. واحدها: إنْيٌ، و إنًى (تهذيب اللغة)./ و الْإِنْيُ و الْإِنَى، مقصور: ساعة من ساعات الليل، و الجميع: آنَاءٌ، و كل إني ساعة (كتاب العين)
يَغْشى: غَشِی: آمد، پوشاند، تاریک شد، فرا گرفت، وارد شد. غشی علیه: بیهوش شد (المعجم البسیط)
بِجَوَامِعِ السَّلَامِ: متاسفانه من توضیح یا شرحی در رابطه با این جمله ندیدهام اما احساس میکنم که منظور یک سلام جامع و کامل باشد و لذا، "السَّلَامُ عَلَيْكَ بِجَوَامِعِ السَّلَامِ" را به "سلامی به تعداد همه زبانهای فطرت فرزندان آدم در همه عصرها و نسلها" ترجمه نمودهام (فاطمی)
در توقیع سوم، راوی ابی عمرو عَمری است که از او چنین نقل شده است:
وَ عَنِ الشَّيْخِ الْمَوْثُوقِ أَبِي عَمْرٍو الْعَمْرِيِّ (ره) قَالَ: تَشَاجَرَ ابْنُ أَبِي غَانِمٍ الْقَزْوِينِيُّ وَ جَمَاعَةٌ مِن الشِّيعَةِ فِي الْخَلَفِ فَذَكَرَ ابْنُ أَبِي غَانِمٍ أَنَّ أَبَا مُحَمَّدٍ (علیه السلام) مَضَى وَ لَا خَلَفَ لَهُ ثُمَّ إِنَّهُمْ كَتَبُوا فِي ذَلِكَ كِتَاباً وَ أَنْفَذُوهُ إِلَى النَّاحِيَةِ وَ أَعْلَمُوهُ بِمَا تَشَاجَرُوا فِيهِ فَوَرَدَ جَوَابُ كِتَابِهِمْ بِخَطِّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ عَلَى آبَائِهِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم:
از ابی عمرو عَمْری نقل شده است که میان ابن ابی غانم قزوینی و عدهای از شیعیان در جانشینی درگیری لفظیای در گرفت. ابن ابی غانم یاد آور شد که که ابا محمد (علیه السلام) از دنیا رفته و جانشینی از او برجای نمانده است. بعد آنها در این زمینه نامهای نوشتند و به ناحیه مقدسه فرستادندو او را از مشاجرات در آن زمینه آگاه نمودند. پس جواب نامه آنها با خط مبارکش که درود خداوند بر او و پدرانش باد، چنین بود:
خداوند ما و شما را از فتنهها در امان نگهدارد، برای ما و شما روح یقین عنایت بفرماید و ما و شما را از بدیهای دگرگونشده نجات دهد! پیام تردید گروهی از شما در دین به من رسید و از اینکه نسبت به اولیاء امرتان در شک و سر گردانی به سر میبرند، اندوهگین شدیم، نه برای خودمان که برای شما! زیرا که خداوند با ما است. نیازی به غیر او نداریم و حق با ما است. پس کسی که
دست از یاری ما بردارد، ما را به وحشت نمیاندازد، ما پرورش یافتگان پروردگارمان هستیم و مردم از فیض وجود ما لیاقت تربیت و پروراندن پیدا کردند.
أَبِي عَمْرو الْعَمْرِيِّ: هو عثمان بن سعيد الْعَمْرِيِّ، أول النواب الأربعة يكنى أبا عمرو السمان و يقال له الزيات (الإحتجاج)
عَافَانَا: عفو: بخشیدن، بخشش. العفو العام: عفو عمومی، بخشودگی همگانی (المعجم البسیط)
أَجَارَنَا: أجار: پناه داد، نجات داد (المعجم البسیط)
أُنْهِيَ: أَنْهَى إِلَيْهِ القَوْلَ: رسانيد باو سخن را (مقدمة الأدب)./ أنهَى الكتابَ أو الخبر إليه: أبلغه و أوصله إليه (الإفصاح)
فَاقَةَ: الفَاقَة: الحاجة و الفقر. (النهاية في غريب الحديث و الأثر)
صَنَائِعُ: اصْطَنَعْتُه و رَبَّيْتُه و خَرَّجْتُه (القاموس المحيط)./ الصَّنِيْعَة: احسان و نيكوئى؛ هو صَنِيعتى: يعنى او را به كار خوب آموزش داده و تربيت كردم (فرهنگ ابجدي)
يَا هَؤُلَاءِ مَا لَكُمْ فِي الرَّيْبِ تَتَرَدَّدُونَ وَ فِي الْحَيْرَةِ تَنْعَكِسُونَ أَ وَ مَا سَمِعْتُمُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ: "يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ" أَوَ مَا عَلِمْتُمْ مَا جَاءَتْ بِهِ الْآثَارُ مِمَّا يَكُونُ وَ يَحْدُثُ فِي أَئِمَّتِكُمْ عَلَى الْمَاضِينَ وَ الْبَاقِينَ مِنْهُمْ (علیه السلام)؟ أَ وَ مَا رَأَيْتُمْ كَيْفَ جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ مَعَاقِلَ تَأْوُونَ إِلَيْهَا، وَ أَعْلَاماً تَهْتَدُونَ بِهَا، مِنْ لَدُنْ آدَمَ علیه السلام إِلَى أَنْ ظَهَرَ الْمَاضِي (علیه السلام)، كُلَّمَاغَابَ عَلَمٌ بَدَا عَلَمٌ، وَ إِذَا أَفَلَ نَجْمٌ طَلَعَ نَجْمٌ، فَلَمَّا قَبَضَهُ اللَّهُ إِلَيْهِ ظَنَنْتُمْ أَنَّ اللَّهَ أَبْطَلَ دِينَهُ، وَ قَطَعَ السَّبَبَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ، كَلَّا مَا كَانَ ذَلِكَ وَ لَا يَكُونُ، حَتَّى تَقُومَ السَّاعَةُ وَ يَظْهَرَ أَمْرُ اللَّهِ وَ هُمْ كَارِهُونَ،
آی کسان! شما را چه شده که در حیرت و تردید سرنگون میشوید؟! آیا نشنیدهاید که خداوند عزّ و جلّ میفرماید: "آی کسانی که ایمان آوردهاید! خداوند، رسول خداوند و صاحبان امرتان را اطاعت کنید!" آیا از اخبار و حوادثی که در رابطه با امامان گذشته و آیندهتان (علیهم السلام) اتفاق میافتد، خبر ندارید؟ آیا یقین ندارید که خداوند از حضرت آدم (علیه السلام) تا امام پیش از من (علیه السلام)-
که اکنون روحش به شاخسار جنان پرواز نموده-، چگونه پناهگاههایی قرار داده که به آنها پناه برید و نشانههایی قرار داده که به وسیله آنها هدایت بشوید؟ هرگاه نشانهای ناپدید گردید، نشانه دیگر پدیدار شد و هرگاه ستارهای غروب کرد، ستاره دیگر طلوع نمود. وقتی خداوند او را قبض روح فرمود، تصور کردید که خداوند دینش را مهمل گذاشته و وسیله ارتباط بین خود و خلقش را قطع نموده است. هرگز! تا روز قیامت، اینگونه نبوده و نخواهد بود و خداوند فرمانش را آشکار میکند، هرچند که ناخوشایندشان باشد.
تَتَرَدد: رفت و آمد، دو دلی و تحیر، نوسان (المعجم البسیط)
تَنْعَكِسُونَ: در بحار "تنتكسون" دارد. ظاهرا، گزینه بحار قابل قبولتر است. هرچند که انعکاس را هم میتوان به معنای انتکاس گرفت. علامه در بحار چنین میفرماید: "و الظاهر "تنتكسون" يقال: انتكس: أى وقع على رأسه و انقلب على رأسه حتّى جعل أسفله أعلاه(1)(فاطمی)
مَعَاقِلَ: جمع معقل: پناهگاه، دژ، کوه بلند (امعجم البسیط)
وَ إِنَّ الْمَاضِيَ (علیه السلام) مَضَى سَعِيداً فَقِيداً عَلَى مِنْهَاجِ آبَائِهِ علیهم السلام حَذْوَ النَّعْلِ بِالنَّعْلِ، وَ فِينَا وَصِيَّتُهُ وَ عِلْمُهُ وَ مَنْ هُوَ خَلَفُهُ وَ مَنْ يَسُدُّ مَسَدَّهُ وَ لَا يُنَازِعُنَا مَوْضِعَهُ إِلَّا ظَالِمٌ آثِمٌ، وَ لَا يَدَّعِيهِ دُونَنَا إِلَّا كَافِرٌ جَاحِدٌ، وَ لَوْ لَا أَنَّ أَمْرَ اللَّهِ لَا يُغْلَبُ وَ سِرَّهُ لَا يَظْهَرُ وَ لَا يُعْلَنُ لَظَهَرَ لَكُمْ مِنْ حَقِّنَا مَا تَبْهَرُ مِنْهُ عُقُولُكُمْ وَ يُزِيلُ شُكُوكَكُمْ لَكِنَّهُ مَا شَاءَ اللَّهُ كَانَ، وَ لِكُلِّ أَجَلٍ كِتَابٌ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ سَلِّمُوا لَنَا وَ رُدُّوا الْأَمْرَ إِلَيْنَا فَعَلَيْنَا الْإِصْدَارُ كَمَا كَانَ مِنَّا الْإِيرَادُ وَ لَا تُحَاوِلُوا كَشْفَ مَا غُطِّيَ عَنْكُمْ وَ لَا تَمِيلُوا عَنِ الْيَمِينِ وَ تَعْدِلُوا إِلَى الْيَسَارِ وَ اجْعَلُوا قَصْدَكُمْ إِلَيْنَا بِالْمَوَدَّةِ عَلَى السُنَّةِ الْوَاضِحَةِ فَقَدْ نَصَحْتُ لَكُمْ، وَ اللَّهُشَاهِدٌ عَلَيَّ وَ عَلَيْكُمْ، وَ لَوْ لَا مَا عِنْدَنَا مِنْ مَحَبَّةِ صَلَاحِكُمْ وَ رَحْمَتِكُمْ وَ الْإِشْفَاقِ عَلَيْكُمْ، لَكُنَّا عَنْ مُخَاطَبَتِكُمْ فِي شُغُلٍ مِمَّا قَدِ امْتُحِنَّا مِنْ مُنَازَعَةِ الظَّالِمِ الْعُتُلِّ
1) . ر.ک. هامش بحار الأنوار.
الضَّالِّ الْمُتَابِعِ فِي غَيِّهِ، الْمُضَادِّ لِرَبِّهِ الْمُدَّعِي مَا لَيْسَ لَهُ الْجَاحِدِ حَقَّ مَنِ افْتَرَضَ اللَّهُ طَاعَتَهُ، الظَّالِمِ الْغَاصِبِ وَ فِي ابْنَةِ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) لِي أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ وَ سَيُرَدَّى الْجَاهِلُ رِدَاءَ عَمَلِهِ وَ سَيَعْلَمُ الْكَافِرُ لِمَنْ عُقْبَى الدَّارِ. عَصَمَنَا اللَّهُ وَ إِيَّاكُمْ مِنَ الْمَهَالِكِ وَ الْأَسْوَاءِ وَ الْآفَاتِ وَ الْعَاهَاتِ كُلِّهَا بِرَحْمَتِهِ فَإِنَّهُ وَلِيُّ ذَلِكَ وَ الْقَادِرُ عَلَى مَا يَشَاءُ، وَ كَانَ لَنَا وَ لَكُمْ وَلِيّاً وَ حَافِظاً، وَ السَّلَامُ عَلَى جَمِيعِ الْأَوْصِيَاءِ وَ الْأَوْلِيَاءِ وَ الْمُؤْمِنِينَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ النَّبِيِّ وَ سَلَّمَ تَسْلِيماً.(1)
امام درگذشته (علیه السلام)، سعادتمند و رحمت شده بر راه و روش قدمبهقدم پدرانش -علیهم السلام- در گذشت و وصیت و دانش او پیش ما است؛ کسی که جانشین او است و در مسند او قرار دارد. ما را در این جانشینی خصومت نمیکند مگر ظالم آلوده و غیر از ما آن را ادعا ندارد مگر کافر منکر حق. اگر فرمان خداوند نادیده گرفته نمیشد و سرّ او هویدا نمیگشت، چنان حقمان را بر شما ظاهر میکردیم که عقلهاتان به پرواز در میآمدند و تردیدهاتان از بین میرفتند اما آنچه را که خداوند بخواهد، همان است و برای هر مدت، سرامدی است. پس از خداوند بترسید و تسلیم فرمان ما شوید و کارها را به ما واگذارید. بر ما است صدور و ورود. تلاش بر برداشتن پردهای که از شما پوشیده است، مکنید و به چپ و راست تمایل منمایید و ما را با دوستی بر راه روشن، مقصدتان قرار بدهید. خداوند شاهد بر ما و شما است که نصیحتتان نمودم و اگر دوستی و دلسوزی صلاح و آمرزش شما پیش ما نبود، به خاطر امتحان ما با کشمکش ظالم بد رفتار خشن و گمراه فرو رفته در هلاکت، فرصت گفتگو با شما را نداشتیم؛ کسی که مخالف پروردگارش میباشد، کسی که مدعی چیزی است که مال او نیست، منکر حقی است که خداوند اطاعت آن را واجب نموده،
1) . همان منبع، ، ج2، ص531-532
ستمگری است، غصب کننده. برای من دختر رسول خداوند (علیهما السلام) الگوی زیبا است و به زودی نادان به سزای پستی عملش خواهد رسید و پوشنده حق خواهد فهمید که در نهایت، این منزلگاه مال کیست. خداوند ما وشما را با رحمت خودش از همه مهلکهها، بدیها، آسیب و آفات نگهدارد! او سرپرست این امور است و بر آنچه بخواهد، توانا است و برای ما و شما ولی و نگهبان بوده است. سلام و رحمت و برکات خداوند بر همه اوصیا و اولیا و مؤمنین باد و درود و سلام خداوند بر محمد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و خاندان مطهر او!
