ghaemiyeh.com
سرشناسه:میرحامدحسین کنتوری، 1830 - 1888م.
عنوان قراردادی:تحفه اثنی عشریه .شرح
عنوان و نام پديدآور:عبقاتالانوار فی امامةالائمةالاطهار علیهمالسلام/ میرحامدحسین نیشابوریلکهنوی؛ اشراف سیدعلی حسینیمیلانی؛ تصحیح و تحقیق و تعلیق رضا امیریسیرجانی.
مشخصات نشر:قم: مرکز الحقایقالاسلامیه، 1443ق.= 1400 -
مشخصات ظاهری:ج.
شابک:دوره: 978-600-8518-42-6 ؛ ج.1: 978-600-8518-43-3 ؛ ج.2 978-600-8518-50-1 : ؛ ج.3:978-600-8518-48-8
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
يادداشت:عربی.
يادداشت:کتاب حاضر ردیه و شرحی است بر کتاب "التحفهالاثنیعشریه" اثر عبدالعزیزبناحمددهلوی.
یادداشت:کتابنامه.
مندرجات:ج.1.حدیث ثقلین.- ج.2 آیه ولایت.- ج.3. حدیث علی معالحق
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت
موضوع:Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Proof of caliphate
موضوع:دهلوی، عبدالعزیزبن احمد، 1159 - 1239ق. تحفه اثنی عشریه -- نقد و تفسیر
موضوع:امامت
Imamate
امامت -- احادیث
Imamate -- Hadiths
شیعه -- دفاعیهها
Shi'ah -- Apologetic works
شیعه -- ردیهها
Shi'ah -- Controversial literature
شناسه افزوده:حسینی میلانی، سیدعلی، 1326 -
شناسه افزوده:امیری، رضا، 1368خرداد-
شناسه افزوده:دهلوی، عبدالعزیزبن احمد، 1159 - 1239ق. تحفه اثنی عشریه. شرح
رده بندی کنگره:BP223
رده بندی دیویی:297/45
شماره کتابشناسی ملی:7659479
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فاپا
نام کتاب: عبقات الأنوار في إمامة الأئمة الأطهار - حدیث ثقلین
تألیف: آیة الله العظمی علّامه میر حامد حسین نیشابوری لکهنوی
اشراف: آیة الله سیّد علی حسینی میلانی
تصحیح و تحقیق و تعلیق: رضا امیری سیرجانی
ناشر: انتشارات الحقایق
شمارگان: 500
نوبت چاپ: اول / 1400
قیمت: 750.000 ریال
شابک: 3-43-8518-600-978 شابک دوره: 6-42-8518-600-978
حقوق چاپ محفوظ است.
مراکز پخش:
قم: مجتمع ناشران، طبقۀ زیر همکف، تلفن: 37837320-025
تهران: خیابان پاسداران، خیابان شهید گلنبی، نبش خیابان ناطق نوری، ساختمان زمرد، طبقه دوم، پلاک 43، نشر آفاق، تلفن: 22847035-021
مشهد: چهارراه شهدا، پشت باغ نادری، پاساژ گنجینۀ کتاب، انتشارات نور الکتاب، تلفن: 09151994860
اصفهان: چهارباغ پایین، رو به روی ورزشگاه تختی، مرکز تخصصی حوزه علمیه اصفهان، تلفن: 32240608-031
www.alhaqaeq.org پست الکترونیک: info@alhaqaeq.org سامانه پیام کوتاه: 10001414
اشراف: آیة الله سید علی حسینی میلانی دامت برکاته
عبقات الأنوار فی امامة الائمة الاطهار
آیة الله العظمى علامه میر حامد حسین نیشابوری لکهنوی رحمةالله
بسم الله الرحمن الرحیم
عبقات الأنوار فی امامة الائمة الاطهار علیهم السلام
تقریظ آیة الله میلانی دامت برکاته 15
سخن مرکز 19
مقدمه تحقیق 23
نسخههای مجلّد حدیث ثقلین 24
جلد اول 24
جلد دوم 27
مستخرجات حدیث ثقلین 27
مسوّدات 28
چاپ حروفی 28
شیوۀ تحقیق و تصحیح 31
مقابله 31
مستند سازی 32
تقویم نصّ 32
شکر و سپاس 34
خطبه كتاب 41
عبارت تحفه 47
تمهيد كتاب 55
ذكر تخديعات صاحب تحفه در ايراد حديث ثقلين 58
[1. اكتفا به روايت زيد بن ارقم] 58
[2. عدم ذكر تواتر حديث] 59
[3. عدم ذكر استفاضه حديث] 59
[4. عدم ذكر تعدد طرق حديث] 59
[5. عدم تصريح به صحّت حديث] 60
[6. عدم تصريح به حسن حديث] 60
[7. حذف تفسير «عترتي» به «أهل بيتي»] 60
[8. عدم ذكر فقرهٔ «لن يتفرّقا حتّى يردا عليّ الحوض»] 61
[9. عدم ذكر دیگر فقرات حديث] 61
[10. عدم ذكر تقرير دلالت حديث بر امامت از اماميه] 62
ذكر اسماء مخرّجين حديث ثقلين 63
مائهٔ ثانيه 66
مائهٔ ثالثه 67
مائهٔ رابعه 69
مائهٔ خامسه 71
مائهٔ سادسه 72
مائهٔ سابعه 74
مائهٔ ثامنه 75
مائهٔ تاسعه 76
مائهٔ عاشره 77
مائهٔ حاديه عشر 78
مائهٔ ثانيه عشر 79
مائهٔ ثالثه عشر 80
[ذكر روايات مخرّجين حديث ثقلين] 83
[قرن دوم] 85
< 1 > روايت سعيد بن مسروق ثورى سنۀ 126 87
[ترجمهٔ سعيد بن مسروق] 89
< 2 > روايت ركين فزارى سنۀ 131 92
[ترجمهٔ ركين فزارى] 93
< 3 > روايت ابوحيّان تيمى سنۀ 145 96
[ترجمهٔ ابوحيان تيمى] 96
< 4 > روايت عبدالملک عرزمی سنۀ 145 100
[ترجمهٔ عبدالملک عرزمى] 101
< 5 > روايت اعمش كاهلى سنۀ 148 112
[ترجمهٔ اعمش كاهلى] 113
< 6 > روايت محمّد بن اسحاق سنۀ 151 140
[ترجمهٔ محمّد بن اسحاق] 140
< 7 > روايت اسرائيل السبيعى سنۀ 160 153
[ترجمهٔ اسرائيل السبيعى] 154
< 8 > روايت عبدالرحمن مسعودى سنۀ 160 164
[ترجمهٔ عبدالرحمن مسعودى] 164
< 9 > [روايت محمّد يامى سنۀ 167] 169
[ترجمهٔ محمّد يامى] 170
< 10 > روايت ابوعوانه يشكرى سنۀ 176 171
[ترجمهٔ ابوعوانه يشكرى] 171
< 11 > روايت شريک قاضى سنۀ 177 179
[ترجمهٔ شريک قاضى] 179
< 12 > روايت حسّان كرمانى سنۀ 186 195
[ترجمهٔ حسّان كرمانى] 195
< 13 > روايت جرير ضبّى سنۀ 188 199
[ترجمهٔ جرير ضبّى] 200
< 14 > روايت ابن عليّه بصرى سنۀ 193 209
[ترجمهٔ ابن عليّه بصرى] 209
< 15 > روايت محمّد بن فضيل ضبّى سنۀ 194 222
[ترجمهٔ محمّد بن فضيل ضبّى] 222
< 16 > روايت عبدالله بن نمير الهمدانى 228
[ترجمهٔ عبدالله بن نمير همدانى] 229
[قرن سوم] 235
< 17 > روايت ابواحمد الزبيرى الحبّال سنۀ 203 237
[ترجمهٔ ابواحمد الزبيرى الحبّال] 238
< 18 > روايت ابوعامر عقدى سنۀ 204 244
[ترجمهٔ ابوعامر عقدى] 245
< 19 > [روايت اسود بن عامر شامى سنۀ 208] 253
[ترجمهٔ اسود بن عامر شامى] 253
< 20 > روايت يحيى بن حمّاد شيبانى سنۀ 215 258
[ترجمهٔ يحيى بن حمّاد شيبانى] 259
< 21 > روايت محمّد بن حبيب بغدادى سنۀ 225 262
[ترجمهٔ محمّد بن حبيب بغدادى] 262
< 22 > روايت محمّد بن سعد كاتب واقدى سنۀ 230 266
[ترجمهٔ محمّد بن سعد كاتب واقدى] 267
< 23 > روایت خلف بن سالم مخرّمى سنۀ 231 274
[ترجمهٔ خلف بن سالم مخرّمى] 274
< 24 > روايت ابوخيثمه زهير بن حرب نسائى سنۀ 234 279
[ترجمهٔ زهير بن حرب نسائى] 281
< 25 > روايت شجاع بن مخلد سنۀ 235 290
[ترجمهٔ شجاع بن مخلد] 290
< 26 > روايت ابن ابى شيبه سنۀ 235 295
[ترجمهٔ ابن ابى شيبه] 296
< 27 > روايت محمّد بن بكّار هاشمى سنۀ 238 305
[ترجمهٔ محمّد بن بكّار هاشمى] 306
[28] روايت ابن راهويه حنظلى سنۀ 238 308
[ترجمهٔ ابن راهويه حنظلى] 310
< 29 > روايت ابن بقيّه واسطى سنۀ 235 332
[ترجمهٔ ابن بقيّه واسطى] 332
< 30 > روايت احمد بن حنبل شيبانى سنۀ 241 335
< 31 > روايت نصر بن عبدالرحمن ناجى سنۀ 248 344
< 32 > روايت عبد بن حميد كشّى سنۀ 249 345
[ترجمهٔ عبد بن حميد كشى] 349
< 33 > روايت عبّاد بن يعقوب اسدى سنۀ 250 364
< 34 > روايت نصر بن على الجهضمى سنۀ 250 365
[ترجمهٔ نصر بن على الجهضمى] 367
< 35 > روايت محمّد بن المثنّى العنزى سنۀ 252 374
[ترجمهٔ محمّد بن المثنّى العنزى] 374
فهرست مصادر 381
بسم الله الرّحمن الرّحیم
الحمد لله ربّ العالمین والصّلاة والسّلام علی خیر خلقه محمّد و آله الطّاهرين لا سيّما بقيّة الله في الأرضين ولعنة الله علی أعدائهم أجمعين
امامت حقّۀ ائمۀ اطهار علیهم السّلام محور مجموعۀ معارف دینی و تمام علوم اسلامی و همۀ مسائل اعتقادی و عملی است، و جایگاه امامت در معرفت مبدأ و معاد، پیامبر شناسی، تفسیر قرآن، احکام حلال و حرام، و غیر ذلك، حقیقتی غیر قابل انکار است.
خدای تعالی در جایجای قرآن مجید به «ایمان» و «عمل صالح» دعوت نموده، و هر فرد مسلمان باید دارای اعتقاد صحیح و عمل صالح باشد، و دین اسلام در همین دو کلمه خلاصه میشود، امّا این دو را در «قرآن» و «سنّت» باید جستجو کرد و پیروی نمود.
قرآن ، کلام الله ، و به اجماع همه مسلمین حجت است، و در این جهت بحثی نیست اما احتیاج به تبیین دارد و در این جهت باید به «سنت» رجوع شود که فرموده (وَأَنْزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزَلَ إِلَيْهِمْ)(1)ورسول الله صلّى الله عليه وآله به قول و فعل و تقریر خویش حقایق قرآن کریم را در ابعاد گوناگون «تبیین» فرموده.
و امام برحق که جانشین رسول الله است در همه وظائف - عهده دار «تبیین» است بعد از رسول خدا که فرموده: «يا علي أنت تبيّن للناس ما اختلفوا فيه من بعدي (2).
و نيز فرموده: «بك – يا علي- يهتدي المهتدون من بعدي.(3)» یعنی: در اعتقاد صحیح و عمل صالح به امام بر حق باید رجوع کرد و از او باید آموخت، و این است که امام صادق علیه السّلام فرموده: «بنا عرف الله» اشاره به «اعتقاد صحیح» و «بنا عبد الله» اشاره به عمل صالح (4).
و این جایگاه امامت و محوریت امام بعد از رسول الله است.
و برای همین است که خود ائمه اطهار و اصحابشان از روز اول به اثبات امامت امیرالمؤمنین و اهل بیت طاهرين عليهم السّلام اهتمام ورزیده، و بزرگان امامیه
در طول تاریخ سعی فراوان مبذول داشته اند و همواره بر امت تأکید شده که اگر
خداشناسی میخواهید، اگر فهم قرآن میخواهید، اگر تفقّه در حلال و حرام شریعت میخواهید، باید به اهل بیت رسول الله مراجعه کنید، و با دلائل عقلی و نقلی عدم صلاحیّت دیگران را برای هدایت امّت بیان نموده، و کتابهایی که در باب امامت باقی گذاشتهاند -گذشته از آنچه از دست رفته- قابل احصاء نیست.
در این بین «علّامه میر حامد حسین» با منهج خود -که بهنظر اینجانب قویترین مناهج امامیّه در اثبات امامت است- راه اثبات امامت اهل بیت و نفی امامت دیگران را روشن و حجّت را بر همگان تمام کرده است.
کتاب «عبقات الأنوار فی إمامة الأئمّة الأطهار» که به گفته شیخ بزرگوار ما مرحوم حاج آقا بزرگ طهرانی: «هو أجلّ ما کتب فی هذا الباب من صدر الإسلام إلی الآن.» و به گفته مرحوم علامه امینی: «ذلک الکتاب المعجز المبین الذی لا یأتیه الباطل من بین یدیه ولا من خلفه.» به آنطوریکه باید منتشر نشده، و مؤلّف بزرگ آن -که به گفتۀ سیّد الطائفه میرزای شیرازی: «عدیم النظیر» بوده- به طور مناسب شناخته و معرفی نشده.
اینجانب که به توسّط نواده ایشان در جوانی با این کتاب آشنا شدم و تا به امروز با آن زندگی میکنم، مفتخرم که پس از سالیان متمادی آرزوی بزرگانی را همچون علّامه سیّد محسن امین عاملی که فرموده: «حبّذا لو ینبری أحد لتعریبها وطبعها بالعربیة ولکن الهمم عند العرب خامدة» تحقّق بخشم، و کتاب «نفحات الأزهار فی خلاصة عبقات الأنوار» تألیف گردید.
و خدا را شاکرم که موفّق شدم مباحث امامت را برای اولین بار طبق منهج صاحب «عبقات الأنوار» در حوزههای علمیه مطرح و دائر کنم، و جمعی از شیفتگان
اهل بیت را برای دفاع از مقام ولایتشان تربیت نمایم.
اکنون تصمیم گرفتهام که متن کامل کتاب «عبقات الأنوار» را با تحقیق علمی کم نظیر توسط یکی از نور چشمان خود، جناب فاضل ارجمند و محقّق توانا حجة الإسلام آقای امیری منتشر شود، و از مرکز حقایق اسلامی خواستهام حدّ اکثر همکاری را با ایشان داشته باشند تا هر چه سریعتر این اثر در اختیار عموم اهل تحقیق قرار گیرد.
از خداوند متعال دوام توفیقات، و از حضرت ولی عصر عجّل الله فرجه الشریف مزید عنایات را خواستارم.
علي الحسیني المیلاني
10 شوال 1442
... آخرین و کاملترین دین الهی با بعثت خاتم الأنبياء، حضرت محمد مصطفی صلّی الله علیه و آله به جهانیان عرضه شد و آئین و رسالت پیام رسانان الهی با نبوّت آن حضرت پایان پذیرفت.
دین اسلام در شهر مکه شکوفا شد و پس از بیست و سه سال زحمات طاقت فرسای رسول خدا صلّى الله عليه و آله و جمعی از یاران با وفایش، جزيرة العرب را فرا
گرفت.
ادامه این راه الهی در هجدهم ذی الحجه، در غدیر خم و به صورت علنی، از جانب خدای منان به نخستین رادمرد عالم اسلام پس از پیامبر خدا صلّی الله علیه و آله، یعنی امیرمؤمنان علی علیه السّلام سپرده شد.
در این روز با اعلان ولایت و جانشینی امیرمؤمنان علیه السّلام، نعمت الهی تمام و دین اسلام تکمیل و سپس به عنوان تنها دین مورد پسند حضرت حق اعلام
گردید. این چنین شد که کفر ورزان و مشرکان از نابودی دین اسلام مأیوس گشتند. دیری نپایید که برخی اطرافیان پیامبر صلّی الله علیه و آله - با توطئه هایی از پیش مهیا شده مسیر هدایت و راهبری را پس از رحلت پیامبر خدا صلّی الله علیه وآله منحرف ساختند، دروازه مدینه علم را بستند و مسلمانان را در تحیر و سردرگمی قرار دادند. آنان از همان آغازین روزهای حکومتشان با منع کتابت احادیث نبوی، جعل احادیث، القای شبهات و تدلیس و تلبیسهای شیطانی، حقایق اسلام را - که همچون آفتاب جهانتاب بود - پشت ابرهای سیاه شک و تردید قرار دادند. اما با خواست خدای تعالی و علی رغم همه توطئه ها، حقایق اسلام و سخنان در زبار پیامبر خدا صلی الله علیه و آله توسط امیرمؤمنان علی علیه السّلام، اوصیای آن بزرگوار علیهم السّلام و جمعی از اصحاب و یاران با وفا در طول تاریخ جاری شده و در هر برهه ای از زمان به نوعی جلوه نموده است. آنان با بیان حقایق، دودلیها شبهه ها و پندارهای واهی شیاطین و دشمنان اسلام را پاسخ داده و حقیقت را برای همگان آشکار ساخته اند.
در این راستا، نام سپیده باورانی در قرنهای مختلف همچون هشام بن الحکم، شیخ مفید، سیّد مرتضی شیخ طوسی خواجه نصیر، علامه حلّی، قاضی نورالله، سیّد شرف الدین امینی و ... همچون ستارگانی پرفروز میدرخشد؛ چرا که اینان در مسیر تبیین مکتب اهل بيت عليهم السّلام و دفاع از حقایق اسلامی و پاسخ گویی به شبهات از هیچ تلاش و کوششی فروگذاری نکردند.
اما در این بین علامه میر حامد حسین نیشابوری لکھنوی رحمة الله عليه ستاره پر فروغ دانشمندانی است که عمر با برکت خویش را در راه دفاع از حریم امامت و
ولایت امیرمؤمنان علیه السّلام صرف کردند ایشان شب و روز چهل سال از عمر شصت ساله خویش را صرف نوشتن کتاب عبقات الأنوار في إمامة الأئمة الأطهار عليهم السلام نمودند کتابی که صاحب الغدیر درباره آن می نویسد: «ذلك الكتاب المعجز المبين الذي لا يأتيه الباطل من بين يديه ولا من خلفه.» و از همین رو، الطائفه میرزای شیرازی به عدیم النظیر بودن علامه میر حامد حسین رحمة الله علیهما گواهی دادند.
حضرت آیت الله میلانی دامت برکاته که در زمان ما احیاگر و پرچم دار امامت هستند، در دروس خود در حوزه های علمیه، روش و منهج علامه میر حامد حسین رحمة الله عليه در کتاب عبقات الأنوار را بهترین روش و منهج کلامی در مباحث امامت میدانند، و تمام آثار ایشان نیز بر طبق همین منهج تألیف شده است. از این رو، مرکز حقایق اسلامی تصحیح و تحقیق متن کتاب شریف عبقات الأنوار را در دستور کار خود قرار داد.
با ستایش خدای تعالی براین توفیق امیدواریم که این تلاش مورد خشنودی و پسند بقیة الله الأعظم، حضرت ولی عصر، امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف قرار گیرد.
مرکز حقایق اسلامی
بسم الله الرّحمن الرّحيم
الحمد لله ربّ العالمين والصّلاة والسّلام على سيّد الأنبياء والمرسلين محمّد وآله الطيّبين الطاهرين واللعن على أعدائهم ومخالفيهم أجمعين
حدیث ثقلین، دوازدهمین مجلّد از مجلّدات منهج دوم از کتاب معجزگونۀ عبقات الأنوار في إمامة الأئمّة الأطهار علیهم السّلام است. علامه میر حامد حسین رحمة الله علیه سه سال قبل از وفات، نگارش این مجلّد را شروع کردهاند. در صفحۀ نخستِ نخستین دفتر از دفاتر مسوّدات حدیث ثقلین، این یادداشت ثبت شده است: «حدیث ثقلین که از یکم ماه ربیع الأول سنۀ 1303 شروع شده، وفّقنا الله لإتمامه بمحمّد وآله.»
تا این تاریخ از مجلّدات کتاب شریف عبقات الأنوار: حدیث غدیر، حدیث منزلت، حدیث تشبیه و حدیث نور به چاپ رسیده بود. علامه میر حامد حسین رحمة الله علیه در این سه سال به تکمیل مسوّدات احادیث باقی مانده -از جمله حدیث ثقلین- مشغول بودهاند، اما هیچ یک از این مجلّدات در زمان حیات ایشان منتشر نشد. چندین سال بعد، به همّت فرزند ایشان جناب سیّد ناصر حسین رحمة الله علیه حدیث ثقلین در دو بخش -سند و دلالت- چاپ شد. بخش نخست (سند) در سال 1314 ه- در لکهنو چاپ شد. و پس از سه ده، در سال1344 چاپِ بخش دوم (دلالت) شروع شده و در سال 1351 به پایان رسید(1).
همان طور که گذشت حدیث ثقلین در دو جلد چاپ شده است. خصوصیات این دو جلد عبارتند از:
چاپ سنگی کامل؛
تعداد صفحات: 664؛
1) . إن شاء الله شرح احوال و تألیفات مرحوم علّامه میر حامد حسین رحمة الله علیه به صورت مستقل منتشر خواهد شد. پیش از این، خلاصهای از حیات علمی ایشان در رسالهای به نام «مسطر» چاپ شده است.
اندازه: 26 × 31 سم؛
تاريخ چاپ: 1314 ه- ؛
چاپخانه: مطبع الأنوار؛
محل چاپ: لكهنو.
در پایان این چاپ آمده است:
«بسم الله الرّحمن الرّحيم
خاتمة الطبع
بر ارباب الباب زاكيه و اصحاب قلوب صافيه مستتر نيست كه مصنّفات كلاميه حضرت خاتم المتكلّمين آية الله في العالمين مولانا الأفخم جناب السيّد حامد حسين طيّب الله ثراه و جعل فراديس الجنان مثواه، در تأييد و تشييد و ترويج و تسديد طريقهٔ حقّهٔ اماميهٔ اثناعشريه كثّرهم الله في البرية پایه دارد، كه از صدر زمان تأليف و تصنيف در اين علم شريف منيف برای هيچ یکى از تأليفات پیدا نيست؛ لا سيّما كتاب مستطاب عبقات الأنوار في إمامة الأئمّ-ة الأطهار كه صيت جلالت و عظمتش عالم را فرا گرفته، و آثار هدايات و بركاتش در اقطار و امصار از كران تا كران رسيده، و علماى اعلام عتبات عاليات على مشرّفيها آلاف التحيّات، و كملاى فخام ايران زمين در مدح و تبجيل و تعظيم وتفخيم اين تصنيف شريف و سفر منيف دقيقه فرو گذاشت نفرمودهاند، و همگی بر توحّد و تفرّد مصنّف علّام أحلّه الله دار السّلام اطباق و اتفاق دارند.
اما بوجه نا مساعدت دهر خؤون و عصر ميون، از جمله مجلّدات اين كتاب عالى نصاب غير از چند مجلّد به قالب طبع ريخته نشده، ليكن به مصداق الأشياء
مرهونة بأوقاتها در اين جزء زمان به توفيق ايزدی جناب الأمیر المعظّم، و الصدر الشهير المفخّم، قدوة الأركان جناب مرزا محمّد عبّاس علىخان صاحب بهادر أدام الله إقبالهم وضاعف إجلالهم در اين خصوص توجّه تامّ مبذول فرموده، مجلسى مسمّى ب- "معين العبقات" ترتيب دادند، تا به اهتمام و مشورت اين مجلس عالى، تمامى مصنّفات جناب آية الله في العالمين أعلى الله مقامه خاصّة مجلّدات عبقات الأنوار شائع و ذائع شود. و چون ركن ركين اين مجلس عمدة الأعيان جناب حامد علیخان صاحب بیر سٹر أدام الله توفيقاتهم وأجزل تسديداتهم قبل از آغاز كار و بناى مجلس برائى تكفّل طبع مجلّد حديث ثقلين از نزد بعض معصومين كرام عليهم آلاف التحيّة والسّلام مبشّر و مأمور شده، و طبع و اشاعت اين مجلّد را بر خود لازم و واجب دانسته، شروع در فراهمى مقدّمات آن فرموده بودند، و هنوز نوبت طبع نرسيده بود كه اين مجلس عالى منعقد گشت، بدين وجه اركان و شركاء اين مجلس طبع اين مجلّد را مقدّم نمودند. و اينک به حمد الله وحسن توفيقه جزء اول اين مجلّد به اختتام رسيده، باعث تقويت ايمان ارباب ايقان گرديد.
والحمد لله على ذلك حمداً جزيلاً وصلّى الله على سيّدنا محمّد وآله بكرةً وأصيلاً.
الراقم سيد مظفّر حسين عفى الله عنه، مالك مطبع مطلع الأنوار.
واقع لكهنو، محله نخاس.»
چاپ سنگی کامل؛
تعداد صفحات: 891. (بخش دلالت حديث ثقلين: 704)؛
اندازه: 24.5 × 33 سم؛
كاتب: صفدر حسين كاظمينى؛
تاریخ شروع چاپ: 1344 ه- ؛
تاريخ پایان چاپ: 1351 ه- ؛
چاپخانه: نظامی پریس؛
محل چاپ: لكهنو.
متن ارائه شده در این تحقیق، مطابق با چاپ سنگی این اثر شریف است.
یک دفتر به عنوان «مستخرجات حدیث ثقلین»: مشتمل بر صفحاتی از بخش سند و صفحاتی از بخش دلالت است. بهنظر این دفتر بخشی از نخستین پاکنویس از دفاتر مسوّدات است که با چاپ سنگی تفاوتهایی دارد.
از آنجا که این دفتر ناقص بوده و تفاوت مهمی با چاپ سنگی ندارد، اختلافهای آن در این تحقیق گزارش نشده است.
سه دفتر با مشخصات:
هر سه دفتر به اندازۀ: 10.5 × 17 سم.
اين سه دفتر، نخستین مسوّدۀ حدیث ثقلین بوده و به بخش سند اختصاص دارند. علامه میر حامد حسین رحمة الله علیه در این دفاتر بخشهایی را به خط خویش نوشته، و موارد نقل از مصادر را به دفترهای یادداشت ارجاع دادهاند.بهجهت اهمیّت این مسوّدات، اختلافهای این نسخه گزارش شده و در تحقیق و تقویم نصّ از آنها استفاده شده است.
حدیث شریف ثقلین با عنوان «عبقات الأنوار در اثبات امامت ائمۀ اطهار» به همّت حجة الإسلام والمسلمین سیّد محمّدعلی روضاتی رحمة الله علیه به صورت حروفی چاپ شد.
خصوصیّات این چاپ عبارت است از:
تعداد جلد: 6؛
تعداد صفحات: 1247؛
1) . از مجموعه نسخههای آستان قدس رضوی علی مشرّفها آلاف التحیّة والثناء.
تاریخ نشر: 18 جمادی الأولی 1382 ق = 24 مهر 1341 ش؛
ناشر: مؤسسۀ نشر نفائس مخطوطات؛
مکان نشر: اصفهان.
در انتهای جلد ششم این چاپ، ضمائمی به قلم حجة الإسلام والمسلمین شیخ مهدی فقیه ایمانی رحمة الله علیه نوشته شده است.
در پایان این چاپ آمده است:
«بسم الله الرّحمن الرّحیم
سپاس افزون از حدّ و قیاس خداوند تبارک و تعالی را که ما را یاری فرمود تا وظیفه خود را در انجام طبع این کتاب شریف بسر حدّ کمال رسانیدیم، و با تمام موانع و مشکلات بزرگی که در سر راه بود عاقبت پیروزی یافته، این سند افتخار جهان دانش شیعه را در دارالعلم اصفهان و مهد دانش ایران بصورتی کامل و پسندیده تقدیم ارباب معرفت و بینش نمودیم.
اجزاء این کتاب شاهد زنده مجاهدات و کوششهای مداوم ما است که در مدّت چهار سال شب و روز خود را صرف خدمت باین اثر بزرگ نموده همه اوقاتمان را در سر این کار گذاردیم، و هر گونه مکروه و ناملایمی را ناچیز گرفته برای رسیدن بکمال مطلوب از هیچ پیش آمد هراس بدل راه ندادیم، و با توکّل بذات اقدس احدیّت و استمداد از ارواح طیّبه خاندان رسالت صلوات الله علیهم؛ تمسّک بذیل عنایت ثقلین عظیمین و توسّل به سفینه نجات اهلبیت علیهم السّلام نموده، با توجّهات حضرت بقیّة الله القائم عجّل الله تعالی فرجه، همّت برتجدید طبع و تکثیر نسخ این مجموعه فضائل دودمان
محمدی صلّی الله علیه وعلیهم گمارده؛ تشنگان زلال مودّت و بحر فضائل آل الله علیهم صلوات الله را از منهل عذب این دریای موّاج دانش و لب ریز از درّ و گهر سیراب نمودیم.
اکنون که این خدمت بخاتمت گراییده و طبع اجزاء دوازدهمین مجلّد کتاب مبارک "عبقات الأنوار" پایان یافته است، وظیفه خود میدانیم از بزرگانی که درین راه طویل و کار سنگین عظیم بیاری ما برخاستند بنیکی یاد کنیم و دعای خیر بهره وران ازین کتاب مقدّس را بآنان هدیّه نماییم، و بیش از هر کس و پیش از هر کار درود فراوان نثار روح پاک نابغه زمان و باقعه اوان، محیی آثار سلف و هادی دوران خلف، یگانه پیشوای روشن ضمیر دل آگاه، رضوان جایگاه، سیّد الفقهاء علی الإطلاق، شرف العترة في الآفاق، حجّة الإسلام و النّائب المرضيّ عن الإمام علیه السّلام، آیة الله الحاج آقا حسین الطباطبائی البروجردی، حشره الله تعالی مع أجداده الکرام في دار السلام؛ که آن مرد بزرگ در آغاز کار از اقدام ما در تجدید طبع این کتاب شریف بسی تشویق و تقدیر و تجلیل فرمود، و هنگامی که مقداری از اجزاء کتاب بزیور طبع آراسته شد و بنظر مبارکش رسید یکصد دوره خریداری فرمود که اسباب ادامه کار فراهم گردید. رحمه الله تعالی رحمةً واسعة، وأفاض علی تربته المقدّسة شآبیب المغفرة.
سپس درود فراوان نثار روان قدسی آشیان سیّد العلماء العظام وفخر المجتهدین الکرام علم الأعلام وحجّة الإسلام، أورع أهل زمانه وأفقه فقهاء أوانه، آیة الله الباهرة، سیّدنا الإمام السید عبدالهادي الحسیني الشیرازي النجفي، قدّس الله تعالی سرّه وأجزل في مقرّ رحمته مثوبته وبرّه؛ که آن امام جلیل البرکات و پیشوای ملکوتی صفات نیز بمجرّد اطلاع از امر طبع کتاب، شصت دوره ابتیاع فرمود و بر تقویت اساس این بناء
خیر افزوده. جزاه الله تعالی عن الإسلام وأهله خیر الجزاء.
همچنین فرض ذمّت است که از سائر علماء اعلام و مجتهدین عظام، زمامداران بزرگ حوزههای علمی نجف اشرف و قم و اصفهان و دانشمندان دیگر شهرستانها که درین راه صمیمانه یاری فرمودهاند سپاس گزاریم و دوام عزّت و توفیقشان را از درگاه حضرت احدیت جلّت عظمته خواستار شویم.
امید که با ادامه کمک و یاری آنان توفیق طبع و نشر سائر مجلّدات این کتاب مبارک نیز نصیب گردد، بمنّه و کرمه.»این چاپ با وجود زحمات فراوان جمعی از دانشوران شکر الله مساعیهم الجمیلة بدون تخریجِ منابع و مستند سازی، و بدون تصحیحِ انتقادی منتشر شده است. از این رو، چاپ مجدّد مجلّد حدیث ثقلین با تصحیح و تحقیق ضروری بود.
و از آنجا که این چاپ حروفی بر اساس نسخۀ چاپ سنگی بوده، و اختلافها تنها اشتباههای چاپی بودند، در تحقیق پیش رو از این نسخه استفاده نشد.
متن پیش رو در سه مرحله به دقّت مقابله شده است:
مقابلۀ متن تایپ شده با نسخۀ چاپ سنگی؛
مقابلۀ متن تایپ شده با مسوّدات و ثبت موارد اختلاف؛
مقابلۀ نقل قولها با متن مصادر و ثبت اختلافها.
کثرت ارجاعات در کلام علّامه میر حامد حسین رحمة الله علیه، تنوع مصادر، و مخطوط بودن بخشی از منابع، مرحلۀ مستند سازی را یکی از دشوارترین مراحل تحقیق کتاب عبقات الأنوار قرار داده است.
در این تحقیق، آیات، احادیث، نقل قولها و دیگر ارجاعات تا حدّ امکان به صورت کامل و از مناسبترین چاپهای مصادر تخریج و مستند شده است.
بهناخواه، مواردی به علّتهایی همچون یافت نشدن مصدر، ویا ناقص بودن مصدرِ موجود مستند نشده که از این مصادر با عنوان «مخطوط» نام برده شده است.
علاوه بر موارد ذکر شده، ذیل مدخل هر راوی، دیگر منابع اصلی روایت آن راوی ذکر شد. همچنین ترجمۀ راوی از منابع معتبری که در دسترس علّامه میر حامد حسین رحمة الله علیه نبوده است، در ذیل ترجمۀ راوی ذکر گردید.
همان طور که گذشت مجلّد حدیث ثقلین در سالهای پایانی عمر علّامه میر حامد حسین رحمة الله علیه و در دوران ضعف ایشان نوشته شده است. علّامه، مطالب اصلی را نوشته و نقل اقوال را به کاتبان میسپردند. این امر، ارائۀ متنی صحیح در این مجلّد را ضروری و دشوار ساخته؛ زیرا دقّت کم کاتبان، اشتباههائی را به متن نسخۀ سنگی وارد کرده است.
پس از مستند سازی، نقلها با متن چاپ سنگی مقابله شد و اختلافها ثبت گردید. سهو قلم کاتبان نسخۀ سنگی از یکسو، و تصحیح انتقادی نداشتن
برخی مصادر از سوی دیگر، سبب شد تا اختلافها به سه دسته تقسیم شوند:
مواردی که متن عبقات الأنوار صحیح و مصدر غلط است؛
مواردی که متن عبقات الأنوار اشتباه و مصدر صحیح است؛
مواردی که متن عبقات الأنوار و مصدر هر دو اشتباه هستند.
بر اساس سه اصلِ:
أ. اولویت داشتن ارائۀ متن صحیح؛
ب. اولویت داشتن متن عبقات الأنوار؛
ج. گزارش حداکثری اختلافها؛
متن مجلّد حدیث ثقلین تقویم نصّ و تصحیح شد، و اختلافها نیز در پانوشت ثبت شدند. امید است که این تصحیح مورد رضایت و دعای خیر علّامه میر حامد حسین رحمة الله علیه قرار گیرد؛ که ایشان در پایان نسخۀ فتوحات حیدریه میفرمایند: «واجتهدتُ بحسب وسعي في تصحيح عبارات الكتب المنقولة عنها وقابلتُ على أكثرها، لكن لِسُقم النسخ بقي أغلاط وشبهات، فإنْ تيسّرنا النسخ الصحيحة، نصحّحها إن شاء الله تعالى، وإلّا فمن تيسّرته، فعليه تصحيحها وأجره على الله <فَإِنَّ اللَّهَ لا يُضيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنين>(1).»
در پایان، ذکر چند نکته لازم است:
1) . سورۀ هود 11: 115.
رسم الخط قدیم به رسم الخط جدید تغییر یافت.
علائم تحیّات مانند: ع، که بالای نام افرادی که به نام مبارک اهل البیت علیهم السّلام نامگذاری شدهاند -بنابر آنچه در بسیاری از نسخههای هندی شایع است- حذف گردید.
علائم استفاده شده در این تحقیق عبارتند از:
« » ابتدا و انتهای نقل قولها
< > زیادی متن عبقات الأنوار بر مصدر
( ) زیادی مصدر بر متن عبقات الأنوار
[ ] زیادی محقّق
ح رمز نسخۀ چاپ سنگی
أ رمز مسوّدات
م رمز مصادر
سپاس ویژه دارم از حضرت آیت الله سیّد علی حسینی میلانی دامت برکاته که از سر لطف این مجلّد را مطالعه کرده و با بیان نکات ارزشمند خویش، راقم سطور را مرهون الطافشان کردهاند.
نه تنها اشاعت کتاب شریف عبقات الأنوار، بلکه احیای امر امامت در عصر
حاضر مرهون حضرتشان است که با تلاش طاقتفرسا کتاب عبقات الأنوار را از پس سالها مهجوریّت زنده نموده، و بنای دانش امامت را در حوزههای علمیه تشیید و تثبیت کردهاند.
و نیز سزاوار است از مرکز حقایق اسلامی که خدمات ارزشمندی در راه ترویج امر امامت امیر المؤمنین سلام الله علیه ارائه کرده، تشکر نمایم که نشر این اثر سترگ و ارزشمند را عهدهدار شده است.
در پایان:این تلاش بس خرد را به حامل پرچم امامت، منقذ و معقد آمال بشریّت، حضرت بقيّة الله الأعظم عجّل الله تعالی فرجه الشریف تقدیم داشته و عذر خواهم که؛ إنّ الهدایا علی قدر مهديها.
اميدوارم که حضرتش بر راقم سطور منّت نهاده و توفیق انتشار دیگر مجلّدات این اثر شریف را به او عطا کند.
رضا امیری سیرجانی
10 شوال 1442
1400/3/1
بسم الله الرّحمن الرّحيم
الحمد لله الذي دعانا بمنّه الجميل إلى التمسّك بالثقلين، ووقانا بلطفه الجزيل عن الارتباك في العَمَه والغَيْن. هو الذي كشف عن قلوبنا سُجوف الريب والرَّيْن، وأنقذنا بولاء أهل البيت عليهم السّلام من غمرات الردى(1)
والحَيْن، ونجّانا بلطفه وكرمه من شفا جرف الزيغ القائد إلى الزور والمَيْن، وصاننا بإيضاح السبل وإرسال الرسل عن الركون إلى الشَّنار(2)والشَّيْن.
