ghaemiyeh.com
سرشناسه: طبسی، نجم الدین، 1334
Tabasi, Najm al-Din
عنوان و نام پدیدآور: قیام های قبل از ظهور بررسی روایات نهی از قیام در قبل از ظهور موعود / مولف نجم الدین طبسی ؛ ویراستار ابوالفضل علیدوست.
مشخصات نشر : قم: حوزه علمیه قم، مرکز تخصصی مهدویت، 1403.
مشخصات ظاهری : 424ص.
شابک: 07-91748-622-978
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتابنامه
عنوان دیگر : بررسی روایات نهی از قیام در قبل از ظهور موعود
موضوع: محمد بن حسن عجل الله تعالی فرجه الشریف ، امام دوازدهم، 255ق. - -- غیبت
موضوع: Muhammad ibn Hasan, Imam XII - Occultation موضوع: مهدویت - انتظار Mahdism -- *Waiting
مهدویت -- انتظار - - احادیث Waiting - Hadiths*
شناسه افزوده: حوزه علمیه قم، مرکز تخصصی مهدویت
رده بندی کنگره: 4/224BP
رده بندی دیویی: 462/297
شماره کتابشناسی ملی: 9669001
خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
ویراستار کتاب : خانم نرگس قمی
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
قیام های قبل از ظهور
بررسی روایات نهی از قیام در قبل از ظهور موعود
مؤلف: نجم الدین طبسی
سرشناسه: طبسی، نجم الدین، 1334
Tabasi, Najm al-Din
عنوان و نام پدیدآور: قیام های قبل از ظهور بررسی روایات نهی از قیام در قبل از ظهور موعود / مولف نجم الدین طبسی ؛ ویراستار ابوالفضل علیدوست.
مشخصات نشر : قم: حوزه علمیه قم، مرکز تخصصی مهدویت، 1403.
مشخصات ظاهری : 424ص.
شابک: 07-91748-622-978
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتابنامه
عنوان دیگر : بررسی روایات نهی از قیام در قبل از ظهور موعود
موضوع: محمد بن حسن عجل الله تعالی فرجه الشریف ، امام دوازدهم، 255ق. - -- غیبت
موضوع: Muhammad ibn Hasan, Imam XII - Occultation موضوع: مهدویت - انتظار Mahdism -- *Waiting
مهدویت -- انتظار - - احادیث Waiting - Hadiths*
شناسه افزوده: حوزه علمیه قم، مرکز تخصصی مهدویت
رده بندی کنگره: 4/224BP
رده بندی دیویی: 462/297
شماره کتابشناسی ملی: 9669001
اطلاعات رکورد کتابشناسی: فیپا
قیام های قبل از ظهور
مولف: نجم الدین طبسی
ویراستار: ابوالفضل علیدوست
ناشر: انتشارات مرکز تخصصی مهدویت
طراح جلد : عباس فریدی
صفحه آرا : خانم جاسمی
شمارگان : 500 نسخه
نوبت چاپ : اول / بهار 1403
ISBN: 07-91748 - 622 - 978
قیمت : 460000 تومان
تمامی حقوق محفوظ است.
قم: انتشارات مرکز تخصصی مهدویت / خیابان شهدا / کوچه آمار (22) / بن بست شهید علیان/ پ 24
تلفن مرکز پخش: 37737160 - 025 و 37254951 - 025
www.mahdi 313.ir
entesharatmarkaz@chmail.ir
قیام و خروج علیه حاکم در زمان غیبت و دوران پیشاظهور، یکی از مسائلی است که در مباحث مهدویت مورد توجه قرار گرفته و در مجموعه روایی مهدویت، به عنوان «روایات نافی قیام» مطرح شده است. اهمیت بررسی این روایات با رویکرد سکوت در برابر حاکم ظالم و عدم اجرای قوانین اجتماعی اسلام از یک سو و هماهنگی و عدم تقابل آنها با انقلاب اسلامی ایران از سوی دیگر؛ دو چندان می نماید. روشن است درک درست محتوای این معرفت، مستلزم ضرورت تحقیق دقیق، جامع و منسجم، و پرداخت علمی و روزآمد به آن است. بررسی علمی و اعتبار سنجی در این موضوع و اخبار مرتبط
با آن، که در عموم مخاطبان ایجاد سؤال کرده، و گاه مورد سوء استفاده مخالفان و معاندان انقلاب اسلامی، و یا گروه های انحرافی قرار می گیرد؛ در جهت تبیین صحیح اندیشه مهدویت از منظر شیعی و زدودن پیرایه های موهوم و موهون از ساحت این حقیقت؛ از رسالت های اصلی حوزه های علمیه و علمای بزرگوار و مراکز مربوط، به ویژه مرکز تخصصی مهدویت است.
مرکز تخصصی مهدویت که در جهت تحقیق و تعمیق و تهذیب در حوزه معارف مهدوی تأسیس گشته است، در این زمینه به راه اندازی درس خارج مهدویت اقدام کرده تا با بهره گیری از تلاش های خالصانه جمعی از پژوهشگران عرصه مباحث مهدوی، افق های جدیدی فراروی علاقه مندان بگشاید.
پژوهش حاضر یکی از مجموعه مباحث درس خارج مهدویت است که توسط حضرت آیت الله طبسی در مرکز تخصصی مهدویت ارائه شده و مطالب آن، به وسیله برخی از شاگردان فاضل ایشان مدون گردیده و به صورت کتاب در اختیار علاقه مندان قرار گرفته است.
در این جا، فرصت را مغتنم می شماریم و مراتب تشکر و امتنان فراوان خویش را از جناب حجت الاسلام و المسلمین کلباسی، مدیر محترم مرکز تخصصی مهدویت که زمینه ساز این کار شدند، و نیز حجج اسلام: سعید توسلی خواه و محمد مهدی یاوری و محمد رضا ثقفی که در تدوین و آماده سازی آن تلاش وافری کردند؛ اعلام می دارم. انتظار می رود انتشار این اثر به شکل حاضر، گام نخست برای ارائه آثاری دیگر به شکلی کامل تر و پژوهش های دیگر در این حوزه باشد امید آن دارم انتشار این کتاب مورد رضایت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف قرار گیرد و برای همه شیفتگان و طالبان معارف دینی مفید واقع شود.
مهدی یوسفیان آرانی
معاون پژوهش مرکز تخصصی مهدویت
مقدمه مؤلف 21
جلسه اول 23
مقدمه 23
حکم قیام در وسائل الشيعة شيخ حر عاملى 23
روایت اول ناهی از قیام 24
بررسی سندی روایت 25
روایت دوم ناهی از قیام 26
بررسی سند روایت 26
نتیجه 28
بررسی شخصیت جعفر بن محمد بن مالک 28
جلسه دوم 31
مقدمه 31
روایات کافی مرحوم کلینی 31
ادامه بررسی سندی روایت دوم 33
جعفر بن محمد بن مالک در نظر معاصران 34
ادامه کلام مرحوم مامقانی 38
ملاكات ثقة بودن جعفر بن محمد بن مالک 39
جلسه سوم 42
مقدمه 42
ادامه بررسی شخصیت جعفر بن محمد بن مالک در روایت دوم 43
بیان مامقانی در تنقیح الرجال 43
ادامه کلام مامقانی 43
بیان فرزند مرحوم مامقانی 44
بیان مرحوم تستری در مورد جعفر بن محمد بن مالک 44
رد مؤیدات جناب مامقانی از طرف مرحوم تستری 45
نتیجه سندی روایت دوم 50
بررسی دلالی روایت اول 51
احتمال اول در توجیه روایت 51
شاهد اول (روایات ناهیه در مقام بیان تکلیف ائمه طاهرین) 52
جلسه چهارم 55
مقدمه 55
کلامی از یکی از شارحان کافی 55
ادامه بررسی دلالی روایت اول 56
شاهد دوم (روایات ناهیه در مقام بیان تکلیف ائمه طاهرین) 57
جلسه پنجم 62
مقدمه 62
شاهد سوم (روایات ناهیه در مقام بیان تکلیف ائمه طاهرین) 62
شرح حدیث در مرآة العقول 63
شرح حديث در البضاعة المزجاة 65
جلسه ششم 72
مقدمه 72
شاهد چهارم (روایات ناهیه در مقام بیان تکلیف ائمه طاهرين علیهم السلام ) 72
بررسی سند روایت 73
توضیح روایت 73
ادامه روایت 78
جلسه هفتم 79
مقدمه 79
بیان مرحوم مامقانی در مورد زید 81
روایت اول در مدح قیام زید 87
روایت دوم در مدح قیام زید 88
جلسه هشتم 90
مقدمه 90
روایت سوم در مدح قیام زید 91
روایت چهارم در مدح قیام زید 94
روایت پنجم در مدح قیام زید 96
روایت ششم در مدح قیام زید 99
بیان صاحب إستقصاء الاعتبار في شرح الإستبصار 99
جلسه نهم 103
مقدمه 103
بیان ذهبی در مورد زید 104
بیان مرحوم خوئی 106
بیان روایات ذامه 107
روایت اول در ذم قیام زید 106
قیامهای قبل از ظهور 107
روایت دوم در ذم قیام زید 111
روایت سوم در ذم قیام زید 111
روایت چهارم در ذم قیام زید 111
جلسه دهم 113
مقدمه 113
بیان مرحوم مجلسی در مورد روایات ذامه قیام زید 113
جلسه یازدهم 123
مقدمه 123
ادامه کلام بزرگان در مورد زید 123
کلام شیخ مفید در مورد زید 127
جلسه دوازدهم 131
روایت پنجم در ذم قیام زید 132
سند روایت 134
روایت ششم در ذم قیام زید 135
بیان مرحوم خویی 138
روایت هفتم در ذم قیام زید 139
جلسه سیزدهم 145
مقدمه 145
روایت هشتم در ذم قیام زید 145
مفاد روایت 148
بررسی سند روایت 148
بیان مرحوم خوئی 148
نتیجه کلی 152
جلسه چهاردهم 153
مقدمه 153
روایت سوم ناهی از قیام 153
منابع روایت 154
سند روایت 155
بیان مرحوم خوئی 157
جلسه پانزدهم 158
مقدمه 158
بررسی سند روایت 158
روایت چهارم ناهی از قیام 160
روایت پنجم ناهی از قیام 162
بررسی سند روایت 162
روایت ششم ناهی از قیام 163
بررسی سند روایت 163
بیان مرحوم مامقانی 164
مالک بن اعین جهنی در کلام مرحوم خوئی 164
روایات مربوط به «مالک بن اعین جهنی» در کلام مرحوم خوئی 166
جلسه شانزدهم 169
مقدمه 169
دلالت روایات ناهیه 169
بیان شبهه 172
جواب شبهه 172
بیان مرحوم خوئی در مورد شهید فخ 175
اشکال به بیان مرحوم خوئی 175
بیان مرحوم مجلسی 178
جلسه هفدهم 179
مقدمه 179
قیام شهید فح در بیان بزرگان 179
پاسخ به یک برداشت 184
بیان مرحوم مامقانی در مورد قیام ها 185
شخصیت حسین بن علی در کلام تكملة الرجال 186
جلسه هجدهم 188
مقدمه 188
بیان مرحوم مامقانی در الفوائد الرجاليه 188
قيام يحيى بن عبدالله بن حسن 190
بیان مرحوم مجلسی در مرآة العقول 190
بیان مرحوم خوئی در مورد یحیی بن عبدالله 194
روایت مرحوم صدوق 197
روایتی دیگر از رجال کشی 198
روایت دیگر 198
جلسه نوزدهم 200
مقدمه 200
قیام مختار 200
محور اول: بیان روایت 201
محور دوم: تأملی در فقه الحدیث 205
محور سوم : اعتبار مؤلف (جعفر بن نما) 205
بیان مرحوم مامقانی 206
مختار در کلام مرحوم خوئی 206
نقل جریانی در باب بزرگواری اهل بیت 207
بیان مرحوم قمی در وقایع الایام 208
بیان ذهبی در مورد مختار 209
جلسه بیستم 210
مقدمه 210
ادامه کلام در مورد مختار 210
کلام ابن نما در مورد مختار 212
بیان علامه امینی در مورد شخصیت مختار 213
بیان ذهبی در مورد مختار 216
بيان تنقیح المقال در مورد مختار 217
جلسه بیست و یکم 218
مقدمه 218
برخورد ائمه طاهرین با قیام ها 218
قیام توابین 218
قیام مردم مدینه 219
بیان مرحوم خونی در مورد مختار 219
روایات مادحه در کلام مرحوم خوئی 220
روایات ذامه در کلام مرحوم خوئی 224
جواب از روایت ذامه 227
بیان اشکالی دیگر، مبنی بر تضعیف مختار 228
جواب از اشکال 231
جلسه بیست و دوم 233
مقدمه 233
مختار و قیام او در کلام بزرگان 233
بیان مرحوم مامقانی در تنقیح المقال في علم الرجال 235
بیان مسعودی در مروج الذهب ومعادن الجوهر 238
بیان طبری در تاریخ طبری 239
جلسه بیست و سوم 241
مقدمه 241
بیان اشکال و جواب در مورد مختار 241
اشکال جفای مختار در حق امام حسن علیه السلام 241
بیان مرحوم تستری در مورد مختار 247
روايات مادحه 247
روایات ذامه 248
بیان روایت 253
جلسه بیست و چهار 255
مقدمه 255
بیان طبری در مورد مختار 255
جلسه بیست و پنچم 262
مقدمه 262
قیام یمانی 262
بیان روایت 263
بیان چند نکته 264
نتیجه 269
رايات سود 269
روایت خاصه 269
روایت اول عامه در مورد رایات سود 271
روایت دوم عامه در مورد رایات سود 272
جلسه بیست و ششم 274
مقدمه 274
روایت هفتم ناهی از قیام 274
بیان مرحوم مجلسی در مرآة العقول 275
روایتم ناهی از قیام 276
سند صحیفه سجادیه 277
بیان استاد 279
بیان مرحوم خوئی در مورد یحیی بن زید 279
بیان مرحوم مامقانی در مورد یحیی بن زید 280
بیان مرحوم تستری در مورد یحیی بن زید 280
ادامه روایت 281
ادامه روایت 285
جلسه بیست و هفتم 287
مقدمه 287
ادامه روایت مربوط به سند صحیفه سجادیه 287
بیانی از مرحوم سید علیخان، شارح صحیفه 295
نتیجه 298
جلسه بیست و هشتم 299
مقدمه 299
بررسی سندی روایت هشتم 299
بیان صاحب لوامع الانوار العرشيه 300
اشکالی دیگر بر سند روایت 300
بیان جناب شیرازی در لوامع 301
اعتبار صحیفه در کلام بزرگان 301
بیانی دیگر از علامه مجلسی 302
بیان صاحب جواهر در مورد صحیفه سجادیه 303
بیان مرحوم بروجردی در مورد صحیفه سجادیه 304
بیان حضرت امام خمینی در مورد صحیفه سجادیه 304
بیان مجلسی اول در روضة المتقين 306
نتیجه 309
روایت نهم ناهی از قیام 309
بررسی سند روایت 310
بیان مرحوم خوئی 310
بیان مرحوم تستری در قاموس 311
بیانی در مورد «رُوِيَ فِي بَعْضٍ مُؤَلَّفَاتِ أَصْحَابِنَا» 311
روایت دهم ناهی از قیام 312
دلالت روایت 313
سند روایت 313
جلسه بیست و نهم 314
مقدمه 314
روایت دهم ناهی از قیام 314
بررسی سند روایت 315
دلالت روایت 315
بررسی سند روایت 320
بیان مرحوم مجلسی 320
محمد بن علی ابو سمینه؛ نظر مرحوم نجاشی 320
بیان مرحوم خوئی 321
نتیجه 323
روایت یازدهم ناهی از قیام 323
بررسی سند روایت 324
نظر شیخ طوسی در رجال 324
نظر شیخ طوسی در فهرست 325
نظر مرحوم نجاشی 325
نظر مرحوم مامقانی 325
نظر مرحوم خوئی 326
بیان مرحوم خوئی 329
روایت دوازدهم ناهی از قیام 330
نظر مرحوم مامقانی 332
نظر فرزند مرحوم مامقانی 332
جلسه سی ام 335
مقدمه 335
روایت سیزدهم ناهی از قیام 335
بررسی سند روایت 336
دلالت روایت 338
روایت چهاردهم ناهی از قیام 339
بررسی سند روایت 340
نظر مرحوم خوئی 340
دلالت روایت 342
روایت پانزدهم ناهی از قیام 342
بررسی سند روایت 344
بررسی اشکال صیرفی 345
نتیجه 346
دلالت روایت 347
روایت شانزدهم ناهی از قیام 347
جلسه سی و یکم 353
مقدمه 353
روایت امر به قیام 353
مرجحات روایات معارض 355
روایات عامه ناهی از قیام 356
بیان صاحب الغارات در مورد ابو بکره 362
بیانی دیگر در مورد ابوبکره 363
بیان روایت 364
جلسه سی و دوم 366
مقدمه 366
بیان مرحوم عاملی 366
روایات معارض ناهی از قیام در وسائل الشیعه 367
جهاد ابتدایی 371
بیان سید مصطفی خمینی درباره حکم قیام قبل از ظهور 380
جلسه سی و سوم 384
مقدمه 384
ادامه کلام بزرگان در مورد قیام های قبل از ظهور 385
ادامه کلام حاج آقا مصطفی 385
بیان سید کاظم حائری در مورد حکم قیام قبل از ظهور 390
ادامه کلام آقای حائری در «المرجعية و القياده» 394
جلسه سی و چهارم 404
مقدمه 404
ادامه کلام جناب حائری در المرجعية و القياده 404
الأجوبة العامة عن الروايات المانعة من الخروج 408
نتیجه پایانی 416
کتابنامه 417
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله ربّ العالمين وصلى الله على محمد و آله الطاهرين سيما امام زماننا الحجة بن الحسن المهدى ورحى فداه
یکی از مباحث جنجالی و مهم، بحث فقهى حكم قیام های قبل از ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است که آیا خروج در برابر ستمگران و براندازی آنان و تشکیل حکومت اسلامی در ظلّ ولایت فقیه، مشروع و جایز است، یا از این اقدام شدیداً نهی و از آن به «طاغوت» تعبیر شده است؟
طرفداران منع از قیام به روایاتی استناد می کنند که یا از نظر سند ضعیف و یا از نظر دلالت مورد بحث است و طرفداران عدم منع و جواز قیام، این روایات را مخدوش و در مقابل به روایات دیگری که بر مشروعیت قیام دلالت دارد، استناد می کنند. ما در این کتاب روایات و ادلهٔ طرفین و مناقشه ادله مانعان را مطرح کردیم و مورد مناقشه قرار دادیم و به جواز و مشروعیت قیام، البته به شرطی که در ظلّ پرچم فقها و نظر آنان باشد، نظر دادیم.
این کتاب بررسی و تحقیقی جامع، راجع به این موضوع فقهی روز و مورد ابتلا است که چند سال قبل در حوزه علمیه تحت عنوان بحث های خارج مهدویت طی سی و چهار جلسه مطرح و بحث گردید و پس از تقریر و تدوین و مراجعه به منابع اصلی، در اختیار دانش پژوهان قرار گرفته است.
در خاتمه بر خود لازم می دانم از حضرت حجت الاسلام و المسلمین آقای شیخ مجتبی کلباسی، مسئول محترم مرکز تخصصی مهدویت و حضرت حجت الاسلام آقای توسلی که در به ثمر رساندن و نشر این مجموعه تلاش فراوان داشته و دارند، قدردانی و تشکر کنم. خداوند بر توفیقات این دو عزیز و سایر دوستانی که در این زمینه تلاش و جدیت داشته و دارند، بیفزاید، ان شاء الله.
نجم الدین طبسی
قم مقدس
29 / شعبان / 1445
20 / اسفند / 1402
بحث، در زمینه حکم قیام های قبل از ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است. آیا جامعه تشیع و پیروان مکتب اهل بیت از قیام در برابر ستمگران و تشکیل حکومت اسلامی که در رأس آن، فقیه عادل باشد (در صورت فراهم بودن زمینه) نهی شده اند یا نه؟
عده ای برای نهی از برخی قیام های قبل از ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف، به روایاتی که در وسائل الشیعه آمده است، استناد می کنند. مرحوم حر عاملی رحمه الله در کتاب جهاد، چنین عنوانی دارد: «بَابُ حُكْمِ الْخُرُوجِ بِالسَّيْفِ قَبْلَ قِيَامِ الْقَائِمِ». (1)بعضی ها؛ روایات این باب را برای عدم مشروعیت قیام قبل از ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف ، مستند قرار داده اند؛ در حالی که شیخ حر عاملی فقط روایات نهی از قیام را نقل می کند و در این موضوع، نظری نمی دهد که بعضی به قول ایشان استناد می کنند.
روش شیخ حر عاملی در وسائل این گونه است که گاهی عناوین ابواب،
1) شیخ حر عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشيعة، ج 15، ص 50، باب 13.
نظرات فقهی و فتاوای ایشان است. گاهی در عنوان می فرماید: باب وجوب یا باب تحریم و.... یعنی از همان اول، فتوا می دهد؛ ولی گاهی می فرماید: «باب حکم» منظور این است که فتوا و نظری ندارد. (1)
فعلاً ما چند روایت وسائل الشیعه را بیان می کنیم و سپس به بررسی سندی دلالت روایت را ذکر و در آخر معارضات با این روایات را
می پردازیم و سپس بیان می کنیم .
روایت اول را مرحوم حر عاملی از کافی شریف نقل می کند. از آن جا که بحث ما هم با محوریت کتب اربعه، خصوصاً کافی شریف است؛ لذا روایت را از کافی نقل می کنیم .
«عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ رِبْعِيِّ رَفَعَهُ عَنْ عَلِيِّ بنِ الْحُسَيْنِ علیه السلام قَالَ: وَاللَّهِ لَا يَخْرُجُ وَاحِدٌ مِنَّا قَبْلَ خُرُوجِ الْقَائِمِ عجل الله تعالی فرجه الشریف إِلَّا كَانَ مَثَلُهُ مَثَلَ فَرْخِ طَارَ مِنْ وَكْرِهِ قَبْلَ أَنْ يَسْتَوِيَ جَنَاحَاهُ فَأَخَذَهُ
1) بنابراین، اگر عده ای برای نهی از قیام،ها به عنوان این باب استناد کنند، باید گفت که ایشان فقط نقل روایت کرده و فتوا نداده است. ایشان چند روایت در این باب نقل می کند و لذا کسانی که ادعا دارند شصت روایت در این زمینه داریم، در صورت ارائه چنین روایاتی، از آنها می پذیریم. امیدوارم که منظور چنین افرادی از این روایات روایات تقیه نباشد؛ چون همان گونه که انسان، در دوران غیبت به تقیه مأمور است، در دوران حضور ائمه هم گاهی به تقیه مأمور است؛ ولی آیا قیام برای احقاق حق و دفع ظلم، با تقیه منافات دارد؟ آیا مصداق امر به معروف و نهی از منکر نیست؟ اگر روایات تقیه است، روایات امر به معروف و نهی از منکر هم داریم. فعلاً نظر ما به چنین روایاتی نیست؛ اگر زمینه ای پیش آمد، به آنها نیز اشاره می کنیم.
الصَّبْيَانُ فَعَبِثُوا بِهِ؛ (1)در حدیث مرفوعی از امام علی بن الحسین علیه السلام چنین آمده است: به خدا سوگند هیچ یک از ما پیش از ظهور حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف خروج نکند جز آن که حکایتش، حکایت پرنده ای خواهد بود که پیش از درآمدن بال هایش، از میان آشیانه خود پرواز کند [ و به زمین بخورد ]. کودکان آن را بگیرند و بازیچه خود قرار دهند».
«عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ رِبْعِيِّ رَفَعَهُ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ علیه السلام قَالَ : .....».
این روایت، از نظر سند «مرسل» است. «.... عن رِبْعِى رَفَعَهُ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ.» البته ربعی مورد تأیید عامه و توثیق خاصه است و سند روایت تا ایشان. اگر صحیح باشد مشکلی ندارد. مشکل، بعد از ربعی است. ربعی از اصحاب امام صادق علیه السلام و امام کاظم علیه السلام است. (2)(یعنی از سال 120 هجری به بعد) و اگر از اصحاب امام کاظم علیه السلام باشد، از صغار اصحاب امام صادق علیه السلام است؛ یعنی از امام باقر علیه السلام نیز نمی تواند نقل کند، چه برسد به این که بخواهد از امام سجاد علیه السلام نقل روایت کند؛ زیرا امام سجاد علیه السلام سال 93 یا 94 یا 95 به شهادت رسیده اند. پس طبقه و سال ربعی، با نقل از امام سجاد علیه السلام متناسب نیست. به همین دلیل روایت، «مرسل» است. اگر ربعی، چنین روایتی را به
همین سند از امامی، نقل می کرد که با طبقه او متناسب باشد، ما آن سند می پذیرفتیم؛ هر چند در متن و دلالت و معارضاتش باید بحث کنیم.
مرحوم نعمانی روایت مذکور را با اندک تغییری با سند دیگر از امام باقر علیه السلام نقل می کند. تقریباً مضمون یکی است. روایت چنین است:
«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَالِكٍ قَالَ حَدَّثَنِي أَحْمَدُ بْنُ عَلِيِّ الْجُعْفُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْمُتَقَّى الْحَضْرَمِي عَنْ أَبِيهِ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ زَيْدٍ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ الْبَاقِرِ علیه السلام قَالَ: «مَثَلُ خُرُوحِ الْقَائِمِ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ كَخُرُوجِ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم وَ مَثَلُ مَنْ خَرَجَ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ قَبْلَ قِيَامِ الْقَائِمِ مَثَلُ فَرْحٍ طَارَ فَوَقَعَ مِنْ وَكْرِهِ فَتَلَاعَبَتْ بِهِ الصَّبْيَان؛ (1)خروج قائم ما اهل بیت مانند خروج رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم است و کسی از ما اهل بیت که پیش از قیام قائم خروج کند، مانند پرنده ای است که به پرواز در آید و از آشیانه خود بیرون افتد و دستخوش بازیچه کودکان شود».
جابر بن یزید جعفی در این روایت، مشکلی ندارد. در اعتبار این بزرگوار همین بس که اکثر عامه او را قبول ندارند و علتش این است که جابر: «يقول بالرجعة». (2)
1) نعمانی، الغیبه، باب11، ص 199.
2) همه روایاتش را پاره کردند - به مقدمه صحیح مسلم (ج1، ص 16) مراجعه کنید؛ چون به رجعت قائل است. قبلاً عرض کردم کسی که به رجعت امیرالمؤمنین اعتقاد دارد، از نظر این ها مردود است؛ ولی کسی که امام را لعن و سب می کند، او را ثقه می دانند. (ر. ک: السلف و السلفيون: طبسی، نجم الدین، ص 31). اهانت به امیرالمومنین از نظر این ها نقطه ضعف نیست. نقطه ضعف این است که بگوییم امیرالمومنین در همین دنیا رجعت می کند.!!
جابر بسیاری از روایات (تا 70 هزار حدیث) را نزد خود داشته است. وسایل الشیعه با این عظمت و گسترش 35 هزار حدیث است و کل صحاح سته عامه با حذف مکررات، به نه هزار حدیث نمی رسد. جابر روایاتش را از امام باقر علیه السلام و آن حضرت از رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم نقل می کند.
اما قبل از جابر، احمد بن علی جعفی، محمد بن مثنی حضرمی و عثمان بن زید جحنی مجهول و یا مهملند. مهمل بدان معناست که اصلاً نام او در کتاب های رجالی نیامده است؛ ولی مجهول در کتاب های رجالی نامش ذکر شده؛ اما به توثیق و تعدیل توصیف نشده است. (1)
مرحوم نمازی در مستدرکات می فرماید: «لم يذكروه.» (2)وقتی مرحوم نمازی می فرماید: «لم یذکروه»، منظور سه کتاب «معجم رجال الحدیث»، اثر آیت الله خویی؛ «تنقیح المقال»، اثر مرحوم مامقانی و «جامع الرواه»، اثر مرحوم اردبیلی است.
چون روش مرحوم خوئی این است که قبل از بیان دیدگاه خویش، حرف قدما و متاخران را نقل می کند؛ عدم نقل ایشان، به معنای عدم ذکر در کتاب های قدماست و اگر بگوییم که مبنای مرحوم خویی، نقل رجال کتب
اربعه (فقط) می باشد، باید گفت که مامقانی این طور نیست. ایشان از صحابه تا چهار صد سال به بعد را ذکر می کند.
در این سه کتاب (معجم رجال الحديث، تنقيح المقال و جامع الروات) که تقریباً محور کتاب های رجالی معاصر هستند و از این چند نفر (احمد بن علی جعفی، محمد بن مثنی حضرمی و عثمان بن زید جحنی) نامی ذکر نشده است.
با این که حداقل سه نفر از روات، روایت مشکل دارند، باز هم بعضی، بر استناد به چنین روایتی اصرار دارند.
ما ادعا داریم، حتی به یک روایت صحیح السند، که مفادش حرمت قیام باشد، برخورد نداشتیم. اگر افرادی غیر از این را می گویند و مدرکی دارند، ارائه کنند؛ ما می پذیریم.
او از کسانی است که هم توثیق و هم تضعیف شده است. (1)در ادامه دیدگاه های علما در مورد ایشان را ذکر می کنیم :
مرحوم نجاشی در رجال خود در مورد او می فرماید: «كان ضعيفا في الحديث». (2)
احمد بن حسین غضائری (طبق بیان نجاشی) گفته است: «قال: أحمد
بن الحسين كان يضع الحديث وضعا ويروى عن المجاهيل، و سمعت من قال: كان أيضا فاسد المذهب و الرواية، ولا أدرى كيف روى عنه شيخنا النبيل الثقة أبو على بن همام و شيخنا الجليل الثقة أبو غالب الزراري رحمهما الله». (1)
مطالب دیگری از ابن غضائری نقل شده که نجاشی نقل نکرده است.
ایشان در رجال خود می گوید: «کذاب، متروک الحديث جملة، وفي مذهبه ارتفاع، ويروى عن الضعفاء و المجاهيل وكلّ عيوب الضعفاء مجتمعة فيه». (2)
شیخ طوسی در رجال خود می فرماید: «کوفی، ثقة، ويضعفه قوم، روى في مولد القائم أعاجيب». (3)
البته مامقانی در دفاع از ایشان می فرماید: تضعیف جعفر بن محمد بن مالک، به دلیل نقل اعاجیب (فضایل) است. جعفر بن محمد بن مالک، كتاب الفتن و الملاحم، اخبار الائمه و موالید الائمه دارد. ایشان در بحث امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف ، جریان ولادت آن حضرت را نقل میکند که دارای عجایبی است و برای همه قابل تحمل نیست.
1) من نمی خواهم به فرمایش ابن غضائری اعتماد کنم، بلکه همان حرف مرحوم نجاشی را در نظر می گیرم. هرچند این جا اگر به حرف ابن غضائری هم اتکا کنیم، ایرادی ندارد؛ چون حرف هایی را که ابن طاووس از ابن غضائری و سپس علامه حلی از ایشان نقل می کند، مورد اشکال قرار داده اند؛ زیرا سند ابن طاووس به این کتاب معلوم نیست و کتاب در دسترس نبوده است؛ ضمن این که خودشان کتاب را تضمین نمی کند؛ ولی شاید عده ای صحبت های نقل شده توسط نجاشی از ابن غضائری را بپذیرند.
2) ابن الغضائري، الرجال، ص 48 .
3) طوسی، محمد بن حسن، رجال، ص 418 .
غضائری را نقل می کند و می فرماید: «فعندی في حديثه توقف و لا أعمل بروايته». (1)
البته ممکن است اشکال مرحوم خویی مطرح بشود که علامه حلی، جزء متاخران است و تضعیفات متاخران حدسی است و لذا تضعیف وی قابل قبول نیست. در جواب می گوییم به فرض که علامه حلی را نپذیرید، با قبل از علامه چه می کنید؟ البته استاد ما به دیدگاه های علامه حلی خیلی اعتماد داشتند و می فرمودند: علامه حلی فردی معمول نیست؛ هر چند از متاخران باشد. لذا در تأمل حلّی، تأمل می کردند.
1) حلى، حسن بن يوسف، رجال، ص 210.
بحث ما راجع به بررسی روایات قیام قبل از ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بود. بعضی صاحب نظران نظرشان این است که این قیامها مشروع نیست و به روایات استناد می کنند. لذا ما هم روایات را بررسی می کنیم. چون نظر ما مشروعیت و جواز است. در جلسه قبل دو روایت را بیان کردیم و سپس به بررسی سندی پرداختیم. هر دو روایت مشکل سندی داشتند. روایت اول از کافی مرحوم کلینی و روایت دوم. با مضمون تقریباً یکسان - از الغیبه نعمانی بود.
اگر کسی بگوید که همه روایات کافی شریف، صحیح اند و به بررسی سندی نیازی ندارند، در جواب می گوییم که ما بر خلاف اخباریین - چنین نظری را قبول نداریم. مرحوم آقای خوئی در مقدمه کتاب معجم رجال الحديث به این نکته اشاره می کنند که ما چنین حرفی را نمی زنیم. این، گزافه گویی و زیاده روی است که بگوییم تمام روایات کافی شریف صحیح است. روایات کافی نیز باید بررسی سندی شوند.
برخی از روایات در کافی شریف است - انگیزه مرحوم کلینی را در نقل چنین روایاتی نمی دانم و نیز نمی دانیم درج این روایات اشتباه نساخ بوده یا ایشان نظر خاصی، نسبت به بیان آن نظر داشتند - که با اعتقادات ما نمی سازد. روایاتی از قبيل: «قَالَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه وآله وسلم : إِنِّى و اثْنَيْ عَشَرَ مِنْ وُلْدِي وأَنْتَ يَا عَلِى زِرُ الْأَرْضِ ، يَعْني أَوْتَادَهَا وجِبَالَهَا إِني وَاثْنَى عَشَرَ مِنْ وُلْدِي وَأَنْتَ يَا عَلِيُّ زِرُّ الْأَرْضِ يَعْنِي أَوْتَادَهَا وَ جِبَالَهَا بِنَا أَوْتَدَ اللَّهُ الْأَرْضَ أَنْ تَسِيخَ بِأَهْلِهَا فَإِذَا ذَهَبَ الإِثْنَا عَشَرَ مِنْ وُلْدِى سَاخَتِ الْأَرْضُ بِأَهْلِهَا وَ لَمَّ يُنْظُرُوا .... (1)رسول خدا فرمود: من و دوازده تن از فرزندانم و تو ای علی! میخ ها و کوه های زمین هستیم. به سبب ما خدا زمین را میخ کوبیده تا اهلش را فرو نبرد؛ چون دوازدهمین فرزندم از دنیا برود، زمین اهلش را فرو برد و مهلت داده نشوند».
طبق این روایت، ائمه هدا، سیزده نفر هستند.
به هر حال، برخی از روایات جای تأمل دارند. ما این روایات را نمی توانیم بپذیریم. کسانی که به کتاب های ما اشکال می کنند، مگر خودشان، مبرا هستند؟ در آثارشان، مطالبی است خیلی عجیب؛ مثلاً نوشته اند که هر وقت نزول وحی برای پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم به تأخیر می افتاد . نعوذ بالله . می خواست که خود را از بلندی به پایین پرت و خودکشی کند. (2)
1) کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج 2، ص 703.
2) بخاری در صحیح نقل می کند: «وحی بر پیامبر نازل نمی شد و پیامبر شدیداً محزون می گشت تا جایی که تصمیم می گرفت خود را از بالای کوه بر زمین بیفکند. هر زمان به لبه کوه نزدیک می شد تا خود را پرت کند جبرئیل در برابرش ظاهر می شد و می گفت: تو پیامبر خدا هستی. پیامبر از این سخن آرامش می گرفت و از قصد خود کشی منصرف می شد. باز اگر انقطاع وحی رفع نمی شد، پیامبر به منظور خود کشی به بالای کوه می رفت تا خود را پرت کند و جبرئیل می آمد و با گفتن این که تو پیامبر خدا هستی، او را مانع می شد» (صحیح البخاري، ج10، ص 359)
کسی که به ما اشکال می کند، اول باید اشکالات مستندات خودش را رفع کند. ما شروح فراوان و مفصلی برای کتاب کافی داریم که اگر کسی واقعاً طالب حقیقت و فهم حدیث باشد، باید به آنها مراجعه کند.
همین روایت که در کتاب کافی شریف آمده، در کتاب سلیم بن قیس هم آمده است که ائمه سیزده نفر هستند!
مرحوم آقای خوئی، مفصل جواب می دهند و از اصل کتاب سلیم بن قيس . نه کتاب موجود. دفاع می کنند؛ یعنی اشکال را مطرح کرده و می گویند این اشکال قابل رفع است.
پس این مبنا - صحت روایات کافی قابل قبول نیست، و ما باید روایات، حتی روایات کتاب کافی را بررسی کنیم .
روایت نعمانی (روایت دوم که در جلسه قبل گفته شد) که تقریباً با روایت کافی (روایت اول) موافق بود، دارای چند اشکال سندی بود. چند نفر از روات، مهمل و یا مجهول بودند و جعفر بن محمد بن مالک نیز از کسانی است که هم توثیق و هم تضعیف شده است.
مرحوم مامقانی، گویا ایشان را توثیق می کند. ایشان می فرماید: «فبان من ذلک کله ان الرجل بحمد لله سبحانه من الثقاة». (1)
اما از نظر مرحوم خوئی و مرحوم تستری جعفر بن محمد بن مالک ضعیف است.
مرحوم خوئی می فرماید:
«أقول: إن توثيق الشيخ و ابن قولويه و على بن إبراهيم إياه يعارضه ما تقدم من تضعيفه، فلا يمكن الحكم بوثاقته؛ (2)با این که شیخ طوسی و ابن بابویه، ایشان را توثیق کرده اند [البته، توثیق، این قولویه توثیق عام است که در کامل الزیارت آمده است] و همچنین علی بن ابراهیم، که جعفر بن محمد بن مالک را [به لحاظ همان توثیق عام که در مقدمات است] توثیق کرده است؛ این توثیقات، با تضعیف، تعارض دارد. پس نمی توان، به وثاقت جعفر بن محمد بن مالک حکم کرد.
مرحوم تستری می فرماید:
جعفر بن محمد بن مالک، ضعیف است. ایشان، ادله و شواهد مرحوم مامقانی را رد می کند (در ادمه سخن ایشان را نقل خواهیم کرد).
البته جعفر بن محمد بن مالک، یکی از روات روایات ولادت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بود. قبلاً ذکر شد افرادی از این قبیل به غلو متهم شده اند (و فی مذهبه ارتفاع)،
و ما در این بحث - نسبت غلو - جانب فرمایش و نظرات مرحوم مامقانی را تقویت و او را توثیق کردیم و گفتیم که این رمی به غلو (صغرا و کبرا آن) مورد بحث است؛ زیرا :
اولاً: این ها به چه چیز، غلو می گفتند؟ اعتقاداتی که امروز جزو ضروریات مذهب ماست، به این ها غلو می گفتند؛
ثانیاً: افرادی که چنین اعتقادات و روایاتی را نقل می کردند، به آنها هم غالی می گفتند. لذا ما در صغرا و کبرای فضیه تأمل داشتیم و داریم. جعفر بن محمد بن مالک هم یکی از افرادی است که به او نسبت غلو می دهند.
البته، توثیق جعفر بن محمد بن مالک، مشکل سندی روایت را حل
نمی کند؛ چون سند در روایت، چند نفر دیگر مجهول و ضعیف هستند.
مرحوم مامقانی می فرماید:
«و أقول: قد نبّهنا فى فوائد المقدمة على أنّ جملة مما هو من ضروريات مذهبنا اليوم قد كان يعد في سالف الزمان غلوّا، و عليه فرعوا تضعيف جمع من الثقات. وظنى أن ما صدر في المقام فى حقه من الغمز و التضعيف، ناشئ من روايته جملة من معجزات الأئمة علیهم السلام، سيما معجزات ولادة القائم عجل الله تعالی فرجه الشریف و لعل قول الشيخ: روى في مولد القائم عجل الله تعالی فرجه الشریف أعاجيب. بعد قوله ويضعفه قوم.. إشارة إلى أنّ منشأ تضعيف القوم هوروايته الأعاجيب فى مولد القائم عجل الله تعالی فرجه الشریف، وإنّه في الحقيقة ليس منشأ للتضعيف، كما أشار إليه بتوثيقه إيّاه اوّلاً، فكأنّه بعد التوثيق، أشار إلى تضعيف جمع و منشأه، وضعف المنشأ بتلك العبارة المختصرة وتوضيح وجه عدم دلالة روايته على الضعف، أن أموره علیه السلام. كسائر الأئمة علیهم السلام . كلّها أعاجيب، بل معجزات الأنبياء كلّها أعاجيب، ولو لم تكن عجيبة لم تكن معجزة؛ بيان اعتقادات
ضروری مذهب ما را «غلو» می گفتند و بر همین اندیشه عده ای از ثقات ما را تضعیف کردند. به نظر من، منشأ هرچه راجع به ایشان در تنقیص و تضعیف گفته شده است، همان نقل معجزات از ائمه، خصوصاً معجزات ولادت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است. اگر شیخ طوسی هم فرموده است: کوفى، ثقة، ويضعفه قوم، روى فى مولد القائم أعاجيب؛ منشاء تضعيف قوم، نقل همین روایات است. معنا ندارد که ما راویانی را که چنین روایاتی را نقل می کنند، ضعیف بدانیم؛ چون امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف هم مثل یکی از ائمه دیگر است و تمام مسائل مربوط به ولادت آن ها، عجیب است؛ حتی انبیا اینگونه هستند. شما معجزات و کرامات ائمه طاهرین را ببینید. نمی توان این ها را به خاطر عجیب بودن، تفسیر نادرست کرد؛ زیرا اگر این ها عجیب نبود، معجزه نبود».
ابراهیم بن یعقوب جوزجانی (1)با شیطنت، فضایل و مناقب اهل بیت را از روایات عامه کنار زد. شیطنت این بود که گفت ما روایات شیعه را قبول می کنیم، به شرطی که روایت در تثبیت بدعتشان نباشد؛ یعنی در تثبیت تشیع؛ (2)یعنی شیعه بدعت گذار است؛ چون فضایل را نقل می کند.
شما کلام غماری را در فتح ملک العلی ببییند؛ با این که سنی است،
می گوید: این ناصبی (منظورش جوزجانی است) به وسیله جعل این قانون در علم درایه کاری کرد که هرچه روایات در فضیلت امیرالمؤمنین بود، کنار برود (1)و ناقل آن، متهم بشود؛ مثل این که تشیع جرم است. جوزجانی و احوال الرجال و حرف هایی را که راجع به او نقل می کنند، ببینید. او طریقه شجره ملعونه را حق و انحراف از شجره ملعونه را انحراف از حق می داند! می گوید: فلاني «كان منحرفاً عن الحق»؛ یعنی فلانی از حق [= شجره ملعونه] منحرف است.
من از این ها خیلی گله مند نیستم؛ بلکه از کسانی مثل احمد بن حنبل گله دارم که مدعی محبت اهل بیت هستند و تثلیث را، تربیع و در تاریخ، مطرح کردند، را به نام خود ثبت کردند که قبلاً خلفا سه تا بودند و ما علی را جزء خلفا آوردیم. شما یعنی ابن حنبل چرا از امثال جوزجانی و حریز بن عثمان (حریز بن عثمان بن جبر رَحَبي مشرقی، محدّث و راوی حدیث در قرن دوم)، حمایت کردید؟ آقای احمد بن حنبل تو که می گویی من تربیعی هستم و امیرالمؤمنین را به عنوان خلیفه چهارم مطرح کردم؛ پس چرا با این ناصبی که بدترین و زشت ترین جسارت ها را به نفس رسول الله دارد، نامه نگاری می کردی؟ که او هم بر فراز منبر، نامه هایت را بخواند و بگوید، با فلانی مرتبط هستم و جایگاه اجتماعی خود را تقویت کند؛ به راستی چرا موضع گیری نکردی؟ چرا نسبت به حریز بن عثمان حمصی که روزی 140 بار (هفتاد بار در
1) حسینی مغربی غماری، فتح الملک العلى بصحة حديث، باب مدينة العلم على، ص 217.
روز و هفتاد بار در شب) امیرالمؤمنین را لعن می کرد، می گویی ثقة، ثقة، ثقه؟! چرا سیصد روایت، از ایشان نقل و همه را تصحیح می کنی؟
چرا راجع به عبیدالله بن موسی عبسی بن موسی عبسی که نسبت به معاویه روی خوش نشان نمی دهد؛ پیام می دهی که از او روایت نقل نکنید؟ چون معاویه را تنقیص می کند. معاویه که جزء خلفای اربعه نیست؛ ولی این گونه نسبت به او حساس هستی. احمد بن جنبل به یحیی بن معین پیام می دهد که چرا از عبیدالله بن موسی، روایت می کنی؛ این شخص، معاویه را تنقیص می کند!
نکند خدای ناخواسته چنین مبانی در رجال ما هم راه پیدا کند. البته شأن علمای ما، اجل است. عامه که فضایل را نقل نمی کنند و از آن طرف ما نیز هر کس فضایل را نقل کرد، متهم کنیم که وی غالی است، نتیجه اش حذف فضایل اهل بیت علیهم السلام است.
«و قد لوّح إلى ما ذكرنا من كون كلام الشيخ رحمه الله.. إشارة إلى منشأ تضعيف القوم و ردّه الفاضل المجلسي الأول حيث قال - فيما حكى عنه : إنّه لاعجب من ابن الغضائري في أمثال هذه، بل العجب من الشيخ رحمه الله. لكن الظاهر أن الشيخ ذكر ذلک لبیان وجه تضعيف القوم لا للذم؛ حرفی که ما زدیم که منشاء تضعیف، نقل روایات اعاجیب است، مجلسی اول هم به آن در روضة المتقین اشاره
دارد. مجلسی اول می فرماید: من از امثال ابن غضائری هیچ تعجبی ندارم. تعجب من از شیخ است که چرا این حرف را می زند؟ به نظر من شیخ طوسی نظرات قوم را بیان کرده است، نه این که خودشان خواسته باشند مذمت کنند».
وی در آخر می فرماید:
«و تحقيق المقال: أن الأقوى كون الرجل ثقة، اعتمادا على توثيق الشيخ رحمه الله المؤيد بأمور؛ اقوا این است که جعفر بن محمد بن مالک، ثقه است به سبب بر توثیق شیخ طوسی که چنین توثیقی، به وسیله اموری تأیید می شود». بنابراین، از نظر ایشان دلیل ثقه بودن، توثیق شیخ طوسی است که این دلیل، مؤیداتی هم دارد که عبارتند از:
مرحوم مامقانی، مؤیدهایی برای ثقه بودن جعفر بن محمد بن مالک بیان می کند که عبارتند از:
«كشف رواية أبي على بن همام، و أبي غالب الزراري عنه، عن توثيقهما إياه، كما لوّح إليه النجاشي - و هما المراد ب- : الشيخين - في قول المجلسي الأول رحمه الله: إنّ الشيخين الأعظمين كانا أعرف بحاله من ابن الغضائرى الذى لم يوثق - أيضا؛ 1. ابو على بن همام و ابو غالب زراری از جعفر بن محمد بن مالک، نقل روایت می کنند و نقل این دو بزرگوار، کشف از توثیق ایشان دارد. البته نجاشی هم فرموده است که شیخین از او نقل می کنند. مجلسی اول هم می فرماید که شیخین، به حال او عارف تر از ابن غضائری هست که خودش توثیق ندارد.
و منها: ما عن كتاب الاستغاثة فى بدع الثلاثة من قوله: حدثنا جماعة من مشايخنا الثقات منهم جعفر بن محمد بن مالک الکوفی.
و منها: أن الصدوق روى فى الخصال عن الرجل بسنده إلى الصادق علیه السلام أنه قال: «صنفان من أمتى لا نصيب لهما في الإسلام و من روى هذه الرواية، كيف ينسب إليه ابن الغضائري الارتفاع؟
«و من لاحظ أخباره التي رواها في حق الأئمة علیهم السلام مما هو من ضروريات مذهبنا اليوم، جزم بأنّ كلّ ما صدر منهم من الغمز فى حقه بنسبة وضع الحديث إليه، و رميه بالارتفاع و الغلو. وروايته عن المجاهيل والضعفاء، و جميع عيوب الضعفاء؛ إنّما نشأ من روايته تلك الأخبار التي رواها الصدوق و غيره - أيضا».
1) علی بن احمد بن موسى بن الامام محمد التقى الجواد الاستغاثة فى بدع الثلاثة، ص، 90. كتاب استغاثه از احمد بن موسی (نوه امام جواد علیه السلام) می باشد. مرحوم مامقانی در پاورقی، می فرماید: «صاحب کتاب استغاثه، علی بن احمد بن موسی بن امام جواد سید جلیل و از نوادگان پیامبر می باشد». تعریضی هم به برخی معاصران می زند. ایشان می فرماید: «برخی معاصران، خودشان را جهت تضعیف صاحب کتاب استغاثه، به زحمت انداخته اند»؛ چون مرحوم تستری، صاحب كتاب الاستغاثه را تضعیف می کند و در واقع ایشان شبهات دیگران را، تکرار کرده است.
نسبت هایی، از قبیل وضاع بودن، غالی بودن و مجمع عیوب؛ ناشی از نقل چنین روایاتی است که شیخ صدوق نیز آنها را روایت کرده است: «و منها: رواية البزوفری و ابن عقدة، عنه».
همچنین بزوفری و ابن عقدة از وی روایت نقل کرده اند: «و کونه کثیر الرواية».
از دیگر مؤیدات این است که جعفر بن محمد بن مالک، روایات فراوانی نقل کرده است: «و إكثار المشايخ الرواية عنه».
و مؤید دیگر این است که مشایخ از او روایات بسیاری نقل کرده اند: «و بالجملة؛ فلا شبهة لنا في لزوم الاعتماد على توثيق الشيخ المؤيد بما عرفت». (1)
پس بنا به توثیق شیخ طوسی و مؤیدات هفتگانه که ذکر کردیم، در توثیق جعفربن محمد هیچ شکی نمی باشد.
1) مامقانی، عبدالله، تنقیح المقال في أحوال الرجال، ج 16، ص 45.
بحث ما راجع به بررسی روایات قیام قبل از ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بود. بعضی صاحب نظران برای حرمت قیام های قبل از ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف، به روایاتی استناد می کنند که یکی از این روایات، روایت نعمانی در الغیبة بود. این روایت، به مشکلات سندی مبتلا بود. سه نفر از روات در روایت مجهول هستند. از دیگر روات، جعفر بن محمد بن مالک است که در مورد او، اختلاف است. مرحوم تستری و مرحوم خویی او را تضعیف می کنند و مرحوم مامقانی سعی کرده است که در مقابل تضعیف این دو بزرگوار، به تقویت جعفر بن محمد مالک بپردازد؛ هر چند تقویت وی، مشکلی را حل نمی کند؛ چون افراد دیگری در روایت، مجهول و ضعیف هستند. با توجه به اینکه جعفر بن محمد بن مالک، روایات مهدوی فراوانی را نقل کرده است، لذا بر آن شدیم که راجع به این شخص بحث گسترده تری داشته باشیم.
در جلسه قبل گفتیم که مرحوم مامقانی در مقام توثيق جعفر بن محمد بن مالک بر می آید و یک دلیل توثیق شیخ طوسی و چند مؤید ارائه می کند و بعد می فرماید:
«و بالجملة؛ فلا شبهة لنا في لزوم الاعتماد على توثيق الشيخ المؤيد بما عرفت؛ پس بنا به توثیق شیخ طوسی و مؤیداتی که ذکر کردیم، در توثیق جعفربن محمد شکی نمی باشد».
«ولا يضعضعنا عن ذلك إلا ما سمعته من النجاشي من قوله: كان ضعيفافي الحديث؛ هیچ چیز نمی تواند مبنا و نظر ما را نسبت به جعفر بن محمد بن مالک، متزلزل کند، مگر حرف نجاشی که گفته است، وی در حدیث ضعیف است».
«و لقد تعجّب المجلسي من النجاشي من أنه مع معرفته هؤلاء الأجلاء، وروايتهم عنه، كيف سمع قول جاهل مجهول فيه؟!ثم قال: و الظاهر أن الجميع نشأ من قل ابن الغضائري كما صرح به النجاشي، حيث عقب تضعيفه إياه في الحديث، بنقل كلام أحمد بن الحسين الغضائري. فانظر أنه متى يجوز نسبة الوضع إلى أحد لرواية الأعاجيب، و الحال أنه هو لم يروها فقط، بل رواه جماعة من الثقات. انتهی؛ مرحوم مجلسی از اظهار نظر نجاشی در شگفت است که چگونه نجاشی با آن همه معرفتش از افراد ثقه و نقل این ثقات از جعفر بن محمد بن مالک، باز قول اشخاصی مجهول را نسبت به جعفر بن محمد بن مالک اخذ می کند. سپس مرحوم مجلسی می گوید:
تمام این مشکلات از حرف ابن غضائری است. بنگر! چگونه کسی که روایات اعاجیب را نقل کند، به او نسبت وضع می دهند؟ در صورتی که تنها او چنین روایاتی را نقل نکرده، بلکه جماعتی از ثقات، آن را نقل کرده اند».
«و توقف الوحيد...» البته مرحوم وحید بهبهانی هم توقف می کند.
« فبان من ذلك كلّه أن الرجل بحمد الله سبحانه من الثقات، والله العالم» (1)
مرحوم مامقانی در آخر کلام خویش می فرماید: «جعفر بن محمد بن مالک از ثقات است».
فرزند مرحوم مامقانی در پاورقی تنقیح الرجال می فرماید :
توثیقات و تضعیفات، مبتنی بر ظنون اجتهادی است که از مجموعه قراین حاصل می شود. لذا با تأمل در همین قرائن، معلوم می شود که جعفر بن محمد بن مالک ثقه است. البته نظر ما همین است.
«و الصواب أن يقال: إنّه مختلف فيه، ضعفه ابن الوليد و ابن بابویه و ابن نوح و ابن الغضائري و النجاشي، ووثقه أبو غالب الزراري في رسالته و رجال الشيخ و الترجيح للجارح؛ نظرات در مورد جعفر بن محمد بن مالک، مختلف است: پنج نفر او را تضعیف و ابو غالب زراری و شیخ طوسی، او را توثیق کرده اند؛ ولی ترجیح با جارح (تضعیف کننده) است؛ یعنی ایشان ضعیف است».
1) همان.
مرحوم تستری، دلایل مرحوم مامقانی را نمی پذیرد و آنها را رد می کند.
اما مؤيد اوّل که مرحوم مامقانی گفته بود: ابوعلی بن همام و ابو غالب زراری از جعفر بن محمد بن مالک، نقل روایت می کنند و نقل این دو بزرگوار، کشف از توثیق ایشان دارد؛ مرحوم تستری در جواب می فرماید:
«قلت: أما رواية ابن همام وأبى غالب وغيرهما عنه: فليس كل ضعيف في الرواية لا يعمل بشيء من أخباره، فقد عملوا بأكثر روايات الضعفاء لاحتفافها بقرائن؛ و هو الجواب عن تعجّب النجاشي من روايتهما عنه؛ اما روایت ابن همام و زراری و غیر این دو از ایشان مشکلی را حل نمی کند؛ چون ضعیف الروايه بودن، با این منافات ندارد که به بعض روایاتش عمل شود (پس عمل به بعضی از روایات او، کشف از وثاقتش نمی کند) و به بسیاری از روایات ضعفا، به دلیل محفوف به قراین، عمل می شود (نه با توجه به ضعیف بودن راوی)
و این که مرحوم نجاشی، تعجب کرده و گفته است که چگونه زراری و ابن همام از او نقل می کنند با این که ضعیف است؟ جواب همین است که گفتیم. «و أما عن رواية الصدوق: فبأنّه صرّح بتضعيفه فى استثنائه؛ اما اینکه، مرحوم صدوق از ایشان روایت کرده؛ جوابش این است که خود شیخ صدوق به تضعیف او تصریح می کند. همین که روایت ایشان را استثنا کرده؛ به آن معناست که او را تضعیف کرده است.
«و أما روايته مذمّة الغلاة: فلا تنافي كونه غاليا، لأن الغالي لا يقول: أنا غال، بل يرى نفسه على الجادة ؛ اما این که گفتید، شیخ صدوق از ایشان در مذمت غلاة
روایت نقل می کند، باز هم دلیل نیست؛ چرا که منافاتی ندارد، شخص غالی باشد و روایت ذم غالی را هم نقل کند؛ زیرا شخص با وجود این ها، خودش را که غالی نمی داند».
«و أمّا توثيق صاحب الاستغاثة : فهو من الغلاة اتفاقا؛ قال الفهرست: «أظهر مذهب المخمّسة، وصنّف كتبا في الغلو والتخليط» فتوثيقه تضعیف؛ اما این که فرمودید: علی بن احمد بن موسی علوی، صاحب استغاثه توثیقش کرده است؛ باز مشکلی را حل نمی کند؛ زیرا ایشان خودش از غلاة است و استناد ما به حرف شیخ در فهرست است. اظهر.... می گوید که توثیق او تضعیف است».
تا این جا مرحوم تستری، مؤیدات مرحوم مامقانی را رد می کند و سپس سراغ شیخ طوسی می رود.
«هذا، و أما ما قاله الشيخ فى رجاله: من أنه روى في مولد القائم عجل الله تعالی فرجه الشریف أعاجيب، فلم أقف عليها سوى ما رواه النعماني عنه عن الباقر علیه السلام عن النبي صلی الله علیه وآله وسلم قال: «إنّما مثل أهل بيتى فى هذه الامة كمثل نجوم السماء كلّما غاب نجم طلع نجم حتّى إذا مددتم إليه حواجبكم و أشرتم إليه بالأصابع جاء ملک الموت فذهب به، ثمّ بقيتم سبتا من دهركم لا تدرون أيا من أى! و استوی فی ذلک بنو عبد المطلب، فبينما أنتم كذلك، إذ أطلع الله نجمكم فاحمدوه و اقبلوه؛ و اما آنچه شیخ در رجالش، فرموده است که جعفر بن محمد بن مالک، در باب ولادت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف ، روایت عجیبی را نقل می کند؛ چنین روایتی از ایشان ندیدیم، مگر روایتی که از امام باقر از پیامبر، نقل می کند و این روایت غریب است و غرابتش هم به دلیل غیبت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف نیست، بلکه به سبب موت امام
زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است. مفاد روایت این است که امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف قبل از ظهور فوت کرده است و بعد ظاهر می شود. پیامبر می فرماید: اهل بیت من در مثل، همچون ستارگان آسمانند که هر گاه ستاره ای از نظر ناپدید شود، اختری دیگر خواهد دمید تا آن جا که چون ستاره ای از آن ها سر برزند و شما چشمان خویش بدان سوی دوزید و به سوی او با انگشتان اشاره کنید. پس فرشته مرگ آمده او را در رباید. سپس مدتی از روزگارتان را این چنین به سر برید، و فرزندان عبد المطلب جملگی در این امر یکسان هستند و شناخته نگردد که کدام از کدام است [یعنی در استحقاق امامت هیچ یک از دیگری برتری ندارد]. پس در چنین حال و وضعی، ستاره شما آشکار شود. لذا خدا را سپاس گویید و امامت او را پذیرا شوید.»
«فانّه خبر غریب مشتمل على موت القائم عجل الله تعالی فرجه الشریف لا غيبته؛ مرحوم تستری می فرماید: این خبر غریب، مشتمل بر موت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است، نه بر غیبت آن حضرت.
پس اشکال مرحوم تستری به شیخ طوسی این است که راجع به مولد امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف حدیث نقل نشده، بلکه راجع به موت آن حضرت روایت نقل شده است.
البته در خصوص این مطالب، مرحوم تستری قابل ذکر است که خود این روایت صراحتی ندارد . شاید روایت، اشاره به امام حسن عسکری علیه السلام باشد که همینطور شد. در دوران امام حسن عسکری علیه السلام ، از شرق و غرب عالم، نامه به ایشان می رسید. این نشانه توجه عالم به این بزرگوار بود. بعد هم که به شهادت رسیدند، چنین وضعیتی ادامه دارد تا زمانی که خداوند مهدی آل محمد عجل الله تعالی فرجه الشریف را ظاهر کند. [ طالع یعنی غایب بوده است.] پس این روایت، چنین غرابتی ندارد.
اما این که مرحوم تستری، فرمودند: فلم أقف عليها سوى ما رواه النعماني عنه عن الباقر.... نمی دانم نظر ایشان چیست. آیا مرادشان این است که از جعفر بن محمد بن مالک، روایاتی در مورد امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف نقل نشده است و یا منظورشان این است که از وی، روایاتی در مورد تولد حضرت نقل نشده است؟ اگر منظور اول باشد، نمی تواند صحیح باشد؛ زیرا روایات متعددی از ایشان راجع به امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف نقل شده است (به جلد هشتم معجم الاحادیث المهدى، قسم فهارس مراجعه کنید) دو عنوان در مورد ایشان داریم، یکی جعفر بن محمد بن مالک و دیگری کوفی. در جلد 4 و 5 و 6 هم، ده ها روایت
از او آمده است روایاتش نه غرابتی دارند و نه از اعاجیب هستند.
من چند روایت را از جعفر بن محمد بن مالک نقل می کنم:
الف) «الغيبة للشيخ الطوسى جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنِ ابْنِ بَزِيعٍ عَنِ الْأَصَمِ عَنِ ابْنِ سَيَابَةَ عَنْ عِمْرَانَ بْنِ مِيثَمٍ عَنْ عَبَايَةَ الْأَسَدِى قَالَ سَمِعْتُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام يَقُولُ كَيْفَ أَنتُمْ إِذَا بَقِيتُمْ بِلا إِمَامٍ هُدًى وَلَا عَلَم يُرَى يَبْرَأُ بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ؛ (1)عبايه اسدی می گوید از امیرالمؤمنین علیه السلام چنین شنیدم: «حال شما چگونه است آنگاه که بی امام و نشانه هدایت باقی بمانید و بعضی از شما از دیگری بیزاری جوید؟»
ب) «حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَالِكٍ قَالَ حَدَّثَنَا إِسْحَاقُ بْنُ سِنَانٍ قَالَ حَدَّثَنَا عُبَيْدُ بْنُ خَارِجَةَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ فُرَاتِ بْنِ
1) طوسی، محمد بن الحسن الغیبه، ص 341 و خویی ،ابوالقاسم، معجم الاحاديث المهدى، ج 4، ص 41.
أَحْنَفَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ آبَائِهِ علیهم السلام قَالَ: زَادَ الْفُرَاتُ عَلَى عَهْدِ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام فَرَكِبَ هُوَ وَ ابْنَاهُ الْحَسَنُ وَالْحُسَيْنُ علیهما السلام فَرَّ بِتَقِيفٍ فَقَالُوا قَدْ جَاءَ عَلى يَرُدُّ الْمَاءَ فَقَالَ عَلى علیه السلام أَمَا وَ اللَّهِ لَأَقْتَلَنَّ أَنَا وَابْنَايَ هَذَانِ وَلَيَبْعَثَنَّ اللَّهُ رَجُلًا مِنْ وُلْدِى فِي آخِرِ الزَّمَانِ يُطَالِبُ بِدِمَائِنَا وَ لَيَغِيبَنَّ عَنْهُمْ تَبِيرًا لِأَهْلِ الضَّلَالَةِ حَتَّى يَقُولَ الْجَاهِلُ مَا لِلَّهِ فِي آلِ مُحَمَّدٍ مِنْ حَاجَةٍ؛ (1)فرات بن أحنف از امام صادق علیه السلام روایت کرده که آن حضرت به نقل از پدران خود علیهم السلام امام فرمود: «در زمان خلافت امیر المؤمنین علیه السلام آب فرات بالا آمد، پس آن حضرت و دو فرزندش حسن و حسین علیهم السلام سوار شدند، چون گذارشان بر طایفه ثقیف افتاد، آنان گفتند علی آمده است آب را به جای خود بازگرداند [= فرو نشاند].
پس علی علیه السلام فرمود: بدانید به خدا قسم من و این دو فرزندم یقینا کشته خواهیم شد و بدون تردید خداوند مردی را که از فرزندان من است در آخر الزمان بر می انگیزد که خونخواهی ما خواهد کرد و او حتما از مردم پنهان خواهد شد برای مشخص شدن گمراهان در زمان غیبت، تا جایی که نادان بگوید: خدا را در آل محمد نیازی نیست».
ج) حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ قَالَ حَدَّثَنِى جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَالِكٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي الْخَطَابِ وَقَدْ حَدَّثَنِى عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرِ الْحِمْيَرِيُّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى قَالَا جَمِيعاً حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ سِنَانٍ عَنْ أَبِي الْجَارُودِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ الْبَاقِرِ علیه السلام قَالَ: لَا تَزَالُونَ تَمدُّونَ أَعْنَاقَكُمْ إِلَى الرَّجُلِ مِنَّا تَقُولُونَ هُوَ هَذَا فَيَذْهَبُ
1) نعمانی، محمد بن ابراهیم، الغیبه، ص 141 و خویی ،ابوالقاسم معجم الاحاديث المهدی، ج 4، ص 90.
اللَّهُ بِهِ حَتَّى يَبْعَثَ اللَّهُ هذَا الْأَمْرِ مَنْ لَا تَدْرُونَ وُلِدَ أَمْ لَم يُولَدْ خُلِقَ أَمْ لَم يُخلَق ؛ (1)ونيز ابو الجارود می گوید: امام باقر علیه السلام فرمود: «پیوسته گردن های خود را به سوی مردی از ما می کشید و خواهید گفت او همین است؛ ولی خداوند او را از میان خواهد برد تا آنگاه که خداوند برای این امر کسی را برانگیزد که ندانید متولد شده است یا نه و آفریده شده است یا نه».
روایاتی که جعفر بن محمد بن مالک نقل می کند مشکلی از نظر محتوا ندارند. ما نیز در زمینه ولادت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف ، روایت اعاجیب از ایشان ندیدیم. شاید روایتی باشد که به دست ما نرسیده است.
روایت دومی (2)را که بعضی صاحب نظران برای عدم مشروعیت قیام قبل از ظهور به آن استناد می کنند؛ روایت الغیبة نعمانی است که یکی از روات آن، جعفر بن محمد بن مالک می باشد. وی از نظر ما - برخلاف نظر مرحوم خویی و مرحوم تستری - مشکلی ندارد؛ هر چند روایت به دلیل وجود مجاهیل و ضعفا، به «ضعف» خود باقی است.
1) نعمانی، محمد بن ابراهيم الغيبه، باب 11، ح 14، ص 199 و خویی، ابوالقاسم، معجم الاحاديث المهدى، ج4، ص 339.
2) «حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَالِكٍ قَالَ حَدَّثَنِي أَحْمَدُ بْنُ عَلِيِّ الْجُعْ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْمُتَقَى الْحَضْرَمِي عَنْ أَبِيهِ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ زَيْدٍ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ الْبَاقِرِ علیه السلام قَالَ: مَثَلُ خُرُوحِ الْقَائِمِ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ كَخُرُوجِ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم وَ مَثَلُ مَنْ خَرَجَ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ قَبْلَ قِيَامِ الْقَائِمِ مَثَلُ فَرْخِ طَارَ فَوَقَعَ مِنْ وَكْرِهِ فَتَلَاعَبَتْ بِهِ الصَّبْيَان» (نعمان، محمد بن ابراهيم، الغیبه، ص 199، باب 11، ح 14).
روایت اولی که در خصوص حرمت قیام های قبل از ظهور مورد استناد بعضی افراد قرار گرفت، روایت کافی شریف بود. (1)
امام سجاد علیه السلام فرمود: «به خدا سوگند هیچ یک از ما پیش از ظهور حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف، خروج نکند، جز آن که حکایتش، حکایت پرنده ای خواهد بود که پیش از درآمدن بال هایش از میان آشیانه خود پرواز کند و کودکان آن را بگیرند و با آن بازی کنند».
روایت، با قطع نظر از سند به قرینه «وَ اللَّهِ لَا يَخْرُجُ وَاحِدٌ مِنَّا » که در روایت است، بیان تکلیف کیست؟ اینجا منظور امام خود ائمه هستند؛ یعنی ما (ائمه) تا قبل از ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف به قیام تکلیف نداریم و اگر یکی از ما قیام کرد، نتیجه نمی گیرد. در واقع این فرمایش امام در پاسخ به پافشاری برخی از شیعیان است که به ائمه طاهرین اصرار می کردند که بر ضد حکومت قیام کنید. امام می فرماید که قیام ما قبل از ظهور، با توجه به عدم نیرو و افراد و زمینه توفیقی در بر نخواهد داشت. پس روایت در مورد تکلیف امام است نمی توان برای حرمت قیام های قبل از ظهور به آن استناد کرد. شاهد بر این مدعا، جریان مأمون رقی است.
1) « عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ رِبْعِيَ رَفَعَهُ عَنْ عَلِيَّ بْنِ الْحُسَيْنِ علیه السلام قَالَ: وَ اللَّهِ لَا يَخْرُجُ وَاحِدٌ مِنَّا قَبْلَ خُرُوجِ الْقَائِمِ عجل الله تعالی فرجه الشریف إِلَّا كَانَ مَثَلُهُ مَثَلَ فَرْخِ طَارَ مِنْ وَكْرِهِ قَبْلَ أَنْ يَسْتَوِيَ جَنَاحَاهُ فَأَخَذَهُ الصَّبْيَانُ فَعَبِتُوا بِهِ» (کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج 8 ص 264).
«المناقب لابن شهر آشوب حَدَّثَ إِبْرَاهِيمُ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ مَأْمُونِ الرَّقِّ قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ سَيِّدِى الصَّادِقِ علیه السلام إِذْ دَخَلَ سَهْلُ بْنُ الْحَسَنِ الْخُرَاسَانِيُّ فَسَلَّمَ عَلَيْهِ ثُمَّ جَلَسَ فَقَالَ لَهُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ لَكُمُ الرَّأْفَةُ وَالرَّحْمَةُ وَأَنْتُمْ أَهْلُ بَيْتِ الْإِمَامَةِ مَا الَّذِي ينتعكَ أَن يَكُونَ لَكَ حَقٌّ تَقْعُدُ عَنْهُ وَأَنتَ تَجدُ مِنْ شِيعَتِكَ مِائَةَ أَلْفِ يَضْرِبُونَ بَيْنَ يَدَيْكَ بِالسَّيْفِ فَقَالَ لَهُ علیه السلام اجْلِسْ يَا خُرَاسَانِيُّ رَعَى اللَّهُ حَقَّكَ ثُمَّ قَالَ يَا حَنِيفَةُ اسْجُرِى التَّنُّورَ فَسَجَرَتْهُ حَتَّى صَارَ كَالْجُمْرَةِ وَ ابْيَضَّ عُلُوهُ ثُمَّ قَالَ يَا خُرَاسَانِي قُمْ فَاجْلِسْ فِي التَّنُّورِ فَقَالَ الْخُرَاسَانِيُّ يَا سَيِّدِي يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ لَا تُعَذِّبْني بِالنَّارِ أَقِلْنِي أَقَالَكَ اللهُ قَالَ قَدْ أَقَلْتُكَ فَبَيْنَمَا نَحْنُ كَذَلِكَ إِذْ أَقْبَلَ هَارُونُ المَكِّيُّ وَنَعْلُهُ فى سَبَّابَتِهِ فَقَالَ السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَقَالَ لَهُ الصَّادِقُ علیه السلام أَلْقِ النَّعْلَ مِنْ يَدِكَ وَ اجْلِسْ فِي التَّنُّورِ قَالَ فَأَلْقَ النَّعْلَ مِنْ سَبَّابَتِهِ ثُمَّ جَلَسَ فِى التَّنُّورِ وَ أَقْبَلَ الْإِمَامُ علیه السلام يُحَدِّثُ الخَرَاسَانِي حَدِيثَ خُرَاسَانَ حَتَّى كَأَنَّهُ شَاهِدٌ فَمَا ثُمَّ قَالَ قُمْ يَا خُرَاسَانُ وَ انْظُرْ مَا فِي التَّنُّورِ قَالَ فَقُمْتُ إِلَيْهِ فَرَأَيْتُهُ مُتَرَبِّعاً فَخَرَجَ إِلَيْنَا وَسَلَّمَ عَلَيْنَا فَقَالَ لَهُ الْإِمَامُ علیه السلام كَمْ تَجِدُ بخُرَاسَانَ مِثْلَ هَذَا فَقَالَ وَاللَّهِ وَلَا وَاحِداً فَقَالَ علیه السلام لَا وَاللَّهِ وَلَا وَاحِداً فَقَالَ أَمَا إِنَّالَا تَخْرُجُ فِي زَمَانٍ لَا تَجِدُ فِيهِ خَمْسَةٌ مُعَاضِدِينَ لَنَا نَحْنُ أَعْلَمُ بِالْوَقْتِ؛ (1)علامه مجلسی در بحارالانوار به نقل از مناقب ابن شهر آشوب چنین نقل می کند: مأمون رقی می گوید: خدمت حضرت صادق علیه السلام بودم که سهل بن حسن خراسانی وارد شد، سلام کرد و
1) ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 237 و مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار، ج 47، ص 123.
نشست و عرض کرد: یا بن رسول الله ! چقدر شما رؤف و مهربان هستید، شما امام هستید! چرا از حق خود دفاع نمی کنید با این که بیش از صد هزار شیعه شمشیر زن دارید؟ امام فرمود: بنشین خراسانی! خدا جانب تو را رعایت کند!
سپس امام به کنیز خود، حنیفه فرمود که تنور را روشن کند. تنور افروخته شد؛ چنان که یکپارچه آتش گردید و قسمت بالای آن سفید شد. امام رو کرد به مرد خراسانی و فرمود: برو بنشین داخل تنور! خراسانی شروع کرد به التماس که یا ابن رسول الله! مرا به آتش مسوزان! از جرم من درگذر خدا از تو بگذرد! امام فرمود: تو را بخشیدم .
در همین موقع هارون مکی وارد شد؛ در حالی که یک کفش خود را به انگشت گرفته بود؛ عرض کرد: السلام علیک یا ابن رسول الله! امام فرمود: نعلین را از دست بینداز و برو داخل تنور بنشین. هارون نعلین را انداخت و داخل تنور نشست.
امام شروع کرد با خراسانی به صحبت کردن از جریان های خراسان، مثل این که در خراسان بوده و زندگی کرده است؛ بعد فرمود: خراسانی برو ببین در تنور چه خبر است. به جانب تنور رفت و دید که هارون چهار زانو در تنور نشسته است. از تنور خارج شد و سلام کرد امام علیه السلام به خراسانی فرمود: از این نمونه در خراسان چند نفر پیدا می شود؟
خراسانی عرض کرد: به خدا قسم یک نفر هم نیست؛ نه به خدا یک نفر هم پیدا نمی شود. سپس امام فرمود: ما در زمانی که پنج نفر یاور نداشته باشیم، قیام نخواهیم کرد؛ ما خودمان موقعیت مناسب را بهتر می دانیم.
پس مضمون این روایت، بیان تکلیف خود ائمه طاهرین است، مبنی بر این که الان وقت قیام شان نیست؛ ولی آیا چنین تکلیفی، به دیگران هم سرایت می کند؟ امیرمؤمنان در هیچ کدام از جنگ های خلفا شرکت نکردند؛ ولی آیا اصحاب ولایت مدار حضرت نیز شرکت نکردند؟ آیا چنین روایاتی، معنایش این است که اگر در دوران غیبت، فقیهی مبسوط الید باشد و بتواند نوامیس شیعه و استقلال کشور را حفظ و شیعه را سربلند و دست دشمن را کوتاه کند؛ حق ندارد قیام کند؟ از کجا چنین رویکردی (عدم وظیفه قیام) را برداشت می کنیم؟
در این جا به کلام مرحوم خوئی نوبت می رسد که شاید تعجب آور باشد. ایشان، برخلاف اجماع شیعه اعلام و فتوا به جهاد ابتدایی را برای فقیه جایز می داند. البته فقیه درخواست می کند که فرماندهان نظامی جمع شوند و با آنان مشورت می کند؛ سپس اگر زمینه اقتدار و عدم ترس از شکست بود، آن گاه فتوا و دستور از جانب فقیه صادر می شود.
موضوع صحبت ما به حکم قیامهای قبل از ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف مربوط بود. بعضی به استناد روایاتی، به عدم مشروعیت چنین قیام هایی قائل شده اند. به همین دلیل بر آن شدیم که روایات مستند آنها را مورد بررسی قرار دهیم. دو روایت را در جلسات قبل بیان کردیم. اکنون قبل از ادامه بحث دلالی، کلام یکی از شارحان کتاب کافی شریف را نقل می کنیم :
کتاب کافی، بیش از پانزده شرح دارد. بعضی از شروح (مثل مرآة العقول) شرح کاملی از اصول و فروع و روضه هستند؛ ولی شروحی هم وجود دارند که شرح بر اصول و یا فروع و یا روضه و یا قسمتی از این کتاب ها هستند. یکی از این شارحان که سه جلد شرح بر روضه نوشته است، ابن قاریاغدی (م 1089ق) است. با توجه به این که وی از مرآة العقول نیز نقل کرده است، کتاب وی پس از مرآة تألیف شده است. ایشان این روایت (1)را مطرح می کند و می فرماید: این
1) عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ رِبْعِيَ رَفَعَهُ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ علیه السلام قَالَ: وَ اللَّهِ لَا يَخْرُجُ وَاحِدٌ مِنَّا قَبْلَ خُرُوجِ الْقَائِمِ عجل الله تعالی فرجه الشریف إِلَّا كَانَ مَثَلُهُ مَثَلَ فَرْخِ طَارَ مِنْ وَكْرِهِ قَبْلَ أَنْ يَسْتَوِيَ جَنَاحَاهُ فَأَخَذَهُ الصَّبْيَانُ فَعَبِتُوا بِهِ» (کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج 8، ص 264).
روایت از نظر سند «مرسل» است. سپس می فرماید: کلمه «مثل» را در عبارت، «إِلَّا كَانَ مَثَلُهُ مَثَلَ فَرْحٍ طَارَ...» با تحریک بخوانید؛ یعنی «مَثَلُه» و در این صورت، معنای آن می شود: «صفته».
فرخ: بچه حیوان و در اینجا منظور، جوجه کبوتر است (فَرْخ طار)؛
يستوى: يستقر؛
فَعَبِثُوا: عبث: فرح یعنی بازی؛
این ها فرمایش این بزرگوار بود که لازم بود از ایشان یاد و قدردانی شود. (1)
همان طور که گفته شد، این روایت، احتمال دارد (اگر نگوییم حدس و اطمینانی قریب به یقین) در مقام بیان تکلیف و وظیفه خود امام در برابر اصرارها و فشارهای شیعه باشد. در زمان امام جعفر صادق علیه السلام در شرق و غرب عالم حرف از ایشان بود و درخواست قیام از سوی ایشان؛ اما امام فرمایند: با توجه به کمبود امکانات و نیروها، قیام های ما نتیجه مثبتی نخواهد داشت. شاهد ما قضیه ای بود که قبلاً (روایت مأمون رقی) نقل کردیم. اکنون شاهدی دیگر، برای تقویت احتمال نقل می کنیم :
1) ابن قاریاغدی، محمد حسین البضاعه المزجاه (شرح روضه کافی)، ج 3، ص 442).
سدیر صیرفی می گوید: خدمت امام صادق علیه السلام رسیدم و گفتم: به خدا سوگند که خانه نشستن برای شما روا نیست. حضرت فرمود: «چرا ای سدیر؟!» عرض کردم: برای فراوانی دوستان و شیعیان و یاورانی که داری. به خدا که اگر امیر المؤمنين علیه السلام به اندازه شما شیعه و یاور و دوست می داشت تیم وعدی (قبیله ابو بکر و عمر) نسبت به او طمع و حقش را غصب نمی کردند. حضرت فرمود: «ای سدیر! فکر می کنی طرفداران من چه قدر باشند؟» گفتم: صد هزار. حضرت فرمود: «صد هزار؟!» عرض کردم: آری، بلکه دویست هزار،
فرمود: «دویست هزار؟» عرض کردم: آری و بلکه نصف دنیا. حضرت سکوت کرد و سپس فرمود: «برایت آسان است که همراه ما تا ينبع [ ينبع هفت مرحله از مدینه دور است] بیایی؟» گفتم: آری.
سپس حضرت دستور فرمود الاغ و استری را زین کنند. من پیشی گرفتم و الاغ را سوار شدم. حضرت فرمود: «ای سدیر! میل داری، الاغ را به من بدهی؟» گفتم: استر زیباتر است. فرمود: «الاغ برای من رهوارتر است». من پیاده شدم؛ حضرت سوار الاغ شد و من سوار استر شدم و راه افتادیم تا وقت نماز رسید. فرمود: «پیاده شویم نماز بخوانیم». سپس فرمود: «این زمین شوره زار است و نماز در آن روا نیست». [مجلسی می فرماید: امر به نزول و سپس اعراض از نزول، اشاره دارد که نماز در اینجا جایز نیست. هرچند مشهور، نماز در شوره زار را حمل بر کراهت کرده اند، مگر این که در شوره زار استقرار حاصل نشود]. «پس به راه افتادیم تا به زمین خاک سرخی رسیدیم، حضرت به سوی جوانی که گله بزغاله می چرانید، نگریست و فرمود: ای سدیر! به خدا اگر
شیعیانم به شماره این بزغاله ها می بودند، خانه نشستن برایم روا نبود.» آن گاه پیاده شدیم و نماز خواندیم؛ چون از نماز فارغ شدیم، به سوی بزغاله ها نگریستم و شمردم، هفده رأس بودند. (1)
در این جا مرحوم مجلسی بیانی دارد. می فرماید:
و يومئ إلى أن الصاحب علیه السلام مع كثرة من يدعى التشيع ليست له شيعة واقعية بهذا العدد، وقيل: أى لا بد أن يكون في عسكر الإمام هذا العدد من المخلصین حتى يمكنه طلب حقه بهذا العسكر، لا أن هذا العدد كاف في جواز الخروج؛ (2)اين اشاره به این نکته است که مدعی تشیع زیاد است؛ ولی شیعه واقعی به این مقدار نیستند؛ وگرنه امام قیام می کردند. احتمال دیگری هم، این است که
1) کلینی، محمد بن يعقوب، کافی، ج 2، ص 242 و مجلسی، محمد باقر، مرآة العقول، ج 9، ص 287: « مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ وَ عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ بُنْدَارَ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ إِسْحَاقَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَمَّادٍ الْأَنْصَارِيِّ عَنْ سَدِيرِ الصَّيْرَ في قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فَقُلْتُ لَهُ وَاللَّهِ مَا يَسَعُكَ الْقُعُودُ فَقَالَ وَلِمَ يَا سَدِيرُ قُلْتُ لِكَثْرَةِ مَوَالِيكَ وَ شِيعَتِكَ وَ أَنْصَارِكَ وَاللَّهِ لَوْ كَانَ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام مَا لَكَ مِنَ الشَّيعَةِ وَالْأَنْصَارِ وَ الْمَوَالِي مَا طَمِعَ فِيهِ تَيْمٌ وَلَا عَدِيٌّ فَقَالَ يَا سَدِيرُ وَكَمْ عَسَى أَنْ يَكُونُوا قُلْتُ مِائَةَ أَلْفٍ قَالَ مِائَةَ أَلْفِ قُلْتُ نَعَمْ وَمِائَتَيْ أَلْفٍ قَالَ مِائَتَيْ أَلْفِ قُلْتُ نَعَمْ وَنِصْفَ الدُّنْيَا قَالَ فَسَكَتَ عَنِّي ثُمَّ قَالَ يَخِفُّ عَلَيْكَ أَنْ تَبْلُغَ مَعَنَا إِلَى يَنْبُعَ قُلْتُ نَعَمْ فَأَمَرَ بِحِمَارٍ وَ بَغْلٍ أَنْ يُسْرَجَا فَبَادَرْتُ فَرَكِبْتُ الْحِمَارَ فَقَالَ يَا سَدِيرُ أَ تَرَى أَنْ تُؤْثِرَنِي بِالْحِمَارِ قُلْتُ الْبَغْلُ أَزْيَنُ وَأَثْبَلُ قَالَ الْحِمَارُ أَرْفَقُ بِي فَنَزَلْتُ فَرَكِبَ الْحِمَارَ وَ رَكِبْتُ الْبَغْلَ فَتَضَيْنَا فَحَانَتِ الصَّلَاةُ فَقَالَ يَا سَدِيرُ انْزِلْ بِنَا نُصَلِ ثُمَّ قَالَ هَذِهِ أَرْضٌ سَبِخَةٌ لَا تَجُورُ الصَّلَاةُ فِيهَا فَسِرْنَا حَتَّى صِرْنَا إِلَى أَرْضِ حَمْرَاءَ وَ نَظَرَ إِلَى غُلَامٍ يَرْعَى جِدَاءً فَقَالَ وَاللَّهِ يَا سَدِيرُ لَوْ كَانَ لِي شِيعَةٌ بِعَدَدِ هَذِهِ الْجِدَاءِ مَا وَسِعَنِي الْقُعُودُ وَنَزَلْنَا وَصَلَّيْنَا فَلَمَّا فَرَغْنَا مِنَ الصَّلَاةِ عَطَفْتُ عَلَى الْجِدَاءِ فَعَدَدْتُهَا فَإِذَا هِيَ سَبْعَةَ عَشَرَ».
2) مجلسی، محمد باقر، مرآة العقول في شرح أخبار آل الرسول، ج 9، ص 288.
باید در میان نیروهای امام، حداقل این تعداد از «مخلصین» باشند، نه اینکه اگر هفده نفر باشند، امام قیام می کند.
در روایت است که شصت نفر به ملاقات امام رضا علیه السلام آمدند. دربان گفت: شما کیستید؟ گفتند: شصت نفر از «شیعیان» ایشان. امام فرمودند: راهشان ندهید! فردا همین طور. پس فردا همین طور تا شصت روز بالاخره این ها گفتند: ما چگونه امام را ملاقات نکرده به شهرمان برگردیم؟ خواهش کردند و گفتند که ما از «دوستداران» شما هستیم. آن گاه امام فرمودند: اجازه بدهید که بیایند. سپس امام از آن ها گله کردند که خودتان قضاوت کنید: آیا شما شیعه هستید؛ یعنی شما ابوذر و سلمانید؟ گفتند نه، ما از «موالیان» شما هستیم. امام گفتند: بله، همین را بگویید. شیعه خیلی معنا و مقام دارد. سپس به دربان اشاره کردند که این ها چند بار آمدند؟ دربان گفت: شصت بار. امام فرمودند شصت بار به اندرونی برو و برگرد و سلام مرا به ایشان برسان. (1)
نکته دوم در این روایت آن است که شاید روایت، در مقام خبردادن از واقعیت باشد. ائمه طاهرین به عنایت و افاضه خدا - و نه به استقلال - علم غیب دارند. این ها، خبر از این واقعیت دارند که قیامهای قبل از ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف به هدف نمی رسد؛ هرچند ممکن است آثار مثبتی داشته باشد. حضرت در مقام تخطئه قیام ها و در مقام نهی و رد نیست، بلکه در مقام بیان
1) طبرسی، احمد بن علی، محقق الإحتجاج على أهل اللجاج، ج 2، ص 440 و دررالاخبار، ج 1.
این نکته است که این قیام ها، به نتیجه ای که دنبالش هستند نمی رسد. این نکته شواهدی هم دارد، از جمله روایت راوندی از حسن بن ابی راشد، از امام صادق علیه السلام است. راجع به قیام زید : «امَا عَلِمْتَ يَا زَيْدُ أَنَّهُ لَا يَخْرُجُ أَحَدٌ مِنْ وُلْدِ فَاطِمَةَ عَلَى أَحَدٍ مِنَ السَّلَاطِينِ قَبْلَ خُرُوجِ السُّفْيَانِي إِلَّا قُتِل (1)... آيا نمی دانی که اگر یکی از فرزندان فاطمه علیها السلام قبل از خروج سفیانی، قیام کند، کشته می شود؟»
به همین دلیل نظر ما این است که با توجه به روایات عدیده، قیام مختار مثبت بوده است و ائمه طاهرین به قیام او نظر منفی نداشته اند و روایاتی که حرکت او را مذمت می کنند، یا ضعیف هستند، یا دلالتی ندارند و روایات مادحه، معمولاً از اعتبار سندی برخوردارند. چگونه بگوییم، امام قیام های قبل از ظهور را نفی و رد می کند و حال آن که حضرت سیدالشهدا قیام و نهضت کربلا را رهبری کردند؟ و قیام زید، مختار و ... همه قبل از ظهور حضرت مهدی بوده است. پس باید توجیه کنیم.
روایاتی داریم که امام علیه السلام ، قیام ها را تأیید و تشویق می کند و آن ها را از خودش می شمارد و آرزو می کند که آنها قیام کنند و در این صورت، حمایت های مالی از آن ها را هم به عهده می گیرد. چگونه می گویید قیام قبل از ظهور جایز نیست، در حالی که امام از آن قیام ها حمایت مالی می کند و برای خانواده هایشان پول و
1) سعيد بن هبة الله، قطب الدین راوندی، الخرائج و الجرائح، ج1، ص 281، (الباب السادس في معجزات الإمام محمد بن علی الباقر علیه السلام).
کمک می فرستد؟! آیا امام - العیاذ بالله - از امر غیر مشروع و طاغوت حمایت می کند؟ روایتی را از کتاب السرائر مناسب مقال است:
«أَبُو عَبْدِ اللَّهِ السَّيَّارِيُّ عَنْ رَجُلٍ مِنْ أَصْحَابِنَا قَالَ ذُكِرَ بَيْنَ يَدَيْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام مَنْ خَرَجَ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ فَقَالَ علیه السلام لَا أَزَالُ أَنَا وَ شِيعَتِي بِخَيْرٍ مَا خَرَجَ الْخَارِجِيُّ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ وَ لَوَدِدْتُ أَنَّ الْخَارِجِيَّ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ خَرَجَ وَ عَلَيَّ نَفَقَةُ عِيَالِهِ؛ (1)محضر امام صادق علیه السلام از قیام های قبل از ظهور سخن به میان آمد. امام فرمودند: مادامی که یکی از این قیام ها باشد، من و شیعیانم در خیر خواهیم بود. آرزو دارم این ها قیام کنند و خرج و حمایت مالی خانواده آن ها با من باشد [ چون در صورت، قیام و حرکت های قیام گونه، حکومت ها بر اثر درگیری و مشغولیت، کم تر به شیعیان، ظلم می کنند].
اگر این قیام ها مشروع نبود، چگونه امام چنین عبارت و بیاناتی را
می فرمودند؟ فرمایش امام حداقل مؤید این است که احتمالاتی که ما دادیم، قریب به واقع است و استظهار از روایات، استظهار ابتدایی است و این طور نیست که امم با تمام قیام ها مخالف باشند. همین روایت عبدالرحمن بن سبابه و توزیع هزار دینار بین خانواده شهدا. (2)
1) ابن ادریس، محمد بن احمد، السرائر الحاوى لتحرير الفتاوى (و المستطرفات)، ج 3، ص 569.
2) «عن عبدالرحمن بن سبابة قال: دفع إلى ابو عبد الله الصادق علیه السلام الف دينار و أمرني أن أقسمها في عيال من أصيب مع مع زيد بن على علیه السلام فقسمتها فأصاب عبدالله بن الزبير اخا الفضيل الرسان اربعة دنانير» (معجم رحال الحديث، ج 7، ص 346 به نقل از امالی شیخ صدوق، ص 54، ح 12).
بحث ما بررسی روایاتی بود که برای عدم مشروعیت قیام قبل از ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف ، به آنها استدلال شده بود. دو روایت را که مستند نهی از قیام بود (و مضمون هر دو تقریباً یکسان بود)؛ بررسی سندی کردیم و سپس در مقام بررسی دلالی گفتیم که این روایات در مقام بیان تکلیف ائمه طاهرین است؛ بدان معنا که امام در برابر اصرار بعضی از شیعه ها و اهل سیاست که از امام درخواست قیام داشتند؛ جواب داده است. ضمناً برای اثبات این توجیه دو شاهد نقل کردیم که یکی داستان هارون مکی بود و دیگری روایت سدیر صیرفی. بعضی ها به شواهد دیگری هم تمسک کردند. اکنون شاهد سوم را طبق مستمسک بعضی نقل می کنیم :
روایت ذیل در کافی شریف آمده است:
مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي هَاشِمٍ عَنِ الْفَضْلِ الْكَاتِبِ قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فَأَتَاهُ كِتَابُ أَبِي مُسْلِمٍ فَقَالَ لَيْسَ لِكِتَابِكَ جَوَاب اخْرُجْ عَنَّا فَجَعَلْنَا يُسَارُ بَعْضُنَا بَعْضاً فَقَالَ أَيَّ شَيْءٍ تُسَارُّونَ يَا
فَضْلُ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ ذِكْرُهُ لَا يَعْجَلُ لِعَجَلَةِ الْعِبَادِ وَلَإِزَالَهُ جَبَلٍ عَنْ مَوْضِعِهِ أَيْسَرُ مِنْ زَوَالٍ مُلْكِ لَم يَنْقَضِ أَجَلُهُ ثُمَّ قَالَ إِنَّ فَلَانَ بْن فَلَانٍ حَتَّى بَلَغَ السَّابِعَ مِنْ وُلْدِ فَلَانٍ قُلْتُ فَمَا الْعَلَامَةُ فِيمَا بَيْنَنَا وَبَيْنَكَ جُعِلْتُ فِدَاكَ قَالَ لَا تَبْرَحِ الْأَرْضَ يَا فَضْلُ حَتَّى يَخرُجَ السُّفْيَانِيُّ فَإِذَا خَرَجَ السُّفْيَانُ فَأَجِيبُوا إِلَيْنَا يَقُوهُنَا ثَلَاثَاً وَ هُوَ مِنَ الْمَحْتُومِ. (1)فضل کاتب می گوید: خدمت امام صادق علیه السلام بودم که نامه ابو مسلم خراسانی برای امام آمد. حضرت به آورنده نامه فرمود: نامه تو جواب ندارد از نزد ما بیرون شو. ما شروع کردیم با یک دیگر آهسته سخن گفتن. امام فرمود: ای فضل! آهسته چه سخنی با هم می گویید؟ همانا خدای عز و جل برای شتاب بندگان شتاب نمی کند، و به راستی که از جاکندن کوهی از جای خویش آسان تر است از واژگون کردن حکومتی که عمرش به آخر نرسیده است. سپس امام فرمود: همانا فلان پسر فلان تا به هفتمین فرزند فلان [ یعنی عباس] رسید [این ها به خلافت می رسند]. من عرض کردم: پس چه نشانه ای میان
ما و شما است، قربانت گردم؟ امام فرمود: ای فضل! از جای خود حرکت نکن تا سفیانی خروج کند، و چون سفیانی خروج کرد، به سوی ما روآورید. حضرت سه بار این کلام را مطرح کرد و این همان نشانه است».
مرحوم مجلسی در مرآة العقول، ذیل این حدیث می فرماید :
«الحديث الثانى عشر و الأربعمائة: موثق؛ این حدیث موثق است».
1) کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج 8، ص 274، ح 412 و مجلسی، محمد تقی، مرآة العقول، ج 26، ص 281.
«قوله: کتاب أبى مسلم أى المروزي؛ [ مراد ابومسلم خراسانی است]».
«قوله: يسار بعضنا بعضا الظاهر أن مسارتهم كان اعتراضا عليه علیه السلام بأنه لم لا يقبل ذلك؛ گویا، اصحاب به امام معترض بودند که چرا جواب نامه را ندادند و این گونه برخورد کردند».
«قوله: حتى بلغ السابع من ولد فلان أى عد سبعة من ولد العباس و بين أن ملک هؤلاء مقدم على خروج قائمنا فكيف نخرج ولم ينقض ملك هؤلاء و هذا بدو ملكهم؛ امام صادق علیه السلام هفت نفر از فرزندان عباس را شمردند و بیان کردند که حکومت این ها قبل از خروج مهدی ماست. پس ما چگونه قیام کنیم، در حالی که حکومت این ها به پایان نرسیده است و هنوز شروع کار این هاست [حکومت این ها ششصد سال طول کشید].
«قوله علیه السلام: و هو أى خروج السفياني من المحتوم" الذي لا بداء فيه؛ (1)خروج سفیانی، حتمی است و قابل تغییر نمی باشد.
ما از این روایت موثق چه استفاده ای می کنیم؟ اصرار دیگران بر امام معصوم، این بوده که آن حضرت قیام کنند و امام می فرمایند تا سفیانی ظهور نکند، زمینه ای برای ما نیست. این نکته به محکوم کردن قیام هایی که از سوی یک ولی فقیه، مبسوط الید و مسموع القول است، چه ارتباطی دارد؟ قیامی که بتواند عزت را برای شیعه به ارمغان آورد، چه اشکالی دارد؟ پس امام در این روایات تکلیف خود را بیان می کند.
1) مجلسی، محمد باقر، مرآة العقول، ج 26 ، ص 281 .
مرحوم بن قاریاغدی (م1089) ق همین روایت را در البضاعة المزجاة نقل می کند. ایشان مانند مجلسی می گوید: روایت مشکل سندی ندارد. سپس، بیان مفصلی راجع به ابومسلم دارد که به بحث ما ربطی ندارد؛ [هر چند، خواندن آن، خالی از فایده نیست].
ایشان می فرماید :
مروزی است که نامش ابراهیم و کنیه اش ابو اسحاق است که هر دو را به امر ابراهیم، ملقب به امام، تغییر داد. بعضی نام پدرش را مسلم یا عثمان دانسته اند و بعضی نسب ایشان را به گودرز بن کشواد و بعضی به بوذرجمهر می رسانند. بعضی گفته اند که عبدالله بن عباس کنیزی داشت که او را به تزویج برده اش درآورد؛ نتیجه این ازدواج فرزندی به نام سلیط بود، که ابو مسلم از اولاد اوست. ولادت او در سال صد هجری در اصفهان است. ابتدای خروجش علیه بنی امیه از شهر مرو بوده است، به همین سبب به او مروی یا مروزی گفتند. (1)مرحوم بن قاریاغدی عبارت «فَقَالَ لَيْسَ لِكِتَابِكَ جَوَابٌ اخْرُجْ عَنَّا» در روایت را توضیح می دهد که خطاب امام صادق علیه السلام، به
نماینده ابو مسلم می باشد.
ابومسلم از طرف ابراهیم، ملقب به امام، فرزند عبدالله فرزند محمد فرزند على فرزند عبدالله ابن عباس استاندار خراسان بود. مروان حمار وقتی به
1) ر.ک: دینوری، ابوحنیفه، اخبار الطوال، ص 337-339 و ابن عساکر، تاریخ مدينه دمشق، ج 35، ص 428، شماره 3961.
کشتن ابراهیم امام دستور داد دو برادر ابراهیم (سفاح و دوانیقی)، به کوفه گریختند. ابومسلم هم به کوفه رفت و از آن جا سه نامه نوشت. این جریان در زمان اقتدار امویان بود :
نامه اول را به امام صادق نوشت و او را به خلافت دعوت کرد.
نامه دوم را به عبدالله بن حسن بن الحسن بن علی، نوشت و او را به خلافت دعوت کرد؛
نامه سوم را به عمر بن علی بن علی بن الحسين علیه السلام نوشت و او را به خلافت دعوت کرد؛
امام صادق علیه السلام اصلاً نامه را باز نکرده، آن را در آتش انداختند و سوزاندند؛ ولی عبدالله بن حسن و عمر بن علی، هنگامی که دیدند به خلافت دعوت شده اند، برای مشورت، خدمت امام صادق آمدند؛ ولی امام با آن ها هیچ حرفی نزدند و اجازه ندادند که وارد این میدان ها بشوند. نامه رسان که خودش هم، سیاستمدار بود، آمده بود تا از نفوذ امام، به نفع برادران ابراهیم استفاده کند و بدین وسیله، حکومتی ظالم را کنار بزنند و حکومت ظالم دیگری را سرکار بیاورند؛ حکومتی که عملکردش به مراتب از قبلی ها بدتر بود؛ زیرا بني العباس از بنی امیه در جنایات کم تر نبودند.
در عیون اخبار الرضا نگاه کنید که هارون الرشید، مأموران مرد را می فرستد تا جواهر آلات را از خانه های بنی هاشم بگیرند و از گوش و دست زنان باز کنند! این بانوان به خانه امام رضا علیه السلام پناهنده می شوند و مأموران، به خانه امام می آیند. امام می فرمایند: نمی گذارم وارد شوید؛ ولی مأموران می گویند، دستور داریم و باید وارد شویم .
امام می فرماید: طلاهایشان را می خواهید؟ خودم آنها را می آورم و تحویل شما می دهم و تضمین می کنم که هیچ طلایی نزدشان باقی نماند؛ ولی شما این کار را نکنید. (1)این روش بنی العباس است و لذا نیایند از این ها دفاع شود؛ این ها چیزی برای دفاع نگذاشتند.
نامه ای که برای امام آمده بود، امام اطلاع داشتند که این ها دنبال کار خودشان هستند و تنها چیزی که پیش این ها مطرح نیست، خداست. یک نفر از همین ها، به مسجد پیامبر اکرم آمد و به قبر پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم اشاره کرد که اگر این شخص هم با حکومت ما مخالفت کند، دستگیرش می کنیم. (2)این ها به خدا و رسول خدا اعتقادی نداشتند. قضیه، عمیق تر از این هاست. ما فقط حدیث را خواندیم؛ امّا جوانبش را ندیدیم. نامه رسان قبل از اینکه به کوفه برسد، بیعت اهل و امرای خراسان با سفاح منقعد شد و دیدید چه کارهایی که کردند.
من جمله ای را با ناراحتی و تلخی، در مورد شهادت امام کاظم عرض کنم. معروف است که ایشان را در زندان زهر دادند. ابن فندق می گوید: دیدم که امام را از زندان بیرون آوردند؛ در حالی که امام را در بوریایی پیچیدند و دستور دادند نصارا، فرش را لگدمال کنند تا امام به شهادت برسند؛ یعنی اگر بدن شریف امام حسین را بعد از شهادت لگدمال کردند، امام کاظم را قبل از
شهادت لگدمال کردند. این است حکومت بنی العباس! (1)
پس چنین روایاتی، در مقام بیان تکلیف ائمه طاهرین است و به وظیفه ما ربطی ندارد.
لذا امیرمؤمنان، با این که در سن جوانی بود؛ در هیچ یک از جنگ های حکام مدینه، شرکت نکرد؛ چون آن ها را قبول نداشت. حسنین و ائمه طاهرین، در هیچ یک از جنگ ها شرکت نکردند؛ ولی آیا این بدان معناست که کسانی مثل عمار و خیلی از اصحاب که در جنگ ها شرکت کردند، محکومند؟ نه! امام تکلیف خود را بیان کردند و اصحاب هم تکلیف خودشان را انجام دادند؛ مگر این که امام، نهی بفرمایند.