مِنْهَاجِ: برنامه، راه و روش روشن (المعجم البسیط)
فَقِيداً: از دست رفته، مرحوم (المعجم البسیط)حَذْوَ: پیروی کردن، مانند دیگران عمل کردن (امعجم البسیط)
تَبْهَرُ: بَهَرَ: شگفت زده ساخت (المعجم البسیط)
وَ لِكُلِّ أَجَلٍ كِتَابٌ: برخی از مترجمین، این مطلب را مربوط به لوح محفوظ میدانند (فاطمی)
الْإِصْدَارُ: صادر کردن، منتشر کردن (لمعجم البسیط)
وَ لَوْ لَا مَا عِنْدَنَا مِنْ مَحَبَّةِ صَلَاحِكُمْ: در احتجاج "مِنْ مَحَبَّةِ صَاحِبِكُم" دارد (فاطمی)
شُغُلٍ: شُغْلٌ شاغِلٌ: كارى كه صاحبش را بخود معطوف دارد و فرصتى براى كارى ديگر نداشته باشد. اين تعبير را براى مبالغه گويند (فرهنگ ابجدي)./ شغل را -بر وزن عنق و قفل- خواندهاند هر دو بمعنى مشغوليّتاند يعنى: اهل بهشت آنروز در مشغوليّت بخصوصى متنّعماند (قاموس قرآن)
الْعُتُلِّ: بدرفتار و خشن (قاموس قرآن)./ العتل: جافّ فظّ غلیظ (التفسیر المعین)./ عُتُلّ: جفاكار و گردنكش و پرخورى كه ديگران را از نعمات الهى بازمىدارد و هر چيزى را با قهر و زور به سوى خويش مىكشد (ترجمه مفردات الفاظ قرآن)
الظَّالِمِ الْعُتُلِّ: در پاورقی بحار چنین میخوانیم: "و الظالم العتل جعفر الكذاب و يحتمل خليفة ذلك الزمان. اگر احتمال اول مراد باشد، با گفته بعضیها که در شبکههای اجتماعی میگویند: جعفر، در ظاهر کاری میکرده که ذهن جباران از وجود امام زمان (علیه السلام) منصرف بشود، در تناقض است. از این گذشته، در توقیع اول، نبست به جعفر، از جانب مولا، این عبارت را داریم: "أَمَّا
سَبِيلُ عَمِّي جَعْفَرٍ وَ وُلْدِهِ فَسَبِيلُ إِخْوَةِ يُوسُفَ (علیه السلام)." برادران یوسف (علیه السلام)، مورد عفو حضرت یوسف قرار گرفتند (فاطمی)
غَيِّهِ: غیّ: گمراهی، گمراه شدن یا گمراه کردن، هلاکت (المعجم البسیط)
وَ فِي ابْنَةِ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) لِي أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ: صدقه طاهره، بدون شک الگوی همه انسانهای پاک فطرت است. در اینجا اما شاید مصداق روشن، شکیبای بینظیر آن بانو (سلام الله علیها) در مصیبتها باشد. چنانکه فرمود: "وَاللّهِ يابْنَ الْخَطّابِ لَوْلا أنّى أکْرهُ أنْ يصيبَ الْبَلاءُ مَنْ لا ذَنْبَ لَهُ، لَعَلِمْتَ أنّى سَأُقْسِمُ عَلَى اللّهِ ثُمَّ أجِدُهُ سَريعَ الاْجابَهِ." و در دعای ندبه، این جمله را بارها تکرار میکنیم: "أَيْنَ الْمُضْطَرُّ الَّذِي يُجَابُ إِذَا دَعَا!" (فاطمی)رِدَاءَ: احتمال دارد این واژه از "رداءة" یعنی پستی گرفته شده باشد. نه از "رداء"ی به معنای رو پوشی مانند عبا یا قبا (فاطمی)
الآفَة: آفت، آسيب، آنچه كه باعث فساد و تباهى باشد (فرهنگ ابجدي)
الْعَاهَاتِ: العاهَة: الآفة (المغرب)./ العاهَة: آفتی كه در كشتزار و يا دام و جز آن افتد (فرهنگ ابجدي)./ چنانکه میبینید، "آفت و عاهت" مترادف همند اما مسلما تفاوتهایی بین این دو وجود دارد اگرچه ما فعلا به آن نرسیدهایم (فاطمی)
در توقیع چهارم، ابو محمد حسن بن احمد، ماجرای از دنیا رفتن "عَلِيَ بْنَ مُحَمَّدٍ السَّمُرِيَ"، آخرین نائب خاص امام زمان (علیه السلام) را روایت میکند:
حَدَّثَنَا أَبُو مُحَمَّدٍ الْحَسَنُ بْنُ أَحْمَدَ الْمُكَتِّبُ قَالَ: كُنْتُ بِمَدِينَةِ السَّلَامِ فِي السَّنَةِ الَّتِي تُوُفِّيَ فِيهَا الشَّيْخُ عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ السَّمُرِيُّ قَدَّسَ اللَّهُ رُوحَهُ فَحَضَرْتُهُ قَبْلَ وَفَاتِهِ بِأَيَّامٍ فَأَخْرَجَ إِلَى النَّاسِ تَوْقِيعاً نُسْخَتُهُ:
ابو محمد حسن بن احمد، معروف به مکتّب گفت: من در سالی که در آن سال شیخ علی بن محمد سمّری -قدس الله روحه- از دنیا رفت، در بغداد بودم.
چند روز قبل از اینکه وفاتش فرا رسد، محضر ایشان رسیدم. پس برای مردم نسخهای از توقیع را نشان داد:
بسم الله الرحمن الرحیم. علی بن محمد سمّری! خداوند پاداش دوستانت را در رابطه با تو زیاد کند! تو در مدت شش روز از دنیا خواهی رفت. پس کارهایت را جمعوجور کن و راضی به رضای الهی باش! به کسی دیگر که بعد از مردن جانشین تو باشد، وصیت مکن. غیبت کبرا آغاز شد.ظهوری در کار نیست، مگر بعد از فرمان خداوند عزّ و جلّ و این اتفاق بعد از مدت طولانی، قساوت دلها و لبریز شدن زمین از بیعدالتی خواهد بود. بر شیعیانم روزگاری خواهد گذشت که کسانی ادعای مشاهده میکنند. این را بدانید! هرکس قبل از خروج سفیانی و صیحه آسمانی، ادعای مشاهده نماید، دروغگوی دروغ پرداز است وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ!
قَالَ فَنَسَخْنَا هَذَا التَّوْقِيعَ وَ خَرَجْنَا مِنْ عِنْدِهِ فَلَمَّا كَانَ الْيَوْمُ السَّادِسُ عُدْنَا إِلَيْهِ وَ هُوَ يَجُودُ بِنَفْسِهِ فَقِيلَ لَهُ مَنْ وَصِيُّكَ مِنْ بَعْدِكَ فَقَالَ لِلَّهِ أَمْرٌ هُوَ بَالِغُهُ وَ مَضَى رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ فَهَذَا آخِرُ كَلَامٍ سُمِعَ مِنْهُ.
1) . همان منبع، ج2، ص545
ابو محمد حسن بن احمد گفت: ما از آن توقیع شریف، نسخه برداری کردیم و از نزد او بیرون رفتیم. وقتی روز ششم رسید، به سمت او برگشتم اما او در حال جانکندن بود. به او گفته شد: وصی بعد از خودت، چه کسی است؟ گفت: برای خداوند امری است که او رساننده خواهد بود. با این گفته چشم از جهان فرو بست. رضوان خداوند بر او باد! این آخرین کلامی بود که از او شنیده شد.
الْغَيْبَةُ التَّامَّةُ: در کمال الدین "الْغَيْبَةُ الثَّانِيَة" دارد (فاطمی)
الْأَمَدِ: اجَل مَرگ، هنگام، زمان، طَالَ عليهمُ الْأَمَد: زمان درازى بر آنها گذشت (فرهنگ ابجدي)
يَجُودُ بِنَفْسِهِ: أى يخرجها و يدفعها كما يدفع الإنسان ماله يَجُود به. و الجُود: الكرم. يريد أنه كان في النّزع و سياق الموت (النهاية في غريب الحديث)./ و أَجاده: قتله. و جاد بنفسه عند الموت: قارب أَن يَقْضِيَ... و العرب تقول: هو يَجُود بنفسه، معناه يسوق بنفسه، من قولهم: إِن فلاناً لَيُجاد إِلى فلان أَي يُساق إِليه (لسان العرب)
در توقیع پنجم، مخاطب ابی عبد الله محمد بن محمد بن نعمان، معروف به شیخ مفید است. سه چیز باعث شد که این توقیع شریف را مورد مطالعه قرار بدهیم. آن سه را، بعد از ترجمه و کنکاش واژگانی، پیمیگیریم. فعلا به اصل توقیع شریف بپردازیم:
لِلْأَخِ السَّدِيدِ وَ الْوَلِيِّ الرَّشِيدِ الشَّيْخِ الْمُفِيدِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ مُحَمَّدِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ النُّعْمَانِ أَدَامَ اللَّهُ إِعْزَازَهُ مِنْ مُسْتَوْدَعِ الْعَهْدِ الْمَأْخُوذِ عَلَى الْعِبَادِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم:
از امانت پیمان گرفته بر بندگان، به برادر به حق رسیده و دوست کمال یافته، شیخ مفید ابی عبد الله محمد بن نعمان که خداوند عزتش را مستدام بدارد! بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم:
السَّدِيدِ: درست و محکم، صائب (المعجم البسیط)
مُسْتَوْدَعِ: مخزن، به امانت سپرده شده (المعجم البسیط)
هرچند ما از مسکن ستمگران، تا وقتی که در دنیا فاسقین حکومت دارند، بنا بر آنچه که خداوند برای ما و شیعیانمان صلاح دیده است، دوریم اما به خبرهایتان احاطه داریم، چیزی از اخبار شما بر ما مخفی نمیماند و خوار شدنتان را از هنگامی که بسیاری از شما از راه گذشته صالح دور شدند و پیمان الهی را به گونهای که نمیدانند پشت سر گذاشتند، میدانیم.
ثَاوِينَ: مقمین (الخرائج و الجرائح)./ در احتجاج "نائینَ" دارد (فاطمی)
النَّائِي: دور (المعجم البسیط)
يَعْزُبُ: یعزب. قوله تعالى: لا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ: أي لا يغيب عن عمله و لا يخفى (مجمع البحرین)./
العَازِب: كسى كه بخاطر يافتن چراگاه و گياه از نظر خانوادهاش دور شده (ترجمه مفردات الفاظ قرآن)
جَنَحَ: میل پیدا کرد، منحرف شد، (المعجم البسیط)
شَاسِعاً: بعید، دور (المعجم البسیط)./ إنى رجل شَاسِعُ الدّار" أى بعيدها (النهاية في غريب الحديث)
إِنَّا غَيْرُ مُهْمِلِينَ لِمُرَاعَاتِكُمْ، وَ لَا نَاسِينَ لِذِكْرِكُمْ، وَ لَوْ لَا ذَلِكَ لَنَزَلَ بِكُمُ اللَّأْوَاءُ، وَ اصْطَلَمَكُمُ الْأَعْدَاءُ، فَاتَّقُوا اللَّهَ جَلَّ جَلَالُهُ وَ ظَاهِرُونَا عَلَى انْتِيَاشِكُمْ، مِنْ فِتْنَةٍ قَدْ أَنَافَتْ
عَلَيْكُمْ، يَهْلِكُ فِيهَا مَنْ حُمَّ أَجَلُهُ، وَ يُحْمَى عَلَيْهِ مَنْ أَدْرَكَ أَمَلَهُ، وَ هِيَ أَمَارَةٌ لِأُزُوفِ حَرَكَتِنَا، وَ مُبَاثَّتِكُمْ بِأَمْرِنَا، وَ نَهْيِنَا "وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ"
ما در رعایت حال شما سهل انگاری نمیکنیم، یادتان را از دل نمیبریم، اگر اینگونه نمیبود، سختیها بر شما فرود میآمد و دشمنان ریشهکنتان میکردند. پس تقوای خداوند جلّ جلاله را پیشه نمایید، ما را بر نجاتتان بر فتنهای که سر بر افراشته است، یاری نمایید. در این فتنه کسی که اجلش نزدیک است نابود میشود، کسی که آرزومند است، حمایت میشود و این نشانی نزدیک شدن قیامما و پراکندگی شما در برابر امر و نهی ما است و خداوند نورش را کامل میکند، هرچند که کافران کراهت داشته باشند.
اللَّأْوَاءُ: الشدة و ضیق المعیشة (هامش الصفحة)./ اللأْواءُ: المَشَقَّةُ وَ الشِّدَّةُ. وَ قِيْلَ: القَحْطُ (المحكم و المحيط الأعظم)
اصْطَلَمَكُمُ: اصطلمه: استأصله (هامش الصفحة)./ اصْطَلَمَهُ از بُن بركَند او را: اسْتأْصَلَهُ (مقدمة الأدب)
ظَاهِرُونَا: عاونونا (فاطمی)
انْتِيَاشِكُمْ: انتاشه من الهلکة: أنقذه (هامش الصفحة)./ انْتَاشَهُ: آن را گرفت، بيرون كشيد. (فرهنگ ابجدي)
أَنَافَتْ: اناف علی الشیء: طال وارتفع علیه (هامش الصفحة)./ أَنَافَتِ الدراهم على المائة: زادت و أَنَافَ على الشيء: أشرف. (مجمع البحرين)
حُمَّ: حمّ أجله: قرب (هامش الصفحة)./ الأَحَمّ: نزديكتر و صميمىتر، سياه، سفيد -اين كلمه از اضداد- است (فرهنگ ابجدي)
لِأُزُوفِ: الأزوف: الاقتراب ( هامش الصفحة)./ أَزِفَتِ الْآزِفَةُ: يَعْنِي دَنَتِ الْقِيَامَةُ. (تاج العروس)
مُبَاثَّتِكُمْ: مُبَاثٌ: مُفَرَّقٌ مُبَدَّدٌ. "مباثة" را چه از ماده: "بثث" بگیریم یا از ماده "بوث"، هر دو به معنای تفرق و پراکندگی میآید (فاطمی)
اعْتَصِمُوا بِالتَّقِيَّةِ مِنْ شَبِّ نَارِ الْجَاهِلِيَّةِ يَحْشُشْهَا عَصَبٌ أُمَوِيَّةٌ، تَهُولُ بِهَا فِرْقَةً مَهْدِيَّةً، أَنَا زَعِيمٌ بِنَجَاةِ مَنْ لَمْ يَرُمْ فیهَا الْمَوَاطِنَ الْخَفِيَّة، وَ سَلَكَ فِي الظَّعْنِ مِنْهَا السُّبُلَ الرَّضِيَّةَ، إِذَا حَلَّ جُمَادَى الْأُولَى مِنْ سَنَتِكُمْ هَذِهِ فَاعْتَبِرُوا بِمَا يَحْدُثُ فِيهِ وَ اسْتَيْقِظُوا مِنْ رَقْدَتِكُمْ لِمَا يَكُونُ مِنَ الَّذِي يَلِيهِ.
