مقتل الزهرا علیها السلام یا شناخت انسیه حوراء

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

نویسنده سید علی موسوی ده سرخی

سرشناسه : موسوی ده سرخی ، علی

عنوان و نام پدیدآور : مقتل الزهرا علیها السَّلام یا شناخت انسیه حوراء/ نویسنده علی موسوی ده سرخی

مَقَتَل الزهراء علیها السَّلامشناخت اِنسیّۀ حوراء

شرح شهادت صدیقه طاهره فاطمه زهرا علیها السَّلام

مشخصات نشر : تهران : حافظ نوین ، 1380.

مشخصات ظاهری : ص 286

شابک : 964-6180-63-912000ریال ؛ 964-6180-63-912000ریال

وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی

یادداشت : عنوان روی جلد: شرح شهادت حضرت صدیقه طاهره فاطمه زهرا علیهاالسلام .

یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس

عنوان روی جلد : شرح شهادت حضرت صدیقه طاهره فاطمه زهرا علیهاالسلام .

عنوان دیگر : شناخت انسیه حوراآ

عنوان دیگر : شرح شهادت حضرت صدیقه طاهره فاطمه زهرا علیهاالسلام

موضوع : فاطمه زهرا(س )، 8؟ قبل از هجرت - ق 11

موضوع : شعر مذهبی -- قرن 14

موضوع : فاطمه زهرا(س )، 8؟ قبل از هجرت - 11ق . -- شعر

رده بندی کنگره : BP27/2/م 82م 7

رده بندی دیویی : 297/973

شماره کتابشناسی ملی : م 80-3487

خیر اندیش دیجیتالی: موسسه مددکاری و خیریه ایتام امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشريف) شهرستان بروجن

ویراستار دیجیتالی: زینب رمضانی

اشاره

بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم

مَقَتَل الزهراء علیها السَّلامشناخت اِنسیّۀ حوراء

نویسنده سید علی موسوی ده سرخی

موسوی ده سرخی، علی، 1338 _

مقتل الزهراء عليها السلام یا شناخت انسیه حوراء / نویسنده علی موسوی ده سرخی اصفهانی _ تهران: حافظ نوین، 1380.

286 ص.

ISBN 964 - 6180 - 63 - 9

فهرستنویسی براساس اطلاعات فييا.

کتابنامه به صورت زیرنویس .

1. فاطمه زهرا (س). 28 قبل از هجرت _ 11 ق. 2. شعر مذهبی _ قرن14. 3. فاطمه زهرا (سلام الله عليها) 8؟

قبل از هجرت _ 11 ق. _ شعر. الف. عنوان ب. عنوان شناخت انسیه حوراء.

7م BP27/2/82

297/973

کتابخانه ملی ایران

محل نگهداری:

3487 - 80 م

انتشارات حافظ نوین

مقتل الزهراء یا شناخت اِنسیّۀ حوراء

مولف: سید علی موسوی ده سرخی

حروفچینی: کامپیوتر سعید

چایخانه: سلمان فارسی

نوبت چاپ: اول _ 1380

قیمت: 1200 تومان

آدرس انتشارات حافظ نوین: بازار آهنگران، کوچه مسجد جامع، پاساژ کاشفی

تلفن: 5621020_ 5631374_ 5805956

مرکز پخش: انتشارات لوح دانش: میدان انقلاب، کوی شهید وحید نظری، پلاک 256

تلفن: 6403512_ 09112151387

شابک: 9_ 63_ 6180_ 964

9_ 63_ 6180 _ 964: ISBN

حق چاپ محفوظ و مخصوص ناشر است

مقتل الزهراء عليها السَّلام

تحيّة خاصّه

السَّلامُ عَلَيْكِ يا مُمْتَحَنَةُ أَمْتَحَنَكِ الَّذِي خَلَقَكِ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَكِ ، وَكُنْتِ لِما اِمْتَحَنَكِ بِهِ صَابِرَةٌ ، وَنَحْنُ لَكِ أَوْلِيَاءٌ مُصَدِّقُونَ ، وَلِكُلِّ مَا أَتى بِهِ أَبُوكِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّم وَأَتى بِهِ وَصِيُّهُ عَلَيْهِ السَّلامُ مُسَلِّمُونَ، وَنَحْنُ نَسْأَلُكَ اللهُمَّ إِذْ كُنَّا مُصَدِّقِينَ لَهُمْ أَنْ تُلْحِقَنَا بِتَصْدِيقِنَا بِالدَّرَجَةِ العَالِيَةِ لِنُبَشِّرَ أَنْفُسَنَا بِأَنَّا قَدْ طَهُرْنَا بِوِلا يَتِهِمْ عَلَيْهِمُ السَّلامُ .

سلام بر تو ای امتحان شده ای که امتحان کرد تو را خالق تو قبل از خلقتت، و به آنچه که امتحان شدی صبر نمودی، و ما دوستان تصدیق کننده توایم، و به آنچه که پدرت و وصیّ او آورده تسلیم هستیم، خدایا ما از تو می خواهیم بخاطر تصدیق آنان، ما را ملحق به درجات عالیه کنی، تا به خودمان بشارت دهیم که به ولایت آنان پاکیزه شدیم (1).

آمين يا ربّ العالمين


1) مفاتيح الجنان، ص 97 و تهذيب ، ج 6 ص 9

(مقدّمه و پیشگفتار)

بِسمِ اللَّهِ الرَّحمن الرّحيم

الحَمْدُ للهِ رَبِّ العَالَمينَ وَصَلَّى اللهُ عَلَى سَيِّدِنَا وَنَبِيِّنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ. (اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى فَاطِمَةَ وَأَبيها وَبَعْلِها وَبَنِيهَا وَالسِّرِّ الْمُسْتَوْدَع فيها بَعْدَدِ مَا أَحَاطَ بِهِ عِلْمُكَ) (1).

اما بعد: نظر به اینکه دربارۀ حضرت زهرا علیها السَّلام کتابهای فراوانی به زبانهای مختلف نوشته شده و مطالب گوناگونی در روایات اهل بیت علیهم السَّلام وجود دارد، که اگر کسی بخواهد با چکیده ای از مقتل وی آشنا گردد، و مطمئن باشد که یک دوره مقتل دیده است مطالعۀ همۀ آن کتب بسیار مشکل است، و پراکندگی مطالب نمی گذارد انسان بر مطالب انتخابی خود تحفّظ کند، خصوصاً برای کسی که با زبان روایات آشنائی نداشته باشد.

فلذا بر آن شدم که در زمینۀ مقتل حضرت زهرا علیها السَّلام هر آنچه که به نظرم حالت مقتل دارد جمع آوری کنم به اضافهٔ آن مطالبی که در شأن و معرفت


1) مدرکی برای این دعا پیدا نکردیم جز اینکه در وصیت نامۀ حضرت آیة الله نجفی مرعشی قدس سرَّة مداومت بر آن را توصیه به فرزندش می کند، و استناد به سید بن طاووس رحمه اللهُ می دهد

صدیقه طاهره علیها السَّلام است، تا اینکه عموم شیعیان با مصائب و معارف وی آشنائی بیشتری پیدا کنند.

و مطالب این کتاب عمدتاً از «بحارالانوار» و «عوالم العلوم» و «فضائل من الصحاح الستة» و «مفتاح الكتب الأربعة» و «بيت الأحزان» و «مسند فاطمه» و «فاطمة الزهراء» قزوینی و همدانی و «ناسخ التواريخ» و «منتخب التواريخ» و «اصول کافی» و غیره استفاده شده، امید است که انشاء الله موجب خشنودی حضرت زهرا علیها السَّلام و عنایت حضرت بقیة الله الأعظم علیه السَّلام و استفادۀ علاقمندان قرار گیرد، به شرط آنکه اگر مطلبی از این کتاب استفاده نمودند به همین کتاب «مقتل الزهراء علیها السَّلام» نسبت بدهند و مؤلف را از دعای خیر فراموش نفرمایند.

والسلام عَلَينا وَعَلَى عِبادِ الله الصالحين .

على بن السيد محمود الموسوى الده سرخي الاصفهاني النجفي

نزيل قم المقدّسة

فاطمية سنة اربعمائة وعشرين

بعد الألف من الهجرة النبوية

على هاجرها الإكرام والتحيّة

(خلقت فاطمه علیها السَّلام و عوالم ششگانه)

قال الله الحكيم: (أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَى) (1)

هر انسانی در عالم خلقت شش مرحله را طی می کند، که آن مراحل عبارت است از عالمَ أشباح، وعالم ذَرْ، وعالم صُلب، وعالم رحم، وعالم دنيا ، وعالم برزخ و عالم آخرت، البته بعضی عالم اشباح و عالم ذر را یکی می دانند. و فاطمه زهرا علیها السَّلام افضل همۀ زنان عالم است در همۀ عوالم وجود.

اما افضلیت فاطمه در عالم اشباح که به صورت نور یا به صورت تصویر و شَبَه و سایه است در روایات اهل بیت علیهم السَّلام چنین آمده که خدای متعال چون اراده نمود عالم هستی را ایجاد کند ،با تکلّمی و سخنی اولین و زیباترین موجود عالم را که همانا انوار مقدّسۀ اهل بیت علیهم السَّلام بود از نور عظمتش آفرید (2).

چنانچه پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله به سلمان فرمود:

ای سلمان خدای متعال از برگزیدۀ نورش مرا آفرید، و مرا خواند و من اطاعت نمودم، و از نور من علی علیه السَّلام را آفرید پس او را خواند و او اطاعت نمود،


1) اعراف / 172

2) بحار، ج 43، ص 12 وج 15، ص 10

و از نور من و علی علیه السَّلام فاطمه را آفرید پس او را خواند او هم اطاعت نمود،

و از نور من و علی و فاطمه علیها السَّلام حسن و حسین را آفرید، سپس از صلب حسین علیه السَّلام نُه امام آفرید و آنها را خواند پس اجابت کردند، قبل از آنکه خدا آسمان و زمین را بیافریند یا هوا و یا آب و یا ملکی و یا بشری بیافریند و ما در علم خدا نوری بودیم که خدا را تسبیح می نمودیم و می شنیدیم و اطاعت می کردیم (1).

فرمود:

و در روایت دیگری انس بن مالک از قول پیغمبر صلَّى الله عليه وآله نقل می کند که فرمود:

(إِنَّ اللهَ خَلَقَني وَخَلَقَ عَليّاً، وَفاطِمَةَ، وَالحَسَنَ، وَالحُسينَ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ آدم علیه السَّلام حينَ لا سَماءَ مَبنيّةٌ، وَلا أَرْضَ مَدْحِيَّةً، وَلا ظلمةً وَلا نورَ، وَلا شمسَ وَلا قر ، وَلا جَنَّةَ وَلا نارَ، فَقالَ العبّاسُ فَكَيفَ كَانَ بَدأُ خَلقِكُم يا رسول الله ، فقال يا عم لما أراد الله أن يخلقنا تَكَلَّمَ بِكَلِمَةٍ خَلَقَ مِنها نوراً، ثُمَّ تَكَلَّمَ بكلمةٍ أخرى فَخَلَقَ منها روحاً، ثُمَّ مَزج النورَ بِالروحِ فَخَلَقَنِي وَخَلَقَ عَلَيّاً وَفَاطِمَةَ وَالْحَسَنَ وَالحُسينَ فَكُنّا نُسَبِّحُهُ حينَ لا تسبيح ، وَنقَدِّسُهُ حِينَ لَا تَقْدِيسَ ، فلما أراد الله تعالى أن يُنْشِئَ خَلَقَهُ فَتَقَ نوري فَخَلَقَ مِنْهُ العَرْشَ فَالعَرْشُ مِن نوري ونوري مِنْ نورِ اللهِ، وَنوري أَفْضَلُ مِنَ العَرْش، ثُمَّ فَتَقَ نُورَ أَخي عَليّ علیه السَّلام فَخَلَقَ مِنْهُ المَلائِكَةَ، فَالمَلَائِكَةُ مِنْ نورِ عَلَيَّ وَنُورُ


1) بحار، ج 15، ص 9

عَلَيَّ مِنْ نورِ اللَّهِ وَعَلَى أَفْضَلُ مِنَ المَلَائِكَةِ ، ثُمَّ فَتَقَ نُورَ ابْنَى فَخَلَقَ مِنْهُ السَّماواتِ وَالأَرْضَ فَالسَّماواتُ وَالْأَرْضُ مِنْ نورِ ابنتي فاطِمَةَ وَنورُ ابْنَتِي فَاطِمَةَ مِنْ نُورِ اللَّهِ) (1).

رسول خدا صلَّى الله عليه وآله فرمود:

خدای متعال من و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السَّلام را خلق نمود قبل از آنکه آدم را بیافریند، آن موقعی که نه آسمان بود، و نه زمین گسترده، و نه ظلمت و نور بود، و نه خورشید و ماه بود، و نه بهشت و جهنّم بود، عباس عموی پیغمبر سؤال کرد یا رسول الله چگونه خداوند خلقت شما را آغاز نمود؟

فرمود: ای عمو چون خدا اراده نمود ما را بیافریند، تکلم نمود به کلمه ای که از آن نور را آفرید و سپس به کلمۀ دیگری تکلّم نمود و از آن روحی آفرید.

سپس آن نور را با آن روح ممزوج نمود، سپس من و علی و فاطمه و حسن و حسین را آفرید. و ما مشغول تسبیح خدا بودیم در حالی که تسبیحی در کار نبود. و او را ستایش می کردیم در حالی که ستایش گری نبود.

پس چون خدا اراده نمود خلقش را ایجاد کند، نور مرا شکافت و از آن نور عرش را آفرید، پس عرش از نور من است و نور من از نور خداست، و نور من افضل از عرش است.

سپس نور برادرم علی علیه السَّلام را گشود و از آن نور ملائکه را آفرید، پس


1) بحار، ج 15، ص 10

خلقت ملائکه از نور علی است، و نور علی از نور خداست، و علی علیه السَّلام افضل از ملائکه است.

سپس نور دخترم فاطمه علیها السَّلام را گشود و از نور او زمین و آسمانها را خلق نمود، پس خلقت آسمانها و زمین از نور دخترم فاطمه است، و نور دخترم فاطمه از نور خداست.

و فرمود: چون خدای متعال آدم و حوّا را آفرید در بهشت با همدیگر تفاخر نمودند و گفتند چه کسی از ما زیباتر آفریده شده.

در همین حال بودند که ناگاه دختری نمایان شد که مثل و مانند او ندیده بودند، آنچنان نورانی بود که چشم آنها را می زد.

گفتند خدایا این چیست؟ خطاب شد این صورت مثالی فاطمه است، و او سیدۀ زنان است از نسل تو، پرسیدند این تاجی که بر سر اوست چیست؟ خطاب شد، آن تاج شوهرش علی است، گفتند آن دو گوشواره چیست؟ خطاب شد آن دو فرزندان فاطمه اند که دو هزار سال قبل از خلقت شما آنان خلق شده اند (1)

بنابراین اَرواح مقدسۀ اهلبیت علیهم السَّلام و انوار درخشنده آنان مبدأ فیض عالم هستی است، و اوّلین مخلوق عالم ملکوت و عالم عِلوی و عالم لاهوت اند ، گرچه در عالم مُلک و عالم سفلی و عالم ناسوت اولین موجود طبق آیات و روایات، آب است.

چنانچه می فرماید: «و من الماء كل شيء حي».


1) فاطمة من المهد إلى اللحد، ص 78 و لسان المیزان، ج 3 ص 346

(مقام و عظمت حضرت زهرا علیها السَّلام)

عن محمّد بن سنان قال كنت عند أبي جعفر الثاني علیه السَّلام فأجْرَيْتُ إِخْتِلافَ الشيعة ، فقال يا محمد (إِنَّ اللهَ تَبَارَكَ وَتَعالى لَم يَزَلْ مُتَفَرِّداً بِوَحْدانيّتِهِ ، ثُمَّ خَلَقَ مُحمَّداً وَعَلِيّاً وَفاطِمَةَ صلواتُ اللهِ عَلَيْهِمْ فَكَنُوا أَلفَ دَهْرٍ ثُمَّ خَلَقَ جَمِيعَ الأَشياءِ فَأَشْهَدَهُمْ خَلْقَها وأجْرى طاعَتَهُم عَلَيها ، وَفَوَّضَ أُمُورَها إلَيْهِمْ، فَهُم يُحِلُّونَ مَا يَشَاؤُونَ وَيُحَرِّمُونَ ما يَشاؤُونَ وَلَنْ يَشاوُا إِلَّا أَنْ يَشَاءَ الله تبارَكَ وَتَعَالَى ، ثُمَّ قَالَ يَا مُحَمَّدُ هَذِهِ الدِّيَانَة مَنْ تَقَدَّمَها مَرِقَ، وَمَنْ تَخَلَّفَ عَنْها يَحِقَ وَمَنْ لَزِمَها لَحِقَ) خُذْهَا إِليكَ يا محمّد (1).

محمّد بن سنان می گوید: خدمت امام جواد علیه السَّلام بودم، صحبت از اختلاف شیعیان به میان آمد.

حضرت فرمود: ای محمّد بن سنان، خدای تبارک و تعالی از روز ازل یگانه و تنها بود، تا اینکه محمّد و علی و فاطمه علیها السَّلام را خلق نمود و هزار دهر و زمان بر آنها گذشت، تا اینکه همه اشیاء را خلق نمود، و محمّد و علی و فاطمه را شاهد خلق آنها قرار داد، و طاعت آنان را بر آن ها واجب نمود، و واگذار نمود امر همۀ اشیاء را بر آنان پس آنان هر چه را بخواهند حلال می کنند و هرچه را


1) بيت الأحزان، ص 19 و کافی ، ج 1، ص 441

بخواهند حرام می کنند، و اراده ای به جز ارادۀ خدا ندارند.

سپس فرمود: ای محمّد بن سنان این دیانت و اعتقادی است که اگر کسی از آن پیشی بگیرد از دین خارج شده، و اگر کسی از آن تخلف کند نابود می شود، و اگر کسی به آن پایبند باشد به حق رسیده است، ای محمد بن سنان بگیر این مطلب را .

(عهد اَلَست و عالم ذَرّ)

بعد از آنکه معلوم شد عالم اشباح لحظۀ اول خلقت است در عالم تکوین، باید بدانیم که عالم ذر لحظه امتحان و اعتراف است در عالم تشریع،

و خدای متعال بعد از آنکه ارواح انبیاء و اولیاء و صلحاء و مؤمنين و كفّار و مشرکین را آفرید نوبت عهد و پیمان و اعتراف رسید که آن مرحله را عالم ذَر و عهد اَلَست می گویند.

و خدای متعال در آن عالم و در آن هنگام از همۀ بنی آدم عهد و پیمان گرفت و فرمود «السْتُ بِرَبِّكُمْ» آیا من پروردگار شما نیستم، آنکه از همه زودتر جواب داد نور مقدّس پیغمبر خاتم بود و بعد از او امیرالمؤمنین و سایر ائمه و بعد از آنها سایر انبیاء و صلحاء و مؤمنین بودند.

و آن کسانی که در عالم ذر اعتراف به ربوبیت حق نکرده اند در دنیا شقی و بدبخت اند و در آخرت هم مستحق عذاب الهی می باشند.

و شاعر عریان می گوید:

من از کِردار خویش اندیشه دارم *** من از قالوا بلی تشویش دارم

البته نحوه اختیار و امتحان در عالم ذر برای ما روشن نیست که انسانها چه قدرت انتخابی برای خود داشته که در آن عالم اَلَست جواب بگویند و طینت مؤمن و کافر از همان جا معلوم می شود.

بنابراین فاطمه ای که در ردیف پیغمبر و علی است و نور او از نور خداست، نمی شود به کنه وجودش پی برد، و تا اینجا افضلیت فاطمه علیها السَّلام در عالم اَشباح و عالم ذَر روشن شد و تمام خصائص و فضائل فاطمه ناشی از آن دو عالم است چنانچه در زیات وی می خوانیم (یا مُمْتَحَنَةُ امْتَحَنَكِ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَكِ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَكِ اى امتحان شده ای که خدا قبل از خلقتت تو را امتحان کرد.

و مرحوم اصفهانی چنین سروده:

لأَنها قُطْبُ رَحَى الوُجُودِ *** فِي قُوْسَيِ النُّزُولِ وَالصُّعُودِ

مُهْجَةٌ قَلْبِ عالم الإِمْكَانِ *** وَبَهْجَةُ الفِرْدَوْسِ فِي الجَنانِ

وَمَرْكَزُ الخَمْسَةِ مِنْ أَهْل العبا *** وَخوَرُ السَبْع عُلُوّاً وَإيا

وَفي تُحَيّاها بِعَيْنِ الأوْلِياءِ *** عَيْنان مِنْ ماءِ الحَياةِ وَالحَياء

بَلْ وَجْهُها الكريم وَجْهُ الباري *** وَقِبْلَةُ العارفِ بِالْأَسْرارِ

رُوحُ النَّبِيِّ فِي عَظيمِ المَنْزِلَة *** وَفِي الكِفَاءِ كُفْرُ مَنْ لا كُفْوَ لَه

فاطمه میلۀ آسیای هستی، و قطب دایرۀ امکان است، در قوس صعود و نزولش،

او قلب عالم امکان، و شکوه بوستان بهشت است،

او محور پنج تن آل عبا، و محور هفت تن از امامان بلند مرتبه است(و یا محور هفت طبقه آسمان و زمین است)،

و در مقام ستایش از دیدگاه اولیاء خدا دو چشمه ای است از آب حیات و حیا، بلکه سیمای او سیمای خداست، و او قبلۀ کسانی است که آشنا به اسرارند.

و او در عظمت مانند روح پیغمبر است، و در همتائی مانند کسی است که مانند ندارد، یعنی مانند خدا لم يكن له كفوا احد است.

(حدیث قدسی و علت غائی خلقت )

قال الله تبارك وتعالى «يَا أَحْمَدُ لَوْلاكَ لَما خَلَقْتُ الأَفْلاكَ ، وَلَوْلا عَلِيٌّ لَا خَلَقْتُكَ وَلَوْ لَا فَاطِمَةَ لَمَا خَلَقْتُكُما» (1).

قبل از بیان معنای حدیث، فرق بین قرآن و حدیث قدسی را بیان می کنیم.

یکی از فرقهائی که بین قرآن و حدیث قدسی است، آنست که همۀ الفاظ قرآن از جانب خداست به همین صورت که می بینیم بدون کم و زیاد، و تمام آیاتش معجزه است، بخلاف احادیث قدسی که الفاظش ممکن


1) مستدرك السفينه، ج 3، ص 33 وص 34

است به زبان پیغمبر جاری شده باشد، و قابل تصرف است، فلذا برخوردار از اعجاز نیست، و ممکن است فصاحت و بلاغت قرآن را نداشته باشد.

و دیگر اینکه قرآن همه اش کلام وحی است و توسط جبرئیل نازل شده بخلاف حدیث قدسی که ممکن است به صورت الهام باشد.

و فرق سوّم اینکه قرآن دارای وجوهی است و تأویل و تنزیل دارد و هفت بطن دارد، و یا هفتاد بطن و تا هفتاد معنا قابل تفسیر و توجیه است، بخلاف حدیث قدسی که ظاهر و باطنش یکی است، و وجوه مختلفه ندارد.

اینک ترجمۀ حدیث را بیان می کنیم.

خدای متعال می فرماید: ای احمد ای پیغمبر خاتم اگر به خاطر تو نبود افلاک را خلق نمی کردم،یعنی همۀ کُرات و آسمانها و زمین را به خاطر وجود تو آفریدم. و اینکه می گویند انسان اشرف همۀ مخلوقات عالم است، و همۀ مخلوقات ماسوی الله به خاطر انسان آفریده شده برای اینکه این انسان کامل لیاقت شناخت و معرفت کامل حق را دارد.

و اگر علی علیه السَّلام نبود تو را خلق نمی کردم چون تمام ارزش خلقت پیغمبر به جهت استمرار رسالت است، که استمرار و علت بقاء آن علی علیه السَّلام است.

و اگر فاطمه نبود هر آینه شما را خلق نمی کردم چون فاطمه ظرف امامت است، و اگر امامت استمرار نمی یافت ولایت ناقص بود، و اگر ولایت نبود رسالت ناقص بود، چنانچه خدای متعال فرمود:

(فَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ ما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ) یعنی اگر ولایت را نرسانی آن ولایتی را که مبین رسالت است، رسالت را نرسانده ای و رسالت ناقص است. پس فاطمه علیها السَّلام سبب تکمیل رسالت است است.

و بعضی گفته اند فاطمه آن حبّی است که در (كُنْتُ کنزا مخفيّاً) آمده، چون خدا حب و بغض ندارد پس در مرتبۀ اُولی حُب را ایجاد نمود و فرمود: (فَأَحْبَبْتُ آن أُعْرَف) و پس از آن خلق را ایجاد نمود و فرمود: (فَخَلَقْتُ الخَلْقَ لِكَي أَعرَفْ) پس فاطمه بروز حب خدا و سرمنشأ تمام عالم هستی است.

عصمت داوری نبود *** اگر نبود فاطمه

جنت و کوثری نبود *** اگر نبود فاطمه

احمد و حیدری نبود*** اگر نبود فاطمه

هیچ پیامبری نبود *** اگر نبود فاطمه

آنچه که آفریده حق *** بوده برای فاطمه

گفته از آن سبب نبی *** من به فدای فاطمه

(سازگار)

(ولادت حضرت زهرا)

قال الله الحكيم ( إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ * فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ * إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الابترا) (1).

این سورۀ مبارکه دربارۀ حضرت زهرا علیها السَّلام نازل شده.

بعد از آنکه پیغمبر صلَّى الله عليه وآله فرزندان ذکور خود را که به نامهای (قاسم، و عبدالله ، و طیّب و طاهر) بودند از دست داد بعضی از منافقین خوشحال شدند که پیغمبر صلَّى الله عليه وآله اولادی ندارد که جانشین او گردد، و می گفتند پیغمبر صلَّى الله عليه وآله اَبْتَر و بی دنباله است.

البته پیغمبر صلَّى الله عليه وآله دخترانی هم به نامهای (زینب، و ام كلثوم، و رقیه) داشت که قبل از بعثت متولد شده بودند، و همۀ آنها از خدیجه علیها السّلام و پیغمبر صلَّى الله عليه وآله بودند.

اما زینب که در سال پنجم ازدواج پیغمبر صلَّى الله عليه وآله به دنیا آمده و در سال هشتم هجری در سن سی و یک سالگی از دنیا رفت، و همسر وی ابوالعاص بود که از بنیامیه است و در جنگ بدر به دست مسلمانان اسیر شد، و بعد پیغمبر صلَّى الله عليه وآله او را آزاد نمود به شرط آنکه زینب را به مدینه برگرداند.

و اما ام کلثوم که بعد از زینب متولد شده با عثمان تزویج نمود و قبل از


1) کوثر / 3 _ 1

زفاف از دنیا رفت، و بعد از رحلت وی پیغمبر صلَّى الله عليه وآله رقیه را به تزویج عثمان درآورد، و از این جهت است که عثمان را (ذوالنورین) می گفتند، چون با دو تن از دختران پیغمبر صلِّى الله عليه وآله مَحْرَم شده بود.

و رقیّه در سال سوم هجرت در سن بیست و سه سالگی در مدینه به شهادت رسیده چون عثمان به خاطر پناه دادن عمویش مغيرة بن أبي العاص گمان کرد که همسرش خبرچینی کرده آنقدر او را کتک زد که وقتی پیغمبر صلَّى الله عليه وآله نگاهش به جراحات بدن رقیه افتاد فرمود: (قَتَلَكِ ؛ قَتَلَهُ الله) یعنی کشت تو را ؛ خدا بکشد او را (1).

و پیغمبر صلَّى الله عليه وآله پسر دیگری هم به نام ابراهیم داشت که از ماریۀ قبطیه بود و در سن یک سال و نیمی از دنیا رفت و او هم فدائی حسین گردید.

چون روزی پیغمبر صلَّى الله عليه وآله فرزندش ابراهیم را روی زانویش نشانده بود و حسین را هم روی زانوی دیگر، جبرئیل نازل شد و گفت پروردگارت سلام می رساند و می گوید: یا باید دست از ابراهیم برداری و یا دست از حسین برداری پیغمبر صلى الله عليه وسلم فرمود: اگر دست از ابراهیم بکشم فقط خودم ناراحت می شوم چون مادر او کنیز است و دلبستگی به فرزند ندارد اما اگر حسین بمیرد هم من ناراحت میشوم و هم پدرش علی علیه السَّلام و هم مادرش فاطمه علیها السَّلام.

فلذا فرمود: ابراهیم را فدای حسین می کنم، و خدا ابراهیم را از او گرفت.

و پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله هرگاه حسین را می دید او را می بوسید و به سینه اش


1) بحار، ج 22، ص 151 تا ص 166 و منتخب التواريخ، ص 24

می چسبانید و می فرمود: (فَدَيتُ مَنْ فَدَيْتُهُ بِابْني إِبْراهیم) یعنی من فدای آن کسی شوم که ابراهیم را فدای او کردم (1).

بعضی گفته اند چگونه می شود که پیغمبر دخترانش را به ابوالعاص و عثمان بدهد؟

در جواب گفته می شود: اولاً این ازدواج ها قبل از بعثت بوده، و ثانیاً همچنانکه امیرالمؤمنین علیه السَّلام مجبور شد ام کلثوم را به خلیفه دوم تزویج کند پیغمبر نیز با چنین محذورهائی روبرو بوده و ثالثاً حضرت لوط به قومش فرمود: (هؤلاء بناتي هُنَّ أَطْهَر لَكُمْ) یعنی این دخترانم پاکیزه ترند برای شما و حاضر نشدند دست از عمل شنیع خود بردارند.

غرض اینکه فاطمه علیه السَّلام به دنیا آمد و سورۀ کوثر نازل شد و خدای متعال پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله خطاب نمود:

ای پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله ما به تو کوثر دادیم یعنی خیر کثیر عطا کردیم.

و مراد از کوثر طبق روایات فاطمه علیها السَّلام و ذریّۀ فاطمه است، که آخر سوره گواه بر این مطلب است، چون می فرماید: نماز شکر بخوان، و شتر قربانی کن، و سرزنش کنندۀ تو اَبْتر است.

البته بیست و شش قول درباره کوثر ذکر شده:

بعضی گفته اند کوثر به معنای خیر کثیر است،

و بعضی گفته اند کوثر نهری است در بهشت،


1) بحار، ج 43، ص 261

و بعضی گفته اند مراد شفاعت است،

و بعضی گفته اند مراد نبوت است،

البته لفظ كوثر احتمال همۀ این معانی را می دهد، و طالبین آن به تفاسیر مراجعه کنند.

و از امام صادق علیه السَّلام سؤال شد چرا اولاد ذکور برای پیغمبر باقی نماند؟

فرمود: چون خدای متعال محمّد صلَّی اللهُ علیه وآله را رسول خود قرار داد، و علی علیه السَّلام را وصیّ او نمود، اگر چنانچه برای پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله بعد از خودش پسری می بود هر آینه او اَولیٰ به رسول خدا بود، و دیگر وصایت امیرالمؤمنین علیه السَّلام ثابت نمی شد (1).

ولی با وجود همین یک دختر، خدا آنچنان برکتی به نسل پیغمبر داده، که نسل او در سراسر عالم نورافشانی می کنند و اکثر سادات از نسل پیغمبرند.

(كيفيت ولادت حضرت زهرا علیها السَّلام)

پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله فرمود: وقتی به معراج رفتم، جبرئیل دست مرا گرفت وارد بهشت نمود، و از رُطب بهشتی به من خورانید و آن رُطب تبدیل به نطفه شد، چون به زمین برگشتم با حضرت خدیجه علیها السَّلام همبستر شدم و او به فاطمه باردار


1) علل الشرایع، باب 111

شد، و از این جهت است که فاطمه حَوراء انِسیه است (یعنی هم حوریه است و هم انسان است).

پس هرگاه مشتاق بوی بهشت می شوم دخترم فاطمه را می بویم (1).

ویژگی هائی در ولادت و انعقاد نطفۀ حضرت زهرا علیها السَّلام وجود دارد که هیچ پیغمبر و امامی حتی رسول اکرم چنین ویژگی را نداشت.

مُفَضَّل بن عُمر می گوید به امام صادق علیه السَّلام گفتم ولادت فاطمه علیها السَّلام چگونه بود؟

حضرت فرمود: چون پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله با خدیجه علیها السَّلام ازدواج نمود، زنهای مکه او را رها نمودند، و رفت و آمد را با او قطع کردند و حتی به او سلام نمی کردند، و مانع رفت و آمد زنهای دیگر می شدند، پس خدیجه علیها السَّلام به وحشت افتاد، و بیشتر ناراحتی حضرت خدیجه برای پیغمبر بود، تا اینکه به فاطمه علیها السَّلام حامله شد، و فاطمه علیها السَّلام در رحم مادر سخن میگفت و مادرش را دلداری می داد و حضرت خدیجه این مطلب را از پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله پنهان می داشت،

روزی پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله داخل خانه شد و شنید که خدیجه با کسی سخن می گوید، فرمود: ای خدیجه با که سخن می گوئی؟

در جواب گفت این بچه ای که در رحم من است با من سخن می گوید و مونس من شده است.

پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله فرمود ای خدیجه الآن جبرئیل به من بشارت داد که این


1) بحار، ج 43، ص 4 و فضائل الخمسه ، ج 3، ص 123

فرزند دختر است و نسل طیب و طاهری است که خدای متعال به زودی نسل مرا از او قرار می دهد و از نسل او امامان معصوم بوجود می آیند، که آنان بعد از انقطاع وحی جانشینان من و خلیفه خدا در روی زمین خواهند بود.

جریان به همین منوال گذشت، تا اینکه موقع وضع حمل فاطمه علیها السَّلام فرا رسید، فرستاد سراغ زنهای قریش و بنی هاشم برای قابلگی، گفتند ای خدیجه تو آن روز حرف ما را گوش ندادی و با یتیم و فقیر ابی طالب ازدواج کردی، الآن هم ما کاری با تو نداریم، حضرت خدیجه علیها السَّلام غصه دار شد، ناگهان دید چهار زن رشیده مانند زنان بنی هاشم نمایان شدند و گفتند ای خدیجه غصه مخور، ما خواهران تو هستیم از جانب خدا آمده ایم، یکی از آنها گفت من ساره ام، و آن دیگری آسیه بنت مزاحم دوست تو در بهشت است، و آن مریم دختر عمران است، و آن چهار می کُلتُم خواهر موسی علیه السَّلام است و مشغول وضع حمل شدند.

چون فاطمه علیها السَّلام بدنیا آمد به حالت سجده روی زمین قرار گرفت، و در آن هنگام زمین نورانی شد، و ده نفر حورالعین آمدند با طشت و ابریق بهشتی پر از آب کوثر، او را شستشو دادند، و با پارچۀ سفیدی او را پوشاندند، و شروع کردند با او سخن گفتن که او هم زبان به سخن گشود و انگشت به سوی آسمان بلند نمود و گفت :

(أَشْهَدُ أَنْ لا إِلَهَ إِلَّا الله ، وَأَنَّ أَبي رَسُولُ الله سَيِّدُ الأَنْبِياءِ ، وَأَنَّ بَعْلِي سَيِّدُ الأوصياء ، وَوَلَدَيَّ سادة الأشباط).

سپس به همۀ آنان سلام داد و یک یک آنان را به اسم صدا زد و آنها را

معرفی نمود، و به سبب ولادت او نوری در آسمان ظاهر شد که ملائکه قبلاً آن نور را ندیده بودند، و آنگاه فاطمه علیها السَّلام را تحویل حضرت خدیجه دادند و به وی تبریک گفتند.

و فاطمه علیها السَّلام هر روز مطابق یک ماه و هر ماه مطابق یکسال رشد می نمود (1)چنانچه حضرت عیسی علیه السَّلام و امام زمان چنین بودند.

البته این سرزنشها و سخت گیریها در وضع حمل فاطمه علیها السَّلام پیش این بشارت ها به حضرت خدیجه برسد، و ممتاز بودن این مولود از سایر فرزندان وی معلوم گردد.

و شاید این سرزنشها بخاطر ادّعای رسالت پیغمبر بوده، و اِلّا قبل از ولادت حضرت زهرا و قبل از بعثت، وضع حمل های دیگری بوده ولی این حرفها از ناحیۀ زنان قریش گفته نمی شد، و این ویژگیها هم در کار نبود.

و ولادتش در بیستم جمادی الثانی چهل و پنج سال بعد از ولادت پیغمبر صلى الله عليه وآله واقع شده، یعنی در سال پنجم بعثت، و اهل تسنّن ولادت وی را در پنج سال قبل از بعثت می دانند، که بنابر این قول سن شریف حضرت بیست و هشت ساله می شود.

و شاید منشأ اختلاف در ولادت وی به خاطر آن است که رُشد و نُموّ حضرت زهرا علیها السَّلام غیر طبیعی بوده چنانچه ذکر شد (2).


1) بحار، ج 43، ص 3 و فضائل الخمسه ، ج 3 ص 125

2) بحار، ج 43 ص 9

و روز ولادت حضرت از روزهای شریف و مبارک محسوب می شود، و روزهٔ آن روز مستحب است، چنانچه سید بن طاووس در اقبال زیارت مفصّلی برای آن روز نقل نموده.

(وظیفه ما در ولادتها چیست؟ )

قال الباقر علیه السَّلام: «ما من يوم لِلمُسلِمينَ أَضحى ولا فطر إلّا وَيُجَدِّدُ لآل مُحمَّدٍ فيه حزناً ، قلت ولم ذاك ؟ قال لأَنهم يَرَوْنَ حَقَّهُم فِي يَد غَيْرِهم (1).

امام باقر علیه السَّلام امفرمود هیچ عیدی پیش نمی آید برای مسلمانان چه عید فطر و چه عید قربان، مگر اینکه در آن روز حُزن آل محمّد علیهم السَّلام تجدید می شود، زیرا حقّشان را در دست دیگران می بینند.

و مرحوم سید باقر هندی، شب عید غدیری بود که امام زمان علیه السَّلام را در عالم رؤیا مشاهده نمود، اما دید حضرت ناراحت و غصه دار است، عرض کرد آقا جان چرا در این عید غدیر شما غصه دار و محزون هستی؟ و حال آنکه شیعیان شما شاد و مسرورند.

حضرت فرمود: دیگر بعد از بیت الاحزان ما را خوشحال نخواهی دید، و این شعر را خواند:


1) مفتاح _اعیاد و کافی ، ج 4، ص 169

لا تَراني اتَّخَذْتُ لَا ، وَعُلاهٰا *** بَعْدَ بَيْتِ الْأَحْرَانِ بَيْتَ سُرُورٍ (1)

یعنی قسم به عُلوّ و بزرگی فاطمه علیه السَّلام بعد از بیت الاحزان دیگر خانۀ سرور و شادی بنا نخواهم کرد.

و این مطلب منافاتی با فرمایش امام صادق علیه السَّلام، ندارد که فرمود «شیعتنا مِنّا خُلِقُوا مِنْ فاضِل طيئَتِنا يَحْزَنُونَ لِحُزْنِنَا وَيَفْرَحُونَ لِفَرَحِنا» چون ائمه علیهم السَّلام حزن دارند و هم فرح چنانچه در وفات ائمه علیهم السَّلام شیعیان هم تسلیت به امام بعدی می گفتند، و هم تبریک و چنانچه در رحلت پادشاهان اول تسلیت به ولیعهد می گویند، و بعد هم تبریک به او می گویند، ولیکن اگر با چشم دل نگاه کنیم می یابیم که الآن در عالم برزخ همه انبیاء و همۀ ائمه علیهم السَّلام و همه صلحاء و مؤمنين غصه دار امر غیبت اند و منتظر فرج مهدی فاطمه علیها السَّلام هستند تا اینکه روز فَرح و خوشحالیشان فرا رسد پس باید دید فرحشان در چیست؟ آری هرگاه آنان خوشحال بودند ما هم خوشحال خواهیم بود.

(اشعار در منقبت فاطمه علیها السَّلام)

خطاب به پیغمبر :

ای ماه دو هفته اختر آوردی *** ای دُرّ یتیم گوهر آوردی

هستی دادی به کِشتی امکان *** ای کشتی هستی، لنگر آوردی

جانی به جهان دوباره دادی *** یکباره روان دیگر آوردی


1) مقتل مقرّم

ای پادشه سرير لولاك *** بر فرق وجود اَفْسَر آوردی

یکتاست علی و نیست همتایش *** او را به علی برابر آوردی

مرحوم کمپانی

(اشعار در میلاد فاطمه علیها السَّلام)

عید میلادِ مهین بانوی عالم امشب است ***یا شب قدر است امشب را هزاران مطلب است

از فروغ روی زهرا عالَمی شد غرق نور ***طور سيناء محمد، وعدِگاه امشب است

گشت نازل بر زمين، معناي قرآن مبين ***دین و دانش را پس از این، بیت زهرا مکتب است

نورباران شد جهان، از آیه الله نور ***چشم خیرالمرسلین روشن از این اُم أب است

دخت ختم المرسلین است بَهْر ختم هر نماز ***مؤمنان را ذکر تسبیحات زهرا بر لب است

هست در محشر پیاده هر نبی و هر وصی ***فاطمه امّا در آن وادی سوار مرکب است

میوۀ این شاخۀ طوبی، حسین و هم حسن ***پرتوی از چشمۀ انوار زهرا زینب است

حسان

ای بهشتِ قُرب احمد فاطمه *** ليلة القدر محمد فاطمه

عصمت حق کوثر پیغمبری *** بلکه زهرای محمد پروری

اولین نور آخرین روشنگری *** هم اَزل را هم اَبد را مادری

انبیاء را رهبری کن فاطمه *** اولیاء را مادری کن فاطمه

آنکه خاک مقدمش جان همه *** گفت جان من فدای فاطمه

روز محشر کار ما با فاطمه است*** نقش پیشانی ما یا فاطمه است

سازگار

(اشعار در ولادت فاطمه علیها السَّلام)

دخترِ فکرِ بِكرِ مَن غنچه لَب چُو واکند *** از نمکین کلام خود حق نمک ادا کند

شمع فلک بسوزد از آتشِ غيرت حسد ***شاهد معنى مَن اَر جلوۀ دِلرُبا کند

ناطقۀ مرا مگر روح قدس کند مَدَد تاکه ثنای حضرت سیّدۀ نسا کند

فیضِ نَخُست و خاتمه نورِ جمالِ فاطمه *** چشمِ دلْ از نظاره در مبدأ و منتهی کند

مَطلَعِ نور ایزدی، مبدأ فيض سرمَدی ***جلوۀ او حکایت از خاتم انبیاء کند

دائرۀ شهود را نقطۀ مُلتَى بُوَد ***بلکه سِزَد که دَعویِ لو كُشف الغطاء كند

بَضعۀ سيّد بشر ام ائمۀ غُرَز ***کیست جز او که همسری با شَهِ لا فَتی کند

وَحُی و نبوتش نسب، جود و فتوتّش حَسَب *** قِصه ای از مُروّتش، سورۀ هل اتی کند

عصمت او حجاب او عفّت او نِقاب او ***سِرٌ قِدَم حدیث از آن سَرْو از آن حیا کند

قبلۀ خلق روی او، کعبه عشق کوی او *** چشم امید سوی او، تا به که اعتنا کند

مرحوم کمپانی

(فضیلت و عظمت حضرت زهرا علیها السَّلام)

قال رسول الله صلَّی اللهُ علیه وآله (فاطِمَةُ مُهْجَةٌ قَلبي، وابناها ثَمَرَةٌ فُؤادِي، وَبَعْلُها نُورُ بَصَرِي وَالأئمة مِنْ وُلْدِها أَمَناءُ رَبِّي، وَحَبْلٌ مَمْدُودٌ بَيْنَهُ وَبَيْنَ خَلْقِهِ، مَنْ اعْتَصَمَ بِهِم

نَجا، وَمَنْ تَخَلَّفَ عَنْهُم هَوىٰ) (1).

پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله فرمود: فاطمه علیها السَّلام خون دل من است و فرزندانش میوۀ دل من، و شوهرش نور چشم من است، و امامانی که از نسل فاطمه اند امین پروردگار من اند، و ریسمان متصل بین خلق و خالقند، هرکس به نجات یافته، و هرکس از آنها تخلّف کند سقوط کرده است.

وقال العسكري علیه السَّلام (نَحْنُ حُجَجُ اللهِ عَلى خَلْقِهِ وَجَدَّتُنا فاطِمَة حُجّةٌ عَلَيْنا) (2).

امام عسکری علیه السَّلام فرمود: ما حجّت های الهی بر خلق خدائیم، و جدّۀ ما فاطمه علیها السَّلام حجّت خداست بر ما .

وقال الصادق علیه السَّلام (وَعَلى مَعْرِفَتِها دارَتِ القُرونُ الأولى) (3).

امام صادق علیه السَّلام فرمود: بر شناخت و معرفت فاطمه علیها السَّلام قرنهای اوّلیه می چرخید.

و امام صادق علیه السَّلام فرمود: نبوّت هیچ پیغمبری کامل نشد، مگر اینکه اقرار به فضیلت و محبّت فاطمه علیها السَّلام نمود (4).

قال الباقر علیه السَّلام (وَلَقَدْ كانَتْ مَفْرُوضَةَ الطاعَةِ عَلَى جَميع مَنْ خَلَقَ اللَّهُ مِنَ الجِنِّ وَالإِنْسِ وَالطَّيْرِ والوَحْشِ والأنبياءِ وَالمَلَائِكَةِ) (5).


1) بحار، ج 29، ص 649

2) عوالم ، ج 2، ص 1030 و اطیب البیان ، ج 13، ص 225

3) بحار، ج 43، ص 105

4) فاطمة الزهراء رحمانی ، ص 86

5) مسند فاطمه، ص 156 و دلائل الامامة، ص 27

امام باقر علیه السَّلام فرمود: به خدا قسم (1)هر آینه فاطمه واجب الاطاعة بود بر تمامی مخلوقات خدا از جن و انس گرفته تا پرندگان و حیوانات وحشی، و حتی بر انبیاء و ملائکه اطاعتش واجب بود.

آری فاطمه ای که محور اصحاب کساء است فاطمه ای که اگر نبود پیغمبر صلى الله عليه وسلم و علی نبود، فاطمه ای که سر آغاز هستی است و در زیارت جامعه میخوانیم (بنا) فَتَحَ اللهُ وَبِنا يَخْتِم). يعنى خدا عالم هستی را بواسطه ما گشود و به واسطۀ ما ختم میکند و چنین شخصیتهائی اطاعتشان بر جمیع ماسوی الله لازم است.

وقال الباقر (مَنْ لَمْ يَعْرِفْ سُوءَ مَا أُوتِيَ إِلَيْنَا مِنْ ظُلْمِنَا وَذِهَابٍ حَقْنَا وَمَا رُكِبْنا بِهِ ، فَهُوَ شَرِيكُ مَنْ أَتَى إِلَيْنَا فِيا وَلَّينا بِهِ) (2)

امام باقر فرمود کسی که نداند چه بدیهائی به ما کردند، از ظلم به ما و از بین بردن حق ما و وادار نمودن ما به مظلومیت و خانه نشینی) پس آن کس شریک کسانی است که آن کارها را بر سر ما آوردند، در مورد آنچه که ما ولایت بر آن داشتیم و حق سرپرستی آن با ما بود.

یعنی آن حقی را که خدا در آیه إِنما وَلِيُّكُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ ) برای ما معین کرده بود آن حق را پایمال کردند و کسانی که از این حق کشی بی خبرند شریک در جرم و جنایت حق کشان هستند.


1) واو در اینجا و او قسم است به قرینۀ لام تأكيد وكلمۀ (قد) و همۀ روایت در بحث مصحف فاطمه خواهد آمد

2) بحار، ج 27 ، ص 55 و ثواب الاعمال ، ص 200

(فضائل فاطمه و على علیهما السَّلام)

قال رسول الله صلَّی اللهُ علیه وآله لِعَلىّ علیه السَّلام: (أوتيت ثلاثاً لَمْ يُؤْتَهُنَّ أَحَدٌ وَلا آنا ، صهراً مِثلي ولَم أُوتَ أنا مِثْلِي ، وَأُوتيتَ زَوْجَةً صِدِّيقَةً مِثلَ ابْنَتِي وَلَمْ أُوتَ مِثْلَها زوجةً، واوتيت الحسن والحسين من صُلْبِكَ وَلَم أُوتَ مِن صُلِي مِثْلَهُما ، وَلَكِنَّكُم مِني وَأَنَا مِنْكُمْ) (1).

در این حدیث سه فضیلت بیان شده که هر سۀ آنها به فاطمه علیها السَّلامبر می گردد، و از فضائل فاطمه به حساب می آید.

پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله به علی علیه السَّلام فرمود:

سه خصلت به تو عنایت شده که این سه خصلت به احدی داده نشده حتّی به من،

اول اینکه: پدر زنی پدر زنی مانند من به تو عنایت شده که من چنین پدر زنی نصیبم نشد.

دوم اینکه: همسری به تو عنایت شده صدّیقه و راستگو مانند دخترم و من چنین همسری نصیبم نشد (2)

سوم اینکه: فرزندانی به تو عنایت شده از صلب خودت مانند حسن و


1) فضائل الخمسه، ج 3، ص 148

2) صهر به معنای قرابت و مطلق خویشاوندی آمده. (فرهنگ جامع)

حسین که من چنین فرزندانی از صلب خودم نصیبم نشده، گرچه شما از من هستید و من هم از شما هستم.

(فضیلت و عظمت حضرت زهرا علیها السَّلام)

في وَصِيَّةِ النَّبي صلَّی اللهُ علیه وآله لِعليٍّ علیه السَّلام يا عَلِيُّ إِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ أَشْرَفَ عَلَى الدُّنْيا، فَاخْتارَنِي مِنْها عَلى رِجالِ العالَمينَ .

ثُمَّ اطَّلَعَ الثَّانِيةَ، فَاخْتارَكَ عَلَى رِجالِ الْعالَمينَ بَعدِي ،

ثُمَّ اطَّلَعَ الثالِثَةَ، فَاخْتارَ الأعْةَ مِنْ وُلْدِكَ عَلَى رِجالِ العالَمينَ بَعْدَكَ.

ثُمَّ اطَّلَعَ الرابِعَةَ، فاختار فاطِمَةَ عَلَى نِساءِ العالَمينَ) (1).

پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله در وصیت خود به علی علیه السَّلام فرمود: یا علی خدای متعال توجّهی به دنیا نمود، پس مرا از دنیا برگزید بر تمامی مردان عالم،

و مرتبۀ دوم توجّهی نمود و تو را برگزید بر تمامی مردان عالم بعد از من،

و مرتبۀ سوم توجّهی نمود و امامانی از فرزندان تو برگزید بر تمامی مردان عالم بعد از تو ،

و مرتبۀ چهارم توجّهی نمود، پس فاطمه را برگزید بر تمامی زنان عالم.

وقال رسول الله (أَوَّلُ شَخْصِ يَدْخُلُ الجنَّةَ فَاطِمَةُ بِنْتُ مُحَمَّدٍ) (2).


1) بحار، ج 16 ، ص 354 و خصال، ص 96

2) ما روته العامة از جمع الجوامع حافظ سیوطی

پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله فرمود: اول کسی که وارد بهشت می شود فاطمه دختر محمّد صلَّی اللهُ علیه وآله می باشد.

(فضائل حضرت فاطمه علیها السَّلام)

قال رسول الله صلَّی اللهُ علیه وآله: (وَأَمَّا ابْنَتي فاطِمَةُ علیها السَّلام فَإِنَّهَا سَيْدَةُ نِساءِ العالَمينَ مِنَ الأَوَّلِينَ وَالآخِرينَ وَهِيَ بَضْعَةٌ مِنِّي ، وَهِيَ نُورُ عَيْنِي وَثَرَةٌ فُؤادِي وَهِيَ رُوحِيَ التِي بَيْنَ جَنيَّ، وَهيَ الحوراء الإِنْسِيَّة ، مَتى قامَتْ في مِحْرَابِها بَيْنَ يَدَيْ رَبِّهَا جَلَّ جَلالُه زَهَرَ نُورُها لِلْمَلائِكَةِ فِي السَّمَاءِ كَمَا يَزْهَرُ الكَواكِبُ لِأَهْلِ الْأَرْضِ فَيَقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ لِلْمَلائِكَةِ يَا مَلائِكَتِي أَنْظُرُوا آمَتي فاطِمَةَ سَيِّدَةَ نِساءِ خَلْقٍ قَائِمَةً بَيْنَ يَدَيَّ تَرْتَعِدُ فَرائِصُها مِنْ خِيفَتي، وَقَدْ أَقْبَلَتْ بِقَلْبِها عَلَى عِبادَتي ، أُشْهِدُكُمْ أَنّي قَدْ آمَنْتُ شِيعَتَها مِنَ النَّارِ ،

پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله فرمود: اما دخترم فاطمه، او سیّدهٔ زنان عالمیان است از اولین و آخرین، و او پارۀ تن من است و او نور چشمان من و میوۀ دلِ من است، و او روحی است که بین دو پهلوی من است، و او حوریۀ انسیه است، هرگاه در محراب عبادت در برابر پروردگار خود می ایستاد، نورش برای ملائکه در آسمان ظاهر می شد همچنانکه نور ستارگان برای اهل زمین آشکار می گردد، خدا به ملائکه می فرمود: ای ملائکه من، نگاه به کنیزم فاطمه علیها السَّلام کنید که سیدۀ زنان خلق من است، او در برابر من ایستاده، و از ترس من به خود می لرزد، و با

قلبش به عبادت من پرداخته ای ملائکه شما را شاهد و گواه می گیرم که من شیعیان او را از آتش ایمن می دارم.

(وإنِّي لَما رَأَيْتُها تَذَكَّرْتُ ما يُصْنَعُ بِها بَعْدِي وَكَأَنِّي بِهَا وَقَدْ دَخَلَ عَلَيها الذُّلِّ في بَيْتِها وَانْتُهِكَتْ حُرْمَتُهَا ، وَغُصِبَ حَقَّها ، وَمُنِعَتْ إِرْتُهَا، وَكُسِرَ جَنْها ، وَسُقِطَ جنينها ، وهي تُنادي : وا محمداه ! فلا تُجاب ، وَتَسْتَغِيتْ فَلَا تُغَاثَ ، فَلَا تَزَالَ بَعدِي مَحْزُونَةً مَكْرُوبَةً باكيةً فَتَذَكُرُ انْقِطاع الوحي عَنْ بَيْتِها مَرّة ، وَتَذْكُرُ فِراقي أُخرى) (1)

و هرگاه فاطمه را می دیدم یاد می کردم آن مصائبی را که بعد از من به او وارد می شود.

و مثل اینکه او را می بینم که ذلت به خانه اش وارد شده، و حرمتش هتک شده، و حقش غصب شده، و ارتش منع شده و پهلویش شکسته شده، و محسنش سقط شده در حالی که صدا می زند وا محمّدا و کسی به او جواب نمی دهد و هر چه استغاثه می کند کسی به فریاد او نمی رسد گاهی به یاد انقطاع وحی می افتد و گاهی در فراق پدر می سوزد.

بعد پیغمبر ز دست مردم بی اعتبار ***ریخت بر خاک مذّلت اعتبار فاطمه

بَر دَرِ دولت سرایش آتش سوزان زدند ***سوخت از آن سوختن قلبِ فکار فاطمه

قال رسول الله صلَّی اللهُ علیه وآله: (إِنَّ اللهَ اخْتارَ مِنَ النِّساءِ أَرْبَعْ، مَرْيَمَ، وَآسِيَةَ،


1) مسند فاطمه، ص 72 و فضائل ابن شاذان ، ص 10

وَخَديجَةَ ، وَفاطِمَة) (1)

پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله فرمود: خدای متعال از میان زنها چهار زن نمونه را انتخاب نمود.

اول مریم مادر حضرت عیسی علیه السَّلام، که مورد اتهام قرار گرفت، در حالی که عیسی علیه السَّلام در گهواره بود به سخن درآمد و گفت: ﴿ إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ أَتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَني نَبيّاً) (2)من بندۀ خدا هستم و خدا به من کتاب عنایت نمود و مرا پیامبر قرار داده و مرا مبارک قرار داد، و سفارش نمود مرا به نماز و زکات تا زنده هستم و سفارش نمود به نیکی به مادرم، و مرا جبّار و شقی قرار نداد،

دوم آسیه زن فرعون که بخاطر خدا پرستیش مورد آزار و شکنجۀ فرعون قرار گرفت، و دست از توحید و خدا پرستی برنداشت،

سوم خدیجه علیها السَّلام همسر پیغمبر خاتم صلَّی اللهُ علیه وآله که با انفاق همۀ ثروت و دارائیش دین اسلام را یاری نمود، و مسلمانان را از محاصرۀ اقتصادی نجات داد،

و چهارم فاطمه علیها السَّلام که یگانه دختر پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله بود و صلى الله عليه وسلم جانش را فدای ولایت و خلافت امیرالمؤمنین علیه السَّلام نمود.

و چنانچه مشهور است:

اولین زنی که فدای توحید شده آسیه بوده و اولین زنی که فدای اسلام شد،


1) بحار، ج 43، ص 19 و فضائل الخمسه ، ج 3، ص 143 و ص 146

2) مریم / 30

سمیّه بود، و اولین زنی که فدای ولایت شد، فاطمه علیها السَّلام بود، آری هم خودش را فدای ولایت نمود و هم بچۀ شش ماهه اش را.

(فضیلت و عظمت حضرت خدیجه علیها السَّلام)

قال الله الحكيم (وَوَجَدَكَ عائِلاً فَاغْنى) .

حضرت خدیجه علیها السَّلام یکی از زنهای نمونه ای است که خدا او را به عنوان زن نمونه انتخاب نموده و او لقب ام المؤمنین به خود گرفته، زیرا او اولین زنی بود که به پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله ایمان آورد.

و او از اشراف قریش است، و دارای اموال و ثروت بسیاری بود، که ثروت او عبارت از یکصد طشت طلا، و یکصد ابریق طلا و یکصد طشت نقره ای بود به اضافه یکصد و شصت عدد غلام و کنیز و هشتاد هزار شتر باربری، و گاو و گوسفند إلى ما شاء الله .