وصلّى الله على من أرسل على طول هَجْعةٍ من الأُمم واعترامٍ من الفتن المقبلة بالمَذَل والأَيْن، وآله الكرام الأطهار وحامّته العظام الأخيار الناهجين للَقَم الصواب والزَّيْن، لا سيّما(3)
أخيه وصهره أفضل الخليفتَيْن، المصلح لذات البَيْن، كريم
الأبوَيْن، شريف الوالدَيْن، ابن العلمَيْن، أمثل من ولد بين هاشميَّيْن، أكمل الأفخرَيْن، ذاكي الأصغرَيْن، وعالي الأكبرَيْن، وواقد الأصمعَيْن، ومحرز الأنفسَيْن، وباسط الأفضلَيْن، وماضي الأقطعَيْن، وارث المشعرَيْن، وقائد العسكرَيْن، المبجّل بالأبطحَيْن، المفخم في الحرمَيْن، المهاجر بالهجرتَيْن، المبائع بالبيعتَيْن، والمصلّي إلى القبلتَيْن، الذي لم يكفر بالله طرفة عَيْن، المفرّق جمع الوَرِق والعَيْن، واللاطم وجه النُّضار واللُّجَيْن، المعرض المُشيح بوجهه عنالحجرَيْن، مبسوط الراحتَيْن، المؤدّي للطاعتَيْن، السابق بالشهادتَيْن، المجرّد للسيف تارتَيْن، كاسر الصنمَيْن، وجاذ الوثنَيْن، وقاتل العمرَيْن، وآسر العمرَيْن، وهازم الفَيْلَقَيْن، ومفرّق الجَحْفَلَيْن، راسخ القدمَيْن، الصارع كلّ منازل للفم واليدَيْن، قاصم الكفر ببدر وحنَيْن، الضارب بالسيفَيْن، الطاعن بالرمحَيْن، الحامل على قوسَيْن، المتهجّد ليلة الهرير بين الصفَّيْن، أسمح كلّ ذي كفَّيْن، وأفصح كلّ ذي شفتَيْن، وأسمع كلّ ذي أُذنَيْن، وأبصر كلّ ذي عينَيْن، وأهدى كلّ من تأمّل النجدَيْن، أنشب مَن في الأخشبَيْن، وأعلم من بين اللّابتَيْن، وأقضى مَن في الحرّتَيْن، صاحب الكرّتَيْن، الذي ردّت له الشمس مرّتَيْن، القاسم للفريقَيْن، المميّز بين الحزبَيْن، حجّة الله على المشرقَيْن والمغربَيْن، وآيته العظمى بين النشأتَيْن، إمام الحرمَيْن، ونظام الخافقَيْن، صنو سيّد الكونَيْن، ونفس رسول الثقلَيْن، ونور سراج الدارَيْن، وشاهد الشاهد على أهل العالمَيْن، منجز الوعد وقاضي الدَّيْن، وصاحب الكنز وذي القرنَيْن، أوّل الحجج المجتبَيْن، وأقدم الأئمّة المصطفَيْن، ووالد الريحانتَيْن، وأبي السبطَيْن،
الحسن والحسَيْن؛ صلاةً ناجحةً ناجعةً نافعةً شافعةً عند الحشر والنشر والبعث والقيام والموتتَيْن والنفختَيْن، خالدةً آبدةً دائمةً باقيةً بدوام المَلَوَيْن، واختلاف العصرَيْن، وكرّ الجديدَيْن، وتعاقب الفئتَيْن، وتوالي الحرسَيْن، وطلوع النيّرَيْن، ولموع القمرَيْن، وسفور الأزهرَيْن، واصطحاب الفَرْقَدَيْن، وارتفاق النسرَيْن، وجري الرافدَيْن، ووكوف الهاطلَيْن.
وبعد، فيقول العبد القاصر العاثر حامد حسين ابن العلّامة السيّد محمّدقلي عفا عنهما الربّ الغافر:
هذا هو المجلّد الثاني عشر من مجلّدات المنهج الثاني من كتاب عبقات الأنوار في إمامة الأئمّة الأطهار نقضت فيه كلام عبدالعزيز بن وليالله الدهلوي صاحب التحفة على حديث الثقلين، وقد جعله الحديث الثاني عشر من الأحاديث الدالّة على إمامة علي عليه السّلام، وأتى في جوابه بما يحيّر الأفهام؛ حبّاً لترويج ملفّقات أسلافه الأعلام، وشغفاً بمخالفة طريقة أهل البيت عليهم السّلام(1)، وولهاً بالعدول والجُنوح عن جادّة الحٯݑّ المُعْتام، ومن الله(2)
الملك المِنْعام المفضّل بالنعم الجسام، أستمدّ في البدء والختام والأخذ والإتمام.
قال المحدّث النحرير:
«حديث دوازدهم: روايت زيد بن ارقم عن النبي صلّى الله عليه وسلّم: إنّي تارك فيكم الثقلين ما إن تمسّكتم بهما لن تضلّوا بعدي، أحدهما أعظم من الآخر: كتاب الله وعترتي.
و اين حديث هم به دستور احاديث سابقه با مدّعا مساس ندارد؛ زيرا كه لازم نيست كه متمسّک به صاحب زعامت كبرى باشد.
سلّمنا، لكن اين حديث هم صحيح است: عليكم بسنّتي وسنّة الخلفاء الرّاشدين المهديّين من بعدي، تمسّكوا بها وعضوا عليها بالنّواجذ.
سلّمنا، ولكن عترت در لغت عرب به معناى اقارب است، پس اگر دلالت بر امامت كند، لازم آيد كه جميع اقارب آن حضرت <صلّى الله عليه وسلّم> ائمّه باشند واجب الإطاعة، على الخصوص مثل: عبدالله بن عبّاس، ومحمّد بن الحنفيه، وزيد بن علی، وحسن مثنّى، واسحاق بن جعفر الصادق، وامثال ايشان از اهل بيت.
و نيز در حديث صحيح وارد است: خذوا شطر دينكم عن هذه الحميراء، و
اشاره به عائشه فرمود، و: اهتدوا بهدي عمّار، و: تمسّكوا بعهد ابن أُمّ عبد، و: رضيت لكم ما رضي لكم ابن أُمّ عبد، و: أعلمكم بالحلال والحرام معاذ بن جبل، وأمثال ذلك كثيرةٌ خصوصاً قوله: اقتدوا بالذين من بعدي أبيبكر(1)وعمر، كه به درجهٔ شهرت و تواتر معنوى رسيده، پس لازم آمد كه همهٔ ايناشخاص امام باشند.
و اگر اين حديث دلالت بر امامت عترت نمايد، حديث صحيح مروى از حضرت امير كه نزد شيعه متواتر است: إنّما الشورى للمهاجرين والأنصار، چگونه درست شود؟!
و(2)همين قسم حديث: مثل أهل بيتي فيكم مثل سفينة نوح، من ركبها نجى ومن تخلّف عنها غرق، دلالت نمىكند مگر بر آنكه فلاح و هدايت مربوط به دوستى ايشان و منوط به اتّباع ايشان است، و تخلّف از دوستى و اتّباع ايشان موجب هلاک.
و اين معنا بفضل الله تعالى محضْ نصيب اهل سنّت است و بس، از جميع فرق اسلاميه، و خاصّ است به مذهب اهل سنّت لا يوجد في غيرهم؛ زيرا كه ايشان متمسّکاند به حبل و داد جميع اهل بيت و بر قياس كتاب الله كه «أَ تُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتابِ وتَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ»(3)و در رنگ ايمان بالأنبياء(4)كه <لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِه>(5)با بعض محبّت و ايمان، و با بعض بغض و كفران نمىورزند، بخلاف شيعه كه هيچ فرقهٔ
ايشان جميع اهل بيت را دوست ندارد، و بعضى يک طائفه را محبوب مىسازند و بقيّه را مبغوض مىدارند، و بعضى طائفه ديگر را. و همين است حال اتّباع كه اهل سنّت يک طائفه را خاصّ نمى كنند، از هر همه روايات دين خود مىآرند و بدان تمسّک مىجويند، چنانچه كتب تفسير و حديث و فقه ايشان بر آن گواه است.
و اگر كتب اهل سنّت را اعتبار نكنند مرويّات شيعه را كه از عقائد الهيه گرفته تا فروع فقهيه موافق اهل سنّت در اين رساله نقل كرده شد، چه جواب است؟
و در اين مقام بعضى از خوش طبعان شيعه تقريرى دارد خيلى دل فريب، لابدّ ذكر آن تقرير وحلّ آن تزوير نموده آمد(1). گفته است كه: تشبيه اهلبيت در اين حديث به سفينه اقتضا مىكند(2)كه محبّت جميع اهل بيت و اتّباع كلّ ايشان در نجات و فلاح ضرور نيست؛ زيرا كه اگر شخصى در يک كنج كشتى جا گرفت بلا شبهه از غرق، او را(3)نجات حاصل شد، بلكه دوران در تمام كشتى و گاهى به كنجى نشستن و گاهى به كنج ديگر معمول و عادى نيست، پس شيعه چون متمسّک به بعض اهل بيت شدند و اتّباع بعضى از ايشان پيش گرفتند، بلا شبهه ناجى باشند و طعنى كه اهل سنّت بر ايشان بابت انكار بعض اهل بيت مىنمايند دفع شد.
و الحمد لله اهل سنّت در اين جواب او، به دو وجه سخن دارند:
اول بطريق نقض آنكه: در اين صورت اماميه را بايد كه زيديه و كيسانيه و
ناوسيه و افطحيه را گمراه ندانند و ناجى و مفلح انگارند؛ زيرا كه هر يكى از اين فرق مذكوره و امثال ايشان، كنجى از اين كشتى وسيع گرفته و در آن كنج جاى خود ساخته و یک كنج كشتى براى نجات از غرق كافى است، بلكه در اين صورت تعيين(1)ائمّهٔ اثنا عشر نيز مخدوش گشت؛ زيرا كه هر كنج كشتى در نجات بخشيدن از موج دريا كافى است، و معنى امام همين است كه اتّباع او موجب نجات آخرت باشد، و تمام مذهب اثنا عشريه بلكه اماميه بر هم شد.
و اگر اين كلمه <را> زيديه گويند، همين حرف در مقابلهٔ آنها گفته خواهد شد، پس تعيين(2)مذهبى براى خود، هيچ فرقه را از فرق شيعه درست نيست، بلكه جميع مذاهب را بايد كه حقّ دانند و صواب انگارند، حال آنکه در ميان مذاهب اينها تناقض و تضاد واقع است، و هر دو جانب تناقض را حقّ دانستن در غير اجتهاديات قائل به اجتماع نقيضين شدن است كه بديهى الاستحاله است.
دوم بطريق حل آنكه: جا گرفتن در يک كنج كشتى وقتى نجات بخش از غرق دريا است كه در كنج ديگر از آن كشتى رخنه نكند، و چون در يک كنج نشست و در كنج ديگر رخنه كردن آغاز نهاد بلا شبهه غرق خواهد شد، و هيچ فرقه از فرق شيعه نيست الّا در يک كنج اين كشتى نشسته و در كنجديگر رخنه پيدا كرده.
آرى، اهل سنّت هر چند در كنجهاى مختلفه سير و دور مىنمايند، امّا كشتى ايشان سالم است، در هيچ كنج ديگر رخنه نكردهاند تا از آن طرف موج دريا درآيد و
غرق كند، والحمد لله.
و به اختيار روش اهل سنّت الزام توان داد نواصب را در انكار اين دو حديث، كه به دليل عقلى در صحّت اين هر دو قدح كردهاند، و گفتهاند كه:
مفاد اين هر دو حديث تكليف به ممتنعات عقليّه است كه بالبداهه محال است؛ زيرا كه اگر تمسّک به جميع اهل بيت نمودهآيد، و بلا شبهه در عقائد و فروع ايشان اختلاف و تناقض رو داده، مىبايد كه امّت مكلّف باشد به جمع بين النقيضين، وهو محال بالبداهه. و اگر تمسّک به بعض ايشان كردهآيد، يا به تعيّن خواهد بود يا به غير تعيّن، در شقّ اول ترجيح بلا مرجّح لازم خواهد آمد، و در روايات تعيّن حقّ به جانب خود نيز اينها را اختلاف واقع است، باز همان آشِ اجتماع نقيضين در كاسه مىآيد، يا ترجيح بلا مرجّح. و اگر شقّ ثانى مراد باشد، لازم آيد تجويز عقائد مختلفه و شرائع متفاوته در يک دين واحد از خود شارع، حال آنکه <لِكُلٍّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً ومِنْهاجاً>(1)صريح مخالف اين تجويز است و به ضرورت دينيه استحالهٔ آن ثابت.
و هيچ فرقه از فرق شيعه از عهدهٔ جواب اين خدشهٔ آن اشقيا نمىتواند برآمد، الّا چون روش اهل سنّت اختيار كند.»(2)
أقول مستعيناً بلطف الملهم الخبير:
بر اصحاب افكار صائبه و ارباب انظار ثاقبه و طالبين حقّ و يقين و سالكين طريق صواب رزين و شاربين رحيق تحقيق متين، مخفى و مستور نيست كه حديث ثقلين در باب خلافت بلا فصل جناب اميرالمؤمنين و امامت ديگر ائمّهٔ طاهرين صلوات الله وسلامه عليهم أجمعين و صحّت مذهب مقتفيان حضرات معصومين، از عمده دلائل باهره و براهين قاهره و حجج زاهره و بيّنات ظاهره و شواهد ساطعه و وثائق لامعه و مؤيّدات بالغه و مسدّدات سابغه؛ و براى ابطال و توهين مذاهب خصام و ردّ تهجين طرائق منحرفين از اهل بيت عليهم السّلام از جلائل مفحمات قاطعه و ملزمات رائعه و منبّهات قادعه و موقظات رادعه و مبكتات وافيه و مسكتات كافيه و مصطلمات شافيه و مستأصلات شافّهٔ جماعه جافيه است، كه بعد ملاحظۀ آن، اهل حقّ و صواب و ايقان را نهايت ثلج فؤاد و برد يقين و اطمينان، و ارباب حقد و شنآن و اصحاب ضغن و عدوان را نهايت انكسار و انضجار و هوان
حاصل، و انواع وساوس مرديه و اقسام هواجس مغويّه و صنوف لواعج شكوک مخترعه و شئون بدائع تسويلات مبتدعه يكسر مضمحل و زائل مىگردد.
و مخاطب با كمال، اگر چه تاب و مجال قيل و قال و بحث و جدال در صحّت اين حديث شريف نيافته، شاء أو أبى، چار و ناچار، طوعاً وكرهاً، وطريقهٔ ديرينهٔ ذميمه و شيمهٔ معتادهٔ قديمهٔ خود كه جرح و قدح و طعن و لمز و عيب و غمز و ثلب و قصب فضائل عظيمه(1)
و مناقب فخيمهٔ(2)اهل بيت طاهرين سلام الله عليهم أجمعين است گذاشته، لكن به اقتفاء آثار جماعتى از اسلاف با انصاف خود كه در اين حديث داد تحريف و تبديل و تزويق و تسويل دادهاند، همّت عالى نهمت خود را به تخديعات عجيب و تلميعات غريب گماشته، و در پردهٔ اظهار ولا وصفا آهنگ نواصب معادين قادحين و نغمهٔ مخالفين معاندين جارحين كه از كمال خَلاعت و نهايت جَلاعت بهر اين حديث شريف علاوه بر اعراض و صدّ، در صدد قدح و ردّ بر آمدهاند، برداشته.
و اول تخديعى كه از مخاطب در اينجا سرزده اين است كه با وصف مروى بودن حديث تمسّک به اعتراف اكابر محقّقين به طرق كثيره از بيست صحابه ‑بلكه
زياده‑ كه اضعاف عدد تواتر است، صرف از روايت زيد بن ارقم ذكر نموده؛ تا معارضهٔ آن به روايات آحاد موضوعهٔ اهل سنّت كه در جواب ذكر كرده، در نظر عوام صحيح شود.
دوم آنکه ذكرى از تواتر اين حديث شريف بر زبان بلاغت ترجمان نياورده، حال آنكه در ما بعد بعون الله المنعام كالشمس في رابعة النهار واضح و آشكار خواهد شد كه اين حديث شريف از اشهر متواترات و اجلاى قطعيّات است.
سوم آنکه تخديعاً للعوام و تغريراً للأغثام به اظهار استفاضه آن هم دل نداده، و كاش كه اگر به مزيد اخفاء حقّ و الطاط صدق، لب به اظهار تواترش نگشوده بود، اقلّ مرتبه، اعترافى به مستفيض بودنش مىنمود.
چهارم آنکه اشارهٔ اجماليه هم به تعدّد طرق و تنوّع اسانيد اين حديث شريف نكرده، نه در نقل تقرير اهل حقّ و نه در مقام جواب. حال آنکه تعدّد طرق و تنوّع اسانيد آن از افادات ائمّهٔ اعلام و اساطين عظام سنّيه عن قريب بر ناظر خبير واضح و مستنير خواهد شد(1).
1) . بنگرید به: 63 - 81.
پنجم آنکه تصريح صريح به صحّت و ثبوت آن نيز اصلاً ننموده، نه در نقل تقرير اهل حقّ و نه در مقام جواب. حال آنکه نهايت ثبوت و صحّت آن به اتفاق شيعه و سنّى از كلام خودش در آخر باب چهارم ظاهر و واضح است(1).
ششم آنکه تحرّزاً عن الإذعان و التصديق تصريحى به حَسَن بودن اين حديث شريف هم نكرده، براى اولياى خود مجالى ولو أضيق من كفّة حابل در باب دفع عيب و عار و ذبّ شين و شنار ستر و كتمان از حضرت رفيع المكانش نگذاشته.
هفتم آنکه تفسير «عترتي» را به «أهل بيتي» كه در صحيح ترمذى -كه از اشهر كتب حديث است- واقع شده(2)و در غير آن نيز مروى و مأثور مىباشد(3)، حذف نموده
1) . تحفه اثنا عشريه: برگ 105 أ.
2) . سنن الترمذي: 5/ 662 - 663 ح 3786 و 3788 (كتاب المناقب، باب في مناقب أهل بيت النبي صلّى الله عليه [و آله] وسلّم).
3) . مسند ابن الجعد: 397 ح 2711؛ الطبقات الكبرى: 2/ 150؛ مصنّف ابن أبيشيبة: 6/ 309 ح 31679؛ فضائل الصحابة لأحمد: 2/ 585 ح 990 و 603 ح 1032 و 779 ح 1382 و 1383 و 786 ح 1403؛ مسند أحمد: 17/ 169 - 170 ح 11104 و 211 ح 1131 و 308 - 309 ح 11211 و 18/ 114 ح 11561 و 35/ 456 ح 21578؛ السنّة لابن أبيعاصم: 2/ 350 - 351 ح 754 و 642 - 644 ح 1548 و 1553 و 1554؛ السنن الكبرى للنسائي: 7/ 130 ح 8092 و 436 - 437 ح 8410؛ مسند أبييعلى الموصلي: 2/ 297 - 298 ح 1021 و 303 ح 1027 و 376 ح 1040؛ الشريعة للآجرّي: 5/ 2216 - 2217 ح 1702 و 1703، و 2221 ح 1706.
تا ادخال جميع اقارب در آن صورت بندد و امامت ائمّهعليهم السّلام به زعمش ثابت نگردد.
هشتم آنکه فقرهٔ «لن يتفرّقا حتّى يردا عليّ الحوض» را كه نصّ صريح بر عصمت اهل بيت عليهم السّلام بود، با وصف آنکه در مسند احمد(1)و صحيح ترمذى(2)و ديگر كتب معتمده(3)مذكور و مسطور است، نياورده.
نهم آنکه ديگر جملات مفيده و فقرات سديده كه در طرق كامله و سياقات شاملۀ اين حديث شريف از جناب رسالت مآب عليه وآله الأطياب آلاف السّلام من
1) . مسند أحمد بن حنبل: 35/ 456 ح 21578 (مسند الأنصار، حديث زيد بن ثابت).
2) . سنن الترمذي: 5/ 663 ح 3788 (كتاب المناقب، باب في مناقب أهل بيت النبي صلّى الله عليه [و آله] وسلّم).
3) . مصنّف ابن أبيشيبة: 6/ 309 ح 31679؛ فضائل الصحابة لأحمد: 2/ 585 ح 990 و 603 ح 1032 و 779 ح 1383؛ مسند البزّار: 10 / 232 ح 4325؛ السنن الكبرى للنسائي: 7 / 130 ح 8092 و 436 - 437 ح 8410؛ المعجم الكبير للطبراني: 5/ 154 ح 4922 و4923، و 166 -167 ح 4969 و 4970 و 4971، و 169 - 170 ح 4980 و 4981؛ المستدرك على الصحيحين: 3/ 118 ح 4576 و 160 - 161 ح 4711.
الملك الوهّاب وارد شده، و دلالت آن بر كمال عظمت منزلت و جلالت مرتبت اهل بيت عليهم السّلام عموماً، و جناب اميرالمؤمنين عليه السّلام خصوصاً كالصبح المسفر والشمس المنيرة ساطع و لامع است، نيز ذكر نفرموده؛ به اين صنيع بديع كمال انهماک خود را در تفريط و تضجيع افزوده. وعذر عدم اطّلاع با وصف دعاوى طول باع كه اتباع و اشياع مخاطب مطاع -تبعاً لنفسه- دارند، غير قابل استماع است، اگر چه در نفس الأمر صحيح بوده باشد.
دهم آنکه تقرير اهل حقّ متضمّن دلالت اين حديث شريف بر امامت جناب اميرالمؤمنين عليه السّلام كه به وجوه عديده و توضيحات سديده در كتب علماى(1)
كرام أحلّهم الله دار السّلام مذكور است، ذكر نكرده؛ و ذكر آن وجوه در كنار، اشاره اجماليه به آن هم ننموده.
إلى غير ذلك من الصنائع المبهرة المعجبة والبدائع المنكرة المغربة.
1) . «ح»: «اعلام».
و نحيف أوّلاً بعون الله ومزيد لطفه وحسن توفيقه ونهاية تسديده للَحْب الحقّ وسلوك طريقه، اسامى جمعى از اساطين محقّقين و شيوخ معتمدين و جهابذهٔ معتبرين و عظماء متقدّمين و نبهاى مستندين و اجلّهٔ معروفين و اعاظم مشهورين و افاخم مبجّلين و اماثل مجلّلين ائمّهٔ سنّيه كه به ايراد اين حديث شريف، اسفار دين و ايمان خود را زيب و زينت بخشيده، و به نشر و اشاعت و ترويج و روايت آن محرز ذخيره جميله گرديدهاند، بيان مىكنم. و بعد آن الفاظ روايات و نصوص عبارات اين حضرات را ذكر مىنمايم، و بعد آن آتش شرر بار بر سينهٔ ارباب حسد و اضرار و ارباب زيغ و خَسار و خائضين غِمار بَوار و جالبين اصناف تَباب و تَبار، كه پى سپر(1)وادى جحود و انكار گرديدهاند، مىافشانم.
پس بايد دانست كه اين حديث شريف را جمعى كثير و جمّى غفير از نقّاد نحارير و اثبات مشاهير ذكر كردهاند، مثل:
1) . پی سپر کردن: با پای رفتن. لعتنامه: 4/ 5202.
[1] سعيد بن مَسْروق الثَّوْري، سنة(1)126؛
[2] ورُكَيْن بن الرَّبيع بن عُمَيْلَة الفَزاري أبوالربيع الكوفي، سنة 131؛
[3] وأبوحيّان يحيى بن سعيد بن حيّان التَّيْمي الكوفي، سنة 145؛
[4] وعبدالملك بن أبيسليمان ميسرة العَرْزَمي، سنة 145؛
[5] وسليمان بن مهران الأسدي الكاهلي المعروف بالأعمش، سنة 147؛
[6] ومحمّد بن إسحاق بن يَسار المدني، سنة 151؛
[7] وإسرائيل بن يونس السَّبيعي أبويوسف الكوفي، سنة 160؛
[8] وعبدالرحمن بن عبدالله بن عُتْبة بن مسعود الكوفي المسعودي، سنة 160؛
[9] ومحمّد بن طلحة بن مُصَرِّف اليامي الكوفي، سنة 167؛
[10] وأبوعَوانة وَضّاح بن عبدالله اليَشْكُري الواسطي البزّاز، سنة 175؛
[11] وشريك بن عبدالله القاضي، سنة 177؛
[12] وحسّان بن إبراهيم بن عبدالله الكرماني، سنة 186؛
[13] وجرير بن عبدالحميد بن قُرْط الضَّبّي الكوفي، سنة 188؛
[14] وأبوبِشْر إسماعيل بن إبراهيم بن مِقْسَم الأسدي البصري المعروف
1) . علامه مير حامد حسين أعلى الله تعالى مقامه سال وفات راويان را ذکر کرده و به یکی از اقوال اکتفا نموده است.
بابن عُلَيَّة، سنة 193؛
[15] وأبوعبدالرحمن محمّد بن فُضَيل بن غَزْوان الضَّبّي الكوفي، سنة 194؛
[16] وعبدالله بن نُمَير الهَمْداني، سنة 199.
[17] ومحمّد بن عبدالله، أبوأحمد الزبيري الحَبَّال، سنة 203؛
[18] وأبوعامر عبدالملك بن عمرو العَقَدي، سنة 204؛
[19] وأسود بن عامر شاذان الشامي، سنة 208؛
[20] ويحيى بن حمّاد بن أبيزياد الشَيْباني، سنة 215؛
[21] وأبوجعفر محمّد بن حبيب الهاشمي البغدادي، سنة 225؛
[22] وأبوعبدالله محمّد بن سعد الزُّهْري البصري، سنة 230؛
[23] وأبومحمّد خَلَف بن سالم المُخَرَّمي المُهَلَّبي مولاهم السِّنْدي، سنة 231؛[24] وزُهَيْر بن حَرْب بن شَدَّاد أبوخيثمة النسائي، سنة 234؛
[25] وأبوالفضل شُجَاع بن مَخْلَد الفَلَّاس البَغَوي، سنة 235؛
[26] وأبوبكر عبدالله بن محمّد المعروف بابن أبيشيبة، سنة 235؛
[27] ومحمّد بن بَكَّار بن الرَّيَّان الهاشمي، سنة 238؛
[28] وأبويعقوب إسحاق بن إبراهيم بن مَخْلد بن إبراهيم بن مَطَر الحَنْظلي المعروف بابن راهْوَيْه، سنة 238؛
[29] وأبومحمّد وَهْبان بن بَقِيَّة بن عثمان الواسطي، سنة 239؛
[30] وأحمد بن محمّد بن حنبل الشيباني، سنة 241؛
[31] ونصر بن عبدالرحمن بن بَكَّار الناجي الكوفي الوَشَّاء، سنة 248؛
[32] وأبومحمّد عبد بن حُمَيْد الكَشِّي، سنة 249؛
[33] وعَبَّاد بن يعقوب الرواجِني الأسدي، سنة 250؛
[34] ونصر بن علي بن نصر بن علي الجَهْضَمي، سنة 250؛
[35] ومحمّد بن المُثَنّى أبوموسى العَنزي، سنة 252؛
[36] وأبومحمّد عبدالله بن عبدالرحمن بن بَهْرام الدارِمي السمرقندي، سنة 255؛
[37] وعلي بن المنذر الطَّرِيقي الكوفي، سنة 256؛
[38] ومسلم بن الحجّاج القُشَيري النيسابوري، سنة 261؛
[39 وأبوعبدالله محمّد بن يزيد بن ماجه القزويني، سنة 273] (1)
[40] وأبوداود سليمان بن أشعث السِّجستاني، سنة 275؛
[41] وأبوقِلابة عبدالملك بن محمّد الرَّقَاشي البصري، سنة 276؛
[42] وأبوبكر محمّد بن أحمد بن أبيالعوّام بن يزيد بن دينار الرياحي التميمي، سنة 276؛
[43] وأبوعيسى محمّد بن عيسى بن سَوْرَة الترمذي، سنة 279؛
1) . از قلم ناسخ جا افتاده است.
[44] وأبوبكر عبدالله بن محمّد بن عبيد بن سفيان بن قيس الأُموي البغدادي المعروف بابن أبيالدنيا، سنة 281؛
[45] وأبوعبدالله محمّد بن علي الحَكيم الترمذي، سنة 285؛
[46] وأبوبكر أحمد بن عمرو بن أبيعاصم النبيل المعروف بابن أبيعاصم الشَّيْباني، سنة 287؛
[47] وأبوعبدالرحمن عبدالله بن أحمد بن حنبل الشَّيباني، سنة 290؛
[48] وأبوالعبّاس أحمد بن يحيى الشيباني البغدادي المعروف بثَعْلَب، سنة 291؛
[49] وأبوبكر أحمد بن عمر بن عبدالخالق البَزَّار، سنة 292؛
[50] وأبونصر أحمد بن سهل الفقيه القَبَّاني، سنة 292.
[51] وأبوعبدالرحمن أحمد بن شُعَيب بن علي النَّسائي، سنة 303؛
[52] وأبويَعْلى أحمد بن علي بن المثنّى بن يحيى التميمي المَوْصلي، سنة 307؛
[53] وأبوجعفر محمّد بن جَرير الطبري، سنة 310؛
[54] وأبوبِشْر محمّد بن أحمد الدُّولابي، سنة 310؛
[55] وأبوبكر محمّد بن إسحاق بن خُزَيْمَة النيسابوري، سنة 311؛
[56] وأبوبكر محمّد بن محمّد بن سليمان بن الحارث الباغَنْدي الواسطي البغدادي، سنة 312؛
[57] وأبوعَوَانة يعقوب بن إسحاق بن إبراهيم بن زيد النيسابوري ثمّ الإسفرائني، سنة 316؛
[58] وأبوالقاسم عبدالله بن محمّد بن عبدالعزيز البَغَوي، سنة 317؛
[59] وأبوعمر أحمد بن محمّد بن عبدربِّه القُرْطُبي، سنة 328؛
[60] وأبوبكر محمّد بن القاسم بن محمّد بن بشّار المعروف بابن الأنباري، سنة 328؛
[61] وأبوعبدالله حسين بن إسماعيل بن محمّد الضَّبّي المحاملي، سنة 330؛
[62] وأبوالعبّاس أحمد بن محمّد بن سعيد المعروف بابن عُقْدة، سنة332؛
[63] وأبومحمّد دَعْلَج بن أحمد بن دَعْلَج السِّجْزي المُعدّل، سنة 351؛
[64] وأبوبكر محمّد بن عمر بن محمّد بن سَلْم(1)التميمي المعروف بابن الجِعابي، سنة 355؛
[65] وأبوالقاسم سليمان بن أحمد الطبراني، سنة 360؛
1) . «ح»: «مسلم» صحيح: «سلم». بنگرید به: تاريخ أصبهان: 2/ 258 شمارۀ 1625؛ تاريخ الإسلام: 3/ 84 شمارۀ 167؛ سير أعلام النبلاء: 16/ 88 شمارۀ 69؛ الوافي بالوفيات: 4/ 169 شمارۀ 1771؛ الأعلام: 6/ 311.
[66] وأبوبكر أحمد بن جعفر بن حَمْدان بن مالك بن شبيب القَطيعي، سنة 368؛
[67] وأبومنصور محمّد بن أحمد بن طلحة الأزهَري اللغوي، سنة 370؛
[68] وأبوالحسين محمّد بن المظفَّر بن موسى بن عيسى البغدادي، سنة 379؛
[69] وأبوالحسن علي بن عمر بن أحمد الدارَقُطني، سنة 385؛
[70] وأبوطاهر محمّد بن عبدالرحمن المُخَلِّص الذهبي، سنة 393؛
[71] ومحمّد بن سليمان بن داود البغدادي.
[72] أبوعبدالله محمّد بن عبدالله الحاكم النيسابوري، سنة 405؛
[73] وأبوسعد عبدالملك بن محمّد الواعظ النيسابوري الخَرْكُوشي، سنة 407؛
[74] وأبوإسحاق أحمد بن محمّد بن إبراهيم الثَّعْلبي، سنة 437؛
[75] وأبونعيم أحمد بن عبدالله الإصفهاني، سنة 430؛
[76] وأبونصر محمّد بن عبدالجبّار العُتْبي سنة ...(1)
1) . در چاپ سنگی سفید است. ابن الساعي در الدرّ الثمين في أسماء المصنّفين: 229 سال وفات را: 413ه-، و زركلى در الأعلام: 6/ 184 سال وفات را: 427ه-، ذکر کردهاند.
[77] وأبوبكر أحمد بن الحسين بن علي البَيْهقي، سنة 458؛[78] وأبوغالب محمّد بن أحمد بن سهل النحوي المعروف بابن بِشْران، سنة 462؛
[79] وأبوعمر يوسف بن عبدالله المعروف بابن عبدالبرّ النَّمَري القُرْطُبي، سنة 463؛
[80] وأبوبكر أحمد بن علي بن ثابت الخطيب البغدادي، سنة 463؛
[81] وأبومحمّد حسن بن أحمد بن موسى الغَنْدَجاني، سنة 467؛
[82] وأبوالحسن علي بن محمّد بن الطيّب الجُلّابي المعروف بابن المَغازِلي، سنة 483؛
[83] وأبوعبدالله محمّد بن فُتُوح بن عبدالله بن حميد بن يَصِل الأزدي الحُمَيدي، سنة 488؛
[84] وأبوالمظفّر منصور بن محمّد السَّمعاني، سنة 489.
[85] وأبوعلي إسماعيل بن أحمد بن الحسين البيهقي، سنة 507؛
[86] وأبوالفضل محمّد بن طاهر بن أحمد بن علي الشيباني المقدسي المعروف بابن القَيْسَراني، سنة 507؛
[87] وأبوشجاع شِيرويه بن شَهْرَدار بن شيرويه بن فَنّاخُسرو الديلمي الهَمَداني، سنة 509؛
[88] وأبومحمّد حسين بن مسعود الفرّاء البغوي المعروف عندهم بمحيي السنّة، سنة 516؛
[89] وأبوالحسين رَزين بن معاوية العَبْدري، سنة 535؛
[90] وأبوالبركات عبدالوهّاب بن المبارك بن أحمد الأنماطي البغدادي، سنة 538؛
[91] وقاضي أبوالفضل عِياض بن موسى اليَحْصُبي، سنة 544؛
[92] وأبومحمّد أحمد بن محمّد بن علي العاصمي سنة ...(1)[93] وأبوالمؤيّد مُوفّق بن أحمد المكّي المعروف بأخطب خوارزم، سنة 568؛
[94] وأبوالقاسم علي بن الحسين بن هبة الله المعروف بابن عساكر، سنة 571؛
[95] ومحمّد بن عمر بن أحمد بن عمر الإصبهاني المعروف بأبيموسى المديني، سنة 581؛
[96] وأبوعبدالله محمّد بن مسلم بن أبيالفوارس الرازي؛
[97] وسراج الدين أبومحمّد(2)
علي بن عثمان بن محمّد الأُوشي الفَرْغاني الحنفي، سنة 569.
[98] وأبوالفتوح أسعد بن محمود بن خلف العجلي الإصفهاني، سنة 600؛
[99] ومبارك بن محمّد بن محمّد بن عبدالكريم المعروف بابن الأثير الجَزَري، سنة 606؛
[100] وفخرالدين محمّد بن عمر الرازي، سنة 606؛
[101] وأبومحمّد عبدالعزيز بن الأخضر الجُنابَذي البغدادي، سنة 611؛
[102] وأبوالحسن علي بن محمّد بن محمّد بن عبدالكريم المعروف بابن الأثير الجَزَري، سنة 630؛
[103] وضياءالدين محمّد بن عبدالواحد المَقْدِسي الحنبلي، سنة 643؛
[104] وأبوعبدالله محمّد بن محمود بن الحسن بن هبةالله المعروف بابن النَجَّار، سنة 643؛
[105] ورضيالدين حسن بن محمّد الصَغَاني، سنة 650؛
[106] وأبوسالم محمّد بن طلحة القرشي النَصيبي الشافعي، سنة 652؛
[107] وشمسالدين أبوالمظفّر يوسف بن قِزُغْلي سبط ابن الجوزي،سنة 654؛
[108] وأبوعبدالله محمّد بن يوسف بن محمّد الكَنجي الشافعي، سنة 658؛
[109] وأبوالفتح محمّد بن محمّد بن أبيبكر الأَبِيوَرْدي الشافعي، سنة 667؛
[110] وأبوزكريا يحيى بن شرف النَوَوي، سنة 676؛
[111] ومحبّالدين أبوالعبّاس أحمد بن عبدالله الطبري المكّي الشافعي، سنة 694؛
[112] وسعيدالدين محمّد بن أحمد الفَرْغاني، سنة 699؛
[113] ونظامالدين حسن بن محمّد بن حسين القمي النيسابورى المعروف بالنظام الأعرج.
[114] وجمالالدين أبوالفضل محمّد بن مكرّم الأنصاري الإفريقي المصري، سنة 711؛
[115] وصدرالدين أبوالمجامع إبراهيم بن محمّد بن المؤيّد الحمّوئي، سنة 722؛
[116] ونجمالدين أبوالعبّاس أحمد بن محمّد بن مكّي بن ياسين القَمُولي، سنة 727؛
[117] وعلاءالدين علي بن محمّد بن إبراهيم البغدادي المعروف بالخازن، سنة 741؛
[118] وفخرالدين الهانْسَوي؛
[119] ووليالدين أبوعبدالله محمّد بن عبدالله الخطيب؛
[120] وأبوالحجّاج يوسف بن عبدالرحمن بن يوسف المِزّي، سنة 742؛
[121] وحسن بن محمّد الطِّيبي، سنة 743؛
[122] وشمسالدين محمّد بن المظفّر الشاه دودي الخلخالي، سنة 745؛
[123] وشمسالدين أبوعبدالله محمّد بن أحمد الذهبي، سنة 748؛
[124] وجمالالدين محمّد بن يوسف بن الحسن الزَّرَنْدي المدنيالأنصاري، سنة بضع وخمسين وسبعمائة؛
[125] وسعيدالدين محمّد بن مسعود بن محمّد بن مسعود الكازَروني، سنة 758؛
[126] وإسماعيل بن كثير بن ضوء القرشي الدمشقي، سنة 774؛
[127] وسيّد علي بن شهابالدين الهمداني، سنة 786؛
[128] وسيّد محمّد طالقاني؛
[129] وسعدالدين مسعود بن عمر التفتازاني، سنة 791؛
[130] وحسامالدين أبوعبدالله حُمَيد بن أحمد المحلّي.
[131] ونورالدين علي بن أبيبكر بن سليمان الهَيْثَمي(1)، سنة 807؛
[132] ومجدالدين محمّد بن يعقوب الفيروزآبادي الشيرازي، سنة 817؛
[133] ومحمّد بن محمود الحافظي البخاري النقشبندي المعروف بخواجه پارسا، سنة 822؛
1) . «ح»: «الهيتمي».
[134] وملك العلماء شهابالدين بن شمسالدين الزَّاوِلي الدولتآبادي، سنة 849؛
[135] ونورالدين علي بن محمّد المعروف بابن الصَبّاغ المالكي، سنة 855.
[136] وأبوالخير محمّد بن عبدالرحمن السَّخاوي، سنة 902؛
[137] وحسين بن علي الكاشفي، سنة 910؛
[138] وجلالالدين عبدالرحمن بن أبيبكر السيوطي، سنة 911؛
[139] ونورالدين علي بن عبدالله السَّمْهودي، سنة 911؛
[140] وفضل بن روزبهان الخُنْجي الشيرازي؛
[141] وشهابالدين أحمد بن محمّد القَسْطلاني الشافعي، سنة 923؛[142] وشمسالدين محمّد العَلْقَمي، سنة 929؛
[143] وحاجي عبدالوهّاب بن محمّد بن رفيعالدين البخاري، سنة 932؛
[144] وشمسالدين محمّد بن يوسف الدمشقي الصالحي، سنة 942؛
[145] ومحمّد بن أحمد الشِّرْبِيني الخطيب، سنة 968؛
[146] وشهابالدين أحمد بن محمّد بن علي بن حجر الهَيْتَمي المكّي، سنة 973؛
[147] وعلي بن حسامالدين المتّقي، سنة 975؛
[148] ومحمّد طاهر الفَتني الگُجَراتي، سنة 986؛
[149] وعبّاس بن معينالدين الشهير بميرزا مخدوم الجرجاني ثمّ الشيرازي، سنة 988؛
[150] وشيخ بن عبدالله بن شيخ بن عبدالله العَيْدَروس اليمني، سنة 990؛
[151] وكمالالدين بن فخرالدين الجَهْرمي؛
[152] ومحمّد بن أحمد بن مصطفى بن إبراهيم الصوفي المدعوّ ببدرالدين الرومي؛
[153] وعطاءالله بن فضلالله الشيرازي المعروف بجمالالدين المحدّث، سنة 1000؛
[154] وعلي بن سلطان محمّد الهَرَوي المعروف بعلي القاري، سنة 1014؛
[155] وعبدالرؤوف بن تاج العارفين المُناوي، سنة 1031؛
[156] وملّا يعقوب البنباني اللاهوري؛
[157] ونورالدين علي بن إبراهيم بن أحمد بن علي الحلبي الشافعي، سنة 1044؛
[158] وأحمد بن الفضل بن محمّد باكَثير المكّي، سنة 1047؛
[159] ومحمود بن محمّد بن علي الشيخاني القادري المدني؛
[160] وسيّد محمّد بن سيّد جلال ماه عالم البخاري؛
[161] وشيخ عبدالحقّ الدهلوي، سنة 1052؛
[162] وشهابالدين أحمد بن محمّد بن عمر الخَفَاجي المصري الحنفي، سنة 1069؛
[163] وعلي بن أحمد بن محمّد بن إبراهيم العزيزي البُولاقي الشافعي، سنة 1070.
