ghaemiyeh.com
سرشناسه: میردامادی، مهدی
عنوان و نام پديدآور: خوشبختی: از دیدگاه اسلام و مکتبهای فلسفی جهان/ نوشته مهدی میردامادی
مشخصات نشر :1358 اصفهان.
مشخصات ظاهری: ص 201
فروست: (نشریه 2)
وضعیت فهرست نویسی: فهرستنویسی قبلی
یادداشت: کتابنامه: ص. 194 - 192 و همچنین به صورت زیرنویس
شماره کتابشناسی ملی: 40421
خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
ویراستار کتاب: شهناز محققیان
تقدیم به پدر و مادر عزیزم
تقدیم به جوانان روشنفکر
تقدیم به عاشقان حقیقت
معرفی چند اثر از دانشمند گرامی
حاج سید مهدی میردامادی واعظ
نویسنده کتاب
تصویر
نگارنده
1- اسلام و تمایل جنسی یا ازدواج از نظر علم و دین
2- بخش اول خوشبختی از دیدگاه اسلام و مکتب های فلسفی جهان - کتاب حاضر
3- بخش دوم " " " "
4- سی سخنرانی در مسجد شاه اصفهان تحت عنوان وصیّتنامه حضرت علی علیه السلام
5- پایان نامه تحصیلی دانشکده الهیّات از دانشگاه تهران «اشتراك موجود» بحث فلسفى
6- خدا شناسی ابو علی سینا: ترجمه و شرح نمط سوم و چهارم و پنجم از «اشارات شيخ الرئيس» مباحث ما وراء الطبيعه بانضمام بیوگرافی ابن سینا که چهار اثر اخیر بترتیب در دست طبع قرار می گیرد انشاء الله.
کتابفروشی ثقفی - اصفهان
بنام خدا
خدای بزرگ را سپاسگزارم که توفیق انتشار کتابی ارزنده ام داد که موضوعش ارزیابی «خوشبختی از دیدگاه یازده مکتب از مکتب های معروف فلسفی و روانی جهان است با مقایسه خوشبختی از دیدگاه اسلام که بر محور هستی و موجودیت انسان می چرخد، و اثبات مزیت سعادت از طریق اسلام بر مکتب های یازده گانه معروف جهان» این کتاب بقلم خطیب دانشمند آقای حاج سیدمهدی میردامادی برشته تحریر در آمده. نگارنده کتاب دارای سوابق تحصیلی درخشان در حوزه علمیه قم و اصفهان بوده و در ضمن تحصيل علوم قدیم دوره تحصیلاتی دانشکده الهیات و معارف اسلامی دانشگاه تهران را برگزار کرده تا نائل بدریافت دانشنامه لیسانس در فلسفه و حکمت اسلامی گردیده و اينك در دو پست حسّاس و ارزنده تعلیم و تربیت «سنگر وعظ و خطابه در مجالس و انجمن های مذهبی و مقام تدریس در دبیرستان ها، مشغول فعالیت است. ضمن تشکر از لطف معظم له مقالات خود را جهت نشر در اختیار اینجانب قرار داده توفیق روز افزون ایشان را در ترویج مبانی عالیه اسلام و نشر مقالات مذهبی خواهانم.
اصفهان - خیابان سپه - انتشارات ثقفی
نوشته: سید مهدی میردامادی
خوشبختی: از دیدگاه اسلام و مکتب های فلسفی جهان
حق طبع مخصوص نگارنده است
چاپ محمدی
برنامه تکوین
وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ سُلَالَةٍ مِنْ طِينٍ ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِي قَرَارٍ مَكِينٍ ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَامًا فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَکَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِینَ سوره مؤمنون آیه 12-14
با
برنامه تشریع
فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْديلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ سوره روم آیه 30
باید هماهنگ باشد.
تا سعادت و خوشبختی قرین بشر گردد.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَانِ الرَّحِيمِ
یکی از تمایلات بشر که پروردگار عالمیان در وجود او نهفته است و تمام فعالیت ها و زد و خوردهای انسانی در طول تاریخ بهمین حساب بوده است میل بسعادت است.
بشر از ابتداء طالب سعادت و خوشبختی بوده و از بدبختی و شقاوت گریزان بوده است، همه مردم مائلند خوشبخت و سعادتمند باشند و هر وسیله ای که مایه جلب خوشبختی و سعادت است برای خود فراهم نمایند و اگر کسی ادعای خلاف کند یا در ادعای خودش کاذب است و یا اگر جدّا راستگو باشد از نظر روانی مبتلاست بيك نوع بیماری روانی و گرنه جزء خمیر مایه و فطرت بشر است که در هر حالی بدنبال فضیلت و سعادت انسانیت بگردد تا گمشده خود را پیدا کند.
ولی مشکل بزرگ که منشأ تمام انحرافات و کجروی های بشر بوده و هست شناختن اصل سعادت و حقیقت خوشبختی است که بسیاری در فهم معنی سعادت خطاء رفته اند و اگر ادعا نکنیم که همگی قدر مسلّم بیشتری انحرافات بشر از این جا سرچشمه گرفته است و لذا انبیاء الهی نیامده اند به بشر بگویند طالب سعادت باش زیرا انسانی بالطبیعه بدنبال سعادت می گردد بلکه انبیاء الهی و رجال
آسمانی آمده اند به بشر بگویند معنی سعادت و فضیلت انسانیت که گمشده شما است چیست و همین معنی است که در طول تاریخ و قرن های متمادی دانشمندان جهان را وادار کرده است که در فهمیدن آن مطالعاتی کرده و کتاب هائی نوشته اند.
مجموع آن چه را که بشر در این باره علماً گفته یا عملا دست بآن زده است زیاد است و بنده بخواست پروردگار در این کتاب که مربوط بهمین موضوع است اشاره اجمالی بعقائد مختلفه که در گذشته در این باره شده بعقائد و مسلك هائی که امروز مورد توجه بعضی است نموده و سپس نظریه اسلام و مقایسه بین گفته های دیگران و سخنان وحی نموده و بقدر بضاعت و استعداد خود امیدوارم بتوانم انجام وظیفه بنمایم سپاسگزارم همچنان که لطف الهی شامل حالم شد و توانستم جلد اول سری اسلام و تمایلات بشر را که تحت عنوان اسلام و تمایل جنسی یا ازدواج از نظر علم و دین بود بپایان برسانم و طبع نموده تقديم عاشقان حقیقت و جوانان روشنفکر، بنمایم. باز لطف پروردگار مددم فرمود تا بتوانم جلد دوم آن که مجموعه حاضر است تقدیم بنمایم.
تفاوت بارزی که در عقائد فلسفی گذشته گان و مسلك های روانی و یا اجتماعی و یا..... امروز مشاهده می شود همانا گرایش فلاسفه و دانشمندان قدیم است به نفس و روح و توجه مسلك ها و عقائد و تئوری های امروز است بجنبه بدن و مادیت از این جهت اکثر عقائد گذشتگان از فلاسفه قدیم درباره سعادت و تشخیص آن دور می زند بمسائل نفس و روح مجرد، و نظریات طرفداران اصالت ماده دور می زند روی جهات مادی و عوارض آن، اينك بخواست پروردگار ابتداء می کنیم بنقل بعضی از نظریات فلاسفه قدیم تحت عنوان طرفداران اصالت نفس.
طرفداران مکتب اصالت نفس که قدر مشترك عقیده آن ها همان طرفداری از تقویت نفس و روح است گرچه در آن قدر مشترك با هم متفق هستند اما باز در چگونگی آن با هم اختلاف دارند که آن اختلاف در چگونگی تکمیل نفس مكتب هائی را بوجود آورده است که بقرار ذیل است:
جمعی از فلاسفه و دانشمندان یونان قبل از ارسطو هستند که سعادت بشر را فقط در کمالات نفسانی می دانستند. بنظر آنان چهار صفت اساس سعادت انسان است حکمت، شجاعت، عفت و عدالت. کسی که واجد این صفات باشد سعادتمند است و با وجود این صفات احتیاجی بکمالات جسمانی و سلامت بدنی یا بامور خارج از بدن خود ندارد اینان می گفتند «فان الانسان اذا حصَّل تلك الفضائل لم يضرّه فى سعادته ان يكون ناقص الاعضاء مبتلى بجميع امراض البدن» (1)
موقعی که انسان این چهار فضیلت معنوی را بدست آورد سعادت او کامل شده اگر فرضاً اعضاء بدنش ناقص یا مبتلی با نواع ناخوشی ها باشد ضرری بسعادت او نمی زند مگر آن که ناخوشی ها ضربه ای بجنبه معنوی او وارد کند و بدیوانگی یا حماقت گرفتارش نماید و همچنین فقر و گرفتاری و سقوط اجتماعی نیز با وجود آن چهار صفت نفسانی مضرّ بسعادت و خوشبختی انسان نخواهد بود.
از طرفداران این مسلك مي توان سقراط حکیم را دانست «زیرا آن چه که می توان بطور يقين نسبت بسقراط داد این بود که اهتمام او بیشتر مصروف اخلاق بود و بنیاد تعلیمات او این که انسان جویای خوشی و سعادت است و جز این تکلیفی ندارد. اما خوشی باستیفای لذات و شهوات بدست نمی آید. بلکه بلکه بوسیله
1) طهارة الاعراق ابن مسکویه ص 78.
جلوگیری از خواهش های نفسانی بهتر میسر می گردد و سعادت افراد در ضمن سعادت جماعت است و بنا بر این سعادت هر کس در این است که وظائف خود را نسبت بدیگران انجام دهد و چون نیکوکاری بسته به تشخيص نيك و بد يعنى دانائی است بالاخره فضیلت بطور مطلق جز دانش و حکمت چیزی نیست اما دانش چون در مورد ترس و بی باکی یعنی علم بر این که از چه باید ترسید و از چه نباید ترسید ملحوظ شود شجاعت است و چون در رعایت مقتضیات نفسانی بکار رود عفت خوانده می شود و هر گاه علم بقواعدی که حاکم بروابط مردم بر یکدیگر می باشد منظور گردد عدالت است و اگر وظائف انسان نسبت بخالق در نظر گرفته شود دینداری و خدا پرستی است این فضائل پنجگانه یعنی حکمت و شجاعت و عفت و عدالت و خدا پرستی اصول اولی اخلاق سقراطی بوده است.
سقراط گوید اراده آزاد نیست یعنی انسان فاعل مختار نتواند بود مگر این که پیروی از عقل کند که در آن صورت نیکی وخیر را اختیار می نماید.
وجه اعتقاد بخداوند در نظر سقراط این بود که همچنان که در انسان قوة عاقله هست در عالم نیز چنین قوه موجود است خاصه این که می بینیم عالم نظام دارد و قاعده و بی ترتیب نیست و هر امری را غایتی است و ذات باری خود غایت وجود عالم است پس نمی توان مدار امور عالم را بر تصادف و اتفاق فرض نمود و چون عالم به نظام است امور دنیا قواعد طبیعی دارد که قوانین موضوع بشری باید آن ها را رعایت کند باین سبب سقراط در سیاست معتقد بقهر و زور نیست و با مردم مدارا و اقناع افکار را لازم می داند بعبارت دیگر سیاست را نیز مبنی بر حکمت می نماید. (1)پس بنابراین ما می توانیم از طرفداران این مسلك سقراط را بشماریم آن هم نه يك طرفدار عادى بلكه طرفداری که ثبات قدم از خود نشان داد و جان عزیز خود را در راه عقیده داد و جدیت او در راه عقیده خود از خطابه نهائی او
1) سیر حکمت در اروپا ص 16
روشن می شود که در آخر لحظات زندگی ایراد کرد «ای کسانی که مرا محکوم ساخته اید، من اکنون با خوشنودی برای شما پیشگوئی می کنم زیرا که من در آستانه مرگم و هنگام مرگ نیروی پیشگوئی بانسان ارزانی می شود. من برای شما که کشندگان من هستید پیشگوئی می کنم که بزودی پس از رحلت من مجازاتی بسیار سنگین تر از آن چه بر من روا داشته اید در انتظار شما خواهد بود... اگر می اندیشید که با کشتن من می توانید کسی را از نکوهش زندگی زیان آورتان باز دارید در اشتباه هستید این راه فرار راهی نیست که ممکن یا آبرومندانه باشد آسان ترین و شریف ترین راه از پای در آوردن دیگران نیست بلکه بهتر ساختن خویشتن است» (1)
1) تاریخ فلسفه غرب برتراند راسل ص 189
مرتاضیین در سعادت بشر نیز باصالت نفس عقیده دارند، آن ها مي گويند سعادت و کمال آدمی فقط بتكميل نفس و تعالى جهات روحانی بشر است و باید از راه ریاضت و مجاهده های سخت کمال روح را از قوّه بفعلیت آورد و بسعادت کامل که شایسته مقام انسان است نائل شد. مرتاضیین از نظر بی اعتنائی و عدم توجه بجنبه جسم وضع شدید تری از روش یونان قبل از ارسطو دارند زیرا آن طبقه از حکماء یونان که سعادت را فقط در كفه روح جستجو می کردند در باره بدن شرط محرومیت یا زجر و شکنجه نداشتند فقط می گفتند اگر بدن مریض یا معیوب باشد با وجود صفات معنوی لطمه ای بسعادت نمی رسد. ولی مرتاضیین عقیده دارند که درجه تعالى و تكامل روح تابع درجه زجر و محرومیّت بدن است. بهر نسبتی که بدن از لذائذ محروم شود و تمایلات تن سرکوب گردد روح ترقی بیشتری می کند بهمین جهت کسانی که در این راه سعی کامل کرده اند بدن را بکلی از تمایلات و خواسته هایش محروم نموده و با خوابیدن روی میخ ها یا آویختن خود بشاخۀ درخت ها بخویش زجر و شکنجه داده اند باین امید که روح ترقی کند و از این راه بسعادت معنی کامل نائل گردند و این شیوه اگر چه سابقه ممتدی دارد ولی نمی توان گفت از مسلک های قدیم است و امروز استمرار ندارد بلکه مسلکی است که از قدیم همزمان با پیدایش فلسفه پیدا شده و هنوز هم ادامه دارد «این طریقه معرفت از دیر باز مورد توجه پاره ای اذهان واقع شده است چنان که بعضی در شناخت حقیقت آن را از طریقه اهل برهان هم مفید تر می شمرده اند حتی آثاری از صورت های ساده تر و ابتدائی تر این طریقه را در ادیان
و مذاهب قدیم و بدوی نیز می توان یافت از جمله در مذهب پرستندگان توتم و آئین پرستندگان ارواح همه نوعی عرفان وجود دارد چنان که در آیین های قدیم هندوان، ایرانیان، یونانیان، یهود و نصاری هم چیزهای از این مقوله هست.
با وجود تفاوتی که بین عقاید و تعالیم رایج در مذاهب مختلف عرفانی هست باز شباهت بین آن ها بقدری است که محققان طریقه عرفان را طریقه ئی می دانند که در آن بین اقوام گوناگون جهان اشتراك و شباهت هست و اساس آن از جهت نظری عبارتست از اعتقاد بامكان ادراك حقيقت از طریق علم حضوری و اتحاد عاقل و معقول و از جهت عملی عبارتست از ترك رسوم و آداب قشری و ظاهری و تمسك بزهد و ریاضت و خلاصه گرایش بعالم درون و این طریقه نزد بعضی از حکماء جدید اروپا نیز مورد توجه واقع شده است و مبنای حکمت های تازه گشته است». (1)
خلاصه مرتاضیین عقیده دارند که سعادت انسانی در زجر دادن و تعب رساندن بنفس و بدن است تا این که برای روح استکمال حاصل شود و این رویه همان رویه راهبان عیسوی وجوكیان هند و صوفیه اسلامی است البته با تفاوت های جزئی ان از مرتاضیین و زاهدان صوفیه داستان هائی نقل شده است که مؤید بر این موضوع است از جمله «ربیع بن خیثم را گویند فالجی روی داد از مداوا اجتناب کرد و گفت نه بیمار می ماند و نه طبیب، ابو مسلم خولانی در عبادت از هیچ نکته غافل نبود. سعید بن مسیب در مدت پنجاه سال نماز صبح را با وضوی عشا می خواند. حسن بصری در رفتار و گفتار خویش خاکساری و فروتنی زاهدانه کم نظیری نشان می داد. این زاهدان غالباً روزگار خود را آکنده از فساد و گناه می دیدند و بعزلت و انزوا روی می کردند». (2)
مرتاضيين برای نیل بسعادت از تمایلات نفسانی و مادی از قبیل تمایل جنسی و تناول کردن غذای خوب و پوشیدن لباس نو و انواع و اقسام لذت ها تا بتوانند خودداری می کنند و کف نفس و ترك لذات را شرط تكمیل نفس و روح که سعادت است می دانند. مثلا در حالت ابن سماك دارد که در ملاقاتی با هارون او را پندهای تلخ داد. گویند وقتی وی نزد رشید بود خلیفه آب خواست چون آب آوردند ابن سماك پرسید ای خلیفه اگر این آب را از تو باز دارند آن را بچند می خری گفت به نیمی از ملك خویش چون آب را بخورد پرسید اکنون اگر تو را از راندن آن بازدارند برای آن که آن را دفع توانی کرد چند خواهی داد گفت همه ملك خویش را ابن سماك گفت ای خلیفه ملکی که سمات گفت ای خلیفه ملکی که نیم آن بهای يك آب نوشیدن باشد و تمام آن بيك آب راندن نیرزد قدر آن ندارد که در پی آن با دیگران برشگ ورزی و دشمنی برخیزی خلیفه از این سخن سخت بگریست و باز در باره حاتم اصمّ آورده اند که چون با خلیفه برخورد کرد او را زاهد خواند خلیفه گفت من زاهد نیستم توئى زاهد حاتم گفت زاهد آنست که بچیز اندک قناعت کند چون تو بدنیا قناعت کرده ای زاهدی. من که سر بدنیا و آخرت فرو نمی آورم چگونه زاهد باشم و در حالات رابعه که پارسا زنی از اهل بصره بوده نوشته اند مدت عمر شوهر نکرد و سر بصحبت خلق فرو نياورد این ها و صدها نظائر آن که سعادت را در کوبیدن جهات مادی و ریاضت نفس می دانستند این هم نظریه مرتاضیین در اعصار قبل از اسلام و بعد از اسلام بوده است.
این دسته نیز در سعادت باصالت نفس عقیده دارند ولی در عین حال ببدن هم توجه دارند اینان مي گويند سعادت حقیقی در ترقّی و تعالى نفس است و باید بآن توجه کامل داشت ولی از تمایلات و خواسته های جسم که خارج از حریم سعادت است نیز نباید غافل بود و این نکته را خاطر نشان می کنند که آن چه از خواهش های مشترك بين ما وحيوانات است از قبیل خوردن و نوشیدن و اعمال تمایلات جنسی برای ما سعادت نیست
«انّ ما كان منها عاماً للانسان و البهايم فليست سعادة لنا» (1)
هر يك از اين عقائد و نظائر این ها در گذشته بین فلاسفه و دانشمندان یونان و سایر کشورها و همچنین بین مردم طرفداران بسیاری داشته و در طول قرون متمادی ملیون ها مردم برای وصول بسعادت از آن راه ها رفته و با تمام سختی ها و مشکلات آن را پیموده اند ملاحظه می فرمائید که در این سه عقیده تمام توجه بكفّه نفس شده و بجسم اعتنائی نکرده اند. بدن ارزش حقیقی خود را از دست داده و در سعادت انسان سهمی برای او منظور نشده است. لذّات جسمانی و تمايلات مادی مورد بی اعتنائی و محرومیت قرار گرفته و گاهی بدن برای ترقی و تکامل نفس باید زیر ضربات طاقت فرسای ریاضت بانواع شکنجه و بلا معذّب باشد و این خود مستقلا بدبختی و شقاوت است و مردمی نادانسته آن را سعادت و کمال تصوّر کرده اند.
در دنیای کنونی، در جهان متمدن امروز هم سعادت بشر رنگ دیگری بخود گرفته و از این حقیقت بزرگ تعبیر و تفسیر دیگری می شود. در گذشته
1) كتاب ترتيب السعادات ابن مسکویه ص 259
بنظر بسیاری از دانشمندان جهان اصالت و اولویت در راه وصول بسعادت برای نفس و کمالات معنوی بود ولی امروز در نظر بسیاری از شخصیت های نامی مطلب درست برعکس شده اصالت لذت و اولویت ماده ملاك خوشبختی و مبنای سعادت شناخته شده است.
جهات معنوی و سجایای انسانی گوئی طرد شده و عملا بدست فراموشی سپرده شده است و خلاصه تندروی های قرون گذشته در توجه بیش از اندازه بنفس و محرومیت بدن از لذائذ جای خود را امروز به تند روی در مادیات و لذت و محرومیت از کمالات روحانی و معنوی داده است و اينك بطور اجمال ببعضی از نظریه های امروز نیز اشاره می کنیم.
طرفداران مکتب اصالت مادّه گرچه همگی آن ها قدر مشترك دارند در این که شرف و سعادت انسانی را می آورند روی ماده و جنبه جسمی انسان ولی باز در چگونگی آن با هم اختلاف دارند که آن چگونگی باعث مکتب های مختلفی در مادیّت شده که بعضی از آن ها بقرار ذیل است:
عده زیادی از مادیین امروز در سعادت بشر باصالت لذت عقیده دارند این دسته معتقدند که سعادت عبارت از جلب لذائذ مادی است و سعادتمند کسی است که از جهان زندگی بیشتر لذت ببرد و بهتر بهره مند گردد.
«يك نگرش ساده و قاطع از زمان فلاسفه یونان تا بحال برای ما باقی مانده است.
هدونیسم روانی که «بنتام» ترجیح می دهد آن را اساس سود خواهی و نفع طلبی بخواند از این تز پشتیبانی می کند که لذت و الم (ارباب های بزرگ) ما هستند بنتام طرفدار هدونیسم اپیکور واریستیپ و هابس و آدام اسميت و دیگر هواداران این مکتب بود ولی ارتباط دادن مشرب لذت گرائی با مسائل روانشناسی اجتماعی از کارهای عملی وی محسوب می شود.
بنتام اهمیت همدردی را در زندگی اجتماعی انکار می کند آن چه اساسی واقعی و حقیقی دارد «بشر بسادگی بدنبال لذت که (بعضی مواقع آن را می توان سعادت خواند) می رود و گریزان از الم می باشد. فرد در جامعه پیرو لحظه آنی
تحت تأثیر انگیزه لذت جوئی و خواستار سعادت است. «جان استوارت میل» هم با نظریات بنتام موافق بود. بنتام کار خویش را با يك چنين نظرى (هدونيسم) شروع می کند و اثرش بنام «حساب فلسفه لذت گرائی» منتشر گردید.
در این کتاب بنتام می خواهد ثابت کند که هر لذت و المی را می توان با كمك سنجش معین اندازه گیری و تجزیه و تحلیل نمود و لذت و الم دارای درجات مختلف هستند. دوام و استمرار- شدت - ایقان - نزدیکی - دوری - حصول. آیا لذت حاصل می شود یا الم خلوص. آيا لذت و الم مخلوط است یا نه: بسط. آیا دیگر مردم از لذت و الم حاصله متأثر می شوند یا خیر. چنین آنالیز تحلیل نگرش های «وانتث» و «تیچنر» را خاطر نشان می کند چون آنان سعی می کردند که احساسات را اندازه گیری کنند. سنجشی که آن ها بکار می بردند با سنجش «بنتام» فرق داشت برای بنتام تمام لذات قابل سنجش است. قدرت های تحرك آمیز لذت و همچنین وحدت آن ها می تواند مورد حساب و اندازه گیری قرار گیرد. وی معتقد است که لذت خصوصیات گوناگون و متعددی دارد و آن خصوصیات را این طور توجیه می کند: لذت حواس، ثروت، مهارت، مناسبات دوستانه، خوبی، خوش نامی، قدرت، پرهیز کاری خیر خواهی، بد خواهی، حافظه، تخیل، انتظار، رفاقت و آزادی، ولی هر کدام از این خصوصیات نوع اثر لذتشان برای فرد یکی است مثلا يك بطری سرکه همان لطفی را دارد كه يك کتاب شعر بشرطی که لذت برابر و مساوی بآدمی بدهد.
امّا در این مورد میل با بنتام موافق نیست. آن چه برای بنتام اهمیت دارد عبارت از حدّ اکثر لذت و بهمین ترتیب هر شخصی می تواند با فرمولی که بنتام وضع کرده دوام، شدت، ایقان و غیره... میزان و اندازه لذت را تخمین بزند. بنتام از این طریق می خواهد اعمال فرد را طوری تنظیم کند که بهترین نوع هدونیسم را برای فرد ایجاد نماید. در يك چنين لحظه ایست که هدونیسم
روانشناسی بصورت هدونیسم اخلاقی جلوه می کند. نه تنها این حقیقتی است که انسان مایل است اعمالی انجام دهد که بحدّ اکثر لذت دست یابد بلکه باید چنین روشی را در لذت خود اتخاذ کند و شاید در این راه لذت را در قبال اعمال و رفتار دیگران بدست آورد این موضوع در سنجش «بسط» روشن می شود که فرد کوشش می کند تا سعادت دیگری بحدی برساند که در ردیف خوشبختی خود قرار دهد (غیر خواهی) و می توان این تئوری را چنین بیان داشت که سیاست دولت ها یا نمایندگان اجتماعی عبارتست از تسهیل و فراهم کردن بیشترین خوبی ها برای بیشترین افراد.
باین ترتیب «سود گرائی» بطور ساده توسعه و بسط نگرش های روانشناسی اجتماعی در قلمرو اخلاق می باشد. برای اجرای چنین اخلاقی در بین جامعه باید از سیاست «دست ها کوتاه» متابعت کرد همیشه عادت بر این بوده که سئوال کنند حدود قدرت دولت چیست و در جواب هم گفته می شد «هر چه کمتر بهتر» و علت آن هم این است که اگر انسان بطور غریزی خواهان لذت است باید کمتر هم تحت نظر و فشار باشد و سیاست «دست ها کوتاه» از مطمئن ترین متد اخلاقی است که برای قوانین موضوعه می توان مورد استفاده قرار داد و موضوع بیشترین سعادت برای بیشترین افراد را عملی کند» (1)
مخفی نماند که مکتب لذت گرائی بنوبه خود مکتب کلی است که مکتب ها و مسلک هائی را در بردارد زیرا تحصیل لذت برای افراد متفاوت است دسته لذت را در احراز قدرت می دانند و لذا بنظر آن ها سعادت بشر در احراز قدرت است دسته لذت را در ارضاء تمایل جنسی می دانند از این جهت بنظر آن ها سعادت کامیابی در امر جنس است عده در اندوختن ثروت می دانند از این جهت سعادت در نظر آن ها احراز ثروت و تراکم مال است دسته مقابل آن ها لذت را در طرفداری از
1) مبانی روانشناسی اجتماعی ص 47
طبقه رنجبر می دانند و.. ولى مع الوصف يك موضوع را باید مدّ نظر گرفت که با این که تمام این مسلك ها تحت مكتب لذت گرائی است ولی با این وصف طرفداران هر مسلکی بقدری موضوع مورد نظر خود را اهمیت داده اند که باصطلاح معروف مزيّت فرع بر اصل گردیده و خود عنوان مستقلّی پیدا نموده اند از این جهت مقتضی است ما هم هر کدام آن ها را مستقلا عنوان کنیم. اما قدر متیقن از اصل مكتب لذت گرائی آنست که مقصود لذات مادی است که اين سبك فكر چه مفاسدی را برای جامعه بار می آورد زیرا اگر بنا باشد جامعه بشریت سعادت را در بهتر لذت بردن در امور مادی بدانند هر کسی می خواهد بلذت کامل تری از لذات دیگران نائل شود این ایده و عقیده افراد انسانی را وادار بهرگونه خیانت بی ناموسى هتك بقوانين مملكت و سرانجام توحّش و بربریت وامی دارد عالم عالم حیوانات و درندگان ولی بصورت انسان بلکه بشریت از عالم درندگان ردّ می کند و بمراحلی از عالم جانوران عقب تر می رود زیرا طبق این عقیده که خدا و قیامت و معنویتی که در کار نیست از آن طرف از متد «حدود قدرت دولت چقدر است» جواب هر چه کمتر بهتر، و از سیاست دست های کوتاه هم که باید پیروی کند بنا بر این مانع و رادعی در کار نیست که جلوی طغیان بشر را بگیرد سرانجام چه می شود قابل تشریح نیست «اولئك كالانعام بل هم اضل سبيلا» همین جا صادق است و روی همین حساب است که این تئوری مورد انکار اکثر روانشناسان قرار گرفته است و انتقاداتی بر این اصل (لذت گرائی) وارد شده است که ببعضی از آن ها اشاره می کنم و سپس نظر اسلام را درباره اصل لذت گرائی عرض می نمایم.
«در حال حاضر، اصطلاح لذت زیاد بین روانشناسان معمول نیست چون این اصطلاح يك دوالیسم (دوگانگی) بین روح و جسم ایجاد می کند. لذت يك حالت استشعاری است و این ادّعا که خود آگاهی سبب عادت می شود سبب عادت می شود کاملا
غیر علمی است» (1)
«بہر صورت در مقابل نظریات هدونیستی عقائد و تصورات انتقاد آمیز در سر راه وجود دارد و برای اثبات تحقیقات خود درباره این انتقادات بهتر است که گفته «ترولند» را در اینجا اقتباس کنیم، وی خاطر نشان می کند که باید فرق بين هدونیسم حاضر و آینده و گذشته قائل شویم. هدونیسم حاضر که اغلب گریبان گیر فرد می باشد عبارتست از این که اعمال فرد طوری باید تنظیم شود که در لحظه آنی حدّاکثر لذت برای او حاصل گردد، البته این نظر در همه موارد بقدرت خود باقی نیست و موارد استثنائی هم دارد که آن را در شرائط مریض ها می توان دید. مثلا در هنگامی که فردی خود را در اختیار صندلی جرّاحی يك دندان پزشک قرار می دهد از لذت های آنی بمنظور آتی صرف نظر می کند در این صورت هیچ هدونیسمی ادعای متضاد آن را نخواهد کرد.
هدونیسم آینده که می توان آن را دکترین بنتام و میل دانست و از بسیاری همان مکتب روحی (کاهش هیجانات) منظور است. فرد اکنون کاری انجام می دهد که در آینده نتیجه اش را حاصل کند و بسعادت و خوشی نائل گردد یعنی از چنگال درد و الم بگریزد ولی در همین مورد هم انتقادات بی شماری متصور است.
1- اگر سیاست اجتماعی «هر طور می خواهد بشود» را مورد نظر قرار داده و بآن اعتماد داشته باشیم کلیه تصورات هدونیسم كلاسيك قدرت خود را از دست می دهد زیرا این طور نمودار می شود که آن چه را بشر انجام داده تنها بخاطر حدّ اكثر استفاده و لذت (برای خود یا دیگران) نبوده است.
2- شاید رنج و ناراحتی خود برای آدم يك تنوع و تازگی دارد و حتّى چطور ممکن است تصورات خوشی آینده محرکی برای جریان حاضر و آنی باشد
1) مبانی روانشناسی اجتماعی ص51
3- مطلب جالب این است که افراد انسان نمی توانند خوشی های مطلق و مجرد را برای خود هدف و مقصود نهائی بدانند - چون آن ها همیشه روی موضوعات جامد مانند پیدا کردن شغل، غذا، مسکن و غیره تکیه می کنند و بهترین دلیل آن هم این است که لذتی که از احساسات از نقطه نظر عینی و قابل لمس حاصل می شود بی اندازه زیاد است و حتی مطالب درون نگری هم بشکل واقعی و در دسترس باشد لذت بخش تر است تا این که جنبه مجرد و دور از دسترس را داشته باشد و انتقاد «تچنر» در این باب کلام گویائی است «نمی توانیم این عقیده را داشته باشیم که تمام مقاصد و هدف های انسانی بر روی دو موضوع لذت و الم دور می زند از کجا در شرایط عملی بر شماره و تعداد آن افزوده نگردد.
4- نظر «مگ دو گال» در این زمینه تا اندازه ای مشابه نظر «تچنر» می باشد وی معتقد است که لذت و الم عوامل محرکه نیستند بلکه آن ها راهنما - مشعر و نشانه هائی هستند از برای غرائز که تحت راهنمائی آن نشانه ها تا غرائز بطور موفقیت آمیز یا غیر آن راه خود را ادامه دهند. يك مادر نمی تواند نگاهداری فرزند خود را بعهده بگیرد مگر این که دارای غریزه مادری باشد. غرائز عوامل اولیه هستند و در بسیاری از موارد توسط علائم و آثار لذت و الم راهنمائی می شوند».
5- اگر بمشاهدات عمومی و کلی بپردازیم خواهيم ديد كه شك و ترديد نسبت بعقائد هدو نیست بیشتر می شود هنگامی که از لذت جوئی بحث کرده آن را موضوع مناسب بدانیم متوجه می شویم که اصلی کلّی و همگانی نیست مثلا لذتی که کودکان و جوانان بدنبال آنند هرگز آن لطف و خوشی را برای بزرگسالان، هنرمندان و سالخوردگان، معلمین، هنر پیشه گان و بالاتر از همه شهداء و غیره ندارد، اعمال و رفتار دوران بلوغ کاملا حسی است که از روی انجام وظیفه در آدمی ایجاد گردیده وفاداری و ارتکاب کارهای خطیر و تمام این
محركات بنظر می رسد که تحت کنترل شدید شخصی قرار گرفته اند» (1)
اين ها يك قسمت انتقاداتی بود از روانشناسان بر قانون لذت گرائی ولی نکته قابل توجه آن که هیچ فردى منكر اصل لذت و الم نیست زیرا مطلب بقدری بدیهی است که احتیاج به برهان ندارد كه يك قسمت فعاليت اجتماع برای لذت بردن و گریزان از الم بودن است بقول «ثورانديك» لذت مي سازد و الم خراب می کند و لذا انتقاد روانشناسان برای بکلی واژگون کردن قانون لذت گرائی نیست بلکه مقصود آن ها انکار کلّی این قانون است و اثبات بر این که سعادت که گمشده بشر است انحصار در لذت نیست بلکه امر بالاتر و والاتری است که شاید اصل لذت گرائی هم جزو او باشد نه همه آن و خوشبختانه دین مقدس اسلام هم از آن جا که دین فطرت است (بخواست پروردگار در فصل اصالت حقیقت که مربوط باسلام است کاملا درباره سعادت از نظر اسلام و معنی فطری بودن آن برنامه صحبت خواهیم کرد) و پاسخ مثبت می دهد بتمام خلقت تا حدّی که بجا و بمورد باشد درباره این اصل لذت گرائی با چشم واقع بینی اظهار نظر می کند. اسلام می گوید اولا لذت انحصار بجهان مادّه و طبیعت نیست بلکه دو شق دارد و ثانیاً بشر خواهان لذت است و ثالثاً لذتی که بشر باید خواهان باشد و هست تكويناً لذت بمعنى الاعم است که هم ارضاء جنبه مادیت او را بکند و هم ارضاء جنبه معنویت او.
پس بنا بر این اسلام موافق با اصل لذت گرائی است اما لذت گرائی اسلام که مورد قول آن ها است متفاوت است و بعبارت روشن تر اسلام با دید وسیع خود و با عينك واقع بین خود تمام جهات و جوانب بشریت را می نگرد و می گوید لذتی سعادت بشر است که هماهنگ تمام جهات انسان باشد جسماً و روحاً و.... تفصيل مطلب بلطف الهی در فصل مربوط بخود می شود مراجعه گردد.
1) مبانی روانشناسی اجتماعی ص53
یکی از تمایلات بشر که قوی ترین تمایل است در بشر حبّ بذات است هر کسی در وحله اول علاقمند بنفس و بقاء خویشتن است و این اصلی است که در تمام دوران زندگی از آغاز ولادت تا پایان عمر ساری و جاری است ولی گاهی این تمایل فطری در بشر طغیان می کند و بحال شدت در می آید تا بصورت خود بینی قوی و محکمی می شود که بشر هر چه را و همه چیز را برای خود می خواهد و بصورت يك فرد ديكتاتور خود خواه بشریت و عالم وجود را تابع اراده و میل خود می خواهد و از این جا غریزه قدرت طلبی را می توان از منشعبات حب بذات دانست و بسیاری از غرائز دیگر را، این حالات متفاوت را چه در حال شدت و طغیان و چه در حال عادی روانشناسان خودگرائی می نامند (البته اگر بدیده تحقیق بنگریم خود گرائی جدا از جب بذات است زیرا حب بذات ملازم با خویشتن نگری نیست بلکه مجزای از هم هستند).
«اگوئیسم در اصل همانا خود گرائی و بعبارت دیگر خویشتن نگری می باشد شخصی که بدنبال لذت می رود و از الم گریزان است، ناگزیر همیشه بدنبال خواسته های مؤثر خویش است.
«میل» بیان روشنی در این مقوله دارد و می گوید حتی کسی که لذت و خوشی را برای دیگران می خواهد فقط بخاطر اقناع لذت و خوشی خود می باشد که انگیزه ای برای چنین کاریست خودگرائی در اوائل کودکی یعنی بمحض این که طفل خود را از دیگران تمیز داد ظاهر می شود، با وجود این که ذاتی نیست ولی پرهیز از آن هم غیر مقدور است. علت خودگرائی این است که شخص خود را فردی ممتاز از دیگران دانسته و همگنان را آلت و وسیله برای انجام مقاصد خود می پندارد. برای مثال در جوامع عقب افتاده بسیاری از مردهای
خود خواه هنوز زن را برده و بنده و پیش خدمت خود فرض می کنند نهایت اگر بخواهند احترامی برای او قائل شوند بچشم شیئی نه شيئى محض بلكه اشياء تجملی بآن ها می نگرند. (1)
از این سخنان روشن شد که خود گرائی جزء حبّ بذات نیست ولی از عوارض آنست که بشر می تواند آن عارض را از خود دور کند و اگر دور نکند شدت پیدا کرده و مظاهرش یکی پس از دیگری گریبان بشر را می گیرد مثلا یکی از مظاهر خود گرائی میل شدید بتملك است، از مظاهر بارز خود خواهی ميل به تملك اشياء و اموال دیگران یا بعبارت دیگر استثمار مادی و بهره برداری از دسترنج دیگران است.
سلطه خواهی، خودخواهی، تسلط و اعمال قدرت برهمنوع که آن را سلطه خواهی یا قدرت طلبی مي گويند که فرد مصالح دیگران را نادیده انگاشته و منافع آن ها را فدای خود خواهی و قدرت طلبی خویش می نماید از مظاهر خودگرائی است.
در این جا است که هر نوع تحمیل و اختناق افکار و تجاوز بحقوق دیگران برای شخص سلطه طلب جایز می گردد افکار و عقائد جاه طلبانه خودرا با ظاهری فریبنده در زیر كلمات حق بجانب اظهار می دارد.
خلاصه کلام آن که بعضی تصور کرده اند سعادت انسان در موقعی تأمین می شود که بتواند احراز قدرت نموده و تمایل خرد گرائی را درخود ارضاء کند و از جمله افرادی که می توان آن را طرفدار این نظریه قلمداد کرد توماس هابس است.
«توماس هابس نیز از جمله طرفداران مذهب خودگرائی است ولی نظر وی با «بنتام» و «میل» مغایرت دارد باین معنی که وی لذت جوئی را بدرجه خرد گرائی پائین می آورد آدمی طبعاً خود خواه است و بدنبال خود می باشد جز
1) مبانی روانشناسی اجتماعی ص 56
آن چیزی را نمی خواهد وی گوید محبت يك فرد بفرد دیگر دلیل بر وجود حسّ همدردی نیست و آن چه ما می بینیم يك نوع خود پرستی و لذت جوئی است که بدین صورت جلوه کرده تجویز می کند». (1)
در قرن نوزدهم و بیستم عقائد بی شماری راجع به قدرت موجود بوده و می باشد در آلمان دو نویسنده با قدرت چون «ماکس اشتاینر» و «نیچه» را می توان نام برد.
کتاب ماکس راجع به «من و خودیشم» تکمیل نظریات و عقاید نیچه می باشد و اثر دیگر نیچه «اراده معطوف بقدرت» بیان قطعی از نظریات وی می باشد در این کتاب مدار آن چه را می گذرد بر خود پسندی و تحمیل می داند او در در کلماتش می گوید.
«اگر دیدید کسی از رحم و شفقت صحبت می کند و بجانبداری بیچارگان تظاهر می نماید او هم می خواهد خود را تحمیل کند. هر کس خود را تحمیل کند تاریخ از او می گوید. تاریخ و جریان تمدن یعنی کشش بسوی نیرو یا بعبارت دیگر اراده معطوف بقدرت
«نیچه» کشش بسوی توانائی و قدرت را محور حیات انسان و آثار آن می داند حتی منطق و عقل را خادم این کشش می شمارد. هر زمان که این کشش ناتوان گردد آثارش فروریزی حضاری و تمدنی و زوال زندگی انسانی است» (2)
از مجموعه بیانات قبل روشن شد که نظریه خرد گرائی چیست و این نظریه که سعادت بشر را راکب شکست خورده معرفی می کند و شقی و بدبخت انتقاداتی که می توان باین تئوری وارد کرد بقرار ذیل است.
1- در این تئوری مقام و ارزش انسانی بقدری پائین آمده که می توان گفت
از بسیاری جانوران و درندگان هم پائین تر آمده زیرا در این نظریه سعادت بشر در تأمین قدرت فوق قدرت است و این معنی احتیاج بشرارت و خوی درندگی دارد تا بتواند تأمین سعادت خود کند.
و اگر محبّتی و علاقه هم سر بزند بحساب عاطفه انسانی نیست بلکه راهی است برای احراز قدرت و بعبارت خود آن ها انتقامی است خوب که از این راه در مقام بیچاره کردنست نه احسان.
«طبق نظر نیچه تمام رفتار و حرکات اجتماعی انسان ناشی از انعکاس مستقیم و غیر مستقیم قدرت طلبی است. محبت در نتیجه اهمیت دادن بخویش است - مهربانی نتیجه محبت است حتّی احساس حق شناسی چیزی بیشتر از یك انتقام خوب نیست زیرا هر فردی می خواهد تفوق و قدرت خود را در روابط اجتماعی «حسن تفاهم» برخ دیگران بکشد. هنگامی که با روشن بینی بآرزوهای انسان برای کسب قدرت می نگریم می بینیم محرکات درونی وی نسبت بخیر خواهی - عشق بحقيقت و مذهب جز طبل های توخالی نیست و همه آن ها نتیجه قدرت طلبی است» (1)
نتیجه این شد که آمدند بانسان ارزش بدهند او را از ارزش انسانیت انداختند. مَثَل معروف آمدند چشمش را خوب کنند کور کردند. اگر بنا باشد تمام عواطف و احساسات بشر و تمام خدمات اجتماعی او نه بحساب احسان و خدمت باشد بلکه بحساب قدرت طلبی خودشان باشد و بعبارت دیگر لباس لباس احسان و خدمت ولی باطن مكر و تزوير بجهت حسّ انتقام باشد این چه بشریت است و چه ارزش پس بنابر این اولین لطمه که این تئوری بانسان وارد کرد تنزل او از مقام انسانیت بمقام درندگی و روباه صفتی و خلع لباس عواطف و احساسات انسانی و پوشش لباس مکر روباهی بود.