و این مال و ثروت در آن زمان او را شهرۀ آفاق نمود، به اضافۀ نسب بلند او که از نخبگان قریش است پانزده سال قبل از بعثت پیغمبر در حالی که حضرت خدیجه چهل ساله بوده و پیغمبر در سن بیست و پنج سالگی بود در اثر امانت و صداقتی که از پیغمبر یعنی محمّد امین دیده بود شیفتۀ ازدواج با پیغمبر شد (1)و جریان خواستگاری ابو طالب از عموی خدیجه (ورقه) بسیار آموزنده و جالب


1) بحار، ج 16 ، ص 80 _ 1 و منتخب التواريخ، ص 20

است، بالأخره این ازدواج مبارک واقع شد و بعد از پانزده سال دیگر پیغمبر مبعوث به رسالت شد، زحمات زیادی دربارۀ پیغمبر متحمل شد از طرفی برای پیغمبر غذا می برد در کوه حرا و از طرفی جراحت های پیغمبر را مداوا می کرد و در گرفتاری پیغمبر و یارانش در شعب ابی طالب که سه سال پیغمبر با همسر و عمویش ابو طالب و یارانش در آن شعب محاصره بودند پیغمبر را یاری می نمود.

و اگر نبود آن مال خدیجه و یاری او از پیغمبر معلوم نبود که وضع پیغمبر به کجا منتهی می شد.

همه اموالش را به رسول خدا بخشید، و خدای متعال در قرآن کریم می فرماید: (وَوَجَدَكَ عائِلاً فَاغْنى) یعنی خدا تو را عیالمند یافت پس تو را به مال خدیجه بی نیاز کرد و از همین جهت بود که جبرئیل از جانب خدا به او سلام می رساند، و کفن بهشتی برای او می آورد، عاقبت در دهم ماه مبارک رمضان یک سال قبل از هجرت از دار دنیا رفت، و در همان سال به فاصلۀ سه روز پیغمبر عمویش ابو طالب را از دست داد و در همان شعب ابی طالب به خاک سپرده شد که الآن آنجا در مکه به نام قبرستان ابوطالب معروف است و آن سال را ( عام الحزن) نامیدند زیرا این دو مصیبت بزرگ بر پیغمبر وارد شد، و دو یار و یاور حقیقی را پیغمبر از دست داد.

اما حضرت خدیجه علیها السّلام سه وصیت به پیغمبر نمود و یک وصیت به اسماء بنت عمیس،

وصیّت اولش این بود که عرض نمود یا رسول الله من در حق شما کوتاهی کرده ام مرا عفو کن.

زنان جامعه ما باید از حضرت خدیجه یاد بگیرند که این همه گذشت ایثار در حق شوهرش نموده و در عین حال می گوید من در حق شما کوتاهی کرده ام مرا عفو کن .

وصیّت دیگرش این بود که گفت یا رسول الله مواظب دخترم فاطمه باش کسی او را اذیت نکند و تا پیغمبر زنده بود فاطمه علیها السّلام در کمال عزت و احترام بود.

امام صادق علیه السّلام می فرماید:

روزی پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله وارد منزل شد دید عایشه با فاطمه علیها السّلام روبرو شده و بلند بلند با او سخن می گوید، و می گوید: ای دختر خدیجه به خدا قسم تو خیال می کنی مادرت بر ما فضیلتی داشته و حال آن که او یک زن معمولی بود مانند یکی از ماها، پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله سخنان عائشه را با دخترش فاطمه شنید، فاطمه علیها السّلام چون پدرش را مشاهده نمود شروع کرد به گریه کردن، پیغمبر صلّى الله عليه وآله فرمود: ای دختر پیغمبر چرا گریه می کنی عرض نمود بابا نام مادرم خدیجه را به میان آورد و او را تنقیص کرد فلذا گریان شدم، پیغمبر غضبناک شد و فرمود: ای حمیراء ساکت باش زیرا خدای متعال مبارک گردانیده زن مهربان و بچه دار را، و خدا رحمت کند خدیجه را که از من فرزندانی به دنیا آورد به نامهای طاهر، و قاسم، و فاطمه ، و رقیه ، و ام كلثوم، و زینب،

و تو از کسانی هستی که خدا رحِم تو را عقیم قرار داده و هیچ فرزندی به دنیا نیاورده ای (1).

و امیرالمؤمنین می فرماید: روزی پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله در حضور زنان دیگرش نام خدیجه را به میان آورد و گریه نمود، عایشه گفت: چرا گریه می کنی آیا برای پیره زن سرخ روئی از عجائز بنی اسد گریه می کنی؟

فرمود: او مرا تصدیق نمود در آن وقتی که شما مرا تکذیب می نمودید، و به من ایمان آورد زمانی که شما کافر بودید، و بچه آورد در حالی که شما عقیم و نازا هستید، عائشه گفت از آن به بعد هرگاه میخواستم نزد پیغمبر مقرب شوم یاد از خدیجه می کردم (2)

پیره زنی می آمد خانه رسول خدا صلَّی اللهُ علیه وآله پیغمبر لطف و احسان به او می کرد، عائشه سؤال کرد یا رسول الله خیلی به این پیره زن احترام می کنی؟ فرمود: این پیره زن زمانی که خدیجه بود به خانۀ ما می آمد؛ و او زن با ایمان خوبی است (3)

امام باقر علیه السَّلام فرمود: پیغمبر وارد خانۀ خدیجه شد در حالی که فرزندش قاسم از دنیا رفته بود، دید خدیجه گریان است. فرمود: چرا گریه می کنی؟ عرض نمود اشکم جاری شد و گریه کردم.


1) بحار، ج 16، ص 3، و خصال ، ص 37

2) بحار، ج 16، ص8

3) بحار، ج 16، ص8

پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله فرمود: آیا نمی خواهی که روز قیامت بیائی دَم دَرِ بهشت در حالی که فرزندت ایستاده باشد و دست تو را بگیرد و وارد بهشت کند، و در بهترین مکانها جای دهد، و این برای هر مؤمنی است و خدا کریم تر از آن است که میوۀ دل مؤمنی را از او بگیرد و بعد بخواهد او را عذاب کند (1).

وصیّت سوم را عرض نمود به دخترم فاطمه می گویم که به شما بگوید، فرمود: دخترم به بابایت بگو: من از قبر می ترسم، دلم می خواهد آن ردائی که موقع نزول وحی می پوشید مرا با آن کفن کند.

پیغمبر آن رداء را آورد و به دست دخترش فاطمه داد و فرمود آن را به مادرت بده، و از آن طرف هم جبرئیل نازل شد عرض نمود یا رسول الله پروردگارت سلام می رساند و می فرماید: چون خدیجه هر چه داشت در راه ما داد پس باید کفن خدیجه از ما باشد، و کفن بهشتی برای خدیجه آورد.

و پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله اول ردای نازنین خودش را به خدیجه پوشاند و بعداً آن کفن بهشتی را به خدیجه پوشانید، و روز قیامت مردگان به کفنهایشان افتخار می کنند و هر چه کفن قیمتی تر و با ارزش تر باشد افتخارش بیشتر است و چه بسا کسی را با چندین کفن به خاک بسپارند و اسراف هم در تعدد کفن نیست.

اینک چرا خدیجه از قبر می ترسد؟

شاید ترس وی بخاطر آن مطالبی بود که پیغمبر در شب معراج دیده بود و


1) بحار، ج 16 ، ص 15 و کافی ج 1، ص 59

برای خدیجه تعریف کرده بود که عده ای از زنهای امّتش به عذابهای گوناگون مبتلا شده اند در اثر بد حجابی ها و مراعات نکردن حقوق شوهران و ترک وضائف شوهرداری، و اما وصیتی که خدیجه به اسماء بنت عمیس نمود مربوط به شب زفاف فاطمه بوده، که در آن شب پیغمبر فرمود: همه زن ها بیرون بروند، همه رفتند پیغمبر وارد حجرۀ فاطمه شد دید اسماء بنت عمیس نشسته، فرمود اسماء مگر نشنیدی چه گفتم؟ عرض نمود: چرا یا رسول الله شنیدم ولیکن خدیجه وصیت کرده که شب زفاف فاطمه بجای مادرش مادری کنم وقتی پیغمبر نام خدیجه را شنید گریه کرد و فرمود: اسماء تو آزادی به وصیت خدیجه عمل کن (1).

فلذا اسماء بنت عمیس هم شب زفاف فاطمه حضور داشت، و هم شب وفات فاطمه حضور داشت، و هم هنگام غسل دادن.


1) بحار، ج 43، ص138

(نمونه ای از زنهای خوب و بد )

قال الله (الحكيم ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ كَفَرُوا أَمْرَأَةَ نُوحٍ وَأَمْرَأَةَ لُوطٍ كَانَنَا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبادِنَا فَخَانَتَاهُما) (1)

تا توانی می گریز از یار بد *** یار بَد بَدتر بُوَد از مار بَد

مار بد تنها همی بر جان زند *** یار بد بر جان و بر ایمان زند

یکی از سعادت های انسان همسر خوب و عفیفه ای است که به وسیلۀ او پاک دامن بماند، و موقعی که به او نظر می کند شاد و مسرور گردد و یار و یاور او در امر دین و دنیا باشد.

و در حدیث قدسی آمده که خدای متعال فرمود: اگر بخواهم برای بندهٔ مسلمانی خیر دنیا و آخرت را جمع کنم، قرار می دهم برای او قلبی خاشع و زبانی ذاکر، و بدنی صابر در بلا، و همسر صالحه ای که او را خوشحال کند وقتی به او نگاه می کند، و جان و مال او را حفظ کند در غیابش (2)

البته صفات زن خوب بسیار زیاد است که از مغز سر گرفته تا نوک پا همه توصیف شده، و از ریشهٔ او تا همه چیز او در روایات آمده و هرکس طالب آن


1) تحریم/

2) منتخب التواريخ، ص 109

است به کتاب «حلية المتقين» مرحوم مجلسی مراجعه نماید.

گرچه از ما گذشته ولی با مطالعۀ این کتاب چه زن و چه مرد ممکن است بعضی از صفات را بتوانند تحصیل کنند، و آن صفاتی را که همسرشان دارد قدر بدانند و شاکر خدا باشند.

پس بهترین زنان آن زنی است که خوش اخلاق باشد، و یار و یاور شوهر در امر دین و دنیا باشد، و شوهرش را به دین و دیانت وادار کند، نه اینکه خدای نکرده شوهرش را جهنمی کند و او را وادار به حرامخواری و رشوه خواری کند.

چنانچه در روایت آمده زمانی فرا می رسد که عَزَبْ ماندن برای مردان حلال می شود، چون در آن زمان هلاکت مرد به دست زن و فرزندش می شود زیرا او را وادار به کارهای طاقت فرسا می کنند و برای تنگی معیشت او را سرزنش می کنند (1).

زنهائی که خداوند متعال در قرآن کریم صراحتاً یا کنایهً آنها را ستوده یازده نفرند:

اول: حواء همسر آدم علیه السَّلام

دوم: ساره همسر ابراهیم علیه السَّلام

سوم : ام کلثوم همسر زکریا علیه السَّلام

چهارم: بلقیس همسر سلیمان علیه السَّلام

پنجم: رحمة همسر ایوب علیه السَّلام


1) اربعین شیخ بهائي . و سفينة _ عَزَبَ

ششم : صفوراء همسر موسى علیه السَّلام

هفتم: زلیخا همسر یوسف علیه السَّلام

هشتم: آسیه همسر فرعون علیه السَّلام

نهم : مریم مادر عیسی علیه السَّلام

دهم: خدیجه همسر پیغمبر خاتم صلَّی اللهُ علیه وآله

یازدهم: فاطمه علیها السَّلام همسر امیرالمؤمنین علیه السَّلام که لیلة القدر تأویل به فاطمه شده است (1).

و زنهائی که به صراحت در قرآن از آنها به بَدی یاد شده سه نفر می باشند:

یکی همسر نوح علیه السَّلام و دیگری همسر لوط و سوم همسر ابولهب.

و خدا مثل زده برای کسانی که کافر شدهاند زن نوح و زن لوط را که فرموده (كانَتا تَحْتَ عَبْدَين مِنْ عِبادِنَا فَخَانَتَاهُما) که این دو زن همسر دو تن از بندگان خدا بودند و خیانت کردند به آنها البته خیانتشان فجور نبود، و زن هیچ پیغمبری زناکار نمی شود چون باعث نفرت مردم می شود.

اما خیانت زن نوح این بود که ایمان به نوح نیاورد و به مردم می گفت حضرت نوح دیوانه است، و اگر کسی به او ایمان می آورد، به جبّاران و ظالمین خبر می داد و جاسوسی می کرد.

و زن لوط هر وقت میهمان برای لوط می آمد، می رفت بالای پشت بام و فریاد می زد که برای ما مهمان تازه آمده، و کار قوم لوط این بود که هر غریبی


1) منتخب التواريخ، ص 106

وارد شهر میشد باید به عمل قوم لوط تن در می داد و در تاریخ آمده که روزی چند تن از ملائکه به مهمانی لوط آمده بودند وقتی مردم جمع شدند دَرِ خانه لوط که به مهمانهای او دست یازی کنند حضرت لوط فرمود (هؤلاء بناتي هُنَّ أَطْهَرُ لَكُمْ) یعنی این دختران من برای شوهر نمودن آماده اند و از این عمل زشت صرف نظر کنید و قبول نکردند، تا اینکه حضرت لوط در حق آنها نفرین نمود و همه آنها سنگ باران شدند.

و اما زن ابو لهب که در قرآن می فرماید ( وَامْرَأَتُهُ حَمَالَةَ الخَطَب ) بريده باد دستان ابولهب و همسرش که هیزم می آورد و بر سر راه پیغمبر می ریخت.

و اما زن هود هم نانجیب و بد بود ولی در قرآن از او یادی نشده، چنانچه در تفسیر علی بن ابراهیم آمده که عده ای از قوم هود آمدند دَرِ خانۀ هود دَقّ الباب کردند و گفتند ما از فلان قریه آمده ایم و زراعت ما از بی آبی خشک شده، آمده ایم از حضرت بخواهیم که دعا کند خدا باران بفرستد، زن هود گفت اگر هود مستجاب الدعوه بود دعا می کرد حاصل خودش از بی آبی نسوزد.

گفتند حالا تو بگو کجاست گفت فلان صحرا است، آمدند حضرت هود را پیدا کردند و عرض حال نمودند و حضرت دست به دعا برداشت و باران شروع به باریدن نمود و فرمود بروید منزل الآن آنجا هم باران می بارد، عرض کردند یا نبى الله ما دَرِ خانه شما رفتیم یک زنی آمد به ما چنین و چنان گفت، حضرت فرمود او عیال من است و از خدا خواسته ام که او را نگه دارد عرض کردند این همه بدی می کند و شما دعا به بقای او میکنید فرمود مؤمن همیشه باید دشمنی او

را اذیت کند و اگر دشمن انسان کسی باشد که انسان مالک او باشد بهتر است از دشمنی که او مالک انسان باشد (1)

(نتيجۀ همسر خوب )

در بنی اسرائیل مرد متموّلی بود که دو تا زن داشت که یکی از آنها خوب و دیگری بد بود مالی را به یکی از فرزندان این دو زن بخشیده بود و این دو زن با هم مرافعه داشتند.

رفتند نزد قاضی، قاضی آنها را فرستاد سراغ برادران آل بنی غانم که اینها سه برادر بودند یکی پیرمرد و دیگری متوسط و سومی که از همه بزرگتر بود جوانتر از همه مانده بود آنکه پیر شده بود تقصیر زنش بود و آنهم که جوان مانده بود زن خوبی داشت (2).


1) منتخب، ص 110

2) منتخب، ص 111

(اسامی حضرت زهرا علیها السّلام)

قال رسول الله صلّى الله عليه وآله (الِلْوَلَدِ عَلَى وَالِدِهِ ثَلاثَةُ حُقُوقِ أَن يُحَسِّنْ إِسْمَه، وأَدَبَه، وأَنْ يُعَلِّمَه القرآن) (1).

برای اولاد به گردن پدر حقوقی است از جملهٔ حقوق اسم گذاری خوب است و تربیت اخلاق اسلامی است، و تعلیم و یاددادن قرآن است.

روزی پیغمبر صلّى الله عليه وآله نگاه به بعضی از کودکان نمود و فرمود: (وَيْلٌ لِأَوْلادِ آخر الزَّمانِ مِنْ آبائِهم) یعنی وای بر اولاد آخر الزمان از دست پدرانشان.

گفتند یا رسول الله از پدران مشرکشان؟ حضرت فرمود: نه، بلکه از دست پدران مؤمن که چیزی از واجبات به آنها یاد نمی دهند حلال و حرام خدا را به آنها نمی گویند، و اگر خود اولاد رفتند و یاد گرفتند، آنها را از واجبات منع می کنند و می گویند برو سراغ کار و درآمد و خوشحالند از اینکه فرزندانشان خوب معیشتی و درآمدی دارند و به فکر دین و آخرت آنها نیستند.

پیغمبر فرمود: من از چنین افرادی بری هستم و آنها هم از من بریءاند (2).

فعلاً صحبت ما دربارهٔ اسامی حضرت زهرا علیها السّلام است که بدانیم چه اسمائی


1) بحار، ج 74 ص 80 و ص 85

2) جامع الأخبار، ص 106

دارد و معانی آنها چیست؟

امام صادق علیه السّلام فرمود: برای فاطمه علیها السّلام نزد خدای متعال نُه اسم است، فاطمه، صدّیقه، مبارکه، طاهره، زکیّه، راضیه، مرضیه، محَدّثه، زهرا .

و در مناقب نقل شده که اسم وی در آسمان نوریه، و سماويه، و حانیه است، و در زمین حِصان، وحُرّه ، و سيّده، و عذراء، و حوراء، و مبارکه است (1)اگر سؤال شود که چرا نام فاطمه در قرآن نیامده و نام حضرت مریم آمده است، در جواب می گوئیم اولاً در قرآن به نام لیلة القدر یاد شده است (2).

و ثانیاً آمدن اسم در قرآن امتیازی نیست.

زیرا در قرآن اسم گاو که سورۀ بقره است و زنبور و مورچه که سوره نحل و نمل است نیز آمده، و سوره به نام بودن امتیاز نیست و در شأن وی نازل شدن افتخار است که سورۀ کوثر و هل أتى، و قدر در شأن فاطمه علیها السّلام نازل شده است.

و معروفترین اسامی زهرا علیها السّلام در زمین فاطمه، و در آسمان منصوره است (3)

عن علي علیه السّلام قال قال رسول الله صلى الله عليه وآله لفاطمة، يا فاطمة تدرين لم سُميت فاطمة ؟ قال علي علیه السّلام يا رسول الله لِمَ سُمّيت فاطمة ؟ قال إن الله عز وجل قد فَطَمَها وذريتها عَنِ النّار يَوْمَ القِيامَةِ (4).


1) بحار، ج 43، ص16

2) بحار، ج 43، ص 65

3) بحار، ج 43، ص18

4) فضائل الخمسه ، ج 3، ص 126

و امام صادق علیه السّلام فرمود: فاطمه را فاطمه نامیدند، چون او و شیعیانش از آتش بریده شده اند.

و فرمود: فاطمه را فاطمه نامیدند، چون مردم از کنه عظمت فاطمه غافلند.

و فرمود: فاطمه را فاطمه نامیدند، چون فاطمه از خون بریده شده، و از هر پلیدی پاک است.

و بتول هم به همین معنا است، یعنی قطع شده و بریده شده، چون فاطمه هرگز سرخی ندیده است (البتول التي لَمْ تَرَ حُمْرَةً قَطِّ ) (1).

از امام صادق علیه السَّلام سؤال شد چرا فاطمه را زهرا می گویند؟

فرمود: چون هرگاه در محراب عبادتش می ایستاد، برای اهل آسمان ها می درخشید همچنانکه ستارگان برای اهل زمین می درخشند (2)

زهرا یعنی نورانی.

صدّیقه یعنی راستگو .

زکیّه یعنی برگزیده شده.

راضیه و مرضیه یعنی خدا از او راضی است و او هم از خدا راضی است، به خاطر بخشیده شدن گناهان شیعیان و محبّینش.


1) بحار، ج 43، ص 15

2) بحار، ج 43، ص 12

(چرا فاطمه را مُحَدَّثِه می گویند؟)

مُحَدَّثِه یعنی حدیث با او گفته شده، چرا فاطمه را مُحدَّثه می گویند؟

امام صادق علیه السَّلام فرمود: فاطمه را محدّثه نامیدند برای اینکه ملائکه از آسمان هبوط می نمودند و فاطمه را صدا می زدند همچنان که مریم دختر عمران را صدا می زدند و می گفتند: (یا فاطِمَةُ اِنَّ اللهَ اصْطَفَيْكِ وَطَهَّرَكِ وَاصْطَفَاكِ عَلَى یا نِساءِ العالَمينَ) یعنی ای فاطمه خدا تو را برگزید و پاکیزه نمود، و بر زنان عالمیان برگزید و ملائکه با او گفت و شنود می کردند و او هم با ملائکه سخن می گفت، شبی به آنان گفت، مگر مریم را خدا برگزیده بر زنان عالمیان قرار نداد؟ گفتند چرا، او برگزیده زنان عالم خودش بود، ولی شما برگزیده زنان عالم او و عالم خود هستی و سیدۀ زنان اولین و آخرین هستی (1).

و فرمود: فاطمه علیها السَّلام بعد از پدر بزرگوارش هفتاد و پنج روز زندگانی نمود، و در اثر رحلت پیغمبر صلَّى الله عليه وآله غم و غصه شدیدی بر فاطمه عارض شده بود، و جبرئیل می آمد به او تسلیت می گفت و او را دلداری می داد، و خبر از جا و مکان پیغمبر می داد، و اخباری را که بعد از او اتفاق خواهد افتاد به او خبر می داد، و امیرالمؤمنین آن اخبار را می نوشت و آن کتابی شد به نام مصحف فاطمه علیها السَّلام (2)


1) بحار، ج 43، ص 78 و علل الشرائع

2) بحار، ج 43، ص 79 و کافی ، ج 1، ص 241

و در روایت دیگری دارد چون خدای متعال پیغمبرش را قبض روح نمود، در اثر وفات پیغمبر صلى الله عليه وآله آن چنان حزنی بر فاطمه علیها السَّلام وارد شد که کسی جز خدا نمی داند پس خداوند ملکی را فرستاد که با او هم سخن شود و غم و غصّۀ او را تسلّی ،خشد، پس فاطمه علیها السَّلام جریان را به امیرالمؤمنین علیه السَّلام خبر داد، حضرت فرمود هرگاه آمدن ملک را احساس کردی و صدای او را شنیدی به من بگو، پس من او را به آمدن ملک خبر می دادم و امیرالمؤمنین علیه السَّلام گفته های آن ملک را می نوشت تا اینکه آن نوشته ها مصحفی شد که در آن علم ما کان و ما يكون ثبت است، و فرمود این مصحف سه برابر قرآن است و یک کلمه از قرآن شما در آن نیست بلکه تمامش اخبار غیبی است (1).

و این مصحف الآن در نزد امام زمان علیه السَّلام است و یکی از ودایع امامت همین مصحف فاطمه علیها السَّلام است.

(مصحف فاطمه علیها السَّلام چیست ؟)

ابو بصیر می گوید از امام باقر علیه السَّلام سؤال نمودم از مصحف فاطمه علیها السَّلام.

فرمود: کتابی است که بعد از پدر بزرگوارش بر او نازل شد.

گفتم: آیا چیزی از قرآن در آن مصحف هست؟

فرمود: هیچ چیز از قرآن در آن مصحف نیست.


1) علل الشرائع

گفتم پس آن را برای من توصیف کنید.

حضرت فرمود: جلد آن کتاب از زبرجد سرخ است به طول و عرض یک ورق.

گفتم فدایت شوم ورق آن را توصیف کنید.

حضرت فرمود: ورقش از دُرّ سفید است که به آن گفته شد (کن فیکون) یعنی بوجود آی، پس به وجود آمد.

گفتم در آن کتاب چیست؟

حضرت فرمود: در آن کتاب خبر هر آنچه که به وجود آمده ، و خبر آنچه که تا قیامت به وجود می آید هست .

و در آن خبر آسمان و آنچه که در آسمانها از ملائکه و غیر ملائکه موجود است، و در آن عدد انسانهائی که خدا خلق کرده از انبیاء و غیر انبیاء، و اسامی آنها و اسامی اُمتهای آنان، و اسامی کسانی که آنان را تصدیق و تکذیب نموده اند، و اسامی همۀ خلق خدا از مؤمنین و کافرین از اولین و آخرین موجود است.

و در آن اسامی شهرها و صفت هر شهری که در شرق و غرب عالم است، و عدد مؤمنین و کافرینی که در آن شهرهایند و در آن قصص و داستانهای انسانهای اوّلیه، و عدد سلاطین آنان، و مدت حکومتشان، و اسامی ائمه علیهم السّلام و صفت آنان، و صفت همۀ آنانی که در همۀ ادوار می آیند و می روند موجود است.

گفتم فدایت شوم ادوار چه مقدار است؟

فرمود: پنجاه هزار سال است، و ادوار هفت دور است، و در آن مصحف اسم همۀ مخلوقات و اَجَل آنها، و صفت اهل بهشت و عدد آنها، و عدد اهل جهنّم، و اسم این گروه و آن گروه همه موجود است.

و در آن علم قرآن همچنانکه نازل شده و علم تورات چنانچه نازل شده، و علم انجیل و زبور، و عددهر شجر و مَدَری که در هرجا هست موجود است.

سپس امام باقر علیه السّلام فرمود: چون خدا اراده نمود که جبرئیل، و میکائیل ، و اسرافیل آن مصحف را حمل کنند و بر فاطمه علیها السّلام نازل کنند، در شب جمعه ای در ثلث دوم شب بود که ملائکه هبوط کردند در حالی که فاطمه علیها السّلام برای نماز ایستاده بود، آنها ایستادند تا اینکه فاطمه علیها السّلام و نشست، و چون از نماز فارغ شد، به او سلام نمودند و گفتند سلام به شما سلام می رساند، یعنی پروردگارت بر تو سلام می رساند، و آن مصحف را در دامان او گذاردند، فاطمه علیها السّلام فرمود: بر خدا سلام باد، در حالی که سلام از اوست و به سوی اوست، و بر شما سلام بادای فرستادگان خدا.

سپس ملائکه به آسمان عروج نمودند، و فاطمه بعد از نماز صبح مشغول خواندن مصحف شد، و تا ظهر به آخر رسانید، بعد حضرت فرمود: (وَلَقَدْ كانَتْ علیها السّلام مَفْرُوضَةُ الطاعَةِ عَلى جَميعِ مَن خَلَقَ اللَّهُ مِنَ الجِنِّ وَالْإِنْسِ وَالطَّيْرِ وَالوَحْشِ ، وَالأَنْبِياءِ وَالمَلَائِكَةِ) يعنى فاطمه علیها السّلام واجب الطاعة است بر تمامی مخلوقات خدا از جن و انس گرفته تا پرندگان و حیوانات وحشی و انبیاء و ملائکه، پس همه باید از فاطمه اطاعت کنند.

ابو بصیر می گوید: گفتم فدایت شوم آن مصحف بعد از وفات فاطمه علیها السَّلام چه شد، و به چه کسی رسید؛

حضرت فرمود: آن را به امیرالمؤمنین علیه السّلام داد، و چون او از دنیا می رفت به امام حسن علیه السّلام داد، و او به امام حسین علیه السّلام داد و بعد از او نزد خاندان حسین بن علی است تا اینکه آن را به صاحب این امر بدهند.

ابو بصیر می گوید: گفتم چقدر این علم زیاد و دامنه دار است؟

حضرت فرمود: ای ابا محمد آنچه که برایت توصیف نمودم، دو ورق از اول آن کتاب بود، و از ما بعد آن دو ورق چیزی برای تو نگفتم و حتی یک حرف از ما بعد آن نگفتم (1).

اینها اسامی فاطمه علیها السّلام بود، اما اسم فاطمه آنقدر عزیز است که اگر در خانه ای اسم فاطمه باشد آن خانه برکت پیدا می کند و بیشتر و بیشتر ائمه علیهم السّلام اسم دخترانشان را فاطمه می نامیدند، و می گفتند: فاطمه صغری، فاطمه کبری، فاطمه وسطى.

سکونی که یکی از اصحاب امام صادق علیه السّلام است می گوید: وارد بر حضرت شدم در حالی که غصّه دار بودم.

حضرت فرمود: ای سکونی چرا غصه داری؟ گفتم خدا دختری به من عنایت فرموده.

فرمود: اسمش را چه گذاردی؟ گفتم فاطمه، حضرت آهی از دل کشید دستش را به پیشانیش گذارد. و فرمود: حالا که اسمش را فاطمه گذاردی مبادا


1) مسند فاطمه، ص 156 و دلائل الامامة، ص 27

به او ناسزا بگوئی و مبادا او را لعن کنی و مبادا او را کتک بزنی. (اَما اِذا سَمّيتَها فاطمة فَلا تَسُبها) (1).

(علوم بی پایان حضرت زهرا علیها السّلام)

سلمان می گوید: عمار به من گفت خبر عجیبی به تو بگویم؟ گفتم بگو: گفت دیدم امیرالمؤمنین وارد بر فاطمه علیها السّلام شد چون فاطمه علیها السّلام او را دید صدا زد بیا جلو تا اینکه برایت بگویم از آنچه که واقع شده، و آنچه که واقع خواهد شد و آنچه که واقع نخواهد شد تا روز قیامت.

عمّار می گوید: امیرالمؤمنین علیه السّلام به عقب برگشت منهم برگشتم تا اینکه آمدیم محضر پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله، رسول خدا فرمود: یا ابا الحسن بیا جلو امیرالمؤمنین علیه السّلام جلو رفت چون قرار گرفت رسول خدا فرمود: می گوئی چه شد یا بگویم؟ عرض نمود یا رسول الله از شما شنیدن بهتر است.

پیغمبر صلى الله عليه وآله فرمود: مثل اینکه رفتی به خانۀ فاطمه و او چنین و چنان گفت و تو برگشتی، امیرالمؤمنین علیه السّلام پرسید آیا نور فاطمه از نور ماست؟ پیغمبر صلى الله عليه وآله فرمود: مگر نمی دانی؟ علی علیه السّلام سر به سجده گذارد و شکر خدا بجا آورد.

عمّار می گوید: با امیرالمؤمنین علیه السّلام از خانه پیغمبر صلَّى الله عليه وآله آمدیم به خانه


1) مفتاح الكتب الأربعة _ التأديب وکافی ، ج 6 ص 48 ح 6

فاطمه علیها السّلام دختر پیغمبر صلَّى الله عليه وآله به امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود: مثل اینکه رفتی نزد پدرم و به او خبر دادی آنچه را که به تو گفته بودم؟ حضرت فرمود: آری ای فاطمه!

آنگاه دختر پیغمبر صلَّى الله عليه وآله فرمود: یا ابا الحسن بدان که خدای متعال نور مرا در حالی آفرید که تسبیح خدا را می گفت، سپس آن نور را در درختی از درختان بهشتی قرار داد، و آن درخت نورانی شد، پس چون پدرم داخل بهشت شد، خدای متعال به او وحی فرمود که از آن درخت، میوه ای بچیند و آنرا میل کند، پس خدا مرا در صلب پدرم قرار داد سپس در رَحِم خدیجه به ودیعت گذارد تا آنکه مرا وضع حمل نمود، و من از آن نور هستم، و می دانم آنچه را که بوده و آنچه را که خواهد بود و آنچه را که نخواهد بود، یا ابا الحسن مؤمن به نور خدا نگاه می کند (1).

امام عسکری علیه السّلام فرمود: زنی آمد خدمت فاطمه علیها السّلام و گفت مادر پیری دارم که دربارۀ نمازش شک می کند، و مرا فرستاد که از شما مسأله اش را سؤال کنم، حضرت جواب مسأله اش را گفت، دوباره پرسید و حضرت جواب داد، مرتبه سوم تا مرتبۀ دهم سؤال کرد و حضرت جواب داد، سپس آن زن از پرسش زیادش خجالت کشید و گفت زحمتت دادم ای دختر پیغمبر .

حضرت فاطمه علیها السّلام فرمود: بیا و هرچه سؤال داری بپرس، آیا دیده ای کسی را که اجیر شده باشد که بار سنگینی را به پشت بام ببرد و اجرتش صد هزار


1) بحار، ج 43، ص 8 و مسند فاطمه ، ص 153

دینار طلا باشد آیا آن بار بر او سنگینی می کند؟ گفت نه، فرمود: من اجیر شده ام برای هر مسأله ای به بیش از پر شدن مابین زمین و آسمان از لؤلؤ و جواهر، پس سزاوارتر است که بر من سنگینی نکند.

و شنیدم از پدرم رسول خدا که می فرمود: علمای شیعۀ ما محشور می شوند در حالی که هزار هزار خلعت و پوشش از نور به آنها کرامت می شود، و منادی پروردگار ندا می کند ای سرپرستان ایتام آل محمّد که از پدرانشان بریده و جدا شده اند یعنی از امامانشان خلعت های نور بر آنها بپوشانید چنانچه علوم آل محمّد را در دنیا به آنها رساندید. و فاطمه علیها السَّلام فرمود: ای کنیز خدا روزنه ای از آن خلعت ها بهتر است از آنچه که خورشید بر آن می تابد به هزار هزار مرتبه زیرا تابش خورشید مخلوط با کدورت و گرفتگی است (1).

(حدیثی از فاطمۀ زهرا علیها السّلام)

ابن مسعود می گوید: مردی آمد خدمت فاطمه علیها السّلام و گفت ای دختر پیغمبر، آیا رسول خدا چیزی نزد شما باقی نگذاشت که به من برسانی.

فاطمه علیها السّلام فرمود: ای کنیز این جریده و سعف نخل خرما را بیاور، کنیز فاطمه علیها السّلام گردش نمود و آن جریده را پیدا نکرد، حضرت فرمود: وای بر تو، بگرد آنرا پیدا کن، که آن جریده نزد من


1) مسند فاطمه، ص 154 و بحار، ج 2، ص 3

معادل حسن و حسین من است، (یعنی از نظر اهمیّت برابری میکند با حسن و حسین فاطمه علیها السّلام) .

کنیز فاطمه می گوید: گشتم ناگهان آن را در میان خاکرو به هائی که جاروب کرده بودم پیدا کردم (1)، پس در آن جریده نوشته شده بود که پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله فرمود: مؤمن نیست کسی که همسایه اش ایمن از اذیّت هایش نباشد.

و کسی که ایمان به خدا و روز قیامت دارد همسایه اش را اذیت نکند.

و کسی که ایمان به خدا و روز قیامت دارد یا سخن خیری بگوید و یا ساکت بماند، و خدای متعال دوست میدارد انسان خیرخواه و صبور و عفیف را و دشمن می دارد انسان بدزبان و بدگو و سؤال کننده لجوج و پُر رو را، زیرا حیا از ایمان است و ایمان در بهشت است، و فحش از بیهودگی است و بیهودگی در آتش است (2)


1) آنرا یافتم در جائی که محل خشک نمودن آن جریده بود. (فإذا هي قد قمتها في قمامتها) قَمَهُ یعنی خشک کرد او را (فرهنگ جامع)

2) سفينة _ حَدَثَ

(کنیه های حضرت زهرا علیها السَّلام)

قال اميرالمؤمنين علیه السَّلام(يُعْتَبَرُ عَقْلُ الرَجُلِ فِي ثَلاث: في طولِ لِحْيَتِهِ ، وَفِي نَقْشِ خاتَمِهِ ، وَفي كُنْيَتِهِ) (1).

امیرالمؤمنین علیه السَّلام فرمود: عقل انسان به سه چیز امتحان می شود:

یکی در طولانی و بلند بودن ریش انسان که بلندی ریش علامت کم عقلی است، و زیادتر از یک قبضه در آتش است، یعنی باید مقدار ریش به اندازه ای باشد که شانه آن را بگیرد و موقع خواندن دعای رجب ریشش را به پنجۀ دست بگیرد و از یک قبضه دست هم بیشتر نباشد. و راه دیگر امتحان عاقل نقش نگین و انگشتر او است که ببینند چه چیزی روی آن نوشته است. چنانچه بعضی ها روی ماشین هایشان چیزی می نویسند آن نوشته و شعری که مینویسند معرّف آنان است و می توان فهمید که این راننده و صاحب ماشین چه عقیده و فکری دارد.

و یکی از راههای شناخت عقل آدمی این است که ببینند چه کُنیه ای برای خود انتخاب کرده، یعنی ببینند اسم فرزندش را چه گذارده که انتخاب اسم فرزند معرف شخصیت و عقل انسان است.

و معنای کُنْیه آن است که اسم فرزند را روی پدر یا مادر بگذارند، مثلاً اگر


1) بحار، ج 10، ص 107

اسم فرزند جواد است به پدرش می گویند ابو جواد، و به مادرش می گویند اُم جواد.

حال ببینیم که حضرت زهرا علیها السَّلام چه کُنیه هایی دارد:

یکی از کنیه هایش (اُمُ الحسنین) است، یعنی مادر حسنین.

و ديگرى (اُمّ الأئمّه) است، یعنی مادر امامان،

و سوّم (ام أسماء) است یعنی مادر اسمها چون اسامی زیادی دارد و در عرب رسم است کسی که چیز زیادی داشت او را مادر یا پدر آن چیز می خوانند، مثلاً کسی که اولاد زیادی داشته باشد می گویند اُمّ البنین یعنی صاحب پسران.

و چهارم (أمّ أبيها) است، یعنی مادر پدرش (1). مگر می شود کسی مادر پدرش شود؟ یعنی پدر داری کنندۀ نمونه و صاحب پدر.

(معنای اُمّ أبيها چیست ؟)

احتمالاتی در معنای اُمّ داده شده، که یکی از آنها این است که در مقام نوازش فرزند گفته می شود مادر من بابای من، و پیغمبر در موقع نوازش می فرموده: تو مادر منی،


1) عن الصادق علیه السَّلام (كانت كنية فاطمة بنت رسول الله صلى الله عليه وآله أم أبيها) فضائل الخمسه ، ج 3، ص 126

و احتمال دیگر آن است که به مانند (حسین منّي وأنا من حسين) باشد يعنى بقاء دين من بخاطر حسین است و معنا چنین می شود که فاطمه ظرف هست من است و ظرف استمرار رسالت من است.

و مثل (لو لا فاطمة لما خلقتمکما) یعنی اگر فاطمه نبود شما را خلق نمی کردم یعنی اگر وصایت امیرالمؤمنین نبود اسلام پیغمبر کامل نبود و اگر فاطمه نبود ظرف امامت نبود و وصایت ائمه علیهم السَّلام ادامه نداشت.

و احتمال سوم این که اُم به معنای مقصد و مقصود باشد یعنی فاطمه مقصد و مقصود پیغمبر است،

(احترام و علاقۀ پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله به فاطمه علیها السَّلام)

قال الله الحكيم ( وَإِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالأنْثَى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًا وَهُوَ كَظِيمٌ يَتَوارى مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ مَا بُشِّرَ بِهِ أَيُمْسِكُهُ عَلى هُونٍ أَمْ يَدُسُّهُ فِي التُرَابِ أَلَا سَاءَ ما يَحْكُمُونَ ) (1).

یکی از عادات زمان جاهلیت برخورد کالاگونه با زنان بود، و به مانند حیوانات با آن ها برخورد می کردند و از آنها کارهای سخت می کشیدند، و آنها را کتک می زدند، و به فرمودۀ قرآن وقتی به یکی از آنها خبر می دادند که دختر دار شده، آن چنان در غضب فرو می رفت که صورتش سیاه می شد، و از میان


1) نحل / 62

جمعیت متواری می شد چون خبر بَدی را شنیده بود، و نمی دانست که آیا او را با ذلت و خواری نگه دارد یا در خاک زنده به گور کند، خدای متعال می فرماید: آگاه باش که آنها بدجور قضاوت می کنند.

چنانچه حتی خلیفۀ دوم عرض کرد یا رسول الله آیا کسی که دخترانش را با دست خود زنده به گور کرده تو بهاش قبول می شود یا نه؟ (1)

و شخصی به امام صادق علیه السَّلام عرض نمود من دختران زیادی دارم، حضرت فرمود نکند آرزوی مرگشان را داری و اگر آرزوی مرگشان را داشته باشی و بمیرند، روز قیامت اجر نخواهی داشت، و خدا را در حالی ملاقات خواهی کرد که معصیت کار هستی (2).

روزی به پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله بشارت دادند که دختری خدا به او عنایت فرموده، پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله نگاه به چهرۀ اصحاب نمود دید چهره دَرهم کشیدند و ناراحت شدند، پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله فرمود چه شده؟ خدا گلی عنایت کرده که او را می بویم و رزقش با خداست (3).

فلذا پیغمبر اکرم صلَّی اللهُ علیه وآله برای شکستن آن عادات زشت زمان جاهلیت، احترام فراوانی به دخترش فاطمه می گذاشت، و دست او را می بوسید و سینه اش را می بوئید، و می فرمود: هرگاه مشتاق بوی بهشت می شوم فاطمه را می بویم، و


1) سفينه _ وَلَد

2) بحار، ج 104، ص 91

3) معجم الملاحم ، ج 1، ص 243 وفقيه ، ج 3، ص310

سه مرتبه فرمود (فَداها اَبُوها) یعنی پدرش فدایش باد.

و هرگاه از مسافرت باز می گشت اول به دیدن دخترش فاطمه می رفت (1)

عایشه می گوید: من اَحدی غیر از فاطمه را ندیدم که از حیث گفتار شبیه تر باشد به پیغمبر اکرم صلَّى الله عليه وآله و از حیث سخن گفتن مانند پیغمبر باشد مگر فاطمه علیها السَّلام.

و هرگاه بر پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله وارد می شد، پیغمبر به او خوش آمد می گفت و دستهای او را می بوسید و او را به جای خودش می نشاند.

و هرگاه پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله بر او وارد میشد او از جا بلند میشد و خوش آمد می گفت و دست پیغمبر را می بوسید (2)

امام باقر علیه السَّلام به راوی فرمود: آیا می دانی تفسير (حَيَّ عَلى خَيْرِ العَمَل) چیست؟ گفتم نه، فرمود: تو را دعوت به نیکی می کند، بعد فرمود: میدانی نیکی چه کسی؟ گفتم نه، فرمود تو را دعوت می کند به نیکی به فاطمه و فرزندان فاطمه (3).


1) بحار، ج 43، ص 20

2) فضائل الخمسة، ج 3، ص 127 و بحار، ج 43، ص 25

3) علل الشرائع، ص 368 ، ب 89

(علاقه به دختر داشتن)

قال رسول الله صلَّی اللهُ علیه وآله(خَيرُ أولادِكُم البنات) (1).

رسول خدا فرمود: بهترین اولاد شما دختران هستند

و فرمود: ومَنْ يُمن المرأةِ أَنْ يَكُونَ بِكرُها جارِيَةٌ يَعني أَوَّلُ وَلَدِها) ، از يُمن زن آن است که اولین فرزندش دختر باشد.

و فرمود: کسی که بازار برود و چیزی برای عیالاتش خرید کند و به دوش بکشد مانند کسی است که صدقه به دوش گرفته و به مردمان محتاج رسانده، و باید اول به دختران خود بدهد قبل از پسران، پس اگر کسی دختری را خوشحال کند مانند کسی خواهد بود که فرزندی از فرزندان اسماعیل را در راه خدا آزاد نموده (2)

و امام صادق علیه السَّلام فرمود: دختران حسناتند و پسران نعمت، پس برای حسنات ثواب نوشته می شود، و از نعمت سؤال خواهد شد (3)

و یحیی بن زکریا به امام هادی علیه السَّلام ماه نوشت که عالم باردار است از خدا بخواه که پسری برای ما مقدّر کند،


1) سفينة _ وَلَدَ

2) سفينة _ وَلَدَ

3) بحار، ج 104، ص 90

حضرت در جواب نوشت چه بسا دختری که از پسر بهتر باشد، و او دختر دار شد.

شخصی از اصحاب امام صادق علیه السَّلام دختردار شده بود، آمد محضر امام صادق علیه السَّلام حضرت دید آن شخص ناراحت است فرمود: اگر خدای متعال به تو وحی می نمود که من برای تو انتخاب کنم یا خودت انتخاب می کنی؟ در جواب چه می گفتی؟ عرض نمود می گفتم خدایا تو انتخاب کن.

حضرت فرمود: خوب خدا برای تو انتخاب کرده دیگر چه می گوئی.

و فرمود: آن بچه پسری را که حضرت خزر او را کشت که خدا می فرماید: (فَأَرَدْنا أَنْ يُبْدِلَهُما رَبُّهُما خَيْراً مِنْهُ زَكَاةً وَأَقْرَبَ رُحْماً) (1)

خدا به جای آن پسر، دختری به آنها عنایت نمود که هفتاد پیغمبر از او به دنیا آمد (2).

شخصی خدمت پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله نشسته بود که به او خبر دادند بچه دار شده و چهره اش تغییر کرد، پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله فرمود: چه شده، عرض نمود خیر است، حضرت فرمود: بگو چه شده، گفت از خانه بیرون آمدم در حالی که عیالم درد زایمان داشت، الآن با خبر شدم که دختر زائیده، پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله فرمود سنگینی او بر زمین است و آسمان هم سایبان اوست، و رزقش هم با خداست، و این گلی است که او را می بوئی، سپس رو کرد به اصحاب خود و فرمود: کسی که یک


1) كهف / 81

2) سفينة _ بنت

دختر داشته باشد سنگینی بر او عارض شده، و کسی که دو دختر داشته باشد پس پناه به خدا ببرد، و اگر سه دختر داشته باشد جهاد از او برداشته می شود و هر مکروه دیگری، و کسی که چهار دختر داشته باشد، پس ای بندگان خدا، به او کمک کنید و ای بندگان خدا به او قرض بدهید، و ای بندگان خدا به او رحم کنید (1).

و پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله فرمود: کسی که سه دختر را سرپرستی کند یا سه خواهر را بهشت بر او واجب می شود.

گفتند یا رسول الله دو تا باشند چه؟

فرمود: دو تا هم باشند چنین است یعنی بهشت واجب می شود.

عرض نمودند یا رسول الله یکی باشد چه؟ فرمود: سرپرستی یک دختر هم موجب بهشت می شود (2).

(احترام و علاقه فاطمه علیها السَّلام به پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله)

چند نفر در عالم بودند که اینها از حیث علاقه و محبت به همدیگر نظیر و مانند نداشتند.

هیچ پدر و دختری در عالم مانند پیغمبر و فاطمه به همدیگر علاقه نداشته اند ،


1) بحار، ج 104، ص91

2) بحار، ج 104، ص92

و هیچ پدر و پسری مانند یعقوب و یوسف در عالم نبودند از شدت علاقه، و هیچ برادر و خواهری مانند زینب و حسین علیه السَّلام در عالم نیامده که این قدر به همدیگر علاقه مند باشند.

امیرالمؤمنین علیه السَّلام فرمود: در جنگ خندق با رسول خدا مشغول حفر خندق بودیم که فاطمه علیها السَّلام آمد و تکۀ نانی به همراه داشت آنرا به پیغمبر داد.

پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله فرمود: ای فاطمه این چیست؟ عرض نمود بابا قرص نانی برای بچه ها پخته بودم و این تکه نان را برای شما آوردم حضرت فرمود: دخترم بدان که این اولین غذائی است که در این مدت بعد از سه روز به دهان می گذارم (1).

و در جنگ اُحُد صورت پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله مجروح شد و دندان مبارکش شکست، فاطمه علیها السَّلام خونهای صورت پیغمبر را می شست و امیرالمؤمنین آب می ریخت، چون فاطمه علیها السَّلام متوجه شد که آب نمی تواند جلو خونریزی را بگیرد و خون قطع نمی شود حصیری آتش زد و خاکستر آن را بر زخم پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله ریخت تا خون قطع شد (2).

عایشه می گوید: ما زنان پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله نزد رسول خدا بودیم که فاطمه علیها السَّلام وارد شد، و راه رفتنش مانند راه رفتن پیغمبر صلَّى الله عليه وآله بود، چون پیغمبر او را دید، به او خوش آمد گفت، و فرمود: مرحبا به دخترم سپس او را به جانب خود نشاند


1) فضائل الخمسه ، ج 3، ص231

2) فضائل الخمسه ، ج 3، ص 230

و سخن آهسته ای به وی فرمود، پس فاطمه علیها السَّلام گریان شد و گریۀ سختی نمود، چون پیغمبر حزن او را مشاهده نمود مرتبه دوم سخن دیگری به وی فرمود ولی این مرتبه فاطمه علیها السَّلام خوشحال شد و خندید.

من گفتم پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله و در بین همۀ ما با تو خصوصی سخن می گوید و تو گریه می کنی؟

تا اینکه پیغمبر صلَّى الله عليه وآله و از جا بلند شد، و من از فاطمه علیها السَّلام سؤال کردم، پیغمبر چه سخن سرّی و آهسته با شما گفت؟

فرمود: من سرّ پیغمبر را فاش نمی کنم، و چون پیغمبر صلَّى الله عليه وآله از دار دنیا رفت دوباره سؤال کردم، فرمود: اما الآن می گویم: که چه فرمود مرتبۀ اول که با من مخفیانه سخن گفت به من خبر داد که هر ساله جبرئیل یک مرتبه قرآن را بر من عرضه می داشت ولی امسال دو مرتبه قرآن را عرضه داشته و من نمی بینم مگر اینکه اجلم نزدیک شده پس باید صبر کنی و تقوا پیشه کنی، و من برای تو خوب کسی بودم، اینجا بود که گریه بر من غلبه پیدا کرد.

و چون پیغمبر صلَّى الله عليه وآله بی تابی مرا دید، آهسته فرمود: ای فاطمه آیا راضی نیستی که سیدۀ زنان مؤمنه باشی؟ یا سیدۀ زنان این امت باشی؟ و فرمود تو اول کسی هستی که به من ملحق خواهی شد (1).

و رسول خدا صلَّى الله عليه وآله در لحظات آخر عمرش به ام سلمه فرمود: دَرِ خانه را ببند و کسی را راه نده، در حالی که امیرالمؤمنین علیه السَّلام و فاطمه زهرا علیها السَّلام و حسنین


1) فضائل الخمسه ، ج 3، ص 138

کنار بسترش نشسته بودند، سپس فرمود:

يا على بيا جلو ، امیرالمؤمنین علیه السَّلام جلو آمد آنگاه دست فاطمه علیها السَّلام را گرفت و گذارد روی سینۀ خود، و با دست دیگرش دست علی را گرفت، حالا هر چه می خواهد حرف بزند گریه نمی گذارد، امیرالمؤمنین و فاطمه هم با بچه ها شروع به گریه کردند.

فاطمه علیها السَّلام صدا زد یا رسول الله با این گریه هایت رگ قلبم را پاره کردی، جگرم را آتش زدی ای سید انبیا اولین و آخرین ای امین پروردگار بعد از شما چه کسی به فکر بچه های من است، چه کسی به فکر ذلت من است، چه کسی به فكر علی است، چه کسی به فکر قرآن و وحی خداست؟

گریه کنان خودش را انداخت روی صورت پیغمبر و بنا کرد بوسیدن، و امیرالمؤمنین و حسنین هم خودشان را انداختند روی بدن پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله.

پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله سرش را بلند نمود در حالی که دست فاطمه در دستش بود گذارد در دست امیرالمؤمنین، و فرمود:

(يا أبا الحَسَنْ هذِهِ وَدِيعَةُ اللَّهِ وَوَدِيعَةُ رَسُولِهِ) .

یعنی این امانت خدا و رسول خدا است در دست تو، پس از این امانت نگه داری کن و میدانم که نگه داری می کنی.

یا علی به خدا قسم این سیدۀ زنان اهل بهشت است از اولین و آخرین، به خدا قسم این مریم کبری است.

یا علی بدان که من راضیم از کسی که دخترم فاطمه از او راضی باشد و

همچنین خدا و ملائکه خدا هم از او راضی هستند،

یا علی وای بر آن کسی که به فاطمه ظلم کند،

وای بر آن کسی که حقش را پایمال کند،

وای بر آن کسی که حرمتش را هتک کند ،

وای بر آن کسی که َدرِ خانه اش را آتش بزند،

سپس فاطمه را به سینه چسبانید و فرمود: به خدا قسم راضی نمی شوم تا تو راضی بشوی سه مرتبه فرمود: به خدا قسم راضی نمی شوم تا تو راضی شوی (1)

ابن عباس می گوید در آن لحظات آخر، پیغمبر در حال بیهوشی بود که دَق الباب شد، فاطمه علیها السَّلام فرمود کیست کوبندۀ در؟ در جواب گفت مرد غریبی هستم آمده ام ببینم پیغمبر اجازه می دهد وارد شوم، فاطمه علیها السَّلام فرمود: برو سراغ کارت امروز پیغمبر حال ملاقات ندارد.

آن مرد برگشت، و مرتبه دوم آمد، صدا زد آیا به غرباء راه می دهید بیایند خدمت پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله.

رسول خدا به هوش آمده بود، صدا زدای فاطمه می دانی کوبنده در کیست؟ گفت نه یا رسول الله .

پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله فرمود : (هذا مُفرِّقُ الجماعاتِ وَمُنَغْصُ اللذَّاتِ هذا مَلَكُ الَموتِ).


1) مسند فاطمه ، ص 420 و بحار، ج 22، ص 484

فرمود: این کسی است که جدائی بین همه می اندازد و لذت ها را به پایان می برد این ملک الموت عزرائیل است، به خدا قسم از احدی نه قبل از من و نه بعد از من اجازه نمی گیرد، و فقط به خاطر من اجازه می گیرد، اجازه بده بیاید تا اینکه زهرای مرضیه علیها السَّلام اجازه داد وارد خانه شد سلام به اهل خانه نمود گفت (السلام على أهل بيت رسول الله)، حالا ببین آن خانه ای که ملک الموت بدون اجازه وارد نمی شد (1)با آن خانه و اهل آن خانه چه کردند.

آن قدر این پدر و دختر به همدیگر علاقه داشتند که دیگر بعد از وفات پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله فاطمه را خندان ندیدند.

انُس می گویند: از دفن پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله فارغ شدیم و برگشتیم، فاطمه علیها السَّلام فرمود: ای َنس آیا خوشحال شدید که خاک روی بدن پیغمبر صلَّى الله عليه وسلم ریختید و برگشتید (2).

و امیرالمؤمنین علیه السَّلام می گوید چون پیغمبر صلَّى الله عليه وسلم را در پیراهنش غسل دادم، فاطمه علیها السَّلام می گفت آن پیراهن را به من نشان بده، وقتی پیراهن را به او نشان دادم آن را بوئید و غش کرد و چون آن بی تابی را از فاطمه علیها السَّلام دیدم دیگر آن پیراهن را به او نشان ندادم (3).

فاطمه ای که طاقت ندارد پیراهن پدرش را ببیند، پس چه حالی پیدا


1) مسند فاطمه ، ص 425 و بحار، ج 22، ص 528

2) فضائل الخمسة ، ج 3، ص 160

3) مسند فاطمه علیها السَّلام، ص 429 به نقل از کافی

می کند در محشر آنگاه که پیراهن خون آلود حسینش را به او نشان دهند.

و امیرالمؤمنین علیه السَّلام فرمود: چون پیغمبر صلَّى الله عليه وآله به خاک سپرده شد، فاطمه علیها السَّلام آمد کنار قبر پیغمبر صلَّى الله عليه وآله، و مشتی از خاک قبر را برداشت و روی چشمانش گذارد و گریان شد و این اشعار را سرود:

ماذا عَلَى مَنْ ثَمَّ تُربَةَ أَحْمَدٍ *** أَن لا يَثُمَّ مَدَى الزَمَانِ غَوالِياً

صُبَّتْ عَلَيَّ مَصَائِبُ لَوْ أَنها *** صُبَّتْ عَلَى الأَيَّامِ صِرْنَ لَيالياً

چه باک است بر کسی که تربت پیغمبر را بوئیده، سختی های روزگار را نبوید و نبیند.

آن چنان مصائب بر من فرو ریخت که اگر بر روزگار فرود می آمد، روزگار شب می شد و عالم تاریک می گردید (1)

در ذیل آیۀ (لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ كَدُعاءِ بَعْضِكُمْ بَعْضاً) (2)، آمده است که عده ای پیغمبر اکرم را سبُک صدا می زدند و می گفتند: (یا محمد حدِّثنا) تا اینکه این آیه نازل شد که پیغمبر را همانند خودتان صدا نزنید و از آن به بعد یاران پیغمبر صلَّى الله عليه وآله او را به یا رسول الله خطاب می نمودند.

فاطمه علیها السَّلام نیز پدرش رسول خدا را به یا رسول الله خطاب می نمود، پیغمبر ناراحت شد فرمود دخترم این آیه برای شما نازل نشده، عرض نمود، پس شما را با چه نامی صدا بزنم؟


1) الغدير، ج 5، ص 147

2) نور / 63

فرمود: ای حبیبۀ من، مرا به یا ابتا خطاب کن یعنی بگو: ای بابا که این بابا گفتن قلب را زنده و خدا را خوشنود می کند (1).

فلذا هرگاه فاطمه علیها السَّلام می خواست پدر را صدا بزند می گفت یا ابتا، بابا بابا.

اما در این ایام یکبار آنچنان یا ابتا گفت که شهر مدینه بلرزه درآمد، جگر پیغمبر آتش گرفت، دل امیرالمؤمنین را به درد آورد، آن موقعی که زهرا در بین در و دیوار قرار گرفت صدا زد: (يا أبتا أهكذا يُصنَعُ بحبيبتك) ، یعنی ای بابا ببین با یگانه دخترت چه می کنند.

در بین دیوار و در سه ناله زد فاطمه ***بیا به دادم برس ای فضۀ خادمه

کجائی ای علی جان مردم پسر عمو جان *** على اى على جان، مردم پسر عمو جان


1) بحار، ج 43، ص 33

(ازدواج حضرت زهرا علیها السَّلام)

قال الصادق علیه السَّلام (لَوْ لا أَنَّ اللهَ تَبارَكَ وتَعالى خَلَقَ أَميرَ المُؤْمِنِينَ لِفَاطِمَةَ مَا كَانَ لَهَا كُفْرٌ عَلى ظَهْرِ الْأَرْضِ مِنْ آدَمَ وَمَنْ دُونَهُ) (1).

امام صادق علیه السَّلام فرمود» اگر خدای متعال امیرالمؤمنین علیه السَّلام را برای فاطمه علیها السَّلام خلق نفرموده بود هر آینه در روی زمین کفو و همتائی برای او نبود از آدم گرفته و غیر آدم.

سلمان می گوید: وقتی حضرت زهرا به حد بلوغ رسید، بزرگان قریش آمدند برای خواستگاری.