[164] وعلّامه صالح بن مهدي بن علي المقبلي الصنعاني، سنة 1108؛
[165] وأحمد أفندي الشهير بالمنجّم باشي، سنة 1113؛
[166] ومحمّد بن عبدالباقي بن يوسف الأزهري الزُّرْقاني المالكي، سنة 1122؛
[167] وحسامالدين بن محمّد بايزيد بن بديعالدين السَّهارَنْپوري؛
[168] وميرزا محمّد بن معتمد خان الحارثي البدخشي، سنة ... (1)
[169] ورضيالدين بن محمّد بن علي بن حيدر الحسيني الشامي الشافعي، سنة 1142؛
[170] ومحمّد صدر العالم؛
1) . در چاپ سنگی سفید است. زنده در 1126. بنگرید به: نزهة الخواطر وبهجة المسامع والنواظر: 6/ 797 شمارۀ 483.
[171] ووليالدين(1)بن عبدالرحيم الدهلوي، سنة 1176؛
[172] ومحمّد معين بن محمّد أمين السِّنْدي؛
[173] ومحمّد بن إسماعيل الأمير اليماني الصنعاني، سنة 1182؛
[174] ومحمّد بن علي الصَّبَّان؛
[175] وأبوالفيض محبّالدين محمّد مرتضى الواسطي الزَّبِيدي الحنفي؛
[176] وأحمد بن عبدالقادر بن بكري العجيلي الشافعي، سنة 1182.
[177] ومحمّد مبين بن محبّ الله اللكهنوي، سنة 1220؛
[178] ومحمّد إكرامالدين بن محمّد نظامالدين بن محبّ الحقّ الدهلوي؛
[179] وجمالالدين أبوعبدالله محمّد بن عبدالعلى المعروف بميرزا حسن علي المحدّث اللكهنوي؛
[180] وعبدالرحيم بن عبدالكريم الصفي پوري؛
[181] وولي الله بن حبيب الله اللكهنوي، سنة 1270؛
[182] ورشيدالدين خان الدهلوي؛
[183] وعاشق عليخان اللكهنوي؛
1) . «وليالدين» لقب دیگر ولی الله دهلوی است.
[184] وشيخ حسن العِدْوي الحمزاوي المعاصر(1)
[185] والشيخ سليمان بن إبراهيم المعروف بخواجه كلان الحسيني البلخي القُندوزي المعاصر(2)
[186] والمولوي صِدّيق حسن خان المعاصر(3)
[187] والمولوي حسن الزمان المعاصر.
[16 راوى]
امّا روايت سعيد بن مسروق الثورى حديث ثقلين را، پس مسلم در صحيح خود آورده:
«حدّثنا محمّد بن بكّار بن الريّان، ثنا حسّان يعني ابن إبراهيم، عن سعيد وهو ابن مسروق، عن يزيد بن حيّان، عن زيد بن أرقم، قال:
دخلنا عليه فقلنا له: لقد رأيت خيراً، لقد صاحبت رسول الله صلّى الله عليه وسلّم وصلّيت خلفه.
وساق الحديث بنحو حديث أبيحيّان(1)
«حدّثني زهير بن حرب وشجاع بن مَخْلد، جميعاً عن ابن عُليّة، قال زهير: حدّثنا إسماعيل بن إبراهيم، حدّثني أبوحيّان، حدّثني يزيد بن حيّان قال: انطلقت أنا وحصين بن سبرة وعمر ابن مسلم إلى زيد بن أرقم، فلمّا جلسنا إليه قال له حصين:
لقد لقيت يا زيد خيراً كثيراً، رأيتَ رسول الله صلّى الله عليه وسلّم وسمعت حديثه وغزوت معه وصلّيت خلفه، لقد لقيت يا زيد خيراً كثيراً! حَدِّثنا يا زيد ما سمعت من رسول الله صلّى الله عليه وسلّم!
قال: يا ابن أخي، والله لقد كبرت سنّي وقدم عهدي ونسيت بعض الذي كنت أعي من رسول الله صلّى الله عليه وسلّم، فما حدّثتكم فاقبلوا، وما لا، فلا تكلّفونيه، ثمّ قال: قام رسول الله صلّى الله عليه وسلّم يوماً فينا خطيباً بماء يدعى خمّاً بين مكّة والمدينة، فحمد الله وأثنى عليه ووعظ وذكّر ثمّ قال:
أمّا بعد، ألا أيّها الناس! فإنّما أنا بشر يوشك أن يأتي رسول ربّي فأُجيب، وأنا تارك فيكم ثقلين، أوّلهما كتاب الله فيه الهدى والنور فخذوا بكتاب الله واستمسكوا به. فحثّ على كتاب الله ورغّب فيه، ثمّ قال: و أهل بيتي أُذكّركم الله في أهل بيتي، أُذكّركم الله في أهل بيتي، أُذكّركم الله في أهل بيتي.
فقال له حصين: ومن أهل بيته؟ يا زيد أ ليس نساؤه من أهل بيته؟ قال: نساؤه من أهل بيته، ولكن أهل بيته من حرم الصدقة بعده، قال: ومن هم؟ قال: هم آل علي وآل عقيل وآل جعفر وآل عبّاس، قال: كلّ هؤلاء حرم الصدقة؟ قال: نعم.»
صحيح مسلم: 4/ 1873 ح 36 (كتاب فضائل الصحابة، باب من فضائل علي بن أبيطالب).
غير أنّه قال: ألا! وإنّي تارك فيكم1) . مسلم در صحیح میگوید:
الثقلين(1): أحدهما كتاب الله (عزّ وجلّ) هو حبل الله، من اتّبعه كان على الهدى ومن تركه كان على الضلالة(2).
و فيه: فقلنا: من أهل بيته؟ نساؤه؟
قال: لا، (و) ايم الله، إنّ المرأة تكون مع الرجل العصر من الدهر ثمّ يطلّقها فترجع
و سعيد بن مسروق از اعاظم ثقات و افاخم اثبات سنّيه مىباشد(3).محمّد بن طاهر مقدسى در رجال صحيحين گفته:
«سعيد بن مسروق بن عدي الثوري، من ثور بن عبد مناة بن أدّ بن طابخة التميمي الكوفي، والد سفيان الثوري.
سمع: عَباية بن رفاعة، وعبدالرحمن بن أبينعيم عندهما؛ ومنذر الثوري عند البخاري؛ وأبا الضحى، وسلمة بن كهيل، والشعبي، ويزيد بن حيّان، وخيثمة عند مسلم. روى عنه: ابنه سفيان، وشعبة، وأبوالأحوص عندهما؛ وأبوعوانة، وعمر بن عبيد(4)عند البخاري؛ وحسّان بن إبراهيم، وابنه عمر بن سعيد(5)، وإسماعيل بن مسلم،
1) . صحيح مسلم: 4/ 1874 ح 37 (كتاب فضائل الصحابة، باب من فضائل علي بن أبيطالب).
2) . دیگر منابع روايت سعید بن مسروق: مصنّف ابن أبيشيبة: 6/ 133 ح 30078؛ مسند البزّار: 10/ 231 ح 4324؛ صحيح ابن حبّان: 1/ 330 - 331 ح 123؛ المعجم الكبير للطبراني: 5/ 182 ح 5026؛ تاريخ دمشق لابن عساكر: 41/ 19؛ جامع الأصول: 9/ 158 - 159 ح 6708.
3) . بنگرید به: الطبقات الكبرى: 6/ 320 - 321 شمارۀ 2467؛ التاريخ الكبير للبخاري: 3/ 513 شمارۀ 1706؛ الثقات للعجلي: 188 شمارۀ 562؛ الجرح والتعديل لابن أبيحاتم: 4/ 66 شمارۀ 278؛ الثقات لابن حبّان: 6/ 371؛ التعديل والتجريح: 3/ 1084 - 1085 شمارۀ 1274؛ تهذيب الكمال: 11/ 60 - 61 شمارۀ 2355.
4) . «م»: «عمرو بن عبيد». عمر بن عبيد الطَّنافِسي. تهذيب الكمال: 11/ 61.
5) . «ح»: «سعد».
وزائدة عند مسلم.
قال أحمد بن حنبل: بلغني أنّه مات سنة ثمان وعشرين ومائة.»(1)
و ذهبى در كاشف گفته:
«سعيد بن مسروق الثوري، عن: أبيوائل والشعبي، وعنه: ابناه وأبوعوانه، ثقة، توفّي سنة 126.»(2)
و ذهبى در عبر در وقائع سنۀ ستّ وعشرين ومائه گفته:
«وسعيد بن مسروق والد سفيان الثوري، وقيل: مات في سنة ثمان، والله أعلم.»(3)
و يافعى در مرآة الجنان در وقائع سنهٔ ستّ وعشرين ومائه گفته:
«وفيها توفّي عبدالرحمن بن القاسم بن محمّد بن أبيبكر المدني الفقيه، كان إماماً ورعاً كثير العلم، و(فيها توفّي) سعيد بن مسروق والد سفيان الثوري (رحمه الله).»(4)،(5)
و ابن حجر عسقلانى در تهذيب التهذيب گفته:
«سعيد بن مسروق الثوري (الكوفي).
روى عن: إبراهيم التيمي، وخيثمة بن عبدالرحمن(6)، وسعيد بن عمرو بن أشوع،
وسلمة بن كهيل، وأبيوائل، والشعبي، وعباية بن رفاعة، وعبدالرحمن بن أبينعيم، وأبيالضحى، ومنذر الثوري، ويزيد بن حيّان، وعون بن أبيجحيفة(1)وعدّة.
وعنه: الأعمش وهو من أقرانه، وأولاده: سفيان وعمر والمبارك، وشعبة (بن الحجّاج)، وأبوالأحوص، وزائدة، ورِبعي بن عُليّة، وأبوعَوانة، وجماعة.
قال ابن معين <و شعبة بن الحجّاج> وأبوحاتم والعجلي والنسائي: ثقة.
و قال ابن أبيعاصم: مات سنة 126. وقال أحمد: بلغني أنّه مات سنة 128.
قلت: وأرّخه ابن قانع سنة سبع، (و) ذكره ابن حبّان في الثقات وأرّخه سنة ثمان، ونقل ابن خلفون توثيقه عن ابن المديني.»(2)
و نيز ابن حجر عسقلانى در تقريب گفته:
«ع. سعيد بن مسروق الثوري والد سفيان، ثقة، من السادسة، مات سنة ستّ وعشرين، وقيل: بعدها.»(3)
فهذا سعيد بن مسروق عمدة أصحاب الرُكون والوثوق، قد روى هذا الحديث الشهيّ المَوْموق، وآثر ذاك الخبر العلي المَرْمُوق، الزاري برفعته على السماك والعَيُّوق، السابق بنوره على الشمس حين الشُّرُوق، القالع من المعاندين قاطبة الأجذال والعُرُوق، القاطع من الجاحدين سائر الأعناق والحُلُوق، فاصْطَلَمَ والحمد لله بتحديثه حوباءَ أهلِ النصب والمُرُوق، واستوصل بروايته غَضْراءَ ذوي الغيّ والفُسُوق،
وبَسَرَتْ وجوهُ المنكرين الهاربين من العدوان في المَهامه والخُرُوق، ونَضَرَتْ وجوه المقبلين الشاربين من رحيق الإيقان للصَّبُوح والغَبُوق.
امّا روايت رُكَيْن بن الربيع بن عُمَيْله الفَزارى ابوالربيع الكوفى حديث ثقلين را، پس احمد در مسند خود گفته:
«حدّثنا الأسود بن عامر، ثنا شريك، عن الركين، عن القاسم بن حسّان، عن زيد بن ثابت قال:
قال رسول الله صلّى الله عليه وسلّم: إنّي تارك فيكم خليفتين: كتاب الله حبل ممدود ما بين السماء والأرض -أو ما بين السماء إلى الأرض(1)-، وعترتي أهل بيتي، وإنّهما لن يتفرّقا حتّى يردا عليّ الحوض.»(2)
و روايت كردن ركين اين حديث شريف از طريق ديگر مسند احمد نيز واضح
و ركين، ركن ركين وثاقت و عمده اساطين عدالت نزد سنّيه مىباشد(3).ابوحاتم محمّد بن حبّان التميمى البستى در كتاب الثقات كه نسخۀ عتيقۀ آن به عنايت ربّ البريّات پيش نظر قاصر حاضر است، گفته:
«الركين بن الربيع بن عميلة الفزاري الكوفي. يروي عن: ابن الزبير، وابن عمر. روى عنه: الثوري، وشريك. مات سنة إحدى وثلاثين ومائة.»(4)
و محمّد بن طاهر مقدسى در كتاب أسماء رجال الصحيحين گفته:
«الركين بن الربيع بن عميلة أبوالربيع الفزاري الكوفي. سمع أباه في الأدب. روى
1) . بنگریه به صفحۀ: 237 و 339.
2) . دیگر منابع روایت رکین فزاری: مصنّف ابن أبيشيبة: 6/ 309 ح 31679؛ المعرفة والتاريخ: 1/ 537؛ السنّة لابن أبيعاصم: 2/ 350 - 351 ح 754، 2/ 642 - 643 ح 1548 - 1549؛ المعجم الكبير للطبراني: 5/ 153 - 154 ح 4921 - 4923؛ تذكرة المحتاج إلى أحاديث المنهاج: 64؛ غاية المقصد في زوائد المسند: 3/ 381 ح 3698؛ إتحاف المهرة لابن حجر: 4/ 645 ح 4823.
3) . بنگرید به: الطبقات الكبرى: 6/ 319 شمارۀ 2459؛ التاريخ الكبير للبخاري: 3/ 330 شمارۀ 1116؛ الجرح والتعديل لابن أبيحاتم: 3/ 513 - 514 شمارۀ 2321؛ تاريخ أسماء الثقات لابن شاهين: 88 شمارۀ 369؛ تهذيب الكمال: 9/ 224 - 226 شمارۀ 1925؛ تاريخ الإسلام: 3/ 653 شمارۀ 78؛ إكمال تهذيب الكمال: 4/ 402 - 403 شمارۀ 1610.
4) . الثقات: 4/ 243.
عنه: معتمر بن سليمان، وجرير بن عبدالحميد.»(1)
و ابوسعد عبدالكريم بن محمّد السمعانى در نسبت فزارى گفته:
«والركين بن الربيع بن عميلة الفزاري الكوفي. يروي: عن ابن عمر، وابن الزبير. روى عنه: الثوري، وشريك. مات سنة إحدى وثلاثين ومائة.»(2)
و ذهبى در كاشف گفته:
«ركين بن الربيع بن عميلة الفزاري، عن: أبيه وابن عمر، وعنه: حفيده الربيع بن سهل وشعبة ومعتمر، وثّقه أحمد.»(3)
و ابن حجر عسقلانى در تهذيب التهذيب گفته:
«ركين بن الربيع بن عميلة الفزاري أبوالربيع الكوفي.
روى عن: أبيه، وابن عمر، وابن الزبير، وأبيالطفيل، وحصين بن قبيصة، وقيس بن مسلم، وعدي بن ثابت، ويحيى بن معمر، وغيرهم.
وعنه: الربيع بن سهل بن الركين، وإسرائيل، وزائدة، وشعبة، والثوري، ومݫِسْعَر، وجَرير بن عبدالحميد، وشريك، وعَبيدة بن حُميد، ومعتمر بن سليمان، وعدّة.
قال أحمد وابن معين والنسائي: ثقة.
وقال أبوحاتم: صالح.
قلت: وذكره ابن حبّان في الثقات وقال: مات سنة 131. وكذا أرّخه الهيثم وابن
قانع. وقال يعقوب بن سفيان: كوفي (ثقة).»(1)
و نيز ابن حجر عسقلانى در تقريب التهذيب گفته:
«رُكَيْن -بالتصغير- ابن الربيع بن عميلة -بفتح المهملة(2)
جالب آنکه ابن جحر عسقلانی در مدخل «الربيع بن عميلة»، «عمیلة» را به وزن تصغیر ضبط کرده است. تقريب التهذيب: 206 شمارۀ 1897.
-الفزاري أبوالربيع الكوفي، ثقة، من الرابعة، مات سنة إحدى وثلاثين.»(3)انتهى.
وهذا رݩُكين بن الربيع أبوالرَّبِيع، الناقد البارع الخَبير القَرِيع، قد روى ذاك الحديث الأثير الرَّفِيع، الخطير المَنِيع، السَّنيّ السَّنِيع، الأنيق البَدِيع، المُزري بنفحاته زهرَ الرَّبِيع، الفائق بفوحاته الروض المَرِيع، فَسَرَّ كلّ مخابر قائم بتلك الصناعة ضَلِيع، وساء به كلّ مُكابر هائمٍ في بيداء الخَلاعة كالخَلِيع، وأردى كلَّ مشاقق حائد بحتفٍ ذَرِيع، وجَدَح لكلّ مراغمٍ عاندٍ كأساً من ذَعاف نَقِيع، فأصبح وهو على عَفْر الهوان مطروح صَرِيع، وبات وليس له(4)طعام إلّا من ضريع.
امّا روايت ابوحيّان يحيى بن سعيد بن حيّان التيمى الكوفى حديث ثقلين را، پس در ما بعد إن شاء الله تعالى از طرق مسند احمد(1)و صحيح مسلم واضح و لائح خواهد گرديد.(2)
و ابوحيّان از اكابر ثقات اعيان و اجلّه اثبات والا شأن مىباشد(3).
1) . بنگرید به صفحۀ: 337.
2) . دیگر منابع روایت ابوحیان تیمی: مسند ابن أبيشيبة: 1/ 351 - 352 ح 514؛ سنن الدارمي: 4/ 2090 - 2091 ح 3359؛ المعرفة والتاريخ: 1/ 536؛ السنّة لابن أبيعاصم: 2/ 643 ح 1550؛ مسند البزّار: 10/ 240 - 241 ح 4336؛ السنن الكبرى للنسائي: 7/ 319 - 320 ح 8119؛ صحيح ابن خزيمة: 4/ 62 - 63 ح 2357؛ مستخرج أبيعوانة: 18/ 538 - 541 ح 10677 - 10679؛ المعجم الكبير للطبراني: 5/ 183 - 184 ح 5028؛ السنن الكبرى للبيهقي: 2/ 212 ح 2857، 7/ 48 - 49 ح 13238، 10/ 194 ح 20335.
3) . بنگرید به: الطبقات الكبرى: 6/ 338 شمارۀ 2565؛ التاريخ الكبير للبخاري: 8/ 276 شمارۀ 2981؛ الثقات للعجلي: 471 شمارۀ 1805؛ الكنى والأسماء لمسلم: 1/ 269 شمارۀ 925؛ الجرح والتعديل لابن أبيحاتم: 9/ 149 شمارۀ 622؛ تهذيب الكمال: 31/ 323 - 325 شمارۀ 6832؛ تاريخ الإسلام: 3/ 1008 شمارۀ 472؛ إكمال تهذيب الكمال: 12/ 311 - 312 شمارۀ 5131.
ابوحاتم محمّد بن حبّان بستى در كتاب الثقات گفته:
«يحيى بن سعيد بن حيّان التيمي (من تيم الرباب، أبوحيّان) من أهل الكوفة. يروي عن: الشعبي، (وأبيه). روى عنه: الأعمش، والثوري، والكوفيّون. مات سنة خمس وأربعين ومائة. وقد قيل: (إنّه) يحيى بن سعيد بن سحيم(1)، والأوّل أصحّ.»(2)
و محمّد بن طاهر مقدسى در كتاب أسماء رجال الصحيحين گفته:
«يحيى بن سعيد بن حيّان أبوحيّان التيمي تيم الرباب الكوفي.
سمع: أبازرعة، والشعبي عندهما؛ ويزيد بن حيّان.
روى عنه: إسماعيل بن عُليّة، وأبوأُسامة، ووهيب بن خالد عندهما؛ وابن المبارك، ويحيى القطّان، ومحمّد بن عبيد(3)عند البخاري؛ ومحمّد بن بشر، وعلي بن مُسْهِر، وعبدالرحيم بن سليمان، وجَرير بن عبدالحميد، وأيّوب السختياني، ومحمّد بن فضيل، وعبدالله بن نمير، وسفيان الثوري، وعيسى بن يونس، وعبدالله بن إدريس عند مسلم.»(4)و علّامه شمسالدين ذهبى در تذهيب التهذيب گفته:
«يحيى بن سعيد بن حيّان أبوحيّان التيمي تيم الرباب الكوفي.
عن: أبيه، وأبيزرعة، والشعبي، وعمّه يزيد بن حيّان وجماعة؛ وعنه: أيّوب السختياني ومات قبله، وشعبة، وسفيان، ووهيب، وابن المبارك، ويحيى القطّان، ومحمّد بن بشر، ويعلى بن عبيد، وأبوأُسامة وخلق.
وكان الثوري يعظّمه ويوثّقه.
قال أحمد بن عبدالله العجلي: ثقة صالح مبرّز صاحب سنّة.
وقال ابن حبّان: مات سنة خمس وأربعين ومائة.
وقد مرّ لأبيحيّان في ترجمة محمّد بن سوقة منقبة حسنة.»(1)
و نيز ذهبى در تذهيب التهذيب به ترجمهٔ محمّد بن سوقه گفته:
«وقال ابن عيينة: بالكوفة ثلاثة لو قيل لأحدهم: إنّك تموت غداً، لم يقدر أن يزيد في عمله: محمّد بن سوقة، وأبوحيّان التيمي، وعمرو بن قيس الملائي. ومحمّد بن سوقة كان لا يحسن أن يعصي الله.»(2)
و نيز ذهبى در كاشف گفته:
«يحيى بن سعيد بن حيّان أبوحيّان التيمي، عن: أبيزرعة والشعبي، وعنه: يحيى القطّان وأبوأُسامة، إمام (ثبت)، مات سنة 145.»(3)
و نيز ذهبى در عبر در وقائع سنهٔ خمس وأربعين ومائه گفته:
«وفيها يحيى بن سعيد التيمي مولى تيم الرباب الكوفي. وكان ثقة إماماً صاحب
سنّة. روى عنه الشعبي ونحوه.»(1)
و يافعى در مرآة الجنان در وقائع سنهٔ خمس وأربعين ومائه گفته:
«وفيها (توفّي أبوحيّان)(2)يحيى بن سعيد التيمي الكوفي. وكان ثقة إماماً صاحب سنّة.»(3)و ابن حجر عسقلانى در تقريب گفته:
«ع. يحيى بن سعيد بن حيّان -بمهملة وتحتانية- أبوحيّان التيمي الكوفي، ثقة عابد، من السادسة، مات سنة خمس وأربعين.»(4)
و شيخ عبدالحقّ دهلوى در رجال مشكاة گفته:
«يحيى بن سعيد بن حيّان أبوحيّان التيمي الكوفي من تيم الرباب.
قال يحيى: ثقة. وقال العجلي: ثقة صالح مبرّز صاحب سنّة. وقال أبوحاتم: صالح. وذكره ابن حبّان في الثقات. وقال محمّد بن فضيل: حدّثنا وكان صدوقاً. يروي عن: أبيه، وعن أبيزرعة، والشعبي؛ وعنه: يحيى القطّان، وحمّاد بن سلمة، والثوري، وغيرهم. كان إماماً ثبتاً. مات سنة خمس وأربعين ومائة.»(5)انتهى.
فهذا أبوحيّان قد أحيا برواية هذا الحديثِ الجليل الشأن الجلي البرهان قلوبَ أهل الإيمان، وسَرَّ أفئدةَ أصحاب العِرْفان، وشَرَحَ صدور أرباب الإيقان، وأردى نفوسَ المتّسمين بالزيغ والعُدْوان، وأَوْهن منن الموصومين بالضلال والخُسْران، وأشجى حُلوقَ المنحرفين بالبغي والشَّنآن، وأسخن عيونَ الغارين في الغيّ والطُّغْيان.
امّا روايت عبدالملک بن ابىسليمان ميسره العَرْزَمى حديث ثقلين را، پس احمد در مسند خود آورده:
«ثنا ابن نمير، ثنا عبدالملك -يعني: ابن أبيسليمان-، عن عطيّة، عن أبيسعيد الخدري قال:
قال رسول الله صلّى الله عليه وسلّم: إنّي قد تركت فيكم الثقلين، أحدهما أكبر من الآخر: كتاب الله عزّ وجلّ حبلٌ ممدودٌ من السماء إلى الأرض، وعترتي أهلبيتي، ألا إںݐّهما لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض.»(1)،(2)
و عبدالملك بن ابىسليمان اين حديث شريف را به الفاظ ديگر نيز روايت
كرده، كما لا يخفى على ناظر مسند احمد(1)وكتاب المناقب له(2)و التفسير للثعلبي وستأتي عبارات هذه الكتب إن شاء الله فيما بعد مستوفاة، فانتظر.
و عبدالملک بن ابىسليمان از اعاظم موثّقين رفيع المكان است(3).
ابوحاتم بستى در كتاب الثقات گفته:
«عبدالملك بن أبيسليمان العرزمي مولى فزارة، عمّ محمّد بن عبدالله(4)العرزمي، واسم أبيسليمان: ميسرة، وكنية عبدالملك: أبوعبدالله.
يروي عن: سعيد بن جبير، وعطاء. روى عنه: الثوري، وشعبة، وأهل العراق. وربما أخطأ.
حدّثني محمّد بن المنذر قال: سمعت أبازرعة <الرازي> يقول: سمعت أحمد بن حنبل ويحيى بن معين يقولان: عبدالملك بن أبيسليمان ثقة.
1) . بنگرید به صفحۀ: 336.
2) . بنگرید به صفحۀ: 340.
3) . بنگرید به: الطبقات الكبرى: 6/ 337 شمارۀ 2554؛ التاريخ الكبير للبخاري: 5/ 417 شمارۀ 1353؛ الثقات للعجلي: 309 - 310 شمارۀ 1032؛ الجرح والتعديل لابن أبيحاتم: 1/ 72 و 82 و 146 و 5/ 366 - 368؛ تاريخ أسماء الثقات لابن شاهين: 158 شمارۀ 899؛ تاريخ بغداد: 10/ 392 - 397 شمارۀ 5570؛ المنتظم في تاريخ الملوك والأمم: 8/ 93 شمارۀ 770؛ تهذيب الكمال: 18/ 322 - 329 شمارۀ 3532؛ تاريخ الإسلام: 3/ 918 - 919 شمارۀ 280؛ سير أعلام النبلاء: 6/ 107 - 109 شمارۀ 29.
4) . «م»: «عبيدالله» بهجای: «عبدالله». در حاشیۀ مصدر به اختلاف نسخه اشاره شده است.
قال أبوحاتم: كان عبدالملك من خيار أهل الكوفة وحفّاظهم، والغالب(1)علىمن يحفظ ويحدّث أن يهم(2)، وليس من الإنصاف ترك حديث شيخٍ(3)صحّت عدالته بأوهام يهم في روايته، ولو سلكنا هذا المسلك للزمنا ترك حديث الزهري وابن جريج والثوري وشعبة؛ لأنّهم أهل حفظ وإتقان وكانوا يحدّثون من حفظهم ولم يكونوا بمعصومين(4)حتّى لا يهموا في الروايات، بل الاحتياط والأولى في مثل هذا قبول ما يروي الثبت من الروايات وترك ما صحّ أنّه وهم فيها ما لم يفحش ذلك (منه) حتّى يغلب على صوابه، فإذا كان كذلك استحقّ الترك حينئذ.
ومات عبدالملك سنة (خمس و) أربعين ومائة.
حدّثني محمّد بن إسحاق الثقفي قال: سمعت محمّد بن عبدالعزيز بن أبيزرعة قال: سمعت علي بن الحسين بن شقيق يقول: سمعت عبدالله بن المبارك يقول: سئل <سفيان> الثوري عن عبدالملك بن أبيسليمان؟ فقال: ميزان.»(5)
و محمّد بن طاهر مقدسى در كتاب أسماء رجال الصحيحين گفته:
«عبدالملك بن أبيسليمان الفزاري العرزمي(6)الكوفي، يكنّى أباعبدالله، واسم
أبيسليمان: ميسرة، عمّ محمّد بن عبيدالله مولى فزارة، ويقال: عرزم(1)إنسان أسود مولى النخع.
سمع: سعيد بن جبير، وعطاء بن أبيرباح، وأبا الزبير، وسلمة بن كهيل، وعبدالله بن عطاء المكي، وأنس بن سيرين، وعبدالله مولى أسماء، ومسلم بن يَنّاق.
روى عنه: يحيى القطّان، وابن المبارك، وابن أبيزائدة، وابن نمير، وعبدالرزّاق، وإسحاق بن يوسف، وهُشيم، وخالد بن عبدالله، وعيسى بن يونس، ويزيد بن هارون، وعلي بن مُسْهِر، وحفص بن غياث، وعبدالرحيم بن سليمان.»(2)
و عبدالكريم بن محمّد السمعانى در كتاب الأنساب در نسبت عرزمىگفته:
«أبوعبدالله بن عبدالملك بن أبيسليمان العرزمي مولى فزارة عمّ محمّد بن عبدالله(3)العرزمي، واسم أبيسليمان: ميسرة.
يروى عن: سعيد بن جبير، وعطاء. روى عنه: الثوري، وشعبة، وأهل العراق. وربما أخطأ. ووثّقه أحمد بن حنبل ويحيى بن معين.
قال أبوحاتم ابن حبّان: كان عبدالملك من خيار أهل الكوفة وحفّاظهم، والغالب على من يحفظ ويحدّث من حفظه أن يهم، وليس من الإنصاف ترك حديث
شيخ ثَبَتَتْ عدالته(1)بأوهام يهم في روايته، ولو سلكنا هذا المسلك للزمنا(2)ترك حديث الزهري وابن جريج والثوري وشعبة؛ لأنّهم أهل حفظ وإتقان وكانوا يحدّثون من حفظهم ولم يكونوا معصومين حتّى لا يهموا في الروايات بل الاحتياط والأولى في مثل هذا قبول ما يروي الثبت(3)من الروايات وترك ما صحّ أنّه وهم فيها ما لم يفحش ذلك منه حتّى يغلب على صوابه، فإذا كان ذلك استحقّ(4)الترك حينئذ.
ومات عبدالملك سنة خمس وأربعين ومائة.
وسئل سفيان الثوري عن عبدالملك بن أبيسليمان فقال: ميزان.
قال ابن ماكولا: أبوعبدالله العرزمي مولى بني فزارة، نزل جبّانة عَرْزَم بالكوفة فنسب إليها. روى عن: أنس بن مالك، وعطاء بن أبيرباح(5)، وسعيد بن جبير، وسلمة بن كهيل، وأنس بن سيرين <وغيرهم>. روى عنه: سفيان الثوري، وشعبة بن الحجّاج، ويحيى بن سعيد (القطّان)، وعبدالله بن المبارك، وخالد بن عبدالله الطحّان، وجرير بن عبدالحميد، وإسحاق بن يوسف الأزرق، وعبدة بن سليمان، ويزيد بن هارون، ويعلى بن عبيد، وغيرهم.
1) . «م»: «شيخ ثبت صحّت عدالته» بهجای: «شيخ ثبتت عدالته».
2) . «م»: «يلزمنا» بهجای: «للزمنا».
3) . «م»: «بتثبّت» بهجای: «الثبت».
4) . «م»: «كذلك يستحقّ» بهجای: «ذلك استحقّ».
5) . «م»: «روى عن أنس بن مالك رضي الله عنه، سمع عبدالملك أنس بن مالك وعطاء بن أبيرباح» با توجه به كتاب الإكمال لابن ماكولا: 7/ 49 نسخۀ «ح» صحیح است.
قال سفيان الثوري: حفّاظ الناس: إسماعيل بن (أبي) خالد(1)، وعبدالملك بن أبيسليمان العرزمي، ويحيى بن سعيد الأنصاري. وكان شعبة يعجب من حفظه.
قال أبوداود السجستاني: قلت لأحمد: عبدالملك بن أبيسليمان؟ قال: ثقة، قلت: يخطئ؟ قال: نعم، وكان(2)من أحفظ أهل الكوفة إلّا أنّه رفع أحاديث من(3)عطاء.
مات في ذي الحجّة سنة خمس وأربعين مائة.»(4)
و عبدالغنى بن عبدالواحد مقدسى در كتاب الكمال به ترجمهٔ او گفته:
«روى عن: أنس بن مالك، وعطاء بن أبيرباح، وسعيد بن جبير، وأنس بن سيرين، وسلمة بن كهيل، وأبيالزبير، وعبدالله بن عطاء المكّي، وعبدالله مولى أسماء بنت أبيبكر، ومسلم بن يَنّاق.
روى عنه: سفيان الثوري، وشعبة، وعبدالله بن المبارك(5)،
ويحيى بن سعيد القطّان، وخالد بن عبدالله الطحّان، وهُشَيم بن بشير، وجرير بن عبدالحميد، وإسحاق بن يوسف الأزرق، وعَبْدَة بن سليمان، ويزيد بن هارون، ويعلى بن عبيد الطنافسي، وعبدالله بن إدريس.
قال سفيان: هو ثقة متقن فقيه.
وقال يعقوب بن سفيان: فزاري من أنفسهم، ثقة.
وقال سفيان الثوري: هو من الحفّاظ.
وقال صالح بن أحمد بن حنبل: قال أبي: هو من الحفّاظ إلّا أنّه كان يخالف ابن جريج في إسناد أحاديث(1)،
وابن جريج أثبت منه عندنا.
وقال عبدالله بن أحمد بن حنبل: قال أبي: ثقة.»(2)و نيز در كتاب الكمال به ترجمهٔ او گفته:
«وقال أحمد بن عبدالله: ثقة ثبت في الحديث. ويقال: إنّ سفيان الثوري كان يسمّيه الميزان» إلخ(3).
و ذهبى در تذكرة الحفّاظ گفته:
«عبدالملك بن أبيسليمان العرزمي(4)الكوفي الحافظ الكبير.
حدّث عن: أنس بن مالك، وسعيد بن جبير، وعطاء بن أبيرباح، وطائفة. وعنه: جَرير الضَّبِّي، وإسحاق الأزرق، وحفص بن غياث، ويحيى القطّان، وابن نمير، وعبدالرزّاق وخلق.
وكان من الحفّاظ الأثبات.
<و> قال عبدالرحمن بن مهدي: كان شعبة يتعجّب من حفظ عبدالملك.
وقال أحمد بن حنبل: ثقة.
وكذا وثّقه النسائي.
وأمّا البخاري فلم يحتجّ به بل استشهد به.
توفّي سنة خمس وأربعين ومائة وقد شاخ(1).»(2)
و نيز ذهبى در كاشف گفته:
«عبدالملك بن أبيسليمان الكوفي (الحافظ)، عن: أنس، وسعيد بن جبير، وعطاء؛ وعنه: القطّان، ويعلى بن عبيد. قال أحمد: ثقة يخطئ من أحفظ أهل الكوفة، ورفع أحاديث عن عطاء، توفّي 145.»(3)
و نيز ذهبى در عبر در وقائع سنهٔ خمس وأربعين ومائه گفته:
«وفيها عبدالملك بن أبيسليمان (العرزمي) الكوفي الحافظ أحد المحدّثين الكبار،
1) . «أ» و «م»: + «أخبرنا أحمد بن عبدالكريم الواسطي، أنا نصر بن جزء، (نا أحمد بن محمّد الحافظ، أنا أبوالبقاء المعمر بن محمّد، أنا زيد بن جعفر العلوي، أنا محمّد بن علي الشيباني) أنا أحمد بن حازم الغفاري، أنا معلى [«م»: يعلى] بن عبيد، عن عبدالملك بن أبيسليمان، عن عطاء، عن زيد (بن) خالد الجهني (رضي الله عنه) قال: قال رسول الله صلّى الله عليه وآله وسلّم: لا تتّخذوا بيوتكم قبوراً وصلّوا فيها».
2) . تذكرة الحفّاظ: 1/ 117 شمارۀ 151 (الطبقة الرابعة).
3) . الكاشف: 1/ 665 شمارۀ 3455.
وكان شعبة مع جلالته يتعجّب من حفظ عبدالملك. <و> روى عن أنس فمَن بعده.»(1)
و يافعى در مرآة الجنان در وقائع سنهٔ خمس وأربعين ومائه گفته:
«وعبدالملك بن أبيسليمان الكوفي، أحد المحدّثين الكبار. كان شعبة مع جلالته يتعجّب من حفظ عبدالملك.»(2)
و ابن حجر عسقلانى در تهذيب التهذيب گفته:
«خ. ت. م. د(3). عبدالملك بن أبيسليمان -واسمه: ميسرة- أبومحمّد، ويقال: أبوسليمان، وقيل: أبوعبدالله العرزمي (أحد الأئمة).
روى عن: أنس بن مالك، وعطاء بن أبيرباح، وسعيد بن جبير، وسلمة بن كهيل، وأنس بن سيرين، ومسلم بن ينّاق(4)، وابن الزبير، وعبدالله بن عطاء المكي، وأبيحمزة الثمالي(5)، وزبيد اليامي، وعبدالله بن كيسان مولى أسماء، وعبدالملك بن أعين، (وغيرهم).
1) . العبر في خبر من غبر: 1/ 157.
2) . مرآة الجنان: 1/ 235.
3) . «م»: «4» بهجای: «د».
4) . «ح»: «دينار» بهجای: «ينّاق»
5) . «ح»: «اليمامي» بهجای: «الثمالي». مزّی «أبوحمزة ثابت بن أبيصفيّة الثمالي» را از جمله اساتید عبدالملک بن ابیسلیمان نام میبرد. تهذيب الكمال: 18/ 323. و دارقطنی نیز روايت عبدالملک از «أبوحمزة الثمالي» را نقل میکند. علل الدارقطني: 3/ 129. و ذهبی با عنوان «أبوحمزة اليماني» از او یاد میکند. سير أعلام النبلاء: 6/ 107.
وعنه: شعبة، والثوري، وابن المبارك، والقطّان، وعبدالله بن إدريس، وزهير بن معاوية، وزائدة، وحفص بن غياث، وإسحاق الأزرق، وخالد بن عبدالله، وعبدالله بن نمير(1)، وعلي بن (مُسْهِر، و) عيسى بن يونس، وأبوعَوانة، وهُشيم، ويحيى بن أبيزائدة، ويزيد بن هارون، وعبدالرزّاق، وآخرون.
وقال ابن مهدي: كان شعبة يعجب من حفظه.وقال ابن المبارك عن سفيان: حفّاظ الناس إسماعيل بن أبيخالد، وعبدالملك بن أبيسليمان، وذكر جماعة.
وقال ابن عيينة(2)عن الثوري: حدّثني الميزان عبدالملك بن أبيسليمان.
وقال ابن المبارك: عبدالملك ميزان.
وقال أبوداود: كاف(3)عن أحمد.
وقال الحسن بن حبّان: سئل يحيى بن معين عن حديث عطاء عن جابر في الشفعة؟ فقال: هو حديث لم يحدّث به أحد إلّا عبدالملك، وقد أنكره الناس عليه ولو
1) . «م»: «خالد بن عبدالله بن نمير» بهجای: «خالد بن عبدالله وعبدالله بن نمير». آنچه در نسخۀ «ح» آمده صحیح است؛ زیرا «خالد بن عبدالله» همان «خالد بن عبدالله بن عبدالرحمن» است که روایتش از «عبدالملك» در صحیح مسلم و ترمذی و نسائی ثابت شده است. و امّا روایت «عبدالله بن نمير» یعنی «أبوهشام عبدالله بن نمير الهمداني» تنها نزد مسلم و ابن ماجه قزوينی ثابت است. تهذيب الكمال: 18/ 323.
2) . «م»: «ابن أبيعيينة» بهجای: «ابن عيينة».
3) . «ح»: «كان» بهجای: «كاف».
أتى عبدالملك بآخر مثله لرميت بحديثه(1). وقال عبدالله بن أحمد بن حنبل عن أبيه: هذا حديث منكر، وعبدالملك ثقة <صدوق>.
وقال صالح بن أحمد عن أبيه: عبدالملك من الحفّاظ إلّا أنّه كان يخالف ابن جريج وابن جريج أثبت منه عندنا.
وقال الميموني عن أحمد: عبدالملك من عيون(2)الكوفيين.
وقال أميّة بن خالد: قلت لشعبة: ما لك لا تحدّث عن عبدالملك بن أبيسليمان وقد كان حسن الحديث؟ قال: من حسنها فررت.
وقال أبوزرعة الدمشقي: سمعت أحمد ويحيى يقولان: عبدالملك بن أبيسليمان ثقة.
وقال إسحاق بن منصور عن يحيى بن معين: ضعيف وهو أثبت في عطاء من قيس بن سعد(3).
