شرح مراثی سید بحرالعلوم

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

عنوان و نام پدیدآور : شرح مراثی سید بحر العلوم/تالیف سید محمد مهدی بحر العلوم ؛ ترجمه رحمه الله کرمانی ؛ تحقیق حسین درگاهی

مشخصات نشر : تهران: اسوه، 1376.

مشخصات ظاهری : [364]ص.

وضعیت فهرست نویسی : در انتظار فهرستنویسی (اطلاعات ثبت)

شماره کتابشناسی ملی : 9237995

شرح مراثی سیّد بحر العُلوم

تألیف: مرحُوم علّامه سیّد محمّدمهدی بحر العُلوم

ترجمه: شیخ رحمة الله کرمانی

تحقیق: حُسین درگاهی

خیر اندیش دیجیتالی: موسسه مددکاری و خیریه ایتام امام زمان (عج) شهرستان بروجن

ویراستار دیجیتالی: زینب رمضانی

اشاره

شرح مراثی سیّد بحر العُلوم

تألیف: مرحُوم علّامه سیّد محمّدمهدی بحر العُلوم

ترجمه: شیخ رحمة الله کرمانی

تحقیق: حُسین درگاهی

شرکت چاپ و انتشارات اُسوه

شرح مراثی سید بحرالعلوم

تألیف: سید محمد مهدی بحرالعلوم

ترجمه و شرح: شیخ رحمة الله کرمانی

تحقیق: حسین درگاهی

ناشر: انتشارات اسوه «وابسته به سازمان اوقاف و امور خیریه»

سال نشر: 1376 ھ . ش

نوبت چاپ: اول

تیراژ: 3000 جلد

بها: 850 تومان

کلیه حقوق برای ناشر محفوظ است

تهران ، ص . پ ، ص . پ 684 - 13145 ، تلفن 6418299 و 6418099 ، فاکس 6418022

قم ، ص . پ 3999 - 37185 تلفن 737660 و 741282 ، فاکس 617757

بِسم اللهِ الرّحمنِ الرَّحیم

پیشگفتار

بِسْمِ اللهُ الرَّحْمٰنِ الرَّحيمِ

اَلسَّلٰامُ عَلَی الْحُسَیْنِ

وَعَلىٰ عَلّیِ بْنِ الْحُسَيْنِ

وَ عَلٰی اَوْلٰادِ الْحُسَیْنِ

وَعَلَى أَصْحَابِ الْحُسَیْنِ

اَلَّدینَ بَذَلُوا دُونَ الحُسَینِ علیه السَّلام

بِسْمِ اللهُ الرَّحْمٰنِ الرَّحيمِ

(وَ بَذَلَ مُهْجَتَهُ فیكَ لِیَسْتَنْقِذَ عِبٰادَكَ مِنَ الْجهٰالَةِ وَ خَیْرةُ الضَّلالَة

امام صادق علیه السَّلام فرمودند: (قسمتی زیارت اربعین سیَد الشهداء)

(پروردگارا جدّم حسین علیه السَّلام)، هستی خود را در راه تو ایثار کرد تا بندگان ترا از آتش گمراهی نجات بخشد.

اِی یاد تو در عالم آتش زده جانها*** هر جا ز فراق تو چاکست گریبانها

ای گلشن بین سیراب از اشکِ محّیانت *** از خون تو شد رنگین هر لاله به بستانها

بسیار حکایها گردیده کُهم امّا *** جانسوز حدیث تو تازه است و مدرانها

در دفتر آزادی نام تو خون ثبت است *** شد ثبت بهر دفتر ما خوت تو عنوانها

آنسان که توجان دادی در راه ارضای حق *** آدم بتو مینازد ای شرف انسانها

قربانی اسلامی با همّت مردانه *** ای مفتخر از عزمت، همواره مسلمانها

دکتر ناظرزادۀ کرمٰانی

خون نوشته های در و دیوار کربلا

(1)

(شورش در خلق عالم، ص 80)

بسم الله الرّحمن الرّحيم

الحمد لله ربّ العالمین و به نستعین وصلّى الله على سيدنا و نبيّنا محمد و آله الطيّبين الطاهرين ولاسيّما بقيّة الله في الأرضين ولعنة الله على أعدائه و أعدائهم أجمعين إلى قيام يوم الدين

1. خلقت و هدایت و قیامت خدای متعال، جلوۀ رحمت اوست؛ رحمت اندر رحمت اندر رحمت است (2)؛ حتی آورده شدن انسان از آن عالم ارواح به این «دیر خراب آباد». اما نه برای ماندن، که برگشتن؛ و نه برای

1) این عنوان از بیت صباحی بیدگلی وام گرفته شده است: گویم چه سرگذشت شهیدان؟ که دست چرخ *** از خون نوشته بر در و دیوار کربلا

2) تفصیل این مطلب را در کتاب نگاهی بر قامت قویم امامت و ولایت و یا در مقدمۀ ارجوزۀ امامت از کتاب سه ارجوزه ابن داوود حلّی (تصحیح: حسین درگاهی و حسن طارمی) ملاحظه فرماییذ

قرار گرفتن، که گریختن:

(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنوا تُوبوا إلى الله توبةً نصوحاً) (تحريم: 8)

(ففروا إلى الله) (ذاریات: 50)

ولی چگونه؟ و چه سان؟ چگونه انسان «ظلوم و جهول» بار گرانترین امانت _ امانت ولایت الهیه _ را می تواند به سلامت به نزد مالک آن رسانده و در پیشگاه آن مقتدر، مستقرّ شود!

(إنا عرضنَا الأمانَةَ على السَّماواتِ والأرض والجبال، فأبين أن يَحْمِلْنَها وأشفَقنَ مِنها وحَمَلَهَا الإنسانُ إنَّه كانَ ظَلوما جهولاً) (احزاب: 72)

(يَومَ لا يَنفَعُ مالٌ وَ لا بَنونَ إِلا مَنْ أتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَليم ) (شعراء: 89)

(في مَقعَدِ صِدقٍ عِندَ مَليك مُقتدر) (قمر: 55)

این راه، راهی است که به (او) می انجامد. هم از این رو، تنها با کشش اوست که کوشش بنده، ثمر می دهد و به بار می نشیند. و او خود، برای این کشش و کوشش، راهی معین ساخت. و در این وادی، هادی گماشت. و امر فرمود تا خانۀ امنِ الهی را از در وارد شوند:

(ولكنَّ البرِّ مَنِ اتَّى وَأتُوا البُيوتَ مِنْ أبوابها) (بقره: 189)

(يا أيها الذينَ آمَنوا اتَّقُوا اللهَ وَابْتَغوا إليه الوسيلة ) (مائده: 35)

و این «باب» را تنها راه رسیدن به خانه مقرّر داشت:

وَ لا تُؤتَى البُيوت إلّا من أبوابِها فَمَنْ أَتاها مِن غَير أبوابها سُمِّي سارقاً (1).


1) نهج البلاغه، خطبۀ 154، ص 152، ترجمۀ دکتر سید جعفر شهیدی

و مردم را به این «باب» و ورود از آن امتحان فرمود، تاکه تسلیم خود را نشان دهد، و که عصیان اختیاری خود را به نمایش گذارد:

والبابُ المُبْتَلَى بِهِ النَّاسُ، مَن أتاكُم نَجا و مَن لَمْ يَأْتِكُم هَلَكَ.(1)

هم از این رو، این «باب» را گاهی «باب حطّه» (2)نامید، و گاه به «سفینه نوح» (3)مانند ساخت. پرواضح است که آنها که از باب حطّه نیامدند، هلاک شدند، و آنان که به سفینهٔ نوح نپیوستند، طعمۀ امواج هلاکت و عذاب گردیدند. و بابِ امتحانِ الهی در امّت خاتم الانبياء صلّى الله عليه وآله همچنان باز است.

گفتیم که حضرت باری تعالی، امر فرمود تا به درگاه قدس او «وسیله» جویند و به زبان خاتم الانبیاء، معنای این «وسیله» را بیان داشت. (4)بدین گونه، برای متابعت فرمان حکیمانۀ خالق سبحان، لزوم توسّل و تمسّک به ذیل عنایت معلّم و مربّی الهی _ که خود، علم و تربیت


1) امام هادی صلوات الله علیه، زیارت جامعه كبيره؛ بحار الانوار، ج 102، ص 129؛ مفاتيح الجنان

2) روايات عدیده در این باب وارد شده، از جمله: روایت سلیم بن قیس از ابوذر غفاری در بحار الانوار ج 23، ص 119 و روایت امام باقر علیه السلام در بحارالانوار، ج 23، صص 122_123؛ مفاتيح الجنان

3) بنگرید به: کتب مفصّل مربوط به حدیث سفینه، از جمله: خلاصة عبقات الانوار، مجلّد حدیث سفینه، غاية المرام محدث بحرانی، باب 32 و 33 و بحارالانوار، ج 23، ص 104 به بعد

4) بنگرید به کنز الدقائق، ج 4، صص 104 _ 108 (چاپ وزارت ارشاد) و خطبۀ الوسیلة از امیرالمؤمنین علیه السلام در روضۀ کافی، حدیث 4

از حق یافته باشد و به افتخار عصمت نائل آمده باشد (1)_ برای بنده، وجوب می یابد؛ عالمی که به کاخ رفیع علمش، دشمنی چون جهل و هوی راه نیابد؛ و قادری که ضعف و عجز، هیچگاه قلۀ بلند قدرتش را نیالاید؛ راهنمایی که خطا را به رهروان ننماید، و راهبری که گَرد خطا بر دامانش ننشیند. و گرنه موجودی که صفت ذاتی اش، «فقر» (2)و «ضعف» (3)و «نسیان» (4)است، چگونه _ در حالی که به رو در افتاده (5)_ مسیری طولانی از هیچ تا همه چیز را تواند پیمود؟

2. رهبران منصوب و منصوص الهی، با عنایت به حقایقی از این دست، «تذکر» را وجهۀ اصلی همّت خود قرار دادند:

(فَذَكِّرْ إِنما أَنتَ مُذَكَّرُ ) (غاشيه: 21)

لازمۀ تذکّر به ساحت قدس ربوبی، پیمودن راهی سخت و دشوار است که جز با پیرویِ حجت خدا پیوستن به آن هموار نمی گردد و پیموده نمی شود:

(قُلْ إِنْ كُنتُم تُحِبُّونَ اللهَ فَاتَّبِعوني يُحْبِبْكُمُ اللهُ وَيَغْفِرْ لَكُم ذُنُوبَكُم) (آل عمران: 31)


1) آیۀ تطهير (احزاب: 33)

2) أنتمُ الفقراءُ إلى اللهِ (فاطر: 15)

3) خُلق الانسانُ ضَعيفاً (نساء: 28)

4) اسم «انسان» دلیل بر همین است. بنگرید به: فرمایش امام صادق علیه السلام در تعلیل این تسمیه در علل الشرایع، ج 1، ص 15، باب 11

5) يمشي مُكِبّاً عَلى وجهه (ملک: 22)

و این پیامِ همۀ حجتهای ظاهرۀ الهی بود که حجّت باطنه (عقل) را مدد کنند و مردم را به قبول رسالت و امامت فرا خوانند؛ آن رسول و امامی که اگر «بی همگان به سر شود، بی او به سر نمی شود.»

و این است رمز آن همه تأکید بر «اطاعت رسول و اولی الامر» در قرآن و احادیث فراوان در ذیل ابواب و عناوینی در مجموعه های روایی، مانند:

_باب الاضطرار الى الحجّة

_باب أنّ الأرض لا تخلو من حجّة

_باب أنّه لو لم يبق في الأرض إلا رجُلان، لكان أحدهما الحجّة

_باب فرض طاعة الائمّة

_باب أنّ الائمّة هم الهداة

_باب أنّ الأئمّة ولاة أمر الله و خزنة علمه

_باب أنّ الأئمة خلفاء الله في أرضه وأبوابه التي منها يؤتى

_باب ما فرض الله و رسوله من الكون مع الائمة

_باب أنّ الراسخين في العلم هم الائمة

_ باب أنّ القرآن يهدي الى الإمام

_ باب أنّ الامامة عهد من الله عز وجل، معهود من واحد الى واحد

_باب ما نصّ الله عزوجل و رسوله على الائمة واحداً فواحداً

_باب أنّ مستقى العلم من بيت آل محمد عليهم السلام

_باب ما يجب من حقّ الامام على الرعية

_باب التسليم لهم والتفويض اليهم(1)

_باب فى اتّصال الوصية من لدن آدم الى آخر الدهر

_باب وجوب معرفة الامام و أنّ من مات و لم يعرف إمامه أو شكّ فيه مات ميتة الجاهلية

_باب أنّ من أنكر واحداً فقد أنكر الجميع

_باب أنّ الناس لا يهتدون إلاّ بهم

_باب أنّهم أهل علم القرآن

_باب وجوب طاعتهم وأنّهم الناس المحسودون

_باب أنّهم السبيل و الصراط

_باب في أنّ الاستقامة إنّما هي على الولاية

_باب أنّ الحكمة معرفة الامام

_باب أنّهم الهداية والهدى والهادون فى القرآن.(2)

و همین است رمز «محسود» شدن آنان، که «همۀ دشمنی با طاووس، به دلیل پرهای زیبای اوست»، و خدای سبحان خبر داد:

(أَمْ يَحسُدُونَ النّاسَ عَلى ما أتاهُمُ اللهُ مِن فَضلِهِ، فَقَدْ آتَينا آل إبراهيمَ الكتاب والحكمة وآتيناهُم مُلكاً عظياً) (نساء: 54)

و همین است علّت تلاش منافقان و منکران در حذف رهبر الهی و محو تذکّر و تعریف و توجّه دیگران به حجّت حق.


1) عناوین یادشده برخی از عناوین ابواب «کتاب الحجّة» اصول کافی است.

2) این عناوین، از ابواب کتاب الامامة بحار الانوار (ج 23 - 27) اقتباس و تلخیص شده است

3. منکران چند چهره، در زمان حیات دنیوی حضرت ختمی مرتبت صلّی الله علیه وآله برای رسیدن به همان اهداف، کارهای فراوانی کردند. از جمله آنکه:

_در برگشت از جنگ تبوک، شتر ایشان را رماندند و به جان مبارک حضرتش سوء قصد کردند.(1)

_در اواخر عمر شریف رسول خدا، به حضرتش زهر خوراندند.(2)

_اجازۀ کتابت حدیث به حضرتش ندادند.(3)

_نسبتهای ناروا به حضرتش دادند، نسبتهایی که خودشان به آنها سزاوارتر بودند.(4)

_بر خلاف سیرۀ نبوی در تجلیل و تکریم حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و معرفی مقام وصایت ایشان به مردم، کوشیدند تا فضای ذهنی مردم را نسبت به حضرتش بیالایند، بیانات والای


1) چنانچه در آیۀ شریفه به آن اشاره شد: و هَمُوا بِما لم ينالوا (توبه (74) بنگرید به تفاسیر، ذیل آیۀ یاد شده. و نیز: بیان مفصل جناب حذیفه رازدار رسول خدا صلّى الله عليه وآله در: بحار الانوار، ج 28، صص 86 _ 114 ، بویژه صص 11486 99 - 100

2) روایت امام صادق عليه السَّلام ذيل آيۀ شريفة «أفإنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُم عَلى أعقابكُم» (آل عمران: 144) بر این معنا دلالت دارد که فرمود: انهما سمّتاه قبل الموت. كنز الدقائق، ج 3، ص 239، به نقل از تفسیر عیاشی)

3) بنگرید به مقدمة المعجم المفهرس لألفاظ بحار الانوار، ج 1، صص 18_30، چاپ دفتر تبلیغات ا سلامی قم

4) از جمله نسبت دادن «إنّ الرجل ليهجر» که مخالفت صریح با آیۀ «وما ينطقُ عَنِ الهوى إِن هُو إِلَّا وَحى يُوحى» دارد

نبوی در توصیف ولایت علوی را بپوشانند و از یادها ببرند.(1)

حیات جسمانی رسول خدا صلّى الله عليه وآله سدّی بود در برابر این همه سیل بنیان کن. امّا پس از تحقّق کریمۀ (إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُم ميتونَ (2)) امکانات اجرایی و اقتصادی (حکومت، فدک و خمس) را از اهل بیت عليهم السلام تصاحب کردند و کوشیدند تا همه را از گرد خاندان نور بپراکنند. آنها که در زمان حیات رسول می گفتند: (لا تُنفِقُوا عَلى مَنْ عِندَ رَسولِ اللهِ حَتَّى يَنفَضُّوا مِن حَولِهِ (3))اكنون، پس از حیات ظاهری ختم الانبیاء، فرصتی یافتند تا نقشۀ خود را اجرا کنند. و آنچه کردند:

_کتابت و نقل حدیث رسول خدا صلى الله علیه وآله را منع کردند.

_دست به تغییر احکام زدند و در مقابل نصوص وارد شده از حضرتش، اجتهاد کردند و احکام جدیدی آوردند.(4)

_سیرۀ دیگران را در کنار قرآن و سنّت نبوی مدرک قرار دادند.

_بر خلاف احکام صریح قرآن و بیانات روشن مقام والای نبوت _که حقوق مسلمانان را به تساوی و عدالت می پرداخت _ جامعۀ


1) مناشده های مکرّر امیرالمؤمنین صلوات الله عليه (ر.ک. الغدیر، ج 1)، سفارشهای مكرّر خاتم الانبیاء به سلام دادن بر علی علیه السلام با لقب «امیرالمؤمنین» (ر.ک. اليقين في إمرة أمير المؤمنين و مستدرک آن التحصین از ابن طاووس) از جمله شواهد فراوان این مطلب است

2) زمر: 30

3) منافقون: 7

4) نمونه ای از این موارد را مرحوم علامه شرف الدین در کتاب اجتهاد در مقابل نص آورده است.

اسلامی را طبقاتی کردند.

بنی امیه را _ که در قرآن «شجره ملعونه» نام گرفته بود _ روی کار آورده و دست آنان را در حکومتی که ادعای خلافت رسول داشت، باز گذاشتند. (1)

و بالأخره، آنچه را که پیامبر خاتم صلّی الله عليه وآله و سلّم با بيان (ما يَنطِقُ عَنِ الهوى إن هو إلا وحي يوحى (2)) خبر داده بود، اتفاق افتاد: «از اسلام بجز اسمی و از قرآن بجز رسمی باقی نماند(3)

و در همین زمان بود که امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمود: «اسلام، مانند گوسفندی است که بر او پوستین وارونه کرده باشند» (4)، و یا «کاسهٔ پُری که آن را واژگون ساخته باشند».(5)

4. ابلاغ دین، موکول به تبلیغ آن توسط رهبر الهی است. و اقامۀ آن _ چنانکه گفته شد _ موکول به شناختن مردم و باور داشتن او توسط مردم است. لذا جهت اصلی تلاشهای ائمۀ دین (چه در زمان پیامبر اکرم

1) اسراء: 60. بنگرید به: مقدمۀ صحيفۀ سجاديه

2) نجم: 3_4

3) بنگرید به ثواب الاعمال شیخ صدوق، ص 305 و بحار الانوار، ج 52، ص 190 و منتخب الأثر، ص 427

4) نهج البلاغه، ترجمه دکتر شهیدی، خطبه 108، ص 102: لَبِسَ الاسلامُ لبسَ الفَروِ مَقلوباً

5) نهج البلاغه، ترجمه دکتر شهیدی خطبۀ 103، ص 95: أيها الناسُ، سَيأتي عَليكُم زمانٌ يكفأ فيه الإسلامُ كَما يُكفأ الإناءُ بِما فيه

صلّى الله عليه وآله بعد از تبلیغ و چه بعد از رحلت حضرتش) شناساندنِ آن ولیّ حق و تذکّر و توجه دادن دیگران به وی بوده است.

واقعۀ کربلا در همین امتداد، به وقوع پیوست: شناساندن حق و اهل آن و رسواکردن باطل و سردمداران آن؛ که شناخت حق بی شناخت باطل میسّر نیست. (1)حضرت سیدالشهدا صلوات الله علیه در ابتدای امر، در پاسخ حاکم مدینه که حضرتش را به بیعت یزید می خواند، فرماید(2): أَيُّهَا الأميرُ إِنَّا أهل بيت النبوَّةِ وَ مَعدِنُ الرسالةِ وَ مُخْتَلَفُ الملائكة وَ مَهْبطُ الرحمةِ بِنا فتح اللهُ وَ بِنا يَخْتِمُ، وَ يَزيدُ رَجلٌ شارِبُ الخَمْرِ وَ قاتِلُ النَّفْسِ الْمُحْتَرَمَةِ مُعْلِنٌ وَ مِثْلي لا يُبايِعُ مِثْلَهُ وَلكِنْ نُصْبِحُ وَتُصْبِحُونَ وَنَنْظُرُ وَ تَنْظُرُونَ أَيُّنا أحَقُّ بِالْخِلافَةِ وَالبَيْعَةِ.

امیر! ماییم خاندان نبوت و معدن رسالت، خاندان ماست که محل آمد و رفت فرشتگان و محل نزول رحمت خداست، خداوند اسلام را از خاندان ما شروع و افتتاح نموده و تا آخر نیز


1) اشاره به کلام مولی الموالى صلوات الله عليه : «واعلموا أنَّكم لَن تَعرفوا الرُّشد حتَّى تَعرِفوا الَّذِي تَرَكَه. و لَنْ تَأْخُذوابِميثاق الكتابِ حتّى تَعرِفوا الَّذي نَقَضَه. ولَنْ تَمَسَّكوا به حتى تعرفوا الَّذي نَبَذَه. (نهج البلاغه، ترجمه دکتر شهیدی، خطبهٔ 147، ص 144)

2) کلمات نورانی حضرت سیدالشهداء صلوات الله علیه که پس از این می آید، از کتاب سخنان حسین بن علی علیه السلام از مدینه تا کربلا تألیف محمد صادق نجمی (قم: انتشارات اسلامی، چاپ پنجم، 1364) نقل می شود. در این کتاب، فرمایشات حضرت ابا عبدالله علیه السلام با استناد به مدارک معتبر خاصّه و عامّه و شرح و توضیح فارسی گردآوری شده است. ترجمه کلمات نیز _ گاهی با تغییر و اصلاح جزیی _ از همان کتاب نقل گردیده است

همگام با ما خاندان به پیش خواهد برد.

اما یزید، مردی است شرابخوار که دستش به خون افراد بی گناه آلوده گردیده، او شخصی است که حریم دستورات الهی را در هم شکسته و علناً و در مقابل چشم مردم مرتکب فسق و فجور می گردد. آیا رواست شخصیتی همچون من با آن سوابق درخشان و اصالت خانوادگی با چنین مرد فاسدی بیعت کند؟ ما به آینده می رسیم و شما نیز: و خواهیم دید که کدام یک از ما، سزاوار خلافت و شایستۀ بیعت مردم است. (1)

یک بار در جوار تربت پاک حضرت خاتم الانبياء صلّى الله عليه و آله خطاب به حضرتش عرضه داشت:

اَلسَّلامُ عَلَیک یا رسولَ اللهِ أَنا الحسينُ بْنُ فَاطِمَةَ فَرْخُكَ وَابْنُ فَرْخَتِكَ وَ سِبْطُكَ الَّذي خَلَفْتَني فِي أُمَّتِكَ فَاشْهَدْ يا نَبِيَّ اللَّهِ أَنَّهُمْ خَذَلُونِي وَلَمْ يَحْفَظُوني وَهَذِهِ شَكْوَايَ إِلَيْكَ حَتَّى أَلْقَاكَ...

سلام بر تو، ای رسول خدا. من حسینم، فرزند فاطمه، جگرگوشۀ تو و فرزند تن پاره ات. منم نوادۀ تو، که در میان امّت خود، به جانشینی برگزیدی. پس گواه باش ای پیام آور الهی که اینان مرا تنها گذاشتند، و مقام مرا پاس نداشتند. و این شکایت من است به حضرتت تا به لقای تو بشتابم.(2)

و بار دیگر، در همان مکان و همان مقام:


1) سخنان حسين بن على عليهما السلام از مدینه تا کربلا، ص 12، به نقل از تاریخ طبری، ارشاد، لهوف، و مقتل خوارزمی

2) همان کتاب، ص 23، از مقتل خوارزمی

اللَّهُمَّ إِنَّ هذا قَبْرُ نَبِيِّكَ مُحَمَّدٍ (صلّی اللهُ علیه وآله) وَأَنَا ابْنُ بِنْتِ نَبِيِّكَ وَقَدْ حَضَرَنِي مِنَ الأَمْرِ مَا قَدْ عَلِمْتَ. اَللَّهُمَّ إِنِّي أُحِبُّ المَعْرُوفَ وَ أُنكِرُ المُنْكَرَ وَأَسْأَلُكَ يا ذَاالجَلالِ وَالإكرامِ بِحَقِّ الْقَبْرِ وَ مَنْ فِيهِ إِلَّا اخْتَرْتَ لي ما هُوَ لَكَ رِضَی وَلِرَسُولِكَ رِضى.

خدایا! این قبر پیامبر تو محمد (ص) است. و من فرزند دختر پیامبر تو هستم. و برای من پیش آمدی رخ داده است که خود می دانی. خدایا! من معروف را دوست می دارم، و منکر را دشمن. ای خدای ذوالجلال و کرامت بخش! به احترام این قبر و کسی که در میان آن است، از تو درخواست می کنم که راهی برایم برگزینی که مورد رضای تو و مورد رضای پیامبر توست. (1)در پاسخ عبدالله بن عمر فرمود:

يا أَبا عَبْدِ الرَّحمن أَما عَلِمْتَ أَنَّ مِنْ هَوانِ الدُّنيا عَلَى اللَّهِ أَنَّ رَأْسَ يَحْيَى بْنِ زَكَرِيَّا أُهْدِيَ إِلى بَغِيُّ مِنْ بَغَايَا بَني إِسرائيلَ؟ أَما تَعْلَمُ أَنَّ بَني إِسرائيلَ كَانُوا يَقْتُلُونَ ما بَيْنَ طُلوعِ الشَّمسِ سَبْعِينَ نَبِيّاً ثُمَّ يَجْلِسُونَ فِي أَسْواقِهِم يَبيعونَ وَيَشْتَرُونَ كَأَنْ لَمْ يَصْنَعُوا شَيْئاً فَلَمْ يُعَجِّلِ اللهُ عَلَيْهِمْ بَلْ أَمْهَلَهُمْ وَأخَذَهُمْ بَعْدَ ذلِكَ أَخْذَ عَزيزِ ذِي انتقام. اتَّقِ اللهَ يا أبا عَبدِ الرَّحمنِ وَلا تَدَعَنَّ نُصْرَتي.

ابا عبد الرحمان! مگر نمی دانی که دنیا آنچنان حقیر و پست است که سر بریدۀ یحیی بن زکریا به عنوان هدیه و ارمغان به فرد ناپاک و زناکاری از بنی اسرائیل فرستاده می شود؟ مگر نمی دانی که


1) همان کتاب، ص 25، از مقتل خوارزمی

بنی اسرائیل در اول صبح، هفتاد پیامبر را به قتل می رساندند، سپس به خرید و فروش و کارهای روزانۀ خویش مشغول می شدند، که گویا کوچکترین جنایتی مرتکب نگردیده اند، و خداوند به آنان مدتی مهلت داد و سرانجام به سزای اعمالشان رسانید، و انتقام خدای منتقم آنها را به شدیدترین وجهی فرا گرفت؟

ای ابا عبدالرحمان از خدا بترس و دست از یاری من بر مدار.(1)امام، پس از ورود به مکّه، نامه ای به سران قبایل شهر بصره نوشت:

أمّا بَعْدُ، فإنَّ اللهَ اصْطَفى محمداً (صلّی اللهُ علیه وآله) مِنْ خلقِهِ وَ أكْرمَهُ بنبوّتِهِ وَ اخْتارَهُ لِرسالتِهِ ثُمَّ قبَضَهُ إِلَيهِ وَ قَدْ َنصَحَ لعِبادِهِ وَبلغَ مَا أُرْسِلَ بهِ (صلّی اللهُ علیه وآله) وَكُنَّا أَهْلَهُ وَأَولِياءَهُ وَأَوصِياءَهُ وَوَرَثَتَهُ وَأَحَقُّ النّاسِ بمقامِهِ فِي النَّاسِ فَاستَأثَرَ علينا قومُنا بذلِكَ فرَضينا وَكَرهنا الفُرقَةَ وَ أحببنا العافِيةَ وَ نَحْنُ نَعْلَمُ أَنَا أَحَقُّ بِذلِكَ الحَقِّ المُستَحَقِّ عَلَينا مِمَّنْ تَوَلَاهُ. و قد بعثتُ رسولى إِلَيْكُم بهذا الكِتابِ وَأَنَا أَدْعُوكُم إِلى كتابِ اللهِ وَ سُنَّةِ نبيِّهِ فَإِنَّ السُّنَّةَ قَدْ أُمِيتَتْ وَ البِدعَةَ قَد أُحْيِيَتْ فَإِنْ تَسْمَعُوا قَولى أَهْدِكُمْ إِلى سبيل الرَّشادِ وَ السلام عليكم و رحمة الله وبركاتُهُ.

اما بعد، خداوند، محمد صلى الله علیه و آله را از میان مردم برگزید، با پیامبریش بد و کرامت بخشید، و به رسالتش انتخاب فرمود. سپس به سوی خویش فرا خواند، در حالی که او در


1) همان کتاب، ص 44، از لهوف و مثیر الاحزان

خیرخواهی برای بندگان خدا به نهایت کوشید و آنچه را که برایش فرستاده شد رسانید.

(چون رسول خاتم به عالم بقا شتافت) ما خاندان، اولیا و جانشینان و وارثان او بودیم، و سزاوارترین همۀ مردمان به مقام حضرتش بودیم.

اما مردم ما، این مقام را از ما دریغ داشتند. ما هم به این وضع رضایت دادیم، که از جدایی کراهت داشتیم و عافیت را دوست می داشتیم، در حالی که می دانیم که ما به این حقّ سزاوار، از دیگران که اکنون متولّیان آن هستند، شایسته تریم.

اکنون همراه این پیام، فرستاده ام را به سوی شما گسیل داشتم، در حالی که شما را به کتاب خدا و سنّت پیامبرش فرا می خوانم، چرا که سنّت مُرده و بدعت احیا شده است. اگر گفتار مرا بشنوید، شما را به راه سعادت رهنمون می شوم. و سلام و رحمت و برکات خدا بر شما باد.(1)

در پایان نامه ای دیگر، مردم کوفه را مخاطب ساخت:

فلَعَمْرِي مَا الإمامُ إِلَّا العامِلُ بالكتاب والآخِذُ بِالقِسطِ و الداينُ بالحَقِّ و الحابسُ نَفسَهُ عَلى ذاتِ اللهِ.

سوگند به آیینم که امام به حقّ نیست مگر کسی که عامل به کتاب، رهرو قسط و عدل، پیرو حقّ، و نگاهبان نفس خود در راه خدا


1) همان کتاب، ص 54، از تاریخ طبری

باشد.(1)

امام، در خطبه ای قبل از ترک مکّه، در میان بنی هاشم و شیعیان خود فرمود:

رِضًا اللهِ رِضانا أهل البيتِ نَصبِرُ عَلى بَلائِهِ وَيُوَفِّينا أُجورَ الصّابرينَ، لَنْ تَشُذَّ عَن رسولِ اللهِ لَحمَتُهُ بَلْ هِيَ مجموعةً لَهُ في حَظيرةِ القُدسِ تقِرُّ بِهِم عَيْنُهُ وَ يُنجَزُ بهِم وَعدُهُ.

ما _ خاندان پیامبر _ به رضای خدا راضی هستیم؛ بر بلایش صبر می کنیم و خدای منان، پاداش صابران را به ما تمام می دهد. تن پاره های رسول خدا، از حضرتش جدایی نگیرند، بل در جایگاه قدس با او گرد می آیند؛ دیدگان ختمی مرتبت به آنان روشن می گردد و وعدۀ خود را به وسیلهٔ آنان جاری می سازد.(2)

حجّت خدا، پس از شنیدن خبر شهادت مسلم بن عقیل در منزل «ثعلبیه» فرمود:

لا خَيرَ في العَيْشِ بعد هؤلاء.

پس از اینان (مسلم و هانی) در زندگانی خیری نیست.(3)

در همان منزل، کسی پیش آمد و تفسير آيۀ (يَومَ نَدعُو كُلَّ أُناسٍ بإمامِهِم) (اسراء: 71) را از قرآن ناطق پرسید و چنین پاسخ شنید:

إمامٌ دَعا إلى هُدىً فأجابوا إليه وإمامٌ دَعا إلى ضَلالَةٍ فأجابوا إليها.


1) همان کتاب، ص 57، از ارشاد، مقتل خوارزمی، و تاریخ طبری

2) همان کتاب، ص 63، از لهوف و مثیر الاحزان

3) همان کتاب، ص 117، به نقل از ارشاد مفيد، لهوف، انساب الاشراف و تاریخ طبرى

هؤلاءِ في الجنَّةِ وهؤلاء في النّارِ وَ هوَ قوله تعالى: (فَريق في الْجَنَّةِ وَفَرِيقٌ في الشعير) (شورى: 7).

(دو گونه امام هست): امامی که به سوی هدایت فرا می خواند، آنگاه ندای هدایتش را اجابت می کنند، و امامی که دعوت به کژروی می کند، پس به کژروی پاسخ می گویند. آنان در بهشت و اینان در آتش اند. و این است کلام الهی: گروهی در بهشت و گروهی در آتش اند.(1)

باز هم در همان منزل (ثعلبیه) از یکی از کوفیان پرسید: از کدام شهر آمده ای؟ گفت: از مردم کوفه ام، امام علیه السلام فرمود:

أما واللهِ لَو لَقيتُكَ بالمدينة لأريتُكَ أَثَرَ جَبرئيل في دارِنا و نزولَهُ بالوَحْي على جَدّي. يا أخا أهْلِ الكوفة مِن عِندِنا مُسْتَقَى العِلم أفَعَلِموا وَ جَهِلْنا؟ هذا مِمّا لا يَكونُ.

آگاه باش که اگر ملاقات ما در مدینه صورت می گرفت، اثر و ردّپای جبرئیل را در خانۀ ما و محلی را که در آنجا به جدّ من وحی می آورد به تو نشان می دادم. ای برادر کوفی! محل فراگرفتن علم، خاندان ماست، پس آیا اینها آشنایند و ما جاهل؟ چنین چیزی شدنی نیست.(2)

سیدالشهدا علیه السَّلام در مسیر خود به منزل «شراف» رسید. در این منزل، حرّبن یزید ریاحی _ که هنوز امیر لشکر دشمن بود _ اجازۀ


1) همان کتاب، ص 120، به نقل از امالی صدوق و مقتل خوارزمی

2) همان کتاب، ص 122، از بصائر الدرجات و اصول کافی

پیشروی به سپاه نور نداد. امام و یارانش به نماز ایستادند و حرّ و سپاهیان او به حضرتش اقتدا کردند. پس از نماز عصر، امام علیه السَّلام خطبه خواند:

أما بَعدُ، أَيُّها النّاسُ! فَإِنَّكُم إِنْ تَتَّقوا اللهَ وَتَعرِفُوا الحَقَّ لِأَهْلِهِ يَكُنْ أَرْضَى لِلَّهِ ونَحنُ أهلُ بَيتِ محمد (صلّی اللهُ علیه وآله) أولى بولايةِ هذَا الأَمْرِ مِن هؤلاءِ المُدَّعين ما ليسَ لهُم وَ السائرينَ بِالجَوْرِ والعُدوانِ. وَإِنْ أَبَيْتُم إِلَّا الكَراهةَ لَنا و الجَهلَ بِحَقَّنا و كانَ رَأَيْكُمُ الآنَ غَيْرَ مَا أَتَتْني بِهِ كُتُبُكُم، أَنْصَرِفُ عَنكُم.

مردم! اگر از خدا بترسید و بپذیرید که حق در دست اهل حق باشد، موجب خوشنودی خدا خواهد گردید. و ما اهل بیت پیامبر به ولایت مردم، از اینها (بنی امیه) سزاوارتریم، که به ناحق مدعی این مقام اند و همواره راه ظلم و فساد و دشمنی با خدا را در پیش گرفته اند. و اگر در این راهی که در پیش گرفته اید، پافشاری کنید و از ما روی گردانید و حق ما را نشناسید و اکنون خواستۀ شما غیر از آن باشد که در دعوتنامه های شما منعکس بود؛ من از همین جا باز می گردم.(1)

در موضعی دیگر باز هم با سپاهیان حرّ سخن گفت:

ألا وَإنَّ هؤلاء قد لزموا طاعة الشيطانِ وتَرَكُوا طاعة الرحمن وأظهروا الفَسَادَ وَعَطَّلوا الحُدودَ وَاستَأثروا بِالفيء وأحلوا حرام الله وحرَّموا حلاله و أنا أحقُّ ممّن غيّر، و قد أتتني كتبُكم و


1) همان کتاب، ص 140، از ارشاد، مقتل خوارزمی، و تاریخ طبری

قَدمَتْ عَلَيَّ رُسُلُكُم بِبيعتكُم إِنَّكُم لا تُسَلِّموني ولا تُخذلوني. فإِنْ أتمَمتُم عَلي بيعتكُم تُصيبوا رُشْدَكُم، فَأَنَا الحُسَينُ بنُ عَلي وَ ابنُ فاطمةَ بِنتِ رسولِ اللَّهِ، نَفْسي معَ أنفُسِكُم و أهلي معَ أَهْلِكُم، وَلَكُم فِي أُسْوَةٌ.

و إِنْ لَمْ تَفعَلُوا وَ نَقضتُم عَهِدَكُم وَ خَلَّفْتُم بَيْعَتي مِن أعنا قِكُم، ما هيَ لَكُم بنُكْرٍ لقَد فَعَلتُموها بأبي وَ أخي وَ ابْنِ عَمّي مُسلِمٍ. فَالْمَغرُورُ مَنِ اغْتَرُ بِكُم. فَحَظَّكُم أخطَأْتُم وَ نَصيبَكُم ضَيَّعْتُم. وَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّمَا يَنْكُتُ على نفسِهِ. وَ سَيُغنِي اللهُ عَنكُم. والسّلامُ عليكم و رحمة الله وبركاتُه.

مردم! آگاه باشید. اینان (بنی امیّه) پیروی شیطان را برگزیدند و اطاعت خدای رحمان را ترک گفتند. فساد را آشکار ساختند، حدود الهی را تعطیل کردند، فیء را _ که مختص خاندان پیامبر است _ برای خود برگزیدند، حرام خدا را حلال شمردند و حلال او را حرام دانستند. من _ برای ولایت امر_ شایسته ترم از آنان که دین را تغییر دادند. به علاوه، نامه هایتان به دستم رسید و فرستادگان شما نزد من آمدند و پیام بیعتتان را رساندند که دست از من برندارید و مرا تنها نگذارید.

پس اگر بیعت خود را به پایان آورید، به رشد و سعادت خود می رسید؛ که منم حسین فرزند علی و فاطمه دختر رسول خدا. خودم با شمایم، و خاندانم با خانوادۀ شما، و من برايتان اُسوه ام. و اگر چنین نکنید و پیمانتان را بشکنید و بیعت مرا از گردن خود باز کنید، این کار از شما بعید نیست؛ که به راستی با پدرم و

برادرم و پسر عمویم، مسلم، این گونه رفتار کردید.

فریب خورده، کسی است که فریب شما خورد. (امّا به واقع) شما در بهرۀ خود خطا رفتید و نصیب خود ضایع ساختید. و هر که پیمان بشکند، تنها بر خود پیمان شکسته است. و خدای، مرا از شما بی نیاز سازد و سلام و رحمت و برکات خدا بر شما باد.(1)

عصر تاسوعا فرا رسید. امام علیه السَّلام برادر وفادار و رشید خود، ابو الفضل العباس، را به سوی دشمنان دین فرستاد و به او فرمود:

اِرْجعْ إِلَيهِم فإنِ اسْتَطَعْتَ أنْ تُؤخِّرَهُم إِلى غُدْوَةٍ وَتَدْفَعَهُمْ عَنَّا الْعَشِيَّةَ نُصَلِّي لِرَبَّنَا اللَّيْلَةَ وَنَدْعُوهُ وَ نَستَغفِرُهُ فَهُوَ يَعْلَمُ أَنِّي أُحِبُّ الصّلوةَ وَ تِلاوة كتابِهِ وَكَثرةَ الدُّعاءِ والاستِغفارِ.

به سوی آنان بازگرد. اگر توانستی، همین امشب را مهلت بگیر و جنگ را به فردا موکول ساز تا ما امشب را به نماز و استغفار و مناجات با پروردگارمان بپردازیم، زیرا خدا می داند که من نماز و قرائت قرآن و استغفار و مناجات با خدا را بسیار دوست می دارم.(2)

و بالأخره، «آمد آن روزی که مانندش نبود». خیر خواهی فرزند «رحمة للعالمین» بر دلهای مُهر خوردۀ قوم ننشست. جنگ نور و ظلمت آغاز شد. چشم جهان دید و گوش جان شنید که «سیّد شباب اهل الجنة»، در حالی که محاسن به دست گرفته بود، دیدگانِ حق بین به


1) همان کتاب، ص 148، از مقتل خوارزمی، انساب الاشراف، وكامل ابن اثير

2) همان کتاب، ص 191، از تاریخ طبری و ارشاد

سوی آسمان گشود و تمامی کائنات را بر مظلومیت خود گواه گرفت:

اِشتَدَّ غضبُ اللهِ عَلَى اليَهُودِ إِذْ جَعَلُوا لَهُ وَلَداً واشْتَدَّ غضبُهُ عَلَى النَّصارى إِذْ جَعَلُوهُ ثَالِثَ ثَلاثَةٍ و اشتَدَّ غضبُهُ عَلَى المَجوس إذْ عَبَدوا الشَّمس و القمر دونَهُ و اشتَدَّ غضبُهُ على قَوْمِ اتَّفَقَتْ كَلِمَتُهُم على قتلِ ابنِ بنتِ نبيّهم.

خشم خدا بر یهودیان آنگاه سخت گردید که برای او فرزندی قائل شدند. و خشم خدا بر مسیحیان آنگاه شدید گشت که به خدایان سه گانه گرویدند. و غضب خداوند بر آتش پرستان از آن بیشتر شد که به جای خدا آفتاب و ماه را پرستیدند. و غضب الهی بر قوم دیگرب، آنگاه شدید شد که بر کشتنِ پسرِ دخترِ پیامبرشان، متّحد و هماهنگ گردیدند.(1)

خورشید به سختی آن مناظر را می نگریست و می گریست. لحظه لحظۀ آن روز خون رنگ، دل را از جا می کند. هر صحنۀ وداعِ امام با یاری از یاران یا تن پاره ای از خاندان، آتشی بر خرمن دل می افکند. و در این میان، صحنۀ وداع علی اکبر، منظری دیگر بود:

اللّهُمَّ اشْهَدْ على هولاء القوم فقَد بَرَزَ إِليهِم أَشْبَهُ النَّاسِ بِرسولِكَ مُحَمَّدٍ (ص) خَلْقاً وَ خُلْقاً وَمَنْطِقاً وَ كُنا إِذَا اشْتَقْنا إلى رُؤيَةِ نَبِيِّكَ نَظَرْنا إِلَيْهِ.

اللَّهُمَّ فَامْنَعْهُم بركاتِ الأرضِ وفَرَّقْهُم تفريقاً وَ مَزَّقْهُم تمزيقاً و اجعَلْهُم طَرائِقَ قِدَداً وَ لا تُرْضِ الوُلاةَ عَنهُم أبداً فإنَّهُم دَعَوْنا


1) همان کتاب، ص 260، از لهوف

لينصرونا ثُمَّ عَدَوْا عَلَينا لِيُقاتِلُونا.

(إنَّ اللهَ اصْطَفَى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرَانَ عَلَى العَالَمينَ ذُرِّيَّةً بَعضُها مِن بَعض و الله سميع عليمٌ).

خدایا! تو خود بر این مردم گواه باش که به سوی آنان جوانی حرکت می کند که در خلقت و اخلاق، و سخن گفتن، شبیه ترین مردم است به پیامبر تو. و ما هرگاه مشتاق لقای سیمای پیامبر بودیم، به سیمای وی نظاره می کردیم. خدایا! این مردم ستمگر را از برکات زمین محروم ساز، و به تفرقه و پراکندگی مبتلایشان گردان! صلح و سازش را از میان آنان و فرمانروایانشان بردار، که ما را با وعدۀ یاری و نصرت فراخواندند و سپس به جنگ ما برخاستند.

(امام علیه السَّلام سپس این آیه را خواندند:) «خدا آدم و نوح و فرزندان ابراهیم و فرزندان عمران را بر عالمیان برگزید، نسلهایی که از یکدیگرند، و خداوند شنوا و داناست».(1)

فاجعه به اوج خود می رسد، به آنجا که «هم قلم بشکست و هم کاغذ درید». جوهرِ قلم، از خونِ دل هم که باشد، قطره ای است از اقیانوس مصیبت؛ و اقیانوس در قطره کِی گنجد.

حجت خدا، نداى «من أنصاري إلى اللهِ» برآورد، پاسخ «نحن أنصار الله» برنیامد. زمان به کندی پیش می رود، که تاب دیدن لحظاتِ آینده را ندارد. تمامیِ ذرّات کون و مکان، همه، چشم است به سوی آن حضیض


1) همان کتاب، ص 297

خاک که آن عزیزِ آسمان را در دل خود جای داده است. کورباد دیده ای که ببیند و نگرید. و دور باد از رحمت حق، دلی که بنگرد و از جای نگسلد.

اینک، امام است، عبد الله که اوج عبودیت را در جملاتی کوتاه به تصویر می کشد. عالی ترین نمونۀ تسلیم در برابر حق تعالی را به حقّ جویان می نمایاند. عزیزِ مصرِ وجود، در چاهِ حسد حاسدان و جهلِ جاهلان گرفتار، که بر قلۀ رفیع رضا نشسته، دل از غیر حق گسسته، زبانِ مناجات با حبیب گشوده، و گوش زمان، میزبان نور می شود:

اللّهُمَّ مُتَعالى المكان، عظيم الجبروت، شديد المحالِ، غَنيٌّ عَنِ الخَلائِقِ ، عَرِيضُ الكِبْرياءِ، قادِرٌ عَلى ما تشاءُ، قَريبُ الرَّحمةِ، صادِقُ الوَعْدِ، سابعُ النعمَةِ، حَسَنُ البَلاءِ.

قَريبٌ إذا دُعيتَ، مُحيط بما خَلَقْتَ، قابل التوبةِ لِمَنْ تابَ إِلَيْكَ، قادِرٌ عَلى ما أَرَدْتَ، تُدْرِك ما طَلَبْتَ، شَكُورٌ إِذا شُكِرْتَ ، ذَكُورٌ إِذا ذُكَرْتَ.

أدْعوكَ مُحْتاجاً، وَ أَرْغَبُ إِلَيْكَ فَقيراً، وَ أَفْزَعُ إِلَيْكَ حَائِفاً، وَ أبكي مكروباً، وَ أسْتَعينُ بك ضعيفاً، وَ أَتَوَكَّلْ عَلَيْكَ كَافِياً.

اللّهُمَّ احْكُمْ بَينَنا و بينَ قَوْمِنا، فإنَّهُم غَرُونَا وَ خَذَلونا و غَدَروا بنا و قتلونا، و نَحنُ عِترةُ نبيكَ وَ وُلْدُ حَبيبِكَ مُحَمَّدٍ صَلَّى الله عَليهِ وآلِهِ الَّذِي اصْطَفَيْتَهُ بِالرِّسالةِ وَ ابْتَمَنْتَهُ عَلَى الوَحي، فاجعَلْ لَنَا مِن أَمْرِنا فرَجاً وَ مَخرَجاً يا أَرْحَمَ الراحمين.

... صبراً على قضائک یا رَبِّ لا إلهَ سواكَ يا غياثَ المُستَغيثينَ. ما لي رَبِّ سِواك و لا معبودٌ غيرُكَ. صَبراً عَلى حُکمِک یا غیاثَ من

لا غيات لَه، يا دائماً لا نفاذ له، يا محيیّ الموتى، يا قائماً عَلى كُلِّ نفسٍ بِما كَسبتْ، أَحكُمْ بَيني و بينهم و أنتَ خَيْرُ الحَاكِمِينَ. ای خدایی که مقامت بلند، جبّاریّتت بزرگ، قدرتت فراتر، از آفریدگان بی نیاز، در کبریا فراگیر، بر هر چه خواهی توانا، رحمتت نزدیک، وعده ات صادق، نعمتت جاری، بلیّه ات زیباست.

آنگاه که بخوانندت، نزدیکی؛ بر آنچه آفریده ای محیطی؛ توبۀ کسی را که به سویت بازگردد، پذیرایی؛ بر هر چه اراده کنی توانایی؛ آنچه خواهی بدان می رسی؛ شکر شاکران را شکوری؛ یاد کردِ ذاکران را یاد آوری.

ترا می خوانم در حال نیاز، و به تو رغبت می آورم حالی که فقیرم و ترسان؛ به سویت بی تابی می کنم و گرفتارانه می گریم و ضعیفانه از حضرتت کمک می طلبم. و خود را به تو می سپارم، که بسنده ای.

خدایا! میان ما و قوم ما حکم کن، که اینان با ما فریبکارانه پیش آمدند، ما را تنها گذاردند، به ما بی وفایی کردند، و سرانجام ما را کشتند؛ در حالی که ماییم خاندان پیامبر تو و فرزندان حبیب تو، محمد صلى الله علیه وآله، که او را به رسالت برگزیدی و بر وحی خود امین دانستی. پس برای ما، در کار ما گشایش و برون آمدی قرار ده، ای مهربانترین مهربانان!

... در مقابل قضای تو شکیبا هستم ای پروردگاری که خدایی جز تو نیست، ای فریادرس دادخواهان که مرا جز تو پروردگار

و معبودی نیست، بر حکم تو صبر دارم، ای فریادرس آنکه فریادرسی ندارد، ای جاودانه ای که پایانی برای او نیست، ای زنده کنندۀ مردگان، ای خدایی که هر کسی را به اعمالش می سنجی، در میان من و این مردم حکم کن که تو بهترین حکم کنندگانی.(1)

و آنگاه صورت مبارک بر خاک گذاشته فرمود:

بِسمِ الله وبِاللهِ و في سَبيلِ الله و عَلى مِلَّةِ رَسولِ اللهِ.

یعنی که قدم از سر ساخته و به حریم مبارک تو درآیم. (2)

واقعۀ کربلا، بدین گونه بود که پدید آمد. خورشید حقیقت، بار دیگر در زمین کرب و بلا فراز آمد تا پردهٔ ظلمتِ جهل و کفر را بدرد، و جلوه ای از چهرۀ زیبای خود را بنمایاند.

او از جدّ اعظم و اطهرش، کلامِ حقّ متعال را شنید که: «إنّ اللهَ تعالی شاءَ أن يراك قتيلاً (3)» و به راه افتاد.

لحظه ای برقع از چهره بر می گیرد، دلها می سوزاند، پروانه می طلبد، و خود، آنک پر می گشاید.


1) همان کتاب، ص 325، از اقبال و مصباح المتهجّد. مضامین این دعا، یادآور مضامین دعای حضرت خاتم الانبیاء صلّى الله عليه و آله در غزوۀ بدر است: اللهم أنت ثقتي في كلّ كرب ... بنگريد به: مهج الدعوات، ص 69

2) همان، ص 300 ، از لهوف

3) همان کتاب، ص 84، از لهوف

و آتشِ بجامانده از آن کاروان، به آتش کشیدن همۀ کاروانیان انسانیت را _ تا قیامت _ بسنده می کند. و بدینسان بود که معنای مذکور در بیان حضرت صادق سلام الله علیه تحقّق یافت:

و بَذَلَ مُهجَتَه فيكَ لِيَسْتَنقِذَ عِبادَكَ منَ الجَهالَةِ وحَيْرَةِ الضَّلالَةِ و العَمى والشَّكِ و الارتياب إلى بابِ الهُدى مِنَ الرَّدى.(1)

و او خون خویش را نثار تو کرد تا بندگانت را از تاریکی جهالت و گمراهی و وادی حیرت و ظلمات ضلالت نجات بخشد و به هدایت و سعادت آخرت رهنمون شود.

همان معنایی که در زیارت اربعین آن حضرت نیز آمده است:

... اللّهُمَّ إنّي أشهَدُ أَنَّهُ وليُّكَ و ابنُ ولیِّکَ و صفیُّکَ و ابن صَفیِّک الفائز بِكرامتك أكرَمتَه بالشَّهادَةِ وحَبَوْتَه بِالسَّعادَةِ و اجْتَبَيتَهُ بطيب الولادَةِ وجَعَلتَه سَيِّداً من السّادَةِ و ذائداً منَ الزَّادَةِ و أعطَيْتَهُ مَواريث الأنبياءِ و جَعلتَه حُجَّةً عَلى خَلقِك من الأوصياء فأعذَر فى الدّعاء و مَنَحَ النُّصْحَ وبَدَلَ مُهجَتَه فِيكَ لِيستَنقِذَ عِبادَكَ منَ الجَهالَةِ وحَيْرَةِ الضَّلالَةِ ... حَتَّى سُفكَ في طَاعَتِكَ دَمُهُ وَ اسْتُبيحَ حَريمُهُ.

بارالها من شهادت می دهم که او ولی و فرزند ولی تو و برگزیده و فرزند برگزیدۀ توست که به کرامت و رحمت تو نایل گشته است. به شهادت، بزرگش داشتی و به سعادت ابدی، نایلش


1) بحار الأنوار، ج 101، ص 210، به نقل از مزار شیخ مفید؛ و باز همان، ج 101 ص 174، به نقل از کامل الزیارات

کردی؛ به پاکیزگی ولادت، برگزیدیش و سرور سروران و رهبر قائدان و پیشوای پیشوایانش قرار دادی؛ ارث پیامبرانش نصیب کردی و از میان اوصیا و اولیایت، حجت بر خلقش نمودی. آنگاه آن بزرگ در یاری خواستنش، مردم را مخیّر ساخت و عذرشان پذیرفت و نصیحتشان نمود، و خون خویش را نثار تو کرد تا بندگانت را از تاریکی جهالت و گمراهی نجات بخشد ... تا آنجا که در راه طاعت و بندگی تو چنان فداکاری نمود که خونش ریختند و حرمتش نگاه نداشتند.

نیّت حرکت ولیّ خدای متعال، اطاعت خدای متعال است و نتیجۀ آن اوّلاً شناخته شدن خود ولی الله اعظم است، و احیاء دین، هدایت مردم، رسوایی باطل و اهل آن و ایجاد زمینه برای اشاعه و اجرای دین حق، محصولات ثانوی و بالعرض آن نتیجۀ اولی است.

لذا به نظر می رسد که هر تحلیل و توجیه دیگری در حرکت ابا عبدالله سلام الله عليه بجز آنچه یاد شد، ترجیح بلا مرجّح، و یا ترجیحِ مرجوح به راجح باشد.

فدا شدنِ ولیِّ خدای متعال که دین مجسّم و قرآن ناطق است، برای دیگری که _ هر که و هر چه باشد _ افضل از او نیست، تعلیلی است علیل و بیانی بی دلیل که بطلان خود را در نظر اوّل می نمایاند.

«معرّفی ولیّ الله» در همۀ حرکتهای معصومین سلام الله عليهم أجمعين تسرّی دارد؛ در بعثت خاتم الانبیاء، شهادت زهرای اطهر، حکومت امیرالمؤمنین، جنگ _ و سپس صلح _ امام حسن مجتبی، حماسۀ عاشورا؛ و پس از آن: خطبه ها و گریه های زینب کبری و

سیدالساجدین، تدریس و تعلیم صادقين، تحمّل سالیان سیاه چال حضرت موسی بن جعفر، هجرت علی بن موسی الرضا (1)، مجاهدات امام جواد و هادی و عسکری، و غیبت صاحب ولایت عظمی صلوات الله عليهم أجمعين.

5. یادآورانِ یادِ غمِ سیدالشهداء صلوات الله علیه چونان یادآوران یاد هر حرکتی دیگر، رسولان همان پیام و پرچمداران همان جریان در گذرِ أيام بوده اند و همچنان هستند: سبط اکبر، امام حسن مجتبی صلوات الله علیه، پیشتر، خطاب به برادر فرموده بود: «لا يومَ كيومك يا أباعبدالله».(2)و حقّ همین است.

بشر، هیچگاه قساوت خود را تا آن حدّ به نمایش نگذارده و نشان نخواهد داد. سقوط انسان تا ورطهٔ «اسفل سافلین» در آن عرصه به خوبی مجسم شد. در مدفن آن سینه ها، چیزهایی بود «كالحجارة أو أشدَّ قسوةً»، که نمایش اختیار انسان به شقاوت و تسلیمِ ارادیِ او به شیطان


1) شیخ مفید در ارشاد، در مورد وقایع پس از ولایتعهدی حضرت رضا علیه السَّلام می نویسد: و قامت الخطباء والشعراء فجعلوا يذكرون فضل الرضا عليه السَّلام و ما كان من المأمون في أمره... (ارشاد، طبع بصيرتى، ص 311). بدین ترتیب، حربۀ مأمون علیه خودش به کار آمد،و کید او، به خودش بازگشت. وَاللهُ مُتِمُّ نورِهِ ولَو كرة الكافرون

2) بحار الانوار، ج 45، ص 218 و عوالم، ج 17، ص 154، به نقل از امالی صدوق و لهوف

بود. حتّی به کودک شیر خواره ترحّم نکردند؛ خیمه ها را آتش زدند؛ فرزندان رسول را _ که پاره های تن و دلِ او بودند _ خارجی خواندند و به اسارت بردند. و در یک کلام، چنان کردند که صاحب عزاي پرده نشین غیبت، از صدها سال پیش تاکنون، به یاد جدّش زمزمه گر است که:

فَلئن أخرتني الدهورُ، و عاقني عن نصرك المقدورُ، و لم أكن لمن حاربكَ مُحاربا، ولِمنْ نصب لك العداوة مناصباً، فلأندبنك صباحاً ومساءً،ولأبكين لك بدل الدموع دماً، حسرةً عليك و تأسُّفاً على ما دَهاكَ وتَلهفاً حتى أموتَ بلَوْعةِ المُصابِ و غُصَّةٍ الاِكتيابِ.

پس اگر روزگار، (ولادت) مرا به بعد انداخته و مقدّرات، مرا از یاریت دور کردهريال و برای کسانی که با تو کارزار کردند کارزارگر نبودم و با کسانی که با تو دشمنی کردند نستیزیدم؛ پس صبح و شام برایت ناله می کنم و بجای اشک برایت خون می گریم؛ _ به خاطر _ حسرت بر تو و اندوه و تأسّف بر آنچه تو را گرفتار کرد و شعله ور و در سوز و گدازم، تا اینکه از بی قراری سختیها و مصيبتها و غصۀ اندوهگینی (به خاطرِ از دست دادن فرصتها) بمیرم.(1)

زیارت ناحیۀ مقدّسه، زیارتی است معتبره، وارده از ناحیۀ حضرت ولی عصر عجّل الله تعالی فرجه. دربارۀ این زیارت بنگرید به تعلیقات کتاب

و چه بیانی رساتر از اشک چشم حجّت خدا؟ که امام را جز امام


1) حماسۀ عاشورا به بیان حضرت مهدی علیه السَّلام ، صص 6564.

نمی شناسد!

مجالس ذكر مصيبتش، هزاران سال قبل از ولادتش برپا شده بود:

_ آدم ابوالبشر، آنگاه که به ساق عرش نگریست و نامش را دید.

_ نوح نبی الله، چون کشتی نجات مؤمنان قوم را ساخت.

_ ابراهیم خلیل الرحمن، هنگامی که به ذبح فرزندش اسماعیل امر شد.

_ اسماعیل صادق الوعد، که می فرمود: لي أُسوةٌ بِما يُصنَعُ بِالحسينِ.

_ موسی کلیم الله، هنگامی که با یوشع بن نون از صحرای کربلا گذشت.

_ زکریای نبی، در زمان شهادت فرزندش یحیی.

_ عیسی روح الله، در سخنانش با حواریّون.(1)

اینها همه، قبل از میلاد حضرتش بود. کدامین مولود را تاریخ سراغ دارد که قبل از تولّد، مرثیۀ شهادتش را بخوانند؟

نخستین بزم ماتم سیدالشهدا علیه السَّلام را در حیات این جهانی اش، جدّ امجدش خاتم الانبياء بر پا ساخت. صحنه ای شگفت بود. تمامی كائنات، همه چشم بودند تا بنگرند که ختم رسولان در میلاد این پارۀ تن _ که خمسۀ طیّبه را «ختامه مسک» آمده _ چگونه شادی می کند؟

اسماء، نوزاد را در قنداق پیچیده و به محضر رسول خدا می برد.


1) جهت مطالعۀ تفصیل این موارد بنگرید به: بحار الانوار، ج 44، صفحات 223، 225، 230، 244، 245 و 253 ، و کامل الزیارات، ص 65

زبان وحی باز می شود: اذان در گوش راست و اقامه در گوش چپ. آنگاه گریۀ رسول آغاز می شود. اسماء، سبب گریه را می پرسد. پیامبر می فرماید: «بر این پسرم می گریم». اسماء شگفت زده می گوید: «نوزاد است و اکنون چشم به دنیا گشوده». و پاسخ می شنود. «ای اسماء! او را گروه تجاوزکار و ستمگر می کشند. خدای، آنان را به شفاعتم نرساند». سپس پیامبر توصیه می کند: «ای اسماء! فاطمه را از این داستان آگاه مكن».

اما پیک وحی، مادر را از شهادت فرزند خبر داده است: از این رو، حق دارد که در کنار گاهوارۀ نوزاد بخواند:

کربلا یا کربلا یا کربلا *** کربلا لا زلت كرباً و بلاء(1)

6. «ادبیات عاشورا» از کنار گاهوارۀ حماسه آفرین عاشورا آغاز شد. و با خون دلِ داغدیدگانِ این ماتم_ که هیچگاه کهنه نمی شود _ تداوم یافت، خونِ دلی که با اشک چشم می آمیخت. و در حالی که بغض سالیان و قرنها، راه صدا را بر گلو بسته و جوهر را در قلم خشکانیده، از سینه ای به سینۀ دیگر منتقل می شد.

1) سيرتنا و سّتنا علّامه امینی، صص 34_37. ظاهراً شریف رضی (جامع نهج البلاغه) قصیدۀ جاودانی خود را با مطلع (کربلا، لازلت كربا و بلاء مالقى عندک آل المصطفی) از همین جا اقتباس کرده است. (ديوان الشريف الرضى، ج 1، صص 44 _ 48). شریف در همین قصیده می گوید: ميۀت تبكي له فاطمة *** و أبوها، و عليّ ذو العلى

و این آتش هیچگاه خاموش نشد. هنوز خاک آن تربت آسمانی تازه بود که عقبة بن عمرو سهمی به کربلا رفت و سرود:

و بكيت من بعد الحسين عصائباً*** أطافت به من جانبيه قبورها(1)

و پس از او سلیمان بن قتة:

ألم تر أنّ الشمس أضحت مريضة *** لقتل الحسين والبلاء اقشعرّت

وكانوا رجاء ثمّ أضحوا رزيّة*** لقد عظمت تلک الرزايا و جلّت (2)

تاریخ _ با همان حافظه ای که در این موارد، بسیار ضعیف و فراموشکار است _ به یاد دارد که یکی از تابعین بنام، ابوالرمیح خزاعی (متوفّى حدود 100ھ) بیشتر تلاش ادبی خود را در مسیر احیای نام و یاد شهیدان دشت خون رنگِ طف به کار برد. (3)آن همه اشعار او، در صرصر هجوم مخالفان به دست فراموشی سپرده شدند. امّا تاریخ به یاد دارد که روزی ابوالرميح نزد فاطمه _ یادگار سیدالشهداء علیه السلام _رفت و مرثیهای چنین سرود:

تبكّى على آلِ النبيِّ محمّدٍ *** و ما أكثرت في الدمعِ بل أقلتْ

و إنّ قتیلَ اللطفِّ من آل هاشم *** أذل رقاباً من قريشَ فذلَّتْ (4)


1) ادب الطف، ج 1، صص 52 _ 53

2) همان، ص 54

3) كان شاعراً مكثراً الشعر في رثاء الحسين عليه السَّلام مقلاً في غيره، كما قال ابن النديم (دب الطف، ج 1، ص 59)

4) ادب الطف، ج 1، صص 59_ 60

7. مظلومیت شهیدان خاندان نور در بیان زنان بنی هاشم، نقش و جلوه ای دیگر می یافت. گریه های سوزانندۀ آن مخدّرات، نقاب تقدّس منافقانه را از چهرۀ کریه دشمنان آل الله می درید. و حقّانیّت مکتب اهل بیت و بطلان مكتب خلفا را گواهی می داد.

چگونه فراموش می شود آن لحظاتی که امّ البنین، عبیدالله _ فرزند و یادگار ابوالفضل العباس _ را همراه خود به بقیع می برد و در رثای فرزندان شهیدش، عباس، عبدالله جعفر و عثمان، ندبه می خواند، آنچنان که حتّی مروان بن حکم اموی سخت می گریست:

لاتدعونّي ويكِ أُمَّ البنين*** تذكّريني بليوثِ العرينِ

يا امّ كلثوم، دخت گرامی امیرالمؤمنین، را که در هنگام ورود به مدینه با سوز گریه خواند:

مدينةُ جدناً لا تُقبلينا *** فبالحسرات والأحزانِ جينا

خَرجنا منك بالأهلينَ جمعاً *** رَجعنا لا رجال ولا بنينا

یا رباب، همسر سید الشهداء صلوات الله علیه، را که در شام، مقدّس حجت خدا را در برگرفت و بوسید و در دامن نهاد و آنگاه سرود:

واحسيناً، فلا نسيت حسيناً *** أقصدته أسنةُ الأعداء

غادروه بكربلاء صريعاً *** لا سقى الله جانبي كربلاء (1)


1) سید جواد شبّر در موسوعۀ گرانقدر ادب الطف، ج 1، صص 61 _ 78 و 158_168 و 237 _ 253 علاوه بر ابیات یاد شده، اشعاری نیز از زینب کبری، امّ لقمان دخت عقیل بن ابی طالب، سکینه و فاطمه دختران سیدالشهداء و جاریه ای که در پیشاپیش کاروان اسیران به مدینه وارد شد، نقل کرده است

اختصار این گفتار، مانع از تطویل کلام است. خوانندۀ گرامی در کتاب «ادب الطف»، می تواند نامهایی درخشان در سلسلة الذهب مرثیه سرایان عاشورای طفّ بیابد، که نام بعضی از اینان را زینت افزای این مختصر می سازیم:

ابو الاسود دوئلی، فضل بن عباس بن عتبة بن ابي لهب، مصعب بن زبیر، سفیان بن مصعب عبدی، کمیت اسدی، سید حمیری ، منصور نمری، محمد بن ادریس شافعی، ابوهارون مکفوف (که در محضر امام صادق علیه السلام مرثیه می سرود)، دیک الجنّ، دعبل خزاعی، ابو بکر بن دريد، ابوالحسن سرّی موصلی، محمود بن حسین بن سندی بن شاهک (نوه سندی بن شاهک که زندانبان امام موسی بن جعفر علیه السلام بود)، ابو فراس حمدان، صاحب بن عباد (وزیر آل بویه)، حسین بن حجاج (نوه حجّاج بن یوسف ثقفی حاکم خونریز اموی)، بدیع الزمان همدانی، شریف رضی، مهیار دیلمی، شریف مرتضی، ابو العلاء معرّى (فيلسوف مشهور)، مؤید الدین طغرایی (صاحب لامية العجم)، يحيى حصکفی، طلایع بن زریک، ابن عودی نیلی ، قاضی رشید، خطیب خوارزمی، قطب راوندی، ابوالفوارس (مشهور به حيص بيص)، سبط ابن تعاویذی، ابوالحسن

باخرزی، کمال الدین محمد بن طلحه شافعی، ابن ابی الحدید، ابن ابّار اندلسی، عبدالرحمن کنانی عسقلانی، ابن نما ربعی، علی بن عیسی اربلی، ابو عبدالله بوصیری (صاحب قصیدۀ برده)، سراج الدین ورّاق، علاء الدین شفهینی، ابن وردی شافعی، ابوالحسن خلیعی، رجب برسی، ابن متوج بحرانی، حسن بن راشد حلّی، ابن عرندس حلّی، شیخ ابراهیم کفعمی عاملی، مفلح صیمری، ابن ابی شافین، عمر بن عبدالوهاب حلبی شافعی، سید ماجد بحرانی، شیخ بهاءالدین عاملی، فخرالدین طريحي (صاحب المنتخب)، سید علی خان مشعشعی (حاکم حویزه)، احمد بن خاتون عاملی عینائی، شیخ حرّ عاملی (صاحب وسائل الشيعه)، سید علی خان ،مدنی حسن بن عبدالباقی موصلی، شیخ حسن دمستانی، احمد نحوی حلّی، شیخ یوسف بحرانی، شیخ کاظم ازری، سیدجواد عاملی (صاحب مفتاح الكرامة)، شيخ محمد رضا ازری، شیخ علی کاشف الغطاء، سید صدرالدین عاملی، سید محمدبن معصوم، عبدالرحمن آلوسی، ابراهیم صادق عاملی، سیدمهدی قزوینی، سید حیدر حلّی، میرزا اسماعیل شیرازی، معتمد الدوله قاجار، میر حامد حسین هندی، جابرکاظمی، میرزاابو الفضل تهرانی، سیدابراهیم طباطبایی، سیدباقر هندی، سید محمد قزوینی، سید عبدالمطلب حلّى، ملاحبيب الله شریف کاشانی، ابوبکر بن شهاب، شیخ محمد جواد بلاغی، محمد اقبال لاهوری، شیخ محمد حسین اصفهانی، شیخ هادی کاشف الغطاء، سيدرضا

هندی (صاحب قصیده کوثریه)، شیخ جعفر نقدی، شیخ محمد سماوی، سید محسن امین، شیخ محمد حسين كاشف الغطاء، شیخ محمد حسین مظفّر، سید عبدالهادی شیرازی، محمدرضا شبیبی، دکتر مصطفی جواد، بدر شاكر السيّاب، عادل غضبان، دکتر زکی محاسنی.

در اینجا فقط نامهایی از میان مرثیه سرایان حسینی _ که در کتاب «ادب الطف» از آنها یادشده _ برگزیدیم، بدون اینکه در این انتخاب،معیار خاصّی مورد نظر باشد. بر اینها باید افزود شعرای فراوانی در دیگر بلاد اهل قبله، مانند ایران، مغرب، مصر، هند، لبنان و بسیاری مناطق دیگر که در این کتاب، از آنها یاد نشده است. (1)نکتۀ جالب در این فهرستِ مختصر شتاب زده، تنوع شاعران است با موقعیت آنها: عالم، ادیب ،طبیب، حاکم، فقیه، مورّخ و دیگران؛ با مذاهب گوناگون: شیعه ،حنفی، حنبلی، شافعی، زیدی و...؛ از خاندانهای مختلف: خانوادۀ علم، خانوادۀ حکومت، خانوادۀ حجاج، سندی بن شاهک، و...

و این همه، قطره ای از دریاست، یعنی کسانی که کلامی منظوم از آنها در کتابی باقی مانده است. و تفاوت میان توان شعری با قدرت نظم، بر اهل ادب پوشیده نیست. به قول ملک الشعرای بهار:


1) در کتاب یادشد، تنها مراثی سروده شده به زبان عربی نقل شده اند. نام و یاد بعضی از مرثیه سرایان حسینی به زبان فارسی از قرن یازدهم به بعد را در کتاب شورش در خلق عالم بیابید. این کتاب، مروری دارد بر ترکیب بند محتشم کاشانی و کسانی که از آن استقبال کرده اند

ای بسا شاعر که اندر عمر خود نظمی نساخت *** و ای بسا ناظم که اندر عمر خود شعری نگفت

چه مایه شاعرانی را که شعر خود را در مصیبت «قتیل العبرة (1)» با جوهر اشک گرم بر صفحهٔ صورت نگاشتند، و چه مایه کسانی را که نظم آنها بر کاغذ نیامد و به دست آیندگان نرسید.

8. در میان قصایدی که در رثای حضرت سیدالشهدا صلوات الله علیه به زبان عربی سروده شده، یازده بند علامه سید محمد مهدی بحر العلوم (1155 _ 1212) امتیاز خاصی دارد.

در اینجا نگاهی کوتاه به زندگی نورانی علامه بحرالعلوم می افکنیم: سید محمد مهدی بن سید مرتضی طباطبایی نجفی بحر العلوم (1155 _1212ق / 1742 _ 1797م)، فقیه، محدث، حکیم، ادیب و سر دودمان آل بحر العلوم و رئیس حوزۀ علمی نجف و مرجع شیعیان در روزگار خود بود. پدر او سید مرتضی بن سید محمد (د: 1204ق/ (1790م) که از عالمان دین بود، دو پسر داشت: سیدجواد، جدّ اعلای مرجع معاصر حاج آقا حسین طباطبایی بروجردی (1292 _ 1380ق/ 1875 _ 1961م)، و سید محمد مهدی سردودمان آل بحر العلوم. او در یکی از اجازاتش، خود را «حسنیِ حسینی» دانسته است. دلیل این


1) از اوصاف سیدالشهداء علیه السلام، که در حدیث حضرتش آمده است: «أنا قَتيلُ العَبَرةِ» (كامل الزيارات، باب ان الحسين عليه السَّلام قتيل العبرة)

انتساب دوگانه این است که در سلسلۀ نسب او عبدالله محض نوادۀ امام حسن مجتبی علیه السَّلام (3 _ 50 ق /624 _ 670م) قرار دارد که از طریق مادرش، فاطمه دختر امام حسین علیه السَّلام به آن امام منسوب است. سید محمد مهدی در کربلا زاده شد. در کمتر از 4 سال، مقدمات علوم مانند صرف، نحو، ادبیات، منطق ، فقه و اصول را نزد پدر و دیگر عالمان کربلا آموخت. به نجف رفت و پس از مدتی به کربلا برگشت و فقه و اصول را در سطح و خارج در درس پدر و آقا باقر وحید بهبهانی (د: 1207ق / 1792م) و شیخ یوسف بَحْرانی نویسندۀ حدائق (1107_ 1186ق / 1695 _ 1772م) در همین شهر گذراند. پس از آن، بار دیگر به نجف سفر کرد و به تحصیل نزد عالمان آن شهر پرداخت. در 1186ق/ 1772م، بر اثر شیوع بیماری طاعون در عراق، همراه خانواده اش به ایران سفر کرد و در خراسان در حوزۀ درس میرزا سید محمد مهدی اصفهانی که از فیلسوفان و عالمان بنام بود شرکت جست و 6 سال از آن استاد بهره برد. گفته اند که همین استاد او را «بحر العلوم» نامیده است. در 1193ق/ 1779م به نجف بازگشت. در همین سال به مکه سفر کرد و بازگشت و سال بعد، بار دیگر به آن شهر مراجعت کرد و سالی چند در آن دیار ماند. او در آنجا، با پنهان کردن مذهب و عقاید شیعی خود، حوزۀ درسی تشکیل داد که در آن فقه اهل سنت را تدریس می کرد. دانش او مایهٔ اعجاب عالمان آن سامان گشت. او سرانجام به نجف باز آمد و تا پایان زندگی در این شهر ماند. در این هنگام که او مجتهدی بنام بلند آوازه بود، با مرگ استادش وحید بهبهانی، بر مرجعیت و زعامت بی رقیب عراق و حوزۀ علمی نجف دست یافت. از ابتکارات او تقسیم

کار میان عالمان و فقیهان برجسته به منظور ادارۀ حوزه و پاسخگویی سریعتر به مراجعات مردم بود. از این رو شیخ جعفر کاشف الغطاء را به امور فتوا گماشت، شیخ حسین نجفی را به امامت نماز جماعت در نجف منصوب کرد، امور قضا را به شیخ محیی الدین واگذاشت، سید محمد جواد عاملی را به کار تألیف و تدوین فقه وادار کرد (که محصول تلاشهای وی تألیف کتاب فقهی و مشهور مفتاح الكرامة(بود) و خود به امور علمی و تحصیلی و ادارۀ حوزه نجف اهتمام بیشتری ورزید. از این رو، در زمان ریاست بحرالعلوم، حوزۀ نجف تقویت شد.

عالمان بسیاری در حوزۀ درس او شرکت کردند و به مراحل بالای دانش و فقاهت دست یافتند؛ از آن میان، می توان اینان را نام برد: شیخ جعفر كاشف الغطاء (د: 1227 ق/ 1812م)، سیدجواد عاملی، ملا احمد نراقی (د: 1245ق/ 1829م.)، سید محمد مجاهد (د: 1242ق /1826م)؛ سید محمدرضا شُبَّر (د: 1230ق / 1815م) و شیخ اسدالله تستری (نویسندۀ مقاییس). او خود نیز از بهبهانی، بحرانی و محمد باقر هزار جریبی اجاۀ روایت داشت؛ وی در عرفان، پارسایی و اهتمام به امور مردم به ویژه تهیدستان و محرومان شهره بود.

بحرالعلوم در رشته های متعددی از علوم دینی و ادبی چیره دست بوده و آثاری پدید آورده است. قدرت ادبی به او امکان داد که بخش عمدهٔ مباحث و آرای فقهی خود را در قالب شعرهای بلند ارائه کند. برخی از آثار وی عبارت است از حاشیه بر معالم الاصول (تهران 1316ق / 1898م)؛ الدرة البهية منظومه ای در اصول (تهران، 1304ق/ 1887م) و چاپهای مکرر دیگر؛ الفوائد في مهمات الاصول (تهران،

1271 ق / 1854م)؛ المنظومات فى الرجال به شعر (تهران، 1306 ق / 1889م)؛ الرجال (نجف، 1385ق / 1965م). برخی دیگر از آثار او که به صورت خطی به جا مانده، عبارت است از تحفة الكرام في تاريخ مكة والمسجد الحرام، موجود در کتابخانۀ مدرسۀ فیضیه قم؛ شرح الوافية، در اصول، موجود در کتابخانۀ ملی، آستانۀ قم، سپهسالار (سابق) و آستان قدس رضوى؛ الفوائد الرجالية که با نام رجال چاپ شده است (نک: همین مقاله)؛ رسالة فى قصد اربعة فراسخ؛ موجود در کتابخانۀ آیت الله مرعشی، سامرا؛ المشكاة، موجود در کتابخانۀ آستان قدس رضوى؛ الفوائد في الاصول، موجود در کتابخانۀ ملی و کتابخانۀ وزیری یزد؛ مصابيح الاصول، موجود در کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران، مقاطيع الرثاء، موجود در کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران؛ تحریم العصير الزبیبی، موجود در کتابخانۀ آیت الله مرعشى قم، المصابيح في شرح المفاتیح، موجود در کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران؛ أرجوزة في الامامة، 360 بیت ، موجود در کتابخانهۀ ملی ملک؛ مصابيح الأحكام، موجود در کتابخانۀ مدرسه فيضيه قم؛ فائدة، شرح مناظرۀ بحر العلوم با عالمان يهود موجود در کتابخانه شورای ملی (سابق)؛ الاثنى عشريات في المراثی، موجود در کتابخانه شورای ملی (سابق).(1)

علّامه بحر العلوم، افزون بر تمامی آنچه گفته شد، توجهی خاص به ساحت قدس حضرت بقية الله الاعظم عجّل الله تعالی فرجه داشت.


1) دائرة المعارف بزرگ اسلام، با ویرایش سید محمد کاظم بجنوردی، ج 1، ص 598_599، ذیل مدخل «آل بحر العلوم». شرح حال مبسوط سيّد بحر العلوم مقدمۀ جلد اول الفوائد الرجالية او آمده است

برخی از موارد عنایات خاصّ مهدوی به سیّد بحرالعلوم را محدّث نوری در کتابهای خود _ اکثراً به نقل از مولی زین العابدين سلماس، محرم اسرار سیّد، که به «سلمان زمان» شهرت داشت _ نقل کرده است.(1)

بحر العلوم، مجموعه ای از دانشهای گوناگون و بینشهای الهی خود را در قالب صدها بیت شعر به آیندگان سپرد. این قصاید و منظومه ها که در زمینه های مختلف سروده شده، به دلیل معنویّت و خلوص سراینده و توجّه او به بارگاه پرفیض مهدوی، بسیار مورد توجّه اهل معنی است.

از یادگارهای ماندگار سیّد بحرالعلوم، ترکیب بند او در مرثیهٔ حضرت سیدالشهداء صلوات الله علیه است. این ترکیب بند، یازده بند دارد. در مورد فقدان بند دوازدهم آن، نظرات گوناگونی ابراز شده است. علامه شیخ آقا بزرگ تهرانی عقیده دارد که «بحر العلوم، بند دوازدهم را به عنوان اشاره به غیبت امام زمان صلوات الله علیه رها کرده است». (2)در این ترکیب بند، اقیانوسی موّاج از آیات و روایات، استدلال عقلی، سیره اهل بیت، مقتل صحیح، و ظرایف ادبی دیده می شود که با روحی سرشار از حبّ خاندان نور و بغض دشمنانشان عجین شده و در سیمای نورانی آن عالمِ فقیه ادیبِ زاهدِ متّقی درخشش ویژه ای یافته است.

تأثّر علّامه بحرالعلوم در این ترکیب بند، از دوازده بند جاودانۀ


1) بنگرید به: جنّة المأوی (چاپ شده به ضمیمه بحار الانوار ، ج 53) و نجم ثاقب باب هفتم

2) الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 25، ص 85 نیز بنگرید به: همان کتاب، ج 1، ص 113

محتشم کاشانی، به خوبی بارز و آشکار است، امّا این تأثّر چنان نیست که قصیدۀ عربی را به رنگ ادب فارسی درآورد. بلکه بالاتر از آن، دقّت ویژه و عمق علمی او، چنان غنایی به این اقتباس بخشیده که آن را بسیار مفیدتر و ارزشمندتر از ترکیب بند محتشم ساخته است.

9. یازده بند بحرالعلوم، در زمان خود از شهرت زیادی برخوردار بود، به طوری که نسخه های زیادی از آن در دست خطبای حسینی بوده و بر منابر خوانده می شده است و هم اکنون نیز در مجموعه های خطّی فراوانی وجود دارد. از سوی دیگر _ تا آنجا که ما شناخته ایم _ پنج شرح بر آن تا آخر قرن سیزدهم نوشته شده است. و این، بجز تخمیس سیّد حسین بحر العلوم، نوادۀ ناظم (1221 _ 1306) است که آن را هم باید در آثار قرن سیزدهم به شمار آورد. دربارۀ این شروح و دیگر آثار متأثر از مراثی بحر العلوم، موارد و مطالب زیر قابل ذکر است:

1_ شرح مبسوط عالم فاضل، ملا نوروز علی بسطامی (م 1288) به نام سفينة النجاة (چاپ سنگی 1286 هجری قمری، تهران، بی شماره صفحه، قطع رحلی). این شرح بسیار مبسوط است، تا حدّی که گاهی به نظر می رسد از اصل مطلب خارج شده است. در عین حال، مجموعه ای بسیار مفید و ارزشمند در مقتل سيّد الشهداء صلوات الله علیه است.(1)


1) نیز بنگرید به: الذریعه، ج 12، ص 203

2_ شرح مختصر فاضل بسطامی به نام لؤلؤ البحرین که مختصر و منتخبی از سفينة النجاة و راهنمای مطالب آن است. (چاپ سنگی1288، به ضمیمۀ شرح خطبه توحیدیه رضویه از علامه مجلسی و رسائل دیگر).

این رساله، با اینکه مقتبس از شرح مبسوط شارح است، نکاتی در بر دارد که در شرح مبسوط نیامده و مورد استفاده قرار گرفته است.(1)

3 _ شرح میرزا ابو طالب شیرازی (نسخه خطی اصل در کتابخانهۀ ملک به شمارهٔ 1807/1 (2)پدر شارح، میرزا علی اکبر نوّاب خراسانی شیرازی (1187 _ 1263) است که دورۀ بحر اللئالی او در احوال چهارده نور پاک علیهم السلام مشهور است.(3)

وی، این شرح را به امر پدر خود در سال 1265 نوشته است.