از جمله آنان ابوبکر بود که پیغمبر صلَّى الله عليه وآله فرمود: اَمر فاطمه علیها السَّلام با پروردگار است.

و بعد عمر آمد برای خواستگاری، پیغمبر صلَّى الله عليه وآله همان جواب را فرمود، تا اینکه روزی عمر و ابی بکر با سعد بن معاذ نشسته بودند و صحبت از خواستگاری دختر پیغمبر شد.

ابوبکر گفت اَشراف قریش از فاطمه خواستگاری کردند، پیغمبر صلَّى الله عليه وآله فرمود امرش با خداست، ولی تا به حال علی علیه السَّلام به خواستگاری نرفته و گمان میکنم چون دستش خالی است اقدام نمی کند، و گمان می کنم که خدای متعال و


1) کافی، ج 1، ص 461 و بحار، ج 43، ص 97

رسولش آن را برای علی علیه السَّلام ذخیره قرار داده، سپس ابی بکر رو کرد به عمر و سعد بن معاذ و گفت خوب است که برویم به علی علیه السَّلام این نکته را تذکر بدهیم و اگر مشکل مالی هم داشت او را کمک کنیم (1).

امیرالمؤمنین علیه السَّلام فرمود: ابوبکر و عمر آمدند و گفتند که اگر بروی نزد پیغمبر صلَّى الله عليه وآله و از فاطمه خواستگاری کنی پیغمبر قبول می کند ، منهم آمدم خدمت رسول خدا، چون پیغمبر صلَّى الله عليه وآله نگاهش به من افتاد خندید و فرمود: یا ابالحسن برای چه حاجتی آمده ای؟

شروع کردم به بیان خویشی و قرابت خود و سبقت در اسلام و جهاد و یاری از پیغمبر صلَّى الله عليه وآله.

پیغمبر صلَّى الله عليه وآله فرمود: یا علی راست می گوئی تو افضل و برتر از آن هستی که می گوئی، گفتم یا رسول الله آمده ام برای خواستگاری فاطمه.

پیغمبر صلَّى الله عليه وآله فرمود: یا علی کسانی قبل از تو آمدند وقتی به فاطمه گفتم چهره اش را دَر هَم کشید، ولیکن مهلتی بده تا به فاطمه بگویم و برگردم، پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وارد خانه شد دخترش فاطمه را صدا زد یا فاطمه عرض نمود (لبيك يا رسول الله) فرمود علی بن ابی طالب را که می شناسی و قدر و منزلت او را هم که می دانی و مَن از خدا خواسته بودم که بهترین خلقش را برای ازدواج با تو بفرستد و اینک علی علیه السَّلام از تو خواستگاری نموده، تو چه می گوئی؟

زهرا سکوت اختیار کرد، و صورت برنگرداند و پیغمبر کراهتی در


1) بحار، ج 43، ص 124

چهره اش ندید، پس پیغمبر از جا بلند شد و فرمود: (الله أكبر سُكُوتُها قرارُها) یعنی سکوت فاطمه اقرار فاطمه است.

جبرئیل نازل شد و گفت یا محمّد فاطمه را به علی تزویج کن بدرستی که خدا فاطمه را برای علی پسندیده و علی را برای فاطمه (1)

و امیرالمؤمنین می گوید: پیغمبر به من فرمود: یا علی کسانی از قریش در مورد فاطمه مرا مورد عتاب و خطاب قرار دادند و گفتند ما خواستگاری کردیم از فاطمه و به ما نداد و به علی داد.

من گفتم به خدا قسم نه من ممانعت کردم و نه من به علی دادم، بلکه خدا چنین قرار داد و جبرئیل را فرستاد و گفت ای محمد خدای متعال می گوید: اگر علی را خلق نکرده بودم، هر آینه برای دخترت فاطمه کُفو و همتایی نبود در روی زمین از آدم گرفته تا به پائین (2).

و امام هفتم علیه السَّلام فرمود: پیغمبر صلَّى الله عليه وآله نشسته بود که ناگاه ملکی وارد شد که بیست و چهار صورت داشت و در روایتی آمده است که بیست سر داشت و در هر سری هزار زبان داشت.

پیغمبر فرمود: ای حبیبم جبرائیل تا به حال تو را به این صورت ندیده بودم، آن ملک گفت من جبرئیل نیستم، من محمودم (صَرصائیلم) خدای متعال مرا فرستاد تا اینکه نور را به نور تزویج دهم، پیغمبر صلَّى الله عليه وآله فرمود چه کسی را به


1) بحار، ج 43، ص93

2) بحار، ج 43، ص92

چه کسی؟ گفت خدای متعال امر فرموده فاطمه را به علی تزویج کنم (1).

ام سلمه می گوید: دیدم پیغمبر صلَّى الله عليه وآله صورتش شکفته شد و با تبسّم به صورت امیرالمؤمنین نگاه کرد و فرمود: آیا چیزی داری که امر ازدواجت را فراهم کنی ؟

گفت یا رسول الله پدر و مادرم فدایت باد شما که می دانید من غیر از شمشیر و زره و دَلو آب چیز دیگری ندارم.

پیغمبر صلَّى الله عليه وآله فرمود اما شمشیرت را که می خواهی در راه خدا با آن جهاد کنی و دلو آب را هم که برای آبیاری نخله هایت لازم داری پس ازدواج تو با همان زرهی که داری، برگذار می شود (2).

(جهیزیه فاطمه چیست ؟ )

امير المؤمنین علیه السَّلام می گوید: پیغمبر صلَّى الله عليه وآله و به من فرمود بلند شو برو زره ات را بفروش و بیا، منهم رفتم زره ام را فروختم و پول آن را آوردم خدمت پیغمبر صلَّى الله عليه وآله نه پیغمبر سؤال نمود چه قدر است و نه من گفتم.

پیغمبر صلَّى الله عليه وآله یک مشت از آن پول را به بلال داد و فرمود برو برای فاطمه عطر تهیه کن و مقداری از آن پول را به ابی بکر داد و فرمود برو لباس و اثاث خانه تهیه کن و مشتی هم به عمار داد، پس رفتند برای خرید وقتی برگشتند یک پیراهن خریده بودند و یک چادر و یک لنگ و قطیفه و دو تکه فرش از پوست


1) بحار، ج 43، ص 111

2) بحار، ج 43، ص 127

گوسفند و یک پرده و یک حصیر و آسیای دستی و لگن و آفتابه و کوزه گلی (1).

(مهريه فاطمه علیها السَّلام چیست ؟ )

مهریۀ فاطمه علیها السَّلام طبق روایات معتبره پانصد درهم نقره (2)، است که هر دَه در هم برابر یک دینار است و یک دینار برابر یک مثقال طلای خالص است.

چنانچه دیۀ انسان، یا هزار مثقال طلا است و یا ده هزار درهم نقره است، پس مهر السنة یا پنجاه مثقال طلای خالص است یا پانصد درهم نقرۀ خالص.

و اینکه می گویند مهریه حضرت زهرا 26 تومان و 2 ریال و 10 شاهی است اساسی ندارد و معلوم نیست مال چه زمانی بوده است. شخصی گفت یا رسول الله فهمیدیم که مهر فاطمه در روی زمین چقدر است اما نفهمیدیم مهر او در آسمان چیست؟ پیغمبر صلَّى الله عليه وآله فرمود: از چیزی که به دردت میخورد سؤال کن و رها کن چیزی را که به دردت نمی خورد، گفت این چیزی است که به دردمان می خورد.

پیغمبر صلَّى الله عليه وآله فرمود: مهر او در آسمان یک پنجم زمین است، و کسی که با دشمنی و غضب به فاطمه و فرزندانش روی زمین راه برود حرام است تا روز قیامت.


1) بحار، ج 43، ص94

2) چنانچه محقق رحمي الله در شرایع و شهید الله در لمعه به آن فتوا داده اند و مستند آن دو روایت معتبره ای است که در کافی ج 5 ص 378 ح 2 و 5 آمده ، و همچنین در وسائل ج 15 باب 4 از ابواب المهور ذکر شده و دو روایت ضعیف و مرسل هم به سی در هم آمده ولی مورد اعتماد نیست

و در روایت دیگری دارد که خدای متعال مهریۀ فاطمه را یک پنجم دنیا، و یک سوم بهشت، و چهار نهر در روی زمین قرار داد، که (فرات کوفه، و نیل مصر، و نهروان و نهر بلخ) باشد و فرمودای محمّد فاطمه را به پانصد درهم تزویج کن تا سنّتی برای امّتت باشد (1)

و امام صادق علیه السَّلام فرمود: خدای متعال ربع دنیا را مهر فاطمه قرار داد، پس ربع دنیا مال اوست، و همۀ بهشت و جهنّم را مهر او قرار داد، که دشمنانش را وارد آتش کند، و دوستانش را داخل بهشت، و او صدّیقه کبری است و بر معرفت و شناخت او همۀ پیشینیان استوار بودند. (وَعلی مَعْرِفَتِها دارَتِ الققُرونَ الاُولی) (2).

و اما جریان شب زفاف فاطمه و گریۀ پیغمبر از سخن اسماء، که مادرش خدیجه سفارش نموده شب زفاف فاطمه برای او مادری کن. در احوالات حضرت خدیجه گذشت.

(بشارت فرزندان و خبر لوح)

امام صادق علیه السَّلام می گوید: پدرم به جابر بن عبدالله انصاری فرمود: من حاجتی به تو دارم کی می شود از تو سوال کنم؟


1) بحار، ج 43، ص 113

2) بحار، ج 43، ص 105

جابر عرض نمود هر وقت که مایل باشید من در خدمت شما هستم.

پدرم به جابر فرمود: ای جابر به من خبر بده از آن لوحی که در دست مادرم فاطمه علیها السَّلام دیدی.

جابر گفت: خدا را شاهد و گواه میگیرم که رفتم به خانۀ فاطمه علیها السَّلام که به مادرت تهنیت بگویم، دیدم در دست مادرت لوح سبز رنگی است که گمان کردم از زمرّد است، در آن لوح نوشته های سفیدی بود به رنگ آفتاب، گفتم: پدر و مادرم فدایت باد این لوح چیست؟

فرمود: این لوحی است که خدای متعال به پیغمبر صلَّى الله عليه وآله هدیه فرموده، و در آن اسم پدرم و شوهرم و فرزندانم و اسم اوصانی که از فرزندانم می باشند در آن نوشته شده پدرم آن را به عنوان هدیه و بشارت به من داد.

جابر گفت: آن لوح را مادرت به من نشان داد، و من خواندم و رونوشتی از آن برداشتم.

پدرم فرمود: ای جابر می شود آن رونوشت را به من نشان دهی؟

گفت آری، با همدیگر رفتیم به منزل جابر، صحیفه ای و نوشته ای درآورد پدرم فرمود: ای جابر به نوشته ات نگاه کن تا من بگویم چه نوشته شده پدرم شروع نمود آن نوشته را از حفظ خواندن حتی یک حرف جابجا نبود، و جابر گفت به خدا قسم همین جور در لوح نوشته شده بود:

بسم الله الرحمن الرحیم این کتاب از جانب خدای عزیز و داناست به محمّد صلَّى الله عليه وآله پیغمبر و سفیر و راهنمایش و آورندۀ این کتاب روح الامین از جانب خداست ...

ای محمد به عظمت و بزرگی، اسم مرا یاد کن، و نعمت های مرا شاکر باش...

پیغمبری نفرستادم مگر اینکه برای او وصیّی قرار دادم، و تو را فضیلت دادم بر سایر انبیاء، و فضیلت دادم وصیّ تو را بر سایر اوصیاء، و کرامت بخشیدم به تو به وسیلۀ نوادگانت حسن و حسین.

و حسن را معدن علم خود قرار دادم بعد از پدرش،

و حسین را خازن وحی خود قرار دادم و او را به شهادت گرامی داشتم، و کار او را به سعادت ختم نمودم...

و به وسیلۀ عترت او ثواب و عقاب می دهم که اول آنها علی بن الحسين علیه السَّلام سید العابدین است و پسرش محمّد شکافندۀ علم من و معدن حکمت من است،

و فرزندش جعفر علیه السَّلام است کسی که او را رَد کند مرا رَدّ کرده ...

و بعد از او فرزندش موسی علیه السَّلام است ...

و بعد از او فرزندش علی علیه السَّلام است ...

و بعد از او فرزندش محمّد علیه السَّلام است ...

و بعد از او فرزندش علی علیه السَّلام است ...

و بعد از او فرزندش حسن علیه السَّلام است ...

و بعد از او فرزندش م ح م د علیه السَّلام است...

که وصایت به او تکمیل می شود، و او رحمت برای عالمیان است،

و در او کمال موسى علیه السَّلام و بهاء عيسى علیه السَّلام و صبر ایّوب علیه السَّلام است.

در زمان او (1)اولیاء من ذلیل اند، سرهای آنان بریده و هدیه داده می شود، آنها کشته و سوزانده می شوند، و ترسان و لرزانند، و زمین به خون آنها رنگین می شود، و ناله و گریۀ بین زنانشان آشکار می شود به راستی آنان اولیاء من اند و به وسیلۀ آنان دفع می کنم هر فتنۀ کورکننده ای را و به وسیلۀ آنان دفع می کنم زلزله ها و سختی ها را، صلوات و رحمت خدا بر آنان باد که آنان هدایت شدگانند. (2)

عدد اوصیاء پیغمبر در روایات متعددهای بیان شده، و مکرر پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله می فرمود: (أَوْصِيانِي إِثْنَا عَشَرَ كُلُّهم مِنْ قُرَيش) یعنی اوصیاء من دوازده نفرند و همه آنان از قریش اند.

(تسبيح حضرت زهرا علیها السَّلام)

امیرالمؤمنین علیه السَّلام به شخصی فرمود: آیا حدیثی از خودم و فاطمه علیها السَّلام بگویم در حالی که او محبوب ترین افراد نزد من بود، و در اثر کارهای خانه، که هم باید از چاه آب می کشید، و هم با آسیای دستی آرد تهیه کند، و دستان او طاول بزند، و از طرفی هم جاروب نمودن خانه و هیزم روشن کردن زیر دیگ


1) یعنی در غیبت او

2) عیون اخبار الرضا، ج 1، ص 43

باعث شده بود که صدمه ببیند، به او گفتم چه خوب است بروی نزد پدرت و از او خادمی تقاضا کنی، تا مقداری از زحمتت کم شود.

دختر پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله رفت خدمت رسول خدا ولی دید افراد تازه واردی نزد پیغمبر صلَّى الله عليه وآله نشسته اند، خجالت کشید و برگشت.

رسول خدا صلَّی اللهُ علیه وآله متوجه شد که فاطمه علیها السَّلام کاری داشته است، فردای آن روز پیغمبر صلَّى الله عليه وآله آمد منزل ما در حالی که من و فاطمه علیها السَّلام زیر چادر شب بودیم، رسول خدا صلَّی اللهُ علیه وآله سلام نمود، ما از خجالت جواب ندادیم، مرتبۀ دوّم سلام نمود، و مرتبۀ سوم ترسیدیم که اگر جواب ندهیم، پیغمبر برگردد، چون پیغمبر صلَّى الله عليه وآلههمیشه سه مرتبه سلام می نمود و می فرمود:

(السلام علیکم) اگر جواب می دادیم وارد می شد، و اگر جواب نمی دادیم بر می گشت فلذا در جواب گفتیم: (وعليك السلام يا رسول الله).

پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله وارد شد و بالین سر ما نشست، و فرمود: ای فاطمه دیروز برای چه حاجتی آمده بودی؟

امیرالمؤمنین علیه السَّلام می گوید عرض کردم یا رسول الله آن قدر با دستانش آسیا نموده که دستش پینه بسته و طاول زده و آن قدر جارو کردن و طبخ به او صدمه زده که رنگ لباسهایش تغییر کرده من به او گفتم: بیاید خدمت شما و تقاضای خادمی کند که سختی کارهای خانه کم شود.

پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله فرمود: آیا عملی به شما یاد ندهم که بهتر از خادم باشد، و آن این است که موقع خواب سی و چهار مرتبه بگوئید (الله اکبر) و سی و سه مرتبه

(الحمد لله) و سی و سه مرتبه (سبحان الله).

زهرای مرضیه علیها السَّلام سرش را بلند نمود و سه مرتبه فرمود: (رَضِيتُ عَنِ الله ورسوله) (1).

و در روایت دیگری از امام صادق علیه السَّلام نقل شده که تسبیح حضرت زهرا بعد از هر نمازی بهتر است از هزار رکعت نماز در روز، خصوصاً اگر انسان با انگشتان شمارش کند که روز قیامت انگشتان گواهی می دهند (2).

(بچه داری حضرت زهرا علیها السَّلام)

امیرالمؤمنین علیه السَّلام فرمود: روزی امام حسین علیه السَّلام مریض شده بود، فاطمه علیها السَّلام او را بغل گرفت و آورد خدمت پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله عرض نمود یا رسول الله از خدا بخواه که پسرت را شفا دهد زیرا همان خدائی که این بچه را به شما داده می تواند او را شفا دهد.

پس آنگاه جبرئیل نازل شد و گفت ای محمّد خدای متعال سوره ای از قرآن بر تو نازل نکرد مگر اینکه در آن فاء است و هر فائی از آفت است، إلّا اینکه سورۀ حمد در آن فا نیست، پس ظرف آبی را طلب کن و چهل مرتبه سورۀ حمد را بر آن بخوان سپس آن آب را بر بدن او بریز پس خدای متعال او را


1) علل الشرایع، ص 366 و فضائل الخمسه ، ج 3، ص 134

2) کافی غیر مترجم ، ج 3، ص 343 و تسبیح مفتاح الكتب الاربعة

شفا خواهد داد، و پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله چنین کرد و به اذن خدا شفا یافت (1).

(نماز حضرت زهرا علیها السَّلام)

امام صادق علیه السَّلام فرمود: مادرم فاطمه علیها السَّلام نمازی را همیشه می خواند که جبرئیل به او تعلیم نموده و دو رکعت بود، رکعت اول بعد از حمد صد مرتبه انّا أنزلناه و رکعت دوم بعد از حمد صد مرتبه قل هو الله و بعد از نماز تسبیح حضرت زهرا، و بعد از آن برهنه نمودن دستها تا ذراع و پاها تا زانوها و به سجده افتادن و دعا نمودن و حاجت خواستن كه إنشاء الله حاجت برآورده خواهد شد.

البته دعایش مخصوص است و حدود یک صفحه می شود که در کتب ادعیه ذکر شده (2).

و نقل شده که پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله به فاطمه علیها السَّلام فرمود: چه چیز مانع می شود که وصیت مرا بشنوی اینکه هر صبح و شام بگوئی : (بسم الله الرحمن الرحيم يا حَيُّ يا قَيُّوم ، بِرَحْمَتِكَ أَسْتَغِيثُ فَاغِتْني فَلا تَكِلْني إلى نَفْسي طَرْفَةَ عَيْنٍ وَاصْلِحْ لِي شَأْني كُلّه) (3).


1) مسند فاطمه، ص 11 ، و مستدرك الوسائل، ج 1، ص 300

2) مسند فاطمه، ص 199 و بحار، ج 88 ، ص 180 و مصباح المتهجد، ص 301 و مفاتيح ص 72

3) مسند فاطم، ص 220 و بحار، ج 91، ص 210

(تعلیم دعای نور به سلمان رحمه اللهُ)

سلمان می گوید: ده روز بعد از وفات پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله از خانه ام بیرون رفتم، و امیرالمؤمنین علیه السَّلام را ملاقات نمودم، به من فرمود: ای سلمان بعد از پیغمبر صلَّى الله عليه وآله به ما جفا کردی، گفتم ای حبیب من یا ابا الحسن مگر می شود به مانند شما جفا کرد.

و نبود مگر اینکه غم و غصه من بر پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله باعث شد که نتوانم به زیارت شما نائل شوم.

امیر المؤمنین علیه السَّلام فرمود: ای سلمان برو به منزل فاطمه دختر پیغمبر صلى الله عليه وآله او می خواهد تحفه ای که از بهشت برایش رسیده به تو هدیه کند، سلمان می گوید به امیرالمؤمنین علیه السَّلام عرض نمودم بعد از وفات پیغمبر این تحفۀ بهشتی به فاطمه رسیده ؟

فرمود: آری دیروز رسیده.

آنگاه دوان دوان رفتم به منزل فاطمه دختر پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله، دیدم بی بی نشسته.

فاطمه علیها السَّلام فرمود: آیا تعلیم دهم آن کلامی را که پدرم به من یاد داد و من هر صبح و شام آن را می گویم.

سلمان می گوید: گفتم آری ای سیّدۀ من.

حضرت فرمود: اگر می خواهی تا زنده هستی هرگز تب نکنی مواظبت کن بر این دعا.

و این حرز را به من تعلیم نمود: که معروف است به دعای نور:

(بسم الله الرحمن الرحيم ، بِسْمِ اللهِ النُّور، بِسْمِ اللهِ نُورُ النُّور ، بِسْمِ اللهِ نُورٌ على نُور، بِسْمِ اللَّهِ الَّذِي هُوَ مُدَبِّرُ الأُمور ، بِسْمِ اللهِ الَّذِي خَلَقَ النُّورَ مِنَ النُّورِ، الحَمْدُ للهِ الَّذِي خَلَقَ النُّورَ مِنَ النُّورِ ، وَأَنْزَلَ النُّورَ عَلَى الطُّور، فِي كِتَابٍ مَسْطُور، في رَةٌ مَنْشُور ، بِقَدَرٍ مَقْدُور، عَلى نَبِيٍّ مَحْبُور ، الحَمْدُ للهِ الَّذِي هُوَ بِالعِزُّ مَذْكُور، وَبِالفَخْرِ مَشْهور، وَعَلَى السَّرَّاءِ وَالضَرّاءِ مَشْكُورٍ ، وَصَلَّى اللهُ عَلى سَيِّدِنا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطاهرينَ).

سلمان می گوید این دعا را یاد گرفتم، و خدا می داند به بیش از هزار نفر از اهل مکه و مدینه که تب داشتند یاد دادم و همگی به اذن خدا شفا یافتند (1).

فاطمه علیها السَّلام می گوید: از پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله شنیدم که می فرمود: در روز جمعه ساعتی است که در آن ساعت شخص مسلمانی دعا نمی کند و از خدا امر خیری را سؤال نمی کند مگر اینکه خدا به او عطا می کند.

عرض نمودم یا رسول الله آن کدام ساعت است؟ پیغمبر صلَّى الله عليه وآله فرمود: موقع غروب آفتاب که نصف قرص پنهان شده باشد،

و فاطمه علیها السَّلام به غلامش می فرمود: برو روی پشت بام هر وقت دیدی نصف خورشید پنهان شد به من خبر بده تا دعا کنم (2).


1) مسند فاطمه، ص 222، بحار، ج 43، ص66

2) بحار، ج 86 ، ص 273 و وسائل ج 5، ص 69

(دعای حضرت برای گنهکاران )

اسماء می گوید: فاطمه علیها السَّلام را دیدم دستانش را به سوی آسمان گرفته بود و می گفت:

خدایا به حق محمد مصطفی صلَّى الله عليه وآله و شوق او به من، و به حق شوهرم علیّ مرتضی علیه السَّلام و حزن او بر من، و به حق حسن مجتبی علیه السَّلام و گریه اش بر من، و به حق حسین شهید علیه السَّلام و غصۀ او بر من، و به حق دختران فاطمیّات و حسرت آنها بر من، از تو می خواهم که رحم کنی و ببخشی بر گنهکاران امّت پیغمبر صلَّى الله عليه وآله و آنها را داخل بهشت گردانی، زیرا تو بهترین سؤال شونده ای و رحم کننده ترین رحم کنندگانی (1).

(عبادت و گریه های حضرت زهرا علیها السَّلام)

قال الله الحكيم ﴿وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ لَهَا سَبْعَةَ أَبْوابِ لِكُلِّ بَابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ ) (2).

امام مجتبی علیه السَّلام فرمود: شب جمعه ای دیدم مادرم فاطمه علیها السَّلام در محراب عبادتش ایستاده و مرتب مشغول رکوع و سجود بود، و دعا برای مؤمنین و


1) مسند فاطمه، ص 250 و بحار، ج 43، ص

2) حجر / 43

مؤمنات می نمود و یکی یکی آنها را اسم می آورد و دعا می کرد ولی برای خودش اصلاً دعا نمی کرد، گفتم ای مادر چرا برای خودت دعا نمی کنی؟ فرمود: پسرم اول همسایه بعد خانه (1).

و فرمود: عابدتر از فاطمه علیها السَّلام کسی در دنیا نبود، و آن قدر برای عبادت می ایستاد که قدمهایش وَرَم می نمود (2).

و چون آیۀ فوق الذکر نازل شد که جهنم وعده گاه همۀ آنان است، و دارای هفت دَر است، و برای هر دری جزئی از کفار قسمت شده اند، پیغمبر اکرم صلَّى الله عليه وآله گریۀ سختی نمود، و از گریۀ پیغمبر اصحاب گریان شدند، و نمی دانستند جبرئیل چه نازل کرده، و اَحَدى جرئت نمی کرد با پیغمبر صلَّى الله عليه وآله سخن بگوید، ولی هرگاه پیغمبر صلَّى الله عليه وآله دخترش فاطمه را می دید خوشحال می شد.

بعضی از اصحاب رفتند به خانۀ فاطمه علیها السَّلام و دیدند مقداری جو مقابل خود گذارده و دستداس می کند، رفتند جلو و سلام کردند و جریان را برای فاطمه بیان کردند و گفتند پیغمبر گریان است.

فاطمه از جا بلند شد، و خود را به چادری پوشانید که دوازده جای آن با سَعَف خرما دوخته شده بود، وقتی از خانه بیرون آمد، سلمان نگاهش به آن چادر وصله دار افتاد


1) بحار، ج 43، ص 81

2) بحار، ج 43، ص76

گریان شد، و فرمود (وا حُزْناه) چقدر غصه دارد که دختران قِیْصَر و کَسریٰ در لباسهای حریر و ابریشم باشند و دختر پیغمبر چادرش دوازده وصله داشته باشد.

همین که فاطمه علیها السَّلام وارد بر پیغمبر صلَّى الله عليه وآله شد، صدا زد یا رسول الله سلمان از لباس من تعجب می کند، به آن خدائی که تو را به حق فرستاد پنج سال است که من و علی غیر از پوست گوسفندی که شبها زیرانداز ماست و روزها علوفۀ شتر روی آن می ریزیم چیز دیگری نداریم.

پیغمبر صلَّى الله عليه وآله فرمود: ای سلمان دخترم از آن افراد سبقت گیرنده است. سپس زهرای مرضیه عرض نمود با با فدایت شوم چه چیزی شما را گریان نمود؟

فرمود: این آیه ای که جبرئیل نازل نمود، و چون آیه را تلاوت نمود فاطمه با صورت به زمین خورد، و فرمود وای وای بر آن کسی که اهل آتش باشد.

و چون سلمان این آیه را شنید، گفت ای کاش گوسفندی بودم و اهلم پوست مرا می کندند و گوشت بدنم را می خوردند و سخن از آتش جهنم نمی شنیدم ،

و ابوذر گفت: ای کاش مادرم مرا نمی زائید و سخنی از آتش جهنم نمی شنیدم،

و مقداد گفت: ای کاش پرنده ای در بیابان بودم و حساب و کتابی نداشتمو صفت آتش جهنم را نمی شنیدم،

و امیرالمؤمنین علیه السَّلام فرمود: ای کاش گرگهای بیابان گوشت مرا به دندان می گرفتند و ای کاش مادر مرا نزائیده بود و سخن از آتش جهنم نمی شنیدم، سپس دست بر روی سرش گذارد و گریان شد و فرمود: وای از دوری راه ، وای از کمی زاد و توشه در سفر قیامت ،الخ (1).

(خواب هولناک فاطمه علیها السَّلام)

قال الله الحكيم (إِنَّمَا النَّجْوى مِنَ الشَّيْطانِ لِيَحْزُنَ الَّذِينَ آمَنُوا وَلَيْسَ بِضَارِّهِمْ شَيْئاً إِلَّا بِإِذْنِ اللهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ ) (2).

امام صادق علیه السَّلام در سبب نزول این آیۀ شریفه فرمود:

فاطمه علیها السَّلام در عالم رؤیا دید که پیغمبر صلّى الله عليه وآله وعلی علیه السَّلام و فاطمه با حسنینش از مدینه خارج شدند و به دو راهی رسیدند.

پیغمبر صلَّى الله عليه وآله جادۀ طرف راست را انتخاب نمود تا اینکه به مکان سرسبزی رسیدند که در آنجا نخل خرما و آب فراوانی بود،پیغمبر صلّى الله عليه وآله گوسفند بزرگی خریداری نمود که در گوشهایش خالهای سفیدی بود و امر نمود که آن گوسفند را ذبح کنند و چون تناول نمودند همه مردند.

دختر پیغمبر از خواب بیدار شد در هاله ای از ترس و اضطراب فرو رفت


1) بحار، ج 43، ص88

2) مجادله / 10

و گریان بود تا اینکه صبح شد، پیغمبر صلَّى الله عليه وآله آمد به خانۀ فاطمه و چهارپائی آورد و فاطمه را سوار نمود و دستور داد امیرالمؤمنین علیه السَّلام و حسنین علیهما السَّلام هم از مدینه خارج شوند همان جور که فاطمه علیها السَّلام در خواب دیده بود رسیدند به جائی که در آنجا نخل خرما و آب بود.

پیغمبر صلَّى الله عليه وآله گوسفندی خرید به همان نشانه هائی که فاطمه علیها السَّلام در خواب دیده بود، پس گوسفند را ذبح نمودند و کباب کردند، وقتی خواستند میل کنند فاطمه علیها السَّلام از جا برخواست و رفت در کناری و شروع به گریه نمود از ترس اینکه مبادا بمیرند.

پیغمبر صلَّى الله عليه وآله رفت سراغ فاطمه در حالی که فاطمه علیها السَّلام گریان بود، فرمود: دخترم چرا گریه میکنی؟ عرض نمود یا رسول الله من در عالم رؤیا چنین و چنان دیدم و همان برنامه ای که در خواب دیدم شما انجام دادی و من دور شدم که نبینم چه اتفاق می افتد.

پیغمبر صلَّى الله عليه وآله دو رکعت نماز خواند سپس با پروردگارش مناجات نمود، جبرئیل نازل شد و گفت:

یا رسول الله این شیطانی بوده بنام (دهّار) و این همان کسی است که این خواب را به فاطمه نشان داده، و مؤمنین را اذیت می کند و غصه دار می شوند.

و جبرئیل امر نمود که آن شیطان بیاید محضر رسول الله وقتی آمد پیغمبر سؤال نمود آیا تو این چنین خوابی به فاطمه نشان دادی؟ گفت آری، پیغمبر سه مرتبه آب دهان بر او انداخت و سه موضع او شکاف برداشت،

سپس جبرئیل به پیغمبر عرض نمود: یا محمد اگر در عالم رؤیا چیز بدی دیدی یا کسانی از مؤمنین خواب بدی دیدند بگویند:

أعُوذُ بِما عادَتْ بِهِ مَلائِكَةُ اللهِ المُقَرَّبُونَ وَأَنْبِيَاءُ اللهِ المُرْسَلُونَ وَعِبادُهُ الصَّالِحُونَ مِنْ شَرِّ مَا رَأَيْتُ مِنْ رُؤْيَايَ).

و پس از آن سورۀ حمد، و قل أعوذ برب النّاس و قُل أعوذ بربّ الفلق، و قل هو الله احد را بخواند و به طرف چپ خود سه بار آب دهن بیاندازد که هیچ ضرری از جهت خوابش نخواهد دید، و خدا این آیه را بر پیغمبر صلَّى الله عليه وآله نازل فرمود:

که نَجْوا و سخن دَرِ گوشی از شیطان است برای اینکه مؤمنین را غصه دار کند و هیچ ضرری نمی تواند بر مؤمنین برساند مگر به اذن خدا پس بر خدا توکل کنند مؤمنین (1).

اما یک وقت هم فاطمه علیها السّلام در عالم رؤیا خواب پدرش رسول خدا را دید، عرض نمود بابا رفتی و مرا تنها گذاردی در حالی که شب و روز برایت گریه می کنم.

پیغمبر صلَّى الله عليه وآله فرمود: ای فاطمه من چشم به راه توام، و منتظرم که با عجله بیائی، زهرای مرضیه از خواب بیدار شد، فرمود علی جان امشب شب آخر عمر من است (2).


1) اسخ التواریخ، ج 4، ص 261

2) دار السلام نوری ، ج 1، ص 70

و در روایتی دارد که یک روز مانده به وفات زهرا علیها السَّلام پیغمبر را در خواب دید، شکایت از امت نمود، پیغمبر فرمود: زهرا جان دیگر چیزی نمانده که به ما ملحق شوی (1).

و پیغمبر صلَّى الله عليه وآله هنگام رحلتش آهسته به فاطمه علیها السَّلام فرمود: دخترم تو اول کسی هستی که به من ملحق می شوی...

(حجاب و پوشش حضرت زهرا علیها السَّلام)

قال الله الحكيم (وَقُلْ لِلْمُؤْمِنَاتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ وَيَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَلا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا ما ظَهَر) (2).

خدای متعال به پیغمبر اکرم صلَّى الله عليه وآله خطاب می کند که به زنهای مؤمنه بگو چشم پوشی کنند از نامحرمان، و دامنشان را حفظ کنند و آشکار نکنند مواضع زینتشان را مگر آنچه را که نمایان است،

بعضی از فقهاء به استناد بعضی از روایاتی که مُعارض دارد خواسته اند بگویند که مراد از «ما ظَهَر» وجه و کفّین است یعنی باز گذاردن صورت و دستها مانعی ندارد، ولیکن این قول خلاف سیرهۀ متشرّعه و فرمایش فاطمۀ زهرا سلام الله عليها است که خواهد آمد،


1) بحار، ج 43، ص218

2) نور / 30

و تازه اگر هم مستثنی باشد، نگاه کردن به وجه و کفّین جایز نیست، چون وظیفۀ زن ربطی به طرف مقابلش ندارد.

و رسول خدا صلَّى الله عليه وآله وسلَّم از اصحاب خود سؤال نمود زن چیست؟ گفتند زن عورت است؟

پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلم سؤال نمود چه موقعی زن نزدیک تر است به پروردگارش؟

همه در جواب ماندند، تا اینکه فاطمه علیها السَّلام، از این مطلب با خبر شد، فرمود: نزدیک ترین موقعی که زن به خدا نزدیک می شود آن موقعی است که در تَهِ خانه و حجره اش قرار گیرد، پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلم فرمود: آری فاطمه پارۀ تن من است (1).

و امیرالمؤمنین علیه السَّلام فرمود: نابینائی اجازه گرفت که وارد خانه فاطمه شود، فاطمه علیها السَّلام خودش را از آن مرد نابینا پوشانید، پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم به فاطمه علیها السَّلام فرمود: چرا خودت را پوشاندی آن مرد که تو را نمی دید؟

حضرت زهرا علیها السَّلام گفت گرچه او مرا نمی دید ولی من او را می دیدم و او بوی زن را استشمام می کند.

پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلم فرمود: شهادت می دهم که تو پارۀ تن منی (2).

و پیغمبر به فاطمه فرمود: چه چیزی برای زن خوب است؟

حضرت زهرا علیها السَّلام گفت: اینکه مردی را نبیند، و مردی هم او را نبیند،


1) بحار، ج 43، ص92

2) بحار، ج43، ص91

پیغمبر فاطمه را به سینۀ خود چسباند و فرمود: (ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ) یعنی فاطمه پارۀ تن من است (1).

البته در بعضی روایات دارد که جابر بن عبدالله انصاری می گوید دیدم صورت فاطمه مانند شکم ملخ زرد شده از شدت گرسنگی (2).

و یا سلمان می گوید دیدم از دستهای فاطمه خون می چکید و آسیا می کرد.

که بعضی خواسته اند با تمسک به این روایات وجه کفّین را در حجاب استثناء کنند ولی این روایات ضِعاف هستند و برخلاف سیرۀ متشرّعه و سایر روایات می باشند.

و امیرالمؤمنین علیه السَّلام فرمود: در محضر پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلم نشسته بودیم که پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلم فرمود: به من بگوئید چه چیزی برای زنها خوب است؟

همۀ ما از جواب عاجز ماندیم تا اینکه آمدم خانه و به فاطمه گفتم که پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلم چنین سؤالی فرمود و هیچ کدام از ما نتوانستیم جواب بدهیم.

فاطمه علیها السَّلام فرمود ولی من می دانم، و آن این است که زن مردی را نبیند و مردی هم او را نبیند.

امیرالمؤمنین علیه السَّلام می گوید برگشتم خدمت پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم جواب را به پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلم گفتم که بهترین چیز برای زنها آن است که مردی آنها را نبیند و آنها هم مردی را نبینند،


1) بحار، ج 43، ص 84 و فضائل الخمسه ، ج 3، ص 15

2) بحار، ج 43، ص62

پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم فرمود: چه کسی به تو یاد داد و حال آنکه تو نزد من بودی، گفتم فاطمه چنین گفت.

پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم تعجب نمود و فرمود: فاطمه پارۀ تن من است (1).

پس بی جهت نبود که پیغمبر ژ و دست فاطمه را میگرفت و می فرمود:

هرکس او را می شناسد که می شناسد و هرکس که نمی شناسد این فاطمه دختر پیغمبر است، و می فرمود: این پارۀ تن من و قلب من است، (هِيَ رُوحِيَ الَّتِي بَيْنَ جَنْبي) و روحی است که بین دو پهلوی من است، کسی که او را اذیت کند مرا اذیت کرده، و کسی که مرا اذیّت کند خدا را اذیت کرده (2).

اسماء بنت عمیس می گوید فاطمه علیها السَّلام به من فرمود چقدر قبیح است برای زنها که حجم بدنشان نمایان شود، گفتم ای دختر پیغمبر آیا آن چیزی را که در حبشه دیده ام به شما نشان ندهم؟ فرمود چرا، گفتم چوب تر بیاورید آوردند، به صورت عماری درست کردم و پارچه ای روی آن کشیدم، وقتی دختر پیغمبر به آن نعش نگاه کرد خوشحال شد و تبسّم نمود ولی دیگر غیر از آن روز فاطمه را خندان ندیدم، آنگاه فرمود: ای اسماء اگر من مُرْدَم شما و امیرالمؤمنين علیه السَّلام مرا غسل بدهید و


1) بحار، ج 43، ص 54 و فضائل الخمسه ، ج 3، ص 154 و کنز العمال ، ج 8، ص 315

2) بحار، ج 43، ص 54

کسی غیر از شما نباشد (1).

و در روایت دیگری اُم سلمیٰ می گوید فاطمه را پرستاری می کردم، یکروز صبح امیرالمؤمنین از خانه بیرون رفت، فاطمه به من فرمود: آب غسل برایم آماده کن، منهم آب آوردم فاطمه غسل کرد آن چنان خودش را شستشو داد که من تا به حال او را چنین ندیده بودم، بعد فرمود لباسهای تمیز مرا بیاور، لباسهایش را پوشید، فرمود بستر مرا وسط حجره پهن کن وقتی بسترش را پهن نمودم، آمد روی بسترش بطرف قبله خوابید، و فرمود من الآن از دنیا می روم و پاک و پاکیزه هستم کسی بدنم را برهنه نکند، و در همان حال زهرا از دنیا رفت (2).

و امیرالمؤمنین علیه السَّلام از روی لباس بدنش را غسل داد...

(خواستۀ اسلام دربارۀ حجاب )

قال الله الحكيم (يا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِأَزْواجِكَ وَبَنَاتِكَ وَنِسَاءِ الْمُؤْمِنِينَ يُدْنِينَ عَلَيْهِنَّ مِنْ جَلَابِيبِهِنَّ) (3).

مذاق اسلام دربارۀ حجاب و پوشش زن این است که در حد ممکن زن


1) فضائل الخمسه ، ج 3، ص 161

2) فضائل الخمسه ، ج 3، ص 162

3) احزاب / 60

و مرد در مجامع و محافل و کوچه و بازار با هم مختلط نباشند.

چنانچه امیرالمؤمنین علیه السَّلام خطاب به مردم عراق می فرماید:

(يا أَهْلَ العِراقِ نُبِّثْتُ أَنَّ نِسانَكُمْ يُوافِينَ الرّجالَ فِي الطَّرِيقِ أَمَا تَسْتَحْيُونَ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ لا يَغارُ) .

یعنی ای مردم عراق شنیده ام که زنهای شما در کوچه و بازار با مردها برخورد می کنند، آیا حیا نمی کنید، خدا لعنت کند آن کسی را که غیرت ندارد.

چنانچه خدای متعال در قرآن خطاب به زنهای پیغمبر می فرماید:

(وَقَرْنَ في بُيُوتِكُنَّ وَلا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الجَاهِلِيَّةِ الأولى) (1)

یعنی در خانه هاتان جای بگیرید و آرایش نکنید مانند آرایش جاهلیت زمان پیشین.

و می فرماید: ﴿ وَلَا يَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِيُعْلَمَ مَا يُخْفِينَ مِنْ زِينَتِهِنَّ) (2).

یعنی پاهایشان را به زمین نزنند که صدای خلخالها و زینت هایمخفی شان معلوم شود.

و می فرماید: ( فَلا تَخضَعْنَ بِالقَولِ فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ وَقُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً) (3).

یعنی با ناز و کرشمه سخن نگویند تا کسانی که در قلبشان مرضی هست به


1) احزاب / 33

2) نور / 32

3) احزاب / 33

طمع بیافتند و سخنی معمولی بگویند.

اینها تابلوهای قرآنی است که باید زنهای جامعۀ اسلامی این تابلوها را فرا روی خودشان قرار دهند، و فاطمه زهرا علیها السَّلام را الگوی خود بدانند و نگویندکه حضرت زهرا خطبه خواند و حضرت زینب و ام کلثوم سخنرانی کردند، شما اگر در حال ناچاری فریادی بزنی یا مثلاً خانمی خانه اش آتش گرفته باشد و بیاید بیرون خانه فریاد بزند ای مردم بچه هایم در آتش می سوزند کار اشتباهی کرده، یا وظیفه اش همین بوده و باید چنین کند.

و یا مثلاً زن برهنه ای در حال غرق شدن است آیا باید مرد نامحرم بازوی او را بگیرد و او را نجات دهد یا بگذارد غرق شود و بگوید من به نامحرم دست نمی زنم.

جریان خطبه خواندن حضرت زهرا و زینب و ام کلثوم برای اظهار تظلم و ضرورت دفاع از حریم ولایت بود، و إلّا اگر ضرورت نبود هرگز حضرت زهرا و حضرت زینب صدایشان را به نامحرم بلند نمی کردند، و آنهم صدایشان مانند صدای پیغمبر و علی بود که وقتی زینب در کوفه خطبه می خواند مردم خیال کردند امیرالمؤمنین علیه السَّلام زنده شده، حنجرۀ زینب مانند حنجره علی بود، و حنجرۀ فاطمه مانند حنجرۀ رسول خدا بود، و این چه مقایسه ای است بین زنان جامعۀ ما با زینب کبری و فاطمۀ زهرا علیها السَّلام که امروزه بدون ضرورت سخنرانی ها و سمینارها برگزار می کنند، در حالی که در غیر ضرورت بیش از پنج کلمه صحبت کردن با مرد اجنبی

خلاف نص و خلاف احتیاط است.

جریان حضرت ابراهیم و مسافرتش از عراق به حجاز که همسرش ساره را در صندوق قرار داده بود، اینها که افسانه نیست به تاریخ انبیا مراجعه کنید، تازه پیغمبر اکرم صلَّى الله عليه وآله وسلَّم می فرماید: جدم ابراهیم غیور بود، و من از او با غیرت تر هستم.

(روایت معراجیه )

(راجع به بی عفتی زنها)

امیرالمؤمنین علیه السَّلام می فرماید من و فاطمه وارد بر پیغبمر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم شدیم دیدم پیغمبر گریۀ سختی می کند، گفتم یا رسول الله چرا گریه می کنی؟

فرمود در شب معراج عده ای از زنهای اُمتّم را دیدم که در عذاب شدیدی هستند لذا گریان و ناراحتم، چون عده ای از آنها به موهایشان آویزان بودند و مغز سرشان بیرون می آمد،

و عده ای به زبانهایشان آویزان بودند و از دهانشان آتش می بارید،

و عده ای به پستانها آویزان بودند،

و عده ای گوشت بدنشان را می خوردند و داخل آتش می سوختند،

و عده ای دیگر دست و پایشان بسته بود و مار و عقرب آنها را اذیت می کرد،

و عده ای از زنها کر و کور و لال بودند و در آتش می سوختند و مغز سرشان از دماغشان بیرون می آمد،

و عده ای با پاها آویزان بودند در تئوری از آتش،

و عده ای را با قیچی های آتشین قطعه قطعه می کردند،

و عده ای سر و صورتشان می سوخت و آنها اَمعاء و روده هایشان را می خوردند ،

و عده ای از زنها سرشان سر خوک بود و بدنشان بدن الاغ و هزار هزار نوع عذاب می شدند ،

و عده ای مانند سگ شده بودند و آتش از پائین آنها داخل می شد و از دهانشان بیرون می آمد و ملائکه با گرزهای آتشین به سر و صورت آنها می زدند،

حضرت زهرا علیها السَّلام عرض نمود یا رسول الله این زنها چه کرده بودند که اینگونه مبتلا بودند؟

پیغمبر فرمود دخترم آنهائی که به موهایشان آویزان بودند موهایش را از نامحرم نمی پوشانده،

و آنکه به زبانش آویزان بود شوهرش را به زبان اذیت می کرده،

و آنکه به پستانها آویزان بود با شوهرش تمکین نمی کرده،

و آنکه با پاها آویزان بود بدون اجازه از خانه بیرون می رفته،

و آنکه گوشت بدنش را می خورد بدنش را زینت می کرده و به نامحرم نشان می داده،

و آنکه دست و پایش بسته بود و مار و عقرب او را اذیت می کرد، اهمیت به نماز و غسل و طهارت نمی داده،

و آنکه کر و کور و لال بود، بچه از زنا درست می کرده و به گردن شوهرش می انداخته ،

و آنکه با قیچی آتشین گوشت بدنش را قطعه قطعه میکردند آن زنی است که خودش را به مردهای اجنبی عرضه می داشته،

و آنکه صورتش میسوخت و امعانش را می خورد آن زن قوّادی است که زن و مرد نامحرم را به هم می رسانده،

و آن که بصورت سگ بود و آتش از دهانش بیرون می آمد زن مغنیه بوده است.

بعد پیغمبر فرمود: وای بر آن زنی که شوهرش از او غضبناک باشد و خوشا به سعادت آن زنی که شوهرش از او راضی باشد (1).


1) عيون، ج 2، ص11

(حجاب و پوشش حضرت زهرا علیها السَّلام در قیامت)

پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم فرمود: روز قیامت منادی از وسط عرش ندا می کند :

(يا مَعْشَرَ الخَلائِقِ غُضُّوا أَبْصَارَكُمْ حَتَّى تَجوز فاطِمَةَ بِنْتَ مُحَمَّدِ صلَّى الله عليه وآله وسلَّم) (1).

ای گروه خلایق چشمانتان را ببندید تا اینکه فاطمه از محشر عبور کند، در حالتی که دو حولۀ سبز بر دوش او است و هفتاد هزار حوریه اطراف او را گرفته اند، چون به درِ قصرش می رسد می بیند امام حسن ایستاده در حالی که امام حسین با سر بریده خوابیده، به امام حسن می فرماید این کیست؟ عرض می کند این برادرم حسین است که امّت پدرت او را کشتند و سرش را از بدن جدا کردند، آنگاه از جانب پروردگار ندا می رسد ای دختر حبیب خدا این جریان را به تو نشان دادم چون که امروز برای تو ذخیره ای دارم و آن این است که امروز 9به حساب و کتاب بندگان نگاه نمی کنم تا اینکه تو و شیعیان و دوستانت قبل از شروع به حساب بندگان وارد بهشت شوید، الخ (2)

و پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم فرمود: فاطمه علیها السَّلام در روز قیامت سر بریده و خون آلود حسین را می بیند و صدا میزند پسرم ای میوۀ دلم و آن چنان ناله می زند که


1) فضائل الخمسه ، ج 3، ص 164

2) بحار، ج 43، ص 52 و ص 62

ملائکه بیهوش می شوند و اهل قیامت همه می گویند خدا بکشد قاتل فرزندت را ای فاطمه (1).

و پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم فرمود: روز قیامت دخترم فاطمه محشور می شود در حالتی که پیراهن خون آلود حسینش را به دست گرفته، و پایۀ عرش را تکان می دهد و صدا می زند:

(يا عَدْلُ أَحْكُمْ بَيني وَبَيْنَ قاتِلَ وَلَدي) يعنى ای خدای عادل خودت بین من و قاتل فرزندم داوری کن، پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم فرمود: به خدای کعبه به نفع دخترم قضاوت می شود و خدا غضب می کند به سبب غضب فاطمه و راضی می شود به رضایت فاطمه (2).

و در روایت دیگری دارد که می گوید: (الهي وَسَيِّدِي أَحْكُمْ بَيْنِي وَبَيْنَ مَنْ ظَلَمَني اللهُمَّ أحْكُمْ بَيْنِي وَبَيْنَ مَنْ قَتَلَ وَلَدي) (3).

یعنی ای خدای من و ای مولای من، خودت بین مَن و کسانی که به من ظلم کردند داوری کن، و خودت بین من و کسانی که فرزندم را کشتند داوری و قضاوت کن، آنروزی که سؤال می شود ﴿ وَإِذَا المَووْدَةُ سُئِلَتْ بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ).


1) بحار، ج 43، ص 222

2) حار، ج 43، ص 220

3) بحار، ج 43، ص 219

(معجزات حضرت زهرا علیها السَّلام)

قالت فاطمة علیها السَّلام عن جبرئيل :

فِي الجَنَّةِ نَهْراً مِنْ لَبَنْ *** لِعَلي وَحُسَيْنِ وَحَسَن

كُلُّ مَنْ كانَ يُحِبّاً لَهُمْ *** يَدْخُلُ الْجَنَّةَ مِنْ غَيْرِ حَزَن (1)

امام باقر علیه السَّلام فرمود: امیرالمؤمنين علیه السَّلام با فاطمه علیها السَّلام قرار گذاشته بودند که فاطمه علیها السَّلام کارهای خانه را و نان پختن و جارو زدن خانه را انجام دهد، و علی علیه السَّلام کارهای بیرون خانه را انجام دهد، از قبیل آوردن هیزم و غذا، روزی از فاطمه سؤال نمود ای فاطمه آیا چیزی در خانه داریم؟

فاطمه علیها السَّلام عرض نمود: قسم به آن خدائی که حق تو را بزرگ قرار داد سه روز است که چیزی نداریم، حضرت فرمود: چرا نگفتی؟ فرمود: پیغمبر مرا نهی فرمود که چیزی از شما سؤال کنم، و فرمود از پسر عمویت چیزی سؤال نکن، اگر خودش چیزی آورد که آورد، و اِلّا چیزی سؤال نکن.

امیرالمؤمنین علیه السَّلام را از خانه بیرون رفت، و از مردی یک دینار قرض نمود و برگشت در حالی که شب شده بود در بین راه مقداد را دید به مقداد فرمود: چه چیز باعث شده که در این ساعت از خانه بیرون بیائی؟ گفت گرسنگی، حضرت فرمود: من هم از همین جهت بیرون آمدم و یک دینار قرض نموده ام، و این


1) معالى السبطين ، ص61

دینار را به تو می دهم، و دینار را به مقداد داد و آمد خانه ، وقتی آمد خانه دید پیغمبر صلَّى الله عليه وسلَّم نشسته و فاطمه علیها السَّلام مشغول نماز است و در جلو رویش سَبَد سرپوشیده ای است، وقتی از نماز فارغ شد، آن سَبَد را جلو کشید دید طبقی از نان و گوشت است،فرمود: ای فاطمه این کجا بود؟ فرمود این از جانب خداست، و خدا به هر کسی که بخواهد رزق بی حساب می دهد.

پیغمبر صلَّى الله عليه وسلَّم فرمود: آیا نگویم مَثَل شما و مَثَلِ فاطمه چگونه است؟ امیرالمؤمنین عرض نمود چرا.

حضرت فرمود: مَثل تو مَثل حضرت زکریا است که هرگاه بر مریم وارد می شد می دید رزقی نزد مریم موجود است که قرآن کریم می فرماید: (كُلَّما دَخَلَ عَلَيْهَا زَكَرِيّا الْمِحْرَابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً قال يا مَرْيَمُ انّى لَكِ هذا قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللهِ إِنَّ اللهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشَاءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ) (1)

امام باقر علیه السَّلام فرمود تا یک ماه از آن مائدۀ آسمانی می خوردند و آن طبق الآن نزد ماست و قائم آل محمّد علیهم السَّلام از آن طبق میل خواهد نمود (2).

و نظیر این جریان در فضائل الخمسه، ج 3، ص 147 آمده است.

سلمان میگوید فاطمه علیها السَّلام نشسته بود و مقابل وی آسیائی بود که با آن جو


1) آل عمران / 37

2) بحار، ج 43، ص31

دسداس می نمود، در حالی که دستۀ آسیا خون آلود شده بود و امام حسین علیه السَّلام در گوشۀ خانه از گرسنگی گریه می کرد، گفتم ای دختر پیغمبر کف دستهایت آزرده شده و حال آنکه فضۀ خادمه اینجاست، فرمود: پیغمبر صلَّى الله عليه وسلَّم سفارش فرموده که یک روز خدمت خانه با او باشد و یک روز با من، و دیروز نوبت او بوده، سلمان می گوید من گفتم من غلام آزاد شدهٔ پیغمبرم، آیا من دسداس کنم یا حسین را آرام کنم؟ فرمود: من آرام نمودن بچه را بهتر می توانم و شما دسداس نمودن جو را بهتر می توانید، سلمان می گوید مقداری جو دسداس نمودم که نماز برپا شد، و آمدم با پیغمبر صلَّى الله عليه وسلَّم به نماز ایستادم.

بعد از نماز جریان را به امیرالمؤمنین گفتم حضرت ناراحت و گریان شد و رفت به طرف خانه چیزی طول نکشید برگشت اما با چهرۀ گشاده و با تبسم، پیغمبر صلَّى الله عليه وسلَّم سؤال نمود چه شده؟ عرض نمود رفتم خانه دیدم فاطمه به پشت خوابیده و امام حسین روی سینه اش خوابیده و آسیا در مقابل او می چرخد بدون آنکه کسی آنرا بچرخاند، پیغمبر صلَّى الله عليه وسلَّم تبسّمی نمود و فرمود: یا علی مگر نمی دانی که خدای متعال ملائکه ای دارد که در روی زمین در حال سِیْر هستند و خدمتگزار محمد صلَّى الله عليه وسلَّم و آل محمّداند تا روز قیامت (1).

و نظیر این جریان از بلال نقل شده که دیر آمد برای نماز، پیغمبر صلَّى الله عليه وسلَّم سبب را سؤال نمود، جریان را بیان کرد،پیغمبر صلَّى الله عليه وسلَّم فرمود: به فاطمه رحم


1) بحار، ج 43، ص28

کردی خدا به تو رحم کند (1).

و فاطمه علیها السَّلام می گوید: گاهی از اوقات جبرئیل گهوارۀ امام حسین علیه السَّلام را می جنبانید و این اشعار را می خواند:

إِنَّ فِي الجَنَّةِ نَهْراً مِنْ لَبَنْ *** لِعَلِيٌّ وَحُسَيْنِ وَحَسَن

كُلُّ مَنْ كانَ مُحِبّاً لَهُمُ *** يَدْخُلُ الْجَنَّةَ مِنْ غَيْرِ حَزَن (2)

یعنی همانا در بهشت نهری است از شیر برای علی و حسن و حسین علیهم السَّلام،و هرکسی که دوست آنان باشد بدون غصه وارد بهشت می شود.

(تقاضای انار و نزول مائدۀ بهشتی )

قال الله الحكيم (مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِها) (3).

فاطمه علیها السَّلام مریضه بود، امیرالمؤمنین علیه السَّلام تشریف آوردند به منزل، و فرمودند ای فاطمه چه چیزی از شیرینی و حلاوت دنیا دلت می خواهد؟

عرض نمود یا علی اشتهای انار دارم، امير المؤمنین علیه السَّلام در فکر فرو رفت ولیکن پولی نداشت اما رفت بطرف بازار، و یک در هم قرض کرد و یک دانه انار تهیه نمود، در حال برگشتن به خانه


1) فضائل الخمسه ، ج 3، ص 135

2) معالى السبطين ، ص61

3) انعام / 160

در بین راه که می آمد دید یک نفر پیرمرد مریض افتاده، امیرالمؤمنین علیه السَّلام آمد بالین سر آن پیر مرد، و فرمود: ای پیرمرد چه چیزی دلت می خواهد؟ عرض کرد یا علی پنج روز است که اینجا افتاده ام و مردم می آیند و می روند و اصلاً به من اعتناء نمی کنند،و حالا که شما فرمودی چه می خواهی؟ من دلم هوس انار کرده، امیرالمؤمنین علیه السَّلام و در فکر فرو رفت و با خودش گفت من یک دانه انار برای فاطمه علیها السَّلام خریده ام اگر به این سائل بدهم فاطمه را از آنار محروم کرده ام و اگر ندهم مخالفت قول خدا را نموده ام که می فرماید: ( وَأَمَّا السَّائِلَ فَلا تَنْهَرُ) (1)و نیز مخالفت قول پیغمبر را نموده ام که فرمود: سائل را رد نکنید ولو اینکه سوار بر اسب باشد، عاقبت انار را پاره کرد و به آن پیرمرد خورانید، و پیرمرد سرحال شد و عافیت پیدا کرد، و در همان هنگام فاطمه علیها السَّلام هم شفا یافت.

امیر المؤمنین علیه السَّلام با دست خالی برگشت به خانه در حالی که از فاطمه علیها السَّلام شرمنده بود، ناگهان وقتی فاطمه امیرالمؤمنین علیه السَّلام را دید از جا بلند شد و علی علیه السَّلام را به سینه گرفت و فرمود: چرا غصه داری، به عزت و جلال خدا از آن ساعتی که آن انار را به آن پیرمرد دادی من اشتهای انار از دلم رفت.