وقال عثمان الدارمي: قلت لابن معين: أيّما أحبّ إليك عبدالملك بن أبيسليمان أو ابن جريج؟ قال: كلاهما ثقة <حجّة>.
وقال ابن عمّار الموصلي: ثقة حجّة.
وقال العجلي: ثقة ثبت في الحديث.
1) . «م»: «قد أنكره الناس عليه ولكن عبدالملك ثقة صدوق لا يردّ على مثله، قلت: تكلّم فيه شعبة؟ قال: نعم، قال شعبة: ولو جاء عبدالملك بآخر مثله لرميت بحديثه».
2) . «م»: «أعيان» بهجای: «عيون».
3) . «م»: «قيس بن سعيد»، «ح»: «قيس بن أبيسعيد»، آنچه در متن ثبت شد، صحیح است. بنگرید به: الجرح والتعديل لابن أبيحاتم: 5/ 367؛ تهذيب الكمال: 18/ 327.
(وقال يعقوب بن سفيان: ثنا أبونعيم، ثنا سفيان عن عبدالملك بنأبيسليمان: ثقة متقن فقيه). وقال يعقوب بن سفيان أيضاً: عبدالملك فزاري من أنفسهم ثقة.
وقال النسائي: ثقة.
قال أبوزرعة: لا بأس به.
قال الهيثم بن عدي: مات في ذي الحجّة سنة 145 وفيها أرّخه غير واحد. قلت: منهم ابن سعد وقال: كان ثقة مأموناً ثبتاً.
وقال الساجي: صدوق، روى عنه يحيى بن سعيد القطّان جزءً ضخماً(1).
(و) قال الترمذي: ثقة مأمون لا نعلم أحداً تكلّم فيه غير شعبة. وقال: قد كان حدّث شعبة عنه ثمّ تركه، ويقال: إنّه تركه لحديث الشفعة الذي تفرّد به.
وذكره ابن حبّان في الثقات وقال: ربما أخطأ وكان من خيار أهل الكوفة وحفّاظهم(2)والغالب على من يحفظ ويحدّث أن يهم، وليس من الإنصاف ترك حديث شيخ ثبت صحّت عدالته(3)بأوهام يهم فيها، والأولى فيه: قبول ما يروي الثبت(4)وترك ما صحّ أنّه وهم فيه ما لم يفحش، فمتى(5)غلب خطؤه على صوابه استحقّ التّرك.»(6)
انتهى.
فالحمد لله المُنْعم المنّان، حيث وَضَح وبان على أرباب الأسماع والأعيان، وأصحاب الحُلوم والأذهان، من رواية عبدالملك بن أبيسليمان، أنّ هذا الحديث الوَثيق البُنْيان، معتمد أهل الإتقان، ومستند ذوي الإمعان، العارفين بهذا الشأن والسابقين في ذاك المَيْدان، المشيّدين لتلك الأركان، المصيبين خصل السَّبَق في هذا الرهان، فالطاعن فيه محتقب للوزر والخُسْران، والمرتاب فيه منقلب بالإخفاق والحِرْمان، والمارق عنه زاهقٌ هالك مُهان، والجاحد له مقموع بمقامع الذلّ والخزي والهَوان، والله العاصم عن سلوك مسالك الريب والإدهان، وهو الواقي عن الإرتباك في شِباك الوهي والإيهان.
امّا روايت سليمان بن مهران الاسدى الكاهلى المعروف بالأعمش حديث ثقلين را، پس بسيارى از علما اثبات آن نمودهاند(1)،در اينجا اقتصار بر عبارت
1) . مسند ابن الجعد: 397 ح 2711؛ الطبقات الكبرى: 2/ 150؛ مسند أحمد: 17/ 211 - 212 ح 11131؛ فضائل الصحابة لأحمد: 2/ 779 ح 1383؛ المعرفة والتاريخ: 1/ 536 - 537؛ السنّة لابن أبيعاصم: 2/ 643 ح 1552 و 2/ 644 ح 1555؛ مسند أبييعلى الموصلي: 2/ 297 - 298 ح 1021؛ الشريعة للآجرّي: 5/ 2216 - 2217 ح 1702 - 1703 و 5/ 2221 - 2222 ح 1706؛ المعجم الكبير للطبراني: 3/ 63 ح 2679، 5/ 166 ح 4969 - 4970، 5/ 182 ح 5025؛ المخلّصیات: 2/ 88 - 89 ح 1091؛ المستدرك على الصحيحين: 3/ 118 ح 4576 و ...
صحيح ترمذى مىرود، وهي هذه:
«حدّثنا علي بن منذر الكوفي(1)، نا(2)محمّد بن فضيل، نا(3)الأعمش، عن عطيّة، عن أبيسعيد؛
والأعمش، عن حبيب بن أبيثابت، عن زيد بن أرقم (رضي الله عنهما) قالا(4):
قال رسول الله صلّى الله عليه وسلّم: إنّي تارك فيكم ما إن تمسّكتم به لن تضلّوا بعدي، أحدهما أعظم من الآخر: كتاب الله حبل ممدود من السماء إلى الأرض، وعترتي أهل بيتي، ولن يتفرّقا حتّى يردا عليّ الحوض، فانظروا كيف تخلفوني فيهما.
(قال:) هذا حديث حسن غريب.»(5)
و محتجب نماند كه اعمش از اكابر موثّقين رفيع المراتب و اعاظم مبجّلينغزير المناقب و اجلّهٔ ناسكين زهّاد و افاخم خاشعين عبّاد نزد سنّيه مىباشد(6).
1) . «م»: «المنذر كوفي».
2) . «م»: «حدّثنا».
3) . «م»: «قال: حدّثه» بهجای: «نا».
4) . «ح»: «قال».
5) . سنن الترمذي 5/ 663/3788 (باب في مناقب أهل بيت النبي صلّى الله عليه [وآله] وسلّم).
6) . بنگرید به: الطبقات الكبرى: 6/ 331 - 333 شمارۀ 2530؛ التاريخ الكبير للبخاري: 4/ 37 - 38 شمارۀ 1886؛ الثقات للعجلي: 204 - 207 شمارۀ 619؛ المعارف لابن قتيبة: 489 - 490؛ المعرفة والتاريخ: 2/ 634 - 637؛ الجرح والتعديل لابن أبيحاتم: 4/ 146 - 147 شمارۀ 630؛ تاريخ بغداد: 9/ 4 - 14 شمارۀ 4611؛ المنتظم في تاريخ الملوك والأمم: 8/ 112 - 114 شمارۀ 788؛ تهذيب الكمال: 12/ 76 - 91 شمارۀ 2570؛ تاريخ الإسلام: 3/ 883 - 888 شمارۀ 200.
ابوحاتم محمّد بن حبّان بستى در كتاب الثقات گفته:
«سليمان بن مهران الأعمش مولى بني كاهل. كنيته أبومحمّد. كان أبوه من سبي دنباوند(1). (وقد) رأى أنس بن مالك بواسط ومكّة، روى عنه شبيهاً بخمسين حديثاً ولم يسمع منه إلّا أحرفاً معدودة، وكان مدلّساً. أخرجناه في هذه الطبقة؛ لأنّ له لقناً وحفظاً(2)وإن لم يصحّ له سماع المسند من(3)أنس.
ولد في السنة التي قتل فيها حسين بن علي سنة إحدى وستّين، وقد قيل: إنّه ولد قبل مقتل الحسين بسنتين. وكان فيه دعابة. مات سنة ثمان وأربعين ومائة. وقد قالوا: سنة سبع وأربعين. وقد قيل: سنة خمس وأربعين.»(4)
و محمّد بن طاهر مقدسى در كتاب أسماء رجال الصحيحين گفته:
«سليمان بن مهران الكاهلي أبومحمّد الأعمش الأسدي مولاهم الكوفي. ويقال: أصله من طبرستان من قرية يقال لها: دباوند، جاء به أبوه حميلاً إلى الكوفة فاشتراه
رجل من بني كاهل من بني أسد فاعتقه.
سمع: أباصالح ذكوان، وأباوائل، وإبراهيم النخعي، ومجاهداً، ومسلماً البطين، والشعبي، وسعيد بن جبير، وزيد بن وهب عندهما؛ وأباسفيان، وإسماعيل بن رجاء، وعدي بن ثابت، وعبدالله بن مُرّة، وأباظبيان حصيناً، وسليمان بن مسهر، وأباحازم، وإبراهيم التيمي، وزياد بن الحصين، والحكم بن عتيبة، وأبارزين مسعوداً، وثابت بن عبيد، ومنذر الثوري، وسالم بن أبيالجعد، وتميم بن سلمة، وسعد بن عبيدة، ومسعود بن مالك، وخيثمة بن عبدالرحمن،وعبدالعزيز بن رفيع، وموسى بن عبدالله(1)، وعُمارة بن القَعقاع، وسلمة (بن كهيل)، والمختار بن صيفي، وأباعمرو الشيباني سعداً، ويحيى بن عبيد، وأبايحيى مولى جعدة، ومالك بن الحارث عند مسلم.
روى عنه: شعبة، والثوري، وابن عيينة، وأبومعاوية محمّد، وأبوعَوانة، وجَرير، وحفص بن غياث عندهما؛ وشيبان بن عبدالرحمان، وعيسى بن يونس، وجرير، وعلي بن مُسْهِر، وعبدالله بن نُمير، ووكيع، وأبوخالد، وعبثر(2)، وعبدالله بن إدريس، وأبان بن تغلب، وعمّار بن زريق(3)، وأُسامة <بن زيد>، وزهير، ومفضّل، ومحمّد بن
1) . «ح»: «موسى بن عبيدالله». صحیح: موسى بن عبدالله بن يزيد الأنصاري الخطمي. تهذيب الكمال: 12/ 80 و 29/ 94.
2) . «ح»: «عثير». صحیح: أبوزبيد عبثر بن القاسم الزبيدي. همان: 12/ 81 و 14/ 269.
3) . «م»: «عمّار بن رزيق» بهجای: «عمّار بن زريق». مزّی در تهذيب الكمال: 21/ 189: «عمّار بن رزيق»، و ذهبی در العبر: 1/ 178: «عمّار بن زريق» ضبط کردهاند.
فضيل(1)، وهُريم، وعبدة بن سليمان، وأبوالأحوص، ويحيى بن زكريا، ويزيد بن عبدالعزيز، ومحمّد بن بشر، وأسباط بن محمّد، ويعلى بن عبيد(2)، وقطبة بن عبدالعزيز، وأبوعبيدة بن معن، وأبوإسحاق الفزاري، ويحيى بن عبدالملك، وحميد بن عبدالرحمن، وسليمان بن قَرْم(3)، ويحيى بن عيسى عند مسلم.
قال عمرو بن علي: ولد عمر بن عبدالعزيز مقتل الحسين بن علي سنة إحدى وستّين وولد معه الأعمش، ومات سنة ثمان وأربعين ومائه.»(4)
و عبدالكريم بن محمّد سمعانى در أنساب گفته:
«الكاهلي: هذه النسبة إلى بني كاهل. والمنتسب إليه أبومحمّد سليمان بنمهران الأعمش الكاهلي من أئمّة الكوفة. كان أبوه من سبي دنباوند.
رأى أنس بن مالك بواسط ومكّة، روى عنه شبيهاً بخمسين حديثاً ولم يسمع منه إلّا أحرفاً معدودة. ولد في السنة التي قتل فيها حسين بن علي (رضي الله عنه) سنة ستݧّين، وقيل: إنّه ولد قبل مقتل الحسين بسنتين. وكانت فيه دعابة. مات سنة ثمان
1) . «م»: «محمّد بن فضل» بهجای: «محمّد بن فضيل». صحیح: محمّد بن فضيل بن غزوان الكوفي. تهذيب الكمال: 12/ 82 و 26/ 294.
2) . «ح»: «يعلى بن عبيدة». صحیح: يعلى بن عبيد بن أبيأُمية الطنافسي. همان: 12/ 82 و 32/ 389.
3) . «ح»: «سليمان القرم». مزّی در تهذیب الکمال میگوید: «سليمان بن قرم بن معاذ التميمي الضبّي، أبوداود النحوي. ومنهم من يقول: سليمان بن معاذ ينسبه إلى جدّه.» همان: 12/ 51.
4) . أسماء رجال الصحيحين (الجمع بين رجال الصحيحين): 1/ 179 - 180 شمارۀ 677.
وأربعين ومائة.»(1)
و عبدالغني بن عبدالواحد مقدسى در كتاب الكمال گفته:
«سليمان بن مهران أبومحمّد الأسدي الكاهلي الكوفي الأعمش، وكاهل هو ابن أسد بن خزيمة. يقال: أصله من طبرستان من قرية يقال لها: دنباوند(2)،
جاء به حميلاً إلى الكوفة فاشتراه رجل من بني أسد فاعتقه.
رأى أنس بن مالك، وروى عن عبدالله بن أبيأوفى(3)، ولم يثبت له من واحد منهما سماع.
وسمع: أباوائل، والمَعْرور بن سُوَيد، وزيد بن وهب الجُهَني، وأباصالح ذَكْوان، وسعيد بن جبير، ومجاهد بن جبر، وإبراهيم النخعي، وإبراهيم التيمي، وخَيْثَمة بن عبدالرحمن، وعبدالله بن مُرّة الخارفي، وعمرو بن مرّة الجَمَلي، والمنهال بن عمرو، ومنذر الثوري(4)، وأبارَزين مسعود بن مالك، وعبدالعزيز بن رفيع، وموسى بن عبدالله الخَطْمي،
1) . الأنساب: 11/ 32.
2) . «ح»: «دباوند».
3) . عبدالله بن أبيأوفى از صحابه است. ابن حجر عسقلانی در الإصابة في تمييز الصحابة: 4/ 16 شمارۀ 4573 میگوید: «عبدالله بن أبيأوفى، واسمه علقمة بن خالد بن الحارث بن أبيأسيد بن رفاعة بن ثعلبة بن هَوازن بن أسلم الأسلمي أبومعاوية، وقيل: أبوإبراهيم، وبه جزم البخاري، وقيل: أبومحمّد. له ولأبيه صحبة وشهد عبدالله الحديبية، وروى أحاديث شهيرة، ثمّ نزل الكوفة سنة ستّ أو سبع وثمانين، وجزم أبونعيم فيما رواه البخاري عنه سنة سبع، وكان آخر من مات بها من الصحابة، ويقال: مات سنة ثمانين».
4) . «ح»: «المنهال بن عمرو بن منذر الثوري».
وعُمارة بن عُمير، ويحيى بن عبيد البَهْراني أباعمرو، وأبايحيى مولى (آل) جعدة، ومالك بن الحارث، وتميم بن سلمة، وأباظَبْيان حُصَين بن جُندب، وإسماعيل بن رجاء الزبيدي، وسليمان بن مُسْهِر، وأباجُهْمة زياد بن الحصين، وعدي بن ثابت، وأباعمرو سعد بن إياس الشيباني، وسعد بن عبيدة، ويزيد الرقاشي، وحبيب بن أبيثابت، وسالم بن أبيالجعد، وأباحازم سلمان الأَشْجَعي، وعامراً الشعبي، وإسماعيل بن أبيخالد،وأباداود نُفَيع بن الحارث الأعمى، وأباسَبْرة النخعي، ومسلماً البَطين، وحَكيم بن جُبير، وعطيّة بن سعد، وثُمامة بن عُقْبة، وأباقيس الأودي، وأبان بن أبيعيّاش.
روى عنه: أبوإسحاق <السبيعي>، وسليمان التيمي، والحكم بن عُتيبة، وزُبيد الأيامي، وسهيل بن أبيصالح، والثوري، وشعبة، وأبومعاوية شَيْبان، وزائدة، وأبوإسحاق الفزاري، ويحيى بن زكريا بن أبيزائدة، وأبومعاوية الضرير، وعيسى بن يونس، ووكيع، وعبدالرحمن المُحاربي، ويحيى بن عيسى، وهُريم بن سفيان، وأسباط بن محمّد، وأبان بن تغلب، وعبثر بن القاسم أبوزبيد(1)، وزهير بن معاوية، وعبدالواحد بن زياد، وقُطْبة بن عبدالعزيز، وحفص بن غياث، وجرير بن عبدالحميد، وعَبْدة بن سليمان، وعبدالله بن إدريس، وأبوعبيدة بن معن، ويحيى بن عبدالملك بن أبيغنية(2)،
وإسماعيل بن أبيزكريا، وعلي بن مُسْهِر، ومحمّد ويعلى وعمر(1)
بنو عبيد، ويحيى القطّان، وأبوأُسامة حمّاد بن أُسامة، وجرير بن حازم، وعمّار بن زريق(2)، وسفيان بن عيينة، وأبونعيم الفضل بن دكين، وعبدالله بن نمير، وأبوخالد الأحمر، وأبويحيى الحِمّاني، ومحمّد بن فُضَيل، ومُفَضّل بن مُهَلْهِل.
أخبرنا أبوطاهر بركات بن إبراهيم، أنبا أبوالحسن علي بن أحمد بن منصور الغَسَّاني، أنبا أبونصر الحسين بن أحمد بن طَلّاب، أنبا أبوبكر محمّد بن أحمد بن عثمان بن أبيالحديد(3)، أنبا الحسن بن علي الشعراني، أنبا أبوصالح البصري شيخ قدم علينا قال: سمعت السَّري بن عاصم يقول: كنّا عند محمّد بن فضيل فسأله رجل أو سألته: يا أباعبدالرّحمن، الأعمش رأى أنس بن مالك؟فوقف، فقال: لا أدري(4). فقلت له: حدّثني عيسى بن يونس، عن الأعمش أنّه رأى أنس بن مالك يصلّي فلمّا رفع رأسه من الركوع استوى قائماً، فرأيت محمّد بن فضيل أعجبه ذلك وسرّ به.
وقال علي بن المديني: الأعمش عن أنس إنّما رآه يخضب.
وقال يحيى بن معين: كلّ ما روى الأعمش عن أنس، فهو مرسل.
وقال الخطيب: لم يسمع من أنس شيئاً مرفوعاً.
وقال أحمد بن جعفر المنادي(1): قد رأى الأعمش أنس بن مالك إلّا أنّه لم يسمع منه، وقد رأى أبابكرة الثقفي(2)وأخذ له بركابه، فقال له: يا بنيّ، إنّما أكرمت ربّك عزّ وجلّ.
قال إسحاق بن راشد: قال لي الزهري: (و) بالعراق أحد يحدّث؟ قلت: نعم، هل لك أن آتيك بحديث بعضهم؟ فقال لي: نعم. فجئته بحديث الأعمش، فجعل ينظر فيها ويقول: ما ظننت أنّ بالعراق من يحدّث مثل هذا! قال: قلت: وأزيدك، هو من مواليهم.
أخبرنا زيد بن الحسن، أنبأ عبدالرحمن بن محمّد، أنبأ أحمد بن علي بن ثابت(3)، أنبأ (حمزة بن) محمّد بن طاهر، أنبأ أحمد بن إبراهيم بن الحسن، ثنا عبدالله بن محمّد البغوي، حدّثني أحمد بن زهير قال: سمعت إبراهيم بن عَرْعَرة قال: سمعت يحيى القطّان إذا ذكر الأعمش قال: كان من النسّاك، وكان محافظاً على الصلاة في الجماعة وعلى الصفّ الأول.
قال يحيى: وهو علّامة الإسلام.
وبه ثنا أحمد بن علي، أنبأ ابن رزق(4)،
أنبأ عثمان بن أحمد، ثنا حنبل بن إسحاق، ثنا محمّد بن داود الحدّائي، ثنا عيسى بن يونس قال: لم نر نحن ولا القرن الذين كانوا قبلنا مثل الأعمش، وما رأيت الأغنياء والسلاطين عند أحد أحقرمنهم عند
الأعمش <مع فقره وحاجته>.
قال يحيى بن معين: كان جرير إذا حدّث عن الأعمش قال: هذا الديباج الخسرواني.
وكان شعبة إذا ذكر الأعمش قال: المصحف المصحف.
وقال عمرو بن علي: كان الأعمش يسمّى المصحف؛ من صدقه.
أخبرنا أبواليمن، أنبأ أبومنصور، أنبأ أبوبكر أحمد بن علي الحافظ، أنبأ البرقاني، أنبأ أبوالفضل بن حميرويه(1)، أنبأ الحسين بن إدريس قال: سمعت ابن عمّار يقول: ليس في المحدّثين أثبت من الأعمش ومنصور بن المعتمر وهو أفضل من الأعمش، والأعمش أعرف بالمسند وأكثر مسنداً منه.
وقال أحمد بن عبدالله العجلي: كان الأعمش ثقة، محدّث أهل الكوفة في زمانه، يقال: إنّه ظهر له أربعة آلاف حديث ولم يكن له كتاب، وكان يقرأ القرآن، رأس فيه، قرأ على يحيى بن وثاب -وكان فصيحاً- وكان أبوه من سبي الديلم، وكان مولى بني كاهل(2)، فخذ من بني أسد، وكان عسراً سيّئ الخلق، وكان لا يلحن حرفاً، وكان عالماً بالفرائض، ولم يكن في زمانه من طبقته أكثر حديثاً منه، وكان فيه تشيّع. ولم يختم(3)على الأعمش إلّا ثلاثة نفر: طلحة بن مُصرِّف وكان أفضل من الأعمش وأرفع سنّاً منه، وأبان بن تغلب النحوي، وأبوعبيدة بن معن بن عبدالرحمن. وروى عن أنس بن مالك حديثاً
واحداً في دخول الخلاء. ويقال: إنّ أبا الأعمش شهد قتل الحسين، وإنّ الأعمش ولد (يوم) قتل الحسين وذلك يوم عاشوراء سنة إحدى وستّين. وراح الأعمش إلى الجمعة وعليه فروة(1)
وقد قلب فروة(2)
جلدها على جلده وصوفها إلى خارج وعلى كتفه منديل الخوان مكان الرداء.
وقال شعبة: الأعمش أحبّ إليّ من عاصم. وقال شعبة أيضاً: ما شفاني أحد من(3)
الحديث ما شفاني الأعمش.وقال أبوزرعة: الأعمش إمام.
وقال هُشيم: ما رأيت بالكوفة أحداً أقرأ لكتاب الله عزّ وجلّ من الأعمش، ولا أجود حديثاً ولا أفهم ولا أسرع إجابة لما يسأل عنه <منه>.
وقال أبوحاتم: يحتجّ بحديثه.
وقال أبوعلي: له نحو ألف وثلاثمائة حديث.
وقال وكيع: كان الأعمش قريباً من سبعين سنة لم تفته التكبيرة الأُولى، واختلفت إليه قريباً من سنتين ما(4)رأيته يقضي ركعة.
أخبرنا زيد بن الحسن، أنبأ عبدالرحمن بن محمّد، أنبأ أبوبكر الحافظ، أخبرني الحسن بن علي الجوهري، أنبأ علي بن محمّد الورّاق، ثنا محمّد بن سويد الزيّات،
حدّثني أبويحيى الناقد، حدّثني محمّد بن خلف(1)التيمي قال: سمعت أبابكر بن عيّاش يقول: كنّا نسمّي الأعمش سند المحدّثين(2)، وكنّا نجيء إليه إذا فرغنا من الدوران، فيقول: عند من كنتم؟ فنقول: عند فلان، فيقول: طبل مخرق(3).
ويقول: عند من؟ فنقول: عند فلان، فيقول: طير طيّار(4). ويقول: عند من؟ فنقول: عند فلان، فيقول: دفّ. وكان يخرج إلينا شيئاً فنأكله. قال: فقلنا يوماً: لا يخرج إليكم الأعمش شيئاً إلّا أكلتموه. قال: فأخرج إلينا شيئاً فأكلناه، وأخرج فأكلناه، فدخل فأخرج فتيتاً(5)فشربناه، فدخل فأخرج إجّانة صغيرة وقتّاً فقال: فعل الله بكم وفعل، أكلتم قوتي وقوت امرأتي، و(شربتم) فتيتها(6)!
هذا كلوه(7)
علف الشاة. قال: فمكثنا ثلاثين يوماً لا نكلّمه(8)فزعاً(9)
منه حتّى كلّمنا إنساناً عطّاراً كان يجلس إليه، فكلّمه لنا.
قال أبونعيم: مات الأعمش وهو ابن ثمان وثمانين، وولد سنة ستّين، وماتسنة ثمان وأربعين ومائة في ربيع الأول بعد منصور بستّ عشرة سنة.
وقال العجلي: مات سنة تسع وأربعين ومائة، وكان ثقة ثبتاً في الحديث. وقال في موضع آخر: سنة ثمان.
قال الخطيب: الصحيح أنّه مات سنة ثمان وأربعين ومائة.
<و> روى له الجماعة.»(1)
و ابن خلّكان در وفيات الأعيان گفته:
«أبومحمّد سليمان بن مهران مولى بني كاهل من ولد أسد، المعروف بالأعمش، الكوفي الإمام (المشهور).
كان ثقة عالماً فاضلاً، وكان أبوه من دُنْباوَند، وقدم الكوفة وامرأته حامل بالأعمش فولدته بها. قال السمعاني: وهو لا يعرف بهذه النسبة بل يعرف بالكوفي. وكان يقارن بالزهري في الحجاز. ورأى أنس.(2)
وروى عن عبدالله بن أبيأوفى حديثاً واحداً، ولقي كبار التابعين (رضي الله عنهم).
وروى عنه: سفيان الثوري، وشعبة بن الحجّاج، وحفص بن غياث، وخلق كثير من جلّة العلماء.(3)
«وكان الأعمش يقول: إن كان بيننا وبين أصحاب رسول الله صلّى الله عليه وسلّم ستر. قال أبوعبدالله أحمد بن حنبل رحمه الله تعالى: صدق، هكذا كان، وقد رأى أصحاب النبيّ صلّى الله عليه وسلّم. وقال عيسى بن يونس: لم نر نحن والقرن الذي قبلنا مثل الأعمش، ما رأيت الأغنياء والسلاطين عند أحد أحقر منهم عند الأعمش مع فقره وحاجته.
حدّث محمّد بن جرير، قال عيسى بن موسى لابن أبيليلى: اجمع الفقهاء، قال: فجمعهم، فجاء الأعمش في جبّة وفرو وقد ربط وسطه بشريط، فأبطأوا فقام الأعمش فقال: إن أردتم أن تعطونا شيئاً، وإلّا فخلّوا سبيلنا. فقال عيسى المذكور: قلت لك تأتي بالفقهاء فتجيء بهذا؟! فقال: هذا سيّدنا، هذا الأعمش.
حدّثنا أحمد بن علي بن ثابت بإسناد له عن وكيع: كان الأعمش قريباً من سبعين سنة لم تفته التكبيرة الأُولى، واختلفت إليه أكثر من ستّين سنة فما رأيته يقضي ركعة. وقال الأعمش: كنت آتي مجاهداً فيقول: لو كنت أطيق المشي لأتيتك.
وجرى بينه وبين زوجته كلام، وكان يأتيه رجل يقال له أبوليلى، مكفوف فصيح يتكلّم بالإعراب يتطلّب الحديث منه، فقال: يا أباليلى، امرأتي نشزت عليّ وأنا أحبّ أن تدخل عليها فتخبرها مكاني من الناس وموضعي عندهم، فدخل عليها وكانت من أجمل أهل الكوفة، فقال: يا هنتاه! إنّ الله قد أحسن قسمك، هذا شيخنا وسيّدنا وعنه نأخذ أصل ديننا وحلالنا وحرامنا، فلا يغرنّك عموشة عينيه ولا حموشة ساقيه، فغضب الأعمش وقال: يا أعمى يا خبيث! أعمى الله قلبك كما أعمى عينيك، قد أخبرتها بعيوبي كلّها، اخرج من بيتي. وأراد إبراهيم النخعي أن يماشيه فقال الأعمش: إنّ الناس إذا رأونا معاً قالوا: أعور وأعمش، قال النخعي: وما عليك أن نؤجر ويأثموا؟ فقال له الأعمش: وما عليك أن يسلموا ونسلم؟
و جاء رجل يطلبه في منزله ووصل وقد خرج مع امرأته إلى المسجد، فجاء فوجدهما في الطريق فقال: أيّكما الأعمش؟ فقال الأعمش: هذه، وأشار إلى المرأة.
و دخل الحمّام يوماً وجاء رجل حاسر، فقال له الرجل: متى ذهب بصرك؟ فقال: مذ بدتعورتك.
قال محمّد بن حميد، حدّثنا جرير قال: جئنا الأعمش يوماً فوجدناه قاعداً في ناحية فجلسنا في ناحية أُخرى وفي الموضع خليج من ماء المطر، فجاء الأعمش رجلٌ عليه سواد، فلمّا بصر بالأعمش وعليه فروة حقيرة قال: قم فعبّرني هذا الخليج، وجذب يده وأقامه وركبه وقال: <سُبْحانَ الَّذي سَخَّرَ لَنا هذا وما كُنَّا لَهُ مُقْرِنين> [الزخرف: 13] فمضى به الأعمش حتّى توسّط به الخليج، فرمى به وقال: <رَبِّ أَنْزِلْني مُنْزَلاً مُبارَكاً وأَنْتَ خَيْرُ الْمُنْزِلين> [المؤمنون: 29] ثمّ خرج وترك الأسود يخبط في الماء.
وكان الأعمش إذا رأى ثقيلاً قال: كم غرضك تقيم في هذه البلدة؟».
1) . الكمال في أسماء الرجال: 5/ 304 - 309 شمارۀ 3071.
2) . «م» + : «رأى أنس بن مالك رضي الله عنه وكلّمه، ولكنّه لم يرزق السماع عليه، وما يرويه عن أنس فهو إرسال أخذه عن أصحاب أنس. ورأى أبابكرة الثقفي وأخذ بركابه فقال له: يا بنيّ إنّما أكرمت ربّك. سمع داود بن سويد، وأباوائل، وإبراهيم التميمي [صح: التيمي]، وسعيد بن جبير، ومجاهداً، والنخعي».
3) . «م» + برخی از نسخ وفيات الأعيان:
وكان لطيف الخلق مزّاحاً، جاءه أصحاب الحديث يوماً ليسمعوا عليه، فخرج إليهم وقال: لولا أنّ في منزلي من هو أبغض إليّ منكم ما خرجت إليكم.
<وجرى بينه وبين زوجته يوماً كلام، فدعا رجلاً ليصلح بينهما، فقال لها الرجل: لا تنظري إلى عمش عينيه وحموشة ساقيه؛ فإنّه إمام وله قدر. فقال له: أخزاك الله! ما أردت إلّا أن تعرّفها عيوبي.>
وقال له داود بن عمر الحائك: ما تقول في الصلاة خلف الحائك؟ فقال: لا بأس بها على غير وضوء. فقال: ما تقول في شهادة الحائك؟ فقال: تقبل مع عدلين.ويقال: إنّ الإمام أباحنيفة رضي الله عنه عاده يوماً في مرضه، فطوّل القعود عنده، فلمّا عزم على القيام قال له: ما أراني(1)إلّا ثقلت عليك، فقال: والله إنّك لثقيل(2)عليّ وأنت في بيتك. وعاده أيضاً جماعة، فأطالوا الجلوس عنده فضجر منهم فأخذ وسادته
وقام وقال: شفى الله مريضكم بالعافية. وقيل عنده يوماً: قال صلّى الله عليه وسلّم: من نام عن قيام الليل بال الشيطان في أذنه، فقال: ما عمشت عيني إلّا من بول الشيطان في أذني. وكانت له نوادر كثيرة.
وقال أبومعاوية الضرير: بعث هشام بن عبدالملك إلى الأعمش أن اكتب لي مناقب عثمان ومساوئ علي، فأخذ الأعمش القرطاس وأدخلها في فم شاة فلاكتها(1)، وقال لرسوله: قل له هذا جوابك. فقال له الرسول: إنّه قد آلى أن يقتلني إن لم آته بجوابك. وتحمّل عليه بإخوانه، فقالوا له: يا أبامحمّد! نجّه(2)من القتل، فلمّا ألحّوا عليه كتب له:
بسم الله الرحمن الرحيم، أمّا بعد، يا أميرالمؤمنين! فلو كانت لعثمان رضي الله عنه مناقب أهل الأرض ما نفعتك، ولو كان لعلي رضي الله (عنه) مساوئ أهل الأرض ما ضرّتك، فعليك بخويصّة(3)نفسك والسلام.(4)
إنّا نعزيك لا أنا على ثقة*** فلا المعزّى بباق بعد ميّته
من البقاء ولكن سنّة الدين*** و لا المعزّي وإن عاشا إلى حين»
ومولده سنة ستّين للهجرة. وقيل: إنّه ولد يوم مقتل الحسين رضي الله عنه وذلك يوم عاشوراء سنة إحدى وستّين، وكان أبوه حاضراً مقتل الحسين. وعدّه ابن قتيبة في
كتاب المعارف في جملة من حملت به أمّه سبعة أشهر. وتوفّي في سنة ثمان وأربعين ومائة في شهر ربيع الأوّل. وقيل: سنة سبع وأربعين. وقيل: سنة تسع وأربعين رحمه الله تعالى.
وقال زائدة بن قدامة: تبعت الأعمش يوماً فأتى المقابر فدخل في قبرمحفور(1)فاضطجع فيه ثمّ خرج منه وهو ينفض التراب عن رأسه ويقول: واضيق مسكناه!
ودُنْبَاوَنْد -بضمّ الدال المهملة وسكون النون وفتح الباء الموحّدة وبعد الألف واو مفتوحة ثمّ نون ساكنة وبعدها دال مهملة- وهي ناحية من رستاق الري في الجبال، وبعضهم يقول: دماوند، والأوّل أصحّ وقد تقدّم ذكرها قبل هذا.»(2)
و علّامه ذهبى در تذكرة الحفّاظ گفته:
«الأعمش، الحافظ، الثقة، شيخ الإسلام، أبومحمّد، سليمان بن مهران الأسدي الكاهلي مولاهم، الكوفي، أصله (من) بلاد الري.
رأى أنس بن مالك وحفظ عنه. وروى <عنه، و> عن: ابن أبيأوفى، وأبيوائل، وزِرّ، وأبيعمرو الشيباني، والمَعْرور بن سُويد، وإبراهيم النخعي، وخلق كثير. وعنه: شعبة، والسفيانان، وزائدة، ووكيع، وعبيدالله بن موسى، ويعلى بن عبيد، وأبونعيم، وخلائق.
قال ابن المديني: له نحو من ألف وثلاثمائة حديث.
وقال ابن عيينة(1): كان أقرؤهم الأعمش(2)لكتاب الله وأحفظهم للحديث وأعلمهم بالفرائض.
وقال الفلّاس: كان الأعمش يسمّى المصحف؛ من صدقه.
وقال يحيى القطّان: الأعمش علّامة الإسلام.
وقال الخريبي(3): ما خلف الأعمش أعبد منه لله.
وقال وكيع: بقي الأعمش قريباً من سبعين سنة لم تفته التكبيرة الأُولى.
وسيرة الأعمش يطول شرحها وهي مذكورة في تاريخي الكبير وفي طبقات القرّاء، ويقع عواليه في صحيح البخاري وفي جزء ابن عرفة وابن الفرات والغيلانيات. وكان رأساً في العلم النافع والعمل الصالح.
توفّي في ربيع الأوّل سنة ثمان وأربعين ومائة، وله سبع وثمانون سنةرحمه الله تعالى.»(4)
و نيز ذهبى در كاشف گفته:
«سليمان بن مهران أبومحمّد الكاهلي الأعمش، أحد الأعلام، عن: ابن أبيأوفى، وزِرّ، وأبيوائل، وعنه: شعبة، ووكيع. قال ابن المديني: له ألف وثلاثمائة حديث. عاش
ثمانياً وثمانين سنة. وقال أبونعيم: مات في ربيع الأوّل سنة 148.»(1)
و نيز ذهبى در عبر در وقائع سنهٔ ثمان وأربعين ومائه گفته:
«وفي ربيع الأوّل توفّي الإمام أبومحمّد سليمان بن مهران الأسدي الكاهلي مولاهم الأعمش. روى عن أبيوائل، وابن أبيأوفى(2)، والكبار. وكان محدّث الكوفة وعالمها.
قال ابن المديني: للأعمش نحو ألف وثلاثمائة حديث.
وقال ابن عيينة: كان أقرأهم لكتاب الله وأعلمهم بالفرائض وأحفظهم للحديث.
قال يحيى القطّان: هو علّامة الإسلام.
وقال وكيع: بقي الأعمش قريباً من (سبعين) سنة لم تفته التكبيرة الأُولى.
قال الخريبي: ما خلف أعبد منه.»(3)
و يافعى در مرآة الجنان در وقائع سنهٔ ثمان وأربعين ومائه گفته:
«وفيها (توفّي) الإمام محدّث الكوفة(4)وعالمها: أبومحمّد سليمان بن مهران الأسدي الكاهلي مولاهم الأعمش. روى عن ابن أبيأوفى، وأبيوائل، والكبار.
قال يحيى القطّان: هو علّامة الإسلام.
وقال وكيع: بقي الأعمش قريباً من سبعين سنة لم تفته التكبيرة الأُولى.
وقال غيره: الأعمش الكوفي الإمام المشهور كان ثقةً عالماً فاضلاً.
وقال السمعاني: كان يقارن(1)بالزهري في الحجاز، ورأى أنس بن مالك رضي الله (تعالى) عنه وكلّمه لكنّه لم يسمع عليه، وما يرويه عنه فهو إرسال أخذه عن أصحابه، ولقي كبار التابعين. وروى عنه: سفيان الثوري، وشعبة بن الحجّاج، وحفص بن غياث، وخلق كثير من جلّة العلماء.
وكان لطيف الخلق، مزّاحاً، جاءه أصحاب الحديث يوماً ليسمعوا عليه، فخرج إليهم وقال: لولا أنّ في منزلي من هو أبغض إليّ منكم ما خرجت (إليكم).
وجرى بينه وبين زوجته كلام يوماً، فدعا رجلاً ليصلح بينهما، فقال لها الرجل: لا تنظرين إلى عموشة عينيه وحموشة(2)ساقيه؛ فإنّه إمام وله قدر. فقال له: ما أردت إلّا أن تعرّفها عيوبي.
وقال له داود بن عمر الحائك: ما تقول في شهادة الحائك؟ فقال: تقبل مع عدلين.
وعاده جماعة في مرضه فأطالوا الجلوس عنده، فأخذ وسادته وقام وقال: شفى الله مريضكم بالعافية.
وقيل يوماً عنده(3): قال صلّى الله عليه وسلّم: من نام عن قيام الليل بال الشيطان في أذنه. فقال: ما عمشت عيني إلّا من بول الشيطان في أذني.
وقال أبومعاوية الضرير: بعث إليه هشام بن عبدالملك أن اكتب إليّ مناقب
عثمان ومساوئ علي، فأخذ الأعمش القرطاس وأدخله في فم شاة فلاكته، وقال لرسوله(1): قل له: هذا جوابك. فقال له الرسول: إنّه (قد) آلى أن يقتلني إن لم آته بجوابك. وتحمّل عليه بإخوانه، فقالوا له: يا أبامحمّد، نجّه من القتل، فلمّا ألحّوا إليه كتب:
بسم الله الرحمن الرحيم، أمّا بعد، فلو كانت لعثمان مناقب أهل الأرض ما نفعتك، ولو كانت لعليّ مساوئ أهل الأرض ما ضرّتك، فعليك بخويصّة نفسك، والسلام.
وقيل: إنّه ولد يوم قتل الحسين رضي الله عنه يوم عاشوراء سنة إحدىوستّين.»(2)
و ولىالدين خطيب در أسماء رجال مشكاة گفته:
«الأعمش اسمه: سليمان بن مهران الكاهلي الأسدي مولى بني كاهل بطن من بني أسد خزيمة.
ولد سنة ستّين بأرض الري، فجيء به حميلاً إلى الكوفة، فاشتراه رجل من بني كاهل فاعتقه. وهو أحد الأعلام المشهورين بعلم الحديث والقراءة، وعليه مدار أكثر الكوفيين. روى عنه خلق كثير.
مات سنة ثمان وأربعين ومائة.»(3)
و ابن حجر عسقلانى در تهذيب التهذيب گفته:
«سليمان بن مهران الأسدي الكاهلي مولاهم أبومحمّد الكوفي الأعمش، يقال:
أصله من طبرستان، وولد بالكوفة.