از شعلهور شدن آتش جاهلیتی که اطرافیان بنی امیه بر میفروزند و گروه هدایت شده را از آن میترسانند، به تقیه پناه برید. من ضامنم به نجات کسی که با تقیه جایگاههای پنهان را جستجو کند و راههای پسندیده طی نماید. وقتی ماه جمادی الاول، از این سال شما فرا رسد، از آنچه که در آن اتفاق میافتد، عبرت بگیرید و نسبت به پیامد آن بیدار شوید.شَبِّ: شعلهور شد، رشد کرد و جوان شد. شبّ حریق: آتش سوزی ایجاد شد (المعجم البسیط)
يَحْشُشْهَا: حشّ النار: أوقدها و هیّجها (هامش الصفحة)
عَصَبٌ: آقای استاد حجت هاشمی -حفظه الله!- "عصب" را جمع "عصبة" میداند و میگوید: "عصبة" بین ده تا چهل مرد باشد و جمع آن بر "عصب" است (ر.ک. مهدی الاریب، ج6، ص263)./ عصبة: گروه، جماعت... عصابة: باند، دسته، بند، عمامه (المعجم البسیط)
لَمْ يَرُمْ: من فکر میکنم، این اعراب گذاری غلط است. باید "لَمْ يَرِمْ" باشد. چون "رام، یروم" نداریم. آنچهکه در فرهنگها وجود دارد، "رامَ يَرِيمُ" است. چنانکه "لسان اللسان"، در این باره چنین میگوید: الرَّيْمُ: البَراحُ، و الفعل رامَ يَرِيمُ رَيْماً إذا بَرِحَ. (فاطمی)
الظَّعْنِ: هم احتجاج و هم بحار الأنوار، واژه "الطَّعْنِ" دارد اما مفهوم آن با متن نمیخورد. تنها کسی که به نظر من در این زمینه با دقتتر نگاه کرده است، مرحوم فیض کاشانی است. در "نوادر الاخبار" ایشان، واژه "الظعن" وجود دارد. من فکر میکنم، همین عبارت مناسبتر باشد. زیرا چنان که عرض کردم، "طعن" با متن سازگاری ندارد. شاید به همین علت، مترجمین، عبارت "أَنَا زَعِيمٌ بِنَجَاةِ مَنْ لَمْ يَرُمْ فیهَا الْمَوَاطِنَ الْخَفِيَّة، وَ سَلَكَ فِي الطَّعْنِ مِنْهَا السُّبُلَ الرَّضِيَّةَ" را ترجمه نکردهاند.
در ضمن، "الطَّعْن"، به معنا نیزه زدن، غیر قانونی شمردن و... میآید و "الظَّعْنِ" به معنای ترحیل و کوچ کردن میآید (فاطمی)
رَقْدَتِكُمْ: رقد: خوابید، بستری شد (المعجم البسیط)
سَتَظْهَرُ لَكُمْ مِنَ السَّمَاءِ آيَةٌ جَلِيَّةٌ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلُهَا بِالسَّوِيَّةِ وَ يَحْدُثُ فِي أَرْضِ الْمَشْرِقِ مَا يَحْزُنُ وَ يُقْلِقُ وَ يَغْلِبُ مِنْ بَعْدُ عَلَى الْعِرَاقِ طَوَائِفُ عَنِ الْإِسْلَامِ مُرَّاقٌ، يَضِيقُ بِسُوءِ فِعَالِهِمْ عَلَى أَهْلِهِ الْأَرْزَاقُ، ثُمَّ تَتَفَرَّجُ الْغُمَّةُ مِنْ بَعْدِهِ بِبَوَارِ طَاغُوتٍ مِنَ الْأَشْرَارِ، يُسَرُّ بِهَلَاكِهِ الْمُتَّقُونَ الْأَخْيَارُ وَ يَتَّفِقُ لِمُرِيدِي الْحَجِّ مِنَ الْآفَاقِ مَا يَأْمُلُونَهُ عَلَى تَوْفِيرِ غَلَبَةٍ مِنْهُمْ وَ اتِّفَاقٍ، وَ لَنَا فِي تَيْسِيرِ حَجِّهِمْ عَلَى الِاخْتِيَارِ مِنْهُمْ وَ الْوِفَاقِ شَأْنٌ يَظْهَرُ عَلَى نِظَامٍ وَ اتِّسَاقٍ.بر شما از آسمان نشانهای آشکار و از زمین مانند آن پدیدار خواهد شد، در شرق اتفاق حزن آور و نگران کننده میافتد و بر عراق طائفههای از دین بیرون برآمده غلبه پیدا میکند که با سوء رفتارشان دایره روزی اهل آن را تنگ مینمایند. پس از به هلاکت رسیدن طاغوتی از اشرار که از به درک واصل شدن او پارسایان برگزیده خوشحال خواهند شد، سختی بر طرف میشود و برای کسانی که از اطراف و دور دستها اراده حج دارند و زیارت آن را آرزومندند، فراهم شدن پیروزی و اتحاد برخی از آنان روی میدهد و برای ما در آسان نمودن زیارت حج اختیاری و اتحاد آنان عنایاتی است که منظم و هماهنگ ظاهر میشود.
مُرَّاقٌ: مَارِقٌ: أي خارج عن الدين. و جمع المَارِقِ مُرَّاقٌ (مجمع البحرين)
الْغُمَّةُ: الغَمَّة: اندوه؛ ليلةٌ غَمَّةٌ: شبى سخت گرم و اندوهگين (فرهنگ ابجدي)./ الْغُمَّةُ: الكربة (مجمع البحرين)
بَوَارِ: و نَزَلَتْ بَوَارٌ على النّاسِ: أي بَلَاءٌ و هَلَاكٌ (المحيط في اللغة)
تَوْفِيرِ: فراهم ساختن، جمع کردن، پس انداز کردن (المعجم البسیط)
شَأْنٌ: لَه شَأْنٌ فِي ذَلِكَ: در آن كار علاقه دارد (فرهنگ ابجدي)
نِظَامٍ: اتِّسَاقٌ (المحيط في اللغة)./ و هو على نِظَامٍ واحد أي على نهج واحد غير مختلف (مجمع البحرين)./ ما زالَ على نِظَامٍ واحدٍ: همچنان بر يك روش و ترتيب است، نظم و ترتيب، اسلوب و سازمان، روش و سيستم (فرهنگ ابجدي)
فَيَعْمَلُ كُلُّ امْرِئٍ مِنْكُمْ مَا يَقْرُبُ بِهِ مِنْ مَحَبَّتِنَا وَ لِيَتَجَنَّبَ مَا يُدْنِيهِ مِنْ كَرَاهِيَتِنَا وَ سَخَطِنَا فَإِنَّ أَمْرَنَا بَغْتَةٌ فُجَاءَة حِينَ لَا تَنْفَعُهُ تَوْبَةٌ وَ لَا يُنَجِّيهِ مِنْ عِقَابِنَا نَدَمٌ عَلَى حَوْبَة.(1)
پس باید هرکس از شما به آنچهکه دوستی ما را نزدیک میکند، عمل نماید و از آنچه که او را پست و ما را ناخشنود میکند، دوری بجوید. امر ما بسیار ناگهانی است! هنگامی است که نه توبه و بازگشت به کسی نفع میرساند و نه پشیمانی بر گناه از کیفر ما او را نجات میدهد.
حَوْبَةٍ: الحَوْب: الإثم. قال اللَّه تعالى: إِنَّهُ كانَ حُوباً كَبِيراً و حَوْباً كبيرا. و الحَوْبة: ما يَأْثم الإنسانُ فى عقوقه، كالأمِّ و نحوها (معجم مقاييس اللغه)
فَإِنَّ أَمْرَنَا بَغْتَةٌ فُجَاءَة: در بحار "فَإِنَّ امْرَأً يَبْغَتُهُ فَجْأَةٌ" دارد (فاطمی)
این توقیع شریف، به طور سربسته چیزهایی را یاد آور میشود که به نظر میآید، مخاطب خاص باشد و دیگران بیرون از این گفتگو هستند. همین ابهام باعث گردیده که در بین حدیثشناسان، اصل توقیع مورد بحث و گفتگو قرار گیرد. ما در پی صحت و سقم نیستیم. سه چیز باعث گردید که از آن نگذریم:
1- متن عمیق و ادبی است و بوی نهج البلاغه میدهد.
2- تا کنون ترجمه قانع کنندهای از آن ندیدهام. به این فراز و ترجمه آن نگاه کنیدو قضاوت نمایید: "وَ يَتَّفِقُ لِمُرِيدِي الْحَجِّ مِنَ الْآفَاقِ مَا يَأْمُلُونَهُ عَلَى تَوْفِيرِ غَلَبَةٍ مِنْهُمْ وَ اتِّفَاقٍ، وَ لَنَا فِي تَيْسِيرِ حَجِّهِمْ عَلَى الِاخْتِيَارِ مِنْهُمْ وَ الْوِفَاقِ شَأْنٌ يَظْهَرُ عَلَى نِظَامٍ وَ اتِّسَاقٍ: باتّفاق حاجيان قاصدان طواف بيت اللَّه الملك المنّان از
1) . همان منبع، ج2، ص564
أكناف و أطراف جهان بودند ايذا مينمودند و توقير تمام ميفرمودند مردم را اندوه و غم و ايذا و ألم أهل ستم آسودند و ما را در تيسير حجّ ايشان باخبار و وفاق آن أعيان بغايت عظيم بود كه آيا بر نظام أحوال انسان ظاهر گردد."(1)
3- شیخ مفید هم استوانهای است که نمیتوان او را نادیده گرفت. مترجم کتاب "ارشاد" او میگوید: "شیخ مفيد حدود دويست كتاب و رساله در فنون مختلفه بويژه در علم كلام و مناظره تأليف و تصنيف نموده و عدهای از آنها كه از گزند روزگار محفوظ مانده در دست اعلام شيعه و اركان شريعه بوده و از آنها استفاده ميكردند چنانچه مرحوم مجلسى در هنگام تدوين مجلدات بحار الانوار هيجده كتاب از كتب او را دارا بوده و اسامى كتابها و رسائل نامبرده را نجاشى در رجال خود متجاوز از صد و هفتاد مجلد ياد کرده است..."
همین نویسنده جریان فتوای معروف شیخ را چنین نقل میکند: "يكى از روستائيان بحضور شيخ آمده سؤال كرد هر گاه زن آبستنى كه بچه رحمش زنده باشد و خود آن زن بميرد مىتوان پهلوى او را شكافت و آن بچه را بيرون آورد يا او را با همان بچه بايد دفن كرد شيخ پاسخ داد او را با همان بچه دفن كنند آن مرد پذيرفته بيرون رفت در راه سوارى با عجله خود را به وى رسانيد كه شيخ مىگويد شكم مادر را شكافته بچه را بيرون آوريد آنگاه زن را بخاك سپاريد نامبرده بمحل خود رفته و به دستور ثانوى عمل كرد پس از چندى شيخ را از اين پيشآمد اطلاع دادند گفت من كسى را بچنين كارى مأمور نداشتم... الحال كه در فتاواى شرعيه خطا مىكنم ديگر فتوا نمىدهم بهمين مناسبت بخانه نشست و درب فتوا را به روى خود بست تا آنكه توقيعى به
1) . ر.ک. الإحتجاج على أهل اللجاج/ ترجمه و شرح غفارى، ج4، ص348.
مضمون: "بر شما لازم است فتوا بدهيد و بر ماست كه شما را از خطاكارى نگهدارى كنيم"، صادر شد و شيخ بار ديگر برمسند فتوا نشست."(1)
پس با توجه به این جایگاه، بسیار بعید است که چنین کسی به امام زمان خودش توقیعی را به دروغ نسبت بدهد. (فاطمی)
چند دعا هم منصوب به آقا و سرور ما میباشد. این دعاها بسیار مشهورند اما متاسفانه به طریق مرسل. اول آن را آقای کفعمی در "المصباح" و "البلد الأمین" نقل کرده است و در مفاتیح الجنانهم وجود دارد. متن دعا بسیار استوار است و با دل مهربان و دریایی مولای و صاحب امر ما (علیه السلام) سازگاری دارد. باید امام معصوم نسبت به همه انسانها اینچنین عطوفت داشته باشد.
1) . ر.ک. الإرشاد للمفید، ترجمه صاعدی، ص4
لِلْحُجَّاجِ وَ الزُّوَّارِ فِي الزَّادِ وَ النَّفَقَةِ وَ اقْضِ مَا أَوْجَبْتَ عَلَيْهِمْ مِنَ الْحَجِّ وَ الْعُمْرَةِ بِفَضْلِكَ وَ رَحْمَتِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ.(1)
خداوندا! توفیق اطاعت و بندگی، دوری از گناه، راستی در نیت و شناخت حرام را روزی ما بفرما! ما را به هدایت و پایداری گرامی بدار! زبانهای ما را با درستکاری و حکمت استوار بدار! قلبهای ما را با دانش و معرفت مالامال بفرما! اندرون ما را از حرام و شبهه پاک بگردان! دستهای ما را از ستم و دزدی باز دار! چشمهای ما را از گناه و خیانت بپوشان! گوشهای ما را از بیهودگی و غیبت ببند! بر دانشمندان ما رویگردانی از دنیا و خیرخواهی عنایتنما! بر دانشپژوهان ما تلاش و علاقهمندی عنایتنما! بر شوندگان ما پیروی از حق و نصیحتپذیری عنایتنما! بر بیماران اهل اسلام شفا و صحت عنایتنما! بر رفتگانشان مهربانی و رحمت عنایتنما! بر پیران ما وقار و آرامش عنایتنما! بر جوانان بازگشت از گناه و روی آوردن به حقیقت عنایتنما! بر زنان حیا و پاکدامنی عنایتنما! بر ثروتمندان تواضع و سعه صدر عنایتنما! بر فقیران شکیبایی و رضایتمندی عنایتنما! بر رزمندگان پیروزی و چیرگی عنایتنما! بر اسیران خلاصی و راحتی عنایتنما! بر دولتمداران عدل و شفقت عنایتنما! بر رعیت انصاف و حسن رفتار عنایتنما! در خرجی حاجیان و زائران خیر و برکت عنایتنما! دربرگ آنچه بر آنها از حج و عمره واجب نمودی، به فضل و مرحمتت آی مهربان مهربانان امضای قبولی بفرما!