امیرالمؤمنین علیه السَّلام از سخن فاطمه خوشحال شد، ناگهان متوجه شد کسی دَرِ خانه را می زند، فرمود: کیست کوبندۀ در؟ گفت من سلمان فارسی هستم در را باز کن ،


1) الضحى / 10

امیرالمؤمنین علیه السَّلام در را باز نمود دید سلمان آمده و یک طبق سر پوشیده ای در دست دارد، مقابل امیرالمؤمنین علیه السَّلام قرار داد، حضرت فرمود: ای سلمان این طبق از کیست؟ سلمان گفت: از جانب خدا به رسولش و از جانب رسول خدا برای شما فرستاده شده.

وقتی روپوش را از روی طبق برداشت، دید نه عدد انار در میان طبق است، امیرالمؤمنین علیه السَّلام فرمود: سلمان اگر این طبق مال من است باید ده عدد انار داشته باشد، چون خدا میفرماید کسی که یک حسنه انجام داد خدا ده برابر آن را می دهد.

سلمان خندید و اناری از آستینش بیرون آورد و در طبق گذاشت و گفت یا علی به خدا قسم ده تا بود ولی می خواستم شما را تجربه و امتحان کنم (1).

آری برای فاطمه از بهشت مائده می آید مگر فاطمه از مریم کمتر است؟ که خدای متعال می فرماید: (كُلَّما دَخَلَ عَلَيْهَا زَكَريا المحراب وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً ) هر وقت زکریا به دیدن مریم می آمد می دید رزق جدیدی برای مریم آمده می گفت: (انّى لَكِ هذا قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللهِ إِنَّ اللهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشَاءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ) می پرسید این رزق از کجاست؟ حضرت مریم میگفت از جانب خداست و خدا به هرکسی بخواهد روزی بی حساب می دهد.

تازه مریم سیدۀ زنان عالَمَش بود ولی فاطمه سیدۀ زنان عالمیان است و پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله وسلَّم فرمود: (فاطمة سيّدة نساء العالمين).


1) مسند فاطمه، ص 30 و احقاق الحق ، ج 19 ، ص 150

(ایثار و گذشت حضرت زهرا علیها السَّلام)

قال الله الحكيم (وَيُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكِيناً وَيَتِياً وَأَسِيراً) (1)يعنى می خورانند طعامشان را براساس دوستی خدا به فقیر و یتیم و اسیر.

امام صادق علیه السَّلام در تفسیر این آیه فرمود: حسنین علیهما السَّلام در حالی که کودک بودند مریض شدند، پیغمبر به عیادت آنان آمد، در حالی که آن دو نفر نیز همراه پیغمبر بودند، یکی از آنها گفت: یا ابالحسن اگر برای این بچه ها نذر کنی خدا آنها را عافیت می دهد.

امیرالمؤمنین علیه السَّلام فرمود: من سه روز به شکرانۀ سلامتی آنها روزه می گیرم، و فاطمه علیها السَّلام فرمود: من هم سه روز روزه می گیرم، حسنین هم گفتند ما هم روزه می گیریم، و فضه خادمه هم گفت من هم سه روز روزه می گیرم، تا اینکه خدای متعال به این بچه ها سلامت و عافیت ،بخشید، و روزه گرفتند در حالی که چیزی برای افطار نداشتند، یک نفر از همسایگان امیرالمؤمنین علیه السَّلام به نام شمعون یهودی پشم ریسی داشت، حضرت آمد نزد شمعون یهودی و فرمود مقداری پشم بده دختر پیغمبر پشم ریسی کند و اجرت آن را سه صاع جو گرفت و برگشت، آنگاه دختر پیغمبر شروع کرد به ریستن ثلثی از پشمها و یک صاع جو برداشت آرد نمود و خمیر کرد و پنج قرص نان طبخ نمود،


1) دهر / 9

امیرالمؤمنین علیه السَّلام نماز مغرب را با پیغمبر در مسجد خواند و آمد به منزل سفره را پهن نمودند و همه نشستند، ناگاه دق الباب شد رفتند دَم دَر دیدند سائلی آمده و می گوید (السلام عليكم يا أَهْلَ بَيْتِ محمد صلَّى الله عليه وآله وسلَّم) من فقیری هستم از فقرای مسلمین از آنچه می خورید به من هم بدهید خدا از غذاهای بهشتی به شما بخوراند .

امیرالمؤمنین علیه السَّلام همۀ سفره را به فقیر داد، و آن شب را تا سحر گرسنه ماندند و غیر از آب چیزی نداشتند.

و فردای آن روز زهرای مریضه علیها السَّلام ثلث دیگری از پشمها را ریست و مقداری جو آرد نمود و خمیر کرد و نان پخت همین که سفره آماده شد و علی علیه السَّلام از مسجد آمد، دیدند سائل دیگری آمده و می گوید من يتيمم، به من غذا بدهید، این مرتبه هم امیرالمؤمین علیه السَّلام همۀ سفره را به یتیم داد، و خودشان با آب افطار نمودند ، و گرسنه خوابیدند.

و فردای آن روز بقیۀ جوها را آرد نمود و خمیر کرد و نان آماده شد، همین که سفره را پهن نمودند دیدند اسیری دَم دَر می گوید: (السلام علیکم یا اَهْلَ بَيْتِ محمّد صلَّى الله عليه وآله وسلَّم) شما ما را اسیر می کنید و گرسنه نگه می دارید، امیرالمؤمنین غذای آن شب را هم به اسیر داد.

اما دست بچه ها را گرفت و آمد محضر پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم، رسول خدا دیدند بچه های فاطمه از شدت گرسنگی مانند جوجه به خود می لرزند، فرمود: یا ابا الحسن چه قدر بر من ناگوار است که شما را به این حالت ببینم،

برویم به خانه ببینم دخترم فاطمه در چه حالی است.

پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم وارد خانۀ فاطمه شدند، دیدند زهرا در محراب عبادت مشغول نماز است، اما از شدت گرسنگی چشمانش باز نمی شود، پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم دخترش فاطمه را به سینه چسبانید و فرمود: پناه به خدا می برم سه روز است که شما گرسنه اید و من خبر ندارم، اینجا بود که جبرئیل نازل شد، و سوره هل اَتی را تلاوت نمود تا رسید به این آیه: ( إن هذا كانَ لَكُمْ جزاءاً وَكَانَ سَعْيُكُمْ مَشْكوراً) (1).

البته آيۀ اطعام و آیۀ ایثار از آیاتی است که نسخ شده و فقط امير المؤمنین علیه السَّلام به آن عمل نمود، و دیگران حق چنین کاری را ندارند چنانچه در روایتی در فروع کافی، ج 5، ص 65 اشاره به نسخ این آیات دارد و ما هم در کتاب راه راست ص 80 آن روایت را ذکر کرده ایم.

راوی می گوید: هرگاه پیغمبر صلى الله عليه وسلم از مسافرت بر می گشت اول می رفت به دیدن فاطمه.

در یکی از سفرهائی که پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم به مسافرت رفته بود فاطمه علیها السَّلام برای خود دو عدد النگوی نقره ای و یک گردنبند و گوشواره، و پرده ای برای در خانه تهیّه کرده بود، چون پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم از مسافرت برگشت مانند عادت همیشگی رفت به خانه فاطمه علیها السَّلام در حالی که اصحاب دَم در ایستاده بودند و نمی دانستند بایستند یا بروند توقف پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم دَر خانۀ فاطمه علیها السَّلام طولانی شده


1) بحار، ج 35، ص 237 و فضائل الخمسه ، ج 1، ص 255

بود بالأخره پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم از خانه فاطمه بیرون آمد در حالی که غضب از چهرهٔ پیغمبر نمایان بود وارد مسجد شد و رفت بالای منبر، فاطمه علیها السَّلام متوجه شد که این برخورد پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم به خاطر گردنبند و گوشواره و النگو و پرده ای است که تهیه نموده فلذا همه آنها را کَند و فرستاد خدمت پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم و به آن فرستاده گفت که به پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم بگو دخترت سلام می رساند و می گوید اینها را در راه خدا قرار بده.

وقتی پیغام فاطمه به پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم رسید، پیغمبر صلّشى الله عليه وآله و سلَّم سه مرتبه فرمود: (فداها اَبوها) یعنی پدرش فدایش باد، دنیا از برای محمّد و آل محمد نیست، و اگر دنیا در نزد خدا به اندازۀ بال مگسی ارزش داشت، به هیچ کافری ذره ای آب نوشیدنی داده نمی شد، آنگاه پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم مجدداً به خانه فاطمه رفت (1).

و در روایت دیگری دارد که امیرالمؤمنین علیه السَّلام چیزی از غنیمت های جنگی به فاطمه علیها السَّلام داد، و آن حضرت هم دو عدد النگو و یک پرده برای خانه تهیه نمود، وقتی پیغمبر از مسافرت برگشت به عادت همیشگی به دیدن فاطمه علیها السَّلام آمد، چون پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم وارد خانۀ فاطمه علیها السَّلام شد، فاطمه علیها السَّلام با خوشحالی به استقبال پدر رفت ولی تا پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم نگاهش به آن النگوها و پرده افتاد، نشست روی زمین و نگاهی به فاطمه علیها السَّلام کرد فاطمه علیها السَّلام گریان و محزون شد و گفت هیچ گاه پدرم با من چنین رفتاری نمی کرد،


1) بحار، ج 43، ص 20 از امالی صدوق و فضائل الخمسه ، ج 3، ص 133

پس فاطمه علیها السَّلام فرزندانش را صدا زد و النگوها را درآورد و به دست یکی از آنها داد و پرده را هم از در کند و به دیگری داد ، و گفت بروید نزد پدرم و سلام مرا به او برسانید، و بگوئید که دیگر از این کارها نخواهیم کرد، و اینها را به هر که می خواهید بدهید.

حسنین آمدند خدمت پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم و پیغام مادرشان را رساندند، و پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلم آنها را بوسید و روی زانو نشانید، و آن النگوها را شکست و قطعه قطعه نمود و بین اهل صُفه (1)تقسیم نمود، و همچنین پرده را پاره کرد و بین آنها تقسیم نمود و آنها به جای لنگ استفاده می کردند و این قدر وضع لباسشان ناجور بود که بعضی لُنگشان کوتاه بود که در نماز جماعت پیغمبر امر فرمود: زنها دیرتر از مردان سر از رکوع و سجود بردارند تا نگاهشان به عورت مردان نیفتد و این سنتی شد که زنها همیشه دیرتر از مردان سر از رکوع و سجود بردارند.

و از این روایت استفاده می شود که زمان پیغمبر زنها در جماعت شرکت داشته اند (2).

البته این دو روایت از طرق عامه و خاصه نقل شده ولی به نظر می رسد که ناراحت شدن پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم جنبۀ تربیتی داشته و إلّا فاطمه علیها السَّلام شأنش بالاتر از


1) اهل صُفه مهاجرین فقیری بودند که از مکّه هجرت کرده بودند و خانه و کاشانه نداشتند و چهارصد نفر بودند

2) بحار، ج 43، ص 83 از کافی و مکارم الاخلاق

این است که عملی انجام دهد که مورد رضایت خدا و پیغمبر نباشد، و شاید مأمور بوده اند به حسب ظاهر چنین گفتگوها را داشته باشند و یا اینکه این روایت از نسبت های ناروائی است که به حضرت زهرا علیها السَّلام داده اند، چنانچه در بحث بعدی نسبت های ناروا را ذکر می کنیم ولی این جمله جالب است که پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم سه مرتبه فرمود: (فداها أبوها) .

و بعید نیست که اصلاً این قضیه مربوط به فاطمه علیها السَّلام نباشد، و بلکه مربوط به یکی از زنان پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم باشد، چنانچه در نهج البلاغه خطبۀ 159 که دربارهٔ اخلاق پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلم می باشد چنین آمده (وَيَكونُ السَترُ على بَابِ بَيتِهِ فَتَكُونُ فِيهِ التصاوير ، فيقول يا فُلانَةَ غَيّبيه عَنّى فإنّي إذا نَظَرْتُ إِلَيْهِ ذَكَرْتُ الدُّنيا وَزَخارفها) .

یعنی پرده ای دَرِ خانۀ پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم بود که در آن نقش هائی بود به یکی از همسرانش فرمود: آن را از من دور کن که من وقتی به آن نگاه می کنم به یاد دنیا و زخارف دنیا می اُفتم.

(ایثار گردنبند و برکات آن)

جابر بن عبدالله انصاری می گوید: پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلّم نماز عصر را به جماعت خوانده بود، بعد از آنکه نافلهاش تمام شد طرف قبله نشست و مردم دور او حلقه زدند، در همین حال پیرمردی از مهاجرین عرب آمد که از شدت ضعف و پیری نمی توانست خود را نگه دارد،

پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلّم رو کرد به او که حالش را سؤال کند، آن پیرمرد گفت یا نبی الله من شکمم گرسنه است مرا طعامی بده و برهنه هستم لباسی به من بده و فقیر هستم مرا بی نیاز گردان، حضرت فرمود: من که چیزی ندارم ولکن (الدالِّ عَلَى الخَيْرِ كَفَاعِلِهِ) يعنى راهنمائی کنندۀ بر کار خیر مانند آن است که آن کار خیر را انجام داده باشد.

بعد فرمود: برو به منزل کسی که خدا و رسول را دوست می دارد، و خدا و رسول هم او را دوست می دارند، و خدا را بر خود مقدّم می دارد، و امر فرمود که برود به حجرۀ فاطمه علیها السَّلام، در حالی که خانه فاطمه علیها السَّلام چسبیده به خانه پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم بود، و به بلال فرمود این پیرمرد را به منزل فاطمه راهنمائی کن، آن پیرمرد با بلال راه افتادند تا رسیدند در خانه فاطمه علیها السَّلام همین که به دَمِ در رسید با صدای بلند صدا زد (السَّلامُ عَلَيْكُمْ يَا أَهْلَ بَيْتِ النُّبُوَّةَ وَمُخْتَلَفِ الْمَلَائِكَةِ وَمَهْبِطَ جبرئيل الروح الأمين بالتَّنزيل مِنْ عِنْدِ رَبِّ العالَمينَ).

سلام بر شما ای خاندان نبوت و ای محل رفت و آمد ملائکه وای محل هبوط جبرئیل امین وحی الهی، پس فاطمه سلام الله علیها جواب سلام او را داد و فرمود: تو کیستی ؟

در جواب گفت من پیرمرد عربی هستم که رفتم نزد پدرت در حالی که از راه دور آمده ام و گرسنه و برهنه هستم و لباس مناسبی ندارم کمک کنید خدا شما را رحمت کند.

و در آن موقع فاطمه و امیرالمؤمنین و پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلّم سه روز بود که غذایی

نخورده بودند و پیغمبر هم جریان را می دانست که وضع امیرالمؤمنین و فاطمه خوب نیست.

فاطمه علیها السَّلام رفت پوست گوسفندی را که حسنین علیهما السَّلام روی آن می خوابیدند آورد و به آن پیرمرد داد و فرمود: امید است که خدا بهتر از این را برای تو فراهم کند.

آن پیر مرد گفت ای دختر پیغمبر من شکایت از گرسنگی میکنم تو پوست گوسفند به من می دهی من این را چه کنم، دختر پیغمبر دست بُرد و گردنبند خود را درآورد و به آن پیرمرد داد و فرمود: برو این را به فروش امید است که خدا بهتر از آن را به تو عنایت کند.

پیر مرد اعرابی گردنبند را گرفت و روانه مسجد شد در حالی که پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلّم با اصحابش نشسته بود گفت یا رسول الله فاطمه علیها السَّلام این گردنبند را به من داد و فرمود آنرا بفروش شاید خدا گره کارت را بگشاید.

پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلّم گریه کرد و فرمود چگونه خدا گره کارت را باز نکند در حالی که فاطمه دختر پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلّم این هدیه را به تو داده، عمّار یاسر از جا بلند شد عرض نمود یا رسول الله اجازه می دهی این گردنبند را از او بخرم؟ پیغمبر صلى الله عليه وسلم فرمود: مانعی نیست ای عمار اگر جن و انس شریک در این گردنبند بشوند خداوند هیچ یک از آنها را به آتش عذاب نخواهد کرد، پس عمار گفت ای اعرابی این گردنبند را به چند می فروشی؟

گفت به یک شکم سیر شدن به نان و گوشت و یک بُرد یمانی که خودم را بپوشانم و نماز بگذارم و یک دینار که خودم را به خانواده ام برسانم، عمار گفت من بیست دینار طلا می دهم و دویست درهم نقره و یک بُرد یمانی، و مرکبی که تو را به خانواده ات برساند و نان و گوشتی که سیر وی، بعد پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلّم به آن پیر مرد فرمود: سیر شدی و پوشانده شدی، گفت : آری و بی نیاز شدم، پدر و مادرم فدایت باد.

پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلّم فرمود: پس فاطمه را دعا کن آن اعرابی گفت: خدایا آن چنان مرحمتی به فاطمه عطا کن که نه چشمی دیده باشد و نه گوشی شنیده باشد، و پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلّم آمین گفت و رو کرد به اصحابش و فرمود: خدا در دنیا به فاطمه عطا نموده، پدری مانند من که احدی از عالمیان مانند من نیست، و شوهری به او داده که اگر علی نبود هرگز کفوی برای فاطمه نبود، و حسن و حسین را به او عطا نموده که در عالمیان چنین نوادگانی برای انبیاء که سید جوانان اهل بهشت باشند نیست، بعد فرمود: آیا بیش از این بگویم؟ در حالی که در کنار پیغمبر سلمان و مقداد و عمار نشسته بودند گفتند: آری یا رسول الله.

پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلّم فرمود: روح الأمين جبرائیل بر من نازل شد و گفت چون فاطمه علیها السّلام از دنیا برود و به خاک سپرده شود دو ملک می آیند و از او سؤال می کنند (مَنْ رَبِّكَ) می گوید (الله ربي) آنگاه می گویند (مَنْ نبيُّكِ) می گوید پدرم، پس آنگاه می گویند (مَن وَلِيكِ) یعنی ولی و امام تو کیست؟ می گوید: این

شخص است که کنار قبرم ایستاده یعنی علی بن ابی طالب علیه السّلام، بعد فرمود: آیا بیش از این از فضائلش بگویم؟ که خدا عده ای از ملائکه را موکل او ساخته که او را از چهار طرف حفظ کنند، و در حال حیات و در قبر با او باشند و درود فراوان بر او و بر پدر و شوهر و فرزندان او می فرستند، بعد فرمود کسی که مرا زیارت کند بعد از وفاتم مانند کسی است که در حیاتم مرا زیارت کرده ،

و کسی که فاطمه علیها السّلام را زیارت کند مانند کسی است که مرا زیارت کرده،

و کسی که علی بن ابی طالب علیه السّلام را زیارت کند مانند کسی است که فاطمه علیها السّلام را زیارت نموده،

و کسی که حسن و حسین را زیارت کند مثل آن است که علی علیه السّلام را زیارت کرده،

و کسی که ذریۀ اینها را زیارت کند ، مانند کسی است که حسن و حسین را زیارت نموده و عمار آن گردنبند را گرفت با مشک خوشبو نمود، و لای بُردی پیچید و معطر کرد و داد دست غلامش و گفت این را ببر خدمت پیغمبر و خودت هم برای پیغمبر هستی.

وقتی آن غلام آمد خدمت پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلّم و گفته عمار را برای پیغمبر بازگو کرد، پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلّم فرمود: برو به خانۀ فاطمه و این گردنبند را به او بده و خودت هم از برای فاطمه علیها السّلام هستی.

این غلام آمد در خانۀ فاطمه و جریان را برای فاطمه تعریف کرد،

فاطمه علیها السّلام آن گردنبند را گرفت و غلام را هم در راه خدا آزاد نمود.

پس غلام خندید، حضرت پرسید چرا می خندی؟ عرض نمود عظمت و فراوانی برکت این گردنبند مرا به خنده درآورد، گرسنه ای را سیر کرد، و برهنه ای را پوشاند و فقیری را بی نیاز کرد، و غلامی را آزاد کرد و برگشت به دست صاحبش (1).

(اَذیت هائی که به حضرت زهرا علیها السّلام نمودند)

قال الله الحكيم (إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيا وَالْآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَاباً مُهيناً) (2).

خدای متعال می فرماید: کسانی که خدا و پیغمبرش را اذیت می کنند، خدای متعال در دنیا و آخرت آنها را لعنت می کند و عذاب ذلت باری برای آنها آماده کرده است.

و این آیه دربارۀ کسانی است که حق امیرالمؤمنین و فاطمه را غصب کردند، و آنها را اذیت نموده اند.

و پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلّم فرمود: کسی که فاطمه را اذیت کند مرا اذیت کرده، و کسی


1) مسند فاطمه، ص 191 و بحار، ج 43 ، ص 56

2) احزاب / 57

مرا اذیت کند خدا را اذیت نموده، و این معنای يؤذون الله و رسوله می باشد (1).

و فرمود: (إِنَّ اللهَ يَغْضِبُ لِغَضَبِ فاطِمَةَ وَيَرضى لرضاها) (2)یعنی خدا غضب می کند برای غضب فاطمه، و راضی می شود به رضایت فاطمه و این آیه مهمترین دلیل بر جواز لعن مخالفین است.

روزی پیغمبر اکرم صلَّى الله عليه وآله وسلّم بر فاطمه علیها السّلام وارد شد دید فاطمه ناراحت است، فرمود: ای فاطمه چرا ناراحتی؟ فاطمه عرض نمود حُمیرا یعنی عایشه به مادرم خدیجه افتخار می کند، و می گوید من مردی قبل از پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم ندیده بودم ولی مادرت قبلاً شوهر دیده بود و بیوه زن بود.

پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلّم فرمود: رَحِم مادر تو ظرف امامت ،بود، یعنی امامت از ذریّه و نسل او خواهد بود (3).

در حالی که در سورۀ هل أتی که همۀ صفات بهشت و نعمتهای آن را بیان می کند ، نامی از حورالعین نمی برد بخاطر احترام به فاطمه علیها السّلام (4)، ولی بی وفائی مردم را ببینید که امام صادق علیه السّلام وقتی گناهان کبیره را می شمارد و می فرماید: (اكْبَرُ الكَبائِرِ سَبْع بزرگترین گناهان کبیره هفت تا است:

شرک به خدای بزرگ،

و قتل نفس،


1) بحار، ج 43، ص25

2) بحار، ج 43، ص 19 و ص 54 و فضائل الخمسه ، ج 3، ص 155

3) بحار، ج 43، ص43

4) بحار، ج 43، ص 152

و خوردن مال یتیم،

و عقوق والدین،

و نسبت ناروا به زنهای محصنه،

و فرار از جنگ،

و انکار گفته های انبیاء که بر آنها نازل شده، بعد فرمود:

اما شرک به خدا همان چیزی است که خدا در حق ما نازل فرمود و پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم بیان نمود و مردم رَد کردند گفتۀ خدا و پیغمبر را،

و اما قتل نفس کشتن امام حسین علیه السّلام و یارانش بود،

و اما اكل مال یتیم خوردن اموال ما و حق ما بود،

و اما عقوق والدین که والدین حقیقی پیغمبر صلى الله عليه وآله وسلَّم و حضرت خدیجه ام المؤمنین است که بسیاری از مردم عاق رسول خدا و حضرت خدیجه اند،

و اما نسبت ناروا همان نسبتهائی است که به حضرت فاطمه در منبرها گفتند ،

و اما فرار از جنگ پس دست بیعت به امیرالمؤمنین علیه السّلام دادند کردند و از اطراف او گریختند،

و سپس فرار و اما انکار گفته های انبیاء علیهم السّلام پس انکار نمودند حق ما را و منکر گفته های انبیاء شدند (1).


1) تهذیب، ج 4، ص 149 ، و مفتاح الكتب الأربعه ، ج 27 ، ص 252

(نمونه ای از نسبت های ناروا به فاطمه علیها السّلام)

اینک سخن از نسبت های ناروائی است که به حضرت فاطمه علیها السّلام دادند:

چنانچه در احادیث عامه و خاصه ذکر شده و منافات با عصمت حضرت زهرا علیها السّلام دارد.

از جمله اینکه شخصی به فاطمه علیها السّلام خبر داد که امیرالمؤمنین علیه السّلام از ابو جهل خواستگاری نموده.

فاطمه غضبناک شد و دست حسنین و ام کلثوم را گرفت و آمد خدمت پیغمبرصلَّى الله عليه وآله وسلَّم برای شکایت، وقتی امیرالمؤمنین علیه السّلام به خانه آمد دید فاطمه علیها السّلام نیست و نگران شد و ندانست که قصه چیست و خجالت کشید او را از منزل پدرش صدا بزند فلذا آمد مسجد و مشغول نماز و دعا شد، و از آن طرف پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم چون غصه و نگرانی فاطمه را مشاهده کرد آب به صورت فاطمه پاشید و لباس هایش را پوشید و رفت به مسجد و برای رفع حزن فاطمه دعا نمود، عاقبت دید فاطمه خوابش نمی برد و قراری ندارد، پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم فرمود: دخترم بلند شو برویم، و حسنین را در بغل گرفت و دست ام کلثوم را به فاطمه علیها السّلام داد، و آمدند به خانه دیدند امیرالمؤمنین به خواب رفته، پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم پایش را به پای امیرالمؤمنین فشار داد و فرمود: (قُم یا ابا تراب) ای ابو تراب بلند شو چه افراد ساکن را نگران کرده ای و فرمود ابوبکر و عمر و طلحه را صدا بزن بیایند، وقتی آنها جمع شدند پیغمبر فرمود: یا علی آیا ندانستی که

فاطمه پاره تن من است کسی که او را اذیت کند مرا اذیت کرده و کسی که مرا اذیت کند خدا را اذیت کرده چه در حال حیات من و چه بعد از ممات من، امیرالمؤمنین عرض نمود چرا یا رسول الله؛

پیغمبر فرمود: چه چیز باعث شد که چنین کنی عرض نمود به آن خدائی که شما را به حق فرستاد هیچ چیز از من سر نزده و چنین فکری هم با خودم نکرده بودم، پیغمبر فرمود: تو راست می گوئی و فاطمه هم راست می گوید، آنگاه فاطمه خوشحال شد و تبسّم نمود (1).

و نظیر این جریان روزی فاطمه علیها السّلام وارد خانه شد دید امیرالمؤمنین علیه السّلام سرش را روی زانوی کنیزی گذاشته، به غیرت فاطمه علیها السّلام برخورد نمود، از شوهرش اجازه گرفت که برود نزد پدرش در آن هنگام جبرئیل بر پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم نازل شد، و گفت یا رسول الله فاطمه دارد می آید برای شکایت از علی علیه السّلام پس شکایت او را درباره علی علیه السّلام قبول نکن، تا اینکه فاطمه آمد و شکایت کرد و پیغمبر فرمود برگرد به علی بگو علی رغم رضایت من چنین کردی.

آنگاه فاطمه این جمله را سه بار تکرار کرد، حضرت فرمود: شکایت مرا به حبیبم رسول خدا بُردی؟ و بدا به حال من و خدا را شاهد می گیرم ای فاطمه که این کنیز را در راه خدا آزاد خواهم کرد (2).


1) علل الشرایع، ب 149

2) بحار، ج 43، ص 147 از علل الشرایع

البته این جریان، هم منافات با عصمت فاطمه علیها السّلام و هم منافات با عصمت امیرالمؤمنین علیه السّلام و هم منافات با عصمت پیغمبر دارد ولیکن وقتی چنین نسبت های ناروا در کتب خاصّه موجود باشد در کتب عامه یقیناً بیش از اینها خواهد بود.

و نظیر این جریان است نسبت وصیت فاطمه به امیرالمؤمنین که یک شبانه روز اختصاص به همسر جدید بده و یک شبانه روز به فرزندانم، مگر امیرالمؤمنین خودش مُجری عدالت نیست و احتیاج به سفارش دارد.

(مزد رسالت چیست ؟ )

قال الله الحكيم ﴿قُلْ لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا المَوَدَّةَ فِي القُربى) (1).

همۀ انبیاء برای رسالتشان و زحماتی که متحمل می شدند اجر و مزدی طلب نمی کردند و چیزی نمی خواستند و می گفتند: ﴿ وَمَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أخري إِلَّا عَلى رَبِّ العالَمينَ) (2).

یعنی ما مزدی برای رسالت نمی خواهیم و نیست اجر ما مگر بر پروردگار عالمیان.

و همچنین پیغمبر خاتم اجر و مزدی برای رسالت نمی خواست، الّا اینکه


1) شوری/ 23

2) شعراء / 180/164/145/12/109 و هود / 51/29 و انعام / 90 و فرقان / 57

خدای متعال به او دستور داد که بگو من اجر و مزدی برای رسالت نمی خواهم مگر مودّت و دوستی به ذوی القربی و خویشان و اهل بیت من ، بنابراین دوستی اهل بیت که در رأس همهٔ آنها فاطمه علیها السّلام است، مزد رسالت است آن هم خدا واجب فرموده ، نه اینکه پیغمبر از پیش خود فرموده باشد، زیرا پیغمبر از روی هوای و هوس و دلخواه خود سخن نمی گوید بلکه هر چه می گوید از جانب وحی الهی است که قرآن می فرماید: (ما يَنْطِقُ عَنِ الهَوَى إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى) (1)آیا امت پیغمبر به وظیفۀ خود عمل نمود و اجر و مزد رسالت را اداء نمود یا نه؟

ابن عباس می گوید : وقتی آیۀ (قُلْ لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا المَوَدَّةَ في القُربی) نازل شد، گفتند یا رسول الله خویشان تو کیانند که خدا مودّتشان را بر ما واجب نموده ؟

فرمود علی و فاطمه و فرزندان آنها است.

و این روایت در بیش از چهل طریق از احادیث اهل تسنن آمده است (2).

(اختلاف امّت در امر خلافت)

قال رسول الله صلَّى الله عليه وآله وسلَّم (إِنَّ أُمَّةَ مُوسى َعلیه السّلام افْتَرَقَتْ بَعْدَه عَلى إِحْدَى وَسَبْعِينَ فِرْقَة ، فِرْقَةٌ مِنها ناجِيَةٌ وَسَبْعُونَ فِي النَّار،


1) نجم / 3

2) بحار، ج 29، ص 341

وَافْتَرَقَتْ أُمَّةُ عيسى علیه السّلام بَعْدَهُ عَلَى اثْنَتَينِ وَسَبْعِينَ فِرْقَة فِرْقَةٌ مِنْها ناجِيَةٌ وَإحْدَى وَسَبْعُونَ فِي النَّار، وَإِنَّ أُمَّتِي سَتَفْتَرِقُ بَعْدِي عَلى ثَلاثَ وَسَبْعِينَ فِرْقَةً ، فِرْقَةٌ مِنْهَا نَاجِيَةٌ وَاثْنَتَانِ وَسَبْعُونَ فِي النَّار) (1)

پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم فرمود: امت موسی علیه السّلام بعد از او به هفتاد و یک گروه متفرق شدند، که یک فرقهٔ آنها اهل نجات اند و هفتاد فرقۀ دیگر در آتش اند.

و امت عیسی علیه السّلام به هفتاد و دو گروه متفرّق شدند، که یک فرقهۀ آنها اهل نجات اند و هفتاد و یک فرقۀ دیگر در آتش اند، و زود است که اُمّت من بعد از من به هفتاد و سه فرقه متفرّق شوند، که یک فرقه آنها اهل نجات خواهند بود، و بقیه در آتش اند.

و در حدیث دیگری امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود: سیزده فرقه از این هفتاد و سه فرقه خودشان را از دوستان من می دانند ولی یک فرقۀ آنها اهل بهشت اند که میان رُو هستند (و دربارهٔ اهل بیت غُلوّ نمی کنند و قائل به تفویض هم نمی شوند) و دوازده فرقۀ دیگر از دوستان من در آتش اند (2)

و رسول اکرم صلَّى الله عليه وآله وسلَّم آن همه سفارشات در امر خلافت و جانشینی خود فرمود: چه در غدیر خم که فرمود: (مَنْ كُنْتُ أَنا نَبيُّهُ فَعَلي آميره) و چه در جاهای دیگر که فرمود: (خُلَفَاني اثنا عَشَرَ كُلُّهُم مِن قریش) یعنی خلفا و جانشینان من


1) بحار، ج 28، ص 4 و خصال، ص 85

2) بحار، ج 28، ص 5

دوازده نفرند و همۀ آنان از قریشند، و این روایت مورد اتفاق شیعه و سنی است فلذا هر چه می کنند که عدد دوازده را درست کنند نمی شود، و تازه خلفائی که حق امير المؤمنین علیه السّلام را غصب کردند از قریش نیستند، ولی در همان روز اول بعد از وفات پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم، مسیر خلافت را عوض نمودند، و همه رفتند به سوی باطل چنانچه امام باقر علیه السّلام فرمود:

(اِرتَدَّ النَّاسُ بَعْدَ رَسُول الله إلا ثلاثةٌ أَوْ أَربعة) (1)

یعنی همۀ مردم بعد از پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم مرتد شدند و از دین برگشتند مگر سه یا چهار نفر، که سلمان و ابی ذر و مقداد و عمار ماندند، و بقیه رفتند دنبال کار خودشان، و عدّه ای هم رفتند در مسجد النبی در آن قسمتی که بنی ساعده سقف زده بودند، نشستند، و شورای سقیفه را تشکیل دادند که آن شورا را شورای ملعونه هم می گویند.

چون در آن شورا بود که حق امیرالمؤمنین را غصب کردند، و سفارشات پیغمبر را نادیده گرفتند، به بهانۀ اینکه علی جوان است و طرفدار اولاد عبدالمطلب خواهد بود (2).

و روایتی دربارۀ شورای بزرگ و کوچک وارد است و طالبین آن به کتاب علائم الظهور حضرت والد مراجعه نمایند.


1) بحار، ج 28، ص 238

2) بحار، ج 28، ص 316

سلمان می گوید: امیرالمؤمنین علیه السّلام مشغول غسل پیغمبر بود که من به او خبر دادم که الآن ابی بکر روی منبر پیغمبرصلَّى الله عليه وآله وسلَّم نشسته و با هر دو دست دارند با او بیعت می کنند، امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود: می دانی اول کسی که با او بیعت کرد که بود؟ گفتم: نه، ولی پیرمردی که به عصایش تکیه داده بود رفت بالای منبر گریه کنان دست بیعت به او داد و گفت الحمد لله که نمردم و تو را در این مکان دیدم.

امیرالمؤمنین فرمود: او شیطان لعین بوده.

سلمان می گوید: چون شب شد امیرالمؤمنین علیه السّلام فاطمه را سوار چهارپا نمود، و دست حسنینش را گرفت و یکا یک خانه های مهاجر و انصار و اهل بدر را کوبید و آنها را به حق خویش یادآوری فرمود و طلب نصرت و یاری نمود، کسی جز چهار نفر جواب نداد، گرچه چهل نفر هم قول دادند صبح بیایند با اسلحه و سرهای تراشیده، اما نیامدند تا سه شب امیرالمؤمنین کارش همین بود غیر از ما چهار نفر کسی نیامد، و چون امیرالمؤمنین علیه السّلام بی وفائی آنها را دید ملازم خانه اش شد و مشغول جمع آوری قرآن شد، تا اینکه ابی بکر فرستاد سراغ او برای بیعت .

از این روایت معلوم می شود چند روز بین وفات پیغمبر و هجوم به فاطمۀ فاصله شده چون سه شب طلب نصرت می نمود و چند روز هم مشغول جمع آوری قرآن بود (1).


1) بحار، ج 28، ص 264

(انکار خلافت ابی بکر از جانب مهاجر و انصار )

ابان بن تغلب می گوید: به امام صادق علیه السّلام گفتم آیا کسی از اصحاب پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم خلافت ابی بکر را انکار نمود یا نه؟

حضرت فرمود: آری دوازده نفر انکار و مخالفت کردند، اما از مهاجرین، خالد بن سعید که از بنی امیه بود و سلمان فارسی، و ابوذر غفاری و مقداد بن اسْود و عمار یاسر، و بریدۀ اسلمی، و از انصار ابوالهیثم بن تيهان، و سهل بن حُنيف، و عثمان بن حُنيف، و حزيمة بن ثابت ، واُبي بن كعب ، و ابو ایوب انصاری ، بودند.

وقتی ابی بکر روی منبر نشست اینها با یکدیگر مشورت کردند بعضی گفتند می رویم او را از منبر پائین می کشیم، و بعض دیگرشان گفتند اگر این کار را کردید به خدا قسم کمک به قتل نفس خود کرده اید، و خدای متعال می فرماید: ﴿ وَلا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ) (1)، گفتند پس برویم محضر امیرالمؤمنین علیه السّلام و با حضرت مشورت کنیم و از او نظرخواهی کنیم، پس آمدند محضر امیرالمؤمنین علیه السّلام و گفتند یا امیرالمؤمنین حقی را که تو سزاوار آن حق بودی ترک کردی چون ما از پیغمبر شنیدیم که فرمود:

(عَليَّ مَعَ الحَقِّ والحَقُّ مَعَ عَلَيَّ يَميلُ مَعَ الحَقِّ كَيْفَ مال) .


1) بقره / 195

یعنی پیغمبر فرمود: علی با حق است و حق هم با علی است و علی علیه السّلام به هر سو که حق باشد تمایل دارد، و گفتند ما می خواستیم برویم او را از منبر پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم پائین بیاوریم، آمدیم خدمت شما ببینیم شما چه دستور می دهی، حضرت فرمود: به خدا قسم اگر این کار را می کردید نبودید شما مگر جنگجویان ولی شما مانند نمک همراه غذا هستید، و مانند سرمۀ چشم یعنی عدۀ شما کم است.

و اگر شما این کار را شروع کردید آنها هم به سراغ شما و من خواهند آمد، و من ناگزیر از دفاع می شوم، و پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم قبل از وفاتش مرا موعظه کرد و فرمود: یا اباالحسن این امت بعد از من به تو خیانت خواهند کرد و مانند سامری و پیروانش گوساله پرست می شوند، گفتم یا رسول الله در آن هنگام چه کنم؟ فرمود: اگر یار و یاور داشتی با آنها مقابله کن و اگر یاور نداشتی دست نگه دار و خونت را حفظ کن تا مظلومانه به من ملحق شوی، و چون پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم از دنیا رفت من مشغول غسل و کفن او بودم و بعد هم با خودم عهد کردم که عبا به دوش نگیرم مگر برای نماز تا اینکه قرآن را جمع آوری کنم، و انجام دادم،سپس دست فاطمه و حسن و حسین را گرفتم و دور خانۀ مهاجر و انصار گرداندم و آنها را دعوت به یاری خود نمودم، امّا غیر از چهار نفر یعنی سلمان، و ابوذر، و عمار، و مقداد، کسی جواب مرا نداد،

ولی در عین حال شما بروید همگی نزد آن مرد و آنچه را که از پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم شنیده اید به او بگوئید تا حّجت بر او تمام شود، پس اینها رفتند و دور منبر رسول خدا حلقه زدند وقتی ابوبکر بر فراز منبر قرار گرفت یکی یکی همۀ آنها سخن گفتند و گفته های پیغمبر را یادآوری کردند و از امیرالمؤمنین حمایت نمودند،

اول خالد بن سعید گفت ای ابابکر از خدا بترس، الخ.

دوم سلمان گفت، کردید و نکردید و ندانستید چه کردید، الخ.

سوم ابوذر گفت، ای گروه قریش بد قباحتی را مرتکب شدید، الخ .

چهارم مقداد گفت، ای ابابکر برگرد از ظلمی که کرده ای، الخ.

پنجم بریده گفت، «اِنّا لله وإنّا إليه راجعون» ای ابابکر آیا خودت را به فراموشی زده ای یا خودت را گول می زنی، الخ.

ششم اُبي بن کعب گفت: ای ابابکر انکار نکن حق را که خدا برای دیگری قرار داده، الخ.

یکی یکی سخن گفتند به طوری که ابوبکر از جواب عاجز ماند و گفت (وَلّيتُكُم وَلَسْتُ بِخَيرِكُمْ أَقيلوني أقيلوني) (1).

یعنی من سرپرست شما شده ام، ولی بهتر از شماها نیستم، برگردانید مرا برگردانید مرا.


1) بحار، ج 28، ص 189

(مناظرۀ جالبی با ابی بکر)

بعد از آنکه مردم با ابی بکر بیعت کردند و علی علیه السّلام را خانه نشین کردند، ابوبکر هرگاه امیرالمؤمنین علیه السّلام را می دید، با چهرۀ گشاده و روی باز با علی علیه السّلام مواجه می شد اما می دید چهرهٔ علی علیه السّلام گرفته و ناراحت است فلذا سعی می نمود که از دل علی بیرون بیاورد و معذرت خواهی کند، تا اینکه روزی حضرت را در جای خلوتی ملاقات نمود و گفت: یا ابا الحسن به خدا قسم من نقشه ای برای این کار نکشیده بودم و رغبتی هم برای این کار نداشتم و نه مالی داشتم و نه عشیرۀ زیادی، خودشان مرا انتخاب کردند، و چرا از من ناراحتی و به چشم دیگر به من نگاه می کنی؟

حضرت فرمود: تو که رغبت به این کار نداشتی و به خودت هم اطمینان نداشتی که از عهدۀ این کار برآئی، پس چه چیز تو را به این کار واداشت؟

ابوبکر در جواب گفت حدیثی از پیغمبر شنیدم که فرمود (لا تَجْتَمِعُ أُمّتي على ضلال) یعنی امّت من اجتماع بر خطا و گمراهی نخواهند کرد، و چون دیدم که امّت اجتماع کرده اند، من هم پیروی از حدیث پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم نمودم و گفتم محال است که اجتماعشان برخلاف هدایت باشد، پس جواب مثبت به آنها دادم و قبول کردم، و اگر می دانستم که یک نفر با این کار مخالف است هرگز قبول نمی کردم.

حضرت فرمود: مگر نمی گوئی که پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم فرمود امت من بر ضلالت جمع نمی شوند،

آیا من از امت بودم یا نبودم؟ گفت چرا، فرمود آن گروهی که با تو مخالفت کردند مانند سلمان و ابی ذر و عمار و مقداد و ابن عباده و گروهی از انصار اینها از امت بودند یا نبودند؟ گفت همۀ اینها از امت هستند.

فرمود: پس چگونه به حدیث پیغمبر احتجاج می کنی و حال آنکه این همه مخالف داشتی و حال آنکه اینها از کسانی نبودند که بد باشند و یا در مصاحبت با پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم کوتاهی کرده باشند.

ابوبکر گفت من خبر از مخالفت اینها نداشتم تا اینکه مطلب تمام شد، بعد فهمیدم که اینها مخالف با انتخاب من بوده اند، و بعد هم ترسیدم که اگر خلافت را از خودم دفع کنم مردم مرتد شوند و دو دستگی ایجاد شود.

حضرت فرمود: خوب حال بگو ببینم کسی که مستحق این خلافت است به چه چیزی استحقاق پیدا می کند؟

ابوبکر گفت به نصیحت گری، و وفاء، و حسن سیرت، و عدالت پیشگی، و علم به کتاب و سنّت پیغمبر، و قضاوت بین مردم، و زهد در دنیا و انصاف در حق مظلومین و ساکت شد.

حضرت فرمود: آیا سبقت در اسلام و قرابت و خویشاوندی چه ؟

گفت چرا سابقه و قرابت هم امتیاز است.

حضرت فرمود: تو را به خدا ای ابابکر آیا این خصلت ها در تو موجود است یا در من؟

ابوبکر گفت بلکه در شما یا ابا الحسن، حضرت فرمود: تو را به خدا من زودتر از همه مسلمانان به پیغمبرصلَّى الله عليه وآله وسلَّم ایمان آوردم یا تو؟ گفت شما.

حضرت فرمود: تو را به خدا پیغمبر را در روز هجرت من حفظ کردم یا تو ؟ گفت شما.

فرمود: تو را به خدا قسم آیۀ«إِنّما ولیّکم الله» در حق تو نازل شد یا در حق من ؟ گفت: شما.

فرمود: تو را به خدا قسم در روز مباهله صلَّى الله عليه وآله وسلَّم پیغمبر با من و اهل بیت و فرزندان من به مباهله رفت یا با تو، گفت با شما.

و فرمود تو را به خدا، آیۀ «اِنّما يُريدُ الله» برای من و اهل بیت من نازل شده یا برای تو و اهل بیتت؟ گفت برای شما و اهل بیت شما.

و فرمود تو را به خدا آیۀ «یوفون بالنذر» در حق من نازل شده یا در حق تو ؟ گفت در حق شما.

و فرمود: تو را به خدا آن ندای آسمانی که گفت (لا فتى إلا علي لا سيف إلا ذوالفقار) دربارۀ تو بود یا دربارهٔ من؟ گفت درباره شما.

و فرمود تو را به خدا، آن کسی که غم و غصه را از چهره پیغمبر و مسلمانان به سبب قتل عمر بن عبد ود دفع نمود تو بودی یا من؟ گفت شما.

و فرمود: تو را به خدا، پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم مرا به همسری فاطمه علیها السّلام انتخاب نمود به امر خدا یا تو را؟ گفت شما را،

و فرمود: تو را به خدا پدر حسن و حسین که پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم فرمود اینها سیّد جوانان اهل بهشتند و پدرشان بهتر از آنها است آیا تو هستی یا من؟ گفت شما.

و فرمود: تو را به خدا من بودم که شاهد آخرین کلام پیغمبر و سرپرست غسل و دفن پیغمبر بودم یا تو ؟ گفت شما.

و فرمود: تو را به خدا پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم در حق تو فرمود (علي أقضاكم) یا در حق من ؟ گفت در حق شما.

و فرمود: تو را به خدا پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم به اصحابش نسبت به تو فرمود سلام به امیرالمؤمنین کنید یا نسبت به من ؟ گفت نسبت به شما.

و فرمود: تو را به خدا پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم به تو فرمود (أنت صاحب لوائي في الدنيا والآخرة يا به من؟ گفت بلکه به شما.

و فرمود: تو را به خدا پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم دربارۀ تو فرمود (الحقُّ مَعَ عَليَّ وَعَلِيٌّ مَعَ الحَقِّ) يا دربارۀ من؟ گفت دربارۀ شما.

مرتب یکی یکی فضائل و مناقبی که خدا برای امیرالمؤمنین علیه السّلام قرار داده بود یادآور می شد، و ابی بکر می گفت بلکه همۀ اینها دربارۀ شماست.

حضرت فرمود پس بواسطهٔ این امور انسان مستحق خلافت و جانشینی پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم می شود.

و فرمود پس چه چیزی تو را مغرور کرد نسبت به خدا و پیغمبر و دین خدا، و حال آنکه تو خالی و برهنه بودی از آن چه را که اهل دین محتاج به آن هستند،

اینجا بود که ابوبکر گریان شد و گفت: یا ابا الحسن راست می گوئی، به من مهلت بده که دربارهٔ وضعیت خود و آنچه را که از شما شنیدم فکر کنم.

حضرت فرمود مانعی ندارد، و ابوبکر برگشت و آن روز را تا شب با خودش فکر کرد و کسی را راه نداد، و عمر چون خبر ملاقات ابی بکر و امیرالمؤمنین را شنید بین مردم گردش می کرد و آن شب را ابوبکر به خواب رفت، و پیغمبر را در عالم رؤیا دید و به پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم سلام کرد، پیغمبر صورتش را برگرداند ابی بکر میگوید آمدم مقابل صورت پیغمبر صلى الله عليه وسلم پس سلام نمودم، پیغمبر جواب نداد عرض کردم یا رسول الله آیا دستوری داده بودی که من انجام نداده باشم.

پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم فرمود در حالی جواب تو را می دهم که تو با خدا و رسولش دشمنی کرده ای و با کسی که دوست خدا و رسول خداست دشمنی و عداوت کرده ای، و فرمود: حق را به اهلش برگردان.

گفتم اهلش کیست؟ پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم فرمود چه کسی دربارۀ حق تو عتاب و خطاب کرد جز علی علیه السّلام، گفتم یا رسول الله به امر شما حق را به او بر می گردانم.

راوی می گوید چون صبح شد ابی بکر گریه کنان آمد خدمت امير المؤمنین علیه السّلام و گفت دستت را بده بیعت کنم پس با امیرالمؤمنین علیه السّلام بیعت نمود، و خلافت را به علی علیه السّلام واگذار نمود، ابی بکر عرض نمود بروم مسجد پیغمبر و جریانی که بین من و شما واقع شده با این خوابی که دیده ام برای مردم تعریف کنم و خودم را از خلافت عزل کنم و امارت را به شما تسلیم کنم.

حضرت فرمود: آری، آنگاه از محضر حضرت بیرون رفت در حالی که نفس می زد و رنگش تغییر کرده بود که ناگهان عمر با او مصادف شد در حالی که دنبال او می گشت، گفت چگونه هستی ای خلیفه پیغمبر ؟

جریان را از اول تا آخر برای عمر بیان کرد، عمر گفت تو را به خدا ای خلیفه پیغمبر مبادا به سحر بنی هاشم گول بخوری و این اولین کار سحر آمیزشان نیست.

و مرتب در گوش ابی بکر خواند تا اینکه او را منصرف کرد و گفت محکم و استوار بر این منصب پایدار باش.

و امیرالمؤمنین علیه السّلام آمد به مسجد ببیند چه قضایائی اتفاق افتاده، دید احدی در مسجد نیست، متوجه شد که او را منصرف کرده اند، رفت کنار قبر پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم نشست و عمر آمد و گفت یا علی اینکه فکر کرده بودی مشکل تر از این حرفها است، حضرت متوجه شد که عمر دست از فتنه خود برنمی دارد و برگشت به خانه (1).


1) بحار، ج 29، ص 2 و خصال، ص 550 ح 30

(مناظرۀ دیگری در امر خلافت)

و نظیر این جریان است ملاقات ابی بکر با امیرالمؤمنین علیه السّلام در کوچۀ بنى النجّار، که به حضرت سلام کرد و مصافحه نمود و گفت یا ابا الحسن آیا در دلت چیزی و کدورتی است از اینکه مردم مرا به خلافت انتخاب کرده اند؟ و اکراه داشتی از بیعت با من؟ به خدا قسم من این کار را نمی خواستم الّا اینکه مسلمانان اجتماع کردند بر انتخاب من و منهم مخالفت با آنها نکردم، چون پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم فرموده بود (لا تجتمع أُمّتي على الضَّلال) یعنی امت من بر ضلالت اجتماع نخواهند نمود.

حضرت فرمود: آری ای ابابکر آن امتی که عهد و پیمان پیغمبر را بعد از خودش نشکسته باشند و وفادار به عهد و پیمان خدا باشند و عهدشکنی نکرده باشند.

ابوبکر گفت به خدا قسم اگر کسی که مورد اطمینان است شهادت بدهد که شما اَحَق به خلافت هستی، من خلافت را به شما واگذار می کنم، خوشش بیاید یا بدش بیاید.

حضرت فرمود ای ابابکر کسی مطمئن تر و موثق تر از پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم سراغ داری، در حالی که در چهار جا از تو بیعت گرفت، و از جماعتی که از جمله آنها عمر و عثمان بود برای من بیعت گرفت.

اول در (یوم الدار) بیعت نمودید، (اولین روزی که پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم ادعای نبوت نمود، چهل نفر از بزرگان قریش را دعوت نمود و آبگوشتی برای آنان تهیه نمود و بعد فرمود: اول کسی که به من ایمان بیاورد جانشین من خواهد بود، و سه مرتبه این جمله را تکرار نمود، و کسی جواب نداد جز على علیه السَّلام) .

دوم در (بيعة الرضوان) تحت الشجره زیر درخت بیعت نمودید،

سوم در (خانۀ ام سلمه).

و چهارم در (غدیر خم) بعد از برگشتن از حجة الوداع و همه گفتید (سمِعنا واطعنا) شنیدیم و اطاعت نمودیم.

پیغمبر فرمود: خدا و رسولش بر شما گواه است، همه گفتید آری خدا و رسولش بر ما شاهد باشد.

پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم فرمود: پس بعضی از شما شهادت دهید بر بعض دیگر و حاضرین به غائبین برسانند، و هر که شنیده به آنکه نشنیده برساند.

همه گفتید (نعم یا رسول الله)، و همه بلند شدید به پیغمبر و به من تبریک گفتید به خاطر کرامتی که خدا برای ما قرار داده بود،و عمر هم نزدیک من آمد و دست به شانه ام زد و در حضور شما گفت (بَخٌ بَعَ يابن ابي طالب أَصْبَحْتَ مَولانا ومولى المؤمنين) یعنی آفرین آفرین ای پسر ابو طالب صبح نمودی در حالی که مولای ما و مولای مؤمنین شدی.

ابوبکر گفت یا امیرالمؤمنین مرا به مطلبی یادآوری نمودی که اگر پیغمبر می بود شهادت او را هم می شنیدم،

حضرت فرمود خدا و پیغمبر گواه بر این بیعت هستند.

ای ابابکر اگر پیغمبر را زنده ببینی و به تو بگوید به من ظلم کرده ای در اینکه حق مرا گرفته ای آن حقی که خدا و رسولش برای من قرار داد نه برای تو و سایر مسلمانان آیا خلافت را به من واگذار می کنی و خودت را خلع می کنی؟

ابوبکر گفت یا ابا الحسن مگر می شود که پیغمبر را بعد از مرگش زنده ببینم و این چنین به من بگوید؟ فرمود: آری.

ابوبکر گفت: پس اگر حق است پیغمبر را به من نشان بده.

حضرت پرسید که خدا و پیغمبر را شاهد میگیری که وفا کنی به آنچه که گفتی؟

ابوبکر گفت آری؛

امیر المؤمنین علیه السَّلام فرمود: بلند شو تا برویم به مسجد قبا، چون به مسجد رسیدند حضرت پیش افتادند، و ابی بکر از پشت سرش می آمد، یک وقت پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم در طرف قبلۀ مسجد نمایان شد تا چشم ابوبکر به پیغمبر افتاد مانند کسی که غش کند با صورت به زمین افتاد.

پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم صدا زد سرت را بلند کن ای ذلیل فتنه گیر شده، ابوبکر سرش را بلند نمود و گفت لبیک یا رسول الله آیا بعد از مرگ زنده شده ای؟

حضرت فرمود: وای بر تو ای ابابکر آن کسی که مردگان را زنده می کند بر هر چیزی قدرت دارد، و ابوبکر ساکت شد و چشم به پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم دوخت.

پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم فرمود: وای بر تو ای ابابکر آیا فراموش کردی آنچه را که با

خدا و رسولش در چهار موطن با علی پیمان بستی.

گفت: فراموش نکرده ام یا رسول الله،

پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم فرمود: پس چرا با علی علیه السَّلام بگو مگو می کنی و تو را به آن عهد و پیمانها یادآوری می کند و تو می گوئی فراموش کرده ام، و پیغمبر همه آن گفتگوهائی که بین علی علیه السَّلام و ابی بکر اتفاق افتاده بود بیان فرمود بدون اینکه یک کلمه کم و زیاد بگوید.

ابوبکر گفت یا رسول الله آیا برای من تو به ای هست، و آیا اگر خلافت را به امیرالمؤمنین علیه السَّلام تسلیم کنم خدا از من می گذرد؟

پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم فرمود: آری ای ابابکر و منهم نزد خدای متعال ضامن تو می شوم اگر به عهدت وفا کنی آنگاه پیغمبر غائب شد.

ابی بکر چسبید به امیرالمؤمنین علیه السَّلام و گفت الله الله دربارۀ من، بیا با هم برویم به مسجد النبی تا به منبر بروم و جریانی را که مشاهده کردم و آنچه را که از پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم دیدم و آنچه را که به من امر نمود برای مردم بگویم و خودم را از این کار خلع کنم و خلافت را به شما تسلیم نمایم.

امیرالمؤمنین علیه السَّلام فرمود: من با تو هستم اگر شیطانت تو را رها کند.

ابوبکر گفت اگر رها نکند من او را رها می کنم و با او مخالفت می کنم.

حضرت فرمود: تو او را مخالفت نخواهی کرد و اطاعتش می کنی، و اینهائی را که مشاهده کردی برای اتمام حجت بیشتری است برای تو .

و دستش را گرفت و از مسجد قبا خارج شدند که بروند به مسجد

پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم و ابوبکر رنگ به رنگ می شد و مردم به او نگاه می کردند و نمی دانستند چه چیزی اتفاق افتاده، تا اینکه عمر او را دید و گفت ای خلیفۀ پیغمبر چه شده، و چرا وحشت زده ای.

ابوبکر گفت رها کن مرا ای عمر، به خدا قسم حرف تو را گوش نخواهم داد.

عمر گفت ای خلیفه پیغمبر حالا کجا می روی؟ گفت می روم به طرف مسجد و منبر، عمر گفت: الآن که وقت نماز و منبر نیست، ابوبکر گفت: رهایم کن و من نیاز به سخنان تو ندارم.

عمر گفت: ای خلیفهٔ پیغمبر ، قبل از رفتن به مسجد نمی روید منزل تجدید وضو کنید ؟

گفت: چرا و ابوبکر به امیرالمؤمنین علیه السَّلام او گفت یا ابا الحسن شما بروید به مسجد و کنار منبر بنشینید تا من بیایم.

امیرالمؤمنین علیه السَّلام تبسّم نمود، و فرمودای ابابکر به شما نگفتم که شیطانی داری که تو را رها نمی کند تا اینکه تو را برگرداند و امیرالمؤمنین علیه السَّلام رفت به مسجد و کنار منبر نشست و ابی بکر رفت به منزل در حالی که عمر همراه او بود.

گفت ای خلیفهٔ پیغمبر چرا نمی گوئی چه شده و علی علیه السَّلام چگونه تو را ترسانده، ابوبکر گفت وای به حالت ای عمر، پیغمبر بعد از مرگش زنده شود و با من خطاب و عتاب کند دربارهٔ ظلمی که به علی شده و بگوید حقش را برگردان و خودت را از خلافت عزل کن، و من نکنم ؟

عمر گفت قصه را برای من تعریف کن از اول تا آخر ببینم چه شده، ابوبکر گفت وای بر تو ای عمر، علی علیه السَّلام به من فرمود که تو مرارها نمی کنی که من از این مظلمه خارج شوم و تو شیطان من هستی پس مرا رها کن، و مرتب مراقب ابوبکر بود تا اینکه همۀ جریان را برای عمر تعریف کرد، آنگاه عمر گفت ای ابابکر تو را به خدا مگر یادت رفت که در ماه رمضان شراب خورده بودی و مست کرده بودی می خواستند تو را حد بزنند من گفتم بگو شب خورده ام و مستی آن در روز ظاهر شده و از حد تبرئه کردم تو را چه شد که حالا ایمان به محمد صلّی اللهُ علیه وآله وسلّم آورده ای و به گفته هایش معتقد شدی، و حال آنکه او نزد ما یک ساحر و دروغگوست.