وروى عن: أنس -ولم يثبت له منه سماع-، و (عبدالله) بن أبيأوفى -يقال: إنّه مرسل-، وزيد بن وهب، وأبيوائل(1)، وابن عمرو الشيباني، وقيس بن أبيحازم، وإسماعيل بن رجاء، وأبيصَخْرة جامع بن شدّاد، وأبيظبيان(2)ابن جندب، وخيثمة بن عبدالرحمن الجعفي، وسعد بن عبيدة، وابن حازم(3)الأشجعي، وسليمان بن مسهر، وطلحة بن مُصرِّف، وأبيسفيان طلحة بن نافع، وعامر الشعبي، وإبراهيم النخعي، وعبدالله بن مُرّة، وعبدالعزيز بن رفيع، <و> عبدالملك بن عمير، وعَدي بن ثابت، وعُمارة بن عمير(4)، وعُمارة بن القَعْقاع، ومجاهد بن جبر، وأبيالضُّحى، ومنذر الثوري، وهلال بن يساف، وخلق كثير.
وعنه: الحكم بن عُتيبة، وزبيد اليامي، وأبوإسحاق السبيعي وهو من شيوخه، وسليمان التيمي، وسهيل بن أبيصالح وهو من أقرانه، ومحمّد بن واسع، وشعبة، والسفيانان، وإبراهيم بن طهمان، وجرير بن أبيحازم،وأبوإسحاق الفزاري، وإسرائيل، وزائدة، وأبوبكر بن عيّاش، وشيبان النحوي، وعبدالله بن إدريس، وابن المبارك، وابن نمير، والخريبي(5)، وعيسى بن يونس، وفضيل بن عياض، ومحمّد بن عبدالرحمن
الطفاوي، وهشيم، وأبوشهاب الحنّاط(1)، وخلائق، من أواخرهم أبونعيم وعبدالله بن موسى.
قال ابن المديني: لم يسمع عن أنس، إنّما رآه يخضب ورآه يصلّي.
وقال ابن معين: كلّ ما روى الأعمش عن أنس، مرسل.
وقال أبوحاتم: لم يسمع من ابن أبيأوفى ولا من عكرمة.
وقال ابن المنادي: قد رأى أنس بن مالك إلّا أنّه لم يسمع منه، ورأى أبابكرة الثقفي وأخذ له بركابه، فقال له: يا بنيّ، إنّما أكرمت ربّك.
وقال وكيع عن الأعمش: رأيت أنس بن مالك وما منعني أن أسمع منه إلّا استغنائي بأصحابي.
وقال ابن المديني: حفظ العلم على أمّة محمّد صلّى الله عليه وسلّم (ستّة:) عمرو بن دينار بمكّة، والزهري بالمدينه، وأبوإسحاق السبيعي والأعمش بالكوفة، وقتادة ويحيى بن أبيكثير بالبصرة.
وقال أبوبكر بن عيّاش عن مغيرة: لمّا مات إبراهيم اختلفنا إلى الأعمش في الفرائض.
وقال هشيم: ما رأيت بالكوفة أحداً آخذ(2)لكتاب الله منه.
وقال ابن عيينة: سبق الأعمش أصحابه بأربع، كان أقرأهم للقرآن وأحفظهم للحديث وأعلمهم بالفرائض وذكر خصلة أُخرى.
وقال يحيى بن معين: كان جرير إذا حدّث عن الأعمش قال: هذا الديباج الخسرواني.
وقال شعبة: ما شفاني أحد في الحديث ما شفاني الأعمش.
وقال عبدالله بن داود الخريبي: كان شعبة إذا ذكر الأعمش قال: المصحف (المصحف).
وقال عمرو بن علي: كان الأعمش يسمّى المصحف؛ لصدقه.
وقال ابن عمّار: ليس في المحدّثين أثبت من الأعمش، ومنصور ثبت أيضاًإلّا أنّ الأعمش أعرف بالمسند منه.
وقال العجلي: كان ثقة ثبتاً في الحديث، وكان محدّث أهل الكوفة في زمانه ولم يكن له كتاب، وكان رأساً(1)في القرآن، عسراً، سيّئ الخلق، عالماً بالفرائض، وكان لا يلحن حرفاً، وكان فيه تشيّع، ويقال: إنّ الأعمش ولد يوم قتل الحسين وذلك يوم عاشوراء سنة 61.
وقال عيسى بن يونس: لم نر مثل الأعمش(2)، ولارأيت الأغنياء والسلاطين عند أحد أحقر(3)منهم عند الأعمش مع فقره وحاجته.
وقال يحيى بن سعيد القطّان: كان من النسّاك وهو علّامة الإسلام.
وقال وكيع: اختلفت إليه قريباً من سنتين ما رأيته يقضي ركعة، وكان قريباً من
سبعين سنة لم تفته التكبيرة الأُولى.
وقال الخريبي: مات يوم مات وما خلف أحداً من الناس أعبد منه وكان صاحب سنّة.
وقال ابن معين: ثقة.
وقال النسائي: ثقة ثبت.
وقال أبوعوانة وغيره: مات سنة 147، وقال أبونعيم: مات سليمان 148(1)في ربيع الأوّل وهو ابن 88 سنة، وفيها أرّخه غير واحد.
إلى أن قال ابن حجر:
وحكى الحاكم عن ابن معين أنّه قال: أجود الأسانيد: الأعمش عن إبراهيم عن علقمة عن عبدالله. فقال له إنسان: الأعمش مثل الزهري؟ فقال: تريد(2)من الأعمش أن يكون مثل الزهري! الزهري يرى العرض والإجازة ويعمل لبني أُميّة، والأعمش فقير صبور مجانب للسلطان ورع عالم بالقرآن.
وقال الخليلي: رأى أنساً ولم يرزق السماع منه، وما يرويه عن أنس ففيه إرسال.
وقول ابن المنادي الذي سلف: أنّ الأعمش أخذ بركاب أبيبكرة الثقفيغلط فاحش؛ لأنّ الأعمش ولد إمّا سنة 61 أو سنة 59 على الخلف في ذلك، وأبوبكرة مات سنة إحدى أو اثنتين وخمسين، فكيف يتهيّأ أن يأخذ بركاب من مات قبل مولده بعشر سنين أو نحوها؟! وكأنّه كان -والله أعلم- أخذ بركاب ابن أبيبكرة فسقطت ابن وثبت
الباقي، وإنّي لأتعجّب من المؤلّف مع حفظه ونقده كيف خفي عليه هذا؟!»(1)
و جلالالدين سيوطى در طبقات الحفّاظ گفته:
«سليمان بن مهران الأعمش الأسدي الكاهلي مولاهم أبومحمّد الكوفي، أحد الأعلام.
رأى أنساً، وأبابكرة. وروى عن: عبدالله بن أبيأوفى، وزيد بن وهب، وأبيوائل، وزِرّ بن حُبيش، ومجاهد وخلق. وعنه: أبوحنيفة، وأبوإسحاق السبيعي، وشعبة، والسفيانان، وخلائق.
قال ابن المديني: حفظ العلم على أُمّة محمّد صلّى الله عليه وسلّم بالكوفة: أبوإسحاق السبيعي والأعمش.
وقال العجلي: كان ثقةً ثبتاً في الحديث، وكان محدّث أهل الكوفة في زمانه.
وقال وكيع: كان لأعمش قريباً من سبعين سنة لم تفته التكبيرة الأُولى.
مات سنة ثمان وأربعين ومائة، وهو ابن ثمان وثمانين سنة.»(2)
و عبدالوهّاب شعرانى در لواقح الأنوار گفته:
«ومنهم: سليمان بن مهران الأعمش <رضي الله تعالى عنه> كان الأغنياء والسلاطين يكونون في مجلسه أحقر الحاضرين، وهو مع ذلك محتاج إلى رغيف. وكان يقول: نقض العهد <وفاء بالعهد> لمن ليس له عهد. وكان إذا قام من النوم فلم يصب ماءً وضع يده على الجدار، فتيمّم حتّى يجد الماء؛ محافظة على الطهارة. وكان يقول:
أخاف أن أموت على غير وضوء؛ فإنّ الموت يأتي على غير ميعاد.
ومكث قريباً من سبعين سنة لم تفته التكبيرة الأُولى. وكان يقول: أ ما يخشى أحدكم إذا عصى الله تعالى أن يثور من تلك المعصية دخان يسوّد وجههبين الناس؟! وكان <رضي الله عنه> يقول: إذا فسد الناس أُمّر عليهم شرارهم. وكان يقول: إذا أنا متّ فلا تعلموا بي أحداً واذهبوا بي إلى ربّي فاطرحوني في اللحد؛ فإنّي أحقر من أن يمشي أحد في جنازتي. وكان <رضي الله عنه> يقول: والله لو كانت نفسي في يدي لطرحتها في الحشّ <رضي الله تعالى عنه>.»(1)
و شيخ عبدالحقّ دهلوى در رجال مشكاة گفته:
«الأعمش: هو أبومحمّد سليمان بن مهران الأعمش الكاهلي الأسدي الكوفي مولى بني كاهل بطن من أسد خزيمة.
ولد سنة ستّين بأرض الري، وقيل: أصله من طبرستان، فجيء به حميلاً إلى الكوفة، فاشتراه رجل من بني كاهل فاعتقه.
رأى أنس بن مالك ويقال: إنّه سمع منه شيئاً. وقال يحيى: ما روى الأعمش عن أنس فهو مرسل. وروى عن: عبدالله بن أبيأوفى، وأبيوائل مرسلاً، وسمع خلقاً من التابعين. وروى عنه: النخعي، وشعبة، ووكيع، والثوري، وابن عيينة.
وهو أحد الأعلام المشهورين بعلم الحديث والقراءة، وعليه مدار الكوفيين.
1) . لواقح الأنوار (الطبقات الكبرى): 1/ 84 شمارۀ 78.
قال صدقة بن عبدالرحمن: ما أحد أعلم بحديث ابن مسعود من الأعمش.
قال ابن المديني: له ألف وثلاثمائة حديث.
وقال يحيى بن معين: كان جرير إذا حدّث عن الأعمش قال: هذا الديباج الخسرواني.
وقال أحمد: ما شفاني أحد في الحديث ما شفاني الأعمش.
ويقال: إنّ أبا الأعمش شهد قتل الحسين رضي الله عنه وإنّ الأعمش ولد يوم قتل الحسين رضي الله عنه.
قال العجلي: كان أعلم الناس بالفرائض وكان فيه تشيّع.
وقال عيسى بن يونس: لم نر نحن ولا القرن الذي قبلنا مثل الأعمش، وما رأيت الأغنياء والسلاطين عند أحد أحقر منهم عند الأعمش مع فقره وحاجته.
وقال يحيى بن القطّان: هو علّامة الإسلام.
وقال وكيع: كان الأعمش قريباً من سبعين سنة لم تفته التكبيرة الأُولى.
وقال ابن خلف: كان سيّد المحدّثين.
وقال النسائي: ثقة ثبت وله مناقب رحمه الله.»(1)
فهذا سليمان بن مهران الأعمش، قد أغاظ بروايته قلوبَ أهل البغي وأحمش، وأسبل على أبصارهم ظلاماً تحندس في أيهمه وأغطش، وذرّ القذى في أعين كلّ معتام منهم أعشى أو أخفش، فانقشعت بحمد الله تلميعات كلّ من نمق لضلاله وبرقش(2)، وانحسرت تخديعات كلّ من نمنم بتزويره ورقش، وانقطت آمال كلّ من وكر الشيطان في صدره فعشش، وانخزلت أغمال كلّ من وغر الشنآن في قلبه فأفحش.
امّا روايت محمّد بن اسحاق بن يسار المدنى حديث ثقلين را، پس علّامه ابن منظور انصارى افريقى در لسان العرب در لغت عترت گفته:
«وقال الأزهري رحمه الله: وفي حديث زيد بن ثابت قال:
قال رسول الله صلّى الله عليه وسلّم: إنّي تارك فيكم الثقلين خلفي: كتاب الله وعترتي، فإنّهما لن يتفرّقا حتّى يردا عليّ الحوض.
وقال: قال محمّد بن إسحاق: هذا حديث صحيح ورفعه نحو(ه) زيد بن أرقم وأبوسعيد الخدري، وفي بعضها: إنّي تارك فيكم الثقلين: كتاب الله وعترتي أهل بيتي. فجعل العترة أهل البيت.»(1)
و علّامه محمّد بن اسحاق يگانهٔ آفاق و محرز محامد مبهرة الاتساق و مقتنى مفاخر زاهرة الائتلاق نزد اين حضرات مىباشد(2).
1) . لسان العرب: 4/ 538. وانظر: تهذيب اللغة: 2/ 157.
2) . بنگرید به: الطبقات الكبرى: 5/ 450 - 451 شمارۀ 1325؛ التاريخ الكبير للبخاري: 1/ 40 شمارۀ 61؛ الثقات للعجلي: 400 شمارۀ 1433؛ المعارف لابن قتيبة: 1/ 491 - 492؛ الجرح والتعديل لابن أبيحاتم: 7/ 191 - 194 شمارۀ 1087؛ تاريخ بغداد: 1/ 230 - 249 شمارۀ 51؛ المنتظم في تاريخ الملوك والأُمم: 8/ 157 - 159 شمارۀ 814؛ تاريخ الإسلام: 4/ 193 - 198 شمارۀ 326؛ سير أعلام النبلاء: 7/ 33 - 55 شمارۀ 15.
ابوحاتم محمّد بن حبّان بستى در كتاب الثقات گفته:
«محمّد بن إسحاق بن يسار مولى عبدالله بن قيس بن مخرمة القرشي من أهل المدينة، كنيته أبوبكر، وكان جدّه من سبي عين التمر، وهو أوّل سبي دخل المدينة من العراق.
يروي عن: الزهري، ونافع. روى عنه: الثوري، وشعبة، والناس.
مات سنة إحدى أو اثنتين وخمسين ومائة ببغداد، وقد قيل: سنة خمسين ومائة. له أخوان: أبوبكر وعمر ابنا إسحاق(1).
و(قد) تكلّم في ابن إسحاق رجلان: هشام بن عروة ومالك بن أنس؛ فأمّا هشام بن عروة فحدّثني (محمّد بن) زياد الزيادي، (قال:) ثنا ابن أبيشيبة، (قال:) ثنا علي بن المديني، قال: سمعت يحيى (بن سعيد) القطّان، يقول: قلت لهشام بن عروة: إنّ ابن إسحاق يحدّث عن فاطمة بنت المنذر، قال: وهل كان يصل إليها؟! قال أبوحاتم (رضي الله عنه): هذا الذي قاله(2)
هشام (بن عروة) ليس ممّا يجرح به الإنسان في الحديث، وذلك أنّ التابعين مثل الأسود وعلقمة من أهل العراق، وأبيسلمة وعطاء ودونهما من أهل الحجار، قد سمعوا من عائشة من غير أن ينظروا إليها <بعد أن> سمعوا صوتها، وقبل الناس أخبارهم من غير أن يصل أحد(هم) إليها حتّى ينظر إليها عياناً، فكذلك(3)ابن إسحاق، كان يسمع من فاطمة والستر بينهما مسبل أو بينهما حائل من حيث يسمع
كلامها، فهذا سماع صحيح، والقادح فيه (بهذا) غير منصف.
وأمّا مالك، فإنّه كان ذلك منه مرّة (واحدة) ثمّ عاد له إلى ما يجب(1)، وذاك أنّه لم يكن بالحجاز أحد أعلم بأنساب الناس وأيّامهم من محمّد بن إسحاق، وكان يزعم أنّ مالكاً من موالي ذي أصبح(2)وكان مالك يزعم أنّه من أنفسهم، فوقع بينهما لهذا مفاوضة، فلمّا صنّف مالك الموطّأ، قال ابن اسحاق: ائتوني به فإنّي بيطاره، فنقل ذلك إلى مالك فقال:(3)هذا دجّال من الدجاجلة، يروي عناليهود. وكان بينهم ما يكون بين الناس حتّى عزم محمّد بن إسحاق على الخروج إلى العراق فتصالحا حينئذ و(4)أعطاه مالك عند الوداع خمسين ديناراً ثمن(5)ثمرته تلك السنة. ولم يكن يقدح مالك فيه(6)من أجل الحديث، إنّما كان ينكر عليه تتبّعه غزوات النبي صلّى الله عليه وسلّم عن أولاد اليهود الذين أسلموا أو(7)حفظوا قصّة خيبر وقريظة والنضير وما أشبهها من الغزوات عن أسلافهم، وكان ابن إسحاق يتتبّع هذا عنهم ليعلم من غير أن يحتجّ بهم، وكان مالك لا يرى الرواية إلّا عن متقن صدوق فاضل يحسن ما يروي ويدري ما يحدّث.
حدّثني محمّد بن عبدالرحمن <الدَّغُولي>، (قال:) ثنا ابن قُهْزاد(1)، (قال:) ثنا علي بن الحسين بن واقد، قال: دخلت على ابن المبارك، وإذا هو وحده، فقلت: يا أباعبدالرحمن، كنت أشتهي أن ألقاك على هذه الحالة، قال: (هات)، قلت: ما تقول في محمّد بن إسحاق؟ قال(2): إنّا وجدناه صدوقاً ثلاث مرّات.
سمعت محمّد بن إسحاق الثقفي، يقول: سمعت المفضّل بن غسّان(3)<الغَلابي>، يقول: سمعت يحيى بن معين، يقول: كان محمّد بن إسحاق ثبتاً في الحديث.
قال أبوحاتم (رضي الله عنه): لم يكن أحد بالمدينة يقارن محمّد بن إسحاق ولا يوازنه في علمه وجمعه(4). وكان شعبة وسفيان يقولان: محمّد بن إسحاق آية المحدّثين أو آية المؤمنين(5)في الحديث، و<هو> من أحسن الناس سياقاً (للأخبار) وأحسنهم حفظاً لمتونها، وقد(6)أتى ما أتى؛ لأنّه كان يدلّس عن(7)الضعفاء، فوقعالمناكير في روايته من قبل أُولئك، فأمّا إذا بيّن السماع فيما يرويه، فهو ثبت يحتجّ بروايته.
سمعت محمّد بن إسحاق بن خزيمة، يقول: سمعت محمّد بن يحيى الذهلي وسأله
1) . «ح»: «ابن فهر»، «م»: «ابن قهزاذ». محمّد بن عبدالله بن قُهْزاد المروزي أبوجابر. تهذيب الكمال: 25/ 530 - 533 شمارۀ 5369؛ تاريخ الإسلام: 6/ 412 شمارۀ 436.
2) . «م»: «فقال».
3) . «ح»: «عسّان». بنگرید به: تاريخ الإسلام: 5/ 1261؛ تاريخ بغداد: 13/ 125.
4) . «م»: «لم يكن أحد بالمدينة يقارب ابن إسحاق في علمه، ولا يوازنه في جمعه».
5) . «م»: «أميرالمؤمنين» بهجای: «آية المحدّثين أو آية المؤمنين».
6) . «م»: «إنّما».
7) . «م»: «على».
كرخويه عن محمّد بن إسحاق قال(1): سمعت علي بن المديني يقول: محمّد بن إسحاق صدوق، والدليل على صدقه أنّه ما روى عن أحد من الأجلّة(2)إلّا وروى رجل عنه، و(3)هذا يدلّ على صدقه.(4)
وقال أبوحاتم (رضي الله عنه): كان محمّد بن إسحاق يكتب عن من فوقه ومثله ودونه؛ لرغبته في العلم وحرصه عليه، فربّما(5)يروي عن رجل(6)قد رآه، ويروي عن آخر عنه في موضع آخر(7)، فلو كان ممّن يستحلّ الكذب لم يحتجّ به(8)بل كان يحدّث عمّن رآه ويقتصر عليه، و(9)هذا ممّا يدلّ على صدقه وشهرة عدالته في الروايات، وإنّما نمعن(10)الكلام في هذا الفصل عند ذكرنا إيّاه في كتاب الفصل بين النقلة إن قضى الله ذلك
1) . «م»: «فقال».
2) . «م»: «الجلّة».
3) . «م»: فاء بهجای: الواو.
4) . م +: «سمعت محمّد بن أحمد المسندي يقول: سمعت محمّد بن نصر الفرّاء يقول: قلت لعلي بن المديني: ما تقول في محمّد بن إسحاق؟ فقال: ثقة، قد أدرك نافعاً وروى عنه، وروى عن رجل عنه، وعن رجل عن رجل عنه، هل يدلّ هذا إلّا على الصدق؟!».
5) . «م»: «و ربّما».
6) . «م»: «عن رجل عن رجل».
7) . «م» +: «ويروي عن رجل عن رجل عنه».
8) . «م»: «لم يحتجّ إلى الإزال» بهجای: «لم يحتجّ به».
9) . «م»: فاء، بهجای: الواو.
10) . «م»: «يمعن».
وشاء.»(1)
و علّامه سبط ابن الجوزى بعد ذكر حديث وفات جناب فاطمه زهراء عليها السّلام گفته:
«فإن قيل: الحديث ضعيف في إسناده ابن إسحاق كذّبه مالك، وفيه أيضاً علي بن عاصم متروك، ثمّ الغسل إنّما يكون لحدث الموت فكيف يصحّ قبله؟
والجواب: قد أخرجه أحمد في الفضائل. وأمّا ابن اسحاق، فقد قال أحمد:يقبل قوله في المغازي والسير. وأثنى عليه جماعة من العلماء، وكان إماماً كبيراً. وإنّما طعن مالك؛ لأنّه لمّا صنّف الموطّأ قال: أروني إيّاه فأنا بيطاره. فبلغ ذلك مالكاً فشقّ عليه وقال: ذاك دجّال من الدجاجلة.
وقد أخذوا على مالك في هذا؛ فإنّه لا يقال: من الدجاجلة، بل من الدجّالين. وأمّا قولهم: الغسل لحدث(2)الموت، قلنا: يحتمل أن تكون مخصوصة بذلك، وقد ذكر هذا الحديث ابن سعد في الطبقات عن يزيد عن إبراهيم بن سعد عن محمّد بن إسحاق.»(3)
و علّامه ابن خلّكان در وفيات الأعيان گفته:
«أبوبكر وقيل: أبوعبدالله، محمّد بن إسحاق بن يسار بن جبّار(4)، وقيل:
يسار(1)بن كُوتان، المطّلبي بالولاء المدني(2)صاحب المغازي و السير. كان جدّه يسار مولى قيس بن مَخْرمة بن المطّلب بن عبدمناف القرشي، سباه خالد بن الوليد من عين التمر.
وكان محمّد المذكور ثبتاً في الحديث عند أكثر العلماء. وأمّا في المغازي والسير فلا تجهل إمامته (فيها). قال ابن شهاب الزهري: من أراد المغازي فعليه بابن إسحاق. وذكره البخاري في تاريخه، وروي عن الشافعي رضي الله عنه (أنّه) قال: من أراد أن يتبحّر في المغازي، فهو عيال على ابن إسحاق.
وقال سفيان بن عيينة: ما أدركت أحداً يتّهم ابن إسحاق في حديثه.
وقال شعبة بن الحجّاج: محمّد بن إسحاق أميرالمؤمنين، يعني في الحديث.
ويحكى عن الزهري أنّه خرج إلى قرية له، فأتبعه طلّاب الحديث، فقال لهم: أين أنتم من الغلام الأحول؟! أو قد خلفت فيكم الغلام الأحول، يعني ابن إسحاق.
وذكر الساجي أنّ أصحاب الزهري كانوا يلجئون إلى محمّد بن إسحاق فيما شكوا فيه من حديث الزهري، ثقة منهم بحفظه.
وحكي عن يحيى بن معين وأحمد بن حنبل ويحيى بن سعيد القطّان أنّهموثّقوا محمّد بن إسحاق واحتجّوا بحديثه.
وإنّما لم يخرج البخاري عنه وقد وثّقه، وكذلك مسلم بن الحجّاج لم يخرج عنه إلّا حديثاً واحداً في الرجم، من أجل طعن مالك بن أنس فيه، وإنّما طعن مالك فيه؛ لأنّه بلغه عنه أنّه قال: هاتوا حديث مالك فأنا طبيب بعلله. فقال مالك: وما ابن إسحاق؟
إنّما هو دجّال من الدجاجلة، نحن أخرجناه من المدينة، يشير -والله أعلم- إلى أنّ الدجّال لا يدخل المدينة.
وكان محمّد بن إسحاق قد أتى أباجعفر المنصور وهو بالحيرة، فكتب له المغازي، فسمع منه أهل الكوفة بذلك السبب، وكان يروي عن فاطمة بنت المنذر بن الزبير، وهي امرأة هشام بن عروة بن الزبير، فبلغ ذلك هشاماً فأنكره وقال: أ هو كان يدخل على امرأتي؟!
وحكى الخطيب أبوبكر أحمد بن علي بن ثابت في تاريخ بغداد أنّ محمّد بن إسحاق رأى أنس بن مالك رضي الله عنه، وعليه عمامة سوداء والصبيان خلفه يشتدّون ويقولون: هذا رجل من أصحاب رسول الله صلّى الله عليه وسلّم لا يموت حتّى يلقى الدجّال.
وتوفّي محمّد بن إسحاق ببغداد سنة إحدى وخمسين ومائة. وقيل: سنة خمسين، وقيل: سنة اثنتين وخمسين. وقال خليفة بن خيّاط: سنة ثلاث وخمسين، وقيل: أربع وأربعين، والله أعلم. والأوّل أصحّ، رحمه الله تعالى.
ودفن في مقبرة الخيزران بالجانب الشرقي، وهي منسوبة إلى الخيزران أُمّ هارون الرشيد وأخيه الهادي، وإنّما نسبت إليها لأنّها مدفونة بها. وهذه المقبرة أقدم المقابر التي بالجانب الشرقي.
ومن كتبه أخذ عبدالملك بن هشام سيرة الرسول صلّى الله عليه وسلّم وقد تقدّم ذكره، وكذلك كلّ من تكلّم في هذا الباب فعليه اعتماده وإليه إسناده.
والمطّلبي: نسبة إلى المطّلب بن عبدمناف المذكور أوّلاً، وقد تقدّم الكلام على
عين التمر في ترجمة أبيالعتاهية.»(1)
و علّامه مزّى در تهذيب الكمال على ما نقل عنه به ترجمهٔ او گفته:
«قال يحيى: ثقة وكان حسن الحديث(2).وقال ابن المديني: مدار حديث رسول الله صلّى الله عليه وسلّم على ستّة، فذكرهم ثمّ قال: صار علم الستّة عند اثنى عشر أحدهم ابن إسحاق(3).
وقال الزهري: لا يزال بالمدينة علم جمّ ما كان فيهم ابن إسحاق(4).
وقال: ابن إسحاق أحفظ الناس(5).
وقال ابن المديني: سمعت سفيان وسئل عن ابن إسحاق، قيل له: لم يرو عنه أهل المدينة، فقال سفيان: جالسته منذ بضع وسبعين سنة وما يتّهمه أحد من أهل
1) . وفيات الأعيان: 4/ 276 - 277 شمارۀ 612.
2) . «قال المفضّل بن غسّان الغَلّابي: سألت يحيى بن معين عن محمّد بن إسحاق فقال: كان ثقة، وكان حسن الحديث». تهذيب الكمال: 24/ 411.
3) . همان: 412.
4) . «قال [نعيم بن حمّاد] أيضاً: قال ابن عيينة: قال أبوبكر الهُذَلي: سمعت الزهري يقول: لا يزال بالمدينة علم جمّ ما كان فيهم ابن إسحاق». همان: 412.
5) . «قال أحمد بن أبيخيثمة أيضاً: حدّثنا هارون بن معروف قال: سمعت أبامعاوية يقول: كان ابن إسحاق من أحفظ الناس فكان إذا كان عند الرجل خمسة أحاديث أو أكثر جاء فاستودعها محمّد بن إسحاق، قال: احفظها عليّ فإن نسيتها كنت قد حفظتها عليّ». همان: 413.
المدينة ولايقول: فيه شيء(1).
وقال أحمد: حسن الحديث(2)».
و نيز در تهذيب الكمال على ما نقل عنه به ترجمهٔ او مذكور است:
«وقال شعبة: ابن إسحاق أميرالمحدّثين بحفظه(3).
وقال أبوزرعة الدمشقي: ابن إسحاق رجل قد اجتمع الكبراء من أهل العلم على الأخذ عنه، منهم: السفيانان، والحمّادان، وشعبة، وابن المبارك. وقد اختبره أهل الحديث فرأوا خيراً وصدقاً مع مدحة ابن شهاب له. وكلام مالك فيه ليس للحديث، إنّما هو لأنّه اتّهمه بالقدر(4).
1) . «قال صالح بن أحمد بن حنبل عن علي بن المديني: سمعت سفيان وسئل عن محمّد بن إسحاق، قيل له: لم لم يرو أهل المدينة عنه؟ قال سفيان: جالست ابن إسحاق منذ بضع وسبعين سنة وما يتّهمه أحد من أهل المدينة ولا يقول فيه شيئاً». تهذيب الكمال: 24/ 414.
2) . «قال أبوبكر الأثرم: سألته، يعني أحمد بن حنبل عن محمّد بن إسحاق كيف هو؟ فقال: هو حسن الحديث». همان.
3) . «قال [البخاري]: وقال عبيد بن يعيش: حدّثنا يونس بن بكير قال: سمعت شعبة يقول: محمّد بن إسحاق أميرالمحدّثين بحفظه». همان: 417.
4) . «قال أبوزرعة الدمشقي: ومحمّد بن إسحاق رجل قد اجتمع الكبراء من أهل العلم على الأخذ عنه. منهم: سفيان وشعبة وابن عيينة وحمّاد بن زيد وحمّاد بن سلمة وابن المبارك وإبراهيم بن سعد. وروى عنه من الأكابر: يزيد بن أبيحبيب. وقد اختبره أهل الحديث فرأوا صدقاً وخيراً مع مدحة ابن شهاب له. وقد ذاكرت دُحَيماً قول مالك، يعني فيه، فرأى أنّ ذلك ليس للحديث إنّما هو لأنّه اتّهمه بالقدر». همان: 418.
وقال ابن المديني: حديثه عندي صحيح(1).»
و نيز در تهذيب الكمال على ما نقل عنه به ترجمهٔ او مذكور است:
«وقال العجلي: ثقة(2).»
و نيز در تهذيب الكمال به ترجمهٔ او مذكور است:
«قال ابن عدي: قد روى عنه الأئمة الكبار ولم أجد في أحاديثه ما يتهيّأ أن نقطع عليه بالضعف، وربّما أخطأ أو يهم في الشيء بعد الشيء كما يخطئ غيره، ولم يتخلّف في الرواية عنه الثقات والأئمة وهو لا بأس به(3).
1) . «قال يعقوب بن شيبة أيضاً: سألت علي بن المديني قلت: كيف حديث محمّد بن إسحاق عندك صحيح؟ فقال: نعم، حديثه عندي صحيح». تهذيب الكمال: 24/ 420.
2) . همان: 424.
3) . «قال أبوأحمد بن عدي: ولمحمّد بن إسحاق حديث كثير، وقد روى عنه أئمة الناس: شعبة والثوري وابن عيينة وحمّاد بن سلمة وغيرهم. وقد روى المغازي عنه إبراهيم بن سعد وسلمة بن الفضل ومحمّد بن سلمة ويحيى بن سعيد الأُموي وسعيد بن بزيع وجرير بن حازم وزياد البكّائي وغيرهم. وقد روى عنه المبتدأ والمبعث، ولو لم يكن لابن إسحاق من الفضل إلّا أنّه صرف الملوك عن الإشتغال بكتب لا يحصل منها شيء إلى الإشتغال بمغازي رسول الله صلّى الله عليه وسلّم ومبعثه ومبتدأ الخلق لكانت هذه فضيلة سبق بها ابن إسحاق، ثمّ من بعده صنّفها قوم آخرون فلم يبلغوا مبلغ ابن إسحاق منها وقد فتشت أحاديثه الكثير فلم أجد في أحاديثه ما يتهيّأ أن يقطع عليه بالضعف، وربّما أخطأ أو يهم في الشيء بعد الشيء كما يخطئ غيره، ولم يتخلّف في الرواية عنه الثقات والأئمة، وهو لا بأس به». همان: 426 - 427.
وقال سعيد غير مرّة: ابن إسحاق أميرالمحدّثين، فقيل له: لم؟ فقال: بحفظه(1)».
و ذهبى در كاشف گفته:
«محمّد بن إسحاق بن يسار أبوبكر، ويقال: أبوعبدالله المطّلبي مولاهمالمدني الإمام <صاحب المغازي>.
رأى أنساً، وروى عن: عطاء و(الزهري) <وطبقته>. وعنه: شعبة، والحمّادان، والسفيانان، ويونس بن بكير، و(أحمد بن خالد)، <وخلق>.
<و> كان من بحور العلم صدوقاً(2)، وله غرائب في سعة ما روى (تستنكر)، واختلف في الإحتجاج (به)، وحديثه فوق الحسن(3)وقد صحّحه جماعة.
<قال ابن سعد وجماعة:> مات سنة إحدى وخمسين ومائة. وقيل: سنة اثنتين.»(4)
و عبدالوهّاب سبكى در طبقات شافعيه در صدر كتاب بعد ذكر حديث ضِمَام بن ثعلبة گفته:
«محمّد بن إسحاق، قال شعبة: هو أميرالمؤمنين في الحديث. وقال أحمد بن حنبل: حسن الحديث. قلت: والعمل على توثيقه وأنّه إمام معتمد ولا اعتبار بخلاف
ذلك.»(1)
و يافعى در مرآة الجنان در وقائع سنهٔ احدى و خمسين و مائه گفته:
«فيها توفّي شيخ البصرة وعالمها الإمام عبدالله بن عون(2)والإمام محمّد بن إسحاق بن يسار المطّلبي مولاهم المدني صاحب السيرة، وكان بحراً من بحور العلم ذكيّاً حافظاً طلابة للعلم أخباريّاً نسّابة ثبتاً في الحديث عند أكثر العلماء.
وأمّا في المغازي والسير فلا يجهل إمامته. قال ابن شهاب الزهري: من أراد المغازي فعليه بابن إسحاق. (و) ذكره البخاري في تاريخه. وروي عن الشافعي أنّه قال: من أراد أن يتبحّر في المغازي فهو عيال على ابن إسحاق.
وقال سفيان بن عيينة: ما أدركت أحداً يتّهم ابن إسحاق في حديثه.
وقال شعبة بن الحجّاج: محمّد بن إسحاق أميرالمؤمنين، يعني في الحديث.
وحكي عن يحيى بن معين وأحمد بن حنبل ويحيى بن سعيد القطّان أنّهم وثّقوا محمّد بن إسحاق واحتجّوا بحديثه.وإنّما لم يخرج البخاري عنه وقد وثّقه، وكذلك مسلم بن الحجّاج <و> لم يخرج عنه إلّا حديثاً واحداً في الرجم(3)، من أجل طعن مالك بن أنس فيه، وإنّما طعن فيه مالك؛ لأنّه بلغه عنه أنّه قال: هاتوا حديث مالك فأنا طبيب لعلّته(4).
وتوفّي ببغداد رحمه الله تعالى ودفن في مقبرة الخيزران بالجانب الشرقي، وهي منسوبة إلى الخيزران أُمّ هارون الرشيد وأخيه الهادي، وإنّما نسبت إليها لأنّها مدفونة فيها، وهي أقدم المقابر التي في الجانب الشرقي.
ومن كتب ابن إسحاق المذكور أخذ عبدالملك بن هشام سيرة رسول الله صلّى الله عليه وسلّم وكذلك كلّ من تكلّم في هذا الباب فعليه اعتماده وإليه إسناده.»(1)انتهى.
فهذا محمّد بن إسحاق، الثقة الفرد المرحول عليه من الآفاق، وقد روى هذا الحديث الطيّب المزري بعرف الرُّحاق، وصرّح بصحّته إكمالاً للإثبات والإحقاق، فأرغمتُ والحمد لله آنافَ أهل الخلاف والشقاق، وجدعت معاطس ذوي الزيغ والنفاق، واجتثّت أُصولهم والأعراق، واصطلمت نفوسهم بالتعنية والإرهاق، وعاجلتهم حوائج الإرداء والإيباق، وبادرتهم قوارع الإفناء أو الإزهاق.
امّا روايت اسرائيل بن يونس السبيعى(2)ابويوسف الكوفى حديث ثقلين را، پس احمد در مسند خود آورده:
«ثنا(1)أسود بن عامر، ثنا(2)إسرائيل، عن عثمان بن المغيرة، عن عليّ بن ربيعة قال:لقيت زيد بن أرقم وهو داخل على المختار أو خارج من عنده، فقلت له: أ(3)سمعت
رسول الله صلّى الله عليه وسلّم يقول(4):
إنّي تارك فيكم الثقلين؟ قال: نعم.»(5)
و از حديثى كه سبط ابن الجوزى آن را در تذكره نقلاً عن كتاب الفضائل لأحمد آورده نيز روايت كردن اسرائيل حديث ثقلين را واضح و آشكار است، كما ستسمع إن شاء الله تعالى(6).(7)
و اسرائيل بن يونس السبيعى از مشاهير ثقات و اساطين اثبات سنّيه
1) . «م»: «حدّثنا» جای رمز.
2) . «م»: «حدّثنا».
3) . «ح» -: «أ».
4) . «ح» -: «يقول».
5) . مسند أحمد: 32/ 64 ح19313 (تتمّة مسند الكوفيين، حديث زيد بن أرقم).
6) . بنگرید به صفحۀ: 341.
7) . دیگر منابع روایت اسرائیل سبیعی: مسند البزّار: 10/ 233 ح 4326؛ جامع المسانيد والسنن: 3/ 156 ح 3454؛ غاية المقصد في زوائد المسند: 3/ 381 ح 3698؛ إتحاف المهرة لابن حجر: 4/ 583 ح 4691، 4/ 645 ح 4823، 5/ 345 - 346 ح 5541.
مىباشد(1).
سابقاً در مجلّد حديث غدير بعض مفاخر او از كتاب الثقات(2)ابن حبّان و طبقات الحفّاظ(3)جلالالدين سيوطى شنيدى، در اينجا نيز بعض عبارات ارباب رجال بايد شنيد.
محمّد بن طاهر مقدسى در كتاب أسماء الرجال صحيحين گفته:
«إسرائيل بن يونس بن أبيإسحاق السبيعي أخو عيسى بن يونس، يكنّى أبايوسف.
سمع: جدّه أبا إسحاق، ومنصوراً عندهما؛ وعاصماً الأحول، وأباحَصِين،والأعمش عند البخاري؛ وسِماك بن حرب، ومغيرة بن مِقْسَم، وفراتاً القَزّاز، وإسماعيل السُدّي، وزياد بن عِلاقة، وعبدالملك بن عمير عند مسلم.
<و> روى عنه: يحيى بن آدم، والنضر بن شميل، وعبيدالله بن موسى، ومحمّد بن يوسف الفريابي عندهما؛ وشبابة عند البخاري؛ ووكيع، وإسحاق بن منصور، ومصعب بن المقدام، ويحيى بن زكريا بن أبيزائدة، وأبوأحمد الزبيري، وأبونعيم الملائي، وعثمان بن عمر عند مسلم.
1) . بنگرید به: الطبقات الكبرى: 6/ 352 شمارۀ 2642؛ التاريخ الكبير للبخاري: 2/ 56 شمارۀ 1669؛ تاريخ بغداد: 7/ 23 - 27 شمارۀ 3488؛ الأنساب للسمعاني: 7/ 71 - 72؛ المنتظم في تاريخ الملوك والأُمم: 8/ 258 شمارۀ 871؛ تهذيب الكمال: 2/ 515 - 524 شمارۀ 402؛ تاريخ الإسلام: 4/ 307 - 309 شمارۀ 21؛ سير أعلام النبلاء: 7/ 355 - 361 شمارۀ 133.
2) . الثقات: 6/ 79.
3) . طبقات الحفّاظ: 97 شمارۀ 191.
ولد سنة مائة ومات سنة ستين ومائة.»(1)
و مزّى در تهذيب الكمال على ما نقل عنه گفته:
«قال س: لا بأس به(2).
وقال أحمد مرّة: ثبت الحديث، كان يحيى القطّان يحمل عليه في حال أبييحيى القتّات(3).
وقال يعقوب بن شيبة: صالح الحديث في حديثه لين(4)، كنيته أبويوسف الكوفي.
وقال أحمد مرّة: إسرائيل عن أبيإسحاق فيه لين، سمع منه بأخرة.(5)
وقال يحيى والعجلي: ثقة(6).
وقال أبوحاتم: ثقة صدوق من أتقن أصحاب أبيإسحاق(7).
