یک کوله پشتی پر از کتاب مجموعه داستانهایی از وقف

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه : معراجی، سعید، 1341 -

عنوان و نام پدیدآور : یک کوله پشتی پر از کتاب [کتاب]: مجموعه داستانهایی از وقف/سعید معراجی.

مشخصات نشر : تهران: معاونت فرهنگی سازمان اوقاف و امور خیریه، 1390.

مشخصات ظاهری : 396ص.

موضوع : داستان های کوتاه فارسی -- قرن 14

رده بندی کنگره : PIR8211 /ع375ی55 1390

رده بندی دیویی : 8فا3/62

شماره کتابشناسی ملی : 2763821

خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان

ویراستار کتاب: زهرا روؤفی

بسم الله الرحمن الرحيم

اشاره

یک کوله پشتی پر از کتاب: مجموعه داستان های وقف

یک کوله پشتی پر از کتاب

نویسنده: سعید معراجی

ناشر: معاونت فرهنگی سازمان اوقاف و امور خیریه

چاپ: اسوه

نوبت چاپ: اول - زمستان 1390

شمارگان: 5000 نسخه

سایت سازمان: www.awqaf.ir

سایت معاونت: www.mfso.ir

سایت مجتمع: www.mfpo.ir

آدرس: تهران، خ نوفل لوشاتو، سازمان اوقاف و امور خیریه، معاونت فرهنگی

آدرس مجتمع: قم، خیابان شهدا (صفاییه)، کوی ممتاز، کوچه 7، پلاک 32

مجتمع فرهنگی پژوهشی معاونت فرهنگی سازمان اوقاف و امور خیریه

تلفن: 7746431 - 0251 فکس: 7834491-0251

فهرست

یک کوله پشتی پر از کتاب...1

اشک و لبخند...68

بجنگ تا بجنگیم...80

پرنده های مهاجر...93

بوی خوش فرشتگان...110

چشمه های جاوید...128

خبر خوش...141

شهید کاروان...159

فرزند ایران و انقلاب...181

گریۀ شیطان...199

سلام عزیز دل بندم...217

دزد را متهم نکنید...237

داستان هایی از زندگی یک واقف...247

نان سنگک...249

گربۀ دو پا...253

شکارگاه...259

مرغ چاق و توپ فوتبال...263

دم افعی...267

از همان دست گرفتم...270

معامله با خداوند...273

یک بار برای همیشه...278

آدرسی که پیدا نشد...293

کلبه خوش بختی...315

قولی که فراموش نشد...337

لبخندی به زیبایی عشق...355

یک کوله پشتی پر از کتاب

1

شب به نیمه رسیده بود و برق خانه های جلال آباد یکی پس از دیگری خاموش می شد. صدای زوزۀ سگ ها از دور به گوش می رسید و در بین صدای به هم خوردن شاخه ها و ریزش برگ درختان گم می شد. فصل پاییز نزدیک بود و سرمای زود رس شهر کوچک جلال آباد آغاز می شد.

بچه های آقا رضا زیر لحاف کرسی قدیمی جمع شده بودند و یکی یکی به خواب می رفتند. سه تا دختر ریز و درشت، نرگس، فائزه و آخری هانیه. سارا همسر آقا رضا، قالی باف ماهری بود و در کنار کار های خانه داری و بچه داری برای کمک به معاش خانواده قالی بافی می کرد.

آقا رضا با خستگی خمیازه ای کشید و گفت: «سارا جان شب خیلی گذشته، نمی خواهی بخوابی؟ چشات خیلی قرمز شده.»

سارا هم تحت تأثیر خمیازه آقا رضا خمیازه جانانه ای کشید و گفت: «نه آقا رضا حالا که بچه ها خوابیده اند بگذار دو سه رج دیگر ببافم، روز ها که

ما شا ا... این وروجک ها نمی ذارن به کار هام برسم، مخصوصاً اون هانیه بلا برده، لااقل شب کار هام جلو بیفته».

آقا رضا لبخندی زد و گفت: «ما از خدا خواستیم آخری پسر باشه؛ ولی خدا نخواست، اما مثل پسر ها هزار و یک شیطنت داره».

سر و صدایی باعث شد آقا رضا مثل فشنگ بپره تو اتاق بچه ها، ولی صدای باد بود که داشت درب چوبی اتاق را که آقا رضا با ده ها میخ و تخته درستش کرده بود از ریشه در می آورد.

سارا صدا زد.

• آقا رضا چه خبره نصفه شبی؟

آقا رضا گفت: «هیچی صدای باده!» و با نگرانی نگاهی به بچه ها کرد. سه تایی رفته بودند تو شکم هم که با گرمای بدن هم دیگر، با سرمای جان کاه جلال آباد دست و پنجه نرم کنند، لحاف را روی سر بچه ها کشید و به اتاق قالی بافی برگشت و در حالی که دستانش را به یک دیگر می مالید، گفت: «سارا هوا خیلی سرد شده، بهتره کم کم بخاری را راه بندازیم».

سارا گفت: «آره خیلی سرده، می ترسم بچه ها مریض بشن، ولی فکر نفت را کردی؟ با نفت کوپنی و کمبود نفت تا یک ماه بعد از عید چیکار کنیم؟ من می گم چند روز دیگه صبر کنیم شاید هوا گرم تر شد».

آقا رضا لبخندی زد و گفت: «مثل این که تازه اومدی توی این خراب شده، آخه حالا چه وقت گرم شدن هواست».

سارا گفت: «من به خاطر خودت گفتم، فردا که از کار برگشتی بخاری را سر پا کن».

آقا رضا از روی تخته قالی بلند شد و سراغ قابلمه لبو رفت، مقداری آب درون قابلمه ریخت و به سارا گفت: «زن وقتی خواستی بخوابی زیر چراغ را کم کن، لبو نسوزه».

سارا بدون این که پاسخی بدهد با سرش اشاره کرد: «چشم!».

رضا بالش رنگ و رو پریده اش را برداشت و کنار چراغ دراز کشید. بعد پتویی را که از سربازی اش به یادگار داشت روی سرش کشید و خوابید. سارا هم با دستان لاغر و استخوانی خود با تار و پود قالی زمزمه می کرد و با چاقوی کوچک خود یکی پس از دیگری خامه های رنگارنگ قالی را می برید.

شعر های مادر بزرگش را زیر لب زمزمه می کرد و نقش تازه ای را بر بوم قالی خلق می کرد. هر گاه به تار و پود قالی خیره می شد، به یاد می آورد چگونه تار و پود زندگی اش، در حال پاره شدن هستند.

زندگی رضا و سارا سخت و مشقت بار بود و از روزی که رضا پایش را در اثر سانحه تصادف از دست داد دیگر نتوانست کار سنگینی انجام دهد؛ زیرا او بنّای خبره ای بود؛ اما بعد از آن تصادف مرگ بار مجبور شد بنایی را کنار بگذارد و یک چرخ دستی دست دوم بخرد و لبو فروشی کند.

سرمای زود رس جلال آباد به کار و کاسبی رضا کمک می کرد، چون در هوای سرد یک بشقاب لبوی داغ، لذت بخش بود و مشتریان زیادی داشت.

سارا خمیاز های کشید و از روی تخته قالی بلند شد، سری به بچه ها زد، نگاهی به چراغ لبو انداخت و کنار چراغ نفتی با هزاران آرزوی بر باد رفته به خواب رفت. آقا رضا با صدای مؤذن مسجد از خواب بیدار شد و سارا را نیز از خواب بیدار کرد.

سارا قابلمه لبو را از روی چراغ برداشت و کتری آب را برای چایی صبحانه روی چراغ گذارد سپس هر دو کنار هم نماز صبح را خواندند. آقا رضا که مشغول خواندن قرآن بو، سارا صبحانه را آماده کرد، آن ها عادت نداشتند بعد از نماز صبح دوباره بخوابند؛ زیرا آقا رضا مجبور بود اول صبح

لبو هایش را آماده کند، آن ها را پوست کنده و در ظرف دیگری بریزد، سارا هم تا آماده شدن صبحانه به آقا رضا کمک می کرد.

البته همیشه لبو در کار نبود، گاهی شلغم و گاهی هم باقالی، بستگی به ذائقه مشتری ها داشت، اما لبو خواهان بیش تری داشت؛ زیرا جلال آباد محل باقالا بود و همه ساله کشاورزان مقدار زیادی باقالا می کاشتند.

آقا رضا لبو ها را پوست کند و یک کاسه هم برای بچه ها و سارا پر کرد و بعد از خوردن صبحانه حرکت کرد. هوا کم کم روشن می شد، آقا رضا اولین کاسب کاری بود که نرسیده به مدرسه جلال آباد بند و بساط کاسبی اش به پا می شد. همسر آقا رضا هم بعد از بیدار کردن بچه ها، روز دیگری را روی تخته قالی آغاز کرد.

بزرگ شدن بچه ها، غم و غصه های آقا رضا را بیش تر کرده بود. نگران آینده آن ها بود و از این که می دید نمی تواند مثل بقیه پدر ها آینده بچه هایش را تأمین کند غصه می خورد.

یک هفته به بازگشایی مدارس باقی مانده بود، از طرفی خوشحال بود که با باز شدن مدرسه جلال آباد کار و کسبش رونق بیش تری می گیرد و از طرفی ناراحت بود که تاکنون نتوانسته نسبت به ثبت نام نرگس در مدرسه اقدام کند.

ساعت هفت صبح بود. آقا رضا چرخ دستی اش را تا محل همیشگی هل داد. چراغ و الور کوچکی که در داخل چرخ دستی کوچکش بود روشن کرد. چهار پایه کوچک چوبی اش را در قسمت آفتاب گیر کوچه گذاشت و به امید رسیدن اولین مشتری چشم به کوچه دوخت.

صدای قیل و قال بچه ها که تا چند روز دیگر کوچه را پر می کرد در گوشش پیچیده بود و چهره معصومانه بچه هایی که با لبخند راهی مدرسه می شدند در نظرش مجسم می شد.

بچه های ریز و درشتی که شادی کودکانه آن ها در پشت میز ها و روی نیمکت مدرسه صد چندان می شد.

نا خودآگاه لبخندی روی لب آقا رضا نقش بست و در افکار خودش با شادی آن ها همراه شد. اما دیری نپایید که خطی از یأس و نا امیدی روی پیشانی اش نقش بست، آهی کشید و در دل گفت: «خدایا چه خاکی بر سرم بریزم، نرگس امسال به سن مدرسه رسیده، ثبت نامش مسئله ای نیست؛ اما با کیف، کفش و لباسش چه کار کنم؟ با لوازم درسی و مشقش چه کنم؟ من فقط تا حالا توانسته ام یک نان بخور و نمیری برای شان فراهم کنم و با هزار قرض و گرفتاری یک خانه چهل متری، خدایا با درس و مدرسه این سه تا بچه چکار کنم؟».

در همین حال به یاد آورد که چند روز پیش دختر عزیزش با شیرین زبانی گفته بود: «بابا برایم کیف چه رنگی می خری؟ من کتانی صورتی می خواهم، کیفم را هم صورتی بخر».

آقا رضا نمی دانست چگونه به جگر گوشه اش بگوید که نمی تواند از عهدۀ مخارج مدرسه او بر آید. همسرش می گفت: «آقا رضا خدا بزرگه، باید صبر داشته باشیم، مطمئن باش خدا بنده اش را رها نمی کند، ما نباید نا امید بشیم، شاید فرجی شد».

آقا رضا غرق افکارش بود که صدای آقا کمال همسایه اش او را به خود آورد.

• چطوری آقا رضا لبو هات شیرینه یا نه؟

آقا رضا که دل خوشی چندانی به کمال نداشت با بی حوصلگی گفت: «امتحانش مجانیه!» آقا کمال گفت: «به اندازه ده تومن برایم وزن کن» آقا رضا لبخندی زد و گفت: «آقا کمال مثل این که تو باغ نیستی، ده تومان

لبو مال دو سال پیش بود، یا پنجاه تومن یا تو رو به خیر و ما را به سلامت».

آقا کمال پنجاه تومنی مچاله شده ای را روی چرخ دستی انداخت گفت: «بيا بابا، ما حق همسایگی داریم».

آقا رضا بدون پاسخ، لبویی را چند قطعه کرد و در بشقابی به او داد. آقا کمال با ولع لبو را خورد و بدون خدا حافظی رفت، اما چند قدم نرفته برگشت و خطاب به آقا رضا گفت: «آقا رضا، تو که هر روز این جایی خبر نداری مدرسه ساعت چند باز می شه؟» آقا رضا گفت: «ساعت هشت و نیم تا نه، می خواهی چه کار کنی؟»

آقا کمال گفت: «راستش دختره پارسال یک تجدیدی داشت شهریور هم امتحان داد قبول نشد، می خواهم بپرسم راهی دارد یکی دو نمره بدهند از درسش عقب نیافتد». آقا رضا گفت: «آخه کلاس اول هم تجدیدی داره؟» آقا کمال گفت: «تو که خبر نداری درس ها خیلی سخت شده است، مثل زمان ما نیست».

آقا رضا پوز خندی زد و گفت: «راستی آقا کمال خرج یک سال یک بچه مدرسه ای چقدره؟» آقا کمال بادی به سینه انداخت و گفت: «راستش ما که خیلی خرج این بچه ها می کنیم، اما فرق می کنه، مثل شما صد تومان باید بگذاری کنار».

آقا رضا سری تکان داد و گفت: «پس دانشگاه چقدر خرج داره؟» آقا کمال گفت: «پول لباس و لوازم التحریر و این ها ربطی به مدرسه نداره، اگه نمی تونی تهیه کنی، خوب نخر.» بعد هم راهش را به سمت مدرسه کج کرد و رفت. آقا رضا پیش خودش گفت: «بهتر است فردا سری به صندوق قرض الحسنه بزنم، ببینم می تونم کاری بکنم یا نه، پنجاه هزار بدهند کارم راه می افتد».

2

روز بعد آقا رضا یک روز از خودش مرخصی گرفت که به قول خودش به کار های واجب بپردازد.

کار واجب آقا رضا رفتن به صندوق قرض الحسنه و مخابرات بود. قرض الحسنه برای وام و مخابرات برای احوال پرسی از برادر بزرگ ترش که در گلشهر ساکن بود و مدتی از او بی خبر بود.

سر و صورتی صفا داد و با دعای خیر سارا از منزل خارج شد. در راه به شیرین زبانی های دیشب نرگس فکر می کرد که چطور قربون صدقه اش می رفت و با چرب زبانی از او قول کیف و کفش صورتی گرفت.

با امید و آرزوی فراوان خودش را به صندوق رساند؛ اما قبل از این که داخل شود، متوجه شد کاغذ بزرگی پشت شیشه چسبانیده اند که روی آن نوشته بود: «به علت کثرت متقاضی تا دو ماه درخواست وام پذیرفته نمی شود».

آقا رضا که می دید امیدش به باد رفته، سرش سیاهی رفت و کنترل خود را از دست داد، با سختی روی پلۀ جلوی صندوق نشست و پس از سفت کردن پای مصنوعی اش به طرف مخابرات حرکت کرد. حالا دیگر هدف او

فقط احوال پرسی از برادرش نبود، بلکه می خواست از او خواهش کند برای مدرسه و مایحتاج نرگس مقداری پول به او قرض بدهد.

مخابرات روستا در یک اتاق کوچک که قبلا مغازه بود و آن جا را اجاره کرده بودند، قرار داشت. روی صندلی نشست تا شخصی که در کابین بود خارج شود و بعد شماره را به اپراتور بدهد. پس از دقایقی صدای اپراتور او را از فکر و خیال خارج کرد.

• آقا بفرمایید جلو، شماره دارید؟

آقا رضا شماره ای را که روی یک قطعه مقوا نوشته شده بود به او نشان داد. کارمند مخابرات گفت: «این که شمارۀ گلشهر است، خدا کند خط وصل شده باشد، چون به علت باد و طوفان پریشب خط ها قطع شده بود».

با گرفتن عدد صفر و پیش شماره لبخندی روی لب اپراتور نشست.

• مشهدی خدا را شکر، تماس برقرار است.

آقا رضا با عجله خود را به کابین رساند و گوشی را برداشت. پس از شنیدن صدای آخرین بوق، صدایی از آن سوی خط گفت: «بفرمایید؟»

رضا گفت: «سلام احمد جان من رضا هستم.» احمد گفت: «سلام رضا جان حالت چطور است؟ چطور شد یاد فقیر فقرا افتادی؟»

•

اختیار داری احمد جان ما که همیشه به فکر شما هستیم، زن داداش چطوره؟ حالش خوبه؟

•

بد نیست، هر چه شما بپرسید، بگو ببینم سارا خانم، نرگس جان، فائزه و هانیه چطورند؟

•

همه خوبند، احمد جان می خواستم یک خواهشی ازت بکنم، می دونم دست رد به سینه ام نمی زنی.

•

اختیار داری بگو ببینم چه خبر شده؟

•

خبر داری امسال نرگس باید به مدرسه بره، فقط یک هفته فرصت دارم اسمش را در دبستان بنویسم.

•

به به مبارکه، خوشا به حالت بچه ها دارن کم کم بزرگ می شن، انشا ا... نرگس جون خانم دکتر آینده فامیله.

•

نه داداش، برای همین موضوع مزاحم شدم، راستش توی خرج خورد و خوراک بچه ها موندم، نمی دونم چه جوری از پس مدرسه اونا بر بیام.

•

رضا جان خدا بزرگه، من هم در خدمتم حالا بگو من باید چه کار کنم؟

•

داداش بالاخره تو جای پدر خدا بیامرزمی تا حالا هم کم و زیاد هوای ما رو داشتی، خدا خیرت بده، اگه دستت بازه یه سی چهل تومانی به من قرض بده، صندوق درخواست وام قبول نمی کند، انشا ا... تا دو ماه آینده پولت را پس می دهم.

آقا رضا انتظار داشت برادرش درخواست او را رد نکند؛ زیرا همیشه می دید چگونه برادر و زن برادر نسبت به نرگس ابراز علاقه می کنند. نداشتن بچه موجب شده بود احمد و همسرش به بچه های کوچک او علاقمند باشند، اما بر خلاف انتظار رضا، برادرش با صراحت درخواست قرض او را رد کرد و خطاب به رضا گفت: «رضا جان مگر خبر نداری، چند وقت پیش دستی به سر و گوش خانه کشیدم، خیلی دستم خالی شده، ای کاش زود تر گفته بودی تا فکری برایت کرده بودم، اما اگر پیشنهاد همیشگی مرا بپذیری مشکلت حل می شه».

اخم های رضا در هم رفت و گفت: «آخه برادر این چه حرفیه می زنی، تو که از شدت علاقه من به نرگس با خبری فکر می کنی کاری که می گویی می توانم انجام دهم، تازه معلوم نیست نرگس هم به این موضوع رضایت بده».

احمد از فرصت پیش آمده استفاده کرد و گفت: «ببین برادر، بچه ها روز به روز بزرگ تر می شن، تو با این پای علیل تا کی می خواهی با لبو فروشی شکم این همه آدم را پر کنی، تا کی سارای بدبخت قالی بافی کنه و شب و روز شلغم و لبو برات آماده کنه؟ خدا می دونه من و مرجان مثل خودت و سارا از نرگس نگه داری می کنیم. چند وقت پیش می خواستم برم یه بچه از پرورشگاه بیارم، مرجان گفت دوباره با تو صحبت کنم اگر راضی نشدی اون وقت اقدام کنم، بالاخره نرگس از گوشت و خون خود منه. تو هم یک کمی سرت خلوت می شه، می تونی به اون دو تای دیگه بهتر رسیدگی کنی، اختلاف سنی بچه ها یک ساله، تا چشم به هم بزنی نوبت فائزه و بعد هم هانیه است که باید برن مدرسه، حالا خود دانی».

رضا می خواست پاسخ احمد را بدهد که کارمند مخابرات داد زد.

• آقا کافیه، مردم کار دارن، زود تر تمامش کن.

رضا گفت: «احمد جان فعلا خدا حافظی می کنم؛ ولی فردا بهت زنگ می زنم ببین می تونی کاری بکنی یا نه، راجع به نرگس هم، باید با خودش و سارا حرف بزنم».

احمد که می دید رضا نسبت به گذشته نرم تر شده با لحن پیروز مند آن های گفت: «انشا ا... که راضی می شن، شاید من هم تونستم یک کادویی برایت مهیا کنم، خدا حافظ!».

3

رضا پس از خدا حافظی راهی خانه شد. در طول مسیر به شدت به فکر فرو رفته بود، چرا که مدتی بود احمد پیشنهاد گرفتن نرگس را به او داده بود.

احمد وضع نسبتا خوبی داشت و بعد از چند سال شاگردی مغازه کبابی خودش با اجاره یک مغازه صاحب کار شده بود.

احمد از زمان شاگردی در مغازه به خاطر مهارتی که در کار داشت توانسته بود مشتریان زیادی جلب کند و حالا که خودش صاحب مغازه بود مشتریانش روز به روز زیاد تر می شدند، به صورتی که مجبور شده بود یک شاگرد هم استخدام کند. او خیلی دوست داشت رضا هم کمک کارش باشد؛ اما به علت اختلافات سارا و مرجان این کار صورت نگرفت. چون از زمانی که مرجان فهمید نمی تواند بچه دار شود، بنای ناراحتی و کدورت را گذاشت و سارا که زن هنرمند، آشپز و صاحب سه فرزند بود، موجبات حسادت مرجان را فراهم کرده بود.

مرجان زن خود خواهی بود و اگر زیبایی و محبتش به احمد نبود احمد یک روز هم نمی توانست در خانه او دوام بیاورد. مرجان تنها هنری که

داشت هوش سرشار و سیاست مدارش بود و با حیله گری و فریب توانسته بود دل احمد را به دست آورد. با تمام بد ذاتی هایی که سارا داشت، هر وقت حرف از نرگس به میان می آمد به گونه ای رفتار می کرد که با وجود نرگس در خانه اش تمام مشکلات حل می شود، اما وضعیت اخلاق و رفتار مرجان موجب بد بینی و نگرانی رضا بود. او فکر می کرد چگونه می تواند جگر گوشه اش را به دست زن بد طینتی هم چون مرجان بسپارد؛ ولی رفتار ظاهری او با نرگس بسیار مهربانانه و مادرانه بود و این موضوع او را دچار شک و دودلی ساخته بود.

آن روز برای رضا روز سختی بود. روزی که بایستی یکی از مهم ترین تصمیم های زندگی اش را بگیرد. هر چه به خانه نزدیک تر می شد، دلهره و اضطرابش بیش تر می شد و ضربان قلبش را کاملا احساس می کرد؛ زیرا تمام وجودش در تب و تاب یک تصمیم می سوخت، تصمیمی که بر خلاف میل باطنی اش بود.

با شنیدن صدای زنگ، سارا با عجله در را باز کرد و با لبخندی پرسید: «آقا رضا شیری یا روباه؟» ولی زمانی که دید رضا سرش را به علامت نا رضایتی تکان می دهد، لبخند روی لبانش گم شد. نگاهش برقی زد و با دستپاچگی پرسید: «رضا چرا حرف نمی زنی؟ وام گرفتی یا نه؟ رضا گفت: «دندان به جیگر بگیر ببینم باید چه کار کنم».

بعد به طرف سماور رفت و یک چایی ریخت و روی زمین دراز کشید. به سارا نگاهی انداخت و گفت: «سارا جان چند تا قند به من بده، یه چیزی هم بده بذارم زیر سرم که خیلی سرم درد می کنه».

سارا گفت: «بگو ببینم چکار کردی؟»

• سارا جان رفتم قرض الحسنه، دیدم پشت شیشه نوشته اند تا دو ماه دیگر از وام خبری نیست. بعد رفتم زنگی به اخوی زدم و احوال پرسی کردم، حال شما را هم پرسید.

سارا که دل خوشی زیادی به احمد و مرجان نداشت، گفت: «می خوام احوالم را نپرسد، اگه احمد مرد بود لااقل بدهی بیست ساله اش را می داد، نمی خواد حال و احوال ما را بپرسد».

رضا نیم خیز شد و گفت: «احمد به من بدهکار نیست.»

•

چرا نیست، تمام مال و اموال پدرت را بالا کشید، یک ریال هم به تو نداد.

•

چند بار بگویم، احمد بدهی های پدرم را که داد و نماز و روزه مادرم را استیجار کرد چیزی باقی نماند که بخواهد ارث و میراث مرا بدهد، باقی مانده مال و اموال را هم دادیم به عاطفه. بدبخت با آن حال و روزش و آن شوهر نامردش که نا جوان مردانه و بدون حق و حقوق از خانه بیرونش کرد، بعد هم طلاق نامه اش را گذاشت کف دستش، پس خواهش می کنم این قدر حرف بدهی و ارث و میراث پدر را نزن.

•

ببین رضا نمی خواهم بین تو و برادرت را به هم بزنم، اما آیا تو خود اسناد بدهی پدرت را دیدی؟ آیا وصیت نامه اش را دیدی که چقدر نماز و روزه و بدهی شرعی دارد؟ نه به خدا ندیدی، تو یه ذره بچه بودی، سرت را کلاه گذاشتند، تازه خبر داری مغازه ای که احمد دارد و ما فکر می کنیم اجاره کرده، اجاره ای نیست و آن را خریده، فکر کردی یک مغازه توی خیابان اصلی گلشهر چقدر می ارزه؟ آیا با پول شاگردی توی کبابی می شه مغازه دار شد؟ به خدا اون با پول تو، که این قدر ساده بودی به همه جا رسید، حالا زنش پز مال و اموالش را به من و تو می دهد.

رضا که کلافه شده بود، گفت: «بس کن سارا، سرم درد می کنه، ما شا ا... مثل ضبط صوت می ریزی بیرون، ول کن بابا این حرف ها مال گذشته است.» بعد ادامه داد: «نگذاشتی بگم چرا تلفن زدم، البته اول به خاطر احوال پرسی؛ ولی بعد به خاطر این که از قرض الحسنه نا امید شدم گفتم شاید پول و پله ای بابت مدرسه این بچه از اون قرض کنم تا وام صندوق جور بشه.» سارا با نگرانی گفت: «خب چی شد؟ حتما گفت دیروز برای مرجان عزیزم چند تا النگو خریدم دستم خالی شده، نه؟».

•

پناه بر خدا تو که به زمین و زمان بد بینی، اون برادر بزرگ منه، اگه کاری از دستش بر بیاد دریغ نمی کنه، اون گفت دستی به سر و گوش خانه کشیده و دستش خالی شده.

•

حالا می خواهی چه کار کنی؟ ما یک هفته بیش تر فرصت ثبت نام نرگس را نداریم، یه فکر اساسی بکن. دیروز حاج آقا تقی قالی فروش گفت تا قالی نصفه نشه پول نمی دهم، هر چند این قدر مساعده گرفته ام که فکر نمی کنم چیزی طلب کار باشم.

•

چند دقیقه ساکت شو برایت توضیح می دهم، همان طور که گفتی باید فکر اساسی بکنیم، اول این که کدورت ها را با احمد و مرجان کنار بگذاریم و بعد هم...

سارا که دلش گواهی خبر های بدی می داد، اجازه نداد رضا ادامه دهد. با ناراحتی بلند شد و روی تخته قالی نشست و به گونه ای که رضا متوجه نشود با روسری اشک هایش را پاک کرد.

رضا خودش را جمع و جور کرد و لنگان لنگان رفت کنار سارا، دستش را گرفت و گفت: «عزیزم گریه کردن دردی را دوا نمی کند، من می دانم چرا ناراحتی؛ چون حدس زدی احمد دوباره پیشنهاد قبلی اش را تکرار کرده است».

• احمد بس کن من اگر بچه ام بی سواد بار بیاد بهتره بره زیر دست اون زن بد جنس و حیله گر، اون می خواد بچه ام رو از من جدا کنه، اون دلش برای ما و نرگس نسوخته، به خدا دلم گواهی می دهد مرجان یک نقشه ای توی سرش دارد، مطمئن باش پشیمان می شی، مطمئن باش.

رضا با چرب زبانی گفت: «سارا به خدا من خوبی نرگس و شما را می خوام، بگذار لااقل یکی از بچه ها عاقبت به خیر بشه.»

در همین حال صدای گریه بچه ها که در زمین خالی کنار خانه مشغول بازی بودند، رشته گفتار زن و شوهر را پاره کرد. هر دو بیرون دویدند. نرگس به شدت زمین خورده و دچار خون ریزی بینی شده بود، اما طولی نکشید که با تلاش رضا خون ریزی قطع شد و سارا با ناراحتی و داد و فریاد بچه ها را به درون خانه آورد. رضا نگاهی به وضعیت ظاهری بچه ها کرد و گفت: «سارا جان ناراحت نشو، توی جلال آباد آخر عاقبت همه بچه ها همینه، بازی توی خاک ها و زمین های کشاورزی مردم، و هم بازی سگ هایی که هزار مریضی دارند، تو فکر کردی آخر کار بچه ها به کجا می رسه؟ چهار تا بچه که پدر پول دار دارند، می روند مدرسه، اما بچه های من چی؟ آخرش کلفت بچه های همون پول دار ها می شن، مگر غیر از اینه؟»

سارا آب بینی اش را بالا کشید و با ناراحتی گفت: «به من چه هر کاری می خواهی بکن فقط یادت نره پشیمان نشی. دیگه هم سر به سر من نذار. می خوام با درد خودم بمیرم، ولم کن».

• سارا جان ناراحت نشو، بیا برایت بیش تر توضیح بدهم.

4

آن شب رضا و سارا حرف زدند. غصه خوردند، اشک ریختند و با طلوع آفتاب به این نتیجه رسیدند که نرگس را به عمویش بسپارند تا اگر خدا خواست، خوش بخت شود. اگر هم مشکلی پیش آمد دوباره او را بر می گردانند. پس رضا در حالی که پتو ها را در گوشۀ اتاق جمع می کرد گفت: «راستی سارا می خواستم بدانم تو از کجا می دانی احمد مغازه را خریده و اجاره ای نیست؟».

سارا با بی تفاوتی گفت: «اقدس خانم یادته؟»

•

آره.

•

اقدس خواهر زن مجید داداشه، درسته؟

•

خب که چی؟

•

اقدس، پارسال کنار خانه احمد خانه خریده و الان دو ساله همسایه برادرته و چون با زن احمد دوست شده و در عالم همسایگی با هم گفت و شنود دارند، از مرجان شنیده، بعد هم جریان را به زن داداش مجید گفته، شب عید که داداشم اومد جلال آباد عید دیدنی، زنش به من گفت؛ ولی من نخواستم دلت بشکنه به همین دلیل به تو چیزی نگفتم.

•

ای بد جنس تو کنار منزل مرجان جاسوس داری، آره؟

•

جاسوس کدومه؟ بی خود غیبت مردم را نکن، پاشو برو هر کاری صلاحه انجام بده.

با گرم شدن هوا رضا طرف مخابرات به راه افتاد. کارمند مخابرات با دیدن رضا گفت: «ما شا ا... دیروز رکورد شکستی ها، بیست و پنج دقیقه مکالمه داشتی، امروز هم همان شماره را می خواهی؟»

• بله!

اپراتور پس از گرفتن شماره احمد گفت: «حاجی برو توی کابین یک.» با شنیدن صدای رضا، احمد گفت: «سلام رضا جان، مثل این که بخت با من یار شده، دو روزه با صدای برادر عزیزم شروع به کار می کنم، خیلی خوشحالم دوباره صدایت را می شنوم.»

رضا گفت: «احمد جان خوب گوش کن، بعد از تلفن دیروز خیلی با سارا حرف زدم، خودت می دونی سارا جونش به جون نرگس وصله، اما به خاطر خوش بختی اون راضی شد».

•

نرگس چی می گه، اونم قبول کرد؟

•

با نرگس هم حرف می زنم، ولی تو باید قول بدهی هر وقت سارا یا من گفتیم نرگس را بیاری جلال آباد، نگی نمی شه، من که ماشین ندارم اما تو امکانش را داری، ضمنا تعطیلات عید و تابستان هم بیاریش پیش ما.

•

رضا جون همه حرف ها قبول، اما به خدا بدون این جوری بچه بیش تر زجر می کشه، می شه کبوتر دو برجه، بگذار به وضع جديد عادت کنه، می دونم تو خوش بختی نرگس را می خواهی، این قدر احساساتی نباش، من فردا بعد از ظهر میام می برمش، شاید مرجان هم بیاد شما آماده اش کن بقیه اش را به خدا بسپار.

رضا آهی کشید و پس از خدا حافظی راهی منزل شد. بچه ها در کوچه مشغول بازی بودند، نرگس را صدا زد و هر دو با هم داخل اتاق رفتند. رضا در حالی که لباسش را عوض می کرد، گفت: «نرگس جان بیا می خوام با هم حرف بزنیم».

نرگس که کنجکاو شده بود، رفت کنار پدر نشست. پدر و فرزند مدتی به چشمان یک دیگر خیره شدند، ناگهان نرگس خود را در آغوش پدر انداخت و دستان لاغر و استخوانی اش را دور گردن او حلقه کرد. رضا هم دخترک را محکم به سینه چسبانید و مدتی بدون حرکت در آغوش یک دیگر آرام گرفتند.

نرگس گفت: «بابا کی بریم بازار برایم کیف و کفش بخری؟» رضا مکثی کرد و گفت: «نرگس جان برای همین موضوع تو را صدا زدم. دوست دارم خوب به حرف هایم گوش کنی و دختر خوبی باشی».

نرگس که اضطراب و پریشانی پدرش را خوب حس می کرد گفت: «بابا بگو من گوش می کنم.»

• نرگس جان بگو ببینم عمو احمد را دوست داری یا نه؟

نرگس سرش را به علامت مثبت تکان داد. رضا دوباره پرسید: «دوست دارم با صدای بلند بگویی عمو را دوست داری یا نه؟»

•

بله بابا، خیلی دوستش دارم.

•

زن عمو مرجان را چطور؟

نرگس با بی میلی آشکاری گفت: «بله، ولی نه به اندازه عمو احمد!».

• نرگس جان تو سن و سالی نداری و بعضی مسائل را نمی فهمی؛ ولی می بینی که من شب و روز دارم برای شما و مامانت زحمت می کشم تا راحت زندگی کنید. این را هم می دونی تمام درآمد من از راه لبو فروشی است، اما مگر مردم چقدر لبو و شلغم می خورند که من با پولش بتونم برای

شما همه کاری را انجام بدهم، به همین خاطر و به علت بی پولی من امروز رفتم وام بگیرم تا بتونی بری مدرسه...

نرگس گفت: «بابا وام یعنی چی؟»

•

یعنی از بانک پول بگیرم و چیز هایی که برای مدرسه ات لازم است بخرم، ولی نشد.

•

بابا پس من به مدرسه نمی رم و نمی تونم مثل بقیه بچه ها درس بخونم؟

رضا با آستین پیراهن اشک چشمانش را خشک کرد و در حالی که بغض گلویش را می فشرد، آب دهانش را قورت داد و گفت: «چرا عزیزم، عمو احمد گفته اگر نرگس بیاد پیش ما، خودم برایش همه چیز می خرم و می فرستمش مدرسه، البته اگه تو قول بدی دختر خوبی باشی و مثل دختر های بزرگ گوش به حرف من و عمو بدهی».

نرگس با تعجب گفت: «یعنی من باید از این به بعد پیش عمو زندگی کنم؟ پس آبجی ها و شما چی؟ با من می آیید خونۀ عمو؟»

رضا گفت: «عزیزم فعلا نه، عمو تو را از همه بیش تر دوست دارد، اول تو برو، بعد ما می آییم پیش تو، البته وقتی چند سال درس خوندی و دکتر شدی، مگه نمی گفتی دوست دارم دکتر بشم؟ خب حالا وقتشه».

نرگس دست پدر را با دستان کوچکش محکم گرفت و گفت: «بابا من باید پیش تو و مامان باشم، من نمی خوام درس بخونم!» رضا اخمی کرد و گفت: «باشه نرو؛ ولی آخرش باید بری کلفتی کنی، اونم خونه آقا کمال.»

نرگس که از رفتار و برخورد آقا کمال خیلی می ترسید، گفت: «خب بابا پس شما هم بیایید».

• باشه عزیزم، من که گفتم وقتی که دکتر شدی میام پیشت!

سارا که از پشت در شاهد گفت گوی رضا و نرگس بود، صورتش را که از اشک چشمانش خیس شده بود، پاک کرد و داخل اتاق شد و نا خودآگاه نرگس را در آغوش کشید و بعد از کشیدن آهی جان سوز گفت: «برو عزیزم، خدا نگه دارت باشه، حالا که خدا این جوری خواسته من هم حرفی ندارم، امیدوارم خوش بخت باشی».

رضا رو به سارا کرد و گفت: «احمد فردا میاد دنبال نرگس، شاید زنش هم بیاد، یه چیزی برای ناهار درست کن، نرگس را هم ببر حمام آبرو ریزی نشه، خیلی خاکی شده».

آن شب سکوت سنگینی بر فضای خانه کوچک و محقر رضا سایه افکنده بود، سارا دل شوره بدی داشت، رضا هم نگران بود ولی مرتب صلوات می فرستاد. بچه ها تحت تأثیر فضای سنگین خانه کنار هم نشسته بودند و گاهی زیر چشمی به یک دیگر و به پدر و مادر خود نگاه می کردند.

شب به نیمه رسید. بچه ها دست در گردن هم به خواب رفتند. گویی هرگز نمی خواستند از یک دیگر جدا شوند، رضا و سارا هم که به آن ها خیره شده بودند، مرتباً اشک می ریختند؛ اما هم دیگر را دل داری می دادند و به امید فردای بهتر فرزند شان، خود را دل داری می دادند.

5

فردای آن روز با آماده شدن ناهار صدای ماشین احمد داخل کوچه پیچید، بچه ها که سر و وضع مرتبی درست کرده بودند، به سمت کوچه دویدند و تا عمو می خواست بوسه ای از آن ها بردارد هر سه پریدند پشت وانت و شروع کردند به پای کوبی.

با صدای تعارف رضا و سارا احمد و همسرش وارد حیاط و سپس اتاق شدند و پس از پذیرایی و تعارفات اولیه، شروع به صحبت از روز ها و دوران قدیم کردند.

سارا و مرجان هم بر خلاف میل شروع کردند به حرف های در گوشی و زنانه و بعد رفتند تا قالی جدید سارا را ببینند. سارا و رضا که نگران نرگس بودند، در هر فرصتی سفارش او را می کردند. این که نرگس چه عاداتی دارد، کی می خوابد، شب ها آب می خورد و خیلی حرف های دیگر. احمد و سارا هم قول دادند ضمن مراقبت کامل از نرگس او را در بهترین مدرسۀ گلشهر ثبت نام کنند.

لحظه ها به سرعت می گذشت و لحظات جدایی نزدیک می شد. احمد که آب و روغن ماشین را امتحان می کرد، از داخل کوچه صدا زد:

• من آماده ام.

نرگس دوید و خواهران کوچکش را در آغوش کشید و با بوسه گرم پدر مادر، دست در دست مرجان، جلوی ماشین نشستند، و کاسۀ آب در دست زهرا تکانی خورد و کف کوچه خیس شد. با حرکت ماشین، نرگس نگاهی به پشت سر انداخت و با نگاه کودکانه اش از خانه و کوچه های کودکیش خدا حافظی کرد.

6

چهار روز بعد نرگس در مراسم صبح گاهی دبستان با هم کلاسی هایش آشنا شد و بدین ترتیب زندگی جدید نرگس آغاز شد.

شهر جدید، دوستان جدید، لباس های نو و هیاهوی کلاس درس و مدرسه تا حدودی نرگس را از یاد پدر و مادر و خواهرانش دور کرده بود و غم و غصه های ناشی از کمبود های گذشته از صورت دخترک رخت بر بسته بود.

اما حیف که این شادی های کودکانه و آرامش به دست آمده، عمر درازی نداشت. بهانه گیری های زن عمو شروع شده بود. از شانس بد، غم و غصه های نرگس که قصد جدایی از او را داشتند، دوباره پشیمان شدند و برگشتند.

و روزی که مرجان باطن خود را آشکار ساخت، زندگی نرگس تبدیل به جهنمی شد که تمام دل خوشی های این دختر کوچک را سوزاند و تبدیل به خاکستر کرد.

داستان بد بختی او از این جا شروع شد که یک روز که نرگس مانند همیشه راهی خانه عمو بود. بر خلاف روز های قبل وقتی به خانه رسید زن

عمو را در آستانۀ درب دید، با صورتی اخمو و در هم کشیده به نحوی که از ترس زن عمو، سلام کردن از یادش رفت.

با لحنی معصومانه و با لکنت زبان گفت: «زن عمو چرا ناراحتی؟» مرجان گفت: «زبانت را گرگ بخورد، در مدرسه به شما سلام کردن یاد نداده اند؟».

نرگس خواست سلام کند؛ اما مرجان او را به داخل حیاط هل داد و دستانش را گرفت و با بی رحمی او را تا داخل اتاق کشاند. نرگس که دستش درد گرفته بود، گفت: «زن عمو دستم را ول کن، درد گرفت، مگر من چه کار کردم؟».

مرجان گفت: «ور پریده حیف از آن همه محبتی که من و عمو به تو کردیم؛ حالا کارت به جایی رسیده که دزدی می کنی، خیال کردی این جا هم جلال آباده و من هم مامانتم که هر غلطی کردی چشم پوشی کنم، مارمولک چرا انگشتر من را دزدیدی؟»

نرگس که مات و بهت زده به او خیره شده بود، گفت: «به خدا من چیزی ندزدیده ام، چرا دروغ می گویی؟»

• بیا تا نشانت بدهم.

سپس در مقابل چشمان گریان و چهرۀ بهت زدۀ نرگس ساک لباسش را برداشت و در وسط اتاق خالی کرد. با خالی شدن آخرین تکه از لباس ها چیز زرد رنگی از داخل ساک بیرون افتاد. مرجان آن را برداشت و در حالی که گوش نرگس را می کشید گفت: «این دروغه؟ این انگشتر من نیست؟ بگو ببینم داخل ساک تو چه کار می کنه؟»

نرگس که بغض گلویش را گرفته بود شروع کرد به قسم خوردن.

• به خدا زن عمو من نمی دانم این انگشتر توی ساک من چیکار می کنه، به جان مامان و بابا من دزدی نکردم، من از چیزی خبر ندارم.

اما مرجان ول کن نبود و نرگس که با سر و صدا و سؤالات پی در پی زن عمو به کلی گیج شده بود، نمی دانست چه بگوید؛ زیرا انگشتر داخل ساک او بود؛ بنابراین ترجیح داد چیزی نگوید و سعی کند با گریه هایش دل سنگ زن عمو را نرم کند؛ اما مرجان ماجرایی را آغاز کرده بود که نمی خواست به این راحتی تمام شود و وقتی فهمید نرگس حسابی ترسیده و در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته، لبخندی زد و گفت: «می دانی اگر عمویت از ماجرا آگاه بشه، چقدر ناراحت می شه، مطمئن باش اول پرونده ات را از مدرسه می گیرد، بعد هم پیاده تا جلال آباد باید بروی، هر چه هم برایت خریده ازت می گیره، تازه کتک خوردن و زندانی شدن در مرغ دانی هم به مجازاتت اضافه کن».

نرگس بیچاره از شدت ترس و ناراحتی بدنش می لرزید، اشک چشم و آب بینی اش با هم مخلوط شده بود و دهانش خشک و صدایش گرفته بود. نمی فهمید باید چه کار کند، چون ذهن کودکانه اش اجازه نمی داد که بفهمد گرفتار چه توطئه ای شده است.

می ترسید عمو کار هایی را که زن عمو گفت، انجام دهد. آن گاه باید برای همیشه از فکر درس و مدرسه بیرون بیاید. او نمی خواست دوستان جدید، معلم مهربان و میز و نیمکت کلاس درس را به آسانی از دست بدهد. به آرامی ولی با ترس و دلهره جلو رفت و دامن زن عمو را گرفت و در حالی که دستان کوچکش یخ کرده و می لرزید گفت: «زن عمو تو را خدا به عمو چیزی نگو!»

نرگس بی چاره با زبان بی زبانی به گناه ناکرده اش اعتراف کرد و قول داد دیگر تکرار نشود.

اما مرجان که دید با نقشه اش به هدفی که داشته است، دست یافته با خشونت دامنش را از دست نرگس بیرون کشید و گفت: «حالا که آدم

شدی من چیزی به عمویت نمی گویم؛ اما تو هم باید از این به بعد هر کاری که گفتم انجام بدی، اگر ببینم از زیر کار شانه خالی می کنی، کاری که نباید بکنم، می کنم، فهمیدی؟»

نرگس سرش را به علامت تصدیق تکان داد و قول داد هر کاری که به او بگوید، انجام دهد مرجان با لبخندی شیطانی ادامه داد: «نرگس من از دست تو و عمویت دیگر خسته شدم، چقدر باید بپزم، آب و جارو کنم، ظرف بشویم، بازار هم بروم و برای تو کوفت خورده، خرید کنم. تو هم بی خودی بیفتی روی کتاب و دفترت و بازی کنی. از این به بعد نظافت دست شویی، حیاط و حمام با تو خواهد بود. کار های دیگری هم هست که باید انجام بدهی؛ ولی این چند تا کاری که گفتم از همه مهم تره».

نرگس که فکر نمی کرد مرجان چه خواب هایی برایش دیده قول داد هر چه زن عمو گفت، عمل کند؛ ولی عمو از این ماجرا بویی نبرد. نرگس بیچاره خواست لباس هایش را در آورده و مثل روز های گذشته برای خوردن میوه به آشپز خانه برود، اما لحظه ای بعد جارو به دست مشغول جمع کردن برگ های درختانی بود که خود را به دست باد پاییزی سپرده بودند. طفلک هر چه جارو می کرد با ریزش مجدد برگ ها تمام زحماتش به هدر می رفت.

نظافت دست شویی، توالت و حمام کار های بعدی او بودند.

هر چند نرگس قبلا هم در کار های خانه به مادرش کمک کرده بود؛ اما این بار کار کردنش انگیزه ای جز ترس از عمو و زن عمو نبود و با کار کردن برای مادر مهربانش خیلی فرق می کرد.

نرگس به یاد آخرین حرف های پدر افتاد که چگونه سفارش او را می کرد و عمو هم قول می داد مانند تخم چشمش از نرگس مراقبت کند، هم چنین زن عمویش که او را در آغوش کشیده بود و منافقانه به مادرش گفته بود: «دیگه نرگس دختر منه، می خوام مثل دختر های گلشهر با سواد و

مؤدب باشه، جوری تربیتش می کنم که هیچ وقت هوس جلال آباد به سرش نزنه.»

نرگس فکر کرد شاید امروز زن عمو عصبانی شده و کم کم اوضاع مرتب خواهد شد؛ اما یک موضوع خیلی آزارش می داد. انگشتر مرجان! او نمی دانست چگونه این اتفاق افتاده، مغز کوچک او اجازه نمی داد که بفهمد این ماجرا نقشه ای است که نتیجه اش اسارت اوست.

7

مرجان زن خود خواه و تن پروری بود و علاقه ای به کار در خانه نداشت. او همیشه به احمد می گفت: «احمد دیپلم من به چه درد می خورد، چرا برایم یک کاری دست و پا نمی کنی؟»

اما احمد به لحاظ تفکر سنتی اش اجازه کار در بیرون از منزل را به مرجان نمی داد، از طرفی خیلی از پسر ها و مرد ها هم بی کار بودند. مرجان پیش خودش برنامه ریزی کرده بود با آمدن نرگس کار های خانه را به او وا گذار کند. بنابراین با طرح آن نقشه شوم، تصمیم گرفت او را راضی کند که مسئولیت کار های سخت و طاقت فرسا را بپذیرد. او نمی فهمید نرگس یک دختر بچۀ شش ساله است و قدرت جسمی چندانی ندارد؛ آن هم کار هایی که او می گفت.

دخترک معصوم هم که از دوز و کلک های زن عمو بی خبر بود، از روی ترس به خواسته هایش تن داد و به این ترتیب داستان اسارت و بد بختی نرگس شروع شد؛ اما نرگس حاضر بود بهای درس خواندن و مدرسه رفتن را به هر قیمتی بپردازد. او می دانست برگشت به جلال آباد یعنی ترک تحصیل، غم و غصه دوباره پدر و مادر، زخم زبان بچه های محل، هم چنین

نمی خواست کسی به او تهمت دزدی بزند و از این موضوع خیلی خجالت می کشید.

شب هنگام احمد به خانه آمد و دید نرگس گوشۀ اتاق به خواب رفته و شلوار و پیراهنش خیس است. از همسرش پرسید: «نرگس هیچ وقت زود نمی خوابید، چرا امشب به این زودی خوابیده؟»

مرجان با بی حوصلگی نگاهی به احمد انداخت و گفت: «حتماً خیلی بازی کرده خسته شده». احمد گفت: «چرا لباس هایش خیس است؟»

• نمی دانم، حتماً آب بازی کرده!

احمد که از ماجرا خبر نداشت، غر غر کنان گفت: «عزیزم لا اقل لباس هایش را عوض می کردی و یک پتویی روی بچه می انداختی که مریض نشود».

مرجان نگاه تندی به احمد انداخت و گفت: «ای بابا، کاش یک بار هم تا این اندازه به من فکر می کردی، مثل این که باورت شده بچه خودته، بی چاره اجاق کور چهار روز دیگه که بزرگ شد، سوار بر خر مراد، من و تو را می فروشه به رضا و سارا!».

•

مرجان این بچه دیگه حسودی نداره، تو را به خدا سعی کن برایش مادری کنی، نمی خواهم احساس کنه مثل زن بابا ها با اون رفتار می کنی!

•

بشکنه دست من که نمک نداره مثل این که یادت رفته، شب و روز تک و تنها، توی این خراب شده مشغول شست و شو، پخت و پز، دوخت و دوز و کلفتی هستم، خدا شانس بدهد!

احمد مرجان را آرام کرد و آن شب به خیر و خوبی گذشت. روز بعد نرگس که شب گذشته بدون خوردن شام به خواب رفته بود، با گرسنگی کفش و لباسش را پوشید و راهی مدرسه شد. طفلک معصوم اگر تغذیه مدرسه نبود، از شدت گرسنگی و ضعف روی زمین می افتاد. کم کم

نشانه های غم و غصه در صورتش آشکار می شد و این موضوع روز به روز بیش تر نمایان می شد.

نرگس که روز های اول مدرسه از شاگرد های درس خوان و با استعداد کلاس بود، تبدیل شد به محصلی تنبل و درس نخوان. پس از مدتی نا مرتب بودن نرگس توجه مدیر و ناظم را به خود جلب کرد و مرجان به مدرسه دعوت شد.

مرجان که سعی می کرد خود را مادری دل سوز و مهربان جلوه دهد در پاسخ به سؤال مدیر مدرسه که پرسید چرا نرگس این قدر عوض شده و درس نمی خواند، گفت: «نمی دانم چرا این بچه این قدر بازی گوش شده است؛ هر وقت مدرسه تعطیل می شه به جای درس و مشق می ره تو کوچه و تا دیر وقت بازی گوشی و شیطنت می کنه، شما بگویید باید چه کار کنم؟ من و شوهرم می خواستیم این بچه برای خودش آدم حسابی بشه؛ اما شانس نداریم، هر چه به او محبت می کنیم فایده ندارد».

اما قول ظاهری داد بیش تر با نرگس کار کند تا عقب افتادگی اش در درس و مدرسه جبران شود.

8

وضع نرگس روز به روز بد تر می شد. در سرمای پاییزی گلشهر نظافت همه روزه حیاط، شست و شوی حمام، دست شویی و حتی ظروف آشپز خانه، او را ضعیف و بی حوصله کرده بود. شب ها از شدت خستگی به خواب می رفت و روز ها خوشحال بود که به بهانه مدرسه و درس خواندن چند ساعتی از بکن و نکن های زن عمو در آسایش است.

کار های طاقت فرسا و عدم توجه به تغذیه نرگس از او کودکی نا آرام و نا سازگار ساخته بود و در مدرسه با هم کلاسی هایش که روز های اول بهترین دوستان او بودند و جای خالی خواهرانش را پر می کردند، درگیر می شد.

یک روز با مداد به چشم بغل دستی اش کوبید و چیزی نمانده بود که او را کور کند. این خبر توسط پدر آن محصل به احمد رسید و احمد برای روشن نمودن موضوع به مدرسه رفت؛ اما با سؤالات پی در پی مدیر مدرسه مواجه شد که می پرسید چرا در تربیت نرگس سهل انگاری می کنند و ...

احمد که تا آن روز از وضعیت نرگس بی خبر بود، از شنیدن وضعیت درسی نرگس شگفت زده شده بود. مدیر مدرسه خطاب به احمد گفت:

«ببینید آقا ما نمی دانیم چگونه مسئولیت دختر برادر تان را پذیرفته اید، در هر صورت مسئولیت بزرگی بوده؛ ولی خود تان می دانید و ارتباطی به ما ندارد. روز های اول نرگس محصل مؤدب، سر به زیر و در بین هم کلاسی هایش از هوش سرشاری برخوردار بود. با معلمش محترمانه رفتار می کرد و به سؤالات او به خوبی پاسخ می داد؛ اما کم کم درس خواندن را کنار گذاشت. زنگ های تفریح با بچه ها بازی نمی کند و منزوی شده، هر سؤالی از او می پرسی با گریه کردن پاسخ می دهد. با همه هم کلاسی هایش قطع رابطه کرده و از همه مهم تر از نظر جسمی ضعیف و ناتوان شده است. چند بار مشاور مدرسه با او حرف زده؛ ولی او فقط سکوت می کند.

احمد که با نگرانی چشم به حرکت لب های مدیر مدرسه دوخته بود و از مسائل نرگس و کار هایش سر در نمی آورد، رو به مدیر مدرسه کرد و پرسید: «ببخشید چرا زود تر مرا در جریان وضع نرگس قرار ندادید، من چگونه می توانم این وضع را تحمل کنم، هر چند مسئولیت درس و مشق نرگس را به همسرم سپرده ام؛ ولی باید مرا در جریان می گذاشتید».

مدیر مدرسه گفت: «ما این مسائل را به همسر تان گوش زد نموده ایم».

•

ولی او چیزی به من نگفته است.

•

شما خود تان از وضعیت ظاهری نرگش متوجه نشدید او مشکل دارد؟

•

راستش من شب ها دیر به خانه می روم، هر وقت هم که می رفتم او خواب بود.

•

ببخشید این سؤال را می پرسم چرا نرگس همیشه گرسنه است؟ او تغذیه اش را که می خورد، گاهی برای گرفتن تغذیه اضافی به دفتر می آید، البته ما با محدودیت هایی که داریم سعی می کنیم تغذیه محصلین غایب یا آن هایی که آن روز تغذیه را نمی گیرند به او بدهیم.

احمد که حسابی گیج شده بود و ده ها سؤال بی پاسخ در ذهنش ایجاد شده بود با نگرانی گفت: «ببخشید می شود نرگس را به دفتر دعوت کنید، می خواهم در حضور شما بگویم که در منزل چگونه از او مراقبت می کنیم و به او می رسیم».

• اشکالی ندارد؛ ولی عصبانی نشوید، تا ببینیم نرگس چه پاسخی به سؤال های شما می دهد.

مدیر ناظم مدرسه را صدا زد و گفت: «لطف کنید نرگس را به دفتر بیاورید».

ناظم که شاهد گفت و گوی احمد و مدیر بود با عجله خود را به کلاس درس رسانید و از معلم خواست نرگس را به دفتر بفرستد، اما با تعجب با جای خالی نرگس مواجه شد. از معلم پرسید: «نرگس کجاست؟»

معلم پاسخ داد: «زنگ دوم به کلاس نیامده من فکر می کردم در دفتر باشد».

یکی از شاگردان دستش را بالا برد و گفت: «خانم اجازه؟»

•

بگو جانم چی شده؟

•

خانم نرگس حالش خوب نبود و می گفت سرش درد می کند و بدنش داغ شده، و وقتی هم فهمید عمویش را به مدرسه دعوت کرده اید، خیلی ترسید، من فکر می کنم از مدرسه فرار کرده.

ناظم سراسیمه خود را به دفتر رسانید و گفت: «خانم مدیر، نرگس از مدرسه فرار کرده».

با شنیدن این حرف احمد از جا بلند شد و با لحنی عصبانی گفت: «نرگس فرار کرده، کجا فرار کرده، این حرف ها چه معنی داره؟ شما باید مراقب بچه های مردم باشید، من از شما شکایت می کنم، من بچه ام را به شما سپرده ام حالا می گویید فرار کرده؟ نرگس بچه ای نیست که از این

کار ها بکند. مدیر با دستپاچگی در حالی که چادرش را مرتب می کرد، رو به احمد کرد و گفت: «ببخشید شما نمی دانید ممکن است کجا رفته باشد؟».

احمد گفت: «نرگس در این شهر غریب است. غیر از خانه خود مان جایی را بلد نیست، هم کلاسی هایش هم در مدرسه اند. من نمی دانم کجا رفته است». سپس رو به آسمان کرد و گفت: «خدایا کمکم کن، جواب برادرم را چگونه بدهم؟»

مدیر در حالی که پشت سر احمد از دفتر خارج می شد به او گفت: «نگران نباشید پیدا می شود، جای دوری نرفته است او از آمدن شما به مدرسه ترسیده، معلوم نیست چه موضوعی او را ناراحت کرده و یا ترسانده که موجب شده از مدرسه فرار کند».

احمد به سمت کلاس نرگس رفت و مجددا موضوع نرگس را با دوستانش در میان گذاشت. یکی از آنان که ارتباط نزدیک تری با نرگس داشت و هر دو پشت یک میز می نشستند، گفت: «آقا ببخشید شما که به مدرسه آمدید، نرگس یواشکی در گوش من گفت: «خدا به دادم برسد حتماً زن عمو، عمو را فرستاده مدرسه». من گفتم: «خب چه اشکالی دارد فرستاده باشد!» نرگس گفت: «تو که از جایی خبر نداری، اگر عمو فهمیده باشد بیچاره ام می کند».

معلم رو به شاگرد کرد و گفت: «نرگس به تو نگفت کجا می رود؟» شاگرد که کمی ترسیده بود گفت: «خانم این یک رازه که بین من و نرگس است، من قول دادم چیزی به کسی نگویم».

• نه عزیزم، دوست تو نرگس مریض است، ممکن است که مشکلی برایش به وجود بیاید، آن وقت تو همیشه برایش ناراحتی که چرا به او کمک نکردی.

شاگرد رو به احمد کرد و گفت: «ببخشید آقا شما عموی نرگس هستید؟» احمد گفت: «آره عزیزم!» شاگرد گفت: «نرگس شما را خیلی دوست داره؛ ولی از خانم شما که اسمش مرجان است دل خوشی نداره. چند بار از نرگس پرسیدم چرا از زن عمویت نفرت داری، ولی او فقط گریه می کرد حتی امروز هم وقتی وارد کلاس شد، داشت گریه می کرد از او پرسیدم چی شده؟ گفت: «دلش برای پدر و مادرش تنگ شده و می خواهد یک روز از گلشهر فرار کند و به دیدن مادر و پدرش برود».

احمد نگاهی به مدیر مدرسه کرد و گفت: «نکند نرگس نادانی کرده باشد و به قصد رفتن به جلال آباد از مدرسه گریخته است؟». مدیر خطاب به معلم نرگس پرسید: «خانم مختاری نرگس چه وقت از کلاس خارج شد، آیا چیزی گفت یا نه؟»

• خانم، نرگس به بهانۀ دست شویی از کلاس خارج شد و چون نزدیک زنگ تفریح بود، من فکر کردم در زنگ بعد به کلاس می آید تا این که خانم ناظم به کلاس آمد و سراغ او را گرفت».

احمد گفت: «عجله کنید نرگس نباید زیاد از مدرسه دور شده باشد حتماً در همین نزدیکی هاست». ناظم گفت: «شاید حالش مساعد نبوده و به منزل رفته».

احمد در حالی که به سرعت از راهروی مدرسه خارج می شد به مدیر مدرسه گفت: «خانم اگر امکان دارد شما هم به من کمک کنید». مدیر گفت: «من تصمیم دارم با شما بیایم!»

9

احمد و مدیر مدرسه، سوار بر ماشین به سرعت به طرف خانه حرکت کردند و چند بار نزدیک بود به ماشین های مقابل برخورد کنند. احمد همین طور که از پیچ و خم خیابان ها می گذشت به خانم مدیر گفت: «خانم شما باید وضعیت نرگس را زود تر به من خبر می دادید».

مدیر گفت: «من چند بار از نرگس خواستم که به شما اطلاع دهد که به مدرسه بیایید، اما خانم شما آمدند و من همه چیز را به خانم تان گزارش دادم، نمی دانم چرا شما را در جریان نگذاشته اند».

بعد ادامه داد: «من به این نتیجه رسیده بودم که نرگس در خانه مشکل دارد؛ اما خانم شما می گفت: «نرگس دختر حساسی است و احتمال دارد دلش برای خانواده اش تنگ شده باشد، به زودی به وضعیت جدید عادت می کند. در مدرسه همه نگران نرگس بودند. نرگس بچه روز اول سال تحصیلی نبود و روز به روز وضعش بد تر می شد».

سپس ادامه داد: «معلم از درس و مشق او راضی نبود، با بچه ها مشکل داشت و همان طور که در مدرسه گفتم یک روز نزدیک بود یکی از شاگردان کلاس را با مداد کور کند. من امیدوارم پس از پیدا شدن نرگس

بیش تر به او توجه کنید، نرگس دختر خوبی است، خیلی با استعداد و خوش بر خورد است؛ اما نمی دانم چرا بعد از چند هفته از گذشت سال تحصیلی تا این اندازه تغییر پیدا کرد».

احمد که به درب منزلش رسیده بود، با سرعت به طرف درب دوید و زنگ منزل را به صدا در آورد.

مرجان که از دیدن احمد و مدیر مدرسه حسابی ترسیده بود، با نگرانی پرسید: «چه اتفاقی افتاده؟»

احمد گفت: «نرگس به خانه نیامده است؟»

مرجان گفت: «نه نیامده، مگه نباید حالا در مدرسه باشد، یک ساعت به تعطیلی مدرسه باقی مانده». احمد بدون شرح ماجرا گفت: «نمی دانم چرا بی خبر از مدرسه خارج شده، من و خانم معلم می رویم بگردیم».

مرجان گفت: «احمد من هم می آیم!». بعد در حالی که سعی می کرد خود را ناراحت جلوه بدهد، گفت «نرگس جایی ندارد برود، حتماً بازی گوشی کرده یا درس بلد نبوده برای این که امتحان ندهد خود را گم و گور کرده.»

احمد بدون توجه به حرف های مرجان به طرف ماشین رفت تا غروب تمام شهر را گشت، بیمارستان ها، پارک ها و هر کجا فکر می کردند شاید نرگس آن جا باشد، اما خبری از او نشد».

مدیر مدرسه گفت: «ببخشید بهتر نیست موضوع را به پلیس گزارش کنیم؟». احمد که می ترسید خودش و مرجان زیر سؤال بروند، گفت: «نه لازم نیست مگر آن ها چه کار می کنند!»

هوا رو به تاریکی می رفت. احمد مدیر مدرسه را به خانه اش رساند و با همسرش دوباره در شهر چرخیدند، تمام خیابان ها را یکی یکی گشتند؛ اما خبری از دخترک معصوم نبود. زن و شوهر تصمیم گرفتند مجدداً به خانه

برگردند، شاید نرگس برگشته باشد. با این فکر راه را به طرف منزل کج کردند، احمد در راه با خود می اندیشید چرا نرگس باید چنین کاری کرده باشد، چرا او با دیدن او در مدرسه این قدر ترسیده، چرا مرجان در مورد نرگس و وضعیت درسی او چیزی به او نگفته بود، چرا نرگس به دوستش گفته بود از مرجان بدش می آید، این چرا ها و ده ها چرای دیگر احمد را کلافه کرده بود و موجب شده بود به سرعت ماشین بیافزاید.

با رسیدن احمد و مرجان به خانه، دوست نرگس که در کوچه منتظر نشسته بود، جلو آمد و سراغ نرگس را گرفت؛ ولی وقتی فهمید او را پیدا نکرده اند با ترس و لرز به احمد گفت: «آقا من فکر می کنم نرگس رفته باشد پیش پدر و مادرش!»

مرجان گفت: «وروجک تو از کجا می دانی؟»

دوست نرگس گفت: «چند روز پیش نرگس از من می پرسید برای رفتن به جلال آباد باید چکار کند و چقدر پول لازم دارد. من هم گفتم نمی دانم و به او گفتم این کار خطرناکی است، چرا با عمویت نمی روی، او گفت که عمو اجازه نمی دهد، اگر بگویم، می خواهد خودش مرا ببرد و دوباره برگرداند، اما من نمی خواهم دوباره برگردم، من نمی خواهم درس بخوانم».

احمد به کلی گیج شده بود. او می دانست نرگس چقدر مدرسه را دوست داشت. زیرا دیده بود نرگس با چه اشتیاقی پدر و مادرش را به خاطر مدرسه ترک کرده بود. حالا می دید برای رفتن از گلشهر و ترک درس و مدرسه دست به چه کار خطرناکی زده است. احمد که ناهار نخورده بود، به مرجان گفت: «زود باش یه چیزی بیار بخورم و بعد ببینم باید چه کار کنم».

احمد مرتب ذکر می گفت و دلش گواهی می داد نرگس با مرجان مشکل داشته است و می ترسید همسرش چیزی را از او پنهان کرده باشد، لذا در حالی که تند تند لقمه هایش را فرو می داد از مرجان پرسید: «مرجان

چرا چند بار که به مدرسه رفتی در رابطه با نرگس چیزی به من نگفتی، مدیر و معلمش از نرگس راضی نبودند و تو هم خبر داشتی، علت این که به من نگفتی نرگس درس نمی خواند چه بود؟ تو که می دیدی من چقدر گرفتار مغازه و کار های خودم هستم، چرا مرا در جریان نگذاشتی، چرا اون این اواخر از تو ناراحت بوده؟ چرا؟»

مرجان که ترسیده بود با دست پاچگی گفت: «من سعی می کردم درس نخواندنش را با کمک به او در خانه جبران کنم؛ اما نرگس گوش به حرف من نمی داد، فقط تو گرفتار کار بیرون نبودی من هم در خانه کار خودم را می کردم، مگر نمی دیدی خانه و زندگی همیشه مرتب و تمیز است؟ احمد خودت می دانی من چقدر نرگس را دوست داشتم، اما بالاخره نرگس پدر و مادرش را فراموش نکرده بود، حالا هم مطمئنم در راه جلال آباد یکی او را پیدا کرده و با خود برده و یا او را به گلشهر برگردانده، ضمنا احمد جان نرگس جایی را بلد نبوده و پولی هم بابت کرایه نداشته، اگر پول داشت شاید تا یک جایی می رفت، ولی مطمئنم هیچ راننده ای او را بدون بزرگ تر سوار ماشین نمی کنه».

• مرجان طفره نرو، بگو ببینم چرا از نرگس به من چیزی نگفتی؟ چرا نرگس این چند وقت این قدر لاغر و ضعیف شده بود؟ مدیر مدرسه می گفت که او همیشه گرسنه بوده و با تغذیه مدرسه خودش را سیر می کرده، مگر من کم گذاشته بودم که باید بچه برادرم گرسنه به مدرسه برود؟ من که هر روز از همه زود تر می رفتم و از همه دیر تر می آمدم، تا شما کم و کسری نداشته باشید.

بعد در حالی که چشمانش پر از اشک شده بود، ادامه داد: «من چقدر احمق بودم که این طفل معصوم را به تو سپردم و خودم از او غافل شدم، باور نمی کردم مثل زن بابا با این بچه برخورد کنی! من مطمئنم تو چیزی

را از من پنهان می کنی، خدا می داند اگر بفهمم موضوعی در کار بوده و من از آن بی خبر بودم، حسابت با کرام الکاتبین است».

احمد در حالی که منتظر پاسخ مرجان بود خودش را برای جستجوی مجدد آماده می کرد. مرجان که می دانست با کار هایش موجب شده نرگس به این روز بیافتد سعی می کرد احمد را آرام کند؛ اما احمد در تب و تاب گم شدن نرگس قادر به کنترل خودش نبود. در حالی که از خانه خارج می شد، گفت: «من می روم پیش پلیس آن ها همه چیز را روشن می کنند، تو هم در خانه باش شاید این بچه برگردد».

10

فرمانده پاسگاه پلیس که توسط احمد در جریان موضوع قرار گرفته بود به احمد قول داد فردا با روشن شدن هوا همه جا را برای پیدا کردن نرگس بگردند و به احمد هم توصیه کردند برای استراحت به منزل برود و فردا برای تجسس و یافتن نرگس به آن ها کمک کند. ضمنا به احمد سفارش کردند به پدر و مادر نرگس حرفی نزده که آن ها هم نگران شوند، اما به صورتی که مشکوک نشوند و به بهانه ای با آن ها تماس بگیرد. احمد ضمن توصیه های پلیس به خانه برگشت؛ ولی با کمال تعجب مشاهده کرد، مرجان با گذاشتن یک یادداشت خانه را ترک کرده است. او در یادداشت خود نوشته بود:

«احمد جان می دانم از دست من خیلی دل خور و عصبانی هستی، البته من هم اشتباهاتی کرده ام که هرگز خودم را نمی بخشم، من نمی خواستم با ماندن در خانه تو را بیش تر ناراحت کنم، الان هم می روم پیش یکی از بستگانم، انشا ا... اگر بچه پیدا شد می آیم برایت توضیح می دهم. شاید مرا ببخشی؛ ولی اگر زبانم لال پیدا نشد، هیچ وقت مرا نخواهی دید. ضمناً لازم نیست به دنبال من بگردی، تو کار واجب تری داری که آن هم پیدا کردن

نرگس است. دعا می کنم هر چه زود تر نرگس را پیدا کنی. خدا حافظ همسرت مرجان».

احمد با خواندن یادداشت مطمئن شد مرجان در این ماجرا بی تقصیر نیست اما نمی دانست چه کار کند. با عصبانیت یادداشت را به گوشه ای پرت کرد و تا صبح در خانه قدم زد. شب سردی بود و این موضوع او را بیش تر نگران ساخته بود. هوای گلشهر که شهری سرد سیر بود در این موقع سال خیلی سرد می شد.

فکر و خیال احمد را دیوانه کرده بود و چهره نرگس لحظه ای از جلوی چشمانش محو نمی شد، او خودش را به خاطر بی توجهی به نرگس سر زنش می کرد؛ اما نمی فهمید در طول این مدت چه اتفاقاتی افتاده که موجب شده او فراری شود و همسرش خانه را ترک کند.

با هزار نذر و نیاز برای این که قدری آرام شود وضو گرفت و شروع به خواندن قرآن کرد. گاهی دعا می خواند، گاهی قرآن تلاوت می کرد، گاهی دراز می کشید و گاهی قدم می زد تا آن شب جهنمی با طلوع خورشید به پایان رسید. با عجله لباس هایش را پوشید و به طرف حیاط دوید؛ ولی یادش آمد سوئیچ را بر نداشته است. به سرعت برگشت؛ اما هنوز درب اتاق را باز نکرده بود که صدای زنگ خانه بلند شد، با شنیدن صدای زنگ، دل شوره عجیبی به او دست داد، به تصور این که شاید خبری از نرگس شده باشد و یا مرجان به خانه برگشته به سرعت برگشت و خود را به در رساند. با باز شدن در عرق سردی تمام وجودش را فرا گرفت و دهانش خشک شد. به صورتی که قدرت حرف زدن نداشت. همین طور مات و مبهوت خیره شده بود؛ زیرا پشت در کسی نبود جز برادرش رضا. او احمد را در آغوش گرفت و به شدت به سینه چسباند و برای دقایقی هر دو برادر در سکوت به یک دیگر نگاه کردند. رضا که انتظار چنین صحنه ای را داشت،

گفت: «چه خبر شده احمد جان، چرا رنگ و رویت پریده، نکنه من شبیه عزرائیل هستم و خودم خبر ندارم؟»

احمد گفت: «ای کاش عزرائیل آمده بود سراغم!».

رضا لبخندی زد و گفت: «دست شما درد نکند، حالا عزرائیل را به برادرت ترجیح می دهی. یا ا... برو یک چایی بریز بخوریم، خیلی خسته ام».

احمد همان طور مات و مبهوت به چشمان رضا خیره شده بود و قدرت هیچ عکس العملی نداشت.

رضا دست او را گرفت و با یک دیگر به داخل اتاق رفتند. رضا که می دید برادرش کاملا گیج و گنگ شده پیش دستی کرد و گفت: «احمد جان از همه چیز خبر دارم، لازم نیست به خودت فشار بیاوری که بگویی نرگس گم شده».

احمد حرف برادرش را قطع کرد و گفت: «تو از کجا خبر داری؟ مرجان اطلاع داده است؟»

•

نه.

•

پس چه کسی گفته؟ هیچ کس از ماجرا خبر نداشت؛ نکنه از مدرسه نرگس خبر دادند؟

اما قبل از این که رضا حرفی بزند، احمد دوباره گفت: «نه امکان ندارد، مدیر مدرسه تا دیر وقت با من بود، تلفن هم که نداری، مرجان هم که خبر نداده پس از کجا متوجه شدی؟»

رضا کف اتاق در از کشید و گفت: «تا یک چایی داغ نخورم محال است حرف بزنم».

احمد به طرف آشپز خانه رفت و کتری را روی گاز گذاشت. سپس صدا زد: «صبحانه می خوری یا نه؟»

• نه فقط چایی می خواهم، عجله دارم.

احمد کنار برادر روی زمین نشست و گفت: «چه عجله ای؟ رضا تو را به خدا نصف عمر شدم، بگو ببینم تا چه حد جریان نرگس را خبر داری؟

• کدام جریان نرگس را می گویی؟ جریان تهمت زنت را به نرگس، یا کلفتی های بچه شش ساله ام را؟ کدام را بگویم؟

رضا در حالی که اشک از چشمانش سرا زیر شده بود، ادامه داد: «احمد جان می دانم تو تقصیری نداری، سارا هم قبلا گفته بود از فرستادن نرگس پیش شما پشیمان می شوم؛ اما باورم نمی شد».

احمد حرفش را قطع کرد و گفت: «رضا ارواح خاک پدر و مادر مان بگو از نرگس چه می دانی؟ او کجاست؟»

رضا اشکش را پاک کرد و گفت: «نرگس همین جاست در ده قدمی ما».

احمد گفت: «یعنی چی ده قدمی ما، یعنی کجاست؟»

• نرگس در خانه اقدس خانم است، خواهر زن محسن برادر سارا.

احمد با تعجب پرسید: «اقدس خانم چه ربطی به نرگس دارد؟ نرگس آن جا چه کار می کند؟»

•

برادر حالا وقت این حرف ها نیست، بعدا برایت مفصل خواهم گفت، حالا باید یک سری به بچه بزنم، مثل این که حالش زیاد خوب نیست.

•

آری من هم موافقم، صبر کن برایت چایی رو به راه کنم بعد.

احمد با عجله به آشپز خانه رفت و پس از دم کردن چایی دوباره به اتاق برگشت و گفت: «من هم با تو می آیم، خیلی نگرانم».

•

نه احمد جان لازم نیست، نرگس وضع مناسبی ندارد، از تو هم خیلی ترسیده.

•

آخر چرا من که جز محبت به او کاری نکرده ام؟

•

من هم می دانم؛ ولی مرجان او را ترسونده.

احمد با دستپاچگی گفت: «چرا، چه جوری؟» رضا به طرف آشپز خانه رفت و سر پایی یک چایی کم رنگ داخل استکان ریخت و بعد هم با خوردن نصف استکان در حالی که از خانه خارج می شد، گفت: «برادر من رفتم، حرف هایی که زدم فعلا پیش خودت امانت باشد نمی خواهم مرجان چیزی بفهمد» و ادامه داد: «راستی مرجان کجاست؟ حواسم نبود سؤال کنم؟»

احمد آهی کشید و گفت: «نمی دانم تو خبر نداری؟» رضا لبخندی زد و گفت: «ای بابا سراغ زنت را از من می گیری؟ من چه می دانم؟»

• آخه فکر کردم از مرجان هم مثل نرگس بی خبر نیستی!

رضا نگاهی به احمد انداخت و به طرف خانه اقدس خانم به راه افتاد. با صدای زنگ، اقدس خانم به استقبال رضا آمد. پس از احوال پرسی و تعارفات معمول، هر دو به داخل منزل رفتند. در گوشۀ اتاق و در کنار بخاری نرگس به خواب عمیقی فرو رفته بود. رضا خودش را به او رساند و در حالی که سعی می کرد، بیدار نشود بوسه ای از پیشانی او برداشت و مو های نا مرتب او را با دستش نوازش کرد.

اقدس گفت: «آقا رضا مواظب باش بیدار نشود، شاید یک ساعت باشد که خوابیده، من و محسن تا صبح بالای سرش نشسته بودیم و سعی کردیم با آب و الکل تب او را پایین بیاوریم، اگر شما نگفته بودید، اول صبح می رسید، او را به بیمارستان برده بودیم.»

محسن که از دست شویی بیرون می آمد با صدای رضا سرفه ای زد و داخل اتاق شد و پس از روبوسی کنار رضا نشست. رضا گفت: «آقا محسن ببخشید نرگس مزاحم شما شده، اقدس خانم می گوید تا صبح نخوابیده اید».

محسن گفت: «ایرادی ندارد، یک لقمه صبحانه بخوریم و برویم بیمارستان، می ترسم حال نرگس بد تر شود، الآن کمی تبش پایین آمده است».

بعد با ناراحتی و خطاب به رضا گفت: «آخر مرد حسابی مگر بچه ات را توی جوی آب پیدا کردی که این جوری توی غربت به امان خدا رهایش کردی؟ خدا می داند آن زن از خدا بی خبر با این بچه چیکار کرده، طفلک شده پوست و استخوان. به عظمت خدا اگر تلفنی نگفته بودی چند وقت صبر می کنی و می آیی او را می بری، خودم می رفتم با برادر نامردت و همسر جلادش تسویه حساب می کردم!»

رضا آهی کشید و گفت: «محسن جان، احمد تقصیر ندارد، مرجان او را گول زده، احمد هم خیلی ساده است و متوجه وضع نرگس نشده است. خدا می داند محسن جان بیش تر به خاطر احمد بود، دیدم بچه ندارد و از طرفی وضع مالی اش خوب است، دست به چنین کاری زدم. من هم که می دانی با این وضع پای چلاق و لبو فروشی چیکار می توانستم بکنم؟ البته سارا گفت مرجان قابل اعتماد نیست؛ ولی باورم نمی شد. اقدس خانم هم چند بار به سارا زنگ زده بود، اما سارا چیزی به من نگفت، مثل این که نمی خواسته رابطه ام با برادرم تیره شود و ترک رحم بشود. او پیش خودش فکر کرده کم کم درست می شود. اقدس خانم گفته بود اگر دیدم وضع بد تر شد، به شما خبر می دهم، به خدا فکر نمی کردم این زن با این بچه چنین معامله ای بکند، خدا می داند که حالا هم دقیقا نمی دانم چه اتفاقی افتاده است!».

اقدس گفت: «آقا رضا حالا وقت نداریم، همه چیز را برای تان خواهم گفت. بهتر است نرگس را بیدار کنیم تا بیمارستان شلوغ نشده سری به دکتر بزنیم».

رضا کنار رخت خواب نرگس نشست و به آرامی او را تکان داد. تب نرگس پایین آمده بود؛ ولی رنگ صورتش خیلی زرد شده بود. نرگس با شنیدن صدای پدر از خواب پرید و مثل برق خود را در آغوش او انداخت و دستان کوچک خود را دور گردن پدرش حلقه کرد و زد زیر گریه. پدر و دختر لحظاتی را در آغوش هم گذراندند. نرگس که گویی با دیدن پدر بال در آورده است، گفت: «بابا، مامان کجاست؟ هانیه و فائزه کجا هستند؟ چرا نیامدند؟» اما منتظر پاسخ پدرش نشد و با گریه شدید تری گفت: «بابا من دیگر این جا نمی مانم، می خواهم بیایم پیش شما و مامان».

رضا که گریه امانش نمی داد گفت: «عزیزم آمدم تو را ببرم گریه نکن، حالت بد تر می شود».

اما نرگس که دل پری داشت آن قدر گریه کرد تا روی دست پدر از حال رفت. ساعتی بعد همگی در اورژانس بیمارستان کنار تخت نرگس حلقه زده بودند. رضا از دکتر پرسید: «آقای دکتر بچه ام چطور است؟ چه مشکلی دارد؟ تو را به خدا معالجه اش کنید؟». دکتر گفت: «چرا این بچه را زود تر به پزشک نرسانده اند، تمام بدنش عفونت کرده و تب شدیدی هم دارد، دفتر چه اش را بدهید برایش دارو بنویسم».

رضا گفت: «آقای دکتر ما بیمه نیستیم، فدای سرش بنویس، دارو هایش را آزاد تهیه می کنم». دکتر که وضع رضا را مشاهده کرد، گفت: «ایرادی ندارد، دارو های مورد نیاز او را اورژانس دارد، با من بیائید».

لحظه ای بعد رضا با پاکتی پر از دارو به اتاق برگشت و پشت سر پرستار، برای تزریق سرم وارد اتاق شد. نرگس سه روز در بیمارستان بستری شد. روز آخر که نرگس را مرخص کردند، رضا متوجه شد برادرش احمد تمام مخارج بیمارستان را پرداخته است.

در حالی که همگی از بیمارستان خارج می شدند، اقدس خانم که نرگس را در آغوش گرفته بود او را به رضا داد و گفت: «بیا آقا رضا، احمد خان هم تشریف آوردند، می خواهند ببینند نتیجه محبت همسر شان به نرگس جواب داده یا نه؟»

رضا در حالی که او را دعوت به سکوت می کرد به طرف احمد رفت. احمد که از شدت خوش حالی اشک شوق می ریخت، خواست نرگس را در آغوش بگیرد؛ اما نرگس اجازه نداد. رضا هم گفت: «احمد جان، نرگس با شما قهر کرده، اجازه بدهید حالش بهتر شود، با شما آشتی می کند».

احمد گفت: «رضا جان برویم منزل ما». اقدس خانم جلو آمد و گفت: «نه احمد آقا ناهار درست کردم، برای نرگس جان هم سوپ جوجه گذاشته ام، می رویم منزل ما، خبر های خوشی برای این پدر و دختر دارم».

رضا هم در تأیید حرف او گفت: «آره احمد جان فکر خوبی است، برویم منزل آقا محسن، می خواهم برایت کمی درد و دل کنم».

11

همگی با ماشین احمد به طرف منزل محسن راه افتادند. با ورود همه به داخل منزل، رضا به طرف تلفن رفت و با کمک محسن با مخابرات جلال آباد تماس گرفت و از تلفن چی خواست خبر سلامتی نرگس را توسط یکی از اهالی به سارا برساند و از او بخواهد که با منزل محسن تماس بگیرد.

بعد از ناهار، نرگس که خیلی خسته به نظر می رسید و اثر دارو ها او را بی حال کرده بود، کنار بخاری به خواب رفت. بقیه هم پس از صرف میوه و چایی سر حرف را باز کردند. رضا نگاهی به همه انداخت و رو به برادر گفت: «احمد جان روزی که نرگس را به گلشهر آوردی، سارا که شمارهٔ اقدس خانم را از خواهرش یعنی همسر برادرش مجید گرفته بود با او تماس گرفت و داستان نرگس و آمدنش را به گلشهر برایش تعریف کرد و از او خواست از دور به صورتی که کسی متوجه و مشکوک نشود، مراقب او باشد و از اقدس خانم خواست خودش را به نرگس معرفی کند تا نرگس در موقع نیاز پیش او برود و اگر مشکلی دارد برایش تعریف کند و اقدس خانم هم ما را در جریان وضعیت او قرار دهد».

احمد لبخندی زد و گفت: «عیب ندارد به ما اعتماد نداشتید، البته حق داشتید مرجان در این چند سال کاری کرده بود که پای همه فامیل و دوستان را از خانه من بریده بود؛ ولی من به خاطر این که بچه نداشت چیزی بهش نگفتم و سعی نکردم زندگی اش را خراب کنم؛ ولی خدا شاهد است من از این مسائل بی خبر بودم».

رضا سری تکان داد و گفت: «می دانم برادر، من از تو گلایه ای ندارم». اقدس گفت: «بله احمد آقا من پس از تماس سارا خانم منتظر بودم نرگس را در کوچه ببینم و با او قول و قراری بذارم».

احمد گفت: «چه قول و قراری؟» اقدس ادامه داد: «قول و قرار دوستی و فامیلی!» رضا پرسید: «اقدس خانم بالاخره چی شد؟ چطور با نرگس آشنا شدی؟»

اقدس پاسخ داد: «آن روز بعد از تلفن سارا چند روزی کشیک کشیدم تا این که نرگس برای بازی با بچه ها به کوچه آمد. جلو رفتم و به او گفتم اسم تو نرگس است؟ اول ترسید؛ ولی کم کم سر صحبت را باز کرد، بچۀ شیرین زبانی بود و ما با هم آشنا شدیم، این ملاقات ها تا دو سه هفته ادامه داشت؛ ولی من سعی می کردم مرجان و احمد آقا من را نبینند، از نرگس هم خواستم در مورد من چیزی به آن ها نگوید. او خیلی از زندگی و مدرسه اش راضی بود، پس از بیست روز که با او آشنا شدم، متوجه شدم کم تر برای بازی به کوچه می آید، به دخترم زهرا گفتم مراقب او باشد و ببیند در مدرسه چیکار می کند و گفتم اگر می شود با او دوست شود، اما زهرا که کلاس پنجم بود، می گفت مامان نرگس کلاس اول است من پیش دوستانم خجالت می کشم با او دوست شوم، فقط از دور مراقب او هستم، تا این که یک روز گفت که نرگس خیلی ضعیف شده و زنگ تفریح کم تر با بچه ها بازی می کنه، گاهی هم با بچه ها دعوا می کنه؛ ولی من آن ها را جدا

می کنم. با شنیدن حرف های زهرا خیلی نگران شدم؛ اما چون نرگس برای بازی دیگر به کوچه نمی آمد، نمی توانستم او را ببینم، تا این که یک روز تصادفی دیدم مرجان از خانه خارج شد و سوار بر تاکسی از خانه دور شد، از فرصت استفاده کردم و رفتم زنگ خانه را زدم، نرگس در حالی که جاروی بزرگی در دست داشت در را باز کرد، داشت نفس نفس می زد و لباس هایش خیس بود، او را بغل کردم و گفتم داری چیکار می کنی؟ با دیدن من شروع کرد به گریه؛ ولی پاسخی نداد. هر چه اصرار کردم که چرا دیگر به کوچه نمی آید و با بچه ها بازی نمی کند، فقط به من نگاه می کرد. آثار ترس را در چهره اش دیدم؛ اما نمی توانستم کاری انجام بدهم، او گفت زود تر از آن جا بروم و می ترسید مرجان مرا با او ببیند. آن شب قضیه را برای آقا محسن گفتم و او پیشنهاد کرد فردا به مدرسه بروم و در راه بازگشت به مدرسه به هر صورتی که شده ماجرا را بفهمم، ضمنا آقا محسن گفت فعلا چیزی به شما نگویم و اگر تلفن کردید شما را نگران نکنم. روز بعد در راه مدرسه او را دیدم که به خانه می رفت، جلو رفتم ولی بر عکس روز های دیگر با دیدن من خوشحال نشد. به او گفتم نرگس جان چرا به من نمی گویی که چرا ناراحتی؟ نرگس گفت:

«می ترسم». گفتم: «از چه می ترسی؟» گفت: «از زندان». از حرفش خیلی تعجب کردم و پرسیدم: «زندان یعنی چه؟ کدام زندان؟». گفت: «زندان بچه ها» گفتم: «چه کسی گفته بچه ها زندان دارند؟» گفت: «زن عمو گفته اگر حرف از خانه بیرون ببرم به عمو می گوید مرا ببرد زندان بچه ها، آن جا پر از موش است و انگشت و دماغ بچه ها را می خورند». از تعجب خشکم زد. دستش را گرفتم و کنار خیابان او را روی زانوی خودم نشاندم و گفتم: «عزیزم بگو چه کار کردی که از زندان می ترسی، بچه ها که زندان ندارند، زن عمو می خواسته تو را بترساند که به حرفش گوش کنی و یا درست را خوب بخوانی»؛ اما در دل گفتم این دیگر

چه جور بچه تربیت کردنه که او را از زندان بترسانند. بعد به نرگس گفتم: «از اول برایم بگو ببینم چی شده؟» و او داستان انگشتر را گفت.

احمد که رنگش به کلی پریده بود و از شدت ناراحتی صورتش سرخ شده بود، گفت: «انگشتر چیه؟» اقدس خانم در پاسخ او جریان انگشتر را مو به مو باز گو کرد و گفت : «این موضوع باعث شده بوده که نرگس مجبور شود به خاطر این که مرجان موضوع را به شما نگوید و شما هم او را ظاهراً به زندان بچه ها نبرید، هر روز حیاط به آن بزرگی را آب و جارو کند و توالت و حمام را هر روز نظافت کند».

احمد زیر لب گفت: «به حسابش می رسم، من نمی دانستم که این زن تا این اندازه بی رحم است!». سپس رو به اقدس کرد و گفت: «اقدس خانم خدا خیرت بدهد، چرا این موضوع را به من نگفتی؟»

اقدس گفت: «احمد آقا به نرگس قول دادم چیزی نگویم. او گفت که اگر کار نظافت را خوب انجام دهد کسی به او کار ندارد. به محسن آقا هم قول داده بودم به آقا رضا و سارا خانم هم چیزی نگویم؛ ولی اگر وضع بد تر می شد آقا محسن جریان را به شما می گفت».

رضا در حالی که بغض گلویش را گرفته بود، گفت: «اقدس خانم بعد چه کار کردی؟»

اقدس گفت: «آن روز نرگس را تا خانه خود مان آوردم تا خانه را یاد بگیرد تا چنان چه مشکلی برایش پیش آمد راه خانه ما را بلد باشد. بعد از آن روز، چند وقتی خبری از نرگس نداشتم، زهرا می گفت نرگس به مدرسه می رود؛ ولی زنگ تفریح در کلاس می ماند، حالش هم فرقی نکرده است، یک روز هم شنیده بود که معلم نرگس به مدیر مدرسه می گفته نرگس شدیداً افت کرده و باید به خانواده اش گزارش بدهیم و مدیر هم گفته من به زن عمویش گفته ام و خانم معلم سؤال کرده که اگر خانواده اش وضع او

می دانند چرا کاری نمی کنند، همان روز مدیر تصمیم می گیرد به احمد آقا خبر بدهد که نرگس درس نمی خواند و خیلی هم ضعیف و لاغر شده است. من تصمیم گرفتم به مدرسه بروم و از مدیر و مشاور مدرسه کمک بگیرم که باید چکار کنم، با آقا محسن مشورت کردم و او هم تأیید کرد. فردای آن روز ساعت ده صبح به طرف مدرسه حرکت کردم؛ اما صد قدم مانده به مدرسه، دیدم نرگس بدون کیف، در حالی که به شدت گریه می کرد و بدنش می لرزید به سرعت از مدرسه دور می شود. با هزار زحمت خودم را به او رسانده و دستش را گرفتم، مرتب التماس می کرد که رهایش کنم و من پرسیدم: «نرگس جان چی شده می خواهی کجا بری؟» او گفت: «عمویم به مدرسه آمده که مرا ببرد زندان، من هم فرار کردم.» گفتم: «عمویت خودش گفت آمده تو را ببرد زندان؟ گفت: «نه زن عمویم گفت». پرسیدم: «زن عمویت کجاست؟ کی این حرف را زد؟» گفت: «دیروز». پرسیدم: «مگر چه کار کردی»؟ با ترس و لرز گفت: «دیروز زن عمو گفت چرا حیاط کثیف است و برگ درخت ها همه جا پخش شده؟ من گفتم بعد از جارو کردن دوباره برگ ها را ریخته، بعد هم رفتم از توی یخچال آب بردارم پارچ از دستم افتاد و شکست، زن عمو گفت حالا که حیاط را تمیز نکردی و پارچ را شکستی به عمویت می گویم تو را ببرد آن جا که بچه های دزد را می برند، تو که نمی توانی یک لیوان آب بخوری باید انگشت هایت را موش ها بخورند. امروز که دیدم عمو به مدرسه آمده فرار کردم که مرا نبرد».

در این لحظه رضا با صدای بلند شروع به گریه کرد، اما احمد او را دل داری داد و گفت: «رضا جان به خدا جبران می کنم کاری می کنم که تمام اجداد مرجان جلوی چشمش رژه بروند».

رضا که دید احمد خیلی احساساتی شده ساکت شد گفت: «نه احمد جان این ها همه از بد شانسی منه، اگر من هم مثل بقیه عرضه

بچه داری داشتم وضع خودم و بچه هایم بهتر بود و این طور همه را به زحمت نمی انداختم!» سپس رو به اقدس کرد و گفت: «بعد چه کار کردی؟»

اقدس گفت: «راستش آقا رضا من ترسیده بودم و نمی دانستم چکار کنم، مجبور شدم یک راست بیایم مخابرات و با شما تماس بگیرم. به تلفن چی جلال آباد گفتم شما را به خدا قسم زود تر به آقا رضا یا خانمش اطلاع بدهید بیاند مخابرات با شماره من تماس بگیرند، بعد هم با نرگس به خانه آمدیم. نرگس که دید در خانه ما جایش امنه، کمی آرام شد؛ ولی تب شدیدی داشت، یک قرص تب بر به او دادم، او هم خوابش برد. بعد هم که دیگر خبر دارید، چون تلفن زدید و من جریان را گفتم، شما هم که گفتید: «من خودم را اول صبح می رسانم، چون اتوبوس جلال آباد ساعت چهار صبح حرکت می کند«. من هم گفتم: «خود تان بیایید و یک فکری بکنید».