4 _ تعلیقات میرزا ابوالقاسم وفای شیرازی بر مراثی بحر العلوم (منقول از مجموعۀ خطی شمارهٔ 2842 کتابخانهۀ ملک، ص 145 _160) وفای شیرازی، از فضلا و ادبای قرن سیزدهم هجری قمری، مجموعه ای به نام دیوان العروس دارد، که منتخبی از آثار ادبی خود و دیگران را در آن گرد آورده است. از جمله، مراثی بحر العلوم را نقل کرده و حواشی فراوان و ترجمه بعضی ابیات


1) بنگرید به: الذریعه، ج 18، ص 378

2) بنگرید به فهرست کتابخانۀ ملک ، ج 5، ص 368

3) بنگرید به: الذریعه، ج 3، ص 45 و ج 12، ص 199 و همچنین فهرست منزوی، ج 6، ص 4418

را بر آن افزوده است.

از این مجموعه، نسخۀ دیگری در کتابخانۀ مرحوم آیة الله مرعشی به شمارهٔ 2452 موجود است که پس از اتمام کار علمی کتاب، از آن مطلّع شدیم. و لذا در این چاپ مورد استفاده واقع نشد.(1)

5 _ تخمیس مراثی بحرالعلوم، از سیدحسین بن سیدرضا بن سید مهدی طباطبایی (نوۀ ناظم). از این تخمیس، در منابع مختلفی از جمله الذريعه (ج 4، ص 7)، ادب الطف (ج8، صص 67_70) یاد شده است. تنها نسخه ای که از متن تخمیس یافتیم، نسخه ای است که در حاشیۀ شرح میرزا ابو طالب شیرازی نوشته شده است.

6 _ علاوه بر اینها، کارهای دیگری در مورد مراثی بحر العلوم انجام شده، مانند شرحی که شیخ آقا بزرگ تهرانی دیده و در الذریعه (ج 13 ، صص 5_6) از آن یاد کرده است ، و نیز استقبال مرحوم شیخ عبد الصمد خامنه ای از مراثی، که مرحوم ملاعلی خیابانی علماء معاصرین(ص )349 و در مجلّدات مختلف از کتاب وقائع الايام خود، بخش هایی از آن را نقل کرده و ظاهراً تمام آن را در اختیار داشته است، ولی به دست ما نیامد.

7 _ شرح مولى رحمة الله بن علی کرمانی (انجام در 1296). از شارح ، اطلاع خاصّی به دست نیامد، مگر اینکه او در قرن سیزدهم می زیسته و فضل و کمال و خلوص و اخلاص او از


1) بنگرید به: فهرست ملک، ج 6، ص 131 و فهرست مرعشی، ج 7

همین شرح پیداست. وی، انگیزه خود را از نگارش شرح مراثی چنین بیان می دارد:

ابیاتی در مراثی، منسوب به سیّد اجلّ اورع اتقی بحر العلوم أعلى الله مقامه به نظر رسید. و اعتقاد حقیر آن است (که) طریقی از برای ذاکر مصیبت، اسلم از خواندن چند بیتی از آنها و بیان مضامین آنها نباشد، به واسطه اطمینان به فرمایشات ایشان.

و به واسطۀ غموض لفظی و معنوی در بعض ابیات، غلب ذاکرین از خواندن آنها _ على وجه الصحّة _ محروم بودند. و شرحی که خالی باشد از تطویل مملّ و تقلیل مخلّ، و نافع عالی و دانی باشد، به نظر نرسید. به خاطر عاثر رسید شرحی که حاوی جهات مذکوره باشد، بنویسم و آن را وسیلۀ نجات معاد خود قرار دهم. آن را اشارهٔ صاحب کار حقیقی دانسته، شروع در شرح ابیات مذکوره نمودم.

ظاهراً این شرح نام خاصی نداشته، ولی مرحوم علامۀ تهرانی، به دلالت جملهٔ اخیر از مقدمۀ شارح، نام آن را وسیلة النجاة نهاده است.

از شرح مولی رحمة الله کرمانی، دو نسخه چاپ سنگی به دست آوردیم:

اول _ چاپ سنگی 1300، در 1601 صفحه، قطع جیبی، به خط سید محمد رضا طباطبایی اردستانی، که در 6 ذیقعدۀ سال 1300(1)


1) الذريعه، ج 25، ص 85

نوشته و چاپ شده است. این چاپ، به دلیل صحّت و اعتبار و نزدیکی به زمان تألیف (و احتمالاً طبع در زمان حیات مؤلف) در تحقیق کتاب، اصل قرار گرفت.

دوم _ چاپ سنگی بی تاریخ، در قطع جیبی، 160 صفحه، که حسب امر آقا میرزا محمد حسین ناصر الشریعهۀ قمی در مطبعهٔ علمی و اقبال چاپ شده است. در خاتمۀ این چاپ، کتاب چنین توصیف شده است:

شرح مراثى مرحوم بحر العلوم أعلى الله مقامه را که مرحوم حجة الاسلام والمسلمین آقا شیخ رحمة الله کرمانی رحمة الله علیه تألیف و ترجمه نموده بودند، کتابی بود مطلوب و مرغوب و مختصر و مفید....

نسخهٔ این چاپ، به شمارهٔ 5074 در کتابخانۀ چهل ستون مسجد جامع بازار تهران موجود است، که در اینجا مورد استفاده قرار گرفت.

10. در این کتاب، مطالب زیر را می خوانید:

1 _ مقدمه ای تحلیلی در مورد عاشورا، مراثی عاشورا، ترکیب بند علامه بحر العلوم، شروح آن، و شرح مولی رحمة الله کرمانی.

2 _ شرح مولی رحمة الله کرمانی.

3 _ متن ترکیب بند علامه بحر العلوم بر اساس متن موجود در شرح حاضر و مقابلۀ آن با چند نسخهٔ دیگر که یاد خواهند شد.

4 _ متن تخمیس مراثی علامه بحرالعلوم از سید حسین طباطبایی (نوۀ سید) که در صفحات اخیر از آن یاد شد.

5 _ تعلیقات کتاب (پانوشت ها). این تعلیقات، منتخبی است از مطالب سفينة النجاة بسطامی، لؤلؤ البحرين بسطامی، شرح میرزا ابو طالب شیرازی، و شرح میرزا ابوالقاسم وفای شیرازی. علاوه بر اینها، ابیات ترکیب بند محتشم که ابیات سیّد بحرالعلوم ناظر به آنها بوده است، و مطالبی مفید از کتب حدیث و سیره و تاریخ و مقتل انتخاب شده و ذیل بندها افزوده شده است.

پس از آن، بند دوازدهمی _ افزودۀ وفای شیرازی _ با شرح و ترجمۀ ناظم آمده است.

•

حُسن ختام این گفتار را ابیاتی از قصیدۀ ابن عرندس حلّى، عالم بزرگوار شیعه در قرن نهم، قرار می دهیم. متن کامل این قصیده را شیخ فخرالدین طریحی در المنتخب خود، و علامه امینی به نقل از آن در الغدیر آورده است. علامه امینی می نویسد:

و من شعر شيخنا الصالح، رائية اشتهر بين الاصحاب أنّها لم تقرأ في مجلس إلّا و حضره الامام الحجّة المنتظر عجّل الله تعالى فرجه.(1)

متن کامل قصیده در 103 بیت است که چند بیت گزیده از آن را در اینجا نقل می کنیم:

أيقتل ظمآناً حسين بكربلا *** وفي كل عضو من أنامله بحر

و والده الساقي على الحوض في غد *** و فاطمةُ ماء الفرات لها مهر

فوالهف نفسي للحسين و ما جنى *** عليه غداة الطفّ في حربه الشمر


1) الغدير، ج 7، صص 14_19

فويلُ يزيد من عذاب جهنّم*** إذا أقبلت فى الحشر فاطمة الطهر

ملابسها سودٌ من السمّ أسودُ *** وآخر قانٍ من دم السبط محمَرُّ

أيُقرع جهلا ثغر سبط محمد *** و صاحب ذاك الثغر يُحمى به الثغر؟

فليس لأخذ الثار إلّا خليفة *** يكون لكسر الدين من عدله جَبرُ

تحفّ به الأملاك من كلّ جانب *** ويقدمه الإقبال والعزّ والنصر

محيطٌ على علم النبوّة صدره*** فطوبى لعلم ضمّه ذلك الصدر

هو ابن الامام العسكرى محمّد الت *** سقيّ النقىّ الطاهر العَلَم الحبر

سمّى رسول الله وارث علمه *** اِمام على آبائه نزل الذكر

مصابكم يا آل طه! مصيبة *** و رزء على الاسلام أحدثه الكفر

ساندبكم يا عدّتي عند شدّتي *** وأبكيكم حزناً إذا اقبل العشر

وأبكيكم ما دمتُ حيّاً، فإن أمتْ *** ستبكيكُمُ بعدي المراثي والشعر

جعلتكم يوم المعاد وسيلتي *** فطوبى لمن أمسى و أنتم له ذخر

سيبلى الجديدان الجديد، وحبّكم *** جديد بقلبي ليس يخلقه الدّهر

علیکم سلام الله ما لاح بارق *** وحلّت عقود المزن وانتشر القطر

•

اللّهم ارزُقنا شفاعةَ الحسينِ يومَ الورود، و ثبّت لنا قدمَ صدقٍ عندك مع الحسين وأصحابِ الحسينِ الَّذِينَ بذَلوا مُهَجَهم دونَ الحسين عليه السلام. (مصحّحان)

28 صفر 1415

يا راكضَ الفَلَواتِ في طلبِ الدُّرَرْ *** يا طائفَ الرَّوَضاتِ في شَمُ الزَّهَرْ

هذا نجاةٌ للمعادِ فصُنْه کَالر *** روحِ الَّتي أَعطاکَ وهَابُ الصُّوَرْ

مقدّمۀ شارح

بسم الله الرّحمن الرّحيم

الحمد لله ربِّ العالمينَ. وصَلَّى الله على خير خلقِهِ محمَّدٍ و آلِه أجمعين. و لعنة الله على أعدائهم و ظالِميهم و مُنكري فَضائِلِهم مِنَ الآن إلى يومِ الدين.

امّا بعد؛ چنین گوید بندۀ خاطی عاصی رحمة الله بن علىّ الكرماني عفى الله عن جرائمهما: بعد از آن که ملاحظه نمودم کثرت معاصی و خطيئات صادره از اهل زمان را، چنانکه بر شخص بصیر خبیر مخفی نیست، غیر از چنگ زدن به دامن خامس آل عبا حضرت سيّدالشهداء عليه آلاف التحيّة والثناء طریقی که اقرب به غفران و وصول به چِنان باشد، به نظر فاتر نرسید.

و در ذکر مصیبت آن بزرگوار خبری که مفید علم به وقوع تفاصیل

رزیه باشد، معدوم و یا نادر است؛ و جواز تسامح در ادلّۀ سنن هم مصحِّح جواز ذکر مصائب غير معلومة الوقوع، بدون نقل قول، نیست؛ و نقل اقوال رکیکۀ صادره از ،مخالفین، بعد از قطع به قبح عرفی، به اعتبار استلزام اهانت، خالی از شبۀ تحریم نیست.

ابیاتی در مراثی منسوب به سیّد اجل اورع اتقى بحر العلوم أعلى الله مقامه به نظر رسید، و اعتقاد حقیر آن است طریقی از برای ذاکر مصیبت، اسلم از خواندن چند بیتی از آنها و بیان مضامین آنها نباشد، به واسطۀ اطمینان به فرمایشات ایشان. و به واسطۀ غموض لفظی و معنوی در بعض ابيات، اغلب ذاکرین از خواندن آنها على وجه الصحه محروم بودند. و شرحی که خالی باشد از تطویل مملّ و تقلیل مخلّ و نافع عالی و دانی باشد، به نظر نرسید؛ به خاطر عاثر رسید شرحی که حاوی جهات مذکوره باشد بنویسم و آن را وسیلۀ نجات معاد خود قرار دهم؛ آن را اشارت صاحب کار حقیقی دانسته، شروع در شرح ابیات مذکوره نمودم.

و بباید دانست که مراد از معنی نه ترجمۀ لفظ است بلکه مراد الفاظی است که بعد از خواندن هر بیت، تلفّظ به آنها مناسب است؛ پس مورد ایراد فضلا نباشد.

امید که مطلوب عالی و دانی و نافع منتهی و مبتدی و وسیلۀ نجات این عاصی گردد؛ یومَ لا يَنفَعُ مال ولا بَنُونَ إِلَّا مَنْ أَتَى الله بقلبٍ سليم؛ و بهِ أستعينُ، إِنَّهُ خيرُ معينٍ.

قال أعلى الله مقامه و رفع أعلامه:

بند اول

(1) الله أكبرُ (2)

همچنین نوشته است: «بالسكون، لأنّ الوقف بالحركة وكذا الوصل بالسكون لا يكون عربياً، بل هو لحن في لغتهم»

ماذا الحادِثُ الْجَلَلُ *** فقد (3)تَزَلْزَلَ سَهْلُ الأرضِ و الْجَبَلُ(4)

اللّغة:

الجَلَل، بمعنى: العظيم (5). وَ سَهْلُ الأرض: خلاف الجبل.


1) شمارۀ بندها در نسخه، در هامش صفحات نقل شده است

2) وفای شیرازی، «اکبر» را مجزوم ثبت کرده و نوشته است: «جزم [یعنی راء اکبر]، دلالة على فضله المطلقة [كذا] و معناه: الله أكبر من أنْ يُوصف. وكذا في فصول الاذان والحركة لحن».

3) و في إتيان «قد» على الفعل الماضي لطيفة أخرى، و هي أنّ التزلزل و الاضطراب باق إلى زمان الحال و أنّ التزلزل محسوس و موجود بقرينة اسم إشارة «ذا». (بسطامی _ سفینه)

4) و لا يخفى عليك أنّ المصراع الثاني في موضع التعليل لإثبات عظم هذه الرزيّة و محقّق له. و فيه إشارة إلى أنّ صاحب هذه الرزيّة قد كان قواماً لاستقرار الأرض و الجبال و غيرهما. و لهذا تزلزلت برزيّته الأرض وغيرها. و فيه _ أيضاً _ إشارة إلى أنّ هذه الرزيّة العظيمة قد كانت من أشراط الساعة وعلاماتها و أنّ اليوم الّذي وقعت هي فيه، هو اليوم الذي ذكره الله تعالى: «إذا زلزلت الأرض زلزالها» (زلزال: 1) بقرينة إتيان لفظ «قد» على الفعل الماضي. (بسطامي _ سفينه)

5) جلل _ چنان که در صحاح است _ به معنی امر بزرگ و دشوار و آسان _ هردو _ آمده. و مراد در اینجا، معنی اوّل است. و سهل، ضدّ جبل است، یعنی زمین صاف و هموار. (ابوطالب)

الإعراب:

«الله» مبتدأ. «أكبر» خبره. و الجملة في مقام التعجّب، وكذا الجملة الاسميّة بعدها. «ما» مبتدأ أو خبر مقدّم، و «ذا» مبتدأ مؤخّر؛ و «الحادث» بدل منه، أو عطف بيان، أو صفة، و «الجلل» صفة له. و«الفاء» تعليليّة لإثبات عظم الحادثة لا لحدوثها. قد تحقيقيّة. «تزلزل» فعل ماضٍ معروف، فاعله «سهل الارض»، و«الجبل» عطف عليه.

المعنى:

پناه می برم به عظمت و بزرگی خدا، حادثه و شورش قیامت است که برپا شد!؟ بزرگی آن را کسی غیر خدا نمی داند. مصیبتی بر پا شد که خدا صاحب عزا (1)

بنگرید به: بحار الأنوار، ج45، ص 313، رقم 14 به نقل از امالی شیخ مفید؛ و عوالم العلوم، ج 17، صص 733_734، آخرین روایت، به نقل از آمالی طوسی، ج 1، ص 162.

و خدای متعال ذاکر و زایر امام حسین علیه السلام است:

بنگرید به: کامل الزیارات، باب 1، ضمن حدیث 1 و باب 38، ضمن حدیث 4، همراه با توضیحات علّامه امینی پیرامون حدیثی در ص113

، پیغمبر و علی مجلس نشین او هستند. مصیبتی هست که کوه و دشت از آن مصیبت متزلزل و مضطرب شدند. هر موجودی از موجوات و هر ممکنی از ممکنات، در عالم خود ماتمزده و گریانند. گویا آن مصیبت این است که فرزند رسول خدا حضرت سید الشهداء سلام الله علیه را با لب تشنه و شکم گرسنه، سر از

1) ذیل فقرات آتی اشاره به این مطلب خواهد شد که «ذاک دم یطلبه الله به»:

بدن جدا کردند.

ما هذه الزَفَراتُ الصاعداتُ أسىً *** كأنّها شُعَلٌ تُرمى بها شُعَلُ

اللّغة:

الزفرات: جمع «زفرة»، والمراد بها: الأصوات الخارجة عند شدّة الحزن (1). والأسى: الحزن. والشعل: جمع «شعلة» وهي: الدّخان الأحمر بسبب تأثير النّار فيه.

الإعراب:

«ما» خبر مقدّم. «هذه» مبتدأ مؤخّر. «الزّفرات: بدل أو عطف بيان أو صفة. «الصاعدات» صفة ل «الزفرات». و «أسىّ» مفعول لأجله. والجملة الاستفهاميّة في مقام التعجّب. «كأنّ» حرف تشبيه و الضمير الراجع إلى الزفرات، اسمها و «شعل» خبرها. و «ترمی» بالبناء للمجهول صفة ل-«شعل». و«الباء» بمعنى في متعلّق بمحذوف خبر مقدّم. و «شعل» مبتدأ مؤخّر. والجملة الاسميّة صفة ل-«شعل» كالفعلية. والفاضل البسطامي ذكر في إعراب «تُرمى بِها شُعَلٌ» وجهين غير هذا. والذي ذكرته في نظري أقرب، ولم يذكره مع كونه متبادراً.(2)

و «ترمی» فعل معلوم صفة ل-«شعل». و ضمير بها راجع إلى «الشعل» الأولى. و والمقصود أنّ هذه الزفرات المشتعلة إنّما تصعّدت من النيران المشتعلة في القلب.

و يجوز أن يجعل «ترمى» بصيغة المجهول و «شعل» نائب فاعله، على أنّ هذه الزفرات، مشتعلة بحيث ترمى شعلاً أخرى مثل أنفسها.

و «الباء» في «بها» على الأوّل، للتعدية و على الثاني، للسببية.

و بالجملة، كلامه رحمه الله تعالى إشارة إلى قوله تعالى: «إِنَّهَا تَرْمِي بِشَرَرٍ كَالْقَصْرِ كَأَنَّهُ حِمالَةٌ صُفْرٌ» (المرسلات 32 و 33)


1) الزفرات: در مجمع است که: زَفَرَ زَفْراً یعنی: اخراج کرد و بیرون آورد نَفَس خود را بعد از مدّتی چند که حبس کرده بود و «زَفَرات» _ به تحریک _ جمع «زَفْرة» _ به سکون _ است .انتهى و مراد به «زفرات» در این مقام ناله هاست. (ابو طالب)

2) اگر چه فاضل بسطامی در لؤلؤ البحرین «ترمی» را به صیغۀ مجهول آورده، لكن در سفينة النجاة آن را خبر آن فرض کرده و گفته است:

المعنى:

نمی دانم چه مصیبت واقع شده است که جمیع مردم فریاد می زنند و ناله می کنند به فریادهای بلند. و جمیع مردم محزونند و آثار حزن و اندوه از آنها ظاهر است. گویا آتش در قلبهای مردم افتاده که ناله های آنها مثل شعله های آتش می ماند که در آن شعله ها شعله های دیگر باشد. (1)بلی، چگونه فریاد نکنند و ناله ننمایند!؟ فرزند رسول خدا سیدالشّهداء به منزلۀ جان آنها هست؛ پس گویا جان از تن آنها بیرون رفته است.

ما لِلعُيونِ عُيونُ الدَّمع جاريةٌ *** مِنها تَخُدُّ خُدوداً حين تنهَمِل

اللّغة:

العيون: جمع «العين»، و هي مشتركة بين معانٍ منها الباصرة، وما


1) و این، کنایه از کمال شعله هاست که از نفس آن شعله ها، شعله دیگر انداخته می شود. (ابو طالب)

تفور منه الماء؛ و يعرف المراد بالقرائن. والخدّ: الشقّ و ما ارتفع من الوجه (1). و الانهمال: الانصباب.

الإعراب:

«ما» بمعنى أیّ شيء، مبتدأ «اللعيون» خبره. «عيون» مبتدأ. «الدّمع» مضاف إليه. «جارية» خبره. والجملة الاسميّة في محلّ الحال من العيون. «منها» متعلّق بالجارية، والضّمير راجع إلى العيون الأولى. «تخدّ» فعل مضارع معروف، فاعله راجع إلى العيون الثانية. «خدوداً» مفعوله. «حين» ظرف ل-«تخدّ». «تنهمل» فعل معروف، فاعله راجع إلى العيون الثانية.

والجملة في محلّ الجرّ بإضافة «حين» إليها. وجملة «تخدّ» في محلّ الرفع على أنّها خبر بعد الخبر.

المعنى:

ای دوستان! خبر دهید مرا چه واقع شده است برای شیعیان و دوستداران امیرالمؤمنین علیه السَّلام که می بینم چشمه های اشک از چشمهای آنها ریزان است، و از شدّت گریه و زاری و ریختن اشک صورتهای آنها مجروح است.(2)

گر چشم روزگار برو زار می گریست *** خون می گذشت از سر ایوان کربلا (محتشم)

طالبین مدارک گریۀ مخلوقات بر سیدالشهداء سلام الله علیه بنگرند به:

الف) گریۀ انبیا و ائمه و فاطمۀ زهرا صلوات الله عليهم أجمعين:

بحار الانوار، ج 45، باب 41 و ج 44، باب 30، صص 245_247 و 226، ضمن حدیث 6، به نقل از عیون اخبار الرضا، ص 209 و امالی شیخ صدوق؛ همان جلد، باب 31، صص 250 _ 251، حدیث 1، به نقل از امالی شیخ طوسی؛ عوالم العلوم، ج 17 ، باب ،18، صص 503_513

ب) گریۀ ملائکه:

كامل الزيارات، باب 27، باب بكاء الملائكة على الحسين عليه السلام؛ أصول كافى؛ ج 1، كتاب الحجة، باب مولد الحسین علیه السلام، ص 465؛ لهوف، ص 53، به نقل از کافی؛ بحار الانوار، ج 45، باب 41، باب ضجيج الملائكة إلى الله تعالى في أمره عليه السَّلام

ج) نوحۀ جنّ بر آن حضرت:

طبقات ابن سعد، رقم 319 (تراثنا، ج 10، ص 199)؛ کامل الزيارات، باب 29، باب نوح الجنّ على الحسين عليه السلام؛ روضة الواعظين، ج 1، صص 169_170؛ مقتل خوارزمی، ج 2، صص 95 و 100؛ ترجمة الامام الحسين عليه السَّلام من تاريخ ابن عساکر، صص 266_270؛ الحسين بن على عليه السَّلام لابن عديم،صص 109 _ 113؛ تذكرة الخواصّ، صص 241 _ 242؛ کامل بهایی، ج 2، ص 300، ضمن خطبۀ حضرت سجّاد علیه السَّلام در مسجد شام؛ بحار الانوار، ج45، باب 43، باب نوح الجنّ عليه عليه السَّلام ؛ احقاق الحق، ج 11، صص 570_589؛ دیوان الحسين بن على عليهما السَّلام، صص 105_108

د) گریۀ آسمان و زمین و کسوف خورشید و ماه:

طبقات ابن سعد، رقم 321_328 (تراثنا، ج 10، صص 199_200) [رقم 326 مطابق ارشاد شیخ مفید، ص 251 می باشد]؛ انساب الاشراف، ج 3، ص 209، رقم 54 و 55 و ص 228، رقم 88؛ كامل الزيارات باب 28، باب بكاء السماء والارض على قتل الحسين عليه السَّلام؛ مناقب آل أبي طالب، ج 4، صص 53_54؛ مقتل خوارزمی، ج 2، صص 89_91؛ ترجمة الامام الحسين عليه السلام من تاريخ مدينة دمشق ابن عساکر، صص 241_248، رقم 287_304؛ تذكرة الخواص، صص 245 _ 246؛ وسائل الشیعه، ج 10، ص 352، رقم 15، به نقل از قرب الاسناد؛ بحار الانوار، ج 45، باب 40، باب ما ظهر بعد شهادته عليه السَّلام و باب 39، ص 140، به نقل از امالی صدوق، مجلس 31، رقم 4، مقتل مقرم، ص 295 و پاورقی ص 293 ؛ احقاق الحق، ج 11، صص 458_489

ه) گریۀ همه ما خلق الله:

كامل الزيارات، باب 26، باب بكاء جميع ما خلق الله على الحسين عليه السَّلام و بابهای 30 و 31 ، دعاء الحمام و لعنها على قاتل الحسين عليه السَّلام، نوح البوم و مصيبتها على الحسين عليه السلام؛ علل الشرائع باب 162، ص228 ، ح 3؛ مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 86 وسائل الشيعة، ج 10، ص 395، رقم 12، به نقل از کلینی؛ بحار الانوار، ج 44، باب 31، ص 264 رقم 22، به نقل از تفسیر فرات، صص 55 و 56؛ عوالم العلوم، ج 17، باب 17، صص 455_501؛ مقتل مقرم، ص 293، به نقل از مدارک متعدد اهل سنت علامۀ مجلسی در بحار الانوار، ج 101، ص231، تحت رقم 38 چنین فرموده است:

«زيارة أخرى له صلوات الله عليه أوردها السيد و غيره. والظاهر أنّه من تأليف السيد المرتضى رضي الله عنه» سپس آن را از مصباح الزائر سید بن را طاووس نقل می کند. و در صفحهٔ 317 همان مجلّد می نویسد: «قال الشيخ المفيد قدس الله روحه في كتاب المزار بعد ايراد الزيارة الّتي نقلناها من المصباح ما هذا لفظه:

(8) زيارة أخرى في يوم عاشورا برواية أخرى: إذا أردت زيارته بها في هذا اليوم، فقف عليه صلّى الله عليه و آله و قل: السلام علی آدم...»

و در صفحهٔ 328 چنین آورده است: «أقول: قال مؤلّف المزار الكبير: زيارة أخرى في يوم عاشورا ممّا خرج من الناحية إلى أحد الأبواب، قال تقف عليه وتقول: السلام على آدم... و ساق الزيارة إلى آخرها مثل ما مرّ. (المزار الكبير، صص 165_171)

فظهر أنّ هذه الزيارة منقولة مرويّة ويحتمل أن لا تكون مختصّة بيوم عاشورا، كما فعله السيد المرتضى رحمه الله و أما الاختلاف الواقع بين تلك الزيارة و بين ما نسب إلى السيد المرتضى فلعلّه مبنيّ على اختلاف الروايات. و الأظهر أنّ السيد أخذ هذه الزيارة و أضاف إليها من قبل نفسه ما أضاف.»

مرحوم مجلسی به همین ترتیب در تحفة الزائر، باب 8، فصل اول (شب و روز عاشورا) زیارت چهارم (چاپ سنگی 1273 ه صص 225_232 و چاپ سنگی، 1313 ه صص (333_345) را به زیارت ناحیۀ مقدسه اختصاص داده است :

«زیارت چهارم: شیخ مفید روح الله روحه فرموده است که زیارت دیگر است در روز عاشورا به روایت دیگر. و شیخ محمد بن المشهدي رحمه الله ذکر کرده است که این زیارت دیگر است در روز عاشورا که از ناحیه مقدسۀ حضرت صاحب الأمر صلوات الله علیه به سوی بعضی نایبان آن حضرت بیرون آمده است».

سپس زیارت را نقل فرموده، در انتهای آن چنین می گوید:

«مؤلف گوید: این زیارت را با تغییرها و زیادتی ها در مزارات ایراد کرده اند و به سید مرتضی رضی الله عنه نسبت داده اند و از زیارات مطلقه شمرده اند. پس دور نیست که بنابراین در سایر ایام نیز توان خواند این زیارت را».

محدّث موثّق، مرحوم حاج شیخ عباس قمی، در هدية الزائرين و بهجة الناظرين (چاپ سنگی تبریزصص، 89_90) چنین می گوید :

«یکی از زیارات روز عاشورا، زیارتی است که از ناحیهۀ مقدّسه رسیده و مشتمل است بر بسیاری از مصائب آن حضرت، که آن آخوند جعّال جمله ای از فقرات زیارت مفجعۀ بافتۀ خود را از آن دزدیده و چون به حسب روایت مختص به روز عاشوراست، زوّار غالباً از فیض خواندن آن محرومند».

و سید جلیل علی بن طاووس رحمه الله در مصباح الزائر در ضمن زیارات مطلقه، زیارتی نقل کرده که مشتمل است بر تمام فقرات آن زیارت، و لکن با اذن دخول مبسوطی که در آن نیز اشاره به جمله ای از مصائب شده، و تقسیم کردن آن که بعضی در پیش رو و بعضی در پشت سر و پایین پا باید خواند. و سیّد فرموده که این زیارتی است که سیّد مرتضی به آن زیارت کرده.

علامه مجلسی رحمه الله در بحار الانوار این زیارت را از مصباح الزائر نقل کرده و در آخر آن فرموده است:

«مظنون آن است که این زیارت از مؤلفات سید مرتضی باشد که از فقرات ناحیۀ مقدسه آن را ترکیب نموده و چیزی بر آن افزوده. و از این جهت این زیارت را در کتاب تحفه نقل نکرده * و غالب عوام را که جز آداب و سننی را که در کتب آن مرحوم بینند به کتاب و گفتۀ دیگران اعتنایی ندارند، از فیض آن زیارت محروم کردند.

و در مزار قدیم ** همین زیارت را نقل کرده و در اول آن فرموده:زيارة أخرى تختصّ بالحسين صلوات الله عليه و هي مرويّة بأسانيد. و هي أوّل زيارة زار بها المرتضى علم الهدى رضوان الله عليه و عليه السلام فاذا بلغت المقتل إلى آخره. حاصل ترجمه: این زیارت به چند سند روایت شده و این اول زیارتی است که به آن زیارت کرد علم الهدی سید مرتضى.

پس معلوم شد که این زیارت شریفۀ مرویه و معتبره را در هر وقت می شود خواند . و ظن آن مرحوم بی اصل ، بلکه با طریقۀ سید مرتضی ابداً مناسبتی ندارد .

*اگر مراد مرحوم قمی از تحفه، همان تحفة الزائر باشد، از دو چاپ مختلف ، محلّ این زیارت از آن کتاب قبلاً ارائه شد. ** ظاهراً منظور همان مزار كبير محمد بن المشهدی است.


1) تُخَدُّ، مشتق از «خدّ» است که به معنی شکافتن است؛ و «خدّ»، عبارت است از مؤخّر چشم تا حوالی و اطراف دهن که بعبارة اخرى، صفحۀ وجه باشد. و جملۀ «تخد خدودا» خبر بعد از خبر است. و محتمل است که خُدود از «خد» به معنی طریق واضح و چاههای عمیق که در طرق است، باشد. (ابو طالب)

2) یعنی: چه واقعه است چشمها را که چشمه های اشک از آن چشمها جاری است؛ که می شکافند آن چشمه ها هنگام جاری شدن و سیلان، راههای عمیق را. یعنی حدوث چاههای عمیق و طرق واضحه، از سیلان آن اشکهاست. (ابوطالب) بلی، جای آن دارد که در این مصیبت عظمی و داهیهٔ کبری، صبح و شام، بلکه على الدوام، شیعیان به جای اشک، خون از دیده جاری نمایند، چنانکه حضرت قائم عجل الله فرجه در یکی از فقرات زیارت آن سرور می فرماید: «و لَئنْ أخَّرتني الدهورُ و عاقني عن نصر المقدورُ و لَمْ أكُنْ لمن حاربك محارباً و لِمَنْ نَصَبَ لك العداوة مناصباً، فلأناد بنك صباحاً ومساءً ولأبكين لَك بَدل الدموع دماً حسرةً عليك و تأسفاً على ما دَهاک». (بسطامی_سفینه)

68

ماذَا التَّواحُ الَّذي عَطَ القُلوبَ و ما *** هذَا الصَّحِيحُ وَ ذِي الضَّوْصَاءُ وَ الزَّجَلُ

اللّغة:

النواح: مصدر «ناحَ ينوحُ». عطَّ القلوب، أي: شقّها (1). والضجيج والضَّوْضاء والزَّجَل، متقاربة المعنى، و هي الأصوات المتفقة المختلفة، كرّرت للتأكيد.

الإعراب:

«ما» خبر مقدّم. «ذا» مبتدأ مؤخر. «النواح» بدل منه أو عطف بيان أو صفة. «الّذي» صفة ل-«النُّواحُ». «عطّ» فعل معروف، فاعله راجع إلى الموصول و «القلوب» مفعوله. والجملة صلة الموصول. و «الواو» للعطف أو الاستيناف. «ما» خبر مقدّم. «هذا» مبتدأ مؤخّر و «الضجيج» بدل منه. و «ذي» عطف على «هذا» و «الضّوضاء» بدل منها، و «الرّجلُ» عطف على «الضّجيج».


1) عطّ: أي: شَقَّها طولاً و عرضاً. (وفا)

المعنى:

آیا چه واقع شده که مردم نوحه می کنند و فریاد می زنند، که نوحه و فریادشان دلها را می شکافد و جگرها را می سوزاند؟ و چه چیز این صداها و آوازهای مختلفه که به یکدفعه بلند می شود، که نزدیک است آسمانها را از هم بشکافد و زمین را بدراند (1)

آری ،والله، کم مصیبتی نبود که تو تعجب می نمایی که چرا دلها شکافته شده؟ سزاوار این بود که در این مصیبت، افلاک و سرادقات شکافته و آفتاب و ماه و ستارگان گداخته شوند.

کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی *** وین خرگه بلند ستون بیستون شدی

کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه *** سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی

کاش آن زمان ز آه جهانسوز اهل بیت *** یک شعله برق، خرمن گردون دون شدی

کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان *** سیماب وار گوی زمین بی سکون شدی

کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک *** جان جهانیان همه از تن برون شدی

کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست *** عالم تمام غرقۀ دریای خون شدی

(محتشم)

طالبین مدارک ثواب گریه بر سید الشهداء سلام الله علیه بنگرند به:

كامل الزيارات، باب 32، باب ثواب من بكى على الحسين عليه السلام و باب 33 ، باب من قال في الحسين عليه السَّلام شعراً فبكى وأبكي، صص 100_106؛ وسائل الشيعه، ج 10، باب 66، استحباب البكاء لقتل الحسين عليه السَّلام، صص 391_399؛ بحار الانوار، ج 44، باب 34،باب 34، ثواب البكاء على مصيبته و مصائب سائر الائمة عليهم السَّلام، صص 278 _ 296؛ همان، ج 45، باب 37 س 63، رقم 3، به نقل از مصباح شیخ طوسی، و رقمهای 39 و 40، به نقل از کافی عوالم العلوم، ج 17، باب 20، صص 525_590. آنچه محتشم فرموده: «کاش آن زمان سرادق گردن نگون شدی» مضمون فرمایشی از حضرت زینب سلام الله علیهاست:

إذا خرجت زينب إبنة فاطمة، أخته، و كأنّي أنظر إلى قرطها يجول بين أذنيها و عاتقها و هي تقول: ليت السماء تطابقت على الأرض.

تاریخ طبری، ج 4، ص 345 به نقل از ابو مخنف؛ کامل ابن اثیر، ج 4، ص 34 و خرجت زينب من الفسطاط و هي تنادي: وا أخاهً! وا سيداه! وا أهل بيتاه! ليت السماء أطبقت على الأرض! و ليت الجبال تدكدكت على السهل (الهوف، ص 52؛ بحار الانوار، ج 45، ص 54، به نقل از او، بمقتل مقرم به نقل از طبری ولهوف)

!؟

1) باز این چه شورش است که در خلق عالم است *** باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

كأَنَّ نَفْخَةَ صُورِ الحشرِ قد فَجَأَت (1)*** فالنَّاسُ سَكرى ولا شكرُ وَ لا ثَمَلُ (2)

(بسطامی _ لؤلؤ البحرين)

و المصراع الأخير اقتباس من قوله تعالى: «و تَرَى الناسَ سُکاری و ما هُمْ بِسُکاری .(حج: 2).

ثَمَل _ چنانکه در مجمع است _ به معنای مستی است، که آن هم عبارة أخرای «سکر» است. ولیکن در ذیل لغت «سکر» در تفسیر آیه «لا تقربوا الصَّلوةَ و أنتم شکاری» (نساء: 43) عبارتی می گوید که از آن، چنان معلوم می شود که ثمل مرتبه ای است از مستی که عقل به کلّی زایل نشده باشد، قریب به حالت اغماء. (ابو طالب)

فجأ الأمر: نزل بغتةً. والثمل محرّكة : السكر.


1) ميرزا ابوطالب»، «فُحِأَتْ» _به صیغه مجهول _ ضبط کرده و توضیح داده است: مفعول «فجأت» محذوف است که ناس باشد

2) و محتمل است که خوانده شود «سکر» (به فتح سین) و «ثمل» (به کسر میم)؛ اسم فاعل از «ثمل يشمل» _ كفرح يفرح _ :یعنی مردم مست و مدهوشند و حال آنکه شخص مستی نیست.

الإعراب:

«كأنّ» من الحروف المشبَّهة بالفعل. «نفخة» اسمها. «صور» مضاف إليه. و «الحشر» أيضاً مضاف إليه. «قد» للتّحقيق. «فجأت» فعل و فاعل، خبر كأنّ. و «الفاء» لسببيّة ما بعدها للتّشبيه. «الناس» مبتدأ. «سكرى» خبره؛ یعنی: مرأة سكرى بحمل هو هو للمبالغة (1)

ظاهر آناظم، اشاره به آیۀ بعدی نیز دارد: «ونُفِخَ في الصور ذلك يوم الوعيد» (ق: 20)

. و «الواو» للحال. «لا» نافية. «سكر» مبتدأ خبره محذوف؛ أي موجود. و «لا ثمل» عاطف و معطوف.

المعنى:

خبر دهید مرا، گویا نفخۀ صور واقع شده، حضرت اسرافیل در صور دمیده که مردم یکدفعه مضطربند، و گویا عقل از سر ایشان رفته. زیرا که مردم را می بینم مست، و این مستی خمر و بیخودی شراب نیست.(2)

گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست *** این رستخیز عام که نامش محرم است

ای شیعه! اگر صور حشر در این ماه عزا دمیده نیست، پس این هنگامه و آشوب عزا از کیست؟ و باعث این همه اضطراب از چیست؟ گویا عزای اشرف اولاد آدم است. (بسطامی _ سفینه)


1) سكرى،: أى في سكرات الموت، لا في سكر الخمر و نحوه. قال تعالى: «و جاءت سكرةُ الموت بالحقِّ» (ق: 19)، أى: شدّته الّتي تغلب و تغيّر فهمه و عقله كسكر الشراب. (مجمع _ وفا).

2) باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین *** بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

قد هلَّ عاشورُ لو غُمَّ الهلالُ بِه *** كأَنَّما هو مِن شُؤْمِ بِهِ زُحَلُ

اللّغة:

هلّ الهلال، أي: ظهر. والعاشور: لغة في عاشوراء بالمدّ و القصر (1)

و لاضطرار و تَناسب صُرِفْ *** ذوالمنع والمصروف قد لا ينصَرِفْ (ابو طالب)

غُمّ الهلال، أي: سُتر بغيم و نحوه (2)، و الشؤم، بمعنى: النحوسة. و زحل: كوكب معروف بالنحوسة.

الإعراب:

«قد» للتّحقيق. «هلّ» فعل ماض معروف. «عاشور» فاعله. «لَوْ » للتمنّي أو للشّرط (3)، وجوابه محذوف، أي: لكان أولى. «غمّ» فعل مجهول، و «الهلال» نائب عن فاعله. «به» بمعنى فيه، متعلّق ب-«غُمَّ». «كأَنَّما» من أداة التشبيه مكفوفة عن العمل ب-«ما» الكافّة. «هو» مبتدأ. (4)

«من» تعليليّة لتشبيه الهلال بالزّحل . «شؤم» مجرور بها. «به» بمعنى «فيه»


1) عاشور ، مخفّف «عاشورا» است. و موافق قواعد نحویّه، این است که منّون باشد، چه اسمی است منصرف. و لیکن اسم منصرف را گاهی غیر منصرف می گردانند به جهت ضرورت شعر، چنانکه ابن مالک می گوید:

2) غُمَّ: در شرح قاموس است که : غُمَّ الهلال به _ بنایی از برای مجهول _ یعنی: رسیده شد به ماه نو، ابری تنگ که حایل شد میان مردم و او. (ابو طالب)

3) «لو» در «لو غمّ» از برای تمنّاست، به معنی «لیت» چنانکه در قول خدای تعالی است: «فَلَوْ أنَّ لناكرَّةً» (شعراء: 102) یعنی: ليتَ لناكرة. (ابو طالب)

4) ضمير «هو» راجع است به هلال، و ضمیر مجرور در «به» نیز راجع است به هلال، و «زحل» خبر از برای «هو» (ابو طالب)

متعلّق بمحذوف، صفة ل «شؤم. «زحل» خبر المبتدأ.

المعنى:

غوغای قیامت است [که] برپا شده، یا هلال محرّم از افق دمیده و ایّام عاشورا شده؟ کاش هلال در این ماه مستور و مخفی می ماند، و شیعیان و دوستان این ماه را نمی دیدند. بس که این هلال محرّم شوم و نحس است، گویا هلال و ماه نو نیست. گویا زحل که کوکب نحس اکبر است از افق طالع شده. (1)

و لا يخفى عليك أنّ هذا الكوكب قد اشتهر في النحوسة، و لكن نحوسته إنّما هو بالنسبة إلى الأشرار؛ و أمّا بالنسبة إلى الأخيار، فلا لأنّه نجم أمير المؤمنين عليه السلام الّذي هو نعمة على الأبرار و نقمة على الفّجار و فسّر بعض أهل التفاسير «بسور» في قوله تعالى «فضُرب بينهم بسورٍ له بابٌ باطنه فيه الرحمةُ و ظاهرُه من قبله العذابُ» (الحديد: 13) بكوكب الزحل مراداً به أمير المؤمنين عليه السلام من حيث التأويل. فيكون حينئذ إشارة إلى أنّ باطن هذه الرزيّة سعد، و إن كان ظاهره نحساً. فباطنها فيه الرحمة بالنسبة إلى الشهداء، من جهة الفوز بدرجة الشهادة و بالنسبة إلى الشيعة من جهة فوزهم بالفيوضات الغير المتناهية، بسبب الحزن والبكاء و الابكاء و التباكي و أقسام التعزية. (سفينة النجاة)

این صبح تیره باز دمید از کجا کزو *** کار جهان و خلق جهان جمله در هم است (محتشم)


در مورد توصیۀ اهل بیت صلوات الله عليهم أجمعين به حزن و اندوه روز عاشورا و نیز نحوۀ رفتار آنان با محرم و عاشورا بنگرید به: كامل الزيارات ، باب 71، ص 175، ح 8؛ علل الشرائع، باب 162، ص 227، ح2؛ روضة الواعظين، ج 1، ص 169؛ مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 86، بحار الأنوار، ج 44، ص 283 _ 285 رقمهای ،17 ، 18 و 23 ، به نقل از امالی صدوق، مجلس 27، رقمهای 2، 4 و 5 حدیث. (اخیر در عیون اخبار الرضا، ج 1، ص 299 نیز آمده است)؛ همان، ج 101، ضمن روایات باب 24، صص 290_328؛ مقتل مقرم، ص 23 برخورد امام صادق علیه السَّلام با محرم در حدیث عبدالله سنان، به نقل از مزار ابن مشهدی، و نیز در ص،224، رفتار امام کاظم امام، رضا و حضرت ولی عصر صلوات الله عليهم أجمعين با هلال محرم آمده است.


در مورد زحل بنگرید به :

تفسیر قمی، ج 2، ذیل آیه شريفة «النجمُ الثاقبُ» (الطارق: 3)؛ بحار الانوار، ج 58 ص 219، به نقل از احتجاج طبرسی، و صص 269_270، ج 56، به نقل از خصال شیخ صدوق.


1) إعلم أنّ في موضعين من البيت إشارة إلى عظم هذه الرزيّة : أحدهما التمنّي المذكور حيث يريد مغمومية الهلال لئلا يراه؛ والثاني تشبيهه بالزحل الذي هو نحس الأكبر.

شهرٌ دَهى ثَقَلَيْها مِنهُ داهيَةٌ *** يقلُ النَّبيِّ حَصِيدٌ فيه والثَّقَلُ

اللّغة:

دهته الداهية، أي: نزلت عليه. الثقل _ محرّكة : كلّ ما له قدر و قيمة. و الثقلين: الجن والإنس. و الداهية: المصيبة. والثقل _ بالكسر فالسّكون _: الشيء الوزين. و الحصيد: المحصود المقطوع.

الإعراب:

«شهر» خبر لمبتدأ محذوف، أي : هو شهر. «دهی» فعل معروف. «ثقليها» مفعوله (1). والضمير المجرور راجع إلى الشّهر بملاحظة كونها


1) ضمیر در «ثقلیها« راجع است به «ارض» که در شعر اول مرثیه است. (ابوطالب) ثقليها: الثقلين: الجنّ والانس. والضمير للأرض أو للدّنيا ، المفهوم من السياق (وفا)

أيّاماً معدودة . «منه» متعلّق بمحذوف حال من الداهية، والضمير راجع إلى الشهر «داهية» فاعل دهى و الجملة الفعلية، صفة للشَّهر. «ثقل النبيّ» (1)_ بمعنى عترة النبيّ (2)

ولا يخفى عليك حسنن کلامه من إيراد لفظ «الثقل» ثلاثاً على سبيل جناس التامّ. (بسطامی _ سفينه)

از حدیث ثقلین ظاهر می شود که عترت پیغمبر صلّی الله علیه و آله با قرآن ، قرین یکدیگر می باشند. هرگاه بر یکی از اینها صدمه ای وارد شود، چنان است که بر دیگری وارد شده. پس ثقل نبی که عترت طاهرۀ آن حضرت است، در این ماه ، حصید و شهید شدند. و به سبب هادت عترت، ثقل اکبر هم که قرآن است، در آن روز، حصید و احکام او تعطیل گردید. (بسطامی_سفینه)


طالبین مدارک حدیث ثقلین بنگرند به:

غاية المرام، مقصد أوّل، باب 28 و 29، صص 211_335؛ بحار الانوار، ج 23، باب 7، صص 104 _ 166؛ احقاق الحق، ج 9، ص 309_375 و ج 18، ص 261_289؛ خلاصة عبقات الأنوار، ج 1 و 2؛ حديث الثقلين، قوام الدين الوشنوى القمي، دار التقريب، 1374 ه (این کتاب توسط آقای مصطفی ملکی ترجمه و به نام دو گوهر گرانبها توسط دفتر نشر فرهنگ اسلامی به چاپ رسید است)؛ مقدمة مرآة العقول، ج 1، ص 17

حضرت سید الشهداء سلام الله عليه در روز عاشورا، در ضمن فرمایشات خود با مردم استناد به این حدیث فرموده اند : نحن ... أحدُ الثقلينِ الَّذين جعلنا رسول الله ثاني کتاب الله تبارک و تعالی.

ر.ک. بحار الانوار، ج 44، ص 205 ، ح1؛ به نقل از احتجاج طبرسی و مناقب ابن شهر آشوب

_ مبتدأ. «حصید» _ بمعنی هالک و ضائع _

1) ثقل به سکون قاف است، از باب ضرورت شعر. (ابو طالب)

2) و في الحديث المشهور قال النبي صلّى الله عليه و آله: «إنّي تاركٌ فيكم الثقلين: كتاب الله و عترتي». و فيه إشارة إلى أنّ عترة النبي صلّى الله عليه و آله الّذين هم فروع مزرعة الرسالة و فروع دوحة النبوّة وثمرات الشجرة الطيّبة الّتي أصلها ثابت و فرعها في السماء، هالكون كما أنّ آيات القرآن بسبب هلاكهم و تعطيلهم معطلون و محرَّفون.

خبره (1). «فيه» متعلّق ب «حصيد»؛ و الضمير المجرور راجع إلى الشّهر. و «الثقل» (2)_ بمعنى القرآن _ عطف على «ثقل النبيّ»، والجملة الاسميّة صفة أُخرى.

المعنی:

چه ماهی است این ماه محرّم که به مصیبت انداخت جنّ و انس را!؟ و به غم و اندوه انداخت بزرگ و کوچک را!؟ و ما را بی آقا و مولا کرد. (3)عترت نبی در این ماه بود که هلاک شدند. و اهل بیت در همین ماه بود که اسیر و دستگیر شدند. و در همین ماه بود که روز شیعیان و دوستان چون شب تار ظلمانی شد و کلام الله مجید، بی مفسّر و مبین و احکام خدا معطّل و بی رونق شد.(4)

لقد قتلوا بقتلِك الأسلامَ و عطَّلوا الصلوةَ والصيامَ ونقَصوا السُّنَنَ والأحكامَ و هدَموا قواعدَ الإيمان و حرَّفوا آیاتِ القرآن و هملَجوا في البغي و العدوان. لقد أصبحَ رسولُ الله من أجلِكَ مَوْتوراً، وعاد كتاب الله عزّ و جلَّ مهجوراً... (بسطامی _ سفینه . ر.ک. حاشیۀ 11 همین بند، توضیح در مورد زیارت ناحیه مقدّسه)

با وجود آنکه «دهی» به معنی مصیبت عظیمۀ نازله است، او را مجرّد از این معنی نمود و نسبت به داهیه داده از قبیل «ویسفک الدماءَ» به جهت مبالغه و شدّت این مصیبت است چنانچه تقدیم مفعول که «ثقلیها» باشد بر فاعل نیز به اعتبار اهتمام و اعظام این مصیبت است. می خواهند اشاره به این مطلب نمایند که این مصیبت بما سوى الله تأثیر نموده و جميع مخلوقات عالم امکان را داهیۀ عظیمه نازل گردیده، بخصوص ثقلین را که داهیۀ آنها در این ماه عظیم تر و مصایب آنها شدیدتر است. (بسطامی _ سفینه)


1) و حصاد هر چیز، به حسب اوست. حصاد اهل بیت، شهادت ایشان است. و حصاد كتاب الله، عمل نکردن به آن. (ابو طالب)

2) الثّقَل _ به فتح قاف _ مبتداست و خبر آن به قرینۀ اوّل محذوف است. (ابو طالب)

3) این ماهی است که به مشقّت و نوایب روزگار انداخته دو امر نفیس ممتاز زمین را که عترت اطهار و کلام پروردگار باشد، به نایبۀ بزرگ. (ابوطالب)

4) چنانچه حضرت قائم عجّل الله فرجه در زیارت آن سرور می فرماید:

قامَتْ قيامةُ أَهل البيتِ و انكسَرتْ *** سُفُنُ النجاة و فيها العِلمُ والعَمَلُ

اللّغة

القيامة: يوم مخصوص يحشر فيه الناس. وأهل البيت: عترة النبيّ صلّى الله عليه و آله. و السفن _ بضمّتين _ : جمع «السّفينة».

الإعراب:

«قامت» فعل ماض معروف. «قيامة» فاعله. «أهل البيت» مضاف إليه. و المراد ب-«قيامة أهل البيت» يوم العاشور، لما وقع فيه من الرزايا و البلايا. (1)و «الواو» عاطفة. «انكسرت» فعل ماض معروف. «سفن» فاعله. «النجاة» مضاف إليه. والمراد عترة النبي صلّى الله عليه و آله. «الواو» للحال. «فيها» متعلّق بمحذوف؛ خبر مقدّم. «العلم» مبتدأ مؤخر و «العمل»


1) قامت: و أثار القيامة من المهالك و الشدائد کالزّلزلة و تكوير الشمس و انشقاق السماء و انتثار الكواكب وغيرها، حصلت لأهل البيت طابق النعل بالنعل، فليطلب من موضعها (وفا)

عطف علیه.(1)

المعنی:

نمی دانم قیامت برپا شده است یا روز عاشورا. بلکه قیامت اهل بیت پیغمبر است که ایشان _ با آن که به منزلهٔ کشتی بودند از برای نجات خلق و دارای علم و عمل بودند _ در روز عاشورا همگی کشته و به خاک و خون آغشته شدند؛ و زنان و دختران که عیال الله بودند، همگی اسیر و دستگیر گردیدند. (2)

بلی، چون بر آن کشتی نجات ،در آن بحر زخّار، از صدمه و ضربت و طعن آن گروه اشرار، شکست وارد گردید؛ جمیع کشتیهای نجات آل محمّد صلّى الله عليه و علیهم را شکست پدید آمد، و علم و عمل از ایتام آل محمد صلّى الله عليه و آله و شیعیان ایشان منقطع گردید، و باعث غیبت امام زمان عجل الله فرجه شد، و قیامت کبری و محشر عظمای آل محمّد صلى الله علیه و آله پدید گردید، و زمینها و آسمانها به لرزه و اضطراب و اهل آسمانها را ترس و بیم از وقوع قیامت به هم رسید (بسطامی _ سفینه)


طالبین مدارک حدیث «سفینه» مراجعه کنند به:

غاية المرام، مقصد اوّل، باب 32 و 33، صص 237 _ 240؛ بحار الانوار، ج 23، باب 7، صص 104 _ 166؛ إحقاقّ الحقّ، ج 18، ص 311_322 و ج 9، صص 270_293؛ خلاصة عبقات الانوار، ج 3


1) و هي (سفنُ النجاة) إستعارة تصريحيّة عن شهداء أهل البيت عليهم السلام. و فيها العلم و العمل»، جملة حالية و الضمير فيها للسفن. و تقديم الخبر لإفادة الحصر. والظاهر أنّه إذا انكسر السفن و فيها ذخيرة تفرّقت الذخيرة في البحر و ضاعت بالمرّة. (بسطامي _ سفينه)

2) کشتی شکست خورده طوفان کربلا *** در خاک و خون طپیده به میدان کربلا (محتشم)

و ارتَجَتِ الأرضُ (1)وَ السَّبْعُ الشَّداد (2)و قد *** أصابَ أهل السمواتِ العُلَى الوَجَلُ (3)

اللّغة:

الارتجاج: الاضطراب و الشِداد: المستحكمات الوَجَل : الخوف.(4)

الإعراب:

«ارتجّت» فعل ماض معروف. «الأرض» فاعله. و «الواو» للعطف. «السّبع» عطف على الأرض. «الشّداد» صفة للسَّبع. و«الواو» للعطف. «قد» للتحقيق. «أصاب» فعل ماض معروف، «أهل» مفعوله. السموات مضاف إليه. «العلى» صفة ل-«السموات». «الوَجَل» فاعل «أصاب».

المعنى:

چگونه بیان نمایم روزی را که در آن زمین به لرزه و اضطراب آمد!؟ نه زمین تنها، بلکه آسمانها در آن روز به لرزه بیرون آمدند و نزدیک شد که آسمانها از هم بپاشد با وجود استحکامی که از برای آنها هست. و خوف و وحشت بر اهل آسمانهای بلند مستولی شد که گویا ملائکه و سکّان سموات از تسبیح و تهلیل بازماندند و مضطرب و متحیّر مانده


1) و هذا إشاره إلى قوله تعالى:«إذا رُجَتِ الأرضُ رجّاً» (الواقعة: 4)، المنزل في أهوال يوم القيامة. وإتيانه من باب الافتعال لإرادة إفادة المبالغة. (بسطامی _سفینه)

2) إشارة إلى قوله تعالى: «و بنينا فوقَكم سَبعاً شِداداً» (النبأ: 12)

3) و في بعض النسخ به جای «الوجل»، «الزلل» است؛ یعنی: به لرزه و اضطراب در آمد زمین و هفت آسمانِ بسیار محکم قوی بنیان. _بسطامي _ لؤلؤ البحرين)

4) الوجل، أي : خوف نزول العذاب عليهم أو على الأرض. (وفا)

بودند که آیا چه واقع خواهد شد (1)؟!

و اهْتَزَّ مِنْ دَهَش عرشُ الجليل فلو *** لا الله ماسكه أهوى به المَيَلُ

اللّغة:

الاهتزاز، بمعنى التحرّك. الدّهش: التحيّر. أهوى به: أسقطه. (2)الميل: الانحناء (3).

الإعراب:

«اهتزّ» فعل ماض معروف. «من دهش» متعلّق ب-«اهتزَّ». «عرش الجليل» فاعل الفعل. «الفاء» للتّفريع. «لولا» امتناعيّة. «الله» مبتدأ، «ماسک» خبره؛ والضمير مفعوله معنى مجرور محلاً باضافة ماسك إليه. «أهوى» فعل معروف، «به» متعلّق به. (4)«المیل» فاعله. والجملة جواب «لولا».

المعنى:

روز عاشورا بود. عرش خدا با آن عظمت، از وحشت و حیرت به


1) گویا طلوع می کند از مغرب آفتاب *** کآشوب در تمامی ذرات عالم است (محتشم)

2) آهوی: راه می یافت، سرنگون می شد. (وفا)

3) الميل: اعوجاج (وفا)

4) أهوى به: الجمع بين الهمزة و الباء، بجعل أحدهما زائدة . والهمزة من باب أغدا البعير. (وفا)

لرزه و اضطراب آمد. اگر نه این بود که خداوند عالم به ید قدرت خود نگاهداری نمود، بر پا نمانده بود و ساقط شده بود. (1)

حاملین عرش به برکت محمد و آل محمد صلوات الله عليهم أجمعين قادر به برداشتن عرش عظمت الهی می شوند (بنگرید به: بحار الانوار، ج 58 صص 33_34؛ به نقل از تفسیر امام حسن عسکری علیه السَّلام). می شود که صدمه و اذیّتی بر آن بزرگواران وارد شود و ایشان متزلزل و مضطرب نگردند؟! سیّما به ملاحظه اینکه هر چند بلیّه و مصیبت بر آن انوار مقدسات شدیدتر شود، انقلاب و اضطراب حاملین زیادتر خواهد گردید. و این معلوم است که هرگاه حامل متحرک و مضطرب شود، محمول، لا محاله، مضطرب و متزلزل خواهد گردید.

عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر *** افتاد در گمان که قیامت شد آشکار (بسطامی _ سفینه)

طالبین روایات عظمت عرش و نسبت ائمۀ اطهار علیهم السلام با آن بنگرند به: اصول كافى، ج 1 ، كتاب التوحيد، باب العرش والكرسي ، صص 129_133؛ كتاب التوحيد للصدوق، باب 38، صص 275 _ 277 و بابهای 48_52، صص 316-327؛ بحار الانوار، ج ،58 باب 4، باب العرش والكرسي وحملتها، صص 1_39؛ همان، ج 27 ، باب 10، باب أنّ أسماءهم عليهم السلام مكتوبة على العرش والكرسي، صص 1_27؛ همان، ج 24 باب 33، باب أنّهم عليهم السلام حملة عرش الرحمن، صص 87_91؛ عوالم العلوم، ج 17 ص 13 _ 15، ح 5، به نقل از کمال الدین، ج 1، ص 282، ج 36


1) در بعضی از روایات معتبر وارد شده است که: «هرگاه اشک طفل یتیم از چشمهای او جاری شود، عرش عظیم به لرزه در می آید و تا آن طفل ساکن نشود، عرش خدا ساکن نمی شود.» (بنگرید به: وسائل الشيعه، ج 15، کتاب النكاح، أبواب أحكام الأولاد، باب 62، ص 171، به نقل از شیخ صدوق). پس به گریه ایتام آل محمّد لرزش و اضطراب عرش رحمن، یا رب!، به چه سان بوده؟! (لؤلؤ البحرين)

جَلَّ الإله فليسَ الحزنُ بالغَهُ ***لكنَّ قَلباً حواهُ حُزْنُهُ جَلَلُ

اللّغة:

الجلل _ محرّكة _ مصدر، بمعنى العظمة. و هو أيضاً اسم بمعنى الشيء العظيم. حواه، يحويه: أحاط به واشتمل عليه.

الإعراب:

«جلّ الإله» فعل و فاعله. و «الفاء» تفريعيّة. «ليس» من الأفعال الناقصة «الحزن» اسمه. «بالغه» خبره. والضّمير البارز، مفعوله، راجع إليه تعالى و المستتر راجع إلى الحزن. «لكنّ» للاستدراک، «قلباً» اسمها. «حواه» فعل ماض معروف، فاعله مستتر، راجع إلى القلب، والضّمير البارز مفعوله راجع إليه تعالى، أي: أحاط بحبّه و معرفته. والجملة، صفة للقلب (1). «حزنه» مبتدأ، والضّمير البارز راجع إلى القلب، مضاف إليه. «جلل» خبر المبتدأ ؛ والجملة الاسميّة خبر «لكنَّ».

المعنى:

خداوند عالم اجلّ و ارفع است از این که حزن و اندوه به او برسد، و هیچ حادثه از حوادث عالم در ذات او راهبر نیست. لکن هر قلبی که محبت خدا در او باشد و معرفت حق جلّ اسمه را احاطه کرده باشد، مصیبت او بزرگ است و حزن و اندوه او به قدر معرفت و محبت او


1) في الحديث القدسي: «لا يسعني أرضي ولا سمائي، و لكن يسعني قلب عبدي المؤمن». و هكذا قوله تعالى أيضاً: «أنا عندَ المُنْكَسِرَةِ قلوبهم. و نظائرهما. (وفا)

هست. (1)

مرحوم بحر العلوم _ اوّلاً _ خداوند متعال را منزه از حزن و الم نموده و بعد استدراک نمود و فرمود که لکن قلبی که حاوی فیض اوست که متّصف به اشعۀ انوار صفات اوست، حزن آن قلب از این مصیبت عظیم و اندوهش در این حکایت جانسوز، جسیم است. و نسبت حزن به خداوند اقدس متعال، مثال نسبت اسفی است که در آیهۀ شریفه وارد شده است که: «فَلَمّا أَسَفونا انتقمنا منهم» (زخرف: 55) نه اینکه _ العیاذ بالله _ خداوند اقدس متعال از این حزن و اسف، متغيّر و محل ورود حوادث گردد. زیرا که خداوند منزه است از این. چنانچه در توحید (باب 26، صص 168_169) از حضرت صادق علیه السَّلام روایت شده که در ذیل آیۀ شریفه فرمودند: «إنّ الله تبارك و تعالى لا يأسفُ كأسفنا و لكنّه خلق أولياء لنفسه يأسفون ويرضون. و هم مخلوقون مربوبون [المصدر: مدبَّرون]. فجعل رضاهم رضا نفسه [المصدر: لنفسه رضا] و سخطهم سخط نفسه [المصدر: لنفسه سخطاً]. و ذلك لأنّه جعلهم الدعاة إليه و الأدلاّء عليه فلذلك صاروا كذلك. و ليس ذلك أنّ [المصدر: أنّ ذلک] يصل إلى الله كما يصل إلى خلقه. (بسطامی - سفینه)

پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله فرمودند: إنّ للحسين عليه السلام في بواطن المؤمنين معرفة مكتومة. (بحار الانوار، ج 43 ص 272، ضمن رقم 39؛ عوالم العلوم، ج 17، ص 11، به نقل از خرائج راوندی). و در فقره ای از زیارت آن سرور آمده: «قبره في قلوب من والاه».

شهی شد کشته کز دلهای مشتاقان بود قبرش *** به ناخن دل شکافم کان شه خونین کفن جویم

پس قلوبی که رحمت خداوند و فیض او حاوی آن قلوب است با مصیبت و الم آن سرور قرین می باشند. (بسطامی _ سفینه)


1) هست از ملال گرچه بری ذات ذو الجلال *** او در دل است و هیچ دلی نیست بی ملال (محتشم)

قضَى المُصابُ بأَنْ تقْضِي النّفوسُ لَهُ *** لكن قضَى اللهُ أَن لا يُسبَقَ الأَجَلُ

اللّغة:

القضاء، بمعنى: الحكم، و أيضاً بمعنى أداء الدَّين . و الثالث و الأوّل من الأوّل، والثاني من الثاني. و المصاب: المصيبة. والأجل: زمان أجّل الله الموت فيه.

الإعراب:

«قضى» فعل ماض معروف بمعنى «حكم»، و«المصاب» بمعنى المصيبة الواقعة على أهل البيت، فاعله. والجارّ متعلّق ب-«قضى». «أن» ناصبة. «تقضي » فعل معروف بمعنى «تؤدّي». «النّفوس» فاعله. مفعوله محذوف، أي بأن تؤدّي ما عليها من الموت الحتميّ. «اللام» تعليليّة متعلّق ب-«تقضي ». و الضمير المجرور، راجع إلى المصاب. «لكن» للاستدراك. «قضی الله»، بمعنی: حکم الله، فعل و فاعل. (1)«أن» ناصبة مع ما بعدها في محلّ النّصب ب-«قضى» على المفعوليّة. «لا» نافية. «يُسبق» مضارع مجهول. «الأجل» نائب عن الفاعل. و حاصل المعنى أنّ هذه المصيبة الواقعة على أهل البيت عليهم السَّلام حاكمة بهلاك النّفوس، و كانت هالكة لهذه الرزيّة، لو لا أنّ الله تعالى حكم بأنّ الأجل الذي عيّنه النفوس، لا يسبقه الأجل الذي يعرض لوقوع المصيبات.


1) لكن قضى الله: قال تعالى: «فإذا جاءَ أجلهم لا يستأخرون ساعة و لا يستقدمون» (اعراف: 34). والثاني معترضة لا معطوفة، فافهم (وفا)

المعنى:

بلی، سزاوار بود از این مصیبت جميع روحها از جسمها مفارقت نمایند، و بدنهای خود را خالی بگذارند؛ لکن روحها در بدنها باقی ماندند و مفارقت نکردند، به واسطهٔ آنکه خداوند عالم از برای هر نفسی اجلی قرار داده و مقدّر فرموده که هیچ نفسی پیش از آن اجل و موعد نمیرد و تقدیر، تغییر بردار نیست.(1)


1) «يسبق الاجل» محتمل است مبنی از برای فاعل باشد، و محتمل است مبنی از برای مجهول. و ثانی اقرب است. یعنی: حکم کرده است این مصیبت عظمی به اینکه بگذرند و هلاک شوند نفوس به واسطۀ آن، و لیکن حکم کرده است خدای تعالی که سبقت گرفته نشود بر اجل محتوم محکم امری، یعنی چیزی بر وی پیشی نگیرد. این معنی بر تقدیر مبنی از برای مجهول بود. و بر تقدیر مبنی از برای فاعل بودن،یعنی: لیکن حکم کرده است خدای تعالی که پیشی نگیرد اجل محتوم از زمان خود.(ابوطالب)

بند دوم

هذا مُصابُ الَّذى جِبريلُ خادِمُهُ *** ناغاة في المَهْدِ إذ نيطَتْ تَمائِمُهُ

اللّغة:

المصاب: المصيبة. ناغا: من «المناغاة» و و هي تكلّم المرأة للصّبيّ بما يسرّه. نيطت: من «ناطه عليه ينوطه» إذا لفّه عليه. والتمائم: جمع «التميمة» و هي دعاء أو عوذة تكفي صاحبها من الآفات و البليّات.(1)

و إنّ علياً بين كسرى و هاشم *** لأكرم مَنْ نيطت عليه التمائمُ

و در اینجا نیز مراد، معنی ثانی [=تعویذی که می آویزند بر اطفال] است. (ابو طالب)

الإعراب:

«هذا» مبتدأ. «مصاب» خبره. «الّذي» مضاف إليه. «جبريل» مبتدأ. «خادمه» خبره، والضمير البارز عائد إلى الموصول. والجملة الاسميّة (2)

و انّ علیاً بین کسری و هاشم *** لاکرم مَن نیطت علیه التمائمُ

و در اینجا نیز مراد، معنی ثانی [=تعویذی که می آویزند بر اطفال] است. (ابوطالب)


1) و از اینجاست که ابو الاسود دوئلی در مدح حضرت سیّد سجّاد صلوات الله عليه گفته است که:

2) و از اینجاست که ابئ الاسود دوئلی در مدح حضرت سیّد سجّاد صلوات الله علیه گفته است که:

صلة «الّذي». «ناغا» فعل ماض ،معروف، فاعله راجع إلى «جبريل» والضمير البارز مفعوله راجع إلى الموصول. «في المهد» متعلّق ب-«ناغا». والجملة الفعليّة بدل بعض من خادمه، لأنّه نوع من الخدمة. «إذ» توقيتيّة، أُضيفت إلى ما بعدها. «نيطت» فعل ماض مجهول. «تمائم» نائب عن الفاعل، والضمير المجرور بالإضافة، راجع إلى الموصول.

المعنى:

آیا سزاوار بود کسی که جبرئیل _ امین وحی خدا هست _ خادم او که باشد و گهواره جنبان و هم صحبت او باشد، در زمان طفولیّت، چنین کسی را فرقۀ اشقیا بدون جرم و گناه سر از بدن جدا نمایند، عیالش را اسیر و دستگیر نموده، شهر به شهر و دیار به دیار بگردانند، با ذلّت و خواری (1)

آه آه! جبرئیل آیا در روز عاشورا در کجا بود که خدمتگزاری مخدوم نماید و سر مقدّس منوّر آن قرین رنج و تعب را از روی خاکهای گرم کربلا بردارد و نگذارد که بیش از این بر او ظلم و اذیّت واقع سازند، و به یک صیحه همۀ آن فجّار را هلاک سازد و زمین را سرنگون سازد.

آری! آری! اگرچه جبرئیل مأمور به این نبود و خداوند عذاب آن گروه را به قیامت انداخت، اما دلش در مصیبت مخدومش مجروح و سینه او از این همّ و غم و الم مقروح گردید. (بسطامی _سفینه)

جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل *** بی عماری، و محمل، شتر سوار

با آنکه سر زد آن عمل از امّت نبی *** روح الامین ز روح نبی گشت شرمسار

•

خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین *** جبریل را از روی پیامبر حجاب شد

•

روح الامین نهاده به زانو سر حجاب *** شرمنده شد ز دیدن آن چشم آفتاب

•

پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش *** از انبیا به حضرت روح الامین رسید

و نیز در مورد اضطراب حضرت جبریل در روز عاشورا، بنگرید به: روایت امام جعفر صادق سلام الله علیه در کامل الزيارات ، باب 108 ، باب نوادر الزيارات، آخرین حدیث (همین روایت را علامۀ مجلسی در بحار الانوار: ج 45، صص 174_172 ، رقم 21 از همان مأخذ اخراج کرده است).


طالبين مدارک خدمتگزاری حضرت جبریل به ساحت قدس حضرت سیدالشهداء بنگرند به:

ارشاد شیخ مفید، صص 249 _ 250؛ بحار الانوار، ج 44، ص188 و ص 41، ح 2، به نقل از مناقب، ج 3، ص 229 که مثل آن در بحار الانوار، ج 43، ص 297 آمده است؛ همان، ج 43، ص 271 ، رقم 38، همان، ج 43، ص 263، ج 9، به نقل از خصال و ص 243 ، ح 18، به نقل از امالی صدوق ،و ص 248 ، ح 24 به نقل از کمال الدین، و صص 258 -_ 259، ح47، به نقل از الغیبة؛ همان، ج 26، ص 351_360، باب 9، باب أنّ الملائكة تأتيهم و تطأ فرشهم، عوالم العلوم، ج 17، 43، ج 6؛ احقاق الحق، ح ج 11، ص 288 ، به نقل از مقتل خوارزمی

و همین مضمون در حدیث معروف مکالمهۀ سلیمان بن مهران اعمش با منصور دوانیقی آمده است. بنگرید به: مناقب خوارزمی، ص203؛ اربعين يوسف بن حاتم شامی (مخلوط)، ارشاد القلوب دیلمی، ج 2، صص 242_243؛ غایة المرام، مقصد دوم، باب 107 و 108، صص 653_658،بحارالنوار، ج43، ص 302، ضمن رقم 65، به نقل از کشف الغمة.

ودر ضمن زیارت ناحیة مقدسه چنین وارد شده است:

السلام علی من افتخر به جبرئیل.

السلام علی من ناغاه قي المهد میکائیل.

!؟

1) ای شیعه ! جبرئیل گریۀ حسین علیه السَّلام را در گهواره نتوانست مشاهده نماید. و او را تسلّی می داد که از گریه ساکت شود. آیا چه بود حال گروهی که استغاثه و نالۀ آن سرور را می شنیدند و اشکهای خونین او را در مصیبت نوجوانان او می دیدند و آه جانسوز او را در شهادت احباب و انصارش مشاهده می نمودند، و با وجود این، ترحّم بر آن غریب مظلوم نمی نمودند و شمشیر کین بر رویش می کشیدند و بدن انورش را که فاطمۀ زهرا سلام الله علیها پرورش نموده و جبرئیل به خدمتگزاری آن فخر می نمود، تیرباران نمودند؟!!

هذا مصابُ الشهيدِ المُستَضام ومَنْ ****فوقَ السمواتِ قد قامَتْ مَاتِمُهُ

اللّغة:

المصاب: المصيبة. المستضام: المظلوم؛ يقال: «ضامه و استضامه» أي: ظلمه (1). والمآتم _ على وزن مفاعل : جمع مأتم _ على مَفعلَ بفتح الميم و العين، بمعنى: إقامة مراسم التّعزية.

الإعراب:

«هذا» مبتدأ. «مصاب» خبره «الشّهيد» مضاف إليه. «المستضام» صفة الشَّهيد. «مَن» عطف على الشّهيد». «فوق السموات» ظرف مكان ل-«قامت». (2)«قد» للتّحقيق. «قامت» فعل فاعله «مآتمه» والضمير راجع


1) مستضام، ممکن است از «ضَوْم» باشد، و ممکن است که از «ضَيْم» باشد. و علی أىّ حال، به معنی مظلوم است. (ابو طالب)

2) «من» محتمل است حرف جرّ باشد و «فوق» مجرور اوست، و متعلق باشد به «قامت». و جملۀ «قامت» جملهٔ مستأنفه بوده باشد. یعنی: این مصیبت، مصیبت شهیدی است مظلوم. و به تحقیق که از فوق آسمانها برپا شده است مصائب آن حضرت. امیر خسرو می گوید: بر فرق عرش مسند برچیده جای کیست؟ *** صاحب عزا خداست، خدایا عزای کیست؟ (ابو طالب)

إلى الموصول، والجملة صلته.

المعنى:

این مصیبت، مصیبت شهیدی است که بی گناه او را مظلوم شهید کردند. و نه در زمین تنها عزاداری او هست، بلکه در آسمانهای بلند ملائکه به عزاداری او مشغولند و اقامۀ تعزیه داری آن سرور را می نمایند.(1)

و با وجود اینکه: در بارگاه قدس که جای ملال نیست *** سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

و همه ملائکۀ ملأ اعلى لباس حزن پوشیدند و افغان و ناله به ذروه اقدس اعلی رسانیدند.

خدا رحمت نماید مرحوم بحر العلوم را! در این شعر می فرماید که: عزای آن سرور را در فوق السموات بپا داشتند. نه چنین گمان کنی که ذکر «فوق السموات» از جهت حصر است، زیرا که عزای آن شهید مظلوم را در همۀ عوالم بپا داشتند؛ بلکه از جهت اهتمام است؛ زیرا که مصیبت اهل سماوات، أهمّ است. و الاّ مصيبت آن مظلوم را طوایف جنّ در زیر زمین برپا داشتند. (بسطامی _ سفینه)


در ضمن زیارت ناحیۀ مقدسه چنین وارد شده است که :

و أقيمت لك المآتم في أعلى عليين و لطمت عليك الحور العين.

نیز مدارک مربوط به ضجّه ملائکه و نوحه جن در مصيبت سيد الشهداء صلوات الله علیه در ذیل بند اول، بیت سوم آورده شده است.


1) بلی! ای شیعه! قبل از ایجاد این نشأه فانی و مخلوق شدن این دنیای دنی، در عالم ملأ اعلى، ملائکۀ آسمانها و جناب العلی و هشت طبقات بهشت و رضوان و خازن ریاض رضوان و اهل تسبیح و تقدیس، مجلس تعزیۀ آن جناب را برپا نمودند و بر مظلومیت و شهادت آن حضرت گریستند.

سِبْطِ النَّبِي (1)أَبي (2)الأطهارِ (3)

كامل الزيارات، باب 16، ح 3_5 وسائل الشيعه، ج 10، ص421، باب 76 ، ح 1 ؛ بحار الانوار، ج 44، صص 221_222، ضمن روایات باب 29، باب ما عوّضه الله تعالى بشهادته عليه السَّلام ،همان، ج 44، ص 225 ، ح 5 به نقل از امالی صدوق، مجلس 29، ح 3؛ همان، ج 43، ص246؛ و ج 21، ص 249، ح 24 و ص 254، ح 32؛ همان، ج 25، باب 8، باب أنّ الأئمة من ذرية الحسين عليه السَّلام، صص 249_261؛ همان، ج 24، ص 177 ، ح 8، به نقل از کمال الدین؛ رساله المسائل الجارودية في تعيين الخلافة والامامة في ولد الحسين بن علي عليهما السلام» از شیخ مفید که ضمن مجموعة عدة رسائل او در صص 186_193 آمده است.

والده ال- *** كَرَارُ (4)مَوْلى أقام الدِّينَ صَارِمُهُ (5)

اللّغة:


1) در روایات منقوله در مدارک ذیل از آن حضرت به عنوان «سبط» یاد شده است: بحار الانوار، ج 43 ص 237، ح 2 ، و ص 261، ج 1، هر دو به نقل از کشف الغمة؛ و ح 270 _ 271، ح 35 و 36، به نقل از کامل الزیارات و ارشاد شیخّ مفید؛ عوالم العلوم، ج17، صص 33 _34، باب محبّة الرسول له وأنّه سبط من الأسباط، نيز همان، صص 38 _ 39؛ إحقاق الحق ، ج 19، صص 258 _ 259 وج10، صص 635_642

2) هكذا في النسخ، و الصواب: أب الاطهار (وفا)

3) به صریح روایات وارد شده از ناحیۀ معصومین صلوات الله عليهم أجمعين، خدای متعال در عوض مصیبت بزرگ وارد شده بر حضرت سید الشهداء عليه السَّلام فضیلتی بزرگتر را به ایشان کرامت فرمود و آن قرار دادن امامت در ذریّۀ آن حضرت بود. بنگرید به:

4) «كرّار» لقبی بود که در جنگ خیبر توسط حضرت خاتم الانبياء صلّى الله عليه وآله به امیر المؤمنین داده شد. (ر.ک. الصراط المستقيم، ج 3، ص 227)

5) مدارک مربوط به برپایی دین به شمشیر امیر المؤمنین، در ذیل بیت دومِ بند ششم خواهد آمد

السّبط: ولد الولد، والجمع: أسباط. الأطهار: جمع طُهر _ كقفل و أقفال_ و المراد، الأئمة التّسعة. الكرّار: فعّال من «كرّ في الحرب» إذا رجع إليها. الصّارم: السّيف، من «الصّرم» و هو القطع.

الإعراب:

«سبط النبيّ» بالجرّ، بدل أو عطف بيان أو صفة ل- «الشهيد». وكذا أبي الأطهار». «والده» مبتدأ باتّصال الهاء باللّام و أوّل المصرع الثاني كاف. «الكرّار» و هو خبر المبتدأ أو صفة له. «مَوْلى» خبر. «أقام» فعل ماض معروف. «الدّين» مفعوله. «صارمه» فاعله. والجملة خبر بعد الخبر أو صفة للخبر.

المعنى:

کشتند شهید مظلومی را که فرزند زادۀ پیغمبر بود، و از پیغمبر حیا نکردند. و نُه امام اطهار از نسل طیّب و طاهر او بودند و پدرش حیدر کرّار بود و امام و مولای مؤمنین بود که دین خدا به واسطۀ شمشیر آن بزرگوار رواج و رونق گرفت .

صِنْوُ الزّكيّ جَنى قَلبِ البَتولِ لَهُ *** أَقْسُومَةٌ لَيسَ فِيها مَنْ يُقاسِمُهُ

اللّغة:

الصنو، بمعنى: المثل. يطلق الصنّوان على نخلتين من أصل واحد لكونهما مثلين. والمراد بالزّكيّ: الحسن المجتبی علیه السّلام . جنى _ كعصي _ : ما يجنى من الشّجر. المراد بالبتول، فاطمة الزّهراء سلام الله عليها.

أُقسومة _ كأعجوبة _ : ما يحصل بالقسمة.(1)

الإعراب:

«صنوالزّكّي» على تقدير الرّفع خبر ل-«هو» محذوف. «جنى قلب البتول» خبر بعد الخبر باضافة الأوّل إلى الثاني، والثاني إلى الثالث. «له» خبر مقدّم. «أُقسومة» مبتدأ مؤخَّر. «ليس» من الأفعال النّاقصة «فيها» متعلّق ب-«يقاسمه». «من» اسم ليس. «يقاسمه» صلة الموصول، والضّمير المستتر عائد إليه، والبارز عائد إلى ما يكون المراد به الحسين عليه السّلام والخبر محذوف، وجملة النّفي صفة المبتدأ.

المعنى:

کشتند کسی را که با امام حسن مجتبی علیه الصلاة والسَّلام از یک اصل بودند و برادر بودند، و میوۀ دل فاطمه زهرا علیها سلام الله بود، و از نجابت و صفات پسندیده و برکات از جمیع مردم برتر بود، و کسی قسمتِ بر او نبود (2). زیرا که خدا ائمۀ اطهار را از نسل ، و اجابت دعا را در تحت قبّۀ او،و شفا را در تربت آن بزرگوار قرار داد.(3)

_ اجابت دعا تحت قبۀ سيد الشهداء صلوات الله عليه:

وسائل الشيعة، ج 10، باب 76، ص 421؛ بحار الانوار، ج 44، باب 29، ص221ح ؛ عوالم العلوم، ج 17، ص 716 ، ح 1.

_ بودن شفاء در تربت آن حضرت:

كامل الزيارات، باب 88، ص 271 حدیث آخر، و باب 91_95، صص 274_286؛ مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 82، وسائل الشيعه، ج 10، باب 70، صص 408 _ 413، استحباب الاستشفاء بتربة الحسين عليه السَّلام، و ص 352 ح 16، به نقل از كتاب الكفاية، باب 72 و 73، صص 414 _ 417؛ عوالم العلوم، ج 17، صص 716_718.

_مدارک مربوط به قرار داشتن امامت در ذریه آن حضرت در بند 5، اخيراً گذشت.

و در ضمن زیارت ناحیه مقدّسه چنین می خوانیم:

السَّلام على من جعل الله الشفاء في تربته. السلام على من الإجابة تحت قبته. السَّلام على من الأئمّةُ من ذريَّته.

ابن عرندس حلّی (قرن هشتم) در ضمن قصیده مفصّل خود گوید:

و فيه رسول الله قال، وقوله *** صحیحّ صريحّ ليس في ذلكم نُكْرُ

حُبّي بثلاث ما أحاط بمثلها *** وليّ فمن زید هناک و من عمرو ؟

له تربةٌ فيها الشفاء وقُبَّةٌ *** يجاب بها الداعي إذا مسَّهُ الضرُّ

و ذرية ذرية منه تسعة *** أئمة حق لا ثمان ولا عشر

(الغدیر، ج 7، ص 15)


1) و جمع آن «اقسام» است. و جمع، «اقسماء» است. و جمع جمع آن، «اقاسیم» است. (ابو طالب)

2) ليس فيها من يقاسمه: حتّى صنوه الزكيّ عليه السَّلام لأنّه لم يرتضع إلاّ من لسان النبيّ و ابهامه ابداً، بخلاف الزكيّ [=الامام المجتبى عليه السَّلام] فإنّه ارتضع من ثدي فاطمة عليها السَّلام. و هاهنا رمز خفىّ لا يعرفه الاّ الراسخون في العلم (وفا)

3) و از برای آن جناب حظّ و بهره ای است در امور که نمی رسد احدی را که هم حظّ و هم بهره باشد او را در آنها تفصیل بهره های آن سرور را که مخصوص آن سرور است که قریب به بیست و چهار چیز است، ذکر کرده ام. (بسطامى _ لؤلؤ البحرين) بعضی از مدارک موضوعات یاد شده در متن در مآخذ ذیل یافت می شود:

مطهر ليسَ يَعْشَى الرّيبُ ساحتَهُ *** وكيفَ يَعْشَىٰ مَنِ الرَّحمنُ عَاصِمُهُ

اللّغة:

الغشيان: السّتر والإحاطة. والمراد بالرّيب: الصفات الرّذيلة، و

بالسّاحة الاطراف. و العصمة: الحفظ.