بعد از حادثه کربلا ائمه طاهرین، از حضور در جنگ ها و رفتن زیر بیرق حکومت ها، نهی می کردند و در واقع می گفتند مرز خودتان را با این ها مشخص کنید. کسی به امام عرض کرد که کسی در خیابان اسلحه توزیع می کرد؛ ما هم گرفتیم، بعد معلوم شد که باید با این اسلحه به جبهه برویم و از حکومت عباسی دفاع کنیم، تکلیف چیست؟
امام فرمودند: برو و اسلحه ات را پس بده. آن شخص خواست شمشیر را پس بدهد؛ ولی دهنده اسلحه ها را نیافت، امام فرمودند: اگر بر رفتن اصرار هست، برو و مرزبانی کن. از مرزهای سرزمین اسلامی حراست کن و از این ها حمایت نکن. (2)
مرحوم بن قاریاغدی در مورد عبارت «فَجَعَلْنَا يُسَار بَعْضُنَا بَعْضاً؛ آهسته با هم سخن گفتن؛ می گوید: ظاهراً، اصحاب به امام اعتراض می کردند که چرا امام، دعوت به خلافت را نمی پذیرد، و اعتراض اصحاب بدین سبب بود که خود اصحاب نیز عجله داشتند و به ظاهر شدن دین حق، حریص بودند. و وقتی امام فرمود: «فَقَالَ أَيَّ شَيْءٍ تُسَارُّونَ يَا فَضْلُ؛ ای فضل! چه سخنی آهسته با هم می گویید؟»؛ ظاهر از استفهام در اینجا توبیخ امام است و دلیل آن، این عبارت است: «يَا فَضْلُ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ ذِكْرُهُ لَا يَعْجَلُ لِعَجَلَةِ الْعِبَادِ وَلَإِزَالَةُ جَبَلٍ عَنْ مَوْضِعِهِ أَيْسَرُ مِنْ زَوَالِ مُلْكِ لَمْ يَنْقَضِ أَجَلُهُ؛ اى فضل! همانا خدای عز و جل برای شتاب بندگان شتاب نمی کند و به راستی که از جاکندن کوهی از جای خویش آسان تر است از واژگون کردن حکومتی که عمرش به آخر نرسیده است».
در این جا بعضی شارحان مطلبی را نقل می کنند و از ایشان، ایراد می گیرند؛ اما من أن مطلب را نقل نمی کنم.
سپس مرحوم بن قاريا غدى عبارت «قَالَ إِنَّ فُلَانَ بْنَ فُلَانٍ حَتَّى بَلَغَ السَّابِعَ مِنْ وُلْدِ فُلَانِ» را توضیح می دهد که عدد «سبع» به چه معناست. فلان بن فلان تا هفت نفر و «خبره محذوف» اى يحفظون أو يملكون. هفت نفر از بنی العباس را نام می برند و بیان می کنند که اینها باید حکومت کنند. چرا امام صادق علیه السلام، اسم سی نفر دیگر از حاکمان عباسی را نیاوردند؟ چون مقصودشان این است که همین هفت نفر برای شما کافی هستند و الان دوران حکومت ما نمی باشد و شاید در عبارت «ثُمَّ قَالَ إِنَّ فُلَانَ بْنَ فُلَانٍ حَتَّى بَلَغَ السَّابِعَ مِنْ وُلْدِ»؛ منظور از «فلان بن فلان» امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف فرزند... است تا به
خودشان - امام صادق - می رسد. او باید حکومت کند و خلافت به او می رسد و این احتمال با سؤال، مناسبت دارد؛ زیرا از امام سؤال شده که علامت چیست و امام فرمودند: «ای فضل! از جای خود حرکت نکن تا سفیانی خروج کند، و چون سفیانی خروج کرد به سوی ما روآورید».
مرحوم بن قاریاغدی، صاحب كتاب البضاعة المزجاة، در این جا چند روایت نقل می کند که سفیانی در رجب خروج می کند و نیز این که او از نسل آكلة الاکباد (هند جگرخوار) است و چهره ترسناک و غیر انسانی دارد و آثار آبله و لوچی در چهره وی مشاهده می شود. اسم او عثمان و از نسل ابوسفیان است. حکومت او، منطقه ای است، یعنی در این منطقه از شام (دمشق، حمص، فلسطین، فنسرین و اردن) خروج می کند. اگر این مناطق را فتح کرد، در انتظار فرج باشید. سفیانی از حتمیات است که در مورد بدء حاصل نمی شود. (1)البته حتمی بودن سفیانی و حاصل نشدن بداء در مورد او، خلاف روایتی است که ما قبلاً از امام جواد نقل کرده ایم. روایت این است:
«قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو هَاشِمٍ دَاوُدُ بْنُ الْقَاسِمِ الْجُعْفَرِئُ قَالَ: كُنَّا عِنْدَ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بن على الرضا علیه السلام فَجَرَى ذِكْرُ السُّفْيَانِي وَ مَا جَاءَ في الرِوَايَةِ مِنْ أَنَّ أَمْرَهُ مِنَ المحتوم فَقُلْتُ لأَبي جَعْفَرِ علیه السلام هَلْ يَبْدُو لِلَّهِ فى المتحْتُومِ قَالَ نَعَمْ قُلْنَا لَهُ فَتَخَافُ أَنْ يَبْدُوَلِلَّهِ فِي الْقَائِمِ فَقَالَ إِنَّ الْقَائِمَ مِنَ الْمِيعَادِ وَ اللَّهُ لا يُخْلِفُ الْمِيعَادَ؛ (2)ابو هاشم داود بن قاسم جعفری می گوید: ما در محضر امام جواد علیه السلام بودیم که سخن از
سفیانی به میان آمد و آنچه در روایات آمده که کار او از حتمیات است. من به آن حضرت عرض کردم: آیا خدا را در امور حتمی، بدایی پدید می آید؟ حضرت فرمود: آری. به آن حضرت عرض کردیم: پس به این ترتیب، ما می ترسیم در مورد قائم نیز خدا را بدایی حاصل شود. امام فرمود: همانا قائم از وعده ها است، و خداوند خلاف وعده خود رفتار نمی کند».
علامه مجلسی در بحارالانوار، ذیل روایت مذکور، بیانی دارد:
«بيان: لعل للمحتوم معان يمكن البداء فى بعضها و قوله من الميعاد إشارة إلى أنه لا يمكن البداء فيه لقوله تعالى: ( إِنَّ اللهَ لا يُخْلِفُ الميعاد والحاصل أن هذا شيء وعد الله رسوله و أهل بيته لصبرهم على المكاره التي وصلت إليهم من المخالفين و الله لا يخلف وعده. ثم إنه يحتمل أن يكون المراد بالبداء في المحتوم البداء في خصوصياته لا في أصل وقوعه كخروج السفياني قبل ذهاب بني العباس و نحو ذلك». (1)
1) مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار، ج 52، ص 251.
بحث ما راجع به بررسی روایات نهی از قیام قبل از ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بود. در جلسات قبل، دو روایت را که مستند بعضی افراد، برای نهی از قیام قرار گرفته بود، بیان کردیم. هر دو روایت از نظر سند و دلالت مشکل داشت. سپس ما در مقام توجیه روایت برآمدیم و گفتیم که چنین روایاتی در مقام بیان تکلیف خود ائمه ظاهرین است و در مقام نهی از قیام دیگران نیست. افراد، باید به اقتضای تکلیف و امر به معروف و نهی از منکر در دوران غیبت، عمل کنند. ما
برای این ادعا چند شاهد آوردیم. در ادامه شاهد چهارم را ذکر می کنیم :
شاهد چهارم، روایت عیص بن قاسم، در مورد زید است که امام علیه السلام تکلیف خودشان را در آن دوران بیان می فرمایند. البته می توان این روایت را جزء روایات ناهیه قرار داد و یا مؤید توجیهات روایت محسوب کرد. بنده این روایت را مؤید قرار می دهم. اگر دقت کنید، روایاتی که از آن ها، نهی از قیام استفاده می شود، معمولاً از امام صادق علیه السلام است. بر این اساس، شاید بتوان گفت که روایات ناهیه،
به دوران خاصی (مثل زمان درگیری عباسیان و علویان) مربوط می باشد.
سند روایت ظاهراً مشکلی ندارد؛ هرچند مرحوم مجلسی، آن را به «حسن» تعبیر می فرماید و این روایت را «صحیح» یا «موثق» نمی داند. حسن بودن روایت مذکور نظر مرحوم مجلسی، به اعتبار ابراهیم بن هاشم است که امامی ممدوح است؛ ولی توثیق خاص ندارد. نظر ما این است که ابراهیم بن هاشم فوق وثاقت است؛ هر چند توثیق هم دارد. لذا روایت به اعتبار ایشان «صحیحه» (عدل امامی) است. صفوان در روایت هم مشکلی ندارد و عیص بن قاسم هم که ثقه است. در ذیل روایت را بیان می کنیم:
«عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ عِيصِ بْنِ الْقَاسِمِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام يَقُولُ عَلَيْكُمْ بِتَقْوَى اللَّهِ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ وَ انْظُرُوا لِأَنْفُسِكُمْ؛ عيص بن قاسم می گوید: شنیدم که امام صادق علیه السلام می فرمود: بر شما باد به تقوا و ترس از خدای یگانه ای که شریک ندارد و خود را مراقب باشید».
مرحوم بن قاريا غدى، صاحب البضاعة المزجاة می فرماید:
منظور از «وَ انظُرُ والأَنْفُسِكُمْ» این است که مواظب خودتان باشید و یا این که کارهای خودتان را مراقبت کنید و در مسیر اصلاح امورتان گام بردارید؛ موجبات هدایت را درک کنید؛ موانع گمراهی و لغزش را در نظر بگیرید و از چیزهایی که باید پیروی کنید، پیروی کنید. بر خودتان رقت و دلسوزی داشته باشید و به خودتان رحم کنید و با انجام دادن کارهای خیر و اطاعت از کسی که خداوند اطاعتش را بر شما واجب کرده و مخالفت با کسی که خدا مخالفتش را بر شما واجب کرده است؛ به نفس خود کمک کنید.
«فَوَ اللَّهِ إِنَّ الرَّجُلَ لَيَكُونُ لَهُ الْغَلَمُ فِيهَا الرَّاعِى فَإِذَا وَجَدَ رَجُلًا هُوَ أَعْلَمُ بِغَنَمِهِ مِنَ الَّذِي هُوَ فِيهَا يُخْرِجُهُ وَيَجِيءُ بِذَلِكَ الرَّجُلِ الَّذِي هُوَ أَعْلَمُ بِغَنَمِهِ مِنَ الَّذِي كَانَ فيها؛ به خدا سوگند! مردی از شما که تعدادی گوسفند دارد و برای آن ها چوپانی داناتر به وضع گوسفندان از جریان اولی بیاید؛ آن چوپان نخستین را بیرون کند و مردی را که به وضع گوسفندان داناتر است، به جای چوپان اول گذارد».
مرحوم بن قاریاغدی می فرماید: این عبارت، تمثیل است. می خواهد امام و رعیت را به راعی و غنم تشبیه کند. امام در جامعه به منزله راعی است و این، امری است عقلایی که انسان، حتی برای گوسفندانش، چوپان بهتر را انتخاب می کند. پس انسان هم نمی تواند از هر کسی پیروی کند، مگر از کسی که به مصالح شخص اعلم باشد و از دیگران، بازدارنده تر از محارم الاهی باشد. همه حکام در مدینه می گفتند: لولا علی لهلک و.... بعضی این عبارت را هفتاد مرتبه و بعضی کم تر گفته اند (مدارک این سخن را در کتاب شریف الغدیر (1)نگاه کنید). اصحاب حضرت به وارد شدن حضرت به صحنه اصرار داشته اند؛ ولی امام عواقب قیام افراد را می دانست که هر کدام قیام کنند، به نتیجه نمی رسند. محمد عبدالله بن حسن (2)وقتی قیام کرد، عواقب آن فقط خودش را دربرگرفت، بلکه به امام معصوم هم جسارت شد. این پیامد کارهایی است که امام قبلاً از ورود به آن نهی کردند.
«وَ اللَّهِ لَوْ كَانَتْ لِأَحَدِكُمْ نَفْسَانِ يُقَاتِلُ بوَاحِدَةٍ يُجَرَبُ بِهَا ثُمَّ كَانَتِ الْأُخْرَى بَاقِيَةً فَعَمِلَ عَلَى مَا قَدِ اسْتَبَانَ لَهَا وَلَكِنْ لَهُ نَفْسٌ وَاحِدَةٌ إِذَا ذَهَبَتْ فَقَدْ وَ اللَّهِ ذَهَبَتِ التَّوْبَةُ فَأَنْتُمْ أَحَقُّ أَنْ تَختَارُوا لِأَنْفُسِكُمْ؛ به خدا سوگند اگر برای یک نفر از شما دو جان بود که با یکی از آن ها [در زندگی] نبرد می کردید و تجربه می آموختید، و دیگری به جای می ماند و با آنچه، برای او آشکار شده [و تجربه آموخته] بود، کار می کرد [چه خوب بود]؛ ولی [متأسفانه] یک جان بیش تر نیست و چون آن یک جان بیرون رفت، به خدا قسم که [وقت پشیمانی و] توبه از دست خواهد رفت، پس شما خود بهتر مي توانيد [رهبر] برای خویش انتخاب کنید».
صاحب البضاعة المزجاة، می فرماید: گفته شده است: «يُقَاتِلُ...»؛ یعنی يجتهد، و تلاش در راه تجربه و شناخت خیر و شر. جوهری در صحاح لغت گفته است: «قتلت الشيءَ خُبرا قال الله و ما قتلوه يقينا. اي: لم يحيطوا علما، قتلت الشراب ای: مزجته بالماء .با آب مخلوط کردم. المقاتله، القتال، رجل مقتل: يعنى رجل مجرب؛ قلب مقتل. اى مذلل قتله العشق؛ عشق به خدا او را کشت.»
ایشان می فرماید: ممکن است عبارت «يُقَاتِلُ بِوَاحِدَةٍ يُجَرِّبُ بِهَا» را بر این معانی، تطبیق کنیم. آقای فیروز آبادی همین را می فرماید. سپس می فرماید: پس، اگر دو نفس داشتیم، ضررهایی را که قبلاً وارد شده بود، جبران می کردیم؛ چون اولی با کسب تجربه، از دست رفته است و اکنون، تجربیات اول را استفاده می کنیم... ولکن دو نفس نداریم و جای توبه هم نیست و لذا برای خودت انتخاب کن. پس بر هر کسی لازم است که قبل از از دست دادن آن نفس، سرعت در خیرات و در انجام دادن اعمال نیکو سرعت بگیرد.
منظور از عبارت «فَأَنْتُمْ أَحَقُّ أَنْ تَخْتَارُوا أَنْفُسِكُمْ»؛ شیعه است و بدان معناست که شما از دیگران، برای تصمیم گرفتن درباره خودتان در مورد چیزی که به نفع شماست، سزاوارتر می باشید و آن پیروی از ائمه معصوم علیهم السلام است و نیز التزام به شریعت و اغتنام فرصت ها می باشد.
«إنْ أَتَاكُمْ آتٍ مِنَّا فَانْظُرُوا عَلَى أَي شَيْءٍ تَخْرُجُونَ (1)وَلَا تَقُولُوا خَرَجَ زَيْدٌ فَإِنَّ زَيْداً كَانَ عَالِماً وَكَانَ صَدُوقاً وَ لَمْ يَدْعُكُمْ إِلَى نَفْسِهِ إِنَّمَا دَعَاكُمْ إِلَى الرَّضَا مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه وآله وسلم ؛ اگر یکی از ما خاندان نزد شما آمد [و شما را به شورش و خروج دعوت کرد]؛ بنگرید که به چه هدفی می خواهید خروج و شورش کنید، و [برای توجیه کارتان] نگویید: زید خروج کرد [پس برای ما هم این کار جایز است]؛ زیرا زید مرد دانشمند و راستگویی بود و شما را به خویشتن دعوت نمی کرد، بلکه او شما را به رضای از آل محمد، دعوت می کرد.
صاحب البضاعة المزجاة می فرماید: در ظاهر عبارت «فَانْظُرُوا عَلَى أَيَّ شَيْءٍ تَخْرُجُونَ»، تعلیل آمده است؛ یعنی «لا تخروجوا معه بلاروية و التأمل»؛ بدون بصیرت زیر هر پرچمی نروید. معرفت و فهم و بصیرت و دوراندیشی داشته باشید و بگویید: «خَرَجَ زَيْدٌ فَإِنَّ زَيْداً كَانَ عَالِماً وَكَانَ صَدُوقاً وَ لَم يَدْعُكُمْ إِلَى نَفْسِهِ». (2)
1) «ان اتاكم آت فانظروا أى شيء تحرجون] أمر بالنظر في السبب المجوز أو الموجب للخروج معه و هو كونه مالكا للخلافة أو مأذونا من مستحقها و اذ ليس فلا يجوز [ و لا تقولوا خرج زيد] فيجوز لنا الخروج مع من يخرج من الفاطميين كائنا من كان تأسيا به و بأصحابه [فان زيدا كان عالما] بالحق و الولاية و مستحقها [ صدوقا] في القول والعمل والعهد لم يدعكم الى نفسه] باقرار الامامة و الولاية له». (شرح الكافي - الأصول والروضة (للمولى صالح المازندراني، ج 12، ص 348).
2) البضاعة المزجاة، ج 3، ص 436 .
این فرمایش امام، حکایت از عظمت زید دارد و اگر هیچ دلیل دیگری، در مورد زید نباشد، همین جمله کفایت می کند. زید عالم و راستگو بود؛ پس دلیل امام، یکی این است که زید عالم بود و این مهم است که فردی عالم و فقیه و صادق در راس کار باشد «زَيْداً كَانَ عَالِماً»؛ یعنى «عالما بمن يستحق بالخلافه.» او می داند که خودش، شایسته خلافت نیست و خلافت از آن امام صادق علیه السلام است. کدام یک از بزرگان ما که قیام کردند، خود را امام معصوم
خواندند؟ کشف الاسرار امام خمینی را ببینید که چگونه این بزرگوار در ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام، ذوب شده بود. نقل شده است که در قم فردی به نام حکمی زاده علیه مذهب و مبانی ما مطلبی نوشت؛ امام چند روز مریض شدند و درسشان را تعطیل کردند تا جواب بنویسند. آیا این فرد برای منافع خودش قیام کرده است؟ یادم نمی رود زمانی، در رسانه جسارتی به زهرای اطهر شده بود و امام شدیداً موضع گرفت و آن شخص را تا پای اجرای حد رسانید. نسبت به ائمه طاهرین سراسر عشق و ارادت و محبت است. آیا می شود چنین فردی را به این راحتی رد و محکوم کرد؟ اما عبارت «وَ لَم يَدْعُكُمْ إِلَى نَفْسِهِ»؛ یکی از وجوهی است که ما برای توجیه روایات ناهیه داریم؛ و این ها، روایاتی هستند که امام از دعوت به خویش نهی کرده اند. خدا رحمت کند، مرحوم صدر را! در نامه ای که برای شاگردانش در قم نوشتند، به این نکته اشاره کردند که: «ذوبوا فى الامام الخميني كما ذاب في الله». امام خودش را در خدا ذوب کرد و هستی اش را داد. زید هم این گونه بود.
عبارت «إِنَّمَا دَعَاكُمْ إِلَى الرِّضَا مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه وآله وسلم ، لعل المراد الى الرضا والمختار من اهل البيت و هو من يستحق الامامه»؛ بدان معناست که آن که خداوند او را
امام قرار داده است؛ «او الى من فيه رضاهم»؛ چنین شخصی اولویت دارد مردم را به سویی ببرد که آن سمت و سو همان رضایت اهل بیت علیهم السلام باشد که طبعاً مورد رضایت خداوند است. به عبارت دیگر، آن که مورد پسند ما خاندان است، مورد پسند خداست.
«وَ لَوْ ظَهَرَ لَوَقَى بِمَا دَعَاكُمْ إِلَيْهِ إِنَّمَا خَرَجَ إِلَى سُلْطَانٍ مُجْتَمِعِ لِيَنْقُضَهُ؛ (1)پس اگر زید پیروز شده بود، به یقین شما را به همان کسی که شما را به او دعوت کرده بود می رساند»؛ و جز این نبود که او بر حکومتی شورش کرد که آن حکومت کاملاً آماده دفاع بود و حالت آماده باش داشت و زید می خواست آن را در هم بكوبد. علت شکست او این بود که با یک حکومت مقتدری طرف شده بود. صاحب البضاعة المزجاة می فرماید: عبارت «إِنَّا خَرَجَ إِلَى سُلْطَانٍ مُجْتَمِعِ»؛ زید با حکومت مقتدری رو به رو شد و لذا نتوانست مقاومت کند. احتمال دارد که کلمه «مجتمع» به صیغه فاعل خوانده شود (مجتمع)؛ پس معنایش این خواهد بود که «خَرَجَ إِلَى سُلْطَانٍ شديد، محکم، بالغ، غاية الإحكام و الإبرام؛ حکومت بدنه ای قوی داشت و اگر کلمه «مجتمع» را به صیغه مفعول بخوانیم (مجتمع) ، ای مَن يَجتمع له جنود الشياطيین، به آن معنا می شود که حکومتی که زید به جنگ او رفته بود، جنود شیاطین هم در خدمت آن
حکومت بوده اند، به همین دلیل زید شکست خورده است.
1) کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج 8، ص 264، ح 381.
بحث ما راجع به بررسی روایات نهی از قیام قبل از ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بود. در جلسات قبل، دو روایت را که مستند بعضی افراد، برای نهی از قیام قرار گرفته بود، بیان کردیم و فعلاً در مقام تبیین این دو روایت هستیم. توجیهات و نکات متعددی برای این دسته از روایات - علاوه بر مشکلات سندی - عنوان شده است، که آنها را بیان می کنیم :
روایات ناهیه ، در مقام بیان حکم شرعی و عدم جواز قیام در برابر باطل نمی باشد، بلکه این دسته روايات، اخبار غیبی است که چنین قیام هایی به نتیجه نهایی نمی رسد؛ هر چند برای آن قیام ها، آثاری مترتب باشد.
معارضه روایات ناهیه، با روایاتی که امام، هزینه و خرجی خانواده قیام کنندگان را تقبل کرده است.
روایات ناهیه که قیام ها را، ابتر و بی نتیجه می دانند با واقعیت تطبیق ندارند؛ زیرا قیام هایی صورت گرفته و دارای نتیجه نیز بوده است. از این دسته قیام ها می توان به قیام فاطمیین در آفریقا و قیام علویین در یمن و ایران اشاره کرد؛ هر چند برخی در جواب گفته اند که چنین پیشگویی هایی، حمل بر غالب است، یعنی که نوع این قیام ها به پیروزی نمی رسد و با استثنائات، منافاتی ندارد.
برخی دیگر گفته اند این نقض، وارد نیست چون این قیام ها، سراسر جهان را تسخیر نکرده، بلکه محدوده خاصی داشته اند. البته چنین توجیهی صحیح نیست؛ زیرا در روایات ناهیه آمده است که چنین قیام ها، نتیجه ای در بر ندارد و از تسخیر جهان به عنوان هدف قیام، صحبتی نشده است.
اشکال برخی دیگر این گونه است که قیام هایی که عنوان نقض دارند، از علویان نمی باشد. پس اصل پیشگویی به قوت خود باقی است. جواب این است که چنین اشکالی نیز صحیح نیست؛ چون قیام کنندگان، جزء علویان بوده اند و نفی علویت از آنان تبلیغات عباسیان بوده است.
این سنخ روایات که ظاهرشان نهی از قیام است؛ از موضوعات و جعلیاتی است که امویان و عباسیان برای جلوگیری از قیام علویان جعل کرده اند. عرض ما این است که این مطلب، در حد «احتمال» قبول است؛ چون این ها، برای جعل موضوعات انگیزه فراوانی داشته اند (به ویژه در دوره عباسیان).
مرحوم علامه امینی در سلسلة الكذابين، بالغ بر 500 هزار حدیث آمار می دهد؛ در حالی که ظاهراً همه کتب صحاح به 10 هزار حدیث نمی رسد. به شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید (ج 4، ص 34) مراجعه کنید؛ ایشان شرح مبسوطی در این مورد دارد؛ ولی اگر بخواهیم در خصوص روایات ناهیه هم بگوییم که این دسته روایات جعلی است، به دلیل قوی نیاز داریم و لذا این سخن در حد یک احتمال، مورد قبول است.
به قرینه «أحد منا» در روایات ناهیه، چنین روایاتی در مقام بیان تکلیف ائمه است و در مقام بیان وظیفه دیگران نیست و نمی خواهد دیگران را از قیام نهی کند.
سپس ما در پی استنباط چنین احتمالی و برای تقویت آن، سراغ مؤیدات و شواهد رفتیم و در جلسات قبل، چهار شاهد بیان کردیم. آخرین شاهد، روایتی است در کتاب شریف کافی که مسائل مربوط به زید شهید در آن مطرح شده بود. قیام زید، یکی از نقض های روایات نهی از قیام است که عمدتاً از امام صادق علیه السلام نقل شده است؛ زیرا حضرت زید در همین زمان قیام کرد و روایاتی در مشروعیت دادن قیام و تأیید زید، وارد شده؛ اما در مذمت وی روایت صحیحی وارد نشده است.
مرحوم مامقانی در تنقیح المقال، در مورد زید می فرماید :
«أقول: هذا هو : زيد المجاهد المعروف، الذي تنسب إليه الزيدية، أخو الباقر علیه السلام و حيث إنّ في أذهان بعض القاصرين منه شيئا، يلزمنا شرح حاله حسب الوسع»؛
چون بعضی از کوته فکران، نظر منفی نسبت به زید دارند، ما را بر آن داشت که شرح حالی از او ذکر کنیم :
«فنقول: قد عده الشيخ فى رجاله تارة: من أصحاب أبيه السجاد علیه السلام بالعنوان المذكور؛
و اخرى: من أصحاب الباقر علیه السلام مضيفا إلى ما في العنوان قوله أبو الحسين أخوه. يعنى أنه الباقر علیه السلام .
وثالثة: من أصحاب الصادق علیه السلام مضيفا إلى ما في العنوان قوله : أبو الحسين مدني تابعي، قتل سنة إحدى وعشرين ومائة (شهادت سال 121 ق) وله اثنتان و أربعون سنة (42 سال داشت)»
طبق بیان مامقانی، مرحوم کاظمینی در تکملة الرجال می فرماید:
«و قال فى التكملة : اتفق علماء الإسلام على جلالته و ثقته و ورعه و علمه و فضله، وقد روى في ذلك أخبارا كثيرة حتى عقد ابن بابويه في العيون بابا لذلك؛ اتفاق عالمان اسلام، بر جلالت و وثاقت و ورع و فضل زید اتفاق نظر دارند و بر همین مطلب، اخبار بسیاری وارد شده است. ابن بابویه، در عیون اخبار الرضا بابی را به زید اختصاص داده است».
«و صرّح الشهيد في قواعده فى بحث الأمر بالمعروف والنهي عن المنكر بأن خروجه كان بإذن الإمام علیه السلام؛ مرحوم شهید در القواعد و الفوائد در بحث امربه معروف و نهی از منکر می گوید که خروج زید به اجازه امام بوده است».
«و قال الشيخ المفيد رحمه الله في إرشاده : كان زيد بن على بن الحسين علیهما السلام عين إخوته بعد أبي جعفر علیه السلام. وأفضلهم، وكان ورعا عابدا، فقيها سخيّا، شجاعا، و ظهر بالسيف، يأمر بالمعروف وينهى عن المنكر، ويطلب بثارات الحسين علیه السلام؛
شیخ مفید در ارشاد می گوید: زید بن علی، بزرگ برادرانش، بعد از امام باقر علیه السلام بود و افضل آن ها و نیز پرهیزکار، فقیه، سخاوتمند و شجاع بود و با شمشیر جنگید. امر به معروف و نهی از منکر کرد و خونخواه حسین بن علی بود.»
«أخبرنى الشريف أبو محمد الحسن بن محمد، عن جده، عن الحسن بن يحيى، عن الحسن بن الحسين، عن يحيى بن مساور، عن أبي الجارود [ زياد بن المنذر]، قال: قدمت المدينة فجعلت كلّما سألت عن زيد بن على علیه السلام قيل لى: ذاك حليف القرآن.»
بعد به سند خودشان از ابوالجارود روایت می کند که وارد مدینه شدم؛ از هر کس در مورد زید، سؤال کردم، به من گفتند: او همنشین و ملازم قرآن است.
«و روی هشام بن هشام، قال: سألت خالد بن صفوان عن زيد بن علي علیه السلام، و كان يحدثنا عنه، فقلت: أين لقيته؟ قال: بالرصافة، (1)قلت: أي رجل كان؟ قال: كان - كما علمت - يبكى من خشية الله حتى تختلط دموعه بمخاطه؛ هشام بن هشام می گوید: راجع به زید از خالد سؤال کردم.. گفت: از ترس خدا آن قدر گریه می کرد که اشک چشم او با مخاط بینی او مخلوط می شد.»
«و اعتقد كثير من الشيعة فيه الإمامة، وكان سبب اعتقادهم ذلك فيه خروجه بالسيف يدعو إلى الرضا من آل محمد صلی الله علیه وآله وسلم فظنوه يريد بذلك نفسه، و لم یکن
1) «الرصافة هذه هي رصافة هشام بن عبد الملك بن مروان بالشام، وهي مجتمع قصور الملوك من بني مروان و قد صرّح بقصّة وصول زيد إلى الرصافة هذه أبو الفرج في كتاب المقاتل، وهي غير رصافة أبي جعفر المنصور ببغداد، و عليك بمراجعة المعجم. [منه قدس سره]. (معجم البلدان، ج 3، ص 47) اسم منطقه ای در شام و به نام رصافه عبدالملک بن مروان است و این غیر رصافه منصور دوانیقی در بغداد است.
يريدها به، لمعرفته باستحقاق أخيه علیه السلام للإمامة من قبله، و وصيّته عند وفاته إلى أبي عبد الله علیه السلام و كان سبب خروج أبى الحسين زيد بن على رضی الله عنه [بعد الذي ذكرناه من غرضه فى الطلب بدم الحسين علیه السلام]
شیخ مفید می فرماید: عده ای از شیعیان اعتقاد داشتند که زید، امام است و سبب چنین اعتقادی، خروج زید با شمشیر بود که مردم را به رضا از آل محمد دعوت می کرد. پس مردم گمان کردند که او دیگران را به خود دعوت می کند؛ در حالی که چنین نبود؛ چون زید نسبت به استحقاق برادرش به امامت، آگاه بود و می دانست که برادرش - امام باقر علیه السلام - به امامت امام صادق علیه السلام وصیت کرده است. و سبب خروج او - علاوه بر امر به معروف و نهی از منکر -
خونخواهی از خون امام حسین بود.
«أنه دخل على هشام بن عبد الملك، وقد جمع له هشام أهل الشام، وأمر أن يتضايقوا في المجلس حتى لا يتمكّن من الوصول إلى قربه، فقال له زيد: إنّه ليس من عباد الله أحد فوق أن يوصى بتقوى الله، ولا من عباده أحد دون أن يوصى بتقوى الله، وأنا أوصيك بتقوى الله يا أمير المؤمنین! فاتقه؛ زید، بر هشام بن عبدالملک وارد شد؛ در حالی که اطراف هشام عده ای از شامیان بودند. هشام به اطرافیان دستور داد که فشرده بنشینند تا زید نتواند نزدیک هشام شود. [می خواست او را تحقیر کند]. زید به هشام گفت: هیچ کس از بندگان خدا، از توصیه به تقوا بی نیاز نیست و لذا تو را به تقوا سفارش می کنم.
«فقال له [هشام]: أنت المؤهّل نفسك للخلافة، الراجي لها؟ ! و ما أنت و ذاك، لا أم لك، وإنما أنت ابن أمة؛ هشام گفت: تو را چه به خلافت، ای بی مادر! تو
بچه کنیزی [= مادرت کنیز است].»
«فقال له زيد: إنى لا أعلم أحدا أعظم منزلة عند الله من نبيه صلی الله علیه وآله وسلم ، و هو ابن أمة، فلو كان ذلك يقصر عن منتهى غاية لم يبعث، وهو إسماعيل بن إبراهيم علیهما السلام، فالنبوة أعظم منزلة عند الله أم الخلافة يا هشام؟ وبعد: فما يقصر برجل أبوه رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم ، و هو ابن على بن أبي طالب علیه السلام أن يكون ابن أمة ؟؛ زید گفت: کسی را از پیامبران نزد خدا بالاتر نمی بینم، در حالی که تعدادی از آن ها، فرزند کنیز بودند. اسماعیل این گونه بود. نبوت بالاتر است یا خلافت؟ (1)
سپس زید گفت: تو عیب کسی میکنی که پدرش پیامبر است و فرزند علی بن ابیطالب است».
«فوثب هشام عن مجلسه، و دعا قهرمانه و قال: لا يبيتن هذا في عسكري، فخرج زيد و هو يقول: إنّه لم يكره قوم قط حرّ السيوف إلا ذلوا؛ هشام از جا بلند شد و یکی از جلادان و مأمورین را صدا کرد که این شخص [= زید] را بیرون کنید. زید خارج می شد، در حالی که می گفت: کسانی که روحیه جهاد و شمشیر ندارند، باید منتظر ذلت باشند»؛ یعنی با تو، فقط با زبان شمشیر باید سخن گفت. آل محمد این ها هستند: «کبیرهم لا يقاس و صغيرهم جمرة لا تداس؛ بزرگ شان قابل قیاس نیست و کوچک هایشان هم شراره آتش هستند». «فلما وصل الكوفة اجتمع إليه أهلها، فلم يزالوا به حتى بايعوه على الحرب، ثمّ
1) البته من عرض می کنم: ای زید بزرگوار! با چه کسی حرف می زنی؟ تاریخ این ها را تا مروان حمار نگاه کنید؛ همه، اسمش را با پسوند «حمار» می گویند. ببینید قضیه چه بوده است که به او «حمار» می گفتند. این ها همه سر و ته یک کرباسند؛ ولی زید از استدلال محکم استفاده کرد.
نقضوا بيعته و أسلموه، فقتل رحمه الله، و صلب بينهم أربع سنين لا ينكر أحد منهم، ولا يغير بيد و لا لسان؛ هنگامی که زید به کوفه برگشت، اهل کوفه اطراف او را گرفتند و با او برای جنگیدن، بیعت کردند؛ اما بیعت خودشان را شکستند و لذا زید به شهادت رسید و چهار سال پیکر مطهر او بر دار آویخته بود....» تاریخ را نگاه کنید که چگونه دفنش کردند؛ حکومت جنازه اش را آتش زد.
«و لما قتل بلغ ذلك أبا عبد الله الصادق علیه السلام كل مبلغ، و حزن له حزنا شديدا عظيما، حتى بان عليه. وفرّق من ماله في عيال من أصيب مع زيد من أصحابه ألف دينار.. [إلى أن قال]: وكان مقتله يوم الاثنين لليلتين خلتا من صفر سنة عشرين ومائة، وكان سنّه يومئذ اثنتين و أربعين سنة؛ هنگامی که زید کشته شد، خبر شهادتش را به امام صادق دادند، امام بسیار غمگین شدند. امام به خانواده شهدای همراه زید، هزار دینار تقسیم کردند. روز شهادت او دوم صفر از سال 120 بود، در حالی که 42 سال داشت.» این ها، بیانات شیخ مفید طبق نقل مامقانی بود.
«و عده ابن داود من رجاله... ثم قال: شهد له الصادق علیه السلام بالوفاء و ترحم علیه؛ ابن داوود در رجالش می گوید: امام صادق، وفاداری او را امضا و بر او ترحم کرد و برای او «رحمه الله» گفت».
«و ذكر فى عمدة الطالب نحوا مما في الإرشاد.. إلى قوله : لا يكره قوم قط حرّ السيوف إلا ذلوا. ثم قال: فحملت كلمته إلى هشام، فقال: ألستم تزعمون أن أهل هذا البيت قد بادوا؟ و لعمرى ما انقرضوا من مثل هذا خلفهم؛ عمدة الطالب همان مطالب شیخ مفید را گفته است، مگر این جمله را که زید جمله: «لا یکره قوم قط حرّ السيوف إلا ذلّوا» را در بیرون قصر هشام گفت و جاسوس ها، خبر را
به هشام گفتند. آیا گمان نمی کنید که اهل بیت از بین رفتند؟ [بعد از حوادث کربلا سعی کردند همه را، قتل عام کنند] به خدا قسم این ها از بین نرفتند».
«فلما رجع زيد إلى الكوفة، أقبلت الشيعة تختلف إليه [ و غيرهم من المحكمة ] يبايعونه حتّى أحصى ديوانه خمسة عشر ألف رجل من أهل الكوفة سوى أهل المدائن و البصرة و واسط و الموصل و خراسان و الری و جرجان و الجزيرة. انتهى؛ هنگامی که زید به کوفه برگشت، شیعیان به او رو آوردند، تا این که 15 هزار نفر از مردان کوفه - غیر از مدائن، بصره، واسط، والموصل و خراسان و الری و جرجان و الجزیره با او بیعت کردند» همین که زید بتواند در اوج اقتدار شجره ملعونه، 15 هزار نفر را فقط در کوفه جمع و مسلح کند، موضوعیت دارد؛ جدا از این که این افراد بر بیعت خود ایستادگی کنند یا بیعت را بشکنند.
«و أقول: ينبغى نقل شطر من الأخبار و الآثار الواردة فيه، حتى تكون على طمأنينة من حاله و جلالته»؛
مرحوم مامقانی می فرماید: در این جا شایسته است تعدادی از اخبار و روایات را در مورد زید را ذکر کنیم تا مطمئن شوید که وی چقدر جلیل القدر است. مرحوم مامقانی به نقل از کشی، از امام باقر علیه السلام چنین روایت می کند :
«مُحَمَّدُ بْنُ مَسْعُودٍ، قَالَ حَدَّثَنِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ الشَّاذَانِيُّ وَ كَتَبَ بِهِ إِلَى، قَالَ حَدَّثَنِي الْفَضْلُ، قَالَ حَدَّثَنِي أَبِي، قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو يَعْقُوبَ الْمُقْرِى وَكَانَ مِنْ كِبَارِ الزَّيْدِيَّةِ، قَالَ أَخْبَرَنَا عَمْرُو بْنُ خَالِدٍ وَ كَانَ مِنْ رُؤَسَاءِ الزَّيْدِيَّةِ، عَنْ أَبِي الْجَارُودِ وَ كَانَ رَأْسَ
الزَّيْدِيَّةِ، قَالَ كُنْتُ عِنْدَ أَبي جَعْفَرِ علیه السلام جَالِسًا إِذْ أَقْبَلَ زَيْدُ بْنُ عَلِي علیه السلام فَلَمَّا نَظَرَ إِلَيْهِ أَبُو جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ هَذَا سَيِّدُ أَهْلِ بَيْتِي وَ الطَّالِبُ بِأَوْتَارِهِم؛ (1)در رجال کشی آمده است که عمرو بن خالد که از رؤسای زیدیه است، از ابی الجارود که او نیز جزء سران این دسته بوده است، چنین نقل کرد: خدمت حضرت باقر علیه السلام بودم؛ زید آمد، همین که چشم امام به او افتاد، فرمود: این سرور و سرآمد خانواده من است و انتقام گیرنده خون آن ها است.
البته ممکن است که بعضی صاحب نظران در این روایت تأمل داشته
باشند؛ چون راوی آن، عمرو بن خالد است که از رؤسای زیدیه است.
«حَدَّثَنِي نَصْرُ بْنُ الصَّبَاحِ، قَالَ حَدَّثَنَا إِسْحَاقُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْبَصْرِيُّ، قَالَ حَدَّثَنِي عَلِيُّ بْنُ إِسْمَاعِيلَ، قَالَ أَخْبَرَنِي فُضَيْلُ الرَّسَانُ، قَالَ دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام بَعْدَ مَا قُتِلَ زَيْدُ بْنُ عَلِي رحمه الله ، فَأُدْخِلْتُ بَيْتاً جَوْفَ بَيْتٍ فَقَالَ لِي يَا فُضَيْلُ قُتِلَ عَمِّي زَيْدٌ قُلْتُ نَعَمْ جُعِلْتُ فِدَاكَ، قَالَ رحمه الله أَمَا إِنَّهُ كَانَ مُؤْمِناً وَكَانَ عَارِفاً وَكَانَ عَالِماً وَكَانَ صَدُوقاً، أَمَا إِنَّهُ لَوْ ظَفِرَ لَوَفَ، أَمَا إِنَّهُ لَوْ مَلَكَ لَعَرَفَ كَيْفَ يَضَعُهَا... (2)فضيل رسان گفت: پس از شهادت زید بن علی، خدمت حضرت صادق علیه السلام رسیدم؛ حضرت مرا داخل اتاق اندرونی بردند و فرمودند: فضیل عمویم شهید شد؟ عرض کردم: آری، فدایت شوم. فرمود خدا او را رحمت کند! مؤمن و عارف و عالم و
راستگو بود. اگر پیروز می شد، به عهد خود وفا می کرد و اگر زمامدار می شد، می دانست که باید چه کند و حکومت را در اختیار چه کسی بسپارد».
«أقول: يظهر من هذا أن غرض زيد رحمه الله من الخروج إخراج الخلافة عن أيدى المتغلبين ليضعها في مستحقها، وكان قد صدق بإمامة أبي جعفر و أبى عبد الله علیهما السلام، ولكنّه كان يخفى ذلك حتى عن أتباعه، لئلا يتضرر بذلك أبو عبدالله علیه السلام؛ (1)مرحوم مامقانی می فرماید: از این مطالب ظاهر می شود که هدف زید از قیام، بیرون آوردن خلافت از دست غاصبان و قرار دادن خلافت در دست شایستگان آن بود. او امامت امام باقر و امام صادق علیهما السلام را تصدیق می کرد؛ ولیکن چنین تصدیقی را از پیروانش هم، مخفی می کرد تا به امام صادق علیه السلام ضرری وارد نشود».
1) مامقانی، عبدالله ، تنقیح المقال في أحوال الرجال، ج 29، ص 239.
بحث ما راجع به بررسی روایاتی است که قیامهای قبل از ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را نهی می کنند. عمده اش، روایت اول و دوم بود که هم مشکل سندی و هم مشکل دلالی داشت و گفته شد که چنین روایاتی، در مقام بیان رد قیام ها نیستند، بلکه بیان تکلیف خود ائمه طاهرین است. قابل ذکر است که روایات ناهی از قیام، عمدتاً از امام صادق علیه السلام نقل شده اند و از طرفی، قیام هایی نیز در دوران خود امام صادق علیه السلام صورت گرفته که حضرت، آنها را تأیید کرده است و یا قیام هایی که قبل از زمان امام صادق علیه السلام رخ داده است (مثل قیام مختار)؛ ولی حضرت، آن را رد نکرده است.
پس باید بین روایات ناهی از قیام و قیام های مورد تأیید امام صادق علیه السلام جمع شود تا تعارض از میان برود. (به عنوان یک مصداق، قیام زید بن علی در سال 120 یعنی در زمان امامت امام صادق علیه السلام بوده است) (امامت امام صادق علیه السلام از سال 114 ، یعنی سال شهادت امام باقر علیه السلام تا سال 148، طول کشیده است). در جلسات قبل، چند روایت، در تأیید زید و قیام او نقل کردیم و در ادامه چند روایت دیگر را بیان می کنیم.
«حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ يَحْيَى الْمُكَتِبُ قَالَ أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَ الصَّوْلِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ يَزِيدَ النَّحْوِيُّ قَالَ حَدَّثَنِي ابْنُ أَبِي عُبْدُونِ عَنْ أَبِيهِ قَالَ: لَمَّا جُلَ زَيْدُ بْنُ مُوسَى بْن جَعْفَر إلى المأْمُونِ وَقَدْ كَانَ خَرَجَ بِالْبَصْرَة وَأَحْرَقَ دُور وُلدِ الْعَبَّاس وَهَبَ المأْمُونُ جُرْمَهُ لِأَخِيهِ عَلِيّ بْن مُوسَى الرَّضَا علیه السلام وَ قَالَ لَهُ يَا أَبَا الْحَسَنِ لَئِنْ خَرَجَ أَخُوكَ وَ فَعَلَ مَا فَعَلَ لَقَدْ خَرَجَ قَبْلَهُ زَيْدُ بْنُ عَلِي فَقُتِلَ وَلَوْلَا مَكَانُكَ مِنِّي لَقَتَلْتُهُ فَلَيْسَ مَا أَتَاهُ بِصَغِيرِ؛ ابن ابی عبدون از پدرش روایت کرده است که چون زید بن موسی بن جعفر را دستگیر کردند، نزد مأمون آوردند؛ زیرا زید، در بصره، خانه های اولاد عباس را سوزانیده بود و مأمون جرم او را به واسطه برادرش، علی بن موسی الرضا علیه السلام بخشید و به آن جناب عرض کرد: یا ابا الحسن! اگر برادر تو خروج کرد و کرد آنچه نباید میکرد، زید بن علی پیش از او نیز قیام کرد و کشته شد و اگر تو نزد من قرب و منزلت نداشتی، هر آینه او را می کشتم؛ زیرا این عملی که از او صادر شده است، عمل کوچکی نیست».
«فَقَالَ الرّضَا علیه السلام يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ لَا تَقِسُ أَخِي زَيْداً إِلَى زَيْدِ بْنِ عَلِي فَإِنَّهُ كَانَ مِنْ عُلَمَاءِ آلِ مُحَمَّدٍ غَضِبَ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَجَاهَدَ أَعْدَاءَهُ حَتَّى قُتِلَ فِي سَبِيلِهِ وَلَقَدْ حَدَّثَنِي أَبِي مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ علیه السلام أَنَّهُ سَمِعَ أَبَاهُ جَعْفَرَ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِي علیه السلام يَقُولُ رَحِمَ اللهُ عَنِى زَيْداً إِنَّهُ دَعَا إِلَى الرضًا مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ وَلَوْ ظَفِرَ لَوَفَ بِمَا دَعَا إِلَيْهِ وَلَقَدِ اسْتَشَارَ نِي فِي خُرُوجِهِ فَقُلْتُ لَهُ يَا عَمَ إِنْ رَضِيتَ أَنْ تَكُونَ الْمَقْتُولَ الْمَصْلُوبَ بِالْكُنَاسَةِ فَشَأْنَكَ فَلَمَّا وَلَّى قَالَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ وَيْلٌ لِمَنْ سَمِعَ وَاعِيَتَهُ فَلَمْ يُحِبُهُ؛ حضرت رضا علیه السلام فرمود: یا امیر المؤمنین! زید، برادر مرا به یزید بن علی علیه السلام قیاس مکن؛ زیرا او از علمای آل محمد بود و برای رضا و خشنودی خداوند
غضب و با دشمنان خدا جهاد کرد تا این که در راه خدا کشته شد. پدر بزرگوارم، موسی بن جعفر علیه السلام به نقل از پدر بزرگوارش، جعفر بن محمد بن علی علیه السلام برای من گفت که آن جناب می فرمود: خداوند رحمت کند عموی من زید را که مردم را به «رضا از آل محمد» دعوت کرد و اگر ظفر یافته و فتح کرده بود، البته وفا می کرد به آنچه مردم را به آن می خواند و وقتی که می خواست خروج کند، با من در این باب مشورت کرد؛ من به او گفتم: ای عموی بزرگوار اگر راضی می شوی که تو را در کناسه کوفه بکشند و جسدت را بر سر دار کشند، خروج کن. پس چون خروج کرد، جعفر بن محمد بن علی علیه السلام فرمود: وای بر کسی که ندای او را بشنود و او را اجابت نکند!»
این ها تأیید است، امام، او را از قیام نهی نکردند؛ زیرا او هدفش، گرفتن حکومت از غاصبان، و تحویل به اهلش بود. امام، پاسخ به ندای او را لازم می داند؛ چون او بصیرت و معرفت داشت و هدفش حفظ جان امام بود لذا مرحوم مامقانی می گوید: زید سعی می کرد خود را سپر بلای امام کند. به همین دلیل، با منتسب نکردن خود به امام، کاری می کرد که جان امام صادق علیه السلام به خطر نیفتد. وقتی به زید گفته شد که تو کجا و و جعفر بن محمد کجا! زید می گوید: «امامنا في الحلال والحرام».
«فَقَالَ الْمأْمُونُ يَا أَبَا الْحَسَن أَلَيْسَ قَدْ جَاءَ فِيمَنِ ادَّعَى الْإِمَامَةَ بِغَيْرِ حَقِّهَا مَا جَاءَ فَقَالَ الرِّضَا علیه السلام إِنَّ زَيْدَ بْنَ عَلِي لَم يَدَّعِ مَا لَيْسَ لَهُ بِحَقِّ وَإِنَّهُ كَانَ أَتْقَ لِلَّهِ مِنْ ذَلِكَ إِنَّهُ قَالَ أَدْعُوكُمْ إِلَى الرِّضَا مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ علیه السلام وَإِنَّمَا جَاءَ مَا جَاءَ فِيمَنْ يَدَّعِي أَنَّ اللهَ تَعَالَى نَصَّ عَلَيْهِ ثُمَّ يَدْعُو إِلَى غَيْرِ دِينِ اللَّهِ وَيُضِلُّ عَن سَبِيلِهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ
كَانَ زَيْدٌ وَ اللَّهِ مِمَّنْ خُوطِبَ بِهَذِهِ الْآيَةِ وَ جَاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ هُوَ اجْتَبَاكُمْ؛ (1)مأمون عرض کرد: یا ابا الحسن! مگر روایات نداریم، کسی که ادعای امامت کند واهلش نباشد، مذموم است؟ [یعنی زید ادعای امامت کرده است ] حضرت رضا علیه السلام فرمود: زید بن علی علیه السلام ادعای باطلی نکرد و متقی تر از آن بود که چنین ادعاهایی بکند. او به مردم گفت: ای مردم! من شما را به رضا از آل رسول دعوت می کنم و مقصود او خودش نبود [زید به دنبال کسب وجهه ومقام برای خودش نبود. به نظر من روایاتی مثل: «كُلُ رَايَةٍ تُرْفَعُ قَبْلَ قِيَامِ ا الْقَائِمِ فَصَاحِبُهَا طَاغُوتُ يُعْبَدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ» را باید با مقایسه با این روایات فهمید. ما معتقدیم کلام ائمه طاهرین علیهم السلام هم مثل کلام قرآن کریم است: اجمال و تفصیل و ناسخ و منسوخ و مطلق و مقید دارد که این ها را باید در نظر گرفت؛ زیرا او به این نکته معرفت داشت که برادرش مستحق امامت است؛ ضمن این که مذمت شده است، کسی که ادعا کند، خداوند او را امام قرار داده و بعد از آن مردم را به غیر دین خدا دعوت کند و با اینکه خودش، علم ندارد و چیزی نمی فهمد، مردم را گمراه کند و از دین بیرون برد. سوگند به خداوند که زید از کسانی بود که مخاطب آیه شریفه وَ جَاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ بوده و خداوند او را برگزیده است».
1) شیخ صدوق عيون أخبار الرضا علیه السلام، ج 1، ص 248، باب 25، ح 1.
روایات در مدح زید، از حد استفاضه گذشته، یا در حد استفاضه است؛ اگر به تواتر آن قائل نشویم و روایات از حد استفاضه که بگذرد و یا در حد استفاضه باشد، برای اثبات موضوع کفایت می کند و به بررسی سندی نیاز ندارد. این مبنا مبنای پذیرفته شده ای است. مرحوم آقای خویی در دو، سه جا از کتاب شریف رجال ظاهراً این مبنا را متعرض می شوند. (1)
«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِيدِهِ رضی الله عنه قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَارُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ ثَمُونٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنِ الْفُضَيْلِ بْنِ يَسَارٍ قَالَ: انْتَهَيْتُ إِلَى زَيْدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ الحُسَيْنِ علیه السلام صَبِيحَةَ يَوْمٍ خَرَجَ بِالْكُوفَةِ فَسَمِعْتُهُ يَقُولُ مَنْ يُعِينُنِي مِنْكُمْ عَلَى قِتَالِ أَنْبَاطِ (2)أَهْلِ الشَّامِ فَوَ الَّذِي بَعَثَ مُحَمَّداً بِالْحَقِّ بَشِيراً وَ نَذِيراً لَا يُعِينُنِي مِنْكُمْ
1) مرحوم خویی، در مورد عبدالله بن عباس مي گويد: «و نحن و إن لم نظفر برواية صحيحة مادحة و جميع ما رأيناه من الروايات في أسنادها ضعف، إلا أن استفاضتها أغنتنا عن النظر في أسنادها، فمن المطمان به صدور بعض هذه الروايات عن المعصومين إجمالا» (معجم رجال الحديث، ج 10، ص 233). همچنین در مورد هشام بن حکم می فرماید: «أقول: هذه الروايات وإن كانت أكثرها ضعيفة السند، إلا أن استفاضتها و اشتهار هشام بن الحكم وعظمة ،القدر، تغني عن النظر في إسنادها على أن بعضها كان صحيح السند» (همان، ج 19، ص 286) همچنین در مورد زید بن علی می فرماید: «و أن استفاضة الروايات أغنتنا عن النظر في إسنادها وإن كانت جلها بل كلها ضعيفة أو قابلة للمناقشة على أن في ما ذكرناه أولا غ-نى و كفاية و من أراد الاطلاع عليها فليراجع كتابي الأمالي و العيون للصدوق و غيرهما» (همان، ج 7، ص 348).
2) «انباط» مردمانی بودند ساکن بیابان های بین بصره و کوفه که بیشترشان عجم بودند و به اهل شام هم از آن جا که در تکلّم به زبان عربی فصیح نبودند، و از این سبب به عجم ها و انباط شبیه بودند، انباط اطلاق می شد. (مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، ج ،46، ص 172)، به تعبیر استاد، انسان های بی فرهنگ و عوام بودند.
عَلَى قِتَاهِمْ أَحَدٌ إِلَّا أَخَذْتُ بِيَدِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَأَدْخَلْتُهُ الْجَنَّةَ بِإِذْنِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ: فضیل بن یسار می گوید: صبح همان روزی که زید بن علی در کوفه خروج کرد، نزد او رفتم؛ شنیدم که می گفت: چه کسی از بین شما مرا در جنگ با انباط شام کمک می دهد؟ قسم به خداوندی که محمّد را به حق مبعوث کرد و او را بشیر و نذیر قرار داد، هر کس از شما مرا در جنگ با آنان یاری دهد، روز قیامت دستش
را می گیرم و با اذن خداوند عزّ و جلّ به بهشت واردش خواهم کرد.»
«فَلَمَّا قُتِلَ اكْتَرَيْتُ رَاحِلَةً وَ تَوَجَّهْتُ نَحْوَ الْمَدِينَةِ فَدَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فَقُلْتُ في نَفْسِي وَاللَّهِ لَأُخْبِرَنَّهُ بِقَتْلِ زَيْدِ بْنِ عَلِقٍ فَيَجْزَعُ عَلَيْهِ فَلَمَّا دَخَلْتُ عَلَيْهِ قَالَ مَا فَعَلَ عَنِى زَيْدٌ فَخَتَقَتْنِي الْعَبْرَةُ فَقَالَ قَتَلُوهُ قُلْتُ إلى وَاللَّهِ قَتَلُوهُ قَالَ فَصَلَبُوهُ قُلْتُ إِى وَاللَّهِ فَصَلَبُوهُ قَالَ فَأَقْبَلَ يَبْكِي دُمُوعُهُ تَنْحَدِرُ عَنْ جَانِبَيْ خَدِهِ كَأَنَّهَا الْجُمَانُ ثُمَّ قَالَ يَا فُضَيْلُ شَهِدْتَ مَعَ عَمِّي زَيْدٍ قِتَالَ أَهْلِ الشَّامِ قُلْتُ نَعَمْ فَقَالَ فَكَمْ قَتَلْتَ مِنْهُمْ قُلْتُ سِتَّةَ قَالَ فَلَعَلَّكَ شَاكٌ فِي دِمَائِهِمْ قُلْتُ لَوْ كُنْتُ شَاكًاً مَا قَتَلْتُهُمْ؛ وقتی زید کشته شد، مرکبی کرایه کردم و رهسپار مدینه شدم و در آنجا خدمت حضرت صادق علیه السلام رسیدم؛ با خود گفتم نباید خبر کشته شدن زید را به حضرت بدهم؛ چون ممکن است حضرت بي تابی کند. وقتی بر حضرت وارد شدم، فرمود: عمویم زید چه کرد؟ بغض، گلویم را گرفت؛ فرمود: او را کشتند؟ گفتم: بله؛ قسم به خدا او را کشتند، فرمود: آیا جنازه اش را هم بر دار آویختند؟ گفتم بله؛ قسم به خدا که جنازه اش را هم دار زدند. راوی
می گوید: حضرت به گریه افتاد و اشک هایش همچون دانه های در از دو طرف صورت مبارکش می ریخت. سپس فرمود: فضیل! آیا در جنگ با اهل شام همراه عمویم زید حضور داشتی؟ گفتم: بله؛ فرمود: چند نفر از آنان را کشتی؟ عرض کردم: شش نفر. حضرت فرمود: آیا در این جنگ شک و شبهه ای داشتی؟ عرض کردم: اگر شک داشتم، آنان را نمی کشتم.»
«فَسَمِعْتُهُ وَ هُوَ يَقُولُ أَشْرَكَنِي اللَّهُ فِي تِلْكَ الدِّمَاءِ مَا مَضَى وَاللَّهِ زَيْدٌ عَمِّي وَ أَصْحَابُهُ إِلَّا شُهَدَاءَ مِثْلَ مَا مَضَى عَلَيْهِ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ علیه السلام وَ أَصْحَابُهُ؛ (1)در این موقع شنیدم که امام صادق می فرمود: خداوندا! مرا نیز در ثواب این جنگ شریک گردان! قسم به خدا که عمویم و یارانش شهید از دنیا رفتند، همچون علی بن ابی طالب علیه السلام و یارانش».
«حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ زِيَادِ بْنِ جَعْفَرِ الْهَمدَانِيُّ رحمه الله قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْن أَبي عُمَيْرٍ عَنْ حَزَةَ بْنِ مُرَانَ قَالَ: دَخَلْتُ إِلَى الصَّادِقِ جَعْفَرِ بن مُحَمَّدٍ علیه السلام فَقَالَ لِي يَا حَزَةُ مِنْ أَيْنَ أَقْبَلْتَ قُلْتُ مِنَ الْكُوفَةِ قَالَ فَبَكَى علیه السلام حَتَّى بَلَّتْ دُمُوعُهُ لِحْيَتَهُ فَقُلْتُ لَهُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ مَا لَكَ أَكْثَرْتَ الْبُكَاءَ فَقَالَ ذَكَرْتُ عَمِي زَيْداً وَ مَا صُنِعَ بِهِ فَبَكَيْتُ فَقُلْتُ لَهُ وَ مَا الَّذِي ذَكَرْتَ مِنْهُ فَقَالَ ذَكَرْتُ مَقْتَلَهُ وَ قَدْ أَصَابَ جَبِينَهُ سَهُمْ فَجَاءَهُ ابْنُهُ يَحْيَ فَانْكَبَّ عَلَيْهِ وَقَالَ لَهُ أَبْشِرْ يَا أَبَتَاهُ فَإِنَّكَ تَرِدُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ وَ عَلِي وَفَاطِمَةَ وَالْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ علیهم السلام.
1) شیخ صدوق، محمد بن على، عيون أخبار الرضا علیه السلام، ج 1، ص 252.
قَالَ أَجَلْ يَا بُنَيَّ ثُمَّ دَعَا بِعَذَادٍ فَنَزَعَ السَّهْمَ مِنْ جَبِينِهِ فَكَانَتْ نَفْسُهُ مَعَهُ فَجِيءَ بِهِ إِلَى سَاقِيَةٍ تَجْرِى عِنْدَ بُسْتَانٍ زَائِدَةٍ فَحُفِرَ لَهُ فِيهَا وَ دُفِنَ وَأُجْرِيَ عَلَيْهِ الْمَسَاءُ؛ حمزة بن حمران می گوید: خدمت امام صادق علیه السلام رسیدم، حضرت فرمود: حمزه از کجا آمدی؟ گفتم: از کوفه. در این موقع حضرت گریست؛ به گونه ای که اشک هایش، محاسنش را خیس کرد. عرض کردم: یا بن رسول الله! چرا این قدر گریستی؟ فرمود: به یاد عمویم زید افتادم و آنچه به او کردند؛ لذا گریستم. عرض کردم: کدام وضعیت او را یاد آوردید؟ فرمود: نحوه کشتن او را که تیری به پیشانی اش رسید و پسرش یحیی، خود را به روی او انداخت و گفت: ای پدر! بشارت بر تو که به رسول خدا و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام وارد می شوی (1)فرمود: آری؛ پسر جانم! سپس آهنگری آوردند و آن تیر را از پیشانی اش بیرون کشید و به شهادت رسید. او را در ته جوی آب باغی دفن کردند و آب بر آن جوی بستند.
«وَكَانَ مَعَهُمْ غُلَامٌ سِنْدِي لِبَعْضِهِمْ فَذَهَبَ إِلَى يُوسُفَ بْنِ عُمَرَ مِنَ الْغَدِ فَأَخْبَرَهُ بِدَفْنِهِمْ إِيَّاهُ فَأَخْرَجَهُ يُوسُفُ بْنُ عُمَرَ فَصَلَبَهُ فِي الْكُنَاسَةِ أَرْبَعَ سِنِينَ ثُمَّ أَمَرَ بِهِ فَأُحْرِقَ بِالنَّارِ وَذُرِى فِي الرِّيَاحِ فَلَعَنَ اللَّهُ قَاتِلَهُ وَ خَاذِلَهُ وَإِلَى اللَّهِ جَلَّ اسْمُهُ
1) در دورانی که امام علی و امام حسن و امام حسین علیهم السلام را علناً سب می کردند، این ها، شعار و پرچم شان اهل بیت بود. در همین قضیه قیام، یا قیام فرزندش کسی به روی تپه رفت و حضرت فاطمه علیها السلام را سب کرد. در کتاب تفسیر فرات جمله ای را دیده بودم که امام فرمودند: «قضفوا امنا فاطمه على منابركم؛ حرمت مادر فاطمه را بر سر منبرهایشان، شکستند» زید برای این قضیه ها و دفاع از اهل بیت علیهم السلام قیام کرد. اهل بیت، نه تنها در زندگی، امان نداشتند، بلکه بدن هایشان؛ بعد از شهادت، در امان نبود.
أَشْكُو مَا نَزَلَ بِنَا أَهْلَ بَيْتِ نَبِيِّهِ بَعْدَ مَوْتِهِ وَ بِهِ نَسْتَعِينُ عَلَى عَدُونَا وَ هُوَ خَيْرُ مُسْتَعَانِ؛ (1)و غلام سندی جاسوس، با آن ها بود. فردا نزد یوسف بن عمر رفت و او را از مدفن زید خبر کرد و یوسف بن عمر او را بیرون آورد و در کناسه [= محل ریختن زباله] به دار زد و [ پیکر زید] چهار سال بالای دار ماند و سپس دستور دادند که جنازه را بسوزانند و خاکسترش را به باد دادند. خدا، قاتل و خاذل او را [ = کسانی که او را تنها گذاشتند] لعنت کند و به خدا شکایت کنم از آن چه به ما خانواده پیغمبرش، پس از او رسید و از او یاری خواهم که او بهترین یار است».
آیا این همه تأیید کفایت نمی کند؟ چگونه می گویید، هر پرچمی قبل از ظهور قیام کند، طاغوت است؟ مگر قیام زید، قبل از ظهور نبوده است؟ شعار خود زید را ببینید :
«و خرج سنة إحدى وعشرين ومائة، فلمّا خفقت الراية على رأسه قال؛ سال 121 هنگامی که پرچم را برداشت، گفت:
«الحمد لله الذي أكمل لي ديني [اشاره به الیوم اکملت لكم دينكم] والله إنّي كنت أستحى من رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم أن أرد عليه الحوض غدا و لم آمر في امته بمعروف، و لا أنهى عن منکر؛ به خدا قسم از رسول خدا، خجالت می کشم که بر حوض کوثر بر او وارد شوم؛ در حالی که، از آمران به معروف و از منکر در امت او نباشم».
1) شیخ صدوق، محمد بن على، الأمالي، ص 392.
حرف زید این بوده است که با چنین قیامی، به وظیفه خود عمل می کنم و امر به معروف و نهی از منکر می کنم. پس هدف زید، عمل به این دو فریضه الاهی بوده است.
«و منه حدّثنا على بن الحسين، قال: حدّثني الحسين بن محمد بن عفير قال: حدثنا أبو حاتم الرازي، قال: حدثنا عبد الله بن أبي بكر العتكى، عن جرير بن حازم، قال: رأيت النبي صلی الله علیه وآله وسلم في المنام و هو متساند إلى خشبة زيد بن على و هو مصلوب، و هو يقول للناس: «أهكذا تفعلون بولدى؟؛ (1)جریر بن حازم می گوید: پیامبر خدا را در خواب دیدم، در حالی که به چوب درختی تکیه داده بود که زید بر آن درخت، به دار آویخته بود. پیامبر به مردم می گفت: آیا با فرزندم، این گونه رفتار می کنید؟!
محمد بن حسن بن شهید ثانی (متوفا: 1030 ق)، صاحب كتاب إستقصاء الاعتبار في شرح الاستبصار است. ایشان نوه شهید ثانی و فرزند صاحب معالم است. محمد بن حسن بن شهید ثانی در باب طهارت، روایتی را از امام باقر علیه السلام نقل و سپس در بررسی سندی روایت، بحثی را در باب زید شهید مطرح می کند. روایت چنین است:
1) مزى، تهذیب الکمال، ج 6 ، (مزی شاگرد ابن تیمیه ناصبی است)؛ بحرینی، عبدالله بن نورالله، عوالم العلوم و المعارف والأحوال من الآيات و الأخبار و الأقوال، ج 19، ص 371.
«قال : فأما ما رواه الحسين بن سعيد عن صفوان، عن منصور بن حازم، عن سليمان بن خالد، عن أبي جعفر علیه السلام في الرجل يتوضأ فينسى غسل ذكره، قال: يغسل ذكره ثم يعيد الوضوء؛ ایشان پس از این که در مورد روایت توضیحی می دهد: «فمحمول على الاستحباب والندب بدلالة الأخبار المتقدمة التي تضمنت أنّه لا يجب عليه إعادة الوضوء، ولا يجوز التناقض في أقوالهم.» در بحث سندی روایت می فرماید:
«ليس فيه ارتياب إلّا من جهة سليمان بن خالد، إلا أن من عاصرناه من مشايخنا لم يتوقف فيه و احتمال كونه غير ابن خالد الأقطع بعيد، بل يكاد أن يقطع بنفيه، و غير ابن خالد الأقطع قد ذكره الشيخ في رجال الكاظم علیه السلام من كتابه مهملًا؛ محمد بن حسن بن شهید ثانی می فرماید: این روایت مشکل سندی ندارد، مگر به سبب وجود سلیمان بن خالد [ مشکل سلیمان بن خالد این است که در جبهه زید شهید شرکت کرده و زیر پرچم او بوده است. بنابراین، قیام زید هم مورد تأیید نیست] که مگر بگوییم، از مشایخ معاصر ما کسی [به منهج المقال مرحوم استرآبادی، (متوفا: 1028 ق) اشاره دارد] در سلیمان بن خالد توقف نکرده است و احتمال این که سلیمان بن خالد، غیر از همان ابن خالد أقطع باشد، بعید است و مرحوم شیخ، ایشان را در رجال امام کاظم به صورت مهمل، نقل کرده است [نه توثیق و نه تضعیف]»
«و يخطر الآن في البال إمكان أن يقال: إنّ سليمان بن خالد الأقطع لا يضر بحاله خروجه مع زيد، إذ خروج زيد على ما يظهر من بعض الأخبار أنّه لم يخالف المشروع؛ صاحب كتاب إستقصاء الاعتبار في شرح الإستبصار، مى فرماید: چیزی که به ذهن ما می رسد، این است که خروج سلیمان به همراه زید، ضرری به اعتبارش
نمی زند؛ زیرا بنا به روایات خروج زید و قیام او، مخالف شرع نبوده است.
«فقد روى الكليني في الروضة عن على بن إبراهيم، عن صفوان بن يحيى، عن عيص القاسم، قال: سمعت أبا عبد الله علیه السلام يقول: عليكم بتقوى الله إلى أن قال: ولا تقولوا خَرَجَ زيد، فإن زيداً كان عالماً وكان صدوقاً و لم يدعكم إلى نفسه إنما دعاكم إلى الرضا من آل محمد ولو ظهر لو فى بما دعاكم إليه، إنما خرج إلى سلطان مجتمع لِيَنْقُضَهُ ؛ (1)امام صادق علیه السلام فرمود: بر شما باد به تقوای الاهی تا اینکه فرمود: و [برای توجیه کارتان] نگویید: زید خروج کرد [پس برای ما هم این کار جایز است]؛ زیرا زید مرد دانشمند و راستگویی بود و شما را به خودش دعوت نمی کرد، بلکه او شما را به رضای از آل محمد، دعوت می کرد. پس اگر [زید] پیروز شده بود، به یقین شما را به همان کسی که به او دعوت کرده بود، می رساند، و جز این نبود که او بر حکومتی شورید که کاملاً آماده دفاع بود و میخواست آن را در هم بکوبد [علت شکست او این بود که با یک حکومت مقتدری طرف شد].
نوه شهید ثانی در ادامه کلام خویش می فرماید:
«و هذا الحديث في ظاهر الحال لا ريب فيه، غير أنّ الاعتبار يشهد بأن رواية على بن إبراهيم عن صفوان بعيدة جداً، بل الظاهر أنّ الرواية بواسطة أبيه، لكن الذي رأيته من النسخة ما ذكرته، و على تقدير الأب فالرواية حسنة؛ سند روايت كافي در ظاهر مشکلی ندارد و تنها مشکل سندی که وارد است، این است که علی بن ابراهیم نمی تواند از صفوان نقل روایت کند، بلکه باید از پدرش، نقل کند و اگر از پدر نقل کند، روایت حسن است».
1) کلینی، محمد بن یعقوب کافی، ج 8، ص 264، ح 381 .
روایت حسن است؛ زیرا ابراهیم بن هاشم امامی و ممدوح است؛ ولی توثیق خاص ندارد، هر چند ما کرارا، گفته ایم که ایشان فوق وثاقت است و اگر توثیق هم نشده باشد، ضرری نمی زند.
«و في البال أنّ في الجزء الأوّل من الكافي حديثاً صحيحاً دالاً على أن زيداً ادّعى الإمامة أو خطرت في نفسه فالتعارض موجود، و الحسنة على تقدير ما ذكرناه لا تكافئ الصحيحة».
البته این روایت حسن به ظاهر معارضی هم دارد و آن روایتی است که زید ادعای امامت کرده و یا این که به ذهنش خطور کرده است که او امام است؛ هر چند روایت حسنه با روایت صحیحه، قابل تعارض نمی باشد.
«و لو بنينا على ظاهر الرواية التى نقلناها من الروضة تعارضت الصحيحتان، و غير بعيد توجيه الجمع بأن زيداً في أوّل الأمر خطر في باله الشك ثم زال، و وقت الخروج لم يكن ذلك الشك؛ (1)ما دو روایت را با هم جمع می کنیم. جمع روایت به این است که زید در ابتدای امر در ذهنش خطور کرد که شاید، خودم امام باشم [او که معصوم نبود]؛ هر چند بلافاصله چنین شکی از او زایل شد و وقت خروج، او از شک منزه بود.
نتیجه این که زید شهید هیچ مشکلی از نظر وثاقت و اعتبار ندارد و قیامش هم مشروع بوده است؛ زیرا قیامش در جهت خواست امام و برای احقاق حق بوده است نه دنیا طلبی .
1) محمد بن حسن بن شهيد ثاني، إستقصاء الاعتبار في شرح الإستبصار، ج 1، ص 378.
موضوع سخن، حکم قیام های قبل از ظهور امام عجل الله تعالی فرجه الشریف بود. بعضی از روایات در این زمینه را، به همراه اشکالات سندی و دلالی آن ها، مطرح کردیم و گفتیم که چنین روایاتی در مقام بیان نهی از قیام برای دیگران نمی باشد و سپس برای توجیه مذکور، مؤیداتی ذکر کردیم که یکی از آنها قیام زید بود که در روایات، مورد تأیید واقع شده است. در مقابل این دسته از روایات، اخباری است که شاید مفادش، مذمت زید و قیام زید باشد. مرحوم خوئی همه این روایات را نقل و سپس آنها را یا توجیه و یا به دلیل ضعف سند رد می کند.
قبل از طرح این روایات، ابتدا نظر عامه را در مورد زید بیان می کنیم :
مذاق عامه این است که خروج علیه حاکمیت را. هر که می خواهد باشد . رد می کنند. اگر قیام کننده بر حکومت، خصوصاً از اهل بیت باشد، مورد تأیید نیست. بنابراین، روایاتی که در مذمت زید - اگر واقعاً دلالتش تام باشد - وارد شده است، با توجه به این مبنا، (موافقت با عامه) باید در آن ها تجدید نظر کرد.
ذهبی در سیر أعلام النبلاء در زید می گوید:
زيد بن على ابن الحسين بن على بن أبي طالب، أبو الحسين الهاشمي العلوى المدني أخو أبي جعفر الباقر، وعبد الله، وعمر، وعلى، وحسين، وأمه أم ولد. روى عن أبيه زين العابدين، وأخيه الباقر.... وكان ذا علم وجلالة وصلاح»
«هفا و خرج فاستشهد»؛ با کلمه هفا، طعنه خود را می زند و می گوید: زید اشتباه کرد که به حرف عده ای گوش داد! نباید قیام می کرد.
«وفد على متولى العراق يوسف بن عمر، فأحسن جائزته، ثم رد؛ [زید] بر حاکم عراق وارد شد. حاکم او را گرامی داشت و سپس او را برگرداند».
«فأتاه قوم من الكوفة، فقالوا: ارجع نبايعك، فما يوسف بشئ، فأصغى إليهم و عسكر، فبرز لحربه عسكر يوسف فقتل في المعركة، ثم صلب أربع سنين؛ گروهی از کوفیان نزد او آمدند و گفتند که یوسف بن عمر [= استاندار عراق]، قدرتی ندارد. پس زید به حرف این گروه اعتماد و سپاهی مجهز کرد. سپس در جنگ کشته شد و چهار سال بر چوبه دار بود».
«وقال الفسوی: کلم هشاما في دين، فأبى عليه، وأغلظ له؛ زید با هشام در مورد پرداخت قرضی، گفت و گو کرد؛ ولی هشام، زیر بار نرفت و نسبت به او تندی کرد».
قال عيسى بن يونس: جاءت الرافضة زيدا، فقالوا: تبرأ من أبي بكر وعمر حتى ننصرك، قال: بل أتولاهما قالوا: إذا نرفضك ، فمن ثم قيل لهم الرافضة؛ تعدادی از شیعیان نزد او آمدند و به او گفتند که از ابوبکر و عمر بیزاری بجوی تا تو را یاری کنیم؛ ولی زید گفت: از آن ها پیروی می کنم. آن ها گفتند: پس ما تو را رها می کنیم. از همین جا بود که به آنها رافضه گفتند».
«وأما الزيدية، فقالوا بقوله، وحاربوا معه و اما زیدیه قول او را قبول کردند و همراهش جنگیدند.
«... وروى عبد الله بن أبى بكر العتكى، عن جرير بن حازم قال: رأيت النبي صلی الله علیه وآله وسلم ، كأنه متساند إلى خشبة زيد بن على، وهو يقول: هكذا تفعلون بولدی؟!؛ جریر می گوید: پیامبر را در خواب دیدم که به چوبه دار زید تکیه زده بود و می فرمود: این گونه به فرزندم رفتار کردند».
«قال عباد الرواجنى: أنبأنا عمرو بن القاسم قال: دخلت على جعفر الصادق، وعنده ناس من الرافض، فقلت: إنهم يبرؤون من عمک زید، فقال: برأ الله ممن تبرأ منه.... عمرو گفت به جعفر بن محمد وارد شدم؛ در حالی که نزد او تعدادی از شیعیان بودند. به او گفتم: بعضی شیعیان، از عمویت زید بیزاری می جویند، فرمود: خداوند بیزار است از کسی که از زید بیزاری می جوید».
«قلت: خرج متأولا، وقتل شهيدا، وليته لم يخرج؛ (1)ذهبی می گوید: زید اجتهاد کرد و خروج کرد و شهید شد و کاش قیام نکرده بود».
بعد هم، قضیه یحیی فرزند زید را تعریف می کند. حرف دیگران هم غیر از این نیست که می گویند: کاش زید خروج نمیکرد و یا انگیزه او اغراض شخصی و مالی بوده است. لذا سعی می کنند او را کوچک جلوه بدهند. در مجموع آن ها، با قیام ها موافق نیستند.
به نظر بنده، روایات یا ظهور در مذمت زید ندارد و یا این که باید چنین روایاتی، بر تقیه حمل شود.
1) ذهبي، سير أعلام النبلاء، ج 5، ص 390 .
مرحوم خویی بعد از نقل روایت مادحه می فرماید :
«و أن استفاضة الروايات أغنتنا عن النظر في إسنادها و إن كانت جلها بل كلها ضعيفة أو قابلة للمناقشة على أن في ما ذكرناه اولاً غنى و كفاية و من أراد الاطلاع عليها فليراجع كتابي الأمالي و العيون للصدوق و غيرهما؛ این روایات، مستفیض است. لذا به بررسی سندی آن ها نیازی نیست؛ گرچه بیشتر یا تمام روایات مادحه ضعيف السند يا قابل مناقشه باشد. مطالبی که در ابتدا راجع به زید نقل کردیم، کافی است و اضافه بر این ها می توانید به کتاب های امالی و عيون شيخ صدوق و... مراجعه کنید.
«بقى الكلام في الروايات التي تدل على عدم رضا الصادق علیه السلام بخروج زيد أو على منقصة فيه وهى ما يلي؛ [بعد از نقل روایات مادحه] باقی مانده کلام، در روایاتی است که بر عدم رضایت امام صادق علیه السلام از قیام زید و یا تضعیف و یا رد زید دلالت دارند.» لذا چنین روایاتی را نقل می کنیم .
«حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ مَسْعُودٍ، قَالَ حَدَّثَنِي عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ الطَّيَالِسِيُّ، قَالَ حَدَّثَنِي الْحَسَنُ بْنُ عَلِيِّ الْوَشَاءُ، عَنْ أَبِى خِدَاشٍ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِسْمَاعِيلَ، عَنْ أَبِي خَالِدٍ .
وَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ مَسْعُودٍ، قَالَ حَدَّثَنِي عَلَى بْنُ مُحَمَّدٍ الْقُمِّيُّ، قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَ، عَنِ ابْنِ الرَّيَّانِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ رَاشِدٍ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِسْمَاعِيلَ، عَنْ
أَبِي خَالِدٍ، عَنْ زُرَارَةَ، قَالَ قَالَ لِي زَيْدُ بْنُ عَلِي علیه السلام وَأَنَا عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام مَا تَقُولُ يَا فَتى فى رَجُلٍ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ اسْتَنْصَرَكَ فَقُلْتُ إِنْ كَانَ مَفْرُوضَ الطَّاعَةِ نَصَرْتُهُ وَإِنْ كَانَ غَيْرَ مَفْرُوضِ القَطَاعَةِ فَلِى أَنْ أَنْعَلَ وَلِى أَن لَا أَفْعَلَ، فَلَمَّا خَرَجَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام أَخَذْتَهُ وَاللَّهِ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ وَ مَا تَرَكْتَ لَهُ مَخْرَجاً. (1)زرارة بن أعین می گوید: روزی نزد امام صادق علیه السلام بودم که زید علی بن علی به من گفت: ای جوانمرد! در باره مردی از آل محمد که از تو طلب یاری کند، نظرت چیست؟ گفتم: اگر واجب الاطاعه باشد، یاری اش می کنم؛ وگرنه در کمک کردن یا کمک نکردن مختارم. وقتی زید خارج شد، امام صادق علیه السلام به من فرمود: به خدا سوگند آنچنان راه را از همه طرف بر او بستی که هیچ راه گریزی برایش باقی نگذاشتی!».
«أقول : سند الرواية بكلا طريقيه ضعيف فإن فيه مجاهيل».
مرحوم خوئی، دو طریق برای این روایت نقل می کند و هر دو طریق را به سبب وجود مجاهیل، «ضعیف» می داند.
ما رواه في ترجمة أبي جعفر الأحول محمد بن على بن النعمان، عن حمدويه قال: وَ ذَكَرَ (أى حمدويه) أَنَّ مُؤْمِنَ الطَّاقِ قِيلَ لَهُ مَا الَّذِي جَرَى بَيْنَكَ وَبَيْنَ زَيْدِ بْنِ عَلِيِّ في خضَرِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ قَالَ: قَالَ زَيْدُ بْنُ عَلِيِّ يَا مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيِّ بَلَغَنِي أَنَّكَ تَزْعُمُ أَنَّ فِي آلِ مُحَمَّدٍ إِمَاماً مُفْتَرَضَ الطَّاعَةِ قَالَ قُلْتُ نَعَمْ وَ كَانَ أَبُوكَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ
1) کشی، محمد بن عمر، رجال الكشي (إختيار معرفة الرجال) ، ص 152.
أَحَدَهُمْ، فَقَالَ وَ كَيْفَ وَ قَدْ كَانَ يُؤْتَى بِلُقْمَةٍ وَهِيَ حَارَّةٌ فَيُبَرِّدُهَا بِيَدِهِ ثُمَّ يُلْقِمُنِيهَا، أَ فَتَرَى أَنَّهُ كَانَ يُشْفِقُ عَلَى مِنْ حَةِ اللُّقْمَةِ وَلَا يُشْفِقُ عَلَيَّ مِنْ حَرِ النَّارِ قَالَ قُلْتُ لَهُ كَرِهَ أَنْ يُخْبِرَكَ فَتَكْفُرَ فَلَا يَكُونَ لَهُ فِيكَ الشَّفَاعَةُ لَا وَاللَّهِ فِيكَ الْمَشِيئَةُ، فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام أَخَذْتَهُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ فَمَا تَرَكْتَ لَهُ مَخْرَجًا.» (1)
وقال بعد ذلك: حدثني محمد بن مسعود، قال: حدثني إسحاق بن محمد البصرى قال: حدثني أحمد بن صدقة الكاتب الأنباري عن أبي مالك الأحمسی، قال: حدثني مؤمن الطاق - واسمه محمد بن على بن النعمان أبو جعفر الأحول - قال: كنت عند أبي عبد الله علیه السلام، و ذكر قريبا من الرواية المتقدمة، وتأتي في ترجمة محمد بن على بن النعمان؛ حمدویه می گوید: به مؤمن طاق گفته شد چه چیزی بین تو و بین زید در محضر امام صادق علیه السلام اتفاق افتاد؟ مؤمن طاق گفت: زید گفت: ای محمد! به من خبر رسیده است که تو گمان میکنی در آل محمد، امام واجب الطاعه وجود دارد؟ گفتم: بله و پدر تو علی بن الحسین، یکی از آن ها بود [ گویا زید امامت را قبول ندارد]. زید گفت: چگونه این امر ممکن است [ در حالی که چیزی از طرف پدرم به من نرسیده است]؟! پدری که لقمه داغ را برایم خنک می کرد و در دهانم می گذاشت، او حتی مواظب بود که حرارت یک لقمه مرا آزار ندهد؛ در حالی که در مورد این امر مهم که عدم قبولش باعث آتش دوزخ است، به من چیزی نگفته است. مؤمن طاق می گوید: به او گفتم: پدرت، امام سجاد علیه السلام کراهت داشت که این امر مهم را
1) همان، 328.
به تو بگوید [و تو بر اثر نپذیرفتن] کافر گردی و در این صورت، قابلیت شفاعت را هم از دست می دادی. پس امام صادق علیه السلام فرمود: چنان راه را از همه طرف بر او بستی که هیچ راه گریزی برایش باقی نگذاشتی!»
طبق این روایت، زید در اعتقادش، مشکل داشت، به همین دلیل، آن را دال بر مذمت زید گرفته اند.
«أقول: الرواية بطريقها الأول مرسلة و بطريقها الثانى ضعيفة جدا، فإن إسحاق ضعيف و أحمد و أبا مالک مجهولان»
مرحوم خوئی می فرماید: طریق اول روایت، «ضعیف» و طریق دوم آن «مرسله» است؛ زيرا إسحاق، ضعيف است و أحمد و أبا مالک هم مجهول. نمی توان زید را با آن همه جلالت و بزرگی و وجود روایات بسیار در مدح او، با استناد به روایتی که راویان آن مجهول هستند، مورد تردید قرار دهیم. احتمال ندارد که امویان چنین روایاتی را جعل کرده باشند؟ وقتی علمایی، در ما هستند که روایاتی مثل «كُلُ رَايَةٍ تُرْفَعُ قَبْلَ قِيَامِ الْقَائِمِ فَصَاحِبُهَا طَاغُوتُ يُعْبَدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ» و يا «وَ اللَّهِ لَا يَخْرُجُ وَاحِدٌ مِنَّا قَبْلَ خُرُوجِ الْقَائِمِ عجل الله تعالی فرجه الشریف إِلَّا كَانَ مَثَلُهُ مَثَلَ فَرْحَا طَارَ مِنْ وكره...»؛ را از مجعولات امویان و حکومت ها می دانند تا جلو قیام شیعه گرفته شود؛ دیگر از قبیل این روایت، تکلیفش معلوم است. اگر این روایت درست باشد، معنایش آن است که زید بدیهیات شیعه را اعتقاد نداشته و این روش، شیوه تنقیص است که عادت حکومت های ظالم است.
«ما رواه في ترجمة سعيد بن منصور: عن حَمْدَوَيْهِ، قَالَ حَدَّثَنَا أَيُّوبَ، قَالَ حَدَّثَنَا حَنَانُ بْنُ سَدِيرٍ، قَالَ كُنْتُ جَالِساً عِنْدَ الحَسَنِ بْنِ الْحُسَيْنِ، فَجَاءَ سَعِيدُ بْنُ مَنْصُورٍ وَكَانَ مِنْ رُؤَسَاءِ الزَّيْدِيَّةِ، فَقَالَ مَا تَرَى فِي النَّبِيذِ فَإِنَّ زَيْداً كَانَ يَشْرَبُهُ عِنْدَنَا قَالَ مَا أُصَدِّقُ عَلَى زَيْدٍ أَنَّهُ يَشْرَبُ مُسْكِراً، قَالَ بَلَى قَدْ شَرِبَهُ، قَالَ فَإِنْ كَانَ فَعَلَ فَإِنَّ زَيْداً لَيْسَ بِنَبِي وَلَا وَصِي نَيّ، إِنَّمَا هُوَ رَجُلٌ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ يُخْطِئُ وَ يُصِيبُ ؛ (1)حنان بن سدیر گفت: من نزد حسن بن حسین بودم که سعید بن منصور، از سران زیدیه، وارد شد و گفت: نظر تو در باره نبیذ [ = نوعی شراب] چیست؟ زید شراب می آشامید. (2)حسن گفت: من قبول نمی کنم که زید شراب بخورد. سعید گفت: می خورد. حسن گفت: بر فرض که شراب خورده باشد او که پیغمبر یا وصی پیغمبر نیست یکی از اولاد پیغمبر است که احتمال دارد اشتباهی از او سر زده باشد».
مفاد روایت این است که - نعوذ بالله - زید هم شرب مسکر می کرد. پس او نمی تواند مورد تأیید باشد؛ چه قیام بکند و چه قیام نکند.
«أقول: لا اعتماد على قول سعيد بن منصور، فإنه فاسد المذهب ولم يرد فيه توثيق ولا مدح»
1) کشی، محمد بن عمر، رجال الكشى (إختيار معرفة الرجال)، ص 232.
2) می خواسته است کار خودش را توجیه کند، یکی از همین وهابی ها در یکی از مصاحباتش پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم را به شرب مسکر متهم کرد و اهل سنت به او حمله کردند که این حرف ها چیست؟ گفت: بله؛ در آن آب می ریخت و رقیقش می کرد! می خواهند کار خودشان را توجیه کند.
مرحوم خوئی می فرماید: به قول سعيد بن منصور اعتمادی نمی باشد. او فاسد المذهب است و توثیق و مدحی هم در مورد او وارد نشده است.
«حَدَّثَنِي عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ قُتَيْبَةَ الْقُتَيْيُّ، قَالا حَدَّثَنَا الْفَضْلُ بْنُ شَاذَانَ، قَالَ حَدَّثَنِي أَبِي، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ جُمْهُورٍ، عَنْ بَكَارِ بْن أَبي بَكْرِ الحَضْرَمِي قَالَ، دَخَلَ أَبو بَكْرٍ وَعَلْقَمَةُ عَلَى زَيْدِ بْنِ عَلِي، وَكَانَ عَلْقَمَهُ أَكْبَرَ مِنْ أَبِي، فَجَلَسَ أَحَدُهُمَا عَنْ يَمِينِهِ وَالْآخَرُ عَنْ يَسَارِهِ، وَكَانَ بَلَغَهُمَا أَنَّهُ قَالَ لَيْسَ الْإِمَامُ مِنَّا مَنْ أَرْخَى عَلَيْهِ سَتْرَهُ، إِنَّمَا الْإِمَامُ مَنْ شَهَرَ سَيْفَهُ، فَقَالَ لَهُ أَبُو بَكْرٍ وَكَانَ أَجْرَأَهُمَا يَا أَبَا الْحُسَيْنِ أَخْبِرْنِي عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِب علیه السلام أَكَانَ إِمَاماً وَ هُوَ مُرْخِي عَلَيْهِ سَتْرَهُ أَوْ لَم يَكُنْ إِمَاماً حَتَّى خَرَجَ وَ شَهَرَ سَيْفَهُ قَالَ، وَكَانَ زَيْدٌ يُبْصِرُ الْكَلَامَ، قَالَ، فَسَكَتَ فَلَمْ يُحِبْهُ، فَرَدَّ عَلَيْهِ الْكَلَامَ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ كُلَّ ذَلِكَ لَا يُحِيبُهُ بِشَيْءٍ، فَقَالَ لَهُ أَبُو بَكْرٍ: إِنْ كَانَ عَلِيُّ بْنُ أَبي طَالِبٍ إِمَاماً فَقَدْ يَجُورٌ أَن يَكُونَ بَعْدَهُ إِمَامٌ مُرْخِي عَلَيْهِ سَتْرَهُ، وَ إِنْ كَانَ عَلِي علیه السلام لَمْ يَكُنْ إِمَاماً وَ هُوَ مُرْخِي عَلَيْهِ سَتْرَهُ فَأَنْتَ مَا جَاءَ بِكَ هَاهُنَا، قَالَ، فَطَلَبَ إِلَى عَلْقَمَةَ أَنْ يَكُفَّ عَنْهُ فَكَفَّ. (1)بکار بن ابی بکر حضرمی گفت: ابو بکر و علقمه پیش زید بن علی رفتند. علقمه از پدرم، ابو بکر بزرگ تر بود. یکی طرف راست زید نشست و دیگری طرف چپ او. این دو شنیده بودند که زید گفته است کسی که در خانه بنشیند، امام نیست؛ امام کسی است که با شمشیر قیام کند. ابو بکر که جرأت یبشتری داشت گفت: یا ابا الحسین!
1) کشی، محمد بن عمر رجال الكشي (إختيار معرفة الرجال)، ص 416.
[= کنیه زید] بگو ببینم علی بن ابی طالب تا وقتی خانه نشین بود، امام نبود؟ وقتی با شمشیر قیام کرد، امام شد؟ زید که مرد زیرکی بود، چیزی نگفت. وی سه مرتبه نکته مذکور را گفت؛ اما زید هیچ جواب نداد. ابوبکر گفت اگر علی بن ابی طالب [در دوران خانه نشینی] امام بود، پس جایز است بعد از او نیز امام، خانه نشین باشد [یعنی امام صادق هم، امام است] در صورتی که علی بن ابی طالب در زمان خانه نشینی امام نباشد، تو چرا اینجا آمده ای؟ علقمه، از پدرم ابی بکر تقاضا کرد که دست از او بردارد. پدرم هم، از ادامه سخن خودداری کرد.
اگر این روایت، صحیح باشد، بر مشکل اعتقادی زید دلالت دارد و قیام او هم، بالتبع با سؤال و تردید مواجه می شود.
«أقول: محمد بن جمهور ضعیف و بکار مجهول فلا اعتماد على الرواية؛ (1)مرحوم خویی می فرماید: محمد بن جمهور ضعیف و حضرمی، مجهول است و ما نمی توانیم بر این روایت اعتماد کنیم».
1) خوئی، ابوالقاسم، معجم رجال الحديث، ج 7، ص 348.
موضوع صحبت ما بررسی حکم قیام ها و خروج قبل از ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بود. در ادامه بحث، قیام زید بن علی را مطرح کردیم و گفتیم که روایات متعددی در مدح زید و قیام او بیان شده است که آن ها را بیان کردیم؛ هرچند روایاتی هم وجود دارند که از آن ها، مذمت زید و عدم تأیید قیام او استفاده می شود. در جلسه قبل، تعدادی از این روایات را از معجم مرحوم خوئی بیان كرديم و إن شاء الله بعضی دیگر را هم ذکر می کنیم. البته، ابتدا کلامی را از مرحوم مجلسی در مرآة العقول درمورد زید، عرض می کنیم.
مرحوم مجلسی پس از این که روایت (1)
امام باقر علیه السلام فرمود: «ای برادر! تو آنچه را به خود نسبت دادی، حقیقتا هم در خود می بینی، به طوری که بتوانی برای آن دلیلی از کتاب خدا یا برهانی از قول پیغمبر صلی الله علیه وآله وسلم بیاوری و یا نمونه و مانندی برای آن ذکر کنی؟» [یعنی تو که خود را برای جهاد و زمامداری مسلمین آماده کرده ای چنین شایستگی را در خود سراغ داری؟] همانا خدای عز و جل حلال و حرامی وضع فرمود و چیزهایی را واجب کرده و مثل هایی زده و سنت هایی را مقرر داشته و برای امامی که به امر او قیام می کند نسبت به اطاعتی که برای او واجب ساخته، شبهه و تردیدی باقی نگذاشته تا امام بتواند امری را پیش از رسیدن وقتش انجام دهد یا در راه خدا پیش از فرارسیدن موقعش جهاد کند. در صورتی که خدای عز و جل درباره شکار مي فرمايد: وقتی که محرم هستید شکار را نکشید؛ آیا کشتن شکار مهم تر است یا کشتن انسانی که خدایش محترم شمرده است؟ خدا برای هر چیز موعدی معین کرده است؛ چنانکه مي فرمايد: چون از احرام در آمدید، شکار کنید؛ و فرموده است: شعائر خدا و ماه های حرام را حلال نکنید، و ماه ها را شماره معلومی قرار داد [= دوازده ماه] و چهار ماه از آن را حرام کرد و فرمود: چهار ماه در زمین گردش کنید و بدانید که شما خدا را ناتوان نکنید؛ سپس فرمود: چون ماه های حرام سپری شد، مشرکان را در هر کجا یافتید، بکشید پس برای کشتن موعدی قرار داد و باز فرموده است: قصد بستن عقد زناشویی نکنید تا مدت مقرر به سر رسد [ = عده زن سپری شود] پس خدا برای هر چیزی موعدی و برای هر موعدی نوشته ای مقرر داشته است. اکنون اگر تو از پروردگارت گواهی داری و نسبت به امر خود یقین داری و کارت نزد تو روشن است خود دانی و گر نه امری را که نسبت به آن شک و تردید داری پیرامونش نگرد، و برای از میان رفتن سلطنتی که روزی اش را تمام نکرده و به پایان خود نرسیده و موعد مقررش نیامده است. قیام مکن، که اگر پایانش برسد و روزی اش بریده شود و موعد مقررش برسد، حکم قطعی بریده شود [فاصله ای که برای دولت حق رخ داده بود بریده شود] و نظام حق پیوسته گردد و خدا برای فرمانده و فرمانبر [دولت باطل] خواری و زبونی در پی آرد، به خدا پناه می برم از امامی که از وقت شناسی گمراه گردد، [= وقت قیام و خروج خود را نشناسد] و فرمانبران نسبت به آن داناتر از فرمانده باشند [یعنی امام برحقی که به حکم خدا سکوت و گوشه گیری اختیار کرده از پیشوای باطلی که بی جا و بی موقع قیام کرده داناتر باشد]. برادرم! تو می خواهی ملت و آیین مردمی را زنده کنی که به آیات خدا کافر شدند و پیغمبرش را نافرمانی کردند و بدون رهبری خدا پیرو هوای نفس خود شدند و بدون دلیلی از جانب خدا و فرمانی از پیغمبرش ادعای خلافت کردند؟ برادرم! تو را در پناه خدا می برم از این که فردا در کناسه به دار آویخته شوی. آن گاه چشمان حضرت جوشید و اشکش جاری شد و فرمود: میان ما و آن که پرده ما را درید و حق ما را انکار و راز ما را فاش کرد و ما را به غیر جدمان نسبت داد و درباره ما چیزی گفت که خود نگفتیم، خدا داور باشد» (کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج 1، ص 356).
مفصلی را در مورد مذمت زید، نقل1) زيد بن على بن الحسین، خدمت امام باقر علیه السلام رسید و نامه هایی از اهل کوفه همراه داشت که او را به طرف خود خوانده و از اجتماع خود و دستور نهضت آگاهش کرده بودند، امام باقر علیه السلام به او فرمود: «این نامه ها از خود آن ها شروع شده یا جواب نامه ای است که به آن ها نوشته ای و ایشان را دعوت کرده ای؟ گفت: ایشان شروع کرده اند؛ زیرا حق ما را می شناسند و قرابت ما را با رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم مي دانند و در کتاب خدای عز و جل وجوب دوستی و اطاعت ما را می بینند و فشار و گرفتاری و بلاکشیدن ما را مشاهده می کنند. امام باقر علیه السلام فرمود: اطاعت [مردم از پیشوا] از طرف خدای عز و جل واجب گشته و روشی است که خدا آن را در پیشینیان امضا کرده و در آخرین همچنان اجرا می کند، و اطاعت نسبت به يك نفر از ماست و دوستی نسبت به همه ما و امر خدا [امامت و وجوب اطاعت یا خروج و نهضت یا صبر بر اذیت] نسبت به اولیایش جاری می شود. طبق حکمی [متصل از امامی بامام دیگر] و فرمانی قطعی و آشکار و حتمی بودنی انجام شدنی و اندازه ای بی کم و زیاد و موعدی معین در وقتی معلوم [حاصل این که امور مربوط به امام از طرف خدا اندازه و مدتش معین می شود و حتمی و قطعی ولایتغیر است] . مبادا کسانی که ایمان ثابتی ندارند، تو را سبك كنند، ایشان تو را در برابر خواست خدا هیچ گونه بی نیازی ندهند، شتاب مکن که خدا به واسطه شتاب بندگانش شتاب نمی کند [ = زمان رسیدن دولت حق را پیش نمی اندازد] تو بر خدا سبقت مگیر که گرفتاری ناتوانت کند و به خاکت اندازد». زید در این جا خشمگین شد و گفت: امام از ما خاندان آن کس نیست که در خانه نشیند و پرده را بیندازد و از جهاد جلوگیری کند. امام از ما خاندان کسی است که از حوزه خود، دفاع کند و چنان که سزاوار است در راه خدا جهاد و نیز از رعیتش دفاع کند و دشمن را از حریم و پیرامونش براند.
می کند؛ آن را «مجهول» می داند و سپس در مورد روایت بیانی دارند:
«ثم اعلم أن الأخبار اختلفت فی حال زید؛ پس بدان که اخبار، در حال زید مختلف هستند».
لطفاً در مورد عبارت «الأخبار اختلفت»، دقت کنید. اخبار در احوال زید مختلف اند، نه این که دیدگاه های شیعه، متفاوت باشند؛ زیرا دیدگاه های شیعه، ظاهراً همه بر جلالت و اعتبار حضرت زید هستند و با این که او قبل از ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف، خروج کرده است.
«فمنها ما يدل على ذمه بل كفره لدلالتها على أنه ادعى الإمامة وجحد إمامة أئمة الحق و هو يوجب الكفر كهذا الخبر، وأكثرها يدل على كونه مشكورا، و أنه لم يدع الإمامة، و أنه كان قائلا بإمامة الباقر و الصادق علیهما السلام ، و إنما خرج لطلب ثار الحسين علیه السلام وللأمر بالمعروف والنهي عن المنكر و كان يدعو إلى الرضا من آل محمد صلی الله علیه وآله وسلم و أنه كان عازما على أنه إن غلب على الأمر فوضه إلى أفضلهم و أعلمهم، وإليه ذهب أكثر أصحابنا بل لم أر فى كلامه-م غ-ی-ره؛ بعضی از آن روایات، بر مذمت و حتی کفر زید دلالت دارند؛ زیرا او ادعای امامت کرد و امامت ائمه طاهرین را منکر شد که چنین انکاری، موجب کفرش گردید؛ ولی بیش تر روایات بر این دلالت دارند که قیام زید مورد قدردانی ائمه علیهم السلام قرار گرفت. او ادعای امامت نکرد، بلکه به امامت، صادقین علیهما السلام قائل گردید. زید برای خونخواهی امام حسین و امر به معروف و نهی از منکر قیام کرد. او مردم را به سمت رضایت آل محمد [= امام وقت] دعوت می کرد و تصمیم بر این داشت که اگر در قیام پیروز شود، حکومت را به افضل و اعلم اهل بیت [= امام صادق] بسپارد. بیش تر اصحاب ما به سوی همین مبنا رفته اند، بلکه حتی غیر از این حرف، در کلامشان ندیدم».
«وقيل: إنه كان مأذونا من قبل الإمام علیه السلام سرا، ويؤيده ما استفيض من بكاء الصادق عليه، و ترحمه و دعائه له، ولو كان قتل على دعوى الإمامة لم يستحق ذلك؛ نیز گفته شده است که او از طرف امام، اذن داشته و این اذن به صورت رازی بوده است و مؤید آن، روایات «مستفیضه» ای است، مبنی بر این که امام صادق در شهادت وی گریست و بر او ترحم و برایش دعا کرد و اگر زید بر ادعای امامت، کشته می شد؛ مستحق چنین اموری از طرف امام نبود.
«و قد روى الصدوق بإسناده عن عمرو بن خالد قال: قال زيد بن علي في كل زمان رجل منا أهل البيت يحتج الله به خلقه، وحجة زماننا ابن أخي جعفر بن محمد لا يضل من تبعه ولا يهتدی من خالفه؛ همچنین شیخ صدوق به اسناد خودش، از عمرو بن خالد روایت می کند که زید می گفت: خداوند در هر زمان، به وسیله مردی از ما اهل بیت بر خلقش احتجاج می کند و حجت زمان ما، فرزند برادرم جعفر بن محمد است. هرکس از او تبعیت کند، گمراه نمی شود و هر کس با او مخالفت کند، هرگز هدایت نمی شود».