سَدِّدْ: سدَّدَ: راست گرداند، به راه صحیح هدایت کرد، نشانه گرفت، پرداخت کرد –بها را- (المعجم البسیط)
الْغُزَاةِ: غازی: جنگجو، حمله کننده (المعجم البسیط)
1) .المصباح للكفعمي، ص280
اقْضِ: و قال الزّهرى: القَضاءُ فى اللّغة على وجوه، مرجعها إلى انقطاع الشىء و تمامه. و كلّ ما أحكم عمله، أو أتمّ، أو ختم، أو أدّى، أو أوجب، أو أعلم، أو أنفذ، أو أمضى. فقد قُضِيَ. و قد جاءت هذه الوجوه كلّها فى الحديث (النهاية في غريب الحديث)./ در اینجا به نظر میآید، معنای امضا کردن، مترادف خوبی برای "قضی" است (فاطمی)
من میخواستم، زیارت معروف به "زیارت ناحیه مقدسه" را نیز در اینجا بیاورم اما هنگامی که چشمم به گفتار علاّمه افتاد، از ترجمه آن صرف نظر نمودم. علامه در رابطه با آن زیارت چنین مینویسد:
"زِيَارَةٌ أُخْرَى لَهُ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ أَوْرَدَهَا السَّيِّدُ(1)وَ غَيْرُهُ وَ الظَّاهِرُ أَنَّهُ مِنْ تَأْلِيفِ السَّيِّدِ الْمُرْتَضَى رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ فِي مِصْبَاحِ الزَّائِرِ زِيَارَةً بِأَلْفَاظٍ شَافِيَةٍ يُذْكَرُ فِيهَا بَعْضُ مَصَائِبِ يَوْمِ الطَّفِّ يُزَارُ بِهَا الْحُسَيْنُ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ سَلَامُهُ زَارَ بِهَا الْمُرْتَضَى عَلَمُ الْهُدَى رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَيْهِ."(2)
با این حال، "واحد تحقیقاتی مسجد مقدس جمکران"، این زیارتنامه را در چاپ پانزدهم آن، به تیراژ 2000 نسخه منتشر نموده است و در رابطه با سند آن چنین مینویسند: "علامه مجلسی آن را به نقل از چندین نفر از بزرگوارترین فقهای شیعه مانند سید شریف رضی –علم الهدی- و شیخ مفید در "المزار" و شیخ محمد بن مشهدی در "المزار الکبیر" در "بحار الأنوار" آورده و در خاتمه زیارت بعد از نقل قول مؤلف المزار الکبیر مبنی بر خارج شدن این زیارت از ناحیه مبارکه امام زمان (علیه السلام) به سوی یکی نواب خاصه آن حضرت
مینویسد: روشن شد که این زیارت دارای سند روایتی و نقل شده از از سوی امام معصوم است..."(1)حالا این نائب خاص چه کسی بوده؟ معلوم نیست. متن گفتار علامه را هم ملاحظه نمودید. مگر اینکه علامه بیان دیگری داشته باشد که ما به آن دسترسی پیدا نکردهباشیم.
زیارتنامه، دارای سوز و گدازهای فراوان است. حقیقتا من خودم با خواندن آن بارها گریستهام. اگر مال سید مرتضی هم باشد، در حال و هوای خاصی آن را نوشته است. فرازهای آن چنین است:
أَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ الَّذی سَمَحَتْ نَفْسُهُ بِمُهْجَتِهِ، أَلسَّلامُ عَلى مَنْ أَطاعَ اللهَ فی سِرِّهِ وَ عَلانِیَتِهِ، أَلسَّلامُ عَلى مَنْ جَعَلَ اللهُ الشِّفآءَ فی تُرْبَتِهِ، أَلسَّلامُ عَلى مَنِ الإجابَةُ تَحْتَ قُبَّتِهِ، أَلسَّلامُ عَلى مَنِ الأ ئِمَّةُ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ!
أَلسَّلامُ عَلَى الْمُرَمَّلِ بِالدِّمآءِ، أَلسَّلامُ عَلَى الْمَهْتُوکِ الْخِبآءِ ، أَلسَّلامُ عَلى خامِسِ أَصْحابِ الْکِسْآءِ، أَلسَّلامُ عَلى غَریبِ الْغُرَبآءِ، أَلسَّلامُ عَلى شَهیدِ الشُّهَدآءِ، أَلسَّلامُ عَلى قَتیلِ الأدْعِیآءِ، أَلسَّلامُ عَلى ساکِنِ کَرْبَلآءَ، أَلسَّلامُ عَلى مَنْ بَکَتْهُ مَلائِکَةُ السَّمآءِ، أَلسَّلامُ عَلى مَنْ ذُرِّیَّتُهُ الأزْکِیآءُ، أَلسَّلامُ عَلى یَعْسُوبِ الدّینِ، أَلسَّلامُ عَلى مَنازِلِ الْبَراهینِ، أَلسَّلامُ عَلَى الأئِمَّةِ السّاداتِ، أَلسَّلامُ عَلَى الْجُیُوبِ الْمُضَرَّجاتِ، أَلسَّلامُ عَلَى الشِّفاهِ الذّابِلاتِ، أَلسَّلامُ عَلَى النُّفُوسِ الْمُصْطَلَماتِ، أَلسَّلامُ عَلَى الأرْواحِ الْمُخْتَلَساتِ، أَلسَّلامُ عَلَى الأجْسادِ الْعارِیاتِ، أَلسَّلامُ عَلَى الْجُسُومِ الشّاحِباتِ، أَلسَّلامُ عَلَى الدِّمآءِ السّآئِلاتِ، أَلسَّلامُ عَلَى الأعْضآءِ الْمُقَطَّعاتِ، أَلسَّلامُ عَلَى الرُّؤُوسِ الْمُشالاتِ، أَلسَّلامُ عَلَى النِّسْوَةِ الْبارِزاتِ.
1) . ر.ک. زیارت ناحیه مقدسه، انتشارات مسجد مقدس جمکران، قم، 1384
أَلسَّلامُ عَلى عَلِىّ الْکَبیرِ، أَلسَّلامُ عَلَى الرَّضیعِ الصَّغیرِ، أَلسَّلامُ عَلَى الأبْدانِ السَّلیبَةِ، أَلسَّلامُ عَلَى الْعِتْرَةِ الْقَریبَةِ، أَلسَّلامُ عَلَى الْمُجَدَّلینَ فِى الْفَلَواتِ، أَلسَّلامُ عَلَى النّازِحینَ عَنِ الأوْطانِ، أَلسَّلامُ عَلَى الْمَدْفُونینَ بِلا أَکْفان، أَلسَّلامُ عَلَى الرُّؤُوسِ الْمُفَرَّقَةِ عَنِ الأبْدانِ.
أَلسَّلامُ عَلَى الْمُغَسَّلِ بِدَمِ الْجِراحِ، أَلسَّلامُ عَلَى الْمُجَرَّعِ بِکَأْساتِ الرِّماحِ، أَلسَّلامُ عَلَى الْمُضامِ الْمُسْتَباحِ، أَلسَّلامُ عَلَى الْمَنْحُورِ فِى الْوَرى، أَلسَّلامُ عَلى مَنْ دَفَنَهُ أَهْلُ الْقُرى، أَلسَّلامُ عَلَى الْمَقْطُوعِ الْوَتینِ، أَلسَّلامُ عَلَى الْمُحامی بِلا مُعین، أَلسَّلامُ عَلَىالشَّیْبِ الْخَضیبِ، أَلسَّلامُ عَلَى الْخَدِّ التَّریبِ، أَلسَّلامُ عَلَى الْبَدَنِ السَّلیبِ، أَلسَّلامُ عَلَى الثَّغْرِ الْمَقْرُوعِ بِالْقَضیبِ، أَلسَّلامُ عَلَى الرَّأْسِ الْمَرْفُوعِ، أَلسَّلامُ عَلَى الأجْسامِ الْعارِیَةِ فِى الْفَلَواتِ، تَنْهِشُهَا الذِّئابُ الْعادِیاتُ، وَ تَخْتَلِفُ إِلَیْهَا السِّباعُ الضّارِیاتُ.
فَهَوَیْتَ إِلَى الأرْضِ جَریحاً، تَطَؤُک َ الْخُیُولُ بِحَوافِرِها، وَ تَعْلُوکَ الطُّغاةُ بِبَواتِرِها، قَدْ رَشَحَ لِلْمَوْتِ جَبینُک،َ وَ اخْتَلَفَتْ بِالاِنْقِباضِ وَ الاِنْبِساطِ شِمالُک َ وَ یَمینُک َ، تُدیرُ طَرْفاً خَفِیّاً إِلى رَحْلِک َ وَ بَیْتِکَ، وَ قَدْ شُغِلْتَ بِنَفْسِک َ عَنْ وُلْدِک َ وَ أَهالیکَ، وَ أَسْرَعَ فَرَسُک َشارِداً، إِلى خِیامِک َ قاصِداً ، مُحَمْحِماً باکِیاً، فَلَمّا رَأَیْنَ النِّسآءُ جَوادَک َ مَخْزِیّاً، وَ نَظَرْنَ سَرْجَک َ عَلَیْهِ مَلْوِیّاً، بَرَزْنَ مِنَ الْخُدُورِ، ناشِراتِ الشُّعُورِ عَلَى الْخُدُودِ، لاطِماتِ الْوُجُوهِ سافِرات، وَ بِالْعَویلِ داعِیات، وَ بَعْدَالْعِزِّ مُذَلَّلات، وَ إِلى مَصْرَعِک َ مُبادِرات، وَ الشِّمْرُ جالِسٌ عَلى صَدْرِکَ، وَ مُولِغٌ سَیْفَهُ عَلى نَحْرِک َ، قابِضٌ عَلى شَیْبَتِک َ بِیَدِهِ، ذابِحٌ لَک َ بِمُهَنَّدِهِ، قَدْ سَکَنَتْ حَوآسُّکَ، وَ خَفِیَتْ أَنْفاسُکَ، وَ رُفِعَ عَلَى الْقَناةِ رَأْسُکَ، وَ سُبِىَ أَهْلُک َ کَالْعَبیدِ، وَ صُفِّدُوا فِى الْحَدیدِ.
فَلَئِنْ أَخَّرَتْنِى الدُّهُورُ، وَ عاقَنی عَنْ نَصْرِک َ الْمَقْدُورُ، وَ لَمْ أَکُنْ لِمَنْ حارَبَک َ مُحارِباً، وَ لِمَنْ نَصَبَ لَک َ الْعَداوَةَ مُناصِباً، فَلأنْدُبَنَّک َ صَباحاً وَ مَسآءً، وَ لأبْکِیَنَّ لَک َ
بَدَلَ الدُّمُوعِ دَماً، حَسْرَةً عَلَیْکَ، وَ تَأَسُّفاً عَلى ما دَهاک َ وَ تَلَهُّفاً، حَتّى أَمُوتَ بِلَوْعَةِ الْمُصابِ، وَ غُصَّةِ الاِکْتِیابِ.
ما به پایان سخنان معصومین علیهم السلام رسیدیم اما یکی از کسانی که دارای عصمت اکتسابی گردید، باقی مانده است. گفتاری از او را اگر انتخاب نکنیم به تمام تاریخ خیانت کردهایم و آن کسی است که زبان علی (علیه السلام) در کام دارد. آن کسی است که پرچم خون آلود حسین (علیه السلام) را از کربلا تا شام به دوش گرفته است. آن زهرای سقیفه کربلا زینب کبرا (سلام الله علیها) است!
از این بانوی مکرمه، آثاری بر جای مانده است. از جمله، خطبههای آن دختر صدقه طاهره. بانوی اسیر، هم در کوفه خطبه خوانده است و هم در شام. ما خطبه در مجلس یزید را انتخاب نمودیم. این خطبه با اندک اختلافی در منابع متعددی وجود دارد. از جمله در "بلاغات النساء"، "احتجاج"، "لهوف"، "بحار الأنوار" و "عوالم العلوم".
ما از احتجاج مرحوم طبرسی، این متن را انتخاب کردیم و به جز یک مورد، در همین متن متعهد ماندهایم. منتها، پیش از اینکه وارد بحث بشویم، به یاد داشته باشیم، خطبه کسی را بررسی میکنیم که نگذاشت حادثه کربلا، در کربلا بماند. از این روی، آرایههای شگفت انگیز و گستره وسیع واژگانی، دست به دست هم داده، متنی را پیش چشم خواننده میگذارد که اگر اندک دانش ادبی و ذوق هنری داشته باشد، نمیتوان آن را ناخوانده بر زمین بگذارد. پس به همان نسبت که متن زیبا و هنری است، به همان نسبت پیدا کردن معانی انبوه واژگانی و درک آرایههای ادبی آن زمانبر است. در این خطبه، گذشته از واژههای ریشهدار، حدود پنج بیان کنایی وجود دارد که هنوز به کاربرد دقیق برخی از آنها نرسیدهام. اگرچه با تلاش فروان، هیچ یک از اینان را بدون توضیح مختصری از فرهنگهای عربی نگذاشتهام اما حقیقت این است که رسیدن به برخی از آنها، مسافرت به یکی از کشورهای عربی را میطلبد و چانه زدن با ادیبان مطرح آنان که مثلا، منظور از این اصطلاح و یا بیان کنایی چیست؟ این پنج بیان کنایی اینها هستند: "فَشَمَخْتَ بِأَنْفِكَ، نَظَرْتَ فِي عَطْفِكَ، تَضْرِبُ أَصْدَرَيْكَ فَرَحاً، تَنْفُضُ مِذْرَوَيْكَ مَرَحاً، اسْتَأْصَلْتَ الشَّافَةَ."
چنان که میبینید، درک بیان کنایی دوم، سوم و چهارم این مجموعه کار آسانی نیست.
با این تذکر، به خوانش این خطبه با شکوه مینشینیم:
رَوَى شَيْخٌ صَدُوقٌ مِنْ مَشَايِخِ بَنِي هَاشِمٍ وَ غَيْرُهُ مِنَ النَّاسِ: أَنَّهُ لَمَّا دَخَلَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ (علیه السلام) وَ حَرَمُهُ عَلَى يَزِيدَ وَ جِيءَ بِرَأْسِ الْحُسَيْنِ (علیه السلام) وَ وُضِعَ بَيْنَ يَدَيْهِ فِي طَسْتٍ فَجَعَلَ يَضْرِبُ ثَنَايَاهُ بِمِخْصَرَةٍ كَانَتْ فِي يَدِهِ وَ هُوَ يَقُولُ:
لَعِبَتْ هَاشِمُ بِالْمُلْكِ فَلَا/ خَبَرٌ جَاءَ وَ لَا وَحْيٌ نَزَلَ
لَيْتَ أَشْيَاخِي بِبَدْرٍ شَهِدُوا/ جَزَعَ الْخَزْرَجِ مِنْ وَقْعِ الْأَسَلِ
لَأَهَلُّوا وَ اسْتَهَلُّوا فَرَحاً/ وَ لَقَالُوا يَا يَزِيدُ لَا تَشَلَ
فَجَزَيْنَاهُ بِبَدْرٍ مَثَلًا/ وَ أَقَمْنَا مِثْلَ بَدْرٍ فَاعْتَدَلَ
لَسْتُ مِنْ خِنْدِفَ إِنْ لَمْ أَنْتَقِمْ/ مِنْ بَنِي أَحْمَدَ مَا كَانَ فَعَلَ
قَالُوا فَلَمَّا رَأَتْ زَيْنَبُ ذَلِكَ فَأَهْوَتْ إِلَى جَيْبِهَا فَشَقَّتْهُ ثُمَّ نَادَتْ بِصَوْتٍ حَزِينٍ تُقْرِعُ الْقُلُوبَ يَا حُسَيْنَاهْ يَا حَبِيبَ رَسُولِ اللَّهِ يَا ابْنَ مَكَّةَ وَ مِنًى يَا ابْنَ فَاطِمَةَ الزَّهْرَاءِ سَيِّدَةِ النِّسَاءِ يَا ابْنَ مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفَى! قَالَ فَأَبْكَتْ وَ اللَّهِ كُلَّ مَنْ كَانَ وَ يَزِيدُ سَاكِتٌ. ثُمَّ قَامَتْ عَلَى قَدَمَيْهَا وَ أَشْرَفَتْ عَلَى الْمَجْلِسِ وَ شَرَعَتْ فِي الْخُطْبَةِ إِظْهَاراً لِكَمَالاتِ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم) وَ إِعْلَاناً بِأَنَّا نَصْبِرُ لِرِضَاءِ اللَّهِ لَا لِخَوْفٍ وَ لَا دَهْشَةٍ.