احمد که هر لحظه عصبانیتش بیش تر می شد، گفت: «پدر بیامرز لااقل به من می گفتی که این همه این طرف و آن طرف نروم، خدا می داند داشتم سکته می کردم».

اقدس در حالی که نگاهی به آقا رضا می انداخت، گفت: «راستش آقا رضا گفت لازم نیست به شما خبر بدهم!».

• چرا؟

رضا بدون مقدمه گفت: «چرا ندارد، من گفتم احمد که عرضه نداشت بچه داری کنه و بچه بزرگ کنه، بی خود بچه مرا برد!». احمد در حالی که سرش را پایین می انداخت گفت: «آره برادر من اگر عرضه داشتم خدا به خودم می داد که حالا شرمنده تو و بچه ات نباشم».

رضا از حرفی که زده بود پشیمان شد و گفت: «احمد جان به خدا عصبانی بودم، گفتم بگذار یک کمی بترسی و به من زنگ بزنی، من هم

عقده ام را خالی کنم، احمد جان منو ببخش، من توی راه خیلی فکر کردم و حالا تصمیم دارم نرگس را برگردانم جلال آباد که دیگر مزاحم شما نباشد، برادری ما هم به هم نخورد».

اقدس در حالی که ظروف پر از میوه های دست نخورده را جا به جا می کرد، گفت: «لازم نیست!». محسن گفت: «اقدس جان، چرا لازم نیست؟»

• لازم نیست نرگس به جلال آباد برگردد.

رضا با تعجب گفت: «اقدس خانم شما هنوز هم متوجه موضوع نشده اید، مرجان با نرگس کنار نخواهد آمد، نمی دانم چرا؟ ولی نخواهد آمد، حالا هم که گذاشته رفته و معلوم نیست برگردد یا نه و یا با چه شرایطی».

احمد گفت: «شرط بی شرط، مرجان نباید هیچ وقت به خانۀ من برگردد!».

رضا گفت: «نه احمد جان، زندگیت را خراب نکن، مرجان با سارا مشکل دارد. عقده اش را سر این بچه معصوم خالی کرد، با تو که کاری ندارد».

احمد گفت: «ولی من کار دارم!».

اقدس گفت: «آقا رضا نرگس باید این جا بماند و درس بخواند؛ اما نه مثل سابق!». رضا گفت: «اقدس خانم واضح بگو ببینم چه خوابی برای ما دیده ای؟» اقدس گفت: «مثل این که همه یاد تان رفت که گفتم یک خبر خوش برای تان دارم، شما این قدر غرق ماجرای نرگس شدید که کسی نپرسید خبر خوش چیه؟»

شوهرش گفت: «حالا بگو، جان مان به لب رسید!». اقدس گفت: «آقا رضا قول بده ناراحت نشوی که من توی کار و زندگی شما دخالت کردم». رضا گفت: «چه دخالتی، شما كجا، ما كجا؟ بفرمائید می خواهید چه کار کنید؟ چه خبر شده؟»

اقدس گفت: «ببین آقا رضا تو این روزگار هنوز هم انسان هایی هستند که زرق و برق دنیا چشمان شان را کور نکرده، آزاد مردان و آزاد زنانی که خود را گرفتار قید و بند مسائل مادی نکرده اند و تلاش می کنند به هر صورتی که می توانند نام نیکی از خود به جای بگذارند...».

محسن حرف همسرش را قطع کرد و گفت: «راستش آقا رضا، اقدس چند وقتیه در کلاس هایی که توی مسجد تشکیل شده شرکت می کند، من فکر می کنم هر چه توی مسجد یاد گرفته، قراره امشب تحویل بده!».

اقدس زیر چشمی نگاهی به همسرش کرد و گفت: «نه خیر آقا محسن، نمی دانم چرا شما مرد ها فکر می کنید همه چیز را بلدید، اگر یک روز یک خانم بخواهد دو تا کلمه حرف حساب بزند به تیک قبای شما بر می خورد، خواهش می کنم اجازه بده حرف من تمام شود اون وقت شما هم اگر خواستید اظهار فضل کنید، ما در خدمت شما هستیم!».

محسن لبخندی زد و گفت: «چرا ناراحت شدی؟ من که منظوری نداشتم!».

احمد آقا وساطت کرد و رو به اقدس خانم گفت: «بفرمائید اقدس خانم ما سرا پا گوشیم، بفرمائید!» اقدس گفت: «آقا رضا، حدود یک ماه است در مسجد محل کلاس گذاشته اند، یک خانم هم می آید مسائل شرعی می گوید، بعضی از وقت ها هم مشکلات خانم ها را حل و فصل می کند، من از روز اول در کلاس ها شرکت کرده ام، دیروز که شما بیمارستان بودید و من هم خیلی دلم گرفته بود رفتم کلاس، یکی از خانم ها با دختر کوچکش به کلاس آمده بود. دخترک شباهت زیادی به نرگس شما داشت، وقتی ناز و نوازش آن خانم را نسبت به فرزندش دیدم، ناخود آگاه نرگس پیش چشمم مجسم شد و اشک هایم ریخت. پیش خودم گفتم خدایا این بچه به امید درس و مدرسه به این شهر خراب شده قدم گذاشته، حالا جارو گذاشته اند

زیر بغلش و آفتابه هم داده اند به دستش، تا مدام آب بپاشد و جارو کند، از صبح تا ظهر خستگی درس و کلاس، بعد از ظهر هم آب و جارو، این بچه باید دست نوازش پدر و مادر روی سرش باشد نه زخم زبان زن عمو و خلاصه حسابی رفته بودم توی فکر، به صورتی که نفهمیدم استاد مشغول سخنرانی شده و کلاس شروع شده است، همین طور سرم پایین بود و گریه می کردم که همان خانمی که با بچه اش آمده بود چند بار با دستش به شآن هام زد که حواست کجاست؟ خانم استاد هم که متوجه شده بود، پرسید: «خانم مشکلی پیش آمده؟» من گفتم: «خیر!» بعد گفت: «خواهش می کنم بعد از کلاس تشریف داشته باشید، با شما کار دارم.» از این که همه دیده بودند من گریه می کنم کمی خجالت کشیدم؛ ولی خودم را جمع و جور کردم تا این که با صدای صلوات خانم ها وقت کلاس تمام شد. خانم استاد به طرف من آمد و چون همیشه به دنبال باز کردن گره کار خانم ها بود و مانند یک مشاور به درد دل آن ها گوش می داد و آن ها را راهنمایی می کرد، تصور کرد من هم مشکل خانوادگی یا موردی برایم پیش آمده، بنابراین کنارم نشست و سؤال کرد: «حاج خانم مشکلی برای تان پیش آمده است، من متوجه شدم قبل از شروع درس چشمان تان پر از اشک بود و

ناراحت بودید، اگر اشکالی ندارد من حاضرم چنان چه کاری از دستم ساخته باشد کمک کنم. گفتم: «خیر خانم، من مشکلی ندارم؛ اما خوب شد سؤال کردید». پیش خودم فکر کردم فرصت مناسبی است موضوع نرگس را برایش بگویم شاید بتواند مرا راهنمایی کند تا با وضعیتی که برای این بچه پیش آمده بتوانم برنامه ریزی کنم. بنابراین خودم را جمع و جور کردم و داستان نرگس را از زمانی که سارا به من تلفن زده بود، برایش شرح دادم. پرسید: «حالا این دختر کجاست؟» من هم جریان مریضی و بیمارستان را برایش توضیح دادم. خانم استاد گفت: «حاج خانم وقتی او را از بیمارستان

مرخص کردند به پدرش بگو با این شماره تماس بگیرد. گفتم: «ببخشید خانم این شماره متعلق به کیه؟» گفت: «این شماره تلفن منزل ماست، می خواهم پدر نرگس با همسرم صحبت کند انشا ا... خدا کمک می کند همه این مشکلات حل می شود، خدا را شکر کنید ترتیبی داده شد شما به کلاس من بیایید و این ماجرا را برایم شرح دهید، به یاری حضرت حق مشکل نرگس و پدرش حل خواهد شد.» بعد یک چیز هایی گفت که باید از زبان خود شان بشنوید.»

آقا رضا گفت: «اقدس خانم من تلفن کنم؟ من که این خانم و شوهرش را نمی شناسم». احمد آقا که ظاهرا از این موضوع خوشحال نبود حسابی غیرتی شد و گفت: «اقدس خانم مگر من مرده ام که غریبه می خواهد مشکل برادرم را حل کند؟» بعد رو به رضا کرد و ادامه داد: «من اجازه نمی دم دستت را به طرف کسی دراز کنی!»

رضا گفت: «احمد جان ما که نمی دانیم این خانم و همسرش چیکاره ان و می خواهند چیکار کنند، شاید خدا خواسته یک کار آبرومند و درست و حسابی برای ما جور شود».

• اگر موضوع کار باشد حرفی ندارم؛ ولی نمی خواهم کسی به تو صدقه بدهد.

اقدس گفت: «احمد آقا شما زحمت خود را کشیدید، این خانم زن با خداییه، شاید وسیله ای شده برای کمک به آقا رضا».

سپس از جا بلند شد و شماره تلفن خانم استادش را از لای دفتر کلاس برداشت و شروع کرد به گرفتن شماره. از آن سوی خط صدای خانم استاد او را به شوق آورد. پس از احوال پرسی موضوع نرگس را یاد آوری کرد و سپس گوشی تلفن را به آقا رضا داد. آقا رضا سلام کرد و آن طرف صدای آقایی را شنید که خودش را همسر خانم استاد معرفی می کرد.

پس از یک گفت و شنود کوتاه قرار شد روز بعد آقا رضا به اتفاق نرگس به آدرسی که همسر خانم استاد داده بود، مراجعه کنند. هوا رو به تاریکی می رفت، احمد که از وضع پیش آمده اصلا راضی نبود از جا بلند شد برادرش گفت: «رضا جان بلند شو دیگر مزاحم آقا محسن و اقدس خانم نشویم، با هم بریم خانه ما».

رضا گفت: «احمد جان حرفی ندارم؛ ولی می دانی نرگس با خاطره ای که از خانه تو دارد صلاح نیست بیاید، بگذار حالش بهتر شود، می ترسم دوباره دردسر درست کند».

نرگس که خواب و بیدار بود همین طور که سرش را زیر پتو پنهان می کرد گفت: «بابا من خانه عمو نمیام، خودت برو». اقدس گفت: «نه عزیزم، پدرت هم پیش تو خواهد ماند». احمد خدا حافظی سردی کرد و گفت: «باشه شما بمانید، من می رم، می خوام تنها باشم، ضمنا ببینم این زن بی عقل و بی شعورم کجا پناهنده شده بروم دنبالش».

رضا برادر را تا در حیاط بدرقه کرد و به احمد قول داد از وضع خود و نرگس، احمد را بی خبر نگذارد. بعد برگشت و احمد در حالی که از نظر روحی وضعیت مناسبی نداشت به طرف خانه اش حرکت کرد.

آن شب یکی از بهترین شب های عمر نرگس بود، زیرا پس از دو ماه رنج و دوری از پدر و مادر در آغوش پدر به خواب رفت.

12

روز بعد رضا به اتفاق محسن به آدرسی که شوهر خانم استاد داده بودند، مراجعه کردند و با پرس و جو او را در محل کارش ملاقات کردند. آن مرد خودش را «هدایتی» معرفی کرد و به آقا رضا گفت که داستان نرگس را از زبان همسرش شنیده است و در حالی که کاغذ و قلم را آماده می کرد مشخصات آقا رضا و خانواده اش را یادداشت کرد.

ساعتی بعد، رضا، محسن و نرگس پس از مذاکره ای نسبتا طولانی خوشحال و خندان به طرف خانه به راه افتاند و نزدیک خانه که رسیدند رضا رو به نرگس کرد و گفت: «عزیزم تو با آقا محسن برو، من می رم خانۀ عمو احمد وسایلت را جمع کنم و بیاورم».

رضا به خانه احمد رفت و نرگس هم به اتفاق محسن خدا حافظی کردند و به راه خود ادامه دادند. احمد که گویی انتظار آمدن رضا را داشت با شنیدن صدای زنگ به سمت حیاط دوید، در را باز کرد و هر دو برادر به اتفاق وارد خانه شدند. احمد که طاقت نداشت صبر کند، بلا فاصله پرسید: «رضا جان چه کار کردی؟ نرگس کجاست؟»

رضا گفت: «احمد جان خدا خیرت بدهد که وسیله خیر شدی وگرنه معلوم نبود من با این وضعیتم باید چگونه گذران زندگی و تحصیل این بچه های قد و نیم قد را می کردم».

احمد گفت: «رضا جان خجالت می دهی، کدام خیر، دیدی که مرجان چگونه آبروی مرا پیش تو، سارا و نرگس ریخت، حتی محسن و اقدس خانم هم، حرف شان به سر ما مسلط شد!».

رضا گفت: «نه برادر تو تقصیری نداری، شاید خواست خدا بوده، به هر حال همه چیز تمام شد».

•

امروز کجا رفتی برایم تعریف کن؟

•

راستش احمد جان همان طور که اقدس خانم دیروز گفت، هنوز اشخاصی هستند که مال دنیا کور شان نکرده، کسانی که از ذره ذرۀ مال شان و از لحظه لحظه عمر شان بهترین استفاده را می کنند، خدا هم به آن ها توفیق داده تا بتوانند گرهی از کار خلق خدا باز کنند.

احمد لبخندی زد و گفت: «رضا مثل این که تو هم امروز رفتی کلاس». رضا گفت: «ما که لیاقت کلاس نداریم احمد جان! کلاس مال کسانی است که بتوانند درس بخوانند و نمره قبولی بگیرند ولی من امروز کلاس نرفته یک درس بزرگ گرفتم».

•

چه درسی؟

•

من امروز فهمیدم که می توان همه چیز داشت و هیچ چیز نداشت و هیچ چیز نداشت و همه چیز داشت.

•

من که چیزی نفهمیدم کمی واضح تر بگو!

•

امروز من با کسی آشنا شدم که او را ندیدم. کسی که همه چیز داشته؛ ولی گفته من چیزی ندارم؛ همه امانت است و از آن خداست، از مال دنیا همان اندازه که گذران آن را کفایت کند، برایم کافی است، او چیزی را

که داشته داده تا چیزی را که می خواهد به دست بیاورد. یعنی مالش را داده، رضایت خدا و خلق خدا را گرفته است، مالش را داده و خندۀ نرگس را خریده، مالش را داده تا نامش بماند، کسی که مالش را با نام نیکش معامله کرده است.

•

رضا جان چطور با کسی آشنا شدی که او را ندیدی؟

•

او را ندیدم؛ ولی با کاری که کرده او را شناختم. او کسی است که امروز زندگی مرا با خواست خدا عوض کرد، همین طور زندگی نرگس و بقیه بچه ها را، شاید هم زندگی تو را.

•

زندگی مرا؟

•

آری، البته باید زمان بگذرد، اگر خدا توفیق بدهد.

•

آقا رضا می شه بری سر اصل مطلب، بگو کجا رفتی؟ چه کسی را دیدی؟ چکار کردی؟

•

دیشب دیدی که نشانی را از همسر خانم استاد گرفتم، امروز صبح با محسن رفتیم پیش اون بنده خدا، اقدس خانم هم که جریان نرگس را برایش گفته بود، قرار شد که شناسنامه خودم، سارا و بچه ها را با یک استشهادیه و یک سری مدارک دیگر ببرم اداره اوقاف گلشهر. آقای هدایتی می گفت یک بنده خالص خدا حدود سی چهل سال پیش بخشی از اموال خودش را وقف محصلینی کرده که بضاعت مالی برای درس خواندن ندارند، اوقاف هم خانه او را که وصیت کرده بوده، تبدیل کرده به یک مدرسه شبانه روزی که بچه ها از کلاس اول تا کلاس پنجم در آن جا درس بخوانند و مخارج آن ها هم از اموال وقفی آن مرحوم تأمین می کنند. آقای هدایتی که کارمند آن جا بود گفت اگر مدارکم کافی باشد و شرایط لازم را داشته باشم همه بچه ها می توانند در آن مدرسه درس بخوانند، احمد جان خیلی جالب است آن بنده خدا حتی فکر لباس و سایر مایحتاج بچه ها را

هم کرده و در وقف نامه اش گفته کتاب و لوازم تحصیلی و پوشاک بچه ها را از اموال وقفی تأمین کنند.

سپس در حالی که اشک هایش را پاک می کرد ادامه داد: «آقای هدایتی که این موضوع را گفت، گفتم خوش به حالش ما که چیزی هم نداشتیم برای رضای خدا انسان دوستی خرج کنیم؛ ولی آقای هدایتی گفت که نه پدر جان خدا یکی را با مال و اموالش امتحان می کند، یکی هم با فقر و نداریش، این مهم است که همه در معرض امتحان الهی هستیم».

احمد گفت: «واقعا انسان وقتی می بیند چرا انسان های بزرگی توی این دنیا بوده و هستند، احساس حقارت می کند. ولی رضا جان اجازه بده من کمکت کنم».

• نه برادر، اولا تو هم چیز زیادی نداری، ثانیاً مرجان گرفتاری درست می کند، اجازه بده حالا که خدا خواسته، ما هم به آن چه او خواسته تن بدهیم. حالا بلند شو وسایل نرگس را بیاور، فردا باید برگردم جلال آباد، حتماً سارا و بچه ها نگران هستند».

احمد که می دید برادرش به این موضوع راضی شده، وسایل نرگس را جمع و جور کرد و داخل ساک گذاشت. رضا در حالی که وسایل را با خود می برد، به احمد گفت: «فرادا برای خدا حافظی بر می گردد».

13

با صدای زنگ مدرسۀ «حاج لطف اللّه محمدی» بچه ها به صف شدند.

نرگس که قد او از بقیه بچه ها کوتاه تر بود، جلو تر از همه وارد کلاس شد و در کنار بقیه بچه ها پشت میز نشست. معلم وارد کلاس شد و مبصر کلاس گفت: «بر پا!»

همه بلند شدند و دوباره با اشارهٔ معلم روی نیمکت نشستند و معلم نرگس را به بقیه معرفی کرد. تابلوی مدرسه جلوی چشم نرگس نقش بسته بود. نام حاج لطف اللّه را با کاشی روی آن نوشته بودند، او با خودش فکر می کرد که چگونه درس و کلاس و زندگی جدیدش را مرهون خدمت خدا پسندانه حاج لطف اللّه است و خدا را شکر می کرد که زندگی اش به گونه ای رقم خورده که بتواند از مزایای این عمل نیک برخوردار شود. او آن قدر غرق افکارش بود که متوجه نشد معلم از او می پرسد: «دخترم اسم پدرت چیست؟»

با تکرار سؤال، نرگس گفت: «خانم اجازه، حاج لطف اللّه!» بچه ها همه با هم زدند زیر خنده. خانم معلم گفت: «بچه ها خنده ندارد، نرگس درست

گفت، حاج لطف اللّه پدر معنوی همه ماست، حالا بیایید برای آمرزش روحش، صلوات بفرستید».

صدای صلوات بچه ها در فضای کلاس و مدرسه پیچید و معلم درس را شروع کرد.

• بچه ها الآن ساعت نقاشی است، زود باشید هر کس یک نقاشی بکشد! یک، دو، سه!

خانم معلم در کلاس قدم می زد تا نقاشی بچه ها تمام شود. گاهی هم نگاهی به نقاشی بچه ها می انداخت. مدتی بعد بچه ها یکی یکی نقاشی های شان را تحویل دادند. آخرین نقاشی متعلق به نرگس بود. خانم معلم نگاهی به نقاشی او انداخت و گفت: «دخترم بیا نقاشی ات را نشان بچه ها بده و بگو که چی کشیدی!»

نرگس بلند شد و رفت کنار تخته سیاه ایستاد. نقاشی اش را بلند کرد و گفت: «خانم اجازه، این نقاشی را که من کشیدم نشان می دهد یک آقایی دارد یک بچه را با خودش به مدرسه می برد». معلم گفت: «نرگس جان توی آن دستش چیست؟»

•

یک کوله پشتی پر از کتاب برای بچه ها!

•

این آقا کیه؟

نرگس گفت:

• خانم اجازه، این آقا حاج لطف اللّه ست!

14

سال ها گذشت. نرگس، هانیه و فائزه هر سه پی در پی در آن مدرسه درس خواندند. سارا که دیگر چشمانش ضعیف شده بود، قالی بافی نمی کرد؛ بلکه در مدرسه بچه ها در قسمت آشپز خانه کار می کرد و رضا خادم مسجدی شده بود که اقدس در آن مسجد به کلاس می رفت.

احمد با مرجان که از گذشته اش پشیمان شده بود زندگی آرامی را می گذراند. یک روز که رضا برای تکمیل پرونده بچه ها به اداره اوقاف رفته بود، احمد را دید که از اداره خارج می شود. پرسید: «این جا چه کار می کنی؟»

احمد گفت: «رضا جان من یک بار خجالت زده نرگس شدم، نمی خواستم خجالت زده ده ها بچۀ دیگر مثل نرگس باشم، امروز آمدم مغازه کبابی را وقف تحصیل بچه های بی بضاعت کردم». رضا گفت: «مثل حاج لطف اللّه !»

• نه، حاج لطف اللّه مخارج کلاس اول تا پنجم بچه ها را تأمین کرده بود، ولی من در این مورد نظری نداشتم، می خواستم کار دیگری کرده باشم.
•

چه کاری؟

•

خرید و اهدای کتاب و لوازم تحصیلی برای محصلین بی بضاعت.

سال ها گذشت. اداره اوقاف می خواست به پاس خدمت آقای احمد لطیفی کتاب ها را به نام او چاپ و اهدا کند؛ اما احمدآقا اجازه نداد و پیشنهاد کرد هر چه کتاب چاپ یا اهدا می شود بنویسند: «اهدایی بانو نرگس لطیفی». احمد آقا همیشه می گفت: «نرگس زندگی مرا عوض کرد!».

اشک و لبخند

محله امیریه یکی از قدیمی ترین محلات شهر بود، محله ای که بافت قدیمی آن ویژگی خاصی داشت، ساختمان های خشتی و گلی، آب انبار های متروکه، کوچه های تنگ و باریک که بعضی از آن ها اجازه عبور دو نفر را با یک دیگر و از کنار هم دیگر نمی داد. در این محله خبری از سوپر مارکت های بزرگ، فروشگاه های زنجیره ای و فست فود های امروزی نبود و فقط چند تا مغازه کوچک و نقلی، دو سه تا بقالی و تعدادی نانوایی سنگکی و تافتون مایحتاج روزانه ساکنین را تأمین می کرد.

یکی از خصوصیات این گونه محلات این است که اکثر ساکنین مالک خانه های خود هستند و کم تر کسی در این محلات مستأجر است و اگر هم باشد، از همان مردم محله است و غریبه زیادی در بین مردم و سکنه دیده نمی شود. ارتباطات اجتماعی بسیار قوی و صمیمی است و کم تر کسی است از حال و احوال همسایه و حتی غیر همسایه اش بی خبر باشد. در این محله کوچک و قدیمی حس تعاون و هم کاری به خوبی دیده می شد و اگر کسی گرفتاری داشت دیگران سعی می کردند به کمک او بشتابند و همه خود را

در مقابل مشکلات محله سهیم و شریک می دانستند. جوانان محل با یک دیگر صمیمی بودند و بعضی یک دیگر را برادر خطاب می کردند.

آن ها پیش قراول برگزاری مراسمات محل بودند و در انجام هر چه با شکوه تر هر مراسم تلاش جدی به عمل می آوردند. این مراسمات به هر مناسبت که بود اعم از اعیاد و وفیات و هر برنامه دیگر موجب می شد هر کس با تمام توان و بضاعت خود در برگزاری آن مشارکت کند.

با تمام خصوصیات خوب و پسندیده مردم امیریه، از پیر و جوان گرفته تا زن و مرد یک مشکل وجود داشت که تقریباً گریبان گیر اکثر ساکنین محل بود و آن هم عدم استطاعت و بضاعت مالی آن ها بود. اهالی محل از نظر در آمد و وضعیت اقتصادی از سایر محلات شهر فقیر تر بودند و همیشه در اموری که نیازمند توان مالی بود با مشکل مواجه می شدند؛ اما شور و شوق و همت والای آنان هرگز اجازه نداد به خاطر فقر مالی آنان در امور اجتماعی از سایر محلات عقب تر باشند. اما بعضی از اوقات اتفاقاتی می افتاد که حل آن از توان آنان خارج بود.

آن سال از سال هایی بود که به خاطر خشک سالی و قهر آسمان محصول چندانی بدست نیامده بود و مردم امیریه که بیش تر کشاورز و خرده مالک بودند زندگی سختی را می گذراندند، بسیاری از آنان حتی ازدواج فرزندان خود را به سال بعد موکول کردند و خیلی از مرد ها و جوانان برای کار کردن و کسب در آمد به شهر های مجاور رفته بودند. البته می شد خیلی از کار ها را عقب انداخت و یا انجام نداد؛ اما کاری بود که بایستی به هر قیمت انجام می شد.

ماه ذیحجه به اتمام رسید و برخی که به سفر حج مشرف شده بودند یکی یکی به وطن باز می گشتند. هر چند امیریه حاجی زیادی نداشت و فقط سه نفر موفق به انجام مراسم حج شده بودند از بین این سه نفر، یک

نفر بیش از بقیه جلب توجه می کرد و او کسی نبود جز فاطمه خانم همسر حاج وثوق که از تجار و کسبه معروف شهر بود و چند سال پیش در اثر بیماری دعوت حق را لبیک گفته و از بین مردم رخت بر بسته بود.

تنها باز ماندگان حاج وثوق همسرش فاطمه و دخترش خانم آقا بودند. با آن که مرحوم حاج وثوق به اندازه ای تمکن مالی داشت که بتواند در شمال شهر برای خود خانه ای تهیه کند؛ ولی به خاطر عشق و علاقه به زادگاهش آن جا را ترک نکرد و تا زمانی که زنده بود در کنار مردم محل و دوستان قدیمی خود زندگی کرد. خانواده حاجی مورد احترام تمام مردم بودند و همه به خاطر خدمات و زحمات وی در طول حیات، به همسر و دختر آن مرحوم احترام می گذاردند. همسر حاجی همانند خودش یار و غم خوار اهالی بود.

بعد از فوت همسرش زمین های کشاورزی او را با اجاره اندکی به افرادی که فاقد زمین بودند داده بود و حجره و مغازه او را هم با کمک برادرش اداره می کرد. خشک سالی آن سال زندگی خانواده حاج وثوق را هم تحت تأثیر قرار داده بود. با این حال حاج خانم به لحاظ خشک سالی از گرفتن اجاره از زارعین خود داری کرد و چون مخارج سفر حج او موجب شده بود که مانند سایرین نتواند مراسم بازگشت از حج را آن گونه که مایل بود و دلش می خواست برگزار کند بنابراین به پذیرایی مختصری از آنان که برای دیدار او می آمدند اکتفا کرد.

با بازگشت حجاج کم کم بوی محرم به مشام می رسید. جوآن های امیریه همانند هر سال که قبل از فرا رسیدن ایام عزا داری جمع می شدند و برنامه ریزی می کردند، در مسجد گرد آمدند و پس از برگزاری جماعت در کتاب خانه اجتماع کردند. سید رضا که از جوان های فعال محل و مسجد بود و بقیه او را آقا سید صدا می زدند مثل هر سال مسئولیت جلسه را به عهده گرفت و پس از مقدمه کوتاهی به سایرین گفت: «بچه ها از این که خداوند

به ما فرصت دیگری داد تا امسال نیز دور هم جمع شویم و برای برگزاری ایام عزاداری سالار شهیدان (علیه السلام) برنامه ریزی کنیم سپاس گذارم و امیدوارم با کمک شما و هم کاری و تلاش اهالی محل، امسال هم بتوانیم مراسم با شکوهی برگزار کنیم. من مطمئنم امسال از هر سال دیگری مراسم بهتری خواهیم داشت؛ زیرا امسال خدا به ما لطف کرده و نعمتش را بر ما ارزانی داشته است».

همه با شک و دو دلی به یک دیگر نگاهی انداختند و صدای پچ پچ فضای سالن را پر کرد. معلوم نبود آقا سید با وجود خشک سالی خانمان بر انداز آن سال منظورش از نعمت و تمام کردن آن برای اهالی چیست؟ محسن که یکی از جوانان محل و آدم با تجربه تری بود، گفت: «آقا سید با وجود خشک سالی امسال و گرفتاری مردم منظورت از این که خدا نعمت را بر ما تمام کرده، چیست؟»

آقا سید که متوجه علت تعجب و هم همه بچه ها شده بود، گفت: «شما اجازه ندادید من حرفم را تمام کنم، حالا می گویم منظور از حرفم چه بود. خوش بختانه امسال حاج آقا هادی میهمان ماست، او به علت ناراحتی تنفسی تصمیم گرفته است یکی دو ماهی را میهمان خواهرش در امیریه باشد و به توصیه دکتر ها مدتی از هوای آلوده تهران فاصله بگیرد. همه شما می دانید حاج آقا هادی خطیب معروفی است و صدای زیبا و دل نشینی دارد. به همین خاطر هر سال مردم تهران و خیلی از شهر های دیگر برای دعوت از او مسابقه می گذارند و او امسال به خواست خدا در میان ماست و بر ماست که حداکثر استفاده را از این موضوع ببریم.»

محسن دستش را بلند کرد و گفت: «به نظر شما با توجه به کسالتی که دارد حاضر است دعوت ما را برای سخنرانی محرم بپذیرد؟».

آقا سید گفت: «چرا که نه، من مطمئنم خوش حال هم می شود؛ زیرا کسالت او در حدی نیست که نتواند منبر برود».

حسین که از بچه های فعال مسجد بود، پرسید: «آقا سید، مداح رو چه کار کنیم؟». سید گفت: «خدا بزرگ است، اولا حاجی خودش صدای خوشی دارد ثانیا با حاج رضوان تماس می گیرم، هر چند کمی دیر شده، ولی شاید دعوت ما را قبول کند».

حسین گفت: «آقا سید همه حرف هایت شیرین و دل چسب بود، خبر خوبی هم دادی اما یک موضوعی هست که فراموش کردی!»

همه به طرف حسین برگشتند و محسن پرسید: «چه موضوعی؟» حسین گفت: «آقایان همه خبر دارید که امسال سال خوبی نبود و خشک سالی امان همه را برید و مردم به خاطر مخارج و هزینه های اولیه و ابتدایی زندگی هم در رنج هستند، خیلی ها هم ترک خانه و دیار کرده اند و برای یک لقمه نان آواره شهر های دیگر شده اند، حالا فکر نمی کنید قبل از این که فکر مداح و منبری باشیم باید به فکر هزینه و مخارج آن باشیم.

سید که سرا پا گوش بود و به خاطر حرف های حسین کاملاً به فکر فرو رفته بود، سینه اش را صاف کرد و گفت: «آقایان حسین درست می گوید، امسال واقعاً سال بدی بود همه مردم گرفتار و درگیر عوارض خشک سالی هستند من پیشنهاد می کنم امسال جلوی خیلی از هزینه ها را بگیریم و مراسم را مختصر برگزار کنیم».

حاجی غلام که مؤذن مسجد بود و در ماه محرم آشپز هیئت بود و او را پیر غلام صدا می زدند اخمی کرد و با چهره ای در هم فرو رفته حرف های آقا سید را قطع کرد و گفت: «آقایان عزیز جوری حرف می زنید که انگار دنیا به آخر رسیده، کمی فکر کنید و راه مناسبی پیدا کنید، خود امام حسین (علیه السلام) ما را یاری می کند، اگر می خواهید یک مراسم نصفه نیمه

برگزار کنید، بهتر است نکنید، من مطمئنم امسال از هر سال دیگری عزا داری بهتر و با شکوه تر برگزار می شود، به خود آقا قسم اگر از شکم زن و بچه هم بزنیم باید به تکلیف خودمان عمل کنیم، من که حاضر نیستم فردای قیامت سرم پایین باشد».

سید گفت: «حاجی غلام تو پیر غلام آقایی و خیلی هم تعصب داری که خدای نکرده مراسم در شأن آقا نباشد، ولی امام حسین (علیه السلام) هم راضی نیست که ما خودمان و زن و بچه مان را به مشقت بیندازیم، بیایید همه فکر مان را جمع کنیم انشا ا... به نتیجه می رسیم، امشب که وقت گذشته فردا شب جمع شوید تا ببینیم باید چه کار کنیم، صلوات...»

با صدای صلوات جلسه به اتمام رسید و همه به راه خود رفتند. حاجی غلام هم درب مسجد را بست و در حالی که با خودش نوحه ای از آقا سید الشهداء را زمزمه می کرد در سیاهی شب از دیده ها پنهان شد. فردا شب در بین دو نماز موضوع مطرح شد. آقای پیش نماز روی صندلی کنار محراب نشست و پس از ذکر مصیبتی از امام حسین (علیه السلام) حسابی اشک همه را گرفت. بعد خطاب به نماز گزاران، جریان شب گذشته را که حاج غلام برایش تعریف کرده بود، تکرار کرد و از مردم خواست هر کس به قدر توان در برگزاری مراسم شریک شود.

او گفت: «از بابت حاج آقا هادی نگران نباشید. ایشان توقع مادی ندارند، اما بقیه مخارج مانند پخت اطعام، قند، چای، شکر و سایر هزینه ها نیازمند کمک مردم می باشد».

یکی از بانوان از پشت پرده صدا زد: «حاج آقا من یک انگشتر طلا دارم آن را هدیه می کنم!»

یکی دیگر هم گفت: «حاج آقا من هم یک سکه قدیمی دارم، فدای سر آقا!». دو سه نفر از مرد ها هم مبالغی را گفتند ولی چون اکثریت در

محل نبودند و برای کار از شهر خارج شده بودند، مبلغ زیادی جمع آوری نشد.

اما جماعت در حالی که سرش را تکان می داد گفت: «امسال خداوند ما را با خشک سالی امتحان کرد، توقعی از شما نیست، می دانم دست همه خالی است، مصیبت ما جای خالی حاج وثوق است، آن خدابیامرز هیچ گاه اجازه نداد به خاطر محرم یا هر مراسم دیگری مردم به زحمت بیفتند؛ اما امسال او میهمان آقا سید الشهداء ست». با این حرف، نماز گزاران برای آمرزش حاج وثوق فاتحه ای خواندند و زنان نماز گزار هم به همسرش تسلیت گفتند.

بعد از نماز همه یکی یکی از مسجد خارج شدند. همسر حاج وثوق که به اتفاق دخترش برای اقامه نماز آمده بودند از کنار پرده مسجد حاج غلام را صدا زد و در گوش او گفت: «به حاج آقا بگوئید با ایشان عرض کوچکی دارم».

حاج غلام دوان دوان نزد امام جماعت رفت و جریان را به او گفت. لحظه ای بعد حاج آقا از این طرف و همسر حاج وثوق از آن طرف پرده سر صحبت را باز کردند. نزدیک به یک ساعت حرف های آن ها ادامه یافت. تعدادی از مرد ها و زن ها که هنوز مسجد را ترک نکرده بودند خیلی کنجکاو بودند تا بدانند آن ها راجع به چه موضوعی مذاکره می کنند. حاج آقا در حالی که برای حاج خانم و دخترش طلب خیر و برکت می کرد از جای برخاست و بدون این که حرفی بزند مسجد را ترک کرد. جوآن ها که در مقابل مسجد اجتماع کرده بودند تصمیم گرفته بودند پیش از آن که مشکل مالی مراسم حل شود نسبت به سیاه پوش کردن مسجد و اطراف آن اقدام کنند.

فردای آن روز عصر هنگام صدای تعریف و رفت و آمد جوآن ها فضای مسجد و اطراف آن را پر کرده بود. هر کس کاری انجام می داد. پرچم های

سیاهی که هر یک با جمله یا نامی از ائمه علیه السلام تزئین شده بود از داخل کمد های مسجد خارج شد و لحظاتی بعد کف مسجد از پرچم ها پوشیده شده بود، که با مشورت و هماهنگی تعدادی از آن ها انتخاب شد و صدای کشیدن چهار پایه بلند و آهنی مسجد روی سنگ فرش مسجد فضا را پر ساخته بود، سطح تمام دیوار های مسجد با کتیبه هایی که با اشعار محتشم تزئین شده بود، پوشیده شد، چند پرچم زیبا با نام باب الحوائج حضرت ابو الفضل (علیه السلام) و نام نامی حضرت سید الشهداء امام حسین (علیه السلام) در کنار محراب نصب شد و پس از پایان کار نوبت نظافت مسجد بود.

با بلند شدن صدای اذان، نماز گزاران یکی پس از دیگری وارد مسجد شدند و با دیدن دیوار های سیاه پوش شده مسجد اشک در چشمان آن ها حلقه می زد. تمام مقدمات لازم برای برگزاری مراسم پر شکوه عزا داری محرم آماده شده بود، اما ذهن جوآن ها متوجه هزینه های برگزاری بود؛ زیرا فردا اولین روز از ماه محرم الحرام بود. پس از اقامه نماز امام جماعت مسجد از حاج غلام خواست بلند گو را روشن کند. حاج غلام میکروفن را به دست او داد. حاج آقا پس از حمد خدا و مقدمه چینی کوتاهی خطاب به نماز گزاران گفت: «برادران و خواهران عزیز در جریان باشید از فردا شب جناب حاج هادی آقا خوانساری قبول زحمت کردند که برای تبلیغ و ارشاد عزیزان به مدت ده شب تشریف بیاورند، هم چنین هر شب پس از عزا داری و نوحه سرائی همه عزیزان میهمان آقا سید الشهداء هستند و مداح عزیز و بلبل اهل بیت (علیهم السلام) حاج آقا عزیزی هم ما را به فیض خواهند رساند، در جریان باشید همگی با حضور خود بر شکوه مراسم بیافزائید. البته برنامه های دیگری هم داریم، به امید خداوند و یاری آقا امام زمان (عجل اللّه تعالی فرجه شریف) هر صبح جمعه تا آخر ماه صفر دعای ندبه خوانده می شود و بعد از مراسم از همه با

صبحانه پذیرایی خواهد شد و السلام علیکم...».

آقا سید، محسن و حسین که هر سه کنار یک دیگر در یک صف نشسته بودند با تعجب به یک دیگر نگاهی انداختند و از یک دیگر سؤال کردند چه اتفاقی افتاده است که آن ها خبر ندارند. با اتمام نماز و سخنرانی پیش نماز، نماز گزاران یکی پس از دیگری از مسجد خارج شدند و بچه های هیئت و حاج غلام نزد امام جماعت رفته و در رابطه با سخنان وی از او سؤال کردند. حاج آقا گفت: «آقایان شما سعی کنید برنامه روضه و عزا داری را به خوبی برگزار کنید، هر زمان که احتیاج به پول داشتید به بنده بگوئید تا تقدیم کنم این که از کجا و چگونه، به موقع به شما خواهم گفت، خدا انشا ا... از همه ما و بانی به احسن وجه قبول بفرماید.»

بچه ها به خود جرأت ندادند که سؤال بیش تری بکنند؛ ولی از خوش حالی در پوست خود نمی گنجیدند. به گفته اهالی امیریه تاکنون چنین مراسمی در هیچ سالی برگزار نشده بود. مراسمی که بر خلاف تصور همه، که فکر می کردند به خاطر خشک سالی ممکن است آن گونه که دل خواه آنان است مراسم برگزار نشود یا به خوبی سال های گذشته نباشد. هیچ کس نمی دانست هزینه برگزاری مراسم، به ویژه اطعام عزاداران چگونه تأمین گردیده است.

یکی از شب ها آقا سید به بقیه گفت: «بچه ها من تصور می کنم خرج امسال را همسر حاج وثوق داده است، آن شب که با آقا صحبت کرد من به این موضوع شک کردم، من اطمینان دارم حاج خانم مانند شوهر خدا بیامرزش دست خیر دارد و پول ها را او به آقا داده است». محسن که با زرنگی و هوش سر شار خود بین بقیه شهرتی به هم زده بود، به سید گفت: «آقا سید این دفعه را اشتباه کردی، حاج خانم بنده خدا بعد از بازگشت از حج حتى نتوانست یک شام و ناهار به مردم بدهد، چطور ممکن است توانسته باشد هزینه های مسجد را پرداخت کند؟»

حسین گفت: «مادرم دیشب می گفت چند وقت پیش حاج رضا و همسرش برای خواستگاری خانم آقا، دختر حاج وثوق به خانه او رفته اند و از او خواسته اند اجازه دهد قبل از محرم او را برای پسر شان عقد کنند؛ ولی حاج خانم گفته در حال حاضر آمادگی این کار را ندارد و گفته فعلا دستش خیلی خالی است و نتوانسته برای دخترش جهیزیه تهیه کند، اجاره زمین ها را هم که به خاطر خشک سالی به کشاورز ها بخشیده است، به نظر من هم امکان ندارد کار او باشد!»

هر کس چیزی گفت ولی به نتیجه نرسیدند، دست آخر سید گفت: «حالا این چه اصرای است که ما از همه چیز سر در بیاوریم، بالاخره موضوع روشن خواهد شد، آقا گفته به موقع همه چیز را خواهد گفت.» شب های محرم یکی پس از دیگری گذشت. قدرت بیان حاج آقا هادی به حدی بود که مردم سعی می کردند حتی یک شب از شنیدن سخنرانی او محروم نشوند و با آوازه ای که داشت بسیاری از اهالی محلات دیگر هم به مسجد امیریه جذب شده بودند. بالاخره آخرین شب مراسم فرا رسید، آن شب امام جماعت مسجد با سخنرانی اش خاطره ای بر جا گذاشت که تا سال ها فراموش نخواهد شد.

هنگامی که سفره شام را انداختند و همگی کنار سفره نشستند امام جماعت مسجد پشت میکروفون قرار گرفت و پس از آن که همگی را به سكوت دعوت کرد، در حالی که اشک از چشمان پیر مرد سرا زیر بود خطاب به حاضرین گفت: «عزیزان من به یاد دارید چند شب، قبل از فرا رسیدن ماه عزیز محرم همه نگران بودند که به خاطر خشک سالی و گرفتاری مردم، چگونه مراسم روضه خوانی و عزا داری سید الشهداء برگزار خواهد شد. راستش را بخواهید، خود من هم نگران بودم، اما مكتب سيد الشهداء شاگردانی تربیت کرده و می کند که اجازه نخواهند داد نام سالار دین و

پرچم دار کربلا فراموش و یا کم رنگ شود. همگی جناب آقای حاج وثوق رحمت ا... علیه را به یاد دارید، او سال گذشته در بین شما بود و صدای حسین حسین او را هیچ گاه فراموش نخواهید کرد، او همه ساله با کمک های خود شما را در برگزاری مراسم محرم و سایر مراسم ها یاری می کرد. به یاد دارم آن مرحوم همیشه می گفت جوان های امیریه بهترین جوان های شهر هستند، او از اتحاد و یک پارچگی شما لذت می برد. حاج وثوق مردی بود که با تمام وجودش حامی دین خدا بود. چه کسی به یاد دارد یک بار نماز جماعت آن خدا بیامرز ترک شده باشد، حتی سال گذشته با وجود کسالت و مریضی، هر شب به مسجد می آمد و در کنار شما عزا داری می کرد. او خیلی به نماز اهمیت می داد و می گفت حسین کشته شد تا نماز زنده بماند و می گفت جوان ها مراقب باشید به خاطر عزا داری نماز تان قضا نشود، که حسین (علیه السلام) هرگز شما را نخواهد بخشید. امشب با اجازه از روح حاجی و حضور خانواده محترمش می خواهم از اقدام خیر و ماندگار آن مرحوم جنت مکان برای تان بگویم و مژده بدهم نه امسال بلکه دیگر هیچ سالی برگزاری مراسم محرم به مشکل بر نخواهد خورد. آقایان و خانم های عزادار! این مرد بزرگ سال گذشته قبل از آن که بداند محرم امسال را درک نخواهد کرد در کمال سلامتی و بنا به میل باطنی خود دست به عمل خیری زده که تا قیام قیامت و تا زمانی که نام حسین (علیه السلام) زنده است این عمل خیر او هم زنده خواهد ماند. و ای کاش خداوند به همه ما توفیق دهد کاری کنیم که تا ابد نام ما زنده بماند و به قول شاعر که گفته:

نام نیکی گر بماند ز آدمی *** به کزو ماند سرای زر نگار

من به جرأت می گویم حاجی، مصداق این شعر شیخ اجل است. هم بانی عمل خیر شد و هم خانواده و فرزندی دارد که برایش دعا می کنند و با عمل شان نام او را زنده نگه خواهند داشت. خدایش رحمت کند و نام ما را در دفتر دوست داران حضرت سید الشهداء و یارانش همانند آن مرحوم ثبت و ضبط کند، آمین».

سکوت همه جا را فرا گرفته بود و همه سر ها پایین بود، نام حاج محسن و عمل خیر او چشمان همه را پر از اشک ساخته بود، بعضی هم مات و مبهوت مانده بودند. صدای حاج غلام که برای شادی روح حاج وثوق و اموات طلب فاتحه کرد، سکوت مجلس را شکست. همسر حاجی اشک می ریخت و با تسبیح تربتی که حاجی از کربلا برایش به سوغات آورده بود ذکر می گفت.

خانم آقا دختر حاجی سرش را روی شانه مادر گذاشته بود و گریه می کرد و به کاری که پدر کرده بود می اندیشید، چهره پدر در مقابل چشمانش آشکار شد، او اشک می ریخت و هم زمان لبخند می زد، از این که می دید محرم امسال با عمل خیر او چنین گرم و باشکوه برگزار می شود، اشک و لبخندش با هم مخلوط شده بود، خانم آقا دستش را دراز کرد تا دست پدر را بگیرد؛ اما چشمش به صورت مادر افتاد. او هم در حالی که اشک می ریخت لبخند می زد، آن شب اشک و لبخند چهره همه را در بر گرفته بود.

حاج آقا هم زیر لب می گفت: «آدم نمی داند چه کار کند بخندد یا گریه کند. روحش شاد که مایه خشنودی امام حسین (علیه السلام) و شیعیان اش شد.»

در این بین جوانی از همه جوان ها خوشحال تر بود و او کسی نبود جز پسر حاج رضا. آخر او قرار بود داماد حاج وثوق شود.

بجنگ تا بجنگیم

شب از نیمه گذشته بود که سایه ای روی دیوار افتاد و به سرعت از نظر ها ناپدید شد. دقایقی بعد سایه ای دیگر و باز هم سایه های دیگر. در مدت پانزده دقیقه کوچه از صدای نفس نفس پنج نفر که از تاریکی شب و پنهان شدن ماه در پشت ابر های تیره استفاده کرده و گرد هم می آمدند پر شده بود.

یک خانه نسبتاً قدیمی، پذیرای میهمانان نیمه شب بود، کسانی که با باز شدن در به سرعت خود را در زیر زمینش جای می دادند. سکوت و هم انگیزی فضای شهر را فرا گرفته بود و به جز صدای سوت چند پاسبان که از دور به گوش می رسید، صدای دیگری شنیده نمی شد.

رفتگر ها با جاروی دسته بلند خود مشغول نظافت جوی و جدول خیابان بودند و شهر در خواب سنگین فرو رفته بود.

میهمانان نیمه شب آن خانه قدیمی، دو شنبه شب دیگری را در حالی که نیرو های امنیتی شهر را به محاصره خود در آورده بودند و در کوچه پس کوچه ها مراقب کوچک ترین حرکت و جنب و جوش بودند، پیروز مندانه در خانۀ سید محسن، گرد یک دیگر جمع شدند تا از آخرین وضعیت حکومت و جنب و جوش های مردمی و انقلابی سخن بگویند.

سید محسن میزبان همیشگی انقلابیون و نا راضیان بود. با این که ساواک چند بار خانه و زندگی او را زیر و رو کرده بود، اما با درایت و تیز هوشی او هیچ گونه مدرکی به دست آنان نیفتاده بود. سکوت سنگین زیر زمین تاریک و نمناک خانه سید محسن، با قرائت آیاتی چند از قرآن کریم شکسته شد و آقا جواد پس از قرائت آیاتی از سوره فجر و معنی آیات، آن را بست و جلسه برای شنیدن صحبت های افراد آماده شد.

حاج آقا رحیمی روحانی انقلابی و آگاه که نقش رهبری گروه را داشت ضمن تشکر از آقا جواد گفت: «برادران عزیز، از شما تشکر می کنم که با وجود حکومت شبه نظامی امشب با به خطر انداختن خود بار دیگر این جا جمع شدید تا پس از چندین سال، جلسات دو شنبه شب های آ سید محسن تعطیل نشود. امشب چند پیشنهاد و یک خبر دارم که امیدوارم شما عزیزان نیز با هم فکری و مشورت، نظر تان را بگویید و به یاری خداوند بهترین راه را انتخاب کنیم.»

سید محسن که سعی می کرد نور چراغ گرد سوز را تنظیم کند، نگاهی به چهرۀ حاج آقا رحیمی کرد و گفت: «حاجی نمی خواهید چند دقیقه دیگر هم صبر کنیم تا برادران رنجبر برسند؟» حاج آقا رحیمی آهی کشید و گفت: «نه نیازی نیست و دلیلی هم دارد که عرض می کنم». حاضرین نگاهی به یک دیگر انداختند و برای شنیدن ادامه حرف های حاج آقا رحیمی به او خیره شدند.

حاجی ادامه داد: «برادران عزیز و مؤمن، همان طور که گفتم امشب چند پیشنهاد دارم و یک خبر نا خوش، بنابراین خواهش مندم خوب به عرایض بنده توجه بفرمایید. با اظهار تأسف باید بگویم که بر اساس گزارشات واصله برادران عزیز رنجبر امروز در حالی که مشغول تکثیر اطلاعیه های آقا بوده اند توسط مزدوران ساواک دست گیر و روانه زندان شده اند.» آقا هادی که

عضو فعال گروه بود و دوستی و ارتباط تنگاتنگ خانوادگی با رنجبر ها داشت با ناراحتی پرسید: «حاج آقا شما اشتباه نمی کنید؟ من شب گذشته، با اکبر رنجبر صحبت کردم، چگونه ناگهانی چنین اتفاقی افتاده است؟»

حاجی ادامه داد: «بله آقا هادی، عرض می کردم که امروز صبح عوامل ساواک به منزل آن ها ریخته اند و آن ها را با تعدادی کتاب و اطلاعیه های حاج آقا روح ا... دست گیر کرده اند، از قرار معلوم رفتار خشن و غیر مؤدبان های هم با پدر، مادر و خانواده آن ها داشته اند به نحوی که همسر اکبر آقا به دلیل شکستگی دنده های سینه در بیمارستان بستری شده است. این بی انصاف های از خدا بی خبر، حتی به پیر مرد و پیر زن هم رحم نکرده اند و این بی چاره ها را زیر مشت و لگد گرفته اند؛ اما با روحیه ای که من از این پدر و مادر سراغ دارم، ایمان دارم ذره ای از مواضع خود عقب نشینی نخواهند کرد.»

حاج احد که یکی از افراد سر شناس، امانت دار و انقلابی بازار بود، پرسید: «حاج آقا پیشنهاد شما چیست؟» حاجی گفت:

«بله اگر شما اجازه بدهید و حرف های مرا قطع نفرمایید توضیح می دهم، عرض می کردم، با توجه به دست گیری این دو برادر، من خوف دارم آن ها را زیر شکنجه و آزار و اذیت مجبور به اعتراف و معرفی دیگران نمایند، هر چند این امر با شناختی که از این برادر ها داریم بعید به نظر می رسد، اما باید رعایت احتیاط را کرد و اگر صلاح بدانید چند هفته ای جلسه را از منرل آ سید محسن به جای دیگری منتقل نمائیم. هم چنین در رابطه با تکثیر اطلاعیه های آقا چاره اندیشی بکنیم و نهایتاً با توجه به نزدیکی ایام محرم، برای مراسم ها یک برنامه ریزی مناسب داشته باشیم. همۀ شما اطلاع دارید، حاج آقا روح ا... فرموده اند محرم امسال بایستی از محرم سال های قبل با شکوه تر و پر شور تر برگزار شود، چند تن از روحانیون

محترم سایر مساجد هم به بنده اطلاع دادند که در حال برنامه ریزی برای محرم هستند. امیدوارم امسال محرم بتوانیم تیر خلاص را به قلب رژیم شاهی بزنیم و به برکت خون شهدا و عزت و آبروی زندانیان سیاسی چهره این حکومت را برای کسانی که هنوز هم امیدوارند که این ها سر عقل بیایند و با مردم همراه شوند، روشن و معرفی کنیم».

حاج احمد که نمی توانست ناراحتی خود را از دست گیری برادران رنجبر پنهان سازد، گفت: «حاج آقا، در رابطه با تکثیر اطلاعیه ها نگران نباشید، تعدادی از دوستان ما در بازار این کار را خواهند کرد و در رابطه با موضوع محرم نیز جای نگرانی ندارد، مثل هر سال عمل می کنیم، اما برای رنجبر ها چکار کنیم؟»

آقا هادی هم رو به حاج آقا رحیمی کرد و پرسید: «حاج آقا برای رنجبر ها هیچ کاری نمی شود انجام داد؟» حاج آقا گفت: «تصور نمی کنم با اسناد و مدارکی که از آن ها به دست آمده بتوان کاری کرد، من خیلی نگران سلامتی و حفظ جان آن ها هستم، من شنیده ام به علت استنکاف دادگستری از محاکمۀ مبارزین، این امر را به دادگاه های نظامی وا گذار کرده اند، این ها هم افرادی معلوم الحال هستند که مستقیماً از شاه دستور می گیرند، دعا کنید آن چه می ترسیم اتفاق نیفتد».

آقا جواد در حالی که هنوز قرآن را در دست داشت پرسید: «حاجی یعنی امکان دارد؟» حاج آقا مکثی کرد و گفت: «از این ها هیچ چیز بعید نیست، کاری هم نمی شود کرد، شما مستحضرید حتی وکیل های این ها را خود شان انتخاب می کنند تا در بی دادگاه های شان، مسائل رنگ و لعاب قانونی داشته باشد. ما باید برای خانوادۀ آن ها فکری بکنیم و یکی از پیشنهادات بنده همین بود که نباید اجازه دهیم خانوادۀ آن ها در عسر و حرج قرار بگیرند».

حاج احمد گفت: «حاجی از وضعیت خانواده آن ها نگران نباشید، به یاری خدا اجازه نخواهیم داد غیبت برادران رنجبر در وضعیت زندگی خانوادۀ آن ها تأثیر منفی داشته باشد.»

سید محسن در حالی که مشغول ریختن چایی بود گفت: «خدا لعنت کند این ها را، ببینید کاری کرده اند که ما در خانۀ خودمان هم امنیت نداریم، من خیلی شرمنده هستم برای این که مجبورم در این زیر زمین تاریک و نمناک از شما پذیرایی کنم و حتی جرأت روشن کردن یک لامپ را هم از ما گرفته اند!».

آقا جواد گفت: «آقا سید ما از شما توقع نداریم، تا این اندازه هم مایه فخر و مباهات ماست که در جوار یک سید بزرگوار از ذریه های حضرت زهرا (سلام اللّه علیها) جمع می شویم و ساعتی را به گفت گو می نشینیم، خدا از شما قبول کند». بعد ادامه داد: «حاج آقا نفرمودید که جلسات بعدی را در کجا برگزار کنیم؟» حاجی مکثی کرد و گفت: «با توجه به این که این چند وقت مساجد خیلی شلوغ است از این فرصت استفاده می کنیم و بعد از نماز مغرب و عشا در دفتر کار این جانب جلسات را برگزار می کنیم، اگر کسی متوجه شد و یا سؤالی کردند، می گوییم برنامه ریزی محرم است.»

پس از صرف چایی حاج آقا رحیمی پرسید: «آقایان دو ساعت از نیمه شب گذشته است، طبق روال شب های گذشته اگر گزارش و حرفی دارید برای دیگران باز گو کنید وگرنه با احتیاط تمام یکی یکی این جا را ترک کنید کیسۀ دارو ها را هم فراموش نکنید.» اولین نفر آقا جواد بود که گفت: «آقایان شب جمعه گذشته در جلسۀ قرائت قرآن، پس از باز کردن قرآن ها متوجه شدیم یک برگ اطلاعیه لای قرآن ها گذاشته اند که در آن یکی از مراجع مردم را به وحدت و یک پارچگی دعوت کرده بود و خواسته بود برای

عزت و سر افرازی اسلام از هیچ کاری دریغ نکنند و به حرف های تفرقه افکنان توجه نکنند.»

حاج آقا رحیمی لبخندی زد و گفت: «الحمد ا... تمام روحانیون و مراجع در کنار حضرت امام هستند و این جای شکر گزاری دارد، فردا یک برگ طلاعیه را بیاورید من ببینم و انشا آن را به اندازه کافی تکثیر کنیم.»

حاج احمد پس از آقا جواد رو به حاضرین کرد و گفت: «دیروز تعدادی از بازاری ها در مغازه این جانب جمع شده بودند و اعلام کردند که حاضرند هر زمان صلاح باشد، چند نفری به نمایندگی از سایرین خود را به عراق برسانند و از آخرین مواضع حضرت آقا کسب اطلاع کنند که این موضوع موکول به نظر حاج آقا رحیمی شد.»

حاجی گفت: «فکر خوبی است؛ اما چند روز صبر کنید؛ زیرا من موضوعی شنیده ام که در آخر جلسه باز گو می کنم.» آقا هادی که از همه جوان تر و داغ تر بود گفت: «آقایان چند روز پیش بر و بچه های محل را جمع کردیم و قرار شد، دیوار نویسی را فعال تر کنیم، فقط باید بگویم این رنگ ها اخیراً کمیاب شده و یکی از دوستان می گفت به خاطر دیوار نویسی و شعار نویسی جلوی ورود آن را گرفته اند و مغازه ها هم با احتیاط عمل می کنند و به همه کس نمی فروشند.»

همه خنده ای کردند و حاج آقا رحیمی گفت: «ببینید این ها به چه روزی افتاده اند که حتی از رنگ و اسپری وحشت کرده اند، این نشان می دهد کار ما درست بوده و نتایج آن دارد خودش را نشان می دهد.»

سید محسن به عنوان آخرین نفر گفت: «عزیزان نمی خواهم شما را نگران کنم، یکی از همسایه ها می گفت، دیروز چند نفر غریبه را دیده که توی کوچه قدم می زده اند و از در و دیوار خانه ها عکس می گرفته اند، البته

من نگران خودم نیستم، چون بر و بچه ای ندارم، اما نگرانم اگر این جا را لو داده باشند تکلیف چه می شود؟»

حاج آقا رحیمی گفت: «ایرادی ندارد، ما که داریم محل جلسات را تغییر می دهیم، شما هم چند روزی یا به شهرستان و یا به منزل یکی از دوستان بروید تا آب ها از آسیاب بیفتد.» سپس ادامه داد: «برادران عزیزم اولاً مراقب خود تان باشید و با دقت نظر اوضاع را زیر نظر داشته باشید. ثانیا حاج احمد به خانواده رنجبر ها سری بزند و رفع مشکل کند، ثالثاً پنج شنبه شب را فراموش نکنید تا برای محرم برنامه ریزی کنیم، رابعاً من شنیده ام دولت عراق مشغول بهانه جویی و سخت گیری برای حضرت آقاست، البته رسما چیزی نگفته اند ولی زمزمه هایی شنیده شده است.»

حاج احمد گفت: «اگر آقا از عراق هجرت کنند مشکل ایجاد می شود، معلوم نیست که دیگر به راحتی دسترسی به ایشان میسر گردد.» حاجی گفت: «آقا در هر کجای دنیا که باشند حرف شان را می زنند و با وسایل امروزی رساندن پیام به گوش مردم آسان است.»

آقا هادی در حالی که پاکت دارو ها را پخش می کرد، گفت: «این کار برادران رنجبر قابل تقدیر است، این پاکت دارو ها فکر خیلی خوبی بود، یاد شان به خیر، دفعۀ قبل در حالی که با عجله از این جا می رفتم یک نفر در لباس شخصی و یک مأمور شهربانی جلوی مرا گرفتند که این وقت شب کجا بودی؟ من هم پاکت دارو ها را نشان دادم و گفتم همسرم بد حال است رفتم داروخانۀ شبانه روزی دارو گرفتم، او هم گفت: پس تند برو معطل نكن!».

بقیه هم در حالی که از این حرف آقا هادی خنده شان گرفته بود، یکی یکی پس از گرفتن پاکت دارو ها خانه آ سید محسن را ترک کردند و در تاریکی شب خود را به خانه های خود رساندند. پنج شنبه شب فرا رسید و

حاج آقا رحیمی در حالی که نماز مغرب و عشاء را به اتمام رسانده بود از بین جمعیت گذشت و خود را به دفتر رساند، آقا جواد، حاج احمد، سید محسن و آقا هادی با ورود حاج آقا به دفتر، یکی پس از دیگری وارد دفتر شدند. حاج آقا در حالی که ناراحتی و عصبانیت در چهره اش مشهود بود، بدون مقدمه گفت: «آقایان، این حکومت برای بقای خود حاضر است با مقدسات هم بازی کند و حتی با امام حسین (علیه السلام) هم در بیافتد، من امیدوارم همین کار آن ها موجب شود هر چه زود تر بساط ظلم و ستم شان جمع شود.»

حاج احمد پرسید: «حاج آقا چه اتفاقی افتاده که تا این اندازه شما را ناراحت و نگران کرده است؟» حاج آقا کشوی میز را بیرون کشید و در حالی که نامه ای را از پاکت خارج می کرد، گفت: «امروز نامه ای را به دست من رسانده اند که شهربانی اعلام کرده است امسال هیچ هیئت و دسته عزا داری حق بیرون رفتن را ندارد و حتی حق تجمع در مسجد را هم ندارد. این پدر سوخته ها حتی از نام حسین (علیه السلام) و عزا داری امام هم می ترسند البته حق دارند، کربلا، عاشورا و روضه آقا همگی در راستای مبارزه با ظلم و ظالم است، ظلم این ها هم بر کسی پوشیده نیست».

سید محسن گفت: «حاجی خبر بدی بود، فکرش را هم نمی کردیم، حالا تکلیف چیست؟»

حاج آقا گفت: «خبر بد تری هم دارم.»

حاج احمد گفت: «چه خبری حاجی آقا؟»

حاج آقا گفت: «امروز مسئول هیات برای گرفتن وجه روضه خوانی مراجعه کرده است، متاسفانه گفته اند امسال ما پول به هیچ مسجد و هیچ کسی نمی دهیم، خود مان سخنران می فرستیم.»

آقا جواد گفت: «خب بفرستند، مگر فرقی می کند.»

حاجی چهره اش را در هم کشید و گفت: «آقا جواد شما چرا؟ آن ها می خواهند کسی را بفرستند که حرف خود شان را بزند و دعا گوی خود شان باشد.»

آقا جواد گفت: «حاجی من خبر نداشتم، حالا باید چه کار کرد؟»

حاج آقا گفت: «ما نیازی به پول آن ها نداریم و زیر منت آن ها نمی رویم.»

ما باید خودمان فکری بکنیم و پول و پله ای جمع کنیم که امسال برنامه محرم حتی از سال های گذشته هم بهتر و با شکوه تر برگزار شود.»

حاج احمد که تا این لحظه سکوت کرده بود گفت: «حاج آقا درست می گوید، ما باید خود مان برنامه ریزی کنیم.»

آقا سید محسن گفت: «حاجی من حساب محرم پارسال را دارم. وجه مداح، حق الوعظ، ناهار تاسوعا و عاشورا، جمعاً «سیصد هزار تومان خرج برداشت.»

حاج احمد گفت: «حالا که این حضرات بنای جنگ با محرم و امام حسین (علیه السلام) را دارند ما هم می جنگیم و به شاه هم پیام می دهیم بجنگ تا بجنگیم.»

آقا هادی که از این حرف حاج احمد حسابی به شوق آمده بود و احساس قدرت می کرد گفت: «حاجی حرف دل ما را زدی! بگو ببینم باید چه کار کنیم؟»

حاج احمد گفت: «من وصیت کرده بودم بعد از مرگ، ثلث مالم وقف این مسجد و روضه خوانی شود؛ اما امروز به دو دلیل نظرم عوض شد و منصرف شدم.»

همه با تعجب نگاهی به او انداختند و آقا جواد گفت: «حاج احمد مواظب باش شیطان گولت نزند! همان کاری که وصیت کردی انجام بده. منصرف نشو.»

حاج احمد اخمی کرد و گفت: «آقا جواد چند ماهه به دنیا آمدی؟ صبر کن حرفم تمام شود بعد قضاوت کن.»

حاج آقا که احساس کرد حاج احمد کمی ناراحت و کسل شده گفت: «آقا جواد، حاج احمد دنیا را سه طلاقه کرده، منظورش از انصراف از وصیت باید چیز دیگری باشد. اجازه بدهید حرفش را تمام کند.»

با عذر خواهی آقا جواد، حاج احمد ادامه داد: «امروز بنا به سفارش حاج آقا و تصمیم دو شنبه شب شما، سری به خانوادۀ برادران رنجبر زدم.

بی چاره ها واقعا «گرفتار و مستأصل شده اند. من از وضعیت این دو برادر اطلاعی نداشتم. واقعا این دو با سیلی صورت خود را سرخ نگه می داشتند و هیچ وقت هم شکایتی نداشتند.

با دیدن وضعیت آن ها، مقداری آذوقه تهیه کردم و توسط یکی از شاگردان مغازه فرستادم. پول دارو و درمان همسر اکبر را هم پرداختم و اگر خدا یاری کند، تصمیم دارم تا تعیین تکلیف این دو برادر به وظیفه ام عمل کنم.

آن چه موجب شد نظرم راجع به وصیتم عوض شود همین موضوع بود.

من فکر کردم این کمک های موردی و مقطعی دردی را از این خانواده یا سایر خانواده هایی که فقیرانه و آبرو مندانه زندگی می کنند حل نمی کند و لذا اگر حاج آقا صلاح بدانند و از نظر شرعی مساعدت کنند، می خواهم دامنه کار را گسترش بدهم و یک تو دهنی هم به حکومت ظلم محمد رضا بزنم.»

صدای احسنت، احسنت حاج آقا حرف حاج احمد را قطع کرد.

آقا سید محسن پرسید: «حاج احمد ما نفهمیدیم داستان چیست. واضح تر صحبت کن ما بی سواد ها هم متوجه شویم».

حاج احمد لبخندی زد و ادامه داد: «ببینید من مقداری زمین و زراعت در شهرستان دارم. اول تصمیم داشتم ثلث آن را وقف مسجد و روضه خوانی کنم؛ اما حالا با کاری که شهربانی و دولت کرده می خواهم تمام آن را وقف کنم، نه ثلث آن را. آن هم نه بعد از مرگ، بلکه می خواهم شیرینی این کار را در زمان حیاتم حس کنم.

در ضمن یکی از دو مغازه بازار را هم می خواهم برای کمک به خانواده زندانیان و درد مظالم در نظر بگیرم و وقف کنم. از همین امروز هم نیت خودم را با کمک به خانواده رنجبر ها اجرا کردم؛ اما می خواهم این کار همیشگی باشد و حاج آقا هم قول بدهند در انجام این کار، چه در زمان خودم و چه در زمان بعد از خودم نظارت کنند و بعد از خود شان، امام جماعت های بعدی ناظر باشند.»

همه از این کار حاج احمد خوشحال بودند و حاج آقا در حالی که اشک چشم هایش را پاک می کرد گفت: «حاج احمد، خداوند از تو راضی باشد! چه کاری از این بهتر. من هم با بضاعت اندکم به شما کمک می کنم.»

حاج احمد گفت: «از قدیم گفته اند در کار خیر حاجت استخاره نیست. لطفا «صیغه را بخوانید و در دفتر مسجد هم آن را ثبت کنید و یک برگ هم به خودم بدهید تا آن را محضری کنم.»

حاج آقا گفت: «به روی چشم! الان این کار را می کنم؛ اما من پیشنهاد می کنم فعلا «آن را محضری نکنی تا تکلیف مردم با سلطنت روشن شود. می ترسم دولت مثل گذشته دوباره به جان موقوفات بیافتد. اجازه بده این کار در زمان حضور امام در ایران انجام شود. به نظرم شگون و برکتش بیش تر است.»

چهار روز از ماه محرم گذشته بود. جمعیت عزا داران هر شب بیش تر و بیش تر می شد. مامورین ساواک و شهربانی به صورت غیر محسوس مراقب اوضاع بودند و تلاش می کردند بانی مراسم و خرج و مخارج آن را شناسایی کنند ولی موفق نمی شدند.

هر شب مراسم روضه خوانی و اطعام عزا داران، با شکوه تر از شب های قبل برگزار می شد.

یک شب قبل از عاشورا برق مسجد قطع شد و در تاریکی شب صدایی همه را به عزا داری روز عاشورا دعوت کرد و اعلام داشت به فرمان امام خیمنی بر همه تکلیف است فردا را به خیابان بیایند و عزا داری کنند.

مأمورین در تلاش برای روشن کردن برق مسجد و شناسایی سخنران بودند؛ اما فیوز کنتور برق را برداشته بودند و مسجد هم در خاموشی کامل فرو رفته بود.

با صدای تیر هوایی، سکوت همه جا را فرا گرفت و سیل جمعیت، حسین حسین گویان از در و پنجره مسجد را ترک کردند.

آن شب دو چیز در مسجد به جا ماند؛ یکی کفش های بسیاری از مردم و دیگری رو سیاهی حکومت و مامورین آن که با آن همه برنامه ریزی و بگیر و ببند نتوانسته بودند صدای حسین حسین مردم را خاموش کنند.

نزدیک ظهر عاشورا بود. مردم دسته دسته در میادین و خیابان ها جمع می شدند. پرچم های سیاه و سبز آسمان را می شکافت و صدای شعار مرگ شاه بر و حسین حسین مردم در هم می پیچید.

موتور تانک ها روشن شد و صدای زنجیر چرخ های آن ها فضا را پر کرد.

عده ای مسلسل به دست، هم چون کمان داران و نیزه داران عبید ا... بن زیاد که سینه امام حسین (علیه السلام) را در روز عاشورا نشانه گرفتند، سینه های

عزا داران امام حسین (علیه السلام) را در کوچه و خیابان نشانه گرفتند و صدای وا حسینا با سفیر گلوله ها همراه شد.

ناگهان شهیدی بر زمین غلطید. حاج آقا رحیمی و تنی چند از مردم دوان دوان به سوی او شتافتند. حاج احمد در حالی که در خاک و خون می غلطید، به سختی چشمانش را باز کرد و به صورت حاج آقا خیره شد. حاجی سر حاج احمد را روی زانو گذاشت و گفت: «حاجی خوشا به سعادتت که اولین مجروح روز عاشورا شدی! الان می بریمت بیمارستان، نگران نباش.»

حاج احمد لبخندی زد و در حالی که خون صورتش را از جلوی چشمانش پاک می کرد گفت: «حاجی بیمارستان لازم ندارم. فقط یک قول به من بده!»

حاج آقا گفت: «چه قولی؟»

حاج احمد گفت: «مراقب وارث من باش و نظارتی را که قول دادی فراموش نکن. می خواهم موقوفات امام حسین (علیه السلام) به خوبی اداره شود».

ولی قبل از این که حاج آقا رحیمی پاسخ دهد، حاج احمد به ارباب سر بریده اش، امام حسین (علیه السلام) پیوست.

در روز تشییع جنازه، آقا سید محسن در گوشی از آقا جواد که زیر تابوت حاج احمد را گرفته بود پرسید: «آقا جواد راستی فهمیدی اون شب تو مسجد، کی برق ها را قطع کرد و سخنرانی کرد؟»

آقا جواد که گریه امانش نمی داد، نگاهی به او انداخت و گفت: «برق ها را نمی دانم ولی سخنران آن شب، شهید امروز بود. حاج احمد.»

آ سید محسن نگاهی به تابوت و عکس حاجی انداخت و زیر لب گفت: «دمش گرم عجب جنگی به راه انداخت!»

پرنده های مهاجر

مردم روستا، مردم با صفایی هستند. مردمی بی تکلف و بی ریا. مردمی که یار و غم خوار یک دیگر هستند و سعی می کنند دیگران را در حل مشکلات و گرفتاری ها یاری کنند.

بر خلاف زندگی شهر نشینی، زندگی در روستا رنگ و بوی دیگری دارد و کم تر کسی پیدا می شود که از حال و روز همسایه اش بی خبر باشد.

در روستا ها همه از حال یک دیگر با خبر ند و کم تر موضوعی از دید دیگران پنهان می ماند. دل سوزی به حال دیگران از خصلت های بارز مردم روستاست، هر چند گاهی افراط و تفریط هایی وجود دارد و گاهاً دل سوزی ها بی جا و درد سر ساز است؛ اما به هر حال خصلتی است که وجود داشته و دارد.

این داستان باز گوی دل سوزی پر ماجرایی است که خواندنش خالی از لطف نیست.

از آن جا که در روستا ها زنان و مردان پا به پای یک دیگر به کار و تلاش می پردازند، هر گاه مردان از کار در مزرعه فارغ می شوند و یا هنوز

فصل کشت و کار آغاز نشده است و فرصت مناسبی برای استراحت آنان به وجود می آید، زنان روستا هم فراغت بیش تری داشته و سعی می کنند تا زمان شروع کار و تلاش در بیرون از خانه، به کار های خانه داری و امور داخلی زندگی بپردازند.

این فرصت ها گاهی موجب می شود مردان و زنان در گوشه و کنار، گرد هم آمده و از خاطرات گذشته و برنامه های آینده خود سخن به میان آورند.

فصل بهار فرا رسیده بود و کشت های پاییزی گندم و جو به تدریج سر از خاک بیرون می آورد و گل های ریز و درشت خودرو به زیبایی طبیعت روستا صد چندان افزوده بود.

درختان و باغات غرق در شکوفه های رنگارنگ شده و برگ های ریز درختان سر از پوسته در آورده و آماده می شدند تا در فصل تابستان چتری از سایه بر سر مردمان سخت کوشی که از شدت گرما به ستوه آمده و در زیر سایه ی آن ها پناه می گرفتند، بگسترانند.

زمین ها از وجود برف و باران زمستان گذشته خیس و نمناک بودند و آب چشمه ها در بستر خویش تا دره های اطراف پیش می رفتند تا پناه گاه های پرندگان مهاجری را تشکیل دهند که برای رفع خستگی و تشنگی، سفر خود را نا تمام گذارده و مدتی میهمان این سفره الهی می شدند.

بعضی از این پرنده ها سر خوش از این خوان گسترده و آب و هوای خوش، در دره های مجاور روستا رحل اقامت می افکندند تا در بهاری جدید، خانواده ای تشکیل داده و نسل خود را تداوم ببخشند.

وجود این پرندگان موجب گردیده بود برخی از اهالی روستا و جوانان فرصت را غنیمت شمرده و به شکار آنان بپردازند. هر چند مامورین و نگهبانان محیط زیست و حیاط وحش، به صورت شبانه روزی، مراقب حفظ

جان پرندگان و حیوانات ریز و درشت پناهگاه های حیات وحش بودند؛ اما گاهی صدای شلیک گلوله ای آرامش روستا را به هم می زد و پرواز دسته جمعی پرندگان، مناظر زیبا و شگفت انگیزی را به وجود می آورد.

زنان روستایی، فارغ از هیاهوی شهر، در سکوت دل انگیز کوچه باغ های روستا، کوزه بر دوش به سوی چشمه ها روانه می شدند و ساعاتی را در کنار آن ها به گفت گو می نشستند.

همسر آقا کمال، از جمله زنان روستایی بود که همیشه اخبار دست اول خوش یا نا خوش را به همراه داشت.

آن روز، زنان روستا همانند همیشه منتظر شنیدن خبر های جدید بودند.

همسر آقا رحمان اولین کسی بود که سر صحبت را باز کرد و از او پرسید: «هاجر خانم چه خبر؟ چرا امروز این قدر ساکتی؟ نکنه خبر جدیدی توی دست و بالت نداری؟»

هاجر خانم آهی کشید و گفت: «چرا خبر هایی دارم؛ اما نمی دانم از کجا شروع کنم.»

همسر رحمان گفت: «شروع کنید فرقی نمی کند».

هاجر دوباره آهی کشید و گفت: «اول خبر های خوب را می گویم و بعد خبر های بد را.»

سپس ادامه داد: «دیشب، آقا مصطفی با اهل و عیال و پسرش جواد، به خواستگاری دختِر حسن آقا خیاط رفته اند، راستش را بخواهید، مثل این که پسره مدتی دختر حسن آقا را زیر نظر داشته و عاشقش شده، آقا مصطفی هم تصمیم گرفته به هر قیمتی شده دختر حسن آقا را عروس خودش کند.

حسن آقا اول یه کمی ناز کرده و گفته تا دخترش دیپلم نگیرد، او را شوهر نمی دهد؛ اما اصرار خواستگار ها نظرش را عوض کرده و قرار شده بعد از سیزده، مراسم عقد و عروسی را به پا کنند.»

یکی از زن ها پرسید: «هاجر خانم از مهریه و شیر بها و تصمیمات دیگر شان خبر نداری؟»

هاجر گفت: «تا جایی که خبر دارم قرار شده مهریه دختره صد تا سکه طلا، و پنجاه راس میش حامله ی پا به ماه باشد.»

با این حرف هاجر خانم، سر و صدای زن ها بلند شد و یکی از آنان با ناراحتی گفت: «ای بابا چه خبره؟ مگه نوبرش رو آورده اند، همین کار ها را می کنند که آدم جرأت نمی کنه دنبال عروس درست کردن بره، آخه این ها فکر نمی کنند با این کار ها برای بقیه دردسر درست می کنند.

شما قضاوت كنيد، من که سه پسر دارم و خواهرم دو تا و برادرم سه تا، باید چه کار کنیم و چه خاکی بر سر بریزیم».

با این حرف بقیه خانم ها هم شاکی شدند و همهمه ی عجیبی بین آن ها افتاد.

آن ها حق داشتند زیرا تا آن روز چنین مهریه ی سنگینی در روستا باب نشده بود و آن ها می ترسیدند این موضوع موجب گرفتاری سایر پسر دار ها و دختر دار ها شود.

هاجر خانم که دید سر و صدای همه در آمده است، آن ها را دعوت به آرامش کرد و گفت: «فکر می کنید حسن آقای خیاط هنر کرده که چنین مهریه ای را برای دختر یکی یک دآنه اش طلب کرده است.

شما خبر ندارید جهیزیه ای که برای دخترش تدارک دیده خیلی بیش تر از مهریه دخترش شده است. بالاخره کسی که جهیزیه خوب می خواهد باید مهریه خوب هم بدهد.»

همسر آقا رحمان که از ناراحتی صورتش سرخ شده بود وسط حرف هاجر پرید گفت: «ای بابا این حرف ها چیه؟ جهیزیه و مهریه چی فرقی می کند، هر دو تا باید حساب و کتاب داشته باشد، این دلیل خوبی نیست

که حسن آقا چون وضعیت مناسبی دارد، دخترش را غرق در جهیزیه کند و پسر مردم را وا دار کند چنین مهریه ای را تقبل کند.»

هاجر گفت: «اصلاً به من و شما چه مربوطه، اولاً مهریه را کی داده و کی گرفته، دوماً چشم پسره کور، می خواست عاشق نشه، چشم پدرش هم کور، می خواست شرط حسن آقا را قبول نکنه، ما چرا ناراحت باشیم.»

آقا همسر رحمان گفت: «نه هاجر خانم، این جا محیط کوچکی است، همه هم دیگر را می شناسند، اگر این موضوع باب شود، همه گرفتار می شویم، از طرفی ما همه مسلمان هستیم، کجای دین گفته پدر و مادر دختر و پسر این قدر خود شان را گرفتار این تشریفات کنند، به خدا با این کار ها دختر و پسر ها از ازدواج بیزار می شن و پدر و مادر ها هم توی دردسر می افتن.

هاجر که می دید سر و صدای همه در آمده است، سعی کرد خودش را همراه آنان نشان دهد و به همین منظور گفت: «آره به خدا، وقتی آدم خوب فکر کند می بیند این کار ها غیر از دردسر و شر درست کردن چیز دیگری نیست، خبر بدی را که گفتم به همین موضوع بر می گردد.»

یکی از خانم ها پرسید: «چه خبری، زود تر بگو، جان به سر شدیم.»

هاجر ادامه داد: «دیروز زن ایوب را دیدم که از حمام بر می گشت، چون خانه آن ها نزدیک خانه ماست با یک دیگر همراه شدیم، در بین راه پرسیدم ایوب چه کار می کند، چند وقت است او را نمی بینم، نکند خدای نکرده کسالتی دارد؟»

در جواب گفت: «هاجر خانم، ایوب زمین زراعتی زیادی ندارد، باغ گیلاس مان هم به خاطر پیری درخت ها محصول چندانی نمی دهد، ایوب مجبور است برای سیر کردن شکم ما پنج نفر شب و روز کار کند، برای همین کوله بارش را بست و برای کار کردن به شهر رفت. دیروز هم نامه ای

نوشته بود که در یک ساختمان بزرگ کارگری می کند و نمی تواند به زودی به روستا برگردد، ایوب گفته تو مواظب خانه و بچه ها باش، من هم برای تان پول می فرستم، طفلک خودش که نیست، خیلی نگران من و به خصوص بچه هاست.»

گفتم: «حق دارد، بالاخره مواظبت و مراقبت از چهار تا دختر قد و نیم قد کار آسانی نیست.»

هاجر ادامه داد: «بی چاره زن ایوب، با این که سن و سال زیادی ندارد، اما حسابی پیر و شکسته شده است و مجبور است برای تامین زندگی و کمک به ایوب در خانه نانوایی کند و با دست مزد اندکی، نآن ها را به اکبر آقا بقال بفروشد، اکبر آقا هم هر روز بهانه می گیرد که یا نآن ها خمیر است، یا سوخته، او می گفت تا حالا موفق نشده حتی یک قلم جنس برای جهیزیه دختر ها دست و پا کند.»

همسر آقا رحمان از فرصت استفاده کرد و گفت: «می بینید یکی این جوری گرفتار است و چهار تا دختر گنده را باید جمع کند که گرسنه نمانند، یکی هم مثل حسن آقا مهریه ی یک میلیونی برای دخترش به راه می اندازد.»

این ماجرا به سر چشمه ختم نشد، با بازگشت زن ها به روستا، داستان خواستگاری دختر حسن آقا و مهریه ی دخترش، نقل محافل شد و پای مرد ها هم به این موضوع کشیده شد.

همان طور که ذکر شد هنوز کار در مزارع شروع نشده بود و مرد ها اکثر اوقات در قهوه خانه و یا در مقابل شرکت تعاونی جمع می شدند و معرکه می گرفتند. مرد ها که از همسران خود داستان حسن آقا و ایوب را شنیده بودند هر کدام مانند یک کار شناس نظر می دادند و به جر و بحث می پرداختند.

همسر ایوب که می دید هاجر به خاطر دل سوزی بی جهت سفره ی دلش را همه جا پهن می کند و از گرفتاری ایوب و در خانه ماندن دختر هایش سخن می گوید، سخت ناراحت بود و مجبور شد چند بار با او درگیری لفظی پیدا کند.

دختران ایوب نیز از ماجرا آگاه بودند؛ اما هاجر را مقصر نمی دانستند، زیرا محیط زندگی آن ها آن قدر گسترده نبود که زندگی آنان را از دید دیگران پنهان سازد.

آنان بیش از آن که نگران دل سوزی های بی جای زنان همسایه باشند، نگران وضعیت پدر شان بودند و از این که می دیدند او به خاطر کسب در آمد نا چیز کارگری خانواده و زندگی روستا را ترک و به شهر رفته است ناراحت بودند.

زندگی آن ها به سختی می گذشت و محیط خانه برای شان تنگ و تار شده بود. گاهی به همراه مادر برای رفع دل تنگی به حاشیه ی روستا می رفتند و شنا کردن پرندگان مهاجر و پرواز دسته جمعی آن ها را تماشا می کردند و گاهی به باغ نیمه خشک گیلاس سری می زدند و خود را سرگرم جمع آوری شاخه های خشک و بی بر درختان می کردند.

گردش آنان در کنار حوضچه های آب، سر آغاز ماجرای دیگری در زندگی ایوب شد.

آن روز، همانند روز های گذشته، دختران ایوب به همراه مادر برای آوردن آب و تماشای پرندگان به سمت حوضچه های آب روانه شدند. در بین راه ملاحظه کردند تعدادی موتور سوار با حرکات عجیب و غریب و با سرعت به این طرف و آن طرف می روند و هر یک تفنگ شکاری بزرگی را بر دوش خود حمل می نمایند.

با فاصله ی اندکی از آنان دو دستگاه لندرور متعلق به محیط زیست در تعقیب موتور سوار ها که شکار چیان غیر مجاز منطقه به شمار می رفتند در حرکت بودند.

با رسیدن موتور سوار ها به جاده های مال رو و سنگ لاخ کوهستانی، قدرت حرکت از رانندگان ماشین ها گرفته شد و آن ها مجبور شدند در کنار حوضچه توقف و مراقب حرکات آن ها در شکار پرندگان حفاظت شده باشند.

خانواده ی ایوب که تا آن روز چنین صحنه هایی را ندیده بودند، بی اختیار غرق تماشای حرکات موتور سوار ها و تعقیب مامورین شده بودند؛ اما صدای یکی از نگهبآن ها که به طرف آن ها می آمد، افکار شان را از هم گسیخت.

نگهبان که جوانی سی ساله به نظر می رسید از همسر ایوب سوال کرد: «آیا می تواند از ظروف آن ها برای برداشتن آب از حوضچه استفاده کند یا خیر؟»

همسر ایوب ابتدا کمی ترسید؛ اما وقتی متوجه شد مامورین برای رفع تشنگی ظرفی در اختیار ندارند، ظرف آب را به نگهبان داد و خود در کنار دخترانش منتظر اتمام کار آن ها و برگشت به خانه شد.

نگهبان با دیدن دختر بزرگ ایوب و وقار و متانت او، مهم ترین تصمیم زندگی اش را گرفت و بی اختیار از همسر ایوب سوال کرد آیا آن ها اهل روستای سر چشمه هستند؟

همسر ایوب پاسخ داد: «بله ما ساکن سر چشمه هستیم.»

نگهبان سوال کرد: «آیا می تواند آن ها را در برگشت به خانه کمک کند؟»

همسر ایوب مردد بود که آیا بپذیرد یا نه، ولی از نگاه دخترانش فهمید که آن ها علاقه دارند در آن روز بهاری و با توجه به مسافت طولانی که طی کرده اند، راه برگشت را سوار بر ماشین و با گذر از دامان سر سبز طبیعت طی کنند، لذا به نگهبان گفت: «آیا نمی خواهید شکارچیان را دست گیر کنید؟»

نگهبان گفت: «این ماشین ها قادر به حرکت در جاده های باریک و کوهستانی نیستند و بایستی با نیرو های کمکی و موتور سوار آن ها را تعقیب و دست گیر نمائیم؛ بنابراین باید به پایگاه برگشته و دوباره با وسایل مناسب باز گردیم.

سوار شدن بر لندرور در جاده های پر از دست انداز بسیار سخت و طاقت فرساست. اما خانواده ایوب از این سواری نا خواسته لذت می بردند.

با عبور و گذشتن از پیچ و خم جاده کوهستانی، خانه های روستا نمایان شد و نگهبان که خواهش می کرد سر نشینان را تا منزل هم راهی کند، با راهنمایی همسر ایوب در مقابل خانه آن ها توقف کرد و پس از پیاده شدن آنان به سرعت از محل دور شد.

چند روز از این ماجرا گذشته بود که یک روز سر و کله ی چند مرد و زن غریبه در روستا پیدا شد، آن ها در حالی که جعبه ای شیرینی در دست داشتند با راهنمایی مرد جوانی که پیشا پیش آن ها حرکت می کرد به سوی منزل ایوب گام بر می داشتند.

همسر ایوب با دیدن مرد جوان، راننده ای که آن ها را از چشمه تا منزل رسانیده بود به یاد آورد و فهمید جریان از چه قرار است.

مرد جوان پس از ماموریت آن روز به خانه بر می گردد و ماجرای دل دادگی خود را برای پدر و مادر باز گو می کند و آن ها نیز تصمیم گرفته

بودند برای آشنایی با خانواده ی دختر مورد علاقه فرزند شان به روستا بیایند.

همسر ایوب که آمادگی این میهمانی و خواستگاری نا خواسته را نداشت، خانواده خواستگار را راضی نمود که بایستی ایوب که پدر خانواده است را خبر نموده و این مراسم در حضور وی صورت بگیرد و هر چه ایوب صلاح بداند به سر انجام برسانند.

پدر و مادر خواستگار و خواهر او ضمن عذر خواهی، روزی را معین کرده و خانه ایوب را ترک کردند.

ایوب که توسط نامه از موضوع خبر دار شده بود، کار و کارگری را رها کرد و با اجازه از صاحب کار خود، راهی روستا شد و روز موعود فرا رسید.

همسر او و دخترانش همگی از عاقبت این خواستگاری آگاه بودند؛ اما بر اساس قول و قراری که با خانواده خواستگار گذارده بودند منتظر حضور آنان شدند.

سر انجام، آن ها از راه رسیدند و ایوب در حالی که سعی می کرد میهمانان خود را ناراحت نکند، با لحنی مودبانه به پدر خواستگار که خود را هدایتی معرفی کرده بود گفت: «جناب آقای هدایتی من می دانم هر دختر و پسری باید ازدواج کنند و این امر پسندیده ای است، اما متاسفانه دختر من آمادگی ازدواج و تشکیل خانواده را ندارد، بنابراین بر خلاف میل خود باید به شما بگویم نمی توانم به این وصلت رضایت بدهم.»

تلاش ایوب و همسرش برای قانع ساختن مرد جوان و خانواده اش بی اثر بود؛ اما آنان پذیرفتند تا رسیدن پائیز منتظر خبر موافقت ایوب برای حضور مجدد و تمام کردن کار بمانند.

ایوب در وضعیتی نبود که بتواند دخترش را شوهر دهد و جهیزیه اش را تدارک ببیند و این وقت گذرانی هم دردی از ایوب دوا نمی کرد. به نظر

می رسید فعلاً داستان به خیر و خوشی تمام شده است؛ اما دل سوزی های هاجر خانم، خانواده ایوب را وارد مرحله ی دیگری از گفت و شنود ها و پی گیری های روستائیان نمود.

خبر رد کردن خواستگار و مخالفت خانواده ی ایوب با شوهر دادن دختر شان زبان به زبان می گشت و همسر ایوب مجبور بود ماجرای مشکلات و گرفتاری های خانواده اش را برای همه باز گو کند و سر انجام خبر این ماجرا رفته، رفته به گوش حاج آقا سعیدی، امام جماعت روستا رسید و چون ایوب دوباره به شهر رفته بود حاج آقا همسر یکی از نماز گزاران را مامور کرد تا همسر ایوب را نزد او ببرد.

فردای آن روز داستان مخالفت ایوب و دلیل آن برای حاج آقا نقل شد، وی پس از شنیدن سخنان همسر ایوب از او درخواست کرد به شوهرش اطلاع دهد تا برای مذاکره و حل مشکل به روستا برگردد.

پس از رسیدن خبر به ایوب، او که نمی توانست درخواست امام جماعت مسجد را رد کند، با همه ی گرفتاری هایی که در شهر داشت، خود را به روستا رسانید و پس از مراجعه به حاج آقا سعیدی، آن چه را همسرش گفته بود تایید کرد.

حاج آقا با سر زنش کردن ایوب به او گفت: «ایوب جان شما نباید خواستگار دخترت را رد می کردی، خوش بختانه همسرت به من گفت آن ها نا امید نشده اند و منتظر خبر شما هستند.

من صلاح می دانم با آن ها تماس بگیری و موافقت خود را برای ازدواج این دو جوان اعلام نمایی و تاریخی را برای عقد مشخص کنی.

ایوب که از ناراحتی و شرم خیس عرق شده بود و چشمانش پر از اشک گردیده بود گفت: «حاج آقا من وضعیت خودم را خوب درک می کنم، شما اجازه ندهید دخترم با دست خالی به خانه ی شوهر برود و عمری

زخم زبان های خانواده او را تحمل کند، ضمن این که من می دانم اگر آن ها بدانند من آه در بساط ندارم، خود شان کنار خواهند کشید. شما مطمئن باشید تا چند ماه دیگر هم اتفاقی نخواهد افتاد که من با استفاده از آن بتوانم حداقل یک زندگی مختصر برای دخترم تدارک ببینم.

حاج آقا که شرم و حیا را در چهره ی ایوب می دید و نمی خواست او را ناراحت و مضطرب ببیند به او گفت: «ببین برادر عزیز من تصمیم دارم با مهندس عسگری، رئیس مرکز جهاد کشاورزی صحبت کنم، حتماً او را می شناسی، او و خانواده اش از افراد خیر و آبرومند این روستا هستند و اطمینان دارم مهندس عسگری با درک وضعیت شما اجازه نخواهد داد، دختر معصوم در خانه بماند و به خاطر مشتی اسباب و اثاثیه بی ارزش در نگرانی بسر ببرد و عمری حسرت داشتنِ زندگی و همسر و فرزند را در دل تحمل کند.»

برای همین خواستم به این جا بیایی و اجازه بدهی تا کارم را انجام دهم. ایوب قدری به فکر فرو رفت و گفت: «حاج آقا من نمی خواهم شما به خاطر من به مهندس عسگری رو بزنید؛ زیرا خوف آن را دارم که منتی بگذارد و من راضی به این امر نیستم.

درست است این آقای مهندس آدم پول داری است؛ اما دلیل نمی شود پولش را به خاطر دیگران خرج کند، بالاخره هر کس اختیار مالش را دارد و نباید او را به خاطر این مسائل در معذورات اخلاقی قرار داد، شاید بخواهد پولش را آن طور که دلش می خواهد و دوست دارد خرج کند.»