در این جا روایتی، از امام رضا نقل می کند که ما در جلسات قبل بیان کرده ایم. لذا روایت بعدی را ملاحظه کنید:
«... و روى أيضا بإسناده عن الصادق علیه السلام أنه لما قرأ الكتاب بقتل زيد بكى، ثم قال: إنا لله وإنا إليه راجعون عند الله أحتسب عمى، إنه كان نعم العم، إن عمى كان رجلا لدنيانا و آخرتنا مضى و الله عمی شهیدا کشهداء استشهدوا مع رسول الله وعلى والحسن والحسین صلوات الله علیهم؛ هنگامی که امام صادق علیه السلام نامه شهادت زید را خواند، گریه کرد و فرمود: إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ. پاداش این مصیبت را از خدا می خواهم! خوب عمویی بود. شایسته مردی که برای دنیا و آخرت ما مفید بود. به خدا قسم شهید شد، مانند کسانی که با پیامبر و علی و حسن و حسین شهید شدند».
و روی صاحب کتاب كفاية الأثر (1)بإسناده عن محمد بن مسلم قال: دخلت على زيد ابن على علیه السلام فقلت: إن قوما يزعمون أنك صاحب هذا الأمر؟ قال: لا
1) کفایة الاثر از خزاز رازی (قرن 4) را حتماً مطالعه کنید. صلب اعتقادات ما را در یک جلد آورده است.
لكني من العترة، قلت: فمن يلى هذا الأمر بعدكم؟ قال: سبعة من الخلفاء والمهدى منهم، قال: ثم دخلت على الباقر علیه السلام فأخبرته بذلك فقال: صدق أخي زيد، سيلى هذا الأمر بعدى سبعة من الأوصياء و المهدى منهم، ثم بكى وقال: كأنی به و قد صلب في الكناسة، يا ابن مسلم حدثني أبي عن أبيه الحسين قال: وضع رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم يده على كتفى وقال: يا حسين يخرج من صلبك رجل يقال له زيد، يقتل مظلوما، إذا كان يوم القيامة حشر هو و أصحابه إلى الجنة؛ خزاز نیشابوری صاحب كفاية الاثر به سند خودش از محمد بن مسلم چنین نقل می کند: نزد زید بن علی رفتم؛ گفتم: گروهی چنان گمان دارند که تو امامی. گفت: نه؛ من از عترت پیامبرم. پرسیدم: چند نفر بعد از شما متصدی امامت می شوند؟ گفت: هفت نفر که مهدی از آن ها است. محمد بن مسلم گفت: خدمت حضرت امام باقر علیه السلام رسیدم و جریان را عرض کردم. حضرت فرمود: برادرم، زید راست گفته است. پس از من، متصدی امامت هفت نفر می شوند که مهدی از آن ها است. در این موقع، اشک از دیده امام باقر سرازیر شد و فرمود: گویا می بینم که زید را در کناسه (1)کوفه به دار آویخته اند. امام باقر فرمود: پسر مسلم! پدرم از پدرش، نقل کرد که پیامبر دست برشانه من گذاشت و فرمود: حسین! از نژاد تو فرزندی به نام زید خواهد آمد که او را
1) «کناسه» محل ریختن زباله هاست. حضرت زید را برای تحقیر بیش تر در محل زباله ها به دار زدند. سلفی ها نیز شهید قاضی نورالله شوشتری را در بازار مال و حیوانات بردند، لباسش را بیرون آورند و آن قدر با بوته های خار به او زدند که استخوان هایش نمایان شد. دیگ مسی روی سرش گذاشتند و آتشش زدند. عالم بزرگواری بود. روش این ها این طور است (برای شرح حال ایشان، به مقدمه احقاق الحق جلد اول که مقدمه نجفی مرعشی است، مراجعه کنید).
مظلوم می کشند. روز قیامت او و یارانش، رهسپار بهشت برین می شوند».
«و روى أيضا عن عبد الله بن العلاء قال: قلت لزيد: أنت صاحب هذا الأمر؟ قال: لا و لكنى من العترة، قلت: فإلى من تأمرنا؟ قال: علیک بصاحب الشعر و أشار إلى الصادق علیه السلام عبد الله بن علا می گوید: به زید بن علی گفتم: تو امام هستی؟ گفت: نه. پرسیدم: پس ما باید به چه کسی مراجعه کنیم؟ گفت: بر تو باد به کسی که موی بلند دارد؛ به حضرت صادق اشاره کرد.
«و روى بإسناده عن المتوكل بن هارون قال: لَقِيتُ يَحْيَى بْنَ زَيْدٍ بَعْدَ قَتْلِ أَبِيهِ وَ هُوَ مُتَوَجهُ إِلَى خُرَاسَانَ فَمَا رَأَيْتُ مِثْلَهُ رَجُلاً فِي عَقْلِهِ وَفَضْلِهِ فَسَأَلْتُهُ عَنْ أَبِيهِ فَقَالَ إِنَّهُ قُتِلَ وَ صُلِبَ بِالْكُنَاسَةِ ثُمَّ بَكَى وَبَكَيْتُ حَتَّى غُشِيَ عَلَيْهِ فَلَمَّا سَكَنَ قُلْتُ لَهُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَ مَا الَّذِي أَخْرَجَهُ إِلَى قِتَالِ هَذَا الطَّاغِي وَقَدْ عَلِمَ مِنْ أَهْلِ الْكُوفَةِ مَا عَلِمَ فَقَالَ نَعَمْ لَقَدْ سَأَلْتُهُ عَنْ ذلِك؛ از متوکل بن هارون چنین نقل شده است: پس از شهادت زید، پسرش، یحیی را موقعی که متوجه خراسان بود، دیدم. مردی بسیار شایسته از نظر عقل و دانش بود. از پدرش سؤال کردم؛ گفت: او را کشتند و در کناسه کوفه به دار آویختند. چنان شروع کرد به گریه که من هم گریه ام گرفت؛ به گونه ای که بیهوش شد. پس از به هوش آمدن او، گفتم: یا ابن رسول الله! چه چیز باعث خروج پدرت شد با این که به تجربه مردم کوفه را شناخته بود؟ یحیی گفت: من نیز از پدرم همین سؤال را کردم». فَقَالَ سَمِعْتُ أَبي علیه السلام يُحَدِّثُ عَنْ أَبِيهِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِي علیه السلام قَالَ وَضَعَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه وآله وسلم يَدَهُ عَلَى صُلْي فَقَالَ يَا حُسَيْنُ يَخْرُجُ مِنْ صُلْبِكَ رَجُلٌ يُقَالُ لَهُ زَيْدٌ يُقْتَلُ شَهِيداً فَإِذَا كَانَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ يَتَخَقَى هُوَ وَ أَصْحَابُهُ رِقَابَ النَّاسِ وَيَدْخُلُ
الْجَنَّةَ فَأَحْبَبْتُ أَنْ أَكُونَ كَمَا وَصَفَنِي رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه وآله وسلم.
پدرم گفت: من از پدرم شنیدم که او از پدرش، حسین بن على علیه السلام نقل می کرد که پیامبر دستش را روی ستون فقرات حضرت حسین قرار داد و فرمود: از نسل تو مردی به وجود می آید به نام زید که او را شهید می کنند. روز قیامت او و دوستانش از روی شانه های مردم می گذرند و داخل بهشت می شوند. پدرم فرمود: خواستم همان طور باشم که پیامبر مرا توصیف کرده است.
«ثُمَّ قَالَ رَحِمَ الله أبي زيداً كَانَ وَاللَّهِ أَحَدَ المُتَعَبدِينَ قَائِمٌ لَيْلَهُ صَائِمٌ نَهَارَهُ يُجَاهِدُ في سَبِيلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ حَقَّ جِهَادِهِ فَقُلْتُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ هَكَذَا يَكُونُ الْإِمَامُ بِهَذِهِ الصِّفَةِ فَقَالَ يَا عَبْدَ اللَّهِ إِنَّ أَبِي لَمْ يَكُنْ بِإِمَامٍ وَلَكِنْ مِنْ سَادَاتِ الْكِرَامِ وَ زُهَادِهِمْ وَ كَانَ مِنَ الْجَاهِدِينَ في سَبِیلِ اللهِ؛ آن گاه یحیی گفت: خدا پدرم را رحمت کند! یکی از پارسایان بود. شب ها شب زنده دار بود و روزها روزه داشت و به واقع در راه خدا جنگ کرد. گفتم: این صفات که گفتی، صفات امام است. فرمود: نه؛ پدرم امام نبود؛ ولی از سادات بزرگ و پارسایان و پیکارکنندگان این خانواده بود.»
«قُلْتُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ أَمَا إِنَّ أَبَاكَ قَدِ ادَّعَى الْإِمَامَةَ وَ خَرَجَ مُجَاهِداً فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ قَدْ جَاءَ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه وآله وسلم فِيمَنِ ادَّعَى الْإِمَامَةَ كَاذِبَاً فَقَالَ مَهْ يَا عَبْدَ اللَّهِ إِنَّ أَبي علیه السلام كَانَ أَعْقَلَ مِنْ أَنْ يَدَّعِيَ مَا لَيْسَ لَهُ بِحَقِّ وَإِنَّمَا قَالَ أَدْعُوكُمْ إِلَى الرِضًا مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ عَلَى بِذَلِكَ عَمّى جَعْفَراً قُلْتُ فَهُوَ الْيَوْمَ صَاحِبُ الْأَمْرِ قَالَ نَعَمْ هُوَ أَفْقَهُ بَنِي هَاشِمٍ ثُمَّ قَالَ يَا عَبْدَ اللَّهِ إِنِّي أُخْبِرُكَ عَنْ أَبِي علیه السلام وَ زُهْدِهِ وَ عِبَادَتِهِ؛ گفتم: ای پسر رسول خدا! آیا پدر تو بر اساس ادعای امامت خروج کرد؛ در حالی که از پیغمبر نقل شده است کسانی که امامت را بناحق ادعا کنند، دروغ گویند.
یحیی گفت: این حرف را نزن؛ پدرم بزرگوارتر از آن بود که بدون حق چیزی را ادعا بکند. او می گفت: شما را به نفع پسندیده ترین شخص از خانواده پیامبر دعوت می کنم و منظورش عمویم، حضرت صادق علیه السلام بود. گفتم: امروز او، امام است. گفت: آری؛ به خدا قسم او فقیهترین فرد بنی هاشم است. سپس از فضل و عبادت زید، بسیار برایم گفت».
«و الأخبار في ذلك كثيرة أوردتها فى كتابنا الكبير؛ مرحوم مجلسی می فرماید: روایات در مدح زید و تأیید قیام او بسیار است که آنها را در کتاب قطور خودم آورده ام».
«و الحاصل أن الأنسب حسن الظن به وعدم القدح فيه، بل عدم التعرض لأمثاله من أولاد الأئمة علیهم السلام إلا من ثبت الحكم بكفرهم و التبرى منهم كجعفر الكذاب و أضرابه؛ خلاصه کلام این است که باید به زید حسن ظن داشت و عیبی بر او نگرفت ، بلکه بر امثال ایشان از اولاد ائمه، حق تعرض نداریم؛ مگر کسانی از آن ها که حکم به کفرشان ثابت شده است و ائمه از آن ها، تبرا جسته اند؛ مثل جعفر کذاب [و این که گفتیم که باید نسبت به اولاد ائمه، حسن ظن داشت به دلیل این روایت است]:
«لما رواه الراوندى فى الخرائج عن الحسن بن راشد قال : ذَكَرْتُ زَيْدَ بْنَ عَلِي فَتَنَقَّصْتُهُ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ فَقَالَ لَا تَفْعَلْ رَحِمَ اللَّهُ عَنِي أَتَى أَبِي فَقَالَ إِنِّي أُرِيدُ الخروج عَلَى هَذَا الطَّاغِيَةِ فَقَالَ لَا تَفْعَلْ فَإِنّى أَخَافُ أَن تَكُونَ المَقْتُول المتضلُوب عَلَى ظَهْرِ الْكُوفَةِ أَمَا عَلِمْتَ يَا زَيْدُ أَنَّهُ لَا يَخْرُجُ أَحَدٌ مِنْ وُلْدِ فَاطِمَةَ عَلَى أَحَدٍ مِنَ السَّلَاطِينِ قَبْلَ خُرُوج السُّفْيَانِي إِلَّا قُتِلَ ثُمَّ قَالَ أَلَّا يَا حَسَنُ إِنَّ فَاطِمَةَ أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا - فَحَرَّمَ اللهُ ذُرِّيَّتَهَا عَلَى النَّارِ وَ فِيهِمْ نَزَلَتْ - ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتَابَ الَّذِينَ
اصْطَفَيْنَا مِنْ عِبادِنَا فَمِنْهُمْ ظَالِم لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سَابِقٌ بِالْخَيْرَاتِ فَإِنَّ الظَّالِمِ لِنَفْسِهِ الَّذِي لَا يَعْرِفُ الْإِمَامَ وَالمُقْتَصِدُ الْعَارِفُ بِحَقِّ الْإِمَامِ وَ السَّابِقُ بِالْخَيْرَاتِ هُوَ الْإِمَامُ . ثُمَّ قَالَ يَا حَسَنُ إِنَّا أَهْلُ بَيْتٍ لَا يَخْرُجُ أَحَدُنَا مِنَ الدُّنْيَا حَتَّى يُقِرَّ لِكُلِّ ذِي فَضْلٍ بِفَضْلِهِ؛ قطب راوندی در خرائج از حسن بن راشد چنین نقل می کند: در خدمت امام صادق علیه السلام سخن از زید بن علی شد؛ از او بدگویی کردم؛ حضرت فرمود: این کار را نکن! خدا عمویم، زید را رحمت کند! خدمت پدرم آمد و گفت: من می خواهم بر این ستمکار خروج کنم. حضرت فرمود: چنین کاری نکن، من می ترسم کشته شوی و پشت کوفه به دارت آویزند! مگر نمی دانی که هر یک از فرزندان فاطمه قبل از خروج سفیانی بر سلطانی خروج کند، کشته خواهد شد؟! آن گاه حضرت صادق به من رو کرد و فرمود: حسن بن راشد! فاطمه پاک سرشت است؛ خداوند ذریه او را بر آتش جهنم حرام کرده در باره آنها این آیه نازل شده است: ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنَا مِنْ عِبَادِنَا فَمِنْهُمْ ظَالِمٌ لِنَفْسِهِ وَمِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سَابِقٌ بِالخَيْراتِ ستم کننده به نفس خود کسی است که امام را نمی شناسد. میانه رو مقتصد کسی است که امام را می شناسد. سبقت گیرنده به کار نیک خود امام است. حسن! ما خانواده ای هستیم که هر یک از ما قبل از خارج شدن از دنیا به فضیلت هر صاحب فضلی [ منظور اقرار به مقام امام وقت است ] اقرار خواهد کرد. علامه مجلسی در پایان این بحث می فرماید:
«... وقد بسطت الكلام فيهم و أكثرنا من الأخبار الدالة على مدحهم أو ذمهم في كتابنا الكبير فى باب أحوال زيد أو غيره، فمن أراد تحقيق المقام فليرجع إليه». (1)
1) مجلسی، محمد باقر، مرآة العقول في شرح أخبار آل الرسول، ج 4، ص 118.
موضوع سخن، راجع به زید شهید و روایات مختلفی است که در مورد ایشان وارد شده است. در جلسه قبل گفتیم که علامه مجلسی در جلد چهارم مرآة العقول در مورد زید معتقد است که در بین شیعه کسی نیست که راجع به او دیدگاه منفی داشته باشد. ایشان در جلد دوم نیز نظیر مطلب مذکور را . با اندک تفاوتی آورده است. بیان مرحوم مجلسی، در ذیل روایت مناظره ایشان با مؤمن الطاق، باب الاضطرار الى الحجة، حدیث پنجم آمده است.
بیان دیگر مرحوم مجلسی در مورد روایات مربوط به قیام زید:
«واعلم أن الأخبار في حال زيد مختلفة، ففي بعضها ما يدل على أنه ادعى الإمامة فيكون كافرا، و في كثير منها أنه كان يدعو إلى الرضا من آل محمد و أنه كان غرضه دفع هؤلاء الكفرة ورد الحق إلى أهله؛ بدان که اخبار، در احوال زید متفاوت است. بعضی از روایات، بر کفر ایشان دلالت دارد، به سبب ادعای امامت از سوی وی و در بسیاری از روایات آمده است که زید مردم را به سوی رضای از آل محمد دعوت می کرد و هدفش دفع حکومت کافران و سپردن حق، به اهلش بوده است».
«و ربما يقال: إنه كان مأذونا عن الصادق علیه السلام باطنا و إن كان ينهاه بحسب الظاهر تقية و فيه» بعد؛ گفته شده است که زید از طرف امام صادق، اجازه داشت؛ هر چند بنا به تقیه، آن را پنهان می کرد و این بعید است.
«وقيل: كان جهاده لدفع شرهم عنه وعن أهل البيت علیهم السلام كجهاد المرابطين في زمن الغيبة لدفع الكفرة، أو كمجاهد المرء عدوه على سبيل الدفع عن نفسه و حرمه و ماله؛ گفته شده است که قیام زید برای دفع شر حاکمان از خودش و از اهل بیت بوده است؛ مثل جهاد مرزبانان در زمان غیبت که برای دفع کافران، صورت می گیرد [ امام سجاد علیه السلام در اوج حکومت امویان، برای مرزبانان از سرحدات کشور اسلامی دعا می کند که به «دعای ثغور» تعبیر شده است] و یا این که بگوییم قیام زید، مثل قیام مجاهدی است که از جان و مال و ناموس خود در برابر دشمن، دفاع می کند [ و دفاع هم که به اذن نیازی ندارد]».
«و إجماله فى القول لئلا تتخلف عنه العامة وتتضرر منه الخاصة، ولعل حمله على أحد هذه الوجوه أولى، فإن الأصل فيهم كونهم مشكورين مغفورين، و قد وردت الأخبار في النهي عن التعرض لأمثالهم بالذم... (1)مجمل گویی [و عدم صراحت] زید، این بوده است که برخی از طرفدارانش عامه بودند [ اهل کوفه، دوستدار اهل بیت بودند؛ ولی شیخین را نیز قبول داشتند و آن دو را بر امیرالمؤمنین مقدم می داشتند] و شیعیان [ در صورت شفاف گویی وی] ضرر می دیدند. بنابراین، حمل حالات زید بر یکی از این احتمالات، اولی است؛ زیرا اصل در قیام اهل بیت، مورد سپاس و مغفرت قرار گرفتن است و در روایات
1) مجلسی، محمد باقر، مرآة العقول في شرح أخبار آل الرسول، ج 2، ص 278.
بسیاری، از مذمّت به چنین افرادی منع شده است».
بیان مرحوم تستری در مورد زید :
مرحوم تستری در جلد چهارم قاموس الرجال، مطالبی را در مورد زید مطرح می کند و بعد از طرح اخبار ذامه، در مقام جواب برآمده است و دفاع می کند. یکی از اخبار ذامه را طبری نقل کرده است. البته طبری قائل است که زید یکی از طرفداران «شیخین» (حاکمان مدینه) بوده و این، مذمت است. بیان تستری:
«ما رواه الطبرى عن أبي مخنف أنّ جمعا من أصحابه، قالوا له: ما قولك في أبى بکر و عمر؟ قال: رحمهما الله و غفر لهما! ما سمعت أحدا من أهل بيتى يتبرأ منهما، و لا يقول فيهما إلا خيرا، قالوا: فلم تطلب إذن بدم أهل هذا البيت؟ إلا أن وثبا على سلطانكم فنزعاه من ایدیکم؛ عده ای از یاران زید از او پرسیدند: نظر تو راجع به ابوبکر و عمر چیست؟ گفت: خداوند آن دو را رحمت کند و بیامرزد! من هیچ کدام از اهل بیت را نیافتم که از این دو بیزراری بجوید و در مورد آنان جز خیر چیز دیگری نمی گفتند. یارانش گفتند: کار آن ها اگر ظلم نبوده؛ پس قیام و خونخواهی تو برای چه بوده است؟ آیا چیزی جز سلطنتی بوده است که از دست شما اهل بیت گرفته اند؟
«فقال لهم: إن أشدّ ما أقول فى ما ذكرتم إنا كنا أحق بسلطان الرسول من الناس أجمعين و أنّ القوم استأثروا علينا و دفعونا عنه، و لم يبلغ ذلك عندنا بهم كفرا، قد ولّوا فعدلوا فى الناس و عملوا بالكتاب والسنّة قالوا فلم يظلمك هؤلاء إذا كان اولئك لم يظلموك ! فلم تدعو إلى قتال قوم ليسوا لک بظالمين؟ فقال: إن هؤلاء ليسوا كاولئك، إنّ هؤلاء ظالمون لى و لكم ولأنفسهم (إلى أن قال) ففارقوه فسماهم
الرافضة؛ زید گفت: تندترین چیزی که می توانم بگویم، این است که ما از مردم به حکومت، سزاوارتر بودیم؛ ولی دیگران، بر ما برتری جستند و حکومت را از ما دریغ داشتند. البته چنین تصرفی تا مرز کفر نبود؛ چون اینان در بین مردم به عدالت رفتار کردند و به کتاب و سنت عمل کردند. یارانش گفتند: پس این حکومت هم به شما ستم نمی کند [چون این ها نیز دنباله رو، گذشتگان هستند]. پس چرابا قومی که ظالم نیستند، مبارزه می کنید؟ زید گفت: این ها مثل گذشتگان نیستند؛ به ما و شما و خودشان ظلم کردند. [پس بر چنین مبنایی] از اطرافش پراکنده شدند و او را رها کردند. به همین دلیل، چنین افرادی را رافضه" می نامند.
«و أقول: اعتراض الشيعة الحقة عليه عين الواقع و حق أبلج، وجوابه باطل لجلج؛ لكن سبيل الخبر سبيل باقى أخبار ذمه لابد من تأويله بالتقية من جمهور أصحابه؛ وإلا فقد عرفت أمره باللعن، و قال لسلمة بن كهيل، و من معه بأنّ لازم تبرئكم من أعداء أبي بكر و عمر تبرؤكم من فاطمة سيدة نساء العالمين، لأنّ عداوتها معهما أمر لا ينكره أحد، وواضح أنها ماتت و هي غضبى عليهما؛ (1)مرحوم تستری می فرماید: اعتراض شیعیان عین واقعیت و حقیقتی روشن بود و جواب زید باطل محض بود؛ لکن این خبر مثل اخبار ذامه دیگری که در مورد زید وارد شده است؛ باید به خاطر بیشتر یارانش، حمل بر تقیه شود [ اگر زید می خواست به صراحت مطلبی بگوید، بسیاری از اطرافیانش را از
1) تستری، محمدتقی قاموس الرجال، ج 4، ص 578 .
دست می داد] و اگر نه امر او به لعن دشمنان اهل بیت شناخته شده است. زید در جواب سلمة بن کهیل و اطرافیانش که گفتند ما از دشمنان ابوبکر و عمر بیزاری می جوییم؛ می گوید: پس شما باید از حضرت فاطمه [نعوذ بالله] تبری جویید؛ زیرا دشمنی حضرت زهرا با آن دو نفر، جای تردیدی نیست که حضرت زهرا در حالی از دنیا رفت که نسبت به آن دو نفر غضبناک بود».
«و حضر الشيخ أبو عبد الله أيده الله بمسجد الكوفة فاجتمع إليه من أهلها و غيرهم أكثر من خمسمائة إنسان فابتدر إليه رجل من الزيدية أراد الفتنة و الشناعة فقال بأى شيء استجزت إنكار إمامة زيد بن علی؛ شیخ ابو عبدالله - ایده الله - در مسجد کوفه حاضر شد. پس نزد او از اهل کوفه و غیر ایشان، بیش از پانصد نفر جمع شدند. در آن حال، مردی از «زیدیه» در میان آن جماعت که اراده فتنه و فساد داشت، به شیخ گفت: به چه دلیل انکار امامت زید بن علی را علیه السلام را جایز داشتی؟»
«فقال له الشيخ إنك قد ظننت على ظنا باطلا و قولى في زيد لا يخالفني فيه أحد من الزيدية فلا يجب أن يتصور مذهبي فى ذلك بالخلاف لهم؛ پس شیخ گفت تو به من گمان باطلی بردهای و حال آن که سخن من درباره زید بن علی علیه السلام با سخن طایفه زیدیه مخالف نیست. پس سزاوار نباشد که مذهب مرا در باره زید، مخالف مذهب ایشان قرار دهی»؛
«فقال له الرجل و ما مذهبک فی إمامة زيد بن علی؛ آن مرد گفت: مذهب تو در امامت زید بن علی علیه السلام، چیست؟».
فقال له الشيخ أنا أثبت من إمامة زيد ما تثبته الزيدية و أنفى عنه من ذلك ما تنفيه فأقول إن زيدا رحمه الله كان إماما في العلم و الزهد و الأمر بالمعروف و النهي عن المنكر و أننى عنه الإمامة الموجبة لصاحبها العصمة والنص والمعجز و هذا ما لا يخالفني عليه أحد من الزيدية حسبما قدمت؛ پس شیخ گفت: من از امامت زید رحمه الله، ثابت می کنم آنچه طایفه زیدیه ثابت می کنند و آنچه طایفه زیدیه از امامت او نفی می کنند، من هم آن ها را نفی می کنم و می گویم که زید در علم و زهد و امر به معروف و نهی از منکر امام بود و نفی میکنم از زید امامت را به این معنای که نص از پیغمبر یا امام دیگر درباره او باشد یا از وی معجزه ای سرزده باشد که دلیل امامت او شود و او از همه خطاها معصوم باشد و به درستی، این که گفتم چیزی است که هیچ یک از زیدیه در این باب با من مخالفت نکرده است»؛
«فلم يتمالك جميع من حضر من الزيدية أن شكروه و دعواله و بطلت حيلة الرجل فيما أراد من التشنيع و الفتنة ؛ (1)پس هر که از طایفه زیدیه که در آن مجلس حاضر بود، شروع کرد به شکرگزاری از شیخ و او را دعا کردند و حیله آن مرد که اراده فتنه و فساد در مورد شیخ داشت، باطل شد».
ما جواب شیخ را بر عقل و فهم و تدبیر و روش تبلیغ او حمل می کنیم. (2)
است. گفت: نه، می خواهم به تبلیغ بروم. بالاخره تأییدیه به امضای میرزای شیرازی بزرگ را گرفت. آن طلبه ماه تبلیغ تمام نشده بود که با سر شکسته برگشت. گفتند چه شد که برگشتی؟ معلوم شد او از
مرز عراق که رد شده بود، وارد مسجدی شده بود که شیخی بالای منبر بوده و جمع زیادی، پای صحبتش بودند. دیده بود که صحبت هایش صحیح نیست، همان جا شروع کرده بود که آخوند! این ها چیست که می گویی؟ بیا پایین. این ها سندش ضعیف است و فلان! به هر حال سال ها پای درس میرزای شیرازی بوده و علم داشته! شیخ بالای منبر دید که اگر این جا کوتاه بیاید، مشکل می شود. رو به جمعیت کرد و گفت: یادتان می آید چند وقت پیش گفتم: «شیطان يتشكل باشکال المختلفة؟»؛ گفتند بله! گفت یادتان می آید که گفتم در مسجد هم گاهی می آید؟ گفتند بله! گفت: این همان است. بیرونش کنید. مردم ریختند و این بیچاره را کتک مفصلی زدند و سر و کله اش را شکستند. این طلبه دید، سالی که نکو است از بهارش پیدا است. لذا برگشت. میرزا گفت: شیخ مگر نگفتم تو به درد تبلیغ نمی خوری؟ می گذاشتی پایین بیاید میرفتی مصافحه ای می کردی و تقدیری می کردی و بعد یواشکی اشکالش را به او می گفتی! این آخوند محل است، نفوذ و آبرو دارد!
1) شيخ مفيد، الفصول المختارة؛ ص 340.
2) در این جا مناسب می دانم، جریانی را از زبان مرحوم والدم، بیان کنم. مرحوم والد، این جریان را با یک واسطه از میرزای شیرازی که در سامرا بودند، نقل کردند و من این مطلب را در جزوه حدیث خوبان آورده ام. جزوه ارزشمندی است و حاوی نکاتی است که من از مرحوم والد شنیده ام. ایشان فرمودند: یکی از طلبه ها و شاگردان مرحوم میرزا قصد داشت به تبلیغ برود و به ایشان گفت برگه تأییدیه به من بدهید. ایشان او را می شناخت که اخلاق تبلیغی ندارد. گفتند: همین جا باش، بهتر
خدا شیخ مفید را رحمت کند! شرح حال ایشان را ببییند. امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف در رحلت ایشان اعلام عزا می کنند و می فرمایند: روز رحلت تو، روز بزرگی برای آل رسول است. آیا امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف با هر کس این طور برخورد می کند؟ تمام این حوزه ها از برکات شیخ مفید است؛ چون همه اینها به حوزه نجف برمی گردد و آن هم به شیخ طوسی و او هم شاگرد شیخ مفید بود. خود عامه وقتی شرح حال او را مطرح می کنند، ببینید چه می گویند. همین کتاب ذهبی «سیر اعلام النبلاء» را نگاه کنید. محمد بن محمد المعلمي، الملقب بالمفيد الرافضي می گوید: خودش طلبه را برای حوزه گزینش می کرد؛ به کارگاه پارچه بافی
می رفت و بچه ها را آزمایش و گزینش می کرد. پدر بچه ها را پیدا می کرد و می گفت: پسرت روزی چه قدر مزد می گیرد؟ من دو برابرش را به او می دهم، او را به حوزه بیاور. این گونه بچه های با استعداد را جذب می کرد. بعد می گوید: شیخ مفید دویست کتاب نوشته است که هیچ کدامش را من ندیدم، الحمد لله. پای درسش افرادی مثل شیخ طوسی بودند که در 23 سالگی پای درس ایشان آمد و کتاب تهذیب (شرح مقنعه) را در حال حیات استاد نوشته است. در بعضی از جلدها گفته است: «استادنا ایده «الله»؛ یعنی زمانی که شیخ مفید زنده بوده، این را نوشته است. شیخ مفید کتابهای طرف مقابل را کاملاً مطالعه کرده بود و لذا خوب جواب داده است.
موضوع سخن، حکم قیام های قبل از ظهور بود. بعضی از روایات در این زمینه را به همراه اشکالات سندی و دلالی آن ها، مطرح کردیم و گفتیم که در مقام نقض روایات ناهیه، روایاتی هستند که قیامهایی مثل قیام زید و مختار را تأیید می کنند. به همین مناسبت، و روایات مادحه و ذامه را در مورد زید مطرح کردیم و به این نتیجه رسیدیم که روایات مادحه در مورد وی فراوان است و روایات ذامه، معمولاً از نظر سند و دلالت مشکل دارند. مرحوم مجلسی فرموده است: من ندیدم کسی از شیعه، راجع به زید دیدگاه منفی داشته باشد. به نظرات مرحوم تستری هم پرداختیم که ایشان روایات ذم را رد کرده است. دیدگاه مرحوم مامقانی و فرزندشان را هم بیان کردیم که نظرشان در مورد زید کاملاً مثبت است. مرحوم خوئی نیز در جلد هفتم معجم رجال الحديث، روایاتی در مذمت زید شهید نقل، ولی ظاهراً همه را رد می کند. فقط یک روایت را از لحاظ سندی می پذیرند که آن را نیز توجیه می کند. در ادامه به نقل چند روایت دیگر می پردازیم :
«أَخْبَرَنَا أَحمدُ بنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدٍ قَالَ حَدَّثَنَا الْقَاسِمُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ حَازِمٍ قَالَ حَدَّثَنَا عُبَيْسُ بْنُ هِشَامٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَبَلَةَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي الْمُغِيرَةِ عَنْ أَبِي الصَّبَاحِ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فَقَالَ لِي مَا وَرَاءَكَ فَقُلْتُ سُرُورٌ مِنْ عَتِكَ زَيْدٍ خَرَجَ يَزْعُمُ أَنَّهُ ابْنُ سَبِيَّةٍ وَ هُوَ قَائِمُ هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ أَنَّهُ ابْنُ خِيَرَةِ الْإِمَاءِ فَقَالَ كَذَبَ لَيْسَ هُوَ كَمَا قَالَ إِنْ خَرَجَ قُتِلَ؛ (1)ابو الصباح می گوید: بر امام صادق علیه السلام وارد شدم؛ حضرت به من فرمود: چه خبر؟ عرض کردم: خبری مسرت بخش از عمویتان زید دارم؛ او خروج کرده است و می پندارد [ یا مدعی است] که او همان ابن سبیه و او قائم این امّت و فرزند برگزیده کنیزان است، امام فرمود: دروغ پنداشته است، او چنان نیست که مدعی شده است، اگر خروج کند کشته خواهد شد».
شاهد در کلمه «کذب» و ادعای مهدویت از طرف زید است. پس این روایت، در مذمت زید می باشد. البته ادعای مهدویت در کلمات امام نیست و در کلمات راوی است. به نظر می رسد حرف هایی که به برخی نسبت داده می شود، یا از دوستان نادان و یا از دشمنان دانا است. اگر زید واقعاً انحرافی داشته باشد، امام موضع صریح می گیرند. ائمه معصوم علیهم السلام، چنین مواضعی را نسبت به افراد بسیاری، اتخاذ می کردند. یکی از مواضع امام در روایت زیر آمده است:
1) نعمانی، ابن ابی زینب الغيبة، ص 229.
«عَبَّادُ بْنُ سُلَيْمَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سُلَيْمَانَ عَنْ أَبِيهِ سُلَيْمَانَ الدَّيْلَمِي عَنْ هَارُونَ بنِ الْجَهْمِ عَنْ سَعْدِ بْنِ طَرِيفِ الْخَفَافِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ بَيْنَا أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام يَوْماً جَالِساً في المَسْجِدِ وَأَصْحَابُهُ حَوْلَهُ فَأَتَاهُ رَجُلٌ مِنْ شِيعَتِهِ فَقَالَ لَهُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ إِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ أَنِّي أَدِينُهُ بِحُتِكَ فِي السِّرِ كَمَا أَدِينُهُ بِحُتِكَ فِي الْعَلَانِيَةِ وَأَنوَلاكَ في السّر كَمَا أَتَوَلَّاكَ فى الْعَلَانِيَةِ فَقَالَ لَهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ صَدَقْتَ أَمَا فَاتَّخِذْ لِلفقر جلْبَاباً فَانَ الْفَقْرَ أَسْرَعُ إِلَى شِيعَتِنَا مِنَ السَّيْلِ إِلَى قَرَارِ الْوَادِي قَالَ فَوَلَّى الرَّجُلُ وَهُوَ يَبْكِي فَرَحاً لِقَوْل أمير المؤْمِنِينَ علیه السلام صَدَقْتَ قَالَ وَكَانَ هُنَاكَ رَجُلٌ مِنَ الخَوَارِج وَصَاحِباً لَهُ قَرِيباً مِنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام فَقَالَ أَحَدُهُمَا تَاللَّهِ إِنْ رَأَيْتُ كَالْيَوْم قَط إِنَّهُ أَتَاهُ رَجُلٌ فَقَالَ لَهُ إِنّى أُحِبُّكَ فَقَالَ لَهُ صَدَقْتَ فَقَالَ لَهُ الْآخَرُ مَا أَنْكَرْتُ ذَلِكَ أَ تَجِدُ بُدَاً مِنْ أَنْ إِذَا قِيلَ لَهُ إِلَى أُحِبُّكَ أَنْ يَقُولَ صَدَقْتَ أَ تَعْلَمُ أَنِّي أُحِبُّهُ فَقَالَ لَا قَالَ فَأَنَا أَقُومُ فَأَقُولُ لَهُ مِثْلَ مَا قَالَ لَهُ الرَّجُلُ فَيَرْةُ عَلَى مِثْلَ مَا رَدَّ عَلَيْهِ قَالَ نَعَمْ فَقَامَ الرَّجُلُ فَقَالَ لَهُ مِثْلَ مَقَالَةِ الرَّجُلِ الْأَوَّلِ فَنَظَرَ إِلَيْهِ مَلِيَا ثُمَّ قَالَ لَهُ كَذَبْتَ لَا وَاللهِ مَا تُحِبُّنِي وَلَا أُحِبُّكَ قَالَ فَبَكَى الْخَارِجِيُّ ثُمَّ قَالَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ تَسْتَقْبِلُنِي بِهَذَا وَ قَدْ عَلِمَ اللَّهُ خِلَافَهُ ابْسُطُ يَدَكَ أُبَايِعْكَ فَقَالَ عَلِيٌّ عَلَى مَا ذَا قَالَ عَلَى مَا عَمِلَ بِهِ زُرَيْقٌ وَ حَبْتَرٌ فَقَالَ لَهُ اصْفِقُ لَعَنَ اللَّهُ الْاثْنَيْنِ وَاللَّهِ لَكَأَنِّي بِكَ قَدْ قُتِلْتَ عَلَى ضَلَالٍ وَ وَطِئَ وَجْهَكَ دَوَابُّ الْعِرَاقِ وَ لَا يَعْرِفُكَ قَوْمُكَ قَالَ فَلَمْ يَلْبَثْ أَنْ خَرَجَ عَلَيْهِ أَهْلُ النَّهْرَوَانِ وَ أَنْ خَرَجَ الرَّجُلُ مَعَهُمْ فَقُتِلَ» (1)
1) امیرالمومنین بعد از جنگ صفین و قبل از جنگ با منافقان و خوارج، نشسته بودند که یکی از دوستداران حضرت آمد و گفت: خدا شاهد است که من تو را دوست دارم و از تو پیروی می کنم، حضرت فرمودند: «راست می گویی» یکی از خوارج به کنار دستی خودش گفت: هر که می آید و چیزی می گوید، آقا می گوید راست می گویی، الان من هم می روم و چیزی می گویم و او می گوید: «راست می گویی» رفت و به حضرت عرض کرد: مولای من! تو را دوست دارم، حضرت فرمودند: «دروغ می گویی». شخص ناراحت شد و گفت: خدا شاهد است که دوستت دارم و... به حضرت گفت: دستت را بده تا با تو بیعت کنم، حضرت فرمودند: «بر چه؟» گفت: کتاب خدا و سنت رسول الله و سیره فلانی و فلانی؛ حضرت فرمودند: که دستت را روی دست من بگذار بر کتاب خدا و سنت رسول الله .... او تعجب کرد و گفت بیعت نمی کنم. حضرت فرمودند: «به زودی می بینم سم اسب ها، صورتت را لگد مال می کنند، به گونه ای که پوست صورتت کنده می شود که قابل شناسایی نباشی» و همین شد (شیخ مفيد، الإختصاص، ص 312 و مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، ج 41، 294).
اما مستند روایت ابوالصباح که بر ذم زید دلالت داشت، مشتمل بر مجاهیل و ضعفا است :
« أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدٍ قَالَ حَدَّثَنَا الْقَاسِمُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ حَازِمٍ قَالَ حَدَّثَنَا عُبَيْسُ بْنُ هِشَامٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَبَلَةَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي الْمُغِيرَةِ عَنْ أبِي الصَّبَّاحِ ....»
مرحوم خوئی می فرماید:
«أقول: الرواية ضعيفة بجهالة القاسم بن محمد و في على بن أبي المغيرة كلام یاتی». (1)
روایت به جهت مجهول بودن قاسم بن محمد، ضعیف است. البته در روایت، فردی با نام «علی بن ابی مغیره» وجود دارد که او نیز محل بحث است.
1) خوئی، ابوالقاسم، معجم رجال الحديث، ج 7، ص 351.
«أَخْبَرَنَا سَلَامَةُ بْنُ مُحَمَّدٍ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الحَسَنِ عَلِيُّ بْنُ عُمَرَ الْمَعْرُوفُ بِالْحَاجِي قَالَ حَدَّثَنَا حَمْزَةُ بْنُ الْقَاسِمِ الْعَلَوِيُّ الْعَبَّاسِيُّ الرَّازِى قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْحَسَنِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا عُبَيْدُ بْنُ كَثِيرٍ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو أَحْمَدَ بْنُ مُوسَى الْأَسَدِيُّ عَنْ دَاوُدَ بنِ كَثِيرِ الرَّقَ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ علیه السلام بِالْمَدِينَةِ فَقَالَ لِي مَا الَّذِى أَبْطأَ بِكَ يَا دَاوُدُ عَنَّا فَقُلْتُ حَاجَةٌ عَرَضَتْ بِالْكُوفَةِ فَقَالَ مَنْ خَلَّفْتَ بِهَا فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ خَلَّفْتُ بِهَا عَمَّكَ زَيْداً تَرَكْتُهُ رَاكِباً عَلَى فَرَسٍ مُتَقَلِّداً سَيْفاً يُنَادِى بِأَعْلَى صَوْتِهِ سَلُونِي سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي فَبَيْنَ جَوَانِحِي عِلْمٌ جَمٌ قَدْ عَرَفْتُ النَّاسِخَ مِنَ الْمَنْسُوخِ وَ الْمَتَانِيَ وَ الْقُرْآنَ الْعَظِيمَ وَإِنِّي الْعَلَمُ بَيْنَ اللَّهِ وَبَيْنَكُمْ فَقَالَ لِي يَا دَاوُدُ لَقَدْ ذَهَبَتْ بِكَ الْمُذَاهِبُ ثُمَّ نَادَى يَا سَمَاعَةَ بْنَ مِهْرَانَ ابَتِنِي بِسَلَّةِ الرُّطَبِ فَأَتَاهُ بِسَلَّةٍ فِيهَا رُطَبٌ فَتَنَاوَلَ مِنْهَا رُطَبَةً فَأَكَلَهَا وَ اسْتَخْرَجَ النَّوَاةَ مِنْ فِيهِ فَغَرَسَهَا فِي الْأَرْضِ فَفَلَقَتْ وَ أَنْبَتَتْ وَأَطْلَعَتْ وَأَغْدَقَتْ فَضَرَبَ بِيَدِهِ إِلَى بُسْرَةٍ مِنْ عَدْقٍ فَشَقَّهَا وَ اسْتَخْرَجَ مِنْهَا رَقاً أَبْيَضَ فَفَضَّهُ وَ دَفَعَهُ إِلَى وَقَالَ اقْرَأَهُ فَقَرَأْتُهُ وَإِذَا فِيهِ سَطْرَانِ السَّطْرُ الْأَوَّلُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الثَّانِي إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنَا عَشَرَ شَهْراً فِي كِتابِ اللَّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ مِنْهَا أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبِ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيِّ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِي عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِقٍ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ عَلِيُّ بْنُ مُوسَى مُحَمَّدُ بْنُ عَلِي عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ الْحَسَنُ بْنُ عَلِي الْخَلَفُ الْحُجَّةُ ثُمَّ قَالَ يَا دَاوُدُ أَ تَدْرِي مَتَى كُتِبَ هَذَا فِي هَذَا قُلْتُ اللَّهُ أَعْلَمُ وَ رَسُولُهُ وَ أَنْتُمْ فَقَالَ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ اللَّهُ آدَمَ بِأَلْفَی
عام؛ (1)داوود بن کثیر رقی (2)می گوید: در مدینه خدمت امام صادق علیه السلام رسیدم؛ آن حضرت به من فرمود: چه چیز باعث تأخیر تو در آمدن نزد ما شده است؟ (3)عرض کردم: به دلیل کاری که در کوفه برایم پیش آمده بود. حضرت فرمود: وقتی در کوفه بودی، چه کسی آن جا بود؟ عرض کردم: فدایت شوم، عموی شما، زید را دیدم که سوار اسبی است و شمشیری به گردنش انداخته و با صدای بلند فریاد می کشد: پیش از آن که مرا نیابید، نکات خود را از من بپرسید (4)که نزد
1) نعمانی، ابن ابی زینب الغيبة، ص 187.
2) داوود رقی، شخصیت بزرگی است؛ هرچند مورد بحث و نظر است. بعضی روایات داریم که داوود رقی رجعت می کند و در رکاب امام زمان خواهد بود؛ چون اهل رقه است، به او «رقی» می گویند؛ همان جایی که مزار حضرت عمار یاسر است.
3) امام به داوود می فرماید: «چرا دیر به دیر می آیی؟» این نشانه توجه امام به ایشان است. امام به برخی نظر دارد. به ابوحمزه ثمالی می فرماید: «انی لاستريح اذا رأيتك؛ از دیدن تو احساس راحتی می کنم» و یا در رحلت ابان بن تغلب، دست روی قلبشان می گذارند و می فرمایند «ان موته اوجع قلبی؛ رحلت او، دلم را به درد آورد» به نقل میمون ابن عبدالله هم، حتماً نگاه کنید. عده ای آمده بودند، سؤال کنند و خبر نقل کنند که امام گفت: «بلند شوید»، امام را عصبانی کردند (بحارالانوار، ج 47، ص 354).
4) شکی در علم زید نیست؛ ولی حدسم این است که برخی مسائل را اضافه کرده باشند. عبارت «سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی» فقط به یک نفر مربوط است و او هم کسی نیست جز وجود مبارک امیرالمومنین این تعبیر را حتی ائمه دیگر نگفته اند (جاهایی روایت شده است؛ ولی سندش مشکل دارد) مرحوم علامه امینی اسم شش هفت نفر را در الغدیر می آورد که این عبارت را گفتند و به مشکل دچار شدند. یکی از آن ها، چنین عبارتی را گفت، در آن حال زنی از او پرسید: روده مورچه جلو بدنش است یا عقب آن؟ مدعی در پاسخ درماند و یا از وی سؤال شد: آیا حضرت آدم به حج رفت؟ گفت بله. سائل پرسید: چه کسی او را حلق کرد؟ باز هم در پاسخ ماند.
من دانش فراوانی انباشته شده است؛ ناسخ را از منسوخ شناخته ام و مثانی و قرآن عظیم را می دانم و من هستم نشانه میان خدا و شما. پس آن حضرت به من فرمود: ای داود! این مسلک گرایی و فرقه گرایی تو را به خود مشغول کرده است. بعد صدا زد، ای سماعة بن مهران! سبدی خرما نزد من بیاور، و او سبدی که حاوی خرما بود، نزد حضرت آورد. آن حضرت دانه ای خرما از آن برداشت و خورد و هسته آن را از دهان خود بیرون آورد و در زمین کاشت؛ آن هسته با تصرف تکوینی جوانه زد و شاخ و برگ و میوه داد. پس حضرت با دست خود به خرمای نارسی زد و آن را از خوشه چید و از درون آن، پوسته ای
ظریف به رنگ سفید بیرون آورد؛ آن را باز کرد و به دست من داد و فرمود: آن را بخوان؛ من آن را خواندم؛ در آن دو سطر مرقوم بود. سطر اول این جمله بود: «لا إله إلا الله، محمد رسول الله» و سطر دوم این جملات بود: «همانا شمار ماه ها نزد خداوند دوازده ماه است در کتاب خدا از روزی که آسمان ها و زمین را آفرید که چهار ماه از آن ها حرام است. آن دین مستقیم همین است»؛ یعنی امير المؤمنين على ابن أبي طالب، حسن بن علی، حسین بن علی، علی بن الحسين، محمد بن علی، جعفر بن محمد، موسی بن جعفر، علی بن موسی، محمد بن علی، علی بن محمد، حسن بن علی، و آن بازمانده که حجت خداوند بر روی زمین است. سپس آن حضرت فرمود: ای داوود! آیا می دانی این [ = مضمون، دو سطر] چه زمانی در این پوسته نازک نوشته شده است؟ عرض کردم: خدا و رسولش بهتر می دانند و شما خود آگاه ترید. حضرت فرمود:
دو هزار سال پیش از این که خداوند آدم را بیافریند؛ (1)[ یعنی از ازل، مشیّت و خواست خداوند چنین بوده است].
برخی این روایت را دال بر مذمت زید گرفته اند؛ در حالی که ظاهراً چیزی از ذم به زید در این روایت نیست و درواقع امام موقعیت خود و ائمه طاهرین را در جواب داوود تشریح می کند؛ ضمن این که هشداری به داوود می دهد. به این مضمون، روایات متعددی داریم. این روایت دو طریق دارد: یکی از طریق نعمانی و دیگری از طریق مُقْتَضَبُ الأَثَر فِي النّص عَلَى الْأُمَّةِ الإِثْنى عَشَر، که هر دو طریق مشکل سندی دارند. طرق مقتضب الأثر این گونه است: «قَالَ: حَدَّثَنِي أَبُو الْحُسَيْنِ عَبْدُ الصَّمَدِ بْنُ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ مُكْرَمِ الطسى؛ قَالَ: حَدَّثَنِى أَحْمَدُ بْنُ مُوسَى الْأَسَدِيُّ؛ عَنْ دَاوُدَ بْنِ كَثِيرِ الرَّقِي».
«أقول: الرواية ضعيفة بكلا طريقيها:
أما الطريق الأول ففيه على بن عمر (المعمر) : لم يوثق و کذلک جعفر بن محمد الحسيني و عبيد بن كثير ضعيف و (أبى) أحمد مجهول و داود الرقى لم تثبت وثاقته. و أما الطريق الثاني : ففيه ابن عياش أحمد بن محمد بن عبيد الله و هو ضعيف و عبد الصمد مجهول و داود الرقى لم تثبت وثاقته.» (2)
طبق بیان مرحوم خوئی، هر دو طریق روایت «ضعیف» است. در طریق اول چهار نفر و در طریق دوم سه نفر مشکل دارند. البته بنده، نسبت به داوود نظر دیگری دارم.
«مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ الْجَارُودِ عَنْ مُوسَى بْنِ بَكْرِ بْنِ دَأْبٍ عَمَّنْ حَدَّثَهُ عَنْ أَبِي جَعْفَرِ علیه السلام أَنَّ زَيْدَ بْنَ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ علیه السلام دَخَلَ عَلَى أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِي وَ مَعَهُ كُتُبٌ مِنْ أَهْلِ الْكُوفَةِ يَدْعُونَهُ فِيهَا إِلَى أَنفُسِهِمْ وَيُخْبِرُونَهُ بِاجْتِمَاعِهِمْ وَ يَأْمُرُونَهُ بِالخروج فَقَالَ لَهُ أَبو جَعْفَرٍ علیه السلام هَذِهِ الْكُتُبُ ابْتِدَاءٌ مِنْهُمْ أَوْ جَوَابُ مَا كَتَبْتَ بِهِ إِلَيْهِمْ وَدَعَوْتَهُمْ إِلَيْهِ فَقَالَ بَلِ ابْتِدَاءٌ مِنَ الْقَوْمِ لِمَعْرِفَتِهِمْ بِحَقِّنَا وَبِقَرَابَتِنَا مِنْ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه وآله وسلم وَ لِما يَجِدُونَ فِي كِتَابِ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ مِنْ وُجُوبِ مَوَدَّتِنَا وَ فَرْضِ طَاعَتِنَا وَ لِمَا نَحْنُ فِيهِ مِنَ الصِّيقِ وَالضَّنْكِ وَالْبَلَاءِ»
زید بن علی بن الحسین، خدمت امام باقر علیه السلام رسید و نامه هایی از اهل کوفه همراه داشت که اهل کوفه او را به طرف خود خوانده و از اجتماع خود آگاهش کرده و پیشنهاد نهضت داده بودند. امام باقر علیه السلام به او فرمود: این نامه ها از خود آن ها شروع شده یا جواب نامه ای است که به آن ها نوشته و آنان را دعوت کرده ای؟ زید گفت: ایشان شروع کرده اند؛ زیرا حق ما را می شناسند؛ قرابت ما را با رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم می دانند؛ در کتاب خدای عز و جل وجوب دوستی و اطاعت ما را می بینند و فشار و گرفتاری و بلا کشیدن ما را مشاهده می کنند. (1)
1) مقاتل الطالبیین را ببینید. هر شش زن از اهل بیت با یک عبایا پیراهن زندگی می کردند و لباس ها برای برای نماز به ترتیب دست به دست می کردند. شوهرها و مردها و فرزندانشان، یا زندان یا فراری و یا مقتول بودند. اگر کسی امکانات جزئی به آنها می داد خبر به استاندار می رسید، به او شلاق می زدند. سیاست آن ها این بود که با اعمال شاقه شیعیان را در فقر قرار بدهند (مامقانی، عبدالله ، تنقیح المقال في شرح معرفة الرجال، ج 3، ص 128).
«فَقَالَ لَهُ أَبو جَعْفَرِ علیه السلام إِنَّ الطَّاعَةَ مَفْرُوضَةٌ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ وَسُنَّةٌ أَمْضَاهَا فِي الْأَولِينَ وَكَذَلِكَ يُجْرِيها في الْآخِرِينَ وَالقَطَاعَةُ لِوَاحِدٍ مِنَّا وَالْمَوَدَّةُ لِلْجَمِيعِ وَأَمْرُ اللَّهِ يَجْرِى لِأَوْلِيَائِهِ بِحُكْمِ مَوْصُولٍ وَ قَضَاءٍ مَفْصُولٍ وَ حَيْمٍ مَقْضِي وَقَدَرٍ مَقْدُورٍ وَ أَجَلٍ مُسَمًّى لِوَقْتٍ مَعْلُومٍ فَلَا يَسْتَخِفَّنَّكَ الَّذِينَ لَا يُوقِنُونَ إِنَّهُمْ لَنْ يُغْنُوا عَنْكَ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً فَلَا تَعْجَلْ فَإِنَّ اللَّهَ لَا يَعْجَلُ لِعَجَلَةِ الْعِبَادِ وَلَا تَسْبِقَنَّ اللَّهَ فَتُعْجِزَكَ الْبَلِيَّةُ فَتَصْرَعَكَ؛ امام باقر علیه السلام فرمود: اطاعت [مردم از پیشوا] از طرف خدای عزوجل واجب و روشی است که خدا آن را در پیشینیان امضا کرده است و در آخرین همچنان اجرا می کند، و اطاعت نسبت به یک نفر، اطاعت از ما و دوستی نسبت به همه ما است و امر خدا [ = امامت و وجوب اطاعت یا خروج و نهضت یا صبر بر اذیت] نسبت به اولیایش جاری می شود. طبق حکمی [ متصل از امامی به امام دیگر ] و فرمانی قطعی و آشکار و حتمی بودنی انجام شدنی و اندازهای بیکم و زیاد و موعدی معین در وقتی معلوم می باشد [حاصل این که امور مربوط به امام از طرف خدا اندازه و مدتش معین می شود و حتمی و قطعی ولایتغیر است] مبادا کسانی که ایمان ثابتی ندارند، تو را سبک کنند، ایشان تو را در برابر خواست خدا هیچ گونه بی نیازی ندهند. شتاب مکن که خدا به واسطه شتاب بندگانش شتاب نمی کند [و زمان
رسیدن دولت حق را پیش نمی اندازد] تو بر خدا سبقت مگیر که گرفتاری ناتوانت کند و به خاکت اندازد.»
«قَالَ فَغَضِبَ زَيْدٌ عِنْدَ ذَلِكَ ثُمَّ قَالَ لَيْسَ الْإِمَامُ مِنَّا مَنْ جَلَسَ فِي بَيْتِهِ وَ أَرْخَى سِتْرَهُ وَ شَبَّطَ عَنِ الْجِهَادِ وَ لَكِنَّ الْإِمَامَ مِنَّا مَنْ مَنَعَ حَوْزَتَهُ وَ جَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ وَ دَفَعَ عَنْ رَعِيَّتِهِ وَ ذَبَّ عَنْ حَرِيمِهِ؛ زید در این جا خشمگین شد و گفت: امام از ما خاندان، کسی نیست که در خانه نشیند و پرده را بیندازد و از جهاد جلوگیری کند. امام از ما خاندان، کسی است که از حوزه خود، دفاع کند و چنان که سزاوار است در راه خدا جهاد کند و از رعیتش دفاع کند و دشمن را از حریم و پیرامونش براند».
«قَالَ أَبُو جَعْفَرِ علیه السلام هَلْ تَعْرِفُ يَا أَخِي مِنْ نَفْسِكَ شَيْئًا مِمَّا نَسَبْتَهَا إِلَيْهِ فَتَجِيءَ عَلَيْهِ بِشَاهِدٍ مِنْ كِتَابِ اللهِ صلی الله علیه وآله وسلم أَوْ حُجَةٍ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ وَ أَوْ تَضْرِبَ بِهِ مَثَلًا فَإِنَّ الله عَزَّ وَ جَلَّ أَحَلَّ حَلَالًا وَحَرَّمَ حَرَاماً وَ فَرَضَ فَرَائِضَ وَضَرَبَ أَمْثَالًا وَ سَنَّ سُنَناً وَ لَمْ يَجْعَلِ الْإِمَامَ الْقَائِمَ بِأَمْرِهِ شُبْهَةٌ فِيمَا فَرَضَ لَهُ مِنَ الطَّاعَةِ أَنْ يَسْبِقَهُ بِأَمْرٍ قَبْلَ تَحَلِهِ أَوْ يُجَاهِدَ فِيهِ قَبْلَ حُلُولِهِ . وَقَدْ قَالَ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ فِي الصَّيْدِ: لا تَقْتُلُوا الصَّيْدَ وَأَنتُم حُرُمٌ أَ فَقَتْلُ الصَّيْدِ أَعْظَمُ أَمْ قَتْلُ النَّفْسِ الَّتِي حَرَّمَ اللهُ * وَجَعَلَ لِكُلِّ شَيْءٍ عَحَلَّا وَ قَالَ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ: (وَإِذا حَلَلْتُمْ فَاصْطادُوا وَقَالَ عَزَّ وَ جَلَ (لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللَّهِ وَلَا الشَّهْرَ الحَرامَ فَجَعَلَ الشُّهُورَ عِدَّةٌ مَعْلُومَةٌ فَجَعَلَ مِنْهَا أَرْبَعَةً حُرُماً وَ قَالَ: فَسِيحُوا فِي الْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِى اللَّهِ ثُمَّ قَالَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى: (فَإِذَا انْسَلَخَ الأَشْهُرُ الحرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ فَجَعَلَ لِذَلِكَ مَحَلَّا وَ قَالَ: وَلا تَعْزِمُوا عُقْدَةَ النكاح حَتَّى يَبْلُغَ الْكِتابُ أَجَلَهُ؛ آنگاه امام باقر علیه السلام فرمود: ای برادر! آیا تو آنچه را به خود
نسبت دادی، حقیقتاً هم در خود می بینی، به طوری که بتوانی برای آن، دلیلی از کتاب خدا یا برهانی از قول پیغمبر صلی الله علیه وآله وسلم بیاوری و یا نمونه و مانندی برای آن ذکر کنی؟ [آیا تو که خود را برای جهاد و زمامداری مسلمین آماده کرده ای، چنین شایستگی را در خود سراغ داری؟] خدای عز و جل، حلال و حرامی وضع و چیزهایی را واجب کرده و مثل هایی زده و سنت هایی را مقرر داشته و برای امامی که به امر او قیام می کند، نسبت به اطاعتی که برای او واجب کرده، شبهه و تردیدی باقی نگذاشته است تا امام بتواند امری را پیش از رسیدن وقتش انجام دهد یا در راه خدا پیش از فرارسیدن موقعش جهاد کند. در صورتی که خدای عز و جل در باره شکار می فرماید: «وقتی که محرم هستید، شکار را نکشید» آیا کشتن شکار مهم تر است یا کشتن انسانی که خدایش محترم شمرده است؟ خدا برای هر چیز، موعدی معین کرده است؛ چنان که می فرماید: «چون از احرام در آمدید، شکار کنید» و فرموده است: «شعائر خدا و ماه های حرام را حلال نکنید» و ماه ها را شماره معلومی قرار داد [دوازده ماه] و چهار ماه از آن را حرام کرد و فرمود: «چهار ماه در زمین گردش کنید و بدانید که شما خدا را ناتوان نمی کنید.» سپس فرمود: «چون ماه های حرام سپری شد، مشرکان را در هر کجا یافتید، بکشید». پس برای کشتن موعدی قرار داد و باز فرموده است: «قصد بستن عقد زناشویی نکنید تا مدت مقرر به سر رسد» [= عده زن سپری شود].»
«فَجَعَلَ لِكُلّ شَيْءٍ أَجَلًا وَلِكُلّ أَجَلٍ كِتَاباً فَإِنْ كُلْتَ عَلَى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّكَ وَ يَقِينِ مِنْ أَمْرِكَ وَ تِبْيَانِ مِنْ شَأْنِكَ فَشَأْنَكَ وَإِلَّا فَلَا تَرُومَنَ أَمْراً أَنتَ مِنْهُ في شَاكٍ وَ
شُبْهَةٍ وَلَا تَتَعَاطَ زَوَالَ مُلْكٍ لَم تَنْقَضِ أُكُلُهُ وَ لَم يَنْقَطِعْ مَدَاهُ وَ لَم يَبْلُغَ الْكِتَابُ أَجَلَهُ فَلَوْ قَدْ بَلَغَ مَدَاهُ وَ انْقَطَعَ أُكُلُهُ وَبَلَغَ الْكِتَابُ أَجَلَهُ لَانْقَطَعَ الْفَضْلُ وَتَتَابَعَ النِّظَامُ وَ لَأَعْقَبَ اللهُ فِي التَّابِعِ وَ الْمُتَّبُوعِ الذُّلَّ وَ الصَّغَارَ؛ پس، خداوند برای هر چیزی موعدی و برای هر موعدی نوشتهای مقرر داشته است. اکنون اگر تو از پروردگارت گواهی و نسبت به امر خود یقین داری و کار نزد تو، روشن است، خود دانی؛ وگرنه امری را که نسبت به آن شک و تردید داری، از آن فاصله بگیر و برای از میان رفتن سلطنتی که روزی اش را تمام نکرده و به پایان خود نرسیده و موعد مقررش نیامده است، قیام مکن، که اگر پایانش برسد و روزی اش بریده شود و موعد مقررش برسد، حکم قطعی بریده می شود [و فاصله ای که بین آن سلطنت و دولت حق وجود دارد، بریده می شود] و نظام حق پیوسته می گردد و خدا برای فرمانده و فرمانبر (دولت باطل) خواری و زبونی در پی آرد.»
«أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ إِمَامٍ ضَلَّ عَنْ وَقْتِهِ فَكَانَ التَّابِعُ فِيهِ أَعْلَمَ مِنَ الْمَتْبُوعِ أَتُرِيدُ يَا أَخِي أَنْ تُحْيِيَ مِلَّةَ قَوْمٍ . قَدْ كَفَرُوا بِآيَاتِ اللَّهِ وَ عَصَوْا رَسُولَهُ وَاتَّبَعُوا أَهْوَاءَهُمْ بِغَيْرِ هُدًى مِنَ اللَّهِ وَادَّعَوُا الْخِلَافَةَ بِلابُرْهَانِ مِنَ اللَّهِ وَلَا عَهْدٍ مِنْ رَسُولِهِ أُعِيدُكَ بِاللَّهِ يَا أخِي أَنْ تَكُونَ غَداً المصْلُوبَ . بالكُنَاسَةِ ثُمَّ ارْفَضَّتْ عَيْنَاهُ وَ سَالَتْ دُمُوعُهُ ثُمَّ قَالَ اللَّهُ بَيْنَنَا وَبَيْنَ مَنْ هَتَكَ سِتْرَنَا وَ جَحَدَنَا حَقَّنَا وَ أَفْشَى سِرَّنَا وَ نَسَبَنَا إِلَى غَيْرِ جَدِّنَا وَ قَالَ فِينَا مَا لَمْ تَقُلْهُ فِي أَنْفُسِنَا؛ (1)به خدا پناه می برم از امامی که از وقت شناسی گمراه گردد، [و وقت قیام و خروج خود را نشناسد] و فرمانبران
1) کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج 1، ص 357.
نسبت به آن از فرمانده داناتر باشند. برادرم! تو می خواهی ملت و آیین مردمی را زنده کنی که به آیات خدا کافر شدند و پیغمبرش را نافرمانی کردند و بدون رهبری از سوی خدا، پیرو هوای نفس خود شدند و بدون دلیلی از جانب خدا و فرمانی از پیغمبرش، ادعای خلافت کردند؟ برادرم! تو را در پناه خدا می برم از این که فردا در کناسه به دار آویخته شوی. آنگاه چشمان حضرت جوشید و اشکش جاری شد و فرمود: خدا داوری کند میان ما و آن که پرده ما را درید و حق ما را انکار و راز ما را فاش کرد و ما را به غیر جدمان نسبت داد و درباره ما چیزی گفت که خود نگفتیم».
برای فهم این روایت به مرآة العقول (1)في شرح أخبار آل الرسول (ج 4، ص 118) مراجعه کنید این روایت ظاهرش قدح و مذمت است؛ هرچند، مشکل سندی دارد. مرحوم مجلسی این روایت را «مجهول» می داند؛ ضمن این که روایت «عَنْ مُوسَى بْنِ بَكْرِ بْنِ دَأْبٍ عَمَّنْ حَدَّثَهُ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ علیه السلام» «مرسله» است.
1) مرحوم مجلسی در ذیل این روایت، بیانی دارند که ما آن بیان را در جلسه یازدهم (12/92/18) توضیح دادیم.
آخرین روایتی که در مورد مذمت زید مطرح شده، روایتی است که مرحوم کلینی در جلد اول کتاب شریف ،کافی، بَابُ الِاضْطِرَارِ إِلَى الْحُجَّة، نقل می کند:
«عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ أَبَانٍ قَالَ: أَخْبَرَنِي الْأَحْوَلُ أَنَّ زَيْدَ بْنَ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ علیه السلام بَعَثَ إِلَيْهِ وَهُوَ مُسْتَخْفٍ قَالَ فَأَتَيْتُهُ فَقَالَ لِي يَا أَبَا جَعْفَرٍ مَا تَقُولُ إِنْ طَرَقَكَ طَارِقٌ مِنَا (1)أَتَخْرُجُ مَعَهُ قَالَ فَقُلْتُ لَهُ إِنْ كَانَ أَبَاكَ أَوْ أَخَاكَ خَرَجْتُ مَعَهُ قَالَ فَقَالَ لِي فَأَنَا أُرِيدُ أَنْ أَخْرُجَ أُجَاهِدُ هَؤُلَاءِ الْقَوْمَ فَاخْرُجْ مَعِى قَالَ قُلْتُ لَا مَا أَفْعَلُ جُعِلْتُ فِدَاكَ قَالَ فَقَالَ لِي أَتَرْغَبُ بِنَفْسِكَ عَنِّي قَالَ قُلْتُ لَهُ إِنَّمَا هِيَ نَفْسٌ وَاحِدَةٌ (2)فَإِنْ كَانَ لِلَّهِ فِي الْأَرْضِ حُجَّةٌ
1) َ«إن طرقك طارق منا اى دخل عليك بالليل خوفا من الظلمة طارق منا أهل البيت يدعوك إلى معاونته في رفع شر الظلمة أتخرج معه لمعاونته؟ وقد يطلق الطارق على مطلق النازل ليلا كان أو نهارا" فقلت له: إن كان أباك أو أخاك " اى إن كان الطارق أو مرسله إماما مفترض الطاعة كأبيك و أخيك يدعوني إلى الخروج معه خرج معه» (مجلسی، محمد باقر، مرآة العقول في شرح أخبار آل الرسول، ج2، ص 278).
2) «إنما هي : نفس واحدة اى ليس لى نفسان إن أتلفت إحداهما في معصية الله تداركت بالأخرى طاعة الله، فلا بد لي من أن أنظر لها ولا أضيعها، وقيل: المعنى لست إلا رجلا واحدا ليس لى أتباع فلا ينفعك نصرتى، و يحتمل أن يراد أن الحجة نفس واحدة، ومعلوم أن أخاك أو ابن أخيك حجة فكيف تكون أنت حجة، و الأول أظهر» (همان، ص 279).
فَالمُتَخَلِفُ عَنْكَ نَاجِ وَالْخارِجُ مَعَكَ هَالِكٌ وَإِنْ لَا تَكُنْ لِلَّهِ حُجَّةٌ فِي الْأَرْضِ فَالْتَخَلَّفُ عَنْكَ وَ الْخَارِجُ مَعَكَ سَوَاءٌ»
احول می گوید: زید بن علی بن حسین علیهما السلام زمانی که متواری و پنهان بود، مرا خواست؛ نزدش رفتم؛ به من گفت ای ابا جعفر! اگر از ما خانواده کسی [برای یاری] نزد تو آید چه جواب می دهی؟ آیا با او به جبهه جنگ می روی؟ به او گفتم: اگر پدرت یا برادرت مرا بخواهند، می روم. زید گفت: من می خواهم به جنگ این قوم بروم، با من بیا! گفتم نه، قربانت گردم. به من گفت: جان خودت را بر من ترجیح می دهی؟ گفتم: من یک نفرم [و یک جان بیش ندارم] اگر در روی زمین امامی باشد جز تو، هر کس از تو کناره گیرد، نجات می یابد و هر کس با تو آید هلاک می شود و اگر برای خدا، امامی روی زمین نباشد، کسی که از تو کناره کند، با کسی که تو را همراهی کند، برابر است.
«قَالَ فَقَالَ لِي يَا أَبَا جَعْفَرٍ كُنْتُ أَجْلِسُ مَعَ أَبِي عَلَى الْخِوَانِ فَيُلْقِمُنِي الْبَضْعَةَ السَّمِينَةَ وَ يُبَرِّدُ لِيَ اللُّقْمَةَ الْحَارَّةَ حَتَّى تَبْرُدَ شَفَقَةٌ عَلَيَّ وَ لَمْ يُشْفِقُ عَلَيَّ مِنْ حَرِ النَّارِ إِذَا أَخْبَرَكَ بِالدِّينِ وَ لَمْ يُخْبِرْنِي بِهِ؛ زيد به من گفت: ای ابا جعفر! من با پدرم سر یک سفره می نشستم؛ او پاره گوشت چرب را برایم لقمه می کرد و لقمه داغ را به عنوان دلسوزی، برایم سرد می کرد؛ آیا او از گرمی آتش دوزخ به من دلسوزی نکرده است؟ و از روش دینداری به تو خبر داده؛ اما به من خبر نداده است؟!
«فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ مِنْ شَفَقَتِهِ عَلَيْكَ مِنْ حَرِ النَّارِ لَمْ يُخْبِرْكَ خَافَ عَلَيْكَ أَنْ لَا تَقْبَلَهُ فَتَدْخُلَ النَّارَ وَ أَخْبَرَنِي أَنَا فَإِنْ قَبِلْتُ نَجَوْتُ وَإِنْ لَمْ أَقْبَلْ لَم يُبَالِ أَنْ أَدْخُلَ النَّارَ؛ عرض کردم قربانت گردم، چون از آتش دوزخ به تو دلسوزی کرده خبرت نداده است؛ زیرا می ترسید که تو نپذیری و به آن سبب به دوزخ وارد شوی؛ ولی به من خبر داده که اگر بپذیرم، نجات یابم و اگر نپذیرم از دوزخ رفتن، من باکی بر او نباشد ؛ [زیرا هر چه باشم فرزند او نیستم]».
«ثُمَّ قُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ أَنْتُمْ أَفْضَلُ أَمِ الْأَنْبِيَاءُ قَالَ بَلِ الْأَنْبِيَاءُ قُلْتُ يَقُولُ يَعْقُوبُ لِيُوسُفَ يا بُنَ لا تَقْصُصْ رُؤْيَاكَ عَلى إِخْوَتِكَ فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْداً لِم لَمْ يُخْبِرْهُمْ حَتَّى كَانُوا لَا يَكِيدُونَهُ وَلَكِنْ كَتَمَهُمْ ذَلِكَ فَكَذَا أَبُوكَ كَتَمَكَ لِأَنَّهُ خَافَ عَلَيْكَ؛ سپس به او گفتم: قربانت گردم، شما بهترید یا پیغمبران. فرمود: پیغمبران، گفتم: یوسف به یعقوب می گوید: داستان خوابت را به برادرانت مگو، مبادا برایت نیرنگی بزنند. او خوابش را نگفت و پنهان داشت که برایش نیرنگی نریزند، همچنین پدر تو مطلب را از تو پنهان کرد؛ زیرا بر تو بیم داشت.
«قَالَ فَقَالَ أَمَا وَاللَّهِ لَئِنْ قُلْتَ ذَلِكَ لَقَدْ حَدَّثَنِي صَاحِبُكَ بِالْمَدِينَةِ أَنِّي أُقْتَلُ وَ أُصْلَبُ بِالْكُنَاسَةِ وَإِنَّ عِنْدَهُ لَصَحِيفَةً فِيهَا قَتْلِي وَصَلَّى فَحَجَجْتُ فَحَدَّثْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام بِمَقَالَةِ زَيْدٍ وَ مَا قُلْتُ لَهُ فَقَالَ لِي أَخَذْتَهُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ وَ عَنْ يَمِينِهِ وَ عَنْ شِمَالِهِ وَ مِنْ فَوْقِ رَأْسِهِ وَ مِنْ تَحْتِ قَدَمَيْهِ وَ لَمَّ تَتْرُكُ لَهُ مَسْلَكاً يَسْلُكُهُ؛ (1)زید فرمود: اکنون که چنین می گویی، بدان که مولایت [= امام صادق] در مدینه به من خبر داد که من کشته می شوم و در کناسه کوفه به دار زده
1) کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج 1، ص 174.
می شوم و خبر داد کتابی نزد اوست که کشتن و به دار رفتن من در آن نوشته است. احول گوید: من به حج رفتم و گفت وگوی خودم را با زید به حضرت صادق علیه السلام عرض کردم؛ فرمود: تو که راه پیش و پس و راست و چپ و زبر و زیر را بر او بستی و نگذاشتی به راهی قدم بردارد [یعنی محکومش کردی]».
ظاهر روایت این است که مذمت زید است. بارها گفته ایم که در مورد شخصیت و جلالت زید، کسی از شیعه تردید ندارد. لذا حدیثی که در مذمت زید وارد شود، در اعتبارش هیچ تأملی نمی کنند؛ مثلاً مرحوم خویی در شرح عروة الوثقی - باب صلاة بر میت - (1)روایتی را نقل می کند که در سندش، زید است. ایشان می فرماید: شأن و جلالت زید بالاست و ما هیچ بحثی در آن، نداریم. نظر همین است. پس باید روایات ذامه را توجیه کرد.
مجلسی در مرآة العقول، می فرماید: «موثق كالصحیح». (2)
«أقول: هذه الرواية وإن كانت بحسب السند قوية إلا أن دلالته-ا ع-لى قدح زيد تتوقف على دلالتها على عدم اعتراف زيد بوجود حجة غيره و إنه لو كان لأخبره أبوه بذلك و قد ناظره الأحول (مؤمن الطاق) في ذلك و ذكر أن عدم إخبار أبيه
إياه بذلك كان شفقة منه عليه و هذه فاسدة جزما؛ این روایت گرچه از نظر سند قوی است؛ زمانی حاکی از قدح زید است که خود روایت دلالت کند بر این که زید به امامت غیر از خودش اعتراف نداشته است و اگر امامتی بود، امام زین العابدین به ایشان خبر میداد و مؤمن الطاق هم مناظره کرده که امام هست؛ ولی پدرت به دلیل دلسوزی بر تو به تو خبر نداده است تا گمراه تر نشوی [اگر بخواهیم چنین برداشتی داشته باشیم] یقینا فاسد است».
«بيان ذلك: أن الأحول كان من الفضلاء المبرزين وكان عارفا بمقام الإمامة و مزاياها فكيف يمكن أن ينسب إلى السجاد علیه السلام أنه لم يخبر زيدا بالإمام بعده شفقة منه عليه و هل يجوز إخفاء الإمامة من جهة الشفقة النسبية على أن زيدا . و العياذ بالله . لو كان بحيث لو أخبره السجاد علیه السلام بالإمام بعده لم يقبله فهو كان من المعاندين فكيف يمكن أن يكون - مع ذلك - موردا الشفقة الإمام علیه السلام؟ ؛ مؤمن طاق از فضلایی بود که به مقام امامت و شؤون امامت عارف بود. پس چگونه ممکن است که به امام سجاد نسبت دهد که امام از امامت خود به زید - به شفقت بر فرزندش در صورت عدم پذیرش - خبر نداده است. آیا واقعاً اخفای امامت از جهت شفقت جایز است؟»
پس باید کلام را توجیه کرد :
«فالصحيح أن الرواية غير ناظرة إلى ذلك بل المراد بها أن زيدا حيث طلب من الأحول الخروج معه و هو كان من المعاريف وكان في خروجه معه تقوية لأمر زيد اعتذر الأحول عن ذلك بأن الخروج لا يكون إلا مع الإمام وإلا فالخارج يكون هالكا و المتخلف ناجيا و حينئذ لم يتمكن زيد من جوابه بأنه مأذون من قبل الإمام و أن خروجه بإذنه لأنه كان من الأسرار التى لا يجوز له كشفها أجابه بنحو آخر وهو أنه
عارف بوظيفته و أحكام دينه و استدل عليه بأنه كيف يمكن أن يخبرك أبى بمعالم الدين ولا يخبرنى بها مع كثرة شفقته على و أشار بذلك إلى أنه لا يرتكب شيئا لا يجوز له إلا أنه لم يصرح بالإذن خوفا من الانتشار و توجه الخطر إلى الإمام علیه السلام و لكن الأحول لم يفهم مراد زيد فقال: عدم إخباره كان من شفقته علیک و أراد بذلك: أنه لا يجوز لك الخروج بدون إذن الإمام و قد أخبرني بذلك السجاد و لم يخبرک بذلک شفقة منه علی فتحیر زید فی الجواب فقال والله لئن قلت ذلک لقد حدثنی صاحبک بالمدينة أنى أقتل و أصلب بالكناسة و أراد بذلك بيان أن خروجه ليس لطلب الرئاسة والزعامة بل هو يعلم بأنه يقتل ويصلب فخروجه لأمر لا يريد بيانه؛ پس صحیح این است که روایت به این جریان ناظر نمی باشد. زید از مؤمن الطاق طلب همکاری کرد و اگر مؤمن الطاق خروج می کرد، برای زید، مایه تقویت بود. زید این جا نتوانست، به او تصریح کند که از امام اجازه دارم چون رازی بین او و بین امام صادق بوده است و نباید کشف بشود [در مسئله مختار نیز، نظر من این است که خود امام پشت قضیه بودند؛ ولی موقعیت، اجازه تصریح نمی داده است].
به هر حال چون زید نتوانست مسئله را صریحاً بیان کند [ چه بسا برای حفظ جان امام، کسی نباید از این راز خبردار می شد؛ چون اگر حکومت می فهمید که قیام با دستور امام بوده است، جان حضرت به خطر می افتاد]. چون نتوانست آن را صریحاً بیان کند؛ آن را به گونه دیگری بیان کرد [و این هم کنایه است که من تابع و مقلد و وظیفه شناسم. تو می دانی امام کیست، من نمی دانم؟ قطعاً پدرم گفته است. با اشاره می خواهد بگوید که جز در چارچوب تکلیفم، کاری نمی کنم]. مؤمن الطاق فاضل و عالم است و باید مطلب غیر مستقیم زید را متوجه شود؛ ولی
نتوانست مطلب را با رموز و اشاره بگیرد. برای همین جواب دیگری داد و منظورش این بود که بدون اجازه امام حق خروج نداری. زید بیان کرد که امام صادق سرنوشت قیام مرا گفته و همین معلوم است که قیام من برای دنیا نیست؛ هر چند مؤمن الطاق، کنایه را متوجه نشد و مناظره را پیش امام برد.
«هذا و إن الأحول لم يصل إلى ما أراده زيد فحج و حدث أبا عبد الله علیه السلام، بالقصة و أما قول أبي عبد الله علیه السلام أخذته من بين يديه و من خلفه و عن يمينه و عن شماله و من فوق رأسه و من تحت قدميه و لم تترك له مسلكا يسلكه فهو لا يدل على قدح زيد و إنما يدل على حسن مناظرة الأحول في عدم إجابته زيدا في الخروج معه حيث إنه لم يكن مأذونا في ذلك من قبل الإمام علیه السلام و المفروض أنه لم يكن عالما بأن زيدا كان مأذونا من قبله؛ پس احول به مراد زید پی نبرد و بعد به حج رفت و قصه دیدار خود را برای امام صادق بیان کرد. امام فرمود: همه راه ها را بر او بستی. مطلبی که امام گفت، ذم زید نیست، بلکه حسن بحث مؤمن الطاق است که زیر بار زید نرفتی و خودت را هم نجات دادی؛ زیرا مؤمن الطاق که اذن خروج نداشته و از اذن زید هم مطلع نبوده است، پس به وظیفه اش عمل کرده است».
«ويؤكد ما ذكرناه ما في عدة من الروايات من اعتراف زيد بإمامة أئمة الهدى علیهم السلام و قد تقدمت جملة منها فتحصل مما ذكرنا أن زيدا جليل ممدوح وليس هنا شيء يدل على قدح فيه أو انحرافه؛ (1)و محققاً از آنچه ما ذکر کردیم . بنا بر تعدادی از روایات. زید به امامت ائمه هدا، اعتراف داشته است و نتیجه کلام
1) خوئی، ابوالقاسم، معجم رجال الحديث، ج 7، ص 355.
این است که زید جلیل و ممدوح است و چیزی که بر انحراف و قدح او باشد، دلالت نداریم».
پس نظر مرحوم خویی این است که هم زید و هم قیامش مورد تأیید است.
همه روایاتی که مفادشان مذمت زید بود. جز این روایت مشکل سندی داشتند. این روایت نیز از نظر سندی مشکلی نداشت؛ اما از لحاظ دلالت، قابل مناقشه بود، پس همه روایات ذامه، مشکل سندی و یا دلالی دارند.
بحث ما بررسی روایاتی بود که برای عدم مشروعیت قیام قبل از ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف ، به آن ها استدلال شده بود. یکی از روایاتی که فراوان به آن استناد می کنند، روایتی است که مرحوم کلینی در کافی شریف، آن را بیان کرده است:
«عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ الْمُخْتَارِ عَنْ أَبي بَصِيرٍ عَنْ أَبي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ: كُلُّ رَايَةٍ تُرْفَعُ قَبْلَ قِيَامِ الْقَائِمِ فَصَاحِبُهَا طَاغُوتُ يُعْبَدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ عَزَّوَجَل؛ (1)ابو بصیر از امام صادق علیه السلام چنین روایت می کند: هر پرچمی که پیش از قیام حضرت قائم برافراشته شود، صاحب آن طاغوت و سرکش است که در برابر خدای عزّ و جلّ [ چون بت های ساختگی ] پرستیده می شود.
اولین کسی که این روایت را در کتابش نقل کرده، مرحوم کلینی است. شکی نداریم که کتاب شریف روضه از خود کلینی است. تشکیکی که از بعضی
1) کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج 8، ص 295.
متاخران (1)
جواب مرحوم نورى: « ولا يخفى ما فى الكلام الأخير بعد تصريح هؤلاء الأعلام و اتحاد سياق الروضة وسائر كتب الكافي و عدم وجود ما ينافيه و ما به يصلح نسبته إلى الحلي و نقل الأصحاب عنها قديما و حديثا كنقلهم عن غيرها من كتب الكافى والله العاصم و منه التوفيق» (مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، الخاتمة، ج 3، ص 536).
به نظر بنده اصلاً، به طرح شبهه و جواب شبهه نیازی نیست؛ چون انتساب کتاب، کاملاً واضح است.
شنیده شده، ظاهراً بی مورد است. بزرگانی مثل شیخ طوسی و صاحب معالم العلما و نجاشی تصریح کرده و حتی عناوین ابواب را هم بیان کرده و گفته اند که این کتاب جزء کافی شریف است. البته این سخن به این معنا نیست که تمام روایات کافی صحیح است. (2)ایشان می فرماید: کسانی که می گویند همه کافی صحیح است این حرف حرف درستی نیست.
کلینی، کافی، ج 8، ص 295 .
نعمانی، الغيبة، ص 115 ، ح 9 (در سند مقداری تفاوت دارد؛ ولی متن همین است)؛
1) این شبهه در مستدرک از طرف ملاخلیل قزوینی بیان شده و خود مرحوم نوری به آن جواب می دهد: «ولكن في رياض العلماء في ترجمة العالم الجليل المولى خليل القزويني و من أغرب أقواله القول بأن الكافي بأجمعه قد شاهده الصاحب علیه السلام و استحسنه و أنه كلّ ما وقع فيه بلفظ : (و روي) فهو مروى عن الصاحب علیه السلام بلا واسطة ، و ان جميع أخبارها حق واجب العمل بها، حتى أنه ليس فيه خبر للتقية و نحوها، و ان الروضة ليس من تألف الكليني، بل هو من تأليف ابن إدريس و ان ساعده في الأخير بعض الأصحاب، وربّما ينسب هذا القول الأخير إلى الشهيد الثاني، ولكن لم يثبت».
2) خدمت «آیت الله خرسان» یکی از بزرگان نجف اشرف در سفر زیارتی نوروز بودیم که ایشان هم تاکید داشت که ما نگفتیم و نمی گوییم تمام کافی شریف صحیح است. ما این حرف را نمی زنیم و این حرف اخباریان است. هر کتابی جز قرآن کریم یاخذ و یترک! بعضی از مطالبش اخذ می شود و بعض از مطالبش را اخذ نمی کنیم . فرمایش مرحوم خویی را در مقدمه کتاب شریف معجم ببینید،
شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 15، ص 52؛
مجلسی، بحارالانوار، ج 52، ص 143 (مرحوم مجلسی، معاصر مرحوم حر عاملی هستند و از هم روایت هم نقل می کنند، اثبات الهداة روایاتی را از بحارالانوار، نقل می کند و تصدیق هم می کند)؛
فیض کاشانی، الوافی، ج2، ص 249. (1)
« عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنِ الْحُسَيْنِ بن المُخْتَارِ عَنْ أَبِي بَصِيرِ».
حسین بن مختار مشکل دارد.
گاهی اوقات که می گوییم روایات ناهی از قیام مشکل سندی دارند، شاید برای برخی تازگی داشته باشد و لذا می گویند روایات را صاحب وسائل الشیعه نقل کرده است بله؛ ایشان نقل کرده است؛ ولی مگر ایشان تعهد کرده که
1) مرحوم فیض، همان روایات کتب اربعه را بیان می کنند و گاهی بیاناتی نیز ذیل روایات، نقل می فرماید که انصافا ارزشمند است؛ مخصوصاً اگر چاپ های قدیمی سه جلدی را داشته باشید، مزید بر فایده است و بیانات مرحوم شعرانی را هم دارد. حالا چرا وافی مثل کتاب های دیگر بروز و ظهور نداشته است؟ از مرحوم والد وقتی در این مورد سؤال کردم، تعبیرشان این بود که تبویب را به هم زده است و تبویب ایشان، غير مألوف است. تبویب وافی، مثل تبویب وسایل نیست. صاحب شرایع اولین کسی بود که کتاب های فقهی را این طور تبویب کرد. کتاب های قبل از محقق حلی این تبویب را ندارند. فرمایش آیت الله العظمی شیخ محمد علی اراکی را که از اعاظم دینی ما بوده است، ببینید که چقدر محقق حلی تبویبش متین، حساب شده و فنی بوده است که بعد از ایشان هر کس کتاب فقهی نوشت، طبق همان تبویب حرکت کرد و حتی کتاب های حدیثی مثل کتاب شریف مرحوم حر عاملی باز همان تبویب است.
هرچه نقل کند، صحیح باشد؟ به فرض، اگر هم صحیح باشد، نظر خودشان است. در همین باب نگاه کنید، چنین عنوانی ملاحظه می شود: «باب حکم الخروج بالسيف»، نه باب حرمة الخروج بالسيف. اصلاً عناوین وسایل، فتاوای خودشان است. گاهی حکمی را از روایت استفاده کنند و فتوا می دهند، مثلاً وجوب کذا، حرمت کذا، و اگر بفرمایند: باب حکم، بدان معناست که در این مورد نظری ندارند و به نتیجه نهایی نرسیده اند.
پس مشکل این روایت - خصوصاً حسین بن مختار - مشکل سندی است. راجع به ایشان دو نظر است: عده ای او را تضعیف کرده اند. شیخ طوسی تصریح کرده که وی ثقه نیست و واقفی است. بر همین اساس، علامه حلی هم او را تضعیف کرده است. محقق حلی در کتاب شریف خود، «المعتبر» روایتی را نقل می کند که در سندش همین فرد است و روایت را به دلیل او «تضعیف» می کند. جمع دیگری مثل مرحوم شیخ بهایی در مشرق الشمسین در ذیل روایتی می فرماید: به این روایت نمی شود استناد کرد؛ چون در سندش حسین بن مختار است که واقفی است. (1)
عده ای، مثل ابن عقده حسین بن مختار را قبول دارد. ابن عقده خودش مشکل عقیدتی دارد و زیدی است؛ ولی مورد وثوق است. مرحوم نعمانی در مقدمه الغیبة از ایشان تعبیرات مهمی دارد و همچنین شیخ طوسی و دیگران.
1) سؤال یکی از دانش پژوهان: شاید بگوییم که این روایت را قبل از انحراف، نقل کرده است؟ این مبناست. یادم می آید زمانی که درس رجال آیت الله شبیری زنجانی می رفتیم، ایشان بین قبل از انحراف و بعد از انحراف، تفاوت می گذاشتند. کبرویا این حرف خوبی است؛ ولی از کجا معلوم که روایت را قبل از انحراف نقل کرده است. باید قراین بر این مسئله احراز شود.
«وحكى العلامة في الخلاصة، عن ابن عقدة، عن على بن الحسن: أنه كوفى، ثقة.
أقول: ذكره العلامة في القسم الثاني من الباب من فصل الحاء و ترك العمل بروايته من جهة بنائه على انه واقفي؛ علامه حلی در بخش دوم خلاصة الاقوال نظر ابن عقده را مطرح می کند و می گوید: حسین بن مختار واقفی است. ابن عقده به نقل از علی بن الحسن، او را ثقه می داند؛ ولی بعد می فرماید: من به روایات او عمل نمی کنم؛ چون واقفی است.»
«و الأصل في ذلك شهادة الشیخ فی رجاله على وقفه و یرده؛ اصل انتساب به واقفی بودن حسین بن مختار به شیخ طوسی در رجال شان برمی گردد و این، قابل مناقشه است».
«اوّلاً: أن الوقف لا يمنع العمل بالرواية بعد كون راويها ثقة، و الحسين بن المختار ثقة كما عرفت؛ اولاً، صرف واقفی بودن. به شرط ثقه بودن راوی . مانع از عمل به روایت او نمی شود و حسین بن مختار ثقه است؛ همان طور که دانستیم (به عبارتی دیگر، انحراف در مذهب موجب ضعف نمی شود. منافاتی ندارد که صدوق و راستگو باشد؛ ولی منحرف باشد. مثل افرادی که عامی هستند، مثل غیاث بن ابراهیم و حفص بن غیاث؛ ولی قبولشان دارند).
«و ثانياً: أنه لم يثبت وقفه لشهادة المفيد بأنه من أهل الورع من الشيعة و روى في الكافي: الجزء 1 كتاب الحجة 4 في باب الإشارة و النص على أبي الحسن الرضا علیه السلام (72)، الحديث 9 بسند صحيح، عن الحسين بن المختار وصية الكاظم علیه السلام إلى أبى الحسن الرضا علیه السلام؛ دوم: واقفی بودن ایشان ثابت نیست، چون شیخ مفید شهادت داده است که وی از پرهیزکاران شیعه است؛ ضمناً ایشان طبق روایت
کافی، ناقل روایت نص بر امامت امام رضا از قول امام کاظم می باشد؛ چون واقفی ها امامت امام رضا را قبول ندارند.
«و رواه الصدوق بسندين صحيحين مثله العيون: باب نص أبي الحسن موسى بن جعفر علیه السلام، على ابنه الرضا على بن موسى بن جعفر علیه السلام بالإمامة و الوصية (4)، الحديث 23 و 24 ، و هذا لا يجتمع مع وقفه؛ و همچنین شیخ صدوق، به دو سند صحیح در کتاب العیون خود، همین روایت را از حسین بن مختار نقل می کند و این روایات، با واقفی بودن حسین بن مختار، جمع نمی شود».
«على أن سكوت النجاشي و الشيخ نفسه في الفهرست، من ذكر مذهبه و الغمض فيه شاهد على عدم وقفه؛ و دیگر این که، نجاشی و شیخ طوسی در رجال شان، از مذهب حسین بن مختار، سخن نگفته اند و همین عدم بیان مذهب، شاهد بر واقفی نبودن حسین بن مختار است».
«وكيف كان فالرجل من الثقات بلا إشكال؛ (1)و به هر حال، بدون شک، حسین بن مختار ثقه است».
در جواب مرحوم خوئی باید گفت که طبق مبنای شما، انحراف در مذهب موجب ضعف نمی شود؛ البته به شرطی که وثاقت راوی ثابت شده باشد. شما از کجا وثاقت حسین بن مختار را به دست آورده اید تا مبنای خودتان را در مورد او، جاری کنید؟ و از طرفی تصریح شیخ طوسی به واقفی بودن او قرینه است بر این که سکوت او در فهرست، شاهد بر عدم انحراف او نیست، بلکه او واقفی است.
1) خوئی، ابوالقاسم، معجم رجال الحديث، ج 7، ص 355 .
موضوع سخن، حکم قیام های قبل از ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بود. بعضی برای عدم مشروعیت چنین قیام هایی به روایاتی استناد کرده اند که یکی از آن ها، روایت «كُلُّ رَايَةٍ تُرْفَعُ قَبْلَ قِيَامِ الْقَائِمِ فَصَاحِبُهَا طَاغُوتُ يُعْبَدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ عَزَّ وَجل» (1)است که از امام صادق نقل شده است. ما در جلسه قبل، در مورد سند روایت بحث کردیم و در ادامه تتمه آن را بیان می کنیم :
«عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ الْمُخْتَارِ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ ...»
یکی از روات در سند روایت، حسین بن مختار است که در ایشان اختلاف است. بعضی از معاصران مثل مرحوم خویی و مرحوم مامقانی و حتی مرحوم تستری ایشان را توثیق می کنند. از طرفی دیگر، اشخاصی مانند علامه حلی، ایشان را تضعیف کرده و به نقل از علی بن فضال می گوید که دروغگو و متهم است. عده ای هم مثل شیخ طوسی رمی به وقف کرده اند.
1) کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج 8، ص 295.
بنابراین، قبول او به سادگی ممکن نیست؛ ضمن این که رد او کار آسانی نمی باشد؛ خصوصاً طبق مبنای ما که اکثار روایت، موجب قبول روایت راوی می شود و ایشان بیش از صد روایت در کتب اربعه دارد. شخصیتی چون شیخ مفید ایشان را توثیق کرده و او را جزء اجلا می شمارد. پس توثیق یا عدم وثاقت حسین بن مختار مورد بحث است و اگر سند را هم بپذیریم، باز بحث دلالت مطرح است.
البته این روایت، به همین مضمون به طریق دیگری نیز از امام باقر وارد شده است. مرحوم نعمانی در الغیبة، سه روایت را با سه سند نقل می کند که قیام قبل از ظهور را مردود می شمارد. (1)
(روایت اول الغیبة نعمانی)
وَ أَخْبَرَنَا عَبْدُ الْوَاحِدِ بْنْ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ رَبَاحَ الزُّهْرِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْعَبَّاسِ بْنِ عِيسَى الْحُسَيْنِيُّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مَالِكِ بْنِ أَعْيَنَ الْجُهَنِى عَنْ أَبِي جَعْفَرِ الْبَاقِرِ علیه السلام أَنَّهُ قَالَ: كُلُّ رَايَةٍ تُرْفَعُ قَبْلَ رَايَةِ الْقَائِم عجل الله تعالی فرجه الشریف صَاحِبُهَا طَاغُوتُ ؛ (2)عبد الواحد بن عبد الله از احمد بن محمد بن رباح زهری از محمّد بن عبّاس بن عیسی حسینی از حسن بن علی بن ابی حمزه و او از پدرش و او از مالک بن اعین جهنی و او از ابی جعفر امام
باقر علیه السلام چنین نقل می کند: هر پرچمی که پیش از پرچم حضرت قائم برافراشته شود، پرچمدارش طاغوت و نا حق است.
حسن بن علی بن ابی حمزه بطائنی از پدرش نقل می کند و پدرش از بنیان گزاران واقفیه است، تا جایی که ابن غضائری گفته است : «أصل الوقف، و أشدّ الخلق عداوة للولى من بعد أبى إبراهيم علیهما السلام. (1)دشمن ترین دشمنان امام رضا است».
مرحوم خوئی در مورد ایشان می فرماید:
«الجهة الثانية في بيان حاله من جهة الوثاقة و عدمها المعروف أنه ضعيف». (معروف است که ضعیف است).
«و قيل إنه ثقة و استدل على ذلك بوجوه... فلا يمكن الحكم بوثاقته و بالنتيجة يعامل معه معاملة الضعيف». (2)
مرحوم آقای خویی، شش وجه برای اثبات وثاقتش از زبان دیگران بیان می کند و در نهایت می فرمایند که حکم به وثاقت ایشان ممکن نیست و او ضعیف است.
البته نظر ما قبلاً همین بود که پدر را - علی بن ابی حمزه بطائنی - ضعیف می دانستیم؛ ولی در مباحث فقهی مان، تجدید نظری کردیم و به مناسبتی، بحث مفصلی را در مورد ایشان در خارج فقه مطرح کردیم و از نظر قبل برگشتیم. ایشان بالغ بر پانصد روایت در کتب اربعه دارد و کسی که پانصد
روایت نقل می کند، بعید است این طور باشد که درباره اش نقل شده است. پس روایاتش - به شرط عدم معارض - مقبول است؛ ولی به هر حال، در سند این روایت، علی بن ابی حمزه محل بحث است و مشهور این است که او را قبول نمی کنند. البته این که ما او را ثقه بدانیم، بحث دیگری است. نمی توان گفت که اسناد روایات ناهی از قیام، صحیح هستند و مشکلی ندارند. بعضی از بزرگان، از همان ابتدا روایت را رد می کنند.
(روایت دوم الغيبة نعمانی)
« وَ أَخْبَرَنَا عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى الْعَطَارُ بِقُمَّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ حَسَّانَ الرَّازِى قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ الْكُوفِقُ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ مَالِكِ بْنِ أَعْيَنَ الْجُهَنِى قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرِ الْبَاقِرَ لا يَقُولُ كُل رَايَةٍ تُرْفَعُ قَبْلَ قِيَامِ الْقَائِم عجل الله تعالی فرجه الشریف صَاحِبُهَا طَاغُوتُ». (1)
وثاقت محمد بن حسان رازی (یکی از روات) ثابت نیست و ابن غضائری تصریح دارد که او ضعیف است؛ هر چند ما به کتاب ایشان و مطالبی که به ایشان نسبت می دهند، اعتمادی نداریم و تضعیف محمد بن حسان رازی به استناد حرف او نمی باشد، بلکه وثاقتش برای ما ثابت نیست.
مرحوم خوئی می فرماید:
1) نعمانی، ابن ابی زینب، الغیبه، ص 114.
«فالرجل لم تثبت وثاقته وإن كان ضعفه لم يثبت أيضا، فإن عبارة النجاشي لا تدل على ضعفه فى نفسه و تضعيف ابن الغضائرى لا يعتمد عليه، لأن نسبة الكتاب إليه لم تثبت». (1)
البته غیر از محمد بن حسان رازی افراد دیگری هم در روایت هستند که مجهول می باشند.
(روایت سوم الغيبة نعمانی)
«وَ أَخْبَرَنَا عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ الْبَنْدَنِيجِيُّ عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ مُوسَى الْعَلَوِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُغِيرَةِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُسْكَانَ عَنْ مَالِكِ بْنِ أَعْيَنَ الْجُهَنِي قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ الْبَاقِرَ علیه السلام يَقُولُ كُلُّ رَايَةٍ تُرْفَعُ أَوْ قَالَ تَخْرُجُ قَبْلَ قِيَامِ الْقَائِمِ عجل الله تعالی فرجه الشریف صَاحِبُهَا طَاغُوتُ». (2)
در این سند هم، افرادی هستند که مشکل دارند، مانند علی بن احمد بندنیجی که به ضعف او تصریح شده است. مرحوم خوئی در مورد او می فرماید: «النبدینجى أبو الحسن سكن الرملة ضعيف متهافت (تناقض گو) لا يلتفت إليه ذكره ابن الغضائري». (3)
پس روایتی که از امام صادق نقل شده است ست: «كُلُّ رَايَةٍ تُرْفَعُ قَبْلَ قِيَامِ
الْقَائم ...» طریق دیگری به همین مضمون دارد که به سه سند از امام باقر علیه السلام نقل شده است و هر سه دارای مشکل هستند. ضمناً «مالک بن اعین جهنی» که در هر سه سند آمده مورد بحث است.
مرحوم مامقانی می فرماید: در مورد «مالک بن اعین جهنی» سه قول است:
قول اول : روایت او «صحیح» است (نظر علامه و شهید)؛
قول دوم : او ممدوح است و حدیثش «حسن» است، این (نظر مرحوم مجلسی). دلیل «حسن» بودن حدیث او این است که توثیق صریحی ندارد.
قول سوم : تضعیف وی است (نظر صریح جزایری) که مستفاد از قول شهید ثانی می باشد.
مرحوم مامقانی در اخر می فرماید: «و الأقوى هو الأول ولا اقل من الثاني». (1)
اقوا همان قول اول است و یا این که حداقل به قول دوم ملتزم می شویم. پس مرحوم مامقانی ایشان را پذیرفته و توثیق می کند.
مرحوم خوئی در جلد 14 معجم، بحث مفصلی راجع به «مالک بن اعین جهنی» دارند. ایشان فرمایش شیخ طوسی، برقی و کشی راجع به او را نقل می کند؛ ولی در هیچ کدام، توثیقی نسبت به «مالک بن اعین جهنی» نشده است.
مبنای مرحوم خوئی در ابتدا این بود که هر راوی از روات کامل الزیارت ثقه
1) مامقانی، عبدالله، تنقیح المقال في شرح معرفة الرجال، ج 2، ص 46 (چاپ قدیم).
است. البته باید به این نکته توجه کرد که منظور ابن قولویه (مؤلف کامل الزيارات) توثیق مشایخ بلاواسطه است و یا توثیق کل اسناد می باشد؟ ما مدتی اصرار داشتیم که توثیق کل اسناد است و بین توثیق عام و توثیق خاص تفاوتی نمی باشد؛ ولی بعد از تحقیق متوجه شدیم که توثیق ابن قولویه به مشایخ خودش و کسانی که از آنها نقل می کند، اختصاص دارد و مشایخ با واسطه را در بر نمی گیرد. بنابراین «مالک بن اعین جهنی» توثیق خاصی ندارد و کسی که می خواهد او را توثیق کند، باید مبنای «قبل» مرحوم خویی را داشته باشد و ایشان هم، ظاهراً بر همین مبنا، استناد می کند. ایشان می فرماید:
«أقول: المتحصل مما ذكرنا أن مالك بن أعين الجهني لا ينبغي الشك في كونه شيعيا إماميا حسن العقيدة، و هو ثقة بشهادة ابن قولویه و علیه فرواياته معتبرة». (1)
پس «مالک بن اعین جهنی» در طریق دوم این روایت به استناد مبنای قبلی مرحوم خویی، ثقه است. هر چند خود ایشان، از این مبنا برگشتند و در چاپ های بعد عبارات را تغییر دادند که در این صورت، «مالک بن اعین جهنی» توثیقی ندارد.