1) مبانی روانشناسی اجتماعی ص 61
2- بنا بر این تئوری هیچ فردی از انسان نمی تواند واجد سعادت شود زیرا دنیا دار تزاحم است و احدی نمی تواند آن چنان قدرتی پیدا کند که تسلط بر همه کس و همه چیز داشته باشد و چون هر کسی می خواهد بسعادت برسد ناچار می شوند بزد و خورد و جنگ و نزاع بپردازند تا به بیند سعادت نصیب چه کسی می گردد آنوقت است که دنیا دنیا دنیای جنگ و خونریزی است تا جائی که سعادت می خواهد ریشه بشریت را بکند تا بجائی که خود «هابس» ها که طرفدار نظریه خرد گرائی هستند مي گويند بايد يك دولت مقتدری باشد با قدرت نامحدود و اختیار مطلق تا آرامش و صلح برقرار گردد و از این رو است که «هابس» قائل بيك قرارداد اجتماعی شده است و می گوید اضافه بر آن باید آن قرارداد اجتماعی يك حكومت را هم بوجود آورد که قادر بحفظ منافع افراد اجتماع باشد.
«هابس می گوید در وحله اول من يك تمايل کلی و جزئی برای بشریت دارم يك آرزوی مداوم و شتابان برای بدست آوردن قدرت بعد از قدرت که فقط با مرگ متوقف می شود علت آن این است که بشر آرزوی لذت و خوشی را به نسبت حادّ و شدید دارد آن چه را که اکنون بدست آورده و یا می آورد کافی نیست با يك قدرت متعادل نمی تواند خواسته هایش را اقناع کند بلکه انسان نمی تواند با قدرت و وسیله موجود خود را مطمئن سازد مگر این که در تحصیل و اکتساب قدرت و نیروی بیشتر فعالیت و جدیت بیشتر از خود ابراز دارد. اگر آرزوهای اشباع نشدنی برای بدست آوردن قدرت، جلوگیری و زنجیر نشوند زندگی در محیط اجتماعی غیر مقدور خواهد شد. انسان باید تسلیم قدرت عمومی دولت شد که هابس آن را Leviathen می نامند از طریق شکل قرارداد اجتماعی هر فرد می تواند خود را از دیگر افراد قدرت طلب مصون و محفوظ دارد برای خود موقعیتی بدست آورد که برای تحصیل فرهنگ فراغت بال داشته و از استقرار
صلح بی نصیب نماند» (1)
پس مفسده دوم این تئوری نائل نشدن بسعادت است برای هر کسی.
3- از همه بدتر این نوع عقیده روح شرارت و بی بند و باری را در انسان تقویت کرده که بشر بحساب رسیدن بسعادت خود تا می تواند جنایت و خیانت بدیگران کند. منتهی الامر طوری که قدرت دولت مزاحمت از او نکنند ولی اگر روزی فرضاً قدرت دولت باو اجازه داد یا پشتیبانی از او کرد باکی از هیچ گونه جنایتی نداشته باشد و از این رو جنایت دولت های بزرگ جهان را نسبت بملل ضعیف می توانیم توجیه کنیم. آن ها ملل ضعیف را پایمال می کنند. بحساب خواستن سعادت این همه بودجه ها در ممالك آن ها صرف تسلیحات آدمکشی می شود که بشریت را نابود کنند لابد بحساب خواستن سعادت لابد آن ها طرفدار این تئوری هستند دیدم در چند سال قبل نوشته بود در هر ساعت در جهان 128 ملیون تومان بپول ایران صرف تسلیحات آدمکشی می شود (2)لابد همه این ها بحساب سعادت است. اُف بر این سعادت اگر سعادت بشریت این است وای بر این بشریت و صد اُف بر این سعادت بشریت.
اسلام در این باره نظرش همانند جاهای دیگر نظر حقیقت است، اسلام می گوید البته یکی از تمایلاتی که خدا بیشر داده تمایل قدرت است و هر کسی می خواهد این تمایل را جامه عمل بدهد اما سعادت بشر در ارضاء این تمایل ولو رة بسرحدّ جنایت باشد نیست بلکه سعادت بشر آنست که این میل طبیعی را از راه طبیعی ارضاء کند و براه طبیعی بکار بیاندازد، اگر تمایل قدرت از مسیر حقیقت برگزار شود و در راه خدمت گذاری بجامعه مصرف شود البته سعادت است. قال رسول الله (صلی الله علیه و آله) خَیْرُ اَلنَّاسِ مَنِ اِنْتَفَعَ بِهِ اَلنَّاسُ وَ شَرُّ اَلنَّاسِ مَنْ تَأَذَّی
بِهِ اَلنَّاسُ وَ شَرٌّ مِنْ ذَلِکَ مَنْ أَکْرَمَهُ اَلنَّاسُ اِتِّقَاءَ شَرِّهِ وَ شَرٌّ مِنْ ذَلِکَ مَنْ بَاعَ دِینَهُ بِدُنْیَا غَیْرِهِ (1) ملاحظه می فرمائید که پیامبر عالیقدر اسلام در این روایت میزان شرافت و معیار فضیلت را در خدمتگذاری بمردم می دانند که یکی از موارد آن خدمت کردن از راه قدرت است ولی سوء استفاده کردن از قدرت را بهر نوعی که باشد نشانه شرارت و پستی می داند.
اينك مقتضی است استشهادی از نحو حکومت رجال آسمانی بیاورم مورخين عموما مین ویسند که پس از قتل عثمان موقعی که مردم با علی بن ابیطالب علیه السلام بیعت کردند و حضرت را آوردند مسجد امیرالمؤمنين [علیه السلام] در روز اول خلافت بر فراز منبر بعد از حمد و ثناء اول جمله که بر زبان جاری کرد این بود که من در زمان دولت پیشین مشاهده کردم که ظلم ها و ستم ها بمسلمين شد و بعضی از بیت المال بیش از حقشان استفاده کردند و از آن راه فرش های قیمتی و عمارت های مجلّل بنا کردند. من که علی ابن ابیطالب هستم يك يك آن ها را حاضر کرده و رسیدگی بوضع آن ها می نمایم.
2- در مملکت اسلامی که زیر نظر علی [علیه السلام] اداره می شود همگی شما مساوی و برابر هستید سیاه و سفید، غلام حبشی و سیّد قرشی ندارد همگی بالسویه از خزانه مسلمین باید استفاده کنید. و هزاران شاهد دیگر که اگر بخواهیم وارد شویم از اصل مطلب باز می مانیم و بخواست پروردگار در فصل مربوط تشریح بیشتری خواهیم کرد. پس بنا براین اسلام در این مورد تا سرحدّ واقعيت و ارضاء طبیعی این تمایل به بشر رخصت داده ولی سعادت بشریت را در احراز قدرت و ریاست ندانسته است.
1) اختصاص شیخ مفید
در دنیای امروز بخصوص در کشورهای کمونیستی مردان بسیاری هستند که در سعادت بشر باصالت اقتصاد عقیده دارند و خوشبختی مردم را تابع وضع اقتصادی آن مردم می دانند. اینان تمام جهات و شئون مختلف بشر را از پشت عينك اقتصاد نگاه می کنند و کلیه مسائل اخلاقی و اجتماعی و ایمانی و مذهبی را تابع وضع اقتصادی دانسته و با همان زبان تجزیه و تحلیل می نمایند.
«مذهب، سیاست، حقوق، هنر، آداب و امثال آن همه محصول وضع اقتصادی و چگونگی تولید می باشد و اگر در طی قرون آداب و سیاست و هنر و قوانين تغییر می یابد و رو بتکامل می رود جز این نیست که قوای تولید و روابط اقتصادی طی زمان رو بتغيير و تكامل است» (1)
طرفداران مكتب اصالت اقتصاد نیز همانند مکاتیب قبل در سعادت بشر دچار انحراف عظیمی شدند و بسیاری از حقایق وابسته بشئون جسم و روح و تمایلات واقعی و انکار ناپذیر بدن و روح را نادیده گرفته و بآن پشت پا زدند و برای اثبات عقاید خود بسیاری از حقایق ایمانی و اخلاقی و سجایای واقعی انسانی را نادیده گرفته و صریحاً انکار کردند.
شکی نیست که یکی از پایه های بزرگ سعادت بشر اقتصاد است و بدون آن سعادت بدست نمی آید «من لا معاش له لا معاد له» ولی تمام سعادت انسان اقتصاد نیست و هر کس چنین فکر کند بر خلاف واقع فکر کرده است.
ما امروز در جاده زمان بتصادف ترقیات تکنولوژی بدون آن که باحتیاجات اصلی جسم و جان خود توجه کنیم پیش می رویم با آن که در ماده غوطه وریم خود را مستقل از آن می پنداریم و نمی خواهیم بفهمیم که برای ادامه زندگی بایستی
1) ماتریالیسم تاریخی ص 1.
نه بر وفق هوی و هوس بلکه بمقتضای طبیعت اشیاء و خودمان رفتار کنیم چندین قرن است بشریت متمدن در این گرداب می لغزد و فرو می رود تاریخ انحطاط اخلاقی وترك حسّ مذهبی با تاریخچه سرپیچی بشر از قوانین اصلی طبیعت همراه است. ممکن نیست بدون تحقیر شخصیت خود بتوان تمام فعالیت ها را در جستجوی امتیازات مادی منحصر کرد. انسان فقط برای ایجاد و مصرف ساخته نشده است بلکه از آغاز تکاملش بعشق جمال و حسّ مذهبی و کنجکاوی فکری و تصور خلاقه و حسّ فداکاری و زندگی قهرمانی اقبال کرده است. اگر انسان را فقط بفعالیت اقتصادیش منحصر کنند مانند آنست که قسمت بزرگی را از وی بریده باشند. بنا بر این لیبرالیسم و مارکسیسم هر دو تمایلات اصل طبیعی را پایمال می کنند». (1)
«فضیلت یکی از معلومات خیلی قدیمی مشاهده است. بلاشك هنوز می توان بآن در اجتماع امروزی برخورد ولی در جماعاتی که زیر یوغ ماتریالیسم بسر می برند وجودش اکسیر است. اجتماعی که اولویت را برای اقتصاد می شناسد بفضیلت نمی گراید زیرا فضیلت اصولا خواهان اطاعت از قوانین زندگی است و هنگامی که انسان خود را در فعالیت های اقتصادی محدود کرد کاملا از قوانین طبیعی پیروی نمی کند». (2)
در این فصل لازمست توضیح بیشتری داده شود زیرا یکی از امتیازات عصر کنونی توجه و دقت خاص ملت ها بمسائل اقتصادی و امور مربوط بمعاش می باشد بطوری که نظیر آن در هيچ يك از قرون و اعصار گذشته سابقه نداشته و شنیده نشده است. اقوام و ملل جهان اعم از كوچك و بزرگ وحكومت ها و دولت ها بطور کلی همه و همه بامور اقتصادی و معاشی بیشتر از همه مسائل دیگر زندگی اهمیت و اعتبار می دهند. البته بدون هیچ گونه شکی مردم - اعم از افراد و جماعات
از بدو تاریخ باسباب معاش و متاع زندگی اهمیت می دادند امّا امروز دقت توجه آنان به ثروت و مال و راه های بدست آوردن و تولید و روش های توزیع آن بیشتر و وسیع تر گشته و برای آن رشته و فن های خاصی را بنام اقتصاد اختصاص داده اند. بطوری که امروز توجه آن بمال و ثروت و اسباب کسب و طریق توزیع آن رشته و علم بزرگی شده و همه اقوام و ملل و دولت ها را بخود مشغول داشته و قطبی شده که افکار و عقاید، زحمت ها و کوشش ها هم همه بمحور آن و بدور آن می چرخند و بدین جهت.
مسئله معاش برای دانشمندان اقتصاد امر مشکلی شده و کارشناسان هم برای آن راه صحیحی نیافته اند زیرا آنان دقت و توجه خود را فقط در این مسئله بکار انداخته اند و حتی بعضی از آنان میدان را وسیع تر گرفته و آن را همه مسائل زندگی انسان قرار داده و قلمداد نموده اند و بالاتر آن که آن را اساس فلسفه زندگی و اخلاق و مدنیت و مسائل اجتماعی دانسته اند همانند مارکس و انگلس و لنین که مکتب کمونیسم را بر پایه این طرز فکر بنا نهاده اند و اصولا زندگی را جز پیکار طبقاتی و مبارزه پرولتاریا بر ضدّ سرمایه داران برای زندگی مادی بهتر چیز دیگری نمی دانند و ما بخواست پروردگار برای این که کاملا فلسفه آنان و سپس بطلان آن روشن گردد باجمال وارد عقائد فلسفی و اشکالاتی که بر آن ها وارد است می گردیم و نظر بر این که مکتب فلسفی آنان متفرع بر ماتریالیسم است که منكر عالم ماواراء الطبیعه است ناچاریم ابتداء بطور کلی بحثی از ماتریالیسم و ماترياليسم ديالك تيك و بمناسبت بحث فشرده و مختصری از سایر مکاتب مادیگری بنمائیم.
ماتریالیسم مكة مكتب ماديت و انکار ماوراء الطبیعه است. ماتریالیست کسی را گویند که جز عالم ماده هیچ حقیقتی را قبول ندارند رسماً خدا و روح مجرد و هر نیروی فوق طبیعت را انکار می کنند. عالم را مانند دستگاه ماشینی می پندارند که چرخ های آن را يك سلسله علل فاقد علم و شعور حرکت می دهد، با این فرق که ماشین سازنده عاقلی دارد ولی ماشین طبیعت سازنده عاقلی ندارد بلکه چرخ های عظیم آن با تصادف بصورت کنونی در آمده حرکات جبری خود را تعقیب می کند.
ماترياليسم ديالكتيك شعبه ای از مکتب ماتریالیسم است ديالكتيك از ماده دیالگو گرفته شده است و این کلمه در زبان یونانی بمعنای مباحثه و مکالمه است و معمولا بکسانی که دارای منطق قویّ و قدرت استدلال باشند ديالكتسين مي گويند. گاهی این کلمه را باشخاص حرّاف و پشت هم انداز نیز اطلاق می کنند و از نظر اصطلاح فلسفی که مورد توجه ما است ماترياليسم ديالكتيك که یگانه شاهکار فلسفی طرفداران کمونیسم و بزرگترین تکیه گاه آن ها در مسائل اجتماعی است نام يك شعبۀ خاص مادیگری است که بر اساس تغییر و تحول بنا شده است.
ژرژ پولیتسر در کتاب اصول مقدماتی فلسفه برای ديالكتيك چهار اصل ذكر می کند بدین ترتیب 1- تغيير ديالكتيكي 2- تأثیر متقابل یا فعل و انفعال 3- تضاد 4- تبديل كميت بکیفیت یا قانون جهش و اينك تشريح و انتقاد آن چهار اصل.
ان این اصل مهمترین اصل دياليك تيك محسوب می شود و در حقیقت بمنزله روح دياليك تيك است و گاه می شود دياليك تيك تنها بر این اصل اطلاق می شود این اصل مطالب ذیل را بیان می کند.
1- همه حوادث و موجودات جهان بدون استثناء دستخوش تغيير و تحولند هیچ چیز ثابت و ابدى يكنواخت نیست ابدی و ثابت در عالم فقط يك چيز است و بس و آن تغییر و تحول است. همه چیز در حال شدن است نه بودن. هیچ چیز پایان نیافته است و همواره پایان یك چیز ابتداء دیگری است.
«هراکلیت» عالم را برودخانه ای تشبیه می کند که همواره روان و یکدم مانند دم دیگر نیست و ثبات و بقاء را منکر است.
«انگلس» می گوید دياليك تيك هيچ چيز را ثابت مطلق و مقدس نمی بیند. «ژرژ پولیتسر» در کتاب خود بنام اصول مقدماتی فلسفه درباره این اصل می نویسد هیچ چیز بجای خود و هیچ چیز بصورت خود باقی نخواهد ماند دياليك تيك عبارت است از تغییر و حرکت.
2- هر چیز گذشته و آینده ای دارد که با وضع فعلی او فرق دارد بنا براین برای شناختن يك چيز باید تاریخچه آن را در نظر گرفت نه تنها اجتماع بلكه یکدانه سیب و هلو هم تاریخچه ای دارد که عبارت از رشته تحولات بهم پیوسته است لذا براي درك حقيقت يك موضوع باید آن را در حال حركت وتحول مورد مطالعه قرار داد نه در حال سکون و مستقل از گذشته و آینده.
3- حرکات موجودات و تحول آن ها همه بسوی تکامل است یعنی این حرکت عمومی همه موجودات را بطرف کمال سوق می دهند.
4- هر حرکت و تحولی حرکت دياليك تيكى محسوب نمی شود. حرکت دياليك تيك آنست که با پایه عوامل درونی بوده باشد مثلا يك ميوه نارس که می رسد حرکتی بسوی تکامل کرده و این حرکت بر اثر عوامل درونی و محیط طبیعی آن است لذا آن را حرکت دياليك تیکی می نامند که بصورت «اتو ديناميك» یعنی تحول خود بخود صورت گرفته است. اما اگر همان میوه را زیر پا گذارده له کنیم این حرکت حركت دياليك تيكي نيست و حرکت مکانیکی نامیده می شود که مصنوعی است و بغیر عوامل طبیعی صورت گرفته است.
5- منظور از تکامل اعمّ از تکامل کیفی و کمّی است باین معنی كه یك موجود بر اثر تحول گاهی بصورت کامل تری از نظر کیفیات بیرون می آید مثلا يك میوه نارسی می رسد و گاهی بتعداد بیشتری از نظر کمیّت تبدیل می شود مثلا از يك دانه میوه درختی بوجود می آوریم که اگرچه محصول آن با میوه اول فرق ندارد امّا تعداد زیاد ترى ميوه از يك ميوه بوجود آورده ایم این را تکامل کمی و اول را تکامل کیفی می نامند. تکامل کمی را مارپیچی نیز می نامند زیرا حرکت آن مانند حرکت در امتداد يك خط مارپیچی است که گرچه بنقطه محاذی نقطه اول بر می گردد امّا در سطح عالی تر و بالاتری است. این بود فشرده و خلاصه اصل اول آن ها و اينك انتقاد بر آن.
طرفداران این عقیده چنین گمان کرده اند که عقیده تحول از ابتکارات دیالکتیکی است و چنین وانمود می کنند که قضاوت متافیزیسین ها درباره وضع عمومی جهان نقطه مقابل این عقیده است یعنی الهیون همه چیز را ثابت، جامد،
لا يتغيّر ابدى ولا يزال می دانند و با مختصر مطالعه ای در آراء و عقائد خداپرستان کذب این نسبت ها روشن و مسلّم خواهد شد.
فلاسفه الهی در مبحث حرکت چهار نوع حرکت را قائل بوده اند: حرکت وضعی، اینی، کمّی، کیفی که این چهار حرکت مورد اتفاق تمام فلاسفه متافيزيك است ولی در حدود 300 سال قبل یکی از فلاسفه متافیزیسین بنام صدرالمتألهین نظریه تازه ای درباره حرکت موجودات مادی بنام حرکت جوهریه ثابت و مبرهن کرد که امروز طرفداران بسیاری دارد و این نظریه موضوع تحول و حرکت را در موجودات عمیق تر از نظریه دیالستیکی ثابت می کند زیرا مطابق این نظریه موجودات جهان در جوهر ذات دارای حرکت می باشند و تحول در اعماق ذات آن ها نفوذ کرده است، برای توضیح این نظریه ببیان ساده می توان موجودات مادی بعکس هائی که در آب جاری منعکس شود تشبیه کرد که محل عكس دائماً در تحول و جریان ولی عکس ها همچنان برقرار می باشد و جوهر موجودات مانند آب جوی گرچه در تحول و تبدل دائمی است لکن اتصال وجود جوهری وحدت و شخصیت آن ها را حفظ می کند.
شد مبدّل آب این جو چند بار *** عکس ماه و عكس اختر برقرار
با این نظریه نهایت بی انصافی است که متافیزیسم را يك مكتب جمود معرفی کنند.
تنها فرقی که بین متافیزیسم و ماترياليسم ديالكتيك هست این است که ديالكتسين تحول و حرکت را شامل همه چیز می داند حتی علوم و ادراكات و اصول اخلاقی و اجتماعی را هیچ چیز حتی بدیهیات را از قانون تحول استثنا نمى کند. بر خلاف متافزیسین که عمومیت را نسبت بهمه چیز منکر است زیرا هیچ عاقلی نمی تواند تصدیق کند که روزی جدول ضرب فيثاغورث دستخوش تحول شده تغییر نماید یعنی دو دو تا پنج تا شود، یا مساحت دائره غیر از حاصلضرب مجذور شعاع
در عدد ثابت پی باشد بعلاوه اگر این قانون هیچ استثنائی ندارد خود این قانون چرا عزیز بی جهت شده و تکیه بمسند ابدیت و اطلاق زده است و دستخوش تحول نمی شود. مگر این قانون زائیده فکر متحول بشر. نیست خلاصه کلیّت قانون تحول ممنوع است و لا محاله موجوداتی از تحوّل معاف می باشند بنا بر این منظور پیروان ماتریالیسم که متزلزل ساختن مبادی و مبانی استدلال واصول اخلاقی و عقلی است تامین نخواهد شد.
مطابق این اصل همه چیز جهان در همه چیز تأثیر دارد عالم مجموعه ای از تکامل هائیست که بهم مربوط است. مثلا يك فقط محصول يك درخت نیست بلکه میوه تمام دستگاه طبیعت است. بنا بر این هرگونه تغییری در گوشه ای از جهان رخ دهد در سایه حوادث و موجودات مؤثر است همچنان که سایر موجودات و حوادث هم در این موجود مؤثر بوده و هستند. پس اگر بخواهیم موضوعی را بصوورت صحیح مورد مطالعه قرار دهیم باید آن را مستقلا و جداگانه مطالعه نکنیم بلکه در حال ارتباط بهمه چیز و بصورت يك جزء از جهان هستی که بسایر اجزاء مربوط است مورد مطالعه قرار دهیم. این هم خلاصه و فشرده اصل دوم آن ها و اينك نقاط ضعف آن.
شما اگر در کلمات آن ها دقت و تأمل کنید خواهید فهمید که مقصود آن ها از بیان این اصل تنها تثبیت آن قانون نیست بلکه می خواهند چنین به الهیین نسبت دهند که آن ها معتقدند که طبقه بندی موجودات و جدا کردن انواع جمادات و نبادات و حیوانات از یکدیگر دلیل بر آنست که در عالم هیچ چیز مربوط به هیچ نیست و حال آن که شما اگر تمام کتاب های متافزیسین ها را زیر و رو کنید کوچکترین جمله ای که این افتراء و تهمت را ثابت کند نخواهید یافت بلکه هیچ عاقلی را نمی توانید پیدا کنید که چنین عقیده درباره پدیده های جهان داشته باشد، چگونه ممکن است فلاسفه الهی که نظام جهان را نظام علّی و معلولی
می دانند موجودات را جامد و غیر مرتبط بهم بدانند نهایت این است که هر قدر اسرار تازه در جهان آفرینش کشف شود ارتباط حوادث بیکدیگر بیشتر معلوم می شود مثلا سابق هیچ کس حتی هراکلیت پایه گذار دياليكتيك ارتباط بین پشه مخصوص مالاریا و گرد د.د.ت را نمی دانست در اثر پیشرفت علم این ارتباط کشف شد ولی این جا هم اشکال در کلیت و عمومیت این قانون است.
علوم فعلی ارتباط بسیاری از موجودات را انکار می کنند مثلا علم شیمی فلزات یا شبه فلزاتی را بما معرفی می کند که اصلا با هم میل ترکیبی نداشته بطور مستقيم يا غير مستقيم تأثیر متقابلی ندارند.
مثلا مس میل ترکیبی با جوهر نمک ندارد و در جوهر نمك بحال خود می ماند و بعکس روی فوراً در این اسید حلّ می شود و طلا و سنگ با اکسیژن میل ترکیبی دارند ولی بعکس فسفر و گوگرد با اکسیژن میل ترکیبی دارند همچنین علم طب می گوید :
بسیاری از غذاها و داروها نسبت ببعضی از بیماری ها تأثير مستقيم و غير مستقیم ندارد و بزبان فلسفی بین علت و معلول و مؤثر و متأثر سنخیت لازم است هر معلولی نتیجه علت خاصّ و از هر مؤثری اثر مخصوصی صحت صدور دارد.
خلاصه دلیلی برای تعمیم اصل تأثیر متقابل هر چیز در هر چیز در دست نیست بر فرض تعمیم این تأثیر طرفینی ضامن تكامل طرفین نیست زيرا تكامل بسیاری از انواع حیوان موجب تضعیف انواع دیگر است مثلا میکرب ها وا نسان نسبت بیکدیگر تأثیر متقابل دارند ولى تكامل هر يك موجب اضمحلال دیگری است و مسلّماً تكامل عملى و صنعتى بشر موجب محو حشرات موذی خواهد شد باید اضافه کنیم که منظور اصلی از تأثیر متقابل اثبات اتودینامیسم اشیاء است و این معنی قابل قبول نیست زیرا معقول نیست که (آنتی تز) مثلا حالت گل که هنوز معدوم است در (تز) یعنی غنچه، نیروی محرك ایجاد کند همچنین
سیب که هنوز معدوم است در گل تأثیر نموده موجبات حرکت گل را فراهم نماید. اگر گفته شود حالات ثانویه بالقوه موجود می باشند پاسخ می دهیم که حركت موجود بالقوّه بسوى كمال و فعليت احتياج بمحرك دارد و هیچ متحرکی بدون محرك خارجي حرکت نمی کند والا دانشمندان در عالم صنعت از این امکان استفاده نموده بجهان ماشین خدمت شایانی انجام می دادند.
در ابتدای پیدایش فلسفه بین تمام فلاسفه بلکه عقلای جهان معروف است که دو موضوع متضاد یا دو حکم متناقض هرگز با هم جمع نمی شوند ولی پیروان مكتب دياليك تيك برخلاف تمام متفكرين عالم اساس منطق خود را جمع ضدین که در اصطلاح آن ها اعمّ از نقیضین است بنا کرده اند و گفته اند موجودات جهان مجموعه اضدادند و چرخ های تکامل دور محور وحدت ضدّین می گردد.
هراکلیت می گوید هر چیز را بنگرى بيك اعتبار هست و بيك اعتبار نیست كويا منظور هراکلیت این است که چون همه چیز در حال تغییر و حرکتند پس وجود هر چيز در يك مرحله با عدم مرحله گذشته همراه است. وجود يك میوه رسیده با عدم میوه کال و وجود پیری با عدم جوانی و وجود جوانی با عدم طفولیت همراه است. این همان مطلبی است که فلاسفه ما می گویند در حرکت وجود و عدم، دست در گردن يك ديگر دارند.
«نویسنده رساله ماترياليسم دياليك تيك برای توضیح این اصل می گوید هر دو مفهوم متضادی که ما فکر کنیم جامعی دارد مثلا سیاه و سفید دو مفهوم متضادند که در جامع رنگ مشترکند. پس دو چیز متضاد هم غیر هم هستند و هم عين هم» (1)
«ژرژ پولیستر می گوید هر گاه بدقت ملاحظه کنیم دیده خواهد شد که موجود زنده از سلول هائی تشکیل شده که همیشه تجدید می شوند و در یک جا از
1) بحثی در باره ماتریالیسم و کمونيسم ص 40.
بین می روند و بوجود می آیند و در يك موجود زنده همیشه می میرند و نشو و نما می کنند پس يك موجود زنده محتوی مرگ و زندگی است پس مثال هائی می زند و می گوید از جمله می دانیم که آدم مرده ریش در می آورد و ناخن ها و گیسویش بنشو و نمای خود ادامه می دهد. همین مسئله کاملا مشخص می سازد که زندگی در دل مرگ ادامه دارد» (1)
این بود ملخص از اصل سوم باز جهت توضیح لازم می دانیم توجه شما را نکته که داخل این اصل است بنا بر گفته آن ها جلب کنم.
1- همه چیز در عالم نسبی است وجود و عدم و زندگی و مرگ و خطا و غلط و علم و جهل و خوبی و بدی همه نسبی هستند هیچ چیز جنبه صد در صد قطعی ندارد آن چه امروز صحیح شناخته شده يك جنبه غلط مخفی دارد که بعدها بروز می کند همان طور که چیزهای غلط امروز روزی دارای جنبه های صحیح بوده است.
2- هر موجودی ضدّ خود را در دل می پروراند مثلا در وجود انسان عواملی هست که او را بمرگ می کشاند، در تخم مرغ عواملی هست که بر اثر آماده شدن شرائط محیط آن را از بین برده و بضدّ خود که جوجه است تبدیل می کند.
در دل اجتماع سرمایه داری عاملی هست (طبقه کارگر) که ضدّ سرمایه داری یعنی کمونیسم را در آن پرورش می دهد.
3- تبدیل اشياء بضدّ خود بر اثر يك مبارزه درونی است یعنی از طرفی در همه چیز عواملی وجود دارد که متمایل بحفظ وضع موجود است. این قوه را اثبات یا «تز» یا حکم می نامند، از طرف دیگر عواملی وجود دارد که ضدّ آن است و مایل به از بین بردن آن این قوه را نفی یا «انتي تز» يا ضدّ حكم می نامند. هنگامی که این دو قوه مبارزه نهائی را انجام دادند و قوای نفی کننده
1) بحثی در بارۀ ماتریالیسم و کمونيم ص 41.
غالب شدند حالتی بوجود می آید که آن را نفی در نفی یا «سنتز» يا حکم مرکب می نامند این مطلب را با مثال زیر می توان روشن نمود.
يك تخم مرغ را در نظر بگیرید اگر عوامل مخالفی در وجود آن نباشد بهمان حال باقی می ماند یعنی عوامل موافقی در آن هست که وضع موجود آن را حفظ می کند این همان حالت اثبات یا «تز» است ولی در مقابل آن عاملی که عبارت از نطفه حیاتی باشد در آن وجود دارد که تدریجاً نمو کرده و محتويات تخم مرغ را در خود هضم می کند این حالت نفی یا «انتی تز» است پس از مبارزه این دو نیرو و پیروزی قوای نفی کننده تخم مرغ تبدیل بجوجه می شود که همان حالت نفی در نفی یا «سن تز» است نظیر این امثال را در تبدیل نطفه بانسان و دانه بگیاه عیناً مشاهده می کنید، این بود خلاصه مطالبی که در این اصل ایراد کرده اند و اينك بررسی صحت و سقم آن.
اصل سوم دياليك تيك از دو جهت قابل بحث است.
1- از جهت اشتباه بزرگ و غیر قابل بخششی که طرفداران دياليك تيك در فهم معنی نقیضین یا بقول آن ها ضدّین در اصطلاح فلاسفه متافيزيك مرتكب شده اند همان باعث شده که اصل محال بودن جمع ضدین یا جمع نقیضین را که روشن ترین و بدیهی ترین اصول در منطق و فلسفه ماوراء الطبيعه شمرده می شود و پایه کلیه بحث های دیگر است، بکلی موهوم و بی اساس بشمرند و حملات تندی هم در این زمینه بآن ها بکنند در حالی که این حملات متوجه يك صورت پنداری و غیر واقعی است از جمع ضدین یا نقیضین در مغز خود ترسیم کرده اند.
توضیح این که منظور از نقیضین در اصطلاح فلاسفه متافيزيك دو موضوع يا دو حکم وجودی و عدمی است که از تمام جهات (زمان، مکان، موضوع، محمول،
شرط، کمیّت، کیفیت و...) با هم مشترکند فقط یکی مثبت و دیگری منفی است.
مثلا فلانی با تمام شرائط معین و مشخص نابینا است و همان شخص با همان شرائط معین و مشخص بینا است. این دو جمله متناقض است و ما این دو را نقیضین می نامیم.
هیچ صاحب فکری کوچکترین تردیدی ندارد که این دو حکم نمی توانند هر دو صحیح و مطابق با واقع باشند (این همان محالیت اجتماع نقیضین است) همچنان که ممکن نیست هر دو باطل و دروغ باشند (این همان محالیت ارتفاع نقیضین است) ولی اگر زمان یا مکان یا شرائط و اوضاع مختلف باشد ممکن است هر دو صحیح یا هر دو دروغ باشند چون تناقضی با هم ندارند. تمام مثال هائی که طرفداران دياليك تيك برای مسئله جمع ضدین ذکر کرده اند همه از این قبیل است. تعجب در این جاست که فلاسفه متافيزيك تقريباً در تمام كتب منطق صريحاً این حقیقت را ذکر کرده اند امّا معلوم نیست چطور این آقایان حتی یکی از آن ها را هم مطالعه نکرده اند و بدون کوچکترین تحقیق می خواهند در این مباحث قضاوت کنند.
2- اساساً قطع نظر از اشتباه مزبور اصل عقیده جمع ضدین یا نقيضين بهمان معنی که طرفداران دياليك تيك مي گويند از جهانی قابل ایراد است بترتیب ذیل:
1- همان طور که از بیانات گذشته در توضیح اصل مزبور استفاده شد آن ها بطور خلاصه مدعی هستند که همه چیز در جهان جنبه نسبی دارد چون همه چیز در حال حرکت است و حرکت عبارت از وجود سیّال و روانی است که وضع هر موجود در آن با گذشته و آینده فرق دارد و نسبت بگذشته و آینده آن وضع معدوم است از این جهت هراکلیت که او را پدر دياليك تيك می نامند می گوید هر چه را بنگری باعتباری هست و باعتباری نیست.
البته این مطلب در مورد اموری که در حال حرکت اند با توضیحاتی که داده شد صحیح است، و بعبارت دیگر تمام موجوداتی که در قید مکان و زمان و شرائط خاصی هستند اصل نسبت بر آن ها حکم فرماست نسبت بزمان و مکانی هستند و نسبت بزمان و مکانی نیستند.
اما حقایقی که از قید زمان و مکان و شرائط دیگر آزاد است اصل نسبت درآن ها راه ندارد و تعمیم این اصل بآن ها صد درصد غلط است.
حاصلضرب عدد دو در دو چهار است این حقیقتی است که مقیّد بزمانی و مکانی نیست وجود و عدم در يك موضوع معين و مشخص از تمام جهات باهم جمع نمی شوند این حقیقت دیگری است که مقید بزمان و مکان نیست و صدها نظائر این ها را از حقایق علمی و فلسفی را می یابیم که مقید باین امور نیستند و بنا براین اصل نسبت در هیچ کدام صادق نیست و جمع ضدین بهیچ معنی در باره آن ها درست نمی باشد.
2- ما هرگز اصول نظریات خود را نسبی نمی دانیم و در جهان بینی خود نسبی فکر نمی کنیم حتی طرفداران اصل نسبت این اصل را نسبی نمی دانند بلکه مطلق می دانند این خود بهترین دلیل است که قانون نسبیت بر همه چیز حکومت ندارد.
3- در مورد دياليك تيك در فكر و مفاهيم ذهنی و مندرج ساختن دو مفهوم مانند سیاهی و سفیدی را تحت مفهوم رنگ تنها اسمی از جمع بین ضدین دیده می شود و گرنه هنگامی که سیاهی و سفیدی را تحت مفهوم رنگ قرار می دهیم از جنبه های خصوصی آن که آن ها را از یکدیگر جدا می کند چشم پوشی کرده و تنها حدّ مشترك آن ها را در نظر می گیریم که از آن نظر هیچ گونه تضادی در میان آن ها نیست.
خلاصه بازگشت مفاهیم متضاد (از جهت اشتراکی که دارند) بمفهوم واحد جای تردید و تأمل نیست و این مطلبی است که در تمام کتب فلسفه و منطق
قدیم و جدید دیده می شود و تاکنون منکری برای آن دیده نشده و ارتباطی هم بجمع ضدین ندارد حال این آقایان ماتریالیسم دیالیكتيك مي خواهند نام آن را پیش خود جمع ضدّین بگذارند مختارند.
4- مراحل سه گانه ای که برای تحوّل ذکر کرده اند آن هم بی اساس است زیرا در تحولات سه گانه ممتازی که یکی اثبات و دیگری نفی در نفی باشد ابداً دیده نمی شود بلکه هر مرحله اثبات خود و نفی مرحله دیگر است و همان طور که توضیح داده شد این خواص تمام تحولات و حرکات است که وجود هر لحظه با عدم آن در لحظه های دیگر همیشه همراه است.
در نوشته های پیروان مکتب ديالكتيك هر جا كه بقانون جهش می رسند برای توضیح مثال بآب می زند. وقتی که آب را تحت فشار حرارت قرار دهیم در حرارت صد درجه ناگهان حالت آن تغییر کرده مبدّل ببخار می شود و حالت کمّی خود را ناگهان بحالت کیفی تبدیل می نماید. البته مثال مزبور در محل خود صحیح است ولی نتیجه ای از این قانون عاید آنان نمی شود بلکه با اصول سابقه منافات دارد زیرا مطابق اصول قبلی تغییرات تدریجی و مارپیچی بوده و بوسیله تضاد داخلی بدون احتیاج بنیروی خارج که حرارت باشد انجام می شد ولی طبق این قانون تغییر ناگهانی و دوری است و بوسیله نیروی خارج که حرارت باشد انجام می شود پس باید این قانون يك قانون سیاسی و استثنائی باشد که برای ایجاد انقلاب در جامعه اختراع شده است. خلاصه نظریه مخترعین این قانون این است که جامعه در سیر جبری خود مانند قطاری است که ایستگاه های بین راه را بتدریج طی نموده بآخرین ایستگاه که مقصد است می رسد. قطار اجتماع بشری هم از ایستگاه های اشتراکی اولیه بردگی، ملوك الطوايفي، سرمایه داری (بورژوازی) بآخرین ایستگاه که سوسیالیستی (مالکیت اشتراکی وسائل تولید) است خواهد رسید. تکامل یا بعبارت دیگر تراکم وسائل تولید موجب تبديل كميّت بكيفيت خواهد شد زیرا مارکس معتقد است که کلیه تحولات کیفی طبیعت در اثر اجتماع تغییرات کمّی بطيئی و جزئی حاصل می شود و خلاصه منظور از این اصل همان طور که انگلس در کتاب «آنتي ديوهر نيك»
می گوید این است که تغییر کمّی در مرحله معینی ناگهان بيك تغيير كيفي تبديل مي شود.
یعنی تغییر و تکامل گرچه باعث می شود که موجودات طبیعی و سایر حوادث از کمیت پیشرفت حاصل کند و بر آن ها افزوده گردد ولی این تکامل کمّی نمی تواند همیشه و بی نهایت ادامه یابد و بالاخره بجائی می رسد كه يك تغییر ناگهانی و تند پیدا کرده و کیفیت کاملا جدیدی بآن دست می دهد يعني كميت تبديل بکیفیت می شود و بعبارت دیگر انقلاب دست می دهد.
مثلا تغییراتی که در سطح زمین روی داده همواره تدریجی نبوده است و گاه می شود كه يك تغيير و تحول ناگهانی مانند باران های سیلابی که در کتب مذهبی از آن تعبیر بطوفان نوح شده رخ داده و همه چیز حتی طرز تمدن و زندگی انسان را در روی زمین عوض می کند. اگر درجات حرارت آب را بالا یا پائین بریم آب تدریجاً سرد یا گرم می شود ولی این تا بی نهایت ادامه پیدا نمی کند و بنقطه ای می رسد که آب با يك تحول ناگهانی یخ می زند یا بخار می شود. ژرژ پولیستر در کتاب خود تصریح می کند که این اصل کلی و عمومی است (1)
این بود خلاصه اصل چهارم، بد نیست برای این که تمام اصول چهارگانه آن ها مجدداً در ضمن مثال تشریح شود مثالی بزنیم همان مثالی که تمام این دردسرها را بخاطر آن بخود هموار می کنند و هدف اصلی آن ها از میان این فلسفه چین ها همانست.
آن ها مي گويند: طبق اصل اول ديالكتيك جامعه بشری همواره یکنواخت نیست و دائماً در تغییر است. آن طور که فلاسفه ماوراء الطبیعه خیال می کنند رژیم سرمایه داری همواره نبوده و همیشه هم پایدار نخواهد ماند.
اصل دوم دياليك تيك مي گويد: پیشرفت صنایع و تغییر شرائط تولید کالاهای مورد احتیاج ایشان در طرز تشکیلات اجتماعی مؤثّر است همچنان که
1) اصول مقدماتی فلسفه ص 144
طرز اجتماع هم در تغییر شرائط تولید تأثیر متقابل دارد.
اصل سوم دياليك تيك بما می گوید: رژیم سرمایه داری بر اثر صنعتی شدن و تشکیل کارخانه های عظیم خود یعنی پرولتاریا (کارگران و تولید کنندگان دسته جمعی) را در خود می پروراند و پس از کشمکش عوامل حفظ کننده (تز) و عوامل نفی کننده (انتی تز) بالاخره عوامل نفی پیروز شده و جامه کمونیستی که (سن تز) و نفی در نفی است بوجود می آید.
اصل چهارم بما می گوید: تحول و تکامل جامعه سرمایه داری تا مدتی جنبه کمّی دارد اما وقتی باوج خود رسید تغییر کیفی پیدا کرده و با يك جهش سريع و حرکت تند یعنی انقلاب خونین و کوبنده تبدیل به کمونیست می شود این است که ماهیت کمونیزم را يك ماهیت انقلابی می سازد و این خاصیت برای آن غیر قابل اجتناب است و از راه اصلاحات یعنی تغییرات تدریجی ممکن نیست.
این بود خلاصه اصول و قوانين دياليك تيك و طرز استفاده از آن در اجتماع و ما با ابطال کردن آن سه اصل و اينك ابطال اصل چهارم متوجه می شویم که این فلسفه هم سرابی بیش نیست تا بعداً شمۀ درباره عوامل ایجاد کننده چنین فلسفه سخن بگوئيم، اينك انتقاد از اصل چهارم ديالكتيك.