الإعراب:

«مطهَّر» خبر مبتدأ محذوف؛ أي هو مطهّر . «ليس» من الافعال الناقصة، اسمه مستتر فيه. «يغشى» فعل مضارع معروف. «الريب» فاعله. «ساحته» مفعوله، أضيفت إلى الضّمير الراجع إلى المبتدأ أو الخبر والجملة الفعلية خبر «ليس»، و هو و ما بعده خبر بعد الخبر، أو صفة مطهّر . «كيف» حال عن الموصول. «يغشى» فعل مضارع معروف، فاعله مستتر راجع إلى الرّيب. «مَن» مفعوله. (1)«الرحمن» مبتدأ. «عاصمه» خبره ، والضّمير المجرور بالإضافة عائد إلى الموصول، والجملة صلة الموصول.

المعنى:

کشتند کسی را که خداوند عالم او را پاک و پاکیزه گردانیده بود از جميع عيبها و نقصها، و هیچ معصیتی و صفت رذیله هرگز در اطراف او گذر نکرده بود. زیرا که خداوند عالم او را معصوم قرار داده بود، و کسی که خداوند عالم او را معصوم و محفوظ بدارد، چگونه معصیت از او صادر می شود!؟

للهِ طُهْرٌ تَوَلَّى اللهُ عصمتَهُ *** أرداه رجسٌ عَظيماتٌ جَرائِمُهُ

اللّغة:

المراد بالطّهر: الطّاهر من الأخباث و الأدناس و الذّنوب و العيوب.


1) «مَن» نائب فاعل ل-«يُغشى». (وفا)

التّولية: المباشرة. الإرداء: الإهلاك. المراد بالرّجس: الخبيث اللّعين الباعث على قتله عليه السّلام. الجرائم: الذنوب.

الإعراب:

«لله» خبر مقدّم. «طهر» مبتدأ مؤخَّر . «تولّى الله عصمته» فعل و فاعل و مفعول، والجملة صفة المبتدأ. (1)«أرداه رجس» فعل و مفعول و فاعل. (2)«عظيمات» خبر مقدّم. «جرائمه» مبتدأ مؤخّر، والجملة الاسميّة صفة «رجس».

المعنى:

چقدر تعجّب دارد کسی که خداوند عالم او را طیّب و طاهر قرار داده بود از جمیع نقایص و عیوب و او را معصوم و محفوظ از معاصی قرار داده بود، چگونه هلاک کرد و شهید نمود او را یزید پلید ملعون که بسیاری و بزرگی معاصی آن مردود را کسی غیر از خدا نمی داند (3)


دو بیت اخیر ناظر بر آیۀ شریفه تطهير «إِنَّما يريدُ اللهُ لِيُذهَبَ عَنْكُم الرَّجسَ أَهلَ البيتِ ويُطَهركم تطهيراً» (أحزاب: 33) و نزول آن در شأن اهل بيت صلوات الله عليهم أجمعين و مطهر و معصوم بودن آن بزرگواران است.

طالبین مدارک شأن نزول آیه مزبور رجوع کنند به: بحار الانوار، ج 35، صص 206 _ 237؛ غاية المرام، صص 287_292 حقاق الحق، ج 2، صص 502_573 و ج 3، صص 513_530 و ج 9، صص 1_69 و ج 14، 40_106 و ج 18، صص 359 _ 384؛ کتاب حديث الكساء في كتب مدرسة الخلفاء ومدرسة اهل البيت، كتاب أهل البيت و آية التطهير في أحاديث الفريقين؛ كتاب اقطاب الدوائر في تفسير آية التطهير.


شایان ذکر است که در واقعۀ کربلا در دو مورد، توسط حضرت سید الشهداء و حضرت سجاد صلوات الله علیهما در معرفی اهل بیت سلام الله عليهم اجمعين و تعلّق این آیه به ایشان، به همین آیه استناد و اشاره می شود:

حضرت سیدالشهداء علیه السَّلام خطاب به مروان می فرمایند: فإِنَّک رجس و إِنِّي من أهل بيت الطَّهارة، قد أنزل الله فينا: «إنَّما يُريدُ اللهُ ليذهبَ عنكُمُ الرَّجسَ أهل البيتِ َويُطَهركم تطهيراً». (مقتل الحسین خوارزمی، ج 1، ص 185 ، ضمن فصل 9). و حضرت سجاد علیه السلام در اسارت به مرد شامی فرمودند: فنحن أهل البيتِ الَّذينَ خَصَّصَنا الله بآية التطهير (الهوف سيد بن طاووس، ص 74).

مضمون این کلام در احتجاج طبرسی، ج 2، صص 33_34؛ مقدمة مرآة العقول، ج 2، ص 303، به نقل از تاریخ ابن كثير، ج 4، ص 112؛ تاریخ ابن اعثم ، ج 5، صص 242_243؛ مقتل خوارزمی، ج 2، ص 61؛ مالی صدوق، ص 116 آمده است.

!

1) «طهر» محتمل است خبر مبتدای محذوفی باشد، یعنی «هو طهر» و جملهٔ «أرداه» خبر بعد از خبر باشد. و محتمل است که مبتدا باشد و جمله «تولّى الله» صفت او باشد و جمله «أرداه» خبر باشد . (ابو طالب)

2) أرداه: أهلكه. و هو خبر «طهر». (وفا)

3) چه عظیم است که کسی را که خدا او را از هر رجسی پاک کرده باشد، هلاک کند او را ناپاکترین خلق. (وفا)

لله مَجدٌ (1)سَمَا الأفلاكَ رفعَتُهُ ***مادَ العُلى (2)عِندَما مادَتْ دَعائمُهُ (3)

اللّغة:

المجد: الشرف. السّموّ: الرّفعة و ماد في الموضعين من المَيَدان_ بفتح الياء_، بمعنى: التحرّک. الدعائم: جمع دعامة _ بالكسر _ ، ما يقوم


1) «لله مجدٌ» از قبیل «لله طهرٌ» می باشد. و مراد از مجد، بزرگی سیدالشهداء علیه السَّلام است. (ابو طالب)

2) العلى: العرش الالهي. (وفا)

3) دعائمه: أي قوائمه متوجهاً إلى الحرب. (وفا)

به الشيء .

الإعراب:

«لله» خبر مقدّم. «مجد» مبتدأ مؤخَّر (1). «سما» فعل ماض معروف. «الأفلاك» مفعوله. «رفعته»_ مضافاً إلى الضّمير الراجع إلى المجد _ فاعله، والجملة الفعليّة صفة المبتدأ. «ماد» فعل ماض معروف. «العلى» فاعله. عند ظرف متعلّق ب-«ماد». «ما» مصدريّة. «مادت» فعل ماضٍ معروف. «دعائم» فاعله، أضيفت إلى الضمير الراجع إلى المجد.

المعنى:

قسم به خدا، شرافت و بزرگی و نجابتی داشت آن بزرگوار که رفعت او بزرگتر از افلاک بود. چگونه نباشد و حال آنکه افلاک و هر چه در آنها و مادون هست، همه از طفیل وجود آن حضرت است. و به قتل آوردن آن حضرت، افلاک را به لرزه و اضطراب آورد و بنای شرف و اساس مجد و بزرگواری را خراب کرد.(2)

نزدیک شد که خانه ایمان شود خراب *** بس شکستها که به ارکان دین رسید

نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند *** طوفان به آسمان از غبار زمین رسید

باد آن غبار چون به مزار نبی رساند *** گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید

(محتشم)

مدارک مربوط به تحقق خلقت به واسطهٔ اهل بیت عصمت صلوات الله عليهم اجمعین به خاطر آنان، ذیل بیت چهارم از بند نهم خواهد آمد


1) «مجد» خبر است از برای مبتدای محذوفی، یعنی هو مجد. و خبر واقع شدن مجد، از بابت مبالغه است، از مقوله «زيد عدلٌ». (ابو طالب)

2) قسم به خدا که آن حضرت، از زیادتی بزرگی است که بلندیهای آسمانها، بلندی و رفعت اوست. و به اضطراب و تزلزل درآمد بزرگی، هنگامی که به حرکت و تزلزل درآمد دعائم و ستونهای مجد، که قوام و بقای مجد، به آن دعائم بود. (ابو طالب)

ضَيْفٌ أَلَمَّ بأَرضِ وِرْدُها شَرَع *** قضى بها وهُوَ ظَامِي القلبِ حائمة

اللّغة:

ألمَّ بأرض، أي: نزل بها الورد _ بالكسر _ : الماء الّذي يورد عليه. (1)الشَّرَع _ محرّكة : ما يستوي فيه الكلّ ولا يختصّ ببعض دون بعض. قضى بها، أي: مات. (2)الظامي: اسم فاعل من «الظَّمأ» بالتحريك_ : شدّة العطش. والحائم، بمعنى: العطشان. (3)

الإعراب:

«ضيف» خبر لمبتدأ محذوف. «ألمَّ» فعل ماض معروف، فاعله راجع إلى الضّيف. «بأرض» متعلّق به، والجملة الفعليّة صفة ل-«ضيف». «ورد» مضافاً إلى الضمير الراجع إلى الأرض، مبتدأ. «شرع» خبره. والجملة الاسميّة صفة أرض. «قضى» فعل ماض معروف، فاعله راجع إلى الضّيف. «بها» بمعنى «فيها» متعلّق به. و «الواو» حالية. «هو» مبتدأ. «ظامي» مضافاً إلى القلب، خبره. «حائم» مضافاً إلى الضّمير الراجع إلى القلب، خبر بعد الخبر.


1) ورد _ بر وزن -علم چنانکه در قاموس است، به معنی بهره و نصیبی است از آب (ابو طالب)

2) قضى بها: قضی اجله بها. (وفا)

3) میرزا ابوطاب، «هائمه» ضبط کرده و نوشته: «هائم» از (هام یهیم)، به معنی متجر است. و به معنی عطش و تشنگی می باشد. و مراد، همین است.

المعنى:

جان همۀ عالم به فدای مهمانی که وارد شد در زمین کربلا، و مهمانداری کردند او را به اینکه آبی که بر [همه (1)]کس مباح بود، حتّی جانوران صحرا از آن می خوردند، بر روی او و عیالش بستند، و شهید کردند او را در حالتی که تشنه بود و جگرش از شدت عطش می سوخت. (2)


از آب هم مضایقه کردند کوفیان *** خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

ای شیعه! دوازده هزار نامه، آن گروه غدّار به آن سرور اخیار نوشتند و آن مظلوم را از روضۀ حضرت پیغمبر صلّی الله علیه و آله درخواست نمودند که به جانب ما بیا که امام و پیشوایی نداریم و به جان و دل مشتاق لقای تو می باشیم. آن سرور، نظر به مکاتیب آن گروه ابتر،چون وارد آن زمین گردید _ با وجود اینکه در شریعت نبوی اکرام ضیف لازم، و اخبار بسیاری در احسان و انعام به مهمان وارد و قائم است _ اوّل احسانی که به آن مهمان نو رسیده نمودند این بود که آب فراتی که جمیع مخلوقات در آن بهره و حظی داشتند بر روی او و اصحاب و احباب و عیال و اطفالش بستند و ایشان را از آن شریعه ممنوع نمودند... بلکه به سخنان زشت و ناشایست، قلب مبارک آن سرور را بیشتر مجروح نمودند . (بسطامی _ سفینه)


طالبین مدارک اکرام ضیف بنگرند به:

وسائل الشيعه، ج 6، کتاب الزكاة ، باب ،22 كراهة ردّ السائل، صص 290_283؛همان، ج 8، کتاب الحج، باب 62، كراهة معونة الانسان ضيفه على الارتحال عنه، ص 335؛ همان، ج 16، کتاب الاطعمة و الاشربة باب 23، ص 527 و باب 35 ،553 و باب 37_44، صص 555_564؛ بحار الانوار، ج 12، ص 147، ح 1، به نقل از علل الشرایع و تفسیر عیاشی، ج 41، ص 34، ح 6، به نقل از امالی طوسی، و ج 75، باب 91_94، صص 450_463


1) 26. افزودۀ مصحّح. در اصل نسخه نیست

2) مهمان نو رسیده بود که نازل شد در زمینی که به جهت کثرت آب در آن زمین، کسی مانع نمی شد کسی را در وارد شدن بر سر آب. و هر کس در آب، مساوی بودند. و با این وجود، با لب تشنه شهید شد. (وفا)

لَهفي عَلى ماجدٍ أربَتْ أناملُه *** عَلَى السَّحابِ غَدا (1)سُقياه خاتِمُهُ

اللّغة:

اللّهف: التأسّف. الماجد: صاحب الشرف. الإرباء، بمعنى: الارتفاع.(2)الأنامل: رؤوس الأصابع. غدا: بمعنى صار. سقيا، بمعنی: مایستسقى به.(3)

پس بنابراین، «سقیا» بارانی است که خدای تعالی فرو فرستاده است، چنانکه در دعاست: «سقيا رحمة لا عذابٍ» یعنی باران رحمت نه عذاب. و لیکن در قول خدای تعالی «ناقة الله و سقياها» (شمس: 11) به معنی «شربها» است، نه باران. (ابو طالب)

الإعراب:

«لهفي» بالإضافة إلى ياء المتكلّم، مبتدأ. «على ماجد» متعلق


1) «أربت» مأخوذ است از «ربو»_ بر وزن عُلُو _ به معنی آب ریختن بر چیزی، چنانکه می گویی: «أربيت السويق»، یعنی: ریختم آب را بر سویق. (ابو طالب) أربت، أي: عالت و زادت جود يده على السحاب، أي قضت حاجة السحاب. (وفا)

2) «أربت» مأخوذ است از «ربو»_ بر وزن عُلُو _ به معنی آب ریختن بر چیزی، چنانکه می گویی: «أربيت السويق»، یعنی: ریختم آب را بر سویق. (ابو طالب) أربت، أي: عالت و زادت جود يده على السحاب، أي قضت حاجة السحاب. (وفا)

3) سقيا _ بر وزن علیا _ چنانکه در قاموس است، اسم است از «سقاه الله الغیث» که به معنى «أنزل الله الغيث» است. انتهى.

بمحذوف، خبره. «أربت» فعل ماض معروف. «أنامل» مضافاً إلى ضمير الماجد، فاعل الفعل. «على السّحاب» متعلق ب-«أربت». والجملة الفعليّة صفة الماجد . «غدا» من الأفعال النّاقصة. «سقيا» خبره المقدّم. «خاتمه» اسمه المؤخّر.

المعنى:

ای حزن و اندوه، زیاد شو بر صاحب شرافت و حَسَب و نَسَبی که در مقام جود و بخشش و ریختن دینار و در هم از سر انگشتانش، زیادتی داشت بر بارانی که از ابر ببارد؛ و آن بزرگوار با آن جود و بخشش، انگشتر مبارک خود را در دهان گذارده ، ز شدّت عطش می مکید و هیچکس آن مظلوم تشنه را سیراب نمی کرد.(1)

ابو على عاملي:

أيموت ظمانا حسين و في *** كلتا يديه من النَّدى بحرُ

ابن عرندس حلّی:

أيقتل ظمآناً حسينّ بكربلا *** و في كل عضو من أنامله بحرُ

(الغدیر، ج 7، ص 15)

بودند دیو و دد همه سیراب و می مکید *** خاتم ز قحط آب، سلیمان کربلا

(محتشم)


راجع به جود سخا و کرم حضرت ابا عبدالله علیه السلام بنگرید به:

روضة الواعظين، ج 1، ص 156؛ مناقب آل أبي طالب، ج 4، صص 65_66؛ تذکرة الخواص، ص 228؛ بحار الانوار، ج 43، ص 263 ، ح 8، 10، 11 و 12 ، وص 393. ضمن رقم 54؛ همان، ج 44، باب 26، صص 189_198؛ عوالم العلوم، ج 17، باب 4، صص 62_65 باب سخائه عليه السَّلام؛ احقاق الحق، ج 19، صص 431 _ 434 ، و صص 266_272؛ همان، ج 10، ص 708_713.


1) تحسّر و اندوه من بر بزرگواری است که ریخت انگشتهای آن بزرگوار، آب را بر ابر، یعنی: آب ابر، از دست آن جناب است. و گردید آر الامر، آبخور آن حضرت، یا بارانی که از آن سیراب شود انگشتری وی. (ابوطالب)

لَهْفى علَى الآلِ صَرْعَى فِي الطَّفُوفِ وما *** غيرُ العليل بِذاكَ اليومِ سالِمُهُ

اللّغة:

الصّرعى: جمع «الصّريع» و هو: السّاقط على الأرض. (1)

صرع_به صاد مهمله منقوطه و گاهی نیز کسره داده می شود _: به معنی طرح است. در مجمع است که: «مصرع الشهداء» یعنی مکانهایی که افتاده شده اند شهدا در آن مکانها. (ابو طالب)

والطّفوف: «الطّفّ» بمعنى جانب البرّ. أُطلق الطفُّ على مقتل الحسين عليه السَّلام لأنه جانب البرّ ممّا يلى الفرات؛ و الجمع باعتبار وقوع كلّ شهيد في جانب منه.

الإعراب:

«لهفي» مبتدأ. «على الآل» متعلّق بمحذوف، خبره. «صرعی» حال من الآل. «فى الطّفوف» متعلّق ب-«صرعی» و «الواو» للحال. «ما» نافية. «غير» مضافاً إلى العليل، مبتدأ. «بذاك اليوم». متعلّق ب-«سالمه»، و هو خبر المبتدأ، والضَّمير المجرور راجع إلى الآل.

المعنى:

ای حزن و اندوه، زیاد شو بر آل رسول خدا که هر یکی در گوشه ای از میدان بر خاک هلاک افتاده بودند، و غیر از یک علیل بیمار در آن روز


1) صرعى: هلكی. (وفا)

از ایشان سالم باقی نمانده بود؛ و همگی در آن روز با لب تشنه و شکم گرسنه شهید شده بودند. (1)

چنانچه ارادۀ قتل آن حضرت را هم کردند، لیکن «واللهُ متمُّ نورِه و لو كَرِه الكافرون»:

«قال حميد بن مسلم: انتهيت إلى عليّ بن الحسين و هو مضطجع على فراش له و هو مريض. و إذاً شمر مع رجال يقولون له: ألا نقتل هذا المريض؟ فقلت له: سبحان الله! ما معنى قتل المرضى من الصبيان؟» (مقتل خوارزمی، ج 2، ص 38)

اغتم يَومٌ بِهِ حُمَّتْ مَلاحِمُهُمْ *** ثمَّ انجلى وَهُمْ قَتْلى غنائمه (2)

اللّغة:

اغتمّ الأمر _ بالبناء للمعروف _ أي: استتر. حمّت ملاحمهم، أي: اشتدّت المصائب و الفتن عليهم. (3)الانجلاء: الانكشاف. القتلى: جمع


1) و همه آنها بر روی خاکها در کنار نهر فرات بر روی زمین افتاده بودند. بلکه طفل شیر خوار آن معصوم شهید به عوض آب ناوک جفا چشید و به سایر شهدا ملحق گردید... و هرگاه حضرت امام حسین علیه السَّلام آن علیل بیمار (حضرت سجاد علیه السَّلام) را منع از مقاتلۀ آن اشرار نمی فرمودند، آن حضرت نیز به سایر شهداء ملحق می گردید. (بسطامی_ سفینه)

2) وهم قتلى غنائمه: و هو قد تُتْلى عمائمه _ خ. (وفا)

3) حمّت _ و في نسخة : «جمّت» بالجيم _ و بدل قوله «و هم قتلی» و به قتلی. و على هذا، فالمعنى: اقتمَّ يومٌ به عظُمَت مصائب أهل البيت. و بعد الانجلاء ظهر أنّ غنائم هذا اليوم قتلى. فقوله «قتلى غنائمه». مبتدأ و خبر. و لو جعل بدل به «هم» كما في هذه النسخة، لأمكن انطباقه بهذا المعنى بجعل «غنائمه» صفة ل-«قتلي»، و هو خبر «هم». وعلى هذه النسخة. «غنائمه» فاعل «حمّت». و ملاحمهم مفعوله. والمعنى على الأوّل، أصحّ و أحسن (وفا)

القتيل الغنائم: جمع الغنيمة.

الإعراب:

«اغتمّ» فعل ماض معروف. «يوم» فاعله. «به» بمعنی «فیه» متعلّق ب-«حمّت» «حمّت» فعل ماض مبنيّ للمفعول. «ملاحم» بالإضافة إلى الضّمير الراّجع إلى الآل، نائب عن الفاعل. والجملة صفة اليوم. «ثمّ» عاطفة للجملة بعد على جملة «اغتمّ». «انجلى» فعل ماض معروف، فاعله راجع إلى اليوم. و «الواو» حالية. «هم» مبتدأ. «قتلى» خبره «غنائم» خبر بعد الخبر مضافاً إلى الضمير الراجع إلى اليوم.(1)

المعنى:

تیره و تار شد روز عاشورا، و گرد و غبار برخاست در وقتی که ناثرۀ حرب مشتعل شد و کار بر آل رسول صلّی الله علیه و آله تنگ گردید، و سخت شد مصیبات و فتنه ها . بعد از آن تیرگی و گرد و غبار هوا روشن شد و صافی گردید، در حالتی که مردان آل رسول خدا شهید شده، همگی بر خاک هلاک افتاده بودند، و زنان و دختران ایشان اسیر و دستگیر غنیمت آل ابوسفیان شده بودند. (2)


1) «غنائمه» فاعل «حمّت». أي: رجاء الاشياء غنائم أهل البيت و أموالهم (وفا)

2) غبار و گرد از زمین برخاست، در روزی که قصد کرده شده وقعه های اهل بیت در آن روز که در آن وقعه ها، قتلهای بسیار بود. پس منجلی گردید آن غبار؛ و اهل بیت، شهدا و غنایم و اسیران آن روز بودند. (ابوطالب)

حُزنٌ طَويل أبى أنْ يَنجَلى أبداً *** حتّى يَقومَ بأمرِ الله قائِمُهُ

اللّغة:

أبى منه، أي: امتنع الانجلاء: الانكشاف.

الإعراب:

«حزن» خبر مبتدأ محذوف، أي: حزننا على هذه الرزيّة. «طويل» صفة للخبر. «أبى» فعل ماض معروف، فاعله راجع إلى الحزن. «أن ينجلي» بإسكان الياء للضّرورة في محلّ النّصب أو الجرّ على الخلاف. «أبداً» ظرف متعلّق ب-«أبى». «حتّى» لانتهاء الغاية الزمانية متعلّق ب-«أبي». «يقوم» فعل مضارع معروف منصوب بأن المقدّرة. «الباء» سببيّة متعلّقة ب-«يقوم». «أمر» بمعنى الإذن أو الأعمّ منه، مجروربها، مضاف إلى الكلمة الجلالة. «قائم» مضافاً إلى الضّمير الراجع إلى الآل، فاعل «يقوم».

المعنى:

حزن و اندوه شیعیان بر این مصیبت کم نمی شود و به طول زمان کهنه نمی گردد، و ابا و امتناع دارد از آنکه بر طرف شود، و داغ این مصیبت بر جگر شیعیان باقی است تا آنکه قائم آل محمد عجّل الله فرجه ظاهر شود به فرمان خدا به خونخواهی جد بزرگوار خود، و داد آن مظلوم شهید را بخواهد، و چشم شیعیان به جمال آن بزرگوار روشن شود.

اللهمَّ عجّل فرجه، و سهّل مخرجه، واجعلنا من أعوانه و أنصاره.

بحقّ محمّد وآله. (1)

فليس لأخذ الثار إلاّ خليفةٌ *** يكون لكسر الدين من عدله جبرُ

تحفّ به الأملاك من كل جانب *** و يقدمه الإقبال والعزّ والنّصرُ

تا آنجا که گوید:

سميّ رسول الله وارث علمه *** امام على آبائه نزل الذكر

(الغدير، ج 7، صص 17_18)

علامه شیخ محمد تقی جواهری:

فلیست دماء السبط تهدأ قبل أن *** يقوم بإذن الله للثأر قائمُهُ

(مقتل مقرم، ص 296)


آیات 4 و 5 و 33 از سوره اسراء ناظر بر وعدۀ خدای متعال در گرفتن انتقام از خون حضرت سید الشهداء می باشد و همچنین روایات وارده در مدارک ذیل تصریح در این معنی دارند:

اصول کافی، باب مولد الحسین علیه السلام؛ كامل الزيارات باب 18، باب ما نزل من القرآن بقتل الحسين عليه السَّلام و انتقام الله عزّ و جلّ و لو بعد حين، و نیز باب 108، ضمن آخرین حدیث، و باب 19، ص 65، ح 2؛ علل الشرائع، باب 164، ص 229، ح 1؛ امالی صدوق، مجلس 31،آخرین حديث؛ مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 85؛ لهوف، ص 53؛ المحجّة في ما نزل في القائم الحجة، صص 121_129؛ بحار الانوار، ج 44، باب 28، صص 218_219؛ عوالم العلوم، ج 17، صص 607_612؛ مقتل مقرم، ص 215؛ احقاق الحق، ج 19، ص 378 ، و ج 11، 324؛ منتخب الأثر، فصل 2، باب 37، صص 298_299. همچنین در مناقب ابن مغازلی، ص 68، ضمن خطاب خدای متعال به حضرت موسی علیه السَّلام آمده: يا موسى! لو سألتني في الأوَّلين والآخرين لأجبتک ما خلا قاتل الحسين بن علي. فإنّي أنتقمُ من قاتله.


1) ابن عرندس حلّی (قرن هشتم) در قصیده ای که مورد عنایت حضرت بقیة الله أرواحنا فداه قرار گرفته و بعضی از ابیات آن را نقل کردیم، می گوید:

بند سوّم

كيفَ السُّلُو و نارُ القلبِ تَلتهِبُ *** و العَينُ خَلفَ قَذاها دَمعُها سَربُ

اللّغة:

السُّلُو _ على وزن. فعول_ : التسلّي (1). الالتهاب: الاشتعال. القذى: ما يقع في العين فيجري دمعها. السرب _ كفرح _: الجاري على الأرض.(2)

الإعراب:

«كيف» الاستفهاميّة خبر مقدّم. «السلوّ» مبتدأ مؤخّر. «الواو» حالية. «نار» بالإضافة إلى القلب مبتدأ. «تلتهب» فعل مضارع معروف، فاعله مستر راجع إلى النّار، والجملة خبر المبتدأ. «الواو» حالية أو للعطف على الجملة الحالية. «العين» مبتدأ. خلف» ظرف ل- «سرب». «قذاها»


1) سُلو _ بر وزن علُوّ _ به معنی تسلّی دادن است. و به معنی فراموش کردن و نسیان نیز آمده است (ابو طالب)

2) سرب: أي كالسَرَب _ بفتحتین _: آبی است که از خیک بیرون آید. (وفا)

مضاف إليه. «دمع» مضافاً إلى الضّمير الراجع إلى العين، مبتدأ ثانٍ. «سرب» خبره. والجملة خبر للمبتدأ الأوّل.

المعنى:

چگونه می توان تسلّی داد شیعیان و دوستان را در مصیبت حضرت سید الشهداء علیه السَّلام و حال آنکه جگرهای ایشان کباب است و آتش در قلب آنها افتاده و زبانه می کشد؟ بلی چنین است؛ هرگاه خاشاکی در چشم بیفتد، خودداری نمی توان کرد و بیخود اشک از چشم جاری می شود. (1)حال شیعیان چنین است که هرگاه این مصیبت را یاد می آورند بی طاقت اشکشان جاری می شود(2)

مگر خروش فاطمه زهرا سلام الله علیها در این مصیبت عظمی به گوش هوشت نرسیده * و غشوه و سروش پیغمبر خدا ** و على مرتضى *** در این داهیۀ کبری اعضایت را مرتعش نگردانیده؟!


• کامل الزیارات، باب 16، ص 57، ح 5 و باب 27، صص 86_87 ح16، که در بحار الانوار، ج45، ص 224 نقل شده است.

**همان کتاب و باب، صص 58 و 59، ح 6 و 7، که در بحار الانوار، ج 44، ص 235 آورده شده است؛ و تذکرة الخواص، ص 225؛ و بحار الانوار، ج 44، باب 30، ص 230، ح 13، به نقل از امالی طوسی، و صص 238 _ 239، ح 30، به نقل از ارشاد مفید، ص 234

*** بحار الانوار، ج 44، باب 31، صص 252 _ 255 ، ح 2، به نقل از امالی صدوق، مجلس 87 ج 5؛ و همان کتاب و جلد، ص 258، ح 8 ،به نقل از قرب الاسناد. (بسطامی _ سفينة)

قال رسول الله صلى الله عليه و آله: إنّ لقتل الحسين حرارة في قلوب المؤمنين لا نبرد أبداً.

(مقتل مقرم، ص 124، به نقل از مستدرک الوسائل، ج 2، ص 217)

و نیز بنگرید به مدارک ذیل بند اول، بیت سوم. و زیبندۀ ذکر است که بیت دهم در بند نهم نیز به همین مضمون است

.

1) چگونه می توان تسلّی داد دل خود را در این مصیبت، یا اینکه: چگونه ممکن است فراموشی از این مصیبت؛ و حال آنکه آتش دل برافروخته شده و پیوسته زبانه می کشد، و چشم پس از آنکه چیزی واقع شده در او، اشک آن پیوسته جاری است.... آتش دل در التهاب است و آب چشم،روان مانند سیلاب است..... (ابو طالب)

2) بلی، چگونه می شود که شیعیان در این مصیبت صبر را شعار خود سازند، و از آتش قلب شرر در عالم نیندازند؛ و حال اینکه طینت ایشان از فاضل طینت ائمه اطهار علیهم السَّلام است. و آن بزرگواران در این مصیبت جانسوز چنان ناله و خروش از دل برآوردند که عالم امکان در انقلاب و جمیع ممکنات از شرارۀ آه آن بزرگواران در تب و تاب است.

ألقَى المُصابُ عَلَى الإسلامِ كَلْكَلَهُ *** فكُلُّ مُنتَسَبٍ للدِّينِ مُكتَيبُ

اللّغة:

الإلقاء: الطرح (1)

انداختن سینه بر چیزی، در عرف، کنایه است از زدن صدمه، چنانکه می گویند: فلان، فلان را سینه مال کرد، یا چنان سینه بر وی زد که هلاک شد. (ابو طالب)

. المصاب: المصيبة. الكلكَل : الصّدر . الاكتئاب: الاغتمام.

الإعراب:

«ألقىٰ» فعل ماضٍ معروف. «المصاب» فاعله. «على الاسلام» متعلّق ب-«ألقى». «كلكل» مضافاً إلى الضّمير الراجع إلى المصاب، مفعوله.


1) القى المصاب: سینه انداختن، کنایه از فراگرفتن است. (وفا)

«الفاء» تفريعيّة. «كلّ» مبتدأ. «منتسب» مضاف إليه. «للدّين» متعلّق ب-«منتسب». «مكتئب» خبر المبتدأ.

المعنى:

حضرت سيّد الشهداء سلام الله علیه به منزلهٔ قلب است از برای اسلام و اهل اسلام (1). هرگاه اذیّتی به قلب وارد آید، جميع اعضاء متألّم می شوند. همچنین مصیبت این بزرگوار، مصیبت بر جمیع اهل اسلام است؛ پس گویا تمام مصیبت خود را انداخت بر روی اسلام، زیرا که هر کس نسبتی به اهل اسلام داشته باشد،محزون و مغموم است (2)و اشک از چشم او جاری، الاّ آنکه غافل باشد.(3)


1) بنگرید به: اصول کافی، ج 1، كتاب الحجة، باب الاضطرار إلى الحجة ، ص 169، ح 3، مناظرۀ هشام بن حکم، که وی در آن امام را همچون قلب برای بدن می داند

2) زیارت عاشوراک يا أبا عبدالله! لقد عظُمَتِ الرزيَّةُ وجلَّتْ وعَظُمَتِ المصيبةُ َبكَ علينا و على جميع أهل الإسلام

3) در این مقام، آن مرحوم والامقام تشبیه فرموده مصیبت حسین علیه السَّلام را به حيوان قوی جثّه ای که آن حیوان هرگاه سینۀ خود را بر چیزی بگذارد او را فرا گیرد و نمی تواند که از تحت سینۀ آن حیوان بیرون شود. و مشبه به را که آن حیوان باشد حذف نموده. و ذکر بعضی از لوازم او که «کلکل» باشد، ایراد نموده. و این نوع از کلام را استعاره بالکنایه می گویند. و همچنین مصیبت آن مظلوم شهید چنان بر اهل اسلام احاطه نموده که هیچ مسلمانی خالی از همّ و غمّ و درد و الم نیست. (بسطامی _ سفینه)

لا صبرَ في فادح عَمَّتْ رَزيَّتُهُ *** حتَّى اعْتَرَى الصَّبرَ مِنهُ الحزنُ وَالوَصَبُ

اللّغة

الصّبر: حبس النفس عن إظهار الجزع. الفادح : العظيم (1). الرزية: المصيبة (2). اعتراه، أي: طرأ عليه (3). الوصب: كالتعب وزناً و معنىً.

الإعراب:

«لا» لنفي الجنس. «صبر» اسمها. «في فادح» متعلّق بمحذوف، خبرها. «عمَّت» فعل ماضٍ معروف. «رزيّة« بالإضافة إلى ضمير الفادح،فاعله، والجملة الفعليّة صفة «الفادح». «حتّى» ابتدائيّة أو عاطفة. «اعترى» فعل ماضٍ معروف. «الصّبر» مفعوله. «من» تعليلية، متعلّقة ب-«اعترى»، والضّمير المجرور بها راجع إلى الفادح (4). «الحزن» فاعله، و «الوصب»


1) «فادحة» به معنی امر سنگین است، چنانکه در دعای کمیل است. «و کم من فادحٍ من البلاء»، و به معنی «نازله» نیز آمده است.و در شعر، هر دو ما معنی مناسب است. (ابوطالب)

2) عمَّتْ رزيَّتُه كل الموجودات، حتّى الصبر، أي حتى أنّه عرض الحزن. والوصب: الصبر. فالصبر. عليه يوجبُ الحزن و الوصب، فكيف يسلُو بالصبر؟ (وفا)

3) «اعتری» به معنی «غشی» است که به معنی پنهان ساختن است. و محتمل است که به معنای عاری شدن و خالی شدن باشد.(ابو طالب) اعتری: اقترب. اعتراء _ بالکسر _ نزدیک آمدن _ کشف (وفا)

4) ضمیر «منه» محتمل است راجع باشد به حزن یا وصب. و مرجع، به ظاهر اگر چه مؤخّر است، لیکن در تقدیر چون که فاعل است، مقدّم است. و محتمل است که راجع باشد به فادح. و این بهتر است، هم از جهت لفظ و هم از جهت معنى. (ابو طالب)

عطف علیه.

المعنى:

بلی، چگونه صبر کنند شیعیان و جزع ننمایند و اشک نبارند در این امر بزرگ که واقع شد که مصیبت او جميع اهل آسمان و زمین را احاطه نموده و غم و اندوه ایشان را فرا گرفته (1)!؟ بلکه جای آن داشت که صبر، بی صبری کند و حزن و تعب و اندوه به او برسد. (2)

خاموش محتشم که دل سنگ آب شد *** بنیاد صبر و خانۀ طاقت خراب شد


نیست ما را صبری ممکن در این امر سنگین، یا در این نازله و بلایی که عامّ است الم و مصیبت آن، حتی اینکه پنهان ساخته است صبر از این بلا را حزن و اندوه و وجع و درد در این بلا. یا اینکه: عاری ساخته و دور کرده حزن و درد بر این مصیبت صبر را از خود. یا اینکه: عاری ساخته است حزن و درد، صبر را از وقوع این امر سنگین یا این بلا. (ابو طالب)

لا تقدرُ العَيْنُ حَقَّ القَدْرِ مِن صَبَبٍ *** وإِنْ جَرَتْ حينَ يَجرى دَمْعُهَا الصَّبَبُ

اللّغة:

القدر: القيمة و المنزلة، و منه اشتقاق الفعل في أوّل البيت (3). الصَّبب:


1) زیارت عاشورا: و جلَّتْ و عظُمت مصيبتُک في السمواتِ على جميع أهل السموات... مصيبةً ما أعظمها و أعظم رزيّتها في الإسلامِ و في جميع السموات و الأرض.

2) محتشم

3) كلمۀ «لا تقدر حقّ القدر»، کنایه است از اینکه چیزی را به قدر و اندازۀ خود بجا نیاورند: و از اینجاست قول خدای تعالی: «و ما قدروا اللهَ حَقَّ قَدرِهِ» (انعام: 91 و حج: 74)،یعنی: تعظیم نکردند ایشان خدای تعالی را حقّ تعظیم (ابو طالب)

إجراء الماء و إلقاؤه، و هو في آخر المصرع الأوّل بمعناه المصدريّ، و في آخر المصرع الثاني صفة مشبهّة، بمعنى المصبوب.

الإعراب:

«لا» نافية. «تقدر» فعل مضارع معروف، فاعله العين. «حقّ القدر» مفعول مطلق لكون الحقّ في المعنى عين ما أُضيف إليه. «من صبب»متعلّق ب-«تقدر». «إن» شرطيّة. «جرت» فعل ماضٍ معروف، فاعله مستتر راجع إلى العين (1). «حين» ظرف ل-«جَرَتْ»، أُضيفت إلى الجملة بعده. «يجري» فعل مضارع معروف. «دمع» مضافاً إلى ضمير العين فاعله. «الصّبب» بمعنى المصبوب صفة له (2). و جواب الشرط محذوف لتقدّم ما يدلّ عليه. يعنى : ليس للعين قدر و منزلة يُعْتَنى به من جهة إجراء الدّمع، لأنَّ هذه المصيبة كان من حقّها أن يجري العين بسببها دماً بعوض الدّمع .(3)

واعلم أنّ الفاضل البسطامي جعل الفعل في أوّل المصرع الأول من القدرة ، وكذا «حقّ القدر» جعله بمعنى حقّ القدرة على ما يظهر منه ، و لم أحصّل للبيت على هذا التقدير معنىً، ولا يذهب عليك لطف ما حملنا عليه البيت.


1) و ان جرت، أي: و إن بلغت تلك المرتبة. فاعل جرت: دریای خون. (وفا)

2) صبَبَ _ بفتح _ معصفر، و خون و آب که سراشیب آید. _ کشف (وفا)

3) نمی تواند چشم وفا نماید به آنچه لازمۀ اشک ریزی است در این مصیبت، اگر چه نهرهای اشک از او بریزد (وفا)

المعنی:

ای چشم! این مصیبت، مصیبتی است که عوض اشک بایست خون گریه کنی، و هر چه اشک بریزی معذور نیستی. اگر چه خودت هم اشک شوی و جاری شوی از بسیاری گریه، به حقّ عزاداری قیام ننموده ای، مگر آنکه خون شوی و عوض اشک جاری شوی در مصیبتی که زمین خون گریه کرد.

تَستحقِرُ الدّمْعَ فيمَن قد بَكَتْهُ دَماً ***أرجاؤها الجَوْنُ والخَضراء والشُّهُبُ

اللّغة:

الاستحقار : جعل الشيء حقيراً. الأرجاء: الأطراف و النّواحي. الجون _ بالفتح فالسكون_ : يقال للأبيض والأسود و هو من الأضداد، جامد يقع على القليل والكثير. ويحتمل كونه هنا بالمعنى الأوّل، لأنّ أطراف المقتل و المدفن بسبب وقوعه عليه السّلام هناك صارت كأنّها أنوار بيض. و بالمعنى الثاني أشار إلى ظلمة أطراف الأرض و نواحيها بسبب وقوع هذه الرزيّة إلى يوم القيامة. (1)الخضراء: اسم للسّماء لخضرتها حين النظر إليها. الشُّهب _ بضمّتين _ : جمع الشّهاب، و المراد منها هنا: الأجرام السّماويّة.(2)


1) جَوْن ابيض و اسود _ هر دو _ آمده، از الفاظ متضادّه است. و جمع آن، جُون _ به ضمّ جیم _ است. و مراد در شعر، معنی ثانی است، به قرینۀ «والخضراء». (ابو طالب)

2) شُهَب، به معنی رنگ سفیدی است که در خلال آن سیاهی باشد. (ابو طالب) الشهب: الارض الغبراء، خاکستری. (وفا)

الإعراب:

«تستحقر» فعل مضارع معروف. «الدّمع» مفعوله. «فيمن» متعلّق ب-«تستحقر». «قد» للتّحقيق. «بكت» فعل ماضٍ معروف، والضمير المتّصل عائد إلى الموصول، أي: بكت عليه. «دماً» مفعوله. «أرجاء» بالإضافة إلى الضّمير الراجع إلى الأرض المعهودة الرّاسخ تصوّرها في أذهان الشّيعة، مرفوع على الفاعليّة. تنازع فيه الفعلان: تستحقر و بکت، فيجعل فاعلاً لأحدهما و يضمر في الآخر. «الجون» صفة ل-«أرجائها».

«الخضراء» عطف على الأرجاء . و «الشهب» أيضاً عطف عليه.

اعلم أن الفاضل جعل فاعل «تستحقر» راجعاً إلى العين، ولا يخفى عليک لطف ما حملت البيت عليه. فهو كالتّعليل للبيت الأوّل، يعنى: ليس للعين قدر يعتنى به بسبب إجراء الدّمع، لأنَّ الأرض و السَّماء و ما فيهما أجرت و بكت في هذه المصيبة دماً بعوض الدمع وتستحقر الدّمع فيها.

المعنى:

ای چشم! چرا خون گریه نمی کنی!؟ و اگر خون نداری چرا خون نمیشوی و فرو نمی باری در مصیبتی که زمین در آن مصیبت خون گریست، و آسمان و جميع اجرام سماویّه همه خون گریه کردند. و حقیر و بی قدر و کم شمردند اشک را در این مصیبت، و سزاوار دیدند که خون ببارند.(1)


در زیارت ناحیۀ مقدسه چنین می خوانیم:

و بكتِ السماءُ و سُكَانُها والجنان و خُزَانُها، والحضابُ و أقطارها، و البحار و حيتانُها، و مكة و بنيانها، والجنانُ و ولدانُها، و البيت والمقامُ والمشعرُ الحرامُ و الحلُّ والإحرامُ.


میرزا ابو طالب، اشعاری از «والد امجد» نقل می کند که _ چنانکه در مقدمه گفتیم _ به احتمال قوی، میرزا علی اکبر نواب شیرازی است:

بر شاه کربلا ، نه همین چشم ما گریست *** از ماه تا به ماهی، از این ماجرا گریست

جز اهل شام و کوفه که بودند شادمان *** هر کس که بود، از ستم اشقیا گریست

فریاد جنّ و انس، ز چرخ برین گذشت *** در خون طپید عرش و، زمین و سما گریست

هرکس که کرد یاد ز صحرای کربلا *** بر جور بی نهایت اهل جفا گریست

در حیرتم که چرخ، چرا بیسکون نگشت*** این طاق بی ستون، ز چه رو سرنگون نگشت


1) حقیر شمرده می شود اشک در عزای کسی که خون گریه کرده است بر آن کس، اطراف زمین از سیاه و سبز و سفید .و ملخّص معنی آنکه: اشک چشمهای ما را چه مقدار و اعتبار باشد در عزای آن که گریسته اند بروی اطراف و اقطار زمین از سبز و سفید و سیاه که کنایه باشد از حیوانات و نباتات. چه، «خضرا» کنایه از نباتات و سیاه و سفید ،از حیوانات. و این فقره اشاره است به آنچه از حیوانات و نباتات و جمادات، گریه به ظهور رسیده. (بسطامی _ لؤلؤ البحرين)

قل البكاءُ عَلى رُزْءٍ يَقِلُ لَهُ *** شَقُ الجُيُوبِ وَ عَطُّ القلب وَالعَطَبُ (1)

عطّ ، به معنی شکافتن از جانب طول است. (ابو طالب)

اللّغة:

الرّزء _ كقفل _: المصيبة. الشقّ: جعل الشيء منشقاً. الجيوب: جمع «الجيب» بالفتح فالسكّون _ : بمعنى القميص. والمراد بعطّ القلب،


1) وعطّ القلب و العطب، الواوان بمعنى: بل. (وفا)

انشقافه. الغطب: الهلاکة.

الإعراب:

«قلَّ» فعل ماضٍ معروف. «البكاء» فاعله. «على رُزء» متعلّق ب-«البكاء». «يقلّ» فعل مضارع معروف، «له» متعلّق ب-«يقلّ». والضّمير راجع إلى الرّزء. «شقّ الجيوب» فاعل يقلّ، و الإضافة من قبيل إضافة المصدر إلى مفعوله، والجملة صفة الرّزء. «عطّ القلب» عطف على الفاعل ، و كذا «العطب» عطف عليه.

المعنى:

در این مصیبت کبری و داهیۀ عظمی، کم است اشک ریختن و کم است پاره کردن پیراهنها. جای آن دارد که جگرها پاره پاره شود و از هم بپاشد و روحهای شیعیان از بدن بیرون رود و همگی به یکدفعه هلاک شوند و روحها بدنها را خالی گذارده، بدنها بی روح بمانند.(1)

كَيفَ العَزاء و جُثمانُ الحُسَينِ عَلَى *** الرَّمْضَاءِ عارٍ جَريحٌ بالثرى تَرِبُ (2)

سفينة النجاة

اللّغة:

العزاء: الصبر الجثمان بالمثلَّثة : الشخص، و بالسين المهملة _:


1) کم و بی قدر است گریه و ناله بر آنچنان مصیبتی که کم است از برای آن مصیبت، پاره نمودن گریبانها و شکافتن دلها و هلاک شدن نفسها. (بسطامی_ سفینه)

2) أين الرسولُ و جثمانُ الحسين يُرى *** كمصحف قد يُرى في الأرضِ مهجورِ

الجسم. الرّمضاء: الرمال الحامية من حرّ الشَّمس (1). الثرى التراب النّدي، و أُريد به هنا مطلق التّراب. والمراد بالتّرب_ كخشن _ : الصريع الملقى على التّراب.

الإعراب:

«كيف» خبر مقدَّم. «العزاء» مبتدأ مؤخَّر . «الواو» حالية. «جثمان» مبتدأ أُضيف إلى الحسين عليه السّلام. «على الرّمضاء» متعلّق بمحذوف، خبره. «عارٍ» مع «جريحٌ» و «تربّ» أخبار بعد الخبر. «بالثرى» _ بمعنى «في الثرى» متعلّق ب-«جريح» أو «عارٍ» أو بهما.

المعنى:

چگونه می توان صبر کرد و خودداری نمود، و حال آنکه بدن حسین سلام الله علیه برهنه و پاره پاره بر روی ریگها و خاکهای گرم افتاده و به خاک و خون آلوده؛ و یک نفر مسلمان پیدا نمی شد که این بدن مجروح را از روی آن خاکها بردارد و به خاک بسپارد.(2)

والرأسُ في رأسِ مَيَالٍ يُطافُ بِهِ ***وَ يَقْرَعُ السِّنَّ مِنْهُ شَامِتْ طَرِبُ


1) الرمضاء: ریگستان گرم. (وفا)

2) اگر چه بی شرمان کوفه و شام و آن کوفیان نافرجام، در مقام ظاهر، بدن مقدس آن شهید راه خدا را بی غسل و کفن بر روی زمین انداختند و کسی او را دفن ننمود، لیکن چون این خون صاحب بزرگی داشت، آن شهید مظلوم را فرونگذاشت. خداوند عالم در مقام باطن او را دفن نمود. اما در کجا دفن نمود؟ در خانۀ خودش که قلوب مؤمنین و کمّلین و موحّدین باشد. (بسطامی _ سفینه)

اللّغة :

الميال: صيغة مبالغة من الميل، والمراد منه هنا الرُّمح الطّويل. يطاف به، أي: يُدار به (1). القرع: الضَّرب بشدَّة. الشَّامت: من «الشّماتة» وهي: إظهار السّرور بمصاب العدوّ. الطرب _ بكسر الرّاء_: من الطّرب بفتحها، و هو: عروض حالة للإنسان تدلّ على شدَّة الفرح.

الإعراب:

«الواو: عاطفة أو حالية. «الرّأس» بتقدير رأسه مبتدأ. «في رأس» بإضافة المجرور إلى «ميّال» متعلّق بمحذوف، خبره «يطاف» فعل مضارع مجهول. «به» نائب عن الفاعل، والجملة خبر بعد الخبر. «الواو» عاطفة. «يقرع» فعل مضارع معروف. «السّنّ» مفعوله. «منه» متعلّق بمحذوف حال من السنّ، والضّمير راجع إلى الرّأس. «شامت» فاعل الفعل، و «طرب صفة له.

المعنى:

چگونه صبر کنیم و شکیبایی پیش گیریم، و حال آنکه سر مبارک حسین سلام الله علیه را بر سر نیزۀ بلندی نصب کرده بودند و او را به اطراف بیابانها و شهرها می گردانیدند؛ و یزید ملعون ولد الزّنا به کشتن آن بزرگوار شادی و خوشحالی می کرد و شماتت می نمود و آن مردود خبیث چوب خود را بلند می کرد و بر لب و دندان آن سیّد مظلوم می زد.(2)

ابن عرندس (الغدیر، ج7، ص 171) أينَ الرسول عن الرأسِ الكريمِ على *** رأسِ السنان يحاكي بدر َديجورِ

أينَ الرسول و ثغرٌ كان يرشفه *** تدقّه بقضيب كفٌ محمورِ

(سفينة النجاة)

تنهای کشتگان همه در خاک و خون نگر *** سرهای سروران همه بر نیزه ها ببین

آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام *** یک نیزه اش از دوش مخالف جدا ببین

پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل *** شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل

روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار *** خورشید سر برهنه برآمد به کوهسار

(محتشم)

زیارت ناحیۀ مقدسه:

السلامُ على الثغرِ المقروع بالقضيبِ. السلامُ على الرأسِ المرفوعِ.


فقال رجلٌ من اصحاب رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلّم يقال له أبو برزة الأسلمى: أتنكت بقضيبك فى ثغر الحسين؟! أما لقد أخذ قضيبك من ثغره مأخذاً لربما رأيت رسول الله صلّى الله عليه [و آله] و سلّم يرشفه! (تاریخ طبری، ج 4، ص 356؛ و به همین مضمون، ص 349)


1) يطاف به في اطراف البلاد، در چهل منزل. (وفا)

2) ایُقرعُ جهلاً تغر سبط محمد [صلّی اللهُ علیه وآله] ***و صاجب ذاک الثغر یُحمی به الثغرُ

و أهلُ بيتِ رسولِ الله في نَصَبٍ *** أسْرَى النواصِبِ قد أنضاهُمُ التَّعَبُ

اللّغة:

النّصب كالتّعب وزناً و معنىً (1). الأسرى: جمع «الأسير»، والمراد من النّواصب، مبغضو آل محمد صلّى الله علیه و آله. الإنضاء: الإهزال. (2)

الإعراب:


1) نصب _ به ضمّ اول و سکون دوم [كذا]_: بدی و بلا کشف. (وفا)

2) أنضاهم (أسراهم _ خ ل): از صبح تا شب، ایشان را به راه می بردند. یا ضعیف کرده بود ایشان را تعب. (وفا)

«أهل» مبتدأ أُضيف إلى «بيت» و هو إلى «رسول» و هو إلى «الله». «في نَصَب» متعلّق بمحذوف، خبره. «أسرى» مضافاً إلى النّواصب، خبر بعد الخبر. «قد» للتحقيق. «أنضى» فعل ماضٍ معروف. «هم» مفعوله. «التعب» فاعله.(1)

المعنى:

ای شیعیان و دوستان رسول خدا! چگونه صبر کنیم، و حال آنکه اهل بیت رسول خدا در رنج و تعب و محنت بودند. و اسیر و دستگیر نواصب و دشمنان آل پیغمبر صلوات الله عليهم أجمعین بودند، و از زیادتی مشقّت و محنت، آل رسول الله ضعیف و نحیف و لاغر شده بودند.(2)

سبايا بأكوار المطايا حواسراً *** يلاحظهنّ العبدُ في الناس والحّرُ

(ابن عرندس، الغدیر، ج 7، ص 16_17)


علاقه مندان به مدارک مربوط به اسارت اهل بیت رسول خدا صلوات الله عليه و عليهم أجمعین بنگرند به:

بصائر الدرجات، جزء 7، باب 12، إن الأئمة عليهم السَّلام يعرفون الألسن كلّها، صص 337_339 ح 1 و 6؛ تاریخ طبری ، ج 4، صص 349_360؛ روضة الواعظين، 190_191؛ لهوف، المسلك الثالث، صص 60_85 مقتل خوارزمی، ج 2، صص 38_77؛ احتجاج طبرسی، ج 2، صص،34_38 ، واقعۀ اسارت به نقل از حضرت زینب صلوات الله علیها که در بحار الانوار، ج 45، ص 133 و عوالم العلوم، ج 17، صص 433_435 نیز از همان مدرک نقل شده است؛ بحار الانوار، ج 45، باب 39، الوقائع المتأخّرة عن قتله عليه السلام، صص 107_200؛ عوالم العلوم، ج 17، صص 353_450


1) جملۀ «قد أنضاهم» در موضع حال است، مثل جملۀ «و أهل بيت رسول الله». «و قد أنضاهم النصب» يعنى: و حال آنکه به تحقیق که کهنه و مندرس ساخته است ایشان را آن تعب ها در قاموس است که «نضوتُ الثوبَ» یعنی کهنه ساختم لباس خود را. (ابوطالب)

2) و آل رسولِ اللهِ تُسبى نِساؤهُمُ *** و مِنْ حولهنَّ السترُ يهتك و الخدرُ

والناس لا جازعٌ فيهم ولا وَجِعٌ *** و لا حَزين و لا مُستَرجِعٌ كَيْبُ

اللّغة:

الجازع: من الجزّع _ بفتح الزّاء _ و هو : إظهار الحزن بالصّوت و غيره. الوجع _ بكسر الجيم _ : صفة مشبّهة، منه _ بفتح الجيم _ و هو الدّاء و الأذى. الحزين: من «الحزن» و هو أشدّ الهم والغمّ. الاسترجاع: ترديد الصوت عند البكاء. الكتب _ بكسر الهمزة _:من «الكتابة» بمعنى الغمّ و سوء الحال.

الإعراب:

«النّاس» مبتدأ. «لا» نافية. «جازع» خبره «فيهم» بإرجاع الضمير إلى آل الرّسول، متعلق ب-«جازع». و الأسماء الثلاثة عطف على جازع. «كتب» صفة ل-«مسترجع».

المعنى:

آیا می توان صبر نمود در مصیبت آل رسول صلّى الله عليه و آله که مردان ایشان را کشتند و زنان و دختران ایشان را اسیر نمودند، و حال آنکه مردم بی حیا و بی وفای کوفه و شام عوض آنکه اظهار حزن کنند و در مصیبت آنها جزع نمایند و گریۀ صدادار و فریاد کنند، اظهار فرح و

سرور می کردند و دست به یکدیگر می دادند و «مبارک باد» می گفتند.(1)


و مردم روزگار بر اسرای اهل بیت پیغمبر صلی الله علیه و آله جزع و فزع و تأسف نمی نمودند و در آن مصیبت، محزون و مغموم [نبوده] وکلمۀ استرجاع بر زبان جاری نمی نمودند؛ یعنی: «إنّا لله وإنّا إليه راجعون» نمی گفتند و کتیب نمی گردیدند.

ای چرخ! غافلی که چه بیداد کرده ای *** وز کین چه ها در این ستم آباد کرده ای

بر طعنت این بس است که بر عترت رسول *** بیداد کرده خصم و تو امداد کرده ای

امام سجاد علیه السَّلام به نعمان بن منذر فرمود: ... وامسكونا في حوزة الشام إلى اجتمعوا علينا من أهل الطنابير والمزامير جمعاً كثيراً، يفرحُونَ و يطربون و يضحكونَ (یعنی: و در میان جمعیت اهل شام ما را نگاه داشتند تا آنکه از اهل طرب و طنبور و مزمار جمع بسیاری بر دور ما جمع شدند و آن گروه فرح و خوشحالی می نمودند و می خندیدند و دف و طنبور می زدند به جهت اسیری ما. (بسطامی _ سفینه)


در مقتل خوارزمی، ج 2، ص 60، از سهل بن سعد روایت شده است که:

فإذا أنا بمدينة مطردة الأنهار، كثيرة الاشجار، قد علقوا الستورَ والحجبَ والديباجَ. و هم فرحونَ مُستبشرون. و عندهم نساءٌ يَلعبن بالدفوف و الطُّبولِ... و فاضل بسطامی در سفينة النجاة ذیل بیت یاد شده از مقتل ابی مخنف، از سهل شهرزوری چنین روایت می کند: «دخلت الكوفة فسمعت البوقات.»


در مورد كلمه استرجاع «إنّا لله و إنّا إليه راجعون» (بقره: 156) و بیان آن در خلال واقعۀ عاشورا، بنگرید به:

طبقات ابن سعد، ترجمة الامام الحسين، ارقام 298 و 300 (تراثنا، ج 10، صص 194 و 195)؛ تاریخ طبری، ج 4، ص299؛ ارشاد شیخ مفید، ص 222؛ مجمع البیان، ج 1، ص 238 ، ذیل آیۀ 156 از سورۀ بقره؛ روضة الواعظين، ص 178


1) چگونه ممکن است صبر، و حال آنکه مردم، نیست در ایشان بی صبر و بی قراری، و نه صاحب الم و دردی، و نه محزونی و نه گویندۀ کلمۀ استرجاعی که غمین باشد به واسطۀ آنچه رسیده است بر اهل بیت رسول خدای متعال،از اهل عذر و ضلال. (ابو طالب)

فلَيْتَ عَينَ رسولِ اللهِ ناظِرَةٌ ***ماذا جَرىٰ بَعدَهُ مِنْ مَعْشَرٍ نَكَبُوا (1)

اللّغة:

المعشر _ كجعفر _ : الجماعة من النّاس. النكب: العدول عن الشّيء. والباقي واضح.

الإعراب:

«الفاء» تفريعيّة. «ليت» من الحروف المشبَّهة بالفعل. «عين» اسمها، أُضيفت إلى «رسول» و هو إلى «الله». «ناظرة» خبرها. «ماذا» بمعنى الّذي مفعول «ناظرة» من قبيل الحذف والإيصال. «جرى» فعل ماضٍ معروف، فاعله راجع إلى الموصول. و الجملة صلته بعده متعلّق ب-«جرى»، و الضمير راجع إلى رسول الله صلى الله عليه و آله «من معشر» متعلّق ب-«جری». «نكبوا» فعل ماضٍ معروف و فاعله والجملة صفة «معشر».

المعنى:

ای کاش رسول خدا صلّى الله عليه و آله در حیات می بود و در صحرای کربلا حاضر، و نظر می کرد چگونه کوفیان و شامیان فرزندش


1) و ممکن است فقرۀ اخیر، اشاره به آیۀ شریفۀ «و إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بالآخرةِ عَنِ الصّراطِ لَناكِبُونَ» (المؤمنون: 74) باشد

حسین سلام الله علیه را با لب تشنه پاره پاره کردند و عیالش را اسیر نمودند و اموالش را به غارت بردند، و چگونه از دین برگشتند و از راه حقّ عدول کردند.(1)

بلی، اگرچه در مقام ظاهر جناب پیغمبر صلی الله علیه و آله به نظر آن گروه شریر نمی آمد، اما در مقام باطن، آن حضرت پیوسته نظر بر اهل بیت اطهار خود می نمود و ایشان را در تعب و مشقّت ملاحظه می فرمود [بنگرید به: آخرین حدیث از کتاب کامل الزیارات]. سیّما به نور دیده و سُرور سینۀ خود حضرت امام حسین علیه السَّلام که پیوسته لب و دهن آن سرور را می مکید و او را می بویید و می بوسید و بر کتف مبارک خود سوار می نمود [ینگرید به: احقاق الحق، ج 11، ص 304، به نقل از سبط ابن جوزی در تذکرة الخواص، نجف، ص 243 به روایت ابن عباس]

آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام *** یک نیزه اش زدوش مخالف جدا ببین

هرگاه حضرت پیغمبر صلّی الله علیه و آله بر سر نعش حمزه در اُحد بفرمایند که هرگز به مقامی نایستادم که: دل مرا بسوزاند زیاده از این مقام، آیا چگونه خواهد بود احوال آن سرور در وقتی که مشاهده فرماید که سرنور دیدۀ او حسین علیه السَّلام را در مجلس شراب و شطرنج حاضر نمایند؟! برگرفته از حدیث امام سجاد علیه السَّلام در بحار الانوار، ج 22، ص 274، ح 27 و ح 44، ص 298، ح 4، به نقل از خصال صدوق، ج 1، ص 37 و امالی صدوق، مجلس 70، ح10]

(بسطامی _ سفینه)

كَمْ بعدَه مِن خُطُوب بعدها خُطَبٌ *** لَوْ كانَ شاهدَها لَمْ تَكْثر الخُطَبُ

اللّغة:


1) کاش بود چشم رسول خدا نظر کننده بر آنچه جاری و واقع شده است بعد از آن حضرت بر اهل بیت اطهار آن سرور اخیار، از جماعتی که ایشان عدول کرده اند و منحرف شدهاند از حقّ به باطل ... (ابو طالب)

الخطوب: جمع الخَطب _ بالفتح والسّكون _ وهو: الأمر العظيم. الخُطَب _ بالضمّ فالفتح _: جمع الخُطبة _ بالضمّ فالسكون _ و هي معروفة.(1)

الإعراب:

«كم» خبريّة في محلّ الرفع بالابتدائية. «بعده» متعلّق بمحذوف خبر المبتدأ. «من خطوب» مميّز ل-«كم». «بعد» مضافاً إلى الضّمير الرّاجع إلى الخطوب، خبر مقدّم. «خطب» مبتدأ مؤخَّر. «لو» شرطيّة. «كان» من الأفعال النّاقصة، اسمها مستتر راجع إلى رسول. «شاهدها» خبر كان، إمّا بكسر الهاء على أنّه اسم فاعل من الشّهود بمعنى الحضور أو بفتح الهاء على أنّه فعل ماضٍ من المشاهدة. و الضّمير البارز راجع إلى الخطوب، مجرور على الأوّل، منصوب على الثانى. «لم» جازمة. «تكثر» فعل مضارع معروف مجزوم ب-«لم». «الخطب» فاعله والجملة جواب «لو» الشرطيّة.

والّذي يظهر لي في بيان مراد السيّد _ رفُع مقامه _ أنّه يريد أن يقول: كان المنافقون والمخالفون بعد رسول الله صلى الله عليه و آله يرتكبون الأمور العظيمة، كغصب الخلافة وقتل أمير المؤمنين و الحسن و الحسين عليهم السّلام ثمّ يرفعون المنابر و يخطبون وكانوا يظهرون الإسلام و أَنّهم مقرون بالإلهيّةِ والرسالة. فعجباً من هذا ثمّ العجب!! و لو كان الرّسول صلّى الله عليه و آله حاضراً، لم تقع هذه الخطوب و لم يكونوا


1) لم تكثر، أي: لم تعد الخطب السابقة عظيماً. (وفا)

قادرين (1)على رفع المنابر و إجراء هذه الخطب المشتملة على إظهار السّرور و الفرح بهذه الخطوب. والله أعلم بالصّواب.(2)

قد كان بعدك أنباء وهنيئة *** لو كنت شاهدها لم تكثر الخطب

إنّا فقدناك فقد الأرض وابلها *** فاختل قومك، فاشهدهم ولا تَعْبُ

ذكره في المجمع في لغة «هنبت».

آری، اگر پیغمبر خدا بود، کسی را جرأت نبود که به اهل بیت او به دیدۀ خیانت نظر کند و احدی را توان نبود که به فرزندان او جفا نماید. (وفا)

المعنى:

ای شیعیان! چه بسیار از امور بزرگ را بعد از رسول خدا مخالفین بی حیا مرتکب شدند. غصب خلافت پسر عمش را نمودند، دو نور دیده اش را، یکی را به زهر جفا شهید کردند و دیگری را به شمشیر ظلم و ستم پاره پاره نمودند. و با وجود این همه اعمال شنیعه، بر منبر رسول خدا صلىّ الله عليه و آله بالا می رفتند و خطبه می خواندند و اظهار اسلام می کردند، و نماز میخ واندند و خود را از امّت رسول خدا می دانستند؛ و حال آنکه از یهود بدتر بودند، و خدا و رسول از خود آنها و اسلامشان بیزارند. و اگر رسول صلّی الله علیه و آله در حیات بود، هرگز این امر واقع نمی شد.(3)


قال [الله تعالى]: يا إبراهيم! فإنّ طائفة تزعم أنّها من اُمّة محمّد ستقتل الحسين، إبنه، من بعده ظلماً و عدواناً، كما يذبح الكبش. و يستوجبون بذلك سخطي... (بحار الأنوار، ج 44، ص226، ضمن حدیث 6؛ به نقل از عیون اخبار الرضا علیه السَّلام ج 1، باب 17، ص 209 و امالی شیخ صدوق).


أم وهب در روز عاشورا (به این نکته توجه شود که او همانطور که در تواریخ آمده، مسیحی زاده بوده است): يا أمّةَ السُّوء أشهدُ أنَّ اليهود والنصارى خيرٌ مِنْكُمْ.

(ينابيع المودّة، باب 61، ص 343)


1) لم تكثر الخطب، یعنی بلکه اهل ظلم و جفا، از آن سیّد دو سرا حیا می کردند و به این شدّت نمی شد . (ابو طالب)

2) المصرع من بيت قالته فاطمة عليها السلام بعد فوت أبيها متمثّلاً بقول هند، كما شرح النهج حين غصب ابوبكر فدک و لم يقبل منها الدعوى و البيّنة، فدخل روضة أبيها باكية متمثلة بها. و تمامه:

3) با وجود اینکه حضرت پیغمبر صلّى الله علیه و آله و سلّم ایشان را امر به مودّت ذوی القربی نموده بود، و به جز این مرحله چیزی از ایشان توقّع نداشت، و در وقت رحلت خود از خاکدان اين دنيا «إنّي تاركٌ فيكمُ الثَّقَلَيْنِ: كتابَ اللهِ وعِتْرَتي» به ایشان وصیت فرمود و پیوسته منظور آن سرور رعایت اهل بیت اطهار بود؛ بعد از آن سرور از طایفۀ بنی امیّه و بنى العبّاس چه اذیّتها و چه ظلمها بر آن بزرگواران وارد گردید. (بسطامی _ سفینه)

بند چهارم

شاءٌ مِنَ النَّاسِ لا ناسٌ ولا شاءُ *** هَوَتْ بِهِمْ فى مهاوى الغَى أَهْواءُ

اللّغة:

شاء: جنس الغنم، واحده «الشاة» (1). هوت بهم، أي: أسقطهم. المهاوي: جمع المهوى، اسم مكان بمعنى المسقط. الغيّ: خلاف الهدى (2). الأهواء: جمع الهوى، بمعنى ميل النّفس.

الإعراب:

«شاء» خبر مبتدأ محذوف، أي هم شاء. «من النّاس» متعلّق بمحذوف، صفة شاء. «لا» عاطفة . «ناس» عطف على شاء. «ولا» عاطفة.«شاء» أيضاً معطوف. و المراد أنَّ المخالفين كالبهائم لا يعرفون ما


1) شاء «شاة» عند الكثرة. و ليس محدوداً لأنّ ألفه بدل عن اصل. و مثله: آء و راء، و هما شجران، واحدتهما آة و راة. قال ذلك الجوهري (وفا)

2) الغيّ: غيّ _ به فتح _ گمراهی و نام موضعی است در دوزخ که آن را «وادي الغيّ» گویند _ کشف. (وفا)

ينفعهم و ما يضرّهم، و طبع الله على قلوبهم فهم لا يعقلون. ليسوا ناساً لعدم عقلهم و فطانتهم، و ليسوا شاءً لأنهم بصورة الإنسان (1). «هوت» فعل ماضٍ معروف.«بهم» متعلّق به. «في مهاوي» بالإضافة إلى الغيّ متعلّق ب-«هوت». «أهواء» فاعل الفعل.

المعنى:

اهل کوفه و شام و دشمنان اهل بیت طهارت و نواصب آل محمد صلى الله علیه و آله ، مثل گوسفندان و باقی حیوانات، نمی شود ایشان را داخل افراد انسان شمرد، به جهت آنکه آنها عقل و فهم و زیرکی نداشتند که حق را از باطل تمیز بدهند و از فرط حماقت و بی فهمی باطل را اختیار کردند. و نمی شود ایشان را گوسفند گفت، به جهت آنکه به صورت انسانند و هواهای نفسانیّه و خیالات فاسده، ایشان را در ورطهٔ هلاکت انداخت که احتمال نجات نیست.(2)و (3)

أرأيت من اتّخذ إلهَهُ هواهُ أفأنتَ تكونُ عليه وكيلاً * أم تحسَبُ أن أكثرهم يسمعُونَ أو يَعْقِلُونَ إنْ هُم إلا كالأنعام بل هم أضل سبيلاً (الفرقان:44_45).


أحمد بن إدريس، عن محمّد بن عبدالجبّار، عن بعض أصحابنا رفعه إلى أبي عبدالله عليه السلام، قال: قلت له: ما العقل؟

قال: ما عُبِدَ به الرحمنُ واكتُسِبَ به الجنانُ.

قال: قلتُ: فالَّذي كانَ في معاوية؟

فقال: تلك النَّكراء، تلكَ الشَّيطنةُ. وهي شبيهة بالعقلِ وليست بالعقلِ.

(اصول الكافى، ج 1، كتاب العقل والجهل ، ح 3)

والناس عندك لاناس فيحفظهم *** سوم الرّعاة ولا شاءٌ و لا نعمُ.

شافی ابی فراس حمدانی _ متوفّا به سال 357 (الغدیر، ج 3، صص 402_399)


1) كلمۀ «لاناس و لاشاء» محتمل است کلمۀ نفرین باشد و محتمل است که نفرین نباشد، و «لا»ی مشبّه به «لیس» باشد و «ناس» اسم «إنّ» باشد و تنوین آن عوض مضاف الیه باشد که ضمیر «هُم» باشد. و خبر «إنّ» محذوف است که «ناسا» باشد. و تقدیر آن، این است که: ناسُهم ناساً. (ابو طالب)

2) ایشان _ که معاندان خاندان رسالتند _ گوسفندانی می باشند از مردم، که مباد باقی از ایشان در روزگار، نه مردم ایشان و نه گوسفند ایشان. یا اینکه: ایشان گوسفندانی هستند از مردم که نه مردم ایشان مردمند و نه گوسفند ایشان. گوسفند. نازل ساخته است هواهای باطله و خواهشهای نفسانی، ایشان را در محلهای ضلالت و گمراهی. (ابوطالب )

3) ولقد ذَرأنا لِجَهَنَّمَ كثيراً مِنَ الجن والإنْسِ لَهُمْ قلوب لا يفقهون بها ولهم أعينُ لا يبصرونَ بها ولهم آذان لا يَسْمَعون بها أولئك كالأنعام بل هم أضَلُّ أولئك هم الغافِلُونَ (الأعراف: 179).

دانُوا نِفاقاً فَلَمّا أَمْكَنَتْ فُرَضٌ **** شَغَتْ لَهُم غارةٌ فِي الدِّينِ شَغْواءُ

اللّغة:

الدنوّ: القرب. النفاق: إضمار الكفر وإظهار الإيمان. الفرص: جمع الفرصة، كرقعة و رقع. شغتْ، بمعنى: تفرّقت، من الشغو (1)

فليت لي بهم قوماً إذا ركبوا *** شنُّوا الإغارةَ فرساناً و رُكباناً

پس ظاهر آن است که در بیت نیز «شنّت» باشد و «شعَت» از قلم نسّاخ شده (ابوطالب)

، و منه «الشغواء» في آخر البيت (2)

غارة شعواء _ بالمهملة _ : هي التي تأتي في كلّ جانب سواءً. (وفا)

. الغارة: أخذ أموال الغير بالتغلّب.

1) «شعّت» مأخوذ است از «شعّ» که به معنی متفّرق شدن است. شنّ _ بدل عین، نون _ نیز به معنی «شعّ» است. ولکن متعارف در مقام غارت، شنّ است، نه شعّ، چنانکه شاعر حماسی گوید:

2) «شعواء» نیز به معنی تفرّق است. در صحاح است که غارت شعواء، یعنی: متفرّقة متفاشية. (ابوطالب)

الإعراب:

«دانوا» فعل ماضٍ معروف مع فاعله، و أي: قربوا من الإسلام. «نفاقاً» تميز رافع الإبهام عن النّسبة. «فاء» (1)تفريعيّة. «لمّا» شرطيّة. «أمكنت» فعل ماض معروف، مفعوله محذوف، أي: أمكنتهم. «فرص» فاعل الفعل. «شغت» فعل ماضٍ معروف. «لهم» متعلق ب-«شغت» أو بمحذوف، حال من الغارة. «غارة» فاعل شغت (2). «في الدين» متعلق ب-«غارة» أو بمحذوف، صفة غارة. «شغواء» صفة ل-«غارة». والجملة الفعليّة جواب «لمّا».

المعنى:

قسم به خدا که ظالمین آل محمّد صلّى الله علیه و آله بر کفر خود باقی بودند و اسلام قبول کردند به حسب ظاهر و کفر خود را پنهان می داشتند و انتظار فرصت می کشیدند، تا آنکه فرصت یافتند و دین را به غارت بردند (3)و شیرازه اسلام را گسیختند و کفر باطنی را اظهار کردند.


1) در متن چنین است. و ظاهراً «الفاء» صحیح است

2) «غارة»، نایب فاعل «شعت» است. (ابو طالب)

3) متفرّق شد از برای ایشان در دین، غارتی کامل؛ یعنی در هر جزیی از اجزای دین از برای ایشان غارتی بود . (ابو طالب)

سَلُوا عليه سُيوفاً كانَ أَرْهَفَها *** لَها مِضاءٌ (1)إذا سُلَّتْ وإمضاءُ

اللّغة:

سلّ السيف: أخرجه من الغمد. أرهف السّيف: [حدّده (2)] و رفّقه (3)

أرهفها، أي: أضعفها وأدقّها.(وفا)

.مضى في الأمر: جرى فيه. الإمضاء: الإنفاذ.

الإعراب:

«سلّوا» فعل ماض معروف و فاعله. «عليه» متعلّق ب-«سلوا»، والضمير راجع إلى الدّين، والضمير البارز مفعوله راجع إلى السّيوف. والجملة صفة سيوفاً . «لها» متعلّق بمحذوف خبر مقدّم، والضمير راجع إلى السّيوف. «مضاء» مبتدأ مؤخّر. «إذا» شرطيّة. «سُلّت» فعل ماضٍ مجهول. مرفوعه (4)مستتر راجع إلى السيوف. جوابه محذوف بقرينة السّابق. «الواو» عاطفة . «إمضاء » عطف على مضاء.

المعنى:

چون که فرصت یافتند، شمشیرهایی که تیز شده بود و نازک شده


1) «مضاء» محتمل است که به ضمّ میم باشد، که به معنی قطع است. (ابو طالب)

2) در اصل «حذّره» است، ولی ما به دلیل سیاق کلام، «حدّده» را مناسبتر یافتیم. (مصحّحان)

3) «ارهق» مأخوذ است از «رهق» که به معنی ضعف است، كما قال الله عز من قائل: «فَزادوهم رَهْقاً» (جنّ: 6) و ممکن است که بدل قاف، فاء باشد، چنانکه در بعضی از نسخ است. و «رهف» به معنی دقّت و نازک بودن است.(ابو طالب)

4) أي: نايب فاعله. (مصحّح)

بود از برای رواج اسلام، به یکدفعه از غلاف کشیدند (1)

چنانچه سیدالشهداء، علیه السَّلام در روز عاشورا، موافق روایت احتجاج (ج2، ص24) به آن گروه پرلجاج فرمودند: فشحذتم علينا سيفاً كان في أيدينا؛ يعنى: تیز نمودید و بیرون کشیدید بر روی ما شمشیری را که به دست ما بود.

در مصادر ذیل نیز فرمایش امام صلوات الله علیه یافت می شود:

تحف العقول، ص 240؛ مقتل خوارزمی، ج 2، ص 6؛ تاریخ ابن عساکر، ص 216، رقم 273؛ احقاق الحق، ج 11، ص 624 مقتل مقرم، ص 234، به نقل از دو مصدر اخير ، مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 110؛ الملهوف، ص 41؛ بحار الانوار ، ج 45، ص 8و 83 به نقل از مناقب آل ابی طالب و احتجاج؛ إحقاق الحق، ج 19، صص 416 _ 418، به نقل از ترجمة الامام الحسین علیه السَّلام، ص 215. (بسطامي _ سفينة النجاة)

، مثل دزدانی که در کمین نشسته باشند. و دین را خراب کردند و اسلام را پامال نمودند و عماد دین اسلام را از پا در آوردند.

شَبُّوا لإطفاء نور الله نارَ وَعَى *** لَوْلاء ما شَبَّها قدح وإيراءُ

اللّغة:

القدح (2)و الإيراء و الشبّ: إخراج النّار و جعلها مشتعلة. و من فسّر


1) کشیدند منافقین و فرقه ضالّین بر روی پارۀ تن پیغمبر صلّى الله عليه و آله و سلّم، یعنی حسین تشنه جگر علیه السَّلام شمشیرهایی را که خود آن سرور تیز نموده و به قوّت شریعت پیغمبر خود آن شمشیرها را قوی نموده بود. و از برای آن شمشیرها بعد از بیرون آمدن از غلاف، دوام و جریانی بود که گویا هرگز لکنت و ماندگی از برای آنها نبود، و پیوسته آن سیوف قطع می نمود.

2) قدح، به معنی آتش زدن است، و آتش بیرون آوردن از سنگ و چقماق است. و سنگی را که از آن سنگ، آتش بیرون می آید، «قدّاح» نامند و «قدّاحه». و آن آهنی را که به سنگ می زنند _ که چقماق باشد _ «مِقدحة» _ به کسر میم _ است. (ابو طالب)

الإيراء و الشبّ باشتعال النار ، فقد أخطأ، لأنّ المعتدي لا يفسّر باللاّزم بدون تعديته. الإطفاء: إخماد النّار . الوغى: الحرب.

الإعراب:

«شبّوا» فعل ماضٍ معروف، فاعله راجع إلى المنافقين. «لإطفاء» بالإضافة إلى النّور و هو إلى الله، متعلّق ب-«شبّوا». «نار» مفعول «شبّوا». «وغى» مضاف إليه. «لولا» امتناعيّة. و الضّمير راجع إلى نور الله، مبتدأ كما المشهور بين النُّحاة من قبيل دابّة ضمير الجرّ عن الضّمير المرفوع، خبره محذوف أي موجود. «ما» نافية «شبّ» فعل ماضٍ معروف. «ها» مفعوله راجع إلى نار الوغى. «قدح» فاعل «شبّ». «إيراء» عطف على قدح. والجملة جواب لولا.

المعنى:

این کافرهای باطنی در اوّل امر اسلام را به خود بستند و اظهار اسلام نمودند، تا آنکه به واسطهٔ اسلامیان قوّتی گرفتند، فرقه ای از مسلمانان را اغواء نمودند، دور خود جمع کردند. به عوض آنکه ترویج دین اسلام نمایند، بنیان اسلام را خراب کردند و آتش جنگ برافروختند و فتنه ها بر پا نمودند و نور خدا را خاموش کردند.(1)

حضرت سیدالشهداء علیه السَّلام در روز عاشورا، موافق روایت/ احتجاج (ج2، ص 24) به آن فرقه معدن لجاج فرمودند: و «حششتم علينا ناراً أضرَّ مناها على عدوّكم وعدونا»، یعنی: برافروختید، ای قوم! برما، آتشی را که ما آن آتش را برافروخته بودیم بر دشمنان شما و دشمنان خود. و شما حال آتش ما را بر روی ما مشتعل نموده اید. (بسطامي _ لؤلؤ البحرين)


و نعم ما قال العارف البرغاني:

بت پرستان نار کفر افروختند *** ز آتش کین عالمی را سوختند

نار نمرودی چرا شد شعله ناک *** بر خلیل خلّت ابراهیم پاک؟

زوجۀ حزبيل آن علیا جناب *** در تنور نار فرعونی کباب؟

از چه ره سوزد، خدا، آن بی دلیل *** خیمه ای کو بوده باب جبرئیل؟

خیمه ای کو قبلۀ اهل ولاست *** سوختن از بت پرستی کی رواست؟

خیمه ای کو بُد قوام کُن فکان *** معبد روحانیان و قدسیان

از چه ره آن بت پرست آن بی کتاب *** سوخت آن خیمه، نمود عالم کباب

(بسطامی _ سفینه)


1) ضمير «شبّها» محتمل است راجع باشد به نار مطلق، و محتمل است راجع باشد به «نار و غاء». یعنی: برافروختند از برای خاموش کردن نور خدا، آتش حرب را، که اگر نبود آن نورخدا، نمی افروخت آن آتش حرب را، آتش زدنی و آتش برافروختنی. یا: اگر نبود آن نور خدا، نمی افروخت آن آتش را، آتش زدنی و آتش برافروختنی.(ابو طالب)

و زحزحوا الأمرَ لِلأدْنَابِ عَنْ تِرَةٍ *** وَ أخَّروا مَنْ بِهِ العُلياءُ عُلياء

اللّغة:

الزحزاح: الإبعاد (1)

«زحزح» به معنی بُعد و دوری است، چنانکه می گویند: هذا بزحزح من ذاک، یعنی دور است از آن. (ابوطالب)

. الأذناب: جمع الذّنَب _ بفتحتين _: مقابل الرأس، معروف (2). الترة _ كعدة _ الحقد. العليا: إمّا مصدر بمعنى العلوّ إن ثبت،

1) زحزحوا: أبعدوا و شبّهوا. (وفا)

2) ذنب، مؤخّر از هر چیز را گویند. و محتمل است که «اذیاب» _ به یای حطّی بدل نون - باشد، که جمع ذیب است. و ذئب به معنی گرگ است.(ابوطالب)

أو مؤنث أعلى (1)؛ والمد للضرورة.

الإعراب:

«زحزحوا» فعل ماضٍ معروف، فاعله راجع إلى المنافقين. «الأمر» بمعنى أمر الخلافة و الرئاسة، مفعوله. «للأذناب» بمعنى إلى الأدنون من النّاس و الّذين لا يصلحون للخلافة و الرئاسة (2)، متعلّق ب-«زَحزحوا». «عنترة» بمعنى عن تباعد منهم عن الإسلام، أو عن حقدهم و بغضهم على أهل البيت عليهم السّلام، متعلق ب-«زحزحوا». «أخّروا» فعل ماضٍ معروف، فاعله المنافقون. «من» موصولة، مفعوله. «به» متعلّق ب-«عليا» الثانية. «العليا» مبتدأ. عليا خبره. والجملة صلة مَن . والمراد بالموصول عليّ بن أبي طالب و من بعده من الأئمّة عليهم السَّلام (3).

المعنى:

اوّل خرابی که در دین خدا صادر شد این بود [که] از راه بغض و کینۀ اهل بیت رسول خدا، وصىّ بالنصّ رسول را خانه نشین کردند و مؤخَّر داشتند و امر را بر مستضعفین مشتبه نمودند؛ و حال آنکه رفعت و شرافت و علم و عمل و حسب و نسب، همه در این خانواده جمع بود،


1) عليا _ به فتح عین _: به معنی آسمان و سرکوه و هر چیز بلند است از چیزی. و _ به ضمّ عين _ به معنی «بلندی» است.(ابو طالب)

2) للأذناب، أي: لقوم ذوي الأذناب. (وفا)

3) دربارۀ محسود و مورد حقد بودن اهل بیت صلوات الله علیهم اجمعین بنگرید به: غاية المرام، مقصد اول، باب 60 و 61، صص 268 _ 270 و مقصد دوم، باب 21 و 22، ص 325؛ بحار الانوار، ج 23، صص 283_304، باب 17، باب أنّهم المحسودون

و شرافت و رفعت، به واسطۀ انتساب به اهل بیت، شریف و رفیع شد.(1)

حَلَّتْ بذلك في الإسلامِ قارعةُ *** و فِتنةٌ تَقرعُ الأسماعَ صَمّاءُ

اللّغة:

الحلول: الوقوع. القارعة: الداهية. الفتنة: الشرّ والفساد. تقرع: من «القرع» و هو الضّرب بشدّة. والمراد بالصمّاء، شديدة عظيمة.