مرحوم خویی روایاتی، راجع به «مالک بن اعین جهنی» نقل می کند که عمدتاً خودش راوی است. از این روایات می خواهند استفاده کنند که «مالک بن اعین جهنی» هم حسن العقيده و هم معتبر است.
1) خوئی، ابوالقاسم، معجم رجال الحديث، ج 14، ص 158.
«عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنْ يَحْيَى الْحَلَبِي عَنْ مَالِكَ الْجُهَنِيِّ قَالَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ علیه السلام يَا مَالِكُ أَنْتُمْ شِيعَتُنَا أَلَا تَرَى أَنَّكَ تُفْرِطُ فِي أَمْرِنَا إِنَّهُ لَا يُقْدَرُ عَلَى صِفَةِ اللَّهِ فَكَمَا لَا يُقْدَرُ عَلَى صِفَةِ اللَّهِ كَذَلِكَ لَا يُقْدَرُ عَلَى صِفَتِنَا وَ كَمَا لَا يُقْدَرُ عَلَى صِفَتِنَا كَذَلِكَ لَا يُقْدَرُ عَلَى صِفَةِ الْمُؤْمِنِ إِنَّ الْمُؤْمِنَ لَيَلْقَ الْمُؤْمِنَ فَيُصَافِحُهُ فَلَا يَزَالُ اللَّهُ يَنْظُرُ إِلَيْهِمَا وَالذُّنُوبُ تَتَحَاتُ عَنْ وُجُوهِهِمَا كَمَا يَتَحَاتُ الْوَرَقُ مِنَ الشَّجَرِ حَتَّى يَفْتَرِقَا فَكَيْفَ يُقْدَرُ عَلَى صِفَةِ مَنْ هُوَ كَذَلِكَ؛ (1)مالک جهنی می گوید: امام باقر علیه السلام فرمود: ای مالک! گمان مبر که شما شیعیان درباره ما مبالغه می کنید. همانا خدا را نتوان وصف کرد، و چنان که خدا را نتوان وصف کرد، ما را نیز نتوان وصف کرد و چنان که ما را نتوان وصف کرد، مؤمن را نیز نتوان وصف کرد؛ زیرا مؤمن با مؤمن ملاقات می کند و به او دست می دهد. پس همواره خدا به آن ها توجه فرماید و گناهان از رخسارشان مانند برگ درخت فرو می ریزد تا از یک دیگر جدا شوند، پس چگونه وصف کسی که چنین باشد، می توان وصف کرد؟»
«عَنْهُ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ مَالِكٍ الْجُهَنِي قَالَ: قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام يَا مَالِكُ أَمَا تَرْضَوْنَ أَنْ تُقِيمُوا الصَّلَاةَ وَ تُؤْتُوا الزَّكَاةَ وَ تَكُفُوا وَ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ يَا مَالِكُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ قَوْمِ اثْتَتُوا بِإِمَامٍ فِي الدُّنْيَا إِلَّا جَاءَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ يَلْعَنُهُمْ وَيَلْعَنُونَهُ إِلَّا أَنْتُمْ
1) کلینی، محمدبن یعقوب، کافی، ج 2، ص 180.
وَ مَنْ كَانَ عَلَى مِثْلِ حَالِكُمْ يَا مَالِكُ إِنَّ المَيْتَ وَاللَّهِ مِنْكُمْ عَلَى هَذَا الْأَمْرِ لَشَهِيدٌ بِمَنْزِلَةِ الضَّارِبِ بِسَيْفِهِ فی سَبِیلِ اللهِ؛ (1)مالک جهنی می گوید: امام صادق علیه السلام به من فرمود: اى مالك ! آیا خشنود نیستید که نماز بخوانید و زکات بپردازید و [ از گناه ] خوددار باشید و به بهشت بروید؟ ای مالک! هیچ مردمی نیستند که در دین از کسی پیروی کنند، جز آن که روز قیامت آن پیشوا، آن مردم را لعنت کند و آنان نیز، او را لعنت کنند، جز شما و هر که هم عقیده شما است. ای مالك ! به خدا سوگند هر که از شما بر این امر [ و عقیده] بمیرد شهید مرده و همانند کسی است که در راه خدا شمشیر زده است».
این روایت، مدح «مالک بن اعین جهنی» است و به سلامت عقیده مالک اشاره دارد؛ اما روای خودش است. ما مضمون روایت را با تمام وجود می پذیریم و به سندش نیز کاری نداریم؛ چون صلب عقاید ماست؛ ولی اگر راوی، روایتی را در مدح خودش نقل کند، مرحوم خویی می گویند: مستلزم دور است؛ ولی امام خمینی تعبیر دیگری دارد: «یثیر سوء الظن؛ نسبت به او سوء ظن پیدا می کنیم».
«وَ عَنْ مَالِكٍ الْجُهَنِيِّ قَالَ كُنْتُ قَاعِداً عِنْدَ أَبِي جَعْفَرٍ فَنَظَرْتُ إِلَيْهِ وَجَعَلْتُ أُفَكِّرُ في نَفْسِي وَأَقُولُ لَقَدْ عَظَمَكَ اللهُ وَكَرَمَكَ وَ جَعَلَكَ حُجَّةٌ عَلَى خَلْقِهِ فَالْتَفَتَ إِلَيَّ وَ قَالَ يَا مَالِكُ الْأَمْرُ أَعْظَمُ مِمَّا تَذْهَبُ إِلَيْهِ؛ (2)مالک جهنی می گوید: من در خدمت أبي جعفر علیه السلام نشسته بودم؛ پس به جانب آن حضرت نظر کردم و در دل خود
می گفتم: چه بزرگ ساخته خدای تعالی تو را و گرامی گردانیده تو را و تو را حجت بر خلق خود قرار داده است. آن حضرت، به سمت من نگاه کرد و گفت: ای مالک! امر بزرگ تر از آن است که تو بر آن می روی».
این روایت را مرحوم اربلی (692 ق) در کتاب کشف الغمة نقل می کند. هم مرحوم اربلی شخص بزرگی است و هم کتاب او انصافاً ارزشمند است. مرحوم اربلی در بین عامه زندگی میکرد و برای این که آنها به کتاب های ما توجه کنند، با ادبیاتی خاص نوشته و با تعبیرات و ادبیات خاص خودش، حرفش را زده است. هیچ اشاره به جریان مقتل حسین علیه السلام نکرده است؛ ولی فقط، دو سطر حرف زده که هرکس آن روضه را ببیند، واقعاً منقلب می شود. (1)مرحوم علامه امینی نسبت به ایشان می فرماید: «حمیت به ثغور المذهب؛ (2)مرزبان مذهب ما بود».
از این روایت نیز سلامت عقیده مالک جهنی برداشت می شود. البته روایت دیگری وجود دارد که دال بر عدم سلامت عقیده وی می باشد:
«عَنْ مَالِكِ الجُهَنِي قَالَ كُنَّا بِالمَدِينَةِ حِينَ أُجْلِبَتِ الشَّيعَةُ وَصَارُوا فِرَقاً فَتَنَجَّيْنَا عَن المَدِينَةِ نَاحِيَةً ثُم خَلَّوْنَا فَجَعَلْنَا نَذْكُرُ فَضَائِلَهُمْ وَمَا قَالَتْ الشَّيعَةُ إِلَى أَنْ خَطَرَ بِبَالِنَا الرُّبُوبِيَّةُ فَمَا شَعَرْنَا بِشَيْءٍ إِذَا نَحْنُ بِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ وَاقِفُ عَلَى حِمَارٍ فَلَمْ تَدْرِ مِنْ أَيْنَ جَاءَ فَقَالَ يَا مَالِكُ وَ يَا خَالِدُ مَتَى أَحْدَتْتُمَا الْكَلَامَ فِي الرُّبُوبِيَّةِ فَقُلْنَا مَا خَطَرَ بِبَالِنَا إِلَّا السَّاعَةَ فَقَالَ اعْلَمَا أَنَّ لَنَا رَبَّاً يَكْلَؤُنَا بِاللَّيْلِ وَالنَّهَارِ نَعْبُدُهُ يَا
مَالِكُ وَ يَا خَالِدُ قُولُوا فِينَا مَا شِئْتُمْ وَ اجْعَلُونَا مَخْلُوقِينَ فَكَرَّرَهَا عَلَيْنَا مِرَارًا وَهُوَ وَاقِفُ عَلَى حِمَارِهِ؛ (1)مالک جهنی روایت می کند که ما جماعت شیعیان در مدینه بودیم، [لذا هنگام زد و خورد] از آن جا بیرون آمدیم و چند فرقه شدیم و از مدينه دور گشتیم. سپس با یکدیگر در فضائل ائمه طاهرین چیزها می گفتیم و بعضی از شیعیان، چیزی [در مورد ائمه] گفتند که از آن، در خاطر ما ربوبیت آن ها خطور کرد. متوجه چیزی نبودیم که ناگاه امام صادق علیه السلام را سوار بر مرکبی دیدیم و ندانستیم که از کجا می آید. فرمود: یا مالک و یا خالد! از کجا کلام را در ربوبیت شروع کرده اید؟ گفتیم: در خاطر ما خطور نکرده بود، مگر این زمان. فرمود: بدانید که ما را پروردگاری است که ما را در شب و روز نگاه می دارد و ما او را می پرستیم. ای مالک و أی خالد! بگویید در باب ما آنچه می خواهید؛ اما ما را مخلوق دانید، و این کلام را بر ما مکرر فرمود و بر مرکب نشسته بود».
روایاتی که خود ایشان (مالک جهنی) نقل می کند، سلامت عقیده را می رساند، مگر روایت اخیر که امام، خطورات ذهنی آن ها را تصحیح کردند. آیا از این روایات، توثیق ایشان هم استفاده می شود؟ از روایت اول، وثاقت ایشان ثابت می شود؛ ولی راوی خودش است و طریق دوم روایت نیز مورد اختلاف است.
مرحوم خوئی و مامقانی، ایشان را قبول می کنند؛ ولی ما توثیقی پیدا نکردیم و چیزی نداریم که وثاقت ایشان را از آن استفاده کنیم، جز همین روایاتی که راوی، خودش است. پس طریق دوم هم مشکل سندی دارد.
1) اربلی، کشف الغمة في معرفة الأئمة، ج 2، ص 198.
موضوع صحبت ما حكم قیام های قبل از ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بود. بعضی برای عدم مشروعیت چنین قیام هایی به روایاتی استناد کرده اند که یکی از آن ها، این روایت است: «كُلَّ رَايَةٍ تُرْفَعُ قَبْلَ قِيَامِ الْقَائِمِ فَصَاحِبُهَا طَاغُوتُ يُعْبَدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَل» (1)که از امام صادق نقل شده است. گفتیم که این روایت از نظر سند مشکل دارد و مورد اختلاف است. سپس روایتی به همین مضمون از امام باقر به سه سند نقل شد که آن هم دارای اشکالات سندی بود. اکنون به سراغ دلالت روایات می رویم که آیا این دسته روایات، بر نفی و منع و نهی از تمام قیام های قبل از ظهور دلالت دارند؟
آیا روایات ناهیه، بر عدم مشروعیت قیام دلالت دارند؟ در جواب باید گفت: دعوت دو نوع است: دعوت حق و دعوت باطل. دعوت حق، برای بر پا داشتن حق و بازگرداندن حق به دست اهل بیت است که هدف زید شهید
1) کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج 8، ص 295.
نیز چنین بود. این قیام ها با چنین اهداف و انگیزه ای مورد تأیید امام است. نوع دیگر آن، دعوت باطل است. در این دعوت، قیام کننده، مردم را به سوی خودش دعوت می کند تا خودش را مطرح کند. این دعوت در مقابل و عرض اهل بیت است و منظور از روایت «كُلُّ رَايَةٍ تُرْفَعُ ...» همین مورد است. مؤید این جواب روایتی است که از امام باقر وارد شده است:
«حمَيْدُ بْنُ زِيَادٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْكِنْدِي عَنْ غَيْرِ وَاحِدٍ مِنْ أَصْحَابِهِ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبِي جَعْفَرِ الْأَحْوَلِ وَ الْفُضَيْلِ بْنِ يَسَارٍ عَنْ زَكَرِيَّا النَّقَاضِ عَنْ أَبِي جَعْفَرِ علیه السلام قَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ النَّاسُ صَارُوا بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه وآله وسلم بِمَنْزِلَةِ مَنِ اتَّبَعَ هَارُونَ علیه السلام وَ مَنِ اتَّبَعَ الْعِجْلَ وَإِنَّ أَبَا بَكْرِ دَعَا فَأَبَى عَلِيٌّ علیه السلام إِلَّا الْقُرْآنَ وَإِنَّ عُمَرَ دَعَا فَأَبَى عَلَى علیه السلام إِلَّا الْقُرْآنَ وَإِنَّ عُثْمَانَ دَعَا فَأَبَى عَلِيٌّ علیه السلام إِلَّا الْقُرْآنَ وَإِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَحَدٍ يَدْعُو إلى أَن يَخْرُجَ الدَّجَّالُ إِلَّا سَيَجِدُ مَنْ يُبَايِعُهُ وَ مَنْ رَفَعَ رَايَةً ضَلَالَةٍ فَصَاحِبُهَا طَاغُوتُ ؛ (1)زکریای نقاض می گوید: شنیدم که امام باقر علیه السلام می فرمود: مردم پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم همانند کسانی شدند که جمعی از هارون و گروهی از گوساله پیروی کردند و همانا ابو بکر مردم را [به خویش] دعوت کرد، و علی علیه السلام جز به قرآن عمل نکرد، و عمر هم چنین مردم را دعوت کرد و على علیه السلام جز به قرآن عمل نکرد، و [از پی آن دو] عثمان مردم را [به بیعت خویش] خواند، و علی همان طور جز به قرآن عمل نکرد و تا هنگام ظهور دجال، هیچ کس نیست که مردم را به خویش دعوت کند، جز آن که جمعی پیرو پیدا کند، و هر کس پرچم گمراهی برافرازد، سرکش و باطل باشد.
1) همان، ص 297.
پس روایت «كُلُّ رَايَةٍ تُرْفَعُ قَبْلَ قِيَامِ الْقَائِمِ فَصَاحِبُهَا طَاغُوت...»؛ به وسیله این روایت: «... و مَنْ رَفَعَ رَايَةَ ضَلَالَةٍ فَصَاحِبُها طَاغُوتُ»، قید می خورد. بنابراین، منظور از «کُلُّ رَايَةٍ» هر پرچمی نمی باشد، بلکه «رَايَةً ضَلَالَةٍ» می باشد؛ مگر بگوییم که هر دو مثبتین هستند و با هم تعارض ندارند.
ملاک بطلان در این روایت، دعوت های عرضی نیست، بلکه ملاک، اصل قیام قبل از ظهور است. در روایت «كل راية في عرض راية امام» دعوت عرضی نیامده است. پس ملاک، قبلیت است؛ یعنی هر قیامی که قبل از ظهور صورت بگیرد، باطل است؛ گرچه قیام کننده به سوی خودش هم دعوت نکند.
اول : ما احتمال قوی می دهیم که این سنخ روایات، «قضایای خارجیه» است، نه «قضایای حقیقیه»؛ یعنی ناظر به آنچه در آن زمان، اتفاق افتاده است. در دوران صادقین این گونه قیام ها فراوان بوده است.
دوم: قیام هایی که در آن زمان اتفاق افتاد و یا قبلاً صورت گرفته بود، از طرف ائمه معصوم علیهم السلام مورد تأیید قرار گرفت که به بعضی از آنها اشاره می شود. الف) قيام یمانی: بیش تر صاحب نظران، پرچم یمانی را مثبت می دانند. البته بنده، نظر خاصی در این باره دارم و در کتب یمانی مطرح کردم. در روایت چنین آمده است: «.... و لَيْسَ في الرَّايَاتِ رَايَةٌ أَهْدَى مِنْ رَايَةِ الْيَمَانِي هِيَ رَايَةُ هُدًى لِأَنَّهُ يَدْعُو إِلَى صَاحِبِكُم.....» (1)
1) نعمانی، ابن ابی زینب، الغيبة، ص 256.
پس کسانی که می گویند هر رایتی طاغوت است، نقضش به رایت یمانی است.
ب) قیام از مشرق، امام باقر می فرماید: «كَأَنِّي بِقَوْمٍ قَدْ خَرَجُوا بِالْمُشْرِقِ يَطْلُبُونَ الحق......» (1)
ج) قیام مختار، فرمایش امام زین العابدین در مورد قیام مختار معروف است: «... فقال: يا عم لو أنّ عبدا زنجيا تعصب لنا أهل البيت لوجب على الناس معاونته.....» (2)
رنج: طایفه ای از بلاد سودان هستند. هنوز هم در سودان عده ای از
انسان هایی هستند که متمدن نیستند و در جنگل ها زندگی می کنند و گاهی لخت و عریان بیرون می آیند. حالا به 1400 سال قبل برگردید. امام می فرماید اگر چنین فردی، در حمایت از اهل بیت پرچم دست بگیرد، همه باید کمک کنند.
د) قیام زید، که به تفصیل در مورد آن، بحث کردیم. امام صادق فرمود: «... و لَا تَقُولُوا خَرَجَ زَيْدٌ فَإِنَّ زَيْداً كَانَ عَالِماً وَكَانَ صَدُوقاً وَ لَمْ يَدْعُكُمْ إِلَى نَفْسِهِ إِنَّمَا دَعَاكُمْ إِلَى الرِضًا مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ.....» (3)
ه-) قيام شهید فخ (4): قیام حسین بن علی معروف به «شهید فخ» (5)
بلکه دین امویان است. پیامبر کجا با اهل بیت این طور برخورد کردند؟ این ها با بدترین شیوه برخورد کردند. حرف ابوریحان بیرونی است که «عُمل بالحسين واهل بيته وشيعته ما لم يعمل الامم باشرارهم ، من القتل بالعطش و الحرق بالنار و قتل بالسيف».
، در1) همان، ص 273 .
2) جزائری، رياض الأبرار في مناقب الأئمة الأطهار علیهم السلام، ج 1، ص 298.
3) کلینی، محمد بن یعقوب، الكافي، ج 8، ص 264 .
4) "فخ" چاهی است قریب یک فرسخی مکه، سر راه تنعیم و شهید فخ، حسین، فرزند علی بن حسن بن حسن بن امام حسن مجتبی است و در ایام موسی هادی پسر مهدی عباسی خروج کرد.
5) فخ الان، در مکه است. من به آنجا رفته ام، قبور را تخریب کرده و بسته اند تا آثار جنایت آن ها مشخص نشود. راستی اگر پیامبر اکرم به ایذای اهل بیت علیهم السلام سفارش می فرمود، بیشتر از این نمی توانستند. با اهل بیت برخورد کردند. این ها سنت امویان است دین این ها، اسلام نیست،
ابتدای خلافت موسی هادی رخ داده است. موسی پسر مهدی و مهدی پسر منصور است. تا جایی که بنده تتبع کرده ام، حتی یک روایت در مذمت شهید فخ وارد نشده است. مادر ایشان دختر عبدالله بن حسن بود (1)که پسرش محمد، به عنوان مهدی در زمان امام صادق قیام کرد. پس محمد عبدالله بن حسن دایی او است. در کافی شریف یک روایت درباره ایشان آمده است. (2)مرحوم مجلسی در مرآة العقول، ضمن بحث مفصلی در ذیل این روایت، می فرماید: «و أقول: وإن كان أكثر هذه الأخبار من روايات الزيدية لكن لم أستبعد صحة بعضها». (3)
گرچه بیش تر این اخبار، از روایات زیدیه است؛ صحت بعضی از آن ها، بعید نیست. تواتر اجمالی دارد، یعنی اجمالاً بعضی از آنها از امام صادر شده است و مشکل ندارد.
1) ابوالفرج اصفهانی در مورد او می گوید: «و على بن الحسن بن الحسن و يكنى أبا الحسن وكان يقال له على الخير، و على الأغر و على العابد، وكان يقال له ولزوجته زينب بنت عبد الله بن الحسن الزوج الصالح».
2) کلینی، محمد بن یعقوب، الكافي، ج 1، ص 366.
3) مجلسی، محمد باقر، مرآة العقول في شرح أخبار آل الرسول، ج 4، ص 157.
مرحوم مامقانی روایات را مطرح و سپس مقداری، در مورد میزان اعتبار روایات بحث کرده و بعد از آن، بحث مفصلی درباره قیام ها مطرح می کند و در آخر، شهید فخ و قیام او را تأیید می کند.
مرحوم تستری، صاحب قاموس الرجال که معمولاً به تنقیح المقال ناظر است و معمولاً اشکال می گیرد، فقط در یک مورد درباره بحث فخ که تعبیر امام چیست، سخن می گوید و هیچ اشکالی وارد نمی کند. گویا تمام حرف های مامقانی را پذیرفته است و برای من شگفت انگیز بود که نقلی از ایشان بر خلاف نظر مامقانی ندیدم.
أقول. ورد في عدة روايات ما يدل على حسنه ، ولكنها بأجمعها ضعيفة لا يعتمد على شيء منها.
مرحوم خوئی می فرماید عده ای از روایات در تأیید او وارد شده اند؛ ولکن همه آن ها ضعیف هستند و به هیچ کدام از آنها اعتماد نمی شود. ایشان پس از این که روایتی از کافی را نقل می کند، می فرماید: «و هذه الرواية ضعيفة السند أيضا ولا يعتمد عليها». (1)
سؤال ما از مرحوم خوئی این است با توجه به این که مبنای شما این است که «استفاضه ما را از بررسی سندی، بی نیاز می کند» و حد استفاضه نیز از سه تا
1) خوئی، ابوالقاسم، معجم رجال الحديث، ج 6، ص 42.
ده روایت می باشد و ما در مورد شهید فخ، هفت روایت در مدح ایشان داریم و حتی یک روایت ذامه نداریم؛ پس چگونه شما می فرمایید که به این روایات اعتماد نمی شود؛ در حالی که طبق مبنای شما، باید به این روایات اعتماد کرد؟ مرحوم مجلسی، عبارت امام کاظم به شهید فخ را به گونه ای توضیح می دهد که افاده مدح، صد در صد است. این روایت در کافی شریف آمده است. بیان روایت :
«وَ بِهَذَا الْإِسْنَادِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ الْجَعْفَرِي قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ الْمُفَضَّلِ مَوْلَى عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرِ بْنِ أَبِي طَالِبٍ قَالَ: لَمَّا خَرَجَ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِقٍ الْمَقْتُولُ بِفَحْ وَ احْتَوَى عَلَى الْمَدِينَةِ دَعَا مُوسَى بْنَ جَعْفَرِ إِلَى الْبَيْعَةِ فَأَتَاهُ فَقَالَ لَهُ يَا ابْنَ عَمِّ لَا تُكَلِّفْنِي مَا كَلَّفَ ابْنُ عَمِكَ عَمَّكَ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ فَيَخْرُجَ مِنِّي مَا لَا أُرِيدُ كَمَا خَرَجَ مِن أَبي عَبْدِ اللَّهِ مَا لَمْ يَكُن يُرِيدُ فَقَالَ لَهُ الحُسَيْنُ إِنَّمَا عَرَضْتُ عَلَيْكَ أَمْراً فَإِنْ أَرَدْتَهُ دَخَلْتَ فِيهِ وَإِنْ كَرِفْتَهُ لَم أَهْلَكَ عَلَيْهِ وَاللَّهُ الْمُسْتَعَانُ ثُمَّ وَدَّعَهُ فَقَالَ لَهُ أَبو الحَسَنِ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ حِينَ وَذَعَهُ يَا ابْنَ عَمَ إِنَّكَ مَقْتُولٌ فَأَجِدَّ الصِّرَابَ فَإِنَّ الْقَوْمَ فُسَّاق يُظهِرُونَ إيماناً وَيَسْتُرُونَ شركاً وَ إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ أَحْتَسِبُكُمْ عِنْدَ اللَّهِ مِنْ عُصْبَةٍ ثُمَّ خَرَجَ الْحُسَيْنُ وَكَانَ مِنْ أَمْرِهِ مَا كَانَ قُتِلُوا كُلُّهُمْ كَمَا قَالَ علیه السلام (1)؛ عبد الله بن مفضل می گوید: چون حسین بن علی مقتول در فخ، خروج کرد و مدینه را به تصرف در آورد، موسی بن جعفر را برای بیعت طلب کرد. حضرت تشریف آورد و به او فرمود: پسر عمو! به من چیزی تکلیف
1) کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج 1، ص 366.
مکن که پسر عمویت (محمد بن عبد الله) به عمویت امام صادق علیه السلام آن را تکلیف کرد، تا از من چیزی که نمی خواهم سر زند؛ چنان که از امام صادق علیه السلام چیزی سرزد که نمی خواست. حسین به حضرت عرض کرد: مطلبی بود که من به شما عرض کردم: اگر خواهی در آن وارد شو و اگر نخواهی شما را بر آن مجبور نمی کنم، خدا یاور است و سپس خداحافظی کرد.
ابو الحسن موسی بن جعفر هنگام خداحافظی به او فرمود: پسر عمو! تو کشته خواهی شد؛ پس نیکو جنگ کن، زیرا این مردم فاسقند، اظهار ایمان می کنند و در دل مشرکند و إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ. من مصيبت شما جماعت را [خویشانم را] به حساب خدا می گذارم. سپس حسین خروج کرد و کارش بدان جا رسید که رسید، یعنی همگی کشته شدند؛ چنان که آن حضرت علیه السلام فرمود».
غیر از امام هر کسی بود، همین کار را میکرد که شهید فخ کرد. (چون امام تکلیف خاص خود را دارد) استاندار مدینه چه طور با اهل بیت برخورد می کرد؟ هر روز باید خودشان را معرفی می کردند. دائم بازداشت و تحقیر و شکنجه نسبت به اهل بیت روا می داشت. حسین بن علی (شهید فخ) برای دفع ظلم و جلوگیری از منکر قیام کرد. این همه روایت در باب نهی از منکر وارد شده است و قیام شهید فخ هم، یکی از مصداق های مبارزه با منکر بود. پس این طور نیست که هر قیامی مردود باشد. قیام های در راه امر به معروف و نهی از منکر مورد تأییدند. شاهد در جمله امام کاظم به حسین بن علی است: «أَحْتَسِبُكُمْ عِنْدَ اللَّهِ مِنْ عُصْبَةٍ».
مرحوم مجلسی در ذیل عبارت «أَحْتَسِبُكُمْ عِنْدَ اللَّهِ مِنْ عُصْبَةٍ» می فرماید:
«أحتسبكم : عند الله اى أطلب أجر مصيبتكم من الله، وأصبر فيها طلبا للأجر، أو أظنكم عند الله فى الدرجات العالية، بناء على أن غرضهم النهي عن المنكر لا دعوى الإمامة، والأول أظهر ، و من بيان للضمير البارز في أحتسبكم؛ (1)امام می فرماید: من نزد خداوند، به وسیله صبر بر مصیبت شما، طلب اجر می کنم یا گمان دارم که شما نزد خداوند، درجات عالی دارید؛ چون هدف این ها، نهی از منکر بوده است، نه ادعای امامت....»
از این عبارت امام، تأیید قیام استفاده می شود. اگر این قیام، مورد رضایت نبود، چگونه امام درخواست درجات می کند؟ البته مرحوم مجلسی روایت را ضعیف می داند. مرحوم مازندرانی هم می فرماید: «قوله (احتسبكم عند الله من عصبة) أى اعدكم عند الله من عصبة و اعتدا، جرا نوی به وجه الله تعالى». (2)
سخن در حکم قیام های قبل از ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بود. یکی از روایاتی که بعضی برای عدم مشروعیت قیام ها، به آن استناد کرده اند، روایت «كُلُّ رَايَةٍ تُرْفَعُ قَبْلَ قِيَامِ الْقَائِمِ فَصَاحِبُهَا طَاغُوتُ يُعْبَدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ عَزَّوَجَل» (1)است. گفتیم که روایت به مشکل سندی و دلالی مبتلا است و گفتیم که منظور امام، قیام های عرضی است که مورد تأیید نمی باشد؛ والا قیام های طولی مورد تأیید است که به بعضی از آن ها (مثل قیام یمانی، مختار، زید و شهید فخ ) اشاره کردیم و موارد دیگری را هم بیان می کنیم. در جلسه قبل، مقداری نسبت به قیام حسین بن علی (معروف به شهید فخ) صحبت کردیم و اکنون تتمه آن :
مرحوم مامقانی در تنقیح الرجال در مورد حسین بن علی (شهید فخ)
می فرماید:
1) کلینی، کافی، ج 8 ، ص 295 .
«و بالجملة؛ ففي الوجيزة و البلغة أنه ممدوح، و فيه ذمّ أيضا؛ در وجیزه و بلغه او را مدح کردهاند و در مورد ،او ذم هم وارد شده است.
«و أقول: لعلّ الذم دعوته الإمام علیه السلام إلى البيعة، أو إقدامه على إراقة الدماء من دون ميزان شرعى، ولا إمامة من الله سبحانه؛ مرحوم مامقانی می فرماید: شاید ذم حسین بن علی، به جهت دعوت از امام کاظم برای بیعت بوده است و یا اقدام بر کاری کرده که خون مسلمین بدون میزان شرعی ریخته شود و او دارای مقام امامت از طرف خداوند نبوده است».
«و يمكن الجواب عن ذلك بما ينفعك هن و فی تراجم سائر الخارجين من أهل هذا البيت علیهم السلام بأن يقال: لا ينبغي التأمل في أن خروج من خرج منهم، كما يمكن أن يكون لطلب الملك و السلطنة والدنيا، فكذا يمكن أن يكون لتجديد المطالبة بحقوق الأئمة علیهم السلام التي جعلها الله تعالى لهم إقامة للحجّة على الغاصبين للخلافة، و قطعاً لإعذارهم يوم القيامة، وإن أهل البيت علیهم السلام ما زالوا يطالبون بحقهم و يمنعون ، لا أنهم أهملوا حقهم فبقيت الخلافة بغير مطالب بها؛ مرحوم مامقانی در دفاع از قیام او و سایر اهل بیت می فرماید: چرا ما در قیام این بزرگواران تأمل می کنیم؟ زیرا همان طور که ممکن است انگیزه قیام شان دنیاطلبی بوده باشد، ممکن است قیام آن ها برای تجدید مطالبه حقوق اهل بیت باشد؛ اهل بیتی که خداوند آن ها را حجت بر خلق خود قرار داده است. [این قیام ها برای آن است که] عذری برای دیگران باقی نگذارد و گفته نشود که اهل بیت دنبال حقوق خود نبودند، بلکه آن ها حقوق خود را مطالبه کردند؛ ولی دیگران مانع این کار شدند».
«و يوضح هذا المعنى الذي ذكرناه ما رواه أبو الفرج، عن يحيى بن عبد الله بن الحسن، أنّه قال: لما حبس أبي وآله بالمدينة، بعث إليه محمد يقول له: يقتل رجل من آل محمد صلی الله علیه وآله وسلم خير من أن يقتل بضعة عشر رجلا يريد بذلك أنه يسلّم نفسه ليسلم أخوه وإخوته، فقال عبد الله لرسوله: قل له: فليأخذ في الأرض مذهبا، فوالله ما يحتج عند الله غدا إلا أنا خلقنا و فينا من يطلب هذا الأمر؛ (1)آنچه، چنین معنایی را روشن می کند، چیزی است که ابوالفرج اصفهانی از یحیی بن عبد الله بن حسن [ برادر محمد بن عبدالله و دایی شهید فخ ] نقل می کند که او گفت: زمانی که پدرم و خانواده ام را در مدینه، زندان کردند، محمد عبدالله [ همان شخصی است که ادعای مهدویت کرد ] شخصی را فرستاد که بگوید: یک نفر از ما اهل بیت کشته شود، بهتر است از این که چند نفر کشته شوند. این ها [با زندان کردن شما] می خواهند که ما خود را تسلیم کنیم. عبدالله بن حسن گفت: .... در بین ما کسانی هستند که حق را مطالبه می کنند».
«و حينئذ نقول: إنّ من كان مقصده من الخروج الملك و الدنیا، کمحمد بن عبد الله بن الحسن، و عيسى بن زيد كان يمنعه إمام الوقت أشدّ المنع، وكان يدعو الإمام إلى البيعة فيمتنع، فيسمع الإمام علیه السلام كلمات خشنة ، ويضيّق عليه، وقد يحبسه، و كان خروجه لذلك بغير رضا الإمام علیه السلام و موجبا لفسقه و عدم أجره على عمله، و من كان منهم مقصده، الثاني، كزيد ابن على علیه السلام، و الحسين - هذا - كان يدعو الإمام علیه السلام إلى البيعة دعوة صورية حماية للحمى، فيمتنع ولا يسيء هو مع
1) مامقانی، عبدالله، تنقیح المقال في معرفة علم الرجال، ج 22، ص 285 و عن مقاتل الطالبين، ص 147.
الإمام علیه السلام الأدب، ويمنعه الإمام تقيّة فى الظاهر، ويرضى بفعله في الباطن، ويترضى عليه بعد شهادته، ويظهر أنّه لو كان نال لسلّم الأمر إلى أهله، كما ورد في حق زيد بن علي علیهما السلام كما يأتى فى ترجمته، وورد في حق هذا أيضا ما يفيد ذلك؛ عده ای از این ها، هدف از قیام شان دنیاطلبی بوده است، مثل محمد بن عبد الله بن
الحسن و عیسی بن زید که امام عصرشان، آنها را به شدت از قیام منع و امام از بیعت با آن ها، امتناع کرد و آن ها نسبت به امام بی ادبی کردند و کلمات توهین آمیز زدند. عده ای دیگر، مثل زید بن علی که امام را به صورت صوری به قیام دعوت؛ ولی و امام امتناع کرد؛ ولی از این ها رفتار جسارت آمیزی صورت نگرفت و امام، در ظاهر زید را از قیام منع می کرد و در باطن به فعلش راضی بود و برای او بعد از شهادتش طلب رحمت میکرد و افرادی مثل زید، اگر پیروز می شدند، حکومت را به اهلش واگذار می کردند. پس همان طور که در مورد زید شهید اینگونه وارد شده است در مورد حسین بن علی هم وارد شده است».
«فقد روى أبو الفرج فى مقاتل الطالبيين: إنّه لما كانت بيعة الحسين بن على - صاحب فخ - قال: أبايعكم على كتاب الله وسنة رسوله، و على أن يطاع الله ولا يعصى، و أدعوكم إلى الرضا من آل محمد صلی الله علیه وآله وسلم. مقاتل الطالبین می گوید: شهید فخ هنگام بیعت با مردم می گفت: با شما بر کتاب خدا و سنت پیامبر بیعت می کنم و بر این که خداوند اطاعت شود و معصیت نشود و شما را به رضای آل محمد صلی الله علیه وآله وسلم دعوت می کنم».
و عن على بن العباس مسندا، عن إبراهيم بن إسحاق القطان قال: سمعت الحسين بن علي - صاحب الفخ - و يحيى بن عبد الله يقولان ما خرجناحتی شاورنا
موسى بن جعفر [علیهما السلام]، فأمرنا بالخروج على بن عباس از ابراهیم بن اسحاق نقل می کند که صاحب فخ و یحیی بن عبدالله می گفتند: ما قیام نکردیم مگر این که با موسی بن جعفر علیه السلام مشورت کردیم پس آن حضرت امر به خروج کرد» این روایت هم، نقض روایاتی است که قیام قبل از ظهور را باطل می دانند، آن را رد می کنند.
«و عن عدة من رجاله أنهم قالوا: جاء الجند بالرؤوس إلى موسى بن عيسى العباسي، و فيها رأس الحسين بن على و عنده جماعة من ولد الحسن و الحسين علیهما السلام فلم يسأل أحدا منهم إلا موسى بن جعفر علیهما السلام ، قال له : هذا رأس الحسين؟ فقال: نعم، إنا لله وإنا إليه راجعون؛ مضى و الله مسلما صالحا صواما آمرا بالمعروف، ناهيا عن المنكر، ما كان في أهل بيته مثله»، فلم يجبه بشيء؛ سربازان تعدادی از سرهای بریده را برای موسی بن عیسی عباسی آوردند. او [فرمانده عملیات کشتار بود] در میان سرها، رأس حسین بن علی بود و نزد موسی بن عیسی، جماعتی از فرزندان حسن و حسین بودند [شاید احضارشان کرده بود]؛ کسی از افراد جز موسی بن جعفر چیزی نگفت؛ ایشان فرمودند: این رأس حسین بن علی است؟ گفت: بله. امام فرمودند: إنا لله وإنا إليه راجعون، به خدا قسم، به شهادت رسید در حالی که مسلمان و صالح و کثیر الصوم و آمر به معروف و ناهی از منکر بود. مثل او در میان اهل بیتش، پیدا نمی شود. پس کسی جواب او را نداد».
پس امام کاظم، بعد از شهادت هم، مهر تأیید زدند بنابر این، قیام هایی که در عرض نباشد و هدفش امر به معروف و نهی از منکر و احیای مطالبه حق باشد، مورد تأیید است. مرحوم مامقانی در ادامه می فرماید:
«و إذ قد عرفت ذلك كله ظهر لك كون الرجل من الثقات بشهادة الإمام موسى بن جعفر علیهما السلام بذلك في الخبر الأخير، المؤيد بما مر من كون أجر الشهيد معه أجر شهيدين، و ببكاء النبي (1)صلی الله علیه وآله وسلم ، و إخبار الصادق علیه السلام بسبق روحه (2)جسده إلى الجنة.. وغير ذلك، (3)و الله العالم؛ (4)و از این مطالب بر می آید که شهید فخ از موثقان است؛ زیرا در خبر اخیر، امام موسی بن جعفر به ایمان او گواهی دادند و نیز روایتی که اجر او را، اجر دو شهید می داند و گریه پیامبر بر او و خبر دادن امام صادق که وقتی روحش از جسد جدا شد، جلوتر از جسمش به بهشت رفت...».
اگر گفته شود که بین دوران غیبت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و حضور ائمه طاهرین تفاوت است و لذا روایات ناهی از قیام به دوران غیبت مربوط است و شامل
1) «و عن محمد بن علي الباقر علیه السلام قال : مرّ النبي صلی الله علیه وآله وسلم بفخ فنزل فصلى ركعتين و لما صلّى الثانية بكى و هو في الصلاة فبكى الناس وقالوا: بكينا لبكائك يا رسول الله قال : نزل على جبرئيل لما صليت الركعة الاولى، فقال لي: يا محمد إنّ رجلا من ولدك يقتل فى هذا المكان و أجر الشهيد معه أجر شهيدين» (رياض الأبرار في مناقب الأئمة الأطهار، ج 2، ص 308).
2) «و عن النضر بن قرواش قال : أكريت جعفر بن محمد علیه السلام من المدينة، فلما رحلنا من بطن مر ، قال لي : إذا انتهيت إلى فخ فأعلمني فإنّي أخشى أن تغلبني عيني، فلما بلغت حركت المحم-ل فجلس فقال: حل محملي فتنحيت عن الجادة و أنخت بعيره فتوضأ وصلّى ثم ركب فقلت: جعلت فداك أفهو من مناسك الحج؟ قال: لا و لكن يقتل هاهنا رجل من أهل بيتي فى عصابة تسبق أرواحهم أجسادهم في الجنة» (همان، ج 2، ص 309).
3) مامقانی، عبدالله، تنقیح المقال في معرفة علم الرجال، ج 22، ص 285.
4) پس علت تأیید قیامها مقابله با ظلم و ستم و نهی از منکر بوده است. این طور نیست که ما استنباط کنیم در طول تاریخ علما و فقهایی بودند که از جان مایه گذاشتند. شرف الدین را ببینید که با فرانسوی ها درگیر شد و کتابخانه اش را آتش زدند و آواره اش کردند. این ها برای دنیا این کار را نمی کردند.
عصر ائمه طاهرین، نمی باشد؛ در جواب چنین برداشتی باید گفت که روایت اطلاق دارد و عمومیت را می رساند. عبارت «قَبْلَ قِيَامِ الْقَائِمِ» در «كُلُّ رَايَةٍ تُرْفَعُ قَبْلَ قِيَامِ الْقَائِمِ...»؛ اعم از این است که در زمان ائمه دیگر باشد، یا نباشد. تقیید چنین روایتی، بر اساس چه ملاکی می باشد؟ [ دلیلی بر تقیید وجود ندارد ]. با این که امامان معصوم قیام در دوران خودشان را نهی می کنند.
مرحوم مامقانی در الفوائد الرجالیه، بحث قیام ها را مطرح می کند و می فرماید: «الفائده السابع والعشرون يسبق الى بعض الاوهام منافات خروج .... بعضی، توهم کرده اند که قیام قبل از ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف با عدالت منافات دارد؛ گرچه این قیام، توسط اولاد ائمه طاهرین صورت گیرد؛ زیرا چنین قیام هایی، سبب کشته شدن افرادی می شود و همین امر باعث خروج قیام کنندگان از عدالت می گردد و گر چه در مورد این افراد، مدحی هم از جانب ائمه صورت گرفته باشد».
«لكن التأمل الصادق يقضى أن خروج من خرج منهم، كما يمكن أن يكون لطلب الملک و السلطنة و الدنيا، فكذا يمكن أن يكون لتجديد المطالبة بحقوق الأئمة علیهم السلام التى جعلها الله تعالى لهم إقامة للحجّة على الغاصبين للخلافة، وقطعاً لإعذارهم يوم القيامة، وإن أهل البيت علیهم السلام ما زالوا يطالبون بحقهم و يمنعون، لا أنهم أهملوا حقهم فبقيت الخلافة بغیر مطالب بها؛ در جواب چنین توهمی باید گفت: همان طور که ممکن است انگیزه قیامشان دنیاطلبی باشد؛ ممکن است انگیزه قیام آن ها تجدید مطالبه حقوق اهل بیت باشد. اهل بیتی که خداوند آن ها را حجت بر خلق خود قرار داده است. [این قیام ها برای آن است که] عذری برای
دیگران باقی نگذارد و گفته نشود که اهل بیت دنبال حقوق خود نبودند، بلکه آن ها حقوق خود را مطالبه کردند، ولی دیگران آن ها را از حقوقشان منع کردند».
در این جا ایشان، روایاتی را ذکر می کند و می فرماید که از این روایات، تأیید قیام ها استفاده می شود و در ادامه می فرماید:
«فينبغي للمجتهد في أحوال الرجال بذل تمام جهده في تمييز القسم الاول من القسم الثانى وإعطاء كل منهما حقه من الجرح والتعدیل؛ (1)پس بر مجتهد لازم است که دقت کند و بین قسم اول [= قیام برای کسب حکومت و دنیاطلبی] و قسم دوم [= قیام برای مطالبه حقوق اهل بیت و نهی از منکر]، تفاوت گذارد و قسم اولی را نپذیرد و قسم دومی را قبول کند.»
آقای کاظمی در تکملة الرجال مطلبی را از وافی بالوفیات صفدی نقل می کند؛ ترجمه عبارت:
صاحب فخ، حسین بن علی بن حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب، علوی بود و مادرش، زینب، دختر عبدالله بن حسن است؛ [یعنی مادر شهید فخ، خواهر محمد بن عبدالله بن حسن است]؛ والد حسین عبدالله - بسیار عبادت می کرد و حسین هم به نیکویی پرورش یافت و صاحب فضیلت گشت. شجاع و بخشنده بود. وقتی بر مهدی وارد شد مهدی او را در بغداد خیلی احترام کرد و 20 هزار مثقال طلا به او داد. در همان عراق همه را بین فامیل ها و گرفتارها پخش کرد و مقروض به مدینه برگشت. پوشش او قبایی بود و تشک و رواندازی داشت. وقتی
1) مامقانی، عبدالله الفوائد الرجاليه، ج 2، ص 311.
پسر مهدی، هادی به حکومت رسید، استاندار مدینه را عوض کرد و یکی از فرزندان خلیفه دوم را تعیین کرد. او شروع کرد به سخت گیری نسبت به طالبین [= یعنی فرزندان علی از نسل غیر حضرت فاطمه] و آن ها را مجبور کرد به اقامت اجباری. در این میان، فردی برای خروج از شهر اجازه خواست؛ اجازه نداد و گفت: باید ضامن بیاوری؛ حسین فخ ضامن شد. آن فرد در موعد مقرر برنگشت. حسین گفت مهلت بده تا دنبالش بروم، قبول نکرد و حرف های تند به حسین زد و دستور داد تا به زندانش بیندازند، حسین قسم یاد کرد که او را فردا بیاورد؛ لذا آزادش کردند. ایشان رفت و بستگانش را برای قیام جمع کرد [؛ زیرا که بیش از این نمی شد سکوت کرد و آن ها با او بیعت کردند.
روز دهم ذی القعده (سال 169ق) قیام کرد [ هنوز امام کاظم زندانی نشده بودند]. هر کس چیزی درخواست می کرد، به او می داد. خیلی مرید و علاقه مند داشت. هرچه از پدر و مادر به او، ارث رسیده بود، فروخت و به مردم داد. با قیام او استاندار فرار کرد و مدینه به دست ایشان افتاد و ایرانی ها و حجاج عجم از او حمایت کردند. به طرف مکه حرکت کرد و نزدیک فخ که رسید، درگیر شد و... سرانجام به شهادت رسیدند.
از شهادت، فرمانده جنایتکار عملیات، سر مطهر وی را نزد هادی آورد و آن را مقابل او به نحو مغرورانه ای پرت کرد. موسی هادی از این عمل، ناراحت شد و گفت: با سر او مدارا کن که این سر طالوت و جالوت نمی باشد. (1)
1) کاظمی، عبدالنبي، تكملة الرجال، ج 2، ص 415 و صلاح الدین خلیل بن ايبك صفدي، الوافي بالوفيات، ج 12، ص 454 .
گفته شد که بعضی، برای عدم جواز قیام های قبل از قیام به روایاتی استناد کرده اند که یکی از آنها روایت «كُلُّ رَايَةٍ تُرْفَعُ قَبْلَ قِيَامِ الْقَائِمِ فَصَاحِبُهَا طَاغُوتُ يُعْبَدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ عَزَّوَجَل» (1)می باشد. این روایت، علاوه بر مشکلات سندی و دلالی دارای به نقض هایی است. این نقض ها، قیام هایی بوده که مورد تأیید ائمه قرار گرفته است. در جلسات قبل، نقض هایی را بیان کردیم و اکنون موارد دیگر را ذکر می کنیم. البته قبل از پرداختن به نقض ها، تتمه ای نسبت به جلسه قبل - از مرحوم مامقانی در جلد دوم الفوائد الرجالیه - عرض می کنیم :
«ربما بعض من لا درية له، تأمل فى بعض الرجال الثقات أو الموثقين... وأسند تأمله الى خروجه مع زيد...»
1) کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج 8، ص 295.
چه بسا کسانی که درایت رجالی ندارند، در موثقان و حسان تأمل می کنند و دلیل تردیدشان در چنین افرادی، همراهی کردن آن ها با زید در قیام است. کسانی که چنین تردیدی نسبت به ثقات روا می دارند، ناشی از احاطه علمی ناقص آنان می باشد.
«لما عرفت من أن زيدا و نحوه بخروجهم لم يخالفوا المشروع و انما خرجوا لمقصد صحيح». (1)
چون زید و امثال زید با قیام شان، مرتکب خلاف شرع نشدند و قیام شان به انگیزه صحیح بوده است، پس این طور نیست که همه قیام ها را رد کنیم؛ زیرا روایات فراوانی داریم که زید به هدف صحیح قیام کرده است. به چنین معنایی که ما اشاره کردیم، بعضی مثل شیخ محمد در کتاب إستقصاء الاعتبار في شرح الإستبصار، اعتراف کرده اند. سپس، مرحوم مامقانی، روایاتی با چنین معنایی ذکر می کنند و در آخر بحث می فرمایند:
«فإنه نص في أن الخروج مع زيد محكّم للعدالة....» (2)
این روایت نص در این است که خروج و همراهی با زید، نشانه عدالت آن افراد و سبب قول به عدالت آن ها می باشد؛ نه این که بگوییم شرکت این ها در قیام زید، سبب خروج آنها از عدالت می شود.
یکی دیگر از موارد نقض، قیام یحیی بن عبدالله بن حسن، برادر محمد عبدالله بن حسن می باشد. مرحوم کلینی در کافی شریف، روایتی را در باب يحيى بن عبدالله بن حسن، نقل می کند «... عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ الْجَعْفَرِى قَالَ: كَتَبَ يَحْيَى بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ إِلَى مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ علیه السلام أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّي أُوصِى نَفْسِي بِتَقْوَى اللَّهِ وَ بِهَا أُوصِيكَ فَإِنَّهَا وَصِيَّةُ اللَّهِ فِي الْأَوَّلِينَ وَ وَصِيَّتُهُ فِي الآخِرِينَ ......» (1)
مرحوم مجلسی در مرآة العقول، ذیل این حدیث بیانی دارد و سپس راجع به یحیی بن عبدالله بن حسن مفصل بحث می کند. البته مرحوم مجلسی، یحیی بن عبدالله بن حسن را تأیید نمی کند؛ چون ایشان حرکت بنی الحسن را کاملاً منحرف می داند.
«و لنذكر بعض أحوال يحيى: اعلم أن الزيدية أثبتوا له مدائح كثيرة حتى رووا أن الصادق علیه السلام لما حضرته الوفاة أوصى إلى يحيى و إلى موسى و إلى أم ولد، فكان يلى أمر تركاته و الأصاغر من ولده جاريا على أيديهم ، و هذا باطل لما عرفت من كيفية وصيته علیه السلام و انحراف بنى الحسن عن أئمتنا علیهم السلام كان من أوضح الواضحات، وإنما وضعوا ذلك تقوية لأمرهم؛ بدان که زیدیه برای یحیی بن عبدالله فضایل فراوانی برشمرده اند تا جایی که روایت کرده اند امام صادق علیه السلام هنگام رحلت
1) کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج 1، ص 366 .
به یحیی و موسی و ام ولد، وصیت کرده است و ایشان امور امام را اداره می کرد. [مرحوم مجلسی می فرماید:] چنین بیانی در مورد یحیی صحیح نیست؛ زیرا کیفیت وصیت امام صادق اینگونه بوده است [ تا وصی او مشخص نگردد] و همچنین مسیر بنی الحسن از ائمه ما فاصله گرفت و چنین تغییر مسیری، از واضحات است. بنابراین، فضایل برای یحیی از موضوعات این گروه است تا خودشان را تقویت کنند».
«... و روى أبو الفرج فى المقاتل بأسانيد عن جماعة أنهم قالوا: إن يحيى بن عبد الله ابن الحسن لما قتل أصحاب فخ كان في فلهم فاستتر مدة يجول في البلدان و يطلب موضعا يلجأ إليه، وعلم الفضل بن يحيى بمكانه في بعض النواحي فأمره بالانتقال عنه و قصد الديلم وكتب له منشورا لا يعرض له أحد، فمضى متنكرا حتى ورد الديلم و بلغ الرشيد خبره و هو في بعض الطريق، فولى الفضل بن يحيى نواحي المشرق و أمره بالخروج إلى يحيى، فلما علم الفضل بمكان يحيي كتب إليه إني أريد أن أحدث بك عهدا و أخشى أن تبتلى بی و ابتلی بک؛ ابوالفرج در مقاتل از جماعتی نقل می کند که یحیی بن عبدالله، جزء باقی ماندگان شهدای فخ بود که خود را مخفی کرده و مدتها آواره بود و دائم دنبال پناهگاهی می گشت. [در این زمان] فضل بن یحیی، از مخفیگاه او مطلع شد و لذا امر کرد که از مکانش خارج شود و نامه ای برایش نوشت که کسی متعرض او نمی شود. یحیی وارد دیلم شد. خبر ورود او به رشید رسید؛ در حالی که او در مسیر بود. رشید به فضل بن یحیی دستور داد تا خود را به یحیی برساند و نامهای هم به یحیی نوشت که تعهد می کنم در امان باشی، لذا به دیلم برو».
فلما جاء الفضل إلى بلاد الديلم قال يحيى: اللهم اشكر لى إخافتي قلوب الظالمين، اللهم إن تقض لنا النصرة فإنما نريد إعزاز دينك، وإن تقض لهم النصر فبما تختار لأوليائك و أبناء أوليائك من كريم المآب و سنی الثواب، فبلغ ذلک الفضل فقال : يدعو الله أن يرزقه السلامة فقد رزقها ... ؛ هنگامی که فضل به دیلم رسید، یحیی گفت: خدایا! شکرت که دشمنان را ترساندم. بار خدایا! اگر نصرت برای ما مقدر کنی، ما به وسیله آن، عزت دینت را می طلبیم و اگر پیروزی را برای دشمنان ما اختیار می کنی، برای ما عاقبت به خیری را رقم بزن! دعای یحیی به گوش فضل رسید، فضل گفت: از خداوند طلب سلامتی و عافیت بکن [سرانجام یحیی را به بغداد می برند]».
«... قال أبو الفرج وقد اختلف فى مقتله كيف كان، فروى عن رجل كان مع يحيى في المطبق قال: كنت قريبا منه فكان في أضيق البيوت وأظلمها، فبينا نحن ذات ليلة كذلك إذ سمعنا صوت الأقفال، وقد مضى من الليلة هجعة، فإذا هارون قد أقبل على برذون له، فوقف ثم قال: أين هذا؟ يعني يحيى قالوا: في هذا البيت، قال: على به فأدنى إليه فجعل هارون يكلمه بشيء لم أفهمه فقال: خذوه فأخذ فضربه مائة عصا و يحي يناشده الله و الرحم و القرابة من رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم و يقول : بقرابتى منك، فيقول ما بینی و بینک ،قرابة ثم حمل فرد إلى موضعه، فقال: كم أجريتم عليه؟ قالوا: أربعة أرغفة و ثمانية أرطال ماء، قال: اجعلوه على النصف؛ ابوالفرج می گوید: در نحوه کشتن او اختلاف نظر است. مردی که در سیاه چال های عباسی همراه یحیی بوده است، می گوید: من نزدیک یحیی در زندان بودم؛ او را در تنگ ترین و تاریک ترین اتاق ها زندان کرده بودند. ناگهان در نیمه شبی صدای قفل ها را شنیدیم که درها را باز کردند. هارون
سوار بر مرکب، وارد شد؛ ایستاد و گفت: یحیی کجاست؟ گفتند: در این اتاق است. هارون گفت: او را بیاورید. هارون به او مطالبی گفت که نفهمیدم. سپس گفت: او را نگه دارید. پس صد ضربه عصا [ = شلاق] بر سر یحیی زد. یحیی او را قسم داد که به خاطر خدا و رسول خدا و قرابت او این کار را نکن. هارون گفت: بین من و تو قرابتی نمی باشد. سپس یحیی را به سلولش بردند. هارون گفت: جیره غذایی او چه قدر است؟ گفتند: چهار قرص نان و هشت رطل آب گفت: جیره را نصف کنید».
«ثم خرج و مكث ليالى ثم سمعنا وقعا ، فإذا نحن به حتى دخل فوقف موقفه فقال: علی به فاخرج ففعل به مثل فعله ذلک و ضربه مائة عصا أخرى و يحيى يناشده، فقال: كم أجريتم عليه؟ قالوا: رغيفين و أربعة أرطال ماء، قال: اجعلوه على النصف، ثم خرج و عاود الثالثة وقد مرض يحيى و ثقل فلما دخل قال: على به قالوا: هو علیل مدنف به، قال: كم أجريتم عليه؟ قالوا: رغيفا و رطلين ماء قال: اجعلوه على النصف، ثم خرج فلم يلبث يحيى أن مات، فأخرج إلى الناس و دفن؛ سپس هارون خارج شد و بعد از چند شب دوباره وارد شد و همان جا توقف کرد و گفت: یحیی را بیاورید. پس مثل دفعه قبل صد ضربه عصا [= شلاق] به او زد و یحیی او را قسم می داد که این کار را نکن. هارون دوباره از جیره غذایی او سؤال کرد، گفتند: دو قرص نان و چهار رطل آب. پس دستور داد که آن را نصف کنند و هارون برای بار سوم برگشت، در حالی که یحیی مریض شده بود. گفت: او را بیاورید. گفتند: مریض و علیل است و توان حرکت کردن ندارد. هارون دوباره بر نصف کردن جیره غذایی او دستور داد و از زندان بیرون رفت و بعد از مدت کوتاهی، یحیی از دنیا رفت. جسدش به مردم داده شد و دفن گردید».
«و عن إبراهيم بن رياح أنه بنى عليه أسطوانة بالرافقة و هو حي؛ و از ابراهيم بن رياح نقل شده است که یحیی را در حالی که زنده بود، در ستون دیواری گذاشتند».
«و عن علی بن محمد بن سليمان أنه دس إليه فى الليل من خنقه حتى تلف؛ و از علی بن محمد بن سلیمان نقل شده است که او را در شب خفه کردند».
«... وحدثني أحمد بن سعيد عن يحيى بن الحسن قال: كان إدريس بن محمد بن يحيى بن عبد الله يقول: قتل جدى بالجوع والعطش في الحبس؛ (1)يحيى بن حسن می گوید: ادریس می گفت: جد من، از شدت گرسنگی و تشنگی در زندان از دنیا رفت».
«وكيف كان، فالمتحصل مما ذكرنا أن الرجل ممدوح، و قد قتل مظلوما شهيدا، و لكن المجلسي قدس سره ذكر في المرآة أن صاحب الديلم مجهول، و الظاهر أنه استند في ذلك إلى ما ورد في ذمه و عدم إذعانه بأهل بيت العصمة و الطهارة؛ مرحوم خویی می فرماید: حاصل آنچه ذکر کردیم، این است که یحی بن عبدالله، ممدوح است و مظلومانه به شهادت رسیده است. [ پس چرا ] مرحوم مجلسی در
مرآة العقول می فرماید: صاحب دیلم، مجهول است. ظاهر این است که مجلسی، به روایتی استناد کرده است که در مذمت یحیی وارد شده است و مفاد روایت این است که یحیی، به اهل بیت عصمت و طهارت اعتقادی
1) مجلسی، محمد باقر، مرآة العقول في شرح أخبار آل الرسول، ج 4، ص 168.
ندارد [بنده متواضعانه، به علامه مجلسی عرض می کنم که این روایت را، خودتان تضعیف کرده اید و از طرفی دیگر، روایتی هم در مدح یحیی وجود دارد؛ پس چگونه می فرمایید که یحیی مجهول است؟] اما روایتی که مرحوم مجلسی به آن استناد کرده، این روایت است :
«فقد روى محمد بن يعقوب، عن بعض أصحابنا، عن محمد بن حسان، عن محمد بن رنجويه، عن عبد الله بن الحكم الأرمني، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ محمد الْجَعْفَرِي قَالَ: كَتَبَ يَحْيَى بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ إِلَى مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ علیه السلام أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّي أُوصِي نَفْسِي بِتَقْوَى اللَّهِ وَ بِهَا أُوصِيكَ فَإِنَّهَا وَصِيَّةُ اللَّهِ فِي الْأَوَّلِينَ وَ وَصِيَّتُهُ فِي الْآخِرِينَ خَبَرَنِي مَنْ وَرَدَ عَلَيَّ مِنْ أَعْوَانِ اللَّهِ عَلَى دِينِهِ وَ نَشْرِ طَاعَتِهِ بِمَا كَانَ مِنْ تَحَبُّنِكَ مَعَ خِذْلَانِكَ وَقَدْ شَاوَرْتُ في الدَّعْوَةِ لِلرِّضَا مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه وآله وسلم وَ قَدِ احْتَجَبْتَهَا وَ احْتَجَبَهَا أَبُوكَ مِنْ قَبْلِكَ وَقَدِيماً ادَّعَيْتُمْ مَا لَيْسَ لَكُمْ وَبَسَطْتُمْ أَمَالَكُمْ إِلَى مَا لَمْ يُعْطِكُمُ اللَّهُ فَاسْتَهْوَيْتُمْ وَأَضْلَلْتُمْ وَأَنَا يُحَدِّرُكَ مَا حَذَرَكَ اللَّهُ مِنْ نَفْسِهِ؛ (1)يحيى بن عبد الله بن حسن به موسی بن جعفر علیهما السلام نوشت: اما بعد:
1) کلینی، محمدبن یعقوب، کافی، ج 1، ص 366 . ادامه روایت این است: «... فَكَتَبَ إِلَيْهِ أَبُو الْحَسَنِ مُوسَى بْنُ جَعْفَرِ علیه السلام مِنْ مُوسَى بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرٍ وَ عَلَى مُشْتَرِكَيْنِ فِي التَّذَلُّلِ لِلَّهِ وَ طَاعَتِهِ إِلَى يَحْيَى بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَسَنٍ أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّي أُحَدِّرُكَ اللَّهَ وَ نَفْسِي وَأُعْلِمُكَ أَلِيمَ عَذَابِهِ وَ شَدِيدَ عِقَابِهِ وَ تَكَامُلَ نَقِمَاتِهِ وَأُوصِيكَ وَ نَفْسِي بِتَقْوَى اللَّهِ فَإِنَّهَا زَيْنُ الْكَلَامِ وَ تَثْبِيتُ النِّعَمِ أَتَانِي كِتَابُكَ تَذْكُرُ فِيهِ أَنِّي مُدَّعٍ وَ أَبِي مِنْ قَبْلُ وَ مَا سَمِعْتَ ذَلِكَ مِنِّي وَ سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ وَيُسْتَلُونَ وَ لَم يَدَعْ حِرْصُ الدُّنْيَا وَ مَطَالِبُهَا لِأَهْلِهَا مَطْلَباً لآخِرَتِهِمْ حَتَّى يُفْسِدَ عَلَيْهِمْ مَطْلَبَ آخِرَتِهِمْ فِى دُنْيَاهُمْ وَ ذَكَرْتَ أَتِي تَبَّطْتُ النَّاسَ عَنْكَ لِرَغْبَتِي فِيمَا فِي يَدَيْكَ وَ مَا مَنَعَنِي مِنْ مَدْخَلِكَ الَّذِي أَنْتَ فِيهِ لَوْ كُنْتُ رَاغِباً ضَعْفٌ عَنْ سُنَّةٍ وَلَا قِلَّةُ بَصِيرَةٍ بِحُجَّةٍ وَلَكِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى خَلَقَ النَّاسَ أَمْشَاجِاً وَ غَرَائِبَ وَ غَرَائِزَ فَأَخْبِرْنِي عَنْ حَرْفَيْنِ أَسْأَلُكَ عَنْهُمَا مَا الْعَشْرَفُ فِي بَدَنِكَ وَ مَا الصَّهْلَجُ فِي الْإِنْسَانِ ثُمَّ اكْتُبْ إِلَيَّ بِخَبَرِ ذَلِكَ وَأَنَا مُتَقَدِمٌ إِلَيْكَ أُحَدِّرُكَ مَعْصِيَةَ الْخَلِيفَةِ وَأَحُنُّكَ عَلَى بِرِهِ وَ طَاعَتِهِ وَ أَنْ تَطْلُبَ لِنَفْسِكَ أَمَاناً قَبْلَ أَنْ تَأْخُذَكَ الْأَظْفَارُ وَ يَلْزَمَكَ الْحِنَاقُ مِنْ كُلِّ مَكَانٍ فَتَرَوْحَ إِلَى النَّفَسِ مِنْ كُلِّ مَكَانٍ وَلَا تَجِدُهُ حَتَّى يَنَّ اللَّهُ عَلَيْكَ بِنِهِ وَفَضْلِهِ وَرِقَةِ الْخَلِيفَةِ أَبْقَاهُ اللَّهُ فَيُؤْمِنَكَ وَ يَرْحَمَكَ وَ يَحْفَظُ فِيكَ أَرْحَامَ رَسُولِ اللَّهِ وَ السَّلامُ عَلَى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَى إِنَّا قَدْ أُوحِيَ إِلَيْنَا أَنَّ الْعَذَابَ عَلَى مَنْ كَذَّبَ وَ تَوَلَّى قَالَ الْجَعْفَرِيُّ فَبَلَغَنِي أَنَّ كِتَابَ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ علیه السلام وَقَعَ في يَدَيْ هَارُونَ فَلَمَّا قَرَأَهُ قَالَ النَّاسُ يَحْمِلُونِي عَلَى مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ وَ هُوَ بَرِيءٌ مِمَّا يُرْمَى بِهِ».
من خودم را به تقوای خدا سفارش می کنم، و تو را هم به آن سفارش می کنم؛ زیرا تقوا، سفارش خداست نسبت به پیشینیان و پسینیان. یکی از یاوران دین خدا و ناشران اطاعتش، بر من وارد شد و خبر داد که بر من ترحم کرده ای [ که کشته می شوم ] و ما را کمک نخواهی کرد؟ من با تو، در مورد دعوت به سوی رضا از آل محمد صلی الله علیه وآله وسلم ، مشورت کردم و تو حاضر نشدی و پیش از تو هم، پدرتان حاضر نشد. شما از زمان قدیم چیزی را ادعا می کنید [ادعای امامت] که شایسته آن نیستید. و آرزوی خود را به جایی کشانیده اید که خدا به شما عطا نکرده است، پس هوا پرست و گمراه شدید، و من تو را بر حذر می دارم از آنچه خدا، تو را نسبت به خود بر حذر داشته است».
مرحوم خوئی، پس از ذکر روایت کافی شریف می فرماید:
«ولكن هذه الرواية غير صحيحة، فلا يمكن الاعتماد عليها فإن رواتها ضعفاء جدا، فإنهم بين ضعيف و مجهول، إلا عبد الله بن إبراهيم بن محمد الجعفرى، فالصحيح أن الرجل من الممدوحين؛ (1)این روایت، غیر صحیحه است؛ پس نمی توان به آن اعتماد کرد؛ زیرا راویانش از ضعفا هستند و بین ضعیف و
1) خوئی، ابوالقاسم، معجم رجال الحديث، ج 20، ص 65.
مجهول قرار گرفته اند، مگر عبد الله بن إبراهيم بن محمد جعفری. پس صحیح این است که بگوییم یحیی بن عبدالله بن حسن از ممدوحین است».
مرحوم تستری هم به استناد همین روایت (کافی، ج 1، ص 366)، نسبت به یحیی بن عبدالله، سخت موضع می گیرد و می فرماید: این شخص مشکل عقیدتی دارد.
خود مرحوم مجلسی هم که این روایت را نقل می کند، می فرماید: روایت نوزدهم ضعیف است. (1)البته مرحوم خوئی، مطالب دیگری را نیز از او نقل می کند که یکی از آن مطالب، نقل از شیخ صدوق است که یحیی بن عبدالله، مستجاب الدعوه بوده است و سپس چند روایت را نقل می کند. اما روایت شیخ صدوق :
«و روى الصدوق بإسناده، عن على بن محمد النوفلي يقول استحلف الزبير بن بكار رجلاً من الطالبين (إلى أن قال): و أما أبوه عبد الله بن مصعب فإنه مزق عهد يحيى بن عبد الله بن الحسن و أهانه بين يدى الرشيد و قال: اقتله يا أمير المؤمنين فإنه لا أمان له فقال يحيى للرشيد: إنه خرج مع أخي بالأمس و أنشد أشعارا له فأنكرها فحلفه يحيى بالبراءة وتعجيل العقوبة، فحم من وقته و مات بعد ثلاثة، و انخسف قبره مرات؛ کسی از آل زبیر علیه او گزارش داده بود که مرا به قیام دعوت کرده است [آل زبیر همیشه با اهل بیت مشکل داشتند] عبدالله بن مصعب عهد نامه را پاره کرد و جلو هارون به ایشان توهین کرد و از
1) مجلسی، محمد باقر، مرآة العقول في شرح أخبار آل الرسول، ج 4، ص 160.
هارون خواست که او را بکشد. یحیی به رشید گفت که این فرد دیروز علیه تو برنامه هایی داشت و حالا به دوستی با تو تظاهر می کند و اشعارش هم این بود. فوراً می گوید: من نگفتم، یحیی می گوید: قسم بخور که من این کار را نکردم. همین که قسم خورد، تب کرد و سه روز بعد مرد و چند بار قبرش خسف و فرو رفت و سرنوشت بدنش معلوم نشد».
«و تقدم عن الكشى في ترجمة محمد بن أبي زينب بسنده الصحيح، عن ابن المغيرة قال: كنت عند أبي الحسن علیه السلام، أنا و يحيى بن عبد الله الحسن و قال يحيى: جعلت فداك إنهم يزعمون أنك تعلم الغيب فقال سبحان الله ضع يدك على رأسى فو الله ما بقيت في جسدى شعره، ولا فى رأسى إلا قامت، ثم قال لا و الله ما هي إلا رواية عن رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم ؛ ابن ابی عمیر از ابن مغیره چنین نقل کرده است: من در خدمت حضرت موسی بن جعفر علیه السلام با یحیی بن عبد الله بن حسین بودم. یحیی گفت: فدایت شوم، آنها معتقدند که شما علم غیب داری حضرت فرمود: سبحان الله دست خود را بر روی سرم بگذار! تمام موهای بدن و سرم راست شد. سپس فرمود: به خدا چنین نیست، مگر از راه روایت از طریق پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم و در ادامه روایتی دیگر نقل می کند».
«و روى محمد بن يعقوب، عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ قَالَ حَدَّثَنَا يَحْيَ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ أَبِي الْحَسَنِ صَاحِبُ الدَّيْلَمِ قَالَ سَمِعْتُ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّد علیه السلام يَقُولُ وَ عِنْدَهُ أُنَاسٌ مِنْ أَهْلِ الْكُوفَةِ. عَجَباً لِلنَّاسِ أَنَّهُمْ أَخَذُوا عِلْمَهُمْ
كُلَّهُ عَنْ رَسُولِ اللهِ صلى الله عليه وسلم فَعَمِلُوا بِهِ َو اهْتَدَوْا وَ يَرَوْنَ أَنَّ أَهْلَ بَيْتِهِ لَم يَأْخُذُوا عِلْمَهُ وَ نَحْنُ أَهْلُ بَيْتِهِ وَذُرِّيَّتُهُ فى مَنَازِلِنَا نَزَلَ الْوَحْى وَ مِنْ عِنْدِنَا خَرَجَ الْعِلْمُ إِلَيْهِمْ أَفَيَرَوْنَ أَنَّهُمْ عَلِمُوا وَ اهْتَدَوْا وَ جَهِلْنَا نَحْنُ وَضَلَلْنَا إِنَّ هَذَا لَمُحَالٌ. (1)صاحب ديلم می گوید: شنیدم امام جعفر صادق علیه السلام ، هنگامی که جماعتی از اهل کوفه خدمتش بودند، می فرمود: شگفتا از این مردم که علم را از رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم گرفتند و به آن عمل کردند و هدایت شدند، و باز عقیده دارند که اهل بیتش علم او را فرا نگرفته اند. ما هستیم اهل بیت و ذریه او که وحی خدا در منازل ما فرود آمده و علم از ما به ایشان رسیده است. آیا عقیده دارند که آنها دانستند و هدایت یافتند و ما ندانستیم و گمراه شدیم؟ چنین چیزی محال است».
این روایت را خود یحیی بن عبدالله نقل می کند. پس معنایش، قبول
امامت ائمه طاهرین است و مشکل عقیدتی ندارد.
1) خوئی، ابوالقاسم، معجم رجال الحديث، ج 20، ص 63 .
موضوع سخن، قیام های قبل از ظهور امام زمانعجل الله تعالی فرجه الشریف و حکم آن هاست. گفتیم روایاتی وارد شده اند که مفاد آنها نفی قیام ها از طرف ائمه طاهرین است. این دسته از روایات از نظر سند و دلالت بررسی و اشکالات متنی و وجود معارضات، بیان و از طرفی گفته شد که روایات ناهی از قیام، با قیام هایی مواجه هستند که از طرف ائمه طاهرین، مورد تأیید قرار گرفته اند. به عبارتی، چنین قیام هایی، نقض روایات ناهی از قیام هستند.
در جلسات قبل، به تعدادی از نقض ها اشاره کردیم و اکنون مورد بعدی را بررسی می کنیم :
مرحوم مجلسی در کتاب بحارالانوار - نقل از جعفربن نما - عبارتی را از امام سجاد درباره قیام مختار بیان می کند. امام می فرماید: «فقال: يا عمّ لو أن عبدا زنجيا تعصب لنا أهل البيت لوجب على الناس معاونته؛ اگر برده ای از حبشه، پیشانی بند دفاع از حریم اهل بیت بست، بر مردم یاری او واجب است».
ما در مورد این جریان در چند محور بحث می کنیم :
محور اول بیان روایت و اصل صدور آن؛
محور دوم : تأملی در فقه الحدیث
محور سوم : اعتبار مؤلف (جعفر بن نما).
«و لما استقر فى داره اختلفت الشيعة إليه و اجتمعت عليه و اتفقوا على الرضا به و كان قد بويع له وهو فى السجن و لم يزل يكثرون و أمرهم يقوى و يشتد حتى عزل عبد الله بن الزبير الواليين من قبله و هما عبد الله بن زيد و إبراهيم بن محمد بن طلحة المذكورين و بعث عبد الله بن مطيع واليا على الكوفة و الحارث بن عبد الله بن أبي ربيعة على البصرة؛ هنگامی که مختار در خانه خود مستقر شد، شیعیان نزد او رفت و آمد داشتند و در اطرافش اجتماع کردند و عموماً به ریاست وی متفق شدند. موقعی که مختار در زندان بود، با او بیعت شده بود. کار و تعداد طرفداران مختار همچنان زیاد و تقویت میشد تا اینکه عبد الله بن زبر بین دو نفر از والیان خود (عبد الله بن یزید و ابراهیم بن محمد بن طلحه سابق الذکر) را معزول کرد و عبد الله بن مطیع را والی کوفه و حارث بن عبد ابی ربیعه را والی بصره قرار داد.
«فدخل ابن مطيع إليها وبعث المختار إلى أصحابه فجمعهم في الدور حوله و أراد أن يثب على أهل الكوفة. فجاء رجل من أصحابه من شبام عظيم الشرف و هو عبد الرحمن بن شريح فلقى جماعة منهم سعد بن منقذ وسعر بن أبي سعر الحنفى و الأسود الكندى و قدامة بن مالک الجشمی و قد اجتمعوا فقالوا له إن
المختار يريد الخروج بنا للأخذ بالثأر وقد بايعناه ولا نعلم أرسله إلينا محم-د ب-ن الحنفية أم لا فانهضوا بنا إليه نخبره بما قدم به علينا فإن رخص لنا ابتعناه و إن نهانا تركناه؛ وقتی ابن مطیع وارد کوفه شد مختار به دنبال یاران خود فرستاد و آنان را در خانه خود در اطراف خویش جمع کرد و تصمیم گرفت بر اهل کوفه خروج کند. مردی از یاران مختار. عبد الرحمن بن شریح از قبیله شام که شخصی بزرگوار بود. با گروهی از اصحاب مختار ملاقات کرد که از جمله آنان، سعد بن منقذ، سعر بن ابی سعر حنفی، اسود کندی و قدامة بن مالک جشمی بودند. آنان اجتماع کرده بودند و به او گفتند مختار در نظر دارد با ما خروج و خون امام حسین را مطالبه کند. ما با مختار بیعت کرده ایم؛ نمی دانیم آیا مختار را محمّد بن حنفیه به سوی ما فرستاده یا نه. برخیزید تا نزد محمد بن حنفیه برویم و او را از اوضاع مختار آگاه کنیم. اگر محمد بن حنفیه اجازه داد ما تابع مختار میشویم والا او را رها خواهیم کرد».
«و جاءوا إلى ابن الحنفية فسألهم عن الناس فخبروه و قالوا لنا إلیک حاجة قال سر أم علانية قلنا بل سر قال رويدا إذن ثم مكث قليلا و تنحی و دعانا فبدأ عبد الرحمن بن شريح بحمد الله والثناء وقال أما بعد فإنكم أهل بيت خصكم الله بالفضيلة وشرفكم بالنبوة وعظم حقكم على هذه الأمة و قد أصبتم بحسين مصيبة عمت المسلمين و قد قدم المختار يزعم أنه جاء من قبلكم وقد دعانا إلى كتاب الله وسنة نبيه والطلب بدماء أهل البيت فبايعناه على ذلك فإن أمرتنا باتباعه اتبعناه وإن نهيتنا اجتنبناه؛ آن گروه از کوفه خارج و بر محمّد بن حنفیه وارد شدند محمد از اوضاع کوفه جویا شد و آنان وی را با خبر کردند. بعدا به او گفتند: ما به تو حاجتی داریم. گفت: مخفیانه یا آشکار؟ گفتیم :
مخفیانه. محمد گفت: چند دقیقه ای صبر کنید. سپس اندکی مکث کرد و از ما دور شد و ما را خواست. عبد الرحمن بن شريح شروع کرد به سخن و پس از این که حمد و ثنای خدا را به جای آورد، گفت: شما خاندانی هستید که خدا شما را به فضیلت اختصاص داده و شما را به وسیله مقام نبوت شرافت داده و حق شما را بر این امت بزرگ کرده است شما دچار مصیبت [= شهادت] حسین علیه السلام شده اید که عموم مسلمانان هم به این مصیبت دچار شده اند.
مختار نزد ما آمد و گمان می کند از طرف شما آمده است. [زمان تقیه بوده و افراد نمی توانستند با امام سجاد ارتباط داشته باشند]. وی ما را طبق دستور کتاب خدا و سنت رسول او و خونخواهی خون اهل بیت دعوت کرده است. ما هم با این شروط با وی بیعت کرده ایم. اکنون اگر تو ما را دستور دهی، از او بیعت کنیم، می پذیریم و اگر ما را نهی کنی از او دوری و اجتناب خواهیم کرد.
«فلما سمع (1)كلامه وكلام غيره حمد الله و أثنى عليه وصلى على النبي وقال أما ما ذكرتم مما خصنا الله فإن الفضل الله يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ و أما مصيبتنا بالحسين فذلك في الذكر الحكيم و أما الطلب بدمائنا . قال جعفر بن نما مصنف هذا الكتاب فقد رويت عن والدي رحمه الله أنه قال لهم . قوموا بنا إلى إمامي و إمامكم على بن الحسين؛ موقعی که محمد بن حنفیه سخن عبدالرحمن و
1) در جلالت محمد بن حنفیه شکی نیست. اگر کسی در محمد بن حنفیه تأمل دارد، به نظر من صددرصد بی مورد است. ایشان جلیل و بزرگوار است. این که امام به محمد حنفیه می گویند: «هرچه می خواهی انجام بده!» این خودش، تأیید است».
دیگران را شنید سپاس خدا را به جای آورد و درود بر حضرت محمد صلی الله علیه وآله وسلم فرستاد و فرمود: آنچه را راجع به فضیلت ما خاندان گفتید، فضل و فضیلت از خدا است که به هر کس بخواهد عطا می کند. خدا صاحب فضل بزرگی است و مصیبتی که به واسطه حسین، ما به آن دچار شدیم؛ در قرآن حکیم است؛ اما راجع به خونخواهی امام حسین، برخیزید تا نزد امام من و شما، یعنی حضرت على بن الحسين علیه السلام برویم و از او سؤال کنیم».
«فلما دخل و دخلوا عليه أخبر خبرهم الذى جاء وا لأجله قال يا عم لو أن عبدا زنجيا تعصب لنا أهل البيت لوجب على الناس موازرته و قد وليتك هذا الأمر فاصنع ما شئت فخرجوا و قد سمعوا كلامه و هم يقولون أذن لنا زين العابدين علیه السلام و محمد بن الحنفیة؛ (1)هنگامی که به حضور حضرت سجاد مشرف شدند و محمد، جریان آنان را برای آن بزرگوار شرح داد، حضرت امام زین العابدین فرمود: ای عمو! اگر برده ای از حبشه، پیشانی بند دفاع از حریم اهل بیت بست، بر مردم یاری او واجب است. من تو را صاحب اختیار قرار دادم؛ هر عملی که می خواهی انجام بده. وقتی آن گروه سخن حضرت سجاد را شنیدند، می گفتند: زین العابدین و محمد بن حنفیه به ما اجازه دادند».
متن روایت، قیام را تأیید می کند و صاحب پرچم نیز که طاغوت نیست، بلکه امام، به وی اجازه قیام دادند؛ حتی قاعده کلی هم فرمودند که هرکس برای دفاع از حریم ما قیام بکند، بر همه یاری او واجب است.
1) مجلسی، محمدباقر، بحار الأنوار، ج 45، ص 365.
زنج: طایفه ای از بلاد سودان هستند. بعضی از آنها در منطقه مغرب و حبشه زندگی می کنند و بعضی از این ها کنار رود نیل، یعنی افریقایی هستند. هنوز هم در سودان عده ای از انسان های بی تمدن هستند که در جنگل زندگی می کنند و گاهی لخت و عریان بیرون می آیند. حالا به 1400 سال قبل برگردید. امام می فرماید اگر چنین فردی، در حمایت از اهل بیت پرچم دست بگیرد، همه باید کمک کنند. حال اگر کسی مثل زید که عالم و بصیر و به دنیا بی رغبت است و برای برای احیای معروف و دفع ظلم، قیام کرد؛ به طریق اولی، یاری رساندن او واجب است.
مرحوم مجلسی در تکمله بحث امام حسین علیه السلام، مربوط به کتاب اخذ الثأر جعفر بن نما می گوید:
أقول و لنورد هنا رسالة شرح الثأر الذى ألفه الشيخ الفاضل البارع جعفر بن محمد بن نما فإنها مشتملة على جل أحوال المختار و من قتله من الأشرار على وجه الاختصار ليشفى به صدور المؤمنين الأخيار و ليظهر منها بعض أحوال المختار.... (1)در این جا رساله شرح ثأر را می آوریم که شیخ فاضل پرهیزکار آن را تألیف کرده است. این رساله مشتمل است بر احوال مختار و کسانی از اشرار که به دست او کشته شده اند و مایه شفای قلب مؤمنان شده اند.
1) همان، ص 346.
مرحوم مامقانی در تنقیح المقال، مطلبی راجع به ابن نما دارد. فرزند ایشان هم مرحوم شیخ محیی الدین، نیز تعلیقی در تأیید فرمایش پدر دارد. ایشان می فرماید:
«المعنون [ ابن نما ] من الاعلام الافاضل ابن نما از علمای فاضل است».
«المترجم من الاعلام الطائفه و رواة الافاضل، الثقاة والحديث من جهته صحيح بلا کلام؛ (1)ابن نما از بزرگان مذهب ماست و موثق است و حدیث از طرف ایشان صحیح است.
مرحوم خوئی در کتاب معجم خود، بحث مفصلی راجع به مختار دارند. ایشان می فرماید :
«و يكفي في حسن حال المختار إدخاله السرور في قلوب أهل البيت س بقتله قتلة الحسين علیه السلام، وهذه خدمة عظيمة لأهل البيت علیهم السلام يستحق بها الجزاء من قبلهم أفهل يحتمل أن رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم و أهل البيت علیهم السلام يغضون النظر عن ذلك، و هم معدن الكرم والإحسان؛ در حسن حال مختار همین بس که با کشتن قاتلان امام حسین شادی را به قلوب اهل بیت وارد کرد (2)و این خدمت بزرگی به اهل بیت است و مستحق پاداش بزرگی است. آیا احتمال دارد که پیامبر و
اهل بیت از این خدمت، چشم پوشی کنند؛ در حالی که آن ها معدن کرامت و احسان هستند.
«و هذا محمد ابن الحنفية بين ما هو جالس فى نفر من الشيعة و هو يعتب على المختار ( في تأخير قتله عمر بن سعد ) فما تم كلامه إلا و الرأسان عنده فخر ساجدا و بسط كفيه وقال: اللهم لا تنس هذا اليوم للمختار و اجزئه عن أهل بیت نبیک محمد خير الجزاء، فو الله ما على المختار بعد هذا من عتب؛ (1)محمد بن حنفیه در جمعی از شیعیان نشسته بود و دائم از مختار گله می کرد که چرا از قاتلان، انتقام نمی گیرد! هنوز کلامش به پایان نرسیده بود که دو سر [سر عبیدالله و عمرسعد] مقابلش نهاده شد. محمد بن حنفیه به سجده افتاد و گفت: خدایا! جزای این عمل را در پرونده مختار ثبت کن و او را از طرف اهل بیت پیامبر بهترین جزا عنایت کن! به خدا قسم که بعد از این بر مختار گلایه ای روا نیست».
می خواهم جریانی را نقل کنم. (البته نه اینکه به خواب اعتماد کنم؛ ولی بعضی رؤیاها شاهد صدق دارند). بنده این را از کسی شنیده ام که خودش در جریان بوده است. ایشان گفت طایفه ای در عراق هستند که عده ای از آنها شیعه اند و عده ای سنی. من از یکی آنها پرسیدم: چگونه است که شما نیمی شیعه و نیمی سنی هستید؟ او پاسخ داد: همه ما پیرو مکتب خلفا بودیم و روشمان این بود که در راه زائران می نشستیم و آنها را غارت و اذیت می کردیم. روزی زائری عبور
1) خویی، ابوالقاسم، معجم رجال الحديث، ج 18، ص 100.
می کرد، ما اموالش را غارت کردیم؛ او خیلی ناراحت شد؛ گفت می روم شکایت می کنم. گفتیم برو شکایت کن، اگر برگشتی و شکایت نکردی تو را می کشیم! آن فرد گفته بود که به کربلا رفتم و با زحمت، زیارت کردم و به حضرت قمر بنی هاشم گله کردم. شب خواب دیدم که فرمودند: برو به او بگو که ما به تو کاری نداریم؛ چون
زائری را که شما غارتش کردید، از شما تقاضای آب کرده بود و شما به او، یک لیوان آب دادید؛ به خاطر همین کارتان از شما در می گذریم. هنگام بازگشت از زیارت، همان شخص جلو ما را گرفت. گفت شکایت کردی؟ داستان را برای او گفتم. بعد از شنیدن داستان، رئیس، عده ای از طایفه اش را جمع کرد و توبه کردند و شیعه شدند. به راستی خاندانی که حتی یک لیوان آب را فراموش نمی کنند، آیا ممکن است نسبت به مختار که چنین کار بزرگی انجام داده و سرور
و شادی را در قلب اهل بیت وارد کرده است، بی اعتنا باشند و توجه نکنند؟]
مرحوم قمی در وقایع الایام می فرماید :
«الروايات في المختار الثقفى مختلفه، لكن المسلم بأنه أدخل السرور و الفرح إلى القلب الامام زين العابدين بل إنه أدخل السرور والفرح إلى قلوب آل الرسول ...» (1)
روایات درمورد مختار مختلف است؛ ولی از مسلّمات است که مختار فرح و شادی را به قلب امام سجاد وارد کرده است. ادخال فرح به قلب امام، یعنی نهایت رضایت امام معصوم و این با «صاحبها طاغوت» جمع نمی شود؟ بلکه
1) قمی، شیخ عباس، وقايع الايام، ص 40.
شادی را به قلب اهل بیت و بیوه زنان و یتیمان کربلا رساند. آنان که پنج سال عزادار بودند و در این مدت، هیچ زنی از بنی هاشم حنا نبست و سرمه ای نکشید و آشپزخانه ای روشن نشد و این عزاداری ادامه داشت تا سر عبیدالله ملعون را دیدند و پس از مشاهده سر آن ملعون از عزا خارج شدند. البته امام سجاد تا آخر عمرشان، عزادار بودند. ضمناً روایتی در وسائل دیدم (1)که در طول این پنج سال، امام سجاد، عهده دار غذای اهل بیت شدند و به آن ها گفتند که شما فقط عزاداری کنید و نگران غذا نباشید. اضافه بر این، مختار خانه های اهل بیت را آباد کرد و به مظلومان کمک می کرد، خوشا به حال مختار».
ذهبی در سیر اعلام النبلاء در مورد مختار می گوید:
«و نشأ المختار بالمدينة يعرف بالميل إلى بني هاشم، ثم سار إلى البصرة يظهر بها ذكر الحسين في أيام معاوية فأخبر به عبيد الله بن زياد، فأمسك، وضربه مئة ودرعه عباءة، ونفاه إلى الطائف؛ (2)مختار در مدینه بزرگ شد و از همان جوانی میل به بنی هاشم داشت؛ وی جزء هواداران بنی هاشم بود و از همان اول در خط امامت بود] در دوران اوج دیکتاتوری معاویه در بصره تبلیغ امام حسین می کرد! عبیدالله بن زیاد از جریان مطلع شد. پس دستگیرش کردند و صد ضربه شلاق به او زدند و او را پس از خلع لباس، به طائف تبعید کردند».
بحث ما بررسی روایات در زمینه قیام قبل از ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است. روایت ««كُلُّ رَايَةٍ تُرْفَعُ قَبْلَ قِيَامِ الْقَائِمِ فَصَاحِبُهَا طَاغُوتُ يُعْبَدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَل»؛ بررسی سندی و دلالی شد و سپس از قیامهایی سخن به میان آمد که قبل از ظهور بوده و مورد تأیید قرار گرفته است. در جلسه قبل، مقداری راجع به قیام مختار صحبت کردیم و اکنون باقی مطالب را بیان می کنیم :
به نظر بنده با مراجعه به کتاب های مخالفان و دگراندیشان و همچنین تعبیرات ناشایست و مواضع تندی که در برابر مختار مطرح شده است، می توان گفت چنین مواضعی، یکی از دلایل اعتبار مختار نزد ما است. طبق تتبعی من داشتم، ندیدم که حتی یکی از دگراندیشان، سخنی از او به میان بیاورد و الفاظ رکیک و حملات شدید، پسوند حرف هایش نشود. از این ها می توان فهمید که او مورد غضب جریان اموی و مورد تأیید اهل بیت بوده است. این نکته را مرحوم ابن نما در کتاب خودشان متذکر شده اند. حملات تبلیغی، برای این است که سیاه نمایی کنند و چهره را مشوش نشان دهند. ابن نما حملات طرف
مقابل را به تبلیغات و جوسازی امویان علیه امیرالمؤمنین تشبیه می کند. این مسئله، یک جریان است و من در شگفتم که چرا برخی آگاه نیستند.
استاد بزرگوارم، حضرت آیت الله وحید خراسانی در بحث اصول که آیا نهی در عبادت مفسد هست یا نه؛ بحث صوم عاشورا (1)را مطرح کردند و فرمودند که هریک از کتاب های حدیث و فقه آنها را باز کردیم، دیدیم صوم عاشورا، شعار این ها شده است. از خود همین استفاده می کنیم که این مسئله ای است که مورد تأیید ما نمی باشد. حالا شما هم بیایید نسبت به مختار تحقیق کنید. هرکس از مخالفان، سخنی از مختار بر زبان جاری می کند، در همان سطر اول
به او توهین می کند و تا پایان دست بردار نیست. فریادی که باید سر قاتلان امام حسین بکشند، سر مختار منتقم می کشند؛ گویا که مختار قاتل است! نگاه کنید که شمر را چگونه تبرئه می کنند و یا نسبت به عمر سعد می گویند: ثقه ! حرف این است که مختار در خط آنها نبوده است؛ چون سه تا خط که نیست. دو خط است: حزب الله است و حزب الشيطان. مختار جزء معصومان نیست؛ ولی شخصیت مورد تأییدی است. من هر وقت کنار مزار مختار شهید
می روم، به او می گویم: دست مریزاد و احسنت! ولی گله ام این است که چرا کمی احتیاط کردی؟ باید همه قاتلان را درو می کردی. چنین بیانی از روی تعصب نیست و استدلال دارد و بنده به مقدار اقتضای درس به عنوان نقض می خواهم این ها را مطرح کنم .
1) نظر حقیر این است که روزه گرفتن در روز عاشورا، خلاف شرع است.
در جلسه قبل، بخشی از کلام ابن نما را در مورد جریان مختار ذکر کردیم و اکنون باقی آن: «قال جعفر بن نما مصنف هذا الثأر اعلم أن كثيرا من العلماء لا يحصل لهم التوفيق بفطنة توقفهم على معانى الألفاظ ولا روية تنقلهم من رقدة الغفلة إلى الاستيقاظ و لو تدبروا أقوال الأئمة في مدح المختار لعلموا أنه من السابقين المجاهدين الذين مدحهم الله تعالى جل جلاله في كتابه المبين ودعاء زين العابدين علیه السلام للمختار دليل واضح و برهان لائح على أنه عنده من المصطفين الأخيار ولو كان على غير الطريقة المشكورة ويعلم أنه مخالف له في اعتقاده لما كان يدعو له دعاء لا يستجاب ويقول فيه قولا لا يستطاب وكان دعاؤه علیه السلام له عبثا و الإمام منزه عن ذلك و قد أسلفنا من أقوال الأئمة في مطاوى الكتاب تكرار مدحهم له ونهيهم عن ذمه ما فيه غنية لذوى الأبصار و بغية لذوى الاعتبار و إنما أعداؤه عملوا له مثالب ليباعدوه من قلوب الشيعة كما عمل أعداء أمير
المؤمنين علیه السلام له مساوی و هلک بها کثیر ممن حاد عن محبته و حال عن طاعته؛ (1)ابن نما می گوید: بسیاری از علما توفیق دقت بر معانی الفاظ را ندارند و سیر حرکتی آن ها از غفلت به سوی بیداری نمی باشد. پس اگر در اقوال ائمه طاهرین در مدح مختار تدبر کنند؛ هر آینه می دانند که مختار از مجاهدانی است که خداوند آنها را در کتابش، ستوده است و همچنین دعای امام سجاد برای مختار، دلیل روشن و برهان محکمی است که مختار جزء برگزیدگان است و اگر مسیر مختار ناحق بود و امام میدانست که او مشکل
1) مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار، ج 45، ص 387.
اعتقادی دارد برای او دعا نمی کرد؛ زیرا مستجاب نمی شد و دعای امام هم، بیهوده بود؛ در حالی که امام از چنین حالاتی منزه می باشد و ما بارها اقوال ائمه را در جاهای مختلف کتاب نقل کردیم که مختار را مدح و از مذمت او نهی می کردند و این نقل قول ها برای صاحبان بصیرت کفایت می کند. همانا دشمنان مختار، برای او جوسازی کرده اند [و دروغ هایی را به مختار از زبان ائمه نسبت داده اند] (1)تا قلوب شیعیان را از او دور کنند؛ همان گونه که دشمنان امیرالمؤمنین علیه او جوسازی کرده و دروغ و تهمت های زیادی را به آن حضرت، نسبت دادند و به وسیله همین جعلیات، بسیاری از محبان وی، به دلیل دوری از حضرت و اطاعت نکردن از او به هلاکت رسیدند.
علامه امینی در کتاب شریف الغدیر در مورد مختار می فرماید:
«و من عطف على التاريخ و الحديث و علم الرجال نظرةً تشفعها بصيرة نفاذة، علم أنّ المختار في الطليعة من رجالات الدين والهدى و الإخلاص، و أنَّ نهضته
1) دشمنان گاهی به زبان ائمه، حدیث جعل می کردند. اگر از بحث دور نمی شدم، ده ها نمونه را می آوردم. همین روایت میمون بن عبد الله (بحارالانوار، ج 354،47)، برای نمونه کفایت می کند. گروهی خدمت امام صادق رسیدند و به دروغ گفتند که احادیثی از جعفر بن محمد شنیده ایم. حضرت صادق علیه السلام فرمود: «اگر مردی که از او حدیث نقل می کنی خودش را ببینی و به تو بگوید این حدیث ها که از من نقل کرده اند، دروغ است و من از آن حدیث ها خبر ندارم و به کسی چنین نگفته ام؛ آیا او را تصدیق می کنی؟ گفت نه. حضرت فرمود: «چرا؟» گفت: زیرا اشخاصی این حدیث ها را از قول او نقل کرده اند که اگر شهادت بدهند به آزادی مردی از بردگی و بندگی، قبول می شود (روایت را ببینید)
الكريمة لم تكن إلا لإقامة العدل باستئصال شأفة الملحدين، واجتياح جذوم الظلم الأموى، و أنَّه بمنتزح من المذهب الكيساني، و أنَّ كل ما نبزوه من قذائف و طامات لا مقيل لها من مستوى الحقيقة والصدق، ولذلك ترحم عليه الأئمة الهداة سادتنا السجاد و الباقر و الصادق علیهم السلام ، وبالغ في الثناء عليه الإمام الباقر علیه السلام، ولم يزل مشكوراً عند أهل البيت الطاهر هو و أعماله؛ کسی که به تاریخ و حدیث و علم رجال نگاه ژرف و دقیقی بیندازد، می فهمد که مختار سرآمد مردان مؤمن و مخلص است و قیام با کرامتش برای اقامه عدل با ریشه کن کردن ملحدان و دفع ظلم امویان همراه بود مذهب مختار، کیسانی نبود [مذهب کیسانی بعد از رحلت محمد حنفیه مطرح شد و مختار قبل از محمد حنفیه، به شهادت رسید] و هر تهمت و نسبت قبیحی به مختار از حقیقت دور است. به همین دلیل ائمه معصوم، - امامان سجاد و باقر و صادق علیهم السلام - او را مدح کرده اند و بیش تر از همه، امام باقر، او را ستوده است. مختار و قیام او همیشه نزد ائمه، قابل سپاس بود.
«و قد أكبره و نزهه العلماء الأعلام منهم : سيّدنا جمال الدين بن طاووس في ،رجاله و آية الله العلّامة فى الخلاصة، و ابن داود في الرجال، و الفقيه ابن نما فيما أفرد فيه من رسالته المسماة بذوب النضار، و المحقق الأردبيلي في حديقة الشيعة، و صاحب المعالم في التحرير الطاووسى، و القاضى نور الله المرعشى في المجالس. وقد دافع عنه الشيخ أبو على في منتهى المقال، و غيرهم».
علمای ما نیز مختار را بزرگ دانسته و او را مدح کرده اند، از جمله ابن
طاووس در رجال خود .
«و قد بلغ من إكبار السلف له أنَّ شيخنا الشهيد الأول ذكر في مزاره زيارةً تُخَصُّ
به ویزار بها، وفيها الشهادة الصريحة بصلاحه و نصحه في الولاية وإخلاصه في طاعة الله و محبّة الإمام زين العابدين، و رضا رسول الله و أمير المؤمنين . صلوات الله عليهما وألهما . عنه ، و أنَّه بذل نفسه فى رضا الأئمة ونصرة العترة الطاهرة و الأخذ بثأرهم ؛ و بزرگان ما مثل شهید اول، برای مختار زیارت نامه نوشته اند که به وسیله آن زیارت می شود. زیارتنامه اش حکایت از اخلاص و ولایتمداری ایشان است. او محبت ائمه طاهرین را در قلب داشته و جان خودش را در راه رضایت ائمه طاهرین و نصرت و خونخواهی آنها نثار کرده است».
«و الزيارة هذه توجد في كتاب مراد المريد، و هو ترجمة مزار الشهيد للشيخ على ابن الحسين الحائرى، وصححها الشيخ نظام الدين الساوجي مؤلف نظام الأقوال، و يظهر منها أنَّ قبر المختار في ذلك العصر المتقادم كان من جملة المزارات المشهورة عند الشيعة، وكانت عليه قُبّةٌ معروفة كما فى رحلة ابن بطوطة؛ زیارت مختار در کتاب
مراد المرید که ترجمه مزار شهید شیخ علی بن حسین حائری است، آمده و مؤلف کتاب نظام الاقوال، آن را تصحیح کرده است. لذا از این موارد بر می آید که قبر مختار در زمان های گذشته هم، از مزارهای مشهور نزد شیعه بوده و بر قبرش قبه معروفی بوده است؛ همانگونه که ابن بطوطه آن را نقل کرده است».
«و لقد تصدّى لتدوين أخبار المختار وسيرته و فتوحه و معتقداته وأعماله جماعة من الأعلام، فمنهم: 1 - أبو مخنف لوط بن يحيى الأزدى: المتوفى (157)، له كتاب أخذ الثار في المختار.... 21 - الشيخ ميرزا محمد على الأوردبادى له سبي؛ (1)
1) امینی عبدالحسین، الغدير، ج 2، ص 488.
به تحقیق برای تدوین اخبار مختار و سیره و فتوحات و اعتقادات و اعمال او، جماعتی از بزرگان در این مورد کتاب نوشته اند. علامه امینی، نام 21 نفر از بزرگان را به همراه تألیفات شان، ذکر می کند که آخرین آنها مرحوم غروی اردوبادی بادی (م. 1380 ق) می باشد».
خدا رحمت کند مرحوم اردوبادی را! چه مرد بزرگواری بود. اصلاً اهل هوا نبود و با خدا معامله کرده بود. زندگی اش را وقف اهل بیت کرده بود. کتاب الغدیر را تحقیق و ویرایش کرد؛ ولی حاضر نبود اسمش روی کتاب ثبت شود. در کتاب غدیر، 60 بیت در مورد مختار شهید آمده است.
چرا بعضی نسبت به مختار دید خوبی ندارند. آیا مسلمان باید یک گوشه بنشیند و دست روی دست بگذارد مثل خواجه ریبع و به امیرالمؤمنین بگوید من نمی فهمم جنگ های تو برای چیست، لذا مرا به مرز بفرست، یا اینکه داخل قبر به چله بنشیند و وقتی بشنود امام حسین علیه السلام شهید شده است، بگوید: «لعن الله قاتله» و بعد از گفتن همین عبارت هم پشیمان بشود؛ این می شود زاهد! اما اگر شخصی، به معرکه خطر برود و دمار از روزگار ستمگران درآورد، آدم خوبی نیست! من نمی دانم بعضی طبق چه ضابطه ای حکم می کنند؟!
«المختار بن أبي عبيد الثقفى الكذاب... ونشأ المختار، فكان من كبراء ثقيف، وذوى الرأى، والفصاحة، والشجاعة، والدهاء، وقلة الدين، وقد قال النبي صلی الله علیه وآله وسلم : يكون في ثقيف كذاب ومبير فكان الكذاب هذا ادعى أن الوحى يأتيه، وأنه يعلم
الغيب، وكان المبير الحجاج، قبحهما الله؛ (1)ذهبی همان اول درمورد مختار می گوید: کذاب است. از بزرگان طایفه اش بود. نظریه پرداز و فصیح و شجاع و زیرک بود. او در دینش ضعیف بود. از پیامبر روایت شده است که در ثقیف، كذاب و کشنده ای است و کذاب همین مختار است که ادعا کرد، وحی بر او نازل می شود و از غیب باخبر است».
آقای مامقانی با این که در مورد مختار تأمل دارد و ایشان را جزء حسان . نه ثقات . می داند، می گوید :
«لا اشكال في اسلامه بل في كونه امامى المذهب بل الظاهر اتفاق الخاصة و العامة عليه. بل الحق انه كان يقول بامامة الامام السجاد. فتخلص من جميع ما ذكرنا ان رجل امامى المذهب فان سلطنته برخصة الامام و ان وثاقته غير ثابة نعم هو ممدوح مدحاً مدرجاً له في الحسان؛ (2)شکی در شیعی بودن مختار وجود ندارد و این مسئله، مورد اتفاق شیعه و سنی است و حق این است که گفته شود، مختار پیرو امام سجاد بود. پس خلاصه کلام این است که مختار شیعی است و کارها و قیامش، به اذن امام بوده است، گرچه وثاقتش، ثابت نیست. [نمی گوید ثقه نیست، بلکه می گوید برای ما ثابت نیست]، این قدر ممدوح هست که جزء حسان باشد».