در مورد اصل جهش نیز باید اعتراف کرد که استقراء آن ها فوق العاده ناقص است یعنی مطالعه نموّ های فوق العاده نا چیزی در موجودات طبیعی و حوادث اجتماعی را مدرک چنان نظریه کلی و عمومی قرار داده اند و اکثریت موارد را نادیده گرفته اند مثلا تحولاتی که در وجود انسان در هنگام نطفه بندی تا موقع مرگ دست می دهد و تکامل هائی که در علوم ریاضی و طب و روانشناسی و بسیاری از علوم دیگر رخ داده و تحولات و تغییراتی که در وضع چنین خورده گیرهای
زمین و کوه ها و دریاها بوجود می آید و تغییراتی که در گیاهان و نموّ درختان در تمام مراحل بوقوع می پیوندد همه جنبه تدریجی دارد و کمتر انقلاب و جهشی در آن ها دیده می شود و اگر هم باشد بسیار کم است آیا تنها با ملاحظه بخار شدن و یخ زدن آب و طوفان نوح و چند نمونه مختصر دیگر می توان چنین نظریه کلی و عمومی داد.
وانگهی نام آن را تبدیل کمیت به کیفیت گذاردن غلط است. بلکه بوجود آمدن کمیتی از حرارت یا برودت در آب و کیفیت بخار شدن یا یخ زدن را همراه دارد بدون این که تبدیلی در کار باشد.
خلاصه این که برخلاف گفته ژرژ پولیستر نه تنها انقلاب و جهش در حرکات و تغییرات جهان جنبه عمومیت ندارد بلکه غالباً بعکس است یعنی تغییرات و حوادث انقلابی در برابر تغییرات تدریجی بسیار کم اند.
بنظر می رسد که کمونیست ها این اصول را برای توجیه انقلاب های کمونیستی و این که طبق يك سلسله علل واقعی و منطق عمومی جهانی بوجود می آیند تعقیب می کنند و مسئولیت اشکالات و نقاط ضعف را برای رسیدن بآن مقصود پذیرفته اند ولی تصور نمی کنم ارتکاب این همه اشتباهات روشن برای توجيه يك رژيم اجتماعی (فرضاً هم رژیم خوبی باشد) ارزش داشته باشد تا چه رسد باین که بد بختی های فراوانی هم برای نسل بشر بوجود آورد.
این بود خلاصه تجزیه و تحليل اصول دياليك تيك و اينك شمّه در باره عوامل ایجاد کننده چنین فلسفه و رویّه ای بعضی از آن عوامل کلیّت دارد جهت پیدایش مسلک های مادیگری نظیر جنایات ارباب کلیسا در طول قرون وسطی و مخالفت آن ها با دانشمندان و تشکیل انگیزیسون دادن که بخواست خدا بطور تفصیل در باب اصالت علم صحبت خواهیم کرد ولی بعضی از عوامل جنبه خصوصی برای بعضی از مسلك های خصوصی دارد و اينك اشاره ببعضی از این قبیل عوامل
فساد جهت رشد مكتب ماترياليسم ديالكتيك.
بزرگترین عامل فساد در پروراندن مکتب ماترياليسم ديالكتيك و مرام کمونیسم، خود پسندی و خود بینی سرمایه داران بوده که تنها منبع بزرگی بوده و هست که این اختلال و فساد بزرگ را در امر معاش بوجود آورده است.
البته با توسعه رذائل اخلاقی دیگر و سیاست بی پدر و مادر و برنامه های فاسد آن بر شدت و کثرت این فساد افزوده می کند تا در درخت تنومند معاش و اقتصاد رخنه کند و آن را بپوساند و سپس سایر نقاط زندگی را فاسد گرداند و تباهی ها و سموم خود را پخش کند و چه زود بهمه جوانب و نواحی زندگی سرایت می کند.
البته پوشیده نیست که مالکیت شخصی و تفاضل و برتری در متاع زندگی و بهتر بودن وضع زندگی عدّه ای، خود بخود و بتنهائی فساد نیست و بلکه همه اين ها طبق اقتضای فطرت و نتیجه پیشرفت تمدن است.
ولی اگر مکارم اخلاقی کار خود را بکند و انسانیت را دریابد و به پشتبانی آن هم سیاست عادله و نظام صالح و رژیم اسلامی قیام کند هرگز فسادی پیدا نشده و بدبختی و شرّی عالمگیر نخواهد گشت.
ولی چیزی که بر مشکلات موضوع افزوده و می افزاید اینست که بر اکثریت آنانی که بهرۀ وافری از وسائل زندگی و اسباب معاش دارند و آن را با عوامل فطری و طبیعی بدست آورده اند یا بد تر آن که از راه غير طبيعي و مشروع فراهم کرده اند، يك سلسله رذائل اخلاقی و پستی هائی مستولی گشته و مفاسدی از قبیل خود بینی، خود پسندی، ضیق صدر، بخل، حسد، خیانت و پیروی از هوس ها و شهوات و دوستداری شر و بدبختی برای دیگران آنان را احاطه کرده است.
و از طرفی تصور می کنند که ثروت و مالی را که زیاده بر احتیاج و نیاز مندیشان دارند باید در شهوات پست و در راه لذت ها و بازی ها و در کاباره ها و مراکز فساد برای خود خرج کنند یا آن را در راهی بکار ببرند که موجب ازدیاد آن و استثمار دیگران گردد و بدینوسیله ثروت بیشتری جمع آوری نموده وسائل و اسباب راحتی و آسایش دیگر و بهتری علاوه بر آن چه که دارند بدست آورند تا ارباب و صاحب اختیار توده مردم و فقراء کردند و بتوانند بعنوان خدایان آنان و روزی دهنده گان توده مردم شناخته شوند.
دل های سنگ این ثروتمندان بر این بیچارگان و درماندگان نسوخت و رقّت و رحم نکرد و در نتیجه سهم آنان نرسید. همچنین در اثر کوتاهی فکر و نادانی درک نکردند که این قساوت و بیرحمی آنان بسیاری از مردم را بارتکاب جنایت و پیشه ساختن جرم و و گناه وا می دارد تا لا اقلّ در سایه آن بتوانند بنان و نوائی برسند و زندگی کنند و بدینوسیله خواهی نخواهی این طبقه هم در وادی پستی و فساد اخلاقی سقوط کنند و همیشه مورد تعرض و هجوم امراض و بدبختی ها و انحراف های اخلاقی می گردند.
ثروتمندان و سرمایه داران نفهمیدند و درک نکردند که نیروی فکری و جسمانی این بیچارگان و درماندگان که در حقیقت سرمایه و ثروت انسانی و خلاق ملت ها است از بین رفته و بباد فنا و نیستی سپرده می شود و اگر شقاوت و بخل و خودداری آنان نبود اینان نیز در راه پیشرفت تمدن و ترقی بشریت بکار و کوشش می پرداختند و نقشی را در تکامل راه های انسانیت بعهده گرفته و وظیفه انسانی خود را انجام می دادند.
این سرمایه داران سنگ دل و کور و کر تشخیص ندادند که عقب ماندگی طبقه ای از توده مردم در وحله اول برای همه ملت ضرر اجتماعی بزرگی دارد ولی شاید اصولا بر آنان روشن نشد که اینان نیز جزو اعضاء و افراد این خانواده
ملّی و کادر مملکتی هستند.
این بدبخت ها (سرمایه داران) در يك حدّ و مرحله ای بخصوص توقف نکرده و هر روز بر حرص و طمع و از آنان افزوده شد و هر چه را که بیش از اندازه مورد نیازشان بود یکی از لوازم زندگی اشرافانه خود شمرده و برای اشباع حرص و طمع و اطفاء آتش شهوت و برآوردن آمال و آرزوهای خود بسیاری از همنوعان خود را که نیروهای فکری و قوة خلاقه آنان از بهترین عوامل پیشرفت تمدن و مدنیت بود و می توانست منشأ آثار زیادی بشود باستثمار كشيدند و اينك تشريح نمونه هائی از مفاسد سرمایه داری
این بد بختان سرمایه دار زنا را یکی از لوازم زندگی خود قرار داده و گروهی از زنان را رقاصه های زناکار و عده ای از مردان را دلال های بی همه چیزی نمودند.
آواز و خوانندگی هم يك نوع سرگرمی اینان بود و برای همین کار عده ای را بعنوان خواننده و رقاص و هنر پیشه و موسیقی دان و آهنگساز برای خود خریده و بکار واداشتند، اینان شوق شدید و دیوانه واری ببازی ها و سرگرمی های ضدّ انسانی پیدا کردند و برای همین جهت عده ای از دیوانه ها، رقاص ها و رقاصه ها و هنرمندان و هنرپیشگان و نقاشان را میدان دادند و از همین جا بود که فنون جدید و هنرهای نوینی پیدا شد که هیچ گونه لزومی برای زندگی شرافتمندانه انسانی نداشت و بلکه پیدایش و توسعه آن برضرر انسانیت و اخلاق تمام شد.
این ثروتمندان از خود راضی و از خدا بی خبر نیازمند هستی و عربده کشی بودند زیرا نتیجه قهری سرمایه داری ضدّ اسلامی چنین است و برای همین جهت گروه قابل توجهی را در راه فراهم ساختن انواع مسكرات از مشروب الکلی و افیون و حشیش مشغول نمودند.
پس از مستی میل وافر پیدا می کردند که صید و شکار کنند روی همین اصل عده ای زیاد از توده مردم را بعنوان اسکورت و اطرافی بخدمت می آوردند که برای آنان و سرگرمیشان بشکار و صید بپردازند و اگر این شهوت سرمایه داری گل نکرده بود آنان نیز صاحب شغل جدی انسانی می شدند.
سرمایه داران در راه گمراهی و بدبختی خود تنها بضايع ساختن و از بين بردن استعدادها و مواهب و سرمایه های بشری اکتفا نکردند، بلکه در بکار بردن ثروت مادی نیز حد اکثر سوء استفاده را نموده و آن را در ساختن قصرها و آپارتمان ها و کاخ های چند طبقه ای و ایجاد باغ ها و تفریحگاه ها و کاباره ها و تأترها و عیاش خانه ها از بین بردند.
آنان در این اسراف کاری ضد اسلامی و انسانی بجائی رسیدند که ساختمان های بزرگ و مجللی درست کردند که پس از مرگ در آن دفن شوند و مقبره های وسیعی ساختند که بسیار لازم و ضروری بود که بجای آن که مقبره شود منزل کسانی گردد که خانه و کاشانه ای برای استراحت و زندگی ندارند و این چنین بسیاری از کوشش های بشری و دارائی و ثروت هنگفت و زمین های وسیعی در تهیه مقبره ها و مدفن های این طغیانگران تجاوز کار که زندگی مادی دنیا آنان را مغرور ساخته بود از بین رفته و می رود و حال آن که از نظر اسلام ساختن مقبره و بنای آرامگاه هائی که مد شده است درست نبوده و مکروه است و فقط پیشوایان دین و بزرگان علم و مردان صالح از این امر استثناء شده اند در كتاب وسائل الشيعه كتاب الطهارة بابى تحت عنوان «كراهة البناء في غير النبي و الائمه [علیهم السلام] و الجلوس عليه وتجصیصه و تطيينه» باز شده است.
سگ بازی هم یکی دیگر از آثار اشرافی و سرمایه داری از زمان قدیم است و اسلام با این که بسگ نگهبان و شکاری ارزش قائل بوده و خرید و فروش آن ها را صحیح می داند و حتی احکامی نیز در این باره دارد ولی باسگ بازی اشراف
و اوباش جداً مبارزه نموده و از اسراف و اتلاف مال در این راه بیزار بوده و خرید و فروش این قبیل سگ ها را تحریم نموده است اما چگونگی «روزگار سگ» در اردوگاه سرمایه داری را که موجب اتلاف میلیاردها تومان سرمایه ملّی می شود بهتر است از مخبر مجله «نیواستیمن» چاپ لندن بشنوید. این مجله از قول خبرنگار خود در آمریکا می نویسد:
روزگار سگ های آمریکائی خیلی بهتر از افراد پیر و از کار افتاده است امریکائیان در هر سال در حدود سه میلیارد دلار (24 ملیارد تومان) برای سگ ها و توله هایشان خرج می کنند اما وقتی صحبت صرف نظر کردن از يك درصد در آمد ماهینانه برای اجرای برنامه مراقبت بهداشتی که از طرف کندی بمیان آمد می شود طوفانی از فریادهای اعتراض بر پا می گردد.
خبرنگار مجله در پایان نوشته است که آمریکائیان برای خریدن شیپور مخصوص برای سگان و قلاده های چرمی و مخملی بآسانی ده ها دلار (صدها تومان) خرج می کنند. آری چنین است خصلت ذاتی سرمایه داری غربی که بدبختانه در کشورهای شرقی اسلامی نیز طبقه سرمایه دار را مقلّد خود ساخته است و لابد می دانید که با خرج فقط چهار هزار ملیون دلار (4 میلیارد دلار) می توان همه بی سوادان دنیا را طبق گزارش سازمان فرهنگی یونسکو با سواد آشنا ساخت ولی ملاحظه می فرمائید که چه پول هائی در چه راه هائی خرج می شود. پس باید گفت که از نظر اردوگاه سرمایه داری غرب ارزش سگ نیز از انسان بیشتر است. (1)
1) پاورقی اسلام و مشکلات اقتصادی
از همه پر مفسده تر این که سرمایه داران تصور کردند هر کسی که از وسائل زندگی و اسباب معاش بیشتر از دیگران داشته باشد باید آن را جمع کرده و نزد خود نگهدارد و کنزی درست کند یا آن را فقط در راهی مصرف نماید که بتواند هر چه بیشتر از وسائل زندگی و اسباب معاش وسیله ای برای ازدیاد ثروت و تكثیر مال و استثمار دیگران بنفع خود درست کند و این کار عمل بسیار فساد انگیز و کاملا ضد بشری است که شاید برای احدی چگونگی آن پوشیده نیست برای این که آن چه را که خداوند از متاع زندگی خلق کرده برای رفع نیازمندی های ضروری بشر است اگر از خوشبختی شما مقدار زیادی از منافع زندگی و متاع دنیا پیش شما جمع شد این در واقع سهم برادران شماست که در نزد شما جمع آمده پس چگونه آن را جمع آوری کرده و نگه می دارید و برادران خود را که شدیداً بآن نیازمندند از آن بی بهره می سازید.
اندکی در محیطی که بسر می برید دقت کنید و در چهره کسانی که در اطراف شما زندگی می کنند بنگرید اگر در میان آنان افرادی را دیدید که نمی توانند بهره خود را از متاع زندگی ببرند یا کسانی را یافتید که در کار و کوشش خود بجائی و نوائی نرسیده اند یا فقط توانسته اند حدّ اقل ما يحتاج خود را بدست آورند بطور حتم و یقین بدانید که آن مال و ثروت و منابع سودی که بیش از اندازه احتیاج شما در نزد شما جمع شده از آنِ این محرومین و تنگدستان بیچارگان و فقراء و ستمدیدگان و رنجبران و زحمتکشان است. اگر ناتوانی و عجز آنان آنان باعث شده که از نیل بسهم و بهره خود و بدست آوردن روزی شان باز مانند شما که سهم آنان را در دست دارید بآن ها برسانید اگر چنین نکنید و ثروت زیادی موجود را در راه ثروت بیشتر و استثمار مردم بکار ببرید باید بدانید
که این جنایت بزرگی است که بر ضدّ اجتماع بشری مرتکب می شوید و بدینوسیله کم کم تراكم ثروت بوجود آمده و نتیجه ای هم جز ازدیاد شرّ و بدبختی برای خود و دیگران ببار نخواهید آورد البته باز با همان ثروت هنگفت در فکر ثروت بیشتری خواهید بود تا شهوت ازدیاد ثروت را در شما تسکین دهد شهوتی که هر گز ارضاء نشده و تسكين نخواهد یافت.
بدون شك بهر اندازه که وقت خود را صرف کار نموده و کوشش و نیروی خود را در راه کسب روزی و منافع لازم زندگی بکار وادارید مختارید و این حق حق مشروع وصحيحى است.
ولی کوشش بیش از اندازه ای را که برای بدست آوردن بیش از مقدار لازم اسباب و وسائل رفاه و آسایش و خوشگذرانی بکار می برید کم کم شما را بصورت حیوان گرسنه پرخور و بمثابه ماشين استثمار ثروت در می آورد و در نتیجه موجب تراكم ثروت نزد شما و فقر و بدبختی نزد عده دیگر می گردد و از همین جاست که نطفه اختلاف طبقاتی منعقد می گردد بویژه اگر بنا باشد مقدار اضافی ثروت و مال شما با بهره و ربا بقرض داده شود و از این راه خون مردم مکیده شود این جاست که عکس العمل و واکنش این اعمال زننده ضد بشری سبب می شود که جامعه بدو دسته تقسیم گردد.
1- طبقه خوشگذران بی خیال که مازاد ثروت خود را در راه استثمار و تكثير ثروت بخاطر ثروت بیشتر و دارائی افزونتر بکار می برد و البته این طبقه در اقلیت خواهد بود.
2- طبقه دیگری که در نقطه مقابل این طبقه بوده و البته افراد آن دارای مراحل مختلفی خواهند بود. گروهی از آنان دارای منافعی خواهند بود که احتیاجات خود را برطرف سازند و عده ای هم فقط بآن اندازه از مال دنیا خواهند داشت که بتوانند قسمتی از نیازمندی های خود را برطرف سازند و مردمی هم پیدا
خواهند شد بدبخت و بیچاره، بی چیز و بی نوا که نه مالك چیزی هستند و نه احتیاجی از آنان رفع می شود و این طبقه هم اکثریت را تشکیل خواهند داد این دو طبقه خواه ما بخواهیم یا نخواهیم با همدیگر نزاع خواهند کرد زیرا خوشبختی یکی منوط و بسته به بد بختی دیگری است و از این جاست که مبارزه پی گیر و پیکار دائمی بین این دو طبقه شروع می شود و سیستم معاش و مسئله اقتصاد و کسب روزی بر پایه مبارزه و مقاومت در مقابل یکدیگر بجای مبادله آرام استوار می گردد.
هرچه بر و شدت این مبارزه و پیکار افزوده شود از تعداد طبقه ثروتمندان و پولداران کاسته شده و بر رقم طبقه فقراء و بیچارگان و درماندگان افزوده خواهد شد برای آن که خصلت ذاتی و نتیجه حتمی این نزاع آنست که دارای ثروت زیادی گردد کسی را که ثروت و دارائی کمتری دارد در خود مستهلك و مضمحل ساخته و روز بروز آنان را فقیرتر و بی نواتر کند و سرانجام هم بطبقه فقراء و درماندگان ملحق سازد.
سرانجام اینک ار بآن جا می کشد که منافع و وسائل بهره برداری و اسباب معاش در دست عده کمی از ثروتمندان جمع می شود و میدان کار و کوشش با آن محدود می گردد و در مقابل میدان فقر و بدبختی وسیعتر گشته و افراد طبقه بی چیز و بی نوا بیشتر می گردد.
الته بدیهی است که این مبارزه نخست در محیط كوچك و ميدان محدودى شروع می شود ولی سپس بیشتر می گردد و گسترش می یابد و در آن ملت ها و دولت ها و کشورها همه سهیم می شوند و همی نطور بحران مبارزه شدت می یابد و آتش آن شعله ور می گردد تا بهمۀ جهان سرایت کند و جهانی را بسوزاند ولی با همه مبارزه های دامنه دار و آشتی ناپذیر باز هم آز وطمع و حرص ثروتمندان نیرومند از بین نمی رود مگر آن که خود و اردوگاه خود را بضمیمۀ جهان بشریت
از بین برده و نابود سازند.
این بود خلاصه از مفاسد سرمایه داری که بر خلاف موازین دینی باشد و اگر طالب بیشتر هستید مراجعه فرمائید بكتاب اسلام و مشکلات اقتصادی (1)
و ما بخواست پروردگار در فصل اقتصاد از نظر اسلام مشروحاً گفته اسلام را در باره ارزش واقعی اقتصاد بیان می کنیم مراجعه شود.
این ها و صدها عوامل دیگر بوده و هست که دست بهم داده و سبب پیدایش مسلك كمونيسم و ماترياليسم ديالك تيك و پرورش آن می گردد و الا از نظر دانش نمی توان ارزشی برای بافته های مارکس و انگلس و لنین قائل شد جز آن که آن ها از موقعیت سوء استفاده کرده و نظریات سیاسی خود را در جامه و قیافه علمی نشان داده اند و ضررها و زیان های غیر قابل جبرانی متوجه بشریت کرده اند و بعبارت روشن تر بشریت را از شکنجه کاپیتالیسم تا حدی نجات داده اند ولی در عوض شکنجه هائی بد تر متوجه انسان کرده اند و اينك تشريح شمّه ای از آن.
1) نوشته سید ابو الاعلی مودودی ترجمه خسرو شاهین
سوسیالیسم و اشتراکیت کمونیسم برای نجات طبقه رنجبر و حلّ مشكلات راه حلّی پیشنهاد کرد بدین ترتیب، که اسباب و وسائل تولید ثروت را از دست افراد بگیریم و آنان را از مالکیت محروم ساخته و آن ها را ملّی و همگانی نموده و تقسیم آن را نیز بعهده همگان قرار دهیم.
در بدو نظر این راه حلّ راه بسیار خوبی بنظر می رسد ولی اگر دقّت بیشتری بکنیم خواهیم دید که این سیستم نیز که این سیستم نیز همانند رژیم کا پیتالیسم مفاسد فراوانی دارد که دست کم از مفاسد رژیم سرمایه داری نیست و اينك اشاره به برخی از آن ها:
1- کاپیتالیسم ملّی و نفراتی تبدیل به کاپیتالیسم دولتی می شود زیرا که وسائل تولید و مسئله توزيع مصنوعات هر چه قدر هم مدعی شویم که بهمگان تفویض شده بازخواهی نخواهی تحت نظر و مباشرت هیئتی اداره می شود که مرکب از افراد کمی از رجال سازمان حکومتی خواهند بود و این افراد ولو این که در مرحله اول از طرف خود مردم انتخاب شده باشند بعد از آن که تسلط کاملی بر همه وسائل اقتصادی و تولیدی زندگی پیدا کردند استبدادگری و خوشگذرانی را که در طبیعت انسان مادی و تربیت نشده است بظهور رسانیده و توده مردم در مقابل آنان عاجز و بیچاره خواهند شد بطوری که دیگر در کار خود کوچکترین اختیار و قدرتی از خود نداشته واحدی از آنان نخواهد توانست با این هیئت که مالك واقعی منافع تولیدی و کارخانه ها و سرمایه ها هستند کوچکترین ابراز مخالفتی بنمایند. همچنین احدى جرأت نخواهد کرد که مردم را به انقلاب
و قیام بر ضدّ این رژیم ظالمانه و هیئت حاکمۀ نیرومندی که شریان حیاتی ملت را در دست دارد و در واقع مرگ و زندگی توده مردم بدست آنست دعوت کند زیرا این طبقه حاکمه مسلط بر اوضاع که همه اسباب و منافع زندگی در دست اوست و در توزیع آن هم مستقیماً مباشرت دارد و حتی در مخارج روزانه مردم نیز دخالت کرده و می تواند نان بخور نمیر را که برای ادامه حیات ضروری است قطع کند همچو افکاری را در نطفه خفه می کند، البته اگر طبقه پرولتاریا و زحمتکشان نیز بخواهند در مقابل اجحاف صاحب کارخانه واکنشی از خود نشان دهد هرگز نمی توانند در فکر اعراض و اشتغال بکار دیگری باشند. برای این که در کشورهای کمونیستی و سوسیالیستی کارخانه ها و مراکز تولید مالکین زیادی ندارند که اگر کارگری از کارخانه ای ناراضی شد بکارخانه دیگری برود و آزادانه مشغول کار شود چنان که در کشورهای غیر کمونیستی چنین است.
بنا بر این هر کدام از کارگران که از بدرفتاری مدیر کارخانه ناراحت باشد باید در ناراحتی خود باقی بماند و راه نجاتی هم پیدا نکند و پناهگاهی هم نداشته باشد، زیرا مراجع قانونی هم در دست همان هیئت حاکمه است و کارگر مظلوم رگز نمی تواند با فعالیت های سیاسی آراء گارگران و خواست های رنجبران و صدای زحمتکشان را بنفع خود و برای کسب حقوق از دست رفته اش همراه سازد آیا نتیجه کار کمونیسم ادعائی چنین نیست که همه ثروتمندان سرمایه دار در يك ثروتمند سرمایه دار جمع شده و تمرکز یافته اند؟ آیا ثروت هائی که در دست عده ای سرمایه دار جمع شده بود در دست یکی جمع نشده است؟
در اردوگاه کمونیستی همه ملاكين و فئودال ها و صاحبان کارخانه ها و سرمایه داران از بین می روند و بجای آن ها یکی می آید و مالک می شود و این یکی در آن واحد هم مالك است و هم رئیس حکومت و انصافاً هم خنده دار است که کسی از این واحد مستبد و دیکتاتور دفاع کرده و بگوید او ظالم و تجاوز کار
نیست و حق احدی را ضایع نمی کند و در حکومت خود ستمگر نیست و در قضاوت هم بر خلاف حقیقت حکمی نمی دهد و رأیی صادر نمی کند.
ولی باید پرسید کیست که بتواند جلو دست آهنین و نیرومند وی را اگر ظالمانه پیش رود بگیرد؟ و کیست که او را اگر در حکم و قضاوت غلط رفت و از راه راست منحرف شد باز دارد و کیست که او را اگر اشتباهی کرد باشتباه خود متوجه سازد؟ و چه مقامی می تواند اگر او ظلمی کرد و حقّی را از بین برد ابراز مخالفت بنماید؟ او خود می گوید و همه هم می دانند که باحدی بالا تر از خود معتقد نیست و بزندگی پس از مرگ و پاداش اعمال نيك و بد در عالم دیگر هم ایمانی ندارد و روی این حساب چه عاملی می تواند اعمال او را کنترل کند.
اگر ما فرض کنیم، فرض محال که افراد این هیئت حاکمه از نیروی عظیمی که بدست آورده اند مست نگشته و از این سیطره همه جانبه ای که دارند مغرور نمی شوند و بهیچ وجه از حق و حقیقت جدا و دور نمی گردند و از راه صحيح و مستقیم انسانی منحرف نمی شوید اما باید وضع توده مردم را در چنین رژیمی بررسی می کرد.
مردم بیچاره در این سیستم حکومت که فرصت و امکانات اجازه کوشش آزاد و ابراز لیاقت و کفایت را نمی دهد و آن ها نمی توانند طبق دلخواه و استعداد فطری خود کار کنند چه بکنند زیرا همه می دانیم که هر فردی برای ابراز لیاقت و مقام و ارزش خود کاملا به آزادی های زیادی احتیاج دارد و باید مقداری از وسائل و اسباب را داشته باشد تا آن طوری که خود می خواهد و می پسندد. برای نشان دادن کاردانی خود آن ها را بکار اندازد و این مسئله در رژیم اشتراکی کمونیستی هرگز مقدور و عملی نیست برای این که وسائل و اسباب کار در دست
افراد نیست بلكه مالك آن ها هیئت حاکمه است و این هیئت که بایستی امیدگاه ملت درخواسته های خود باشد بسیار می شود که وسائل پیشرفت و ترقی را آنطور که لازم است در دسترس آنان نمی گذارند زیرا این هیئت بخیال خود می خواهد همه وسائل برای همه باشد.
و روی این حساب اگر افرادی بخواهند که از وسائل موجوده استفاده کنند باید خواسته های خود را موافق هوس ها و هدف های هیئت و سازمان حزب بنمایند بلکه بایستی خود را در اختیار هیئت بگذارند و آن ها را مالك خود و جان خود بدانند تا این هیئت راهی را که باصطلاح خود بنفع همه و برای همه است در واقع همچو سیطره و نفوذ همه جانبه ای همه افراد اجتماع را بسوی گروهی که همان افراد هیئت و سازمان حزبی است متوجه می کند چنان که آهن و سرب و را بکارخانه سوق می دهند و چنان که از پوست و چرم کفش و پوشاك و از آهن و مس آلات و ادواتی می سازند افراد توده مردم هم در قبال هیئت حاکمه و سازمان مرکزی حزب بمثابه چرم و آهن در دست صنعتگران و کفاشان خواهند بود.
و بدین ترتیب این گروه کوچك مالك همۀ خواست ها و هدف های همه توده مردم گشته و بر عواطف و انگیزه های انسانی آنان غلبه می یابند و این انسان های بیچاره همانند گردش قلم در دست نویسنده و نقاش در تابلویی که می کشد در دست سازمان مرکزی حزب می گردند و می چرخند.
ضررهای فردی و اجتماعی این چنین رژیمی بر مدنیت و تمدن خیلی بیشتر از نفع و سود احتمالی آنست و اگر ما فرض کنیم که لوازم زندگی در سایه این رژیم عادلانه تقسیم و توزیع می شود این موضوع بر فرض صحت هم هرگز نمی تواند در قبال ضررها و مفاسدی که کمونیسم بر ضد بشریت روا می دارد ارزشی داشته باشد. برای آن که پیشرفت در سایه تمدّن بسته بآنست که امکانات و شرائط
مساعدی برای مردم بوجود آید تا بتوانند استعداد ذاتی و لیاقت فطری خود را بمرحله ظهور و عمل برسانند و نیروی فکری خود را آزادانه بکار اندازند و این موضوع در سایه کدام رژیمی عملی می شود ؟ آیا در رژیمی عملی خواهد شد که همه مردم بمثابه اعضاء فلج شده بدن انسانی می مانند که با اراده صاحب خود بحركت نمی آیند؟ رژیمی که برنامه زندگی محدودی برای انسان در سایه آن تنظیم و اجرا می شود و کسی حق ندارد با را فراتر نهد؟
بسیار روشن است که این گروه حزبی بهر مقدار که دانا و خردمند و نیرومند باشند و بهر اندازه که خواستار مصالح و منافع عمومی باشند هرگز نمی توانند به چگونگی عقاید و افکار درونی و خواست ها و هدف ها و عواطف و انگیزه های میلیون ها انسان دست یابند و هرگز برای این گروه یا هر گروه و سازمان دیگری امکان پذیر نیست که میزان و کیفیت نیروی فکری و استعداد طبیعی میلیون ها نفر از توده های مردم را درک کنند و سپس مطابق استعداد آنان برای آن ها برنامه ای تنظیم کند که خواست آنان در آن باشد پس خواهی نخواهی در ارزیابی و سنجش میزان استعدادها دچار اشتباه خواهد شد و نخواهد توانست که بخواست های مشروع همۀ طبقات پاسخ مثبت و ارضاء کننده ای بدهد ولی از طرفی گروه حزبی آخرین کوشش و سعی خود را بکار می اندازند تا همه افرادی که تحت سیطره حکومت و سلطنت وی می باشند مطابق برنامه تنظیمی آن عمل کنند و از این جاست که پیشرفت و ترقی و تکامل تمدّن وابسته بآزادی فکر و عمل راکد می شود و شکل و صورت واقعی آن دگر کون گشته و تغییر می یابد و رونق طبیعی و تکامل حقیقی مدنیت که ناشی از اختلاف های طبیعی استعدادهای بشری بود از بین می رود و يك رويه مستوى و سطح مساوی و خسته کننده و ماشینی پیش آمده و اجتماع بشری بمنزله جسم بدون روحی در می آید و سرانجام هم پیشرفت طبیعی تمدن متوقف گشته و میان آن و ترقی سریع و همه جانبه ای آن مانعی ایجاد
شده و سدّ محکم و تسخیر ناپذیری بوجود می آید و راه دیگری غیر از راه طبیعی ظهور می کند.
البته شکی نیست که تکامل و پیشرفت در راه جدید در صورت وجود هم چون طبیعی نیست منجر باضمحلال نیروهای انسانی گشته و باعث سستی و ضعف و انحطاط می گردد و از همین جا سقوط اخلاقی و هبوط فکری پیش می آید و تحوّلی بسوی پستی بجای قوس صعودی در سیر اجتماعات بشری پیدا می شود و بالاخره آن را بسوی پست ترین مراحل زندگی بشری می کشاند.
ولی باید گفت که انسان بمثابه چوب های خشک و درخت های بی ثمر و شاخه های زیادی و علف های هرزه باغ ها نیست که باغبان ها طبق دلخواه خودهر کدام را که خواستند بزنند و بزمین افکنند و دور بریزند.
هر انسانی در ساختمان فطری خود مزایا و خصلت هائی دارد که ویژه خود او است و بسیار لازم و ضروری است که مطابق آن تربیت شده و رشد کرده و بزرگ شود و پیش رود و در پیش برد هدف های انسانی خود آزادانه بکار بپردازد و سلب آزادی از آن و دور ساختن از قوام و پایه زندگی خود موجب پیشرفت برنامه اجباری تنظیم شده نخواهد شد بلکه روزی و روزگاری خواهی نخواهی بر ضد آن قیام می کند و اگر نتوانست و زور سرنیزه و فشار دیکتاتوری پرولتاریائی نگذاشت انقلابی کند در ناراحتی شدیدی می ماند همه احساسات و انگیزه های انسانیش خفه می شود و نابود می گردد تا خود بمیرد و اهداف و آمالش نیز با وی زیر خاک پنهان شود.
سومین تالی فاسدی که مهم ترین جنایت بشمار می رود انکار مذهب و توجیه آن بر اصول مادیگری است که از همین تالی فاسد فسادهای مختلف متوجه
اجتماع می شود زیرا روشن است اجتماعی که زیر بنائش معنویت و ایمان نباشد بلکه تنها پول و متاع باشد چه اجتماعی می شود. دزدی و خیانت، غارتگری، قتل، مکر و خدعه کوچک ترین حرفه آن ها می گردد و اينك تشریح مطلب:
کمونیست ها طبق عقيده خرافی خود تمام پدیده های اجتماعی را معلول وضع اقتصاد می دانند و معتقدند که با تغییر وضع اقتصادی اجتماع همه چیز اجتماع تغییر خواهد نمود و صریحاً مي گويند که مذهب از این قانون مستثنی نیست چنان که انگلس در کتابچه اصول کمونیسم در پاسخ سئوال بیست و سوم راجع باین که سازمان کمونیستی با مذاهب موجود چه رفتاری خواهد داشت: می گوید «آیا فهمیدن این که با تغییر روابط زندگی اقتصادی انسان کلیه عقاید و افکار و بطور خلاصه وجدان او تغییر می کند محتاج بغور بیشتری است.... زمانی که دنیای قدیم از بین می رفت مذاهب قدیم نیز از مذهب مسیح شکست خوردند.
زمانی که مذهب مسیح در قرن 18 تحت تأثیر افکار روشنتری قرار گرفت جامعه فئودال عليه بورژوازی انقلابی آن زمان گرفتار مبارزه زندگی و مرگ بود. مقصود اصلی از آزادی وجدان و مذهب در آن روز فقط فرمانروائی و رقابت آزاد در صفحه وجدان بود انقلاب کمونیستی بمنزله اساسی ترین قطع رابطه مالکیت قدیمی است جای تعجب نیست این انقلاب با کلیه عقائد قدیمی نیز قطع رابطه کند». (1)
این عبارت با صراحت می رساند که با تغییر وضع مالكيت بوسیله سازمان کمونیستی کلیه عقائد گذشته بدست فراموشی سپرده می شود.
مضافاً براین که مي گويند مذاهب مربوط به دوران هائی هستند که فکر بشر رشد و نموّ کافی نکرده بود و بواسطه عدم اطلاع از روابط علل و معلولات طبیعی هر حادثه ای را بقوه ما فوق طبیعت نسبت می دادند ولی با پیشرفت علوم طبیعی
1) بنقل بحثی درباره ماتریالیسم و کمونيسم ص 96.
و کشف روابط جائی برای قوّه مزبور باقی نمانده. در خلال نوشته های آن ها بسیار دیده می شود که مي گويند تفسیر علمی فلان موضوع چنین است ولی تفسیر مذهبی آن چنان انگلس با بی پروائی مخصوص صریحاً می گوید «دین ناشی از عقل قاصر و محدود بشری است» (1)
خلاصه کمونیست ها برای این که بمذاهب رنگ مادی بدهند و آن ها را با يك سلسله علل اقتصادي توجيه کنند چنین مي گويند:
سراسر تاریخ بشر را جنگ طبقات تشکیل می دهد در این جنگ دامنه دار طبقه ثروتمند و استثمار کننده برای استثمار طبقه رنجبران از انواع حربه ها استفاده می کرده است از جمله برای این که طبقات زحمتکش را از قیام بمنظور گرفتن حقوق خود باز دارند و بسازش با انواع محرومیت ها تشویق کنند افکار مذهبی را در میان آن ها اشاعه دادند تا در سایه عقائد مذهبی و از جمله عقیده بقضاء و قدر محروميت ها را يك امر مقدر و آسمانی و غیر قابل اجتناب بدانند و معتقد باشند که در برابر آن ثواب دارد و باین ترتیب افکار آن هارا تخدیر کنند.
«اسلام مانند کلیه مذاهب و ادیان نیز از طرف استثمار کنندگان بوجود آمد و بوسیله نفوذ روحی در کارگران و طبقات مردم آن ها را مطیع ساخت» (2)
و اگر مارکس رهبر فکری کمونيست ها مذهب را ترياك مردم قلمداد کرده نیز اشاره بهمین موضوع است ضمناً اضافه می کنند که طبقات زحمتکش نیز برای این که وسیله تسلّی خاطر در برابر محرومیت ها داشته باشند از این گونه عقائد استقبال می کردند.
این بود فشرده سخنان آن ها درباره مذهب و بر روشن است که این سخنان همانند ماست و دروازه چطور بی مینا بافته شده است. برای این که بطلان
و رسوائی کلمات آن ها تذکر داده شود بنکات ذیل توجه فرمائید.
1- راستی جای تعجب است که کمونیست ها گویا کمترین مطالعه ای در تاریخ پیغمبران نداشته اند و اصول تعلیمات آن ها را هم لا اقل فهرست وار مطالعه ننموده اند و پیش خود قضاوتی کرده اند چون مطالعه در مدارك موجود مذهبی درست ما را بنقطه مقابل ادعای آن ها می رساند زیرا از طرفی تاريخ انبياء صريحاً بما می گوید که آن ها غالباً با طبقات زورمندان و ثروتمندان ستمگر می جنگیدند و مبارزات آن ها معمولا با فرعون ها و نمرودها و ابوسفیان ها و مانند آن ها بود.
قرآن کریم در باره قیام موسی صریحاً می گوید فرعون در زمین بنای طغیان گذارد و اهل آن را بطبقاتی تقسیم کرده و عده ای تضعیف و استثمار کرده پسران آن ها را می کشت و زنان آن ها را برای نوکری زنده می گذاشت. او از نادانان و زیانکاران بود. ما می خواهیم بر ستمدیده گان در زمین منت گذاریم و آن ها را پیشوایان و وارثان ثروت و ملك سازيم و اينك متن آيه شريفه:
إِنَّ فِرْعَونَ عَلا فِی الأَرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَها شِیَعاً یَسْتَضْعِفُ طائِفَهً مِنْهُمْ یُذَبِّحُ أَبْنائَهُمْ وَ یَسْتَحْیی نِسائَهُمْ إِنَّهُ کانَ مِنَ المُفْسِدینَ، وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ (1) باز آیاتی که در مبارزه انبیاء در هر عصر و زمانی وارد شده که اگر بخواهیم تشريح کنیم مطلب بدرازا می کشد.
و بهمین دلیل قیام انبیاء غالبا با انقلاب های دامنه داری علیه طبقات استثمار کننده توأم بوده (نه این که قیام آن ها باین منظور باشد بلکه تعلیمات انبیاء چون بر اساس مبارزه با انحراف ها بوده این خاصیت را نیز داشته است) و از طرف دیگر گر اصول تعليمات انبیاء با هر گونه امتیازات غلط اجتماعی سرسختانه مبارزه
1) سوره قصص آیه 3 و 4
می کند. در آن زمان هائی که اشراف خود را يك طبقه ممتاز دانسته و از قوانین مربوط بسایر مردم مستثنی می شمردند انبیاء خدا تمام آن امتیازات را لغو کردند و تساوی در برابر قوانین آسمانی و تکالیف مذهبی و اجتماعی را برای عموم اعلام کردند.
این در واقع یکی از پایه های اساسی تعلیمات انبیاء است که شالوده استعمار زورمندان را در هم می کوبد. انبیاء و اولیاء بمردم تعلیم دادند که نه ظلم کنند و نه زیر بار ظلم روند یار مظلومان و دشمن ظالمان باشند.
این ها نمونه های مختصری از تواریخ و تعلیمات پیشوایان مذهبی است که پیش از هزار سال قبل از ظهور کمونیسم ثبت شده است و بطور مسلّم هر قدر در این دو قسمت بیشتر مطالعه کنیم سستی و بی پایه بودن گفته های کمونیسم در این زمینه روشن تر می شود.
کمونیست ها همچنان که در توجیه و معنای دین خطا رفته اند در فهم معنی قضا و قدر و صبر هم از نظر منطق خدا پرستان خیلی باشتباه رفته اند. زیرا بدیهی است که قضاء و قدر باین معنی نیست که انسان در برابر ظلم ها و ستم ها خاموش بنشیند و تسلیم باشد و آن ها را مقدرات الهی بداند و الا در مرحله اول خود انبیاء به چنین مطلبی عمل نکرده اند و با این موضوعات مبارزه نموده اند بلکه منظور این است که شخص دین دار در مقابل حوادث غیر اختیاری و کلیه اموری که خارج از قلمرو و اختیارات انسان است تسلیم باشد و زبان اعتراض نگشاید اما اموری که در قلمرو و اختیار انسانست و با افعال انسان تماسی دارد نه تنها خاموشی و تسلیم معنی ندارد بلکه جز سعی و کوشش چیزی در مورد آن ها بر سمیت شناخته نمی شود در قرآن کریم می خوانیم لَیْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَ جز سعی و کوشش راهی برای انسان نیست. اساساً پایه تعلیمات انبیاء بر تکلیف است و تكليف متكى باستقلال اراده و آزادی انسان در عمل است و با این معنی
که کمونیست ها برای قضاء و قدر خیال کرده اند سازش ندارد.
همچنین معنی صبر که در دستورات مذهبی بآن اشاره شده نه بمعنی سکوت در برابر تعدیات و اجحافات دیگران است زیرا این سکوت از نظر دستورات دینی جرم و گناه شمرده می شود بلکه منظور شکیبائی در مقابل حوادث غیر اختیاری و پیش آمدهای ناگوار است و در پرتو این دستور عالی برق امید همیشه در دل انسان می درخشد و در مبارزه زندگی یأس و بد بینی و اضطراب او را از پای در در می آورد آری کلمه صبر در دستورات دینی در مورد انجام وظائف و تکالیف و پرهیز از گناهان و هوی و هوس ها نیز بکار می رود اما در مورد اول بمعنى کوشش و جدیت است وصبر بر اطاعت نامیده می شود و در مورد دوم بمعنی مقاومت و ایستادگی است و صبر بر معصیت نام دارد. پس بنابر این در حقیقت باید گفت که ریشه تمام گفته های کمونیست ها را در این باره در درجه اول بی اطلاعی از جنبه های مختلف مذاهب و ادیان و در درجه دوم غرض ورزی های آن ها تشکیل می دهد.