1) . أسماء رجال الصحيحين (الجمع بين رجال الصحيحين): 1/ 42 - 43 شمارۀ 160.
2) . «قال النسائي: ليس به بأس». تهذيب الكمال: 2/ 523.
3) . «قال أبوداود: قلت لأحمد بن حنبل: إسرائيل إذا انفرد بحديث يحتجّ به؟ قال: إسرائيل ثبت الحديث، كان يحيى -يعني القطّان- يحمل عليه في حال أبييحيى القتّات». همان: 519 - 520.
4) . همان: 521. -: «كنيته أبويوسف الكوفي».
5) . «قال صالح بن أحمد بن حنبل عن أبيه: إسرائيل عن أبيإسحاق فيه لين، سمع منه بأخرة». همان: 519.
6) . «قال أحمد بن سعد بن أبيمريم وأبوبكر بن أبيخيثمة عن يحيى: ثقة. ... وقال العجلي: كوفي ثقة». همان: 521.
7) . همان.
وقال: إسرائيل أصحّ حديثاً من شريك(1).»و ذهبى در تذكرة الحفّاظ گفته:
«إسرائيل بن يونس بن أبيإسحاق السبيعي الإمام الحافظ أبويوسف الكوفي.
سمع: جدّه -وجوّد حديثه وأتقنه- وزياد بن عِلاقة، وسِماك بن حرب، ومنصور بن المعتمر وجماعة.
وعنه: عبدالرحمن بن مهدي، وأبونعيم، ومحمّد بن يونس الفريابي، وعبدالله بن رجاء الغُدَاني، وأحمد بن يونس، وعلي بن الجعد، وخلق كثير.
وكان حافظاً صالحاً خاشعاً من أوعية العلم، ولا عبرة بقول من ليّنه فقد احتجّ به الشيخان(2).
توفّي سنة اثنتين وستّين ومائة، وقيل: توفّي سنة إحدى وستّين.
أنبأنا(3)الفخر علي، أنا ابن الطبرزد(4)، أنا عبدالوهّاب الأنماطي، أنا أبومحمّد
1) . به این کلام از ابوحاتم دست نیافتیم. مزّی میگوید: «قال محمّد بن موسى بن مشيش: سئل أحمد بن حنبل، فقيل: أيّما أحبّ إليك شريك أو إسرائيل؟ فقال: إسرائيل، هو أصحّ حديثاً من شريك إلّا في أبيإسحاق، فإنّ شريكاً أضبط عن أبيإسحاق». تهذيب الكمال: 520. و: «و قال أبوداود: إسرائيل أصحّ حديثاً من شريك». همان: 2/ 522.
2) . حاشیۀ «ح»: «فائدة: لا عبرة بقول من ليّنه فقد احتجّ به الشيخان».
3) . «م»: «أنا».
4) . «م»: «طبرزد».
الصريفيني، أنا عبدالله بن محمّد، أنا(1)أبوالقاسم البغوي، نا(2)علي بن الجعد، نا(3)إسرائيل، عن أبيإسحاق، عن معديكرب، عن عبدالله قال: لا تأتمّ بقوم(4)يتحدّثون ويلغون.
قال عيسى بن يونس: قال (لي) أخي (إسرائيل): كنت أحفظ حديث أبيإسحاق كما أحفظ السورة من القرآن.
قال يحيى بن معين: إسرائيل ثقة.
وقال علي بن المديني: قال يحيى بن سعيد: إسرائيل فوق أبيبكر بن عيّاش. فقيل ليحيى: إنّ إسرائيل روى عن إبراهيم بن مهاجر ثلاثمائة (حديث) وعن أبييحيى القتّات ثلاثمائة، فقال: لم يؤت منه، أُتي منهما جميعاً.
أنبأنا ابن قدامة وغيره، قالوا: نا(5)عمر بن محمّد، أنا ابن الحَصين، نا(6)ابن غيلان،
نا(1)أبوبكر الشافعي، نا(2)إبراهيم بن عبدالرحمن بن دَنُوقا(3)، نا(4)عبدالله بن صالح العجلي، ثنا(5)إسرائيل، عن أبيإسحاق، عن عبدالرحمن بن يزيد، عن ابن مسعود قال: أقرأني رسول الله صلّى الله عليه وسلّم: إنّي أنا الرزّاق ذو القوّة المتين.
قد كان إسرائيل من العلماء العاملين، فعن شقيق البلخي قال: أخذت الخشوع عن إسرائيل، كنّا حوله لا يعرف من عن يمينه ولا من عن شماله، يتفكّر(6)في الآخرة، فعلمت أنّه رجل صالح.»(7)
و نيز ذهبى در كاشف گفته:
«ع. إسرائيل بن يونس <بن أبيإسحاق السبيعي>.
عن: جدّه، وزياد بن عِلاقة، وآدم بن علي. وعنه: يحيى بن آدم، <وابن مهدي>، ومحمّد بن كثير وأُمم.
قال: أحفظ حديث أبيإسحاق كما أحفظ السورة.
وقال أحمد: ثقة، وتعجّب من حفظه.
وقال أبوحاتم: هو من أتقن أصحاب أبيإسحاق.
وضعّفه ابن المديني. توفّي 162.»(1)
و ابن حجر عسقلانى در تهذيب التهذيب گفته:
«إسرائيل بن يونس بن أبيإسحاق السبيعي الهمْداني أبويوسف الكوفي.روى: عن جدّه، وزياد بن عِلاقة، وزيد بن جبير، وعاصم بن بَهْدَلَة، وعاصم الأحول، وسِماك بن الحرب، والأعمش، وإسماعيل السُدّي، ومَجْزَأة بن زاهر الأسلمي، وهشام بن عروة، ويوسف بن أبيبردة، وخلق.
وعنه: ابن مهدي(2)، وأبوأحمد الزبيري، والنضر بن شميل، وأبوداود وأبوالوليد الطيالسيان، وعبدالرزّاق، ووكيع، ويحيى بن آدم، ومحمّد بن سابق، وأبوغسّان النهدي، وأبونعيم، وعلي بن الجعد، وجماعة.
وقال ابن مهدي عن عيسى بن يونس: قال لي إسرائيل: كنت أحفظ حديث أبيإسحاق كما أحفظ السورة من القرآن.
وقال علي بن المديني عن يحيى القطّان: إسرائيل فوق أبيبكر بن عيّاش.
وقال حرب عن أحمد بن حنبل: كان شيخاً ثقة، وجعل يتعجّب من حفظه.
وقال صالح بن أحمد عن أبيه: إسرائيل عن أبيإسحاق، فيه لين، سمع منه
بأخرة.
وقال أبوطالب: سئل أحمد أيّما أثبت شريك أو إسرائيل؟ قال: إسرائيل كان يؤدّي ما سمع، كان أثبت من شريك. قلت: من أحبّ إليك يونس أو إسرائيل في أبيإسحاق؟ قال: إسرائيل؛ لأنّه كان صاحب كتاب.
وقال أبوداود: قلت لأحمد بن حنبل: إسرائيل إذا تفرّد بحديث يحتجّ به؟ قال: إسرائيل ثبت الحديث، كان يحيى (يعني) القطّان يحمل عليه في حال أبييحيى القتّات. (و) قال: روى عنه مناكير. قال أحمد: ما حدّث عنه يحيى بشيء.
وقال الدوري عن ابن معين: سئل يحيى بن معين عن إسرائيل، فقال: قال يحيى بن آدم: كنّا نكتب عنده من حفظه. قال يحيى: كان إسرائيل لا يحفظ ثمّ حفظ بعد. وقال أيضاً: إسرائيل أثبت في أبيإسحاق من شيبان. وقال أيضاً: إسرائيل أثبت حديثاً من شريك.
وقال أبوحاتم: ثقة صدوق من أتقن أصحاب أبيإسحاق.
وقال العجلي: كوفي ثقة.
وقال يعقوب بن شيبة: صالح الحديث وفي حديثه لين. وقال في موضع آخر: ثقة صدوق وليس في الحديث بالقوي ولا بالساقط.وقال عيسى بن يونس: كان أصحابنا سفيان وشريك -وعدّ قوماً- إذا اختلفوا في حديث أبيإسحاق يجيئون إلى أبيفيقول: اذهبوا إلى ابني إسرائيل؛ فهو أروى عنه منّي وأتقن لها منّي، هو كان قائد جدّه.
وقال شبابة بن سَوّار: قلت ليونس بن أبيإسحاق: أمل عليّ حديث أبيك، قال: اكتب عن ابني إسرائيل؛ فإنّ أبي أملاه عليه.
(و) قال محمّد بن الحسين بن أبيالحُنين(1): سمعت أبانعيم سئل أيّهما أثبت، إسرائيل أو أبوعوانة؟ فقال: إسرائيل.
وقال أبوداود: إسرائيل أصحّ حديثاً من شريك.
وقال النسائي: ليس به بأس.
وروى ابن البراء عن علي بن المديني: إسرائيل ضعيف.
وقال دبيس بن حميد: ولد سنة مائة ومات سنة 61. وقال أبونعيم وغيره: مات سنة 160. وقال خليفة وابن سعد: مات سنة 162.
قلت: قال ابن أبيخيثمة: قيل ليحيى يعني ابن معين: روى عن إبراهيم بن المهاجر ثلاثمائة وعن أبييحيى القتّات ثلاثمائة. فقال: لم يؤت منه، أُتي منهما جميعاً انتهى. فهذا ردّ لتضعيف القطّان له بذلك.
وقال محمّد بن عبدالله بن نمير: ثقة.
وقال ابن سعد: كان ثقة وحدّث عنه الناس حديثاً كثيراً ومنهم من يستضعفه.
وقال ابن معين: زكريا وزهير وإسرائيل حديثهم في أبيإسحاق قريب من السواء، إنّما أصحاب أبيإسحاق: سفيان وشعبة.
وقال حجّاج الأعور: قلنا لشعبة: حدّثنا حديث أبيإسحاق، قال: سلوا عنها إسرائيل فإنّه أثبت فيها منّي.
وقال ابن مهدي: إسرائيل في أبيإسحاق أثبت من شعبة والثوري.
1) . «ح»: «أبيالحسين».
وقال أبوعيسى الترمذي: إسرائيل ثبت في أبيإسحاق، حدّثني محمّد بن مثنّى(1)، سمعت ابن مهدي يقول: ما فاتني الذي فاتني من حديث الثوري عن ابن إسحاق إلّا لما اتّكلت به على إسرائيل؛ لأنّه كان يأتي به أتمّ.
وطوّل ابن عدي في ترجمته وسرد له أحاديث إفراداً، وقال: هو ممّنيحتجّ به. وذكره ابن حبّان في الثقات، وأطلق ابن حزم ضعف إسرائيل وردّ به أحاديث من حديثه، فما صنع شيئاً. وقال عثمان بن أبيشيبة عن عبدالرحمان بن مهدي: إسرائيل لصّ يسرق الحديث.»(2)
و نيز ابن حجر در تقريب التهذيب گفته:
«إسرائيل بن يونس بن أبيإسحاق السبيعي الهمْداني أبويوسف الكوفي، ثقة تكلّم فيه بلا حجّة، من السابعة، مات سنة ستّين وقيل: بعدها.»(3)انتهى.
فهذا حافظهم الجليل، وإمامهم النبيل، وحبرهم العادم الفاقد للمثيل والعديل، الموثّق المزكّى عند أصحاب الجرح والتعديل، قد روى هذا الحديث العريق الأصيل، فظهر بعون الله المنعم المنيل، أنّ هذا الخبر الوثيق الأثيل، ممّا لا يعتريه تضعيف ولا تعليل، ولا يضع من شأنه تزييف أهل الإرجاف والتهويل، فطاحت والحمد لله تخديعات أرباب الأضاليل، وباحت والمنّة له تلميعات أصحاب الأعاليل، وثبت أنّهم رهناء خدع وتسويل، وأنّ مكرهم وكيدهم في تضليل.
امّا روايت عبدالرحمن بن عبدالله بن عُتْبة بن مسعود الكوفى المسعودى حديث ثقلين را، پس از عبارت آتيه معجم صغير طبرانى إن شاء الله تعالى به ظهور خواهد رسيد(1).
و محتجب نماند كه مسعودى از اعيان ارباب وثاقت و اركان اصحاب عدالت نزد سنّيه مىباشد(2).محمّد بن طاهر مقدسى در كتاب أسماء رجال الصحيحين گفته:
«عبدالرحمن بن عبدالله بن مسعود الهُذَلي الكوفي. سمع مسروقاً، روى عنه ابنه معن عندهما. قال ابن حنبل: مات ابن مسعود وعبدالرحمن ابن ستّ سنين(3)
أو نحو
1) . صفحۀ: 364. بنگرید به: المعجم الأوسط: 3/ 374 ح 3439، 4/ 33 - 34 ح 3542.
2) . بنگرید به: الطبقات الكبرى: 6/ 346 شمارۀ 2620؛ الثقات للعجلي: 294 شمارۀ 962؛ تاريخ بغداد: 10/ 216 - 221 شمارۀ 5355؛ الأنساب للسمعاني: 12/ 250 - 251؛ تاريخ دمشق لابن عساكر: 35/ 9 - 24 شمارۀ 3854؛ المنتظم في تاريخ الملوك والأُمم: 8/ 245 - 246 شمارۀ 865؛ تهذيب الكمال: 17/ 219 - 227 شمارۀ 3872؛ تاريخ الإسلام: 4/ 118 - 119 شمارۀ 157؛ سير أعلام النبلاء: 7/ 93 - 95 شمارۀ 40؛ الوافي بالوفيات: 18/ 96 شمارۀ 6761.
3) . «ح»: «عبدالرحمن بن مسعود سنة سنتين». الجامع لعلوم الإمام أحمد: 18/ 25.
ذلك.»(1)
«عبدالرحمن بن عبدالله بن مسعود الهذلي» غير از «عبدالرحمن بن عبدالله بن عتبة بن عبدالله بن مسعود أخو أبيالعُمَيس» است. و از راوی نخست، فرزندش معن بن عبدالرحمن روایت میکند. این راوی در سال 79 از دنیا رفته است. تهذيب الكمال: 17/ 241. اما راوی دوم شاگرد معن بن عبدالرحمن بوده و خود از او روایت کرده است. او در سال 160 از دنیا رفته است. تهذيب الكمال: 17/ 221 - 226.
و عبدالغنى بن عبدالواحد مقدسى در كتاب الكمال به ترجمهٔ او گفته:
«قال أبوبكر الأثرم: سمعت أباعبدالله يسأل عن أبيعُمَيس والمسعودي، أيّهما أحبّ إليك؟ قال: كلاهما ثقة، المسعودي عبدالرحمن(2)من أكثرهما حديثاً. (ثمّ) قال: حديث عبدالرحمن كثير. قلت: هو أخوه؟ قال: نعم، هو أخوه. قلت له: هما من ولد عبدالله بن مسعود أو من ولد عتبة؟ فقال لي: هما من ولد عبدالله بن مسعود.
[إلى أن قال:]
وقال يحيى بن معين: المسعودي ثقة إذا حدّث عن عاصم وسلمة بن كهيل، وكان حديثه يصحّح(3)
عن القاسم ومعن ابني(4)
عبدالرحمن.»(5)
و ذهبى در تذكرة الحفّاظ گفته:
«المسعودي الإمام الفقيه، أبومحمّد عبدالرحمن بن عبدالله <بن عتبة بنعبدالله> بن مسعود الكوفي، (أحد الأعلام)، وهو أخو أبيالعُمَيس عُتْبة.
حدّث عن: عون بن عبدالله، وعلي بن الأقمر(1)، وعلقمة بن مَرْثَد، وسعيد بن أبيبُردة، وزياد بن عِلاقة، وعمرو بن مُرّة، وطبقتهم.
حدّث عنه: ابن المبارك، وابن عيينة، وعبدالرحمن بن مهدي، وأبومغيرة الحمصي، ويزيد بن هارون، وجعفر بن عون، وأبوداود، وأبونعيم، والمقري(2)، وعليّ بن الجعد، وخلق.
إلى أن قال:
وثّقه أحمد بن حنبل وابن معين وابن المديني.»(3)
و يافعى در مرآة الجنان در وقايع سنهٔ ستّين ومائه گفته:
«وفيها توفّي المسعودي عبدالرحمن بن عبدالله بن عتبة بن مسعود الكوفي.
روى عن الحكم بن عتيبة(4)، وعمرو بن مرّة، وخلق.
وقال أبوحاتم: كان أعلم زمانه بحديث ابن مسعود (رضي الله عنه).»(5)
و ابن حجر عسقلانى در تهذيب التهذيب گفته:
«خت. 4. عبدالرحمن بن عبدالله بن عتبة بن مسعود الكوفي المسعودي.
روى عن: أبيإسحاق السبيعي، وأبيإسحاق الشيباني، والقاسم بن عبدالرحمن بن <عبد الله بن> مسعود، وعلي بن الأقمر، وعون بن عبدالله بن عتبة(1)بن مسعود، وعلقمة بن مَرْثَد، وعلي بن بذيمة(2)، وسعيد بن أبيبردة، وحبيب بن أبيثابت، وأبيصخرة(3)جامع بن شدّاد، و(4)زياد بن عِلاقة،وعبدالرحمن بن القاسم بن محمّد بن أبيبكر، ومحمّد بن عبدالرحمن مولى آل طلحة(5)، وأبيبكر بن محمّد بن عمرو بن حزم(6)، والوليد بن العَيْزار وغيرهم.
وعنه: السفيانان، وشعبة -وهم من أقرانه-، وجعفر بن عون، وأبوداود الطيالسي، وعبدالله بن يزيد المقرئ(7)، وعاصم بن علي، وخالد بن الحارث، وأبونعيم، والنضر بن شميل، ووكيع، ومحمّد بن عبدالله الأنصاري، ويزيد بن زريع، ويزيد بن هارون، وعبدالله بن المبارك، وعمرو بن مرزوق، وعلي بن الجعد، وخلق.
قال الأثرم: سمعت أباعبدالله يسأل عن أبيعميس والمسعودي، قال: كلاهما
ثقة، والمسعودي أكثرهما حديثاً. قلت: هو أخوه؟ قال: نعم.»(1)
و نيز ابن حجر در تهذيب به ترجمهٔ او گفته:
«قلت: علّم عليه المصنّف علامة تعليق البخاري ولم أر له في صحيح البخاري شيئاً معلّقاً. نعم له في الاستسقاء زيادة رواها عنه سفيان، وتبيّن(2)من سياق الحديث أنّها ليست معلّقة.
قال البخاري(3): حدّثنا عبدالله بن محمّد، ثنا سفيان، عن عبدالله بن أبيبكر(4)، سمع عَبّاد بن تميم، عن عمّه:
خرج النبيّ صلّى الله عليه وسلّم إلى المصلّى(5)يستسقي واستقبل القبلة وصلّى(6)ركعتين وقلب رداءه.
قال سفيان: وأخبرني المسعودي عن أبيبكر، قال: جعل اليمين على الشمال، انتهى.
1) . تهذيب التهذيب: 6/ 210 شمارۀ 427.
2) . «م»: «يتبيّن».
3) . حاشیۀ «ح»: «رواية البخاري حديث المسعودي».
4) . «م»: «عبيدالله بن أبيبكر» بهجای: «عبدالله بن أبيبكر». آنچه در متن آمده موافق با صحيح بخاری: 2/ 31 ح1027 (باب الاستسقاء في المصلّى) است.
5) . «ح»: «المعلّى».
6) . «م» و صحيح البخاري: «فصلّى».
وقوله: قال سفيان: وأخبرني المسعودي في(1)جملة الحديث موصول عنده عن عبدالله بن محمّد عن سفيان، وهذا ظاهر واضح من سياقه، والظاهر أنّ البخاري لم يقصد التخريج له، وإنّما وقع اتّفاقاً وقد وقع له نظير(2)ذلك في عمرو بن عبيد المعتزلي(3)وعبدالكريم بن أبيالمخارق وغيرهما»(4)انتهى.
فهذا المسعودي حافظهم المسعود، وجهبذهم المنقود، قد أرغم برواية هذا الحديث آناف أهل الجحود، وأضرم بتحديثه لإحراقهم النار ذات الوقود، وأورى القبس للمتنوّرين السالكين إلى النهج المحمود، وقدح الزناد للمتبصّرين الناهجين لقم الحقّ المقصود، والله العاصم عن زيغ كلّ متجاهل عنود، وهو الواقي عن حيف كلّ مكابر حيود ميود.
امّا روايت محمّد بن طلحة بن مُصَرِّف اليامى الكوفى حديث ثقلين را، پس در ما بعد إن شاء الله تعالى از عبارات مسند احمد(5)و كتاب المناقب ابن المغازلى
و فرائد السمطين حمّوئى خواهى دانست(1).
و بر ناظر كتاب الكمال(2)عبدالغنى بن سعيد المقدسى، و تهذيب الكمال(3)ابوالحجّاج مزّى، و تذهيب التهذيب(4)محمّد بن احمد ذهبى، و تهذيب التهذيب(5)و تقريب التهذيب(6)ابن حجر عسقلانى، مآثر و مفاخر محمّد بن طلحه يامى ظاهر و واضح است(7).
و كافيست از براى شموخ قدر وعلوّ فخر او، اينكه ارباب صحاح ستّه جميعاً اخذ روايت او كردهاند(8).
1) . دیگر منابع روایت محمّد یامی: مسند ابن الجعد: 397 ح 2711؛ الطبقات الكبرى: 2/ 150؛ مسند أبييعلى الموصلي: 2/ 297 ح 1021؛ الشريعة للآجرّي: 5/ 2216 - 2218 ح 1702 - 1703.
2) . الكمال في أسماء الرجال: 2/ 258 شمارۀ 976.
3) . تهذيب الكمال: 25/ 417 - 421 شمارۀ 5313.
4) . تذهيب التهذيب: 8/ 145 شمارۀ 6040.
5) . تهذيب التهذيب: 9/ 238 - 239 شمارۀ 379.
6) . تقريب التهذيب: 485 شمارۀ 5982.
7) . بنگرید به: الطبقات الكبرى: 6/ 354 شمارۀ 2648؛ التاريخ الكبير للبخاري: 1/ 122 شمارۀ 358؛ الثقات للعجلي: 406 شمارۀ 1468؛ الجرح والتعديل لابن أبيحاتم: 7/ 291 - 292 شمارۀ 1581؛ الثقات لابن حبّان: 7/ 388؛ تاريخ الإسلام: 4/ 497 شمارۀ 359؛ سير أعلام النبلاء: 7/ 338 - 339 شمارۀ 122.
8) . تهذيب الكمال: 25/ 421.
فهذا كابرهم الجليل محمّد بن طلحة اليامي، المحرز عندهم للفضل الناشي النامي، قد روى هذا الحديث السامق السامي، وآثر ذلك الخبر الطافح الطامي، المروي بنميره غلّة العاطش الظامي، الحارس ثغر الصواب كالذائد المحامي، فلا يجحده إلّا الأعفك(1)المتعامي، ولا ينكره إلّا الجاحد الكامي، ولا يقدحه إلّا من تاه من الضلال في موحشة المهامه والموامي، ولا يطعنه إلّا من جاب من الغيّ قاصية السباسب والمعامي.
امّا روايت ابوعَوَانة وَضّاح بن عبدالله اليَشْكُرى الواسطى البزّاز حديث ثقلين را، پس در ما بعد إن شاء الله تعالى از عبارت خصائص نسائى و مستدرك على الصحيحين حاكم و كتاب المناقب اخطب خوارزم واضح و آشكار خواهد شد.(2)
و جلالت شأن و سموّ مكان ابوعوانه وضّاح نزد ناقدين رجال صحاح، محتاج
1) . الأعفك: الأحمق والأخرق الذي لا يحسن عملاً. المحيط في اللغة: 1/ 229.
2) . دیگر منابع روایت ابوعوانه یشکری: السنّة لابن أبيعاصم: 2/ 644 ح 1555؛ فضائل الصحابة للنسائي: 15 ح 45؛ الشريعة للآجرّي: 5/ 2221 - 2222 ح 1706؛ المعجم الكبير للطبراني: 5/ 166 ح 4969؛ 5/ 182 ح 5025؛ أمالي الخميسيّة: 1/ 196 ح 730؛ إتحاف المهرة لابن حجر: 4/ 591 - 593 ح 4705.
اظهار و ايضاح و محلّ استبانت و اقتراح نيست(1).
محمّد بن طاهر مقدسى در أسماء رجال صحيحين گفته:
«الوضّاح أبوعوانة، يقال: ابن عبدالله اليشكري، ويقال: الكندي مولى يزيد بن عطاء البزّاز.
سمع: عبدالملك بن عمير، وقتادة، وغير واحد عندهما؛ روى عنه: قتيبة، وحامد بن عمر، ويحيى بن حمّاد عندهما؛ وموسى بن إسماعيل، وعبدالرحمن بن المبارك، وعارِم، ومُسَدَّد عند البخاري؛ وغير واحد عند مسلم.
قال عبدالله بن أبيالأسود: مات سنة ستّ وسبعين ومائة.»(2)
و مزّى در تهذيب الكمال به ترجمهٔ او على ما نقل عنه گفته:
«قال أبوطالب: سئل أحمد: أيّهما أثبت، أبوعوانة أو شريك؟ فقال: إذا حدّث أبوعوانة من كتابه فهو أثبت، وإذا حدّث من غير كتابه فربّما وهم(3).
وقال أبوحاتم: كتبه صحيحة، وإذا حدّث من حفظه غلط كثيراً، وهو ثقة
1) . بنگرید به: الثقات للعجلي: 464 شمارۀ 1768؛ الكنى والأسماء لمسلم: 1/ 654 شمارۀ 2651؛ تاريخ بغداد: 13/ 464 - 470 شمارۀ 7330؛ تهذيب الكمال: 30/ 441 - 448 شمارۀ 6688؛ تاريخ الإسلام: 4/ 773 - 774 شمارۀ 342؛ سير أعلام النبلاء: 8/ 217 - 222 شمارۀ 39؛ الوافي بالوفيات: 27/ 260 شمارۀ 451.
2) . أسماء رجال الصحيحين (الجمع بين رجال الصحيحين): 2/ 545 شمارۀ 2125.
3) . «قال أبوطالب: سئل أحمد بن حنبل: أبوعوانة أثبت أو شريك؟ قال: إذا حدّث أبوعوانة من كتابه فهو أثبت، وإذا حدّث من غير كتابه ربما وهم». تهذيب الكمال: 30/ 446.
صدوق(1).وقال أحمد ويحيى: ما أشبه حديثه بحديث الثوري وشعبة(2).»
و ذهبى در تذهيب التهذيب گفته:
«ع. الوضّاح بن عبدالله أبوعوانة اليشكري الواسطي، أحد الأعلام، مولى يزيد بن عطاء من سبي جرجان.
رأى الحسن، وروى عن: قتادة، وابن المنكدر، وعمرو بن دينار، والأسود بن قيس، وإسماعيل السدّي، وأشعث(3)بن أبيالشعثاء، وأبيبشر، وهلال الوزّان، وزياد بن عِلاقة، والحكم بن عتيبة، وسماك بن حرب، ومنصور بن المعتمر، ومنصور بن زاذان، وعمرو بن أبيسلمة، وخلق.
وعنه: شعبة، وشيبان بن فرّوخ، وخلف بن هشام، وحَبّان(4)بن هلال، وعفّان، وعبيدالله القواريري، وقتيبة، ومحمّد بن عبيد بن حساب(5)، ومسدّد، ويحيى بن يحيى،
1) . «قال أبوحاتم: كتبه صحيحة، وإذا حدّث من حفظه غلط كثيراً، وهو صدوق ثقة، وهو أحبّ إليّ من أبيالأحوص ومن جرير بن عبدالحميد، وهو أحفظ من حمّاد بن سلمة». تهذيب الكمال: 30/ 447.
2) . «قال أحمد ويحيى: ما أشبه حديث أبيعوانة بحديث الثوري وشعبة، وكان أمياً ثقةً». همان: 448.
3) . «م»: «الأشعث».
4) . «ح»: «حيّان». تهذيب الكمال: 30/ 444 و5/ 329.
5) . «ح»: «خشاب». آنچه مطابق با مصدر و تهذيب الكمال: 30/ 445 و 26/ 60، و تاريخ الإسلام: 5/ 924 ثبت شد، صحیح است.
ولُوَين، وجُبَارة بن المُغَلِّس، وخلائق.
قال هشام بن عبيدالله: سألت ابن المبارك من أروى الناس عن مغيرة(1)وأحسنهم حديثاً؟ قال: أبوعوانة.
وقال عبدالرحمن بن مهدي: كتاب أبيعوانة أثبت من حفظ هشام(2).
وقال مسدّد: سمعت يحيى القطّان: ما أشبه حديث أبيعوانة بحديثهما، يعني سفيان وشعبة.
وقال عفّان: كان أبوعوانة صحيح الكتاب كثير العجم والنقط، كان ثبتاً وهو في جميع حاله أصحّ حديثاً عندنا من شعبة.
وقال ابن معين: حديث أبيعوانة جائز وحديث مولاه يزيد بن عطاء ضعيف.
وقال أبوزرعة: ثقة إذا حدّث من كتابه.وقال أبوحاتم: كتبه صحيحة وإذا حدّث من حفظه غلط كثيراً، وهو ثقة، وهو أحفظ من حمّاد بن سلمة.
وقال ابن عدي: كان مولاه قد خيّره بين الحرّية(3)وبين كتابة الحديث، فاختار الحديث على الحرّية(4)وكان مولاه قد فوّض إليه التجارة فجاءه سائل، فقال: (أعطني)
درهمين، فإنّي أنفعك. قال: وما تنفعني؟ قال: سيبلغك، فأعطاه، فدار السائل على رؤساء البصرة وقال: بكّروا على يزيد بن عطاء؛ فإنّه أعتق أباعوانة، فاجتمع إليه الناس، فأنف من أن ينكر قوله، فأعتقه حقيقة. قال: وكان أميناً(1)ثقة، وكان مع(2)إتقانه يفزع من شعبة(3)، فأخطأ شعبة(4)في(5)
حديث الوضوء وقال: عن مالك بن عرفطة وإنّما هو خالد بن علقمة، فتابعه أبوعوانة.
وقال محمّد بن محبوب البناني: مات في ربيع الأوّل سنة ستّ وسبعين ومائة، وقيل: سنة خمس. قال الخطيب: حدّث عنه(6)شعبة والهيثم بن سهل وبين موتهما أكثر من مائة سنة.»(7)
1) . «م»: «أُمّياً». خواهد آمد که ابن معين میگوید: «كان أبوعوانة أُمّيّاً يستعين بمن يكتب له وكان يقرأ الحديث».
2) . «ح»: «من».
3) . «ح»: «سعة».
4) . «ح»: «سبعة».
5) . «ح»: «من».
6) . «م»: «عن» بهجای: «عنه» آنچه در متن آمده صحیح است. بنگرید به: السابق واللاحق للخطيب البغدادي: 325؛ التوضيح لشرح الجامع الصحيح: 2/ 345.
7) . تذهيب التهذيب: 9/ 346 - 347 شمارۀ 7450.
و نيز ذهبى در تذكرة الحفّاظ گفته:
«أبوعوانة الوضّاح بن عبدالله(1)مولى يزيد بن عطاء اليشكري الواسطي البزّاز الحافظ، أحد الثقات.
رأى الحسن، وابن سيرين. وحدّث: عن قتادة، والحكم بن عتيبة، وزيادبن عِلاقة، وأبيبشر، وسماك، وطبقتهم، فأكثر وأطاب. حدّث عنه: حبّان(2)بن هلال، وعفّان، وسعيد بن منصور، ومسدّد، ومحمّد بن أبيبكر المقدّمي(3)، وقتيبة، وشيبان بن فَرُّوخ، و(خلق).
قال عفّان: هو أصحّ حديثاً عندنا من شعبة.
وقال أحمد بن حنبل: هو صحيح الكتاب، وإذا حدّث من حفظ(4)ربما يهم.
قال عفّان: كان كثير الضبط والنقط.
وقال يحيى القطّان: ما أشبه حديثه بحديث شعبة وسفيان.
وقال عفّان: قال لنا شعبة: إن حدّثكم أبوعوانة(5)فصدّقوه.
قال تَمْتام: سمعت ابن معين يقول: كان أبوعوانة يقرأ ولا يكتب.
1) . «م»: «الوضّاح بن خالد» بهجای: «الوضّاح بن عبدالله». حاشيۀ «م»: «قيل: الوضّاح بن عبدالله».
2) . «ح»: «حيّان». در صفحۀ: 173 گذشت که صحیح: «حبّان بن هلال» است.
3) . «ح»: «المقدسي». أبوعبدالله محمّد بن أبيبكر بن علي بن عطاء بن مقدّم المقدّمي. سير أعلام النبلاء: 10/ 660.
4) . «م»: «حفظه».
5) . «م» +: «عن أبيهريرة».
وقال عبّاس عن(1)ابن معين: كان أبوعوانة أُمّيّاً(2)يستعين بمن يكتب له وكان يقرأ الحديث.
وقال حجّاج بن محمّد: قال لي شعبة: ألزم أباعوانة.
وقال جعفر بن أبيعثمان: سئل ابن معين من لأهل البصرة مثل سفيان؟ قال: شعبة، قيل: من لهم مثل زائدة؟ قال: أبوعوانة، قيل: من لهم مثل زهير بن معاوية؟ قال: وهيب.(3)
وقال ابن مهدي: أبوعوانة وهشام كابن أبيعَروبة وهمّام.
وقال يحيى بن سعيد: أبوعوانة من كتابه أحبّ إليّ من شعبة من حفظه.
وقال أحمد بن حنبل عن ابن المديني: كان أبوعوانة في قتادة ضعيفاً، ذهب كتابه، وكان يتحفّظ(4)
من سعيد(5)، وقد أغرب فيها أحاديث. وقال يعقوب بن شيبة:هو أثبتهم في مغيرة وهو في قتادة ليس بذاك(6).
وقال عبيدالله العيشي(7): قال شعبة لأبيعوانة: كتابك صالح وحفظك لا يساوي
1) . «ح»: «و».
2) . این چنین در «م» و تاريخ ابن معين برواية الدوري: 4/ 184. «ح»: «أميناً».
3) . «م» +: «و قال ابن مهدي: أبوعوانة، قيل من لهم مثل زهير بن معاوية؟ قال: وهيب».
4) . «ح»: «یحفظ».
5) . حاشيۀ «ح»: «ظ. سعته». «م»: «سعيد».
6) . «ح»: «بذلك».
7) . «م»: «العبسي». این راوی معروف به العيشي، والعائشي، وابن عائشة است. إكمال تهذيب الكمال: 9/ 61.
شيئاً، مع من طلبت الحديث؟ قال: مع منذر الصيرفي، قال: منذر صنع بك هذا.
مات في شهر ربيع الأوّل سنة ستّ وسبعين ومائة بالبصرة.»(1)
و نيز ذهبى در كاشف گفته:
«وضّاح بن عبدالله الحافظ أبوعوانة اليشكري مولى يزيد بن عطاء، سمع: قتادة وابن المنكدر، وعنه: عفّان، وقتيبة، ولُوَين. ثقة، متقن الكتابة(2)، توفّي <سنة> 176.»(3)
و ابن حجر عسقلانى در تقريب التهذيب گفته:
«وضّاح -بتشديد المعجمة ثمّ مهملة- <ابن عبدالله> اليشكري -بالمعجمة- الواسطي البزّاز أبوعوانة، مشهور بكنيته، ثقة ثبت، من السابعة، مات سنة خمس أو ستّ وسبعين.»(4)
و علّامه جلالالدين سيوطى در طبقات الحفّاظ گفته:
«أبوعوانه الوضّاح بن عبدالله اليشكري الواسطي. (روى) عن: الأعمش، وابن المنكدر، وأبيالزبير، وسِماك بن حرب، وخلق. وعنه: شعبة، وابن مهدي، وابن المبارك، وخلق. قال عفّان: كان صحيح الكتاب، كثير العجم والنقط، ثبتاً. مات سنة ستّ وسبعين ومائة.»(5)انتهى.
وهذا أبوعوانة الوضّاح، المتّصف عند ناقديهم بالثقة والتثبّت والصلاح، قد أعان بروايته الحقّ الصراح، وأبان بتحديثه الصدق الوضّاح، فانصرح ولاحوانصاح وباح، أنّ الزائغ عن الإذعان به بطر أشر ذو مراح، والزائغ عن الإيقان به خدع غدر ذو جماح.
امّا روايت شريک بن عبدالله القاضى حديث ثقلين را، پس به حمد الله تعالى از عبارت ماضيه مسند احمد ظاهر و باهر گرديد(1).(2)
و شريک قاضى از افاخم اعيان و اعاظم اركان سنّيه مىباشد(3).
1) . صفحۀ: 92.
2) . دیگر منابع روایت شريک قاضی: مصنّف ابن أبيشيبة: 6/ 309 ح 31679؛ المعرفة والتاريخ: 1/ 537؛ السنّة لابن أبيعاصم: 2/ 350 - 351 ح 754، 2/ 642 - 643 ح 1548 - 1549؛ المعجم الكبير للطبراني: 5/ 153 - 154 ح 4921 - 4923، 5/ 166 ح 4970؛ تاريخ دمشق لابن عساكر: 41/ 19؛ تذكرة المحتاج إلى أحاديث المنهاج: 64؛ غاية المقصد في زوائد المسند: 3/ 381 ح 3698؛ إتحاف المهرة لابن حجر: 4/ 645 ح 4823.
3) . بنگرید به: الطبقات الكبرى: 6/ 355 - 356 شمارۀ 2657؛ التاريخ الكبير للبخاري: 4/ 237شمارۀ 2647؛ الثقات للعجلي: 217 - 220 شمارۀ 664؛ الجرح والتعديل لابن أبيحاتم: 4/ 365 - 367 شمارۀ 1602؛ الثقات لابن حبّان: 6/ 444؛ تاريخ بغداد: 9/ 280 - 294 شمارۀ 4838؛ المنتظم في تاريخ الملوك والأُمم: 9/ 29 - 34 شمارۀ 958؛ تهذيب الكمال: 12/ 462 - 475 شمارۀ 2736؛ تاريخ الإسلام: 4/ 642 - 649 شمارۀ 129؛ سير أعلام النبلاء: 8/ 200 - 216 شمارۀ 37.
محمّد بن طاهر مقدسى در كتاب أسماء رجال الصحيحين گفته:
«شريك بن عبدالله بن سنان بن أنس، ويقال: شريك بن عبدالله بن أبيشريك، يكنّى أباعبدالله.
سمع: زياد بن عِلاقة، وعمّار الدهني، وهشام بن عروة، وسعيداً، ويعلى بن عطاء، وعبدالملك بن عمير، وعُمارة بن القَعْقاع، وعبدالله بن شُبْرُمة.
<و> روى عنه: ابن أبيشيبة، وعلي بن حكيم، ويونس بن محمّد، والفضل بن موسى، ومحمّد بن الصباح، وعلي بن حُجْر.ولد بخراسان وذكر أنّه قال: ولدت ببخارى مقتل قتيبة بن مسلم، سنة خمس وسبعين. ولي القضاء بواسط سنة خمسين ومائة ثمّ ولي الكوفة بعد ذلك، <و> مات بها بسنة(1)سبع أو ثمان وسبعين ومائة.»(2)
و عبدالغنى بن عبدالواحد مقدسى در كتاب الكمال گفته:
«شريك بن عبدالله بن (سنان بن) أنس، ويقال: شريك بن عبدالله بن
أبيشريك، وهو (الحارث بن) أوس بن الحارث بن الأذهل(1)بن وهبيل، وقيل: هُبيل(2)بن
سعد بن مالك بن النخع الكوفي، أبوعبدالله.
ولد بخراسان نيسابور، ويقال: ببخارى، مقتل قتيبة بن مسلم سنة خمس وسبعين.
أدرك عمر بن عبدالعزيز، وسمع: أبا إسحاق السبيعي، وعبدالملك بن عمير، وسماك بن حرب، وإسماعيل بن أبيخالد، وسلمة بن كهيل، والأعمش، وحبيب بن أبيثابت، ومنصور بن المعتمر، وعلي بن الأقمر، وأباصخرة جامع بن شدّاد، وزبيداً اليامي، وعاصماً الأحول، وعبدالله بن محمّد بن عقيل، ومُخَوَّل بن راشد، وهلالاً الوزّان، وأشعث بن سَوَّار، وداود بن يزيد الأزرق، وشعبة بن الحجّاج، وعاصم بن عبيدالله، وأبا اليقظان عثمان بن عمير، وأباربيعة الإيادي، وعُمارة بن القعقاع(3)،
وعاصم بن أبيالنَجود، وهشام بن عروة، وبيان بن بشر البجلي، وعطاء بن السائب، وشبيب بن غَرْقَدة، وحكيم بن جابر(4)، وعلي بن بذيمة(5)
وعمّاراً الدهني، وجابراً الجعفي، <وعثمان بن أبيزرعة>.