موضوع سخن، راجع به قیام هایی است که قبل از ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف صورت گرفته است و ائمه طاهرین، چنین قیام هایی را تأیید کرده اند و یا رایاتی که خود ائمه، از خروج آنها خبر و به آنها بشارت داده اند. در واقع چنین قیام ها، نقض روایاتی است، مثل این روایت: «كُلُّ رَايَةٍ تُرْفَعُ قَبْلَ قِيَامِ الْقَائِمِ فَصَاحِبُهَا طَاغُوتُ يُعْبَدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَل.» یکی از این قیام ها، قیام مختار بود که هم خودش و هم قیامش تأیید شده است. در این مورد کلمات بزرگانی از ابن نما تا معاصران مانند مرحوم مامقانی و علامه امینی و قمی و خویی را نقل کردیم و اکنون بحث را ادامه خواهیم داد :
اگر قیامی مورد تأیید ائمه طاهرین نبود، آن بزرگواران به صراحت در برابر آن موضع گرفته و یا به آن اعتنا نمی کردند. در این زمینه به دو مورد اشاره می کنم:
یکی از این قیام ها، «قیام توابین» به فرماندهی سلیمان صرد خزاعی است. ایشان از صحابه است. ظاهراً از چهار هزار نفر شرکت کننده در قیام، هشت یا نه نفر زنده
ماندند. شعارشان هم «یا لثارات الحسین» بود. من هرچه در مورد این قیام، تتبع کردم، تأییدی از ائمه نیافتم. تنها چیزی که در این زمینه ملاحظه کردم، کلامی است از امیرالمؤمنین نسبت به خود سلیمان ظاهراً ایشان، در جنگ صفین مجروح می شود و نزد حضرت برمی گردد، در حالی که انتظار شهادت داشت. امام می فرماید: و منهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر. (1)پس، خود سلیمان صرد خزاعی مورد تأیید است، هر چند در مورد قیام تأییدی صورت نگرفته است.
یکی دیگر از این قیام ها، «قیام مردم مدینه» است. در مورد این قیام قبلاً بحث مفصلی شده و بنده از ائمه علیهم السلام در مورد چنین قیامی تأییدی نیافتم. البته عده ای را پناه دادند؛ زیرا امام سجاد، تا مدت ها بعد از شهادت امام حسين علیه السلام بیرون از مدینه سکونت داشتند. در جریان سرکوب این قیام توسط جلادان یزید، صدها نفر کشته شدند و هتک نوامیس شد. پس بعضی از قیام ها هم، مورد تأیید ائمه قرار نگرفته اند. در این جا، بحث در مورد مختار
را ادامه می دهیم :
مرحوم خوئی در معجم رجال الحدیث در مورد جناب مختار، می فرماید:
«و الأخبار الواردة في حقه على قسمين: مادحة و ذامة أما المادحة فهى متضافرة، منها ما ذكره الكشي.
1) المنقرى، نصر بن مزاحم، وقعة صفين، ص 519.
إبراهيم بن محمد الختلى قال : حدثني أحمد بن إدريس القمي قال: حدثني محمد بن أحمد قال: حدثنى الحسن بن على الكوفى عن العباس بن عامر، عن سيف بن عميرة، عن جارود بن المنذر عن أبي عبد الله علیه السلام قال: ما امتشطت فينا هاشمية و لا اختضبت، حتى بعث إلينا المختار برءوس الذين قتلوا الحسين علیه السلام و هذه الرواية صحيحة؛ روایاتی که درباره مختار وارد شده دو دسته اند: روایاتی که در مدح او نقل شده و روایاتی که در مذمت مختار وارد شده اند. روایات در مدح مختار «متضافره» است.
«متضافره در حدود «تواتر» و یا «استفاضه» می باشد. اگر مستفیض هم باشد، طبق مبنای ایشان، به بررسی سندی نیاز ندارد، گرچه آن ها «ضعیف» باشند. مرحوم خوئی در ادامه بحث، چند روایت را که در مدح مختار است، نقل می کند.
«إِبْرَاهِيمُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْخُتَلِيُّ، قَالَ حَدَّثَنِي أَحْمَدُ بْنُ إِدْرِيسَ الْقُتِيُّ، قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ أَمْدَ، قَالَ حَدَّثَنِي الْحَسَنُ بْنُ عَلَى الْكُوفِيُّ، عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ عَامِرٍ، عَنْ سَيْفِ بْنِ عَمِيرَةَ، عَنْ جَارُودِ بْنِ الْمُنْذِرِ، عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ مَا امْتَشَطَتْ فِينَا هَاشِمِيَّةٌ وَ لَا اخْتَضَبَتْ حَتَّى بَعَثَ إِلَيْنَا الْمُخْتَارُ بِرُءُوسِ الَّذِينَ قَتَلُوا الْحُسَيْنَ علیه السلام؛ جارود بن منذر از امام محمد باقر علیه السلام روایت می کند که هیچ زن هاشمیه ای از ما خاندان، شانه به سر نزد و خضاب نگرفت تا موقعی که مختار سر قاتلان امام حسین را نزد ما فرستاد.
آقای خویی می فرمایند: «و هذه الروايه صحيحة».
«حَدَوَيْهِ عَنْ يَعْقُوبَ عَنِ ابْنِ أَبي عُمَيْرٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ الْمُقَنَّى عَنْ سَدِيرٍ عَنْ أَبِى جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ: لَا تَسُبُّوا الْمُخْتَارَ فَإِنَّهُ قَدْ قَتَلَ قَتَلَتَنَا وَ طَلَبَ بِتَأْرِنَا وَ زَوْجَ أَرَامِلَنَا وَقَسَّمَ فِينَا الْمَالَ عَلَى الْعُسْرَة؛ رجال کشی از امام محمد باقر علیه السلام چنین روایت می کند: مختار را دشنام ندهید؛ زیرا مختار قاتلان ما را کشت؛ برای ما خونخواهی کرد؛ بیوه زنان ما را شوهر داد و در موقع عسرت و تنگدستی مال را در میان ما تقسیم کرد».
«مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ وَ عُثْمَانُ بْنُ حَامِدٍ، قَالَا حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ يَزْدَادَ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ، عَنْ مُوسَى بْنِ يَسَارٍ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الزُّبَيْرِ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ شَرِيكٍ، (1)قَالَ دَخَلْنَا عَلَى أَبي جَعْفَرِ علیه السلام يَوْمَ النَّحْرِ وَ هُوَ مُتَكِي وَقَدْ أُرْسِلَ إِلَى الْخَلاقِ، فَفَعَدْتُ بَيْنَ يَدَيْهِ إِذْ دَخَلَ عَلَيْهِ شَيْخٌ مِنْ أَهْلِ الْكُوفَةِ فَتَنَاوَلَ يَدَهُ لِيُقَبْلَهَا فَتَنَعَهُ، ثُمَّ قَالَ مَنْ أَنتَ قَالَ أَنَا أَبُو الحَكَم بن الْمُخْتَارِ بْنِ أَبي عُبَيْدِ التَّقَيُّ، وَكَانَ مُتَبَاعِداً مِنْ أَبِي جَعْفَرٍ علیه السلام فَمَدَّ يَدَهُ إِلَيْهِ حَتَّى كَادَ يُقْعِدُهُ فى حَجْرِهِ بَعْدَ مَنْعِهِ يَدَهُ، ثُمَّ قَالَ أَصْلَحَكَ اللَّهُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ أَكْثَرُوا في أَبي وَقَالُوا وَ الْقَوْلُ وَاللَّهِ قَوْلُكَ قَالَ وَاى شَيْءٍ يَقُولُونَ قَالَ يَقُولُونَ كَذَّابٌ، وَلَا تَأْمُرُنِي بِشَيْءٍ إِلَّا قَبِلْتُهُ، فَقَالَ سُبْحَانَ اللَّهِ أَخْبَرَنِي أَبِي وَاللَّهِ إِنَّ مَهْرَ أُمِّي كَانَ مِمَّا بَعَثَ بِهِ الْمُخْتَارُ أَ وَ لَمْ يَبْنِ دُورَنَا وَ قَتَلَ قَاتِلَنَا وَ طَلَبَ بِدِمَائِنَا فَرَحِمَهُ اللَّهُ، وَ أَخْبَرَنِي وَاللَّهِ أَبِي أَنَّهُ كَانَ لَيَمُرُّ عِنْدَ فَاطِمَةَ بِنْتِ عَلِي يُهِدُهَا
1) عبدالله بن شریک، نوه سنان بن انس است؛ اما این کجا و آن کجا! حرفش را ذهبی نقل می کند که «ان الله اعدل من ان يدخل طلحه و زبير الجنة؛ خدا عادل تر از این است که این ها را به بهشت ببرد».
الْفِرَاشَ وَ يُثْنى مَا الْوَسَائِدَ وَ مِنْهَا أَصَابَ الحَدِيثَ، رَحِمَ اللهُ أَبَاكَ رَحِمَ اللَّهُ أَبَاكَ مَا تَرَكَ لَنَا حَقًّا عِنْدَ أَحَدٍ إِلَّا طَلَبَهُ قَتَلَ قَتَلَتَنَا وَ طَلَبَ بِدِمَائِنَا؛ ابن زبیر از عبد الله بن شریک چنین نقل می کند: روز عید قربان ما به حضور امام محمد باقر علیه السلام مشرف شدیم؛ در حالی که امام تکیه کرده بود. حضرت باقر فرمود: یک حلاق [ = شخصی که سر را می تراشد ] نزد من بیاورید. من در مقابل آن بزرگوار نشسته بودم که دیدم پیرمردی از اهل کوفه نزد آن حضرت آمد و دست امام باقر را گرفت که ببوسد؛ ولی امام اجازه نداد سپس حضرت باقر به او فرمود: تو کیستی؟ گفت: من حکم [ = بفتح حاء و كاف] ابن مختار بن ابو عبیده ثقفی هستم. امام باقر علیه السلام دست خود را دراز کرد و او را که با آن حضرت فاصله داشت، آورد و نزدیک خود جای داد. وی به حضرت باقر گفت: خدا امور تو را اصلاح کند! مردم درباره پدرم حرف هایی دارند؛ ولی به خدا قسم آنچه تو بفرمایی، همان، حق است. امام باقر فرمود: مردم چه می گویند؟ گفت: می گویند: مختار کذاب بود؛ ولی من هر چه شما بفرمایید، قبول دارم.
امام محمد باقر علیه السلام فرمود: سبحان الله به خدا قسم پدرم به من خبر داد که مهر مادرم از اموالی بود که مختار فرستاد. آیا نه چنین است که مختار خانه های ما را بنا کرد و دشمنان ما را کشت و خون های ما را مطالبه کرد؟ خدا او را رحمت کند! به خدا قسم، پدرم به من خبر داد که با فاطمه دختر حضرت امیر شبانه سخن می گفتند و پدرم رختخواب برای فاطمه آماده می کرد و متکا می آورد. پدرم این حدیث را از فاطمه شنید. خدا پدرت را رحمت کند! خدا پدرت را بیامرزد که حق ما را نزد احدی نگذاشت، مگر آن که باز ستاند؛ قاتلان ما را کشت و برای ما خون خواهی کرد».
شاید اولین کسی که نسبت کذاب را به حضرت مختار داد که بود؟ در
مصافی که بین لشکر مختار به فرماندهی ابراهیم بن الاشتر پسر مالک اشتر و لشکر شامی ها به فرماندهی ابن زیاد، رخ داد؛ اولین کسی که از طرف شامی ها رجز خواند؛ از مختار به عنوان کذاب یاد کرد. از این رجزها معلوم می شود که لشکر مختار و لشکر شامی ها دو جریان و خط هستند. نمی گویم در رأس این جریان معصوم قرار دارد؛ ولی یک ،جریان دفاع از ولایت است و در مقابل، جریان ضد ولایت قرار دارد. مخالفت با امیرالمؤمنین، مخالفت با رسول الله و مخالفت با رسول الله، مخالفت با خداوند است. «حریک حربی و سلمک سلمی» را خود اهل سنت، نقل کرده اند. بعد از واقعه صفین، شامی ها در واقعه ای مثل جنگ مختار ،تلفات ندادند. 24 هزار نفرشان به جهنم واصل شدند که چنین ضربهای سابقه نداشته است.
بعد از این که دو لشکر، مقابل هم ایستادند، ابن ضبعان کلبی از سپاه شام خارج شد و رجز خواند و به مختار نسبت کذاب داد.
«و وقف العسكران و التقى الجمعان فخرج ابن ضبعان الكلبي و نادى يا شيعة المختار الكذاب يا شيعة ابن الأشتر المرتاب: أنا ابن ضبعان الكريم المفضل من عصبة يبرون من دين على كذاك كانوا في الزمان الأول».
در رجز می گوید: من ابن ضبعان و از گروهی هستم که از دین علی، بیزاری می جوییم و این بیزاری روش ما است. فردی از طایفه همدان جوابش را داد، واقعاً این طایفه در کنار حضرت بودند و وفادار به آن حضرت.
«فخرج إليه الأحوص بن شداد الهمداني و هو يقول:
أنا ابن شداد على دين علي *** لست لعثمان بن أروى بولي
لأصلين القوم فيمن يصطلي *** بحر نار الحرب حتى تنجلي (1)
من بر دین حضرت علی علیه السلام هستم و عثمان را دوست ندارم و امروز عده ای از شما را به هلاکت می رسانیم.
«حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ مَسْعُودٍ، قَالَ حَدَّثَنِي أَبُو الْحَسَنِ عَلِيُّ بْنُ أَبِي عَلِيِّ الْخَزَاعِيُّ، قَالَ حَدَّثَنِي خَالِدُ بْنُ يَزِيدَ الْعَمْرِئُ الْمَكِّيُّ، قَالَ الْحُسَيْنُ بْنُ زَيْدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ، قَالَ حَدَّثَنِي عُمَرُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ، أَنَّ عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ علیه السلام لَمَّا أُتِيَ بِرَأْسِ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ زِيَادٍ وَ رَأْسِ عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ، قَالَ فَخَرَّ سَاجِداً وَقَالَ الحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَدْرَكَ لِي تَارِي مِنْ أَعْدَائِي، وَ جَزَى اللهُ الْمُخْتَارَ خَيْراً ؛ هنگامی که سر ابن زیاد و سر عمر بن سعد را نزد حضرت علی بن الحسین آوردند، آن حضرت خدای را سجده کرد و فرمود: سپاس مخصوص خدایی است که خون ما را از دشمنان طلب کرد. خدا به مختار جزای خیر عطا فرماید!»
مرحوم خوئی در ادامه، روایاتی را هم که در مذمت مختار وارد شده اند، بیان می فرماید:
«عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ زَيْدٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ عَلى أَنَّ الْمُخْتَارَ أَرْسَلَ إِلَى عَلَى بْنِ الْحُسَيْنِ
1) مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار، ج 45، ص 381.
بِعِشْرِينَ أَلْفَ دِينَارٍ فَقَبِلَهَا وَ بَنَى بِهَا دَارَ عَقِيلِ بْنِ أَبِي طَالِبٍ وَ دَارَهُمُ الَّتِي هُدِمَتْ قَالَ ثُمَّ إِنَّهُ بَعَثَ إِلَيْهِ بِأَرْبَعِينَ أَلْفَ دِينَارِ بَعْدَ مَا أَظْهَرَ الْكَلَامَ الَّذِى أَظْهَرَهُ فَرَدَّهَا وَ لَم يَقْبَلْهَا؛ مختار مبلغ بیست هزار دینار برای امام زین العابدین فرستاد، آن بزرگوار، پول ها را قبول کرد و خانه عقیل بن ابی طالب را که خراب شده بود، ساخت. بعدا که مختار آن کلام خود را ظاهر کرد، مجدداً مبلغ چهل هزار دینار برای امام سجاد فرستاد؛ ولی حضرت سجاد آن مبلغ را نپذیرفت».
«وَالْمُخْتَارُ هُوَ الَّذِي دَعَا النَّاسَ إِلَى مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ علیه السلام ابْنِ الْحَنَفِيَّةِ وَ سُوا الْكَيْسَانِيَّةَ وَ هُمُ الْمُخْتَارِيَّةُ وَكَانَ لَقَبُهُ كَيْسَانَ وَ لُقِّبَ بِكَيْسَانَ لِصَاحِبِ شُرَطِهِ المُكَنَّى أَبَا عَمْرَةَ وَكَانَ اسْمُهُ كَيْسَانَ وَقِيلَ إِنَّهُ سُمِّيَ كَيْسَانُ بِكَيْسَانَ مَوْلَى عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ وَهُوَ الَّذِي حَمَلَهُ عَلَى الطَّلَبِ بِدَمِ الْحُسَيْنِ علیه السلام وَ دَلَّهُ عَلَى قَتَلَتِهِ وَ كَانَ صَاحِبَ سِرِّهِ وَ الْغَالِبَ عَلَى أَمْرِهِ وَكَانَ لَا يَبْلُغُهُ عَنْ رَجُلٍ مِنْ أَعْدَاءِ الْحُسَيْنِ أَنَّهُ فِي دَارٍ أَوْ فِي مَوْضِعِ إِلَّا قَصَدَهُ وَ هَدَمَ الدَّارَ بِأَسْرِهَا وَ قَتَلَ كُلَّ مَنْ فِيهَا مِنْ ذِي رُوحٍ؛ مختار مردم را به سوی محمد بن حنفیه دعوت می کرد. آنان که مختاریه بودند به «کیسانیه» نامیده شدند. لقب مختار، «کیسان» بود. مختار بدین سبب به کیسان لقب یافت که نام امیر لشکرش، یعنی ابو عمره کیسان بود. گفته شده است. بدین لحاظ لقب کیسان یافت که کیسان نام یکی از غلامان حضرت امیر بود. وی همان کسی بود که مختار را برای طلب خون امام حسین وادار و او را به مکان قاتلان امام حسین علیه السلام راهنمایی می کرد. او محرم اسرار مختار و بر امر او غالب بود. هیچ گزارشی از دشمنان امام حسین به او نمی رسید که آن دشمن در فلان خانه یا فلان موضع است، مگر این که وی متوجه آن شخص می شد و همه آن خانه را خراب می کرد و هر ذی روحی را که در آن خانه بود، می کشت».
«وَكُلُّ دَارِ بِالْكُوفَةِ خَرَابٌ فَهِيَ مِمَّا هَدَمَهَا وَأَهْلُ الْكُوفَةِ يَضْرِبُونَ بِهَا الْمُثَلَ فَإِذَا افْتَقَرَ إِنْسَانٌ قَالُوا دَخَلَ أَبو عَمْرَةَ بَيْتَهُ حَتَّى قَالَ فِيهِ الشَّاعِرُ:
إِبْلِيسُ بِمَا فِيهِ خَيْرٌ مِنْ أَبِي عَمْرَةَ *** يُغْوِيكَ وَيُطْغِيكَ وَلَا يُعْطِيكَ كِسْرَة
و هر خانه ای که در کوفه خراب شده بود، وی آن را خراب کرده بود. اهل کوفه این ابو عمره را ضرب المثل قرار داده بودند. هرگاه شخصی فقیر می شد، می گفتند: ابو عمره داخل خانه اش شده است. کار او به جایی رسیده بود که شاعر در باره اش گفته است:
يغويك ويطغيك، ولا يعطيك كسرة *** ابليس بما فيه، خير من ابى عمرة
یعنی شیطان با آن همه شیطنت هایی که دارد باز هم از ابو عمره بهتر است. شیطان تو را گمراه و سرکش می کند، ولی تو را به شکست و خرابی دچار نمی کند».
مرحوم خوئی بعد از نقل این روایت می فرماید :
«و هذه الروايات ضعيفة الأسناد جدا، على أن الثانية منهما فيها تهافت و تناقض ولو صحت فهى لا تزيد على الروايات الذامة الواردة في حق زرارة و محمد بن مسلم و بريد و أضرابهم؛ این روایت و راویات از این قبیل، از نظر سند «ضعیف» است و در روایت دوم تناقض ملاحظه می شود. اگر این روایت ذامه، به فرض هم صحیح باشد، اعتبارش بیش از روایاتی نیست که در مذمت محمد بن مسلم و زراره و بریر و... وارد شده اند». همان طور که ذم در مورد چنین افرادی را کسی نپذیرفته و آن را توجیه کرده اند؛ ذم در مورد مختار هم باید توجیه شود.
در این جا مرحوم خوئی، روایتی از شیخ صدوق را که سبب مذمت مختار است، نقل کرده و سپس به آن جواب می دهد .
و روی الصدوق قدس سره مرسلا أن الحسن س لما صار في مظلم ساباط، ضربه أحدهم بخنجر مسموم، فعمل فيه الخنجر، فأمر علیه السلام أن يعدل به إلى بطن جريحي، و عليها المختار بن أبي عبيدة مسعود بن قيلة فقال المختار لعمه : تعال حتى نأخذ الحسن و نسلمه إلى معاوية فيجعل لنا العراق فنظر بذلك الشيعة من قول المختار لعمه، فهموا بقتل المختار فتلطف عمه لمسألة الشيعة بالعفو عن المختار ففعلوا؛ شیخ صدوق در علل الشرایع، روایتی «مرسل» ذکر می کند: هنگامی که امام حسن مشغول نماز بود، یکی از آنان تیری به جانب آن بزرگوار پرتاب کرد؛ ولی چون امام زره بر تن داشت، مؤثر واقع نشد. وقتی امام حسن به ساباط مدائن رسید، یکی از لشکریان خود حضرت، خنجر مسمومی به ران امام حسن زد که کارگر شد. سپس آن بزرگوار دستور داد تا حضرتش را به سوی منطقه بطن جریحی که عموی مختار والی آن جا بود، بازگردانند؛ در این جا مختار به عمویش پیشنهاد کرد که امام حسن را به معاویه تحویل دهیم تا معاویه عراق را به ما واگذار کند. وقتی شیعیان از آنچه مختار که به عموی خود گفته بود، آگاه شدند، تصمیم گرفتند مختار را به قتل برسانند؛ ولی عموی مختار به وی لطفی کرد و از شیعیان خواست تا او را عفو کردند».
«و هذه الرواية لإرسالها غير قابلة للاعتماد عليها، على أن لو صحت لأمكن أن يقال إن طلب المختار هذا لم يكن طلبا جديا و إنما أراد بذلك أن يستكشف رأى عمه، فإن علم أن عمه يريد ذلك لقام باستخلاص الحسن علیه السلام، فكان قوله هذا
شفقة منه على الحسن علیه السلام. وقد ذكر بعض الأفاضل أنه وجد رواية بذلك عن المعصوم علیه السلام»
اولاً : این روایت مرسل است؛
ثانیاً: بنا به فرض که روایت، صحیح باشد، می توان گفت که طلب مختار، جدی نبوده است، بلکه می خواسته نظر عمویش را بداند و او را امتحان کند [چون وضعیتی بود که دائم، استانداران با تأیید حکومت معاویه، به سوی او پناهنده می شدند؛ لذا مختار خوف آن داشت که عمویش هم، چنین کاری بکند.] تا اگر چنین تصمیمی دارد، برای حفظ جان امام تدبیری بیندیشد و این سخن وی در مقام شفقت بر جان امام بوده است و این، ضعف مختار نیست. بعضی از افاضل، گفته اند که به چنین معنایی، از امام معصوم روایت صادر شده است.
مرحوم خوئی اشکال دیگری را که بعضی بر مختار وارد کرده اند، بیان می کند و سپس به آن جواب می دهد.
«بقى هنا أمور: الأول: أنه ذهب بعض العلماء إلى أن المختار بن أبي عبيدة لم يكن حسن العقيدة و كان مستحقا لدخول النار و بذلك يدخل جهنم و لكنه يخرج منها بشفاعة الحسين علیه السلام ولو مال إلى هذا القول شيخنا المجلسي و جعله وجها للجمع بين الأخبار المختلفة الواردة في هذا الباب مختار عقیده سالمی نداشته است [ چون بعضی از صحابه (شیخین) را دوست داشت ]؛ بنا براین مستحق آتش است. البته به شفاعت امام حسین، از جهنم خارج می شود. مرحوم
مجلسی نیز به این مطلب، میل پیدا کرده است تا به طریقی بین اخبار مختلف در مورد مختار جمع کند. ضمناً برای چنین نظری، دو روایت نقل می کند:
«و استند القائل بذلك إلى روايتين الأولى ما رواه الشيخ بإسناده عن مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ أَبي قَتَادَةَ عَنْ أَحْمَدَ بْن هِلَالٍ عَنْ أُمَيَّةَ بْن عَلِيِّ الْقَيْسِيَ عَنْ بَعْضٍ مَنْ رَوَاهُ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ: قَالَ لِي يَجُوزُ النَّبِيُّ الصِّرَاطَ يَتْلُوهُ عَلِيٌّ وَيَتْلُو عَلِيّاً الْحَسَنُ وَيَتْلُو الْحَسَنَ الْحُسَيْنُ فَإِذَا تَوَسَطُوهُ نَادَى الْمُخْتَارُ الْحُسَيْنَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ إِنِّى طَلَبْتُ بِتَأْرِكَ فَيَقُولُ النَّبِيُّ لِلْحُسَيْنِ علیه السلام أَجِبْهُ فَيَنْقَضُ الْحُسَيْنُ فِى النَّارِ كَأَنَّهُ عُقَابٌ كَاسِرٌ فَيُخْرِجُ الْمُخْتَارَ حُمَةٌ وَلَوْ شُقَّ عَنْ قَلْبِهِ لَوُجِدَ حُبُّهُمَا فِي قَلْبِهِ؛ امام صادق علیه السلام می فرماید: در روز قیامت، رسول خدا از پل صراط عبور می کند، در حالی که امام علی پشت سر ایشان و امام حسن پشت سر امام علی و امام حسین پشت سر امام حسن قرار دارند وقتی اینان به میانه صراط می رسند، مختار [از میان جهنم] صدا می زند: یا اباعبدالله! من انتقام خون تو را گرفتم. رسول خدا به امام حسین می فرماید: جواب او را بده! پس امام حسین چون عقاب شکاری به فریادش می رسد و او را از آتش نجات می دهد؛ در حالی که مختار [از آتش جهنم] سیاه شده است،
و اگر قلب او شکافته شود، محبت آن دو نفر در قلبش یافت می شود [ یعنی به سبب محبت شیخین به آتش جهنم مبتلا شده است ]».
«السرائر أَبَانُ بْنُ تَغْلِبَ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ زُرْعَةَ عَنْ سَمَاعَةَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام يَقُولُ إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ مَرَّ رَسُولُ اللَّهِ بِشَفِيرِ النَّارِ وَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْحَسَنُ وَالْحُسَيْنُ فَيَصِيحُ صَائِحٌ مِنَ النَّارِ يَا رَسُولَ اللَّهُ أَغِثْنِي يَا رَسُولَ اللَّهِ ثَلَاثَاً قَالَ فَلَا يُجِيبُهُ قَالَ فَيُنَادِي يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ يَا أَمِيرَ المُؤْمِنِينَ ثَلاثاً أَغِثنى فَلَا يُحِيبُهُ قَالَ فَيُنَادِي يَا حُسَيْنُ يَا حُسَيْنُ يَا حُسَيْنُ أَغِثْنِي أَنَا قَاتِلُ أَعْدَائِكِ قَالَ فَيَقُولُ لَهُ رَسُولُ اللهِ قَدِ احْتَجَّ عَلَيْكَ قَالَ فَيَنقَصُّ عَلَيْهِ كَأَنَّهُ عُقَابٌ كَاسِرٌ قَالَ فَيُخْرِجُهُ مِنَ النَّارِ قَالَ فَقُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السلام وَ مَنْ هَذَا جُعِلْتُ فِدَاكَ قَالَ المُخْتَارُ قُلْتُ لَهُ وَلِمَ عُذِّبَ بِالنَّارِ وَ قَدْ فَعَلَ مَا فَعَلَ قَالَ إِنَّهُ قَالَ كَانَ فِي قَلْبِهِ مِنْهُمَا شَيْءٌ وَ الَّذِي بَعَثَ مُحَمَّداً بِالْحَقِّ لَوْ أَنَّ جَبْرَئِيلَ وَ مِيكَائِيلَ كَانَ فِي قَلْبَيْهِمَا شَيْءٌ لَأَكَبَّهُمَا اللهُ في النَّارِ عَلَى وُجُوهِهِمَا؛ در کتاب سرائر از سماعه چنین روایت می کند: از امام محمد باقر علیه السلام چنین شنیدم: موقعی که روز قیامت فرا می رسد، پیامبر اسلام و امیر المؤمنین و حسن و حسین علیهم السلام از نزدیک جهنم عبور خواهند کرد. شخصی که در جهنم است سه مرتبه فرياد مي زند: یا رسول الله! به فریادم برس! ولی پیغمبر خدا جوابی به او نخواهد داد. سه مرتبه فریاد می زند: یا امیر المؤمنین! به فریادم برس! آن حضرت هم جوابی به او نمی دهد. سپس سه مرتبه فریاد می زند: یا حسین! به فریادم برس، من قاتل دشمنان تو هستم. پیامبر خدا به امام حسین می فرماید: وی بر تو اتمام حجت کرد. امام حسین علیه السلام پس از این جریان نظیر عقاب شکاری به فریادش می رسد و او را از آتش نجات می دهد. راوی می گوید: من به امام صادق گفتم: فدایت شوم، آن شخص که در آتش است، کیست؟ امام فرمود:
مختار است. گفتم: برای چه در آتش معذب خواهد شد، در صورتی که قاتلان امام حسین را کشت؟ فرمود: برای این که اندکی از محبت آن دو نفر را در قلب خود داشت. قسم به حق خدایی که حضرت محمد صلی الله علیه وآله وسلم را به حق مبعوث کرد، اگر در قلب جبرئیل و میکائیل هم چیزی از [ محبت آنان ] باشد، خدا ایشان را از ناحیه صورت، داخل آتش جهنم خواهد کرد».
مرحوم خوئی در جواب از چنین اشکالی (سالم نبودن عقیده مختار) می فرماید:
«أقول: الروايتان ضعيفتان، أما رواية التهذيب فبالإرسال أولا، و بأمية بن على القيسي ثانياً، و أما ما رواه في السرائر فلأن جعفر بن إبراهيم الحضرمي لم تثبت وثاقته على أن رواية أبان عنه، وروايته عن زرعة عجيبة فإن جعفر بن إبراهيم، إن كان هو الذي عده الشيخ من أصحاب الرضا علیه السلام فلا يمكن رواية أبان عنه، وإن كان هو الذي عده البرقى من أصحاب الباقر علیه السلام فروايته عن زرعة عجيبة، وقد أشرنا في ترجمة محمد بن إدريس، إلى أن كتاب ابن إدريس فيه، تخليط؛ (1)هر دو روایت «ضعیف» هستند: روایت تهذیب اوّلاً، به سبب «مرسله بودن» و ثانیاً، به دلیل وجود امية بن على القيسی «ضعیف» است. روایت سرائر نیز به این دلیل ضعیف است که وثاقت جعفر بن ابراهيم الحضرمی اثبات نشده است. علاوه بر آن، روایت کردن ابان بن تغلب از جعفر بن ابراهيم الحضرمي، و
1) خوئی، ابوالقاسم، معجم رجال الحديث، ج 18، ص 94.
روایت او از زرعة بن محمد الحضرمی عجیب است، برای این که اگر جعفر بن إبراهيم كسی باشد که شیخ طوسی او را از اصحاب امام رضا بر شمرده است؛ در این صورت، ابان بن تغلب نمی تواند از او روایت کند، و اگر همان باشد که برقی او را از اصحاب امام باقر بر شمرده است؛ در این صورت، روایت جعفر بن إبراهيم از زرعة بن محمد الحضرمی عجیب خواهد بود، ضمن این که در کتاب محمد بن ادریس (السرائر) تخلیط وجود دارد.
موضوع سخن، راجع به مختار بود. در جلسات قبل، نسبت به قیام و شخصیت وی مقداری صحبت کردیم و اکنون بحث را ادامه می دهیم:
مرحوم مازندرانی حائری در منتهى المقال في احوال الرجال در مورد مختار می فرماید:
«و أما عدم جواز سبّه فلا إشكال فيه ولا شبهة تعتريه و إن لم يرد في ذلك خبر، فكيف مع وروده مع حسن الطريق كما نص عليه العلامة و قبله تحرير الطاوسي و هشام مصحف هاشم كما ذكره شه و بعده الفاضل عبد النبي الجزائري و بعدهما الأُستاذ العلّامة وتبع العلامة في ذلك تحرير الطاوسی فإنه في رجاله كذلك؛ در عدم جواز سب مختار و جسارت به او شکی نمی باشد؛ گرچه روایتی هم در جایز نبودن سب او وارد نشده باشد و حال آن که روایت در باب نهی سب مختار داریم که مشکل سندی هم ندارد علامه حلی، و قبل از او هم، تحریر طاووسی و... به این مطلب، اشاره داشته اند».
«و أما قبول روايته على فرض تحققها فأنت خبير بأن ترحم عالم من علمائنا على الراوى يقتضى حسنه و قبول قوله فكيف بترحّم الصادق علیه السلام على ما مر عن ابن عقدة؛ اگر روایتی نقل کند می توانیم بپذیریم؛ زیرا [در قبول روایت] اگر عالمی ترحم [ رحمة الله یا رحمة الله علیه] بر راویی کند، او حسن الحال است و اگر چنین ترحمی از طرف امام صادق صورت گیرد، به طریق اولی آن شخص مورد قبول است و طبق نقل ابن عقده، نسبت به مختار از جانب امام صادق، ترحم شده است».
«و قال طس بعد القدح فى روايات الذمّ : إذا عرفت هذا فإنّ الرجحان في جانب الشكر والمدح ولو لم يكن تهمة فكيف و مثله موضع أن يتهم فيه الرواة و يستغش فيما يقول عنه المحدّثون لعيوب تحتاج إلى نظر؛ (1)در تحریر طاووسی بعد از «ضعیف السند» دانستن روایات ذامه، می فرماید: اگر شخص مورد اتهام نباشد، رجحان با روایات مادحه است و در مورد شخصیتی مثل مختار که به چنین کار بزرگی دست زده است، قطعاً باید در روات روایات ذامه شک کرد و آن ها را مورد اتهام قرار داد.
هتاک تر از امویان نداشتیم و همین بس که قرآن از آنها به «شجره خبیثه و ملعونه» تعبیر کرده است. وقتی احساس می کردند که دنیایشان در خطر است، خط قرمزی نداشتند و به هر کاری دست می زدند. از همین باب می توان، شخصیت مختار را کشف انّی کنیم. حکومتی که با امام حسین و اهل
1) مازندرانی حائرى، منتهى المقال في احوال الرجال، ج 6، ص 243 .
بیت او، با نهایت قساوت برخورد می کند، طرفدار خاصی هم برای مختار نیست. مختار در چنان جو خفقانی که بر عاقبت کار خود آگاه است، قیام می کند. لذا اگر هدف اخروی نداشته باشد خلاف عقل است. اگر هدف مختار دنیا بود، با آن ها همدست می شد، عاقبت امر او را ببینید که با چه وضعی با او برخورد کردند؛ آیا چنین فردی طاغوت است؟ و قاتلان او بر حق هستند؟ لذا باید در روایات ناهیه، تجدید نظر کرد، دست آن ها باز بود، همان طور که با تبلیغات سوء، ترور شخصیت می کردند، کارخانه های جعل حدیث شان هم فعال بود، همان طور که در مذمت مختار و حتی امیرالمؤمنين، حديث جعل می کردند، احادیثی هم که بوی قیام در برابر ستمگران داشته باشد، طور دیگری وانمود و جعل خواهند کرد. باید اوضاع را خوب در نظر گرفت و بررسی کرد و شخصیت مختار و ظرف زمانی او را هم، در نظر گرفت. همین کفایت می کند که بدانیم هدف مختار خدا بود، نه دنیا.
مرحوم مامقانی در تنقیح المقال فی علم الرجال در مورد مختار می فرماید :
«الجهة الثانية فى ان حكومته هل كانت على باطل ام كان مرخصا في ذلك من قبل على بن الحسين علیه السلام الظاهر الثاني لخبر ابن نما المتقدم و لرضا الأئمة علیهم السلام بافعاله من قتل بنى اميّة وسبيهم و اسرهم و نهب اموالهم و غیر ذلک کما مرت الإشارة الى ذلك في الأخبار المزبورة في مدحه الناطقة بتشكرهم فعله و جزائهم اياه خيرا و الترحم عليه مرارا عديدة فى مجلس واحد و عن رسالة ابن نما انه قال فبعث براس ابن زياد الى على بن الحسين علیه السلام فادخل عليه وهو يتغدى فقال علیه السلام
ادخلت على ابن زياد و هو يتغدى ورأس ابى بين يديه فقلت اللهم لا تمتنى حتى ترینی رأس ابن زیاد و انا اتغدى فالحمد لله الذى اجاب دعوتی و قال ايضا فلمّا راى الرؤس محمّد بن الحنفية خر ساجدا ودعى للمختار و قال جزاه الله خيرا الجزاء فقد ادرك لنا ثارنا و وجب حقه على كلّ من ولد عبد المطلب ابن هاشم؛ جهت دوم: آیا حکومت مختار ناحق بوده و یا با اذن امام سجاد بوده است؟ ظاهر، دومی درست است [ حکومت حق بوده است ] به دلیل خبر ابن نما که گذشت و رضایت ائمه طاهرین به افعال مختار. مثل کشتن بنی امیه و اسارت شان و غارت اموال آن ها. که به وسیله تشکر از فعل او و ترحم بر او به دفعات مختلف صورت گرفته است و این که ائمه در برابر کار او، می گفتند: خدا جزای خیرش دهد، و یا طبق بیان ابن نما در رساله اش که گفته بود: وقتی سر ابن زیاد را آوردند، امام مشغول تناول طعام بودند و فرمودند که ابن زیاد مشغول غذا خوردن بود که سر پدرم، جلو او بود؛ آن جا من دعا کردم که خدایا! همین صحنه را برای من پیش بیاور که مشغول غذا خوردن باشم و سر ابن زیاد را بیاورند. وقتی سرها را نزد محمد بن حنفیه آوردند، او به سجده افتاد و برای مختار دعا کرد که خداوند به او جزای خیر دهد. جناب مختار به گردن تمام سادات، بلکه تمام فرزندان عبدالمطلب حق دارد».
«و عن مجالس الشيخ ره و ابن نما عن المنهال بن عمرو قال و لما قطع المختار يدى حرملة بن كاهل و رجليه و احرقه بالنّار قلت سبحان الله فقال ...»
از کتاب مجالس شیخ و ابن نما نیز نقل شده است که امام، پس از انتقام مختار از قاتلان، برای او دعا کردند.
«و الروايات المزبورة نقلها عن الكشى المتضمنة لدعاء السجاد و الباقر علیه السلام ايضاً تدلّ على المطلوب و قصور السند فيها غير ضائر بعد تعاضدها و كونها مرويّة فى الكتب المعتبرة الكثيرة مع سلامتها عن معارض يعتمد عليه و هي بمجموعها تفيد الثابت حجيّته فى احوال الرّجال، فتلخص من جميع ما ذكرنا ان الرجل امامى المذهب فانّ سلطنته برخصة من الإمام علیه السلام ؛ علاوه بر مواردی که ذکر شد و همچنین روایاتی که از کشی در مدح مختار وارد شده است، بر اعتبار مختار دلالت دارد و اگر بگوییم سند این روایات ضعیف است، باز ضرری نمی زند؛ زیرا معارضی که قابل اعتماد باشد وجود ندارد [ چون تعارض باید بین حجتین باشد و این روایات ذامه مشکل دارد و لا حجت است؛ لذا نمی تواند با حجت تعارض کند ]. پس خلاصه کلام این است که مختار شیعی بوده و حکومتش به اذن امام بوده است». البته مرحوم مامقانی بعد از این بیانی دارند که قابل تأمل است. ایشان می فرماید:
«و ان وثاقته غير ثابتة نعم هو ممدوح مدحا مدرجا له في الحسان ولولا الأترحم مولينا الباقر علیه السلام عليه ثلث مرّات في كلام واحد لكفي في ادراجه في الحسان»؛ (1)ممکن است که مختار در رتبه ثقات نباشد؛ ولی در رتبه حسان که هست؛ زیرا اگر هیچ مدحی برای او وارد نشده باشد جز مدح امام باقر که سه بار در کلام واحدی، او را مدح کرده اند، برای قرار گرفتن او در درجه حسان کفایت می کند».
1) مامقانی، عبدالله، تنقیح المقال في معرفة علم الرجال، ج 3، ص 206 .
به نظر بنده هم، جناب مختار از سلامت عقیده برخوردار بود و تا آخر عمر، این گونه باقی ماند. چرا با وجود این همه روایات مادحه، باز مختار را زیر سؤال می برند؟ برخی هارون الرشید را، با آن همه جنایات تبرئه می کنند (هارونی که پیامبر اکرم از او به «عفریت» تعبیر کرده است)، پس چرا مختار را با این همه مدح را کنار می زنند؟
«و تتبع مصعب الشيعة بالقتل بالكوفة و غيرها، وأتى بحرم المختار فدعاهن إلى البراءة منه، ففعلن إلا حرمتين له إحداهما بنت سَمُرَةَ بن جندب الفزاري و الثانية ابنة النعمان بن بشير الأنصارى، وقالتا كيف نتبرأ من رجل يقول ربي الله ؟ كان صائم نهاره قائم ليله، قد بذل دمه الله ولرسوله في طلب قَتَلَة ابن بنت رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم و أهله وشيعته، فأمكنه الله منهم حتى شفى النفوس؛ (1)مصعب، شیعیان را در کوفه و غیر کوفه به قتل میرساند زنان و نوامیس (2)مختار را نزد
1) مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج 3، ص 100.
2) گروگانگیری زنان، شیوه بنی امیه بود بنده در جلد دوم کتاب مع الركب الحسيني، به نام الايام المكية ، این بحث را مطرح کردم که چرا امام حسین علیه السلام اصرار داشتند زنان را با خودشان همراه ببرند. یکی از هدف ها، ترس از گروگانگیری بود. این ها برای فشار و رسیدن به خواسته های خود، گروگان می گرفتند. امویان، پیمان شکن و خائن بودند و هیچ خط قرمزی نداشتند. جریان عمرو بن حمق را ببینید؛ این صحابی بزرگوار که مخفی بود، همسرش را گروگان گرفتند و دوسال زندانی کردند. وقتی عمرو بن حمق را یافتند، ببینید که چگونه با او برخورد کردند. من در کتاب شناخت صحابه این ها را مطرح کرده ام. نیمه شب سر بریده عمرو بن حمق را به دامن همسرش پرت کردند. قساوت و سنگدلی تا چه حد؟ آل زبیر هم از این ها بهتر نبودند.
او آوردند؛ مصعب از آن ها خواست تا از مختار بیزاری بجویند. همه آنها جز دو نفر از همسرانش (دختر سمرة بن جندب و دختر نعمان بن بشیر انصاری) از مختار تبری جستند. این دو گفتند: چگونه از فردی تبری بجوییم که موحد بود و اهل قیام و صیام بود و کسی بود که جانش را در راه کشتن قاتلان حسین نثار کرد و توانست با کشتن آنها جانها را خنک سازد؟!»
طبری در تاریخ خود در مورد جریان مختار می گوید :
«و تجرّد المختار لقتلة الحسين علیه السلام فقال : ما من ديننا ترک قوم قتلوا الحسين علیه السلام يمشون أحياءا في الدنيا آمنين! بئس ناصر آل محمّد! أنا إذن الكذاب كما سمونى، فإنّي أستعين بالله عليهم؛ الحمد لله الذی جعلني سيفا ضربهم به و رمحا طعنهم به، و طالب و ترهم والقائم بحقهم؛ إنّه كان حقا على الله أن يقتل من قتلهم و أن يذلّ من جهل حقهم؛ وقال : اطلبوا لي قتلة الحسين الا فإنّه لا يسوغ لي الطعام والشراب حتى اطهر الأرض منهم ؛ (1)طبری می گوید: وقتی که مختار آماده کشتن قاتلان حسین شد، گفت: دین ما اجازه نمی دهد که قاتلان حسین، آزادانه و در آرامش زندگی کنند و اگر ساکت بنشینیم، بد یاری برای آل محمد هستیم... خداوند مرا شمشیر و نیزه قرار داد تا بر جان قاتلان بتازم. خداوند را شکر می کنم که مرا را خونخواه قاتلان قرار داد. بعد فرمود: بروید دنبال قاتلان حسین؛ زیرا برای من خوردن و آشامیدن حرام است تا زمین را از لوث وجود قاتلان پاک کنم».
1) طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری، ج 6، ص 61.57.
این جملات را شخص متعصبی مثل طبری نقل می کند. گویا نتوانسته است این ها را سانسور کند. قیام مختار در کوفه در مقابل حکومتی که شرق و غرب عالم در دستش است، آیا می تواند انگیزه دنیایی داشته باشد؟ به چه دلیل، مختار را رد می کنیم؟ آیا به خاطر یک روایت که می گوید: هر پرچمی قبل از قیام، طاغوت است، این همه روایت را که راجع به مختار و زید شهید و شهید فخ و... داریم به خاطر یک روایت رد می کنیم؟! چرا در این روایت تأمل و یا آن را توجیه نمی کنیم؟ مثلاً چنین روایتی در کتاب بخاری هست: حضرت ابراهیم سه تا دروغ گفته است! مگر می شود که ابراهیم اولوالعزم دروغ بگوید؟ او می گوید: ولی روایت صحیح است! گویا تکذیب راوی برای آن ها از تکذیب پیامبر خیلی آسان تر است. این جا همین است. این همه روایت را به سبب یک روایت، کنار می زنند؟
بحث ما، راجع به مختار و قیام او بود. مرحوم خوئی، اشکالاتی را که راجع به مختار و جریان او بود، بیان کرده و سپس در مقام جواب برآمده است. ما بخشی از کلام ایشان را در جلسات قبل بیان کردیم و اکنون ضمن مرور بر اشکالات قبلی، تتمه را بیان می کنیم :
یکی از اشکالات به جناب مختار این است که وقتی امام حسن به ساباط مداین رسید، یکی از لشکریان خود ،حضرت خنجر مسمومی به ران مبارک امام حسن زد که کارگر شد. سپس آن بزرگوار دستور داد تا وی را به سوی قبیله جریحی که عموی مختار والی آن جا بود بازگردانند. در این جا مختار به عمویش پیشنهاد کرد که امام حسن را به معاویه تحویل دهیم تا معاویه عراق را به ما واگذار کند. وقتی شیعیان از این قول مختار آگاه شدند، تصمیم گرفتند مختار را به قتل
برسانند؛ ولی عموی مختار از شیعیان خواست تا او را عفو کنند.
اولاً: این روایت «مرسل» است.
ثانیاً: بنا به فرض که روایت «صحیح» هم باشد، می توان گفت که طلب مختار، جدی نبوده است، بلکه می خواسته عمویش را امتحان کند که آیا او هم مانند دیگر فرمانداران قصد همدستی و پناهندگی به معاویه را دارد یا نه؟ مرحوم خوئی می فرمایند: بعضی از افاضل گفته اند که روایتی با چنین معنایی از امام معصوم، صادر شده است؛ هر چند آن روایت را نقل نکرده اند.
روایتی هست که هریک از ائمه، گرفتار یک کذاب هستند که بر آنها دروغ می بندد و امام حسین علیه السلام، هم به مختار مبتلا بود. (1)
احتمال دارد که روایت، تحریف شده است چون مختار، در کوفه بود و امام حسین علیه السلام در مدینه؛ چگونه امام حسین مورد ابتلای مختار بودند؟ ضمن این که ما هیچ روایتی، ولو به سند ضعیف از دروغ بستن مختار به امام حسین علیه السلام نداریم و هیچ بعید نیست که آن مختار شخص دیگری باشد. مرحوم خوئی، سپس گله ابن نما را نقل می کنند که خیلی از علما توفیق دقت در معنای روایات را پیدا نکردهاند و ظاهر روایت را اخذ می کنند.
1) «نعم تقدم في ترجمة محمد بن أبي زينب رواية صحيحة و فيها كان أبو عبد الله الحسين بن علي علیه السلام قد ابتلي بالمختار و قد ذكر في تلك الرواية رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم و الأئمة الأطهار علیهم السلام و أن كلا منهم كان مبتلى بكذاب يكذب عليه» (خوئی، ابوالقاسم، معجم رجال الحديث، ج 18، ص 98).
کتاب سرائر از سماعه روایت می کند که امام محمد باقر علیه السلام می فرمود: مختار روز قیامت در آتش است و به شفاعت امام حسین نجات پیدا می کند.
اولاً چنین بیانی در دو روایت آمده است که هر دو روایت، «ضعیف» هستند. روایت اول را شیخ در تهذیب نقل کرده است که مرسل است و ثانیاً، کسی که نقل کرده است، امیة بن علی قیسی است که او را نمی شناسیم.
اما روایت دوم که سرائر در مستطرفات نقل کرده است، در طریق آن، شخصی به نام جعفر بن ابراهیم حضرمی است که وثاقتش ثابت نیست؛ ضمن این که، ابان روایت را از جعفر حضرمی نقل می کند؛ در حالی که آنها در یک طبقه نیستند و یا زرعه از ایشان نقل کند که این دو نیز در یک طبقه نیستند. پس هر دو روایت، مشکل دارند. سپس مرحوم خوئی، حرفی را از ابن داوود و او از کشی نقل می کند، (1)مبنی بر این که روایاتی که در مذمت مختار است، عامه وضع کرده اند و از جعلیات است. (2)
من در این جا نکته ای عرض کنم که وقتی ابن داوود این مطلب را از کشی نقل می کند که عامه این روایات را وضع کردند، چه بُعدی دارد، همان روایاتی
که در مذمت مطلق قیام ها هم وارد شده است، این چنین باشد؟ به عنوان احتمال می گویم :
مرحوم خوئی می فرماید:
«أقول : ما نسبه ابن داود إلى الكشي، لم نجده في إختيار الكشي، ولعل نسخة أصل الكشي كان عنده و كان هذا مذكورا فيه؛ آنچه را ابن داوود به کشی نسبت داده است، ما در رجال کشی نیافتیم و شاید نسخه اصلی پیش ابن داوود بوده باشد که در آن چنین مطلبی ذکر شده است».
«و قد ذكرنا أنه مضافا إلى ضعف أسناد الروايات الذامة، يمكن حملها على صدورها عن المعصوم تقية، ويكفى فى حسن حال المختار إدخاله السرور في قلوب أهل البيت س بقتله قتلة الحسين علیه السلام ، وهذه خدمة عظيمة لأهل البيت علیهم السلام يستحق بها الجزاء من قبلهم أفهل يحتمل أن رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم و أهل البيت علیهم السلام يغضون النظر عن ذلك، و هم معدن الكرم والإحسان؛ و ما قبلاً گفتیم که تمام روایات ذامه در حق مختار، «ضعیف» است و اگر ضعیف هم نباشد باید حمل بر تقیه گردد. در حُسن حال مختار همین بس که او با کشتن قاتلان حسین، اهل بیت را خوشحال کرد و این خدمت بزرگی است که مستحق پاداش قابل توجهی از طرف اهل بیت است. آیا ممکن است که اهل بیت عصمت و طهارت که معدن کرامت و احسان هستند از چنین کار بزرگی قدردانی نکنند؟!»
قیام مختار به اذن امام نبوده و مختار از پیش خودش، دست به چنین قیامی زده است.
«أن خروج المختار و طلبه بثأر الحسين علیه السلام وقتله لقتلة الحسين علیه السلام لا شک فی أنه كان مرضيا عند الله و عند رسوله و الأئمة الطاهرين علیهم السلام و قد أخبره ميثم و هما كانا في حبس عبيد الله بن زياد بأنه يفلت و يخرج ثائرا بدم الحسين علیه السلام ... و يظهر من بعض الروايات أن هذا كان بإذن خاص من السجاد علیه السلام ...» (1)شكى نمی باشد که خروج مختار و خونخواهی امام حسین و کشتن قاتلان او مورد رضایت خداوند و پیامبر و ائمه اطهار می باشد. میثم تمار هم قبل از قیام مختار به این قضیه اشاره کرده و به مختار خبر می دهد که ما کشته می شویم؛ ولی تو از زندان نجات پیدا می کنی و قیام خواهی کرد، ضمن اینکه ما روایت داریم که قیام مختار با اذن خاص، از امام سجاد علیه السلام بوده است».
منظور روایت ابن نما است. امام که لازم نیست سخنرانی کند و بیانیه بدهد. همین که اشاره ای کند، بس است هم امام، اجازه داد و هم اختیار را به محمد حنفیه داد. مرحوم خوئی سپس، جریانی را نقل می کنند که ما نقل کردیم. برخی تشکیک می کنند که مختار مثله کرد؛ به فرض هم که کاری کرده باشد، مگر آنها مثله نکردند؟ مگر همینها نبودند که نسبت به حضرت علی اکبر: «قطعوه إربا إرباً»! مگر نسبت به امام حسین کاری نکردند که امام را در بوریا گذاشتند؟ بعد هم ده اسب آماده کردند و نعل ها را عوض کردند و بر بدن ها دواندند؟ دلتان برای این طرف بسوزد. اگر این کار را هم
1) خوئی، ابوالقاسم، معجم رجال الحديث، ج 18، ص 101.
کرده باشد، مگر اخبارش به امام سجاد و امام باقر و امام صادق نرسیده است؟ با این فرض، آنها برای مختار طلب مغفرت کرده اند. ملاک رضایت ائمه است و ائمه از او راضی بودند.
«أنه نسب بعض العامة المختار إلى الكيسانية، وقد استشهد لذلك بما في الكشي من قوله و المختار هو الذي دعا الناس إلى محمد بن على بن أبي طالب بن الحنفية، وسموا الكيسانية وهم المختارية، وكان بقية كيسان إلى آخر ما تقدم؛ این اشکال را در اصل، بعضی از عامه مطرح و به حرف مرحوم کشی استناد می کنند که گفته است: مختار کسی است که مردم را به سوی محمد حنفیه دعوت کرد که اینان کیسانیه نامیده شدند».
«و هذا القول باطل جزما، فإن محمد ابن الحنفية لم يدع الإمامة لنفسه حتى يدعو المختار الناس إليه و قد قتل المختار و محمد ابن الحنفية حي، وإنما حدثت الكيسانية بعد وفاة محمد ابن الحنفية و أما أن لقب مختار، هو كيسان فإن صح ذلك فمنشؤه ما تقدم فى رواية الكشى من قول أمير المؤمنين علیه السلام مرتين يا كيس، يا كيس فثنى كلمة کیس و قیل کیسان؛ (1)این حرف باطل است؛ چون اصلاً محمد بن حنفیه برای خودش ادعای امامت نکرد تا مختار هم در پی دعوت او باشد. کیسانی و اعتقاد به مهدویت محمد حنفیه بعد از رحلت او
1) همان، ص 102.
اتفاق افتاد و حال آن که مختار قبل از رحلت محمد حنفیه، شهید شده بود. پس این تهمت اساساً باطل است و منشاء کلمه کیسان، به عنوان لقب مختار اگر صحیح باشد، بر اساس روایتی است که کشی از امیرالمؤمنین نقل می کند، مبنی بر این که به مختار دو بار فرمود: «یا کیس».
مرحوم تستری در قاموس الرجال، بحث مشروحی راجع به مختار دارد. ایشان روایاتی را که در مدح و ذم جناب مختار وارد شده است، بیان و در ابتدا روایات مادحه را نقل می کنند. پنج روایت است که ما آنها را در جلسات قبل، بیان کرده ایم، لذا فقط اشاره ای می کنیم .
اول: «... عن أبي جعفر علیه السلام قال : لا تسبوا المختار، فإنّه قتل قتلتنا...»؛
دوم: «... عن عبد الله بن شریک قال: دخلنا على أبي جعفر علیه السلام يوم النحر... فقال: سبحان الله ! أخبرني أبى: والله إنّ مهر أمى كان مما بعث به المختار...»؛
سوم: «... عن الأصبغ قال: رأيت المختار على فخذ أمير المؤمنين علیه السلام و هو يمسح على رأسه ويقول: يا كيس! يا كيس!»؛
چهارم: «.... عن الصادق علیه السلام قال: ما امتشطت فينا هاشمية ولا اختضبت حتى بعث إلينا المختار برؤوس الذين قتلوا الحسين علیه السلام»؛
پنجم: «... عن عمر بن على بن الحسين: أن على بن الحسين علیه السلام قال : لما أتى برأس عبيد الله بن زياد و رأس عمر ابن سعد قال: فخر ساجدا و قال: الحمد لله الذي أدرك لى ثأرى من أعدائى، و جزى المختار خيرا».
مرحوم تستری پس از نقل روایات مادحه، روایات ذامه را نقل می کنند؛ اما روایات ذامه:
اول:
« مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ وَ عُثْمَانُ بْنُ حَامِدٍ، قَالا حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ يَزْدَادَ الرَّازِيُّ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي الْخَطَابِ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ الْمُرَخْرَفِ، عَنْ حَبِيبِ الْخَشْعَمِي، عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ كَانَ الْمُخْتَارُ يَكْذِبُ عَلَى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ؛ خثعمی از حضرت صادق علیه السلام چنین روایت می کند: مختار به حضرت علی بن الحسين علیه السلام دروغ می بست».
دوم:
«جِبْرِيلُ بْنُ أَحْمَدَ، حَدَّثَنِي الْعُبَيْدِي، قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ عَمْرٍو، عَنْ يُونُسَ بْنِ يَعْقُوبَ، عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ كَتَبَ الْمُخْتَارُ بْنُ أَبِي عُبَيْدٍ إِلَى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ علیه السلام وَ بَعَثَ إِلَيْهِ بِهَدَايَا مِنَ الْعِرَاقِ، فَلَمَّا وَقَفُوا عَلَى بَابِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ دَخَلَ الْآذِنُ يَسْتَأْذِنُ هُمْ، فَخَرَجَ إِلَيْهِمْ رَسُولُهُ فَقَالَ أَمِيطُوا عَنْ بَابِي فَإِنِّي لَا أَقْبَلُ هَدَايَا الْكَذَّابِينَ وَلَا أَقْرَأُ كُتُبَهُمْ، فَتَحَوُا الْعُنوَانَ وَكَتَبُوا الْمَهْدِيَّ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِي، فَقَالَ أَبو جَعْفَرٍ: وَاللَّهِ لَقَدْ كَتَبَ إِلَيْهِ بِكِتَابِ مَا أَعْطَاهُ فِيهِ شَيْئًا إِنَّمَا كَتَبَ إِلَيْهِ يَا ابْنَ خَيْرِ مَنْ طَشَى وَ مَشَى، فَقَالَ أَبُو بَصِيرٍ فَقُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ علیه السلام أَمَّا الْمُشْئ فَأَنَا أَعْرِفُهُ فَأَيُّ شَيْءٍ الظَّشْئ فَقَالَ أَبُو جَعْفَر علیه السلام الحَيَاةُ؛ يونس بن يعقوب از امام محمد باقر علیه السلام چنین روایت می کند: مختار، نامه ای برای علی بن الحسین نوشت و از عراق هدایایی تقدیم کرد. هنگامی که فرستادگان مختار بر در
خانه حضرت زین العابدین آمدند و کسی رفت تا برای آنان اجازه ورود بگیرد؛ شخصی از طرف حضرت سجاد خارج شد و به آنان گفت که امام سجاد علیه السلام می فرماید: از در خانه من دور شوید؛ زیرا من هدیه های دروغ گویان را نمی پذیرم و نامه های آنان را نمی خوانم. آنان نام حضرت سجاد را محو کردند و در عوض، نام محمد بن حنفیه را نوشتند. امام محمد باقر علیه السلام می فرماید : مختار در آن نامه چیزی برای امام سجاد ننوشته بود، غیر از این که نوشته بود: یا بن خير! من طشَی و مَشَی. ابو بصیر می گوید: به حضرت باقر گفتم: من معنای کلمه مشی را می دانم. معنای کلمه طشی چیست؟ فرمود: حیات و زندگی کردن...».
بر اساس آنچه عنوان شد، متن این روایت مشوش است.
سوم:
« عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ زَيْدٍ عَنْ عُمَرَ بْن عَلى أَنَّ المُخْتَارَ أَرْسَلَ إِلَى عَلَى بْنِ الْحُسَيْنِ بِعِشْرِينَ أَلْفَ دِينَارٍ فَقَبِلَهَا وَ بَنَى بِهَا دَارَ عَقِيلِ بْنِ أَبِي طَالِبٍ وَ دَارَهُمُ الَّتِي هُدِمَتْ قَالَ ثُمَّ إِنَّهُ بَعَثَ إِلَيْهِ بِأَرْبَعِينَ أَلْفَ دِينَارٍ بَعْدَ مَا أَظْهَرَ الْكَلَامَ الَّذِي أَظْهَرَهُ فَرَدَّهَا وَ لَمْ يَقْبَلْهَا؛ عمربن علی روایت می کند که مختار مبلغ بیست هزار دینار برای امام زین العابدین فرستاد. آن بزرگوار آن پول ها را قبول کرد و خانه عقیل بن ابی طالب را که خراب شده بود، تعمیر کرد. بعداً که مختار آن کلام خود را ظاهر کرد نیز مبلغ چهل هزار دینار برای امام سجاد فرستاد؛ ولی حضرت سجاد آن مبلغ را نپذیرفت».
چهارم:
شاید حرف کشی باشد، نه روایت.
«وَالْمُخْتَارُ هُوَ الَّذِي دَعَا النَّاسَ إِلَى مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ علیه السلام ابْنِ الْحَنَفِيَّةِ وَ سُقُوا الْكَيْسَانِيَّةَ وَ هُمُ الْمُخْتَارِيَّةُ وَكَانَ لَقَبُهُ كَيْسَانَ وَ لُقِبَ بِكَيْسَانَ لِصَاحِبِ شُرَطِهِ الْمُكَنَّى أَبَا عَمْرَةَ وَ كَانَ اسْمُهُ كَيْسَانَ وَ قِيلَ إِنَّهُ سُمِّيَ كَيْسَانُ بِكَيْسَانَ مَوْلَى عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ وَ هُوَ الَّذِى حَمَلَهُ عَلَى القَلبِ بِدَمِ الْحُسَيْنِ علیه السلام وَ دَلَّهُ عَلَى قَتَلَتِهِ وَكَانَ صَاحِبَ سِرِّهِ وَ الْغَالِبَ عَلَى أَمْرِهِ وَكَانَ لَا يَبْلُغُهُ عَنْ رَجُلٍ مِنْ أَعْدَاءِ الْحُسَيْنِ أَنَّهُ فِي دَارٍ أَوْ فِي مَوْضِعِ إِلَّا قَصَدَهُ وَ هَدَمَ الدَّارَ بِأَسْرِهَا وَ قَتَلَ كُلَّ مَنْ فِيهَا مِنْ ذِي رُوحِ وَكُلُّ دَارٍ بِالْكُوفَةِ خَرَابٌ فَهِيَ مِمَّا هَدَمَهَا وَأَهْلُ الْكُوفَةِ يَضْرِبُونَ بِها المثل... مختار مردم را به سوی محمد بن حنفیه دعوت می کرد. آنان که مختاریه بودند به کیسانیه نامیده شدند. لقب مختار، کیسان بود. مختار بدین جهت به کیسان لقب یافت که نام امیر لشکرش، یعنی ابو عمره، کیسان بود. گفته شده است. بدین لحاظ لقب کیسان را یافت که کیسان نام یکی از غلامان حضرت امیر بود. وی همان کسی بود که مختار را برای طلب خون امام حسین وادار و او را به مکان قاتلان امام حسین علیه السلام راهنمایی می کرد. او محرم اسرار مختار و بر امر او غالب بود. هیچ خبری از دشمنان امام حسین به او نمی رسید که در فلان خانه یا فلان موضع است، مگر اینکه وی متوجه آن شخص می شد و همه آن خانه را خراب می کرد و هر ذی روحی را که در آن خانه بود، می کشت. هر خانه ای که در کوفه خراب شده بود، وی آن را خراب کرده بود. اهل کوفه ابو عمره را ضرب المثل قرار داده بودند».
قبلاً گفتیم که مرحوم خوئی می فرمودند، روایات ذامه کاملاً ضعیف و بر فرض صحت قابل توجیه هستند. اکنون روایتی را نقل می کنیم که حمل بر تقیه است و گویای این مسئله است :
پنجم:
«وَقَالَ الشَّيْخُ حَسَنُ بْنُ سُلَيْمَانَ فِي كِتَابِ الْمُحْتَضَرِ قِيلَ بَعَثَ الْمُخْتَارُ بْنُ أَبِي عُبَيْدِ إِلَى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ علیه السلام مِائَةِ أَلْفِ دِرْهَم فَكَرِةٍ أَنْ يَقْبَلَهَا مِنْهُ وَ خَافَ أَنْ يَرُدَّهَا فَتَرَكَهَا فِي بَيْتٍ فَلَمَّا قُتِلَ الْمُخْتَارُ كَتَبَ إِلَى عَبْدِ الْمَلِكِ يُخْبِرُهُ بِهَا فَكَتَبَ إِلَيْهِ ان خُذْهَا طَيِّبَةً هَنِيئَةٌ فَكَانَ عَلِيٌّ يَلْعَنُ الْمُخْتَارَ وَيَقُولُ كَذَبَ عَلَى اللَّهِ وَعَلَيْنَا لِأَنَّ الْمُخْتَارَ كَانَ يَزْعُمُ أَنَّهُ يُوحَى إِلَيْهِ؛ شیخ حسن بن سلیمان در کتاب مختصر می گوید: گفته شده است که مختار بن ابو عبید مبلغ صد هزار درهم برای حضرت امام زین العابدین فرستاد؛ اما چون امام علیه السلام دوست نداشت که آن پول را قبول کند و خائف بود که آن را برگرداند؛ لذا آن را در خانه ای نهاد. وقتی مختار کشته شد، امام سجاد جریان آن پول را برای عبد الملک مروان نوشت، عبد الملک در جواب آن بزرگوار نوشت: آن پول را تصاحب کن، گوارا باشد.[ از این استفاده می شود که تقیه ای در کار بوده است] آن حضرت مختار را لعنت می کرد و می فرمود: این مختار بر خدا و ما دروغ می بست و گمان می کرد: وحی بر او نازل می شود».
بدترین تهمت ها را می زنند تا او را از رده خارج کنند و از اعتبار بیندازند. این تهمت را عامه وارد کردند که ایشان ادعای نزول وحی و جبرییل داشته است. گفتند: وقتی نزد مختار رفتیم، او گفت: الان جبرییل را جایی فرستادم. غلامی
به نام جبرییل داشته است. همین را به عنوان ضعف بزرگ می کنند. (1)
ششم:
«و عن التهذيب، عن الصادق علیه السلام : إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ مَرَّ رَسُولُ اللَّهِ بِشَفِيرِ النَّارِ وَأَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْحَسَنُ وَالْحُسَيْنُ فَيَصِيحُ صَائِحٌ مِنَ النَّارِ يَا رَسُولَ اللَّهُ أَعْثَنِي يَا رَسُولَ اللَّهِ ثَلَاثَاً قَالَ فَلَا يُحِيبُهُ قَالَ فَيُنَادِي يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ثَلَاثَاً أَغِثْنِي فَلَا يُحِيبُهُ قَالَ فَيُنَادِى يَا حُسَيْنُ يَا حُسَيْنُ يَا حُسَيْنُ أَغِثْنى أَنَا قَاتِلُ أَعْدَائِكِ قَالَ فَيَقُولُ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ قَدِ احْتَجَّ عَلَيْكَ قَالَ فَيَنْقَضُّ عَلَيْهِ كَأَنَّهُ عُقَابٌ كَاسِرٌ قَالَ فَيُخْرِجُهُ مِنَ النَّارِ قَالَ فَقُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام وَ مَنْ هَذَا جُعِلْتُ فِدَاكَ قَالَ الْمُخْتَارُ قُلْتُ لَهُ وَلِمَ عُذِّبَ بِالنَّارِ وَ قَدْ فَعَلَ مَا فَعَلَ قَالَ إِنَّهُ قَالَ كَانَ فِي قَلْبِهِ مِنْهُمَا شَيْءٌ وَ الَّذِي بَعَثَ مُحَمَّداً بِالْحَقِّ لَوْ أَنَّ جَبْرَئِيلَ وَمِيكَائِيلَ كَانَ فِي قَلْبَيْهِمَا شَيْءٌ لَأَكَتَهُمَا اللَّهُ في النَّارِ عَلَى وُجُوهِهِمَا».
روایت مذکور در جلسات قبل ترجمه شده است: البته این روایت را طریحی در منتخب، به گونه دیگری نقل می کند. به جای عبارت «إنّه كان في قلبه منهما شيء... »، می گوید:
«إنّ المختار كان يحبّ السلطنة وكان يحبّ الدنيا وزينتها وزخرفها، وأنّ حبّ الدنيا رأس كلّ خطيئة، لأن النبي صلی الله علیه وآله وسلم قال : والذي بعثني بالحق نبيا! لو أنّ جبرئيل وميكائيل كان في قلبهما ذرّة من حبّ الدنيا لأكبّهما الله على وجههما في النار».
1) مجلسی، محمدباقر، بحارالأنوار، ص 344.
روشن است که این روایات، از جعلیات حکومت نسبت به مختار است، می خواهند مختار را از اعتبار ساقط کنند؛ لذا به او برچسب دنیاطلبی می زنند. به همین دلیل مرحوم تستری روایت دیگری را نقل می کند :
«و عن المجالس، عن المنهال بن عمرو: لما قطع المختاريدى حرملة و رجليه و أحرقه بالنار، قلت: سبحان الله ! فقال لي: يا منهال إن التسبيح حسن ففيم سبّحت؟ قلت: دخلت في سفرى هذا منصر فى من مكة على على بن الحسين علیهما السلام فقال: ما فعل حرملة؟ قلت: تركته حيا بالكوفة، فرفع يديه جميعا وقال: «اللهم أذقه حر الحديد اللهم أذقه حر النار» فقال لى المختار: أسمعت على بن الحسين علیهما السلام يقول هذا؟ فقلت: والله! لقد سمعته يقول هذا، فنزل عن دابته وصلّى ركعتين فأطال السجود، ثم قام فركب و قد احترق حرملة؛ و ركبت معه و سرنا فحاذیت داری، فقلت: أيّها الأمير! إن رأيت أن تشرّفنی و تکرمنی و تنزل عندی و تحرم بطعامی، فقال: تعلمنى أنّ على بن الحسين علیهما السلام دعا بأربع دعوات فأجابه الله على يدى، ثم تأمرني أن آكل هذا يوم صوم شكر الله على ما عملته بتوفيقه؛ (1)منهال می گوید: هنگامی که مختار دست و پای حرمله را قطع کرد و او را آتش زد؛ من گفتم: سبحان الله. مختار گفت تسبیح خوب است؛ ولی چرا الآن گفتی؟ گفتم: وقتی از مکه بر می گشتم خدمت امام زین العابدین رسیدم که امام سراغ حرمله را گرفتند. گفتم زنده است. امام دست ها را برداشت و گفت: اللهم اذقه حر الحديد. اللهم اذقه حر النار؛ خدایا حرارت آتش و آهن را به او
1) تستری، محمدتقی قاموس الرجال، ج 10، ص 6.
بچشان! مختار گفت: این را از امام زین العابدین شنیدی؟ گفتم: بله والله. فوراً از مرکب پیاده شد و دو رکعت نماز خواند و سجده طولانی به جا آورد و چون سوار شد که برود، در حالی که کار حرمله تمام شده بود. بعد می گوید همین طور که با هم می رفتیم، به در خانه رسیدیم و من تعارف کردم که وارد بشوید و با هم صبحانه بخوریم. مختار گفت: به من خبر دادی که امام زین العابدین چهار دعا کرده و این دعاها به دست من برآورده شده و بعد می گویی بیا غذا بخوریم؟ امروز روز روزه است و باید به شکرانه این چهار کاری که به دست من انجام شده است، روزه باشیم.
بحث راجع به مختار و قیام او بود. تا جایی که ما تتبع داشتیم، نظر برخی از علما این بود که قیام مختار به اذن و اشاره معصوم بوده است. اکنون تتمه بحث مربوط به مختار :
راجع به قیام مختار، مطالبی در کتاب های دگراندیشان هست که حکایت از عمق اعتقاد و ولایتمداری مختار دارد. زمانی که حاکمیت و حکومتی قوی است، مخالفان سعی می کنند با حکومت روبه رو نشوند و یا با حکومت کنار بیایند؛ ولی نکاتی را در تواریخ می بینیم که مختار تصریح می کند من انتقام خون امام حسین را می گیرم و پیامدهای آن را می پذیرم.
«و روى الطبرى أيضا : أنّ المختار لما كان فى حبس ابن طلحة من قبل ابن الزبير بالكوفة كان كرارا يقول أما و ربّ البحار لأقتلنّ كلّ جبّار حتى إذا أقمت عمود الدين و رأبت شعب صدع المسلمين و شفیت غليل صدور المؤمنين و أدركت بثأر النبيين لم يكبر على زوال الدنيا و لم أحفل بالموت إذا أتى؛ (1)طبری چنین نقل
1) طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری، ج 5، ص 581.
می کند؛ زمانی که مختار در حبس ابن زبیر بود، کراراً این جمله را می گفت: به خداوند دریاها، هر گردنکشی را می کشم تا پایه های دین را اقامه کنم و جمعیت نابسامان مسلمانان را سامان دهم و همچنین، دل داغدیده مؤمنان را شفا بخشم و انتقام خون انبیا را بگیرم و پس از این، از مردن باکی ندارم».
بلاذری (ندیم متوکل عباسی) در انساب الاشراف می گوید:
«و قد روى عن ابن عبّاس أنّه ذكر عنده المختار، فقال: صلى عليه الكرام الکاتبون؛ (1)از ابن عباس نقل شده است که نام مختار پیش او به میان آمد، گفت: ملائکه باید بر او درود بفرستند».
طبری در جایی دیگر از تاریخ خود در مورد مختار می گوید:
«و قال لجمع من قتلته: قتلتم من امرتم بالصلاة عليه في الصلاة؟ ! و لما قتل عمر بن سعد و ابنه حفصا قال هذا بالحسين و هذا بعلى بن الحسين ولا سواء، و الله ! لو قتلت ثلاثة أرباع قريش ما وفوا أنملة من أنامله؛ (2)مختار به جمعی از قاتلان امام حسین که دستگیر شده بودند، فرمود: شما کسی را کشتید که خداوند در نماز به شما، دستور داده، بر او صلوات بفرستید. [در نماز هم می گویید: اللهم صل علی محمد و آل محمد ؟ آل محمد کیانند؟] وقتی خبر کشته شدن عمرسعد و پسرش را به مختار خبر دادند، فرمود: این دو، با حسین و فرزندش علی برابری نمی کنند. به خدا قسم: اگر سه چهارم قریش را می کشتم با بند انگشت امام حسین، برابری نمی کرد.
این حرف ها به زمان اقتدار امویان مربوط است که حتی امام معصوم موضع تقیه را انتخاب می کند. در چنین موقعیتی، چنین موضع گیری، حکایت از منتهای شجاعت و از آن مهمتر منتهای ولایتمداری اوست.
«و روى أيضا: أنّ المخالفين لما أرادوا خلعه قال شبث في ما طعن عليه: وأظهر هو و سبائيّته البراءة من أسلافنا الصالحين؛ (1)وقتى كه مخالفان برکناری مختار را اراده کردند، شبث بلند شد و گفت: علت مخالفت من با او این است که مختار با سلفی ها مشکل دارد و از سلف ما تبری می جوید».
تاریخ شبث را نگاه کنید، می بینید که هر ساعتی یک رنگ بود. زمانی با مدعیان پیامبری همراه شد و سپس علیه آنها قیام کرد. مدتی با ابن زیاد مخالف بود؛ ولی دوباره با او همدست شد. زمانی هم با مختار بود؛ ولی پس از مدتی، مقابل او قرار گرفت.
چرا بعضی در وثاقت مختار شک می کنند؟ خدا رحمت کند مرحوم مامقانی را که بسیار به مذهب خدمت کرد؛ ولی من از ایشان نمی پذیرم که فرمودند: مختار «حسن» است، باید می گفت که مختار «ثقة» است. طبری و دیگران نقل می کنند که وقتی امام حسین، مسلم را به کوفه فرستاد، فرمود: به منزل «اوثق الناس» وارد شو و لذا مسلم وارد خانه مختار شد. این زوایا را باید مطالعه و دقت کرد و اما ادامه کلام طبری :
«و كان مسلم بن عقيل (2)نزل اوّلاً في وروده الكوفة عليه، فدعا الناس إلى بيعته، و
خرج إلى القرى لأخذ البيعة؛ وجعل مسلم بينه و بين المختار ميعادا لخروجه، وإنّما خرج مسلم قبل ميعاده لأخذ ابن زياد هانيا (1)و حبسه؛ فرجع المختار في ميعاده و قد كان مسلم قتل فأخذه ابن زیاد و حبسه؛ مسلم بن عقیل در اول ورود به کوفه بر مختار وارد شد و مردم را برای بیعت دعوت کرد و به سوی روستاهای اطراف برای اخذ بیعت رهسپار شد. مسلم و مختار، قراری برای قیام گذاشتند؛ ولی مسلم قبل از موعد مقرر دست به قیام زد؛ زیرا ابن زیاد، هانی را دستگیر کرد. لذا وقتی مختار در موعد تعیین شده برگشت، مسلم کشته شده بود و مختار هم به دستور ابن زیاد دستگیر و زندانی شد».
«قال الطبرى، قال له ابن زياد: أنت المقبل في الجموع لتنصر ابن عقيل؟ فقال: لم أفعل، ولكنّى أقبلت ونزلت تحت راية عمرو بن حريث و بت معه و أصبحت، فقال عمرو بن حريث: صدق؛ فرفع عبيد الله القضيب فاعترض به وجه المختار فخبط به عینه فشترها و قال : أولى لك! أما والله ! لو لا شهادة عمر و لک لضربت عنقك، انطلقوا به إلى السجن؛ فلم يزل فى السجن حتى قتل الحسين علیه السلام؛ طبرى می گوید: ابن زیاد رو به مختار کرد و گفت: تو نیروها را برای یاری مسلم بن عقیل بسیج کردی؟ مختار گفت: من چنین کاری نکردم؛ ولی زیر پرچم عمرو
1) کم تر از هانی حرف به میان می آید؛ در حالی که جزء بزرگان است و مظلوم از دنیا رفت. شش اشکال به ایشان وارد کردهاند که من همه را جواب دادم.
بن حریث قرار گرفتم. [مگر شما پرچم امان برپا نکردید؟] عمرو هم تصدیق کرد. ابن زیاد با چوب به سر و صورت مختار زد؛ به طوری که چشم مختار پاره شد. بعد گفت همین سزاوار توست، و اگر این مأمور نمی گفت که با او بودی، به خدا قسم همین الان تو را می کشتم! سپس او را زندانی کرد و تا شهادت امام حسین علیه السلام در زندان بود».
«و روى الطبرى عن ابن العرق مولى ثقيف: أنّه سأل المختار عن شتر عينه، فقال: خبط عينى ابن الزانية بالقضيب خبطة صارت إلى ما ترى، قتلني الله إن لم أقطع أنامله و أباجله وأعضاءه إربا إربا ! فقلت ما علمك بذلك؟ فقال: احفظه عنى حتى ترى مصداقه؛ إنّ الفتنة قد أرعدت و أبرقت و كأن قد انبعثت فوطئت فى خطامها، فإذا رأيت ذلك و سمعت به بمکان قد ظهرت فيه فقيل: إنّ المختار في عصابة من المسلمين يطلب بدم المظلوم الشهيد المقتول بالطف سيّد المسلمين و ابن سيدهم الحسين بن عليّ؛ فو ربّك ! لأقتلنّ بقتله عدّة القتلى التي قتلت على دم يحيى بن زكريا علیه السلام. فقلت له: سبحان الله ! و هذه اعجوبة مع [الاحدوثة] الاولى؛ : هو ما أقول لك، فاحفظه عنّى حتى ترى مصداقه. قال: فو الله مامت حتى رأيت كلّ ما قاله فو الله لئن كان ذلك من علم القى إليه لقد اثبت له، ولئن كان ذلك رأيا رآه و شيئا تمنّاه لقد كان ابن عرق وابسته ثقیف گوید: از مختار
پرسیدم که چشمت چه شده است؟ گفت: حرام زاده با چوب به چشم من زد و چنین شد که می بینی. سپس گفت: خدا مرا بکشد اگر انگشتان و رگ ها و اعضایش را قطعه قطعه نکنم! از گفتار وی در شگفت شدم و گفتم: از کجا چنین دانسته ای؟ گفت: همین است که می گویم؛ به یاد داشته باش تا
درستی آن را ببینی. اگر شنیدی من قیام کردم، به مردم بگو که انگیزه ام خونخواهی مظلوم و شهید کربلا سید مسلمین و فرزند سید مسلمین است. قسم به پروردگار که به قصاص قتل وی به تعداد کسانی که به عوض خون یحیی بن زکریا کشته شدند، خواهم کشت. گفتم: سبحان الله، این اعجوبه ای است با قصهٔ قدیم [در قضیه حضرت یحیی هفتاد هزار خون ریخته شد تا این خون از جوشش ایستاد. مگر در قضیه مختار چند نفر کشته شدند؟ 24 هزار نفر؛ در صورتی که قسم خورده بود که هفتاد هزار نفر را بکشد. اهل شام، بعد از جنگ صفین که 92 هزار نفرشان به هلاکت رسیده بودند . در هیچ حادثه ای مثل قیام مختار تحقیر و ذلیل نشدند. خود ابن زیاد فرماندهی می کرد. هنگامی که مختار او را کشت، با کفش روی سرش رفت و بعد کفش خود را شست و گفت نجس شد؛ زیرا روی سر این ناصبی رفت]. ابن عرق می گوید: به خدا نمردم تا این که هر آنچه را گفته بود، دیدم که اتفاق افتاد. آری، او هر چه را تمنا می کرد، به آن دست می یافت».
«قال ابن العرق: فحدثت بهذا الحديث الحجاج فضحک الحجاج و قال و کان المختار يقول أيضا: «و رافعة ذيلها و داعية ويلها بدجلة أو حولها» قال ابن العرق: فقلت للحجاج أترى هذا كان شيئا كان يخترعه و تخرّصا يتخرّصه؟ فقال: و الله ما أدرى ما هذا الذى تسألنى عنه، و لكن الله درّه اى رجل دنیا و مسعر حرب و مقارع أعداء كان؛ (1)ابن عرق می گوید: این حدیث را با حجاج بن یوسف گفتم. وی
1) طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری، ج 5، ص 571 - 573 .
خندید و به من گفت، مختار می گفت: کسی که دنباله خویش را به دجله یا اطراف آن بکشد، بانگ واویلا می زند. به حجاج گفتم: آیا این چیزها را به تخمین می گفت یا از علمی بود که به او داده شده بود؟ گفت: به خدا آنچه را می پرسی، نمی دانم؛ ولی چه مردی بود به دینداری و جنگ افروزی و سرکوب دشمنان!»
در ذیل این بیان، پاورقی عبارتی دارد که این است:
«و أقول: إنّ الحجّاج علم أنّ ما أخبر به المختار مما بلغه عن أمير المؤمنين علیه السلام إلا أنه لم يكن يقر بمثله، وأمّا عجبه من المختار و عجبه به مع اختلافهما في أهل البيت علیهم السلام فلكون كل منهما من ثقيف والعداوة كليهما مع ابن الزبير، و قالوا: عدوّ العدوّ صديق».
حجاج می دانست، کسی که به مختار خبر داده است علی ابن ابیطالب علیه السلام است؛ ولی اقرار نمی کرد؛ چون حجاج بنای تعریف از امیرالمؤمنین را نداشت؛ ولی با وجود این که ناصبی بود از مختار ولایتمدار تعریف کرد؛ چون هردو از یک خاندان بودند و دشمن مشترکی مانند ابن زبیر داشتند.
در جریان زیاد ابن ابیه که می خواست علیه ارتداد حجر شهادت بدهند، چهل نفر شهادت دادند که یکی از آنها شریح قاضی بود. ابن زیاد از مختار هم خواست که چنین شهادتی بدهد؛ ولی مختار خودش را با خدعه ای، خلاص کرد و شهادت نداد. (1)
قیام مختار یکی از قیام هایی است که قبل از ظهور صورت گرفته و از
خودش و از قیامش این همه تعریف و تمجید ده است.
1) همان، ص 570.
موضوع سخن در حکم قیام های قبل از ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بود. بعضی به استناد روایاتی مثل روایت «كُلُّ رَايَةٍ تُرْفَعُ قَبْلَ قِيَامِ الْقَائِمِ فَصَاحِبُهَا طَاغُوتُ يُعْبَدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَل»؛ به عدم جواز چنین قیام هایی قائل شده اند. ما علاوه بر بررسی سندی و دلالی روایات، گفتیم که قیام هایی وجود دارند که مورد تأیید ائمه طاهرین واقع شده اند. این قیام ها نقض بر روایت «كُلُّ رَايَةٍ تُرْفَعُ ....» می باشد. البته قیام هایی هم وجود دارند که ائمه طاهرین از آن ها خبر داده و آن را تأیید کرده اند و از مردم هم خواسته اند که از آن ها، پیروی کنند. از این قیام ها و رایات، رایت و قیام یمانی، سید حسنی و خراسانی را می توان نام برد.
البته حقیر نسبت به این قیام ها، مخصوصاً قیام یمانی نظر دیگری دارم. ما شکی در اصل یمانی نداریم که از علائم ظهور است، بلکه در مثبت بودن این حرکت تأمل داریم. این سخن به این معنا نیست که دیگران تابع نظر ما
باشند. معروف این است که پرچم یمانی مورد تأیید است. روایتی را از کتاب شریف غیبت نعمانی نقل می کنیم. روایت مفصل است و ما بخش مربوط به بحث را مطرح می کنیم :
«... ثُمَّ قَالَ علیه السلام خُرُوجُ السُّفْيَانِي وَ الْيَمَانِى وَ الْحَرَاسَانِي فِي سَنَةٍ وَاحِدَةٍ فِي شَهْرٍ وَاحِدٍ فِي يَوْمٍ وَاحِدٍ نِظَامٌ كَنِظَامِ الْخَرَز يَتْبَعُ بَعْضُهُ بَعْضَةٌ فَيَكُونُ الْبَأْسُ مِنْ كُلِّ وَجْهِ وَيْلٌ لِمَنْ نَاوَاهُمْ وَلَيْسَ فِى الرَّايَاتِ رَايَةٌ أَهْدَى مِنْ رَايَةِ الْيَمَانِي هِيَ رَايَةُ هُدًى لأَنَّهُ يَدْعُو إِلَى صَاحِبِكُمْ فَإِذَا خَرَجَ الْيَمَانُ حَرَّمَ بَيْعَ الصَّلَاح عَلَى النَّاسِ وَكُل مُسْلِمٍ وَ إِذَا خَرَجَ الْيَمَانِيُّ فَانْهَضُ إِلَيْهِ فَإِنَّ رَايَتَهُ رَايَةُ هُدًى وَلَا يَحِلُّ لِمُسْلِمٍ أَنْ يَلْتَوى عَلَيْهِ فَمَنْ فَعَلَ ذَلِكَ فَهُوَ مِنْ أَهْلِ النَّارِ لِأَنَّهُ يَدْعُو إِلَى الْحَقِّ وَإِلَى طَرِيقٍ مُسْتَقِيم.... (1)خروج سفیانی و یمانی و خراسانی در یک سال و یک ماه و یک روز می باشد، مانند گردن بندی که دانه های آن منظم و یکی از پی دیگری است. در آن وقت منتظران از هر جهت ناامید می گردند. وای بر کسانی که با آن ها مخالفت کنند. در میان آن ها پرچم حقی، جز پرچم یمانی نیست. جمعیت او در طریق حق گام برمی دارند؛ زیرا او مردم را به پیروی از صاحب شما دعوت می کند. وقتی یمانی قیام کرد، فروش اسلحه بر هر مسلمانی حرام است. وقتی او خروج کرد به طرف وی بروید؛ زیرا لشکر او لشکر بر حق است و نمی باید که مسلمانی از وی سرپیچی کند. هر کس از دعوت وی سرپیچید، از اهل دوزخ
1) نعمانی، ابن ابی زينب، الغيبة، ص 256.
به شمار می رود؛ زیرا وی مردم را دعوت به حق و راه راست می کند».
پس همه رایات قیام کننده، باطل نیستند. رایاتی باطل هستند که در عرض باشند. پیروی از رایات در طول که به حق دعوت کند. مشکلی ندارند. قیام یمانی از قیام های قبل از ظهور است که مورد تأیید امام و تمجید آن حضرت واقع شده است.
ما بحث یمانی را دو سال قبل ، مفصلاً مطرح و تمام روایات یمانی را بررسی و نظر نهایی را مطرح کردیم والان جایی منتشر شده است. در این جلسه نمی خواهم تکرار کنم. نظر ما این است که این روایات مشکل سندی دارد. خصوصاً روایت اول . لذا برای مثبت بودن قیام یمانی، دلیل محکمی نمی توانید ارائه کنید.
روایت «صحیح» و حتی روایت «حسن» در این زمینه وجود ندارد. ما شکی در اصل علامت بودن یمانی نداریم. بیش از بیست روایت در این زمینه داریم که کفایت می کند؛ اما علامت بودن امری است و مثبت بودن چهره یمانی مطلب دیگری. قداست یمانی از طریق علامت ظهور بودن استفاده نمی شود؛ چون علامتی برای شیء مقدس، به آن قداست نمی دهد و نیاز خاص به دلیل است. این جا مشکل سندی وجود دارد؛ مؤیداتی نیز برای سخن ما موجود است.
احمد بن یوسف در سند روایت، هیچ توثیقی ندارد. ما به کتاب های رجالی متعددی مراجعه کردیم؛ اما نتوانستیم ایشان را حتی به «رتبه حسن»
برسانیم. این روایت در بردارنده سه حکم شرعی در دوران غیبت کبرا است؛ مثل حرمت بیع سلاح در آن دوران و حرمت سرپیچی و تخلف از یمانی و همچنین وجوب پیروی و تبعیت از او.
حسب تتبع ما، احدی از فقها از زمان شیخ صدوق تا امروز به مضمون این روایت در کتاب های فقهی، نفیاً یا اثباتاً اشاره نکرده است؛ با این که در کتاب های فقهی به برخی احکام در دوران غیبت، مثل خود قیام اشاره شده است. اضافه بر آن می فرماید: «اهدى الراية»، یعنی هر سه پرچم، هدایتگر هستند؟ چه کسی به این ملتزم است که رایت سفیانی هدایتگر باشد؟ اضافه بر آن، این روایت دو سه صفحه است که ممکن است تلفیقی باشد که در این صورت، احتمال دارد
سندی که در اول ذکر شده است، به بقیه روایت مربوط نباشد.
برخی، برداشت دیگری از بحث ما نداشته باشند. هرگز نمی خواهم
جریان های مرموزی را که اخیرا به راه افتاده است، تأیید کنم؛ یعنی مدعیانی که هرچه عناوین ممدوحه در روایات آمده است، بر خودشان تطبیق می دهند. هم یمانی است و هم حسنی است و هم سفیر پنجم و هم فرزند امام زمان و نیز آن حضرت است. در حالی که هنوز خود آقا نیامده اند! ما قبلاً گفتیم که شاید به جانشین بعدی نوبت نرسد! اصلاً این ها ارزش بحث ندارد. دائم خودشان را تطبیق می دهند. (1)
1) من در شبکه ماهواره ای عربی ولایت، یک ماه قبل درباره یمانی سؤالی بود که جواب دادم و گفتم که ما اصلش را قبول داریم؛ ولی مثبت بودنش را قبول نداریم. بعضی از بزرگان به من تلفن کردند که مردم و شیعیان یمن از شما ناراحت شده اند؛ چرا منکر یمانی شدید؟ من عرض کردم که ما منکر یمانی نشدیم. در مثبت بودن و اهدا بودنش تشکیک کردم.
روایاتی که با این مضمون (پرچم هدایت) راجع به یمانی نقل شده است، طبق مطالعات من دو روایت بیشتر نیست که این دو روایت . با غمض نظر از سند آن. حاوی دو نکته است: اول قیام های قبل از ظهور، مورد تأیید است؛ دوم، قیام های «يَدْعُو إِلَى الْحَقِّ وَ إِلى طَرِيقٍ مُسْتَقِیم» نهی نشده اند و محکوم نیستند؛ بلکه مورد تأیید هستند. شیخ مفید در ارشاد، روایت را مرسلاً از سیف بن عمیر نقل می کند.
یکی از این دو، روایت غیبت نعمانی است (باب 14 ، ح13، ص 264) و روایت دوم، روایتی است که شیخ مفید در ارشاد، مرسلا از سیف بن عمیر نقل می کند:
«سَيْفُ بْنُ عَمِيرَةَ عَنْ بَكْرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ خُرُوجُ الثَّلَاثَةِ السُّفْيَانِي وَ الْخُرَاسَانِي وَ الْيَمَانِي في سَنَةٍ وَاحِدَةٍ في شَهْرٍ وَاحِدٍ فِي يَوْمٍ وَاحِدٍ وَ لَيْسَ فِيهَا رَايَةٌ أَهْدَى مِنْ رَايَةِ الْيَمَانِي لِأَنَّهُ يَدْعُو إِلَى الْحَقِّ». (1)
البته این روایت را شیخ طوسی هم در کتاب خودشان نقل کرده اند: «وَعَنْهُ عَنْ سَيْفِ بْنِ عَمِيرَةَ عَنْ بَكْرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْأَزْدِي عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ خُرُوجُ الثَّلَاثَةِ الحَرَاسَانِي وَ السُّفْيَانِي وَ الْيَمَانِي فِي سَنَةٍ وَاحِدَةٍ فِي شَهْرٍ وَاحِدٍ فِي يَوْمٍ وَاحِدٍ وَلَيْسَ فِيهَا رَايَةٌ بِأَهْدَى مِنْ رَايَةِ الْيَمَانِي يَهْدِي إِلَى الْحَقِ». (2)
ولی سایر روایات فقط از علامیت و حتمیت یمانی خبر دارد و ما هم در بحث بر این دو روایت، به عنوان نقض تاکید داریم .
سند روایت این گونه است :
«أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدٍ ابْنُ عُقْدَةَ قَالَ حَدَّثَنِي أَحْمَدُ بْنُ يُوسُفَ بْنِ يَعْقُوبَ أَبو الحَسَنِ الْجُعْنُ مِنْ كِتَابِهِ قَالَ حَدَّثَنَا إِسْمَاعِيلُ بْنُ مِهْرَانَ قَالَ حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِيهِ وَ وُهَيْبِ بْنِ حَفْصٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ على علیه السلام أنه قال». (1)
اولاً: این روایت «مرسل» است .
ثانیاً: اگر متن، همین باشد، باز در سندش فردی به نام ابن قتیبه است. مرحوم خوئی در مورد ایشان می فرماید: «فما عن المدارك من أن على بن محمد بن قتيبة غير موثق ولا ممدوح مدحا يعتد به» (2)و حق همین است.
احمد بن محمد بن سعید ابن عقده، زیدی و موثق است.
ابن عقده می گوید: احمد ابن یوسف ابن يعقوب ابوالحسن جعفی از کتابش برای من خواند: «قَالَ حَدَّثَنَا إِسْمَاعِيلُ بْنُ مِهْرَانَ قَالَ حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِيهِ [یک طریق] و از طریق دیگر «وَ وُهَيْبِ بْنِ حَفْصٍ» که هر دو طریق از ابابصیر و او از امام باقر نقل می کند.
اگر از تمام افراد در سند چشم پوشی کنیم، از احمد ابن یوسف نمی توانیم عبور کنیم.
مرحوم مامقانی می فرماید:
«لم اقف على ترجمة الرجل الا على رواية احمد؛ من روايتی را از احمد جز همین روایت، پیدا نکردم».
لذا اگر خواسته باشیم، اعتبارش را از همین طریق اخذ کنیم، به دور منجر می شود. مثل روایت حرمت ازدواج موقت را که سبرة نقل کرده و او تنها راوی این حدیث است. لذا اعتبار سبرة به دلیل نقل همین روایت و همچنین اعتبار روایت به دلیل نقل سبرة، دور می شود به عبارتی دیگر گفته می شود که سبرة کیست؟ می گویند راوی همین حدیث! راوی این حدیث کیست؟ می گویند: سبرة! این که دور شد؛ ولی کسانی که گفتند ازدواج موقت حلال است، لااقل بیست نفر از صحابی و تابعین هستند.
در این جا نیز این گونه است؛ زیرا نمی دانیم احمد بن یوسف کیست، مگر این که تابع مبانی اهل سنت بشویم. طبق مبانی بعضی از آن ها، اگر یک ثقه از مجهول العين و يا مجهول الصفة نقل کرد از جهالت عین و یا جهالت عین و وصف بیرون می آید؛ ولی آیا ما این مبنا را قبول داریم؟ این مبنای ابن حبان است که حتی خود اهل سنت نیز در این مبنا تأمل دارند و لذا عده ای کتاب الثقاة او را زیر سؤال می برند .
ابن عقده ثقه است و او از احمد بن یوسف مجهول نقل می کند؛ ولی آیا رواية الثقه از شخص مجهول، به او وثاقت می دهد؟
دو روایت در تأیید قیام یمانی داریم که قیامی قبل از ظهور است و منصوص العلة هم هست. پس نمی توان گفت که هر قیامی قبل از ظهور باطل است.
پرچم دیگری که ائمه طاهرین، به آن بشارت داده اند، رایات سود (پرچم های سیاه اهل مشرق) است. من نظر نهایی را نسبت به این پرچم ها داده ام که چقدر مورد تأیید است.
از فریقین در زمینه رایات سود روایاتی رسیده است. در عامه از افرادی مثل ابن حماد و یا حاکم نیشابوری در مستدرک (در نظر اهل سنت، وی امام الحدیث است) در این زمینه، روایت وارد شده است. (1)از خاصه نیز روایاتی وارد شده اند که ابتدا آن ها را بیان می کنیم:
«حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْن سَعِيدٍ قَالَ حَدَّثَنِي عَلِيُّ بْنُ الْحَسَنِ عَنْ أَخِيهِ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عُمَرَ الْحَلَبِي عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ مُوسَى عَنْ مُعَمَّدِ بْنِ يَحْيَ بْنِ سَامٍ عَنْ أَبِي خَالِدٍ الْكَائِي عَنْ أَبِي جَعْفَر علیه السلام أَنَّهُ قَالَ: كَأَنِّي بِقَوْمٍ قَدْ خَرَجُوا بالمتشرِقِ يَطلُبُونَ الْحَقِّ فَلَا يُعْطَوْنَهُ ثُمَّ يَطْلُبُونَهُ فَلَا يُعْطَوْنَهُ فَإِذَا رَأَوْا ذَلِكَ وَضَعُوا سُيُوفَهُمْ عَلَى عَوَاتِقِهِمْ فَيُعْطَوْنَ مَا سَأَلُوهُ فَلَا يَقْبَلُونَهُ حَتَّى يَقُومُوا وَلَا يَدْفَعُونَهَا إِلَّا إلَى صَاحِبكُمْ قَتَلَاهُمْ شُهَدَاءُ أَمَا إِنِّى لَوْ أَدْرَكْتُ ذَلِكَ لَاسْتَبْقَيْتُ نَفْسِي لِصَاحِبٍ
1) ما به تفصیل، روایات را در معجم الاحادیث المهدی، ج 4، ص 407 آورده ایم.
هَذَا الْأَمْرِ؛ (1)ابو خالد کابلی از امام باقر علیه السلام چنین روایت کرده است: گویی می بینم که قومی در مشرق خروج کرده اند و خواستار حق اند؛ ولی به ایشان داده نمی شود. باز خواستار آن می شوند و به آنان داده نمی شود. پس چون چنین می بینند، شمشیرهای خود را بر گردن خویش می افکنند. در آن هنگام، آنچه می طلبند به ایشان بدهند؛ ولی ایشان از پذیرفتن آن خودداری می کنند تا این که قیام کنند و آن را به کسی باز ندهند؛ مگر به صاحب شما. کشتگانشان شهیدند. هان که اگر من آن روز را درک می کردم، جان خود را برای یاری صاحب این امر نگاه می داشتم».
این روایت، قیام قبل از ظهور را تأیید می کند، چون می فرماید: «قَتْلَاهُمْ شُهَدَاءُ».
نمی خواهم وارد بررسی سندی بشوم؛ چون طرف مقابل ما این ها را می پذیرد و ما فعلاً این روایات را به عنوان نقض ذکر می کنیم. هر چند نظر خودم چیز دیگری است. این روایت از طریق عامه هم با چنین مضمونی از ابن مسعود، نقل شده است. کرارا گفته ام که نظر ما نسبت به ابن مسعود مثبت نیست. البته بعضی از معاصران، مثل مرحوم مامقانی تلاش می کنند که او را تبرئه و تقدیس و توثیق کنند و ادله ای هم ذکر می کنند. از قدما هم، سید مرتضی می فرماید که اتفاق امت بر وثاقت ابن مسعود می باشد، هر چند مرحوم خوئی بحث مفصلی در این زمینه دارند و مشروح تر از ایشان، بیان
1) نعمانی، ابن ابی زینب، الغيبة؛ ص 273 و مجلسی محمد باقر، بحارالانوار، ج 52، ص 243.
مرحوم تستری است که تمام ادله را رد و همان حرف ابن شاذان را تکرار می کنند که «والی القوم و مال معهم و قال بهم».
قال: حدثنا نعيم، حدثنا محمد بن فضيل و عبد الله بن إدريس و جرير عن يزيد بن أبي زياد عن إبراهيم عن علقمة عن عبد الله، قال: بينما نحن عند رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم ، إذ جاء فتية من بني هاشم، فتغيّر لونه فقلنا: یا رسول الله ما نزال نرى فی وجهک شیئا نکرهه، قال: «إنّا أهل بيت اختار الله لنا الآخرة على الدنيا، وإنّ أهل بيتى هؤلاء سيلقون بعدى بلاء و تطريدا وتشريدا حتى يأتى قوم من هاهنا من نحو المشرق، أصحاب رايات سود، يسألون الحق فلا يعطونه مرتين أو ثلاثا، فيقاتلون فينصرون، فيعطون ما سألوا، فلا يقبلونها حتى يدفعوها إلى رجل من أهل بيتي، فيملأها عدلا كما ملئوها ظلما، فمن أدرك ذلك منكم فليأتهم و لو حبوا (1)على الثلج فإنّه المهدى». (2)
بنده اول این روایت را از خاصه نقل کردم و سپس از ابن حماد به عنوان شاهد و مؤید بیان کردم؛ زیرا این ها قابل اعتماد نیستند. (3)
تعیین و نیز قبر حضرت حجربن عدی و حضرت عمار را نبش می کنند.
1) الحبو: «أن يمشي على يديه و ركبتيه أو استه» (النهاية، لابن الأثير، ج 1، ص 336).
2) ابن حماد، نعيم الفتن التشريف بالمنن فى التعريف بالفتن، ص 118، ج 1، ص310.