ابت بطور کلی اصول کمونیسم تأثیرات نامطلوبی روی اصول اخلاقی گذارده و اساس ملکات فاضله اخلاقی را اعمّ از اخلاق اجتماعی و فردی منهدم و واژگون کرده این تأثیر بقدری است كه يك جنبه ضدّ اخلاقی بکمونیسم داده است.
برای پیدا کردن ریشه های ضدّ اخلاقی کمونیسم بنکات ذیل باید توجه کرد (1)
1- «هرج و مرج اخلاق در سایه کمونیسم»
با در نظر گرفتن اصول دياليكتيك كه پایه و اساس تفکرات کمونیست ها و منطق خواص منطق آن ها محسوب می شود همچنین با توجه باین اصل که از نظر آن ها تمام حوادث و پدیده های اجتماعی معلول وضع اقتصادی محیط و چگونگی دستگاه های تولیدی است وضع فلاکت باری که اصول اخلاقی در محیط کمونیستی بآن دچار می شوند کاملا محسوس است.
زيرا دياليكتيك بما می گوید هیچ چیز در جهان ثابت و يكنواخت و مقدس نیست هر چیز بآسانی ممکن است تبدیل بضدّ خود شود و این تبدیل بضد حتمی و ضروری خواهد بود ما هیچ حقیقت ثابت و مقدس بجز اصل تغییر نداریم.
این طرز تفکر محکم ترین ضربت را بر پایه اصول اخلاقی می زند اصالت و قداست آن ها را از بین می برد و آن ها را دچار هرج و مرج غریبی می سازد باین ترتيب ملکات و فضائل اخلاقی که ما آن ها را نشانه تکامل شخصیت انسان و اجتماع می دانیم همگی قابل تغییرند و زائیده محیط های خاص اقتصادی می باشند و با عوض شدن آن عوض می شوند و جای خودرا بموضوعات دیگری که آن ها هم بنوبه خود ابدی و مقدس نیستند می سپارند روی این حساب ممکن است رذائل اخلاقی
1) اقتباس از بحثی درباره ماتریالیسم و کمونیسم ص 79
ديروز فضائل اخلاقی امروز و مجدداً رذائل اخلاقی فردا باشند.
این گونه طرز تفکر درباره اخلاق علاوه بر این که ارزش اصول اخلاقی را بکلی از بین می برد بهانه خاصی بدست افراد فاسد می دهد که همیشه رذائل اخلاقی خود را تحت عنوان تحوّل و تغییر اصول اخلاقی توجیه کنند و بخود اجازه دهند که ماکات فاضله را بعنوان اصول قدیمی و کهنه زیر پا گذارند همچنان که آثار شوم این عمل و این منطق را در میان بعضی افراد لا يبالي و در عین حال روشن فکر که کمونیست هم نیستند ولی تحت تأثیر این منطق واقع شده اند بچشم می خورد.
برای این که هرج و مرج مزبور محسوس تر شود بد نیست نمونه ای از طرز عقايد اجتماعی کمونیست ها را در این جا نقل نمائیم.
انگلس: رهبر معروف کمونیسم جهانی در کتابچه اصول کمونیسم در پاسخ محل این سئوال «که نظم اجتماع کمونیستی در خانواده چه تأثیری می بخشد» چنین می گوید: این نظم ارتباط میان دو جنس یعنی مرد و زن را بكلي بيك ارتباط شخصی و خصوصی که فقط مربوط به دو شخص می باشد و اجتماع حق هیچ گونه مداخله ای در آن نخواهد داشت مبدل می سازد این امر بتوسعه نظم کمونیستی انجام پذیر است. زیرا این نظم است که مالکیت شخصی را از بین می برد و اطفال را با هم تربیت می کند و باین وسیله دو اصل زناشوئی کنونی یعنی تبعیت زن از مرد و اطفال از پدر و مادر را که بر اثر مالکیت شخصی بوجود آمده است از بین خواهد برد
ضمن توضيح بالا جواب کلیه ایرادات آقایان پولدار خیلی اخلاقی در خصوص اشتراکی بودن زنان در جامعه کمونیستی داده شده است.
در حقیقت این در جامعه بورژوای است که تمام زنان بتمام معنی اشتراکی هستند و این امر بصورت فحشاء بطور کلی وجود دارد. ولی فحشاء خود متکی
به اصول مالکیت شخصی می باشد و با آن از بین خواهد رفت» (1)
همان طور که ملاحظه می فرمائید آن ها معتقدند که با از میان رفتن اصل مالکیت شخصی مناسبات و روابط زن و مرد بکلی عوض می شود و به تعبیر انگلس يك رابطه بتمام معنی خصوصی خواهد شد و اجتماع هیچ حق دخالتی در آن نخواهد داشت و باین ترتیب فقط مربوط بميل طرفین خواهد بود و هر گونه قید و شرطی در آن از طرف اجتماع بی جا و بی مورد است.
انگلس: گویا انگیزه اصلی روابط نا مشروع جنسی و فحشاء را تحصیل در آمد بیشتر می داند که معتقد است با از بین رفتن مالکیت شخصی از بین می رود در حالی که عامل اصلی قبل از تحصیل مال غرائز سرکش جنسی است که افراد را بصرف دسترنج خود در این راه وامی دارد.
بنا براین با از بین رفتن مالکیت شخصی نه تنها فحشاء از بین نمی رود بلکه بصورت رایگان در اختیار افراد گذارده می شود. زیرا غریزه جنسی وانحرافات آن در هر حال بصورت خود باقی می ماند. بنا بر این اجتماع کمونیستی و سرمایه داری فعلی هر دو باین بد بختی مبتلا خواهند بود یکی بصورت رایگان و بلا عوض و دیگری در مقابل عوض. از مقصد دور نشویم : منظور این است که آثار این هرج و مرج و دگرگونی اصول اخلاق در همه جا و همه چیز جامعه های کمونیستی تدریجاً ظاهر خواهد شد.
2- «هدف مقدس است یا وسیله»
از نظر اصول کمونیسم برای رسیدن بهدف استفاده از هر گونه وسیله مباح است و اساساً اخلاق را جز آن چه انقلاب کمونیستی را تسریع کند نمی دانند جمله کوتاه پرمعنائی که از کتاب «جنگ مختصر فلسفی کوسیولیتر» نقل شده
1) اصول کمونیسم ص 47 و 48
بطور واضح و غیر قابل انکاری این مطلب را فاش می کند و آن این که «هرچه به پیروزی انقلاب كمك كند اخلاق است» اگر در کلمه « هرچه خوب دقيق شویم و به بینیم چه چیزها را شامل می شود. آن گاه مصیبتی را که اصول اخلاقی در محیط کمونیستی بآن گرفتار می شود بخوبی احساس خواهیم کرد. طبق این منطق حفظ هدف بهر قیمتی تمام شود مشروع است اگرچه بقییمت زیر پا گذاشتن تمام اصول اخلاقی باشد و باین ترتیب برای تسریع در انقلاب استفاده از تهمت و دروغ و افتراء و ریختن خون های بی گناهان در موقع لزوم و نظائر آن ها نه تنها مشروع و جایز است بلکه همین اخلاق محسوب می شود.
شاهد گویای این مطلب نامه انگلیس بمارکس است (دو رهبر و دو پیشوای کمونیسم) که چگونگی فعالیت خود را در جمعیت کمونیست های پاریس شرح می دهد چنین می خوانیم (موضوع اساسی این بود که لزوم يك انقلاب توأم با زور اثبات شود».
در جای دیگر همین نامه تصریح می کند که «برای انجام دادن این مقاصد هیچ وسیله ای جز انقلاب دموکراسی توأم با زور جابرانه برسمیت شناخته نمی شود» (1)
باز در کتابچه مزبور می خوانیم که برای سیر تکاملی انقلاب کمونیستی و نیل بهدف اصلی راه هائی را باید طی کرد از جمله «توقیف اموال کلیه مهاجرین از مملکت» و «برقراری تساوی حق وراثت برای اطفال قانونی و غیر قانونی» (2)
بدیهی است اصالت و احترام ملکات اخلاقی. با این طرز تفکر هیچ گونه سازش ندارد. اخلاق بما می گوید برای نیل بهدی های مقدس باید از وسائل مشروع و مباح استفاده کرد و فی المثل برای ساختمان يك بيمارستان برای استفاده
عموم كه يك نمونه بارز اخلاق انسانی است نمی توان از طریق فروختن اجناس تقلبی هزینه لازم را تهیه کرد خلاصه برای انجام يك وظیفه اخلاقی نباید اخلاق را زیر پا گذاشت و مرتکب نقض غرض شد تصور می کنیم این موضوع روشن تر از آن است که بخواهیم بیش از این درباره آن صحبت کنیم.
3- «تنزّل مقام بشر»
چون ماتریالیسم یکی از ارکان اساسی کمونیسم را تشکیل می دهد بنا براین مانند تمام مکتب های مادی ارزش انسان را تا حدود حیوانات تنزل می دهد و آخرین هدفی را که برای اجتماع انسانی در نظر می گیرد همان تأمین رفاه اجتماع از جنبه های مادی است (یعنی تهیه نان و آب و بهداشت و تعمیم فرهنگ تا آن جا که در راه مادیّات خدمت می کند) کمونیست ها بقول نویسندگان دوره اول مجلّه دنیا (دکتر ارانی و همفکران او) درّه وسیعی را که میان انسان و سایر حیوانات وجود داشت پر کرده اند.
بدیهی است منظور از این سخن این نیست که ارزش حیوانات و جانوران بیابان را بالا برده اند بلکه منظور همان تنزل دادن انسان از مقام برجسته ایست که بگمان آن ها جنبه خیالی داشت و بعقیده ما واقعیت و حقیقت دارد.
وضع اجتماعی که بر پایه این تفکرات و بر اساس آن هدف های عالی بنیان می شود پیداست که از نظر اخلاق و ملکات فاضله انسانی بچه روز خواهد افتاد. افرادی که تا فتن تنور شکم را عالی ترین هدف جامعه انسانی می شمرند پیدا است در مقابل ملکاتی از قبیل فداکاری، ایثار، شفقت، نوع دوستی، از خود گذشتگی، تسلط بر نفس و... چه قیافه ای را بخود خواهند گرفت.
4- «کمونیست ها جبری هستند»
لابد می دانید که در مسئله جبر و اختیار فلاسفه مادی طرفدار جبر هستند معتقدند که نه تنها در جهان طبیعت هر حادثه ای طبق يك سلسله علل جبرى
و بدون دخالت هیچ گونه اختیار بوقوع می پیوندد بلکه تمام افعال و حرکات انسان هم طبق يك رشته علل طبیعی اعم از عواملی که درون وجود او و بیرون وجود او قرار دارند تحقق می یابد و این اشتباه است که انسان خیال می کند از خود اراده و اختیاری در انجام کارها دارد.
دکتر ارانی رهبر سابق حزب کمونیست ایران رساله ای در باره جبر و اختيار و اثبات نظریه جبر ورد نظریّه اختیار و امر بین الامرین نوشته که جزو سلسله انتشارات مجله دنيا منتشر شده است.
عقيده بجبر علاوه بر این كه يك انحراف فکری آشکاری است که هر کس با مراجعه بوجدان خود بطلان آن را درک می کند لطمه ای جبران نا پذیری بر اساس ملکات و فضائل اخلاقی می زند و شاید بهمین جهت است که مکتب های اخلاقی و مخصوصاً ادیان بزرگ آسمانی قبل از هر چیز انسان را بمسئله اختیارن توجّه می دادند و با و می فهمانیدند که سعادت و شقاوت او کاملا بدست خود اوست در این جا ضربات شکننده ای که عقیده بجبر بر اصول اخلاقی می زند بطور فهرست ذیلا بیان می کنیم:
1- عقیده بجبر چون نیل بکمال را خارج از اختیار انسان می شمارد آن را در دل او می میراند.
2- عقيده بجبر تمام گناهان و آلودگی ها را موجّه می داند و بهمین دلیل انسانرا نسبت بوظائف خود کاملا بی اعتنا و در برابر انواع رذائل اخلاقی خونسرد می سازد.
3- عقيده بجبر در حقیقت خوبی خوبان را درخور ستایش و بدی بدان را در خور مذمت نمی داند زیرا هر دو را در انجام کارهای خود مجبور می شمارد و آثار سوء این عقائد در نموّ و تكامل فضائل اخلاقی احتیاج بهیچ گونه توضیحی ندارد.
4- عقيده بجبر ارزش انسانرا تا سرحدّ علل طبیعی مانند سوزاندن آتش و سقوط سنگ از بلندی تنزل می دهد.
5- اخلاق کمونیستی ارزش اخلاقی ندارد. کمونیست ها معتقدند که با اجراء اصول کمونیسم بزرگ ترین اصل اخلاقی که تعمیم عدالت اجتماعی و کوتاه کردن دست ظالمان و ستمگران است انجام می دهند.
ولی در واقع آن ها بوسیله ظلم و سلب آزادی با ظلم و بیدادگری مبارزه می کنند ولی بفرض این که این ادعاء را از آن ها بپذیریم باید گفت تعمیم اصول عدالت تحت يك رژيم اجباری ارزش اخلاقی را برای افراد اجتماع نخواهد داشت زیرا مسلّم است اگر کسی را با سر نیزه وادار باداء حقوق مردم و رعایت اصول عدالت کنیم چنین شخصی گرچه مجبور است عمل خود را اصلاح کند امّا روح عدالت که ارزش اخلاقی دارد در او وجود نخواهد داشت و اگر با گذشت زمان جنبه عادت برای او پیدا کند چنین عادتی که بعلل اجباری صورت گرفته باز چندان ارزش اخلاقی ندارد اگرچه از نبودن بهتر است. این بود خلاصه نقل و انتقاد بر مکتب اصالت اقتصاد و بلطف الهی نظریه اسلام را در باره اقتصاد در فصل مربوطه (اقتصاد از نظر اسلام) بیان می کنیم مراجعه شود.
بسیاری از غربیان در عصر حاضر دست از عقائد مذهبی و...... برداشته اند و ایمان بعلم آورده اند بعبارت روشن تر مي گويند دین و..... تمام عقائد معلول جهل و نادانی وعجز بشر بوده و اينك كه مراحل علم و دانش یکی بعد از دیگری پیموده می شود و پرده های جهل دریده می گردد ما باید هشیارانه تنها و تنها تابع و پیرو علم باشیم و بس و خلاصه سعادت و خوشبختی ما تنها بدست دانش است و معبودی سوای او نباید داشته باشیم بقول نویسنده مشهور «سومرست موم» طیّ بیان متقن و استوار خود می گوید:
اروپای امروز معبود پیشین خود را فرو نهاده و بمعبودی تازه بنام علم ایمان آورده ولی باید در نظر داشت که علم موجودی سیّال و دستخوش تبدّل و تحول دائم است و آن چه را دیروز نفی کرده امروز اثبات می کند و آن چه را که امروز اثبات کرده فردا نفی خواهد کرد و بهمین جهت پرستندگان علم در پریشانی دائم بسر می برند و از آرامش و سکون بهره و نصیبی ندارند» (1)
قسمت اعظم دانشمندان جامعه شناس دنیای غرب طرفداران این مکتب و پیرو همین پندارند مثلا اگوست کنت که او را مؤسس علم جامعه شناسی می دانند در این باره می گوید که علوم اجتماعی بترتیب از بندهای مراحل ربّانی یا عصر مذاهب و ما بعد الطبيعه خلاصی یافته و بمرحله علم اثباتی قدم نهاده است.
«اگوست کنت در فلسفه اثباتی خود برای سیر معلومات و تمدن بشر قائل به سه مرحله گردیده و می گوید علوم از این دوران گذشته است».
1- مرحله ربّانی یا عصر مذاهب که تخیّلی است و جریان امور طبیعت را
1) برهان قرآن ص 13
ناشی از اراده فوق طبیعت می دانسته اند.
2- مرحله انتقادى يا ما بعد الطبيعه: این مرحله فلسفی و تعقلی است و عقل برای امور علت فاعلی و غائی می جوید. اگوست کنت هرج و مرج عقلی و فکری را نتیجه این مرحله می داند.
3- مرحله اثباتی که تدقیق علمی تابع مشاهده و امور محسوس می شود» (1)
«در مطالعات اولیه که در زمینه جامعه شناسی صورت گرفت من جمله در نوشته های اگوست کنت و هربرت اسپنسر مفهوم تکامل کاملا محسوس می باشد یعنی جامعه شناسان اولیّه تصوّر می کردند که جامعه انسانی همیشه در حال ترقی و تعالی و تابع قانون تکامل است. من جمله اگوست کنت مراحل تكامل اجتماعی را بسه دوره تقسیم می کند در مرحله اول که کنت آن را مرحله الهی می نامد پدیده های متنوع و متغير عالم طبیعت به عوامل اولیه معمولا به خدایان نسبت داده می شود در چنین مرحله ای و جامعه ای مذهب دارای اهمیت فوق العاده است و روحانیون از نفوذ و قدرت کامل برخوردار هستند.
دوره دوم که بمرحله متافیزیکی موسوم است زمانی است که بشر به اندیشه می پردازد و علت پدیده های جهان را در عوامل فوق طبيعت جستجو می کند و حالات مختلف نفس و جامعۀ خود را باین عوامل نسبت می دهد و بالاخره مرحله سوم : که تحققی و علمی است فرا می رسد و در این زمان بشر با توجّه بقواعد علمی و یافتن روابط علت و معلولی میان امور و پدیده ها که با استفاده از روش تجربی بدست می آید امور و عوامل طبیعی و اجتماعی را توجیه و توصیف می کند» (2)
فروید روانشناس اطریش هم که اساس سعادت و شقاوت را روی مسئله جنس
آورده (و ما بتفصیل درباره عقائد او در کتاب اسلام و تمایل جنسی یا ازدواج از نظر علم و دین و در ابطال آن صحبت کرده ایم) در این مرحله سخنی همانند اگوست کنت دارد.
«في المثل فرويد روانشناس یهودی اتریشی، زندگی بشری را از نظر روان شناسی به مرحله قسمت می کند:
1- مرحله خرافات.
2- مرحلة تديّن.
3- مرحلۀ علم که آخرین مراحل پسیکولوژی است. (1)
(برتراند راسل فیلسوف اخير لندن هم عبارتی دارد که مؤیّد و یا مدعی صحت قول قائلين باصالت دانش است وی در سخنانی که در مرحله « اصلاح نژاد» دارد مطلب را باینجا خاتمه می دهد:
«مسئله مداخله علم در خصوصی ترین احساسات و انگیزه ها مسلماً چیز بسیار زننده و مشمئز کننده ای است. اما این مداخله بمراتب نا چیزتر از مداخله ایست که مذهب طی قرون متمادی در این احساسات و انگیزه ها کرده و تحمل شده است. علم در جهان امروز چیز تازه ای است و هنوز فاقد آن نفوذی است که سنت و مذهب در بیشتر ما دارد. ولی می تواند چنان نفوذ و قدرتی را کسب کند که مردم همان گونه که امروزه بمذهب تمکین می کنند در برابر آن نیز سر تسلیم فرود آورند. راست است توجه به سعادت نسل های بعد انگیزه ای نیست که کافی برای کنترل احساسات آنی اشخاص باشد منتها اگر بعنوان جزئی از اخلاق مثبته مورد قبول قرار گیرد و ضامن اجرای آن نه فقط ستایش یا نکوهش بلکه پاداش و مجازات مالی باشد بزودی بصورت مسئله ای درخواهد آمد که هیچ آدم با اخلاق و نيك رفتاری آن را مورد بی اعتنائی قرار نخواهد داد.
1) برهان قرآن ص 12
مذهب حتی پیش از آغاز تاریخ وجود داشته است حال آن که از تاریخ علم بیش از چهار قرن نمی گذرد و اگر علم قدمت و حرمتی پیدا كند شك نيست مانند مذهب زندگی ما را در پنجه خواهد گرفت. من پیش بینی می کنم روزی فرا رسد که کسانی که پروای آزادی انسان را دارند ناگزیر گردند علیه استبداد علم قيام کنند با این همه اگر بنا است استبدادی در کار باشد همان بهتر که استبداد علم باشد» (1)
خلاصه سکر علمی و پیشرفت های بشر در قرن 19 و 20 در مراحل علوم تجربی کار را بجائی رسانده که جامعه شناسان و روانشناسان (مادیین آن ها و دلباخته های آن ها که احیاناً بعضی از آن ها بظاهر مسلمان هم هستند یا بوده اند) با کمال وقاحت صراحت در بی پایه بودن عموم ادیان دارند که ناچارم شاهدی بعنوان نمونه بیاورم و تفصیل مطلب را واگذار بكتب خود آن ها بنمایم.
«نتیجه : 1- انسان ابتدائی هنگامی که در عمل نمی تواند بر طبیعت مسلط شود باقتضای اندیشه ساده خود می کوشد تا بوسیله خیال بر آن استیلا یابد. این فعالیت خیالی که ملازم زندگی عملی است «جادو» نام دارد.
2- انسان جادو کار برای اشیاء عالم نیروهائی مخفی قائل می شود و تلاش می کند تا با تدابیری بر آن ها دست یابد. این نیروها به نام هایی مانند «مانا» و «مانی تو» و واكان» خوانده شده اند.
3- در دوره کشاورزی : انسان نیروهای جادوئی را بتدریج از اشیاء انتزاع می کند و به صورت ارواح نيك و بد و ساير مفاهیم دینی در می آورد.
4- دین از لحاظ فردی شبکه ای است از اعتقادات پیچیده به نیروهای فوق طبیعت و از لحاظ اجتماعی سازمان های اجتماعی بر اساس آن اعتقادات و شامل مفاهیم و احکام و شعائر مخصوص.
1) زناشوئی و اخلاق ص 251
5- مفاهیم و احکام و شعائر دینی هر جامعه تناسب با فرهنگ آن جامعه تناسب دارد.
6- برخی از دین ها از مرزهای جامعه زادگاه خود تجاوز می کنند و به جامعه های دیگر می رسند از این قبیلند دین مسیحی و دین یهودی و دین اسلام و دین بودائی و دین کنفوسیوسی.
7- در جامعه های صنعتی کنونی ایمان دینی رو به ضعف می رود و از دامنه کار کرد سازمان های دینی می کاهد.
8- محتمل است که در آینده علم دوستی یا جامعه پرستی بتواند بزرگترین دعوی دین را تحقق بخشد و انسان را به عظمت هستی و وظائف انسانی و مجاهده در راه تعالی انسانیت مؤمن کند. (1)
این نتیجه فصل بزرگی است در کتاب زمینه جامعه شناسی و نه تنها این كتاب بلكه شيوه تقريباً عموم جامعه شناسان بر این استکه همه چیز را معلول اجتماع و مراحل اولیه او را معلول جهل بدانند و تنها راه سعادت را در مارك دانش آن هم نه هر دانشی بلکه علم را فقط انحصار می دهند بعلوم اثباتی که از راه تجربه و مشاهده بدست می آید و اصولا حسابی برای علوم معنوى و ماوراء الطبيعه باز نمی کنند و بخواست پروردگار مبسوط بحث دانش را در فصل دانش می نگاریم اينك اشاره کنیم بعواملی که دست بهم داده و سبب شده این چنین فکری در اجتماع باصطلاح روشنفکران و جامعه شناسان پیدا شود.
1) زمینه جامعه شناسی آگ برن وینم کف اقتباس آریان پور ص 360
در دنیای غرب عواملی دست بدست هم داد تا دانش معبود آن ها گردیده و دین و حقیقت و خدا جزء موهومات قلمداد گردیده.
که آن عوامل و اسباب بدبینی و تنفّر بمطلق دین و بنام و عنوان مذهب چنان داد که دیگر جای آشتی نگذارد همانند مبارزه طولانی کلیسا با علم که چنین قلمداد کرد که گفته های دین همگی ارتجاعی و موجب انحطاط و واماندگی و مروّج اوهام و خرافاتست و بهمین جهت گفتند می باید کلیسا جای خود را تفویض و تسلیم بعلم کند تا بدینوسیله کاروان بشریت در طریق ترقی رهسپار و از مزایای مدنیت برخوردار گردد و اينك تشريح آن عوامل بطور نسبتاً مشروح:
برخی از آن جهت راه انکار و الحاد دین و خدا و.... پیموده و می پیمایند که در درك هدف خلقت و بالخصوص ماهیت آفریدگار فرو ماندند و چون ریسمان اندیشه کوتاه آمد و بدرك حقیقت موفق نشدند سرانجام سر از انکار مبدء و الحاد و يا حدّ اقل در ردیف لا ادریون (نمی دانیم) در آوردند.
این دسته از يك حقيقت ساده غافل شدند که در این جهان وسیع امور بی شماری هستند که کنه و حقیقت آن ها بر ما معلوم نیست ولی شواهد فراوانی وجود آن ها را مدلل می سازد و ما نیز بآن اعتراف داریم. ما از درك كنه نور و حقیقت قواى مغزى و حتى كیفیت دیدن حقیقت امواج. ماهيات ملياردها موضوع عاجز و از آن بی خبریم و در عین حال بوجود این حقایق مجهول الكنه اعتراف داریم وقتی کوتاهی قوا و اندیشه ما تا حدّی باشد که از خود بی خبر باشیم از حقیقت قوّه مفکره و قوای دیگر خود که ترازوی سنجش و درك ما برای اشیاء دیگرند بی اطلاع باشیم و از حقیقت موجوداتی که همسطح ما و مخلوق و محدود می باشند فرو مانیم نوعی جنون است که انتظار درك ماهيت آفریدگار و پدید آورنده دین و این همه قوای نامرئی و مواد مرئی باشیم.
و بعبارت روشن تر چون نمی توانند پی بوجود و کیفیت آن ببرند که دین فرستاده از این جهت منکر دین می شوند و یا آن که دین را معلول جهل می دانند غافل از این که خدای متعال محیط است و جمله مخلوقات محاط او. چگونه ممکن است محاطی بدرك محيط نائل آید.
ما آن چنان که بر اثر وجود آثار بقوای مغزی و یا موضوعات دیگر اعتراف داریم و اعتراف بوجود آن ها را مشروط بدرك كند آن ها نمی توانیم بدانیم و نمی دانیم همچنین بذات اقدس الهی و دین او نیز بر اثر این همه تجلیات آثار و شواهد ایمان داریم.
یکی دیگر از عواملی که جمعی را بالحاد و انکار مبدء متعال و دین واقعی او کشانید آئین های عجیب و غریبی است که در محیط های گوناگون بعلل خاصی پدید می آمد و یا ساخته می شد و بجهاتی جمعی پیرو پیدا می کرد. پس از انقراض نسل اول که بجهاتی خاص پیرو آن آئین نوظهور و مجعول شده بودند مردمی بیدار در نسل های بعد در محیط نفوذ همان آئین بظهور می رسیدند و چون آن آئین را قابل پذیرش نمی دانستند و از طرفی بخداوند منسوب بود کم کم بخداوند متعال که این چنین آئینی را از جانب او معرفی کرده بودند ملحد می شدند.
رقم این قبیل منکرین خدا که بر اثر سستی آئین ها یا خرافات و تحريفات ادیان گوناگون بکلی با واژه دین دشمن شده و از خدا رو گردان شدند کم نیست در ادیان پیشین و صحیح آسمانی چون آئین یهود، مسیحیت، مجوس و امثال آن در اثر گذشت زمان و تطورات تاریخی تحریفاتی فراوان و خرافاتی بی شمار رسوخ کرده و بخداوند متعال نسبت های ناروای بسیار زننده داده شده در صحنه های مختلف خدا را به کشتی گیری و زمین خوردن و یا بفرزند داشتن و اوصاف دیگر بشری موصوف نمودند و بالاخره معرفی بد از خداوند در این ادیان گروهی را بالحاد کشانید چنان که دکتر «اوسكار لندبرك» دانشمند فیزیولوژی و بیوشیمی امریکائی و مسیحی در مقاله ئی که در باب خدا شناسی دارد این حقیقت تلخ را در باب بد آموزی مسیحیت بدین صورت بازگو کرده «در خانواده های مسیحی اغلب اطفال در آغاز بلوغ بوجود خدائی شبیه انسان ایمان می آورند مثل این که بشر بشكل خدا آفریده شده است. این افراد موقعی که وارد محیط علمی می شوند و بفراگرفتن علوم می پردازند. این مفهوم ضعیف «انسانی شکل» که خدا نام دارد. نمی تواند با دلائل منطقی و مفاهیم علمی جور دریابند و بالنتيجه
بعد از مدتی که امید سازش از بین می رود، مفهوم خدا نیز متروك مي شود. (1)
اسلام که خاتم شرایع و ادیان است همۀ انحرافات و تحریفات ادیان مختلف را بازگو کرده و آئین های باطل و عقائد ناصحیح را يك بيك آشكار ساخت. در باب تنره ساحت قدس الهی از نسبت های ناروای آئین های مجعول و یا ادیان سلف و شرح صفات كامله آفریدگار و امور دیگر و دیگر رهنمائی های لازم فرمود چنان که در بحث اصالت حقیقت یا نظریّه اسلام، اشاره خواهیم کرد عامل ذکر شده چنان که پیداست در حقیقت دلیل موجهی برای انکار مبدء متعال یا بدبین شدن بهمۀ ادیان نمی باشد و این صحیح نیست که حقائقی بخاطر اباطیلی انکار گردد راه آنست که از آئین های مجعول و خرافی و بدآموز دوری جسته و به آئین صحیح الهی که مردم را بخداوند متعال منزّه از نقائص و سایر معارف صحيح هدایت می کند رو آرند امّا کم حوصله ها که زحمت تفحص را تحمّل نمی کنند در بد بینی فرو رفته از انکار والحاد سر در می آورند.
1) اقتباس از کتاب اسلام و عقائد و آراء بشری یا جاهلیت و اسلام ص 355
سال 1233 میلادی (مقارن قرن هشتم اسلامی) که از طرف کلیسا و پاپ های مسیحی بمنظور کنترل عقائد ضدّ مذهبی انگیزیسون و گروه های مأمورین مذهبی برقرار شد و تا قرن نوزدهم ادامه داشت. در سراسر خاك اروپا و کشورهای وسیع مسیحی جنايات هولناك و فجایع سختی بنام «دفاع از مذهب» از پاپ ها و کشیشان و زعمای مذهبی مسیح سر زد بطور خلاصه تعداد کسانی را که در این مدت تفتیش عقاید زنده زنده سوزاندند و یا با وسائل دیگر بی جان کردند به پنج ملیون نفر حدس / 5000000 حدس می زنند. در همین محاکم بود که دانشمندان مختلف علوم طبیعی، فلکی و فلاسفه محکوم می شدند زیرا عقائد و آراء علمی آن ها با عقائد و تحریف شده کلیسا وفق نمی داد.
«گالیله» بیچاره چون بحكم تتبعات علمی بحرکت زمین برگرد خورشید عقیده پیدا کرده بود در این محکمه محاکمه شد و بزندان محکوم گردید و عاقبت توبه نامه معروفش را نوشت و از این عقیده نزد اربابان كليسا بظاهر توبه کرد.
«ميشل سروت» طبيب معروف اسپانیائی و «جنتلی» دانشمند را بحكم «كالون» رهبر فرقه «کالونیسم» بجرم انکار تثلیث و اظهارات مخالف «کالون» در باب کیفیت تثلیث زنده زنده سوزاندند «هفدريك ويلم وان لون» نویسنده کتاب داستان بشر (ترجمه جمالزاده) در بحث منازعات و جنگ های مذهبی مسیحی و مباحث دیگر کتاب خود در این باب داستان ها دارد مراجعه شود.
این اقدامات تند و بی منطق کلیسا دو اثر بسیار بد در اذهان بسیاری از دانشمندان رشته های مختلف علمی بجا گذاشت که کم کم بدیگران سرایت کرد
اول آن که دین و علم باهم سازگار نیستند و در ثانی مخالفت بادین و مبانی دینی که باید این مخالفت و الحاد را يك نوع انتقام ويا عكس العمل اعمال كليسا شمرد.
«جرج هربرت بلونت» امریکائی استاد فيزيك علمی در مقاله ای که در مجموعه «جان کلوور مونسما» دارد یکی از عوامل بدبینی و الحاد جمعی از دانشمندان و مردم را در قرون اخیر تنها رفتار مستبدّانه اربابان کلیسا و تغییراتی که باین مذهب داده و آن را مخالف با علم جلوه دادند ذکر می کند.
چنان که می دانید این الحادها و انکارها نیز در حقیقت بازگشتش به کلیسا و خرافات و مجعولاتی است که با مرور زمان در آئین مسیح داخل شده و مستقیماً دلیلی برای انکار خدا و مطلق دین نمی باشد هر چند این خود اشتباه بزرگی است که مخالفت با خرافات پاپ ها و یا انتقامجوئی آن چنان دامنه اش گسترش یابد که سرانجام بانکار دین و خداوند کشانیده شود این خود نوعی دیگر از جهل است خاصه آن که بر اثر جهل و بی خبری مخالفت را بتمام ادیان سرایت دهند.
یکی دیگر از عوامل الحاد و توجه بدانش تجربی این بود که شدیداً تحت تأثير اكتشافات و علوم محدود مادی واقع شدند پنداشتند قوانین این علوم بر تمامی عالم حکومت کرده همۀ جهان هستی محکومند تحت نظامات قوانين مادي باشند بدین ترتیب که خواستند موازین و قوانین علوم مادی و لابراتوار و تجزیه را در تمام مسائل حتى مسائل و موضوعات ما فوق ماده سرایت دهند و چون همگی موجودات عالم مادی و یا تحت شرايط اتم ها و مولكول ها نیستند و قابل تجزیه در لابراتواری که مادّه تجزیه می شود نمی باشند بدین جهت مورد انکار آن گروه خاص واقع شدند. مثلا دکتر بختر آلمانی در کتاب «قوة و ماده» صرفاً خدا را از این نظر انکار می کند که وجود او تحت قوانین علوم طبیعی که بر پایه تجربه بنا شده است در نمی آید و بعبارت دیگر آقای بخنر انتظار داشت خداوند نیز دارای اتم هایی آن هم از نوع اتم هائی که در جدول معروف «منديف» موجود است باشد و ایشان ترکیبات اتم های خدا را بشناسد بدین ترتیب روح و بسیاری از قوای مافوق ماده در نظر این گروه غیر قابل تفسیر یا باور نکردنی است و اگر چیزی هست باید یا ماده و یا آثار ماده باشد.
این قبیل تندروی ها و انحرافات بیشتر مربوط بقرن گذشته است که بر اثر اکتشافات بسیاری از اسرار آشکار شد و معمّاهای فراوانی حل گردید در نتیجه در برخی از اذهان محدود و کم ظرفيت يكنوع سکر علمی یا غرور پدید آمده و پنداشتند تمام اسرار عالم کشف شد و دیگر نا دیده و درک نشده ای نماند و جهان فقط جهان ماده است کلید جهان ماده نیز همین علوم مادی است اتم های گردون این عالم بمشیت الکتریسته می گردند و... .
این افکار خام به اصالت ماده عموماً و بشاخه های آن از قبیل اصالت اقتصاد
و اصالت جنس و اصالت دانش و... منتهی شده.
در میان ده ها علت این چهار علت بعنوان مثال ذکر گردید این عوامل بود که نتیجه اش مراحل سه گانه اگوست کنت ها و فرویدها گردید و الا اگر عوامل انحراف کننده در کار نبود و حقیقت دین در هر عصری و در عصر حاضر واقعیت اسلام بر همگی روشن گردیده بود باور نمی کنم دیگر جایی برای این سخنان پیدا می شد بدبختی واژگون شدن قیافه واقعی دین بود خصوصاً آئین مسیحیت گرچه از این نمد کلاهی هم برای اسلام آورده شد و خواستند از این قبیل حجاب ها هم برای اسلام فراهم کند ولی بزودی واقعیت روشن گرديد و اينك تشریح مطلب در اسلام.
تا حال هر چه سخن گفتیم مربوط بادیان دنیای غرب بود ممکن است کسی سئوال کند که پس چرا قضاوت درباره آئین خودتان اسلام را فراموش کرده اید زیرا اگر مدعی هستید کلیسا با دانش مخالفت کرد عکس العملش گرایش بمكتب اصالت دانش شد و در این مرحله تقصیر تنها متوجه پاپ و کلیسا است این سخنی است غیر عادلانه زیرا ما در کلمات پیشوایان اسلام هم سخنانی و اعمالی همانند کلیسا و پاپ می بینیم و اينك تشريح مطلب در ضمن دو فصل و پاسخ آن ها
مي گويند احادیثی در دست دارید که نهی از دانش و کتابت می کند که آن ها بقرار ذیل است:
1- مسلمین در آغاز اسلام بملاحظه حديث أنّ الإسلامَ یَهدِمُ ما کانَ قَبلَهُ بغیر از قرآن کریم و احادیث نبوی بچیز دیگر متوجه و معتقد نبودند و لازمه چنین اعتمادی بی اعتنا بودن بشئون علمی غیر از اسلامی است بلکه مخالفت با آن.
پاسخ این موضوع روشن است زیرا این حدیث بر فرض صحت سند و صدور چنین معنائی را نمی رساند بلکه می رساند که دین اسلام خراب کرد و منهدم گردانید احکام ادیان قبلی را که مقصود ناسخ بودن اسلام است و اصولا ربطی بدانش و علم ندارد خواه علم اسلامی باشد یا غیر اسلامی.
2- گویند پیشوایان شرع مقدس اسلام مطالعه هر کتاب و حتى كتاب دینی را جز قرآن جائز نمی دانستند بدلیل آن که روزی پیغمبر صلی الله علیه و آله در دست عمر ورقی از تورات را مشاهده کرد چنان خشمگین شد که آثار خشم و غضب بر چهره او آشکار گردید و آن گاه چنین فرمود الم آتكم بِهَا بَیْضَاءَ نَقِیَّهً والله لَوْ کَانَ مُوسَی حَیّاً مَا وَسِعَهُ إِلاَّ اِتِّبَاعِی و بهمین سبب بود پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود لا تُصَدِّقُوا اهلَ الکتابِ و لا تُکَذِّبُوهم وَ قُولُوا امَنّا بِالَّذی اُنْزِلَ اِلَیْنا وَ اُنْزِلَ اِلَیْکُمْ وَ اِلهُنا وَ اِلهُکُمْ واحِدٌ
پاسخ این موضوع هم روشن است اولا این جریان را ابن خلدون در مقدمه خود چاپ مصطفی محمد ص 436 نقل می کند و اصولا ربطى بموضوع ما ندارد زیرا نهی پیغمبر [صلی الله علیه و آله] از تورات چه مربوط بعلم و دانش است و ثانیاً رسول
گرامی اسلام تکذیب تورات نکرده بلکه با بودن قرآن که اتمّ و اکمل است از نظر برنامه دینی می فرماید جائی برای تورات نیست و بهمین جهت می فرماید بخدا اگر موسی کلیم زنده بود متابعت من را در قرآن کریم می کرد و ثالثاً شاید بحساب آن که تورات واقعی نبوده و تحریف شده بود مؤید بر این مطلب آن که در آخر بوده کلام فرموده تصدیق نکنید اهل کتاب را و تکذیب هم نکنید بلکه بگوئید ما ایمان آورده ایم بآن چه خدا بر ما و شما نازل کرده است و خدای ما و شما یکی است حاجی خلیفه در کشف الظنون نقل می کنند که حاکی از
3- کلامی از حاجی عدم توجه مسلمین است بشئون علمی بجز قرآن و احادیث و آن کلام این است:
و كانت العرب فى صدر الاسلام لا تعتنى بشيئى من العلوم الا بلغتها و معرفة احكام شريعتها و بضاعة الطب فانها كانت موجودة عند افراد منهم لحاجة الناس طراً اليها وذلك منهم صوناً لقواعد الاسلام و عقائد اهله عن نطرق الخلل من علوم الاوائل قبل الرسوخ والاحكام حتى يروى عنهم أحرقوا ما وجد من الكتب في فتوحات البلاد وقد ورد النهى عن النظر فى التوراة والانجيل لاتحاد الكلمة و اجتماعها على الاخذ و العمل بكتاب الله وسنة رسوله واستمر ذلك الى آخر عصر التابعين ثم حدث اختلاف الاراء و انتشار المذاهب فأل الامر الى التدوين والتحصين انتهى» (1)ترجمه: بودند عرب های بی اعتناء بعلوم و دانش ها مگر بلغت خودشان و شناختن احکام دینشان و قدری علم طب که نزد خودشان بود چرا بی اعتناء بودند بجهت آن که می خواستند قوائد اسلام و عقائد مسلمین را حفظ کنند از راه یافتن علوم اوائل بآن ها قبل از آن که مبانی و معارف اسلام رسوخ پیدا کرده باشد تا جائی که روایت شده از آن ها که گفته اند بسوزانید هر چه کتاب پیدا می کنید در بلاد کفر و نهی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله رسیده از نظر کردن در تورات
1) مقدمه ابن خلدون ص 32 و 33 ج 1
و انجیل جهت اتّحاد كلمه بين مسلمين و اجتماع و اجتماع آن ها برعمل کردن بقرآن و سنّت رسول و این معنی استمرار داشت تا عصر تابعین سپس اختلاف آراء و مذاهب پیدا شد ناچار شدند بپردازند به تدوین و تحصین.پاسخ این موضوع آنست که اولاً این عبارت نقل است و هر نقلی نزد هر کسی مقبول نیست و ثانیاً بر فرض صحت شیوه اعراب چنین بوده چه ربطی باسلام دارد و ثالثاً در عبارت تصریح می کند که این معنی نبود مگر بجهت آن که در وهله اول احکام دینشان در دلشان رسوخ پیدا کند و سپس بجهات دیگر بپردازند و این خود دلیل بر علاقه بمذهب و دینشان بوده و اما دو قسمت آخر که یکی مربوط بسوزاندن کتب باشد بزودی در فصل دوم وارد در تحقیق می شویم و جمله دوم که نهی از نظر کردن بتورات و انجیل باشد آن هم علّتش در پاسخ دوم ذکر شد.4- مي گويند ابوسعید خدری روایت کرده است که من از پیغمبر صلى الله عليه وسلم اجازه کتابت خواستم پیغمبر صلى الله عليه وسلم اجازه نداد و باز مردی آمد پیش ابن عباس و گفت من کتابی نوشته ام و می خواهم بر تو عرضه بدارم چون بدو نشان داد از وی گرفت و با آب شست از او پرسیدند چرا چنین کردی گفت وقتی مطالبی نوشته شد بكتابت اعتماد نموده و از حفظ کردن آن دست می کشند ویر کتابت تباهی می رسد و علمشان از بین می رود.پاسخ این دو روایت ظاهر است اما روایت اول که معارض است با صریح قرآن که می فرماید ﴿ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ كه خداوند قسم خورده بقلم و سطوری که مین ویسد و با این بیان ما پی بمجعول بودن روایت و یا حد اقل قضیه شخصیه در مورد شخص معین بودن می بریم اضافه بر این که روایت رسیده «العلم صيد والكتابة قيد قيدوا رحمكم الله علومكم بالكتابة» و اما روايت دوم قابل استدلال نیست بحساب آن که بر فرض صحت عمل ابن عباس برای ما سندیّت ندارد.