حاج آقا ابرو هایش را در هم کشید و به ایوب گفت: «من فکر می کردم شما اهل قضاوت بی جا نباشید، اجازه بدهید من او را در جریان امر قرار دهم. خواهید دید که اشتباه می کردید؛ زیرا من از بعضی کار های مهندس و خانواده اش اطلاع دارم که شما بی خبر هستید.»

سکوت ایوب نشانه رضایت او بود، زیرا می دید حرف او و خانواده اش بر سر زبان ها افتاده و دخترش از این موضوع ناراحت است، از طرفی همسرش فاطمه گفته بود، صفیه دخترش نیز نیم نگاهی به خواستگارش دارد و ایوب نمی خواست احساسات پاک دخترش را در سنین جوانی زیر پا بگذارد.

روز عقد نزدیک می شد و حاج آقا چند بار به ایوب پیام داد که سعی کند مراسم را به خوبی و سادگی برگزار کند و نگران بقیه مسائل نباشد.

صفیه از این که می دید به خانه بخت می رود خوش حال بود، تا این که مصادف با ایام ماه ربیع یک دستگاه وانت در مقابل خانه ی ایوب ترمز کرد و مقادیر قابل توجهی شیرینی و میوه جهت مراسم عقد به خانواده ی ایوب تحویل داد.

خطبه عقد در میان هلهله و شادی دختران و پسران روستا توسط حاج آقا سعیدی خوانده شد و بدین ترتیب اندکی از غم بزرگ ایوب و همسرش فاطمه کاسته شد.

هاجر خانم که می دید با شلوغ بازی و سر و صدا توانسته است صفیه را به خانه بخت بفرستد در پوست خود نمی گنجید؛ اما فاطمه هم چنان از دل سوزی های بی جای هاجر دل گیر بود.

موعد عروسی نزدیک می شد و ایوب نگران از آماده نبودن جهیزیه ی صفیه گرفتار بحران روحی و روانی عجیبی شده بود.

حاج آقا از ایوب خواسته بود که مدارکی را از قبیل شناسنامه و عقد نامه و موارد دیگری را که به او تحویل دهد و او نیز اقداماتی که انجامش را ضروری دانسته بود انجام داد.

دو روز بیش تر به فرا رسیدن جشن عروسی باقی نمانده بود و ایوب و خانواده اش هنوز نگران جهیزیه صفیه بودند.

روز عروسی فرا رسید و میهمانان دسته دسته برای خوردن شیرینی و شرکت در جشن مبارک عروسی از راه می رسیدند که همان وانت، میوه، شیرینی و سایر مایحتاج مراسم را با خود به همراه آورد.

شب از نیمه گذشته بود و میهمانان خسته از پای کوبی و شادمانی مراسم، به خانه های خود بازگشتند، به جز خانواده ایوب و داماد، کس دیگری از میهمآن ها مشاهده نمی شد.

چهره ی ایوب، فاطمه، صفیه و خواهرانش نشان از غم و اندوهی پنهانی داشت. ساعاتی دیگر، می بایست صفیه به همراه جهیزیه اش راهی خانه شوهر شود.

ایوب از کاری که کرده بود پشیمان شده بود و دور از چشم داماد و سایرین با همسرش فاطمه مجادله می کرد و از این که فاطمه او را وادار به رفتن نزد حاج آقا سعیدی و پذیرش این وصلت کرده بود او را سرزنش می کرد.

صدای محمد، داماد خانواده که پدر زنش را صدا می زد، در گوش ایوب پیجید.

محمد گفت: «عمو جان شخصی آمده و می گوید اجناسی را که سفارش داده بودید، از شهر آورده و می پرسد باید وسایل را در کجا تخلیه کند؟»

چشم ایوب سیاهی رفت و گیج و مبهوت دستش را به دیوار گرفت و قبل از آن که بتواند پاسخ محمد را بدهد، در دل گفت: «خدایا از این که بندگانت را تنها نمی گذاری سپاس گزارم.»

بار دیگر محمد که می گفت: «عمو جان، راننده می گوید اجناسی را که سفارش..».

ایوب که صدای دیگری جز صدای موتور ماشین نمی شنید، مکثی کرد و پس از آن که خودش را جمع و جور کرد گفت: «محمد جان، این ها وسیل

و جهیزیه صفیه است و باید در منزل خود تان تخلیه شود، برو و راننده را معطل نکن.»

محمد با سرعت به طرف کوچه دوید و لحظه ای بعد با پاکتی توسط راننده به او داده شده بود به طرف پدر زنش برگشت و پاکت را به او داد مجدداً برای تخلیه بار کامیون به سمت کوچه حرکت کرد.

ایوب نگاهی به پاکت انداخت و با دستان لرزان خود آن را باز کرد؛ ولی چون سواد کافی برای خواندن نداشت صفیه را صدا زد و گفت: «صفیه جان این نامه را برایم بخوان.»

صفیه نامه را باز کرد و گفت: «پدر جان این چه جور نامه ایست که فقط دو جمله بیش تر در آن نوشته نشده است.»

ایوب بی صبرانه گفت: «هر چه هست زود تر بخوان.»

صفیه سینه اش را صاف کرد و نامه را خواند؛ ولی چیزی از آن نفهمید.

در نامه نوشته شده بود: «ایوب خان سلام.

ضمن تبریک عروسی دختر عزیزت که مایه خوشنودی این جانب و خانواده شد، می خواستم عرض کنم، من همان طور که دلم می خواهد و دوست دارم پولم را خرج می کنم، زیرا اختیار مال را خودم دارم.

با تبریک مجدد مهندس عسگری»

ایوب با شنیدن این جملات به یاد حرف های خودش افتاد که به حاج آقا سعیدی می گفت: «شما مهندس را در معذورات قرار ندهید، زیرا هر کس اختیار مالش را دارد و شاید بخواهد پولش را آن طور که دلش می خواهد و دوست دارد خرج کند».

او سر گیجه گرفته بود و دهانش خشک شده بود؛ اما چون نمی خواست خانواده داماد او را در این وضعیت ببینند، آبی به دست و صورتش زد و در حالی که زیر لب خدا را شکر می گفت، مشغول پذیرایی از اقوام جدید شد.

او ثانیه شماری می کرد تا بتواند با حاج آقا سعیدی ملاقات کرده و از او تشکر کند و سپس نزد مهندس عسگری برود و از اقدام او سپاس گذاری نماید.

فردای آن روز در حالی که حاج آقا را در آغوش کشیده بود و از شدت شوق اشک می ریخت، از پی گیری وی تشکر کرد و موضوع ماشین و نامه مهندس را باز گو کرد و گفت که می خواهد برای قدر دانی از مهندس، نزد او برود.

حاج آقا سعیدی که با پی گیری او امر مقدس ازدواج بیت آن دو جوان صورت گرفته و خانواده ای را از نگرانی در آورده بود رو به ایوب کرد و گفت: «مهندس» از من خواسته از موضوع اقداماتش کسی آگاه نشود، شما هم لازم نیست نزد او بروید، زیرا مهندس از این موضوع راضی نیست، من از طرف شما تشکر کرده و خواهم کرد».

ایوب سوال کرد: «حاج آقا، چرا مهندس عسگری هزینه سنگین مخارج عروسی و تهیه جهیزیه دخترم را تقبل کرده است؟»

حاج آقا در حالی که لبخند می زد گفت: «پدر مهندس اراضی زیادی در سرچشمه داشت که در زمان حیات خود آن ها را وقف تهیه جهیزیه برای دختران دم بخت و نیازمند نمود، مهندس هم در تکمیل اقدام پدر تصمیم گرفته هر سال از حقوق و درآمدی که از اجاره ی مغازه های پدر می گیرد، بساط عروسی یک دختر یا پسر نیازمند را تامین کند.»

آن روز که از شما اجازه گرفتم، موضوع را با مهندس در میان گذاردم و او که تا حدودی از وضع شما با خبر بود گفت: «مدارک لازم را برایش تهیه کنم. زمانی که شما مدارک را آوردید، آن ها را برای مهندس فرستادم و او با مراجعه به اوقاف و تائید نیاز شما توانست از موقوفه پدر خدا بیامرزش

مقداری وسایل زندگی برای عروس خانم تهیه و ارسال کند، البته شما باید رسید وسایل را به من بدهی تا تحویل اداره بدهم.»

ایوب آهی کشید و گفت: «این خانواده واقعاً اختیار مال شان را داشته اند که این اقدامات خیر را به عمل آورده اند، آنان که از امور خیر محروم هستند کسانی هستند که اختیار مال شان را ندارند.»

حاج آقا گفت: «آری آقا ایوب بعضی عمله ها و انبار دار های وراث خود هستند.»

ایوب در حالی که به خانه باز می گشت، دوباره نگاهی به نامه مهندس عسگری انداخت و به یاد نوشته او افتاد که نوشته بود: «من آن طور که دلم بخواهد و دوست دارم، پولم را خرج می کنم، زیرا اختیار مالم را خودم دارم.»

بوی خوش فرشتگان

ساعت ده شب بود که زنگ خانه حاج ابراهیم به صدا در آمد. حاجی نگاهی به ساعت انداخت و در حالی که زیر لب از خود سؤال می کرد: «چه کسی ممکن است این وقت شب با او کار داشته باشد؟» در را باز کرد. در سایه روشن کوچه خانمی را می دید که با اضطراب و ناراحتی مرتباً به این طرف و آن طرف حرکت می کرد؛ چون چشمان حاج ابراهیم قدرت دید کافی نداشت، سؤال کرد: «بفرمائید خانم با کی کار داشتید؟»

صدای لرزان و آشنایی حاجی را به خود آورد.

• سلام حاج آقا مثل این که به جا نیاوردید من خانم اصغر آقا هستم، ببخشید این وقت شب مزاحم شدم، خواب که نبودید؟

حاج ابراهیم که خوش حالی خود را از دیدن همسر دوست قدیمی و دیرینه خود پنهان نمی ساخت، گفت: «نه خیر حاج خانم خوش آمدید، پس اصغر آقا کجاست؟ چرا تنها تشریف آوردید؟ بفرمائید داخل».

همسر اصغر آقا با لحنی مضطرب و ملتمسانه گفت: «خیلی ممنون حاج آقا مزاحم نمی شم، اصغر آقا حال مساعدی ندارد، پیغام داده اگر وقت دارید تا منزل ما تشریف بیاورید، فکر می کنم با شما کار واجبی دارد».

حاج ابراهیم گفت: «چشم حاج خانم شما تشریف ببرید، من خدمت می رسم». بعد پرسید: «راستی حاجی نگفت چه کار دارد؟

همسر اصغر آقا گفت: «نه حاجی حرفی نزد، فقط امروز زود تر از همیشه از حجره برگشت و گفت: «حال خوشی ندارد» و نیم ساعت پیش هم در حالی که رنگ و رویش پریده بود و انگار کمی هم ترسیده بود مرا فرستاد تا خواهش کنم سری به خانه ما بزنید».

حاج ابراهیم گفت: «چشم تا شما به منزل برسید من هم خواهم آمد».

همسر حاج ابراهیم که از غیبت طولانی حاجی نگران شده بود از بالا صدا زد:

• حاجی کیه؟ چرا معطل می کنید؟ تعارف کنید تشریف بیاورند داخل.

حاج ابراهیم در حالی که به طرف خانه بر می گشت، گفت: «کسی نیست، حاج اصغر پیغام داده سری به او بزنم نمی دانم چه کار دارد، حتماً واجب بوده و گرنه ما که فردا هم دیگر را بازار می دیدیم». دقایقی بعد حاجی که آماده رفتن شده بود، رو به همسرش کرد و گفت: «من می روم اگر دیر کردم شما بخوابید، نگران هم نشوید اگر کاری داشتید تلفن بزنید».

شب سردی بود و باد نسبتا تندی می وزید، حاج ابراهیم که از شدت سرما خودش را لای پالتو پشمی اش پنهان کرده بود به طرف خانه حاج اصغر به راه افتاد.

کوچه ها خلوت بود و به جز صدای زوزه سگ ها صدایی به گوش نمی رسید. ابر سیاهی جلوی تابش نور ماه را گرفته بود و تاریکی هراس انگیزی بر بالین شهر سایه افکنده بود. حاج ابراهیم با خود فکر می کرد حتماً اتفاق مهمی افتاده یا خبر قابل توجهی بوده که حاج اصغر تا صبح صبر نکرده و از او خواسته این وقت شب به منزل او برود.

با وجود این که سرمای شدید حرکت او را کند و نفس کشیدن را برایش مشکل ساخته بود و لباس های زمستانی اش راه رفتن را برایش سخت کرده بود، اما محبت های بی دریغ دوست قدیمی اش شور و حال دیگری به او می بخشید، چند بار به دیوار های کوچه تکیه زد و پس از تازه کردن نفس به راه خود ادامه داد. حاج اصغر هم در خانه چشم انتظار دوست با وفای خودش بود و زیر لب دعا می کرد تا تاریکی شب و سرمای جان فرسا مشکلی برایش ایجاد نکند. صدای زنگ در استجابت دعای او را به ارمغان آورد. به همسرش گفت: «زود باش تا حاج ابراهیم یخ نزده در را باز کن».

با باز شدن در، حاج ابراهیم نفس زنان خود را به داخل خانه کشانید و قبل از سلام و احوال پرسی تا چشمانش را زیر لحاف مخملی کرسی فرو برد. دوستان قدیمی زیر چشمی به یک دیگر خیره شده بودند و سکوت سنگینی حکم فرما شده بود.

صدای سرفه ی پیاپی حاج اصغر سکوت را شکست، میهمان تازه وارد هم خودش را زیر لحاف کرسی بالا کشید و گفت: «خدا بد نده پیر مرد، چه خبر شده نصف شبی یاد ما افتادی؟ مرد حسابی نزدیک بود از سرما یخ بزنم، نمی شد تا فردا صبر کنی؟» حاج اصغر سینه اش را صاف کرد و در پاسخ گفت: «شوخی نکن حاجی، کار از این حرف ها گذشته، وضع حالم مساعد نیست، لازم بود مزاحم اوقات شما بشم».

حاج ابراهیم گفت: «اگر حالت خوب نیست بریم بیمارستان، نصف شبی شر درست نکنی، خدا درد را داده دوا هم داده». حاج اصغر آهی کشید و گفت: «نه رفیق، هر دردی دوا داره ولی پیری درد بی درمانه، ما دیگه آفتاب لب بام هستیم، باید فکر سفر باشیم». حاج ابراهیم گفت: «اصغر تو را به خدا دوباره شروع نکن آخه مرد حسابی من نمی دونم تو چه عجله ای برای مردن داری، وقتش که بشه، بخواهی یا نخواهی می برند چالت می کنند.»

همسر حاج اصغر اخم هایش را توی هم کشید و گفت: «تو را به خدا حاجی این حرف ها چیه می زنی؟ خدا نکنه، انشا اللّه صد سال دیگه سایه اصغر آقا روی سر ما باشد». حاج ابراهیم خودش را مقداری از زیر کرسی بالا کشید و گفت: «حاج خانم اصغر خودش را لوس می کند، وقتی هم بگوئیم خدا نکند یا چنین و چنان آقا خوشش میاد خیال می کند خیلی عزیز شده یا ما خیلی دوستش داریم».

دقایقی دوستان قدیمی سر به سر هم گذاشتند و حاج ابراهیم از لابه لای حرف های دوستش متوجه شد که او می خواهد راجع به امر مهمی با او صحبت کند، اما منتظر است تا همسرش بخوابد. به همین خاطر رو به همسر حاج اصغر کرد و گفت: «حاج خانم شب خیلی گذشته، مثل این که اصغر هم خیال خوابیدن نداره، من هم به بچه ها گفتم منتظر برگشت من نباشند بهتر است شما هم تشریف ببرید استراحت کنید، من و اصغر می خواهیم تا کمی با هم دردل کنیم.»

حاج خانم نگاهی به شوهرش کرد و فهمید که او هم مایل است تنها باشد و با دوستش خلوت کند. ناچار و محترمانه پس از این که وسایل پذیرایی را روی کرسی گذاشت، خدا حافظی کرد و در اتاق دیگر به خواب رفت. دوباره سکوت فضای اتاق را فرا گرفت، حاج ابراهیم زیر چشمی نگاهی به حاج اصغر کرد و پرسید: «اصغر خان بالاخره نگفتی چطور شد نصفه شبی یادی از فقیر فقرا کردی؟ انشا اللّه خیر باشه!».

حاج اصغر سرفه ای زد و در پاسخ به او گفت: «ابراهیم تو بهترین، قدیمی ترین و با صفا ترین دوست منی، خبر داری خیلی از بازاری ها فکر می کنند من و شما با هم برادریم، درسته؟»

حاج ابراهیم گفت: «بله نظر لطف شماست».

حاج اصغر ادامه داد: «ببین ابراهیم، من حال و روز درستی ندارم، تعارف هم ندارم، راستش چند شب پیش خواب می دیدم که مرده ام، نشانه هایی هم برایم در حال خواب ظاهر شد که نشان می داد به آخر خط رسیدم، این که مزاحمت شدم به این خاطر است که می خواهم اولا وصیتی کرده باشم، بعد هم مشورت کنم ببینم چه صلاح می دانی».

حاج ابراهیم سرش را پایین انداخت؛ ولی نتوانست جلوی خودش را بگیرد و اشک از چشمانش سرا زیر شد. اصغر که می دید دوست عزیزش را ناراحت و متأثر کرد، عذر خواهی کرد و گفت: «ابراهیم جان حالا وقت گریه کردن نیست، وقت گفتن و شنیدن و پرسیدن است، برای گریه کردن وقت زیاد است». حاج ابراهیم خودش را جمع و جور کرد و به علامت تأیید سرش را تکان داد. حاج اصغر ادامه داد: «حاجی تو از همه بهتر خبر داری که من دار و ندارم را خرج جواد کردم، به خاطر این که هم تنها فرزندم بود و هم بچه پاکی بود، از روزی که به دنیا آمده تا امروز که برای خودش مردی شده و حالا هم که در دانشگاه مشغول درس خواندن است، سعی کردم چیزی را را برایش فرو گذار نکنم، پس تنها وارث من جواد و مادرشه، وصیت می کنم حجره مال همسرم و خانه مال جواد باشد ولی تا همسرم زنده است حق سکونت در آن را دارد، پول و پله ای قابلی هم دارم که هدف من از مزاحمت برای تو همین پول توی بانکه، سه دانگ حجره بازار را هم که با شما شریک هستم از شیر مادر برایت حلال تر است آن هم مال خودت فقط یک شرط داره و آن هم این که وصیت مرا عملی کنی.»

حاج ابراهیم که تا این لحظه سکوت کرده بود، پرید وسط حرف او و گفت: «مرد حسابی این چه جور وصیتی است که تو می کنی؟ این مال اون، اون مال این، پس برای خودت چی گذاشتی؟» حاج اصغر گفت: «یعنی چی برای خودم چی گذاشتم، من می گم دارم می میرم، مال به چه

درد من می خورد؟ مثل این که متوجه نیستی من می خواهم تکلیف مال و اموالم را بعد از خودم روشن کنم.»

حاج ابراهیم در حالی که سرش را به علامت ناراحتی تکان می داد گفت: «ببین اصغر جان به گفته معصوم، انسان در زندگی سه تا شریک داره یکی دنیاست که بخواهی یا نخواهی بخشی از مالت را بر خلاف میل تو خرج می کنه، مثل مخارج مریضی و خیلی مخارج دیگر که راضی باشی یا نباشی از چنگ تو در می آره شریک دیگرت وراث تو هستند که خودت حالا توضیح دادی و یکی هم خودتی، نمی دانم چرا می خواهی شریک بی عرضه ای باشی و از بقیه شرکای خودت عقب بمانی، بیا از خودت و از نفست بگذر و گوش به حرف شیطان نده. خدا را شکر جواد که به برکت کمک های شما وضع خوبی داره، حاج خانم هم به اندازه نیازی که داره حقوق بازنشستگی داره، بخشی هم شما کمکش می کنی تا زندگی آبرومندآنه ای داشته باشه، اما امثال من و تو در مقابل اجتماع و دیگران تکالیفی داریم که باید به آن ها عمل کنیم تا خدا از ما راضی باشه. خودت بهتر می دانی به قدری به این امور سفارش شده که گاهی انسان در استحبابش شک می کنه و به نظر می رسه واجب شده باشه.

حاج اصغر اخم هایش را در هم کشید و گفت: «ابراهیم خان لازم نیست این قدر برایم صغری کبری بچینی، تو بهتر می دونی روزی که من یک الف بچه بودم پدر و مادرم را از دست دادم و خرج و مخارج خودم که هیچی، گرفتاری و مخارج خواهرم کبری هم که زن خودت باشه به گردنم افتاد. هر چند تو از زندگی من بی خبر نیستی اما دوست دارم برایت از گذشته های تلخ خودم و بد بختی هایی که کشیدم حرف بزنم، اون وقت ببین اگر اشتباه می کنم هر کاری دلت خواست بکن.»

حاج ابراهیم نگاهی به ساعت کرد و گفت: «اصغر جان من حرفی ندارم که تا علی الطلوع بشینیم و به حرف های تو گوش کنم، اما نگران حال خودت هستم، فکر نمی کنی استراحت کنی بهتر باشه، فردا هم روز خداست الان هم ساعت 12 شبه و خیلی خسته به نظر می رسی رنگ و رویت هم حسابی زرد شده...»

حاج اصغر حرف دوستش را قطع کرد و گفت: «نه حاجی نگران نباش دوست دارم امشب هم مثل همیشه در حقم برادری کنی، من فرصت زیادی ندارم، یک عمر که خوردم و خوابیدم چه اتفاقی افتاد، امشب از اون شب هایی نیست که بشه خوابید، اجازه بده تکلیفم را روشن کنم».

حاج ابراهیم که نمی خواست دوست دیرینه و برادر زن با صفایش را ناراحت کند با اشارهٔ سر موافقتش را اعلام کرد. حاج اصغر ادامه داد: «آره می گفتم، بعد از فوت ابوی و والده دست کبری را گرفتم و با هزار امید و آرزو، پس از خدا حافظی از فامیل راهی این شهر بی در و پیکر شدم، همه مخالف آمدن من و کبری به شهر بودند؛ اما چاره ای نداشتم و با آن که شانزده سال بیش تر نداشتم تصمیم گرفتم کاری دست و پا کنم، مقدار نا چیزی پول که مادرم پس انداز کرده بود، با یک بقچه لباس که همۀ سرمایه من بود برداشتم و به راه افتادم. اول یک اتاق توی زیر زمین تاریک و نمناک حاج غلام کفاش اجاره کردم به ماهی دو هزار تومان، روز ها هم توی مغازه اش حمالی می کردم. زیر زمین به قدری نمناک بود شدم در و دیوار آن را پلاستیک بزنم، ماهی سه تومان دست مزد می گرفتم که دو تومان آن اجاره خانه بود و غلام از حقوق و دست مزدم کم می کرد و یک تومان هم مخارج زندگی دو نفری بود. هر روز از کله پزی سر کوچه آب کله می گرفتیم و با یک سنگک صبح و ظهر را سر می کردیم، شب ها هم یا گرسنه می خوابیدیم یا با یک تخم مرغ و دو تا سیب زمینی سر به

بالین می گذاشتیم. آره حاجی روزگار سختی داشتیم، با این که دایی خدا بیامرزم چهار تا کوچه اون طرف خانه داشت، یک بار نگفت برم سری به بچه های خواهرم بزنم و یک بار هم در خآنه اش به روی ما باز نشد. یادم می آد یه روز کبری گفت: «اصغر چرا مزهٔ آب کله، این قدر بد شده؟» دیدم راست می گه طفلک، بعد فهمیدم کله پزه کاسه و بشقاب هایش را که می شوره آب آن را می ریزه توی یک ظرف بعد هم یک ملاقه آب و چربی می ریزه روش می ده به من، اما چاره ای نداشتم فقط تلاش می کردم زنده بمونم و کبری را سر و سامان بدم. یادم می آد یک سال زمستون کبری بد جوری مریض شد. خدا را شاهد می گیرم تا صبح پشت در بیمارستان گریه می کردم، صبح که شد یک پدر بیامرزی پول دوا و دکتر کبری را داد؛ ولی یک ماه طول کشید تا کبری بتونه روی پاهاش حرکت کنه. چند وقت گذشت و با این که وضع خوبی نداشتیم، خدا خواست و دو تا اتاق قدیمی اجاره کردیم و از اون سرداب تاریک بیرون اومدیم. خادم مسجد محل که به رحمت خدا رفت و به درخواست اهالی محل شدم خادم مسجد، روز ها جلوی درب مسجد کفش واکس می زدم و تعمیر می کردم. بعد از مدتی مغازه مسجد را اجاره کردم، نصف اجاره مغازه به جای حقوق خادمی ام حساب می

شد و نصف دیگر را با دست مزدی که می گرفتم حساب می کردم؛ اما چون در خانۀ خادم مسجد زندگی می کردم، اجاره خانه نمی دادم و همین کمک بزرگی برایم بود. روز های خوشی بود، کبری را فرستادم مدرسه شبانه و خودم شب و وز کار می کردم و دو سال بعد با پس اندازی که داشتم تو بازار کفاش ها یک مغازه دو متری زیر پله سر قفلی کردم. چون از همه کم تر می گرفتم برای همین هم سرم خیلی شلوغ شده بود. کبری هم کم کم بزرگ می شد و کلاس ده بود و بعضی کار ها را کمکم می کرد. حالا کفاشی اصغر ارزونه معروف شده بود و خیلی ها به

خاطر دست مزد کم و اروزن بودن کفش هایم مشتری شده بودند. البته خیلی از هم کار ها ناراحت بودند و چند بار به من تذکر دادند که بازار را خراب نکن؛ اما گوش من بدهکار نبود. روز به روز وضعم بهتر می شد؛ ولی جایم تنگ بود، با صرفه جویی و قناعت مغازه بغل دستی ام را که صاحبش مرده بود و بین ورثه اختلاف افتاده بود، خریدم و زیر پله را انباری کردم، کبری هم دیپلمش را گرفت. توی خیاطی زنانه مشغول به کار شد، هر چه دست مزد می گرفت به من می داد تا سرمایه کارم باشد و بعد برایش جهیزیه بخرم.»

حاج ابراهیم لبخندی زد و گفت: «تو هم عجب جهیزیه ای برایش خریدی، خدایی رکورد را شکستی!»

حاج اصغر سری تکان داد و گفت : «نالوطی بد بود، کم بود، تو خودت چی داشتی یک لاقبا، یادت رفته شب عروسی، حتی پول پاگشا و زیر لفظی و.... را از کی گرفتی، نمک نشناس؟»

حاج ابراهیم گفت: «بابا شوخی کردم، داستانت را ادامه بده».

حاج اصغر ادامه داد: «آره می گفتم، خیلی سرم شلوغ شده بود و یک نفری قادر به کار نبودم، یک روز پسر کوچک همان کسی که صاحب قبلی مغازه ام بود آمد در مغازه و گفت که علاقه دارد در مغازه قبلی پدرش کار کند، من هم دیدم کمک خوبی است. چون پسر زرنگی بود، با ایمان و امانت دار، حتی ندیدم یک روز نمازش را سر وقت نخواند، شب ها هم تا دیر وقت کار می کرد. مدت زیادی نگذشت که به مغازه رونق داد چون مدل های زیبایی می دوخت. ظهر که می شد خواهرش ناهار او را می آورد و چون من هم تنها بودم، گاهی ناهار را بیش تر می آورد، دختر محجبه و پاک دامنی بود و با آن که آن روز ها جماعت حجاب درست و حسابی نداشتند؛ ولی دختره خیلی مراقب حجاب خودش بود، به همین خاطر به او علاقه مند

شدم، راجع به او با برادرش که شاگردم بود، حرف زدم. گفت: «خواهرش دیپلم گرفته و امتحان داده تا کارمند پست و تلگراف شود و تا چند روز دیگر می شود آدم دولت». بالاخره ما هم نزدیک به سی سال سن داشتیم، وضع مالی هم بد نبود، یک روز یک جعبه شیرینی گرفتیم و رفتیم خواستگاری، برادر هایش حرفی نداشتند؛ ولی خودش شرط و شروط زیادی داشت.»

حاج ابراهیم گفت: «چه شرطی؟»

حاج اصغر گفت: «بلند شو برو دو تا چایی بیار تا بقیه اش را برایت بگویم».

حاج ابراهیم خودش را از زیر کرسی بیرون کشید و در حالی که از درد کمر می نالید بلند شد و به طرف آشپز خانه رفت و با دوتا چایی برگشت و دوباره تا گردن رفت زیر لحاف کرسی. هوا خیلی سرد بود شیشه ها عرق کرده بود؛ ولی نور ماه از پشت شیشه ها دیده می شد. ساعت دو نیمه شب را نشان می داد. با آن که دو تا بخاری روشن بود؛ ولی حاج اصغر ترجیح داده بود مثل گذشته ها زمستان را با کرسی قدیمی و لحاف مخمل قرمز آن سپری کند، خودش می گفت پا درد او ناشی از چند سال زندگی در یک زیر زمین نمناک است.

گرمای مطبوع کرسی حاج اصغر گاهی حاج ابراهیم را به خانه او می کشید و دوستان شب های زمستانی زیادی را زیر همین کرسی به صبح رسانیده بودند. حاج اصغر آخرین جرعۀ چایی اش را سر کشید و ادامه داد: «داشتم می گفتم عروس خانم شرط و شروط زیادی داشت از جمله این که: نماز سر وقت را فراموش نکنم، مخالف کارش نباشم، یک سفر مکه پشت قباله اش بیندازم، مغازه پدری اش را هیچ وقت نفروشم و چند تا چیز دیگه که ذکر آن ضروری نیست. مراسم عقد و عروسی به خوبی و سادگی برگزار

شد و صفیه خانم با قدم پر خیر و برکتش کد بانوی منزل ما شد. با تلاش شبانه روزی و لطف خدا زندگی مشترک ما حال و هوای خوبی پیدا کرد، تصمیم گرفتم مغازۀ بزرگ تری خریداری کنم، اما حق فروش مغازۀ پدر صفیه را نداشتم، چون شرط ما برای ازدواج بود. هر چه گشتم مغازه ای پیدا نکردم تا این که فهمیدم جناب عالی به علت نیاز به پول، تصمیم داری نصف مغازه را بفروشی، این بود که سراغ شما آمدم و رفاقت ما هم از این جا شروع شد. تو هم که پول زیادی از ما گرفتی و هم خواهرم را از چنگم در آوردی، بقیه اش را هم که خبر داری، اما هیچ وقت نگفتی چرا نصف مغازه ات را فروختی، هر وقت هم پرسیدم امروز و فردا کردی، دوست دارم امشب که جیک و پیک ما را فهمیدی تو هم داستان خودت را بگوئی و ما را از فکر و خیال بیرون بیاری!»

حاج ابراهیم پرسید: «چه فکر و خیالی؟» حاج اصغر گفت: «حاجی خودت می دانی در دوازه را می شه بست؛ ولی دهان مردم را نمی شه بست.» حاج اصغر مکثی کرد و گفت: «ابراهیم خدا وکیلی پول مغازه را چکار کردی؟»

حاج ابراهیم که از حرف حاج اصغر کمی گیج شده بود پرسید: «اصغر تو چرا حرف های مردم را باور می کنی؟ آخه مرد حسابی من کسی بودم که بخواهم به کسی پول نزول بدهم، تو که مرا خوب می شناسی، چند ساله که با هم دوستیم، فامیل و شریکیم، خدا وکیلی باور می کنی من فعل حرام به جا بیاورم، آن هم نزول خواری که گناهی بزرگ و نا بخشودنی است، خودم خبر دارم روزی که نصف مغازه را فروختم، خیلی از خدا بی خبر ها می گفتند حاج ابراهیم نزول می خورد، این ها همان کسانی هستند که به خاطر این که تو از همه ارزان تر می فروختی می گفتند بازار را خراب نکن،

این ها از خدا بی خبر هستند، من هم آدمی نبودم که ریا کنم و جار بزنم که چرا مغازه را فروختم، گفتم خدا بداند کفایت می کند».

حاج اصغر گفت: «حاجی ناراحت نشو، من فقط سؤال کردم، حساب حرف مردم از عمل شما جداست، بعضی ها می دیدند که خیلی ها به مغازۀ شما رفت و آمد می کنند، پول می گیرند، پول می دهند و شما هم هیچ وقت چیزی نگفتی، خب هر کسی از خدا نترسد یک جور قضاوت می کند. تو خوب می دانی من خیلی قبولت دارم، همین که نصف شب مزاحم شما شدم که وصیت کنم و شما را وصی خودم قرار دهم، کافی است که بدانی خیلی قبولت داشتم، پس مطمئن باش هیچ وقت راجع به شما فکر بدی نکردم، فقط می خواهم حقیقت را بدانم».

حاج ابراهیم گفت: «اصغر جان من نمی خواستم کسی بداند چه کار می کنم، اما ناچارم به دو دلیل امشب برایت بگویم. یکی این که خیالت از من راحت باشد و خدای نا کرده دین و ایمانت را از دست ندهی، دوم این که شاید خودت هم سر عقل بیایی و یه فکری برای آخرت و بعد از مردنت بکنی».

حاج اصغر گفت: «حاجی من داستان زندگی ام را برایت گفتم که بدانی، هیچ کس تو زندگی دست مرا نگرفت، چه آن روزی که دست خواهر هفت هشت ساله ام را گرفتم و آواره شهر شدم، چه زمانی که یک شبانه روز را با یک کاسه آب کله به سر می بردم، و نه زمانی که یک ریال پول دارو و درمان دکتر کبری را نداشتم، خلاصه یکی در را روی من باز نکرد، حتی دایی خودم، من هر چه دارم از زحمت خودم دارم، پول مفت به دست نیاوردم که حالا حاتم بخشی کنم فهمیدی؟»

حاج ابراهیم گفت: «ای بابا چرا با من دعوا می کنی، هر طور خودت صلاح می دونی رفتار کن، اصلاً همه را آتش بزن، به من چه مربوطه، مرد

حسابی فکر می کنی من می خواهم نظرم را تحمیل کنم، هر کس را توی قبر خودش می خوابانند، فقط بدان که روز قیامت، انسان باید برای هر چه انجام داده و نداده، سؤال پس بدهد، مطمئن باش من و تو و همه مردم دنیا چیزی با خود شان نخواهند برد، هر چه می بریم اعمال است و بس و آن چه که در این دنیا کردیم و نکردیم، تو تا حالا فکر کردی چرا حتی زیر ناخن مرده را هم تمیز می کنند، برای این که آدم وقتی می میرد حتی اجازه ندارد چرک و کثافت دنیا را هم با خودش ببرد، چه رسد به مال دنیا. حالا مطمئن باش بچه های ما اگر بچه های نا باب و نا خلفی باشند با مال و ثروت ما کاری خواهند کرد که بدن ما در گور بلرزد و تأسف بخوریم که چرا امکان خلاف و گناه برای شان فراهم کردیم. و اگر هم بچه های خلف و سالمی باشند با مال و اموال ما کاری می کنند که باز هم تأسف بخوریم که چرا خود مان این کار ها را کردیم، در هر صورت هم گیریم و هم گرفتار و هم پشیمان و مغبون.»

حاج اصغر که در فکر فرو رفته بود، سرش را بلند کرد و گفت: «ابراهیم برو سر اصل مطلب، از خودت بگو، از آن چه تا حالا مخفی کاری کردی.»

حاج ابراهیم خودش را جا به جا کرد و گفت: «اصغر جان اگر صلاح می دانی استراحت کن، فردا شب یا فرصت دیگری برایت تعریف می کنم، من نگران حال تو هستم، بد نیست نگاهی توی آیینه به خودت بیاندازی، می ترسم فردا خواهرت مدعی بشه تو که دیدی برادرم مریض بود چرا مزاحم استراحتش شدی.»

حاج اصغر گفت: «نه می خواهم امشب تا صبح با تو باشم، خدا را چه دیدی شاید فرصت دیدار دیگری نباشه. اما مطمئن باش من تا تکلیفم را با دنیا و مال و منال دنیا روشن نکنم نمی میرم، حالا معطل نکن.» حاج ابراهیم گفت: «یک روز در مغازه نشسته بودم و حساب و کتاب می کردم،

ماه رمضان بود و من منتظر بودم اذان ظهر را بگویند تا پس از اقامه نماز جماعت برای استراحت به منزل بروم. با آن که جوان بودم، اما شدت گرمای تابستان امانم را بریده بود و تشنگی بر من چیره شده بود. با بی حوصلگی دفتر را بستم تا چند آیه ای قرآن بخوانم که سر و صدایی در راهرو بازار توجه مرا به خود جلب کرد. آن قدر سر و صدا زیاد بود که متوجه نشدم علت آن چیست، سراسیمه بیرون دویدم و دو نفر را دیدم که با بی رحمی یک نفر را کتک می زدند. بازاری ها و افراد گذری تلاش می کردند، آن ها را از هم جدا کنند و جلوی کتک خوردن آن بی چاره را بگیرند، اما آن دو بسیار قوی و قلدر بودند و گاهی هم ضربه ای به این و آن می زدند و مانع نجات فرد کتک خورده می شدند. با آن که روزه بودم و توان چندانی نداشتم، اما با دیدن چهرۀ خونین آن جوان به سرعت خودم را به آنان رساندم و با یک فریاد جانانه هر دو آن ها را بغل کرده و یکی یکی به دیوار کوبیدم، بالاخره هم جوان بودم و هم قوی، آن دو که از زور بازوی من تعجب کرده بودند کمی آرام شدند و آن جوان که کتک می خورد بینی اش را گرفت و روی زمین نشست.

چند نفر هم از فرصت استفاده کرده و به کمک او آمدند و با تلاش و آوردن آب و دستمال، خون ریزی بینی اش را قطع کردند، جوان که تمام لباسش پاره شده بود و از شدت ترس و کتکی که خورده بود بدنش می لرزید، با نگاهی ملتمسانه از من می خواست که کمکش کنم. با عصبانیت پرسیدم: «علت کتک کاری آن ها چیست؟" ابتدا به من گفتند در کار آن ها دخالت نکنم، اما با اصرار من به مغازه آمدند و جوان هم کشان کشان خودش را به مغازه رساند و در حالی که مثل بید مجنون می لرزید روی صندلی نشست. ابتدا مردم را متفرق کردم و در مغازه را بستم، سپس جریان را جویا شدم، فهمیدم که آن جوان مبلغی را از آن دو نفر نزول کرده

و بعد از دو سال پرداخت اقساط آن از پرداخت باقی مانده قرضش اظهار عجز و ناتوانی کرده، طلب کار ها او را در مغازه ای غافل گیر کرده و با او درگیر شده بودند که با فرار جوان درگیری تا مغازه من ادامه پیدا کرده بود. چهرهٔ جوان و حال و روز او نشان می داد روزه است و این موضوع خیلی ناراحتم کرد، پرسیدم: «چقدر بدهکار است؟ آن ها گفتند: «صد تومان». گفتم: «مدارک او را بدهید تا بدهی اش را بدهم، سفته های او را به من دادند و من هم صد تومان به آن ها دادم و جوان را از شر آن ها خلاص کردم.» جوان بی چاره که نمی دانست چگونه تشکر کند روی پای من افتاده بود، او را بلند کردم و پرسیدم: «برای چه کاری پول نزول کرده؟» گفت که برای معالجه و عمل جراحی پدرش مجبور بوده نزول کند. می خواستم به او آب بدهم تا دهانش را بشوید ولی گفت که روزه است و دعا کرد به خاطر کاری که کردم لب ها و گلوی خشکیده ام روز قیامت به دست ساقی کوثر سیراب شود، سپس از من خواست سفته را نزد خودم نگه دارم تا طلبش را کم کم بپردازد؛ اما قبول نکردم. هر چند او یک سال بعد بدهی اش را پرداخت کرد، اما موجب شد که من به فکر بیفتم، برای این گونه موارد و سایر کار های خیر مشابه فکری بکنم. چون

پول زیادی نداشتم و از طرفی تصمیم به ازدواج و تشکیل زندگی داشتم سه دانگ مغازه را به شما فروختم و با پول آن یک زمین کشاورزی در اطراف شهر خریدم و با راهنمایی یکی از دوستان متدین درآمد آن را اختصاص دادم به پرداخت وام های قرض الحسنه به افراد نیازمند که پس از رفع نیاز آن را برگردانند تا به فرد دیگری کمک شود و قسمتی از درآمد آن را هم جهت کمک به ازدواج و تحصیل جوانان بی بضاعت اختصاص دادم. به لطف خدا تا امروز خودم این کار ها را انجام داده ام، اما دیگر توان این کار را ندارم و می خواهم

آن را تحویل اداره اوقاف بدهم تا خود شان اداره کنند همه ساله هم سری بزنم ببینم چه کار کرده اند.»

حاج اصغر که قطرات اشک روی گونه هایش می غلطید رو به حاج ابراهیم کرد و گفت: «خوشا به سعادت شما، اما فکر نمی کنی خودت پیری و کوری داری و خانواده ات پس از تو باید چکار کنند؟»

حاج ابراهیم گفت: «حاج اصغر این چه حرفیه می زنی؟ ضامن روزی خداست، تو خودت چگونه به این جا رسیدی، آیا خواست خدا نبود، اولاً برای آن ها هم به اندازۀ کفایت گذاشته ام، ثانیاً خود شان باید تلاش کنند مگر من ضامن هستم که یک عمر تاوان خوردن و خوابیدن آن ها را بدهم، پس خود شان چه کاره اند؟»

حاج اصغر گفت: «ابراهیم از کسانی که غیبت تو را کرده اند بگذر، آن ها خبر نداشتند که تو چکار می کنی». حاج ابراهیم گفت:

«گذشتم حاجی، گذشتم تا خدا هم بگذرد.» حاج اصغر گفت: «ابراهیم ساعت سه بعد از نیمه شب است، بهتر است تو چرتی بزنی، تا من هم بخوابم». حاج ابراهیم گفت: «فکر بدی نیست، بخواب تا سحر برای نماز و عبادت بیدارت کنم، می خواهم نماز صبح را به جماعت بخوانیم.»

حاج اصغر لبخندی زد و گفت: «کدام جماعت؟» حاج ابراهیم در حالی که دراز می شد گفت: «من و تو و فرشتگان خداوند!» قطره ای اشک از چشمان حاج اصغر روی لحاف کرسی افتاد و زیر لب گفت: «امشب شب من سحر ندارد - دنیا از دلم خبر ندارد! - سوگند که جز کلامت امشب - هیچ پند و نصیحت به دلم اثر ندارد!» حاج ابراهیم لحاف کرسی را روی سرش کشید و گفت: «بخواب حاجی آیه یأس نخوان سحر نزدیک است، شعری هم که خواندی فردا یاد آوری کن تا بنویسم.»

ساعتی گذشت. صدای تیک تیک ساعت فضای اتاق را پر کرده بود. حاج ابراهیم غلطی زد و در روشنی ماه نگاهی به بیرون انداخت. وقت سحر بود. لحاف را به کناری زد و برای گرفتن وضو به آشپز خانه رفت. برق آشپز خانه را روشن کرد؛ اما به یاد آورد بایستی حاج اصغر را بیدار کند. برگشت و برق اتاق را روشن کرد. اما دوست دیرینه اش در حالی که سرش را روی کرسی گذاشته بود به خواب ابدی فرو رفته بود.

حاج ابراهیم بدون دستپاچگی به آرامی او را روی تشک خواباند پا هایش را دراز کرد و خواست دست هایش را صاف کند که چشمش به کاغذ لوله کرده ای در دست حاج اصغر افتاد. با زحمت کاغذ را از بین دست های سرد و خشکیده دوستش خارج کرد و در زیر نور زرد رنگ لامپ شروع به خواندن کرد.

«هو الواقف على الضمائر!

پس از حمد خداوند متعال و عرض ارادت به پیش گاه مقدس پیامبر عظیم الشأن اسلام حضرت محمد (صلی اللّه علیه و آله و سلم) و استعانت از ارواح طیبه و مقدسه معصومین (علیهم السلام) این جانب اصغر کد خدایی ثلث اموالم که عبارت است از تمامی یک باب حجرۀ واقع در بازار کفش فروش ها و یک باب ... وقف نمودم بر عموم مؤمنين و مؤمنات که همه ساله عواید حاصل را به مصرف کمک به اجاره خانه افراد بی خانمان، هزینه دارو درمان نیازمندان و اشاعه معارف اهل بیت علیه السلام و .... برسانند و تولیت آن را قرار دادم با سرور ارجمند و دوست یگانه ام حاج ابراهیم سیفی که هر ساله طبق وقف نامه...

امید است خداوند، در روزی که لب های همه تشنه است، لب هایم را به دست ساقی کوثر، امیر مؤمنان علی علیه السلام سیراب گرداند و مرا بر سر سفره ....

امضا اصغر کد خدایی»

حاج ابراهیم خود نویس و شیشۀ جوهر را از روی کرسی برداشت تا اذان صبح بر بالین دوست از دست رفته اش قرآن خواند و هنگام نماز برای بیدار کردن همسر حاج اصغر با صدای بلند گفت:

• یا اللّه یا اللّه...

حاج ابراهیم نماز را به جماعت اقامه کرد. پس از سلام نماز چشمانش را بست و به حرفی که شب به حاج اصغر گفته بود فکر کرد... حاجی بخواب فردا صبح نماز را با جماعت و با فرشتگان اقامه خواهیم کرد.

بوی خوش فرشتگان در هوا پیچیده بود و ساعتی بعد صداى لا اله الا اللّه فضای کوچه را پر کرد. حاج ابراهیم با دیدگانی پر از اشک، زیر لب گفت: «اصغر بالاخره تکلیف خودت را با دنیا و مال و منال آن روشن کردی، خوشا به سعادتت، روحت شاد».

بوی خوش فرشتگان هم چنان در فضا پراکنده بود، صدای تکبیر در آسمان شهر می پیچید و حاج اصغر سوار بر مرکب چوبین به سوی سرای ابدی اش در حرکت بود.

چشمه های جاوید

رسول خدا (صلی اللّه علیه و آله و سلم) رحلت کرده بود و امت اسلام را در غم و اندوهی جان فرسا فرو برده بود، همه عزا دار بودند و در فراق پیامبر خدا (صلی اللّه علیه و آله و سلم) دست از کار کشیده بودند.

در میان قلمرو حکومت اسلامی مکه و مدینه از شهر هایی بودند که بیش از سایر شهر های جزیرۀ العرب تحت تاثیر فقدان پرچم دار توحید قرار گرفته بود. در این زمان و به دور از چشم مردم، عده ای به عنوان زعمای قوم گرد آمدند و اولین جرقه های آتش تفرقه و نفاق را بین مسلمین مشتعل ساختند.

آن ها بر خلاف خواست و وصیت نبی اکرم (صلی اللّه علیه و آله و سلم)، پسر عمش حضرت علی (علیه السلام) را از پوشیدن ردای خلافت محروم ساختند. اما حضرت علی علیه السلام با درایت و تیز بینی و بصیرت منحصر به فردش به منظور جلو گیری از هر گونه تنش و شعله ور شدن آتش جنگ و خون ریزی سکوت کرد و به کار کشاورزی و باغ داری مشغول شد تا ماموریت و تکلیفش را به عنوان خلیفه ی مسلمین، امام معصوم و پیشوای شیعیان با شکلی متفاوت و متمایز به انجام برساند.

بدین ترتیب آن حضرت بعد از رحلت رسول خدا (صلی اللّه علیه و آله و سلم)، (در عصر خلفا) به امور کشاورزی اشتغال یافت.

تاریخ از زحمات و تلاش های آن حضرت در این مقطع تاریخی روایت ها و داستان های عدیده ای در دل خود پنهان و آشکار ساخته است.

از زحمات مولای متقیان در عرصه کشاورزی و باغ داری نیز داستان هایی نقل شده است که روایت باغ ها و چشمه های ابو نیزر و بغیبغه یکی از این روایت ها است.

امام علی (علیه السلام)، در مدتی که از حقوق حقه اش محروم گردیده بود، توانست چندین باغ و چشمه و مزرعه را احداث و نو سازی کند.

مدینه، شهر پیامبر از شهر هایی بود که دارای آب و زمین مرغوب و مستعد کشاورزی بود و این امر از شاخص های برجسته این شهر بود. از دیگر مشخصات این شهر وجود بازار بزرگ برده فروشان و تجارت برده بود و تجار و متمولین مدینه، همیشه از خریداران اصلی برده ها بودند.

برده فروشان این برده ها را از اطراف و اکناف و سایر کشور ها با نژاد های متفاوت و عمدتاً از بین سیاهان انتخاب و با بهایی نا چیز می خریدند، آن گاه آنان را با طی کیلو متر ها راه، تشنه و گرسنه و با ضرب شلاق به این بازار آورده و بفروش می رسانیدند.

خریداران، در روز های خاصی که برده فروشان، برده های جدید را عرضه می کردند، برای خرید برده های مناسب و مورد نظر شان به این بازار می آمدند. گاهی رقابت بر سر خرید برخی از برده های تازه وارد، به حدی اوج می گرفت که برده فروش ها مجبور می شدند آن ها را به صورت مزایده به فروش برسانند.

در آن زمان، شغل نان و آب دار برده فروشی بسیاری از افراد را به خود جذب کرده بود و برده فروشی از مشاغل پر درآمد به شمار می رفت؛ اما

آن چه از نگاه دیگران پنهان بود، رنج و درد برده هایی بود که یا در جنگل های قبیله ای به اسارت در آمده بودند و یا در زمان استراحت و کار، در خانه و محل کار خود غافل گیر و ربوده می شدند و از راه دریا و خشکی به بازار های برده فروشی روانه می شدند.

در این بین وضع برده های بیمار و ضعیف و زنان پیر و فرسوده از همه بد تر بود، اکثر این برده ها در بین راه می مردند و اگر زنده به مقصد می رسیدند به قیمت نا چیزی جهت انجام کار های پست و حقارت آمیز به فروش می رسیدند.

قبح برده داری به حدی از بین رفته بود که تجار و ثروت مندان در مجالس میهمانی و عیش و نوش خود از تعداد برده ها و یا توان مندی ها و بعضاً شیرین کاری های آنان، داد سخن داشتند.

برده ها در آن زمان، مانند کالایی خرید و فروش می شدند، گرو گذاشته می شدند و از شخصی متوفی به باز ماندگان او به ارث می رسیدند و تاریخ گواه بسیاری از ظلم و ستم هایی است که بر این بردگان بی چاره رفته است.

هر چند با بعثت رسول اکرم (صلی اللّه علیه و آله و سلم) و ظهور دین مبین اسلام حقوقی برای بردگان وضع و مقرر گردید؛ اما مخالفین این امر مانند مخالفت بسیاری از قوانین و حتی آیات وحی، با این حقوق مخالفت و بصورت پنهانی به ظلم و ستم در حق بردگان ادامه دادند و بر تضییع حقوق آنان اصرار ورزیدند.

حضرت امیر (علیه السلام) با دیدن ظلم و ستمی که بر بردگان می رفت، همیشه متاثر و غمگین بود؛ لذا با دست رنجی که از راه احیا و آبادی باغات، چشمه ها و مزارع خود به دست می آورد، توانست هزاران برده را خریداری و آزاد سازد.

این بردگان یا پس از آزادی به دیار خود باز می گشتند و یا در مدینه می ماندند و بدون توجه به مشکلاتی که برای آنان به وجود می آوردند به زندگی در کنار امیر و منجی خود ادامه می دادند.

اما نگه داری از چشمه ها و باغات برای آن حضرت کار آسانی نبود و امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) نیز در سن و سالی نبودند که بتوانند پدر را در امر کشاورزی و باغ داری یاری نمایند؛ بنابراین حضرت علی (علیه السلام)، به فکر افتاد تا اندکی از کار هایش را به دیگری وا گذار کند تا خود به امور دیگر بپردازد.

یک شب، هنگامی که پس از خستگی از کار روزانه، در حالی که صورتش از شدت گرمای سوزان مدینه گلگون شده بود، قصد استراحت داشت. حضرت زهرا (سلام اللّه علیها) که خستگی و کوفتگی ناشی از کار در مزرعه را در چهره ی همسرش مشاهده می کرد، در حالی که کاسه ای از شیر شتر پر کرده بود و به وی تقدیم می کردند، خطاب به وی فرمودند: «مولای من هر چند شما کار در بیرون و داخل منزل را تقسیم کرده اید و مسئولیت کار بیرون از خانه را به عهده ی خود و کار در منزل را به عهده ی من گذاشته اید؛ اما می بینم هر چند وقت با وجود خستگی، برخی از کار های منزل را نیز انجام می دهید و مرا در امر خانه داری و بچه داری هم راهی می کنید، اما من نمی توانم در کار های بیرون شما را یاری کنم و این امر موجب شده دل تنگ و نگران باشم، به نظر من بهتر است برای کار در مزرعه از شیعیان و دوستان خود کمک بگیرید تا اندکی از خستگی شما در کار کشاورزی کاسته شود و این گونه چهره ی شما در آفتاب سوزان آزار نبیند.

حضرت امیر (علیه السلام) فرمود: «ای دختر رسول خدا پیشنهاد خوبی است، خود نیز در این خصوص برنامه و نیتی دارم که به زودی عمل خواهم کرد،

ضمناً شما به کار خانه داری و امر تربیت فرزندان مان همت بگمارید، که در این زمینه لایق ترین، بهترین و برگزیده ترین هستید، من می خواهم فقط چهره ام در دنیا از گرمای آفتاب بسوزد و امیدوارم با کاری که خواهم کرد این چهره سوخته از آفتاب دنیا، در قیامت از گرمای آتش در امان باشد.

حضرت زهرا (سلام اللّه علیها) که ملاحظه می کرد همسرش از شدت خستگی توان ادامه گفت و گو ندارد و چشمانش پذیرای خواب شبانه شده، آرزوی توفیق حضرت را در انجام خواسته اش نمود و از سوال در مورد تصمیم و نیتی که همسرش گرفته بود منصرف گردید و از اطاق خارج شد.

حضرت علی (علیه السلام) ردای پشمینه اش را روی سر کشید و ساعتی را تا زمان کار شبانه و بردن طعام برای فقرا و اطفال یتیم به خواب فرو رفت.

هر روز با تابش اولین اشعه های خورشید بر آسمان مدینه، حضرت علی (علیه السلام) به سمت باغ ها روان می شد و روز دیگری را با کار سخت و مشقت آور کشاورزی و باغ داری در زیر آفتاب سوزان آغاز می کرد.

آفتاب داغ و سوزنده بود و آن حضرت مجبور می شد هر چند ساعت، برای استراحت و دور ماندن از اشعه ی سوزنده خورشید که موجب سوزش تاول های گردن و شانه هایش می شد، به سایه ی نخل های سر به فلک کشیده پناه ببرد (این تاول ها به خاطر حمل شبانه خرما و گندم برای فقرا بود).

او پس از آن که دست و صورتش را در آب چشمه ای شست شو می داد، در پناه درخت خرمایی خستگی روزانه را از تن به در می کرد.

آن روز حضرت علی (علیه السلام)، حرف ها و مذاکرات شب گذشته با همسرش حضرت زهرا (سلام اللّه علیها) را به یاد آورد که قول داده بود بخشی از اداره ی امور را به افراد معتمد و کار آزموده بسپارد، تا خود بتواند ضمن کشاورزی به سایر امور نیز بپردازد.

اسم چند نفر در ذهن و خاطر مبارکش خطور کرد؛ اما هیچ یک را مناسب این کار نمی دید.

رو به آسمان کرد و فرمود: «خدایا تو به درون و قلوب بندگانت آگاهی از تو می خواهم بهترین را برای یاری من برگزینی.»

ابو نیزر فرزند پادشاه حبشه، مدتی بود که از شهر و دیار خود رانده شده بود و شهر پیامبر را برای کار و زندگی برگزیده بود. فارغ از هیاهوی سلطنت و حکومت داری به امر باغ داری و کشاورزی مشغول بود و از این امر راضی و خوشنود بود.

او هر روز برای رسیدن به زمین ها و باغ هایی که در آن ها کار می کرد از کنار باغ ها و چشمه های امیر المومنین گذر می کرد.

ابو نیزر می دید که چگونه داماد پیامبر و جانشین رسول خدا (صلی اللّه علیه و آله و سلم)، در زیر آفتاب گرم و سوزان مدینه، بیل در دست گرفته و زمین های بایر را آباد و دایر می نماید.

او می دید که چگونه آن مرد بزرگ و اولین مسلمان جهان اسلام دست رنج خود را برای کمک به فقرا و آزادی بردگان هزینه می کند.

به همین دلیل، همیشه آرزو داشت روزی بتواند در کنار امیر و مولایش حضرت علی (علیه السلام)، بر روی زمین کار کند و هم چون مقتدایش در امور خیر و خدا پسندانه شریک گردد.

آن روز از کنار چشمه می گذشت و چون بسیار تشنه شده بود، تصمیم گرفت از آب گوارای آن، مشتی نوشیده و سر و صورتش را خنک کند.

حضرت علی (علیه السلام) که او را مشغول شست شوی دست و صورت دید. پیش رفته و پس از سلام و تحیت، دستش را گرفت و زیر سایه درخت خرمایی که در سایه اش آرام گرفته بود نشانید و به او فرمود: «آیا می دانی که

خداوند به این بنده اش عنایت کرده و تعدادی باغ و چشمه و مقداری زمین را برای رفع امور و حوایج بنده اش اختصاص داده است.»

ابو نیزر گفت: «بلی مولای من، می دانم که شما چگونه با کار و تلاش شبانه روزی این باغ ها و چشمه ها و زمین ها را آباد و سر سبز ساخته اید.»

حضرت علی فرمود: «ای ابو نیزر می دانی که من در انجام امور باغ داری و کشاورزی تنها هستم و هم کار و یاوری ندارم.»

ابو نیزر مودبانه گفت: «آری سرور من این را نیز می دانم و همیشه از این موضوع غمگین و ناراحتم.»

حضرت امیر ادامه داد: «حال که خداوند تو را به من رسانیده از تو می خواهم سر پرستی این دو چشمه و باغ را از من بپذیری و دست رنجت را بیش تر از آن چه عرف است از محصول این دو باغ برداشت نمایی.

ابو نیزر که احساس می کرد با این کار به مولا و مقتدایش نزدیک تر شده و می تواند از باغ وجود آن حضرت توشه ای بر گیرد و در کنار او دین و آخرتش را حفظ و آباد کند با دست پاچگی گفت: «جانم به فدایت ای مولای من، آیا در خوابم یا بیداری، من از خدا خواسته بودم یار و یاور شما باشم و در کنار گذران زندگی توشه ای از خرمن ولایت و امامت شما بر گیرم، شما اطمینان داشته باشید ابو نیزر به کوری چشم دشمنان تان در خدمت شماست و به بهترین وجه، از این باغ ها و چشمه ها، هم چون فرزندانش مراقبت خواهد کرد.»

سپس سر خوش از این موضوع راهی خانه شد و ماجرا را برای خانواده اش باز گو کرد.

حضرت امیر (علیه السلام) نیز شب هنگام به همسرش حضرت زهرا (سلام اللّه علیها) خبر داد که از این پس ابو نیزر در کنار من خواهد بود، زیرا مسئولیت نگه داری و کار در باغ ها و چشمه ها را به او وا گذار نموده ام.

به این ترتیب ابو نیزر بنا به امر حضرت علی (علیه السلام) نگه داری دو چشمه و باغ های متصل آن را به عهده گرفت.

این چشمه ها و باغ ها بعد ها به نام باغ چشمه ی ابو نیزر و باغ چشمه ی بغیبغه مشهور گردید.

ابو نیزر در اولین سال شروع کار خود در یکی از باغ ها مقداری کدو کاشت.

روزی که او مشغول آماده سازی زمین و کاشت تخمه های کدو در باغ بود پیش خود گفت: «ای کاش اولین محصول کدوی باغ را برای مولایم حضرت علی (علیه السلام) در نظر بگیرم و آن حضرت اولین کسی باشند که از محصول آن استفاده کنند.

روز ها، یکی پس از دیگری می گذشت و ابو نیزر سر خوش و راضی از کار در باغات مولای خود، شاهد رشد محصولات خود بود.

روزی متوجه شد آب یکی از چاه ها و چشمه ها کم شده و او را در آبیاری باغ با مشکل موجه ساخته است، تصمیم گرفت این موضع را در روز های آینده با حضرت در میان بگذارد.

یک روز که مانند همیشه در باغ مشغول انجام کار بود، نگاهش به کدو ها افتاد و ملاحظه کرد تعدادی از آن ها قابل برداشت شده است، با خوشحالی ظرفی را که با خود آورده بود پیش آورد و مقداری کدو چید و در آن ریخت و پیوسته در دل می گفت، بر اساس نیتی که از روز اول داشتم، باید حضرت علی (علیه السلام) را میهمان کدوی خوشمزه باغ بنمایم، سپس مقداری از آن ها را برای پختن روی آتش گذاشت و در این حال متوجه نزدیک شدن شخصی از دور شد، تابش آفتاب مانع از دید کافی او بود، کمی صبر کرد و با نزدیک شدن آن شخص، متوجه شد امیر المومنین حضرت علی (علیه السلام) بطرف او می آید.

با خوش حالی دست از کار کشید و به طرف حضرت دوید. هر دو یک دیگر را در آغوش کشیدند سپس به طرف سایه درخت حرکت کردند. امام علی رو به ابو نیزر کرد و فرمود: «ابو نیزر من بسیار گرسنه هستم آیا غذایی در نزد تو هست؟»

ابو نیزر گفت: «آری مولای من، خوش بختانه امروز اولین محصول باغ را که کدو های شیرین و خوشمزه ای است برداشت نمودم، آیا اجازه می دهید خورشی را که از این کدو ها آماده کردم حاضر سازم؟»

حضرت فرمود: «آری آماده کن و آن را نزد من بیاور».

ابو نیزر گفت: «سرور من شما اندکی استراحت کنید تا غذا را آماده نمایم.»

حضرت علی (علیه السلام) از جای برخواسته و در کنار چشمه آب پس از شست شوی دست و صورت اندکی استراحت نمود.

با آماده شدن غذا ابو نیزر نزد حضرت آمد و ایشان را جهت صرف غذا دعوت نمود.

آفتاب داغ و سوزنده بود؛ اما سایه درختان هم چون چتری آنان را محافظت می کرد.

سفره پهن شد و حضرت در کنار ابو نیزر اولین خورش کدو را صرف نمودند. باب گفت و گو باز شده بود و ابو نیزر فرصت را مناسب دید تا گزارشی از باغ ها و چشمه ها خدمت حضرت تقدیم نماید.

حضرت با شنیدن خبر کم آب شدن چشمه متاثر شد و به ابو نیزر فرمود: «اگر کلنگی در باغ داری بیاور، تا کار لازم را انجام دهم.»

ابو نیزر کلنگی را که در باغ داشت به همراه آورد و به حضرت تقدیم نمود.

حضرت علی (علیه السلام) بدون درنگ کلنگ را برداشت و درون چاه رفت.

حضرت کلنگ می زدند و ابو نیزر خاک و گل آن را بیرون می کشیدند. ساعاتی به این ترتیب گذشت. ابو نیزر کاملاً خسته شده بود و حضرت علی (علیه السلام) عرق ریزان قنات را لای روبی می کردند.

پس از اتمام لای روبی، آن حضرت در حالی که عرق از پیشانی مبارک شان سرا زیر بود از چاه بیرون آمدند و پس از استراحت اندکی در حالی که هنوز نفس نفس می زدند رو به ابو نیزر کرده و فرمودند: «ای ابو نیزر خدا را گواه می گیرم که از این لحظه این چشمه و باغ را به اضافه باغ و چشمه بغیبغه وقف نمودم.»

سپس فرمودند: «ابو نیزر شتابان برو و دوات و کاغذی بیاور تا آن چه را گفتم بر آن بنویسم.»

ابو نیزر با عجله و شتابان رفت و پس از مدت کوتاهی، در حالی که کاغذ و دواتی در دست داشت، به نزد آن حضرت بازگشت، ایشان دوات و کاغذ را گرفته و وقف نامه ای را با این مضمون به رشته تحریر در آوردند:

«بنام خداوند بخشنده ی مهربان

این دو باغ را بنده ی خدا، علی، امیر مومنان وقف کرد.

نام این دو باغ، چشمه ابو نیزر و چشمه ی بغیبغه است، و محصول آن، وقف فقرای مدینه و مسافران درمانده می گردد، تا با وقف این دو باغ، علی چهره اش را از گرمای آتش دوزخ و قیامت حفظ کند.

بدانید این دو باغ فروخته نشود و به کسی بخشیده نگردد، تا خداوند که خير الوارثین است، آن را به ارث ببرد (یعنی تا قیامت وقف باشد) و....

سال های پی در پی حضرت علی (علیه السلام) و ابو نیزر در این باغ ها و چشمه های موقوفه تلاش می کردند و همه ساله پس از وضع مخارج، عواید حاصله به دست آن حضرت بین فقرا و درماندگان تقسیم می شد، حتی در زمان خلافت حضرت علی (علیه السلام) حساب در آمد این باغ ها از حساب بیت المال

جدا بود و بسیاری از خانواده های فقیر و مستضعف از درآمد این موقوفات بهره مند می گردیدند.

پس از شهادت حضرت علی (علیه السلام) و رحلت ابو نیزر تولیت این موقوفات در دست امام حسین (علیه السلام) قرار گرفت. معاویه که در آن زمان خود را خلیفه مسلمین قلمداد می کرد، می دید که این باغ ها و چشمه ها بهترین باغ ها و چشمه های منطقه هستند و از طرفی در پی این بود کسانی که از منافع این موقوفات بهره مند می شوند را از خاندان امامت دور کند و آن باغات و چشمه های مرغوب را از آن خود سازد. معاویه تلاش می کرد به هر طریق موقوفات را از وقفیت خارج سازد؛ اما هر بار به دلایلی موفق نمی شد.

روزی متوجه شد امام حسین (علیه السلام) بسیار مقروض شده است و نتوانسته قرض خود را بپردازد، پس از مشورت با تنی چند از مشاوران خود فرصت را مغتنم شمرد تا به قول خود از این موضوع به نفع خود بهره برداری نموده و نیت شوم خود را که تا آن زمان نتوانسته بود عملی نماید به سر انجام برساند.

او یکی از اطرافیان خود را که ظاهری عوام فریب و ریا کارانه داشت نزد خود فرا خواند و گفت: «شنیده ام حسین بن علی (علیه السلام) مقروض شده است. ما باید با استفاده از این فرصت تدبیری بیاندیشیم تا ضمن این که خود را دل سوز نشان می دهیم کاری کنیم، باغات و چشمه های پدرش را که آن ها را وقف کرده به تملک خود در آوریم.

با این کار چند نتیجه بدست خواهیم آورد.

اولاً نظر او را که همیشه با ما و خلافت ما مخالفت می نماید به خود جلب می نمائیم.

ثانیاً کسانی که به خاطر انتفاع از عواید این باغات در اطراف خانواده علی (علیه السلام) هستند از آن ها دور ساخته و با تطمیع آن ها، بر یاوران خود می افزاییم.

لذا دویست هزار دینار به قاصد خود داد، تا برای خرید باغات نزد حسین بن علی (علیه السلام) رفته و کار را تمام کند.

حضرت امام حسین (علیه السلام) که به خاطر قرضش نگران بود، تلاش می کرد در اسرع وقت آن را را ادا کند و معاویه تصور کرده بود می تواند با تمسک به این موضوع به اهداف شوم خود دست پیدا کند؛ اما نمی دانست چه اتفاقی خواهد افتاد.

قاصد خود را به امام حسین (علیه السلام) رسانید و با لحنی موذیانه و ریا کارانه، پیشنهاد خرید اراضی موقوفه را داد و گفت: «خلیفه مسلمین با تقدیم دویست هزار دینار که بیش از ارزش واقعی این املاک است خواستار خرید آن هاست، امیدوارم شما نیز به دستور خلیفه احترام بگذارید و دستور انتقال باغ ها و چشمه ها را صادر کنید.»

امام حسین (علیه السلام) با وجود گرفتاری و مقروض بودن از این کار معاویه بسیار خشمگین و ناراحت شد و ضمن رد درخواست معاویه، به فرستاده او فرمود: «برگرد و به معاویه بگو پدرم این دو چشمه و باغ را وقف نموده تا صورتش در قیامت از حرارت آتش دوزخ محفوظ بماند، بنابراین آن ها را به هیچ وجه و با هیچ قیمتی نخواهم فروخت».

بدین ترتیب نام چند نفر به عنوان اولین های وقف در تاریخ به ثبت رسید:

نام حضرت علی (علیه السلام)، مولای متقیان، به عنوان اولین کسی که دست رنجش را وقف کرد.

نام امام حسین (علیه السلام) امام سوم شیعیان، به عنوان متولی نمونه موقوفات که در سخت ترین شرایط موقوفه را حفظ نمود.

نام ابو نیزر، فرزند نجاشی، به عنوان اولین مستاجر موقوفه.

نام معاویه، به عنوان اولین موقوفه خوار و دشمن موقوفات.

توضيحاً :

در تاریخ و منابع مختلف ذکر شده است که پس از این اقدام خیر خواهانه حضرت علی (علیه السلام) بقیه امامان معصوم (علیهم السلام) و حضرت زهرا (سلام اللّه علیها) و متعاقباً برخی از پیروان ولایت و امامت املاکی را وقف نموده اند که در كتاب وقف سنت ماندگار به بخشی از این موقوفات اشاره شده است.

خبر خوش

یک هفته بود که مدام برف می بارید. ارتفاع برف در نقاط مرتفع به بیش از یک متر می رسید. مرد ها برای پارو کردن برف از روی پشت بام و زن ها برای تمیز کردن حیاط خانه ها به این طرف و آن طرف می رفتند.

خستگی تمام وجود مردم را فرا گرفته بود که پس از یک هفته بارش پی در پی، ابر ها بار سفر بستند و آسمان آبی شد. حالا نوبت کوچه ها و معابر بود که هر کس برف های مقابل خانه اش را به داخل خانه ببرد. برف ها یخ زده بودند و کار جمع آوری آن ها بسیار مشکل شده بود؛ اما مردم با بیل و کلنگ به جان یخ و برف افتاده بودند.

سر انجام کوچه ها و معابر پاک سازی شد و دوباره عبور و مرور به جریان افتاد.

در این میان تنها خانه ای که بام آن هنوز پوشیده از برف بود، خانه حاج ناصر بود. خانه بزرگی که در حاشیه روستا قرار داشت و بزرگ ترین واحد مسکونی آن منطقه به شمار می رفت، هر چند حاج ناصر خآنه اش را با آجر و آهن ساخته بود؛ اما سنگینی برف بی رحمانه به سقف خانه فشار می آورد و هر لحظه امکان ریزش سقف وجود داشت. حیاط خانه هم

وضعیت بهتری نداشت و همین طور کوچه بن بست منتهی به منزل که پوشیده از برف و یخ شده بود و امکان عبور و مرور را مشکل تر ساخته بود.

حاج ناصر برای معالجه همسرش به شهر رفته بود و تنها ساکنین خانه دختر عزیز دردانه او و خواهرش بودند. حاجی از خواهرش خواسته بود تا زمان برگشت از شهر، مراقب راضیه تنها دخترش باشد.

راضیه و عمه ی پیرش قادر به برف روبی و جمع آوری برف از حیاط خانه و کوچه نبودند. به همین خاطر دست نخورده مانده بودند. طاهره خانم همسر آقا جلال، که در همسایگی حاج ناصر زندگی می کرد؛ ملتمسانه از همسرش که زیر کرسی خوابیده بود خواست که به کمک دختر حاج ناصر برود؛ زیرا می دید چند روز است تمام برف هایی که باریده است روی پشت بام باقی مانده و ممکن است خطری متوجه آن ها شود.

آقا جلال گفت: «من حرفی ندارم بالاخره همسایه نسبت به همسایه حق همسایگی دارد؛ ولی خودت می دانی که اگر مردم مرا ببینند زخم زبان ها شروع می شود. هر چند دختر حاجی و خواهرش گناهی ندارند ولی با حرف مردم چه کنم؟»

طاهره خانم اصرار کرد: «تو کاری به حرف مردم نداشته باش، به خاطر رضای خدا وظیفه ات را انجام بده. دختر طفل معصوم و آن پیر زن علیل در آن خانه امنیت ندارند. مگر یک وجب سقف حتی اگر آجر و آهن باشد چقدر طاقت دارد که یک متر برف را روی خودش تحمل کند. به خدا اگر به آن ها کمک نکنی فردای قیامت گرفتاری.»

آقا جلال لحاف کرسی را به کناری زد و در حالی که سعی می کرد خودش را برای کمک به خانواده حاج ناصر قانع کند، شال و کلاهش را برداشت و از خانه خارج شد.

با زحمت زیادی از لا به لای برف ها گذشت و خود را به خانه ی حاج ناصر رسانید. انگشتش را روی زنگ گذاشت و صبر کرد تا کسی درب را باز کند؛ ولی خبری نشد. دوباره زنگ زد؛ ولی باز هم صدایی نشنید. برای بار سوم چند بار به درب آهنی کوبید؛ اما باز هم نتیجه ای نگرفت.

کم کم داشت نگران می شد. پاروی برف روبی را پای دیوار گذاشت و چند بار سعی کرد از آن بالا برود؛ اما پارو روی یخ و برف ها لیز می خورد و آقا جلال روی برف ها می افتاد.

با سرعت خود را به خآنه اش رسانید و موضوع را با همسرش طاهره در میان گذاشت.

طاهره که ترسیده بود با نگرانی گفت: «جلال زود باش باید کاری بکنیم.»

سپس با یک دیگر نردبان چوبی بزرگی را کشان کشان روی دیوار گذاشتند و هر دو از آن بالا رفتند.

طاهره که پشت سر آقا جلال بالا می رفت پرسید: «جلال چیزی می بینی؟»

جلال گفت: «نه چیزی پیدا نیست، هیچ رد پایی هم روی برف ها نیست، مثل این که این چند روز کسی از خانه خارج نشده است، به جز رد پای چند گربه و کلاغ هیچ نشانه ای به چشم نمی خورد».

آقا جلال به زحمت خودش را داخل حیاط انداخت و به همسرش گفت: «تو برو از داخل کوچه بیا، من در را باز می کنم.»

آقا جلال چند بار با صدای بلند یا ا... گفت؛ ولی هیچ صدایی به گوش نمی رسید، افتان و خیزان خود را به در حیاط رساند و آن را باز کرد، هر دو با دست پاچگی و به زحمت از روی برف ها عبور کرده و خود را به خانه

رساندند. درب ورودی از سمت داخل بسته شده بود و باز نمی شد، چند بار زن و شوهر فریاد زدند؛ اما پاسخی نشنیدند.

از شدت سرما شیشه ها عرق کرده و یخ زده بودند و چیزی از بیرون دیده نمی شد، جلال سعی کرد با آستین کتش شیشه را پاک کند؛ اما مشکل از سمت داخل بود. زن و شوهر مجدداً با سر و صدای زیاد سعی کردند ورود شان را اعلام کنند؛ ولی هر چه تلاش می کردند نتیجه ای نداشت.

طاهره نگاهی روی زمین انداخت و کفش های راضیه دختر حاج ناصر را دید که زیر برف ها مدفون شده بود و یک جفت کفش دیگر که متعلق به عمه اش بود، در کنار آن افتاده بود.

این موضوع، نگرانی آن دو را بیش تر کرد. طاهره رو به جلال کرد و گفت: «جلال یک کاری بکن. من خیلی می ترسم.»

جلال گفت: «می ترسم در را بشکنم، فردا برای مان دردسر درست شود.»

طاهره گفت: «حالا وقت این حرف ها نیست. زود باش شیشه را بشکن.»

جلال چند بار عقب رفت و خود را محکم به در کوبید؛ اما در یخ زده بود و تکان نمی خورد. طاهره که می دید تلاش شوهرش بی نتیجه است با چوب دستی که همراه داشت به شیشه کوبید. با ضربه شدید چوب دستی شیشه به کلی فرو ریخت. جلال دستگیره را باز کرد و هر دو وارد خانه شدند. سرمای داخل خانه دست کمی از سرمای بیرون نداشت. در کنار بخاری یخ زده، پیکر های بی جان عمه خانم و راضیه جلب توجه می کرد. طاهره خانم به سرعت خود را به آنان رسانید و به جلال گفت: «من فکر می کنم هر دو از سرما یخ زده اند.»

آقا جلال نگاهی به آنان انداخت و در حالی که به قفسه سینه آنان دقت می کرد گفت: «نه فکر نمی کنم مرده باشند، دارند نفس می کشند، البته پیر زنه وضع خوبی نداره.»

طاهره و جلال به نوبت آن ها را در پتو پیچیده و با کمک یک دیگر آن ها را به خانه خود بردند و با نگرانی مراقب آن ها بودند، راضیه چند بار چشمان خود را باز و بسته کرد؛ ولی با گرمای مطبوع کرسی به خواب رفت.

اما عمه خانم حال مساعدی نداشت.

طاهره رو به همسرش کرد و گفت: «این پیر زن حال خوشی ندارد. جلال باید زود تر او را به درمانگاه برسانیم».

جلال گفت: «کدام درمانگاه؟ این خراب شده درمانگاهش کجا بود؟ ما کی گور داشتیم که کفن داشته باشیم».

طاهره گفت: «منظورم درمانگاه منظریه است.»

آقا جلال در حالی که او را در پتو پیچیده بود روی شانه هایش انداخت و با زحمت به کنار جاده اصلی رساند. طاهره هم برای مراقبت از راضیه در خانه ماند.

چند لحظه بعد مینی بوس منظریه از راه رسید. آقا جلال با کمک چند تن از مسافرین عمه خانم را به داخل مینی بوس کشاند و به راه افتادند.

درمانگاه منظریه مملو جمعیت بود. اکثریت به علت سرمای شدید روز های گذشته سرما خورده بودند، آقا جلال پیر زن را روی تخت اورژانس خواباند و به سرعت خود را به پزشک درمانگاه رساند.

پزشک مقداری دارو تجویز کرد و از آقا جلال خواست با او برود.

آقا جلال با نگرانی پرسید: «آقای دکتر حالش چطور است؟»

دکتر سری از روی تاسف تکان داد و گفت: «ایشان مادر شما هستند؟»

جلال گفت: «خیر، ایشان همسایه ما هستند.»

دکتر گفت: «بستگان ایشان کجا هستند؟»

جلال گفت: «برادرش برای معالجه همسرش به تهران رفته است و در حال حاضر او کس دیگری را ندارد.»

دکتر گفت: «مریض شما به شدت سرما زده شده، ریه هایش هم عفونت کرده، من توصیه می کنم برای سلامتی اش دست به دعا بردارید».

آقا جلال از جا برخاست و به سمت پیکر بی جان و رنجور عمه خانم حرکت کرد؛ اما قبل از رسیدن به تخت او متوجه شد، چند پرستار مشغول کار هایی هستند. با رسیدن آقا جلال بر بالین عمه خانم، یکی از پرستار ها، ملافه سفیدی روی او انداخت و چشمانش را بست.

پرستار ها ضمن تسلیت به آقا جلال، از او خواستند پس از تشریفات قانونی و اخذ مجوز دفن، او را از اورژانس خارج کند.


هیچ کس از حاج ناصر و همسرش اطلاعی نداشت، راضیه در حالی که لباس مشکی به تن داشت به همراه طاهره خانم مشغول تمیز کردن برف های داخل حیاط بودند و چند تن از اهالی مشغول پارو کردن برف های روی بام بودند. پس از اتمام کار آقا جلال از همه خواست برای صرف چایی به منزل او بروند. لحظاتی بعد همه دور کرسی نشسته بودند و مشغول خوردن چایی بودند. آقا جلال رو به دختر حاج ناصر کرد و پرسید: «راضیه، دخترم از پدر و مادرت خبر نداری؟»

راضیه گفت: «خیر، آقا جلال هیچ خبری ندارم. سنگینی برف سیم های تلفن را قطع کرده و گرنه پدرم هر طور بود با من تماس می گرفت، احتمال می دهم مادرم بستری شده باشد.»

یکی از همسایه ها گفت: «آقا جلال نگفتی برای خواهر حاج ناصر چه اتفاقی افتاد؟ آن خدا بیامرز با وجود آن که سن زیادی داشت؛ اما مریضی نداشت. چطور به طور ناگهانی به رحمت خدا رفت؟»

آقا جلال گفت: «این دو روزه آن قدر گرفتار درمانگاه و مراسم کفن و دفن آن خدا بیامرز بودیم که خود من هم فراموش کرده بودم از راضیه خانم جریان را سوال کنم.»

طاهره گفت: «آقا جلال راضیه حال مساعدی ندارد، بگذارید برای بعد.»

راضیه گفت: «نه طاهره خانم من حالم خوب است.»

سپس ادامه داد: «آقا جلال شما خیلی زحمت کشیدید، انشا ا... در شادی های تان جبران کنیم. من می دانم هر چه بدبختی می کشیم از دست پدرم می کشیم. پدرم موجب ناراحتی همه شده است.»

آقا جلال حرف او را قطع کرد و گفت: «نه دخترم، بالاخره هر کسی یک اخلاقی دارد، حاج ناصر هم اخلاقش این طور است».

راضیه گفت: «نه آقا جلال، اگر پدرم پارسال که دولت می خواست در حکیمیه درمانگاه بسازد، زمین را داده بود؛ امروز این اتفاقات نمی افتاد.»

آقا جلال دوباره حرفش را قطع کرد و گفت: «عمو جان هر کس اختیار مالش را دارد، پدرت مجبور نبود زمینش را برای درمانگاه بدهد. ما هم بی تقصیر نبودیم. می خواستیم زمین را مفت بگیریم، اگر اهالی همت کرده بودند و لااقل قیمت زمین را به نرخ دولتی به پدرت داده بودند، شاید او هم راضی می شد.»

یکی از همسایه ها با ناراحتی گفت: «آقا جلال این چه حرفیه می زنی، مردم بی چاره ی حکیمیه مگر بانک زده اند. این عیال وار ها به زور شکم خود

را سیر می کنند، حاج ناصر که گدا نبوده، از این همه زمین اگر دویست متر برای درمانگاه داده بود خلاف شرع می شد؟»

آقا جلال که می دید ممکن است حرف توی حرف بیافتد و مثل سال گذشته دوباره ناراحتی درست شود، حرف او را قطع کرد و رو به دختر حاج ناصر گفت: «دخترم تو که دیدی عمه ات بیمار است، چرا به ما اطلاع ندادی؟»

راضیه گفت: «آقا جلال شما که خبر دارید، بعد از کاری که پدرم کرد، همه از خانواده ی ما ناراحتند. بیش تر مردم حتی جواب سلام ما را را هم نمی دهند. روزی که پدرم برای معالجه مادرم را به همراه خود می برد به او گفتم، پدر ما نفت نداریم، کرسی هم که بخاطر نفس تنگی مادرم قابل استفاده نیست، چون وسیله ی گرم کردن آن را نداریم، اگر هوا سرد شد باید چه کار کنیم؟»

پدرم گفت: «الان که هوا خوب است، ما هم زود بر می گردیم، نفت هم به اندازه چند روز داریم.»

ما نمی دانستیم با رفتن پدر هوا این قدر سرد می شود که تمام نفت موجود مصرف می شود. یک شب قبل از فوت عمه خانم من آخرین قطره ی نفت را در بخاری ریختم. عمه هم نگران برف روی بام بود و به من گفت:« باید چه کار کنیم؟»

من به او گفتم: «هیچ کس حاضر نیست به ما کمک کند. سقف خانه محکم است، نگران نباش، بخاری هم داشت کم کم خاموش می شد، نمی دانستم چکار کنم، هیچ وسیله گرم کننده ای نداشتیم، من هم روی این که به کسی بگویم نفت نداریم را نداشتم، چون می دانستم خانواده ی ما مورد غضب اهالی هستند».

آن شب وقتی دیدم عمه از سرما می لرزد، هر چه در خانه داشتیم روی او کشیدم و خودم هم در کنار او خوابیدم تا با گرمای بدن من، عمه خانم گرم شود و دیگر نفهمیدم و خوابم برد، صبح که چشم باز کردم، متوجه شدم در خانه آقا جلال هستم و عمه را هم برده اند درمانگاه منظریه.

همه از شدت ناراحتی و پشیمانی از برخورد هایی که با خانواده ی حاج ناصر و خود او داشتند؛ سر ها را پایین انداخته بودند.

آقا جلال از راضیه پرسید: «دخترم، ناراحت نباش. اتفاقی است که افتاده، من می خواستم بپرسم آیا پدرت راجع به کاری که سال گذشته انجام داد و اجازه نداد دولت در زمین او درمانگاه بسازد، چیزی به شما نمی گفت، آیا خود تو هیچ وقت دلیل کارش را نپرسیدی؟»

راضیه در حالی که با گوشه چادر اشک هایش را پاک می کرد گفت: «بله، من خودم چند روز بعد به او گفتم: پدر شما که خوب می دانید در حکیمیه زمین زیاد است؛ ولی محل زمین شما به گونه ای بود که برای درمانگاه انتخاب شد، چرا اجازه ندادید درمانگاه را بسازند؟»

پدرم که مثل همیشه کم حرف و تو دار بود، جواب داد: «دخترم هیچ کس از دل دیگری خبر ندارد، من مطمئنم یک روز مردم پشیمان خواهند شد. من کار درستی انجام دادم بعداً معلوم خواهد شد.»

آقا جلال پرسید: «نگفت چرا فکر می کند کار درستی انجام داده؟»

راضیه گفت: «نه، فقط چند بار گفت: بعداً معلوم می شود.»

یکی از همسایه ها گفت: «من که سر در نمی آورم، اگر آن روز درمانگاه ساخته شده بود، آقا جلال مجبور نمی شد عمه ات را تا منظریه ببرد و همین جا دکتر معاینه و معالجه اش می کرد. من مطمئنم به خاطر این که عمه ات دیر به دکتر رسید، فوت کرد.»

آقا جلال ابرویش را در هم کشید و گفت: «مشهدی این حرف ها چیه؟ اولاً، مرگ و زندگی دست خداست، دوماً، آن خدا بیامرز عمرش را کرده بود، مطمئن باش اگر دکتر توی خانه هم بود فایده نداشت؛ چون به گفته دکتر تمام ریه هایش عفونت کرده بود، سوماً، از روزی که حاج ناصر با ساخت درمانگاه توسط دولت مخالفت کرد، یک نفر حاضر نشد دلیل این کار او را بپرسد، همه با او قهر کردیم، جواب سلام خودش و خانواده اش را هم نمی دادیم، هیچ کس فکر نکرد دلیل این کار حاج ناصر چه بوده است؟»

یکی دیگر از همسایه ها گفت: «آقا جلال شما آدم خوش قلبی هستید، آیا ممانعت از کار دولت و کار عام المنفعه دلیل و برهان می خواهد، حاجی می دید زمینش جای خوبی است و از زمین های دیگر مرغوب تر است طمع کرد، خواست آن را نگه دارد و چند سال بعد به چند برابر قیمت بفروشد.»

راضیه که تحمل شنیدن این حرف ها را نداشت با ناراحتی گفت: «پدر من احتیاج به پول آن چند متر زمین نداشت. حتماً کارش دلیلی داشته، چرا بی خود غیبت می کنید، از خدا نمی ترسید که چپ و راست تهمت می زنید.»

با این حرف راضیه، همه از جا بلند شدند و یکی یکی با ناراحتی از آقا جلال خداحافظی کردند و رفتند.

یکی هم در حال رفتن گفت: «آقا جلال ما به خاطر آن خدا بیامرز که زن مؤمنه ای بود این جا جمع شدیم و گرنه خودت می دانی حاج ناصر ارزش این حرف ها را ندارد.»


روز های بعد از برف روز هایی آفتابی بود؛ ولی با سوز و سرما همراه بود، مرد ها در میدان حکیمیه جمع می شدند و از هر دری حرف می زدند. گاهی کار به معامله و داد و ستد می رسید، گاهی هم به جر و بحث؛ اما عصر هنگام همه با خنده از یک دیگر جدا می شدند و مبدأ مینی بوس های مسافر بر از

همین میدان بود. کسانی هم که وارد می شدند در همین مکان پیاده می شدند.

حرف حاج ناصر و خواهرش چند روزی بود نقل محافل بود. همه منتظر بودند حاجی از سفر برگردد و مراسم ترحیم خواهرش را برگزار کند. خیلی ها هم می خواستند عکس العمل او را از این که خواهرش بعلت نبودن پزشک در محل از دنیا رفته است را ببینند.

با صدای بوق یک ماشین مدل بالا که معلوم بود متعلق به حکیمیه و اطراف آن نیست، توجه همه به سمت دیگر میدان جلب شد.

حاج ناصر و همسرش از ماشین پیاده شدند و به سمت منزل خود حرکت کردند. آقا جلال که حمامِ آفتاب گرفته بود به سرعت دوید تا خود را به او برساند.

حاج ناصر با دیدن آقا جلال که لباس مشکی پوشیده بود تعجب کرد؛ اما سوالی نکرد، آقا جلال جلو رفت و پس از سلام و احوال پرسی به اتفاق حرکت کردند.

در بین راه، حاج ناصر پرسید: «آقا جلال چه خبر شده است، این همه برف کجا بوده؟ ما در تهران شنیدیم این طرف ها خیلی برف آمده. حالا می بینیم خیلی بی ربط نبوده است، تلفن ها هم که همه قطع شده است.»

آقا جلال گفت: «حاجی یک هفته تمام برف می بارید.»

حاج ناصر که نگران دختر و خواهرش بود پرسید: «آقا جلال از منزل ما چه خبر؟ با این همه برف چه کار کردند؟»

جلال پاسخ داد: «خدا را شکر، راضیه حالش خیلی خوب است. الان منزل ماست. برف ها را هم جمع و جور کردیم...»

حاج ناصر گفت: «آقا جلال چرا مشکی پوشیدی؟ خدای نکرده اتفاقی افتاده است؟»

جلال که نمی خواست خبر فوت خواهر حاجی را بطور ناگهانی بدهد، به گونه ای رفتار کرد که گویی متوجه سوال او نشده است و پرسید: «حاجی، تهران چه خبر؟ از برف و باران خبری نبود؟»

همسر حاج ناصر که تا آن لحظه سکوت کرده بود گفت: «آقا جلال گفتی راضیه خانه شماست؟ خانه شما چکار می کند؟»

آقا جلال گفت: «به خاطر سرما گفتم تشریف بیاورد پیش ما باشد.»

حاج ناصر بلافاصله پرسید: «خواهرم کجاست؟ او هم خانه شماست؟»

با سکوت آقا جلال و لباس های مشکی او همه چیز بر ملا شد.

حاجی در حالی که به دیوار کوچه تکیه می زد گفت: «آقا جلال ترا به خدا حقیقت را بگو، برای خواهرم اتفاقی افتاده؟»

آقا جلال با صدای آهسته ای گفت: «انا....»

ولی نتوانست حرفش را تمام کند و بغض گلویش را فشرد.

دقایقی بعد همه در خانه ی آقا جلال زیر کرسی نشسته بودند. راضیه دست در گردن پدر انداخته بود و همسر آقا جلال، همسر حاج ناصر را دل داری می داد، حاجی هم با آرامش و وقار خاص خود، مات و مبهوت به حرف های آقا جلال گوش می داد که چگونه خواهرش دار فانی را وداع گفته است.

مراسم عمه خانم برگزار شد. هر چند اهالی استقبالی از مراسم نکردند؛ اما آقا جلال و چند نفر دیگر که از دوستان و رفقای صمیمی حاجی بودند و ساکن منظریه و اطراف بودند، چند روز را در کنار حاجی ماندند تا اوضاع آرام شد و دوباره همه چیز حالت عادی به خود گرفت.


چند روزی بیش تر به عید نمانده بود و هوا رو به گرمی گذارده بود، برف و یخ های کوچه و خیابان در حال ذوب شدن بود و نشاط کار و تلاش، بعد

از زمستانی سرد، در چهره مردم آشکار شده بود. اولین روز سال جدید با مراسم چهلمین روز در گذشت عمه خانم مصادف می شد، و حاج ناصر و خانواده اش خود را برای برگزاری مراسم آماده می کردند، سایر بستگان هم از اطراف آمده بودند.

حاج ناصر مرتب با تلفن تماس می گرفت و آهسته آهسته حرف می زد. چند بار هم به منظریه رفت و آمد کرد، ولی کسی نمی دانست حاجی چه کار می کند.

که یک روز قبل از سال جدید صدای بولدوزر و بیل مکانیکی فضای حکیمیه را پر کرد.

همهمه و هیاهوی عجیبی همه جا را فرا گرفت. پیر و جوان با سرعت خود را به ماشین های غول پیکر رساندند، با حرکت ماشین ها زمین می لرزید، بچه ها که تاکنون چنین ماشین هایی را ندیده بودند، پشت سر آن ها می دویدند و با شادمانی و شعف به تعقیب آن ها می پرداختند، نزدیک میدان اصلی حاج ناصر با یک گوسفند منتظر بود. دقایقی بعد چند نفر با یک ماشینِ سواری خود را به محل رساندند و پس از احوال پرسی با حاج ناصر و صدور دستورات لازم به راننده بولدوزر و بیل مکانیکی، نقشه ای را روی کاپوتِ ماشین پهن کردند و با حاج ناصر به گفت و گو پرداختند، صدای کار کردن ماشین های غول پیکر اجازه نمی داد کسی متوجه محتوی گفت و گوی غریبه ها با حاج ناصر شود. خون گوسفند با آب و برف مخلوط می شد و به جوی میدان سرا زیر می شد.

هر کس چیزی می گفت؛ ولی هیچ کس نمی دانست حاج ناصر می خواهد چه کار کند. در عرض چند دقیقه زمین حاجی زیر و رو شد. این همان زمینی بود که حاج ناصر حاضر نشده بود برای ساخت درمانگاه به دولت تحویل دهد. او همیشه می گفت این زمین خانه ی من است. به همین علت

اکثر مردم می دانستند حاج ناصر می خواهد آن جا خانه ی با شکوهی برای خودش بسازد.