3) امروزه هم، عده ای جلاد و آدمکش و فرزندان هند جگرخوار با عنوان جهاد نکاح، فساد و فتنه و فحشا به راه انداخته اند. منکر و فحشایی نیست که مرتکب نشده باشند. دشمنی آن ها نسبت به اهل بیت و شیعیان، مخفی نیست. شعارهایشان هم که خودشان از ماهواره ها پخش می کنند، مشخص است: «یالثارات المعاويه»، «يالثارات اليزيد» و یا حرف آن نظریه پردازشان: «اللهم اجعلنا من جنود السفیانی»؛ حاکی از جریان آنها می باشد. کتاب البدء و التاریخ را نگاه کنید، نویسنده اش آقای بلخی، 322 هجری فوت شده است. در آنجا نقل می کند که سفیانی، لشکرش را به مدینه می فرستد که «یبنشون قبر النبي و فاطمه» حالا برایشان سخت است که چرا شما روایت دارید که امام زمان، قبر برخی از صحابه را نبش قبر می کند. سفیانی قبر پیامبر را طبق نقل خودشان نبش می کند؛ ببینید. مدینه را به شهر ارواح تبدیل می کنند. آیا این ها که امروز ظلم و ستم می کنند، مدافع امام زمانند؟ چه انسان عاقلی این روایت را به این ها تطبیق می دهد؟ این ها با پیامبر هم مشکل دارند. این ها کسانی هستند که دو میلیون دلار برای تخریب قبر حضرت زینب جایزه
«أخبرنى أبو بكر بن دارم الحافظ، بالكوفة، ثنا محمد بن عثمان بن سعيد القرشي، ثنا يزيد بن محمد الثقفي، ثنا حنان بن سدير، عن عمرو بن قيس الملائى، عن الحكم، عن إبراهيم، عن علقمة بن قيس، وعبيدة السلماني، عن عبد الله بن مسعود رحمه الله ، قال: أتينا رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم فخرج إلينا مستبشرا يعرف السرور في فما سألناه عن شيء إلا أخبرنا به، ولا سكتنا إلا ابتدأنا، حتى مرت فتية من بنى هاشم فيهم الحسن والحسين، فلما رآهم التزمهم (1)وانهملت عيناه. فقلنا: يا رسول الله ما نزال نرى فى وجهک شیئا نكرهه، فقال: «إنا أهل بيت اختار الله لنا الآخرة على الدنيا، وإنه سيلق أهل بيتي من بعدى تطريدا وتشريدا في البلاد، حتى ترتفع رايات سود من المشرق، فيسألون الحق فلا يعطونه، ثم يسألونه فلا يعطونه ثم يسألونه فلا يعطونه، فيقاتلون فينصرون ، فمن أدركه منكم أو من أعقابكم فليأت إمام أهل بيتى ولو حبوا على الثلج، فإنها رايات هدىى يدفعونها إلى رجل من
1) التزمه: عانقه وضمه إليه.
أهل بيتي يواطئ (1)اسمه اسمى، واسم أبيه اسم أبي، فيملك الأرض فيملأها قسطا وعدلا كما ملئت جورا وظلما» . (2)
مؤلف محترم عصر الظهور - آقای کورانی - می فرماید: از این روایات چند نکته استفاده می شود :
اول: رایات سود تواتر معنوی دارد؛ چون به طرق متعدد از صحابه نقل شده است. اگر تواتر به همین مضمون باشد، از بررسی سندی بی نیاز است.
دوم: منظور از قوم مشرق و رایات سود، همین ایرانی ها و قیام انقلاب آن ها می باشد. چنین قیامی نزد صحابه امر مسلّمی بوده است و عده ای از تابعین هم به آن، معتقد بوده اند و حتی یک نفر و یا در یک خبر چنین روایاتی را بر غیر ایرانی ها، تطبیق نداده است.
سوم: این که حرکت ایرانی ها با دشمنی و اعلام جنگ علیه آنها، مواجه می شود. الان نیز این گونه است که هرکس شیعه باشد و خط اسلام صحیح و آل محمد را دنبال کند ، به هر نحوی او را مورد فشار قرار می دهند.
موضوع صحبت ما به حکم قیامهای قبل از ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف مربوط بود. بعضی به استناد روایاتی، به عدم مشروعیت چنین قیام هایی قائل شده اند. به همین دلیل بر آن شدیم که روایات مستند آنها را مورد بررسی قرار دهیم. در جلسات قبل، سه روایت ناهی از قیام (به علاوه سه روایت در مضمون روایت سوم) را بیان و از نظر سندی و دلالی بررسی و موارد نقض را هم، بیان کردیم. اکنون روایت بعدی را که به آن، به منظور نهی از قیام استناد شده است، بیان می کنیم.
«حميدُ بنُ زِيَادٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ الْكِنْدِى عَنْ غَيْرِ وَاحِدٍ مِنْ أَصْحَابِهِ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبِي جَعْفَرِ الْأَحْوَلِ وَ الْفُضَيْلِ بْنِ يَسَارٍ عَنْ زَكَرِيَّا النَّقَاضِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ النَّاسُ صَارُوا بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه وآله وسلم وَ بِمَنْزِلَةِ مَنِ اتَّبَعَ هَارُونَ علیه السلام وَ مَنِ اتَّبَعَ الْعِجْلَ وَإِنَّ أَبَا بَكْرٍ دَعَا فَأَبَى عَلِيٌّ علیه السلام إِلَّا الْقُرْآنِ وَإِنَّ عُمَرَ دَعَا فَأَبَى عَلِيٌّ علیه السلام إِلَّا الْقُرْآنَ وَإِنَّ عُثْمَانَ دَعَا فَأَبَى عَلِيٌّ علیه السلام إِلَّا الْقُرْآنَ وَإِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَحَدٍ يَدْعُو إِلَى أَنْ يَخْرُجَ الدَّجَّالُ إِلَّا سَيَجِدُ مَنْ يُبَايِعُهُ وَ مَنْ رَفَعَ رَايَةً ضَلَالَةٍ
فَصَاحِبُهَا طَاغُوتُ ؛ (1)زکریای نقاض می گوید: شنیدم از امام باقر علیه السلام که می فرمود: مردم پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم همانند کسانی شدند که جمعی از هارون و گروهی از گوساله پیروی کردند و همانا ابو بکر مردم را [به بیعت خویش] دعوت کرد، و علی علیه السلام جز به قرآن عمل نکرد، و عمر هم چنین مردم را دعوت کرد و علی علیه السلام جز به قرآن عمل نکرد، و [ از پی آن دو ] عثمان مردم را [به بیعت خویش] خواند، و علی علیه السلام جز به قرآن عمل نکرد و تا هنگام ظهور دجال هیچ کس نیست که مردم را به خویش دعوت کند؛ جز آن که جمعی پیرو پیدا کند، و هر کس پرچم گمراهی برافرازد، سرکش و باطل است».
شاهد در روایت عبارت: «وَإِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَحَدٍ يَدْعُو إِلَى أَنْ يَخْرُجَ الدَّجَّالُ إِلَّا سَيَجِدُ مَنْ يُبَايِعُهُ وَ مَنْ رَفَعَ رَايَةَ ضَلَالَةٍ فَصَاحِبُهَا طَاغُوتُ» می باشد.
مرحوم مجلسی در مرآة العقول، ذیل حدیث چنین بیانی دارد:
روایت از نظر سند «مجهول» است. سپس ایشان در مورد عبارت «وَ إِنَّ أَبَابَكْرِ دَعَا» توضیحی می دهد:
«قوله و إن أبا بكر دعا اى عليا علیه السلام إلى موافقته أو جميع الناس إلى بيعته و موافقته فلم يعمل أمير المؤمنين علیه السلام في زمانه إلا بالقرآن و لم يوافقه في بدعه، (2)یعنی ابوبکر، امیرالمؤمنین را به طور خصوصی به بیعت دعوت کرد و یا این که دعوت همگانی بود؛ اما امیرمؤمنان جز به قرآن عمل نکرد و با بدعتگزاری
های او شریک نشد؛ ضمناً از کلمه «دعا» استفاده می شود که فلانی داعیه رهبری و خلافت داشت و چون این ادعا از نظر حضرت، مردود و باطل بود؛ لذا حضرت آن را نپذیرفت.
در این روایت آمده است که صاحب هر پرچم قبل از دجال، طاغوت است. آیا دجال از علامات ظهور است؟ ما به تفصیل بحث کردیم که در روایات ما به دجال، توجه چندانی نشده است. کتاب های دگراندیشان در مورد دجال، خیلی بزرگنمایی کرده و تصویری غیر واقعی از او ترسیم کرده اند. در برخی روایات آمده است که دجال بعد از ظهور میآید و از علامات نیست؛ فقط در کلمات مرحوم مجلسی اول دیدم که ده روز قبل از ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف ، خروج می کند.
در این روایت آمده است، کسی که پرچم گمراهی، قبل از دجال بردارد، طاغوت است. فعلاً کاری به سند و حرف مجلسی نداریم؛ کجای این روایت دلالت دارد که هر قیام و خروجی قبل از ظهور ممنوع است؟ این روایت که قید دارد. در روایت آمده است که «مَنْ رَفَعَ رَايَةَ ضَلَالَةٍ»؛ اگر کسی پرچم گمراهی. نه پرچم هدایت را برافراشت، صاحب پرچم، طاغوت است. همین روایت را می توان قرینه بر روایات «كُلُّ رَايَةٍ تُرْفَعُ قَبْلَ قِيَامِ الْقَائِمِ فَصَاحِبُهَا طَاغُوتُ يُعْبَدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَل» قرار داد که مراد همه قیام ها نیستند؛ بلکه رایات ضلال و گمراهی باطل و صاحبش طاغوت است.
«... قَالَ: حَدَّثَنِي عُمَيْرُ بْنُ مُتَوَكِّلِ الثَّقَفِ الْبَلْخِيُّ عَنْ أَبِيهِ: مُتَوَكِّلِ بْنِ هَارُون قَالَ:
ثُمَّ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ - علیه السلام -: مَا خَرَجَ وَلَا يَخْرُجُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ إِلَى قِيَامِ قَائِنَا أَحَدٌ لِيَدْفَعَ ظُلْماً أَوْ يَنْعَشَ حَقَّاً إِلَّا اصْطَلَمَتْهُ الْبَلِيَّةُ، وَكَانَ قِيَامُهُ زِيَادَةٌ فِي مَكْرُوهِنَا وَ شِيعَتِنَا؛ متوكل بن هارون ثقفی از امام صادق علیه السلام چنین نقل می کند: احدی از خاندان ما قبل از قیام امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف برای دفع ظلم و احیای حق . خروج نمی کند، جز این که مورد ابتلای بلیات قرار گرفته و قیامش برای ما و شیعیان ما مشکل ساز است».
این روایت در صحیفه سجادیه آمده است و شاید به نظر عده ای، سند صحیفه سجادیه در همین روایت است. صحیفه سجادیه از متوکل بن هارون ثقفی نقل شده است؛ سند این گونه است:
«قَالَ: حَدَّثَنِي عُمَيْرُ بْنُ مُتَوَكِّلِ التَّقَيُّ الْبَلْخِيُّ عَنْ أَبِيهِ : مُتَوَكِّلِ بْنِ هَارُونَ. قَالَ: لَقِيتُ يَحْيَى بْنَ زَيْدِ بْنِ عَلِي - علیه السلام . وَ هُوَ مُتَوَجَّهُ إِلَى خُرَاسَانَ بَعْدَ قَتْلِ أَبِيهِ فَسَلَّمْتُ عَلَيْهِ فَقَالَ لِي مِنْ أَيْنَ أَقْبَلْتَ قُلْتُ: مِنَ الْحَج فَسَأَلَنِي عَنْ أَهْلِهِ وَ بَنِي عَيْهِ بالمَدِينَةِ وَأَحْقَ السُّؤَالَ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ - علیه السلام . فَأَخْبَرْتُهُ بِخَبَرِهِ وَ خَبَرِهِمْ وَ حُزنهمْ عَلَى أَبِيهِ زَيْدِ بْنِ عَلِي - علیه السلام . فَقَالَ لِي: قَدْ كَانَ عَمِّي مُحَمَّدُ بْنُ عَلِي علیه السلام . أَشَارَ عَلَى أَبِي بِتَرْكِ الخروج وَعَرَّفَهُ إِنْ هُوَ خَرَجَ وَ فَارَقَ الْمَدِينَةَ مَا يَكُونُ إِلَيْهِ مصير أمره؛ متوكل بن هارون ثقفی می گوید: یحیی بن زید بن علی را بعد از شهادت پدرش، در حالی که به سوی خراسان می رفت، ملاقات کردم. بر او سلام کردم. به من گفت: از کجا می آیی؟ گفتم از حج؛ سپس از احوال خانواده و پسر عمویش در مدینه از من پرسید. همچنین از جزئیات احوال امام جعفر صادق علیه السلام بسیار پرسید و در آن باب، مبالغه کرد. متوکل گفت: خبر امام جعفر
صادق علیه السلام و خبر اقوام او را به اطلاع یحیی رساندم که همه بر شهادت پدرش اندوهگین هستند. یحیی به من گفت: عمویم. امام محمد باقر علیه السلام - پدرم را به ترک خروج متذکر و او را آگاه کرد که اگر خروج کند و از شهر مدینه بیرون رود، کار او به کجا می رسد و چه مشکلاتی، بر این امر مترتب می شود».
«فهَلْ لَقِيتَ ابْنَ عَمِّى جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ - علیه السلام قُلْتُ: نَعَمْ. قَالَ: فَهَلْ سَمِعْتَهُ يَذْكُرُ شَيْئاً مِنْ أَمْرِى قُلْتُ: نَعَمْ. قَالَ: بِمَ ذَكَرَنِي خَبِرْنِي، قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ مَا أُحِبُّ أَنْ أَسْتَقْبِلَكَ بِمَا سَمِعْتُهُ مِنْهُ. فَقَالَ: أَ بِالْمَوْتِ تُخَوَفُنِي! هَاتِ مَا سَمِعْتَهُ، فَقُلْتُ: سَمِعْتُهُ يَقُولُ: إِنَّكَ تُقْتَلُ وَتُصْلَبُ كَمَا قُتِلَ أَبُوكَ وَ صُلِبَ فَتَغَيَّرَ وَجْهُهُ وَقَالَ: يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشَاءُ وَيُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ، يَا مُتَوَكَّلُ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَيَّدَ هَذَا الْأَمْرَ بنَا وَجَعَلَ لَنَا الْعِلْمَ وَ السَّيْفَ فَجُمِعَا لَنَا وَ خُصَّ بَنُو عَيْنَا بِالْعِلْمِ وَحْدَهُ؛ پس گفت: آیا تو پسر عموی من . امام جعفر صادق علیه السلام . را ملاقات کردی؟ گفتم: بلی. گفت: آیا از او شنیدی که از احوال من چیزی بگوید؟ گفتم: بلی.
گفت: امام علیه السلام را به چه چیز احوال مرا ذکر می کرد؟ مرا از آن خبر ده. گفتم: فدای تو شوم! دوست نمی دارم آنچه را از امام علیه السلام شنیده ام، به تو بگویم. یحیی گفت: آیا مرا از مرگ می ترسانی؟ آنچه را شنیده ای، برایم بازگو کن. متوکل می گوید: به یحیی گفتم که شنیدم امام جعفر صادق علیه السلام چنین فرمود: به درستی که تو کشته می شوی (1)و تو را بر دار می زنند؛ چنان که
1) «ابوالفرج اصفهانی در مقاتل الطالبین، ص 150 می گوید: «قال: حدثنا سهل بن عامر، قال: حدثنا جعفر الأحمر، قال: رأيت يحيى بن زيد مصلوبا على باب الجوزجان. قال عمرو بن عبد الغفار عن أبيه: فبعث برأسه إلى نصر بن سيّار، فبعث به نصر إلى الوليد بن يزيد فلم يزل مصلوبا حتى إذا جاءت المسودة فأنزلوه و غسلوه و کفنوه و حنطوه ثم دفنوه فعل ذلك خالد بن إبراهيم أبو داود البكري و حازم بن خريمة و عيسى بن ماهان و أراد أبو مسلم أن يتبع قتلة يحيى بن زيد فقيل له: عليك بالديوان، فوضعه بين يديه وكان إذا مر به اسم رجل ممن أعان على يحيى قتله، حتى لم يدع أحدا قدر عليه ممن شهد قتله؛ جعفر احمر می گوید: یحیی بن زید را بر دروازه جوزجان به دار آویخته دیدم. عبدالغفار از پدرش نقل می کند که سریحیی را برای نصر بن سیار فرستادند و نصر هم سر یحیی را برای ولید بن یزید فرستاد. جسد مطهر یحیی همچنان بر دار آویخته بود تا این که رایات سود آن را پایین آوردند و غسل دادند و کفن و حنوط کردند و سپس بدن را دفن کردند».
پدرت، زید را کشتند و بر دار زدند. پس رنگ صورتش تغییر کرد و سپس این آیه کریمه را خواند: يَمْحُوا اللَّهُ مَا يَشَاءُ وَيُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتَابِ؛ خداوند محو می کند آنچه را می خواهد و اثبات می کند آنچه را می خواهد و ام الکتاب [که محو و اثبات در آن است] نزد او است. ای متوکل! به درستی که خدای تعالی ما را به خلافت و امامت، تأیید کرد و از برای ما علم و شمشیر قرار داد. پس هر دو را از برای ما جمع نمود و به فرزندان عموی ما، تنها علم را موهبت کرد».
کسانی که مثل مرحوم خویی و مرحوم تستری در یحیی بن زید تأمل دارند، با استناد به این روایت حق دارند؛ چون این روایت، یحیی را تضعیف می کند.
«أقول: يظهر من مقدمة الصحيفة أنه كان مستقلا في أمره و غير تابع لابن عمه
جعفر بن محمد علیه السلام و الله العالم؛ (1)از مقدمه صحیفه - همین روایت - ظاهر می شود که او، خود مستقل و مختار بوده و تابع امام صادق علیه السلام نبوده است».
«عده الشيخ ره تارة من اصحاب ابيعبد الله علیه السلام و اخرى مقتصرا على اسمه و اسم ابيه وجديه من اصحاب الكاظم علیه السلام و ظاهره کونه اماميا الا ان حاله مجهول ......» (2)
«قال: عده الشيخ في رجاله في أصحاب الصادق و الكاظم علیهما السلام ...»
«قال: ظاهر الشيخ فى الرجال ورواية كفاية الطالب - عنه، عن أبيه كون الأئمة اثني عشر - اماميته، قلت: أما عنوان الشيخ فى الرجال فأعم - كما عرفت في المقدّمة . و أمّا الرواية وإن كان لها ظهور لكن يرفع عنه اليد بالنص، ففي أوّل الصحيفة : عن متوكل ابن هارون قال: لقيت يحيى بن زيد...»
مرحوم تستری می فرماید: اوّلاً عنوان شیخ در رجال، برای اصحاب ائمه طاهرین اعم است؛ یعنی منظور شیخ از اصحاب امام، این است که معاصر امام است نه این که شیعی می باشد. شیخ، ابن زیاد را هم جزء اصحاب امام حسین علیه السلام نقل می کند که منظورش هم عصر ائمه می باشد.
ثانیاً گفتید که او امامی است؛ چون روایتی نقل کرده که در امامی بودن او ظهور دارد. در جواب باید گفت که از این ظهور، به وسیله نص، رفع ید
می کنیم و آن نص روایتی است که در اول صحیفه آمده است (همین روایتی که می خوانیم) از این روایت معلوم می شود که ایشان، امامت امام صادق را قبول نداشت و تابع امام نبود.
فَقُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاءَكَ إِنِّي رَأَيْتُ النَّاسَ إِلَى ابْنِ عَمِكَ جَعْفَرِ علیه السلام أَمْيَلَ مِنْهُمْ إِلَيْكَ وَإِلَى أَبِيكَ فَقَالَ: إِنَّ عَمّى مُحَمَّدَ بْنَ عَلِي وَ ابْنَهُ جَعْفَرَا علیهما السلام دَعَوُا النَّاسَ إِلَى الْحَيَاةِ وَ نَحْنُ دَعَوْنَاهُمْ إِلَى الْمَوْتِ فَقُلْتُ: يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ أَ هُمْ أَعْلَمُ أَمْ أَنْتُمْ فَأَطْرَقَ إِلَى الْأَرْضِ مَلِيَا ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ وَ قَالَ: كُلُّنَا لَهُ عِلْمٌ غَيْرَ أَنَّهُمْ يَعْلَمُونَ كُلَّ مَا نَعْلَمُ، وَلَا نَعْلَمُ كُلَّ مَا يَعْلَمُونَ؛ متوکل می گوید: به یحیی گفتم که فدای تو شوم! می بینم مردم را که به پسر عموی تو. امام جعفر علیه السلام. از تو و پدرت زید، مایل ترند. پس گفت: عموی من، امام محمد باقر بن علي علیهما السلام و پسر او امام جعفر علیه السلام، مردم را به زندگی می خوانند و ما خلق را به مردن و کشته شدن می خوانیم. [این جمله هم، تعریضی به دو امام است، او نمی داند که امام به تکلیف عمل می کند. اگر امام صادق در زمان امام حسین علیه السلام بودند همان کاری را می کردند که امام حسین علیه السلام کردند و بالعکس] پس به یحیی گفتم: ای فرزند پیغمبر خدا! آیا عمو و پسران عموی شما اعلمند از شما، یا شما از ایشان، اعلم هستید؟ یحیی برای مدتی سرش را پایین انداخت و سپس سر برداشت و گفت: ما و پسران عموی ما همه علم داریم؛ اما ایشان علم دارند به آنچه ما علم نداریم و ما نمی دانیم هرچه ایشان، می دانند».
«ثُمَّ قَالَ لِي: أَكَتَبْتَ مِنِ ابْنِ عَتِي شَيْئاً قُلْتُ: نَعَمْ قَالَ: أَرِنِيهِ فَأَخْرَجْتُ إِلَيْهِ وُجُوهاً مِنَ الْعِلْمِ وَأَخْرَجْتُ لَهُ دُعَاءً أَمْلَاهُ عَلَى أَبُو عَبْدِ اللَّهِ - علیه السلام . وَحَدَّثَنِي أَنَّ أَبَاهُ
مُحَمَّدَ بْنَ عَلِي علیهما السلام أَمْلَاهُ عَلَيْهِ وَ أَخْبَرَهُ أَنَّهُ مِنْ دُعَاءِ أَبِيهِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ علیهما السلام مِنْ دُعَاءِ الصَّحِيفَةِ الْكَامِلَةِ فَنَظَرَ فِيهِ يَحْيَى حَتَّى أَتَى عَلَى آخِرِهِ، وَ قَالَ لِي: أَتَأْذَنُ فِي نَسْخِهِ فَقُلْتُ: يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ أَتَسْتَأْذِنُ فِيمَا هُوَ عَنْكُمْ! فَقَالَ: أَمَا لَأُخْرِجَنَّ إِلَيْكَ صَحِيفَةٌ مِنَ الدُّعَاءِ الْكَامِل مَا حَفِظَهُ أَبِى عَنْ أَبِيهِ وَإِنَّ أَبِي أَوْصَانِي بِصَوْتِهَا وَ مَنْعِهَا غَيْرَ أَهْلِهَا؛ پس یحیی به من گفت: آیا از پسر عموی من چیزی نوشتی؟ گفتم: بلی. گفت: آن را نشانم بده. بعضی از نوشته ها را - که در آن اقسام علم ها بود - که از امام جعفر علیه السلام گرفته بودم برای او بیرون آوردم و همچنین دعایی را که ابو عبد الله علیه السلام خوانده بود و من آن را نوشته بودم، به یحیی نشان دادم؛ همان دعایی از دعای صحیفهٔ کامله که امام جعفر صادق از پدرش امام باقر علیهما السلام و او از پدرش علی بن الحسین علیه السلام نقل کرده است. پس یحیی نظر کرد در دعایی که بیرون آورده بودم؛ به گونه ای که تا آخر دعا را مرور کرد و به من گفت: آیا اجازه می دهی این دعا را برای خود بنویسم؟
گفتم: ای فرزند پیغمبر خدا! آیا تو در نوشتن دعایی که اصل او از نزد شما و از اجداد شما به ما رسیده است، از من اجازه می گیری؟ یحیی گفت: هر آینه بیرون می آورم به سوی تو صحیفه ای از دعای کامل، که حفظ کرده بود [به او رسیده بود] پدر من از پدر خودش و وصیت کرده بود پدر من، مرا به حفظ آن صحیفه، و ندادن آن به غیر مستحق و [ غیر] اهل آن».
قَالَ عُمَيْرٌ: قَالَ أَبِي: فَقُمْتُ إِلَيْهِ فَقَبَّلْتُ رَأْسَهُ، وَ قُلْتُ لَهُ: وَ اللَّهِ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ إِنِّي لَأَدينُ الله بِحُبّكُمْ وَطاعَتِكُمْ، وَإِنّى لَأَرْجُو أَن يُسْعِدَيتْ في حَيَاتِي وَ مَمَاتِيبوَلَا يَتِكُمْ فَرَمَى صَحِيفَتى الَّتى دَفَعْتُهَا إِلَيْهِ إِلَى غُلَامٍ كَانَ مَعَهُ وَقَالَ: اكْتُبْ هَذَا الدُّعَاءَ بِخَطٍ بَيْنِ حَسَنٍ وَ اعْرِضْهُ عَلَى لَعَلَّى أَحْفَظْهُ فَإِنِّي كُنتُ أَطْلُبُهُ مِنْ
جَعْفَرٍ - حَفِظَهُ اللَّهُ - فَيَمْنَعُنِيهِ. قَالَ مُتَوَكِّلٌ فَنَدِمْتُ عَلَى مَا فَعَلْتُ وَ لَمْ أَدْرِ مَا أَصْنَعُ، وَ لَمْ يَكُنْ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام - تَقَدَّمَ إِلَيَّ إِلَّا أَدْفَعَهُ إِلَى أَحَدٍ؛ عمير بن متوكل می گوید: پدرم گفت: به سوی یحیی برخاستم و سر او را بوسیدم و به او گفتم: و الله ای فرزند پیغمبر خدا !به درستی که اطاعت خدای تعالی را با دوستی و اطاعت شما به جای می آورم و این دوستی را در دین خود داخل می دانم و امیدوارم که خدای تعالی مرا در حیات و در ممات، به سبب دوستی شما سعادت دهد! پس یحیی صحیفهٔ مرا که آن را به وی داده بودم، به غلامی که همراه او بود، سپرد و به آن غلام گفت: این دعا را از این نسخه، به خط واضح نیکو بنویس و سپس آن را بر من عرضه کن، شاید که این دعا را حفظ کنم؛ زیرا من دائما چنین دعایی را از امام جعفر علیه السلام - که خدای تعالی او را نگه دارد - طلب می کردم؛ در حالی که مرا از این دعا منع می کرد. متوکل گفت: پس بر آنچه کرده بودم [= دادن این دعا به یحیی] پشیمان شدم و ندانستم که چه کنم و از طرفی ابو عبدالله علیه السلام هنگام دادن این دعا به من، مرا دادن دعا به کسی منع نکرده بود». «ثُمَّ دَعَا بِعَيْبَةٍ فَاسْتَخْرَجَ مِنْهَا صَحِيفَةٌ مُقْفَلَةٌ مَكْتُومَةٌ فَنَظَرَ إِلَى الْخَاتَمِ وَ قَبَّلَهُ وَ بَكَى ثُمَّ فَضَّهُ وَفَتَحَ الْقُفْلَ ثُمَّ نَشَرَ الصَّحِيفَةَ وَوَضَعَهَا عَلَى عَيْنِهِ وَأَمَرَّهَا عَلَى وَجْهِهِ. وَ قَالَ: وَ اللَّهِ يَا مُتَوَكَّلُ لَوْ لَا مَا ذَكَرْتَ مِنْ قَوْلِ ابْنِ عَمِّي إِنَّنِي أُقْتَلُ وَأُصْلَبُ لَمَا دَفَعْتُهَا إِلَيْكَ وَلَكُنتُ بهَا ضَنِيناً وَلَكِنِّى أَعْلَمُ أَنَّ قَوْلَهُ حَقٌّ أَخَذَهُ عَنْ آبَائِهِ وَ أَنَّهُ سَيَصِحُ فَخِفْتُ أَنْ يَقَعَ مِثْلُ هَذَا الْعِلْم إلَى بَنِي أُمَيَّةَ فَيَكْتُمُوهُ وَيَدَّخِرُوهُ فِي خَزَائِنِهِمْ لِأَنْفُسِهِمْ فَاقْبِضْهَا وَاكْفِنِيهَا وَتَرَبَّصْ بِها؛ پس یحیی، صندوقچه خود را طلب کرد و از درون آن، صحیفه ای بیرون آورد که او را مقفل ساخته و مهر و موم کرده بودند. مهر آن را ملاحظه کرد و سپس آن را بوسید و گریست. پس
مهر آن را شکست و صحیفه را باز کرد و بر چشم خود گذاشت و بر صورت خود سایید. یحیی گفت: و الله ای متوکل! اگر نه آن بود که تو ذکر کردی از قول پسر عموی من. امام جعفر علیه السلام - که من به درستی کشته می شوم و مرا بر دار می زنند، هر آینه این صحیفه را به تو نمی دادم و نسبت به آن بخل می ورزیدم؛ لکن می دانم که قول امام علیه السلام حق است و آن را از پدران خود، شنیده است و قول او (که من کشته می شوم و مرا بر دار می زنند) اتفاق خواهد افتاد. پس ترسیدم که این دعا که بر علمهای عظیم مشتمل است، به دست بنی امیه افتد و ایشان، آن علم را کتمان کنند و آن را در خزانه های خود،
ذخیره کنند و به اهل ایمان نرسانند. پس این صحیفه را نگاه دار و تو مرا از محافظت آن، کفایت کن و در نگاه داشتن این صحیفه، انتظار بکش».
سرقت علمی، چیز تازه ای نیست. همین الان نیز سلفی ها در مقدمه بعضی از خطبه های نماز جمعه، دعاهای پرمعنایی می خوانند که انسان متحیر می شود دعا از کجا است. همین صحیفه سجادیه است ، بدون این که از صحیفه نام ببرند.
آلوسی در ذیل آیه شریفه و لا تركنوا الى الذين ظلموا... می گوید: بعضی از گفتند ناصحین به زهری و سپس سفارش امام سجاد به زهری را نقل می کند، بدون این که از امام سجاد نامی به میان آورد. این نصیحت در احتجاج آمده است و یا در مقدمه الکتب القيمة التراثية از آیت الله خراسانی، این داستان آمده است که در زمان میرزای شیرازی، تازه که صنعت چاپ به بازار آمده بود، کتاب مکارم الاخلاق در مصر چاپ شد. در همه این کتاب به جای کلمه مبارک امیرالمؤمنین، کلمه عمربن خطاب را نوشته بودند و به جای اسم های مبارک امام باقر و امام صادق، نوشته بودند: بعض الحکما، و همچنین هر چه
راجع به تربت سید الشهدا در کتاب آمده بود، آن را حذف کرده بودند. خبر به گوش میرزای شیرازی می رسد، ایشان موضع قوی و مقتدرانه ای را در قبال این کار اتخاذ کرد. به ناصرالدین شاه نامه ای نوشت و در آن آورد که به ما هجمه دستبرد شده و تو که ادعا داری من حافظ مذهب تشیع هستم، باید مانع چنین کاری شوی. او هم به سلطان عثمانی ها نامه اعتراضیه نوشت. سلطان هم به حاکم مصر نامه نوشت و حاکم مصر تمام کتاب ها را با کشتی به سامرا فرستاد و در آن جا به دستور میرزای شیرازی، همه را در آب ریختند و محو کردند.
«فَإِذَا قَضَى اللَّهُ مِنْ أَمْرِى وَ أَمْرِ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ مَا هُوَ قَاضٍ فَهِيَ أَمَانَةٌ لِي عِنْدَكَ حَتَّى تُوصِلَهَا إِلَى ابْنَيْ عَمِّى: مُحَمَّدٍ وَ إِبْرَاهِيمَ ابْنَيْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلى علیهما السلام فَإِنَّهُمَا الْقَائِمَانِ فِي هَذَا الْأَمْرِ بَعْدِى قَالَ الْمُتَوَكَّلُ: فَقَبَضْتُ الصَّحِيفَةَ فَلَمَّا قُتِلَ يَحْيَى بْنُ زَيْدٍ صِرْتُ إِلَى الْمَدِينَةِ فَلَقِيتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فَحَدَّثْتُهُ الْحَدِيثَ عَنْ يَحْيَى، فَبَكَى وَ اشْتَدَّ وَجْدُهُ بِهِ وَ قَالَ: رَحِمَ اللهُ ابْنَ عَمِى (1)وَأَلْحَقَهُ بِآبَائِهِ وَ أَجْدَادِهِ وَ اللهِ يَا مُتَوَكَّلُ مَا مَنَعَنِى مِنْ دَفْعِ الدُّعَاءِ إِلَيْهِ إِلَّا الَّذِي خَافَهُ عَلَى صَحِيفَةِ أَبِيهِ، وَ أَيْنَ الصَّحِيفَةُ فَقُلْتُها هِيَ فَفَتَحَهَا وَقَالَ: هَذَا وَ اللَّهِ خَطْ عَمِّي زَيْدٍ وَ دُعَاءُ جَدِي عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ علیهما السلام» (2)پس هرگاه قضا و تقدیر الاهی - شهادت - بر امر
من و امر این جماعت، تعلق گیرد، این صحیفه، از من نزد تو امانت خواهد بود، تا آن را به دو پسر عموی من، محمد و ابراهیم، فرزندان عبد الله بن حسن مثنی، ابن امام حسن علیه السلام بن على بن أبي طالب علیه السلام ، برسانی. به درستی که این دو پسر عمو، جانشین من بعد از من خواهند بود. متوکل گفت: صحیفه را از یحیی گرفتم و چون یحیی بن زید کشته شد، به جانب مدینه رفتم و حضرت امام جعفر علیه السلام را ملاقات کردم و این اخبار را به عنوان حدیث از یحیی، به امام علیه السلام نقل کردم. امام علیه السلام گریست و حزن و اندوهش به این خبر، بسیار شدت یافت و گفت: خدای تعالی پسر عموی مرا رحمت و او را به آبا و اجدادش ملحق کند! به خدا قسم ای متوکل! چیزی مرا از دادن این دعای صحیفهٔ کامله به یحیی منع نکرد، مگر چیزی که یحیی به آن دلیل بر صحیفه پدرش خائف بود [و آن، این بود که مبادا صحیفه مذکور به دست بنی امیه افتد و ایشان آن را پوشیده و مخفی دارند و برای خود ذخیره کنند.] ای متوکل! کجا است صحیفهٔ یحیی؟ گفتم صحیفه این است. پس آن را گشود و گفت: و الله این صحیفه، خط عموی من زید و دعای جد من علی بن الحسین علیهما السلام است».
بحث ما راجع به روایاتی بود که بعضی به استناد آنها، خروج و قیام قبل از ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را جایز نمی دانند. یکی از آن روایات، روایت متوکل بن هارون ثقفی از امام صادق علیه السلام بود که آن حضرت می فرماید:
«مَا خَرَجَ وَ لَا يَخْرُجُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ إِلَى قِيَامِ قَائِنَا أَحَدٌ لِيَدْفَعَ ظُلْماً أَوْ يَنْعَشَ حَقَّاً إِلَّا اصْطَلَمَتْهُ الْبَلِيَّةُ، وَكَانَ قِيَامُهُ زِيَادَةٌ فِي مَكْرُوهِنَا وَ شِيعَتِنَا».
گفتیم که این روایت، در مقدمه صحیفه سجادیه نقل شده است و هر کس که طبق سند صحیفه سجادیه نقل می کند، به این روایت تمسک می کند. این روایت را متوکل بن هارون ثقفی از یحیی بن زید نقل می کند. به همین دلیل در جلسه قبل، مقداری از متن جریان را خواندیم و اکنون تتمه بحث را بیان می کنیم :
«وَ اللَّهِ يَا مُتَوَكَّلُ مَا مَنَعَنِى مِنْ دَفْعِ الدُّعَاءِ إِلَيْهِ إِلَّا الَّذِى خَافَهُ عَلَى صَحِيفَةِ أَبِيهِ، وَ أَيْنَ الصَّحِيفَةُ فَقُلْتُها هِيَ فَفَتَحَهَا وَقَالَ: هَذَا وَ اللَّهِ خَطْ عَمِّي زَيْدٍ وَ دُعَاءُ جَدِّى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ علیهما السلام ثُمَّ قَالَ لابيه: قُمْ يَا إِسْمَاعِيلُ فَأْتِنِي بِالدُّعَاءِ الَّذِي
أَمَرْتُكَ بِحِفْظِهِ وَصَوْنِهِ، فَقَامَ إِسْمَاعِيلُ فَأَخْرَجَ صَحِيفَةً كَأَنَّهَا الصَّحِيفَةُ الَّتِي دَفَعَهَا إِلَيَّ يَحْيَى بْنُ زَيْدٍ فَقَبَّلَهَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ وَوَضَعَهَا عَلَى عَيْنِهِ وَقَالَ: هَذَا خَظٍّ أَبِي وَ إِمْلَاءُ جَدِي علیهما السلام بِمَشْهَدٍ مِنِّي. فَقُلْتُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ: إِنْ رَأَيْتَ أَنْ أَعْرِضَهَا مَعَ صَحِيفَةِ زَيْدٍ وَ يَحْيَى فَأَذِنَ لِي فِي ذَلِكَ وَ قَالَ: قَدْ رَأَيْتُكَ لِذَلِكَ أَهْلًا فَنَظَرْتُ وَإِذَا هُمَا أَمْرٌ وَاحِدٌ وَ لَم أَجِدُ حَرْفاً مِنْهَا يُخَالِفُ مَا في الصَّحِيفَةِ الْأُخْرَى ثُمَّ اسْتَأْذَنْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ - علیه السلام . فِي دَفْعِ الصَّحِيفَةِ إِلَى ابْنَيْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ، فَقَالَ: إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلى أَهْلِهَا، نَعَمْ فَادْفَعْهَا إِلَيْهِمَا؛ به خدا قسم ای متوکل! چیزی مرا از دادن این دعای صحیفه کامله به یحیی منع نکرد، مگر چیزی که یحیی از آن جهت، بر صحیفهٔ پدرش خائف بود [و آن چیز، این بود که مبادا به دست بنی امیه افتد و آن را پوشیده و مخفی بدارند و برای خود ذخیره کنند]. ای متوکل! کجا است صحیفهٔ یحیی؟ گفتم: صحیفه این است. پس آن را گشود و گفت: و الله این صحیفه، خط عموی من، زید و دعای جد من علی بن
الحسین علیهما السلام است. پس امام جعفر علیه السلام به پسرش اسماعیل گفت: برخیز ای اسماعیل! و نزد من بیار! دعایی را که تو را به حفظ و نگاه داشتن آن امر کردم. اسماعیل برخاست و صحیفه را بیرون آورد، [صحیفه] گویا همان صحیفه ای بود که آن را یحیی بن زید به من داده بود. پس امام جعفر علیه السلام آن صحیفه را بوسید (1)و بر چشم خود گذاشت و گفت: این خط پدر من و املای جد من، امام
1) در این جا مناسب است خاطره ای از مرحوم ابوی بگویم: یاد ندارم که کتابی فقهی به ایشان تحویل داده باشم و ایشان دو دستی تحویل نگرفته و نبوسیده باشد. کتاب را می بوسید و به احترام اهل بیت و کلماتشان آن را باز می کرد روش ایشان برگرفته از روش امام صادق علیه السلام است که کتاب صحیفه را بوسیدند و روی چشم گذاشتند.
زین العابدین علیهما السلام در حضور من است پس گفتم: ای فرزند پیغمبر خدا! اگر صلاح می دانی و اجازه می دهی این صحیفه را با صحیفهٔ زید، مقابله کنم. امام مرا به این مقابله رخصت داد. امام جعفر علیه السلام فرمود: ای متوکل! تو را مستحق و اهل چنین کاری می بینم. (1)وقتی که نظر کردم، هر دو صحیفه یکی بودند و اختلاف نداشتند و یک حرف در این صحیفه ندیدم که مخالف با آن صحیفه دیگر باشد. پس از امام جعفر علیه السلام اجازه خواستم تا صحیفه را به محمد و ابراهیم، پسران عبد الله بن الحسن كه یحیی سفارش کرده بود . تحویل دهم. پس امام جعفر علیه السلام این آیه را خواند: ﴿إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلى أَهْلِها&؛ به درستی که خدای تعالی امر می کند شما را که امانت ها را به اهل آن برسانید و سپس فرمود: بله این صحیفه را به آن دو برسان».
«فَلَمَّا تَهَضْتُ لِلِقَائِهِمَا قَالَ لِي: مَكَانَكَ . ثُمَّ وَجَّهَ إِلَى مُحَمَّدٍ وَ إِبْرَاهِيمَ فَجَاءَا فَقَالَ: هَذَا مِيرَاتُ ابْنِ عَتِكُمَا يَحْيَى مِنْ أَبِيهِ قَدْ خَصَّكُمْ بِهِ دُونَ إِخْوَتِهِ وَ نَحْنُ مُشْتَرِطُونَ عَلَيْكُمَا فِيهِ شَرْطاً فَقَالا: رَحِمَكَ اللَّهُ قُلْ فَقَوْلُكَ الْمَقْبُولُ فَقَالَ : لا تَخْرُجَا بِهَذِهِ الصَّحِيفَةِ مِنَ الْمَدِينَةِ قَالا: وَلِمَ ذَاكَ قَالَ: إِنَّ ابْنَ عَمِّكُمَا خَافَ عَلَيْهَا أَمْراً أَخَافُهُ أَنَا عَلَيْكُمَا قَالا: إنّما خَافَ عَلَيْهَا حِينَ عَلِمَ أَنَّهُ يُقْتَلُ. فَقَالَ أَبو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام : وَ أَنْتُمَا فَلَا تَأْمَنَا فَوَاللَّهِ إِنِّى لَأَعْلَمُ أَنَّكُمَا سَتَخْرُجَانِ كَمَا خَرَجَ، وَ لا سَتُقْتَلَانِ كَمَا قُتِلَ. فَقَامَا وَ هُمَا يَقُولَانِ: لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ؛ پس
1) از این روایت استفاده می شود که ائمه طاهرین هرکسی را قابل نمی دانند که بر معارفشان واقف بشود. سعی کنیم اهلیت و لیاقت پیدا کنیم تا خودشان عنایت فرمایند.
هنگامی که خواستم برای تحویل صحیفه به فرزندان عبدالله بن حسن، بلند شوم، امام فرمود: در جای خود بمان. سپس دنبال محمد و ابراهیم فرستادند و آن دو آمدند. امام فرمود: این صحیفه، میراث پسر عموی شما یحیی است که شما را به موجب وصیت، مخصوص آن ساخته، برادران خود را در آن دخالت نداده است و ما بر شما یک شرط می کنیم. محمد و ابراهیم گفتند: خدای [تعالی] بر تو رحمت کند! شرط خود را بفرمای که سخن تو مقبول است. امام علیه السلام فرمود: این صحیفه را از مدینه بیرون مبرید. گفتند: دلیل این شرط چیست؟ امام فرمود: یحیی، پسر عموی شما خوف داشت بر این صحیفه، از امری که من هم خوف دارم از آن امر، بر شما که آن امر، وقوع صحیفه است به دست بنی امیه و کتمان ایشان و مخفی کردن ایشان است صحیفه را که به جهت خود می باشد. محمد و ابراهیم گفتند: پسر عموی ما یحیی بر این صحیفه خوف نداشت، مگر زمانی که دانست کشته می شود. امام جعفر علیه السلام فرمود: شما نیز ایمن نمی باشید. و الله هر آینه می دانم که شما - محمد و ابراهیم - نیز به زودی خروج می کنید؛ چنان که یحیی خروج کرد و زود باشد که کشته شوید؛ چنان که او کشته شد. محمد و ابراهیم برخاستند، در حالی که می گفتند: لا حول ولا قوة إلا بالله».
فَلَمَّا خَرَجًا قَالَ لِي أَبو عَبْدِ اللهِ علیه السلام : يَا مُتَوَكَّلُ كَيْفَ قَالَ لَكَ يَحْيَ إِنَّ عَنِي مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيِّ وَابْنَهُ جَعْفَراً دَعَوَا النَّاسَ إِلَى الْحَيَاةِ وَ دَعَوْنَاهُمْ إِلَى الْمَوْتِ قُلْتُ: نَعَمْ أَصْلَحَكَ اللَّهُ قَدْ قَالَ لِيَ ابْنُ عَمِكَ يَحْيَ: ذَلِكَ فَقَالَ: يَرْحَمُ اللَّهُ يَحْيَى، إِنَّ أَبِي حَدَّثَنِي عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِهِ عَنْ عَلِي علیه السلام أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه وآله وسلم وَ أَخَذَتْهُ نَعْسَةٌ وَهُوَ عَلَى مِنْبَرِهِ
فَرَأَى فِي مَنَامِهِ رِجَالًا يَنْزُونَ عَلَى مِنْبَرِهِ نَزْوَ الْقِرَدَةِ يَرُدُّونَ النَّاسَ عَلَى أَعْقَابِهِمُ الْقَهْقَرَى فَاسْتَوَى رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه وسلم جَالِساً وَ الْحُزْنُ يُعْرَفُ فِي وَجْهِهِ. فَأَتَاهُ جِبْرِيلُ علیه السلام بِهَذِهِ الْآيَةِ: «وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْنَاكَ إِلَّا فِتْنَةٌ لِلنَّاسِ وَالشَّجَرَةَ المتلعُونَةَ فى الْقُرْآنِ وَ تُخَوفُهُمْ فَمَا يَزِيدُهُمْ إِلَّا طغياناً كبيراً»، يَعْني بَني أُمَيَّةَ، قَالَ: يَا جِبْرِيلُ أَ عَلَى عَهْدِي يَكُونُونَ وَ فِي زَمَنِي قَالَ: لَا؛ متوکل می گوید: هنگامی که آن دو
نفر رفتند، امام به من فرمودند: ای متوکل! چگونه یحیی به تو گفت که عموی من - امام محمد بن علی علیه السلام - و فرزند او - امام جعفر علیه السلام - مردم را به زندگی خوانده اند و ما ایشان را به موت می خوانیم؟ من گفتم: بلی؛ خدای تعالی عاقبت تو را در هر امر به صلاح منتهی کند! این را پسر عموی تو، یحیی به من گفت.
امام جعفر علیه السلام فرمود: «خداوند یحیی را رحمت کند! [ اگر ما قیام نمی کنیم؛ به این دلیل است که از وقایع مطلع هستیم ] به درستی که پدر من، خبر داد به من، از پدرش از جدش از امیر المؤمنین، علی بن ابی طالب علیه السلام شد که پیامبر خدا را در حالی که روی منبر بود، خوابی ربود، پس در خواب دید که مردم بسیاری بر منبر او می جهند؛ مثل جستن بوزینه ها و مردم را به عقب هایشان به سوی قهقرا رد می کنند [ = مردم را از دین به سوی جاهلیت سوق می دادند ]. پس پیغمبر صلی الله علیه وآله وسلم نشست، در حالی که اندوه از روی مبارک او ظاهر می شد. ناگهان جبرئیل علیه السلام آمد و این آیه وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْناكَ إِلا فِتْنَةٌ لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ المُلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ وَ تُخَوِّفُهُمْ فَمَا يَزِيدُهُمْ إِلأَطغياناً كَبِيراً ؛ (1)را آورد. یعنی مراد
1) إسراء : 60 .
از آن شجره ملعونة، بنی امیه اند. پیامبر به جبرییل عرض می کند: آیا بنی امیه در عصر و زمان من می باشند؟ ج برییل گفت: نه!».
«وَلَكِنْ تَدُورُ رَحَى الْإِسْلَامِ مِنْ مُهَا جَرِكَ فَتَلْبَتُ بِذَلِكَ عَشْراً، ثُمَّ تَدُورُ رَحَى الْإِسْلَامِ عَلَى رَأْسِ خَمْسَةٍ وَ ثَلَاثِينَ مِنْ مُهَاجَرِكَ فَتَلْبَتُ بِذَلِكَ خَمْساً، ثُمَّ لَا بُدَّ مِنْ رَحَى ضَلَالَةٍ هِيَ قَائِةٌ عَلَى قُطْبِهَا، ثُمَّ مُلْكُ الْفَرَاعِنَة؛ لکن آسیاب اسلام، از وقت هجرت تو به مدینه به گردش در می آید [ اسلام شروع به رشد می کند ] و این آسیاب به مدت ده سال، همچنان در گردش است [ و بعد از این مدت، تا سال 35 هجری - 25 سال - آسیاب اسلام خاموش است ] تا اینکه دوباره در سال 35 هجری، شروع به گردش می کند و این [گردش] 5 سال طول می کشد. [منظور 5 سال حکومت امیرالمؤمنین است]. بنابراین، بعد از چهل سال از مهاجرت پیغمبر صلی الله علیه وآله وسلم ، ناچار آسیاب گمراهی چرخش و دوران خواهد داشت که بر قطب آن آسیا حرکت خواهد کرد [مراد از این مدت، سلطنت بنی امیه و مروانیه است که بر قطب ضلالت - که آن، نصب دشمنی و عداوت اهل بیت علیهم السلام است، دایر بود]. بعد از آن، سلطنت را فراعنه مالک می شوند [که اشاره به خلفای بنی عباس است].
«قَالَ: وَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى فِي ذَلِكَ: إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ، وَمَا أَدْرَاكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ، لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ. تَمْلِكُهَا بَنُو أُمَيَّةَ لَيْسَ فِيهَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ. قَالَ: فَأَطْلَعَ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ نَبِيَّهُ - علیه السلام - أَنَّ بَنِي أُمَيَّةَ تَمْلِكُ سُلطان هَذِهِ الأُمة و مُلْكَهَا طُولَ هَذِهِ الْمُدَّةِ فَلَوْ طَاوَلَتْهُمُ الْجِبَالُ لَطَالُوا عَلَيْهَا حَتَّى يَأْذَنَ اللَّهُ تَعَالَى بِزَوَالِ مُلْكِهِمْ وَهُمْ فِي ذَلِكَ يَسْتَشْعِرُونَ عَدَاوَتَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ وَبُغْضَنَا. أَخْبَرَ اللَّهُ نَبِيَّهُ بِمَا يَلْقَ أَهْلُ بَيْتِ مُحَمَّدٍ وَ أَهْلُ مَوَدَّتِهِمْ وَ شِيعَتُهُمْ مِنْهُمْ فِي أَيَّامِهِمْ وَ مُلْكِهِمْ؛
امام جعفر علیه السلام فرمود: خداوند تعالی [به سبب سلطنت بنی امیه و فسادهایی که از وجود پلید ایشان در روی زمین به هم رسيد]، آيات سوره قدر إِنَّا أَنْزَلْناهُ في لَيْلَةِ الْقَدْرِ، وَ ما أَدْراكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ، لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ را نازل کرد. بعد از آن، امام علیه السلام فرمود که خداوند تعالی، پیامبر خود را از این امر مطلع ساخت که بنی امیه پادشاهی این امت را، مالک و زمامدار می شوند و مدت حکومت شان، هزار ماه طول خواهد کشید. پس اگر کوه ها [در مدت حکومتشان] بخواهند با آن ها، مقابله کنند؛ هر آینه آنها بر آن کوه ها غالب می آیند [پس ما ائمه طاهرین در این مدت، تکلیفی برای قیام نداریم؛ چون مدت حکومت آن ها به ما رسیده است] تا آن که خدای تعالی به زوال ملک ایشان اذن دهد. (1)بنی امیه در مدت پادشاهی شان، عداوت و بغض ما اهل بیت را در درون داشتند (2)و خداوند تعالی، پیامبرش را به آنچه به اهل بیت و شیعیان و ارادتمندان به اهل بیت، در زمان حکومت بنی امیه، وارد می شود؛ خبردار کرده است».
1) افول سلطنت بنی امیه را نگاه کنید. وقتی خداوند زوال آنها را اراده کرد، چگونه ذلیلانه از بین رفتند! به گونه ای که در حقارت و پستی، ضرب المثل شدند: «اذل من اموى يوم عاشورا في الكوفه».
2) من تعجب می کنم از افرادی که ادعای فضل دارند؛ ولی در مقالاتشان از بنی امیه تعریف و تمجید می کنند که این ها، اسلام را به آندلس بردند! مگر پیامبر نمی فرماید که بنی امیه مردم را به جاهلیت سوق دادند. ما نباید گول چهار مسجدی را خوردیم که توسط این ها ساخته شده است. مسجد با نیات پلید، همان مسجد ضرار است. مرحوم صدوق این روایت را نقل می کند که شخصی از امام احوال ایشان را پرسید؛ امام می فرماید: «آیا وقت آن نرسیده است که بفهمید ما در چه حالی هستیم؟ بهترین مردم بعد از پیامبر را بر سر منابر سب می کنند. ما مثل بنی اسرائیل شده ایم: يذبحون ابناءكم و..... دوستان ما را از کار برکنار و دشمنان ما را مقرب می کنند».
«قَالَ: وَ أَنْزَلَ اللهُ تَعَالَى فِيهِمْ: «أَ لَم تَرَ إِلَى الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ كُفْراً وَ أَحَلُوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ جَهَنَّمَ يَصْلَوْنَها وَ بِئْسَ الْقَرارُ وَ نِعْمَةُ اللَّهِ مُحَمَّدٌ وَأَهْلُ بَيْتِهِ، حُبُّهم إيمان يُدْخِلُ الجَنَّةَ، وَبُغْضُهُمْ كُفْرٌ وَ نِفَاقُ يُدْخِلُ النَّارَ فَأَسَرَّ رَسُولُ الله صلى الله عليه وسلم ذَلِكَ إِلَى عَلِي وَأَهْلِ بَيْتِهِ. قَالَ: ثُمَّ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام : مَا خَرَجَ وَلَا يَخْرُجُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ إِلَى قِيَام قَايْنَا أَحَدٌ لِيَدْفَعَ ظُلماً أَوْ يَلعَشَ حَقاً إِلَّا اصْطَلَمَتْهُ الْبَلِيَّةُ، وَكَانَ قِيَامُهُ زِيَادَةٌ فِي مَكْرُوهِنَا وَ شِيعَتِنَا. قَالَ الْمُتَوَكَّلُ بْنُ هَارُونَ: ثُمَّ أَمْلَى عَلَيَّ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام الْأَدْعِيَةَ وَهِيَ خَمْسَةٌ وَ سَبْعُونَ بَابِ، سَقَطَ عَنِّي مِنْهَا أَحَدَ عَشَرَ بَاباً، وَحَفِظْتُ مِنْهَا نَيْفاً وَسِتِّينَ بَاباً؛ (1)پس امام جعفر علیه السلام فرمود که خداوند در مورد بنی امیه فرمود: «أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ كُفْراً.... نعمت خدای تعالی، محمد و اهل بیت او است (2)و دوستی ایشان ایمان است که فرد را به بهشت داخل می کند و دشمنی ایشان، کفر و نفاق است، که دارنده اش را به جهنم داخل می کند. پس پیغمبر صلی الله علیه وآله وسلم به امیر المؤمنین على علیه السلام و اهل بیت او این معنا را - که بنی امیه محبت اهل بیت را به عداوت مبدل می سازند - مخفیانه فرمود. متوکل گفت: سپس امام صادق فرمود: احدی از خاندان ما (3)قبل از قیام امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف برای دفع ظلم و احیای
1) صحیفه سجادیه، ص 20 .
2) دلیل این که پیامبر و اهل بیت او نعمت خداوند هستند، آیاتی مثل آیه های ذیل را ببینید: [و نريد ان نمن على الذين استضعفوا في الارض ونجعلهم ائمة و لقد من الله على المومنين و يا آيه اليوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و یا آیه ولتسئلن يومئذ عن النعيم].
3) این روایت نیز در مقام بیان تکلیف ائمه است.
حق خروج نمی کند؛ جز این که مورد ابتلای بلیات قرار می گیرد و قیامش برای ما و شیعیان ما مشکل ساز است.
متوکل بن هارون گفت: پس امام جعفر علیه السلام دعاهای صحیفه را بر من املا کرد و آن، هفتاد و پنج باب بود و من یازده باب از آن دعاها را فراموش و شصت و چهار دعا را از آن، حفظ کردم.
مرحوم سید علی خان که انصافاً یکی از بهترین شارحان صحیفه است، در مقدمه خود، بحثی را متعرض می شود که واقعاً خواندنی است. موضوع در این است که چرا امام حسین علیه السلام قیام کردند؟ ایشان چند جواب می دهند که ما یکی را، بیان می کنیم .
«الجواب الثاني: إنّ التكاليف الشرعيّة بالنسبة إليهم مقصورة على ما يعلمونه بالعلوم الظاهرية دون العلوم الغيبيّة، فالحسين علیه السلام لما ظهر له بذل الطاعة من أهل الكوفة وكاتبه وجوههم و أشرافهم و قراؤهم مرة بعد أخرى طائعين غير مكرهين، و مبتدئين غير مجيبين، لم يسعه في الظاهر إلا الخروج و القيام في إعلاء دین الله دین و كلمته، ألا تراه علیه السلام لما بلغه قتل مسلم بن عقيل و خذلان أهل الكوفة هم بالرجوع فلم يمكن ملاک تکالیف شرعی در مورد ائمه طاهرین، علوم
ظاهری است [نه علوم غیبی]، پس امام حسین وقتی اطاعت مردم کوفه را [به حسب ظاهر] دیدند و همچنین بزرگان آن ها، به امام نامه نوشتند که ما مطیع شما هستیم؛ در حالی که، خودشان ابتداکننده به نامه بودند. پس تکلیف امام حسین، عمل به ظاهر بود و آن، چیزی جز خروج و قیام برای
اعلای کلمة الله نبود [ شاهدی دیگر بر عمل کردن امام به حکم ظاهری این است که ] وقتی امام، خبر شهادت مسلم و تنها گذاشتن او از جهت کوفیان را مطلع شد، تصمیم به برگشت داشت، هر چند برایش ممکن نبود».
«و کذلک کان حال الحسن علیه السلام فانّه نهد اولاً إلى حرب معاوية في شيعته وسار إلى لقائه مع علمه في الباطن بمصير الأمر إليه لكن لم يثن ذلك من عزمه حتى ظهر له خذلان أصحابه و تفرّق أهوائهم، و ميل أكثرهم إلى معاوية طمعا في دنياه، و تفاقم الأمر إلى أن جلس له بعضهم في ساباط مظلم، و طعنه بمعول أصاب فخذه و شقه حتى وصل العظم فلما علم بالعلم الظاهر عدم تمكنه و توجه الضرر إليه وإلى المؤمنين من شيعته نزع إلى الصلح وكفّ عن الجهاد و هكذا حال سائر الائمة علیهم السلام فانهم لو وجدوا من الأنصار من يتمكنون بهم من الخروج لم يسعهم إلا الخروج و القيام مع علمهم في الباطن بحقيقة الحال؛ و همچنین حال امام حسن این گونه بود. امام در ابتدا مردم را به سرعت برای جنگ با معاویه آماده کرد و با این که با علم غیبی خود، سرانجام کار را می دانست؛ ولی از تصمیم ظاهری خود دست نمی کشید تا این که تفرقه بین یارانش پدید آمد و بیشتر آنها به سوی معاویه . به جهت دنیاطلبی شان - میل پیدا کردند و همچنین قضیه ساباط مدائن و.... پیش آمد و وقتی که امام به علم ظاهر دریافتند که جنگ بر ضرر شیعیان و یارانش است، دست از جهاد کشیدند و صلح را پذیرفتند و [ شاهد کلام در این جا است ] همچنین حال سایر ائمه طاهرین بعد از حسنین علیهما السلام این گونه است؛ یعنی اگر ائمه دیگر هم، یارانی برای قیام داشتند، قیام برای آن ها، تکلیف می شد، گرچه به علم غیب می دانستند که چنین قیامی سودمند نخواهد بود».
«يدلّ على ذلك ما رواه ثقة الإسلام باسناده إلى سدير الصيرفى قَالَ: «دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فَقُلْتُ لَهُ وَ اللَّهِ مَا يَسَعُكَ الْقُعُودُ فَقَالَ وَلِمَ يَا سَدِيرُ قُلْتُ لِكَثْرَةِ مَوَالِيكَ وَ شِيعَتِكَ وَ أَنْصَارِكَ وَاللَّهِ لَوْ كَانَ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام مَا لَكَ مِنَ الشَّيعَةِ وَ الْأَنْصَارِ وَالْمَوَالِى مَا طَمِعَ فِيهِ شَيْمٌ وَلَا عَدِيٌّ فَقَالَ يَا سَدِيرُ وَكَمْ عَسَى أَنْ يَكُونُوا قُلْتُ مِائَةَ أَلْفِ قَالَ مِائَةَ أَلْفِ قُلْتُ نَعَمْ وَ مِائَتَيْ أَلْفٍ قَالَ مِائَتَيْ أَلْفٍ قُلْتُ نَعَمْ وَ نِصْفَ الدُّنْيَا قَالَ فَسَكَتَ عَنِّى ثُمَّ قَالَ يَخِفُّ عَلَيْكَ أَنْ تَبْلُغَ مَعَنَا إِلَى يَنْبُعَ قُلْتُ نَعَمْ فَأَمَرَ بِحِمَارٍ وَبَغْلٍ أَنْ يُسْرَجًا فَبَادَرْتُ فَرَكِبْتُ الْحِمَارَ فَقَالَ يَا سَدِيرُ أَتَرَى أَنْ تُؤْتِرنِي بِالحِمَارِ قُلْتُ الْبَغْلُ أَرْيَنُ وَأَتْبَلُ قَالَ الْحِمَارُ أَرْفَقُ بي فَنَزَلْتُ فَرَكِبَ الْحِمَارَ وَ رَكِبْتُ الْبَغْلَ فَتَضَيْنَا فَحَانَتِ الصَّلَاةُ فَقَالَ يَا سَدِيرُ انْزِلْ بِنَا نُصَلِّ ثُمَّ قَالَ هَذِهِ أَرْضُ سَبحَةٌ لَا تَجُورُ الصَّلَاةُ فِيهَا فَسِرْنَا حَتَّى صِرْنَا إِلَى أَرْضِ حَمْرَاءَ وَ نَظَرَ إِلَى غُلَامٍ يَرْعَى جِدَاءً فَقَالَ وَاللَّهِ يَا سَدِيرُ لَوْ كَانَ لِي شِيعَةٌ بِعَدَدِ هَذِهِ الْجِدَاءِ مَا وَسِعَنِي الْقُعُودُ وَنَزَلْنَا وَصَلَّيْنَا فَلَمَّا فَرَغْنَا مِنَ الصَّلَاةِ عَطَفْتُ عَلَى الْجِدَاءِ فَعَدَدْتُهَا فَإِذَا هِيَ سَبْعَةَ عَشَرَ؛ (1)و یکی از وجوهی که دلالت دارد ائمه طاهرین به علم ظاهری خود رفتار می کردند، روایت سدیر صیرفی است که می گوید: خدمت امام صادق علیه السلام رسیدم و عرض کردم: به خدا که خانه نشستن برای شما روا نیست. فرمود: چرا ای سدیر؟ عرض کردم: زیرا دوستان و شیعیان و یاوران بسیاری دارید. به خدا که اگر امیر المؤمنین علیه السلام به اندازه شما شیعه و یاور و دوست می داشت، تیم وعدى [= قبیله ابو بکر و عمر] نسبت به او طمع نمی کردند [و حقش را غصب
1) مدنی، علی خان، تلخیص الرياض، ج 1، ص 18.
نمی کردند] فرمود: ای سدیر! فکر می کنی چه مقدار باشند؟ گفتم: صد هزار. فرمود: صد هزار؟ عرض کردم: آری، بلکه دویست هزار، فرمود: دویست هزار؟ عرض کردم: آری، بلکه نصف دنیا. حضرت از سخن گفتن با من سکوت کرد و سپس فرمود: برایت ممکن است که همراه ما تا منطقه ينبع بیایی؟ گفتم: آری. سپس دستور فرمود، الاغ و استری را زین کنند، من پیشی گرفتم و الاغ را سوار شدم. حضرت فرمود: ای سدیر! می خواهی الاغ را به من دهی؟ گفتم: استر
زیباتر و شریف تر است، فرمود: الاغ برای من رهوارتر است، من پیاده شدم، حضرت سوار الاغ شد و من سوار استر شدم و راه افتادیم تا وقت نماز رسید. فرمود: پیاده شویم نماز بخوانیم. سپس فرمود این زمین شوره زار است و نماز در آن روا نیست. پس به راه افتادیم تا به زمین خاک سرخی رسیدیم. حضرت به جوانی که بزغاله می چرانید، نگریست و فرمود: ای سدیر! به خدا اگر شیعیانم به شماره این بزغاله ها می بودند، خانه نشستن برایم روا نبود. آن گاه پیاده شدیم و نماز خواندیم؛ چون از نماز فارغ شدیم، به سوی بزغاله ها نگریستم و شمردم، هفده رأس بودند». این روایت را قبلاً نیز نقل کردیم.
روایت امام صادق علیه السلام که فرمود: «مَا خَرَجَ وَ لَا يَخْرُجُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ إِلَى قِيَامِ قَايْنَا أَحَدٌ لِيَدْفَعَ ظُلْماً أَوْ يَنْعَشَ حَقًّا إِلَّا اصْطَلَمَتْهُ الْبَلِيَّةُ، وَكَانَ قِيَامُهُ زِيَادَةً فِي مَكْرُوهنَا وَ شِيعَتِنَا؛ در مقام بیان تکلیف خود اهل بیت علیهم السلام است؛ زیرا امام می فرماید، بعد از آن رازی که جبرییل به پیامبر و او به همه ما فرمود، ما پیش از ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف تکلیفی برای قیام نداریم .
اگر روایتی بخواهد مستند حکم شرعی قرار گیرد، باید معتبر باشد. به همین دلیل، این روایت را از نظر سند بررسی می کنیم :
بیان مرحوم خوئی در مورد متوکل بن عمیر:
«أقول: يظهر من النجاشي و الشيخ أن المتوكل، هذا و هو الذي يروى دعاء الصحيفة عن يحيى بن زيد، كان له ابن يسمى عمير باسم جده والد المتوكل كما أن المتوكل بن عمير سمى باسم جده والد عمير، هذا، و المذكور فى أول الصحيفة أن الراوى له هو المتوكل بن هارون، ويمكن الجمع بإمكان أن والد المتوكل الذي هو جد المتوكل الراوى كان اسمه هارون، فوصف المتوكل الراوي بابن هارون و الله العالم». شاهد کلام: «وكيف كان فهو لم تثبت وثاقته، غير أن ابن داود ذكره في القسم الأول [ قسم عدول ] و لعل ذلك من جهة أصالة العدالة والله العالم و طريق الشيخ إليه مجهول». (1)
1) خوئی، ابوالقاسم، معجم رجال الحديث، ج 14، ص 178.
به هر حال، وثاقت متوکل بن عمیر ثابت نشده است؛ جز این که ابن داوود او را در قسم اول رجال [= قسم عدول] خود ذکر کرده است و شاید توثیق ابن داوود بر اساس أصالة العداله باشد. أصالة العداله این است: هر شیعی که تضعیف نشده است، اصل این است که ثقه .باشد البته چنین مبنایی مورد پذیرش همه - و مرحوم خوئی - نمی باشد و بر اساس عدم پذیرش چنین مبنایی است که توثیقات متأخران را نمی پذیرند؛ زیرا توثیق متأخران یا حدسی است و یا طبق مبنای اصالة العداله است.
آقای سید محمد باقر موسوی شیرازی، صاحب لوامع الانوار العرشیه در مورد متوکل بن عمیر می فرماید:
«اعلم انه لم ينص احد من الاصحاب على توثيق المتوكل غيرأن ابن داود ذكر سبطه متوكل بن عمير فى الموثقين و هو لا يجدى؛ (1)احدی از اصحاب، متوکل را توثیق نکرده است، جز این که ابن داوود سبط او را در قسمت موثقان ذکر کرده است، که فایده ای بر آن مترتب نیست».
پس راوی مجهول است. البته جهل این مجهول خواندن، بر اعتبار و قوت متن صحیفه سجادیه هیچ تأثیری ندارد.
در مقدمه صحیفه چنین آمده است: «حَدَّثَنَا السَّيِّدُ الْأَجَلُ، نَجْمُ الدِّينِ، بَهَاءُ الشَّرَفِ، أبُو الْحَسَنِ: مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَن». متکلم این «حدثنا » کیست؟ خود این فرد کیست؟
1) موسوی شیرازی، لوامع الانوار العرشيه في شرح الصحيفه السجادیه، ج 1، ص 22.
اختلفوا فى المتكلم بهذا القائل... (1)در راوی سند صحیفه سجادیه که در اول سند آن، می فرماید: «حدثنا»، اختلاف است. بعضی مثل شیخ بهایی معتقدند که او شیخ جلیل، ابن سکون، از علمای موثق ما می باشد. شیخ بهایی مستند حرف خود را قول کفعمی در حاشیه مصباح می داند. مرحوم شیرازی می فرماید که بعضی هم، گوینده «حدثنا» را عميد الرؤساء «رضی الدین، ابو منصور، هبة الله ابن حامد الحلّی» می دانند که این قول را هم، مرحوم داماد برگزیده است.
البته بنده بر این اشکال اصراری ندارم. مهم همان اشکال اول است که در وثاقت متوکل بن عمیر بحث شده بود. باز هم می گوییم، اشکال در سند روایت، به اعتبار صحیفه ربطی ندارد؛ چون صحیفه از قوت متن و تواتر متن برخوردار است. در راجع به اعتبار صحیفه سجادیه چند نکته قابل ذکر است:
بیان مرحوم مجلسی در مورد صحیفه سجادیه :
«العلّة الّتي من أجلها سميّت الصحيفة السجادية بزبور آل محمد صلی الله علیه وآله وسلم و انجيل أهل البيت علیهم السلام». (2)
مرحوم مجلسی در بحارالانوار در علت تسمیه صحیفه به زبور و انجیل آل محمد می فرماید: «همان گونه که خداوند این دو کتاب را بر زبان حضرت
داوود و عیسی جاری کرد، صحیفه را نیز بر زبان امام سجاد جاری کرد» و لذا ما دیگر به بررسی سند هم نیازی نداریم .
مرحوم مجلسی می فرماید: جد شیخ بهایی (شیخ شمس الدین جبعی) می گوید: این صحیفه را از روی دستخط شیخ عالم و شهید سعید محمدابن مکی (شهید اول) استنساخ کردم و او بر نسخه خود چنین نوشته است: این صحیفه را از روی دستخط علی بن احمد سدید نوشتم و او نیز نوشته این نسخه را نوشته است و همین طور دست به دست شده است. کوشیده ام هیچ اعرابی از آن اشتباه نشود، مگر این که از چشم من افتاده باشد. شیخ شمس الدین می فرماید: «این نسخه را با اصل آن مقابله کردم و مواضعی را که برایم روشن نبود، به همان شکل نوشتم.» ابن سدید می گوید که صورت این کتاب را برای عالم جلیل القدر، سید جلال الدین عماد الاسلام خواندم و سپس با روایت بهاء الشرف مقابله کردم. (1)
علامه مجلسی می فرماید: «إلى غير ذلك من الطرق الكثيرة التي تزيد على الآلاف و الألوف.... (2)طريق روایت صحیفه سجادیه افزون بر هزار طریق است». پس می شود فوق تواتر، لذا اگر در متوکل تشکیک کردیم، به متن ربطی ندارد و به اعتبار و صحت آن ضرری نمی رساند.
در جایی دیگر می فرماید:
«و الذي رأيت من أسانيد الصحيفة بغير هذه الأسانيد فهى أكثر من أن تحصى و لا شك لنا في أنها من سيد الساجدين أما من جهة الإسناد فإنها كالقرآن المجيد و هي متواترة من طرق الزيدية أيضا و أما من حيث العبارة فهي أظهر من أن يذكر فهو كالقرآن المجيد في نهاية الفصاحة و أما من جهة الإحاطة بالعلوم الإلهية فهو أيضا ظاهر لمن كان له أدنى معرفة بالعلوم؛ (1)سندهای صحیفه بیشتر از آن است که قابل شمارش باشد و هیچ شکی نیست که صحیفه سجادیه از سیدالساجدین است؛ چراکه از نظر سند همانند قرآن مجید است و از طریق زیدیه نیز به تواتر نقل شده و از حیث عبارت همانند قرآن مجید در نهایت فصاحت می باشد و از جهت احاطه بر علوم الاهیه نیز بسیار بر اهل معرفت واضح است».
باز می فرماید که هیچ شکی نیست که صحیفه کامله از حضرت
سیدالساجدین است؛ چرا که انشای آن، از جهت متن، فصاحت، بلاغت و شمول بر علوم الاهی از غیر معصوم، ممکن نیست
«و في الصحيفة المعلوم أنها من السجاد علیه السلام فى دعاء يوم الجمعة وثاني العيدين: اللهم إن هذا المقام مقام لخلفائک و أصفیائک و مواضع أمنائک فی الدرجة الرفيعة... و فيه مواضع للدلالة على المطلوب؛ (2)صاحب جواهر پس از آن که می فرماید: واضح است که صحیفه از امام سجاد است؛ به دعای روز جمعه و عیدین صحیفه استناد می کند...».
همچنین شیخ اعظم در مکاسب، به دعای 39 صحیفه و دعای روز دوشنبه، از لحاظ فقهی، استناد می کند.»
مرحوم بروجردی در کتاب البدر الزاهر في صلاة الجمعة و المسافر در مورد صحیفه سجادیه می فرماید:
«ولا يخفى أن كون الصحيفة من الإمام علیه السلام من البديهيات، و هی زبور آل محمد صلی الله علیه وآله وسلم يشهد بذلک أسلوبها و نظمها و مضامينها التي يلوح منها آثار الإعجاز، و لها أسناد ذكرها الشيخ و النجاشي، و لشارحها السيد عليخان أيضا سند عن آبائه، و لنا أيضا سند آخر إليها؛ (1)مخفی نماند که انتساب صحیفه به امام سجاد از بدیهیات است و آن، زبور آل محمد است و بر این ادعا، اسلوب و نظم و محتوای صحیفه که از آن، اعجاز ظاهر می شود، شاهد است و برای صحیفه اسنادی است که شیخ طوسی و نجاشی آنها را ذکر و همچنین شارح صحیفه سندی را از پدرانش نقل کرده است؛ ضمن این که سندهای دیگری هم موجود است».
حضرت امام در کتاب شریف مکاسب خود می فرماید:
«هذا كله مع الغضّ عن أسناد الروايات والقرائن القائمة في متونها، وإلا فأبواب المناقشة فى الإسناد و الدلالة فى كثير منها مفتوحة، حتى في الصحيفة المباركة
1) بروجردی، سید حسین البدر الزاهر فى صلاة الجمعة و المسافر، ص 40.
السجّاديّة فإنّ سندها ضعيف. و علوّ مضمونها و فصاحتها و بلاغتها و إن توجب نحو وثوق على صدورها لكن لا توجبه فى جميع فقراتها واحدة بعد واحدة حتى تكون حجّة يستدلّ بها في الفقه و تلقى أصحابنا إيَّاها بالقبول كتلقيهم نهج البلاغة به لو ثبت في الفقه أيضا، إنّما هو على نحو الإجمال وهو غير ثابت في جميع الفقرات». (1)
امام خمینی در کتاب مکاسب شان به این مطلب اشاره می کنند که سند صحیفه سجادیه، از دید فقها، ضعیف است؛ اما مضمون و فصاحت و بلاغت آن بسیار بالاست؛ به طوری که مایه وثوق به صدور آن، از طرف امام می شود؛ هر چند این وثوق را نمی توان در همه عبارت های صحیفه جاری کرد تا بتوان از نظر فقهی به آن استناد کرد. البته افرادی مثل شیخ انصاری و صاحب جواهر، استناد فقهی هم کرده اند. بعد می فرمایند که اصحاب ما صحیفه را مثل نهج البلاغه، تلقی به قبول کردند. البته متن آن، در فقه به نحو اجمال مورد قبول است؛ ولی همه عبارت های بخش های آن، قابل استناد فقهی نمی باشد. امروزه تبلیغ می کنند که در نهج البلاغه مدح فلانی آمده است؛ مگر شما نهج البلاغه را قبول ندارید؟ باید در جواب گفت: مگر شما خطبه شقشقیه را قبول ندارید؟ ضمناً آیا واقعاً عبارت «لله در فلان؟»؛ جزء بیانات امام علی است؟ در جواب باید گفت چنین کلامی از امام نمی باشد. مرحوم تستری در کتاب شريف بهج الصباغة فى شرح نهج البلاغة، (2)چندین صفحه راجع به
این موضوع بحث می کند و می فرماید که این کلام از امام نیست و سید رضی اشتباه کرده است. بر این اساس، صحیفه و نهج البلاغه به اجمال مورد قبول است.
مرحوم مجلسی اول در کتاب روضة المتقين فى شرح من لا يحضره الفقيه می فرماید:
«و اعلم أن سند الصحيفة إلى عمير بن المتوكل كثيرة مستفيضة لكن ما بعده من عمير والمتوكل مجهولان ولا يضر جهالتهما لوجوه ؛ (1)بدان که سند صحیفه تا عمیر بن متوکل بسیار است تا حدی که به استفاضه رسیده است؛ لکن بعد از عمیر بن متوکل، عمیر و متوکل مجهول هستند و این جهالت ضرری به اعتبار صحیفه نمی زند». و دلیل آن چند وجه است. مرحوم مجلسی فقط وجه اول را ذکر کرده و در کتاب شریف شان، وجه دوم و سوم و... نیامده است. شاید هم در لابه لای بحث، به وجوه اشاره شده است.
«(الأول) إن عبارة الصحيفة دالة على أنها ليست من البشر سيما من عمير و المتوكل اللذان ليسا من علماء العامة ولا من علماء الخاصة فإن علماء العامة كيف يمكنهم أن ينسبوا ذلك إلى أئمتنا علیهم السلام و الخاصة كيف كانوا بهذه الفضيلة العظيمة و لم يكن يعرفهم أحد أصلا على أن الوجدان الخالي عن التعصب يجزم
1) مجلسی، محمدتقى، روضة المتقين فى شرح من لا يحضره الفقيه، ج 14 ، ص 418 «المتوكل بن عمير عمير بن المتوكل ...».
بأنها فوق كلام المخلوق ويمكن أن تكون من كلام الله تعالى بأن تكون منقولة عن النبي صلی الله علیه وآله وسلم إليهم صلوات الله علیهم؛ اول: متن صحیفه، دال بر این است که از بشر صادر نشده است؛ [چون متن بسیار قوی است] چه برسد که بگوییم از عمیر و متوکل صادر شده است؛ چون این دو از علمای عامه و خاصه نیستند. [اگر جزء علمای عامه باشند] علمای عامه چگونه برایشان ممکن است که آن را به ائمه ما نسبت دهند؟ [چون بنای این ها بر مخفی کردن است؛ مثلاً ولادت امیرالمؤمنین در کعبه را که دارای اخبار متواتری است، علمای عامه حذف کردند تا مبادا اثری از آن بماند] و اگر جزء علمای شیعه باشند، چگونه ممکن است چنین شخصیت هایی در بین شیعیان باشند؛ ولی ناشناخته باقی مانده اند. آنچه می توان بر آن، بدون تعصب جزم پیدا کرد، این است که صحیفه، فراتر از کلام مخلوق است و امکان دارد که از کلام خداوند تبارک و تعالی باشد که از پیامبر به ائمه طاهرین رسیده است».
«و الظاهر أن ذلك الكلام كان من إلهام الله تعالى على قلوبهم وألسنتهم ولا نشك في إمكانه للأخبار المتواترة (إما) بأن من زهد في الدنيا أو أخلص العبادة لله تعالى أجرى الله أو فتح الله ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه، و هذه المرتبة دون مرتبتهم علیهم السلام كما اعترف العامة أيضا بذلك فإنهم يجوزون تلك المرتبة لجنيد البغدادى، ولأبي يزيد البسطام ولإبراهيم البلخى وأمثالهم و هم معترفون بأن مرتبة أئمتنا علیهم السلام أعلى منهم بكثير (و أما) من جهة الأخبار الكثيرة من الطرفين الصحيحة من الجانبين أنه لا يزال العبد يتقرب إلى بالنوافل حتى أحبه فإذا أحببت كنت سمعه، و بصره، ويده، ولسانه . فكيف يستبعد أن يكون الله تعالى تكلم على لسان سيد
العارفين و الزاهدين و العابدين و ظاهر امر این است که صحیفه سجادیه، الهامی از طرف خداوند به قلب و زبان ائمه طاهرین است و ما در امکان چنین حالتی برای ائمه طاهرین شکی نداریم؛ زیرا روایات متواتره بر آن داریم یا بگوییم افراد زاهد و مخلصین در دنیا، چشمه های حکمت از قلب شان بر زبان شان جاری می شود و چنین حالتی دون مرتبه والای آن ها (ائمه طاهرین) می باشد و عامه هم به چنین مقاماتی، اعتراف کرده اند [ شرح حال امام زین العابدین را در کتاب های اهل سنت، حتی متعصب ترین آن ها نگاه کنید که تعابیری در مورد ایشان، دارند. با تعابیری مثل الامام القدوة سيدالعابدین از آن حضرت یاد می کنند.] عامه، چنین حالات و مقاماتی را برای افرادی مثل جنید بغدادی و بایزید بسطامی و ابراهیم بلخی روا می دانند؛ در حالی که خودشان معترفند که مرتبه ائمه طاهرین ما از چنین افرادی، به مراتب بالاتر است و از طرفی اخبار بسیاری از فریقین داریم که انسان بر اثر قرب به خدا به وسیله نوافل به جایی می رسد که دست و زبان و گوش و چشم او، الاهی می گردد. پس چه بعدی دارد که خداوند تبارک و تعالی بر زبان امام سجاد، تکلم کرده باشد!».
«هذا على أفهام العامة، وأما الخاصة فلا خلاف عندهم في ذلك و أخبارنا بذلك متواترة بالنسبة إلى الجميع صلوات الله عليهم، ولهذا سميت الصحيفة بإنجيل أهل البيت و زبور آل محمد صلوات الله عليهم أجمعين، كما أن الإنجيل كان يجرى على لسان عيسى بن مريم علیها السلام ، و الزبور يجرى على لسان داود علیه السلام ؛ (1)چنین
1) مجلسی، محمدتقى، روضة المتقين فى شرح من لا يحضره الفقيه، ج ص 418. این جلد، مخصوص شرح مشيخه من لايحضر الفقیه است؛ زیرا شیخ صدوق، مشایخ خود را در آخر من لايحضر الفقيه، - مثل شیخ طوسی در آخر تهذیب . ذکر می کند و مرحوم مجلسی هم، به شرح مشایخ پرداخته است.
بیاناتی برای فهم عامه بود؛ وگر نه [نزد خاصه] شکی در این نمی باشد که صحیفه از طرف خداوند بر زیان امام سجاد جاری شده است و به همین دلیل، صحیفه به انجیل اهل بیت و زبور آل محمد نامیده شده است؛ همان گونه که انجیل بر زبان عیسی بن مریم و زبور بر زبان حضرت داود جاری شده است!»
تضعیف سند صحیفه به معنای تضعیف خود صحیفه نیست .
«أَقُولُ رُوِيَ فِي بَعْضِ مُؤَلَّفَاتِ أَصْحَابِنَا عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ حَمْدَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ وَ عَلِيِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْحَسَنِي عَنْ أَبِي شُعَيْبٍ وَ مُحَمَّدِ بْنِ نُصَيْرٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ الْفُرَاتِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْمُفَضَّلِ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ سَأَلْتُ سَيِّدِيَ الصَّادِق ... قَالَ الْمُفَضَّلُ يَا سَيِّدِى فَبِغَيْرِ سُنَّةِ الْقَائِمِ عجل الله تعالی فرجه الشریف بَايَعُوا لَهُ قَبْلَ ظُهُورِهِ وَ قَبْلَ قِيَامِهِ فَقَالَ عجل الله تعالی فرجه الشریف يَا مُفَضَّلُ كُلُ بَيْعَةٍ قَبْلَ ظُهُورِ الْقَامِ عجل الله تعالی فرجه الشریف فَبَيْعَتُهُ كُفْرٌ وَنِفَاقٌ وَ خَدِيعَةٌ لَعَنَ اللهُ الْبَايِعَ لَهَا وَ الْبَايَعَ لَه؛ (1)مفضل از امام صادق سؤال می کند که آیا مردم به غیر روش و سنت قائم علیه السلام قبل از ظهور و قیامش بیعت می کنند؟ امام فرمود: ای مفضل! هر بیعتی قبل از ظهور قائم، کفر و نفاق و نیرنگ است. خداوند بیعت کننده و بیعت گیرندگان آن را لعنت کند!»
1) مجلسی، محمدباقر، بحار الأنوار، ج 53، ص 8.
مرحوم مجلسی در ابتدا می فرمایند: «أَقُولُ رُوِيَ فِي بَعْضٍ مُؤَلَّفَاتِ أَصْحَابِنَا» ان شاءالله که این مؤلف معتبر است!؛ ولی چند نفر از افراد در سند مشکل دارند که فقط به یکی اشاره می کنیم :
عمر بن فرات یکی از راویان این روایت است.
مرحوم خوئی در مورد عمر بن فرات میفرماید: شیخ طوسی در رجال می فرماید: «كاتب، بغدادی، غال، من أصحاب الرضا علیه السلام، رجال الشيخ» (1)
«قال الشيخ تقي الدين إبراهيم الكفعمي: كان عمر بن فرات بوابا للرضا علیه السلام». (2)
کفعمی در مورد وی می گوید: دربان امام رضا علیه السلام بوده است.
«أقول: لو ثبت ذلك لم تكن فيه دلالة على الحسن فضلا عن الوثاقة؛ مرحوم خوئی می فرماید: اگر ثابت هم بشود که دربان بوده، دلالت بر حسن او ندارد، چه برسد به وثاقت او».
«ثم إن ابن داود قال عمر بن فرات الكاتب بغدادى غال ذو مناکیر؛ (3)ابن داوود از مرحوم کشی نقل می کند که عمر بن فرات، روایات عجیبی را نقل می کند».
«أقول: لم يتعرض الكشى لذلك فما ذكره إنما هو من سهو القلم أو غلط
النساخ؛ (1)مرحوم خوئی می فرماید: چنین بیانی، سهو قلم و یا غلط نساخ است؛ چون در رجال کشی ذکر نشده است».
نتیجه این که عمر بن فرات توثیق ندارد .
مرحوم تستری بعد از نقل قول شیخ طوسی و ابن داود و کشی، می فرماید :
«قال: و في مصباح الكفعمي «كان بوابا للرضا علیه السلام في فصول المالكي كان بوابا للجواد علیه السلام فلابد أن يكون ثقة. قلت: البوابية أعم، وقول الشيخ بلا معارض». (2)
دربان بودن اعم از این است که ثقه باشد یا نباشد [ دلیل بر وثاقت و حسن نیست ] و قول شیخ هم - غالی بودن او - معارض ندارد. پس عمر بن فرات توثیق ندارد.
مرحوم مجلسی در اول روایت فرمود: «رُوِيَ في بَعْضٍ مُؤَلَّفَاتِ أَصْحَابِنَا؛ حدس بنده این است که منظور، مختصر بصائر الدرجات باشد. صاحب مختصر می فرماید: «حَدَّثَنِي الْأَخُ الصَّالِحُ الرَّشِيدُ مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ مُحَسَنِ الْمُطَارَآبَادِيُّ أَنَّهُ وَجَدَ بِخَطِ أَبِيهِ الرَّجُلِ الصَّالِحِ إِبْرَاهِيمَ بْنِ مُحَسَنٍ هَذَا الْحَدِيثَ الْآتِيَ ذِكْرُهُ وَأَرَانِي خَطَهُ وَكَتَبْتُهُ مِنْهُ، وَ صُورَتُهُ: الْحُسَيْنُ بْنُ حَمْدَانَ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ وَ عَلِيِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْحَسَنِيَّيْنِ، عَنْ أَبِي شُعَيْبٍ مُحَمَّدِ بْنِ نَصْرٍ، عَنْ عُمَرَ بْنِ الْفُرَاتِ، عَنْ مُحَمَّدِ
بْنِ الْمُفَضَّلِ، عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ، قَالَ». (1)
مطار آبادی گفته است: «أَنَّهُ وَجَدَ بِخَطِ»؛ یعنی این حدیث را پیدا کرده است، نه این که شنیده باشد. [به اصطلاح علم درایه پیدا کردن را «وجاده» می گویند]. پس مطار آبادی گفته است: حدیثی را که به خط پدرش، نوشته شده، یافته و سپس آن را به صاحب مختصر نشان داده که او نیز نسخه برداری کرده است. پس می توان گفت که طبق چنین بیانی مشکل عبارت «رُوِيَ فِي بَعْضِ مُؤَلَّفَاتِ أَصْحَابِنَا»، برطرف می شود؛ ولی باز در سند روایت چند نفر، مثل حسین بن حمدان و محمد بن مفضل - هستند که مشکل دارند. بنابراین، آیا می توانیم چنین روایتی را مستند حکم فقهی قرار بدهیم؟
«وَ أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدٍ قَالَ حَدَّثَنِي عَلِيُّ بْنُ الْحَسَنِ التَّيْمِلِي قَالَ حَدَّثَنَا الْحَسَنُ وَ مُحَمَّدٌ ابْنَا عَلِيِّ بْنِ يُوسُفَ عَنْ أَبِيهِمَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَلِيِّ الْحَلَبِي عَنْ صَالِحِ بْنِ أبي الأَسْوَدِ عَنْ أَبي الجَارُودِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرِ علیه السلام يَقُولُ لَيْسَ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ أَحَدٌ يَدْفَعُ ضَيْماً وَلَا يَدْعُو إِلَى حَقَّ إِلَّا صَرَعَتْهُ الْبَلِيَّةُ حَتَّى تَقُومَ عِصَابَةٌ شَهِدَتْ بَدْراً لَا
يُوَارَى قَتِيلُهَا وَلَا يُدَاوَى جَرِيحُهَا قُلْتُ مَنْ عَنَى أَبُو جَعْفَرِ علیه السلام بِذَلِكَ قَالَ الْمَلَائِكَةَ. (2)ابو الجارود می گوید: شنیدم که امام باقر علیه السلام می فرمود: کسی از ما خاندان نیست که به دفع ستمی یا فراخواندن به سوی حقی برخیزد، مگر این که گرفتاری دامنگیرش می شود تا آن گاه که جمعیتی که در بدر حضور داشته اند قیام کند که
کشتگان آنان به خاک سپرده نشود و زخمیانش درمان نگردد، [ شاید مراد این باشد که کشته نمی شوند و زخمی هم نمی گردند ] عرض کردم: منظور [امام باقر علیه السلام] چه کسانی است؟ حضرت فرمود: فرشتگان».
این روایت نیز در مقام بیان تکلیف ائمه طاهرین است: «لَيْسَ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ»؛ بیان امام به واقعیتی اشاره دارد؛ به این مبنا که قیام ما اهل بیت فعلاً نتیجه مند نخواهد بود.
این روایت، از غیبة نعمانی نقل شده است که در اعتبار آن شکی نیست. ابن عقده هم با این که زیدی است، مشکلی ندارد. بعدی هم مشکلی ندارد و پانصد تا روایت نقل کرده است.
اما احمد بن علی حلبی کیست؟ ما نام او را در کتاب های رجالی نیافتیم. از افراد دیگر در روایت، صالح ابن ابی الاسود است که او نیز توثیق نشده است. (1)
پس این روایت از نظر سندی مشکل دارد و افراد ضعیف و مجهول و مهمل در سند آن هستند. به قول مرحوم خوئی، در جاهای دیگر نه در این روایت، «نقی السند» نمی باشد.
به هر حال، این روایت از نظر سند و دلالت، قابل استناد برای عدم مشروعیت قیام های قبل از ظهور نمی باشد.
1) ر.ک: مامقانی، عبدالله، تنقیح المقال فی معرفه الرجال، ج 35، ص 167.
بحث ما راجع به بررسی روایاتی بود که بعضی به استناد آن ها، خروج و قیام قبل از ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را جایز نمی دانند. یکی از آن روایات، روایت ابی مرهف است:
«وَ عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِقٍ عَنْ حَفْصِ بْنِ عَاصِمٍ عَنْ سَيْفِ التَّمَّارِ عَنْ أَبِي الْمُرْهِفِ عَنْ أَبِي جَعْفَر قَالَ: الْغَبَرَةُ عَلَى مَنْ أَثَارَهَا هَلَكَ الْحَاصِيرُ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ وَ مَا الْحَاصِيرُ قَالَ الْمُسْتَعْجِلُونَ أَمَا إِنَّهُمْ لَنْ يَرُدُّوا الْأَمْرَ يَعْرِضُ هَمْ إِلَى أَنْ قَالَ يَا أَبَا المُرْهِفِ أَتَرَى قَوْماً حَبَسُوا أَنْفُسَهُمْ عَلَى اللَّهِ لَا يَجْعَلُ هُمْ فَرَجاً بَلَى وَ اللَّهِ لَيَجْعَلَنَّ اللَّهُ لَهُمْ فَرَجاً: امام صادق علیه السلام می فرماید: گرد و غبار به ضرر کسی است که آن را برانگیخته است. (1)اسب های چموش مغرور، هلاک می شوند. عرض کردم: فدایت شوم! اسب های چموش چه کسانی هستند؟ امام فرمود: کسانی که شتاب می کنند. این ها کسانی هستند که هر
1) این عبارت ضرب المثلی است که در فارسی مثل این جمله است: «کسی که آتش روشن می کند، دودش به چشم خودش می رود».
چه پیشنهاد شود، می پذیرند و هر امری که بر آن ها عرضه می شود، رد نمی کنند. سپس فرمود: ای ابو المرهف! گفتم: بله. امام فرمود: آیا دیده ای جمعیتی که جان خود را در راه خدا وقف کرده باشند و خداوند برای آنان فرجی قرار نداده باشد! بلی؛ به خدا سوگند خداوند برای آنان فرجی قرار داده است».
«وَ عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِي عَنْ حَفْصِ بْنِ عَاصِمٍ عَنْ سَيْفٍ التَّقَارِ عَنْ أَبِي الْمُرْهِفِ عَنْ أَبِي جَعْفَرِ».
مرحوم مجلسی میفرماید این حدیث «ضعیف» است.
محمد بن علی ابو سمینه؛ ایشان تضعیف شده است؛
ابو مرهف؛ ایشان تضعیف شده است.
مرحوم مجلسی در توضیح روایت می فرماید :
«قوله: الغبرة على من أثارها الغبرة بالضم و بالتحريك-: الغبار أي يعود ضرر الغبار على من أثاره، وهذا تشبيه وتمثيل لبيان أن مثير الفتنة يعود ضررها إليه أكثر من غيره».
«قوله : هلک المحاضير أى المستعجلون فى ظهور دولة الحق قبل أوانها ولعله من الحضر بمعنى العدو، يقال فرس محضير أى كثير العدو».
«قوله: أما إنهم لن يريدوا إلا من يعرض لهم أى خلفاء الجور و المخالفون لا يتعرضون للقتل، و الأذى إلا لمن عرض لهم و خرج عليهم أو ترك التقية التي أمر الله بها».
«قوله: بمجحفة بتقديم الجيم أي داهية».
«قوله: حبسوا أنفسهم على الله أى على إطاعة أمر الله وملازمة دين الله، و ترك التعرض لمعاصى الله و هذا منه علیه السلام توجيه بأن الله تعالى سيجعل لكم بعد صبركم على ما تقاسون من هؤلاء فرجا».
قول امام: «الغبرة على من أثارها غبره، غبار، یعنی ضرر غبار بر کسی است که آن را ایجاد کند و این تشبیه و تمثیل است برای بیان این که ضرر فتنه بیش از دیگران، به خود فتنه گر برمی گردد».
قول امام: «هلک المحاضیر»؛ یعنی کسانی که در ظهور دولت حق قبل از رسیدن زمان آن عجله میکنند و شاید از «حضر» به معنای دویدن باشد؛ لذا گفته می شود، اسب محضیر؛ یعنی اسبی که سریع است.
قول امام: «أما إنهم لن يريدوا إلا من يعرض لهم»؛ یعنی خلفای جور و مخالفان متعرض کشته و اذیت نمی شوند، مگر کسی را که متعرض آنها شود و بر آنها خروج کند، یا تقیه ای را که خداوند به آن امر کرده است، ترک کند.
قول امام: «بمجحفة»؛ یعنی مصیبت و بلا.
قول امام: «حبسوا أنفسهم على الله»؛ بر اطاعت امر خداوند و ملازمت دین خدا و ترک تعرض به معاصی خداوند و این از امام توجیه است به اینکه خداوند متعال بعد از صبر شما فرجی قرار می دهد.
این روایت در مقام بیان یک ارشاد کلی است و به عدم ورود به فتنه ها دستور می دهد و این که دست به سلاح نبرید و با حکومت ها مبارزه نکنید که در غیر این صورت، خود ضرر میبینید.
این روایت، علاوه بر مشکل سندی، دارای اشکال دلالی و روشن است بر نهی از قیام دلالت ندارد و اگر هم دلالت داشته باشد، مخصوص همان زمان امام باقر علیه السلام است و تکلیف برای کل زمان ها مشخص نمی کند، علاوه بر این که این روایت اخبار از غیب است.
مولی صالح مازندرانی می فرماید:
«المحاصير بالصاد المهملة جمع محصور كالميامين و الملاعين جمع ميمون و ملعون و محصور الضيق الصدر الذى لا يصبر على شيء و في بعض النسخ بالضاد المعجمة جمع محضار كمصابيح جمع مصباح و هو الفرس المسرع في العدو المرتفع فيه والمراد على التقديرين الاستعجال فى الامر من غير تأنى فيه وصبر؛ (1)محاصير به صاد جمع محصور است، مانند میامین و ملاعین جمع میمون و ملعون؛ و
محصور به معنای تنگی سینه ای است که بر چیزی صبر نمی کند و در بعضی نسخه ها به ضاد جمع محضار مانند مصابیح و آن اسب سریع در دویدن و با پرش در دویدن است و مراد بنا بر هر دو فرض عجله کردن در امری است بدون فکر در آن و بدون صبر و شکیبایی».
مرحوم فیض کاشانی می فرماید:
«الغرض من هذا الحديث حث أصحابه على السكوت والسكون والصبر و ترك تكلمهم في أمر الإمامة والكف عن استعجالهم ظهور الإمام عجل الله تعالی فرجه الشریف، (2)غرض از این حدیث، واداشتن اصحاب امام بر سکوت و سکون و صبر و ترک تکلم در
امر امامت و خودداری از عجله کردن در ظهور امام عجل الله تعالی فرجه الشریف است».
مرحوم حر عاملی در توضیح این روایت می فرماید:
«فى باب ما يعاين المؤمن والكافر من الكافي حديث يقول فيه الامام هلكت المحاضرون و نجا المقربون. أقول: في الصحاح: الحضر بالضم العدو و فرس محضیر و محضار كثير العدو الحاضر الحى العظيم يقال حاضر طى أو هو جمع كسامر للمسمار و حاج للحجاج الحاضر المقيم ويقال على الماء حاضر و قوم حضار إذا حضروا المياه محاضر قال لبيد و على المياه محاضر خیام و حاضرته جاثيته عند السلطان و هو كالمغالبة و المكاثرة و قال قبل ذلك في الصاد المهملة حصره ضيق عليه و أحاط به يقال حصره العدو و الحصر الضيق البخيل و الحصير الملك لأنه محجوب و الحصر العي وضيق الصدر أيضا و البخل و الامتناع.
أقول: الحديث فيه ذكر الخروج صاحب الأمر عجل الله تعالی فرجه الشریف و في ذلك المقام أورد هذا الكلام و في بعض كتب الحديث بالصاد المهملة و فى الكافي النسخ التي حضرت الآن بالضاد المعجمة.
فعلى الأول معناه هلك المستعجلون في غيبة المهدى عجل الله تعالی فرجه الشریف التاركون للتسليم و الصبر و انتظار الفرج ونجا المقربون المسلمون لأمر الله الصابرون لحكم الله و على هذا فالهلاك بمعنى حرمان الثواب و استحقاق العقاب بترك الصبر و التسليم الواجبين و على الثانى فالمعنى هلك أكثر الأحياء و القبائل لكثرة الشك و الشكاك منهم في أمر القائم عجل الله تعالی فرجه الشریف أو لكثرة ما يقتل منهم أصحاب المهدى عجل الله تعالی فرجه الشریف و نجا المقربون منهم؛ وعلى الثالث المعنى هلك أكثر الحاضرين في ذلك الوقت؛ و على الرابع هلک الذين يكاثرون الامام و يغالبونه و يحاربونه؛ و على الخامس فالمعنى
كالأول؛ وعلى السادس قريب من الثانى و على المعنى الأخيرة قريب من السابعة فتدبر و الله أعلم». (1)
در باب «ما يعاين المؤمن والكافر» كافي حديثى ذکر شده است که امام می فرماید: «محاضرون» هلاک شدند و «مقربون» نجات یافتند. می گویم: در صحاح، حضر به ضم، دویدن و اسب محضیر، به اسب تندرو حاضر حی عظیم گفته می شود. «حاضر طی»؛ یعنی طایفهٔ طی عظیم است. یا آن جمع است، مانند سامر برای مسمار و حاج برای حجاج حاضر مقیم و گفته می شود بر آب حاضر و قوم حضار، هنگامی که آب ها را حاضر کنند و لبید گفته است: بر آب ها محاضر خیام و حاضرته زانو زدم نزد سلطان و آن، مانند مغالبه و مکاثره و گفت: قبل آن در صاد حصره، یعنی بر او تنگ گرفت و به او احاطه کرد گفته می شود به معانی دویدن سریع و تنگی سینه و بخل و امتناع است.
می گویم: در این حدیث، خروج صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه الشریف ذکر شده است. با ضاد است و در آن مقام، این کلام را آورده است و در برخی کتاب های حدیث به «صاد» است و در کافی به ضاد است.
پس بنابر قول اول، معنای آن، این است که عجله کنندگان در غیبت مهدی که تسلیم بودن و صبر و انتظار فرج را ترک کردند، هلاک می شوند و مقربون که تسلیم امر خداوند و صابر به حکم او هستند، نجات می یابند و بنابراین، هلاک به معنای محروم بودن از ثواب و استحقاق عقاب به دلیل ترک صبر و تسلیم است؛ بنا بر قول دوم، معنا چنین است که اکثر زندگان و
1) حر عاملی، محمد بن حسن الفوايد الطوسية ص 69 .
قبایل به سبب کثرت شک و شکاک در امر قائم یا به دلیل کثرت افرادی از آن ها که اصحاب مهدی می کشند، هلاک می شوند و مقربون نجات می یابند؛ بنابر قول سوم، معنا چنین است که بیشتر حاضران در آن وقت هلاک می شوند؛ و بنا بر قول چهارم، کسانی که با امام بجنگند، هلاک می شوند؛ و بنا بر قول پنجم همان معنای اول خواهد بود؛ و بنا بر قول ششم، نزدیک به معنای دوم خواهد بود.
« عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْن مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيَّ عَنْ حَفْصِ بْنِ عَاصِمٍ عَنْ سَيْفِ الثَّمَّارِ عَنْ أَبِي الْمُرْهِفِ عَنْ أَبِي جَعْفَرِ علیه السلام قَالَ .....»
(ضعيف) و محمد بن على هو أبو سمينة؛ (1)این روایت ضعیف است و محمد بن علی همان ابو سمینه است».
«و كان يلقب محمد بن على أبا سمينة، ضعيف جدا، فاسد الاعتقاد، لا يعتمد في شيء. وكان ورد قم . وقد اشتهر بالكذب بالكوفة . و نزل على أحمد بن محمد بن عيسى مدة، ثم تشهر بالغلو، فجفا، و أخرجه أحمد بن محمد بن عيسى عن قم، و له قصة. له من الكتب: كتاب الدلائل وكتاب الوصايا، وكتاب العتق ؛ (2)او
ملقب بود به «ابو سمینه»؛ شخصی ضعیف و فاسد الاعتقاد که در چیزی بر او اعتماد نمی شود. او وارد قم شد در حالی که در کوفه به کذب مشهور بود و بر على بن احمد بن محمد بن عیسی وارد شد و به غلو مشهور گردید و لذا احمد بن محمد بن عیسی او را از قم بیرون کرد و برای او قصه ای است».
«بقی هنا أمران: الأول: أن محمد بن على بن إبراهيم الملقب بأبي سمينة لا ينبغي الشك في ضعفه لما عرفت، و قد استثنى ابن الوليد من روايات محمد بن أحمد بن يحيي ما يرويه عن أبي سمينة. وقد وقع في إسناد كامل الزيارات، و المذكور فيه محمد بن على القرشي، فقد روى عن عبيد بن يحيى الثوری، و روى عنه محمد بن أبى القاسم ماجيلويه و يمكن أن يقال: إن محمد بن على القرشي الواقع في سند كامل الزيارات لم يعلم أنه أبو سمينة، وقد التزم الصدوق أن لا يذكر في كتابه إلا ما يعتمد عليه، و يحكم بصحته، فكيف يمكن أن يذكر فيه روايات من هو معروف بالكذب و الوضع، إذا فمحمد بن على القرشي الكوفي رجل آخر غير أبي سمينة، المشهور بالكذب؛ (1)دو امر باقی ماند: اول: محمد بن علی بن ابراهيم، ملقب به «ابو سمینه» که در ضعیف بودن او شکی نیست، به سبب آنچه شناختی، و به تحقیق ابن ولید از روایات محمد بن احمد بن یحیی آنچه را از ابو سمینه روایت کرده، استثنا کرده است و به تحقیق، او در اسناد کامل الزیارات واقع شده و ممکن است گفته شود: محمد بن علی قرشی که در اسناد کامل
1) معجم رجال الحدیث و تفصيل طبقات الرواة، ج 17، ص 321.
الزيارات است، معلوم نیست که ابو سمینه باشد و به تحقیق که مرحوم صدوق ملتزم شده است که در کتابش غیر آنچه را بر آن اعتماد دارد ذکر نکند، و به درستی آن ها حکم کرده است. پس چگونه ممکن است در آن روایاتی را از کسی نقل کند که به کذب و وضع معروف است؟ بنابراین، محمد بن علی قرشی کوفی شخص دیگری است غیر از ابو سمینه که به کذب مشهور است».
مرحوم کشی در شرح حال ابو سمینه نام «کذابین» را ذکر می کند و ابو سمینه را اشهر آنها در کذب معرفی می کند:
«ذکر الكشى فى ترجمة محمد بن على الصيرفى عن الفضل بن شاذان، من قوله: «من الكذابين المشهورين أبو الخطاب، ويونس بن ظبيان، ويزيد الصائغ، و محمد بن سنان، و أبو سمينة أشهرهم؛ کشی در ترجمه محمد بن علی صیرفی از فضل بن شاذان چنین ذکر کرده است: از کذابین مشهور ابو الخطاب، يونس بن ظبیان، یزید صائغ، محمد بن سنان و ابو سمینه مشهورترین آن ها است».
حفص بن عاصم؛ نظر نجاشی: «حفص بن عاصم أبو عاصم السلمي، المدنى، روى عن جعفر بن محمد علیه السلام ثقة؛ (1)حفص بن عاصم ابو عاصم سلمی مدنی و از امام صادق علیه السلام روایت کرده و ثقه است».
سیف تمار؛ ایشان بین سیف بن سلیمان تمار و سیف بن مغیره تمار مشترک است. بعضی به اتحاد این دو قائل هستند؛ اما مرحوم خوئی و مرحوم تستری
1) نجاشی، احمد بن علی، رجال النجاشي، ص 136.
اتحاد این دو را رد می کند و مرحوم تستری می فرماید: سیف بن مغیره تمار از روات عامه است و سیف بن سلیمان تمار از روات شیعه است. مرحوم نجاشی در مورد سیف بن سلیمان تمار می فرماید:
«سيف بن سليمان التمار؛ أبو الحسن كوفى، روى عن أبي عبد الله علیه السلام، ثقة؛ (1)سيف بن سلیمان تمار ابو الحسن کوفی، از امام صادق علیه السلام روایت کرده است و ثقه است».
این روایت هم از جهت دلالت دارای اشکال است و لذا نمی تواند مستند قائلان به حرمت قیام باشد؛ زیرا اخبار و ارشاد به یک واقعیت است و بر نهی از قیام دلالت واضح ندارد و بر فرض قبول دلالت آن، به دورانی خاص مربوط است و برای همه افراد تکلیف معین نمی کند. از جنبه سند نیز با توجه به ابوسمینه، «ضعیف» است.
«حمَيْدُ بْنُ زِيَادٍ عَنْ أَبِي الْعَبَّاسِ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ أَحْمَدَ الدِّهْقَانِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَسَنِ الطَّاطَرِي عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ زِيَادٍ بَيَّاعِ السَّابِرِي عَنْ أَبَانٍ عَنْ صَبَّاحٍ بْنِ سَيَابَةَ عَنِ المُعَلَّى بْنِ حُنَيْس قَالَ: ذَهَبْتُ بِكِتَابِ عَبْدِ السَّلَامِ بْنِ نُعَيْمٍ وَ سَدِيرٍ وَكُتُبِ غَيْرِ وَاحِدٍ إِلَى أَبي عَبْدِ اللهِ علیه السلام حِينَ ظَهَرَتِ المُسَوَدَةُ قَبْلَ أَن يَظْهَرَ وَلدُ الْعَبَّاس بأَنَّا قَدْ قَدَّرْنَا أَنْ يَقُولَ هَذَا الْأَمْرُ إِلَيْكَ فَا تَرَى قَالَ فَضَرَبَ بِالْكُتُبِ الْأَرْضَ ثُمَّ قَالَ أُفٍّ
1) همان، ص 189 .
أُفّ مَا أَنَا هَؤُلَاءِ بِإِمَامٍ أَ مَا يَعْلَمُونَ أَنَّهُ إِنَّمَا يَقْتُلُ السُّفْيَانِيَّ؛ (1)معلی می گوید: نامه های عبد السلام و سدیر و چند نفر دیگر را خدمت امام صادق علیه السلام بردم؛ در آن زمان که سیاه پوشان ظاهر شدند و قبل از این که بنی عباس آشکار گردند. مضمون نامه ها چنین بود که ما تصمیم گرفته ایم امر رهبری و حکومت به شما واگذار شود؛ نظر شما چیست؟ امام صادق علیه السلام نامه ها را بر زمین زد و فرمود: ای وای، ای وای، من که امام این ها نیستم [ = در قیامشان به من نظر ندارند] آیا نمی دانند که مهدی موعود کسی است که سفیانی را به قتل می رساند؟»
«حُمَيْدُ بْنُ زِيَادٍ عَنْ أَبِى الْعَبَّاسِ عُبَيْدِ اللهِ بن أَحْمَدَ الدِّهْقَانِ عَنْ عَلَى بْنِ الْحَسَنِ القَاطَرِي عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ زِيَادٍ بَيَّاعِ السَّابِرِيِّ عَنْ أَبَانٍ عَنْ صَبَّاحِ بْنِ سَيَابَةَ عَنِ المُعَلَّى بْنِ خُنَيْسٍ قَالَ : ...»
مرحوم مجلسی می فرماید: سند این روایت «مجهول» است.
حمید بن زیاد کوفی یا نینوی؛ ایشان مشکلی ندارد.
«من أهل نينوى قرية بجنب الحائر على ساكنه السلام عالم جليل واسع العلم كثير التصانيف قد ذكرنا طرفا من كتبه في الفهرست». (2)
ایشان در رجال در مورد حمید بن زیاد می فرماید: «عالم و جلیل و تألیف بسیاری دارد».
به نظر ما همین تعبیر عالم و جلیل در توثیق ایشان کفایت می کند؛ اگر چه در فهرست از تعبیر ثقه نیز در مورد ایشان استفاده کرده است.
«من أهل نينوى قرية إلى جانب الحائر على ساكنه السلام ثقة كثير التصانيف روى الأصول أكثرها. له كتب كثيرة على عدد كتب الأصول؛ (1)او از اهل نینواست که روستایی در نز دیکی کربلا است و ایشان ثقه اند و دارای تألیفات بسیار و اکثر اصول را ایشان نقل کرده است».
«حميد بن زياد هوار الدهقان أبو القاسم كوفى سكن سورا و انتقل إلى نينوى قرية على العلقمي إلى جنب الحائر على صاحبه السلام كان ثقة واقفا وجها فيهم؛ (2)
نجاشی در مورد ایشان می فرماید: «ایشان ثقه است و واقفی می باشد [مشکل اعتقادی داشته است]».
« ولا يخفى ما بين كلام الشيخ و النجاشى من التنافي؛ لأنّ ظاهر الشيخ في الفهرست و الرجال - من جهة عدم غمز فى مذهبه - كونه إماميًا، ثقة. وصريح النجاشي
كونه واقفيّا ثقة؛ (1)مخفی نیست که بین کلام مرحوم شیخ و مرحوم نجاشی تنافی است؛ زیرا ظاهر کلام شیخ در فهرست و رجال از اینکه به مذهب او ایرادی نگرفت، این است که او امامی ثقه است؛ اما نجاشی تصریح کرده که او واقفی ثقه است.
ابن شهر آشوب نیز ایشان را توثیق می کند. لذا این شخص مشکلی ندارد.
صباح بن سيابه: ایشان مجهول است.
«الصباح بن سيابة؛ الكوفى من أصحاب الصادق علیه السلام، رجال الشيخ و عده البرق، في أصحاب الصادق علیه السلام، قائلا: «صباح بن سيابة أخو عبد الرحمن، كوفى».
«و طريق الصدوق إليه و الطريق صحيح ب-قى الكلام في وثاقة الرجل، قال الوحيد في التعليقة: «للصدوق طريق إليه، وعده خالى من الممدوحين لذلك، و يروى عنه جعفر بن بشير بواسطة حماد بن عثمان، وفيه إيماء إلى ثقته!».
«إن وجود طريق الصدوق قدس سره إلى رجل لا يدل على مدحه، و قد ذكرنا ذلك في ترجمة خالد بن نجيح. ثم إن الظاهر من كلام المجلسي في الوجيزة: أن صباح بن سيابة من المجاهيل، ولعله عده من الممدوحين في محل آخر. و أما رواية جعفر بن بشير عنه مع الواسطة، فلا إيماء فيها إلى الوثاقة أصلا، أما اوّلاً، فلعدم ثبوت أن جعفر بن بشير لا يروى إلا عن ثقة، وإنما الثابت أنه روى عن الثقات».
1) مامقانی، عبدالله، تنقیح المقال، ج 24، ص 325.
«و على تقدير تسليم أن جعفر بن بشير لم يرو إلا عن ثقة، فغاية ذلك أن من روى عنه مباشرة ثقة، دون من يروى مع الواسطة. و أما الروايتان، فلا دلالة فيهما على مدحه ولوسلمت فلا يمكن الاستدلال بهما، فإنهما عن الصباح بن سيابة نفسه، مضافا إلى ضعف الأولى بمحمد بن سنان ثم إنه كان الأولى للوحيد، أن يستدل على وثاقة صباح بن سيابة برواية حماد بن عثمان عنه، على ما في مشيخة الفقيه، و برواية أبان بن عثمان عنه».
«فإنهما من أصحاب الإجماع، إلا أن ذلك أيضا لا يتم، فإنه قد ذكرنا في ترجمة خليد بن أوفى، أن الإجماع لم يقم إلا على وثاقة هؤلاء أنفسهم، دون من يروون عنه، فراجع. و المتحصل أن الرجل مجهول الحال، كما نقلناه عن الوجيزة، وطريق الصدوق إليه صحیح؛ (1)در رجال شیخ صباح بن سيابه اهل کوفه و از اصحاب امام صادق علیه السلام است و برقی او را از اصحاب امام صادق علیه السلام شمرده و گفته اند: صباح بن سيابه برادر عبد الرحمان و اهل کوفه است. طریق صدوق به او
صحیح است؛ اما در مورد وثاقت او، وحید بهبهانی در تعلیقه می گوید: صدوق به او طریق دارد و او را به این سبب از ممدوحین شمرده است و جعفر بن بشیر از او به واسطه حماد بن عثمان روایت می کند و در این کلام به وثاقت او اشاره هست.
وجود طریق صدوق به شخصی بر مدح آن شخص دلالت ندارد و این مطلب را در ترجمه خالد بن نجیح ذکر کردیم. ظاهر از کلام مجلسی در وجیزه
1) خوئی، ابوالقاسم، معجم رجال الحديث، ج 10، ص 98.
این است که صباح بن سیابه از مجاهیل است، و شاید در جای دیگر او را از ممدوحین شمرده است؛ اما روایت جعفر بن بشیر با واسطه از او، به وثاقت او اشاره ای ندارد؛ زیرا ثابت نیست که جعفر بن بشیر جز از ثقه روایت نمی کند و آنچه ثابت است، این که او از ثقات روایت می کند؛ و بر فرض پذیرش این که جعفر بن بشیر جز از ثقه نقل نمی کند، نهایت مطلب این که، کسی که مباشر در نقل است، ثقه است، نه آن که با واسطه روایت می کند.
اما دو روایت بر مدح او دلالتی ندارند و بر فرض پذیرش دلالت بر مدح، امکان استدلال به آن روایات نیست؛ زیرا اولاً، از خود صباح بن سيابه نقل شده اند؛ ثانیاً، روایت اول به دلیل وجود محمد بن سنان «ضعیف» است. بهتر بود وحید بهبهانی بر وثاقت صباح بن سیابه به روایت کردن حماد بن عثمان و ابان بن عثمان از او استدلال می کرد؛ چون این دو از اصحاب اجماع هستند؛ الا این که این استدلال هم تمام نیست؛ زیرا در ترجمه خلید بن اوفی ذکر کردیم که اجماع اقامه نشده است، مگر بر وثاقت خود اصحاب اجماع، نه کسی که از او روایت می کنند. نتیجه این که رجل مجهول الحال است؛ همان طور که از وجیزه نقل کردیم و طریق صدوق نیز به او صحیح است.
عبيد الله بن احمد دهقان؛ ایشان ثقه است، نجاشی می گوید: «ثقة امامی صحيح المذهب ظاهراً».
علی بن حسن طاطری؛ ایشان از مؤلفان و سران واقفیه و معاند است.
مرحوم نمازی می فرماید:
«عده الشيخ في رجاله في أصحاب الكاظم علیه السلام قائلا: «واقفی» و عنونه في الفهرست، قائلا: الكوفى، كان واقفيًا شديد العناد في مذهبه صعب العصبية على
من خالفه من الإماميّة، وله كتب كثيرة في نصرة مذهبه، وله كتب في الفقه رواها عن الرجال الموثوق بهم و برواياتهم.
وقال النجاشي: على بن الحسن بن محمد الطائى الجرمي، المعروف بالطاطرى، و إنما سمي بذلك لبيعه ثيابا يقال لها: «الطاطريّة» يكنى أبا الحسن، وكان فقيها ثقة في حديثه، وكان من وجوه الواقفة و شيوخهم. (1)
شیخ در رجالش او را از اصحاب امام کاظم علیه السلام شمرده و گفته است: او واقفی بود و در فهرست گفته است او اهل کوفه و واقفی و بسیار عناد در مذهبش داشت و نسبت به مخالفانش از امامیه بسیار ناراحت و عصبی بود و کتاب های بسیاری در تأیید مذهبش دو نیز کتاب هایی در فقه داشت که از رجال مورد اعتمادش روایت می کرد.
نجاشی می گوید: علی بن حسن بن محمد طایی جرمی، معروف به
«طاطری»، به این نام نامیده شد؛ به این دلیل که لباسی می فروخت که به آن «طاطریه» گفته می شد و کنیه او «ابو الحسن» و او فقیه و ثقه در حدیث بود، و از شخصیت ها و سران واقفه بود.
ابان بن عثمان؛ ایشان نیز ثقه می باشد .
«وكيف كان فقد قال الكشي في تسمية الفقهاء من أصحاب أبي عبد الله علیه السلام أجمعت العصابة على تصحيح ما يصح من هؤلاء وتصديقهم لما يقولون، و أقروا لهم بالفقه من
1) شوشتری، محمدتقی، قاموس الرجال، ج 7، ص 409 .
دون أولئك الستة الذين عددناهم و سميناهم ستة نفر: جميل بن دراج و عبد الله بن مسكان وعبد الله بن بكير و حماد بن عثمان و حماد بن عيسى و أبان بن عثمان؛ (1)
کشی گفته است: بزرگان ما بر تصحیح آنچه از اینها نقل شده (البته در صورتی که سند قبل از آنها صحیح باشد) اتفاق دارند و اقرار کرده اند که آن ها جزء فقها هستند. همین مقدار در توثیق ایشان کفایت می کند و تعداد روایات ایشان در کتب اربعه بدون تقیید به احمر (2)700 روایت می باشد.
مرحوم مجلسی می فرماید: قوله علیه السلام: «حين ظهرت المسودة أى أصحاب أبي مسلم المروزي، لأنهم كانوا يلبسون السواد».
قوله علیه السلام: «ما أنا لهؤلاء بإمام" أى إنهم لاستعجالهم، وعدم التسليم لإمامهم خارجون عن شيعته و المقتدين به.
قوله علیه السلام : " إنما يقتل السفياني" أى إما يعلمون أن القائم يقتل السفياني الخارج قبله كما يظهر من كثير من الأخبار أنه علیه السلام يقتله ، أو أ ما يعلمون أن من علامات ظهور دولة أهل البيت قتل السفياني قبل ذلك، والسفياني لم يخرج، و لم يقتل بعد فكيف يصح لنا الخروج و الجهاد. (3)
قول امام علیه السلام : " حين ظهرت المسودة ؛ یعنی اصحاب ابو مسلم مروزی؛ زیرا آن ها لباس سیاه می پوشیدند.
قول امام علیه السلام: " ما أنا هؤلاء بإمام"؛ یعنی چون آنها عجله می کنند و تسلیم امامشان نیستند؛ از شیعه و پیروان امام صادق خارج هستند.
قول امام علیه السلام : " إنما يقتل السفیانی ؛ یعنی یا می دانند که قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف، سفیانی را که قبل ایشان خروج کرده است، می کشد (چنان که ظاهر بسیاری از روایات این نکته است که امام علیه السلام سفیانی را می کشد)، یا می دانند که از علامات ظهور دولت اهل بیت، قتل سفیانی قبل از آن است، در حالی که سفیانی خروج نکرده و کشته نشده پس چگونه خروج و جهاد برای ما صحیح است.
مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عَمْرٍو وَ أَنَسِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ آبَائِهِ علیهم السلام في وَصِيَّةِ النَّبِيِّ صلى الله عليه وسلم لِعَلِي علیه السلام قَالَ: يَا عَلِيُّ إِنَّ إِزَالَةَ الْجِبَالِ الرَّوَاسِي أَهْوَنُ مِنْ إِزَالَةِ مُلْكٍ لَمْ تَنْقَضَ أَيَّامُهُ؛ (1)رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم به حضرت علی علیه السلام فرمود: کندن کوهای بزرگ از سرنگون کردن حکومتی که هنوز مدتش به پایان نرسیده، آسان تر است».
مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عَمْرٍو وَ أَنَسِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ آبَائِهِ علیهم السلام فى وَصِيَّةِ النَّبِيِّ صلی الله علیه وآله وسلم لِعَلِي علیه السلام قَالَ: ....
حماد بن عمرو؛ ایشان بین حماد بن عمرو صنعایی و حماد بن عمرو نصیبی مشترک است، هر دو از اصحاب امام صادق علیه السلام هستند.
1) شیخ صدوق، محمد بن على، من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 354؛ شیخ طوسی، مکارم الاخلاق، ص 434 و حر عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشيعة، ج 15، ص 53.
«عده الشيخ رحمه الله في رجاله من أصحاب الصادق علیه السلام و ظاهره كونه إماميًا، إلّا أنّ حاله مجهول؛ (1)شیخ در رجالش او را از اصحاب امام صادق شمرده و ظاهر آن، امامی بودن اوست؛ الا این که حال او مجهول است».
ترجم له الذهبي فى ميزان الاعتدال ج 1، ص 598 ، برقم 2262 و ذكر تضعيفه عن جمع من أعلامهم، وقال بعضهم: إنّه كان يضع الحديث. ليس للمعنون في معاجمنا الرجاليّة ذكر، ولا يبعد كونه من رواة العامة فهو مهمل عندنا وضعيف عندهم، ولا يبعد منشأ تضعيفهم له رواياته الكثيرة في فضائل أهل البيت علیهم السلام. (2)ذهبی او را در میزان الاعتدال ترجمه کرده و تضعیف او را از جمعی از بزرگان شان ذکر کرده است. بعضی از عامه در مورد او گفته اند که او حدیث جعل می کرد...».
ولی در معاجم رجالی ما از او نامی برده نشده است و بعید نیست که او از روات عامه باشد. پس او نزد ما مهمل و نزد عامه ضعیف است و بعید نیست که منشاء تضعیف آن ها روایات بسیار او در فضائل اهل بیت باشد.
انس بن محمد؛ ایشان مجهول است.
مرحوم خوئی طریق این روایت را چنین نقل می کند:
«روى عن أبيه، عن جعفر بن محمد علیه السلام، وصية طويلة من رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم لعلی علیه السلام . الفقيه: الجزء 4، باب النوادر، و هو آخر أبواب الكتاب، الحديث 821. و طريقه إليه فيما يرويه من الوصية محمد بن على الشاه، قال: حدثنا أبو حامد قال: حدثنا أبو يزيد، قال: حدثنا محمد بن أحمد بن صالح التميمي، قال: حدثني أبى، قال: حدثني أنس بن محمد أبو مالك، عن أبيه، عن جعفر بن محمد علیه السلام، عن أبيه علیه السلام، عن جده على بن أبي طالب علیه السلام، عن النبي صلی الله علیه وآله وسلم ».
«و الطريق ضعيف بعدة من المجاهيل؛ (1)طريق آن به دلیل این که عده ای از مجهولین که در سند آن هستند، «ضعیف» است.»
مرحوم مامقانی می فرماید:
«لم أقف فيه إلّا على رواية عن أبيه، وصيّة النبي صلی الله علیه وآله وسلم لعلي علیه السلام. وكلاهما غير مذكورين فى كتب الرجال؛ (2)در مورد او جز روایت او از پدرش که در مورد وصیت پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم به علی علیه السلام بود چیزی نیافتم و او و پدرش در کتاب های رجال ذکر نشده اند».
لذا این روایت «ضعیف» است.
مرحوم مجلسی در روضة المتقین در توضیح این روایت می فرماید: «إن إزالة الجبال الرواسي» أى الثوابت الرواسخ «أهون» و أيسر «من إزالة ملك مؤجل لم
ينقض أيامه» سيما بالنظر إلى العالم كالأئمة علیهم السلام و الغرض نهى جماعة عن الخروج على بني أمية و بني العباس بأنه لم ينقض بعد فإذا انقضى يحصل أسباب زواله و يرتفع إلا أن يكون مأمورا بالجهاد كالحسين علیه السلام ». (1)
«إن إزالة الجبال الرواسي»؛ به معنای کوه های سر به فلک کشیده است و بدان معناست که از جا کندن چنین کوه هایی از برکناری حکومتی که هنوز اجل آن به سر نرسیده، آسان تر است. «من إزالة ملک مؤجل لم ينقض أيامه»؛ به خصوص با توجه به این که کسی به پایان نیافتن زمان حکومت علم داشته باشد؛ مانند ائمه علیهم السلام.
غرض نهی جماعت از خروج بر بنی امیه و بنی عباس است؛ زیرا مدت مهلت آن ها تمام نشده است و هنگامی که مدت آن ها تمام شود، اسباب زوال آن حاصل می شود و حکم قیام مرتفع است، مگر این که مانند امام حسین علیه السلام به جهاد مأمور باشد.
البته این روایت در مقام بیان حکم قیام نمی باشد، بلکه ارشاد به یک واقعیت است که قیام در برابر حکومت های مقتدر فایده ای ندارد.
1) مجلسی، محمد تقی، روضة المتقين فى شرح من لا يحضره الفقیه، ج 12، ص 9.
بحث ما راجع به بررسی روایاتی بود که بعضی به استناد آن ها، خروج وقیام قبل از ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را جایز نمی دانند یکی از آن ها، روایت ابن ابی عبدون از پدرش می باشد :
«وَ في عُيُونِ الْأَخْبَارِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَ المُكَتِبِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَ الصَّوْلِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ زَيْدِ النَّحْوِى عَنِ ابْنِ أَبِى عُبْدُونِ عَنْ أَبِيهِ عَنِ الرِّضَا علیه السلام في حَدِيثٍ أَنَّهُ قَالَ: لِلْمَأْمُونِ لَا تَقِسُ أَخِي زَيْداً إِلَى زَيْدِ بْنِ عَلِي ، فَإِنَّهُ كَانَ مِنْ عُلَمَاءِ آلِ محمد . غَضِبَ لِلَّهِ فَجَاهَدَ أَعْدَاءَهُ حَتَّى قُتِلَ فِي سَبِيلِهِ وَلَقَدْ حَدَّثَنِي أَبِي مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ ، أَنَّهُ سَمِعَ أَبَاهُ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ علیه السلام يَقُولُ رَحِمَ اللَّهُ عَتِي زَيْداً إِنَّهُ دَعَا إِلَى الرضًا مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ . وَ لَوْ ظَفِرَ لَوَفَى بِمَا دَعَا إِلَيْهِ لَقَدِ اسْتَشَارَنِي فِي خُرُوجِهِ فَقُلْتُ إِنَّ رَضِيتَ أَنْ تَكُونَ الْمَقْتُولَ المَصْلُوبَ بِالْكُنَاسَةِ فَشَأْنَكَ إِلَى أَنْ قَالَ فَقَالَ الرِّضَا علیه السلام إِنَّ زَيْدَ بْنَ عَلِي لَمْ يَدَّعِ مَا لَيْسَ لَهُ بِحَقِّقِ وَإِنَّهُ كَانَ أَشقَ لِلَّهِ مِنْ ذَلِكَ إِنَّهُ
قَالَ أَدْعُوكُمْ إِلَى الرِّضَا مِنْ آلِ مُحَمَّدِ علیهم السلام؛ (1)ابن ابی عبدون از پدرش چنین نقل می کند: حضرت رضا علیه السلام به مأمون فرمود: یا امیر المؤمنین! برادرم زید را با زید بن علی مقایسه نکن؛ زیرا او از علمای آل محمّد بود؛ به خاطر خداوند عزّوجلّ غضب کرد و با دشمنان او جنگید تا در راه خدا کشته شد. پدرم موسی بن جعفر علیه السلام برایم نقل کرد که از پدرش جعفر بن محمد بن علی چنین شنید: خداوند عمویم زید را رحمت کند؛ زیرا او مردم را به رضا [ = شخص پسندیده ] از آل محمد دعوت می کرد و اگر پیروز می شد، به آنچه مردم را به آن دعوت کرده بود، وفا می کرد و با من درباره قیامش مشورت کرد؛ من به او گفتم: عمو جان! اگر راضی هستی که کشته شوی و در محله کناسه جسدت را بر دار آویزان کنند، این کار را انجام بده. و بعد از رفتن زید، حضرت صادق علیه السلام فرمود: وای بر کسی که فریاد او را بشنود و او را یاری نکند. مأمون گفت: یا ابا الحسن! آیا روایاتی در مذمّت افرادی که به ناحق ادعای امامت می کنند، وارد نشده است؟ حضرت فرمود: زید ادعای ناحق نمی کرد؛ او متقی تر از این بود چنین کند، او می گفت: شما را به شخصی مرضی و پسندیده از آل محمد دعوت می کنم».
«وَ في عُيُونِ الْأَخْبَارِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى الْمُكَتِبِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَ الصَّوْلِيَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ زَيْدٍ النَّحْوِيَ عَنِ ابْنِ أَبِي عُبْدُونِ عَنْ أَبِيهِ عَنِ الرِّضَا علیه السلام فِي حَدِيثٍ».
1) حر عاملی، محمد بن حسن وسائل الشيعة، ج 15، ص 53 .
احمد بن یحیی مکتب؛ در مورد ایشان گفته شده است که او از مشایخ صدوق است و صدوق بر او ترضی کرده است.
به نظر ما اگر مرحوم صدوق بر شخصی ترضی کند و این ترضی معارضی نداشته باشد، اماره بر حسن شخص است.
مرحوم مامقانی می فرماید:
«لم أقف فيه إلّا على رواية الصدوق عنه في إكمال الدين مترضّيا. وفيه دلالة على كونه إماميًا مرضيّا، فهو من الحسان؛ (1)جز روايت صدوق وترضى صدوق بر او چیزی نیافتم، و این دلالت دارد که او امامی مرضی بوده است پس او از حسان است».
فرزند مرحوم مامقانی می فرماید:
«احتمال أن يكون لقبه - المكبت بالباء بعد الكاف - بعيد لم أجده في المصادر الحديثية أو الرجالية وكلّ من ذكره فبعنوان : المكتب ذكره، و مقتضى التزام أعلامنا بعدم الترضى إلا على من يستحق الترضّى، و من مضمون رواياته، ربما يحصل الجزم بحسنه، فهو حسن ، عندى، بالإضافة إلى شيخوخته للشيخ الصدوق و رجحان كونه إماميا فينبغي عده حسنا أقلا، والله العالم؛ (2)احتمال این که لقب او مكبت باشد، بعید است. او را در مصادر حدیثی و رجالی نیافتم و هر کسی او را ذکر کرده، به عنوان مکتب ذکر کرده است و مقتضای التزام بزرگان ما که جز
بر مستحق ترضی، ترضی نیست و از مضمون روایات او، جزم به حسن او حاصل می شود. پس او نزد من حسن است، مضافاً او شیخ و استاد صدوق است و امامی بودن او رجحان دارد. پس شایسته است که لااقل حسن شمرده شود».
محمد بن یحیی صولی؛ مرحوم خوئی می فرماید: «روى عنه الصدوق في العيون: الجزء (2)، الباب (32)، في ذكر ما جاء عن الرضا علیه السلام من العلل، الحديث (35). أقول يروى عنه الصدوق كثيرا بواسطة الحسين بن أحمد البيهق، كما يظهر من رواياته في هذا الباب قبل هذه الرواية». (1)
شیخ صدوق از او از امام رضا علیه السلام روایات فراوانی به واسطه حسین بن
بیهقی نقل کرده است؛ محمد بن زید نحوی؛ ایشان در کتاب های رجالی ذکر نشده است.
ابن عبدون؛ نظر مرحوم آیت الله خوئی: «و هو ثقة، لأنه من مشايخ النجاشي، و قد روى عنه غير مورد منها في ترجمة أبان بن تغلب. و ترحم عليه الشيخ قدس سره في ترجمة: عبد الله بن أبي زيد الأنباري (446) و عده الشيخ في رجاله فيمن لم يرو عنهم علیهم السلام (2)؛ او ثقه است چون از مشایخ نجاشی است و شیخ بر او ترحم کرده است».
امام رضا علیه السلام قیام زید، برادر خود را رد کردند؛ زیرا در واقع اخلالگری (آتش زدن خانه ها) و دعوت به خود بوده است؛ اما قیام زید بن علی بن حسین را
که برای رضای خداوند و برگرداندن حق اهل بیت به آن ها بوده است، رد نکردند. پس این روایت بر حرمت مطلق قیام دلالت ندارد.
«وَ فِي الْعِلَلِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ مَاجِيلَوَيْهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ يَحْيَى بْنِ عِمْرَانَ الهَمْدَانِي وَ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ بْنِ بَزِيعِ جَمِيعاً عَنْ يُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنِ الْعِيصِ بْنِ الْقَاسِم قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام يَقُولُ اتَّقُوا اللَّهَ وَانْظُرُ والأَنفُسِكُمْ فَإِنَّ أَحَقُّ مَنْ نَظَرَ لَا أَلهُمْ لَوْ كَانَ لِأَحَدِكُمْ نَفْسَانِ فَقَدَّمَ إِحْدَاهُمَا وَ جَرَّبَ بِهَا اسْتَقْبَلَ التَّوْبَةَ و بِالْأُخْرَى كَانَ وَلَكِنَّهَا نَفْسٌ وَاحِدَةٌ إِذَا ذَهَبَتْ فَقَدْ وَاللَّهِ ذَهَبَتِ التَّوْبَةُ إِنْ أَتَاكُمْ مِنَّا آتٍ لِيَدْعُوكُمْ إِلَى الرّضَا مِنَّا فَنَحْنُ نُشْهِدُكُمْ أَنَّا لَا تَرْضَى إِنَّهُ لَا يُطِيعُنَا الْيَوْمَ وَ هُوَ وَحْدَهُ وَكَيْفَ يُطِيعُنَا إِذَا ارْتَفَعَتِ الرَّايَاتُ وَالْأَعْلَامُ؛ (1)عیص بن قاسم گفت از حضرت صادق علیه السلام چنین شنیدم: پرهیزکار باشید و خود را ملاحظه کنید. از همه شایسته تر به مراعات نفس شما هستید. اگر دارای دو جان باشید، ممکن است با یکی از آن ها هر چه خواستید بکنید؛ آن جان که گرفته شد، با جان دیگر توبه را شروع کنید؛ ولی یبش تر از یک جان ندارید؛ اگر از شما گرفته شود، توبه از بین می رود. اگر کسی از ما نزد شما آمد و شما را به رضای ما دعوت کرد، ما شما را قسم می دهیم تا باور کنید که ما راضی نیستیم؛ زیرا ما را معصیت می کند و مطیع ما نیست و برخلاف نظر ما دعوت می کند. امروز که تنهاست - و قدرت ندارد – از ما اطاعت نمی کند؛ وقتی قدرت گرفت به طریق اولی از ما اطاعت نمی کند».
1) حر عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشيعة، ج 15، ص 53.
«وَ فِي الْعِلَلِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ مَاجِيلَوَيْهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ يَحْيَى بْنِ عِمْرَانَ الْهُمْدَانِي وَ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ بْنِ بَزِيعٍ جَمِيعاً عَنْ يُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنِ الْعِيصِ بْنِ الْقَاسِمِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام يَقُولُ ... ؛ محمد بن على ماجیلویه؛ ایشان از مشایخ صدوق است و صدوق بر او ترضی کرده است؛ ولی توثیق برای او ذکر نشده است».
«أكثر الصدوق الرواية عنه في الفقيه و غيره مترضيا عليه». (1)
مرحوم صدوق در کتاب فقیه و غیر آن بسیار روایت از او نقل می کند؛ در حالی که بر او ترضی می کند.
مرحوم خوئی ترضی را اعم از توثیق شخص می داند؛ حتی ترحم امام را دلیل بر وثاقت نمی داند؛ اما مرحوم مامقانی ترضی را به شرط عدم معارض، لااقل علامت حسن می داند و به نظر ما اکثار حدیث از ایشان و ترضی بر او علامت حسن او می باشد .
يحيى بن عمران همدانی، مرحوم خوئی پس از نقل روایتی در مورد ایشان می فرماید:
هذه الرواية تدل على أن يحيى بن أبى عمران كان من وكلاء أبي جعفر علیه السلام، وأنه مات في حياته، وقد يستدل بهذا على وثاقته. و لكن ذكرنا غير مرة أن الوكالة لا تلازم
1) خوئی، ابوالقاسم، معجم رجال الحديث، ج 18، ص 59.
الوثاقة. نعم، وقع في إسناد تفسير على بن إبراهيم، روى عن يونس، و روى عنه إبراهيم بن هاشم. سورة البقرة في تفسير قوله تعالى: ذلِكَ الْكِتَابُ لَا رَيْبَ فِيهِ. فهو ثقة، على ما التزمنا به عده البرقى من أصحاب الجواد علیه السلام. ثم إن الشيخ ذكر في رجاله في أصحاب الرضا علیه السلام يحيى بن عمران الهمدانی (8)، و قال: «یونسی». و الظاهر أنه هو يحيى بن أبي عمران؛ (1)این روایت بر این نکته دلالت دارد که یحیی بن ابی عمران از وکلای امام باقر علیه السلام بوده است که در حیات امام از دنیا رفته و به این روایت بر وثاقت او استدلال شده است؛ لکن بارها گفتیم که وکالت با وثاقت تلازمی ندارد (اشکال: باید بگوییم این بیان مرحوم خوئی نمی تواند صحیح باشد؛ زیرا ائمه کسانی را که مورد وثوقشان بودند، به عنوان وکیل انتخاب می کردند و انحراف بعضی از آن ها دلیل رد کل نمی شود). البته ایشان در اسناد تفسیر علی بن ابراهیم در تفسیر قول خداوند ذلک الکتاب لا ريب فیه هست. پس او ثقه است؛ بنابر آنچه ما به آن ملتزم هستیم».
برقی او را از اصحاب امام جواد علیه السلام شمرده و شیخ، او را در رجالش در اصحاب امام رضا علیه السلام ذکر کرده است و گوید: یونسی و ظاهراً او یحیی بن ابی عمران است».
یونس بن عبدالرحمان: ایشان مورد اختلاف است؛ رویات مادحه و هم روایات دامه دارد.
مرحوم خوئی چنین نقل می کند :
1) همان، ج 21، ص 28.
قال النجاشي: «يونس بن عبد الرحمن، مولى على بن يقطين بن موسى، مولى بنى أسد، أبو محمد: كان وجها في أصحابنا متقدما، عظيم المنزلة، ولد في أيام هشام بن عبد الملك، ورأى جعفر بن محمد علیه السلام بين الصفا والمروة و لم يرو عنه، و روى عن أبي الحسن موسى علیه السلام، و الرضا علیه السلام ، و كان الرضا علیه السلام يشير إليه في العلم والفتيا، و كان ممن بذل له على الوقف مال جزيل، فامتنع من أخذه وثبت على الحق؛ (1)نجاشی می گوید: یونس بن عبد الرحمان مولى على بن يقطين بن موسى و مولی بنی اسد، ابو محمد؛ شخصیتی در اصحاب متقدم ما بود و منزلتی بزرگ داشت و در ایام هشام بن عبد الملک متولد شد و جعفر بن محمد علیه السلام را بین صفا و مروه ملاقات کرد و از ایشان روایت نکرده و از امام کاظم علیه السلام و امام رضا علیه السلام روایت کرده است و امام رضا علیه السلام در علم و فتوا مردم را به او راهنمایی می کرد و از کسانی بود که مال بسیاری به او پرداخت شد به شرط این که جزء واقفه شود و از امامت حضرت رضا علیه السلام دست بردارد؛ ولی از گرفتن آن امتناع کرد و بر حق ثابت ماند».
امام در این روایت، کل قیام ها را نفی نکرده است، بلکه از قیام هایی نهی می کند که انگیزه و سرانجام آنها مشخص نیست.
وَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ الفِيدِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْعَلَوِى عَنْ حَيْدَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ نُعَيْمٍ عَنْ
1) همان، ص 209.
مُحَمَّدِ بْنِ عُمَرَ الْكَشِى عَنْ حَمْدَوَيْهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ خَالِدٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي الحَسَنِ الرِضًا علیه السلام إِنَّ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ بُكَيْرٍ كَانَ يَرْوِي حَدِيثًا وَ أَنَا أُحِبُّ أَنْ أَعْرِضَهُ عَلَيْكَ فَقَالَ مَا ذَلِكَ الْحَدِيثُ قُلْتُ قَالَ ابْنُ بُكَيْرٍ حَدَّثَنِي عُبَيْدُ بْنُ زُرَارَةَ قَالَ كُنتُ عِنْدَ أَبي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام أَيَّامَ خَرَجَ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ إِذْ دَخَلَ عَلَيْهِ رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِنَا فَقَالَ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّ مُحَمَّدَ بْنَ عَبْدِ اللَّهِ قَدْ خَرَجَ فَمَا تَقُولُ فِي الخروج مَعَهُ فَقَالَ اسْكُنُوا مَا سَكَنَتِ السَّمَاءُ وَالْأَرْضُ فَقَالَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ بُكَيْرٍ فَإِنْ كَانَ الْأَمْرُ هَكَذَا أَوْ لَم يَكُنْ خُرُوجٌ مَا سَكَنَتِ السَّمَاءُ وَالْأَرْضُ فَنَا مِنْ قَائِم وَمَا مِنْ خُرُوجِ فَقَالَ أَبو الحَسَنِ علیه السلام صَدَقَ أَبو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام وَلَيْسَ الْأَمْرُ عَلَى مَا تَأَوَّلَهُ ابْنُ بُكَيْرِ إِنَّمَا عَلَى أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام اسْكُنُوا مَا سَكَنَتِ السَّمَاءُ مِنَ النِّدَاءِ وَالْأَرْضُ مِنَ الخشفِ بِالْجَيْش؛ (1)حسین بن خالد می گوید به امام رضا علیه السلام گفتم: عبد الله بن بکیر حدیثی را نقل کرده است که دوست دارم خدمت شما عرضه بدارم. امام فرمود: حدیث چیست؟ گفتم: ابن بکیر از عبید بن زراره چنین نقل کرده است: هنگامی که محمد بن عبد بن حسن خروج کرده بود، من در خدمت امام صادق علیه السلام بودم یکی از اصحاب خدمت رسید و گفت: فدایت شوم! محمد بن عبد الله بن حسن خروج کرده است؛ شما درباره خروج با او چه می فرمایید؟
امام فرمود: مادام که آسمان و زمین ساکن هستند، شما هم حرکت نکنید. بنابراین، اگر امر چنین باشد، نه قائمی خواهد بود، نه خروجی. پس امام رضا علیه السلام فرمود: حضرت صادق علیه السلام درست فرموده است؛ لیکن مطلب چنین
1) حر عاملی، محمد بن حسن وسائل الشيعة، ج 15، ص 54.
نیست که ابن بکیر فهمیده است، بلکه مقصود امام این بوده که مادام که آسمان از ندا و زمین از فروبردن سپاه ساکن هستند، شما هم ساکن باشید».
وَ عَنْ أَبِيهِ عَن المُشفِيدِ عَنْ أَحْمَدَ بْن مُحَمَّدٍ الْعَلَوِى عَنْ حَيْدَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ نُعَيْمٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَرَ الْكَشِى عَنْ حَمْدَوَيْهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ خَالِدٍ:
احمد بن محمد علوی؛ مرحوم خوئی می فرماید: ایشان از مشایخ صدوق است.
دیدگاه شیخ طوسی :
«حیدر بن محمد بن نعيم السمرقندى عالم جليل يكنى أبا أحم-د يروى جميع مصنفات الشيعة و أصولهم عن محمد بن الحسن بن أحمد بن الوليد القمي و عن أبي عبد الله الحسين بن أحمد بن إدريس القمي و عن أبي القاسم جعفر بن محمد بن قولويه القمى و عن أبيه روى عن الكشي عن العياشي جميع مصنفاته روى عنه التلعكبرى و سمع منه سنة أربعين وثلاثمائة وله منه إجازة و له كتب ذكرناها في الفهرست؛ (1)حيدر بن محمد بن نعیم، عالم، جلیل و از شاگردهای ابن ولید قمی و چند نفر دیگر است و تمام اصول و مصنفات شیعه را نقل کرده است و تلعکبری هم در سال (340 ق) از ایشان روایت شنیده است...» آیا این عبارت برای توثیق ایشان کفایت می کند؟ آیا حتما لفظ «ثقه» در مورد ایشان باید به کار برده می شد؟
1) شیخ طوسی، محمد بن حسن، رجال، ص 420.
به نظر ما همان لفظ «عالم جلیل القدر» در اعتبار او کفایت می کند.
محمد بن عمر کشی؛ نظر نجاشی :
محمد بن عمر بن عبد العزيز الكشى (أبو عمرو) كان ثقة، عينا؛ محمد بن عمر بن عبد العزيز كشی ثقه و از بزرگان بود».
نظر شیخ طوسی :
«ثقة، بصير بالأخبار و بالرجال، حسن الاعتقاد له كتاب الرجال؛ این مترجم، ثقه و آگاه به اخبار و رجال بود و حسن اعتقاد داشت.
حسین بن خالد؛ در مورد ایشان بحث است که آیا ایشان حسین بن خالد صیرفی است یا حسین بن خالد خفاف؟ اگر حسین بن خالد خفاف؟ اگر حسین بن خالد خفاف باشد، در وثاقت او بحثی نیست؛ اما اگر حسین بن خالد صیرفی باشد، مورد بحث است.
صفوان می گوید: محضر امام رضا علیه السلام بودم که حسین بن خالد صیرفی وارد شد و به امام گفت: فدای شما بشوم می خواهم برای کار و زندگی به سرزمین اعوض نقل مکان بکنم. امام علیه السلام فرمودند: ملازم مکانی باش که در آن جا عافیت و امنیت داری [ = لازم نیست نقل مکان بدهی ]. صفوان می گوید: به حرف امام علیه السلام گوش نداد و به طرف سرزمین اعوض حرکت کرد که در راه، راهزنان تمام اموالی که به همراه برده بود، از او گرفتند.
اشکال مرحوم خوئی به صیرفی به این قضیه مربوط است.
نظر مرحوم بهبهانی: مرحوم بهبهانی در مقام توجیه می فرماید: امر امام امر وجوبی نیست که مخالفت با آن معصیت شمرده شود، بلکه امرشان ارشادی و
برای بیان مصلحت ایشان بوده است. به همین دلیل، اجلا و ثقات نیز گاهی چنین اوامری را مخالفت میکردند مانند حماد بن عیسی.
نظر مرحوم مامقانی: دلالة رواياته على جلالته، وكونه من العلماء المحيطين بالأخبار و أحكام الشريعة المطهرة، وكونه محل عناية الأئمة علیهم السلام مما لا يخفى على من راجعها، فإذا انضم ذلك إلى كونه إماميًا، كما هو ظاهر الشيخ، بل هو من الواضحات، كان الرجل في أعلى درجات الحسن، سيما بعد رواية جمع من الأجلّة عنه، وكثرة رواياته، وكون أكثرها مقبولة معمولاً بها، العثور على أخباره فراجع الرسالة المفردة التي وضعها فيه حجة الإسلام الشفتي الأصفهاني ؛ (1)روایاتی که ایشان نقل می کند و نیز این که از متخصصان در حدیث و فقه می باشد و این که محل عنایت ائمه بوده است؛ بر جلالت ایشان دلالت می کند (به تصریح شیخ طوسی امامی هم بوده است) لذا ایشان در اعلا درجه حسان می باشد، به خصوص که اجلا از او روایت نقل می کنند و روایات فراوانی (28 روایت) دارد و اکثر روایاتی که نقل می کند، مقبول است، و اگر می خواهی بر روایات او اطلاع پیدا کنی به رساله مرحوم شفتی رجوع کن».
هر چند مرحوم خوئی ایشان را توثیق نمی کند؛ از آن جا که علت آن مشخص است (و آن مخالفت با امر ارشادی امام علیه السلام می باشد)؛ لذا این موجب اشکال نمی شود. از طرفی اکثار روایت و نیز نقل اجلا از ایشان و مقبولیت متن روایات، دلیل بر حسن بودن ایشان است.
1) مامقانی، عبداله، تنقیح المقال، ج 22، ص 41.
نظر فرزند مرحوم مامقاني: «يتحصل من جميع ما ذكر أنه غير خفاف و أن الصير في حسن إن لم نقل بأنه ثقة».
ایشان خفاف نیست و صیرفی است و صیرفی هم حسن است.
مفاد این روایت آن است که تمام قیامها تا زمان ندای آسمانی، یعنی زمان ظهور ممنوع است. البته ممکن است حکم در این روایت شخصی و خارجی و نسبت به ابن بکیر، یا مخصوص شیعیان زمان امام باشد. همچنین احتمال تقیه در آن وجود دارد و با توجه به اینکه محمد بن عبدالله بن حسن مدعی مهدویت بود و به خود دعوت می کرد؛ برای حکم حرمت قیام به طور مطلق نمی توان به این روایت استناد کرد .
«مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَيْنِ الرَّضِيُّ الْمُوسَوِيُّ فِي نَهْجِ الْبَلَاغَةِ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام أَنَّهُ قَالَ فِي خُطْبَةٍ لَهُ الْزَمُوا الْأَرْضَ وَاصْبِرُوا عَلَى الْبَلَاءِ وَ لَا تُحَرِّكُوا بِأَيْدِيكُمْ وَ سُيُونِكُمْ فِي هَوَى أَلْسِنَتِكُمْ وَلَا تَسْتَعْجِلُوا بِمَا لَمْ يَعْجَلِ اللَّهُ لَكُمْ فَإِنَّهُ مَنْ مَاتَ مِنْكُمْ عَلَى فِرَاشِهِ وَ هُوَ عَلَى مَعْرِفَةِ حَقِّ رَبِّهِ وَ حَقِّ رَسُولِهِ . وَ أَهْلِ بَيْتِهِ مَاتَ شَهِيداً وَ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ وَ اسْتَوْجَبَ ثَوَابَ مَا نَوَى مِنْ صَالِحٍ عَمَلِهِ وَ قَامَتِ النِّيَّةُ مَقَامَ إِصْلَاتِهِ بِسَيْفِهِ فَإِنَّ لِكُلِّ شَيْءٍ مُدَّةً وَ أَجَلًا. (1)امیر مؤمنان علیه السلام در ضمن خطبه ای فرمود: بر جای خود قرار گیرید، بر بلا و سختی صبر کنید، دست ها و اسلحه های خود را در مسیر هوا و هوس زبان های خود به کار مگیرید، و در آنچه خداوند شتاب
1) حر عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشيعة، ج 15، ص 55.
در آن را برای شما نخواسته است شتاب نکنید؛ زیرا هر کدام از شما که بر اساس شناخت خدا و رسولش و اهل بیت پیامبرش در بستر بمیرد، شهید از دنیا رفته و اجرش بر خداست و به ثواب عمل صالحی که در نیت داشته است، می رسد، و این نیت جای شمشیر کشیدن او را پر می کند؛ زیرا برای هر چیزی زمان مشخص و مدت معینی است».
سید مصطفی خمینی در مورد این روایت می فرماید:
«أن من يعرف بلاغته علیه السلام و فصاحته، يطمئنّ بأنّه من الأكاذيب المنسوبة إليه؛ لخُلُوها عن خصوصيات الخطب اللازمة رعايتها على الخطيب، و سيظهر وجه تصدّى الخائنين لجعل هذه المآثير، بل ربما يجعلون و ينسبون إلى غيره علیه السلام كأبي بكر ما يشبه ذلك، أو إلى رسول اللهصلی الله علیه وآله وسلم ، فراجع الآثار و الأخبار؛ (1)کسی که بلاغت و فصاحت امام علیه السلام را بشناسد، اطمینان پیدا می کند که این خطبه از دروغ های نسبت داده شده به امام است؛ زیرا خصوصیات لازم یک خطبه را ندارد، و به زودی وجه تصدی خائن ها برای جعل چنین آثاری روشن می شود، بلکه چه بسا جعل می کردند و به غیر امام علیه السلام مانند ابو بکر یا به رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم نسبت می دادند».
در جواب مرحوم سید مصطفی خمینی که این روایت را از جهت فصاحت و بلاغت رد می کند، باید بگوییم :
اوّلاً: مرحوم رضی این خطبه را به عنوان خطبه ای فصیح و بلیغ نقل نمی کند؛
1) خمینی، سید مصطفی، ولاية الفقيه، ص 61 .
ثانیاً: لزومی ندارد که هر کلامی که از امام علی علیه السلام صادر می شود، در اوج فصاحت و بلاغت باشد.
ابن ابی الحدید در توضیح این روایت می گوید :
«ثم أمر أصحابه أن يثبتوا ولا يعجلوا في محاربة من كان مخالطا لهم من ذوى العقائد الفاسدة كالخوارج و من كان يبطن هوى معاوية وليس خطابه هذا تثبيطا لهم عن حرب أهل الشام كيف و هو لا يزال يقرعهم و يوبخهم عن التقاعد و الإبطاء فى ذلك ولكن قوما من خاصته كانوا يطلعون على ما عند قوم من أهل الكوفة و يعرفون نفاقهم و فسادهم و يرومون قتلهم و قتالهم فنهاهم عن ذلك و كان يخاف فرقة جنده و انتثار حبل عسكره فأمرهم بلزوم الأرض و الصبر
على البلاء. (1)امام علیه السلام اصحابش را امر کرد تا ثابت باشند و در جنگ با کسانی که عقاید فاسد دارند، مانند خوارج، عجله نکنند، امام علیه السلام با این کلام در صدد آن نیست که مردم کوفه را از رفتن به جنگ اهل شام بازدارد؛ زیرا امام علیه السلام همواره آنان را از سستی و کوتاه آمدن در جنگ با شامیان سرزنش کرده است، بلکه چون تعدادی از یاران امام علیه السلام در صدد بودند نفاق و فساد، تعدادی از افراد فاسد و فاسق کوفه را شناسایی و آشکار کنند و آنان را به قتل برسانند؛ برای جلوگیری از پراکندگی، تشتت و ایجاد اختلاف داخلی بین ارتش خود، آنان را از این کار در آن اوضاع و احوال بازداشته و فرموده است: بنشینید و بر بلاها صبر کنید».
ابن میثم بحرانی می گوید :
1) ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغة، ج 13، ص 113.
«الخطاب خاص بمن يكون بعده ، و لزوم الارض كنايه عن الصبر في مواطنهم و قعودهم عن النهوض بجهاد الظالمين في زمن عدم قيام الامام بالحق بعده». (1)
امام علیه السلام در این کلام، مردم را از اقدام به جهاد بدون دستور امامی از
فرزندان خویش پس از خود برحذر داشته و این در اوضاع و احوالی است که کسی از آنان برای تشکیل حکومت قیام نکرده باشد که در این صورت، دست زدن به این گونه تحرکات جایز نیست، مگر با اشاره و اجازه امام وقت.
مرحوم شوشتری می فرماید:
«و قال الخوئى: الأظهر ما قاله ابن أبى الحديد.
قلت: بل الصواب ما قاله ابن ميثم كما يشهد له أخبار أهل بيته، فروى أن عبد الحميد الواسطى قال للباقر علیه السلام : لقد تركنا أسواقنا انتظارا لهذا الأمر. فقال علیه السلام : أترى من حبس نفسه على الله عزّ و جلّ لا يجعل الله له مخرجا؟ بلى و الله ليجعلن له مخرجا. رحم الله عبدا حبس نفسه علينا، رحم الله عبدا أحيا أمرنا.
«و لا تحرّكوا بأيديكم وسيوفكم فى هوى» هكذا في (المصرية)، والصواب:
(و هوى) كما في (ابن أبي الحديد و ابن ميثم و الخطية).
روى النعماني في (غيبته) عن أبي الجارود، قال:
قُلْتُ لَهُ علیه السلام أَوْصِنِي فَقَالَ أُوصِيكَ بِتَقْوَى اللَّهِ وَأَنْ تَلْزَمَ بَيْنَكَ وَ تَقْعُدَ فِي دَهْمَاءِ هَؤُلَاءِ النَّاسِ وَإِيَّاكَ وَ الخَوَارِجَ مِنَّا فَإِنَّهُمْ لَيْسُوا عَلَى شَيْءٍ وَلَا إِلَى شَيْءٍ . وَاعْلَمْ أَنَّ لِبَنِي أُمَيَّةَ مُلْكَاً لَا يَسْتَطِيعُ النَّاسُ أَنْ تَرْدَعَهُ وَ أَنَّ لِأَهْلِ الْحَقِّ دَوْلَةً إِذَا جَاءَتْ وَلَّاهَا
1) خوئی، میرزا حبیب الله، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة، ج 11، ص 214.
الله لِمَن يَشَاءَ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ فَمَنْ أَدْرَكَهَا مِنْكُمْ كَانَ عِنْدَنَا فِي السَّنَامِ الْأَعْلَى وَإِنْ قَبَضَهُ اللهُ قَبْلَ ذَلِكَ؛ (1)
مرحوم خوئی می گوید: اظهر، تفسیر ابن ابی الحدید است.
نظر ما این است که کلام ابن میثم صحیح است؛ همچنان که اخبار اهل بیت گویای صحت آن است. عبدالحمید واسطی به نقل از امام باقر علیه السلام چنین روایت کرده است :
«ما بازارهای خود را به خاطر انتظار این امر رها کردیم. فرمود: ای عبد الحمید! آیا کسی را دیده ای که خودش را به خاطر خدای تعالی حبس کند و خداوند برای او گشایشی قرار ندهد؟ آری، به خدا سوگند خداوند برای او گشایش قرار می دهد، خدا رحمت کند کسی را که خود را وقف ما کند، خدا رحمت کند کسی را که امر ما را احیا کند!
«دست ها و شمشیرهایتان را در جهت خواست زبانتان [ = غیر از رضای خدا] حرکت ندهید.» همچنین در نسخه مصریه عبارت «فی هوی» آمده است؛ ولی عبارت صحیح «و هوی» است؛ همچنان که در شرح ابن ابی الحدید و ابن میثم و خطیه، ملاحظه می شود. پس عبارت صحیح «وهوى ألسنتكم» است.
نعمانی در کتاب الغیبة از ابو جارود چنین نقل می کند:
به آن حضرت ( امام باقر علیه السلام ) عرض کردم: مرا دستوری فرمایید. حضرت فرمود: «تو را به پرهیزکاری سفارش می کنم و نیز به این که خانه نشین باشی و
1) شوشتری، محمدتقى، بهج الصباغة فى شرح نهج البلاغة، ج 3، ص 543.
در گردهمایی و جمع این مردم شرکت ،نکنی و از آنان که از ما خاندان خروج می کنند، دور باش که آنان چیزی به دست ندارند و به چیزی هم نایل نمی شوند. بدان که بنی امیه را حکومتی است که مردم توان بازستاندنش را ندارند و برای اهل حق دولتی است که چون فرا رسد، خداوند زمامش را به هر کس از ما خاندان بخواهد می سپارد. پس هر کس از شما آن را دریافت، نزد ما در مقام بلند خواهد بود و اگر پیش از آن دولت وفات یافته باشد. خداوند برایش نیکی خواسته است».
بحث ما راجع به حکم قیام ها و خروج قبل از ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بود. روایاتی داشتیم که مفادش نهی از قیام قبل از ظهور بود. گفتیم که چنین روایاتی، به روایات معارضی مبتلا هستند که آن ها، به ادای تکلیف تشویق و ترغیب و امر می کنند؛ یعنی در مقابل روایات نهی از قیام، روایاتی وارد شده اند که به قیام امر می کنند. یکی از آن ها روایت امام حسین می باشد.
روایتی است که زهیر به امام حسین، پیشنهادی می دهد و سپس امام در جواب او می فرماید:
«فَقَالَ لَهُ زُهَيْرٌ فَسِرْ بِنَا حَتَّى نَنْزِلَ بِكَرْ بَلَاءَ فَإِنَّهَا عَلَى شَاطِئِ الْفُرَاتِ فَنَكُونَ هُنَالِكَ فَإِنْ قَاتَلُونَا قَاتَلْنَاهُمْ وَ اسْتَعَنَّا اللَّهَ عَلَيْهِمْ قَالَ فَدَمَعَتْ عَيْنَا الْحُسَيْنِ علیه السلام ثُمَّ قَالَ اللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ مِنَ الْكَرْبِ وَ الْبَلَاءِ وَ نَزَلَ الْحُسَيْنُ فِي مَوْضِعِهِ ذَلِكَ وَ نَزَلَ الْحُرُ بْنُ يَزِيدَ حِذَاءَهُ فِي أَلْفِ فَارِسٍ وَ دَعَا الْحُسَيْنُ بِدَوَاةٍ وَ بَيْضَاءَ وَكَتَبَ إِلَى أَشْرَافِ الْكُوفَةِ مِمَّنْ كَانَ يَظُنُّ أَنَّهُ عَلَى رَأْيِهِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ مِنَ الْحُسَيْنِ بْنِ
عَلِيَّ إِلَى سُلَيْمَانَ بْنِ صُرَدَ وَ الْمُسَيَّبِ بْنِ نَجَبَةَ وَ رِفَاعَةَ بْنِ شَدَّادٍ وَ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ وَالٍ وَ جَمَاعَةِ الْمُؤْمِنِين؛ زهیر به امام حسین علیه السلام گفت: ما را به طرف کربلا ببر تا در آن جا پیاده شویم؛ زیرا کربلا در کنار فرات است و ما آن جا خواهیم بود. چنانچه آنان با ما مقاتله کنند ما نیز قتال خواهیم کرد و از خدا کمک می خواهیم بر آنان غالب شویم. امام حسین پس از این که چشمان مبارکش اشکبار شد، فرمود: اللهم انی اعوذ بک من الكرب والبلاء؛ پروردگارا! من به تو پناه می برم از گرفتاری و بلاء. سپس امام علیه السلام در موضع فعلی پیاده شد و حر بن یزید نیز با هزار سوار در مقابل آن حضرت پیاده شد. امام حسین پس از نزول به کربلا دوات و کاغذ خواست و نامه ای برای اشراف کوفه که گمان می کرد با آن حضرت موافق هستند، نوشت. مضمون آن نامه این است: بسم الله الرحمن الرحیم، از حسین بن علی به سوی سلیمان بن صرد، مسیب بن نجبه، رفاعة بن شداد عبد الله بن وائل و گروهی از مؤمنان».
«أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم قَدْ قَالَ فِي حَيَاتِهِ مَنْ رَأَى سُلْطَانًا جَائِراً مُسْتَحِلَّا لِحُرُمِ اللَّهِ نَاكِياً لِعَهْدِ اللَّهِ مُخَالِفاً لِسُنَّةِ رَسُولِ اللَّهِ يَعْمَلُ فِي عِبَادِ اللَّهِ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوَانِ ثُمَّ لَمَّ يُغَيِّرْ بِقَوْلٍ وَلَا فِعْلٍ كَانَ حَقِيقاً عَلَى اللَّهِ أَنْ يُدْخِلَهُ مَدْخَلَهُ؛ (1)اما بعد؛ شما می دانید که پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم در زمان زندگی خود فرمود: کسی که سلطان جائری را که حرام خدا را حلال بداند، عهد و پیمان خدا را بشکند، مخالف سنت رسول الله باشد، در میان مردم با گناه و عدوان رفتار کند؛ سپس
1) مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، ج 44، ص 381.
با قول و یا رفتار خود، وضع را تغییر و مورد اعتراض قرار ندهد؛ خدا حق دارد که وی را نیز در جایگاهی نظیر جایگاه او [= آن سلطان ستمگر] داخل گرداند».
در روایت آمده است: «مَنْ رَأَى سُلْطَاناً جَائِراً... ثُمَّ لَمَّ يُغَتِرْ بِقَوْلٍ وَلَا فِعْلٍ؛ کسى که [در برابر ستمگر] حرف نزند و قیام نکند در گناه ظالم شریک است.» امام تکلیف شرعی را بیان می کند و این تکلیف به تکلیف ائمه طاهرین منحصر نیست ما از این دسته روایات معارض، بسیار داریم و اگر گفته شود که مشکل سندی دارد در جواب می گوییم که مشکل این ها از روایاتی که شما برای عدم مشروعیت قیام ها، به آن ها استناد می کنید، بیش تر نمی باشد.
در مقابل روایات نهی از قیام، روایاتی وارد شدهاند که به قیام امر می کنند. پس این دو دسته از روایات معارض هستند در روایات معارض (امر به قیام و نهی از قیام) چه باید کرد؟ چنان که می دانیم در مقام تعارض باید سراغ مرجحات رفت. یکی از مرجحات، مخالفت با عامه (خذ ما خالف العامه) می باشد.
همه روایاتی که شما به عنوان نهی از قیام بیان کردید، طبق مبانی عامه است. بعضی از مبانی عامه این است:
اول : « وجوب اتباع الامام فى الجهاد خطاء او كان ثوابا؛ باید زیر پرچم سلطان باشید چه مسیرشان صحیح باشد و چه نادرست باشد».
دوم: «وجوب اطاعتهم و ان منعوا الحقوق؛ مطيع محض شان باشید، گرچه حقوق مردم را هم زیر پا بگذارند».
سوم: «مناصحة الائمه و عدم منابذة شرار الائمه ما اقام الصلاة؛ اگر حکام، بدترین انسانها هم بودند، تا زمانی که نماز به پا می دارند، حق مقابله با آن ها را ندارید. نهایتش این است که آنها را نصیحت کنید».
چون این دسته از روایات ما با روایات عامه هماهنگ است؛ لذا حدس ما قوی می شود که این روایات، یا از جعلیات است و یا لااقل احتمال جعل در آنها وجود دارد. به مقتضای «خذ بما خالف العامه»، ما روايات موافق با عامه را رها می کنیم.
روایات نهی از قیام معمولاً با روایات عامه سنخیت دارند، اکنون چند روایت از روایاتی که در منابع عامه، بیان شده را ذکر می کنیم .
«عَنْ عَبْدِ اللَّهِ الْبَهِي عَنْ أَبي سَعِيدٍ الْخُدْرِي قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ يَكُونُ عَلَيْكُمْ أُمَرَاءُ تَطْمَئِنُ إِلَيْهِمُ الْقُلُوبُ وَتَلِينُ هُمُ الْجُلُودُ ثُمَّ يَكُونُ عَلَيْكُمْ أُمَرَاءُ تَشْمَيْر مِنْهُمُ الْقُلُوبُ وَتَقْشَعِرُّ مِنْهُمُ الْجُلُودُ. فَقَالَ رَجُلٌ : أَنْقاتِلُهُمْ يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ: لَا مَا أَقَامُوا الصَّلاةَ؛ (1)ابو سعید خدری نقل می کند که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: حاکمانی بر شما حکومت می کنند که قلوبتان به وسیله آن ها، آرامش یافته و با وجود آنان، احساس امنیت می کنید؛ [ولی بعد از مدتی] قلوب از آنان نفرت پیدا می کند و شما از ناحیه آن ها، راحت نیستید. [در این هنگام] مردی از پیامبر سؤال کرد: آیا ما حق جنگیدن با آن ها را داریم؟ حضرت فرمود: مادام که اهل
1) ابي الفضل السيد أبو المعاطى النورى، مسند الجامع المعلل، ج 6، ص 191.
نماز باشند [ اقامه نماز کنند ] شما چنین حقی ندارید».
این روایت با روایات ناهیه، تقریباً دارای یک مضمون و یکسان هستند.
«حدثنا أبو داود قال: حدثنا همام، عن قتادة عن الحسن، عن ضبة بن محصن، عن أم سلمة، أن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال: «سيكون أمراء، فتعرفون وتنكرون، فمن أنكر فقد برئ، ومن كره فقد سلم ، ولكن من رضى وتابع » فقالوا: «يا رسول الله أفلا نقتل فجرتهم ؟ فقال: لا، ما صلوا؛ (1)يا رسول الله! با فجار از حاکمان نجنگیم؟» فرمود: نه؛ تا زمانی که نماز به پا می دارند».
این روایت در یکی از مسانید مهم شان آمده است امرا هرکار خواستند بکنند! فقط نماز بخوانند. ملاحظه می شود که در این روایت فقط نماز خواندن - یا به پا داشتن نماز - کفایت میکند شما هم کاری به کارشان نداشته باشید. (2)
مهم نیست برایشان! همین که نماز می خواند کافی است. مروج الذهب را ببینید که معاویه نماز جمعه را در چهارشنبه خواند! حتماً از تقوایش است که فَاسْتَبِقُوا الخَيْرات! این تز، همان تفکر امویان است.
«حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ عَلِي الْخَلالُ حَدَّثَنَا يَزِيدُ بْنُ هَارُونَ أَخْبَرَنَا شُعْبَةُ عَنْ سَمَاكِ بْنِ حَرْبٍ عَنْ عَلْقَمَةَ بْنِ وَائِلِ بْنِ حُجْرٍ عَنْ أَبِيهِ قَالَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه وآله وسلم وَ وَرَجُلٌ سَأَلَهُ فَقَالَ أَرَأَيْتَ إِنْ كَانَ عَلَيْنَا أُمَرَاءُ يَصْنَعُونَا حَقَّنَا وَيَسْأَلُونَا حَقَّهُمْ فَقَالَ رَسُولُ
اللهِ صلی الله علیه وآله وسلم «اسْتَمَعُوا وَأَطِيعُوا فَإِنَّمَا عَلَيْهِمْ مَا جُلُوا وَعَلَيْكُمْ مَا حُمِلْتُمْ ؛ (1)مردی از رسول خدا سؤال کرد: اگر حاکمانی بر ما حکومت کردند که حق ما را نمی دادند و تنها در پی حقوق خودشان بودند؛ وظیفه ما در قبال آن ها چیست؟ پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: گوش به فرمانشان باشید و اطاعتشان کنید؛ زیرا آنها خودشان، بار خودشان را بر دوش میکشند و شما هم بار خود را».
ترمذی پس از ذکر حدیث می گوید: «قَالَ أَبُو عِيسَى هَذَا حَدِيثٌ حَسَنٌ صَحِيح»؛ یعنی حدیث حسن و صحیح است آیا احتمال نمی دهید که این سنخ روایات ناهیه از قیام - که مطابق روایات عامه است - حتی اگر صادر هم شده باشند، به عنوان تقیه باشد؟
البته من نمی خواهم حرف بعضی را بزنم که اصلاً نوبت به تعارض نمی رسد، یعنی که این روایات، مجعولات است؛ چون تعارض باید بین دو حجت باشد نه بین حجت ولا حجت! بلکه ما می خواهیم بگوییم که این روایات، حتی اگر از نظر سند هم معتبر باشند؛ چون در مقام تعارض، با عامه موافق است، باید کنار گذاشته بشوند و ترجیح با روایات مخالف با عامه است.
پس اگر زمینه برای دفع ظلم و اقامه حق فراهم شد، قیام حرام نیست، بلکه واجب است. البته طبیعی است که فقها، بهانه به دست دشمن در طول تاریخ ندادند و نگفتند قیام جایز است که ریشه شیعه زده شود. روایت امام صادق را ببینید که روز 29 ماه رمضان، با عدم رویت ماه دستور داده شد که
1) الترمذى، محمد بن عیسی، سنن الترمذى، ج 4، ص 489 .
افطار کنند و امام هم افطار کردند. به امام گفتند چرا این کار را کردید؟ حضرت فرمودند: یک روز روزه بخورم و بعد آن را قضا کنم بهتر است از این که کشته شوم. (1)حرف از قتل و کشته شدن است. فقها هم گاهی در چنین شرایطی قرار می گرفتند. در زمان رژیم صدام هم از بغداد، به مرحوم خویی تکلیف شد که اعلام عید کنید. (28 روز هم گذشته بود!) ایشان هم عید اعلام کردند. به آقای
خویی گفتند، مگر رمضان 28 روزه هم می شود؟ ایشان همین روایت را خواندند.
با همین چند روایت نباید فقیهان را محکوم کرد. باور کنید آنها همه روایات وسایل را به دقت مرور کرده اند. در سفر قبل، با آقازاده مرحوم آیت الله سبزواری ملاقات کردم و به ایشان گفتم که بد نیست، مهذب الاحکام تخریجاتی داشته باشد. فرمود پدرم موافق نبود و می فرمود حدیثی که در وسایل است، به آدرس نیازی ندارد. مگر ممکن است طلبه جای حدیث در وسایل را نداند؟ پس فقیهی که این طور روایات و اسناد را حلاجی کرده است، نمی توان با دیدن یک روایت وسایل الشیعه، او را محکوم کرد و قیام های فقها را زیر سؤال ببرد.
«حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ حُجْرٍ حَدَّثَنَا إِسْمَاعِيلُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُبَيْدٍ عَنْ عُدَيْسَةَ بِنْتِ أُهْبَانَ بْنِ صَيْقِ الْغِفَارِي قَالَتْ جَاءَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ إِلَى أَبِي فَدَعَاهُ إِلَى الْخُرُوجِ مَعَهُ فَقَالَ لَهُ أَبِي إِنَّ خَلِيلِي وَابْنَ عَمِكَ عَهِدَ إِلَيَّ إِذَا اخْتَلَفَ
1) کلینی، محمد بن یعقوب، كافى، ج 4 ، ص 82؛ حرعاملی، وسائل الشيعه، ج 10، ص 132 و محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ص 47، ص 210.
النَّاسُ أَنْ أَتَّخِذَ سَيْفًا مِنْ خَشَبٍ فَقَدِ اتَّخَذْتُهُ فَإِنْ شِئْتَ خَرَجْتُ بِهِ مَعَكَ قَالَتْ فَتَرَكَهُ؛ (1)عدیسه می گوید: امیرالمؤمنین نزد پدرم آمد و از او همراهی در جنگ را تقاضا کرد. پدرم گفت: دوست من و پسر عموی تو یعنی پیامبر اکرم به من گفته است که هر گاه بین مردم اختلاف شد، شمشیری از چوب برگیرم و من چنین شمشیری را درست کرده ام، اگر می خواهی همراه تو با آن شمشیر خارج شوم [کنایه از این که من جزء ساکتان هستم. او در مقابل نص چنین اجتهاد می کند! نمی داند که علی مع الحق والحق مع على يدور الحق مع على]، عديسه می گوید: [در این هنگام] علی، پدرم را ترک کرد.
«حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ حَدَّثَنَا سَهْلُ بْنُ حَمَّادٍ حَدَّثَنَا هَمَّامٌ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ جُحَادَةَ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ شَرْوَانَ عَنْ هُزَيْلِ بْنِ شُرَحْبِيلَ عَنْ أَبِي مُوسَى عَنِ النبي صلی الله علیه وآله وسلم أنهُ قَالَ فِي الْفِتْنَةِ كَسِيرُوا فِيهَا قِسِيَّكُمْ وَقَطِعُوا فِيهَا أَوْتَارَكُمْ وَالْزَمُوا فِيهَا أَجْوَافَ بُيُوتِكُمْ وَكُونُوا كَابْنِ آدَمَ؛ (2)ابو موسی اشعری از پیامبر نقل می کند که در فتنه ها سلاح هایتان را بشکنید و کمانتان را از بین ببرید و در خانه هایتان بمانید».
منظور ابوموسی اشعری از فتنه، حکومت امیرالمؤمنین است!؛ چون به نظر او، حکومت های قبلی فتنه نبودند! بلکه او استاندار آن ها هم می شود و از حکومت مرکزی هم تبعیت می کند.
مگر مضمون روایات ناهیه از قیام، که بعضی به آن استناد می کنند، غیر از این ها است؟ آن ها هم می گویند در خانه ات بنشین و حرکت نکن. ما می گوییم روایات ناهیه در کتاب ها از نظر سند نیز مشکل نداشته باشد، مطابق روایات عامه است.
«حَدَّثَنَا بُنْدَارٌ حَدَّثَنَا أَبُو دَاوُدَ حَدَّثَنَا حُمَيْدُ بْنُ مِهْرَانَ عَنْ سَعْدِ بْنِ أَوْسٍ عَنْ زِيَادِ بْنِ كُسَيْبِ الْعَدَوِي قَالَ كُنْتُ مَعَ أَبي بَكْرَةَ تَحْتَ مِنْبَرِ ابْنِ عَامِرٍ وَهُوَ يَخْطُبُ وَعَلَيْهِ ثِيَابٌ رِقَاقٌ فَقَالَ أَبُو بِلالِ انْظُرُوا إِلَى أَمِيرِنَا يَلْبَسُ ثِيَابَ الْفُشَاقِ. فَقَالَ أَبُو بَكْرَةَ اسْكُتْ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه وآله وسلم يَقُولُ «مَنْ أَهَانَ سُلْطَانَ اللَّهِ فِي الْأَرْضِ أَهَانَهُ اللَّهُ؛ (1)
زیاد بن کسیب می گوید: با ابی بکره پای منبر ابن عامر نشسته بودیم، او خطبه می خواند، در حالی که لباس نازکی [ = لباس نامناسب ] بر تن داشت. در این هنگام ابو بلال می گوید: امیرمان را نگاه کنید که لباس فساق را پوشیده است! ابوبکره [در جواب او] :گفت: ساکت باش؛ زیرا از پیامبر شنیدم که هر کسی حاکمی را اهانت کند به خداوند اهانت کرده است».
از این روایت چه استفاده ای می شود؟ این که کاری به کار سلاطین نداشته باشید. حداکثر این که دعایشان کنید. روایاتی که نهی از قیام دارد آیا فقیه جامع الشرايط هم حق صحبت ندارد؟ آیا باید وضع تا زمان ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف، همین طور بماند؟
ابوبکره برادر مادری زیاد ابن ابیه است. هر دو از یک مادر بودند. ایشان
1) همان، ص 492.
کسی است که به سکوت امر می کند. لازم است در مورد شخصیت ایشان کمی بحث کنیم:
«و كان أبو بكرة [نفيع بن الحارث ] لما قدم علي علیه السلام البصرة لقى الحسن بن أبي الحسن، و هو متوجّه نحو عليا فقال [له]: إلى أين؟ قال: إلى علي . قال: سمعت رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم يقول : ستكون بعدى فتنة النائم فيها خير من القاعد، و القاعد فيها خير من القائم . [ قال الحسن : ] فلزمت بيتى، فلما كان بعد لقيت جابر بن عبد الله و أبا سعيد فقالوا: أين كنت فحدّثتهم بما قال أبو بكرة فقالوا: لعن الله أبا بكرة إنّما قال النبي صلی الله علیه وآله وسلم [ذلك] لأبي موسى: «تكون بعدى فتنة أنت فيها نائم خير منك قاعد، و أنت فيها قاعد خير منك ساع؛ (1)زمانی که امیرالمؤمنین به بصره وارد شد، ابوبکره، حسن بن ابی الحسن را در حالی که به سوی امیرالمؤمنین می رفت، ملاقات کرد. ابوبکره به او گفت: به کجا می روی؟ گفت: به سوی علی علیه السلام؛ می روم. ابوبکره گفت: از پیامبر چنین شنیدم: بعد از من فتنه ای به پا می شود؛ کسی که در این فتنه خواب باشد، بهتر است از کسی که نشسته [ = بیدار ] باشد و کسی که بیدار باشد، بهتر است از کسی که ایستاده باشد. حسن بن ابی الحسن می گوید: [پس از شنیدن این روایت از ابوبکره] در خانه ماندم و به امیر المؤمنین ملحق نشدم. پس از مدتی، جابر و ابوسعید را ملاقات کردم؛ به من گفتند: کجا بودی؟ من جریان را برای ایشان
1) ثقفی، ابواسحاق، الغارات، ج2، ص 451 و مجلسی، محمدباقر، بحار الأنوار، ج 34، ص 325.
نقل کردم. آن دو گفتند: خداوند ابوبکره را لعنت کند؛ زیرا چنین سخنی را پیامبر به ابوموسی اشعری فرموده است... ؛ نه به طور عمومی بیان تکلیف مسلمین باشد؛ یعنی تکلیف ابوموسی را تعیین کرد تا در جریان حکمیت، آن ظلم را به امت اسلام وارد نکند».
مرحوم مجلسی از کتاب صحیح بخاری روایتی را نقل می کند:
«صَحِيحُ الْبُخَارِي بِإِسْنَادِهِ إِلَى الْحَسَنِ بْنِ أَبي بَكْرَةَ قَالَ: لَقَدْ نَفَعَنِيَ اللَّهُ بِكَلِمَةٍ أَيَّامَ الْجَمَلِ لَمَّا بَلَغَ النَّبِيَّ صلی الله علیه وآله وسلم أَنَّ فارسا [فَارِسَ] مَلَكُوا ابْنَةَ كِسْرَى فَقَالَ لَنْ يُفْلِحَ قَوْمٌ وَلَّوْا أَمْرَهُمُ امْرَأَةٌ. (1)ابوبکره گفت: به خدا قسم! کلمه ای مرا در جنگ جمل نجات داد و آن این بود که پیامبر، زمانی که عجم، دختر کسرا را پادشاه خود قرار دادند؛ فرمود: قومی که زن را والی خود قرار دهند، روی سعادت نمی بینند».
با همین روایت از شرکت در جنگ جمل خودداری کرد و از امیرالمؤمنین هم کناره گرفت.
در این جا روایتی را نقل می کنیم تا مشخص شود که وضعیت آن زمان چگونه بوده است:
1) مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار، ج 32، ص 194.
«قَالَ لَمَّا دَخَلَ مُعَاوِيَةُ الْكُوفَةَ دَخَلَ أَبُو هُرَيْرَةَ الْمَسْجِدَ فَكَانَ يُحَدِّثُ وَ يَقُولُ: قَالَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه وسلم وَ قَالَ أَبُو الْقَاسِمِ وَ قَالَ خَلِيلِي فَجَاءَ شَابٌ مِنَ الْأَنْصَارِ يَتَخَطَّى النَّاسَ حَتَّى دَنَا مِنْهُ فَقَالَ: يَا أَبَا هُرَيْرَةَ حَدِيثٌ أَسْأَلُكَ عَنْهُ فَإِنْ كُنْتَ سَمِعْتَهُ مِنَ النَّبِي فَحَدِتْنِيهِ أَنْشُدُكَ بِاللَّهِ سَمِعْتَ النَّبِيَّ صلى الله عليه وسلم يَقُولُ لِعَلِي: «مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ» قَالَ أَبُو هُرَيْرَةَ نَعَمْ وَ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ لَسَمِعْتُهُ مِنَ النَّبِيِّ صلى الله عليه وسلم يَقُولُ لِعَلِيّ: «مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ» فَقَالَ لَهُ الْفَتَى لَقَدْ وَ اللَّهِ وَالَيْتُ عَدُوَّهُ وَ عَادَيْتُ وَلِيَّهُ فَتَنَاوَلَ بَعْضُ النَّاسِ الشَّابَ بِالْحَصَى وَ خَرَجَ أَبُو هُرَيْرَةَ فَلَمْ يَعُدْ إِلَى الْمَسْجِدِ حَتَّى خَرَجَ مِنَ الْكُوفَة؛ (1)چون معاویه به کوفه در آمد، ابو هریره به مسجد داخل شد. ابو هریره حدیث می گفت، که رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم چنین گفت و ابو القاسم چنین گفت و دوست من [ یعنی پیامبر ] چنین گفت. جوانی از انصار از میان مردم برخاست تا نزدیک او رسید و به او گفت: حدیثی از تو می پرسم، اگر آن را تو خود از پیامبر شنیده ای، بگو. تو را به خدا قسم، آیا از پیامبر شنیده ای که درباره علی علیه السلام گفته باشد: هر کس من مولای اویم، علی مولای اوست؛ بار خدایا! دوست بدار کسی را که او را دوست بدارد و دشمن باش هر کس را که با او دشمنی می کند؟ ابو هریره گفت: آری؛ سوگند به خدایی که جز او هیچ خدایی نیست که این سخن از پیامبر شنیده ام که درباره علی علیه السلام می گفت: هر کس
1) ثقفى، ابواسحاق، الغارات، ج 2، ص 452.
من مولای اویم، علی مولای اوست. بار خدایا! دوست بدار کسی را که او را دوست بدارد و دشمن باش هر کس را که با او دشمنی می کند. جوان گفت: در حالی که تو با دشمن علی علیه السلام دوستی می کنی و با دوست او دشمنی. بعضی از حاضران آن جوان را سنگباران کردند و ابو هریره از مسجد بیرون آمد و دیگر به مسجد برنگشت تا از کوفه بیرون رفت».
به هر حال، روایات ناهیه از قیام، علاوه بر اشکال سندی، به فرض صحیح بودن، معارض دارند و در تعارض باید به مرجحات روی آورد و یکی از مرجحات، مخالفت با عامه است؛ در حالی که روایات ناهی از قیام با روایات عامه موافق است.
موضوع صحبت ما حکم قیامهای قبل از ظهور امام زمان (ع}) بود. بعضی به استناد روایاتی، به عدم مشروعیت چنین قیامهایی قائل شده اند. گفتیم که عمده روایات مورد استنادشان، دارای مشکلات سندی است؛ ضمن این که به فرض عدم مشکل سندی، با روایات دیگر تعارض داشت و ما در مقام تعارض، روایاتی را که مفاد آنها جواز قیام بود، ترجیح و روایات عدم جواز قیام را مرجوح قرار دادیم؛ زیرا یکی از مرجحات، مخالفت با عامه است؛ در حالی که روایات عدم جواز قیام، با عامه موافق است. مبنای عامه این است که در مقابل حکومت ها نباید قیام کرد و حداکثر این است که آنها را نصیحت و دعایشان کرد. اکنون روایات دیگری را به عنوان معارض با روایات عدم جواز قیام، بیان می کنیم. دسته ای از روایات معارض، روایاتی هستند که در مورد امر به معروف و نهی از منکر و مراتب آن تا حد درگیری و جنگ و قتال، وارد شده اند.
مرحوم عاملی در وسائل الشیعه بابی دارد به نام «بَابُ وُجُوبِ الْأَمْرِ وَ النَّهى بالقلب (مرحله اول) ثُمَّ بِاللسان (مرحله دوم) ثُمَّ بِالْيَدِ (مرحله سوم) وَ حُكْمِ
الْقِتَالِ عَلَى ذَلِكَ وَإِقَامَةِ الْحُدُود» (1)تا مرحله سوم که واجب است و به اذن نیاز ندارد؛ ولی اگر اقامه معروف و نهی از منکر به جنگ و لشکرکشی و نیرو نیاز داشت که در این مورد هم ایشان، می فرماید: «حُكْمِ الْقِتَالِ عَلَى ذَلِكَ»؛ یعنى نظری ندارند؛ مثل روایات نهی از قیام که نظر خاصی ارائه نمی کند. سپس ایشان روایاتی را نقل می کند.
«مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنْ بِشْرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِي عِصْمَةَ قَاضِي مَرْوَ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي جعفر علیه السلام في حَدِيثٍ قَالَ: فَأَنكِرُوا بِقُلُوبِكُمْ وَالْفِظُوا بِأَلْسِنَتِكُمْ وَصُكُوا بها جِبَاهَهُمْ وَلَا تَخَافُوا فِى اللَّهِ لَوْمَةَ لَائِمٍ فَإِنِ اتَّعَظُوا وَ إِلَى الْحَقِّ رَجَعُوا فَلَا سَبِيلَ عَلَيْهِمْ إِنَّمَا السَّبِيلُ عَلَى الَّذِينَ يَظْلِمُونَ النَّاسَ وَيَبْغُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ أُولِئِكَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ هُنَالِكَ فَجَاهِدُوهُمْ بِأَبْدَانِكُمْ وَأَبْغِضُوهُمْ بِقُلُوبِكُمْ غَيْرَ طَالِبِينَ سُلْطَاناً وَلَا بَاغِينَ مَالًا وَلَا مُرِيدِينَ بِالظُّلْمِ ظَفَراً حَتَّى يَفِيئُوا إِلَى أَمْرِ اللَّهِ وَيَنضُوا عَلَى طَاعَتِهِ؛ (2)با قلب خود انکار کنید و با زبانتان با آنان سخن گویید و به پیشانی آنه ا بزنید و از ملامت ملامتگران نهراسید؛ اگر به سوی حق برگشتند
1) حر عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشيعة، ج 16، ص 131.
2) حر عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشيعة، ج 16، ص 132؛ «وَ رَوَاهُ الشَّيْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ مِثْلَهُ»، (التهذيب، ج 6 ، ص 180 - 372)، مرحوم مجلسی ذیل این روایت در مرآة العقول (ج 18، ص 14) بیاناتی دارند که می توانید در آن جا مراجعه کنید.
و از گناهان خود توبه کردند، دیگر سرزنش آنان سزاوار نیست. اشکال متوجه کسانی است که به مردم ستم روا می دارند و روی زمین به ناحق سرکشی میکنند. در این جا با آنان جهاد [= برخورد فیزیکی و اقدام عملی] کند. آنان را از عمق دل، دشمن بدارید و در این امر، در پی کسب قدرت و درصدد کسب مال نباشید، و نخواهید از روی سرکشی بر دیگران پیروز شوید [و بجنگید] تا سر به فرمان خدا بگذارند، و براساس طاعت الاهی سلوک کنند».
به راستی که چرا بعضی که قیام و خروج را جایز نمی دانند، چنین روایاتی را نادیده می گیرند و فقط به روايات «كل راية ترفع...» استناد می کنند؟
«محمد بن الحَسَنِ قَالَ: قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام مَنْ تَرَكَ إِنْكَارَ الْمُنْكَرِ بِقَلْبِهِ وَ لِسَانِهِ (وَ يَدِهِ) فَهُوَ مَيِّتُ بَيْنَ الْأَحْيَاءِ فِي كَلَامِ هَذَا خِتَامُهُ؛ (1)اميرالمؤمنين می فرماید: کسی که اعتراض به منکر را به قلب و زبان و دستش ترک کند؛ پس او مرده ای بین زندگان است».
جامعه ای که در مقابل منکر، نه تاثر قلبی دارد و نه به زبان می آورد و نه برخورد فیزیکی می کند؛ جامعه ای مرده است. حکومت های ظالم مانند امویان و عباسیان همیشه دنبال چنین جامعه ای بوده اند. مردم را تخدیر می کردند که حرف نزنید تا زمانی که حاکمان نماز می خوانند، به آن ها کاری
1) حر عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشيعة، ج 16 ، ص 132: «وَ رَوَاهُ الْفِيدُ فِي الْمُقْنِعِه أَيْضاً مُرْسَلاً» و طوسی، محمد بن حسن، تهذيب الأحكام، ج 6، ص 182.
نداشته باشید. احتمال نمی دهید چنین روایات اگر نگوییم جعلی است، لااقل از باب تقیه صادر شده است؟
«قَالَ وَ رَوَى ابْنُ جَرِيرِ الطَّبَرِيُّ فِي تَارِيخِهِ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي لَيْلَى الْفَقِيهِ قَالَ إِنِّي سَمِعْتُ عَلِيّاً علیه السلام يَقُولُ يَوْمَ لَقِينَا أَهْلُ الشَّامِ أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ إِنَّهُ مَنْ رَأَى عُدْوَاناً يُعْمَلُ بِهِ وَ مُنْكَراً يُدْعَى إِلَيْهِ فَأَنْكَرَهُ بِقَلْبِهِ فَقَدْ سَلِمَ وَبَرِئَ وَ مَنْ أَنْكَرَهُ بِلِسَانِهِ فَقَدْ أُجِرَ وَ هُوَ أَفْضَلُ مِنْ صَاحِبِهِ وَ مَنْ أَنْكَرَهُ بِالسَّيْفِ لِتَكُونَ كَلِمَةُ اللَّهِ الْعُلْيَا وَ كَلِمَةُ الظَّالِمِينَ السُّفْلَى فَذَلِكَ الَّذِي أَصَابَ سَبِيلَ الْهُدَى (1)وَقَامَ عَلَى الطَّرِيقِ وَ نَوَّرَ في قَلْبِهِ الْيَقِينُ؛ (2)امیرالمؤمنین در روز شروع جنگ صفین فرمود ای مؤمنان! هر کس ببیند که بر خلاف شریعت عمل و به سوی منکر دعوت می شود؛ و آن را با قلب خود انکار کند؛ سالم مانده است؛ و هر کس که با زبانش آن را انکار [ اعتراض ] کند، مأجور خواهد بود و بر فرد قبلی فضیلت دارد و هر کس آن منکر را با شمشیرش انکار کند، با این انگیزه که کلمه الاهی بر فراز باشد و کلمه ستمگران پایین آید، او کسی است که به راه هدایت رسیده
1) شما که می گوید روایت «كل راية ترفع...» مربوط به هر زمانی است پس این روایت هم، این گونه است. طبق آن روایات قائم به سیف طاغوت بود؛ ولی این جا می فرماید که راه هدایت را رفته است و نوریقین در قلبش قرار می گیرد؛ چرا این ها را نقل نمی کنید؟ به صرف دو یا چهار روایت کل روایات را زیر سؤال نبرید. این روایات حقیقیه است و مربوط به دوران خاصی نمی باشد.
2) حر عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشيعة، ج 16 ، ص 133: «وَ رَوَاهُ ابْنُ الْفَتَالِ فِي رَوْضَةِ الْوَاعِظِينَ مُرْسَلاً».
و در این مسیر قدم گذارده و یقین، قلبش را نورانی کرده است.
«قَالَ الرَّضِيُّ وَقَدْ قَالَ علیه السلام فِي كَلَامِ لَهُ يَجْرِى هَذَا الْمُجْرَى فَمِنْهُمُ الْمُنْكِرُ لِلْمُنْكَرِ بِقَلْبِهِ وَلِسَانِهِ وَ يَدِهِ فَذَلِكَ الْمُسْتَكْمِلُ لِخِصَالِ الْخَيْرِ وَ مِنْهُمُ الْمُنْكِرُ بِلِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ النَّارِكُ بِيَدِهِ فَذَلِكَ مُتَمَسّكٌ بِخَصْلَتَيْنِ مِنْ خِصَالِ الْخَيْرِ وَ مُضَيِّعٌ خَصْلَةً وَ مِنْهُمُ الملكِرُ بِقَلْبِهِ وَ الثَّارِكُ بِيَدِهِ وَلِسَانِهِ فَذَلِكَ الَّذِي ضَيْعَ أَشْرَفَ الخَصْلَتَيْنِ مِنَ الثَّلَاثِ وَ تَمَسَّكَ بِوَاحِدَةٍ وَ مِنْهُمْ تَارِكٌ لِإِنْكَارِ الْمُنْكَرِ بِلِسَانِهِ وَقَلْبِهِ وَيَدِهِ فَذَلِكَ مَيِّتُ الْأَحْيَاءِ وَ مَا أَعْمَالُ الْبِرِّ كُلُّهَا وَالْجِهَادُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ عِنْدَ الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهَى عَنِ الْمُنْكَرِ إِلَّا كَنَفْثَةٍ فِي بَحْرٍ حِيَ وَإِنَّ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْيَ عَنِ الْمُنكَرِ لَا يُقَرِّبَانِ مِنْ أَجَلٍ وَلَا يَنْقُصَانِ مِنْ رِزْقِ وَأَفْضَلُ مِنْ ذَلِكَ كَلِمَةُ عَدْلٍ عِنْدَ إِمَامٍ جَائِرٍ؛ (1)امام علی علیه السلام می فرمایند: برخی از مردم، با دست و زبان و قلب، انکار کننده منکر [ = کار زشت ] هستند. اینان، کامل کننده خصال نیکویند و برخی، با زبان و قلب انکار کننده اند و با دستشان ترک کننده اند. اینان تمسک کننده به دو خصلت از خصال خیرند و ضایع کننده خصلتی دیگر. برخی از مردم به قلبشان انکار کننده اند و به دست و زبان ترک کننده اند. آنان کسانی اند که دو خصلت شریف تر از سه خصلت را ضایع و به یکی تمسک جسته اند و برخی ترک کننده انکار به زبان و قلب و دست هستند، چنین کسی [همانند] مرده ای است میان زندگان همه کارهای نیک و
1) حر عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشيعة، ج 16، ص 134.
نیز جهاد در راه خدا، نزد امر به معروف و نهی از منکر جز مانند آب دهان در دریای مواج نیست. امر به معروف و نهی از منکر به خاطر خطرهایش اجل را نزدیک نمی کند و رزق را کاهش نمی دهد برترین امر به معروف و نهی از منکر، کلمه عدلی است که نزد پیشوای ستمکاری گفته شود».
این روایت نه تنها این که برخورد با ظلم را نهی نمی کند، بلکه به آن تشویق و ترغیب دارد و تارک آن را چون مردهای بین زندگان می داند.
ما روایات متعددی در این زمینه داریم که قیام علیه ظلم و دفع منکر را ضروری می داند. برخی از افراد به روایات دیگری که در وسایل الشیعة هست، تمسک می کنند و به استناد این روایات، در اثبات ادعای خود که همان حرمت قیام است، سعی دارند. یکی از آن روایات این است که امام علیه السلام، از این که فردی زیر پرچم خلفا شرکت کند نهی می کند. (1)در جواب این عده باید گفت که اتفاقاً این روایت، مؤید حرف ماست که زیر پرچم ظالم نروید و با آنها هماهنگ نباشید و در جبهه آن ها شرکت نکنید. این روایت به بحث حرمت قیام به سیف برای دفع منکر و اقامه حق و ارجاع حق به اهلش چه ربطی دارد؟
مرحوم خویی در اواخر عمرشان، این بحث را در جزوه ملحق به منهاج الصالحین مطرح می کنند. بحثی مفصل مطرح می کنند که آیا جهاد
ابتدایی جایز است یا خیر. ایشان می فرماید :
1) همان، ج 11، ص 36.
«إنّ الجهاد مع الكفّار من أحد أركان الدين الإسلامي و قد تقوّى الإسلام و انتشر أمره في العالم بالجهاد مع الدعوة إلى التوحيد في ظل راية النبي الأكرم صلی الله علیه وآله وسلم ، و من هنا قد اهتم القرآن الكريم به فى ضمن نصوصه التشريعية، حيث قد ورد في الآيات الكثيرة وجوب القتال والجهاد على المسلمين مع الكفّار المشركين حتى يسلموا أو يقتلوا، و مع أهل الكتاب حتى يسلموا أو يعطوا الجزية عن يد وهم صاغرون، و من الطبيعي أن تخصيص هذا الحكم بزمان موقت و هو زمان الحضور لا ينسجم مع اهتمام القرآن و أمره به من دون توقيت فى ضمن نصوصه الكثيرة؛ جهاد با کفار یکی از ارکان دین اسلام است. اسلام با جهاد تقویت می شود و احکامش با دعوت به توحید زیر پرچم پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم منتشر می گردد. به همین دلیل است که قرآن کریم در ضمن آیات بسیاری به مقوله جهاد توجه کرده است و این اهتمام به جهاد در آیات بسیاری با وجوب جنگ علیه کفار مشرک - تا مرز تسلیم و یا کشتن آنها و یا گرفتن جزیه از اهل کتاب - تجلی کرده و روشن است که تخصیص دادن چنین احکامی، به زمان حضور امام علیه السلام با اهتمام قرآن به این مسئله، با فراوانی آیاتش هماهنگی ندارد».
«ثم إنّ الكلام يقع في مقامين : المقام الأول: هل يعتبر إذن الإمام علیه السلام أو نائبه الخاص في مشروعية أصل الجهاد فى الشريعة المقدّسة؟ فيه وجهان: المشهور بين الأصحاب هو الوجه الأول. وقد استدلّ عليه بوجهين. الوجه الأول: دعوى الإجماع على ذلك. و فيه : إنّ الإجماع لم يثبت، إذ لم يتعرّض جماعة من الأصحاب للمسألة و لذا استشكل السبزوارى فى الكفاية فى الحكم بقوله : ويشترط في وجوب الجهاد وجود الإمام علیه السلام أو من نصبه على المشهور بين الأصحاب، ولعلّ مستنده أخبار لم تبلغ درجة الصحة مع معارضتها بعموم الآيات، ففى الحكم به إشكال. ثم على
تقدير ثبوته فهو لا يكون كاشفا عن قول المعصوم علیه السلام، لاحتمال أن يكون مدركه الروايات الآتية فلا يكون تعبديًا. نعم، الجهاد في عصر الحضور يعتبر فيه إذن ولى الأمر، النبي الأكرم صلی الله علیه وآله وسلم أو الإمام علیه السلام بعده؛ سپس، کلام در دو مقام واقع می شود: اول: آیا در جهاد ابتدایی، اذن امام یا نایب خاص امام، به منظور مشروعیت داشتن چنین جهادی، شرط است؟ که در این مسئله دو وجه است: وجه اول این است که بنا به مشهور، اذن امام شرط است. در مورد این نظر، دو دلیل ارائه شده است :
البته در حکم به شرطیت وجود امام - طبق مشهور - برای جهاد ابتدایی، اشکال وارد است؛ زیرا به فرض ثبوت چنین حکمی، نمی تواند کاشف از قول معصوم باشد؛ چون احتمال دارد که اجماع، مدرک آن آیات باشد که در این صورت، حکم به اجماع، تعبدی نمی باشد. بلی؛ تنها چیزی که می توان گفت، این است که در عصر حضور پیامبر اکرم و ائمه معصوم، اذن آنها در جهاد ابتدایی شرط است».
«الوجه الثانى: الروايات التي استدلّ بها على اعتبار إذن الإمام علیه السلام في مشروعية الجهاد، والعمدة منها روايتان: الأولى رواية سويد القلاء، عن بشير، عن أبي عبد الله علیه السلام ، قال : قلت له : إني رأيت في المنام أنّي قلت لك: ان القتال مع. غير الإمام
المفترض طاعته حرام مثل الميتة والدم ولحم الخنزير ، فقلت لي: نعم هو كذلك. فقال أبو عبد الله علیه السلام: «هو كذلك، هو كذلك؛ دلیل دوم [در مورد اذن امام برای جهاد ابتدایی]: روایاتی که به آنها برای مشروعیت جهاد استناد می شود و عمده آنها دو روایت است: روایت اول، خبر سوید است. ایشان به امام صادق علیه السلام عرض می کند که در خواب دیدم به شما گفتم جنگ بدون اذن غیر امام حرام است؛ همان گونه که مردار و خون و گوشت خوک حرام است و شما [در خواب] به من گفتید: بله! همین طور است، پس [از نقل این خواب، امام] فرمود: بله، [حکم] همان است».
«و فيه: إنّ هذه الرواية مضافا إلى إمكان المناقشة في سندها على أساس أنّه لا يمكن لنا إثبات أن المراد من بشير الواقع في سندها هو بشير الدهان، ورواية سويد القلاء عن بشير الدهان فى مورد لا تدلّ على أن المراد من بشير هنا هو بشير الدهان، مع أن المسمّى ب (بشير) متعدّد في هذه الطبقة ولا يكون منحصرا ب (بشير) الدهان. نعم، روى فى الكافى هذه الرواية مرسلا عن بشير الدهان و هي لا تكون حجّة من جهة الإرسال ؛ و اين [دليل نيز] قابل تأمل است؛ زیرا سند روایت قابل مناقشه است، به دلیل این که نمیتوان گفت بشیر در روایت همان بشیر دهان می باشد و روات بشیر در این طبقه متعدد است و به بشیر دهان منحصر نمی باشد. البته این روایت در کتاب کافی به صورت مرسل از بشیر دهان نقل شده و چون مرسل است، حجت نمی باشد».