الإعراب:

«حلّت» فعل ماضٍ معروف. «بذلك في الإسلام» متعلّقان به. و أشير بذلك إلى تقديم من لا يستحقّه المذكور في السابق. «قارعة» فاعل «حلّت». «فتنة» معطوف عليه. «تقرع» فعل مضارع معروف، فاعله راجع إلى الفتنة أو القارعة. «الأسماع» مفعوله. والجملة صفة لمرجع فاعل الفعل. «صمّاء» إمّا صفة لفتنة أو قارعة.

المعنى:

چون که خلیفۀ رسول خدا [را] خانه نشین نمودند و کسی که صلاحیّت نداشت او را مقدّم داشتند؛ به این عمل شنیع، داهيه و مصیبتی در دین واقع شد و فتنه ای در اسلام بر پا شد. کوبید گوشهای مردم را به قسمی که کر شدند از شنیدن کلام حقّ، فهم لا يسمعون و


1) امر خلافت و امامت را از روی حسد و ظلم، به واسطهٔ گرگان یا پست رتبۀ از مردمان، مؤخر داشتند از صاحبان آن امر. و مؤخّر داشتند کسی را که بلندی از علو شأن و رفعت مكان وی بلندی یافته، یا آنکه آسمان به واسطۀ وی آسمان شده. (ابو طالب)

آتشی که در اسلام افروختند و فتنه و فسادی که بر پا کردند، بر طرف نخواهد شد و علاج او را نخواهد نمود الاّ شمشیر برندۀ حضرت قائم آل محمد عجّل الله فرجه وسهَل مخرجه. (1)

و قال له (قال النبّي صلّى الله عليه و آله لعليَّ عليه السَّلام): إنّ الله أوحى إلىَّ أن أقومَ بفَضلِك. فقمتُ به في الناسِ. وبلغتهم ما أمرني بتبليغه.

و قال له: اتّق الضغائن الّتي لك في صدور من لا يظهرها إلاّ بعد موتي. أولئك يلعنُهُم الله ويلعنُهُم اللرَّعِنُونَ» (البقرة: 159).

ثم بكى صلّى الله عليه و آله. فقيل: مما بكاؤك يا رسول الله ؟

فقال: أخبرني جبرئيلُ أنّهم يظلمونه و يمنعونه حقَّه و يُقاتِلُونَه و يقتلون ولدَهُ و يظلمونهم بعدَه، و أخبرني جبرئيل عن الله عزَّ وجلَّ أن ذلكَ الظلم يزول إذا قام قائمُهُم. (مناقب خوارزمی، ص 24)

و طُخْيَةٌ غَشَتِ الأبصار ظلمتُها ***عَمياءُ قَد عَمَّتِ الأبصارَ غَمَاءُ

اللّغة:

الطخية _ كغرفة _: الظلمة الشديدة (2). الغشّ: الستر العمياء: مؤنّث أعمى (3). الغمّاء: مؤنَّث الأغمّ، من الغمّ بمعنى: السّتر (4).


1) عن ابن عباس، قال: قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم: إنّ الله فتح هذا الدينَ بعليَّ وإذا قُتِلَ فسد الدين. ولا يُصلحه إلا المهدي. (ينابيع المودّة، باب 56، ص 259؛ و باب 77، ص445؛ و احقاق الحق، ج 13، ص 260، به نقل از همان)

2) طخية: سحاب. (وفا)

3) طخية عمياء: یعنی ابر کور، و کنایه است از ابر سیاه. (ابوطالب)

4) غمّاء _ بر وزن فعلاء _ به معنی ستر است و صفت است از برای عمیاء در صحاح است: صُمنا للغماء، یعنی: روزه گرفتیم به علّت مستور بودن ها. (ابوطالب)

الإعراب:

«طخية» عطف على قارعة، يعني: حلّت بذلك ظلمة شديدة. «غشّت: فعل ماضٍ معروف. «الأبصار» مفعوله. «ظلمة» بالإضافة إلى الضّمير الراجع إلى طخية، فاعله. والجملة صفة طخية. «عمياء» أيضاً صفة طخية (1). «قد» للتحقيق. «عمّت» فعل ماضٍ معروف من العموم، بمعنى الشّمول و الإحاطة. «الأبصار» مفعوله. والجملة صفة طخية، و كذا «غمّاء» صفة لها.

المعنى:

از غصب خلافت و ریاست اهل بیت طهارت، ظلمت بسیار سختی فرا گرفت عالم را که چشمها را پوشانید و حقّ و باطل به هم مخلوط شد. اگر نه این است که تاریکی چشمها را فرا گرفته، چرا مردم حقّ را از باطل تمیز نمی دهند؟ پس یا آنکه چشمها کور است، یا آنکه تاریکی چشمها را احاطه نموده که دنبال باطل می دوند و حقّ را می گذارند. (2)

عَدَتْ عَلى أَسَدِ الغابات أضْبُعُها *** و في الرُّعاةِ لَها قد عَدَّتِ الشاءُ

اللّغة:

العدوان: التّجاوز عن الحد الغابات الحدّ. الغابات: جمع «الغابة» و هو: محلّ


1) عمياء، مفعول ثانی غشت، به تضمین معنی «جعلت»، أو صفة «طخية». (وفا)

2) و کوری های چشم های باطن، به سبب آن پرده ها و سترهایی بود که آن منافقین بر شریعت مقدّس نبوی کشیدند، و نگذاشتند که لمعات آن دیده ها را روشن نماید و مردم را به شاهراه هدایت برساند. (بسطامی _ لؤلؤ البحرين)

السّباع. الأضبع : جمع «الضبع» يقال لها بالفارسيّة: كفتار. الرّعاة: جمع «الراعي» و هو الرّاعي يرعى الغنم ويحفظها. العثّ: الفساد. الشّاء: جنس الشاة.

الإعراب:

«عدت» فعل ماضٍ معروف. «على أسد» بإضافة الأسد إلى الغابات متعلّق ب-«عدت». «أضبع» بإضافتها إلى الضّمير الراجع إلى الغابات، فاعل «عدت». «في الرعاة» متعلّق ب-«عنّت». «لها» متعلّق ب-«الرعاة»، والضّمير راجع إلى الشاء، و فيه قبل الذكر لفظاً دون رتبة. «قد» للتحقيق. «عثّت» فعل ماضٍ معروف. «الشاء» فاعله.

المعنى:

کفتارهای جزیره و بیشۀ هوا و هوس از حدّ خود خارج شده، تجاوز و تعدّی نمودند بر شیر بیشۀ اسلام، به گمان آنکه کار شیری می توانند کرد. غافل از آنکه کفتار، شیر نخواهد شد. ایشان به منزلۀ گوسفندانی بودند که در ظلّ دولت و حمایت شاه ولایت می چریدند، یکدفعه بر سرش ریختند و خاک جسارت و خسارت بر سر خود بیختند.(1)


1) دشمنی کردند یا ظلم کردند بر شیرهای بیشه ها، گرگها یا کفتارهای آن بیشه. و به تحقیق که ضایع کردند و فاسد ساختند گوسفندان، امر را بر چرانندگان و شبانان خود . (ابوطالب)

فالحقُّ مُعْتَصَبٌ والمالُ مُنتَهَبٌ *** وَفَيءُ آلِ رسولِ الله أفياءُ

اللّغة:

المراد بالحقّ، حقّ الخلافة. مغتصب، أي: مغصوب. النّهب: أخذ مال الغير بالغلبة. والمراد بالفيء، ما اختصّ الرسول به من الغنيمة. الأفياء:جمعه.

الإعراب:

«الفاء» للتّفريع. «الحقّ» مبتدأ. «مغتصب» خبره. وكذا «المال منتهب» مبتدأ و خبر. «فيء» مبتدأ أُضيف إلى «آل» و هو إلى «رسول» و هو إلى «الله». «أفياء» خبره.

المعنى:

نتیجۀ روباه بازی منافقین این شد که عاقبت حقّ خلافت _ که خدا و رسول در اهل بیت قرار داده بودند، واحداً بعد واحد _ غصب کردند و نگذاشتند اظهار امر خود را نمایند. اموال اهل بیت علیهم السَّلام را غارت کردند. مختصانی که در غنیمت، خدا از برای رسول خود قرار داده بود و به ارث به فاطمه و اولاد فاطمه می رسید (1)، منع کردند و قسمت نمودند بر اشخاصی که صالح نبودند.(2)

(شافیه ابی فراس حمدانی _ متوفّا به سال 357) _ الغدیر، ج 3، صص 399_402


1) فاضل بسطامی _ آنچنان که در ذیل بیت هفتم از بند پنجم توضیح می دهد _ ارث بودن فدک را قبول ندارد و می گوید که ارث، ترکۀ میّت است. و مالی که مورّث در حیات خود ببخشد، ارث نمی گویند.

2) الحقِّ مُهتضم والدين مُخترم *** و فيء آل رسول الله مُقتسمُ

و الطاهرونَ وُلاةُ الأمر تَحْتَكِمُ ال- *** أرجاسُ فيهِم بِمَا اختاروا وَماشاؤوا

اللّغة:

المراد ب-«الطاهرون»، الّذين أذهب الله عنهم الرّجس وطهّرهم تطهيراً، و هم آل محمّد صلّى الله عليه و آله. الولاة: جمع «الوالي»، والمراد منهم الأئمّة عليهم السَلام. الاحتكام:مبالغة الحكومة. الأرجاس: جمع الرّجس» و هم المخالفون الغاصبون لحق آل محمّد صلّى الله عليه و آله.

الإعراب:

«الطّاهرون» مبتدأ. «ولاة» بالإضافة إلى «الأمر» بدل منه أو صفة له. «تحتكم» فعل مضارع معروف. «الأرجاس» فاعله. والجملة خبر المبتدأ. «فيهم» و «بما اختاروا» متعلّقان ب-«تحتكم» و «ما» موصولة أو مصدريّة، أي، بالّذي اختاروه أو باختيارهم. والضّمير المرفوع راجع إلى الأرجاس. «و ما شاؤوا» عاطف على ما اختاروا.

المعنى:

مصیبت بزرگ این است: اشخاصی که آیۀ تطهیر در شأن آنها نازل شد و امر ولایت و ریاست را خدا و رسول خدا به ایشان واگذارده بودند، حکومت و بزرگی پیدا کردند بر آنها کسانی که رجس و پلید بودند، حکم می کردند بر سر ایشان به هر قسم که می خواستند.(1)

احقاق الحق ج 2، صص 399 _ 501 و ج 3، صص 320_335 و 502_512 و ج 6، صص 225 _ 380 و ج 14، صص 1_39 و ج 15، صص 88_127؛ بحار الانوار، ج 23، صص 304-283، باب 17، باب وجوب طاعتهم و أنّهم أولي الأمر، و ج 35 صص 183 _ 206، باب 4، في نزول آية «إنّما وليكم الله»


1) بعضی از مدارک دالّ بر ولی امر بودن اهل بیت عصمت و طهارت صلوات الله عليهم أجمعین را در منابع ذیل ببینید:

و بَضْعَةُ المصطفى لَمْ يُرْعَ جَانِبُها *** حتى قَضَتْ وَهْيَ غَضْبَىٰ دَاوُهَا دَاءُ

اللّغة:

البضعة _ بفتح الباء _: القطعة من الشيء. قضت، أي: ماتت. غضبي: مؤنَّث «غضبان» من الغضب (1). الداء: المرض. و تنكير الدّاء الثاني للتعظيم و التكثير. (2)

الإعراب:

«بضعة» مبتدأ. «المصطفى» مضاف إليه. «لم» جازمة. «يرع» مضارع مجهول مجزوم ب-«لم» بحذف اللاّم. «جانب» مضافاً إلى الضمير الراجع إلى بضعة النبيّ صلى الله عليه و آله [نائب (3)] فاعله. والجملة خبر المبتدأ. «حتّى» لانتهاء الغاية، و هي ابتدائية. «قضت» فعل ماضٍ معروف، فاعله راجع إلى بضعة النّبي. «الواو» حالية. «هي» مبتدأ. «غضبى» خبره. «داؤها» مبتدأ. «داء» خبره، أي: داء عظيم كثير.

المعنى:

منافقین بی حیا ادعای اسلام می کردند و خود را از امّت رسول خدا


1) «غضبى» مؤنث «غضبان» است مثل «سکری» که مؤنث «سکران» است. (ابو طالب)

2) داؤها داء، یعنی: درد آن حضرت، درد بود. یعنی: درد آن حضرت، دردی بود کامل که او را می توان درد گفت. (ابوطالب)

3) افزودۀ مصحّحان.

می دانستند. حقّ دخترش را رعایت نکردند، با وجود آنکه او را پارۀ تن خود می خواند، فدک را غصب کردند. پهلویش را شکستند. محسن را سقط نمودند. آن معصومۀ مظلومه از همان درد و مرض از دنیا رفت، و بر اوّل و ثانی غضبناک بود و از آنها راضی نبود.(1)

كفاية الأثر، صص 62_65؛ کامل بهایی، ج 1، صص 310_315، فصل دوم في وفات فاطمة عليها السَّلام؛ بحار الانوار، ج 43، صص 171_170 ، ح 11 به نقل از دلائل الأمة طبرى، و صص 198_199، ذیل حدیث 29، به نقل از سلیم بن قیس، و صص 203_204، ذیل حدیث ،31، به نقل از علل الشرائع.

و نیز نگاه کنید به: بحار الانوار، ج 43، ص 182، ذیل رقم 16، به نقل از مناقب آل ابی طالب، و ص 190 ذیل رقم 19، به نقل از کشف الغمّة، و صص 206_207، رقم 34، به نقل از علل الشرائع؛ و ص 209 ، رقم 37، به نقل از امالی صدوق، و ص 218 ، رقم 49، به نقل از مصباح الأنوار

قد أبْدَلُوا الوُدَّ فِي القُربى بِبُغْضِهِمُ *** كأَنَّما وُدُّهم فِي الذِّكرِ بَغْضَاءُ

اللّغة:

الودّ: المحبّة. المراد بالقربى، أقرباء الرسول المؤمنون الّذين هم أهل بيته الطاهرون. البغض: العداوة. المراد بالذّكر، القرآن المجيد. البغضاء: مصدر، بمعنى: شدّة البغض.

الإعراب:

«قد» للتّحقيق. «أبدلوا» فعل ماضٍ معروف و فاعله راجع إلى


1) بنگرید به:

المنافقين الغاصبين لحقوق أهل البيت عليهم السَّلام. «الودّ» مفعوله. «في القربى» متعلق به. «ببغضهم» مفعول ثانٍ ل-«أبدلوا» بواسطة الباء، والضّمير المجرور بالإضافة راجع إلى القربى. «كأنّما» من أداة التشبيه. «ودّهم» مبتدأ. «في الذّكر» متعلّق بمحذوف صفة ل-«ودّهم»، أي: ودّهم المذكور في القرآن «بغضاء» خبر المبتدأ.

المعنى:

خداوند عالم خبر داد به رسول خود: «بگو به امّتانت: من اجری و مزدی به جهت رسالت خود نمی خواهم الاّ آنکه اهل بیت مرا دوست بدارید (1)

طبری در تاریخ خود، ج 4، صص 292_294، ابیاتی را به نقل از زن اسیری از عبدالمطلب نقل می کند که موافق حال و مقام است:

ماذا تقولونَ إن قال النبيّ لكم *** ماذا فعلتم و أنتم آخِرُ الأمم

بعترتي و بأهلي بعدَ مفتقدي *** منهم أُسارىَ و قَتْلَى ضَرّجوا بدمِ

ما كان هذا جزائي إذ نصحتُ لكم *** أن تخلفوني بسوء في ذوي رحمي

همو دو بیت اوّل را در ص 357 به ابنة عقيل بن أبي طالب» نسبت داده، و شيخ مفید در ارشاد، ص 248 و بحار الانوار، به نقل از او درج 45، ص123 و مفید ثانی در روضة الواعظین، صص 192_193 آن را از ام لقمان، بنت عقیل دانسته اند. از طرفي طبق نقل بحار الانوار، ج45، ص188، شیخ مفید در امالی خود آن را به «اسماء بنت عقيل» نسبت داده است. همین اشعار در مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 15 ؛ از حضرت زینب صلوات الله علیها نقل شده و در ص 116 اشاره شده که این اشعار به ابو الأسود دوئلی و حضرت سجاد صلوات الله علیه نیز نسبت داده شده است. همچنان که در کامل بهایی، ج 2، ص178، آن را از حضرت سجاد علیه السَّلام دانسته است. در تذکرة الخواص، ص 240 و أنساب الاشراف، ج 3، ص 221 و بحار الانوار، ج45، صص 163 _ 164 ، به نقل از احتجاج، ص 123، از ابن نما، آن را به زینب بنت عقیل بن ابی طالب نسبت داده اند. مرحوم مقرم نیز در مقتل خود، با نسبت دادن این اشعار به «زینب بنت عقیل» شرح مفصلی در مورد اختلاف در انتساب این اشعار کرده است.


و جا دارد از مقتل همو، صص 333_334، که قصیدۀ سید صالح بن سیدمهدی بحر العلوم را ذکر کرده است، بیت مناسب مقام ذکر شود:

كأنّ رسول الله قال لقومِه *** خُذُوا وِتْرَكُمْ مِنْ عترتي و تَشَدَّدوا


و نیز از سخنان جناب زهیر بن قین در روز عاشورا، عبارت زیر است:

عباد الله! إن ولد فاطمة رضوان الله عليها أحقَّ بالود والنصر من ابن سميّة، فإن لم تنصروهم، فأعيذكم باللهِ أنْ تَقْتُلُوهُمْ...

(تاریخ طبری ، ج 4، ص 324 و تاریخ کامل ابن اثیر، ج 4، ص 28)

». آنها دوستی را بدل کردند به دشمنی و عداوت ورزیدند با اهل بیت رسول. شدت عدوان ایشان به حدّی رسید گویا در قرآن _ که کلام مجید خداوند است_ عوض سفارش محبّت و دوستی با اهل بیت، سفارش عداوت و دشمنی شده.

1) قُلْ لا أسألُكم عَلَيْهِ أجراً إلا المودَّةَ في القُربى (الشورى: 23).

بند پنجم

هُم أهلُ بَيتٍ رَسولُ الله جَدُّهُم *** أجرُ الرّسالةِ عِندَ الله وُدُّهُمُ

اللّغة:

الودّ: المحبّة. والباقي واضح.

الإعراب:

«هم» مبتدأ، والضمير راجع إلى الأئمّة الّذين هم لكونهم مطمح نظر الشّيعة صاروا كأنّهم سبق ذكرهم. «أهل» مضافاً إلى «بيت» خبره. «رسول» بالإضافة إلى «الله» مبتدأ. «جدّهم» خبره. والجملة صفة ل-«أهل بيت» أجر مبتدأ. «الرّسالة» مضاف إليه. «عند» مضافاً إلى «الله» متعلّق بمحذوف حال عن الأجر. «ودّهم» خبر المبتدأ.

المعنى:

خداوند عالم در کلام مجید خود به پیغمبر صلّى الله عليه و آله خبر داد: «قلْ لا أسأَلُكُمْ عَلَيهِ أجْراً إلا المودَّةَ فِي القُربىٰ». پس ائمّه طاهرين اهل بیتی هستند که رسول خدا جدّ ایشان است، و خداوند عالم مودّت

و محبّت ایشان را مزد زحمت رسول صلّی الله علیه و آله در هدایت امّت قرار داد. (1)

و من يَقْتَرِفْ حَسَنَةٌ نَزِدْ لَهُ فيها حُسْناً (الشورى: 23). [یعنی:] و کسی که حسنه [که ولایت اهل بیت باشد] کسب نماید، زیاده می کنیم از برای او در آن، عمل احسان و نیکی را.

بلکه آن را افضل حسنات و اشرف قربات و طاعات قرار داده.

بدان که حق پیغمبر خدا بر خلق، خصوصاً امّت او بعد از حقوق الهی، عظیم تر از حقّ هر ذی حقّی می باشد. زیرا که علاوه بر اینکه آن فخر رسل و هادی سبل، واسطۀ وجود هر موجودی و سبب نزول برکات و رحمت از خالق ارضین سماوات می باشد، واسطهٔ حصول معرفت الهی و معرفت طریق بندگی نسبت به همۀ عالمیان می باشد. با وجود همۀ اینها معلوم است که آن سرور عالم چه زحمتها کشید و تحمّل چگونه مشقتهای عظیمه نمود تا آنکه طریق خدا پرستی را به خلق تعلیم فرمود.

باری، پیغمبر خدا راضی شد به عوض آن زحتمهایی که کشیده و لقبهایی که در راه دین متحمّل شده و به عوض حقهایی که بر امت خود دارد، به همین قدر که دوست بدارند اهل بیت او را. و این دوست داشتن امر صعبی نبود و خرجی و زحمت و تعبی در آن نیست. پس چقدر بی دین است کسی که این امر سهل را در مقابل این حقوق قبول ننماید. و از آن عجبتر آنکه به عوض دوستی، دشمنی نماید.(بسطامی _ سفینه)


در مورد وجوب حبّ و ودّ اهل بيت صلوات الله علیهم اجمعین بنگرید به:

الصراط المستقيم ، ج 1، صص 188 _ 192؛ غاية المرام، مقصد دوم، باب 5و 6 صص 306_310؛ بحار الانوار، ج 23، صص 228_257، باب 13، باب أنّ مودّتهم أجر الرسالة... همان، باب 14، باب في تأويل قوله تعالى «و إذَا المَوْوُودَةُ سُئلت»؛ همان، ج 27، صص 51 _ 239 ، باب ،1 10، ابواب ولايتهم وحبّهم وبغضهم صلوات الله عليهم ؛ احقاق الحق، ج 3، ص 1_23 و 531؛ همان، ج 9، صص 92_101، 392 و 428_429؛ همان، ج 14، صص 106 115؛ همان، ج 18، صص 336_338 و 464 و 485_486؛ الغدیر، ج 2، صص 306_311


1) و از تفضّلات کاملۀ الهی و کرامت حضرت رسالت پناهی، این مودّت و محبت که اجر رسالت آن حضرت بود، آن را نیز حسنه قرار داد و ثوابی از برای آن مهیّا نمود و فرمود:

هُمُ الأئمةُ دانَ الْعالَمون لَهُم *** حَتَّى أقَرَّ لَهُم بالفضل ضِدُّهُمْ

اللّغة:

دان، أي: خضع و انقاد. والمراد بالعالمون، ما سوى الله. و لسنا بصدد (1)تحقيق أنّه ما هو الضدّ المقابل.

الإعراب:

«هم» مبتدأ. «الأئمة» خبره. «دان» فعل ماضٍ معروف. «العالمون» فاعله. «لهم» متعلّق ب-«دان». والضّمير المجرور راجع إلى الأئمّة عليهم السّلام. «حتّى» افتتاحيّة. «أقرّ » فعل ماضٍ معروف «لهم» و «بالفضل» متعلّقان به. «ضدّهم» فاعله.

المعنى:

این دوازده نفس مقدّس، خداوند عالَم، آنها را امام و پیشوای خلق قرار داد، و ما سوى الله _ از جنّ و انس و غیرهما _ مطیع و منقاد شدند از برای امر ایشان در عالم خود. حتّی آنکه منافقین و مخالفین به فضل و علم و ادبِ این بزرگواران اقرار داشتند. الفضل ما شهدت به الأعداء. (2)

(فقراتی از زیارت جامعۀ کبیره)


و نیز بنگرید به:

بحار الانوار، ج 26 ، باب 7، باب أنّ دعاء الانبياء استجيب بالتوسل والاستشفاع بهم صلوات الله عليهم، صص 319_334؛ همان، ج 26 ، باب 8 فضل النبي و أهل بيته على الملائكة، صص 335_351 ؛ و مدارک مربوط به خدمتگزاری حضرت جبرئیل و حضرت میکائیل بر امام حسین علیه السَّلام که ذکر شد.

و در مورد اعتراف مخالفین به فضائل حضرت امیر المؤمنين صلوات الله عليه رجوع کنید به: الصراط المستقیم، ج 1، باب 7 ، فصل دوم


1) در اصل «بسدد» آمده است

2) فينغ الله بكم أشرف محل المكرمين وأعلى منازل المقربين و أرفع درجات المرسلين حيث لا يلحقه لاحق ولا يفوقه فائق ولا يسبقه سابق و لا يطمع في إدراكه طامع، حتّى لا يبقى ملك مقرّب ولا نبيّ مرسل و لا صدّيق و لا شهيد و لا عالم و لا جاهل ولا دنيّ و لا فاضل ولا مؤمن صالح و لا فاجر طالح و لا جبّار عنيد و لا شيطان مريد و لا خلق فيما بين ذلك شهيد إلاّ عرّفهم جلالة أمركم و عظم خطركم و كبر شأنكم و تمام نوركم و صدق مقاعدكم و ثبات مقامكم و شرف محلّكم و منزلتكم عنده وكرامتكم عليه و خاصّتكم لديه و قرب منزلتكم منه... آتاكم الله ما لم يؤت أحداً من العالمين طأطأكلّ شريف لشرفكم و بخع كلّ متكبرّ لطاعتكم وخضع كلّ جبّار لفضلكم وذلّ كلّ شيء لكم.

سَعَتْ أَعادِيهِمُ في حَطَّ قَدرِهِمُ *** فازداد شناناً (1)و مِنهُ ازْدادَ حقدُهُمُ

اللّغة:

الأعادي: جمع «الأعداء» و هو جمع «العدوّ». الحطّ: التنزيل. القدر: المرتبة. والشّان: الحقد البغض و العداوة.

الإعراب:

«سعت» فعل ماضٍ معروف. « أعادي» فاعله أضيفت إلى الضّمير


1) فازداد شأناً لهم. نسخه بدل: شأواً. الشأو: السبق والغاية والأمد. (وفا)

الراجع إلى أهل البيت عليهم السَّلام. «في حطّ» متعلّق به، أُضيفت إلى ««قدر» و هو إلى الضّمير. «الفاء» للنتيجة. «ازداد» فعل ماضٍ معروف فاعله راجع إلى القدر (1). «شاناً» تميز. «منه» متعلّق ب-«ازداد» الثاني، والضّمير إلى «الازدياد» المفهوم من «ازداد» الأوّل. «ازداد» فعل ماضٍ معروف. «حقد» بالإضافة إلى الضّمير، فاعل «ازداد».

المعنى:

منافقین و دشمنان، سعیها کردند و کوششها نمودند تا آنکه جلالت قدر و منزلت أئمّۀ طاهرین علیهم السَّلام را بر مردم مخفی کنند. (2)هرچه سعی کردند، جلالت قدر ایشان بیشتر و واضحتر شد. به این واسطه، بغض و عداوت دشمنان به این بزرگواران زیادتر شد.(3)

و در مورد کتمان فضائل اهل بیت علیهم السَّلام توسط بنی امیه بنگرید به: کامل بهائی، ج 2، صص 42_43


و فاضل بسطامی به مناسبت حدیثی را از تفسیر صافی، ج 2، ص 337 که در آنجا از کمال الدین، از حضرت صادق علیه السلام روایت شده، از قرار زیر نقل کرده است:

چنانچه فرعون می شکافت پهلوی زنان را به جهت طلب موسی و هلاک او، همچنین بنى الأميه و بنى العبّاس چون می دانستند که زوال ملک و دولت و سلطنت ایشان در دست حضرت قائم عجل الله فرجه است، عداوت اهل بیت را مکنون ضمایر خود نمودند و شمشیرها به جهت قتل اهل بیت از غلاف کشیدند و هلاک و فنای ایشان را پیشنهاد خاطر خود نمودند، از جهت اینکه حضرت قائم عجل الله فرجه بوجود نيايد. فأبى الله أن يَكشفَ أمره لواحدٍ من الظُّلَمَةِ إلا أن يتم لورَه ولو كره المشركونَ» (بسطامى _سفينة)

همین مضمون در روایت امام حسن عسکری صلوات الله علیه نیز آمده است.

بنگرید به:

اثبات الهداة، ج 3، ص 570، رقم 685؛ کشف الحق (خاتون آبادی)، ص 52 رقم 10؛ كفاية المهتدى (ميرلوحى)، حدیث 34؛ منتخب الاثر، ص 291، رقم 4. که در همۀ این مصادر، حدیث به روایت فضل بن شاذان نیشابوری نقل شده است


1) فازداد سعيهم (وفا)

2) شارح اگرچه در «اللغة» ، «الحطّ» را به معنای «التنزیل» گرفته و لیکن در «المعنی» آن را به معنای «مخفی کردن» آورده و بسطامی آن را به «پست کردن» برگردانده است

3) يُريدونَ أن يُطفِؤوا نور الله بأفواههم و يأبى الله إلا أنْ يُتِمَّ نوره و لو كرة الكافرون (التوبة: 32).

و نابذُوهم على علم و معرفةٍ *** منهم بأنَّ رسولَ اللهِ جدُّهُم

اللّغة:

المراد بالمنابذة، المجادلة (1)، والباقي واضح.

الإعراب:

«نابذوا» فعل ماضٍ معروف، فاعله راجع إلى المنافقين و المخالفين. «هم» مفعوله راجع إلى الأئمّة الطّاهرين عليهم السَّلام. «على علم» بمعنى مع علم متعلّق ب-«نابذوا». «معرفة» عطف على علم. «منهم» متعلّق بمحذوف صفة علم ومعرفة، والضّمير المجرور راجع إلى المخالفين. «بأنَّ» متعلّق ب-«علم» و «معرفة». «رسول» اسم أنَّ. «الله» مضاف إليه. «جدّ» خبر أنَّ، أُضيف إلى «هم» فهو مضاف إليه.


1) نابذوهم: أخروهم، طرحوهم و نسبوهم الى السوء.(وفا)

المعنى:

مطارحه و مجادله نمودند مخالفین با ائمّه طاهرین و حقّ آنها را با رسول رعایت نکردند. با وجود آنکه می دانستند و معرفت داشتند به اینکه جدّ بزرگوار ایشان رسول خداست، حقّ قرابت رسول را رعایت نکردند.(1)

كأنَّ قُربَهم من جدّهِمْ سَبَبٌ *** لِلبَعدِ عَنهُ وأنَّ القُربَ بُعدُهُمُ

اللغة:

المراد بالقرب: القرابة بالرّسول، و البعد مقابله و بالسبب العلّة. و الباقى واضح.

الإعراب:

«كأنَّ» من الحروف المشبَّهة بالفعل. «قربهم» اسمها. «من جدّهم» متعلّق ب-«قربهم». «سبب» خبر كأنّ. «للبعد» متعلّق ب-«سبب». «عنه» متعلّق بالبعد، والضمير المجرور راجع إلى جدّهم. «أنَّ» من الحروف المشبّهة بالفعل. «القرب» اسمها. «بعدهم» خبرها. والظّاهر أنّ «أنّ» مع معمولَيه في محلّ الجرّ بالعطف على البعد.

المعنى:

گویا قرابت اهل بیت علیهم السَّلام به جدّ بزرگوارشان، سبب بود از


1) انداختند و واگذاشتند بنی امیۀ مطرود مردود، اهل بیت رسول خداوند و دود را، با وجود علم و معرفتی که بود ایشان را، به اینکه رسول الله جدّ امجد ایشان است. (ابو طالب)

برای بعدشان از رسول خدا، که منافقین این همه بغض و عداوت می ورزیدند به این بزرگواران، وحقّ قرابت رسول خدا را منظور نمی داشتند، و اتّصال به رسول را و قرابت به آن بزرگوار را بعد و دوری می پنداشتند.(1)

لَوْ أَنَّهم أُمِرُوا بالبَعْضِ ما صَنَعوا *** فَوقَ الَّذي صَنَعوا لَوْ جَدَّ جَدُّهُم

اللّغة:

المراد بالأمر هنا، الإلزام على سبيل الوجوب. البغض: العداوة. والمراد بالجدّ المشتقّ منه الفعل الماضي، التأكيد، وبالجدّ الثاني، رسول الله صلّى الله عليه و آله.

الإعراب:

«لو» شرطيّة. « أنَّ» _ بالفتح _ في محلّ الرّفع بالابتدائية و خبره محذوف، أو بالفاعلية لثبت مقدّر. «هم» اسمها. «أُمروا» فعل ماضِ مجهول، مرفوعه راجع إلى المعاندين و المخالفين. «بالبغض» متعلّق به، والجملة الفعليّة خبر أنّ. «ما» نافية. «صنعوا» فعل ماضٍ معروف، فاعله راجع إلى المعاندين، والجملة المنفيّة جواب «لَوْ». «فوق» ظرف متعلّق ب-«صنعوا» أضيف إلى الموصول. «صنعوا» فعل ماضٍ معروف و فاعله؛ و عائد الموصول محذوف، أي صنعوه. والجملة صلة «الّذي». «لو»


1) و به درستی که نزدیکی ایشان به جدّ خود، [گویا] دوری ایشان بود از آن جناب، که اصلاً رعایت آن را نکردند، و کردند آنچه کردند. (ابو طالب)

شرطيّة. «جدَّ» فعل ماضٍ معروف، بمعنى «أكّد». «جدّ» مضافاً إلى الضّمير الرّاجع إلى الأئمّة، فاعله. والجواب محذوف بقرينة السّابق.

المعنى:

اگر خدا و رسول خدا لازم و واجب فرموده بودند بغض و عداوت اهل بیت را، بالاتر از آنچه بجا آوردند بجا نمی آوردند، به جهت آنکه بالاتر از آن ممکن نبود. و فوق این عداوت تصوّر نمی توان کرد. اگر چه جد ایشان تأکید فرموده بود در بغض و عداوت اهل بیت خود، فوق این عداوت محال و ممتنع بود.(1)


حضرت سجاد علیه السَّلام در ضمن خطبه ای می فرمایند:

والله لو أنَّ النبيَّ تقدّم إليهم في قتالنا كما تقدّم إليهم في الوصاية بنا، لما ازدادوا على ما فعلوا بِنا.

(بحار الانوار، ج45، ص 149، به نقل از لهوف، ص 182)

دَعُوا وَصِيَّ رسولِ الله و اغْتَصَبوا *** إرثَ البَتُولِ وأَوْرَى الظلمَ زَندُهُمُ

اللغة:

الدّع: الدفع بعنف (2). الغصب: أخذ مال الغير عدواناً. والمراد بالبتول،


1) ترجمه ای که بسطامی در سفینة النجاة ارائه داده به لحاظ تفاوت اعراب گذاری در لفظ «جدّهم» با متن حاضر، متفاوت می باشد. کرمانی لفظ مذکور را «جَدّ» _ به فتح جيم _ و بسطامی «جِدّ» _ به کسر جیم_ فرض کرده است.

2) دَعَوْا _ بروزن رَمَوْا _ مأخوذ است از دعوة، که به معنی خواندن باشد. و محتمل است که دَعُوا خوانده شود _ بر وزن مَدّوا _ که به معنی شدّت دفع است، چنانکه خدای تعالی فرمود: «يوم يدعون الى نار جهنم دعاً» (طور 13) . (ابو طالب) «دَعوا» من «الدعّ» بمعنى الدفع، أي: دفعوه عن مقرّه. و منه قوله تعالى: «يَدُعُ اليتيم» [ماعون: 2]. (وفا)

فاطمة الزّهراء سلام الله عليها. الإيراء: إخراج النّار. الزندان: ما يضرب أحدهما بالآخر لإخراج النّار. (1)

الإعراب:

«دعّوا» فعل ماضٍ معروف، فاعله راجع إلى المخالفين. «وصيّ» مضافاً إلى «الرّسول» و هو إلى «الله»، مفعوله. «اغتصبوا» فعل ماضٍ معروف مع فاعله. «إرث» مضافاً إلى البتول، مفعوله. «أورى» فعل ماضٍ معروف. «الظَّلم» مفعوله. «زند» مضافاً إلى الضّمير، فاعل «أورى».

المعنى:

بعد از رسول خدا، وصیّ آن بزرگوار را واگذاردند. و حقّ خلافت را که رسول خدا از برای پسر عمّ خود امیرالمؤمنین علیه السَّلام قرار داده بود، او را از حقّ خود دفع کردند، و نگذاردند حقّ به مرکز خود قرار گیرد. و فدک را که حقّ فاطمه زهرا سلام الله علیها بود، غصب کردند (2)

بنگرید به: غاية المرام، مقصد دوم، باب 17 و 18، صص 323_324؛ احقاق الحق، ج 14، صص 575_577 و ج 9، ص 119؛ سفينة البحار، ج 2، ص 351، ذیل «فدک»

و آتش ظلم و ستم ایشان در حقّ اهل بیت طاهرین زبانه کشید و

1) «زند» به معنی چوبی است که زده می شود به آن آتش. و در عرب، متعارف است که دو چوب را به یکدیگر می زنند و از آن آتش بیرون می آید. آن چوب زیرین را «زند» خوانند. (ابوطالب)

2) در روایات، ذیل آیۀ شریفۀ «و آتِ ذَا القُربى حقَّه» (اسراء: 26) فرموده اند: «أعطی رسولُ اللهِ فاطمة فدكاً».

برافروخته شد.(1)


همچنان که فاضل بسطامی متذکر شده است، آوردن لفظ «بتول» برای حضرت صديقۀ طاهره صلوات الله علیها از میان سایر اسماء، و القاب آن حضرت، توسط سيد بحر العلوم در شعر بی سبب نیست. توضیح اینکه: «بتول» به معنای زن منقطع از سایرین به سوی خداست. و آوردن این اسم از اسامی آن حضرت در این مقام، شاید اشاره به این مطلب باشد که طلب کردن ایشان حق خود را در مورد فدک، از بابت تعلق خاطرشان به دنیا و مافیها نبوده، بلکه از جهت روشن شدن حق و باطل در اذهان مردم و اتمام حجّت بوده است.

در مورد اسامی آن حضرت و مدارک مربوط، بنگرید به:

احقاق الحق، ج19، صص 7_13 و ج 10، صص 16_ 26 و 244؛ فاطمة الزهراء، تألیف علامه امینی

و أضْرَمُوا النَّارَ فِي بَيتِ النبي و لَمْ *** يَرجوا الورود فيِنسَ الوِردُ وِردُهُمُ

اللغة:

إضرام النّار: إيقادها. لم يرجوا الورود، أي: لم يخافوا يوم الورود على الله و هو يوم القيامة. والمراد بالورد، المورود الّذي يردونه (2)و هي النار.


1) خواندند ایشان وصیّ رسول خدا را به سوی خود، یا دفع کردند وصیّ رسول خدا را از مکان خود، و غصب کردند ارث بتول را. و برافروخت آتش ظلم را «زند» ایشان، یعنی ظلم را در روزگار افروخته آتش زنۀ ایشان، پس اصل ظلم، ایشانند. (ابو طالب)

2) ورد _ بر وزن علم _ مصدر «ورد برد» است و مرادف است با ورود. (ابو طالب)

الإعراب:

«أضرموا» فعل ماضِ معروف مع فاعله. «النّار» مفعوله. «في بيت النبيّ» متعلق ب-«أضرموا». «لم» جازمة. «يرجوا» فعل مضارع معروف مجزوم ب-«لَمْ»، فاعله راجع إلى المعاندين. «الورد» مفعوله. «الفاء» تفريعيّة. «بئس» من أفعال الدّمّ. «الورد» فاعله. «وردهم» مخصوص بالدم، مرفوع إمّا على الابتدائيّة على أن تكون الجملة المتقدمة خبره، أو خبره محذوف، أو على الخبريّة بتقدير «هو وردهم».

المعنى:

بعد از رحلت رسول خدا به فاصلهٔ زمان قلیلی، آغاز بی حیایی و بی شرمی کردند و در خانۀ رسول را آتش زدند، و درِ نیم سوخته را بر پهلوی دخترش زده، محسنش را سقط کردند و نترسیدند که بر پیغمبر صلّى الله علیه و آله وارد می شوند و رسول خدا با ایشان مخاصمه خواهد نمود (1)، و جای ایشان را در قعر جهنم قرار خواهد داد.(2)

و نترسیدند از این عمل، از ورود ایشان در روز قیامت، بر خالق اکبر یا حضرت پیغمبر صلّى الله عليه و آله و سلم در حوض کوثر. زیرا که ایشان اعتقاد به معاد و روز جزا نداشتند، والاّ خائف از این عمل شنیع خود می بودند. پس بد ورودی است ورود ایشان بر نار جهنّم؛ كُلَّما نَضِجَت جُلودُهم بَدَّلْناهُم جُلوداً غَيرَها لِيَذوقوا العَذابَ (النساء: 56)


بعضی از مدارک مربوط به احراق بیت:

کامل بهائی، ج 1، ص 305؛ الصراط المستقيم، ج 2، ص 301، به نقل از واقدی، طبری، ابن عبدربه و کتاب انفاس الجواهر؛ غاية المرام، مقصد دوم، ضمن روایات بابهای 55 و 56، صص 553_560؛ بحار الانوار، ج 43، ص 197 ، رقم 29؛ تشييد المطاعن، ج 1، صص 431_492.

و نیز در مورد سقط حضرت محسن بنگرید به :

الصراط المستقيم، ج 3، پاورقی ص 12، با مدارک متعددی از عامه؛ غاية المرام، مقصد دوم، باب 54، ص 551.


و لَقَد أَرسَلنا موسى بِآيَاتِنا و سُلطانٍ مُبين إلى فرعونَ ومَلاهِ فَاتَّبعوا أمرَ فرعونَ و ما أمُر فرعونَ برشيدٍ * يَقدُمُ قومَه يومَ القيامةِ فأَوردهمُ النارَ وبِئسَ الوردُ المورودُ * و اُتبِعوا في هذهِ لَعنةٌ و يومَ القيامةِ بئس الرِّفدُ المَرفودُ. (هود:97_99)


1) امید نداشتند و رود در قیامت را بر آن حضرت پس بد و رودی است ورود ایشان در قیامت. (ابوطالب)

2) ترجمه و توضيح «ولم يرجوا الورود فبئس الورد وردهم» در سفینة النجاة چنین آمده است:

و مهدوا لذَوِي الأحقادِ بَعدَهُمُ *** أمراً بِهِ تَمَّ للأقوام قصدُهُمُ

اللّغة:

التمهيد: التهيئة والتّوطئة. ذوو: جمع «ذو»، بمعنى: صاحب. الأحقاد: جمع الحقد بكسر الحاء بمعنى البغض والعداوة؛ والمراد بذوي الأحقاد: الخلفاء من بني أمية والعبّاس، و كذا المراد بالأقوام. والمراد بالأمر: أمر الخلافة.

الإعراب:

«مهَّدوا» فعل ماضٍ معروف، فاعله راجع إلى المنافقين. «لذوي الأحقاد» متعلّق ب-«مهّدوا». «بعد» مضافاً إلى الضمير الرّاجع إلى المنافقين، متعلّق بمحذوف، حال من ذوي الأحقاد «أمراً» بمعنى أمر

الخلافة، مفعول ل-«مهَّدوا». «به» يعني بتمهيد الأمر، متعلّق ب-«تم» و هو فعل ماضٍ معروف. «للأقوام» متعلّق به . «قصدهم» بمعنى مقصود الأقوام، فاعل تمّ. والجملة، صفة ل-«الأمر».

المعنى:

منافقین و معاندین اهل بیت ، غصب خلافت نمودند و امر خلافت را مهیّا و آماده کردند برای بنی امیّه و بنی عبّاس که صاحبان بغض و کینۀ اهل بیت طاهرین بودند. امر خلافت که از برای بنی امیّه و بنی عبّاس مستقر شد، مقصودشان به انجام رسید. از اذیّت و اهانت اهل بیت علیهم السَّلام و شیعیان ایشان، هرچه توانستند کوتاهی نکردند.

أوْصَى النبيُّ برفد الآلِ أُمَّتَهُ *** فَاستَأْصَلُوهُم فينسَ الرِّفدُ رِفدُهُمُ

اللّغة:

الرّفد _ بالفتح _: الاعانة والإعطاء، و _بالكسر _، بمعنى: العون والعطيّة . الاستيصال: قطع الشَّيء من أصله. والمراد برفدهم، أفعالهم الشّنيعة الصّادرة عنهم بالنّسبة إلى أهل البيت عليهم السَّلام .(1)

الإعراب:

«أوصى» فعل ماضٍ معروف. «النبيّ» فاعله. «برفد الآل» متعلّق ب-«أوصى». «أُمّته» مفعول «أوصى»، أي: أوصى بإحسان الأُمّة وإعانتهم أهل بيته . «الفاء» تفريعيّة. «استأصلوا» فعل ماضٍ معروف، فاعله راجع


1) فبئس، أو: بئس الرفد المرفود، أي: بئس العطاء المعطى _ مجمع. (وفا)

إلى المنافقين من الأُمّة. «هم» مفعوله، راجع إلى الآل. «الفاء» أيضاً تفريعيّة. «بئس» من أفعال الذمّ. «الرّفد» فاعله. «رفدهم» مخصوص بالذمّ، و هو كما سبق مرفوع إمّا على الابتدائيّة، أو على الخبريّة. والضمير راجع إلى المنافقين.

المعنى:

وصیّت فرمود رسول خدا به امّت خود که به اهل بیتم نیکی کنید و ایشان را دوست بدارید و احسان نمایید. پس منافقین بی حیا عوض احسان و نیکی، انواع اذیّتها نمودند و هر یکی را به نوعی از انواع شهید نمودند. (1)پس بد احسانی بود [که] بالنسبه به عترت رسول خدا بجا آوردند.

أبَتْ صحيفَتُهُم إلاَّ الَّذي فَعَلوا *** مِن بعدها و أضاعَ العهد عقدُهُمُ

اللّغة:

الإباء: الامتناع. والمراد بالصّحيفة ، المكتوب الّذي كتبه المنافقون بعد رسول الله صلّى الله عليه و آله فى أمر الخلافة وغصبها، وأكّدوا على العمل بمضمونه ميثاقهم. الإضاعة: الإهلاك . والمراد بالعهد، وصيّة رسول الله صلى الله عليه و آله في حق أهل بيته الطّاهرين عليهم السَّلام، و بالعقد، عهد المنافقين و ميثاقهم في غصب الخلافة.


1) فاستأصلوهم: مستأصل ساختند و از بیخ و بن بر کندند خاندانِ اهل بیتِ ایمان را. (ابو طالب)

الإعراب:

«أبت» فعل ماضٍ معروف. «صحيفة» مضافاً إلى الضّمير الراجع إلى المنافقين، فاعل «أبت». «إلاّ» حرف الإستثناء. «الّذي» مستثنى مفرّغ. «فعلوا» فعل ماض و فاعل، صلة الموصول والعائد محذوف. «من بعدها» يعنى: من بعد الصحيفة، متعلّق ب-«فعلوا». «أضاع» فعل ماضٍ معروف. «العهد» مفعوله. «عقد» مضافاً إلى الضّمير الراجع إلى المنافقين، فاعل «أضاع».

المعنى:

بعد از رسول خدا، منافقین بی شرم و حیا جمع شدند و عهد و میثاق خود را محکم کردند در غصب خلافت امیرالمؤمنين عليه السَّلام و حقوق اهل بیت. و مکتوبی که نوشتند، حاصل او همین بود که بالنسبه به اهل بیت طاهرین علیهم السَّلام بجا آوردند. و میثاقی که با هم بستند، ضایع کرد وصیّت رسول را در خصوص اهل بیت سلام الله عليهم و حقّ ایشان را از میان برد.(1)

رشاد القلوب دیلمی، ج 2، صص 132 _ 143 ؛ نزهة الكرام و بستان العوام، ج 1، باب 20، صص 212 _ 223؛ غاية المرام، مقصد دوم، باب 54، ص 552؛ سفينة النجاة فاضل بسطامی، به نقل از ریاض الشهادة [اثر محمد حسن بن محمد معصوم قزوینی، متوفّا به سال 1240، مجاز از سید بحرالعلوم؛ کتاب مزبور در 30 مجلس و در 3 مجلد به سال 1274 در بمبئی به چاپ رسیده است. بنگرید به: الذريعة، ج 11، ص 328 ، رقم 1971.]؛ سفينة البحار، ج 2، ص 16، به نقل از بحار الانوار ،کمپانی، ج 8، باب 3، ص 19، و باب 24، ص 312 و باب 28، ص 362؛ شرح ابو طالب (نسخه خطی)، صص 32_ 39.

میرزا ابو القاسم وفا می نویسد: «المراد بالصحيفة، صحيفة معاهدة عمر لمعاوية بن ابي سفيان». و در حاشیه، این صحیفه را از بلاذری نقل می کند.


1) در مورد صحیفۀ یاد شده در متن بنگرید به:

تعاقدوا وأعانتهم بطانتهم *** وَحَلَّ ما عَقَدَ الإسلامُ عَقدُهُمُ

اللّغة:

التّعاقد: المشاركة في العقد. البطانة: مقابل الظّهارة، والمراد بها، أخلاّء المنافقين و أهل سرّهم (1)


بطانتهم [بطائنهم _ خ ل] سيوفهم. در اصل، پوستی است که بر غلاف شمشیر کشند. اريد بها السيف مجازاً. والأنسب بالمقام ما ذكرنا في المثل: «التقت حلقتا البطان» يضرب في شدة الأمر. البطان: الحدام الذي يجعل تحت بطن البعير، و فيه حلقتان، فاذا التقتا، دلّ على نهاية الهزال.

بطائنهم: البطائن، جمع «بطانة». قد وقع في شرح قصيدة لامية العجم (في شرح قوله «كالسيف عزی متناه من الخلل»): الخلل، جمع «خلّة»، وهي بطائن منقوشة يغشى بها أغماد السيوف.. در کشف است: «خِلّة» _ به کسر خاء _: بطانة، غلاف و پوستی که بر گوشۀ کمان پیچیده باشند. (وفا)

. والحلّ: مقابل العقد.

الإعراب:

«تعاقدوا» فعل ماضٍ معروف، فاعله راجع إلى المنافقين. «أعانتهم» فعل ماضٍ معروف مع مفعوله. «بطانتهم» فاعل «أعانت». والضّميران في الموضعين راجع إلى المنافقين. «حلّ» فعل ماضٍ معروف. «ما» موصول اسميّ مفعول ل-«حلّ». «عقد» فعل ماضٍ معروف. «الإسلام» فاعله.


1) بطانة، به معنی ولیجه است. و «ولیجه» کسی است که اخذ کنی او را معتمد خود، از غیر اهل خود. (ابو طالب)

والجملة صلة الموصول، والعائد محذوف. «عقدهم» فاعل «حلّ»، والضّمير المجرور أيضاً للمنافقين.

المعنى:

بعد از رسول خدا با هم معاقده نمودند و هم عهد و پیمان شدند که غصب خلافت نمایند، و دوستان و اهل سرّ ایشان هم ایشان را اعانت نمودند. و عهد و پیمان ایشان باز کرد عقد اسلام را و خراب نمود شریعت حضرت رسول را، و شیاطین انسیّه، اسلام مردم را ربودند به واسطۀ عهد و پیمان که در میان آوردند.

بند ششم

نَزَتْ أُمَيَّةُ حَرْبٍ ثُمَّ مَروانُ *** منابراً مَا لَهُم فيهنَّ سُلْطانُ

اللّغة:

النزو: الوثوب، وهو يتعدى ب-«على» غالباً. و المراد بأميّة حرب، بنو أميّة (1)، و بالمروان (2)، بنو مروان الحكم (3).منابر: جمع منبر _ بكسر الميم _ و هو معروف. السّلطان: مصدر، بمعنى التسلّط.

الإعراب:

«نزت» فعل ماضٍ معروف. «اُميّة» فاعله، أُضيف إلى «حرب» (4)

ولیکن از بنی امیه و همچنین از حرب، در کتب تواریخ، ادّعای ریاستی و خلافتی و رفتن بر منبری مذکور نیست، چه اوّل ادعای ریاست با ابوسفیان بود ، ولیکن ریاست به طریق سلاطین جور، که همین بزرگی طایفه باشد. و پس از آن، اوّل کسی که از بنی امیه بنای بزرگی بر وجه مشتبه کاری و تدلیس را گذارد، عثمان بود و بعد از آن معاویه، و هكذا الى آخرهم ، لعن الله اولهم و آخرهم و تابعيهم الى يوم المعاد. (ابو طالب)

و هو

1) حرب، أي: من آل حرب، و هم عنابس و أعياص. (وفا)

2) در نسخه چنین است. و «بمروان» صحیح تر است

3) مروان، أي آل مروان، مروان الحكم أو مروان الحمار . (وفا)

4) حرب، معطوف است بر امیّه، به حذف حرف عطف. و نمی شود که مضاف الیه باشد از برای امیّه، زیرا که در آباء و اجداد امیّه ، حرب نامی نیست، بلکه حرب از اولاد امیه است که پدر ابو سفیان و جدّ معاويه عليه الهاویه است.... پس معنی شعر چنان شود که جستند امیّه و حرب و پس از آن دو، مروان بن حکم، منبرهایی را که نیست از برای آنان در آن منابر، سلطنتی.

ابن أميّة. «ثمّ» للعطف. «مروان» عطف على «أميّة». «منابراً» مفعول «نزت» على الحذف و الإيصال ، و هو غير منصرف نوّن للضّرورة. «ما» نافية. «لهم» متعلّق ب-«سلطان». «فيهنّ» متعلق بمحذوف خبر مقدّم، والضمير راجع إلى المنابر. «سلطان» مبتدأ مؤخّر. والجملة صفة «منابراً».

المعنى:

بعد از رسول خدا صلّى الله عليه و آله بنی امیّه بر منابر بالا رفتند، و بعد از آنها بنی مروان حکم، و حال آنکه هیچ استحقاقی برای آنها نبود و شایسته نبود که آنها بر منبر جا داشته باشند؛ زیرا که منابر جای اشخاصی است که هدایت خلق نمایند، آنها مردم را در ضلالت و گمراهی می انداختند.(1)

در این مورد بنگرید به روایات ذیل این آیه در تفاسیر روایی، از جمله تفسیر برهان، ج 2، صص 424(426. این واقعه در تفاسیر عامّه نیز ذکر گردیده است. دو مورد از آنها برای نمونه نقل می شود:

تفسیر برهان، ج 2، ص 426 رقم 15، به نقل از تفسیر ثعلبی:

و من تفسير الثعلبي _ أيضاً _ يرفعُه إلى سعيد، قال: رأى رسولُ اللهِ صلى الله عليه وآله بنَي أميةَ يَنزونَ على منبرِه نزوَ القردةِ. فساءَه ذلك فما استَجمعَ ضاحِكاً حتّى ماتَ. فَنَزَلَتْ هذه الآية.

تفسیر طبری، ج 15، ص 77: قال آخرون ممن قال هي رؤيا منام: إنّما كان رسول الله صلّى الله عليه وسلم رأى في منامه قوماً يعلون منبره. ذكر من قال ذلك : حدّثت عن محمد بن الحسن بن زبالة، قال: حدّثنا عبد المهيمن بن عباس بن سهل بن سعد قال: حدثني أبي عن جدّي، قال: رأى رسولُ اللهِ صلّى الله عليه وسلم بني فلانٍ يَنزونَ على منبره نزو القردة ، فساءَه ذلك. فما استجمع ضاحكاً حتى ماتَ. قالَ: وأنزلَ اللهُ عزّ وجل في ذلك : و ما جَعَلنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَريْناكَ إِلَّا فِتنة (الآية)


1) مرحوم بسطامی «نزو» را «برجستن» ترجمه کرده است که در این مقام ابلغ از «بالا رفتن» است. و على أيّ حال، بیت مذکور اشاره به رویای حضرت خاتم الانبياء و نزول آيه شريفۀ «و ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا التي أريناكَ إِلَّا فِتنةٌ للنَّاسِ والشَّجَرَةَ المَلعونَةَ في القُرآنِ ..« (الإسراء:60) دارد. در آن رؤیا حضرتش بنی امیه را مانند و یا به صورت میمون مشاهده فرمودند که از منبر ایشان بالا می روند.

و أعْلَنَتْ لُعِنَتْ لَعْنَ الوَصىِّ بِها (1)*** و قد أُقيمَتْ به مِنْهُنَّ عيدان

اللغة:

الإعلان: الإظهار. اللّعن: الإبعاد عن الرّحمة، العيدان: جمع «العود»، بمعنى الخشبة.

الإعراب:

«أعلنت» فعل ماض معروف، فاعله راجع إلى بني أُميّة و بني مروان.


1) در بعض نسخ چنین است: وَ أَعْلَنَتْ ضَلَّةٌ لَعْنَ الْوَصِيَّ بها. و بنابراين، معنى واضح است، یعنی: آشکارا ساختند آل حرب، لعن بر وصیّ رسول را از روی گمراهی. (ابوطالب)

«لُعنتْ» فعل ماض مجهول، مرفوعه أيضا راجع إلى الطائفة الخبيثة. والجملة اعتراضيّة. «لعن الوصيّ» مفعول أعلنت. «بها» بمعنى على المنابر، متعلّق ب-«أعلنت». و «الواو» حالية. «قد» للتّحقيق. «أقيمت» فعل ماضٍ مجهول من الإقامة. «به» متعلّق به. «منهنّ» يعني: من المنابر،متعلّق بمحذوف، حال من «عيدان» وهو نائب عن الفاعل.

المعنی:

بعد از آنکه بنی امیّه و بنی مروان بر منابر بالا رفتند و در امر خلافت مستقر شدند، آن فرقۀ بی شرم و حیا آغاز بیباکی نهادند و در منابر طعن می زدند بر وصیّ رسول خدا علیّ مرتضی و اظهار می کردند سبّ آن بزرگوار را؛ و حال آنکه چوبهای منابر برپا نشده بود، مگر به واسطۀ وجود مبارک آن بزرگوار و قوّت نگرفت اسلام، مگر به قوّت بازو و شمشیر آن کرّار غیر فرّار.(1)

أَعَلَى المنابرِ تُعلنونَ بِسبَّه *** و بِسيفِه نُصِبت لكم أَعوادَها

(لهوف، ص 79 و بحار الانوار، ج45، ص 137، به نقل از آن)


در مورد ذمّ و نهی از سبّ أمير المؤمنين و أهل بيت صلوات الله عليهم أجمعين بنگرید به:

بحار الانوار، ج 26، ص 8، رقم 2؛ همان، ج 27 ، باب 10، صص 218_239؛ همان ج 37، صص 123 _ 124 ، ح 19، به نقل از امالی طوسی ، ص 155؛ همان، ج 39، 123_124، باب 88، صص 311_ 330 ، كفر من سبّ أمير المؤمنين عليه السلام أو تبرء منه؛ احقاق الحق، ج 17، باب 72، في أنّ من سبّ عليّاً فقد سبّ رسول الله ، صص 2_7؛ همان، ج 11، صص صص 550_547؛ تفسیر عیاشی، ج 2، ص 271 ، ذيل آيه «إلا مَنْ أُكرِه و قلبُه مُطمئِنٌ »: مناقب خوارزمی، صص 82_81 و 91 و 273_274؛ کامل بهائی، ج 1، صص 95_96


1) ابن سنان الخفاجيّ:

واضيعةَ الدين إذ قد حَلّ ساحتَهُ *** مِن بعدِ ذِي الوحي غناءٌ وَنَشوانُ

اللّغة:

الضيعة: الهلاكة. الحلول: الوقوع. ساحة الدّار. فضاؤها. والمراد بذي الوحي، رسول الله صلى الله علیه و آله. «غنّاء» صيغة المبالغة من الغناء. النشوان _ كسكران _ وزناً و معنىً.

الإعراب:

«وا» حرف النّداء. «ضيعة» بالإضافة إلى الدين، المنادى المستغاث. («إذ» ظرف زمان متعلّق ب-«ضيعة». «قد» تحقيقيّة. «حلّ» فعل ماضٍ معروف. «ساحته» مفعوله. والضّمير المجرور راجع إلى الدّين. «من بعد» متعلّق ب-«حلَّ». «ذي» مضافاً إلى «الوحي» مضاف الیه ل-«بعد». «غنّاء» فاعل «حلَّ». «نشوان» عطف عليه.

المعنى:

و امصیبتا که دین ضایع شد و زایل شد و مسلمانی از میان رفت. وقتی که بر جای پیغمبر قرار گرفتند کسانی که اظهار اسلام می کردند و در باطن مسلمان نبودند و از شرب خمر و سایر معاصی احتراز نمی کردند. و مع ذلک، حکم ایشان در فضای دین جاری و خبث باطن

و قبح افعال ایشان در اطراف ساری بود.(1)

كَمْ قد عَلا مَا عَلاهُ الطَّهِرُ ذو دَنَسِ *** رِجْسٌ مِنَ النَّاسِ بَلْ قِرْدُ و شَيْطانُ

اللّغة:

المراد بالطّهر، الطّاهر من العيوب والذّنوب و هو الرسول صلى الله عليه و آله. الدنس : الوسخ. الرّجس: النّجس (2). القرد: حيوان معروف من المسوخات.

الإعراب:

«كم» خبريّة. قيل مبتدأ و الجملة بعدها خبر، و هو غير صحيح في نظري لعدم ربط الجملة بعدها بها ربط الخبر بالمبتدأ ، لخلق الجملة عن العائد لفظاً و تقديراً. والّذي يظهر لي أنّه في محلّ مفعول مطلق ل-«علا» لكونه بمعنى علوّاً كثيراً، والتقدير: قد علا ذو دنس رجس ما علاه


1) «ضيعة» به معنی عقار است که زمین و آب و درخت باشد. تشبیه فرموده دین را به ضیاع، و ساحت را از برای آن ثابت کرده، یعنی: وای بر ضیاعی که آن ضیاع دین است، زیرا که حلول کرده به ساحت و فضای آن ضیاع، بعد از صاحب وحی، جمعی خوانندگان و مستان. و ممکن است که صیغۀ مصدر باشد، به معنی ضایع شدن ، یعنی وای از ضایع شدن دین. (ابو طالب)

2) رِجس _ بر وزن عِلم _ به معنی قذر و نجس است . و محتمل است به کسر خوانده شود تا صفت باشد از برای دنس، یا معطوف باشد بر آن به حذف حرف عطف. و محتمل است که به رفع خوانده شود و معطوف باشد بر «ذو دنس»، به حذف حرف عطف (ابو طالب)

الرسول علوّاً كثيراً. «قد» للتحقيق. «علا» فعل ماضٍ معروف من العلوّ، بمعنى الارتفاع. «ما» موصول اسميّ، مفعوله. «علا» أيضاً فعل ماضٍ معروف، والضمير عائد إلى الموصول. «الطُّهر» فاعل «علا» الثاني. والجملة صلة الموصول. «ذو دنس» فاعل «علا» الأوّل. «رجس» بدل منه. «من النّاس» متعلّق بمحذوف، صفة «رجس». «بل» للإضراب. «قرد» عطف على ذو دنس، و «شیطان» أيضاً معطوف عليه.

المعنى:

منبر و مسندی که جای رسول خدا بود که پاک و پاکیزه از عیوب و ظلمت ذنوب بود، چه بسیار که بر منبر او بالا رفتند و بر جای او نشستند کسانی که خبیث و نجس و پلید بودند، بلکه در ظاهر به صورت انسان و در معنی بوزینه و مثل شیطان بودند.

و حارَبَتْ آل حرب مَنْ بِسَيْفِهِم *** مِنْ بعدِما حَرَّبوا الأحزاب قد دانوا

المحاربة المنازعة بالسيف و نحوه و حرب هو ابن أميّة جدّ معاوية. والمراد بآل حرب، بنو أميّة (1). حَزّبوا _ بالحاء المهملة والزاء المعجمة _: من التحزيب: جمع الطوائف. الأحزاب: الطوائف (2). دانوا: من الدّين، بمعنى الإطاعة و الانقياد.


1) آل حرب، یکی از عنابس سته است که اولا دامیّۀ کبری است پسر عبد الشمس. (وفا)

2) الاحزاب: هُم الذينَ تَحَرَّبوا لقتالِ رسولِ اللهِ في وقعة الخندقِ. (وفا)

الإعراب:

«حاربت» فعل ماض معروف. «آل» مضافاً إلى «حرب» فاعله. «من» مفعوله. «بسيفهم» متعلّق ب-«دانوا» في آخر البيت، والضمير المجرور راجع إلى الموصول. «من بعد» أيضاً متعلّق ب-«دانوا». «ما» مصدريّة. «حزَّبوا» فعل ماضٍ معروف، فاعله راجع إلى آل حرب. «الأحزاب» مفعوله. «قد» للتّحقيق. «دانوا » فعل ماضٍ معروف، فاعله راجع إلى آل حرب. والجملة صلة الموصول.

المعنى:

کسانی که کافر بودند، لشکر جمع می کردند و با مسلمانان جنگ می کردند، و آخر به ضرب شمشیر اسلامیان، اسلام قبول کردند و متدیّن به دین اسلام شدند، شمشیر کشیدند و با اشخاصی که به ضرب شمشیر آنها مسلمان شده بودند. محاربه کردند و مجادله نمودند و ملاحظۀ حق آنها را ننمودند که اسلام به واسطۀ آنها قوام گرفت (1)

باری، ابوسفیان که از آل حرب بود، این گروه را به مقاتله حضرت نبوی _ صلّی الله علیه و آله _ آورده بعد از آنکه از ضرب شمشیر على بن أبي طالب _ عليه السَّلام _ مسلمان شد، منافق بود و همیشه خمّار بود و در جاهلیت بیطار بود و عشّار و هم غدّار. ولیکن در وقت اسلام پیوسته در کمین این بود که اذیت و اهانت با پیغمبر و عترت او نماید. و در عقبه با منافقان، رفیق و در باقی مواضع با رفقای خود در اذیت و اهانت آن سرور، شریک بود.(سفينة النجاة)

.

1) فاضل بسطامی با اشاره به واقعۀ احزاب می نویسد:

و ألجأتْ حَسَناً لِلصُّلح عن مَضَضٍ *** و جَعَجَعَتْ بِحُسین و هو ظَمآن

اللّغة:

الإلجاء: جعل الشّخص مضطرّاً. عن مضض، بمعنى: بسبب التّضييق و التشديد عليه (1)


معض _ كفرح _ الغضب. مَعضَ من الامر : غضب و شقّ عليه. خ ل: من مِضَضٍ: الم و حزن بالغ. (وفا)

. جعجعت بحسين، أي: ضيَّقت عليه (2). الظّمآن العطشان.

الإعراب:

«ألجأت» فعل ماضٍ معروف، فاعله راجع إلى بني أُميّة. «حسناً» مفعوله (3). «للصُّلح» متعلّق ب-«ألجأت». «عن مضض» أيضاً متعلّق به. «جعجعت » فعل ماضٍ معروف ، فاعله راجع إلى بني أميّة. «بحسين» متعلّق به. «الواو» حاليّة «هو» مبتدأ. «ظمآن» خبره.


1) معض، به معنی غضب است. و محتمل است که به عین معجمه و صاد مهمله خوانده شود [یعنی: مغص] که به معنی وارد آوردن مشقّت است بر شخص. در مجمع است که : «مغص مغصاً» شقّ عليه. و محتمل است که به عین وصاد مهملتین خوانده شود [یعنی: معص] که به معنی اعوجاع است. والأوسط أوسط. [یعنی: ضبط «مغص» قویتر است]. (ابوطالب)

2) جعجع، به معنی موضع تنگ و خشن است. و ابوالفضل بديع الزمان در شرح مقامۀ اول از مقامات خود می گوید که: جعجع لي الدهر. یعنی: حبس کرد مرا روزگار در موضعی بد و خشن . (ابوطالب)

3) حسناً: الزكي. و ذلك على رأس اربعين سنة، وهو أول استقلال إمارة بني امية. (وفا)

المعنی:

این فرقۀ خبیثه، سخت گرفتند کار را بر حضرت امام حسن سلام الله علیه (1)تا آنکه آن بزرگوار را مُلجأ نمودند با آنها صلح نمود. (2)

علل الشرائع، باب 159 ، ص 211، ح 2؛ مناقب آل أبي طالب، ج 4، صص 31_37؛ بحار الانوار، ج 44، صص ،1_69 بابهای 18 و 19 ؛ احقاق الحق، ج 11، ص 194 ، خطبۀ آن حضرت هنگام صلح، به نقل از وسیلة المآل. فاضل بسطامی در سفينة النجاة ، شرح مفصلی در توضیح این خطبه آورده است

بعد از آن بزرگوار، نوبت امامت به امام حسین سلام الله علیه رسید؛ کار را بر آن بزرگوار تنگ گرفتند [و] او را شهید کردند، در حالتی که به غایت تشنه بود.(3)

«أمّا بعد فجعجع بالحسين حتى يبلغ كتابي...»

بنگرید به: أنساب الأشراف، ج 3، ص 174(به حرّ)؛ تاریخ طبری، ج 4، ص 308؛ ارشاد شیخ مفيد، ص 226؛ روضة الواعظين، ص 180؛ مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 96؛ تاریخ ابن اثیر، ج 4، ، ص 23 (به حرّ)؛ الحسين بن على (ابن ابي جرادۀ حلبی)، ص 83


1) ملجأ و مضطرّ ساختند آل حرب، حضرت امام حسن علیه السَّلام را بر صلح، از روی عناد و غضب، یا از روی اعوجاج در طریقت، یا از روی مشقّت بر آن حضرت . (ابو طالب)

2) در مورد مظلومیت حضرت مجتبی صلوات الله عليه و صلح ایشان، بنگرید به:

3) مصراع دوم بیت مورد بحث اشاره به نامۀ ابن زیاد به عمر سعد یا به حرّ ریاحی دارد که نوشت:

رَمَتْ بسَهُم الرَّدَى مَنْ بالحجازِ و مَنْ *** أَمَّ العراقَ و مَنْ خانتَه كوفانُ

اللّغة:

الرّمي معروف، و كذا السّهم. الرّدى _ مقصوراً و بفتح الأوّل _:الهلاكة: الحجاز _ بالكسر _: المكّة والمدينة والطّائف ومضافاتها (1). الأم: القصد. العراق _ بالكسر _: الكوفة و الحلّة و البغداد و ما حولها. الخيانة: المكر والخدعة. كوفان، هي: الكوفة.

الإعراب:

«رمت» فعل ماضٍ معروف، فاعله الفرقة الخبيثة. «بسهم» مضافاً إلى الرّدى، متعلّق ب-«رمت». «مَن» مفعوله. «بالحجاز» متعلّق بمحذوف،صلة «من» والمراد به حسن بن عليّ عليهما السّلام. «الواو» عاطفة. «مَن»


1) حجاز _ بروزن قتال _ اسم است از برای مکۀه و مدینه و طائف و حوالی آنها. و اصل آن مأخوذ است از «حجز» که به معنی فصل مابین دو شیء است. و چون که بلد مذکوره، فاصله است مابین نجد و تهامه _ که زمینی است از زمینهای عرب _ آنها را حجاز گویند. (ابوطالب)

عطف على الموصول السّابق. «أمّ» فعل ماضٍ معروف، فاعله راجع إلى الموصول. «العراق» مفعوله. والجملة صلة الموصول، والمراد به حسین بن علي عليهما السَّلام. «الواو» عاطفة. «مَن» عطف على الموصول السّابق. «خانت» فعل ماضٍ معروف، والضمير البارز مفعوله، عائد إلى الموصول. «كوفان» فاعله، بمعنى أهل الكوفة. والجملة صلة الموصول.

المعنی:

فرقۀ بنى اميّه عليهم الهاوية، هلاک کردند به انداختن تیرهای هلاکت حضرت امام حسن سلام الله علیه را، و آن بزرگوار را در حجاز شهید نمودند. کار آن بزرگوار را که ساختند، به برادرش حضرت امام حسین سلام الله علیه پرداختند و آن بزرگوار را به عراق خواستند. و اهل کوفه نامه ها نوشتند و آن حضرت را به مهمانی طلبیدند؛ عاقبت خیانت نموده، او را شهید کردند.

قامَتْ تُطالِبُ إذ دانَتْ عَلَى تِرَةٍ *** أَوْتَارَ بَدْرٍ بأشياخ لَها باتُوا

اللّغة:

المطالبة : الطّلب مع الشدّة . دانت: من الدّين، بمعنى الإطاعة والانقياد. و الترة _ على وزن سعة _، بمعنى: العداوة. الأوتار: جمع وتر _ بالفتح والكسر فالسّكون _ بمعنى: طلب الانتقام (1). البدر (2): بئر معروف


1) اوتار، جمع و تر است. و آن ممکن است که به معنی حسد باشد. و ممکن است که به معنی خون باشد. و هر دو مناسب است.(ابوطالب)

2) در اصل نسخه چنین است. و ظاهراً «بدر» صحیحتر است.

وقع عنده الغزوة المشهورة. والمراد بالأشياخ، أعاظم بني أُميّة. بانوا: من المباينة، بمعنى تأسيس البنيان (1)

هذي الأراكة والورقاء و البانُ *** مخبّراتً بأنَ القومَ قد بانوا (ابو طالب)

.

الإعراب:

«قامت» فعل ماضٍ معروف، فاعله راجع إلى بني أميّة، و كذا فاعل «تطالب» و «دانت». «تطالب» فعل مضارع معروف. «إذ» توقيتيّة، متعلّق ب-«تطالب». «دانت» فعل ماضٍ معروف. «على ترة» بمعنى على عداوة و بغض، متعلّق ب-«قامت» أو «تطالب» أو «دانت»، و جملة «تطالب» في محلّ النصب، حال من فاعل «قامت»، و جملة «دانت» في محلّ الجرّ بإضافة «إذ» إليها. «أوتار » مفعول «تطالب». «بدر» مضاف إليه. «بأشياخ» بمعنى في خصوص أشياخ، متعلّق ب-«أوتار». «لها» بمعنى عليها، متعلّق ب-«بانوا». والضّمير راجع إلى ترة (2). «بانوا» فعل ماضٍ معروف، فاعله راجع إلى أشياخ. والجملة صفة أشياخ.

المعنى:

بعد از آنکه مطیع و منقاد شدند از برای اسلامیان، لکن عداوت و بغض در سینهٔ آنها بود، به جهت بزرگان بنی امیّه که در غزوۂ بدر کشته شده بودند. برخاستند و بنای مطالبه و خونخواهی کشتگان در غزوۀ


1) «بانوا» مأخوذ است از بینونه که به معنی جدا شدن و مفارقت کردن باشد. و کنایه است از گذشتن از این جهان، چنانکه یکی از شعرای عرب گفته است:

2) «لها» متعلق است به «اشیاخ»، یا به محذوفی که صفت باشد از برای اشیاخ، و ضمیر آن راجع است به آل حرب. (ابو طالب)

بدر و مشایخ خود را نهادند (1)که بنای بغض و عداوت و کینه در اوّل امر، از بزرگان و مشایخ آنها بود که در بدر کشته شدند.(2)

(حقاق الحق، ج 11، صص 645_647، به نقل از ینابیع المودة، صص 346_347) و به گفتۀ ابن سنان الخفاجيّ:

تلك الضغائنُ فيكُمُ بَدريَّةٌ *** قُتِل الحسين و ما خَبَت أَحقادُها

(الهوف، ص 79؛ بحار الانوار، ج45، ص 137، به نقل از همان)

و از بهترین شواهد صدق این مدعا، اشعاری است که یزید، هنگامی که سر مطهر ابا عبدالله علیه السلام را پیش روی خود نهاده بود،به آنها تمثل جسته و خواند (این اشعار از ابن الزبعری است):

ليت اشياخي ببدر شهدوا *** جزع الخزرج من وقع الأسل

قد قتلنا القَرْمَ من اشياخهم *** و عدلناه ببدر فاعتدل

*[مقتل خوارزمی :ساداتهم] (مقاتل الطالبيين، ص 80)

و در مقتل خوارزمی مابین ابیات فوق چند بیت دیگر را نیز نقل کرده است:

لأهلوا واستهلّوا فَرَحاً *** ثمّ قالوا: يا يزيدُ لاتشَل

لستُ من خندفَ إن لم أنتقِم *** من بَني أحمدَ ما كان فَعَلْ

لعبت هاشم بالملكِ فَلا *** خبرٌ جاءَ ولا وحى نَزَلْ

قد أخذنا من عَليَّ ثارنا *** و قَتلنا الفارسَ اللَّيثَ البَطَلْ

(مقتل خوارزمی، ج 2، صص 58_59)

در مدارک ذیل نیز این واقعه نقل شده است :

احتجاج طبرسی، ج 2، ص 34 به نقل از شیخ صدوق؛ تذكرة الخواص، ص 235؛ لهوف ؛ صص 75 _76؛ البرهان على وجود صاحب الزمان، صص 86_87، مقدمة مرآة العقول، ج 2، ص 307 و صص 342_343 ، به نقل از مدارک متعدد، از عامّه)


1) مطالبه می کردند خونهایی را که ریخته شده بود در روز بدر. یا مطالبه می کردند حسدهای روز بدر را، زیرا که ذلیل شدند آل حرب از حدّ خود، به سبب مشایخ و بزرگان ایشان. (ابوطالب)

2) به آن حضرت گفتند: إِنَّا نَقْتُلُك بُغضاً لأبيك.

و بالقَليبِ هَوَتْ كَمْ فِيهِ مِنْ وَثَنِ *** كانَتْ لَهُ دُونَ وَجهِ اللهِ أوثانُ

اللّغة:

القليب: البئر (1). هوت، أي سقطت. الوثن: _كصنم _ وزناً و معنیً، جمعه «أوثان».

الإعراب:

«بالقليب» متعلّق ب-«هوت»، و «هوت» فعل ماضٍ معروف، فاعله أشياخ بدر. والظاهر أنّ الجملة صفة ثانية لأشياخ في البيت السّابق. «كم» خبريّة مبتدأ. «فيه» متعلّق بمحذوف خبره، والضّمير للقليب. «من وثن» تميز ل-«كم». «كانت» من الأفعال النّاقصة. «له» متعلّق بمحذوف خبر كانت، والضّمير راجع إلى وثن . «دون» مضافاً إلى «وجه» و هو إلى اسم الجلالة، متعلّق بمحذوف، حال من «أوثان» و هو اسم كانت. والجملة صفة ل-«وثن» (2).

المعنى:

اشیاخ و رؤسای بنی امیّه ساقط شدند در غزوۀ بدر در چاه. چه بسیار از آن بتهایی که در آن چاه بودند، بود از برای آنها بتهایی غیر از وجه


1) القليب: هو بئر حفر بأمر الرسول صلّى الله عليه و آله في غزوة بدر. وجمعوا قتلى الاشقياء فيها. (وفا)

2) «فيه» متعلق است به «هوت». و ضمیر در آن، راجع است به یوم بدری که از مقتضای مقام در شعر سابق فهمیده می شود. و جملۀ «هوت» عطف است بر «دانت» در شعر سابق، یعنی: اذ دانت. «دون وجه الله » متعلق است به كانت». (ابو طالب)

خدا، و همه صاحب هواهای نفسانیّه و خواهشهای شیطانیّه بودند، و بتهای ظاهریّه را هم می پرستیدند و از خلاّق آسمان و زمین غافل بودند.(1)

و قد تلاها بنو الزَّرْقاءِ ثمَّ تَلا *** أبناءُ نَيْلَةَ خَتَارٌ و خوَانُ

اللّغة:

تلا فلاناً، أي: تابعه. والمراد ببني الزرقاء، بنو مروان، والزّرقاء أمّه. والمراد بأبناء نثلة، خلفاء بني عبّاس؛ و نثلة كانت أُمّ عبّاس (2). الختّار الغدّار المكّار (3). الخوّان: صيغة مبالغة من الخيانة، و هي معروفة.(4)

خَوّان _ بروزن شدّاد _ مبالغه خائن است. و به ضمّ اول ، جمع خائن است و هر دو در اینجا مناسب است.

میرزا ابوالقاسم وفای شیرازی، قرائت دوم را انتخاب کرده و نوشته: خُوّان، جمع خائن، کخاسر و خُسّار، و مالک و مُلّاک

الإعراب:

«قد» للتّحقيق. «تلا» فعل ماضٍ معروف. «ها» مفعوله راجع إلى بني


1) بیان رسای مصراع دوم همان است که فاضل بسطامی گفته: و هم كانوا يطيعونها دون وجه الله. (سفینه)

2) نثلة، كانت أمةً لأم الزبير و لأبي طالب و عبدالله (وفا)

3) ختّار، صیغهٔ مبالغه است از «ختر» به معنی خدعه. و فعل آن، از باب ضرب يضرب، و نصر ینصر، هر دو آمده است. و در بعض نسخ، بدل ختّار، خمّار است. (ابو طالب)

4) میرزا ابو طالب نوشته است:

أُميّة. «بنو الزرقاء» فاعله. «ثمّ» للعطف «تلا» فعل ماضٍ معروف، مفعوله محذوف راجع إلى بني الزرقاء. «أبناء» فاعله أضيف إلى «نثلة» و هي أُمّ عبّاس على ماقيل. «ختّار» خبر لمبتدأ محذوف، أي: بعضهم ختّار و بعضهم خوّان.

المعنى:

بعد از بنی امیه، بنی مروان که اولاد زرقاء زانیه بودند (1)


واعلم! أنّ العرب قد تنسب الولد إلى أمّه إمّا لشرافتها، كبني فاطمة و بني حنفيّة، أو لدناءتها و تراخي رتبتها؛ مثل: ابن مرجانة و ابن النابغة و ابن شيلة. والنسبة هنا من القسم الثاني، فلا يخفى عليك حسن كلام بحر العلوم في المقام. (بسطامی _ سفینه)


دعبل خزاعی در قصیدۀ تائیه می گوید:

سِوى حبَّ أولادِ النبيَّ و رَهْطِهِ *** و بغض بني الزّرقاء والعَبَلاتِ

(يعني: بعد از نماز و روزه چیزی از خدا نمی خواهم، سوای دوستی فرزندان پیغمبر و خویشان نزدیک او، و دشمنی فرزندان زن ازرق کبود چشم و فرزندان او که ایشان را عبلات می گفتند ).

علامه مجلسی رحمه الله در شرح این بیت از قصیده می نویسد:

«بني الرزقاء» اشاره است به اولاد مروان ملعون که سالها در میان بنی امیه پادشاهی کردند به جور و ستم. زیرا که مروان مادرش زناکار مشهوری بود، چنانچه ابن جوزی که از محدثان اهل سنت است، روایت نمود که روزی میان حضرت امام حسین علیه السَّلام و مروان ملعون نزاعی شد. حضرت امام حسین علیه السَّلام به او فرمودند: ای پسر زن ازرق میشوم زناکار! که در بازار عُکاظ _ که از بازارهای مشهور عرب بود _ می نشست و مردم را دعوت می نمود به سوی خود که با او زنا کنند).

و عبلات اشاره است به جمیع سلسلۀ میشومهٔ بنی امیّه .( بسطامی _سفینه)


در اسناد و مدارک تاریخی مواردی یافت می شود که نشان می دهد که سید الشهداء صلوات الله علیه به مروان، «یابن الزرقاء» خطاب کرده اند:

الف_ بعد از مرگ معاویه، زمانی که مروان به ولید پیشنهاد قتل حضرتش را می کند، امام علیه السَّلام می فرماید: یابنَ الزَرْقاءِ أَنتَ تَقتُلُني أم هو ؟ كذبتَ، واللهِ! و أثمتَ.

(تاریخ طبری، ج 4، ص 251؛ روضة الواعظين، ج 1، ص 171؛ تاریخ کامل ابن اثیر، ج 4، ص 6؛ تذكرة الخواص، ص214؛ مقتل خوارزمی، ج 1، ص 184)

ب_ وَيلي عَليكَ، يابنَ الزرقاء! أنتَ تأمُر بِضربٍ عُنُقي؟

(بحار الانوار ج 44، باب 37، ص324، رقم 2 به نقل از ارشاد مفید، و در ص 325، به نقل از لهوف و در طبقات ابن سعد، ذيل رقم 283 که در تراثنا، ج 10، صص 164_165 و نیز در تاریخ ابن عساکر، ترجمة الامام الحسين عليه السَّلام، ص 200، به نقل از همان، به مشاجرۀ لفظی بین سیدالشهداء صلوات الله عليه و مروان اشاره شده است).