و در چندین روایت آمده است که مگر تو از سِحر بنی هاشم خبر نداری و این سحر است.

و گفت علی تو را سِحر کرده و این در بنی هاشم کار قدیمی است (1).


1) بحار، ج 29 ، ص 31 وص 35 و ارشاد القلوب ، ص 264

(جریان هجوم به خانۀ فاطمه علیها السّلام)

صاحب احتجاج می گوید: عمر در کوچه های مدینه گردش می کرد، و مردم را ترغیب به بیعت با ابی بکر می نمود، چون می دانستند هنوز کسانی هستند که بیعت نکرده اند با عده ای از مسجد می رفتند به دنبال آنها، بعد از چند روزی که گذشت با گروهی آمدند درِ خانۀ امیرالمؤمنین علیه السَّلام (أَقْبَلَ فِي جَمْعِ كَثِيرٍ إِلى مَنْزِلِ أبي طالب فَطالَبَهُ بِالخروج فَأبي) با جمع کثیری به منزل امیرالمؤمنین علیه السَّلام آمدند و در روایتی دارد که 300 نفر بودند (1)و گفتند بیا بیرون، حضرت نیامد، آنگاه دستور داد هیزم آوردند، و گفت به آن خدائی که جان عمر در قبضۀ قدرت اوست، یا از خانه بیرون می آئید و یا خانه را به آتش می کشم با آنچه که در خانه است، گفتند در این خانه فاطمه دختر پیغمبر و بچه های پیغمبر و آثار پیغمبر است، و مردم انکار کردند گفتۀ او را، همین که فهمید مردم ناراحت شدند گفت شما چه خیال می کنید شما گمان می کنید این کار را می کردم من می خواستم آنها را بترسانم (2).

اکثر عامه تا به این حد مطلب را قبول دارند که عمر تهدید کرد و اهل بیت پیغمبر را ترسانید چنانچه در کتب عامه (3)آمده است.


1) عوالم ج 2 ص 580 و ملتقى البحرين ص418

2) بیت الاحزان، ص 69

3) مانند كتاب الامامة والسياسة ، ابن قتيبهٔ دینوری که متوفی سنه 322 هجری است آمده. و همچنین در جلد سوم (فضائل الخمسة من الصحاح الستة) بيان شده

ولی در روایات ما آمده است که خانه را آتش زدند و تنها تهدید و ترساندن نبود بلکه هم خانه را آتش زدند و هم فاطمه را کتک زدند.

امام صادق علیه السَّلام فرمود (ماتتْ فاطِمَةَ وفي عَضُدِهَا مِثْلُ الدُمْلَج) يعنى فاطمه از دنیا رفت در حالی که بازویش وَرَم داشت (1).

و در روایت سلیم بن قیس دارد که خود عمر با مردم کمک کرد و هیزم آوردند.

(ثمَّ أَمَرَ أُناساً حَولَهُ بِتَحْصيلِ الحَطَب ، وَحَمَلُوا الحَطَبَ وَحَمَلَ مَعَهُمْ عُمَر فَجَعَلُوهُ حَوْلَ مَنْزِلَ عَليّ) (2).

یعنی دور خانۀ علی را پر از هیزم کردند از آن هیزم هایی که در در روایت دارد (جائوا بِحَطَبِ أَجْزَل) یعنی هیزم های قوی و محکم آوردند.

در تعبیرات بعضی از عامّه مانند مسعودی که متوفای سال 346 است در اثبات الوصية آمده (3).

(فَهَجَمُوا عَلَيْهِ وَاَحْرَقُوا بِابَهُ وَاسْتَخْرَجُوهُ مِنْهُ كُرْهاً ، وَضَغَطُوا سَيِّدَةَ النِّساءِ بالباب حَتَّى أَسْقَطَتْ مُحْسناً).

یعنی هجوم آوردند بر او، و در خانه اش را آتش زدند، و آن حضرت را با اکراه و اجبار از خانه بیرون کشیدند.


1) بیت الاحزان، ص 117

2) بحار، ج 28، ص 269

3) البته بعضی مسعودی را شیعه میدانند والله العالم

و سیدهٔ زنان را بین در و دیوار فشار دادند تا اینکه محسن او را سقط کردند.

و در جلد سوم شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ص 351 می گوید: نزد استاد خود ابی جعفر نقیب شیخ معتزله نقل کردم که وقتی به رسول خدا خبر دادند که هبار بن اسود با نیزه به هودج زینب دختر شما حمله بُرد، و زینب از ترس بچه سقط کرد، حضرت خون او را مباح نمود.

ابی جعفر گفت: (لَوْ كَانَ رَسُولُ اللهِ حَيّاً لَآبَاحَ دَمَ مَنْ رَوَّعَ فَاطِمَةَ حَتَّى الْقَتْ ذا بَطْنَها).

یعنی اگر رسول خدا زنده بود، هر آینه مباح می کرد خون آن کسی را که فاطمه علیه السَّلام را ترسانید تا آنکه بچه اش را سقط کرد، و نیز از قول صلاح الدین خلیل بن ابیک در (وافی بالوفیات) عقاید ابراهیم بن سیار بصری را که معروف به نظّام معتزلی است نقل نموده (إِنَّ عُمَر ضَرَبَ بَطْنَ فاطِمَةَ يَوْمَ البَيْعَةِ حَتَّى القَتِ المحسنَ مِنْ بَطْنها) (1).

یعنی عمر در روز بیعت گرفتن (ظاهراً مراد آن روزی است که میخواست از علی علیه السّلام برای ابی بکر بیعت بگیرد) آنچنان ضربتی به بطن فاطمه وارد نمود، که بی بی محسنش را سقط کرد.


1) شبهای پیشاور ، ص 387

(جریان بیعت گرفتن از امیرالمؤمنین علیه السّلام)

در تفسیر عیاشی راوی می گوید: به خدا قسم من در سقیفۀ بنی ساعده در طرف راست ابی بکر نشسته بودم که مردم می آمدند با او بیعت می کردند.

یک وقت عمر گفت ای مرد اگر علی با تو بیعت نکند مثل آن است که هیچ کاری نکرده ای، بفرست به سراغ او تا بیاید بیعت کند واِلّا اینها فایده ای ندارند، پس قنفذ را فرستاد سراغ حضرت و گفت به علی بگو خلیفهٔ پیغمبر را اجابت کن، قنفذ رفت و برگشت و گفت که علی علیه السّلام فرمود پیغمبر خلیفه ای جز من ندارد، برای مرتبه دوم او را فرستادند و گفتند بگو که همه اجماع کرده اند بیعت با ابی بکر و مهاجر و انصار دارند بیعت می کنند و تو هم یکی از مسلمانها هستی هر کاری آنها کردند تو هم با آنها باش.

طولی نکشید که قنفذ رفت و برگشت و گفت علی علیه السّلام می گوید: پیغمبر صلّی اللهُ علیه وآله وسلّم به من وصیت کرده که چون او را دفن کردم از خانه خارج نشوم تا اینکه قرآن را جمع آوری کنم، زیرا قرآن در جریدۀ خرما و کتف شترها نوشته شده بود.

راوی می گوید: عمر گفت بلند شوید برویم به سراغش، عدۀ زیادی راه افتادند که از جمله آنها ابوبکر و عمر و عثمان، و خالد بن وليد، و مغيرة و ابو عبيدۀ جرّاح و غلام ابی حذیفه و قنفذ و من با آنها آمدم تا رسیدیم دَرِ خانه امیرالمؤمنین علیه السّلام،

وقتی فاطمه متوجّه شد که آنان دم در هستند در را به روی آنها بست و گمان نمی کرد که بدون اجازه وارد خانه شوند، تا اینکه عمر با پایش در را شکست، و وارد خانه شدند و امیرالمؤمنین را در حالی که گردنش را بسته بودند بیرون آوردند، اینجا فاطمه علیها السّلام فرمود: ای ابابکر آیا می خواهی مرا از شوهرم جدا کنی، به خدا قسم اگر دست از او برندارید موهای سرم را پریشان می کنم و پیراهنم را چاک می دهم، و می روم سر قبر پیغمبر و فریادم را به سوی خدا بلند می کنم، آنگاه دست حسنینش را گرفت و از خانه بیرون آمد و به طرف قبر پیغمبر صلّی اللهُ علیه وآله وسلّم، حرکت نمود.

امیرالمؤمنین به سلمان فرمود: دختر پیغمبر را دریاب که الآن مدینه را از هم می پاشد، به خدا قسم اگر این کار را کرد شهر مدینه با اهلش به زمین فرو می رود.

و در روایتی دارد که وقتی فاطمه بیرون آمد هرچه زن هاشمیّه بود از خانه ها بیرون ریختند تا رسید نزدیک قبر و گفت (خلّوا ابن عمّي) سلمان می گوید به خدا قسم دیدم دیوار مسجد از جا کنده شد و گرد و غبار بلند شد و غبار در بینی احساس می شد (1).

سلمان می گوید فاطمه را دریافتم و گفتم ای دختر پیغمبر پدرت رحمة للعالمین بود، برگرد، فرمود ای سلمان می خواهند علی را بکشند، من نمی توانم صبر کنم بگذار بروم کنار قبر پیغمبر فریاد بزنم به سوی خدا،


1) بحار، ج 28، ص 206 و احتجاج ص 6

سلمان گفت علی مرا فرستاد که به شما بگویم برگردی، فرمود حالا که می گوئی علی گفته بر می گردم و اطاعت می کنم.

و در روایتی امام باقر و امام صادق علیهما السّلام می فرمایند: چون کار به اینجا رسید فاطمه علیها السّلام يقه عمر را گرفت و فرمود:

آگاه باش ای پسر خطاب به خدا قسم اگر این جهت نبود که نمی خواهم به افراد بی گناه آسیب برسد هر آینه می فهمیدی که چگونه خدا را قسم می دادم و چگونه سریعاً اجابت می کرد (1).

علی علیها السّلام را به مسجد بردند و عمر گفت با ابی بکر بیعت کن، گفت اگر نکنم چه می شود، عمر گفت به خدا قسم گردنت را می زنم، وقتی خبر به عباس بن عبدالمطلب رسید دوان دوان آمد و گفت با پسر برادرم مدارا کنید، با من که از او بیعت بگیرم، و عباس آمد دست علی را گرفت به دست ابی بکر مالید، آنگاه علی را رها کردند، و امیرالمؤمنین علیه السّلام سرش را به سوی آسمان بلند نمود و گفت خدایا تو می دانی که پیغمبر صلّی اللهُ علیه وآله وسلّم به من فرمود اگر بیست نفر یاور داشتی با آنها جهاد کن، و این قول تو می باشد که در کتاب خودت فرموده ای (اِنْ تَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صَابِرُونَ يَغْلِبُوا مِاتَيْنِ) (2)اگر بیست نفر صابر باشند بر دویست نفر غلبه می کنند، خدایا علی بیست نفر یاور ندارد، و سه مرتبه این جمله را تکرار نمود (3).


1) کافی ، ج 1، ص 465 و مفتاح _ فاطمه علیها السّلام

2) انفال / 69

3) بحار، ج 28، ص 227

(جریان غصب فدک)

قال الله الحكيم (وَآتِ ذَ القُربى حَقَّهُ) (1).

یکی از فروع دین جهاد است و جهاد سه قسم است: جهاد ابتدائی، و جهاد دفاعی، و جهاد با نفس.

و این جهاد ابتدائی مختص به زمان معصوم علیه السّلام است و در هر سالی یکی دو مرتبه به صلاح دید امام معصوم برای دعوت به اسلام با شرائط خاص خودش واجب است، که این جریان و این واجب در زمان پیغمبر صلّى الله عليه وآله وسلّم چندین مرتبه اتفاق افتاد، گرچه پیغمبر صلّى الله عليه وآله وسلّم هفتاد غزوه و سریّه داشت اما اکثر آنها دفاعی بود، نه تهاجمی و جهاد ابتدائی، و یکی از احکام جهاد ابتدائی آن است که سرزمینهائی که با فتح و غلبۀ مسلمین فتح می شود، از برای همۀ مسلمین خواهد بود، و باید بین آنها تقسیم شود و آن سرزمینهائی که خودشان با پیغمبر مصالحه می کنند مال خود پیغمبر صلّى الله عليه وآله وسلّم است ، و سرزمین فدک از آن سرزمینهائی است که بعد از فتح خیبر، یهودیهای بنی قریظه و بنی النضیر آمدند و آن سرزمین را به پیغمبر صلّى الله عليه وآله وسلّم صلح نمودند، تا اینکه این آیه نازل شد.


1) اسراء / 26

(وَآتِ ذَالقُربى حَقَّهُ)، یعنی ای پیغمبر حق ذوی القربی را عطا کن.

این آیۀ کریمه به اعتراف اهل تسنن و تشیّع مربوط به فدک فاطمه علیها السّلام است.

چون این آیه نازل شد، پیغمبر صلّى الله عليه وآله وسلّم فاطمه علیه السّلام را صدا زد و فدک را به او اِعطا نمود (1).

و فرمود: این فدک از برای تو و از برای اعقاب بعد از تو می باشد، و این پاداش حق مادرت خدیجه علیها السّلام و هدیه ایست برای تو ، و به امیرالمؤمنین علیه السّلام امر نمود که قبالۀ فدک را برای فاطمه بنویسد و شهود بگیرد.

وقتی فدک به فاطمه علیها السّلام واگذار شد در زمان رسول الله صلّى الله عليه وآله وسلّم وکیلی برای خود معلوم کرد که غلّۀ فدک را جمع آوری کند که هر ساله مبلغ آن 24 هزار دینار طلا می شد، و به روایتی 70 هزار دینار می شد که همۀ آنها را بین فقراء بنی هاشم و مهاجر و انصار تقسیم می نمود و حتّی به مقدار خرجی خود و بچه هایش برنمی داشت (2).

اینجا سؤالاتی مطرح است که فدک کجاست؟ و چرا فدک را غصب نمودند؟

فدک سرزمینی است آباد در سراشیبی خیبر با چشمهای پر آب و منطقهٔ وسیع کشاورزی و قلعۀ مهمّی بود، و نخلستانهایش از خیبر بیشتر بود ساکنان آن


1) فضائل الخمسه، ج 3، ص 136

2) مسند فاطمه ، ص 90 و خرائج ، ص 9 و مناقب ابن شهر آشوب ، ص 97

عده ای از یهود بودند که با اهل خیبر در ارتباط بودند و رئیس آنان در روز فتح مردی بنام (یوشع بن نون) بود و نام این سرزمین هم به اسم (فدک بن هام) اول کسی است که در آنجا سکونت داشته و این باغها در شمال مدینه هم اکنون باقی است و فاصله آن تا مدینه یکصد کیلومتر است ولی عوالی آن یعنی بلندی ها و نقطه های استراتیژیکی آن تا خود مدینه می رسیده و الآن هم در شمال شهر مدینه خیابانی بنام (شارع العوالی) موجود است.

و بعضی گفتهاند فاصلهٔ فدک تا مدینه سه روز راه است (1)،اما چرا فدک را غصب کردند ؟

چون می خواستند بنی هاشم را در محاصرۀ اقتصادی قرار دهند و دستشان از دنیا خالی باشد.

امام صادق علیه السّلام فرمود: وقتی ابوبکر روی کار آمد و قدرت را به دست گرفت، وکیل فاطمه علیها السّلام را از فدک بیرون کرد، فاطمه علیها السّلام آمد نزد ابی بکر و گفت ای ابابکر چرا میراث پدرم را از من منع می کنی و چرا وکیل مرا از فدک اخراج کردی و حال آنکه فدک را پدرم به امر خدا به من داد.

ابوبکر گفت برای گفته هایت شهود بیاور، فاطمه علیها السّلام رفت و امّ ایمن را آورد، ام ایمن گفت من شهادت نمی دهم تا اینکه احتجاج کنم با تو به گفته رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم و تو را به خدا قسم، آیا پیغمبر صلّى الله عليه وآله وسلّم و دربارۀ من نفرمود: که ام ایمن از زنان اهل بهشت است؟ ابوبکر گفت چرا،


1) معجم البلدان، ج 4، ص 238 و لسان العرب _ فدک

ام ایمن گفت پس شهادت می دهم که خدای متعال به پیغمبرش وحی فرمود: ( وَآتِ ذَالقُربى حَقَّهُ ) پس پیغمبر به امر خدا فدک را برای فاطمه علیها السّلام قرار داد،

و امیرالمؤمنین علیه السّلام هم آمد و مانند ام ایمن گواهی داد، آنگاه ابوبکر کاغذی به عنوان قباله فدک نوشت و به فاطمه علیها السّلام داد، در این هنگام عمر وارد د، پرسید این نوشته چیست؟

ابوبکر گفت فاطمه علیها السّلام ادعای فدک نمود و ام ایمن و علی علیه السّلام گواهی کردند و منهم آن را نوشتم، پس عمر آن نامه را گرفت و پاره پاره کرد، فاطمه علیها السّلام گریه کنان بیرون آمد، بعد از آن علی علیه السّلام به مسجد رفت در حالی که ابوبکر با عده ای از مهاجر و انصار در مسجد بودند، فرمود: ای ابابکر چرا فاطمه را از ارث پدرش محروم نمودی و حال آنکه در حیات رسول خدا مالک آن زمین شد.

ابوبکر گفت: این از غنائم مسلمین است اگر شهود اقامه نمود که رسول خدا برای او قرار داده که هیچ، و الّا فاطمه حقی به آن زمین ندارد، امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود: ای ابابکر برخلاف حکم خدا دربارۀ ما قضاوت می کنی ؟ گفت نه.

فرمود: اگر در دست مسلمانها چیزی بود که مالک بودند، و من اِدّعاء می کردم، از چه کسی شاهد می خواستی؟

گفت از تو شاهد طلب می کردم.

فرمود پس چرا از فاطمه شاهد طلب کردی در حالی که فدک در دست فاطمه و در تحت تصرّفش بود و مالک آن بود در زمان حیات پیغمبر و بعد از وفاتش، چرا از مسلمانهائی که مدّعی بودند شاهد نخواستی.

ابوبکر ساکت شد، و عمر در جواب گفت یا علی رها کن ما را از این سخنان ما توان گفت و شنود با تو را نداریم، اگر شاهدان عادلی اقامه کردی که واِلّا این از غنائم مسلمین است نه حق تو و نه حق فاطمه در او است.

امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود: ای ابابکر کتاب خدا را می خوانی؟ گفت آری، فرمود: به من بگو این قول خدای متعال که می فرماید: (إِنّما يُريدُ الله لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ البَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً ) دربارۀ ما نازل شده یا در غير ما ؟ ابوبکر گفت دربارۀ شما.

فرمود: اگر شهودی اقامه شود بر علیه فاطمه علیها السّلام دختر پیغمبر صلّى الله عليه وآله وسلّم که فاحشه ای انجام داده چه خواهی کرد؟ گفت حدّ بر او جاری می کنم مثل بقیۀ زنان عالم.

حضرت فرمود: در این هنگام از کافرین هستی، گفت چرا ؟

فرمود: برای اینکه شهادت خدا را به طهارت و پاکی اهل بیت رد می کنی، و شهادت مردم را بر علیه فاطمه قبول می کنی، چنانچه حکم خدا و رسولش را رد کردی که فدک را برای فاطمه قرار داده و در حیات پیغمبر صلّى الله عليه وآله وسلّم تحویل گرفته بود، و شهادت آن اعرابی را قبول کردی، و فدک را از او گرفتی و گمان

کردی فیئ مسلمین است، و حال آنکه پیغمبر صلّى الله عليه وآله وسلّم فرمود: (البيّنة للمدعى واليمين على مَن انكر) يعنى بيّنه و شاهد برای مدّعی لازم است، و قسم از برای منکر است، پس تو قول پیغمبر را رد نمودی و از ما شاهد خواستی.

اینجا بود که سر و صدای مردم بلند شد و گفتند به خدا قسم علی علیه السّلام راست می گوید و امیرالمؤمنین علیه السّلام به خانه برگشت، و فاطمه رفت کنار قبر پیغمبر صلّى الله عليه وآله وسلّم دور قبر طواف می کند و شکایت به پیغمبر صلّى الله عليه وآله وسلّم می برد، و اشعاری می سراید.

و چون فاطمه علیها السّلام برگشت به خانه، رو کرد به امیرالمؤمنین علیه السّلام و فرمود: (يا بن أبي طالب اِشْتَمَلتَ شملة الجنين وَقَعَدْتَ حجرة الظنين) یعنی ای پسر ابوطالب مانند جنین به خود پیچیده ای، و مانند متّهمان گوشه نشین شده ای، و این پسر ابی قحافه هدیۀ پدرم را از من بگیرد، ای کاش قبل از این اهانتها مرده بودم(1).

امام صادق علیه السّلام فرمود: بعد از آن ابوبکر فرستاد سراغ عمر و گفت آیا امروز مجلس ما را با علی ندیدی چه شد، به خدا قسم اگر چنین جریانی تکرار شود کار ما تمام است، پس چاره ای بیاندیش، عمر گفت چارۀ کار کشتن علی است، ابوبکر گفت چه کسی او را بکشد؟ عمر گفت: خالد بن ولید، فرستادند سراغ خالد، آمد، گفتند: خالد می خواهیم کار بزرگی به گردنت بگذاریم، گفت هر کاری باشد اطاعت می کنم ولو کشتن علی باشد.

گفتند همان است، پرسید چه موقعی او را به قتل برسانم؟ ابوبکر گفت بیا


1) بحار، ج 29، ص 189 وص 323 و مسند فاطمه ، ص 142

مسجد کنار علی به نماز بایست همین که سلام نماز را دادم گردن علی را بزن، خالد قبول کرد.

اسماء بنت عمیس همسر ابوبکر جریان را به امیرالمؤمنین علیه السّلام گزارش داد.

حضرت فرمود: نترس خدا بین من و ارادۀ آنان فاصله می اندازد، حضرت آمد مسجد و نماز خودش را پشت سر ابی بکر خواند در حالی که خالد کنارش ایستاده بود و شمشیر به همراه داشت، همین که ابوبکر برای تشهد نشست از گفته اش پشیمان شد و از فتنه ترسید چون شدّت غضب در چهره امير المؤمنين علیه السّلام نمایان بود، ابوبکر جرئت نمی کرد سلام نماز را بدهد، تا اینکه مردم گمان کردند فراموش کرده، بعد رو کرد به خالد و گفت (یا خالد لا تَفْعَلَنَّ ما أَمَرْتُكَ) یعنی آن دستوری را که گفتم انجام نده و بعد گفت (السلام عليكم ورحمه الله وبركاته)،

امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود: ای خالد، ابوبکر چه دستوری به تو داده بود؟ گفت دستور داده بود گردنت را بزنم، حضرت فرمود: آیا چنین می کردی گفت آری به خدا قسم اگر نگفته بود انجام نده هر آینه تو را می کشتم.

امیرالمؤمنین علیه السّلام او را گرفت و به زمین زد و مردم به دور آنان جمع شدند و عمر فریاد برآورد که قسم به کعبه او را کشت، مردم گفتند یا ابا الحسن تو را به خدا، و تو را به صاحب این قبر او را رها کن حضرت خالد را رها نمود، و رو کرد به عمر و یقۀ او را گرفت و فرمود یا ابن صهّاك اگر عهد و پیمان از جانب خدا و رسول خدا نبود هر آینه می دانستی کدام

یک از ما ضعیف تر و بی یاورتر هستیم، و امیرالمؤمنین علیه السّلام برگشت به منزل، و خانه نشین شد (1)

روزی فاطمه علیه السّلام امیرالمؤمنین علیه السّلام را تحریص بر قیام و مطالبه حق نمود، که حضرت صدای مؤذن را شنید که می گفت (أشهد أن محمداً رسول الله صلّى الله عليه وآله وسلّم) . حضرت فرمود: آیا دلت می خواهد این صدای اذان از روی زمین برداشته شود؟ گفت نه، فرمود چنین خواهد شد، یعنی باید صبر کنی (2).

از امام صادق علیه السّلام سؤال شد که چرا امیرالمؤمنین علیه السّلام یا موقعی که به خلافت ظاهریه رسید فدک را پس نگرفت و به حال خود رها نمود؟

حضرت فرمود: برای اینکه می خواست اقتدا کند به رسول خدا، چون پیغمبر صلّى الله عليه وآله وسلّم وقتی مکه را فتح کرد و متوجه شد که عقیل خانه او را فروخته است، گفتند یا رسول الله به سراغ خانه ات نمی روی؟ فرمود: آیا عقیل برای ما خانه ای گذاشته است؟

و ما خاندانی هستیم که اگر چیزی را به ظلم از ما بگیرند، دیگر سراغ آن نخواهیم رفت و از همین جهت بود که وقتی امیرالمؤمنین علیه السّلام به خلافت رسید فدک را برنگرداند.

و در جواب دیگری فرمود: ظالم و مظلومه هر دو از دنیا رفته اند و خدا به مظلومه اجر داده و ظالم را عقاب کرده است و علی علیه السّلام نمی خواست چیزی را که


1) مسند ،فاطمه، ص 92 و بحار، ج 29، ص 127

2) شرح نهج البلاغه ، ج 11، ص 113

غاصبش به جزا رسیده و مغصوب آن به اجر و پاداش رسیده برگرداند (1).

و این فدک یک بار به دست ابی بکر غصب شد و برگردانده شد به فاطمه علیها السّلام، و دوباره به دست عمر غصب شد، و عثمان آن را به مروان بخشید، تا اینکه زمان عمر بن عبدالعزيز برگردانده شده به اولاد فاطمه علیها السّلام (2).

و مرتبۀ سوم به دست یزید بن عبدالملك غصب شد، و سفّاح آن را به اولاد امام حسن برگرداند،

و مرتبۀ چهارم به دست منصور دوانیقی غصب شد، و مهدی عباسی برگرداند،

و مرتبۀ پنجم به دست هادی عباسی غصب شد (3).

و هارون الرشید به موسی بن جعفر علیه السّلام می گفت: می خواهم فدک را به شما برگردانم، حضرت قبول نمی کرد، تا اینکه هارون اسرار نمود، حضرت فرمود: قبول نمیکنم مگر اینکه با تمام حدّ و حدودش برگردانی؟

هارون گفت: حدّ و حدودش چیست؟

حضرت فرمود: اگر حدودش را بگویم نخواهی داد، هارون گفت: به حقّ جدّت می دهم، حضرت فرمود: اما حدّ اولش عَدَن است، رنگ هارون تغییر


1) بحار، ج 29، ص 395 و علل الشرایع ، ج 1، ص 155

2) الغدير ، ج 8، ص 236

3) بحار، ج 29، ص 347

کرد، و گفت دیگر بگو، حضرت فرمود: حدّ دیگرش سمرقند است، رنگ هارون سرخ شد، و چون فرمود: حدّ سوم آن آفریقا است، رنگ هارون سیاه شد، و حدّ چهارم را فرمود: سیف البحر است نزدیک خَزَر و ارمنستان.

هارون گفت چیزی برای ما باقی نگذاشتی، پس بیا جای من بنشین.

حضرت فرمود: من که گفتم اگر حدش را بگویم نخواهی داد، و از همانجا هارون تصمیم بر قتل حضرت گرفت (1).

و در زمان مأمون فدک به بنی هاشم برگردانده شده و در آن زمان بنی هاشم حالشان خوب بود و بی نیاز بودند، و وقتی معتصم و واثق روی کار آمدند گفتند، مأمون از ما عالم تر بود و ما به همان برنامه مأمون ادامه می دهیم و فدک در دست بنی هاشم بود تا اینکه متوکل روی کار آمد و از آنها پس گرفت (2)،و الآن هم در دست دشمنان اهل بیت باقی است، و فقط تعداد کمی از شیعیان در نخاولهٔ مدینه زندگی می کنند.

و در صحیح بخاری از قول عائشه آمده است که فاطمه علیها السّلام بعد از وفات پدرش از ابی بکر تقاضای ارث پدرش را نمود، ابوبکر گفت که پیغمبر صلّى الله عليه وآله وسلّم فرمود، ما ارث به جای نمی گذاریم و هر چه داریم صدقه است، فاطمه دختر پیغمبر صلّى الله عليه وآله وسلّم غضبناک شد و از ابی بکر دوری جُست تا اینکه از دنیا رحلت نمود (3)،


1) بحار، ج 29، ص 200 و مناقب ، ج 4، ص 320

2) بحار، ج 29، ص 209

3) الغدير ، ج 7، ص 226 و صحیح بخاری ، ج 5، ص 5

و امیرالمؤمنین علیه السّلام در نامه ای به عثمان بن حُنیف استاندار مصر چنین مرقوم فرمود: (بلی كانَتْ في أَيْدِينَا فَدَكَ مِنْ كُلِّ ما أَظَلَّتْهُ السَّماء فَشَجَّتْ عَلَيها نُفُوسُ قَوْمٍ وسَخَتْ عنها نُفُوسَ قَوْمٍ آخرين وَنِعْمَ الحَكَمُ الله) .

آری فدک در دست ما بود از همه آنچه که آسمان بر آن سایه افکنده بود پس گروهی بُخل ورزیدند بر آن و گروهی هم سخاوت نشان دادند و خدای متعال خوب حَکمی است در قیامت، و این جملات نشان می دهد که امیرالمؤمنین علیه السّلام از غصب فدک گله مند است (1).

(بِدْعَت گذاریها در صدر اسلام)

سلیم بن قیس می گوید: امیرالمؤمنین علیه السّلام خطبه ای ایراد نمود، و بعد از حمد و ثنای الهی، و صلوات بر پیغمبر و آلش فرمود:

آگاه باشید برترین چیزی که من از آن بر شما می ترسم ، دو خصلت است،

یکی متابعت هوای نفس است، و دیگری آرزوهای بلند، امّا متابعت هوای نَفْس انسان را از حقّ باز می دارد.

و امّا طولانی شدن آرزو، آخرت را به فراموشی می سپارد.

و بدانید که دنیا پشت سرتان قرار می گیرد، و آخرت در جلو روی شماست.


1) نهج البلاغه

و هر کدام از آنها فرزندانی دارند، و شما سعی کنید که از ابناء آخرت باشید، و از ابناء دنیا نباشید، که امروز روز عمل است و حسابی در کار نیست، و فردا روز حساب است نه روز عمل.

و شروع فتنه ها از هواهائی است که پیروی می شود، و از بدعت هائی است که در دین ایجاد می شود، و از مخالفت هائی است که با حکم خدا می شود.

آگاه باشید که اگر حق خالص می گردید، اختلافی پیش نمی آمد، و اگر باطل خالص می شد برای هیچ عاقلی ترسی نبود.

امّا چون قسمتی از حق، و قسمتی از باطل گرفته می شود، و با یکدیگر ممزوج می شود، پرده روی هر دو کشیده می شود، اینجاست که شیطان بر اولیائش مُستولی می شود، و فقط کسانی نجات پیدا می کنند که رحمت خدا بر آنها سبقت گرفته باشد.

و من از رسول خدا صلَّی اللهُ علیه وآله وسلَّم شنیدم که می فرمود: چه حالی پیدا می کنید اگر فتنه ای شما را فرا گیرد که بچه ها در آن فتنه رشد کنند و بزرگسالان پیر شوند، و مردم از کنار آن فتنه ها بگذرند و آنها را سنّت بدانند به جوری که اگر چیزی از آن تغییر کند، بگویند سنت تغییر کرد.

سپس رو کرد به اصحاب خاصّش و فرمود: والیان قبل از من کارهائی کرده اند که خلاف عملکرد رسول خدا بود، و تعمّد در مخالفت با رسول خدا داشتند، و عهد پیغمبر را شکستند و سنت پیغمبر را تغییر دادند و اگر بخواهم مردم را به ترک آن کارها و ادار کنم و آن بدعت ها را به جای خود برگردانم به

همان وضعی که در زمان پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله وسلَّم بود، هر آینه لشکر از من متفرّق می شوند و تنها خواهم ماند، و یا تعداد کمی از شیعیان باقی می مانند.

یعنی اگر بخواهم مقام ابراهیم را به جای خودش برگردانم به آنجائی که پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله وسلَّم در آنجا قرار داده بود، (مخفی نباشد که مقام ابراهیم در روز اول که حضرت ابراهیم علیه السَّلام مشغول بنای کعبه بود در کنار کعبه قرار داشت و در زمان جاهلیت از کعبه فاصله داده شده بود، تا اینکه پیغمبر مبعوث شد و آنرا به جای اوّلش نصب نمود، ولیکن خلیفه دوم آنرا برگرداند به جائی که در زمان جاهلیّت بوده و حال آنکه باید چسبیده به کعبه باشد).

و فدک فاطمه را به ورثه فاطمه برگردانم (چنانچه جریان فدک را مفصلاً نقل نمودیم).

وصاع پیغمبر را که (سه کیلو می شود) به همان وزن زمان رسول خدا برگردانم (معلوم می شود خلفاء در اوزان هم دست برده بودند).

و زمینهائی را که پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله وسلَّم به افرادی واگذار کرده بود و به آنها ندادند به آنها برگردانم.

و خانۀ جعفر را که تصرف کرده اند و جزء مسجد قرار داده اند به ورثه اش برگردانم.

و قضاوتهائی که ناحق شده برگردانم.

و زنهائی را که بدون جهت شرعی از شوهرانشان جدا کرده اند و به دیگران ازدواج داده اند، به شوهرانشان برگردانم.

و دفتر عطایا و تقسیم بندی بیت المال را نابود کنم، و مانند پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله وسلَّم بیت المال را بالسویه تقسیم کنم.

و خَراج و مالیاتی را که بر زمین بسته اند لغو کنم.

و مساوات بین ازدواج ها قرار دهم که فرقی بیت وضیع و شریف نگذارند.

و خمس پیغمبر را همچنانکه خدا واجب نموده، واجب نمایم علیرغم کسانی که مباح شمرده اند.

و مسجد پیغمبر را به جای اوّلش برگردانم، (همچنانکه اگر امام زمان ظهور کند، مسجد النبی را به حالت اوّلش بر می گرداند).

و مسح بر خُفَيْن را حرام نمایم.

و بر شرب نبیند حد جاری کنم.

و متعة النساء و متعة الحج را حلال نمایم (زیرا عمر صیغه و حج تمتع را حرام نمود).

و دستور بدهم پنج تکبیر بر جنازه بگویند، (و حال آنکه عمر دستور داده بود چهار تکبیر بگویند، و الآن چنین می کنند).

و وادار کنم که مردم (بسم الله) را بلند بگویند، (چنانچه الآن هم سنّيها جزء قرائت نمی دانند و آهسته می گویند).

و کسانی را که پیغمبر از مسجدش بیرون کرد و دَرِ خانه شان را بست (وَسَدَّ الأبوابَ إِلَّا بابَهُ) از مسجد بیرون کنم.

و مردم را به حکم قرآن و ادار کنم، و طلاق را براساس سنت پیغمبر اجرا نمایم.

و وضوء و غسل و نماز را براساس شرائط و حدّ و حدودش قرار دهم.

و اسیران فارس و سائر اُمت ها را براساس کتاب خدا و سنت پیغمبر برگردانم لشکر از من متفرق می شوند.

به خدا قسم من به مردم گفتم در ماه رمضان اجتماع نکنید مگر بر نمازهای واجب و نماز مستحبی به جماعت خواندن بدعت است، صدای بعضی ها بلند شد و گفتند ای اهل اسلام سنّت عمر تغییر کرد و ما را نهی می کنند از نماز جماعت در ماه رمضان، و ترسیدم که لشکر شورش کنند، و اینها تماماً بدعتهائی است که در زمان خلفاء ایجاد شده) (1).

(خطبۀ حضرت زهرا علیها السَّلام)

حضرت زهرا علیها السَّلام دو خطبه دارد، یک خطبۀ مفصل که در مسجد النبی ایراد فرموده و حدود بیست صفحه می شود.

و خطبۀ دیگری که مختصر است و حدود دو صفحه بیشتر نیست، و آن را حضرت در خانۀ خود در حضور زنان مهاجر و انصار ایراد فرموده که اجمالاً به هر دو خطبه اشاره می کنیم.

اما خطبۀ اول که به صورت خلاصه ترجمه می شود، خطبه ای است که عامه و خاصه آن را نقل نموده اند و مطالبی در جوابیۀ ابی بکر موجود است که


1) روضهٔ کافی ، ج 8، ص58، ح 21

قابل استناد است مانند این جمله (لا يحبّكم اِلّا كلّ سعيد ولا يبغضكم اِلّا كلّ شقي) و مانند (اَنتِ سيّدةُ أُمّة أبيكِ والشجرةُ الطيّبة لبنيك) و راوی این خطبه عمدتاً زینب کبری علیها السَّلام و عائشه است، و سید مرتضی در شافی و ابن طاووس در طرائف و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه از چهار طریق سند این خطبه را نقل نموده، و بهترین کتابی که آن خطبه را شرح نموده کتاب (فاطمة الزهراء علیها السَّلام من المهد إلى اللحد) مرحوم قزويني است که هر کس طالب تفصیل این خطبه است به صفحهٔ 350 آن کتاب مراجعه نماید، چنانچه مجلسی رحمه اللهُ در مطاعن بحار ج 29 ص 215 تمامی خطبه را با شرح و تفصیل آورده است، و آن خطبه عبارت است از:

1 _ حمد و ثنای الهی،

2 _ و معرفی توحید، و نبوّت،

3 _ و بیان عهد جاهلیت،

4 _ و بیان زحمات پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله و سلَّم

5 _ و معرفی قرآن کریم،

6 _ و بیان فلسفه اسلام،

7 _ و بیان علت احکام،

8 _ و معرفی خود و شوهرش علی علیه السَّلام،

9 _ و معرفی پدرش و مصیبت فقدان پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله و سلَّم

10 _ و خطاب به مردم،

11 _ و احتجاج با ابی بکر،

12 _ و عذرخواهی ابی بکر،

13 _ و جواب فاطمه علیها السّلام،

14 _ و خواندن آیات ارث،

15 _ و خطاب به حاضرین،

16 _ و شکایت به پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله و سلَّم

(کیفیت آمدن فاطمه علیها السَّلام به مسجد )

عبدالله بن حسن از پدرانش نقل می کند که چون ابی بکر فاطمه علیها السَّلام را از فدک منع کرد و خبر به فاطمه علیها السَّلام رسید.

فاطمه علیها السَّلام روسریش را به سرش بست و چادرش را پوشید و با عده ای از زنهای بنی هاشم راه افتاد به طرف مسجد، و راه رفتنش مانند راه رفتن پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله بود، تا اینکه وارد بر ابی بکر شد در حالی که عدۀ زیادی از مهاجر و انصار و غیر آنها در مسجد بودند.

آنگاه نشست و آن چنان ناله ای زد که همۀ مردم را به گریه درآورد و شیون عجیبی در مجلس بپا شد، بعد مقداری سکوت کرد تا اینکه مردم آرام شدند و صدای گریه خاموش شد، سپس شروع کرد به حمد و ثنای الهی و درود بر پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم که دوباره مردم شروع به گریه نمودند، فاطمه علیها السَّلام سکوت کرد تا

اینکه آرام شدند چون لحن صحبت فاطمه علیها السَّلام همانند لحن پیغمبر بود، مردم گمان می کردند که پیغمبر زنده شده و سخن می گوید.

(حمد و ثنای الهی و شهادت به رسالت)

بعد فرمود:

(الحَمْدُ للهِ عَلى ما أَنْعَمَ، وَلَهُ الشُّكْرُ عَلى ما أَلهُمْ وَالثَّناءُ بِما قَدَّمْ)،

حمد خدای را بر نعمتهایش، و شکر خدای را بر اِلهاماتش، یعنی این سخنان فاطمه اِلهام از جانب خداست.

و ستایش خدای را به خاطر آن نعمتهای عمومی و والائی که عدد آنها قابل شمارش نیست، و شهادت به یگانگی خدا داد و گفت :

(وأَشْهَدُ أَنْ لا إلهَ إِلَّا اللهُ وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهُ) .

و شهادت به رسالت پدرش داد و گفت :

(وأَشْهَدُ أَنْ أَبِي مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ) .

و ستایش فراوان از پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم نمود، و فرمود:

(ابْتَعَثَهُ اللهُ إِثْمَاماً لِاَمْرِهِ وَعَزِيمَةً عَلى إِمضاءِ حُكْمِهِ وَإِنْفَاذَا لِمَقَادِيرِ حَتْمِهِ) .

خدا او را مبعوث نمود برای اتمام دستوراتش، و به جهت تصمیم برگذراندن حکمش، و رساندن مقدّرات حتمیّه اش، پس دید امتها متفرّق بر ادیان مختلف اند، و آتش پرستان مشغول به آتش پرستی اند، و بُت پرستان

مشغول بت پرستی اند، با اینکه می دانند خدا هست، منکر خدایند،

(فَآنَارَ اللَّهُ بِمُحَمَّدٍ صلَّى الله عليه وآله وسلَّم ظُلَمَها ، وَكَشَفَ عَنِ القُلُوبِ بُهَمَها وَجِلَى عَنِ الأَبْصَارِ غمَمَها وَقامَ في النَّاسِ بِالهِداية).

پس خدا به وسیلهٔ پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم تاریکی ها را نورانی کرد، و به وسیلهٔ پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم مشکلات دلها را باز نمود، و از چشمها ابرهای ظلمت را برطرف نمود و قیام نمود، در بین مردم به هدایت گری.

(ثُمَّ التَفَتَتْ إلى أهل المجلس وَقَالَتْ أَنْتُمْ عِبادَ اللهِ نُصُبُ أَمْرِهِ وَنَهْيِهِ وَحَمَلَةٌ دِينِهِ وَوَحْيِهِ ، وَأَمَنَاءُ اللهِ عَلى أَنْفُسِكُم، وَبُلَغَاتُهُ إلى الأمم) .

سپس رو نمود به اهل مجلس و فرمود: شما بندگان خدا منصوب شدید برای اجرای امر و نهی الهی، و حامل دین خدا و وحی الهی هستید، و امینان خدا بر خودتان هستید، و رسانندۀ دین خدا بر امتها هستید،

(فلسفه احکام و شرایع)

(فَجَعَلَ الله الإيمانَ تطهيراً لَكُمْ مِنَ الشِّرْكِ وَالصَّلَاةَ تَنْزِيها لَكُمْ مِنَ الكِبْرِ، وَالزَّكاةَ تَزْكِيَةً لِلنَّفْسِ، وَنماءاً في الرِّزْقِ، وَالصِّيام تثبيتاً للإخلاص، والحج تشييداً لِلدّين، والعَدْلَ تنسيقاً للقلوب وإطاعتنا نظاماً للملة وإمامتنا آماناً للفُرْقَةِ وَالجهاد عزاً للإسلام) .

پس خدا ایمان را به خاطر پاکی شما از شرک قرار داد، و نماز را به خاطر

دوری شما از کِبر قرار داد، و زکات را به خاطر پاکی جانتان و وسعت رزقتان قرار داد، و روزه را به خاطر محکم نمودن خلوصتان قرار داد، و حج را برای استواری دین قرار داد، و عدالت را به خاطر تنظیم دلها قرار داد، و اطاعت ما را برای نظم ملت قرار داد، و امامت ما را به جهت ایمنی از تفرقه قرار داد و جهاد را به خاطر عزت اسلام قرار داد.

(فَاتَّقُوا اللهَ حَقَّ تُقَاتِهِ وَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنْتُمْ مُسْلِمُونَ وَأَطِيعُوا اللَّهَ فِيَا أَمَرَكُمْ بِهِ وَنَهَاكُمْ عَنْهُ فَإِنَّهُ إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ العُلَماء).

پس تقوای الهی را پیشه کنید آن چنانی که حق تقوا است.

و اطاعت کنید خدا را در آنچه که به شما امر و نهی فرموده، زیرا کسانی از خدا می ترسند از بندگانش که عالم باشند و کسی که عالم شد و معرفت به خدا و دین پیدا کرد، خدا ترس می شود.

(معرّفی خود و پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم و بیان زحماتش )

(ثُمَّ قالت : أَيُّها النّاسِ اِعْلَمُوا أَنّي فاطِمَةً وَأَبِي مُحَمَّدٌ صلَّى الله عليه وآله وسلَّم أَقُولُ عَوْداً وَبَداً، وَلا أَقُولُ ما أَقُولُ غَلَطاً وَلَا أَفْعَلُ مَا أَفْعَلُ شَطَطًا،

(لَقَدْ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُوفٌ رَحِيمٌ، دَاعِياً إلى سَبِيلِ رَبِّهِ بِالحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ) (1).


1) توبه / 129

سپس فرمود: ای مردم بدانید که من فاطمه ام و پدرم محمد است، حرف اول و آخرم را می گویم، و هرچه می گویم اشتباه نمی گویم.

و هر کاری که می کنم بیهوده و ظلم نیست، هر آینه پیغمبری به سوی شما آمد از خودتان عزیز بودید نزد او با همۀ عنادهائی که داشتید، و او حریص به هدایت شما بود و با مؤمنین رأفت و مهربانی داشت، و دعوت کنندۀ به راه پروردگارش بود بوسیلهٔ حکمت و موعظه پسندیده.

(وَكُنتُمْ عَلى شَفَا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ تَشْرَبُونَ الطَرَق ، وَتَقْتَاتُونَ القِدَّ وَالوَرَقْ أَذِلَّةٌ خاسئينَ ، تَخَافُونَ أَنْ يَتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِكُمْ ، فَأَنْقَذَكُمْ إِلَيْهِ تَعَالَى بِمُحَمَّدٍ صلَّی اللهُ علیه وآله بَعْدَ اللُّتَيّا وَالَّتي).

در حالی که لب پرتگاه آتش بودید، و در حال کفر و شرک بودید، و از آبهای کثیف که حیوانات یا به آنها زده بودند می آشامیدید و قوتِ شما گوشت خشکیده و برگ درختان بود، در حال ذلّت و حقارت می ترسیدید که هر آن از اطراف به شما حمله ور شوند، پس خدا به برکت پدرم شما را نجات داد، بعد از چنین و چنانها و بعد از آن که مبتلا به مردانی نادان و مبتلا به مردۀ اهل کتاب بود.

(فَلَمَّا اخْتارَ اللهُ لِنَبِيِّهِ صلّی اللهُ علیه وآله دارَ انْبِيائِهِ وَمأوى أَصْفِيائِهِ ظَهَرَ فِيكُمْ حَسْكَةُ النِّفاقِ، هذا وَالعَهْدُ قَريبٌ، وَالكَلْمُ رَحيبٌ، وَالجُرْحُ لَا يَنْدَمِلْ، وَالرَّسُولُ لَا يُقْبَرْ ابتداراً زَعَمْتُمْ خَوْفَ الْفِتْنَةِ آلَا فِي الفِتْنَةِ سَقَطُوا وَإِنَّ جَهَنَّمَ تُحِيطَةٌ بِالْكَافِرِينَ فَهَيْهَاتَ مِنْكُمْ وَكَيْفَ بِكُمْ وَأَنِّي تُؤْفَكُونَ).

چون خدا برای پیغمبرش خانۀ انبیاء را اختیار نمود، و او را در جایگاه خوبان قرار داد، کینۀ نفاق و دشمنی در شما ظاهر شد، در حالی که هنوز چیزی از عهد پیغمبر نگذشته بود و هنوز زخم دل ما کوچک نشده بود و جراحت آن التیام پیدا نکرده بود، و هنوز پیغمبر به خاک سپرده نشده بود، که با عجله و شتاب زده آمدید گمان کردید که جلوگیری از فتنه می کنید، آگاه باشید که در فتنه افتادید و جهنّم بر سر کفّار احاطه نمود، دور بود این کار از شما ، چگونه این کارها را انجام دادید، و به کجا شیطان شما را بُرد.

(وَكِتابُ اللهِ بَيْنَ أَظْهُرِكُمْ ، أُمُورُهُ ظَاهِرَةٌ وَأَعْلامُهُ بِاهِرَةٌ ، وَزَواجِرُهُ لَائِحَةٌ ، وَأَوامِرُهُ واضِحَة ، وَقَدْ خَلَّفْتُمُوهُ وَراءَ ظُهُورِكُمْ، أَرَغْبَةً عَنْهُ تُرِيدُونَ؟ أَمْ بِغَيْرِهِ تَحْكُمُونَ بِئْسَ لِلظَّالِمِينَ بَدَلاً، وَمَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الإِسْلامِ ديناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِي الآخِرَةِ مِنَ الخَاسِرِينَ).

و حال آن که کتاب خدا در بین شما بود، امور کتاب آشکار بود، و نشانه هایش روشن بود، نواهی قرآن معلوم بود، دستورات قرآن روشن بود، و حال آنکه شما قرآن را پشت سرتان انداختید آیا روگردان از قرآن شدید، یا به غیر قرآن حکم کردید، بد چیزی را جایگزین قرآن کردندستمکاران و کسی که دین دیگری غیر از اسلام آرزو کند پذیرفته نخواهد شد و در آخرت از زیانکاران است.

(وَأَنْتُمُ الآنَ تَزْعُمُونَ أَنْ لا إِرْتَ لَنَا أَفَحُكْمَ الجَاهِلِيَّةِ تَبْغُونَ؟ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللهِ حُكماً لِقَومٍ يُوقِنُونَ أَفَلا تَعْلَمُونَ؟ بَلَى تَجَلَّى لَكُمْ كَالشَّمْسِ الصَاحِيَةِ أَنِّي ابْنَتُهُ، أَيُّهَا المُسْلِمُونَ أَغْلَبُ عَلى إرْني).

والآن شما گمان می کنید که ارثی برای ما نیست؟ آیا به حکم جاهلیّت دربارۀ ما قضاوت می کنید، و چه کسی بهتر از خدا قضاوت می کند برای آن قومی که یقین به خدا دارند آیا نمی دانید که قوانین الهی بهترین قانون است؟

آری روشن است برای شما مانند خورشید تابان که من دختر پیغمبرم، ای مسلمانها آیا من باید از ارث محروم باشم، و ارث پدرم را از من بگیرند؟

(يا ابْنَ أَبي قُحافَةَ ، أَفِي كِتابِ اللهِ أَنْ تَرِثَ أَبَاكَ وَلَا أَرِثَ أَبِي ؟ لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً فَريّاً ، أَفَعَلى عَمْدٍ تَرَكْتُمْ كِتابَ اللَّهِ وَتَبَذْ قُوهُ وَرَاءَ ظُهورِكُمْ ؟

إِذْ يَقُولُ: ﴿ وَوَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُدَ ) و قال : ﴿ فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيّاً يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ) وقال : ( وَأُولُوا الأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِي كِتَابِ الله) وقال : (يُوصِيكُمُ اللهُ في اَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ) وقال : (إِنْ تَرَكَ خَيْراً الوَصِيَّةُ لِلْوالِدَيْنِ وَالأَقْرَبِينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى المُتَّقِينَ ) .

ای پسر ابی قحافه آیا در کتاب خدا آمده است که تو از پدرت ارث می بری و من از پدرم ارث نمی برم؟ تهمت بزرگی به قرآن می زنی، آیا عمداً کتاب خدا را ترک نمودید و پشت سرتان انداختید، مگر قرآن نمی گوید : سلیمان وارث داود بود، مگر زکریای پیغمبر عرض نکرد خدایا فرزندی به من عنایت کن که وارث من و وارث آل یعقوب باشد، مگر خدا نفرموده بعضی از خویشان اولویت به بعضی دیگر دارند در ارث، مگر خدا برای پسران دو برابر دختران ارث قرار نداده، مگر خدا دربارهٔ

ارث نفرموده کسی که ترکه ای دارد وصیت به خویشان و پدر و مادر کند.

(وَزَعَمْتُمْ أَنْ لا حَظْوَةَ لِي وَلا اَرِثُ مِنْ أبي، أَفَخَصَّكُمْ اللهُ بِآيَةٍ أَخْرَجَ أَبِي مِنْهَا ؟ أَمْ تَقُولُونَ إِنَّ أَهْلَ مِلَّتَيْنِ لا يَتَوارَثَانِ ، أَوَلَسْتُ أَنَا وَأَبِي مِنْ أَهْلِ مِلَّةٍ وَاحِدَةٍ، أَمْ أَنْتُمْ أَعْلَمُ بِخصوص القُرْآنِ وَعُمُومِهِ مِنْ أبي وَابْنِ عَمِّي ؟ فَنِعْمَ الحَكَمُ الله ) .

و گمان کردید که من حظّی ندارم و از پدرم ارث نمی برم.

آیا خدا شما را به آیۀ ارث اختصاص داد و پدرم را خارج نمود؟ یا می گویید از اهل دو ملت هستیم که از همدیگر ارث نبرند؟

آیا من و پدرم اهل یک ملت نیستیم؟

آیا شما آگاه تر به عام و خاصّ قرآن هستید یا پدرم و پسر عمویم ؟ و خدا خوب حَكَمی خواهد بود در قیامت.

(ثُمَّ رَمَتْ بِطَرْفِها نَحْوَ الْأَنْصَارِ فَقَالَتْ : يا مَعْشَرَ النَقِيبَة وَأَعضَادَ المِلَّةِ وَحَضَنَةَ الإسلام، ما هذِهِ الغَمِيرَةُ في حقي ؟ وَالسِّنَةُ عَنْ ظَلامَتي ؟ أَمَا كَانَ رَسُولُ اللهِ صلَّی اللهُ علیه وآله وسلَّم أبي يقول : المَرْءُ يُحْفَظُ فِي وُلْدِهِ ؟ سَرْعَانَ مَا أَحْدَثُتُمْ وَعَجْلانَ ذَا إِهالَة).

سپس نگاهش را به سوی انصار نمود و فرمود: ای گروه برگزیدگان ، و ای بازوان ملت، و ای حافظان اسلام، این چه چشم پوشیدنی است از حق من و این چه چُرت زدنی است در مظلمۀ من مگر پدرم رسول خدا صلَّی اللهُ علیه وآله وسلَّم همیشه نمی فرمود عزّت انسان در اولادش حفظ می شود، چه زود حوادث آفریدید و شتاب زده عمل کردید.

اتَقُولُونَ ماتَ مُحَمَّدٌ صلَّی اللهُ علیه وآله وسلَّم، فَخَطْبٌ جَليلٌ فَتِلْكَ وَاللَّهِ النَّازِلَةُ الكُبرى

وَالمُصيبَةُ العُظمى لا مِثْلُها نازِلَةٌ، (وَما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقَابِكُمْ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلَى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً وَسَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ) (1).

آیا می گوئید پیغمبر مُرد پس این پیش آمد عظیمی بود، به خدا قسم حادثه بزرگی بود و مصیبت عظیمی بود که مصیبتی به مانند آن نبود، و پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله وسلَّم رسول خدا بود همانند انبیاء پیشین که از دنیا رفتند، آیا اگر پیغمبر از دنیا رفت یا کشته شد، باید شما به کارهای گذشته تان برگردید، و کسی که به عقب برگردد هیچ ضرری به خدا نمی رساند و به همین زودی خدا به شاکران پاداش می دهد.

(إيهاً بني قيلة! أَعْضَمُ تُراثَ أبي وَأَنتُمْ برأي مِنِّي وَمَسْمَعِ، وَمُنْتَدى وَيَجْمَعِ تَلْبِسُكُمُ الدَّعْوَة وَتَشْمِلُكُمْ الخَبرَة، وَأَنْتُمْ ذَوُو العَدَدِ والعُدَّةِ ، وَالآداةِ وَالقُوَّةِ، وَعِنْدَكُمْ السّلاحُ وَالجَنَّةُ تُوافيكُمُ الدَعْوَةُ فَلا تُجيبُونَ؟ وَتَأْتِيكُمُ الصَرْخَةُ فَلا تُعينُونَ).

توجه کنید ای فرزندان اُوس و خزرج (2)آیا باید ارث پدرم به غارت برده شود در جلو چشم و گوش شما و در مجلس و اجتماع شما در حالی که فریاد من به گوش شما می رسد، و می دانید که حق با من است و دارای جمعیّت و قدرت


1) آل عمران / 144

2) قيلة: مادر بزرگ دو فامیل اوس و خزرج از انصار است فاطمه من المهد إلى اللحد، ص 508

هستید و ادوات جنگی و سلاح و سِپر دارید، دعوت من به شما می رسد، و جواب نمی دهید، و فریاد من به شما می رسد و کمک نمی کنید، در حالی که شما به جنگ آوری مشهور، و به خیر و صلاح معروف هستید.

(عذرخواهی ابوبکر)

(فَأَجابَها أبو بكر :وَقالَ: يا بُنَةَ رَسُول اللَّهِ لَقَدْ كانَ أَبُوكِ بِالمُؤْمِنِينَ عَطُوفاً كَريماً روفاً رَحِياً، لا يُحِبُّكُمْ إِلَّا كُلَّ سَعِيدٍ وَلا يُبْغِضُكُمْ إِلّا كُلَّ شَقٍ، فَانْتُمْ عِتْرَةُ رَسولِ اللهِ الطيبُونَ ، وَالخِيَرَةُ المُنْتَجَبُونَ عَلَى الخَيْرِ أَدِلَّتُنَا ، وَإِلَى الْجَنَّةِ مَسالِكُنا، وَأَنْتِ يا خِيَرَةَ النِّساءِ وَابْنَةَ خِيَرَةِ الأَنْبِيَاءِ صادِقَةٌ فِي قَوْلِكِ).

پس آنگاه ابوبکر در جواب فاطمه علیها السّلام گفت: ای دختر پیغمبر پدرت به مؤمنین عطوفت و مهربانی داشت، و شما را دوست نمی دارند مگر سعادتمندان و دشمنی با شما نمی کنند مگر شقاوتمندان، شما عترت پاک پیغمبر هستید و شما از خوبان برگزیده شده هستید، به کارهای خیر ما را راهنمائی می کنید و به سوی بهشت ما را می برید، و تو ای بهترین زنان عالم و ای دختر بهترین پیامبران در گفته هایت راست می گوئی.

(والله ما عَدَوْتُ رَأيَ رَسُولِ اللهِ صلّى الله عليه وآله وسلّم وَلَا عَمِلْتُ إِلَّا بِإِذْنِهِ وَإِنِّي أُشْهِدُ اللهَ وَكَفَ بِهِ شَهيداً أنّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صلّى الله عليه وآله وسلّم يقول:

نَحْنُ مَعاشِرَ الأَنْبِياءِ لا نُوَرِّتُ ذَهَبَاً وَلا فِضَّةٌ وَلا داراً وَلا عِقاراً وَإِنَّا نُوَرِّتُ الكِتابَ وَالحِكْمَةَ وَالعِلْمَ وَالنُّبُوَّةَ وَمَا كَانَ لَنَا مِنْ طُعْمَةٍ فَلِوالِي الأمْرِ بَعْدَنا أَنْ يَحْكُمْ فيه بحكيه).