شیخ صدوق از بزرگان بنی هاشم و دیگران روایت کرده است: هنگامی که امام زین العابدین (علیه السلام) را با اسیران آل رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد مجلس یزید نمودند. در آن هنگام، سر مطهر امام حسین (علیه السلام) را آوردند و در طشتی پیش یزید گذاشتند. یزید با چوبی که در دست داشت، به دندانهای پیشین آقا اشاره نموده، ابیات "زِبَعری" را میخواند:
بنی هاشم با ملک بازی کردند. نه خبری آمده و نه وحی نازل شده است.
ایکاش شیوخ بدر شاهد میبودند، بیتابی قوم خزرج را در واقعه روز سر نیزهها.
به هلهله میافتادند و شادی کنان میگفتند: یزیدا دستت شل مباد!
ما او را مانند روز بدر جزا دادیم و موبهمو روز بدر را بر پا نمودیم.
از خندف جاهلی نباشم، اگر من از بنی احمد انتقام روزی را که بر سر ما آوردند نگیرم!
گفتهاند: وقتی زینب کبرا سلام الله علیها، آن حالت را مشاهده نمود، عنان اختیار از کف داد و با صدای غم انگیزی -واحسینا! ای حبیب رسول خداوند! پسر مکه و منی! پسر بانوی زنان جهان فاطمه زهرا! پسر محمد مصطفی!- قلبها را به تپش آورد. راوی گفت: قسم به خداوند! هرکه در مجلس بودند به گریه افتاد و یزید حیرتزده ساکت مانده بود. سپس زینب (سلام الله علیها) روی قدمهایش ایستاد،نگاهی به مجلس نمود و خطبهای ایراد فرمود که در آن ویژگیهای کمالات رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) بود و خاطر نشان نمود که: "شکیبایی مایان نه به خاطر ترس و هراس از قاتلان که برای رضای خداوند مهربان است."
ثَنَايَاهُ: ثنِيَّة، ج ثَنَايَا: دندانهاى جلوى دهان كه دو عدد آن در فكِّ بالا و دو عدد در فكِّ پائين است (فرهنگ ابجدي)./ للإنسان أربع ثَنَايا، و أربع رَبَاعِيَّات؛ و أَرْبَعَةُ أَنْيَاب و أَرْبَعُ ضَوَاحك؛ و ثِنْتَا عشرة، رحىً، في كلِّ شِقٍّ سِتٌ؛ و أربعُ نَوَاجِذَ، و هي أقصاها (فقه اللغة)
بِمِخْصَرَةٍ: المِخْصَرَةُ، كمِلْعَقَة: قضيبٌ كان يُشير بهِ المَلِكُ إذا خاطَبَ و الخَطِيبُ إذا خَطَبَ؛ قال الجَاحِظُ: كانتِ العرَبُ تخطِبُ بِالْمَخَاصِرِ و تعتمدُ على الأَرضِ بالقِسِيِّ و تُشير بالعِصِيِّ، حتّى كانتِ المَخَاصِرُ لا تفارِقُ أيدي الملوكِ في مجالِسِها (الطراز الأول)
لَعِبَتْ هَاشِمُ: شعر که نه، این نظم واره، از شاعر مشرک "ابن الزِبَعرى" میباشد. این پلشت مرد، تا فتح مکه شاعر مشرکین بود و ابوسفیان پرچمدار شرک. وقتی مکه فتح شد و از رحمت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آگاهی پیدا کرد، پیش پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و مسلمان شد. نظم بعد از مسلمان شدنش را برای اسلام سرود اما از آنجا که نظم بالا مورد بهره برداری یزید قرار گرفت و آن ملعون با استفاده از این نظم یکی دو تا مصرع بر آن افزود، معلوم نیست که توبهاش قبول شده باشد و در اسفل السافلین قرار نداشته باشد. اینکه میگویم نظم بالا شعر نیست، به این دلیل است که یک ذره تخیل در آن به کار نرفته است و شعر بیتخیل همان نظم است. تنها تصویر کدری که به کار رفته است، "وَقْعِ الْأَسَلِ" میباشد که به نظر میآید همین هم حکایت از بیهنری گوینده میکند. چون واقعه های نیزهها یعنی چه؟ اگر حادثه "احد" مشهور نمیبود، این ترکیب، منظور را نمیرساند و شفافیت نداشت (فاطمی)
بِبَدْرٍ: در جنگ بدر، پدر بزرگ مادری یزید، به نام "عتبه"، دایی او به نام "شیبه" و عمویش به نام "حنظله"، علاوه بر ابوجهل و تعداد زیادی از مشرکین، به دست مجاهد مردان اسلام به درک واصل شدند. بهتر است که این طور بگویم: در جنگ بدر، پدر هند جگر خوار، برادر هند جگر خوار و پسر هند جگر خوار، علاوه بر تعداد زیادی از مشرکین راهی جهنم شدند. هند که در ابتدا زن "خوص بن مغیره" بود و بعدا به زنی ابوسفیان در آمد، با به دندان کشیدن جگر سید الشهدا حضرت حمزه (علیه السلام) خودش را به عنوان یک زن جگرخواره، در تاریخ ثبت کرد و یزید نوه این زن ملعونه است چنان که ابوسفیان ملعون شوهر آن ملعونه بود (فاطمی)الْخَزْرَجِ: طائفه معروفی از مردم مدینه بودند که در جنگ بدر کنار رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) قرار داشتند. قاعدتا باید میگفت: "جزع الهاشم" اما وزن این نظم را به هم میزد، لذا قافیه چون تنگ آید، شاعر اینگونه به جفنگ آید، مجبور شده از "خزرج" استفاده کند (فاطمی)
الْأَسَلِ: الأسَل الرِّماح. و سمِّيت بذلك تشبيهاً لها بأسَل النبات. و كلُّ نبتٍ له شوكٌ طويل فشوكه أَسَلٌ (معجم مقاييس اللغه)
لَأَهَلُّوا: و أَهَلَ الرجلُ و استَهلَ: إذا رفع صوته (تهذيب اللغة)./ شاید هلهله فارسی از آن گرفته شده باشد (فاطمی)
خِنْدِفَ: چنان که از لغتنامهها بر میآید، "خندف، علم برای زن جاهلیای از این دودمان بوده و کسی که یزید ملعون به او فخر میکند (فاطمی)
فَأَهْوَتْ إِلَى جَيْبِهَا: ظاهرا یک اصطلاح است که در مصیبتهای بزرگ، به کار میرفته است. اصل "جیب" به معنا گریبان و یا یخه پیراهن است. البته این برداشت راوی است و الا با صبر زینبی نمیسازد (فاطمی)
أَشْرَفَتْ: بلند گردید، سر پرستی و نظاره کرد، مشرف شد (المعجم البسیط)
إِعْلَان: آشکار کردن، آگهی، بیانیه، اعلانیه (المعجم البسیط)
فَقَامَتْ إِلَيْهِ زَيْنَبُ بِنْتُ عَلِيٍّ وَ أُمُّهَا فَاطِمَةُ بِنْتُ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) وَ قَالَتْ "الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ" وَ الصَّلَاةُ عَلَى جَدِّي سَيِّدِ الْمُرْسَلِينَ صَدَقَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ كَذَلِكَ يَقُولُ: "ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةَ الَّذِينَ أَسَاؤُوا السُّوأَى أَن كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ وَكَانُوا بِهَا يَسْتَهْزِئُون."(1)
أَ ظَنَنْتَ يَا يَزِيدُ حِينَ أَخَذْتَ عَلَيْنَا أَقْطَارَ الْأَرْضِ وَ ضَيَّقْتَ عَلَيْنَا آفَاقَ السَّمَاءِ فَأَصْبَحْنَا لَكَ فِي إِسَارٍ نُسَاقُ إِلَيْكَ سَوْقاً فِي قِطَارٍ وَ أَنْتَ عَلَيْنَا ذُو اقْتِدَارٍ أَنَّ بِنَا مِنَ اللَّهِ هَوَاناً وَ عَلَيْكَ مِنْهُ كَرَامَةً وَ امْتِنَاناً وَ أَنَّ ذَلِكَ لِعِظَمِ خَطَرِكَ وَ جَلَالَةِ قَدْرِكَ فَشَمَخْتَ بِأَنْفِكَ وَ نَظَرْتَ فِي عَطْفِكَ تَضْرِبُ أَصْدَرَيْكَ فَرَحاً وَ تَنْفُضُ مِذْرَوَيْكَ مَرَحاً حِينَ رَأَيْتَ الدُّنْيَا لَكَ مُسْتَوْسِقَةً وَ الْأُمُورَ لَدَيْكَ مُتَّسِقَةً وَ حِينَ صَفَا لَكَ مُلْكُنَا وَ خَلَصَ لَكَسُلْطَانُنَا فَمَهْلًا مَهْلًا لَا تَطِشْ جَهْلًا أَ نَسِيتَ قَوْلَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: "وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ!"(2)
پس زینب (سلام الله علیها) همان کسی که پدرش علی (علیه السلام) و مادرش فاطمه (سلام الله علیها) دختر رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) بود، به پاخاست و فرمود: حمد و ستایش ویژه خداوند پرورش دهنده جهان است و درود بر جدم، سرور پیامبران باد! راست گفته است خداوند سبحان که اینگونه میفرماید: "پس عاقبت کار کسانی که بدی کردند، بدتر بود. چرا که آیات خداوند را تکذیب نمودند و آنها را مورد استهزا قرار دادند." یزید! هنگامی که رفتن به سوی سرزمینهای دیگر را به روی ما بستی و افقها را بر ما تنگ نمودی، گمان کردی ما اسیران در رسنبستهای که به سوی تو آورده میشویم، این از اقتدار تو و خواریای از جانب خداوند بر ما است و اینکه خداوند تاج کرامت بر سر تو نهاده و اینکه اسارت ما به خاطر اهمیت به سزای تو و جلال و قدرت میباشد؟ پس هنگامی
که دیدی دنیا به کام تو است و همه چیز بر وفق مرادت هست، تکبر ورزیدی و با چشم حقارت نگاه کردی. گردن خوشحالی کشیدی و گرد و خاک به پا نمودی. ملک ما را خالص خودت قرار دادی و سلطنت شرعی ما را ملک شخصی ات پنداشتی. آهستهآهسته! از روی نادانی دیوانگی مکن! آیا سخن خداوند عزّ و جلّ را نشنیدهای که میفرماید: کافران گمان مبرند مهلت دادن ما بر نفع آنان است! ما به آنان مهلت میدهیم که بر بار گناهشان بیفزایند و آنان با عذاب خفتباری رو به رو خواهند شد!
السُّوأى: و السُّوآى نقيضُ الحُسْنَى، و في القرآن: ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذِينَ أَساؤُا السُّواى يَعْنِى النَّارَ (الصحاح)
أَن كَذَّبُواْ بِآيات اللَّهِ: لتكذيبهم بآيات الله و استهزائهم بها (مجمع البيان فى تفسير القرآن)
أَقْطَارَ: نَواحِيْهَا، واحِدُها: قُطْرٌ (تهذيب اللغة)./ قُطْرٌ: منطقه، کشور (المعجم البسیط)
آفَاقَ: جمع افق: الأُفُق: ناحيه، كرانهى دور دست، آفَاقُ البِلاد و آفاقُ الأَرض: كرانههاى كشور، سرزمينهاى دور (فرهنگ ابجدي)
إِسَارٍ: الإِسَار بالكسر مصدر أَسَرْتُهُ أَسْراً و إِسَاراً. و هو أيضا الحبل و القدّ الذى يشدّ به الأسير (النهاية)
فَشَمَخْتَ بِأَنْفِكَ: شَمَخَ الرجلُ بأنفه يشمَخ شَمْخا و شُموخا، إذا تعظّم و تكبّر (جمهرة اللغة)./ این یک اصطلاح است (فاطمی)
نَظَرْتَ فِي عَطْفِكَ: نظر في عطفه: اخذه العجب (عوالم العلوم)./ این هم یک اصطلاح است (فاطمی)
تَضْرِبُ أَصْدَرَيْكَ فَرَحاً: و جاء يَضْرِبُ أصْدَرَيْه: إذا جاء فارِغاً (المحكم و المحيط الأعظم)./ این هم یک اصطلاح است (فاطمی)
تَنْفُضُ مِذْرَوَيْكَ مَرَحاً: جاء ينفض مِذْرويْهِ: يختال (أساس البلاغة)./ این هم یک اصطلاح است. در مجموع، بانوی کربلا از چهار اصطلاح کنایی استفاده نموده است. تا این اصطلاحها
به خوبی پیگیری نشود، بخشی از زیباییهای این خطبه در غربت خواهد ماند. متاسفانه، در این زمینه، ما در فرهنگها توضیح بیشتری نمیبینیم (فاطمی)
مَرَحاً: مَرَحَ: شادی و نشاط شدید، شادمانی، سرمستی (المعجم البسیط)
مُسْتَوْسِقَةً: مجتمعة (هامش اصفحه)./ قال الفرّاء في قوله: وَ ما وَسَقَ، أي: و ما جَمَع و ضَمّ (تهذيب اللغة)
تَطِشْ: الطَّيْش: خفة العقل. و الفعل: طاشَ يَطِيش (كتاب العين)
نُمْلِي: الإملاء: إطالة المدة (مجمع البيان)./ أملاه اللّهُ العيشَ و ملَّاه: أمهله و طوّل له. يقال أملَى اللّه له، و أملى له فى غَيّه: أطال له و أمهله (الإفصاح)
أَ مِنَ الْعَدْلِ يَا ابْنَ الطُّلَقَاءِ تَخْدِيرُكَ حَرَائِرَكَ وَ إِمَاءَكَ وَ سَوْقُكَ بَنَاتِ رَسُولِ اللَّهِ سَبَايَا قَدْ هَتَكْتَ سُتُورَهُنَّ وَ أَبْدَيْتَ وُجُوهَهُنَّ تَحْدُو بِهِنَّ الْأَعْدَاءُ مِنْ بَلَدٍ إِلَى بَلَدٍ وَ تَسْتَشْرِفُهُنَّ الْمَنَاقِلُ وَ يَتَبَرَّزْنَ لِأَهْلِ الْمَنَاهِلِ وَ يَتَصَفَّحُ وُجُوهَهُنَّ الْقَرِيبُ وَ الْبَعِيدُ وَ الْغَائِبُ وَ الشَّهِيدُ وَ الشَّرِيفُ وَ الْوَضِيعُ وَ الدَّنِيُّ وَ الرَّفِيعُ لَيْسَ مَعَهُنَّ مِنْ رِجَالِهِنَّ وَلِيٌّ وَ لَا مِنْ حُمَاتِهِنَّ حَمِيٌّ عُتُوّاً مِنْكَ عَلَى اللَّهِ وَ جُحُوداً لِرَسُولِ اللَّهِ وَ دَفْعاً لِمَا جَاءَ بِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ لَا غَرْوَ مِنْكَ وَ لَا عَجَبَ مِنْ فِعْلِكَ وَ أَنَّى تُرْتَجَى مُرَاقَبَةُ مَنْ لَفَظَ فُوهُ أَكْبَادَ الشُّهَدَاءِ وَ نَبَتَ لَحْمُهُ بِدِمَاءِ السُّعَدَاءِ وَ نَصَبَ الْحَرْبَ لِسَيِّدِ الْأَنْبِيَاءِ وَ جَمَعَ الْأَحْزَابَ وَ شَهَرَ الْحِرَابَ وَ هَزَّ السُّيُوفَ فِي وَجْهِ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) أَشَدِّ الْعَرَبِ جُحُوداً وَ أَنْكَرِهِمْ لَهُ رَسُولًا وَ أَظْهَرِهِمْ لَهُ عُدْوَاناً وَ أَعْتَاهُمْ عَلَى الرَّبِّ كُفْراً وَ طُغْيَاناً!