ج_ أَبشر، يابنَ الزَرقاء! بكلّ ما تكره من رسول الله يومَ تقدّم على ربِّك فيسألك جَدًي عن حقًي و حقَّ يزيد. (مقتل خوارزمی، ص185)

د_ ضمناً در تذكرة ،الخواص، ص 212 از ابن سعد نقل شده که مروان به حسنین صلوات الله علیهما گفت: إنكم أهل بيت ملعونون فقال له الحسين عليه السلام:

يا ملعون! يابن الملعون! لقد لعن رسول الله صلّى الله عليه و آله أباك و أنت في صلبه. نحن أهل بيت أذهب الله عنّا الرجس وطهّرنا تطهيراً.

ھ_ در ابتدای خلافت مروان، به دو نقل:

1.

يابن الزرقاء! و يابن آكلة القمّل ! أنت الواقع في عليّ ؟ (بحار الانوار، ج 44، صص 210 _ 211، ح7، به نقل از تفسیر فرات ، ص 90، ذیل سوره مریم، آیۀ 97)

2.

ويلي على ابن الزرقاء دباغة الأدم... (همان، ح 8 به نقل از کافی، ج 6، ص 19) در مقتل مقرّم، پاورقی، ج 6، صص 131_130، در این باره بحث شده است. و نیز به توضیحات علامه عسکری، در مقدمۀ مرآة العقول، ج 2، ص 183، مراجعه شود .

، بنای ظلم

1) مراد از بنوالزرقاء، بنی امیه است. و ازرق، کبود چشم را گویند، چنانکه زرقاء، زن کبود چشم را گویند. و زرقه چشم _ چنانکه گویند، و در مجمع است _ نزد عرب، مبغوض ترین رنگهاست. و مردان بنی امیه را ازرق می گفتند... و ظاهر این است که چنانکه مردان را ازرق می گفتند، زنان ایشان را زرقاء می گفتند. پس زرقاء، اسم زنی معین نباشد، اگرچه محتمل است که رزقاء، نامی در جدّات بنی امیه باشد.(ابو طالب)

ستم گذاردند و بعد از آنها خلفای بنی عبّاس که اولاد کنیزی بودند نثله نام (1)

كم غدرة لكم في الدين واضحة *** و کم دم لرسول الله عندكُمُ (بسطامی _ سفینه)


«نثلة» می باید که از جدّات بنی امیه باشد. ولیکن در کتب اثر و لغت، خبری از این حکایت نیست. اما «نثيلة» نامی در جدّات معاویه هست... بنابراین محتمل است که مرحوم جناب سیّد بحرالعلوم، به جهت ضرورت، نشيلة را «نثلة» فرموده باشد، یا نثيلة را صحیح ندانسته و نثله را صحیح دانسته باشد. و نثيلة، لقب عثمان نیز بوده. و الله العالم. (ابو طالب)

، بنای مکّاری و غدّاری گذاردند و به اهل بیت خیانت کردند؛ هر

1) «نثله» کنیز مادر حضرت ابوطالب و حضرت عبدالله بود، و او را به حضرت عبدالمطّلب بخشید و عباس از او متولد شد. و عباس بن عبدالمطّلب ده پسر داشت که خلفای بنی عباس از نتیجۀ او بودند که ایشان بعضی غدّار و مکّار بودند و بعضی بسیار خیانتکار بودند و عهدها و میثاقها که به عترت طاهره می نمودند بجا نمی آوردند. و چه بسیار مکرها و خدعه های بسیار به ائمه اطهار علیهم السَّلام می نمودند و چه بسیار خونها از ذریّۀ رسول خدا ریختند، چنانچه ابو فراس در قصیدۀ خود اشاره به آن نموده و فرموده:

یکی امام زمان خود را به مکر و حیله شهید نمود.(1)

و نیز بنگرید به: بحار الانوار، ج 27 ، باب 9، شدة محنتهم، ح 15، صص 211_216؛ سفينة البحار، ج 2، ص 305 ، ذیل «غدر» (محدث قمى، تتمّة المنتهى)

و أرْهَفُوا لِبَنى بنتِ النَّبي شبا *** حَدِّ السيوفِ و دافَ اللَّبُ خُوَانُ

اللّغة:

الإرهاف: تحديد السّیف و نحوه. شباة كلّ شيء: حدّ طرفه، جمعه «شبا» حدّ السيف: موضع رقّته الذي يحصل به القطع. فعلى هذا إضافة شبا إلى حدّ السّيف بيانية. دافه، أي: بلّله. اللَّبّ _ بالفتح _ : جمع اللبّة، به أيضاً: موضع النحر. الخُوّان: جمع خائن.

الإعراب:

«أرهفوا» فعل ماض معروف، فاعله راجع إلى الفرقة الخبيثة. و«اللاّم» بمعنى «على» للضّرر، متعلق ب-«أرهفوا»، و مدخول اللاّم أضيف إلى «بنت» و هي إلى «النبيّ صلى الله عليه و آله». «شبا» مضافاً إلى «حدّ» و هو إلى «السيوف»، مفعول «أرهفوا». «داف» فعل ماض معروف «اللّبّ» مفعوله. «خوان» فاعله.

المعنى:

تیز کردند فرقۀ باغیۀ طاغیه دَمهای شمشیر و سرهای نیزه را از برای


1) فاضل بسطامی در سفينة النجاة ، صص 102 _ 110 شرح بخشی از غدرها و عملکرد بنی عباس را به ترتیب تاریخی آورده است.

کشتن اولاد دختر رسول خدا، و آخر گلوهای ایشان را از خون تر کردند، و خیانت کردند بالنسبه به رسول خدا، و کفر باطنی که پنهان داشتند ظاهر کردند.

هذا وكلُّهم للدين مُنتَحِلٌ *** سَيَّانِ مِنْ مثلِهم كفرً ٌو إيمانُ

اللّغة:

الانتحال: ادّعاء الشَّيء للنّفس مع عدم كونه لها. يقال: هما سيّان، أي: مثلان.

الإعراب:

«هذا» مفعول لفعل محذوف، أي: تأمّل هذا المذكور من أفعال المنافقين. «الواو» حاليّة: «كلّهم» مبتدأ. «اللدّين» متعلّق بۀ«منتحل» و هو خبر المبتدأ. «سيّان» خبر مقدّم. «من مثلهم» متعلّق بمحذوف حال من المستتر في سيّان، والضّمير المجرور راجع إلى الفرقة الخبيثة. «كفر» مبتدأ مؤخَّر . «إيمان» عطف عليه.

المعنى:

ای شیعه! تأمّل نما افعال این فرقۀ خبیثه را، و تعجّب کن از اینکه جمیع این فرقه اظهار مسلمانی می کردند، و خود را از امّت پیغمبر صلی الله علیه و آله می دانستند و دین اسلام را به خود بسته بودند، و حال آنکه کفر و مسلمانی بالنسبه به آنها مساوی بود و اسلام هیچ ثمر برای آنها

ندارد (1)

ثقة الاسلام کلینی ذیل آيۀ «عاملة ناصبة» (غاشیه: 3) از امام صادق علیه السَّلام روایت می کند که فرمود: «لا يبالي الناصب صلّى أم زنى». (روضة كافي، ص 160) روايات متعدّد دیگر به این مضمون وارد شده است، بنگرید به: کنز الدقائق، ج 14، صص 248_252.

امام حسن مجتبی صلوات الله علیه در احتجاج خود در مجلس معاویه، به عتبة بن ابی سفیان فرمود:

«و ما كنتُ ولو سببت علياً لأعير به عليك، لأنّك عندي لست بكفؤ لعبد علي بن ابي طالب عليه السَّلام فأردّ عليك وأعاتبك. ولكن الله لك و لأبيك ولأمّك و أخيك بالمرصاد. فانت ذريّة آبائك الّذين ذكرهم الله في القرآن: «عاملةٌ ناصبةٌ _ الى قوله _ من جوعٍ» (احتجاج، ج 1، ص 277)

،بلکه کافر از این قبیل مسلمانان به مراتب بهتر است.

1) در اینکه گفته: «از مثل ایشان، مساوی است ایمان و کفر»، اشاره است به اینکه از خود ایشان، ایمان و کفر _ به طریق اولی _ مساوی است.

بند هفتم

سَدَّ المَسامِعَ مِنْ أنبائهم خَبَرٌ *** لا ينقضي حزنُهُ أو ينقضي العُمُرُ

اللّغة:

السدّ: خلاف الفتح (1).المسامع: جمع مسمع: محلّ السّمع وهو ثقب الأذن. الأنباء: جمع النبأ: الخبر. الانقضاء: المضيّ. الحزن والعمر، معروفان.

الإعراب:

«سد» فعل ماضٍ معروف. «المسامع» مفعوله. «من أبنائهم» متعلّق بمحذوف، حال عن الخبر، وهو فاعل «سدّ». والضّمير المجرور بأبناء الأئمّة الطاهرين. «لا» نافية. «ينقضي» فعل مضارع معروف. «حزن» مضافاً إلى الضّمير الراجع إلى الخبر، فاعله. والجملة صفة خبر. «أو»


1) وفای شیرازی ، «سکّ» ضبط کرده و چنین معنا کرده: سکّ، أي: صمّ و سدّ. (وفا)

بمعنى إلاّ (1). «ينقضي» فعل مضارع معروف. «العمر» فاعله وكان حق «ينقضي» أن ينصب بأن المقدّرة، لكن سكن الياء للضّرورة.

المعنی:

خبر مصائب وارده بر ائمّه طاهرین صلوات الله عليهم أجمعین کر کرد گوشهای شیعیان را. و حزن و اندوه این خبر برطرف نمی شود و زایل نمی گردد، إلّا آنکه عمر به آخر رسد و آفتاب بقا به مغرب فنا غروب نماید.(2)

و همو در ترجمه و توضیح مصراع دوم، در لؤلؤ البحرین چنین گفته: یعنی: مصیبت بر آن خبر ، شریک عمر مردم است.


حضرت جبرئیل علیه السَّلام در مورد روز عاشورا چنین فرموده است .... «في اليوم الذي لا ينقضي كربه و لا يفنى حسرته...»

(كامل الزيارات، باب 88، ص 264. و بحار الانوار، ج45، ص 181، به نقل از همان) توضیح: همان طور که علامه امینی رحمة الله علیه متذکّر گردیده است، این حديث الحاقی بعضی از شاگردان «ابن قولویه» به کامل الزیارات است. و علامه نوری در مستدرک الوسائل، ج 3، ص 522، الفائدة الثالثة من الخاتمة، السابع: جعفر بن قولویه پیرامون این موضوع بحث کرده است.


1) أو: إلى أن. (وفا). أو ، به معنى «إلاّ أن» است. (ابو طالب)

2) کر می شود گوشها از استماع یک خبر از اخبار مصائب و محن ایشان. پس چگونه خواهد بود در وقتی که این مصائب عظیمه و رزایای جلیله را استماع نماید. (بسطامي _ سفينة النجاة)

ما حَلَّ بِالآلِ في يومِ الطُّفوفِ و ما *** في كربلاء جرى من معشرٍ غَدَروا

اللّغة:

الحلول: الوقوع . و المراد بالآل، أهل بيت الرسول صلّى الله عليه و آله. الطفّ: ساحل البحر و جانب البرّ أيضاً، والطّفوف جمع، والمراد بها مقتل الحسين سلام الله عليه و أصحابه لكونه في جانب البرّ ممّا يلي الفرات. المعشر: الجماعة من النّاس. الغدر: المكر .

الاعراب:

«ما» إمّا استفهاميّة أو نكرة موصوفة، أي: شيء عظيم، و على كلا التقديرين مبتدأ. «حلّ» فعل ماضٍ معروف، فاعله راجع إلى ما (1)

«ما» در «ماحلّ» موصوله است و خبر است از برای مبتدای محذوفی که آن «هو» باشد، که راجع است به لفظ «خبر» در شعر سابق.(ابو طالب)

.«بالآل» و «في يوم الطفّ (2)» متعلقان ب-«حلّ». والجملة خبر ما، و الوجهان المذكوران آتيان في ما هنا. «في كربلاء» متعلّق ب-«جری» و هو فعل ماضٍ معروف، فاعله راجع إلى ما. والجملة خبر المبتدأ. «من معشر» متعلق ب-«جری». «غَدروا» فعل ماضٍ معروف، فاعله راجع إلى معشر، والجملة صفة المعشر .

المعنى:

ای شیعیان و دوستان! ملاحظه نمایید چه مصیبت بزرگ واقع شد در روز عاشورا بر اهل بیت رسول خدا صلى الله علیه و آله و چه بلاهای


1) ماحلّ: بيان الخبر. (وفا)

2) هكذا و ظاهر «الطفوف» است

گوناگون جاری شد در صحرای کربلا، از فرقۀ بی شرم و حیا که کار آنها غدّاری و مکّاری بود. و بعد از ملاحظۀ مصائب، چشمۀ اشک از چشمهای خود جاری سازید.

قد بايعوا السبطَ طَوْعاً مِنهُم و رضى *** وسَيَّروا صُحُفاً بالنَّصْرِ تَبْتَدِرُ

اللّغة:

المبايعة: البيعة على المعاونة. المراد بالسّبط، الحسين عليه السّلام. الطّوع: الإطاعة بالرضا. التّسيير : جعل الشيء سائراً. الصّحف: جمع الصّحيفة: الورقة المكتوبة. المبادرة الاستباق.

الإعراب:

«قد» للتّحقيق. «بايعوا» فعل ماضٍ معروف، فاعله راجع إلى معشر في البيت السّابق. السّبط» مفعوله. «طوعاً» تميز رافع للإبهام عن النسبة. «منهم» متعلّق ب-«طوعاً». «رضى» عطف عليه. «سيَّروا فعل ماضٍ معروف، فاعله راجع إلى معشر. «صحفاً» مفعوله. «بالنّصر» متعلّق ب-«تبتدر و هو فعل مضارع معروف، فاعله راجع إلى الصُّحف، والجملة صفة لها. (1)


1) «بالنصر» یا متعلق است به «تبتدر» و یا متعلّق است به «سیّروا» و جملۀ «تبتدر» محتمل است صفت باشد از برای «صحفاً» و بالنصر متعلق باشد به تبتدر. و محتمل است که معطوف باشد بر «صحفاً» به حذف حرف عطف. و «صحفاً» مفعول است از برای سیّروا (ابو طالب)

المعنى:

فرقۀ غدّار مکّار، نامه ها نوشتند به حضرت سیّدالشهداء که از فرمانبرداری سرپیچی نداریم و غیر از جگرگوشۀ رسول خدا کسی را امام و پیشوا نمی دانیم. اگر ما را هدایت نفرمایی، در نزد رسول خدا مخاصمه خواهیم کرد و در مقام یاری کردن حاضریم، و مطیع از روی طوع و رضا و رغبت بیعت کردند. آخر الامر بیعت را شکستند و خیانت خود را آشکار نمودند.(1)

أقبِل فإنّا جميعاً شيعَةٌ تَبَعٌ *** و كلُّنا ناصر والكلُّ مُنتَصِرُ (2)

اللّغة:

الإقبال: خلاف الإدبار. والمراد بالشيعة، الذين يحبون عليّاً و أهل بيته، يقع على الواحد و ما فوقه و المذكّر والمؤنت بلفظة واحدة. التّبع _ بضم التاء وفتح الباء مع تشديدها _: جمع تابع، خفّف في البيت للضّرورة كما قيل، والظّاهر أنّه بفتحتين، بمعنى التابع، كما في فقرة الجامعة :«و رأيى لكم تبع و نصرتي لكم معدّة» فإن وقع على الجمع


1) فرستادند به سوی آن حضرت نوشتجاتی چند، که تعجیل می کردند در آن نوشتجات به یاری کردن ایشان، آن حضرت را یا: فرستادند به جانب آن حضرت، نوشتجاتی که: «یاری می کنیم تو را»، و تعجیل می کردند در فرستادن آن نوشتجات. (ابوطالب)

2) وفای شیرازی ذیل این کلمه نوشته است: الظاهر: منتظر

أيضاً فالأمر واضح (1)،و إلاّ فهو خبر لضمير محذوف راجع إلى لفظ «الجميع» المذكور في السابق. الانتصار: الانتقام، كما في: «ربّ إنّي مغلوب فانتصر».(2)

الإعراب:

«أقبل» فعل أمر للمفرد المخاطب، فاعله مستتر وجوباً. «الفاء» تعليليّة. إنّ من الحروف المشبّهة بالفعل. «نا» اسمها. جميعاً» تأكيد. «شيعة» خبر إنّ. «تبع» خبر بعد الخبر. «كلّ» مضافاً إلى «نا» مبتدأ . «ناصر» خبره. و كذا «الكلّ منتصر» مبتدأ وخبر.

المعنى:

نوشتند نامه ها خدمت آن بزرگوار به این مضمون که: ای آقای شیعیان و مولای مؤمنان! زود بیا به طرف ما که همگی شیعیان پدر بزرگوارت هستیم و تابع و فرمانبرداریم، و جميع ما ناصر و معینیم. هر کس در مقام مخالفت برآید از او انتقام خواهیم کشید.(3)

مضمون بیت بعدی و بیت هفتم نیز در همین نامه هاست


1) تبع، به معنی تابع است. و مفرد و جمع در او یکسان است (ابو طالب)

2) «فدَعا ربَّه أنّي مغلوبٌ فانتصر» (قمر: 10).

3) در نامۀ سلیمان بن صرد خُزاعی و جمعی دیگر به سيدالشهداء، صلوات الله عليه آمده است :«.... أنّه ليس علينا إمام، فأقبل لعلّ الله أن يجمعنا بك على الحقّ. و النعمان بن بشير في قصر الإمارة، لسنا نجتمع معه في جمعة و لانخرج معه إلى عيد ... (تاریخ طبری ، ج 4، ص 261_262؛ روضة الواعظین، صص 172_173؛ ؛ مناقب آل أبي طالب، ج 4، صص 90_89؛ کامل ابن اثیر، ج 4، ص 9؛ تذكرة الخواص، ص 220؛ بحار الانوار، ج 44، صص 333 _ 334، به نقل از ارشاد شیخ مفید). و در نامه ای دیگر آمده است: «إنا قد حبسنا أَنفُسَنا عَليك. ولسنا نحضر الجمعة مع الوالي فَأقدم عَلَينا. (تاریخ طبری ، ج 4، صص 257 _258 و تذكرة الخواص، ص 215)

أقبلْ وعَجِّلْ قدِ اخضر الجِنانْ و قدْ *** زَهَتْ بنَضْرَتِها الأزهارُ والثَّمَرُ

اللّغة:

اخضرار الأرض: صيرورتها ذات نبات. الجنان: البستان (1). زهت: من الزّهو، بمعنى ظهور الثَّمرة. النضرة: الطراوة. الأزهار : جمع الزهر _كفلس _ و هو : النَّوْر، ويسمّى بالفارسيّة: شكوفه.

الإعراب:

«أقبل» فعل أمر للواحد المخاطب، و كذا «عجّل»، أي: أقبل و عجّل أنت يا حسين إلينا. «قد» للتّحقيق «اخضرّ» فعل ماضٍ معروف من باب الافعلال. «الجنان» فاعله. «قد» للتّحقيق. زهت» فعل ماضٍ معروف. «بنضرتها» متعلق ب-«زهت». والضّمير المجرور راجع إلى الجنان. «الأزهار» فاعل «زهت» و «الثَّمر» عطف عليه، أي: ظهرت الأزهار و الأثمار في بساتيننا.

المعنى:

نوشتند: ای حسین! رو بیاور به جانب کوفه و در آمدن تعجیل نما، که باغهای ما سبز شده و با طراوت و نیکو گردیده و شکوفه ها و میوه ها


1) فاضل بسطامی، «الجنّات» نوشته و چنین توضیح داده است: والجنّات _ بكسر الجيم _، جمع الجنة _ بفتح الجيم و تشديد النون _: و هي البستان من النخل .والشجر وأصلها من الجنّ، بمعنى: الستر ، لتكاثفها و التفات أغصانها و أوراقها. وفي بعض النسخ «الجناب» و هو بمعنى الفضا والساحة (سفينة النجاة)

از درختان سر بیرون آورده و بستانها را زینت داده؛ و ما امام و پیشوا نداریم و این تنعّم، بدون چون تو امامی بر ما گوارا نیست.(1)

«أما بعد؛ فقد أخضر الجنابُ و اينعتِ السثمارُ و طمّتِ الجمامُ. فإذا شئتَ فأقدِمْ عَلى جندٍ لك مُجنّد والسلام عليك.»

بنگرید به نشانیهای ذیل بند 10 و نیز در مقتل مقرم، ص 144، تلفیقی از این نامه و نامه ای که در بیت هفتم ذکر خواهد شد به نقل از مثیر الاحزان ، ابن نما، ص 11 ، و نیز مقتل خوارزمی، ج 1، ص 193 فصل دهم آمده است

أنتَ الإمامُ الَّذي نرجُو بِطاعَتِهِ *** خُلْدَ الجِنانِ إِذِ النّيرانُ تَسْتَعِرُ

اللّغة:

الخلد: دوام البقاء. النّيران: جمع «النّار». الاستعار: افتعال، بمعنى الالتهاب والاشتعال.

الإعراب:

«أنت» مبتدأ. «الإمام» خبره. «الذي» صفة للإمام. «نرجو» فعل مضارع معروف، فاعله مستتر وجوباً. «بطاعته» متعلّق به، والضمير راجع إلى الموصول. «خلد» مضافاً إلى «الجنان» مفعوله. والجملة صلة الموصول، والظرف متعلّق ب-«خلد الجنان»، والمناسب بالمعنى كونه إذا و بالإضافة كونه إذ. «النّيران» مبتدأ. «تستعر» فعل مضارع معروف، فاعله راجع إلى النّيران. و الجملة الفعليّة خبر المبتدأ و [الجملة] الاسميّة في محلّ الجرّ


1) و كتب شبث بن ربعي وحجّار بن أبجر ويزيد بن الحارث و يزيد بن رُوَيم و غررة بن قيس و عمر بن الحجّاج الزبيدي و محمد بن عمير التميمي:

بإضافة إذ إلیها.

المعنی:

نوشتند: ای حسین! تو هستی امام و پیشوا، آنچنان امامی که امیدواریم به واسطهٔ طاعت و فرمانبرداری و دوستی تو وارد بهشت شویم و در روضهٔ مخلّد بمانیم و به واسطهٔ شفاعت تو در روز قیامت از آتش جهنّم ايمن باشیم، در وقتی که آتش جهنّم زبانه می کشد.

لا رأي لِلنَّاسِ إلاّ فيك فأتِ ولا *** تَخشَ اخْتِلافاً ففيكَ الأمرُ منحصرُ

اللّغة:

المراد بالرّأي، الميل القلبي. الخشية: الخوف. الاختلاف: الانقلاب.

الإعراب:

«لا» لنفي الجنس. «رأي» اسمها «للنّاس» متعلّق بمحذوف صفة ل-«رأى»، والخبر محذوف أي: في أحد. «إلاّ» حرف الاستثناء. «فيك» مستثنى. «الفاء» تفريعيّة. «اِنت» فعل أمر للواحد المخاطب. «لا» ناهية. تخش فعل مضارع معروف مجزوم بحذف اللّام، فاعله مستتر. «اختلافاً» مفعوله . «الفاء» تفريعيّة . «فیک» متعلق ب-«منحصر». «الأمر» مبتدأ. «منحصر» خبره.

المعنى:

نیست رأی و میل قلبی از برای مردم در هیچکس الاّ در تو. به زودی بشتاب به سوی ما و مترس اختلاف مردم را و حادثه و انقلابی را،به جهت آنکه امر خلافت منحصر است در تو و کسی نیست از مردم که به

دیگری میل داشته باشد.(1)

قال : ثم لبثنايومين آخرين. ثم سرحنا إليه هاني بن هاني السبيعي وسعيد بن عبدالله الحنفي و كتبنا معهما:

بسم الله الرحمن الرحيم

لحسين بن علىّ من شيعته من المؤمنين و المسلمين

أما بعد؛ فحّيهلا، فإنّ الناس ينتظرونك ولا رأى لهم في غيرك. فالعجلً فالعجل! والسلام عليك.

بنگرید به نشانیهای مذکور در ذیل بند 10

وأَنَّموهُ إِذا لَمْ يَأْتِهِمْ فأتى *** قوماً لبيعتِهم بالنَّكْتِ قَدْ خَفَروا

اللّغة:

الإثم _ بالكسر _: الذّنب، والتّأثيم: النسبة إليه (2). النكث: نقض العهد.


1) ... قال: ثمّ سرحنا بالكتاب مع عبد الله بن سبع الهمداني وعبد الله بن وال. و أمرناهما بالنجاء. فخرج الرجلان مسرعين حتى قدما على حسين لعشر مضين من شهر رمضان بمكّة. ثم لبثنايومين. ثم سرحنا إليه قيس بن مسهر الصيداوي و عبدالرحمن بن عبدالله بن الكون الأرحبي و عمارة بن عبيد السلولي فحملوا معهم نحواً من ثلاثة و خمسين صحيفة من الرجل والاثنتين والاربعة.

2) محتمل است که «اتموه» _ به یک الف و تشدید های مثلثه _ خوانده شود از باب تفعیل. و محتمل است که «آثموه» _ به دو الف _ خوانده شود از باب افعال آثم _ از باب افعال _ به معنی واقع ساختن شخص است شخصی را در گناه. و اتّم _ از باب تفعیل _ چنانکه در صحاح است، به معنی این است که شخصی را بگویند گناهکار، و نسبت دهند او را به گناه. و در شعر، هر دو معنی مناسب است و ثانی مناسبتر است، اگرچه نسخی که نزد فقیر بود، در همۀ آنها به دو الف ثبت بود. (ابو طالب)

الخفرة _ بالخاء المعجمة المفتوحة أو المضمومة _ لمعان منها العهد و الكفالة.(1)

الإعراب:

«أثْموه» فعل ماض معروف، فاعله أهل الكوفة، الهاء مفعوله راجع إلى الحسين عليه السَّلام. «إذا» متعلّق به. «لم» جازمة. «يأت» فعل مضارع معروف مجزوم ب-«لم»، فاعله راجع إلى الحسين عليه السَّلام. «هم» مفعوله، راجع إلى أهل الكوفة. «الفاء» تفريعيّة. «أتى» فعل ماضٍ معروف، فاعله راجع إلى الحسين عليه السّلام. «قوماً» مفعوله. «لبيعتهم» متعلّق بالنّكث، أو ب-«خفروا» (2)والضّمير راجع إلى القوم. «بالنكث» متعلّق ب-«خفروا». «قد» للتحقيق. «خفروا» فعل ماضٍ معروف، فاعله راجع إلى القوم، والجملة الفعليّة صفته.

المعنى:

به آن بزرگوار نوشتند که همگی ما در ضلالت و گمراهی هستیم. اگر به جانب ما نیایی و ما را به راه حقّ هدایت ننمایی، تو را گناهکار می دانیم در اینکه کوتاهی نمودی و ما را هدایت نکردی. چون که آن بزرگوار به طرف آنها شتافت، معلوم شد که آن قوم بی حیای بی وفا


1) «حضروا» به معنی حاضر شدن است. و در بعض نسخ، بدل حضروا، «خفروا» است. و خفر به معنی غدر و خدعه است. و به معنی جور و منع نیز آمده است. (ابو طالب) خضروا، أي: وقد هدروا دماء القوم و قتلوا مسلم و نقضوا العهد. خضر: باطل شدن خون _ (کشف _ وفا)

2) البيعتهم» متعلق ب-«أتى». (وفا)

بنایشان بر نقض عهد بود، نه بر وفای بر بیعت.(1)


حضرت سجاد صلوات الله عليه هنگام ورود به کوفه، خطاب به آنان فرمودند: یا أهل الكوفة! و يا أهل الغدر و الحيلة! (بحار الانوار، ج45، ص 109؛ به نقل از لهوف. و نیز به همین مضمون کلامی از حضرت زینب صلوات الله علیها در مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 115 و بحار الانوار، ج45، صص 163 و 165، به نقل از احتجاج و امالی شیخ طوسی و امالی شیخ مفید وارد شده است).

حضرت امیر صلوات الله علیه نیز در وصف اهل کوفه کلامی دارند که مناسب مقام است:

يا أهل الكوفة! منيت منكم بثلاث و اثنتين: صم ذو و أسماع؛ وبُكمٌ ذوو كلام؛ و عُميّ ذوو أبصار. لا أحرارَ صدق عند اللقاءِ، و لا اخوانَ ثقة عندَ البلاء. تربت أيديكم. (نهج البلاغه فيض الاسلام، ط 96، ص 285)

قوماً يقولونَ لكنْ لا فعالَ لَهُمْ *** و رأيهم مِن قديمِ الدّهرِ مُنتشِرُ

اللّغة:

الفعال _ بالفتح والكسر _ و هو معروف. الانتشار التفرّق.

الإعراب:

«قوماً» بدل من القوم السّابق. «يقولون» فعل مضارع معروف، فاعله راجع إلى القوم. والجملة صفة له. «لكن» حرف الاستدراک. «لا» نافية للجنس. «فعال» اسمها. «لهم» متعلّق بمحذوف خبرها. «رأيهم» مبتدأ.


1) پس آمد آن حضرت، قومی را که حاضر شده بودند از برای بیعت خود به شکستن، یا قومی را که غدر و خدعه کردند از برای بیعت خود به شکستن. (ابو طالب)

«من قديم» الدّهر» متعلق ب««منتشر» و هو [ منتشر ] خبر المبتدأ.

المعنى:

این قوم بی وفا، قومی بودند که کلامشان مجرّد قول بود و به قول خود عمل نمی کردند، و رأی و عزم آنها از قدیم روزگار (1)متفرّق بود، و بر عزم و رأی خود ثابت نبودند. (2)


امير المؤمنين صلوات الله عليه مکرراً اهل کوفه را بر رفتارهای نکوهیده و سست عهدیشان مذمّت فرموده بودند؛ برای نمونه به قسمتی از یکی از خطبه های ایشان توجه نمایید:

أيّها الناسُ المجتمعةُ أبدانُهم المختلفةُ أهواؤُهم! كلامُكم يوهِي الصمَّ الصلابَ و فعلُكم يطمع فيكم الأعداء. تقولونَ في المجالِس: كيتَ وكيتَ. فإذا جاءَ القتال، قلتم: حيدي حيادِ [جملۀ «حيدي حيادِ» یعنی : «ای جنگ از ما دور شو» مثلی است که عرب در وقت فرار از دشمن به زبان می آورد. (توضیح شارح نهج البلاغه در ذیل خطبه)]. (نهج البلاغه فيض الاسلام، ط 29، ص 102)

أيّها الشاهدة أبدانهم الغائبة عنهم عقولهم، المختلفة أهواؤهم! (همان، ط 96، ص 285)

فعادَ نصرُهم خَذلاً وَ خَذْلُهُمُ *** قتلاً لَهُ بِسُيوفٍ لِلْعِدَى ادَّخَروا

اللّغة:

عاد، بمعنی: انقلب وصار. النّصر: التّقوية و الإعانة. الخذل _ كالمنع_ : ترك النّصر. السيوف: جمع «السّيف»، معروف. العدى


1) من قديم الدهر: في حياة علي عليه السلام (وفا)

2) «يقولونَ بأفواههم ما ليس في قلوبهم» (آل عمران: 167)

_بالكسر والقصر _: جمع العدوّ، خلاف المحبّ. الادّخار: افتعال من الذّخيرة.

الإعراب:

«الفاء» تفريعيّة. «عاد» من الأفعال الناقصة. «نصر» مضافاً إلى الضّمير الرّاجع إلى القوم، اسمه. «خذلاً» خبره. «خذلهم قتلاً» عطف على نصرهم خذلاً، فيكونان اسماً و خبراً. «له» متعلّق ب-«القتل»، و كذا «بسيوف للعدى» متعلّق ب-«ادّخروا» و هو فعل ماضٍ معروف مع فاعله.

والجملة صفة للسّيوف والعائد محذوف، أي: ادّخروها.

المعنى:

وعدۀ یاری آن قوم بی حیا بدل شد به خذلان و ترک یاری. و خذلان ایشان منقلب شد به اینکه آن بزرگوار را شهید کردند، به شمشیرها و نیزه هایی که به جهت دشمنان ذخیره کرده بودند و بر مظلومی و بی کسی آن بزرگوار رحم نکردند.

يا وَيْلَهُم مِن رسولِ الله كَمْ ذَبحوا *** ولداً لَهُ و كريماتٍ له أَسَروا

اللّغة:

الويل: وادٍ في جهنم. الذّبح _ بالفتح _ فري الأوداج. الوُلد: جمع الوَلَد. الكريمة: المحمودة حسباً و نسباً (1). الأسر: السبي.


1) «كريمات»، جمع فعيلة بمعنى فاعل، و هو الأصل. و لذا جُمع جمعَ الصحيح، كما يجمع كريم بالواو والنون، بخلاف فعيل الفرع، و هو الّذي بمعنى المفعول فلا يجمع جمع الصحيح، كقتيل وأسير وجريح، بل يجمع قتلى وأسرى و جرحی، و شذّ: قتلاء و اسراء (وفا)

الإعراب:

«يا» حرف نداء، و المنادى محذوف. «الويل» مفعول لفعل محذوف أضيف إلى الضمير الراجع إلى الفرقة الخبيثة. «من رسول الله» متعلّق بالفعل المقدّر، و التقدير: يا الله! احضر عذاب بني أميّة بسبب رسول الله صلّى الله عليه و آله و ما فعلوه. «كم» خبريّة مبتدأ. «ذبحوا» فعل ماضٍ معروف مع فاعله، فاعله، و العائد إلى المبتدأ محذوف، والجملة خبر المبتدأ. «ولد» تميز ل-«كم». «له» متعلّق بمحذوف صفة ل-«ولداً». «له» متعلّق بمحذوف صفة ل-«كريمات»، والضمير راجع إلى رسول الله. «أسروا» فعل ماضٍ معروف مع فاعله.

المعنى:

بارخدایا! عذاب کن فرقۀ بی حیا و بی وفای کوفه و شام را که حقّ رسول را رعایت نکردند و اولاد او را ذبح کردند و همه را شهید نمودند و عیال او را اسیر و دستگیر نمودند و در بیابانها و شهرها گردانیدند. (1)

ای وای برایشان از جانب رسول خدا چه بسیار شهید کردند و کشتند اولاد و فرزندان آن حضرت را، و چه بسیار دختران کریمۀ آن حضرت را که اسیر کردند. (ابو طالب)


طالبین اسامی شهدای بنی هاشم در روز عاشورا بنگرند به طبقات ابن سعد، ذیل رقم 292 (تراثنا، ج 10، صص 184 186)؛ تاریخ طبری، ج 4. صص 358_359؛ شرح الاخبار، ج 13، في من قتل مع الحسين من اهل بيته ارشاد؛ ارشاد شیخ مفید، صص248_249؛ مقتل خوارزمی، ج 2، ص 47؛ مناقب آل ابی طالب، ج 4، صص 112 113؛ کامل ابن اثیر، ج 4، صص 41_40؛ تذکرة الخواص، صص 229 _230؛ کامل بهائی، ج 2، ص 303، فصل 6؛ بحار الانوار، ج45، صص 64_73 و ج 101، صص 269_274؛ زیارتی به نقل از اقبال سید بن طاووس، صص 47_48، و نیز همین زیارت در تحفة الزائر علامه مجلسی، باب هفتم، فصل دوم، زیارت شانزدهم، صص 197_207، به نقل از سیدبن طاووس و شیخ محمد بن مشهدی؛ انصار الحسین، محمد مهدی شمس الدين؛ ابصار العين في انصار الحسین، محمد سماوی؛ یاران پایدار امام حسین، محمد هادی امینی


1) وای براین طایفۀ خبیثه، و برسد به ایشان عذاب و نکال از جانب حضرت رسول خدا صلى الله علیه و آله به جهت اینکه ایشان، چه بسیاری از اولاد آن سرور را ذبح نمودند و دختران نجیبه جلیلهٔ او را این طایفۀ شوم به قید اسیری در آوردند. (فاضل بسطامي _ سفينة النجاة)

ما ظَنُّهم برسولِ اللهِ لَوْ نَظَرَتْ *** عيناهُ ما صَنَعُوا لَوْ أَنَّهم نَظَرُوا

اللّغة:

المراد بالظَّنّ هنا، الاعتقاد. والمراد بالنّظر الأوّل، الرؤية، و بالثاني، التدبّر و التفكّر. الصّنع _ بالضمّ_: العمل.

الإعراب:

«ما» خبر مقدّم. «ظنّهم» مبتدأ مؤخّر، «برسول الله» متعلق به. «لو» شرطيّة. نظرت فعل ماضٍ معروف، فعل الشّرط، «عيناه» فاعله، والضّمير راجع إلى رسول الله صلّى الله عليه و آله. «ما» موصوله، مفعوله. «صنعوا» فعل ماضٍ معروف مع فاعله، صلة الموصول و العائد محذوف، و جواب الشرط أيضاً محذوف. أي: هل ترضى بفعلهم أم تغضب عليهم. «لو» للتّمنّي. «أنّ» من الحروف المشبَّهة بالفعل. «هم» اسمها. «نظروا» فعل ماضٍ معروف مع فاعله، خبر أنّ.

المعنی:

چه چیز بود اعتقاد فرقه میشومه دربارۀ رسول خدا، اگر آن بزرگوار نظر می فرمود و می دید به چشمهای مبارک خود آنچه را بجا آوردند به اهل بیت او؛ مردان آنها را کشتند و زنان آنها را اسیر نمودند. آیا گمان آنها این بود که رسول خدا ساکت می شد و راضی بود به فعل آنها، یا آنکه دشمن می دانست فعل آنها را و با آنها مخاصمه می فرمود؟ کاش در این امر تأمل می کردند و مرتکب این امر شنیع نمی شدند.

.1 فاضل بسطامی در سفينة النجاة، بيت مورد بحث را چنین معنی کرده و توضیح داده است:

«المعنی: چه چیز است اعتقاد این فرقۀ جفاکار در حقّ رسول مختار، که [چه] خواهد نمود به این گروه غّدار، هرگاه نظر نماید به آن ظلمها و اذیّتهایی که از این فرقۀ خبیثه به اهل بیت و ذریۀ او واقع شده، با وجود اهتمام آن سرور در حق ذریّه خود و وصیّت نمودن امّت را به مودّت و محبّت عترت طاهره؟ اگر اعتقاد ایشان این است که آن سرور از این افعال و کردار غضب خواهد نمود بر آن اشرار، و دور خواهد نمود ایشان را از نعیم دار القرار، و داخل خواهد نمود ایشان را در جهنم و عذابهای خداوند قهار؛ پس چرا مرتکب این اذیت و آزار بر ایشان شدند؟

پس، از افعال ایشان معلوم می شود که ایشان اعتقاد به آن سرور نداشتند و عناد و نفاق و کفر باطنی داشتند».

شعر در ترجمۀ کرمانی ناظر بر سؤال از عملکرد حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله است، و در ترجمۀ بسطامی ناظر بر سؤال از عملکرد امت و حالشان به هنگام توجه آن حضرت به آنان.

بند هشتم

ما آمَنَ القَومُ قِدْماً أو هُمُ كَفَرُوا *** مِن بعدِ إِيمَانِهِم لَوْ أَنَّهُم شَعَروا

اللّغة:

الإيمان و الكفر متقابلان معروفان. والمراد بالقدم: الزمان القديم (1). الشّعور: التفطّن والإدراك.

الإعراب:

«ما» نافية قبلها استفهام مقدّر. «آمن» فعل ماضٍ معروف. «القوم» فاعله. «قدماً» ظرف زمان ل-«آمن». «أو» حرف عطف. «هم» مبتدأ. «كفروا» فعل ماضٍ معروف، فاعله راجع إلى القوم، والجملة خبر المبتدأ. و الجملة الاسميّة عطف على الجملة المنفيّة مع نافيه. «من بعد إيمانهم» متعلّق ب-«كفروا». «لو» للتمنّي (2). والجملة بعدها في محلّ


1) قدماً، أي هم كفّار في الأصل أو مرتدّون (وفا)

2) کلمۀ «لو» در «لو أنّهم» محتمل است که لو شرطیه باشد، و محتمل است که لو تمنّی باشد . (ابوطالب)

النصب بتقدير: أتمنّي شعورهم.

المعنى:

آیا ایمان نیاوردند فرقۀ میشومه به خدا و رسول و بر کفر خود باقی بودند، یا آنکه بعد از ایمان آوردن کافر شدند و دین خدا را به دنیا فروختند؟ کاش ادراک و شعور داشتند و دنیای فانی را بر دار باقی ترجیح نمی دادند. (1)


حضرت سیدالشهداء صلوات الله علیه در اواخر یکی از سخنرانیهایش در روز عاشورا می فرماید:

فتبّاً لكم وما تُريدون! إنّا لله وإنّا إليه راجعون. هؤلاءِ قومٌ كَفَرُوا بعد إيمانِهم . فبُعداً للقوم الظالمينَ.

(بنگرید به: مقتل خوارزمی، ج 1، ص 251؛ مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 100؛ إحقاق الحق، ج 11، صص 619_620، به نقل از مقتل خوارزمی، مقتل مقرم، ص 228، به نقل از مقتل محمد بن أبي طالب الحائري. و نیز رجوع کنید به : بحارالانوار، ج 44، ص299، باب 36، باب كفر قتلة الحسين عليه السَّلام و ثواب اللعن عليهم)

قد حارَبوا المصطفى في حرب عترته *** ولَوْ أغاثَهُم في حربِهِ ابْتَدَروا

اللّغة:

المحاربة: المنازعة: المراد بعترة الرسول، الأئمّة الاثنى عشر عليهم


1) ایمان نیاوردند از زمانقدیم، قومی که محاربه کردند با فرزند رسول. یا آنکه: اگر ایمان آوردند، کافر شدند بعد از ایمان آوردن خود، اگر شعور داشته باشند و بفهمند که چه کردند. یا آنکه: کاش می فهمیدند عدم ایمان خود را. (ابو طالب)

السّلام. الإغاثة: الإعانة الابتدار: الاستباق.

الإعراب:

«قد» للتّحقيق. «حاربوا» فعل ماضٍ معروف مع فاعله. «المصطفى» مفعوله. «فی حرب عترته» متعلّق ب-«حاربوا»، والضّمير المجرور راجع إلى المصطفى. «لو» شرطيّة «أغاث» فعل ماضٍ معروف، فاعله راجع إلى المصطفى. «هم» مفعوله راجع إلى العترة. «في حربه» متعلّق ب-«ابتدروا»، والضّمير للمصطفى. «ابتدروا» فعل ماضٍ معروف مع فاعله، والضمير فيه و في «حاربوا» للفرقة الهالكة. و جملة «ابتدروا» جواب «لو».

المعنى:

محاربه و منازعه نمودند بنی امیّه با رسول خدا (1)، به واسطهٔ محاربه و مقاتله با عترت آن حضرت؛ زیراکه جنگ با عترت آن حضرت جنگ با خود آن بزرگوار است (2)

ترجمة الامام الحسين، تاريخ دمشق، صص 100_102، رقم 134_137، و مدارک متعددی که محقق در پاورقی نشان داده است؛ احقاق الحق، ج 18، صص 411_415 ، و ج 9، صص 161_174؛ سنن ترمذی، کتاب المناق؛ ابن ماجه، لمقدمة؛ مستدرك الصحيحين، ج 3، ص149؛ مسند أحمد، ج 2، ص 442؛ اسدالغابة، ج 3، ص 11 و ج 5، ص 523؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 169؛ تاریخ بغداد، ج 8، ص 136؛ الرياض النضرة، ج 2، ص 199؛ ذخائر العقبی، ص 23؛ مناقب خوارزمی، صص 91 و 211

. اگر حضرت رسول صلّی الله علیه و آله در حیات

1) اهل كوفه محاربه و منازعه نمودند با رسول خدا. (بسطامي _ سفينة النجاة)

2) در این مورد که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: «حرب با خاندان من، محاربه با خود من است». بنگرید به:

بودند و فریادرسی عترت خود را می نمودند و اعانت می فرمودند، این فرقۀ خبیثه هیچ باک نداشتند از آنکه با خود آن حضرت جنگ نمایند و خود آن بزرگوار را هم شهید نمایند.(1)


میرزا ابو طالب در شرح خود، فاعل «أغاثهم» را حضرت سیدالشهدا علیه السَّلام دانسته، و سپس تجدید نظر کرده و نظر بعدی خود را به «عنوان معنی» بهتر نوشته، که شبیه ترجمۀ کرمانی است.

ما كانَ يَنزِلُ عَنْ سلطانِهِ مَلِكٌ *** ولا لِمُنتِهِ السَّاعِي لَها يَذَرُ

اللّغة:

النزول: الحطّ عن المرتبة: السّلطان: السّلطنة والاستيلاء. المَلکِ _ بالفتح فالكسر _: اسم لمن ملك أُمور السياسة للرعيّة، من المُلك بالضمّ _ فالسّكون. و أمّا المَلَک _ بالفتحتين _: واحد الملائكة من الألوكة، بمعنى الرسالة، و وزنه «مفعل»، تركت الهمزة لكثرة الاستعمال على ما قيل. المنية _ كغرفة _: ما يُتمنّى. يذر: كيدع وزناً و معنىً.

الإعراب:

«ما» نافية. «كان» من الأفعال الناقصة، اسمه «ملك» في آخر المصرع. «ينزل» فعل مضارع معروف، فاعله مستتر راجع إلى ملک، ففيه إضمار


1) چگونه ایمان آوردند به پیغمبر، و حال آنکه با پیغمبر محاربه کردند، چون محاربه با عترت او کردند. و حرب ایشان، حرب پیغمبر است،چنانکه فرمودند: «حَربُك حَربي و سلمُک سِلمي» و اگر کمک و یاور می یافتند، با خود پیغمبر حرب می کردند، چنانکه در ابتدای اسلام کردند. (وفا)

قبل الذّكر لفظاً لا رتبة بخلاف ما إذا أعملت بالثاني و أضمرت في الأوّل. فإنّ فيه إضماراً قبل الذكر لفظاً و رتبة، ويحتمل كون «كان» زائداً. «عن سلطانه» متعلّق ب-«ينزل»، والضّمير راجع إلى ملک، و جملة «ينزل» خبر كان. «الواو عاطفة. «لا» نافية. «المنيته» متعلّق ب-«يذر»، والضّمير راجع إلى «السّاعي» و هو مبتدأ لها متعلّق به، والضّمير لمنيته. «يذر» فعل مضارع معروف، فاعله مستتر راجع إلى السّاعي. والجملة خبر المبتدأ.(1)

المعنى:

اگر حضرت رسول در حیات بود و فریادرسی ذریّۀ خود را می نمود، این فرقۀ بی حیا دست از محاربه و مقاتله برنمی داشتند و با رسول خدا هم جنگ می کردند، به واسطهٔ ریاست و پادشاهی، چنانکه بعض از آنها گفت «الملک عقيم لو نازعنا صاحب القبر [يعني النبيّ صلّى الله عليه و آله] لضربنا على خيشومه بالسّيف» یعنی : «اگر حضرت رسول صلى الله علیه و آله در امر سلطنت با ما منازعه می نمود، با او به شمشیر جنگ می کردیم، زیرا که سلطنت و پادشاهی نازاد است و چیزی نیست که بدل شود او را». این فرقۀ خبیثه چون که تمنّای آنها و مطلوبشان ریاست و مال دنیا بود و در طلب آن سعی می کردند، از مطلوب خود دست برنمی داشتند و کوشش می کردند و با رسول خدا


1) «يُنزل» از باب اِفعال است و مفعول آن ضمیری است مقدّر که راجع باشد به جناب امام حسین علیه السَّلام و ضمیر در «سلطانه» نیز راجع است به آن جناب. و «ملک» فاعل است برای يُنزِل. و ضمير «لها» راجع است به «منيته» و جملۀ مصرع ثانی، معطوف است به مصرع اول.(ابو طالب)

هم مقاتله می نمودند در طلب سلطنت و ریاست.(1)

«و احتمال دارد که معنی این باشد که: با وجود اینکه کردند بنی امیه آنچه کردند، نبود که نازل سازد و فرود آورد آن حضرت را از سلطنت خود سلطانی؛ یعنی: دست به بیعت احدی نداد و از سلطنت خود فرود نیامد. و نبود آن حضرت که واگذارد مراد و آرزوی خود را که ساعی بود در آن آرزو، که شهادت و شفاعت امّتان است.»

میرزا ابو طالب نیز به همین صورت _ با الفاظ دیگر _ بیت را معنی کرده است. و نیز بنگرید به:

سفينة البحار، ج 2، ص 154 ، ذيل «عبس»، باب ذم بني العباس؛ بحار الانوار کمپانی، ج 8، ص 377، باب 32

مَهُما نَسيتُ فلا أَنْسَى الحُسينَ و قَدْ *** كَرَّتْ على قتلِهِ الأفواج و الزُّمَرُ

اللّغة:

النّسيان: زوال الشّيء عن الحافظة. الكرّة: الرجعة. الأفواج: جمع الفوج: الجماعة من النّاس. الزّمر: جمع «الزمرة» _ كغرف و غرفة_: الفرقة و الطائفة.

الإعراب:

«مهما: من أسماء الشّرط. «نسيت» فعل ماضٍ معروف مع فاعله، فعل الشّرط. «الفاء» جواب الشّرط. «لا» نافية. «أنسى» فعل مضارع معروف، فاعله مستتر وجوباً. «الحسين» مفعوله. والجملة جواب الشّرط. «قد» للتَّحقيق. «كرّت» فعل ماضٍ معروف. «علی قتله» متعلّق به،


1) در لؤلؤ البحرین احتمال دیگری در معنای بیت داده است با عبارت زیر:

والضّمير للحسين. «الافواج» فاعله و «الزّمر» عطف عليه.

المعنى:

در هر زمان از از منه که نسیان و فراموشی از برایم حاصل شود، هر چیز را فراموش کنم، فراموش نمی کنم حسین را که تنها در مقابل چندین هزار لشکر ایستاده بود و آن بی رحمان بر آن یک نفر حمله می کردند که او را شهید نمایند. در حالتی که فوجهای زیاد و فرقه های بیشمار بودند همگی به قتل یک نفر کمر بسته بودند.(1)

و ما أنس * [أنس] إلا أنسى الذَيْنِ تقدّما *** وفرّهما و الفرّ قد علما حُوبٌ (وفا)

كم قامَ فيهِم خَطيباً مُنذِراً وتلا *** آياً فَما أَغْنَتِ الآيات والنُّذُرُ

اللّغة:

الخطيب: فعيل من الخطاب . المنذر و النذير. المخوّف. التلاوة: القراءة. الآي: جمع الآية، وكذا الآيات جمعها الآخر. و المراد بالآية من القرآن، كلّ كلام متّصل إلى انفصاله. الإغناء: إحداث الغنا مقابل الفقر.(2)


1) قال ابن أبي الحديد:

2) «أغنت» محتمل است که به معنی نفع بخشیدن باشد، چنانکه در قول خدای تعالى است: ما يُغني عنه ماله إذا تردّى (ليل: (11) و محتمل است که به معنی کفّ و منع کردن و بازداشتن است، چنانکه در قول خدای تعالی است: یَوَمَئِذٍ شأنٌ يُغنيه (عبس: 37) :یعنی در آن روز، از برای مردم کاری است که باز می دارد ایشان را از هر کار. و در اعراب، شایع است که می گویند: «أغْنِ عنّي شرك» :یعنی بگردان از من شرّ خود را. (ابو طالب)

النُّذر _ بالضمّتين _: جمع النذير.

الإعراب:

«كم» خبريّة، مبتدأ. «قام» فعل ماضٍ معروف، فاعله راجع إلى الحسين. «فيهم» متعلّق ب-«قام»، والضّمير للمخالفين. «خطيباً» و «منذراً» حالان من فاعل «قام». والجملة خبر «كم»، والعائد محذوف، أي: كم زمان قام فيه. «تلا» فعل ماضٍ معروف، فاعله راجع إلى الحسين عليه السَّلام. «آياً» مفعوله. «الفاء» تفريعيّة. «ما» نافية «أغنت» فعل ماضٍ معروف، فاعله «الآيات»، و«النّذر» عطف على الآيات.(1)

المعنى:

در زمانی که آن فرقۀ اشرار قصد قتل آن بزرگوار را داشتند، چه بسیار آن حضرت در مقابل آن فرقۀ میشومه ایستاد و خطبه ادا فرمود و ایشان را از عذاب خدا ترسانید و نصیحت فرمود و آیات قرآنیّه که در شأن اهل بيت عليهم السَّلام نازل شده بود، تلاوت فرمود بر آن فرقۀ عنود، هیچ سود نبخشید و بغض و کینۀ آنها زیادتر شد.(2)

قال أنسِبونى فَجَدَى أحمد (3)وَسَلوا *** ما قال في ولَمْ يَكْذِبُكُمُ الخَبَرُ

اللّغة:

أنسبوني، أي: تذكروا النسبتي و قرابتي إلى الرّسول. سلوا: أمر من


1) قال تعالى: وَ ما تُغني الآيات والنذرُ عن قَومِ لا يُؤْمِنونَ (يونس: 101)

2) وليكن فایده و نفعی نبخشید ایشان را، یا بازنداشت ایشان را از آن اعمال شنیعه، آن آیات و انذاراتی که فرمود آن حضرت، ایشان را. (ابو طالب)

3) ر: «أحمدٌ» که بنا به ضرورت شعری صحیح و زیباتر است.

السّؤال. الجدّ: أبو الأب أو الأمّ، لم يكذبكم الخبر، أي: ليس هذا الخبر عندكم كاذباً .(1)

الإعراب:

«قال» فعل ماضٍ معروف، فاعله الحسين عليه السّلام. «أنسبوني» فعل أمر مع فاعله و مفعوله. «الفاء» للتفريع. «جدّي» مبتدأ. «أحمد» خبره و هو غير مصروف و يجوز صرفه للضّرورة. «سلوا» فعل أمر مع فاعله. «ما» مفعوله على أَنّه مسؤول به أو عنه مجازاً. «قال» فعل ماضٍ معروف، فاعله راجع إلى الجدّ. «فيَّ» متعلّق ب-«قال». والجملة صلة الموصول، والعائد محذوف. «لم» جازمة. «يكذبكم» فعل مضارع معروف مجزوم ب-«لم» مع مفعوله. «الخبر» فاعله.

المعنى:

آن حضرت از برای اتمام حجّت در مقابل آن قوم ایستاد و فرمود: ای قوم، متذکّر شوید و یاد بیاورید نسبت و قرابت مراکه جدّ من رسول خداست و شما می دانید آنچه را که جدّم درباره من فرمود؛ مکرّر فرمود: «حسین منّي و أنا من حسين» و این خبر هم در نزد شما دروغ نیست و جمیع شما مطلع هستید و عالم هستید به صدق این خبر. (2)


سخنان حضرت سیدالشهداء که در بیت مذکور به آن اشاره شده، به چند نحو روایت شده است:

الف) أنسبوني... (تاريخ طبری، ج 4، ص 322؛ ارشاد مفید، ص 234؛ بحار الانوار، ج ، صص 6_7، به نقل از آن؛ احقاق الحق، ج 11، ص 631، به نقل از مفتاح النجا في مناقب آل عبا _ مخطوط، ص 140).

ب) ألست ابنَ بنتِ نبيكم.... (ترجمة الامام الحسين من كتاب الطبقات، ذيل رقم 292 در تراثنا، ج 10، ص 181؛ ينابيع المودة، باب 61، ص350).

ج) أنشدكم الله! أتعلمون أنّ جدّي... (مالي ،صدوق، مجلس 30؛ بحار الانوار، ج 44، ص318 ، ذیل رقم 1، به نقل از آن؛ روضة الواعظین، صص 185_186).


در مورد «خبر» یاد شده در مصراع دوم، مرحوم کرمانی و وفای شیرازی، منظور از آن را فرمایش حضرت رسول اکرم صلّی الله علیه و آله «حسينٌ منّي و أنا من حسین» می دانند [علاقه مندان به مدارک این روایت بنگرند به متن و پاورقی ترجمة الامام الحسين در طبقات ابن سعد، ذیل رقم 208 (تراثنا، ج 10، صص 136_137)، به نقل از 22 مدرک از عامه؛ مقتل مقرم، ص 89 به نقل از 9 مدرک از فریقین؛ احقاق الحق، ج 11، صص 265_279، و ج 19، صص 279_391].

مرحوم بسطامی آن را تمامی فضائل و مناقبی می داند که حضرت سیدالشهداء صلوات الله علیه در روز عاشورا برای مردم بیان فرمودند. ولی با توجه به نقل طبقات ابن سعد، ذيل رقم 292 (تراثنا، ج 10، ص 181* و طبری، ج 45، صص 322_323 و ابن اثیر، ج 4، ص 27، می یابیم که منظور از «خبر»، «هذانِ سَيْدا شَبابِ أهلِ الجنَّةِ» می باشد.

فرمایش آن حضرت به نقل از طبقات ابن سعد چنین است: أو لم يبلغكم قول رسول الله صلّى الله عليه و سلّم في و في أخي: «هَذَانِ سَیدا شَبابِ أهلِ الجَنَّةِ»؟! فإن صدَّقتُموني وإلاّ فاسألوا جابر بن عبدالله ...

و به روایت طبری از قرار ذیل است:

أو لم يَبلغكم قولُ مستفيض فيكم أنّ رسولَ اللهِ صلى الله تعالى عليه و آله و سلم قالَ لي ولأخي: «هذان سَيِّدا شباب أهل الجَنَّةِ »؟! فإن صدَّقتمونى بما أقولُ وهو الحقَ. والله ما تعمَّدتُ كذباً مُذ علمتُ أنَّ اللهَ يمقت عليه أهله ويضر به من اختلقه. وإن كذَّبْتُموني فإنّ فيكم مَنْ إن سألتُموه عن ذلك أخبرَكم. سَلُوا جابر بن عبداللهِ الأنصاري.

و عبارت تاریخ ابن اثیر، به نقل طبری نزدیکتر است.

در ینابیع المودة، باب 61، ص 340 که در احقاق الحق، ج 11، ص 617 از آن نقل شده است، به خبر فوق، حدیث ثقلین نیز افزوده شده است. و این در حالی است که قندوزی همان باب را به نقل مقتل ابی مخنف آورده، و از طرف دیگر در ص 117 کتابش، نقل مزبور بدون افزودۀ یاد شده، نقل گردیده است. شاید که نقلهای مورد بحث، از نسخ مختلف و متفاوت مقتل ابی مخنف بوده باشد. والله العالم.


1) ويمكن أن يقرأ خبر _ بكسر الباء _ على أن يكون صفة مشبهة بمعنى الخبير، والمراد منه جناب الرسول صلى الله عليه و آله. (وفا)

2) و سؤال نمایید از اشخاصی که فیض خدمت آن سرور را دریافت نموده اند که جدّم در حقّ من چه فرموده اند، از آن او صافی که من به جهت شما ذکر نمودم. و من به شما دروغ نگفته ام، اوصاف و مناقبی را که جدّم در حق من فرموده. (بسطامي _ سفينة النجاة)

دَعَوْتُمُونِي لنَصري أيْنَ نَصْرُكُمُ *** و أيْنَ ما خَطَّتِ الأقلام والزُّبُرُ

اللّغة:

الخطّ: الكتابة. الأقلام: جمع القلم: آلة الكتابة. الزّبر _ بضمّتين _: جمع الزبر _ بالكسر فالسّكون _: الكتاب، و يجيء جمعه جمعه أيضاً زُبُور _بضمّتين _ كقدر و قُدور. _ امّا الزَّبُور _ بالفتح فالضمّ _ فهو مفرد لا جمع (1). الزُّمَر _ بالضمّ فالفتح _: جمع الزّمرة: الجماعة من النّاس. (2)


1) 1. أين الزبر؟ یعنی: به کجا شد عمل کردن بر مقتضای آنچه نوشته بودید؟ (ابو طالب)

2) مرحوم کرمانی، ظاهراً به دلیل وجود نسخه بدل «الزمر» معنی این کلمه را نوشته است (مصححان)

الإعراب:

«دعوتموني» فعل ماضٍ معروف مع فاعله و مفعوله. «النصري» متعلّق به «این» خبر مقدم. «نصركم» مبتدأ مؤخر. «خطَّت» فعل ماضٍ معروف. «الأقلام» فاعله. والجملة صلة الموصول، والعائد محذوف. والمذكور بعد الأقلام إن كان «الزبر» فهو عطف على الموصول؛ و إن كان «الزّمر» فهو عطف على «الأقلام».

المعنى:

آن بزرگوار می فرمود: ای قوم! مرا به سوی خود دعوت کردید تا آنکه مرا یاری کنید. جا شد یاری شما؟ چرا عهد خود را فراموش کردید؟ و کجا شد مکتوباتی که نوشتید به قلمها؟ و کجا رفتند کسانی که مرا وعدۀ نصرت و یاری نمودند؟(1)

انساب الأشراف، ج 3، ص 188، و ص 224، رقم 83؛ تاریخ طبری، ج 4، ص 294 و 304_303 و 323؛ مقدمة مرآة العقول، ج 2، ص 191 به نقل از مثیر الاحزان، ص 16؛ ارشاد مفید، صص 234_235 که در بحار الانوار، ج45، ص 7 از آن نقل شده است؛ کامل ابن اثیر، ج 4، صص 20، 21 و 27؛ احقاق الحق، ج 11، صص 621_622، به نقل از آن، و ج 11، صص 615_616، به نقل از البداية والنهاية، ج 8 ص 178، ط مصر ؛ تذكرة الخواص، ص 226.


و نیز خود آن حضرت در حالی که چند نفر بیشتر برای یاریش باقی نمانده بود، ست به دعا برداشتند که:

اللهم... فإنَّهم دَعَوْنا ليَنصُرونا ثمّ عدَوْا علَينا فقتلونا. (بنگرید به: طبقات ابن سعد، ذیل رقم 292، در تراثنا، ج 10، ص 182؛ تاریخ طبری، ج 4، صص 345_344، به نقل از تاریخ ابی مخنف؛ ارشاد مفید، ص 241 و مفاتیح الجنان اعمال سوّم شعبان)


1) طالبين مدارک دعوت کوفیان از سیدالشهداء صلوات الله علیه بنگرند به:

خَلاتُمونا عَنِ المَاءِ المُباحَ وقَدْ *** أضحَتْ تَناهَلَهُ الأوْغادُ والغُمُرُ

اللّغة:

خلاتمونا، أي منعتمونا (1)

فاضل بسطامی نیز می نویسد:

يحتمل أن يكون النسخة «جلاتمونا» _ بالجيم المعجمة _ من الجلاء بالفتح، و هو البعد مطلقاً، أو عن الوطن خاصّة . و يحتمل أن يكون بالحاء المهملة، و من التحلية، بمعنى الطرد والإبعاد ايضاً . و منه ما في دعاء رجب: «غير محلّثين عن ورد في دار المقامة والخلد»، بصيغة المفعول ، أي غير مبعّدين ولا مطرودين. (سفينة النجاة)

، المباح: خلاف المحظور. أضحى فلان كذا، أي: صار في الضّحى ذا و كذا (2). تناهله، أي: أخذه منهلاً و مورداً للشراب (3). الأوغاد: الحمقاء، والغمر، بمعناه أو قريب منه (4).

الإعراب:

«خلاتمونا» فعل ماضٍ معروف مع فاعله و مفعوله. «عن الماء»


1) «خلّی» به معنی ترک کردن و واگذاشتن است. و ممکن است که «حلاتمونا» _ به حای حطّی _ به معنی«منعتمونا» باشد، یا آنکه به جیم [یعنی : جلاتمونا] و به معنى «أبعدتمونا» باشد. (ابو طالب)

2) أضحت به معنى «أظهر» است. (ابو طالب)

3) تناهل» از نهل است ، و نهل به معنی آشامیدن اوّل است از آب . و در بعضی نسخ، بدل تناهله، «تناوله» است. و بنابر آن، معنی واضح است.(ابوطالب)

4) «عُمُر» جمع غَمْر _ به سکون میم و فتح غین_ است. و عمر، به معنی کسی است که تجربه نکرده باشد در امور و به معنی اسب نجیب و جماعت مردم نیز آمده. (ابو طالب)

متعلّق به. «المباح» صفة له. «الواو» حالية. «قد» تحقيقيّة. «أضحت» من الأفعال النّاقصة. تناهله فعل ماضٍ معروف، فاعله مستتر راجع إلى الأوغاد ، والهاء مفعوله راجع إلى الماء. والجملة خبر «أضحت». «الأوغاد» اسمها. و«الغمر» عطف عليه.

المعنى:

می فرمود: ای قوم! با وجود آنکه می دانید ما عترت رسول خداییم و ما را به سوی خود خواندید تا آنکه نصرت ما را نمایید، ما را منع کردید از آبی که بر همه کس مباح است و همه کس بر آن وارد می شوند و می آشامند. حتی سفهاء و بلهاء از آن می آشامند و سیراب می شوند (1)و کسی آنها را منع نمی کند؛ ما را از آن آب منع کردید و نگذاردید از آن آب بیاشامیم.(2)

از آب هم مضایقه کردند کوفیان *** خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بودند دیو و دد همه سیراب و می مکید *** خاتم ز قحط آب، سلیمان کربلا


جناب حرّ ریاحی، بعد از رجوع به حضرت سید الشهدا صلوات الله عليه خطاب به کوفیان چنین گفت:

و جلاتُموه و نساءَه و صبيته و أهله عن ماءِ الفراتِ الجاري، يشربه اليهودُ و النصارى و المجوسُ، و تمرغُ فيه خنازيرُ السوادِ و كلابُه، فهاهُم قد صرَعَهم العَطَش. (تاریخ طبری ، ج 4، ص 326؛ ارشاد مفید، ص 236؛ انساب الاشراف، ج 3، ص189؛ کامل ابن اثیر، ج 4، ص 29؛ تذكرة الخواص، ص 226؛ بحار الانوار، ج 45، ص 11) همین مضمون، از بیانات یزید بن حصین همدانی خطاب به کوفیان نیز نقل شده است (امالی صدوق، مجلس 30 و روضة الواعظين، ص 185)

خواجه سلیمان قندوزی، به نقل از مقتل ابی مخنف، این مضمون را به حضرت سيد الشهداء عليه السلام نسبت می دهد در حالی که مصادر دیگر _ که در بالا یاد شد _ کلام را از خطبۀ حرّ بن یزید نقل می کنند.

بنگرید به : نابیع المودة، ص 341 باب 61؛ احقاق الحق، ج 11، ص 617، به نقل از آن.


1) معنى مصرع دوم: و حال آنکه می آشامند از آن آب، حُمقا و ابلهان یا اسبان یا جماعت مردم.(ابو طالب)

2) محتشم:

هَل مِن مُغيث يُغيثُ الآلَ من ظَمَأٍ *** بِشَربَةٍ مِنْ نميرٍ ما لَهُ خَطَرُ

اللِغة:

الإغاثة: الإعانة. الظَمأ _ محرّكة _: العطش أو شدّته. الشربة: قدر ما يشرب من الماء دفعة. النّمير: الماء الصّافي البارد (1). الخطر _محرّكة _: القدر و المنزلة.

الإعراب:

«هل» حرف استفهام للإنكار هنا. «من» زائدة في المبتدأ و هي قياس في النّفي و شبهه. «مغیث» مبتدأ، خبره محذوف: «موجود» و شبهه. «يغيث» فعل مضارع معروف، فاعله راجع إلى المغيث. «الآل» مفعوله. «من ظمأ» متعلّق ب-«يغيث». والجملة صفة «مغيث». «بشربة» أيضاً متعلّق ب-«يغيث». «من نمير» متعلّق بمحذوف، صفة لشربة. «ما» نافية. «له» خبر


1) «نمیر» به معنی «نیکو از آب» است. و به معنی آب گواراست، اعم از آنکه عذب باشد یا غیر عذب باشد. (ابو طالب)

مقدّم (1). «خطر» مبتدأ مؤخّر. والجملة صفة ل-«نمير» والعائد. الضّمير المجرور في «له».

المعنى:

آن بزرگوار در مقابل فرقۀ اشرار ایستاده، می فرمود: آیا کسی هست فریادرسی کند آل رسول خدا را و ایشان را از تشنگی نجات دهد به یک جرعه از آب فرات که از برای آن قدر و قیمتی نیست، وحوش و طیور از آن می آشامند؟ (2)

زان تشنگان، هنوز به عیّوق می رسد *** فرياد «العطش» به بیابان کربلا


عمر سعد به دستور ابن زیاد لعنة الله عليهما آب را بر روی امام علیه السَّلام و اهل بیتش بست (تاریخ طبری، ج 4، صص 311_312 و امالی صدوق، مجلس 30 و ارشاد، ص 228) و حضرت ابي الفضل العباس را از آوردن آب منع نمودند (ارشاد، ص 240) و ایشان با صدای بلند فریاد برآوردند: فَاسقوهُم من الماءِ، قد أَحرقَ الظمأ قُلوبَهم (مقتل مقرم، ص 267، به نقل از تظلم الزهراء، ص118) دشمنان به نافع بن هلال گفتند: إِنَّما وَضَعنا بهذا المكان لتمنعهمُ الماءَ (انساب الاشراف، ج 3، ص 181).

عبارت طبقات ابن سعد چنین است:

و عطشَ الحسينُ، فاستسقى، وليس معهم ماءٌ. فجاءَه رجلٌ بماء، فتَناولَه ليشرِبَ، فرَماه حَصین بن تميم بسهم، فوقع في فيهِ. فَجَعلَ يَتلقى الدّمَ بيده و يَحمدُ الله. وتوجَّه نحوَ المسناةِ يريدُ الفراتَ، فقال رجل من بني ابان بن دارم: حولوا بينه وبينَ الماء. فعَرضوا، فحالوا بينه وبينَ الماء، و هو أمامَهم. فقال الحسينُ: اللّهمَّ أظمئه... (طبقات ابن سعد، در تراثنا، ج 10، ص 183، ذيل رقم 292)

دربارۀ ثواب سقایت و آب رساندن به دیگران بنگرید به:

بحار الانوار، ج 7، ص 198، حدیث 71 و ج 22، صص 283_284، ضمن حدیث 46 ، وج 96، صص 170_174، باب 19


1) ضمير «لها» «در ما لها خطر» راجع است به «شربة». و در بعضی نسخ، بدل لها، «له» است و بنابراین ضمیر، راجع است به «ماء» (ابو طالب)

2) محتشم:

هَلْ راحَمٌ يَرحَمُ الطفلَ الرَّضِيعَ فَقَدْ *** جَفَّ الرّضاعُ وما للطفل مُصْطَبَرُ

اللّغة:

الرحم: رقّة القلب إذا أُسند إلى الإنسان، والإحسان المطلق إذا أُسند إلى الله تعالى. الرّضيع: الصبيّ الذي يرتضع اللّبن. الجفاف: اليبوسة بعد البلّة. والمراد بالرّضاع، ما يحصل به الرضاع و هو النّدي. المصطبر: مصدر ميميّ، بمعنى الاصطبار.(1)

الإعراب:

«هل» حرف استفهام للإنكار. «راحم» مبتدأ خبر محذوف. «يرحم» فعل مضارع معروف، فاعله راجع إلى راحم «الطِّفل» مفعوله. «الرّضيع» صفة له. «الفاء» تعليليّة. «قد» للتحقيق. «جفّ» فعل ماضٍ معروف. «الرّضاع» فاعله. «ما» نافية. للطفل» خبر مقدّم. «مصطبر» مبتدأ مؤخّر.

المعنى:

می فرمود: آیا هست رحم کننده ای که رحم نماید بر طفل شیرخوار که از تشنگی نزدیک به هلاکت است و شیر در پستان مادرش خشکیده؟ و از برای طفل شیرخوار طاقت تشنگی نیست (2)و به چیزی


1) اصطبار، به معنی صبر کردن و امر کردن به صبر است. (ابو طالب)

2) طفل محلّ مرحمت است. (بسطامی _ سفینه)

غیر از آب تسلّی نخواهد یافت. (1)


چگونگی نقل تواریخ دربارۀ شهادت طفل شیرخوار:

الف) طبقات ابن سعد، ذیل رقم 292 (تراثنا، ج 10، ص 182)

و جاء صبيُّ من صبيانِ الحسينِ يَشتدُّ حتى جلس في حجرِ الحسينِ. فرماه رجلٌ بسهم فأصابَ ثغرُه نحره، فقتله. فقالَ الحسينُ : اللهمّ إن كنتَ حبستَ عنَّا النصرَ فاجعلً ذلك لما هو خيرٌ في العاقبة وانتقم لنا من القومِ الظّالمين.

ب) تاریخ طبری، ج 4، ص 342؛ مقتل ابی مخنف، صص 171_174:

و لمّا قعدَ الحسينُ أتى بصبيّ له فأجلسه في حِجرِه، زعموا أَنَّه عبد اللهِ بنِ الحسينِ (قال ابو مخنف). قالَ عقبةُ بن بشير الأسدیُّ: قال لي أبو جعفر محمد بن علي بن الحسين: إنّ لنا فيكم يا بني أسد دماً. قال: قلتُ: فما ذنبي أنا في ذلك رحمك الله يا أبا جعفر و ما ذلك؟

قال: أتى الحسينُ بصبيِّ له فهو في حجره إذ رماه أحدُكم يا بني أسد بسهم فذبحه فتلقى الحسين دمه فلمّا ملأ كفَّيه صبَّه في الأرضِ ثمّ قالَ: رَبِّ إِن تك حبستَ عنّا النصرَ من السماءِ، فاجعل ذلك لما هو خيرٌ وانتَقِم لنا من هؤلاء الظالمينَ.

قال: و رمی عبد الله بن عقبة الغنويُّ أبا بكر بن الحسين بن عليّ بسهم فقتّلَه فلذلك يقولُ الشاعرُ و هو ابن أبي عقب: وعند غنيّ قطرة من دمائنا *** و في أسد أخرى تعدّ وتذكرُ

ج) ارشاد شیخ مفید، ص 240:

ثمّ جلسَ الحسينُ عليه السَّلام أمامَ الفسطاط، فأتى بابنه عبد الله بن الحسین علیه السَّلام وهو طفلٌ فأجلسه في حِجرِه. فرَماه رجلٌ من بني أسد بسهم فذبحَه. فتلقى الحسين عليه السلام دمه في كفّه فلما امتلأ كفّه صبّه في الأرض. ثمّ قالَ: يا ربِّ إن يكن حبَستَ عنا النصر من السماءِ فاجعلْ ذلك لما هو خيرٌ منه وانتقِم لنا من هؤلاء القومِ الظالمينَ. ثمّ حمله حتّى وضَعَه مع قتلى أهل بيته.

د) مقتل الحسین خوارزمی، ج 2، ص 32

فتقدّم إلى بابِ الخيمةِ وقال: ناوِلوني عليّاً الطفلَ حتى أودعَه.

فناوَلوه الصبيّ، فجعلَ يُقبله ويقول: ويلٌ لهؤلاء القوم إذا كان خصمُهم جدّك فبينا الصبيَُّ في حجره إذ رماه حرملة بن الكاهل الأسدي فَذَبحه في حجره ...

ه) لهوف سيد بن طاوس، ص 49؛ بحار الانوار، ج45، صص 46 و 54

فتقدّم إلى باب الخيمة وقال لزينب: ناولني ولدي الصغير حتّى أودعه فأخذه و أو ما إليه ليُقبّلَه فرماه حرملة بن الكاهل الأسدي لعنه الله تعالى بسهم فوقع في نحره فذبحه.

فقال لزينب: خُذيهِ. ثمّ تلقى الدمَ بكفّيه فلمّا امتلأتا رمى بالدمِ نحو السماء. قال: هوّن علىَّ ما نزل بي إنّه بعين الله.

قال الباقر عليه السَّلام: فلم يَسقط من ذلك الدمِ قطرةٌ إلى الأرضِ.

و) احتجاج طبرسی، ج 2، ص 25

وقيلَ: إنَّه لمّا قُتل أصحابُ الحسينِ عليه السَّلام و أقاربُه و بقي فريداً ليس معه إلاّ ابنه عليّ زين العابدين عليه السلام وابن آخر في الرضاع اسمُه عبدالله. فتقدّمَ الحسينُ عليه السَّلام إلى باب الخيمةِ فقالَ:

ناولونى ذلك الطفل حتّى أودعه!

فناولوه الصبيّ جعلَ يُقبله وهو يقولُ: يا بني ! ويل لهؤلاء القوم إذا كان خصمهم محمّد صلى الله عليه و آله.

قيلَ: فإذاً بسهم قد أقبل حتّى وقع في لبّة الصبي فقتَلَه فنزل الحسينُ عليه السَّلام عن فرسه و حفر للصبي بجفن سیفه و رمله بدمه و دفنه.

ثمّ وثبَ قائماً وهو يقول: (شعر را آورده است).

توضیح: این اشعار را در احقاق الحق، ج 19، صص 424_425، به نقل از مطالب السؤول في مناقب آل الرسول، ص 73 و ج 11، ص 64، به نقل از وسیلة المال، ص 178 که توفیق ابو علم نیز در اهل البیت، ص 444 آن را نقل می کند؛ آورده است. (نقل وسيلة المآل: قاله عليه السَّلام لمّا أحاطت به جموعٌ ابن زياد و كان للحسين ولدٌ صغيرٌ يُرمى بسهم فَقتَلَه و رمله الحسينُّ فحفر له بسيفه و دفنه).

ز) علامه مجلسی در بحار الانوار، ج 101 ، صص 313_ 316، زیارتی از اقبال سید بن طاوس، ص 41 نقل می کند که ضمن آن آمده است:

صلى الله عليك و عليهم و على وَلَدِك علي الأصغر الذي فجعت به.

و در بیان و توضیح آن، سخنانی از کتابهای الدروس، السرائر، الارشاد والمصباح آورده است و در بیان چگونگی مقتول صغیر در عاشورا، نقل قولهایی ذکر کرده است.

ح ) مرحوم حاج شیخ عباس قمی در منتهی الآمال (تک جلدی، جاویدان، تهران) صص 469_468 در بیان شهادت طفل شیرخوار، ابتدا به همان نحو که لهوف نقل کرده بود، آورده، سپس نقل سبط ابن جوزی در تذکره را از هشام بن محمد کلبی (که در سفینة البحار، ج 2، ص 16 نیز آمده) می آورد.

سپس از احتجاج طبرسی و طبری نقل قولهایی آورده و اشعاری را که امام بعد از شهادت آن طفل بیان فرموده اند، آورده است.


جهت تکمیل آنچه آوردیم، نقل هشام کلبی (از سفینة البحار، ج 2، ص 16 به نقل از بحار الانوار کمپانی، ج 8، صص 503 و 593) را می افزاییم:

قال هشام الكلبي بنقل السبط في التذكرة:

ولمّا رآهم الحسينُ عليه السلام مُصرّينَ على قتله، أخذَ المصحفَ ونشرَه وجعلّه على رأسِه و نادى: بَيني وبَينكم كتابُ الله وجدّي محمّد صلّى الله عليه وآله رسولُ الله. يا قوم! بِمَ تَستَحِلُّون دمي؟ ألستُ ابن بنتِ نبيكم ؟!! إلى ان قالَ الراوي: فالتفت الحسينُ عليه السَّلام فإذا بطفل له يبكي عطشاً فأخذه على يده و قالَ: يا قوم! إن لم ترحموني فارحموا هذا الطفل. فرماه رجلٌ منهم بسهم فذبحه.

ط) مقتل مقرم، ص 272، حدود 11 مدرک، ارائه داده است.

ی) مقدمۀ مرآة العقول، ج 2، ص 279، به نقل از مقتل خوارزمی، ج 2، ص 32، ماجرای قتل طفل شیر خوار را آورده و دو مدرک دیگر (تاریخ طبری و ابن کثیر، ج 8، ص188) نیز ارائه داده است که چنین نقلی در تاریخ طبری چنانکه آوردیم، موجود نمی باشد.

ک) زیارت ناحیۀ مقدسه: السلامُ على الرَّضِيعِ الصغيرِ


1) چون جهات ترحّم بر اطفال _ سیّما این طفل رضيع _ بسیار بود، لهذا آن سرور به ایشان عتاب و خطاب فرمود. و بر سبیل لزوم، از آن قوم طلب آب نمود _ و این عتاب را در عطش هیچ یک از شهداء دیگر ننمود _ و فرمود: ويلكم! اِسقوا هذا الرَّضِيعَ. أما تَرونَه يتلفّى عَطشاً من غير ذنب أتاه إليكم؟ (یعنی: وای بر شما! این طفل شیر خواره را آب دهید. آیا نمی بینید که چگونه از شدّت تشنگی به خود می پیچد و مضطرب است؟ و این طفل، عمل و گناهی که منشأ غیظ و غضب شما باشد از او صادر نشده. پس چرا بر او ترحّم نمی کنید و او را به یک شربت آب، از عطش رها نمی سازید؟!). (بسطامی _ سفینه)

هَلْ مِنْ نَصِيرٍ مُحامٍ أو أَخي حَسَبٍ *** يَرْعَى النبيَّ فما حاموا و لا نَصَرُوا

اللّغة:

النّصير: الناصر. المحاماة: الممانعة عن المكروه. الفضيلة النفسانيّة هو «الحسب» والعرضيّة بسبب النّسبة هو «النَّسَب». والمراد بأخي الحسب، صاحب الكمال النَّفساني. الرّعاية: المحافظة.

الإعراب:

«هل» حرف استفهام. «من» زائدة في المبتدأ. «نصير» مبتدأ، خبره محذوف . «محامٍ» صفة المبتدأ. «أو» حرف عطف. «أخي» مضافاً إلى «الحسب» عطف على النّصير. «يرعى» فعل مضارع معروف، فاعله راجع إلى «أخي حسب». والجملة صفة له . «النّبي» مفعوله. «الفاء» تفريعيّة. «ما» نافية. «حاموا» فعل ماضٍ معروف مع فاعله المعروف.

«الواو» عاطفة. «لا» نافية. «نصروا» فعل ماضٍ معروف مع فاعله.

المعنى:

آن حضرت می فرمود : آیا کسی هست یاری نماید و حمایت کند آل رسول خدا را؟ آیا کسی هست که صاحب فضیلت و کمال نفسانی باشد و حقّ رسول خدا را رعایت نماید و عترت آن حضرت را از مکروهات محافظت نماید و او را از خود راضی نماید؟ آن قوم بی حیا شنیدند کلمات آن حضرت را؛ نه او را حمایت کردند و نه یاری نمودند.(1)

هل مِن ذابَ يَذبُ عن حرم رسول الله؟ هل من موحد يخافُ الله فينا؟ هل مِن مغيثٍ يَرجو الله في إغاثتنا؟

مقتل خوارزمی، ج 2، ص 32 ( و احقاق الحق، ج 11، ص 632 به نقل از آن)؛ لهوف، ص 49 (بحار الانوار ، ج 45، صص 12 و 46، به نقل از لهوف و مقاتل الطالبيين)؛ مقتل مقرم، ص 270، به نقل از منتخب طریحی، ص312.

و به روایتی زنان حرم نیز فریاد برآوردند: اما من مُجيرٍ يُجيرُنا؟ (بحار الانوار 45، ص 61)

تِلكَ الرَّزايا لَوْ أن القلبَ مِنْ حَجَرٍ *** أصَمَّ كَانَ لأدناهنَّ يَنْفَطِرُ

اللّغة:

الرّزايا: جمع «الرزيّة»: المصيبة. الأصمّ: الشيء الّذي له صلابة بحيث لا ينفذ فيه شيء. الأدنى: الأحقر الانفطار: الانشقاق.

الإعراب:

«تلک» مبتدأ. «الرّزايا» بدل منه، أو عطف بيان، أو صفة. «لو» شرطيّة.