آن هایی که با حاجی هنوز سلام و علیکی داشتند، از او می پرسیدند حاجی خانه ی نو مبارک و حاجی هم از آن ها تشکر می کرد. بار دیگر خاطره ی مخالفت حاج ناصر با ساخت درمانگاه زنده شد و بار دیگر حرف های درِ گوشی شروع شد.

حاجی هم بدون توجه به حرف های مردم کار خودش را می کرد.

با فرا رسیدن تاریکیِ شب، راننده ها دست از کار کشیدند و برای استراحت و آمادگیِ کار فردا، به همراه حاجی به خانه او روانه شدند.

روز بعد ماشین ها کار خود را شروع کردند؛ اما عصر هنگام به مناسبت چهلم خواهر حاج ناصر دست از کار کشیدند و از آن جا که مردم حکیمیه به مراسم مرگ و میر اهمیت ویژه ای می دادند و از طرفی آن مرحومه زن مؤمنه و شریفی بود و همیشه در رفع مشکلات مردم می کوشید؛ عموم مردم از زن و مرد در مراسم او شرکت کردند و آن ها با این کار یک تیر را به دو نشان می زدند، یکی برگزاری مراسم متوفی و دیگری دید و بازدید از یک دیگر و تبریک فرا رسیدن سال نو.

مجلس به انتها رسیده بود، سوره الرحمن توسط قاری قرآن تلاوت شد؛ اما مردم هر چه چشم گرداندند، از روحانی و منبری خبری نبود.

این موضوع تعجب همه را برانگیخته بود. پچ پچ مردم شروع شد؛ اما صدای بلند گو اجازه نمی داد کسی متوجه حرف های مردم بشود.

با اتمام سوره ی الرحمن، حاج ناصر بطرف منبر رفت و روی پله ی اول آن نشست، این موضوع شگفتی مردم را صد چندان ساخت همه مات و مبهوت منتظر بودند تا ببینند حاجی چه می گوید، بعضی هم به شوخی می گفتند حاجی می خواسته پول منبری ندهد، خودش منبر رفته است.

حاجی با نام خدا حرفش را آغاز کرد، همه مات و مبهوت فقط به او نگاه می کردند و مسجد غرق سکوت شد به صورتی که حتی صدای نفس کشیدن هم به گوش نمی رسید.

حاج ناصر که شخص با سواد و خوش بیانی بود، پس از ذکر نام خدا شعری از سعدی تلاوت کرد.

بنی آدم اعضای یک پیکرند *** که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار *** دگر عضو ها را نماند قرار

معنی شعر سعدی با آن چه مردم از حاج ناصر دیده بودند تفاوت فاحشی داشت؛ اما همه منتظر ادامه صحبت او بودند.

او ادامه داد، عزیزان، دوستان و آشنایان خوب من، اول لازم می دانم از حضور گرم و صمیمانه شما بزرگواران در این مراسم سپاس گذاری کنم و از این که در غیاب این حقیر مراسم کفن و دفن خواهر مرحومه مرا بزرگوارانه به انجام رساندید تشکر می کنم. همه می دانید آن مرحومه کسی را جز من نداشت و شما با این اقدام خود ثابت کردید، هنوز هم جوان مردی و مهر و محبت در دیار ما حرف اول را می زند.

دوم این که من امروز منبری دعوت نکردم که ما را به فیض برساند، زیرا حرف های من هم بسیار واجب و شنیدنی است و نمی خواستم وقت شما را بیش تر گرفته باشم.

سوم این که می خواستم حلول سال جدید را به همه تبریک بگویم و خبر خوشی را که یک سال است در دل خود پنهان داشته ام برای تان باز گو نمایم.

همه ی شما متوجه شدید دیروز ماشین های بولدوزر و بیل مکانکی به این جا آمدند و در زمین کنار میدان شروع به کار کردند.

در این جا بغض گلوی حاجی را گرفت به صورتی که مجبور شد چند لحظه ای حرفش را قطع کند.

یکی از اهالی که سابقه کینه اش با حاجی زبان زد همه بود بلند شد و با صدای بلند فریاد زد: حاجی نه می خواهد شعر بخوانی و نه خبر خانه ساختنت را بدهی، خدا از سر تقصیرت بگذرد، اگر پارسال گذاشته بودی درمان گاه ساخته شود، حداقل آقا جلال مجبور نبود خواهر خدا بیامرزت را تا منظریه روی دوش ببرد و بی چاره که به دکتر نرسیده بود در غربت بمیرد.

همه منتظر پاسخ حاج ناصر و ادامه حرف او بودند.

حاجی چشمانش را پاک کرد و ادامه داد: «مشهدی خدا از سر تقصیر همه ما بگذرد، همه ی ما یک جورایی گرفتاریم. برادران و خواهران ایمانی و عزیز من، خیلی ها خبر دارند همیشه می گفتم می خواهم در این زمین برای خودم خانه بسازم، دروغ هم نگفتم چون ساخت آن را از دیروز شروع کردم؛ اما خانه داریم تا خانه، اگر خدا بخواهد من دارم خانه آخرتم را می سازم.»

ناگهان همهمه ای بین جمعیت افتاد؛ اما حاجی آن ها را دعوت به سکوت کرد و ادامه داد: «آری من دارم خانه ی آخرتم را می سازم، اگر سال گذشته من این زمین را برای ساخت درمانگاه در اختیار دولت نگذاشتم به علت این بود که می خواستم خودم درمانگاه را بسازم؛ اما تهیه نقشه اش مدتی به طول کشید، خواهر مرحومم حاجیه صدیقه هم می خواست بخشی از هزینه های آن را تامین کند ولی خانه اش به فروش نمی رفت. چند ماه پیش خانه را خریدند و نقشه هم آماده شد. من هم برای گرفتن پول خانه خواهرم و گرفتن نقشه به شهر رفتم؛ اما معالجه همسرم را بهانه کردم تا شما را غافل گیر کنم.

من می خواستم همه را خوش حال کنم؛ ولی نمی خواستم تا زمانی که همه ی مقدمات لازم فراهم نشده حرفی بزنم، زیرا می ترسیدم نتوانم مشکلات را حل کنم؛ اما امروز به خواست خدا اعلام می کنم تا 6 ماه آینده مرکز بهداشت و درمان حکیمیه بسیار مجهز تر و پیشرفته تر از مرکز منظریه و شهر های مجاور ساخته خواهد شد.

من به خواست خدا و به دست خودم آن را خواهم ساخت و با پول خودم آن را تجهیز می کنم، باشد این مرکز خانه ی آخرت من و خواهرم باشد و امیدوارم به این وسیله توانسته باشم خانه همیشگی ام را در وادی محشر بسازم.»

گریه امان نداد حاجی حرفش را تمام کند، همه سر شان را پایین انداخته و گوش های شان از شرم خجالت سرخ شده بود، هیچ کس یارای نگاه به صورت حاج ناصر را نداشت. مردم می اندیشیدند خدا چگونه از تقصیر شان خواهد گذشت؟ چگونه حاجی آن همه غیبت و تهمت را خواهد بخشید؟

هیچ کس نمی خواست از دیگری در بلند کردن سرش سبقت بگیرد. حاجی که متوجه شد همه از گفته ها و کرده های شان پشیمانند و خجالت زده شده اند به آرامی گفت: «مؤمنین می دانم الان شما به چه فکر می کنید، شما مقصر نیستید. من خودم مقصرم، تقصیر من اگر از شما بیش تر نباشد کم تر نیست. من مقصرم که هدفم را به شما نگفتم، شما هم حق داشتید، مگر شما عالِم به غیب بودید، بالاخره هر چه بود گذشت، درمانگاه ساخته خواهد شد و من زمین و ساختمان آن را برای شما و فرزندان تان وقف می کنم».

امیدوارم دیگر کسی در زمستان و تابستان مجبور نباشد به خاطر معالجه و حتی یک تزریق ساده ساعت ها به این شهر و آن شهر برود، من

گفته ام نقشه این مرکز را به صورتی تهیه کنند که در کنار آن یک سالن بزرگ هم ساخته شود.

سالنی برای عقد و عروسی و سایر مراسم مشابه برای آنان که جا و مکان مناسبی برای مراسم خود ندارند.

هشت ماه بعد در حالی که مرکز بهداشت کارش را آغاز کرده بود در هیاهوی رفت و آمد پزشکان و بیمار ها اولین خطبه ی عقد در سالن مرکز خوانده شد، عقد راضیه دختر حاج ناصر.

حاجی همیشه با خنده می گفت: «به این می گن عقد بهداشتی.»

اکنون سالیان متمادی است که حاج ناصر در میان مردم نیست؛ اما نام یاد او همیشه در دل مردم زنده است و تابلوی زیبای درمانگاه تا ابد خود نمایی می کند:

(درمانگاه ناصریه)

با امکانات سالن عقد و عروسی

راضیه از این که خطبه عقدش در خانه آخرت پدر خوانده شده همیشه شکر گذار است و گفته پدرش همیشه در یاد و خاطرش به جای مانده که می گفت: «به این می گن عقد بهداشتی».

شهید کاروان

قبل از اذان صبح به اداره رسیدیم و سریع بخاری ها را روشن کردیم؛ چون هوا خیلی سرد بود. مدتی طول کشید تا اطاق ها گرم شوند. گرمی داخل و سرمای بیرون موجب شده بود شیشه ها عرق کنند و چیزی از بیرون دیده نشود، به صورتی که هر چند دقیقه شیشه ها را خشک می کردیم تا با رسیدن زائران مقدمات پذیرایی از آنان فراهم شود. هم کاران وسایل و امکانات پذیرایی پنج روزه کاروان را آماده و جا به جا می کردند.

چند بار نیاز ها را مرور کردیم که مشکلی ایجاد نشود. همه چیز برای سفری معنوی به مشهد مقدس در راستای نیت خیر واقف خیر اندیش مرحوم حاج ابو القاسم آماده می شد. با شنیدن صدای بوق ماشین از جا بلند شدم و دستی به شیشه کشیدم. اولین مسافر در حالی که ساکی در دست داشت از ماشین پیاده شد و به سمت اداره آمد و به همین ترتیب در عرض نیم ساعت تمام مسافرین گردا گرد بخاری ها مشغول گرم کردن خود بودند. با پخش صدای اذان از رادیو همه آماده اقامه نماز جماعت بودند.

هم زمان با ورود حاج آقا که از شدت سرما صورتش قرمز شده بود و به زحمت از پله های اداره بالا می آمد، یکی از هم کاران شروع به خواندن اذان و اقامه نمود. در چهرۀ نماز گزاران شوق زیارت و اشیاق سفری خاطره انگیز

نقش بسته بود. پس از اقامه نماز، فرصت را جهت صحبت با حاضرین و ذکر مطالبی که لازم بود در میان گذارده شود، غنیمت شمردم و با بیان مقدمه کوتاهی به ذکر کیفیت این سفر روحانی و نیت واقف ارجمند، حاج ابو القاسم پرداختم و اشاره نمودم: «این مرحوم با وقف مقادیر قابل توجهی از اراضی مزروعی که کیفیت و توضیحات آن در وقف نامه آمده است، مقرر نموده همه ساله عواید موقوفاتش به مصارف معینه ای برسد که این سفر معنوی یکی از نیات خیر اوست. هم چنین سفر نائب الزیاره کربلای معلا و تربت مطهر حضرت سید الشهداء (علیه السلام) از دیگر نیات واقف ارجمند است و امید پس از رفع مشکلات موجود بین کشور ایران و عراق، روزی همین کاروان به مقصد کربلا حرکت کند.» سپس ادامه دادم: «در این سفر از بیانات روحانی کاروان حاج آقا... مستفیض خواهیم شد و این بزرگوار پاسخ گوی مسائل و سؤالات شما خواهند بود. ضمناً لازم است عزیزان در طول سفر، واقف زنده نام و جاویدان یاد حاج ابو القاسم را در نظر داشته و با ذکر فاتحه در هر فرصتی روح او را شاد نمایند».

پس از این تذکرات، حاج آقا نیز در خصوص کیفیت نائب الزیاره بودن مطالبی را عنوان داشتند که دانستن آن ها برای همگی مفید و سازنده بود. اتوبوس از راه رسید و مسافرین یکی پس از دیگری سوار شدند و هر یک بر حسب آشنایی و دوستی گذشته، دوست و همراه خود را در طول سفر انتخاب و با صدای دل نشین حاج آقا و چاووش خوانی مرسوم، سفر کاروان آغاز شد.

دو تن از هم کاران که به قصد خدمت گذاری و پذیرایی از زائرین در معیّت کاروان بودند مشغول آماده کردن صبحانه بودند تا در بین راه مشکلی در صرف صبحانه به وجود نیاید.

با طی کیلومتر ها راه و با گذشتن از چند روستا و بخش به شهر مقدس قم رسیدیم و سپس به سمت تهران به حرکت خود ادامه دادیم. ظهر هنگام، جهت اقامه نماز جماعت و صرف نهار در مرقد مطهر حضرت امام خمینی (رحمة اللّه) توقف کردیم. پس از زیارت امام در حالی که به طرف درب خروجی حرکت می کردیم یکی از مسافرین به طرف بقیه برگشت و درخواست نمود چند دقیقه به حرف های او توجه کنند.

حاج آقا از زائرین خواست که موقتاً روی زمین بنشینند. مسافر که پیر مردی هفتاد ساله بود و از مشکل نداشتن کلیه رنج می برد، در حالی که به ضریح مطهر امام خیره شده و اشک از چشمانش سرا زیر شده بود با صدایی رنجور و لرزان شروع به صحبت کرد.

• آقایان این جا مکان مقدسی است و جای دروغ گفتن نیست، خدا شاهد است من مثل خیلی از شما ها برای اولین بار است که به زیارت شاه خراسان می روم. من همیشه از خدا می خواستم که قبل از مردن یک بار توفیق پیدا کنم و به پا بوس آقا بروم. الان خدا را شکر می کنم که یک بندۀ خدا ملکش را وقف این کار کرده تا ما فقیر بی چاره ها حسرت به دل نمانیم و توفیق زیارت پیدا کنیم. خدا خود و پدرش را بیامرزد، من از همۀ شما خواهش می کنم هر وقت به زیارت می روید و هر وقت نماز می خوانید و حتی هر وقت می خوابید و بیدار می شوید برای حاج ابو القاسم فاتحه بخوانید او را فراموش نکنید که ما این سفر را از او داریم. خدا می داند من باور نمی کردم که بتوانم تا همین جا بیایم چه رسد به مشهد مقدس و زیارت آقا امام رضا (علیه السلام). من در زیارت امروز از امام خمینی خواستم دست این مرد را بگیرد و به بهشت ببرد، شما هم دعا کنید.

حرف های پیرمرد همه را تحت تأثیر قرار داده بود و این موضوع با ذکر سه صلوات پی در پی اعلام شد. با اشاره حاج آقا به سمت اتوبوس روان

شدیم. طناب های پارچه ای را که جلوی اتوبوس زده بودیم و روی آن نوشته شده بود: «کاروان نائب الزیاره مشهد مقدس از محل موقوفات» محکم کردیم و به راه افتادیم.

پس از توقف کوتاهی در یکی از شهر های بین راه و اقامه نماز مغرب و عشاء حاج آقا مرا صدا زد و گفت: «از وقتی که سوار اتوبوس شدم موضوعی فکر مرا مشغول کرده است، شما می توانید حدس بزنید چه موضوعی؟» گفتم: «نه حاج آقا خود تان بفرمائید!» گفت: «به این فکر می کنم که این مرد بزرگ چه کار بزرگی انجام داده و چه خدمتی کرده است! به چهرۀ این مسافر ها نگاه کن، بعضی از این ها به خواب نمی دیدند که یک روز بدون هر گونه خرج و مخارجی توفیق پیدا کنند به زیارت آقا علی بن موسی الرضا (علیه السلام) مشرف شوند. ملاحظه کردید آن پیرمرد در حرم حضرت امام (رحمة اللّه) چه گفت. من با این که تا کنون چندین بار توفیق زیارت داشته ام، اما نمی دانم چرا این سفر تا این اندازه برایم حالت روحانی و معنوی ایجاد کرده است. این بندگان مستضعف و آبرومند درگاه خداوند، حال و هوای دیگری به این مسافرت بخشیده اند. من فکر می کنم و مطمئنم که دیگر چنین فرصت مغتنمی برای من و شما پیش نمی آید که بتوانیم به این مستضعفان و علاقه مندان اهل بیت (علیهم السلام) این گونه خدمت کنیم، البته خدمت واقعی را مرحوم حاج ابو القاسم کرده، ما فقط وسیله ایم!».

همین طور که حرف می زد متوجه شدم قطرات اشک روی محاسن سفیدش می غلطد؛ به نحوی که مرا هم متأثر ساخت و در دلم از این که توفیق حضور در این جمع را پیدا کرده ام خدا را شکر گفتم.

حاج آقا مکثی کرد و پرسید: «آیا مطلب دیگری از واقف در ذهن دارید که در عرایض بعدی برای کاروان هم گفته شود؟».

در پاسخ گفتم: «حاج آقا، تا آن جا که به یاد دارم در وقف نامه آمده است: ایشان املاک مزروعی زیادی داشته که به گفته خودش جهت کسب رضایت الهی و خشنودی اهل بیت معصومین (علیهم السلام) آن ها را وقف کرده و اشاره نموده عواید این املاک بایستی به مصرف اعزام تعدادی افراد نیازمند و مستمند به عنوان نائب الزیاره مشهد مقدس برسد و نیات دیگری داشته است».

پرسید: «نیت های دیگر ایشان چه بوده است؟».

گفتم: «ایشان زیارت کربلای معلی و حضرت ابا عبد اللّه را هم ذکر کرده، هم چنین چاپ سه جلد کتاب با عناوینی که ذکر کرده و قرائت قرآن كريم توسط شخص صحیح القرائه، نیت دیگر او بوده است».

وی سری تکان داد و گفت: «احسنت، واقعاً این مرد بزرگ نیات بزرگی داشته، به نظر من ایشان شخصی عالم، بسیار تیز هوش و با درایت بوده است». پرسیدم: «از چه نظر می فرمایید؟» پاسخ داد: «ببینید برخی از فرقه های مذهبی از بین اهل بیت (علیهم السلام) تا امام حسین (علیه السلام) را پذیرفته اند و برخی از فرق تا امام موسی بن جعفر (علیه السلام)؛ اما اگر کسی یا فرقه ای تا امام رضا (علیه السلام) را بپذیرد و قبول کند قطعاً تمام دوازده امام را قبول کرده است؛ چون ما فرقهٔ هشت امامی و نه امامی و غیره نداریم. این بزرگوار زیارت سید الشهداء را با زیارت حضرت امام رضا (علیه السلام) تواماً نیت کرده، یعنی این که بایستی از مزایای این وقف، شیعیان آل محمد (صلی اللّه علیه و آله و سلم) و به عبارتی شیعیان اثنی عشری بهره مند گردند. از طرفی شما می دانید در دین اسلام تا چه اندازه به فضیلت فراگیری علم و دانش پرداخته شده است، آن جا که حدیث نبوی (صلی اللّه علیه و آله و سلم) می فرماید: «از گهواره تا عالم گور طالب علم و دانش باشید.» و یا آن جا که می فرمایند: «علم را بجویید ولو در چین باشد». این ها نشان از

درایت و عالم بودن این بزرگوار است که فرموده نسبت به چاپ کتاب اقدام شود».

سپس سؤال کرد: «در وقف نامه نگفته اند چه کتابی چاپ شود؟» گفتم: «بله حاج آقا ایشان سفارش کرده اند کتاب نماز، روزه و حج که تألیف یکی از علمای معاصر ایشان بوده است، از محل موقوفه چاپ شود.» حاج آقا گفت: «بله همان طور که گفتم عناوین کتاب ها نشان دهندۀ توجه و عنایت ایشان به امور اساسی است. به نماز یعنی ستون دین، روزه که دری از در های بهشت است و موجب جلب توجه مسلمانان به امر ضعفاء و گرسنگان است و فضیلت های بی شمار دارد و حج که نشان از وحدت مسلمین، طرد شرک و بت پرستی و برائت از مشرکان دارد.

این ها تماماً برای ما دارای پیام است.

خدا به ایشان لطف بزرگی داشته که توانسته است بعد از یک قرن، این آدم ها را گرد هم جمع کند و جهت زیارت ذریه حضرت زهرا (سلام اللّه علیها) آماده و مصمّم نماید».

حرف های حاج آقا روح تازه ای در من دمید و از این که کار گزاران امر وقف چه قدر می توانند در امر نشر معارف اسلامی مؤثر باشند، قدرت و نشاط قابل توجهی به من بخشید.

اتوبوس هم چنان در پیچ و خم جاده به حرکت خود ادامه می داد. بعضی از مسافر ها در خواب بودند، برخی ذکر می گفتند و تعدادی با ذکر خاطرات دور و نزدیک خود از فرصت پیش آمده برای یافتن دوستان جدید بهره می بردند.

بیش از ساعتی به اذان صبح نمانده بود که شاگرد راننده با طلب صلوات فریاد زد: «آقایان، گنبد نما را فراموش نکنید».

نگاهی از شیشه جلو به بیرون انداختیم و گنبد و گل دستۀ منور حضرت امام رضا (علیه السلام) را که در تاریکی می درخشید و هم چون خورشیدی در دل شب همه جا را روشن کرده بود مشاهده کردیم.

نا خود آگاه از خدا خواستم دل های همه را با نور ایمان و معرفت خورشید ولایت روشن کند.

حاجی شروع به خواندن شعر معروف «اغنیاء مکه روند و فقرا سوی تو آیند ای به قربان تو شاها که حج فقرایی»

نمود و با این اشعار زیبا دل و جان مسافرین را صفا داد. اشک شوق از چشمان زائرین حضرت سرا زیر شده بود و با صدای بلند گریه می کردند. به صورتی که شانه های شان به بالا و پایین حرکت می کرد.

منظره زیبا و دل نشینی بود. چهره ها حالتی عرفانی به خود گرفته بودند و هر کس با معشوق خود راز و نیاز می کرد. دل ها با روضۀ امام رضا (علیه السلام) در تب و تاب بود و اشتیاق زیارت آن حضرت در دل و جان کاروان موج می زد.

با آن که پس از این زیارت دفعات توفیق سفر به مشهد مقدس نصیبم شد اما این سفر زیارتی برایم معنی و مفهوم دیگری پیدا کرده بود و اتفاقاتی که در این سفر افتاد تا پایان عمر فراموشم نخواهد شد.

اتوبوس از پیچ و خم خیابان ها گذشت و در خیابان شهداء در مقابل کوچه ای تنگ و باریک که به حسینیۀ ابوالفضلی خیاط ها منتهی می شد ترمز کرد.

از آن جا که قبلاً در مورد مکان اسکان توضیح داده بودم، همگی بدون سوال از اتوبوس پیاده شدند.

هم کاران با کمک تعدادی از زائرین، وسایل و آذوقه سفر پنج روزه را به دوش گرفته و در تاریکی شب به طرف حسینیه حرکت کردیم.

سایه ای از دور دیده می شد و کسی در تاریکی شب بی صبرانه منتظر رسیدن کاروان بود.

او کسی نبود جز عزیزی گران قدر، صمیمی و با صفا، برادر خسروی عزیز. دوستی و آشنایی دیرینه با این عزیز خدمت گزار موجب شد تا در یافتن مکانی مناسب برای ما مشکلی ایجاد نشود.

با تلاش و پیگیری او و آشنایی اش با مسئولین حسینیه، مقرر شد کاروان به مدت پنج روز در حسینیه خیاط ها اقامت کند.

پس از احوال پرسی و ...با راهنمایی او وارد حسینیه شدیم و چون مدتی از اذان صبح گذشته بود با سرعت وضو گرفته و نماز صبح را به امامت روحانی کاروان اقامه نمودیم.

حسینیه مورد استفاده ما، حسینیه مشهوری بود؛ زیرا در این مکان مقدس قاریان قرآن تربیت می شدند و قاریانی که در این حسینیه گرد هم می آمدند و جلسه قرائت قرآن داشتند، اکثراً از قاریان برجسته و بین المللی کشور بودند.

پس از نماز، حاج آقا حدیثی از حضرت امام رضا (علیه السلام) برای حاضرین ذکر، و پیرامون آن سخن گفتند.

هم کاران جهت تدارک صبحانه به طرف آشپز خانه رفتند و چون برادر خسروی قبل از رسیدن ما چایی را آماده کرده بود، سریعاً سفره را انداخته و مشغول خوردن صبحانه شدیم و از آن جا که همه خسته بودند قرار شد پس از استراحت کوتاهی جهت زیارت عازم حرم مطهر شوند.

فرصت مناسبی به وجود آمد تا گفت و گویی با برادر خسروی داشته باشم او خیلی مشتاق بود فلسفهٔ این زیارت دسته جمعی را بداند بنابراین سوال کرد: «داستان این مسافرت یا زیارت که از طرف اوقاف تدارک دیده شده چیست؟».

گفتم: «همان طور که تا حدودی از سنت حسنۀ وقف آگاهی داری شخصی به نام حاج ابو القاسم املاک خود را جهت مصارف مشخصی که یکی از آن ها اعزام افراد نیازمند جهت زیارت امام هشتم (علیه السلام) است وقف کرده است».

پرسید: «افراد بر چه اساسی انتخاب شده اند؟».

گفتم: «این افراد عموما تحت پوشش کمیتۀ حضرت امام خمینی (رحمة اللّه) و یا سازمان بهزیستی هستند و اکثر آن ها مریض و گرفتارند و به گفته خود شان اولین باری است که به زیارت آمده اند.»

برادر خسروی گفت: «خوشا به سعادت کسی که چنین کاری کرده است! الآن می فهمم خوابی که دیدم بی جهت نبوده است».

با کنجکاوی سوال کردم: «چه خوابی دیده ای؟».

در پاسخ گفت: «شب گذشته برای بازدید از حسینیه و امکانات آن آمدم تا چنان چه کم و کسری دارد با هماهنگی مدیر حسینیه فراهم کنم. پس از از اطمینان از مرتب بودن اوضاع تصمیم گرفتم به علت فاصلۀ اندک حسینیه تا حرم، به زیارت بروم. پس از زیارت از خدا خواستم توفیقی عنایت نماید از فیض خدمت به زائرینش محروم نشوم و اجازه دهد در خدمت میهمان های او باشم.

میهمان هایی که ساعت ها راه را طی کرده اند و به شوق زیارتش در هوای سرد دست از خانه و خانواده کشیده و رنج سفر را بر خود هموار نموده اند.

پس از زیارت به خانه برگشتم و از فرط خستگی به خواب رفتم. در عالم خواب مجلس بسیار با شکوهی دیدم که در آن همین کسانی که با شما هستند نشسته بودند و چند نفر با لباس های سفید و نورانی پذیرایی می کردند.

شخصی سرا پا نور که چهره اش به خوبی دیده نمی شد در پایین مجلس نشسته بود و مرتبا دستور پذیرایی می داد.

خواستم در کنار سفره بنشینم اما آن شخص نورانی که صاحب مجلس بود اجازه نداد و گفت:

«سفرۀ شما در اطاق مجاور است».

بدون اختیار برگشتم و به اطاقی که با دست اشاره نموده بود رفتم. آن جا سفره ای بود که بر خلاف سفرۀ میهمآن ها بسیار ساده و مختصر بود.

پس از خوردن غذا، آن شخص نورانی بلند شد و با کشیدن دست بر سر میهمان ها، آن ها را مورد لطف قرار داد. سپس به اطاق ما آمد تا من و سایرین را مورد عنایت قرار دهد. پس از این که روی سر یکایک ما دست کشید، اطاق را ترک کرد.

از بغل دستی ام که او نیز شخصی سفید پوش و بسیار نورانی بود پرسیدم: «ماجرای این میهمانی چیست؟ و آن آقا که تا این اندازه به همه محبت می نماید کیست؟» اما از خواب پریدم و سؤالم بدون پاسخ ماند.

این موضوع به قدری ناراحتم کرد که نتوانستم بخوابم و تا صبح بیدار بودم. بعد از آن خواب احساس خوشی نسبت به این کاروان پیدا کردم و امشب قبل از رسیدن شما تصمیم گرفتم خود را به این جا رسانده و سماور را روشن کنم تا شما از راه برسید.

پس از شنیدن این ماجرا از او اجازه گرفتم که آیا می توانم خوابش را برای حاج آقا باز گو کنم یا نه؟

گفت: «به شرطی که اسم مرا نیاوری و فقط بگویی یک نفر این خواب را دیده اشکالی ندارد».

از تواضع و فروتنی اش تعجب نکردم؛ زیرا با اخلاق و رفتاری که از او سراغ داشتم و به خصوصیاتش آشنا بودم، به جز این از او انتظار نمی رفت.

خود را به سالن حسینیه رسانیدم اما حاجی و مسافرین همگی غرق خواب بودند و صدای خرّ و پف آن ها فضا را پر کرده بود. هر کس با صدای مخصوصی خر و پف می کرد و به قول برادر خسروی دست کمی از یک ارکستر سمفونیک نداشت.

هر دو نزدیک بخاری دراز کشیدیم و گفت گوی خود را در مورد کاروان و موضوعات دیگر ادامه دادیم.

نیم ساعتی گذشته بود که حاج آقا با صدای بلند همه را بیدار و به زیارت آقا دعوت کرد.

مسافرین از جا برخواستند و آماده حرکت شدند.

حاجی رو به زائرین کرد و گفت: «آقایان می دانید که قبل از زیارت و تشرف، مستحب است غسل زیارت کنیم. اگر مایل هستید آماده شوید تا حرکت کنیم».

برادر خسروی گفت: «یک حمام عمومی سراغ دارم که تا آن جا راه زیادی نیست».

با راهنمایی او همه به راه افتادند تا به حمام رسیدند. هر چند حمام بزرگی نبود ولی تمیز و بهداشتی به نظر می رسید.

حمامی که با دیدن این همه مشتری خوشحال شده بود، یک خوش آمد حسابی گفت و سفارش کرد اگر کسی امانتی دارد تحویل دهد که مشکلی ایجاد نشود.

چون بعضی ها مقداری پول نقد داشتند، یکی یکی آمدند و پول های شان را تحویل دادند. یکی از هم کاران پول ها را تحویل و نام و مبلغ را یادداشت می کرد.

برادر خسروی که می دید این همه آدم، بیش تر از ده هزار تومان پول ندارند رو به من کرد و گفت: «الان مطمئن شدم که در انتخاب این عزیزان اشتباه نکردید و واقعاً افراد مستمندی برای زیارت انتخاب شده اند».

پس از آن که استحمام زائرین به اتمام رسید، دسته جمعی برای زیارت و پا بوسی حضرت به راه افتادیم. در بین راه خواستم آن خواب را برای حاج آقا باز گو کنم اما منصرف شدم؛ زیرا زمان مناسبی نبود.

برادر خسروی و هم کاران برای تدارک ناهار به حسینیه برگشتند تا قبل از بازگشت کاروان ناهار آنان را آماده کنند.

هر چند خیلی اصرار کردم که همراه ما بیاید ولی قبول نکرد و گفت شما بروید و جای ما هم زیارت کنید.

پس از ورود به حرم مطهر هم راهان ما که برای اولین بار به زیارت حضرت امام رضا (علیه السلام) نایل شده بودند، صحنه هایی از دیدار خود با معشوق به نمایش گذاردند که همه را تحت تاثیر قرار داد.

حاجی در مسجد بالا سر با لحنی دل سوز و دل نشین زیارت نامه خواند و حاضرین را به فیض کامل رسانید.

پس از نماز و زیارت، خود را به حاجی رسانیدم و جریان خواب خسروی را برایش شرح دادم؛ اما نامی از او نبردم.

همان گونه که مشغول باز گو کردن خواب بودم متوجه شدم حاجی فقط به لب های من نگاه می کند و رنگ و رویش کاملا تغییر کرده است.

حرف هایم که تمام شد منتظر اعلام نظرش بودم اما دیدم سرش را پایین انداخت و عبایش را تا حد امکان روی سر و صورتش کشید.

از تکان خوردن شانه هایش متوجه شدم شدیداً گریه می کند. از جای بلند شدم و دو رکعت نماز زیارت به نیت حاج ابو القاسم خواندم و دوباره به او خیره شدم.

حاجی برخواست و به طرف ضریح حرکت کرد ولی در آستانه ورودی حرم توقف کرد و سرش را روی در گذاشت و کماکان و به شدت به گریه کردنش ادامه داد.

دقایقی به همین صورت گذشت. افراد کاروان در یکی از رواق ها جمع شده بودند و به انتظار آمدن من و حاجی سر های خود را به این طرف و آن طرف می گرداندند.

آهسته خود را به حاجی رسانیدم و دستم را روی شانه هایش گذاشتم. برگشت و نگاه معنی داری به من انداخت. چشمانش از شدت گریه قرمز شده و پلک هایش متورم شده بود. با اشاره به من فهماند که شما بروید.

خود را به جمع افراد نائب الزیاره رسانیدم. آن ها خسته و اندوهگین در گوشه و کنار نشسته و انتظار برگشت ما را داشتند. یکی از آن ها پرسید: «حاجی کجاست؟ مگر زیارتش تمام نشده؟».

گفتم: «چرا الان بر می گردد.»

همان که سوال کرده بود نزدیک تر آمد و گفت: «خدا، مرحوم حاج ابو القاسم را که سبب شد در کنار این دوستان خوب و با صفا به این سفر مقدس بیاییم را رحمت کند و او را کنار سفرۀ آقا امام رضا (علیه السلام) میهمان کند انشا اللّه!».

سپس همه آمین گفتند.

نگاهی به سمت ضریح مطهر انداختم. حاجی آهسته آهسته به طرف ما می آمد. دسته جمعی جلو رفتیم و با او دست دادیم و زیارت قبولی گفتیم.

سپس به اتفاق به سمت حسینیه حرکت کردیم. هر چند فاصله زیادی بین حسینیه و حرم نبود؛ اما به علت کهولت سن بعضی از زائرین، به خصوص حاج آقا، پس از یک ساعت به حسینیه رسیدیم.

در بین راه متوجه شدم زائرین به ویترین مغازه ها و بساط دست فروش ها خیره می شوند؛ اما کسی خرید نمی کرد. از قرار معلوم، وضعیت مالی هیچ یک از آن ها مناسب خرید نبود. از این موضوع ناراحت شده و تصمیم گرفتم فکری بکنم.

با ورود ما به حسینیه، برادر خسروی به استقبال آمد و با تک تک زائرین روبوسی کرد و به حاجی گفت: «ما فکر می کردیم نماز ظهر و عصر را می خوانید و می آیید. ناهار هنوز آماده نیست».

حاجی گفت: «من هم همین تصمیم را داشتم؛ اما وضع حال این بندگان خدا و خودم را که دیدم تصمیم گرفتم امروز نماز را در حسینیه اقامه کنم. انشا اللّه از فردا نماز را در حرم اقامه می کنیم».

پس از اقامه نماز حاجی لباس ها را در آورده و در محلی که قبلاً برایش آماده شده بود نشست و پایش را دراز کرد.

من و برادر خسروی در کنار او نشستیم.

برادر خسروی از حاجی پرسید: «زیارت چطور بود؟».

حاجی نگاهی به من انداخت و گفت: «شکر خدا بد نبود، مخصوصاً با موضوعی که امروز برایم تعریف کردند، توجه و حال به خصوصی داشتم. بقیه هم زیارت خوبی داشتند، من مطمئنم چون برای بار اول به زیارت آمده بودند به خواست خدا حاجات شان را گرفته اند. انشا اللّه!».

برادر خسروی پرسید: «حاج آقا، چه تعریفی برایت کردند؟»

حاجی دوباره نگاهی به من کرد و گفت: «والا این طور که ایشان می گفت، یک بنده خدایی خوابی دیده که شنیدنش کاملاً مرا آشفته و از خود بی خود کرد».

برادر خسروی که از موضوع آگاه بود و خودش خواب را دیده و تعریف کرده بود گفت: «حاجی صرف نظر از این که چه کسی خواب را دیده برای ما هم تعریف کنید و تعبیر بفرمایید».

حاجی گفت: «من به قدری منقلب شدم که فرصتی برای فکر کردن پیدا نکردم».

گفتم: «حاج آقا، خیلی خود تان را اذیت کردید. مگر موضوع خاصی به نظر تان رسید، که این قدر ناراحت شدید و گریه کردید. لطفا اگر تعبیر خاصی دارد برای ما هم بگویید».

حاجی پاهایش را جمع کرد و گفت: «به نظر این حقیر، اولاً: مشخص است آقا امام رضا (علیه السلام) نظر و لطف خاصی به تمام زائرین خود دارد.

دوماً: افراد این کاروان همه از ضعفا هستند و طبیعی است که آقا به این عزیزان لطف و عنایت ویژه ای داشته باشند.

سوماً: این سفر به خاطر ایثار و عمل خیر شخص بزرگواری میسر شده است و ثواب عمل خیر وقف و انفاق نیز بر کسی پوشیده نیست و می دانید که بسیاری از آیات قرآن در باب اجر و پاداش عمل خیر و انفاق نازل شده اند. لذا طبیعی است که نظر آقا در مورد این واقف بزرگوار و نیت خیر او، همان نظر قرآن باشد.

نتیجه این که پذیرایی آقا امام رضا (علیه السلام) از میهمانان که همان زائرین باشند، نشانه مقبولیت عمل خیر واقف و اجر و ثواب زیارت مرقد آقا می باشد که انشا اللّه مورد قبول حضرتش واقع شده است.

در باب آن سفرۀ مختصر که در خواب دیده شده باید عرض کنم ما چند نفر، فقط به عنوان مامور و خدمت گزار افراد کاروان قیام کرده ایم پس ضمن این که مورد لطف و عنایت خداوند و آقا هستیم، باید در مصرف آذوقه و توشۀ کاروان احتیاط نماییم».

حرف ها و به قولی تعبیر حاج آقا، نور امید را در دل ما روشن کرد و همه را خشنود ساخت ولی خرج و مخارج ما احتیاطاً جدا شد.

بیش تر اوقات، ما میهمان حاجی بودیم و کاروان هم غذای خودش را می خورد.

این سفر مقدس هم زمان با ایام جنگ بود. جنگی که دشمن بعثی بر ما تحمیل کرده بود اما با ایستادگی و رشادت جوانان غیور و سربازان سلحشور سرزمین اسلامی ایران مواجه شده و از رسیدن به اهداف کور و شیطانی خود باز مانده بود.

هر بار که برای زیارت مشرف می شدیم، انبوهی از این رزمندگان را می دیدیم که قبل از عزیمت به جبهه های نبرد حق علیه باطل، جهت زیارت، کسب مدد و شست شوی روح و روان خود در دریای زلال ولایت، پروانه وار گرد خورشید وجود آقا امام رضا (علیه السلام) طواف می کردند.

برادر خسروی که سرباز بود و دوران یک هفته ای مرخصی اش را سپری می کرد، قدم به قدم در خدمت کاروان بود و انصافاً به نیت آسایش زائرین، مرخصی اش را به جای استراحت و تفریح در کنار آن ها می گذرانید و او تلاش می کرد از اجر خدمت گذاری به عاشقان اهل بیت (علیهم السلام) محروم نشود. چند بار از او خواستم در کنار خانواده اش باشد اما با ناراحتی درخواست مرا رد کرد و گفت: «این عزیزان مانند افراد خانوادۀ من هستند و باید خدا را شکر کنم که توفیق خدمت گذاری به آنان را به من عنایت فرموده است.

من با خوابی که دیدم به اندازۀ دانۀ ارزنی شک ندارم نوکری زائرین امام رضا (علیه السلام) افتخاری است که نصیب هر کسی نمی شود».

اما به اصرار من دو بار و هر بار به اندازه یک ساعت به مادرش سر زد و دوباره به کاروان پیوست و تا روز آخر آشپز خانه و شست شوی ظروف را ترک نکرد.

از خلوص و پاکی اش در شگفت بودم و غبطه می خوردم.

به یاد دارم که یک روز گفت: «من چیزی ندارم که وقف کنم، پس باید به نحوی در خدمت وقف باشم».

روز های آخر به سرعت سپری می شد و از این که می دیدم یک روز دیگر باید جمع و جور کنیم و برگردیم ناراحت بودم.

با تلاش و پیگیری برادر خسروی روز آخر را میهمان حضرت بودیم. روزی که خواب او دقیقاً تعبیر شد. زائرین راضی و خوشحال بودند و از این که ناهار حضرت را می خوردند در پوست خود نمی گنجیدند.

وجود برادر خسروی برای همه عزیز شده بود. رفت و آمد هایش، دوندگی هایش، زحماتش، لبخند هایش و همه حالات و رفتارش مورد توجه کاروان بود. مخصوصا حاجی خیلی با او مانوس شده بود.

روز آخر از او قول گرفت هر وقت فرصت پیدا کرد و از جبهه برگشت سری به شهرستان ما بزند.

با لبخند زیبایی گفت: «حاجی ما به امید برگشت نمی رویم؛ اما اگر برگشتیم به چشم!».

شب آخر اقامت ما در مشهد مصادف بود با شب سه شنبه.

حاجی گفت: «من پیشنهاد می کنم امشب بعد از نماز مغرب و عشاء دعای توسل بخوانیم».

گفتم: «حاجی شب های چهار شنبه دعای توسل می خوانند؛ نه شب سه شنبه!».

گفت: «من هم می دانم؛ اما چه فرقی می کند. از روی اضطرار است. ما مسافریم و چاره نداریم. اگر می توانید یک شب دیگر بمانید، فردا شب دعا می خوانیم».

گفتم: «حاجی ما دوست داریم بمانیم؛ اما هم وقت نداریم و هم پول، اگر بمانیم به مشکل بر می خوریم».

گفت: «پس امشب دعا را می خوانیم».

همه وضو گرفتیم و راهی حرم شدیم. قبل از حرکت حاجی چند دقیقه ای با کاروان حرف زد و توصیه کرد که

چون امشب، شب آخر سفر زیارتی ما است و فردا صبح بعد از نماز به وطن بر می گردیم، مصمم شوید اگر تا کنون دست تان خالی مانده، امشب دست پر برگردید.

حاج ابو القاسم را فراموش نکنید. همین طور بقیه رفتگان را. شهدا هم که جای خود را دارند و حقی از آن ها بر گردن ماست که با این چیز ها جبران نمی شود؛ اما شما سعی خود تان را بکنید. به رزمندگان هم دعا کنید و از خدا و آقا امام رضا (علیه السلام) بخواهید به سلامت و با پیروزی به دامان خانواده های شان برگردند.

برادر خسروی آهسته گفت: «اگر کسی خانواده اش دامن نداشت چه کار کند».

حاجی لبخندی زد و گفت: «ما دعا می کنیم خدا بختش را باز کند و انشا اللّه دامن دار شود».

سپس دسته جمعی حرکت کردیم و در بین راه هر چند لحظه یک بار صلوات می فرستادیم اما آن چه موجب ناراحتی ما بود نگاه افراد به داخل مغازه ها بود.

خود را به حاجی رسانیدم و گفتم: «حاجی این بندگان خدا دوست دارند وقت برگشت دست خالی نباشند؛ اما آه در بساط ندارند. شما می گویید چه کار کنیم؟ آیا راهی به نظر تان می رسد؟».

با تانی گفت: «یک راه هست ولی صبر کن تا کمی فکر کنم».

حرم خیلی شلوغ بود و به جز زائرین، چند گردان سرباز که از لشگر 88 عازم جبهه بودند، دسته جمعی مشرف شده بودند و حرم حال و هوای دیگری پیدا کرده بود.

صف های نماز یکی پس از دیگری شکل می گرفت و صحن مسجد گوهر شاد از زائر و سرباز پر بود.

نماز جماعت که خوانده شد بلافاصله حاجی به سمت حرم برگشت و با صدای رسا و دل نشینش شروع به خواندن دعای توسل کرد.

تعدادی از زائرین که در حال رفتن بودند با شنیدن صدای حاجی دوباره برگشتند و لحضاتی بعد گردا گرد کاروان از جمعیت موج می زد.

به قول مداح ها کار حاجی حسابی گرفته بود. صدای گریۀ زائرین و سوز و گداز سرباز ها در فضای صحن گوهر شاد می پیچید. و با صدای گرم حاجی و زمزمه دعای توسل تا اوج آسمان بالا می رفت.

همه تحت تأثیر قرار گرفته بودند و در راز و نیاز به درگاه خداوند غرق شده بودند.

نگاهی به پشت سر انداختم بیش از یک سوم صحن، زائر نشته بود و با صدای بلند، حاجی را همراهی می کردند به خصوص در قسمت هایی که باید همه می گفتند:

ای شفیع در گه حق کن شفاعتی تو ما را

دعای آن شب به قدری لذت بخش بود که به گفته حاجی تا آن شب دعای به این با حالی نه خوانده بود و نه شنیده بود.

حیف که زمان به سرعت گذشت و دقایقی بعد در حالی که هنوز تحت تاثیر دعا بودیم به سمت حسینیه روانه شدیم.

نزدیک حسینیه، حاجی وارد یک مغازه آب نبات فروشی شد و پس از مذاکره با فروشنده صدا زد و گفت: «چند نفر از جوان تر ها کمک کنند تا

این بسته ها را با خود ببریم.» او چهل بسته نبات و چهل بسته آب نبات خریده بود.

همهمه ای بین کاروان افتاد که حاجی این همه نبات و آب بات را برای چه می خواهد.

چند نفر بسته ها را برداشتند و به حرکت خود ادامه دادیم اما هنوز چند قدم نرفته بودیم که حاجی وارد مغازه دیگری شد و نگاهی به اطراف مغازه انداخت و سپس به فروشنده گفت: «من تعداد زیادی جوراب مقنعه می خواهم. باید مناسب و کم تر حساب کنی».

فروشنده قبول کرد و حاجی سی عدد مقنعه و نزدیک به دویست جفت جوراب خریداری کرد.

در راه حسینیه به او گفتم: «حاجی می دانم داری چه می کنی. چرا خودت را به زحمت می اندازی».

سری تکان داد و گفت: «من هر کاری بکنم یک در هزار کاری که حاج ابو القاسم خدا بیامرز کرده نمی شود. به قول شما دیدم این ها دارند دست خالی بر می گردند گفتم بهتر است من هم کاری کرده باشم».

پرسیدم: «حاجی چه جوری می خواهی سوغاتی ها را تقسیم کنی؟»

گفت: «به هر نفر یک بسته نبات و آب نبات و یک مقنعه برای همسر های شان می دهم و برای بقیه خانواده های شان نیز پنج جفت جوراب می دهیم. بلاخره از هیچی بهتر است».

گفتم: «حاجی اجازه بدهید از محل مناسب و منطبقی پول سوغاتی ها را به عنوان کمک پرداخت کنیم».

گفت: «نه! من می خواهم در ثواب این عمل خیر واقف شریک باشم».

برادر خسروی گفت: «ای کاش من هم می توانستم کمک کنم.»

گفتم: «بنده خدا، چه کسی بیش تر از تو زحمت کشید. اجر تو هم کم تر از واقف و حاجی نیست!».

آه جان سوزی کشید و گفت: «امیدوارم این طور باشد!».

شب به نیمه نزدیک می شد و نایب الزیاره های خسته در حسرت سفر کوتاه خود به خواب رفتند. صبح روز آخر، نماز را به جماعت اقامه کردیم و پس از خوردن صبحانه آماده بازگشت شدیم.

همه ساک ها را بسته و منتظر اعلام حرکت بودند. به علت ممنوعیت ورود اتوبوس به خیابان های اصلی شهر مجبور بودیم قبل از روشن شدن هوا حرکت کنیم.

سفر ما با بدرقه برادر خسروی و در حالی که همه خود را مدیون زحمات او می دیدم به انتها رسیده بود.

اتوبوس از پیچ و خم چند خیابان گذشت اما هنوز گنبد و گل دستۀ امام رضا (علیه السلام) دیده می شد. حاجی روضهٔ سوزناکی می خواند. دل همه گرفته بود و بی اختیار اشک می ریختند.

نگاهی به بیرون انداختم. خورشید در حال طلوع کردن بود. چشمان پر از اشک برادر خسروی در مقابل دیدگانم مجسم شد. در آخرین لحظه سرش را روی شانه هایم گذاشت و گفت: «مرخصی من تمام شده و امشب بر می گردم. می خواهم از خدمت حضرت آقا امام رضا (علیه السلام) مرخص و به حضور سید الشهدا (علیه السلام) مشرف شوم».

گفتم: «منظورت چیست؟».

گفت: «مگر خودت نگفتی مرحوم حاج ابو القاسم زیارت امام رضا (علیه السلام) و زیارت امام حسین (علیه السلام) را با هم نیت کرده».

گفتم: «دعا کن راه باز بشه به زیارت امام حسین (علیه السلام) هم می رویم».

گفت: «ما بلدیم چطور راه را باز کنیم».

معنی حرفش را نفهمیدیم؛ اما یک ماه بعد هنگام مغرب، یکی از دوستان تلفن زد و گفت: «فردا شهدای عملیات کربلای 8 در مشهد تشییع می شوند و شهید خسروی هم جزء شهداست».

آن وقت بود که فهمیدم منظورش چه بود که گفت: «ما بلدیم چطور راه را باز کنیم».

مشهد میزبان صد ها پرستوی خونین بال و مهاجری بود که کاروان شان به سوی حرم رضوی به پرواز در آمده بود.

به یاد آوردم یک ماه پیش در همین مسیر از او قول گرفتیم که وقتی برگشت سری به شهرستان ما بزند.

گفت: «این راهی نیست که کسی آرزوی برگشتش را داشته باشد».

دلم به شدت گرفته بود.

به یادم آمد که یک روز می گفت: «می دانی چرا دلم نمی خواهد بر گردم. چون دنیا مال اسراست و من از اسارت بیزارم».

در دل گفتم: «خدایا از این دو بزرگوار قبول کن! حاج ابو القاسم مالش را وقف کرد. شهید خسروی جانش را».

(روح هر دو واقف شاد)

فرزند ایران و انقلاب

من و سعید از کودکی با هم بودیم و با هم بزرگ شدیم. پدر من دام دار بود و پدر سعید کشاورزی می کرد. آن ها نیز از طفولیت با یک دیگر بزرگ شده بودند. بیش تر مردم تصور می کردند پدر های مان با یک دیگر برادرند. آن ها به قدری در دوستی و محبت ثابت قدم بودند که هرگز نمی شد تصور کرد که روزی آن ها بتوانند بدون یک دیگر زندگی کنند. تأثیر دوستی آن ها به من و سعید هم منتقل شده بود و از وقتی که دست چپ و راستم را شناختم همیشه با سعید بودم و چون سعید بچه لاغر و ضعیفی بود. من مجبور بودم همیشه مراقب او باشم.

گاهی بچه های محل یا مدرسه از ریزه بودن سعید سوء استفاده می کردند و مزاحمش می شدند؛ اما با وجود من کسی جرأت اذیت و آزار او را به خود نمی داد. علاقه و دوستی ما با بزرگ شدن ما شدت بیش تری یافت. به صورتی که حتی یک روز از یک دیگر دور نمی شدیم. به اتفاق کلاس ششم تا نهم را نیز به اتمام رساندیم و با معدل بالا کتاب های سال دهم را به دست گرفتیم.

دوستی برادرانه ما هم چنان ادامه داشت تا این که فصل امتحانات فرا رسید و از آن جا که به موجب عادت همیشگی شب های امتحان را با

یک دیگر می گذراندیم قرار گذاشتیم همانند گذشته یک شب در خانه ما یک شب در خانه آن ها درس ها را مرور کنیم. مادران مان نیز سر خوش از علاقه ما به درس خواندن تمام وسایل و امکانات لازم را برای اخذ نتیجه بهتر از سوی ما، فراهم می کردند.

یکی از شب ها که قرار بود خود را آماده امتحان روز بعد بنماییم. عموی سعید و خانواده اش میهمان آن ها بودند. سعید با من تماس گرفت و ضمن اعلام موضوع میهمانی، از من خواست برای صرف شام خودم را زود تر به خانه آن ها برسانم. بی خبر از این که این میهمانی اتفاقات جدیدی را در زندگی من و سعید رقم خواهد زد لباس های میهمانی ام را پوشیدم و با یک کوله پشتی پر از کتاب به راه افتادم. سعید مثل همیشه منتظر من بود، مرا در آغوش کشید و پس از روبوسی در حالی که دستم را محکم گرفته بود، وارد خانه شدیم.

مادر سعید در حالی که ظرفی از سبزی در دست داشت ضمن خوش آمد گویی، آن را به دست من داد و سعید هم با برداشتن جعبه نوشابه مرا تا آشپز خانه همراهی نمود. تمام مشاهدات من حاکی از برگزاری یک مهمانی با شکوه بود. سعید گفت پدر و عمویش پس از چند سال قهر و جدائی با وساطت پدر زن عمویش با یک دیگر آشتی کرده و میهمانی امشب مراسم آشتی کنان آن دو است. با شنیدن این حرف از دوستی پدرم با پدر سعید و خودمان شگفت زده شدم، زیرا دوستی ما از مرز های هر گونه خویشاوندی هم گذشته بود و روابط ما ورد زبان همسایگان و آشنایان شده بود و هیچ گاه این دوستی دست خوش قهر و جدایی نشده بود.

تصور نمی کردم که شرکت در یک میهمانی خانوادگی زندگی ما را تا مدت ها دست خوش اتفاقات غیر منتظره و نا خوشایندی سازد که تا سال های

مدید داغ آن بر دل و جان من و سعید نقش ببندد. بابا طاهر چه زیبا گفته است که:

ز دست دیده و دل هر دو فریاد *** که هر چه دیده بیند، دل کند یاد

بسازم خنجری نیشش ز فولاد *** زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

میز ناهار خوری همانند نمایش گاهی از مواد غذایی و شیرینی جات به نظر می رسید و دختری که تا آن روز او را ندیده بودم مشغول چیدن ظروف روی میز بود. او هم زمان با ورود به سالن پذیرائی و شنیدن صدای پای ما، با حرکتی موزون به عقب برگشته و سلام کرد. سعید پاسخ سلامش را داد؛ ولی من مانند مجسمه ای خشک و بی جان بر جایم میخ کوب شده که با تکان های شدید سعید به خود آمدم و نا خودآگاه با صدای عجیبی مانند خروسی که تازه شروع به آواز خواندن کرده است، سلام کردم.

صدای خنده سعید و دختر فضای سالن را پر کرد. خودم را با دست پاچگی به مبل ها رساندم؛ ولی به جای این که روی تشک مبل بنشینم، روی دستۀ آن نشستم. به صورتی که داشتم تعادلم را از دست می دادم. سعید لبخندی زد و جایم را نشان داد. خدا را شکر که دختر عمویش متوجه نشد. سعید که معنی حرکت های غیر متعارف مرا درک نمی کرد با دل سوزی گفت: «حمید حالت خوب است؟» گفتم: «آره سعید جان، مشکلی ندارم.» دهانم خشک شده بود و صدایم می لرزید. سعید پرسید: «پس چرا این جوری حرف می زنی؟ رنگ و رویت هم كاملا پریده است». نمی دانستم چه جوابی بدهم. راستش خودم هم دلیل این وضعیت را درک نمی کردم. کمی به خودم مسلّط شدم و تازه فهمیدم چه دسته گل هایی به آب داده ام.

سعید که سعی می کرد به این وضعیت دامن نزند، سر صحبت را عوض کرد و گفت: «حمید اگر مایلی، تا آماده شدن شام به اتاق من برویم و کمی درس ها را مرور کنیم.» بی اختیار گفتم: «نه!» سعید با تعجب پرسید: «نه

یعنی چی؟» جواب دادم: «نه یعنی آره!» دوباره صدای خنده سعید و دختر عمویش بلند شد. سعید که می دید مرتب سوتی می دهم و خراب کاری می کنم، از جا بلند شد و به من هم اشاره کرد، دنبالش راه بیفتم.

وارد اتاق سعید شدم و دیدم بر خلاف همیشه که اتاقش به هم ریخته و در هم بود این بار همه چیز مرتب و سر جایش قرار دارد. با تعجب گفتم: «حمید چه عجب امشب اتاق را مرتب کردی!» لبخندی زد و گفت: «کار من نیست، کار ریحانه است، هر چه خواهش کردم توجه نکرد و گفت: «باید اتاقت را مرتب کنم.» از این که دختر عموی سعید به او علاقه داشته باشد، حسودیم شد و می خواستم بترکم.

رو به سعید کردم و گفتم: «سعید ریحانه کلاس چندمه؟» گفت: «چه فرقی می کند برای جمع و جور کردن اتاق کلاس چندم باشی.» گفتم: «همین جوری پرسیدم.» سعید گفت: «شوخی کردم، ریحانه کلاس نهمه، یک سال از من و تو کوچیک تره، ولی درسش خیلی خوبه و چون تنها دختر عمو به شمار می ره خیلی مورد توجه عمو و زن عمو قرار گرفته، آخه عمو بعد از دو تا پسر، صاحب ریحانه شده و چون خیلی دختر دوسته ریحانه هم عزیز خانواده شده.»

می خواستم نظرش را راجع به ریحانه بپرسم که در باز شد و ریحانه با یک سینی چایی و بشقابی پر از شیرینی وارد اتاق شد و روی یک صندلی در کنار تخت سعید نشست. به نظر می رسید سعید از ورود او به اتاق زیاد خوشحال نشد. اول فکر کردم به خاطر تعصب و علاقه ایست که به او دارد، اما بعد ها متوجه شدم سعید دل خوشی از دختر عمو ندارد؛ زیرا علاقه ای به سعید از خود نشان نداده بود.

سکوت اتاق را فرا گرفت و صدای قورت دادن چایی توسط من کاملاً به گوش می رسید. حرکات ریحانه هم نشان می داد از سر و صدای خوردن

چایی توسط من متعجب است؛ ولی به خاطر احترام جلوی خودش را گرفته است که حرفی نزند یا نخندد.

بد جوری قاطی کرده بودم. نمی دانستم چکار کنم و چگونه سر صحبت را باز کنم، اما شاه کار بعدی ام سکوت را شکست.

در حالی که شیرینی را به جای قند داخل استکان می زدم، ریحانه از شدت خنده دستش را جلوی دهانش گرفت و از اتاق بیرون دوید. سعید هم از ته دل خنده ای کرد و گفت: «چه خبره، دختر ندیده ای، این چه حرکاتی است که می کنی، آبروی مان را پیش دختره ریختی، تو را به خدا مواظب باش سر سفره گند نزنی.»

گفتم: «نه سعید جان، فکر می کنم حالم زیاد خوب نیست.» سعید گفت: «تو که می گفتی مشکلی ندارم، چطور یک مرتبه حالت خراب شد؟» صدای مادر سعید مرا از دادن پاسخ نجات داد، او چند بار ما را صدا زد تا برای چیدن میز و خوردن شام خود را آماده کنیم.

پدر سعید و عمویش که پس از مدت ها یک دیگر را می دیدند با احتیاط و وسواس زیادی حرف می زدند و مراقب بودند مراسم شام آن شب با یک حرف نپخته و یا تکرار مسائل گذشته خراب نشود. شام آماده شده بود و من در کنار سعید نشستم. وضعیت روحی مناسبی نداشتم، بعد از شام از سعید خواهش کردم، درس خواندن را برای بعد بگذارد و پس از خداحافظی به خانه برگشتم.

شب سختی را گذراندم. از طرفی چهرهٔ محجوب و معصومانۀ ریحانه مثل پردۀ سینما از جلوی چشمانم عبور می کرد و از طرفی دوستی و رفاقت دیرینه من و سعید اجازه نمی داد به کسی که ممکن بود مورد توجه و علاقۀ او باشد فکر کنم. فصل امتحانات بود و این موضوع موجب شد کم تر به مسائل دیگر فکر کنم، در طول مدت امتحانات در مورد آن شب و

به خصوص دختر عموی سعید حرفی به میان نیامد و سعی می کردم هیچ گاه در این رابطه سؤالی از سعید نکنم و مطلبی بر زبان نیاورم.

پدرم با پدر سعید بنیان گذار یک شرکت تولیدی بودند که در زمینۀ تهیه خوراک و تغذیۀ طیور فعالیت می کرد، آن ها توانسته بودند در کنار دوستی و رفاقت دیرینه خود، شرکت را در ردیف شرکت های معتبر کشور و حتی خارج از کشور قرار دهند. به منظور پیشرفت شرکت آن ها تصمیم گرفتند از وضعیت مناسب مالی عموی سعید، احمد آقا نیز بی بهره نمانند، به همین علت او را راضی کرده بودند که از شرکت حمل و نقل خارج شده و سرمایه اش را در راه توسعه شرکت آن ها به کار گیرد و شریک سوم آن ها باشد.

سرمایه احمد آقا، پدر ریحانه، و تلاش شبانه روزی پدرم و پدر سعید موجب شد شرکت آن ها روز به روز درجات ترقی را طی کرده و در زمینه کاری خود حرف اول را بزند. پدرم می گفت که: «هرگز اجازه نخواهم داد هیچ موضوعی موجب ناراحتی این دو برادر شود و اتفاقی بیافتد که دوستی و شراکت ما را زیر سؤال ببرد، بنابراین همیشه به من سفارش می کرد که در دوستی با سعید مراقب رفتارم باشم و از دوستی خودش با پدر سعید به عنوان الگویی برای ما نام می برد.

درس و مشق مدرسه تمام شده بود و اوقات فراغت من و سعید بیش تر از قبل بود و لذا روزی نبود که ساعت های متمادی را با هم نگذرانیم. چند بار سعی کردم سراغ ریحانه را بگیرم و از حالش مطلع شوم، اما می ترسیدم این موضوع دوستی ما را خراب کند. فکر طرح نقشه ای که به سؤالاتم در مورد ریحانه کمک کند راحتم نمی گذاشت ولی فکرم به جائی نمی رسید تا این که یک روز آن چه را که از خدا می خواستم اتفاق افتاد.

اوائل شهریور بود و هوا به شدت گرم و سوزنده بود و یک مسافرت می توانست مدتی ما را از گرما نجات دهد. پدر بر خلاف همیشه که تا پاسی از شب را در شرکت و کارخانه می گذراند به خانه آمد. با عجله مقداری پول برداشت و از خانه خارج شد؛ ولی ساعتی بعد برگشت و در حالی که دستانش با روغن و دوده آغشته بود، به مادرم گفت: «امروز با اکبر آقا تصمیم گرفتیم چند روزی را برای استراحت و هوا خوری به کرمانشاه برویم. آن جا دوستی داریم که طرف حساب شرکت است و گفته هوای کرمانشاه خنک است. شما هم زود تر جمع و جور کنید که فردا دسته جمعی باید بار سفر ببندیم و یک خستگی حسابی بگیریم. ماشین هم مرتب شد و از این بابت نگرانی ندارم.» با این که نمی توانستم خوش حالی زائد الوصفم را پنهان کنم؛ اما خودم را جمع و جور کردم و پرسیدم: «پدر، احمد آقا با خانواده می آید یا تنها؟» پدرم نگاهی به من انداخت گفت: «حمید خان مشکوک می زنی؟» گفتم: «نه پدر همین طوری سؤال کردم.» پدر گفت: «چرا نپرسیدی اکبر آقا با خانواده می آید، ولی از برادرش پرسیدی؟» مادر به دادم رسید و گفت: «حالا بچه ام یه چیزی پرسید، تو چرا این قدر گیر می دهی؟»

پدر گفت: «بله، همگی با خانواده می رویم، مطمئنم به تو و سعید خیلی خوش می گذرد. بدون این که حرفی بزنم به طرف کوچه دویدم تا سعید را در جریان بگذارم، اما دیدم سعید هم دارد به طرف خانه ما می آید، هر دو هم زمان از یک دیگر پرسیدیم: «خبر داری؟ بعد هم زدیم زیر خنده و یک دیگر را در آغوش گرفتیم. فردای روز بعد همه چیز برای شروع سفری خاطره انگیز آماده شده بود.»

فکر نمی کنم تا آخر عمر آن شب را فراموش کنم. هر چند ما سفر های زیادی داشتیم، اما این سفر برایم جذابیت دیگری داشت زیرا حضور ریحانه

در این سفر دسته جمعی، اتفاق جدیدی بود و احساس می کردم بدون ارادۀ قبلی و بدون این که پیش بینی کرده باشم، او وارد زندگی ام شده است. یادم آمد پدر بار ها در مورد عشق های خیابانی و عشق در نگاه اول به من هشدار داده بود، اما نگاه من به ریحانه از نوع نگاه های متداول در زمان ما نبود. زیرا او امتیازات زیادی داشت.

با وجود این که بی حجابی در شهر ها و پایتخت بی داد می کرد و از افتخارات بعضی از خانواده ها به شمار می رفت و حتی برخی آن را نشانه روشن فکری و تمدن می نامیدند، خانوادۀ احمد آقا دارای حجاب کامل بودند و ریحانه که شانزده یا هفده ساله بود همانند مادرش محجبه بود و در مورد رفتار و حجابش دقت لازم را به عمل می آورد. با توجه به حرف های پدرم که آدم اهل مطالعه ای بود، در آن زمان درصد زنان با سواد حدودا هشت در صد جمعیت آنان را تشکیل می داد (سال 1335) با این وجود مادر ریحانه زنی با سواد بود و ریحانه نیز با الگو پذیری از مادر و علاقۀ خودش به شدت دنبال کسب علم و تحصیل بود و آن طور که سعید می گفت تصمیم گرفته بود به دانشگاه برود.

پدر ریحانه هم آدم دین داری بود و با وجود این که پس از جنگ جهانی دوم و نفوذ آمریکایی ها در ایران که جایگزین انگلیس در عرصه جهانی شده بودند، فعالیت های ضد دینی پهلوی به اوج خود رسیده بود، احمد آقا کسی بود که به جز نماز صبح، بقیه نماز هایش را بایستی به جماعت اقامه می کرد. پدر می گفت با وجود این که احمد آقا آدم سرمایه داری است بر خلاف بعضی از هم کاران هر سال به قم می رود و وجوهات شرعیه خود را می پردازد.

همین اوصاف، یعنی حجاب ریحانه، تلاش او در درس خواندن، دارا بودن خانواده مذهبی و برخورد و رفتار او موجب شده بود که فکر مرا به خود

مشغول کند. ولی موضوعی که به شدت مرا رنج می داد و نگرانی مرا شدت می بخشید، ترس از علاقه سعید به ریحانه بود، ترسی که نتیجه اش تا آخر عمر مرا رها نکرد. تعجب من از این بود که سعید به خاطر سؤال های مکرری که در خصوص دختر عمویش می کردم تا حدودی متوجه علاقه من به او شده بود؛ ولی هیچ عکس العملی نشان نمی داد و این موضوع نگرانی مرا بیش تر می ساخت و تبدیل به یک معما شده بود.

با وجود این که در آن زمان دختر ها خیلی زود ازدواج می کردند و اکثر پسر ها قبل از خدمت سربازی متاهل می شدند، خوش بختانه درس خواندن ریحانه و تصمیم او برای ادامه تحصیل و رفتن به دانشگاه کمی از اضطراب و نگرانی من در مورد ازدواج زود هنگام او کاسته بود؛ ولی سعید خطر بالقوه ای بود که نزدیکی کاملا محسوس بود. آن قدر آن شب به این مسائل فکر کردم که متوجه نشدم چه زمانی خوابم برده است.

پس از پخش صدای اذان از منارۀ مسجد و سر و صدای پدر که ما را برای ادای نماز صبح فرا می خواند مرا بیدار کرد و متوجه شدم در حالی که روی صندلی نشسته بودم، خوابم برده است. هنگام نماز از خدا خواستم که اگر علاقه من به ریحانه به مصلحت نیست، کمکم کند او را فراموش کنم و اگر صلاح در این است موانع را بردارد. سپیده دمیده بود که ما کوله بار خود را برداشته و به طرف منزل اکبر آقا حرکت کردیم. آن ها نیز آماده و منتظر ما بودند.

در گوشی از سعید سؤال کردم: «عمو جانت کجاست؟» سعید نگاه معنی داری به من انداخت و گفت: «سر کوچه را نگاه کن.» برگشتم و ماشین مشکی رنگی را که به انتظار ما سر کوچه توقف کرده بود، دیدم. نگاهی به ریحانه انداختم. آثار رضایت و خوش حالی در نگاه ریحانه به خوبی دیده می شد و این موضوع خوش حالی مرا نیز دو چندان می ساخت. چهار روز

در کرمانشاه اقامت کردیم. شهر های اطراف را گشتیم و از مناظر تاریخی و طبیعی آن جا لذت بردیم. سراب های زیبا و رؤیایی، رود های خروشان و مردم میهمان نواز استان کرمانشاه، خاطرات فراوش نشدنی و دل انگیزی برای ما به ارمغان داشت.

آن چه برایم از اهمیت بیش تری برخوردار بود، یافتن پاسخ سؤالاتی بود که در مورد خانوادۀ احمد آقا داشتم. برخورد و رفتار پدر و مادر ریحانه نیز حکایتی بود که امیدواری ام را به اتفاقات آینده صد چندان ساخت. هر چند سفر تفریحی ما به پایان رسید، اما ارتباط سه خانواده روز به روز تنگ تر و بهتر می شد. ورود به دانشگاه افق دیگری بود که در برابر دیدگان من و سعید گشوده شد و پس از گذشت یک سال از تحصیلات ما در دانشگاه، ریحانه به جمع ما پیوست.

با وجود ارتباط خانوادگی سعید و ریحانه، حل مشکلات درسی، تهیه کتاب و جزوات آموزشی ریحانه به گردن من افتاده بود و از همین زمان بود که احساس کردم سعید تا حدودی از من دور تر شده است. بالاخره به آرزویم رسیدم و یک شب به اتفاق پدر و مادرم در حالی که یک دسته گل در دست من و یک جعبه شیرینی در دست پدر بود زنگ در خانه احمد آقا را زدیم. پس از مذاکرات طولانی و توافق طرفین ادامه ماجرا موکول به فکر کردن ریحانه و مشورت احمد آقا با برادرش اکبر آقا شد. به نظر پدر، احمد آقا می خواست خیالش از طرف برادرش و سعید راحت شود، زیرا آن ها از علاقۀ سعید به ریحانه بی خبر نبودند، علاقه ای که با ورود من به زندگی ریحانه کم رنگ تر شده بود ولی از بین نرفته بود.

دو روز بعد سعید مرا در محوطه دانشگاه صدا زد و در حالی که سعی می کرد خون سردی و بی تفاوتی خود را حفظ کند گفت: «حمید شنیده ام به خواستگاری ریحانه رفتی». سرم را پایین انداختم و مؤدبانه گفتم: «با اجازه

شما و اکبر آقا یک حرفی زده ایم اما پاسخی دریافت نکرده ایم.» سعید پرسید: «چرا مگر مخالف بودند؟» گفتم: «نه مخالف نبودند؛ اما قرار شد با پدرت مشورت کنند». پرسید: «در چه موردی مشورت کنند، آن ها که نسبت به تو و خانواده ات شناخت کامل دارند.» گفتم: «به نظر می رسد آن ها می خواهند غیر مستقیم نظر تو را بدانند». سعید نگاهی به آسمان انداخت و در حالی که اشک گوشۀ چشمش جمع شده بود رو به من کرد و گفت: «نظر من مهم نیست، چون هیچ علاقه خاصی به ریحانه ندارم، او برای من بیش تر از یک دختر عمو نیست.»

در حالی که نمی توانستم خوشحالی خود را پنهان کنم، با دستپاچگی گفتم: «یعنی تو مخالفتی نداری؟» لبخندی زد و گفت: «نه چه مخالفتی دارم، فقط چند شرط دارم.» با تردید پرسیدم: «چه شرطی؟» به چشمانم خیره شد و گفت: «شروط من بعد از عقد است.» گفتم: «منظورت را متوجه نمی شم، بعد از عقد شرط معنی ندارد.» گفت: «بعدا متوجه می شوی.» خواستم خواهش کنم واضح تر حرفش را بزند، اما با عجله از من دور شد و گفت: «من خیلی کار دارم، خدا مبارک کند انشا ا...»

در حالی که از من دور می شد، اطمینان پیدا کردم که سعید به ریحانه علاقه مند بوده است؛ اما به خاطر من و دوستی دیرینه اش خود را کنار کشیده است. پس از رفتن سعید تصمیم گرفتم با ریحانه حرف بزنم تا در آینده دچار مشکلات بزرگ تری نشوم. پس از تعطیلی کلاس در حالی که با دوستانش مشول گفت و گو بود نزد او رفتم و ماجرای مذاکره ام با سعید را برایش باز گو کردم و پرسیدم آیا در مورد من و خواستگاری فکر کرده یا نه؟ ریحانه سرش را پایین انداخت و قبل از ان که پاسخم را بدهد، پرسید: «حمید آقا، حاضری به خاطر من سعید را از دست بدهی؟»

گفتم: «من حاضرم به خاطر شما از همه چیز بگذرم؛ اما از دوستی سعید هرگز، ضمنا دلیلی برای از دست دادن او وجود ندارد.» گفت: «حقیقت این است که سعید به من علاقه دارد، اما من علاقه ای به او ندارم، اما اگر پای شما در کار نبود، انتخاب بعدی من سعید بود نه کسی دیگر.» گفتم: «آیا فکر نمی کنید ازدواج ما در روابط خانوادگی شما با عموی تان اثر بگذارد.» گفت: «اصلا این طور نیست، پدرم با عمو حرف زده و او نیز خوش حالی اش را از ازدواج من و تو پنهان نکرده است.»

پرسیدم: «نظر سعید را جویا شده اند؟» گفت: «تا آن جا که می دانم مخالفتی نداشته، چون فهمیده که من علاقه خاصی به او ندارم.» یک ماه گذشت و مراسم عقد و عروسی ما هم زمان برگزار شد. سعید هم مانند یک برادر دوشادوش من نسبت به برگزاری مراسمی آبرومندانه تلاش کرد و کلی مرا شرمنده زحماتش نمود. پس از مراسم، در حالی که همه میهمان ها به جز اکبر آقا رفته بودند، دست سعید را گرفتم و به طرف کوچه رفتم. چند دقیقه در سکوت کامل قدم زدیم تا این که گفتم: «سعید به خاطر داری به من گفتی چند تا شرط دارم که پس از عقد می گویم.» گفت: «آره فراموش نکردم». گفتم: «هر چند منظورت را از شرط نمی فهمم، اما دوست دارم مثل همیشه راحت و آسوده حرف هایت را بزنی و به خاطر خدا مرا از فکر و اضطراب رها کنی.» گفت: «نترس بابا، تو که خرت از پل گذشت.» گفتم: «تو که از علاقه من به خودت آگاهی چرا این حرف را می زنی؟» نگاهی به من انداخت و گفت: «حمید جان حالا که به خیر و خوشی گذشت چند خواهش از تو دارم؛ البته گفته بودم شرط، ولی واقعیت این است که خواهش است نه شرط.» گفتم: «هر چه بگویی از جان و دل می پذیرم.» گفت: «قسم می خوری که چون و چرا در نیاوری؟» گفتم: «قسم می خورم.»

گفت: «پس گوش کن، اولا هرگز از من برای میهمانی و حضور در خانه ات دعوت نکن، اما خودت می توانی ماهی یک بار به خانه ما سر بزنی، البته بدون ریحانه، دوما هر زمان احتیاج به کمک و یاری تو داشتم، دریغ نکنی.» با حرف هایش دنیا روی سرم خراب شد؛ اما به خودم مسلط شدم و گفتم: «چه خواهش های مسخره ای.» گفت: «اولا مسخره نبود، دوما مسخره هم که باشد قسم خوردی که هر چه گفتم قبول کنی؟» گفتم: «بله قسم خوردم، اما حرف هایت بو داره.»

گفت: «نه حمید جان اگر راحتی مرا می خواهی باید قبول کنی.» پس از این گفت گوی کوتاه از یک دیگر جدا شدیم. چند سال از این ماجرا گذشت و او هیچ گاه به خانه من نیامد. من هم مدتی ماهی یک بار پیش او می رفتم ولی با گذشت زمان تقریبا هر 6 ماه یک بار به دیدارش می رفتم و می دیدم که او هم از این موضوع راضی است، اما با مرور زمان ارتباط ما کم رنگ و کم رنگ تر شد و به جایی رسید که دیگر هیچ خبری از یک دیگر نداشتیم.

پدر و مادرم و اکبر آقا تلاش کردند ارتباط ما را مانند سال های قبل برقرار کنند؛ اما با دلایل من و اصرار سعید هم ما را به حال خود رها کردند. تحصیلات من در رشته مهندسی عمران در مقطع فوق لیسانس به پایان رسید، تحصیلات سعید هم در همان اوایل در مقطع فوق دیپلم صنایع غذایی به تحصیلاتش خاتمه داد. من یک شرکت ساختمانی دایر کردم و کار و بارم حسابی گرفت و سعید هم که درس و کتاب را رها کرده بود یک شرکت پخش لوازم بهداشتی و مواد لبنی تأسیس کرده بود.

اکبر آقا و پدرم مانند گذشته ارتباط خود را حفظ کرده بودند و به خاطر کهولت سن و عدم توانایی خود شرکت را فروختند و بیش تر وقت خود را در پارک ها می گذراندند. سعید با خواهر یکی از شرکایش ازدواج کرد، اما

بچه دار نمی شد، من و ریحانه صاحب فرزند پسری شدیم که به پیشنهاد من نام او را سعید گذاشتیم. چند بار همسر سعید به منظور درمان نازایی اش به همسرم مراجعه کرده بود و ریحانه که متخصص زنان و زایمان بود تمام تلاشش را به عمل می آورد تا بتواند خواسته او را جامۀ عمل بپوشاند و حس مادریش را ارضا کند اکبر آقا و همسرش به فاصله یک سال از دنیا رفتند و پدرم که گویی طاقت دوری و جدایی از دوستش را نداشت، در روز سالگرد او در اثر ایست قلبی بدرود حیات گفت.

در حین برگزاری همین مراسم ها سعید را می دیدم، او بر خلاف سنش بسیار رنجور و شکسته به نظر می رسید. در سالگرد مراسم پدرم از او خواستم از خر شیطان پیاده شود و با فراموش کردن گذشته، مجددا ارتباط دوستی و خانوادگی برقرار کند، اما سعید با اشاره به شروط آن زمان و قسم خوردن من، درخواست کرد او را راحت بگذارم و من که نمی خواستم ناراحتش کنم، به ناچار وضع موجود را پذیرفتم.

همسر سعید تحت نظر ریحانه بود و به درمان ادامه می داد، و ما توسط او از حال سعید خبر دار می شدیم. یک روز در جامعه مهندسین، یکی از مهندس ها در گوشی به من گفت: «زمزمه هایی در مخالفت با شاه و حکومت دیکتاتوری او به گوش می رسد و نشانه هایی از ظهور انقلابی بزرگ در ایران آشکار شده است.»

دستگاه اطلاعاتی رژیم یا همان سازمان ساواک، نفس انقلابیون را گرفته و شمشیر را از رو بسته بودند. کم کم جلسات شبانه و زیر زمینی شکل می گرفت و خبر های در گوشی کم کم علنی شده همه جا پخش می شد. روزی یکی از دوستان اطلاعیه ای را در جامعه مهندسین قرائت کرد که از طرف یکی از مراجع تبعیدی ایران در عراق به نام آیت اللّه خمینی صادر

شده بود و در آن مردم به وحدت و مبارزه با رژیم دعوت شده بودند و ما هم مصمم شدیم تا آخرین قطرۀ خون در کنار مردم بایستیم و مبارزه کنیم.

گاهی هم ریحانه خبر هایی را که از همسران انقلابیون و یا زندانیان سیاسی می شنید برایم می آورد؛ اما هنوز کسی جرأت اظهارات و اقدامات علنی نداشت. در همین ایام یک روز ریحانه پس از بازگشت از مطب گفت: «یک خبر جدید دارم که خیلی گران قیمت است و باید مژده اش را بدهی.» گفتم: «بگو ببینم چه خبر شده، اگر ارزشش را داشته باشد، شام میهمان منی.» در حالی که ژست جالبی گرفته بود، گفت که خوب گوش کن یک اطلاعیه دارم و ادامه داد: «به موجب این اطلاعیه اعلام می کنم همسر آقای سعید پاک سرشت، پسر عموی اینجانب یعنی خانم بهجت تقی زاده یک ماهه باردار است و بچه هم در کمال صحت و سلامت است.»

نمی دانستم از خوشحالی چکار کنم، پریدم و فرزندم سعید را در آغوش کشیدم و صورتش را غرق در بوسه کردم، سپس به ریحانه گفتم: «خانم دکتر آیا پدر بچه خبر دارد؟» با لحن مسخره ای گفت: «دیوانه اگر او خبر نداشته باشد، پس کی خبر داشته باشد؟ ضمناً اطلاعیه تمام نشده است.» گفتم: «بجنب ببینم دیگه چه خبر شده؟» ادامه داد: «ضمنا پدر بچه توسط مادر بچه از دکتر بچه خواسته که به دوست پدر بچه یعنی شما بگویم که می خواهند امشب من و شما را زیارت کنند، یعنی ما امشب می رویم خانه پسر عمو، برای شام.»

ناخود آگاه دستانم را بلند کردم و خدا را شکر گفتم. شبی فراموش نشدنی بود، پس از چند سال من و همسرم سر سفره سعید نشستیم و از هر دری گفتیم و خندیدیم و پس از شام خانم ها را تنها گذاشتیم و به اتاق سعید رفتیم. ابتدا سعید پس از مقدمه چینی طولانی دلیل قطع ارتباطش را با من توضیح داد و غرضش را از میهمانی باز گو کرد، تشکر از ریحانه به

خاطر مداوای همسرش، شیرینی برای بچه دار شدن و از همه مهم تر درخواست هم کاری و کمک، با توجه به قول گذشته من. سپس ادامه داد: «حمید جان چند سال است نیت کردم مسجدی در محل بسازم، خدا را شکر، زمین آن را دیروز خریدم و حالا از تو می خواهم یک نقشه منحصر به فرد برایم تهیه کنی که در تمام کشور نمونه باشد، ضمنا می خواهم یک مرکز عملی فرهنگی نیز در کنار مسجد بسازم، فقط خواهش می کنم با این اوضاع و احوال مملکت هر چه زود تر کار را تمام کنی.»

با دادن قول هم کاری، خنده روی لبانش نقش بست و در میان اشک لبخند از یک دیگر جدا شدیم. هنگام برگشت، ریحانه مطالبی راجه به سعید گفت که ناراحتم کرد. در جواب حرف هایش گفتم: «ریحانه خوب می دانی که سعید به خاطر من از عشقش گذشت و به خاطر خدا از غرور و مالش چشم پوشید. مستحق غیبت نیست. باید او را درک کنی، تو خوب می دانی که سعید نمی خواست به خاطر عشق و علاقه اش به تو زندگی مرا خراب کند؛ لذا بهتر دید از ضرب المثل دوری و دوستی استفاده کند. تو بهتر می دانی که پسر عمویت آدم مغروری بود و نمی خواست تو را از دست بدهد؛ ولی به خاطر من کنار کشید و چون نتوانست با این موضوع کنار بیاید، دوری را انتخاب کرد. امشب هم به خاطر خدا غرورش را شکست و برای این که بتواند به آرزویش، یعنی ساخت مسجد و مرکز فرهنگی دست پیدا کند، از من دعوت کرد تا کمکش کنم و گرنه طراح و مهندس در این مملکت کم نیست، ولی ترجیح داد این کار به دست من انجام شود. هر چند این کار او با توجه به شناختی که از او داشتم عجیب نبود. سعید رضایت خدا را با هیچ چیز دیگر عوض نمی کند، ولی با این کار دوستی دیرینه اش را هم احیا کرد و ثوابش را از آن خود ساخت.»

از فردای آن شب کارم را شروع کردم و پس از یک ماه تلاش بدون وقفه نقشه مسجد و مرکز فرهنگی آماده و کار ساخت شروع شد. عده ای ساواکی از خدا بی خبر که از اخلاق و منش سعید آگاه بودند سعی کردند با نفوذ در شهرداری مزاحمت هایی برایش فراهم کنند، اما با سعی و کوشش او همه اقدامات شان خنثی می شد. چند بار به دلایل واهی سعید را بازداشت و زندانی کردند ولی چون مدرک قابل توجهی از ارتباط سعید با انقلابیون به دست نیاورده بودند، آزاد شد و اجازه نداد حتی یک روز کار ساختمانی تعطیل شود.

ایمان دارم در طول این مدت دست پنهان الهی یاریش کرد و به او توفیق داد تا تمام دارایی خود و ارثی که از پدر به او رسیده بود وقف مسجد نماید. با اتمام کار مسجد، حرکت های انقلابی مردم مسلمان ایران علنی شده و تظاهرات میلیونی مردم سراسر کشور را فرا گرفت. زیر زمین مسجد محل تجمع بچه های محل شده بود و بسیاری از روز ها نقطه شروع تظاهرات و اعتراضات علیه رژیم شاهی می گردید. ناراحتی خونی سعید به او اجازه نداد پیروزی مردم را ببیند ولی قبل از مرگ از من خواست در صورت امکان در کنار شهداء دفن شود که خوش بختانه به آرزویش رسید.

امروز هفتاد سال از عمر من می گذرد، هر وقت به مسجد می روم، چهرهٔ خندان او در نظرم مجسم می شود و می بینم چگونه به این طرف و آن طرف می رود و برای روشن نگه داشتن چراغ مسجد خود را به آب و آتش می زند. مرکز فرهنگی مسجد در موشک باران رژیم بعثی عراق به کلی ویران شد و متعاقباً در طرح تعریض خیابان قرار گرفت، اما شهرداری زمین معوض آن را در اختیار اوقاف قرار داد و چند روز پیش ملاحظه کردم اوقافی ها تابلویی را در آن محل تصب کرده اند که روی آن نوشته بود که به زودی ساخت مرکز فرهنگی و کتاب خانه انقلاب شروع خواهد شد.

تنها باز مانده سعید یعنی پسرش امید، با اخلاق و رفتاری هم چون پدرش تلاش می کند که این مرکز مجدداً ساخته شود و قول داده ضمن کمک به احداث کتاب خانه، تمام کتاب هایش را شخصاً خریداری و اهدا کند. او یک روز با من تماس گرفت و گفت عمو جان دعا کنید تا خدا کمکم کند. می خواهم یک مدرسه به نام پدرم بسازم و باید نقشه اش را شما بدهید ولی یک سوراخ برای ورود موشک روی سقف آن پیش بینی کنید و من با خنده پیشنهادش را پذیرفتم.

بدین ترتیب نام امید به عنوان جوان ترین واقف در لیست واقفین به ثبت رسید و قرار گرفتن نام او در کنار نام پدر، نوید بخش اقدام خدا پسندانه دیگری در جامعه شد. پس از اقدامات خدا پسندانه این پدر و پسر بود که با همسرم تصمیم گرفتیم، من تمام نقشه های مساجد، حسینیه ها و سایر مراکز وقفی را به رایگان طراحی و اهدا نمایم و ریحانه هم از زنانی که در پرداخت وجه ویزیت خود به زحمت می افتند وجهی دریافت نکند و هزینه داروی آن ها را نیز بپردازد. پسرم سعید که با امید ارتباط دوستی برقرار کرده به او قول داده است در صورت ساخت مدرسه امید، تمام وسایل گرمایش و سرمایش آن را به رایگان اهدا کند. آری از فرزندان ایران و انقلاب انتظار دیگری نمی رود.

گریه شیطان

یافتن کار و شغل مناسب، خانه دار شدن، ازدواج و صاحب فرزند شدن از آرزو های هر جوانی است. دختر یا پسر تفاوتی نمی کند، این ها نیاز های اولیه هر انسانی است و هر جوانی پس از دست یافتن به هر یک از این آرزو ها به دنبال آرزوی دیگر است و تمام توان و تلاش خود را به کار می بندد تا به خواسته های خود و آرزو هایش جامه عمل بپوشاند. بعضی از انسان ها نیز به هیچ چیز در زندگی قانع نیستند و به دنبال دستیابی به رفاه بیش تر خود را به آب و آتش می زنند. گویی سیری نا پذیرند و طمع و امیال درونی آن ها تمامی ندارد و باید به هر قیمتی شده به هر آن چه می خواهند دست پیدا کنند.

صابر از نوع این انسان ها نبود. چیزی نداشت و آدم قانعی بود ولی تلاش می کرد زندگی آبرومند آنه ای برای خود دست و پا کند. او در خانواده ای پر جمعیت به دنیا آمده بود. پدرش کارگر نانوایی بود و مادرش با چرخ خیاطی دستی و ابتدایی اش تلاش می کرد همسرش را در اداره امور زندگی یاری دهد.

صابر دو برادر کوچک تر از خود و دو خواهر بزرگ تر از خود داشت. زینت خواهر بزرگ او با پسر عمویش ازدواج کرده بود و زینب که به خاطر

مشکلات مالی پدر موفق به ادامۀ تحصیل نشده بود در کار های خانه به مادر کمک می کرد. یاسر و ناصر با فاصله یک سال سن هر دو دبستانی بودند: چهارم و پنجم.

صابر خدمت سربازی را تمام کرده بود و چند ماهی بود که به دنبال کار به هر جایی که لازم بود سر زد. او دیپلمه بود و چون مدتی در کارگاه نجاری دایی اش در جهت دروس عملی دبیرستان کار کرده بود. تا حدودی به کار چوب و نجاری آشنا شده بود؛ اما دایی اش به علت کسادی بازار و کوچکی مغازه عذر صابر را خواست و او به کلی بیکار شد. مادر صابر زنی آگاه و سرد و گرم چشیده روزگار بود و همیشه به او می گفت: «پسرم ناراحت نباش بالاخره کار دل خواهت را پیدا می کنی. هنوز مدت زیادی از اتمام سربازیت نگذشته، زیاد عجله نکن و به خدا توکل داشته باش.»

اما صابر دوست نداشت عمرش به بطالت بگذرد و دوست داشت هر چه زود تر شغل مناسبی پیدا کند و پدرش را که مردی زحمت کش بود و به سختی زندگی اش را اداره می کرد، از آینده خود آسوده خاطر سازد. روز ها و هفته ها گذشت؛ اما صابر هر چه بیش تر تلاش می کرد کم تر نتیجه می گرفت. صابر از کودکی علاقه زیادی به نقاشی داشت؛ لذا روز ها به دنبال کار می گشت و شب ها به کشیدن نقاشی مشغول می شد.

روزی به یکی از دوستان دوران سربازی خود برخورد کرد. او به صابر گفت که می خواهد برای یافتن کار مناسب به اصفهان برود؛ زیرا هر چه باشد یافتن کار مناسب در شهر های بزرگ و شهری مانند اصفهان راحت تر از شهر کوچکی مانند شهر آن هاست. یک شب که به جز صابر، پدر و مادرش همه خوابیده بودند، محمودآقا پدر صابر رو به او کرد و گفت: «صابر چرا این قدر صورتت زرد شده، نکند خدای نکرده کسالتی داری؟» اعظم خانم مادر صابر هم در ادامه حرف شوهرش گفت: «صابر جان پدرت

درست می گوید. چرا این قدر ناراحت و نگرانی، آیا اتفاقی افتاده که تو را این قدر ناراحت و افسرده کرده است؟» صابر گفت: «مادر، من نه مریضم و نه اتفاقی افتاده، شما خیلی حساس هستید و بی خود برای خود تان ناراحتی درست می کنید. نگرانی و ناراحتی من فقط از بی کاری است. دیگر جایی نمانده که سر نزده باشم. کسی نبوده که به او رو نزده باشم، از این که روز ها سرگردان باشم و شب ها غم و غصه هایم را به تصویر بکشم و نقاشی کنم خسته شده ام.» محمود آقا گفت: «امروز با حاجی صاحب کارم حرف زدم، رحیم کارگر قدیمی نانوایی دارد بازنشسته می شود، گفتم شاید قبول کند به جای او در نانوایی مشغول به کار شوی.»

صابر که از این حرف پدر ناراحت شده بود، گفت: «خیلی ممنون، من علاقه ای به کار در نانوایی ندارم، شما که عمر تان را در این مغازه گذراندید چه گلی به سر خودتان زدید، فقط یک زندگی بخور و نمیر و ملال آور.» پدرش گفت: «صابر جان نا شکری نکن، بالاخره تا حالا این زندگی خوب اداره شده، خواهرت با دست مزد همین کار به خانه بخت رفت و شما هم به این سن و سال رسیده اید، درست است آن طور که باید و شاید نتوانستم یک زندگی آن چنانی برای تان مهیا کنم، ولی خدا را شکر که لقمه نا پاکی توی سفره شما نگذاشتم.»

مادر در تأیید حرف های شوهرش گفت: «آره صابر جان پدرت درست می گوید، اگر قبول می کردی و تا پیدا کردن کار و شغل مناسب در نانوایی کار می کردی بد نبود.» صابر در پاسخ گفت: «نه مادر من نمی توانم یک عمر پادوی مغازه نانوایی باشم، اگر اجازه بدهید شانس خود را جای دیگر امتحان کنم، من تصمیم گرفته ام برای یافتن کار مناسب به اصفهان بروم.»

پدر و مادر صابر از این که می دیدند تصمیم او جدی است و از طرفی کار مناسبی برای او در شهرستان وجود ندارد اجازه دادند، پسر شان شانس خود را امتحان کند. بدین ترتیب برگ دیگری از کتاب زندگی صابر ورق خورد و صابر با مقدار پول نقدی که همراه داشت عزم سفر کرد. او شب ها در مسافر خانه و روز ها به دنبال کار می گشت.