به خدا قسم من تجاوز از رأی پیغمبر نکرده ام و بدون اجازۀ او کاری نکرده ام و من خدا را شاهد و گواه می گیرم در حالی که کفایت می کند شهادت خدا که از رسول خدا شنیدم که می فرمود ما گروه پیامبران طلا و نقره به ارث نمی گذاریم خانه و باغ به ارث نمی گذاریم، و فقط کتاب و حکمت و علم و نبوّت ارث ماست و آنچه از طعمۀ دنیا باقی بماند برای ولی امر بعد از ماست، هر کاری که خواست بکند.

(وَقَدْ جَعَلْنا ما حاوَلْتُهُ في الكُراع. والسّلاح يُقاتِل بها المُسْلِمُونَ وَيُجَالِدُونَ المَرَدَةَ الفجار ، وذلِكَ بِإِجْمَاعِ مِنَ المُسْلِمِينَ ، لَمْ أَنْفَرِدْ بِهِ وَحْدِي ، وَلَمْ أَسْتَبِدَّ بِما كَانَ الرأْيُ فيهِ عِندي وهذا حالي وَمالي هِيَ لَكِ وَبَيْنَ يَدَيْكِ لَا تَزْوِي عَنْكِ وَلَا تَدَّخِرُ دونك؛

انتِ سَيِّدَةُ أُمَّةٍ أَبِيكِ وَالشَّجَرَةُ الطَّيِّبَةِ لِبَنيكِ لا يُدْفَعُ مَالَكِ مِنْ فَضْلِكِ وَلا يُوضع في فَرْعِكِ وَأَصْلِكِ ، وَحُكْمُكِ نافذ فيا مَلِكَتْ يَدايَ ، فَهَلْ تَرَينَّ أَنْ أُخَالِفَ فِي ذلك آباك) .

و آنچه که از پیغمبر مانده بود اسب و سلاح جنگی تهیه کردیم که مسلمانان با آنها بجنگند و تازیانه به بدکاران بزنند، و این کار هم به اجماع مسلمین بود و من به تنهائی این کار را نکردم و مستبد به رأی خود نبودم و این

حال و قضيۀ من است، و مال من هم در دست تو باشد و من چیزی را از تو منع نمی کنم و چیزی هم ذخیره نخواهم کرد و تو سیّدۀ امت پدرت هستی و من فضل تو را منکر نیستیم آیا شما می گوئی با فرمودۀ پدرت مخالفت کنم ؟

(جواب فاطمه علیها السّلام)

فقالت فاطمة علیها السّلام سُبْحانَ اللهِ ما كانَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه وآله وسلَّم عَنْ كِتابِ اللهِ صَادِقاً وَلا لِأَحْكامِهِ مُخالِفاً ، بَلْ كَانَ يَتَّبِعُ أَثَرَهُ وَيَقْفَرُ سُورَهُ، أَفَتَجْمَعُونَ إِلى الغَدْرِ اِعْتِلالاً عَلَيْهِ بِالنُّورِ وَهذا بَعْدَ وَفَاتِهِ شَبيءٌ بِما بُغِى لَهُ مِنْ الغَوائِلِ فِي حَياتِهِ هذا كِتابُ اللهِ حكماً عَدلاً، وَناطِقاً فَضْلاً يقول:(يَرِثُنى وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ) .

فاطمه علیها السّلام در جواب با تعجب فرمود: سبحان الله هیچگاه پیغمبر روگردان از کتاب خدا نبود و مخالف احکام قرآن نبود، بلکه پیرو قرآن و دنباله رو قرآن بود آیا جمع شده اید که با سخنان حق به جانبی و فریبنده تهمت و افتراء به پیغمبر بزنید و این کار بعد از وفاتش شبیه آن حوادثی است که در زندگانیش پیش آوردید، و این کتاب خداست که حاکم عدل است و ناطق جدا کنندۀ حق و باطل است که می گوید: «يَرِثُنى وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوب، وَوَرِثَ سُليمان» (1)و اینها پیغمبرانی بودند که از همدیگر ارث می بردند.


1) مريم / 6 و نمل /16

(آخرین حرف ابی بکر)

(فَقالَ أَبُو بَكْر: صَدَقَ اللهُ وَصَدَقَ رَسُولُهُ وَصَدَقَتْ ابْنَتُهُ، أَنْتِ مَعْدِنُ الحِكْمَةِ ، وَمَوْطِنُ الهُدى وَالرَّحْمَةِ، وَرُكُنُ الدِّينِ، وَعَيْنُ الحُجَّةِ، لا أَبْعِدُ صَوابُكِ ، وَلا أَنْكِرُ خطابك ، هؤلاءِ المُسْلِمُونَ بَيْنِي وَبَيْنَكِ ، قَلَّدوني ما تَقَلَّدْتُ، وَبِاتِّفَاقٍ مِنْهُمْ أَخَذْتُ ما أخَذْتُ).

ابوبکر گفت خدا و پیغمبرش و دختر پیغمبرش راست می گویند، و تو هم معدن علم و حکمتی و محل هدایت و رحمتی، و رکن دین و بینش گر حُجَّتی من تو را تکذیب نمی کنم و منکر گفته هایت نمی شوم، اینها مسلمانان هستند بین من و تو خلافت را به گردنم گذاشتند و هر چه را گرفتم با اتّفاق آنها گرفتم.

(و آخرین کلام فاطمه علیها السّلام)

(فَالتَفَتَتْ فَاطِمَةُ علیها السّلام إِلَى النَّاسِ وَقَالَتْ : مَعاشِرَ النّاسِ المُسْرِعَةِ إِلى قِيل الباطِلِ . المغْضِيَةِ عَلَى الفِعْلِ القَبيحِ الخَاسِرِ ، أَفَلا تَتَدَبَّرُونَ القرآنَ أَمْ عَلى قُلُوبٍ أقفالها ؟ كَلَّا بَلْ رانَ عَلَى قُلُوبِكُمْ مَا أَسَأْتُمْ مِنْ أَعْمالِكُمْ فَأَخَذَ بِسَمْعِكُمْ وَأَبْصارِكُمْ ، وَلَبِئْسَ مَا تَأَوَّلْتُمْ وَسَاءَ مَا بِهِ اَشَرْتُمْ، وَشَرِّ ما مِنْهُ اِعْتَضِتُمْ ، لَتَجِدُنَّ وَاللَّهِ مَحْمِلَهُ ثَقِيلاً وَغِبَّه وَبِيلاً، إذا كُشِفَ لَكُمْ الغِطَاءُ وَبانَ ما وَراءَ الضَّرَاءِ وَبَدَالَكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ مَا لَمْ تَكُونُوا تَحْتَسِبُونَ وَخَسِرَ هُنَالِكَ الْمُبْطِلُونَ) .

پس آنگاه فاطمه علیها السّلام نگاهی به سوی مردم نمود و فرمود: ای مردم، شتاب زده به سوی باطل می روید، و در برابر کارهای قبیح سکوت می کنید، آیا در قرآن تدبّر نمی کنید؟ آیا به دلهای شما قفل زده اند، هرگز چنین نیست بلکه کارهای بد شما موجب زنگار دلتان شده و گوش و چشم تان را گرفته، و بدگونه ای قرآن را تأویل می کنید.

(ثُمَّ انْكَفَأَتْ علیها السّلام وَأَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیها السّلام يَتَوَقَّعْ رُجُوعَها إِلَيْهِ ، وَيَتَطَلِّعُ طُلُوعَها عَلَيْهِ ، فَلَمّا اسْتَقَرَّتْ بها الدارُ قَالَتْ لِأَميرِ الْمُؤْمِنِينَ علیها السّلام :

يَابْنَ أبي طالب اِشْتَمَلْتَ شَمْلَةَ الجَنينِ وَقَعَدْتَ حُجْرَةَ الظَّنين هذا ابْنُ أَبِي قُحَافَةَ يَبتَزني نَحْلَةَ أَبي وَبُلغةَ ابني ، لَقَدْ أَجْهَرَ في خِصامي ، وَالْفَيْتُهُ الألد في كلامي حتّى حَبِسَتْني قيلَةُ نَصْرَها وَالمُهَاجِرَةُ وَصْلَها ، لَيْتَنِي مِتُّ قَبْلَ هَيِّنَتي) (1).

سپس فاطمه علیها السّلام برگشت در حالی که امیرالمؤمنین علیه السّلام منتظر برگشتن فاطمه بود، همین که در خانه قرار گرفت، صدا زد: ای پسر ابی طالب مانند جنین به خود پیچیده ای، و مانند متهمان گوشه نشین شده ای و این پسر ابی قحافه (یعنی ابی بکر) هدیۀ پدرم را از من بگیرد، و وسیلهٔ آب و نان بچه هایم را از من بگیرد، و آشکارا با من مخاصمه کند و او را دشمن کلام خودم یافتم تا جائی که بچه های اوس و خزرج یاری خود را از من دریغ کردند، و مهاجرین هم کمک نکردند، ای کاش قبل از این بی حرمتی ها مرده بودم.

(وَيْلايَ مَاتَ العَمَدُ وَوَهَنَ العَضَدُ) .

وای بر من تکیه گاهم مرد و بازویم سست شد


1) بحار، ج 29 ، ص 215

امير المؤمنين علیه السّلام فرمود: (لا وَيْلَ عَلَيْكِ الوَيْلُ لِشَانِئَكِ).

ویلی بر تو نیست و ویل برای دشمن تو است.

(خطبۀ دوم فاطمه علیها السّلام در حضور زنها)

سوید بن غفلة می گوید: فاطمه علیها السّلام چون مریضه شد در آن مرضی که از دنیا رفت، زنهای مهاجر و انصار آمدند برای عیادت گفتند: (كَيْفَ أَصْبَحْتِ مِنْ عِلْتِكِ يا ابْنَةَ رَسُولِ الله)، چگونه صبح کردی و کسالتت چگونه است ای دختر پیغمبر ؟

پس فاطمه علیها السّلام حمد و ثنای خدای را بجا آورد و درود بر پدرش فرستاد، سپس فرمود:

(أَصْبَحْتُ واللهِ عَائِفَةٌ لِدُنْيا كُنَّ قَالِيَةً لِرِجالِكنّ).

صبح کردم در حالتی که دل از زندگانی دنیا شسته ام، و خشمناک از مردان شما هستم، و آنها را رها نمودم، و نکوهش بسیاری از آنان نمود و فرمود:

(وَمَا الَّذِي نَقَمُوا مِنْ أبي الحَسَن ؟ نَقَمُوا مِنْهُ وَاللَّهِ نَكَيرَ سَيفِهِ، وَقِلَّةَ مُبالاتِهِ بحثفِهِ وَشِدَّةَ وَطَاتِهِ وَنَكَالَ وَقْعَتِهِ وَتَنَمُّرِهِ في ذَاتِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ) .

چه عیب جوئی می توانند از ابی الحسن علیه السّلام بکنند، به خدا قسم آنها از او ناراحتند به خاطر تیزی شمشیرش و به خاطر بی اعتنائی او به مُردنش، و به خاطر شدّت گامها و پایمال نمودنش و به خاطر سخت کوشی او در جنگها و به خاطر غضب نمودن او برای خدای عزوجل است.

(وَاللهِ لَوْ تَكَافُوا عَن زِمَامٍ نَبَذَهُ رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْهِ لاعْتَقَلَهُ وَلَسَارَبِهِمْ سَيْراً شحُحاً،

(وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ القُرى آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكَاتٍ مِنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ وَلكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْناهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ) (1)).

به خدا قسم اگر دست به دست همدیگر می دادند و آن افساری را که پیغمبر به سوی خود گرفته بود آن افسار را رها نمی کردند هر آینه با حرکت آسانی آنها را سیر می داد که نه مرکب خسته شود و نه راکب آن.

و خدای متعال می فرماید: اگر اهل قریه ها ایمان می آوردند و تقوا پیشه می کردند هر آینه درهای رحمت و برکت را از زمین و آسمان بر آنها می گشودیم، ولکن چون گفتۀ پیامبران را تکذیب کردند ما از آنها انتقام گرفتیم به خاطر کردارشان، ( و شما هم انتقام عملکرد خود را خواهید دید).

(لَيْتَ شِعْري إلى أيّ سِنادٍ اسْتَنَدُوا ؟ وَعَلى أَيِّ عِمَادٍ اعْتَمَدُوا ؟ وَبِأَيِّ عُرْوَةٍ تَمَسَّكُوا ؟ وَعَلَى آيَّةِ ذُرِّيَّةٍ أَقْدَمُوا وَاحْتَنَكُوا ؟ لَبِئْسَ المَوْلى وَلَبِئْسَ العَشير).

ای کاش می دانستم به چه چیزی تکیه کرده اند؟ و به چه چیزی کرده اند؟ و به چه دستگیره ای چسبیده اند؟ و بر چه ذریّه ای غلبه و استیلاء کرده اند؟ و بد کسی را دوست و عشیرۀ خود قرار داده اند.

(وَيْحَهُمْ !! ( أَفَمَنْ يَهْدِي إِلَى الحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمْ مَنْ لَا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدِى فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ) (2)) .


1) زمر / 52

2) یونس / 35

وای بر آنها، آیا کسی که مردم را هدایت به حق می کند سزاوار پیروی است یا کسی که هدایت نشده مگر آنکه هدایت شود چه شده است شما را و چگونه قضاوت می کنید؟

(أما: لَعَمْرِي لَقَدْ لَقِحَتْ ، فَنَظِرَةٌ رَيْنَا تُنتج ، ثُمَّ احْتَلِبُوا مِلأُ القَعْب دَماً عَبيطاً وَذُعافاً مبيداً) .

آگاه باشید! به جان خودم قسم نطفۀ فساد بسته شد، در کوتاه ترین فرصت نتیجه اش ظاهر می شود، سپس دوشیده می شود از آن ظرفهائی پر از خون تازه و زهر کُشنده.

(هنالِكَ يَحْسَرُ المُبْطِلُونَ ، وَيَعْرِفُ التالونَ غِبَّ مَا اسَّسَهُ الْأَوَّلُونَ ثُمَّ طِيبُوا عَنْ دُنياكُمْ أَنْفُساً، وَاطْمَأَتُوا لِلْفِتْنَةِ جَأْساً ، وَأَبْشِرُوا بِسَيْفٍ صَارِمٍ، وَسَطْوَةٍ مُعْتَدِ عَاشِمْ ، وَهَرَج شامل).

اینجاست که ظاهر می شود خسارت پیروان اهل باطل و آیندگان می فهمند زشتی کار پایه گذاران اوّلیه را.

سپس خوش باشید که جانتان در امان است، (یعنی امنیت جانی نخواهید داشت) و مطمئن باشید که فتنه هائی در پشت سر دارید.

و بشارت باد بر شا از شمشیرهائی که خواهد گذشت، با هرج و مرج دائمی و فراگیر و فتنه هائی پی در پی و چه ها خواهد شد در حالی که چشم بسته عمل کردید.

سوید بن غفله می گوید: زنهای مهاجر و انصار که تعداد آنها هم کم نبود

آمدند به شوهرانشان سخنان فاطمه علیها السَّلام را منتقل کردند، آنگاه گروهی از بزرگان مهاجر و انصار آمدند خدمت بی بی برای عذرخواهی، گفتند ای سیدۀ زنان خوب بود شوهرت قبل از آنکه با ابی بکر بیعت کنیم به ما می گفت تا ما با او بیعت می کردیم.

حضرت فرمود: دور شوید از من و عذر بدتر از گناه نیاورید (1).

(غصب خلافت و فتنه های بعد از آن)

جابر می گوید:

چون خلافت به بنی امیّه رسید (2)در زمان آنها خونهای زیادی به ناحق ریخته شد و امیرالمؤمنین علیها السَّلام را هزار ماه روی منبرها لعن می کردند، و شیعیانش را وادار به لعن می کردند و اگر لعن نمی کردند آنها را می کشتند، تا اینکه برنامۀ لعن و شیعه کشی آشکار و علنی شد.

شیعیان آمدند به خدمت امام سجاد زین العابدین علیه السَّلام و گفتند ای پسر پیغمبر ما را از شهرها بیرون می کنند و می کشند و امیرالمؤمنین علیه السَّلام را در همه جا لعن می کنند حتّی در مسجد پیغمبر و منبر رسول الله ، و هیچ کسی حرف نمی زند و اگر کسی هم نخواهد امیرالمؤمنین را لعن کند، می گویند (هذا ترابي) یعنی این


1) فاطمة الزهراء من المهد إلى اللحد، ص 523 و بحار، ج 43، ص 159

2) از عثمان به بعد جزء بنی امیه حساب می شوند که هزار ماه حکومت کردند

پیرو ابوتراب است، و او را نزد حاکم میبرند و می گویند این اسم ابوتراب را به نیکی یاد می کند، و او را شکنجه و زجر می دهند و بعد هم او را می کشند، چون امام سجاد این سخنان را شنید نگاهی به سوی آسمان نمود و فرمود: (سبحان الله) ای خدا چقدر شأن تو بزرگ است که آن چنان مهلت به بندگانت می دهی که گمان می کنند که تو آنها را فراموش کرده ای و حال آنکه همۀ این کارها در برابر دیدۀ تو است و کسی نمی تواند بر قضا و قدر تو غلبه کند.

سپس فرزندش امام باقر علیه السَّلام را صدا زد و فرمود: ای محمّد، گفت لبیک، فرمود: فردا می روی به مسجد پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله وسلّم و آن نخی را که جبرئیل برای پیغمبر آورد آن نخ را به دست می گیری و کمی آهسته حرکت می دهی، مبادا زیاد حرکت دهی که همه هلاک خواهند شد.

جابر می گوید: من متعجّب ماندم و نمی دانستم چه بگویم، چون فردا شد آمدم به سوی خانۀ امام سجاد اما آن شب را تا به صبح در فکر فرو رفته بودم که قضیه آن نخ چیست و چه خواهد شد، رسیدم در خانه دیدم امام علیه السَّلام خارج شد سلام کردم جواب سلام مرا داد و فرمود: ای جابر در این صبح زود کجا آمدی؟ گفتم آمده ام ببینم آن فرمایش پدرت که فرمود برو به مسجد و آن نخ را حرکت بده اما آهسته مبادا همه هلاک شوند چیست؟

امام باقر علیه السَّلام فرمود: اگر آن وقت معلوم و آن اجل محتوم نبود، و آن قضا و قدر الهی نبود هر آینه همۀ این خلق کج اندیش را در طرفه العینی و لحظه ای به زمین فرو می بردم و لکن چون ما بندگان مُکرم خدا هستیم بر قول خدا سبقت

نمی گیریم و به امر او عمل می کنیم.

جابر می گوید گفتم ای سیّد من و ای آقای من چرا می خواهی این چنین کنی؟ فرمود: مگر دیروز نبودی که شیعیان نزد پدرم شکایت از اینها داشتند؟ گفتم چرا، فرمود: پدرم دستور داد که آنها را بترسانم شاید از این کارها دست بردارند، و می خواهم طائفه ای از آنان هلاک شوند و خدا بلاد و بندگانش را از آنها پاک گرداند.

جابر می گوید: گفتم آقای من چگونه می خواهی آنها را بترسانی مگر آنها یکی دو تا هستند؟

حضرت فرمود: بیا برویم به مسجد پیغمبر صلى الله عليه وآله وسلّم تا قدرتی که خدا ما را به آن اختصاص داده به تو نشان دهم.

جابر می گوید: با امام باقر علیه السَّلام رفتیم به مسجد، آنگاه حضرت دو رکعت نماز خواند سپس صورتش را روی خاک گذارد و سخنانی بر زبان جاری نمود، و سرش را از خاک برداشت، و نخ نازکی از جیب خود بیرون آورد که بوی مشک از آن استشمام می شد، و از نخ سوزن نازک تر بود، سپس به من فرمود: ای جابر سر نخ را بگیر و کمی عقب برو و مواظب باش نخ را حرکت ندهی.

جابر می گوید: سر نخ را گرفتم کمی عقب رفتم، حضرت فرمود: ای جابر بایست پس ایستادم حضرت یک حرکت کوچکی به نخ داد که من گمان کردم

اصلاً حرکت نداده از بس که آهسته حرکت داد، سپس فرمود: سر نخ را بیاور، و من سر نخ را تحویل دادم و گفتم ای آقای من با این نخ چه کار کردید؟

حضرت فرمود: چه فکر می کنی برو بیرون ببین مردم درچه حالی هستند؟

جابر می گوید: از مسجد بیرون آمدم دیدم مردم یک صدا فریاد می زنند و صدای زنها از هر طرف شنیده می شد، و زلزلهٔ سختی در مدینه روی داده که خانه ها می لرزد و خراب می شود و اکثر خانه ها خراب شد و حدود سی هزار زن و مرد غیر از بچه های کوچک به هلاکت رسیدند، و مردم در حالی که گریه و ناله می کردند، می گفتند: (إِنّا لله وإنّا إِلَيْهِ راجِعونَ) فلان خانه خراب شد و فلان خانه ویران گردید، و دیدم مردم با فزع و گریه هجوم به مسجد پیغمبر آوردند و من هم متحیّرانه نگاه به مردم می کردم و آنها با حالت حیرت گریه می کردند، و من هم از گریۀ آنها به گریه افتادم و مردم نمی دانستند از کجا به این بلا گرفتار شده اند.

آنگاه برگشتم به سوی حضرت دیدم مردم دور او را گرفته اند و می گویند ای پسر پیغمبر می بینی چه بر سر ما آمد برای ما دعا کن، پس حضرت به آنها می فرمود: رو به نماز و دعا و صدقه بیاورید، بعد حضرت دست مرا گرفت و به راه افتادیم، حضرت فرمود: مردم در چه حالی بودند، گفتم یابن رسول الله دیگر آن را نپرس خانه ها خراب شد مردم مردند و انسان _ لش به حال مردم می سوزد.

حضرت فرمود: خدا رحمشان نکند به خدا قسم اگر از ترس مخالفت پدرم نبود نخ را زیادتر حرکت می دادم تا همه بمیرند و مدینه را زیر و رو می کردم که دیگر خانه و دیواری باقی نماند، و کسی ما و دوستانمان را به این روز نیانداخته مگر همین مردم، ولکن پدرم فرمود آهسته حرکت بده.

سپس رفت بالای مناره در حالی که من او را می دیدم ولی مردم او را نمی دیدند، دستش را به دور مناره گرفت پس زلزله سبکی روی داد و خانه های دیگری هم خراب شد، سپس امام باقر علیه السَّلام این آیه را تلاوت نمود:

(ذلِكَ جَزَيْنَاهُمْ بِبَغْيِيهِمْ وَهَلْ تُجازِي إِلَّا الكَفُورِ) (1).

یعنی این افراد را به خاطر طغیانشان چنین مجازات کردیم، و آیا ما غیر از کافرین را مجازات می کنیم؟

و نیز این آیه را تلاوت نمود:

(فَلَمّا جاءَ أَمْرُنَا جَعَلْنَا عَالِيها سافِلَها) (2).

یعنی چون دستور ما آمد آنها را زیر و رو کردیم.

و سقف برس بر سر آنها خراب شد و از جائی که نمی دانستند بر آنها عذاب رسید (3).


1) انعام / 146

2) هود / 82

3) نحل / 26

جابر می گوید: در آن زلزلۀ دوم زنها از چادرهاشان بیرون آمدند گریه کنان با سر برهنه ناله می زدند و کسی به آنها توجه نمی کرد.

امام باقر علیه السَّلام وقتی چنین حیرت و بی چارگی را از آنها دید، به حال آنها رفّت نمود، و آن نخ را داخل جیبش گذارد و زلزله ساکن گردید.

و از مناره پائین آمد و مردم او را نمی دیدند و دست مرا گرفت و از مسجد خارج شدیم، گفتم یابن رسول الله این نخ چه بود؟

فرمود (بقيَّةٌ مِمَّا تَرَكَ آلُ مُوسَى وَآلُ هارونَ تَحْمِلُهُ المَلائِكَةَ) این باقیماندۀ از ترکه آل موسی و هارون است که ملائکه آن را حمل می کنند و جبرئیل آن را آورده است.

چه فکر می کنی ای جابر مکان و منزلت ما نزد خدا بالا است. اگر به خاطر ما نبود خدا آسمان و زمین را خلق نمی کرد، و بهشت و جهنّم را خلق نمی کرد، و ماه و خورشید و جن و انس را خلق نمی کرد، چه فکر می کنی ای جابر احدی با ما مقایسه نمی شود.

ای جابر به خدا قسم خدا به خاطر ما شما را نجات داد، و به خاطر ما معیشت می کنید، و به وسیلهٔ ما هدایت شدید، و به خدا قسم ما شما را راهنمائی به پروردگارتان کردیم پس به امر و نهی ما سر فرود آورید و گفته های ما را ردّ نکنید، آنچه را که فهمیدید پس خدا را بر آن ستایش کنید و آنچه را که نفهمیدید علمش را به خودمان برگردانید و بگوئید ائمه ما به آنچه که گفته اند آگاه ترند.

جابر می گوید امیر مدینه را دیدیم صدا می زد، مردم بروید خدمت امام

سجّاد على بن الحسین علیهما السَّلام و به وسیلۀ او به خدا تقرّب بجوئید و گریه و زاری و توبه کنید شاید خدا عذاب را از شما دفع کند، و تا نگاهش به امام باقرعلیه السَّلام افتاد دوید به طرف حضرت و گفت یابن رسول الله آیا می بینی چه بر سر امّت پیغمبر آمده، همه هلاک و نابود شدند، و به حضرت گفت پدرت کجاست؟ تا از او بخواهیم تشریف بیاورد به مسجد و به وسیلۀ او در درگاه الهی تقرّب بجوئیم و خدا این بلا را از امت پیغمبر دور کند.

امام باقر علیه السَّلام فرمود: اِن شاء الله انجام خواهد داد، ولکن باید خودتان را اصلاح کنید، و توبه کنید، و دست بکشید از آن کارهایی که انجام می دادید، زیرا کسی ایمن از مکر خدا نیست مگر آن قومی که از زیانکارانند.

جابر می گوید، همگی رفتیم به محضر امام سجاد زين العابدين علیه السَّلام و حضرت مشغول نماز بود، منتظر ماندیم تا از نماز فارغ شد، و رو کرد به ما سپس آهسته به فرزندش گفت ای محمد نزدیک بود که همۀ مردم را هلاک کنی، جابر می گوید من گفتم آقای من به خدا قسم آن وقتی که نخ را حرکت می داد من اصلاً متوجّه حرکت آن نخ نشدم.

حضرت فرمود: ای جابر اگر حرکتش را متوجه می شدی که دیگر روی زمین جنبنده ای باقی نمی ماند.

آنگاه حضرت فرمود: از مردم چه خبر، جریان را گفتم، حضرت فرمود این به خاطر آن حرمت هائی است که از ما حلال شمردند و هتک حرمت ما را نمودند، پس آنگاه گفتند یا بن رسول الله سلطان و حاکم دَم دَرْ است از ما

خواسته که از شما تقاضا کنیم که تشریف بیاورید به مسجد تا مردم جمع شوند نزد شما و دعا و تضرّع کنند و خدا بر آنها رحم کند و این عذاب را از آنها دور کند، (چون می دانید هرگاه زلزله ای بشود پشت سرش پس لرزه هائی دارد که ممکن است از خود زلزله قوی تر باشد).

حضرت تبسّم نمود و این آیه را تلاوت نمود: ﴿قَالُوا فَادْعُوا وَمَا دُعاءُ الْكافِرِينَ إِلّا في ضلال) (1)یعنی دعاء كافران نتیجه ای ندارد، گفتم مولای من تعجب این است که نمی دانند از کجا به این بلا گرفتار شده اند، فرمود آری سپس آیۀ دیگری تلاوت نمود: ﴿فَالْيَوْمَ نَنْساهُمْ كَما نَسُوا لِقاءَ يَوْمِهِمْ هَذا وَكَانُوا بِآيَاتِنَا يَجْحَدُونَ) (2)یعنی امروز ما آنها را فراموش می کنیم، همچنان که آنها فراموش کردند روز قیامتشان را و آیات ما را انکار نمودند.

به خدا قسم ای جابر این یکی از آیات و نشانه های ماست، سپس فرمود ای جابر چه گمان می کنی دربارهٔ قومی که سنّت ما و عهد ما را ضایع کردند و از دشمنان ما پیروی کردند، و حرمت ما را هتک کردند، و ظلم در حق ما کردند، و ارث ما را غصب کردند، و کمک به ظالمین و بر علیه ما نمودند که این جملات اشاره به غصب خلافت و غصب فدک و مظلومیت حضرت زهرا دار (3).


1) غافر / 50

2) اعراف / 51

3) بحار، ج 46، ص 274

(گریه کنندگان عالم کیانند؟)

قال الصادق علیه السَّلام(البكاتُونَ خَمْسَةٌ: آدم، ويعقوب، ويوسف، وفاطمة بنت محمّد صلَّی اللهُ علیه وآله وسلَّم وعلي بن الحسين علیه السَّلام) (1).

امام صادق علیه السَّلام فرمود گریه کنندگان عالم پنج نفر بودند، آدم و یعقوب و يوسف و فاطمه صلَّی اللهُ علیه وآله وسلَّم دختر پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله وسلَّم و علی بن الحسین زین العابدين علیه السَّلام.

و در روایت دیگری دارد که گریه کنندگان عالم هشت نفر بودند، (رَأْسُ البَكَائِينَ ثَمانية) یعنی همان پنج تن به اضافۀ نوح و شعیب و داود علیهم السَّلام (2).

بعد فرمود: اما آدم علیه السَّلام آن قدر در فراق بهشت گریه کرد که در گونه هایش گودال ایجاد شد، و در روایتی دارد که دویست سال گریه کرد، و اما يعقوب علیه السَّلام آن قدر در فراق یوسف گریه کرد که چشمانش را از دست داد.

و اما يوسف علیه السَّلام آن قدر در زندان برای پدرش گریه کرد که اهل زندان گفتند یا شب گریه کن و روز آرام باش، و یا روز گریه کن و شب آرام بگیر، پس مصالحه کرد به یکی از این دو راه، و امّا فاطمه علیها السَّلام آن قدر در فراق پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله وسلَّم گریه کرد که اهل مدینه


1) بحار، ج 43، ص155

2) بحار، ج 43، 35

می گفتند به خاطر گریه هایت ما را اذیت کردی و می رفت مقبره شهدا و آنجا گریه می کرد و بر می گشت.

شيوخ اهل مدینه جمع شدند آمدند خدمت امیرالمؤمنین علیه السَّلام گفتند یا ابا الحسن فاطمه شب و روز گریه می کند، هیچ یک از ما در شب خواب راحتی نداریم، و در روز هم قرار و آرامشی برای کسب و کار نداریم، به فاطمه بگو یا شب گریه کند و روز آرام بگیرد و یا روز گریه کند و شب آرام بگیرد، فرمود: با کمال میل پیغام شما را به فاطمه می رسانم، امیرالمؤمنین علیه السَّلام آمد خدمت دختر پیغمبر فرمود: ای دختر پیغمبر شیوخ مدینه از من خواستند که به شما بگویم یا شب گریه کنی و روز آرام بگیری و یا روز گریه کنی و شب آرام بگیری.

فرمود: یا ابا الحسن من فرصت کمی در بین این مردم هستم و به همین زودیها دیگر در بینشان نخواهم بود، به خدا قسم نه شبها آرام می گیرم و نه روزها تا اینکه به بابایم ملحق شوم، امیر المؤمنین علیه السَّلام فرمود: ای دختر پیغمبر هر کاری که دلت می خواهد انجام بده آزاد هستی ، خانه ای از شاخه های درخت خرما در بقیع برایش آماده کرد، که دور از مدینه باشد به نام بیت الاحزان، صبح که می شد دست حسنینش را می گرفت و گریه کنان به طرف بقیع می رفت، بین قبرها می نشست و گریه می کرد، شب که می شد امیرالمؤمنین او را به خانه بر می گرداند، به همین کیفیّت تا مدّت هفتاد و

پنج روز که زندگانی کرد روزها می رفت قبرستان بقیع و شبها می آمد خانه (1).

و امام صادق علیه السَّلام فرمود: فاطمه علیها السَّلام نمازش را کنار قبر شهدا می خواند و دست به دعا بر می داشت تا اینکه از دنیا رحلت نمود (2)

اما دیگر این روزها صدای نالۀ زهرا نمی آید.

و امام صادق علیه السَّلام فرمود: هر روز صبح شنبه فاطمه می رفت سر قبر شهدای اُحُد و سر قبر حمزۀ سيّد الشهداء و طلب مغفرت می کرد و رحمت می فرستاد (3).

(زیارت قبر پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله وسلَّم و گریه فاطمه علیها السَّلام)

هشت روز بعد از وفات پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله وسلَّم فاطمه علیها السَّلام از خانه بیرون آمد به قصد زیارت قبر پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله وسلَّم، تا نگاهش به قبر پدر افتاد صدا زد (وا ابتاه وا محمّداه من لِلقبلة والمصلّى)، ای پدر چه کسی در مسجد و محراب تو قرار گرفته، و بعد از شما تنها و پریشان شدم، کمرم شکست، قدّم خمیده شد، دنیا در نظرم تاریک شد، و روز به روز جسم فاطمه علیها السَّلام لاغر و نحیف می شد، گاهی فاطمه می رفت کنار قبر پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله وسلَّم و کمی از خاک قبر را بر می داشت و می بوئید و این اشعار را می خواند:


1) بحار، ج 43، ص 77

2) کافی، ج 4، ص 561

3) بحار، ج 43، ص 90

ماذا عَلى مَنْ ثَمَّ تُربَةَ أَحْمَدٍ *** أن لا يَثُمَّ مَدَى الزَّمَانِ غَواليا

قُلْ لِلمُغَيَّبِ تَحْتَ أَطْباقِ الثَّرَى *** إنْ كُنْتَ تَسْمَعُ صَرْخَتِي وَنِدائيا

صُبَّتْ عَلَى مَصائِبٌ لَوْ أَنّها *** صُبَّتْ عَلَى الأَيَّامِ صِرْنَ لَياليا (1)

یعنی چه باک بر کسی که تربت احمد را بوئیده، مصائب روزگار را در طول زمان نبوید بگو به آن پنهان شده در طبقات زیر زمین ، که اگر صدای ناله و فریاد مرا میشنوی آنچنان مصائبی بر من فرو ریخت که اگر بر روزگار فرود می آمد شب می شد.

امیرالمؤمنین علیه السَّلام می فرماید: پیغمبر را در پیراهنش غسل دادم، زهرای مرضیه همیشه می گفت: آن پیراهن بابام را به من نشان بده، وقتی پیراهن را به او نشان دادم آن پیراهن را بوئید و غش کرد، و دیگر آن پیراهن را به او نشان ندادم (2).

زهرا یک پیراهن اینجا دید و غش کرد، و یک پیراهن دیگری هم در قیامت به او نشان می دهند، و آن پیراهن خون آلود حسین است.

صدا می زند (یا عَدْلُ یا حَكِيمُ أَحْكُمْ بَيْنِي وَبَيْنَ قاتِلِ وَلَدي الحسين) .

و در روایت دیگر آمده که فاطمه علیها السَّلام (ما زالَتْ بَعْدَ أَبيها مُعَصَّبَةَ الرَّأْسِ، ناحِلَةَ الحِسْمِ مُنْهَدَّةَ الركن، باكِيَةَ العَيْنِ مُحْتَرِقَةَ القَلْبِ ، يُغْشَى عَلَيْهَا سَاعَةً بَعْدَ سَاعَةٍ وَتَقُولُ لِوَلَدَيْها أَينَ أَبُوكُمَا الَّذِي كَانَ يُكْرِمُها وَيَحْمِلُكُما مَرَّةً بَعْدَ مَرَّةٍ ، أَيْنَ أَبُوكُما


1) فاطمة الزهراء من المهد إلى اللحد، ص 311

2) فاطمة الزهراء من المهد إلى اللحد، ص 313 و بحار، ج 43، ص 157

الذي كان أَشَدُّ النَّاسِ شَفَقَةً عَلَيْكُما) (1).

فاطمه علیها السَّلام بعد از پدر بزرگوارش همیشه دستمالی به سرش بسته بود، و بُنیه اش ضعیف و لاغر شده بود، و همیشه چشم گریان و قلب سوزان داشت، و ساعت به ساعت از هوش می رفت، و چون به هوش می آمد بچه هایش را صدا می زد، و می فرمود: (أَيْنَ أَبُوكُما) یعنی پدر بزرگتان کجا رفت، آن پدری که به شما احترام می گذاشت، و شما را سوار بر کِتفَش می نمود، آن پدر بزرگی که از همه بیشتر به شما مهربان بود.

آن قدر به فکر بچه های خوردسالش بود که سفارش آنها را به امیرالمؤمنین علیه السَّلام می نمود و موقعی که فاطمه می خواست از دنیا برود بچه ها را فرستاد بیرون خانه، و فرمود بروید سر قبر پیغمبر برای مادرتان دعا کنید، می خواست حالت احتضار مادر را نبینند.

تا اینکه امیرالمؤمنین علیه السَّلام موقع کفن نمودن فرمود: (هَلُمَّوا وَتَزَوَّدُوا مِنْ اُمّكُم) بچه ها بیائید برای آخرین بار مادرتان را ببینید، امیرالمؤمنین می گوید: خدا را شاهد و گواه می گیرم تا صدا زدم بچه ها بیایند یک وقت دیدم بندهای کفن باز شد.


1) ناسخ التواريخ، ص 123، ج 4

(اذان گفتن بلال و گریه فاطمۀ علیها السَّلام)

یک روز صدا زد علی جان مدتی است که صدای اذان بلال را نشنیده ام علی جان بابام مُرده چرا بلال اذان نمی گوید.

فرمود: فاطمه جان ناراحت نباش، امروز به بلال می گویم اذان بگوید، امير المؤمنین آمد به طرف مسجد بلال را پیدا کرد، صدا زد بلال فاطمه دلش می خواهد اذان بگوئی، عرض کرد آقا جان من با خودم عهد کردم که دیگر بعد از پیغمبر بالای این مناره نروم و اذان نگویم، اما چه کنم که می گوئی دختر پیغمبر خواسته چشم امروز میروم اذان می گویم، نزدیک زوال ظهر شد بلال رفت بالای مأذنه شروع کرد به اذان گفتن، که فاطمه صدای بلال را شنید که گفت (الله اکبر) به یاد پدرش رسول خدا افتاد و شروع کرد به گریه کردن و اشک ریختن، امّا مصیبت آن وقتی شد که بلال گفت: (أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ الله)، آن چنان ناله ای زد که غش کرد و با صورت به زمین خورد، حسنین دویدند بیرون خانه صدا زدند بلال دیگر بس است دیگر اذان نگو، بلال گفت چرا نگویم؟ گفتند بلال آخر مادر ما فاطمه غش کرده، وقتی زهرا به هوش آمد، فرمود: بلال چرا اذان را تمام نمی کنی، صدا زد ای

سیدۀ زنان عالم می ترسم با صدای اذان من جانت را از دست بدهی (1).

زهرا جان بلال نام پدرت را با این عزت و احترام می برد طاقت نداری و غش می کنی، پس چه حالی داشت آن دختری که چهل منزل سر بریدۀ پدرش را بالای نیزه دیده، یک وقت هم سر بریده را میان طشت دید، صدا زد (ابتا مَنِ الَّذي أَيْتَمَني عَلى صِغَرِ سِنّي، مَنِ الَّذِي خَضَبَ شَيْبَكَ بِدَمِكَ ، مَنِ الَّذي قَطَعَ وَريدَيْكَ) .

یعنی بابا چه کسی مرا در کودکی یتیمم کرد، چه کسی محاسنت را به خون سرت خضاب کرد، بابا چه کسی رگهای گلویت را برید.

(توسّل به فاطمۀ زهراء علیها السّلام)

السَّلامُ عَلَيْكِ يا فاطِمَةُ الزَّهْرَآءُ يا بِنْتَ مُحَمَّدٍ صلّی اللهُ علیه وآله وسلّم يا قُرَّةَ عَيْنِ الرَّسُولِ ، يا سَيْدَتَنَا وَمَوْلاتَنا إِنَّا تَوَجَّهْنا وَاسْتَشْفَعْنا وَتَوَسَّلْنا بِكِ إِلَى اللَّهِ وَقَدَّمْناكَ بَيْنَ يَدَيْ حاجاتِنا یا وَجيهةً عِنْدَ اللَّهِ اِشْفَعِي لَنَا عِنْدَ اللَّهِ ،

در این مجلس می خواهم از پنج فاطمه نام ببرم، اول فاطمۀ بنت اسد مادر امیرالمؤمنین علیه السّلام که افتخار بزرگی نصیب او شد که احدی این افتخار را نداشت که در خانه خدا وضع حمل کند، و موقعی که از دنیا رفت پیغمبر آمد بالین سرش و لباس شخصی خودش


1) بحار، ج 43، ص 157 و من لا يحضره الفقيه

را به او کفن کرد، و فرمود یا علی تنها تو مادر از دست ندادی، بلکه فاطمه بنت اسد مادر منهم بود،

دوم فاطمۀ ام البنين مادر ابا الفضل، که دو مرتبه فرمود: مرا به اسم فاطمه صدا نزنید یک مرتبه به آقا امیرالمؤمنین علیه السّلام عرض کرد آقا هرگاه شما مرا به اسم فاطمه صدا میزنید این بچه ها نام فاطمه را می شنوند و ناراحت می شوند، فلذا امیرالمؤمنین علیه السّلام او را به نام ام البنین صدا می زد، اما یک مرتبه دیگر هم فرمود: مرا امّ البنین صدا نزنید آن موقعی که اهل بیت از کربلا برگشتند هر روز می رفت کنار قبرستان بقیع صورت چهار تا قبر درست کرده بود، کنار آن قبرها می نشست آن چنان ناله می زد که وقتی والی مدینه از آنجا می گذشت به حال او گریه می کرد. و زبانحالش چنین بود که می فرمود:

دیگر مرا ام البنین نخوانید *** من اُمّ بی بنینم دیگر پسر ندارم.

و سوم فاطمۀ معصومه است که امام هشتم فرمود: هرکسی قبر خواهرم معصومه را در قم زیارت کند مثل آن است که مرا زیارت کرده.

آن معصومه ای که در فراق پدر می سوخت و زندانی بغداد را ندید و چشم انتظار پدر بود.

و چهارم فاطمه بنت الحسین علیه السّلام که وقتی سر بریده پدرش را دید، زینب صدا زدای حسین اگر با من حرف نمی زنی با این دختر کوچکت حرف بزن نزدیک است دلش آب شود، (آخى فاطم الصغيرة كلّميها كادَتْ أَنْ تَذوبُ قَلبها).

و پنجم فاطمۀ زهرا علیها السّلام که ام المصائب است و تمام انبیاء در شدائد و

گرفتاری ها متوسل به فاطمه علیها السّلام می شدند، حضرت آدم علیه السّلام متوسل به فاطمه شد و گفت (یا فاطِرُ بِحَقِّ فَاطِمَةَ).

همۀ ائمه متوسل به مادرشان فاطمه می شدند، امام باقر علیه السّلام هرگاه مریض می شد متوسل به مادرش فاطمه می شد و هی صدا می زد فاطمة بنت محمّد صلّى الله عليه وآله وسلّم (1).

اللهُمَّ صَلِّ عَلى فَاطِمَةَ وَآبيها وَبَعْلِها وَبَنيها وَالسِّرِّ الْمُسْتَوْدَع فيها بَعَدَدِ ما أحاط به عِلْمُكَ).

خدایا درود و صلواتت را بر فاطمه، و پدر فاطمه، و شوهر فاطمه، و فرزندان فاطمه، و به آن سِرّی که در فاطمه نهان است فرو فرست، به عدد آنچه که علم تو به آن احاطه دارد،

بعضی گفته اند آن سرّ محسن فاطمه است،

و بعضی گفته اند آن سرّ مصحف فاطمه است،

و بعضی گفته اند آن سرّ مهدی فاطمه است،

و بعضی گفته اند آن سرّ شفاعت فاطمه است،

اسماء می گوید: در لحظات آخر زندگانیش با خدا مناجات می کرد، و عرض می نمود:

خدایا تو را به حقّ پیغمبر که شوق به تو داشت، و به امیرالمؤمنین و غمّ و غصه های علی، و به حسنین و چشمان گریان آنها،و به زینب و کلثومی که برای


1) سفينة _ فطم

مادرشان غصه دارند، از گناهان امّت پیغمبرت درگذر، گنهکارانی که چشم شفاعت به زهرا دارند، خدایا آنها را اهل بهشت قرار بده (1)، و در لحظات آخر زندگانی فاطمه علیها السّلام امیرالمؤمنین علیه السّلام سرِ فاطمه را روی زانو گرفته، زهرا اشک می ریزد و گریه می کند، امیرالمؤمنین علیه السّلام اشکهای فاطمه را پاک می کند و می فرماید: زهرا جان (مِمَّ بُكائِكِ) چرا گریه می کنی؟

عرض می کند من برای خودم گریه نمی کنم گریۀ من برای مظلومی شماست، (أبكي لما تلقا مِنْ بَعْدي) گریه می کنم برای آن مصیبتهائی که بعد از من به شما می رسد (2).

بیمارت ای علی جان، جز نیمه جان ندارد *** میلی به زنده ماندن در این جهان ندارد

بگذار تا بمیرد، زین باغ پر بگیرد *** مرغی که حق ماندن، در آشیان ندارد


نخلی که شکسته ثمرش را نزنید *** مرغی که زمین خورده پَرَش را نزنید

دیدید اگر دو دست مردی بسته*** دیگر در خانه همسرش را نزنید


1) فاطمة الزهراء، ص 576

2) بيت الأحزان، ص 14

بر سوخته باغ ما، دِگر سر نزنید *** این خانۀ آتش زده را در نزنید

از ما که گذشت مادری را، دیگر *** در خانه به پیش چشم دختر نزنید

(ترجمۀ حدیث کساء )

فاطمه علیها السّلام می گوید: روزی از روزها پدرم رسول خدا بر من وارد شد و فرمود: (السَّلامُ عَلَيْكِ يا فاطِمَةَ، گفتم: وَعَلَيْكَ السَّلام).

فرمود: در بدنم ضعفی می بینم، گفتم پناه به خدا می برم ای پدر از ضعف.

سپس فرمود: ای فاطمه آن کساء یمانی را بیاور و مرا با آن بپوشان، من هم کساء یمانی را آوردم و به او پوشاندم همچنان که نظر به وی می کردم دیدم صورتش مانند ماه شب چهارده می درخشید.

ساعتی نگذشت که فرزندم حسن آمد و گفت: (السَّلامُ عَلَيْكِ يا أُمّاه) ، گفتم (وَعَلَيْكَ السَّلام) ای نور دیده، و ای میوۀ دلم، سپس گفت ای مادر بوی خوشی استشمام می کنم، مثل اینکه بوی جدّم رسول خدا می آید، گفتم آری جدّت رسول خدا در زیر کساء است، رفت به طرف کساء و از پیغمبر اجازه گرفت و وارد زیر کساء شد، و ساعتی نگذشت که فرزندم حسین علیه السّلام آمد و سلام نمود و گفت ای مادر

بوی خوشی استشمام می کنم، مثل اینکه بوی جدّم رسول خداست، گفتم آری او هم رفت به طرف کساء و به جدش رسول خدا سلام نمود و اجازه خواست، پیغمبر جواب سلام حسین علیه السّلام را دادند و فرمودند: (وَعَلَيْكَ السَّلام يا وَلَدي وَشافِعَ أُمّتي)، سلام بر تو ای پسرم ای شافع امتم تو هم بیا زیر کساء، در این هنگام امیرالمؤمنین علیه السّلام وارد شد و به من سلام نمود و فرمود: ای فاطمه بوی خوشی استشمام می کنم مثل آن که بوی برادرم و پسر عمم رسول خدا را استشمام می کنم، گفتم آری رسول خدا با حسنین در زیر کساء هستند.

امیرالمؤمنین علیه السّلام به طرف کساء رفت، و به پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله سلام نمود و اجازه خواست، پیغمبر صلى الله عليه وآله فرمود: (وَعَلَيْكَ السَّلامُ يَا أَخي ويا وصيّي وَخَليفَتي وَصاحِبَ لِوائي)، سلام بر تو ای برادرم و وصیّ و جانشینم و ای پرچم دار من، تو هم بیا زیر کساء، فاطمه علیها السّلام می گوید: آنگاه منهم رفتم به طرف کساء و سلام نمودم و گفتم بابا یا رسول الله اجازه می دهی منهم زیر کساء قرار بگیرم، پیغمبر فرمود: (وَعَلَيْكِ السَّلامُ يا بنتي وَيا بَضْعَتي)، اى دخترم ای پارۀ تنم تو هم بیا.

وقتی همه زیر کساء قرار گرفتیم، پدرم دو طرف عبا را گرفت و دست راستش را به سوی آسمان بلند نمود و فرمود:

(اللَّهُمَّ اِنَّ هَؤُلاءِ أَهْلَ بَيْتي ....) يعنى اى خدا اینان اهل بیت منند گوشت و خون آنها از من است هر که آنها را اذیت کند مرا اذیت کرده، و هر که آنها را غصه دار کند مرا غصه دار کرده، من میجنگم با کسانی که با آنها جنگ کنند، و تسلیمم با کسانی که تسلیم آنها باشند، و دشمنم با کسانی که با آنها دشمنی کنند،

و دوستم با کسانی که آنها را دوست بدارند،آنها از منند، و منهم از آنانم، خدایا صلوات و برکات و رحمت و مغفرت و رضوانت را بر من و بر آنان نازل بفرما، و رجس و پلیدی را از آنان دور کن، و آنها را پاک و پاکیزه و مطهّر قرار ده.

پس خدای متعال فرمود: ای ملائکه من و ای ساکنین آسمانها ، من آسمانی بَنا نکردم و زمینی گسترش ندادم، و خورشید و ماه را نورانی نکردم، و هیچ فلکی را به گردش در نیاوردم، و هیچ دریائی را به جریان نیاوردم مگر در محبت این پنج تنی که در زیر این کسایند.

جبرئیل سؤال کرد ای خدا چه کسی زیر این کساء است؟

خدای متعال فرمود: اینان اهل بیت نبوّت و معدن رسالتاند یعنی فاطمه است و پدر فاطمه، و فاطمه است و شوهر فاطمه، و فاطمه است و بچه های فاطمه.

جبرئیل عرض نمود خدایا اجازه می دهی بر زمین هبوط کنم و ششمی آنها باشم؟ خدای متعال فرمود: آری به تو اجازه دادم، پس جبرئیل نازل شد و به پیغمبر اسلام صلَّی اللهُ علیه وآله وسلَّم نمود، و گفت یا رسول الله خدای علیّ اعلی سلامت می رساند و درود و تحیّت خاص بر تو دارد، و می فرماید: به عزّت و جلالم من آسمانی بنا نکردم، و زمین را نگستراندم و ماه و خورشید را نورانی نکردم، و فلکی را به چرخش در نیاوردم، و دریائی را جریان ندادم و هیچ کشتی در حرکت نیست مگر به خاطر شما و محبّت شما و خدای متعال به من اذن داد که با

شما باشم یا رسول الله آیا اجازه می دهی با شما باشم، پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله وسلَّم فرمود: وَعَلَيْكَ السَّلامُ ای امین وحی خدا آری به شما اجازه دادم، پس جبرئیل وارد شد زیر کساء و آیه تطهیر را در شأن آنان نازل نمود:

(إِنما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ البَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً ) (1)،

یعنی خدا اراده نموده پلیدی را از شما اهل بیت دور کند، و شما را پاک و پاکیزه قرار دهد، آنگاه امیرالمؤمنین علیه السَّلام عرض نمود یا رسول الله چه فضیلتی در نزد خدا برای جمع شدن ما در زیر کساء خواهد بود؟

پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله وسلَّم فرمود: قسم به آن خدائی که مرا به حق فرستاد، و مرا به رسالت انتخاب نمود، یادی از این خبر در محفلی از محافل اهل زمین نمی شود که در آن محفل جمعی از شیعیان و دوستان ما باشند، مگر آنکه رحمت خدا بر آنان نازل می شود، و ملائکه گِرد آنها جمع می شوند، و برای آنها تا زمانی که متفرّق نشده اند طلب مغفرت و آمرزش می کنند ، و هیچ غصه داری در آن مجلس نخواهد بود مگر اینکه خدا فرجی برایش می رساند، و هیچ غمناکی نخواهد بود مگر آنکه خدا غمش را برطرف می کند، و هیچ طالب حاجتی نیست مگر آنکه خدا حاجتش را برآورده می کند، پس امیرالمؤمنین علیه السَّلام فرمود: به خدای کعبه رستگار شدیم و شیعیانمان هم رستگار شدند (2).


1) احزاب / 33

2) مسند فاطمه، ص 17 و عوالم ، ج 11، ص 635 و فاطمه من المهد الى اللحد، ص 109

(توسل دیگر به فاطمه علیها السَّلام)

اللهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَأَهْلِ بَيْتِهِ، وَصَلِّ عَلَى البَتُولِ الطَّاهِرَةِ الصِّدِّيقَةِ المَعْصُومَةِ، التَّقيّةِ النقيّةِ، الرَّضِيَّةِ المَرْضِيَّةِ الزَّكِيَّةِ الرَّشِيدَةِ، المَظْلُومَةِ المَقْهُورَةِ المَغْصُوبَةِ حَقُها ، المَمْنُوعَةِ اِرْتُها المَكْسُورَةِ ضِلْعُها، المَظْلُوم بَعْلُها المَقْتُولِ وَلَدُها، فاطِمَةَ بِنْتِ رَسُولِك (1).

مضامین این توسل آن قدر گویای مظلومی فاطمه است که می گوئیم سلام بر آن مادری که مورد ظلم و ستم قرار گرفت،

آن مادری که حقّش را غصب کردند،

آن مادری که ارتش را ندادند،

و استخوان سینه اش را شکستند،

آن خانمی که شوهرش مظلوم بود،

آن خانمی که بچه اش را کشتند،

و او فاطمه دختر پیغمبر بود،

جابر بن عبدالله انصاری می گوید: سه روز قبل از وفات پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم شنیدم که به امیرالمؤمنین علیه السَّلام فرمود:

به همین زودیها دو رکن تو منهدم می شود و خدا خلیفه من بر شما باد،


1) مفاتیح، ص 540

چون پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم از دنیا رفت، امیرالمؤمنین فرمود این یکی از آن دو رکنی بود که پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم فرمود منهدم می شود، و چون فاطمه علیها السَّلام از دنیا رفت، فرمود این رکن دومی است که پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم فرمود (1)

دستِ مَن و عنایت و لطف و عطای فاطمه *** قلبِ من و محبّت و مهر و ولای فاطمه

طبعِ من و قصيدۀ مدح و ثنای فاطمه *** جُرمِ من و شفاعتِ روز جزای فاطمه

به بذلِ دستِ فاطمه، به خاک پای فاطمه *** منم گدای فاطمه، منم گدای فاطمه

(مصیبت حضرت زهرا علیها السَّلام و فراق پدر)

گریه کن ای دیده بر احوال زار فاطمه *** بر دل پر خون و چشم اشکبار فاطمه

بعد پیغمبر ز دست مردم بی اعتبار *** ریخت بر خاک مذلّت اعتبار فاطمه

بر دِرِ دولت سرایش آتش سوزان زدند *** سوخت از آن سوختن قلب فکار فاطم


1) بحار، ج 43، ص 262

راوی می گوید: در بنی هاشم رَسْم بود که اگر کسی از بنی هاشم از دنیا می رفت تا چند روز دود از خانۀ آن شخص بلند نمی شد و غذای گرم درست نمی کردند، و بعدها این یک امر مستحبّی شد که تا سه روز خانواده میّت غذا درست نکنند و دیگران برای آنها غذا ببرند.

راوی می گوید بیش از سه روز از وفات پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم نگذشته بود که دیدم دود از خانۀ فاطمه بلند شد، گفتم یا للعجب! مگر اینها رسمشان نبود که تا چند روز غذای گرم درست نکنند، آمدم تا رسیدم دَرِ خانه زهرا دیدم هیزم آورده اند و دَرِ خانه را آتش زدند، آن خانه ای که جبرئیل بدون اجازه وارد آن خانه نمی شد.

یکی گفت: آیا می دانی تو این خانه کیست؟ می دانی در این خانه حسن و فاطمه است، همین که فهمید دختر پیغمبر پشت دَر ایستاده، و دَر خانه نیم سوخته شد، آن چنان با لگد به تخته در زد که صدای نالۀ زهرا در بین در و دیوار بلند شد، صدا زد (يا رَسولَ الله أهكذا يُصْنَعُ بِحَبيبَتِكَ) بابا ببین با یگانه دخترت چه می کنند،

تا دَرِ بيت الحَرَم از آتش بی گانه سوخت *** کعبه ویران شد حرم از سوز صاحبخانه سوخت

آتشی در بیت معمور ولایت شُعله زَد *** تا اَبد آن شعله هر معمور و هر ویرانه سوخت

آتشی آتش پرستی در جهان افروخته *** خرمن اسلام و دین را تا قیامت سوخته

کمپانی

اگر آن روز دَرِ خانۀ فاطمه را آتش نمی زدند کی جرئت می کردند کربلا خیمه های ابی عبدالله را آتش بزنند.

مرحوم کمپانی فرموده:

ايُضْرَمُ النَّارُ بِبابِ دارِها *** وَآيَةُ النُّورِ عَلى مَنارِها

وَبَابُها بابُ نَبِيِّ الرَّحمةِ *** وَبَابُ أَبواب نجاة الأمة

بَلْ بابها بابُ عَليّ الأعلى *** فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ قَدْ تَجَلَّى

آیا آتش به در خانۀ فاطمه زدند در حالی که آیۀ نور بر فراز آن خانه نازل شده بود، و در حالی که دَرِ خانه اش دَر خانۀ پیغمبر رحمت بود و در خانه اش درهای نجات امت بود، بلکه دَرِ خانه اش در خدای علی اَعلی بود، پس آنجا جلوه گاه معرفت خدا بود (1)،

(خواب دیدن فاطمه علیها السَّلام پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم را)

نقل شده که فاطمه علیها السَّلام ملالتی نداشت جز فراق پیغمبر صلَّى الله عليه وآله وسلَّم، روزی امیرالمؤمنين علیه السَّلام وارد خانه شد در حالی که فاطمه علیها السَّلام داخل حجره بود و بود و آرد


1) الانوار القدسية للكمپاني

خمیر کرده بود و حسنین علیهما السَّلام را آماده استحمام کرده بود.