منشأ دومي که سبب تولید این سئوال شده است نسبت های دروغی است که بمسلمین داده شده است و آن این است که موقع فتح اسكندريه مسلمان ها تمام کتاب ها را در پاتون های حمام ها سوزاندند و شش ماه حمام ها توسط این رقم کتاب ها گرم می شد و این نیز یکی از مدارک این است که دین اسلام با علم و دانش مخالف است.
افسانه بودن این تاریخ از ظاهر آن هویدا است و وجود این قدر کتابی که سوخت يك شهر با عظمت و پایگاه را شش ماه کفایت کند نیز دلیل دیگر است که منشأ این تاریخ فقط از مغز و خیال نویسنده صادر شده است باندازه ای افسانه بودن این تاریخ روشن است که بیگانگان دین نیز متوجه آن شده اند و آن را تکذیب کرده اند.
جان دیون پورت نوشته است انحراف از بحث حاضر ایجاب می کند که در بارۀ تهمت وارده علیه عمر دربارۀ سوزاندن کتابخانه اسکندریه بحث کنم و این تهمت را رد کنم این پوچ ترین و بیهوده ترین تهمتی است که مخالف عقل است زیرا این مطلب معروف است که کتابخانه بطلیموس که محتوی آن چهار یا هفت هزار جلد کتاب بوده است در دوران قیصر ژلیوس که شهر اسکندریه مسخّر نظامیان شده رومی بود سوخته شده است و این تهمت بچند دلیل مردود است.
اول: خلاف قانون محمد صلی الله علیه و آله است که این قدر بعلم و دانش سفارش کرده و برای تحصیل آن حتی رفتن بدور ترین نقاط و چین لازم دانسته است
دوم: این تاریخ را فقط ابوالفرج ذکر کرده در صورتی که ششصد سال پس از حادثه بود و وقایع نگاران بسیار مقدّم بر این دوران از مسیحیان و اهالی مصر در این موضوع کاملا ساکت مانده اند.
سوم: سنت گروا : که با تحقیقات عالمانه اش درباره کتابخانه های اسکندریه نظر داده است می گوید این موضوع افسانه ای است و بس» (1)
1) عذر تقصیر به پیشگاه محمد ( صلی الله علیه و آله) ص 94
تا این جا قدری بحث شد در باره علل و عواملی که سبب انزجار مردم شده بود نسبت بدین و میدان داده بود برای امثال اگوست کنت ها و فروید ها و... امّا در عین حال نباید غافل از حقیقت باشیم در هر حال باید بدانیم حقیقت قیافه واقعی خود را عاقبت نشان می دهد و از کثافات و آلودگی های اجتماع بر کنار می شود و از زیر حجاب و پرده اغراض بیرون می آید و اگر احیاناً افرادی دین را با لباس مبدّل شناخته اند مردم دگری که دارای فکر عمیق تری بوده اند او را در لباس خود دیده اند و یا این که افراد نابجا شناخته هم بالاخره از مستی موقت خارج شده و قیافه دین را در حال هشیاری بعد از مستی دیده اند و دست از غرور علمی برداشته و فهمیده اند که معلوماتشان نسبت به اسرار بی نهایت عالم اندك است بقدری که هنوز فهرست مجهولات خود را نمی دانند و بالخصوص باظهور «فرضیه نسبیّت» هم معلومشان شد که مرز این قوانین نیز محدود است چندان که این قوانین نمی تواند حتی ترازوی سنجش تمام مادّه در سراسر جهان ماده باشد.
آری پس از چندی آن غرورها شکست «انیشتن» ها بزانو در آمدند و اظهار عجز در برابر عظمت نظامات عالم و مشیت خدای بزرگ و پدید این نظامات نمودند.
«ويليام جمز» با کمال انكسار اظهار داشت «علم ما همچون قطره ای است ولی جهل ما همچون اقیانوسی بزرگ» و بزرگترین شخصیت های علمی عصر خاصّه طبیعی دان ها یا علمای مادی باین حقیقت گویا شدند که «هر قانونی که بشر کشف می کند او را یک قدم بخدا نزدیکتر می سازد» و یا «هر طرح را طرّاحى وهر قانونی را مقننی فرض است»
ذيلا بذكر نظرات و اعترافات برخی از بزرگ ترین علمای طبیعی قرن
حاضر در باب آفریدگار و دین او اشاره می شود تا چنین توهّم برای برخی از خوانندگان پیش نیاید که علوم مادی در کشفیات خود به قوانین ضدّ خدا برخورد کرده است یا دانشمندان علوم مادی منحرف و ملحدند: البته تردیدی نیست که بعلل مختلفی که ما بعضی از آن ها را ذکر کردیم و علل فراوان دیگر در هر طبقه و صنفی افراد بی بند و بار، کم توجیه، بی مبالات بعقیده و متزلزل پیدا می شوند در میان دانشمندان مادی هم معدودی مفرط و معتقد به ماتریالیسم وجود دارند که قابل توجه نیست.
«جان کلوور مونسما» نویسنده آمریکائی کتابی از نظرات بسیاری از بزرگترین علمای طبیعی معاصر گرد آورده و خود در مقدمه این کتاب می گوید این کتاب نموداری از طرز تفکر دانشمندان بزرگ آمریکاست و می توان صدها نظیر این کتاب را در باب خدا شناسی تهیه کرد ما قسمتی از نظرات برخی از آن همه شخصیت ها را نقل می کنیم:
«فرانك آلن» استاد فيزيك زيستي بحث خود را در باب خدا شناسی و اعتراف بآفریدگار از این جا شروع می کند که در باره اصل و منشأ جهان چهار طریق می توان تصور کرد:
1- جهان را خواب و خیالی بیش ندانیم و تحقق و وجودی برای آن قائل نباشیم.
2- جهان خود بخود از عدم برخواسته و این چنین منظم شده باشد.
3- جهان خود بخود بهمین وضع و نظام از اول بوده.
جهان را آفریدگار عالم آفریده.
آن گاه سه طریق اول را با ادلّه ای رد کرده طریق چهارم را اثبات می نماید سپس بشرح نظامات و سنن متقن و شاهکارهای خلقت که هر يك آشكارا ترین برهان بر وجود خدا است می پردازد.
«مریت استانلی کونگدون» در مقاله ای تحت عنوان «درسی از بوته گل سرخ» در باب خدا شناسی دارد از جمله می نویسد:
«ممکن نیست این همه اعمال معقول و منظم و سازمان های حیاتی شگفت انگیز
و بهت آور موجودات و مثلا گردش های الکترون ها را در مدارات خاص و کیفیت شگفت انگیز تولید مثل را در زیست شناسی و عمل حیاتی نور را در ذخیره کردن انرژی خورشید در گیاهان برای ادامه حیات موجودات زنده بر سطح زمین و نظائر آن ها را بر تصادف ابتدائی حمل کنیم و بگوئیم بدون وجود عامل ذیشعوری صورت گرفته است چگونه ممکن است این وحدت و کلیت و تمامیت و هدفداری و هم آهنگی سلسله های بیکران موجودات را نسبت بیکدیگر بشعور کاملی منتسب ندانست»
«جان كلولند کوثرن» ریاضیدان و شمیدان و استاد علوم فیزیکی و شیمی و ریاضی در دانشگاه «مینسونا» مقالۀ خدا شناسی خود را از اینجا شروع می کند.
از «لرد کلوین» که از بزرگترین فیزیکدانان جهان است این جمله بیادگار مانده که «اگر نیکو بیندیشید علم شما را ناچار می کند که بخدا ایمان داشته باشید» و من با این گفته کمال موافقت دارم و سپس بشرح اسرار و رموزی از این عالم پرداخته و در خلال مطالب حسّاس خود نتیجه می گیرد: آیا هیچ عاقلی می تواند باور کند که مادّه ای بی حسّ و بی شعور بنا بتصادف خود را آغاز کرده و بخود نظم بخشیده و این نظم را برای خود دائمی ساخته باشد و آنگاه اضافه می کند:
«يكايك ذرات عالم شهادت می دهند این آفرینش بنا بمشيت و طرح حكيمانه موجودی بسیار دانا و توانا انجام شده و همه وقت و در همه جای این جهان حضور دارد من بچنين مبدأ متعال و آفریننده مدبّری ایمان دارم»
«ادوارد لوتر کیسل» جانور شناس و حشره شناس معروف ضمن مقاله محققانه و مفصلی که در باب خدا شناسی و براهین وجود پروردگار دارد از جمله می نویسد:
«تحول هائی که در حیوانات و نباتات مشاهده می شوند نتیحه تصادف و پیش آمدهای
غیر مترقبه نیستند مثلا اگر تحولاتی را که براى كوچك نمودن اعضاء انجام می گیرند در نظر بگیریم اگر تحول تصادفی بود لازم می آمد که روی عضو عمل بکند در صورتی که ما می بینیم روی خاصیت ها نیز تحول ایجاد می شود وانواع را بتكامل سوق می دهد. باید قبول کرد که در پشت این تحولات وتغييرات قوة عاقله ای وجود دارد که آن ها را ایجاد و قوانین آن ها را برقرار نموده است طرح این تحولات در نتیجه مشیت مرید مدبّر و طراح حکیمی است»
«دونالد رابرت کار» دانشمند متخصص ژئوشیمی ضمن مقاله و مستدل خود از جمله می نویسد «نظم و ترتیب عالم که مورد نیاز دانشمندان است نه تنها از اصل خلقت وجود خداوندی را ایجاب می کند بلکه برای این نظم و ترتیب و هدایت عالم وجود يك حكمت عالیه را محقق می سازد اگر جهان نظم و ترتیبی نداشت معجزات پیغمبران که دلیل بعثت آن ها از طرف خداوند است خارق العاده شمرده نمی شد در جهانی که با نظم و ترتیب بسیر خود ادامه می دهد وقوع قیامت امر حتمی و مسلم است. آری دنیا در دست قدرت حکيمي متعال و توانا و بمشيت او بسته است و بهمین جهت است که دعا و عبادت ما می تواند مفهومی بسیار اساسی داشته باشد. خدای قادری که تنها چون يك ميكانيسين برای جهان نیست. بلکه همه گونه قدرت خلق و ابداع و نظام دادن بدست اوست بدون آن که برای استجابت دعاى ما نظم جهان را برهم زند با قدرت لایتناهی و رحمت بی انتهای خود بحوائج ما عنایت می کند»
«مرلین گرانت اسمیت» دانشمند فلکی و ریاضی دان معاصر مقاله محققانه خدا شناسی خود را تحت عنوان شهادت چند دانشمند آغاز کرده. نخست نظرات و اعترافات چند تن از دانشمندان چون «سرجمز جينز» و دکتر «الكسيس کارل» و دیگران را ذکر کرده از قوانین و نظامات بی مانند عالم که از کهکشان ها
تا درون اتمّ با يك نظم واحد حکومت می کند و هر چند صباح بشر بكشف یكی از آن ها توفیق می یابد اشاره کرده چنین می نویسد:
«البته «کشف» این قوانین نتیجه زحمات محققان است ولی باید دید «وضع» این قوانین از کجاست؟ بدیهی است که قوانین تازگی ندارد و از بدو وجود عالم بوده اند منتهی بشر تازه بوجود آن ها پی می برد. پس صحیح است بجای آن که گفته شود قانون جاذبه نیوتن گفته شود قانون جاذبه خدا. آیا ما می توانیم قبول کنیم این قوانین توسط ماده وضع شده اند این مقنن بزرگ خدا است و خدا چنان که برخی کوته نظران کوته نظران می پندارند زائیده تخیّل و وهم نیست بلکه اصل الاصول و حقیقت مطلقی است که تمام عالم بوجود او دمیدم شهادت می دهند و در طی اعصار و قرون انبیاء و کتب از جانب او برای هدایت بشر بسوى او و معارف عاليه مبعوث ونازل شدند»
این بود خلاصه از عده معدودی از دانشمندان بزرگ الهی جهان که در عين توجه بدانش غافل از خدا و دین نبودند و بعبارت دیگر سکر علمی آن ها را نگرفته است. (1)
1) برای اطلاع بیشتر مراجعه شود بکتاب جاهلیت و اسلام ص 360
برای این که شاید بتوانیم پی ببریم بعامل انحراف در مانند اگوست کنت ها و.... ناچارم مقدمه عرض کنم درباره مفهوم علوم اثباتی که اصولا تا چه حدی و چه مقداری صحیح است اطلاق علوم اثباتی شود (که بقول فرويدها آخرین مرحله زندگی بشر است).
علوم اثباتي كه قابل شك و ترديد نيستند عبارتند از علوم ریاضی مانند حساب. هندسه و جبر آنالیز: همین که این علوم بمادیات آمیخته شد و بصورت ميكانيك رياضي و فيزيك و هیئت در آمدند یا در گیاه شناسی، حیوان شناسی، و زمین شناسی بویژه در فرضیات بکار افتادند دیگر ارزش ثابت خود را از دست می دهند زیرا در این صورت وسیله ای هستند که دانشمندان باحتمال این که نزديك ترین راه برای رسیدن بواقع می باشند در استنباط های خود بکار انداخته اند ولی احتمال ارزش علمی ندارد.
باری فساد فرضیات و حدس و تخمین هائی که دانشمندان در علوم تربیتی، اجتماعی، روانی، فلسفی و حقوقی بکار می برند از فساد فرضیاتی که در علوم دیگر بکار می برند آشکار تر و زیاد تر است زیرا این علوم غیر ثابت و مبتنی بر فرضیات آن ها هر چه در نظرشان پسندیده آمده پذیرفته اند و محیط آن ها نیز که در زیر سیطره مادیگری قرار داشته باثبات مدعاى آن ها كمك كرده است گرچه مدعای آن ها کلی بوده و اختصاص بآن محیط نداشته است.
کار بجائی رسیده که دانشمندان اجتماعی نظرات و افکار خود را قطعی پنداشته و ضدّ آن را باطل دانسته و آن را به «ترمینیزم» تعبیر می کنند و دانشمندان روانی نسبت به تحقیقات خود غلوّ کرده و تصور می کنند که حقائق
روانی را درك نموده اند از این رو منحنی ها و جدول ها و احصائیه هائی که همه ناقص و تقریبی است رسم نموده و غافلند که تمام معلوماتشان مربوط بآثار روانی بوده (نه بخود روان) و تازه این هم ناقص است بدلیل این که در یک زمان درباره يك مسئله عقائد مختلف ابراز می دارند.
نكته اساسی پیدایش فرضیات در علوم تربیتی اجتماعی.. این است که گاهی دانشمندان هدفی نادرست و نا مشروع دنبال کرده و کتاب های قطوری در باره پدیده های روانی یا اجتماعی یا... نگاشته و پدیده ها را طوری تفسیر یا توجیه می کنند که هدف آن ها ثابت گردد این جاست که اگر نویسنده مادی باشد روح مادیگری در خلال نوشته هایش خود نمائی می کند و اگر ملحد و خدا نشناس باشد الحاد و خدا نشناسی از افکار و عقائدش جلوه گر بوده و بطور مرموز و نیرنگ آمیزی بمادیگری باز می گردد.
جوانان ما از دیدن کتاب ها و مجله های بی شمار گیج و حیران شده و نمی توانند از میان عقائد گوناگون برای خود عقیده ای برگزینند یا از میان وزن های خیالی برای خود وزنی معتقد باشند در نتیجه هر عقیده ای که با عقیده «کلا پارد» «بنتام» «شوپنهاور» «دور کیم» مادی های معروف مخالف است باطل می شمارند و چون بمطالعه کتب دینی می پردازند تصور می کنند که بین کتاب های دینی و دانش واقعی که از شائبه تردید خالی باشد مخالفتی هست از این رو دینداران را مسخره کرده و آن ها را مردمی تهی دست و خرافاتی می پندارند غافل از این که بین قرآن و سخنان قطعی پیغمبر صلی الله علیه و آله و دانش واقعی اختلافی نبوده و حساب فرضیات درهم و برهم و خیالات باطل از حساب دانش جداست مثلا
تا چندی پیش دانشمندان هیئت معتقد بودند که آفتاب ثابت است و قرآن کریم از صدها سال پیش فرموده بود والشّمسُ تَجرِى لِمُستَقَرٍّلَها خورشید
تقرارگاه خود روانست، این نظم را خداوند بزرگ و توانا برقرار کرده است (سوره یس آیه 38 ).
دانشمندان آن روز متحیر بودند و نمی دانستند که به پیروی از علمای هیئت آفتاب را ثابت بدانند یا بپیروی از قرآن بحرکت آن معتقد باشند. آنان که بقرآن معتقد بودند در فهم معانی قرآن بخود نسبت خطا داده و آن را تأويل می بردند در صورتی که حقائقی را که خداوند برای بزرگی و توانائی خود ذکر کرده با خیالات و اشتباهات دانشمندان مماشات ننموده و ثابت و غیر قابل تغییر خواهد بود.
آری، این نگرانی و تردید همچنان حکم فرما بود تا وقتی که علوم ریاضی در اثر کوشش ریاضی دانان و الهام خداوند متعال پیش رفت نمود و مكانيك رياضي و آسمانی از این پیشرفت بی بهره نماند و دانشمندان فضائی پی بردند که آفتاب کتی مخصوص خود دارد و در مدار خود با سرعت 72000 کیلو متر در ساعت بشكل مارپیچ بطرف ستاره «و گا» در حرکت است و آن حقیقتی را که قرآن کریم در عصر تاريك جاهليت بيان داشته بود کشف شد : کشف شد : با این که در آن عصر از فيزيك، هيئت جديد و مكانيك خبرى نبود علم جديد اعتراف کرده که اصولا چیز ثابتی در جهان نیست و حتی ستارگان ثابت نیز با سرعت معینی در فضاحرکت می کنند و سرعت بعضی از و سرعت بعضی از آن ها بصدها کیلومتر در ثانیه می رسد و بر اثر بُعدی که از ما دارند حرکت آن ها را مشاهده نمی کنیم و شکل یا صورت ظاهری آسمان در خلال هر صد سال تغییر می کند.
و باز در قرآن مجید می فرماید اِنَّ اَللّهَ یُمْسِکُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ اَنْ تَزُولا وَ لَئِنْ زالَتا اِنْ اَمْسَکَهُما مِنْ اَحَدٍ مِنْ بَعْدِه اِنَّهُ کانَ حَلیما غَفُورا
(سوره فاطر آیه 39 )
خداوند متعال آسمان ها و زمین را از خطر سقوط حفظ می کند و اگر سقوط کنند هیچ کس جز خدا قادر به نگهداری آن ها نیست. این آیه بطور صریح دلالت می کند که ستارگان ثابت و سیّار معلق و در فضا شناور و برخی دیگر را مطابق قوانین دقیق ریاضی که در آن ها بود بودیعت گذارده شده باراده خدا جذب می کند و در حقیقت خدا است که آن ها را از سقوط و انحراف از مدار خود نگاه می دارد و اگر دستخوش سقوط یا انحراف شدند هیچ کس جز خدا قادر نیست که آن ها را از اضطراب و تصادف و سرگردانی حفظ نماید و اگر قدرت و اراده حق نبود جسم جامد بی روح نمی توانست در مدار معين و محدود مطابق فورمول های ریاضی با نظم دقیق حرکت کند دانشمندان هیئت پس از سالها زحمت معلومات ناچیزی در این باره بدست آوردند
«نیوتن» قانون جاذبه عمومی را کشف کرد و لکن نیوتن و دانشمندان بعد از وی بحقیقت جاذبه پی نبردند و علم همواره از درک حقیقت جاذبه الکتریسته، نور، روح بشر و آن چه که منسوب به نیرو است عاجز خواهد بود و تا مرغ روح در قفس تن زندان است این عجز ادامه دارد.
علت این است که چیزهای غیر مادی را نمی توان با مادیات سنجید همان طوری که آپارتمان چند طبقه را نمی توان با مقیاس گرم وزن کرد. علم جدید جز دربارۀ کشف خواص ماده و تأثیرات متقابلی که مادیات در یکدیگر دارند کوشش نمی کند و تا وقتی که در مادیات غوطه ور است و مقیاس های طبیعی و مادی گرم، سانتیمتر و ثانیه بکار می برد قادر نیست که از مرز مادیات قدم فراتر نهاده و عالم ما وراء الطبيعه را جولانگاه خود سازد. احمق و نابخرد دانشمند مادی است که از حدود وظیفه خود تجاوز کند و درباره ماوراء جهان ماده بحث کند .
عجب این است که برخی از جوانان ما در شعبه های مختلف پزشگی یا هندسی
تخصص لازم می دانند ولی برای علوم دینی و علوم ماوراء الطبیعه چنان تخصصی را لازم نشمرده و عقیده ای را که یکنفر شیمی دان (با این که شیمی یکی از علوم مادی صرف است) درباره تکامل روح و جهان پس از مرگ و منازل آخرت ابراز می دارد می پذیرند ولی عقائدی که دانشمندان الهی مي گويند نمی پذیرند این نیست مگر جهل و نادانی یا...
و از يك نكته دیگر هم نباید غفلت کرد و آن این که تکامل یا پستی افراد تحت تأثیر محیط نیز قرار می گیرد زیرا همان طوری که میدان الکتریکی در میدان مغناطیسی اثر دارد روان مردم نیز در یکدیگر اثر می گذارد و مسلماً طرز فکر مادیگری در محیط مادیگری اثر فاحش بر افراد آن محیط می گذارد.
تردیدی نیست که علوم اثباتی (که آقایان فرويدها آخرین مرحله پسیکولوژی انسانی می دانند) تنها کاری که می کند این است که تا حدودی خواص و آثار ماده و قوانین و معادلات آن را کشف می کند.
زیرا علوم تجربی در آزمایشگاه ها بمنظور انجام آزمایش های متعدد تحت شرائط معين و مختلف عمل می کند آن گاه نتیجه ها را با یکدیگر برحسب قوانین ریاضی، عقلی خالص بی آن که تجربه در احکام ریاضی مجرد دخالتی داشته باشد ربط می دهد سپس يك قانون ریاضی يا يك قانون مادی را استخراج می کند این قانون در همان محیط و در همان شرائط صادق است
«فیزیکدان مشهور «لرد کلوین» می گوید در هر پدیده فیزیکی که ممکن نباشد با فورمول ریاضی تعبیر شود پدیده شناخته شده ای نیست. مثلا علم مادی در فيزيك رياضی عالی اثبات می کند که دو جسم یکدیگر را به نسبت حاصل ضرب جرم آن ها که آن ها را به m و m نشان می دهیم ضرب در نسبت ثابت که آن را k نشان می دهیم بخش بر مجذور فاصله آن ها که آن را به d نشان می دهیم جذب می کند یعنی E=K/mm/d2
هر گاه جرم جسم ها را به گرم و فاصله آن ها را به سانتی متر بسنجیم پس نیروی جاذبه نسبت به کوچک ترین واحدهای آن ها یعنی يك در صورتي كه جرم جسم را يك گرم و فاصله آن ها را يك سانتی متر حساب کنیم با توجه باین که نسبت ثابت 1/50000000000خواهد بود استخراج می شود. اما حقیقت نیروی
جاذبه در علم جدید مسکوت گذارده شده است قوه و نیروئی سوای ماده است یعنی قوه و نیرو، گرم یا سانتیمتر یا زمان نیست» (1)
پس نمی توان مقیاس های ثانیه، سانتیمتر، گرم را - که استعمال آن ها در استخراج قوانینی است که در عالم ماده حکومت می کنند برای فهم حقیقت جاذبه، نفس، روح، عقل و عوامل غیر مادی دیگر بکار برد بنا بر این حقیقت نیروی جاذبه نزد فزیکدان مجهول است.
همچنین حقیقت الکتریسته یا مغناطیس یا انرژی اعمّ از انرژی حرارتی یا الکتریکی یا حرکتی یا اتمی نیز مجهول است. فیزیکدانان معترفند که از فهم حقیقت هر امر غیر مادی عاجزند حتی این که آن ها بعدم فهم حقیقت ماده نیز معترف هستند زیرا ماده سرانجام به اتم بر می گردد و اتم مجموعه ای از قواى الکتریکی مثبت یعنی پرتون و قوای الکتریکی منفى يعنى الكترون و قوای دیگری که علم جدید برای همیشه از شناختن آثار آن ها عاجز است می باشد ممکن است کسی سئوال کند که آیا می توان فکر را با مقیاس های مادی یعنی مقياس طول و وزن و زمان تعریف کرد این امر ممکن نیست همان طوری که تعريف عقل و روح نیز با این مقیاس ها امکان ندارد زیرا این ها مادی نیستند اشتباه مادی از آن جا ناشی می شود که می خواهد خدا را در آزمایشگاه خود ببیند با این که آزمایشگاه محل محدودی است که خود مادی و محل چیزهای مادی است. خداوند ماده نیست و همچنین چیزی که به سانتیمتر و گرم و ثانيه سنجيده شود نیست تا در آزمایشگاه حلول کند و مادیین او را ببینند او بماده و هیچ چیز دیگری شبیه نیست «آری مثل او هیچ چیز نیست و او شنوا و بینا است» لكن چون در آزمایشگاه قوانین ثابت و فورمول های ریاضی استوار و معادلات دقیقی
1) راه تکامل ج 5 ص 87
که بر این عالم مادی حکومت دارند کشف می شود می توانیم در آزمایشگاه بوجود وضع کننده این معادلات دقیق پی بریم زیرا اگر قانون خواص ماده را کشف کنیم درهائی از مجهولات بر وی ما گشوده می شود که برای حل پاره ای از آن ها صدها سال وقت لازم است و علوم ریاضی حاضر برای کشف مشکلات این قوانین که خداوند در جزئیات و اتم های عالم مادی بودیعت گذارده مساعد نیست بسیاری از معادلات حل نشده و بسیاری از قوانین ریاضی باید حل و کشف شوند تا بتوانیم مجهولات بی شماری که در عالم ریاضیات در برابر ما است حل کنیم ریاضیات دوره الفبائی خود را سپری می کند و هزاران سال دیگر نیز در همین مرحله خواهد بود «بگو اگر دریا برای کلمات پروردگار مرکب شود پیش از بپایان رسیدن کلمات پروردگار دریا خشک می شود اگرچه بمثل آن كمك آوريم»
پس خدائی که با هیچ چیز محدود نمی شود، خدائی که عظمتش بی پایان است، خدائی که هیچ جا از او خالی نیست (آن هم مکان بی نهایت که خداوند با قدرت ازلی خود آن را آفریده) ممکن نیست بحدود آزمایشگاه محدود شود و مادی او را با چشم مشاهده کند، خداوند از جنس مقدارهای محدود نیست او خالق ماده است پس ما خدا را بوسیله عوالمی که آفریده. عوالم بی نهایت می شناسیم اتمی که با دقیق ترین آلات حتى با تلسکوپ الکترونی قابل رؤیت نیست.
خدا را از کلمات خارق العاده و ترکیبات پیچیده بی شماری که در بدن انسان بوجود آورده می شناسیم این ترکیبات برحسب قوانين حساب احتمالات مجالی برای تصادف باقی نمی گذارد از این رو علی [علیه السلام] می فرماید «چشم ها او را نمی نگرند ولی دل ها با حقیقت ایمان او را درک می کنند» قدرت و بزرگی و حکمت و عزت و علم و کمال و رحمت و نعمت و سلطنت و جبروت او بی نهایت است آری:
«خدا پادشاه، پاك، بی خلل، ایمنی بخش، مراقب، نیرومند، مقتدر عظیم الشأن است خدای یکتا از آن چه با او شريك مي کنند منزه است. وی خدای خالق صورتگر است. نام های نیکو از اوست. هر چه در آسمان ها و زمین هست تسبیح او می کند و همو نیرومند و فرزانه است ریاضی دانان بطور واضح ملاحظه می کنند که عملیات حسابی و ریاضی که در کمیات محدود استعمال می شوند در بی نهایت ها جریان ندارد.
ما می دانیم که 20 = 5 ×4 ولی آیا 00× 00 مساوی چیست (بی نهایت ضرب در بی نهایت) ما می دانیم که 4 = 5 ÷ 20 ولی 00÷ 00 (بی نهایت بخش بر بی نهایت) مساوی چیست و...
پس ملاحظه می کنیم که عملیات حسابی که بر كميات محدود جاری می شوند ممکن نیست بر بی نهایت ها تطبیق کند. از این رو مقبول نیست که مقاس های محدود خود را برای شناختن خدائی که عظمتش بی پایان است بکار بریم. اگر چه تشبیه ما از واقعیت دور است» (1)
1) راه تكامل - ج 5 ص 94
هیچ گونه شك و تردیدی نیست که فطرت منشأ عقل و خرد آدمی است و تمام علوم جدید و قدیم نیز از همان عقل تراوش کرده است بنا براین نباید بین دین و دانش خواه تجربی و خواه عقلی ناسازگاری باشد ولی يك نكته را باید در نظر گرفت و آن این است که باید فرق گذارد بین دانش و تئوری که هنوز در مراحل اولیه است و از مرحله شك و گمان تجاوز نکرده زیرا این معنی مسلم است که روش علوم تجربی آنست که ابتداء از شك شروع كرده و سپس تبديل بگمان شده و در مرحله بعد پس از تجربیات فراوان و استقراء كامل بصورت قانون علمی در می آید و اگر موضوعی بصورت علمی دقیق در آمد همانست که دین گفته است زیرا تنها تفاوت دین واقعی و دانش آنست که آن موضوعی که دین بواسطه الهام الهی مشخص می کند علم آن را با زحمات و مطالعات پی در پی می فهمد علت این که بعضی تصور می کنند بین دانش و دین سازگاری نیست این استکه بعضی موضوعات را از راه تجربه و مشاهده در مراحل اوليه شك و كمان و يا بعبارت بهتر در مرحله تئوری تصور کرده اند که خلاف آن در دین مطرح است آنوقت تصور می کنند تنافی در کار است غافل از این که هنوز آن موضوع بمرحله علمی نرسیده در مرحله شك يا گمان است و بعبارت واضح تر مادر صورتی موضوعی را علمی قلمداد می کنیم که بآخرین مرحله و کاملا آفتابی شده باشد اگر موضوع باین پایه رسید دیگر اختلاف دین و دانش مفهومی ندارد
«فرضیاتی که برای تفسیر پاره ای از پدیده های فزیکی یا برخی از مشاهدات طبیعی وضع می شود دانش واقعی نبوده و همواره دستخوش تغییر و جرح و تعدیل می شود و تا هنگامی بقوت خود باقی است که از عهده تفسیر
پدیده های مورد نظر بر آید. همین که پدیده دیگری اتفاق افتد که با آن فرضیه سازگار نباشد. دانشمند طبیعی از آن فرضیه عدول کرده و فرضیه دیگری وضع می کند که ترجمان پدیده های قبلی و بعدی باشد، بعضی افراد بین فرضیه و دانش که همانند ریاضیات قابل تغییر نیست فرق نگذاشته و مي گويند دستورات دینی با کشفیات علمی جدید سازگار نیست از این رو دین را متّهم ساخته و بچیزهائی که ساحت دین از آن پاک است آلوده می سازند» (1)
1) راه تکامل ج 1 ص 97.
اگر ما بدیده تحقیق بنگریم و کاوشی محققانه بکنیم متوجه می شویم که کار عقل و حس جریان دادن موضوعات روشن است بعبارت روشن تر کار عقل استنتاج از مقدمات کلیه بدیهیه است و کار حس استقراء و استنتاج از تجربه و مشاهده در امورات جزئیه است و این هر دو در وهله اول موضوعی بدست دارند پس بنا بر این عقل و تجربه موضوعی را بدست گرفته و مطالعاتی روی او کرده تا به نتیجه برسانند ولی اگر موضوعی در دست نباشد کاری از آن ها ساخته نیست اما دین انگشت روی موضوعات می گذارد و مشخص می نماید پس ابتداء وحی و دین باید پرده از روی موضوعات واقعیه بردارد و آن ها را بدست عقل و حس بسپارد تا عقل و حس موقعی که سر کلاف بدستشان آمد ریسندگی کامل بکنند از این جا است که ما می گوئیم نه تنها بین دین و دانش نا سازگاری نیست بلکه هر دو ریشه واحد دارند و بلکه دانش پدیده و فرآورده های دین است پس دین یعنی پدید ورنده دانش باضافه هزاران منافع و مصالح دیگر و دانش یعنی یکی از میوه ها و ثمرات گرانبهای دین.
و از این جهت است که جمعی از دانشمندان بزرگ معتقدند که کلیه علوم و بلکه همۀ پیشه ها را انبیاء پایه گذاری نموده اند و بعد بشر بتوسعه و تکمیل آن پرداخته است مولوی در این باره می گوید:
این نجوم و طب وحی انبیاء است *** عقل و حس را سوی بی سو ره کجاست
قابل تعلیم و فهم است این خرد *** ليك صاحب وحى تعليمش دهد
جمله حرفت ها يقین از وحی بود *** اول او ليك عقل او را فزود
و اگر ما دائره سخن را پائین بیاوریم و تا این اندازه تسلیم نباشیم ولی
نمي توانيم شك و تردید کنیم در این که عقل بشر محتاج است تا آن را بجنبش آورند و آزاد سازند و روشن نمایند تا بکار افتد و گرنه ممکن است سال ها بلکه قرن ها خفته و تاريك و بی حرکت بماند و این عمل را بشهادت تاریخ و عقل جز پیامبران کسی نکرده و نمی تواند بکند بلکه چنان که امیر المؤمنين [علیه السلام] در هدف بعثت می فرماید لِيُثيروا لَهُمْ دَفائِنَ العُقُول یعنی آنان برانگیخته می شوند تا گنج های نهفته عقل ها را برانگیزانند و بشورانند و در نتیجه گوهرهای علوم و معارف در دسترس بشر قرار گیرد و از همین جهت است که «انیشتین» می گوید «حقایق و تحقیقات دینی شاه فنر تجسسات علمی بوده و هست» (1)
و شاهد بر مطلب آن که بعنوان مثال علوم و صنایع مربوط بعقائد دینی و امور مذهبی در زمان های بسیار دور و گذشته پیشرفت های عجیبی کرده و آن چه برای معاش و بهتر زیستن و محفوظ ماندن است در دوران اخیر صورت علمی پیدا نموده است برای نمونه اهرام مصر را در نظر می گیریم. مدت ها است هیئتی از مبرزترین دانشمندان در لندن بتحقيق و كشف اسرار این مقبره ها مشغولند و بطوری که مجله رسالة الاسلام نگاشته تا کنون باكتشافات حیرت بخشی توفیق یافته اند و تا آن جا که بخاطر هست از جمله پیش گوئی ظهور حضرت موسی را چند هزار سال پیش بینی نموده و در آن جا تثبیت کرده اند و دیگری سنجش دقیق فاصله خورشید تا زمین و ارتفاع یکی از اهرام را نمودار آن قرار دادن با این که کشف حقیقت نور و سرعت سیر آن را مربوط بعلوم جدیده می پندارند و از سایر رموزی که همه را متحیر ساخته است همانند منار جنبان اصفهان و پخش صدا از ایوان مسجد شاه در همه فضای وسیع مسجد و کاشیکاری های گنبد مسجد شیخ لطف الله بخصوص رنگ های زرد او و هزاران از این قبیل آثار بهت آور که همگی
1) تفسیر نوین ص 254
مولود عقیده و ایمان بوده و علوم عصری تا کنون از درک بسیاری از آن اسرار عاجز مانده است در صورتی که علم غذا شناسی و شناختن ویتامین ها و میکروب ها و حتى علم فلاحت و تهیه وسائل حمل و نقل سریع تر و آسان تر که مستقیماً با حيات و معاش آدمی سروکار دارد خیلی تازه و جدید است.
و یا صنعت مومیائی نمودن اموات بطوری که مرده را چند هزار سال چنان نگاهداری کنند که حتی مژه ها همچنان قوسی بمانند و فرو نیفتند که هیچ کس رمز هنری آن را امروز نتوانسته بفهمد باید آن همه پیشرفت نماید ولی تخدیر که در تخفيف آلام بشر موقع جرّاحی بی نهایت مؤثر است در این اواخر عملی گردید دقت و مطالعه در این امور مسلم می دارد که غریزه نیرومند دینی است که دانش ها را بوجود آورده و بکمال می رساند نه حوائج زندگی و یا احتیاج که يك امر عدمى است و بالاخره نتیجه تحقیقات دانشمندان بزرگ در تاریخ پیدایش اغلب دانش ها باینجا رسیده است که جهات دینی منشأ آن ها بوده است مانند بنائی و معماری و حجاری و نقاشی و کاشیکاری حتی هندسه و حساب که بمنظور تعيين مساحت معابد و بلکه موسیقی برای خواندن اوراد مذهبی در بعض شرایع اختراع و تکمیل یافته است.
این بود خلاصه کلام در اثر گذاردن دین در مرحله قدم گذاردن بشر در راه علم و دانش ولی در پایان بحث يك نكته را باید در نظر گرفت و آن نکته اینست که در میان ادیان هم هیچ دینی مانند دین اسلام نهضت علمی نداشته و این موضوع امروز بر عموم جهانیان ثابت شده است که نهضت جدید اروپا نیز مولود اسلام و نتیجه ارتباط شرق و غرب و آشنائی با تمدن عظیم اسلامی بوده است علامه اقبال پاکستانی در مقاله عالمانه خود که بوسیله آقای سعیدی ترجمه شده می گوید (1)«هر چند اروپا حقی را که اسلام بر تمدن جدید دارد دیر شناخت
1) بنقل تفسير نوين ص 255
ولی بالاخره مجبور شد بآن اقرار و اعتراف نماید» آری این مطلبی است که دانشمندان غیر اسلامی از عموم ممالك مترقى و متمدن مانند دانشمندان روسیه قبل از کمونیست شدن آن کشور و اروپائیان و آمریکائی ها علاوه بر اقاریر در کتب و مطبوعاتشان جداگانه نیز درباره اش کتاب ها نوشته اند از قبیل میراث اسلام که تألیف سیزده تن که از اساتید بزرگ انگلستان است و تاریخ اسلام گوستاولوبون فرانسوی و عالم نوستو دارد آمریکائی و... و ده ها کتاب مستقل دیگر بنا بر این رنسانس و تمدن جدید هم زائیده تمدن اسلام است و این تمدن هم زائیده وحی و دین است پس اگر ما طالب علم هستیم که توام با سعادت باشد باید تابع دین باشیم که جامع همه چیز است بقول نابغه عصر الکسیس کارل در کتاب راه و رسم زندگی «سعادت بشر وقتی تأمین می شود که مغز وقلب بشر با هم پرورش یابند تمدن اروپائی این عیب را دارد که مغز را بیش از اندازه تقویت کرده و ترقی علوم و صنایع نتیجه آنست و قلب را متروك گذارده است و از این جهت ایمان و عشق بفضائل اخلاقی که ثمره آنست ضعیف و یا نابود شده است و جميع بدبختی های ما در این دوره و مفاسد تمدن حاضر ناشی از این است»
این بود خلاصه تئوری اصالت دانش و نقد و انتقاد در آن و ما بخواست پروردگار در فصل «دانش از نظر اسلام» نظریه اسلام را بیان خواهیم کرد مراجعه گردد.
مکتب خردگرائی آنست که می گوید وضع و حالت انسان باید با حالتی از عقل تطبیق پذیر باشد و سعادت بشر در گرو این موضوع است از پیروان این نظریه «جان لا ك» که می گوید قرار داد اجتماعی يك لزوم عقلی برای طبیعت بشری است و قانونی را تجویز می کنم که تحت قانون عقل باشد.
«نظریه خردگرائی بمردم اروپا این امکان را داد که مسائل اجتماعی و ارتباطی خود را از طریق محکم عقل و نيز بينى بسنجد جان لاك اين طور احساس می کرد که قرارداد اجتماعی يك لزوم عقلی برای طبیعت بشری است در واقع قانونی را قانون طبیعی می داند که تحت قوانین عقل کار کند نظر جان لاك با نظر هابس در این مورد مغایرت داشت. هابس می گوید وضع طبیعی انسان عبارت است از يك حالت جنگ و نزاع هچنین نظر لاك با نظر روسو که حالت طبیعی را يك نوع لذت طلبی می دانست مطابقت نداشت لاك عقيده داشت که وضع و حالت انسان باید با حالتی از عقل، اعتدال، مصالحه تطبیق پذیر باشد این عقیده پسندیده درباره آراستگی و پاک طینتی بشر باعث شد که جامعه در پیشرفت و تکمیل علم - تجارت و صنعت کوشش کند و نویسندگانی چون گودوین و کندرسه تحت نفوذ چنین عقیده ای مکتب خود را که عبارت از سود خواهی و تأسیس دموکراسی در آمریکا بوده اشاعه دادند» (1)
1) مبانی روانشناسی اجتماعی ص 76
بدیهی است که جان لاك كه گرايش بمكتب اصالت عقل دارد عقلی را منظور دارد که در برابر دین قرار گرفته بویژه با در نظر گرفتن محیط مسیحیت آن ها که اصولاً دین و عقل را دو مکتب مقابل هم قلمداد می کنند و مي گويند حوزه معتقدات ديني صرفاً قلمرو تسلیم و ایمان می باشد و دستگاه عقل و استدلال از دستگاه تسلیم و ایمان جدا و بی ارتباط هستند و عقل حق دلالت در قلمرو مذهب ندارد زیرا منبع و سرچشمه ایمان نیروی دیگری است غیر از عقل و خرد. و بعبارت دیگر مي گويند يك حس و غریزه دیگر غیر از عقل در بشر هست که انسان فقط بحكم آن حس وغريزه بامور دینی اذعان و ایمان پیدا می کند و احیاناً آن چه بوسیله آن حس دریافت می کند و بآن تسلیم می شود بآن چه مقتضای عقل است ممکن است تنافی و ضدیت پیدا کند و چون مرحله ایمان فوق مرحله عقل وخرد است چاره ای جز این نیست که حکم عقل و فرد را در این گونه مسائل دور افکنیم مثلا در اصل الاصول مسیحیت که از تثلیث آغاز می گردد این سخن زیاد بگوش می خورد که هر چند تثلیت با عقل سازگار نیست اما باید بآن ایمان آورد زیرا مرحله ایمان فوق مرحله عقل است.