«و قابلة للمناقشة دلالة، فإنّ الظاهر منها بمناسبة الحكم و الموضوع هو حرمة القتال بأمر غير الإمام المفترض طاعته وبمتابعته فيه، ولا تدلّ على حرمة القتال على المسلمين مع الكفّار إذا رأى المسلمون من ذوى الآراء و الخبرة فيه مصلحة
عامة للإسلام وإعلاء كلمة التوحيد بدون إذن الإمام علیه السلام كزماننا هذا؛ و علاوه بر اشکال سندی، روایت از نظر دلالت قابل مناقشه است؛ زیرا ظاهر از این روایت حرمت جنگ به امر غیر امام است و بر حرمت جنگ مسلمین با کفار، زمانی که قتال به مصلحت اسلام باشد (مانند زمان ما) دلالت ندارد».
«الثانية: رواية عبد الله بن مغيرة، قال محمد بن عبد الله للرضا علیه السلام و أنا أسمع: حدثني أبي، عن أهل بيته عن آبائه أنّه قال له بعضهم: إنّ في بلادنا موضع رباط يقال له قزوين، و عدوا يقال له الديلم، فهل من جهاد؟ أو هل من رباط ؟ فقال: عليكم بهذا البيت فحجوه. فأعاد عليه الحديث، فقال: عليكم بهذا البيت فحجوه، أما يرضى أحدكم أن يكون في بيته و ينفق على عياله من طوله ينتظر أمرنا، فإن أدركه كان كمن شهد مع رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم بدرا، وإن مات منتظر الأمرنا كان كمن كان مع قائمنا عجل الله تعالی فرجه الشریف ، الحدیث؛ (1)روایت دوم: در حضور ابو الحسن الرضا علیه السلام بودم. دوستم به آن سرور گفت: پدر من از جدم روایت می کرد که به جد شما گفته است: در جوار ما شهری است به نام قزوین که اردوگاه نگهبانان مرزی است و جنگجویان در حال آماده باش دفاعی به سر می برند. در برابر آنان دشمنی است به نام دیلم که گهگاه بر سر مسلمین می تازند. آیا رخصت جهاد و یا رخصت آماده باش دفاعی می دهید؟ و جد شما گفته است: بر شما باد که راه مکه را در پیش بگیرید و خانه خدا را زیارت کنید. [جد من وضعیت مرزی را مجدداً تشریح کرده و رخصت جهاد و دفاع خواسته؛ ولی جد شما به او
1) کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج 5، ص 22.
گفته است:] «بر شما باد که راه مکه را در پیش بگیرید و در عوض جنگ و جهاد، خانه خدا را زیارت کنید. آیا شیعه ما رضایت نمی دهد که در خانه خود راحت بنشیند و دارایی خود را برای اهل و عیال خود خرج کند و منتظر فرمان ما بماند؟ اگر شیعه ما زنده بماند و حکومت ما را درک کند، هم درجه کسانی است که در رکاب رسول خدا در جنگ بدر شرکت کردهاند و اگر در حال انتظار بمیرد، هم رتبه کسانی است که با قائم آل محمد قیام می کنند».
«و لكن الظاهر أنها في مقام بيان الحكم الموقت لا الحكم الدائم بمعنى أنه لم يكن في الجهاد أو الرباط صلاح في ذلك الوقت الخاص، و يشهد على ذلك ذكر الرباط تلو الجهاد مع أنّه لا شبهة في عدم توقفه على إذن الإمام علیه السلام و ثبوته في زمان الغيبة، و مما يؤكّد ذلك أنّه يجوز أخذ الجزية فى زمن الغيبة من أهل الكتاب إذا قبلوا ذلك، مع أن أخذ الجزية إنّما هو في مقابل ترك القتال معهم، فلو لم يكن القتال معهم في هذا العصر مشروعا لم يجز أخذ الجزية منهم أيضا. وقد تحصل من ذلك أن الظاهر عدم سقوط وجوب الجهاد في عصر الغيبة؛ (1)ولكن ظاهر اين است که روایت در مقام بیان حکم موقت، نه حکم دائم، است؛ یعنی در آن زمان، جهاد و مرزبانی به مصلحت نبوده است و شاهد بر این مطلب آن است که کلمه «رباط» بعد از «جهاد» آمده است؛ با این که شکی در این نکته نمی باشد که در زمان غیبت، مرزبانی و دفاع بر اذن امام متوقف نمی باشد و چیزی که بر این موضوع تأکید می کند، گرفتن جزیه از اهل کتاب در زمان
1) خوئی، ابوالقاسم، منهاج الصالحين، ص 365.
غیبت است؛ زیرا اخذ جزیه در مقابل ترک جنگ با اهل کتاب است. پس اگر جنگ با اهل کتاب در زمان غیبت جایز نباشد، گرفتن جزیه هم جایز نیست. و آن چه از این گفته ها به دست می آید، ظاهراً در عصر غیبت وجوب جهاد ساقط نمی باشد».
«و قد تحصل من ذلك أن الظاهر عدم سقوط وجوب الجهاد في عصر الغيبة؛ خلاصه کلام این که ظاهراً در عصر غیبت وجوب جهاد ساقط نمی شود».
مرحوم خوئی که از فقیهان مسلّم و چهره و نماد شیعه است؛ می فرماید: در دوران غیبت حق جهاد ابتدایی هم داریم.» من در بین فقهای قبل چنین نظری ندیدم. البته شنیدم که مقام معظم رهبری چنین نظری دارند؛ هر چند خودم نظر و استدلال ایشان را ندیده ام.
«و ثبوته في كافة الأعصار لدى توفّر شرائطه، و هو في زمن الغيبة منوط بتشخيص المسلمين من ذوى الخبرة في الموضوع أن في الجهاد معهم مصلحة للإسلام على أساس أن لديهم قوّة كافية من حيث العدد و العدة لدحرهم بشكل لا يحتمل عادة أن يخسروا في المعركة، فإذا توفّرت هذه الشرائط عندهم وجب عليهم الجهاد و المقاتلة معهم؛ (1)و وجوب جهاد در تمام زمان ها به شرط وجود امکانات، ثابت است و جهاد در زمان غیبت، به تشخیص کارشناسان نظامی و سیاسی مربوط می باشد به این که جهاد به مصلحت اسلام و همچنین سپاه
1) این ها را کنار حرف بعضی بگذارید که می گویند قیام کننده طاغوت است! همه چیز را بررسی کنید و بسنجید و نظر بدهید.
اسلام دارای نیرو و تجهیرات کافی باشد تا به طور طبیعی، موجب شکست آن ها نگردد. پس هرگاه جمیع امکانات و شرایط برای جنگیدن آماده بود، جهاد و مقاتله بر مسلمین واجب است».
«و أما ما ورد في عدّة من الروايات من حرمة الخروج بالسيف على الحكام و خلفاء الجور قبل قيام قائمنا عجل الله تعالی فرجه الشریف فهو أجنبي عن مسألتنا هذه و هي الجهاد مع الكفّار رأسا، ولا يرتبط بها نهائیا؛ در باب حرمت قیام قبل از قیام قائم، بر علیه حکام و خلفاء ظالم، روایاتی وارد شده است که به بحث ما ربطی ندارد؛ زیرا بحث در جهاد با کفار است». البته فرمایش ایشان محل تأمل است.
«المقام الثاني: أنا لو قلنا بمشروعيّة أصل الجهاد في عصر الغيبة فهل يعتبر فيها إذن الفقيه؛ (1)الجامع للشرائط أو لا؟ يظهر من صاحب الجواهر قدس سره اعتباره بدعوى
1) نمی خواهم سطح بحث را پایین بیاورم؛ بعضی تلاش می کنند ثابت کنند که اصلاً فقیه ولایت ندارد پس امور مذهبی شیعه در دوران غیبت دست که باشد؟ وقتی فقیه ولایت نداشته باشد؛ پس امور دست کیست؟ صاحب جواهر می فرمایند: کسی که ولایت فقیه را انکار کند، اصلا مزه فقه را نچشیده است. این ها حرف جدید نیست. البته ممکن است طرح آن تازه باشد. کتاب های شهید اول و شهید دوم را نگاه کنید که از بحث ولایت فقیه پر است. هر چند گفته حاکم؛ حاکم یعنی چه؟ یعنی فقیه. کتاب های شیخ طوسی همین طور پر است از بحث های حکم حاکم. اگر بحثی است در سعه و ضيق اختیارات فقیه است؟ آیا فقیه، ولایتش مطلق است؟ اما اصل ولایت را کسی نمی تواند انکار کند؛ حتی اگر معلومات اولیه فقهی هم نداشته باشد؛ مثلاً زنی که شوهرش مفقود شده است، باید چه کار کند؟ باید به فقیه مراجعه کند. مدت چهار سال، تعیین می شود و اگر نیامد، عده وفات تعیین می کند و بعد می تواند ازدواج کند. آیا هرکسی می تواند این کار را بکند؟ این ها شئون فقیه نیست؟ کسی همسرش را نه طلاق می دهد و نه درست زندگی می کند و نه او را رها می کند؛ در این مورد فقیه است که وارد می شود و می گوید: «طلقتُ» این ها در فقه آمده است. آیا این ها ولایت فقیه نیست؟ خدا مرحوم بحرالعلوم را رحمت کند که در کتاب بلغة الفقیه که انصافاً کتاب ارزشمندی است، موارد دخالت و ولایت فقیه را مطرح می کند. ما این ها را در درس خارج فقه حدود ده سال پیش مطرح کردیم. می خواهم بگویم که این طور باید مطرح شود که در این زمینه دو نظر است: عده ای ولایت مطلقه را مطرح می کنند و عده ای ولایت محدود را. اما این که ولایت فقیه را کلاً منکر شوند، حاکی از بیسوادی است. خدا استاد ما را رحمت کند؛ گاهی به کسانی که زیاد اشکال می کردند، می گفتند: بله، بله، بله، حرف بزن بیش تر! حرف بزن تا معلوم بشود چقدر بی سوادی! یا آقایی دیگر، وقتی لمعه می خواندیم، سفارش می کرد که حاشیه ننویسید؛ چون بعدها فرزندتان ان شاء الله طلبه می شود و مطالعه می کند و می گوید خدا رحمت کند پدرم را چقدر بیسواد بود!
عموم ولايته بمثل ذلك فى زمن الغيبة؛ مقام دوم: اگر ما به مشروعیت اصل جهاد در زمان غیبت قائل شویم؛ آیا در آن اجازه فقیه جامع الشرایط شرط است یا نه؟ ظاهر کلام صاحب جواهر این است که اذن فقیه شرط است، زیرا ولایت فقیه در زمان غیبت عام است و این ولایت همه چیز را فرا می گیرد».
«و هذا الكلام غير بعيد بالتقريب الآتى، و هو أنّ على الفقيه أن يشاور في هذا الأمر المهم أهل الخبرة والبصيرة من المسلمين حتى يطمئن بأن لدى المسلمين من العدّة والعدد ما يكفى للغلبة على الكفّار الحربيين، و بما أن عملية هذا الأمر المهم في الخارج بحاجة إلى قائد و آمر يرى المسلمين نفوذ أمره عليهم، فلا محالة يتعيّن ذلک فی الفقيه الجامع للشرائط، فإنّه يتصدّى لتنفيذ هذا الأمر المهم من باب الحسبة على أساس أن تصدّى غيره لذلك يوجب الهرج والمرج و يؤدى إلى عدم تنفيذه بشكل مطلوب و کامل. (1)و این کلام [= اجازه فقیه]، به بیانی که در آینده می آید، بعید نیست. بر فقیه لازم است که در این امر مهم با کارشناسان
1) خوئی، ابوالقاسم، منهاج الصالحين، ص 367 .
و کاردانان از مسلمین مشورت کند تا این که از تعداد و تسلیحات مسلمانان برای غلبه بر کفار حربی، مطمئن شود. این امر مهم، به رهبری نیاز دارد که سخن و اوامرش در مردم نفوذ داشته باشد و به همین دلیل، به فقیه جامع الشرائط، نیاز حتمی می گردد. چنین فقیهی، متصدی اجرای چنین امر مهمی - از باب حسبه - می شود؛ زیرا اگر غیر فقیه متصدی چنین امری شود، کار به هرج و مرج می انجامد. اگر فقیه چنین اختیاراتی دارد که با کفار به جهاد ابتدایی بپردازد، یا از باب ولایت یا از باب حسبه، به همین مناط و ملاک در قیام علیه حکومت های ظالم براو متیقن یا لا اقل جایز است».
چگونه در جهاد ابتدایی که برخلاف اجماع شیعه است، فقیه حق جهاد را دارد؛ ولی در مسئله قیام علیه حکام جور؛ آن هم با وجود این همه روایت جایز نیست.؟!»
حاج آقا مصطفی خمینی در کتاب ولایت فقیه خود می فرماید:
«أنّ الفقيه الجامع له الرئاسة الكلية على جميع الشؤون السياسية في مملكة الإسلام، ويكون له إفناء المصالح الشخصية حذاء المصالح العالية النوعية، فله التصرفات في أموال الناس وله السلطنة على أنفسهم عند اقتضاء الحاجة النوعية ذلك؛ حفظاً للنظام و دفاعاً عن الحوزة المقدسة الإسلامية، فلا يقصر الإسلام عن سائر الحكومات العصرية في إدارة المملكة من نواح شتّى؛ حتى قد ذكرنا في بعض المقامات: أنّ الحاكم فى الإسلام يتمكن من إحداث الشوارع في البلد؛ بتخريب دور المسلمين من غير لزوم التقويم نعم عليه الإسكان لا بعنوان
البدلية و المعاوضة، بل لجهة أنّه قيم الأمة ورئيس الرعية؛ فقيه جامع الشرايط، دارای ریاست کلی بر همه امور سیاسی در مملکت اسلامی می باشد. او می تواند مصالح شخصیه را فدای مصالح نوعیه کند. برای چنین فقیهی، تصرف در اموال مردم و تسلط بر جان های مردم هنگام ضرورت، برای حفظ نظام اسلامی جایز است و این که اسلام برای فقیه جامع الشرایط برای اداره مملکت، ریاست بر سایر امور مملکتی را قائل است....»
ایشان در ادامه بحث، نکته دیگری می فرماید که مورد بحث ماست:
«الجهة الخامسة: حول بعض الروايات التي ربّما تدلّ على اختصاص الحكومة والبيعة بالأئمة المعصومين ولا يجوز للآخرين ذلك، بل هى للإمام القائم عجل الله تعالی فرجه الشریف ولا يكون لغيره عجل الله تعالی فرجه الشریف ؛ جهت پنجم: در مورد بعضی از روایات است که چه بسا دلالت دارند حکومت و بیعت، مختص ائمه معصوم علیهم السلام است و برای دیگران جایز نیست، بلکه حکومت مخصوص امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است و دیگران را در این مورد حقی نمی باشد». ایشان تعدادی از روایات را بیان می کند.
«فمنها: ما رواه الحلبي في «البحار» عن بعض مؤلّفات أصحابنا، عن الحسين بن حمران، عن محمد بن إسماعيل و على بن عبد الله الحسين، عن أبي شعيب محمد بن نصر، عن عمر بن الفرات عن محمد بن الفضل، عن مفضّل بن عمر، قال: قال أبو عبد الله علیه السلام».
«يا مفضّل كلّ بيعة قبل ظهور القائم فبيعة كفر و نفاق وخديعة، لعن الله المبايع لها والمبايع »
مرحوم آقا مصطفی بعد از نقل روایت مذکور می فرماید: «و لا أظنّ رواية في رواياتنا أضعف سنداً منها، فراجع آحاده؛ از نظر سندی ضعیف تر از این روایت
سراغ ندارم.» سپس روایت بعدی را نقل می کنند :
و منها: ما رواه النعمانى فى «الغيبة» و «الكافى» و فى «الوسائل» عن ابن يعقوب، عن أحمد بن محمد، عن الحسين بن سعيد عن حماد بن عيسى، عن الحسين بن المختار، عن أبي بصير، عن أبي عبد الله علیه السلام، قال: «كل راية تُرفع قبل قيام القائم، فصاحبها طاغوت يُعبد من دون الله عزّ وجلّ»
و السند غير نق بالحسين الذي قيل فى حقه: ضعيف جداً لا يلتفت إليه، كذاب وضاع للحديث، فاسد المذهب؛ ... حسین بن مختار در سند روایت می باشد که در مورد او گفته شده است: جداً ضعیف است و به کلام او توجه نمی شود، ضمناً كذاب و اهل جعل حدیث است و از نظر اعتقادات مذهبی نیز مشکل دارد».
مرحوم حاج آقا مصطفی، سپس روایتی را از نهج البلاغه ذکر می کنند و از نظر ایشان، عجیب است! امیرالمؤمنین که خودشان در جنگ ها رهبری و فرماندهی و به جنگ تشویق می کردند، این جملات را به ایشان نسبت می دهند :
«و منها: عن «نهج البلاغة الزموا الأرض و اصبروا على البلاء، ولا تحرّكوا بأيديكم وسيوفكم في هوى ألسنتكم ، ولا تستعجلوا بما لم يعجل الله لكم، فإنّه من مات منكم على فراشه و هو على معرفة حق ربه و حق رسوله و حق أهل بيته، مات شهيداً، ووقع أجره على الله، و استوجب ثواب ما نوى من صالح عمله، وقد مات البيّنة مقام إسلامه، فإنّ لكلّ شيء مدة و أجلًا؛ امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: ملازم زمین باشید [= بر زمین بنشینید] و بر بلا صبر کنید و در هوا و خواهش زبان خود با دست و شمشیر خود به حرکت درنیایید
و به آن چه، خدا از شما شتاب نخواسته است، شتاب مکنید. پس اگر کسی از شما در بستر خود بمیرد؛ در حالی که حق پروردگار و حق رسول صلی الله علیه وآله وسلم و حق اهل بیت رسول صلی الله علیه وآله وسلم را بشناسد، شهید مرده است و اجرش بر خدا خواهد بود و استحقاق ثواب و پاداش نیت کار شایسته خود را دارد و نیت او مقام کشیدن شمشیر در راه خدا را دارد و همانا برای هر چیزی مدت و زمانی معین است».
مرحوم حاج آقا مصطفی پس از بیان این روایت، می فرماید:
«و غير خفی أن من يعرف بلاغته علیه السلام و فصاحته، يطمئن بأنه من الأكاذيب المنسوبة إليه؛ لخُلُوها عن خصوصيات الخطب اللازمة رعايتها على الخطيب، و سيظهر وجه تصدّى الخائنين لجعل هذه المآثير، بل ربما يجعلون و ينسبون إلى غيره علیه السلام كأبى بكر ما يشبه ذلك، أو إلى رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم فراجع الآثار و الأخبار». (1)
کسی که با بلاغت و فصاحت امیرالمؤمنین آشنا باشد، می داند که این جملات از دروغ هایی است که به آن حضرت نسبت داده شده است؛ زیرا چنین جملاتی با روح خطبه های حضرت سازگاری ندارد و از این جاست که دست خائنان در جعل چنین جملاتی، روشن می شود.
1) خمینی، مصطفی، ولاية الفقيه، ص 61.
بحث ما راجع به دیدگاه بزرگان در مورد قیامهای قبل از ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بود. به همین مناسبت بحث جهاد ابتدایی را مطرح کردیم و گفتیم که مرحوم خوئی، جهاد ابتدایی را تحقق شرایطش زیر نظر ولی فقیه نه تنها جایز، بلکه واجب می داند. در جلسه گذشته بخشی از دیدگاه مرحوم حاج آقا مصطفی خمینی را در مورد قیام های قبل از ظهور، بیان کردیم. ایشان پاره ای از روایاتی را که بعضی برای عدم مشروعیت قیام قبل از حکومت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف به آن استناد کرده بودند؛ بیان و نظر خویش را نیز، ارائه می کند. وی روایتی را از نهج البلاغه نقل می کند که طبق این روایت امیرالمؤمنین علیه السلام، مردم را از قیام برحذر می دارد. مرحوم حاج آقا مصطفی، در ذیل این روایت می فرماید که این روایت از جعلیات است؛ زیرا کسی که با فصاحت و بلاغت امام آشنا باشد می فهمد که این جملات، از امام نیست و به
امام نسبت داده شده است. این کلمات، خصوصیات خطبه های امیرالمؤمنین و بلکه خصوصیات خطبه های فردی خطیب را ندارد. دستان خیانتکار، چنین آثاری را جعل کرده و به امیرالمؤمنین علیه السلام و گاهی به پیامبر
اکرم صلی الله علیه وآله وسلم نسبت می دهند. پس ایشان این روایت را به دلیل عدم تناسب با خطبه های امیرالمؤمنین و دیگر خطبا رد می کند. (1)در ادامه به نقل روایات دیگری که مرحوم حاج آقا مصطفی بیان کرده است، می پردازیم:
مرحوم حاج آقا مصطفی روایت دیگری را نقل می کند که مرحوم عیاشی و مرحوم حر عاملی و مرحوم نوری نیز نقل کرده اند.
«و منها: ما رواه العياشي و الشيخ والحرّ العاملى فى «إثبات الهداة» و النوري في «المستدرك»: عن جابر، عن الباقر علیه السلام الزم الأرض ولا تحرّك يداً و لا رجلًا حتى ترى علامات أذكرها لك، و في ذيلها و تقبل راية خراسان حتى تنزل ساحل دجلة، يخرج رجل من الموالي ضعيف و من تبعه، فيُصاب بظهر الكوفة، و يبعث بعثاً إلى المدينة فيقتل بها رجلًا، ويهرب المهدى و المنصور منها... ؛ تفسیر عیاشی از جابر
جعفی روایت می کند که حضرت امام محمد باقر علیه السلام به او فرمود: در جای خود بنشین و حرکتی از خود نشان مده، تا آن گاه که علائمی را که روی می دهد و من اکنون برای تو ذکر می کنم، ببینی و آن اینکه کسی از دمشق صدایی می زند ... و لشکری از خراسان می آید و در ساحل شط دجله فرود می آید. مرد ضعیفی از شیعیان با طرفدارانش برای مقابله با سفیانی به بیرون
1) البته اینجا جای بحث هست که آیا تمام خطبه های امیرالمؤمنین جنبه های بلاغی را رعایت کرده یا خطبه های خاصی است که سیدرضی جمع کرده است؟
کوفه می رود و مغلوب می گردد. سپس سفیانی لشکر دیگری به مدینه می فرستد. مردی در آنجا کشته می شود و مهدی فرار می کند...».
البته آن مهدی که ما منتظرش هستیم، فرار نمی کند و اهل گریز و فرار نیست، بلکه دشمنان از او فرار می کنند و اوست که دشمنان را ذلیل می کند؛ مگر این که زمان قیام و خروج او فرانرسیده باشد.
روایت بعدی را که مرحوم حاج آقا مصطفی نقل می کند، روایت امام باقر صلی الله علیه وآله وسلم است.
«و منها: عن الباقر علیه السلام خطاباً إلى أبى الجارود أن تلزم بيتك و تقعد في دهماء هؤلاء الناس، وإياك و الخوارج منا، فإنّهم ليسوا على شيء، ولا إلى شيء... إلى أن قال: واعلم أنه لا تقوم عصابة تدفع ضيماً أو تُعزّ ديناً، إلّا صرعتهم البلية؛ حتى تقوم عصابة شهدوا بدراً مع رسول صلی الله علیه وآله وسلم لا يواری قتیلهم، ولا يداوي جريحهم. فقلت: من هم؟ قال: الملائکة؛ ابو الجارود از امام باقر علیه السلام چنین روایت کرده است: به آن حضرت گفتم: مرا دستوری فرمایید. حضرت فرمود: تو را به پرهیزکاری سفارش می کنم و نیز به این که خانه نشین باشی و در گردهمایی و جمع این مردم شرکت و فعالیتی نکنی، و از آنان که از ما خاندان، خروج می کنند، دور باش که آنان چیزی به دست ندارند و به چیزی هم نایل نمی شوند. بدان که بنی امیه را حکومتی است که مردم توان بازستاندنش را ندارند و برای اهل حق دولتی است که چون فرا رسد، خداوند زمامش را به هر کس از ما خاندان بخواهد، می سپارد. پس هر کس از شما آن را دریافت، نزد ما در مقامی بلند خواهد بود و اگر پیش از آن دولت وفات یافته باشد، خداوند برایش نیکی خواسته است. بدان که هیچ گروهی برای برطرف کردن ستم یا
عزّت بخشیدن دینی قیام نمی کند، مگر این که مرگ و گرفتاری دامنگیرش می شود، تا این که جمعیتی به پا خیزند که با رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم در بدر بوده اند که کشتگانشان به خاک سپرده نشوند و به خاک افتادگانشان از زمین برداشته نشوند و زخمیانشان درمان نگردند. عرض کردم: آنان کیانند؟ فرمود: فرشتگان».
«و منها: عن الباقر علیه السلام و مَثَلُ مَن خرج منا أهل البيت قبل قيام القائم عجل الله تعالی فرجه الشریف مَثَلُ فَرْخ طار أوقع من وكره، فتلاعب به الصبیان؛ و مثل آن کس که از ما خاندان قبل از قیام قائم به پا خیزد مثل پرنده ای است که پرواز کند و از آشیانه خود فرو افتد و کودکان با آن به بازی پردازند [و بازیچه کودکان می شود]».
و منها: ما عن «أربعين المجلسي رحمه الله» قال : قال أبو عبد الله علیه السلام: ما خرج ولا يخرج منا أهل البيت إلى قيام قائمنا أحد؛ ليدفع ظلماً و ينعش حقا، إلّا اصطلمته البليّة، وكان قيامه زيادة فى مكروهنا و شیعتنا ؛ احدی از خاندان ما قبل از قیام امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف، برای دفع ظلم و احیای حق خروج نمی کند، جز این که مورد ابتلای بلاها قرار می شود و قیامش برای ما و شیعیان ما مشکل ساز است». «و منها غير ذلك مما يمكن أن يطلع عليه المتتبع، ولكنه لا يجد إلا في مثل هذه الكتب المعدة لإسقاط الأحاديث، كما لا يخفى؛ و تعداد دیگری از این روایات، که بر تتبع کنندگان پوشیده نمی باشد؛ لکن [باید توجه داشت] که این دسته از روایات، یافت نمی شود مگر در کتاب هایی که برای نقد و تضعیف جمع آوری شده است». برای تبیین کلام ایشان؛ فرض کنید، خواسته باشیم روایاتی را از عامه نقل کنیم؛ باید مواظب باشیم که از چه کتابی نقل می کنیم. کتاب هایی هستند
که در موضوعات اند؛ مثل موضوعات ابن جوزی، سیوطی و شوکانی. این ها برای جمع آوری روایات جعلی وضع شده اند. اگر خواسته باشیم در مسئله ای به روایات اهل سنت مثلاً در فضیلت ائمه یا مذمت بعضی اصحاب استناد کنیم، نمی توانیم به این کتاب ها استناد کنیم؛ زیرا اصل تألیف چنین کتاب هایی برای جمع آوری موضوعات است. (البته به نظر خودشان).
«نعم في الباب المزبور آنفاً من «الوسائل» طائفة من الأخبار تحتوى على الردع عن القيام بالسيف، وقضيّة إطلاقها المنع عنه حتى للدفاع عن الحق، و هذا ضرورى البطلان، مع ما فى سند بعض منها و دلالة البعض الآخر، فراجع و تدبّر؛ بله در کتاب وسائل الشیعه، اخباری هستند که محتوای آنها منع از قیام به سیف است و اطلاق چنین روایاتی، قیام با سیف حتی برای دفاع را منع می کنند و منع از دفاع، بدیهی البطلان است؛ ضمن اینکه سند و دلالت بعضی از این روایات قابل خدشه است».
مرحوم حاج آقا مصطفی در ادامه کلام، بحث خود را جمع بندی می کند و می فرماید:
«ثمّ إنّ عصر الخلفاء الجائرين كان يقتضى جعل هذه الأخبار؛ لإخماد النار المشتعلة ضدّهم، وهذا الأمر تما هو الواضح البارز من الأول إلى عصرنا هذا، و هو مقتضى كَيْد الكَيَدة و مَكْر المكرة، و أى كيد أحسن من ذلك؛ حتى أورث سكوت أعلام الشريعة في العصور المختلفة، و أوجب التردّد في الأمر و الشك في الوظيفة؟! وهذه الأيادى ربّما نهضت لإخفاء المسألة عليهم؛ باستراق الأحاديث التي تحت المسلمين ضدّهم؛ در زمان خلفای ظالم، وضع آنها اقتضای جعل
چنین احادیثی را داشته است تا آتش قیامها را خاموش کنند و این امر، از امور روشنی است که از آن زمان تا کنون ادامه داشته است و جعل احادیث [ برای تخدیر مردم ] روش مکاران و فریبکاران است و چه مکری بیشتر از این وجود دارد؟ و این روش [ = جعل روایات برای منع از قیام ]، حتی در بزرگان و علمای دین در زمان های مختلف اثر گذاشته و سبب شک و تردید در وظیفه شان، شده است و این گونه دستان خیانتکار [= جاعلان حدیث ] برای مخفی کردن حقیقت دست به کار شدند و احادیثی را که موجب ترغیب مسلمین به قیام می شد، جمع آوری کردند».
«هذا، ولو سلمنا صدور مثلها عنهم علیهم السلام فجهة الصدور واضحة، وهي التقيّة من هؤلاء الجائرين الظالمين، فإنّهم علیهم السلام كانوا متهمين بتطلب الرئاسة وجلب الناس إلى أنفسهم للحكومة الحقة و ما كان ذلك بمجرد الوهم و الخيال، بل كانوا یرون ذلك منهم علیهم السلام في شتّى النواحى الشتّى حسب بعض الآثار و التواريخ؛ (1)پس اگر بپذیریم که [به فرض] این دسته از روایات از معصومان علیهم السلام، صادر شده است؛ دلیل صدور آن ها واضح است. و آن، تقیه از حکام ظلم و جور است؛ زیرا معصومان علیهم السلام ، به جمع نیرو برای تشکیل دولت حق و رهبری آن دولت متهم بودند. البته خوف حاکمان بی مورد هم نبوده است، بلکه آنها می دیدند که از نواحی مختلف، حرکت هایی به اشاره معصومان علیهم السلام ، صورت می گیرد».
«(فبالجملة:) لا يمكن العثور على تلك الآثار و اللُّبيات الواضحة حذاء هذه
1) خمینی، سید مصطفی، ولاية الفقيه، ص 63.
الأخبار المخدوشة من جهات كثيرة، و لو لم يكن بسط الكلام في المقام خروجاً عن وضع الكتاب و الباب لدخلت المسألة من بابها و أوضحتها حقها؛ كي لا يبق بعد ذلك شبهة عند أحد من المنكرين، فنرجو الله تعالى أن يوفقني لذلك، فإنّه خير موفّق.» (1)
خلاصه این که ما نمی توانیم به احادیث روشنی در این زمینه دست یابیم؛ چون روایات جعلی فراوانی در این باب، وارد شده اند.
خلاصه فرمایش ایشان، این است که بسیاری از این روایات به منظور تثبیت حکومت ستمگران جعل شده و به فرض که بگوییم برخی، مشکل سندی ندارند و از امام علیه السلام، صادر شده اند، بر مبنای تقیه بوده است و توجیهاتی هم دارد.
لذا کسانی که می خواهند در این زمینه تحقیق کنند، باید تمام جوانب امر را ببینند و سخن موافقان و مخالفان را بشنوند و بعد دیدگاه خود را ارائه کنند.
«تخبر ان من يخرج ضد الطاغوت قبل قيام امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف سوف ينكسر و لم يحقق نجيها و لم تتضمن النهي عن الخروج .... روايات در این زمینه دو دسته هستند: دسته اول، روایاتی که فقط از انکسار و شکست خبر می دهند و نهی از قیام ندارند؛ دسته دوم، روایاتی که متضمن نهی از خروج هستند.
در مورد قسم اول، چند روایت را ذکر میکنند که یکی از آن ها روایت ربعی است به نقل از امام سجاد علیه السلام:
1) همان.
«عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ رِبْعِيَ رَفَعَهُ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ لا قَالَ : وَاللَّهِ لَا يَخْرُجُ وَاحِدٌ مِنَّا قَبْلَ خُرُوجِ الْقَائِمِ عجل الله تعالی فرجه الشریف إِلَّا كَانَ مَثَلُهُ مَثَلَ فَرْخِ طَارَ مِنْ وَكْرِهِ قَبْلَ أَنْ يَسْتَوِيَ جَنَاحَاهُ فَأَخَذَهُ الصِّبْيَانُ فَعَبِثُوا بِهِ». (1)
روایت دیگر، از امام باقر علیه السلام است: عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ الْبَاقِرِ علیه السلام قَالَ: مَثَلُ خُرُوجِ الْقَائِمِ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ كَخُرُوجِ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم وَ مَثَلُ مَنْ خَرَجَ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ قَبْلَ قِيَامِ الْقَائِمِ مَثَلُ فَرْخ طارَ فَوَقَعَ مِنْ وَكْرِهِ فَتَلَاعَبَتْ بِهِ الصِّبْيَان». (2)
روایت سوم، روایت فضل کاتب است که ما آن را قبلاً نقل کرده ایم و اکنون به آن اشاره ای می کنیم :
«مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي هَاشِمٍ عَنِ الْفَضْلِ الْكَاتِبِ قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فَأَتَاهُ كِتَابُ أَبِي مُسْلِمٍ فَقَالَ لَيْسَ لِكِتَابِكَ جَوَاب اخْرُجْ عَنَّا فَجَعَلْنَا يُسَارُّ بَعْضُنَا بَعْضاً فَقَالَ أَيَّ شَيْءٍ تُسَارُّونَ يَا فَضْلُ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ ذِكْرُهُ لَا يَعْجَلُ لِعَجَلَةِ الْعِبَادِ وَلَإِزَالَةُ جَبَلٍ عَنْ مَوْضِعِهِ أَيْسَرُ مِنْ زَوَالٍ مُلْكٍ لَم يَنْقَضِ أَجَلُهُ ثُمَّ قَالَ إِنَّ فُلَانَ بْنَ فُلَانٍ حَتَّى بَلَغَ السَّابِعَ مِنْ وُلْدِ فَلَانٍ
1) در حدیث مرفوعی از امام علی بن الحسین علیه السلام آمده است: به خدا سوگند هیچ یک از ما، پیش از ظهور حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف، خروج نکند، جز آن که حکایتش، حکایت جوجه ای خواهد بود که پیش از درآمدن بال هایش، از میان آشیانه خود پرواز کند و کودکان آن را بگیرند و با آن بازی کنند (این روایت را در جلسه ،92/11/26 بحث قیام ها بیان کردیم).
2) امام باقر علیه السلام فرمود: «خروج قائم ما اهل بیت مانند خروج رسول الله است و کسی که از ما اهل بیت پیش از قیام قائم خروج کند، مانند جوجه ای است که به پرواز در آید و از آشیانه خود بیرون افتد و دست خوش بازیچه کودکان شود». (این روایت را در جلسه 92/11/26، بحث قیام ها بیان کردیم).
قُلْتُ فَمَا الْعَلَامَةُ فِيمَا بَيْنَنَا وَبَيْنَكَ جُعِلْتُ فِدَاكَ قَالَ لَا تَبْرَحِ الْأَرْضَ يَا فَضْلُ حَتَّى يخرجَ السُّفْيَانِي فَإِذَا خَرَجَ السُّفْيَانِيُّ فَأَجِيبُوا إِلَيْنَا يَقُولُها ثَلاثاً وَهُوَ مِن المحتوم». (1)
روایت چهارم، روایت ابی الجارود است که ذکر کردیم؛ ایشان بعد نقل این چهار روایت می فرماید:
«فان لحن الراويات لحن الاخبار عن الانكسار خارجيين و عدم حصولهم على ما يبغونه من تشكيل حكومة اسلامية وجوابنا على هذا هو ان تصريح الامام بالانكسار لا يدل على حرمة الخروج، رب خروج يؤدى على ذلك و هو جايز لترتب آثار و نتایج مهمه علیه، اضافة الى ان هذه الروايات مقيد بقيد «منا» و الذي هو اشاره الى اهل البيت لاكل من هو سيد و متصل برسول؛ لحن این روایات، به گونه ای است که در خارج، از شکست خبر می دهد و این که قیام کنندگان به
تشکیل حکومت اسلامی موفق نمی شوند و جواب ما این است که این دسته روایات، بر حرمت قیام دلالت نمی کنند، بلکه چه بسا قیام هایی که به
1) فضل كاتب می گوید: خدمت امام صادق علیه السلام بودم که نامه ابو مسلم خراسانی توسط پیک برای او آمد. حضرت فرمود: «نامه تو جواب ندارد از نزد ما بیرون شو». ما شروع کردیم با یکدیگر آهسته سخن گفتن، فرمود: «ای فضل! سخنی آهسته با هم می گویید؟ همانا خدای عز و جل برای شتاب بندگان شتاب نمی کند، و به راستی که از جاکندن کوهی از جای خویش آسان تر است از واژگون کردن حکومتی که عمرش به آخر نرسیده است. همانا فلان پسر فلان تا به هفتمین فرزند فلان، یعنی عباس رسید؛ یعنی این ها به خلافت رسند» من عرض کردم: پس چه نشانه ای میان ما و شما است، قربانت گردم؟ فرمود: «ای فضل! از جای خود حرکت نکن تا سفیانی خروج کند، و چون سفیانی خروج کرد به سوی ما روآورید [ سه بار این کلام را تکرار کرد ] و این جریان از نشانه های حتمی [ ظهور حضرت قائم] است» (روایت در جلسه 92/12/4 بحث قیام ها بیان شده است).
شکست می انجامد؛ ولی به دلیل پیامدها و نتایج مهمی که بر آن شکست مترتب می شود، آن قیام ها جایز است؛ علاوه بر این که در این دسته از روایات، قید «منا» آمده است و این قید به اهل بیت اشاره دارد [یعنی قیام فقط برای معصومان جایز نیست] نه این که قیام، برای هر سید و شخصی که از خاندان پیامبر باشد، جایز نباشد.
«ان الذي يفهم من هذا القيد على حد التعبير الاصولى سنخ قضية خارجية لا حقيقية فلا يخبر علیه السلام عن كل قضيه ولو قدر وقوعها فيما بعد بل يخبر علیه السلام إخباراً غيبياً و يقول ما من احد من أقربا الخاصين الا انكسر و کما تحقق ذلك بالفعل؛ چیزی که از این قید [ = منا] بنا به تعبیر اصولی از آن فهمیده می شود، این است که امام در مقام بیان قضیه خارجیه است نه حقیقیه و امام نمی خواهد از هر قضیه ای - هر چند مدت زمانی بعد از خودش - که اتفاق می افتد، خبر بدهد، بلکه اخبار امام، خبر از غیب است که هر کدام از نزدیکان آن حضرت، قیام کند، شکست می خورد و همین گونه شد [ مثل قضیه زید و یحیی و شهید فخ و محمد بن عبدالله ]».
«اما أن هذا يعنى عدم جواز الخروج مسألة خارج عن عهدة الروايات و كذلك الإخبار بان كل من سيخرج سينكسر على نحو القضية الحقيقية العامة الكلية».
ایشان می فرماید: اولاً، این روایات، عدم جواز خروج در همه زمان های قبل از ظهور را ثابت نمی کند. و ثانیاً، این روایات، شکست تمام قیام های قبل از ظهور را هم ثابت نمی کند؛ چون این روایات، خارجیه (نه حقیقیه) و نسبت به افراد خاص و در دوران خاص است و از این ها، شکست در تمام زمان های قبل از ظهور استفاده نمی شود.
ایشان در بحث قیام ها، سه طایفه از روایات را مطرح می کند. (1)طایفه دوم روایاتی هستند که از شکست قیام های قبل از ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف علیه ظلم خبر می دهند: «روايات الطائفة الثانية: وهي الروايات التي تخبر عن أن من يخرج ضد الطاغوت قبل قيام القائم عجل الله تعالی فرجه الشریف فسوف ينكسر» . روایات طایفه دوم، از نظر ایشان، به دو دسته تقسیم می شود: دسته اول، روایاتی که فقط از انکسار و شکست خبر می دهند و نهی از قیام ندارند و دسته دوم، روایاتی که متضمن نهی از خروج هستند. در جلسه گذشته، روایات دسته اول را بیان کردیم و اکنون روایات دسته دوم را بیان می کنیم :
«و أما روايات القسم الثانى: و هي التي نهت عن الخروج معللة ذلك بالانكسار؛ و اما روایات قسم دوم: روایاتی هستند که از خروج نهی می کنند، به این تعلیل که نتیجه چنین قیام هایی، شکست است».
فمنها: عن أبي الجارود بسند ضعيف جدا عن الباقر علیه السلام : «قَالَ قُلْتُ لَهُ علیه السلام أَوْصِنِي فَقَالَ أُوصِيكَ بِتَقْوَى اللَّهِ وَ أَنْ تَلْزَمَ بَيْتَكَ وَ تَقْعُدَ فِي دَهْمِكَ [دَهُمَاءِ] هَؤُلَاءِ النَّاسِ وَ إِيَّاكَ وَ الخَوَارِجَ مِنَّا فَإِنَّهُمْ لَيْسُوا عَلَى شَيْءٍ وَلَا إلَى شَيْءٍ وَاعْلَمْ أَنَّ لِبَنِي أُمَيَّةَ مُلْكالا يَسْتَطِيعُ النَّاسُ أَنْ تَرْدَعَهُ وَ أَنَّ لِأَهْلِ الْحَقِّ دَوْلَةٌ إِذَا جَاءَتْ وَلَّاهَا اللَّهُ لِمَنْ يَشَاءَ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ مَنْ أَدْرَكَهَا مِنْكُمْ كَانَ عِنْدَنَا فِي السَّنَامِ الْأَعْلَى وَإِنْ قَبَضَهُ اللَّهُ قَبْلَ
1) «روايات الطائفة الأولى وهي ما تكون ظاهرة فى أن وجود المعصوم شرط في القتال وإراقة الدماء؛ روايات الطائفة الثانية: وهي الروايات التي تخبر عن أنّ من يخرج ضد الطاغوت قبل قيام القائم عجل الله تعالی فرجه الشریف فسوف ينكسر؛ روايات الطائفة الثالثة: هى الروايات التي تمنع عن الخروج والقيام ضد حكم الظلمة في زمن غيبة المعصوم».
ذلِكَ خَارَ لَهُ وَاعْلَمْ أَنَّهُ لَا تَقُومُ عِصَابَةٌ تَدْفَعُ ضَيْماً أَوْ تُعِزُّ دِيناً إِلَّا صَرَعَتْهُمُ الْبَلِيَّةُ حَتَّى تَقُومَ عِصَابَةٌ شَهِدُوا بَدْراً مَعَ رَسُولِ اللَّهِ لَا يُوَارَى قَتِيلُهُمْ وَلَا يُرْفَعُ صَرِيعُهُمْ وَلَا يُدَاوَى جَرِيحُهُمْ قُلْتُ مَنْ هُمْ قَالَ الْمَلَائِكَة».
اولین روایت، روایت ابوالجارود از امام باقر علیه السلام است که می فرماید: سندش هم جداً «ضعیف» است (ترجمه روایت، قبلاً بیان شده است).
«فمن هذه الرواية قد يفهم النهي عن الخروج بقرينة صدر الرواية من قوله علیه السلام: «و إن تلزم بيتك؛ از این روایت به قرینه «أَنْ تَلْزَمَ بَيْتَكَ؛ نهی از خروج و قیام استفاده می شود».
این سنخ روایات، در واقع تخدیر کردن و ناامیدکردن معترضان است که ساکت باشند. این خواست حکومت اموی است که روایاتی در مردم منتشر شود که وضعیت و سرنوشت آنان جبری است و قابل عوض شدن نمی باشد.
روایت دیگری که ایشان، مطرح می کند روایت صحیفه است که ما مفصلاً نقل کردیم. در این روایت از امام صادق علیه السلام چنین آمده است: «مَا خَرَجَ وَلَا يَخْرُجُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ إِلَى قِيَام فَايْنَا أَحَدٌ لِيَدْفَعَ ظُلْماً أَوْ يَنْعَشَ حَقًّا إِلَّا اصْطَلَمَتْهُ الْبَلِيَّةُ، وَكَانَ قِيَامُهُ زِيَادَةٌ في مَكْرُوهِنَا وَ شِيعَتِنَا؛ احدی از خاندان ما قبل از قیام امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف برای دفع ظلم و احیای حق . خروج نمی کند، جز این که مورد ابتلای بلاها قرار می گیرد و قیامش برای ما و شیعیان ما مشکل ساز است».
جناب حائری بعد از نقل روایت، می فرماید: «و قرينة النهي في هذه الرواية هي قوله علیه السلام «زيادة في مكروهنا». فالخروج حرام و غير جائز لأنه يزيد في مكروه و أذية أهل البيت علیهم السلام . و لكننا و بلحاظ ورود لفظة (منا) في الرواية يمكن أن نفهم
منها أنها خاصة بأهل البيت علیهم السلام بالمعنى الخاص، كما في روايات القسم الأول؛ عبارت «وَ كَانَ قِيَامُهُ زِيَادَةً فى مَكْرُوهِنَا» قرینه نهی از قیام در این روایت است. ایشان، در مقام جواب می فرماید: به لحاظ ورود کلمه «منا»، روایت در مقام بیان تکلیف خود ائمه طاهرین، مثل روایات قسم اول است».
روایت سومی که آقای سیدکاظم حائری از قسم دوم بیان می کند. روایت امام رضا علیه السلام می باشد. در این روایت، باید تأمل بیشتری کرد؛ زیرا روایات صادقین علیهم السلام را اگر به قیام های بعد از آن بزرگواران توجیه کنیم؛ ولی در زمان امام رضا و بعد از آن قیامی نبوده است که مورد تأیید باشد».
«عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ خَالِدٍ قَالَ قَالَ الرِّضَا علیه السلام دِينَ لِمَنْ لَا وَرَعَ لَهُ وَلَا إِيمَانَ لِمَنْ لَا تَقِيَّةَ لَهُ وَإِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ فَقِيلَ لَهُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ إِلَى مَتَى قَالَ إِلى يَوْمِ الْوَقْتِ المَعْلُوم وَهُوَ يَوْمُ خُرُوجٍ قَايْنَا فَمَنْ تَرَكَ التَّقِيَّةَ قَبْلَ خُرُوجِ قَائِنَا فَلَيْسَ مِنَّا فَقِيلَ لَهُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ مَنِ الْقَائِمُ مِنْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ قَالَ الرَّابِعُ مِنْ وُلْدِي ابْنُ سَيِّدَةِ الْإِمَاءِ يُظهرُ اللَّهُ بِهِ الْأَرْضَ مِنْ كُلِّ جَوْرٍ وَيُقَدِّسُهَا مِنْ كُلّ ظلم وَهُوَ الَّذِي يَشْتُ النَّاسُ فِي وِلَادَتِهِ وَ هُوَ صَاحِبُ الْغَيْبَةِ قَبْلَ خُرُوجِهِ وَإِذَا خَرَجَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِهِ وَ وَضَعَ مِيزَانَ الْعَدْلِ بَيْنَ النَّاسِ فَلَا يَظْلِمُ أَحَدٌ أَحَداً وَهُوَ الَّذِي تُظْلَوَى لَهُ الْأَرضُ وَلَا يَكُونُ لَهُ ظِلُّ وَهُوَ الَّذِي يُنَادِي مُنَادٍ مِنَ السَّمَاءِ يَسْمَعُهُ جَمِيعُ أَهْلِ الْأَرْضِ بِالدُّعَاءِ إِلَيْهِ يَقُولُ أَلَّا إِنَّ حُجَّةَ اللَّهِ قَدْ ظَهَرَ عِنْدَ بَيْتِ اللهِ فَاتَّبِعُوهُ فَإِنَّ الْحَقَّ مَعَهُ وَفِيهِ وَهُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ إِنْ نَشَأْ نُنَزِلْ عَلَيْهِمْ مِنَ السَّماءِ آيَةً فَظَلَّتْ أَعْناتُهُمْ لَا حَاضِعِينَ؛ (1)
1) شعراء: 4.
حسین بن خالد می گوید: امام رضا علیه السلام فرمود کسی که ورع نداشته باشد، دین ندارد و کسی که تقیّه نداشته باشد، ایمان ندارد. گرامی ترین شما نزد پروردگار کسی است که پیشتر به تقیّه عمل کند. گفتند: ای فرزند رسول خدا! تا چه زمانی؟ فرمود: تا روز وقت معلوم که روز خروج قائم ما اهل البیت است، و کسی که تقیّه را پیش از خروج قائم ما ترک کند، از ما نیست. گفتند: ای فرزند رسول خدا! قائم شما اهل بیت کیست؟ فرمود: چهارمین از فرزندان من؛ فرزند سرور کنیزان؛ خداوند به واسطه وی زمین را از هر ستمی پاک و از هر ظلمی منزّه می کند و او کسی است که مردم در ولادتش شک کنند و او کسی است که پیش از خروجش غیبت می کند و آنگاه که خروج کند، زمین به نورش روشن می گردد و در میان مردم میزان عدالت را وضع می کند و هیچ کس به دیگری ستم نمی کند و او کسی است که زمین برای او در پیچیده می شود و سایه ای برای او نیست و او کسی است که از آسمان نداکننده ای او را به نام ندا کند و خلق را به وی دعوت می کند؛ به گونه ای که همه اهل زمین آن ندا را می شنوند. می گوید: هان! حجت خدا به حقیقت، نزد خانه خدا آشکار شد. او را پیروی کنید که حق با او و در او است و این است تفسیر گفته خدای عز وجل: «اگر بخواهیم آیه ای از آسمان بر آن ها فرود آوریم که به آن گردن نهند». «إنّ هذه الروايات التي تمنع عن الخروج و مقاتلة الظالمين بحجة العجز عن الانتصار لا بحجة عدم وجود المعصوم علیه السلام، نعلّق عليها بتعليق واحد الى حين ذكر الروايات الاخرى. إنّ مفاد هذه الروايات هو النهى عن الخروج بعلة الانكسار، و لنا أن نقول هنا بأنّ هذا ليس ممكنا و على نحو القضية العامة الواسعة و الى مدى بعيد
من الزمن. وذلك لأن الإخبار عن حالة الانكسار المفترضة هنا لها أحد معنيين هما:
إما الإخبار الغيبي عن الانكسار.
أو الإخبار الغيبي عن الظروف والملابسات التي لا تؤدى الى الانتصار قبل الظهور. ففي الفرض الأول، لو حظت مسألة الانكسار فقط، و لم تلحظ المؤشرات الظاهرية و أنها هل تؤكّد الانتصار أو الهزيمة والانكسار. فالروايات تقول: متى ثرتم فسوف تنكسرون. و في الفرض الثانى : فإنّ الإمام علیه السلام لا يتكلم إلا عن المؤشرات الظاهرية، فيقول: إنّ الظروف غير مواتية للانتصار و لم تجتمع العوامل لذلك؛ ولذلك يكون الخروج محرّما»
آقای سید کاظم حائری می فرماید: این سه روایت امام باقر و امام صادق و امام رضا علیهم السلام از خروج و درگیری با ستمگران منع می کند؛ زیرا نتیجه چنین قیام هایی را شکست می دانند و نباید گفته و نباید گفته شود که علت منع از قیام، به دلیل عدم حضور امام معصوم است. اگر این دسته از روایات را به زمان خاص منحصر بدانیم، چنین برداشتی، قابل قبول است؛ ولی اگر زمان روایات را تا زمان ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف، گسترش بدهیم، ممکن نیست که چنین حرفی گفت؛ زیرا اخبار از شکست دو احتمال دارد.
اول: إخبار غیبی از واقعه است ائمه معصوم علیهم السلام بر اساس علمی که خداوند به آن ها افاضه کرده واقع را می دانند و از آن خبر می دهند که این قیام ها شکست می خورد.
دوم: این که ائمه معصوم علیهم السلام ، به دليل علم غيب إخبار نمی دهند، بلکه ظاهر موقعیت ها و جریاناتی که پیش می آید، نشان می دهد که این جریان به پیروزی منتهی نمی شود.
«أقول: إنّ كلا هذين المعنيين مقطوع الفساد؛ ایشان می فرماید: احتمال اول [ یعنی هروقت قیام کردی، شکست می خوری ] و احتمال دوم [ یعنی، امام به همان قراین ظاهری نظر می کند و به عنوان کارشناس متوجه می شود که هیچ وقت، عوامل پیروزی برای مؤمنان پیش نمیآید و لذا قیام حرام است ]؛ هر دو، احتمال مقطوع الفساد است».
أما الأول : فإنّ كون الإمام علیه السلام نظر الى الواقع و أخبر إخبارا غيبيا عنه، بأنّه من خرج من شيعته سوف ينكسر، وإن أشرت المؤشّرات الى غير ذلك، فهذا أمر خلاف طبيعة الشرائع السماوية بما فيها شريعة الإسلام. لأن التكاليف و الوظائف التي يكلف بها الناس الجرى الاجتماعي لا تدور مدار الواقع و إنما تدور مدار المؤشرات الظاهرية إلا ما شد و ندر. فأنبياء الشريعة - و بغض النظر عن موارد الإعجاز - كموسى وعيسى علیهما السلام و محمد صلی الله علیه وآله وسلم و الأئمة الأطهار علیهم السلام على طول خط البشرية كلهم أمروا بالتحرّك على وفق المؤشّرات الظاهرية لا على وفق بواطن الامور و واقعها. فهذا موسى علیه السلام لم يجز قتل ذاك الطفل المعصوم على وفق ظاهر الحال و أجازه الخضر علیه السلام، الذي كان نبيا من غير أنبياء الشريعة، لأنه تحرك على وفق الواقع. وهذا نبينا محمد صلی الله علیه وآله وسلم ، كان يحارب عند ما يرى أن المؤشرات تشير الى احتمال الانتصار. وقد اتفق أحيانا أن كانت النتائج ليست كما كان يتوقعها صلی الله علیه وآله وسلم - ظاهراً لا بعلم النبوّة - فخسر بعض المعارك. و هذا علي علیه السلام، كان يرى و بعين الواقع أن ابن ملجم (لعنه الله) قاتله، ولكنّه كان يتحرّك على وفق الظاهر و لم يقم علیه السلام بأى إجراء ضده قبل أن يرتكب جنايته و حارب الحسن علیه السلام عند ما كان هناك أمل ظاهرى بالنصر و صالح عند ما أشارت الظروف الى ضرورة الصلح، و هكذا... فالشرائع قائمة على أساس المقاييس الظاهرية ولو أراد
الله تعالى للناس أن يسيروا على وفق الملاكات الواقعية لكان حقا عليه إرسال الممثلين عنه لإخبار الناس بامور الغيب. ولما لم يحصل مثل هذا، فإنّ المقياس يبق هو المقياس الظاهري و على هذا، فإنّ القول بأننا لا يجوز لنا العمل والثورة لاستلام الحكم إلا بعد أن نضمن الفوز والانتصار قول مخالف لطبيعة الشريعة الإسلامية ؛ اما احتمال اول : إخبار امام از واقع، خلاف طبیعت شرع اسلام است؛ چون معمولاً تکالیف و وظایف به جز موارد معدود . در مدار ظاهر است نه واقع. پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم می فرمایند: «إِنَّا أَقْضِی بَيْنَكُمْ بِالْبَيِّنَاتِ وَالْأَيْمَانِ»؛ انبيا قطعاً معجزاتی هم داشته اند؛ ولی در طول زندگی شان به حرکت بر وفق ظواهر دستور می دادند. حضرت موسی، کشتن طفل معصوم را تجویز نکرد؛ اما حضرت خضر آن را جایز دانست. همچنین پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم ، هنگامی که می خواست با دشمن بجنگد، طبق ظواهر حرکت می کرد و گاهی نتایج با واقع مطابق نبود و در بعضی از جنگ ها هم شکست خوردند؛ مثلاً در جنگ احد و ابتدا حنين. همچنین مولای متقیان می دانستند که ابن ملجم قاتل اوست؛ اما برخورد با او طبق ظاهر بود. شما می گویید که ائمه، قیام را به واسطه علم غیب و دانستن اینکه تمام قیام ها شکست می خورند؛ حرام کردند. امام حسن علیه السلام ، با این که همه اوضاع بعدی را می دانستند، طبق ظاهر با معاویه جنگیدند؛ اما به ظاهر عمل کردند. همه ائمه طاهرین، تا زمانی که شاخصه ها و علامات پیروزی بود حرکت می کردند. بنابراین، شرع بر مقیاس های ظاهری حاکم است. پس، اگر بگوییم قیام برای به دست گرفتن زمام امور جایز نیست، مگر این که پیروزی را تضمین کنیم، مخالف شریعت اسلام است؛ چرا؟ چون ظواهر کفایت می کند».
فرض کنید مردم مطلع بشوند که فقیهی می خواهد در فیضیه سخنرانی کند؛ لذا
از در منزل ایشان تا فیضیه جمعیت، موج می زند. پیدا است که اقبال و توجه وجود دارد و ظواهر حاکی است که اگر این فقیه برای رفع ظلم، علم در دست گرفت، به حسب ظاهر پیروزی با اوست و همین برای قیام او، کفایت می کند.
بنده، در قضیه امام حسین علیه السلام، نظر دیگری دارم که نمی دانم درست است یا خیر. این ها حکم قتل امام حسین علیه السلام را صادر کرده بودند و قضیه تمام بود. یکی از جهاتی که امام علیه السلام اصرار داشتند از مکه خارج شوند، همین بود که حرمت مکه شکسته نشود. البته مخالفان امام که حرمت و حریم شناس نبودند. الان هم، تاریخ وهابیت نشان می دهد که هرچه جنگ داشتند، معمولاً در ماه های حرام بوده است. حمله به کربلا و نجف و عراق و مکه و مدینه و طائف، معمولاً در ماه های حرام بوده است. تعمد داشتند که نشان دهند ما به هیچ دینی جز دین ابن عبدالوهاب پایبند نیستیم.
«و أما الثاني: وهو أن كلام الإمام علیه السلام كان ناظرا الى الظروف و يخبر عن الظاهر لا عن الواقع. فهذا أمر خلاف سنن الكون لا خلاف سنن الشريعة؛ لأننا قلنا سابقا بأن الظروف و القدرات والإمكانات قد وزّعت من قبل الله تبارك و تعالى على الناس بشكل سواء. لأنه تعالى أراد أَنْ يَكُونَ الناسُ أُمَّةً واحِدَةً، ولم يشأ أن يكون النصر الى جانب الكفرة دائما بحيث ترجح كفة الكفر على الإيمان في الدنيا دائما. قال :تعالى: وَلَوْلا أَنْ يَكُونَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةٌ لَجَعَلْنا لِمَنْ يَكْفُرُ بالرَّحْمَن لِبُيُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ وَمَعارِجَ عَلَيْها يَظْهَرُونَ».
فما معنى فرضية أنه متى ما قام الكفّار انتصروا ومتى ما قام المؤمنون انكسروا؟ و اما احتمال دوم: امام طبق ظواهر و قراین و شاخصه ها حکم می کند و می فرماید که قیام های تا زمان ظهور به شکست منجر می شود. آقای سید
کاظم حائری می فرماید: هیچ وقت امام، بر خلاف سنت های الاهی و اصول شریعت و طبیعت حرف نمی زند. [ آیه شریفه را نگاه کنید: وَ تِلْكَ الْأَيَّامُ نُداوِها بَيْنَ النَّاسِ و یا این که «وَ الدَّهْرَ يَوْمَان لَكَ وَ يَوْمٌ عَلَيْكَ». این طور نیست که همیشه کفه کفار سنگین باشد. اصلاً سنت الاهی این نیست که همیشه قدرت در اختیار ظالم باشد. لازم نیست حکومتی جهانی تشکیل شود تا قدرت در اختیار مؤمنان قرار گیرد [در اوج حکومت عباسیان، قیام هایی بوده که به نتیجه رسیده است. قضیه آل بویه را نگاه کنید؛ در بغداد در دورانی شیعیان، آقایی می کردند و عزاداری ابا عبدالله الحسین به شکل یکپارچه و رسمی همراه با تعطیلی مغازه ها برگزار می شد . این ها حرف 1100 سال قبل است و لذا این گونه نبوده است که مؤمنان همیشه زیر سلطه باشند. خُرقی (1)از بغداد خارج می شود، چون می گوید که رافضه قدرت را دست گرفته اند (2)خود امویان را ببینید که چنان تحت تعقیب قرار گرفتند که دنبال راه فراری می گشتند. کسی را که می خواستند به نهایت ذلت تشبیه کنند، می گفتند: «اذل من اموی يوم عاشورا بالكوفة». پس اگر بنا بود که هر وقت مؤمنان قیام کنند، شکست بخورند و هر وقت کافران قیام کنند، پیروز شوند، با آیه وَلَوْلا أَنْ يَكُونَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً جَعَلْنَا لِمَنْ يَكْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُيُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ وَمَعَارِجَ عَلَيْها يَظْهَرُونَ؛ سازگاری نداشت.
«و الخلاصة: إنّ الروايات: و مع ضعف سندها لا تقبل وعلى كلا المعنيين، وإذا
قبلناها فلا بد أن نقول:
بأنها ناظرة الى فترة معيّنة من الزمن لا الى هذه الفترة الطويلة بين الغيبة و الظهور؛
أو أنها ناظرة الى الخارجين من أهل البيت علیهم السلام بالمعنى الخاص؛
أو أنها صادرة على نحو التقية، أو ما أشبه.
خلاصه این که روایاتی که مفادشان، نهی از خروج است، اوّلاً، ضعف سند دارند و ثانیاً، به هیچ یک از دو احتمالی که گفتیم، قابل توجیه نمی باشند. پس باید یکی از این فروض را در مورد آن ها پذیرفت :
روایات نهی از خروج، به زمان خاصی مربوط بوده است و شامل نهی از قیام، تا زمان ظهور نمی شود؛
این روایات به خود اهل بیت و در مقام بیان تکلیف خود ائمه طاهرین ناظر می باشد؛
روایات نهی از خروج به دلیل تقیه صادر شده اند. (1)
پس کسانی که این روایات را به عنوان حربه ای علیه انقلاب و نظام و فقهای پیشتاز استفاده می کنند؛ برداشت صحیحی از این دسته روایات ندارند.
1) حسینی حایری، سید کاظم، المرجعيه و القياده، ص 105.
موضوع سخن راجع به کلمات بزرگان و علما در مورد روایاتی بود که از قیام در دروان غیبت نهی می کردند. در ادامه به بیانات جناب سید کاظم حائری رسیدیم. ایشان در بحث قیام ها، سه دسته از روایات را مطرح می کند. روایات طایفه دوم، از نظر ایشان به دو دسته تقسیم می شوند. دسته اول، روایاتی هستند که فقط از انکسار و شکست خبر می دهند از قیام نهی ندارند. دسته دوم، روایاتی اند که متضمن نهی از خروج هستند. ما در جلسه گذشته روایات طایفه دوم را بیان کردیم و در ادامه اکنون روایات طایفه سوم را عرض خواهیم کرد.
«روايات الطائفة الثالثة: هى الروايات التي تمنع عن الخروج و القيام ضد حكم الظلمة في زمن غيبة المعصوم يحتمل فيها احتمالان؛ روایات دسته سوم، روایاتی هستند که از خروج و قیام علیه ظلم و ستم در زمان عدم معصوم منع می کنند. در این دسته روایات نیز دو احتمال وجود دارد :
الأول: أن تكون ناظرة الى شرط العصمة ، فما دام المعصوم علیه السلام غير موجود ظاهراً ولا مشرف على القيام، فلا بد من السكوت والسكون (ما سكنت السماوات و
الأرض)؛ احتمال اول: روایات منع از خروج و قیام، به شرط عصمت ناظر است؛ یعنی تا زمانی که معصوم نیست و معصوم بر امور اشرافی ندارد، باید سکوت را اختیار کرد و قیامی صورت نداد».
الثاني: أن تكون ناظرة الى العجز و أنّ الظروف غير مواتية للقيام فلا بد من التقية الى حين ظهور الحجة عجل الله تعالی فرجه الشریف. احتمال دوم: روایات منع از خروج و قیام، به عجز و ناتوانی ناظر است. از آن جا که زمینه برای قیام فراهم نیست؛ باید تا زمان ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف تقیه کرد.
جناب سید کاظم حائری در ادامه، روایات طایفه سوم را بیان می کند. «كُل رَايَةٍ تُرْفَعُ قَبْلَ قِيَامِ الْقَائِمِ فَصَاحِبُهَا طَاغُوتُ يُعْبَدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ»
«يستشف من الرواية أن صاحب هذه الراية طاغوت و ذلك لأحد أمرين؛ از روایت مذکور استفاده می شود که صاحب این پرچم طاغوت است و چنین برداشتی به دلیل یکی از دو امر است:
«إما لأنها تشترط العصمة في القيام، وصاحب الراية هنا غير معصوم، فلا یجوز له الخروج، و لو خرج مخالفا النهى بالخروج فهو طاغوت؛ 1. وجود معصوم در قیام شرط است؛ در حالی که صاحب این پرچم، غیر معصوم است. پس برای وی خروج جایز نمی باشد و در صورت قیام، با نهی از خروج مخالفت کرده و صاحب پرچم، طاغوت است».
«و إما لأن الزمان زمان تقية والظروف غير مواتية للانتصار، ولأنه تجاوز التقية و عرض أرواح أنصاره للهلاك فقد ارتكب محرما و كان طاغوتا؛ 2. دوران، دوران تقیه است و صاحب این پرچم، تقیه را مراعات نکرده و یاران خود را در هلاکت انداخته است. پس مرتکب حرام شده و طاغوت است».
روایت دیگری که جناب حائری از روایات طایفه سوم بیان می کند، روایت سدیر است:
«عَنْ سَدِيرٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام يَا سَدِيرُ الْزَمْ بَيْتَكَ وَكُنْ حِلْساً مِنْ أَخْلَاسِهِ وَاسْكُنْ مَا سَكَنَ اللَّيْلُ وَالنَّهَارُ فَإِذَا بَلَغَكَ أَنَّ السُّفْيَانِي قَدْ خَرَجَ فَارْحَلْ إِلَيْنَا وَلَوْ عَلَى رِجْلِكَ؛ سدیر از امام صادق علیه السلام را چنین روایت کرده است: ای سدیر! ملازم خانه ات باش و چون پلاسی از پلاسهای خانه [که روی زمین انداخته اند] باش [یعنی از خانه بیرون مرو] و تا شب و روز آرامش دارند؛ تو هم آرام و ساکت باش، و چون به تو خبر رسید که سفیانی خروج کرده است [بی درنگ] به سوی ما کوچ کن اگر چه پای پیاده باشی».
« فما دام السفياني لم يخرج فالزمان زمان سكوت، إما لأن العمل لا بد له من معصوم علیه السلام على رأسه، أو لأن الظروف غير مواتية للانتصار، و هذا ما يوجب التقية وليس الخروج و الثورة».
مفاد روایت آن است که تا زمانی که سفیانی خروج نکرده، زمان سکوت است؛ چون امام معصوم نیست و زمان تقیه هم هست. پس خروج جایز نمی باشد.
«قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ الْبَاقِرُ علیه السلام يَا جَابِرُ الْزَمِ الْأَرْضَ وَلَا تُحَرِكْ يَداً وَلَا رِجُلًا حَتَّى تَرَى عَلَامَاتٍ أَذْكُرُهَا لَكَ إِنْ أَدْرَكْتَهَا أَوْهَا اخْتِلَافُ بَنِي الْعَبَّاسِ وَ مَا أَرَاكَ تُدْرِكُ ذَلِكَ وَلَكِنْ حَدِتْ بِهِ مَنْ بَعْدِي عَنِّي وَ مُنَادٍ يُنَادِي مِنَ السَّمَاءِ وَ يَحِيتُكُمُ الصَّوْتُ مِنْ نَاحِيَةِ دِمَشْقَ بِالْفَتْح .... جابر بن یزید جعفی می گوید: امام باقر علیه السلام فرمود: ای جابر! بر زمین بنشین [= خانه نشین باش] و فعالیتی نکن تا نشانه هایی را که برایت یاد می کنم، ببینی؛ چنان که بدان برسی: نخستین
آن ها اختلاف بنی عباس است و من در تو نمی بینم که آن را دریابی؛ ولی پس از من، آن را از من روایت کن، و آوازدهنده ای از آسمان ندا کند و شما را آوازی از جانب دمشق به فتح برسد».
روایت بعدی را که جناب حائری نقل می کند، روایت عمربن حنظله است:
«عَنْ عُمَرَ بْنِ حَنْظَلَةَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام يَقُولُ خَمْسُ عَلَامَاتٍ قَبْلَ قِيَامِ الْقَائِمِ . الصَّيْحَةُ وَالسُّفْيَانِيُّ وَ الْخَسْفُ وَقَتْلُ النَّفْسِ الزَّكِيَّةِ وَ الْيَمَانِيُّ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنْ خَرَجَ أَحَدٌ مِنْ أَهْلِ بَيْتِكَ قَبْلَ هَذِهِ الْعَلَامَاتِ أَغَخْرُجُ مَعَهُ قَالَ لَا فَلَمَّا كَانَ مِنَ الْغَدِ تَلَوْتُ هَذِهِ الْآيَةَ: إِنْ نَشَأْ نُنَزِلْ عَلَيْهِمْ مِنَ السَّمَاءِ آيَةً فَظَلَّتْ أَعْناقُهُمْ لَهَا خَاضِعِينَ (1)فَقُلْتُ لَهُ أَهِيَ الصَّيْحَةُ فَقَالَ أَمَا لَوْ كَانَتْ خَضَعَتْ أَعْنَاقُ أَعْدَاءِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَل؛ عمر بن حنظلة می گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که می فرمود: پنج نشانه پیش از قیام حضرت قائم صورت خواهد گرفت: صیحه آسمانی، خروج سفیانی، فرو رفتن [ لشکر سفیانی در بیداء ]، کشته شدن نفس زکیه و خروج یمانی. من عرض کردم: قربانت اگر یکی از خاندان شما پیش از وقوع این نشانه ها خروج کند، با او خروج کنیم؟ حضرت فرمود: نه. چون فردا شد، این آیه را برای آن حضرت خواندم: اگر بخواهیم بر ایشان آیه و نشانه ای از آسمان نازل کنیم که گردنهایشان در مقابل آن خاضع گردد؛ و به ایشان گفتم: آیا این نشانه همان صیحه آسمانی است؟ حضرت فرمود: آگاه باش که اگر آن باشد، گردن دشمنان خدا در برابرش خاضع گردد».
1) شعراء : 4.
جناب حائری در مقام جواب از این دسته روایات، می فرماید که جواب بر دو گونه است:
«الأوّل: الأجوبة العامة. و التي تعمّ هذه الروايات و أمثالها؛ اول: جواب عام که شامل همه این روایات می شود»؛
«الثاني: الأجوبة الخاصة. و هى أن تدرس كل رواية على انفراد و تدقق ليرى هل تدلّ على المدعى أم لا؟؛ دوم: جواب خاص برای پاسخ به یک یک این روایات وجود دارد».
«أما بالنسبة للأجوبة العامة فهى ثلاثة أجوبة : الجواب الأول: ما اتضح من الأبحاث السابقة حول روايات شرط العصمة و روايات العجز عن تحقيق الانتصار، و زمان التقية. فأحاديث هذه الطائفة إما هي ملحقة بالطائفة الاولى أو هی ملحقة بالطائفة الثانية أو بكلتيهما معا. وقد مضى الحديث عن هاتين الطائفتين اما در جواب عام، سه جواب را می توان ارائه کرد :
جواب اول: با توجه به بحث های قبل، (گفته شد که روایات منع از خروج در زمان غیبت، به دو احتمال ناظر است و آن دو یکی شرط وجود معصوم در قیام و دیگری، تقیه به دلیل فراهم نبودن بستر قیام می باشد). باید گفت که این دسته از روایات هم، یا به دسته اول [ = شرط وجود معصوم ] ملحق هستند، یا به طایفه دوم [ = تقیه ] و یا به هر دو، ملحق می باشند».
الجواب الثاني: نشير فيه الى قصتين تأريخيّتين، لكى نعرف حقيقتهما. وستكون هاتان القصّتان جوابا على الشبهة التي تثيرها هذه الطائفة من الروايات. وهاتان القصتان هما:
قصة زيد بن على رضی الله عنه.
قصّة الحسين بن على رضی الله عنه صاحب واقعة الفخ؛ جواب دوم به دو قضیه تاریخی اشاره می کنیم تا حقیقت این دو قصه را بدانیم که در واقع، این دو قصه دو جواب از شبهات این دسته از روایات می باشد. این دو جریان، قصه زید بن علی و قصه حسین بن علی صاحب فخ می باشد».
جناب حائری، مفصلاً راجع به قصه زید و شهید فخ توضیح می دهد و می فرماید:
در قصه زید، روایت مانع و مادح وجود دارد. روایات ذامه از قیام زید خیلی محدود است و ضعف سندی - به جز یک مورد - دارد. ایشان، روایات را نقل کرده است و می فرماید: این روایات مشکل دارد؛ ولی روایاتی که زید و قیامش را مدح می کنند، فراوان هستند و در آخر به عنوان برداشت و بیان نقض عام می فرماید:
«و النتيجة هي أننا حين نقرأ الروايات المادحة لخروج زيد رضی الله عنه و الذامة له، نكاد نقطع بأنّ الروايات الصحيحة هي الروايات المادحة له. وذلك بملاحظة طبيعة وضع و تاریخ و ظرف صدور هذه الروايات فواقعة زيد رضی الله عنه وقعت في زمن من أحرج الأزمان على الشيعة، وكان الإمام آنذاك في أشدّ ما يكون من التقية و على هذا، فإنّ عمل زيد حتى وإن كان صحيحا فإنّ اشتراك الإمام فيه مباشرة لم يكن صحيحا؛ لأنّه علیه السلام سيتعرّض مباشرة لبطش السلطة الجائرة؛ در نتیجه می توان گفت، هنگامی که روایات مادحه و ذامه برای قیام زید را می خوانیم، قطع پیدا می کنیم که روایات صحیحه، همان روایات مادحه هستند. واقعه زید در زمانی واقع بود که از سخت ترین زمان ها، بر شیعه بود و امام هم در شدت تقیه و جان آن حضرت در خطر بود، به همین دلیل شرکت امام در قیام صحیح نبود».
ایشان در مورد قیام صاحب فخ می فرماید:
«و أما ثورة الحسين بن على (صاحب واقعة الفخ) فالروايات المادحة لخروجه رضی الله عنه كثيرة ولا توجد رواية واحدة ذامة له... و اما در مورد قیام صاحب فخ، روایات مادحه متعددی وجود دارند و حتی یک روایت ذامه در مورد او وجود ندارد. ایشان، روایات مادحه در مورد صاحب فخ را بیان می کند و در آخر می فرماید: «و أنّ خروجهما كان برضا الإمام المعصوم علیه السلام، و قد أثبتنا هذا؛ قيام زيد و صاحب فخ، هر
دو به رضایت امام علیه السلام بوده است و ما چنین مطلب را ثابت کردیم».
تا اینجا جناب حائری، جواب عام از روایات منع از خروج را بیان می کند و سپس وارد جواب خاص می شود و می فرماید:
«نعود الى روايات الطائفة الثالثة المانعة للخروج منعا يمتد الى زمن ظهور الحجة عجل الله تعالی فرجه الشریف لنرى أزمنة صدورها به روایات طایفه سوم منع از خروج تا زمان ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف، بر می گردیم تا زمان صدور آنها را دریابیم».
«فنرى أن قسما منها يعود الى زمن الباقر علیه السلام تاريخيا، و هو تاريخ متقدم على قضيتى زيد و الحسين رضوان الله علیهم؛ پس دسته ای از این روایات از نظر تاریخی به زمان امام باقر علیه السلام بر می گردد که این زمان، بر دو قضیه زید و حسین بن علی که رضوان خدا بر آنان باد مقدم می باشد».
«فنقطع بأن ذلك المنع الصادر من الإمام علیه السلام هو:
پس یقین می کنیم که منع امام باقر علیه السلام از قیام به دلیل موارد ذیل است:
إما تقية (منع به دلیل تقیه بوده؛ زیرا شرایط فراهم نبوده است)؛
أو مختص بفترة معيّنة (منع به زمان خاصی مربوط بوده است)؛
أو أن الرواية مجعولة وكاذبة (روایاتی که شامل چنین منعی هستند، جعلی اند)؛
«ولا نؤمن بأنّ منعها يحمل على ظاهره و أنّه مستمر الى قيام الحجة؛ لأننا نرى أن خروج زيد و الحسين كان بعد ذلك التأريخ و كان خروجهما مرضيا عند الأئمة علیهم السلام ؛ و ما قبول نداریم که منع امام باقر علیه السلام در این روایات، حمل بر ظاهر شود و بگوییم که تا زمان ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف، قیام حرام است؛ زیرا خروج زید و صاحب فخ، بعد از تاریخ چنین منعی بوده و خروج این دو بزرگوار، مورد رضایت ائمه اطهار علیهم السلام بوده است.
«و أما القسم الآخر من روايات المنع من الخروج فيعود الى زمن الصادق علیه السلام و الكاظم علیه السلام. و هذه الروايات و إن كانت قد وردت بعد خروج زيد رضی الله عنه إلا أنها كانت قبل خروج الحسين صاحب (فخ) . و لذا، فإنّ شأنها شأن الروايات السابقة الصادرة في زمن الباقر علیه السلام و لم تشدّ عنها الأرواية عن الإمام الرضا علیه السلام. وقد صدرت تاريخيا بعد ثورتی زید و الحسين ؛ و اما روايات منع از خروج که به زمان امام صادق و امام کاظم علیهما السلام بر می گردد، گرچه این دسته از روایات، بعد از خروج زید بوده؛ ولی قبل از خروج قیام صاحب فخ بوده است. [ نسبت به قیام زید باید گفت که ] شأن این دسته از روایات هم، مانند روایات زمان امام باقر علیه السلام می باشد. [یعنی باید حمل بر تقیه، زمان خاص، جعلی بودن روایت و یا رد به اهلش شود] و در روایات ناهیه، تنها یک روایت است که بعد از قیام زید و صاحب فخ رخ داده است». روایت از امام رضا علیه السلام است که می فرماید:
«عَنِ الحُسَيْنِ بْنِ خَالِدٍ قَالَ قَالَ الرِّضَا علیه السلام لَا دِينَ لِمَنْ لَا وَرَعَ لَهُ وَلَا إِيمَانَ لِمَنْ لَا تَقِيَّةَ لَهُ وَإِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقَاكُمْ فَقِيلَ لَهُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ إِلَى مَتَى قَالَ إِلى
يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ وَ هُوَ يَوْمُ خُرُوجِ قَائِنَا فَمَنْ تَرَكَ التَّقِيَّةَ قَبْلَ خُرُوجٍ قَائِنَا فَلَيْسَ مِنَّا فَقِيلَ لَهُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ مَنِ الْقَائِمُ مِنْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ قَالَ الرَّابِعُ مِنْ وُلْدِي ابْنُ سَيِّدَةِ الْإِمَاءِ يُطَهِّرُ اللَّهُ بِهِ الْأَرْضَ مِنْ كُلِّ جَوْرٍ وَ يُقَدِّسُهَا مِنْ كُلِّ ظُلْمٍ وَهُوَ الَّذِي يَشُلُّ النَّاسُ فِي وِلَادَتِهِ وَ هُوَ صَاحِبُ الْغَيْبَةِ قَبْلَ خُرُوجِهِ وَ إِذَا خَرَجَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِهِ وَوَضَعَ مِيزَانَ الْعَدْلِ بَيْنَ النَّاسِ فَلَا يَظْلِمُ أَحَدٌ أَحَداً وَهُوَ الَّذِى تُظوَى لَهُ الْأَرْضُ وَلَا يَكُونُ لَهُ ظِلُّ وَ هُوَ الَّذِي يُنَادِي مُنَادٍ مِنَ السَّمَاءِ يَسْمَعُهُ جَمِيعُ أَهْلِ الْأَرْضِ بِالدُّعَاءِ إِلَيْهِ يَقُولُ أَلَا إِنَّ حُجَّةَ اللَّهِ قَدْ ظَهَرَ عِنْدَ بَيْتِ اللَّهِ فَاتَّبِعُوهُ فَإِنَّ الْحَقِّ مَعَهُ وَ فِيهِ وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ إِنْ نَشَأْ نُنَزِلْ عَلَيْهِمْ مِنَ السَّمَاءِ آيَةً فَظَلَّتْ أَعْنَاقُهُمْ لَهَا حَاضِعِينَ». (1)
«فظاهر هذه الرواية المنع من الخروج الى قيام القائم عجل الله تعالی فرجه الشریف فيحتمل فيها أن الخروج كان مرضيا عند الأئمة علیهم السلام الى زمن خروج الحسين بن على صاحب الفخ. أما بعد ذلك ومنذ زمان الإمام الرضا علیه السلام والى قيام القائم عجل الله تعالی فرجه الشریف فإنّ الخروج غير مرضي؛ ظاهر این روایت، منع از خروج تا زمان قیام قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف است، پس احتمال دارد که خروج تا زمان صاحب فخ مورد رضایت ائمه اطهار علیهم السلام بوده و بعد از قیام صاحب فخ و از زمان امام رضا علیه السلام خروج مورد رضایت آن بزرگواران نبوده است».
«إلا أنّه لا يبعد القول، بأن هذه الرواية وإن صدرت بعد قصتى زيد و الحسين رضی الله عنه فمن المفهوم عرفا منها أنها تريد أن تقول فيما عدا زمان خروج الإمام المعصوم لابد من التقية، ولا خصوصية لزمان الصادق أو الرضا أو السجاد علیهم السلام.
1) ترجمه روایت در جلسه قبل بیان شده است.
أى أنها أرادت قاعدة عامه و هى: عند جلوس الإمام المعصوم علیه السلام و عدم خروجه فإنّ العمل بالتقية لا بدّ منه؛ مگر این که بگوییم، بعید نیست که این روایت، گر چه بعد از دو قصه زید و حسین واقع شده است؛ غیر از زمان قیام امام معصوم باید حمل بر تقیه شود و خصوصیتی برای زمان امام صادق یا امام رضا و یا امام سجاد علیهم السلام نمی باشد. پس می توان گفت که یک قاعده عمومی وجود دارد که در زمان عدم قیام و خروج امام، ناگزیر هستیم که تقیه کنیم».
«و سيكون جواب هذا حينئذ، بأنّنا نعلم قطعاً بأن خروج زيد بن على و الحسين بن علي رضی الله عنه كان مرضيا عند الأئمة علیهم السلام و در جواب این قول (تا زمان جلوس امام و عدم خروج او، حق قیام نداریم) باید گفت که ما یقین داریم که خروج زید و حسین بن علی مورد رضایت ائمه علیهم السلام هستند».
«و عندئذ، فإنّ هذه الرواية إمّا أن تحمل على (التقية) أو تحمل على (خلاف ظاهرها) أو كونها (كاذبة) أو ما شابه ذلك. هذا بالإضافة الى كون هذه الرواية غير تامة السند؛ (1)پس باید روایت امام رضا علیه السلام را بر تقیه یا خلاف ظاهر حمل کرد و یا به كاذب بودن آن قائل شد. علاوه بر این که چنین روایتی از نظر سندی مشکل دارد».
«و هناك رواية اخرى وردت بشأن زمن غيبة الإمام عجل الله تعالی فرجه الشریف ، فعن جابر عن الباقر علیه السلام أنه قال: «عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرِ الْبَاقِرِ علیه السلام أَنَّهُ قَالَ: يَأْتِي عَلَى النَّاسِ
1) شما وقتی می خواهید مسئله ای فقهی بیان کنید؛ باید به چیز مقتضی استناد کنید؟ مثلاً تعمد بر بقای جنابت در ماه رمضان، که محل اختلاف است. علما و فقهای بسیاری، بحث و بررسی دقیق می کنند و بعد فتوا می دهند. اما در مسئله بسیار مهمی مثل حکم خروج، چرا بدون بررسی فتوا می دهید و می گویید حرام و طاغوت است؟ به استناد چه چیزی، چنین ادعایی دارید؟
زَمَانٌ يَغِيبُ عَنْهُمْ إِمَامُهُمْ فَيَا طُوبَى لِلثَّابِتِينَ عَلَى أَمْرِنَا فِي ذَلِكَ الزَّمَانِ إِنَّ أَدْنَى مَا يَكُونُ لَهُمْ مِنَ الثَّوَابِ أَنْ يُنَادِيَهُمُ الْبَارِئُ جَلَّ جَلَالُهُ فَيَقُولَ عِبَادِي وَإِمَانِي آمَنْتُمْ بِسِرِى وَ صَدَّقْتُمْ بِغَيْبِي فَأَبْشِرُوا بِحُسْنِ الثَّوَابِ مِنِّي فَأَنْتُمْ عِبَادِي وَإِمَائِي حَقَّاً مِنْكُمْ أَتَقَبَّلُ وَعَنْكُمْ أَعْفُو وَلَكُمْ أَغْفِرُ وَبِكُمْ أَسْقِ عِبَادِى الْغَيْثَ وَأَدْفَعُ عَنْهُمُ الْبَلَاءَ وَلَوْلَاكُمْ لَأَنْزَلْتُ عَلَيْهِمْ عَذَابِي قَالَ جَابِرٌ فَقُلْتُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَمَا أَفْضَلُ مَا يَسْتَعْمِلُهُ الْمُؤْمِنُ فِي ذَلِكَ الزَّمَانِ قَالَ حِفْظُ اللَّسَانِ وَ لُزُومُ الْبَيْتِ؛ جابر جعفی از امام باقر علیه السلام چنین روایت می کند: زمانی بر مردم آید که امامشان غیبت کند و
خوشا بر کسانی که در آن زمان بر امر ما ثابت بمانند. کم ترین ثوابی که برای آنها خواهد بود، این است که باری تعالی به آن ها چنین ندا می کند: ای بندگان و ای کنیزان من به نهان من ایمان آوردید و غیب مرا تصدیق کردید. پس به ثواب نیکوی خود، شما را مژده می دهم! و شما بندگان و کنیزان حقیقی من هستید؛ از شما می پذیرم و از شما در می گذرم و برای شما می بخشم و به واسطه شما باران بر بندگانم می بارم و بلا را از آن ها بگردانم و اگر شما نبودید، بر آنها عذاب می فرستادم. جابر گوید گفتم: یا ابن رسول الله! برترین عملی که در آن زمان مؤمن انجام می دهد، چیست؟ حضرت فرمود: حفظ زبان و خانه نشینی».
«و قد يقال هنا، بأنّ هذه الرواية غير مشمولة للجواب الذي قلناه، إذ لعلّ زمان الغيبة يختلف عن الزمان الذى كنّا نتحدّث عنه وهو زمان حضور المعصوم علیه السلام؛ البته گفته شده است این روایت جوابی را که از روایات داده شده است، شامل نمی شود؛ زیرا زمان غیبت با زمانی که امام حضور دارد، تفاوت می کند».
«و مع هذا، فإنّ هذه الرواية يمكن مناقشتها من عدة جهات، فهي ساقطة من ناحية السند اوّلاً، و لو أردنا التمسك بها لكان مقابلها روايات عديدة ضعيفة
السند أيضا و تدلّ على وقوع ثورات عديدة زمن الغيبة وكلها مرضية عند الأئمة، بالإضافة الى إطلاقات الروايات الحاقة على الجهاد و دفاع الظلمة؛ (1)در جواب چنین کلامی باید گفت که این سخن از جهات متعدد قابل مناقشه است: اول، این که چنین روایتی از ناحیه سند مشکل دارد و اگر ما بخواهیم به این روایت استناد کنیم، در مقابل آن، دسته ای از روایات ضعیف السند دیگر وجود دارند که این تعداد از روایات، بر وقوع قیام در زمان غیبت دلالت می کنند که همه آن ها مورد رضایت ائمه بوده اند؛ دوم ،این که روایات فراوانی وجود دارند که با توجه به اطلاقشان مفید تشویق بر جهاد و دفاع در برابر ظالمان هستند».
1) حسینی حایری، سید کاظم، المرجعيه و القياده، ص 120.
بحث در زمینه قیام های قبل از ظهور به مقداری که گفته شد فراتر است. پس نتیجه این شد که قیام های در زمان غیبت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف اگر زیر نظر فقها باشد، در این صورت اگر نگوییم با تخفیف شرایط که واجب است، مشروع می باشد. آقای خویی درباره جهاد ابتدایی نیز این نظر را داشتند که چنین قیامی واجب است. و روایاتی که از قیام نهی میکند، عمدتاً مشکل سندی دارند و قابل توجیه هستند و معارض نیز دارند. (1)
در این آخرین جلسه، جای آن دارد که یادی داشته باشیم از علمای پیشین که از بیاناتشان استفاده ها بردیم و یاد می کنیم و به روان پاک مراجع و علما و مرحوم امام خمینی، مرحوم آقای خویی، مرحوم آقای گلپایگانی، مرحوم آقای اراکی، مرحوم آقای نجفی و بسیاری از بزرگان دیگر که ما بر سر سفره آن ها نشسته ایم، صلوات و رحمت خدا بر آنان باد!
1) علامه حلّى مطلب بسیار مهمی دارد، در جلد 9 تذكرة الفقهاء، ص 444، ایشان می فرماید: اگر کسی زیر پرچم ظلم و به حمایت ستمگران، توانست پرچمی بردارد و از حق شیعه و مسلمین حمایت کند، باید او را حمایت کرد.
قرآن کریم؛
نهج البلاغه؛
صحیفه سجادیه؛
ابن ابى الحديد، عبد الحميد بن هبة الله، شرح نهج البلاغه، مصحح: ابراهيم محمد ابوالفضل، قم: مكتبة آية الله العظمى المرعشي النجفي رحمه الله، 1404.
ابن ادریس محمد بن احمد، السرائر الحاوى لتحرير الفتاوى (و المستطرفات)، مصحح: حسن بن احمد الموسوی و ابوالحسن ابن المسیح، قم: انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1410 ق.
ابن حماد، نعیم، الفتن، بیروت: دار الکتب العلمية، منشورات محمد علی بيضون، 1423ق.
ابن شهید ثانی، محمد بن حسن، إستقصاء الاعتبار في شرح الإستبصار، قم: مؤسسة آل البيت علیهم السلام، 1419ق.
ابن عساکر، علی بن حسن، تاریخ مدينه دمشق، مصحح: علی شیری، بیروت: دارالفکر، 1415 ق.
6 . ابن غضائری، احمد بن حسین، الرجال، چ1، محقق: سید محمدرضا حسینی، 1364.
ابن قاریاغدی، محمد حسين، البضاعة المزجاة (شرح كتاب الروضة من الكافي)، محقق: حمید احمدی جلفائی، قم: دارالحدیث، 1429 ق.
ابن شهر آشوب، محمد بن علی، مناقب آل ابی طالب، ج 2، تهران: المكتبة الاسلامية، 1402ق.
9 . ابو الفرج اصفهانی، علی بن حسین، مقاتل الطالبين، قم: الشريف الرضي، 1374.
ابوجعفر طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری، مصحح: محمد روشن، تهران: سروش، 1378 .
جوزجانی، ابراهیم بن یعقوب، احوال الرجال، مصحح: بستوی، عبدالعلیم عبدالعظیم، پاکستان، فیصل آباد حدیث آکادمی.
اربلی، علی بن عيسى، كشف الغمة في معرفة الأئمة ( ط - القديمة)، محقق: سيد هاشم رسولی محلاتی، تبریز: بنی هاشمی، 1381 ق.
امینی، عبدالحسین، الغدير فِي الْكِتابِ وَالشَّنَة والأدب، قم: مركز الغدير للدراسات الاسلاميه، 1416ق.
بحرانی، یوسف بن احمد، الحدائق الناضرة في احكام العترة الطاهره، محقق: محمد تقی ایروانی، قم: مؤسسة النشر الاسلامى التابعة لجماعة المدرسين.
بحرینی، عبدالله بن نورالله، عوالم العلوم والمعارف والأحوال من الآيات والأخبار والأقوال، محقق: سید محمد باقر موحد ابطحی اصفهانی، قم: مدرسه الامام المهدى عجل الله تعالی فرجه الشریف ، 1363.
بخاری، محمدبن اسماعیل ، صحيح بخاري (الجامعُ الْمُسْنَدَ الصّحيح الْمُخْتَصَر مِنْ أُمور رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم و سننه و ايامه)، مصر - قاهره: جمهورية مصر العربية، وزارة الاوقاف، المجلس الاعلى للشئون الاسلامية، لجنة إحياء كتب السنة، 1410 ق.
برقی، احمد بن محمد بن خالد، المحاسن، محقق: جلال الدین محدث، قم: دار الكتب الإسلامية، 1371ق.
بروجردی، حسین، البدر الزاهر في صلاة الجمعة والمسافر، مقرر، حسینعلی منتظری، قم: مکتب آیت الله المنتظری، 1416 ق.
بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف محقق محمد باقر محمودی و... ، بيروت، مؤسسة الأعلمى للمطبوعات، 1397ق.
بیهقی، علی بن ابوالقاسم بن زید مشهور به ابن فندق، لباب الأنساب والألقاب والأعقاب، محقق: سیدمهدی رجایی، قم: مكتبة آية الله العظمى المرعشى النجفی (ره)، 1385.
الترمذی، محمد بن عيسى، الجامع الصحيح و هو سنن الترمذی، مصحح: احمد محمد شاکر، مصر - قاهره دارالحدیث، 1419ق.
تستری، محمدتقی ، قاموس الرجال، ج2، قم: دفتر انتشارات جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1410ق.
ثقفی، ابراهیم بن محمد بن سعيد بن هلال، الغارات، ج1، محقق جلال الدین محدث، تهران: انجمن آثار ملی، 1295ق.
جزائری، نعمت الله بن عبد الله، رياض الأبرار في مناقب الأئمة الأطهار، بيروت، مؤسسة التاريخ العربي، 1427 ق.
حر عاملی، محمد بن حسن، الفوائد الطوسية، مصحح: مهدی لاجوردی، قم: المطبعة العلمية، 1403ق.
----------- ، وسائل الشیعه، ج1، قم: مؤسسه آل البيت علیهم السلام ، 1409 ق.
حسینی حایری، سید کاظم، المرجعيه والقياده قم: دارالتفسير، 1425ق.
حسینی مغربی غمارى، أحمد بن محمد، فتح الملک العلی بصحة حديث باب مدينة العلم على، محقق: عبدالامیر عمار فهداوی، قم: دلیل ما، 1386.
حسینی، سیدابوالفضل، تلخيص الرياض، قم: علمیه، 1381ق.
حلی عاملی، حسن بن سلیمان، مختصر بصائر الدرجات، محقق: عبادالله سرشار طهرانی میانجی، بیروت: دار المفيد، 1423ق.
حلی، حسن بن علی بن داود، الرجال (لابن داود) تهران: دانشگاه تهران، 1342.
حلی، حسن بن یوسف، خلاصة الأقوال في معرفة احوال الرجال، ج 2، قم: دارالذخائر، 1411ق.
خزاز رازی، علی بن محمد، كفاية الأثر في النص على الأئمة الإثني عشر، محقق: عبد اللطیف حسینی کوه کمری، قم: بیدار، 1401 ق.
موسوی خمینی، سید روح الله، المكاسب المحرمة ، تهران: مؤسسة تنظيم و نشر ، آثار الإمام الخميني، 1434 ق.
35 . موسوی خمینی، سید مصطفی، ولاية الفقيه محقق: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، تهران: مؤسسة تنظيم و نشر آثار الإمام الخميني، 1376.
36 . خوئی، سید ابوالقاسم، التنقيح في شرح العروة الوثقی، قم: لطفی، 1407ق.
---------، منهاج الصالحين، قم مدينه العلم، 1410ق.
----------، معجم رجال الحديث و تفصيل طبقات الرواة، ج1، قم: مرکز الثقافة الإسلامية في العالم، 1372.
دینوری، احمد بن داود ، اخبار الطوال، مصحح: جمال الدين شيال، محقق، عبدالمنعم عامر، قم: الشريف الرضي، 1373.
ذهبي، شمس الدين، تاريخ الإسلام و وفيات المشاهير والأعلام، محقق: عمر عبد السلام التدمری، چ2، بیروت: دار الكتاب العربي، 1413ق.
--------، سیر اعلام النبلاء، محقق: شیعب الارنؤوط و محمد نعیم العرقسوسی چ 11، بیروت مؤسسة الرسالة، 1417 ق.
راوندی، قطب الدین، الخرائج و الجرائح، ج1، قم: مؤسسه امام المهدى عجل الله تعالی فرجه الشریف، 1409ق.
السيد أبو المعاطى النورى أبى الفضل و دیگران، مسند الجامع المعلل، تونس دار الغرب الاسلامي، 1434ق.
شوشتری، محمد تقی، بهج الصباغة في شرح نهج البلاغة ، تهران: امیر کبیر 1376 .
صدوق، محمد بن علی، (ابن بابویه) ، الامالی ، تهران: کتابچی، 1376.
---------، عیون اخبار الرضا علیه السلام ، مصحح: مهدی لاجوردی، تهران نشرجهان، 1378ق.
----------، من لا یحضره الفقيه، چ 2، محقق: علی اکبر غفاری، قم: دفتر تبلیغات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1413ق.
صفدی، خلیل بن ایبک، الوافی بالوفيات، محقق ارناووط احمد و مصطفی ترکى، بيروت: دار إحياء التراث العربي، 1420 ق.
طبرسی، احمد بن على الإحتجاج على أهل اللجاج طبرسی، محقق: محمد باقر خرسان، مشهد نشر مرتضی، 1403ق.
طبرسی، حسن بن فضل، مكارم الاخلاق، قم: الشريف الراضي، 1370.
51 طبسی، نجم الدین، السلف والسلفيون، قم: ذکری، 1430ق.
---------، صوم عاشورا، بیروت: دارالولاء، 1423ق.
طوسی، محمد بن الحسن، الغيبة،چ 1، قم: بنیاد معارف اسلامی ، 1411ق.
---------- ، تهذيب الاحكام، محقق: حسن الموسوی خرسان، تهران: دار الكتب الاسلاميه، 1407ق.
----------، رجال طوسی چاپ 3، محقق: جواد قیومی اصفهانی، قم: مؤسسه نشر اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1373.
----------- ، الفهرست، چ 1، قم: ستاره، 1420ق.
طیالسی، سلیمان بن داود، مسند ابی داود الطیالسی، محقق: عبد الله بن عبدالمحسن ترکی، مصر - جیزه: هجر، 1419ق.
الغماري، السيد عبد العزيز؛ بيان نكث الناكث المتعدى بتضعيف الحارث، ج 2، قاهره: انتشارات مكتبة القاهره، 1427ق.
فیض کاشانی، محمد محسن بن شاه مرتضی، الوافی اصفهان، کتابخانه امام أمير المؤمنين على علیه السلام، 1406ق.
60 . قمی، عباس (شیخ عباس قمی) ، وقایع الایام (در اعمال و وقایع ماه های قمری)، قم: صبح پیروزی، 1393.
کاظمی، عبدالنبی، تكملة الرجال، مصحح: محمد صادق بحر العلوم، قم: انوار الهدى، 1425 ق.
کشی، محمد بن عمر ، رجال الكشي (إختيار معرفة الرجال)، مصحح: محمد بن حسن طوسی، محقق: حسن مصطفوی، چ 1، تهران: مؤسسه چاپ و نشر وزارت فرهنگ. 1424ق.
کفعمی، ابراهیم بن علی، المصباح، بيروت: مؤسسة الأعلمى للمطبوعات، 1414 ق.
کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، محقق: علی اکبر غفاری، چ 5، تهران: دار الکتب الاسلامية، 1391ق.
65 . كوفي، على بن احمد بن موسى بن الامام محمد التقی الجواد (معروف به ابوالقاسم كوفى) ، الاستغاثة في بدع الثلاثة، تهران: مؤسسة الاعلمی، 1373.
67 . مازندرانی، ملامحمد صالح بن احمد، شرح الكافي للأصول والروضة ، محقق: ابوالحسن شعرانی، چ 1، تهران: المكتبة الإسلامية، 1382.
69 . مجلسی، محمدتقی (مجلسی اول) روضة المتقين في شرح من لا يحضره الفقيه، مصحح: حسین موسوی کرمانی و علی پناه اشتهاردی، قم: مؤسسه فرهنگی اسلامی کوشانپور، 1406 ق.
مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار، ج 2، بیروت: مؤسسة الوفاء، 1403ق.
--------، مرأة العقول في شرح أخبار آل الرسول، ج2، تهران: دار الکتب الاسلامية، 1404 ق.
محمد بن ابراهیم، ابن ابی زینب، الغيبه للنعمانی، محقق: علی اکبر غفاری، تهران، نشر صدوق، 1397 ق.
محمد بن عبدالله، حاکم نیشابوری، المستدرك على الصحيحين، محقق: مركز البحوث و تقنيه المعلومات دارالتاصیل، بیروت: دار التاصیل، 1435ق.
مزی، یوسف بن عبد الرحمن، تهذيب الكمال في اسماء الرجال، بيروت: دار الفکر، 1414ق.
مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب و معادن الجوهر، محقق: داغر يوسف احمد، قم: مؤسسة دار الهجرة، 1409 ق.
مفيد، محمد بن محمد، الاختصاص، محقق: علی اکبر غفاری و محمود محرمی زرندی، قم: الموتمر العالمى لالفية الشيخ المفيد، 1413 ق.
---------، الفصول المختارة، محقق: علی میر شریفی، قم: کنگره شیخ مفيد، 1413 ق.
---------، الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، ج1، قم: کنگره شیخ مفید، 1413 ق.
المنقرى، نصربن مزاحم، وقعة صفین، محقق: هارون عبدالسلام، قم: مكتبة آیت الله المرعشي النجفي رحمه الله، 1404 ق، مؤسسة تنظيم و نشر آثار الإمام الخميني، 1392ش.
الموسوى السفيبي الشيرازي، محمد باقر ، لوامع الانوار العرشيه في شرح الصحيفه السجادیه، ج 2، مصحح: مجید هادی زاده اصفهان: الزهراء، 1394.
نجاشی، احمد بن علی، رجال نجاشی، چ 6 ، قم: مؤسسه نشر اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علميه قم، 1365.
النجفى الجواهري، الشيخ محمد حسن (صاحب جواهر)، جواهر الکلام فی شرح شرائع الإسلام، محقق: رضا استادی و .... بيروت: دار إحياء التراث العربي، 1362.
نمازی شاهرودی، علی بن محمد، مستدركات علم رجال الحدیث، ج1، تهران: شفق، 1412ق.
نوری، حسین، مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، ج1، قم: مؤسسه آل البيت علیهم السلام ، 1408 ق.
هاشمی خویی، میرزا حبیب الله، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة، چ 4، مصحح: ابراهیم میانجی، تهران: مكتبة الإسلامية، 1400ق.
ياقوت حموی، یاقوت بن عبد الله، معجم البلدان، مترجم: علی نقی منزوی، تهران: سازمان میراث فرهنگی کشور (پژوهشگاه)، 1380 .