1) حضرت اباعبدالله علیه السَّلام در روز عاشورا فرمود:

«أنّ» من الحروف المشبّهة بالفعل، في محلّ الرّفع على الفاعليّة لفعل مقدّر. «القلب» اسمها. «من حجر» متعلّق بمحذوف خبرها. «أصمّ» صفة ل-«الحجر». و لو لا تصريح النُّحاة بأنّ أفعل التّفضيل لا يجيء من فعل يكون وصفه على أفعل، لكان جعلُ أصم أفعل التفضيل خبراً لأنَّ و «من حجر» متعلّقاً به، أولى و ألطف. «كان» من الأفعال النّاقصة، اسمها راجع إلى القلب. «الأدناهنّ» متعلّق ب-«ينفطر» و هو فعل مضارع معروف، فاعله راجع إلى القلب، والجملة خبر كان و هو جواب الشّرط، و هو خبر المبتدأ.

المعنى:

مصیباتی که وارد آمد بر اهل بیت رسول خدا، از گروه بی شرم و حیا، اگر دل انسانی از سنگ باشد، بلکه از سنگ هم سخت تر باشد و صلابتش زیادتر، از برای حقیرتر و پست ترِ آن مصائب، از هم می شکافد و پاره پاره می شود.(1)

خاموش محتشم که دل سنگ آب شد *** بنیاد صبر و خانۀ طاقت خراب شد

به روایت صدوق، حضرت سكينه فرمود: ما رأيتُ أقسى قلباً من يزيد. (امالی صدوق، مجلس 31، رقم 3؛ بحار الانوار، ج45، ص155)

دربارۀ قساوت قلب بنگرید به: بحار الانوار، ج 3، ص 396 به بعد، باب 145


1) پس چگونه، که آن دل از چیز بسیار لطیف و مرغوبی است که به اندک چیزی متأثر می شود؟! (بسطامی _ سفینه)

بند نهم

الدِّينُ مِنْ بَعْدِهِمْ أَقْوَتْ مَرابِعُهُ *** والشّرعُ مِنْ فَقَدِهِمْ عَارَتْ شَرائِعُهُ

اللّغة:

أقوت الأرض، أي: صارت قواءً أي قفراً لا نبات فيها. المرابع: جمع «المربع»: المنزل (1)

أقوت: القِيّ _ بالكسر _: قفر الأرض كالقواء _ بالكسر والمدّ _ والقواية. وأقوى المنزل والدار: خلت. (وفا)

. الشّرع: الطّريقة والسنَّة، الغور: ضدّ الفور (2)

غور، به معنی نایابی است. و به معنی مبادله و اختلاف نیز آمده. (ابو طالب)

. الشرائع جمع «الشريعة»: مورد الماء (3).

1) ربع و مربع به معنی خانه و منزل است عموماً و مربع نیز به معنی خانه ای می آید که در فصل ربیع در آن منزل می نمایند.(ابوطالب)

2) وقد يستعمل الغور بمعنى الغاير، كما في قوله تعالى: «إنْ أَصبَحَ ماؤكم غَوْراً» (ملک: 30). (سفینه).

3) غارت شرائعه، أي: حلّت حياضه عن مياه العلوم والمعارف. (وفا)

الإعراب:

«الدّين» مبتدأ. «من بعدهم» متعلّق ب-«أقوت»، والضّمير يعود على آل الرّسول. «أقوت» فعل ماضٍ معروف. «شرائعه» فاعله و الضّمير راجع إلى الدين، والجملة خبر له. «الشّرع» مبتدأ. «من فقدهم» متعلّق ب-«غارت» و هو فعل ماضٍ معروف، فاعله شرائعه. والجملة خبر المبتدأ.

المعنى:

دین اسلام که در میان مردم به منزلهٔ زمین پرگیاهی بود که جمیع مردم از او منتفع می شدند، بعد از عترت طاهرۀ رسول خدا خشک شد، چنانکه بدن حیوانی از بی غذایی می کاهد. روح الایمان مردم هم به واسطۀ مفقود شدن مربّی روح انسانی کاهید و ضعیف شد. و این بزرگواران در این دین به منزلهٔ چشمه هایی بودند که از ایشان علم و معرفت می جوشید. به واسطهٔ فقد ایشان چشمه هایی که در شرع بود خشکید و آب جوشندۀ علم و معرفت فرو رفت.(1)

دعبل خزاعی


و شرع _ از فقد ایشان _ نایاب ،شد یا متبدّل گشت و مختلف گردید طریقت ها و راههای آن. (ابوطالب)


و ماندند ایتام آل محمد صلی الله علیه و آله وسلم در بیابان جهالت و نادانی، بدون سيّد و مقتدا... و نمی یابند از جهت نبودن ایشان، شربتی از میاه علوم و معرفت که دفع نمایند عطش جهالت و نادانی خود را؛ بلکه به عوض علوم نافعۀ ایشان،سباع ضارّه جا گرفتند و به عوض منازل ایشان، کلاب و خنازیر گزندۀ مهلکه غصب خلافت نموده، به اذیّت و آزار شیعیان و محبّان دهن گشودند و ایشان را مستأصل نموده، طريقۀ عناد و نفاق پیش گرفتند. و کینه های زمان جاهلیت و دردها و المهایی که در زمان شریعت نبوی و ظهور آن سرور صلی الله علیه و آله بر ایشان وارد شده بود، به سبب اسلام ظاهری خود شفا دادند و دردها و کینه های وقعۀ بدر و غیره را به سبب انتساب خود به شریعت نبوی مندمل نمودند. (سفینه)


1) مدارس آيات خلت من تلاوة *** ومنزل وحي مقفر العرصات

قدِ اشْتَفَى الكُفْرُ بالإِسلامِ مُذْ دَخَلُوا *** و البَغْى بالحقِّ لما راح صادِعُهُ

اللّغة:

الاشتفاء: حصول البرء من المرض (1). البغي: الظّلم. راح، أي: مضى و ذهب (2). والمراد بالصّادع، المظهر (3).

الإعراب:

«قسد» للتّحقيق. «اشتفى» فعل ماضٍ معروف. «الكفر» فاعله. «بالإسلام» متعلّق ب-«اشتفى». «مذ» ظرف زمان للماضي، متعلّق ب-«اشتفى». «دخلوا» فعل ماضٍ معروف، فاعله راجع إلى المنافقين.


1) میرزا ابو طالب این کلمه را «اشتقی» _ با قاف _ ضبط کرده و نوشته است: شقی، به معنی غلبه است. در قاموس است که: «شقاه» یعنی غلبه کرد او را. و ممکن است که اشتفی _ به فاء موحدّه _ باشد که مأخوذ است از شفاء، و معنی واضح است. (ابو طالب)

2) راح، به معنی راحت کردن و رفتن و فوت شدن آمده است و هر سه مناسب است.(ابو طالب)

3) صادع، به معنی شکافنده و ذلیل سازنده، هر دو، آمده است. و بنابر اوّل، ضمیر آن راجع است به «حقّ» و بنابرثانی به «بغی» (ابوطالب)

والجملة في محلّ الجرّ بإضافة «مذ» إليها. والبغي بالحقّ» عطف على الكفر بالإسلام. «لما» توقيتيّة. «راح» فعل ماضٍ معروف «صادع» بالإضافة إلى الضّمير الراجع إلى الحقّ، فاعله، یعنی: رفع مرض الكفر و أهله بسبب إظهار المنافقين للإسلام حين دخلوا فيه، و زال داء الظّلم بسبب إظهار المنافقين أنهم على الحقّ و الإسلام حسين ارتحل مظهر الحقّ و هو الرّسول صلّى الله عليه و آله.

المعنى:

به تحقیق شفا یافت کفر و اهل کفر در وقتی که منافقین اظهار اسلام کردند، به جهت آنکه اگر بر کفر باقی بودند ممکن نبود آنها را این قسم خرابیها و رخنه ها در دین اسلام واقع سازند. و شفا یافت مرض ظلم و طغیان به سبب به خود بستن منافقین حقّ را و اسلام را، در وقتی که رسول خدا صلّى الله علیه و آله از دنیا رحلت فرمود، زیرا که تا آن بزرگوار در حیات بود، ممکن نشد منافقین ظلم خود را ظاهر سازند. (1)

زخمهایی که از شمشیر اسلام بر سینۀ کفر بود،شفا یافت، به جهت زخمهایی که از کفر به اسلام رسید. و جراحتهای ظلم و عدوان که از حق و اهل حق داشتند، عافیت یافت.(وفا)

به تحقیق که غالب آمد کفر بر اسلام، از هنگامی که رحلت کردند ائمۀ دین و عترت خیرالمرسلین. و غلبه کرد گمراهی بر حق، از زمانی که رحلت فرمود از زحمات این جهان، یا زمانی که رفت از این جهان، یا زمانی که مرگ در رسید و رحلت فرمود شکافندۀ حق، یا ذلیل سازندۀ غىّ. (ابو طالب)


1) معنای بیت:

ودائعُ المصطفىٰ أوْصىٰ بحفظِهِمُ *** فضَيَّعوها فلَمْ تُحفَظْ ودائِعُهُ

اللّغة:

الوادائع: جمع «الوديعة» و هي الأمانة. التضييع: ترك الحفظ المنجرّ إلى الفساد.

الإعراب:

«ودائع» مضافاً إلى المصطفى، خبر لمبتدأ محذوف. «أوصى» فعل ماضٍ معروف، فاعله راجع إلى المصطفى. «بحفظهم» متعلّق به «أوصى»، والضّمير راجع إلى الودائع باعتبار أنّ المراد بها أهل البيت عليهم السَّلام. والفاء ان للتفريع. «ضيّعوها» فعل ماضٍ معروف، مع فاعله و مفعوله (1). «لم» جازمة. «تحفظ» فعل مضارع مجهول. «ودائع» مضافاً إلى الضّمير الرّاجع إلى المصطفى مرفوعه.

المعنى:

عترت رسول خدا صلى الله عليه و آله ودائع و امانت آن حضرت بودند در میان امّت (2)

هُما وَديعتي في أمّتي. (بحار الانوار، ج 43، ص 285، ذیل رقم 50، به نقل از مناقب)

؛ ایشان را به حفظ و مراعات آنها امر فرموده بود (3). پس ضایع گذاردند امانتهای رسول خدا را، و به وصیّت آن حضرت عمل نکردند و ترک نمودند حفظ امانت را.

1) فضيّعوها: الضمير للوصية المدلول عليه ب-«أوصى». (وفا)

2) حضرت رسول خدا صلّی الله عليه وآله دربارۀ حسنين عليهما السلام فرمود:

3) در مورد حدیث ثقلین و آیۀ مودّت، ر.ک. توضیحات ذیل بیت هفتم از بند اول، و بیت دوازدهم از بند چهارم

صنائعُ الله بدءً و الأنامُ لَهُمْ *** صنائعُ شَدَّ ما لاقَتْ صنائِعُهُ

اللّغة:

الصنائع: جمع «الصّنيعة» بمعنى المصنوع، البدء: الابتداء. الأنام: النّاس. الشدّة: القوّة. لاقت: من الملاقاة، معروف.

الإعراب:

«صنائع» مضافاً إلى «الله» خبر لمبتدأ محذوف. «بدءً» في معنى بدء الخلق ظرف متعلّق ب-«صنائع». «الأنام» مبتدأ. «لهم» متعلّق ب-«صنائع» و خبر المبتدأ. «شدّ» فعل ماضٍ معروف. «ما» موصول اسميّ، فاعله. «لاقت» فعل ماض معروف. «صنائع» بالإضافة إلى الضّمير الراجع إلى الله، فاعله. والجملة صلة الموصول و العائد محذوف.

المعنى:

این بزرگواران بودند صادر اوّل و مصنوع و مخلوق اوّل. و غیر ایشان از خلق، صنایع به واسطهٔ آنها بودند و ایجاد و خلقت آنها به واسطهٔ این بزرگواران بود. (1)

فنحن صنايعُ ربنا، والخلقُ بعدُ صنايعُ لنا. (نهج البلاغه، چاپ فیض الاسلام نامۀ 28، ص 894)

وفای شیرازی می نویسد:

ایشان، آن کسانی هستند که مقصود از خلقت عالم بودند. و اوّل مصنوعی که ید قدرت صانع، او را در کارخانۀ صنع آفرید، ایشان بودند، و سایر ممکنات را به جهت ایشان آفرید. چه سخت شدید و سخت بود آنچه رسید به صنایع الهی. دانسته باش که لام در «صنایع لنا» که در حدیث واقع شده، لام انتفاع است.

میرزا ابو طالب می نویسد:

بعضی از شرّاح زیارت جامعه گوید: لام در «لنا»، از برای ملکیّت است. و معنی ملكيّت اشیاء از برای ائمه، آنکه ایشان مملوک طاعت ائمه می باشند. انتهی کلامه. و انسب، آن است که لامِ لنا، لام غایت باشد، یعنی سایر خلق، مصنوع خالقند از برای خاطر ما، چنانچه «لولاكَ لما خلقتُ الافلاك» بر این معنی گواه است.

معنی بیت آن است که: ایشانند صنایع خدای تعالی در بدو امر، و «انام» مصنوعاتند از برای ائمه که برایشان لازم است اطاعت امر ائمه، و سخت و شدید شد آنچه ملاقات کردند مصنوعات خدا از دست گمراهانِ دین».


مضمون «لولاكَ لما خلقتُ الافلاكَ» در احادیث عدیده وارد شده، از جمله:

_ و عزّتي وجلالي، لولاك لما خلقت الافلاك (بحار الانوار، ج 15، ص 28).

_ فلولاكم ما خلقت الدنيا والآخرة ولا الجنّة والنار (بحار الانوار، ج 36 ص 302).

_ (دربارۀ رسول خدا و امیرالمؤمنين صلّى الله عليهما وألهما:) لولاهما ما خلقت خلقي (بحار الانوار، ج 38، ص 81).

_ يا على! الولا نحن ما خلق آدم ولا حواء ولا الجنة ولا النار (بحار الانوار، ج 18، ص 345 و ج 26، ص 335 و ج 60، ص 303 و ج 68، ص 6). _ ولولانا لم يخلق الله الجنة ولا النار ولا الانبياء و لا الملائكة _ الخبر (بحارالانوار، ج 36، ص 337)

_ ولولاه ما خلق الله عز و جل شيئاً مما خلق _ الخبر. (بحار الانوار، ج 17، ص 317).

_ فنحن سبب خلق الخلق _ (بحار الانوار، ج 25، ص 20، ذيل رقم 31).

اهل سنت نیز این مضمون را در مورد رسول خدا و ائمه هدى صلوات الله علیهم اجمعین روایت کرده اند. بنگرید به: الغدیر، ج 2، صص 300_301 و ج 5، ص 435؛ احقاق الحق، ج 9، صص 105 _ 106. منابع دیگر در این زمینه: مناقب خوارزمی، ص 80؛ غاية المرام، مقصد اول، باب 1 و 2، صص 1_13؛ بحار الانوار، ج 25، صص 335_328 و ج 26، ص 335 و ج27، صص 6_5، رقم 10_12؛ مستدرك سفينة البحار، ج 3، مادۀ «خلق».


فاضل بسطامی گوید:

و این مضمون، مطابق است به آن حدیثی که در آخر احتجاج (ج 2، ص 278 ط نجف) روایت شده که ابن ابی غانم قزوینی با جماعتی از شیعیان تشاجر می نمودند که حضرت امام حسن عسکری علیه السَّلام از دنیا رحلت فرمودند و اولادی از برای آن حضرت نماند که قائم مقام او باشد. جواب طویلی از برای ایشان [از ناحیۀ مقدسۀ حضرت بقية الله ارواحنا فداه] بیرون آمد. و بعضی از فقرات جواب آن، این است:

«نحن صنایع الله و الخلق بعد صنایعنا» [غیبت طوسی، ص 172 ط نجف؛ احتجاج، ج 2، ص 278 ، ط نجف؛ بحار الانوار، ج 53، ص 178، رقم 9].

مترجم گوید: تفاوت میان ایشان علیهم السَّلام و دیگران به نصّ این حدیث و غیر آن، به دو وجه است:

اول آنکه آن بزرگواران بدو خلقتند و غیر ایشان بعد از ایشان مخلوق شده اند. دوم آنکه ایشان بالأصاله اند، نه به جهت لحاظ خاطر دیگران و دیگران، بالتبع _ یعنی به خاطر ایشان _ مخلوقند. و غُلات از روی نافهمی، معنی دیگر از برای این خبر می کنند. (لولو البحرین).


مرحوم لسان الملک سپهر نیز در ناسخ التواریخ، زندگانی حضرت رضا علیه السَّلام، ج 5، صص 347_ 350 (ط اسلامیه _ تهران) در این زمینه توضیحاتی دارد. وی می گوید:

مقام نبوَّت خاصّه و ولایت مطلقه با زمان ایجاد صادر اوّل و امير المؤمنين وأئمّه معصومين صلوات الله عليهم أجمعين توأمان است، و نبوّت سایر انبیا و ولایت سایر اولیا و اوصیای عظام علیهم السلام از اشعّه انوار این نبوّت و ولایت است. و چون تا نبوّت و ولایت را قائل نشوند به توحید و معرفت حضرت احدّیت راه نمی یابند، این است که بعد از قبول مزیّن می شوند!

و این نظر به عالم ظاهر است وگرنه تمامت موجودات برحسب «كلّ مولودٍ يولدُ على الفطرة» و «إن من شيء إلاّ يسبِّحُ بحمده ولكن لا تفقَهون تسبيحهم» قائل و مُقرّ و معترف هستند و اگر نباشند موجود نمی شوند؛ چه علت غایی ایجاد ممکنات معرفت است و وجود معرفت به قبول نبوّت، و قبول نبوَّت موکول به اقرار به ولایت است، و زینت عرش و فرش و بقای تحت و فوق و روح و جان هر موجودی به وجود آن و قبول آن است.

پس نور عرش به این واسطه، و عمارت و زینت آسمان بلکه عوالم امکان که بیت المعمور عرفان و ایقان است به وجود، و روشنایی آسمان دنیا و تمام دنیا و بقاء و دوام كليّة ارواح و عموم موالید و اجسام به طفیل آن است، زیرا که همۀ ممکنات و ما سوى الله تعالى عمّا يصفون ويوهمون به طفیل روح اعظم و نور اشرف محمّدی صلی الله علیه وآله است. و اگر به سبب اشعّه و توجُّه این روح مبارك و اين نور ايزدي نبودی، هیچ نبودی! آفتاب و ماه و کواکب و عرش و فرش چه بودی؟!

پس هر چیزی که استعدادش به حدّ کمال رسیده است، قبول ولایت می کند و مزیّن و مشرّف و منظّف و ظاهراً و باطناً مباهی و مفاخر می گردد. و هر چیزی که هنوزش آن استعداد و لیاقت نیست، و به تابش آتش امتحان خالص نگشته، در ظاهر قابل نمی شود لکن در باطن قابل است، چه اگر باطناً همچنان که خودش نیز نمی داند قابل نبود موجود نبود، چنانکه اقرار السنۀ جميع ممکنات در جواب «ألستُ بربكم قالوا بلی» شاهد بر این معناست.

و نه این است که اینها نیز ابد الآبدین در همین ظلمت نفس و جهل و تیرگی مرآت عقل بمانند! از حکیم فعل لغو صادر نمی شود و علّت غایی را از دست نگذارد چندان طیّ درجات و درکات دهد و به صیقل معرفت و آتش توحید بیازماید تا زر وجود ایشان پاک و تابناک گردد و لایق قبول معرفت و توحید آید!! پس نوبتی پیش خواهد آمد که دست تربیت و قدرت موجد موجودات، تمام اشیاء ممکنات را به نور معرفت و توحید منوّر و مفتخر فرماید. و چنانکه خود فرموده است، هیچ موجودی برجای نماند جز اینکه ظاهراً و باطناً عارف و موحد و به درجات عالیه عرفان و ایقان و رتبت سامية «حتّى أجعلك مثلي» و به منزلت منيعة «إذا قلتَ كنْ فیکون» در خور ادراک حقایق معارف ایزد بی چون شود! حالا این مدت چه مدّتی است؟ و چند هزاران درکات و درجات و برزخها و دوزخها و قیامتها و صراطها و تصفیه ها و صیقلها خواهد دید تا به جایی که به رشد خواهد رسید؟ و رضوان خدای را در خواهد یافت و با دیگر موحدین و ساکنان علّیین انباز و همراز خواهد گشت؟؟ جز خدای و رسول خدای و ائمّۀ هدی که روح معرفت و هدایت و مربّی بریَّت و مکمل خلیقت هستند، نداند و سایر ارواح و عقول، ادراکش را نتواند!

این است که می فرماید: مکّۀ معظّمه چون سبقت در قبول کرد، به کعبۀ مکرّمه مشرّف شد و طوافش از آن روی بر تمام مردم واجب شد:

که در آنجا پدید آمد عليّ بن ابي طالب

یعنی نور ولایت در آنجا ظاهر و حضرت وليّ الله الاعظم بر حسب ظاهر در آنجا متولد شد، و چون پیغمبر صلی الله علیه و آله دارای رتبت نبوّت و ولایت است، چنان است که کعبۀ معظّمه به ظهور هر دو نور مزّین و مشرّف شده است.

و چون در عالم دنیا این هر دو نور واحد یکی متظاهر به جلوۀ نور نبوّت و آن دیگر متظاهر به جلوه نور ولایت هستند، این است که می فرماید: مدینه سبقت گرفت و به محمّد مصطفی صلى الله علیه و آله مزّین شد، یعنی این قطعۀ مبارک چون اکمل و اشرف قطعات ارض بود، لایق آن شد که به نور مبارک پرور مدینه علم سبحانی مشرّف آید و کعبۀ معظّمه را که اشرف و اکمل بقاع ارض است آن استعداد حاصل شد که به نور باب این مدینۀ علم منوّر آید. و چون از باب به مدینه داخل باید شد و بدون آن نمی شود، به این سبب کعبۀ معظّمه را به خداوند تعالی نسبت دادند و بیت الله و خانۀ خدا و محلّ استفاده و ترقّی و تکمیل و تصفیه و استعاذه قرار دادند، و تمام این شؤونات به واسطۀ این نور مبارک است! و از این است که زمین کربلا بر مکّۀ معظّمه و عرش اعلی مباهات دارد، زیرا کمال این نور و بقای دین منوّر اسلام و توحید کامل را این زمین مبارک و آن مرقد مطهّر و مكان مقدّس حامل و خازن شد . و شهادت حسين بن علي أرواحنا وأجسادنا له الفداء شهید و شاهد و حافظ و مظهر و مُظهر و مکمل و محیی این نور همایون شد، تا سر همایونش بر سر نیزه و محضر یزید و دیگر مقامات تلاوت آیات قرآن کریم، و صدر شریفش که مدینه و صندوق علوم و اسرار ربّانی است، به نعل بند مراکب ظلمانی تارك علاقۀ جسمانی و نمایندۀ انوار سبحانی آید، و سرتاسر عوالم امکان را از لمعات آن نور مبارک برافروزد و امّت جدّش را به فروز آفتاب اسلام، از ظلمت جهالت برهاند و به درجات عالیه کمال و ترقّی برکشاند.

و اینکه پیغمبر می فرماید: «حسين منّي وأنا من حسین» یا می فرماید: «حسین خون من و گوشت و پوست من است»،به همین لحاظ است که شراشر نمود و سراسر وجود مسعودش منشأ آیات معرفت و مطلع انوار وحدت و واصل به حق و پیوسته و مقرّب مطلق و ناقل از حق و عامل برحق و قائل للحق و هادي إلى الحق و مبلّغ من الحق إلى الخلق و مملوّ من الحق و دائماً مع الحق است.

لاجرم چون حسین علیه السَّلام حامل مقصود و هادی مقصد و مکمل این معانی و مشیّد این مبانی گشت، دارای آن مقام گردید که مصطفی صلی الله علیه و آله از او و او از مصطفی شد و روح و خون و نور و جان و جسم مصطفی شد، زیرا که حافظ ودیعه و نمایندۀ نور او که نور دین و توحید و معرفت است گردید.

و اگر این بلا را بر خود نمی خرید، این مجد و ثنا و بها برای دین مبین ظاهر نمی شد، بلکه نامی از دین و آئین اسلام و مسلمانی نمی ماند، و مردمان بر غاصبیّت و ظلم و عدوان و نفاق و شقاق و کفر ظالمان و مظلومیّت اهل حق، آگاه نمی شدند و بر این دو حالت تصدیق نمی کردند.

بسیار سخت و دشوار بود مصیباتی که بر

1) اميرالمؤمنین علیه السَّلام می فرماید:

ایشان از مصنوعات به جهت ایشان وارد آمد. انتفاع از ایشان بدل به

ایذاء شد.

أزالَ أوَّلُ أهل البغي أوَّلَهُمْ *** عَنْ موْضعٍ فيه ربُّ العرشِ واضِعُهُ

اللغة:

الإزالة: إبعاد الشيء عن محلّه. البغى: الظّلم، والمراد بأوّل أهل البغي، هو أوّل الثلاثة. والمراد بأوّلهم، أوّل الأئمّة عليّ بن أبي طالب عليه السَّلام.

الإعراب:

«أزال» فعل ماضٍ معروف. «أوّل» مضافاً إلى «أهل» و هو إلى «البغي» فاعله. «أوّل» مضافاً إلى الضّمير الراجع إلى أهل البيت عليهم السَّلام مفعوله. عن موضع» متعلّق ب-«أزال». «فيه» متعلّق ب-«واضعه»، والضّمير للموضع. «ربّ العرش» مبتدأ. واضعه» خبره. والضمير ل-«أوّلهم». والجملة الاسميّة صفة ل-«الموضع».

المعنى:

اوّل اهل ظلم و ستم، دور کرد اوّل ائمۀ طاهرین را از مسند خلافت و حقّ آن حضرت را غصب نمود، با وجود آنکه آن موضع را خداوند عالم از برای آن حضرت قرار داده بود و حضرت پیغمبر صّلی الله علیه و آله هم تبلیغ فرموده، تأکید نموده بود. (1)

اللهمّ العن أوّلَ ظالم ظلمَ حقّ محمّد وآل محمّد وآخر تابع له على ذلك...

... اللهم خصّ أنت أوّل ظالم باللعنِ منّي و ابدأ به أوّلاً ثمّ العن الثاني والثالث والرابع...

در مورد شرح این فقرات، بنگرید به: شفاء الصدور، ج 2، صص 312_337 و 364_ 380 (ط حروفی قم). مرحوم حاج میرزا ابوالفضل تهرانی، در اینجا متن نامه ابو بکر خوارزمی به شیعیان نیشابور را نیز، بتمامه، نقل کرده است. این نامۀ مستند تاریخی، به عنوان من أدب التشيع بالخوارزم (با تصحیح و اضافات صادق آیینه وند، تهران، انتشارات اطلاعات) و ترجمۀ آن از همو (به نام ادبیات انقلاب در شیعه، ج 2، دفتر نشر فرهنگ اسلامی) نیز چاپ شده که مطالب مهمّی در بر دارد


1) در زیارت عاشورا وارد شده است:

و زادَ ما ضَعْضَعَ الإِسلامَ وانصَدَعَتْ *** مِنه دَعائمُ دينِ اللهِ تابِعُهُ

اللّغة:

الضعضعة: إيقاع الاضطراب و الهدم في الشيء (1)

.2 انصدعت: تزلزلت وانكسرت. (وفا)

و تابع او که دویّم اهل بغی بود... زیاده بر آن ظلم، ظلمی چند نمود و بدعتی چند احداث کرد که اسلام را متزلزل و ستونهای دین الهی را در هم شکست. (وفا)

و هر که به دیدۀ بصیرت درست تأمل نماید، می داند که جمیع فتنه ها و ظلمهایی که در اسلام پدید گردید و ظلمهایی که بر اهل بیت رسالت واقع گردید، جمیعاً از بدعتها و فتنه ها و تدبیرهای آن منافقین بود که اصل شجرۀ خبیثۀ فتنه و فساد را در روز سقیفه غرس نمودند و به بدعتهایی که در اسلام احداث نمودند، تربیت نمودند. (سفینه)


بنگرید به: الطرائف از سید ابن طاوس؛ الاستغاثه از ابوالقاسم کوفی؛ النصّ والاجتهاد از سید شرف الدين؛ الغدیر، ج 6 و 7 و 8؛ التعجب کراجکی؛ دلائل الصدق شیخ محمد حسن مظفر، ج 3، نامۀ تاریخی عمر به معاویه؛ بحار الانوار، ج 8 ( چاپ کمپانی)، ص 230 به بعد؛ کامل بهایی از عماد الدین طبری، السقيفة، محمدرضا مظفر؛ حق اليقين، علامه مجلسی صص 154_ 278

. الانصداع: الانشقاق (2). الدعائم: الأساطين. والمراد بتابع أوّل أهل البغي، هو الثاني.

الإعراب:

«زاد» فعل ماضٍ معروف. «منه» متعلّق به. والضمير للموصول. «دعائم» مضافاً إلى «دين» و هو إلى «الله» فاعل «انصدعت». والجملة عطف على جملة الصلة. «تابع» مضافاً إلى الضّمير الراجع إلى أوّل أهل البغي المذكور في البيت السّابق، فاعل «زاد» في أوّل البيت.

المعنى:

بعد از اوّل اهل بغی، تابع او زیاد نمود در دین خدا، چیزهایی را که به واسطۀ آنها اسلام مضطرب و خراب شد، و ستونهای دین _ که انبیا و اولیا باشند _ به لرزه در آمدند. (3)

و هر که به دیدۀ بصیرت درست تأمل نماید، می داند که جمیع فتنه ها و ظلمهایی که در اسلام پدید گردید و ظلمهایی که بر اهل بیت رسالت واقع گردید، جمیعاً از بدعتها و فتنه ها و تدبیرهای آن منافقین بود که اصل شجرۀ خبیثۀ فتنه و فساد را در روز سقیفه غرس نمودند و به بدعتهایی که در اسلام احداث نمودند، تربیت نمودند. (سفینه)


بنگرید به: الطرائف از سید ابن طاوس؛ الاستغاثه از ابوالقاسم کوفی؛ النصّ والاجتهاد از سید شرف الدين؛ الغدیر، ج 6 و 7 و 8؛ التعجب کراجکی؛ دلائل الصدق شیخ محمد حسن مظفر، ج 3، نامۀ تاریخی عمر به معاویه؛ بحار الانوار، ج 8 ( چاپ کمپانی)، ص 230 به بعد؛ کامل بهایی از عماد الدین طبری، السقيفة، محمدرضا مظفر؛ حق اليقين، علامه مجلسی صص 154_ 278


1) ضعضع، به معنی ضعف است. و به معنی خضوع و ذلّت نیز آمده است. (ابوطالب)

2) انصدعت: تزلزلت وانكسرت. (وفا)

3) و تابع او که دویّم اهل بغی بود... زیاده بر آن ظلم، ظلمی چند نمود و بدعتی چند احداث کرد که اسلام را متزلزل و ستونهای دین الهی را در هم شکست. (وفا)

كَمينُ جَيْشِ بَدا يومَ الطفوفِ وَ مِنْ *** يوم السقيفة قَدْ لاحَتْ طلائعُهُ

اللّغة:

الكمين: الكامن بمعنى المختفي والمتواري (1). الجيش: الجند و العسكر. بدا الشيء، أي: ظهر. يوم الطّفوف: يوم العاشورا؛ و قد مضى معنى الطفوف في الأبيات السّابقة. يوم السّقيفة: يوم اجتمع النّاس فيه في سقيفة بني ساعدة و هي ساباط، كان الأنصار يجتمعون فيه لفعل القضايا و نصبوا أبابكر للخلافة. لاحت، أي: ظهرت، الطّلائع: جمع الطليعة، و هي الفرقة المتقدّمة من الجيش.


1) كمين، كأمير: قوم يكمنون في الحرب. (وفا)

الإعراب:

«كمين» مبتدأ (1). «جيش » مضاف إليه. «بدا» فعل ماضٍ معروف، فاعله مستتر. والجملة خبر المبتدأ. «يوم» ظرف ل-«بدا»، أُضيف إلى الطّفوف. «من يوم السقيفة» متعلق ب-«لاحت» (2)و هو فعل ماض معروف، فاعله «طلائعه» والضّمير ل-«الجيش».

المعنى:

لشکری بودند مخفی و متوارى. مقدّمة الجيش آنها ظاهر شد در روز سقیفۀ بنی ساعده، و به مرور دهور ظاهر می شدند تا آنکه در روز عاشورا کمین گشادند و ظاهر شده، کردند با عترت رسول خدا آنچه که کردند و خود را به لعنت ابدیّه گرفتار کردند (3)


چنین گویند که ملکی از ملوک مازندران، از علویی پرسید که: یا سید! حسین علیه السَّلام را با اصحاب و قرابات او کجا شهید کردند؟

علوی گفت: به کربلا.

ملک گفت: یا سید!حسین علیه السَّلام را در روز سقیفۀ بنی ساعده که با ابوبکر بیعت کردند، در آنجا شهید کردند. (کامل بهائی، ج 2، ص 304)


ضربتكم في كربلاء صوارم *** يوم السقيفة مزقت اغمادها

_خفاجی _ ر.ک. ذیل بند 6 بیت 2)

يا من يسائل دائباً *** عن كل معضلة سخيفة

لا تكشفنّ مغطئاً *** فلربمّا كشفت جيفة

ولرُبّ مستور بدا *** كالطبل من تحت القطيفة

لولا اعتداء رعية *** ألقى سياستها الخليفة

لنشرت من أسرار آل *** محمد جملاً طريفة

وأريتكم أن الحسين أصي- *** -ب في يوم السقيفة

(قاضی ابوبکر بن قريعه)

كشف الغمة، ص 502؛ بحار الانوار، ج 43، ص188؛ عوالم العلوم، ج 11، ص282.

دانی چه روز دختر زهرا اسیر شد؟ *** روزی که طرح بیعت «منّا امیر» شد

نیّر تبریزی

.

1) کمین در شعر، بدل است از کلمۀ «تابعه »در شعر قبل، با خبر است از برای مبتدای محذوفی که «هو» باشد. و آن راجع است به «تابعه».(ابوطالب)

2) «من يوم السقيفة»، جارّ و مجرور است و متعلّق است به «لاحت». و محتمل است که «من» موصوله باشد و معطوف باشد به کمین، و «یوم» ظرف و متعلق باشد به «لاحت». و براین تقدیر، جملۀ «قد لاحت طلائعه» صله و عاید است از برای «من». وبنابر تقدیر اوّل، معطوف است بر جملۀ «بدی» الی آخره. (ابو طالب)

3) کسی است که پنهان شده بود و کمین لشکر و سپاه کفر بود که ظاهر شد در روز واقعه کربلا، و از روز سقیفۀ بنی ساعده ظاهر شد طلیعه و پیش روِ آن سپاه. یا: آن کمین که روز سقیفه مقدّمۀ آن روز بود. یا آنکه: وی آن کسی است که در روز سقیفه، ظاهر شد طلیعه و پیش روِ او. (ابو طالب)

يا رَمْيَةً قد أصابَتْ وهيَ مُخْطَئَةٌ *** مِن بَعدِ خَمسينَ مَنْ شَطَتْ مرابِعُهُ

اللّغة:

المراد بالرمية، السّهم الّذي يرمى به نحو الهدف. الإصابة: وصول السهم إلى الهدف، والإخطاء: خلافه. شطّت، بمعنى: بعدت. المرابع، جمع «المربع»: المنزل.

الإعراب:

«یا»، حرف نداء، والمنادى محذوف (1). «رمية» مفعول لفعل محذوف (2)، أي: يا قوم! انظروا و اعجبوا و لاموارمية. «قد» للتحقيق. «أصابت» فعل ماضٍ معروف، فاعله راجع إلى الرمية. «الواو» حالية. «هي» للرمية، مبتدأ. «مخطئة» خبره. «من بعد خمسين» متعلّق ب-«أصابت». «من» موصول اسمی، مفعوله. «شطّت» فعل ماضٍ معروف، فاعله «مرابعه» والضمير للموصول. والجملة صلته.

المعنى:

ای شیعیان و دوستان! تعجّب نمایید از اینکه تیری که در کمان گذاردند _ به واسطهٔ غصب خلافت _ و رها کردند، آن تیر بعد از پنجاه سال (3)

توضیح: عبارت اخیر، به حساب ابجد، مساوی 61 می شود. بدین ترتیب که حرف آخر از کلمۀ «اندوه» می افتد («بی منتها اشاره به این است.) و باقی می ماند «اندو» = 6 + 4 + 50 + 1=61.

به هدف رسید در صحرای کربلا، و حضرت سيّد الشهداء و اصحابش را شهید نمود، و اگر غصب خلافت نمی کردند، هرگز این عمل واقع نمی شد.

1) «یا» در «یا رمية» ندای محذوف المنادی است، که «قوم» باشد. (ابو طالب)

2) «رمية: مفعول است از برای فعل محذوفی که افزع باشد، یا منصوب به نزع خافض است. یعنی: ای قوم! فزع می کنم از رمیه، یا رمیه را... و این عجب است که آن تیر، خطاکار بود با وجود رسیدن به نشان. (ابوطالب)

3) شهادت [سيد الشهدا عليه السَّلام] در سنۀ شصت و یک بود. و از هجرت تا رحلت [رسول خدا صلى الله علیه و آله] ده سال بود پس، از رحلت تا شهادت، پنجاه سال شود. و تاریخ شهادت، لفظ «اندوه بی منتها» است. (وفا)

و فَجْعَةً مالَها فِى الدَّهرِ ثانيةٌ *** هانَتْ لَدَيْها وإنْ جَلَّتْ فجائِعُهُ

اللّغة:

الفجعة: الرزيّة، والجمع: فجائع. الهون: السّهولة. قوله جلّت، أي: عظمت.

الإعراب:

«فجعة» عطف على رمية في البيت السّابق، فإعرابها إعرابها. «ما» نافية. «لها» خبر مقدّم. «في الدّهر» حال من الثانية و هي مبتدأ مؤخَّر و مجیء الحال عنه باعتبار كونه في المعنى مفعولاً للنّفي. والجملة صفة ل-«فجعة». «هانت» فعل ماضٍ معروف. «لديها» متعلّق به. و الضّمير في «لها» و «لديها» للفجعة. «إن» وصليّة. «جلّت» فعل معروف. «فجائعه» تنازع فيه عاملان، فبكلّ منهما أعملت اضمرت الفاعل في الآخر (1). والضّمير للدّهر.

المعنى:

ای شیعیان و دوستان! نظر نمایید و تعجّب کنید از مصیبتی که نیست در روزگار، مصیبتی که ثانی او باشد. جمیع مصیبتهای روزگار _ اگر چه بزرگ باشد _ در نزد این داهیۀ کبری کوچک و سهل و آسان است.(2)

الف) امام حسن مجتبى عليه السَّلام: لا يومَ كيومك يا أبا عبد الله. (مناقب، ج 4، س 86، امالی صدوق، ص 101، مجلس 24 ، رقم 3؛ بحار الانوار، ج 45، ص218؛ عوالم العلوم، ج 17، ص 154؛ مقتل مقرم، ص 201 با مدارک فراوان در پاورقی).

ب ) امام سجاد عليه السّلام: لا يومَ كيومِ الحسينِ. (مالی صدوق، ص 374، مجلس 70 ، رقم 10؛ بحار الانوار، ج 44، ص 298، رقم 4.

ج ) امام سجاد علیه السَّلام: و هذه الرزيّة التي لا مثلها رزيّة... فإنّا لله وإنّا إليه راجعون من مصيبةٍ ما أعظمَها وأوجعَها وأفجعَها وأكفّها وأفظَّها وأمرَّها وأفدَحها. (بحار الانوار، ج 45 ، ص 148، به نقل از لهوف).

د )حضرت زينب عليها السَّلام در روز عاشورا: اليوم ماتت أمّي فاطمة و أبي عليّ وأخي حسن. (تاريخ طبری، ج 4، ص 319؛ ارشاد، ص 232؛ تذكرة الخواص، ص 225؛ بحار الانوار، ج45، ص 59 به نقل از لهوف).

ھ ) زیارت عاشورا: مصيبة ما أعظمَها وأعظم رزيَّتها في الإسلامِ و في جميعِ السماواتِ والأرض. (شفاء الصدور، ج 2، صص 94_127).

همچنین بنگرید به: بحار الانوار، ج 44، صص 269_272، باب 32، باب أنّ مصيبتَه كان أعظم المصائب؛ عوالم العلوم ، ج 17، صص 523_515.

ای خدا یک تن و این جمله بلا *** این چه صبر است و چه طاقت، چه ولا

دردش از کلّ بشر بیشتر است *** مگرش طاقت فوق البشر است!

(بیدل _ سفينة النجاة)

تا چرخ سفله بود خطایی چنین نکرد *** بر هیچ آفریده جفایی چنین نکرد

محتشم


1) «فجائعه » فاعل است از برای «هانت». و ضمیر در آن راجع است به «دهر». و فاعل «جلّت» راجع است به «فجائع». و عود ضمیر است به متأخّر، لفظاً لا رتبةً. (ابو طالب)

2) دربارۀ عظمت مصیبت حضرت سید الشهدا صلوات الله عليه نصوص عدیده ای از اهل بيت عليهم السَّلام وارد شده است. از جمله:

و لَوْعةً أَضْرَمَتْ في قلب كلّ شج *** ناراً بلَذْعَتِها صابَتْ مَدامِعُهُ

اللّغة:

اللّوعة: ما يجده الإنسان لولده و حميمه من الحرقة وشدّة الحبّ.

الإضرام: جعل النّار مشتعلة. الشَّجي _ من الشجو : الحزين (1). اللذعة _ بالذّال المعجمة: الإحراق كما قيل. الصّوب: الجريان (2). المدامع: آماق العين (3).

الإعراب:

«ولوعة: عطف على «رمية». «أضرمت» فعل ماضٍ معروف، فاعله راجع إلى لوعة. «في قلب» بإضافة إلى «كّل» وهو إلى «شجٍ» متعلّق ب-«أضرمت». «ناراً» مفعوله. «بلذعتها» متعلّق ب-«صابت»، والضّمير للنّار. «صابت» فعل ماضٍ معروف . «مدامعه» فاعله والضّمير لشج. والجملة صفة للنّار.

المعنى:

نظر نمایید سوزشی را به جهت دوستی که برافروخته است در دل هر محزونی، آتشی را که شعله زده است و دلها را سوخته، و به عوض اشک مجاری اشک را جاری نموده. (4)

نگرفت دست دهر، گلابی به غیر اشک *** ز آن گل که شد شکفته به بستان کربلا

(محتشم)

زیارت ناحیۀ مقدسه:

السلام عليك... سلام من قلبه بمصابك مقروحُ و دمعُه عند ذكرك مسفوحٌ، سلامُ المفجوع الحزين الواله المستكين...


1) شج در اصل، شجي بوده، بر وزن «خشن» (ابو طالب)

2) صوب، به معنی صبّ است که ریختن باشد. (ابو طالب)

3) مدامعه: مدامع، جمع «مدمع» است. و مدمع به معنی گوشۀ چشم است. و مراد در اینجا اشک چشم است، از قبیل تسمیۀ حال به اسم محلّ. و ضمیر در آن، راجع است به «شج». (ابو طالب)

4) چنان آتشی به دلها زده که دلها آب شده، از چشمه های چشم جاری می شود. (وفا)

لا العينُ جَفَّ بِسَفْع النَّارِ مَدْمَعُها *** و لا الفُؤاد حبا بالدَّمْعِ سافِعُهُ

اللّغة:

المراد بالعين هنا، الباصرة. الجفّ: صيرورة الشيء يابساً بعد البلة. السّفع : الإحراق. المدمع: مجرى الدمع. الفؤاد: القلب. خبا، أي: خفي واستتر.

الإعراب:

«لا» نافية مشبّهة ب-«ليس». «العين» اسمها. «جفّ» فعل ماضٍ معروف. «بسفع النّار» متعلّق به «مدمعها» فاعله، و الضّمير للعين. والجملة خبر «لا» و «لا» أيضاً مشبّهة ب-«ليس». «الفؤاد» اسمها. «خبا» فعل ماضٍ معروف. «بالدمع» متعلّق به. «سافعه» فاعله، والضّمير للفؤاد. و الجملة خبر «لا».

المعنى:

در این مصیبت عظمی و داهیۀ کبری، نه اشک چشم شیعیان خشک می شود به واسطهٔ سوختن آتش قلب آنها و نه آتش دلهای ایشان خاموش می شود به واسطهٔ جاری شدن اشکهای چشم ایشان. متّصل اشک از چشمها جاری و قلبها در سوز و گداز است.(1)


1) نه آتش دل ، آب چشم را خشک می کند و نه آب چشم ، آتش دل را فرو می نشاند. سبحان الله! این چه آبی است و چه آتشی است! (وفا)

كُلّ الرّزايا و إنْ جَلَّتْ وقائِعُها *** تُنْسى سِوَى الطَّفِّ لا تُنْسى وقائِعُهُ

اللّغة:

الرّزايا: جمع «الرزيّة»: المصيبة. الجلّة العظمة. الوقائع: جمع «الوقيعة»: القضيّة الواقعة. والمراد بالطفّ، موضع قتل الحسين عليه السَّلام، و قد مضى منّا في وجهه ما مضى.

الإعراب:

«كلّ» مضافاً إلى الرّزايا. مبتدأ. «إن» وصليّة. «جلّت» فعل ماضٍ معروف، فاعله «وقائعها». «تنسىٰ» فعل مضارع مجهول، مرفوعه راجع إلى الرّزايا. والجملة خبر المبتدأ. «سوىٰ» من كلمات الاستثناء. «الطفّ» مستثنى. «لا» نافية. تنسی» فعل مضارع مجهول، مرفوعه «وقائعه» والضّمير للطفّ.

المعنى:

جميع مصائب و بلایا ، اگر چه بزرگ باشند و تحمّل آنها سخت و دشوار باشد، بعد از گذشتن زمانی، فراموشی از او حاصل می شود، سوای واقعۀ کربلا، هرچه زمان طول بکشد، فراموشی حاصل نمی شود، روز به روز حزن و اندوه شیعیان زیادتر می شود.(1)


1) زیرا که این مصیبت، در جمیع عوالم امکان سرایت نموده و جمیع موجودات را با همّ و غم قرین نموده... پس چگونه چنین مصیبتی از خاطرها محو خواهد شد؟! (سفینه)

بند دهم

ذادوا عَنِ الماء ظَمْآناً مَراضِعُهُ *** مِنْ جده المصطفىٰ السّاقي أصابِعُهُ

اللّغة:

الذود: المنع (1)

أنا الذائد الحامي الذمار، وانّما *** يدافع عن أعقابهم أنا أو مثلي

(وفا)

. المراضع: جمع «المرضعة»: المرأة الّتي ترضع الولد (2).

الإعراب:

«ذادوا» فعل ماضٍ معروف مع فاعله، «عن الماء» متعلّق به. «ظمآناً» مفعوله. «مراضعه» مبتدأ، والضّمير للظمآن «من جدّه» متعلّق بمحذوف، خبر المبتدأ. «المصطفى» و «السّاقي» وصفان له. «أصابعه» خبر بعد الخبر. والجملة صفة للظّمآن (3).


1) ذادوا _ بالذّال _ أي: منعوا. قال الشاعر:

2) مراضعه : جمع مُرضع _ بضمّ الميم _ وهو الثدی. (وفا)

3) «ظمآن»، حال است از منِ موصوله در «من جده». «مراضع» فاعل است از برای ظمآن. «من» در «من جدّه» موصوله است. و مفعول است از برای «ذادوا». جده المصطفی، صله و عاید است از برای آن. «اصابع» مفعول است از برای ساقی. و ممکن است که «ظمآناً» مفعول ذادوا بوده باشد . و «مرضعه» صفت ظمآن باشد. و «من جده» جار ومجرور بوده باشد و متعلّق به «مراضعه» و معنی چنین باشد که: منع کردند از آب، تشنه ای را که شیر خوردنهای او، از جدّ او _ که حضرت مصطفی صلّی الله علیه و آله بوده باشد _ بود... (ابو طالب)

المعنى:

منع کردند فرقۀ دغا از آب، مباح تشنه جگری را که می مکید انگشتان جدّش رسول خدا را (1)

اصول کافی، ج 1، صص 464_465، کتاب الحجة، باب مولد الحسين عليه السَّلام، حدیث 4 ، مناقب، ج 4، ص 50، به نقل از بحار الانوار، ج 43، ص 254، ذیل رقم 31؛ ترجمة الامام الحسين عليه السَّلام از تاریخ دمشق ابن عساکر، صص 127_128، رقم 166؛ بحار الانوار، ج 44، ص198، حدیث 14 به نقل از کافی؛ بحار الانوار، ج 43 ، ص 246 ، رقم 20، به نقل از علل الشرایع ،همان، ج 43، صص ج 43، صص 284_283، رقم 49_50، به نقل از مناقب ؛ عوالم العلوم، ج 17، صص 21_22 و 24_25؛ احقاق الحق، ج 10، صص 531_532 و ج 11، صص 303_304 و ج 19، صص 212_213

که مالک حوض کوثر بود به مقتضای «إنّا أعطيناك الكوثر».(2)

1) دربارۀ سیراب شدن حضرت سید الشهدا صلوات الله علیه از انگشت و زبان حضرت رسول خاتم صلی الله علیه و آله بنگرید به:

2) علی بن ابراهیم قمی رضوان الله عليه ذيل آيه شريفة «إنّا أعطيناك الكوثر» می نویسد: الكوثر، نهر في الجنّة أعطى الله محمداً عوضاً عن ابنه ابراهيم (تفسیر قمی، ج 2، ص 445)

يُعْطِيهِ إبهامه آناً و آونةً *** لسانَهُ فَاسْتَوَتْ مِنْهُ طَبائِعُهُ

اللّغة:

الإيهام: أكبر الأصابع. آونة _ على وزن أفعلة _: جمع «أوان» و هو و «آن» بمعنى الوقت (1)

آن، به معنی حین است. و آونة، جمع آن است. و به معنی دفعۀ واحده هم آمده است. در صحاح است: هو يفعل ذلك آونة، يعنى می کند این کار را دفعه واحده. (ابوطالب)

. الاستواء: الاعتدال. الطبائع: جمع «الطّبيعة»: المزاج.

الإعراب:

«يعطيه» فعل مضارع معروف، فاعله مستتر للجدّ و مفعوله للظّمآن (2). «إبهامه » فعول ثانٍ له، والضمير للجدّ. «آنّا» ظرف له. «و آونةٌ لسانه» عطف على إبهامه آناً. فالتقدير: يعطيه لسانه آونة. «الفاء» تفريعيّة. «استوت» فعل ماضٍ معروف . «منه» متعلق به (3). «طبائعه» فاعله والضّمير للظَّمآن (4).

المعنى:

رسول خدا گاهی انگشت ابهام خود را در دهان آن حضرت می گذارد، و زمانی زبان مبارک را، و آن جناب می مکید زبان رسول


1) آونة، أي: آناً آخر. (وفا)

2) یعطیه، خبر سیّم است از برای جدّه [که در بیت قبل آمده] و مفعول آن راجع است به «من» موصوله. (ابوطالب)

3) ضمیر «منه» راجع است به جدّ یا به ابهام. (ابو طالب)

4) ضمیر در «طبایعه» راجع است به «من» موصوله. (ابوطالب)

خدا. گوشت و پوست آن حضرت از آب دهان جدّش پرورش یافته بود. (1)

الف) با این کار، امامت در نسل او جاری و ساری گشت. (ر.ک. روایت مناقب، ج 4، ص 50)

ب) مصداق روایت «حسين منّي وأنا من حسين» ظاهر شد. یعنی بر همه روشن گردید که گوشت و پوست سید الشهدا علیه السَّلام از شیرۀ جانِ نبوی است. لذا هر ظلمی که بر حضرت حسینی واقع شود، در حقیقت به حضرت نبوی شده است. (نقل به تلخیص از سفینه)

اللغة:

لله مُرتَضِعٌ لَمْ يَرْتَضِعْ أَبَداً *** مِنْ ثَدْي أُنْثَى و مِنْ طُهُ مَرَاضِعُهُ

الثّدى: معروف للذّكر والأنثى. طه: من أسماء النبيّ صلّى الله عليه و آله. المراضع: جمع «المرضع»، اسم مكان أو مصدر ميميّ.

الإعراب:

«الله» خبر مقدّم. «مرتضع» مبتدأ مؤخّر (2)

الله» أصله: بالله . لامه، لام التعجّب، وهو منادى، حذف منه حرف النداء. و «مرتضع» خبر المحذوف، أي: هو مرتضع. (وفا)

. «لم يرتضع»جازم و فعل مضارع معروف مجزوم، فاعله للمرتضع. «أبداً» ظرف للفعل. والجملة صفة للمبتدأ. «من ثدي» متعلّق ب-«لم يرتضع». أنثی» مضاف إليه.«من

1) از نتایج ارضاع حضرتش به وسیلۀ انگشت پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله این بود:

2) لام در «لله»، لام قسم است . «مرتضع» خبر از مبتدای محذوفی که ضمیر راجع به «من» موصوله در بیت اوّل این بند باشد.(ابو طالب)

طه» خبر مقدّم. «مراضعه» مبتدأ مؤخَّر، والضمير للمرتضع.

المعنى:

جان همۀ شیعیان به فدای بزرگواری باد که شیر نخورد هرگز از پستان زنی و شیر دهندۀ او حضرت رسول بود که در قرآن، مخاطب به «طه» بود.(1)

لهذا لفظ «طه» بر آن سرور وارد و نازل شد، که ای پیغمبر! بگذار قدم خود را بر زمين. «ما أنزلنا عليك القرآنَ لِتَشقى » (طه: 2).

و همچنین حضرت امام حسین علیه السَّلام که از آن سرور شیر خورد ، و تربیت و نموّ گوشت و پوست و خون او ، از اجزای آن سرور صلى الله علیه و آله و سلّم شد، به قسمی متحمّۀل بار مصائب و رزایا شد که ملائکه مقرّبین و انبیای مرسلین از آن تعجّب نمودند؛ چنانچه امام عصر علیه السَّلام در بعضی از فقرات زیارت آن سرور می فرماید: ولقد تعجَّبتْ من صبِرك ملائكةُ السماوات.

باری، چون آن سرور منسوب الى الله و مرتضع من رسول الله بود، «سرّ الله» گردید و اسرار در او جمع شد، چنانچه بحرالعلوم [در بیت بعد] می فرماید. (سفينه)

صدر کلام فاضل بسطامی، اشاره دارد به روایتی که شیخ جلیل قمی قدّس سرّه ذیل آيۀ شريفۀ «طه ما أنزَلنا عليكَ القرآنَ لِتَشقى» از امام باقر و امام صادق عليهما السلام روایت می کند:

عن أبي عبدالله وأبي جعفر عليهما السَّلام قالا: كان رسول الله صلى الله عليه وآله إذا صلّى، قام على أصابعِ رجليه حتّى تورَّمت. فأنزل الله تبارك وتعالى «طه» بلغة طيّ. يا محمد! ما أنزلنا عليكَ القرآنَ لِتشقى. إلاّ تذكرة لِمَنْ يُخشى. (تفسير قمى، ج 2، صص 57_58)


1) در تعبیر مرحوم بحر العلوم به اسم جناب پیغمبر به لفظ «طه» اشارۀ لطیفی است به اینکه جناب حضرت نبوی، در توجّه به عبادت و اطاعت حضرت باری، به مرتبه ای متحمّل زحمت و مشقّت شدند که در حال قیام به یک پای مبارک اقدام می فرمودند، به قسمی که پای مبارکش ورم نمود، چنانچه بعضی مفسّرین فرموده اند.

سِرُّ بِهِ خَصَّهُ باريهِ إِذْ جُمِعَتْ *** و أُودِعَتْ فيهِ مِنْ أسرى وَدائِعُهُ

اللّغة:

المراد بالسرّ، المجهول القدر (1)

یعنی: آنچه بر آن حضرت وارد آمد از مصائب، سری است که اختصاص داده است به آن حضرت، خالق وی، زیرا که جمع شده است و ودیعه گذاشته شده است در آن حضرت، و دایع خدای تعالی از روی مصلحتی و امری . (ابو طالب)

. الباري: الخالق. الإيداع: جعل الشيء وديعة، جمعه «ودائع». الإسراء: جعل الشخص سائراً في اللّيل. والمراد من أسرى، معراج الرسول أو ليله.

الإعراب:

«سرّ» خبر مبتدأ محذوف راجع إلى الحسين عليه السَّلام. «به» متعلق ب-«خصه و هو ماضٍ معروف، فاعله «باريه»، والضّمير المجرور بالحروف ل-«طه»، والمنصوب والمجرور بالاسم للحسين عليه السَّلام. والجملة صفة ل-«سرَ». «إذ» تعليليّة. «جمعت» و «أودعت» فعلان ماضيان مبنيّان للمفعول تنازعا في ودائعه. فبكلّ واحد اعملت، أُضمرت المرفوع في الآخر. «فيه» متعلّق بأحدهما. «من أسرى» متعلّق بمحذوف، حال من ودائعه، والضمير للرسول أو المعراج أو ليله.


1) سرّ: أي عدم ارتضاعه من الثدى سرّ. (وفا)

المعنى:

جناب سيّدالشهداء عليه السّلام سرّی بود از اسرار خدا، مجهول القدر در نزد خلق (1)

الف) امام حسین علیه السَّلام به اصبغ بن نباته: ليس لأحدٍ من خلقه ما عندنا لأنّا أهل سرّ الله (بحار الانوار ، ج 44، ص 184، رقم 11 به نقل از مناقب).

ب) إنّ عندنا سرّ من سرّ الله. (بحار الانوار، ج 25، ص 386 به نقل از کتاب سید حسن بن كبش).

ج) و بنگرید به: بحار الانوار، ج 2، صص ،174_175، روایات 11_14 از بصائر الدرجات. و بحار الانوار ج 2، ص 80 رقم 78 از غیبت نعمانی.


آنگاه که امام علیه السلام واجد مقام سرّ اللهی است، پس:

الف) خداوند تعالی به کسی که به یادش آب بنوشد، اجر عطا می کند [کامل الزيارات، ص 106، باب 34].

ب) در تربتش فوایدی قرار داده: آنکه در کام طفل بخوراند. و آنکه تسبیح از آن _ بدون ذکر _ بگذراند، از فواید آن بی نصیب نماند. نماز بر آن، سبب قبولی است. در لحد گذاشتن آن، سبب رفع عذاب از میّت می شود. انداختن آن در دریا، سبب رفع اضطراب دریا، و در متاع نهادنش، امان از دزد. و بر بیمار خوراندنش، سبب شفاست.

بنگرید به کتاب المزار مفید، صص 125 _ 134 باب 61_62؛ وسائل الشیعه، ج 10، صص 420_421، باب 75؛ بحار الانوار، ج 101 ، صص 118_140، باب 33؛ نور العين في المشي إلى زيارة قبر الحسين عليه السَّلام، صص 246_274، باب 261_247؛ ادب الزائر، تألیف علامه امینی.

ج) در زیارتش، ثوابهای فراوان قرار داده، حتّی برای آنکه گرد زائر حضرتش به او برسد.

بنگرید به: کامل الزیارات، باب 40_69؛ نورالعین، صص 69_198، باب 57_218، بحار الانوار، ج 101، صص 1_106، باب 18_31؛ وسائل الشيعه، ج 10، صص 318_391، باب 37_65

د) نیز در گریه بر ماتمش، ثواب مقرّر فرمود. بنگرید به توضیحات بیت 4 از بند اوّل.

ھ) در مورد اجابت دعا تحت قبّه اش، و قرار دادن امامت در نسل و ذریه اش، بنگرید به توضیحات بیت 3 و 4 از بند دوم.


پس ای شیعه! ملاحظه نما قدر و جلال آن سرور عالمیان را که خداوند عالم، چگونه سلطنت عامّه به آن سرور عطا فرموده، به جهت تحمّل رزایا و بلایا و صبری که به جهت رضای خدا در آن باب نمودند. سعی نما که به یک سبب از اسباب، خود را به آن سرور منسوب سازی، که بهتر از او مولا و آقایی در دنیا و روز جزا و عالم بهشت نداری .(سفینه)

.خداوند عالم آن حضرت را تخصیص داده بود به

1) در مدارک زیر، «اهل سرّ الله» بودن حضرتش بیان شده است:

رسول ختمی مآب صلّى الله علیه و آله دون سایر انبیا، زیرا که جمع شده بود و ودیعه گذارده شده بود در آن حضرت، اسرار شب معراج، به تقریباتی که در کتب مفصّله مذکور است.(1)

بحار الانوار، ج 18، صص 282 _ 410؛ بحار الانوار، ج 27، صص 1_4؛ کتاب معراج النبي، محمد ابو عزیز الخطّی، که حدیث معراج را از نسخهٔ منسوب به امام سجاد عليه السَّلام نقل کرده است.

غرسٌ سَقاهُ رسول الله مِنْ يَدِهِ *** و طابَ مِنْ بعدِ طيب الأصلِ فارِعُهُ

اللّغة:

الغرس: الشّجر المغروس. الفارع: التابع المنوط على الأصل (2)

فادعه: شاخ و برگ و پیوند. والمراد به سائر الائمة عليهم السَّلام. (وفا)

.

1) دربارۀ معراج نبوی، بنگرید به:

2) 2. فارع، اوّل بچه ای است که متولّد شود از شتر. و در زمان جاهلیت، آن را از جهت تبرك، از برای آلهۀ خود ذبح می کردند. و به معنی کثرت شاخۀ درخت نیز آمده. (ابو طالب)

الإعراب:

«غرس» خبر لمبتدأ محذوف (1). «سقاه رسول الله» فعل و مفعول و فاعل. «من يده» متعلّق ب-«سقى». «طاب» فعل ماضٍ معروف. «من بعد» بالإضافة إلى «طيب» و هو إلى «الأصل» متعلّق بمحذوف حال من «فارعه» وهو فاعل، والضّمير للغرس.

المعنى:

آن حضرت درخت هدایت بود که رسول خدا او را غرس نموده بود و از دست مبارک او را آب داده بود. بعد از طیب اصل خود آن حضرت، نُه امام که فرع درخت هدایت بودند طیّب الاصل و پاک و پاکیزه بودند.(2)


این بیت ، اشاره به حدیثی دارد که به مضمون آن، پیامبر صلّی الله علیه و آله با نهادن انگشت ابهام خود در دهان حضرتش ، امامت را در نسل او جاری گردانید.

(مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 50).


در مورد تأویل شجرۀ طیبه به ائمه علیهم السَّلام و تشبیه آن بزرگواران به درخت نور، بنگرید به:

تاريخ دمشق، صص 123_124، رقم 163 _ 164؛ بحار الانوار، ج 24، صص 136_143، باب 44 ؛ احقاق الحق، ج 5، صص 255_266 و ج 7، ص 180_183 و ج 9، صص 414 و ج 14، ص 593_591 و ج18، صص 334_347


1) غرس، مبتداست. و جملۀ «سقاه» تا آخر، صفت است از برای آن. (ابو طالب)

2) چنانچه این مطلب _ فی الجمله _ از فقرۀ زیارت جامعۀ کبیره ظاهر می شود: إنّ نوركم وطينتكم واحدةٌ، طابتْ وطهرتْ بعضُها من بعض. (سفينه).

ذَوَتْ بَواسِقُهُ إِذْ أَظْمَؤوهُ فَلَمْ *** يُقْطَفْ مِنَ الثَّمَرِ المطلُولِ يانِعُهُ

اللّغة:

ذوت بواسقه، أي: يبست فروعه (1)

باسق_ كصاحب_ ثمرة طيبة صفراء . سُوق _ بضمتين _: دراز شدن درخت خرما و فائق شدن بر اصحاب خود. (کشف اللغات)

ذوت بواسقه: پژمرده شد شاخه های آن درخت. (وفا)

. الإظماء: جعل الشيء ظامياً. القطاف: تناول الثّمر من الشّجر (2). المطلول: ما أصابه الطلّ: المطر الضعيف (3)

مطلول، مشتق است از طل، وطلّ به معنی سرشک و باران است _ کشف.

الثمر المطلول: باران خورده، یعنی تازه و خرّم.(وفا)

. اليانع : الثمر الّذي حان قطافه (4)

ينع الثمر _ كمنع وضرب _ ينعاً وينوعاً: حان قطافه.

واليانع: الاحمر من كل شيء. (وفا)

میرزا ابو طالب، این کلمه را «نابعه» ثبت کرده و نوشته:

نبع، به معنی نزدیک شدن زمان چیدن ثمر، و به معنی ثمر پختۀ رسیده نیز آمده است. (ابوطالب)


1) باسق _ بروزن صاحب _ چنانکه در قاموس است، به معنی «ثمره نیکوی شجره» است. (ابو طالب)

2) قطف _ بالکسر _: انگور چیدن و بریدن خوشۀ انگور و مانند آن _ کشف. (وفا)

3) طلل: چیزی که سبب تعجّب شود و به معنیِ «تر و تازه از هر چیز» نیز است. (ابو طالب)

4) یانعه ( نائب فاعل): الثمر المدرک: رسیده از میوه.

الإعراب :

«ذوت بواسقه» فعل و فاعل، الضّمير المجرور للغرس. «إذ» تعليليّة. «أظمؤوه» فعل و فاعل و مفعول . «الفاء» تفريعيّة. «لم» جازمة. «يقطف» فعل مضارع مجهول مجزوم ، مرفوعه «يانعه» . «من الثمر» متعلّق بمحذوف حال عن «يانعه». «المطلول» صفة ل-«الثّمر»، والضّمير المجرور للغرس.

المعنى:

منافقین تشنه گذاردند این درخت هدایت را، پس خشکید شاخه های آن درخت. و میوۀ بسیار نفع او که علم و حکمت و معارف ربّانی باشد، به ثمر نرسید و نگذاردند مردم از آن میوه ها منتفع شوند.(1)


1) آن درختی که در باغستان نبوی تربیت یافت و به جهت هدایت و ارشاد شاخ و برگ برآورد و از جهت استحکام شریعت بیضا ضیای نبوی، ریشه دوانید و به جهت رفاه و آسایش امّت مرحومه، برگ و بار برآورد که امّت مرحومه در سایۀ او استراحت نمایند و از میوههای او (علوم و حِکَم و معارف ربّانی و حقایق احکام نبوی) بهره ور شوند؛ آن گروه اشرار و فجّار، آن درخت را تشنه گذاشتند و آب را از او قطع نمودند و سینۀ آن درخت را که صندوق علوم ربّانی و مخزن علم و حکمت صمدانی بود ، به سم اسبان در هم شکستند و شاخه های آن درخت که نوجوانان هاشمی بودند مثل علی اکبر ماه رخسار و علی اصغر و جعفر و عبدالله گل عذار را از بی آبی و تشنگی خشک نمودند. پس امّت مرحومۀ متحیّره را از میوه های نیکو و خوشبوی تر و تازه و رسیدّ آن درخت منع نمودند که نتوانند ایشان از این میوه ها بچینند و از منافع آن کامیاب و بهره ور گردند. (بسطامی_ سفینه)

عَدَتْ عَليهِ يَدُ الجانينَ فَانقَطَعَتْ *** عَنْ مُجتَني يَنْعِهِ الزاكي مَنافِعُهُ

اللّغة:

العدوان: الظّلم (1). الجانين: جمع الجاني: أخذ الثمر من الشّجرة (2). الانقطاع: الانفصال. المجتني: اسم فاعل من الاجتناء : الاقتطاف. الينع _ كفلس_: ثمر أدرك وقت قطافه. الزّاكي: الطيّب.

الإعراب:

«عدت» فعل ماضٍ معروف. «علیه» متعلّق به، والضمير للغرس. «يد» مضافاً إلى «الجانين» فاعله. «الفاء» تفريعيّة. «انقطعت» فعل ماضٍ معروف، فاعله «منافعه». «عن مجتني» متعلّق به، أُسقط نون الجمع بالإضافة إلى «ينعه»، «الزّاكي» صفة له، والضّمير في الموضعين للغرس.

المعنى :

ظلم کرد بر آن شجر هدایت، دست ظالمین و آخذین ثمر به عدوان. پس منقطع شد منافع او از چینندگان میوه های طیب و طاهر که به اهل استحقاق می رسید.(3)


1) عدت عليه: فاقتطفوها قبل بلوغها. (وفا)

2) جانين، محتمل است که از جنایت _ به معنی خطا - باشد. و محتمل است که از که جنی _ به معنی چیدن _ باشد . یعنی: تعدّی کرد بر آن درخت، دست خطاکاران یا چینندگان. (ابوطالب)

3) تشبیه نموده است مرحوم بحر العلوم، حضرت امام حسین صلوات الله عليه به درخت، و لوازم مشبهٌ به را از ثمر و منافع. و فواید از برای او ثابت نموده و بعد فرموده که این فواید و ثمرات، از ظلم ظالمین و معاندین و تعدّی جانین و کافرین، به شیعیان و دوستان او نرسید. لعنة الله على القوم الظالمين (بسطامی _ سفینه)

قضى عَلى ظَمَأ و الماءُ قد مُنِعَتْ ***بمُشْرِعاتِ القَنا عَنْهُ مَشارِعُهُ

اللّغة:

قضى على ظمأ ، أي: مات ظمآناً. والمراد بمشرعات القناة: الرماح الواردة على الأجسام للاستسقاء بالدّم (1). المشارع جمع «المشرع»: الطريق للواردة على الماء.

الإعراب:

«قضى» فعل ماضٍ معروف، فاعله راجع إلى الحسين عليه السَّلام. «على ظمأ » متعلّق به «الواو» حالية. «الماء» مبتدأ . «قد» للتحقيق. «منعت» فعل ماضٍ مجهول، مرفوعه «مشارعه». «مشرعات» و «عنه» متعلّقان به، والضّمير الأوّل للحسين عليه السَّلام والثاني للماء (2). والجملة خبر المبتدأ.

المعنى:

شهید نمودند آن حضرت را در حالتی که تشنه بود و منع کردند راههای آب فرات را بر آن حضرت به نیزه های خونریز و شمشیرهای


1) «مشرعات» جمع مشرعة، به معنی ورود تشنۀ آب است بر سر آب. و «قنی» جمع قناة است. پس «مشرعات القنا» عبارت می شود از: محل آب خور از نیزه ها. (ابو طالب)

2) ضمير «مشارعه»راجع است به ماء. و ضمیر «عنه» راجع است به سید الشهداء علیه السَّلام. و «مشارعه » نایب فاعل است از برای «مُنعت» (ابو طالب)

نيز. (1)

این خشک لب فتادۀ دور از لب فرات *** کز خون او زمین شده، جیحون، حسین تُست

ونعم ماقيل:

ساقیً حوض کوثر و سقّای سلسبیل *** خون را چو آب کرده به راه خدا سبیل

(بسطامی _ سفینه)

قد حَرَّموهُ عَليهِ في الحَياةِ و مِنْ *** بعدُ اسْتَحَلُّوا لِكَيْ تَعفُوا مَضاجِعُهُ

اللّغة:

التّحريم: جعل الشي. ممنوعاً عنه، و مقابله الاستحلال. العفو: الانطماس و الانمحاء. المضاجع: جمع «المضجع»: المرقد.

الإعراب:

«قد» للتحقيق. «حرّموه» فعل و فاعل و مفعول، والمفعول للماء. «عليه» و «في الحياة» متعلّقان به، والضّمير للحسين عليه السّلام. «من بعد» بالضمّ لنيّة الإضافة متعلّق ب-«استحلوا» و هو فعل ماضٍ معروف مع فاعله. «اللّام» تعليليّة. «كي» مصدريّة. «تعفو» فعل مضارع معروف منصوب ب-«كيْ» ، سكَن للضّرورة. «مضاجعه» فاعله، و الضّمير للحسين علیه السَّلام.


1) و به عبارت اخریٰ، ورود نیزه ها بر جسم انور آن سیّد عطشان ، چنان تأثیر نموده بود که از شدّت جراحتی که آن نیزه مجروح نموده بود، شریعۀ خونی از آن جراحت جاری گردیده بود. چنانچه از شریعه، آب جاری می شود، از بدنِ مقدس منوّر معطر آن سرور تشنه لبان و رگهای جسم آن سیّد عطشان، در آن زمان، شریعۀ خونی جاری بود.

المعنى:

ای شیعیان! در حال حیات آب مباح را منع کردند و حرام نمودند بر آن حضرت. بعد از شهادتش آب را مباح و حلال نمودند بر مرقد منوّرش تا آنکه قبر مطهر آن حضرت را محو نماید تا آنکه کسی از شیعیان نتواند به زیارت آن بزرگوار مشرّف شود. (1)

آبی که به زندگی ندادند به او *** چون گشت شهید، بر مزارش بستند (وفا)

هَمُّوا بإطفاءِ نُورِ اللهِ و اجتَهَدوا *** فى وَضعِ قَدْرِ مَنِ الرَّحْمَنُ رَافِعُهُ

اللّغة:

الهمّ بالأمر، أن يذكر في النفس فعله (2). الإطفاء: الإخماد. وضع القدر: حطّ المنزلة والمرتبة.

الإعراب:

«همّوا» فعل ماضٍ معروف مع فاعله. «بإطفاء» بالإضافة إلى «نور» و هو إلى «الله» متعلّق به «اجتهدوا» فعل و فاعل. «في وضع» متعلّق به بإضافة «وضع» إلى «قدر» و هو إلى الموصول. «الرحمن» مبتدأ. «رافعه» خبره. والضّمير المجرور عائد الموصول، والجملة صلته.

المعنى:

قصد نمودند و همّت گماشتند تا آنکه نور خدا را خاموش نمایند. و


1) و بمضمونه شعر فارسي:

2) همّوا: قصدوا. (وفا)

سعی و کوشش زیاد کردند تا آنکه پست نمایند قدر و مرتبۀ کسی را که خداوند عالم او را بلند مرتبه قرار داده، غافل از آنکه عزیز کردۀ خدا بی قدر و منزلت نخواهد شد.(1)

و بنی العبّاس، زائرینش را از زیارتش منع نمودند و آب بر مرقدش بستند و گاو بر مزارش راندند که آثار مرقد شریفش را برطرف سازند؛ غافل از اینکه جمیع اشیاء از جمادات و نباتات، مطیع و فرمانبردار ایشانند و غافل از اینکه نوری که خدا او را روشن سازد، نمیتوانند خاموش سازند، چنانچه گفته اند:

چراغی را که ایزد بر فروزد *** هر آنکس پُف کند، ریشش بسوزد

و غافل از اینکه هر کس به آن سرور عالمیان یا مرقد شریفش اهانتی نماید، قطع نظر از عذابهای اخروی، در دنیا به عقوبت مبتلا، و عبرةً للناظرين خواهد شد. (بسطامی _ سفینه)


در مورد جسارت متوکّل به مرقد شریف حسینی، بنگرید به :

انساب الاشراف، ج 3، ص 228، رقم 89؛ بحار الانوار، ج45، صص 390_409، باب 50؛ عوالم العلوم، ج 17، صص719_732، باب 27.

ابن ابی جرادۀ حلبی (متوفّا به سال 660) مسنداً، از هشام بن محمد نقل می کند: لما أجري الماءُ على قبرِ الحسينِ، نضب بعد أربعين يوماً وامتحي أثر القبر، فجاء أعرابي من بني أسد ، فجعل يأخذ قبضة قبضة ويشمّه حتّى وقعَ على قبرِ الحسين و بكى و قال: بأبي وأمّي ! ما كان أطيبك وأطيب تربتك ميّتاً. ثم بكى و أنشأ يقول:

أرادوا ليُخفوا قبرّه عن عدوَّه *** فطيبُ ترابِ القبر دَلّ على القبرِ

الحسين بن علي عليه السلام، ص 116؛ ترجمة الحسين علیه السَّلام از تاریخ ابن عساکر، ص 275

این خبر، به طور مرسل در الدر النظیم نیز نقل شده است. (سفينة البحار، ج 2، ص 401، مستدرك سفينة البحار، ج 8 ص 383، مادۀ «قبر»). مرحوم نمازی ذیل خبر می نویسد: أقول: فما أحقّه صلوات الله عليه بهذه الفقرة المنيفة في زيارته الشريفة: أشهد لقد طيّب الله بك التراب و أوضح بك الكتاب. (بحار الانوار، ج 100، ص 287؛ همان، ج 101 ،ص 224)

جالب است بدانیم که محی الدین عربی، همین متوکّل را حائز مقام خلافت ظاهری و باطنی _ توأمان _ می داند! (فتوحات مکیه، ج 2، ص 6، باب 73)


1) بعد از شهادت، اسب بر بدنش تاختند که اثری از جسم شریفش باقی نمانَد. و بعد از آن، بدنش را در بیابان انداختند که سباع و درندگان، آن بدنِ انور را بخورند و آثاری از آن باقی نماند. غافل از اینکه آن بدن، دخل به ابدانِ دیگر ندارد، زیرا که وحوش آن بدن را زیارت می نمایند و سباع و درندگان او را حفظ می نمایند از اینکه زیاده بر آن تعدّی نمایند.

لَمْ أَنْسَهُ إِذْ يُنادي بالطَّعَاةِ وقَد *** تَجَمَّعوا حَوْلَهُ والكُلُّ سامِعُهُ

اللّغة:

الطّغاة: جمع «الطّاغي» من الطّغيان: الخروج عن حدّ الاعتدال. التجمّع: الانضمام.

الإعراب:

«لم» جازمة. «أنسه» فعل مضارع معروف مجزوم بحذف اللّام، فاعله مستتر، والضمير البارز راجع إلى الحسين عليه السَّلام، مفعوله والظّاهر أنَّ «إذ» بدل اشتمال منه. «ينادي» فعل مضارع معروف فاعله مستتر. بالطّغاة» متعلّق به . «الواو» حالية. «قد» تحقيقيّة. «تجمعوا» فعل ماضٍ معروف مع فاعله. «حوله» ظرف له. «الكلّ» مبتدأ. «سامعه» خبره.

المعنى:

فراموش نمی کنم آن بزرگوار را، در وقتی که در میان میدان ایستاده بود و با آن قوم طاغی یاغی ندا می فرمود. و همۀ آن قوم دور آن حضرت جمع بودند و فرمایشات آن حضرت را می شنیدند.

ترْجُونَ جَدّي شَفيعاً وَهُوَ خَصْمُكُمُ *** ويْلٌ لِمَنْ خَصمُهُ في الحشر شافِعُهُ

اللّغة:

الشَّفيع: هو الذي يلتمس في حقّ المذنب. الخصم: العدوّ. الويل: العذاب.

الإعراب:

«ترجون» فعل مضارع معروف مع فاعله. «جدّي» مفعوله الأول. «شفيعاً» مفعوله الثّاني. «الواو» حالية. «هو» مبتدأ. «خصمكم» خبره. «ويل» مبتدأ . «المن» متعلّق بمحذوف خبر المبتدأ. «خصمه» مبتدأ. «في الحشر» متعلّق به. «شافعه» خبره. والجملة صلة الموصول. والضّميران للموصول.

المعنى:

آن بزرگوار می فرمود: ای قوم! چگونه امید شفاعت از جدّ من رسول خدا دارید و با فرزند او جنگ می کنید؟ پیغمبر دشمن شماست. وای و عذاب بر قومی که شافع آنها در روز محشر دشمن آنها باشد.(1)


پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در زمان حیات خود، قاتلان سیدالشهداء علیه السَّلام را نفرین کرده بود: «لا أنالهم الله شفاعتي».

بنگرید به: کافی، ج 1، باب ما فرض الله عز وجل و رسوله من الكون مع الائمة عليهم السلام، روایات 3 و 5؛ كامل الزيارات، صص 69_71، باب 22؛ ارشاد، ص 250؛ مقتل خوارزمی، ج 1، ص 88؛ ذخائر العقبى، ص 119؛ بحار الانوار، ج 43، ص238، رقم4؛ بحارالانوار، ج 44، باب 31، رقم 1، 6، 9، 10 و 13؛ عوالم العلوم، ج 17، ص 20، رقم 13.


أيرجو معشرً قَتَلوا حسيناً *** شفاعةَ جدّه يومَ الحسابِ

بنگرید به: روضة الواعظین، ص193؛ تاریخ ابن عساکر، صص 271_173؛ الحسین بن علي عليه السَّلام لابن أبي جراده، ص 112؛ بحار الانوار، ج 44، ص 224، رقم 3 و 4؛ بحار الانوار ، ج 45، صص 125 و 185؛ احقاق الحق، ج 55، صص 557_568.


ويلٌ لمن شُفَعاؤه خُصَماؤه *** والصورُ في يوم القيامةِ يُنفخ

بنگرید به: روضة الواعظین، ص 195؛ مقتل خوارزمی، ج 2، ص158؛ مناقب، ج 4، ص 61؛ تذكرة الخواص، ص 246؛ احقاق الحق، ج 11، ص 569.


زهیر بن قین در روز عاشورا با مردم چنین گفت:

فو اللهِ لا تَنالُ شفاعة محمد صلى الله عليه و [آله] وسلّم قوماً هر اقوا دماء ذرّيّته وأهل بيته، وقتلوا من نصرهم و ذب عن حريمهم. (تاریخ طبری، ج 4، ص 324؛ کامل ابن اثیر، ج 4، ص 28).

ابیات ،زیر، ظاهراً از خوارزمی است :

من يكتسب سخط النبيِّ محمد *** لينالَ في الدنيا رضى ابن معاويه

حرم الشفاعةَ في الحساب و سيق في *** زُمر ِالضلالة نحو نار حاميه

فجزاء قوم حاربوا من دونه *** واستشهدوا غرف الجنان العاليه

وجزاء من قتل الحسين و حزبه *** يومَ الجزاء خلوده في الهاويه

(مقتل خوارزمی، ج 2، ص158)

و ابیات زیر از ابن طلحۀ شافعی است:

ألا يا أيّها العادون إنّ أمامكم *** مقامُ سؤال والرّسولُ سؤولُ

وموقف حكم والخصوم محمدُ *** وفاطمة الزهراء وهي تكولُ

وإنّ عليّاً في الخصام مؤيد *** له الحقّ فيما يدَّعي و يقولُ

فماذا تردون الجواب عليهمُ *** وليس إلى ترك الجواب سبيلُ

وقد سُؤ تموهم في بنيهم بقتلهم *** و وزر الّذي أحدثتموه ثقيلُ

ولا يرتجي في ذلك اليومِ شافعٌ *** سوى خصمكمُ والشرحُ فيه يطولُ

ومن كانَ في الحشرِ، الرّسول خَصيمهُ *** فإنّ له نارُ الجحيمِ مقيلُ

( الغدیر، ج 5، ص 417)


1) زیرا که کلید بهشت و دوزخ به دست آن سرور است. و کسی که پیغمبر خصم او باشد، راه نجاتی از برای او نیست. (بسطامی _ سفینه)

بند یازدهم

يومٌ بَنو المصطَفَى الهادي ذَبَائِحُهُ *** و الفاطميّاتُ أسْراءٌ نَوائِحُهُ

اللّغة:

الذّبائح: جمع الذّبيحة، بمعنى المذبوح. الأسرىٰ: جمع الأسير _ کقتیل و قتلى _: النّوائح: جمع النّائحة ، من النَّوحة: البكاء والضجّة.

الإعراب:

«يوم» خبر مبتدأ محذوف، أي: يوم الطفّ يوم كذا. «بنو» مضافاً إلى «المصطفى» مبتدأ. «الهادي» صفة له. «ذبائحه» خبر المبتدأ. والضّمير لليوم. والجملة صفة له. «الفاطميّات» مبتدأ (1)

در مورد شهدای بنی هاشم، ذیل بیت 11، از بند 7 مطالبی گفته آمد.

. «أسراء» _ بالمد للضّرورة _خبره «نوائحه» خبر بعد الخبر، والضّمير لليوم.

1) جملۀ «الفاطميات» هم معطوف است بر جملۀ «بنو المصطفی» ، که در حقیقت، صفت باشند از برای «یوم». (ابو طالب)

المعنی:

روز عاشورا روزی بود که اولاد محمّد مصطفی صلّی الله علیه و آله که هادی خلق بود، در آن روز مذبوح و کشته گردیدند؛ و زنان و دخترانی که از اولاد فاطمه زهرا بودند، همه اسیر و دستگیر و نوحه گر و مصیبت رسیده بودند.