پس بنا بر این اگر «جان لاك» و افرادی همانند «جان لاك» قائل باصالت عقل هستند آن ها مکتبی را معتقدند که در قبال مذهب و دین باشد و از این جاست که ما می توانیم بر این مکتب انتقاد کنیم و بگوئیم اصولا تفكيك بين عقل و دين امکان پذیر نیست (البته دین واقعی که ریشه و حی داشته باشد) و عقل همانند دانش (که قبلا تشریح کردیم) شاخه ایست از شاخه های دین و در ضمن از افسران دلير وشجاع دیانت که شاید سمت او نسبت بسایر افراد قشون دین سمت فرماندهی باشد و ما بخواست خدا در فصل «عقل از نظر اسلام» چگونگی موضوع را مبرهن خواهیم کرد.
نظریه همدردی از فروع مكتب اخلاق است که سعادت و خوشبختی بشر را در گرو ارضاء غریزه همدردی می داند از طرفداران مكتب «کروپوتکین» و «آدام اسمیت» و «هربرت اسپنسر» را می توان شمرد. استدلال آن ها بر اثبات نظریه خود آنست که اگر ما مشاهده کردیم که کسی را با چوب می زنند و او در حال فریاد است فوری در ما اثر گذارده و خود را جمع و جور می کنیم و یا این که اگر دیدیم کسی در امری موفقیت پیدا کرده خوشحال شده باو تبريك می گوئیم در صورتی که هیچ گونه تصور روشنی از موفقیت او در ذهن ما موجود نیست. این ها دلیل است بر این که غریزه همدردی محور اصلی بشر است و از این جهت اسميث عدالت خواهی را ناشی از همدردی می داند.
«پیتر کروپوتکین» در كتاب «كمك متقابل» بیان می کند که اسپنسر توجه خاصی نسبت بآن نشان داده یکی از مسائل کلی تکامل بشر بوده و معرق مسائلی است که در داروینسیم مورد غفلت قرار گرفته شواهد کروپوتکین بیشتر در داستانی است که وی در زمان جنگ و در زمان صلح جمع آوری کرده است وی اظهار دارد كه كمك متقابلی که ما در اطراف محیط خود می بینیم بر پایه مسائل فردی و شخصی نمی باشد بلکه از گسترش يك غريزه وسيع «وحدت بشر» ناشی شده است.
از میان کتاب هائی که بیشتر نظریات پیتر کروپوتکین را روشن و
آشکار می سازد «انسان بودن» تألف بودن شلی مونتاگو می باشد» (1)«مثلا در نظر کروپوتکین اصل بزرگ محبت و عشق و اعتماد بهمدیگر ابتداء در آغوش گرم و دامن مادر بنیان گذاری شده است و همین اصل برای تمام افراد جنبه کلی و اساسی دارد» (2)
«ریبو» در کتاب روانشناسی عواطف برای عواطف اهمیت شایان و قابل توجهی قائل شده است که آن ها را بنیاد رفتار اجتماعی می داند. ریبو جنبه فنمولژی دارد. وی می پرسد؟ علت اختلاف گوناگونی تمام وجوه ذهنی چیست آیا می توانیم برچسب همدردی را بتمام این جریانات بزنیم و بوسیله آن پاسخ کلیه سئوالات را بدهیم؟ ماکس شلر نظر فنومنولژی را بصورت عالی بیان کرده است وی از هشت نوع همدردی نام برد. از این هشت قسم، سه قسم آن ها دارای اهمیت و ارزش نیستند و می توان آن ها را «همدردی کاذب» خواند در چنین مواردی مرکز توجه روی عواطف خود شخص است نه عواطفی که برای دیگران در او ایجاد می شود.
1- einfun - Iung وجد يك پديده ابتدائی جریان انعکاسی است که اسمیت و اسپنسر و دیگران بآن متذکر شده اند. اصطلاح انگلیسی empathy برای لفظ آلمانی شکر مناسب است.
2- عبارتست از احساس همزمان و آن را می توان این طور تعبیر کرد که در این مورد چند تن تحت اثر واكنش يك انگیزه قرار می گیرند. برای مثال می توان جريان نمايش يك فيلم در سینما را برای تهیج تماشاچیان مثال زد.
3- سرایت انفعالی مربوط و منوط بگسترش يك عاطفه می باشد که از طریق
القاء اجتماعی حاصل می شود کانون تجربیات مؤثر فردی است و آن را نمی توان در جنبه همدردی قرار داد.
4- انفعال اتحادى: كودك با عروسك خود بازی می کند و شخصیت خود را با مادر خود یکسان می داند هموطنان در زمان جنگ در تحمل سختی ها احساس اتفاق و اتحاد می کنند و دارای یک هدف مشخص می باشند - درجه خاص و عالی آن است و آن را می توان بین دو دلداده که لذت و خوشی را بطور جدی برای یکدیگر می خواهند مشاهده کرد.
5- انفعال استدراکی: در چنین موردی ما عاطفه خودمان را در حالت دیگران می یابیم ولی نمی توانیم توصیف کنیم این حالت را آدام اسمیت «تعقل کردن» خوانده است.
6- همدردی جمعی: دو یا چند فرد از يك درد يك احساس می کنند و می دانند که دیگران نیز همین طور حس می کنند چنین یکپارچگی عاطفی را می توان در مورد يك زن و شوهر که برای بچه مرده خود دلسوزی می کنند ملاحظه کرد.
7- انساندوستی و تحسین فکر دیگران حالتی است که توسط ریبو و مك دو گال با صراحت باز شناخته شده است. هر کس نه تنها حالت فکری دیگران را مشاهده می کند بلکه ممکن است آن را تحسین یا احترام کند. بشر دوستی و نوع پروری مربوط باین مقوله می باشد.
8- همدردی غیر جهانی : این مقوله ناشی از همدردی عرفانی است که جهات مذهبی افراد را بطور کلی مشخص می گرداند» (1)
انتقادی که درباره این مکتب بنظر می رسد آنست که اگر مقصود از همدردی
1) مبانی روانشناسی اجتماعی ص 75.
همدردی و حسّ اجتماعی و غریزه همنوع دوستی باشد که یکی از غرائز انسان است البته قابل انکار نیست و در مکتب دین هم این موضوع تأیید شده است منتهى الامر محور اصلی قرار دادن او غلط است زیرا محور اصلی مجموعه تمایلات جسمانی و روحانی است جهت ندارد که روی تمام جهات انسانیت پرده بگذاریم و فقط غریزه همنوع گرائی را چند برابر آن چه هست جلوه دهیم.
و اگر مقصود قرار دادن این مکتب است در برابر مکتب دین آن هم غلطی فاحش تر و ما بلطف الهی مشروح بحث را در فصل همدردی از نظر اسلام می نگاریم مناسبت دارد الان که سخن ما باینجار سید اشاره مختصری بسایر مکتب های اخلاقی دیگر هم بنمائیم و اينك توضيح آن ها بترتيب ذيل:
روش ارسطوئی آنست که اخلاق بر اساس صفت های متضاد مثلا (صفت خوب شجاعت و ضد آن ترس) قرار گرفته است و ممیزات خوب و بد را روی معيار تضاد تعیین می کند که بر این روش با کمی تغییر و تصرف در اسلام هم دنبال شده و کتاب هائی چون احیاء العلوم و اخلاق ناصری و جامع السعادات معراج السعاده هم متد و روش آن ها این چنین است نمونه بارز روشن ارسطوئی كتاب اخلاق نیکوماخس خود ارسطو می باشد.
مكتب كانت که اخلاق را براهنمائی عقل مورد بررسی قرار می دهد و چنین تفسیر می کند هر کاری از آدمی سر می زند وقتی ارزش اخلاقی دارد که بمنظور اجرای دستور وجدان و یا احترام بقانون باشد نه بانگیزه سود شخصی و یا رسيدن بلذت و یا پاسخ بعواطف و احساس بدین جهت کارهای راهنمایان اجتماعی و رهبران دینی و مهندسان اخلاقی ارزش اخلاقی ندارد زیرا اینان اغلب مردم نیکوکاری هستند و به نیکوکاری عادت کرده اند و کارهای اخلاقی خود را بطور طبیعی و بدون مشقت و مجاهده انجام می دهند.
خلاصه از نظر این مکتب اخلاق مشروط به منظور داشتن اجرای دستور وجدان و یا احترام بقانون است و اشکال بر این مرام روشن است زیرا مشروط قرار دادن احتیاج بدلیل دارد و دلیلی بنظر نمیرسد که عنوان اخلاق را تحدید کنیم باین عنوان و بیش از این احتیاج بتفصیل در انتقاد نیست (برای تفصیل مراجعه شود به مکتب های اخلاقی) زیرا از مقصود باز می مانیم.
مكتب لذت در اخلاق را «اریس نیپ» شاگرد سقراط پایه ریزی کرده که بعدها مورد توجه بسیاری از نویسندگان و روانشناسان و شاعران قرار گرفته است تا جائی که اصولا عنوان او از مکتب های اخلاقی خارج شده و خود مکتب استقلالی قرار داده است پیروان این مکتب مي گويند:
دم را غنیمت شمر
از هر لذتی که بدان دست یافتی استفاده کن. چه هر آن امکان دارد حوادث طبیعت تو را از پای درآورد.
«اپیکور» فیلسوف یونانی که در رشته های فلسفی، اتمی، اخلاقی، سیاسی، افکار قابل ملاحظه ای دارد اخلاق را بر پایه لذت جسمانی گذارده و رسیدن بآن را سعادت می شمرد او می گفت هر لذتی خیر است و وسیله آن نیز خیر است.
انتقاداتی که بر این مکتب وارد است همان انتقاداتی است که بر مکتب هندو نیسم وارد است زیرا همچنان که عرض کردم این مکتب اخلاقی در اثر پیشرفت تبديل بيك اصل استقلالی شد که همان اصل لذت گرائی باشد و ما تفصیلا درباره آن صحبت کردیم مراجعه شود.
این مکتب بر پایه قوای عقل و عواطف و استعدادها استوار است. برای نيل باصول این مکتب باید میان سه اصل زیر هم بستگی داد.
1- پرورش قوای عقلانی و استعدادهای بشر.
2- کوشش در سازگاری روابط فرد و اجتماع.
3- کوشش در هم آهنگ کردن فرد و اجتماع و طبیعت.
مقصود آنست که فرد تنها مورد بررسی قرار نگیرد بلکه با توجه بروابط او با اجتماع و با نظر شرائط زمانی و مکانی مورد بررسی قرار گیرد.
با بررسی اصول اخلاقی از رهگذر چنین مکتب: معتدلی می توان آن ها را بعنوان اصول مسلم اخلاق پذیرفت و بکار بست و قرین خوشبختی و سعادت گردید اصول این مکتب بنظر صحیح می آید زیرا در اصل اول ( پرورش قوای عقلانی و استعدادهای بشر) پرورش دادن استعدادهای بشر را ملحوظ کرده و یکی از استعدادهای فطری بشر مذهب گرائی اوست که اگر همین استعداد پرورش یابد و بفعلیت برسد طبعاً تمام شئون يك دين واقعی و فطری که ما او را بعنوان اصالت حقیقت می پذیریم در وجود فرط و اجتماع و محیط (که سه اصل بالاست) حاصل می شود و در این صورت سعادت قرین بشر می گردد، تفصل مطلب در فصل «اصالت حقیقت» تشریح می شود بخواست خداوند متعال مراجعه گردد.
پیروان این مکتب در کشورهای مترقی جهان و بیشتر در کشورهای در حال رشد هستند و اصل سازگاری مطلق را منشأ اخلاق و فضیلت دانسته آن را بهتر از هر قانون رسم و عادتی می شمرند کارمند اداره ای برای مثل روش سازگاری مطلق را در اجرای دستورهای رئیس بکار می بندد چه آن دستورها موافق قانون باشد یا مخالف.
چون اغلب راه و روش سازگاری همراه با کارهای خلاف و بی فضیلتی است و خلاصه يك روش انقلابی است برای نسل امروز بمنظور رسیدن بپول، بمقام، بکامجوئی و.... رسوائی این مکتب بر همه کس ظاهر و هویداست و احتیاج به انتقاد و تشریح ندارد و ما بحث درباره سایر مکتب های اخلاقی را رها می کنیم زیرا اولاً موضوع این کتاب اخلاق نیست و ثانیاً تا اندازه ای که مناسبت داشت اشاره به مکتب های مهم آن کردیم و باز شمّه ای در فصل اخلاق از نظر اسلام بحث می کنیم.
تشریح و تفصیل در انتقاد آن و مشخص نمودن هویّت جنس و خلاصه بحث در تمام جهات جنس در کتاب «اسلام و تمایل جنسی یا ازدواج از نظر علم و دین» کرده ام بنا بر این تکرار بطور تفصيل منضم کردن آن کتاب است باین کتاب و تکرار بطور اجمال حقیقت مطلب را روشن نمی کند علی هذا علاقمندان مراجعه بآن کتاب کنند.
عدّه تصور کرده اند که تنها چیزی که در سرنوشت بشر از لحاظ خوشبختی و بد بختی مؤثر است عامل نژاد است و از این جهت مي گويند محور اصلی سعادت و شقاوت را باید در نژاد و یا باصطلاح علمی در ژن های ارثی پیدا کرد و موضوع را بقدری بالا برده اند که حتی فقر را که مسئله ایست اقتصادی مستند بجهات ارثی و ژنی دانسته اند و مي گويند فقر يك امر بيولوژيكي است نه يك پديده ساخته و پرداخته قانون و لذا معتقدند که اگر بعوض فقراء اغنياء توليد مثل کنند همه مردم ثروتمند می شوند و بدنبال این سخنان پیشنهاد اصلاح نژاد می دهند و مي گويند باید تنها پروانه نسل با فرادی داده شود که در زندگی خوشبخت هستند و افراد دیگر را عقیم باید کرد تا نسل آینده از بد بختی برکنار و همگی قرین خوشبختی باشند و درباره این موضوع برتراند راسل فيلسوف اخير لندن فصلی دارد در کتابش که مناسبت دارد قسمتی از آن را این جا نقل کنم.
اصلاح نژاد بر دو نوع است: مثبت و منفی. هدف اولی تشویق دودمان های خوب و اصيل و منظور ممانعت از تکثیر تخمه های بد است. امروزه شیوۀ اخیر بیشتر مورد استفاده قرار می گیرد و در حقیقت در بعضی از ایالات آمریکا گام های بلندی در این زمینه برداشته شده و در انگلستان عقیم کردن اشخاص نا مناسب در قلمرو خاص سیاست عملی است. ایراداتی که بر پیروی از احساسات به این قبيل اقدامات می شود بنظر من موجه نیست. همان طور که همه می دانند زنان سبك مغز مستعدند تعداد کثیری اطفال نا مشروع داشته باشند که علی القاعده و بطور کلی ارزشی برای جامعه ندارند. این قبیل زن ها اگر عقیم باشند خوشبخت ترند. زیرا بارور شدنشان به علت عشق بداشتن اولاد نیست. همین حكم شامل مردان سبك مغز نیز هست راست است این طرز کار مخاطرات جدی در بر دارد. چون مقامات مسئول بسهولت می توانند هر نظر و یا عقیده ای غیر عادی و یا هر گونه مخالفت اشخاص را با دستگاه نشان نوعى سبك مغزی بدانند. اما بهر حال شاید نتیجه کار بقبول این قبیل مخاطرات بیارزد. زیرا با توسل باینگونه اقدامات می توان تعداد مردم ابله و كودن و سبك مغز را بميزان قابل ملاحظه ای تقلیل داد.
بنظر من عقیم سازی را باید محدود و منحصر باشخاصی کرد که نقص دماغی دارند. من با قوانینی از نوع قانونی که در «ايداهو» جاری است و عقیم سازی را در مورد اشخاصی که نقص دماغی دارند و نیز در مورد مصروعين و مجرمين حرفه ای و اشخاص فاسد الاخلاق و کسانی که از لحاظ جنسی منحرفند جایز می شمارد موافق نیستم دو طبقه اخیر الذکر از لحاظ تعریف بسیار مبهم اند.
و در جماعات مختلف تعبيرات مختلف می توانند داشته باشند. شك نيست كه اگر این قانون در سابق وجود می داشت عقیم کردن سقراط و افلاطون و ژولیوس سزار وسن پل را موجه می شمرد: بعلاوه کسی که عادتاً مرتكب جرم و جنایت می شود ممکن است دستخوش اختلالات روحی و عصبی باشد که لا اقل آن طور که در حرف ادعا می شود. ممکن است با استفاده از علم روانکاوی معالجه گردد و تازه این بیماری ممکن است موروثی هم نباشد. اما در آمریکا و هم در انگلستان در تدوین این گونه قوانین توجهی بکار روانکاوان نشده و نتیجه این شده است که اختلالات عصبی و روانی مختلفی را فقط باین علت که علامات و آثار نسبتاً مشابهی دارند یکجا در يك طراز قرار داده اند.
بسخن دیگر قوانین ما در حدود سی سالی از بهترین دانش زمان عقب است و این خود نشان می دهد مادام که علم در این زمینه به نتائج قطعی نرسیده و صحت و قطعیت این نتایج لا اقل طی ده سال تجربه مدلل نشده است گنجاندن چنین مواردی در قانون بسیار خطرناك خواهد بود. زیرا در غیر این صورت تصورات نادرست در قوانین تبلور خواهند یافت و همین که یافتند در نظر مجریان قانون قدوسیت می یابند و همین خود بصورت مانعی در می آید و زمان بکار بستن افکند.
افکار نو را بتعویق می بنظر من نقص دماغی تنها چیزی است که در حال حاضر آن قدر مشخص شده است که بتوان بدون ترس از اشتباه قانونی در آن باره وضع نمود این مسئله را می توان به شیوه ای عینی که مورد قبول مقامات مسئول نخواهد بود تعیین کرد. حال آن که مثلا انحاط اخلاقی بستگی بعقیده و نظر اشخاص دارد. ممکن است شخص واحدی از نظر تعدادی منحط بنظر آید و در نزد جمعی پیغمبر و یا قدیس
باشد. من نمی گویم که در آینده نباید قانون را در این زمینه تعمیم داد ولی معتقدم که فعلا دانش علمی ما برای نیل باین منظور کافی نیست و این خیمه شب بازی هائی که بنام علم برای محکوم ساختن پاره ای مسائل اخلاقی انجام می شود و در ایالات متحدهٔ امریکا باب شده است برای جامعه خطرات جدی در بر دارد.
حال به بررسی جنبه مثبت اصلاح نژاد می پردازم که امکانات جالب تری در اختیار دارد. هر چند مسئله استفاده از این امکانات به آینده تعلق دارد. اصلاح نژاد مثبت عبارت از تشويق والدین مطلوب بداشتن اولاد زیاد. در حال حاضر عکس این قضیه شایع است مثلا کودکی که طی تحصیلات دبستانی استعداد شگرف نشان می دهد طبعاً وارد دوره های تخصصی می شود و احتمالا در سنین 35 و 40 سالگی ازدواج می کند و حال آن که کودکان دیگری که در همان محیط هستند و اما استعداد او را ندارند در حدود 25 سالگی تأهل اختیار می کنند و چون سطح فهم و استعداد این اشخاص بالاتر از دیگران است چنین محدودیتی جای تأسف است. ساده ترین راه حل مشکل این است که تحصیل اعم از دانشگاهی و غیر دانشگاهی برای این قبیل خانواده ها مجانی باشد بعبارت ديگر كمك هزینه تحصیلی را باید بر حسب شایستگی والدین اعطا کرد نه برمبنای شایستگی فرزندان یکی از مزایای ضمنی این اقدام از بین بردن کار فوق العاده ای خواهد بود که امروزه موجب می شود اشخاص با استعداد پیش از رسیدن به 21 سالگی از لحاظ دماغی و جسمی صدمه ببینند. اما هم در انگلستان و هم در آمریکا برای دولت مقدور نیست در این زمینه اقدام کافی بعمل آورد و کاری کند که متخصصین فرزند کثیر داشته باشند. مانع کار دموکراسی است. اساس اصلاح نژاد براین فرض است که افراد با هم مساوی نیستند حال آن که پایه دموکراسی بر این اصل استوار است که با هم مساویند: و لذا انجام این کار در يك جامعه آزاد کاری است بسیار دشوار: زیرا طرح این افکار طبعاً باین صورت نخواهد بود که گفته شود اقلیتی از مردم مانند ساده لوحان و کند ذهنان پست و نا مطلوبند بلکه
اعتراف باین خواهد بود که اقلیتی از مردم برتر از دیگرانند. قسمت اول موضوع خوشایند اکثریت است و قسمت دوم ناخوشایند لذا اقداماتی که متضمن جزء دوم باشد قادر به جلب پشتبانی اکثریت نخواهد بود. مع ذالك هر كس که باین موضوع اندیشیده باشد می داند که هر چند در حال حاضر مشکل است و نمی توان گفت چه اشخاصی را بهتر است برای اصلاح نژاد مورد استفاده قرار داد با این همه امید می رود علم در آینده بتواند تفاوت های موجود را چنان که باید بسنجد. احساس و حال دهقانی را در نظر بیاورید که باو بگویند باید با همه گوساله های نری که دارد بيك نحو رفتار کند. طبیعی است گاوی که بناست سر سلسله نسل بعد باشد با توجه بخصوصیات شیر دهی اجداد مادری خود انتخاب می گردد (در این جا بی مناسبت نیست بگوئیم که چون علم و هنر و جنگ بر این حیوانات ناشناخته است خصیصه مهم به جنس ماده برمی گردد و جنس نر در منتهای خود انتقال دهنده صفات عالیه ماده است) کیفیت کلیه حیوانات اهلی را با استفاده از شیوه های اصلاح نژاد بهبود بخشیده اند و شك نيست كه با بکار بردن شیوه های مشابه می توان خصایص افراد بشر را نیز در جهات مطلوب تغییر داد. ولی دشواری کار در این است که ما هنوز بدرستی نمی دانیم که از افراد چه می خواهیم و یا مایلیم چگونه باشند. اگر بخواهیم از لحاظ جسمانی قوی باشند ممکن است لازم آید از مقدار مغزشان بکاهیم و یا شاید اگر بخواهیم استعداد ذهنی نیرومند داشته باشند ناگزیر شویم جسمشان را ضعیف کنیم و باین ترتیب ایشان را در معرض ابتلای با مراض مختلف قرار دهیم و شاید برای این که تعادل عاطفی بوجود آوریم ناگزیر از نابودی هنر گردیم.
بدیهی است در این زمینه ها هنوز دانش و اطلاعات لازم در دسترس نیست و لذا در حال حاضر اقدام به منظور استفاده از جنبه های مثبت کار چیز خواستنی
و مطلوبی نیست. ولی شاید طی چند سال آینده علوم توارث و بیوشیمی چنان گام های بلندی بردارند که بتوان نسلی بوجود آورد که بمراتب بهتر از نسل حاضر باشد. امّا بکار بردن اطلاعات علمی از این قبیل مستلزم این خواهد بود که تحولاتی بمراتب عمیق تر از آن چه در این کتاب عنوان شده است در خانواده روی دهد، اگر بنا باشد اصلاح نسل بمفهوم کامل خود اجرا شود لازم خواهد آمد که از هر نسل در حدود دو یا سه درصد از مردان و در حدود 25 در 100 از زنان را برای زاد و ولد انتخاب کنند. بدین معنی که مثلا در سنین بلوغ آزمایشی از اشخاص بعمل آید و کلیه نامزدهائی که در این آزمایش مردود می شوند عقیم گردند.
پیداست در چنان اوضاع و احوالی روابط پدر با فرزندانش شبیه روابطی خواهد بود که گاو با گوساله و اسب باکره خود دارد. مادر نيز يك مادر حرفه ای و متخصص خواهد بود که شیوه زندگیش وی را از سایر زنان متمایز خواهد نمود. من نمی گویم که چنین وضعی در آینده ای نزديك پيش خواهد آمد و البته آرزوی چنین چیزی را هم ندارم و حتی چنین وضع و حالتی را بسیار نا مطلوب و زننده می دانم. با این همه وقتی مسئله را با واقع بینی مورد توجه قرار دهیم می بینیم که چنین طرحی چنین طرحی ممکن است نتائج فوق العاده ای ببار آورد. اجازه بدهید بر سبیل مثال فرض کنیم که این مسئله در ژاپن بمرحله اجرا در آمده و پس از سه نسل بیشتر مردان ژاپونی از لحاظ نیرو هم پایه مشت زنان حرفه ای و از لحاظ ذکاوت همطراز «ادیسون» شده اند اگر در همین مدت سایر ملت های جهان جریان را بحال خود گذارده باشند در این صورت روشن است که از لحاظ نظامی قدرت مقابله با چنین ملتی را نخواهند داشت. زیرا ملتی که به چنان اوجی از قابلیت رسیده بدون شك می داند چگونه افراد ملل دیگر را بخدمت خود گیرند و با استفاده از تكنيك علمی خود به کسب فیروزی نائل آیند. در چنین نظامی می توان بسهولت روح اطاعت محض را در جوانان تزریق نمود.
نوعی از «اوژنیسم» هست» هست که می توان آن را «اوژنیسم نژادی» خواند و مقبول طبع بعضی از سیاستمداران و نویسندگان است و آن عبارتست از بحث در این باره که نژاد یا ملتی (البته نژاد یا ملتی که نویسنده از آن برخاسته است) برتر از سایر ملل است و باید با توسل به نیروی نظامی و بحساب نژادهای پست تر در افزایش تعداد افراد خویش بکوشد نمونه شایان این گونه تبلیغات همان است
که «نورديك» ها در آمریکا براه انداخته و موفق شده اند حتی آن را در قوانین مهاجرت نیز متبلور سازند. این نوع «اوژنیسم» در توجیه خود باصل بقای انسب داروین استناد می جوید و عجب آن که هوا خواهان پروپا قرص آن را کسانی تشکیل می دهند که معتقدند تعليم داروینسیم باید غیر قانونی شود. تبلیغات سیاسی که این نوع «اوژنیسم» را همراهی می کند بیشتر اوقات فوق العاده مهوّع است : اما اجازه بدهید این موضوع را بخود گذاریم و مسئله را از نظر ارزش های که دارد بررسی کنیم.
وقتی قضیه را در منتهای خود بررسی کنیم می بینیم که در حقیقت نژادهایی بر نژادهای دیگر برتری دارند. شك نيست اگر جمعیت آمریکای شمالی و استرالیا و زلاندنو را بومیان تشکیل می دادند سهم این کشورها در بسط و پیشرفت تمدن بمراتب کمتر از میزان فعلی بود. بی انصافی نخواهد بود اگر گفته شود سیاهان روی هم رفته از سفید پوستان پست ترند هر چند وجودشان برای کار در مناطق استوائی ضرور است و لذا انهدامشان صرفنظر از مسائل انسانی و بشر دوستی بسیار ناگوار خواهد بود. اما هنگامی که صحبت از نژادهای اروپائی می شود و می خواهند یکی را بر دیگری ترجیح دهند تعصّبات سیاسی ناگزیر پاره ای اطلاعات مجعول را به كمك می خواند. از این گذشته من دلیلی نمی بینم که بموجب آن خویشتن را نژاد عالی و نژاد زرد را پست تر از خود بدانیم. در کلیه مواردی از این قبیل اوژنیسم دستاویزی برای شونیسم (یا وطن پرستی افراطی) است.
«يولبوس ولف» در کتاب خود جداولی از فزونی موالید بر متوفیات را بر حسب هزار نفر در جمعیت ممالك عمده ای که آمار دارند بدست می دهد. در این جداول فرانسه با 1٫3 در درجه آخر قرار دارد ایالات متحده 4 سوئد 5/8 هندوستان 5/9 سويس 6/2 انگلستان 6/2 آلمان 7/8 ایتالیا 10/9 ژاپن 12/6 و روسیه 19/5 و اکوادر که مقام اول را در جهان دارد 23/1 در هزار است. چین در این جدول نیست زیرا در مورد آن اطلاعاتی در دست نیست «ولف» با مقایسه این ارقام نتیجه می گیرد که رشد جمعیت مشرق زمین یعنی کشورهای چین و ژاپن و روسیه سرانجام موجب اضمحلال مغرب زمین خواهد
شد. من نمی خواهم با تکیه بر اکوادر در صدد ردّ این نظر برآیم. بعوض در مقایسه بین نرخ زاد و ولد طبقات غنی و تنگدست لندن بارقامی که بدست داده است استناد می کنم. این ارقام نشان می دهد که نرخ زاد و ولد در میان طبقات ثروتمند بمراتب پائین تر از نرخی است که چند سال پیش در میان فقرا بود.
همین امر البته با فاصله زمانی بیشتر در مشرق زمین نیز پیش خواهد آمد پا بپای غرب زدگی مشرق زمین زاد و ولد نیز مطمئناً کاهش می پذیرد. هیچ کشوری نمی تواند از لحاظ نظامی قوی شود مگر آن که صنعتی گردد و صنعتی شدن نیز تلقی و روابطی با خود می آورد که منتهی به تجدید خانواده می گردد از این جا نتیجه می گیریم که برتری مشرق زمین که غربیان شونیست به پیروی از قیصر سابق نگرانی خویش را از آن بابت پنهان نمی دارند نه تنها فاجعه ای نخواهد بود بلکه دلیل معتبر و موثقی در دست نیست که بر اساس آن بتوان چنین چیزی را حتی محتمل الوقوع دانست. با این همه سوداگران جنگ باحتمال زیاد از این «لولو» هم استفاده خواهند کرد و این وضع همچنان ادامه خواهد داشت تا این که مرجعی بین الملی میزان رشد و افزایش جمعیت کشورهای مختلف را تعیین کند.
همان گونه که گذشت در این جا نیز چنان چه علم همچنان پیشرفت کند و هرج ومرج بین المللی بصورتی که هست ادامه یابد بشریت را مخاطراتی جدی تهدید خواهد کرد. علم بما امکان می دهد منظورهای خویش را عملی سازیم و طبیعی است چنان چه این منظورها بد و زیان آور باشد نتیجه کار مصیبت بار خواهد بود. اگر جهان همچنان پر از کینه و بدخواهی بماند علم هر قدر پیشرفت کند نتیجه نیز بهمان میزان دهشتناک خواهد بود و لذا سعادت بشر ایجاب می کند از تندی و زهر آگینی این قبیل احساسات کاسته شود. این عواطف و احساسات بميزان
بسیار زیاد از اخلاق و آموزش نادرست جنسی سرچشمه گرفته اند و مصلحت تمدن ایجاب می کند که اخلاق نو و مناسب تری در این زمینه داشته باشیم و همین حقیقت است که ایجاد تحولی اساسی را در اخلاق جنسی بصورت یکی از ضروریات عصر ما در می آورد.
از لحاظ اخلاقیات فردی نیز اخلاق جنسی اگر مبتنی بر اصول علمی و خالی از خرافات باشد اهمیت شایانی برای اصلاح نسل قائل خواهد شد بدین معنی که هر قدر هم محدودیت هائی که در حال حاضر بر مناسبات جنسی اعمال می شود تخفیف يابد باز يك زن و مرد با وجدان تا قبلا ارزش نسل خود را در نیافته باشند اقدام بتوليد نسل نمی کنند. استفاده از وسائل جلوگیری از بارداری مسئله تولید نسل را بصورت عملی ارادی و اختیاری در آورده و آن را از صورت نتیجه خود بخودی آمیزش جنسی خارج ساخته است. بدلایل مختلف اقتصادیی که در فصول پیش بدان اشاره شد یحتمل در آینده اهمیت پدر از لحاظ تربيت اطفال بمراتب کمتر از حال باشد و در آن صورت دلیلی نخواهد داشت که زن مردی را که بعنوان معشوق یا مصاحب خود برگزیده است بیدری فرزند خویش انتخاب کند. در آینده شاید زنان بسهولت بتوانند بی آن که بسعادت خویش لطمه ای بزنند پدر فرزندانشان را با توجه بمسائل اصلاح نژاد انتخاب کنند و احساسات خصوصی و شخصی خود را در زمینه مناسبات جنسی با دیگران آزاد گذارند. برای مردهائی که بخواهند نقش پدر را ایفا کنند انتخاب مادر از این هم ساده تر است کسانی که مانند من معتقدند که رفتار جنسی فقط وقتی بجامعه ارتباط پیدا می کند که پای اطفال در میان باشد در باب اخلاق آتی جامعه از این مقدمه دو نتیجه می گیرند. از طرفی عشق بدون بچه باید آزاد باشد و از طرف دیگر تولید مثل از نظر اخلاقی تحت نظم و مقررات دقیق تری قرار گیرد. این ملاحظات یا مقررات با آن چه که تا کنون جاری بوده است فرق خواهد داشت. برای این که تولید مثل مشروع باشد دیگر لزومی نخواهد داشت که کشیش اورادی بخواند و یا محضر دار اسنادی تنظیم کند. چون قرائن و شواهدی در دست نیست
تا بر اساس آن قبول کنیم که انجام چنین تشریفاتی در سلامت و هوش طفل مؤثر خواهد بود. آن چه در این مورد ضرورت خواهد داشت این است که زن و مرد شخصاً و از نظر خصوصیاتی که منتقل می کنند برای تولید مثل مناسب باشند وقتی علم آن قدر پیشرفت کند که در این زمینه با قاطعیتی بیش از حال حکم کند ممكن است حس تشخیص جامعه در این خصوص با دقت بیشتری عمل کند. در آن صورت اشخاصی را برای ایفای نقش پدر برخواهند گزید که از لحاظ موروثی مناسب تر از دیگران باشند. حال آن که سایر مردان هر چند ممکن است بعنوان عشاق مناسب باشند و او داوطلب احراز چنین مقامی نیز باشند مردود خواهند بود. ازدواج بصورتی که تاکنون وجود داشته چنین طرح هائی را با طبیعت بشری نا سازگار ساخته و امکانات عملی اصلاح نژاد را بمیزان زیاد محدود کرده است ولی دلیلی در دست نیست که تصور کنیم در آینده طبیعت بشری موانعی از این قبیل را در سر راه قرار دهد زیرا وسائل جلوگیری از بارداری متدرجاً حد فاصلی را میان تولید نسل و مناسبات جنسی بدون پیدایش اطفال بوجود می آورد و انتظار می رود در آینده پدران روابطی از آن نوع که در سابق با فرزندانشان داشته اند نداشته باشند و با این حساب چنان چه اخلاقیات جنبه علمی بیشتری پیدا کند اهمیت اجتماعی که اخلاقیون بزناشوئی نسبت می دهند در آینده منحصر بتولید مثل گردد.
امید می رود که این طرز تلقی (هر چند باید از عده معدودی که طرز تفکر علمی فوق العاده ای دارند آغاز شود) روز بروز رشد کند و شيوع يابد و سرانجام و يحتمل در قالب اعطای پاداش مالی بوالدین مطلوب و پیش بینی مجازات مالی برای والدین نا مطلوب در قوانین متبلور شود» (1)
1) زناشوئی و اخلاق ص 240
این بود قسمتی از سخنان برتراند راسل فیلسوف اخیرلند درباره اصلاح نژاد که مطلب را بجائی می رساند که اضافه بر تصویب کردن روابط آزادی برای عموم زنان و مردان صاحب اصل و ریشه موروثی صفات پسندیده حقوقی هم برای آن ها نسبت باینکار تعیین می کند و بر عکس نسبت بدیگران جز اجازه اطفاء شهوت نمی دهد و بلکه بالاتر مجازات می کند آن ها را که اگر بفکر تولید نسل افتادند (اين هم سوغاتی فوق سوغات های دیگر از دنیای غرب) و عجیب این است که در قانون عقیم کردن می گوید بنظر من باید عقیم سازی را منحصر باشخاصی کرد که نقص دماغی دارند و انتقاد می کند از قوانین «ايداهو» که سرایت داده قانون عقیم کردن را بمصروعین و مجرمین حرفه ای و فاسد الاخلاق ها باین که اگر سرایت دادیم این قانون را شامل سقراط ها و افلاطون ها هم می شود باین معنی که اگر این قانون در سابق وجود داشت عقیم کردن سقراط و افلاطون و ژولیوس سزار و سن پل را موجه می شمرد، گویا برتراند راسل می داند افلاطون هم نظری دارد همانند نظریه او و یا آن که خود می داند که اصل این نظریه را از افلاطون گرفته منتهی الامر با رسوائی هر چه زیاد تر پرو بالش داده. از این جهت است که دفاع از او کرده لابد احتمال خطر در باره خود داده که مبادا قانون اصلاح نژاد از راه عقیم کردن فاسد الاخلاقها و... شامل خودش بشود بهر حال ما قبل آن که وارد در انتقاد این نظریه شویم لازم می دانیم اشاره هم به نظریه افلاطون بکنیم که روشن شود ارتباط مسئله اصلاح نژاد با نظریه افلاطون.
افلاطون یکی از فلاسفه نامی قبل از میلاد شهر آتن است که ولادت او را درسنه 427 پیش از میلاد نوشته اند در حدود هیجده سالگی است که بسقراط بوده برخورده و مدت ده سال شاگردی او را کرده و پس از شهادت استاد يك چند جهانگردی نموده سپس بتعلیم حکمت پرداخته در بیرون شهر آتن باغی داشته که وقف علم و معرفت نموده و شاگردانش برای درك فيض تعليم و اشتغال بعلم و حکمت آن جا جمع می شدند و چون آن محل آکادمیا نام داشت فلسفه افلاطون معروف بحکمت آکادمی شد و پیروان آن را آکادمیان خواندند و امروز در اروپا مطلق انجمن علمی را آکادمی مي گويند. مقصود ما در این جزوه تفصیل و تشریح حال افلاطون و نظریات علمی و فلسفی او نیست بلکه مقصود آنست که اشاره بسیار مختصری بکنیم بیکی از نظریات او که می تواند الهام بخش باشد پس از گذشت قرن ها برای برتراند راسل ها و آن نظریه مدینه فاضله است. افلاطون می گوید افراد جامعه باید به سه طبقه تقسیم شوند: عوام الناس، سربازان، سرپرستان. آنوقت می گوید تنها باید سرپرستان قدرت سیاسی داشته باشند و عدد افراد طبقه سوم هم باید کمتر از آن دو دسته باشند و معتقد است که افراد آن در ابتداء امر بوسیله قانونگذار تعیین می شوند و از آن پس بحكم وراثت جانشین یکدیگر می گردند و اينك استشهاد از سخنان خود برتراند راسل «افلاطون چنین آغاز می کند که افراد جامعه باید بسه طبقه تقسیم شوند : عوام الناس، سربازان، و سرپرستان. فقط طبقهٔ اخیر باید قدرت سیاسی داشته باشند. عدد افراد این طبقه باید از آن دو طبقه دیگر بسیار کمتر باشد. گویا این افراد باید در بادی امر بوسیله شخص قانونگذار برگزیده شوند و از آن پس بحکم
وراثت جانشین یکدیگر شوند ولی در موارد استثنائی می توان كودك مستعد را از یکی از طبقات پست ارتقاء داد و از میان فرزندان طبقه سرپرست نیز اگر كودك یا جوان نابابی یافت شد می توان او را تنزل داد.
در نظر افلاطون مشکل عمده این استک ه چگونه محرز و مسلم سازیم که سرپرستان مقاصد قانونگذار را جامه عمل بپوشانند برای این مقصود وی پیشنهادهای گوناگون،تربیتی، اقتصادي، بيولوژيك ودینی دارد. در همه موارد روشن نیست که این پیشنهادها تا چه اندازه در مورد طبقات دیگر غیر از سرپرستان بکار بسته می شود. لیکن علاقه اصلی افلاطون متوجه سرپرستان است که مانند یسوعیان در پاراگوای قدیم و کشیشان در دولت های کلیسائی تا سال 1870 و حزب کمونیست در روسیه امروز برای خود طبقۀ جدائی هستند» (1)
در همین قسمت عبارت اگر دقت فرمائید جهات اشتراك بين مدينه فاضله افلاطون و مسئله اصلاح نژاد برتراند راسل روشن می شود البته در جهانی هم با هم متفاوت هستند مثلا در مدینه فاضله افلاطون باز برای تعلیم و تربیت سهمی باز کرده و می گوید در موارد استثنائی می توان كودك مستعد را از یکی از طبقات پست ارتقاء داد و بالعکس ولی در مکتب اصلاح نژاد این سهم كوچك را هم بتعلیم و تربیت نداده و در عوض ریشه کن کردن نسل طبقات پست را حتمی دانسته و شانس تخم گذاری را در بست در اختیار طبقات عالی قرار داده حال باید فهمید اصولا معنی پست و عالی در مکتب اصلاح نژاد چیست و عجیب این است که برتراند راسل در مقام عوامل تعیین کننده عقاید فلسفی و سیاسی افلاطون که بر می آید می گوید چون افلاطون از خانواده های اشراف بود و با بسیاری از کسانی که با دولت «سی تن» بستگی داشتند خویشی داشت و وقتی که آتن شکست
1) تاریخ فلسفه غرب ص 226
خورد افلاطون جوان بود ممكن است وی این شکست را نتیجه دموکراسی پنداشته باشد بویژه این که استادش سقراط هم کشته دستگاه دموکراسی گردیده لذا عاملی مهمی شده که افلاطون را بفکر مدینه فاضله انداخته باشد. معلوم می شود از نظر برتراند راسل مدینه فاضله افلاطون متکی بواقعیت نبوده بلکه عوامل روانی و سیاسی ایجاد کننده چنین نظریه بوده تا بعدها چه شود و فیلسوفی بیاید و این چنین نظری را درباره خود برتراند راسل و اصلاح نژاد او بدهد.