آی پسر بردگان آزاد شده فتح مکه! آیا عادلانه است که زنان آزاد و کنیزان تو، پرده نشین باشند و در بازارت دختران رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) به عنوان اسیر، این طرف و آن طرف برده شوند؟! هتک حرمت آنان نمودی و نقاب از صورت آنان بر افکندی! از شهری به شهری دشمنان شتربان برای آنان آواز خواندند، رهگذران بر آنان چشم دوختند، بر آب برداران آبشخوران ظاهر گشتند و بر چهره آنان نزدیکو دور، پیدا و پنهان و آبرومند و بیآبرو، نگاه نمودند. به خاطر
دشمنیات با خداوند، انکارت به رسول خداوند و به آنچه که از جانب خداوند آورده است، نه مردان سرپرستی با آنان بودند و نه کسانی که از آنان حمایت کنند. تعجبی از تو و کار تو نیست و چگونه امید به نظارت و دلسوزی کسانی بست که جگر شهیدان را جویده از دهان بیرون انداختند، گوشت شان از مکیدن خون سعادتمندان رویید، جنگ بر علیه سرور پیامبران بر پا نمودند، احزاب را گرد آوردند، دشنهها را بیرون کشیدند و شمشیرها را به روی رسول خداوند تکان دادند! کسانی که منکرترین اعراب به حق، آشکاراترین دشمنان به رسول خداوند، سرکشترین، کافرترین و طاغیترین کسان به پروردگار عالم بودند!
يَا ابْنَ الطُّلَقَاءِ: در فتح بود که ابو سفیان کسی که تا آخرین نفس پرچم کفر را بر دوش داشت، کاری از دستش بر نمیآمد اما پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) جوانمردانه فرمود: "أنتم الطلقاء!" و گذشتههای ابو سفیان را به رویش نیاورد. بانو همان واژه کلیدی را تکرار میکند. تا پیش چشمان باز مردم، مرد و نامرد را مقایسه نمایند (فاطمی)
تَخْدِيرُكَ: خِدْر: مکان محفوظ و دور از دید (المعجم البسیط)./ الخِدْرُ: سِتْرٌ يُمَدُّ للجارية في ناحية البيت ثم صار كلُّ ما واراك من بَيْتِ و نحوه خِدْراً، و الجمع خُدُورٌ و أَخْدارٌ، و أَخادِيرُ جمع الجمع (لسان العرب)
حَرَائِرَكَ: الحُرُّ: أحد الأَحْرَار، و الأنثى حُرَّةٌ، و جمعها حَرَائِرُ (النهاية في غريب الحديث)
تَحْدُو: حَدَا- حَدْواً و حِدَاءً و حُدَاءً: آواز خود را با حُداء بلند كرد،- حَدَا الإبلَ و بالإبِلِ: شتران را با خواندن آواز راند (فرهنگ ابجدي)./ حَدَا بالإبل حَدْواً و حُدَاءً: إذا زجرها و غنى لها ليحثها على السير (مجمع البحرين)
تَسْتَشْرِفُهُنَّ: تنظر (هامش الصفحه)
الْمَنَاقِلُ: شاید رهگذران مورد نظر باشند (فاطمی)
الْمَنَاهِلِ: مواضع شرب الماء فی الطریق (هامش الصفة)
الوَضِيع: پست و فرومايه (فرهنگ ابجدي)
يَتَصَفَّحُ: تَصَفَّحَ الشيءَ: در آن چيز تأمل كرد و نگريست،- تَصَفَّحَ الكتابَ: بر مطالب كتاب آگاهى يافت (فرهنگ ابجدى)
حُمَاتِهِنَّ: و كل شيء دفعت عنه فقد حَمَيْتَه (كتاب العين)
عُتُوّاً: عَتا عُتُوّا و عُتِيّا: استكبر و جاوز الحَدَّ (المحكم)غَرْوَ: لا غَرْوَ، أي: لا عجب (كتاب العين)
مُرَاقَبَةُ: نظارت، زیر نظر گرفتن (المعجم البسیط)
لَفَظَ: از دهان بیرون انداخت، تلفظ کرد. لفظ أنفاسه: مرد، درگذشت (المعجم البسیط)
شَهَرَ: از غلاف بیرون آورد، بلند کرد –شمشیر یا هر سلاحی را- آشنا ساخت (المعجم البسیط)
الْحِرَابَ: الحَرْبَةُ دون الرُّمْحِ و الجميع الحِرَابُ (تهذيب اللغة)./ الحَرْبَة، ج حِرَاب: دِشنه كه از نيزه كوتاهتر است (فرهنگ ابجدي)
هَزَّ: تکان داد (المعجم البسیط)
أَعْتَاهُمْ: هو أفعل التفضيل من العاتي، و هو الجبَّار الذي جاوز الحدّ في الاستكبار (المغرب)
أَلَا إِنَّهَا نَتِيجَةُ خِلَالِ الْكُفْرِ وَ صَبٍّ يُجَرْجِرُ فِي الصَّدْرِ لِقَتْلَى يَوْمِ بَدْرٍ فَلَا يَسْتَبْطِئُ فِي بُغْضِنَا أَهْلَ الْبَيْتِ مَنْ كَانَ نَظَرُهُ إِلَيْنَا شَنَفاً وَ إِحَناً وَ أَضْغَانَا يُظْهِرُ كُفْرَهُ بِرَسُولِ اللَّهِ وَ يُفْصِحُ ذَلِكَ بِلِسَانِهِ وَ هُوَ يَقُولُ فَرِحاً بِقَتْلِ وُلْدِهِ وَ سَبْيِ ذُرِّيَّتِهِ غَيْرَ مُتَحَوِّبٍ وَ لَا مُسْتَعْظِمٍ يَهْتِفُ بِأَشْيَاخِهِ مُنْحَنِياً عَلَى ثَنَايَا أَبِي عَبْدِ اللَّهِ وَ كَانَ مُقَبَّلُ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) يَنْكُتُهَا بِمِخْصَرَتِهِ قَدِ الْتَمَعَ السُّرُورُ بِوَجْهِهِ لَعَمْرِي لَقَدْ نَكَأْتَ الْقَرْحَةَ وَ اسْتَأْصَلْتَ الشَّافَةَ بِإِرَاقَتِكَ دَمَ سَيِّدِ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ ابْنِ يَعْسُوبِ الْعَرَبِ وَ شَمْسِ آلِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ هَتَفْتَ بِأَشْيَاخِكَ وَ تَقَرَّبْتَ بِدَمِهِ إِلَى الْكَفَرَةِ مِنْ أَسْلَافِكِ ثُمَّ صَرَخْتَ بِنِدَائِكَ وَ لَعَمْرِي لَقَدْ نَادَيْتَهُمْ لَوْ شَهِدُوكَ وَ وَشِيكاً تَشْهَدُهُمْ وَ لَنْ يَشْهَدُوكَ وَ لَتَوَدُّ يَمِينُكَ كَمَا زَعَمْتَ شَلَّتْ بِكَ عَنْ مِرْفَقِهَا وَ جُذَّتْ وَ أَحْبَبْتَ أُمَّكَ لَمْ تَحْمِلْكَ وَ إِيَّاكَ لَمْ تَلِدْ أَوْ حِينَ تَصِيرُ إِلَى سَخَطِ اللَّهِ وَ مُخَاصِمُكَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)!
آری، این بد مستیها نتیجه کفر درونی است و صدای ریزش انتقام کشتگان روز بدر در سینه! کسی که به ما به دیده نفرت مینگرد و بغض و کینه وجودش را پر نموده، نمیتواند در دشمنی ما خاندان شتاب نکند! نمیتواند کفرش را به رسول خداوند اظهار ننماید و این کفریات را بر زبانش جاری نباشد! بیاینکه احساس شرم و گناه نماید و کارش را غیر قابل تصور بداند، میگوید از کشته شدن فرزند او و اسارت نوادگان او احساس شادمانی میکند! این در حالی است که به سمت دندانهای ابی عبد الله (علیه السلام) خم میشود و بوسهگاه رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) را با چوب دستیاش نشانه قرارمیدهد و با خوشحالی سران گذشتهاش را به هلهله وا میدارد! به جان خودم سوگند! زخم هنوز التیام نیافته را پوست کندی و بنیاد فضیلت و تقوا را با ریختن خون سرور جوانان اهل بهشت، فرزند بزرگ عرب، خورشید آل عبد المطلب ویران نمودی، به سران گذشتهات مباهات نمودی، با خون او (علیه السلام) به کافران پیش از خودت تقرب جستی و به آنان ندا دردادی! به جان خودم سوگند! آنان را ندا در دادی! اگر آنان را ببینی -که به زودی میبینی و آنان هرگز تو را نمیبیند- آرزو خواهی کرد، ایکاش دستت از مرفق جدا میشد! و هنگامی که در برابر خشم الهی و دادخواهی رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) قرار بگیری، آرزو خواهی کرد که ایکاش تو را مادرت وضع حمل نمیکرد!