امیرالمؤمنین علیه السَّلام تعجب کرد ، صدا زدای دختر پیغمبر تا به حال ندیده بودم در یک روز مشغول به دو کار از کارهای دنیا شده باشی و گمان می کنم سببی برای این کار باشد، فاطمه علیها السَّلام گریان شد و اشک از گونه هایش جاری شد، عرض نمود یا امیرالمؤمنین این فراق و جدائی بین من و تو است، بدان که دیروز بابایم را در عالم رؤیا دیدم در یک جای بلندی ایستاده بود و به این طرف و آن طرف نگاه می کرد، مثل اینکه منتظر کسی بود، عرض کردم بابا رفتی و ما را تنها گذاشتی در حالی که من شب و روز برایت گریه می کنم، و آرامشی ندارم.

فرمود: ای فاطمه من اینجا ایستاده ام و چشم به راه و منتظرم، گفتم منتظر که هستی؟ فرمود: انتظار تو را می کشم ای فاطمه، زمان فراق و جدائی به سر آمده، و شبهای غم آلود گذشت، و وقت ارتحال و وصال تو نزدیک شد.

ای فاطمه عجله کن که من در انتظار توام و از اینجا نمی روم تا تو بیائی، دخترم عجله کن که امشب مهمان منی و وقت وصال تو همین امشب است، فرمود: چون این خواب را دیدم یقین کردم که دیگر امشب از خدمت شما مرخص می شوم (1).


1) مسند فاطمه ، ص 511 و دارالسلام نوری ، ج 1، ص 70

(مصیبت حضرت زهرا علیها السَّلام و هجوم به خانه)

هر که ندارد به دل محبّت زهرا *** گو دیدۀ خود پوشد از شفاعت زهرا

قدر تو یا فاطمه نشناختند *** بر حَرَم و حُرْمَتِ تو تاختند

سلمان می گوید: هنوز پیغمبر را دفن نکرده بودند که مردم برگشتند و مرتد شدند.

امیرالمؤمنين مشغول كفن و دفن پیغمبر بود تا اینکه فارغ شد، و سپس طبق دستور پیغمبر مشغول جمع آوری قرآن شد، عمر به ابی بکر گفت همه با تو بیعت کردند غیر از این مرد و اهل بیتش، کسی را بفرست سراغ او تا بیاید بیعت کند، و در کتب اهل تسنن آمده است:

(وَبَعَثَ إِلَيْهِمْ أَبو بَكْرٍ، عُمَرَ بنَ الخَطَّابِ وَقالَ لَهُمْ: فَإِنْ أَبَوْا فَقَاتِلُهُمْ ، وَأَقْبَلَ عُمَرُ بِقَبَسٍ مِنْ نارٍ عَلى أَنْ يَضْرِمَ عَلَيْهِمُ الدَّارَ ، فَلَقِيَتهُ فَاطِمَةُ ، فَقَالَتْ يَابنَ الخَطَّابِ اَجِئْتَ لِتُحْرِقَ دارَنا ؟ قالَ نَعَمْ اَوْ تَدْخُلُوا فيا دَخَلَ فِيهِ الأُمِّةِ) (1).

یعنی ابوبکر عمر را فرستاد به سوی آنها و گفت اگر از بیعت اباء کردند با آنها جنگ کن و عمر با شعله ای از آتش آمد در خانۀ فاطمه علیها السَّلام دختر پیغمبر فرمود: ای پسر خطّاب، آمده ای خانۀ ما را آتش بزنی؟ گفت آری، یا اینکه داخل در امری بشوید که امت پذیرفته اند،


1) فاطمة الزهرا من المهد الى اللحد، ص 320 و عقد الفريد ، ج 2، ص 25 و اعلام النساء، ج 3، ص 207 و تاریخ طبری ، ج 3، ص198

(قيلَ يا اَبا حَفْصَ إِنَّ فيها فاطِمَةَ ، قالَ وَإِنْ).

گفتند ای ابا حفص در این خانه فاطمه است و در این خانه حسن و حسین فاطمه است، گفت هر که می خواهد باشد.

و شهرستانی در ملل و نحل، ص83 و بلاذری در انساب الاشراف، ج1، ص 404 نقل نموده اند:

(إِنَّ عُمَرَ ضَرَبَ بَطْنَ فاطِمَةَ يَوْمَ البَيْعَةِ حَتَّى الْقَتِ الجنينَ مِنْ بَطْنِها ، وَكَانَ يَصيحُ اَحْرِقُوا دارَها بِمَن فيها، وَما كانَ في الدَّارِ غيرُ عليّ وَفاطِمَةَ وَالحَسَنِ وَالحُسَيْنِ).

عمر آن چنان ضربتی به بطن فاطمه وارد کرد که محسن فاطمه سقط شد، و هی فریاد می زد خانه اش را آتش بزنید با هرکسی که در خانه است، و در خانه غیر از علی و فاطمه و حسن و حسین کسی نبود،

قالَ سُلَيمٌ قُلْتُ يَا سَلْمانُ *** هَلْ هَجَمُوا وَلَمْ يَكُ إِسْتِبْدَانُ

فَقالَ فِي وَعِزَّةِ الجَبّار *** وَلَيْسَ للزَّهْراءِ مِنْ خمار

لكنّها لاذَتْ وَراءَ الباب *** رعاية للسَّتْرِ وَالحِجاب

قَدْ رَأَوْهَا عَصَرُوها عَصْرَةً *** كادَتْ بِنَفْسي أَنْ تَمُوتَ حَسْرَةٌ (1)

سلیم بن قیس می گوید: از سلمان پرسیدم آیا بدون اجازه وارد خانۀ فاطمه شدند.

فرمود: آری به خدا قسم، وقتی وارد شدند فاطمه روسری نداشت،


1) بیت الاحزان، ص 107

اما برای اینکه نامحرم او را نبیند پناه به پشت در برد، همین که فهمیدند فاطمه پشت در قرار گرفته آن چنان او را در بین در و دیوار فشار دادند که نزدیک بود به حال مرگ برسد،

والبابُ وَالحِدارُ وَالدِماءُ *** شُهُودُ صِدْقٍ ما بِهِ خِفاءُ

فَانْدَكَتِ الجِبالُ مِنْ حَنينها *** لَقَدْ جَنَى الجاني عَلى جَنينِها

مرحوم اصفهانی فرموده: در و دیوار و آن خونها گواه جنایات آشکار است هر آینه آن جنایتکار جنایتی بر محسن فاطمه وارد نمود، کوهها درهم شکست از نالهۀ زهرا و امام حسن علیه السّلام در مجلس معاویه به مُغیره فرمود: (وَأَنْتَ الَّذِي ضَرَبْتَ فاطِمَةَ بِنْتَ رَسُولِ اللهِ حَتَّى أَدْمَيْتَها، وَالْقَتْ ما في بطنها) یعنی ای مغیره تو بودی که فاطمه دختر پیغمبر را کتک زدی به طوری که او را خون آلود کردی و بچه اش را سقط کردی (1)

والداخِلِينَ عَلَى البَتولَةِ بَيْتَها *** والمُسْقِطِينَ لَهَا أَعَزَّ جَنينِ

وارد خانۀ فاطمه شدند، بهترین و عزیزترین جنینش را سقط کردند، صدا زد (يا فِضَّةُ خُذينِي وَإِلَيْكِ سَنْدِينِي وَاللَّهِ لَقَدْ قَتَلُوا مَا فِي أَحْشاني) يعنى فضه مرا دریاب به خدا محسنم را کشتند، با بند غلاف شمشیر گردن امیرالمؤمنین را بستند، خدا می داند در آن لحظات به امیرالمؤمنین چه گذشت، از یک طرف


1) فاطمة الزهراء من المهد الى اللحد، ص 325 و بيت الأحزان ، ص 108 و احتجاج

صدای نالۀ فاطمه می آید، از یک طرف صدای نالۀ حسنین و بچه های کوچک زهرا می آید، و این بچه ها یک نگاه به ناله های مادر می کنند، و یک نگاه به باباشان علی می کنند اما نمی دانند چه بگویند، و خود امیرالمؤمنین علیه السّلام هم نگاه به طرف راست و چپ می انداخت و صدا می زد (وا حَمْزَتاه وَلا حَمْزَةَ لِيَ اليَوْمُ ، وَوا جَعْفَراهُ ، وَلا جَعْفَرَ لِيَ اليَوْمُ عمويش حمزه را صدا می زد، اما حمزه ندارد، برادرش جعفر را صدا می زد، اما دیگر برادر نداشت (1).

شاید از صدای نالهٔ بچه ها فاطمه به هوش آمده، صدا زدای فضه على کجاست؟

فضه در جواب گفت: علی را به مسجد بردند، دوان دوان آمد دنبال امیرالمؤمنین، در حالی که دست حسنین را گرفته بود، تا رسید دَمِ درِ مسجد صدا زد: (خَلُوا بنَ عَمّي أَوْ لَاكْشِفُ لِلدُّعاءِ رأسي) پسر عمم علی را رها کنید و الّا سرم را برهنه می کنم، پیراهن بابایم را روی سرم می گذارم من که از ناقۀ صالح کمتر نیستم، وقتی ناقه صالح را پی کردند بچۀ آن ناقه فریاد زد و فرار کرد و خدا عذابش را به قوم صالح نازل فرمود.

جَرَّعاها مِنْ بَعْدِ والدها الغِیْ *** ظَ مراراً فَبِئْسَ مَا جَرَّعاها

أغْضَباها وَأَغْضَبًا عِنْدَ ذاك *** اللهُ رَبُّ السَّماءِ إِذْ أَغضباها

أُمَّ مَنْ بِنْتُ مَنْ حَلِيلَةٌ مَنْ *** وَيْلٌ لِمَنْ سَنَّ ظُلْمَهَا وَأَذاها (2)

(سید جزوعی)


1) فاطمة الزهراء من المهد الى اللحد، ص 329

2) بیت الاحزان، ص 115

بعد از پدر بزرگوارش غم و غصه را جرعه جرعه به او چشاندند، بدجور به فاطمه غصه دادند، فاطمه را به غضب درآوردند، در حالی که از غضب او خدا را به غضب درآوردند.

فاطمه مادر که بود، دختر که بود، همسر که بود، وای بر آن کسی که ظلم و ستم را بر او پایه گذاری نمود.

(اشعار شیخ صالح حِلی)

الوائِبِينَ لِظُلْمِ آلِ مُحَمَّدٍ *** وَمُحَمَّدٌ مُلْقَ بِلا تَكْفين

والقائِلِينَ لِفاطِمِ آذَيْتِنا *** في طولِ نَوْحٍ دانمٍ وَحَنينِ

وَالقَاطِعِينَ آرَاكَةٌ كَمَا تَظِلَّ *** بِظِلُّ أَوْرَاقٍ لَما وَغُصُونٍ

وَيُجمعي حَطَبٍ عَلى البَيْتِ الَّذي *** لَمْ يَجْتَمَع لَولاهُ ثَمْلُ الدِّين

والها جمينَ على البتول بَيْتَها *** وَالمُسْقِطينَ لَهَا أَعَنَّ جَنين

والقائِدين إمامَهُمْ بِنَجَادِهِ *** وَالطُّهْرُ تَدْعُوا خَلْفَهُ بِرَنين

خَلُوا ابْنَ عَمّى أَوْ لَاكْشِفُ لِلدُّعاء *** رَأْسِي وَأَشْكُوا لِلاِلِهِ شُجُوني

ما كان ناقَةُ صالح وَفَصيلُها *** بالفَضْلِ عِنْدَ اللهِ إِلَّا دوني

کسانی از روی ظلم و ستم هجوم به اهل بیت آوردند در حالی که هنوز پیغمبر کفن نشده بود، و به فاطمه گفتند این گریه ها و ناله هایت ما را اذیت می کند، آن درخت (اَراک) را قطع کردند، که فاطمه زیر سایه آن درخت پناه نگیرد،

و هیزم آوردند بر در خانه ای که اگر آن خانه نبود دین هم نبود،

و هجوم به خانه فاطمه آوردند و بهترین جنینش را سقط کردند، در حالی که امامشان را با غلاف شمشیر می کشیدند، و فاطمه دنبال سرش ناله می زد ، و می گفت: (خلّوا بْنَ عَنِّي أَوْ لَاكْشِفُ لِلدُّعاء رَأْسي) پسر عمم على را رها کنید و الّا با سر بر سر برهنه به خدا شکایت می برم، و ناقۀ صالح که از من بهتر نبود، خدا به خاطر ناقۀ صالح عذاب فرستاد آن موقعی که بچۀ ناقه فرار کرد و شیون زد.

(جریان هجوم از زبان فاطمه علیها السَّلام)

فرمود: هیزم های محکمی را دَرِ خانۀ ما ریختند، و آتش آوردند تا خانه را با اهل خانه آتش بزنند، دستهایم را به چهارچوبۀ در گرفتم، و گفتم شما را به خدا دست از ما بردارید، شما را به پیغمبر برگردید.

عمر از دست قنفذ تازیانه را گرفت آن چنان به بازوی من زد که تازیانه به بازوی من اثر کرد، و جای تازیانه مانند دُمل وَرَم کرد، با ضربت یا به دَر زد، و دَر را روی من برگرداند، در حالی که من حامله بودم پس با صورت روی زمین افتادم، در حالی که آتش زبانه می کشید، و حرارت آتش به صورتم می خورد، به این هم اکتفا نکرد، و شروع کرد با دستش کتک زدن به جوری که گوشواره از گوشم افتاد، و دَرْد مخاض بر من عارض شد، و محسن مظلومم را سقط کردم (1)


1) بحار، ج30، ص348

چو فضه دید زهرا رفته از هوش *** بغل بگشود و بگرفتش در آغوش

بدید از ظلم ابناء زمانه *** سیه بازو شده از تازیانه

رخی کو طعنه زد بر ماه گردون *** بدید آن رخ زسیلی گشته گلگون

عرق بر چهره اش چون دُر نشسته *** در و دیوار پهلویش شکسته

بناگه فضه شد اندر تلاطم *** نمود او دست و پای خویش را گم

بگفت ای وای محسن کشته گشته *** بخون دل تنش آغشته گشته

و مرحوم اصفهانی فرموده:

ولِلسّياطِ رَنّةٌ صَداها *** في مسمع الدُّهرِ ما أشجاها

وَالأَثَرُ الباقي كَمِثْلِ الدُّمْلُج *** في عَضُدِ الزَّهراءِ أَقْوَى الحُجَج

وَمِنْ سَوادِ مَتْنِها اسْوَدَّ الفَضا *** یا ساعَدَ اللهُ الإمام المرتضى

وَلَسْتُ أَدْري خَبَرَ المِسْمارِ *** سَلْ صَدْرَها خُزانَةَ الأَسْرارِ

ورَضُ تِلكَ الأَضْلُعِ الزَّكَيَّةِ *** رَزِيَّةٌ مَا مِثْلُها رَزِيّة

وَمِنْ نُبُوعِ الدَّمِ مِنْ ثَدْيَيْها ***يُعْرَفُ عُظْمُ ما جرى عَلَيْها

وَجاوَزَ الحَدَّ بِلَطْمِ الخَدِّ *** شَلَّت يَدُ الطُّغيانِ وَالتَّعَدِّي

فَاحْمَرَتِ العَيْنُ وَعَيْنُ المَعْرِفة *** تُذْرَف بالدَّمْعِ عَلى تِلْكَ الصِفة

وَلا تُزيلُ عُمْرَةَ العَيْنِ سِوى *** بيض السُّيوفِ يَوْمَ يُنْشَرُ اللواء

فإِن كَسْرَ الضّلْعِ لَيْسَ يَنْجَبِرْ *** إِلَّا بِصَبْصامِ عَزيزِ مُقْتَدِرٍ

أهكذا يُصْنَعُ بِابْنَةِ النّبي *** حِرْصاً عَلى المَلِكِ فَيا لَلْعَجَبِ (1)


1) الانوار القدسية

یعنی آن تازیانه هایی که بر بدن فاطمه زدند، آن چنان صدائی داشت که به گوش فلک طنین انداخت و آثار آن تازیانه ها مانند دُمل بر بازوی فاطمه به جا ماند که امام صادق علیه السّلام فرمود: (ماتتْ حين ماتَتْ وَفِي عَضُدِهَا مِثْلُ الدُّمْلُج) زهرا از دنیا رفت در حالی که اثر تازیانه ها در بازویش بود، و از کبودی صورتش فضای عالم سیاه شد ، خدا به داد شوهرش امیرالمؤمنين برسد، (وَلَسْتُ أَدْري خَبَرَ المِسْمارِ) من نمی دانم میخ در با سینۀ فاطمه چه کرده، از استخوان سینه زهرا سؤال کن، در و دیوار گواه این مصیبت اند، و دیگر احتیاج به شاهد ندارد، و از چکیدن خون سینه اش عظمت ماجرا معلوم است.

به همین اکتفا نکرد، و بی حیائی را از حد گذراند، و با سیلی به صورتش زد فلج شود آن دستی که به تو سیلی زد، سیلی آن چنان بود که چشم فاطمه خونین شد و این سرخی چشم از بین نمی رود مگر با برق شمشیر فرزندش که او انتقام بگیرد ، و شکستگی استخوانش خوب نمی شود مگر با انتقام الهی، آیا با دختر پیغمبر صلّی اللهُ علیه وآله وسلّم چنین معامله می کنند به خاطر ریاست دنیا ؟

خستگان عشق را ایام درمان خواهد آمد *** منجی عالم پناه بی پناهان خواهد آمد

غم مخورای فاطمه ای بانوی پهلو شکسته *** مهدیت با شیشه دارو و درمان خواهد آمد

(جریان هجوم از زبان عمر)

در نامه ای که عمر به معاویه نوشته، می گوید: رفتم در خانۀ فاطمه علیها السّلام، کنیزی که نامش فضه بود آمد دَمِ در گفتم به علی بگو بیاید برای بیعت مسلمانها آنجا جمع اند، فضه گفت علی مشغول است و کار دارد، گفتم رها کن این حرفها را برو به علی بگو بیاید، واِلّا به زور او را می بریم، فضه رفت و فاطمه علیها السّلام آمد پشت در و گفت ای گمراهان و ای دروغگویان از جان ما چه می خواهید؟ گفتم ای فاطمه چرا پسر عمویت پشت پرده نشسته و تو را برای جواب فرستاده، فاطمه علیها السّلام فرمود: ای شقی طغیان تو و گمراهانی مانند تو مرا وادار به احتجاج و جواب کرده، گفتم به علی بگو بیاید و دست از حرفهای زنانه بردار، و اِلّا هیزم می آورم و خانه را آتش می زنم با هر آنکسی که در خانه است، و تازیانه را از دست قنفذ گرفتم و او را با تازیانه زدم و به خالد بن ولید و دیگران گفتم بروید هیزم بیاورید، من می خواهم خانه را آتش بزنم،صدای نالۀ فاطمه بلند شد، صدا زدای دشمنان خدا و رسول خدا دست از ما بردارید و به خدا و به پدرش ما را قسم داد و پشت در ایستاد که نگذارد وارد خانه شوم، و نزدیک بود دلم نرم شود و دست بردارم یک مرتبه یادم افتاد به آن کینه هائی که با علی داشتم و آن خونهایی که از عرب ریخته بود، و به یاد مکر و حیله ها و جادوگری های پیغمبر دلم قوت پیدا کرد آن چنان با لگد به در زدم که احشاء فاطمه به در و دیوار چسبید همۀ در خون آلود شد، آن چنان دختر پیغمبر ناله زد که گمان کردم

شهر مدینه به لرزه افتاد صدا زد (یا ابتا یا رسول الله هَكَذَا يُفْعَلُ بِحَبيبَتِكَ) يعنى بابا یا رسول الله ببین با یگانه دخترت چه می کنند، و صدا زد (يا فِضَّةُ خُذيني فَقَدْ وَاللهِ قُتِلَ ما في أَحْشاني) يعنى فضه مرا دریاب به خدا محسنم را کشتند در حالی که تکیه به دیوار داده بود و ناله می زد در را باز کردم و وارد خانه شدم دیدم به من جوری نگاه می کند که دیگر جائی را ندیدم ولی روسری داشت، و با دستانم به دو طرف صورتش سیلی زدم به جوری که گوشواره هایش کنده شد و روی زمین افتاد (1).

عباس به امیرالمؤمنین علیه السّلام گفت رأی شما دربارهٔ عمر چیست که نگذاشت از قنفذ همانند سایر کارمندانش حساب رسی کنند و غرامت بگیرند، امیرالمؤمنین علیه السّلام نگاهی به اطرافیان کرد، و چشمانش اشک آلود شد، بعد فرمود: گمان میکنم بخاطر تشکر از آن ضربتی بود که با تازیانه به بازوی فاطمه زد، و فاطمه در حالی از دنیا رفت که اثر آن تازیانه بر بازویش بود. (2)

(مصیبت فاطمه زهرا علیها السّلام)

یکی از دوستان امام صادق علیه السّلام به نام سکونی هر روز می آمد خدمت آقا کسب فیض می کرد، چند روزی نیامده بود، وقتی آمد آقا فرمود فلانی چند روز است که اینجا نیامدی عرض نمود آقا مشغله ای داشتم خدا تازه مولودی به ما عنایت کرده بود که نتوانستم خدمت شما برسم،


1) بیت الاحزان، ص 112

2) کتاب سليم بن قيس ، ص 98

آقا فرمود: خدا قدم این تازه مولود را مبارک کند، بگو ببینم آیا این تازه مولود پسر است یا دختر؟

عرض کرد آقا جان دختر است، آقا فرمود اسمش را چی گذاشتی؟

عرض کرد آقا جان اسمش را فاطمه گذاردم تا گفت اسمش را فاطمه گذاشتم آقا سه مرتبه آه از دل کشید و دستش را به پیشانیش گذاشت.

صدا زد فلانی حالا که اسمش را فاطمه گذاشتی مبادا به او ناسزا بگوئی، و مبادا او را لعن کنی، و مبادا او را کتک بزنی و مبادا به او بی احترامی کنی، (به خدا مادر ما فاطمه را کتک زدند) (1)

در چند جا فاطمه را کتک زدند، یکی آن موقعی که ریسمان به گردن امیرالمؤمنین بسته بودند و به طرف مسجد می بردند زهرا به کمربند امیرالمؤمنین چسبید فرمود نمی گذارم شوهرم را به این حالت به مسجد بیری، یک وقت آن نانجیب صدا زد قنفذ بزن زهرا را، آن چنان با غلاف شمشیر به بازوی زهرا زد که بازوی فاطمه وَرَم کرد، قنفذ فاطمه را می رزد هم مغیره می زد، هم آن بی غیرت می زد، امام حسن علیه السَّلام در مجلس معاویه به مُغیره فرمود: (أَنْتَ الَّذِي ضَرَبْتَ فاطِمَةَ بِنْتَ رسول الله حَتَّى أَدَمَيْتَهَا وَالْقَتْ مَا فِي بَطْنِها).

ای مغیره تو بودی که فاطمه را کتک زدی تا اینکه او را خون آلود کردی و بچه اش را سقط کرد (2)،


1) مفتان الكتب الاربعة _ التأدیب و کافی ، ج 6، ص 48 ، ح 6

2) فاطمة من المهد الى اللحد، ص 325

یک مرتبه هم در کوچه های مدینه فاطمه کتک خورد، آن موقعی که رفت خانۀ ابی بکر قبالۀ فدک را بگیرد، در بین راه که می آمد آن دومی صدا زد ای دختر پیغمبر کجا بودی؟ گفت رفته بودم قبالۀ فدک را بگیرم، گفت گرفتی؟ فرمود آری، آن نانجیب گفت قباله را بده چون فاطمه امتناع کرد (فَرَفَسَها بِرِجْلِهِ وَكانَتْ حَامِلَةً فَاسْقَطَتْ الُحْسِنْ مِنْ بَطْنها ثُمَّ لَطَمَها) یعنی با پایش آن چنان لگد به فاطمه زد که محسن فاطمه سقط شد، و بعد هم با سیلی به صورت فاطمه نواخت آن چنان با سیلی به صورت فاطمه زد که صورت زهرا کبود شد و گوشواره اش روی زمین افتاد، آنگاه نامه را گرفت و پاره پاره کرد (1).

صورت و چشم تو چرا شد کبود *** فاطمه جان مگر علی مرده بود

در وسط کوچه تو را می زدند *** کاش به جای تو مرا می زدند

وای من و وای من و وای من *** پهلوی بشکسته و زهرای مَن

روزی امام صادق علیه السَّلام در منزل نشسته بود یکی از اصحاب حضرت وارد شد در حالی که آقا مشغول تناول رطب بودند، آقا تعارف نمودند، آن شخص گفت میل ندارم، الآن که می آمدم در بین راه جریان ناراحت کننده ای را دیدم، آقا فرمود: صبر کن تا اینکه تمام کنم بعداً جریان را تعریف کن، (چون خوب نیست کسی که مشغول غذا خوردن است خبر ناراحت کننده به او بدهند)، بعد از لحظاتی عرض کرد آقا در بین راه که می آمدم خانمی را دیدم که


1) بحار، ج 29، ص192

میخواست از پلی عبور کند ناگهان افتاد در وسط جوی آب یک وقت صدا زد خدا لعنت کند کسانی را که به فاطمه ظلم کردند، شرطه ها ریختند او را دستگیر کردند، الآن آمدم خدمت شما که دعا کنید خدا آن زن را نجات بدهد، حضرت حرکت نمود به طرف مسجد سَهْلِه (ظاهراً در آن زمان حضرت در کوفه سکونت داشتند و راوی هم بشّار مکاری است) حضرت وضو ساخت و دو رکعت نماز خواند و دعا نمود، فرمود برو ببین آن زن آزاد شد یا نه، وقتی بیرون آمدم دیدم آن زن را آزاد کرده اند و دارد می آید (1).

اما چرا این زن نام فاطمه را برد و چرا نفرین به ظالمین فاطمه کرد؟ و چرا نفرین به قاتلان دیگر نکرد؟

چون این زن حامله بود و با افتادنش متوجه همان دردی شد که زهرا در بین در و دیوار متوجه شد، آن وقتی که صدا زد ( يا فِضَّةُ خُذينِي وَإِلَيْكِ سَنْديني) فضّه مرا دریاب به خدا محسنم را کشتند،

در بین دیوار و در سه ناله زد فاطمه *** بیا به دادم برس ای فضه خادمه

کجائی ای علی جان مردم پسر عمو جان *** على على على جان مردم پسر عمو جان


1) بیت الاحزان، ص 117

و مرحوم اصفهانی فرموده:

وَلَسْتُ أَدْري خَبَرَ المِسْمارِ *** سَلْ صَدْرَها خُزانَةَ الأَسْرارِ

وَمِنْ نُبُوعِ الدَّمِ مِنْ ثَدْيَيْها *** يُعْرَفُ عُظْمُ ما جرى عَلَيْها

یعنی من نمی دانم میخ در با استخوان سینۀ زهرا چه کرد، و از سینۀ زهرا سؤال کن که گنجینۀ اسرار است.

سینه ای کز معرفت گنجینۀ اسرار بود *** کی سزاوار فشار آن در و دیوار بود

و از چکیدن خون سینهاش معلوم می شود عظمت آنچه که بر او گذشته است.

(نوحۀ حضرت زهرا علیه السّلام )

می سوزد این کاشانه ام *** آتش گرفته خانه ام

خون می چکد از سنیه ام *** آواره مدينه ام

بابا زجا خیز و ببین *** شد فاطمه نقش زمین

پهلوی من از در شکست *** ششماهه ام از دستُ رفت

افتاده ام من از نفس ***بابا بفریادم برس

مهدی خرّازی

ای بانوی روز جزا *** روح و روان مرتضی

ای مَحرم اسرار من *** زهرای من زهرای من

زهرای من خيز وببين *** شد همسرت خانه نشین

بین سینۀ سوزان من *** زهرای من زهرای من

در بین آن دیوار و در ***دادی تو ششماهه پسر

آتش زدی بر جان من *** زهرای من زهرای من

گاهی حسینت نیمه شب *** از مَن کند مادر طلب

بگرفته او دامان من *** زهرای من زهرای من

دزینب نگاهش بر در است *** در ذکر مادر مادر است

بين نالۀ طفلان من *** زهرای من زهرای من

(عیادت عمر و ابی بکر از فاطمه علیها السَّلام)

وقتی عمر و ابی بکر آمدند به عیادت فاطمه علیها السَّلام، حضرت فرمود: شما را به خدا آیا نشنیدید که پیغمبر صلّی اللهُ علیه وآله می فرمود رضایت فاطمه رضایت من است و غضب فاطمه غضب من است، پس کسی که دخترم فاطمه را دوست بدارد مرا دوست داشته، و کسی که فاطمه را راضی کند مرا راضی کرده، و کسی که فاطمه را ناراحت کند مرا ناراحت کرده.

گفتند چرا شنیدیم، فاطمه علیها السَّلام فرمود: پس خدا و ملائکه خدا را شاهد و گواه می گیرم که شما مرا ناراحت کردید، و مرا راضی نکردید، و اگر پیغمبر را ببینم شکایت شما را به پیغمبر می کنم، ابوبکر گفت من پناه به خدا می برم از سخط خدا و سخط تو ای فاطمه و شروع کرد به گریه کردن به جوری که نزدیک بود جان دهد، و فاطمه علیها السَّلام می فرمود: به خدا قسم نفرین می کنم بر تو در هر نمازی که می خوانم، بعد ابوبکر خارج شد و مردم دور او جمع شدند، گفت ای مردم شما هر کدام می روید در خانه ها با زن و بچه هایتان خوشحال هستید و مرا رها

کرده اید و من احتیاجی به بیعت شماها ندارم و بیعتتان را پس بگیرید (1)،

قال الصادق علیه السَّلام( مِن حَقْنا عَلى أَوْلِيائِنَا وَأَشْياعِنا أَن لا يَنْصَرِفَ الرَّجُلُ مِنْ صَلاتِهِ حَتَّى يَدْعُوا بهذا الدُّعاء:

امام صادق علیه السَّلام فرمود: از حق ما به گردن دوستان و پیروان ما این است که انسان از نماز روی نگرداند تا اینکه این دعا را بخواند:

«اللهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ العَظيمِ أَنْ تُصَلِّيَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ، اللهُمَّ وَضاعَفْ لَعْنَتَكَ وَبَأْسَكَ وَنَكَالَكَ وَعَذابَكَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرَا نِعْمَتَكَ ، وَخَوْنَا رَسُولَكَ وَاتَّهَا نَبيّكَ وَبايَناه وَحَلَّا عَقْدَه ، في وصيّته ، اللهم العَنْهُما وَابْنَتَيْهما ، وَكُلَّ مَنْ مالَ ميلَهُمْ وَحَذَا حَذْوَهُمْ وَسَلَكَ طريقَتَهُمْ وَتَصَدَّرَ بِبِدْعَتِهِمْ لَعْناً لا يَخْطُرُ عَلى بَالٍ. وَيَسْتَعِيذُ مِنْهُ أَهْلُ النَّارِ، وَالعَنِ اللَّهُمَّ مَنَ دانَ بِقَوْلِهِمْ وَاتَّبَعَ أَمْرَهُمْ وَدَعا إلى ولا يَتِهِمْ وَشَكٍّ في كُفْرِهِمْ مِنَ الأوَّلِينَ وَالآخَرينَ (2)

و از امام صادق علیه السَّلام می شنیدند که بعد از هر نماز واجبی، چهار نفر از مردان و چهار نفر از زنان را لعن می نمود: (التيمي والعدوي وفعلان و معاوية) یعنی اولی و دومی و سومی و معاویه را و آنها را اسم می آورد.

وفلانة وفلانة را یعنی عائشه و حفصه را و هند مادر معاویه و ام حكم خواهر معاویه را (3).


1) فضائل الخمسه ، ج 3، ص 155

2) بحار، ج30، ص 395

3) بحار، ج30، ص 397

چنانچه در زیارت عاشورا که حدیث قدسی است به زبان خدا و جبرئیل و پیغمبر لعن شده اند، و می گوئیم: «اللهُمَّ خُصَّ أَنْتَ أَوَّلَ ظَالِمِ بِاللَّعْنِ مِنِّي وَابْدَأَ بِهِ اَوَّلاً ثُمَّ الْعَنِ الثاني والثالث والرابع اللهُمَّ العَنْ يَزِيدَ خامساً».

و در ذیل سورۀ فلق که خدای متعال می فرماید: «قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ مِنْ شَرِّ ما خَلَق».

در تفسیر آمده است که فلق چاهی است در جهنّم که اهل آتش از شدت حرارتش پناه به خدا می برند، از خدا اجازه خواست که نفس بکشد پس خدا اجازه داد، و با یک نفس کشیدن جهنّم را به آتش کشید و شعله ور ساخت، و در آن چاه صندوقی است از آتش که اهل آن چاه از حرارت آن صندوق و تابوت پناه به خدا می برند، و در آن تابوت شش نفر از اوّلین و شش نفر از آخرین قرار دارند، پس آن شش نفر که از پیشینیان هستند اوّلی آنها قابیل است که برادرش را کشت، و دوّمی آنها نمرود است که ابراهیم را در آتش انداخت، و سوّمی آنها فرعون است که ادعای خدائی کرد، و چهارمی آنها سامری است که مردم را گوساله پرست نمود، و پنجمی آنها کسی است که مردم را یهودی کرد، و ششمی آنها کسی است که مردم را نصرانی کرد، و آن شش نفری که از آخرین هستند عبارت است از اولی و دومی و سومی و معاویه و صاحب خوارج و ابن ملجم، و در بعضی روایات پنجمی و ششمی را عمر بن عاص و ابو موسی اشعری

ذکر کرده اند، و در بعض دیگر پنجمی و ششمی را یزید و دجال ذکر کرده اند.

راوی می گوید: خدمت امام هشتم علیه السّلام بودم که فرزند خورد سال حضرت، جواد الأئمه علیه السّلام وارد شد، در حالی که کمتر از چهار سال داشت دستش را روی زمین زد و سرش را به سوی آسمان بلند نمود و مدتی در فکر فرو رفت، امام هشتم علیه السّلام فرمود: فدایت شوم چرا در فکر فرو رفتی.

عرض نمود فکر می کنم دربارۀ آن کارهائی که بر سر مادرم فاطمه آوردند، به خدا قسم آن دو نفر را از قبر بیرون می کشیم، و آنها را آتش می زنیم، و خاکسترشان را به دریا می ریزیم.

حضرت او را نشاند، و بین چشمانش را بوسه زد و فرمود: پدر و مادرم فدایت باد تو لایق امامت هستی (1).

آری فرزندش حجة بن الحسن می آید و کنار قبر جدش رسول خدا می ایستد و آن دو نفر را از قبر بیرون می کشد در حالی که تر و تازه هستند، آنها را به درخت خشکیده ای می بندد و آنها را قصاص می کند، چنانچه امام باقر علیه السّلام فرمود: (ثُمَّ يُحْرِقَهُما بِالخَطَبِ الَّذِي جَمَعَاهُ لِيُحْرِقا بِهِ عَلِيّاً وَفَاطِمَةَ وَالْحَسَنَ وَالْحُسَينَ وَذلِكَ الحَطَبُ عِنْدَنَا نَتَوارَثُه)، یعنی سپس آنان را به آتش می کشد با آن هیزم هایی که جمع کرده بودند تا علی و فاطمه و حسن و حسین را آتش بزنند، و آن هیزم الآن در نزد ماست و به صورت ارث از آن نگهداری می کنیم (2).


1) بيت الأحزان، ص 116

2) معجم الملاحم والفتن _ حَطَبَ ، ج 2، ص 15 و دلائل الامامة ، ص 242

(جریان انتقام گرفتن امام زمان علیه السّلام)

قال الله الحكيم (وَمَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيّهِ سُلْطَاناً فَلا يُسْرِفْ فِي القَتْلِ إِنَّهُ كَانَ مَنْصُوراً) (1).

امام صادق علیه السّلام به مُفَضَّل بن عُمَر فرمود: امام زمان علیه السّلام می آید به مدینۀ جدش رسول خدا چون وارد آنجا می شود مقام عجیبی خواهد بود سرور مؤمنين و ذلّت کافرین آشکار می گردد.

مفضل پرسید چگونه؟ فرمود چون وارد روضۀ جدش می شود صدا می زند (یا مَعْشَرَ الخَلائِقِ) یعنی ای مردم آیا این قبر جدم رسول خداست؟ می گویند آری ای مهدی آل محمّد صلّی اللهُ علیه وآله وسلّم، آنگاه می گوید چه کسانی با او در قبر هستند؟ می گویند در کنار او عمر و ابی بکر مدفونند در حالی که خودش از همه بهتر می داند چه کسی در آنجا دفن شده ، می گوید ابوبکر و عمر کیست و چگونه از بین اینهمه مردم اینها در آنجا دفن شده اند؟ شاید کسان دیگری باشند، مردم می گویند ای مهدی آل محمد صلّی اللهُ علیه وآله وسلّم غیر از آن دو نفر کس دیگری آنجا دفن نشده، و اینها هم که آنجا دفن شدند به خاطر آن است که اینها خلیفهٔ پیغمر و پدر زن پیغمبر بودند.

حضرت بعد از سه روز دستور می دهد که آنها را از قبر بیرون بکشند در حالی که تر و تازه هستند و تغییری نکرده اند، و می فرماید: آیا کسی هست که


1) اسراء / 33

اینها را بشناسد، در جواب می گویند ما اینها را به اوصافشان می شناسیم و کس دیگری غیر از این دو نفر کنار پیغمبر دفن نشده، خبر در بین مردم منتشر می شود و حضرت بر سر قبر آنها حاضر می شود و دیوار از وسط قبر برداشته می شود، آنگاه حضرت به نقباء خود می گویند کفن ها را از آنها باز کنید، و دستور می دهد که آنها را بر درخت خشکیده ای به دار آویزند پس آن درخت سبز می شود و برگ می دهد.

اهل شک و تردید از دوستان آنها می گویند به خدا قسم ما به محبت و ولایت آنها رستگار شدیم و چه شرافتی از این بالاتر، پس منادی حضرت ندا کند هر کس که دوست آنهاست یک طرف بایستد، و هرکسی که بری از آنهاست یک طرف قرار گیرد، پس حضرت به دوستان آن دو می گوید تبرّی بجوئید از آنان، در جواب می گویند آن روزی که ما این کرامت را از آنها ندیده بودیم دست از آنها برنمی داشتیم و الآن که فضل و کرامت آنها بر ما آشکار شده و درخت خشکیده به برکت آنها سبز شده دست برداریم؟ به خدا قسم از تو و پیروان تو تبرّی می جوئیم.

آنگاه حضرت به باد سیاهی امر می کند که آنها را بگیر، پس به سبب وزیدن باد آنها مانند دو چوب خشکیده می شوند، بعد دستور می دهد آنها را پائین می آورند و به اذن خدا آنها را زنده می کند و به همه خلایق امر می کند که یکی یکی همه کارهای آنان را بازگو می کند، و می فرماید آن روزی که قابیل هابیل را کشت مربوط به این دو نفر بود، و اگر آتش برای ابراهیم روشن کردند، و اگر یوسف را در چاه انداختند، و اگر یونس در دل ماهی

زندانی شد، و اگر یحیی کشته شد، و اگر عیسی به دار آویخته شد و اگر جرجیس آن همه عذاب کشید، و اگر سلیمان کتک خورد، و اگر خانۀ علی علیه السّلام را آتش زدند، و اگر فاطمه را با تازیانه زدند، و اگر محسنش را سقط کردند و اگر امام مجتبی را زهر دادند و اگر خون ابی عبدالله و فرزندانش را ریختند، و برادران و اصحابش را کشتند، و هر خونی که به ناحق ریخته شده، و هر زنائی و هر لواطی که واقع شده، و هر ظلم و جنایتی که شده از زمان آدم علیه السّلام تا قیام قائم ما علیه السّلام همۀ آنها را یکی یکی می شمارد و به گردن آنها می اندازد، و آن دو نفر اعتراف می کنند.

پس دستور می دهد به آن کسانی که حضور دارند آن دو نفر را قصاص کنند، و بعد آنها را به دار می آویزد و امر می کند که آتشی از زمین خارج شود و آنها را با آن درخت بسوزاند، و به باد امر میکند که خاکسترش را به دریا بریزد.

مفضل گفت آقای من آیا این آخرین عذاب آنها خواهد بود؟

فرمود: هیهات به خدا قسم اینها باید در محضر رسول خدا و امیرالمؤمنین و فاطمه و حسن و حسین و ائمه علیهم السّلام قصاص شوند، تا جائی که در هر شبانه روز هزار مرتبه کشته شوند و دوباره زنده شوند و قصاص شوند (1).

آری این است معنای آیۀ کریمۀ (وَمَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيّه سلطاناً) یعنی آن کسی که مظلومانه کشته شود برای ولیّش سلطنت قرار داده ایم و او هر چه بکشد زیاده روی نکرده و او یاری شده است.

و انشاء الله روزی فرا می رسد که انتقام خون همۀ مظلومان عالم گرفته شود.


1) معجم الملاحم والفتن ، ج 1، ص 408 و بحار، ج 53، ص 1

ای حجت حق پرده ز رُخسار بَرافکن *** کز هجر تو ما پیرُهَن صَبر دَریدیم

ای دست خدا دست برآور که ز دشمن *** پس ظلم بدیدیم و بسی طعنه شنیدیم

شمشیر کجت راست کند قامت دین را *** هم قامت ما را که ز هجر تو خمیدیم

شاها ز فقیران دَرَت روی مگردان *** بر درگهت افتاده به صدگونه اُمیدیم

(عیادت عباس عموی پیغمبر صلّی اللهُ علیه وآله)

گرچه در نسب عباس به عبدالمطلب اختلاف است که در روایتی مرحوم کلینی نقل می کند که منتسب به او شد و حقیقتاً فرزند او نبود بلکه فرزند خواندۀ عبد المطلب بود (1)

ولی در این مدت هفتاد و پنج روز یا نود و پنج روزی که فاطمه علیه السّلام در بستر بیماری بود کسی به عیادت او نیامد به جز عباس عموی پیغمبر، که ای کاش او هم نمی آمد، و زنهای مهاجر و انصار هم آمدند اما دیدند فاطمه تمنّای مرگ می کند.

عباس آن روزهای آخر، آمد برای عیادت، اما دیگر دیر شده بود آن قدر حال فاطمه منقلب بود که کسی را به عیادت راه نمی دادند، به او گفتند که حال فاطمه سنگین است و حال ملاقات ندارد، عباس برگشت به خانه اش و کسی را فرستاد به سوی امیرالمؤمنین علیه السّلام و گفت به او بگو ای پسر برادر، عمویت سلام می رساند و می گوید به خدا قسم من غصه دارم به خاطر کسالتی که


1) مفتاح الكتب الأربعة ، ج 22، ص 103، و روضه کافی ، ج 8، ص258

بر دختر پیغمبر عارض شده، و این غصه مرا از پای در می آورد، و من گمان میکنم فاطمه از میان ما اول کسی باشد که به پیغمبر صلّی اللهُ علیه وآله وسلّم ملحق می شود، و در جوار رحمت حق قرار می گیرد، اگر کار فاطمه به آنجا کشید که از دنیا رفت اجازه بده، من به مهاجر و انصار خبر دهم تا برای تشییع جنازه و نماز حاضر شوند که هم اجر اُخروی ببرند و هم باعث شکوه و عزت دین گردد.

امیرالمؤمنین علیه السّلام به فرستادۀ عباس فرمود: سلام مرا به عمویم برسان و بگو من محبتها و دلسوزی های شما را فراموش نمی کنم و نظر شما را در این زمینه محترم می شمارم، و می دانید که فاطمه دختر پیغمبر صلّى الله عليه وآله وسلّم همیشه مظلومه بود،و او را از حقّش منع کردند، و از ارتش دور کردند، و وصیت پیغمبر را در حق او عمل نکردند، و حقّش را و حق خدا را رعایت نکردند، و خدا بهترین حكم و بهترین انتقام گیرنده از ظالمین و ستمکاران است.

ای عمو اجازه بده این کارهائی که فرمودی ترک شود چون خود فاطمه علیها السّلام و وصیت نموده که کارهایش مخفیانه انجام بگیرد.

وقتی سخنان امیرالمؤمنین علیه السّلام یا به عباس رسید طلب مغفرت برای امير المؤمنین کرد و از امیرالمؤمنین ستایش نمود (1).

روزی جبرئیل بر پیغمبر صلّی اللهُ علیه وآله وسلّم نازل شد در حالی که قبای سیاهی در تن داشت و کمربندی بسته بود و خنجری به آن آویزان بود پیغمبر صلّى الله عليه وآله وسلّم فرمود ای


1) بحار، ج 43، ص و امالی مفید

جبرئیل این چه قیافه ای است و چه لباسی است که پوشیده ای؟

جبرئیل گفت این لباس بنی العباس پسر عموهای تو است و وای بر اولاد تو از دست اولاد عباس، آنگاه پیغمبر صلّى الله عليه وآله وسلّم به عباس فرمود: وای بر اولاد من از دست بچه های تو، گفت یا رسول الله پس بروم خودم را عقیم کنم و آلتم را قطع کنم، پیغمبر صلّى الله عليه وآله وسلّم فرمود: دیگر قلم قضا و قدر گذشته است (1).

هم عباس دل امیرالمؤمنین را به درد آورد و هم اولاد عباس دل اهل بیت را خون کردند، مانند هارون و مأمون و متوکل و معتصم که اکثر ائمه ما به دست آنها شهید شدند.

سُدیر می گوید محضر امام باقر علیه السّلام بودیم صحبت از اتّفاقاتی که بعد از پیغمبر صلّى الله عليه وآله وسلّم رخ داده بود و خانه نشینی امیرالمؤمنین به میان آمد.

شخصی گفت پس آن روز بنی هاشم کجا بودند؟ حضرت فرمود کسی از بنی هاشم باقی نمانده بود، جعفر و حمزه که شهید شده بودند و فقط دو نفر ضعیف و زبون و تازه مسلمان بودند که یکی عباس و دیگری عقیل بود و اینها هم تازه آزاد شده بوند، به خدا قسم اگر حمزه و جعفر زنده بودند هرگز نمی گذاشتند آنها با امیرالمؤمنین چنین کنند و اگر شاهد این جریانات بودند خودشان را هلاک می کردند (2).

بی خود نبود که حضرت صدا می زد (واحمرتا وَلَا حَمْزَةَ لِي الْيَوْمَ وَوا جَعْفَراه


1) مفتاح ، ج 22 ، ص 102 و فقیه ، ج 1، ص 163

2) معجم الرجال خوئی، ج 9، ص 233 و روضه کافی ، ح216

وَلا جَعْفَرَ لِيَ اليَوْمَ) عمویش حمزه و برادرش جعفر را صدا می زد (1).

و این قدر که عباس برای کنده شدن ناودان خانه اش اظهار ناراحتی کرد برای قضیۀ فدک حضرت زهرا ده یک آن را اهمیت نداد (2)، و جریان ناودان این چنین بود که وقتی پیغمبر مأمور شد که همۀ درهائی که به مسجد النبی صلّى الله عليه وآله وسلّم راه داشت ببندد مگر در خانۀ علی علیه السَّلام را .

عباس خواهش کرد که ناودان خانه اش به طرف مسجد باشد و پیغمبر صلّى الله عليه وآله وسلّم قبول کرد سپس روزی در زمان عمر کنیز عباس لباس شسته بود و قطرات آب از ناودان بر خلیفهٔ دوم ریخت و خلیفه به غلامش دستور داد آنرا بکند و قسم خورد که اگر کسی آن را کار گذاشت گردنش را می زنم، آنگاه عباس با حالت بیماری که داشت فرزندانش عبدالله و عبیدالله را صدا زد و تکیه به آنها داد و آمد خدمت امیرالمؤمنین علیه السَّلام برای شکایت، و حضرت آمد ناودان او را کار گذاشت، الخ (3).

(عیادت زنهای مهاجر و انصار)

زنهای مدینه دیدند، چند روزی است که دیگر زهرا از خانه بیرون نمی آید، آخر زهرا هر روز می آمد قبرستان بقیع، یا می رفت کنار قبر عمویش حمزه، یا می رفت کنار قبر پدرش رسول خدا حالا چه شده که دیگر بیرون نمی آید،


1) فاطمة الزهراء قزوینی، ص 329

2) معجم الرجال خوئی، ص 234

3) سفينة _ عَبَسَ

زنهای مهاجر و انصار آمدند برای عیادت بی بی، دیدند زهرا در بستر بیماری افتاده، (ذابَ لَحْمُها وَجَثَّ جِلْدُها عَلى عَظْمِها) امّا چه زهرائی فقط پوست و استخوان مانده بدن زهرا آب شده، گفتند (كَيْفَ أَصْبَحْتِ يَا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ) چگونه صبح کردی، حال شما چه طور است؟

فرمود: (أَصْبَحْتُ والله آئِسَةً لِدُنْيا كُنَّ عَالِيَةً لِرِجالِكُنَّ) (1)صبح کردم در حالتی که از زندگانی دنیا مأیوس شدم، و از مردان شما بدم می آید.

دیگر فاطمه دلش نمی خواهد زنده بماند تمنّای مرگش را از خدا می کند.

عرض می کند (اللَّهُمَّ عَجِّلْ وَفاتي سريعاً) یعنی خدا حالا دیگر مرگ فاطمه را برسان، یک روز مانده بود به وفاتش پیغمبر را در خواب دید شکایت از امت کرد، پیغمبر فرمود: دیگر چیزی نمانده که به ما ملحق شوی (2).

(وصیت فاطمه علیها السَّلام و نامۀ شفاعت )

در لحظاتی که مرض فاطمه علیها السَّلام شدّت پیدا کرده بود امیرالمؤمنین علیه السَّلام وارد خانه شد در حالتی که بچه های فاطمه کنار بستر مادر حلقه زده بودند و زیر سرش متکائی از پوست گوسفند و فرشی از کرک شتر بود و زبانش مشغول ذکر خدا بود، صدا زد پسر عمو، ای باب مدینهٔ علم، ای شوهر من در دنیا و آخرت، وصیت می کنم تو را به مراقبت از فرزندانم و این نور چشمان پیغمبر، زیرا اینها تازگی داغ جدشان را دیده اند و به همین زودی مادرشان را هم از دست


1) بحار، ج 43، ص 159 وص 161

2) بحار، ج 43، ص218

می دهند، مبادا آنها را از زیارت قبر من ممانعت کنی، زیرا دلِ من با آنهاست، سپس گفت ای پسر عمو بدان که من از تو راضیم آیا شما از من راضی هستی یا نه ؟ من که به قدر طاقتم در خانه خدمت کردم، و به اندازۀ قوتم شما را کمک کردم، روزها جو آرد می کردم، و شبها با مشک آب می آوردم، با همۀ این حرفها اعتراف به تقصیر و کوتاهی در حق شما دارم، می خواهم از من بگذری، زیرا در جلو راه ما عقبه است که از آن عقبه عبور نمی کنند مگر سبُک باران.

امیرالمؤمنین علیه السَّلام گریان شد و فرمود: ای دختر پیغمبر جانم فدای روح تو باد، ای دختر رحمة للعالمين، وقتی فاطمه علیها السَّلام مشاهده نمود که امیرالمؤمنین علیه السَّلام را از دست او راضی است به وصیّتش ادامه داد و فرمود: وقتی از کارهای من فارغ شدی و بدنم را در میان قبر نهادی این شیشه کوچک را با این حقهٔ کوچک در لحدم بگذار، امیرالمؤمنین علیه السَّلام پرسید در این شیشه چیست؟ عرض کرد یا ابا الحسن از پدرم شنیدم که فرمود اشکی که از خوف خدا باشد، غضب پروردگار را خاموش می کند و هیچ قبری باغی از باغهای بهشتی نمی شود مگر اینکه انسان از خوف خدا گریان باشد، و خدا می داند که در این شیشه اشکهائی است که از خوف خدا در سحرها گریه می کردم و ذخیرۀ قبرم قرار دادم می خواهم این اشکها را در روز قیامت ببینم.

امیرالمؤمنین علیه السَّلام گریان شد، فاطمه علیها السَّلام اشکهای علی را می گرفت و به صورت خود م یمالید سپس فاطمه فرمود: یا ابا الحسن اگر محزون و غصه داری؛ در امت پیغمبر گریان شود خدا به همۀ آن امّت رحم میکند و تو ای

پسر عمو به خاطر فراق من غصه دار و محزونی، (حالا خود فاطمه هم با بچه ها دارند گریه می کنند).

سپس امیرالمؤمنین علیه السَّلام سؤال کرد در آن حقه چیست ؟ فاطمه علیها السَّلام دَرِ حقّه را باز کرد، در میان حقه حریر سبز رنگی بود، که در وسط آن حریر ورق سفیدی بود و د رد و در آن چند سطر نورانی نوشته شده بود.

عرض نمود یا ابا الحسن شبی که به ازدواج شما در آمدم دو عدد پیراهن داشتم، که یکی از آنها نو و تمیز بود و دیگری کهنه و وصله دار بود، در میان سجاده نشسته بودم، سائلی آمد دَمِ در صدا زد (یا أَهْلَ بَيْتِ النُّبُوَّةَ) من مرد فقیری هستم و فقیر شما برهنه است، لباس کهنه طلب کرد، من آن پیراهن جدید را به او دادم و پیراهن کهنه را خودم پوشیدم، و آن شب را به صبح رسانیدم، چون صبح شد رسول خدا بر من وارد شد، و فرمود: دخترم مگر پیراهن جدید نداشتی چرا نپوشیدی ؟ گفتم بابا سائلی آمد دم در آن پیراهن را به سائل صدقه دادم، فرمود:

خوب کاری کردی، اما اگر لباس جدید را برای شوهرت می پوشیدی و لباس کهنه را به فقیر می دادی به هر دو کار موفّق می شدی.

گفتم یا رسول الله به شما اقتدا نمودم، چون وقتی شما با مادرم خدیجه ازدواج نمودی هر آنچه را که مادرم به شما داد، شما در راه خدا انفاق نمودی تا حدّی که سائلی آمد دم، در شما پیراهن تن تان را به او دادید و حصیر به خود پیچیدید تا اینکه جبرئیل این آیه را نازل نمود: ( وَلا تَبْسُطُها كُلَّ البَسْطِ فَتَقْعُدَ

مَلوماً مَحْسُوراً) (1)یعنی آن قدر دست و دلبازی نکن که با حسرت و ملامت بنشینی.

آنگاه رسول خدا گریان شد و مرا به سینه اش چسبانید، در این هنگام جبرئیل نازل شد، و خطاب نمود ای پیغمبر، خدا بر تو سلام می رساند، و می گوید سلام مرا به فاطمه برسان و به او بگو هرچه می خواهد از من سؤال کند حتّی هر آنچه که در آسمان و زمین است سؤال کند، و به او بشارت بده که من او را دوست می دارم، آنگاه پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله وسلَّم فرمود: دخترم دستهایت را به آسمان بلند کن، پس دستانم را بلند نمودم و پیغمبر هم دستش را بلند نمود و فرمود: (اللهم اغْفِرْ لِأُمَّتي) یعنی خدایا گناهان امّتم را ببخش، و منهم آمین گفتم، پس جبرئیل نامه ای آورد از جانب پروردگار که بخشیدم گنهکاران امتت را آن کسانی را که در قلبشان محبت فاطمه و مادر فاطمه و شوهر فاطمه و فرزندان فاطمه باشد.

پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله وسلَّم فرمود: برای این مطلب سندی می خواهم، پس خدای متعال به جبرئیل امر نمود که این تکه حریر سبز و سفید را بگیرد که در آنها نوشته شده بود (كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ وَشَهِدَ جِبْرِئيلُ وَمِيكَائِيلُ وَشَهِدَ الرَّسُول) .

یعنی خدا بر خودش رحمت را واجب نمود، و جبرئیل و میکائیل و پیغمبر را بر آن شاهد گرفته، آنگاه فرمود: دخترم این نوشته در این حقّه است، چون اَجَلت فرا رسید وصیت کن این حقه را در لَحَدت قرار دهند، پس وقتی که


1) اسراء / 29

قیامت برپا شد و گنهکاران جدا شدند، و به سوی زبانۀ آتش روانه شدند، آن امانت را به من می دهی تا از خدا طلب کنم آنچه را که خدا منت گذاشت بر من و تو، پس تو و پدرت برای عالمیان رحمت هستید (1).

(وصیت فاطمه علیها السَّلام درباره غسل و کفن)

ای ابن عم بزرگوارم *** یکدم بنشین تو در کنارم

دارم به تو من وصیتی چند *** اکنون که به حال احتضارم

نه سال به خانۀ تو بودم *** بودی تو اَنیس و غم گسارم

تقصیری اگر زِمَن تو دیدی *** رفتست و زدست اختیارم

اکنون زوفا بکن حلالم *** جان تو و طفلهای زارم

هر چند که صدمه ها کشیدم *** بعد از پدر بزرگوارم

رچند زضرب تازیانه *** نیلی شده پیکرِ فکارم

چون وفات علیها السَّلام فاطمه نزدیک شد، امیرالمؤمنین را صدا زد، و فرمود: یا على وصیتم را اجرا می کنی؟ یا به ابن زبیر وصیت کنم.

امیرالمؤمنین علیه السَّلام فرمود: ای دختر پیغمبر دستور بده هر وصیّتی داری اجرا می کنم، در این باره مشکلی ندارم، عرض کرد آقا تو را به حق پیغمبر قسمت می دهم، اگر من مُردم این دو نفر بالین جنازه ام حاضر نشوند، و بر من نماز نخوانند (2).


1) مسند فاطمه، ص 49 و کوکب الدری ، ج 1، ص 251 و کبریت احمر ، ص 283

2) بحار، ج 29، ص 193

آنگاه فرمود: علی جان (غَسَلْني في اللَّيْل) شبانه مرا غسل بده، شبانه مرا کفن کن، شبانه به خاک بسپار، راضی نیستم اَحدی از کسانی که به من ظلم کردند در تشییع جنازه ام شرکت کنند، امیرالمؤمنین طبق وصیت فاطمه عمل کرد.