«افلاطون در 7-428 ق. م - یعنی نخستین سال های جنگ آتن و اسپارت بدنیا آمد وی یکی از اشراف مرفه بود و با بسیاری از کسانی که با دولت «سی تن جبار» بستگی داشتند خویشی داشت. هنگامی که آتن شکست خورد افلاطون جوان بود ممکن است وی این شکست را نتیجه دموکراسی پنداشته باشد. خاصه آن که وضع اجتماعی و نسبت خانوادگی بیزاریش را از دموکراسی محتمل می سازد وی یکی از شاگردان سقراط بود و بدو علاقه و ارادتی تمام داشت و سقراط را حکومت دموکراسی محکوم بمرگ کرد پس شگفت نیست که افلاطون در طرح جامعه اشتراکی خود بجانب اسپارت رو کرده باشد. افلاطون این هنر را داشت که می توانست پیشنهادهای مخالف اصول آزادی را چنان جامه ای بپوشاند که قرن های آینده را فریب دهد زیرا در قرن های پس از او کتاب جمهوری او مورد تحسین قرار گرفت بی آن که دانسته شود که پیشنهادهای جمهوری متضمن چه اموری است. همیشه رسم چنین بوده است که افلاطون را تمجید و تحسین کنند و لیکن او را نشناسند. این سرنوشت مشترك مردان بزرگ است. ولی غرض من وارونه این امر است من می خواهم او را بشناسم اما هنگام بحث در باره او برایش همان قدر قائل باحترام باشم که گوئی افلاطون یک نفر انگلیسی یا امریکائی معاصر از مدافعان حكومت يك حزبی است عوامل فلسفی محض نیز
که در افلاطون اثر کردند از قبیلی بودند که وی را برای متمایل شدن بجانب اسپارت مستعد می ساختند. این عوامل بطور کلی از این قرار بود فیثاغورث، پارمیندس، هراکلیتوس و سقراط» (1)
این بود انتقاداتی که برتراند راسل بر افلاطون دارد و شما همچنان که اشاره کردم می دانید که همین اعتراضات بر خود برتراند راسل و مسئله اصلاح نژادش وارد است تا بعدها دانشمندی دگر بیاید و پی بعوامل ایجاد کننده این چنین نظریه را در وجود برتراند راسل تشريح كند و اينك تشريح موضوع از نظر روانشناسان بدیهی است که مسئله اصلاح نژاد تنها و تنها مسند قدرت و پادشاهیش قانون وراثت است و ما ابتداءً باید وراثت را بفهمیم که تا چه اندازه از نظر روانشناسان و متخصصين فنّ می تواند اجراء نفوذ کند و سپس تشخیص واقعیت دهیم و درباره اش اظهار نظر بنمائیم.
1) تاریخ فلسفه غرب ص 219
وراثت بطور كلى يعنى انتقال بعضی از خصوصیات پدر و مادر یا فامیل هر کدام آن ها بفرزندان که همان امر سبب شباهت فرزندان بپدر و مادر یا بستگان آن ها بشود و منظور از میراث زیستی که روانشناسان متعرضند یعنی آن چه که فرد در موقع انعقاد نطفه دریافت می دارد و زندگی خود را بآن شروع می کند و وراثت شامل تمام عواملی می شود که در وقت انعقاد نطفه فرد حضور دارند که بتوسط این عامل بلا فاصله پس از انعقاد نطفه فرد روی او اثر می گذارند و از این پس رشد فرد تا اندازه ای تابع وراثت می گردد.
«وراثت در اثر انتقال قسمتی از ماده زنده والدین بفرزندان صورت می گیرد فرد عوامل ارثی را معمولاً از والدین خود اخذ می نماید آن ها نیز بنوبه خود این عوامل را از والدين خويش مي گيرند. كمك والدین از لحاظ ارثی در مورد انتقال خصوصیات معین به بچه مربوط به سلول های جنسی است و بسایر سلول های بدن ارتباط ندارد این سلول ها در اعضاء جنسی والدین هنگام تولد موجود است. کرموزم ها و ژن هائی که از طریق سلول های جنسی بطفل منتقل می شود همان میراثی است که والدین نیز در موقع شروع زندگی (انعقاد نطفه) از پدر و مادر خویش بارث کسب کرده اند و باولاد خود منتقل می نمایند.» (1)
«تحقیقات زیادی دربارۀ تأثیر عوامل ارثی در خصوصیات بدنی بعمل آمده است نتایج این تحقیقات نشان می دهد که رنگ پوست، گروه خون، استعداد بلندی یا کوتاهی قد، جثه، شکل و قیافه و اعضاء حسی درحد وسیعی تحت تأثیر عوامل ارثی قرار دارد. رنگ و شکل چشم ها، اندازه و شکل بینی،
1) روانشناسی تربیتی ص 58.
اندازه دهان و دندان و شکل لب ها، دندان ها، حساسیت یا عدم حساسیت، حس ذائفه و حس شامّه در مقابل اشیاء مختلف نیز تا حد زیادی تابع عوامل ارثی است.
چنان چه گفته شد استعداد بلندی قد یا کوتاهی قد نیز در اثر عوامل ارثی در افراد بوجود می آید اگر پدر و مادر هر دو بلند قد باشند بچه ها ما نیز استعداد بلند قدی را دارند برعکس اگر والدین هر دو کوتاه قد باشند استعداد کوتاه قدی در میان فرزندانشان دیده می شود اگر یکی از والدین بلند قد و دیگری کوتاه قد باشد فرزندان آن ها بیشتر مستعد کوتاه بودن هستند با این که زیست شناسان و اغلب روانشناسان اعتقاد دارند که خصوصیات بدنی چنان چه گفته شد تا حد زیادی تابع عوامل ارثى است مع ذلك تأثير عامل فرهنگی را در این مورد نباید از نظر دور داشت راه زندگی مردم يك جامعه علاوه بر این که در سایر جنبه های رشد افراد جامه مؤثر است در خصوصیات بدنی نیز تأثیر می کند تحقیقاتی که در مورد جوانان آمریکائی بعمل آمده است این حقیقت را نشان می دهد که قد جوانان آمریکایی در این زمان از قد والدین آن ها بلند تر است و دختران آمریکایی زودتر از دختران ممالك ديگر وارد دوره «قاعدگی» می شوند.
مطالعه ای درباره بچه های ژاپونی که بسواحل غربی آمریکا مهاجرت نموده اند بعمل آمده است نتیجه این مطالعه نشان می دهد که بچه های ژاپونی که بآمریکا مهاجرت کرده اند و در آن کشور پرورش یافته اند از بچه های همسن خود که در ژاپن تربیت شده اند بلندتر می باشند ولی همین بچه ها از بچه های آمریکائی همسن خود کوتاه تر هستند. این مطالعه اثر میراث فرهنگی را ظاهر می سازد و ضمناً نفوذ عوامل ارثی بیولوژیکی یا زیستی را نیز در رشد بدنی افراد نشان می دهد» (1)
1) روانشناسی تربیتی ص 64.
«آنقدر که روانشناسان در بارۀ ارنی بودن خصوصیات بدنی توافق دارند درباره امور روانی با یکدیگر هم عقیده نیستند بعضی درباره محیط مبالغه می کنند و اعتقاد دارند که محیط عامل عمده و اساسی در رشد شخصيت وهوش افراد است WATSHN مؤسس مكتب سلوك و رفتار عقیده دارد رشد بچه ها مخصوصاً در جنبه روانی کاملا تابع محیط است در مقابل این نظر افراطی عده دیگری از روانشناسان و زیست شناسان اهمیت زیادی بعامل ارثی می دهند و خصوصیات روانی را نتیجه و محصول عوامل ارثی می دانند و اثر محیط را در رشد این گونه امور نا چیز می شمارند. بعضی از دانشمندان پارۀئی از خصوصیات روانی مثل هوش یا جنبه های عاطفی و طبع یا مزاج اشخاص را معلول عوامل ارثی می دانند و سایر خصوصیات روانی مثل عادات اجتماعی، رفتار اخلاقی و طرز برخورد با اشیاء و اشخاص را محصول محیط تلقی می کنند. تحقیقات مختلف و متعددی در زمینه های روانی انجام شده است نتائج این تحقیقات اغلب متضاد و در مقابل هم قرار دارد با این که عده ای از روانشناسان میل دارند اختلافات میان افراد را در جنبه های روانی محصول و نتیجه محيط بدانند معذلك هنوز در این باره نمی توان بطور قاطع اظهار نظر نمود» (1)با دقت کردن در همین چند جمله چگونگی قانون وراثت معلوم می شود و برای تذکر لازمست چند نکته که مستفاد می شود بیان کنم بترتیب ذیل :
1- وراثت یکی از عوامل ایجاد کننده شخصیت است نه تمام علت و قانون اصلاح نژاد مبتنی بر محور بودن قانون وراثت است.
2- امکان غلبه پیدا کردن عوامل دیگر بر عامل وراثت هست ولذا افلاطون در مدینه فاضله خود استثنائی قائل شده بود و روانشناسان هم مي گويند امکان
1) روانشناسی تربیتی ص 65
تولد فرزند بلند قامت از والدین کوتاه قد در اثر عامل محیط هست و این امکان محور بودن قانون وراثت را متزلزل می کند.
3- وراثت در امور جسمی زیادتر تحقق دارد تا در امور روانی تا جائی که در امور روانی اصولا مورد اختلاف است و مبنای سعادت و شقاوت بدیهی است که در وهله اول مربوط بحالات روانی است.
4- از همه مهمتر آن که عموم روانشناسان مي گويند قانون وراثت ایجاد استعداد صفات ارثی می کند نه فعلیت آن ها را و فرق است بین این دو، زیرا استعداد آمادگی پذیرفتن است اگر موانع ایجاد نشود ولی فعلیت وجود و تحقق است و مسئله اصلاح نژاد مبتنی بر فعلیت است نه استعداد پس در صورتی که فعلیتی در کار نباشد پیشنهاد اصلاح نژاد معنی ندارد وانگهی اگر بنا باشد مصالح دیگر را در نظر بگیریم و غلبه دهیم موانع را بر مقتضیات ارثی دیگر بکلی جایی برای مسئله اصلاح نژاد نمی ماند.
پس بنا براین قانون اصالت نسب و نژاد هم نمی تواند مارا بشاهراه سعادت برساند البته مؤثر هست و لذا اسلام هم در امر ازدواج تکیه روی آن کرده امّا علت تامه نیست و بنده چون در قانون وراثت بتفصیل در کتاب اسلام و تمایل جنسی صحبت کرده ام. لذا در این جا اكتفا بهمین مقدار نمودم و باز قسمتی در مبحث نژاد از نظر اسلام باز در همین کتاب صحبت خواهیم کرد مراجعه شود بله بله
در برابر دو طرز مسلک افراطی و تفریطی اصالت نفس (که مشتمل بر سه مکتب بود) و اصالت ماده که (مشتمل بر هشت مکتب بود) يك مسلك ديگر داریم که انگشت روی واقعیت گذارده چون واقعیت در برابر او ظاهر و نمایان بوده و نه تنها نمایان سطحی بلکه نمایانی كه يك صنعتگر و يا يك مخترع بر پیچ و مهره ها وجزء وكل صنعت و اختراع خود دارد بلکه بالاتر.
زیرا این مسلك مستند بسازنده عالم طبیعت است آن سازنده ای که ابتداءً ابزار خلق کرده و سپس هدایت بکار انداختن ابزار داده الذّى أعْطى كُلَّ شَيْئيٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى و ما اگر خواستیم تیتر این مسلک را ملاحظه کنیم بطوری که در يك لحظه بتوسط چند جمله مختصر کاملا موضوع مشخص گردد و حق مطلب ادا شود راهی نداریم جز ارجاع بسخنان همان سازنده و تدوین کننده ای که ابتداء كتاب تکوین نوشت و سپس کتاب تشریع و سعادت را در قالب ریزی این دو کتاب جای داد.
فهرست کتاب تکوینش چنین است وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَهٍ مِنْ طِینٍ ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَهً فِی قَرارٍ مَکِینٍ ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَهَ عَلَقَهً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَهَ مُضْغَهً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَهَ عِظاماً فَکَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَکَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِینَ سوره مؤمنون آیه 12 - 14
ترجمه (تحقيقاً ما انسان را از خلاصه که از گل گرفته شده بود آفریدیم
سپس او را نطفه ای قرار دادیم در جایگاه آرامی سپس نطفه را خونی بسته کردیم پس خون بسته را گوشتی جویده شده کردیم سپس گوشت جویده شده را استخوان هائی کردیم پس استخوان ها را گوشت پوشانیدیم پس از آن او را آفریده دیگری بی سابقه قرار دادیم).
و فهرست کتاب تشریعش چنین است:
فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَاتَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ القَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُون سورة الروم آیه 30 ترجمه (متوجه دین قیّم و آئین استواری باش که هم آهنگ تکوین و خلقت مردمانست آن چنان تکوینی که قابل تبدیل و تغییر نیست ولی اکثر جهانیان نمی دانند).
و اينك لازم است شمۀ درباره اصل اول که کتاب تکوین انسان است صحبت شود تا ابتداءً ما انسان را بشناسیم و سپس راه سعادت او را از کتاب تشریع است منظور از شناختن انسان دانستن اجزای ترکیبی استنباط نمائیم. بدیهی اوست و الا شناسائی انسان بویژه روح و روانش کار بشر نیست بلکه آن شناسائی مربوط بسازنده بشر است و چه خوب تعبیر کرده الکسیس کارل در نام گذاری کتابش که در شناسائی انسان است باین عبارت «انسان موجود ناشناخته» و «مترلینگ» در این باره گوید «طبیعت از آغاز خلقت هر روز مصنوع جدیدی ببازار جهان می آورد تا انسان را آفرید و پس از بوجود آوردن وی دیگر مخلوق تازه ای بیرون نداد و گویا از کار باز ایستاده و این هنر نمایی را ببشر واگذاشت» و اينك تشريح مطلب تحت عنوان:
بدیهی است که اختلاف دانشمندان جهان درباره اصالت سعادت منشعب می شود از کیفیت شناسائی آن ها انسان را.
طرفداران اصالت نفس انحصار داده اند انسانیت را بجنبه نفس و روح مجرد و قوای جسمانی انسان را نا دیده گرفته لذا سعادت را در تکمیل نفس تنها دانسته اند و طرفداران اصالت ماده جنبه نفس و روح مجرد را انکار کرده اند و انسانیت را تنها در جهات مادی او قبول کرده اند از این جهت اعتنائی بتكميل نفس نکرده اند و تمام توجه خود را مصروف جهات مادی بشر کرده اند (بخواست پروردگار بطور تفصیل ادله و براهين طرفین را نقل و قول صحیح را مشخص می نمائیم در فصل مربوطه).
اما اسلام انگشت روی واقعیت گذاره و می گوید انسان مرکب است از روح و بدن حالات روانی و حالات جسمانی دارد و اصولاً قدرت نمائی پروردگار در خلقت انسان همین است که در عین حالي كه يك مخلوق مستقل است از تمام جهات عالم خلقت برخوردار است. و بعبارت ساده تر انسان عالم اصغری است که نمایندگی از عالم اکبر و آفریننده دارد جنبه روحانی او منشأ جهات روحانی و جنبه جسمانی او منشأ تمایلات جسمانی است و لذا سعادت بشر را در پروراندن تمام جوانب بشر می داند البته باندازه.
«کسانی که بمعارف اسلامی تا اندازه ای آشنائی دارند می دانند که در خلال بيانات كتاب وسنت سخن روح وجسم يا نفس و بدن بسیار بمیان می آید و یا این که تصور جسم و بدن كه بكمك حس درک می شود تا اندازه ای آسان است و تصور روح و نفس خالی از ابهام و پیچیدگی نیست. اهل بحث از متکلمین و فلاسفه
شیعه و سنی در حقیقت روح نظریات مختلفی دارند ولی تا اندازه ای مسلّم است که روح و بدن در نظر اسلام دو واقعیت مخالف همدیگر می باشند. بدن بواسطه مرگ خواص حیات را از دست می دهد و تدریجاً متلاشی می شود ولی روح نه این گونه است بلکه حیات بالاصاله از آن روح است و تا روح بیدن متعلق است بدن نیز از وی کسب حیات می کند و هنگامی که روح از بدن مفارقت نمود وعلقه خود را برید (مرگ) بدن از کار می افتد و روح همچنان بحیات خود ادامه می دهد.
آن چه با تدبر در آیات قرآن کریم و بیانات ائمه اهل بيت عليهم السلام بدست می آید این است که روح انسانی پدیده ایست غیر عادی که با پدیده بدن يك نوع همبستگی و یگانگی دارد. خدای متعال در کتاب خود می فرماید.
وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ سُلَالَهٍ مِنْ طِینٍ ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَهً فِی قَرَارٍ مَکِینٍ ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَهَ عَلَقَهً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَهَ مُضْغَهً وَخَلَقْنَا الْمُضْغَهَ عِظَامًا فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ سوره مؤمنون آیه 12 - 14 ترجمه (تحقيقاً ما انسان را از خلاصه که از گل گرفته شده بود آفریدیم سپس او را نطفه ای قرار دادیم در جایگاه آرامی سپس نطفه را خونی بسته کردیم پس خون بسته را گوشتی جویده شده کردیم سپس گوشت جویده شده را استخوان هائی کردیم پس استخوان ها را گوشت پوشانیدیم پس از آن او را آفریده دیگری بی سابقه قرار دادیم).
از سیاق آیات روشن است که صدر آیات، آفرینش تدریجی مادی را وصف می کند و در ذیل آن به پیدایش روح با شعور و اراده اشاره می کند آفرینش دیگری را بیان می کند که با نوع آفرینش قبلی مغایر است. و در جای دیگر در پاسخ استبعاد منکرین معاد باین مضمون که انسان پس از مرگ و متلاشی شدن
بدن و گم شدن او در میان اجزاء زمین چگونه آفرینش تازه ای پیدا کرده انسان نخستین می شود می فریاید (بگو فرشته مرگ شما را از ابدانتان می گیرد پس از آن بسوی خدای خودتان بر می گردید یعنی آن چه پس از مرگ متلاشی گشته و در میان اجزاء زمین گم می شود بدن های شما است ولی خودتان «ارواح» بدست فرشته مرگ از بدن هایتان گرفته شده اید و پیش ما محفوظید) سوره سجده آیه 11.
گذشته از این گونه آیات قرآن کریم با بیانی جامع مطلق روح را غیر مادی معرفی می کند چنان که می فرماید (از تو حقیقت روح را می پرسند بگوروح از سنخ امر خدای من است) سوره اسری آیه 85. و درجای دیگر در معرفی امر خود می گوید (امر خدا وقتی که چیزی را خواست این است و بس که بفرماید بشو آن چیز بی توقف می شود و ملکوت هر شیئی همین است) سوره یس آیه 83. و مقتضای این آیات آنستکه فرمان خدا در آفرینش اشیاء تدریجی نیست و در تحت تسخیر زمان و مکان نمی باشد پس روح که حقیقتی جز فرمان خداوند ندارد مادی نیست و در وجود خود خاصیت مادیت را که تدریج و زمان و مکان است ندارد) (1)
بنا بر این ترکیب انسان از روح و جسم از نظر اسلام مسلم است و در این که هر کدام از روح و جسم انسان تمایلاتی نفسانی و جسمانی دارد شکی نیست و باز در مرحله سوم این معنی مسلم است که اسلام چون دین فطری و واقعی است و جهت سعادت بشر آمده جواب مثبت در ارضاء تمام تمایلات انسانی خواه جسمانی و یا روحانی باشد داده است و هرگز دستور خفه کردن و سر کوب کردن
1) شیعه در اسلام - علامه طباطبائی ص 98.
هیچ کدام از تمایلات را نداده است بلکه نهی از این عمل نموده است منتهى الامر سخن در این استکه آیا اسلام اجازه ارضاء تمایلات می دهد بدون شرط و قید یا این که با شرط و قید در این مسئله هم پاسخ اسلام مثبت است و می گوید باید اندازه گیری و محاسبه صحیح در کار باشد ارضاء غرائز و جلب لذات (روحانی، جسمانی) تا جائی مجاز است که مایۀ نکبت و بد بختی نشود و تار و پود سعادت انسان را بر باد ندهد و جامعه را به منجلاب گناه و پلیدی نکشاند. اصولاً اسلام روی مبنای واقعیت در ارضاء غرائز چه در جنبه روح و چه در جنبه جسم طريقه اعتدال را در نظر گرفته و خواسته تمام جهات انسانی را در اثر اجراء تمایلات آن ها بطور صحیح و طریق مستقیم هماهنگ گرداند تا سعادت و خوشبختی قرین بشر گردد وَكَذَٰلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِّتَكُونُوا شُهَدَاءَ عَلَى النَّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيدًا ترجمه (ما شمارا امّت میانه رو قراردادیم تا سعادت شما دلیل و گواه بر عظمت روش شما باشد بر جهانیان همچنان که سعادت پیغمبر صلى الله عليه وسلم بر شما دلیل و گواه است) اسلام سعادت انسانی را روی قانون آفرینش و فطرت برقرار نموده و انسان را با چشم واقع بین وحی نگریسته و خوشبختی او را روی سرشت اصلی و فطرت واقعیتش که سازنده جسم و جان، اوست استوار نموده است. شریعت محمدی صلی الله علیه و آله انسان را از لحاظ جسم و جان، از جهت معنوی و مادی و خلاصه از نظر تمام واقعیت های ظاهری و باطنیش دیده و تمام خواسته های فطری او را منظور داشته است و ضمن تعالیم عالیه خود برای هريك حساب جداگانه ای باز کرده است.
کسانی که سعادت بشر را فقط در کمالات روحانی دانسته و غرائز نفسانی و تمایلات جسمی او را سرکوب می کنند در اشتباه هستند و نیمی از بشریت را انکار می نمایند. همچنین افرادی که سعادت انسان را فقط در اقتصاد یا اصل هدونیسم
و یا قدرت و..... گمان می کنند و بجهات معنویش بی اعتنا هستند آن ها نیز بیراهه قدم گذارده و سخت در اشتباه هستند.
انسان یعنی مجموعه جسم و جان یعنی کلیه تمایلات معنوی و مادی. هر کس بهريك از شئون فطری بشر بی توجه باشد بهمان نسبت بسعادت و خوشبختی کامل آن ضربه زده است. سعادت انسان بمنزله يك درخت برومندی است که هزاران شاخه و ساقه دارد. قسمتی از آن مربوط بمعنویات و قسمتی مربوط بماديات است. سعادت حقیقی برای کسی است که درخت برومند خوشبختی با تمام شاخ و برگش بر سر او سایه بیفکند و کلیه فطریات درونی و برونیش را احیاء نماید. پایه دستورات اسلام روی سرشت و طبیعت انسان است سرشتی که در نهاد هر فردی بقلم قضای الهی نوشته شده است. فطرت ثابت و تغییر نا پذیری که ودیعه الهی است در خلقت بشر ریشه قطعی دارد و هرگز عوض نمی شود.
فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ برای جامعیت اسلام ناچارم ابتداءً در این مقاله بطور اختصار مطالبی تقدیم کنم و سپس بطور تفصیل در مقالات بعدی
يك ركن اساسى سعادت بشر از نظر اسلام تقویت جنبه روحی و روانی اوست (در باره حقیقت روح که آیا مجرم که آیا مجرد است یا مادی در فصل روح از نظر اسلام صحبت خواهیم کرد) که آغازش از ایمان بخداوند و تزکیه و تطهیر نفس از ناپاکی و پلیدی و مراقبت در سجایای اخلاقی و انسانی است و دربارۀ آن صدها آیه و حدیث رسیده است که بعضی از آن ها بقرار ذیل است :
1- إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا آن افرادی که ایمان دارند و عمل صالح می کنند عنقریب پروردگارشان قرار می دهد برای آن ها محبوبیتی.
2- وَ الْعَصْرِ إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ - قسم بعصر که تمام بشر از هر نژاد و در هر زمان که باشند گرفتار بد بختی و ضررند مگر آنان که دارای چند مزیت باشند ایمان و عمل صالح و امر بحق وصبر باشند.
3- یا أیُّها النّاسُ إنّا خَلَقْناکُم مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثی وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوبا وَ قَبائِلَ لَتعارَفوا إنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّه أَتقیکُم - ما شما را از يك مرد و يك زن خلق کردیم و شما را قبائل مختلفه قرار دادیم بجهت شناسائی شما یکدیگر را و بدانید گرامی ترین شما نزد خدا پرهیزکارترین افرادند.
4- قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زکّیها و قَدْ خابَ مَنْ دَسَّیها - سعادت برای کسی است که جان خود را از پلیدی پاك كند و روح خویش را از ناپاکی برهاند.
5- قال رسول الله (صلی الله علیه و آله بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَکَارِمَ اَلْأَخْلاَقِ) - من بمنظور تتميم و تکمیل اخلاق بشر از طرف خدا آمده ام.
6- عُنْوَانُ صَحِیفَهِ اَلْمُؤْمِنِ حُسْنُ خُلُقِهِ - سرلوحه سعادت سجایای اخلاقی مؤمن است.
بر هر مسلمانی روشن است که اسلام بجهات معنوی و کمالات ایمانی و اخلاقی توجه کامل دارد ولی این اصل نیز برای هر مسلمانی مسلّم است که در اسلام تکمیل جهات معنوی بتنهائی تمام سعادت انسان نیست. اسلام پیروان خود را تنها در معنویات محدود نکرده بلکه در عین دعوت به معنویات و تکمیل جهات روحی بجنبه های مادی و لذائذ طبیعی آن ها نیز کمال عنایت و توجه را داشته است.
اسلام درباره اصل لذت گرائی (هدونیسم) هم نظر داده و در عین حالی که تمام سعادت را در این اصل ندانسته توجه بآن را جزء سعادت دانسته است و اينك برای تأیید چند روایت و آیه بقرار ذیل:
1- قلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَالطَّيِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِيَ لِلَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا خَالِصَةً يَوْمَ الْقِيَامَةِ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ (1)
بگو ای پیغمبر چه کسی لباس های زیبا و غذاهای خوب را بر مردم حرام کرده است بگو آن ها برای افرادی است که ایمان دارند الخ.
2- يَا بَنِي آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ وَ كُلُوا وَاشْرَبُوا وَلَا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لَا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ (2)
ای فرزندان آدم لباس های زیبای خود را در موقع عبادت بپوشید و از نعمت های خدا بخورید و بیاشامید ولی اسراف نکنید خداوند مسرفین را دوست ندارد.
3- قال رسول الله (صلی الله علیه و آله) إِنَّ مِنْ سَعَادَهِ اَلْمَرْءِ اَلْمُسْلِمِ أَنْ یُشْبِهَهُ وُلْدُهُ وَ اَلْمَرْأَهَ اَلْجَمْلاَءَ ذَاتَ دِینٍ وَ اَلْمَرْکَبَ اَلْهَنِیءَ وَ اَلْمَسْکَنَ اَلْوَاسِعَ (3)
از سعادت مرد مسلمان شباهت فرزندش باو و زن زیبا و خوش اندام با ایمان و مرکب خوب و خانه است.
4- قال رسول الله (صلی الله علیه و آله) أفضَلُ نِساءِ اُمَّتِی أصبَحُهُنَّ وَجها وأقَلُّهُنَّ مَهراً (4)
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود بهترین زنان امت من زن هائی هستند که صورتشان زیباتر و صداقشان کمتر باشد.
5- قال رسول الله (صلی الله علیه و آله) أَرْبَعٌ مِنْ سَعَادَهِ اَلْمَرْءِ: اَلْخُلَطَاءُ اَلصَّالِحُونَ وَ اَلْوَلَدُ اَلْبَارُّ وَ اَلْمَرْأَهُ اَلْمُؤَاتِیَهُ وَ أَنْ تَکُونَ مَعِیشَتُهُ فِی بَلَدِهِ (1)
رسول اکرم صلى الله عليه و سلم فرمود چهار چیز از سعادت مرد است: رفقای خوب و فرزند نیکو و زن سازگار و مطیع و این که کسبش در شهر و آبادی خودش باشد.
6- قال الصادق (علیه السلام) ثَلاَثَهٌ هِیَ مِنَ اَلسَّعَادَهِ اَلزَّوْجَهُ اَلْمُوَاتِیَهُ وَ اَلْوَلَدُ اَلْبَارُّ وَ اَلرِّزْقُ یُرْزَقُ مَعِیشَهً یَغْدُو عَلَی صَلاَحِهَا وَ یَرُوحُ عَلَی عِیَالِهِ (2)
حضرت صادق [علیه السلام] فرمود سه چیز از سعادت است: زن مطیع و فرزند نیکو و رزقی که مایه رفاه و آسایش عائله باشد.
7- قال الصادق (علیه السلام) مِنَ اَلسَّعَادَهِ سَعَهُ اَلْمَنْزِلِ (3)
حضرت صادق [علیه السلام] فرمود از سعادت آدمی خانه وسیع است.
و هزاران روایت دیگر که همگی ناظرند بارضاء غرائز و لذات مردم در مصلحت. بنا بر این اسلام اصل لذت گرائی را جزء سعادت بشر می داند ولی او را تمام سعادت نمی داند زیرا کسی که خویشتن را در محیط لذات مادی محصور کند و از حیات انسانی جز پوشیدن و نوشیدن و لذت حیوانی چیزی نداند از قانون فطرت انسانی تجاوز کرده و خود را عوض خوشبختی بدرّه سقوط انداخته است. قال رسول الله (صلی الله علیه و آله) مَن لَم یَرَ للَّهِ عَزَّوجلَّ علَیهِ نِعْمَهً إِلاَّ فِی مَطْعَمٍ أَوْ مَشْرَبٍ أَوْ مَلْبَسٍ فَقَدْ قَصُرَ عَمَلُهُ وَ دَنَا عَذَابُهُ (4)
یعنی کسی که از نعمت های خداوند در باره خودش جز خوردن و نوشیدن و پوشیدن چیزی نبیند رفتارش ناقص و عذابش نزديك است.
اسلام در مرحله خود گرائی هم طبق شیوه خود اهمیت عادلانه نه بسرحد افراط یا تفریط داده است و حبّ بذات را که جنبه فطری دارد تقویت شرعی کرده است و لذا انتحار وخود کشی را از گناهان بزرگ و غیر قابل عفو قلمداد نموده و عزت نفس و خویشتن را محترم شمردن ستوده است بطوری که دانشمندان علم اخلاق ما بابی بعنوان عزت نفس در کتب اخلاقی خود باز کرده اند و ما بعنوان شاهد چند روایت نقل می کنیم:
1- عن ابی عبد الله علیه السلام قال کَانَ أَمِیرُ اَلْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ یَقُولُ: لِیَجْتَمِعْ فِی قَلْبِکَ اَلاِفْتِقَارُ إِلَی اَلنَّاسِ وَ اَلاِسْتِغْنَاءُ عَنْهُمْ فَیَکُونَ اِفْتِقَارُکَ إِلَیْهِمْ فِی لِینِ کَلاَمِکَ وَ حُسْنِ بِشْرِکَ وَ یَکُونَ اِسْتِغْنَاؤُکَ عَنْهُمْ فِی نَزَاهَهِ عِرْضِکَ وَ بَقَاءِ عِزِّکَ (1)
از حضرت صادق [علیه السلام] نقل شده که امیر المؤمنين [علیه السلام] پیوسته می فرمود باید در قلب تو هم احتیاج بمردم و هم بی نیازی از آن ها جمع شود. احتیاج بآن ها این طور که نرم و آرام با ایشان سخن گوئی و همیشه گشاده رو باشی. بی نیازی از مردم باینست که آبروی خود را حفظ می کنی و شرافت و عزت نفس خویش را نگاه می داری.
2 - عَنْ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ علیه السلام يقول ثَلاثهٌ هنّ فَخرُ المُؤمِن و زِینَتُه فی الدُّنیا والآخِره: الصلواتُ فی آخِرِ الَّلیلِ ویَأسِهِ مِمّا فی اَیدِی النّاسِ و وِلایهُ الإمامَ مِن آلِ مُحمَّد عليهم السلام (2)
عبد الله سنان می گوید از حضرت صادق [علیه السلام] شنیدم فرمود سه خصلت است که سبب بزرگی و زینت مؤمن است در عالم آخرت نماز در آخر شب
2- عزت نفس نشان دادن نسبت بدارائی مردم دوستی او رهبری را که از اهل بیت رسول صلی الله علیه و آله باشد.
3- عن جابر الجعفي عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ: سَخَاءُ اَلْمَرْءِ عَمَّا فِی أَیْدِی اَلنَّاسِ أَکْثَرُ مِنْ سَخَاءِ اَلنَّفْسِ وَ اَلْبَذْلِ وَ مُرُوَّهُ اَلصَّبْرِ فِی حَالِ اَلْفَاقَهِ وَ اَلْحَاجَهِ وَ اَلتَّعَفُّفُ وَ اَلْغِنَی أَکْثَرُ مِنْ مُرُوَّهِ اَلْإِعْطَاءِ وَ خَیْرُ اَلْمَالِ اَلثِّقَهُ بِاللَّهِ وَ اَلْیَأْسُ مِمَّا فِی أَیْدِی اَلنَّاسِ﴾ (1)
جابر جعفی گفت حضرت باقر [علیه السلام] فرمود ارزش بی نیازی مرد از آن چه مردم دارند بیشتر است از بخشیدن جان و مال بآن ها و جوانمردی بصبر کردن در حال تنگدستی و احتیاج و هنگام پاکدامنی و بی نیازی ارزشش زیادتر است از جوانمردی ببخشش بهترین ثروت و مال اطمینان بخدا و نا امیدی از ثروت مردم است.
پس بنا براین در وهله اول اسلام صیانت نفس و بزرگ شمردن آن را لازم دانسته و جواب مثبت باین تمایل فطری داده و حتی در حال شدت او که منجر به قدرت گرائی می شود آن هم تا اندازه معین امضاء کرده و می گوید اگر احراز قدرت کردی از راه درستی آفرین بر تو ولی بشرط آن که در اجراء قدرت طالب عدل و داد باشی و مبارز با ظالم و ستمگر و اينك شاهد بچند روایت:
1- قال الصادق [علیه السلام] ثَلاَثَهٌ هُمْ أَقْرَبُ اَلْخَلْقِ إِلَی اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ یَوْمَ اَلْقِیَامَهِ حَتَّی یَفْرُغَ مِنَ اَلْحِسَابِ: رَجُلٌ لَمْ تَدْعُهُ قُدْرَهٌ فِی حَالِ غَضَبِهِ إِلَی أَنْ یَحِیفَ عَلَی مَنْ تَحْتَ یَدِهِ وَ رَجُلٌ مَشَی بَیْنَ اِثْنَیْنِ فَلَمْ یَمِلْ مَعَ أَحَدِهِمَا عَلَی اَلْآخَرِ بِشَعِیرَهٍ وَ رَجُلٌ قَالَ بِالْحَقِّ فِیمَا لَهُ وَ عَلَیْهِ (2)
حضرت صادق [علیه السلام] فرمود سه نفرند که قرب و منزلتشان از تمام مردم در نزد خدا روز قیامت بیشتر است تا از حساب فارغ شوند 1- شخصی که در حال خشم قدرتش او را وادار بستم بزیر دست خود نکند 2- مردی که برای اصلاح دو نفر سعی می کند ولی بطوری که باندازه دانه جوی تمایل بیکی از آن ها پیدا نکند 3- کسی که حق و حقیقت را می گوید چه بر ضررش باشد چه بر نفعش.
2- قال الصادق [علیه السلام] ثَلاَثَةٌ يُدْخِلُهُمُ اللهُ الْجَنَّةَ بِغَيْرِ حِسَابٍ، وَ ثَلاَثَةٌ يُدْخِلُهُمُ اللهُ النَّارَ بِغَيْرِ حِسَابٍ. فَأَمَّا الَّذِينَ يُدْخِلُهُمُ اللهُ الْجَنَّةَ بِغَيْرِ حِسَابٍ: فَإِمَامٌ عَادِلٌ، وَتَاجِرٌ صَدُوقٌ، وَشَيْخٌ أَفْنَى عُمُرَهُ فِي طَاعَةِ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ. وَأَمَّا الثَّلاَثَةُ الَّذِينَ يُدْخِلُهُمُ النَّارَ بِغَيْرِ حِسَابٍ: فَإِمَامٌ جَائِرٌ، وَتَاجِرٌ كَذُوبٌ، وَشَيْخٌزَانٍ (1)
حضرت صادق [علیه السلام] فرمود سه نفر را خداوند بدون حساب وارد بهشت می نماید و سه نفر را نیز بدون حساب داخل جهنم می کند. آن هائی که بدون حساب وارد بهشت می شوند: یکی پیشوای دادگر و عادل است. دوم تاجری که راستگو باشد. سوم پیری که عمر خود را در راه فرمانبرداری خدا بسر برده. واما سه نفری که وارد جهنم می شوند : یکی رهبر ستمگر و دوم تاجری که دروغگو باشد و سوم پیر مردی که زنا کند.
3- قال على عليه السلام :أَیُّمَا وَالٍ اِحْتَجَبَ عَنْ حَوَائِجِ اَلنَّاسِ اِحْتَجَبَ اَللَّهُ عَنْهُ یَوْمَ اَلْقِیَامَهِ وَ عَنْ حَوَائِجِهِ وَ إِنْ أَخَذَ هَدِیَّهً کَانَ غُلُولاً وَ إِنْ أَخَذَ اَلرِّشْوَهَ فَهُوَ مُشْرِکٌ (2)
على [علیه السلام] فرمود هر فرماندار و والی که خودداری کند از برآوردن حوائج مردم خداوند در روز قیامت از برآوردن حاجت او خودداری خواهد کرد اگر
آن والی هدیه قبول نماید خیانتکار خواهد بود و اگر رشوه بگیرد مشرك است.
علیهذا اسلام بجنبه خود گرائی بشر هم بی نظر نبوده است نهایت امر در این مورد اسلام تحدید بیشتری کرده بجهت محترم شمردن نفوس دیگران که بخواست پروردگار تفصیل مطلب را در جلد دوم همین کتاب در فصل مربوطه خواهید خواند.
فعالیت های اقتصادی و بهره برداری از ذخائر طبیعی هم یکی از اساسی ترین آموزش های مذهبی است در این باره آیات و اخبار زیادی رسیده که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و ائمه طاهرين عليهم السلام باندازه ای آن را پر ارزش و مهم معرفی نموده اند که شاید بعضی از آن روایات بنظر عجیب باشد و اينك اشاره بچند روایت آن:
1- کَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم إِذَا نَظَرَ إِلَی الرَّجُلِ فَأَعْجَبَهُ فَقَالَ هَلْ لَهُ حِرْفَهٌ فَإِنْ قَالُوا لَا قَالَ سَقَطَ مِنْ عَیْنِی (1)
وقتی رسول اکرم [صلی الله علیه و آله] مردی را می دید که نیرو و توانائیش مایه تعجب پیغمبر می شد سئوال می کرد آیا کار می کند اگر به پیغمبر می گفتند نه بیکار است. می فرمود از چشم من افتاد.
2- قَالَ على علیه السلام مَنْ وَجَدَ مَاءً وَ تُرَاباً ثُمَّ افْتَقَرَ فَأَبْعَدَهُ اللَّهُ (2)
على [علیه السلام] فرمود کسی که آب و خاک یعنی نیروی طبیعی در دست دارد و نیروی انسانی را برای بهره برداری بکار نمی بندد نفرین و لعنت بر او باد.
3- عَنْ أَیُّوبَ بْنِ اَلْحُرِّ قَالَ: سَمِعْتُ رَجُلاً یَقُولُ لِأَبِی عَبْدِ اَللَّهِ بَلَغَنِی أَنَّ اَلاِقْتِصَادَ وَ اَلتَّدْبِیرَ فِی اَلْمَعِیشَهِ نِصْفُ اَلْکَسْبِ. فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ (عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ: لاَ، بَلْ هُوَ اَلْکَسْبُ کُلُّهُ، وَ مِنَ اَلدِّینِ اَلتَّدْبِیرُ فِی اَلْمَعِیشَهِ) (3)
یعنی ایوب بن حر گفت شنیدم مردي بحضرت صادق [علیه السلام] عرض کرد شنیده ام میانه روی و تدبیر در نحوه زندگی نیمی از کسب محسوب می شود حضرت فرمود
نه بلکه تمام کسب است نه نیمۀ آن تدبیر در کیفیت زندگی جزء دین می باشد.
4- إِنْ قَامَتِ اَلسَّاعَهُ وَ فِی یَدِ أَحَدِکُمُ اَلْفَسِیلَهُ فَإِنِ اِسْتَطَاعَ أَنْ لاَ تَقُومَ اَلسَّاعَهُ حَتَّی یَغْرِسَهَا فَلْیَغْرِسْهَا (1)
یعنی اگر ساعت انقراض عالم و بهم ریختن منظومه شمسی برسد یکی از شما نهال درختی در دست دارید چنان چه بقدر کاشتن آن فرصت است آن را بکارید یعنی فکر انقراض عالم شما را از این عمل باز ندارد.
5- قال الصادق علیه السلام یا هِشَامُ إِنْ رَأَیْتَ اَلصَّفَّیْنِ قَدِ اِلْتَقَیَا فَلاَ تَدَعْ طَلَبَ اَلرِّزْقِ فِی ذَلِکَ اَلْیَوْمِ (2)
حضرت صادق [علیه السلام] به هشام فرمود در حال جنگ در روزی که صفوف سربازان مقابل هم ایستاده و آتش جنگ زبانه می کشد تو از وظیفه اقتصادی و فعالیت های لازم برای تأمین زندگی خویشتن دست برندار.
6- قال رسول الله صلی الله علیه و اله طَلَبُ الْحَلَالِ فَرِيضَةٌ عَلَى كلِّ مُسْلِمٍ وَ مُسْلِمَةٍ (3)
پیغمبر فرمود بدست آوردن مال حلال برای تأمین زندگی و گذران معاش بر هر مرد و زن مسلمانی واجب است.
7- قال رسول الله صلی الله علیه و اله اَلکادُّ لِعَیالِهِ کَالُّمجاهِدِ فی سَبیل اللهِ (4)
رسول اکرم [صلی الله علیه و اله] فرمود اجر کسی که برای زندگی خود و عیالش زحمت می کشد مانند اجر سرباز مجاهد است.
این همه دستورات لازم را راجع باقتصاد اسلام داده است ولى مع الوصف آن را اصل و ریشه سعادت نمی داند بلکه آن را يك شاخه از درخت سعادت می داند.
پس معلوم شد کسانی که در سعادت بشر باصالت اقتصاد عقیده دارند بشر را نشناخته اند و انسان را از مقام شامخش تنزل داده و او را مانند يك ماشين يا يك حیوان گمان کرده اند.
ترغیب و تشویق مسلمانان بطلب علم و دانش از مسلّمات و بدیهیات اسلام است و اصولا سرلوحه رسالت پیامبر عالیقدر اسلام دعوت کردن مردم بود بتحصيل دانش توأم با ایمان. و برخلاف پندار غلط غربی ها (مانند فروید ها و اگوست کنت ها که تصور می کردند دین با دانش مخالف است و روزگار دین فعلا سپری شده و جای خود را بدانش داده است) اسلام آن چنان معارف و دستوراتش مطابق با علم و دانش است که او را دین علم و دانش نامیده اند با در نظر گرفتن این معنی که دین در رتبه مقدم بر دانش است زیرا انگشت روی واقعیت گذارده از راه وحی قبل از آن که دانشمندان جهان پس از مطالعات زیاد آن واقعیت را از راه دانش بفهمند و لذا است که می بینیم هر چه زمانه بعقب می آید و دائره علم و دانش توسعه پیدا می کند واقعیات جلوه گر می شود حقیقت اسلام نمایان تر می گردد و اينك استشهاد بچند آیه و روایت:
1- اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ. خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ. اقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْأَكْرَمُ. الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ. عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ.