خِلَالَهُ: باطنه (مجمع البحرين)./ خلال: هنگام، بین، قید زمان یا مکان (المعجم البسیط)
صَبٍّ: ریختن (المعجم البسیط)
يُجَرْجِرُ: يَحْدُرُ فيه (تهذيب اللغة)./ في الحديث: الذي يشرب في الإِناء الفضة و الذهب إِنما يُجَرْجِرُ في بطنه نار جهنم (فرهنگ ابجدي)
يَسْتَبْطِئُ: استبطأه: طلب منه أن يُبطىء (الإفصاح)./ بطیء: کند المعجم البسیط)
شَنَفاً: الشَّنَف: البغض (جمهرة اللغة)
إِحَناً: أحن: الإِحْنَة: الحقد في الصدر، و ربما قالوا: حِنَة (كتاب العين)
مُتَحَوِّبٍ: متأثم (هامش الصفحة)
يَهْتِفُ: هتف: داد زد، صدا زد، شعار داد (المعجم البسیط)
يَنْكُتُهَا: نَكَتَ الأَرضَ بقضيبٍ أو بإصبعهِ: در حال تفكّر چوب يا انگشت خود را بر زمين كوبيد و در آن اثر گذاشت (فرهنگ ابجدي)./ النَّكْتُ: أن تَنْكُتَ فى الأرض بقضيبٍ، أى تضرب بقضيب فتؤثّر فيها. و يقال أيضاً: طعنه (الصحاح)
بِمِخْصَرَتِهِ: قضيبٌ كان يُشير بهِ المَلِكُ إذا خاطَبَ و الخَطِيبُ إذا خَطَبَ (الطراز الأول)
نَكَأْتَ: قشرت قبل أن تبرأ (هامش الصفحة)./ نَكَأْتُ الجُرْحَ و القَرْحَةَ أنْكَؤها: إِذا قَرَفْتَها و قَشَرْتَها حتّى تَدْمى (المحيط في اللغة)./ قشر: پوست کند (المعجم البسیط)./ اصل قَرْف و اقْتِرَاف: كندن پوست درخت و كندن پوست از روى جراحت است. قِرْف: پوست هر چيزى است (ترجمه مفردات الفاظ قرآن)
اسْتَأْصَلْتَ الشَّافَةَ: استأصل الشأفة: بنیادش را برکند، ریشهاش را کند (ترجمه المنجد)./ استأصل الشأفة: أزاله من أصله، و شأفة الرجل: أهله و ماله (عوالم العلوم و المعارف)يَعْسُوبِ: سيّد الناس في الدين و أصل اليعسُوب: فَحْل النحل و سيّدها (تهذيب اللغة)./ اليَعْسُوب: ملكه زنبور عسل كه به گمان عرب اين ملكه مذكر است، رئيس بزرگ، هو يَعْسُوب قَومِهِ: او بزرگ خاندان خويش است (فرهنگ ابجدي)./ در احتجاج، عبارت "ابْنِ يَعْسُوبِ دِينِ الْعَرَبِ" دارد (فاطمی)
مَرْفَق: آرنج، آنچه مورد استفاده قرار گیرد (المعجم البسیط)
جُذَّتْ: جَذَّ الشيءَ يَجُذُّه جذًّا إذا استأصله قطعا. قال أبو عبيدة في قوله جَلَّ و عَزَّ: عَطاءً غَيْرَ مَجْذُوذٍ أي: غير منتقَص (جمهرة اللغة)./ جَذّاًهُ: آن چيز را بُريد يا شكست (فرهنگ ابجدي)
اللَّهُمَّ خُذْ بِحَقِّنَا وَ انْتَقِمْ مِنْ ظَالِمِنَا وَ احْلُلْ غَضَبَكَ عَلَى مَنْ سَفَكَ دِمَاءَنَا وَ نَفَضَ ذِمَارَنَا وَ قَتَلَ حُمَاتَنَا وَ هَتَكَ عَنَّا سُدُولَنَا "وَ فَعَلْتَ فَعْلَتَكَ الَّتِي فَعَلْتَ" وَ مَا فَرَيْتَ إِلَّا جِلْدَكَ وَ مَا جَزَرْتَ إِلَّا لَحْمَكَ وَ سَتُرَدُّ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ بِمَا تَحَمَّلْتَ مِنْ دَمِ ذُرِّيَّتِهِ وَ انْتَهَكْتَ مِنْ حُرْمَتِهِ وَ سَفَكْتَ مِنْ دِمَاءِ عِتْرَتِهِ وَ لُحْمَتِهِ حَيْثُ يَجْمَعُ بِهِ شَمْلَهُمْ وَ يَلُمُّ بِهِ
شَعَثَهُمْ وَ يَنْتَقِمُ مِنْ ظَالِمِهِمْ وَ يَأْخُذُ لَهُمْ بِحَقِّهِمْ مِنْ أَعْدَائِهِمْ فَلَا يَسْتَفِزَّنَّكَ الْفَرَحُ بِقَتْلِهِمْ "وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ فَرِحِينَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ"(1)وَ حَسْبُكَ بِاللَّهِ وَلِيّاً وَ حَاكِماً وَ بِرَسُولِ اللَّهِ خَصْماً وَ بِجَبْرَائِيلَ ظَهِيراً وَ سَيَعْلَمُ مَنْ بَوَّأَكَ وَ مَكَّنَكَ مِنْ رِقَابِ الْمُسْلِمِينَ أَنْ "بِئْسَ لِلظَّالِمِينَ بَدَلًا"(2)
وَ أَيُّكُمْ "شَرٌّ مَكاناً وَ أَضَلُّ سَبِيلًا"(3)وَ مَا اسْتِصْغَارِي قَدْرَكَ وَ لَا اسْتِعْظَامِي تَقْرِيعَكَ تَوَهُّماً لِانْتِجَاعِ الْخِطَابِ فِيكَ بَعْدَ أَنْ تَرَكْتَ عُيُونَ الْمُسْلِمِينَ بِهِ عَبْرَى وَ صَدْرَهُمْ عِنْدَ ذِكْرِهِ حَرَّى فَتِلْكَ قُلُوبٌ قَاسِيَةٌ وَ نُفُوسٌ طَاغِيَةٌ وَ أَجْسَامٌ مَحْشُوَّةٌ بِسَخَطِ اللَّهِ وَ لَعْنَةِ الرَّسُولِ قَدْ عَشَّشَ فِيهَا الشَّيْطَانُ وَ فَرَخَ وَ مَنْ هُنَاكَ مِثْلُكَ مَا دَرَجَ
!خداوندا! حق ما را بستان، از ستمگرما انتقام بگیر و خشمت را بر کسی که خون ما را ریزاند، میوههای دل ما را تکاند، حامیان ما را به شهادت رساند و هتک حرمت ما نمود، سرازیر نما! کاری پلشتی که نمیبایست، انجام دادی، جز پوست خودت را نبریدی، جز گوشت خودت را قطع نکردی و به زودی در حضور رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) برده میشوی، با بار خون فرزندان و نوادگان او! تو حرمت او را هتک نمودی، خون فرزندان و نوادگان و خویشاوندان او را بر زمین ریختی. به زودی جایی خواهی رفت که خداوند به واسطه او آنان را گرد خواهد آورد، پراکندههای او را جمع خواهد کرد، از ظالم آنان انتقام خواهد کشید و حق آنان را از دشمنانشان خواهد گرفت! پس خوشحالی تو را با کشتن آنان به سرمستی جنون آمیز نبرد. "هرگز گمان مبر آنانی را که در راه خداوند کشته شدند، مردهاند! آنان زندهاند، در حالی که نزد پروردگارشان از نعمت روزی برخوردارند. به آنچه خداوند از فضل خودش به آنان عطا نموده شادمانند!" تو را
همین بس که خداوند سرپرست و دادستان است، رسول خداوند دادخواه و جبرئیل دستیار و به زودی آنانی که تو را آماده جنایت نمودند و امکان سوار شدنت را بر گردن مسلمانان فراهم نمودند، خواهند فهمید که "چه جاگزین بدی است برای ستمگران و کدام یک از شما بدترین جا را دارد و گمراهترین فرد است!" اسارت من نشان منزلت تو نیست، ترس از خشونت تو ندارم! بعد از اینکه چشمهای مسلمانان را اشکبار نمودی و سینه آنان را سوزان کردی، سخن اندرزگون بر تو اثر نخواهد کرد. آن قلبهای راضی به این جنایت، قلوههای سنگ اند، آن ارواح، نمرودیاند و آن اجسام، پر از خشم خداوند و لعنت پیامبر! در آنها شیطان لانه نموده، جوجه نموده و از آنجا کسی مانند تو سر بر آورده است!
نَفَضَ: تکان داد (المعجم البسیط)
ذِمَارَنَا: الذِّمارُ: الحَرَمُ و الأَهل... ذِمارُ الرجل و هو كل ما يلزمك حفظه و حياطته و حمايته و الدفع عنه و إِن ضَيَّعه لزمه اللَّوْمُ... و الذِّمار: الحَشَمُ، و الذِّمار: الأَنساب (لسان العرب)./ الذِّمَار: آنچه كه از آن حمايت و نگهدارى و دفاع كنند، اندرون خانه، خانواده (فرهنگ ابجدي)
فَرَيْتَ: فَرَيْتُ الشىء أَفْرِيهِ: قطعتُه لأصلحَه (الصحاح)
لُحْمَتِهِ:خویشاوندی، پود –در برابر تار- (المعجم البسیط)
ذُرِّيَّة: فرزندان و نوادگان (المعجم البسیط)
شَمْل: جمع، اجتماع (المعجم البسیط)./ يقال: جمع اللَّه شملهم: إِذا دُعي لهم بالاجتماع. و فرَّق شملهم: إِذا دُعي عليهم بالتفريق (شمس العلوم)./ جَمَعَ اللّهُ شَمْلَهُم: خداوند اتحاد و اتّفاق آنانرا برقرار سازد، فَرَقَ اللّهُ شَمْلَهم: خداوند آنها را متفرق و پراكنده كند (فرهنگ ابجدي)
يَلُمُّ: يَلُمُّ القوم أي: يجمعهم (لسان العرب)
شَعَثَهُمْ: شَعَّثَ الشيءَ: آن چيز را پراكنده كرد... الشَّعْث: پخش شدن و پراكندگى امرى (فرهنگ ابجدي)./ شَعِثَ الشَّعَرُ: پريشان شد موى (مقدمة الأدب)
يَسْتَفِزَّنَّكَ: لا يَسْتَفِزُّه. أَي لا يستخفه... و في التنزيل العزيز: وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ؛ قال الفراء: أَي استخف بصوتك و دعائك (لسان العرب)./ استفزاز: تحریک کردن، عصبانی کردن (المعجم البسیط)./ امروزه عربها، به کارهای تحریک آمیز، استفزاز میگویند (فاطمی)
بَوَّأَكَ: بوَّأ لهُ منزلًا و بوّأَه منزلًا: أي هيّأه له (المغرب)./ بَوَّأَهُ وَ لَهُ مَنْزِلًا: براى او خانهاى آماده كرد و او را سكونت داد (فرهنگ ابجدي)
"بِئْسَ لِلظَّالِمِينَ بَدَلًا" و "شَرٌّ مَكاناً وَ أَضَلُّ سَبِيلًا": مربوط به دو آیه کریمه است: وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْليسَ كانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ أَوْلِياءَ مِنْ دُوني وَ هُمْ لَكُمْ عَدُوٌّ بِئْسَ لِلظَّالِمينَ بَدَلا (الکهف/50)./ الَّذِينَ يحُشَرُونَ عَلىَ وُجُوهِهِمْ إِلىَ جَهَنَّمَ أُوْلَئكَ شَرٌّ مَّكاَنًا وَ أَضَلُّ سَبِيلا (الفرقان/34)
تَقْرِيعَكَ: التقريع: التعنيف (هامش الصفة)./ و التَّقْرِيعُ: التَّعْنِيفُ و التَّثْرِيبُ (تاج العروس)
لِانْتِجَاعِ: الانتجاع: الانتفاع (هامش الصفحة)./ النُّجْعة: طلب الكلأ و الخير (كتاب العين)
عَبْرَى: العَبْرَةُ: الدَّمْعة (المحكم)./ رجل عَبْران و امرأة عَبْرى إذا كانا حزينين (تهذيب اللغة)
مَحْشُوَّةٌ: و الاحْتِشاءُ: الامتلاءُ (لسان العرب)./ و الحَشْوُ: ملءُ الوِسادَةِ و غَيْرِها بشيءٍ، كالقُطْنِ و نحوِهِ، و قد حَشاها يَحْشُوها حَشْواً؛ و ما يُجْعَلُ فيها حَشْوٌ أَيْضاً على لَفْظِ المصْدَرِ (تاج العروس)
عَشَّشَ: عَشَّشَ الطائر: اتخذ عُشّاً (مجمع البحرين)./ عُشُ الطَّائر: الذى يَجْمع من حُطام العِيدان و غيرها، فيبيض فيه، يكون فى الجبل و غيره. و جمعه: أعْشاش، و عِشاش، و عُشوش (المحكم)
دَرَجَ: دَرَجَ دُروجاً و دَرَجَاناً: مشى (القاموس المحيط)./ دَرَجَ الصبيُّ، إذا مشى (جمهرة اللغة)
فَالْعَجَبُ كُلُّ الْعَجَبِ لِقَتْلِ الْأَتْقِيَاءِ وَ أَسْبَاطِ الْأَنْبِيَاءِ وَ سَلِيلِ الْأَوْصِيَاءِ بِأَيْدِي الطُّلَقَاءِ الْخَبِيثَةِ وَ نَسْلِ الْعَهَرَةِ الْفَجَرَةِ تَنْطِفُ أَكُفُّهُمْ مِنْ دِمَائِنَا وَ تَتَحَلَّبُ أَفْوَاهُهُمْ مِنْ لُحُومِنَا تِلْكَ الْجُثَثُ الزَّاكِيَةُ عَلَى الْجُيُوبِ الضَّاحِيَةِ تَنْتَابُهَا الْعَوَاسِلُ وَ تَعْفِرُهَا أُمَّهَاتُ الْفَوَاعِلِ فَلَئِنِ اتَّخَذْتَنَا مَغْنَماً لِتَجِدَ بِنَا وَشِيكاً مَغْرَماً حِينَ لَا تَجِدُ إِلَّا مَا قَدَّمَتْ يَدَاكَ وَ مَا اللَّهُ "بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ" فَإِلَى اللَّهِ الْمُشْتَكَى وَ الْمُعَوَّلُ وَ إِلَيْهِ الْمَلْجَأُ وَ الْمُؤَمَّلُ ثُمَّ كِدْ كَيْدَكَ وَ
اجْهَدْ جُهْدَكَ فَوَ اللَّهِ الَّذِي شَرَّفَنَا بِالْوَحْيِ وَ الْكِتَابِ وَ النُّبُوَّةِ وَ الِانْتِخَابِ لَا تُدْرِكُ أَمَدَنَا وَ لَا تَبْلُغُ غَايَتَنَا وَ لَا تَمْحُو ذِكْرَنَا وَ لَا يُرْحَضُ عَنْكَ عَارُنَا وَ هَلْ رَأْيُكَ إِلَّا فَنَدٌ وَ أَيَّامُكَ إِلَّا عَدَدٌ وَ جَمْعُكَ إِلَّا بَدَدٌ يَوْمَ يُنَادِي الْمُنَادِي أَلَا لَعَنَ اللَّهُ الظَّالِمَ الْعَادِيَ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي حَكَمَ لِأَوْلِيَائِهِ بِالسَّعَادَةِ وَ خَتَمَ لِأَصْفِيَائِهِ بِالشَّهَادَةِ بِبُلُوغِ الْإِرَادَةِ نَقَلَهُمْ إِلَى الرَّحْمَةِ وَ الرَّأْفَةِ وَ الرِّضْوَانِ وَ الْمَغْفِرَةِ وَ لَمْ يَشْقَ بِهِمْ غَيْرُكَ وَ لَا ابْتِلُيَ بِهِمْ سِوَاكَ وَ نَسْأَلُهُ أَنْ يُكْمِلَ لَهُمُ الْأَجْرَ وَ يُجْزِلَ لَهُمُ الثَّوَابَ وَ الذُّخْرَ وَ نَسْأَلُهُ حُسْنَ الْخِلَافَةِ وَ جَمِيلَ الْإِنَابَةِ إِنَّهُ رَحِيمٌ وَدُودٌ.(1)
شگفتا و همه شگفتی برای کشتن پاکان، نوادگان پیامبران، فرزندان اوصیای رسولان به دست بردگان آزاد شده منفور و نسل بدنام آلودهزنا که خون ما از سر پنجه آنان میچکد و گوشت ما از دهان آنان سرازیر میشود! بر آن بدنهای مطهّر دور از آبادی، گرگان گرسنه عبور نمودند و کفتارهای ماده به جست وخیز افتادند! پس اگر تو غنیمت از ما برداشتی، به زودی غرامت خواهی داد، آن هنگام که پیش خداوند با آمار جنایت از پیش فرستاده بروی و خداوند "به بندگان ستم نمیکند." خداوند مرجع شکایت، تکیهگاه، پناهگاه وانتقام گیرنده آرمانی است! پس تمام نیرنگت را به کار ببر، آخرین تلاشت را بکن! به خداوندی که ما را به وحی، کتاب، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و گزینش مفتخر نمود، سوگند! آغاز ما را درک نمیتوانی، به پایان ما نمیرسی، توان محو کردن یاد ما را نداری و نمیتوانی ننگ و عار را از خودت دور نمایی! آیا نظرت جز کوته نظری است،
1) . الإحتجاج على أهل اللجاج، ج2، ص307، بحار الأنوار، ج45، ص159
روزگارت جز چند روزی و جمعیتت جز پراکندگی است! روزی را به خاطر بسپار که منادی ندا در دهد: آهای تمام انسانها! خداوند، ستمگر بیبند و بار را لعنت کرده است! سپاس خداوندی را که برای اولیاء خودش حکم به سعادت نمود و برای گزیدگانش اراده رسیدن به شهادت فرمود! آنان را مشمول رحمت، مهربانی، خوشنودی و مغفرت خود قرار داد و غیر تو را گرفتار شقاوت و امتحان به آنان ننمود! از او میخواهیم که پاداش آنان را کامل دهد، ثواب و اندوخته بسیار به آنان عنایت نماید و از او نیکویی جانشینی و زیبایی نیابت را تمنا داریم! او مهربان و با محبت است!