یک روز که برای اقامه نماز به مسجد رفته بود، پس از نماز از سر کنجکاوی گشتی در مسجد زد. مسجد سید اصفهان بسیار بزرگ، باشکوه و از مواریث تاریخی و فرهنگی اصفهان و کشور به شمار می رود. صابر ملاحظه کرد تعدادی استاد کار و کارگر مشغول ترمیم کاشی کاری های مسجد هستند. او از طرح های زیبا و رنگارنگ کاشی ها متحیر شده بود. همین طور که طرح ها و آیات مقدس قرآن را که در حاشیه ایوان های مسجد به کار رفته بود، از مقابل چشم می گذراند، متوجه شد در یکی از طرح ها که بایستی با طرح مقابل خود قرینه باشد، اشتباهاتی صورت گرفته است.

صابر که نقاش ماهر و زبر دستی شده بود و از طرفی می دید این طرح ممکن است سال های سال نقش ایوان مسجد قرار بگیرد بر آن شد که موضوع را به استاد کار مربوطه تذکر بدهد. بنابراین مؤدبانه پیش رفت و موضوع را با استاد کاشی کار در میان گذارد. ابتدا با انکار وی مواجه شد؛ اما وقتی که توضیحات لازم را به او داد، استاد کار پذیرفت که در طراحی کاشی ها دچار اشتباه شده است. و اقدام صابر مورد توجه او قرار گرفت، بنابراین از او پرسید: «جوان شغل شما چیست؟» صابر گفت: «فعلاً بیکارم و دنبال کار مناسبی می گردم».

استاد کار گفت: «حتماً از شهرستان آمده ای؟» صابر گفت: «بله در آن جا کار مناسبی پیدا نکردم. چند روز است به اصفهان آمدم تا اگر خدا بخواهد

شغل مناسبی پیدا کنم.» استاد کار که متوجه هنر و دقت صابر شده بود، به او پیشنهاد داد در کارگاه کاشی سازی او مشغول به کار شود و چنان چه کار را به خوبی فرا گرفت، مزد مناسبی به او پرداخت کند، بدین ترتیب از فردای آن روز صابر در کارگاه کاشی سازی مشغول به کار شد. اخلاق و رفتار او به گونه ای بود که در ابتدای امر مورد توجه استادش قرار گرفت. او که از کودکی علاقه فراوانی به نقاشی و طراحی داشت، استعداد خود را بروز داد با ارائه طرح های جدید و تلفیق آن با طرح های سنتی تحولی در امر کاشی کاری استادش به وجود آورد که موجب شد جلوۀ کاشی های ساخته شده در کارگاه او دو چندان شود. با نصب کاشی های جدید شهرت این جوان شهرستانی روز به روز بیش تر می شد و متقاضیان سعی می کردند با وجود كثرت كارگاه ها و شرکت های کاشی سازی، کار های طراحی شده صابر، زینت بخش بنا و ساختمان آن ها باشد.

صابر مغرور هنر و شهرتش نشد و در همان کارگاه به کار خود ادامه داد یک سال نگذشته بود که دست مزدش به بالا ترین سطح رسید و کمک های مالی او به خانواده موجب شد پدر و مادر و خانواده اش زندگی جدیدی را تجربه کنند. هنر، خلاقیت، قناعت و ایمان صابر موجب شد او به یک استاد کار نمونه تبدیل شود سفارشات پی در پی مشتریان موجب گسترش و رونق بازار کارگاه گردد.

صابر دیگر شاگرد نبود، بلکه یکی از شرکاء کارگاه به شمار می رفت. کارگاهی که پس از مدتی به شرکت تبدیل شد. چندی نگذشت که شاگرد دیروز و شریک امروز داماد صاحب کار سابقش شد و تنها دختر استاد کارش را به عقد خود در آورد. زندگی او با ورود معصومه رنگ و بوی دیگری گرفت. معصومه همسری با وفا و یک دل و یک رنگ بود و با ایجاد محیطی

سرشار از آرامش و صفا موجب شد، هر چند مدت طرح و ابتکار جدیدی توسط صابر ارائه شود.

پدر معصومه که صاحب کار اولیه صابر و مشوق او در کارش بود به علت کهولت سن و ناراحتی کلیه خانه نشین شد و صابر با مدیریت صحیح خود کارگردان زندگی پدر زن و گرداننده شرکت کاشی سازی شد، اما دیری نپایید که پدر و مادرش او را تنها گذاشتند و به دیار باقی شتافتند. خواهر دومش ازدواج کرد و برادرانش یاسر و ناصر تحت حمایت او در شرکت مشغول به کار شدند و شرکت با تلاش هر سه برادر و به علت به کار بردن مصالح مرغوب، رنگ های ثابت و بادوام، طراحی زیبا و رویایی شهرت جهانی یافت و منازل و کاخ های ثروتمندان شیخ نشین های خلیج فارس و مساجد آن ها با کاشی های تولیدی شرکت صابر مزین گردید.

صابر صاحب یک دختر و یک پسر شد که نام محمود و اعظم را به پاس زحمات پدر و مادر برای شان انتخاب کرد. پس از مدتی پدر زنش او و معصومه را ترک کرد و در بستر بیماری جان سپرد و معصومه صاحب ارثی قابل توجه شد که حاصل زحمات شبانه روزی پدر هنرمندش بود. یک روز که صابر از شرکت برگشت با چهرۀ اندوهگین معصومه روبه رو شد، چون معصومه دارای خلقی نیکو و برخوردی مناسب بود، صابر را متعجب کرد. از همسرش پرسید که چه موضوعی او را ناراحت کرده است؟ معصومه گفت: «نمی خواستم تو را ناراحت کنم؛ اما مدتی است محمود دچار خون ریزی بینی شده، چند بار در غیاب شما و زمانی که در کشور های حوزۀ خلیج فارس بودید، او را نزد پزشک بردم اما نتیجه ای نداشته است.»

صابر گفت: «آیا علت رنگ و روی زرد او همین است؟» معصومه گفت: «شاید، ولی دکتر ها سفارش کرده اند بایستی به متخصص مربوطه مراجعه کنیم، لازم است آزمایش هایی برای تشخیص بیماری او به عمل آید.» با

تلاش صابر و به خواست خداوند متعال محمود از مرگ حتمی نجات پیدا کرد؛ ولی با تأکید و توصیه پزشکان مقرر شد مدتی محمود از آب و هوای شهر فاصله بگیرد تا در محیطی آرام و خوش آب و هوا سلامتی از دست رفته را باز یابد.

خانه پدری صابر که مدتی متروکه و بلا استفاده بود و گاهی با مسافرت برادرانش به شهرستان مورد استفاده قرار می گرفت، با ورود صابر، معصومه و فرزندان شان محمود و اعظم، رونق دیگری پیدا کرد. صابر دستی به سر و گوش خانه پدری کشید و چراغ خاموش خانه بار دیگر روشن شد. حالا محمود هفده سال و اعظم پانزده سال داشتند. صابر متوجه شد مانند سابق توان و انرژی لازم را برای کار مداوم در شرکت ندارد. بنابراین تصمیم گرفت اداره امور شرکت را به برادرش ناصر سپرده و گاهی برای رفع مشکلات به شرکت سر کشی کند.

با رفتن صابر از مهدی شهر تغییرات مختصری در کوچه و خیابان ها ایجاد شده بود؛ اما این شهر قدیمی و در عین حال مذهبی هم پای برخی از شهرستان های دیگر پیشرفت زیادی نکرده بود. صابر که حالا اهالی محل به نام حاج صابر او را صدا می زدند، در بین هم شهریانش زندگی ساده ای را آغاز کرد. او گاهی در خانه و گاهی در باغ کوچکی که با پول ارسالی پدر خریده بود، استراحت می کرد. با وجود بالا رفتن سن و ضعیف شدن چشم، هنوز به نقاشی علاقه داشت و همیشه وسایل نقاشی اش در داخل ماشین حاضر بودند. به جز وسایل نقاشی مدتی بود کاغذ بزرگی را لوله کرده و همیشه با خود به این طرف و آن طرف می برد. چند بار همسرش از روی کنجکاوی آن را باز کرده و دیده بود فقط کاغذ سفید است ولی از این که همیشه شوهرش آن را همراه داشت متعجب بود.

تابستان به نیمه رسیده بود و محمود روز به روز بهتر می شد. اعظم در کنار مادرش گاهی مطالعه می کرد، گاهی آشپزی می کرد و گاهی برای زیارت به امام زاده نزدیک خانه پدری می رفت. عصر یک روز گرم مرداد ماه در حالی که خانوادۀ صابر در باغ بودند، همسرش نزد او رفت و گفت: «حاجی مدتی است تو را افسرده می بینم، ادم همیشگی نیستی، همیشه در افکار خودت غوطه وری و توجهی به اطراف خودت نداری، خیلی نگران سلامتی ات هستم.» صابر گفت: «نه حاج خانم موضوع خاصی نیست، الحمد اللّه حال و روز محمود بهتر شده است، وضعم بسیار خوب است، نعمتی مثل تو را خدا به من عنایت کرده، اعظم هم نور چشم من است و خاطرۀ مادرم را برایم زنده می کند، چرا باید ناراحت باشم؟»

معصومه گفت: «حاجی من سی سال است با تو زندگی می کنم، تو را خوب می شناسم، خیلی با خودت درگیری.» صابر گفت: «راستش را می خواهی، برایت می گویم». من از وقتی دست چپ و راستم را شناختم دشمنی دارم که خیلی باعث اذیت و آزارم می شود، تا حالا زورش به من نرسیده است، گاهی دست از سرم بر می دارد و گاهی بر می گردد و سر به سرم می گذارد. از وقتی هم به مهدی شهر آمده ایم مرتباً دور و برم می چرخد. دارم فکر می کنم چطور می شود حالش را گرفت؟»

معصومه با تعجب گفت: «حاجی تا حالا نگفته بودی دشمن داری، اون کیه؟ اگه زورت به اون نمی رسه برو شکایت کن و وکیل بگیر.» حاجی گفت: «مشکل همین جاست، چند وقتی است دنبال کمکی می گردم ولی تا حالا به نتیجه نرسیده ام.» معصومه گفت: «حاجی تو چیزی را در تمام عمر از من پنهان نکرده ای چرا این قدر مرموز حرف می زنی؟» صابر گفت: «تو به حرف های من ایمان داری یا نداری؟» معصومه گفت: «البته که دارم.»

صابر گفت: «پس خواهش می کنم چند وقت صبر کن» معصومه هم سری تکان داد و قول گرفت در اولین فرصت جریان را بفهمد.

از روزی که صابر به مهدی شهر آمده بود، مشغول یک نقاشی بود و هر بار گوشه کوچکی از آن را رنگ آمیزی می کرد. همسر و بچه هاش از این نقاشی چیزی متوجه نمی شدند؛ ولی چون همه به کار او ایمان داشتند منتظر بودند ببینند پس از تکمیل چه خواهد شد. صابر چند روز به تمام کوچه ها، خیابان ها و اماکن عمومی و اطراف سرکشی کرد و با تغییرات شهر آشنا شد. او هم شهریانش را هنگام نماز جماعت می دید و گاهی از آن ها سؤالاتی می کرد؛ ولی بیش تر وقتش را در اتاق زیر شیروانی خانه پدری می گذراند. اتاقی که برق نداشت و با فانوس آن را روشن می کردند، شب هنگام معصومه و بچه ها می دیدند چگونه زیر نور چراغ دستی قدیمی پدرش می نشیند و از پنجرهٔ کوچک آن به آسمان خیره می شود و می دیدند گاهی اشک هایش را پاک می کند. بچه ها از مادر می پرسیدند، پدر آن جا در آن اتاق کوچک و تاریک چه می کند؟

مادر می گفت: «این اتاق، اتاق پدر بزرگ تان است، و آن طور که پدر تان می گفت، پدر بزرگ هر وقت از نانوایی بر می گشته، به خاطر سر و صدای بچه ها و خنکی اتاق به آن جا می رفته و استراحت می کرده است. شاید پدر برای تجدید خاطره به آن جا می رود و به یاد پدر بزرگ گریه می کند و دعا می خواند.»

صابر خیلی کم حرف و بی اشتها شده بود حال و حوصلۀ سابق را نداشت و بیش تر اوقات در افکارش غوطه ور بود، اتاق زیر شیروانی بهترین جایی بود که کسی نتواند او را از افکارش جدا سازد. اوایل شهریور بود و باد های زود هنگام پاییزی نشان از پاییز و زمستانی سرد داشت. به همین علت صابر

کم تر به باغ می رفت و چهار پایهٔ نقاشی اش را هم به اتاق زیر شیروانی برده بود.

معصومه متوجه شده بود شوهرش خیلی تغییر کرده و سپیدی مو هایش نشان از خزانی سرد و غم انگیز دارد. صابر هم در حالی که سعی می کرد ناراحتی درونی اش موجب نگرانی خانواده اش نشود، تلاش می کرد مانند گذشته کانون زندگی اش را گرم نگه دارد؛ ولی آن ها می دانستند که او از موضوعی رنج می برد و گرفتار طوفانی درونی شده است؛ زیرا خلاف گذشته کم تر می خندید و هر گاه چشم در چشمان معصومه و یا فرزندانش می انداخت، نا خودآگاه اشک از دیدگانش روان می شد و با حالی پریشان راهی اتاق زیر شیروانی می شد.

معصومه از پنجره، اتاق زیر شیروانی را زیر نظر داشت و با نگرانی اوضاع و احوال همسرش را پیگیری می کرد. او می دید همسرش همان کاغذ لوله را باز می کند، قلم به دست می گیرد تا چیزی بنویسد اما دوباره آن را لوله می کند و سراغ تابلوی نقاشی اش می رود.

شهریور از نیمه گذشت؛ ولی صابر حرفی از بازگشت به اصفهان نمی زد. گویی ترک وطن کرده و معتکف اتاق زیر شیروانی شده بود. یک شب صابر خانواده را گرد هم آورد و بر خلاف بگو و بخند های همیشگی و شوخی های بچه گانه با آن ها، از بی وفایی دنیا گفت. از خاطرات گذشته اش، از پدر و مادرش و زندگی سخت و مشقت آور آن ها. او فرزندانش را به کار و تلاش بیش تر در زندگی دعوت کرد و بعضی از تجاربش را در زندگی برای آن ها باز گو کرد. حرف های او تعجب معصومه و بچه ها را برانگیخته بود؛ ولی کسی حرفی نزد.

خوابیدن بچه ها فرصت مناسبی ایجاد کرد تا او با همسر مهربان و باوفایش خلوت کند و از همراهی او در زندگی تشکر قدردانی کند. او به

همسرش گفت: «آفتاب عمر هر کسی روزی غروب می کند و انسان بخواهد یا نخواهد اسیر پنجۀ مرگ خواهد شد و دار فانی را وداع خواهد گفت.» معصومه در حالی که آثار غم و اندوه چهره اش را فرا گرفته بود و نمی توانست نگرانی اش را از حرف ها و رفتار های اخیر شوهرش پنهان کند، گفت: «حاجی ما یک عمر شریک غم و غصۀ هم بودیم و چیزی از یک دیگر پنهان نمی کردیم. وضعیت و رفتار شما به گونه ای است که موجب ترس و وحشت من و بچه ها شده است.»

صابر سری تکان داد و گفت: «نگرانی ندارد، این چند ماه که در این جا بودم، فرصتی شد که بیش تر به خودم و احوالم فکر کنم، بالاخره ما که عمر نوح نداریم و بایستی آماده سفر آخرت باشیم، این شتری است که در هر خانه ای می خوابد.» معصومه گفت: «حاجی بس کن عمر هر کسی دست خداست، ما کاره ای نیستم» صابر گفت: «درسته ولی ما هم باید آماده باشیم، یادته وقتی که می خواستیم از اصفهان به این جا بیاییم از چند روز قبل در تدارک اثاثیه و مقدمات مسافرت بودیم، در حالی که این سفر، سفر کوتاهی است، حالا بگو ببینم سفر بدون بازگشت آخرت آمادگی لازم دارد یا نه؟»

معصومه گفت: «حاجی شما که الحمد اللّه آدم موفقی بودید، نه بدهی و نه حق الناس و نه قضای نماز و روزه ای، اگر شما نگران باشید تکلیف من و امثال من چه می شود؟ آن دو تا نیمه های شب گفتگو کردند و معصومه متوجه شد همسرش در حال و هوای دیگری است. او چند بار بدون اطلاع خانه را ترک کرده بود و معلوم نبود به کجا رفته است. از طرفی کسی حق ورود به اتاق زیر شیروانی هم نداشت. پیش خود فکر کرد بالاخره هر چه باشد، روشن خواهد شد. فردای آن شب برگ دیگری از زندگی صابر ورق خورد و سفر بدون بازگشت حاجی از اتاق زیر شیروانی شروع شد.

معصومه تا پایان عمر سرمای طاقت فرسای آن شب را از یاد نخواهد برد. مانند همیشه سرش را از پنجره پایین بیرون برد تا نگاهی به اتاق زیر شیروانی بیاندازد. سرمای بیرون هم چون تازیانه ای صورت او را نوازش داد و هم چون مجسمه ای چشمانش خیره ماند. چراغ اتاق بر خلاف همیشه خاموش بود و نشانی از تحرک در آن جا دیده نمی شد.

سراسیمه پنجره را بست و برای رسیدن به اتاق زیر شیروانی پله ها را یک در میان طی کرد. درب اتاق از داخل قفل شده بود. چند بار با صدای بلند همسرش را صدا زد؛ ولی پاسخی نشنید. با فریاد او محمود و اعظم خود را به مادر رساندند؛ اما هر چه تلاش کردند، درب باز نشد. معصومه با دستپاچگی به پایین برگشت و یک دسته کلید که ده ها کلید ریز و درشت را در خود جای داده بود را با خود آورد. او در حالی که دستانش از شدت ترس و وحشت و سرمای زیر صفر راه پله می لرزید تمام کلید ها را امتحان کرد تا بالاخره در با چرخش یکی از کلید ها با صدای خشکی باز شد و با روشن شدن کبریت پیکر بی جان صابر در کنار چراغ نفتی کوچکش پدیدار گشت و روز بعد پیکر بی جانش با یک دستگاه ماشین مخصوص مشکی رنگ روانه آرامگاه ابدی او شد.

مراسم صابر از روز تشییع تا روز برگزاری اربعین او در میان اشک ماتم باز ماندگانش برگزار شد و عالم هنر و صنعت کاشی سازی یک از بهترین سرمایه هایش را از دست داد. معصومه که پس از پایان مراسم شوهر مرحومش تصمیم داشت به اصفهان برگردد به خاطر وصیت او که سفارش کرده بود چراغ خانه پدری اش هیچ وقت خاموش نشود، از تصمیم خود منصرف شد و وصیت و خاطرات صابر او را پایبند زندگی در شهرستان کرد. چند ماهی از مرگ صابر گذشته بود که توجه معصومه به اتاق زیر شیروانی جلب شد.

بنا به سفارش مادر هیچ یک از بچه ها تا آن روز به اتاق پدر وارد نشده بودند و همه چیز دست نخورده باقی مانده بود. با این که اقدامات شبانه صابر در روز های واپسین عمرش کنجکاوی معصومه را برانگیخته بود؛ اما پا هایش یاری بالا رفتن از پله هایی که صابر هر شب آن ها را پشت سر می گذارد و با خود خلوت می کرد، را نداشت. اما بالاخره کنجکاوی و حس غریبی او را به اتاق زیر شیروانی کشاند. با ورود معصومه به اتاق اولین چیزی که توجهش را جلب کرد، آخرین نقاشی صابر بود که تا روز های آخر عمر اجازه نداد کسی به آن نزدیک شود.

در حالی که دستان معصومه می لرزید پارچه روی چهار پایه نقاشی را کنار زد و نگاهش به نقاشی مرموز روی تابلو گره خورد. نقاشی صورت گنگ و نا مفهمومی را به تصویر کشیده بود که در افسانه ها و داستان های قدیمی از این شکل برای نشان دادن ابلیس یا شیطان استفاده می شد. از آن جایی که تمامی نقاشی ها و طراحی های صابر نشان از گل و بوستان و پرندگان زیبا داشت، این نقاشی تعجب برانگیز بود. تعجب معصومه زمانی بیش تر شد که متوجه شد این صورت در حال اشک ریختن است و قطرات اشک تمام صورت و نیمه تنه اش را پوشش داده است. در حالی که از این نقاشی مات و متحیر شده بود، چشمش به نوشته زیر نقاشی افتاد که با خط زیبای صابر نوشته شده بود: «گریۀ شیطان!»

معصومه می دانست که صابر در تمام عمر با برکت هفتاد ساله اش عمل بیهوده ای انجام نداده بود. پس این نقاشی نیز از این موضوع خارج نیست و باید پیامی داشته باشد. به هر طرف سرک کشید؛ ولی مورد خاصی نظرش را جلب نکرد تا این که نگاهش به گوشه چند برگ کاغذ که از زیر فرش بیرون زده بود، گره خورد. فرش را بلند کرد و کاغذ ها را برداشت. یک پاکت که حاوی نوشته ای طولانی بود در بین اوراق کاغذ ها خود نمایی

می کرد. معصومه همه را جمع کرد و با خود به طبقۀ پایین برد تا برای خلاصی از سرمای اتاق زیر شیروانی به بخاری گرم خود پناه برده و در روشنایی نوشته ها را بخواند.

نوشتۀ داخل پاکت، نامه ای وصیت گونه بود که صابر خطاب به همسرش نوشته بود. نامه و دست خط صابر معصومه را به گذشته برد. گذشته ای که در کنار صابر با همۀ رنج ها، درد ها، داشتن ها و نداشتن هایش عزیز و به یاد ماندنی بود. او به همسرش نوشته بود: «... مهربانم نیک می دانی که بهترین سال های عمر و زندگی ام مدتی بود که با تو گذشت. در کنار تو و رو به روی تو و همراه تو. نمی خواهم برایت از خاطرات تلخ و شیرین گذشته ام بنویسم که تلخی هایش کامت را تلخ و شیرینی هایش اشک از چشمانت و خواب از دیدگانت برباید. فقط می خواهم از این دو ماه آخر و زمانی که از اصفهان به شهرستان آمدیم و کار هایی که کردم و فکر هایی که مرا وا دار به انجام این کار ها کرد برایت بنویسم. باشد که همان گونه که در زندگی ام چیزی و مطلبی را از تو پنهان نکردم، پس از مرگم نیز ابهامی برایت به جای نگذاشته باشم. نمی دانم الان که این دل نوشته را می خوانی در چه وضعیتی هستی. چه می کنی و کجایی. فقط می خواهم خوب و با دقت به مطالبم توجه کنی و خدای ناکرده مرا در معرض قضاوتی قرار ندهی که موجب آزردگی روحم شود.

عزیز تر از جانم! برایت گفته بودم که از زمان طفولیتم چه محرومیت هایی کشیدم. کلاس ششم بودم که کارگری می کردم و دستان کوچکم چنان تاول می زد که قادر به نوشتن تکالیف درسی ام نبودم. دوران دبیرستان برایم سخت تر گذشت و سربازیم تنها ترین آدم روی زمین بودم. هیچ گاه زحمات شبانه روزی پدرم، خیاطی های مادرم که نور دیدگانش را از او گرفت و صد ها باید و نباید دیگر، از فکر و ذهنم دور نشد. خاطرات تلخ

بیکاری بعد از سربازی، آوارگی و بی کاریم در اصفهان، زحمات شبانه روزیم در کارگاه کاشی سازی هرگز مرا تنها نگذاشتند؛ اما به خواست خدا و دعای پدر و مادرم دوران تلخ گذشته ام پایان یافت و با ورود تو به زندگی ام، خورشید دوران طلایی عمرم طلوع کرد.

شبانه روز کار کردم تا موجبات رفاه و آسایش خانواده ام را فراهم کنم. با انجام تکالیف دینی و شرعی ام و با کار هایی که گفتن آن ها ضرورتی ندارد، سعی کردم از خداوند متعال و مونس تنهایی روز و شبم فاصله نگیرم. او از خزانۀ غیبش مرا مورد لطف و رحمتش قرار داد و هر چه از او خواسته بودم عنایت کرد و من نیز در مقابل، به امانتش که مال دنیا بود خیانت نکردم و پس از مدتی امانت داری به فکر رد امانت دوست افتادم. اما هر زمان در اندیشه عمل خیر فرو رفتم، شیطان با انواع لطایف و تظاهر به دل سوزی مانع راهم می شد.

حتماً دیده بودی مدت ها کاغذی را لوله کرده بودم تا یک روز با نوشتن آن چه لازم است خود را از شر مال و منال دنیا رها سازم. آن را در مسیر صحیح خود قرار دهم، اما نفس سرکشم اجازه نمی داد و شیطان هم به کمک آن می آمد. از طرفی شیطان می گفت: «چرا می خواهی دست رنج چندین ساله ات را به راحتی در اختیار دیگران بگذاری؟ چرا این قدر در اندیشه جامعه ای هستی که روزی تو را تک و تنها در شهری غریب رها کرد؟ چه کسی دست تو را گرفت که حالا دستت را برای گرفتن دستش دراز می کنی؟»

آری هر بار قلم به دست گرفتم سر و کله اش پیدا می شد. با خود گفتم بالاخره در این میدان مبارزه پیروز خواهم شد، و نقاشی آخرم نشان از این فتح ظفر مندانه دارد.

معصومه جان! شاید باور نکنی که بگویم گریه شیطان را در آوردم و از این بابت از خدای یگانه سپاس گزارم. آن کاغذ لوله شده را که می دیدی همین کاغذی است که اکنون در دستان توست. معصومه جان! خدا را شاهد و ناظر بدان و به آن چه نوشته ام عمل کن و کاری کن در جهان دیگر، باز هم به خواست خدا دست در دست یک دیگر در کنار هم باشیم. تو را به جان محمود مواظب باش شیطانی را که من به گریه انداختم تو نخندانی.

همسر وفا دارم! آن چند باری که می پرسیدی روز ها کجا می روی و چه می کنی بهترین روز های عمرم بود. دفتر خانه آقای شهریاری همان جایی بود که مرا یاری کرد و من سندی تنظیم کردم که به موجب آن بخشی از اموالم در امور خیریه صرف شود و همان گونه که عمرم را وقف خدمت کردم، مالم را هم وقف کار هایی کردم که در زندگی توفیق انجامش نصیبم نشد. البته نگران نباش، سهم تو، احمد و اعظم محفوظ است.

راستش، اول می خواستم تو را متصدی و متولی نیت خیر خواهانه خودم نمایم، اما با خود فکر کردم، مراقبت از بچه ها و انشا اللّه نوه ها و نتیجه ها وقتی برایت باقی نخواهد گذاشت. بنابراین محمود را ناظر قرار دادم تا با نظارت خدا پسندانه اش موجبات عمل به تکالیفی که مقرر کرده ام را فراهم سازد.

خلاصه این که کارگاه را وقف کردم تا جوان های بی کار در آن جا آموزش کاشی سازی ببینند و موجبات اشتغال آن ها فراهم شود و دو باب مغازه بازار را هم اختصاص دادم به امر ازدواج جوان هایی که توانایی انجام سنت رسول خدا را ندارند. سهم باغ پدرم را هم وقف کردم تا از عوایدش همه در ایام عزای سالار شهیدان (علیه السلام) و رقیه سه ساله اش (سلام اللّه علیها) مراسم عزا داری بر پا کنند؛ اما خانه اصفهان متعلق به تو و نور چشمانم محمود و

اعظم است. پس انداز و مستمری بازنشستگی ام نیز کفاف زندگی آبرومندانۀ شما را خواهد داشت.

محمود در صورتی که مایل بود می تواند مدیریت کارگاه آموزش کاشی سازی را بپذیرد و از شهریه مختصری که معین کرده ام، حقوق بگیرد. و در وقف نامه هم ذکر کرده ام اگر کسانی توان پرداخت شهریه ندارند، می توانند به رایگان آموزش ببینند.

عزیزم خوب می دانی که مولای مان علی (علیه السلام) با دستان مبارکش، باغ ها و قنات هایی که با دستان خود به ثمر رسانیده بود وقف می کرد تا نیازمندان از آن بهره بگیرند. امیدوارم لطف مقام ولایت شامل حال من و خانواده ام قرار گیرد انشا اللّه. در پایان خودت می دانی نماز و روزه قضا ندارم ولی سعی کن گاهی چند رکعت نماز شخصا برایم اقامه کنی تا بدانم همیشه به یادم هستی، محمود و اعظم را ببوس و مراقب آن ها باش.

همسرت صابر

راستی فراموش کردم. خواهش می کنم تابلوی گریه شیطان را قاب کن تا همیشه و در همه احوال در مقابل دیدگان خودت و بچه ها قرار داشته باشد و هیچ گاه از کید و مکر آن رانده شدهٔ مغضوب غافل نگردید.»

معصومه که تا آن لحظه گریه امانش نمی داد، با خود گفت: «شیطان گریه کند من هم گریه کنم، پس چه فرقی داریم.»

اما دوباره به یاد آورد گریه او برای از دست دادن عزیزی است که هیچ گاه نتوانست او را به خوبی بشناسد. با این فکر لبخند رضایتی روی لبانش نشست که تا پایان عمر با او بود و چهره و لب های خندان او سال های سال زبان زد بچه ها و نوه هایش بود. امروز سال ها از مرگ صابر و معصومه می گذرد؛ اما پروندۀ عمل خیر صابر همیشه باز است، سال های بعد یکی از نوه های صابر تصمیم گرفت قاب تابلوی نقاشی پدر بزرگش را

مرمت کند. نجاری که قاب آن را می ساخت، وقتی می خواست تابلو را در قاب جدید قرار دهد به او گفت: «آقا این نقاشی را در جای خشک نگه داری کنید، مثل این که قدری نم کشیده است، حیف است از بین برود، خیلی قدیمی است.»

نوۀ صابر لبخندی زد و گفت: «استاد جای تابلو خشک است، علت این رطوبت گریه چند ساله شیطان است.» بعد هر دو با صدای بلند خندیدند و سال های سال است که تابلوی صابر زینت بخش خانۀ نوه و نتیجه های اوست. شیطان می گرید؛ ولی لب های کسانی که از عمل خیر صابر بهره می برند همیشه خندان است. مانند لب های صابر و معصومه.

سلام عزیز دل بندم

به نام خدایی که مادر را آفرید و وجودش را چشمۀ جوشان مهر و محبت قرار داد.

پسر عزیزم شاید تعجب کنی که پس از پانزده سال جدایی از مادرت، نامه اش را دریافت می کنی. نمی دانم وقتی پاکت را باز می کنی و نامه ای را می بینی که با دستانی لرزان و خسته از ظلم و ستم روزگار نوشته شده چه می کنی! آیا هنوز ارزنی از مهر و عاطفه در وجودت باقی مانده که با بی صبری آن را بخوانی و یا، با بی حوصلگی چند سطر آن را خوانده یا نخوانده مچاله اش می کنی و به صورتی که همسرت نبیند توی سطل زباله می اندازی. البته مطمئنم این کار را نمی کنی؛ چون اگر حداقل صفحهٔ اول آن را برای رفع کنجکاوی هم که شده بخوانی، آن را تا آخر خواهی خواند.

لازم است بگویم خواندن این نامه چشمانت را به زندگی گذشته ات باز تر خواهد کرد. این نامۀ کج و کوله به تو کمک می کند پاسخ بسیاری از سؤالات خود را بیابی و یا پی به اشتباهاتت ببری و قضاوتت نسبت به من و اطرافیانت عوض شود و بفهمی انصاف یعنی چه و منصف چه کسی است.

خیلی صبر کردم که روزی از خواب غفلت بیدار شوی و در را روی مادر پیر و از کار افتاده ات باز کنی؛ اما نکردی.

شماره تلفنی هم از تو نداشتم، به خاطر این که هیچ گاه شماره ات را به من ندادی! یک بار هم به خودت اجازه ندادی به درد دل های مادر دل خسته ات گوش کنی. واسطه ای هم که فرستادم با بی احترامی از خودت دور کردی. پس چاره ای برایم نماند مگر آن که، همان طور که چشمانت را در طفولیت با لالایی میزبان خواب شبانه می کردم تا در خواب ناز غوطه ور شوی، امروز گوش هایت را با ناله هایم باز کنی و از خواب غفلت بیدار شوی. بنابراین تصمیم بر نوشتن این نامه گرفتم، هر چند پس از طی دوران معلمی و اخراجم از مدرسه عهد کرده بودم دیگر هیچ قلمی را میهمان انگشتانم نسازم؛ اما می دانم تا راز هایم را نگویم خداوند هیچ دخمه ای را آماده پذیرایی از من نخواهد ساخت. امیدوارم بپرسی چرا نامه ام طولانی است؛ زیرا شصت سال عمر، به اندازۀ یک رنج نامهٔ بیست صفحه ای، گفتنی از خود به جای گذارده است.

خب، خدا را شکر که تا این جای نامه ام را خواندی! حالا دیگر مطمئن شدم بر این فرسوده مادرت منت گذاشتی تا صدای تپش قلبش را، لابه لای زمزمهٔ این کلمات کج و معوج بشنوی. خدا را شاکرم! پس گوش کن.

عزیز تر از جانم!

هرگز آن روز سرد پاییزی را فراموش نمی کنم که پدرت دوان دوان آمد تا خبری به من بدهد که آروزی هر مادری است.

انگشتش را روی زنگ گذاشته بود و از شدت خوشحالی و شوقی که داشت فراموش کرده بود آن را بردارد. نفس نفس زنان در را باز کردم تا ببینم در آن ساعت از روز چه کسی پشت در است.

پدرت با دیدن من، در حالی که دهانش خشک شده بود گفت: «هاجر مژده بده!»

گفتم: «چه مژده ای؟ چه خبر شده است؟»

گفت: «الآن دارم از بیمارستان می آیم، نتیجۀ آزمایش را گرفتم.»

زانو هایش می لرزید و جوری حرف می زد، که گویی تمام آرزو هایش را به دست آورده است.

گفتم: «جانم به لب رسید بگو مریضی ام چیه؟»

گفت: «مریضی کدومه! تو مادر شدی، مادر. می فهمی. من هم پدر شدم!»

برق شادی در چشمانش می درخشید. می خواست گریه کند اما خنده و گریه اش با هم قاطی شده بودند و به کلی دست پاچه شده بود.

من هم فقط نگاهش کردم و قدرت هیچ عکس العملی را نداشتم. اما پس از چند لحظه سکوت، گفتم: «بهادر نمی خواهی بیایی تو؟»

خنده ای کرد و گفت: «چرا اصلاً حواسم نبود. حالا برو یک چایی تازه دم برایم بیار که دارم سکته می کنم.»

هر چند خوشحالی من کم تر از او نبود اما خیلی محکم تر از پدرت با موضوع برخورد کردم. فقط خیلی ناراحت شدم، ناراحت از این که غیر از من و پدرت هیچ کس منتظر شنیدن این خبر نبود. راستش من و پدرت هر دو بی کس و کار بودیم. در پرورشگاه با هم بزرگ شدیم، رشد کردیم، عاشق شدیم و بعد تشکیل خانواده دادیم.

من و پدرت با گذشته و زندگی خود کنار آمده بودیم؛ اما من همیشه از این وحشت داشتم که اگر روزی فرزندم بپرسد: مادر پدر بزرگ و مادر بزرگ من چه کسانی هستند و کجایند، چه پاسخی بدهم؟ به همین علت از وقتی فهمیدم که باردار شده ام، خواب شب و روز از چشمانم رخت بربست.

نمی دانستم شادی هایم را با چه کسی قسمت کنم. نه پدری، نه مادری، نه برادری و نه خواهری! خودم بودم و خودم. البته پدرت دوشا دوش من، غم و غصه هایم را به جان می خرید.

روز ها مانند برق و باد می گذشتند و زانوانم یارای تحمل وزن من و تو را نداشتند. محصل هایم به راه رفتن و حرکاتم می خندیدند؛ اما چاره ای نداشتم. چون بیش از چند روز به مرخصی زایمانم باقی نمانده بود، و یک روز با هم کارانم خدا حافظی کرده و برای به دنیا آمدن تو خانه نشین شدم.

پدرت شب و روز کار می کرد. در خانه هم وقت استراحت نداشت و در حقیقت سه شیفت کار می کرد. دو شیف در چاپ خانه و یک شیفت در خانه.

هر روز که می گذشت، یک روز به دیدار تو نزدیک تر می شدم. پاییز و زمستان پس از دیگری رفتند و جای خود را به بهار دادند.

خدا را شاکر بودم که با رویش برگ ها و شکوفه ها و سر سبزی دامان طبیعت، به زودی خانۀ سوت و کور من هم بهاری می شود و نو گلی پا به عرصۀ زندگی من خواهد گذاشت که جاودانه ترین بهار زندگی مرا خواهد ساخت.

چه روز های خاطره انگیزی بودند! پس از یک کشمکش درونی نسبتاً طولانی، نام فرهاد بر دل و جانم نقش بست و با پدرت توافق کردیم که شناسنامه ات را به این نام مزین کنیم. البته من نام محسن را خیلی دوست داشتم؛ اما پدرت زیر بار نرفت و گفت اگر تو ناراحتی محسن صدایش بزن. من هم نخواستم دلش را بشکنم و نام تو برای همیشه فرهاد شد. نامی که عمری دل و جانم را به فریاد نشست.

صدای گریه ات که در بیمارستان پیچید، لبخندی برای همیشه بر لبان من و پدرت نشست و جمع دو نفرۀ ما سه نفر شد. و وقت آن فرا رسید که دوباره در کلاس درس حاضر شوم. خیلی مضطرب و پریشان بودم که

فرزند دل بندم را به که بسپارم. اما خدا با من یار شد و چون بیش از پانزده روز به تعطیلات مدارس باقی نمانده بود، فکر کردن به این موضوع را به اول مهر موکول کردم و مشغول تر و خشک کردن تو شدم.

من و پدرت در طول این سال ها بسیار تلاش کردیم که آدرسی از گذشته خود به دست بیاوریم؛ اما هر چه بیش تر تلاش می کردیم، نتیجۀ کم تری می گرفتیم.

نا امید و دل شکسته تصمیم گرفتیم با آن چه در گذشته بر ما رفته خدا حافظی کنیم. دیگر مطمئن شدیم هیچ کس نمی تواند خبری از گذشتۀ دو تا بچۀ سر راهی داشته باشد و به این نتیجه رسیدیم به آن چه خدا برای مان رقم زده راضی باشیم.

عزیز مادر!

تلاش من و پدرت فقط به خاطر خوش بختی، رفاه و آسایش تو بود؛ زیرا نمی خواستیم که تو هم از آن چه ما محروم بودیم، محروم باشی.

روز ها، هفته ها، ماه ها و سال ها گذشت، و فرهاد من شش ساله شده بود و وقت آن رسیده بود که مهد کودک جای خود را به دبستان بدهد.

با تجربه ای که در کار معلمی کسب کرده بودم، می خواستم تمام آن چه را برای بچه های مردم به کار می بردم، یک جا برای تربیت و آموزش تنها فرزندم به کار گیرم.

اما نمی دانم چرا با بزرگ تر شدن تو، مصیبت های مادرت هم بزرگ و بزرگ تر شد.

در ابتدا حادثه ای نا خواسته پدرت را از ما گرفت و چراغ پر فروغ خانه ما را خاموش کرد.

مجبور بودم به تو دروغ بگویم؛ چون پدرت در حادثه تصادف از دنیا نرفته بود بلکه در یک حادثه مرگ بار جانش را از دست داد.

در آن شب شوم، پدرت در چاپ خانه مشغول به کار بوده است که عده ای از خدا بی خبر به قصد سرقت وارد چاپ خانه می شوند، همۀ کارکنان و کارگر ها رفته بودند و فقط پدرت که همیشه تا دیر وقت کار می کرد با پسر صاحب چاپ خانه و نظافت چی در محل حاضر بودند.

آن ها با پسر چاپ خانه دار درگیر می شوند و او را نا جوان مردانه به قتل می رسانند سپس از محل متواری می شوند. پدرت در تعقیب آن ها از چاپ خانه خارج می شود و چند کوچه و خیابان را به تعقیب آن ها می پردازد ولی از شانس بد با یک کامیون تصادف می کند و کامیون با استفاده از تاریکی شب از محل می گریزد.

صاحب چاپ خانه برای این که مطالبات پدرت را نپردازد او را هم دست سارقین معرفی می کند و نظافت چی چاپ خانه را با تطمیع و تهدید وا دار می سازد که این موضوع را تایید کند.

پس از این حادثه، خیلی تلاش کردم طلب پدرت را از چاپ خانه وصول کنم، اما موفق نشدم.

شهر کوچک بود و خبر ها به سرعت در همه جا می پیچید از این که خیلی ها تصور می کردند پدرت با سارقین هم دست بوده خیلی ناراحت بودم.

این موضوع به قدری ماهرانه طراحی و باز گو شده بود که حتی مرا هم به شک انداخت؛ اما وقتی به دیدار نظافت چی چاپ خانه رفتم، به همه چیز اعتراف کرد و موضوع را همان طور که نوشتم باز گو کرد. ولی از ترس اخراج از کار و ترس از پلیس به خاطر دروغ هایی که گفته بود، حاضر نشد به بی گناهی پدرت شهادت دهد.

نگاه هم کارانم به من عوض شده بود و مدیر مدرسه برخوردش عوض شده بود. هر چه بر بی گناهی پدرت اصرار می کردم، بیش تر مورد تمسخر واقع می شدم.

یک روز، مدیر مدرسه مرا صدا زد و در حضور معلمین به من گفت: «والدین بچه ها مرتباً مراجعه و درخواست تعویض شما را دارند. هر چند شما معلم خوبی هستید اما نمی دانم چه کار کنم؟»

سعی کردم از حیثیت خودم و پدرت دفاع کنم؛ اما فایده ای نداشت. لذا تصمیم گرفتم به عنوان دفتر دار، در مدرسهٔ دیگری مشغول به کار شوم.

یک روز دیدم مدیر مدرسه گوش تو را گرفته و به تو اهانت می کند که پدرت دزد و قاتل بوده. با این که تو بچۀ شیطون و بازیگوشی بودی و گاهی سر به سر بچه های دیگر می گذاشتی اما این دلیل نمی شد که کسی به تو و پدرت اهانت کند.

با سرعت خود را به او رسانیدم و تو را که حسابی ترسیده بودی به کلاس فرستادم. بعد از زنگ تفریح وقتی با او تنها شدم، به کاری که کرده بود اعتراض کردم و او گفت: «بچه ای که در چنین خانواده ای بزرگ شود بهتر از این نمی شود.»

جلوی چشمانم تیره و تار شد. با عصبانیت جا سوزنی را برداشتم و محکم به صورتش کوبیدم. صورتش را خون فرا گرفت. بینی اش شکست.

دو روز به مدرسه نرفتم و روز سوم در حالی که وارد مدرسه می شدم نامه ای به دست من دادند که در آن نوشته شده بود: از این پس از شغل خود محروم و از کار بر کنار شده ام. یک ماه بعد مبلغ مختصری به عنوان سنوات به من پرداخت کردند ولی با پرونده سازی مدرسه و به حکم دادگاه برای همیشه از داشتن هر گونه شغل دولتی محروم شدم.

به خاطر کاری که کرده بودم و به علت فرار از شایعاتی که برای پدرت درست کرده بودند، دست تو را گرفتم و برای همیشه از آن شهر خراب شده بار سفر بستم. یک اطاق نمناک اجاره کردم و تصمیم گرفتم زندگی را از نو بسازم.

ماه ها برای پیدا کردن کار و شغل آبرومند به این در و آن در زدم؛ اما هر کجا می رفتم یا سابقه کار می خواستند و یا معرفی که مرا تایید کند.

سابقه کارم که مشخص بود. کسی هم نبود که مرا بشناسد و معرف من باشد.

جان مادر!

خودت بهتر می دانی یک زن جوان و بدون سرپرست چه دردسر هایی دارد. در این مدت، زمان ثبت نام در مدارس گذشته بود و من مجبور شدم تا فرا رسیدن سال تحصیلی بعد کار آموزش تو را به عهده بگیرم.

گرفتاری ها و بد بختی های زندگی، از من زنی اخمو و مادری بد اخلاق ساخته بود و شاید برای همین بود که هیچ گاه نتوانستم با تو ارتباط لازم را برقرار کنم.

پس انداز اندکم داشت تمام می شد که، با التماس و خواهش در یک شرکت خدماتی مشغول به کار شدم؛ ولی به خاطر این که معرف نداشتم مجبور شدم مقدار اندکی طلا که پدرت و خودم خریده بودیم به عنوان وثیقه نزد شرکت ودیعه بگذارم.

شرکت مرا برای کار در یک خانواده به آنان معرفی کرد و یک سال برای نگه داری از بچه های شان استخدام شدم.

زندگی کم کم روی خوش نشان می داد و وضع مالی ما بهتر می شد. هر چند خستگی کار و نگه داری از سه تا بچه شیطان و قد و نیم قد کار آسانی نبود؛ اما راضی بودم.

یک روز صاحب خانه از خلوتی خانه استفاده کرد و پیشنهاد بی شرمانه ای به من داد، اما من زیر بار نرفتم و او را تهدید کردم اگر دست از سر من بر ندارد موضوع را به همسرش خواهم گفت.

چند روزی خبری نبود؛ اما دست بردار نبود و وقتی فهمید که تصمیم گرفته ام جریان را به همسرش بگویم. در کمال نا جوان مردی طلا های همسرش را دزدید و این کار را به گردن من انداخت.

او به این کار اکتفا نکرد و از دست من شکایت کرد. هر چه تلاش کردم جریان را برای همسرش و پلیس بگویم موفق نشدم. او وقاحت را به حد کمال رسانید و طلا های مختصر مرا که نزد شرکت به ودیعه گذاشته بودم از آن خود ساخت و پس از اخراجم از شرکت و پا در میانی صاحب خانه ام که به بی گناهی من آگاه بود رضایت داد.

هرگز اجازه ندادم این نا ملایمات مرا از پای در آورد؛ اما چیزی که بیش از همه مرا رنج می داد نگاه های معنی دار تو بود.

هیچ گاه سوال نمی کردی؛ اما نگاه هایت هم چون تیری آتشین بر قلبم می نشست. پیش خود می گفتم این بچه چه می فهمد؟ و این طرز فکر باعث می شد، هیچ توضیحی برای اتفاقاتی که پی در پی می افتاد برای تو نداشته باشم و همیشه با حرف های سر بالا و بی معنی تو را سرگرم می کردم. اما متوجه نشدم که با نا باوری به حرف هایم گوش می کنی و در دل به حرف ها و حرکاتم می خندی.

فرهاد عزیزم!

باید به من حق بدهی. من چگونه می توانستم دلیل کار آن از خدا بی خبر را با اتهامی که به من زد به تو بگویم. نمی دانم چند بار که در کوچه و خیابان، به گوش این و آن سیلی زدم، در مورد من چه فکری می کردی و یا وقتی بچه ها می گفتند پدرت سارق و قاتل بوده چگونه این غم را در دلت پنهان می کردی و به من حرفی نمی زدی.

هیچ گاه به خود اجازه ندادم قلب کودکانه تو را با گفتن این که بعضی با من چه برخورد هایی دارند و یا برخی از خدا بی خبر ها از من چه توقعاتی دارند برنجانم و مایه ناراحتی و پریشانی تو شوم.

مطمئنم نگفته های من و تصورات و افکار کودکآنه ات سال های بعد، عقده هایی شد که این چنین دست از مادر رنج کشیده خود شستی و کتاب خاطراتت را که یک طرفه نوشته بودی برای همیشه بستی و کنار گذاشتی.

من تلاش کردم بر مشکلات پیروز شوم. سعی خودم را کردم؛ اما نمی دانم چرا به قهر زمانه گرفتار شده بودم.

شاید الآن که یک پزشک ماهر و متخصص شده ای بهتر بفهمی که اگر یک نفر یک روز از خواب بیدار شود و ببیند بالشش پر از خون شده است چه حالی پیدا می کند.

آری عزیزم! سرفه های مداوم من نشان از یک بیماری داشت. اما من در گردونۀ تلاش برای زندگی آن را جدی نگرفتم. آن قدر از خودم غافل شده بودم که نفهمیدم روزبه روز لاغر تر و ضعیف تر می شوم و رنگ پریدگی و زردی رویم را به خاطر خستگی و تغذیه نا مناسب می دانستم. زیرا فقط به تو فکر می کردم. می خواستم تو خوب بپوشی. خوب بخوری و درس بخوانی.

اما آن اتفاق مرا نگران کرد. پتو، لباس ها و بالشی که روی آن خوابیده بودم پر از خون شده بود. خونی که با سرفه های پی درپی شبانه به اطراف پاشیده شده بود و چون نمی خواستم نگران شوی همه چیز را جمع و جور کردم و به پزشک مراجعه کردم و پس از معاینه و چند آزمایش، تازه فهمیدم به بیماری سل مبتلا شده ام.

با شنیدن این خبر احساس کردم به آخر خط رسیده ام ولی خودم را جمع و جور کردم ولی ترس از این که تو را هم گرفتار کنم باعث شد فاصله ام از تو بیش تر شود.

زن صاحب خانه مرتباً دلیل لاغری و رنگ و روی پریده ام را می پرسید و من از این که آن ها از روی ترس از خانه بیرونم کنند چیزی نمی گفتم.

صاحب خانه مرد محترمی بود و گاهی با کمک های غیر نقدی خود ما را یاری می کرد. اما به خاطر این که همسرش نگران ارتباطش با من نشود سعی می کرد با احتیاط زیاد عمل کند و زیاد به من نزدیک نشود؛ زیرا با وجود بیماری که داشتم، زنی بودم جوان و زیبا و پیر مرد به خوبی می دانست نباید با ایاب و ذهاب خود و ارتباط با ما موجب نگرانی همسرش شود.

کار جدیدم که بسته بندی در یک تولیدی بود تا حدودی مشکلات ما را حل کرده بود و من از خدا می خواستم که دوباره مشکلی برایم ایجاد نشود؛ زیرا نمی خواستم اتفاق دیگری کارم را از من بگیرد.

دارو و درمان مخفیانه ام کمی موثر بود، اما سرفه هایم ادامه داشت تا آن که آن شب لعنتی فرا رسید و تمام رؤیا ها و آرزو هایم به باد رفت.

جان مادر!

شاید تو هم آن شب را به یاد بیاوری. چون کلاس پنجم بودی و چون بچۀ باهوش و با ذکاوتی بودی، مسائل را خوب می فهمیدی. مدت شش ماه بود که از بیماری ام می گذشت. فکر می کردم بیماری ام بهبود پیدا کرده؛ اما بعد فهمیدم دارو هایی که مصرف می کردم از شدت آن کاسته و تا حدودی آثار بیماری را مخفی کرده است.

سوزش عجیبی در سینه ام حس می کردم و تمام وجودم در تب شدیدی می سوخت. کلافه شده بودم و هیچ راه چاره ای نداشتم. خوب به یاد دارم

که آن شب چند بار گفتی: «مادر می خواهی برویم دکتر؟ من توی قلکم پول دارم.»

گفتم: «فرهاد جان چیزی نیست! نگران نباش. الان دارو هایم را می خورم و بهتر می شوم. تو بهتر است بخوابی.»

ای کاش آن شب به حرفت گوش می کردم تا لااقل دست روزگار با ما بازی دیگری را شروع نکند.

وقتی به خواب رفتی، از شدت تب مانند کوره ای می سوختم. رویت را پوشانیدم و چون هوا خنک بود به حیاط رفتم تا کمی بدنم خنک شود.

بدون روشن کردن لامپ حیاط، روی پله ها نشستم و کف پا هایم را روی سنگ های خنک حیاط گذاشتم.

چراغ اطاق صاحب خانه روشن بود و پیر مرد و همسرش در حال گفت و گو بودند. نمی دانم چرا، ولی با حرف هایی که شنیدم نا خوادآگاه خود را پشت در اطاق آن ها دیدم. گوشم را به در چسبانیدم و سرا پا گوش شدم.

زن صاحب خانه گفت: «حاجی به نظر من این زنه مشکوک به نظر می رسد.»

حاجی گفت: «خانم چرا این قدر بد بینی؟ بی چاره از صبح تا شب زحمت می کشد که شکم خودش و بچه اش را سیر کند. این کجایش شک بر انگیز است؟»

زن صاحب خانه گفت: «نه حاجی! مدتی است خیلی به خودش می رسد. اگر قبلاً آرایش نمی کرد حالا مدتی است که سرخاب، سفیدآب می ماله و شب ها هم دیر تر از همیشه به خانه بر می گردد.»

حاجی گفت: «چه عرض کنم! به نظر من که زن سالم و خوبیه و زحمت کش.»

اما زنش ناراحت شد و گفت: «شما مرد ها خیلی دل نازک هستید. نکنه به خاطر این که خانوم خانوما خیلی جوان و خوشگله، دلت براش می سوزه. من که فکر می کنم کاسه ای زیر نیم کاسه اش باشه. بی چاره بچۀ معصومش که داره تو دامن کی بزرگ می شه.»

با آن که حاجی سعی می کرد حرفش را قطع کند، یک ریز حرف می زد و تهمت می زد.

البته در مورد آرایش من حق داشت چون به خاطر مریضی این قدر رنگ و رویم زرد شده بود که خودم از خودم می ترسیدم، اما برای این که صاحب کارم و بقیه کارگر ها از مریضی ام بویی نبرند، سر و صورتم را مرتب می کردم. ولی حرف های دیگرش خیلی آزارم داد. سرم به شدت درد گرفته بود و تبم شدید تر شده بود.

دوباره گوش دادم و دیدم زن صاحب خانه می گوید: «حاجی تا این زنه آبروی ما را نریخته یک فکری بکن و گرنه خودم کاری که نباید بکنم می کنم.»

انگار دنیا تو سرم خورد. با این که لباس مناسبی به تن نداشتم. در را باز کردم و توی کوچه دویدم. بغض گلویم را گرفته بود و از چشمان و دهانم آتش زبانه می کشید. بی اختیار شروع به دویدن کردم. حرف های آن زن مانند پتکی بر مغزم فرود می آمد. اختیار پا هایم را از دست داده مانند دیوانه ها افتان و خیزان به چپ و راست می چرخیدم. گاه از شدت سرفه می ایستادم. مقداری خون استفراغ می کردم و دوباره شروع به دویدن می کردم.

خسته و درمانده شده بودم. متوجه شدم خیلی از خانه دور شده ام. ناگهان تصمیم گرفتم هر چه سریع تر به خانه برگردم. کوچه تاریک بود و احساس می کردم شبحی مرا تعقیب می کند. بدون این که به پشت سرم نگاه

کنم فقط می دویدم. صدای تپش قلبم را به خوبی می شنیدم. کمی ایستادم تا نفسی بگیرم اما با شنیدن صدای پایی در پشت سرم باز شروع به دویدن کردم؛ ولی از بخت بد پایم در گودالی رفت و به شدت به زمین خوردم و از هوش رفتم. نمی دانم چه زمانی بی هوش بودم، اما چشمان خود را که باز کردم روی تخت بیمارستان خوابیده بودم.

فهمیدم به علت ضربه ای که به سرم وارد شده و خون زیادی که از دست داده بودم ده روز در بی هوشی کامل به سر بر برده ام.

هیچ چیز را به یاد نمی آوردم. فقط دل شوره عجیبی داشتم. پس از یک ماه، گذشته را به یاد آوردم و اولین چیزی که فکرم را مشغول کرد تو بودی. هیچ خبری از تو نداشتم و با نگرانی منتظر ترخیص از بیمارستان بودم.

از طریق پرستار ها متوجه شدم که پیر مردی مرا به بیمارستان آورده و گفته صاحب خانه من است. چند روزی بود که به هوش آمده بودم ولی خبری از او نبود و نگرانی از وضعیت تو خیلی آزارم می داد.

یکی از پرستار ها که از وضعیت من آگاه شده بود، آدرس خانه و مدرسه را گرفت تا خبری از تو بگیرد.

او روز بعد جریان را برایم باز گو کرد که چگونه آن شب وقتی خانه را ترک کردم. با شنیدن صدای در، صاحب خانه به دنبال من آمده و مرا تعقیب کرده و پس از زمین خوردن مرا به بیمارستان منتقل کرده است.

در مورد تو هم گفت: «یک روز بعد از گم شدن من از طریق مدرسه تو را به یک مرکز نگه دای سپرده اند، بنابراین تا حدودی خیالم راحت شد.

یک ماه از بستری شدن من گذشته بود و در تمام این مدت بدون این که اطلاع داشته باشم، تمام مخارج بیمارستان را پرداخته بودند. فکر

می کردم صاحب خانه این کار را کرده است اما مشخصاتی که به من دادند با مشخصات او خیلی فرق می کرد.

کنجکاو شده بودم بدانم چه کسی خرج بیمارستان را داده، اما نگرانی از وضعیت تو موجب شد مسائل دیگر را فراموش کنم.

دکتر اجازه داد بقیه مدت استراحتم را در منزل بگذرانم و تشخیص داد که باید مدت شش ماه تحت نظر باشم.

در حالی که خیلی ضعیف و بی رمق شده بودم خود را به خانه رسانیدم و در کمال تعجب دیدم مقدار قابل توجهی برنج، حبوبات و چیز های دیگر در خانه گذاشته اند.

یخچال هم پر از گوشت و مرغ و میوه بود. در حالی که خشکم زده بود به فکر تو افتادم که ای کاش بودی و می توانستی از این خوراکی ها استفاده کنی.

به زحمت خود را به اطاق صاحب خانه رسانیدم؛ اما او اظهار کرد که شخصی که مرا مورد لطف قرار داد نمی شناسد.

می دانستم که نمی خواهد او را معرفی کند و دروغ می گوید؛ اما پیش خود گفتم، گذشت زمان همه چیز را حل می کند و بالاخره آن شخص محترم و خدا شناس را خواهم شناخت.

پس از این که احساس کردم حالم بهتر شده تصمیم گرفتم تو را به خانه برگردانم. آدرس مرکز نگه داری را از مدرسه گرفتم و خودم را به آن جا رساندم.

اتفاقات آن روز و مطالبی که به گوشم خورد مسیر زندگی من و تو را برای همیشه عوض کرد و دوران سخت جدایی من و تو از همان روز شروع شد.

مدیر مرکز حرف های تو را برایم باز گو کرد و من متوجه شدم زن از خدا بی خبر صاحب خانه، آن چه را آن شب برای شوهرش می گفت فردای آن روز برای تو هم گفته است.

می خواستم تو را ببینم و موضوع گم شدنم را برایت شرح دهم؛ اما او اجازه نداد و گفت به خاطر حکم دادگاه من حق ملاقات با تو را ندارم. آن زمان بود که فهمیدم مسئولین مدرسه تو و زن همسایه در تحقیقاتی که در مدت بستری شدن من در بیمارستان به عمل آمده بود، هر چه دل شان خواسته بود گفته بودند و از من زنی هرزه و مسئله دار ساخته بودند که این موضوعات ذهن تو را نیز نسبت به من خراب کرده بود.

جریان زندگی و مریضی ام را برای مدیر مرکز باز گو کردم و او گفت در حال حاضر به مصلحت نیست که تو را ببینم. از پنجره نگاهی به حیاط انداختم و وقتی تو را مشغول بازی با بچه ها دیدم خوشحال شدم. خوشحال از این که در سلامت کامل هستی.

هفت سال گذشت و در این مدت هفته ای یک بار به دیدنت می آمدم و از پشت پنجره دفتر و یا کلاس تو را می دیدم. وقتی می دیدم درس خوان ترین بچه مرکز هستی و با معدل بالا دیپلمت را گرفته ای بر خود می بالیدم.

خوشحالی من وقتی به اوج خود رسید که نامت را در بین قبول شدگان کنکور پزشکی دیدم، و خدا را شکر گفتم که فرهاد من دکتر آیندۀ مملکت خواهد شد.

تصمیم گرفتم به این جدایی نا خواسته پایان دهم و به دیدار تو بیایم؛ اما حرف های مدیر مرکز برای همیشه امیدم را نا امید کرد.

او گفت: «یک روز به تو گفته اگر مادرت را ببینی چه می کنی؟»

و تو گفته بودی، که مادر نداری و اگر هم داشتی تا آخر نمی خواهی او را ببینی و اگر هم یک روز مجبور باشی با او ملاقات کنی با دستان خودت او را خفه می کنی.

دنیا جلوی چشمانم تیره و تار شد. اما تو حق داشتی؛ زیرا با آن همه سوال بی جواب که از کودکی در مغزت نقش بسته بود و با آن همه شایعات و دروغ پردازی هایی که شنیده بودی، هر کس دیگری هم جای تو بود مثل تو فکر می کرد.

روز ها و ماه ها گذشت و هنوز هم نمی دانستم چه کسی مخارج نگه داری تو را در مرکز پرداخت کرده و چه کسی هزینه تحصیلی ات را تقبل می کند.

او هر چند وقت، توسط کسی که او را نمی شناخت برایم آذوقه و مقداری پول می فرستاد.

یک روز تصادفاً نیم رخ او را دیدم ولی با عجله از خانه دور شد و نتوانستم با او حرف بزنم. فقط دعا کردم که هر که هست و هر کجا هست، همیشه سالم و تندرست باشد.

صاحب خانه و همسرش به فاصلهٔ چند ماه بدرود حیاط گفتند. یک هفته بعد، یک نفر که خودش را وکیل آن ها معرفی می کرد به خانه آمد و سندی را به من داد که صاحب خانه قبل از مرگش چون فرزندی نداشته خانه را به نام من کرده ولی شرط کرده بود مادامی که در قید حیات هستم از آن استفاده کنم و حق فروش نداشته باشم.

او یک موسسه خیریه را هم موظف کرده بود که در صورت فوت من، یا ترک خانه، موسسه آن جا را تبدیل به خانه سالمندان نماید.

فرهاد از جان عزیز ترم!

با مردن صاحب خانه و همسرش تنها تر از همیشه به زندگی ادامه دادم. دیگر غصه داشتن و نداشتن را نمی خوردم. بیش از آن چه لازم بود در اختیار داشتم. مشکل بزرگ من دوری و جدایی از تو بود. از طرفی نمی خواستم فرزندی را که با خون دل بزرگ کرده بودم از خودم جدا باشد و از طرفی هم نمی خواستم موجب ناراحتی تو باشم.

مخصوصاً در زمانی که سال آخر دانشگاه بودی و به زودی فارغ التحصیل می شدی.

در روز جشن فارغ التحصیلی در انتهای سالن و لابه لای جمعیت شاهد رشد و شکوفایی جگر گوشه ام بودم.

دوران سربازی، طرح مناطق محروم و بازگشت مجدد تو برایم یک عمر بود.

یک روز دیدم تمام مو هام سفید شده. چشمانم با وجود عینک ته استکانی باز هم به خوبی نمی دید و آن قامت کشیده و بلند، می رفت خمیده و کمانی شود.

یک روز به موسسه خیریه ای که قرار بود خانه را تصاحب کرده و به خانه سالمندان تبدیل کنند رفتم. نمی خواستم یک روز در خانه بمیرم و کسی از مردنم آگاه نشود. می خواستم خانه را تحویل دهم و در ازای آن در یکی از محل های نگه داری سالمندان اقامت کنم.

با دیدن مدیر موسسه خیریه خشکم زد. با لبخندی به من خوش آمد گفت و از این که هنوز سالم و روی پا هایم می ایستم اظهار خوشحالی کرد.

آری او همان کسی بود که چند بار نزدیک خانه دیده بودم. همان شخص خیر و خدا شناس که نقدی و غیر نقدی به من کمک کرده بود و هزینه تحصیلی تو را نیز پرداخت می کرد. کاملاً شرمنده شدم. می خواستم

او را در آغوش بگیرم اما بر احساساتم چیره شدم و فقط گفتم: «خدا اجرت بدهد!»

او گفت: «من کاری نکردم فقط واسطه بودم. تمام کار های من به خاطر خدمات و نیت خیر جناب آقای قادری است.»

گفتم: «چگونه می توانم حضوراً از او هم تشکر کنم؟»

پاسخ داد: «بهتر است برایش فاتحه بخوانید او پنجاه سال است که میهمان خداوند متعال است.»

گفتم: «اگر مرده پس چطور به من و فرزندم کمک کرده، مگر می شود؟»

گفت: «آره! آن بندۀ خدا تمام مال و اموال خود را به منظور کمک به مستمندان و محصلین نیازمند محل زندگی اش وقف کرده و در اختیار اوقاف گذاشته است. اوقاف هم از ما استعلام کرده بود که اگر کسی نیازمند است معرفی کنیم و بدین ترتیب موجبات کمک به شما و فرزند تان فراهم شد.»

با خودم گفتم: «خدایا چگونه می شود کسی حتی پس از مرگ موفق به خدمت به مردم شود؛ ولی بعضی از زنده ها آن چنان خود را اسیر مال و منال دنیا کرده اند که حتی به حق خود هم قانع نیستند و حقوق دیگران را پای مال می کنند.»

آن گاه به یاد صاحب چاپ خانه ای که پدرت در آن جا کار می کرد افتادم و همین طور به یاد آن از خدا بی خبر که به طلا های نا چیز من رحم نکرد.

بعد فهمیدم پدرت که گاهی می گفت: «بعضی ها مردۀ زنده اند و برخی زندۀ مرده یعنی چه!»

عزیز تر از جانم!

نامه ام تمام شد و چون نمی دانم تا زنده ام تو را خواهم دید یا نه؟ لازم است بگویم این نامه را برای جلب محبت و ترحم ننوشتم. فقط می خواستم پاسخ سؤالاتی که سال هاست در وجودت لانه ساخته اند را بدهم و بگویم الان که یک دکتر هستی شکر گزار خداوند باش و کسانی را که یاریت کرده اند را فراموش نکن. هم چنین تا می توانی از دست گیری نیازمندان غافل نشو.

هم چنین به خاطر حرمت شیری که خوردی مادرت را پاک و منزه بدانی و همسرت را دوست بداری و احترام کنی و همان طور که پدرت در مدت کوتاه عمر خود نسبت به من وفا دار بود با او وفا دار باشی.

عزیزم، به خاطر آسایش فرزندانت از هیچ کوششی دریغ مکن و بدان که از هر دستی بدهی از همان دست خواهی گرفت.

دست خدا به همراهت

سرای سالمندان، مادر چشم به راهت هاجر!

.... ترافیک و سر و صدای ماشین ها کاملاً کلافه اش کرده بود. این پنجمین و آخرین سرای سالمندان بود. با خود گفت: «خدایا اگر این جا هم نباشد چه کنم؟»

از آخرین خیابان گذشت و وارد کوچه ای تنگ و باریک شد. تابلوی سرای سالمندان نگاهش را به خود جلب کرد و خنده ای کم رنگ روی لبانش نقش بست؛ اما دیدن یک اطلاعیه در تابلوی آسایشگاه تمام آرزو هایش را بر باد داد.

سوار بر ماشین از محل دور شد و در حالی که اشک از چشمانش سرا زیر شده بود به دنبال خانه ای می گشت که برای آخرین بار مادرش را در یک شب سرد و تاریک برای همیشه از دست داد.

دزد را متهم نکنید

استان مازندران از استان های شمالی کشور و استانی سر سبز با زمین هایی مرغوب و حاصل خیز است. جنگل های زیبا و انبوه آن، همه ساله میزبان مردمی است که از سراسر کشور برای تفریح و تفرج به آن خطه مسافرت می نمایند تا چند روزی فارغ از هیاهوی شهر و مشکلات روزمره، خود را به دامان طبیعت زیبای این استان بسپارند.

دریای مازندران نیز خوان گسترده ای است که میهمانان خود را سخاوت مندانه می پذیرد و جمعی از اهالی استان را میهمان نعمت های الهی اش نموده و موجبات رونق کار و کسب مردم سخت کوش آن دیار را فراهم می سازد.

کسانی که به این استان مسافرت می نمایند فقط شیفته طبیعت این استان می شوند و از وجود انسان های بزرگ، شرافت مند و گران قدری که در دامان طبیعت خدادادی اش رشد و نمو یافته اند بی خبرند.

انسان هایی که یاد و نام آن ها هم چون بارانی که با طراوتش دشت و کوهستان را زنده می کند، قلوب مومنین و دوستان شان را روشنایی و زندگی می بخشند.

انسان هایی که نام و یاد شان زنده و جاوید است و زندگی خدا پسندانه آن ها سر مشقی است برای آنان که هنوز چشمان شان باز، گوش های شان شنوا و دل های شان به نور ایمان زنده و منور است، اینان همانند کسانی هستند که با مال خود بندگان را آزاد می کنند و با اعمال نیک خود آزادگان را می خرند.

این داستان روایتی کوتاه، گوشه ای کوچک از زندگی الهی انسانی وارسته و بنده ای از بندگان واقعی حضرت حق تعالی است.

پاییز از راه می رسید و فصل دیگری از زندگی کودکی لاغر و استخوانی ولی با هوشی سرشار و چشمانی تیز بین آغاز می شد. کودکی که با وجود شیطنت های کودکانه، دل به آیات نورانی قرآن سپرده بود.

او هر از گاهی دست از خواندن و نوشتن می کشید تا ساعتی را در کنار کودکان هم سن و سال خود در دامان طبیعت به گشت و گذار بپردازد و خستگی ساعت ها مطالعه را به دست باد بسپارد.

آن روز، زین العابدین با کودکان همسایه و بعضی از شاگردان مکتب خانه قرار گذاشته بودند برای جمع آوری برگ های رنگارنگ درختان به خارج از روستا بروند و مادرش که همیشه مراقب طفل ضعیف خود بود، لباس های گرم او را آماده کرد و سفارش کرد که زیاد از خانه دور نشود.

زین العابدین با بدرقۀ چشمان نگران مادر به راه افتاد و لحظاتی بعد در میان درختان نا پدید شد.

مادر زین العابدین پس از بدرقۀ فرزندش برای انجام کار های روزانه به خانه بازگشت و مشغول کار شد؛ اما چیزی نگذشته بود که با صدای گریۀ زین العابدین به طرف حیاط دوید و فرزند دل بندش را دید که با چشمانی گریان در حالی که زیر لب غرغر می کند به سمت خانه می آید.

مادر به تصور این که گرفتار آزار و اذیت بچه های دیگر شده و یا آسیبی دیده او را در آغوش کشید و علت گریه و بازگشت زود هنگامش را جویا شد.

زین العابدین که نمی خواست مادر مهربانش را نگران و ناراحت کند، اشک هایش را پاک کرد و در حالی که هنوز بغض گلویش را می فشرد به او گفت: «مادر جان، من دیگر با این بچه ها بازی نمی کنم، آن ها بچه های خوبی نیستند.»

مادر با تعجب پرسید: «چرا فرزندم، چه اتفاقی افتاده؟ کدام یک از آن ها تو را ناراحت و اذیت کرده اند؟»

زین العابدین گفت: «همه آن ها.»

سپس در حالی که سعی می کرد آرامش خود را حفظ کند ادامه داد: «مادر این بچه ها امروز گفتند که می خواهند قمار بازی کنند و به اصرار از من هم می خواستند که با آن ها بازی کنم.»

مادر در حالی که سعی می کرد لباس های اضافه او را از تنش خارج کند لبخندی زد و گفت: «خب عزیزم این که گریه ندارد! آن ها چند بچه بیش تر نیستند. تو چرا ناراحت شدی؟»

زین العابدین که گویی از مادر انتظار چنین حرفی را نداشت گفت: «مادر مگر نمی دانی قمار بازی حرام است! دیروز استاد می گفت، قمار بازی حرام است و خداوند قمار بازان را به آتش جهنم می سوزاند.»

مادر گفت: «عزیزم، تو که بازی نکردی، پس چرا ناراحتی؟ چرا این قدر گریه کردی؟»

زین العابدین پاسخ داد: «من از این که آن ها به جهنم می روند ناراحتم. حتی به آن ها گفتم شما طاقت آتش جهنم را ندارید؛ اما آن ها به من

خندیدند و به حرفم توجه نکردند. من هم به خانه برگشتم و هرگز با آن ها بازی نمی کنم.»

شب هنگام در حالی که زین العابدین در خواب بود، مادرش موضوع را برای شوهرش باز گو کرد؛ اما این موضوع مایه تعجب او نشد زیرا او می دانست فرزندش دارای استعداد فوق العاده ای است و با این سن و سال اندک به مسائل حلال و حرام توجه دارد و از این که می بیند بعضی ها با بی توجهی کامل، کار های خلاف شرع انجام می دهند ناراحت و مکدر می شود.

به همین دلیل با وجود آن که وضعیت مالی مناسبی نداشت، مصمم شده بود آن چه را در توان دارد به کار گیرد تا فرزندش بتواند تحصیل کند و مدارج ترقی را در علوم دینی طی نماید.

مکتب خانه ای که زین العابدین در آن درس می خواند توسط یکی از اهالی با سواد روستا اداره می شد. اساتید و معلمین مکتب خانه در آن زمان می توانستند تا حدودی آگاهی و دانش خود را به شاگردان انتقال دهند و پس از آن محصلین با استعداد و کسانی که علاقه مند بودند، به حوزه های علمیه اعزام می شدند تا بتوانند تحصیلات خود را ادامه دهند.

زین العابدین در همان سال های اولیه نشان داد که بیش از آن چه دیگران تصور می کنند دارای هوش و استعدادی سرشار است.

او از همان سنین، ضمن درس خواندن، به مسائل اطراف خود نیز توجه و دقت زیادی داشت و از این که می دید برخی از مردم در فقر و نداری دست و پا می زنند ناراحت می شد. گاهی از پدرش سؤال می کرد چرا برخی از مردم پول دارند و برخی از آن ها فقیر؟ چرا بعضی ها خانه های بزرگ دارند و برخی در خانه های کوچک و محقر زندگی می کنند؟

زین العابدین همیشه در دل آرزو می کرد آن قدر ثروت داشته باشد که بتواند به تمام مردم کمک کند.

از زمان کودکی بسیار قانع و کم خوراك بود و در مکتب خانه خوراکی هایی که مادر برایش تدارك دیده بود به بچه هاي دیگر می داد؛ اما هیچ گاه از خوراکی دیگران استفاده نکرد.

یک روز بچه هاي مکتب خانه براي این که او را اذیت کنند، تمام خوراکی او را که مقداري نان و پنیر و خرما بود مخفیانه خوردند تا او را هنگام چاشت مجبور کنند از شدت گرسنگی، غذاي آن ها را بخورد؛ اما زین العابدین بدون آن که ناراحت شود و یا عکس العملی نشان دهد، گرسنگی را تحمل کرد ولی غذاي آن ها را نخورد. زیرا تصور می کرد ممکن است پدر و مادر آن ها با رنج و مشقت براي فرزندان شان غذا تهیه کرده اند.

فصل پاییز تمام شد و زمستان فرا رسید. زمستان سختی بود و برف و سرما زندگی را طاقت فرسا ساخته بود.

هر گاه پدر زین العابدین تصمیم می گرفت او را شخصاً «به مکتب خانه ببرد و یا باز گرداند تا از گزند برف و سرما در امان باشد، او نمی پذیرفت و می گفت: «پدر، تعدادی از بچه های مکتب خانه یتیم هستند و پدر ندارند، نمی خواهم با دیدن شما ناراحت و غصه دار شوند.»

با گذشت مدت زمانی کوتاه، زین العابدین به خواندن قرآن مسلط شده بود و بسیاری از احکام دینی را می دانست و مسائل رساله های علمیه را فرا گرفته بود. به همین دلیل مکتب خانه دار، پدرش را دعوت کرد و به او گفت: «من آن چه در توان داشتم برای فرزند شما به کار بستم و بیش از این نمی توانم کاری انجام دهم. زین العابدین بچۀ با استعدادی است و باید تحصیلاتش را در حوزه ادامه دهد. هر چند که بسیاری از هم دوره ای هایش ترک تحصیل کرده اند و بعضی هم مایل به ادامه تحصیل در حوزه نیستند،

اما او با بقیه فرق می کند و من دوست ندارم که وقت او بیش از این در این مکتب خانه تلف شود.»

بدین ترتیب زین العابدین راهی حوزي علمیه شد و تحصیلات خود را آغاز کرد. تلاش اساتید حوزه که افرادی برجسته، با سواد و صاحب نام بودند و استعداد زین العابدین که توانست بیش از حد انتظار و کم تر از زمان مورد نیاز، علوم پایه و مبانی اولیه علوم دینی را فرا گیرد موجب شد، با راهنمایی اساتید حوزه و دعای خیر پدر و مادر راهی نجف گردد و مدتی دست از شهر و دیار و خانه و خانواده بشوید.

آن زمان طی مسافت های طولانی خطراتی به همراه داشت که همیشه مسافرین و زائرین عتبات را تهدید می کرد؛ اما این موضوع نتوانست در اشتیاق او به ادامه تحصیل و مجاورت با مرقد مطهر مولاي متقیان حضرت علی (علیه السلام) و سایر ائمه معصومین (علیهم السلام) خللی وارد سازد.

لذا چندین شبانه روز مسافت بین ایران و عراق را با تحمل کمبود مواد غذاي و خستگی طی کرد و خود را به نجف رسانید.

ابتدا و پس از آن که چشمانش به گنبد نورانی و آسمانی حضرت امیر المومنین (علیه السلام) افتاد، خود را به حرم رسانیده و در کنار ضریح مقدسش با خداوند متعال و مولایش عهد و پیمان بست تا جان در بدن دارد در راه اعتلاي دین مقدس اسلام و ترویج معارف اهل بیت معصومین از پاي ننشیند و خدمت به مردم را سر لوحه کار خود قرار دهد.

زین العابدین وقتی فهمید باید در محضر اساتید بزرگواري هم چون صاحب جواهر و شیخ انصاري زانوي شاگردي بر زمین زده و دست ادب بر سینه بگذارد، در پوست خود نمی گنجید.

او بدون فوت وقت فراگیري علم و دانش را نزد این بزرگواران آغاز نمود و هنگامی که اساتید بزرگوارش متوجه شدند شاگرد جدید از هوش و

استعداد سرشاري برخور دار است، او را از دانستن آن چه در سینه داشتند محروم نساخته و در تربیتش تلاش زیادي به عمل آوردند.

زین العابدین چند بار به شوق دیدار پدر و مادر و صله ارحام راهی ایران شد؛ اما شوق کسب علم و فرا گیري معارف اسلامی که میل بازگشت در او را زنده نگاه داشته بودند موجب می گردید بلافاصله به نجف بازگشته و درس و مباحث دینی را از سر بگیرد.

حتی ازدواج و بچه دار شدن او نتوانست ذيّ طلب گی او را تحت الشعاع قرار دهد، و بدین ترتیب چشم جهان اسلام، تشیع و دنیاي مرجعیت به وجود مرجع دیگري روشن شد و او که شیخ زین العابدین نام گرفته بود توانست در آن مقطع سکان مرجعیت جمعی از شیعیان را به دست گیرد.

وي تلاش کرد فرزندش را که به احترام نام نامی مولی الموحدین حضرت علی (علیه السلام)، علی نام گرفته بود به گونه اي تربیت کند که بتواند قدم در راه او بگذارد و طریق او را ادامه دهد.

علی که از پدر، هوش سرشار و استعداد عالی را به ارث برده بود، توانست پس از مدتی مدارج عالی علمی را طی کرده و پس از مدتی به نام شیخ العراقین معروف گردد.

حالا دیگر زمان آن فرا رسیده بود، شیخ زین العابدین که از دوران کودکی در فکر ضعفا و فقرا بود بتواند به تاسی از مولا و مقتدایش حضرت علی (علیه السلام) و هم چنین در ادامه راه استادش شیخ انصاري (رحمة اللّه) دست گیري از فقرا و بینوایان را جزء وظایف خود قرار دهد و لذا در این راه از هیچ کوشش و تلاشی دریغ نکرد.

او تا می توانست به فقرا و مستنمدان کمک می کرد و زمانی که دستش خالی می شد تا جایی که می توانست قرض می کرد و به مردم کمک و مساعدت می کرد.

به خواست خدا او در این راه تنها نبود بلکه یکی از ثروتمندان هند که از مریدان و مقلدین شیخ بود هر چند وقت به کربلا می آمد و قرض های او را اداء می کرد.

شیخ هر چند وقت به سامرا مسافرت می نمود تا ضمن زیارت مرقد ائمه (علیهم السلام) به برخی از کار هایی که لازم بود رسیدگی و با بزرگان و دوستان دیدار نماید.

در یکی از همین سفر ها بود که شیخ سخت بیمار شد و در بستر بیماری افتاد و میرزای شیرازی (رحمة اللّه) با اطلاع از حضور شیخ در سامرا و بیماری او به عیادتش رفت و وقتی وضعیت او را مشاهده کرد سعی نمود او را دل داری دهد.

شیخ با مشاهدۀ رفتا میرزا به او گفت: «من هیچ گونه نگرانی از موت ندارم، نگرانی من از این است چون به عقیده ما امامیه، وقتی که می میریم روح ما را به امام عصر (عجل اللّه تعالی فرجه شریف) عرضه می کنند، اگر امام سوال بفرمایند: «زین العابدین، ما به تو بیش از این اعتبار و آبرو داده بودیم تا بتوانی قرض کنی و به فقرا بدهی، چرا نکردی؟» «من به آن حضرت چه جوابی باید بدهم؟»

در کتاب سیمای فرزانگان آمده است که وقتی میرزای شیرازی این حرف را شنید به منزل رفت و هر چه پول در آن جا داشت میان مستحقان قسمت کرد.

شيخ على (شيخ العراقين) فرزند شیخ زین العابدین در ذکر یکی از اقدامات پدر می گوید: «روزی در کربلا آب، طغیان کرده بود. شیخ از شهر بیرون رفت و شخصا خاک بر می داشت و جلوی آب می ریخت».

وقتی مردم دیدند آن روحانی بزرگ، در آن سن و سال و با تنی رنجور، خاك برداري می کند تا جلوي آب را سد کند، به او تاسی کردند و همگی به پا خواستند و سدي در برابر آب بستند که تا چند سال باقی بود.

شیخ زین العابدین با این عمل خود نشان داد که کمک به مردم به ویژه در مشکلات و گرفتاري ها اسم و رسم و عنوان نمی شناسد و هر کس در هر لباس و پست و مقامی که باشد بایستی در این راه قدم برداشته و مناصب دنیوي، او را از خدمت به محرومین و نیاز مندان باز ندارد.

شیخ با وجود امکاناتی که در اختیار داشت اغلب با نان و سرکه و برنج تغذیه می کرد و بسیار کم خوراك بود و تا جایی که می توانست، از آن چه خود نیاز داشت به دیگران می داد. کاري که از دوران کودکی و در مکتب خانه سنگ بناي آن را نهاده بود.

آورده اند که شیخ مدتی بی پول شده بود و نگران بود در طول این مدت کسی براي رفع حاجت به او مراجعه کند.

در همین ایام روزي بینوایی به در خانه او رفت و چیزي طلب کرد و شیخ به جهت این که پولی نداشت، بادیه مسی منزل را به او داد و گفت: «این بادیه را ببر بفروش، مدتی تو را کفایت خواهد کرد.»

چند روز بعد اهل منزل متوجه شدند بادیه نیست. داد و بی داد به راه انداختند که بادیه را دزد برده است.

شیخ که در کتاب خانه مشغول مطالعه بود صداي آنان را شنید. از کتاب خانه بیرون آمد و در حالی که لبخندي از رضایت بر لب داشت گفت: «چرا دزد را متهم می کنید، بادیه را من برده ام.»

سپس جریان را براي خانواده شرح داد و به آن ها فهمانید که نه تنها عمر و جوانی اش را وقف اسلام و اعتلاي کلمه اللّه نموده است بلکه از مال دنیا نیز هر چه دارد وقف فقرا و محرومین است.

باید انصاف داد. هرگز تاریخ کسی را که یک روز در سن کودکی براي یک خلاف شرع کودکانه آن گونه گریه می کرد و در سن پیري با دیدن فقیري نیازمند، زانوانش می لرزید و اشک از چشمانش سرازي می شد از یاد نخواهد برد.

روحش شاد و راهش پر رهرو باد.

داستان هایی از زندگی یک واقف

فقر، بی چارگی و نداري در همه جا و همیشه بوده و هست. این که اولین فقیر چه کسی بوده و آخرین نفر آن چه کسی خواهد بود، سؤالی است بی پاسخ. ولی می توان دلایل فقر و نداري را جست جو کرده و راهی براي ریشه کردن آن پیدا کرد. هر چند از بین بردن فقر کار ساده و آسانی نیست و بایستی هر کس در حد توان و هر جامعه به قدر بضاعت و استطاعت موجودش در این امر خیر و پسندیده تلاش کند، اما نقش دولت ها و حکومت ها در این زمینه از سیار موارد مهم تر و ضورري تر است.

زمام داران باید ضمن ریشه یابی و شناخت علت و علل فقر در جامعه، راه کار هایی در زمینه درمان و مبارزه با این پدیده شوم آغاز نموده و تدابیري بیندیشند، تدابیر کوتاه مدت، میان مدت و بلند مدت که تماماً به نحوي باشند که ضمن رفع نیاز هاي ضروري و اولیه افراد فقیر و مستمند رویکردي را دنبال نمایند تا به تدریج از وابستگی افراد به سایرین کاسته شده و مقدمات ایجاد درآمد و کسب معاش، با کار و تلاش و استفاده از ابزار و امکانات مورد نیاز براي آنان ایجاد گردد. البته با توجه به ریشه هاي فقر و دلایل بروز این پدیدۀ زشت و شوم اجتماعی که می تواند به دلایل

نا توانی، تنبلی و کار گریزي، اسراف و یا به علت ظلم و استعمار زدگی به وجود آید، بایستی راه کار هاي مناسبی اتخاذ و به کار بست.

اما این که چگونه یک شهروند می تواند با استفاده از توان و استطاعت خود در معالجه و محو و نابودي این بیماري اجتماعی و مرض مهلک تلاش کند، موضوعی است که می بایست توسط صاحب نظران بررسی و مد نظر قرار گیرد. افراد زیادي در جامعه هستند که در کمال گم نامی و نا شناخته بودن به تکلیف انسانی خود عمل می کنند و ضمن کسب رضاي حق تعالی و خوشنودي بندگان خدا، با اعمالی زیبنده نام و یاد خود را جاودانی و جایگاه خود را در فردوس برین مخلد می سازند.

نام نیکی گر بماند ز آدمی *** به کزو ماند سراي زر نگار

یکی از کسانی که کمر همت بست و چنین کرد مرحوم پدرم بود. کسی که در کمال خوش رویی، خوش برخوردي، خوش فکري و خوش قلبی، عمري را در خدمت به درگاه خداوند و بندگان نیازمندش گذراند، این مرد بزرگ خاطرات زیبا و دل نشینی از خود به جاي گذاشت که خواندن تعدادي از آن ها خالی از لطف نیست. هم چنین او توفیق یافت پس از عمري خدمت گذاري، در اواخر عمر شریفش دست به اقدام بزرگی بزند که تا روزگار باقی است اثراتش باقی خواهد ماند. (فرزند واقف)

نان سنگک

روزي با پدر براي خرید نیاز هاي منزل به بازار رفته بودیم، مادرم لیست چیز هایی که لازم داشتیم را تهیه و به پدر داده بود.

او نیز لیست را به من داده بود و هر جنسی را که می خرید می گفت: «روي آن را خط بکش، یکی یکی می خرید و من خط می زدم و با خرید یک هندوانه شیرین و آب دار از سر خستگی آهی کشید و گفت:« مسعود جان تمام شد یا نه؟» گفتم:« پدر فقط یکی مانده و آن هم نان است».

گفت:« بسیار خوب نانوایی نزدیک است، برویم.» نوبت ما که شد نانوا گفت:« حاجی یکی بیش تر نمی رسد».

چاره اي نبود، یک عدد نان سنگک گرفتیم و به طرف خانه راه فتادیم. صد متر بیش تر به خانه نمانده بود که پدر به عقب برگشت و نگاهی به اطراف انداخت و دوباره حرکت کرد؛ اما دو قدم نرفته ایستاد و به نقطه اي خیره شد. پرسیدم:

«به دنبال کسی می گردي؟» گفت:« نه، یک صدایی می شنوم، می خواهم بدانم صداي چیست.» و در همین حال به طرف سطل زباله کنار کوچه رفت. سپس ایستاد و صدا زد:« مسعود بیا این جا، صدای این زبان بسته بود».

جلو رفتم و دیدم سگ سیاه و بزرگی پشت سطل زباله افتاده و نفس نفس می زند. پدر نگاهی به او انداخت و گفت: «ببین این زبان بسته را به چه روزی انداخته اند.»

سر و صورت و هیکل سگ مشخص بود که عده ای با سنگ و چوب به جانش افتاده اند؛ زیرا همۀ اعضای بدنش خونین بود و با ترکیب خون و خاک و کثافت، لکه های زشت و نا جوری روی بدنش ایجاد شده بود.» پدر نان سنگک را از توی زنبیل در آورد و در حالی که آن را تکه تکه می کرد پیش حیوان می انداخت و سگ بی چاره که گویی چند وقت گرسنه مانده بود با حرص و ولع شروع به خوردن کرد، اما چون یکی از پاهایش شکسته بود، نمی توانست تعادلش را حفظ کند و مرتبا با سینه به زمین می افتاد و در همین حال لقمه های نان را می بلعید. بابا آخرین لقمه نان را هم پیش پای سگ انداخت، سگ که سیر شده بود سرش را بلند کرد و در حالی که از گوشه چشمش خون سرا زير بود نگاه عمیقی به ما انداخت. بابا دستش را کنار صورتش گرفت و یواشکی گفت: «یادت نره تا این جاش با من بقیه اش با تو.»

سگ بی چاره به زور روی پا هایش بلند شد و شروع به تکان دادن دم کرد؛ اما هنگامی که می خواست از بابا تشکر چند قدم پشت سر ما حرکت کند پای شکستهاش اجازه راه رفتن به او نداد و دوباره روی زمین افتاد. فردای آن روز رفتگر محل را دیدم که سگ مرده را، به زحمت از داخل جوی آب بالا می کشد. شب که پدر به خانه آمد جریان را گفتم، او خیلی ناراحت شد و گفت: «با آن وضعیتی که داشت معلوم بود مدت زیادی زنده نمی ماند، خدا را شکر که حداقل گرسنه جان نداده.»

گفتم: «پدر یادته دیروز وقتی به سگه نان می دادی، یواشکی به او گفتی: یادت نره بقیه اش با تو.» گفت:«بله!» گفتم: «منظور شما را نفهمیدم، یعنی چه یادت نره؟»

لبخندی زد و گفت: «هیچی بابا طمع کردم گفتم شاید ما هم مثل مرحوم شفتی به یک جایی برسیم». مادرم که از حرف های ما شگفت زده شده بود؛ پرسید: «می شه ما هم بفهمیم چه خبره؟» پدر، اول داستان روز قبل را برای مادر تعریف کرد و بعد ادامه داد: «نقل می کنند روزی مرحوم شفتی که از مجتهدین پرهیزگار زمان خود بوده ولی بسیار فقیر و درمانده شده بود، تصمیم می گیرد با پول نماز وحشتی که به او داده بودند، یک قطعه جگر خریده و شکم خود را که چند روز گرسنه بوده سیر کند. پس از خرید جگر و برگشت به منزل سگی را می بیند که بسیار ضعیف و لاغر بوده و مشغول شیر دادن به بچه هایش می باشد. مرحوم شفتی که می بیند سگ و بچه هایش بسیار گرسنه و ضعیف هستند، جگر را قطعه قطعه کرده و پیش آن ها می اندازد. سگ پس از خوردن جگر، بنا به قول خود آقای شفتی سر به آسمان بلند کرده و صدایی می دهد، گویی به او دعا می کند. مرحوم شفتی گرسنه و دست خالی به منزل بر می گردد، پس از مدتی یکی از بزرگان زادگاهش مبلغی پول برایش می فرستد و پیام می دهد که این پول از آن تست؛ ولی اصل آن را خرج نکن، بلکه آن را در اختیار تاجری بگذار و از سود تجارت آن بهره مند شو. از مرحوم شفتی نقل می کند که با عمل به سفارش آن شخص، آن قدر سود تجارت پول زیاد می شود که با جمع شدن سود تجارت موفق به خرید، تعدادی دکان، کاروان سرا، و زمین و خانه می شود و به گفته خودش این همه ثروت را بر اثر ترحم خود به آن سگ می داند. من هم گفتم بر اثر این کار شاید خداوند نظر لطفی به من بکند.»

مادرم با تعجب گفت: «آقا شما که این قدر مادی نبودید.» او که می دید مادر منظور او را متوجه نشده است، گفت: «خانم شما که می دانید من هر چه دارم مال مردم است و اگر خدای چیزی به من بدهد آن را به صاحبان اصلیش می دهم، من هرگز از خداوند برای خودم چیزی نخواسته ام.»

یک هفته از این ماجرا گذشته بود که یکی از کسانی که به پدرم بدهکار بود و پدر تصور می کرد که او ورشکست شده و دیگر فاتحه پولش را خوانده بود، پس از پنج سال پدرم را می بیند و بدهی اش را با سود تجارتی که با پول او کرده بود به او بر می گرداند. یک روز پس از این اتفاق پدر گفت: «مسعود مثل این که سگه بعد از رفتن ما کار خودش را کرده است.» من هم به حرفش خندیدم؛ ولی مدت ها برای آن سگ بی چاره ناراحت بودم.

شب عید نزدیک بود. پدر با تمام پولی که از دوستش گرفته بود، کفش و لباس خرید و به کسانی که می شناخت کمک کرد. به خودم گفتم: «خدایی که کمک به یک سگ درمانده را بی پاداش نمی گذارد، کمک به بندگانش را چگونه پاسخ خواهد داد».

گربۀ دو پا

یک روز مادرم کاغذ و قلم را برداشت و شروع به نوشتن چند اسم روي کاغذ نمود: دایی رضا دو نفر، عمه بهجت چهار نفر، راضیه و دامادش سه نفر و ...، ته کاغذ هم نوشت بیست و سه نفر. بیست و سه نفر تعداد میهمآن هاي ما بود که قرار شد شب جمعه میهمان سفرۀ شام ما باشند. بعد از مادر نوبت پدرم بود که لیستش را تهیه کند: برنج یک کیسه، میوه انواع مختلف گوشت و...