اکثریت قریب باجماع مورخین و مفسرین این چند آیه نخستین آیاتی است که بر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نازل شده است و مشتمل بر نکاتی است که بعضی از آن ها بقرار ذیل است:
1- قرآن کریم در آیات اولیه اش که نازل شد مردم دا دعوت بعلم و دانش کرد در عصری که نه تنها در عربستان دانش نبود بلکه مدت ها بعد که نهضت اسلامی در اسپانیا رسید و مدارسی تأسیس کرد جهت اطفال مسلمانان. هنوز اشراف فرانسه تحصیل را برای فرزندانشان ننگ می شمردند و آن ها را از کسب دانش
منع می نمودند و اگر خواستیم کساد بازار آن زمان را در سراسر گیتی بفهمیم مراجعه کنیم بمقدمه فهرست قرآن (ژول لابوم)
2- در پنج آیه اول که نازل می شود دو آیه آن امر بعلم و دانش می کند.
3- در مقام شناساندن پروردگار می فرماید اَلَّذی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ تعليم بقلم ما را نشانه خدا و قدرت پروردگار معرفی می کند.
4- باسم ربك مي فرماید نه باسم الله یا اسم دیگری از اسماء الله شاید بدین جهت باشد که لفظ رب اگرچه از ماده تربیت نیست زیرا رب مضاعف ربب است بمعنى صاحب و مالك و آقا ولی تربیت از باب تفعیل است بر وزن تفعله از ربوه و معتل اللام و ربوه بمعنی بالیدن و نموّ کردن و زیاد شدن است که «ربا» هم از همین ماده است ولی باز در معنی ربّ تربیت هم ملحوظ است بنا بر این معنی آیه چنین است «بخوان بنام پروردگارت صاحب و مالك كه پرورش تکوینی و تشریعی عموم کائنات از او است» و از این جا روشن می شود که اهمیت علم و دانش در صورتی است که توام با پرورش و تربیت باشد بنا بر این نخستین آیه که به محمد صلی الله علیه و آله نازل می شود او را و امّتان او را دعوت بآموزش و پرورش می کند.
5- علت این که در این آیات صفت خدا آورده شده به الاکرم بجهت آنست که حالي بندگان کند که مقام علم و دانش از تمام مقامات بالا تر است حتی از مقام خلقت و لذا در آیه دیگر ما غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَریمِ الَّذی خَلَقَکَ فَسَوّیکَ فَعَدَلَکَ از سوره انفطار، صفت پروردگار را در مقام خلقت به الکریم می آورد ولی در این جا که مقام علم و دانش است به الاکرم می آورد یعنی بخشنده ترا که فضیلت علم را بر همه اشیاء حتی برخلقت ثابت گرداند.
6- تكرار لفظ علمَّ جهت تأكيد مقام علم است.
2- ن وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ خداوند متعال برای بزرگداشت مقام علم قسم خورده بقلم و دوات (حسن و قتاده و ضحاك معتقدند که منظور از ن دوات است).
چرا خداوند قسم بقلم خورده بجهت آن که منافع زیاد دارد زیرا قلم بمنزله زبان است که منویات قلبی بواسطه او ظاهر می شود و بواسطه او احکام دین و علوم مختلفه باقی می ماند.
هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ إِنَّمَا یَتَذَکَّرُ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ خداوند در مقام استفهام انکاری می فرماید آیا مساوی هستند آن ها که می دانند و آن هائی که نمی دانند همانا متوجه هستند صاحبان درایت. 4- شَهِدَ اللّهُ أنَّهُ لا إلَهَ إلا هُوَ وَالمَلائِکَهُ وَاُوْلُوا العِلْمِ
در مقام وحدانیت ذات مقدسش می فرماید خود خداوند و فرشتگان و صاحبان دانش شهادت بوحدانیت می دهند یعنی اصل الاصول اسلام که توحید باشد خدا خودش بعلم ذاتی می داند و فرشتگان بعلم الهامی و صاحبان دانش از راه علم و دانش اکتسابی.
5- وَ تِلْكَ الأَمْثَالُ نَضْرِ بُها لِلنَّاسِ وَ مَا يَعْقِلُها إلّا العَالِمُونَ
توجّه بامثال و مانند هائی که ما می زنیم ندارند و تعقل نمی کنند مگر دانشمندان
6- قوله تعالى مخاطباً لنبيّه وَ قُلْ رَبِّ زِدْنِی عِلْماً امر به پیغمبر صلى الله عليه و سلم می کند که تمنای زیادی دانش از خدایت بنما.
7- اِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَمآءُ تنها توجه بحق از آن دانشمندان است.
8- وَمَن يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً کسی را که خدا دانش دهد خیر زیادی داده است.
9- قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ طَلَبُ اَلْعِلْمِ فَرِیضَهٌ عَلَی کُلِّ مُسْلِمٍ أَلاَ وَ إِنَّ اَللَّهَ یُحِبُّ بُغَاهَ اَلْعِلْمِ رسول اكرم [صلی الله علیه و آله] فرمود دانش واجب است بر هر مرد و زن مسلمان و آگاه باشید همانا خداوند متعال دوستدار پژوهندگان دانش است.
10- قال رسول الله صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ أُطلُبوا الْعِلْمَ مِنَ الْمَهدِ إِلَى اللَّحْدِ رسول اکرم [صلی الله علیه و آله] فرمود طلب دانش کنید از گهواره تا گور.
11- اُطلُبُوا العِلمَ ولَو بِالصّینِ طالب دانش باشید و او بمسافرت کردن به مملکت چین (که آن روز مهد علم بوده)
12- لَوْ یَعْلَمُ اَلنَّاسُ مَا فِی طَلَبِ اَلْعِلْمِ لَطَلَبُوهُ وَ لَوْ بِسَفْکِ اَلْمُهَجِ وَ خَوْضِ اَللُّجَجِ اگر می دانستند مردم در دانش چه است بدنبال او می رفتند ولو این که بریختن خون و رفتن بدریاها باشد.
و هزاران آیه و خبر دیگر که همگی مسلمانان را بدانش دعوت می کند این نه تنها بین اسلام و دانش تضاد نیست بلکه کمال یگانگی و وحدت است و ما بخواست خداوند متعال خدمات علمی اسلام بجهان را که در تمام فنون علمی است در بخش دوم این کتاب در فصل دانش از دیدگاه اسلام می نگاریم.
روش های مختلفی که قرآن برای تشویق نمودن مردم به تعقل در ملکوت آسمان ها و زمین اتخاذ کرده خود دلیل روشنی است بر این که عقل و دانش تا چه اندازه در نظر اسلام بزرگ آمده است.
بنا بر این هر چه آیه در زمینۀ بزرگداشت اندیشه انسانی است هم بفضیلت عقل اشعار دارد. یعنی باید آن را پرورش داد و تقویت کرد و هم به برتری مقام دانش که باید به تحصیلش پرداخت.
در نتیجه انسان آگاه از حقایق می گردد که پرده جهل را دریده از زنجیر خرافات و اوهام رهائی می یابد.
از این جهت اسلام را دین عقل و اندیشه می نامیم. تنها برای ما این مطلب کفایت می کند که پیغمبر این دین برای اثبات رسالت خود هر چه آورد بسبب عقل و اندیشه مردم را دعوت باو کرد.
و تأیید بر موضوع آن که قرآن کریم برای دریافت های عقلی ارزش قائل شده و نه تنها بعقل حق می دهد که در حوزه مسائل دینی مداخله کند بلکه اصول دین و بویژه اصل الاصول دین یعنی توحید را حوزه منحصر عقل و خرد می شناسد یعنی هیچ گونه تعبد و تقلید و تسليم غير متكى بمنطق را در اصول دین جایز نمی شمارد و هر مکلفی را ملزم به تحقیق در این مسائل می کند.
اگر از نظر مسیحیت اصول دین و بالخصوص اصل اولی دین آن ها یعنی تثليث منطقه ممنوعه برای عقل اعلام شده است در اسلام اصول دين واصل الاصول آن یعنی توحید منطقه انحصاری عقل اعلام شده است
بر نامه مذهبی اسلام یعنی قرآن شریف همیشه دم از تعقل و تفکر می زند.
چقدر آیات است که به لعلکم تعقلون يا لعلكم تفكرون و امثال این ها ختم می شود زیاد و اينك اشاره بدو آیه آن:
1- مَا كَانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ وَ يَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ (1)
یعنی هیچ نفسی را نمی رسد که ایمان بیاورد مگر باجازه پروردگار خداوند بر آن ها که تعقل نمی کنند پلیدی قرار می دهد.
2- إِنَّ شَرَ الدَّوَابِّ عِنْدَ الله الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ (2)
یعنی بدترین جنبندگان در نزد خدا آن کران و لالانی هستند که تعقل نمی کنند و اصولا در قرآن کریم می بینیم که بسیاری از مطالب را مانند اثبات توحید و معاد و ... را از راه عقل وارد می شود.
پس معلوم می شود که اسلام تکیه بعقل کرده و اصولا بك حساب عميق روى عقل دارد ولی باز در طی کردن راه سعادت تنها عقل را کافی نمی داند بچند دلیل:
1- عقل ها که سرچشمه رأی ها هستند از لحاظ درك و قضاوت در باره اشیاء و این که چگونه خیر و شرّ را ارزیابی کنند بسیار متفاوتند. بعضی از امور بنظر پاره ای از عقول خوبست ولی دیگران آن ها را بد می پندارند. مثلا در همین عصر خودمان بقدری قضاوت عقول را برنگ های دگرگون و متفاوتی می بینیم که راستی ملت ها را دچار اضطراب و سرگردانی عجیب می کند. کمونیستی و سرمایه داری دموکراسی و دیکتاتوری و سایر منطق هائی که پرداخته عقولند عموماً حق را بباطل پیچیده و تا حد امكان تنها بمشتهيات خویش راه باز می کنند.
2- عقل ها دستخوش تزلزل در مقام اندازه گیری شهوانند. امور شخصی نژادی.
منطقه ای و همچنین بقیه خواسته هائی که در روان آدمی نهفته و بهیچ وسیلۀ علمی یا فلسفی نمی توان از چنگشان رهایی یافت. در عقل تأثیر بسزائی دارند. چه بسیار قوانینی که دیدیم بر اساس رأی عقلی وضع گردید و گفتند بخاطر حفظ صلح و جانبداری از حقوق بشریت است چندان طول نکشید که انگیزه واقعی آن ها را دریافتیم و بر اساس میل شخصی يا يك انگیزه نژادی و یا چند هدف تعصب آمیز دیگر بود.
2- عقل ها در ادراك خويش جولانگاهی محدود دارند. نمی توانند تمام شرائط و حوادث آینده را در ادراک خود بطور کامل پیش بینی کند.
قوانین بسیاری تاکنون وضع شده که حتی برای بعضی از آن ها جشن هایی هم بر پا کرده اند ولی مدتی نگذشت که بقصورشان آگاهی رفت و قانون دیگری جایگزین آن ها گردید. این عمل تا بدانجا متداول گردیده که اکنون هر ملتی پیوسته ميان يك قانون و قانون های دیگر و تعویض و تبدیل آن ها سرگیجه گرفته است و همین باعث عقب ماندگی و رکود در راه پیشروی بسوی تکامل اوست.
4- برفرض حکمی مورد اتفاق عقل های جمعی که با ایمان و بی غرض هستند و جز خیر بشر هیچ منظور دیگری ندارند و انگیزه خاصی هم در رأیشان مؤثر نبوده قرار گرفت تازه این حکم فقط قلب های همان جمع محدود را تسخیر خواهد کرد. اما سایر افراد ملت که بزور از آن پیروی می کنند هرگز در باطن خویشتن احترام و ارجی نسبت بقانون قائل نیستند و جز در مواقعی که نفعی بحالشان داشته باشد خود را هرگز ملزم به پیروی از آن نمی بینند لذا هنگامی که حس می کنند بر دیدگان قانون پرده کشیده شده و دست پاسدارانش بدیشان نمی رسد لجام گسیخته بآن پشت پا می زنند مانع از مخالفت قانون تنها احساس احترام نسبت بآنست که مردم در چنین شرائطی فاقد این حسّند.
از این روست که در نظر مردمان تنها تظاهر بمخالفت علیه قوانینی که تراوش رأی بشر است اشکال دارد. حال باید برای پندار چاره ای جست و قانون شکنی را از فکر مردم زدود. چقدر کارهای زشت وجود دارد که مردم در ورای نظارت قانون مرتکب می شوند و فضیلت و پاکی و حیثیتشان را لکه دار می سازند.
اتکاء به رأی عقل ویرانی جهانست.
از مطالعه گذشته این حقیقت روشن گردید که اگر در تنظیم امور جهان و زندگی بر پایداری عقل بشری تکیه کنیم مانند آنست که لب پرتگاهی ایستاده و جهان را با این وضع بخرابی و نابودی سوق می دهیم.
حال باید بسراغ دستیار دیگری رفت که انسان را در ظاهر و باطن و در تنهائی و آشکا را رام می سازد.» (1)
1) سیری در تعالیم اسلام شلتوت ص 21.
تشريح کامل در کیفیت برنامه اخلاقی اسلام در بخش دوم همین کتاب که در دست طبع است مراجعه گردد.
و بطور اجمال هم قبلا اشاره شد که اسلام جنبه اخلاقی را هم نادیده نگرفته است.
(در تقویت روح از دیدگاه اسلام)
اسلام واقع بین که در سعادت بشر حقیقت را اصیل دانسته و بتمام واقعیت های فطری توجه دارد ارضاء غریزه جنسی و بکار بستن تمایلات شهوی را با برنامه صحیح نیز به پیروانش سفارش کرده است.
«زیرا یگانه دینی که احتیاجات اجتماعی و انفرادی، درونی و برونی بشر را بروجه صحیح ارضاء می کند و صد در صد مطابق با واقع و حقیقت است دین اسلام است. این است. این برنامه است که خط بطلان نکشیده نامه است که خط بطلان نکشیده بر روی تمایل جنسی و او را پلید معرفی نکرده و اجتناب از آن را غیر جائز دانسته و در عین حال بسر حدّ پرستش هم آن را نرسانیده بلکه قیافه واقعی آن را نشان داده است و اينك بعنوان شاهد چند آیه و خبر ذکر شود.
قال الله الحكيم وَ مِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً
قرآن کریم بقدری بغریزه جنسی اهمیت داده که یکی از نشانه های خدا را جفت خلق کردن بشر می داند و ضمناً بدو نکته روانی هم اشاره می کند که در اثر ازدواج سکونت طرفین ایجاد می شود و همچنین مودّت و رحمت برگزار می شود پس قرآن کریم نه تنها غریزه جنسی را پلید نمی داند بلکه سبب ایجاد محبت و عاطفه معرفی می کند.
در جای دیگر دستور ارضاء تمایل جنسی را بر وجه صحیح می دهد و حتی وعده می دهد که در اثر ازدواج ریشه فقر (که عامل بزرگی است برای منع ازدواج) را از بین می برد.
قال الله الحكيم وَأَنكِحُوا الْأَيَامَى مِنكُمْ وَالصَّالِحِينَ مِنْ عِبَادِكُمْ وَإِمَائِكُمْ إِن يَكُونُوا فُقَرَاءَ يُغْنِهِمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ
و باز احادیثی که در ترغیب ازدواج رسیده زیاد است برخی از آن ها:
قال النبي صلی الله علیه و آله: اَلنِّکَاحُ سُنَّتِی فَمَنْ رَغِبَ عَنْ سُنَّتِی فَلَیْسَ مِنِّی
قال على علیه السلام: تَزَوَّجُوا فَإنَّ رَسُول الله قال مَنْ أَحَبَّ أَنْ یَتَّبِعَ سُنَّتِی فَإِنَّ مِنْ سُنَّتِیَ اَلتَّزْوِیجَ
و في النبوى ايضاً: ما بُنِیَ بِناءٌ أحَبُّ إلَی اللّه ِ تَعالی مِنَ التَّزویجِ
و قال النبي صلی الله علیه و آله: مَنْ تَزَوَّج فَقَدْ أَحْرَزَ نِصْفِ دِینِهِ فَلْیتَّقَ اللّه فِی النِّصْفِ الْآخَرِ
و قال الصادف علیه السلام: مِنْ اخْلاقِ الْانْبِیاءِ حُبُّ النِّساءِ
و ايضاً قال الصادق علیه السلام: مَا أَظُنُّ رَجُلاً یَزْدَادُ فِی هَذَا اَلْأَمْرِ خَیْراً إِلاَّ اِزْدَادَ حُبّاً لِلنِّسَاءِ
تمام این ها برخی از روایات و آیاتی است از اسلام که انسان را بواقعیت ارزش تمایل جنسی آشنا می کند ملاحظه می فرمائید در عین حالی که مؤثر در عبادت و دین و جزو خوی انبیاء و محبوب ترین بناء برای خداوند ازدواج را معرفی می کند در عین حال در چهار چوبه قانون ازدواج او را در می آورد. نه گناه ذاتی می داند و نه دعوت بگسیختگی و بی بند و باری می کند دستور ارضاء بر مجرای فطرت و تا حد انتهای صادق در محیط قانون و نظم خانواده می دهد» (1)
پس بنابر این برخلاف تصور بعضی مانند فروید ها غریزه جنسی محور کلی سعادت بشر نیست بلکه آن هم همانند سایر تمایلات. میلی است منشعب از فطرت بشر و لازمه نيل بسعادت ارضاء او هم هست تا حدّ اشتهای صادق بر وفق قوانين منظم.
1) اسلام و تمایل جنسی یا ازدواج از نظر علم و دین ص 11
اسلام حسابی اساسی روی نسب و نژاد باز کرده است و آن رای بقدری اهمیت داده که در موارد مختلف بجهات متفاوت اهمیت نسب را حالی نموده است ولی مع الوصف تمام سعادت را در نسب نمی داند بلکه همانند علم ژنتيك كه قبلا اشاره کردم (در فصل اصالت نسب) نسب صحیح و عالی را بطور زمینه برای پذیرفتن ملکات پسندیده می داند ولی معتقد است که عواملی مهمتر از عامل نسب هست که می تواند غلبه بر اقتضای نسب کند مانند تربیت و... و لذا در روایات امامیه وارد شده که حضرت امیر المؤمنين علیه السلام فرمود محمد بن ابی بکر از صلب ابوبکر است ولی منسوب بمن بدانید زیرا تربیت شده من است پس معلوم می شود از نظر على علیه السلام عامل تربیت می تواند آثار وضعی نسب را دگرگون کند یا مثلا درباره پسر نوح خدای متعال می فرماید إنَّهُ لَیْسَ مِنْ أهْلِکَ إنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صَالِح با این که از صلب نوح بود ولی تربیت غلط آثار صلبی را محو کرده بود و اينك درباره اهمیت نسب چند روایت:
1- قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: اُنظُر فی ایُّ شیءٍ تَضَعُ وَلَدَکَ فَاِنَّ العِرقَ دسّاس المنجد در لغت دسّ می گوید «العرق دسّاس اى انّ اخلاق الاباء تتصل إلى الابناء».
یعنی ببینید نطفه خودتان را در چه محلی قرار می دهید زیرا اخلاق پدران و مادران بطور زمینه از راه ژن در فرزندانتان حاصل می شود.
2- قال على [علیه السلام] حُسْنُ اَلْأَخْلاَقِ بُرْهَانُ کَرَمِ اَلْأَعْرَاقِ
حضرت امیر [علیه السلام] فرمود ملکات پسندیده و اخلاق خوب دلیل وراثت های پسندیده انسان است.
3- قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: إِیَّاکُمْ وَ خَضْرَاءَ اَلدِّمَنِ قِیلَ یَا رَسُولَ اَللَّهِ وَ مَا خَضْرَاءُ اَلدِّمَنِ قَالَ اَلمَرْأَهُ اَلْحَسْنَاءُ فِی مَنْبِتِ اَلسَّوْءِ (1)
رسول اکرم صلى الله عليه وسلم فرمود بپرهیزید از خضراء دمن بحضرت عرض کردند. یا رسول الله خضراء دمن چیست؟ فرمود زن زیبائی که از خاندان بد و پلید بوجود آمده باشد.
4- قال على [علیه السلام]: إِذَا کَرُمَ أَصْلُ اَلرَّجُلِ کَرُمَ مَغِیبُهُ وَ مَحْضَرُهُ (2)
حضرت امیر [علیه السلام] فرمود: کسی که ریشه خانوادگیش شریف است در حضور و غیاب و در هر حالی دارای فضیلت و صفات پسندیده است.
5- قال على علیه السلام: عَلَیْکُمْ فِی قَضَاءِ حَوَائِجِکُمْ بِکِرَامِ اَلْأَنْفُسِ وَ اَلْأُصُولِ تُنْجَحْ لَکُمْ عِنْدَهُمْ مِنْ غَیْرِ مِطَالٍ وَ لاَ مَنٍّ (3)
حضرت امیر [علیه السلام] فرمود همیشه حوائج خود را از مردان کریم و صاحبان ریشه خانوادگی بخواهید آن ها بدون مسامحه و منت در قضاء حوائج شما قیام می کنند.
و باز روایاتی که درباره شقاوت و سعادت فرزند در رحم مادر رسیده که ناظر به نسب هست مسلّماً مانند:
6- قال رسول الله صلی الله علیه و آله: اَلشَّقِیُّ شَقِیٌّ فِی بَطْنِ أُمِّهِ، وَ اَلسَّعِیدُ سَعِیدٍ فِی بَطْنِ أُمِّهِ (4)
پیغمبر [صلی الله علیه و آله] فرمود شقی و بدبخت در شکم مادر بدبخت است و سعید در شکم مادر خوشبخت است.
7- قال رسول الله صلی الله علیه و آله: اَلشَّقِیُّ مَنْ شَقِیَ فِی بَطْنِ أُمِّهِ وَ اَلسَّعِیدُ مَنْ سَعِدَ فِی بَطْنِ أُمِّهِ (5)
رسول اكرم صلی الله علیه و آله فرمود بدبخت کسی است که در رحم مادر گرفتار شقاوت شود و خوشبخت کسی است که در شکم مادر سعادتمند شود.
و هزاران روایات دیگر که همگی ناظر بجهت نسب و خانوادگی هست ولی هیچ کدام عامل اصلی سعادت و شقاوت را جنبه نسب نمی داند بلکه بطور جزء مؤثّر قلمداد می کند و لذا رسول اکرم در روایت دیگری می فرماید:
السَّعیدُ قَد یَشقَی وَ الشَّقیُّ قَد یَسعَدُ (1)یعنی گاهی سعید شقی می شود و گاهی شقی براه سعادت می رود. و باز حضرت امیر [علیه السلام] مي فرمودوَ السَّعِيدُ مَنْ وُعِظَ بِغَيْرِهِ وَ الشَّقِيُّ مَنِ انْخَدَعَ لِهَوَاهُ وَ غُرُورِهِ. (2)
یعنی خوشبخت و سعادتمند کسی است که از دیگران پند بپذیرد و خود را بپاکی پرورش دهد و شقی و بدبخت کسی است که از غرور خویشتن فریب خورد و به نا پاکی گراید.
و باز حضرت صادق [علیه السلام] از جدّش حضرت علی علیه السلام روایتی نقل می کند که آن روایت کاملا ابهام را زائل مي كند إِنَّ حَقِیقَهَ اَلسَّعَادَهِ أَنْ یُخْتَمَ لِلْمَرْءِ عَمَلُهُ بِالسَّعَادَهِ وَ إِنَّ حَقِیقَهَ اَلشَّقَاءِ أَنْ یُخْتَمَ لِلْمَرْءِ عَمَلُهُ بِالشَّقاءِ. (3)
فرمود حقیقت سعادت عبارت از این است که عمل آدمی بسعادت پایان پذیرد و حقیقت شقاوت عبارت از پایان یافتن عمل ببدبختی و شقاوت است.
«خوشبختی ها و بدبختی هائی که در شکم مادر نصیب فرزندان می شود دو قسم است بعضی از آن ها بصورت سرنوشت قطعی و قضاء اجتناب ناپذیر است و تا پایان عمر با فرزندان خواهد بود مثل دیوانگی و کوری مادر زاد و در این
قبیل موارد شرائط رحم علت تامّه آن ها است. ولی بعضی از بدبختی ها یا خوشبختی ها جسمی و روانی است که در رحم مادر بطور زمینه مساعد و قابلیت برای فرزند ایجاد می شود و در واقع شرائط رحم علت معدّه آن ها است. در این قبیل موارد سعادت و شقاوت رحم مادر سر نوشت قطعی نیست بلکه ملاك بقاء يا محو آن صفات پسندیده یا ناپسند عوامل تربیتی و شرایط محیط مساعد يا نا مساعد است. پدران پاکدل و با ایمان و مادران عفیف و با فضیلت از نظر شرائط وراثت فرزندان خوب و پاکدل می آورند. اطفال آنان در رحم مادر سعادتمند و خوشبخت ساخته می شوند. علل و عوامل انحرافی موروثی در وجود آنان نیست. ولی نمی توان گفت این سعادت حتماً تا پایان زندگی خواهد ماند زیرا ممکن است مربّی بد و محيط ناپاك مسير تکامل را عوض کند. سجایای موروثی و صفات پاك معنوى را بدست فراموشی بسپارد و خلاصه همان فرزندی که در رحم مادر با سعادت و خوشبختی ساخته شده بود در صف اشقیاء و نا پاکان در آید و منشأ صدها بد بختی فردی و اجتماعی شود و همچنین بر عکس بچه ای که از پدر و و مادر بی ایمان و نا پاکدل بوجود آمده و زمینه های بد بختی و شقاوت در مزاج او ایجاد شده است با تربیت صحیح و محیط پاک و سالم براه سعادت برود و پلیدی موروثیش فراموش شود و در صف پاکان و نیکان قرار گیرد» (1)
این بود خلاصه از مجموعه که اسلام روی مبنای اصالت حقیقت برای تأمین سعادت بشر منظور داشته است و بر شما باد که کاملا تحقیق و بررسی نمائید جوانب او را و سپس در مقام مقایسه بر آئید و به بینید آیا اصول مجعول بشریت می تواند انسانی را بشاهراه سعادت برساند یا دین فطری بشر که از طرف سازنده بشر آمده است «خدا دین اسلام را آن چنان شریعتی قرار داده که حاوی نظامیست
1) كودك از نظر وراثت ج 1 ص 88
که خوشبختی فرد و اجتماع را هم در دنیا و هم در آخرت تضمین می نماید هیچ اصلی از اصول نیکی و رستگاری یا مبانی یك زندگی خوش و خوشبختی جاوید وجود ندارد که ببینیم در این آئین فرو گذار شده باشد. یعنی بتمام آن ها امر گردیده و از طرفی عناصر شر و تباهی هم که زندگی را نکبت بار می کند شدیداً مورد انزجار و نهی قرار گرفته اند. اسلام می خواهد جهانی را بر اساس واقعیات بسازد. انسان از لحاظ واقع جسم و روح است و هر يك از جسم و روح البته دارای بهره و لذائذي مربوط بخود هستند. انسان همچنین دارای دو گونه شخصیت است یکی جدا از همنوعانش و دیگری بدان گونه که او را خشتی در سازمان مجموع جموع افراد قلمداد می کند. انسان بلحاظ هر يك از این دو نوع شخصیت حق و وظیفه ای دارد که باید ادا کند.
کمال خوشبختی انسان به تمامیت بهره های بدنی و روحی اوست و این که وظائف فردی و اجتماعیش را بدون کوچکترین افراط و تفریطی انجام بدهد.
هرچه اسلام آورده است چه عقیده باشد یا آداب و قوانین هرگز از این دایره بیرون نیست و در پرتو این اصل کلی واقع بینانه و بخاطر نيل به يك هدف عالی است که مبادی متعددی در اسلام وضع گردیده است. (1)
1) سیری در تعالیم اسلام ص 57 - شلتوت
این نکته بر کسی پوشیده نیست که جدائی ملت ها و توحش آن ها نسبت بیکدیگر در دنیای قبل از اسلام عمده اش ناشی از اختلاف نژادها و مبتنی بر تبعیض آن ها بود تا بجائی که طبق گفته قرآن کریم یا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلاّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ . وَ اِعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اَللّهِ جَمِیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اُذْکُرُوا نِعْمَتَ اَللّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً وَ کُنْتُمْ عَلی شَفا حُفْرَةٍ مِنَ اَلنّارِ فَأَنْقَذَکُمْ مِنْها کَذلِکَ یُبَیِّنُ اَللّهُ لَکُمْ آیاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ آن ها بر لب پرتگاه گودی آتش نفاق و جنگ آن چنان می سوختند که دیری نمانده بود نابود کردند تا ندای جان فزای اسلام روح تازه دمید در کالبد سوخته آن ها و با شعار یا اَیُّهَا النّاسُ اِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ اُنْثی وَجَعَلْناکُمْ شُعُوبا وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا اِنَّ اَکْرَمَکُمْ عِنْدَاللّهِ اَتْقیکُمْ آن ها را از تشتت و اختلاف نجات داده و روح اتحاد و وداد بخشیده و بالنتيجه اعراب وحشى عقب افتاده را آن چنان سطوت و سیادت بخشیده که توانستند تا بعد از چهارده قرن جمعیت بالغ بر هفتصد و پنجاه ملیونی را با خود هماهنگ گردانند ولی افسوس که استعمار خون آشام تحت عنوان تمدن وتجدد با تحريك كردن نغمه های نژادی پوسیده می خواهد ارمغانی تازه بملت اسلامی بخشیده تا بالنتيجه آن سیادت و مهتری را مبدل بزبونی و دلیلی بگرداند ملت واحده اسلامی را تبدیل بملت های : آریائی، سامی و... گردانده تا بتواند جمعیت دو ملیونی اسرائیل را مسلط بر جمعیت هفتصد و پنجاه ملیونی مسلمان بکند.
«مسئله قومیت و ملیت پرستی در کشورهای عربی هم روز بروز بالا می گیرد
بطوری که گروه بیشماری از مردم این کشورها با آن که مسلمان هستند با تعصب خاصی تنها به جنبه عربیت خود تکیه می کنند و این خود همچنان که می دانیم یک نوع مبارزه ای است با اسلام و مقیاس های وسیع اسلامی که تنها به جنبه های انسانی و معنوی متکی است. و نیز همان طور که می دانیم زبان اینکار در درجه اول متوجه خودشان گردیده است و با آن همه کثرت جمعیت و مصالح جنگی نتوانسته اند با اسرائیلی ها برابری نمایند و بدون شك اگر اعراب به نیروی مذهبی خود تکیه می کردند هرگز دچار چنین شکستی نمی شدند.
یکی از نویسندگان پاکستانی نوشته بود: در جنگ ژوئن اعراب و اسرائیل نیروی مذهبی یعنی صهیونیسم بر نیروی قومیت غلبه کرد. اگرچه در این بیان نوعی اغراق و مبالغه وجود دارد یعنی عامل مذهب را در صهیونیسم زیاد دخالت داده است و حال آن که در قوم یهود همیشه نژاد بر مذهب غلبه داشته است ولی از آن جهت که اتکاء بی معنی اعراب را بر عربیت تخطئه می کند صحیح است. در سال گذشته (سال 1387 قمری) که بحج مشرف بودیم در مؤتمر رابطة العالم الاسلامی نیز یکی از دانشمندان سخنرانی بلیغی کرد و در ضمن سخنرانی فریاد می زد که «والله لم يدخل الاسلام المعركة قطّ» بخدا قسم که در این مبارزه اصولا پای اسلام داخل نشده بود، اسلام هرگز وارد معرکه نشد، اسلام نبود که با اسرائیل می جنگید عربیسم بود که با صهیونیسم می جنگید» (1)
و متأسفانه دامنه این تبلیغ بکشور ما هم سرایت کرده و تحت عنوان دفاع از ملت ایرانی مبارزه وسیعی را بر ضرر اسلام آغاز کرده و دسته دانسته و گروهی ندانسته در زیر نقاب دفاع از ملیت و مقاومت در برابر واردات عرب : مقدسات اسلامی را مورد تاخت و تاز قرار داده اند غافل از این که اولاً اسلام سوای عرب
1) پاورقی خدمات متقابل اسلام و ایران ص 10
است و ثانیاً اسلام پذیرفته متکی بعقل و آزادی ایران و ایرانی است و ثالثاً بموازات خدمات ایرانی با سلام متقابلا برکاتی ارزنده تر ایرانی از اسلام بهره برده است که کوچکترین آن ها حفظ استقلال فکری و آزاد منشی در پذیرفتن حقایق و شاداب شدن ذوق علمی و فرهنگی آن ها است که برای آشنائی کامل از این معنی ارجاع شود بکتاب خدمات متقابل اسلام و ایران نوشته آقای مطهری ورابعاً باید حساب این معنی را کرد که اگر بنا شود اسلام و عقیده واحده حاصله از آن را از این ملت بگیریم آیا جایگزینی دارد که بتواند همدوش اسلام اجتماعی را که افراد آن دارای عقاید گوناگون و خواسته های متفاوت هستند و هر کدام و یا هر طبقه ای برای خود «ایده» و فکری دارند بصورت يك ملت واحد كه همبستگی کامل در میان آن ها حکمفرما باشد بوجود آورد ؟
امروز گروهی از جامعه شناسان معتقدند که عواملی بنام نژاد، زبان، وحدت تاريخ، وحدت زمین، خون می تواند عناصر سازنده ملیت وحدت باشد و حال آن که با اندك دقت بطلان آن ها روشن می گردد زیرا زبان خود مولود اجتماع و اتحاد مردمی است که در اثر تماس و مجالست با هم پیدا شده و نژاد هم آنقدر که مولّد اختلاف است بطور جرم مولد اتحاد نیست و وحدت تاریخ و زمین که اضافه بر این که خودشان مولود اجتماعند مولد اختلاف با دیگران هم هستند. چگونه این عوامل می توانند هنر ایمان را از خود نشان دهند و از این جهت پس است که اقبال پاکستانی گوید ملت پرستی خود نوعی توحش است پس چقدر خوب است قدری نمك شناس باشیم و مزایای وحدت دینی را بر وحدت های قومی و ... حد اقلّ بشناسیم.
«دکتر ابراهیم حسن نویسنده و مورخ بزرگ مصری می نویسد: اسلام دین مساوات است و اقوام و نژادهای مختلف را با هم تفاوت تفاوت نگذاشته، سفید و
سیاه، شهر نشين و صحرا نشین، حاكم و محكوم، زن و مرد را با هم برابر گرفته و یهودیان و مسیحیان را نیز در صورتی که با مسلمانان در صلح و آشتی باشند در ردیف پیروان اسلام بشمار آورده است مسلمانان هنگامیکه در مسجد نماز جماعت می گذارند یا در اطراف کعبه مراسم طواف را بجا می آورند همه با هم و هیچ کس بر دیگری امتیاز ندارد و این عجب نیست زیرا خداوند مؤمنان را برادر همدیگر قرار داده و تفاوتی میان آن ها نیست مگر بقدر تفاوتی که در پیروی حق دارند. یکی از آثار دین اسلام همین بود که رابطه برادری را میان مسلمانان که از قبائل و نژادهای مختلف بودند برقرار ساخت و وحدت دینی را بجای وحدت قومی جایگزین نمود و بدینوسیله مسلمانان صرفنظر از امتیازات نژادی با یکدیگر برابر شدند و تفاوتی میان وضيع و شريف، سیاه وسفید نماند و همه مسلمانان مانند بنائی استوار و محکم شدند که اجزاء مختلف آن پشتیبان یکدیگر بود» (1)
1) تبعیضات نژادی ص 124.
شکر و سپاس پروردگار جهان را که توفیقی عنایت فرمود تا توانستم جلد اول (خوشبختی از دیدگاه اسلام و مکتب های فلسفی جهان) را تقدیم پژوهندگان فضیلت بنمایم و از خداوند متعال مدد می خواهم در توفیق اتمام کردن هر چه زودتر جلد دوم آن را در خاتمه خوانندگان محترم را بنکات ذیل معطوف می دارم:
1- بدیهی است که مکتب هائی در این مجموعه مختصر ارزیابی شده که در گذشته و حال از معروفیتی بیشتر بهره مند بوده اند و هستند.
2- هرگز متصور این معنی نیستم که کاوش ها و نتیجه گیرهائی که کرده ام صد در صد خالی از خطا باشد بنا براین آماده پذیرفتن انتقادات و تذکرات مشفقانه هستم از بذل لطف دریغ نفرمائید و بتذكر كتبی مفتخرم فرمائید.
3- رجاء واثق دارم که این مجموعه مختصر در نظر بی نظران مورد قبول قرار گيرد إِنَّ الهَدایَا عَلی مِقْدارِ مُهْدِیها واَلسَّلاَمُ عَلَیْنَا وَ عَلَی عِبَادِ اَللَّهِ اَلصَّالِحِینَ .
اصفهان - خیابان فروغی - کوچه بوستان - کوی صفدری
سید مهدی میردامادی
صفحه سطر غلط صحیح
11 4 حالت حالات
24 19 حسن انتقام حسّ انتقام
61 14 نمی شوید نمی شوند
92 12 ماوحد ماوجد
93 15 ير بر
97 5 بی مبانی بی مبالات
105 4 آتها بود آن ها بود
114 9 و شاهد «و شاهد
114 آخر ریگ های زرد رنگ های زرد
116 14 " " 1- در این
صفحه پاورقی تفسیر نوین ص 253 حذف شده)
118 1 خود گرائی خردگرائی
125 13 هندویسم هدونیسم
143 1 لند لندن
170 14 این گویند این
180 3 فلس فلیس
182 4 بیرهیزید بپرهیزید
1- قرآن کریم
2- بحار الانوار
3- مكارم الاخلاق
4- وافى
5- کافی
6- مستدرك
7- وسائل
8- غرر الحكم
9- نهج البلاغه
10- معانی الاخبار
11- تفسیر روح البيان
12- اختصاص مفيد
13- مقدمة ابن خلدون
14- ترتيب السعادات
15- دائرة المعارف روسی
16- سير حکمت در اروپا
17- تاریخ فلسفه غرب
18- ارزش میراث صوفیه
19- ماتریالیسم تاریخی
20- مبانی روانشناسی اجتماعی
21- راه زندگی
22- بحثی در باره ماتریالیسم و کمونیسم
23- کلام صفائی
24- اصول مقدماتی فلسفه
25- اسلام و مشکلات اقتصادی
26- اصول کمونیسم
27- فيلسوف نماها
28- برهان قرآن
29- جامعه شناسی ارزش ها
30- زناشوئی و اخلاق
31- زمینه جامعه شناسی
32- اسلام و عقائد بشری یا جاهلیت و اسلام
33- عذر تقصیر به پیشگاه محمّد صلی الله علیه و آله
34- راه تکامل
35- تفسیر نوین
36- كودك از نظر وراثت
37- روانشناسی تربیتی
38- سفينة البحار
39- شیعه در اسلام
40- سیری در تعالیم اسلام
41- اسلام و تمایل جنسی یا ازدواج از نظر علم و دین
42- خدمات متقابل اسلام و ایران
43- تبعيضات نژادی و اسلام
عنوان / صفحه
گمشده بشر چیست...4
طرفداران مكتب اصالت نفس...6
مكتب اول...6
مكتب دوم...9
مكتب سوم...12
طرفداران مكتب اصالت مادّه...14
1- مكتب لذت گرائی (هدونیسم)...14
2- مکتب خود گرائی...21
3- مكتب اصالت اقتصاد...28
ماترياليسم...31
ماترياليسم ديالكتيك...31
قانون اول ديالكتيك...32
انتقاد بر قانول اول...33
قانون دوم ديالكتيك...36
انتقاد بر اصل تأثیر متقابل...36
قانون سوم...39
انتقاد بر اصل وحدت ضدّين...41
قانون چهارم...45
انتقاد بر اصل جهش...47
کاپیتالیسم...49
زنا...52
مستی و شکار...52
آپارتمان مقبره...53
سگ بازی های آن ها...53
مسئله کنز...55
زیان های کمونیسم بر پیکر انسانیت...59
تبدیل عنوان اسمى...59
کشتن استعدادها...61
انکار مذهب...64
واژگونی اخلاق...70
هدف مقدس است یا وسیله...72
تنزّل مقام بشر...74
کمونیست ها جبری هستند...74
4- مكتب اصالت دانش...77
گرایش بمكتب اصالت دانش...82
عجز از درك حقیقت...83
مجعول بودن بعض ادیان...84
محكمه تفتیش عقائد...86
سكر علمی...88
توجیه انحراف از اسلام...90
فصل اول - استشهاد بروایات اسلامی...91
فصل دوم- استشهاد باعمال مسلمين...94
روزنه امید...96
اعترافات بزرگترین دانشمندان (قرن حاضر)...98
ریشه انحراف اگوست کنت ها و فرويدها...102
علوم تجربی اسرار ماوراء الطبیعه را کشف نمی کند...107
ریشه دین و دانش یکی است...111
دانش پدیده دین است...113
5- مكتب اصالت عقل (نظریه خردگرائی)...117
6- مكتب اصلالت اخلاق...119
مكتب اخلاق ارسطوئی...123
مكتب اخلاق كانت...124
مكتب اخلاق برپایه لذت...125
مكتب اخلاق بر پایه اعتدال...126
مكتب اخلاق بر پایه سازگاری...127
7- مكتب اصالت جنس...128
8- مكتب اصالت نسب (غوغای نژاد)... 129
نظریه افلاطون...144
چگونگی قانون وراثت...148
3- مكتب اصالت حقیقت یا نظریه اسلام...152
انسان از چه مرکب است...154
تقویت روح از نظر اسلام...159
لذت گرائی اسلام...161
خود گرائی اسلام...163
مژده
نشریه اول نگارنده
اسلام و تمایل جنسی یا ازدواج از نظر علم و دین
برای تجدید چاپ آماده و بزودی
بقطع جیبی افست
از چاپ خارج می گردد
فهرست مطالب
عنوان صفحه
اقتصاد اسلام...167
دانش از نظر اسلام...170
عقل از دیدگاه اسلام...174
اخلاق اسلام...178
غریزه جنسی از نظر اسلام...179
داوری اسلام درباره نژاد...181
نغمه نو استعمار...186
پایان...190
غلطنامه...191
منابع...192
مژده
بخش دوم همین کتاب
خوشبختی از دیدگاه اسلام و مکتب های فلسفی جهان
بزودی طبع و در دسترس خوانندگان گرامی قرار خواهد گرفت