علی با دست خود من را کفن کن *** چو گُل در زیر گِل در این چَمن کن

بوقت شستشو جان پسر عم *** مدارائی بر این آزُرده تن کن

که این پهلو و بازویم شکسته *** شبانه دفنم ای ماهِ ختن کن

(وصیت فاطمه علیها السَّلام دربارۀ فرزندانش )

امام صادق علیه السَّلام فرمود چون هنگام وفات فاطمه نزدیک شد به امیرالمؤمنین علیه السَّلام عرض نمود یا ابا الحسن، هنگامی که از دنیا رفتم، خودت مرا غسل بده و خودت مرا کفن کن، و نماز بر من بگذار، و خودت مرا داخل قبر بگذار، و لحد برایم درست کن و خاک قبرم را پهن کن، و کنار قبرم مقابل صورتم بنشین، و قرآن برایم تلاوت کن، و دعا برایم بخوان زیرا آن ساعت لحظه ای است که میّت احتیاج به اُنس دارد، آنگاه فرمود: من شما را به خدا می سپارم، و دربارۀ یتیمانش سفارش کرد، و دختر کوچک خود ام کلثوم را در بغل گرفت، و فرمود: وقتی این بچه بزرگ شداثاث خانه مال این باشد و او را به خدا می سپارم (1).


1) مسند فاطمه، ص 487 و بحار، ج 79، ص 27

(وصیت دیگر و خداحافظی با علی علیه السَّلام)

دختر پیغمبر صدا زد یا ابا الحسن دیگر رمقی از من باقی نمانده، وقت خداحافظی و رفتن من فرا رسیده، پس بیا برای آخرین بار با تو سخن بگویم که دیگر بعد از این هرگز صدای مرا نخواهی شنید، یا ابا الحسن سفارش می کنم که مرا فراموش نکنی، و بعد از مرگ من به زیارت من بیائی.

من در زمان حیات هرگز از شما جدا نشدم، الآن در خانه غربت و وحشت قرار می گیرم، کسی که به تنهائیم رحم کند نیست، و کسی نیست که مونس وحشتم باشد.

در این هنگام امیرالمؤمنین علیه السَّلام گریان شد، فرمود: ای فاطمه چون پیغمبر را ملاقات کردی سلام مرا به او برسان، و مصائب مرا به پیغمبر بیان کن، و بگو على تنهای تنها مانده، از امت ظلم و ستمها دیده.

سپس فاطمه علیها السَّلام رو کرد به حسنین و فرمود: ای نور چشمانم بعد از من چه کسی از شما دلجوئی می کند، همین که سخنان مادر را شنیدند صدای ناله و گریه آنان بلند شد.

آنگاه فرمود بچه ها شما بروید بقیع برای مادرتان دعا کنید، و از خدا بخواهید که خدا مادرتان را شفا بدهد.

بچه ها رفتند به طرف بقیع، و فاطمه در بستر قرار گرفت و فرمود: اسماء غذا برای بچه ها آماده کن، وقتی بچه ها برگشتند غذا به آنها بده، و نگذار به حال من نظاره کنند ،

و امیر المؤمنین علیه السَّلام هم رفت به طرف مسجد، و فاطمه علیها السَّلام مشغول دعا و مناجات شد، عرض می نمود خدایا به حق برگزیدگانت، و به گریۀ بچه های بی مادری که در فراق مادر گریه می کنند از گناهان شیعیانم و شیعیان ذریه ام بگذر.

اسماء می گوید ساعتی بگذشت، رفتم بی بی را صدا زدم دیدم جواب نمی آید، وارد حجره شدم روپوش را از روی صورتش کنار زدم، دیدم فاطمه از دنیا رفته، شروع کردم به گریه کردن و شیون زدن یک وقت دیدم در باز شد حسنین وارد خانه شدند در حالی که یتیمان فاطمه گریه می کردند.

اسماء می گوید: دویدم جلو، بچه ها را نشاندم غذا برایشان آماده کردم، یک وقت صدا زدند اسماء توکی دیده بودی ما بدون مادر غذابخوریم. اسماء ما رفته بودیم بقیع برای مادرمان دعا کنیم، همین که رفتیم کنار قبر جدمان شنیدیم که پیغمبر فرمود: بچه ها برگردید به خانه نزد مادر، که دیگر مادرتان را نمی بینید، و از جا بلند شدند و رفتند داخل حجره صدا زدند (السَّلامُ عَلَيْكِ يا أُمّاه ، يا اُماه يا اُماه).

امام حسن علیه السَّلام خودش را روی سینۀ ما در انداخت و شروع کرد بوسیدن صدا می زد مادر با من حرف بزن قبل از آنکه روح از بدنم مفارقت کند، و امام حسین علیه السَّلام خودش را انداخت روی پاهای مادر، پاهای مادر را می بوسید و صدا می زد: ای مادر من حسینم با من سخن بگو.

اسماء می گوید صدا زدم: بچه ها بروید بابایتان علی را خبر کنید، آمدند

بیرون خانه تا رسیدند دَرِ مسجد عده ای از مسجد بیرون دویدند، گفتند ای بچه های فاطمه چرا گریه می کنید؟ گفتند مادرمان فاطمه از دنیا رفت.

(فقالا: أوليس قد ماتت أمنا فاطمة علیها السَّلام فَوَقَعَ عَلِيُّ علیه السَّلام عَلَى وَجْهِهِ يَقُولُ بِمَنِ العزاء يا بنتَ محمّدٍ) .

تا خبر شهادت بی بی را به علی دادند، امیرالمؤمنین با صورت روی زمین افتاد، و غش کرد، آب به صورتش زدند تا اینکه به هوش آمد، و فرمود: در مصیبت پیغمبر به فاطمه تسلی و آرامش پیدا میکردم حالا در مصیبت او به چه کسی تسلی پیدا کنم (1).

(وصیت مکتوب در بالین فاطمه علیها السَّلام)

امیرالمؤمنین علیه السَّلام تا خبر شهادت بی بی را شنید حسنین را در بغل گرفت و آمد به طرف خانه، بالین سر فاطمه نشست، حالا اسماء بالین سر فاطمه نشسته گریه می کند ، خود امیرالمؤمنین گریه کنان پارچه را از روی صورت فاطمه کنار زد دید کاغذی بالین سر فاطمه است آن را برداشت، دید نوشته شده:

(بسم الله الرحمن الرحيم، هذا ما أَوْصَت به فاطِمَةُ بِنْتِ رَسُولِ اللهِ) این وصیّت نامه فاطمه دختر پیغمبر است، که شهادت به یگانگی خدا و رسالت پیغمبر می دهد، و گواهی بر حقانیّت بهشت و جهنّم و قیامت می دهد، و این که خدا همه را در قیامت مبعوث می کند،


1) مسند فاطمه، ص 492 و کبریت احمر ، ص 283 ، و بیت الاحزان، ص 180 و بحار، ج 43، ص 187

يا على من فاطمه دختر پیغمبرم خدا مرا به تزویج تو درآورد که در دنیا و آخرت برای تو باشم، و شما از دیگران به من اولی هستی خودت مرا شبانه غسل بده و شبانه کفن کن و نماز بر من بگذار و شبانه مرا به خاک بسپار و کسی را خبر نکن، و شما را به خدا می سپارم، و سلام مرا به بچه هایم تا روز قیامت برسان (1).

(جریان وفات حضرت زهرا علیها السَّلام)

در حالت نشسته میان بَستر تَر *** با پهلوی شکسته در ذکر رب یا رب

مخفی زدیده گان اهل خانه *** گوید سخن با خالق یگانه

پیشانی زهرا عرق نشسته *** رُکن علی دیگر زِهم گُسسته

به دور بستر او طفلان به صد اشاره *** نشسته در بر او کنند به هم نظاره

این مادر شکسته دل سفر کرد *** دعا نمود دعای او اثر کرد

فضه بیا تماشا زهرا شده زمین گیر ***مانده به جای زهرا در پیرهن یک تصویر

دیگر علی تاب و توان ندارد *** از دیده جز اشک بَصَر ندارد

با هرچه غم باشد علی بسازد *** اما بدون فاطمه چه سازد

امام صادق علیه السَّلام فرمود: (ماتَتْ فاطِمَةُ ما بَيْنَ المَغْرِبِ والعِشاء) (2)بعد از غروب آفتاب بین نماز مغرب و عشاء فاطمه از دنیا رفت، و موقع رحلت زهرا


1) بیت الاحزان، ص 181

2) منتخب التواريخ

امير المؤمنین در خانه نبود، وقتی امیرالمؤمنین علیه السَّلام از مرگ فاطمه با خبر شد با صورت روی زمین افتاد صدا زدای دختر پیغمبر در مصائب به تو تسلّی پیدا می کردم، حالا بعد از تو به چه کسی دل خوش باشم (1)

چون تاریکی شب عالم را فرا گرفت، امیرالمؤمنین فاطمه را غسل داد و جنازه را روی تختی گذارد، و فرمود: حسن جان برو ابی ذر را خبر کن بیاید، ابوذر آمد، با علی کمک کرد جنازه را در مصلّا قرار دادند، مولا بر بدن فاطمه نماز خواند، سپس دو رکعت نماز خواند و دستهایش را به سوی آسمان بلند نمود، صدا زد ای خدا این فاطمه دختر پیغمبر توست، (اَخْرَجْتَها مِنَ الظُّلُماتِ إلى النُّورِ) او را از ظلمتها خارج نمودی و به نور رساندی (2).

اما عالم دیگر برای علی تاریک است.

(هفت نفر بر فاطمه علیها السَّلام نماز گذاردند )

امیرالمؤمنین علیه السَّلام فرمود: زمین برای هفت نفر خلق شده، که بواسطۀ این هفت نفر باران می بارد، و بواسطهٔ این هفت نفر خلایق روزی داده می شوند، و بواسطهٔ این هفت نفر یاری می شوند و این هفت نفر، یعنی ابوذر، و سلمان، و


1) مسند فاطمه، ص 493 و کبریت احمر ، ص 283

2) بحار، ج 43، ص215

مقداد، و عمار، و حذیفه، و عبدالله بن مسعود، و من که امامشان هستم، بر فاطمه علیها السَّلام نماز خواندند (1)

همین که امیرالمؤمنین علیه السَّلام دست به سوی آسمان بلند نمود و فرمود: (هذهِ بنْتُ نَبِيِّكَ فَاطِمَةُ أَخْرَجَتَهَا مِنَ الظُّلُماتِ إلى النُّورِ) زمین یک میل در یک میل روشن شد، از گوشۀ بقیع صدائی بلند شد (إِلَيَّ إِلَيَّ) یعنی تربت فاطمه باید در بقیع قرار گیرد.

امیرالمؤمنین علیه السَّلام نگاه کرد دید قبری آماده نمایان شد، جنازه را حرکت دادند به سوی آن قبر و فاطمه علیها السَّلام را در آنجا به خاک سپردند ، امیرالمؤمنین علیها السَّلامنشست کنار قبر زهرا صدا زدای زمین امانتم را به تو می سپارم.

ناگهان صدائی از قبر بیرون آمد صدا زد یا علی من به فاطمه مهربانترم، و با فاطمه و با او مدارا می کنم برگرد و غصه نخور (2).

(جریان وفات به نقل عامه و خاصه )

اُم سلمى زن ابی رافع می گوید: در آن مرضی که فاطمه علیها السَّلام از دنیا رفت، من او را پرستاری می کردم یک روز صبح دیدم حال فاطمه خیلی خوب شده، امیرالمؤمنین علیه السَّلام هم رفت بیرون خانه، بی بی به من فرمود: قدری آب برای استحمام آماده کن، من هم آماده کردم،


1) خصال _ سبعة

2) ناسخ التواریخ، ص 141

فاطمه از بستر بلند شد خودش را شستشو داد، و غسل مرتبی انجام داد، لباسهای تمیز پوشید.

آنگاه فرمود بستر مرا بیاور وسط حجره بیانداز، بی بی رفت میان بستر رو به قبله خوابید، و فرمود: به همین زودیها من از دنیا می روم و غسلم را انجام داده ام کسی بدن مرا برهنه نکند، و دستش را زیر سرش گذارد و از دنیا رفت (1).

امّا به نقل دیگر زهرا علیها السَّلام موقع احتضار چشمانش را باز کرد، و نگاه تندی نمود، و به جبرئیل و میکائیل و ملک الموت سلام داد و به پدرش پیغمبر سلام نمود، و در آن لحظه صدای بال ملائکه شنیده می شد و بوی خوشی استشمام می شد، به اسماء فرمود: لحظه ای صبر کن بعد مرا صدا بزن اگر دیدی جوابت را ندادم بدان که دیگر فاطمه از دنیا رفته.

اسماء می گوید: پارچه ای روی خودش کشید و رو به قبله خوابید، کمی صبر کردم هر چه صدا زدم یا بنت رسول الله، جواب نیامد، چندین بار صدا زدم دیدم جواب نمی آید رفتم روپوش را کنار زدم دیدم فاطمه از دنیا رفته، پیراهنم را چاک دادم، تو صورتم زدم (2).


1) بيت الأحزان، ص 178 و فضائل الخمسه ، ج 3، ص 162

2) بيت الأحزان، ص 179

(تاریخ وفات فاطمه علیها السَّلام)

قال الصادق علیه السَّلام: قُبِضَتْ فاطمة علیها السَّلام في جمادي الآخرة يوم الثلثاء لثلاث خَلَوْنَ مِنه سَنَة إحدى عَشَر مِنَ الهِجْرَةِ) (1)

در تاریخ وفات حضرت اختلاف است و ده قول درباره وفات صديقه علیها السَّلام موجود است:

اول: قول چهل روز یعنی چهل روز بعد از وفات پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله وسلَّم از دنیا رحلت نمود، و در مروج الذهب، ج 1، ص 403 و روضة الواعظين، ص 130 و كتاب سلیم بن قیس، ص203 ، و اهل نجف و بعضی از علمای قم این وفات را روضه خوانی می کنند.

دوم: قول هفتاد و پنج روز است، که به عنوان فاطمیۀ اول مشهور است.

و مرحوم کلینی در کافی و مفید در اختصاص، روایتی از امام صادق علیه السَّلامنقل فرموده و تأیید می کنند و روایت چنین است:

قال الصادق علیه السَّلام (عاشَت فاطِمة علیها السَّلام بَعْدَ أبيها خَمْسَةَ وَسَبْعِينَ يَوْماً لَمْ تُرَ كاشرة ولا ضاحِكَةً تَأْتِي قُبور الشُّهَداءِ فِي كُلِّ جُمعَةٍ مَرَّتينِ الاِثْنَينِ وَالخَمِيسِ فَتَقُولُ ههنا كانَ رَسولُ اللهِ صلَّی اللهُ علیه وآله وسلَّم ههنا كَانَ الْمُشْرِكُونَ) (2).


1) بیت الاحزان، ص192

2) کافی ، ج 3، ص 228 و کافی ، ج 4، ص 561

امام صادق علیه السَّلام فرمود: فاطمه علیها السَّلام بعد از پدر بزرگوارش هفتاد و پنج روز زندگانی کرد اما هرگز خندۀ با صدا و بی صدا ننمود و در هر هفته دو روز می رفت سر قبر شهدا دوشنبه ها و پنج شنبه ها و می فرمود اینجا پیغمبر قرار داشت و اینجا مشرکین بودند.

سوم: قول نود و پنج روز است، که به عنوان فاطمیۀ دوم یا فاطميۀ آخر معروف است و معتبرترین اقوال همین قول نود و پنج روز است و در روایت معتبره ای از امام صادق علیه السَّلام نقل شده که فرمود:

در سوم جمادی الآخر سال یازدهم هجرت فاطمه علیها السَّلام از دنیا رفت، و محدث قمی نیز این قول را در بیت الاحزان اختیار فرموده، چنانچه در بحار و در اصابۀ ابن حجر نقل شده، و این قول موافق با قول سه ماه است، و موافق با قول صد روز است، و موافق با قول سوم جمادی الآخر است.

چهارم و پنجم و ششم: قول چهار ماه و ششماه و هشت ماه است که در اصابه ابن حجر نقل شده.

هفتم و هشتم قول شصت روز و صد روز است که در مصباح الانوار نقل شده و در ترجمۀ مقتل مقرم از (حاجیانی دشتی) نقل گردیده.

نهم: قول سه روز به ماه مبارک مانده است که مقتل خوارزمی، ج 1، ص 83 و اصابه، ج 4، ص 380 نقل نموده اند.

دهم: قول بیستم جمادی الآخر است که در دلائل الامامة، ص 46 نقل شده.

(شناخت فاطمیه )

فاطمیه فصل تجدید غم است *** بر لب شیعه سرود ماتم است

فاطمیه حرمت حیدر شکست *** فاطمیه پهلوی کوثر شکست

فاطميه وقت آه و درد بود *** فصل داغ و غربتِ یک مرد بود

فاطمیه حجلۀ غم بسته است *** ساقی کوثر به غم بنشسته است

ای سماوی در مدینه محشر است *** ساقی کوثر دگر بی کوثر است

اینجا سؤالاتی مطرح است که چرا در فاطمیه ها سه روز، و یا پنج روز، و یا ده روز روضه خوانی می کنند؟ و حال آنکه در وفات سایر ائمه علیهم السَّلام یک روز بیشتر مجلس نمی گیرند.

و چرا ائمه علیهم السَّلام روز وفات فاطمه علیها السَّلام را معین نفرموده اند؟

البته فلسفه مخفی بودن قبر فاطمه علیها السَّلام بیان خواهد شد که علت مخفی بودن قبر فاطمه علیها السَّلام چیست.

و امّا جواب از سؤال اوّل این است که در فاطمیهۀ اول و دوم که قول 75 روز یا 95 رووز است باید به صورت احتیاط سه روز وفات بگیرند.

چون در روایات آمده که وفات فاطمه علیها السَّلام در سوم جمادی الثانی بوده، و چون معلوم نیست ماهها سی پُر بوده یا 29 روز بوده و یا دو ماه آن 29 روزی بوده پس قول 95 روز در صورتی مطابقت با سوم جمادی الثانی دارد که هر سه ماه سی پُر باشد، و الّا ممکن است 94 یا 93 روز بشود، فلذا از اول جمادی

الثانی تا سوم آن را مجلس می گیرند، و بعضی هم بیشتر از سه روز یا پنج روز می گیرند.

و همچنین دربارۀ قول 75 روز اگر بخواهند یقین کنند که وفات حضرت را درک کرده اند و بخواهند قول 75 روز با سیزده جمادى الأولى مطابقت كند بايد احتياطاً سه روز را وفات بگیرند.

ولی در وفات سایر ائمه این چنین نیست که تاریخ وفاتشان هم به تعداد روز معلوم شده باشد و هم به تعداد ماه، و فقط در عاشوراء یک دَهِه روضه خوانی می کنند، چون امام هشتم علیه السَّلام فرمود:

پدرم از اول محرم حالت حزن و اندوه به خود می گرفت، و دیگر اینکه كلمة عاشوراء در روایت آمده که حضرت موسی از خدا سؤال نمود چرا امت پیغمبر آخرالزمان را بر بقیهٔ امتها فضیلت دادی؟ خطاب شد بخاطر دَه خصلت که یکی از آنها عاشوراء بود (1).

و امّا اینکه چرا ائمه علیها السَّلام روز وفات را دقیقاً معیّن نفرموده اند چون به برکت این مجالس و توسّلات است که باعث می شود انسان فیض ببرد و مشمول رحمت حق قرار گیرد، فلذا هر چه قدر انسان به یاد اهلبیت علیهم السَّلام بوده باشد فیض بیشتری می برد، پس چرا مردم را از فیض بردن محروم کنند، و این مطلب از مکاشفات و خوابها به دست آمده.

چنانچه در مورد شب قدر هم اختلاف است در عین حالی که ائمه علیهم السَّلاممی دانستند که شب قدر چه شبی است، معرفی نکرده اند. امّا فرموده اند (ما أَيْسَر


1) مجمع البحرين _ عَشَرَ

الليلَتَین) یعنی چه قدر آسان است که انسان دو شب را یا سه شب را احیاء بگیرد و برای خدا شب زنده داری کند.

تا سایۀ آن خسرو خوبان به سرم بود *** کِی سوخته از آتش غم بال و پَرَم بود

ایّام خوشی بود که آن شمع دل افروز *** در محفل جان جلوه کنان در نظرم بود

حق بُردن و سیلی زدن و سینه شکستن *** مزدِ زحماتِ شب و روز پدرم بود

پیش نظرم مرگ دو جا شد مجسّم *** کز هر دو خبر شوهر نیکو سِیَرَم بود

یکبار فشار در و دیوار مرا کشت *** قنفذ به خدا باعث قتل دگرم بود


بی تو کبوتر دلم، به سینه پر نمی زند *** کسی به خانۀ علی، حلقه به در نمی زند

حسین تو بدون تو، دگر غذا نمی خورد *** حسن زدوری رُخت ، خنده دگر نمی کند

کلثوم از فراق تو، آه زسینه می کشد *** زینبِ تو بدون تو، شانه به سر نمی زند

(جریان غسل و کفن فاطمه علیها السَّلام)

دربارۀ غسل حضرت زهرا روایات مختلف است، در بعضی روایات دارد که خودش قبل از وفات غسل نمود چنانچه در روایت ام سلمی گذشت که فرمود احدی بدن مرا برهنه نکند، و در روایتی آمده که فاطمه علیها السَّلام به اسماء فرمود هرگاه پرده ای زده شد در صحن خانه جنازه ام را کنار پرده قرار دهید تا اینکه ملائکه جنازه ام را غسل دهند و چنین کردند.

و در روایت دیگری دارد که به امیرالمؤمنین علیه السَّلام سفارش نمود او را غسل دهد و حضرت از روی لباس بدن فاطمه را غسل داد.

و از امام صادق علیه السَّلام سؤال کردند چرا امیرالمؤمنین علیه السَّلام بدن فاطمه را غسل داد و نه دیگران، فرمود: برای اینکه فاطمه صدیقه بود باید صدّیق او را غسل می داد، چنانچه مریم را حضرت عیسی غسل داد (1).

و فرمود علی علیه السَّلام سه یا پنج مرتبه آب بر بدن فاطمه ریخت، و آب پنجم را با مقداری از کافور بهشتی مخلوط نمود، و در حین غسل دادن می فرمود خدایا این کنیز تو فاطمه است و این دختر پیغمبر خاتم برگزیدۀ خلق تو است با حنوطی که جبرئیل از بهشت برای پیغمبر آورده بود، باقیماندۀ آن


1) علل الشرايع ، ص 22

حنوط را به بدن فاطمه حنوط کرد.

و بدن فاطمه علیها السَّلام را در میان هفت پارچه کفن کرد (1).

و در ارشاد القلوب روایت شده که چون وفات فاطمه علیها السَّلام نزدیک شد به اسماء بنت عمیس فرمود: وقتی من از دنیا رفتم، به صحن حیات نگاه کن، اگر دیدی پرده ای از حریر بهشتی زده شد، و در کنار حیات خیمه ای زدند شما با زینب و ام کلثوم بدنم را بردارید و کنار پرده بگذارید، و دیگر کاری به کار من نداشته باشید، اسماء می گوید:

فاطمه از دنیا رفت و آن پرده ظاهر شد، جنازه را بلند کردیم، پشت پرده قرار دادیم و جنازه خودش غسل داده شد و حنوط و کفن گردید و دیگر احتیاج به غسل و کفن نداشت (2).

وقتی امیرالمؤمنین علیه السَّلام می خواست بندهای کفن فاطمه را ببندد، یک وقت نگاه کرد دید این بچه ها دارند بال می زنند، الآن روح از بدنشان مفارقت می کند، بچه ها را یک به یک صدا زد و فرمود: (هَلُقُوا تَزَوَّدوا مِنْ أُمِّكم فهذا الفراق، واللقاء في الجنة)،

صدا زد بچه ها بیایند یک بار دیگر مادرشان را ببینند، امیرالمؤمنین می گوید: خدا را شاهد و گواه می گیرم تا صدا زدم بچه ها بیایند یک وقت دیدم بندهای کفن باز شد، زهرا بغلش را باز کرد، حسنینش را تو بغل گرفت اینقدر


1) مصباح الانوار و ترجمه مقتل مقرم حاجیانی

2) بحار، ج30، ص 347

این دو تا آقازاده گریه کردند که ملائکه آسمان به گریه در آمدند.

علی چون جسم زهرا را کفن کرد *** شقایق را نهان در یاسمن کرد

دو نور دیده اش از ره رسیدند *** به زاری جانب مادر دویدند

خود افکندند و بر آن جسم رنجور *** عیان شد معنی نور على نور

که ای مادر یتیمانت به برگیر *** ز رأفت جوجه هایت زیر پر گیر

یک وقت هاتفی ندا در داد:

(يا)عَلي اِرْفَعْهُما عنها فَلَقَدْ أَبْكَيا وَاللَّهِ مَلائِكَةَ السَّماء).

یا علی این بچه ها را از روی سینۀ مادر بردار به خدا ملائکه آسمان را به گریه درآوردند (1).

خدا پ؛ ملائکه طاقت شنیدن گریه حسین را ندارند، پس چگونه طاقت آوردند روز عاشوراء صدای غربت و مظلومی حسین را بشنوند آن وقتی که صدا می زد (یا قَوْمِ اسْقُونِي شَرْبَةً مِنَ الماءِ) يعنی لشکر جگرم از تشنگی می سوزد، جرعۀ آبی به من دهید.

(مصیبت دفن زهرا علیها السَّلام)

وقتی خبر شهادت فاطمه علیها السَّلام منتشر شد، صدای ضجّه و ناله مردم بلند شد، به طوری که شهر مدینه به لرزه افتاد، و خود امیرالمؤمنین هم حسنینش را مقابل خود نشانده بود، و گریه می کردند،


1) بحار، ج 43، ص 179

حالا مردم درِ خانه امیرالمؤمنین علیه السَّلام جمع شده اند ببینند کی جنازه را بر می دارند، یک وقت دیدند درِ خانه باز شد، سلمان بیرون آمد، صدا زد مردم متفرّق شوید، تشییع جنازه به تأخیر افتاد، مردم همه رفتند، طبق وصیّت فاطمه امير المؤمنين علیه السَّلام بدن فاطمه را غسل داد و کفن کرد (1).

حالا می خواهند جنازه را از خانه بیرون ببرند، زمان سابق جنازه را روی تخته ای می گذاشتند و یا لای حصیری قرار می دادند، ولی حجم بدن معلوم می شد.

فضه گفت در حبشه هرگاه شخص بزرگی از دنیا می رفت، او را در عماری و تابوت قرار می دادند که حجم بدن معلوم نشود.

امیرالمؤمنین علیه السَّلام دستور داد عماری درست کردند و این از وصایای خود فاطمه هم بود، حالا سلمان و ابی ذر و مقداد باامیرالمؤمنین و حسنین علیهما السَّلام دنبال جنازه اند، تاریکی شب عالم را فرا گرفته، کوچه های مدینه تاریک است، چند تا سعف خرما آتش زدند تا راه روشن شود (2).

جنازه را بردند کنار قبر پیغمبر صلّى الله عليه وآله وسلّم طواف دادند، دیگر من نمی دانم جنازه را همانجا دفن کردند یا به خانۀ امیرالمؤمنین علیه السَّلام بردند و در خانه دفن نمودند یا اینکه جنازه را بردند قبرستان بقیع، ای بقیع رفته ها، فقط می دانم که


1) بیت الاحزان، ص 182

2) بیت الاحزان، ص 187 و علل الشرائع ، ص

امیرالمؤمنین علیه السَّلام صورت چهل قبر در بقیع درست کرد تا قبر زهرا مخفی بماند (1).

(علّت مخفی بودن قبر فاطمه چیست؟ )

علّت اصلی وصیت خود فاطمه علیها السَّلام بود چون فاطمه علیها السَّلام وصیت کرده بود که آن دو نفر بر او نماز نخوانند، و می خواست به بشریت بفهماند که آنها حق شوهرش را غصب کرده اند .

فلذا وصیت نمود که محل دفنش را به کسی نگویند تا خود سندی برای مظلومی فاطمه علیها السَّلام باشد، والّا اگر بنا بود قبرش معلوم شود ائمه علیهم السَّلام محل قبرش را نشان می دادند.

و آن شاعر عرب می گوید:

وَلِأَيِّ الأمورٍ تُدْفَنُ سِرّاً *** بَضْعَةُ المُصْطَقَ وَيُعْف ثراها

و چه بسا ممکن بود که اگر قبر زهرا مخفی نمی بود قبر را می شکافتند و جنازه را آتش می زدند تا اثری از او باقی نماند، و اینها سابقه دارند همچنان که درِ خانه اش را آتش زدند و در صدد محو آثار نبوت بودند.

فلذا فردای آن روز آمدند بقیع دیدند چهل قبر تازه احداث شده و قبر زهرا در میان آنها مخفی شده، شروع کردند همدیگر را ملامت کردن و گفتند پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله وسلّم یک دختر بیشتر نداشت و آن هم از دنیا رفت و به خاک سپرده شد،


1) بحار، ج30، ص 348 و بیت الاحزان، ص 184

در حالی که نه به نمازش حاضر شدید و نه به دفنش و نه قبرش را می دانید (1)

(مصیبت دفن زهرا علیها السَّلام)

در روایتی نقل شده همین که امیرالمؤمنین علیه السَّلام بدن فاطمه را وارد قبر نمود دستی نمایان شد و جنازه را تحویل گرفت (2)،

بناگه از لحد دستی درآمد *** نمایان دستی از پیغمبر آمد

بگفتا یا علی با حال خسته *** گُل من از چه پهلویش شکسته

گُلِ من صورتش نیلی نبوده *** گُل من آفت سیلی نبوده

گُل من بازویش گلگون نبوده *** گُل من دیده اش پر خون نبوده

(فَلَمّا نَفَضَ يَدَهُ مِن تُرابِ القَبْرِ هَاجَ بِهِ الحُزْنُ)؛

همین که علی بدن فاطمه را دفن کرد تمام غمهای عالم به دل علی هجوم آورد، و اشک از گونه های علی سرازیر شد، رو کرد به قبر پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله وسلّم صدا زد:

(السَّلامُ عَلَيْكَ يا رَسُولَ اللهِ ، عَنِّي وَعَنْ ابْنَتِكَ) (3).


1) بحار، ج 43، ص 171 ، و تفصیل این مطلب در نبش قبر خواهد آمد

2) بیت الاحزان، ص 186

3) مسند فاطمه، ص 504 و ناسخ التواریخ ، ج 1، ص 229 و بحار، ج 43، ص193

(مصیبت بعد از دفن زهرا علیها السَّلام)

چون امیرالمؤمنین علیه السَّلام بدن فاطمه را به خاک سپرد، تمام غمهای عالم روی دل علی آمد، رو کرد به قبر پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله وسلّم و سلام داد و فرمود: (قَلَّ یا رَسُولَ اللَّهِ عَنْ صَفِيَّتِكَ صَبْرِي وَضَعُفَ عَنْ سَيِّدَةِ النِّسَاءِ تَجَلُّدي) يا رسول الله از داغ فاطمه صبرم کم شد، آنگاه نشست کنار قبر زهرا وعلیها السَّلام و دو رکعت نماز خواند، زیرا خدای متعال می فرماید: ﴿ وَاسْتَعینُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاةِ ) به وسيلۀ صبر و نماز کمک بجوئید، آنگاه دستها را به جانب آسمان بلند نمود، و صدا زد خدایا به علی صبر بده، فراغ فاطمه را تحمل کند، بعد فرمود : (إِنَّا للهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ قَدِ اسْتُرْجِعَتِ الوَدِيعَةِ وَأُخِذَتِ الرَّهِينَة وَاخْتُلِسَتِ الزَّهْرَاءُ فَمَا أَقْبَحَ الخَضْراء والغبراء).

یعنی همه از خدائیم و به سوی خدا بر می گردیم، حالا امانت برگشت، و آنچه در دست من بود گرفته شد، و زهرا غارت زده شده، چقدر بد است که سبزه روی خاک بیفتد آخر گل با خاک چه مناسبتی دارد شما ببینید گل علی پرپر شده.

بعد فرمود: (یا رَسُولَ اللهِ أَمَّا حُزْنِي فَسَرْمَد وَامَّا لَيْلى فَسَمَّدْ لَا يَبْرَحُ الحُزْنُ مِنْ قَلْبِي ، سَرعانَ ما فَرَّقَ اللهُ بَينَنَا ، وَإِلَى اللَّهِ أَشْكُو)،

يا رسول، غم و غصّۀ من همیشگی شد، و شبها دیگر من خواب ندارم، و غم و غصه از دلم بیرون نمی رود، چه زود خدا بین من و فاطمه جدائی

انداخت، و من شکایتم را به خدا می برم.

(وَسَتُنَبِّئُكَ ابْنَتُكَ بِتَظَافُرِ أُمِّتِكَ عَلَيَّ وَعَلَى هَضْمِها (وَعَلَى هَضْمِ حَقًّهَا)، فَأَحْفِهَا السُّؤال فَاسْتَخْبرها الحال).

و زود است که دخترت خبر دهد که امتت با من چه کردند، و چگونه حقّش را پایمال کردند، پس جریان را از دخترت سؤال کن (1).

کنار قبرت زهرا *** على نشسته تنها

نه طاقتی بنشیند *** نه قوّتى برخیزد

فاطمه جانم، فاطمه جانم

تو مونس جان منی *** تو محرم راز منی

چرا نگوئی سخنی *** دل مرا می شکنی

فاطمه جانم، فاطمه جانم

خدایا علی دل شکسته شده، و آثار ضعف در قیافه اش نمایان شده، از یک طرف داغ پیغمبر روی دل علی مانده، از طرفی داغ فاطمه کمرش را شکسته، شما ببینید فراق فاطمه چقدر اثر کرده که فرمود:

اگر از ترس غلبۀ دشمنان نبود هر آینه ملازم قبر تو می شدم، و همانجا می ماندم و اعتکاف می کردم و مانند زن بچه مرده، ناله و شیون می زدم (2).


1) سند فاطمه، ص 504 و امالی ،مفید ، ص 164 و بحار، ج 43، ص193، و کافی ج 1 ص 458 ، و نهج البلاغه در اواسط کتاب

2) مسند فاطمه ، ص 505

و این شعر منسوب به امیرالمؤمنین علیه السَّلام است که فرمود:

لِكُلِّ إِجْتِماعِ مِنْ خَليلَيْنِ فِرقَةٌ *** فَكُلُّ الَّذِي دونَ الفِراقِ قَليلٌ

وَإِنَّ افْتِقادي فاطماً بَعْدَ أَحْمَدٍ *** دليلٌ عَلى أَنْ لا يَدُومَ خليلٌ

یعنی برای هر دوستی جدائی پیش می آید، و آنانکه از همدیگر جدا نشوند کم اند، و از این که من بعد از پیغمبر فاطمه را از دست دادم، خود دلیل آن است که هیچ دوستی و رفاقتی ادامه ندارد (1).

و نیز این اشعار منسوب به حضرت است که فرمود:

نَفْسي عَلى زَفَراتِها مَحْبُوسَةٌ *** يا لَيْتَها خَرَجَتْ مَعَ الزَّفَراتِ

لا خَيْرَ بَعْدَكِ فى الحَياةِ وَإنّما *** اَبكي مَخافَةَ أَنْ تَطُولَ حَياتي

یعنی جانم در سینه ام حبس شده، و ای کاش همراه ناله ها جان می دادم، زهرا جان دیگر بعد از تو زندگانی دنیا خیری ندارد، گریۀ من از ترس آن است که بعد از تو عمرم طولانی بشود.

(زبانحال امير المؤمنين علیه السَّلام با قبر فاطمه علیها السَّلام)

ای گل آتش زدۀ باغ من *** تازه شد از رفتن تو داغ من

مرگ پیمبر کمرم را شکست *** داغ تو رکن دگرم را شکست


1) ناسخ التواريخ ، ج 4، ص 138

بهر تو خون گشته دلم فاطمه *** از گُل رویت خجلم فاطمه

کز پس نه سال غم و رنج و آه *** خانه من بر تو شود قتلگاه

در وسط کوچه تو را می زدند *** کاش به جای تو مرا می زدند

خیز و ببین خانۀ خاموش من *** زمزمۀ طفل سیه پوش من

جای دعاها و نماز شبت *** می شنوم زمزمۀ زینبت

وای من و وای من و وای من *** میخ در و سینۀ زهرای من


بتاب ای مه تو بر کاشانۀ من *** که تاریک است امشب خانۀ من

بتاب ای مه که بینم روی نیلی *** بشویم در دل شب جای سیلی

بتاب ای مه که تا با قلب خسته *** دهم من غسل پهلوی شکسته

بتاب ای مه حسن مادر ندارد ***حسين من کسی بر سر ندارد

بتاب ای مه گلستانم خزان شد *** بزیر خاک زهرای جوان شد

على امشب خدایا دردِ دل کرد *** گُل خود را نهان در زیر گِل کرد

تو ای زهرا شدی در خاک پنهان *** چه گویم من جواب اين يتيمان

و این اشعار نیز منسوب به امیرالمؤمنین است

مالي وَقَفْتُ عَلَى القُبُورِ مُسَلِّماً *** قَبْرَ الحَبيبِ فَلَمْ يَرُدُّ جوابي

أحَبيبُ مالكَ لا تَرُدَّ جَوابَنا *** انسيتَ بَعْدي خُلةَ الأحبابي

و در جواب خودش از جانب فاطمه فرمود:

قالَ الحَبيبُ وَكَيفَ لِي بِجَوابِكُمْ *** وَأَنَا رَهينُ جَنادِلٍ وَتُرَابٍ

أَكَلَ التُّرابُ مَحاسِي فَنَسيتُكُم *** وَحُجِبْتُ عَن أهلي واثرابي

فَعَلَيْكُمْ مِنَا السَّلامُ تَقَطَّعَتْ *** عَنِّي وَعَنْكُمْ خُلَّةَ الأحْبَابِ

ترجمۀ اشعار:

چه شده که من کنار قبرها ایستاده ام، و به قبر دوستم سلام می کنم و جوابی نمی آید ، ای دوست چه شده که جواب مرا نمی دهی، آیا بعد از جدائی از من دوستانت را فراموش کرده ای.

و خود امیرالمؤمنین علیه السَّلام در جواب فرمود:

که حبیب می گوید چگونه جواب شما را بدهم، و حال آنکه من در گِرُوِ سنگ و خاکها هستم، و چون خاک صورت و محاسن مرا خورده شما را فراموش کردم، در حالی که از دوستان و خانواده ام پنهان شده ام، پس بر شما سلام و درود باد، و بدانید که دیگر از بین من و شما دوستی و رفاقت بریده شده.

(زبانحال امیرالمؤمنین علیه السَّلام با تأنى )

بهار عمرت ای زهرا خزان شد *** علی از رفتنت بی خانمان شد

گُلِ رعنای مَن در خاک خفتی *** تو دردِ خود به من آخر نگفتی

هزار افسوس رفتی در جوانی *** نخواهم بعد تو من زندگانی

گرفتم با غم هجرت بسازم *** ولیکن با یتیمانت چه سازم

حسن گِریَد حسین نالد برایت *** بریزد اشک زینب از فراقت

کجا من رو کنم در این شب تار *** چسان خانه روم با این دل زار

نما ای قبر مهمانداری امشب *** به بر گیرش به آرامی تو امشب

جوان است و علیل و زار و خسته *** مدارا کن که پهلویش شکسته


(نوحۀ سینه زنی)

كشتند زهرا را *** اُمّ اَبیها را

کشتند زهرا را *** همسر مولا را


منم گدای فاطمه *** جانم فدای فاطمه

فاطمه یا فاطمه *** فاطمه يا فاطمه

ای تربت گم گشته ات *** بيت الحرام انبياء

فاطمه یا فاطمه *** فاطمه یا فاطمه

حن بقيع خلوتت *** دار السلام انبياء

فاطمه یا فاطمه *** فاطمه یا فاطمه

منم گدای فاطمه *** جانم فدای فاطمه

عصمت داوری نبود *** اگر نبود فاطمه

هیچ پیامبری نبود *** اگر نبود فاطمه

جنّت و کوثری نبود *** اگر نبود فاطمه

احمد و حیدری نبود، اگر نبود فاطمه

منم گدای فاطمه *** جانم فدای فاطمه


فاطمه شد فدا *** بهر دین خدا

آهُ وا ویلَتا *** آهُ وا ویلتا


شہادت زهرا چرا *** غِ هدایت بُوَد

اوّل شهيدۀ دفاع *** از ولایت بُوَد


فاطمه شد فدا *** بهر دین خدا

آه وا ویلتا *** آه وا ویلتا


بيمار بيت مرتضى *** از جهان رفته است

مدافع راه على *** در جنان رفته است


فاطمه شد فدا *** بهر دین خدا

آه وا ویلتا *** آ] وا ویلتا


چشمان طفلان على *** كاسۀ خون شده

روح پاک از تنِ *** خسته بیرون شده

خانه ویران شده *** بیت الاحزان شده

(با تأنی خوانده شود)

خدا صبری دهد به دلم *** صبر من کم شد از غمت زهرا

فاطمه جانم، فاطمه جانم

مبادا تنها سفر بكني *** من بمانم با ماتمت زهرا

زفکرِ اینکه رَوی زِبَرَم *** لرزش افتاده در وجود من

فاطمه جانم، فاطمه جانم

چسان آخر من کفن بکنم *** دست لرزان و قَدّ خمت زهرا

بیا رحمی به حیدر کن *** نظاره بر اشک دختر کن

فاطمه جانم، فاطمه جانم

تو لَب واكن همزبان على *** مهربان علی جان جانانم

مکن تاریک آشیان علی *** ای جوان على ماه تابانم

فاطمه جانم، فاطمه جانم

گشوده سجّاده را گل تو *** شاید از بستر جدا گردی

اگر چشمان تو بسته شود *** پر شکسته شود جمع طفلانم

فاطمه جانم ، فاطمه جانم

براه من رنگ خون بگرفت *** دیدۀ پاکِ حق پرستِ تو

به عشق من تو شکسته شدی *** من بقربان این شکست تو

فاطمه جانم ، فاطمه جانم

برای آرامش دل خود *** چهره بر رخسار تو بگذارم

نمایم سجده که بوسه زنم *** جای پیغمبر به دست تو

ببين حيدر شد پریشانت *** مرو دستم به دامانت

فاطمه جانم ، فاطمه جانم


غم زهرا هم از حیدر بپرسید *** مصیبتها از آن سرور بپرسید

على داند فقط احوال زهرا *** از ایشان جورِ ضربِ دَر بپرسید

جفای قنفذ و ضرب لگد را *** ُز زهرا دخت پیغمبر بپرسید

ولی سقط جنین را باید اوّل*** ز محسن حالت مادر بپرسید

وگر خواهید مظلومی زهرا *** غم و صبرش ز میخ در بپرسید

نگفتا دردِ دل حتی به شوهر *** روید این غم ز پیغمبر بپرسید

(معافی خراسانی)


اگر زغربت من کس سؤال کرد بگوئید *** در این دیار سلام على جواب ندارد

بگو به دشمن سرکِش پس از شهادت زهرا *** بیا که دست علی حاجتِ طناب ندارد

ای بلا گردان حیدر فاطمه *** ای مرا غمخوار و یاور فاطمه

ای پناه حیدر خیبر شِکن *** بی تو گشته خانه ام بیت الحزن

فاطمه برخیز و قصد خانه کن *** گیسوان زینبت را شانه کن

خیز و یکبار دیگر اعجاز کن *** بند غم را از وجودم باز کن

بسکه از هجران تو کردم فغان *** رفته از جسمَمْ دگر تاب و توان

حیف، آخر شد امیدم نا امید *** بی تحرک ماندی و پشتم خمید

کاش می مردم نمی دیدم تو را *** این چنین نالان به زیر دست و پا

كن حلالم ای گل یاس کبود *** چاره ای بر فاتح خیبر نبود

ابتدا دشمن دو دستم را ببست *** بعد از آن در کوچه ها دستت شکست

(سید محمّد بابامیری)


زن به پشتِ دَر و خانه پر از شعلۀ آتش *** ای خدا تا به کجا شوهر او حوصله دارد

دَر باز شد و شعله زد و ناله زنان گفت ***کِی طاقت این ضربه زن حامله دارد

از فضه بپرسید دَرِ شُعله گرفته *** با صورت زهرا چقدر فاصله دارد


منزل قرآن و عترت باشد این کاشانه ام ***زد به مأوای من آتش دشمن دیوانه اَم

قتلگاه محسنم شد آستان خانه اَم *** می روم با قلب خسته، سینه و پهلو شکسته

چون تو را می بُرد دشمن، جانب مسجد على جان *** از پِیَت می آمدم آزرده دل افتان و خیزان

دست من بر دامنت بود و عدو زد ضربه بر آن *** میروم با قلب خسته، سینه و پهلو شکسته

پیش چشم این یتیمان، گریه کمتر کن علی جان *** بیش از این با اشکهایت قلب زارم را مسوزان

ای پسر عم کن حلالم شد دگر هنگام هجران *** میروم با قلب خسته، سینه و پهلو شکسته


فاطمه از ضربتِ دَر کشته شد *** محسنش در خاک و خون آغشته شد

تسليت يابن الحسن يابن الحسن *** تعزيت يابن الحسن يابن الحسن

اجر و پاداش رسالت داده شد *** با لگد حق ولایت داده شد

تسليت يابن الحسن يابن الحسن *** تعزيت يابن الحسن يابن الحسن

پیش چشمش همسرش را می زدند *** جمله، تنها یاورش را می زدند

تسليت يابن الحسن يابن الحسن *** تعزيت يابن الحسن يابن الحسن

نالۀ زهرای خود را می شنید *** از رُخ زینب خجالت می کشید

تسليت يابن الحسن يابن الحسن *** تعزيت يابن الحسن يابن الحسن

(محل دفن زهرا علیها السَّلام)

در مورد محل دفن فاطمه اختلاف است:

بعضی از روایات محل دفن را خانۀ خود حضرت می دانند، (رُوي أنّها دُفِنَتْ فِي بَيْتِها فَلا زادَتْ بَنُو أُمَيَّةَ فِي المَسْجِدِ صارَتْ في المَسْجِدِ ) (1).

و در بعضی روایات محل دفن را خانه عقیل می دانند چنانچه امام صادق علیه السَّلام فرمود: (وَدَفَنَها لَيْلاً في دارِ عَقيل في الزَّاوِيةِ الثَّالِثَةِ مِنْ صَدْرِ الدّارِ) (2).

و بعضی از روایات محل دفن را کنار روضهٔ پیغمبر ذکر کرده اند، (روي أنّها دُفِنَتْ بَيْنَ القَبْرِ وَالمنبر) پیغمبر صلّى الله عليه وآله وسلّم فرمود بین قبر من و منبرم باغی است از باغهای بهشت چون قبر فاطمه بین منبر و قبر پیغمبر است (3).

و بعضی از روایات محل دفن را بقیع ذکر کرده، که مرحوم صدوق فرموده: (روي أنها دُفِنَتْ في البقيع) (4).


1) کافی ، ج 1، ص 461، مفتاح _ فاطمه

2) بحار، ج 79، ص 27

3) فقیه ، ج 2، ص 341، مفتاح _ فاطمه

4) فقیه، ج 2، ص 341

(ارادۀ نبش قبر )

در آن شبی که فاطمه علیها السَّلام از دنیا رفت، در قبرستان بقیع چهل قبر تازه احداث شد، مسلمانها آمدند دیدند قبر فاطمه علیها السَّلام مشخص نیست، شروع به ضجّه و ناله کردند، و همدیگر را ملامت می کردند و می گفتند پیغمبر یک دختر بیشتر نداشت آنهم از دنیا رفت، نه موقع اختصار بالین سرش بودید، و نه مراسم داشت و نه به نماز و دفن زهرا حضور داشتید، و نه از قبر زهرا با خبرید.

خلیفه دوم گفت: چند نفر از زنان مسلمان بیایند قبرها را بشکافند تا قبر فاطمه را پیدا کنند که هم نماز بر او بخوانیم و هم قبرش را زیارت کنیم، چون این خبر به امیرالمؤمنین علیه السَّلام رسید، یک وقت دیدند آقا با چشمان قرمز و خونین با رگ گردن برآمده با حالت غضب آلود قبای زردی که همیشه در ناراحتی ها می پوشید به تن کرده و شمشیر ذوالفقار را به دست گرفته وارد بقیع شد، صدا زد به خدا قسم اگر سنگی از این قبرها جابجا شود با این شمشیر همه را از دم تیغ می گذرانم.

عمر با عده ای آمد جلو صدا زد یا ابا الحسن به خدا قسم این قبرها را می شکافیم، و بر بدن فاطمه نماز می گذاریم، امیرالمؤمنین دست بُرد به یقۀ پیراهن عمر و او را با شدّت به زمین کوبید و فرمود: (يابن السَوْداء أمّا حَقِّ فَقَدْ تَرَكْتُه مَخَافَةَ أَنْ يَرْتَدَ النَّاسُ عَنْ دِينِهِم ، وَأَمَّا قَبْرُ فَاطِمَةَ فَوَالَّذِي نَفْسُ عَلِيٍّ بِيَدِهِ، لَئِنْ رُمْتَ وَاَصْحابُكَ شَيْئاً مَنْ ذلِكَ لَاسْقِيَنَّ الْأَرْضَ مِنْ دِمَائِكُمْ) .

ای پسر سیاه پوست من حقّم را ترک کردم از ترس این که مبادا مردم از دینشان برگردند، و اما قبر فاطمه را قسم به آن خدائی که جان علی در قبضۀ قدرت اوست اگر تو و اصحابت کاری خواسته باشید انجام دهید، زمین را از خونتان سیراب خواهم کرد.

در این هنگام ابو بکر جلو آمد و گفت یا ابا الحسن تو را به حقّ پیغمبر و به حق آن کسی که بالای عرش قرار گرفته، دست از او بردار، و ما کاری برخلاف میل شما انجام نخواهیم داد، آنگاه حضرت او را رها نمود و مردم متفرّق شدند (1).

حرامیان که به خود ننگ جاودانه زدید *** بدون اذن، علی را قدم به خانه زدید

کبوتری که هنوز آشیانه اش می سوخت *** چه کرده بود که او را در آشیانه زدید

چرا به کشتن زهرا هجوم آوردید *** چرا به مادر سادات تازیانه زدید

درون خانۀ او ریختید بر سر او *** به دست و صورت و پهلو به کِتف و شانه زدید

گناه محسن زهرا در آن میانه چه بود *** چه شد که ضربه بر آن طفل نازدانه زدید


1) بحار، ج 43، ص 171

فهرست مطالب و عناوین کتاب

تحية خاصّه ... 7

مقدّمه و پیشگفتار ... 9

خلقت فاطمه علیها السَّلام و عوالم ششگانه ... 11

مقام و عظمت حضرت زهرا علیها السَّلام ... 15

عهد اَلسْت و عالم ذَرّ ... 16

حدیث قدسی و علت غائی خلقت ... 18

ولادت حضرت زهرا علیها السَّلام ... 21

کیفیت ولادت حضرت زهرا علیها السَّلام ... 24

وظيفه ما در ولادتها چیست؟ ... 28

اشعار در منقبت فاطمه علیها السَّلام ... 29

اشعار در میلاد فاطمه علیها السَّلام ... 30

اشعار در ولادت فاطمه علیها السَّلام ... 31

فضیلت و عظمت حضرت زهرا علیها السَّلام ... 35

فضائل فاطمه و على علیهما السَّلام ... 35

فضیلت و عظمت حضرت زهرا علیها السَّلام ... 36

فضائل حضرت فاطمه علیها السَّلام ... 37

فضیلت و عظمت حضرت خدیجه علیها السَّلام ... 40

نمونه ای از زنهای خوب و بد ... 46

نتیجۀ همسر خوب ... 50

اسامی حضرت زهرا علیها السَّلام ... 51

چرا فاطمه را مُحَدَّتِه می گویند؟ ... 54

مصحف فاطمه علیها السَّلام چیست؟ ... 55

علوم بی پایان حضرت زهرا ... 59

حدیثی از فاطمۀ زهرا ... 61

کنیه های حضرت زهرا ... 63

معنای اُمّ أبيها چیست؟ ... 64

احترام و علاقۀ پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله وسلَّم به فاطمه علیها السَّلام ... 65

علاقه به دختر داشتن ... 68

احترام و علاقۀ فاطمه علیها السَّلام به پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله وسلَّم ... 70

ازدواج حضرت زهرا علیها السَّلام ... 78

جهیزیه فاطمه چیست؟ ... 81

مهریۀ فاطمه علیها السَّلام چیست؟ ... 82

بشارت فرزندان و خبر لوح ... 83

تسبیح حضرت زهرا علیها السَّلام ... 86

بچه داری حضرت زهرا علیها السَّلام ... 88

نماز حضرت زهرا علیها السَّلام ... 89

تعلیم دعای نور به سلمان الله رحمه الله ... 90

دعای حضرت برای گنهکاران ... 92

عبادت و گریه های حضرت زهرا علیها السَّلام ... 92

خواب هولناک فاطمه علیها السَّلام ... 85

حجاب و پوشش حضرت زهرا علیها السَّلام ... 98

خواسته اسلام دربارۀ حجاب ... 102

روایت معراجیه ... 105

حجاب و پوشش حضرت زهراعلیها السّلام در قیامت ... 108

معجزات حضرت زهرا علیها السَّلام ... 110

تقاضای انار و نزول مائدۀ بهشتی ... 113

ایثار و گذشت حضرت زهرا علیها السَّلام ... 116

ایثار گردنبند و برکات آن ... 121

اَذیت هائی که به حضرت زهرا علیها السَّلام نمودند ... 126

نمونه ای از نسبت های ناروا به فاطمه علیها السَّلام ... 129

مزد رسالت چیست؟ ... 131

اختلاف امت در امر خلافت ... 132

انکار خلافت ابی بکر از جانب مهاجر و انصار ... 136

مناظرۀ جالبی با ابی بکر ... 139

مناظرۀ دیگری در امر خلافت ... 145

جریان هجوم به خانۀ فاطمه علیها السَّلام... 151

جریان بیعت گرفتن از امیرالمؤمنین علیه السَّلام ... 154

جریان غصب فدک ... 157

بِدعَت گذاریها در صدر اسلام ... 167

خطبۀ حضرت زهرا علیها السَّلام ... 171

کیفیت آمدن فاطمه علیها السَّلام به مسجد ... 173

حمد و ثنای الهی و شهادت به رسالت ... 174

فلسفه احکام و شرایع ... 175

معرّفی خود و پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله و بیان زحماتش ... 176

عذرخواهی ابوبکر ... 182

جواب فاطمه علیها السَّلام ... 184

آخرین حرف ابی بکر ... 185

و آخرین کلام فاطمه علیها السَّلام ... 185

خطبۀ دوم فاطمه علیها السَّلام در حضور زنها ... 187

غصب خلافت و فتنه های بعد از آن ... 190

گریه کنندگان عالم کیانند؟ ... 198

زیارت قبر پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله وسلَّم و گریه فاطمه علیها السَّلام ... 200

247

اذان گفتن بلال و گریۀ فاطمه علیها السَّلام ... 203

توسّل به فاطمۀ زهراء علیها السَّلام ... 204

ترجمۀ حدیث کساء ... 208

توسّل دیگر به فاطمه علیها السَّلام ... 212

مصیبت حضرت زهرا علیها السَّلام و فراق پدر ... 213

خواب دیدن فاطمه علیها السَّلام پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله وسلَّم را ... 215

مصیبت حضرت زهرا علیها السَّلام و هجوم به خانه ... 217

اشعار شیخ صالح حِلی ... 221

جریان هجوم از زبان فاطمه علیها السَّلام ... 222

جریان هجوم از زبان عمر ... 225

مصیبت فاطمه زهرا علیها السَّلام ... 226

نوحه حضرت زهرا علیها السَّلام ... 230

عیادت عمر و ابی بکر از فاطمه علیها السَّلام ... 231

جریان انتقام گرفتن امام زمان علیه السَّلام ... 235

عیادت عباس عموی پیغمبر صلَّی اللهُ علیه وآله وسلَّم ... 238

عیادت زنهای مهاجر و انصار ... 241

وصیت فاطمه علیها السَّلام و نامۀ شفاعت ... 242

وصیت فاطمه علیها السَّلام دربارۀ غسل و کفن ... 246

وصیت فاطمه علیها السَّلام دربارۀ فرزندانش ... 247

وصیت دیگر و خداحافظی با علی علیه السَّلام ... 248

وصیت مکتوب در بالین فاطمه علیها السَّلام ... 250

جریان وفات حضرت زهرا علیها السَّلام ... 251

هفت نفر بر فاطمه علیها السَّلام نماز گذاردند ... 252

جریان وفات به نقل عامه و خاصه ... 253

تاریخ وفات فاطمه علیها السَّلام... 255

شناخت فاطمیه ... 257

جریان غسل و کفن فاطمه علیها السَّلام ... 260

مصیبت دفن زهرا علیها السَّلام ... 262

علّت مخفی بودن قبر فاطمه چیست؟ ... 264

مصیبت دفن زهرا علیها السَّلام ... 265

مصیبت بعد از دفن زهرا علیها السَّلام ... 266

مقتل الزهراء يا شناخت انسیه حوراء

زبانحال امیرالمؤمنین علیه السَّلام با قبر فاطمه علیها السَّلام ... 268

زبانحال امیرالمؤمنین علیه السَّلام با تأنی ... 270

نوحۀ سینه زنی ... 271

محل دفن زهرا علیها السَّلام ... 277

ارادۀ نبش قبر ... 278

کتبی که تاکنون از مؤلف منتشر گردیده

1_ راه بازگشت _ دربارهٔ مذنبین و اوّابین و توّابین و مستغفرين

2_ راه راست _ دربارۀ مهمترین فضائل و معجزات امیرالمؤمنین علیه السَّلام

3_ راه پرواز _ دربارۀ دانستنیهای دعاء و ضرورت و فلسفۀ دعا

4_ روابط نامشروع _ دربارۀ زنا و لواط و مساحقه و استمناء و ازدواج موقت

5_ مقتل الزهراء _ دربارۀ مصائب و شناخت اِنسيۀ حوراء

کتبی که در دست تدوین است

6_ اللمعة المستندة _ في اَسانيد اللمعة الدّمشقية

7_ احاديث الطوال _ یا روایاتی که به تنهائی یک مجلس است

8_ مقتل مستند _ یا برگزیده ای از وقایع کربلا

9_ اخبار غيبية _ یا پیشگوئیهای معصومین دربارۀ فَرَج

10 _ سرگذشت روح _ از ابتداء خلقت تا قیامت

11 _ شرح دعای ابو حمزه _ در سی جلسه

12 _ کشکول علوی _ در اخلاق و مواعظ در پانصد مجلس