بعد هم نوبت لیست من شد: ایستادن در صف نانوایی، جارو برقی زدن، آب دادن باغچه و... با تهیه و تکمیل این سه لیست، مقدمات برگزاري میهمانی هفته بعد فراهم شد. روز بعد مادر با در دست داشتن لیست تنظیمی تلفن را برداشت و یکی یکی از افراد مورد نظرش دعوت به عمل آورد. پدر هم خرید هایش را انجام داد و عصر هنگام با دست پر به خانه برگشت و آن چه را خریده بود به آشپز خانه برد.

هر چیزي سر جاي خودش قرار داد و فقط گوشت باقی مانده بود، که در کشوي فریزر تا هفته بعد جا خوش کند، پدر پاکت گوشت را برداشت و به طرف فریزر رفت اما با زنگ تلفن آن را روي فریزر گذاشت و به طرف تلفن دوید. پس از سلام و علیک مختصر پدر با شنیدن نام جواد متوجه

شدم که آن طرف تلفن شاگرد پدرم، جواد و یا یکی از افراد خانوادۀ اوست. مادرم که در انباری به دنبال میله های بافتنی اش می گشت، چند بار صدا زد: «حاجی کیه؟»

اما پدر که غرق صحبت بود صدایش را نشنید و من مجبور شدم به جای پدر جواب مادر را بدهم، درب انباری را باز کردم و گفتم: «مادر جان فکر می کنم آقا جواد شاگرد پدر است.»

مادر پرسید: «چکار دارد؟» گفتم: «نمی دانم، حتماً کار واجبی داشته که به پدر زنگ زده». مادر گفت: «مسعود جان اگر کار واجبی نداری، به من کمک کن تا این آشغال ها را جا به جا کنم شاید میله های بافتنی ام را پیدا کنم.» هر دو مشغول عملیات جست جو بودیم که پدر با صدای بلند گفت: «خانم من الآن بر می گردم، کار واجبی دارم.»

پدر قبل از پرس و جوی مادر به آشپز خانه رفت و در حالی که پاکتی به دست داشت به سرعت از خانه خارج شد. نیم ساعت بعد به خانه برگشت. ما هم چنان مشغول جمع و جور کردن وسایلی بودیم که مادر آن ها را پراکنده ساخته بود. پدر سؤال کرد: «خانم یک ساعت است در انباری مشغول چه کاری هستی؟» مادر گفت: «دنبال میل های بافتنی می گردم.»

پدر جلو آمد و در مقابل چشمان متعجب ما در حالی که می خندید آن را از توی قفسه ها برداشت و به مادر داد. مادرم که می دید مورد خنده پدر قرار گرفته است، گفت: «حاج آقا اگر شما وسایل مرا جا به جا نکنید، برای پیدا کردن چیز هایی که می خواهم این قدر اذیت و گرفتار نمی شوم.» پدر با لحنی مؤدبانه پاسخ داد: «به چشم.»

ولی واقعیت این بود که هیچ گاه پدر پای خود را در انباری نمی گذاشت؛ زیرا به سوسک حساسیت داشت و با دیدن آن حال تهوع پیدا می کرد. مادر هم از این موضوع آگاه بود؛ ولی می خواست تقصیر حواس پرتی خودش را

به گردن پدر بیاندازد. بعد از پدر نوبت من بود که هدف داد و بی داد مادر بشوم، بنابراین رو به من کرد و گفت: «وروجک اگر یک بار ببینم رفتی توی انباری، در را روی تو قفل می کنم تا خوراک سوسک ها بشی.» و من هم مثل پدر با یک چشم گفتن به ناراحتی مادر خاتمه دادم.

موضوع میله های بافتنی و خستگی مادر که از کمر درد و پا رنج می برد موجب شد هیچ کدام از علت بیرون رفتن پدر پرس و جو نکنیم و آن شب قضیه به خیر و خوشی گذشت. روز ها پس از دیگری گذشت و روز میهمانی فرا رسید. صبح که شد خاله راضیه برای کمک به خواهرش به خانه ما آمد، و هر دو مشغول کار و فعالیت شدند، همه چیز آماده شده بود و نوبت پختن شام بود. پدرم نیز پا به پای مادر و خاله راضیه راه می رفت و منتظر دستورات آن ها بود. مادر یکی یکی مواد لازم را برای پخت خورشت قیمه آماده می کرد و در این هنگام اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد. فریاد مادر به آسمان بلند شد و در حالی که پدر را صدا می زد مشغول زیر و رو کردن کشو های فریزر شد. حضور پدر کنار مادر همانا و رنگ از رخسار پدر پریدن همانا.

مادر پرسید: «حاج آقا مگر شما گوشت را در فریزر نگذاشتید؟» لحظه ای سکوت خانه را فرا گرفت و همه منتظر پاسخ پدر بودیم. پدر در حالی که سعی می کرد خون سردی خودش را حفظ کند جواب داد: «خیر خانم من گوشت را در فریزر نگذاشتم.» مادر گفت: «پس گوشتی که خریده بودی کجاست؟» پدر گفت: «حتما یکی آن را برداشته است.» مادر گفت: «حاج آقا چه حرفی می زنی، آخر چه کسی گوشت ما را بر می دارد، تا حالا نشنیده ام یکی برود گوشت بدزدد».

پدر گفت: «حالا فهمیدم، کار گربه است، یک گربۀ سیاه و گنده.» در حالی که مادر به چشمان پدر خیره شده بود پرسید:

«پنج کیلو گوشت نمی تواند کار گربه باشد، سیاه و سفید یا گنده و کوچک فرقی نمی کند.» پدر خنده بلندی کرد و گفت: «اشتباه شما همین جاست، می گویند اگر گربه روی دو پایش راه برود بیش تر از این ها را جا به جا می کند، چون که از دست هایش هم کمک می گیرد.»

خاله راضیه که تا این لحظه ساکت بود به پدر گفت: «حاج آقا شوخی می کنی یا واقعا گربه می تواند روی دو پایش راه برود.» قبل از آن که پدر پاسخ خاله را بدهد مادرم به طرف تلفن دوید و شمارۀ دایی محسن را گرفت و به او گفت: «داداش اگر آب در دست داری بگذار و سریعاً دو کیلو گوشت بخر و برای ما بیاور.» خدا خیرش بدهد دایی محسن سریع تر از آن چه ما تصور می کردیم زنگ خانه را به صدا در آورد و ساعتی بعد خورش خوشمزه مادر در حال جوشیدن بود.

اما کار به این جا ختم نشد؛ زیرا مادر و خاله مرتبا در مورد گوشت حرف می زدند و پدر هم با خنده جواب های پرت و پلا می داد. واقعیت این بود که همان شب که پدر در آشپز خانه مشغول جا به جایی خرید هایش بود، قبل از آن گوشت را در فریزر بگذارد، تلفن زنگ زد. همسر آقا جواد که شاگرد پدر بود، پشت تلفن به او می گوید: «حاج آقا امشب تعدادی از بستگان ما که از شهرستان آمده اند، بدون توجه به عدم آمادگی ما وعده کرده اند که شام را میهمان ما باشند.»

آقا جواد هم هیچ پولی در بساط ندارد که حداقل یک آبگوشتی برای شام آماده کنم و پدر از این موضوع خیلی ناراحت می شود، اما چشمش به گوشتی که خریده است، می افتد و می گوید: «شما ناراحت نباشید تا چند دقیقه دیگر خدمت می رسم.»

پدر گوشت را بر می دارد و با مقداری پول خود را به منزل شاگردش می رساند و آن شب آبروی آقا جواد و خانواده اش را حفظ می کند. پدر پیش

خود می گوید، فردا دوباره گوشت می خرم و به خانه می برم ولی به علت مشغله و گرفتاری آن روز، خرید گوشت را فراموش می کند.

پدر برای آن که خاله راضیه و مادر موضوع را نفهمند، موضوع را به شوخی گرفته بود و داستان آن گربه خیالی را سر پا کرد. همه چیز به خوبی پیش می رفت و میهمان ها در حالی که از شام خوش مزۀ مادر تشکر می کردند، از کنار سفره بلند شدند. اما خاله راضیه ضمن عذر خواهی از میهمان ها که همگی از فامیل و بستگان بودند گفت: «حیف که گوشت خورشت آماده نبود، اگر آماده شدن گوشت طول نکشیده بود، خوش مزه تر می شد.»

پدر که می دید سادگی خاله کار دست مان خواهد داد، سعی کرد با پیش کشیدن حرف های دیگر موضوع را عوض کند، اما خاله با صدای بلند گفت: «اگر یک موضوعی را برای تان بگویم از تعجب شاخ در می آورید». میهمان ها که کنجکاو شده بودند پرسیدند: «چه موضوعی؟»

خاله گفت: «حاجی می گوید یک گربۀ سیاه و گنده که روی دو تا پا راه می رفته است پنج کیلو گوشت آن ها را دزدیده است.» با شنیدن حرف های خاله همه زدند زیر خنده، اما چون همگی می دانستند خاله راضیه زن خیلی ساده ای است و ممکن است پدرم او را دست انداخته باشد از کنار موضوع گذشته و میهمانی ما به خیر گذشت. با رفتن میهمان ها دوباره مادرم موضوع گوشت را پیش کشید و از پدر خواست موضوع را روشن کند. پدر داستان آقا جواد و میهمانی نا خواستۀ او را باز گو کرد. مادر که او را خوب می شناخت و می دانست که او همیشه در کار های خیر پیش قدم است، قبل از آن که از عمل او تعجب کند از حرف هایی که زده بود شگفت زده شده بود و می خواست علت دروغ های شاخ دارش را بداند. پدر در کمال آرامش و بی خیالی در حالی که هنوز به رفتار خاله راضیه و سادگی و زود باوری او

می خندید گفت: «خانم جان ما اهل دروغ نیستیم، سیاه که هستیم، گنده که هستیم، دو پا هم که داریم، فقط یک گربه را اضافه کردیم، چون می خواستیم ریا نکرده باشیم، از طرفی حفظ حرمت افراد واجب تر از کمک کردن به آن هاست، برای همین است که خداوند در قرآن فرموده است: «صدقه های خود را با منت نهادن، آزار دادن و ریا کاری باطل نکنید؛ زیرا اجر و پاداش شما از بین می رود. (سورۀ بقره آیه 263) پدر با این کار خود هم آبروی جواد را حفظ کرد و هم سعی کرد پیش خاله و میهمان ها ریا نکرده باشد.

شکار گاه

مطب دکتر خیلی شلوغ بود و شماره اي که در دست پدرم بود عدد 50 را نشان می داد که با توجه به رسیدگی و معاینه دقیق پزشک، ویزیت این تعداد بیمار وقت زیادي را می طلبید. پدرم که می دید حسابی کلافه شده ام و حوصله ام سر رفته است پیشنهاد کرد در ماشین استراحت کنم، من نیز از فرصت استفاده کرده و رفتم روي صندلی عقب ماشین دراز کشیدم. نمی دانم چقدر خوابیده بودم؛ ولی با صداي مادرم که قربان صدقه ام می رفت از خواب بیدار شدم.

مدتی بود مادرم عصبی می شد و گاهی سر درد هاي عجیبی می گرفت تا این که به پیشنهاد یکی از دوستان پدر قرار شد مادرم به یک متخصص مغز و اعصاب مراجعه کند. دکتر مریضی مادرم را عصبی تشخیص داده بود و پیشنهاد کرده بود پس از مسافرت کوتاهی به یکی از شهر هاي خوش آب و هوا برنامه اي ترتیب بدهیم که مادرم کم تر فکر کند و در حقیقت به یک سرگرمی جدید بپردازد.

از آن جا که مادر بزرگم در گذشته هنر و فن قالی بافی را به مادرم آموزش داده بود، مقرر شد پس از بازگشت از سفر یک دستگاه قالی بافی براي او تهیه کنیم تا بتواند در ساعت هاي بی کاري خودش را سر گرم کند. پس از

بازگشت از سفر کوتاهی که به مشهد مقدس داشتیم، با مراجعه پدر به یک شرکت و کارگاه قالی بافی، یک دستگاه قالی بافی در کنار اطاق پذیرایی جا گرفت و مادرم با علاقه اي غیر قابل تصور شروع به قالی بافی کرد؛ ولی از آن جا که تبحّر لازم را نداشت، یکی از بستگان دور ما چند روز براي آموزش او به خانه ما آمد و مادر به سرعت ولی با دقت زیاد کارش را شروع کرد. طرح و نقشۀ قالی منظره اي بود که در آن تعدادي آهو و پرنده دیده می شد و درخت هاي زیبا و رنگارنگی در اطراف حیوانات طراحی شده بودند. این طرح را شکار گاه می نامیدند و آن طور که مادر می گفت پس از اتمام بافت، قالی زیبایی از کار در می آید.

روز ها در کنار مادرم می نشستم و به حرکت دست ها و انگشتانش خیره می شدم و می دیدم که چگونه با استفاده از نخ هاي پشمی ، ابریشمی و استفاده از نقشه، تصاویر زیبا و حیرت انگیزي خلق می کند. اصلا نمی توانستم تصور کنم با در کنار هم قرار گرفتن هزاران ریشه، یک قالی بافته می شود و به نتیجه رسیدم در دنیاي هنر، کاري سخت تر از قالی بافی وجود ندارد. عشق، علاقه و پشت کار مادر موجب شده بود، روز به روز تغییرات جدیدي روي هزاران رشته از نخ هایی که به صورت عمودي روي چهار چوب چوبی قالی تنیده شده بود، ایجاد گردیده و بافت فرش پیشرفت نماید.

مدت زیادي نگذشته بود که تاثیر عشق و علاقه مادر خود را در پیشرفت قابل توجه قالی نشان داد و پس از یک سال تابلوي زیبایی از طبیعت به دست او خلق شد. این زیبایی وقتی دو چندان شد که پدرم آن را در وسط اطاق پذیرایی پهن کرد. زیبایی فرش عظمت و شکوه خانه را چند برابر کرده بود؛ ولی از همه مهم تر مادرم بود که با این سرگرمی به کلی سر دردش را فراموش کرده بود و روحیۀ خوبی به دست آورده بود.

او که می دید توانایی خلق آثار زیبا و جاودآن های را دارد بسیار راضی و خوشنود بنظر می رسید و گاهی ساعت ها به فرش خود بافتش خیره می شد و از آن لذت می برد. بهبودی مادر و کار زیبای او، پدر و مرا خیلی خوش حال کرده بود و فهمیدم او در آینده کار های زیبا تری خلق خواهد کرد. تا این که یک روز مادر به پدر گفت: «حاج آقا همسایه قبلی مان را به خاطر داری؟» پدر گفت: «بله آقای شادمانی و همسرش زهرا خانم را می گویی؟» مادر گفت: «بلی، خوشحالم که آن ها را به خاطر داری.»

پدر پرسید: «چطور به یاد همسایه های قبلی افتادی، مگر مشکلی پیش آمده است؟» مادر در پاسخ او گفت: «امروز زهرا خانم با من تماس گرفت خبر ازدواج دخترش نرگس را داد». پدر لبخندی زد و گفت: «خوش خبر باشی، خیلی خوش حالم کردی، نرگس مثل فرزند ما بود و در حقیقت سر سفرهٔ ما بزرگ شد، خدا را شکر که بالاخره صاحب زندگی شد، حتماً ما را هم برای مراسم عقد و عروسی دعوت می کنند؟»

مادر چهره اش را در هم کشید و گفت: «بله حاج آقا، زهرا خانم تلفن زد و ما را دعوت کرد ولی مشکلی برای شان پیش آمده و درخواست کرده اند مثل همیشه گره کار آن ها را باز کنیم.»

پدر گفت: «همین طور است من هر کاری لازم باشد انجام می دهم، بگو ببینم چه مشکلی برای شان پیش آمده است؟» مادر گفت: «زهرا خانم با کار خیاطی و آقای شادمانی با کار شبانه روزی تو رستوران توانسته اند مقدار نا چیزی جهیزیه برای نرگس تهیه کنند؛ اما به علت گرانی موفق به تهیۀ یک تخته فرش برای او نشده اند.» پدر گفت: «این که ناراحتی ندارد، فردا به اتفاق می رویم بازار و یک تخته فرش خوب برایش تهیه می کنیم، نرگس برایم تفاوتی با مسعود ندارد، من او را مثل فرزند خودم دوست دارم و نمی خواهم غصه نداشتن فرش او را آزار دهد.»

مادر نگاهی به فرش دست بافت خود انداخت و با تردید گفت: «حاج آقا اگر پیشنهادی بدهم قبول می کنید؟» پدر گفت:

«البته.» مادر گفت: «می خواهم فرشی را که خودم بافته ام به نرگس هدیه کنم». پدر سری تکان داد و گفت: «خانم نمی خواهم از کار خیر منصرف شوی ولی شما خیلی زحمت این فرش را کشیده اید اجازه بدهید برایش بخریم.» مادر گفت: «حاجی من کار زیادی نکردم و به حرف خود شما عمل کردم.»

پدر با تعجب پرسید: «کدام حرف؟» مادر گفت: «یاد تان رفته که گفتید یکی از آداب انفاق و دست گیری از ضعفا این است که باید آن چه را برای ما عزیز است، همان را انفاق کنیم نه آن چه مورد علاقه و نیاز ما نیست. من هم به این فرش خیلی علاقه دارم و می خواهم آن را به نرگس هدیه کنم». پدر تبسمی کرد و گفت: «احسن، خوب به یاد دارید، اما این حرف من نیست کلام وحی است که در قرآن ذکر شده است. خداوند می فرماید: «به مقام نیکو کاران نمی رسید، مگر از آن چه علاقه دارید نفاق کنید. (سورۀ آل عمران آیه 92)».

با این حرف مادر بدون درنگ فرش را لوله کرد و پدر همان فرش رنگ و رو رفته قدیمی را به جای آن پهن کرد.

مرغ چاق و توپ فوتبال

به یاد دارم، پس از چند وقت خواهش و تمنا، بالاخره پدرم با خرید چند تا جوجه رنگی موافقت کرد و یک روز با سه تا جوجه زیبا و رنگا رنگ به خانه آمد. آن قدر خوش حال شدم که حتی یادم رفت از پدرم تشکر کنم. با دست پاچگی آن ها را از پدر گرفته و به زیر زمین بردم. روز بعد با کمک مادر با یک جعبۀ چوبی میوه، براي آن ها یک قفس بزرگ و جا دار ساختم و آن را گوشه حیاط گذاشتم.

احساس می کردم دیگر هیچ آرزویی ندارم و به تمام آرزو هایم دست پیدا کرده ام. پس از برگشت از مدرسه یک راست به سراغ آن ها می رفتم و پس از تمیز کردن قفس شروع به بازي با جوجه ها می کردم. جوجه ها به من عادت کرده بودند و با شنیدن صداي من، خود را به در و دیوار قفس می زدند و من آن ها را بیرون آورده و با برنج و گندم و چیز هاي دیگر حسابی شکم شان را سیر می کردم.

چند روزي گذشت و من حتی براي بازي کردن به کوچه هم نمی رفتم؛ چون جوجه ها هم بازي من شده بودند و دیگر به هم کلاسی ها و بچه هاي محل فکر نمی کردم. یک روز مانند همیشه به سرعت خودم را به خانه رساندم تا به جوجه هایم سر کشی کنم اما با دیدن آن منظره خشکم زد.

مقداری خون و پر در کنار قفس ریخته بود و سر و صدایی از جوجه ها به گوش نمی رسید. با تعجب و در حالی که از دیدن پر ها و خون های ریخته شده کاملاً بهت زده شده بودم در قفس را باز کردم و دیدم فقط یک جوجه باقی مانده و دو تای دیگر را گربه یا کلاغ کشته و خورده است.

مادرم خیلی سعی کرد که مرا دل داری دهد؛ اما با توجه به سن و سال من، پذیرش این موضوع برایم خیلی سخت بود. چاره ای نداشتم و با وجود این که پدرم قول داد برایم چند جوجه دیگر می خرد قبول نکردم و تمام تلاشم را به عمل آوردم تا جوجه باقی مانده را بزرگ کنم.

شش ماه گذشته بود و جوجۀ دیروز من به یک مرغ چاق و درشت تبدیل شده بود. آن قدر به او غذا می دادم که دیگر قدرت حرکت کردن نداشت و به صورت خوابیده دانه می خورد. یک شب مادرم گفت که صدای عجیبی از گلوی مرغ خارج می شود، مثل این که به سختی نفس می کشد. پدرم رفت و مرغ را معاینه کرد و چون دید خیلی ناراحتم گفت: «فردا با یک دیگر پیش دامپزشک می رویم تا برایش دارو بدهد.»

مادرم گفت: «من فکر می کنم این زبان بسته خیلی چاق شده و چربی زیادی گرفته به صورتی که نمی تواند نفس بکشد، می ترسم از چاقی خفه بشود». پدرم گفت: «همین طور است.» مادر گفت: «مسعود بیا یک معامله ای بکنیم، من و پدرت این مرغ را از تو می خریم و با پولش برایت یک توپ فوتبال می خریم.» من هم چون مدتی بود در آرزوی یک توپ فوتبال بودم و از طرفی، از نگه داری مرغ خسته شده بودم، قبول کردم.

از حرف های پدر متوجه شدم که می خواهد روز بعد مرغ را سر ببرد؛ زیرا به مادرم گفت: «این مرغ مرا یاد خورشت فسنجان می اندازد.» فکر توپ فوتبال مرا از فکر کردن راجع به این موضوع منصرف کرد؛ ولی فردای آن روز توپ فوتبال را خریدم؛ ولی اتفاق جالبی افتاد که آن اتفاق و موضوعی

که پدر تعریف کرد تا مدت ها فکرم را به خود مشغول کرده بود. هوا خیلی سرد شده بود و دانه های ریز برف زمین را سفید پوش کرده بود. در حالی که پدر مشغول خوردن عصرانه بود، صدای زنگ توجه ما را به خود جلب کرد.

با سرعت به طرف حیاط دویدم و در را باز کردم. پیر مردی با مو های سفید و لباسی مندرس در حالی که از شدت سرما می لرزید از من خواست که پدرم را صدا بزنم. با آمدن پدر، پیر مرد بی چاره که از شدت سرما توان ایستادن و حرف زدن نداشت، گفت که مدتی است خود و خانواده اش غذا نخورده و گرسنه اند. پدرم که او را شناخته بود و از گذشته اش اطلاع داشت به سرعت برگشت و در حالی که مرغ را داخل یک زنبیل گذاشته بود، بازگشت و آن را به پیر مرد داد و او در حالی که ما را دعا می کرد با عجله از خانه دور شد و در اندک زمانی در پس دانه های ریز و درشت برف در انتهای کوچه از نظر نا پدید شد.

پدر جریان را برای مادر شرح داد و گفت: «تا آن پیر مرد را دیدم، او را شناختم، ایوب قبلا در گاراژ مسافر بری حمالی می کرد و بار های مسافرین را از اتوبوس بالا می برد، اما یک روز از نردبان سقوط کرد و دیگر کسی او را ندید، البته شنیده بودم پس از بهبودی و در حالی که دیگر توانایی کار ندارد، در کوچه ها گدایی می کند.» مادر گفت: «مرد حسابی چیز دیگری به او می دادی، حتماً باید این مرغ را که بچه ام این قدر زحمت آن را کشیده بود از دست می دادی؟»

پدر اخم هایش را تو کشید و گفت: «اتفاقاً آن مرغ را از دست ندادیم، بلکه به دست آوردیم، آن چه را از دست دادیم آن هایی است که نداده ایم». مادرم گفت: «من که نمی فهمم چه می گویی؟» پدرم پاسخ داد: «خانم شما که اهل مطالعه و قرائت قرآن هستید آیا نخوانده اید که خداوند فرموده است: «آن چه نزد شما است تمام می شود و آن چه نزد خداوند است باقی

می ماند تا خداوند پاداش انفاق کننده را به نیکو ترین شکل بدهد؟» (سوره نحل آیه 96) پس ما آن چه را به خاطر خدا انفاق می کنیم از دست نداده ایم؛ بلکه به دست آورده ایم...»

من که منظور پدرم را نمی فهمیدم، توپ فوتبالم را برداشتم و رفتم تا توی برف ها بازی کنم. پیش خودم گفتم: «من که نفهمیدم پدرم چه چیزی را به دست آورده و چه چیزی را از دست داده بود، فقط می دانستم که خودم صاحب یک توپ خوشگل شدم.»

دم افعی

مدتی بود که کفشم پاره شده بود و پدرم قول داده بود که در اولین فرصت برایم کفش مناسبی خریداری کند. هر روز که از مدرسه بر می گشتم کفش های زیبای پشت ویترین مغازه را می دیدم و آه می کشیدم، اما چون پدرم قول داده بود که کفش مورد علاقه ام را می خرد حرفی نمی زدم. یک روز پدرم مقداری پول به مادرم داد و به او گفت که وقتی از مدرسه برگشتم به اتفاق برای خرید کفش به بازار برویم.

روز بعد در حالی که اصلا نمی توانستم شادی خود را پنهان کنم، با سرعت خودم را به خانه رساندم، مادرم مشغول آماده کردن سفرۀ ناهار بود، با دیدن من که زود تر از روز های دیگر به خانه برگشته بودم تعجب کرد و پرسید: «مسعود جان چقدر زود آمدی، مگر درس نداشتی؟» گفتم: «ساعت آخر ورزش داشتیم، من هم کفش ورزشی مناسب نداشتم بنابراین اجازه گرفتم و زود تر به خانه آمدم، می خواستم زود تر برای خرید کفش به بازار برویم.» مادر سرش را پایین انداخت و در حالی که با دستش مو های سرم را نوازش می کرد گفت: «عزیزم شاید امروز موفق به خرید کفش نشویم.»

با ناراحتی پرسیدم: «چرا مادر؟ مگر پدر پول کفش ها را به شما نداد؟» مادرم گفت: «چرا پسرم، پدرت پول کفش را داد ولی اتفاقی افتاد که

مجبور شدم آن را خرج کنم. صبر کن پدرت که به خانه آمد دوباره پول می گیرم و فردا برایت کفش را می خریم.»

چون می دانستم مادرم هیچ وقت کار بی هوده انجام نمی دهد و حتما مصلحتی در کار او بوده حرفی نزدم، اما بر خلاف روز های گذشته نتوانستم ناهار بخورم و به اطاق خودم رفتم و مشغول خواندن کتاب شدم. عصر هنگام که پدر به خانه بازگشت و متوجه ناراحتی من شد و سؤال کرد: «مسعود جان اتفاقی افتاده که سر حال نیستی؟» گفتم:

«پدر مگر شما نگفتی امروز برایم کفش می خرید و پول آن را هم با مادر دادید، مادر می گوید پول را خرج کرده.» پدر لبخندی زد و به مادرم گفت: «خانم چرا پول کفش مسعود را بالا کشیدی؟» مادر گفت: «لازم بود.»

پدر پرسید: «منظورت چیه که لازم بود؟»

مادر توضیح داد که هنگام صبح یکی از همسایگان داستان گرفتاری خانواده ای را برای او نقل کرده و او نیز پول کفش های مرا جهت کمک به آن خانواده به همسایه داده است. در حالی که این اولین بار نبود که مادر به افراد گرفتار کمک می کرد، اما این بار از کار او ناراحت شدم؛ ولی پدر داستانی برایم نقل کرد که نه تنها ناراحتی ام رفع شد بلکه خوش حال هم شدم. پدر گفت: «مسعود جان چرا ناراحتی، آیا حاضر بودی مادرت را از دست بدهی آن هم به خاطر یک جفت کفش؟» با تعجب پرسیدم: «منظور شما چیست؟»

پدر گفت: «خداوند برخی از مرگ ها را به واسطه انفاق و کمک افراد به دیگران به تعویق می اندازد، مانند عروسی که مرگ او را حضرت عیسی (علیه السلام) پیش بینی کرده بود، ولی فردای آن روز همه دیدند عروس سالم و زنده است. حضرت عیسی (علیه السلام) برای توضیح این موضوع به خانه آن شخص

رفت و از عروس پرسید شما در شب گذشته چه کار کردید؟ عروس گفت: «شب گذشته شخص مستمندی برای کمک گرفتن به منزل ما آمد ولی هر چه این و آن را صدا زد کسی پاسخ او را نداد و همه گرفتار مراسم عروسی و پذیرایی از میهمان ها بودند. من از فرصت استفاده کردم و به اندازۀ یک هفته نیاز آن شخص به او خوراکی دادم و او رفت. «حضرت عیسی (علیه السلام) پس از اتمام حرف های عروس به او فرمود که از جای خود برخیزد و چون عروس از زمین برخاست، دیدند یک افعی بسیار بزرگ و خطرناک در حالی که دم خود را به دندان گرفته است، در کنار او خوابیده است. به خاطر انفاق زن خداوند بلای نیش افعی را از او دور ساخته بود.»

با این حرف پدر در حالی که از خوش حالی در پوست خود نمی گنجیدم خود را در آغوش مادر انداختم، هر چند خرید کفشم چند روزی به تأخیر افتاد؛ ولی از این که ممکن بوده به خاطر کمک مادر بلایی از او دور شده باشد خدا را شکر گفتم.

از همان دست گرفتم

یک روز پدرم به خانه آمد و گفت: «امروز یکی از دوستان قدیمی ام را دیدم، او از ما دعوت کرده برای هوا خوری و تفریح چند روز به روستای آن ها برویم، اگر شما هم علاقه مندید چند روزی از سر و صدای شهر و گرفتاری های شهر نشینی آسوده شویم و از هوای پاک روستا بهره مند شویم، آماده شوید تا فردا حرکت کنیم.»

مادرم خیلی خوش حال شد و پدر که متوجه شد من هم علاقه مندم روستا را از نزدیک ببینم، گفت: «این شخص از دوستان زمان سربازی من است و انسان بسیار شریفی است، اما مدتی بود به علت تغییر آدرس، نتوانسته بود با من تماس بگیرد. امروز تصادفاً او را در بازار دیدم، او ضمن تشکر زیاد از کاری که برایش انجام داده بودم، ما را به روستای خود شان دعوت کرد و من هم نخواستم دل او را بشکنم و دعوتش را قبول کردم حالا که می بینم شما هم برای مسافرت آماده اید بسیار خوش حال هستم.»

مادر که کنجکاو شده بود از پدر پرسید: «چه کاری برایش انجام داده اید که می خواهد جبران کند؟» پدر گفت: «در زمان سربازی من با او و یکی دیگر از آشنایان او در یک شهر خدمت می کردیم، وضع من از آن ها بهتر بود دوست من نیز وضع بدی نداشت اما آشنای او وضع مالی مناسبی

نداشت و پدرش نیز در وضعیتی نبود که بتواند پول کافی برایش بفرستد. یک شب، قبل از خواب متوجه شدم آن ها مشغول گفت گو هستند. فامیل دوستم به او می گفت: «مدتی بود درخواست مرخصی کرده بودم؛ ولی موافقت نمی کردند، امروز یکی از سرباز ها به من گفت که با مرخصی ام موافقت شده است، ولی خیلی ناراحتم، زیرا پول کافی در اختیار ندارم و اگر نتوانم پول لازم را تهیه کنم، باید از رفتن منصرف شوم. «دوستم خیلی ناراحت شد و گفت: «من هم به اندازۀ کافی پول ندارم ولی خدا بزرگ است تا فردا ممکن است اتفاقی بیفتد که ما بی خبریم، شما ناراحت نباش درست می شود.» من که شاهد گفت گوی آن ها بودم، در دل شب مقداری پول برداشتم و زیر بالش او گذاشتم و بی سر و صدا به خواب رفتم. صبح روز بعد در حالی که همه آماده می شدند که در مراسم صبح گاه حاضر شوند، آن شخص در حالی که تخت خود را مرتب می کرد متوجه شد مقداری پول زیر بالش او گذاشته اند، پول را برداشت و نزد دوستم رفت، او تصور می کرد پول را او آن جا گذاشته باشد، به همین علت خیلی از او تشکر کرد، دوستم نیز از فرصت استفاده کرده و چیزی نگفت.

آن شخص به مرخصی رفت و چند روزی را در روستا ماند، در همان ایام پدر او تصمیم به خرید یک گاو شیری می گیرد ولی پولش کفایت خرید گاو را نمی کند، او به پدرش می گوید مقداری پول از یکی دوستانش قرض گرفته و آن را به پدرش می دهد و چون بهای گاو و پول او به یک اندازه بوده است آن را می خرند. پدرش می پرسد که این پول را از چه کسی گرفته و او نیز موضوع را با توجه به تصورات خودش تعریف می کند. با توجه به این که دوست من قبل از سربازی از دختر آن ها خواستگاری کرده بوده و پدر دختر مخالفت کرده بوده است، با این اقدام پدر دختر موافقت خود را برای عروسی اعلام می کند، پس از بازگشت او از مرخصی دوستم

نزد من آمد و گفت:«من می دانم این اقدام کار تو بوده زیرا آن شب بیدار بودم و دیدم که پول را زیر بالش او گذاشتی.» او در طول خدمت پول مرا اندک اندک برگرداند ولی چیزی از موضوع برای فامیلش نگفت. پس از تمام شدن خدمت سربازی، دوست من با آن دختر ازدواج کرد و از من هم دعوت کرد ولی به علت گرفتاری نتوانستم شرکت کنم. چند سال پس از عروسی او، ارتباط ما قطع شد، زیرا ما خانه را عوض کرده بودیم و او از آدرس جدید ما آگاه نبود. خوشبختانه امروز او را دیدم و او همان طور که گفتم از ما دعوت کرده تا به روستا برویم.»

مادرم با خوشحالی گفت: «خدا خیرت بدهد که باعث شدی آن دختر و پسر با هم ازدواج کنند، مطمئنم خداوند پاداش تو را خواهد داد». پدر لبخند معنی داری کرد و گفت: «داد.» مادرم گفت: «چه کسی داد؟ چی داد؟» پدر گفت: «یادت نره من با همان دستی که پول را زیر بالش آن بندۀ خدا گذاشتم یک سال بعد دست تو را گرفتم و به خانه خودم آوردم.» مثل این که یادت رفته پدرت اول مخالف بود ولی فردای آن روز گفت که استخاره کرده و خوب آمده است، البته مطمئن باش پدرت مثل من پیدا نمی کرد.» مادرم گفت: «تو هم مثل مرا پیدا نمی کردی.»

در حالی که پدر و مادرم با هم شوخی می کردند، من خوشحال از مسافرتی که در پیش داشتیم به طرف رخت خوابم رفتم و توی دلم از داشتن چنین پدری احساس غرور می کردم.

معامله با خداوند

مرگ پدر و مادر ضایعه های است جبران نا پذیز. به ویژه مرگ مادر که زخم ناشی از فقدان این فرشته الهی تا ابد بر دل و جان آدمی می نشیند و به راستی اگر عنایت الهی نبود چه کسی می توانست از سنگینی بار فراغ مادر کمر راست کند و بتواند پس از او دم از زندگی و ادامه حیات بزند. این درد و رنج زمانی سنگین و کمر شکن تر می شود که لحظه لحظه زندگی ات سر شار از خاطرات شیرین و به یاد ماندنی با زنی باشد که عمرش را وقف باز کردن گره از کار انسان های درد مندی کرده باشد که دیگران به راحتی و بی تفاوتی از کنار آن ها گذشته و گذر کرده بودند.

با مرگ مادرم که عمری پا به پا و دوشا دوش پدرم با سرد و گرم روزگار ساخت و در تلخی ها و شادی هایش شریک بود، زندگی ما رنگ و بوی دیگری پیدا کرد و دنیا همانند عجوزه ای زشت و کریه المنظر که از هر تار مویش صد ها عنكبوت حرص و آز و طمع سرا زیر بودند، چهرۀ واقعی خود را به نمایش گذاشت.

با اصرار فامیل و بستگان، بخصوص خاله راضیه، دایی محسن و عمو محمد، پدرم راضی شد که پس از دو سال از مرگ آن فرشته، تن به ازدواج دهد. خواهر مطلقهٔ آقا جواد شاگرد پدرم کسی بود که قرعۀ فال بنام او

اصابت کرد و پس از مراسمی مختصر و غیر علنی پا به خانه ما گذاشت. تعریف های آقا جواد از پدرم که او را مردی سخاوت مند، خیر و خوش قلب معرفی کرده بود، موجب شد که خواهرش عزت، همسری پدرم را وجود اختلاف سن زیاد پدرم با او بپذیرد. عزت که می دید همسر جدیدش چگونه وسایل آسایش و راحتی او را فراهم کرده و تمام نیاز ها و درخواست هایش را اجابت می کند، کم کم چهرۀ واقعی اش را نشان داد و دیری نگذشت که آن زن خوش رو و چرب زبان به یک زن اخمو، عبوس و بد زبان تبدیل گشت.

رفتار های نا پسند و غیر منطقی این عروس بد قدم موجب شد که پدرم از آقا جواد بخواهد که خواهرش را نصیحت کند و او را ملزم سازد تا در رفتارش با من، فامیل، بستگان و به ویژه همسرش، تجدید نظر کند. هر چند وساطت آقا جواد موجب شد تا اندکی اوضاع آرام تر شود؛ ولی آن چه در زندگی ما می گذشت دل خواه پدرم نبود. یک شب پدرم آقا جواد را دعوت کرد تا پس از صرف شام، مجددا و رو در رو با خواهرش عزت، حرف بزند و او را نصیحت کند و چنان چه نتیجه ای عاید نمی شود ناچارا از او جدا شود.

عزت بر خلاف اخلاق و رفتارش آشپز خوبی بود و با شام خوشمزه ای که درست کرده بود اندکی فضای تلخ و غم بار جلسۀ آن شب را کاهش داد. آقا جواد پس از صرف شام از خواهرش خواست که دلیل اخلاق و رفتارش را باز گو کند و چنان چه حاضر نیست طبق اصول و خواست پدرم زندگی کند، ادامۀ کار را به دست دادگاه بسپارند. عزت که نمی خواست رفاه و آسایشی را که از زندگی با ما به دست آورده به راحتی از دست بدهد و خاطرۀ خوشی از طلاق و دوران طلاقش نداشت حربۀ جدیدی به کار بست و رو به آقا جواد گفت: «جواد تو برادر من هستی و بعد از همسرم تنها دل سوز و حامی من تویی. من به پیشنهاد تو با وجود اختلاف سن با حاج آقا،

تن به ازدواج با او دادم، البته امیدوارم که همسرم صد سال دیگر زنده باشد، اما باید به من حق بدهید که اگر خدای نکرده اتفاقی بیفتد، هیچ پشتوانه و تکیه گاهی ندارم، زن باید به زندگی آینده اش دل خوش، امیدوار و دل گرم باشد.» پدرم که گویی تمام افکار عزت را خوانده بود، گفت: «خانم من تلاش کرده ام زندگی خوب و امکانات لازم را برای شما فراهم کنم. مهریۀ شما هم قابل توجه است و حاضرم عند المطالبه بپردازم، نمی فهمم منظور شما از آینده و دل گرمی چیست؟ واضح تر بیان کنید تا هر چه می خواهید تأمین کنم.» عزت که تصور می کرد پدرم میلیاردر است و املاک و مستغلات بی شماری دارد، با کمال وقاحت گفت: «اگر حاجی به من علاقه دارد باید هر چه دارد به نام من بکند».

من و آقا جواد از حرف عزت ناراحت شدیم؛ ولی پدر لبخندی زد و گفت: «عزت خانم عمری از من گذشته و دندان طمع دنیا را کنده ام، اگر شما به این موضوع راضی هستید من قول می دهم به جز مهریۀ شما چنان چه هر چیز دیگری متعلق به من و در مالکیت من باشد به شما بدهم و از آن شما باشد.» عزت با لبخندی شیطانی گفت: «این حرف کافی نیست، شما باید این موضوع را بنویسید، کار دنیا معلوم نیست و آدمی از فردای خودش خبر ندارد.» پدر که گویی می دانست چه می کند، کاغذ و قلم برداشته و آن چه را گفته بود روی آن نوشت و از من و آقا جواد خواست که به عنوان شهود آن را امضا کنیم. هر چند به درایت و ذکاوت پدر واقف بودم ما بر خلاف میلم، به دستور پدر عمل کردم.

مدتی گذشت، عزت با اقدام پدر آرام تر شده بود و در سایهٔ رفتار مناسب او آرامش و رضایت خاطر پدر فراهم شد. پدر می دانست که من قلباً از کاری که کرده راضی نیستم، بنابراین یک شب که عزت خوابیده بود سر صحبت را باز کرد و پس از ذکر خاطراتی چند از مادر مرحومم گفت:

«مسعود جان تو تنها فرزند من هستی و الان بیش از بیست سال از سن تو می گذرد و همیشه از اقدامات خیر خواهانۀ من حمایت کرده ای، امروز می خواهم نا گفته هایم را برایت باز گو کنم و بگویم که با مشورت و هم راهی مادر خدا بیامرزت چه کار هایی کرده ام و چه کار هایی باید انجام بدهم.» با حرف های پدر دلم آرام شد و متوجه شدم که چگونه پدرم با خدا وارد معامله شده است.

آن شب پدر هر چه را لازم بود که من بدانم گفت و مثل همیشه ثابت کرد دندان طمع دنیا را کنده است. دو سال بعد با اصرار پدر ازدواج کردم و در حالی که عکس مادرم زینت بخش سفرۀ عقد بود، به آرزوی دیرینه مادر و پدرم جامۀ عمل پوشاندم.

با به دنیا آمدن اولین فرزندم که از شدت شباهت با مادرم همگی را شگفت زده کرده بود، پدرم بار سفر بست و راهی جایگاه ابدی خود شد. چند روز پس از آخرین مراسم پدر، عزت کاغذی را که پدر نوشته بود به من داد و گفت: «مسعود جان، این کاغذ به درد من نمی خورد؛ زیرا می دانم چیزی به نام پدرت نیست که مطالبه کنم.» از فرط تعجب سر جایم میخکوب شدم، پرسیدم: «شما از کجا می دانید؟» عزت گفت: «آن شب که پدرت در مورد کار هایش با تو حرف می زد و هر دو تصور می کردید که من خوابیده ام، کنجکاو شده بودم و با کمال معذرت فال گوش ایستادم و همه چیز را فهمیدم. آن خدا بیامرز تمام مال و اموالش را وقف فقرا و بی چاره گان کرده است، او می خواست مرا آرام کند، دروغی هم در کار نبود زیرا به من گفت چنان چه چیزی به نام من بود، آن را به نام تو می کنم و چیزی به نامش نبود.»

با تعجب گفتم: «تو که فهمیدی در این معامله چیزی نصیبت نمی شود و حرف پدر برای دل خوشی تو بود، چگونه این چند سال حرفی نزدی و با

پدرم سازگار بودی، در حالی که نسبت به تو در اشتباه بودم؟» سرش را پایین انداخت و گفت: «مسعود جان اشتباه می کنی، من در این معامله ضرر نکردم، من همسر مردی بودم که با خدا معامله کرد و خدا را شریک اموالش قرار داد، من شریک زندگی کسی بودم که طرفش خدا بود، چه طور می گویی چیزی نصیبم نشده است، آیا زندگی و مصاحبت با چنین مردی خالی از اجر و پاداش است؟» در یک لحظه نگاه مادرم را در نگاهش و کلام او را در کلامش و صدایش را در گوشم حس کردم. ناخود آگاه دستش را گرفتم و در کنارم نشاندم و در حالی که به چشمانش خیره شده بودم، گفتم: «مادر جان یک خبر خوب برایت دارم» پرسید: «چه خبری فرزندم؟» گفتم: «پدر این خانه را به نام کرده و در وصیت نامه اش قید کرده است که خانه از آن همسرم باشد».

لبخند زیبایی زد و گفت: «پس، از امروز مستأجر منی.» به علامت رضایت سرم را تکان دادم و از این که می دیدم چراغ خانۀ مرد بزرگی هم چون پدرم خاموش نمی شود و از طرفی روح مادرم با رفتن پدر دوباره به خانه بازگشته و در وجود عزت بر روی من می خندد، خوشحال شدم و در دل گفتم: «ای کاش همه با خدا معامله می کردند، ای کاش!»

یک بار برای همیشه

زندگی انسان ها سرشار از، اتفاقاتی است که گاه و بی گاه، خواسته و نا خواسته و خوب و بد پیش می آیند، بعضی از آن ها در ذهن می مانند بعضی با همان سرعتی که آمده بودند، می روند و دیگر یادی از آن ها نمی شود. بعضی تأثیر همیشگی خود را به جای می گذارند و بی شماری هم تأثیر چندانی در زندگی ندارند.

در مقابل اتفاقاتی که می افتد عکس العمل هایی متفاوتی وجود دارد، اما آن چه قابل توجه است این است که نباید همیشه از کنار حوادث و اتفاقات با بی تفاوتی گذر کرد، زیرا معدودی از آن ها موجب خوش بختی، عاقبت به خیری و بالاخره تأثیرات مثبت هستند. تأثیراتی که یا زندگی ما را تحت تأثیر قرار خواهد داد و یا اثرات آن برای دیگران مفید است. شرح یکی از اتفاقاتی که موجب شد اتفاقات دیگری را رقم بزند، با هم می خوانیم.

در آخرین روز های سال که سرمای زمستان جای خود را به نسیم روح نواز و دل انگیز بهاری می داد و گل های ریز و درشت به آهستگی می شکفتند تا بار دیگر دامنه طبیعت را رنگ و رخساری زیبا و با طراوت ببخشند. در همین ایام یک تور زیارتی مشهد مقدس سفر خود را با چهل نفر از دوستان و مشتاقان بارگاه ملکوتی حضرت ثامن الحجج امام رضا (علیه السلام)

آغاز نمود. این کاروان زیارتی، جمشیدیه را در زمانی که مردم در تکاپوی خدا حافظی از سال قبل و دیدار و پیوند با سال جدید بودند، ترک کرد و با بدرقه و هم راهی خانواده های زائرین و اهالی متدین شهر راهی ارض مقدس مشهد شد.

زائرین به خوبی یک دیگر را می شناختند و سعی می کردند در رقم زدن خاطره ای خوش و فراموش نشدنی برای هم دیگر نهایت تلاش خود را به کار گیرند. آقای احمدی روحانی کاروان و امام جماعت مسجد محل، آقای امینی بازاری، آقای جمشیدی کارمند بانک، آقای صبایی کتاب فروش، آقای بهزادی صاحب نانوایی، آقا صابری معلم، آقای عسکری بازنشسته، آقای کریمی مرغ دار و دیگران دست به دست هم دادند تا سفری فراموش نشدنی و معنوی را در کنار سایر دوستان و همسایگان خود آغاز و پس از یک هفته به پایان برسانند.

با گذشتن از آخرین خیابان شهر، اتوبوس وارد جادۀ اصلی شد و به تدریج فاصلهٔ بین ساختمان ها و باغات بیش تر و بیش تر شد و دیری نپایید که بیابان خشک و بی آب و علف آغوش خود را برای مسافرین باز کرد. آقای احمدی شروع به زمزمه اشعاری نمود که در وصف امام هشتم سروده شده بود، محتوای اشعار و صدای زیبا و حزن انگیز حاج آقا اشک از چشمان همه سرازیر ساخته بود و هر کس با هر شغل و پست و مقامی که داشت با شنیدن این اشعار دل نشین دل و جانش را راهی کوی یار ساخته بود.

با اتمام مرثیه سرایی مسافرین شروع به صحبت و درد دل با یک دیگر نمودند. امینی و جمشیدی در کنار یک دیگر نشسته بودند و از بانک و بازار داد سخن می دادند و آقای صبایی از تازه های دنیای کتاب، آقای صابری را که معلم بود آگاه می ساخت. آقای عسکری که بازنشسته دارایی بود از آقای کریمی مرغ دار راجع به سفرش سؤال می کرد:

«آقای کریمی تاکنون چند بار به مشهد سفر کرده اید؟» کریمی گفت: «فکر می کنم ده یا دوازده بار سعادت پیدا کرده ام به پا بوس آقا بروم.» عسکری گفت: «پس رکورد زیارت در این کاروان متعلق به شماست.» امینی بازاری که حرف های آن ها را می شنید بادی به سینه انداخت و گفت: «خیر آقای عسکری فکر می کنم کسی به اندازۀ من توفیق زیارت نداشته است؛ چون تا حالا سی و دو بار موفق به زیارت آقا شده ام.»

بهزادی نانوا گفت: «خوشا به سعادت شما، من بدبخت اولین بار است مشرف می شوم.» صابری معلم گفت: «آقای بهزادی یک بار و چند بار چه تفاوتی می کند، البته زیارت مستحب است و خیلی ثواب دارد؛ اما خوش به حال کسی که یک بار برود ولی اثر زیارت در وجودش پیدا شود.» امینی بازاری که معلوم بود زیاد از این حرف خوشحال نشده است، گفت: «یعنی چه آقای صابری، معلوم می شود ما که سی بار رفتیم بی اثر بوده است، نه؟»

آقای احمدی روحانی کاروان که می دید ممکن است در ابتدای سفر سوء تفاهمی بین آن ها ایجاد شود، گفت: «آقایان توجه کنید به نظر این جانب تعداد دفعات زیارت اصلا مهم نیست، آن چه از درجه اهمیت برخوردار است این است که ببینیم این زیارت ها چه اثری بر شخص زائر داشته و تا چه حد او را متحول و احوال او را متغیر ساخته است، انشا اللّه جناب آقا امینی، صابری و سایر دوستان از این نعمت، یعنی تحول و تغییر که عرض نمودم برخوردار شده باشند که حتما شده اند.» با حرف های آقای احمدی همه به فکر فرو رفتند و پس از دقایقی کریمی مرغ دار سکوت را شکست پس از کشیدن آهی طولانی گفت: «آقای صابری من مطمئنم این سفر، آخرین سفر من است، امیدوارم امام رضا (علیه السلام) یاری کند و به واسطه عزتی که در درگاه خداوند متعال دارد، آن چه را در خور شأن و لیاقت من حقير است به نحوی که توانایی فهم آن را داشته باشم، به قلب و دل و فکرم

بیاندازد، تا انشا اللّه پس از بازگشت از این سفر مقدس اثرات آن را در زندگی ام ببینم و بتوانم تکالیف و وظایفم را به خوبی انجام دهم.»

تعدادی از مسافرین که حرف های او ار می شنیدند با صدای بلند آمین گفتند و آقای احمدی روحانی کاروان گفت: «احسنت آقای کریمی، خدا خیرت بدهد که آن چه را هدف ما از این زیارت است با زبان حال بیان کردی، به ما هم دعا بفرمائید آثار این زیارت معنوی و مقدس را در زندگی خود ببینیم و انشاء اللّه بتوانیم، هر یک منشأ اثر باشیم.»

اتوبوس از پیچ و خم جاده می گذشت و هر لحظه شوق دیدار دوست در دل مشتاقان بیش تر و بیش تر می شد. صبایی کتاب فروش با زحمت زیادی ساک دستی کوچکش را از بالای سر برداشته و روی زانو گذاشت و تعدادی کتاب چه از آن خارج کرد و پس از آن که از مسافرین و هم شهریانش درخواست فاتحه برای گذشتگان نمود، گفت: «آقایان با عرض معذرت، حقیر تعدادی زیارت نامه آقا امام رضا (علیه السلام) که در آن آداب زیارت و کیفیت برخی از نماز ها نوشته شده است را با خود آورده ام تا تقدیم عزیزان کنم، امیدوارم این جانب را از دعای خیر خود محروم نفرمایید.»

سپس کتاب جیبی بین زائرین توزیع شد. کتابی که عکس بارگاه ملکوتی آقا امام رضا (علیه السلام) روی آن نقش بسته بود. مسافرین شروع به ورق زدن آن نمودند و سکوت سراسر اتوبوس را فرا گرفت. با ظهور نشانه های ورود به شهر مقدس مشهد حاج آقای احمدی شروع به زمزمه اشعاری نمود که در کتاب جیبی چاپ شده بود، این اشعار به قدری زیبا و با معنی بود که همه را تحت تأثیر قرار داده بود، هر چند صدای زیبا و دل نشین آقای احمدی نیز تأثیر خاص خود را نشان داده بود.

بوی عطر شکوفه های گیلاس، زرد آلو و بادام به مشام می رسید و نسیم خنک صبح گاهی همراه با طراوت هوا دست به دست هم داده بودند که

سفر زائرین جمشیدیه به خاطره ای زیبا و دل نشین تبدیل گردد. رؤیت گنبد و گل دسته های حرم امام هشتم (علیه السلام) اشک زائرین را سرا زیر ساخت. گردا گرد حرم مطهر از جمعیتی که از اقصی نقاط کشور آمده و پروانه وار گرد ضریح مقدس امام معصوم به گردش در آمده بودند، موج می زد.

هر کس حاجتی داشت و برای آن که دست خالی برنگردد نهایت تلاش و سعی خود را به عمل می آورد. نماز، زیارت، قرائت قرآن و ادعیه، گریه و مناجات همه وسیله ای شده بودند تا اوج عبودیت به درگاه الهی و میزان ارادت به پاک ترین بندگان خدا را به تصویر بکشد. شب هنگام زائر سرای محل اسکان زائرین رنگ و بوی دیگری داشت. آقای احمدی پس از صرف شام با تلاوت آیات نورانی کلام وحی، گوش همه را نوازش داد. قرائت زیبای این آیات تا اعماق وجود دوستان اهل بیت (علیهم السلام) نفوذ کرد و حال خوشی به آنان هدیه کرد.

پس از قرائت قرآن و موعظه، تعدادی از زائرین با استفاده از خلوتی خیابان ها و حرم مطهر راهی زیارت شدند. در بین راه کریمی مرغ دار به حاج آقا احمدی گفت: «حاج آقا خوشا به سعادت اهالی مشهد و شهر های مجاور که خداوند نعمت مجاورت با فرزند پیامبر (صلی اللّه علیه و آله و سلم) را به آنان ارزانی داشته است». و ادامه داد: «جناب آقای احمدی من هم خیلی خوش حالم که خداوند نعمت این زیارت را به من عنایت فرموده و با شما و بقیه عزیزان و دوستانم هم سفر شده ام، اما از یک نظر خیلی ناراحت و غمگینم.»

حاج آقا احمدی سؤال کرد: «چرا؟» کریمی پاسخ داد: «حاج آقا مستحضرید که خیلی ها در جمشیدیه در آرزوی زیارت آقا امام رضا (علیه السلام) به سر می برند و حسرت می خورند برای یک بار هم که شده به مشهد بیایند، اما وضع مالی آن ها اجازه نمی دهد.» حاج آقا گفت: «آقای کریمی بر من و شما و بقیه دوستان است که کمک کنیم آنانی که قادر نیستند به زیارت

بروند، بتوانند با کمک ها و مساعدت هایی که می شود به آرزوی خود دست یابند.»

کریمی گفت: «حاج آقا مگر می شود؟ تصور بفرمایید ده نفر، صد نفر یا هزار نفر را من و شما و سایرین به مشهد بفرستیم، تکلیف بقیه چه می شود؟» آقای احمدی گفت: «حرف صحیحی است، امیدوارم آقا خودش عنایت کند و وسیله زیارتش را برای همه مؤمنین فراهم بفرماید انشا ا....» کریمی پرسید: «حاج آقا آیا تفاوتی بین زیارت اهل بیت (علیهم السلام) است؟» آقای احمدی گفت: «به نظر من همهٔ امامان از بندگان خالص و پاک خداوند هستند، آنان همگی به واسطه مقام و درجه ای که نزد خداوند دارند واسطۀ فیض و رحمت الهی برای مؤمنین و شیعیان هستند و انشا اللّه شفعاء روز محشرند، من تصور می کنم تفاوتی بین زیارت اختران فروزان آسمان ولایت و امامت نباشد و ما باید شعور لازم را برای درک معنویت زیارت آنان کسب کنیم، هر چند نفس زیارت ثواب و اجر خود را دارد اما شعور زائر و میزان درک او از زیارت بحث دیگری است».

کریمی گفت: «حاجی من سواد کافی برای درک معانی بیانات شما ندارم، اما فهمیده ام اگر کسی قادر به زیارت مشهد نباشد، حداقل می تواند از زیارت گاه هایی که در شهر ها و محل سکونتش وجود دارد بهره مند شود.» حاج آقای احمدی گفت: «شکی نیست که امام زادگان قابل احترامند و به واسطه احترامی که به درگاه خالق منان دارند، الحمد اللّه صاحب کراماتی هستند و مورد تاییدند انشا اللّه؛ ولی مقایسه در این معنی صحیح نیست و نبایستی به این موضوع دامن زد، مدفن امام زادگان و ذریه های معصومین (علیهم السلام) تماماً جایگاه هایی هستند که در پناه آنان، مؤمنین و دوستان اهل بیت (علیهم السلام) با خدای خود به راز و نیاز پرداخته و روح خود را شسته و صیقل می دهند و لذا به این اماکن بایستی با دیدۀ احترام نگریست.»

سخنان آقاي احمدي، کریمی را تحت تأثیر قرار داد و هم چنین صابري و صبائی که از ابتدا شاهد این گفت گو بودند. آخرین روز زیارت و سفر معنوي کاروان جمشیدیه فرا رسید و آنان روز آخر در زیارتی غیر قابل وصف، از فرزند زهراي مرضیه (سلام اللّه علیها) خدا حافظی کرده و راهی شهر و دیار خود شدند. بسیاري از کسانی که در این زیارت شرکت کرده بودند اعتقاد داشتند این سفر با وجود آقاي احمدي با سفر هاي قبلی آنان خیلی تفاوت داشته است. در بین آنان کریمی مرغ دار بیش از سایرین تحت تأثیر قرار گرفته بود. او مرتبا می گفت به او الهام شده است این زیارت، آخرین زیارت او بوده؛ اما آرزو می کرد دوباره بتواند با دوستان خوب و هم سفر هاي با صفایش به زیارت دیگري توفیق پیدا کند.

کریمی پس از بازگشت به اطرافیانش گفته بود که کار نیمه تمامی دارد و باید تا زمانی که هنوز نیرو و توان کافی دارد آن را به انجام برساند، ولی کسی از قصد و غرض او اطلاع نداشت. او جملات کوتاهی از سخنرانی ها و موعظه هاي آقاي احمدي و سخنرانانی که در حرم مطهر امام رضا (علیه السلام) و مسجد گوهر شاد به وعظ و خطابه پرداخته بودند را یادداشت کرده و زیر شیشه میز کارش در مرغ داري قرار داده بود و گاهی ساعت ها به آن ها خیره می شد و اشک می ریخت. اخلاق و رفتار او به کلی تغییر کرده بود، اما حتی خانواده اش نمی دانستند چه موضوعی فکر او را به خود مشغول کرده و او را سر در گریبان و مشوش ساخته است. فقط می دیدند هر شب صد ها برگ کاغذ کوچک و بزرگ را زیر و رو می کند و مطالبی را می نویسد، گاهی نقشۀ بزرگی را باز می کند و علامت می زند و خط خطی می کند.

پسر بزرگش مهدي در غیاب وي به مرغ داري می رفت؛ زیرا او براي انجام کار هایی مرتبا به این اداره و آن اداره می رفت، یک روز فرمان داري و روز دیگر بخش داري، یک روز شهر داري و فرداي آن روز به اداره ثبت اسناد

و املاک اما هیچ کس در جریان کار ها و تصمیمات او قرار نداشت. در این بین چند بار به شهر قم عزیمت کرده و با یکی از مراجع معظم تقلید دیدار کرد و هر گاه دوستان و افراد خانواده از کم و کیف کار های او سؤال می کردند او یک پاسخ بیش تر نداشت: «به امید خدا فردا صدایش در می آید!»

چند هفته ای گذشت و کریمی هم چنان این طرف و آن طرف می رفت اطرافیان خود را به کلی گیج و گنگ کرده بود. اثرات سفر زیارتی در کریمی هویدا شده بود و به گفته آقای احمدی که می گفت زیارتی قابل قبول است که انسان را دست خوش تغییر و تحول کند به نحوی که از بازگشت انسان دیگری شده باشد، این زیارت پیر مرد را زیر و رو ساخته بود. اوائل اردیبهشت بود که سالن های مرغ داری یکی پس از دیگری از مرغ های موجود تخلیه و مرغ ها روانه بازار شدند، تأخیر آقای کریمی جهت اجرای تصمیمات و نیتش نیز به علت وجود مرغ ها بود و حالا زمان آن فرا رسیده بود که کریمی دین چندین ساله خود را ادا کند.

شب به نیمه رسیده بود که خانواده اش را فرا خوانده و گرد خویش جمع کرد. همه بی صبرانه منتظر بودند دلیل تشکیل این جلسه شبانه را که در نوع خود اولین جلسه خانوادگی به شمار می رفت از زبان او بشنوند. او در حالی که لیوان چایی را سر می کشید به پشتی قدیمی اش تکیه زد و گفت: «بچه ها امشب شما را جمع کردم تا برای تان درد دل کنم، هر چند از بیان بخشی از حرف ها و مطالبم شرمنده و خجالت زده ام اما فکر می کنم زمان آن فرا رسیده که میخ شیطان از این خانه و خانواده کنده شود.»

همه با تعجب به یک دیگر نگاهی انداختند و کریمی از نگاه آن ها متوجه شد که بایستی قبل از آن که آنان را از قصد و غرضش آگاه کند مقدمه ای بچیند لذا ادامه داد: «روزی پیامبر (صلی اللّه علیه و آله و سلم) در آیینه به صورت خود نگاه می کرد و قطرات اشک همانند مروارید های غلطان و درخشان روی

محاسنش می لغزید، دختر ارجمندش حضرت زهرا (سلام اللّه علیها) از پدر سؤال کرد: «پدر جان آیا اتفاق ناگواری افتاده که این چنین شما را ناراحت و گریان ساخته است؟» پیامبر (صلی اللّه علیه و آله و سلم) فرمود: «دخترم امروز مشاهده کردم یکی از مو های محاسنم سفید شده است و این نشانه قاصد مرگ است.»

همسر کریمی نگاهی به سر و صورت همسر انداخت و در حالی که مو های سفید سر و ریش را ورانداز می کرد، گفت: «حاجی امروز از دنده چپ بلند شدی، بعد از چند وقت که خود را از خانه و کاشانه جدا کرده بودی امشب که دور هم هستیم حرف از قاصد مرگ و مردن می زنی.» کریمی گفت: «خانم تفاوت ندارد، من فکر می کنم برای کار هایی که قصد انجام آن را دارم خیلی دیر شده است، لعنت به دنیا و مال دنیا که این طور آدم ها را گرفتار و اسیر خود می کند، تا چشم باز می کنی می بینی عمر و جوانیت رفته و کوله باری از معصیت و بدهی به خدا و بندگان خدا روی شانه هایت سنگینی می کند.»

مهدی که پسر ارشد کریمی بود گفت: «پدر جان شما به کسی بدهی ندارید، من تا جایی که سراغ دارم حتی وجوهات سالیانه خود را به موقع پرداخت می کردی.» حاجی پاسخ داد: «نه پسرم این که هنر نیست، انجام واجبات است، هنر این است که به جز واجبات امری از تو سر بزند که به خاطر رضای خدا و جلب رحمت پروردگار و خدمت به بندگانش باشد، هر چند انجام واجبات هم کار ساده و آسانی نیست؛ اما تکلیف است.»

همسرش سؤال کرد: «حاجی طفره نرو، دارم قالب تهی می کنم، بگو ببینم در دلت چه می گذرد؟» کریمی پاسخ داد: «هیچی، فقط می خواهم به تکالیف دیگرم عمل کنم، خوب گوش کنید، نمی خواهم از جانب شما چون و چرایی بشنوم یا عکس العمل نا مناسبی مشاهده کنم، قضیه این است که فردا مرغ داری خراب خواهد شد.» این حرف زلزله ای در بین خانواده

انداخت؛ اما کریمی آن ها را ساکت کرد و ادامه داد: «در زمان حیات پدر بزرگ یعنی پدرم، چند بار عمو جمال به من گفت: «رضا وضع املاک شما نا بسامان و شبهه دار است، پدرت یا متوجه نیست و یا هست ولی قبول نمی کند، تو تنها پسر او هستی، بیا مردانگی کن و املاک امام زاده را از املاک خود تان جدا کن، من چند بار به پدرت گفتم؛ ولی با ناراحتی همه چیز را انکار می کند. حتی مرا تهدید به قطع رابطه کرده و چند بار با من قهر کرده، من زورم به او نمی رسد تو باید این کار بزرگ را به انجام برسانی. در پاسخ گفتم: «عمو جمال پدرم آدم مؤمنی است، شما اشتباه می کنید، پدرم چه نیازی به زمین های امام زاده دارد؟» عمو گفت: «نه رضا جان من از ریش سفید های جمشیدیه شنیدم که پدرت عمداً یا سهواً به اراضی امام زاده تجاوز کرده است و هر وقت به او تذکر داده اند یک پاسخ داده و آن هم این است که اولاً چنین چیزی صحیح نیست، دوماً اگر هم باشد امام زاده زمین و باغ را می خواهد چه کار کند؟ این ها مال زنده هاست، من هم جبران کرده ام. پرسیدم: «عمو جان آیا جبران کرد یا نه؟» عمو آهی کشید و گفت: «چه جبرانی، یک سال، یک آب سرد کن خرید و در امام زاده گذاشت و دیگر هیچ.»

همسر کریمی پرسید: «حاجی شما با بابا بزرگ حرف نزدید و نظرش را نپرسیدید؟» کریمی گفت: «چرا چند بار از پدرم سؤال کردم، اما هر بار یک جور طفره رفت و جواب سر بالا داد، دست آخر گفت وقتی رفتم مکه برگشتم همه چیز را درست می کنم، خدا بیامرز پس از برگشت از حج آن قدر عمر نکرد که موضوع را برایم روشن کند تا بفهمم باید چه کار کنم. البته پس از مرگ پدر به عمو قول دادم جریان را پیگیری کنم، اما با مرگ عمو که پنج ماه پس از مرگ پدر به رحمت خدا رفت، همه چیز فراموش شد، البته فراموش نشد بلکه امروز و فردا شد.»

مهدی گفت: «پدر جان حالا چطور شده که به فکر افتادید، به ما چه ارتباطی دارد؟ من مطمئنم پدر بزرگ کار نا مربوطی انجام نداده، همه می دانند برادرش جمال همیشه با او مشکل داشته است، من تصور می کنم فقط او به این موضوع دامن زده وگرنه چرا یک بار یکی نیامد که پیگیر موضوع باشد.» کریمی گفت: «پسرم اشتباه نکن در گذشته ها سند و مدرکی وجود نداشت، همه چیز به صورت دستی و یا سینه به سینه نقل می شد، روزی هم که اداره ثبت اسناد املاک را شماره گذاری می کرده، چون پدر بزرگ روی اراضی کار می کرده است به نام او ثبت و سند صادر کرده اند.»

مهدی گفت: «پس مشکل قانونی نداریم.» کریمی گفت: «مشکل قانونی نداریم، مشکل شرعی و خدایی داریم. مگر می شود روز قیامت با یک جلد سند همه چیز را حق به جانب خود مان بکنیم، در حالی که می دانیم موضوع چیست.» مهدی گفت: «مشکل این است که نمی دانیم موضوع چیست؟» کریمی گفت: «چرا می دانم، این چند روز من هر کجا لازم بود رفتم، فرمان داری، بخش داری، شهرداری، اداره ثبت و مسکن، نقشه های قدیمی شهر را زیر و رو کردم، جنبه های شرعی آن را پیگیری کردم، فتوای مراجع را گرفتم، فکر می کنم حجت بر من تمام شده است.»

حرف های کریمی اثر خود را بر خانواده گذاشت؛ اما همسرش کمی مردد بود و رضایتش را اعلام نمی کرد، بنابراین گفت: «پیر مرد یک عمر خودت، پدرت و ما زحمت کشیدیم و خون دل خوردیم، حال می خواهی همه را به باد بدهی.» کریمی گفت: «چرا به باد بدهیم به صاحبش می دهیم، من در مشهد متوجه شدم و فهمیدم اگر کسی نمی تواند به زیارت برود حداقل می تواند همین امام زاده خودمان را دریابد، اما یک امام زاده خرابۀ هفت هشت متری چه جاذبه ای دارد، بعد گفتم، اگر حق امام زاده را

نخورده بودند، الان آباد بود و زائر داشت. مشهد که بودم، شب آخر عمو جمال را به خواب دیدم که می گفت: «رضا چه کسی حق امام زاده را خورده، خودت خوردی، چشمت کور پس بده، چرا دنبال مقصر می گردی، بیا کاری بکن که بدن پدرت در گور نلرزد، اگر دیر بجنبی فردا خودت هم نیستی و پسرت را گرفتار می کنی. «از خواب که پریدم نزدیک اذان صبح بود. به حرم رفتم و از امام رضا (علیه السلام) خواهش کردم که مرا یاری کند تا حق و باطل را بشناسم و تکلیفم را بدانم، خدا را شکر می کنم این کار به دست من انجام می شود و شما را مدیون نمی کنم.»

مهدی گفت: «پدر جان چرا مرغ داری خراب می کنی؟ همین طور آن را به امام زاده بدهید.» پدر گفت: «امام زاده حیاط ندارد، مرغ داری را می خواهد چه کار کند، آن را خراب می کنم و کاری می کنم که اول پدرم، بعد شما، بعد عمو جمال و همۀ بندگان خدا را خوش حال کنم و مطمئنم این خوشحالی ها و اقدامات مرضی خداوند متعال قرار خواهد گرفت.»

فردای آن روز، لودر ها و بولدوزر ها به جان مرغ داری افتادند و اطراف امام زاده از هر چه ساختمان و در دیوار آزاد شد، اما در حقیقت این روح کریمی بود که آزاد شده بود. کریمی مرغ دار که حالا متولی باشی نامیده می شد به این حد اکتفا نکرد، ساختمان امام زاده را هم خراب کرد، و با آجر و سیمان و صد ها متر کاشی و آیینه خریداری شده با خاطره ای که از بنای با شکوه حرم امام رضا (علیه السلام) در ذهن داشت، امام زاده و صحن و سرای آن را احداث و آباد نمود و تمام اراضی امام زاده را به آن الحاق کرد.

که مردم از پیشرفت کار های امام زاده متعجب شده بودند، دسته دسته به زیارت می آمدند و روز به روز زائرین آن افزوده می شد. کریمی پس از ملاقات با حاج آقا احمدی و گزارش کار های در دست اقدام به وی گفت: «حاج آقا خواهشی از شما دارم، الحمد اللّه شما جوان هستید اما من پیر و

شکسته ام و امیدی به فردا ندارم، سندی نوشته ام و آن را در محضر تنظیم رسمی کرده ام و شما را متولی قرار داده ام، از شما استدعا دارم قبول زحمت بفرمائید و تولیت را بپذیرید.» سپس کریمی دست در جیب کرد و پاکتی را به آقای احمدی داد، آقای احمدی آن را باز کرد و پس از مطالعه آن در حالی که اشک از گوشه چشمانش سرا زیر شده بود، او را در آغوش گرفت و گفت: «حاجی خدایت از تو راضی باشد فکر می کنم در بین ما زائرین امام هشتم (علیه السلام) زیارت شما مورد قبول حضرت حق واقع شده باشد، خدا توفیق بدهد، سعی می کنم امانت دار خوبی باشم.»

آن ها با یک دیگر قول و قرار هایی گذاشتند از هم جدا شدند. کریمی خوش حال از این که کار امام زاده به آخر رسیده بود، تابلوی زیبایی سفارش داد و تصمیم گرفت در روز عید غدیر و عید ولایت و امامت در مراسم جشن اختتامیه آن را نصب کند. آقای احمدی هم سفارش داد وقف نامه آقای کریمی را با خرج خودش روی سنگ زیبایی منقوش نموده تا در حرم نصب کنند تا و موجب تشویق دیگران به امر خیر و دل گرمی آقای کریمی گردند. تابلو و سنگ را آماده و در صحن امام زاده زیر چادری پنهان کردند تا در روز مراسم پس از رونمایی در محل خود نصب نمایند.

جوان های محل از اول صبح گرد هم آماده و امام زاده را برای برگزاری مراسم جشن و سرور آماده می کردند. آقای احمدی، امینی بازاری، جمشیدی کارمند بانک، صبایی کتاب فروش، بهزادی نانوا، صابری معلم، عسکری بازنشسته، همگی گرد یک دیگر نشسته بودند و از خاطرات زیارت می گفتند. آقا رضا راننده اتوبوس آخرین نفرات را هم رایگان به محل امام زاده آورد و شاگردش جعبه های شیرینی و میوه را از داخل صندوق اتوبوس در آورده و با کمک چند نفر با ذکر صلوات به داخل حرم حمل می کردند.

یکی از جوان ها به سختی از پله های کوچک گنبد بالا رفت و پرچم سبزی را که روی آن نام مبارک امام رضا (علیه السلام) نقش بسته بود، بر فراز گنبد به احتراز در آورد. همه چیز برای برگزاری جشن باشکوه غدیر آماده شده بود که ماشین بنز قدیمی آقای کریمی از دور پیدا شد. همه برای مشایعت از بانی این بنای با شکوه و واقف خیر اندیش از حرم خارج شد و منتظر ورود وی به بقعه شدند. اما در میان بهت و تعجب همگی مهدی پسر آقای کریمی از ماشین خارج شد و به طرف جمعیت حرکت کرد. آقای احمدی اولین کسی بود که خود را به پسر کریمی رسانید و سؤال کرد: «آقای کریمی کجاست؟» مهدی که می دید همه نگران شده اند گفت: «دیشب حال پدر بد شد و مجبور شدیم او را به بیمارستان ببریم، پزشکان تجویز کرده اند امروز جهت کنترل بیماری تحت نظر باشد.» آقای احمدی پرسید: «پس امروز از فیض حضور ایشان محروم شده ایم».

مهدی گفت: «بله حاج آقا ایشان از من خواستند که خدمت شما برسم و بخواهم برای شفای ایشان و بقیه بیماران دعا کنید.» آقای احمدی موضوع را برای حاضرین باز گو کرد و پس از رونمایی از تابلوی امام زاده و سنگ وقف نامه، هر دو را در جای خود نصب کردند. پس از مداحی مداحان اهل بیت (علیهم السلام) و پذیرایی از حاضرین آقای احمدی خلاصه ای از عملیات عمرانی امام زاده را باز گو کرده و خلاصه وقف نامه آقای کریمی را که در آن نوشته شده بود، یک باغ مشجر، باقی مانده سالن مرغ داری و یک باب مغازه وقف کمک به زائرین مشهد مقدس شده است را قرائت نمود. صلوات های مکرر حاضرین نشان از آن داشت که بسیاری از آنان در اشتیاق زیارت آقا امام رضا (علیه السلام) سر از پا نمی شناسند و از اقدامات آقای کریمی راضی و خرسندند.

پس از مراسم آقای احمدی از دوستان هم سفر در زیارت مشهد مقدس خواست همگی به اتفاق به عیادت آقای کریمی بروند؛ اما با مخالفت پسرش مهدی مواجه شدند. مهدی در حالی که به تابلوی امام زاده خیره شده و از شدت گریه شانه هایش تکان می خورد، گفت: «آقایان لازم به عیادت نیست، حاجی دیشب پس از نماز صبح جان به جان آفرین تسلیم کرد؛ ولی مادرم گفت برای این که مراسم جشن و افتتاحیه امام زاده تحت تأثیر مرگ پدر قرار نگیرد تا پایان مراسم موضوع اعلام نشود.»

روز بعد جسد بی جان کریمی در میان سیل جمعیت تا امام زاده عبد اللّه تشییع و در کنار سنگ وقف نامه اش به خاک سپرده شد. آقای احمدی می گفت زمانی که روی حاجی را در قبر باز کردم، لبخندی روی لب هایش نقش بسته بود که هرگز در طول حیاتش، چنین لبخند رضایتی را در چهره اش ندیده بودم.

یک هفته پس از افتتاح امام زاده حاج آقا احمدی که متولی موقوفه آقای کریمی شده بود، اسناد مالکیت اراضی بقعه را که بنام امام زاده صادر شده بود و سند وقف نامۀ موقوفات را در پاکت های جداگانه تحویل ادارۀ اوقاف داد تا دیگر کسی دخل و تصرف در موقوفات امام زاده را در سر نپروراند.

آدرسی که پیدا نشد

افزایش محصولات کشاورزی معلول عوامل متعددی است، خاک مناسب، آب کافی، کاشت و داشت بموقع و اصولی و استفاده از کود، سم و بذر مناسب همگی می توانند در زمان برداشت محصول، لبخند رضایت را بر لبان کشاورزی که یک سال همت و تلاش خود را در این راه معطوف داشته است بنشانند.

امروزه به برکت پیشرفت علم و دانش در کلیه بخش ها از جمله بخش کشاورزی، می توان به محصولی پر بار در زمان برداشت امیدوار بود، اما در گذشته کشاورزان از دانش امروزی بی بهره بودند و برای تأمین هر یک از نهاده های کشاورزی از اصول و روش های سنتی پیروی می کردند.

به طور مثال در گذشته های نه چندان دور، کشاورزان در برخی از نقاط کشور به ویژه فلات مرکزی ایران، راه و روش جالبی برای تأمین کود مورد نیاز اراضی کشاورزی ابداع نموده بودند.

آن ها با استفاده از خشت و گل ساختمان هایی به صورت چهار گوش یا دایره ای شکل بنا می کردند که شکل بیرونی آن ساده و مسطح بود ولی در داخل آن با ایجاد فاصله بین خشت ها سوراخ هایی تعبیه می کردند که اندازه هر یک بیست سانت در بیست سانت بود و عمق آن نیز به همین اندازه بود.

این بنا ها که بعضا ارتفاع آن ها از شش متر هم تجاوز می کرد، کبوتر خانه یا برج کبوتر نام داشت.

در قسمت های فوقانی آن، سوراخ هایی تعبیه می شد تا کبوتران بتوانند به راحتی برای ورود و خروج خود، از آن ها عبور کنند و اطراف این سوراخ ها نیز با گچ و یا گچ و خاک تزئین می شد.

درب وردوی کبوتر خانه ها در قسمت فوقانی ساخته می شد به نحوی که سارقین نتوانند به راحتی به آن وارد شده و مزاحمتی برای کبوتر ها ایجاد کنند و یا فضولات آن ها را که به منظور تأمین کود مورد نیاز کشاورزان در نظر گرفته می شد، به سرقت ببرند، زیرا این کود ارزش فراوانی داشت و بهترین گزینه در بین کود های دامی و انسانی برای برخی محصولات کشاورزی از جمله سیفی جات و جالیز ها به شمار می رفت.

از سمت درب ورودی به داخل برج، راه پله هایی احداث می شد که ورود به کبوتر خانه را ممکن می ساخت.

کشاورزان هر چند وقت یک بار مقداری گندم و یا سایر دانه های دیگر را در اطراف یا پشت بام کبوتر خانه به منظور جلب کبوتر ها پخش می کردند و به این ترتیب با گرد هم آمدن کبوتر ها و ایجاد آشیانه سازی در داخل برج ها هدف نهایی سازندگان برج ها که همانا جمع آوری فضولات کبوتر ها بود، محقق می شد.

سالیان متمادی وجود این برج ها که هنوز هم تعدادی از آن ها در گوشه و کنار روستا ها خود نمایی می نماید منبع مناسبی برای تأمین کود مورد نیاز کشاورزان و باغ داران به شمار می رفت.

اما تولید و عرضه کود های شیمیایی که به آسانی و فراوانی در دسترس کشاوزان قرار گرفت، موجب شد کبوتر خانه ها که ساخت، مرمت و نگه داری آن ها کار آسانی نبود، به تدریج فراموش شده و مورد بی مهری واقع گردند.

تعدادي از آن ها در اثر برف و باران رو به ویرانی گذارد و برخی نیز بصورت نیمه تمام رها شدند ولی تعداد اندکی از آن ها به علت نوع معماري و زیبایی منحصر به فرد خود، به عنوان بنا هاي تاریخی و فرهنگی به ثبت رسیدند.

عباس آباد یکی از شهر هایی بود که تعدادي از این کبوتر خانه ها را در اراضی کشاورزي و باغات خود جاي داده بود.

از تعداد بیست برج موجود در عباس آباد، فقط یک برج باقی مانده بود و بقیه رو به ویرانی نهاده و فقط تلی از خاك و خشت از آن ها به جاي مانده بود.

برج قاسم خانی به علت سبک ساخت آن و استفاده از آجر در ساختمان آن هنوز روي پاي خود مانده بود ولی استفاده اي از آن نمی شد.

کبوتر هاي این برج و سایر برج ها به علت شکار بی رویه و بی مهري کشاورزان یا از بین رفتند و یا در چاه هاي قنوات و زیر شیروانی هاي خانه هاي شهر آشیانه گزیدند.

اما هنوز تعداد انگشت شماري از آن ها زندگی در کبوتر خانه را به سایر جا ها ترجیح می دادند که موضوع این داستان همین تعداد معدود و اندك کبوتر هاي برج نشین هستند.

فصل بهار در عباس آباد رنگ و بوي دیگري داشت، بارش کافی برف و باران در زمستان گذشته، بهار زیبا و دل انگیزي را براي اهالی رقم زده بود.

اردیبهشت به نیمه نرسیده، مزارع و باغات سر سبز و غرق در گل هاي خودرو و شکوفه هاي رنگارنگ می شد و بوي عطر دل انگیز آن ها در سراسر شهر و روستا هاي اطراف به مشام می رسید و گیاهان خودرو که برخی از آن ها مصارف دارویی داشت، در اطراف پرچین ها و کنار جویبار ها یکی پس از دیگري سبز شده و قد می کشیدند و روستائیان گاو و گوسفندان خود را

پس از چهار ماه سرماي جان فرسا به سمت مزارع و کوهپایه ها به حرکت در می آوردند تا از موبهت الهی رویش گیاهان و علف ها نهایت بهره برداري را بنمایند.

بوي علف تازه که با شبنم صبح گاهی در هم می آمیخت نوید بخش بهاري پر بار و سالی پر برکت بود.

نیمی از مردم عباس آباد کشاورز و بقیه به شغل دام داري و دام پروري اشتغال داشتند و تعداد اندکی از اهالی نیز مجبور بودند یا براي سایرین کار کنند و یا براي کسب معاش و درآمد به شهر هاي اطراف عزیمت کنند.

رحمان از کسانی بود که زمین کشاورزي نداشت و چون دام داري سرمایه زیادي را می طلبید مجبور بود همه ساله با اهل و عیال خود خدا حافظی کرده و راهی شهر دیگري شود.

شغل همیشگی رحمان کار در کوره هاي آجر پزي کریم آباد بود. او همه ساله در فصل بهار و شروع کار در کوره هاي آجر پزي بار سفر بسته و تا پایان فصل پاییز از خانه و خانواده اش دور می افتاد. همسرش با دو فرزند خود محسن و طاهره تا بازگشت او، با پس انداز اندك و وجه مختصري که برای شان می فرستاد روزگار را سپري می کردند. آن ها با قناعت و صرفه جویی سعی می کردند تا بازگشت پدر خانواده نیازمند کمک دیگران نشوند.

سمیه همسر رحمان که بچه ها او را عزیز صدا می زدند با شناخت و تجربه اي که از سال ها زندگی در عباس آباد کسب کرده بود، به جمع آوري گل ها و گیاهان داروئی می پرداخت و با فروش آن ها به عطاري ها درآمد نا چیزي کسب می کرد تا بخشی از هزینه هاي زندگی را جبران کند.

محسن چهارده ساله بود و طاهره شش ساله، آن ها به سفارش پدر و احساس نیاز به مادر خود در جمع آوري گیاهان داروئی کمک می کردند، هر چند محسن نزد هم کلاسی هاي خود خجالت زده بود و گاهی بچه ها او را

دست می انداختند، اما او به کار کردن و کمک به مادر مجبور بود، از طرفی در غیاب پدر مرد خانواده به حساب می آمد.

او می دید که چگونه بچه های محل و هم کلاسی هایش پس از تعطیلی مدرسه در کوچه و صحرا بازی می کنند و این طرف و آن طرف می دوند، اما او برای گذران زندگی مجبور بود پا به پای مادر به کار و تلاش بپردازد.

از طرفی آن ها فرصت زیادی نداشتند، زیرا با گرم شدن هوا و فرار رسیدن فصل تابستان گیاهان داروئی نیز خشک شده و دیگر قابل استفاده و برداشت نبودند.

خرداد از نیمه گذشته بود و هوا رو به گرمی گذارده بود. محسن مانند روز های قبل دوان دوان به خانه آمد تا به اتفاق مادر و خواهرش طاهره برای جمع آوری گیاهان به دشت و صحرا روانه شوند، اما بر خلاف همیشه کسی منتظر او نبود، در ها همه بسته بود و از مادر و خواهر نشانی به چشم نمی خورد.

محسن با نگرانی و اضطراب، دوان دوان به طرف خانه خاله اش حرکت کرد و پسر خاله اش جمشید را دید که سرگرم آب و دانه دادن به مرغ ها و خروس های شان بود.

جمشید با دیدن محسن به طرف او آمد و گفت: «آقا محسن چه عجب، سری به پسر خاله ات زدی؟»

محسن که به خاطر دویدن زیاد، نفس نفس می زد گفت: «جمشید، عزیز به خانه شما نیامده؟»

جمشید گفت: «چرا آمد، ولی با مادرم به درمانگاه رفته اند.» محسن پرسید: «مگر چه اتفاقی افتاده، کسی مریض شده؟» جمشید گفت: «آره مادرت و طاهره هر دو مریض شده اند، مثل این که سرما خوردگی داشتند.»

محسن بدون معطلی و خدا حافظی به طرف درمانگاه دوید. درمانگاه خیلی شلوغ بود. زیرا دکتر های درمانگاه هفته ای سه روز به آن جا می آمدند و در طول این سه روز از دحام در درمانگاه زیاد می شد. سراسیمه وارد درمانگاه شد و چشمش به خاله افتاد که با یک پاکت دارو در حال خارج شدن از درمانگاه بود.

محسن گریه کنان، در حالی که نگرانی در چهره اش موج می زد پرسید: «خاله عطیه، مادرم طوری شده است؟» خاله عطیه پاسخ داد: «خاله جان طوری نیست، مادرت و طاهره کمی تب داشتند، صلاح دیدم دکتر آن ها را ببیند.»

محسن در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، و هنوز نفس نفس می زد پرسید: «حالا کجا هستند؟» عطیه گفت: «دکتر برای آن ها سرم نصب کرده است و در حال استراحت هستند اما تب شان قطع شده است.»

محسن بدون این که سؤال دیگری بپرسد، به طرف اتاق تزریقات دوید و در آن جا مادر و خواهرش را دید که سرم در دست، روی تخت ها دراز کشیده اند و دختر خاله اش مراقب آن هاست. به توصیه پزشک درمانگاه، مادر و خواهر محسن بایستی یک هفته در منزل استراحت می کردند.

آن ها به تشخیص پزشک به علت سوء تغذیه و استفاده از پنیر تازه دچار نوعی تب مشکوک به مالت شده بودند و بایستی با استراحت و تغذیه مناسب بهبود پیدا می کردند.

دردسر های محسن شروع شده بود. از طرفی رفتن به مدرسه، از طرفی مراقبت از مادر و خواهر و از همه مهم تر فرصت کمی که برای برداشت گیاهان داروئی باقی مانده بود وضعیت سختی ایجاد کرده بود.

شوهر خاله محسن، مانند پدرش برای کار از روستا به شهر رفته بود و خاله هم وضعیت بهتری از مادرش نداشت. او مجبور بود برای تأمین معاش

و کمک به گذران زندگی، به کار قالی بافی در خانه های دیگران بپردازد، به همین دلیل محسن انتظاری از او نداشت و تصمیم گرفت بار اداره زندگی را تا زمان بهبود مادر به تنهایی به دوش گیرد.

تا ظهر به مدرسه می رفت و پس از تعطیلی مدرسه، دوان دوان به خانه می آمد و خورده نخورده، با جمع و جور کردن وسایل و ابزار کار برای جمع آوری گیاهان دارویی به سمت مزارع و باغات روانه می شد و تا تاریک شدن هوا به کار خود ادامه می داد. هر چند مانند مادرش شناخت زیادی نسبت به گیاهان نداشت اما چند نمونه از آن ها را به خوبی می شناخت.

خاله محسن که می دید پسر خواهرش روز به روز خسته تر و لاغر تر می شود، دلش طاقت نیاورد و پسرش جمشید را راضی کرد تا مدتی به محسن کمک کند.

مادر محسن پس از طی دوران مریضی بسیار ضعیف و ناتوان شده بود، هنوز آمادگی لازم را برای کار کردن بدست نیاورده بود و محسن که می دید غذای کافی و مقوی تنها راه معالجه مادر و خواهر خرد سالش می باشد، تلاش می کرد پول بیش تری بدست بیاورد تا بتواند مقداری گوشت و حبوبات برای آن ها تهیه کند.

خاله عطیه یکی از مرغ هایش را با تعدادی تخم مرغ برای آن ها آورده بود، اما این مقدار برای تقویت و معالجه مادر و دختر کافی نبود.

محسن هم مقداری گوشت از قصابی خریده بود و چون قول داده بود در اولین فرصت پول آن را پرداخت کند، مجبور بود بیش تر کار کند. روز ها به سختی می گذشت و محسن امیدوار بود پدر برای شان مقداری پول بفرستد، اما خبری از پدر و پول او نبود.

او تصمیم گرفت پدر را از وضعیت پیش آمده آگاه سازد ولی مادرش موافق نبود و می ترسید در صورت برگشت رحمان، کارش را از او بگیرند.

محسن می دید مادرش بهتر شده ولی خیلی ضعیف است و صدای پزشک درمانگاه که گفته بود آن ها دچار سوء تغذیه شده اند و باید تقویت شوند در گوشش می پیچید و او را برای کار و تلاش بیش تر مصمم می ساخت.

تابستان از راه می رسید و محسن با هم راهی پسر خاله اش جمشید به سختی کار می کردند ولی گرمای هوا موجب می گردید هر روز از میزان گیاهان کاسته شود. در اولین روز تابستان اتفاقی افتاد که وضعیت زندگی محسن و خانواده اش را دگرگون کرد.

پس از تعطیلی مدرسه محسن و جمشید به طرف خانه های شان حرکت کردند و قرار گذاشتند پس از استراحت کوتاهی برای جمع آوری گیاهان به صحرا بروند. مادر ها فرزندان شان را تا کوچه همراهی کردند، اما بر خلاف همیشه دل شوره و دلواپسی غیر منتظره ای وجود آن ها را در برگرفته بود. آن ها بدون آن که دلیل این نگرانی را بدانند، پسر ها را به خدا سپرده و روانه دشت و صحرا نمودند.

محسن و جمشید در کنار آسیاب قدیمی یک دیگر را ملاقات و به سمت صحرا روانه شدند. هوا گرم شده بود و دیگر خبری از شکوفه های بهاری نبود. کلاغ ها با جست و خیز فراوان روی شاخه های درختان به این طرف و آن طرف می پریدند و مراقب بچه های خود بودند، آب زلال و خنک چشمه روستا چشمان هر بیننده را به خود جلب و لب های تشنه رهگذران را سیراب می ساخت، پسر خاله ها لحظه ای کنار نهر نشستند و به چند ماهی کوچک و خاکستری که لابه لای سنگ ریزه ها، بر سر کرم ها و موجودات ریز دیگر با یک دیگر کش مکش می کردند خیره شدند. چند گنجشک که بال های خود را با آب چشمه شست و شو می دادند منظره زیبایی را خلق کرده بودند. محسن به جمشید گفت:

«امروز روز آخر است و دیگر گیاه خاصی پیدا نمی شود، بیا مقداری ریشه شیرین بیان جمع کنیم، شنیده ام پول خوبی برای آن ها می دهند.»

جمشید پرسید: «شیرین بیان به چه دردی می خورد؟» محسن پاسخ داد: «من دقیقا نمی دانم، فکر می کنم جوشانده آن را برای دل درد و ناراحتی معده مصرف می کنند، شاید برای درد های دیگر هم مناسب باشد.»

پسر خاله ها پس از رفع خستگی، مقداری آب خوردند و ظرفی را هم پر کرده و به طرف محل مورد نظر خود حرکت کردند. هوا گرم شده بود و آن ها مجبور بودند پس از هر یک ساعت کار در سایه کبوتر خانه ای که در نزدیکی آن ها بود، استراحت کنند. ریشه شیرین بیان بسیار عمیق است و بایستی خاک زیادی را جا به جا کرد تا بتوان ریشه ها را جمع آوری کرد.

بیش تر گیاهان بویژه شیرین بیآن ها در کنار جوی ها و نهر های آب می رویند، بنابراین آن دو در پایین دست نهر شروع به کار کردند. وجود آب در کنار محل کار آن ها مزیت زیادی داشت، زیرا می توانستند از آب خنک آن استفاده کرده و ریشه های خارج شده از دل خاک و گل را در آن شست و شو دهند.

ساعاتی به همین ترتیب گذشت، محسن که گرسنه شده بود به جمشید گفت: «امروز مقداری مغز بادام و نان با خود آورده ام، بیا یک لقمه بخوریم بعد به کار خود ادامه دهیم.»

با موافقت جمشید هر دو به سایه کبوتر خانه پناه آوردند. کبوتر خانه چندین متر از اطراف خود را سایه انداخته بود. همین طور که آن دو مشغول خوردن عصرانه بودند، پرواز چند کبوتر در اطراف برج توجه محسن را به خود جلب کرد و هم زمان چند کبوتر هم پس از خوردن آب به سمت کبوتر خانه به پرواز در آمدند.

ناگهان فکری به سر محسن زد؛ رو به جمشید کرد و گفت: «جمشید به نظر تو چند تا کبوتر در این برج لانه دارند؟» جمشید نگاهی به برج انداخت و پاسخ داد: «فکر نمی کنم زیاد باشند، این برج مخروبه است، شاید هفت یا هشت تایی بیش تر نباشند.»

محسن پرسید: «به نظر تو چطور می توان وارد این برج شد؟» جمشید که از سؤال محسن متعجب شده بود پرسید: «چرا می پرسی؟ نکند به سرت زده؟» محسن گفت: «اگر تو کمکم کنی، می توانم چند تا کبوتر بگیرم.»