1) . این چنین در «م» و الطبقات الكبرى: 6/ 355 و تهذيب الكمال: 12/ 473. «ح»: «الأزهر»، و در تاريخ بغداد: 9/ 281 و الأنساب للسمعاني: 13/ 64: «ذهل».
2) . «ح»: «هسل».
3) . «ح»: «عثمان بن القعقاع».
4) . مزّی میگوید: «حكيم بن جبير». حاشيۀ تهذيب الكمال: 12/ 463: «قوله: كان فيه حكيم بن جابر، وهو وهم».
5) . «ح»: «علي بن نديمة»، آنچه ثبت شد موافق مصدر و تهذيب الكمال: 12/ 464 است.
روى عنه: يحيى بن سعيد القَطّان، وعبدالله بن المبارك، ووكيع بنالجرّاح، وعبدالرحمن بن مهدي، ومحمّد بن إسحاق بن يسار(1)،
وأبوعبدالله بن سلمة بن تمّام القرشي، وهُشَيم بن بشير، وإبراهيم بن سعد، والنضر بن عَربي، وحاتم(2)
بن إسماعيل، ويزيد بن هارون، وأبونعيم، وعَبّاد بن العَوّام، وإسحاق بن يوسف الأزرق، ويحيى بن عبدالحميد <الحِمّاني>، وأبوبكر ابن أبيشيبة، وأبوالوليد الطيالسي، وأبوالربيع الزهراني، ومحمّد بن عيسى بن الطَبّاع، وعلي بن الجَعد، وخلف بن هشام، ومُحرِز بن عَون(3)، وبشر بن الوليد، وعبدالله بن عون الخرّاز، وطَلْق بن غَنّام، وجُبَارة بن المُغَلِّس، والحارث بن عبدالله الهمداني، ومنصور بن يعقوب بن أبينويرة، ومنصور بن أبيمزاحم، ومحمّد بن سليمان لُوَين، والفضل بن موسى السيناني(4)، وعبدالله بن عامر بن زرارة، (ومحمّد بن يزيد)، ومحمّد بن خالد الواسطيّان، وغسّان بن الربيع، وإسماعيل بن موسى الفزاري، وإسحاق بن إبراهيم المَرْوَزي، وابنه عبدالرحمن بن شريك، وعبدالسلام بن حرب.
1) . «ح»: «محمّد بن إسحاق بن بشار»، آنچه ثبت شد موافق مصدر و تهذيب الكمال: 12/ 467 است.
2) . «ح»: «حاكم»، آنچه ثبت شد موافق مصدر و تهذيب الكمال: 12/ 465 است.
3) . «م»: «محمّد بن عون»، مزّی میگوید: «محرز بن عون الهلالي». تهذيب الكمال: 12/ 467.
4) . «ح»: «السينائي»، آنچه ثبت شد موافق مصدر و تهذيب الكمال: 12/ 467 است.
أخبرنا زيد بن الحسن، أنبأ(1)
عبدالرحمن بن محمّد أبومنصور(2)،أنبأ(3)أحمد بن علي بن ثابت الحافظ، أنبأ(4)الأزهري، أنبأ(5)عبيدالله بن عثمان بن يحيى، أنبأ(6)
مُكْرَم بن أحمد، حدّثني يزيد بن الهيثم البادا(7)، قال: قلت ليحيى بن معين:زعم إسحاق بن أبيإسرائيل أنّ شريكاً أروى من الكوفيين من سفيان وأعرف بحديثهم، فقال: ليس يقاس بسفيان أحد، ولكن شريك أروى منه في بعض المشايخ: الركين، والعبّاس بن ذَريح، وبعض مشايخ الكوفيين، يعنى أكثر كتاباً. قلت ليحيى: فروى يحيى بن سعيد القطّان عن شريك؟ قال: لم يكن شريك عند يحيى بشيء، وهو ثقة ثقة.
وقال يزيد بن الهيثم: سمعت يحيى يقول: شريك ثقة، وهو أحبّ إليّ من أبيالأحوص وجرير، ليس يقاسون هؤلاء بشريك، وهو يروي عن قوم لم يرو عنهم سفيان.
1) . «م»: «أنا».
2) . «ح»: «بن منصور» بهجای: «أبومنصور»، آنچه موافق مصدر ثبت شد صحیح است؛ زیرا أبومنصور عبدالرحمن بن محمّد بن عبدالواحد القزّاز شاگرد خطيب بغدادی است. تاريخ الإسلام: 11/ 632.
3) . «م»: «أنا».
4) . «م»: «أنا».
5) . «م»: «أنا».
6) . «م»: «أنا».
7) . «ح»: «البلدي»، آنچه موافق مصدر و تاريخ بغداد: 9/ 283، و تاريخ الإسلام: 6/ 853 ثبت شد، صحیح است.
وقال أبويعلى أحمد بن علي (بن) المثنّى الموصلي: قلت ليحيى بن معين: أيّما أحبّ إليك، جرير أو شريك؟ قال: جرير. فقيل له: أيّما أحبّ إليك، شريك أو أبوالأحوص؟ فقال: شريك أحبّ إليّ، ثمّ قال: شريك ثقة إلّا أنّه لا ينقد(1)
ويغلط ويذهب بنفسه على سفيان وشعبة.
وقال عثمان بن سعيد: قلت ليحيى بن معين: شريك أحبّ إليك في منصور أو أبوالأحوص؟ فقال: شريك. وقال أبوعبيدالله معاوية بن صالح: وسمعت عن يحيى بن معين: شريك صدوق ثقة إلّا أنّه إذا خالف، فغيره أحبّ إلينا منه. قال معاوية بن صالح: وسمعت عن أحمد بن حنبل شبيهاً بذلك.
وقال وكيع بن الجرّاح: لم نر أحداً من الكوفيّين مثل شريك.
وقال عمرو بن علي: كان يحيى لا يحدّث عن شريك، وكان عبدالرحمن يحدّث عنه.
وقال عبدالجبّار بن محمّد الخطّابي: قلت ليحيى بن سعيد: (زعموا) أنّ شريكاً إنّما اختلط(2)
بأخرة؟ قال: ما زال مختلطاً(3).
وقال أحمد بن حنبل: سمع شريك من أبيإسحاق قديماً وشريك في أبيإسحاق أثبت من زهير وإسرائيل.
وقال أبوزرعة: كان كثير الغلط، صاحب وهم، يغلط أحياناً. قال فضل بنالصائغ: إنّ شريكاً حدّث بواسط أحاديث بواطيل. فقال أبوزرعة: لا تقل بواطيل.
وقال أحمد بن عبدالله العجلي: كوفي ثقة، وكان حسن الحديث، وكان أروى الناس عنه(1)
إسحاق بن يوسف الأزرق الواسطي، سمع منه سبعة آلاف حديث. وقال أحمد بن عبدالله أيضاً: سمعت بعض الكوفيين يقول: قال شريك: قدم علينا سالم الأفطس، فأتيته ومعي قرطاس فيه مائة حديث، فسألته عنها، فحدّثني بها وسفيان يسمع، فلمّا فرغ قال سفيان: أرني القرطاس(2)،
(قال:) أعطيته(3)إيّاه، فخرّقه فرجعت إلى منزلي، فاستلقيت على قفائي، حفظت(4)منها سبعة وتسعين وذهب(5)
عنّي ثلاثة.
وقال أبوأحمد ابن عدي: ولشريك حديث كثير من المقطوع والمسند، وأضاف(6):
وإنّما ذكرت من حديثه وأخباره طرفاً منه، وفي بعض ما لم أتكلّم عليه من حديثه بعض الإنكار، والغالب على حديثه الصحّة والإستواء، والذي يقع في حديثه من النكرة إنّما أتى فيه من سوء حفظه لا أنّه يتعمّد شيئاً ممّا يستحقّ شريك أن ينسب فيه إلى شيء من الضعف. وقال ابن عدي أيضاً: سمعت ابن حمّاد يقول: قال السعدي: شريك سيّئ
الحفظ، مضطرب الحديث، مائل.
وقال ابن منجويه: ولي القضاء بواسط سنة خمسين ومائة، ثمّ ولي الكوفة بعد ذلك، ومات بالكوفة سنة سبع -أو ثمان- وتسعين ومائة.
روى له الجماعة إلّا البخاري. روى له مسلم <في المتابعات>.»(1)
و ابن خلّكان در وفيات الأعيان گفته:
«أبوعبدالله شريك بن عبدالله بن أبيشريك النخعي، وهو الحارث بن أوس بن الحارث بن الأذهل بن وهبيل بن سعد بن مالك بن النخع (النخعي)، وبقيّة النسب في ترجمة إبراهيم النخعي في أوّل الكتاب.تولّى القضاء بالكوفة أيّام المهدي ثمّ عزله موسى الهادي.(2)وكان عالماً فقيهاً فهماً ذكيّاً فطناً، جرى بينه وبين مصعب بن عبدالله الزبيري كلام بحضرة المهدي، فقال له مصعب: أنت تنتقص أبابكر وعمر رضي الله عنهما. فقال القاضي شريك: والله ما أنتقص جدّك وهو دونهما(3).
1) . الكمال في أسماء الرجال: 5/ 396 - 400 شمارۀ 3187.
2) . «م» از برخی نسخ +: «أدرك عمر بن عبدالعزيز وسمع أبا إسحاق السبيعي ومنصور بن المعتمر وعبدالملك بن عمير وسماك بن حرب وغيرهم، وروى عنه عبدالله بن المبارك وعبّاد بن العوّام ووكيع بن الجرّاح وغيرهم. وكان شريك ولد ببخارى من أرض خراسان، وكان جدّه قد شهد القادسيّة».
3) . این قضیه در مصدر به این عبارت بیان شده است: «حكم يوماً على وكيل عبدالله بن مصعب بحكم لم يوافق هوى عبدالله، فالتقى شريك بن عبدالله وعبدالله بن مصعب بحضرة المهدي، فقال عبدالله بن مصعب لشريك: ما حكمت على وكيلي بالحقّ، قال: ومن أنت؟ قال: من لا ينكر، قال: قد نكرتك أشدّ النكير، قال: أنا عبدالله بن مصعب، قال: لا كبير ولا طيّب، قال: وكيف لا تقول ذلك وأنت تنتقص الشيخين. قال: ومن الشيخان؟ قال: أبوبكر وعمر رضي الله عنهما، قال: والله ما أتنقص جدّك وهو دونهما، فكيف أتنقصهما؟!».
وذكر معاوية بن أبيسفيان عنده ووصف بالحلم، فقال شريك: ليس بحليم من سفه الحقّ وقاتل عليّ بن أبيطالب رضي الله عنه.
وخرج شريك يوماً إلى أصحاب الحديث ليسمعوا عليه، فشمّوا منه رائحة النبيذ فقالوا له: لو كانت هذه الرائحة منّا لاستحيينا، فقال: لأنّكم أهل ريبة.
ودخل يوماً على المهدي فقال له: لابدّ أن تجيبني إلى خصلة من ثلاث خصال، قال: وما هنّ يا أميرالمؤمنين؟ قال: إمّا أن تلي القضاء أو تحدّث ولدي وتعلّمهم، أو تأكل عندي أكلة، -وذلك قبل أن يلي القضاء- وفكّر(1)ساعة ثمّ قال: الأكلة أخفّها على نفسي. فأجلسه وتقدّم إلى الطبّاخ أن يصلح له ألواناً من المخّ المعقود بالسكّر الطبرزد(2)والعسل وغير ذلك، فعمل ذلك وقدّمه إليه فأكل، فلمّا فرغ من الأكل قال له الطبّاخ: والله يا أميرالمؤمنين ليس يفلح الشيخ بعد هذه الأكلة أبداً. قال الفضل بن الربيع: فحدّثهم -والله- شريك بعد ذلك وعلّم أولادهم وولي القضاء لهم.
ولقد كتب له برزقه على الصيرفي فضايقه في النقد فقال له الصيرفي:إنّك لم تبع
بزّاً(1)، فقال له شريك: بل -والله- بعت به أكثر من البزّ، بعت به ديني.(2)
واجتمع شريك ويحيى بن عبدالله بن الحسن البصري في دار الرشيد، فقال يحيى لشريك: ما تقول في النبيذ؟ قال: حلال، قال: شربه خير أم تركه؟ قال: بل شربه، قال: قليله خير أم كثيره؟ قال: بل قليله. قال يحيى: ما رأيت خيراً قطّ إلّا والازدياد منه خير إلّا خيرك هذا، فإنّ قليله خير من كثيره.
وروى صالح بن علي قال: كنت مع المهدي فدخل عليه شريك بن عبدالله فأراد أن يبخره، فقال لخادم على رأسه: هات عوداً للقاضي، فجاء الخادم بالعود الذي يلهى به فوضعه في حجر شريك، فقال شريك: ما هذا يا أميرالمؤمنين؟ قال: هذا أخذه صاحب العسس البارحة فأحببت أن يكون كسره على يد القاضي، فقال: جزاك الله يا أميرالمؤمنين خيراً، فكسره. ثمّ أفاضوا في حديث حتّى نسي الأمر ثمّ قال المهدي لشريك: ما تقول في رجل أمر وكيلاً له أن يأتي بشيء بعينه فأتى بغيره فتلف ذلك الشيء؟ فقال: يضمن يا أميرالمؤمنين، فقال للخادم: اضمن ما تلف بقيمته.
كان شريك يشاحن الربيع صاحب شرطة المهدي، فكان يحمل المهدي عليه، فدخل شريك يوماً على المهدي فقال له المهدي: بلغني أنّك ولدت في قوصرة، قال: يا أميرالمؤمنين، ولدت بخراسان والقواصر هناك عزيزة، قال: إنّي لأراك فاطميّاً خبيثاً، قال: والله إنّي لأحبّ فاطمة وأبافاطمة صلّى الله عليه وسلّم، قال: وأنا والله أحبّهما ولكنّي رأيتك في منامي مصروفاً وجهك عنّي وما ذاك إلّا لبغضك لنا، وما أراني إلّا قاتلك؛ لأنّك زنديق، قال: يا أميرالمؤمنين، إنّ الدماء لا تسفك بالأحلام، وليست رؤياك رؤيا يوسف عليه السّلام، وأمّا قولك: إنّي زنديق، فإنّ للزنادقة علامة يعرفون بها، قال: وما هي؟ قال: شرب الخمور والضرب بالطنبور، قال: صدقت أباعبدالله، وأنت خير من الذي حملني عليك.
قال مصعب بن عبدالله الزبيري: حدّثني أبي قال: دخل شريك على المهدي فقال له: ما ينبغي أن تقلّد الحكم بين المسلمين، قال: ولم؟ قال: لخلافك على الجماعة وقولك بالإمامة، فقال: أمّا قولك: لخلافك على الجماعة، فعن الجماعة أخذت ديني، فكيف أخالفهم وهم أصل ديني؟! وأمّا قولك: وقولك بالإمامة، فما أعرف إلّا كتاب الله عزّ وجلّ وسنّة رسول الله صلّى الله عليه وسلّم، وأمّا قولك: مثلك لا يقلّد الحكم بين المسلمين، فهذا شيء أنتم فعلتموه، فإن كان خطأ فلتستغفروا الله منه، وإن كان صواباً فامسكوا عليه. قال: ما تقول في علي بن أبيطالب رضي الله عنه؟ قال: ما قال فيه جدّك العبّاس وعبدالله، قال: وما قالا فيه؟ قال: أمّا العبّاس فمات وعلي عنده أفضل الصحابة، وقد كان يرى كبراء المهاجرين يسألونه عمّا ينزل من النوازل وما احتاج إلى أحد حتّى لحق بالله. وأمّا عبدالله فإنّه كان يضرب بين يديه بسيفين، وكان في حروبه رأساً متّبعاً وقائداً مطاعاً، فلو كانت إمامة علي جوراً لكان أوّل من يقعد عنها أبوك؛ لعلمه بدين الله وفقهه في أحكام الله. فسكت المهدي وأطرق، ولم يمض بعد هذا المجلس إلّا قليل حتّىعزل شريك.
وقال عبدالله العجلي: قدم هارون الكوفة فعزل شريكاً عن القضاء، وكان موسى بن عيسى والياً على الكوفة، فقال موسى لشريك: ما صنع أميرالمؤمنين بأحد ما صنع بك، عزلك عن القضاء. قال له شريك: هم أمراء المؤمنين يعزلون الولاة ويخلعون ولاة العهود، فلا يعاب ذلك عليهم، فقال موسى: ما ظننت أنّه مجنون هكذا، لا يبالي ما تكلّم به، وكان أبوه عيسى بن موسى ولي العهد بعد أبيجعفر فخلعه أبوجعفر».
1) . البزّ: بالفتح نوع من الثياب، وقيل: الثياب خاصّة من أمتعة البيت، وقيل: أمتعة التاجر من الثياب. المصباح المنير: 47 - 48. «بزز»
2) . «م» برخی از نسخ +: «وقال يحيى بن اليمان: لمّا ولي شريك القضاء، أكره على ذلك وأقعد معه جماعة من الشرط يحفظونه، ثمّ طاب للشيخ فقعد من نفسه، فبلغ سفيان الثوري أنّه قعد من نفسه فجاء فتراءى له، فلمّا رأى الثوري قام إليه فعظّمه وأكرمه ثمّ قال: يا أباعبدالله، هل من حاجة؟ قال: نعم، مسألة. قال: أو ليس عندك من العلم ما يجزئك؟ قال: أحببت أن أُذكرك بها، قال: قل، قال: ما تقول في امرأة جاءت فجلست على باب رجل فاحتملها ففجر بها، لمن تحدّ منهما؟ فقال: الرجل دونها؛ لأنّها مغصوبة، قال: فإنّه لمّا كان من الغد، جاءت فتزيّنت وتبخّرت وجلست على ذلك الباب، ففتح الرجل فرآها فاحتملها ففجر بها، لمن تحدّ؟ قال: أحدهما جميعاً؛ لأنّها جاءت من نفسها وقد علمت الخبر بالأمس، قال: أنت كان عذرك حين كان الشرط يحفظونك، اليوم أيّ عذر لك؟! قال: يا أباعبدالله، أكلّمك؟ قال: ما كان الله ليراني أكلّمك أو تتوب، قال: ووثب فلم يكلّمه حتّى مات، وكان إذا ذكره قال: أيّ رجل كان لو لم يفسدوه.
وحكى الحريري في كتاب درّة الغوّاص أنّه كان لشريك (المذكور) جليس من بني أميّة، فذكر شريك في بعض الأيّام فضائل علي بن أبيطالب رضي الله عنه، فقال ذلك الأُموي: نعم الرجل علي! فأغضبه ذلك وقال: أ لعليّ يقال: نعم الرجل <ولا يزاد على ذلك>(1)!؟ فأمسك حتّى سكن غضبه، ثمّ قال: يا أباعبدالله، أ لم يقل الله في الإخبار عن نفسه: <فَقَدَرْنا فَنِعْمَ الْقادِرُونَ>(2)؟ وقال في أيّوب عليه السّلام: <إِنَّا وَجَدْناهُ صابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ>(3)وقال في سليمان: <وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَيْمانَ نِعْمَ الْعَبْدُ>(4)أ فلا ترضى لعليّ بما رضي الله به لنفسه ولأنبيائه؟! فتنبّه شريك عند ذلك لوهمه وزادت مكانة ذلك الأُموي من قلبه.
وكان عادلاً في قضائه، كثير الصواب، حاضر الجواب، قال له رجل يوماً: ما تقول
فيمن أراد أن يقنت في الصبح قبل الركوع، فقنت بعده؟ فقال: هذا أراد أن يخطئ فأصاب.
وكان مولده ببخارى سنة خمس وتسعين للهجرة، وتولّى القضاء بالكوفة ثمّ بالأهواز، وتوفّي يوم السبت مستهل ذي القعدة سنة سبع وسبعين ومائة بالكوفة. وقال خليفة بن خيّاط: مات سنة سبع أو(1)ثمان وسبعين ومائة رحمه الله تعالى. وكان هارون الرشيد بالحيرة فقصده ليصلّي عليه فوجدهم قد صلّوا عليه فرجع.
والنَخَعي: بفتح النون والخاء المعجمة وبعدها عين مهملة، هذه النسبة إلى النخع وهي قبيلة كبيرة من مَذْحِج.
قلت: هكذا وجدت نسبه في جمهرة النسب لابن الكلبي ثمّ وجدت في نسخة أُخرى: ابن أبيشريك أوس بن الحارث بن ذهل بن وهبيل. والله أعلم بالصواب.»(2)
و ذهبى در تذكرة الحفّاظ گفته:
«شريك بن عبدالله القاضي، أبوعبدالله النخعي الكوفي أحد الأئمة الأعلام.
حدّث عن: أبيصخرة جامع بن شدّاد، وجامع بن أبيراشد، وسلمة بن كهيل، وأبيإسحاق، وزياد بن عِلاقة، وسِماك بن حرب وعدّة.
وعنه: أبان بن تغلب، ومحمّد بن إسحاق، وهما من شيوخه، ومن المتأخّرين قتيبة، وعلي بن حُجْر، وإسحاق بن أبيإسرائيل، وأبوبكر بن أبيشيبة وأخوه عثمان، وهَنّاد بن السَري، وخلائق.
وذكر إسحاق الأزرق أنّه أخذ عنه تسعة آلاف حديث.
وقال ابن المبارك: هو أعلم بحديث أهل بلده من سفيان.
وقال النسائي: ليس به بأس.
وقال عيسى بن يونس: ما رأيت أحداً قطّ أورع في علمه من شريك.
وقال أبوإسحاق الجوزجاني: كان شريك سيّئ الحفظ.
قلت: كان شريك حسن الحديث، إماماً، فقيهاً، ومحدّثاً مكثراً، ليس هو في الإتقان كحمّاد بن زياد. وقد استشهد به البخاري وخرّج له مسلم متابعة، ووثّقهيحيى بن معين.
مات في ذي القعدة سنة سبع(1)وسبعين ومائة، وله اثنتان وثمانون سنة رحمه الله. ووقع لي من عواليه، وحديثه من أقسام الحسن.»(2)
و نيز ذهبى در كاشف گفته:
«شريك بن عبدالله النخعي أبوعبدالله(3)القاضي (أحد الأعلام).
عن: زياد بن علاقة، وسلمة بن كهيل، وعلي بن الأقمر. وعنه: أبوبكر بن أبيشيبة، وعلي بن حُجْر.
وثّقه ابن معين. وقال غيره: سيّئ الحفظ.
وقال النسائي: لا بأس به(1).
وهو أعلم بحديث الكوفيين من الثوري، قاله ابن المبارك.
و نيز ذهبى در عبر در وقائع سنهٔ سبع وسبعين ومائه گفته:
«وفيها شريك بن عبدالله النخعي الكوفي القاضي أبوعبدالله، أحد الأعلام، عن نيّف وثمانين سنة.
روى عن: سلمة بن كهيل والكبار. سمع منه إسحاق الأزرق سبعة(4)آلاف حديث.
قال ابن المبارك: هو أعلم بحديث بلده من سفيان الثوري.
وقال النسائي: ليس به بأس.
وقال غيره: فقيه إمام لكنّه يغلط.»(5)
و يافعى در مرآة الجنان در وقائع سنهٔ سبع وسبعين ومائه گفته:
«وفيها (توفّي) شريك بن عبدالله النخعي الكوفي القاضي أحد الأعلام، وله نيّف
وثمانون سنة.»(1)
و علّامه جلالالدين سيوطىدر طبقات الحفّاظ گفته:
«شريك (النخعي) ابن عبدالله بن أبيشريك القاضي(2)النخعي أبوعبدالله الكوفي، أحد الأعلام.
روى عن: زياد بن عِلاقة، وبيان بن بشر، وحبيب بن أبيثابت، وأبيإسحاق السبيعي، وخلق. وعنه: عبّاد بن العوّام، وابن المبارك، وعلي بن حُجْر، وأبوبكر بن أبيشيبة وخلق.
<و> قال ابن معين: صدوق ثقة إلّا أنّه إذا خالف فغيره أحبّ إلينا منه.
ولد سنة خمس وتسعين ومات سنة سبع وسبعين ومائة.»(3)انتهى.
فهذا قاضيهم الندس الحنيك، شريك بن عبدالله بن شريك، المحرز عندهم لمحاسن لا يعتريها ريب ولا تشكيك، المقتني لمآثر لا يعتور نظمها انحلال ولا تفكيك، قد روى هذا الحديث المزري بالذهب السبيك، الفائق في سناعته على الوشي الحبيك، فلا يرتاب في شأنه ذو رأي مسيك، ولا يشكّ في وثاقته إلّا مأفون أفيك، ولا يأشر عن إذعانه إلّا مأفوك عفيك، والله الصائن عن نوازعه وهو القاهر المليك.
امّا روايت حسّان بن ابراهيم بن عبدالله الكرمانى حديث ثقلين را، پس بعون الله تعالى از عبارت ماضيه صحيح مسلم به معرض ثبوت رسيده(1)، و در ما بعد إن شاء الله تعالى از عبارت مستدرك على الصحيحين حاكم به وضوح و ظهور خواهد رسيد.(2)
و حسّان از افاخم اثبات اعيان و اعاظم ثقات اركان سنّيه مىباشد(3).
محمّد بن طاهر مقدسى در كتاب أسماء رجال الصحيحين گفته:
«حسّان بن إبراهيم العَنزي الكرماني أبوهشام. سمع: يونس بن يزيد عندهما،
1) . صفحهٔ 87.
2) . دیگر منابع روایت حسّان کرمانی: مسند البزّار: 10/ 231 - 232 ح 4324؛ المعجم الكبير للطبراني: 5/ 182 ح 5026؛ تاريخ دمشق لابن عساكر: 41/ 19، 42/ 216؛ كتاب الأربعين للمؤيّد الطوسي: 1/ 104 - 106؛ تحفة الأشراف بمعرفة الأطراف: 3/ 203 ح 3688؛ تفسير ابن كثير: 6/ 415؛ إتحاف المهرة لابن حجر: 4/ 591 - 593 ح 4705.
3) . بنگرید به: التاريخ الكبير للبخاري 3/ 35 شمارۀ 148؛ الجرح والتعديل لابن أبيحاتم: 3/ 238 شمارۀ 1056؛ الثقات لابن حبّان: 6/ 224؛ تاريخ بغداد: 8/ 254 - 255 شمارۀ 4360؛ المنتظم في تاريخ الملوك والأُمم: 9/ 120 شمارۀ 1013؛ تهذيب الكمال: 6/ 8 - 12 شمارۀ 1185؛ تاريخ الإسلام: 4/ 832 شمارۀ 57؛ سير أعلام النبلاء: 9/ 40 - 42 شمارۀ 11.
وسعيد بن مسروق عند مسلم. روى عنه: علي بن المديني، ومحمّد بن أبييعقوب عند البخاري؛ وسعيد بن منصور، وعلي بن حُجْر، ومحمّد بن بكّار عند مسلم.»(1)
و ذهبى در كاشف گفته:
«خ. م. د. حسّان بن إبراهيم الكرماني العَنزي، قاضي كرمان. عن: إبراهيم الصائغ، وسعيد بن مسروق، وعاصم الأحول. وعنه: علي بن حُجْر، وابن المديني. ثقة. قال النسائي: ليس بالقوي. توفّي 182 وله مائة.»(2)
و نيز ذهبى در عبر در وقائع سنهٔ ستّ وثمانين ومائه گفته:
«وفيها حسّان بن إبراهيم الكرماني، قاضي كرمان. روى(3)
و ابن حجر عسقلانى در تهذيب التهذيب گفته:
«خ. م. د. حسّان بن إبراهيم بن عبدالله الكرماني، أبوهشام العَنزي،قاضي كرمان.
روى عن: سعيد بن مسروق، وابنه سفيان بن سعيد الثوري، وعاصم الأحول، وليث بن أبيسُلَيم، وابن عَجْلان، وزُفَر بن الهذيل، وعبيدالله بن عمر، ويوسف بن
أبيإسحاق، ويونس بن يزيد الأيلي(1)وغيرهم.
وعنه: حُمَيد بن مسعدة، وعفّان، وعبيدالله العيشي، وأحمد بن عَبْدَة، والأزرق بن علي، وابن الطبّاع، وداود بن عمرو الضَبّي، وسعيد بن منصور، (وعلي بن المديني)، وعلي بن حُجْر، ومحمّد بن أبييعقوب الكرماني، وإسحاق بن أبيإسرائيل وغيرهم.
قال حرب الكرماني: سمعت أحمد يوثّق حسّان بن إبراهيم ويقول: حديثه حديث أهل الصدق.
وقال عثمان الدارمي وغيره عن ابن معين: ليس به بأس.
وقال المفضّل الغلّابي عن ابن معين: ثقة.
وقال أبوزرعة: لا بأس به.
وقال النسائي: ليس بالقوي.
وقال ابن عدي: قد حدّث بأفراد كثيرة وهو عندي من أهل الصدق إلّا أنّه يغلط في الشيء ولا يتعمّد.
وقال عبدالله بن أحمد: سمعت شيخاً من أهل كرمان يذكر أنّه ولد سنة ستّ وثمانين ومات سنة 186، وذكر أنّه مات وله مائة سنة.
قلت: وجاء أنّ أحمد أنكر عليه بعض حديثه.
وقال العقيلي: في حديثه وهم.
1) . این چنین در «م» و تهذيب الكمال: 6/ 9. «ح» و برخی از نسخ الأنساب: «الاملي». بنگرید به: الأنساب للسمعاني: 13/ 186.
وقال ابن المديني: كان ثقة وأشدّ الناس في القدر.
وقال ابن حبّان في الثقات: ربّما أخطأ.
وذكر ابن عدي أنّه سمع من أبيسفيان طريف عن أبينضرة(1)، عن أبيسعيد الخدري حديث: مفتاح الصلاة الوضوء، فحدّث به مرّة عن أبيسفيان ولم يسمعه(2)، ومرّة ظنّ أنّه أبوسفيان الثوري فقال: ثنا سعيد بن مسروق. قالابن صاعد(3): هذا وهم من أبيعمر الحوضي(4)على حسّان. وقال ابن عدي: الوهم فيه من حسّان؛ فإنّ حبّان(5)بن هلال حدّث به عن حسّان مثل الحوضي(6)وحدّث به العيشي عن حسّان فقال: عن أبيسفيان على الصواب.»(7)
فهذا حسّان بن إبراهيم، كرمانيّهم المتلقّى بالقبول والتكريم، قد أبان بروايته الحقّ الأبلج السليم، وأهان بحديثه الباطل اللجلج(8)السقيم، فلا يخلع ربقة الإيقان
1) . این چنین در «م» و الكامل في ضعفاء الرجال: 3/ 260 - 261. «ح»: «أبيبصرة».
2) . «م»: «لم يسمّه» بهجای: «لم يسمعه».
3) . این چنین در «م» و الكامل في ضعفاء الرجال: 3: 260 - 261. «ح»: «ابن مصاعد».
4) . اين چنین در «م» و الكامل في ضعفاء الرجال : 3/ 260 - 261. «ح»: «الجوصي».
5) . این چنین در «م» و الكامل في ضعفاء الرجال: 3/ 261. «ح»: «حبّاب». حاشیۀ الكامل از برخی از نسخ: «حيّان».
6) . این چنین در «م» و الكامل في ضعفاء الرجال: 3/ 260 - 261. «ح»: «الجوصي».
7) . تهذيب التهذيب: 2/ 245 - 246 شمارۀ 447.
8) . قال نشوان الحميري: يقولون: الحقّ أبلج والباطل لجلج: أي يرد ولا ينفذ. شمس العلوم: 9/ 5967.
والإذعان والتسليم، إلّا حائد مائد بالعمه والزيغ مليم، ولا يقابله بالرد والإبطال والتكذيب والتوهيم، إلّا حائل مائل على الزور والبهت مقيم.
امّا روايت جَرير بن عبدالحميد بن قُرْط الضَبّى الكوفى حديث ثقلين را، پس مسلم در صحيح خود بعد روايت اين حديث شريف به روايت اسماعيل(1)
«حدّثني زهير بن حرب وشجاع بن مَخْلد، جميعاً عن ابن عُليّة، قال زهير: حدّثنا إسماعيل بن إبراهيم، حدّثني أبوحيّان، حدّثني يزيد بن حيّان قال: انطلقت أنا وحصين بن سبرة وعمر بن مسلم إلى زيد بن أرقم، فلمّا جلسنا إليه قال له حصين: لقد لقيت يا زيد خيراً كثيراً! رأيت رسول الله صلّى الله عليه وسلّم وسمعت حديثه وغزوت معه وصلّيت خلفه، لقد لقيت يا زيد خيراً كثيراً! حدّثنا يا زيد ما سمعت من رسول الله صلّى الله عليه وسلّم! قال: يا ابن أخي، والله لقد كبرت سنّي وقدم عهدي ونسيت بعض الذي كنت أعي من رسول الله صلّى الله عليه وسلّم، فما حدّثتكم فاقبلوا، وما لا، فلا تكلّفونيه، ثمّ قال: قام رسول الله صلّى الله عليه وسلّم يوماً فينا خطيباً بماء يدعى خمّاً بين مكّة والمدينة، فحمد الله وأثنى عليه ووعظ وذكّر ثمّ قال:
أمّا بعد، ألا أيّها الناس! فإنّما أنا بشر يوشك أن يأتي رسول ربّي فأُجيب، وأنا تارك فيكم ثقلين، أوّلهما كتاب الله فيه الهدى والنور فخذوا بكتاب الله واستمسكوا به. فحثّ على كتاب الله ورغّب فيه، ثمّ قال: و أهل بيتي أُذكّركم الله في أهل بيتي، أُذكّركم الله في أهل بيتي، أُذكّركم الله في أهل بيتي. فقال له حصين: ومن أهل بيته؟ يا زيد أليس نساؤه من أهل بيته؟ قال: نساؤهمن أهل بيته، ولكن أهل بيته من حرم الصدقة بعده، قال: ومن هم؟ قال: هم آل علي وآل عقيل وآل جعفر وآل عبّاس، قال: كلّ هؤلاء حرم الصدقة؟ قال: نعم.
صحيح مسلم: 4/ 1873 ح 36 (كتاب فضائل الصحابة، باب من فضائل علي بن أبيطالب).
گفته:1) . مسلم حدیث اسماعيل را اینگونه نقل کرده است:
«حدّثنا أبوبكر بن أبيشيبة، ثنا(1)محمّد بن فضيل، ح.
وحدّثنا إسحاق بن إبراهيم، أنا(2)جرير، كلاهما عن أبيحيّان بهذا الإسناد نحو حديث إسماعيل. وزاد في حديث جرير: كتاب الله فيه الهدى والنور، من استمسك به وأخذ به كان على الهدى ومن أخطأه ضلّ.»(3)
و نيز روايت نمودن جرير بن عبدالحميد حديث ثقلين را، در ما بعد إن شاء الله تعالى از عبارت مستدرك على الصحيحين حاكم بوضوح خواهد پيوست.(4)
و جرير، ثقه ثبت نحرير و حافظ متفرّد معدوم النظير نزد ناقدين سنّيه
1) . «م»: «حدّثنا» جای رمز.
2) . «م»: «أخبرنا».
3) . صحيح مسلم: 4/ 1874 (كتاب فضائل الصحابة، باب من فضائل علي بن أبيطالب).
4) . دیگر منابع روایت جرير ضبّی: المعرفة والتاريخ: 1/ 536؛ مسند البزّار: 10/ 232 ح 4325، 10/ 240 - 241 ح 4336؛ السنن الكبرى للنسائي: 7/ 319 - 320 ح 8119؛ فضائل الصحابة للنسائي: 22 ح 72؛ صحيح ابن خزيمة: 4/ 62 - 63 ح 2357؛ المعجم الكبير للطبراني: 5/ 170 ح 4981 - 4982؛ الجمع بين الصحيحين: 1/ 515 ح 841؛ تحفة الأشراف بمعرفة الأطراف: 3/ 203 ح 3688.
مىباشد(1).محمّد بن طاهر مقدسى در كتاب أسماء رجال الصحيحين گفته:
«جرير بن عبدالحميد بن جرير بن قرط بن هلال بن أنس الضَبّي أبوعبدالله الرازي، أصله من الكوفة.
<و> سمع: سليمان الأعمش، ومغيرة، ومنصوراً، وإسماعيل بن أبيخالد، وأبا إسحاق الشيباني عندهما؛ وعُمارة بن القَعْقاع، وسهيلاً، وهشام بن عروة، والحسن بن عبيدالله(2)، والمختار بن فُلْفُل، وعبدالملك بن عمير، وهشام بن حسّان، وسليمان التيمي، وموسى بن (أبي) عائشة، ومحمّد بن شيبة، وحصيناً(3)، وإبراهيم بن محمّد بن المنتشر، وعبدالعزيز بن رفيع، ويحيى بن سعيد، وبيان بن بِشر، وفضيل بن غَزْوان، ومُطَرِّفاً، وأبافروة الهمداني، وعاصماً الأحول، وأباحيّان التيمي، وركين(4)بن الربيع، وطَلْق بن معاوية، والعلاء بن المسيَّب عند مسلم.
1) . بنگرید به: الطبقات الكبرى: 7/ 267 شمارۀ 3681؛ الثقات لابن حبّان: 6/ 145؛ تاريخ بغداد: 7/ 262 - 270 شمارۀ 3744؛ الأنساب للسمعاني: 6/ 33 - 34 و 8/ 381 - 382؛ المنتظم في تاريخ الملوك والأُمم: 9/ 158 - 159 شمارۀ 1024؛ تهذيب الكمال: 4/ 540 - 551 شمارۀ 918؛ تاريخ الإسلام: 4/ 820 - 823 شمارۀ 40؛ سير أعلام النبلاء: 9/ 9 - 18 شمارۀ 3.
2) . «ح»: «الحسن بن عبدالله». الحسن بن عبيدالله بن عروة النخعي. تهذيب الكمال: 4/ 541 و 6/ 200؛ سير أعلام النبلاء: 6/ 144.
3) . «م»: «حصناً» بهجای: «حصيناً». حصين بن عبدالرحمان السلمي. تهذيب الكمال: 4/ 541 و 6/ 520؛ سير أعلام النبلاء: 5/ 422.
4) . «م»: «دكين» بهجای: «ركين».
روى عنه: قتيبة بن سعيد، ويحيى بن يحيى، وعثمان بن أبيشيبة عندهما؛ وعلي بن المديني، ومحمّد بن سَلَام عند البخاري؛ وأبوخيثمة، وإسحاق، وعلي بن حُجْر، وأبوبكر بن أبيشيبة، وأبوغسّان محمّد بن عمرو عند مسلم.
ولد في السنة التي مات فيه الحسن سنة عشر ومائة. ومات سنة سبع وثمانين (ومائة) بالري.»(1)
و مزّى در تهذيب الكمال على ما نقل عنه به ترجمهٔ او گفته:
«قال ابن سعد: كان ثقة كثير العلم يرحل إليه(2). وقال محمّد بن حمّاد: كانحجّة وكانت كتبه صحاحاً(3). وسئل أبوخيثمة: أ كان جرير يدلّس؟ قال: لا(4). وقال أبوحاتم: ثقة، يحتجّ به(5).
1) . أسماء رجال الصحيحين (الجمع بين رجال الصحيحين): 1/ 74 - 75 شمارۀ 284.
2) . تهذيب الكمال: 4/ 544.
3) . این کلام را از محمّد بن حمّاد نیافتیم. تهذیب الکمال (همان): «قال محمّد بن عبدالله بن عمّار الموصلي: حجّة، كانت كتبه صحاحاً». همان.
4) . تهذيب الكمال (همان): «ذكر لأبيخيثمة يوماً إرسال جرير للحديث وأنّه لم يكن يقول: حدّثنا، وقيل له: تراه كان يدلّس؟ فقال أبوخيثمة: لم يكن يدلّس؛ لأنّا كنّا إذا أتيناه وهو في حديث الأعمش أو منصور أو مغيرة، إبتدأ فأخذ الكتاب فقال: حدّثنا فلان، ثمّ يحدّث عنه مبهم في حديث واحد ثمّ يقول بعد ذلك: منصور، منصور أو الأعمش، الأعمش، لا يقول في كلّ حديث: حدّثنا، حتّى يفرغ من المجلس».