و سبط أحمدَ عارٍ بالعَراءِ لَقىّ *** مُرَمَّل بالدما جرحى جَوارِحُهُ

اللّغة:

السّبط : ولد الولد. (1)عار: فاعل من عرى الرّجل، إذا تجرّد. العراء: وجه الأرض . (2)

عراء، زمینی که خالی باشد از گیاه و خار و خاشاک _ کشف. (وفا)

لقى _ كفتى_ : مصدر بمعنى الملقى، أي المطروح. مرمَّل بالدّماء، أي: ملطّخ بها . (3)الدّماء _ بالمدّ على وزن فعال_: جمع الدّم. الجرحى: جمع الجريح، بمعنى المجروح. الجوارح: جمع «الجارحة»: العضو المكتسب به.

الإعراب:

«سبط» مضافاً إلى «أحمد» مبتدأ. «عارٍ» خبره. «بالعراء» إمّا متعلّق به أو ب-«لقىً»، وهو و «مرمّل» و «جرحى» أخبار بعد الخبر. «بالدّماء»_ بالقصر للضّرورة _ متعلّق ب-«مرمَّل». «جوارحه» مرفوع ل-«جرحىٰ»، والضّمير


1) دربارۀ «سبط احمد»، بنگرید به توضیحات بیت 3 از بند 2

2) عراء، فضایی است وسیع که ستره و پنهانی در آن نباشد.(ابو طالب)

3) مرمّل، أي: ملوّن بدنه بدمه. (وفا)

للمبتدأ.

المعنى:

روز عاشورا روزی بود که فرزند زاۀ احمد مختار در آن روز، بدنش برهنه در صحرا در میان خاک و خون افتاده، اعضا و جوارحش مجروح، به قسمی که عضوی بی جراحت نداشت.(1)

اگر خواسته باشی از جراحات بدن آن سرور مطّلع شوی، رجوع کن به وسیلة النجاة، که بر تو معلوم شود که چه جراحتها و ظلمها بر آن شهید راه خدا وارد آوردند. (بسطامي _ لؤلؤ البحرين)


گشت فرسوده از نوک تیر *** که دوش نبی بود او را سریر

خدنگ خطا، سینه ای را درید *** که زان سینه شد نور سینا پدید

به آن سینه چون تیر دمساز شد *** سرتیر با عرش همراز شد

ز تیر ستم، سین های شد فکار *** که بُد مخزن سرّ پروردگار

کشیدی چو تیر از تن خویش، شاه *** پر از خون شدی پیکر مهر و ماه

ز بس زخم کاری، تنش شد زکار *** نبی را دل از درد شد سوگوار (بسطامی _ سفینه)


دربارۀ جراحات وارد شده بر بدن مطهر حضرتش و غرقه به خون بودن ایشان، به موارد زیر توجّه کنید:

الف) امام سجاد عليه السَّلام در خطبۀ شام: أنا ابن المرمّل بالدماء. (كامل بهائي، ج 2، ص 300)

ب) و وجدوا بالحسين ثلاثاً وثلاثين جراحةً. و وجدوا في ثوبه مائة وبضعة عشر خرقاً من السهام و أثر الضرب (طبقات ابن سعد، رقم 292 در تراثنا، ج 10، ص 184).

ج) و روي أنّه وجد في قميصه مائة وبضع عشر مابين رمية وطعنة سهم وضربة. وقال الصادق عليه السلام: وجد بالحسين عليه السلام ثلاث وثلاثون طعنةً، وأربع وثلاثون ضربةً. (لهوف، ص 54)

د) قال ابو مخنف: فحدثني أبو زهير العبسي عن قرّة بن قيس التميمي قال: نظرت إلى تلك النسوة لما مررن بالحسين وأهله و ولده، صحنَ ولطمنَ وجوهَهنّ، قال: فاعترصتهنّ على فرس. فما رأيت منظراً من نسوة قطّ كان أحسن من منظر رأيته منهنّ ذلك. والله لهنّ أحسن من مهي يبرين. قال: فما نسيتُ من الاشياء، لا أنسىٰ قولَ زينب بنتِ عليّ عليه السلام تندبُ الحسينَ وتنادي بصوت حزين و قلب کتیب: يا محمّداه! صلّى عليك ملائكة السماء، هذا حسينٌ مرمّل بالدماء مقطع الاعضاء. (تاریخ طبری، ج 4، ص 348؛ لهوف، صص 55_56).

ھ) و در عبارت دیگر: هذا حسينٌ بالعرا مرمَلٌ بالدّماء مقطع الاعضاء. (تاريخ طبری، ج 4، ص348)


1) آنچه بر پیغمبران یکسر گذشت *** جمله بر فرزند پیغمبر گذشت

فوقَ القَنا رَأْسُهُ يُهدى لِكاشِحِهِ *** فنالَ أقصى مُناه مِنْهُ كاشِحُهُ

اللّغة:

الكاشح: الّذي يضمر (1)

الكشح: منقطع الأضلاع. والحمى. الكشوح والكاشح: المضمر العداوة في كشحه. وقيل: بل هو من قولهم: «كشح يكشح»، إذا أدبر و ولّى، فسمّي العدوّ كاشحاً لإعراضه عن المودةّ والوفاق. (وفا)

النّيل: الوصول. أقصى مناه، أى: منتهى آماله.

1) العداوة. 1. الكاشح: المضمر عداوته في كشحه. خصّ الكشح للعداوة لأنّه موضع الكيد والعداوة عندهم يكون في الكيد. وقيل: بل سمّي العدوّ كاشحاً لأنّه يكشح عن عدوه، أي: يعرض عنه فيولّيه كشحه.

الإعراب:

«فوق» مضافاً إلى «القنا» ظرف متعلّق ب-«يُهدىٰ» و هو فعل مضارع مجهول، مرفوعه مستتر راجع إلى المبتدأ و هو «رأسه» و الجملة خبر عنه. «لكاشحه» متعلّق ب-«يُهدى»، والضّميران للحسين عليه السَّلام. «الفاء» تفريعيّة. «نال» فعل ماضٍ معروف، فاعله «كاشحه». «أقصى» مضافاً إلى «منا» و هو إلى الضّمير الرّاجع إلى كاشحه. مفعوله. «منه» متعلّق بمحذوف، حال عن مناه، و الضميران أيضاً للحسين عليه السّلام.

المعنى:

سر آن حضرت را بر سر نیزه نصب نمودند و از برای یزید ملعون به هدیه بردند که دشمن اهل بیت رسول خدا بود. (1)پس آن مردود لعین از کشتن آن حضرت به منتهای آرزوی خود رسید و اظهار فرح و سرور نمود. (2)

تنهای کشتگان، همه در خاک و خون نگر *** سرهای سروران، همه بر نیزه ها ببین

آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام *** یک نیزه اش ز دوش مخالف جدا ببین

(محتشم)

همچنین بنگرید به توضیحات بیت 8 از بند 3


1) سرِ آن حضرت هدیه برده شد بر بالای نیزه، از برای ملعونی که در دل پنهان داشت عداوت و دشمنی آن حضرت را. (ابو طالب)

2) واه از روزی که سر مطهر او را بر نیزه کردند. و به جهت آنکه عداوتهای دیرینۀ قدیمه در سینه پنهان داشتند، به هدیه بردند، تا او مراد خاطر خود را از آن سر مطهر حاصل نماید و دل پر کینۀ خود را خالی نماید. (وفا)

كَمْ هامِ عِزُّ و أيْدِ للسَّماح و كَمْ *** أقدامِ سَبْقٍ بها طاحَتْ طَوائِحُهُ

اللّغة:

الهامة: الرّأس، جمعه «هام». العزّ: الشرافة والرّفعة الأيدي: جمع «اليد»: الجارحة المخصوصة. السّماح _ بالفتح_: الجود. الأقدام: جمع «القدم»: الرِّجل. طاحت بها الطوائح، أي: أهلكتها المهلكات و الحوادث.(1)

الإعراب:

«كم» خبريّة مبتدأ. «هام » تميزه، مجرور ب-«من» المقدَّرة. «عزّ» مضاف إليه. «أيد» عطف على هام عزّ. «للسَّماح» متعلّق بمحذوف، صفة أيدٍ. «كم» عطف على كم الأوّل. «أقدام» مضافاً إلى «سبق» عطف على هام، إن جوّزنا العطف على معمولي عاملين مختلفين بعاطف واحد، و إلاّ فمجرور ب-«من» المقدِّرة. «بها» متعلق ب-«طاحت»، والباء للتعدية قدِّم للضّرورة، والضّمير للمذكورات. «طاحت» فعل ماضٍ معروف، فاعله «طوائحه» والضّمير ليوم العاشوراء.(2)

المعنى:

چه بسیار از سرهای عزّت و شرافت و دستهای با جود و بخشش، و چه بسیار از قدمهایی که سبقت گرفتند در مقام کمال جميع خلق را، هلاک نمودند آنها را حوادث و مهلکات روز عاشورا ، و همگی در آن


1) طاحت که دور کرد از ابدان، این اجزا را. «طوائحه» مُهلکات آن روز. (وفا)

2) ضمیر «طوائحه» راجع است به هر یک از اقدام، و اید، و هام.(ابوطالب)

روز به تیر و نیزه و شمشیر ظالمان از پا در آمدند.(1)

ای زادۀ زیاد، نکرده است هیچگه *** نمرود، این عمل که تو _ شدّاد _ کرده ای

کام یزید داده ای از کشتن حسین [علیه السَّلام] *** بنگر ، کِه را به قتل کِه دلشاد کرده ای

کاشکی به همین وقایع مهلکه، آن اشقیا اکتفا می نمودند و دیگر اذیّت و اهانت به زنان دلسوخته و خواهران و دختران و باقی نسوان وارد نمی ساختند و اثاث و لباس ایشان را غارت نمی نمودند، و رو به خیمه های ایشان نمی آوردند. (سفینه)

و كَمْ حَريم لأهل البيتِ محتَرَم *** قَدِ اسْتُجل وكَمْ صاحَتْ صوائِحُهُ

اللّغة:

المراد بالحريم المحترم: المكان والمنزل و الفسطاط لها حرمة. الاستحلال: جعل الشيء حلالاً. (2)الصّوائح: جمع «الصائحة»: المرأة لها صيحة وضجّة.

الإعراب

«كم» خبريّة مبتدأ. «حريم» تميزه، مجرور ب-«من» المقدَّره. «لأهل البيت» متعلّق بمحذوف، هو و «محترم» وصفان ل-«حريم». «قد» للتّحقيق. «استحلّ» فعل ماضٍ مجهول، مرفوعه مستتر راجع إلى حريم. والجملة خبر المبتدأ. «كم» مبتدأ، تميزه محذوف بقرينة السّابق.


1) چه بسیاری از سرهای منوّره، که در آن روز از بدن جدا شد. و چه بسیار از دست و پاها که در آن روز، از بدن جدا شده بر زمین افتاد .(وفا) یا وقایع مهلکه که از جانب کاشح (که یزید و عبیدالله زیاد باشد) بر ایشان وارد شد و باعث هلاکت آنها گردید.

2) استحلّ: وضاع في هذا اليوم. (وفا)

«صاحت» فعل ماضٍ معروف. «صوائحه» فاعله، والضّمير للحريم. و الجملة خبر المبتدأ.

المعنى:

چه بسیار از خیمه و خرگاه که برای اهل بیت رسول خدا صلّى الله علیه و آله و از برای آنها احترام ثابت بود، مخالفین احترام آنها را شکستند و بدون اذن داخل شدند و بنای غارت گذاردند و صیحه و فریاد از اهل حریم محترم برآوردند.(1)

آه از دمی که لشکر اعدا نکرده شرم *** کردند رو به خیمۀ سلطان کربلا

آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد *** کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد

محتشم

مُصابُ خامِس أصحابِ الكِساءِ و هُمْ *** أهْلُ العزاء بهمْ حَلَّتْ فَوادِحُهُ

لمْ يُنْسَ قَطُّ و لا الذِّكرى تُجَدِّدُهُ *** أورى بزَنْدِ الأَسى للحَشْرِ قادِحُهُ

اللغة:

الكساء _ بالكسر والمدّ _: غالب استعماله في العباء. العزاء: الصّبر. أهل العزاء: أهل المصيبة، لأنّ النّاس يأمرونهم بالصبر . (2)الفوادح:


1) فلمّا رأينَ النساء جوادَك مخزيّاً و سرجَك عليه ملويّاً، برزنَ من الخدور، ناشراتِ الشعورِ على الخدودِ، لاطماتِ الوجوه ِسافراتٍ وبالويلِ داعياتٍ، وبعد العزِّ مذلاّت، و إلى مصرعِك مبادرات. (زیارت ناحیۀ مقدسه)

2) اهل العزاء، أي وكانوا أهل التسلّي لأهل العالم. (وفا)

النّوائب الّتي يثقل تحمّلها. (1)قطّ: ظرف زمان بالنّسبة إلى الماضي و لا يقع إلاّ بعد النّفي. الذّكرىٰ: مصدر بمعنى التذكّر و التّذكير. التجديد: الإحداث. الإيراء: إخراج النّار بالزّند و هو آلته. الأسى: الحزن. القادح: الّذي يضرب الزّند على الزنّد لإخراج النّار. (2)

الإعراب:

«مصاب» مضافاً إلى «خامس» و هو إلى «أصحاب» و هو إلى «الكساء» مبتدأ، خبره «لم يُنْسَ» في البيت الثاني. «الواو» حاليّة. «هم» مبتدأ راجع إلى أصحاب الكساء. «أهل العزاء» خبره. «بهم» بمعنى عليهم، متعلّق ب-«حلّت» و هو فعل ماضٍ معروف، فاعله «فوادحه» والضّمير لخامس أصحاب الكساء. (3)«لم» جازمة. «ينس» فعل مضارع مجزوم بحذف اللّام، مرفوعه للمصاب. «قطّ» ظرف له، والجملة خبر المبتدأ. «لا» نافية. «الذكرى» مبتدأ. «تجدِّده» فعل مضارع معروف، فاعله مستتر راجع إلى الذّكرى، والضّمير البارز مفعوله. والجملة خبر المبتدأ. «أورى» فعل ماضٍ معروف، فاعله للمصاب . «بزند» متعلّق به. «الأسى» مضاف إليه. «للحشر» بمعنى إلى الحشر، متعلّق ب-«الأسى». «قادحه» فاعل أورى،والضّمير للزّند.


1) فوادحه: مصائبه. فوادح الدهر: خطوبه. فدح سنگینی. یقال: فدحه الدّشين (وفا)

2) زند: آتش زنه، که آن را «چقماق» نیز گویند _ کشف. (وفا)

3) ضمیر «فوادح» ممکن است که راجع باشد به روزگار و دهری که از مقام فهمیده می شود. و ممکن است که راجع باشد به «یوم» که در بیت اوّل همین بند آمده است . (ابو طالب)

المعنى:

مصیبت جناب خامس آل عبا، حضرت سيّد الشهداء عليه السّلام هرگز فراموش نمی شود و از خاطر نمی رود. پس یادآوری و تذکّر او معنی ندارد؛ زیرا که تذکّر فرع فراموشی هست و فراموشی در این مصیبت نیست.

حضرت رسول خدا صلّى الله عليه و آله و علىّ مرتضى عليه السّلام و فاطمه زهرا سلام الله عليها و حسن مجتبی علیه السّلام در این مصیبت عظمی صاحب عزا هستند (1)

السلام عليك يا رسول الله وعليك السلام و رحمةُ الله و بركاته. أحسن الله لك العزاء في وَلدِك الحسين عليه السّلام.

السلام عليك يا أبا الحسن يا أمير المؤمنين و عليك السلام ورحمة الله وبركاته.

أحسن الله لك العزاء في ولدِك الحسين عليه السّلام.

السلام عليك يا فاطمةُ يابنت رسولِ ربِّ العالمين و عليكِ السلام و رحمةُ الله وبركاته. أحسن الله لكِ العزاء في ولدِكِ الحسين عليه السّلام. السلام عليك يا أبا محمد الحسن و عليك السلام و رحمة الله و بركاته. أحسن الله لك العزاء في أخيك الحسين عليه السّلام.


و بر آن بزرگواران حلول نموده است این مصیبت عظیم، زیرا که ایشان نور واحد می باشند. هرگاه بلیّه و المی بر یکی از ایشان وارد شود، گویا به همه وارد شده است. و از این جهت است که علیا جناب، قرین رنج و تعب ، حضرت زینب، وقتی که شهادت آن سرور بر او یقین گردید، فرمودند:

اليوم مات جدّي رسول الله. اليوم مات أبي علىّ المرتضى. اليوم مات أمّي فاطمة الزهراء. اليوم مات أخي حسن المجتبى.

(در مورد مدرک این کلام، ر.ک. بیت 9 از بند 9).

جوانی که در این کسا داشت جای *** که بد پنجمین حجّت آن کسای

چو تنها در آن دشت بی یار ماند *** بر آن قوم، آیات تطهیر خواند

که ماییم زاهل کسای رسول *** نموده است این آیه بر ما نزول

منم پنجمین حجّت آن کسا *** به بالای من شد امامت رسا

منم پنجمین فردِ آن پنج تن *** که کردند در آن کا انجمن

(بسطامی _ سفینه)

ذیل بیت 9 از بند 9، حدیثی از علل الشرایع نقل کردیم که امام صادق علیه السّلام مصیبت جدّ مظلوم خود را از آن رو عظیم دانسته بود که آن حضرت «خامس اصحاب الكساء» بود. شاید با عنایت به همین مسأله، امام زمان صلوات الله عليه در زیارت ناحیه می فرماید: السلام علی خامس أصحاب الكساء.

و ساعت به ساعت آتش حزن و اندوه

1) در زیارت عاشورای غیر معروفه (که مرحوم محدث قمی در مفاتیح الجنان به نقل از مزار قدیم آورده) می خوانیم:

شیعیان برافروخته می شود، و حزن و اندوه تا قیامت باقی هست و نقصان در او راهبر نیست.(1)


1) آری، به مقتضاى «إنّ للحسين معرفةً مكنونةً في قلوبِ المؤمنين» و مفاد زيارت آن سرور که: «وفي قلوب من والاه قبرُه» محبّت آن سرور در دلها سرشته و مودّت و خلّت آن مظلوم شهید در جمیع اعضا و جوارح جا گرفته و چون روح در رگ و پوست و گوشت مخلوط شده. چگونه می شود که شیعیان و محبّانش از اندوه و همّ و غم و الم او غافل گردند و در این مصیبت عظمی و داهیۀ کبری اندوهناک و گریان نشوند؟ سیّما به ملاحظۀ اینکه آن اشرار و گروه کفّار و فجّار که قادح این مصائب بودند، به نیزه و شمشیر و تیر و خنجر که آلت اشتعال نیران این مصائب است، در قلوب موالیان به این آلتها زخم و جراحتهایی بر آن مظلوم عطشان وارد آوردند؛ که گویا آن جراحات بر قلوب موالیانش وارد گردیده و این صراحات تا حشر مندمل نمی شود و پیوسته ایشان در سوز و گداز می باشند. (بسطامی _ سفینه)

كيفَ السُّلو عنِ المكسور منفَرِداً *** مِنْ غيرِ نِسوَتِهِ خِلوا مَطارِحُهُ

اللّغة:

السُّلوّ: اطمئنان القلب. المراد بالمكسور، الّذي كسرت عظامه و هو الحسين عليه السّلام. الخلو: الخالي. المطارح: جمع «المطرح»: موضع طرح فيه الشيء.

الإعراب:

«كيف» خبر مقدَّم . «السُّلوّ» مبتدأ مؤخّر. «عن المكسور» متعلّق به. (1)«منفرداً» حال عن المستتر في المكسور. «من غير نسوته» متعلّق ب-«منفرداً». (2)«خِلواَ» حال ثانٍ. (3)«مطارحه» مرفوع به، والضّمير للمكسور.

المعنی:

چگونه می توان آرام گرفت در مصیبت کسی که شکستند استخوانهای و را، در حالتی که یکّه و تنها بود و معین و یاوری غیر از زنان ماتم رسیده برای او نبود، و خالی بود موضعِ بر زمین افتادنش از یاور و معين. (4)

می انداخت. (وفا)


و حال اینکه از محلّ افتادن آن سرور تا خیام حرم محترمِ آن مظلومِ تشنه جگر، چندان مسافتی نبود که خواهران و زنان و دختران او نتوانند به بالینِ آن مظلوم بیایند و پرستارِ آن مجروح داغدار باشند. آری، مسافتی نبود؛ لیکن یحتمل که آن مظلوم،خود، به آن دلسوختگان سفارش نموده بود که از خیمه ها بیرون نیایند. و یحتمل که آن زنان ناتوان، از خوف و بیم آن ظالمان نمی توانستند خارج شوند. (بسطامی _ سفینه)

پس با زبان پرگله *** آن بضعة الرسول *** رو در مدینه کرد که: يا أيّها الرسول

•

این شاهِ کم سپاه که با خیل اشک و آه *** خرگاه زین جهان زده بیرون، حسین تُست

این قالب طپان که چنین مانده بر زمین *** شاه شهیدِ ناشده مدفون، حسین تُست

(محتشم)


1) الف و لام در کلمۀ «المكسور» موصول است. و در بعضی از نسخ، «مکثور» _ به ثای مثلّثه _ ضبط است.(ابوطالب)

2) الف و لام در کلمۀ «المكسور» موصول است. و در بعضی از نسخ، «مکثور» _ به ثامن غیر، ممکن است که متعلّق باشد به «خلواً» و متعلّق منفرداً محذوف باشد. (ابو طالب)

3) الف و لام در کلمۀ «المكسور» موصول است. و در بعضی از نسخ، «مکثور» _ به ثای«خلواً» ممکن است که صفت باشد از برای منفرداً و ممکن است که حال باشد از ذى الحال اوّل. «من غير» متعلّق است به منفرداً. ومتعلّق خلو، محذوف است که «من الاقارب والناصرین» باشد. (ابو طالب)

4) چگونه آرام گیریم و فراموش کنیم آن مظلومِ بی کس را؟ در حالتی که همۀ یاوران، او را بر زمین انداخته بودند و به غیر از زنان بی کَس و دختران نورس، کسی به جهت او نمانده بود. و خالی بود از اقارب، هرجا که نظر

يلْقَى الأعادي بقلبٍ مِنهُ منقَسِم *** بين الخيامِ و أعداءٍ تُكَافِحُهُ

اللّغة:

الأعادي: جمع «الأعداء» و هو جمع «العدوّ»، معروف. الخيام: جمع «الخيمة»: القبّة المضروبة من شعر و نحوه. المكافحة: المدافعة والمجادلة.(1)


1) «كفح»به معنی روبرو شدن است. و به معنی مواجهه در دعواست بی سپر (ابو طالب)

الإعراب:

«يلقى» فعل مضارع معروف، فاعله للحسين عليه السّلام «الأعادي» مفعوله. سكون الياء للضّرورة. «بقلب» متعلّق ب-«يلقى». «منه» متعلّق بمحذوف صفة للقلب، والضّمير للحسين عليه السَّلام «منقسم» أيضاً صفة له. «بين الخيام» ظرف متعلّق ب-«منقسم». «أعداء» عطف على الخيام. «تكافح» فعل مضارع معروف، فاعله للأعداء، والضمير الرّاجع إلى الحسين عليه السّلام، مفعوله. والجملة صفة الأعداء.

المعنى:

آن بزرگوار ملاقات فرمود دشمنان دین را با وجود آنکه قلب مبارک آن حضرت گاهی متوجّه خیمه های حرم بود و فریاد «العطش» بلند؛ و گاهی متوجّه دشمنان بود که ارادۀ قتل آن حضرت را داشتند.

و اللحْظُ كالقلبِ عينٌ نحوَ نِسوتِهِ *** ترنو و عينٌ لقَوْمٍ لا تُبارِحُهُ

اللّغة:

اللّحظ : النّظر بمؤخّر العين ممّا يلي الصّدغ.(1)النّسوة: اسم جمع للمرأة. الرّنو: النّظر الدائميّ. (2)المبارحة: المباعدة.(3)


1) «لحظ» به معنی نگاه کردن از گوشۀ چشم است. و کنایه از دقّت نظر است. (ابو طالب)

2) «رنوّ» _ بروزن دنوّ _ به معنی ادامۀ نظر است. و در صحاح است که: رنّاء، به معنی کسی است که دائم دارد نظر خود را به سوی زنان. (ابوطالب)

3) «برح» به معنی زایل شدن است.(ابو طالب)

الإعراب:

اللّحظ» مبتدأ. «كالقلب» متعلّق بمحذوف، خبره. «عين» مبتدأ. «نحو» مضافاً إلى «نسوته» ظرف متعلّق ب-«ترنو» و هو فعل مضارع معروف، فاعله راجع إلى العين، والجملة خبر المبتدأ. «عين» مبتدأ. «القوم» متعلّق بمحذوف، خبره. «لا» نافية. «تبارحه» فعل مضارع معروف، فاعله راجع إلى قوم، والضّمير مفعوله. والجملة صفة القوم.

المعنی:

المعنى چشم شریف آن حضرت، مثل قلب مطهّرش، به دو سمت قسمت شده بود. (1)یک چشم آن حضرت نظر داشت به جانب اهل حرم و زنان و دختران که بعد از شهادت اسیر و دستگیر خواهند شد، و چشم دیگر نظر داشت به جانب قوم بی حیا که از آن حضرت دور نمی شدند و دست از او برنمی داشتند. (2)

یکی جانب خیمۀ با شکوه *** یکی سوي آمد شد آن گروه

(بسطامی _ سفینه)

لَهْفى عَلَيه و قد مالَ الطَّغاة إلى *** نَحوِ الخيامِ وخاضَ النَقعَ سَابِحُهُ

اللّغة:

اللهف الحزن. الميل: الانعطاف. الطُّغاة:جمع «الطّاغي». الخوض:


1) نظر آن حضرت، از گوشۀ چشم _ که دقیق از نظر باشد _ نیز مثل دل آن حضرت، به دو چشم بود... (ابوطالب)

2) شنیدم که در وقت ذبح عظیم *** ز غیرت، بُدش چشم حق بین دو نیم

الوقوع فيما يحيط الشيء بسهولة و سرعة. (1)النقع: الغبار. (2)السابح: الجاري على وجه الأرض، والمراد به هنا، الفرس. (3)

الإعراب:

«لهفى» مبتدأ. «عليه» متعلّق بمحذوف، خبره، والضمير للحسين عليه السَّلام. «الواو» حاليّة. «قد» تحقيقيّة. «مال» فعل ماضٍ معروف.

«الطّغاة» فاعله. «إلى نحو الخيام» متعلّق ب-«مال». «خاض» فعل ماضٍ معروف. «النقع» مفعوله. «سابح» مضافاً إلى الضّمير الراجع إلى الحسين عليه السَّلام فاعله.

المعنى:

حزن و اندوه من [تمام (4)] نمی شود بر حالتی که آن حضرت از بالای اسب بر زمین قرار گرفته بود و فرقۀ طاغیه رو به جانب حرم آورده بودند، و اسب آن بزرگوار در میان گرد و غبار بی را کب باقی مانده بود. (5)

و امّا فرس الحسين عليه السَّلام بقیت تجول و تصهل و تخوض في العسكر يميناً و شمالاً و ينتحب الادمى، وتلطم خدّها بيديها وتعفر في التراب و تعضّ لسانها بأسنانها، ومدامعها تجري على خدّيها (یعنی: اسب آن سرور، در آن حال که آن مقرّب ذوالجلال بر روی خاکها افتاده بود، در آن میدان جولان می نمود و فریاد می کرد. و به طرف یمین و شمال آن گروه می رفت، ناله و فریاد می نمود، مثل ناله و فریاد آدمیان در مصیبت آن سرور عطشان. و به دست خود، لطمه به صورت خود می زد و خود را به خاکها می افکند و زبان خود را به دندان خود می خایید و اشک پیوسته از دو دیدۀ آن حیوان جاری بود. و مثل ماتمزدگان، آن حیوان، ناله و فریاد می نمود).

بر جهاد، امام انام طاقت داشت *** نه ذو الجناح دگر تاب استقامت داشت

فتاد پرتو خورشید آسمان به زمین *** غبار غم ز زمین رفت بر سپهر برین

بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد *** اگر غلط نکنم، عرش بر زمین افتاد

در زیارت ناحیه مقدسه فرماید:

و أسرعَ فرسُك شارداً إلى خيامِك مُحمِحاً باكياً.

(بسطامی _ سفینه)


1) خوض _ بالفتح _: به سخن در آمدن، و شروع کردن در کاری _ کشف خاص: و شروع کرد در فریاد، صیدِ آن روز (وفا)

2) نقوع _ بضمّتین _ بلند شدن آواز و فریاد. و نقیع: بانگ و فریاد آب _ کشف. (وفا)

3) سانح: آن صید که از دست راست تو پیدا می شود. و این طور شکار را میمنت می دانند. و او ضدّ «بارح» است. و سانح، به معنی «طاهر» هم آمده است. كشف. (وفا)

4) افزودۀ مصحّحان، در هر دو نسخۀ چاپی، جای این کلمه خالی است

5) ای شیعه! در تحیّر و تفکّر بودم که در وقتی که آن سرور مظلومان با بدن پاره پاره و قلب مقروح در میان میدان افتاده بود، آیا اسب آن حضرت چه کرد و کجا رفت؟ به خاطرم آمد از آن حدیثی که مرحوم آقا محمد جعفر بهبهانی در مقتل خود روایت نموده. و آن روایت، این است:

قالَ اقصُدونِي بِنَفسي واتْرُكُوا حَرَمي *** قَدْ حان حَيْنى و قد لاحَتْ لَوائِحُهُ

اللّغة:

القصد: الإرادة. (1)نفس الشيء: عينه. الحرم _ بفتحتين _: ما له احترام، والمراد هنا، عياله. حان الشيء، أي: جاء وقته. الحَيْن _ بالفتح فالسّكون _: الهلاكة. (2)لاحت، بمعنى: ظهرت. اللّوائح: العلامات و الأمارات.


1) اقصدونی: بیایید و مشغول به کشتن من شوید

2) حينی، ممکن است که به کسرِ حاء خوانده شود، یعنی وقتی و زمانی. و ممکن است به فتح خوانده شود، یعنی: هلاکی (ابو طالب)

الإعراب:

«قال» فعل ماضٍ معروف، فاعله راجع إلى الحسين عليه السَّلام. «اقصدوني» فعل أمر مع فاعله و مفعوله. «الباء» زائدة. «نفسي» بدل من الياء، أي: وحيداً منفرداً. «واتركوا» فعل أمر مع فاعله. «حرم» مضافاً إلى ياء المتكلّم، مفعوله. «قد» تحقيقيّة. «حان» فعل ماض معروف.«حين» مضافاً إلى الياء، فاعله. «قد» أيضاً تحقيقيّة. «لاحت» فعل ماض معروف. «لوائح» مضافاً إلى الضمير الراجع إلى الحين فاعله. والجمل الأربع مقولة ل-«قال».

المعنى:

در حالتی که آن حضرت بر روی زمین افتاده بود و لشکر رو به خیمه های آن حضرت می رفتند، می فرمود: ای قوم! اوّل قصد خود مرا نمایید و کار خود مرا بسازید و دست از اهل بیتم بردارید. به تحقیق که وقت مرگم رسیده و علامات و امارات مرگ ظاهر گردیده. (1)

بنگرید به: تاریخ طبری، ج 4، ص 344؛ کامل ابن اثیر، ج 4، ص 34 مقاتل الطالبيين ، ص 79.

أُقاتِلكم وتُقاتِلوني، والنساءُ ليسض عليهنَّ جُنَاحٌ، فامنَعوا عُتاتكم وجُهَالَكم و طُغاتَكم من التعرّضِ لحرمي ما دُمت حيّاً. (الهوف، ص 50)


ای شیعه! تأمّل و تفکّر نمایید در این فقرات جگر سوز که آهت شرربار و دیده ات اشکبار خواهد شد. گویا مفاد کلام آن سرور مظلومان به آن فرقۀ عدوان، این بود: که ای قوم بی حمیّت و بی مرّوت بر زنان تقصیری و گناهی نیست و ایشان با شما مجادله و مقاتله ندارند که منشأ غیظ و غضب شما شود. پس چه سبب دارد که رو به جانب ایشان دارید و قصد اذیّت و اهانت ایشان می نمایید؟

(بسطامی _ سفینه)


1) قال ابو مخنف في حديثه: ثمّ إنّ شمر بن ذي الجوشن أقبلّ في نفر نحو من عشرة من رجالة أهل الكوفة قبل منزلِ الحسين الّذي فيه ثقله و عياله، فمشى نحوّه، فحالوا بينه و بينَ رحله. فقالَ الحسين: ويلكم! إن لم يكن لكم دينّ و كنتم لا تخافونَ يومَ المعادِ فكونوا في أمرِ دُنياكم أحراراً ذوي أحساب. امنّعوا رحلي و أهلي من طُعَامِكم وجُهَالِكم...

هذا آخر ما وصل إليَّ من الأشعار.(1)


1) ميرزا ابو القاسم وفای شیرازی، یک بند به عنوان تکمله افزوده و همراه با توضیحاتی، ترجمۀ منظوم آن را نیز به دست داده است. این ابیات را تحت عنوان تعلیقه خواهیم آورد. ان شاء الله تعالى

تكملۀ شارح

اعلم أنّ الّذي وصل إلينا من الأشعار، أحد عشر فصلاً، كلّ فصل مشتمل على اثني عشر بيتاً. والّذي يختلج بالبال و يناسب المجالّ أنّ السيّد رحمه الله أراد أن ينظم اثنى عشر فصلاً؛ فإمّا نظم الفصل الثاني عشر و لم يصل إلينا، و إمّا لم يوفّق عليه. فأردت أن أنظمه، لا بعنوان أن أجعله جزاً أشعاره، فإنّ أبياته في غاية السَّلاسة والمتانة و «کلام الملوک ملوک الكلام»؛ بل لمّا كان كلامه مرضيّاً و مقبولاً عند صاحب المصيبة و مأجوراً عليه، فاختلج ببالي أنّ كلامي لمّا كان تابعاً لكلامه ومكتوباً في ذیل کتابه، فلعلّه لا يردّ و يصير مقبولاً عند صاحب الأمر. وغيّرت الوزن حياءً أن أصوّر كلامي على صورة كلامه و بحر بحاره. و هو هذا:

كَبِدي عَلى طولِ الجَوى يتقطَّعُ *** نفسي عَلى جَلَلِ البليَّةِ تفزَعُ

اللّغة:

الكبد _ بالفتح فالكسر _ معروف. الطّول: ضدّ القصر. الجوى: حرقة

القلب. التقطّع : التفرّق بشدَّة. الجلل: العظيم. البليّة: المصيبة، الفزع: إظهار الحزن والاضطراب عند المصيبة.

الإعراب :

كبدي مضاف و مضاف إليه، مبتدأ. «على طول الجوى» متعلّق ب-«يتقطَّع» و هو فعل مضارع معروف، فاعله مستتر راجع إلى المبتدأ. والجملة الفعليّة خبر له. «نفسي» مضاف و مضاف إليه، مبتدأ. «على جَلَل» متعلّق ب-«تفزع»، و «البليّة» مضاف إليه، «تفزع» فعل مضارع، فاعله مستتر راجع إلى المبتدأ. والجملة خبره.

المعنى:

شعلهۀ حرارت حزن و اندوه و شورش جگر در زمان دراز، جگر مرا پاره می کند و مصیبت بزرگ که واقعهٔ جانسوز کربلا باشد، جان را می گدازد و مرا به فریاد و ناله می آورد.

یا قارعاً سِنَّ الذي لَيْمَ النَّبي *** شَلَّتْ يمينُكَ لا تَرى لَكَ تُرفَعُ

اللّغة:

القرع: الدقّ. السنّ: الثَّغر. لثمه، أي قبَّله. شلّت يمينك، أي: يبست يدك اليمنى.

الإعراب:

«يا» حرف نداء. «قارعاً» منصوب على أنَّه منادى بتقدير «أدعو». «سنّ» مفعول به ل-«قارعاً». «الّذي» مضاف إليه. «لثم» فعل ماضٍ معروف، فاعله «النبيّ» والمفعول محذوف عائد إلى الموصول، والجملة صلة له.

«شلّت» فعل ماض، فاعله «اليمين» مضافاً إلى «الكاف» . «لا» حرف نفي. «ترى» فعل مضارع، فاعله مستتر فيه وجوباً. والجارّ متعلّق ب-«ترفع» و هو فعل مضارع معروف، فاعله مستتر فيه راجع إلى اليمين. والجملتان دعائيّتان لا الأخباريّتان.

تنبيه:

اعلم أنَّ بعض من يدّعي الفضل أنكر عليّ نصب «قارعاً» في أوّل هذا البيت و المنادى في أوّل الأبيات الثلاثة الآتية، بأنَّ حكمه الضمّ لا النّصب. فقلت في جوابه: إنّ قولي هذا ليس بعادم النظير، كما قال الشّاعر:

يا كوكباً ما كانَ أقصر عُمْرَهُ *** وكذا تكون كواكب الأسحارِ

فإذا نطقتَ فأنتَ أوّلُ منطقي *** وإذا سكتُّ فأنتَ في مضماري

و في دعاء الكميل: «يا عليماً بضري و مسكنتي، يا خبيراً بفقري و فاقتي».

و تحقيق هذا المقام أنّه من مزالق الأقدام. فاعلم أنّ المنادى المفرد المعرفة سواء كان تعريفه قبل النّداء أو بالنّداء بأن يكون نكرة مقصودة، حكمه البناء على ما يرفع به؛ والمضاف و الشبيه به والنكرة الغير المقصودة، حكمه النّصب. والمراد من شبه المضاف في باب المنادى هو ما يكون عاملاً في ما بعده أو معطوفاً عليه شيء يكون المجموع اسماً لشيء أو موصوفاً بجملة أو ظرف؛ و في باب «لا» الّتي لنفي الجنس الأوّلان فقط، كما حقّقه العصام في حاشيته على شرح الجامي.

إذا علمت هذا، عرفت أنّ المنادى في أبياتي و في فقرة الدّعاء من أوّل الأقسام الثلاثة المذكورة في شبه المضاف. و أمّا المنادى في البيت

المستشهد به ، فالظّاهر أنَّ حكمه الضمّ و يخرج على وجوه: الأوّل، أنّه من القسم الثالث المذكور في شبه المضاف و التقدير: يا كوكباً يقال فيه كذا. الثاني، أنّه خبر ل-«كان» محذوف، والتقدير: يا من كان كوكباً. الثالث، منصوب على أنّه مفعول لفعل محذوف يناسب المقام، والتقدير: يا من وجدتک کوکباً. الرّابع، أن يكون النكرة المقصودة نزلت منزلة الغير المقصودة تعظيماً أو تحقيراً. و مناسبة التنكير للتّحقير ظاهرة، و للتّعظيم_ كما في البيت المستشهد به _ بادّعاء أنّ المنادى من عظم شأنه أرفع من أن يدرك بفهم المدّعى من أيّ جنس هو و أنّه قاصر من أن یدرک حقیقته. الخامس، أن يكون من باب اقتران نون التّأكيد الخفيفة بالإسم كما لحقته الثقيلة في قوله: «اقائلنّ احضروا الشّهودا»، و فتح ما قبلها لفتح ما قبلها في الفعل إذا كان للمفرد. و على هذا فالكتابة بالنّون. و فيه احتمالات أُخر تركنا ذكرها خوفاً من الإطالة.

المعنى:

ای کسی که می کوبی دندان کسی را که مکرّر پیغمبر صلّى الله علیه وآله آن لب و دندان را می بوسید، خشک باد دست تو و به فرمان تو مباد و دیگر نبینی آن دست را که بلند شود.

يا شامِتاً في قتلِ سِبطِ محمَّدٍ *** اقطَعْ لسانَكَ ذا كلامَكَ يَسْمَعُ

اللّغة:

الشّامت: من الشّماتة: إظهار الفرح عند بليّة الخصم. السّبط: ولد الولد. اللّسان_ ككتاب : آلة التكلّم. الكلام كسحاب _ معروف.

الإعراب:

«يا» حرف النّداء. «شامتاً» منادى. «في قتل» متعلّق ب-«شامتاً». وإضافة القتل إلى «سبط » إضافة المصدر إلى مفعوله، أُضيف سبط إلى «محمّد» و هو مضاف إليه. «اقطع» أمر، فاعله مستتر وجوباً. «لسان» مضافاً إلى «الكاف» مفعوله. «ذا» مبتدأ أُشير به إلى سبط أو محمّد صلّى الله عليه وآله. «کلامک» مضاف و مضاف إليه، مفعول مقدّم ل-«يسمع» و هو فعل مضارع معروف، فاعله مستتر فيه راجع إلى المبتدأ. والجملة خبر له.

المعنى:

ای کسی که شماتت و اظهار خوشحالی می کنی به واسطۀ اینکه فرزند زادۀ رسول خدا را شهید کردی، زبان بریدۀ خود را کوتاه کن که رسول خدا حاضر و ناظر است و سخنهای تو را می شنود.

يا فارياً أوْداجَ مَحروقِ الخِبا *** لا تَفْرِيَنْ مِنْ ذَا النَّبِيُّ يَجزَعُ

اللّغة:

الفري: القطع. الأوداج: عروق العنق. الخباء _ ككتاب _ معروف. الجزع: إظهار الحزن.

الإعراب:

«يا» حرف النداء. «فارياً» منادى. «أوداج» مفعول ل-«فارياً» أضيف إلى «المحروق» و هو إلى «الخباء». «لا» ناهية. «تفرين» مؤكّداً بالنّون الخفيفة، فعل مضارع للمخاطب، فاعله مستتر وجوباً. «من ذا » أي من هذا الفعل الشنيع، متعلّق ب-«يجزع». «النبيّ» مبتدأ «يجزع» فعل مضارع.

فاعله مستتر راجع إلى المبتدأ. والجملة الفعليّة خبر له.

المعنى:

ای کسی که قطع می کنی رگهای گردن فرزند زادۀ رسول خدا را که سوخته شده است خیمه های او! قطع مکن رگهای گردن او را که از این فعل قبیح رسول خدا جزع می کند و اظهار حزن و اندوه می فرماید.

يا جالساً صدرَ ابنِ بنتِ محمّدٍ *** عَينُ الرسولِ بِما فَعَلْتَ تَدمَعُ

اللّغة:

دمعت العين _ كمنع و فرح _: أجرت الدّمع.

الإعراب:

«یا» حرف النداء. «جالساً» منادی. «صدر» مضافاً إلى «ابن» و هو إلى «بنت» و هي إلى «محمّد» منصوب بنزع الخافض، أي: على صدر ابن بنت محمّد صلّى الله عليه وآله. «عين» مبتدأ أُضيف إلى «الرسول» و هو مضاف إليه. «بما» جارّ و مجرور متعلّق ب-«تدمع» و «ما» موصول. «فعلت» فعل و فاعل. صلة للموصول والعائد محذوف. «تدمع» فعل مضارع، فاعله مستتر راجع إلى المبتدأ. والجملة خبر له.

المعنى:

ای کسی که سینۀ پسر دختر رسول خدا را نشیمنگاه نمودی و از خدا و پدر و مادر او شرم نکردی! از این فعل قبیح خود چشم رسول خدا را به گریه در آوردی.

أوْرَتْ زَنادُ البَغي رَوْماً لِلْقِرى *** ناراً إلى يَومِ الجزا تَتَسَفَعُ

اللّغة:

الإيراء: إخراج النّار. زناد: جمع «زنده»: خشبة تخرج منها النّار. البغي: الظّلم. الرّوم : القصد. القرىٰ _ بالكسر فالقصر _: الضيافة. يوم الجزاء: یوم یحیی الله فيه النّاس للحساب والجزاء؛ إن خيراً فخير، وإن شرّا فشرّ. التّسفّع: اشتعال النّار.

الإعراب:

«أورت» فعل ماضٍ معروف. «زناد» مضافاً إلى «البغي» فاعله. «روماً» مفعول لأجله. «للقرى» متعلّق به . «ناراً» مفعول أورت. «تتسفّع» فعل مضارع معروف، فاعله راجع إلى النّار. والجارّ المتقدّم، متعلق به. والجملة الفعليّة صفة للنّار.

المعنى:

برافروختند به جهت مهمانی چوبهای آتش، آتشی را که تا روز قیامت زبانه می کشد و خاموش نمی شود .

لَوْ كُنتَ شاهدَ ماجرىٰ في كربلاء *** يا مرتضىٰ بِبَنيکَ فماذا تَصنَعُ

اللّغة:

شهدته، أي: حضرته. تصنع، أي: تفعل.

الإعراب:

«لو» حرف الشَّرط. «كنت» فعل من الأفعال الناقصة مع اسمه.

«شاهد» فاعل من شهد، خبره، أضيف إلى «ما». «في كربلاء» متعلّق به. والجملة صلة الموصول. «يا » حرف النّداء. «مرتضى» منادى. والجارّ متعلّق ب-«جری». سقطت نون «ببنين» بالإضافة إلى «الكاف». «الفاء» جزائيّة. «ما» استفهاميّة، خبر مقدّم. «ذا» بمعنى: الّذي، مبتدأ مؤخَّر. «تصنع» فعل مضارع معروف للمخاطب، فاعله مستتر وجوباً، والعائد إلى الموصول محذوف. والجملة الاسميّة جواب لو، و دخول الفاء على جواب لو، إذا كان جملة اسميّة، جائز؛ كما قال الشّاعر:

لو كانَ قتلاً يا سلامُ فَراحة *** لكن فررتُ مخافةَ أن أُوسِرا

و هذا هو السرّ في حملنا الجملة على الاسميّة كما لا يخفى.

المعنى:

یا مرتضی علی! اگر حاضر بودی و می دیدی در کربلا اهل کوفه و شام با اولاد تو چه کردند، مردانشان را کشتند و زنانشان را اسیر کردند، نمی دانم چه می کردی.

لو كنتَ مَسبَيَاتِ أهلِكَ ناظراً *** بينَ العِدى فَبِما هُنالك تَقنَعُ

اللّغة:

المسبيّات، بمعنى: الأسارى. العدى _ بضمّ الأوّل وكسره _: جمع العدوّ معروف.

الإعراب:

«لو» حرف الشّرط. «كنت» من الأفعال النّاقصة، تاء، اسمه. «مسبيّات» مضافاً إلى «أهل» و هو إلى «الكاف» مفعول مقدّم ل-«ناظر» و هو خبر كان.

«بين العدى» متعلّق ب-«مسبيّات». «الفاء» جزائيّة. «بم» و «هناک» متعلّقان ب-«تقنع » و هو فعل مضارع للمخاطب، فاعله مستتر وجوباً. والجملة الفعليّة خبر لمبتدأ محذوف. والجملة الاسميّة جواب لو.

المعنى:

ای کسی که از غایت شجاعت و پردلی به شیر خدا ملقّب شدی و گردنکشان روزگار را ذلیل نمودی! نمی دانم اگر اهل و عیال خود را اسیر و دستگیر می دیدی به چه قناعت می کردی.

واحَسْرَتا أين الرسولُ وسِبْطُهُ *** عَنْ حِجْرِهِ فِي حِجْرِ أَرضِ يَضجَعُ

اللّغة:

الحسرة: التأسف و الحزن. السّبط: ولد الولد . عن حجره، أي: عن ذیله و ناحيته. الضّجع _ كالمنع _: وضع الجنب على الأرض.

الإعراب:

«وا» حرف نداء مختص بالندبة. «حسرتا» بإلحاق ألف النّدبة، المنادى المندوب به، يعني يا حزني و تأسفي احضر فهذا وقتك. «أين» ظرف مكان للاستفهام، خبر مقدّم. «الرّسول» مبتدأ مؤخر. «الواو» حاليّة. «سبطه» بالإضافة إلى الضَّمير الرّاجع إلى الرسول، مبتدأ. «عن حجره» متعلّق بمحذوف، حال من المستتر في «يضجع» و هو فعل مضارع فاعله راجع إلى المبتدأ. «في حجر أرض» متعلق ب-«يضجع» والجملة الفعليّة خبر المبتدأ.

المعنی:

ای حزن و اندوه! زیاد شو در این مصیبت. نمی دانم کجا بود رسول خدا در زمین کربلا که ببیند فرزند زاده و جگر گوشۀ خود را که در کنار خود پرورش داده بود، چگونه پهلو بر خاک نهاده و به خاک و خون آغشته شده است.

لَمْ أنْسَ زَيْنَ العابِدِينَ مُغَلَّلاً *** و بَناتُ أَحْمَدَ حاسِراتٍ تَلمَعُ

اللّغة:

النّسيان: خلاف الذّكر، الزّين، بمعنى: الزّينة، غلَّله، أي: وضع الغلّ في عنقه. حاسرات، أي: مكشّفات الرؤوس. لمع البرق، أي: ظهر.

الإعراب:

«لم» جازمة. «أنس» فعل مضارع للمتكلّم وحده، مجزوم بحذف اللّام. «زين» مضافاً إلى العابدين مفعول للفعل المقدّم. «مغلّلاً» حال من المفعول. «الواو» حالية. «بنات» مضافاً إلى «أحمد» مبتدأ. «حاسرات» حال من المستتر في «تلمع» و هو فعل مضارع، فاعله مستتر راجع إلى المبتدأ. والجملة الفعليّة خبر له.

تنبيه:

اعلم أنّ النُّحاة قالوا باشتراط اتّحاد زمان الحال و زمان عامل ذيها في صحّة الحالية. فإن كان مرادهم من الاتّحاد الاتّحاد النَّوعى مضياً و استقبالاً و حالاً حتّى لو كان الزّمانان ماضيين مثلاً و لو كان أحدهما أسبق من الآخر، كفى في صحّة الحالية، أو كان زمان الحال الّذي هو ظرف

وجودها أعمّ من أن يكون ظرف وجودها الذّهني أو الخارجي، أو كان الحال المقدّرة أعمّ من أن يكون زمانها مقدّماً أم متأخراً عن زمان العامل. فعلى التقديرات المذكورة لا غبار على نصبنا «مغلّلاً» على الحالية من مفعول «لم أنس» و إلاّ فلابدّ من جعل الزمانين متّحدين ادّعاءً أو جعل «لم أنس» بمعنى «اعلم» و نصب «مغلّلاً» على أنّه مفعول ثانٍ له. و لا أرضى بالاعتراض على قولنا هذا، فإنّ كلامنا هذا ليس بعادم النظير ؛ قال الناظم:

مهما نسيت فلم أنس الحسين وقد *** كزت على قتل الأفواج والزّمر

فإنّ جملة «و قد كرّت» حال من مفعول «لم أنس» و زمان الكرّ و التذكّر الّذي بمعنى عدم النّسيان مختلف و قال أيضاً:

لم أنسه إذ ينادي بالطغاة و قد *** تجمّعوا حوله و الكلّ سامعه

فإنّ زمان التجمّع و التذكّر مختلف و زمان النّداء غير زمان التذكّر. و هذا هو السرّ في أنّ جعلنا «إذ» بدلاً من مفعول «لم أنس» لا ظرفاً له عند شرحنا هذا البيت. واحفظ هذا واغتنم.

المعنى:

هرگز فراموش نمی کنم امام زین العابدین را در حالتی که غلّ جامعه برگردن آن حضرت گذارده بودند، و دختران رسول خدا با سرهای برهنه مانند ماه شب چهارده می درخشیدند.

قد ضاق صدري بوقوع مصائب *** یا قامِعَ الأشرارِ هَلْ لَكَ مَرجِعُ

اللّغة:

القامع: الضّارب بالمقمعة و هي كمكنسة، يقال لها بالفارسيّة: گرز.

والمرجع _ كمنزل _: مصدر ميميّ بمعنى الرّجوع.

الإعراب

«قد» تحقيقيّة. «ضاق » فعل ماضٍ معروف. «صدري» فاعله . والجارّ متعلّق ب-«ضاق» و مجروره أضيف إلى «مصائب» و هو على وزن صيغة منتهی الجموع غير منصرف، و إنّما صرّفناه للضّرورة على حدّ قوله: «صبّت عليَّ مَصائبُ». «يا» حرف النّداء. «قامع» مضافاً إلى «الأشرار» بإضافة اسم الفاعل إلى مفعوله، منادى. «هل» للاستفهام. «لک» خبر مقدّم. «مرجع» مبتدأ مؤخَّر. والاستفهام استبطائي لا حقيقي.

المعنى:

به تحقیق تنگ شد سینۀ من از بسیاری مصیبت هایی که وارد شد بر ائمّۀ طاهرين عليهم السَّلام و دوستان و شیعیان آنها . ای کسی که کوبنده هستی گردنهای اشرار و مفسدین را، چرا دیر است رجوع و ظهور تو؟ و چقدر مشکل است محروم بودن از خدمت تو.

يا قاصِمَ الفُجَارِ قُمْ بالسيف قد *** ضاعَ الرعيّةُ إِنْ يَكُنْ لَكَ مَطْمَعُ

اللّغة:

القاصم: الّذي يقطع الشيء و يستأصله. الفجّار: جمع «الفاجر»: الفاسق. ضاع، أي : صار ضائعاً. الرعيّة: من يجب مراعاته. المطمع: مصدر ميميّ، بمعنى: الطّمع.

الإعراب:

«يا» حرف النّداء. «قاصم» منادى. «الفجّار» مضاف إليه. «قم» فعل أمر،

فاعله مستتر فيه وجوباً. «بالسّيف» متعلق به «قد» تعليليّة. «ضاع» فعل ماضٍ معروف. «الرعيّة» فاعله. «إن» شرطيّة. «يكن» فعل شرط. «مطمع» اسمه. «لک» متعلّق به. والخبر محذوف. أي: موجوداً فيها. و جواب الشّرط محذوف بقرينة ما تقدّم.

المعنى:

ای قطع کنندۀ ریشهٔ فجّار و فساق! دوستان و شیعیان تو از جور و ظلم مفسدین و معاندین تباه شدند. اگر نظر التفاتی به آنها داری، برخیز با شمشیر و رعیت خود را از چنگ دشمنان خلاص کن.

تنبیه:

اعلم أنّ بني أُميّة و بنى مروان و بني عبّاس الظالمين لأئمّتنا، و إن فنوا بأشخاصهم و وردوا الدّركات بأعيانهم، لكنّهم باقون بنوعهم و أمثالهم و أشباههم في كلّ زمان من الأزمنة. فإنّ أشباه الظّالمين لأهل البيت عليهم السَّلام ناصبون لشيعتهم المخلوقين من فاضل طينتهم المعجونين من ماء ولايتهم في كلّ زمان و أوان. و إيّاک و أن تطمئنّ نفسك إلى كلّ من تلبّس بلباس العبّاد والزهاد، و أن تغترّ بمن تشبَّه بأهل العلم؛ فإنّ الشياطين قد يتشكّلون بأشكال الأناسيّ و ينفذون في أبدانهم، فيتكلّمون بألسنتهم و ينظرون بأعينهم و يسمعون بآذانهم و هكذا. و لنعم ما قيل بالفارسيّة:

ای بسا شیطان آدم رو که هست *** پس به هر دستی نباید داد دست

فإنّي كنت في عنفوان الشّباب بتوفيق الملك الوهّاب تاركاً للشَّهوات النفسانيّة و الهواجس الشَّيطانيّة، صارفاً برهة من عمرى في

تحصيل العلوم غير مقتصر على فنّ واحد، واجتهدت فيما اجتهدت بعد أنّ الأقوال في كل مسألة قد عرفت و فهمت، حتّى بلغت في زمان قليل ما بلغت، و ارتقيت على ما ارتقيت. فرأيت في زمان سيري و سلوكي من الشّياطين الإنسيّة المتلبّسين بلباس أهل العلم و الزّهاد و العبّاد المقرّين بألسنتهم المنكرين في قلوبهم للمعاد، ما رأيت و سمعت ما سمعت. فتارةً نسبوني إلى العقائد الفاسدة و المذاهب الباطلة، واشتعلت نار حقدهم و حسدهم حتّى أولعوا على من شتمني في وجهي. فصبرت على ذلك كله قائلاً فيه: الله حسبي، نعم المولى ونعم الوكيل. فمثلهم كمثل الكلب إن تحمل عليهم يلهث أو تتركه يلهث. و مع ذلك لم يكونوا بمحضري إلاّ كالأحمرة فرّت من قسورة. فمثلهم كمثل الحمار يحمل أسفاراً، صمّ بكم عمي فهم لا يعقلون. ختم الله على قلوبهم و على سمعهم و على أبصارهم غشاوة. فوقاني الله من شرّهم و لم يجعل لهم إلاّ سواد الوجه في الدّارين. ألا لعنة الله على القوم الظّالمين.

يا إخواني الصّفاة و يا أحبائي الحماة! أنشدكم بالله أن تجعلوني غرضاً السهام الملامة وتنسبوني إلى السّفاهة و البلاهة، فإنّي كتبته مع تشوّش البال وضيق المجال و غاية الكلال و الملال و تخلف الإقبال ممّا به يرتقى على سلّم الكمال. و مع ذلك كلّه، لم يكن عندي شيء من كتب اللّغات و لا من زبر النُّحاة. فإن أطلعتم على زلّة و التباس، فَاجعلوا على الإنصاف الأساس؛ فإنّ الوسواس الخنّاس يوسوس في صدور النّاس.

فرغت من تنميقه مستغفراً في سنة 1296 من الهجرة المقدّسة النبويّة، على مهاجرها آلاف الثناء و التحيّة.

[پایان نسخه چاپ سنگی _ 1300]

وقد فرغت بعون الله و حسن توفيقه من تحرير هذه النسخة الشريفة في سادس ذي القعدة الحرام من شهور سنة ثلاثمائة بعد الألف من الهجرة المصطفوية صلى الله عليه و آله. و أنا العبد الأقلّ الجاني الفاني ابن مرحوم میرزا سید محمد رضا احمد الطباطبائي الاردستاني. اللّهمّ اجعل عواقب أمورنا خيراً و اغفر لي و لأمي و أبي بمحمد و عليّ [صلى الله عليهما و الهم]. سنة 1300.

[پایان نسخۀ چاپ سنگی _ بدون تاریخ ]

حسب الفرمايش (كذا) جناب شریعتمدار آقا میرزا محمد حسین قمى [ناصر الشريعة] تحریر شد.


تعليقه (المرثیة الثانیة عشر)

تكملۀ میرزا ابوالقاسم وفای شیرازی بر یازده بند

با عنوان: المرثية الثانية عشر

المحرّره الأحقر وفاء الشيرازي

[در عنوان متن آمده: المرثية الثانية عشر للعقل الحادي عشر و معلّم البشر وفاء الشيرازي. سپس ناظم که خودش کاتب مجموعه است، در حاشیه نوشته: قد حكَ بعص الأذكياء لفظ «المحرّرة الأحقر» وكتب مقامه: «العقل الحادي عشر و معلّم البشر» و لا أرضى به].

روحي ونَفسي نُفُوسِاً جَلَّ قدرُهُمُ *** سَفِينَةُ الحِلمِ بَحرُ العِلمِ صَدرُهُمُ

رُوحي و نفسي رؤوساً بالطُّفوفِ عَلَتْ *** عَلَى الْعَوالي وَ فيهِ ازْدادَ قَدرُهُمُ ق

روحي ونفسي حِباها اللُّجين حَكَتْ *** نُورَ التَّجلّي وَصَدرُ الرَّمْحِ طُورُهُمُ

رُوحي و نَفسي وجُوهاً كَالشُّموسِ عَلىٰ *** وَسَطِ السَّماءِ ضُحىّ أو زادَ نُورُهُمُ

روحي و نفسي شِفاهاً ذابلاً ظَماً *** والجَيشُ حولَ الخِبا ركباً يدورُهُمُ

روحي وَ نفسي نُحوراً قُطُعوا وَ سَبَوْا *** نِساءَ همُ بَعَدَ ما سُنَّتْ خدُورُهُمُ

روُحي وَ نَفسي شُعوراً كالشّقائق من *** دم النُّحورِ وقَد ذاكَتْ نُورُهُمُ

دَمِ روحي وَ نَفسي أَكَفَاً بِالدّما خُضِبَت *** مِن بَعدِ شيبهم ما جَلَّ أَمْرهُمُ

روحي وَ نَفسي عِظاماً لِلْقرى رُكِضت *** مِنَ السَّنابِكَ ما جاشَتْ جُسُورُهُمُ

روُحي وَ نَفسي نُعُوشاً بالثّرى تَرِبُ *** قُلوبُ شيعَتِهِم حُبّاً قبورُهُمُ

روُحي وَ نَفَسي قَدا مُهرِ الحُسَينِ مَتى *** أتى خَلِياً و قد حَنَّتْ سُجُورُهُم

روحي و نَفسي جوماً في مضاجِعِهِم *** ما لِلوفا أَمَلٌ إلاّ أزورُهُمُ

بعضی از حواشی ناظم بر این بیتها

بيت اوّل:

«نفوساً» مفعول ثانٍ لفعل محذوف ، و ما قبله مفعوله الأوّل و التقدير: أفدي روحي و نفسي نفوساً، و هكذا إلى آخره. «جلّ قدرهم» الجملة في محلّ النصب، صفة لما قبله. «بحر العلم» إشارة خفيّة لدفع ما يتوهّم، مصحّح بها في التقطيع فلا تغفل.

بیت دوّم:

«الطفوف» جمع الطف : ساحل البحر و جانب البر . و منه نه الطفّ الّذي قتل فيه الحسين عليه السلام لأنّه طرف حمايلي الفرات (مجمع البحرين). «العوالي» بحذف الموصوف، أي: الرماح. و فيه، أي: بسببه.

بيت سوّم:

«جباها» جمع جبهة. «كاللجين» في بياضها وصفائها و ضيائها.

«حکمت» أي شبهت.

در حاشیۀ بيت 3: و لمّا سمع معدن الكمال و ينبوع الفضل والافضال، وصال الشيرازي هذين البيتين، أحسن وأثنىٰ عليَّ و قال: بهذين البيتين فاق خلخالك على مخانيقه و دمالجه فهي لأقدامها عقب و لختامها يحب.

بیت چهارم:

وجوهاً: خدوداً (خ ل). «أو» بمعنى بل، قال الشاعر: كانوا ثمانين أو زادوا ثمانية.

بیت پنجم:

«شفاهاً» جمع شفه. «ذابلاً» لم أقل ذابلة للوزن، على أن أمر التذكير والتأنيث سهل، قال تعالى: «إنّ رحمة الله قريبٌ من المحسنينَ»، ولم يقل: قريبةٌ. و قال کعب بن مالک: یوم الخندق ... السيوف نذر الجماجم ضاحيا... تهابله الألف، كأنّها لم تخلق. و لم يقل ضاحيةً (مغني، في الباء). «ظَمَاً» أي من حرّ العطش. «و» للحال.

بیت ششم:

قطعوا بسيوفهم و سكّينهم. سنّوا: أوقدوا و أحرقوا . «خدورهم» سراپرده های ایشان را.

بیت هفتم:

«شعوراً» جمع «شعر». «كالشقايق» نعمان. «ذاکت» ساطعت رائحتها.

بیت هشتم:

«ما جلّ» استفهاميّة أُريد بها التعجّب.

بيت نهم:

«عظاماً» جمع «عظم». «للقرى» أي: للصدر و الظهر. «ما تعجّب. «جاشت» هاجت. «جاشت القدر»: إذا أغلت . و «جاش البحر»: اذا هاجت أمواجه. «و فرس جياش» أي كثير الهيجان. «جسور هم» جرأتهم.

بیت یازدهم:

«مهر» و هو مركوبه المسمّى بالمرتجز. «خليّاً» سرجه من صاحبه. «حنّت» أي مدّت أصواتهم بالحنين.

بیت دوازدهم:

«أمل» في الدنيا.


ترجمه فارسی منظوم بند ملحق (در حاشیه اصل بند)

از وفای شیرازی

تن و جانم فدای آن شهیدان *** که کنج سینه شان پرنور از ایمان

تن و جانم فدای آن سرانی *** که بر سرهای رُمح آمد درخشان

تن و جانم فدای آن جبينها *** که چون نور خدا در طور، رخشان

تن و جانم فدای آن وجوهی*** که همچون آفتاب ظهر، تابان

تن و جانم فدای تفته لبها *** به دور خیمه ها از اعدا سواران

تن و جانم فدای آن گلوها *** ...حرق خیام و سبی سوان

تن و جانم فدای دستهایی *** که رنگین شد چو موهای پریشان

تن و جانم فدای آن محاسن*** که گلگون گشت چون گلهای نعمان

تن و جانم فدای استخوانها *** که شد پامال از سمهای اسبان

تن و جانم فدای نعشها، کش *** حنوط از خاک و دلها قبر ایشان

ن و جانم فدای ذوالجناحی *** که بی مولای خویش آمد از میدان

تن و جانم فدای آن بدنها *** «وفا» دارد هوای کوی ایشان


متن ترکیب بند علّامه بحر العلوم

(1)

1.

(اصل) ضبط ملّا رحمت الله کرمانی در وسیلة النجاة که نسخهٔ مورخ 1296 ق آن در کتابخانه چهل ستون مسجد جامع تهران نگهداری می شود.

2.

(ر) ضبط علّامه سیّد عبدالعزیز طباطبایی چاپ شده در مجلّه تراثنا ش 10 مورّخ 1408 ق .

3.

(ف) ضبط فاضل بسطامی در سفینة النجاة چاپ شده در 1286 ق.

4.

(خف) ضبط لؤلؤة البحرين (مختصر سفينة النجاة بسطامی) چاپ شده در 1288 ق .

5.

(ط) ضبط میرزا ابو طالب در نسخهٔ نخستین از مجموعۀ خطّی شمارهٔ 1807 مورّخ 1265 ق که در کتابخانۀ ملک تهران نگهداری می شود.

6.

(ک) ضبط مجهولی که در مجموعۀ پیشگفته صص 255 _ 262 آمده است.

7.

(م) ضبط موجود در دیوان العروس مورّخ 1260 _ 1277 ق به شمارۀ 2842 که در کتابخانۀ ملک تهران نگهداری می شود.

(العقود الاثنا عشر )

_ 1 _

(1) الله أكبرُ ماذا الحادثُ الجَلَلُ *** فَقَدْ (2)تَزَلْزَلَ سَهْلُ الأرْضِ َوالجَبَلُ


1) _ این متن براساس نسخه های زیر مورد تصحیح و مقابله قرار گرفته است

2) (فقد) ط، خف: وقد. || م، ك : لقد

(2) ما هذهِ الزَفَراتُ الصاعِداتُ أسىً *** كأنّها شُعَلٌ تُرْمي (1)بها شُعَلُ

(3) ما لِلْعُيونِ عُيونُ (2)الدَمْعِ جَارِيَةٌ *** مِنْها تَخُدُّ خُدوداً حِينَ تَنْهَمِلُ

(4) ما ذا النُواحُ الَّذي (3)عَطَ القُلوبَ وَما *** هذا الضَجِيجُ وذي الضَوْضاءُ والزَجَلُ

(5) كأنَّ نَفْخَةَ صُور الحشر قَدْ فَجَاتْ (4)*** والناسُ سَكرى، ولا سُكْرٌ ولا تَمَلُ

(6) قَدْ هَلَّ عاشُورُ لَوْ غُمَّ الهلالُ بِهِ *** كأنّما هو مِنْ شُومٍ بِهِ زُحَلُ

(7) شَهْرٌ دَهى نَقَلَيْها مِنه داهِيَةٌ *** ثِقل النبيٍّ حَصِيدٌ فيه والتَقَلُ

(8) قامَتْ قِيامَةُ أَهْلِ (5)البيتِ وَانْكَسَرَتْ *** سُفْنُ النجاةِ وفيها العِلْمُ والعَمَلُ


1) (ترمی) ك: تَرمي. | (ترمى بها شعل). م: من بعدها شعل _ خ ل

2) (عيون) خف: عيونَ | ر: عيونِ

3) (النواح الّذي) م، ر: النياح الّذي. | ط. ك: النياح الّتي. | خف: النواح الّتي (القُلوبَ) ك: القلوبُ. (ذي) م، ط. ك. ر: ذا. | (الزَجُل) ك. ف: الزُّجَلُ

4) (فَجَأَتْ) م. ك : فُجِنَتْ | (والناسُ) م: فالناس. | (ثَمَلُ) خف: ثَمِلُ

5) (أهْلِ) : أهلَ. | (النِجاة) خف: النجاة

(9) وَأَرْتَجَتِ الأَرْضُ والسَبْعُ الشِدادُ وَقَد *** أصابَ أهلَ السماواتِ العُلَى الوَجَلُ

(10) وَاَهْتَزَّ مِنْ دَهَشٍ (1)عَرْشُ الجَلِيلِ فَلَوْ *** لا اللهُ ماسِكُهُ أهوىٰ بهِ المَيَلُ

(11) جَلَّ الإلهُ فَلَيْسَ الحُزْنُ بالغَهُ (2)*** لكنَّ قَلْباً حَواهُ حُزْنُهُ جَلَلُ

(12) قضى المُصابُ بأَنْ تَقْضي (3)النُّفُوسُ لَه *** لكنْ قَضى الله أن لا يُسْبَقَ الأجَلُ

_ 2 _

(13) هذا مُصابُ الّذي جبريلُ خادِمُهُ *** ناغاهُ في المَهْدِ إِذْ نِيْطَتْ تَمَائِمه (4)

(14) هذا مُصابُ الشهيدِ المُسْتَصَامِ وَمَنْ *** فَوْقَ السّماواتِ قَدْ َقامَت مآتِمهُ (5)


1) (دَهَش) م، ط، ك: دِهَش. || (أهوى) : أدهى. || (المَيَلُ)م، خف، ط. ك: المِيَلُ

2) (بالِغَهُ) ر : بالغُهُ

3) (تَقْضى) م، خف، ف، ط ، ك : تُقضَى. || (يُسبَقَ) م: يَسْبِقَ

4) (تَمائِمُهُ) ف: تمائِمَهُ

5) (تَمائِمُهُ) ف: تمائِمَهُ

(15) سِبْطِ (1)النبيِّ أبي الأطهارِ والدُهُ ال- *** كَرَارُ مَوْلىً أقامَ الديْنَ صارِمُهُ

(16) صِنْوِ (2)الزكيّ جَنى قَلْبِ البَتُولِ لَهُ *** اُقْسُومَةٌ لَيْسَ فيها مَنْ يُقاسِمُهُ

(17) مُطَهَّرٌ لَيْسَ يَغْشَى (3)الرَيْبُ ساحَتَهُ *** وَكَيْفَ يُغْشَىٰ مَنِ الرحمٰنُ عَاصِمُهُ

(18) الله طُهْرُ تَوَلّى اللهُ عِصْمَتَهُ *** أرْداهُ رِجْسٌ عَظِياتٌ جَرائِمُهُ

(19) لله بَجْدُ سَما (4)الأفلاكَ رَفْعَتُهُ *** مادَ العُلىٰ عِنْدما مادَتْ دَعائِمُهُ

(20) ضَيْفُ (5)أَلَمَّ بأَرْضِ وِرْدُها شَرَعُ *** قضىٰ بها وهو ظامي القَلْبِ هائِمُهُ


1) (سِبْطِ) خف: سبطُ

2) (صِنْوِ) م، ك، خف، ف، اصل: صِنْوُ

3) (يَغْشى) ك: يُفْشى . || (يَغْشى) م ك : يُغْشى. (مِنَ الرحمنُ) خف: مِنَ الرحمٰنِ

4) (سَما) م: سَمَى. || (رَفْعَتُهُ) ر، ك: رِفْعَتُهُ / خف: رفْعَتَهُ

5) (ضَيفٌ) :ر: خليف / م: ضَيْفٍ. || (وِرْدُها) ك: وَرْدُها. || (القلبِ خف القلبُ. || (حائِمه) ف: حاتمه م، ط،ك، خف: هائِمُهُ

(21) لَهُفِي عَلى ماجِدٍ أَرْبَتْ أَنامِلُهُ *** على السحابِ غَدًا (1)سُقْياهُ خاتَمُهُ

(22) لَهْفي على الآلِ صَرْعى في الطفوفِ وَما (2)*** غَيْرُ العَليلِ بذاكَ اليَوْمِ سالِمُهُ

(23) إفتَمَّ (3)يومٌ بِهِ حُمَّتْ مِلاحِمهُمْ *** ثُمَّ انْجَلَىٰ وَهُمْ قَتْلَى عَنائِهُ

(24) حُزْنٌ طَويلٌ أبى أنْ يَنْجَلِي أَبَداً *** حَتَّى يَقومُ بأَمْرِ الله قائِمُهُ

_ 3 _

(25) كَيفَ السُّلُو وَنارُ القَلْبِ تَلْتَهِبُ *** وَالْعَيْنُ خَلْفَ قَذاها دَمْعُها سَرِبُ (4)

(26) ألْقى المُصابُ عَلى الإسلام كَلْكَلَهُ (5)*** فَكُلُّ مُنتَسِبٍ لِلديْنِ مُكْتَتِبُ


1) (غَدا) خف، ر: غَداً. || (خاتمه) خف: خاتِمُهُ

2) (وَما ) م، ط، ك، ر، خف: فما

3) (إقْتَمَّ) الأصل، ر، ك، خف، ف: إغتمّ. || (حُمَّتْ) م ر: حَمَّتْ /ك، خف: حَمَتْ. || (مِلاحِمهُمْ) م ك : مَلاحِمهُمْ

4) (سَرِبُ) م، ك: سَرَبُ. || (السلوّ): التسلِّي

5) (كَلْكَلَهُ) ط ، ك ، م: كَلْكَلَةً

(27) لا صَبْرَ في فادِحٍ عَمَّتْ رَزِيَّتُهُ *** حَتّى أَعْتَرى الصَبْرَ مِنْهُ الحُزْنُ والوَصَبُ

(28) لا تَقْدِرُ (1)العَيْنُ حَقَّ القَدْرِ مِنْ صَبَبِ *** وَإِنْ جَرَى حِينَ يَجْرِي دَمْعُها الصَبَبُ

(29) يُسْتَحْفَرُ الدَمْعُ فِيْمَنْ قَدْ بَكَتْهُ دَمَاً *** أرْجاؤها الجَوْنُ (2)والخَضْراء والشُهُبُ

(30) قَلَّ البُكاءُ عَلى رُزْءٍ يَقِلُّ لَهُ *** شَقُّ الجُيُوبِ وَعَطُّ القَلْبِ والعَطَبُ

(31) كَيْفَ العَزاءُ وَجُمانُ (3)الحُسَيْنِ عَلى ال-*** -رمضاءِ عارٍ جَريحٌ بالثرىٰ تَرِبُ

(32) والرأْسُ فِي رَأْسِ مَيَّالٍ يُطافُ بِهِ *** وَيَقْرَعُ (4)السنَّ مِنْهُ شامِتٌ طَرِبُ

(33) وَأَهْلُ بَيْتِ رَسُولِ اللهِ فِي نَصَبٍ *** أشرى النواصِبِ (5)قَدْ أَنْضاهُمُ التعب


1) (لا تَقْدِرُ ) ف: لا يَقْدِرُ. || (القَدْرِ) ر: الصَّبْرِ (جَرَتْ) ط، خف: جَرى. | (يَجْري) ط، خف، ر: تَجْري

2) (الجَوْنُ) ر: الجُونُ . || (الشُّهُبُ) م : الشَّهَبُ

3) (جُمانُ) اصل: جُسمان

4) (وَيَقْرَعُ) م: وَيُقْرعُ

5) (النواصبِ) خف، ف النواصبَ . || (التعَبُ) م، ط، ك: النصَبُ

(34) وَالناسُ لا جازعٌ فيهم وَلا وَجِعٌ *** وَلا حَزينُ وَلا مُسْتَرْجِعُ كَيْبُ

(35) فَلَيْتَ عَيْنَ رَسُولِ اللهِ ناظِرَةٌ (1)*** ماذا جَرىٰ بَعْدَهُ مِنْ مَعْشَرٍ نَكَبُوا

(36) كَمْ بَعْدَهُ مِنْ خُطُوبِ بَعْدَها الخُطُبُ *** لَوْ كانَ شاهِدَها (2)لَمْ تَكْثُرِ الخُطَبُ

_ 4 _

(37) شاءٌ مِنَ الناس لا ناسٌ ولا شاءُ *** هَوَتْ بهم في مَهاوي الغَيِّ أهواءُ

(38) دانُوا نِفاقاً فَلَمّا أَمْكَنَتْ فُرَصُ *** شُنَّتْ لَهُمْ (3)غارَةٌ في الدينِ شَعْواءُ

(39) سَلُّوا عَلَيْهِ سُيوفاً كانَ أرْهَفَها (4)*** لَها مِضاءٌ إذا اسْتَلَّتْ وإمْضاءُ


1) (ناظرةٌ) خف: ناظرةً. (نَكَبُوا) ر: نُكِبُوا / م، ك : نَكِبُوا

2) (شاهِدَها) ك: شاهَدَها / خف: شاهِدُها. || (لَمْ تَكْتُرِ) ك: لم تُكْثَرُاف: لم تَكْثِرِ || (الخُطَبُ) ط: الخُطُبُ / ف: الخَطَبُ

3) (لَهُمْ) ر: بِهِمْ. || (غارَةٌ) خف: غارَةً. (شَغْواءُ) م، ط، ر، ك: شَعْواءُ

4) (أرْهَفَها) ر، خف: أرهفها. || (مِضاء) ر: مَضاءُ

(40) شَبُّوا لإطفاءِ نُورِ اللهِ نَارَ وَغَیٰ (1)*** لَوْلاهُ ما شَبَّها قَدْحُ وإبْراءُ

(41) وَزَحْزَحُوا الأمْرَ لِلأَذْنَابِ عَنْ تِرَةٍ (2)*** وَأَخَرُوا مَنْ بِهِ العَلْيَاءُ عَلْيَاءُ

(42) حَلَّتْ بِذلِكَ في الإسلامِ قارِعَةٌ *** وَفِتْنَةٌ تَقْرَعُ (3)الأَسْماعَ صَمّاءُ

(43) وَطُخْيَةٌ (4)غَشَتِ الأبْصارَ ظُلْمَتُها *** عَمياءُ قَدْ عَمَّتِ الأقطارَ غَمّاءُ

(44) عَدَتْ عَلَى أُسُدِ الغاباتِ أَضْبُعُها (5)*** وَفِي الرُّعاةِ لَهَا قَدْ عَانَتِ الشاءُ

(45) فَالحَقُّ مُغْتَصَبٌ وَالإرْتُ (6)مُنْتَهَبٌ *** وَفَيْءُ آلِ رَسُولِ اللهِ أَفْ--ياءُ


1) (وَغىٰ) م، ر: وَغَيّ

2) (تِرَةٍ) ر، ف، خف: تَرَةٍ. || (عُلياءُ) ر: العلياءُ عَلياءُ

3) (تَقْرعُ) م، ك: تُقْرِعُ

4) (طُخْيَةٌ) م، ر، ف: طَخيةٌ / خف: طِخْيَةٌ . || (غَشَّتِ) م. ر. ك: غَشَتِ . || (عَمياءُ) ف: عميا / خف: عَمياءَ /م: عَمْياءُ

5) (أَضْبُعُها) ف، خف: أَضْبَعُها / ط: إذْئَبُها

6) (والإرثُ) اصل: والمالُ

(46) وَالطَّاهِرُونَ ولاةُ الأمر تَحْتَكِمُ *** أرْجاسُ فيهم بما اختاروا وَما شاؤوا

(47) وَبَضْعَةُ المُصْطَفَى لَمْ يُرْعَ جَانِبُها *** حَتّى قَضَتْ وَهْيَ غَضْى داؤها داءُ

(48) قَدْ أَبْدَلُوا الوُدَّ فى القُرْبى بِبُغْضِهِمُ *** كَأَنّما وُدُّهُمْ فِي الذِكْرِ بَغْضاءُ

_5 _

(49) هُمْ أَهْلُ بَيْتٍ رَسُولُ اللهِ جَدُّهُمُ *** أجْرُ الرِسالَةِ عِنْدَ اللهِ وُدُّهُمُ

(50) هُمُ الأثمه دانَ العالَمونَ (1)لَهُمْ *** حَتى أَقَرَّ هُمْ بالفَضْلِ ضِدُّهُمُ

(51) سَعَتْ أعادِيهِمُ في حَطَّ قَدْرِهِمُ *** فازدادَ شَأناً ومِنْهُ ازدادَ حِقْدُهُمُ (2)

(52) وَنَابَذُوهُمْ عَلى عِلْمٍ وَمَعْرِفَةٍ *** مِنهُمْ بِأَنّ رَسُولَ اللهِ جَدُّهُمُ


1) (العالمون) ر، ط: العالِمُونَ

2) (حِقْدُهُمُ) ف، خف: حَقْدُهُمُ

(53) كَأَنَّ قُرْيَهُمُ مِنْ جَدِّهِمْ سَبَبٌ *** للْبُعْدِ عَنْهُ (1)وَأَنَّ القُرْبَ يُعْدُهُمُ

(54) لَوْ أَنَّهُمُ أُمِرُوا بِالبُغْضِ ما صَنَعُوا *** فَوْقَ الّذي صَنَعُوا لَوْ جَدَّ جِدهُمُ (2)

(55) دَعُوا (3)وَصِيَّ رَسُولِ اللَّهِ وَاغْتَصَبُوا *** إرْتَ البَتولِ وأورى الظُّلْمَ زَنْدُهُمُ

(56) وَأَضْرَمُوا النَّارَ فِي بَيْتِ النبي وَلَمْ *** يرجوا الوُرُودَ فَبِئْسَ الوِرْدُ وِرْدُهُمُ

(57) وَمَهْدُوا لِذَوي الأحقادِ بَعْدَهُمُ *** أمْراً بِهِ ثُمَّ للأقوام (4)قَصْدُهُمُ

(58) أوصى النبيُّ بِرِفْدِ (5)الآلِ أُمَّتَهُ *** فَاسْتَأْ صَلُوهُمْ فَبِئْسَ الرِفْدُ رِفْدُهُمُ

(59) أَبَتْ صَحِيفَتُهُمْ إِلَّا الذي فَعَلُوا *** مِنْ بَعْدِها وَأَضَاعَ العَهْدَ عَهْدُهُمُ


1) (عَنْهُ) خف، ط: عنهم / م، ك: منهم

2) (جَدُّهُمُ)م، رف: جِدُّهُمُ / خف: جِدهُم

3) (دَعُّوا) خف: دَعَّوْا / الدعٌ: الدّفع بعنف. || (زَنْدُهُمْ) خف: زَنْدَهُمُ

4) (للأقوام) ر: مِلأَ قوام

5) (بِرِفْدِ) ف، خف: بِرَفْدِ

(60) تَعاقَدُوا (1)وأعانَتهُمْ بِطانَتُهُمْ *** وَحَلَّ ما عَقَدَ الإِسْلامُ عَقْدُهُمُ

_ 6 _

(61) نَزَتْ أُمَيَّةُ حَرْبُ ثُمَّ مَرْوانُ *** مَنابِراً ما لَهُمْ فِيهِنَّ سُلْطانُ

(62) وَأَعْلَنَتْ لُعِنَتْ لَعْنَ (2)الوَصِيِّ بِها *** وَقَدْ أُقِيمَتْ بِهِ مِنْهُنَّ عِيدانُ

(63) وا ضَيْعَةَ (3)الدِينِ إِذْ قَدْ حَلّ ساحَتَهُ *** مِنْ بَعْدِ ذِي الوَحْيِ غَنّاءٌ وَنَشْوانُ

(64) كَمْ قَدْ عَلا مَا عَلاهُ (4)الظُّهْرُ ذُو دَنَسٍ *** رِجْسٌ مِنَ الناسِ بَلْ قِرْدُ وَشَيْطانُ

(65) وحارَبَتْ آلُ حَرْبٍ مَنْ بِسَيْفِهِمُ *** مِنْ بَعْدِما حَزَّبُوا الأخزابَ قَدْ دانُوا


1) (تَعاقَدُوا) م. ط: فَعاقدوا || (عَقْدُهُمُ) خف: عَقْدَهُمُ

2) (لَعْنَ) م، ط. ك: سَبَّ

3) (واضَيْعَةً) ر: واضَعْيَةً. || (اذْ قَدْ حَلَّ ساحَتَهُ) م، ط، ك: إِذْ حَلَّتْ بِساحَتِهِ. || (نَشْوانُ) خف: نِشوان

4) (ما علاهُ) ف، خف: ما قد علاهُ. || (قِرْد) ف: قِرَد

(66) وألجأتْ حَسَناً لِلصُّلْحِ عَنْ مَضَضٍ (1)*** وَجَعْجَعَتْ بِحُسَيْنِ وَهُوَ ظَمْآنُ