جمشید لبخندی زد و گفت: «با این ارتفاعی که درب برج دارد فکر باطلی کردی، اگر می شد وارد آن شد از من و تو زرنگ تر زیادند.»

محسن گفت: «مگر ندیدی کوه نورد ها چطور از صخره ها بالا می روند، بالا رفتن از این برج سخت تره یا کوه نوردی؟»

جمشید گفت: «برای من و تو با دست خالی هر دو سخته، آخه با کدام وسایل و امکانات چنین فکری به سرت زده؟» محسن گفت: «ببین جمشید از نظر من فرقی بین مرغ و کبوتر نیست، حالا که نمی توانم برای مادرم چند تا مرغ حسابی تهیه کنم، پس چند تا کبوتر چاق و چله می گیرم و یک آب گوشت با حال با عزیز و طاهره می خوریم، تو هم بیایی خوش حال می شوم.»

آن دو تصمیم گرفتند پس از پایان کار جمع آوری ریشه های شیرین بیان و قبل از تاریک شدن کامل هوا، کار خود را شروع کنند. آن ها می دانستند در تاریکی شب کبوتر ها نمی توانند از برج خارج شوند. با پایین رفتن خورشید و تاریکی هوا پسر خاله ها کار خود را شروع کردند.

آن ها ابتدا تعدادی چوب خشک و محکم پیدا کرده و پس از این که وسایل کار و ریشه های جمع آوری شده شیرین بیان را در گوشه ای پنهان کردند، با چوب هایی که جمع کرده بودند، به سمت برج حرکت کردند.

محسن چوب ها را در سوراخ هایی که بین خشت ها ایجاد شده بود، فرو برده و با سنگ آن ها را محکم می کرد، سپس چون نردبان شروع به بالا رفتن از آن ها کرد، جمشید نیز با بالا رفتن محسن چوب ها را برای فرو بردن در سوراخ های بعدی به سمت محسن پرتاب می کرد، این کار آن قدر ادامه یافت تا محسن خود را در آستانه درب چوبی برج مشاهده کرد.

با رسیدن محسن به ورودی کبوتر خانه، جمشید نیز شروع به بالا رفتن کرد و تا این که در ارتفاع 6 متری و پشت درب ورودی به یک دیگر پیوستند، فاصله آن ها از زمین به حدی بود که چراغ خانه های عباس آباد و به خصوص چراغ های گنبد و گل دسته مسجد به خوبی دیده می شد.

تلاش پسر خاله ها برای باز کردن درب چوبی برج و یا شکستن آن بی فایده بود، قفل قدیمی درب به کلی زنگ زده بود و گل و لای اطراف درب را کاملا پوشانده بود.

محسن با تیشه ای که برای کندن ریشه های شیرین بیان از آن استفاده می کرد، شروع به کندن و خراب کردن خشت های پیرامون درب برج نمود. محل نشستن آن ها کوچک و تنگ بود و شبیه یک طاقچه بود، نیم ساعت طول کشید تا درب برج کاملا از چهار چوب آن جدا و با یک لگد محکم جمشید، به داخل کبوتر خانه پرتاب شد.

با شنیدن صدای پرواز چند کبوتر در داخل برج، برق شادی در چشمان آن دو درخشید ولی آن چه آن دو از آن غافل بودند، تاریکی داخل کبوتر خانه بود، آن ها هیچ وسیله و امکاناتی برای روشنایی در اختیار نداشتند و تنها مایه امید آن ها تابش مهتاب از گوشه خراب شده برج به داخل آن بود.

راه پله ای که از سمت درب تا کف برج ساخته شده بود، در اثر بارش برف و باران خراب شده بود و بیش تر شبیه یک سرسره بود تا راه پله.

اما محسن بی خبر از خرابی راه پله، وارد برج شد و قبل از آن که به جمشید بگوید راه پله ای در کار نیست، در یک چشم به هم زدن تا پایین سُر خورد و در عرض چند ثانیه خود را در کف برج دید و لحظه ای بعد جمشید گوشه ای ایستاده بود.

محسن سعی می کرد ترس و وحشت خود را پنهان کند اما جمشید که از شدت ترس بر خود می لرزید شروع به غر غر کردن نمود، هر دو بدون این که اطراف خود را ببینند، این طرف و آن طرف می چرخیدند و از طریق صدا به سمت یک دیگر می رفتند.

با لمس بدن محسن فریاد جمشید به هوا رفت و پرسید: «هی کجایی؟» محسن که خودش بیش تر ترسیده بود، او را آرام کرد و در حالی که دست او را در دستان خود فشار می داد گفت: «جمشید این جا خیلی تاریکه، کمی صبر کن چشمان مان به تاریکی عادت کند تا ببینیم باید چه کار کنیم.»

نور کم رنگی از سقف برج به داخل آن می تابید موجب شد پس از چند دقیقه آن ها بتوانند اطراف خود را بهتر ببینند. جمشید گفت:

«آخه توی این تاریکی چطور می شود کبوتر پیدا کرد؟ عجب شری درست کردی.» اما محسن که می دید کار از کار گذشته، جمشید را دل داری داد و گفت: «حواس مان نبود، کبریتی یا چراغی با خود بیاوریم و حالا که کار از کار گذشته بهتره سوراخ ها و لانه ها را یکی یکی جست جو کنیم، مطمئنم همه آن ها پر از کبوتر هستند.»

جمشید لبخندی زد و با کنایه گفت: «آره تو بمیری، عجب آب گوشتی می شه، آخه مرد حسابی این جا ده هزار تا سوراخ هست، توی کدام را ببینیم.»

محسن گفت: «تو از یک طرف، من هم از طرف دیگر شروع می کنم، اگر تنبلی نکنیم یک ساعته کار تمام است». سپس دست به کار شدند ولی هر چه بیش تر می گشتند و بالا می رفتند، خبری از کبوتر نبود. محسن چند عدد تخم کبوتر خشک شده پیدا کرد اما چون به درد آن ها نمی خورد آن ها را بر زمین کوبید.

صدای یک کبوتر توجه آن ها را به لانه های فوقانی برج جلب کرد، محسن با عجله خود را به بالا کشید، اما کبوتر با استفاده از نور ماه از قسمت فرو ریخته کبوتر خانه به بیرون پرواز کرد، پس از آن یکی دیگر و باز یکی دیگر و طولی نکشید کبوتر ها یکی پس از دیگری فرار را بر قرار ترجیح دادند و با این کار امید محسن و جمشید از دست رفت و بهتر دیدند هر چه زود تر آن جا را ترک کنند.

چشم آن ها به تاریکی عادت کرده بود و به خوبی می دیدند که پله ها صاف تر از آن است که بتوان از آن ها بالا رفت.

چند بار هر دو تا نیمه راه خود را بالا کشیدند، اما سر خوردند و دوباره افتادند سر جای اول.

لحظات به کندی می گذشت و به خوبی آثار ترس و وحشت را در حرکات و حتی نفس های شان می دیدند، صدای نفس نفس آن ها تا چند متر به گوش می رسید.

جمشید که دهانش خشک شده بود و به سختی تعادل خود را حفظ می کرد گفت: «محسن به نظرت باید چه کار کنیم؟ این پله ها صاف تر از آن است که بتوان از آن بالا رفت، به نظر من بهتر است هر دو با هم داد بزنیم، شاید کسی صدای ما را بشنود و به داد ما برسد.»

محسن گفت: با فاصله ای که از شهر داریم چه کسی صدای ما را می شنود؟ به نظرم باید تلاش کنیم از طریق سوراخ ها خود را به بالا بکشیم و به سمت در برویم.»

جمشید گفت: «فاصله آخرین سوراخ با درب دو متر است، به هیچ وجه موفق نخواهیم شد.» محسن پرسید: «پس باید دست روی دست بگذاریم تا از تشنگی و گرسنگی بمیریم؟» جمشید با ناراحتی گفت: «چی بگم، جناب عالی که هوس آب گوشت کبوتر کرده بودی، خودت یک فکری بکن؟

محسن برای این که چهره جمشید را بهتر ببیند، جلو آمد و با عصبانیت گفت: «آقای عزیز، من هوس آب گوشت نکرده بودم، بلکه مادر بدبخت من الآن دو ماه است نیم مثقال گوشت نخورده، برای همین این قدر ضعیف شده که دکتر گفت سوء تغذیه گرفته و باید مدتی تقویت کند تا بتواند با مریضی های دیگرش دست و پنجه نرم کند، فهمیدی؟»

جمشید که دید محسن را ناراحت کرده، دستش را روی شانه او گذاشت و گفت: «می دانم محسن جان، خود ما هم وضعیت بهتری نداریم، انشا للّه بابا ها که برگردند، وضعیت ما هم بهتر می شه.»

هوا كاملا تاریک شده بود و هیچ صدایی جز زوزه سگ ها به گوش نمی رسید و مادر ها از این که خبری از برگشت بچه ها نبود به شدت ناراحت و دلواپس بودند. مادر محسن با وجود مریضی و ضعف شدید خود را به خانه خواهرش رسانید تا ببیند خواهرش از بچه ها خبری دارد یا نه، مادر جمشید هم با ناراحتی در حیاط خانه نشسته و چشمانش را به در دوخته بود.

هر دو مضطرب و نگران به یک دیگر نگاه کردند و چون دیر کردن بچه ها تازگی داشت و برای اولین بار بود چنین اتفاقی برای آن ها می افتاد، نمی دانستند باید چه کار کنند. مادر جمشید رو به خواهر کرد و گفت: «عزیز،

به نظر تو چه اتفاقی افتاده، چرا بچه ها این قدر دیر کرده اند؟ من می ترسم خدای نا کرده اتفاقی برای آن ها افتاده باشد.»

عزیز با وجود کسالت و مریضی سعی می کرد خواهر را دل داری دهد اما دلش مثل سیر و سرکه می جوشید هیچ یک نمی توانستند تصور کنند که در غیاب همسران شان اتفاقی برای بچه های شان بیفتد، از طرفی محسن و جمشید تنها فرزندان پسر دو خانواده بودند و این موضوع برای خواهر ها خیلی مهم بود.

چند دقیقه بعد هر دو خواهر که صبر خود را از دست داده بودند، تصمیم گرفتند آقای مقدادی که مسئول تعاونی عباس آباد بود را از گم شدن پسر ها آگاه نمایند.

مقدادی از معتمدین عباس آباد بود و اهالی شهر احترام خاصی برای او قائل بودند، پدر او زمانی کد خدای عباس آباد بود ولی در ماجرای اصلاحات ارضی بر کنار شده بود، اما با وجود کهولت سن همیشه در کنار مردم بود و سعی می کرد در حد توان مشکلات مردم را حل و فصل کند.

چون فروشگاه تعاونی تعطیل شده بود، خواهر ها مجبور شدند برای دیدن آقای مقدادی به منزل او بروند آن ها در بین راه چند نفر از اهالی را از موضوع آگاه کردند و آنان را همراه خود نمودند.

آقای مقدادی مشغول استراحت بود که صدای زنگ را شنید، او پس از شنیدن داستان گم شدن بچه ها چند نفر از دوستان خود را آگاه کرد و ساعتی نگذشته بود که جمعیت زیادی در حیاط خانه جمع شده بودند.

با راهنمایی مقدادی آن ها به ده گروه دو نفره تقسیم شده به سمت مزارع و اطراف شهر حرکت کردند.

نور چراغ قوه ها و چراغ های دستی از همه طرف دیده می شد، آن ها با صدای بلند بچه ها را صدا می زدند اما هر چه بیش تر جست و جو می کردند

نتیجه ای عاید نمی شد. مادر محسن که روی موتور یکی از همسایه ها نشسته بود به او گفت: «بچه ها برای جمع آوری ریشه شیرین بیان رفته بودند، بهتر است اطراف نهر آب را جستجو کنند.»

با راهنمایی او همه به طرف نهر آب حرکت کردند، وجود نی ها و علف های بلند اطراف نهر؛ کار را سخت کرده بود اما با پیدا شدن وسایل و لباس های اضافی بچه ها نور امید در دل مادر ها و اهالی درخشید.

سر و صدای موتور ها و فریاد اهالی که محسن و جمشید را صدا می کردند، به گوش بچه ها رسید آن ها سعی می کردند با داد و فریاد نظر مردم را به محل برج جلب کنند، اما فاصله مردم و قطور بودن دیوار های کبوتر خانه، مانع رسیدن صدای آن ها به جست و جو گران می شد.

سر و صدا کم تر و کم تر می شد و محسن و جمشید فهمیدند اهالی از محل دور می شوند، نا امیدی و هراس عجیبی سرا پای آن ها را فرا گرفته بود.

محسن چوبی را که در دست داشت با ناراحتی به سمت بالا پرت کرد و شروع به غر غر کرد، پرتاب چوب موجب شد چند کبوتر که تا آن لحظه در گوشه برج پنهان شده بودند، به سمت سوراخی که در دیوار برج ایجاد شده بود و نور مهتاب از آن جا به داخل می تابید به پرواز در آیند.

صدای بال زدن و پرواز کبوتر ها در آن وقت شب و در تاریکی موجب شک یکی از اهالی شد. او با شنیدن بال زدن کبوتر ها دیگران را به سکوت دعوت کرد و فکری مانند برق از خاطرش گذشت.

او که برادر زاده آقای مقدادی بود و تازی از سربازی برگشته بود، رو به دیگران کرد و گفت: «شما هم شنیدید؟»

همه با هم پرسیدند: «چه چیزی را شنیدیم؟» او گفت: «صدای بال زدن کبوتر ها را می گویم، این وقت شب معنی ندارد که پرندگان بی خودی

پرواز کنند مگر این که چیزی دیده باشند که موجب ترس و وحشت آن ها شده باشد.»

آقا رحیم که همسایه دیوار به دیوار خانه رحمان بود گفت: «این درسته ولی چه ارتباطی با گم شدن بچه ها دارد، شاید مار، گربه و یا حیوانی آن ها را ترسانده باشد».

یکی دیگر از اهالی گفت: «چه ضرری دارد سری به کبوتر خانه بزنیم؟» مادر محسن گفت: «بچه ها نمی توانند آن جا باشند؛ چون آن جا کاری نداشته اند، از طرفی با ارتفاع درب برج آن ها نمی توانند آن جا باشند.

آقا رحیم گفت: «ما که تا این جا آمده ایم، از طرفی در این دشت و صحرا جایی نیست که بچه ها آن جا رفته باشند، اگر آن ها این اطراف بودند، ما را می دیدند، آن هم با این همه سر و صدا و نور چراغ ها و فانوس ها.»

همگی به طرف برج حرکت کردند. خاک و خس هایی که در پایین برج ریخته بود و چوب هایی که در سوراخ ها فرو رفته بودند؛ توجه همه را به خود جلب کرد. آقا رحیم چند بار با صدای بلند بچه ها را صدا زد، محسن که صدای او را به خوبی می شناخت شروع به سر و صدا کرد.

با شنیدن صدای او آقا رحیم و دیگران مطمئن شدند آن ها در داخل برج گرفتار شده اند. برادر زاده آقای مقدادی که از همه جوان تر و قوی تر بود شروع به بالا رفتن از چوب ها کرد و با این که چند بار سر خورد و نزدیک بود سقوط کند، خود را به دریچه برج رسانید و از بچه ها خواست که برای بیرون آمدن از برج، موقعیت آن جا را توضیح دهند.

محسن که از خوش حالی در پوست خود نمی گنجید گفت که چگونه پله ها خراب شده و چوب های اطراف آن کاملا پوسیده و از بین رفته اند.

مادر بچه ها که از پیدا شدن آن ها نمی توانستند جلوی گریه خود را بگیرند با خواهش و تمنا می خواستند هر چه زود تر بچه ها از آن جا خارج کنند.

برادر زاده آقای مقدادی به کسانی که پایین برج ایستاده بودند گفت که نمی توان بدون طناب وارد برج شد.

آقا رحیم با سرعت روی موتور سیکلت خود پرید و برای آوردن طناب به طرف خانه حرکت کرد. ساعتی بعد محسن و جمشید دست در دست مادر ها راهی خانه شدند.

آقا رحیم از آن ها سؤال کرد داخل برج چکار می کرده اند، اما آن ها خجالت می کشیدند دلیل کار خود را باز گو کنند. خبر پیدا شدن بچه ها به سرعت به آقای مقدادی رسید و او تصمیم گرفت از سلامتی آن ها اطمینان پیدا کند. پدر آقای مقدادی نیز او را هم راهی کرد و هر دو برای دیدن بچه ها با اشین جیپ چادر دار خود به طرف خانه محسن حرکت کردند.

آقا طاهر پدر آقای مقدادی که از قدیم الایام به خاطر حل مشکلات مردم، رفع اختلافات و بسیاری از امور خیر دیگر شهرت یافته بود، بسیار مشتاق و کنجکاو بود تا از دلیل کار بچه ها اطلاع سر در بیاورد. او محسن را با مهربانی و لبخندی پدرانه در آغوش کشید و روی لبه حوض نشست و در حالی که محسن را نوازش می کرد پرسید: «پسرم حالت چطور است؟»

محسن که با دیدن آقا طاهر و محبت های او به یاد پدر افتاده بود، بغض گلویش را فشرد و در حالی که اشک از چشمانش سرا زیر شده بود با صدای گرفته ای گفت: «خوبم آقا». آقا طاهر که از مسافرت پدر محسن و جمشید آگاه شده بود پرسید: «محسن جان از پدرت چه خبر؟ آیا با شما در تماس است یا نه؟»

محسن پاسخ داد: «خیر آقا، ما که تلفن نداریم، او هم اگر به دیدن ما بیاید، کارش را از دست می دهد.» آقا طاهر نگاهی به عزیز خانم انداخت و از محسن پرسید: «پسر خوبم، بگو ببینم چرا دست به این کار خطرناک زدی؟ مگر خبر نداشتی این برج لعنتی در حال خراب شدن است و پر از مار

و عقرب و جانور های ریز و درشت دیگر است؟» محسن سرش را پایین انداخت و پاسخی نداد. آقا طاهر از عزیز پرسید:

«خانم شادمانی چرا این کوچولو خطر کرده؟» عزیز گفت: «آقای مقدادی به من هم چیزی نمی گوید، خود تان سؤال کنید شاید دلیل این کارش را به شما بگوید. آقا طاهر دستش را دور گردن محسن حلقه کرد و در گوش او گفت: «بیا مثل دو تا مرد با هم حرف بزنیم باشه؟» محسن گفت: «چشم آقا.»

آقا طاهر ادامه داد: «من هم در بچه گی یک بار توی یک برج کبوتر گرفتار شده ام و خیلی ترسیدم تو چطور؟» محسن گفت: «شما هم برای گرفتن کبوتر رفته بودید؟» آقا طاهر که کم کم متوجه موضوع شده بود گفت: «آری، من هم برای گرفتن کبوتر رفته بودم اما نتوانستم کاری بکنم، همه آن ها فرار کردند.»

محسن گفت: «شما هم می خواستید برای مادر تان آب گوشت کبوتر درست کنید؟» آقا طاهر که منظور محسن را نمی فهمید پرسید: «آره عزیزم مگر تو هم برای این کار رفته بودی؟» محسن نگاهی به مادر انداخته و در حالی که اشک ها و آب بینی اش را با سر آستین خود پاک می کرد ادامه داد:

«بله آقای مقدادی، مادرم چند وقت است غذای مقوی و گوشت مصرف نکرده، دکتر گفته باید خودش را تقویت کند، چون سوء تغذیه گرفته است.»

آقا طاهر مثل فنر از جا پرید و عزیز خانم را که داشت زیر چادرش هق هق گریه می کرد صدا زد و گفت: «خانم شادمانی هر طور شده، با شوهر تان تماس بگیرید هر چه زود تر به عباس آباد برگرد.» عزیز اشک هایش را با گوشه چادرش پاک کرد و گفت: «آقا اگر شوهرم برگردد، کارش را از دست می دهد.» آقا طاهر گفت: «به جهنم که از دست می دهد مگر این جا کار

قحط است؟ من کارش را جور می کنم، فردا هم سری به تعاونی بزنید با شما کار دارم.»

آقا طاهر با ناراحتی و عصبانیت به همراه پسرش سوار بر ماشین شده و از آن جا دور شدند، عزیز که گیج و گنگ شده بود، گوش محسن را گرفت و گفت: «ببین ور پریده چه شری درست کردی، آبروی همه را ریختی، آخه من گوشت کبوتر از تو خواسته بودم؟ چرا این قدر دردسر به پا کردی؟ حالا کاغذ و قلم بردار تا برای پدرت یک نامه بنویسم و ببینم چه خاکی باید به سرم بریزم.»

محسن در حالی که گفته های مادر را می نوشت، سعی می کرد از کاری که کرده دفاع کند ولی از مادر خواست بعدا به پدرش چیزی نگوید. یک هفته بعد آقا رحمان نامه همسرش را دریافت کرد، نامه ای که در آن نوشته شده بود آقا رحمان زود تر به عباس آباد برگرد، آقا طاهر برایت کار پیدا کرده است و...

فردای نوشتن نامه، عزیز به شرکت تعاونی رفت، آقای مقدادی پسر آقا طاهر با دیدن او و پرسیدن حال فرزندانش گفت: «خانم شادمانی، پدرم گفته شما می توانید تا آمدن همسر تان به هر مقدار آذوقه لازم دارید از تعاونی ببرید، ضمنا امروز به قصابی بروید و امانتی پدر را از قصابی تحویل بگیرید.»

او به قصابی سفارش کرده بود تا مقداری گوشت به مدت یک ماه در اختیار خانواده آقا رحمان قرار دهد. آقا رحمان پس از برگشت از شهر به عنوان انبار دار در شرکت تعاونی مشغول به کار شد و خیلی خوش حال بود، خوشحال تر از آقا رحمان همسر او بود که می دید دیگر لازم نیست همسرش 6 ماه از سال برای کار کردن به شهر برود و از آن ها دور باشد. محسن هم خوش حال بود که مادرش به خواهش او عمل کرده و چیزی به

پدر نگفته، پدر جمشید هم خوش حال بود که با توصیه آقای مقدادی در یکی از مرغ داری های عباس آباد مشغول به کار شده است و همین طور جمشید و مادرش از خوش حالی در پوست خود نمی گنجیدند، زیرا کانون خانوادگی آن ها گرم و با صفا شده بود و دوران دوری و جدایی به سر رسیده بود. اما یک نفر خیلی ناراحت بود او کسی نبود جز آقا طاهر.

آقا طاهر از این که می دید ممکن است بچه های دیگری مانند محسن به خاطر فقر مالی مجبور باشند دست به کار هایی شبیه به کار محسن بزنند و یا این که خانواده ای به خاطر عدم بضاعت نتوانند غذای لازم و کافی بخورند و دچار سوء تغذیه شوند، در رنج بود و مدت مدیدی بود که برای چاره اندیشی غرق در افکارش بود، اما بالاخره خداوند آقا طاهر را یاری کرد و او تصمیم خود را گرفت.

پنجاه سال بعد، یک برگ کاغذ رنگ و رو رفته برای مرمت و اصلاح توسط پیک به سازمان اوقاف و امور خیریه فرستاده شد. در پاکت حاوی این سند ارزشمند نامه ای از طرف اداره اوقاف عباس آباد نوشته شده بود که در قسمتی از این نامه آمده بود: «.... لذا خواهشمند است دستور بفرمائید نسبت به مرمت و اصلاح این سند ارزش مند که حاوی نکات ارزش مند انسانی و اخلاقی است اقدام فرمایند.

ضمناً «خلاصه این سند به شرح زیر تقدیم حضور می گردد تا عند اللزوم مورد بهره برداری قرار گیرد».

1. نام واقف: آقای طاهر مقدادی 2. نوع وقف: عام 3. کاربری موقوفه: یک باب واحد تجاری که مدت پنجاه سال است در اجاره شرکت تعاونی عباس آباد می باشد و ده هکتار املاک مزروعی. 4. نیت واقف: خرید و تهیه گوشت برای خانواده های نیازمند تا زمان رفع نیاز از درآمد ملک تجاری و کمک به محصلین بی بضاعت از درآمد املاک مزروعی.

ضمناً به استحضار می رساند که واقف محترم یک باب کبوتر خانه را در زمان حیات خود در عباس آباد خریداری و مرمت نموده است و 1/6 در آمد موقوفه را به مصرف تعمیرات کبوتر خانه اختصاص داده است و شرط نموده درب ورودی کبوتر خانه به نحوی باز سازی و مرمت شود که امکان ورود و خروج به کبوتر خانه به راحتی و سهولت امکان پذیر باشد.

قابل ذکر است با بررسی به عمل آمده و تحقیق از ریش سفیدان محل، منظور واقف از ذکر شروط تعیین شده در وقف نامه مشخص نگردیده، البته برخی از اهالی اعلام داشته اند تنها شخصی که از علت این موضوع آگاه است، شخصی است به نام محسن شادمانی که آدرسی از نام برده بدست نیامد و بر اساس گفته برخی از ساکنین، وی بعد از انقلاب جهت ادامه تحصیل به یکی از استان های مجاور، مهاجرت نموده است.

کلبه خوش بختی

روز های پایانی خدمت سربازی روز های سخت طاقت فرسایی است، گویی هر روز آن به اندازه یک سال می گذرد، سرباز ها در گروه های سه چهار نفری دور هم جمع می شوند و از خاطرات ایام طی شده خدمت سخن می گویند، بعضی هم از آینده می گویند و این که پس از ترخیص و اخذ کارت پایان خدمت می خواهند چکار کنند، بعضی از ادامه تحصیل، بعضی از کار در کار خانه یا مزرعه، بعضی از ازدواج و تعدادی هم بی خیال و بی تفاوت. روز های پایانی خدمت سرباز ها تا حدودی راحت تر و آسوده تر هستند و از نگهبانی و پاس داری دادن معافند و اکثراً با گرفتن مرخصی ساعتی وقت خود را بیرون از پادگان می گذرانند تا بتوانند با اندک باقی مانده پول های شان هدیه یا سوغاتی برای دوستان و آشنایان تهیه کنند. آن ها روز ها در پارک ها قدم می زنند و به روز های آینده فکر می کنند و شب ها در اندیشه فردایی دیگر به خواب می روند.

هر چه زمان می گذرد سرباز ها دلهره و تشویش بیش تری پیدا می کنند، چرا که پس از مدتی نسبتاً طولانی مجدداً به دنیایی باز می گردند که دو سال از آن جدا و بی خبر بوده اند، این روز ها خیلی چیز ها تغییر کرده حتی خود آن ها، یک روز با شادی و شادمانی و شیطنت های جوانی قدم به پادگان

گذارده اند و امروز با کوله باری از تجربه و مردانگی به آغوش خانواده و اجتماع باز می گردند.

سعید یکی از این سرباز ها بود که دو سال پیش، از ساری به پادگانی در زابل اعزام شده بود، او هیچ گاه آخرین حرف های پدرش را فراموش نمی کرد که می گفت: «سربازی یعنی کار خانه آدم سازی، شاید اول کمی سخت بنظر برسه اما تا چشم به هم بزنی تمام شده.» پدر راست می گفت دو سال خدمت مثل باد گذشت، اما این چند روز آخر یک طرف و آن دو سال هم یک طرف.

یک هفته بیش تر به جشن پایان خدمت سعید و هم پایه خدمتی هایش باقی نمانده بود. او بر خلاف سایر دوستانش که این روز های آخر دسته با وجود خاموشی آسایشگاه تا پاشی از شب می گفتند و می خندیدند، خیلی تنها و گوشه گیر بود.

احمد تنها دوست هم شهری و آشنای او بود و گاهی اگر حال و حوصله داشت با او درد دل می کرد. یک شب مثل شب های دیگر سرباز ها برای گرفتن شام به صف شده بودند، چند سرباز دیگ های بزرگ غذا را با یک چرخ دستی به آب دار خانه گروهان آوردند و سرباز ها یکی یکی ظرف های غذای خود را برای گرفتن جیره غذایی از داخل دریچه به آب دار خانه دراز می کردند، نوبت سعید شد اما بقدری غرق افکار خود بود که متوجه نشد کسی جلوی او نیست، با صدای سر گروهبان به خود آمد که می گفت: «سر کار محمدی کجایی؟ برو جلو»

احمد هم که پشت سر سعید ایستاده بود دستی به شانه اش زد و غذا به حرکت در آمد، پس از گرفتن غذا هر دو روی تخت احمد نشستند و شروع به خوردن کردند. احمد گفت: «سعید چه خبره خیلی تو فکری، به

خدا یک هفته بیش تر نمونده، هفته دیگه چنین روزی کنار ساحلیم، یه کم از فکر و خیال بیا بیرون.» سعید گفت: «تو که نمی دونی توی دلم چه خبره.»

احمد گفت: «چه خبره، تو دلت رخت می شورن؟»

سعید گفت: «ای بابا شوخیت گرفته، حال و حوصله ندارم، تو که از زندگی من بی خبر نیستی چرا سر به سرم می گذاری؟» احمد گفت: «سعید جان همه چیز درست می شه توکلت به خدا باشه از قدیم گفته اند خدا همه در ها را روی آدم نمی بنده، صبور باش قربونت برم.»

سعید که با افکارش مشغول بود چیزی از حرف های احمد نمی فهمید و فقط تكان خوردن لب های احمد را می دید و صدای احمد در هیاهوی به هم خوردن قاشق و بشقاب های سرباز ها گم می شد. چند لحظه ای گذشت احمد گوش سعید را کشید و گفت: «ای بابا معلومه کجایی، ما را بگو که داریم یک سره حرف می زنیم، ای بخشکی شانس، بیین ما با کی اومدیم سیزده بدر، مرد حسابی فهمیدی چی گفتم؟»

سعید گفت: «ببخشید احمد جان متوجه نشدم، مثل این که گفتی توکلت به خدا باشد.» احمد گفت: «باشه تو همین را بگیری، کافیه.» کم کم خاموشی نزدیک می شد، سرباز ها با عجله ظرف های غذای خود را شسته و پوتین های خود را برای مراسم صبح گاه فردا واکس می زدند.

شب دیگری با صدای سوت گروهبان نگهبان چراغ ها یکی پس از دیگری خاموش و سکوت شبانه پادگان را فرا گرفت. باد های صد و بیست روزه زابل شروع شده بود و گرد و خاک همه جا را پر کرده بود، نگهبان آسایش گاه پنجره ها را بست و سرباز ها به ناچار یکی یکی روی تخت های خود دراز کشیدند. سعید خودکارش را از توی جیب در آورد و زیر تخت بالایی نوشت فقط شش روز.

صدای خر و پف و نفس عمیق سرباز ها، فضای آسایش گاه را پر کرده بود، سعید تلاش می کرد بخوابد ولی افکار درهم و برهم آرامشش را بر هم زده بود، چند بار به این طرف و آن طرف غلتید اما خواب از چشمانش پریده بود.

از پشت شیشه آسایش گاه به بیرون خیره شد، شاخه های درخت خرمایی که در کنار آسایش گاه سر به آسمان کشیده بود با وزش باد های شدید زابل به هر طرف خم می شد و او را تا اعماق جنگل های سر سبز مازندران با خود می برد.

پدر و عموی سعید در یکی از روستا های شهر ساری زندگی می کردند، آن ها با ماهی گیری و فروش آن در بازار ماهی فروش ها امرار معاش می کردند.

علاقه آن ها به یک دیگر به حدی بود که هیچ گاه نتوانستند از یک دیگر جدا شوند و حتی پس از ازدواج و با وجود اختلافات کوچک و بزرگی که گاهی بین همسران شان بوجود می آمد، به زندگی در خانه قدیمی و پدری خود ادامه دادند.

هیچ گاه اهالی روستای حمید آباد این دو برادر را فراموش نمی کردند چرا که داستان برادری آن ها زبان زد اهالی روستا بود به گونه ای که در زمان دعوا ها و مشاجرات خانوادگی، آقا رحیم و آقا کریم را در دوستی و محبت مثال می زدند، این دوستی و محبت بین فرزندان آن ها هم وجود داشت اخلاق و رفتار پدر ها سر مشق فرزندان آن ها هم شده بود.

آقا رحیم فقط یک فرزند داشت که آن هم سعید بود و آقا کریم عموی سعید، دارای سه فرزند بود، گلنار که فرزند ارشد او بود و حسن و حسین فرزندان دو قلوی خانواده بودند.

سعید و گلنار از کودکی با یک دیگر بزرگ شده بودند و با هم به مدرسه می رفتند، سعید توانست دوران دبیرستان را تمام کند و دیپلم بگیرد ولی

گلنار تا سال اول دبیرستان بیش تر ادامه نداد و به خاطر سخت گیری پدر و سنت های غلط خانوادگی از ادامه تحصیل محروم شده بود.

آقا کریم وضع مالی مناسبی نداشت و به علت بیماری همسرش که چند بار منجر به بستری شدن چند هفته ای او در بیمارستان و سه بار عمل جراحی بر روی شکم او شده بود، تمام سرمایه و پس اندازش را خرج کرده بود و حالا در حد آن که شکم زن و بچه اش را سیر کند درآمد داشت و اگر مساعدت آقا رحیم برادر ارشدش نبود با مشکل مواجه می شد.

سعید و گلنار با فاصله یک ماه از یک دیگر به دنیا آمده بودند، اول سعید بعد هم گلنار.

بر حسب سنت های قدیمی و رسوم فامیلی از بدو تولد آن ها را نامزد اعلام کرده و به اصطلاح نشان کرده بودند، خانواده سعید و اهالی عقیده داشتند عقد پسر عمو و دختر عمو در آسمان ها خوانده شده است.

آن ها از زمانی که دست چپ و راست خود را شناخته بودند، می دانستند به یک دیگر تعلق دارند، البته به جز حرف پدر و مادر ها، آن ها به شدت به یک دیگر علاقه مند بودند و یک دوستی پاک و بی آلایش را بنا نهاده بودند، این موضوع وظیفه سعید را نسبت به دختر عمو صد چندان ساخته بود، به صورتی که این احساس فامیلی، قلبی و عاشقانه به گلنار چند بار موجب دردسر و گرفتاری او شد.

یک بار شکایت گلنار از چند پسر مزاحم در روستا که شاید قصد سویی هم نداشتند و فقط بدنبال همسر مناسب بودند موجب درگیری شدید سعید و آن ها شد.

حالا همه می دانستند گلنار همسر آینده سعید است و حتی کسی جرات این که به خواستگاری گلنار بیاید را نداشت.

با صدای به هم خوردن پنجره آسایش گاه رشته افکار سعید پاره شد، نگاهی به اطراف انداخت و دید همه به خواب رفته اند از نگهبان آسایش گاه پرسید سر کار ساعت چند است؟ اما قبل از نگهبان احمد گفت: «ساعت سه نیمه شب است، بخواب آقای عاشق پیشه فردا هم روز خداست.»

سعيد بدون پاسخ به احمد آهی کشید و چشمانش را بست دقایقی بعد به خواب عمیقی فرو رفت احمد هم که تا آن لحظه وضعیت بهتری از سعید نداشت غلتی زد و به خواب رفت. با صدای سوت گروهبان نگهبان همه از خواب پریدند، هوا هنوز تاریک بود، سرباز ها دوان دوان خود را به مسجد پاسگاه رسانیده و نماز صبح را به جماعت اقامه کردند. هنگام برگشت به آسایش گاه سعيد پرسید: «احمد دیشب تو هم خوابت نمی برد، نه؟»

احمد گفت: «آره من هم بی خواب شده بودم، تو فکر بودم وقتی که برگردیم حمید آباد باید چه کار کنیم، نه شغلی نه در آمدی نه اوضاع و احوال درستی و...» سعید وسط حرف او پرید و گفت: «مثل این که یادت رفت به من می گفتی توکلت به خدا باشد، صبر کن وقتی برگشتیم یک فکری می کنیم.»

احمد گفت: «من فکر می کنم تو اولین کاری که انجام می دهی ازدواج با گلنار است، نه؟» سعید گفت: «نه به این سرعت ولی باید این اتفاق بیافتد، مگر خودت با ماه بانو قول و قرار ازدواج نگذاشتی؟ خوب من هم مثل تو مگه فرقی می کنه؟»

احمد گفت: «آری سعید جان خیلی فرق می کنه برگردیم خودت می فهمی.» پس از خوردن صبحانه و پوشیدن لباس همه به خط شدند و برای اجرای مراسم به سمت میدان حرکت کردند.

به همین منوال روز ها یکی پس از دیگری می گذشت و سعید هر شب زیر تخت بالای سرش می نوشت که چند روز دیگر باقی مانده.

و آخرین شب بود که سعید با خط درشت نوشت خداحافظ سربازی ما رفتیم، با بقیه صفا كن. شب عجیب و جالبی بود مثل شب اول که همه تا صبح گفتند و خندیدند.

چندین بار گروهبان نگهبان و نگهبان آسایش گاه به سرباز ها تذکر دادند ولی خواب از چشم همه گریخته بود، سعید خودکارش را آماده کرد تا در نور ماه به گلنار و خانواده اش نامه بنویسد.

ولی از این کار خنده اش گرفت و با خودش گفت: «فکر می کنم خودم زود تر از نامه برسم.» و بعد خودکار را توی جیب گذاشت. احمد رو به سعید کرد و گفت: «سعید خوابت می آد یا نه؟» سعید گفت: «مگر تو این سر و صدا و هیاهو می شه خوابید، شب های قبل که مثل امشب همه قیل و قال نمی کردند خواب مان نمی برد، چه رسد به امشب و بعد مکثی کرد و گفت: «خدایا شکر، بالاخره تمام شد.»

احمد گفت: «خدا را شکر با سلامتی تمامش کردیم، اما از فردا اول گرفتاری است، تا حالا می دونستیم سربازیم ولی فردا چکاره ایم؟» سعید گفت: «من که می خوام برم تو کار صادرات.» احمد خندید و گفت: «صادرات چی؟ محصولات کارخانه بابات یا صادرات زرشک؟»

سعید گفت: «کجای کاری، نارنگی می خرم و می برم تهران یا شهر های دیگر می فروشم، وقتی هم نارنگی نیست، میوه های دیگر یا کاهو، باقالا، نشه، ماهی و یا هر چی گیرم بیاد.» احمد گفت: «با چی می بری، با چرخ دستی یا قاطر دایی عیسی؟»

سعید گفت: «چند وقت کار می کنم، بعد با پولش یک ماشین می خرم، یک نیسان آبی آخرین مدل.»

احمد گفت: «آره من دیده ام چطور با ماشین توی کوچه ها راه می افتند و کاسبی می کنند، اگر خواستی تو رانندگی کن، من هم پشت بلند گو داد می زنم و سنگ و ترازو را جا به جا می کنم.»

سعید لبخندی زد و گفت: «به شرطی که قسمتی از پول ماشین را بدهی و شریک بشی.» سپس هر دو در حالی که لبخند به لب داشتند به خواب خوش فرو رفتند.

روز بعد پس از تشریفات ترخیص همه برای سوار شدن به اتوبوس از یک دیگر سبقت می گرفتند و کیسه های انفرادی خود را که یادگار دوران خدمت سربازی بود و از اسباب و اثاثیه های مختلف پر شده بود به سختی با خود حمل می کردند و لحظاتی بعد در حالی که سربازان جدید برای شان دست تکان می دادند پادگان را ترک کردند.

سکوت عجیبی فضای اتوبوس را پر کرده بود همه از شیشه برای آخرین بار با زابل خدا حافظی می کردند، شهری که درختان نخل، گز و خر زهره، زیبایی آن را دو چندان ساخته بود. شهری با مردمان سخت کوش، شهری که دیوار ها و مردمش هر سال یک صد و بیست روز با باد های شدید و طوفان های شن روانش دست و پنجه نرم می کردند.

آن ها با نگاه شان از همه چیز و همه جا خدا حافظی کردند، از گنجشک هایی که به خاطر شدت گرما به جای سوراخ دیوار ها در روی شاخه درختان آشیانه می ساختند، از تخت رستم و کوه خواجه، از سیستان افسانه ای و کشور شاهنامه فردوسی و از بازار قدیمی شهر.

اتوبوس از پیچ و خم جاده گذشت و دیوار های شهر از نظر نا پدید شد، با دیدن تپه ها و مخروبه های شهر سوخته، همه مطمئن شدند زابل را با همه خاطراتش به سربازان جدید سپرده اند و دستار به سر های سفید پوشش را به خدای بزرگ.

اتوبوس از شهر های مختلف گذشت، با نزدیک شدن به شهر مقدس مشهد همگی از راننده خواستند برای زیارت ساعتی را در شهر استراحت کنند.

گنبد و بارگاه رضوی اشک از چشمان همه سرا زیر ساخته بود و هر کس برای اجابت حاجتش دست در شبکه های ضریح مقدس حضرت ثامن الحجج (علیه السلام) فرو برده و با اشک چشم دل را صفا می داد.

سعید و احمد هم در کنار یک دیگر با آقا راز و نیاز می کردند و دعا می کردند امام رضا (علیه السلام) یک زندگی سرشار از امید و سلامتی را برای شان از خداوند منان خواستار شود.

پس از زیارت و حرکت در ظهر روز بعد احمد و سعید به همراه سایرین در شهر ساری پیدا شدند، با آن که همه از آمدن آن ها خبر داشتند اما کسی نمی دانست چه روزی و چه ساعتی به خانه می رسند. تا این که صدای ترمز تاکسی در مقابل خانه سعید فضای آرام کوچه را به هم زد و مسافرت دو ساله به پایان رسید.

تعریف خاطرات دوران سربازی برای همه جالب و شنیدنی بود مخصوصاً گلنار که با دیدن پسر عمو سر از پا نمی شناخت. دو قلو ها از سر و شانه سعید بالا می رفتند و گلنار برای این که علاقه خود را به سعید یاد آوری کند، آن ها را از او دور می کرد. آن روز برای سعید و گلنار زیبا و فراموش نا شدنی بود، روزی که دوری و انتظار به سر آمد و بوی عشق و محبت فضای خانه قدیمی برادران محمدی را اکنده ساخت.

همه خوش حال بودند و هیچ کس نمی خواست شادی اش را پنهان کند، پدر و عموی سعید که از ماهی گیری بر می گشتند با شنیدن سر و صدای اعضای خانواده فهمیدند سعید برگشته، بدون فوت وقت گوسفندی را که قبلاً آماده کرده بودند قربانی کردند.

شب هنگام، ستارگان شاهد مهمانی و جشن و سرور خانواده سعید بودند، دوست و آشنا آمده بودند و سعید مجبور بود با آمدن هر نفر دوباره وضعیت آب و هوای زابل و خاطرات دوران خدمت را باز گو کند.

سعید تصمیم گرفته بود چند روز استراحت کند و بعد فکری برای آینده بکند. دو روز گذشت ولی او طاقت ماندن در خانه را نداشت، در روز سوم سری به دایی عیسی زد و به سراغ احمد رفت، وضعیت حیاط خانه آن ها نیز نشان از میهمانی و جشن و سرور داشت. هر دو به یاد ایام سربازی دست در دست در کوچه باغ های روستا قدم زدند و گفتند و خندیدند.

بوی عطر گل ها و رطوبت هوا در یک دیگر پیچیده بود و هر دو جوان سر خوش از هوای خوب خطه شمال که هیچ شباهتی به آب و هوای شهر زابل نداشت ساعت ها از خاطرات دوران خدمت حرف زدند. سعید گفت: «احمد حاضری سری به دریا و ساحل بزنیم، خیلی دلم برای دریا تنگ شده.»

احمد گفت: «ولی اول بگو چرا بعضی وقت ها این قدر غرق فکر و خیال می شی؟» سعید گفت: «بریم کنار دریا تعریف می کنم.» پس از آن که به ساحل رسیدند احمد گفت: «خب سعید آقا نگفتی مشکلت چیه؟»

سعید گفت: «می دونی احمد، احساس می کنم همه یک جور دیگه به نگاه می کنن، نگاه ها همه معنی دار شده، مخصوصاً نگاه گلنار.»

احمد گفت: «خب معلومه، حالا همه از ما توقع دیگری دارند.» سعید گفت: «چه توقعی؟ احمد گفت: «معلومه، توقع زندگی، کار، ازدواج، درآمد و خیلی چیز های دیگه، بالاخره پدر و مادر ما می بینند پسر شان بزرگ شده و دیگه بچه نیست، خب ما هم وظیفه داریم همان طور که اونا می خوان رفتار کنیم.»

دوستان قدیمی ساعت ها در کنار ساحل قدم زدند و برای آینده نقشه کشیدند، آن ها طاقت بی کاری نداشتند و می خواستند هر چه زود تر تلاش و فعالیت خود را شروع کنند، هر دو تصمیم گرفتند زود تر برای یافتن کار سری به ساری و اطراف بزنند. چون درآمد ماهی گیری پدران شان آن قدر نبود که به آن دل خوش کنند، از طرفی کثرت ماهی گیران و عدم امکانات لازم آن دو را به کار کردن در جای دیگری تشویق می کرد. چند روز این طرف و آن طرف زدند تا این که یک روز احمد گفت: «سعید من فردا به تهران خواهم رفت، پدرم با یکی از بستگان صحبت کرده، اونم قبول کرده در شرکت خودش کاری برایم جور کند، امیدوارم تو هم زود تر فکری به حال خودت بکنی، البته من به فکر تو هستم شاید خدا خواست کاری هم برای تو جور بشه.»

فردای آن روز احمد پس از بدرقه خانواده و سعید راهی تهران شد تا پس از استقرار و کسب درآمد کافی برگردد و ماه بانو دختر همسایه دیوار به دیوار شان را عقد کرده و با خود ببرد.

حالا تنها دل خوشی سعید که با رفتن احمد تنها شده بود خانواده و گلنار بودند. نزدیک به یک ماه از پایان سربازی سعید گذشته بود، هر چند پدرش را در امور یاری می کرد ولی علاقه مند بود هر چه زود تر استقلال پیدا کند. بنابراین یک شب که در زیر نور ماه در بهار خواب خانه دراز کشیده بود مادرش را صدا زد و پس از مقدمه چینی به او گفت: «عزیز، من نمی دانم با چه زبانی حرفم را بزنم، چند روز است می خواهم با شما و پدر صحبت کنم ولی فرصتی پیش نیامده، اگر حوصله شنیدن داری می خواهم از تصمیمی که گرفته ام شما را با خبر کنم.»

مادر سعید که همه او را عزیز صدا می زدند گفت: «بگو پسرم من سرا پا گوشم.»

سعید گفت: «عزیز جان تو از همه بهتر خبر داری که من و گلنار چقدر به هم علاقه مندیم، چند ساله که همه می دونن ما نامزدیم. من کاری به رسم و آداب قدیمی شما ندارم چون علاقه و محبت من و گلنار به خاطر حرف بیست سال پیش شما نیست ما شدیداً به یک دیگر علاقه مندیم. من عاشق گلنارم او هم همین طور، می ترسم اگر بیش تر تامل کنیم عمو و زن عمو و حتی گلنار فکر های دیگری بکنند.»

عزیز گفت: «نه سعید جان، گلنار تا صد سال دیگر هم که باشد متعلق به توست اول یک فکری برای کار و شغل آینده ات بکن، بقیه اش آسان است، البته من از موضوعی نگرانم.» سعید دست پاچه پرسید: «چه موضوعی؟» مادر گفت: «عمو کریم وضع مالی مناسبی نداره چون مریضی زنش دار و ندارش را به باد داد. تو خوب می دونی مخارج عقد و عروسی این روز ها خیلی سنگینه، مخصوصاً برای خانواده دختر که باید جهیزیه هم تهیه کنند.»

سعید آشفته شد و گفت: «عزیز چرا نا امیدم می کنی؟ شما که هنوز حرفی با عمو نزده اید، شاید خود شان فکری کرده باشند ضمناً من چیزی از عمو نمی خوام، مهم علاقه من به گلناره نه ریخت و پاش عروسی و جهیزیه.» عزیز گفت: «باشه با من با پدرت حرف می زنم، تو باید چند روز تحمل کنی و به دنبال کار مناسبی باشی.»

چند روز از این ماجرا گذشت، سعید که می دید خبری از عزیز و برنامه عقد و عروسی نیست طاقتش را از دست داد و یک شب که با پدرش و عزیز مشغول خوردن شام بود سر صحبت را باز کرد: «راستی عزیز خبر داری دیروز عروسی دختر آقا جواد بوده، دایی عیسی می گفت با این که داماد کار و کاسبی درست و حسابی نداشته اما خانواده دختره قبول کرده اند فعلاً عقد کنند تا وضع پسره که خوب شد عروسی بگیرند.»

آقا رحیم زیر چشمی نگاهی به همسرش انداخت و با اشاره به عزیز فهماند که منظور سعید از این حرف ها قضیه گلناره. سعید ادامه داد:

«می دونی عزیز این روز ها پیدا کردن کار مناسب آسان نیست البته اگر آدم دل گرم باشد فرق می کند، بالاخره داشتن انگیزه خیلی مهمه.

آقا رحیم برای عوض کردن موضوع به سعید گفت:

«سعید فردا برو اداره جهاد کشاورزی چند تا کود برای این درخت های زبان بسته بگیر، دیروز دیدم برگ اونا زرد شده به مهندس بگو، شاید سمی، چیزی لازم داشته باشند.» سعید که می دید پدرش تمایلی به ادامه بحث مورد علاقه اش ندارد کم رویی را کنار گذاشت و گفت: «بابا چقدر آرزو می کردی که من برم سربازی، همیشه می گفتی پسر تا سربازی نره مرد نمی شه.»

آقا رحیم لبخندی زد و گفت: «خب حالا مرد شدی یا نه؟» سعید که سعی می کرد خود را ناراحت جلوه دهد گفت: «بابا اذیت نکن تو که از همه چیز خبر داری، حتماً عزیز برات همه چیز را گفته، مگه نه عزیز؟» آقا رحیم خود را جا به جا کرد و گفت: «سعید جان تا هزار سال دیگر که باشد گلنار عروس ماست این قدر جوش نزن.»

سعید گفت: «بابا این جوری درست نیست من و گلنار توی یک خونه فسقلی زندگی می کنیم، هر روز چشم ما تو چشم هم می افتد توقع زیادی دارم که می خوام با هم محرم باشیم.» آقا رحیم گفت: «اگر رفتیم حرف زدیم، گفتند آقا سعید چه کاره مملکت ند، چی باید بگیم؟ خب چند وقت دندون روی جیگر بگذار ببینیم چه خاکی باید سرمان بریزیم».

اما سعید که دست بردار نبود قول داد اگر گلنار را برای او عقد کنند در اسرع وقت کار مناسب و ابرو مندی پیدا کند و تصمیم نهایی به روز بعد موکول شد.

فردای آن روز که روز استراحت ماهی گیر ها بود، آقا رحیم در منزل به کار های عقب افتاده رسیدگی می کرد. او با خود فکر کرد بهتر است امشب با برادرش حرف بزند شاید رضایت او را برای عقد گلنار جلب کند، هر چند اطمینان داشت برادر وضع مالی مناسبی ندارد و درآمد او از سهم ماهی گیری در حد رفع نیاز های روزآنه اش هم نیست، به خصوص عائله مند هم بود و دوقلو های او کلی خرج روی دستش می گذاشتند، همسرش هم که از بیماری نا شناخته ای رنج می برد و هزینه سنگین دارو و درمانش کمر او را خم کرده بود، از طرفی می دیدی گلنار بزرگ شده و کم کم دارد حرف او بر سر زبان های مردم روستا می افتد.

شب فرا رسید و سعید در حالی که یک جعبه شیرینی در یک دست و چند شاخه گل در دست دیگر داشت پشت سر پدر و مادر وارد منزل عمو شد.

آقا کریم و همسرش که قبلاً توسط سعید در جریان میهمانی شب قرار گرفته بودند سعی کرده بودند ظاهر خانه را آراسته تر از همیشه جلوه دهند، دو قلو ها خوش حال از ورود سعید و جعبه شیرینی به طرف او دويدند و مثل همیشه مشغول بالا رفتن از سر و شانه او شدند.

گلنار که آرزوی دیدن چنین شبی را داشت با لباس پلو خوری این طرف و آن طرف می رفت و با دست پاچگی تمام سعی می کرد از عمو و خانواده اش به بهترین صورت پذیرایی کند.

برادر ها در کنار هم و خانم ها هم روبروی آن ها به پشتی های ترکمنی تکیه زدند. سعید هم که سرگرم سر و كله زدن با دو قلو ها بود در کنار مادرش نشسته بود و گاهی در گوشی با او حرف می زد.

گلنار پس از مهیا نمودن وسایل پذیرایی و تعارفات معمول روبروی سعید نشست به صورتی که هر دو می توانستند یک دیگر را ورانداز کنند.

آقا رحیم پس از یک مقدمه چینی کوتاه رو به برادر گفت:

«کریم جان امشب مزاحم شدم کاری را که بیست سال پیش با هم شروع کردیم به سر انجام برسانیم، شکر خدا سعید خدمت سربازی را تمام کرد و امروز در کنار ماست، می خواهم او را به غلامی خودت قبول کنی و کمک کنی با یاری خدا مقدمات ازدواج این دو جوان فراهم شود. امیدوارم سعید داماد قابل و خلفی باشد.

آقا کریم گفت: «صاحب اختیاری برادر، من هم امیدوارم این دو کبوتر عاشق زود تر لانه خود را بر پا کنند.» آقا رحیم جعبه شیرینی را جلوی برادر کشید و گفت: «مبارک است انشا ا... ، اگر حاضری راجع به رسم و رسومات هم حرفی بزنیم.» گلنار که تا این لحظه ساکت بود، می دانست که پدرش معذوراتی دارد ولی نمی تواند به راحتی باز گو کند لذا پا در میانی کرد و گفت: «عمو جان، مادرم حال خوشی ندارد، فردا باید برای دیدن دکترش سری به تهران بزنیم.»

آقا رحیم که از این وضع اطلاعی نداشت با نگرانی رو به همسر برادر کرد و گفت: «زیور خانم خدا بد نده، مگر خدا نکرده حالت خوب نیست؟»

زیور گفت: «نه آقا رحیم چند روز است دل درد های قدیمی شروع شده به آقا کریم گفتم بهتره دکتری که قبلاً مرا عمل کرده علت دردم را پیدا کند.»

آقا کریم در ادامه حرف های همسرش گفت: «آره داداش یادم رفته بود بگویم، انشا ا... فردا عازم تهران هستیم، البته اگر وسیله اش مهیا شود».

سعید که می دید موضوع حرف عوض شده و صحبت عقد و عروسی به مریضی و دکتر کشیده شده کسل شد ولی با علاقه ای که به عمو و زنش داشت و می دید گلنار هم برای مادرش ناراحت است حرفی نزد آقا کریم که از ظاهر درهم سعید متوجه ناراحتی او شد، رو به او کرد و گفت: «سعید

جان انشا ا... از تهران که برگشتم راجع به کار شما تصمیم می گیریم، فقط دعا کن زود تر حال زن عمو بهتر شود».

سعید هم گفت: «انشا ا...»

ساعتی بعد سعید و پدر و مادرش بدون نتیجه دل خواه خانه آقا کریم را ترک کرده و دقایقی بعد آماده خواب شدند، چراغ ها را خاموش کردند، اما لحظه ای بعد با صدای آقا کریم دوباره چراغ ها روشن شد. آقا کریم برادر را به بیرون از خانه دعوت کرد، او هم با عجله و بی خبر از موضوع به طرف حیاط رفت.

در تاریکی شب و در سایه ی درخت بزرگ وسط حیاط که یک چنار کهن سال بود برادر ها مشغول گفت و گو شدند. آقا کریم به برادر گفت: «رحیم جان من پیش عزیز و بچه ها نتونستم حرف بزنم، خدا شاهد است الآن هم نمی دانم چگونه برایت توضیح بدهم.»

آقا رحیم دستش را روی شانه برادر گذاشت و گفت: «بگو برادر، چه اتفاقی افتاده، مشکلی پیش آمده؟» کریم گفت: «برادر خبر داری زیور وضع مناسبی نداره و امروز هم دکترش تلفنی گفت باید هر چه زود تر بستری شود، مشکل همینه نمی دونم چه کار کنم؟» رحیم پرسید: «منظورت را نمی فهمم، خب اگر لازم است بستری شود چرا معطل می کنی؟»

کریم گفت: «آخه با چه پولی، می دونی که من آه در بساط ندارم، خدا بهتر می دونه امشب اگر زمین مرا فرو برده بود آسان تر بود تا به صورت سعید نگاه کنم، چند ساله این طفلک به امید گلنار، گلنار هم به امید اون نشسته، او برای چنین شبی چند وقته لحظه شماری کرده اند.»

رحیم گفت: «سعید و گلنار مهم نیستند، فعلاً سلامتی همسرت از هر چیزی مهم تره، حالا بگو چکار می تونم برایت انجام بدم؟ من صد هزار تومان دارم، آیا کافیه یا نه؟»

کریم سرش را پایین انداخت و گفت: «چطور می شه زحمت تو را جبران کرد برادر؟» رحیم گفت: «سرت را بلند کن، برادری مال همین روز هاست، چند دقیقه صبر کن تا الآن بر می گردم.»

رحیم با سرعت خودش را به صندوقچه قدیمی اش رسانید و مبلغی را که گفته بود برداشت و به برادرش داد و در تاریکی شب هر دو برادر در آغوش یک دیگر اشک ریختند و برای سلامتی زیور دعا کردند. چند روز از رفتن آقا کریم به شهر گذشته بود و کسی از آن ها خبر نداشت تا این که صدای زنگ تلفن بلند شد، سعید گوشی را برداشت و صدای لرزان گلنار را شنید که می گفت: «آقا سعید مادرم را عمل کرده اند و تا دو روز دیگر مرخص می شود، لطفاً شماره ای را که می دهم یادداشت کن و به عمو رحیم بگو با پدرم تماس بگیره». بعد هم از شدت ناراحتی و بدون خدا حافظی تلفن را قطع کرد. ساعتی بعد پس از مراجعت آقا رحیم به منزل و تماس با بیمارستان پدر و پسر راهی تهران شدند. آقا رحیم که با چهره گریان برادر روبرو شده بود با نگرانی پرسید: «حال زیور چطور است؟»

کریم گفت: «فعلاً بد نیست، اما گرفتاری دیگری برایم پیش آمده است.» رحیم گفت: «مهم حال زیور است، بقیه مشکلات را می شود حل کرد، بگو چه اتفاق افتاده؟» کریم که از خجالت سرخ شده بود اشک هایش را پاک کرد و گفت: «بیمارستان دویست هزار تومان دیگر مطالبه می کند نمی دانم باید چه کار کنم.»

رحیم هم که غافل گیر شده بود گفت: «خدای به خیر بگذراند مگه می خواهند چکار کنند؟» کریم گفت: «عمل سختی است، باید قسمتی از روده را بردارند و دوباره پیوند بزنند، می گویند چون بیمارستان خیریه است این قدر می گیرند و گرنه سایر بیمارستان ها یک میلیون برای چنین عملی پول می گیرند.»

سعید که رنگش پریده بود و از شدت نگرانی دست پاچه به نظر می رسید پرسید: «عمو جان گلنار کجاست؟» آقا کریم گفت: «کنار تخت مادرش نشسته و از او مراقبت می کند، الان وقت ملاقات گذشته ولی فردا می برمت پیش آن ها.»

برادر ها و سعید آن شب را در راهرو بیمارستان گذراندند. سعید که گاهی برای رفع خستگی به محوطه بیمارستان می رفت، قدم زنان به این طرف و آن طرف می رفت و به اطراف چشم می دوخت، ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد، سراسیمه خود را به عمو و پدر رسانید و از عمویش پرسید: «عمو جان شما دکتر اقبالی را می شناسید؟»

عمو گفت: «نه نمی شناسم». آقا رحیم رو به سعید کرد و گفت: «دکتر اقبالی کیه؟ اسم او را از کجا شنیدی؟» سعید گفت: «با من بیایید.» هر سه به طرف حیاط بیمارستان براه افتادند سعید تابلوی بیمارستان را نشان داد که با کاشی زیبایی تزیین شده بود و روی آن نوشته شده بود «بیمارستان خیریه تهران» و زیر نام بیمارستان نوشته شده بود واقف «دکتر مرتضی اقبالی».

چشمان آقا کریم برقی زد و لبخند ملایمی روی لبانش نقش بست. آقا رحیم گفت: «فردا می ریم پیش دکتر شاید سفارش کنه پول کم تری بگیرند و عمل را انجام دهند». سعید گفت: «خدا کنه او را پیدا کنیم، من مطمئنم کسی که چنین بیمارستان بزرگ و با عظمتی ساخته احتیاجی به دویست هزار تومان ما ندارد، اگر وضع ما را بفهمد حتماً سفارش ما را خواهد کرد.»

آقا رحیم گفت: «سعید جان تو می دانی واقف یعنی چی؟» سعید گفت: «فکر می کنم یعنی سازنده، سازنده بیمارستان.»

آقا کریم گفت: «سعید واقف از کلمه توقف است، نه؟» سعید سری تکان داد و گفت: «نمی دونم فردا همه چیز روشن می شود.»

هوا کم کم رو به روشنی می گذاشت، هر سه در نماز خانه بیمارستان نماز شان را خواندند و نشستند تا آفتاب طلوع کرد، با تابش اولین اشعه های خورشید رفت و آمد مردم شروع شد و کار کنان هم یکی پس از دیگری می آمدند و می رفتند.

برادر ها و سعید خود را به ساختمان اداری رسانیدند، سعید که جلو می رفت مقابل یک در ایستاد و به تابلوی آن خیره شد روی تابلو نوشته شده بود «مدیریت»، آن ها در زدند و داخل شدند، یک نفر که با عینک ته استکانی و رو پوش سفید رنگ پشت میز نشسته بود، نگاهی از بالای عینک به آنان انداخت و پرسید: «بفرمائید آقایان، کاری دارید؟»

سعید گفت: «ببخشید جناب عالی دکتر اقبالی هستید؟» آن شخص بودن آن که پاسخی بدهد با صدای بلند شروع به خندیدن کرد، آن قدر که آب از چشمانش سرا زیر شد، به سختی خودش را جمع و جور کرد و پس از عذر خواهی گفت: «شما با دکتر اقبالی چه کار دارید؟»

سعید گفت: «یک کار کوچکی داشتیم آیا شما هستید؟» آن مرد پاسخ داد: «خیر من نیستم، ایشان این جا نیستند.» سعید پرسید: «کجا هستند؟ اگر زحمتی نیست آدرس ایشان را به ما بدهید.» آن مرد لبخندی زد و گفت: «ایشان چه سال است در قطعه 28 بهشت زهرا ساکن هستند.» آقا رحیم و آقا کریم نگاهی به هم انداختند و سعید گفت: «عجب شانسی!»

آن مرد که خودش را دکتر محمودی معرفی کرد گفت: «بالاخره نگفتید چه کار دارید؟» سعید ماجرای زن عمو و درخواست بیمارستان را برای اخذ مخارج برای او باز گو کرد و گفت که آن ها می خواسته اند با سفارش دکتر اقبالی از پرداخت هزینه بیمارستان معاف شوند. دکتر محمودی که متوجه اشتباه و از طرفی درخواست آنان شده بود پس از عذر خواهی مجدد

از این که به حرف آن ها خندیده بود گفت: «بفرمائید بنشینید تا برای تان توضیح بدهم مثل این که اشتباه کوچکی پیش آمده است.»

حدود بیست سال پیش دکتر اقبالی که پزشکی حاذق، متدین و بشر دوست بود با کمک بعضی از افراد خانواده اش، این بیمارستان را برای کمک به مداوای افراد نیازمند و کم درآمد احداث کرد، و شخصاً اداره امور آن را عهده دار شد، او به وضعیت بیماران مراجعه کننده که اکثراً از قشر ضعیف بودند توجه داشت.

او گاهی وقتی متوجه می شد که بیماری وضع مناسب مالی ندارد حتی پول دارو هایش را هم پرداخت می کرد. آن مرحوم در اثر کهولت سن دار فانی را وداع گفت و چند سالی هم فرزندانش این جا را اداره می کردند ولی به علت گرفتاری و عدم توانایی تصمیم گرفتند، اداره بیمارستان را به اوقاف محول کنند، در حال حاضر این جا تحت مدیریت اداره اوقاف است و من هم حقوق بگیر آن ها هستم.

سعید پرسید: «آقای دکتر چرا اوقاف؟» دکتر گفت: «چون این بیمارستان وقف است.» سعید گفت: «دکتر اقبالی صاحب بیمارستان بوده است؟» دکتر گفت: «بله!» سعید پرسید: «پس چرا روی تابلو نوشته اند واقف؟» دکتر گفت: «پسرم واقف یعنی وقف کننده، یعنی کسی که مالک این مکان بوده آن را از مالکیت خودش خارج کرده و گفته این مکان وقف است، و می بایست نیازمندان از خدمات آن استفاده کنند.»

سعید پرسید: «پس الآن این جا صاحب و مالک ندارد». دکتر گفت: «مالک و صاحب آن در حقیقت خداوند متعال است و اداره اوقاف از محل عواید موقوفات و وجه نا چیزی که از مردم می گیرد این جا را اداره می کند، اگر لازم باشد از کمک ها و سایر مواردی که خیرات و مبرات است برای اداره این بیمارستان استفاده می کنند چون در این جا حتى كسى هدف

سود جویی و درآمد زایی ندارد.» آقا رحیم که تا این لحظه ساکت بود گفت: «آقای دکتر ما باید چه کار کنیم؟ اخوی وضع مناسبی ندارد، من هم بد تر از او، در این شهر هم فامیل و آشنایی نداریم، حساب داری هم گفته باید دویست هزار تومان بدهید تا بیمار عمل شود، به خاطر خدا تکلیف ما را روشن کنید، خدا دکتر اقبالی را رحمت کند.»

دکتر گفت: «من بیمار شما را می شناسم بیماری او به صورتی است که اگر می خواستید در یک بیمارستان خصوصی و یا حتی دولتی او را بستری و جراحی کنید از یک تا دو میلیون هزینه داشت ولی و این جا یک سوم را هم نخواسته اند، حالا اگر این را هم ندارید بهتر است به اوقاف مراجعه کنید تا شما را راهنمایی کنند و زود تر بیمار را عمل کنیم.»

سپس یادداشتی نوشت و با ذکر آدرس به آن ها داد. هر دو برادر و سعید با عجله خود را به آدرس داده شده رساندند در آن جا پس از دیدن نامه بیمارستان و اطلاع از وضعیت خانواده بیمار آن ها را از پرداخت هزینه معاف کردند و طی نامه ای به بیمارستان موضوع را متذکر شدند و مقرر شد بیمارستان اسناد هزینه جراحی و درمان بیمار را به اداره اوقاف بفرستد تا هزینه آن پرداخت شود. آقا رحیم و آقا کریم که از شادی در پوست خود نمی گنجیدند با سرعت به بیمارستان برگشته و موضوع را به اطلاع گلنار که خیلی نگران بود رساندند، گلنار در حالی که لبخند می زد برای موفقیت عمل جراحی و سلامتی مادر دست به دعا برداشت.

سر درب خانه آقا رحیم و آقا کریم چراغانی شده بود و میهمان ها با دسته گل و هدایای مرسوم یکی یکی از راه می رسیدند. سعید شلوار کت و شلوار مشکی خود را پوشیده بود و با احمد که برای مراسم دعوت شده بود به این طرف و آن طرف می دویدند. گلنار در اطاق مخصوص خانم ها چشم به در دوخته بود و منتظر اجرای مراسم بود.

بوی خوش کندر تمام فضا را پر کرده بود، نسیم ملایمی می وزید و بوی نمناک دریا را به مشام می رساند. دو قلو های آقا کریم با لباسی متحد الشکل این طرف و آن طرف می دویدند و به همه جا سرک می کشیدند.

با صدای صلوات آقا رحیم حاج آقا با دفتر بزرگی وارد حیاط شد، دقایقی بعد عروس خانم که تازه از گل چیدن برگشته بود، در حالی که اشک شوق در چشمانش حلقه زده بود، نگاهی به مادرش انداخت که با چادری گل دار، در حالی که برای آمرزش روح دکتر اقبالی ذکر می گفت به او خیره شده بود. به پاس سلامتی مادر خدا را زیر لب شکر گفت و بعد در میان هلهله حاضرین و شاهدین عقد گفت: «با اجازه بزرگ تر ها، مخصوصاً پدر، مادر و عمو جانم بله.»

صدای صلوات همه جا پیچید، قطره های باران نم نمک به روی برگ درختان می ریخت و رحمت الهی خود را نمایان می ساخت. کلبه کوچک خوش بختی گلنار بوی طراوت گل های بهاری گرفته بود و بوی درختان نارنگی. دو قلو ها خنده کنان، میهمانان همیشگی شانه های سعید بودند. چند روز بعد ماه بانو و احمد سوار بر اتوبوس راهی تهران شدند، سعید با گلنار قرار گذاشت اگر خدا پسری به آن ها عنایت کرد نام او را اقبال بگذارند.

یک سال از ماجرای بیمارستان و عروسی گذشته بود و سعید شبانه روز برای آسایش خانواده به کار و تلاش مشغول بود. گلنار برای زایمان آماده می شد و انتظار مادر شدن را می کشید. بوی دریا همه جا به مشام می رسید و بوی عطر گل ها و درختان نارنگی فضا را خوش بو ساخته بود.

ساعتی بعد صدای گریه ی اقبال با صدای برخورد قطره های باران به شیروانی سقف در هم می آمیخت. زیور خانم با خوش حالی اقبال را به سینه چسبانیده بود و اشک شوق در چشمانش حلقه زده بود و مشغول قرائت سوره ی حمد برای آمرزش روح دکتر اقبالی بود.

قولی که فراموش نشد

همه آمده بودند، تمام اهالی شهر، با این که هوا خیلی سرد بود و دانه های برف همه جا را سفید پوش کرده بود اما آقای جوادی به گردن تمام مردم حق داشت و امروز که روز وداع با این مرد بزرگ بود هر کس، هر کاری داشت رها کرده بود و برای آخرین دیدار با این اسوه ی اخلاق و مردم داری خود را به گورستان شهر رسانیده بود.

آنان که او را دیده بودند، می دانستند چه کسی را از دست داده اند و آنان هم که او را ندیده بودند، وصف اخلاق، انسانیت و بزرگواریش را شنیده بودند و امروز همه آمده بودند تا جسم بی جانش را برای به خاک سرد بسپارند و برای همیشه از دیدن چهره ی نورانی اش محروم گردند.

عده ای که در نزدیکی منزل او ساکن بودند به اتفاق کسانی که با شنیدن خبر در گذشت حاج آقا جوادی خود را به خانه اش رسانیده بودند همگی تلاش می کردند خانواده او را که در غم از دست دادن سرور و سالار خود بی تابی می کردند از جسد بی جان او دور کنند، تا هر چه زود تر برای مراسم تدفین و خاک سپاری به سمت گورستان حرکت کنند.

بسیاری نیز در گورستان و غسال خانه گرد آمده بودند و بی صبرانه منتظر بودند. صدای تکبیر مردم در فضای کوچه و خیابان می پیچید. رد

پای آنان لحظاتی بر روی برف ها به جای می ماند و با بارش برف محو می شد.

با گذشتن از آخرین کوچه ها و ساختمان های شهر، صدای شیون و زاری مردم بیش تر و بیش تر می شد.

با رسیدن به گورستان آنان که تابوت را حمل می کردند آن را روی زمین گذاشتند و سید شروع به خواندن زیارت نامه اهل قبور کرد.

• السلام علیک یا اهل لا ...

زیارت نامه که تمام شد سید فریاد زد: «آقایان حرکت کنید!» سیل جمعیت به راه افتاد و دقایقی بعد غسال ها شروع به کار کردند.

گنجایش غسال خانه به اندازه ای نبود که مشایعت کنندگان را در خود جای دهد و خیلی ها در بیرون از غسال خانه منتظر اتمام کار غسل و کفن حاجی بودند. سید مرتب و با صدای بلند برای آمرزش اموات طلب فاتحه می کرد. دانه های برف روی هیزم ها می ریخت و ستونی از دود و بخار تا آسمان بالا می رفت.

با این که هوا سرد و برفی بود اما کسی گلایه ای نداشت و داغ از دست رفتن آقای جوادی افکار همه را به خود مشغول ساخته بود. کریم آباد شهر بزرگی نبود و همه یک دیگر را می شناختند، اکثر مردم از پیر و جوان در این شهر به دنیا آمده بودند و تعداد کسانی که از جا های دیگر آمده بودند از تعداد انگشتان دست تجاوز نمی کرد و آنان نیز بیش تر مسئولین شهر بودند.

بسیاری از مردم کریم آباد یا با یک دیگر نسبت داشتند يا و یا سبباً به یک دیگر وابسته بودند، به همین جهت در این شهر کوچک و با صفا کم تر کسی بود که مرحوم جوادی را نشناسد، این پیر مرد دل سوخته و مردم دار عمری را به خدمت مردم گذرانیده بود، خودش می گفت اجداد او از اولین کسانی بودند که گل و خشت کریم آباد را روی هم گذاشته اند و کریم

کسی بوده که اولین خانه شهر را بنا نهاده و او از اجداد مادری اش بوده است. بازار و بازاریان کریم آباد به اعتبار اسم و رسم مرحوم حاج جوادی در بین بازار و بازاریان شهر های مجاور حرف اول را می زدند و به این موضوع افتخار می کردند.

از بیمارانی که با کمک های او از بستر بیماری بر خواسته بودند و از دختران بی بضاعتی که با همراهی اش به خانه بخت رفته بودند و آنانی که با حمایت های وی صاحب سر پناه شده بودند تا خانواده ی بزرگ حاجی روز سختی را می گذراندند، همه می دانستند غم از دست دادن این مرد بزرگ تا مدت های مدید و حتی سالیان بعد از دیده و دل شان پاک نخواهد شد.

با صدای صلوات کسانی که در غسال خانه نظاره گر غسل و کفن حاجی بودند، کار تمام شد و بار دیگر صدای گریه و شیون مردم فضای گورستان را پر کرد. تابوت مجدداً بر دوش مردم قرار گرفت و سیل جمعیت به سمت خانه ی ابدی حاجی براه افتاد. زنان سیاه پوش گردا گرد دختران و همسر حاجی را گرفت بودند و آن ها را دل داری می دادند، جوآن ها هم تنها پسر حاجی را تسلی می دادند.

سایر اعضای خانواده او نیز که مورد احترام بودند در پیشا پیش جمعیت حرکت می کردند و به عرض تسلیت مردم پاسخ می دادند. نماز حاجی توسط امام جماعت مسجد جامع شهر اقامه شد و سپس با ریختن اولین مشت خاک توسط برادر حاجی، پیکر بی جان او برای همیشه از دیدگان مردم پنهان شد و حاجی سفری را آغاز کرد که به گفته حاج آقا احمدی اما جماعت مسجد جامع کریم آباد، انتهایش بهشت برین و کسب رضای خالق منان بود.

خانواده حاجی در بین حضور گرم هم شهری ها تا آستانه منزل هم راهی شد و سپس هر کس راهی خانه و محل کسب و کار خود شد تا در روز های

بعد در مراسم یاد بود او بار دیگر گرد هم جمع شده و یاد و خاطره اش را گرامی بدارند. برف هم چنان می بارید و همه جا را سفید پوش کرده بود و عبور و مرور به سختی صورت می گرفت.

همسر حاج مسیح رادیو را باز کرد تا وضعیت هوا را از طریق اخبار رادیو دنبال کند. گوینده اخبار با اعلام این که تا سه روز دیگر برف و کولاک ادامه دارد موجب نگرانی او شد. در حالی که سعی می کرد نگرانی اش را از سایر اعضای خانواده پنهان کند سفره ی شام را پهن کرد و بچه ها را یکی یکی صدا زد.

اولین کسی که خود را به سفره رسانید محسن پسر کوچک حاج مسیح بود و بعد حسن و محمد با همسران و فرزندان شان یکی یکی کنار سفره نشستند. با آن که مادر شان غذای خوشمزه ی درست کرده بود اما اشتهای همه کور شده بود.

مادر که سعی می کرد از وضعیت هوا و غیبت طولانی همسرش حرفی به میان نیاورد و موجب نگرانی فرزندانش نشود با لبخندی شروع به خوردن غذا کرد اما چند قاشق نخورده بود که متوجه نگاه های معنی دار پسر ها شد و دست از خوردن کشید.

چند لحظه ای سکوت همه جا را فرا گرفت، مادر که می دید بچه ها تمایلی به خوردن شام ندارند گفت: «چه خبر شده، چرا همه عزا گرفتین، من این همه زحمت کشیدم برای شما شام درست کردم، چرا کسی چیزی نمی خوره؟»

محسن نگاهی به برادر ها کرد و گفت: «مادر ما نگران پدر هستیم، با این وضع آب و هوا و بسته شدن جاده می ترسیم خدای نکرده...» محمد پسر بزرگ خانواده حرف برادر کوچک را قطع کرد و گفت: «فال بد نزنید، به یاری خدا بابا امشب بر می گرده، هوا خیلی هم بد نیست، تازه مگه اولین

باره که داره برف می آد، این جا همیشه همین طوره، تا حالا هم کسی پشت برف گیر نکرده.» مادر گفت: «آره محسن جان نگران نباش.» محمد هم برای این که حال و هوای خانه را کمی عوض کرده باشد رو به مادر کرد و گفت: «مادر اگه می شه به عروس هایت هم کمی آشپزی یاد بده، من که این قدر حاضری و نون و تخم مرغ خوردم که لهجه ام عوض شده و گهی لا به لای حرف هام قد قد می کنم عین مرغ ها.»

مادر زد زیر خنده ولی عروس خانم ناراحت شد. بعد یکی یکی شروع به خوردن کردند، اما مشخص بود کسی اشتهای زیادی برای شام خوردن ندارد. سفره را جمع کردند و همه دور بخاری جمع شدند. مادر گفت: «من خیلی نگران حاجی نیستم، موضوع دیگری باعث ناراحتی من شده است.»

حسین که تا آن زمان سکوت کرده بود پرسید: «چه موضوعی مادر؟»

مادر گفت: «ناراحتی من مربوط به مراسم امروز و مرحوم حاج جوادیه.»

پسر ها با هم گفتند: «ای بابا چه ربطی داره؟»

مادر گفت: «همه خبر دارید از وقتی اون خدا بیامرز شراکت خودش را با پدر شما بهم زد، بین اون ها شکر آب شد، هر چند هر کس حق داره شریک داشته باشه یا نداشته باشه ولی این موضوع موجب ناراحتی پدر تان شد.»

محمد که پسر بزرگ حاج مسیح بود و با پدرش در مغازه کار می کرد گفت: «مادر حق با پدر بود، آخه مگه می شه یک نفر صبح از خواب بلند بشه و بگه من دیگه شریک نمی خوام، مگه پدر شریک بدی بود، خب معلومه پدر ناراحت می شه، حق داشت، چون حاجی دلیلی برای کارش نداشت.»

حسین گفت: «محمد این چه حرفیه می زنی کسی مجبور نیست شریک داشته باشه، دوست داشته جدا بشه، جدا شده این که ناراحتی نداره، پدر خیلی سخت گرفت و ناراحتی درست کرد.»

همسر محمد که عروس بزرگ خانه بود پرسید: «مادر موضوع چیه؟ ناراحتی امشب شما چه ربطی به موضوع چند سال پیش داره؟» مادر گفت: «عزیزم، حاجی و مرحوم جوادی شریک بودند و نزدیک به یک سال بدون سر و صدا با هم شراکت داشتند، حاجی می گفت باید سود تجارت و مغازه را سرمایه گذاری کنیم و بدنبال یک کارخانه بسته بندی مواد غذایی بود. اما چون سرمایه اش کافی نبود انتظار داشت آقای جوادی هم مشارکت کنه، اما اون خدا بیامرز هر چه از مغازه در می اومد ریخت و پاش می کرد، یه روز می گفت می خوام به یه مریض کمک کنم و یه روز می گفت دختر فلانی رفته خونه بخت فرش و یخچال نداره و خلاصه هر روز به یک دلیلی سود حاصل از فروش مغازه را خرج این کار ها می کرد.»

محسن گفت: «مادر این کار ها که بد نبوده چرا پدر ناراحت شده؟» مادر گفت: «محسن جان من که گفتم، پدرت می گفت بیا سهم خودت را سرمایه گذاری کن، حاج جوادی هم قبول نمی کرد و می گفت تا همین اندازه کافیه، من گرفتاری دارم.»

موضوع دیگه این که هر روز چند نفر جمع می شدند جلوی مغازه و با عنوان این که با حاج جوادی کار دارند مزاحم کسب و کار پدرت می شدند و او هم ناراحت می شد، برای همین از هم جدا شدند. حسین گفت: «مادر این مسائل مربوط به گذشته است، چرا امشب موجب ناراحتی شما شده؟»

مادر گفت: «مادر جان، همه از اختلاف پدر با حاج جوادی خبر دارند. پدرت که خبر نداشت وقتی به تهران می ره، حاج جوادی به رحمت خدا می ره و فوت می کنه، من از این موضوع ناراحتم که حالا خانوادۀ حاجی و

مردم فکر می کنند علت غیبت پدرت در مراسم تشییع جنازه مربوط به اختلاف گذشتۀ اون هاست، حاجی خدا بیامرز هم که محبوب همه بود و حالا مردم نسبت به پدرت یه جور دیگر فکر می کنند». محمد گفت: «مادر این حرف ها چیه؟ مردم هر طور دوست دارند فکر کنند، به ما چه ارتباطی داره؟»

مادر گفت: «نه عزیزم اشتباه تو همین جاست. ما می خواهیم توی این شهر و بین مردم زندگی کنیم، من نمی خوام مردم نسبت به پدرت و شما فکر بدی بکنند. امروز در مراسم چند نفر از خانم ها سراغ پدرت را می گرفتند.»

حسین گفت: «آره مادر درست می گی، حاج غفور هم به من گفت: نمی دونم پدرت و حاج جوادی هم دیگر را حلال کرده اند یا نه؟ ای کاش پدرت در مراسم حضور داشت، خیلی زشته که پدرت نیامده. من گفتم اون مسافرت رفته، ولی فکر می کنم باورش نشد. شب به نیمه نزدیک می شد و چراغ خانه ها یکی پس از دیگری خاموش می شد و ناراحتی و نگرانی در بین اعضای خانواده ی حاج مسیح به اوج خود رسیده بود.»

برف هم چنان می بارید و آخرین شاخه های درختان را در خود پنهان می ساخت. بچه ها به خواب رفته بودند ولی همسر حاجی و پسرانش هم چنان دیده به در دوخته و انتظار می کشیدند. ساعتی گذشت و زمانی که نا امیدی وجود همه را فرا گرفته بود، صدای سرفه های پیاپی حاج مسیح، شادمانی را به خانه باز گرداند. اشک در چشمان همسر و فرزندانش جمع شده بود ولی سرفه امان حرف زدن را از حاجی گرفته بود. همسرش که نمی توانست عصبانیت خود را پنهان کند گفت: «مرد حسابی توی این برف و سرما تهران رفتن شما چه معنی داشت، چرا این قدر ما را عذاب می دهی،

نزدیک بود همه از نگرانی سکته کنیم. چرا بی فکر عمل می کنید، اگر خدای نا کرده....»

حاج مسیح حرف همسرش را قطع کرد و گفت: «ای بابا چه خبر شده؟ بار اول نیست که من به شهر می رم و یا برف می باره، الحمد اللّه با وسایل امروزی جای نگرانی نیست.» ماشین ها جاده را پاک کرده بودند و راننده کار کشته ای داشتیم، خدا را شکر، حالا بس کنید یک شامی چیزی بیارین بخوریم تا از سرما یخ نزدیم. پس از خودن شام، حاج مسیح پرسید: «چه خبر؟»

همسرش سری تکان داد و گفت: «شما که نبودید اتفاق بدی افتاد.» حاج مسیح با دست پاچگی پرسید: «چه اتفاقی؟» همسرش گفت: «حاج آقا جوادی عمرش را داد به شما.» با شنیدن این حرف رنگ از رخسار حاجی پرید، آهی کشید و گفت: «انا، خدایش رحمت کند، چرا؟ او که مریض نبود، چطور ناگهانی به رحمت خدا رفت؟»

همسرش گفت: «امروز می گفتند، نصفه شب حالش بد شده، می خواستند دکتر خبر کنند ولی اجازه نداده، صبح که خانمش رفته برای نماز بیدارش کنه، می بینه بنده خدا تمام کرده.» حاج مسیح سرش را پایین انداخت و چشمانش پر از اشک شد.

همسرش گفت: «حاجی خیلی بد شد شما نبودید، حالا بعضی ها فکر می کنند شما عمداً در مراسم شرکت نکردید». حاجی بدون این که سرش را بلند کند گفت: «عیب نداره، در مراسم های بعدی شرکت می کنیم، این مهم نیست، مهم این است که کریم آباد مرد بزرگی را از دست داد، هر چند من با او اختلاف نظر هایی داشتم، اما دلیل نمی شود ناراحتی او را به دل گرفته باشم، خدایش رحمت کند، رفتن و نرفتن من هم مهم نیست، مهم این است که بتوانم ذره ای از محبت های او را جبران کنم این اواخر

خیلی دوست داشتم سر صحبت را با او باز کنم ولی فرصت نمی شد، هر دو گرفتار بودیم، چند روز پیش توی نماز جمعه هم دیگر را دیدیم، یواشکی در گوش من گفت: «حاج مسیح جمعه دیگه جای ما را خالی کن» معنی حرفش را نفهمیدم ولی ناخود آگاه گفتم: «حاجى حلالم کن».

همسرش پرسید: «وقتی گفتی حلالم کن، چی گفت؟» حاج مسیح لحظه ای به گوشه اطاق خیره شد و گفت: «با این حرف من سرش را پایین انداخت» و گفت: «تو حلالم کن چون من باعث ناراحتی تو شدم.»

همسرش پرسید: «دیگه چی گفت؟» حاجی گفت: «هیچی فقط گفت قولی که دادی فراموش نشه.»

همسرش گفت: «منظورش چی بود؟ مگر تو قولی دادی؟»

گفت: «نمی دونم، بعد که از هم جدا شدیم پشیمان شدم که چرا ازش نپرسیدم منظورش چیه. بالاخره معلوم می شه! باید صبر کنم».

آن شب برای حاج مسیح شب سخت و طاقت فرسایی بود و فکر مرگ دوست قدیمی و شریک گذشته اش لحظه ای او را آرام نمی گذاشت.

مخصوصاً سفارش او را که گفته بود قولت یادت نره.

حاج مسیح هر چه بیش تر فکر می کرد کم تر به نتیجه می رسید و به هیچ وجه به یاد نمی آورد که چه قولی به او داده است.

نزدیک سحر بود و او هم چنان از این پهلو به آن پهلو می چرخید و یاد ایامی که با جوادی شریک بود لحظه ای او را آرام نمی گذاشت. به یاد آورد زمانی که برای اولین بار با او آشنا شده بود، یک روز گرم تابستانی بود.

آن روز حاج مسیح که هنوز حاجی نشده بود و همه او را آقا مسیح صدا می زدند برای خرید مغازه ای در بازار به تمام بنگاه های معاملات ملکی شهر سرک کشیده بود.

مقداری پول از محل فروش محصولات زراعی و فروش چند تخته فرش قدیمی که از پدرش به ارث برده بود تهیه کرده بود و تصور می کرد با هفتصد هزار تومان می تواند یک مغازه، هر چند کوچک بخرد، اما با پرس و جو از چند بنگاه فهمید که شاید با دو برابر پولی که دارد بتواند مغازه ای تهیه کند ولی وقتی متوجه شد موجودی اش کافی نیست، نا امید شد و تصمیم گرفت خرید مغازه را به زمان دیگری موکول کند.

در آخرین بنگاه به آقای جوادی بر خورد. جوادی هم با همین مقدار وجه نقد به دنبال خرید مغازه بود، هر چند قبل از این، برخوردی با او نداشت؛ اما چون جوادی به خاطر شهرت اجدادی اش در کریم آباد مورد توجه بود او را شناخت.

اجداد جوادی همگی از بزرگان روحانیون اصیل و به نام شهر بودند و خانه آن ها همیشه ملجا و پناه درماندگان و ضعفا بود.

پدرش نیز به خاطر علم و دانش و امکاناتی که در اختیار داشت همیشه یار و یاور بی چارگان بود و همه از او به نیکی یاد می کردند.

به یاد آورد که چگونه با این برخورد زندگی هر دوی آن ها رنگ و بوی دیگری گرفت.

آنان تصمیم گرفتند مشترکاً مغازه ای در بازار شهر خریداری نمایند و از فردای آن روز شرکاء کار و کسب خود را مشترکاً آغاز کردند.

قند، چای، حبوبات و غلات، اقلامی بود که به صورت عمده فروشی توسط آنان عرضه می شد.

طولی نکشید که کار و کسب آنان رونق گرفت و با تلاش او و شهرت جوادی عمده فروشی شرکا بر سر زبان ها افتاد.

آن دو به خاطر اخلاق و رفتار مناسب با مردم و مدارا با مشتریان در مدت کوتاهی توانستند زمینه کاری خود را گسترش دهند و از همین جا بود که اختلاف نظر آن ها شروع شد.

حاج مسیح به خاطر آورد که اصرار داشت با سود حاصل از کار و کسب یک شرکت بسته بندی مواد غذایی به راه بیاندازد و حاج جوادی بر باقی ماندن به وضع موجود پا فشاری می کرد و سعی داشت با سهم درآمد خود از مغازه گرهی از مشکلات مردم باز کند.

به همین دلیل بسیاری با اطلاع از این موضوع به سراغ او می رفتند. یکی برای درمان، یکی برای تهیه جهیزیه و یکی برای ادامه تحصیل و یا برای امور خیر دیگر.

حاج مسیح از این وضع راضی نبود و بدون ذکر دلیل، برای ایجاد یک شرکت بسته بندی شریکش را تحت فشار قرار می داد.

به این ترتیب یک روز حاج جوادی اتمام شراکتش را با او اعلام کرد و او نیز با مخفی کردن دلیل اصرارش برای ایجاد شرکت از او جدا شد.

هر چند این موضوع موجب بروز کدورت بین آنان شده بود و تا مدت ها نقل محافل، به ویژه در بین بازاریان بود، اما هیچ کس از رمز و راز این موضوع آگاه نشد.

با صدای اذان رشتهٔ افکار حاج مسیح گسسته شد. با خستگی ناشی از مسافرت و بیداری خسته کننده شب از جا برخواست و پس از اقامه نماز برای آمرزش روح حاج جوادی شروع به تلاوت قرآن کرد.

قبل از باز کردن قرآن تصمیم گرفته بود اولین آیه ای که به چشمش بخورد را مورد توجه قرار داده و آن را پاسخ قرآن به سؤالات عدیده ای بداند که در فکر و روح او موج می زد و افکارش را متلاطم می ساخت.

اولین آیه که به چشمش خورد، آیه 46 از سوره کهف بود: اَلْمالُ وَ الْبَنُونَ... مال و فرزندان، زیب و زینت حیات دنیا هستند و لیکن اعمال صالح که تا قیامت باقی است. مانند: نماز، تهجد، ذکر خدا، صدقات جاری، چون: بنای مسجد و مدرسه و موقوفات و خیرات در راه خدا، نزد پروردگار بسی بهتر و عاقبت آن نیکو تر است.»

پس از قرائت یک جزء از قرآن از جای برخاست و به کنار پنجره رفت. از شدت سرمای بیرون، قطرات آب از شیشه ها سرا زیر شده بود. بارش برف تمام شده بود و شاخه های درختان زیر بار سنگین دانه های برف کمر خم کرده بودند.

روشنایی خیره کننده ای همه جا را فرا گرفته بود و چند پرنده برای یافتن دانه به این طرف و آن طرف می پریدند و برف های داخل باغچه را زیر و رو می کردند.

حاج مسیح نگاهی به آسمان کرد و نزول رحمت الهی را شکر گفت. با آغاز روز، جنب و جوش در شهر آغاز و حاج مسیح برای باز کردن مغازه راهی بازار شد.

مغازه دار ها مشغول آب و جاروی جلوی مغازه های خود بودند، اما هنوز خبری از خریداران و مشتری ها نبود. حاج مسیح با بی حوصلگی تمام، کرکره مغازه را بالا کشید و چراغ نفتی اش را روشن کرد.

دفتر حساب هایش را باز کرد و نگاهی به اوراق آن انداخت؛ اما حوصله حساب و کتاب نداشت. چند بار از مغازه بیرون آمد و دوباره برگشت اما حال خوبی نداشت و فکرش ناراحت بود.

پشت میز نشست و از فرط خستگی و بی خوابی چشمانش را بست. متوجه نشد چقدر خوابیده ولی با صدای آقای باقری همسایه بغل دستی، چرتش پاره شد.

پس از سلام و علیک هر دو کنار چراغ نشستند. آقای باقری سر صحبت را باز کرد و ماجرای غیبت او را در مراسم تشییع جنازه حاج جوادی جویا شد.

حاج مسیح جریان مسافرتش را برای او باز گو کرد و از این که نتوانسته بود در مراسم شرکت کند ابراز تاسف کرد.

باقری گفت: «دیروز بعضی از رفقا غیبت شما را کردند. هیچ کس خبر از مسافرت شما نداشت و تصور می کردند اختلاف قدیمی شما با آن مرحوم موجب عدم حضور شما شده است. شما حلال کنید!»

حاج مسیح از ساعت و محل برگزاری مراسم ترحیم پرسید و متوجه شد عصر همان روز در مسجد جامع مراسم برگزار می گردد.

نزدیک ظهر مغازه را تعطیل کرد و پس از اقامه نماز در مسجد بازار راهی منزل شد.

عصر آن روز مردم کریم آباد خود را برای شرکت در مراسم ترحیم آماده می کردند. با وجود یخ و برف و سرمای شدید مسجد مملو از جمعیت شده بود. حاج مسیح با تعدادی از بازاری ها در مراسم حضور پیدا کرده بود. غم و اندوه در چهره همه دیده می شد. اما آن چه بیش از همه موجب ناراحتی حاج مسیح بود نگاه معنی دار برخی دوستان و بازاری ها بود که هنوز تصور می کردند که او چون با مرحوم جوادی کدورت داشته، در مراسم روز گذشته شرکت نکرده است.