أَسْبَاطِ: سِبط: نوه –غالبا پسرِ دختر- نواده دختری، ج: أسباط (المعجم البسیط)سَلِيلِ: فرزند (المعجم البسیط)./ سَلُ الشيء من الشيء: نزعه، كسلّ السّيف من الغمد، و سل الشيء من البيت على سبيل السّرقة، و سل الولد من الأب، و منه قيل للولد: سَلِيلٌ (مفردات ألفاظ القرآن)
الْخَبِيثَةِ: خبیث: فاسد و منفور، بد، پست و پلید و ناپاک، نجس، حرام (المعجم البسیط)
نَسْل: ذُرِّيَّة، سُلَالَة، خَلَف، نَشْء، ثَمَر (المكنز)
الْعَهَرَةِ: العَهْر: الزِّنا، و هو العِهار أيضاً؛ و رجل عاهر و امرأة عاهرة (جمهرة اللغة)./ این سخن رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) مشهور است: "الْوَلَدُ لِلْفِرَاشِ وَ لِلْعَاهِرِ الْحَجَر" (فاطمی)
تَنْطِفُ: تقطر (هامش الصفحة)./ و القِربَةُ تَنْطِفُ: أى تَقْطُرُ (المحكم)
تَتَحَلَّبُ: تسیل (هامش الصفحة)./ تَحَلَّبَ العَرَقُ أو الدمعُ أو الماءُ أو النَّدَى: عرق يا اشك يا آب يا شبنم روان شد، تَحَلَّبَتْ عينُهُ: چشم او اشك ريخت، تَحَلَّبَ فَمُهُ: آب دهان او روان شد (فرهنگ ابجدي)
الْجُيُوبِ: وَجْهُ الأرض (المحيط في اللغة)./ و الجَبُوب: وجه الأرض الصلبة (كتاب العين)
الضَّاحِيَةِ: ناحیه، طرف. ضواحی المدینه: اطرف شهر (المعجم البسیط)
تَنْتَابُهَا: تأتي مرة بعد اخرى (هامش الصفحة)./ تَنْتابها، أي ترجع إليها مرةً بعد أخرى (المغرب)
الْعَوَاسِلُ: الذئاب (عوالم العلوم)./ و الذئبُ عَاسِلٌ، و الجمع العُسَّلُ و العَوَاسِلُ (الصحاح)./ الذئبُ أو الفرسُ يَعْسِلُ عَسَلًا و عَسَلاناً: اضْطَرَبَ في عَدْوِه، و هَزَّ رأسَه (القاموس المحيط)
تَعْفِرُهَا: تمرغها في التراب (هامش الصفحة)./ عفر: به خاک مالید و زیر پا گذاشت... مرغ: مالید (المعجم البسیط)
الفواعل: أولاد الضباع (هامش الصفحة)./ ضبْع، ج: ضباع: کفتار (المعجم البسیط)
مَغْرَماً: غرُم: جریمه کرد، غرامت گرفت (المعجم البسیط)
شَرَّفَ: مفتخر کرد، افتخار داد (المعجم البسیط)
يُرْحَضُ: رَحَضَ الإناءَ و الكوبَ و غَيرَهما يَرْحَضُهما و يَرحِضُهما رَحْضاً: غَسْلَهُمَا (المحكم)فَنَدٌ: و الفَنَد من قولهم: فَنِدَ يفنَد فَنَداً، إذا ضعف رأيُه من سنّ أو كبر. و أفندتُه إفناداً، إذا خطّأت رأيه (جمهرة اللغة)
بَدَدٌ: و بَدَّد الشيءَ فتَبَدَّدَ: فرّقه فتفرّق. و تبدّد القوم إِذا تفرّقوا (لسان العرب)
الْإِنَابَةِ: کسی را نائب یا وکیل خود قرار داد، به عهده کسی گذاشت، روی آورد و توبه کرد (المعجم البسیط)
يُجْزِلَ: جَزَلَ لي من ماله، أي أعطاني قطعة منه (جمهرة اللغة)./ جزیل: زیاد، فراوان، عظیم، بسیار، بلیغ (المعجم البسیط)
الذُّخْرَ: الذُّخْر: ما ادّخرته من مال و غيره (جمهرة اللغة)./ الذُّخْر: آنچه كه اندوخته شده باشد (فرهنگ ابجدي)
القرآن الكريم
نهج البلاغة
الصحيفة السجادية
. دیلمی، حسن بن محمد: إرشاد القلوب إلى الصواب، انتشارات الشریف الرضی، قم، 1412 ق.
ابن ابی الحدید، عبد الحمید بن هبة الله: شرح نهج البلاغة، نشر کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی، قم، 1404 ق.
ابن شعبة: الحرّانی، ابی محمد الحسن بن علی بن الحسین: تحف العقول، کتابفروشی اسلامیه، تهران، 1400 ق.
ابن شهر آشوب، محمد بن علی: مناقب آل أبي طالب عليهم السلام، انتشارات علامه، قم، 1379
ابن طاووس، اللّهوف علی قتلی الطفوف، انتشارات جهان، تهران، 1364
ابن طاووس، علی بن موسی: فلاح السائل و نجاح المسائل، بوستان کتاب، قم،
ابن قولویه، جعفر بن محمد: كامل الزيارات، انتشارات پیام حق، تهران، 1389
ابن همام اسكافى، محمد بن همام بن سهيل، التمحیص، مدرسة الإمام المهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف، قم، 1404 ق.
اردبیلی، علی بن عیسی: كشف الغمة في معرفة الأئمة، ج:2، تبریز، 1381
الاصفهاني، الراغب: مفردات ألفاظ القرآن، دارالقلم- دمشق 1412ق
آل اعتماد، سيد مصطفی: بلاغة الحسين (علیه السلام) ...، 1394 ق.
بحرانی اصفهانی، عبد الله بن نور الله: عوالم العلوم و المعارف والأحوال من الآيات و الأخبار و الأقوال، ج11، مؤسسة الإمام المهدی، قم، 1413
بحرانى اصفهانى، عبد الله بن نور الله، عوالم العلوم و المعارف والأحوال من الآيات و الأخبار و الأقوال، ج11، مؤسسة الإمام المهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، قم، 1382
التفسیر المنسوب إلی الامام الحسن العسکرى (علیه السلام)، مدرسة الإمام المهدی (علیه السلام)، قم، 1409 ق.
جامع الأحادیث 5/3، مرکز تحقیقات کامپوتری علوم اسلامی، قم، 1391
الحر العاملی، محمد بن حسن: وسائل الشيعة، ج: 1، 12، المکتبة الاسلامیة، طهران، 1403
حسکانی، عبد الله بن عبد الله: شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، ج2، مجمع احیاء ثقافة الاسلامیة، تهران، 1411
خزاز راضی، علی بن محمد: كفاية الأثر في النص على الأئمة الإثني عشر، نشر بیدار، قم، 1401 ق.
دانشنامه علوی، مرکز تحقیقات کامپوتری علوم اسلامی، نسخه جدید، قم، ،
شریف الرضی، محمد بن الحسین: خصائص الأئمة عليهم السلام، آستان قدس رضوی، مشهد، 1406 ق.
شریف الرضی، محمد بن حسین: المجازات النبوية، دار الحدیث، 1380
شعیری، محمد بن محمد: جامع الأخبار، مطبعة حیدیة، نجف، ،
ابن قارياغدي، البضاعة المزجاة، دار الحدیث، قم، 1387
شهید الثانی، زین الدین بن علی: مسكّن الفؤاد عند فقد الأحبة و الأولاد، بصیرتی، قم، ،
صحيفة الإمام الرضا عليه السلام، کنگره جهانی امام رضا (علیه السلام)، مشهد، 1406
صدوق: ابن بابویه، ابی جعفر محمد بن علی بن الحسین: ثواب الأعمال و عقاب الأعمال و عقاب الأعمال، کتابفروشی صدوق، ، 1363
صدوق: ابن بابویه، ابی جعفر محمد بن علی بن الحسین: عیون اخبار الرضا (علیه السلام)، ج:1، 2، تهران، 1378
31.صدوق: ابن بابویه، محمد بن علی: الأمالي، انتشارت کتابچی، تهران، 1376
صدوق: ابن بابویه، محمد بن علی: الخصال، جامعه مدرسین، قم، 1362
صدوق: ابن بابویه، محمد بن علی: كمال الدين و تمام النعمة، اسلامیه، تهران، 1395
صدوق: ابن بابویه، محمد بن علی: معاني الأخبار، انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین، قم، 1403 ق.
صدوق: ابن بابویه، محمد بن علی: من لا يحضره الفقيه، ج:2، انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین، قم، 1413
الطبرسی، ابی منصور احمد بن علی بن ابی طالب: الإحتجاج على أهل اللجاج، منشورات مؤسسة الأعلمی، بیروت- لبنان، 1430 ق.
طبرسی، علی بن حسین: مشكاة الأنوار في غرر الأخبار، المکتبة الحیدریة، نجف، 1385
الطبرسي، الشيخ أبي علي الفضل بن الحسن: مجمع البيان في تفسيرالقرآن، دارالمعرفة، بيروت- لبنان
طوسی، محمد بن حسن، الأمالي، دارالثقافة، 1414 ق.
فتال نیشابوری، محمد بن احمد: روضة الواعظين و بصيرة المتعظين، انتشارات رضی، قم، 1375
فیض کاشانی، محمد محسن بن شاه مرتضی: الوافي، ج: 1، کتابحانه امام امیر المؤمنین (علیه السلام)، اصفهان، 1406 ق.
فیض کاشانی، محمد محسن بن شاه مرتضی: نوادر الأخبار فيما يتعلق بأصول الدين، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، تهران، 1371
قرشی بنایی، علی اکبر: قاموس قرآن، دار الکتب الاسلامیة، تهران، 1412
القزوینی، السید الحسینی: موسوعة الإمام الجواد، مؤسسه ولی عصر، قم، 1419 ق.
قمی، شیخ عباس: سفیتة البحار، ج:1، نشر اسوه، قم، 1414
قمی، شيخ عباس: مفاتيح الجنان، انتشارات اسوه،...،...
کشی، محمد بن عمر: رجال الكشي، مؤسسه آل البیت، قم، 1363
کفعمی، ابراهیم بن علی عاملی: المصباح للكفعمي: جنة الأمان الواقية، دار الرضی، قم، 1405
کلینی، محمد بن یعقوب: الكافي: ج1، 2، 8، دار الکتب الاسلامیة، تهران، 1407 ق.
کوفی اهوازی، حسین بن سعید: الزهد، المطبعة العلمیه، قم، 1402
مازندرانی، محمد هادی بن محمد صالح: شرح الكافي: الأصول و الروضة، المکتبة الاسلامیة، تهران، 1382
مجلسی، محمد باقر بن محمد تقی: بحار الأنوار، ج: 1، 2، 6، 7، 8، 14، 16،22، 23، 26، 27، 28، 30، 31، 36، 38، 39، 43، 44، 45، 50، 51، 52، 53، 54، 57، 65، 66، 67، 70، 71، 74، 79، 80، 83، 86، 89، 94، 95، 97،99، 100، 108، 110
مجلسی، محمد باقر بن محمد تقی: زاد المعاد- مفتاح الجنان، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، بیروت، 1323
مصطفوی، حسن: التحقیق فی کلمات قرآن الکریم، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تهران، 1368
مفید، محمد بن محمد: الأمالي، کنگره شیخ مفید، قم، 1413 ق.
مفید، محمد بن محمد: الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، کتابفروشی اسلامیه، تهران، 1376
مفید، محمد بن محمد: المقنعة، کنگره هزاره شیخ مفید، قم، 1413
منتظری: خطبه حضرت فاطمه زهرا (س)، چاپ باقری، قم، 1374
منسوب به امام صادق (علیه السلام): مصباح الشريعة، نشر اعلمی، بیروت، 1400 ق.
نوری، حسین بن محمد تقی: مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ج: 7، 11، مؤسسه آل البیت، قم، 1408
ابن اثیر، مبارک بن محمد: النهایة فی غریب الحدیث والأثر، قم، 1367
ابن درید، محمد بن حسن: جمهرة اللغة، دار العلم للملایین، بیروت، 1988 م.
ابن سیده، علی بن اسماعیل: المحکم والمحیط الأعظم، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1431 ق.
ابن طیفور، احمد بن أبی طاهر، بلاغات النساء، انتشارات الشریف الرضی، قم ،
ابن منظور، محمد بن مکرم: لسان العرب، انتشارت دار صادر-بيروت، 1414ق.
ابن هشام الأنصاری، جمال الدین، مغنی اللبیب، مکتبة سید الشهداء، قم، 1412 ق.
ابيارى ابراهيم، الموسوعة القرآنية، موسسه سجل العرب، القاهرة، 1405 ق.
ازدی، عبد الله بن محمد: کتاب الماء، تهران، 1387
ازهری، محمد بن احمد: تهذیب اللغة، دار الاحیاء التراث العربی- بیروت، 1421 ق.
اسماعیل صینی، محمود: المکنّز العربی المعاصر، مکتبة لبنان ناشرون- بیروت، 1414 ق.
بستانی، فواد افرام: فرهنگ ابجدی، اسلامی، تهران، 1375
ثعالی، عبد الملک بن محمد، فقه اللغة، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1414 ق.
جوهري، اسماعیل بن حماد: صحاح اللغة، دار العلم للملایین، بیروت، 1376
حیدری، محمد: معجم الأفعال المتداولة، المرکز العالمی للدراسات الاسلامیة، قم، 1381
زمخشری، محمد بن عمر: الفائق فی غریب الحدیث، بیروت، 1417 ق.
زمخشری، محمد بن عمر: مقدمة الأدب، مؤسسه مطالعات اسلامی دانشگاه تهران، تهران، 1386
طريحی، فخر الدين بن محمد: مجمع البحرين و مطلع النيرين، انتشارات كتابفروشی مرتضوی، تهران 1375
عسکری، حسن بن عبد الله: الفروق فی اللغة، دار الافاق الجیدة، بیروت، 1400 ق.
الفاخوری، حنا، تاريخ ادبيات زبان عربی، ترجمه عبد المحمد آيتی، انتشارات توس، تهران 1374
فراهیدی، خلیل بن احمد: کتاب العین، قم، 1409 ق.
فیروز آبادی، ممد بن یعقوب: القاموس المحیط، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1415، ق.
قاموس النور2، مرکز تحقیقات کامپوتری علوم اسلامی، قم، ،
قمی، شیخ عباس، تتمة المنتهی در تاریخ خلفا، انتشارات داوری، قم، ،
لغت نامه دهخدا، روايت دوم، انتشارات دانشگاه تهران، مؤسسه لغت نامه دهخدا: CD
لویس معطوف: المنجد، انتشارات اسماعلیان، ، 1342
مدنی، علی خان بن احمد: الطراز الأول، مؤسسه آل البیت، مشهد، 1384
مرتضی زبیدی، محمد بن محمد: تاج العروس، بیروت، 1414 ق.
مهنا، عبد الله علی: لسان اللسان، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1413 ق.
ناصر عبد الله، (ناصر حکمت): المعجم البسیط، انتشارت آستان قدس رضوی، مشهد، 1377
سایت آیت الله سیدان http://www.seyyedan.com
سایت آیت الله بهجتhttp://bahjat.ir