(67) رَمَتْ بِسَهْمِ الرَدى (2)مَنْ بِالحِجازِ وَمَنْ *** أمَّ العِراقَ وَمَنْ خانَتْه كُوفانُ

(68) قامَتْ تُطالبُ إذْ دانَتْ عَلى تِرَةٍ (3)*** أوْتَارَ بَدْرٍ بِأشياخ لَها بانوا

(69) وبالقَلِيبِ هَوَتْ كَمْ فِيهِ مِنْ وَثَنِ *** كانَتْ لَهُ دُونَ وَجْهِ اللهِ أَوْتَانُ

(70) وَقَدْ تَلاها بَنُو الزرقاءِ ثُمَّ تَلا *** أبْناءُ نَتْلَةَ (4)خَتَارٌ وَخَوّانُ

(71) فَأَرْهَفُوا لِبَني بِنْتِ النبي شَبا (5)*** حَدٌ السُّيوفِ وَدانَ اللَبَّ خُوّانُ


1) (مَضَضٍ) ف، خف: مِضَضٍ. / م ، ط: مَعَضٍ. / ك : مُغَضٍ. / المضض: التضييق والتشديد. || (وَهْوَ) ر: وَهُوَ . || (ظَمْآنُ) م، ك: ظَلْمانُ

2) (الرَّدى) ط: الرَّدِيُّ / خف: الرّدى. || (وَمَنْ) م، ر، خف: وَقَدْ

3) (تِرَةٍ) خف: تَرَةٍ. || (بانوا) خف: بان / م ك: بانُ

4) (نَتْلَةَ) ف: نَتْلَةٍ / خف: نَثْلَةِ

5) (شَبا) ر، ف، ط، ك: شُبا. || (حَدٌ) ر : حَدَّ. || (دافَ) ط، ر: دانَ. || (خوان) م، ر: خَوّانُ

(72) هذا وَكُلُّهُمْ لِلْدينِ مُنْتَحِلٌ *** سِيّانَ (1)مِنْ مِثْلِهِمْ كُفْرٌ وَإيمْانُ

_ 7 _

(73) سَدَّ (2)المَسامِعَ مِنْ أَنْبَائِهِمْ خَبَرٌ *** لا يَنْقَضي حُزنُهُ أَوْ يَنْقَضي العُمُرُ

(74) ما حَلَّ بالآلِ فِي يَوْمِ الطُّفُوفِ (3)وَما *** في كَرْبَلاءَ جَرى مِنْ مَعْشَرٍ غَدَرُوا

(75) قَدْ بايَعُوا السَّبْطَ طَوْعاً مِنْهُمُ وَرِضَىً (4)*** وَسَيّرُوا صُحُفاً بالنصْرِ تَبْتَدِرُ

(76) أَقْبِلْ فَإِنَّا جَميعاً شِيعَةٌ (5)تَبَعٌ *** وَكُلُّنا ناصِرٌ وَالكُلُّ مُنْتَصِرُ


1) (سِيّانَ) خف: سِيَّانِ / ف: سَيَانُ

2) (سَدَّ) ط، ك، م: سَكَ. || (يَنْقَضي) ك: تنقضي

3) (الطفوفِ) ف: الطفوفَ. || (غَدَرُوا) ر: غُدُرُ

4) (وَرِضىٰ) م، ر، خف، ط، ك: وَرِضىً. || (وسَيَّرُوا) خف: وصيّروا. || (تَبْتَدِرُ). ف: تبتدروا

5) (شِيعَةٌ) ف: شيعةُ. || (تُبعٌ) ط، ر: تَبَعُ / ف : تُبَّعُ

(77) أقْبِلْ وَعَجِّلْ قَدِ اخْضَرَّ الجَنابُ وَقَدْ *** زَهَتْ بِنُضْرَتها (1)الأزهارُ والثَّمَرُ

(78) أَنْتَ الإمامُ الّذي نَرْجُو بِطاعَتِهِ *** خُلْدَ الجِنانِ (2)إذ النيرانُ تَسْتَعِرُ

(79) لا رَأْيَ لِلناسِ (3)إلّا فيكَ فَأْتِ وَلا *** تَخْشَ اخْتِلافاً فَفِيكَ الأمْرُ مُنْحَصِرُ

(80) وَأَتُمُوهُ (4)إذا لَمْ يَأْتِهِمْ فَأَتى *** قَوْماً لِبَيْعَتِهِمْ بِالنَّكْتِ قَدْ خَفَرُوا

(81) قَوْماً يَقُولُونَ لكِنْ لا فِعالَ لَهُمْ *** وَرَأَيْهُمْ (5)مِنْ قَدِيم الدهْرِ مُنْتَشِرُ

(82) فَعادَ نَصْرُهُمُ خَذلاً وَخَذَلُهُم (6)*** قَتْلاً لَهُ بِسُيوفٍ للعِدى ادَّخَرُوا


1) (بنضْرَتِها) م، ف، خف: بِنُضْرَتِها. || (الثَّمَرُ)ف: وَالتَّمْرُ / م: والنُّمُرُ

2) (الجنانِ) :ف: الجنانِ. || (تَسْتَعِرُ ) م ك : تُسْتَعَرُ

3) (للناسِ) ،م، ط ، ك، خف: في النَّاسِ. || (فَأْتِ) م هات. | (تَخشَ) خف: تَخشِ

4) (وَأثَّمُوهُ) م، ط: وَآتُمُوهُ. || (بالنَكْثِ) خف: بالنُّكْثِ. || (خَفَرُوا) ط. ك: حَضَرُوا. / م: خضروا

5) (وَرَأَيْهُمْ) خف، م، اصل: وَرَأیِهِمْ

6) (خَذَلاً وَخَذَهُمْ) م: خِدْلاً وَخِذْهُمْ. || (لَهُ) خف: لَهُمْ

(83) يا وَيْلَهُمْ مِنْ رَسُولِ اللهِ كَمْ ذَبَحُوا *** ولداً لَهُ وَكَريماتٍ لَهُ أَسَرُوا

(84) ما ظَنُّهُمْ بِرَسُولِ اللَّهِ لَوْ نَظَرَتْ *** عَيْناهُ ما صَنَعُوا لَوْ أَنَّهُمْ نَظَرُوا

_ 8 _

(85) ما آمَنَ القَوْمُ قِدْماً أَوْ هُمُ كَفَرُوا *** مِنْ بَعْدِ إِيمَانِهِمْ لَوْ أَنَّهُمْ شَعَرُوا

(86) قَدْ حارَبُوا المُصْطَفى في حَرْبِ عِتْرَتِهِ *** وَلَوْ أَغاتَهُمُ في حَرْبِهِ ابْتَدَرُوا

(87) ما كانَ يَنْزِلُ عَنْ سُلْطَانِهِ مَلِكٌ *** وَلا لِمُنْيَتِهِ الساعي لَهَا يَذَرُ (1)

(88) مهما نَسِيتُ فَلا أَنْسَى الحُسَيْنَ وَقَدْ *** كَرَّتْ عَلى قَتْلِهِ الأفْواجُ وَالزُمَرُ (2)

(89) كَمْ قامَ فيهِمْ خَطِيباً مُنْذِراً وَتَلا *** آياً ما أَغْنَتِ الآيات والنذُرُ


1) (ما) ك. م : لا . || (ملك) في نسخة ر: في المصرع الثاني. || (لِمُنيَنِهِ) : لِمَنيَّنِهِ

2) (والزُّمَرُ) ف: والزَّمَرُ

(90) قالَ: انسِبُوني (1)فَجَدِّي أحمدٌ وَسَلُوا *** ما قال في وَلَمْ يَكْذِبُكُمُ الخَبَرُ

(91) دَعَوْتُونِي لِنَصْرِي (2)أَيْنَ نَصْرُكُمُ *** وَأَيْنَ ما خَطَّتِ الأق-لامُ وَالرُّبُرُ

(92) حَلَاتُمُونا عَنِ الماءِ المُباحِ وَقَدْ *** أَضْحَتْ تَناهَلُهُ (3)الأوْغادُ والغُمُرُ

(93) هَلْ مِنْ مُغيث يُغيتُ الآلَ مِنْ ظَماً *** بِشَرْبَةٍ مِنْ نَمِيرٍ مَا لَهُ (4)خَطَرُ

(94) هَلْ راحِمٌ (5)يَرْحَمُ الطَّفْلَ الرَّضِيعَ فَقَدْ *** جَفَّ الرضاعُ وَما للطفلِ مُصْطَبَرُ

(95) هَلْ مِنْ نَصِيرٍ مُحامٍ أَوْ أَخي حَسَبٍ *** يَرْعى (6)النبيَّ فَا حامُوا وَلا نَصَرُوا


1) (انسِبُوني) ف: انسَبوني. || (وَلَمْ) ط، ك، م: فَلَمْ

2) (لِنَصري) ط، ك: لِلنَّصْرِ. || (خَطَّتِ) خف: خُطَّتِ

3) (خَلَا تُمونا) ط: خلّاتمونا / د: حَلّاتمونا/ ف: خَلاتمونا. || (عَنِ) خف: مِنَ. || (تَناهَلَهُ) ر: تناهلُهُ/ ط تُناولُهُ. تناهله : أخذه منهلاً ومورداً للشرب. || (والغُمُرُ) خف: وَالْعُمَرُ

4) (ما لَهُ) م، ر، خف، ط، ك: ما لها

5) (راحِمٌ) خف: راحِمِ. || (فَقَدْ) ،ط، ك، م، خف: وَقَدْ. || (مُصْطَبَرُ) ف، خف: مُصْطَيرُ

6) (يَرْعى) ط: يَرْعُوا. || ( ولا نَصَرُوا) خف: وما نَصَرُوا

(96) تِلْكَ الرزايا لَوْ أَنَّ القَلْبَ مِنْ حَجَرٍ ** أَصَمَّ كَانَ لِأدْنَاهُنَّ يَنْفَطِرُ (1)

_ 9 _

(97) الدينُ مِنْ بَعْدِهِمْ أَقْوَتْ مَرابِعُهُ *** والشرْعُ مِنْ فَقْدِهِمْ غارَتْ شَرائِعُهُ

(98) قَدِ أَشْتَى الكُفْرُ بالإِسْلامِ مُذْ دَخَلُوا (2)*** والبَغْيُ بالحَقِّ لما راحَ صادِعُهُ

(99) وَدائِعُ المُصْطَفیٰ أوْصى بِحِفْظِهِمُ *** فَضَيَّعُوها فَلَمْ (3)تُحْفَظُ وَدائِعُهُ

(100) صَنائع الله بدءاً والأنام لَهُمْ *** صَنائِعٌ شَدَّما لاقَتْ صَنائِعُهُ

(101) أزالَ أوّلُ أهْلِ البَغْي أوَّلَهُمْ *** عَنْ مَوْضِعٍ فيهِ رَبُّ العَرْشِ واضِعُهُ


1) (يَنْفَطِرُ) ر: مُنْفَطِرُ

2) (دَخَلُوا) ر، خف، م، ط، ك: رَحَلُوا

3) (فَلَمْ) ر، ط: وَلَمْ

(102) وزادَ ما ضَعْضَعَ الإِسلامَ وَانْصَدَعَتْ *** مِنهُ دَعائِم (1)دِينِ اللهِ تابِعُهُ

(103) كَمِيْنُ جَيْشِ بَدا يَومَ (2)الطُّفُوفِ وَمِنْ *** يَوْمِ السقِيفَةِ قَدْ لاحَتْ طَلائعُهُ

(104) يا رَمْيَةٌ قَدْ أَصابَتْ وهي مُخْطِئَةٌ *** مِنْ بَعْدِ خَمْسِينَ مَنْ شَطَّتْ مَرابِعُهُ

(105) وَفَجْعَةً (3)ما لها في الدهْرِ ثانِيَةٌ *** هانَتْ لَدَيْها وَإِنْ جَلَّتْ فَجائِعُهُ

(106) وَلَوْعَةً أَضْرَمَتْ في قَلْبِ كُلِّ شَجٍ (4)*** ناراً بِلَدْعَتِها صُبَّتْ مَدامِعُهُ

(107) لا العَيْنُ جَفَّ بِسَفْعِ النارِ مَدْمَعُها (5)*** ولا الفؤادُ خَبا بالدَمْعِ سافعُهُ

(108) كُلُّ الرزايا وإنْ جَلَّتْ وَقائِمُها *** تُنسىٰ سِوى الطفِّ لا تُنْسىٰ وَقائِعُهُ


1) (دَعائم) ف: دعائِمَ

2) (يَوْمِ) : يَوْمَ

3) (وَفَجْعَةً) م: وَفُجْعَةٌ

4) (شَج) م. ك: شَجي

5) (مَدْمَعُها) ط: أدمعها. (خبا) ر: جنا

_ 10 _

(109) ذادُوا (1)عَنِ المَاءِ ظَمْآناً مَراضِعُهُ *** مِنْ جَدِّهِ المُصْطَف الساقي أصابِعُهُ

(110) يُعْطِيهِ إيهامَهُ آناً وَآونَةٌ *** لِسانَهُ فَاسْتَوَتْ مِنهُ طَبائِعُهُ

(111) للِهِ مُرْتَضِعُ لَمْ يَرْتَضِعُ أَبَداً *** مِنْ تَدي أنْثیٰ وَمِنْ طه مَراضِعُهُ

(112) سِرُّ (2)بِهِ خَصَّهُ باريهِ إِذْ جُمِعَتْ *** وَأُودِعَتْ فيهِ مِنْ أَمْرٍ وَدائِعُهُ

(113) غَرْسٌ سَقَاهُ رَسُولُ اللهِ مِنْ يَدِهِ *** فَطَابَ مِنْ بَعْدِ (3)طِيبِ الأصْلِ فارِعُهُ"

(114) ذَوَتْ بَواسِقُهُ إذ أظمَأوهُ فَلَمْ *** يُقْطَفْ (4)مِنَ القَمَرِ المَطْلُولِ يانِعُهُ


1) (ذادوا) منعوا. || (جَدِّهِ) ك، ط: مَنْ جَدُّهُ

2) (سرً) ف: سِراً. || (جمعتْ) ك: جمعَتْ. || (مِنْ أَمْرٍ) : مَن أُسرى /م. ك: عَنْ أمرٍ

3) (بَعْدِ) خف: بَعدِهِ. || (فارِعُه) ك، خف، م: فادِعُهُ

4) (يُقْطَف) ك: يَقْطَف

(115) عَدَتْ عَلَيهِ يَدُ الجانِينَ (1)فَانقَطَعَتْ *** عَنْ مُجْتَني يَنْعِهِ الزاكي مَنافِعُهُ

(116) قَضىٰ على ظَمَاً والماءُ قَدْ مُنِعَتْ *** بِمُشرعاتِ القَنا (2)عَنْهُ مَشارِعُهُ

(117) قَدْ حَرَّمُوهُ عَلَيهِ في الحياةِ وَمِنْ *** بَعْدُ اسْتُحِلَّ لِكَيْ تَعْفُوا (3)مَضاجِعُهُ

(118) هَمُّوا بإطفاء نُورِ اللهِ وَاجْتَهَدُوا (4)*** في وَضْعِ قَدْرِ مَنِ الرحمٰنُ رافِعُهُ

(119) لَمْ أَنْسَهُ (5)إذ يُنادي بالطُّعَاةِ وَقَدْ *** تَجَمَّعُوا حَوْلَهُ والكُلُّ سامِعُهُ

(120) تَرْجُونَ جَدِّي شَفيعاً وَهُوَ خَصْمُكُمُ *** وَيْلٌ لِمَنْ خَصْمُهُ في الحَشْرِ شافِعُهُ


1) (الجانينَ) ف، ك: الجانَيْنِ. || (مُجْتَني) ر، ف: مُجتني || (الزاكي) ر، ف: الذاكي

2) (القَنا) ف، خف: القِنا

3) (تَعفُوا) ط ،ك: يَعْفُوا. || (مَضاجِعُه) ط ، ك، خف: مضاجِعَه

4) (اجْتَهَدُوا) ط: واجْتَمَعُوا

5) (أَنْسَهُ) م ، خف، ف: أَنْسِهِ. || (يُنادى) خف: يُنادى. || (بِالطغاة) م ك : بالطغاء || (تَجَمَّعُوا) ف: تَجْمَعُوا

_ 11 _

(121) يَوْمٌ بَنو المصْطَفى الهادي ذَبائِحُهُ *** والفاطِمِيّاتُ أَسْراهُ نَوائِحُهُ

(122) وَسِبْطُ أَحْمَدَ عارٍ بِالعَرَاءِ لُقیً (1)*** مُرَمَّلٌ بالدِّما جَرْحىٰ جَوارِحُهُ

(123) فَوْقَ القَنا (2)رَأْسُهُ يُهْدَى لِكاشِحِهِ *** فَنالَ أقصى مُناهُ مِنْهُ كَاشِحُهُ

(124) كَمْ هَامِ عِزّ وَأَيْدٍ لِلسَماحِ (3)وَكَمْ *** أقدامِ سَبْقٍ بها طاحَتْ طَوائِحُهُ

(125) وَكَمْ حَريمٍ لأهْلِ البَيْتِ مُحْتَرَمٍ *** قَدِ اسْتُحلَّ (4)وَكَمْ صَاحَتْ صَوائِحُهُ

(126) مُصابُ خامِس أصحاب الكساء وَهُمْ *** أهْلَ العَزاءِ بِهِمْ حَلَّتْ فَوادِحُه


1) (لقیً) ط: لق

2) (القنا) ف، خف: القِنا

3) (للسّماح) ك، م: بالسَماح. || (أقدام) خف: أقدامَ

4) (استُحِلَّ) خف: استَحَلَّ . || (وكَمْ) خف، ط: وقد. || (صاحت) خف: ساحت

(127) لَمْ يُنْسَ (1)قَطُّ ولا الذِكْرى تُجَدِّدُهُ *** أورى بِزَنْدِ الأسىٰ في الحَشْرِ قادِحُهُ

(128) كَيْفَ السُّلُو (2)عَنِ المَكْسُورِ مُنْفَرِداً *** مِنْ غَيْرِ نِسْوَتِهِ خِلُوا مَطارِحُهُ

(129) يَلْقَی (3)الأعادي بِقَلْبٍ مِنهُ مُنْقَسِمٍ *** بَيْنَ الخيام وأعداء تُكافِحُهُ

(130) واللّحْظُ كَالقَلْبِ عَيْنٌ نَحْوَ نِسْوَتِهِ *** َرْنُو وَعَيْنُ لِقَوْمٍ لا تُبارِحُهُ

(131) لمني عَلَيْهِ وَقَدْ مَالَ الطَّعَاةُ إلىٰ *** نَحْوِ (4)الخيامِ وَخاصَ النَقعَ سابِحُهُ

(132) قالَ أَقْصِدُونِي (5)بِنَفْسِي وَأَتْرُكُوا حُرَمي *** قَدْ حَانَ حَيْنى وَقَدْ لاحَتْ لَوائِحُهُ


1) (لم يُنْسَ) ر: لم يَنْسَ. || (الذِكرىٰ) خف الذكْرُ. || (تُجَدِّدُهُ) خف: تَجدِدْهُ / ف: تجدَدَهُ. م : يُجدده || ( في الحَشْرِ) ر: لِلْحَشر

2) (السُلُوُّ) ر: السُّلُو. || (المكسور) م: المكُتور

3) (يَلْقَی) خف: يُلق. || (مُنْقَسِم) خف: مُنْقَسِم || (تُكَافِحُهُ) ف: تَكَافَحُه

4) (نَحْوِ) ر : نَحْوَ | (النقع سابحة) ك: الَنفع سائِحُهُ. / خف: النقعُ سائحُهُ / م: النَّقْعَ سانِحُهُ

5) (اقصُدُوني) ف: اَقصِدُوني. || (حَرَمي) ر: حُرَمي

تذكّر

گفتنی است که در برخی نسخه های پیشگفته ابیات دیگری افزوده اند که سرودۀ علامۀ بحر العلوم نیست. مانند نسخهٔ «ر» که ابیاتی از آن به شیخ كاظم أزرىّ _ رحمه الله _ نسبت داده شده و همان در کتاب نفس المهموم نگاشته شیخ عبّاس قمی _ قدّس سرّه _ نیز آمده است. و الحمد لله .

تخميس تركيب بند علّامه بحر العلوم

(1) از سیّد حسین طباطبایی (1306 ق)

_ 1 _

خَطْبُ بِاَرزاهُ قَلبُ الطُّهرِ مُسْتَعِلُ *** وَمَدْمَعُ الأنبياءِ الغُر مُنهَمِلُ

لَمْ يَبْقَ رَسمُ لِبَيتِ اللهِ أو طَلَلُ *** الله أكبرُ ماذا الحادث الجلل

وَقَدْ تَزَلْزَلَ سَهْلُ الْأرضِ والجَبَلُ

غَدا بِرَغم المعالي الدينُ مُنْطَمِسا *** وَالشَّجرُ الْفَ أهاليهِ ضُحًى ومَساً

تَيْنُّ في زَفَرَاتٍ مَا لَهُنَّ أُسا *** ما هذه الزَفَراتُ الصاعدات أسى

كَأَنَّها شُعَلٌ تَرْمِي بِها شُعَلُ

لِرُزْءِ مِنْ جُمْلَةُ الأرْجاءِ داجيةٌ *** دَماءُ ظلمتُها لِلْحَشْرِ باقِيَةُ

ما لِلعلوم بِأَشْجَى اللحنِ ناعِيَةٌ *** ما لِلعُيونِ عُيونُ الدمع جارِيَةٌ

مِنْها تَخُدُّ خُدوداً حِينَ تَنْهَمِلُ


1) این متن بر اساس نسخۀ نخستین از مجموعهٔ شمارهٔ 1807 و مورّخ 1265 ق که در کتابخانه ملک تهران نگهداری می شود فراهم آمده است

لَقَدْ هَمَى مَدْمَعُ السَبع الطباقِ دَما *** وَخَرَّ بِالقَسْرِ رُكنُ الجدِ وَانْهَدَما

كُمْ مِن نَواحِ لِأَمْلاكِ السَّماءِ سَما *** ما ذا النباحُ الَّذي عَطَّ َالقلوبَ وَمَا

هذا الضَجيجُ وَذِي الضَوضاءُ والزَجَلُ

صَوارِجُ لِلجِهاتِ الستٌ قَدْ مَلَأَتْ *** ما صَوَّرَتْهَا الوَرى مُنذُ الوَرى نَشَأَتْ

ظَنَّتْ بها انْطَوَتِ الدُنيا وَما خَطَأَتْ *** كَأَنَّ نَفْخَةَ صُورِ الحَشْرِ قَدْ فَجَأَتْ

فَالنَّاسُ سَكرى وَلا سُكْرٌ وَلا تَملُ

ما لي أرَى الكَوْنَ لَمْ يُشْرِقْ بِكَوْكَبِهِ *** يَحكي دُجَى الليلِ في ظلماءِ غَيْهَبِهِ

أَجَلْ أُجَيلَ بِأَدهَى الْخَطْبِ أَعْجَبِهِ *** قَدْ هَلَّ عاشورُ لَوْ غُمَّ الهِلالُ بِهِ

كَأَنما هُوَ مِنْ شُومٍ بِهِ زُحَلُ

فِيهِ طَرَتْ فَجَعَةٌ لِلحَقِّ صَادِمَةٌ *** لَمْ يَسْلِهَا القَلْبُ حيناً فَهْيَ دائِمَةٌ

بُعداً لِشَهْرِ بِهِ الْأَجْفَانُ ساجِمَةٌ *** شَهْرٌ دهى تَقَلَيْها مِنْهُ داهِيَةٌ

ثِقْلُ النبيِّ حَصِيدٌ فِيهِ والتَقَلُ

تِلكَ الفَوادِحُ مِنْ ضَرْب البتولِ سَرَتْ *** لَوْلاهُ لا كَرْبَلا كانَتْ وَلا ذُكِرَتْ

بِذلِكَ اليَوم آلُ المُصطَفى أُسِرَتْ *** قَامَتْ قِيامَةُ أَهْلِ البَيتِ وَانكَسَرَتْ

سُفْنُ النجاة وفيها العِلْمُ والعَمَلُ

هَمَتْ لَهَا أَدْمُعُ العَليا بِغَيرِ أَمَدْ *** وَأَجْرَتِ الدَمَ إِنْ دَمْعُ العُيونِ جَمَدْ

قُلِ الْجَلَى الكُفْرُ وَالذِكْرُ المُبينُ خَمَدٌ *** وارتجَّت الأَرْضُ والسَبعُ الشِدادُ وَقَدْ

أَصابَ أَهْلَ السَّماواتِ الْعُلى الوَجَلُ

فَيا لَى اللهُ أَقواماً طَغَوْا وَبَغَوْا *** باعُوا الهُدىٰ وَلِأَنواع الضَّلالِ شَرَوْا

رَمَوْا لِذِي العَرْشِ مُذْ سبط النبيِّ رَمَوْا *** واهتَزَّ مِنْ دَهَشٍ عَرِشُ الجَلِيلِ فَلَوْ

لا الله ماسِكُهُ أَهْوى بِهِ الْمَيَلُ

مَنْ تُلفِهِ تُلفِ هَذَا الرُّزْءَ لادِغَهُ *** وَأَحْزَنَ الكُلَّ خافيهِ وبازِغَهُ

بَلْ لَمْ يَكُنْ غَيْرُ باري الخَلْقِ فَارِغَهُ *** جَلَّ الْإِلهُ فَلَيْسَ الحُزْنُ بالغَهُ

لكنَّ قَلْباً حَواهُ حُزْنُهُ جَلَلُ

يا مَلْجَأَ الكُلِّ فِي كُلِّ وَمَوْئِلَهُ *** بِنا هيبٌ وَكَرْبُ الطَّفِّ أَشْعَلَهُ

خَجْلانُ مَن فِيكَ فاني الدَمْعِ أَسْبَلَهُ *** قَضَى المصابُ بِأَنْ تُقضي النُفُوسُ لَهُ

لَكِنْ قَضَى اللَّهُ أَنْ لا يُسْبَقَ الْأَجَلُ

_ 2 _

أَلا وَذَا الخطبُ لا خَطْبُ يُقاوِمُهُ *** بِهِ انَحى الدينُ وانهدّت قوائمه

يزدادُ عاماً على عامٍ تَفاقُمُهُ *** هذا مُصابُ الَّذِي جِبْرِيلُ حَادِمُهُ

ناغاهُ في المَهْدِ إِذ نيطَتْ تَمَائِمُهُ

لَهُ ابنه الطهر في كَرْبِ وطولِ شَجَنْ *** تنوحُ مَا هَتَفَتْ وَرق-اءُ فوقَ فَنَنْ

تالله في ذا المصاب الصبرُ غيرُ حَسَنْ *** هذا مُصابُ الشَّهِيدِ الْمُسْتَضامِ وَمَنْ

فَوقَ السَّماواتِ قَدْ َقامَتْ مَاتُهُ

فَكُلُّ رُزْءٍ وَاِن أَوْرَى القُلُوبَ سَهُلْ *** مِنْ بَعْدِ رُزْءِ مَلِيكٍ فاقَ كُلَّ رُسُلْ

ذاكَ الَّذِي بِتَضاعِيفِ الفِخَارِ كَمُلْ *** سِبْطِ النَّبِيِّ أَبِي الأَطْهارِ والِدُهُ ال-

-كَرَارُ مَوْلى أَقامَ الدينَ صَارِمُهُ

سامي عُلاً شارَهُ الباري وَفَضَّلَهُ *** بِما أَبانَ بِيَوْمِ الطفٌ مُجْمَلَهُ

لِلَّهِ مِنْ حَازِمٍ ما كانَ أَبْسَلَهُ *** صِنْوِ الزَكِي جَنَا قَلْبِ البَولِ لَهُ

أُقْسُومَةٌ لَيْسَ فيها مَن يُقاسِمُهُ

زاكِي الأَرومَةِ ما أَسْنىٰ كَرامَتَهُ *** إنْ رُمتَ شَاهِدَها فَالْحَظْ شَهادَتَهُ

ذُو مَفْخَرٍ حَازَ أَقْصَى الْجُدِ عَايَتَهُ *** مُطَهَّرٌ لَيْسَ يَغْشِي الرَيْبُ سَاحَتَهُ

وَكَيفَ يُغْشَىٰ مَنِ الرَحمٰنُ عاصِمُهُ

لَمْ أَنْسَ لَوْعَةَ أَحْشَاهُ وَوَحدَتَهُ *** يَسْطُو وَيَرْعَى بِطَرْفِ اللَّحْظِ نِسْوَتَهُ

هَلْ قاسَتِ الْأَنْبِياءُ الغُرُّ مِحنَتَهُ *** لِلَّهِ طُهْرٌ تَوَلَّى اللَّهُ عِصْمَتَهُ

أَرْداهُ رِجْسٌ عَظيماتٌ جَرائمُهُ

لَقَدْ أَبَتْ عَيْشَةَ الْأَنْدَالِ عِزَّتُهُ *** لِذاكَ شاقَتْ لِقاءَ اللهِ مُهْجَتُهُ

لَهُ مِنَ الفَخْرِ ما لَمْ تُخصَ عِدَّتُهُ *** لِلَّهِ مَجْدٌ سَمَا الأَفْلاكَ رَفْعَتَهُ

ماد العُلى عِنْدَما مادَتْ دَعائِمُهُ

كَمْ أَنْذَرَ القَوْمَ لَوْ فِي الْقَوْمِ مُستَمِعٌ *** وَهَلْ يَعِي النُّصْحَ مَن فِي غَيِّهِ وَلِعٌ

بَدَتْ لَهُمْ فِي تَجافي ضَيْفِهِمْ بِدَعٌ *** ضَيْفَ أَلَمَّ بِأَرْضِ وِرْدُها شَرَعٌ

قضىٰ بِها وَهُوَ ظَامِي القَلْبِ هائِمُهُ

أَصْمَى المَعالي نَبيلُ الْغَيِّ نابِلُهُ *** ما عُذْرُهُ يَوْمَ يَقْضِي الحَقَّ فاصِلُهُ

أيمْنَعُ الماءُ عَمَّنْ عَمَّ نائِلُهُ *** لَفِي عَلىٰ مَاجِدٍ أَرْبَتْ أَنامِلُهُ

عَلَى السَحابِ غَدا سُقْياهُ خاتَمُهُ

هَلْ كَيْفَ لا تَسكُبُ العين الدموع دَما *** والفاطِمِيّاتُ في أَسْرٍ كَأَسْرِ إما

كُمْ جُرِّعَتْ بَعْدَ حامي عِزّها الأَلَما *** لَفِي عَلَى الْآلِ صَرْعَى فِي الطُّفُوفِ فَمَا

غَيْرُ العَليلِ بِذاكَ اليَوْمِ سالِمُهُ

أُسْدٌ عَلَى المَوْتِ قَدْ شُدَّتْ حَيازِمُهُمْ *** مُذْ لا نَصِيرَ هُمْ إِلَّا صَوارِمُهُمْ

هُمْ آلُ غالِبِ لَمْ تُنْكَرْ عَزائِهُمْ *** إِقْتَمَّ يَوْمٌ بِهِ حُمَّتْ مَلاحِهُمْ

ثُمَّ الْجَلَى وَهُمْ قَتْلَى عَنائِمُهُ

فَرُزْعُهُمْ لَمْ يَذَر صَبْراً وَلا جَلَدًا *** وَمُودِعٌ قَلْبَ أَعْلامِ الهُدى كَمَدا

باقٍ مَدَى الدَهْرِ لا نَلْفِ لَهُ أَمَدًا *** حُزْنٌ طَويل أَبِىٰ أَنْ يَنْجَلي أبدا

حَتَّىٰ يَقومَ بِأَمْرِ اللَّهِ قَائِمُهُ

_ 3 _

لا غَرْوَ مِنْ غَدِرٍ دَهْرٍ [كُلُّهُ] لَعِبٌ *** إِن نَابَ حَرْبَ العُلَى مِنْ غَدَرِهِ نُوبُ

قُلْ لِلَّذِي رامَ سَلواني لَكَ العَجَبُ *** كَيْفَ السُّلُو وَنارُ القَلْبِ تَلْتَهِبُ

وَالعَيْنُ خَلْفَ قَذاها دَمْعُها سَرِبُ

قَضَىٰ بِرُزْءٍ هَوى رُكَنُ الحَظِيمِ لَهُ *** وَفَجَّعَ المُصْطَفَ الهادي وَأَنْحَلَهُ

يا لَهْفَ نَفْسي لِقَمْقَامِ تَحَمَّلَهُ *** أَلْقِ المُصابُ عَلَى الْإِسْلامِ كَلْكَلَهُ

فَكُلُّ مُنتَسِبِ لِلدِينِ مُكْتَيبُ

راقِبْ أَخا الحزم خَنَّاراً (1)سَجَيَّتُهُ *** جَفَاءُ كُلِّ أَرِيبٍ جَلَّ رُتْبَتُهُ

فَكَمْ أَصابَتْ أبي الضَيْمِ نَكَبَتُهُ *** لا صَبْرَ في فادح عَمَّتْ رَزِيَّتُهُ

حَتَّى اعْتَرى الصَبْرَ مِنْهُ الحُزْنُ والْوَصَبُ

فَالْحَظْ هَداةَ الوَرى في أيما نَدَبِ *** تُمْسِي وَتُصْبِحُ عَنْ شَجْرٍ وَعَنْ شَجَبِ

اَلقَلْبُ في هَبِ وَالدَمعُ في سَكَبِ *** لا تَقدِرُ العَينُ حَقَّ القَدْرِ مِنْ صَبَبِ

وَإِنْ جَرىٰ حينَ يَجْرِي دَمْعُهَا الصَبَبُ

هَلْ كَيفَ لَمْ تَهْوِ لِلْأَرْضِ السَّما سَدَما *** لَما قضى السِبْطُ ملهوفَ الفُؤادِ ظَما

فَلْتَبْكِهِ عَنْدَماً كالسيل مُنْسَجِها *** يُسْتَحْفَرُ الدَمْعُ في مَنْ قَدْ بَكَتْهُ دَما

أَرْجاؤُها الجَوْنُ والخَضْراء والشُهُبُ

كَمْ مِن أَسيَّ لَنْ تَقلَّ القُودُ أَسهِلَهُ *** قاسَى الغريبُ أخو البلوىٰ مفصَّلَهُ

فَكنْ لَهُ الدهر دامي القلبِ مُشعَلَهُ *** قَلَّ الْبُكاءُ عَلَى رُزْءٍ يَقِلُّ لَهُ

شَقُّ الجُيُوبِ وَعطُّ القَلْبِ والعَطَبُ


1) غدّاراً _ خ ل

إنّا مَدى العمر في هَمِّ وَطُولِ كَدَرْ *** نَمورُ وَجِداً وَفِي الأَحْشاءِ أَي شَرَرْ

لَمْ نَسلُ ما لاحَ نَجمٌ فِي الدُجىٰ وَزَهَرْ *** كيفَ العَرَاءُ وَجُلْمانُ الحُسَينِ عَلَى الرُْ

رَمْضَاءِ عَارٍ جَريحَ بِالتَرى تَرِبُ

ضيم التَريبِ تَريبِ الجسم شاحِبِهِ *** أَنْسىٰ نَوائِبَنا أَدْنى نَوائِبِهِ

أَفْدى أقدى لُق بين قتلى مِن أقاربهِ ***وَالرَّأْسُ في رَأْسِ مَيَالٍ يُطافُ بِهِ

وَيَقْرَعُ السنَّ مِنْهُ شَامِتٌ طَرِبُ

فَنُحْ زمانَكَ واندُب خيرَ مُنْتَدَبِ *** ما عليك بذاك النوح مِن عَتَبِ

هَلْ كيفَ لَمْ تلتهب أحشاكَ مِن كُرَبِ *** وَأَهْلُ بَيْتِ رَسُولِ اللهِ في نَصَبٍ

أَسْرَى النَواصِبِ قَدْ أَنْضَاهُمُ النَصَبُ

هُمْ رَهْطُ مَن فيه سرّ الحقِّ مُجْتَمِعُ *** لَهُ سَناً مِنْ سَناءِ اللهِ مُنْتَزَعُ

قد سامَهُ الحَتْفَ رِجْسٌ في الورى لُكَعُ *** وَالناسُ لا جازعٌ فيهِمْ وَلا وَجِعُ

ولا حَزِينٌ وَلا مُسْتَرْجِعُ كَئِبٌ

لَم نَنْسَ نِسْوَتَهُ إِذْ هُنَّ ساتِرَةٌ ***وُجُوهَها بِيَدَيْها وَهُيَ حائرة

تنعى وَأعْيُنُها كالمُزْنِ هامِرَةٌ *** فَلَيْتَ عَيْنَ رَسولِ اللهِ نَاظِرَةٌ

ماذا جَرىٰ بَعْدَهُ مِنْ مَعْشَرٍ نَكَبُوا

يا ويلَهُمْ رَأْسُ مَن في الرحِ مُنتَصَبُ *** وَجِسمُ مَن بِدَمِ الْأَوْدَاحِ مُخْتَضِبُ

دَمٌ لَهُ سَيِّدُ الكونينِ مُطَّلِبُ *** كَمْ بَعْدَهُ مِنْ خُطُوبٍ بَعْدَها الخُطُبُ

لَوْ كَانَ شَاهِدَها لَمْ تَكْثُرِ الْخُطَبُ

_ 4 _

كَمْ فِي الْاُولىٰ صاحَبُوا الختارَ عَمياءُ *** هُمْ أَكْمَدُوا صِنْوَهُ السامي بما جاؤُوا

قَوْمٌ بِهِمْ مِنْ شِعارِ الإِنْسِ سِماءُ *** شاءٌ مِنَ الناسِِ لا ناسٌ وَلا شاءُ

هَوَتْ بِهِمْ فِي مَهاوِي الغَيِّ أَهْواءُ

شاعَتْ لَهُمْ في تَمادي غَيّهِمْ قِصَصُ *** جَرَّعْتَنا غُصَصاً حَفَّتْ بها غُصَصُ

الْكُلُّ [فيها ] عَنِ الإسلامِ مُنْتَكِصُ *** دانُوا نِفاقاً فَلمّا أَمْكَنَتْ فُرَصُ

شُنَّتْ هُمْ غارَةٌ فِي الدِينِ شَعْواءُ

تَقَدَّمُوا خَيْرَ خَلْقِ اللَّهِ أَشْرَفَها *** أَدْرَى البَرايا بِنَهْجُ الشَرْع أَعْرَفَها

كَمْ أَوْهَنُوا الدِينَ فِي تَوهِينِهِ سَفَها *** سَلّوا عَلَيْهِ سُيُوفاً كانَ أَرْهَفَها

لَهَا مِضاءٌ إذا اسْتَلَّتْ وَإمْضاءُ

تَخالُ أَنْ مُسِحُوا مِن زَيْغِهِمْ وَزَعًا *** مُذْ الْبِسُوا مَلْبَساً بِالْخِزْيِ مُصطَبِعًا

لَقَدْ عَزَوْا لِلنَّبِيِّ الطُهْرِ قَوْلَ لَغَى *** شَرُّوا لِإِطْفَاءِ نُورِ اللَّهِ نَارَ وَغى

لَوْلاهُ ما شَبَّها قَدْحٌ وَإبْراءُ

تَأيُّ قرم أخي فَخْرٍ وَمَأْتُرةٍ *** لَهُ تَطَأطَأَ قَسْراً كُلُّ قَسْوَرَةٍ

صَدُّوهُ عَن إِمْرَةٍ فِيهِ مُقَرَّرَةٍ *** وَزَحْزَحُوا الْأَمْرَ لِلْأَذْنَابِ عَنْ تِرَةٍ

وَأَخَرُوا مَنْ بِهِ العَلْياءُ عَلياءُ

وَتِلْكَ مِنهُم لَأَيْمُ اللهِ واقِعَةٌ *** ما مِثْلَها سَمِعَتْ في الدَهْرِ سامِعَةٌ

قُل غَدَرَةٌ لِصُوفِ الإِثْمِ فَاجِعَةٌ *** حَلَّتْ بِذلِكَ في الإسْلامِ قارِعَةٌ

وَفِتْنَةٌ تَقْرَعُ الأَسْماعَ صَمّاءُ

فَيا لَهَا كُرْبَةٌ لَمْ تُنْسَ فَجَعَتُها *** كَلَّا وَلَمْ تَخْبُ حَتَّى الحَشْرِ لَهَبَتها

بَلِيَّةٌ لَيْسَ تبلَى الدَهرَ جدَّتُها *** وَطُخْيَةٌ غَشَتِ الأبْصارَ ظُلْمَها

عَمْياءُ قَدْ عَمَّتِ الأَقْطَارَ غَمَپّاءُ

كَمْ مِن خُطُوبٍ جَرَتْ فِي الآلِ أَقطَعُها *** ما رُضَّ فِيهِ مِنَ الزَّهْراءِ أَضْلُعُها

فَاسمَع لِأُعجُوبَةٍ لَمْ تَهْوَ تَسْمَعُها*** عَدَتْ عَلَى أُسدِ الغاباتِ إِذْتَبُها

وَفِي الرُّعاةِ لَهَا قَدْ عَانَتِ الشاءُ

القَلْبُ مِن تِلكُمُ الأَرْزاءِ مُلْتَهِبُ *** وَالطَرْفُ كَالْمُزْنِ عُمرِ الدَهرِ مُنسَكِبُ

لَم تَدرِ كَم ذا عَلَتْ أَهلَ العُلى نُوَبُ *** فَالحَقُّ مُخْتَصَبٌ وَالإِرْتُ مُنْتَهَبُ

گم وَفي آلِ رسولِ اللهِ أَفْي--اءُ

هَلْ كَيْفَ مَن بِهِمُ دِينُ النَّبِيِّ كَمُلْ *** وَقَدْ أَضَاءَ بِهِمْ لِلْحَقِّ أَيُّ سُبُل

ظُلماً يُقادُونَ يا لَلْمُسْلِمِين بِذُلُ *** والطَّاهِرُونَ وَلاةُ الأَمْرِ تَحْتَكِمُ ال-

أَرْجاسُ فيهِمْ بِما اختاروا وَ ما شاؤُوا

يا صَدْمَةٌ أَغْضَبَ الجَبَّارَ جالِبُها *** بَقَتْ إلى النشأة الأُخْرَىٰ مَصائبها

أَجَلْ بِهَا الصَحْبُ قَدْ بانَتْ مَثالِبُها *** وَبَضْعَةُ المُصْطَفیٰ لَمْ يُرْعَ جَانِبُها

حَتَّى قَضَتْ وَهْيَ غَضْى داؤُها داءُ

بُعْداً لَهُم وَلِما ساسُوا بِخَوضِهِمُ *** مِن نَقْصِهِم ما قَضَى الباري وَرَفْضِهِمُ

ضَلُّوا جَميعاً بِلا ثنياً لِبَعْضِهِم *** قَدْ أَبْدَلُوا الْوُدَّ فِي الْقُرْبى بِبُغْضِهِمُ

كَأَنَّما وُدُّهُمْ فِي الذِكْرِ بَغْضَاءُ

_5 _

فَدَيْتُ أَطوادَ بَحْدٍ فاقَ بَحْدُهُمُ *** مَن سَدَّدَ المَلأ العالينَ رُشْدُهُمُ

ثُمَّ عَلا كُلَّ ذِي العَلْياءِ سَعْدُهُمْ *** هُمْ أَهْلُ بيتٍ رَسولُ اللهِ جَدُّهُمُ

أَجْرُ الرِسالَةِ عِنْدَ اللهِ وُدُّهُمُ

يَراهُمُ اللهُ مَأْوَى الخَلْقِ مَوْتِلَهُمْ *** مِن قَبلِ آدَمَ أَحْقاباً وَفَضَّلَهُمْ

فَثَمَّ آخى لِخَيْرِ الرُسلِ أَوَلَّهُمْ *** هُمُ الأَئِمَّه دانَ العالَمُونَ لهُمْ

حَتَّى أَقَرَّ هُمْ بِالفَضْلِ ضِدُّهُمُ

هُمُ سَراةُ الوَرى أَقْطَابُ دَهْرِهِمُ *** لا فَخْرَ تَاللهِ إِلّا دُونَ فَخْرِهِمُ

خَضارِمٌ نَوَّهَ الباري بِذِكْرِهِمُ *** سَعَتْ أَعادِيهِمُ في حَطَّ قَدْرِهِمُ

فَازْدادَ شَأناً وَمِنْهُ ازْدادَ حِقْدُهُمُ

فَلَقَّقُوا لِأَباطيلٍ مُزَخْرَفَةٍ *** مُرزينَ فيها بِأَعْلامِ مُزَيَّفَةٍ

قَدْ مَدَّهُم أَيُّ أَنْدَالٍ مُؤَلَّفَةٍ *** وَنَابَذُوهُمْ عَلَى عِلْمٍ وَمَعْرِفَةٍ

مِنْهُمْ بِأَنَّ رَسُولَ اللهِ جَدُّهُمُ

سَقَتْهُمُ نُوَبَاً شَبَّتْ بها نُوَبُ *** فَهَلْ لِمَا اكْتَسَبَتْ فِرْعَوْنُ مُكْتَسَبُ

كَأَنَّ ذَنْباً حَوَوْهُ أَنَّهُمْ تُجَبُ *** كَأَنَّ قُربَهُمُ مِن جَدِّهِمْ سَبَبُ

لِلْبعْدِ عَنْهُ وَأَنَّ القُرْبَ بُعْدُهُم

فَأَخَرُوا مَن لَهُ التَقْدِيمُ وَاجْتَمَعُوا *** عَلَى اكْتِنامِ نُصوصِ فِيهِ قَدْ سَمِعُوا

قُلْ (1)أَبْدَلُوا الحَقَّ طُغْياناً بِمَا ابْتَدَعُوا *** لَوْ أَنَّهُمْ أُمِرُوا بِالْبُغْضِ ما صَنَعُوا

فَوْقَ الَّذِي صَنَعُوا لَوْ جَدَّ جِدُّهُمُ

كَمْ مِن كُرُوبٍ عَلَيهِم وَيْلَهُم جَلَبُوا *** فَهَلْ لِأَوْتَارِ بَدْرٍ مِنْهُمُ طَلَبُوا

لَمْ يُحصَ كَلَّا وَرَبِّي جُرْمُ مَا ارْتَكَبُوا *** دَعُوْا وَصِيَّ رَسُولِ اللهِ واغْتَصَبُوا

إرْتَ البَتُولِ وَأَوْرَى الظُّلمَ زَنْدُهُمُ

لَيْتَ السَقِيفَةَ لا كانَتْ تَكُنُّ فَكَمْ *** بِمَا احْتَوَتْ صابَ أَصْحابَ الكِساءِ صَدَمْ

قادُوا بِها أَيَّ ضَرغامٍ لِأَيِّ أَغَمْ *** وَأَضْرَمُوا النار في بَيتِ النبيُّ وَلَمْ

يَرْجُوا الْوُرُودَ فَبِئْسَ الْوِرْدُ وِرْدُهُمُ

أَدَّوْا بِما أَغْضَبَ الرَّحْمَنَ جَهْدَهُمُ *** فَهَلْ تَرىٰ في أهالي الْكُفْرِ نِدَّهُمُ

هُمْ سَنَّنُوا لِطُعَامِ الخَلْقِ كَيْدَهُمُ *** وَمَهَّدُوا لِذَوِي الأَحْقادِ بَعْدَهُمُ

أَمْراً بِهِ ثُمَّ لِلأَقْوامِ قَصْدُهُمُ


1) قَدْ (ظ)

فَأَنْتَجَ الأَمْرُ عاشُورا وَ وَقْعَتَهُ *** إذ لَم يُراعُوا لِخَيْرِ الرُّسُلِ حُرْمَتَهُ

قَدْ حَارَبَ الْكُلُّ أَشْنَى الحَربِ عِتْرَتَهُ *** أَوْصَى النَبِيُّ بِرِفْدِ الآلِ أُمَّتَهُ

فَاسْتَأْصَلُوهُمْ فَبِئْسَ الرِفْدُ رِفْدُهُمُ

سَعَوْا بِإِهْلاكِهِ يَوْماً بِهِ عَقَلُوا *** نَصْبَ الوَصِيِّ وَرَدَّ اللهُ ما عَمِلُوا

فَسَجَّلُوا بِاتِّفَاقٍ نَقْضَ مَا احْتَمَلُوا *** أَبَتْ صَحِيفَتُهُمْ إِلَّا الَّذي فَعَلُوا

مِنْ بَعْدِها وَأَضَاعَ الْعَهْدَ عَهْدَهُمُ

تُنْبي بِأَوْضَح إنْباءٍ جِراءَتُهُمْ *** أَنْ لَم تَكُن عَن طَرِيقِ الصَّدْقِ طَاعَتُهُمْ

وَمُذْ قَضى المُصْطَفى بانَتْ ضَلالَتُهُمْ *** فَعاقَدُوا وَأَعانَتْهُم بِطانَتُهُمْ

وَحَلَّ ما عَقَدَ الإِسْلامُ عَقْدُهُمُ

_ 6 _

كَمْ بانَ لِلْفِئَةِ الباغينَ طُغيانُ *** لَم يُوفِ بِالعُشْرِ مِنْهُ صاحَ تِبيانُ

هَلْ كَيفَ فَانْظُر تَلا العُدْوانَ عُدْوانٌ *** نَزَتْ أُمَيَّةُ حَرْبُ ثُمَّ مَرْوانُ

مَنابِراً ما هُم فِيهِنَّ سُلْطانُ

فين غَرائِبِ ما جاءَتْ عَجائِبها *** أَنْ مُذْ نَزَتْ أَظْهَرَتْ أَخْفَ مَعَائِبها

فَمِن لَقَدْ عَدَتْ كُلَّ طاغ في تَكالُها *** وَأَعْلَنَتْ لُعِنتْ سَبَّ الْوَصيِّ بِها

وَقَدْ أُقِيمَتْ بِهِ مِنْهُنَّ عيدانُ

مُطَهَّرُ بَلَّغَ الهادي إمارَتَهُ *** فِي الدِّينِ أَحْسَنَ تَبْلِيغِ صَحابَتَهُ

فَابْتِزَّها مَعْشَرٌ أَخْفَتْ عَداوَتَهُ *** وا ضيعَةَ الدِّينِ إِذْ قَدْ حَلَّ سَاحَتَهُ

مِن بَعْدِ ذِي الْوَحْيِ غَنَّاءٌ وَنَشْوانُ

حَلَّتْ مَحَلَّ مَلِيكٍ فِي الْوَرَىٰ فَدَسِ *** مُنَزَّهِ الدَيْلِ عَنْ رَيْبٍ وَعَنْ دَنَسِ

فَيا لَخَطْبٍ عَلَى لَأُواتِهِ تَعَسِ *** كَمْ قَدْ عَلا مَا عَلاهُ الطُّهْرُ ذَوُ دَنَسِ

رِجْسٌ مِنَ الناسِ بَلْ قِرْدُ وَشَيْطانُ

عُداةُ مَن لَيسَ تَخْفَى أَيُّ وَصْفِهِمُ *** وَمَنْ حَيُوةُ الْوَرىٰ مِن فَيضِ عُرْفِهِمُ

قَدْ َخالَفَت رَبَّهَا الأَعْلَى بِخُلْفِهِمُ *** وَحارَبَتْ آلُ حَرْبٍ مَنْ بِسَيْفِهِمُ

مِنْ بَعْدِ ما حَزَّبُوا الأَحْزَابَ قَدْ دانُوا

أَحْشَاؤُها مِنْ جَرَى الأحقادِ فِي مَرَضِ *** مُذْ حَاوَلَتْ نَقْضَ أَمْرٍ غَيْرِ مُنْتَقِضِ

باعَتْ لَهَا الوَيْلُ أَخْرِيْهَا بِلا عَوَضِ *** وَأَلْجَأْتْ حَسَناً لِلْصُلْحِ عَنْ مَضَضِ

وَجَعْجَعَتْ بِحُسَيْنٍ وَهُوَ ظَمْآنُ

قَدِ اقْتَفَتْ إِثْرَ مَنْ هَذِي الْجَرَائِمِ سَنْ *** حَتَّى تَرامَتْ رَزاياها بِكُلِّ زَمَنْ

نَشْكُو إلَى اللهِ أَقواماً ذَواتِ إِحَنْ *** رَمَتْ بِسَهْمِ الرَدَى مَن بِالحِجازِ وَمَنْ

أَمَّ العِراقَ وَمَنْ حَانَتُهُ كُوفانُ

بُعْداً لَهَا مِنْ طَواغيتٍ جَبَابِرَةٍ *** جارَتْ جِهاراً وَأَوْرَتْ أَيَّ نائِرَةٍ

صالَتْ عَلَى حُجَجٍ لِلَّهِ بِاهِرَةٍ *** قَامَتْ تُطَالِبُ إِذْ دَانَتْ عَلَى تِرَةٍ

أَوْتَارَ بَدْرٍ بِأَشْياخ لها بأنُوا

سَعَتْ لِإِطْفَاءِ نُورِ اللَّهِ عَنْ ظِغَنِ *** وَأَوْقَعَتْ سَيِّدَ الْأَبْرارِ فِي مِحَنِ

أَجَلْ أَراحَ الْوَرى عَنْها أَبُو حَسَنِ *** وَبِالقَلِيبِ هَوَتْ كَمْ فِيهِ مِنْ وَثَنِ

كانَتْ لَهُ دُونَ وَجْهِ اللهِ أَوْتَانُ

اللهُ أَكْبَرُ قَدْ جارَ الطُعَامُ عَلَى *** بَنَى الرِسالَةِ مَنْ فاق السماك عُلا

مِنْ قَبْلُ قَدْ عَالَهَا أَهْلُ الخَنا غِيَلا *** وَقَدْ تَلاهَا بَنُو الزَّرْقاءِ ثُمَّ تَلا

أبْناءُ نَتْلَةَ خَبّارٌ وَخَوّانُ

هُمْ ضَيَّعُوا مِنْ حُقوقِ اللهِ ما وَجَبا *** وَبَدَّدُوا حِزْبَهُ تَبْدِيدَ قَوْم سَبا

كَمْ ذا أَذاقُوا النَّبِيَّ الصَّبَّ وَالْوَصَا *** فَأَرْهَفُوا لِبَني بِنْتِ النَّبِيِّ شَبا

حَدٌ السّيُوفِ وَدانَ اللَّبَّ خُوّانُ

أَما وَرَبِّكَ لا يُحْصَى لَهُمْ زَلَلُ *** وَجَوْرُهُمْ فِي مَدى الأَزْمانِ مُتَّصِلُ

قَدْ حَرَّفُوا الدِينَ حِينَ الدِينُ مُكْتَمِلُ *** هٰذا وَكُلُّهُمْ لِلدِينِ مُنْتَحِلُ

سِيّانَ مِنْ مِثْلِهِمْ كُفْرٌ وَإيْمَانُ

_ 7 _

لَمْ يَبْقَ لِلَّذِكْرِ ذِكْرٌ لا وَلا أَثَرٌ *** مُذْ وَزَّعَتْ حامِليه البيض والسُمُرُ

أَلا وَأَبْهَرَ في تَقْدِيرِهِ الْقَدَرُ *** سَكَّ المَسامِعَ مِنْ أَنْبَائِهِمْ خَبَرُ

لا يَنْقَضي حُزْنُهُ أَوْ يَنْقَضِي الْعُمُرُ

لَمْ يَسْلُ قَلْبٌ بِآلَامِ الْأَسَى كُلِما *** وَلا تَجِتُ دُموع ساجَلَتْ دِيَما

تَا للَّهِ أَوْعَبَ أَحْشَاءَ الْوَرى سَقَا *** ما حَلَّ بِالآلِ فِي يوم الطفوفِ وَما

فِي كَرْبَلاءَ جَرىٰ مِنْ مَعْشَرٍ غَدَرُوا

أَهَلْ رَأَوْا حَرْبَ آلِ اللَّهِ مُفْتَرِضا *** إِذْ عَادَرُوهُم لِأَنْبالِ الرَدى غَرَضا

أَعْطَوْهُمُ الْعَهْدَ لَكِنْ عادَ مُنْتَقَضا *** قَدْ بايَعُوا السِبْطَ طَوْعاً مِنْهُمُ وَرِضى

وَسَيَّرُوا صُحُفاً بِالنَّصْرِ تَبْتَدِرُ

تِلْكَ الصحائِفُ مِنْهُمْ كُلّها خُدَعُ *** لَمْ يَصْطَنِعُها لَأَيْمُ اللهِ مُصْطَنِعُ

دَعَوْهُ أَنْ بِاقْتِفاكَ الْكُلُّ مُجْتَمِعُ *** أَقْبِلْ فَإِنَّا جَميعاً شِيعَةٌ تَبَعُ

وَكُلُّنا ناصِرُ وَالكُلُّ مُنْتَصِرُ

قَدِ ارْتَقَيْتَ مَقاماً مَا ارْتَقاهُ أَحَدْ *** وَحُزْتَ أَسْنىٰ فِخارٍ لا يُحَدُّ بِحَدِّ

إِنَّا اتَّخَذْنَاكَ مِقداماً لَنا وَسَنَدْ *** أَقْبِلْ وَعَجِّلْ قَدِ اخْضَرَّ الجَنابُ وَقَدْ

زَهَتْ بِنُضْرَتِهَا الأَزْهارُ وَالقَمَرُ

شارَكْتَ جَدَّكَ في مَعنى رِسالَتِهِ *** وَقَدْ حَباكَ عَلى بَسْطَ راحَتِهِ

يا مُنْقِذَ الخَلْقِ طُرّاً فِي هِدايَتِهِ *** أَنْتَ الإِمَامُ الَّذِي نَرْجُوا بِطَاعَتِهِ

خُلْدَ الجِنانِ إذ النيرانُ تَسْتَعِرُ

فَلا لَكَ الْيَومَ تُلف في العُلا مَثَلاً *** وَخَابَ مَنْ عَنْكَ يا كَهْفَ الرجا عَدَلا

خُصِصْتَ بِالْأَمْرِ مِن دُونِ الوَرى جُمَلا *** لا رَأْيَ في الناسِ إلّا فيكَ فَأْتِ وَلا

تَخْشَ اخْتِلافاً فَفِيكَ الأمْرُ مُنْحَصِرُ

مَتى نَفُوزُ بِمَرْآكَ الجَميلِ مَتىٰ *** وَيَسْعَدُ الكُلُّ مِنْ شَيْخ لَنا وَفَىٰ

فَثَمَّ جَاءَ يَؤُمُّ الكَرْبَ وَالعَنَتا *** وَأَنَّمُوهُ إذا لَمْ يَأْتِهِمْ فَأَتىٰ

قَوْماً لِبَيْعَتِهِمْ بِالنَّكْتِ قَدْ خَفَرُوا

وَحِينَ وافاهُمُ أَبْدَوْا غَوائِلَهُمْ *** وَشَجَّعُوا لِتَجافيهِ قَبائِلَهُمْ

خانُوا وَحاكُوا بِطَغْواهُم أَوائِلَهُمْ *** قَوْماً يَقُولُونَ لَكِنْ لا فِعالَ لَهُمْ

وَرَأَيُّهُمْ مِنْ قَديمِ الدَهْرِ مُنتَشِرُ

هُمْ مَعْشَرٌ لا يُرى فِي الظُّلْمِ مِثْلُهُمْ *** يحْكِي فِعَالَ جُنودِ الشِرْكِ فِعْلُهُمُ

قَدْ أَظْهَرُوا نَصْرَ ذاكَ النَدْبِ كُلُّهُمْ *** فَعادَ نَصْرُهُمُ خَذلاً وَخَذَهُمُ

قَتْلاً لَهُ بِسْيُوفِ لِلْعِدَى ادَّخَرُوا

لَمْ يَكْفِهِمْ غَدْرُهُمْ حَتَّى لَقَدْ سَمَحُوا *** بِحَرْبِهِ ثُمَّ ظَنُّوا أَنَّهُمْ رَبَّحُوا

هَيْهاتَ سَوْفَ تَرَى النارَ الَّتِي قَدَحُوا *** يا وَيْلَهُمْ مِنْ رَسُولِ اللهِ كَمْ ذَبَحُوا

وُلْداً لَهُ وَكَريماتٍ لَهُ أَسَرُوا

تِلْكَ الزَّواكِي عَلَىٰ عُجْفِ النِياقِ سَرَتْ *** لِلْشَامِ فِي أَدْمُعٍ جَرْيَ السَّحَابِ جَرَتْ

قاسَتْ نَوائِبَ ما في بالهِنَّ طَرَتْ *** ما ظَنُّهُمْ بِرَسُولِ اللهِ لَوْ نَظَرَتْ

عَيْناهُ ما صَنَعُوا لَوْ أَنَّهُمْ نَظَرُوا

_ 8 _

كَمْ فِي زَمانِكَ إنْ فَتَشْتَهُ عِبَرٌ *** وَلَيْسَ [فيه] لَعَمْرُ اللهِ مُعْتَبِرُ

لَمْ أَدْرِ كَلَّا وَقَدْ أَعْيَثْنِيَ الْفِكَرُ *** ما آمَنَ القَوْمُ قِدْماً أَوْ هُمُ كَفَرُوا

مِنْ بَعْدِ إِيمَانِهِمْ لَوْ أَنَّهُمْ شَعَرُوا

أَبْدَوْا لِفَرْع الهُدى الهادي وَبَضْعَتِهِ *** أَنْ حينَ تَأْتِيهُمُ قامُوا بِنُصْرَتِهِ

هَلْ كَيْفَ ما كافَحُوهُ بَعْدَ بَيْعَتِهِ *** قد حارَبُوا المُصْطَفیٰ فِي حَرْبِ عِتْرَتِهِ

وَلَوْ أَعْانَهُمُ فِي حَرْبِهِ ابْتَدَرُوا

كَأَنَّ بَيْعَتَهُمْ بَدْءاً لَهُ شَرَكُ *** صادُوا بِهِ أَصْيَداً ما طالَهُ مَلَكُ

لو عاتَبَ الطُهْرُ إذ ما عَمَّهُ ضَنَكُ *** ما كانَ يَنْزِلُ عَنْ سُلْطانِهِ مَلِكُ

وَلَا لِمُنْيَتِهِ الساعي لَهَا يَذَرُ

أُبَدِّدُ الدَمْعَ طُولَ الدَهْرِ أَيَّ بَدَدْ *** وَالْقَلْبُ مِنْ لَفْح نيرانِ الْكُروبِ وَقَدْ

مُسَهَّدُ الطَّرْفِ إِنْ طَرْفٌ هُناكَ رَقَدْ *** مَهُما نَسِيتُ فَلا أَنْسَى الْحُسَينَ وَقَدْ

كَرَّتْ عَلَى قَتْلِهِ الْأَفْواجُ والزمَرُ

فَعِنْدَ ذلِكَ عَبّا صَحْبَهُ عَجِلاً *** وَصَاحَ بِالْقَوْمِ يَا أَسْوَى الْوَرَىٰ عَمَلا

دَعُوا قِتالِيَ وَاخْشُوا اللهَ جَلَّ عَلا *** كَمْ قامَ فِيهِمْ خَطيباً مُنذِراً وَتَلا

آياً فما أَغْنَت الآياتُ والنُّذُرُ

وَمُذْ رَآهُمْ جُفاةً بِالجَفا وَغَلُوا *** وَما وَعَوْا وَعْظَهُ كَلَّا وَلا عَقَلُوا

أَغْى غُلاهُ بِمَنْ دانَتْ لَهُ الرُّسُلُ *** قَالَ انسِبُوني فَجَدِّي أَحْمَدُ وَسَلُوا

ما قالَ فِيَّ فَلَمْ يَكْذِبُكُمُ الْخَبَرُ

لَقَدْ تَمَادَى بِكُمْ یا قَوْمِ جَوْرُكُمُ *** غَيّاً وَكانَ بِعَينِ اللهِ غَدْرُكُمُ

وَيْلٌ لَكُم ما بِيَوْمِ الْحَشْرِ عُذْرُكُمْ؟ *** دَعَوْتُونِي لِنَصْرِي أَيْنَ نَصْرُكُمُ ؟!

وَأَيْنَ ما خَطَّتِ الأَقْلامُ والزُبُرُ ؟!

خَذَلْتُمونَا عَلَى جَفْرٍ لَنا وَحَسَدْ *** أَنْ لَيْسَ يَعْدِلُنَا مِنْ ذَا الْأَنامِ أَحَدٌ

أَبْدَعْتُمُوا بِدَعاً لَمْ يَحْصِهِنَّ عَدَدْ *** حَلَاتُمُونَا عَنِ المَاءِ المُباحِ وَقَدْ

أَضْحَتْ تُناوِلُهُ الْأَوْعَادُ والغُمُرُ

إنْ كُلُّ ذَلِكَ عَنْ حَفْدٍ وَعَنْ شَنَا *** عَلَى المَكَلّم لِلْتُعَبانِ في مَلَا

فَما لهِاتِي النِساءِ [الطُهْرِ] مِنْ خَطَإٍ *** هَلْ مِنْ مُغيث يُغيتُ الآلَ مِنْ ظَمإِ

بِشَرْبَةٍ مِنْ نَميرٍ مَا لَهَا خَطَرُ

أَلا وَمَنْ ساءَنَا يَوْمَ الْجَزاءِ وَجَدْ *** جَزاهُ عِنْدَ مَلِيكٍ فِي الْكَمَالِ أَحَدٌ

أَلَيْسَ فِي جَمْعِكُمْ ذُو شِيمَةٍ وَرَشَدْ *** هَلْ راحِمِ يَرْحَمُ الطِفْلَ الرَضِيعَ فَقَدْ

جَفَّ الرِضاعُ وما لِلْطِفْلِ مُصْطَبَرُ

إنِّي لِما بي مِنَ الْأَشْجَانِ فِي وَصَبٍ *** أُدافِعُ الضَيمَ عَنْ رَهْطٍ ذَوِي حُجُبِ

يا أَنْعَسَ الْخَلْقِ مِنْ عُجْمٍ وَمِنْ عَرَبِ *** هَلْ مِنْ نَصِيرٍ مُحامٍ أَوْ أَخِي حَسَبِ

يَرْعى النَبِيَّ ما حامُوا وَلا نَصَرُوا

قاسَيْتُ أَيَّ جَوىَ فِي الْقَلْبِ مُسْتَعَرٍ *** وَقَدْ حَمَلَتْ الْعَنا مِنْ كُلِّ ذِي أَشَرِ

أَجَلْ قَضَيْتُ أَميراً غَيْرَ مُؤْتَرِ *** تِلْكَ الرَزايا لَوْ أَنَّ الْقَلْبَ مِنْ حَجَرٍ

أَصَمَّ كَانَ لِأَدْنَاهُنَّ يَنْفَطِرُ

_ 9 _

رُزْهُ تَسَلَّى عَنِ الْإِرْزاءِ سامِعُهُ *** وَراحَ يَشْكُو وَهَلْ شَكْ-واهُ نافِعُهُ

بِهِ الْهُدىٰ غابَ إِذْ غَابَتْ تَوابِعُهُ *** الدِينُ مِنْ بَعْدِهِمْ أَقْوَتْ مَرابِعُهُ

وَالشَرْعُ مِنْ فَقْدِهِمْ عَارَتْ شَرابِعُهُ

مٰا لِلْطُعَاةِ لِأَبْناءِ الْعُلَى خَذَلُوا **** حَتَّى لَقَدْ حَمَلُوا الضَيمَ الَّذي حَمَلُوا

فَهَلْ _ وَحاشاهُمْ ذَنْباً _ هُمْ عَقَلُوا *** قَدِ اشْتَفى الْكَفْرُ بِالْإِسْلامِ مُذْ رَحَلُوا

وَالبَغْيُ بِالْحَقِّ لَما راحَ صادِعُهُ

قَدْ أَنْذَرُوهُمْ مِراراً عِنْدَ وَعْظِهِمُ *** وَلَمْ يُفِدْهُمْ بَلِ ازْدادُوا بِغَيْظِهِمُ

فَنابَذُوهُمْ بِحَثُ الرِجْسِ فَظْهِمُ *** وَدائِعُ الْمُصْطَفَ أَوْصَى بِحِفْظِهِمُ

فَضَيَّعُوها فَلَمْ تُحْفَظْ وَدائِعُهُ

غَطارِفٌ ما بَرَى الباري مُشاكِلَهُمْ *** كَلَّا وَأَعْلَى لَدَى الأُخْرَى مَنازِلَهُمْ

فَهُمْ _ أَنَا الْحَزْمِ _ إِنْ تَجْهَلْ فَضائِلَهُمْ *** صَنائِعُ اللَّهِ بَدْءاً وَالْأَنامُ لَهُمْ

صَنائِعُ شَدَّما لاقَتْ صَنائِعُهُ

لِلَّهِ مِنْ مَعْشَرٍ ما كانَ أَمْتَلَهُمْ *** وَاللَّهُ جَلَّ بِأَسْنى الذِكْرِ بَجَّلَهُمْ

يا وَيْلَ مَنْ بِشِعَارِ الهُونِ أَشْمَلَهُمْ *** أَزَالَ أَوَّلُ أَهْلِ الْبَغْيِ أَوَّلَهُمْ

عَنْ مَوْضِع فِيهِ رَبُّ العَرْشِ واضِعُهُ

تِلْكَ الطواغيتُ هَلْ تَدرِي الَّذي صَنَعَتْ *** بِأَهْلِ بَيْتٍ هُمْ أَهْلُ الْعُلَى خَضَعَتْ

بَداهُمُ صَلْفُها القاسي بِما بَدَعَتْ *** وَزَادَ ما ضَعْضَعَ الإِسلامَ وانْصَدَعَتْ

مِنْهُ دَعَانِم دينِ اللهِ تابِعُهُ

أَبانَ خِزْيِاً بِهِ ذاكَ الزَنِيمُ فَمِنْ *** مَا انْفَكَ مِنْهُ ابْنَةُ الهَادِي النَبِيُّ تَيْنٌ

بِهِ اقْتَى مَنْ لِحَرْبِ السِبْطِ صاحَ ضَمِنْ *** كَمينُ جَيْشِ بَدا يَوْمَ الطُّفُوفِ وَمِنْ

يَوْمِ السَقِيفَةِ قَدْ لاحَتْ طَلَائِعُهُ

فَفَجْعَةُ الطَفٌ مِنْ ذاكَ الْيَوْم مُنْشَأَةٌ *** بَقَتْ وَلَمْ يَلْفِ عَنْها قَطُّ تَسْلِيَةٌ

فَتِلْكَ أَسْهُمُهُ لِلْقَلْبِ مُصْمِيَةٌ *** يَا رَمْيَةً قَدْ أَصابَتْ وَهْيَ مُخْطِئَةٌ

مِنْ بَعْدِ خَمْسِينَ مَنْ شَطَّتْ مَرابِعُهُ

لَمْ يَبْقَ مِنْ شِرْعَةِ الختارِ باقِيَهُ *** ما دَهَتْ تِلْكُمُ الْأَعْلامَ داهِيَةٌ

رَزِيَّةٌ لِرَزايَا الْحَشْرِ حاكِيَةٌ *** وَفَجْعَةً مَا لَهَا فِي الدَهْرِ ثانِيَةٌ

هانَتْ لَدَيْها وَإِنْ جَلَّتْ فَجائِعُهُ

خَطْبٌ لَهُ النَّاسُ فِي نَدْبِ وَفِي زَعَجِ *** كُلُّ يَنوحُ وَيَشْكُوهُ عَلَى نَهَجِ

فَيا لَكَرْبِ مَدَى الْأَزْمَانِ فِي رَهَجِ *** وَلَوْعَةً أَضْرَمَتْ فِي قَلْبِ كُلِّ شَجٍ

ناراً بِلَذْعَتِها صُبَّتْ مَدامِعُهُ

سحائِبُ الْقَطْرِ وَالنيرانِ نَجْمَعُها *** وَلَيْسَ يَخْفَ عَلَى ذِي اللُبِّ مَوْضِعُها

فَانْظُرْ بَديعَ مَعانٍ جَلَّ مُبْدِعُها *** لَا الْعَيْنُ جَفَّ بِسَفْع النار بِسَفْع النارِ أَدْمُعُها

وَلَا الْفُؤادُ خَبَا بِالدَمْعِ سافِعُهُ

إذا بَدَتْ لَكَ فِي يَوْمٍ مَصارِعُها *** دَعْ مُقْلَتَيْكَ أَسَى تَهْمي مَدامِعُها

أَلا وَيُحْيِي بِذِي الْأَرْزاءِ جازِعُها *** كُلُّ الرزايا وَإِنْ جَلَّتْ وَقائِعُها

تُنسى سِوَى الطَّفُ لا تُنسى وَقائِعُهُ

_ 10 _

سِبْطُ النَّبِيِّ وَمَنْ فَخْراً يُنازِعُهُ *** حاوِ رَفيعَ معاليهِ وجامِعُهُ

لَهْفي لَهُ وَهْوَ ظَامِي الْقَلْبِ جَازِعُهُ *** ذادُوا عَنِ الماءِ ظَمْآناً مَراضِعُهُ

مَنْ جَدُّهُ الْمُصْطَقَ الساقي أَصابِعُهُ

أَفْدِى الَّذى غَدَتِ الْأَكْوانُ كائِنَةٌ *** مِنْ أَجْلِهِ وَلَهُ الأَمْلاكُ صائِنَةً

مَنْ كانَ عَنْ رَضْعِهِ الْهادِي مُدامِنَةً *** يُعْطِيهِ إيْهامَهُ آناً وَآوِنَةً

لِسانَهُ فَاسْتَوَتْ مِنْهُ طَبَائِعُهُ

فَهَلْ تَرى عَيْنٌ راءٍ مِثْلَهُ أَحَدا *** عِزّاً حِجىً شَرَفاً علماً مزيد ندا

أنَّىٰ وَمُرْضِعُهُ خَيْرُ المُداةِ هُدى *** لِلَّهِ مُرْتَضِعُ لَمْ يَرْتَضِعْ أَبَدا

مِنْ تَدْيِ أُنثىٰ وَمِنْ طَه مَراضِعُهُ

فَتِلْكَ مَنْقَبَةٌ ما مِثْلَها سُمِعَتْ *** وَلا لِكُنْهِ مَعانِيهَا الأَنامُ وَعَتْ

أجَلْ دَعائِمُ عَلياه بها رُفِعَتْ *** سِرُّ بِهِ خَصَّهُ باريهِ إِذْ جُمعَتْ

وَأُودِعَتْ فيهِ مِنْ أَمْرٍ وَدائِعُهُ

أَلْكُلُّ يَرْجُوا بِجَدُواهُ وسُوْدَدِهِ *** مِنْهُ الْخَلاصَ عَنِ النیرانِ فِي غَدِهِ

هُوَ الْمُنىٰ فَرْعُ خَيْرِ الْخَلْقِ سَيّدِهِ *** غَرْسٌ سَقَاهُ رَسُولُ اللهِ مِنْ يَدِهِ

فَطَابَ مِنْ بَعْدِ طِيبِ الْأَصْلِ فَارِعُهُ

نَشْكُو إِلَى اللَّهِ مِمَّنْ بِالصَّلالِ ظَلَمْ *** قَوْماً يُحِيلُ إذا شاءَ الْوُجُودَ عَدَمْ

نَبا لِدَوْحٍ عُلاكَمْ ذا عَراهُ صَدَمْ *** ذَوَتْ بَواسِقُهُ إذْ أَظْمَأُوهُ فَلَمْ

يُقْطَفْ مِنَ القَمَرِ المطلولِ يانِعُهُ

أَعْظِمْ بِغُصْنٍ لِكُلِّ الْخَيْرِ قَدْ جَمَعَتْ *** تِمارُهُ وَالْوَرى في زُهْرِهِ انْتَفَعَتْ

لَكِنَّا بَعْدَ أَنْ أَنْوارُهُ سَطَعَتْ *** عَدَتْ عَلَيْهِ يَدُ الْجانِينَ فَانْقَطَعَتْ

عَنْ مُخْتَني يَنْعِهِ الزاكي مَنافِعُهُ

أَشْجَى الْبَرِيَّةِ طُرّاً وَقْعَةٌ وَقَعَتْ *** فِيها حَرائِرُ آلِ اللهِ قَدْ فُجِعَتْ

قَضَى بها مَنْ لَهُ أَهْلُ السَّمَاءِ نَعَتْ *** قُضَى عَلَى ظَمَةٍ وَالْمَاءُ قَدْ مُنِعَتْ

مُشْرَعَاتِ القَنا عَنْهُ مَشارِعُهُ

فَكُلَّما نَحْوَ نَهْرِ الْعَلَقَمِيٌّ رَكِنْ *** رَجَاءَ إِطْفَاءِ حَرِّ فِي الضلوع كَمِنْ

حادوهُ عَنْهُ بِقَلْبِ لِلْأَوَامِ يَحِنْ *** قَدْ حَرَّمُوهُ عَلَيْهِ فِي الْحَيَوةِ وَمِنْ

بَعْدُ اسْتُحِلَّ لِكَيْ تَعْفُو مَضاجِعُهُ

قَدْ نالَ [ما نال] مُذْ أَصْحابُهُ فُقِدُوا *** وَعادَ [ما] بَيْنَ أَقوامٍ لَهُ حَقَدُوا

كَأَنَّهُمْ لَمْ يَرَوْا حَشْراً وَلا اعْتَقَدُوا *** هَمُوا بِإِطفاءِ نُورِ اللهِ وَاجْتَهَدُوا

فِي وَضْعِ قَدْرِ مَنِ الرَحْمنُ رافِعُهُ

قَدْ حَارَبَتْهُ طُعَاةٌ لا تُحاطُ بِعَدّْ *** حَتَّى قَضَىٰ وَهُوَ فِي كَرْبٍ وَطُولٍ كَمَدْ

فَأَضْحَتِ الشِرْعَةُ الْغَرَا بِغَيْرِ عَمَدْ *** لَمْ أَنْسَهُ إِذْ يُنادِي بِالطَّعَاةِ وَقَدْ

تَجَمَّعُوا حَوْلَهُ وَالْكُلُّ سامِعُهُ

يا وَيْلَكُمْ جَاوَزَ الْإِحْصاءَ ظُلْمُكُمُ *** أَلا وَمِنْ قَوْمٍ عَادٍ عَادَ قَوْمُكُمُ

هَلْ تَعْلَمُونَ بِماذا آلَ عَزْمُكُمُ *** تَرْجُونَ جَدِّي شَفيعاً وَهُوَ خَصْمُكُمُ

وَيْلٌ لِمَنْ خَصْمُهُ فِي الحَشْرِ شافِعُهُ

_11 _

جَرَى الْقَضاءُ بِأَمْرٍ جَلَّ فادِحُهُ *** أَوْرِئ وَأَهبَ أَحْشَاءٌ لَوافِحُهُ

لَقَدْ طَرَتْ يَوْمَ عاشورا بَوارِحُهُ *** يَوْمٌ بَنُو المُصْطَفَ الهادي ذَبائِحُهُ

والفاطِمِيّاتُ أَسْراهُ نَوائِحُهُ

غَدا بِهِ سائِرُ الأَنْدَالِ مُتَّفِقا *** في حَرْبِ قَرْمٍ سَمَا فَخْراً هُدىً وَتُقیٰ

فَأَصْبَحَ الْآلُ مِنْهَا تَشْتَكي حُرَقَا *** وَسِبْطُ أَحْمَدَ عَارِ بِالْعَرَاءِ لُقیٰ(1)

مُرَمَّلٌ بِالدِما جَرْحَى جَوارِحُهُ

فَالحَظِّ لِذا الخَلْقِ وَاعْجَبْ مِنْ فَضائِحِهِ *** كَمْ سامَ ضَيْاً لِهاديهِ وَناصِحِهِ

أَنُخْبةُ الدَهْرِ مِنْ أَبْنا حَجاجِحِهِ *** فَوْقَ الْقَنا رَأْسُهُ يُهْدَىٰ لِكاشِحِهِ

فَنَالَ أَقْصَى مُناهُ مِنْهُ كَاشِحُهُ

خَطْبٌ تَغَشَّى بِهِ الْأَكْوانَ أَيُّ ظُلَمْ *** وَخَرَّ مِنْ شاهِقِ الْعَلْياءِ أَيَّ عَلَمْ

كَمَ اسْتَشَاطَ عَلَى الرَّغْمِ الصَّلالِ وَعَمْ *** كَمْ هامِ عِزّ وَأَيْدٍ لِلسَماحِ وَكَمْ

أَقْدَامِ سَبْقٍ بِها طَاحَتْ طَوائِحُهُ

فَيا لَيَوْمِ بِهِ الْأَمْلاكُ فِي ضَرَمِ *** تُمْسَى وَتَغْدُو بِهمْ غَيْرِ مُنْصَرِمِ

بِهِ قَضَى كُلُّ ضِرْعَامٍ أَخي كَرَمِ *** وَكَمْ حَريم لِأَهْلِ البيتِ مُحْتَرَمِ

قَدِ اسْتُحِلَّ وَقَدْ صاحَتْ صَوائِحُهُ

أَشْكُو مُصاباً عَلَى الرَّسلِ الْعِظَامِ عَظُمْ *** وَفَنَّ كُلَّ كَظيمٍ فِي الْأَنامِ حَلُمْ

سَفّهُ ذَوِي الصَبْرِ عَن ذاكَ المُصابِ وَكلُمْ *** مُصابُ خامِسِ أصْحاب الكساء وَهُمْ

أَهْلُ العَزاءِ بِهِمْ حَلَّتْ فَوَادِحُهُ


1) لقىً _ ظ

أَوْهَى الْقُلُوبَ وَأَصْماها تَفَرُّدُهُ *** عَنْ كُلِّ مُنْتَصِرِ لِلَّهِ يُسْعِدُهُ

رُزْهُ أَكَلَّ وَأَعْين مَنْ يُحَدِّدُهُ *** لَمْ يُنْسَ قَطُّ وَلَا الذكرى تُجَدِّدُهُ

أَوْرِىٰ بِزَنْدِ الْأَسَى لِلْحَشْرِ قادِحُهُ

نَنْعَى مَدَى الدَهْرِ فَقَاماً قَضَى كَمَدا *** مُلْقٍ ثَلاثَ لَيالٍ ما حَوى لَحَدا

لَمْ نَسْلُ ذاك المُعَنَّى المُبْتَلَى أَبَدا *** كَيْفَ السُلُوُّ عَنِ الْمَكْسُورِ مُنْفَردا

مِنْ غَيْرِ نِسْوَتِهِ خِلُوا مَطارِحُهُ

نَفْسِي الْفِداءُ لِصَوَالٍ عَلَى هِمَمِ *** فِي فَيْلَقٍ كَالسَحَابِ الْجَوْنِ مُرْتَكِمِ

يحمي وَيَحْمِلُ كَرَاراً بِلا سَامِ *** يَلقَى الأعادي بِقَلْبٍ مِنْهُ مُنْقَسِم

بَيْنَ الحَيامِ وَأَعْداءِ تُكَافِحُهُ

اَلليْتُ يَحْجِمُ رُعْباً عِنْدَ وَتُبَتِهِ *** وَالدَهْرُ يَقْصِرُ عَنْ غَرَاءِ هِمَّتِهِ

مُوَزَعٌ قَلْبُهُ وَيْحِي لِوَحْدَتِهِ *** وَاللَحْظُ كَالْقَلْبِ عَيْنٌ نَحْوَ نِسْوَتِهِ

تَرْنُو وَعَيْنُ لِقَوْمٍ لَا تُبَارِحُهُ

فَرْدُ الزَّمَانِ فَلا تُلْفِ لَهُ مَثَلاً *** مَنْ حازَ مِنْ حَيْدَرٍ بَأْساً وَعَزَّ عُلا

كَمْ صابَ فِي كَرْبَلا كَرْباً أَجَلْ وَبَلا *** لمني عَلَيْهِ وَقَدْ مَالَ الطَّعَاةُ إِلَى

نحو الخيامِ وَخاصَ النَّفْعَ سايحه

نادىٰ وَصاحَ بِهِمْ يا عادِمِي الشِيمِ *** لا تَجْلُبُوا لِي أَسْقاماً عَلَى سَقَمي

وَمُذْ رَأى لَيْسَ يَجْري وَعْظُهُ بِهِمِ *** قالَ اقْصِدُونِي بِنَفْسِي وَاتْرَكُوا حُرَمي

قَدْ حانَ حَيْنِي وَقَدْ لاحَتْ لَوائِحُهُ