آقای احمدی سخنران مراسم بود که طبق روال سخنان خود را با عرض تسلیت به خانواده متوفی آغاز و با سخنرانی در خور توجهی حق مجلس را ادا کرد.

زمانی که تصور می شد سخنرانی امام جماعت مسجد جامع رو به اتمام است، مطالبی را بیان کرد که تعجب همگان به خصوص حاج مسیح برانگیخته شد.

او با بیان این موضوع که فرزندان مرحوم جوادی در اجرای وصیت نامه پدر از او خواسته اند قسمتی از وصیت نامه را که مورد نظر پدر شان بوده برای حاضرین در مراسم ترحیم قرائت کند، توجه همه را به خود جلب کرد. لحظه ای سکوت سنگینی مسجد را فرا گرفت.

حاج آقا احمدی گفت: «برادران و خواهران عزیز! مرحوم جوادی مردی بود که در طول زندگی اش خدمت گزار شما بود. همه او را می شناختید و این حضور با شکوه شما نشانه همین موضوع است.

آن مرحوم آن چه را توانست در زمان حیات خودش به جای آورد و امروز به جرات می گویم که او کاری کرده که تا ابد نام و یادش را زنده خواهد داشت. خداوند امثال این مرد بزرگ را زیاد کند.»

همه مات و مبهوت و کنجکاوانه به لب های سخنران خیره شده بودند و منتظر بودند بفهمند موضوع از چه قرار است.

سخنران ادامه داد: «آری! برادران و خواهران عزیز، مرحوم جوادی قبل از وفات و دیدار معبود، دست به اقدامی خدا پسندانه زده است که من در این جا با کسب اجازه از حضور شما بیان می نمایم.»

سپس کاغذ تا شده ای را از جیبش خارج کرد و ضمن نشان دادن به مردم ادامه داد: «آن مرحوم ضمن کسب حلالیت از شما، سندی را تنظیم کرده و به موجب آن بخش عمده ای از اموال خود را وقف امور خیریه نموده است. او در این سند نوشته است که با فروش سهم خود از مغازه بازار دو هکتار زمین مزروعی خریده و عواید آن را وقف کمک به بیماران از نظر دارو و درمان نموده است.

هم چنین عمارت مسکونی خود را برای ایجاد یک دار الیتام اختصاص داده که به یاری خدا تا مراسم اربعین آن مرحوم افتتاح می شود. آن بزرگوار به این اندازه بسنده نکرده است و از باز ماندگان خواسته است از ثلث مالش نسبت به احداث یک سالن چند منظوره در مجاورت مسجد اقدام کنند تا در آن جا ضمن برگزاری مراسم مختلف اعم از اعیاد و وفیات ترتیبی اتخاذ شود، آنان که وضع مالی مناسبی ندارند از این سالن برای برگزاری مراسم عقد و عروسی استفاده کنند و وجهی هم پرداخت نکنند.»

اشک در چشمان مردم حلقه زد و همهمه عجیبی در بین آنان افتاد. هر کس در گوش بغل دستی اش چیزی می گفت. هر چند این کار ها از شخصی مانند حاج جوادی بعید نبود، اما تعجب حاج مسیح از این بود که چرا شریکش به او نگفته بود قصدش از فروش مغازه، خرید زمین و وقف آن بوده است.

سخنران با ذکر صلوات و ایجاد سکوت ادامه داد: «من امیدوارم هر کس مطالب ما را شنیده و از اقدام آن خدا بیامرز آگاه شده، از این اقدام سرمشق بگیرد و کاری کند نام و یاد او تا ابد زنده بماند و از نتایج اقدامات خیر او آحاد جامعه بهره مند گردند. البته حاضرین آگاه باشند هدف مرحوم جوادی از این که وصیت کرده این موضوع را در مراسم او مطرح کنند، این بوده است که انشاء ا.... سایر دوستان و کسانی که با او معاشرت داشته اند و از دوستان بوده اند، با الگو گرفتن از این اقدام، خود را از ثواب امور خیریه و عام المنفعه محروم ننمایند.»

مراسم به اتمام رسید و مردم برای حضور در گورستان و ذکر فاتحه برای اموات از مسجد خارج شدند.

عکس بزرگ و زیبایی روی قبر حاج جوادی خود نمایی می کرد. لبخند زیبای همیشگی روی لب های حاجی نمایان بود. مردم دسته دسته فاتحه

می خواندند و کنار می رفتند. حاج مسیح کنار قبر نشست، فاتحه ای قرائت کرد و آهسته گفت: «حاجی عجب گلی کاشتی! انصافاً که مایه افتخار این مردمی. خدایت رحمت کند!»

بعد در دل گفت: «حاجی تو را به هر کس قبول داری قسم می دم کمکم کن. کمکم کن قولی که دادم به خاطر بیارم. به خدا دیشب تا صبح نخوابیدم ولی هر چه فکر می کنم چیزی به خاطرم نمی رسه.»

با صدای سید که موذن مسجد بود و در این گونه مراسم ها با صدای بلند و رسایی که داشت مردم را به ذکر صلوات و فاتحه ترغیب و دعوت می کرد. همه ساکت شدند.

سید از مردم خواست که صاحبان مصاب را تا منزل هم راهی کنند. همه حرکت کردند، اما حاج مسیح کنار قبر ماند و ساعتی را با دوست و شریک قدیمی اش خلوت کرد.

غروب آفتاب نزدیک بود؛ حاج مسیح تصمیم گرفت نماز مغرب را در امام زاده مجاور گورستان اقامه نماید.

با اندوه تمام از دوستش خدا حافظی و به سمت امام زاده حرکت کرد. کار حاج جوادی او را در فکر فرو برده بود. با خود می گفت: «چرا حاجی از کاری که کرده چیزی به او نگفته، شاید از این که ریا شود احتیاط کرده!»

بعد، پیش خودش گفت چه فرقی می کرد. اگر هم گفته بود چه اتفاقی می افتاد. ما که آدمی نبودیم که بخواهیم کاری کنیم یا قدمی برداریم.

فضای معنوی امام زاده حال حاج مسیح را دگرگون کرد. دو رکعت نماز زیارت خواند و مشغول اقامه نماز مغرب و عشاء شد. اما فکر دوستش او را رها نمی کرد.

لحظه ای چشمانش را بست و در همان حال حاج جوادی را دید که در کنار ضریح امام زاده ایستاده و به او خیره شده است. لبخند زیبایی مانند

گذشته صورتش را پوشانیده بود و در حالی که دستش را بالا آورده بود، به قبر امام زاده اشاره می کرد.

حاج مسیح به یاد آورد که به اتفاق حاج جوادی به زیارت آمده بودند. حاجی به او گفت: «ای کاش یکی پیدا می شد دستی به سر و روی این امام زاده می کشید و آن را سر و سامان می داد.»

بعد راجع به نسب امام زاده که از نوادگان معصوم بود حرف زدند و حاج مسیح قول داد تا سال آینده خودش هر کاری لازم باشد برای عمران و آبادی امام زاده انجام دهد.

مسیح به یاد آورد وقتی از دوستش پرسید که چرا خودش اقدام نمی کند، به او گفت: «مسیح جان! ما هم کار هایی کرده ایم که انشاء ا... خبرش به گوش ات خواهد رسید.»

نماز عشاء تمام شد و حاج مسیح با لبی خندان و دلی شاد روانه منزل شد. وقتی که از کنار قبر حاج جوادی می گذشت گفت: «رفیق عزیزم ما هم کاری می کنیم که خبرش به گوش ات برسد.»

سپس برگشت و نگاهی به امام زاده انداخت. آیه ای از قرآن با کاشی لاجوردی و با خط زیبای ثلث زینت بخش کتیبۀ ایوان بود.

اَلْمالُ وَ الْبَنُونَ ...


فردای آن روز حاج مسیح و حاج آقا احمدی امام جماعت مسجد بازار در کنار محراب مسجد گفت گو می کردند.

حاج آقا احمدی کاغذی از لای قرآن بیرون آورد و شروع به نوشتن کرد.

به نام خداوند بخشندۀ مهربان

پس از .... این جانب مسیح موسوی در کمال صحت وقف نمودم تمامی یک باب مغازه خوار بار فروشی بازار را که همه ساله عواید آن به مصرف

تعمیرات امام زاده واجب التعظم ... از نوادگان امام معصوم حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) برسد و ....


بعد از نوشتن وقف نامه حاج آقا احمدی رو به حاج مسیح کرد و پرسید: «حاجی این که خیلی خوب است اما نقدی چه کار می کنی.» حاج مسیح پاسخ داد: «تصمیم دارم فردا سری به اوقاف بزنم، می خواهم به یاری خدا آیینه کاری، محوطه سازی و کتاب خانه امام زاده را....»

حاج آقا احمدی از پنجره به بیرون نگاه می کرد. برف هم چنان می بارید و همه جا را سفید پوش کرده و صدای اذان سید در کوچه های کریم آباد طنین می انداخت. صدای سید در گوش حاج مسیح می پیچید.

• حي على خير العمل....

لبخندی به زیبایی عشق

اتوبوس با سر و صدای زیادی در جاده حرکت می کرد و دود ناشی از حرکت آن تا کیلو متر ها دور تر مشاهده می شد. علی آقا به یاد جوانی خود گاهی لا به لای ماشین ها، با حرکت های مار پیچ و عجیب و غریب خود سعی می کرد ثابت کند هنوز هم تنها راننده یکه تاز این جاده است، هر چند اتوبوس علی آقا به علت کهنگی و فرسودگی گاهی موجب خجالت او می شد، اما بالاخره تنها اتوبوس این جاده پر پیچ و خم بود. جاده ای که یک طرف آن نسیم شهر بود و یک طرف آن روستای گل تپه.

با هر حرکت اضافی علی آقا سر و صدای مسافرین به هوا بلند می شد البته پیر مرد ها و پیر زن ها چرت شان پاره می شد ولی جوان تر ها از آرتیست بازی های علی آقا لذت می بردند و گاهی با دست و سوت علی آقا را تشویق می کردند. اتوبوس به راه خود در جاده ادامه می داد. جاده ای که هر طرفش و هر پیچ و خمش دنیایی خاطره داشت، دنیایی پر از خاطره برای بزرگ تر ها و حتی کوچک تر ها. باغ های انار زیبای کنار جاده با پرچین های چوبی و پرنده های ریز و درشتی که از روی پرچین های فرسوده و شکسته آن ها به درون باغ سرک می کشیدند و با سر و صدای زیاد، توجه هر مسافری را به خود جلب می کردند از زیبایی های اطراف جاده بودند. آب انبار ها قدیمی

کنار جاده هم زیبا بود. مخصوصاً آن ها که هنوز خراب نشده بودند توجه هر بیننده اي را به خود جلب می کردند و دنیایی از خاطرات قدیمی را براي آنان زنده می کردند، روز هایی که هنوز آب لوله کشی در شهر ها و روستا ها وجود نداشت و مردم مجبور بودند در زمستآن ها آن ها را با برف و یخ پر کنند، تا در تابستان آب خنک آن ها اندکی از گرماي طاقت فرساي گل تپه و روستا هاي اطراف را کاهش دهد. قدیمی تر ها داستآن هاي جالبی را از این آب انبار ها نقل می کردند، مخصوصاً علی آقا که صد ها و هزاران بار داستآن هاي خودش را براي مسافرین نقل کرده بود.

داستآن هایی که راست و دروغ آن ها معلوم نبود، اما باعث سرگرمی مسافر ها می شد، بعضی ها هم آن قدر این داستآن ها را شنیده بودند که دیگر برای شان جالب و جذاب نبود، اما همه داستآن هاي علی آقا راجع به آب انبار ها و آسیاب ها و کبوتر خانه هاي گل تپه نبود، بلکه علی آقا چون نزدیک به هفتاد سال سن داشت اکثر مردم را می شناخت و به خاطر شغلی که داشت با هر دسته و گروهی از مردم حشر و نشر داشت و سینه اش خزینه اي بود سرشار از خاطرات خوب و بدي که از آدم ها داشت.

اتوبوس ناله کنان از سر بالایی هاي جاده بالا می رفت و زوزه کشان به راه خود ادامه می داد. این اتوبوس هم شریک غم و غصه هاي علی آقا و مردم گل تپه بود. گویی یکی از اهالی به شمار می رفت و همه دوستش داشتند چون خدمات زیادي به مردم کرده بود. مردم هم اتوبوس و هم راننده آن را دوست داشتند، علی آقا هم که دیگر پس از گذشت بیش از دو سوم قرن از عمر خود به هیچ کاري به جز رانندگی علاقه نداشت و مثل جوانی اش بدون تعطیلی در خط گل تپه ایاب و ذهاب می کرد. بیش تر جوآن ها چه در زمان مسافرت و چه در زمان بی کاري و استراحت علی آقا پیش او می رفتند تا شرح حال گذشتگان آن ها را برای شان باز گو کند. او هم دریغ

نمی کرد و سعی می کرد لا به لاي داستآن ها و خاطرات خود کمی هم نصیحت و پند و اندرز چاشنی کند و به جوآن ها درس زندگی بدهد. او صداي گرمی داشت و هنگام حرف زدن گاهی به نقطه اي خیره می شد و دوباره شروع به حرف زدن می کرد. چین و چروک هاي صورت او نشان از یک زندگی پر نشیب و فراز داشت. اما آن چه موجب شده بود، نام علی آقا ورد زبان اهالی گل تپه و روستا هاي مجاور باشد، زندگی پر رمز و راز او بود. خیلی ها دوست داشتند بدانند او کیست و از کجا آمده و چرا عمرش را یک سره پشت فرمان ماشین می گذراند. چرا علی آقا با کسی رفت و آمد نمی کند و کسی از پدر و مادر و همسر او چیزي نمی داند. چرا زهرا دختر علی آقا ازدواج نمی کند و ده ها سؤال دیگر.

اتوبوس به اولین روستاي بین راه رسید و در حاشیه سنگ لاخ جاده متوقف شد، سه چهار نفر پیاده شدند و یک نفر کرایه آن ها را داد، علی آقا از ماشین پیاده شد و وسایل مسافرین را تحویل داد، دستی به سر کم موي خود کشید و با صداي بلند و مردآنه اش فریاد زد:

«آقایان و خانم ها صلوت خداست، هر کسی می خواهد نماز بخواند بسم ا...»

مسافر ها همه پیاده شدند و در چشمه اي که سنگ هاي ریز و درشت دور آن را چیده بودند وضو گرفتند.

کنار چشمه چمن زاري بود که از قدیم الایام علی آقا مسافرین را جهت اداي فریضه نماز آن جا پیاده می کرد و آن ها پس از نماز، آبی از چشمه می نوشیدند و پس از استراحت کوتاهی راهی مقصد می شدند.

در بین مسافرین جوان خوش سیمایی بود که توجه مسافرین و علی آقا را به خودش جلب کرده بود. جوان نزدیک علی آقا آمد و با لهجه اي که اصلاً شبیه لهجه مردم گل تپه و روستا هاي مجاور آن نبود سلام کرد.

علی آقا از فرصت استفاده کرد و گفت: «سلام پسرم حالت چطور است؟ مثل این که غریبه ای.» جوان گفت: «آقای راننده من اولین بار است به گل تپه می روم، می خواستم بدانم چقدر مانده به آن جا برسیم.» علی آقا نگاهی به ساعت مچی قدیمی اش کرد و گفت: «حدوداً سه ربع دیگر می رسیم، البته به یاری خداوند و بدون حرف پیش... شما این جا چه کار می کنی کاری گل تپه داری؟»

جوان لبخندی زد و گفت: «می خواهم سری به عمویم بزنم، او سال ها است در گل تپه ساکن است و شنیده ام با پدرم قهر کرده است، حتماً او را می شناسی، زیرا تنها کسی ست که در روستای گل تپه پرورش بوقلمون دارد.»

علی آقا دست جوان را گرفت و با خنده بلندی گفت: «به به بالاخره فامیل های حاج محسن را هم دیدیم، فکر نمی کردیم حاجی فامیلی داشته باشد.»

مسافرین یکی یکی از پله اتوبوس بالا می رفتند، علی آقا هم دست بر گردن آن جوان بطرف اتوبوس رفتند و جوان روی یکی از صندلی های جلو که مسافر آن در سر چشمه پیاده شده بود نشست و هنوز مسافت زیادی نرفته بودند که علی آقا به طرف جوان برگشت و پرسید: «چطور شد هوس کردی به گل تپه مسافرت کنی و سری به حاج محسن بزنی، نکند امر خیری در میان است و ما بی خبریم.»

قبل از آن که جوان پاسخ دهد مسافرینی که حرف های علی آقا را می شنیدند همگی خنده ای کردند و یکی از آن ها با لحن غیر مودبانه ای گفت: «علی آقا کجای کاری؟ حاج محسن که دختر ندارد». علی آقا که از لحن گفتار مسافر ناراحت شده بود گفت: «جناب عالی نه وکیل وصی حاج محسنی و نه کسی از شما سؤال کرد ما داشتیم با هم اختلاط می کردیم.»

همه زدند زیر خنده و علی آقا زیر چشمی نگاهی به جوان کرد و گفت: «عجب گرفتاری شده ایم، این آقا نمی دانم چه داد و ستدی با عموی شما داشته که این جوری حاج محسن داغش کرده...».

جوان گفت: «عیب نداره ناراحت نشو، من می خواهم سری به عمویم بزنم بلکه وسیله خیر شوم با پدرم آشتی کند هر چند می دانم کار سختی است و مقصر پدرم بوده که نتوانسته دل عمو را بدست بیاورد ولی دلیلش را نمی دانم.»

علی آقا گفت: «پسرم این هم کار خیر است، کار خیر که فقط خواستگاری و ازدواج نیست، هزران کار خیر در جامعه است که ما یا بی خبریم یا خود را به بی خبری زده ایم. مثل کار اون بنده خدا». اما حرف خودش را قطع کرد و پرسید پسرم اسم تو را نپرسیدم، بگو ببینم چکاره هستی؟» جوان گفت: «اسم من فرید است و سال آخر دانشگاه هستم، اگر خدا کمکم کند تا پایان امسال درسم تمام می شود و دکتر می شوم خوش حال می شوم که شما هم سری به نسیم شهر بزنید، البته نه برای دکتر بلکه برای مهمانی، یک کلبه حقیری داریم متعلق به شماست.»

علی آقا اسم دکتر و نسیم شهر را که شنید آهی کشید و چشمانش پر از اشک شد. اتوبوس هم چنان در پیچ و خم جاده پیش می رفت و از دید پنهان می شد. بعضی از مسافرین چرت می زدند و بعضی با هم درد دل می کردند. هوا خیلی گرم بود و مسافر ها را کلافه کرده بود به نحوی که همه به ساعت های خود نگاه می کردند.

جوان کمی خودش را روی صندلی جا به جا کرد و پس از صاف کردن سینه اش رو به راننده کرد و گفت: «علی آقا چند ساله رانندگی می کنی؟ نمی خواهی خودت را باز نشسته کنی؟»

علی آقا آهی از ته دل کشید و گفت: «فرید خان چی بگم، الحمد ا... شما جوان تحصیل کرده ای هستی و می فهمی زندگی یعنی چه، نمی شه آدم سفره دلش را همه جا باز کند. انشا ا... اگر پولی که لازم دارم جمع کنم، کم کم خودم را بازنشسته می کنم، باید کمی به زندگی دخترم و خودم برسم، خدا کند هیچ کس تو زندگی بد شانسی نیاورد.»

فرید گفت: «علی آقا بد شانسی چیه بالاخره هر کس یه جوری گرفتاری داره، خدا هم بندگانش را امتحان می کند دعا کن از این امتحانات سر افراز بیرون بیاییم.»

در همین لحظه اتوبوس توی چالهای افتاد و تکان شدیدی خورد و داد و فریاد مسافر ها را در آورد، جوری که هر کس حرفی می زد در آن میان مرد میان سالی که از دوستان راننده بود گفت: «علی آقا رفیق تازه ای پیدا کرده، حق دارد حواسش به جاده و رانندگی اش نباشد.»

علی آقا بدون توجه به حرف مسافر ها نگاهی به فرید انداخت و گفت:

«دکتر جان راست می گی اما بعضی وقتا آدم تو زندگی کم میاره و خدا خودش باید دست آدم رو بگیره تا زمین نخورد. در همین حال علی آقا دستمالی از توی جعبه در آورد و گوشه چشمانش را که پر از اشک بود پاک کرد و دوباره به جاده خیره شد. مسافری که در کنار فرید نشسته بود سرش را جلو آورد و شروع کرد به در گوشی صحبت کردن:

«معلومه علی آقا خیلی دوستت داره، اون هیچ وقت با کسی در مورد خودش حرف نمی زنه، توی ده هم کسی از گذشته و زندگی اون خبر نداره برای همین همه می گن آدم مرموزیه ولی دوست داشتنی و با محبته و اگر بفهمد کسی مشکلی دارد حتماً کمکش می کند، یه دختر هم داره به نام زهرا ولی زیاد از خونه بیرون نمی اد مردم می گن، یعنی خانم ها می گن دختره خجالتیه ولی من باور نمی کنم، ضمناً میگن دختر هنرمندیه، قالی

بافی، بافتنی، زری دوزی و خیلی کار ها بلده، چند نفری هم برای خواستگاری رفتند ولی علی آقا حاضر نشد او را شوهر بدهد، زن داداشم که همسایه اون هاست می گفت فکر کنم دختره مریضه ولی ظاهرش نشون نمی ده، اما خدا وکیلی دختر دین داریه و گاهی تو مسجد آفتابی می شه، البته برای نماز ظهر و عصر، ولی شب ها از خونه بیرون نمی آد.»

فرید کمی خودش را کنار کشید و با لحنی آهسته گفت: «حاجی آقا مثل این که توی روستای شما همه هم دیگر را می شناسند و ظاهراً خیلی هم کنجکاو و مطلع هستند، این طور نیست؟»

مسافر گفت: «تقریباً همین طوره، محیط های کوچک یه خوبی هایی دارن و یه بدی هایی ولی هر چه باشد بهتر از شهره، که هیچ کس کسی را نمی شناسد.» فرید گفت: «حاجی عموی من حاج محسن را می شناسی یا نه؟»

مسافر گفت: «حاجی محسن را همه می شناسند، مخصوصاً به خاطر بد اخلاقی اش ولی آدم خوش قلبی است بالاخره داره به مردم و مملکت خدمت می کند، تو کار پرورش بوقلمون است، گاهی یکی دو تای آن ها را به فقیر و بی چاره ها کمک می کنه، حاجی از وقتی از نسیم شهر اومده تا امروز داره زحمت می کشه، ولی وضعش خوبه، خدا بیامرزه پدر بزرگت را که همه زمین هاش رو به او داد تا با زحمت حاجی محسن چهار نفر هم کنارش یک لقمه نون در بیارن، آخه پنج شش تا کارگر شبانه روزی داره که مواظب حیووناش هستند.»

فرید پرسید: «شما که می گی خیلی بد اخلاقه، حتماً با کسی هم رفت و آمد نداره و باید آدم تنهایی باشه.» مسافر گفت: «البته مردم یک کلاغ چهل کلاغ می کنند خیلی هم بد اخلاق نیست آدم جدی و با وقاریه، از

علی آقا بپرسی بیش تر برایت توضیح می دهد، آخه رفیق جون در یک قالب حاج محسنه، می بینی که با تو هم حسابی قاطی شده.»

فرید از مسافر تشکر کرد و از شیشه اتوبوس به بیرون خیره شد و به باغ های انار و جویبار های پر از آب کنار جاده زل زد. پیش خودش گفت، این جا باید جای آبادی باشه، بعد یاد عمو افتاد و به فکر فرو رفت که چرا پدرش با او قهر کرده و یا عمو با پدرش بد شده پیش خودش گفت بالاخره آفتاب پشت ابر نمی مونه، پدرم که همه چیز را مخفی می کنه، شاید عمو محسن قضیه گذشته را برایم روشن کنه، بعد کتاب کوچکی از توی کیف دستی اش بیرون آورد و شروع کرد به خواندن، ولی حوصله اش سر رفت و کتاب را بست.

از دور صدای پارس سگ ها به گوش می رسید و دیوار خانه های روستا هویدا می شد، مخصوصاً گنبد و گل دسته مسجد که با نور خورشید درخشیدن گرفته بود فرید رو به بغل دستی اش کرد و گفت: «مثل این که رسیدیم.»

مسافر گفت: «آره، پنج دقیقه دیگه می رسیم آبادی، خدا را شکر سفر مان بی خطر بود.»

علی آقا که حرف های پشت سری ها را می شنید، خطاب به فرید گفت: «آقا فرید امشب افتخار بدهید در خدمت باشیم، عمو را هم صدا می زنیم دور هم باشیم، چند وقته سعادت دیدن حاجی را نداشتم، نمی گذارم بد بگذره بالاخره ما بوقلمون نداریم ولی نون و پنیر داریم.»

فرید تشکر کرد و گفت: «حتماً قبل از برگشت به نسیم شهر مزاحم می شوم.»

اتوبوس به میدانی که در وسط روستا بود رسید و با صدای خشک ترمز متوقف شد. مسافر ها یکی یکی بار و بندیل خود را برداشته و با یک دیگر خدا حافظی کردند.

علی آقا کنار فرید آمد و با اشاره دست کوچه مسجد را نشان داد و گفت: «دکتر جان مستقیم برو سمت مسجد، پشت مسجد یک کوچه بن بسته و یک خانه که مال حاج محسنه، سلام ما را برسان، امیدوارم دوباره شما را زیارت کنم، ضمناً من تا دو روز دیگر مسافر ندارم، به امید خدا صبح جمعه که مسافر ها جمع شوند عازم نسیم شهر می شوم، اگه دوست داشتی با من باشی یا علی، اگر هم دوست نداشتی پیاده برگرد، چون غیر از من کسی وسیله ندارد، غیر از عمو جانت که وانت بار دارد.»

فرید دستی تکان داد و رفتن ادامه داد و چند دقیقه بعد فرید در اطاق پذیرایی مشغول خوردن چایی بود چایی که طعم هل آن اشتهای فرید را باز کرده بود. بعد از تعارفات معمول زن عمو احوال پدر فرید را پرسید و سؤال کرد: «آقا فرید پدرت چطور است؟ مادرت چه کار می کند؟ خیلی وقته که همه از هم بی خبریم.»

فرید گفت: «زن عمو همه خوبند، ولی خیلی بد است که ما همه از یک دیگر بی خبریم چرا بابا و عمو کدورت ها را کنار نمی گذارند؟»

زن عمو آهی کشید و گفت: «نمی دانم فرید جان، هیچ کس نفهمید چرا این برادر ها که جان شان را برای هم دیگر می دادند، این جوری از هم بریدند. خدا می داند که چه کسی موجب شد، عمویت می گوید حاج رضا و پدرت می گوید حاج محسن، ولی من مطمئنم یا یه غریبه ای باعث این جدایی شده یا این که تقصیر حاج محسنه چون پدرت را خوب می شناسم ولی باید هر طور شده آن ها را آشتی داد.»

فريد لبخند معنی داری زد و گفت: «زن عمو پس شما هم با مئید من خیلی خوش حالم حداقل امشب را توی کوچه یا مسجد نمی خوابم و ادامه داد، راستی عمو کجاست و کی به منزل می آید؟» صدای زنگ فرید و زن عمو را ساکت کرد، فرید گفت: «زن عمو اجازه بده من برم در را باز کنم.» و با

شتاب به طرف در دوید، با دیدن عمو خودش را توی بغل او انداخت و حاج محسن که انتظار فرید و چنین صحنه ای را نداشت شوکه شد و خود را عقب کشید بعد با کمی اخم پرسید: «جناب عالی کی هستید تا حالا شما را ندیدم؟»

همسر حاج محسن از داخل فریاد زد حاج محسن چشمت روشن برادر زاده ات اومده دیدنت، بیا و شیرینی را آماده کن، حاج محسن با تعجب صورت فرید را بوسید و هر دو دست در دست هم به داخل اطاق رفتند. لحظاتی حاج محسن، همسرش و فرید به یک دیگر نگاه می کردند و سکوت سنگینی فضای اطاق را پر کرده بود.

فرید نگاهی به اطراف خودش کرد و یک عکس قدیمی توی طاقچه اطاق دید که خیلی شبیه پدرش بود، همین طور بقیه فضای اطاق را با دقت وارسی کرد، پشتی های ترکمنی زیبا، قالی های گل قرمز دست بافت و سماوری که گوشه اطاق روی یک میز کوچک می جوشید.

خانه حاج محسن قدیمی بود ولی زیبا و انسان را تا اعماق گذشته های دور با خود می برد، هوا کش های بزرگ و سر به فلک کشیده که اطاق ها را خنک می کرد، یک نردبان بزرگ که مرغ و خروس ها پله های آن را اشغال کرده بودند و درخت چنار وسط حیاط، حکایت های زیادی را در دل خود داشتند، مخصوصاً درخت تنومند که با برگ های سبز و براق و شاخه های بزرگش جولان گاه کلاغ ها و گنجشک های روستا شده بود، همین طور صندوق چه چوبی و قدیمی گوشه اطاق که پارچه ترمی و زری دوزی شده روی آن را پوشانیده بود.

فرید داشت مرتب به اطراف نگاه می کرد، که صدای دو رگۀ عمو محسن او را به خود آورد.

«خوب فرید خان چه عجب سری به فقیر فقرا زدی، می دونی آخرین باری که دیدمت یک ذره بچه بودی، فکر می کنم پنج یا شش سال بیش تر نداشتی و از در و دیوار بالا می رفتی، عجب روزگاری شده آدم حتی از عزیز ترین فامیل ها و بستگانش باید بی خبر باشه، خدا عاقبت همه را ختم به خیر کنه، بگو ببینم عمو جان چکار می کنی، کجا هستی؟»

فرید کمی جا به جا شد و گفت: «عمو جان، فعلاً درس می خوانم اگه خدا بخواهد ترم آخر دانشگاه هستم و در رشته پزشکی عمومی درس می خوانم.»

حاج محسن لبخندی زد و گفت: «ماشا ا... بالاخره یک دکتر توی فامیل پیدا کردیم، خدا را شکر، سعی کن عمو جان بیایی همین جا توی درمانگاه گل تپه.»

فرید گفت: «عمو جان می دونی که ما باید یک طرح در نقاط دور افتاده بگذرانیم، خدا را چه دیدی، شاید قسمت شد اومدم همین جا چون خیلی از این جا خوشم اومده، روستای زیبایی است، مخصوصاً خانه های قدیمی روستا آدم را یاد گذشته های دور و تاریخی می اندازه.»

حاج محسن گفت: «آره عزیزم این جا همه سعی کردند منازل خود را همان طور که بوده حفظ کنند، دولت هم کمک کرد مردم نقاط قدیمی و فرسوده را اصلاح کنند».

و ادامه داد: «من می روم یک سری به حیوون های زبون بسته بزنم و تجديد وضو کنم، حاج خانم شما هم یک چیزی آماده کن، حالا که آفتاب از این جا سر زده باید میهمان نوازی کنی.» همسرش گفت: «حاجی، فرید میهمان نیست صاحب خونه ست، شما برو به کارت برس.»

فرید خیلی تعجب کرده بود که چرا عمو محسن احوال پدر و مادرش را نپرسید، تا حدودی دل تنگ شد ولی پیش خودش گفت: «بالاخره جریان

جدایی پدر و عمو را خواهم فهمید، باید کمی صبر کنم، همه چیز روشن می شه.» زن عمو گفت: «فرید جان بلند شو لباس هایت را در بیاور و استراحت کن، اگر لباس زیر نداری لباس های عمو داخل صندوق چه هست برایت آماده کنم.»

فرید نگاهی به اطراف انداخت و ضمن تشکر بدنبال عمو از اطاق خارج شد. هوا خیلی خنک بود و باد ملایمی می وزید، بوی گل های توی حیاط که با یک توری محاصره شده بودند هوا را پر کرده بود، حاج محسن بعد از عوض کردن آب مرغ ها و خروس ها، مقداری گندم آورد و توی ظرف آن ها ریخت و با شنیدن صدای پای فرید گفت: «عمو جان بیا جلو، ببین سر پیری خودمان را گرفتار چه کار هایی کرده ایم.»

بعد هم شروع کرد به حرف زدن در مورد مرغ و خروس ها و این که چند تا هستند و هر سال چند تا جوجه به آن ها اضافه می شود و کلی راجع به نگه داری آن ها حرف زد. فرید پرسید: «عمو جان شنیده ام تو کار بوقلمون هستید؟»

عمو گفت: «آره نزدیک به بیست سالی هست که پرورش بوقلمون دارم ولی تصمیم گرفتم سال آینده چند تا شتر مرغ، آزمایشی بیارم، می خواهم ببینم با آب و هوای این جا سازگاری دارند یا نه؟ یکی از رفقا می گفت جدیداً بعضی ها این کار را شروع کرده اند.» فرید گفت: «عمو جان شما چرا کار و کسب بازار را رها کردید و آمدید این جا؟»

عمو گفت: «فرید جان من از آب و هوای شهر خوشم نمی آد، این جا راحت ترم، تازه زمین های پدر بزرگ هم احتیاج به نگه داری داشت و زن عمو هم اهل این جاست، مگر نشنیدی آدم از هر کجا زن بگیره اهل همون جاست، حالا تو بگو که خبره، خیلی خوش حالم کردی، دلم برایت تنگ شده بود.»

سپس ادامه داد: «فرید جان می دانی ما که بچه نداریم، من و زن عمو از قدیم دل مان به تو و خواهرت نرگس خوش بود ولی متأسفانه دست روزگار بین ما فاصله انداخت.»

فرید گفت: «عمو جان پدرم هم سلام رسانید و گفت، اگر خدا بخواهد و شما اجازه بدهید سری بشما خواهد زد.» حاج محسن ابرو هایش را در هم کشید و با عوض کردن حرف گفت: فرید جان راحت رسیدی یا نه، فکر می کنم ماشین علی آقا به راحتی ماشین های نسیم شهر نباشد.»

فرید متوجه شد عمو علاقه ای به شنیدن موضوع پدرش نداره بنابراین ادامه نداد و پیش خودش گفت بالاخره می فهمم داستان از چه قرار است. صبح روز بعد فرید با صدای مرغ و خروس ها از خواب پرید و جای عمو را خالی دید، پس از این که آبی به دست و صورتش زد داخل اطاق رفت و زن عمو را دید که صبحانه را آماده کرده و منتظر اوست. فرید سلام کرد و پرسید: «عمو جان کجاست؟»

زن عمو گفت: «فرید جان عمو پس از نماز صبح دیگر نمی خوابه میره سراغ بوقلمون ها.»

فرید گفت: «زن عمو، نماز صبح را که خواندیم، عمو گفت با هم می ریم، چرا تنها رفت؟» زن عمو گفت: «حاجی وقتی رفت گفت تو خسته ای و باید بخوابی به همین جهت تنها رفت.»

فرید پس از صرف صبحانه از جا بلند شد و پس از پوشیدن لباس هایش به زن عمو گفت، برای دیدن روستا و اطراف آن می خواهد کمی پیاده روی کند، سپس از خانه خارج شد. جنب و جوش صبح گاهی اهالی شروع شده بود، کشاورز ها به طرف زمین های مزروعی خود می رفتند و دام دار ها گاو ها و گوسفند ها را به چرا می بردند و کسبه بازار درب های چوبی و کشویی مغازه ها را که پیرامون میدان کوچک روستا وقع شده بودند بالا می کشیدند.

مردم عادی هم این طرف و آن طرف می رفتند و هر کس بکاری مشغول بود. فرید دوربینش را از توی کیف دستی در آورده چند تا عکس از اطراف خود گرفت، از مسجد و گل دسته های قدیمی، از میدان روستا و جا های دیگر، در همین حال صدای آشنایی به گوشش رسید: «آقای دکتر یک عکس هم از ما بگیر.» فرید برگشت و علی آقا را دید که چند تا نان روی دست خود گرفته و با قدم های بلند بطرف او می آمد. علی آقا دستش را دراز کرد و نان را به فرید تعارف کرد، فرید یک لقمه برداشت و پس از یک احوال پرسی مختصر با یک دیگر به راه افتادند.

فرید رو به علی آقا کرد و گفت: «علی آقا می خواستم هر وقت حال و حوصله داری کمی با هم حرف بزنیم، چند تا سؤال از شما دارم.» علی آقا گفت: «چه وقتی از حالا بهتر، بیا با هم بریم منزل، بعد از صبحانه در خدمت شما هستم.» فرید گفت: «ممنون ما صبح زود صبحانه خوردیم، شاید الان وقت مناسبی برای مزاحمت نباشد».

على أقا خنده ای کرد و گفت: «ای بابا شما شهر نشین ها چقدر تعارفی هستید، مزاحمت کدام است فرید خان، منزل من و عمو فرقی نمی کند من بیش تر از این ها به حاج محسن بدهکارم، هر چند قابل جبران نیست، یالا بیافت جلو بریم، بعد با هم به سری به عمو جانت می زنیم، من هم چند وقته ندیدمش، دلم براش خیلی تنگ شده.»

سپس دست فرید را در دستش گرفت و هر دو بطرف منزل حرکت کردند و پس از گذشتن کوچه و پس کوچه ها به منزل علی آقا رسیدند. با شنیدن زنگ در، صدای معصومانه ای از پشت در پرسید: «کیست؟» علی آقا گفت: «باز کن زهرا جان میهمان داریم.»

زهرا که فکر می کرد چه کسی اول صبح به منزل آن ها آمده، آهسته درب را باز کرد و خودش پشت در پنهان شد. علی آقا گفت: «زهرا جان بیا جلو، پسر برادر حاج محسنه، چند روزی اومده گل تپه مهمانی.»

زهرا کمی جلو آمد و با لحنی آرام سلام کرد.

تا چشم فرید به زهرا افتاد، از تعجب خشکش زد ولی سرش را پایین انداخت. علی آقا با دست به پشت فرید زد و او را به داخل خانه راهنمایی کرد. هر چند علی آقا متوجه موضوع نشد ولی دخترش از نگاه فرید و چهره او متوجه شد که چهره ی فرید با دیدن او تغییر کرده، فرید جلو، علی آقا پشت سر و زهرا در پی هر دو وارد اطاق پذیرایی شدند.

علی آقا فرید را به بالای اطاق برده و بالش گرد مخملی گوشه اطاق را پشت سرش گذاشت، زهرا هم به سرعت و تا حدی دست پاچه به آشپزخانه رفت تا صبحانه را آماده کند. فرید هم چنان سر خود را پایین انداخته بود و با انگشتر عقیق خود بازی می کرد، کمی به خودش فشار آورد و با خودش گفت: «خدایا آیا زهرا همان دختر است؟ چقدر فرق کرده، بزرگ شده و ظاهری آراسته پیدا کرده است، شاید هم اشتباه می کنم، زهرا کجا، منزل ما در نسیم شهر کجا؟»

صدای علی آقا رشته افکار فرید را پاره کرد: «فرید جان صبحانه نمی خوری، لااقل یک چایی نبات بخور!» بعد به طرف آشپز خانه رفت و با یک سینی چای برگشت، زهرا هم با یک سینی بزرگ تر، مقداری نان، پنیر و کره حیوانی برای صبحانه به داخل اطاق آمد. فرید سرش را بلند کرد و زیر چشمی نگاهی به زهرا انداخت و مجدداً افکارش بهم ریخت، هر چه به مغزش فشار می آورد چیز زیادی به یادش نمی آمد ول نگاه زهرا و چهره معصومانه او تمام افکارش را پر کرده بود، صدایی شبیه صدای باران تو مغزش پیچیده بود و کاملاً کلافه اش کرده بود.

زهرا در حالی که چادرش را جلوی صورتش گرفته بود گفت: «بفرمائید میل کنید.» علی آقا هم در حالی که چایی خودش را به هم می زد گفت: «فرید جان چرا بی کار نشسته ای یک چیزی میل کن.»

فرید آهسته گفت: «چشم، ولی هجوم افکارش او را آزار می داد.» کاملاً سر در گم شده بود، کمی خودش را جمع و جور کرد و یک چایی برداشت اما قبل از این که چایی را بخورد چشمش به انگشتر زمرد علی آقا افتاد و دوباره غرق افکار پریشان خود شد.

علی آقا دستش را شسته بود و از انگشترش قطره قطره آب می چکید این صحنه فرید را به افکار گذشته اش برد، قطرات آب دست علی آقا، صدای باران، چشمان زهرا همگی نشان از یک گذشته دور و تاریک داشت، اما هر چه فکر می کرد چیز زیادی بیادش نمی آمد زهرا هم با دستان کوچک و لرزان خود لقمه های کوچک نان و پنیر را به دهان می برد و با تعجب به پدرش نگاه می کرد، بعد هم با چشم اشاره ای به پدر کرد که این جوان این جا چه کار می کند.

زهرا حق داشت زیرا تا آن روز هیچ جوانی به خانه آن ها نیامده بود و حتی چند خواستگاری که داشت توسط پدرش و با مخالفت او از خواستگاری منصرف شده بودند. علی آقا رو به زهرا کرد و گفت: «عزیزم فرید پسر برادر حاج محسن است که دیروز مسافر من بود، اومده سری به عمویش بزند، خدا کنه اومدن اون باعث بشه پدرش و حاج محسن کدورت ها را کنار بگذارند، البته من پدر فرید را ندیده ام ولی حاج محسن آدم یک دنده ای است، البته فرید هم با سر و زبانی که دارد بعید نیست مسئله را ختم به خیر کند.»

فرید هم گفت: «انشا ا... با کمک شما.» علی آقا پشت سر هم چایی اش را می کشید و لقمه های پنیر را در داخل دهان می چرخاند، نداشتن دندان علی آقا را کمی اذیت می کرد.

زهرا هم که از نگاه های سؤال بر انگیز فرید نگران شده بود چند لقمه خورد و از اطاق بیرون رفت. علی آقا سفره را جمع کرد و پشت سر زهرا به آشپز خانه رفت. زهرا از فرصت استفاده کرد و به پدرش گفت: «بابا فرید آقا اومده این جا چکار کنه؟»

علی آقا خنده شیطنت آمیزی کرد و به دخترش گفت: «عزیزم همین جوری دعوتش کردم، خبری نیست.» زهرا هم که تظاهر می کرد از حرف پدر ناراحت نشده گفت: «بابا چه حرف هایی می زنی، خودت که می دونی من چه گرفتاری هایی دارم.»

علی آقا گفت: «عزیزم اگه خدا بخواهد همه چیز حل می شود، بگذار وضع مالی ام بهتر شود، خواهی دید چکار می کنم، می خواهم تا زنده هستم صدای نوه ام را بشنوم، خدا بیامرز مادرت همیشه سفارش می کرد اسم پسر زهرا را بگذار علی رضا و اگه دختر بود اسم من را بگذار روی بچه، نمی خوام اسمم گُم بشه، خلاصه علی رضا یا لیلا فرقی نمی کند تا چند وقت دیگه می ریم نسیم شهر همه چیز درست می شه.»

فرید که از غیبت صاحب خانه نگران شده بود سرفه ای کرد و او را صدا زد: «علی آقا اگه می خواهید بروید سر کار مزاحم نباشم.» علی آقا صدا زد نه بابا، مثل این که یادت رفته من تا روز جمعه مسافر ندارم بعد با یک لیوان شیر داخل اطاق شد و دستش را به طرف فرید دراز کرد.

فرید همین طور که لیوان شیر را می گرفت به انگشتر علی آقا خیره شد اما هر چه بیش تر فکر می کرد کم تر چیزی به یادش می آمد. علی آقا از پنجره نگاهی به آسمان انداخت و گفت: «فکر می کنم هوا بارانی باشد، چند روز

است ابر ها می آیند و می روند ولی خبری نیست.» فرید هم گفت: «حالا که هوا آفتابیه ولی باد می آد.»

علی آقا گفت: «فرید جان این موقع سال بارون ضرری برای باغ و زراعت ندارد، آب قنات هم کم شده، انشا ا... یک بارون حسابی بیاد، هم ولایتی ها از نگرانی بیرون بیان.» فرید نگاهی به علی آقا کرد و گفت: «علی آقا شما چند ساله ساکن گل تپه اید؟ آیا تا حالا به نسیم شهر آمده اید یا نه؟»

علی آقا گفت: «من که هر روز نسیم شهر هستم، کار من همینه، هر روز برم و برگردم.» فرید گفت: «منظور من جا به جایی مسافر نیست، بلکه کار های دیگر است، مسافرت، میهمانی یا کار دیگری.»

علی آقا سرش را پایین انداخت و گفت: «خب چرا گاهی برای کار های مختلف آمده ام، انشا ا... بازم می آم، چند روزی کار دارم ولی هنوز وقتش نرسیده است». فرید گفت: «علی آقا قول بده هر وقت آمدی سری به ما بزنی، پدر و مادرم خوش حال خواهند شد.»

بعد دست کرد داخل کیفش و کاغذ و قلم در آورد و آدرس منزل شان را روی کاغذ نوشت و به علی آقا داد. علی آقا نگاهی به کاغذ کرد و آن را تا زد ولی تا خواست آن را توی جیب پیراهنش بگذارد گویی حرقه ای به مغزش خطور کرد دوباره کاغذ را باز کرد و نگاهی به آدرس انداخت، رنگ از رخسارش پرید، دست هایش تکانی خورد و شروع به لرزیدن کرد.

فرید که از دیدن این صحنه تعجب کرده بود پرسید: «علی آقا مشکلی پیش آمده، چرا ناراحت شدی؟» علی آقا نگاه عمیقی به فرید کرد و گفت: «فرید جان این آدرس مال کیه؟»

فرید گفت: «خب معلومه آدرس منزل ماست.» علی آقا گفت: «چند ساله شما در این منزل ساکن هستید؟» فرید گفت: «خدا می داند، بیش از سی سال یا بیش تر، چطور؟»

علی آقا گفت: «آقا فرید اسم پدرت چیه؟ من اصلاً یادم رفت بپرسم، حاج محسن هم خدا خیرش بدهد، هیچ وقت نخواست راجع به پدرت با من یا هر کس دیگری حرفی بزند.» فرید گفت: «اسم پدر من احسان است، احسان پناهی.» علی آقا در حالی که دهانش خشک شده بود و صورتش رنگ پریده، پرسید: «چی گفتی احسان! احسان پناهی؟ حاج احسان؟»

فرید گفت: «خب آره، مگه چه اتفاقی افتاده؟»

در همین حال زهرا داخل اطاق شد، نگاهی به پدر کرد و وحشت زده پرسید: «پدر جان چه اتفاقی افتاده؟ چرا رنگ و روی تان پریده؟ چرا دست تان می لرزد؟» بعد دست پدر را گرفت و گفت: «پدر جان دست تان چقدر داغ شده، نکند فشار خون تان بالا رفته باشه؟»

فرید که نگران شده بود بسرعت از جا بلند شد و به طرف علی آقا رفت، زهرا کمی عقب رفت و فرید مچ دست علی آقا را گرفت و به زهرا گفت: «ببخشید خانم، پدر تان داروی خاصی مصرف می کنند؟» زهرا گفت: «بله پدرم داروی قلب و فشار خون می خورد، اما هیچ وقت این جوری نشده است.»

فرید گفت: «لطفاً دارو هایش را بیاورید.» علی آقا لبخند زد و گفت: «ای بابا مثل این که شما دو تا دستی دستی می خواهید مرا بکشید، خبری نیست یه کمی خسته ام.» فرید که کاملاً گیج شده بود، گفت: «علی آقا هر چی شد مربوط به اون آدرس خونه ماست مگر نه؟» علی آقا نگاهی به زهرا انداخت و گفت: «نه بابا تمامش کنید، مشکلی نیست.»

بعد هم آدرس را داخل جیبش گذاشت و به فرید خیره شد. هوا ابری و ابری تر می شد. علی آقا نگاهی به بیرون انداخت و رو به فرید گفت: «فرید جان اگر حالش را داری پاشو بریم سری به حاج محسن بزنیم».

زهرا نگاه تندی به پدر کرد و گفت: «ولی پدر جان حال شما خوب نیست، کجا می خواهید بروید.» علی آقا گفت: «نه عزیزم خوبم، نمی دانم چرا یک کمی سرم سیاهی رفت، الان هم که حالم خوب است.» سپس هر دو نفر پس از این که از زهرا خدا حافظی کردند، سوار بر اتوبوس بطرف محل کار حاج محسن به راه افتادند.

سکوت مرگ باری فضای اتوبوس را گرفته بود، فرید و علی آقا هر دو در حالی که به جاده خیره شده بودند به فکر فرو رفته بودند. فرید فکر می کرد، چرا علی آقا با دیدن آدرس حالش تغییر کرد؟ انگشتر علی آقا چه رابطه ای با گذشته او دارد؟ چرا نگاه زهرا تا این اندازه آشناست؟ و چرا های دیگر که فکر و ذکر فرید را به خود مشغول کرده بود. علی آقا که با یک دست رانندگی می کرد و با یک دست دنده را گرفته بود هم غرق افکارش بود. افکارش با یک دیگر جور در نمی آمد!

این جوان کیست؟ این آدرس چه ربطی به برادر حاج محسن دارد؟ چرا قبلاً فرید را ندیده؟ چرا فرید با دیدن زهرا این قدر به فکر فرو رفت؟ چرا فرید این قدر به دستان و انگشتر من نگاه می کند؟ و چرا های دیگر...

علی آقا با دست اشاره ای به جلو کرد و گفت: «آقا فرید آن دیوار ها که می بینی سالن های پرورش بوقلمون حاج محسن است مطمئنم از دیدن من و تو تعجب می کند، چند وقته موفق نشدم سری به حاجی بزنم، دعا کن امروز نهار یک بوقلمونی با هم بیاندازیم بالا.»

فرید لبخندی زد و گفت: «من تا حالا این همه بوقلمون را یک جا ندیدم باید خیلی جالب باشد.»

على آقا گفت: «آره ولی نگه داری بوقلمون خیلی زحمت داره.» با شنیدن صدای اتوبوس کارگر ها از سالن بیرون آمدند و پشت سر آن ها هم حاج محسن با لباس کار خارج شد. با دیدن علی آقا و فرید حاج محسن خنده ای کرد و دستش را به علامت خوش آمد گویی بالا برد.

اتوبوس هم با ترمز علی آقا تکان شدیدی خورد و متوقف شد، فرید و علی آقا هم، هم زمان پیاده شده و به طرف حاج محسن رفتند. حاج محسن در حالی که آنان را به دفتر سالن راهنمایی می کرد پرسید: «شما دو تا کجا بودید؟ چطور شد هم دیگر را دیدید، چطور شد این جا آمدید؟»

على آقا شرح موضوع را داد و گفت: «حاج محسن خیلی بی معرفتی چرا نگفتی پسر برادر گلی مثل فرید داری؟ چرا هیچ وقت راجع به برادرت و بچه های برادرت حرفی نزدی؟ مرد حسابی مثل این که ما با هم خونه یکی هستیم.»

حاج محسن مثل همیشه ابرو هایش را در هم کشید گفت: «مرد حسابی تو چه کار به کار مردم داری؟ سرت به کار خودت باشه.» علی آقا گفت: «ببین حاجی این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست، وقتشه همه چیز را فراموش کنی، به خاطر این جوون که این همه راه اومده تو و پدرش را با هم آشتی بده».

حاج محسن گفت: «ای بابا چند نفر به یک نفر، علی آقا اگه اومدی دعوا کنی کارگر ها را صدا کنم.» فرید لبخندی زد و گفت: «عمو جان تو را به خدا تمومش کن، علی آقا راست می گه، به خدا دنیا ارزش این حرف ها را نداره. اگه به خاطر من هم حاضر نیستی گذشت کنی به خاطر خدا گذشت کن، می دونی اگر دو نفر بی جهت با هم کدورت داشته باشن، نماز و روزه ها شون درست نیست، می دونی صله رحم چقدر ثواب داره و عمر آدم را طولانی می کنه.»

حاج محسن توی حرف فرید پرید و گفت: «عمو جان سن تو به این مسائل قد نمی ده، بذار یه وقت دیگه». بعد هم با صدای بلند یکی از کارگر ها را صدا زد و سفارش چای داد. بعد از صرف چای علی آقا گفت: «حاج محسن یه حرفی می زنم، دوست دارم بزرگی کنی و مخالفت نکنی.»

حاج محسن گفت: «تا چه حرفی باشد.» علی آقا گفت: «امشب با حاج خانم تشریف بیاورید منزل ما». حاج محسن گفت: من بزرگ ترم اگه راست می گی امشب تو با زهرا خانم قدم رنجه کنید، فرید هم هست، می خوام کمی برای مان از دانشگاه و دکتر شدنش تعریف کنه، شاید راضی اش کردیم بیاد همین گل تپه مطب بزند.»

علی آقا مکثی کرد و گفت: «باشه به شرط این که داستان کدورت و قهر خودت را با اخوی تعریف کنی.» فرید هم دستپاچه شد و گفت: «زهرا خانم را هم بیاورید». علی آقا و حاج محسن نگاه معنی داری به هم کردند. حاج محسن چشمکی به علی آقا زد، بعد هم بلند شد و در گوش علی آقا گفت: «علی آقا مثل این که کار خودت را کردی، گاوت زاییده.»

علی آقا گفت: «حاجی تو که داستان زهرا را می دونی این حرف ها چیه؟ حاج محسن گفت: «ای بابا زهرا صبر کن، همه چیز درست می شه.» فرید که از حرف خودش خجالت کشیده بود سعی کرد به عمو بفهماند نظر خاصی نداشته است. پس از بازدید علی آقا و فرید از سالن و اطراف آن، علی آقا خدا حافظی کرد و رفت ولی فرید پیش عمو ماند تا عصر با هم برگردند. تا زمان بازگشت فرید مشغول فکر کردن بود، جریان علی آقا و دخترش حسابی فکر او را مشغول ساخته بود.

هوا رو به تاریکی می رفت که حاجی محسن و فرید با وانت بار به طرف روستا حرکت کردند. زن حاجی محسن که از صبح از فرید بی خبر بود با

دیدن فرید و عمو پرسید: «فرید جان خیلی نگران شدم، معلومه کجا رفتی؟ ظهر هم که نیامدی.»

حاج محسن گفت: «فرید پیش من بود، ضمناً امشب میهمان داریم، یک بوقلمون هم پشت وانت گذاشتم، یک شام درست و حسابی درست کن، دوست دارم همه از دستپخت شما لذت ببرند».

زن حاجی گفت: «نگفتی میهمان چه کسی است؟» فرید با عجله گفت: «علی آقا با دختر خانمش.» زن حاج محسن با عجله بلند شد و به طرف ماشین رفت. حاج محسن گفت: «فرید جان زن عمویت خیلی به دختر علی آقا انس دارد، همیشه مثل دختر خودش با او رفتار می کنه.»

بعد سرش را در گوش فرید گذاشت و گفت: «راستش زهرا دختر علی آقا از کوچکی مورد علاقه زن عمو بوده و خدایی زن عمو بزرگش کرده آخه طفلکی شش سالش بود که مادرش مرد.» زن حاج محسن در حالی که بوقلمون را در دست گرفته بود به حاج محسن گفت: «حاجی لااقل این را تکه تکه کن این جوری که نمی ره توی دیگ.»

بعد هم سه نفری کمک کردند تا اطاق ها را مرتب و شام را آماده کنند، با صدای اذان مغرب حاجی محسن و فرید با یک دیگر در راه مسجد بودند. امام جماعت مسجد حاج آقا الهی آماده نماز بود، پس از قرائت نماز مغرب، امام جماعت پس از ذکر مسئله ای پیرامون ذکات اموال، حدیثی راجع به صله رحم نقل کرد که کلی حاج محسن را به فکر فرو برده و تا شب او را مشغول کرد.

سفره شام آماده بود، علی آقا و حاج محسن یک طرف سفره، همسر حاج محسن و زهرا دختر علی آقا یک طرف و فرید هم طرف دیگر مشغول خوردن شام شدند.

پس از صرف شام و میوه علی آقا سینه اش را صاف کرد و پس از تشکر از شام خوشمزه حاج خانم رو به حاج محسن کرد و گفت: «حاجی اگر از اسب شیطان پیاده ای شروع کنم.» حاج محسن گفت: «شما اگر از اتوبوس شیطان پیاده ای دست از سر ما بردار.»

زن حاج محسن که از همه جا بی خبر بود، پرسید: «چه خبره، روشن تر بگویید من و زهرا هم بفهمیم.» علی آقا گفت: «حاج خانم قضیه مربوط به حاجی و پدر فرید خانه. ما امروز رفتیم پیش حاجی تو سالن و قول گرفتیم امشب داستان این اختلاف کهنه را برای ما باز گو کند.»

همسر حاج محسن آهی کشید و گفت: «به خدا علی آقا بیست ساله زورم به حاجی نرسیده، هر چی می گم، تو بزرگ تری کوتاه بیا گوش نمی ده که نمی ده، خدا پدر شما را بیامرزه، پا در میانی کنید این دو تا برادر آشتی کنند، آخه کی گفته دو تا برادر بیست سال با هم قهر باشند و از هم بی خبر، خدا خیرش بده آقا فرید را که این همه راه اومده بلکه این دشمنی کهنه را تمام کنه. دیشب وقتی فرید خوابیده بود به حاجی گفتم دل این جوان را نشکن و با برادرت آشتی کن ولی گوش نمی ده. حالا شما وسیله خیر شده اید، انشا ا... این موضوع به خیر و خوشی تمام بشه.»

حاج محسن با ناراحتی گفت: «آخه زن تو که از هیچی خبر نداری قضاوت بی جا نکن.» زهرا که تا این لحظه ساکت بود زیر چشمی نگاهی به فرید کرد و گفت: «آقا فرید شمام خبر ندارید داستان از چه قراره؟» فرید سری تکان داد و گفت: «پدرم می گه هر کس اختیار مال و اموال خودش را دارد؛ ولی عمو محسن می گه نه، اختیار اموال را آدم عاقل دارد نه تو که همه را به باد داده ای.»

علی آقا گفت: «حاجی داستان مال و اموال برادرت چیه؟» حاج محسن سری تکان داد و گفت: «حالا که ما را محاصره کرده اید برای تان می گویم، شما قضاوت خدا پسندانه کنید حق با منه یا با اخوی؟»

همه سرا پا گوش بودند، همسر حاج محسن گفت: «اجازه بدهید قبل از شروع کمی پذیرایی کنم.» بعد با زهرا به آشپز خانه رفته و مقداری میوه و تخمه آوردند و پس از چیدن ظروف میوه حاجی حرف هایش را شروع کرد.

• علی آقا جریان کدورت من با اخوی این است که نزدیک به سی سال پیش قبل از این که پدر خدا بیامرز ما عمرش را بدهد به شما، یک روز من و اخوی را صدا زد و گفت: «عزیزان من، احساس می کنم همین روز ها باید بار سفر ببندم، می خواستم قبل از مرگ تکلیف مال و اموال خودم را روشن کنم.» من و پدر فرید که علاقه زیادی به پدر داشتیم از جا برخاسته و گفتیم: «پدر جان این حرف ها را نزن، انشا ا... صد سال دیگه سایه شما روی سر ماست.» پدر گفت: «ناراحت نشید این شتر در خانه همه خوابیده، خواهش می کنم به حرف های من خوب گوش کنید تا از شما راضی باشم.» و بعد ادامه داد: «دیروز من به دفتر خانه رفتم و چند تا سند امضا کردم، خلاصه آن ها این است که بررسی کردم و متوجه شدم مغازه های توی بازار با اراضی گل تپه ارزش واحدی دارد. نظر من این است که محسن با توجه به علاقه ای که به روستا و کشاورزی دارد، زمین ها و خانه گل تپه را بردارد و احسان که از اول توی بازار بوده و کاسب مسلک است مغازه ها را، خانه شهر هم تا هستم مال خودم و بعد بفروشید و خرج مراسم کنید و هر چه اضافه آمد به مصرف خیریه برسانید، زمین پشت کاروان سرا هم هدیه کردم برای ساخت مدرسه و سند آن را تحویل آموزشو پرورش داده ام، به خاطر رضای خدا شما هم به وصیت من عمل کنید تا هم راحت باشم و هم از شما راضی باشم». سپس لیوان آب را برداشت و پس از خوردن اب ادامه

داد: «آن شب برای ما شب سختی بود فکر نمی کردیم تا یک هفته دیگر پدر در میان ما نباشد، مراسم او را برگزار کردیم البته کل مخارج را احسان بابت خانه پدری که خودش خرید پرداخت کرد، چند روزی گذشته بود که متوجه شدم احسان هر روز سند های مغازه ها را برداشته و معلوم نیست کجا می رود، پرسیدم نیتش از این کار چیست؟ ولی سر بالا جواب می داد و مرتب می گفت، محسن جان مال دنیا و فزند زینت دنیاست و آن چه برای ما می ماند باقیات الصالحات است، از حرف هایش چیزی نمی فهمیدم، اما یک روز یکی از تجار بازار گفت: «احسان می خواهد دو تا از مغازه هایش را ببخشد.» گفتم: «نمی دانی چطور و چرا؟» او گفت: «نه نمی دانم. فقط یک روز دیدم چند تا آدم دولت را آورده که مغازه ها را متراژ کنند، بعد یه چیز هایی نوشتند و رفتند. شب که به خانه آمدم دیدم احسان خوابیده و یک مشت کاغذ و سند کنارش روی زمین ریخته، جوری که بیدار نشود، کاغذ ها را برداشتم و یکی یکی خواندم، آن چه مایه تعجب و بعد اختلاف ما شد یک برگ سند بود که در صدر آن نوشته بود سند وقف نامه.»

فرید پرید: «عمو جان وقف نامه یعنی چه؟» حاج محسن گفت: «نمی دانم عمو جان، فقط می دانم که پدرت کاری کرده بود که دیگر مالکیتی نسبت به مغازه ها نداشت، فکر می کنم به دولت بخشیده بود یا چنین چیزی، به هر صورت چون برادر کوچکم بود و دل می خواست زندگی خوبی داشته باشد، خیلی عصبی شدم و بدون این که تا صبح صبر کنم، بیدارش کردم، احسان هم که ترسیده بود، بلند شد و گفت: «چه خبر شده داداش چرا ناراحتی؟» گفتم: «چرا نارحت نباشم؟ چرا داری اموال پدر را به آتش می کشی؟» گفت: «اموال خودم است و اختیارش را دارم، اجازه بده برایت توضیح بدم.» گفتم: «نیازی به توضیح نیست، خودت می دانی این مغازه ها نزدیک به صد سال است در بین پدر و پسر گشته و امروز با

بی عرضگی تو از بین رفت.» آن قدر عصبانی بودم که هر چه خواست توضیح بدهد، من توجه نکردم و فردای آن روز دست حاج خانم را گرفتم و آمدیم گل تپه. البته چند بار پیغام داد و چند بار هم نامه نوشت ولی من توجه نکردم و از آن روز تا امروز بین ما شکر آب است.»

علی آقا که گویی از این موضوع بی خبر نبود گفت: «حاج محسن چرا قصاص قبل از جنایت کردی، لااقل می گذاشتی برایت بگوید چه کار کرده و چه منظوری داشته.» حاج محسن گفت: «علی آقا چه قصاصی کردم آیا احسان حق داشت حق فرید، خواهرش، همسرش و از همه مهم تر خودش را بی خودی به باد دهد، پدر مان زمین خوبی را برای مدرسه داده بود، چه لزومی داشت احسان چنین کاری بکند؟»

زهرا گفت: «آره پدر، حاج احسان باید به حرف برادر بزرگ ترش گوش می کرد.» فرید وسط حرف زهرا پرید و گفت: «باید دید چه موضوعی باعث شده پدرم این کار را بکند.» علی آقا گفت: «حاج محسن اشتباه می کنی مطمئن هستم پشیمان می شوی.» حاج محسن گفت: «ای بابا مثل این که من شدم آدم بده، به خدا من انتظار نداشتم احسان مالش را به من بدهد، می خواستم سرمایه ی زندگی اش باشد».

فرید گفت: «عمو جان پدرم فایده این کار را برای شما نگفت.» حاج محسن سرش را پایین انداخت و گفت: «چه فایده ای؟ مال به باد دادن که فایده ای ندارد.» علی آقا دوباره گفت: «حاج محسن من امروز چیز هایی فهمیدم که اگر تو هم بفهمی به سختی پشیمان می شوی.»

بعد نگاهی به زهرا انداخت و گوشه چشمش پر از اشک شد. فرید که چشم از انگشتر علی آقا بر نمی داشت پرسید: «علی آقا چه چیز هایی فهمیدی؟» علی آقا گفت: «بگذار برای بعد، باید همه چیز به وقتش روشن شود». بعد در گوش فرید زمزمه کرد یه وقت که زهرا نباشد برایت خواهم

گفت. نتیجه حرف های آن شب و جلسه آشتی این شد که اگر علی آقا و فرید درستی کار حاج احسان را با دلیل و برهان ثابت کنند حاج محسن با برادر آشتی کند، فرید و علی آقا هم قبول کردند باشد. چند بار همسر حاج محسن زهرا را برای آوردن چای فرستاد.

هر بار که زهرا چای را به فرید تعارف می کرد، فرید شرم و حیا را در چهره زهرا می دید و سعی می کرد به او مستقیم نگاه نکند اما از نگاه بقیه می شد فهمید که فرید و زهرا به یک دیگر بی علاقه نیستند.

پاسی از شب گذشته بود که میهمان ها رفتند، نم نم باران شروع شده بود و با رعد و برق های ترسناک شدید و شدید تر می شد. فرید و حاج محسن در یک اطاق و همسرش در اطاق دیگر به خواب رفتند، فرید متلاطم بود و خواب ها و کابوس های مبهم چند بار او را از خواب پرانید.

صدای برخورد باران به شیشه های پنجره فرید را تا اعماق گذشته با خود برد. بلند شد و از پشت پنجره به بیرون خیره شد، صدای ریزش باران افکارش را بهم ریخته بود، ناگهان جرقه ای به ذهنش خطور کرد. به یاد آورد زمانی که هفت یا هشت ساله بود، در یک شب بارانی وقتی که می خواستند بخوابند، صدای زنگ در حیاط بلند شد. پدرش برق را روشن کرد و نگاهی به ساعت انداخت و زیر لب گفت ساعت یازده است چه کسی این وقت شب به یاد ما افتاده؟ بعد در حالی که بارانی اش را روی دوش می انداخت به طرف در حرکت کرد. او به یاد آورد که او هم پشت سر پدر به داخل حیاط دوید. باران شدید بود و رعد و برق آسمان با سر و صدای زیاد تمام شهر را روشن می کرد. از شدت ترس پشت سر پدر مخفی شده بود. پدر از پشت در صدا زد: «کیه؟»

صدای لرزانی از پشت درب پاسخ داد: «در را باز کنید، بچه ام از دست رفت.»

پدرش در را باز کرد. در آستانه در مردی میان سال در حالی که باران از سر و کله اش به زمین می ریخت، بچه ای را روی دستانش گرفته بود. آن مرد مرتب التماس می کرد و می گفت: «حاج آقا به دادم برس بچه ام دارد می میرد به خاطر خدا کمکم کن.» فرید به یاد آورد پدرش بارانی خود را روی بچه انداخت و او را بغل کرد و میهمانان نیمه شب را به داخل دعوت کرد.

همه در کنار بخاری نشسته بودند. دختر رنگ و رو رفته ای که چشمانش را بسته بود و به سختی نفس می کشید توجه آن ها را به خودش جلب کرده بود. پدر دختر مرتب گریه می کرد و در حالی که دست های سرد و بی رمق دخترش را در دست گرفته بود، مرتب التماس می کرد: حاجی جان بچه ات کمکم کن. من از دار دنیا این یک بچه را دارم. نگذار از دست برود.

صدای رعد و برق لحظه ای افکار فرید را از هم گسست ولی باز غرق افکار گذشته شد.

به یاد آورد چگونه پدرش پدر دختر بچه را دل داری می داد و می گفت لحظه ای آرام باش، دخترت خوب می شه، مشکلی نداره، مادرش هم لباس های دختر بچه را عوض کرد و لباس های خواهرش را که هم سال دختر بچه بود به تن او کرد.

دخترک کم کم چشمانش را باز کرد و به فرید که در کنار پدرش نشسته بود خیره شد. انگار می خواست با نگاهش چیزی به او بگوید، شاید می خواست بگوید من هم سن توام، زود است که با درد و بیماری بمیرم و نگاه ملتمسانه اش از فرید درخواست می کرد که از پدرش بخواهد به آن ها کمک کند. یادش آمد پدرش رو به مرد کرد و گفت: «برایم تعریف کنید چه شده است؟»

آن مرد هر دو دست را روی صورت گرفته و های های گریه می کرد، فرید هم به انگشتر مرد خیره شده بود، انگشتری فیروزه با طرحی زیبا و منحصر به فرد.

در همین لحظه فرید به خود آمد و به یاد آورد آن مرد نیمه شب بارانی کسی جز علی آقا و دخترش زهرا نبودند. قطره اشکی از گوشه چشم فرید به پایین لغزید و دوباره به فکر فرو رفت. علی آقا پس از آن که خودش را معرفی کرد گفت: «حاجی دخترم مدتی است سخت بیمار شده، هر چه دکتر و دوا کردم نتیجه ای نگرفتم، دیروز دکتر درمان گاه گفت: «کاری از او ساخته نیست بایستی بچه را به شهر بیاورم.» اسم شهر آزارم می داد، زیرا با جیب خالی در شهری که کسی را نمی شناختم، می شد چه کار کنم، من شاگرد یک مغازه در گل تپه هستم و تازه می خواهم گواهی نامه بگیرم شاید به عنوان راننده کمکی یا شاگرد اتوبوسی یا مینی بوسی مشغول به کار شوم. داستان را به صاحب مغازه ای که در آن کار می کردم گفتم و او فقط دو هزار تومان به من داد، آن هم به جای دستمزدم و قول گرفت به اندازه پولی که داده برایش کار کنم. من با این پول فقط خود را به بیمارستان این جا رسانیدم، دکتری که بچه ام را معاینه کرد گفت: «باید فردا صبح عمل شود.» وقتی برای حساب و کتاب رفتم گفتند بیست هزار تومان هزینه دارد، از شدت ناراحتی نزدیک بود جان بدهم، خدا پدر یکی از پرستار ها را بیامرزد که مرا راهنمایی کرد گفت به اینآدرس بیایم شما کمکم می کنید.

فرید به یاد آورد چگونه پدرش اشک می ریخت و سعی می کرد گریه اش را پنهان کند. مادرش هم با پارچه خیسی سعی می کرد تب بچه را پایین بیاورد. خودش هم که خیلی دلش برای دختر معصوم سوخته بود نمی توانست جلوی گریه اش را بگیرد، و به شدت متأثر شده بود، در گوشی از مادرش پرسید: «مادر آیا زنده می ماند یا نه؟»

مادرش گفت: «آره مادر جان، فردا اول صبح می بریمش بیمارستان، ناراحت نباش.» علی آقا دوباره شروع به گریه و التماس کرد و پدرش دستی به پشت علی آقا زد و گفت: «ای بابا دنیا که آخر نشده فردا صبح دختر کوچولوی شما به فضل خدا عمل می شود نگران نباش، پاشو و استراحت كن الآن دیر وقت است و گرنه الآن می رفتیم.»

دختر کوچولو یا همان زهرا کم کم چشمانش را باز کرد و از این که می دید پدرش لبخند به لب دارد خوش حال شد، تب او کم تر شده بود و داشت به خواب می رفت. مادر فرید پرسید: «آیا چیزی خورده اید؟» علی آقا گفت: «خیر خانم، از عصر تا حالا دارم این طرف و آن طرف می دوم.»

آن شب علی آقا پس از خوردن چند لقمه غذا در کنار بخاری و دختر بیمارش به خواب رفت. مادر فرید تا صبح چند بار به دیدن زهرا آمد؛ ولی او در خواب بود. با طلوع آفتاب زهرا روی تخت عمل جراحی قرار داشت. دکتر پس از جراحی نزد علی آقا و حاج احسان آمد و گفت: «الحمد ا... عمل به خوبی انجام شد.» بعد شیشه ای را به آن ها نشان داد که یک توده قرمز رنگ در داخل آن قرار داشت. حاج احسان گفت: «این چیه؟» دکتر گفت: «این غده را از داخل شکم بیمار خارج کردیم، بخیر گذشت.»

البته فرید آن روز در بیمارستان نبود و این ماجرا را از زبان پدرش شنیده بود. او آن شب هر چه فکر کرد نفهمید چرا علی آقا به خانه آن ها آمده است و پدرش چه نقشی در موضوع جراحی زهرا داشته، بنابراین تصمیم گرفت فردا صبح به سراغ علی آقا رفته و بقیه ماجرا را از زبان علی آقا بشنود.

با صدای زنگ علی آقا درب را باز کرد با دیدن فرید او را در آغوش کشیده و به سختی به سینه اش چسبانید. علی آقا بدون این که به فرید حرفی بزند، همان روز که سوار بر اتوبوس او شده بود او را شناخته بود؛ ولی شک داشت و دو دل بود، تا این که روز گذشته که آدرس را از او گرفت مطمئن

شد اشتباه نکرده است. باران شب قبل هوا را با لطافت کرده بود و بوی کاه گل و گل های شمعدانی تمام فضا را پر کرده بود. زهرا از این که دو روز پی در پی فرید را اول صبح در خانه خود شان می دید تعجب می کرد ولی خوش حال بود، کسی چه می داند شاید زهرا هم فرید را به یاد آورده بود اما حيا مانع از آن می شد که حرفی بزند. علی آقا گفت: «فرید جان راه گم کردی، نکند حاج محسن دیشب همه چیز را به هم ریخته، چه خبر؟»

فرید گفت: «علی آقا ببخشید، می شود با من روراست باشید و به سؤال های من جواب بدهید؟» علی آقا که از همه جا بی خبر بود و نمی دانست فرید همه چیز را به یاد آورده گفت: «ای به چشم، یکی بگو، یکی بشنو.»

فرید گفت: «علی آقا دیروز که آدرس منزل خود مان را به شما دادم، چرا این قدر حال شما تغییر کرد؟ آیا به این علت نبود که شما این آدرس را می شناختید؟ آیا قبلاً به این آدرس نیامده بودید؟»

علی آقا نمی خواست فرید جریان را بفهمد و خجالت می کشید آن شب به خاطر بی پولی و دیر وقت به خانه آن ها رفته بود، لذا سعی کرد فرید را از پرسیدن سؤال منصرف کند، اما فرید اصرار داشت موضوع را روشن کند. علی آقا گفت: «فرید جان از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان، راستش آن روز که سوار اتوبوس شدی من شما را شناختم ولی حرفی نزدم قیافه ات زیاد با بچگی ات فرق نکرده، البته مرد شدی ولی صورتت تغییر چندانی پیدا نکرده، راستش دو دل بودم که نکند اشتباه کنم.»

فرید گفت: «علی آقا آن روز توی اتوبوس چند بار گفتی اون بنده خدا، اون دکتر و.... ولی حرفت را قطع کردی و ناراحت شدی چرا؟» علی آقا گفت: «فریدجان عجله نکن همه چیز را برایت می گویم، حالا بیا یک آلبوم عکس با هم نگاه کنیم، بعد به زهرا اشاره کرد که آلبوم را بیاورد.»

فرید آلبوم را گرفت اما تا خواست نگاه کند علی آقا دست فرید را گرفت گفت: «فرید جان اول قول بده هر چه دیدی و شنیدی فعلاً پیش خودت بماند تا بعد.» فرید گفت: «چشم علی آقا.»

با ورق زدن آلبوم هر لحظه تعجب و حیرت فرید بیش تر می شد، عکس های زهرا در آغوش عمو محسن و یک خانم نا آشنا، عکس های پدر و مادر و کوچکی خودش و خیلی عکس های دیگر به بهت و حیرت او اضافه کرد. آلبوم به انتها رسید و سؤالات فرید بیش تر از گذشته افکار او را مشغول کرده بود. رو به علی آقا کرد و گفت: «علی آقا تا سکته نکردم بگو ببینم چه خبره؟ زود باش از آن شب بارانی شروع کن.»

علی آقا گفت: «چش فرید جان بگذار قبل از آن شب را برایت می گویم، بهتر است خوب گوش کنی ولی قولت یادت نره!» و بعد ادامه داد: «حدود چهل سال پیش دست روزگار مرا به این روستا کشاند، چند روزی بی کار بودم تا این که یک روز حاج محسن مرا توی مسجد دید، وقتی فهمید غریبه هستم خیلی به من محبت کرد و فردای آن روز مرا پیش یکی از دوستانش برد او مغازه خوار بار فروشی داشت و مدتی بود به دنبال شاگرد می گشت، حاج محسن مرا پیش او برد و ضمانتم را کرد، من هم قول دادم آبروی حاج محسن را حفظ کنم، چهار یا پنج سال گذشته بود که حاجی از من خواست ازدواج کنم، یک روز تا چشم باز کردم دیدم دست دختر یکی از کارگر های حاج محسن را توی دستم گذاشته اند، بعد از دو سال فهمیدم همسرم باردار شده اما بعد از زایمان به علت عدم رسیدگی لازم فرزندم مرد و ما دوباره تنها شدیم و همسرم دیگر بچه دار نشد، هم زمان همسر اول عمویت دختری به دنیا آورد ولی تلاش دکتر ها نتوانست جان همسرش را نجات دهد و بی چاره به رحمت خدا رفت. یک شب حاج محسن که می دانست فرزند ما از دنیا رفته در دل نیمه شب فرزندش را به خانه ما آورد

و در آغوش همسرم گذاشت، ما در دل شب با هم عهدی بستیم و آن هم این بود تا بچه به سن بلوغ نرسیده چیزی از جریان نفهمد، اما بعد ها جریان را برایش بگوییم تا خودش تصمیم بگیرد. حاج محسن رفت و با همسر فعلی اش ازدواج کرد و از گل تپه به نسیم شهر رفت ولی پنج سال بعد پس از فوت پدر بزرگت و اختلاف با پدرت مجدداً به گل تپه برگشت.»

فرید که خیلی گیج شده بود، پرسید: «علی آقا آیا زهرا حالا جریان را می داند؟» علی آقا گفت: «صبر کن تا برایت بقیه ماجرا را بگویم.» فرید که سرا پا گوش بود گفت: «بفرمائید سرا پا گوشم.»

علی آقا دامه داد:

«حاج محسن به خاطر این که مشکلی با همسر دوم خود پیدا نکند حرفی در مورد زهرا نزد و هر گاه می خواست دخترش را ببیند به منزل ما می آمد ولی زهرا که دختر خوش زبان و شیرینی بود، جای خود را در دل زن عمویت یعنی نا مادری اش باز کرد به صورتی که چند بار تاکنون گفته ای کاش دختری مثل زهرا داشت. فرید که از این حرف ها بهت زده شده بود گفت: «علی آقا پرسیدم زهرا خانم از این موضوع آگاه است؟»

علی آقا ادامه داد: «فرید جان همان طور که گفتم با حاج محسن قرار گذاشتیم هر وقت زهرا به سن بلوغ رسید جریان را برایش بگویم، زهرا حالا جریان را می داند ولی چون از بچگی در این خانه بزرگ شده حاضر نشد به خانه پدری اش برود.»

فرید نیم خیز شد و گفت: «علی آقا این طور که شما می گویید، زهرا دختر عموی من است و عمو محسن برای این که برای ازدواج دومش مشکلی ایجاد نشود در حقیقت زهرا را مخفی کرده است.»

زهرا سرفه ای کرد و در حالی که قطرات اشک روی گونه هایش می غلطید از داخل آشپز خانه گفت: «حاج محسن به خاطر ازدواج مجدد، من را از خودش جدا کرد، تا ابد او را نمی بخشم.»

علی آقا گفت: «دخترم قضاوت بی جا نکن، آن وقت که مادر خدا بیامرزت از دنیا رفت تو کودکی یک روزه بودی و همسر من هم بدون فرزند و با سینه هایی پر از شیر، شاید اگر کسی دیگری هم بود این کار را می کرد.»

فرید گفت: «علی آقا به نظر شما چه کار باید کرد؟»

علی آقا گفت: «فرید جان من می خواهم از این موضوع برای آشتی پدر و عمویت استفاده کنم.»

فرید گفت: «چگونه؟»

علی آقا گفت: «انشا ا... امشب در منزل عمو محسن همه چیز روشن می شود، آمدن تو به گل تپه موجب شد بدانم آن جوان مردی که جان زهرا را نجات داد برادر حاج محسن است، کسی که بخاطر اختلاف خانوادگی هیچ گاه نام او بر زبان حاج محسن جاری نشد. فرید جان می خواستم راجع به آن شب بارانی برایت بگویم اما می گذارم برای امشب، زیرا می خواهم به حاج محسن بفهمانم چقدر راجع به برادر و کاری که کرده است، اشتباه نموده است.»

فرید از جای برخاست و در حالی که صورت علی آقا را می بوسید خدا حافظی کرد و خطاب به زهرا گفت: «دختر عمو امشب شما را می بینم.» چشمان زهرا برقی زد و با لبخندی معصومانه گفت: «اگر خدا بخواهد.»

علی آقا هم که گویی انتظار اتفاقات جدیدی را می کشید فرید را تا کوچه هم راهی کرد. فرید به سرعت به منزل آمد و به زن عمویش گفت: «زن عمو علی آقا و زهرا خانم امشب میهمان شما هستند، امشب خبر های

جدیدی خواهی شنید، بعد به سرعت خودش را به میدان روستا رسانید و با موتور سیکلت یکی از روستائیان که به سمت محل کار حاج محسن می رفت خود را به عمو رسانید و داستان میهمانی شب را برایش توضیح داد.

حاج محسن گفت: «امیدوارم امشب پدرت پیروز میدان باشد.» شب هنگام زمانی که فرید و حاج محسن از مسجد بر می گشتند، علی آقا و زهرا را دیدند که به سمت خانه آن ها می روند. پس از خوردن شام و پس از سکوتی طولانی فرید گفت: «عمو جان با اجازه شما من امروز صبح سری به علی آقا زدم، علی آقا حرف هایی زد که بسیار جالب و شنیدنی بود از علی آقا قول گرفتم نا گفته های دیگری را امشب برای مان باز گو کند.

حاج محسن دستی به سر صورت خود کشید و گفت: «بفرمائید علی آقا چه می خواهید بگوئید که ما بی خبریم.» علی آقا آخرین قطره چایی خود را سر کشید و با صدای بلند و لرزان خود چند بیت شعر خواند:

یاد یاران که کنند از دل و جان یاری هم *** پا ز سر کرده، روند از پی غم خواری هم

غم زدایند ز دل های هم از خوش خویی *** بهره گیرند از دانش به مدد کاری هم

کم کنند از خود و افزونی یاران طلبند *** رنج راحت شمرند از پی دل داری هم

همه چون غنچه به تنهایی و با هم چو گل *** تنگ دل از خود و خندان به هوا داری هم

از ره لطف و محبت همه هم را دل جوی *** وز سر مهر و وفا در صدد یاری هم

خواب غفلت نگذارند که غالب گردد ***

همه هم را بصرند و همه بیداری هم

راحت جان و طبیبان دل یک دیگرند *** یار تیمار هم و صحت بیماری هم

همه هم درد و مایه درمان همند *** همه پشت هم آسان کن دشواری هم

همان طور که علی آقا شعر را می خواند قطرات اشک از چشمان حاج محسن روی زانویش می چکید، زهرا هم با گوشه چادرش چشمانش را خشک می کرد، گویی نمی خواست کسی ببیند دلش شکسته و گریه می کند.

علی آقا گفت: «حاج محسن گذشته مرا خوب به یاد داری، شاگرد مغازه ایم، کار کردن توی سالن خودت، شاگرد اتوبوسی ام و بقیه داستان مرا، به یاد داری روزی که زهرا را نیمه شب به خانه من اوردی و قول و قراری که داشتیم.» همسر حاج محسن که گویی شوکه شده بود گفت: «چی گفتی علی آقا؟ حاج محسن زهرا را به شما داد؟ مگر زهرا کجا بوده؟»

علی آقا گفت: «حاج خانم خواهش می کنم تحمل کن، مطمئنم شما از این موضوع بیش از همه خوش حال تر خواهی بود، به یاد داری چند بار آرزوی دختری مثل زهرا را می کردی، حالا مژده بده زهرا دختر خود شماست.»

همسر حاج محسن مات و مبهوت مانده بود و نمی دانست چه بگوید و چه کار کند فقط توانست خود را روی زمین تا کنار زهرا بکشاند و دست زهرا را محکم گرفت در دست بگیرد. علی آقا ادامه داد: «حاج محسن به یاد داری زهرا پنج یا شش ساله بود و روز به روز لاغر تر می شد، شما هم سفارش می کردی هر چه زود تر او را به دکتر نشان بدهم؟» حاج محسن

گفت: «آره دکتر روستا گفت باید او را به شهر ببری، تو هم بردی و آپاندیس او را عمل کردی مگر غیر از این بود؟»

علی آقا آهی کشید و گفت: «آره حاج محسن، صبر کن تا برایت بگویم، آن روز بعد از این که شما به خانه ما آمدی و دو هزار تومان برای معالجه زهرا به من دادی، صبح على الطلوع با مینی بوس کریم پور به شهر رفتم، چند بار در راه خاموش شد و اعصاب همه را خورد کرد، مخصوصاً من که مریض داشتم، همان جا بود که تصمیم گرفتم یک ماشین به درد بخور برای آبادی بخرم. ظهر به نسیم شهر رسیدم، هوا سرد و بارانی بود، خودم را به بیمارستان رسانیدم، دکتر ها پس از معاینه و عکس برداری گفتند: دخترت غده بزرگی در شکم دارد که عفونی شده، بنابراین باید تا 24 ساعت آینده عمل شود و گرنه خواهد مرد. برای عمل زهرا بیست هزار تومان پول می خواستند من هم بی پول و غریب، هوا داشت تاریک می شد. زهرا را بغل کردم و این طرف و آن طرف می دویدم، مثل دیوانه ها به همه التماس می کردم اما کاری از عهده کسی ساخته نبود. در حالی که از همه جا نا امید شده بودم، پیکر بی جان زهرا را روی دستم گرفتم و روی زمین نشستم، یکی از افراد بیمارستان جلو آمد و راجع به وضعیت من و بچه پرسید و وقتی فهمید پولی در بساط ندارم گفت: «ناراحت نباش پدر جان یک آدرس به تو می دهم برو آن جا، یک جوان مردی هست که تو راکمک و راهنمایی می کند. با عجله آدرس را گرفتم و رفتم، نیمه شب بود، با هزار خجالت و شرم درب را زدم، مردی یا بهتر بگویم جوان مردی درب را برویم باز کرد و تا شب در کنار من و زهرا با خانواده اش ماندند و هم راهی کردند.»

حاج محسن گفت: «آن جوان مرد چه کسی بود که جان فرزندم را نجات داد؟»

علی آقا در حالی که زیر چشمی به فرید نگاه می کرد گفت:

«صبر کن حاجی حالا، حالا با تو کار دارم و بعد ادامه داد: «صبح روز بعد به همراه آن جوان مرد به بیمارستان رفتیم و او یک راست ما را پیش رئیس بیمارستان برد، رئیس بیمارستان خیلی به او و من احترام گذاشت آن جوان مرد نامه ای به بیمارستان نوشت و پس از آن با سرعت زهرا را بستری کرده و عمل جراحی با موفقیت انجام شد.»

پس از آن که آن مرد از سلامتی زهرا مطمئن شد از من خدا حافظی کرد و رفت. حاج محسن گفت: «علی آقا قبلاً از این موضوع چیزی به من نگفته بودی!» علی آقا گفت: «حاجی به خدا خجالت کشیدم که بگویم به خاطر بی پولی دچار چه گرفتاری شدم، ترسیدم زهرا را از دست بدهم، می دانی که من هیچ وقت فکر نمی کردم زهرا دختر من نیست.»

حاج محسن گفت: «علی آقا حالا هم زهرا دختر خودته، پدر واقعی کسی است که زحمت او را می کشد.» فرید که موضع برایش روشن بود زیر کانه گفت: «علی آقا نفهمیدی آن مرد چه کسی بود و خرج بیمارستان چگونه تأمین شد؟»

علی آقا گفت: «فرید جان با رفتن آن مرد پیش همان کسی که آدرس را داده بود رفتم و جریان را به او گفتم و پرسیدم این آقا چه کاره است؟»

حاج محسن گفت: «علی آقا بگو آن جوان مرد، آن بزرگوار!» علی آقا گفت: «بله حاجی، واقعاً بزرگوار بود!» فرید گفت: «علی آقا این قدر کش نده بگو آن پرستار چه گفت؟»

علی آقا به حاج محسن خیره شد و گفت: «پرستاره گفت، آن آقا یکی از کسبه بازار است و در کار های خیر شرکت می کند، من هم برای تشکر از او خواستم آدرس مغازه اش را بدهد، او هم داد. روز اخر دست زهرا را گرفتم و

با یک جعبه شیرینی به مغازه اش رفتم، تابلوی زیبایی بر سر در مغازه نصب شده بود که روی آن نوشته بود هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّی»

حاج محسن به فکر فرو رفت ولی با حرف علی آقا دوباره به خود آمد که می گفت، آن مرد با دیدن من و زهرا مرا در آغوش گرفت، من هم کلی تقدیر و تشکر کردم. آن مرد یا به قول شما آن جوان مرد گفت: «آقا جان من کاری نکردم.»

گفتم: «شکسته نفسی می کنید اگر شما نبودید جان دخترم به خطر افتاده بود، من آمده ام هم تشکر کنم و هم بگویم اگر اجازه بدهید هزینه بیمارستان را تا چند وقت دیگر برای تان بیاورم.» اما او اخم کرد و گفت: «پدر جان من کاری نکردم هزینه بیمارستان شما را اوقاف پرداخت کرده است.»

پرسیدم: «اوقاف چرا؟ شما پی گیر کار من بودید».

گفت: «پدر جان، این جانب مختصری از پدر به ارث برده بودم، به خاطر کسب رضای الهی و آمرزش پدرم آن را وقف کردم، و تحویل اوقاف دادم تا آن چه را وقف کردم، اجاره بدهد و اجاره آن را به مصرف دارو و درمان افرادی برساند که نمی توانند از عهده دارو و درمان خود بر آیند، البته مدتی هم خودم اقدام می کردم، اما به علت گرفتاری تمام امورات وقف را به اداره اوقاف نسیم شهر سپردم، خدا خیر شان بدهد که هم کاری می کنند، گاهی هم ما کسی را معرفی می کنیم قبول می کنند و هزینه اش را به بیمارستان می پردازند.»

حاج محسن که کاملاً رنگش پریده بود پرسید: «علی آقا می توانی مشخصات آن مرد بزرگ را برایم بگویی، آ من اکثر بازاری های شهر را می شناسم.»

علی آقا گفت: «آری حاج محسن، یادته چند بار گفتم از کارت پشیمان می شوی، آن مرد، حاج احسان بود، برادر خودت، برادری که به خاطر این کارش چند سال است با او قهر کرده ای.»

با این حرف همه زدند زیر گریه، مخصوصاً حاج محسن که از شدت گریه شانه هایش بالا و پایین می رفت و صدای آه و ناله اش قطع نمی شد. لحظاتی گذشت، حاج محسن کمی خودش را جمع و جور کرد و گفت: «احسن، احسن به تو مرد، شیر مادرم حلالت باد». بعد فرید و زهرا را صدا زد و با یک دست فرید و با دست دیگر زهرا را در آغوش گرفت و دوباره صدای گریه همه بلند شد.

حاج محسن لحظه ای بعد در حالی که با بازوان خود گردن فرید و زهرا را می فشرد، گفت: «چه خبر است، مجلس عزا که نیست!» بعد رو به همسرش گفت: «زن چرا نشستی پاشو پذیرایی کن.»

همسر حاج محسن به طرف آشپز خانه رفت و زهرا هم در پی او روان آشپز خانه شد. فرید از گوشه در می دید که چگونه زهرا و زن عمو یا به عبارتی نا مادری اش یک دیگر را در آغوش گرفته اند.

صدای خنده از منزل حاج محسن بلند بود، همه می خندیدند، علی آقا، حاج محسن، همسرش، فرید و زهرا. اما خنده زهرا و فرید از همه زیبا تر بود، خنده ای به زیبایی عشق. فردای آن روز همگی سوار بر اتوبوس علی آقا به طرف شهر می رفتند.

کنار جاده جوی های پر از آب باران به سمت باغ ها می رفتند و درختان سر سبز انار برای فرید و زهرا دست تکان می دادند. فرید غرق در افکار خود بود که چگونه با کمک پدرش و عمو محسن باقی مانده بیماری زهرا را مداوا کنند تا بتواند ازدواج کند. همسر حاج محسن از این که دختری که آرزویش را داشت در کنارش بود در پوست خود نمی گنجید حاج محسن

سرش را به طرف همسرش گردانید و به گونه ای که کسی متوجه نشود گفت: «خانم فکر نمی کنی، سالن های پرورش بوقلمون برای زندگی ما کفایت می کند، می خواهم از حاج احسان بپرسم چه جوری وقف می کنند اگر خدا بخواهد، می خواهم زمین های زراعتی را وقف کنم.»

همسر حاج محسن گفت: «انشا ا...» علی آقا از توی آینه نگاهی به پشت سر کرد و گفت: «برای شادی روح پدر حاج محسن و حاج احسان صلوات...» لبخندی روی لب های حاج محسن نشسته بود. زهرا و فرید زیر چشمی به یک دیگر نگاه می کردند و هیچ کس از راز دل شان خبر نداشت. نسیم شهر چشم براه میهمانان جدید بود و حاج احسان از همه جا بی خبر، اتوبوس در پیچ و خم جاده ناله کنان پیش می رفت و از دیده ها پنهان می شد.