5) . تهذيب الكمال: 4/ 550: «قال عبدالرحمن بن أبيحاتم: سألت أبي عن أبيالأحوص وجرير في حديث حصين؟ فقال: كان جرير أكيس الرجلين، جرير أحبّ إليّ. قلت: يحتجّ بحديثه؟ قال: نعم، جرير ثقة وهو أحبّ إليّ في هشام بن عروة من يونس بن بكير».
ولد سنة سبع ومائة، وقيل: سنة عشر(1). وقال العجلي: كوفي ثقة نزل الري(2). وقال س: ثقة(3)».
و ذهبى در تذكرة الحفّاظ گفته:
«جرير بن عبدالحميد الحافظ الحجّة أبوعبدالله الضَبّي الكوفي محدّث الري.
ولد سنة عشر ومائة. وسمع من: منصور(4)بن المعتمر، وحصين بن عبدالرحمن، وبيان بن بشر، وسهيل، والأعمش وعدّة. وقرأ القرآن على حمزة. حدّث عنه: علي بن المديني، وإسحاق، وقتيبة، ويوسف بن موسى القطّان، وأحمد بن حنبل، وعلي بن حُجْر، وعثمان بن أبيشيبة، ومحمّد بن حُمَيد، وخلق كثير(5).
رحل إليه المحدّثون لثقته وحفظه وسعة علمه.
قال ابن معين: سمعته يقول: عرض عليّ بالكوفة ألفا درهم يعطوني مع القرّاء فأبيت ثمّ جئت أطلب ما عندهم. قال يحيى بن معين: طلب جرير الحديث خمس
1) . تهذيب الكمال: 4/ 550: «قال حنبل بن إسحاق: حدّثني أبوعبدالله قال: ولد جرير بن عبدالحميد في سنة سبع ومائة. وقال حنبل أيضاً: حدّثنا أحمد بن محمّد الرازي قال: سمعت محمّد بن حميد قال: سمعت جريراً الضبّي قال: ولدت سنة عشر، سنة مات الحسن».
2) . همان.
3) . قال النسائي: ثقة. همان.
4) . «ح»: «المنصور».
5) . «ح»: + واو: «خلق وكثير».
سنين فقط.
توفّي جرير بالري في سنة ثمان وثمانين ومائة (رحمه الله تعالى) وحديثه عال في جزء ابن عرفة.»(1)
و نيز ذهبى در كاشف گفته:
«جرير بن عبدالحميد الضَبّي القاضي. عن: منصور، وحصين، وعبدالملك بن عمير. وعنه: أحمد، وإسحاق، وابن معين. له مصنّفات. مات 188.»(2)
و نيز ذهبى در عبر در وقائع سنهٔ ثمان وثمانين ومائه گفته:
«وفيها توفّي محدّث الري الحافظ أبوعبدالله جرير بن عبدالحميد الضَبّي، وله ثمانون(3)سنة. روى عن منصور وطبقته من الكوفيين، ورحل إليه الناس لثقته وسعة علمه.»(4)
و يافعى در مرآة الجنان در وقائع سنهٔ ثمان وثمانين ومائه گفته:
«فيها توفّي محدّث الري الحافظ أبوعبيدالله(5)جرير بن عبدالحميد الضبّي، <وله ثمانون سنة>.»(6)
و ابن حجر عسقلانى در تهذيب التهذيب گفته:
«جرير بن عبدالحميد بن قرط الضبّي أبوعبدالله الرازي القاضي.
ولد بقرية من قرى أصبهان ونشأ بالكوفة ونزل الري.
روى عن: عبدالملك بن عمير، وأبيإسحاق الشيباني، ويحيى بن سعيد الأنصاري، وسليمان التيمي، والأعمش، وعاصم الأحول، وسهيل بن أبيصالح، وعبدالعزيز بن رفيع، وعُمارة بن القَعْقاع، وإسماعيل بن أبيخالد، ومنصور بن المعتمر، ومغيرة بن مِقْسَم، ويزيد بن أبيزياد، وأبيحيّان التيمي، وعطاء بن السائب، وخلق كثير.وعنه إسحاق بن راهويه، وابنا أبيشيبة(1)، وقتيبة، وعبدان المَرْوَزي، وأبوخيثمة، ومحمّد بن قُدامة بن أعْيَن المِصِّيصي، ومحمّد بن قُدامة الطوسي، ومحمّد بن قُدامة بن إسماعيل السُلَمي البخاري، وعلي بن المديني، ويحيى بن معين، ويحيى بن يحيى، ويوسف بن موسى القطّان، وأبوالربيع الزهراني، وعلي بن حُجْر وجماعة، <وحدّث لله.>
وقال يوسف بن عمّار(2)الموصلي: حجّة، كانت كتبه صحاحاً.
وقال محمّد بن عمرو زُنَيْج: سمعت جريراً قال: رأيت ابن أبينَجيح وجابر الجعفي وابن جريج، فلم أكتب عن واحد منهم. فقيل له: ضيّعت يا أباعبدالله، فقال: لا، أمّا جابر فكان يؤمن بالرجعة، وأمّا ابن (أبي) نجيح فكان يرى القدر، وأمّا ابن جريج فكان يرى المتعة.
وقيل لسليمان بن حرب: أين كتبت عن جرير؟ فقال: بمكّة أنا وعبدالرحمان - يعني ابن مهدي - وشاذان.
وقال علي بن المديني: كان جرير صاحب ليل.
وقال أبوخيثمة: لم يكن يدلّس.
وقال يعقوب بن شيبة، عن عبدالرحمان بن محمّد، عن سليمان الشاذَكُوني: حدّثنا عن مغيرة عن إبراهيم في طلاق الأخرس، ثمّ حدّثنا به عن سفيان عن مغيرة، ثمّ وجدته على ظهر كتاب لابن أخيه، عن ابن المبارك عن سفيان عن مغيرة. قال سليمان: فوقفته عليه فقال لي: حدّثنيه رجل عن ابن المبارك عن سفيان عن مغيرة عن إبراهيم.
وقال حنبل: سئل أبوعبدالله من أحبّ إليك، جرير أو شريك؟ فقال: جرير أقلّ سقطاً من شريك، شريك كان يخطئ. وكذا قال ابن معين نحوه.
وقال العجلي: كوفيّ ثقة نزل الري.
وقال ابن أبيحاتم: سألت (أبي) عن أبيالأحوص وجرير في حديث حصين؟ فقال: كان جرير أكيس الرجلين، جرير أحبّ إليّ. قلت: يحتجّ بحديثه؟ قال: نعم، جرير ثقة وهو أحبّ إليّ في هشام بن عروة من يونس بن بكير.
وقال النسائي: ثقة.
وقال ابن خِراش: صدوق.
وقال أبوالقاسم اللالكائي: مجمع على ثقته.
وقال حنبل بن إسحاق(1): ولد (جرير بن عبدالحميد في) سنة 107. وقال(2)محمّد بن حميد عن جرير: ولدت سنة 105(3). قال: ومات جرير سنة 188. وقال مُطيّن في تاريخ وفاته وزاد: في شهر ربيع الأوّل(4).
قلت: فإن صحّت حكاية الشاذكوني فجرير كان يدلّس.
وقال أحمد بن حنبل: لم يكن بالزكي، اختلط عليه حديث أشعث وعاصم الأحول حتّى قدم عليه نمير(5)فعرّفه، نقله العقيلي.
وقد قيل ليحيى بن معين عقب هذه الحكاية: كيف تروي عن جرير؟ فقال: ألا تراه قد بيّن لهم أمرها؟.
وقال البيهقي في السنن: نسب في آخر عمره إلى سوء الحفظ.
وذكر صاحب الحافل(6)عن أبيحاتم أنّه تغيّر قبل موته بسنة فحجبه أولاده.
1) . «ح»: «حنبل عن أحمد» بهجای: «حنبل بن إسحاق».
2) . «م»: «قال حنبل أيضاً عن أحمد: ثنا محمّد بن حميد».
3) . «م» سفید است: «سنة 10».
4) . «م»: «ربيع الآخر» بهجای: «ربيع الأوّل». تاريخ بغداد: 7/ 269: «أخبرنا ابن الفضل، أخبرنا جعفر بن محمّد الخلدي، حدّثنا محمّد بن عبدالله بن سليمان الحضرمي قال: سنة ثمان وثمانين ومائة، فيها مات جرير بن عبدالحميد وبلغني أنّه مات في شهر ربيع الآخر».
5) . «م»: «بهز» بهجای: «نمير». الضعفاء الكبير للعقيلي: 1/ 200: «بهن». العلل ومعرفة الرجال لأحمد برواية ابنه عبدالله: 1/ 543: «بهز بن أسد».
6) . الحافل تألیف: ابن الروميّة أحمد بن محمّد بن مفرج، این کتاب را ذيل كتاب الكامل في الضعفاء قرار داده است. بنگرید به: تذكرة الحفّاظ للذهبي: 4/ 146؛ الأعلام: 1/ 218.
وهذا ليس بمستقيم؛ فإنّ هذا إنّما وقع لجرير بن حازم، فكأنّه اشتبه على صاحب الحافل.
وقال ابن حبّان في الثقات: كان من العبّاد الخُشُن.
وقال أبوأحمد الحاكم: هو عندهم ثقة.
وقال الخليلي في الإرشاد: ثقة متّفق عليه.
وقال قتيبة: ثنا جرير الحافظ المقدّم لكنّي سمعته يشتم معاوية علانية.»(1)و نيز ابن حجر در تقريب التهذيب گفته:
«جرير بن عبدالحميد بن قُرْط -بضمّ القاف وسكون الراء، بعدها طاء مهملة- الضَبّي الكوفي، نزيل الري وقاضيها، ثقة صحيح الكتاب، قيل: كان في آخر عمره يهم من حفظه. مات سنة ثمان وثمانين وله إحدى وسبعون سنة.»(2)انتهى.
فهذا جرير بن عبدالحميد، حافظهم المحمود الحميد، وحجّتهم الممدوح المفيد، وجهبذهم البارع الفريد، قد نصر الصدق الرشيد، وهصر البهت الشريد، ونفى ريب كلّ حارد طريد، وعفّى جحد كلّ جاحد عنيد، فمن أقبل بعد هذا الحديث على الحقّ السديد، فهو ظافر محظوظ مجدود سعيد، وليهنأه العيش الرغيد، والرزق العتيد، ومن أدبر عنه بالتهوين والتنفيد، فهو خاسر حائر في الضلال البعيد، وليتبوّأ مقعده في العقاب المديد، والعذاب الشديد.
امّا روايت ابوبِشر اسماعيل بن ابراهيم بن مِقْسم الاسدى البصرى المعروف بابن عُلَيَّة حديث ثقلين را، در ما بعد إن شاء الله تعالى از تخريج احمد در مسند(1)، و مسلم در صحيح به معرض تحقيق خواهد رسيد.(2)
و علّامه ابن علّيه از اعاظم فقهاى بارعين سبّاق و افاخم نبهاى ماهرين حذّاق نزد سنّيه مىباشد(3).محمّد بن طاهر مقدسى در كتاب أسماء رجال الصحيحين گفته:
«إسماعيل بن إبراهيم بن سَهْم بن مِقْسم الأسدي البصري مولى بني أسد بن
1) . بنگرید به صفحۀ: 337.
2) . دیگر منابع روایت ابن عليه بصري: المعجم الكبير للطبراني: 5/ 183 - 184 ح 5028؛ السنن الكبرى للبيهقي: 2/ 212 ح 2857؛ تحفة الأشراف بمعرفة الأطراف: 3/ 203 ح 3688؛ تفسير ابن كثير: 7/ 202؛ جامع المسانيد والسنن: 3/ 88 - 89 ح 3273؛ إتحاف المهرة لابن حجر: 4/ 591 ح 4705.
3) . بنگرید به: الطبقات الكبرى: 7/ 235 - 236 شمارۀ 3467؛ تاريخ بغداد: 6/ 227 - 238 شمارۀ 327؛ المنتظم في تاريخ الملوك والأُمم: 9/ 225 - 227 شمارۀ 1058؛ تهذيب الكمال: 3/ 23 - 33 شمارۀ 417؛ تاريخ الإسلام: 4/ 1070 - 1072 شمارۀ 20؛ سير أعلام النبلاء: 9/ 107 - 120 شمارۀ 38.
خزيمة يكنّى أبابشر، وأُمّه عليّة مولاة لبني أسد.
سمع: أيّوب، وعبدالعزيز، وروح بن القاسم عندهما؛ ويحيى بن سعيد التيمي، وابن أبيعَروبة، وخالد الحذّاء، <والجريري سعيداً(1)>، ومنصور بن عبدالرحمان، ويونس بن عُبَيد، وداود بن أبيهند، وغير واحد عند مسلم.
روى عنه: علي بن المديني، وصدقة، وقتيبة عند البخاري؛ وابن أبيشيبة، وزُهير، وعلي بن حُجْر، وغير واحد عند مسلم.
ولد سنة عشر ومائة، وتوفّي سنة ثلث أو أربع وتسعين ومائة ببغداد.»(2)
و مزّى در تهذيب الكمال به ترجمهٔ او على ما نقل عنه گفته:
«قال شعبة: هو ريحانة الفقهاء(3).
وقال أحمد: إليه المنتهى في التثبّت بالبصرة(4).
وقال ابن مهدي: هو أثبت من هُشَيم. وقال القطّان: هو أثبت من وُهَيب(5).
وقال د(6): ما أحد من المحدّثين إلّا قد أخطأ إلّا ابن عليّة وبِشر بن المفضّل.
1) . سعيد بن إياس أبومسعود الجريري، شيخ ابن عليّة نزد مسلم وابیداود وترمذی ومسلم. تهذيب الكمال: 3/ 24.
2) . أسماء رجال الصحيحين (الجمع بين رجال الصحيحين): 1/ 23 شمارۀ 86.
3) . «قال علي بن الجعد عن شعبة: ابن عليّة ريحانة الفقهاء». تهذيب الكمال: 3/ 27.
4) . مزّی این کلام را از عبدالله بن حنبل از پدرش نقل میکند. همان: 29.
5) . «قال أحمد بن سنان القطّان عن عبدالرحمن بن مهدي: ابن عليّة أثبت من هشيم. وقال علي بن المديني عن يحيى بن سعيد: ابن عليّة أثبت من وهيب». همان: 28.
6) . أبوداود السجستاني مراد است. همان: 30.
وقال عفّان عن داود بن سلمة: كنّا نشبّه ابن عليّة بثوير بن عبيد(1).
وقال غُنْدر: نشأت في الحديث وليس أحد يقدّم في الحديث على ابن عليّة(2).
وقال يعقوب بن شيبة عن الهيثم بن خالد قال: اجتمع حفّاظ البصرة وحفّاظالكوفة، فقال لهم أهل الكوفة: نحّوا عنّا إسماعيل وهاتوا من شئتم.
وقال ابن زياد بن أيّوب: ما رأيت لابن عليّة كتاباً قطّ(3).
قال عمر بن زرارة: صحبت ابن عليّة أربع عشرة سنة، فما رأيته ضحك فيها وصحبته سبع سنين فما رأيته يتبسّم فيها(4).
قال ابن معين: كان ثقة مأموناً صدوقاً مسلماً ورعاً تقيّاً(5).
وقال س: ثقة ثبت(6)».
1) . «قال عفّان عن حمّاد بن سلمة: كنّا نشبّهه بيونس بن عبيد». تهذيب الكمال: 3/ 28.
2) . «قال أبوبكر بن أبيالأسود عن غندر: نشأت في الحديث يوم نشأت، وليس أحد يقدّم في الحديث على إسماعيل بن عليّة». همان: 29.
3) . «قال يعقوب بن شيبة عن الهيثم بن خالد: اجتمع حفّاظ أهل البصرة، فقال أهل الكوفة لأهل البصرة: نحّوا عنّا إسماعيل بن عليّة وهاتوا من شئتم. وقال زياد بن أيّوب: ما رأيت لابن عليّة كتاباً قطّ، وكان يقال: ابن عليّة يعدّ الحروف». همان: 30.
4) . مزّی این کلام را از «عمرو بن زرارة» نقل میکند نه «عمر بن زرارة». همان: 30.
5) . «قال أحمد بن محمّد بن القاسم بن محرز عن يحيى بن معين: كان ثقة مأموناً صدوقاً مسلماً ورعاً تقيّاً».همان: 29.
6) . نسائی مراد است. همان: 30.
و ذهبى در تذكرة الحفّاظ گفته:
«إسماعيل ابن عُليّة الحافظ الثبت العلّامة أبوبشر إسماعيل بن إبراهيم بن مِقْسم الأسدي مولاهم البصري، أحد الأعلام، وعُليّة هي أُمّه.
سمع: أيّوب السَّختياني، وعلي بن جُدْعان، ومحمّد بن المُنْكَدر، وعبدالله بن أبينَجيح، والجريري، وعطاء بن السائب، وحُمَيداً، وخلقاً كثيراً.
حدّث عنه: ابن جريج، وشعبة وهما من شيوخه، وعبدالرحمان بن مهدي، وعلي بن المديني، وأحمد، وإسحاق، وبُنْدار، وموسى بن سهل الوشّاء، وأُمم سواهم.
ولد سنة عشر ومائة.
وكان يقول: سمعت من ابن المنكدر أربعة أحاديث. قلت: هو أكبر شيخ له.
قال غندر: نشأت في الحديث وليس يقدّم فيه أحد على ابن عليّة.
وقال أبوداود: ما أحد إلّا وقد أخطأ إلّا ابن عليّة وبشر بن المفضّل.
وقال ابن معين: كان ابن عليّة ثقة ورعاً تقيّاً.
قال يونس بن بكير: سمعت شعبة يقول: ابن عليّة(1)سيّد المحدّثين.وكان حمّاد بن سلمة يشبّه شمائل ابن عليّة بشمائل يونس بن عبيد(2).
وقال يزيد بن هارون: دخلت البصرة وما بها خلق يفضّل على ابن عليّة في الحديث.
وقال زياد بن أيّوب: ما رأيت لابن عليّة كتاباً قطّ.
وقد ولي ابن عليّة القضاء فبعث ابن المبارك بأبيات يعنّفه على الولاية. وقيل: إنّه دخل على الأمين فشتمه(1)وهمّ به؛ لكونه قال كلمة يفهم منها أنّه يقول بخلق القرآن، فإنّه سئل عن حديث: تجيء البقرة وآل عمران تحاجّان عن صاحبهما فقيل: أ لهما لسان؟ قال: نعم، فقالوا: قال بخلق القرآن، وإنّما غلط في التعبير وتاب ممّا قال.
توفّي في ذي القعدة سنة ثلاث وتسعين ومائة (رحمه الله تعالى)، وحديثه في الغيلانيات في السماء علوّاً.»(2)
و نيز ذهبى در كاشف گفته:
«إسماعيل بن إبراهيم ابن عليّة الإمام أبوبشر. عن: أيّوب، وابن جُدْعان، وعطاء بن السائب. وعنه: أحمد، وإسحاق، وابن معين، وأُمم. مات 193. إمام حجّة.»(3)
و نيز ذهبى در عبر در وقائع سنهٔ ثلاث وتسعين ومائه گفته:
«وفيها في ذي القعدة توفّي الإمام العلم أبوبشر إسماعيل بن عُليّة الأسدي مولاهم البصري، واسم أبيه إبراهيم بن مقسم وعليّة أُمّه. سمع أيّوب وطبقته.
قال يزيد بن هارون(4): دخلت البصرة وما أحد في الحديث يفضّل على ابن
عليّة(1).
وقال(2)أحمد: إليه المنتهى في التثبّت بالبصرة.
وقال ابن معين: كان ثقة ورعاً تقيّاً.وقال شعبة: ابن عليّة سيّد المحدّثين.»(3)
و يافعى در مرآة الجنان در وقائع سنهٔ مذكوره گفته:
«وفيها توفّي الإمام العالم أبوبشر إسماعيل بن عليّة البصري الأسدي مولاهم. قال شعبة: ابن عليّة سيّد المحدّثين. وقال يزيد بن هارون: دخلت البصرة وما بها أحد يفضّل في الحديث على ابن عليّة.»(4)
و ابن حجر عسقلانىدر تهذيب التهذيب گفته:
«إسماعيل بن إبراهيم بن مِقْسم الأسدي مولاهم أبوبشر البصري المعروف بابن عُلَيَّة.
روى عن: عبدالعزيز بن صُهَيب، وسليمان التيمي، وحُمَيد الطويل، وعاصم الأحول، وأيّوب، وابن عون، وأبيريحانة، والجريري، وابن أبينَجيح، ومعمّر، وعوف الأعرابي، وأبيالتيّاح -حديثاً واحداً- ويونس بن عُبَيد، وخلق كثير.
وعنه: شعبة، وابن جريج وهما من شيوخه، وبقيّة، وحمّاد بن زيد وهما من
أقرانه، وإبراهيم بن طهمان وهو أكبر منه، وابن وهب، والشافعي، وأحمد، ويحيى، وعلي، و(1)إسحاق، والفلّاس(2)، وأبومَعْمر الهُذَلي، وأبوخيثمة، وابنا أبيشيبة، وعلي بن حُجْر، وابن نمير، وخلق آخرهم أبوعمران موسى بن سهل(3)بن كثير الوشّاء.
قال علي بن الجعد عن شعبة: إسماعيل ابن عليّة ريحانة الفقهاء. وقال يونس بن بكير عنه: ابن عليّة سيّد المحدّثين.
وقال ابن المهدي: ابن عليّة أثبت من هشيم.
وقال القطّان: ابن عليّة أثبت من وهيب.
وقال حمّاد بن سلمة: كنّا نشبّهه بيونس بن عبيد.
وقال عفّان: كنّا عند حمّاد بن سلمة، فأخطأ في حديث وكان لا يرجع إلىقول أحد قد خولف فيه، فقيل له فيه(4)، فقال: من؟ قالوا: حمّاد بن زيد، فلم يلتفت، فقال له إنسان: ابن عليّة يخالفك، فقام فدخل ثمّ خرج فقال: القول ما قال إسماعيل.
وقال أحمد: إليه المنتهى في التثبّت بالبصرة. وقال أيضاً: فاتني مالك فأخلف الله عليّ سفيان وفاتني حمّاد بن زيد فأخلف الله عليّ إسماعيل ابن عليّة. وقال أيضاً: كان حمّاد بن زيد لا يعبأ إذا خالفه الثقفي ووهيب، وكان يفرق من إسماعيل ابن عليّة إذا خالفه.
وقال غندر: نشأت في الحديث يوم نشأت وليس أحد يقدّم على إسماعيل ابن عليّة.
وقال ابن محرز عن يحيى بن معين: كان ثقة مأموناً صدوقاً مسلّماً ورعاً تقيّاً.
وقال قتيبة: كانوا يقولون: الحفّاظ أربعة، إسماعيل ابن عليّة، وعبدالوارث، ويزيد بن زريع(1)، ووهيب.
وقال الهيثم(2)بن خالد: اجتمع حفّاظ أهل البصرة فقال أهل الكوفة لأهل البصرة: نحّوا عنّا إسماعيل وهاتوا من شئتم.
وقال زياد بن أيّوب: ما رأيت لابن عليّة كتاباً قطّ. وكان يقال: ابن عليّة يعدّ الحروف.
وقال أبوداود السجستاني: ما أحد من المحدّثين إلّا قد أخطأ إلّا إسماعيل ابن عليّة وبشر بن المفضّل.
وقال النسائي: ثقة ثبت.
وقال ابن سعد: كان ثقة ثبتاً في الحديث حجّة، وقد ولي صدقات البصرة وولي ببغداد المظالم في آخر خلافة هارون، وعليّة أُمّه.
وقال الخطيب: زعم عليّ بن حجر أنّ ابن عليّة حدّثه أنّها أُمّ أُمّه(3).
قال أحمد وعمرو بن علي: ولد سنة عشر ومائة ومات سنة 93، وكذا قال زياد بن
أيّوب وغير واحد في تاريخ وفاته. وقال يعقوب بن شيبة: إسماعيلثبت جدّاً، توفّي يوم الثلاثاء لثلاث عشرة خلت من ذي القعدة.
قلت: كان يقول: من قال: ابن عليّة، فقد اغتابني.
وقال ابن المديني: ما أقول: إنّ أحداً أثبت في الحديث من ابن عليّة. وقال أيضاً: بتّ عنده ليلة فقرأ ثلث القرآن، <و> ما رأيته ضحك قطّ.
وقال أحمد بن سعيد الدارمي: لا يعرف لابن عليّة غلط إلّا في حديث جابر في المدبّر، جعل اسم الغلام اسم المولى واسم المولى اسم الغلام.
وقال ابن وضّاح: سألت أباجعفر البستي عنه فقال:بصري(1)ثقة، وهو أحفظ من الثقفي.
وحكى ابن شاهين في الثقات عن عثمان بن أبيشيبة: ابن عليّة أثبت من الحمّادين، ولا أقدّم عليه أحداً من البصريين لا يحيى ولا ابن مهدي ولا بشر بن المفضّل.
وقال العيشي: ثنا الحمّادان أنّ ابن المبارك كان يتّجر ويقول: لولا خمسة ما اتّجرت، السفيانان وفضيل وابن السماك وابن عليّة فيصلهم، فقدم سنة فقيل له: قد ولي ابن عليّة القضاء فلم يأته ولم يصله، فركب ابن عليّة إليه فلم يرفع له(2)رأساً فانصرف، فلمّا كان من غد كتب إليه رقعة يقول: قد كنت منتظراً لبرّك وجئتك فلم تكلّمني فما رأيته منّي؟ فقال ابن المبارك: يأبى هذا الرجل إلّا أن تقشر له العصا، ثمّ
كتب إليه:
يا جاعل العلم له بازيا***يصطاد أموال المساكين
احتلت للدنيا ولذّاتها***بحيلة تذهب بالدين
فصرت مجنوناً بها بعد ما***كنت دواء للمجانين
أين رواياتك فيما مضى***عن ابن عون(1)وابن سيرين
أين رواياتك في سردها***في ترك أبواب السلاطين
إن قلت: أكرهت، فذا باطل***زلّ حمار العلم في الطين
فلمّا وقف على هذه الأبيات قام من مجلس القضاء فوطئ بساط الرشيد وقال: الله الله ارحم شيبتي، فإنّي لا أصبر على القضاء. قال: لعلّ هذا المجنوناغراك(2)؟ ثمّ أعفاه فوجّه(3)إليه ابن المبارك بالصرة(4). وقيل: إنّ ابن المبارك إنّما كتب إليه هذه(5)الأبيات لمّا ولي صدقات البصرة، وهو الصحيح.
وقال إبراهيم الحربي: دخل ابن عليّة على الأمين فحكى قصّة فيها أنّ إسماعيل روى حديث: تجيء البقرة وآل عمران كأنّهما غمامتان تحاجّان(6)عن صاحبهما فقيل
له: أ لهما لسان(1)؟ قال: نعم، فكيف تكلّم؟ فشنّعوا عليه أنّه يقول: القرآن مخلوق، وهو لم يقله وإنّما غلط، فقال للأمين: أنا تائب إلى الله.
وقال علي بن خَشْرَم: قلت لوكيع: رأيت ابن عليّة(2)يشرب(3)النبيذ حتّى يحمل على الحمار يحتاج من يردّه. فقال وكيع: إذا رأيت البصري يشرب النبيذ فاتّهمه، وإذا رأيت الكوفي يشرب(4)فلا تتّهمه. قلت: وكيف ذاك؟ قال: الكوفي يشربه(5)تديّناً والبصري يتركه تديّناً.
وقال الفضل(6)بن زياد: سألت أحمد بن حنبل عن وهيب وابن عليّة؟ قال: وهيب أحبّ إليّ، ما زال ابن عليّة وضيعاً من الكلام الذي تكلّم به إلى أن مات. قلت: أ ليس قد رجع وتاب على رؤوس الناس؟ قال: بلى، إلى أن قال: وكان لا ينصف(7)بحديث الشفاعات(8). وكان منصور بن سلمة الخزاعي يحدّث مرّة فسبقه لسانه فقال: ثنا إسماعيل ابن عليّة، ثمّ قال: لا ولا كرامة، بل أردت زهيراً، ثمّ قال: ليس من قارف الذنب كمن لم يقارفه، أنا والله استتبت ابن عليّة. قرأت بخطّ الذهبي: هذا من الجرح
المردود.وقال عبدالصمد بن يزيد مَرْدُويه: سمعت ابن عليّة يقول: القرآن كلام الله غير مخلوق.
وذكره ابن حبّان في الثقات وقال: مات سنة ثلث أو أربع وتسعين ومائة. وقاله في أربع أبوموسى العنزي(1)في تاريخه. ونقل(2)عنه البخاري في تاريخه وخليفة وابن أبيعاصم وإسحاق القَرّاب(3)الحافظ والكلاباذي وغيرهم.»(4)
و سيوطى در طبقات الحفّاظ گفته:
«إسماعيل بن إبراهيم بن عليّة -وهي أُمّه وجدّه مقسم- الأسدي مولاهم البصري أبوبشر.
روى عن: حبيب بن الشهيد(5)، وأيّوب السختياني، وحُمَيد الطويل، وداود بن أبيهند، وشعبة، والثوري. وعنه: الحسن بن عَرَفة، وأحمد بن حنبل، وابن راهويه، وابن المديني، وبُنْدار، ومسدّد، ويعقوب الدَوْرَقي، وغيرهم.
(و) قال شعبة: ابن عليّة سيّد المحدّثين وريحانة الفقهاء.
وقال أحمد: إليه المنتهى في التثبّت بالبصرة.
وقال غندر: ليس أحد يقدّم(1)في الحديث عليه.
وقال ابن معين: كان ثقة مأموناً صدوقاً ورعاً تقيّاً.
وقال قتيبة: كانوا يقولون: الحفّاظ أربعة، ابن عليّة وعبدالوارث ويزيد بن زريع(2)ووهيب.
وقال أبوداود: ما أحد من المحدّثين إلّا قد أخطأ إلّا ابن عليّة وبشر بن المفضّل.
مات ببغداد سنة 193، ومولده سنة 101.»(3)انتهى.
فهذا ابن عليّة إسماعيل بن إبراهيم، حافظهم الثقة الثبت الفقيه القويم، قدروى هذا الحديث العلي المنيف الشريف الكريم، المزري بكلماته على اللؤلؤ المسجور والدرّ النظيم، فالحمد لله العلي العظيم، حيث ظهر حيف كلّ منكر يذري الروايات إذراء الريح الهشيم، وأصبحت شبهاته الواهية مجتثّة محصودة كالصريم، وأدبر كلّ جاحد وهو مكلوم هزيم، وولّى كلّ مارد وهو مقموع هضيم، فلا ينكر الخبر بعد ذا إلّا مكابر مجادل خارج عن خطة النصف بترك الحريم، ولا يجحده إلّا مثابر مخاتل في بوادي العسف يجول ويهيم، والله العاصم عن حيف كلّ منابذ محائد مليم، وهو الصائن عن زيغ كلّ مثاور ومعاند عريم.
امّا روايت ابوعبدالرحمن محمّد بن فُضَيل بن غَزْوان الضَبِّى الكوفى حديث ثقلين را، پس در ما سبق از عبارت ماضيه صحيح مسلم(1)و صحيح ترمذى(2)ثابت و متحقّق(3)گرديده، ودر ما سيأتي نيز إن شاء الله تعالى از عبارت اسد الغابه ابن اثير جزرى واضح و آشكار خواهد شد، فكن من المتربّصين.(4)
و محمّد بن فضيل از اجلّهٔ ثقات حفّاظ و اكابر اثبات ايقاظ سنّيه مىباشد(5)،
1) . صفحهٔ 200.
2) . صفحهٔ 113.
3) . «أ»: «محقّق».
4) . دیگر منابع روایت محمّد بن فضيل: مسند ابن أبيشيبة: 1/ 351 - 352 ح 514؛ مصنّف ابن أبيشيبة: 6/ 256 - 257 ح 31194؛ السنّة لابن أبيعاصم: 2/ 643 ح 1550؛ مسند أبييعلى الموصلي: 2/ 376 ح 1140؛ المعجم الكبير للطبراني: 5/ 183 - 184 ح 5028؛ أمالي الخميسيّة: 1/ 199 ح 738؛ تحفة الأشراف بمعرفة الأطراف: 3/ 203 ح 3688؛ تفسير ابن كثير: 7/ 203.
5) . بنگرید به: الطبقات الكبرى: 6/ 361 شمارۀ 2703؛ التاريخ الكبير للبخاري: 1/ 207 - 208 شمارۀ 652؛ الثقات للعجلي: 411 شمارۀ 1490؛ المعارف لابن قتيبة: 1/ 510؛ الجرح والتعديل لابن أبيحاتم: 8/ 57 - 58 شمارۀ 263؛ تهذيب الكمال: 26/ 293 - 298 شمارۀ 5548؛ تاريخ الإسلام: 4/ 1198 - 1199 شمارۀ 290؛ سير أعلام النبلاء: 9/ 173 - 175 شمارۀ 52؛ مرآة الجنان: 1/ 344.
و بخارى و مسلم و بقيهٔ ارباب صحاح ستّه از او روايت مىنمايند(1).
محمّد بن حبّان بستى در كتاب الثقات گفته:
«محمّد بن فضيل بن غزوان بن جَرير الضبّي، من أهل الكوفة، كنيته أبوعبدالرحمن، وكان مولى لبني ضبّة.
يروي عن يحيى بن سعيد الأنصاري، والأعمش. روى عنه أحمد بن حنبل، وأهل العراق. مات سنة خمس وتسعين ومائة. وكان يغلو في التشيّع(2).»(3)
البته آنچه در متن آمده صحیح است؛ مزّی در ترجمۀ محمّد بن فضيل میگوید: «ذكره ابن حبّان في كتاب الثقات، وقال: كان يغلو في التشيّع». تهذيب الكمال: 26/ 298، و حال آنکه جز در این مورد، ابن حبّان در ترجمۀ هیچ شخصی از کلمۀ: «كان يغلو في التشيّع» استفاده نکرده است.
و محمّد بن طاهر مقدسى در رجال صحيحين گفته:
«محمّد بن فضيل بن عزوان أبوعبدالرحمن الضبّي مولاهم الكوفي.
1) . تهذيب الكمال: 26/ 298.
2) . حاشیۀ «ح»: «سيتّضح حقيقة الأمر فيما بعد إن شاء الله تعالى من كلام الذهبى في التذهيب والتذكرة والعسقلاني في التقريب، وكيفما كان فهو من رواة الصحاح».
3) . در چاپ شدۀ كتاب الثقات ابن حبّان این مطلب را نیافتیم. بله، این مطلب ذیل ترجمۀ محمّد بن عبدالرحمن الطفاوي این چنین ذکر شده است: «محمّد بن عبدالرحمن الطفاوي من أهل البصرة، كنيته أبوعبدالرحمن، وكان مولى بني ضبّة. يروي عن يحيى بن سعيد الأنصاري والأعمش. روى عنه أحمد بن حنبل وأهل العراق. مات سنة خمس وتسعين ومائة، وكان يغلو في التشيّع». الثقات: 7/ 442.
سمع إسماعيل بن أبيخالد، والأعمش، وأباه، وغير واحد عندهما.
روى عنه: محمّد بن نمير، وإسحاق الحنظلي، وابن أبيشيبة، ومحمّد بن سَلَام، وقتيبة، وعِمران بن ميسرة، وعمرو بن علي عند البخاري؛ وعبدالله بن عامر، وأبوكريب، ومحمّد بن طَريف، وواصل بن عبدالأعلى، وزهير، وأبوسعيد الأشجّ، ومحمّد بن المثنّى، ومحمّد بن يزيد أبوهشام الرِّفاعي، وأحمد الوكيعي، وعبدالعزيز بن عمر بن أبان عند مسلم.
قال أبوعيسى: مات سنة أربع وتسعين ومائة. وقال ابن نمير مثله.»(1)
و ابوسعد عبدالكريم سمعانى در انساب در نسبت ضبّى گفته:
«والمنتسب إليهم ولاء: أبوعبدالرحمن محمّد بن فضيل بن غزوان بنحرب الضبّي من أهل الكوفة، وكان مولى بني ضبّة. يروي عن يحيى بن سعيد الأنصاري والأعمش. روى عنه أحمد بن حنبل، وعلي بن المنذر الطريقي، وأهل العراق. مات سنة خمس وتسعين ومائة، وكان يغلو في التشيّع.»(2)
و مزّى در تهذيب الكمال به ترجمهٔ او على ما نقل عنه گفته:
«قال يحيى: ثقة(3).
وقال أبوزرعة: صدوق من أهل العلم.
وقال د(1): كان شيعيّاً محترقاً.
وقال أبوحاتم: شيخ.
وقال س(2): ليس به بأس.
وذكره ابن حبّان في كتاب الثقات وقال: كان يغلو في التشيع(3)».
و ذهبى در تذهيب التهذيب گفته:
«محمّد بن فضيل بن غزوان بن جَرير الضبِّي مولاهم الكوفي، أبوعبدالرحمان الحافظ.
عن: أبيه، (و) مغيرة بن مِقْسم، ويزيد بن أبيزياد، والمختار بن فُلْفُل، وعاصم الأحول، والعلاء بن المسيَّب، وحُصَيْن بن عبدالرحمان السُلمي، وبيان بن بشر، ومطرِّف بن طَريف، وحبيب بن أبيعَمْرة، وليث بن أبيسليم، ويحيى بن سعيد الأنصاري، وعاصم بن كليب، وخلق كثير.
وعنه: سفيان الثوري وهو أكبر منه، وأحمد بن حنبل، وأبوبكر بن أبيشيبة، وإسحاق بن راهْوَيه، والفلّاس، وأبوسعيد الأشجّ، وابن نمير، وأبوكُرَيب، ومحمّد بن طريف البجلي(4)، وأحمد بن بُدَيْل، وأحمد بن عبدالجبّار العُطارِدي، وعلي بن حَرْب، وخلائق.
<و> قال أحمد: كان يتشيّع وكان حسن الحديث.
وقال عثمان الدارمي عن ابن معين: ثقة.وقال أبوزرعة: صدوق من أهل العلم.
وقال أبوداود: كان شيعيّاً محترقاً.
وقال النسائي: ليس به بأس.
وقال أبوداود: مات في أوّل سنة أربع وتسعين ومائة. وقال البخاري: (سنة) خمس وتسعين.
قلت: كان شيعيّاً شديد المحبّة ولم يكن يسبّ، وقد قرأ القرآن على حمزة الزيّات، ودخل على منصور بن المعتمر فعاده وهو مريض.»(1)
و نيز ذهبى در تذكرة الحفّاظ گفته:
«محمّد بن فضيل بن غزوان المحدّث الحافظ أبوعبدالرحمان الضبّي مولاهم الكوفي، مصنّف كتاب الزهد وكتاب الدعاء وغير ذلك.
حدّث عن: أبيه، وبيان بن بشر، وإبراهيم الهَجَري، وحبيب بن أبيعَمْرة، وحصين بن عبدالرحمان، وعاصم الأحول، وخلق سواهم.
حدّث عنه: أحمد، وإسحاق، وأحمد بن بُدَيْل، والحسن بن عرفة، وأبوسعيد الأشجّ، والفلّاس، وعلي بن حرب، وأحمد بن عبدالجبّار العُطارِدي، وأُمم سواهم.
وكان من علماء هذا الشأن، وثّقه يحيى بن معين. وقال أحمد: حسن الحديث
1) . تذهيب التهذيب: 8/ 257 - 258 شمارۀ 6284.
شيعي. قلت: كان متوالياً فقط، قرأ القرآن على حمزة وقد دخل على المنصور(1)ليسمع منه فوجده مريضاً. قال أبوداود: كان شيعيّاً محترقاً.
قلت: مات سنة خمس وتسعين ومائة، وقيل: سنة أربع.»(2)
و نيز ذهبى در كاشف گفته:
«محمّد بن فضيل بن غزوان الضبّي مولاهم الحافظ أبوعبدالرحمن. عن أبيه، ومغيرة، وحصين. وعنه أحمد، وإسحاق، والعُطاردي. ثقة شيعي، مات 194.»(3)و ابن حجر عسقلانى در تقريب التهذيب گفته:
«محمّد بن فضيل بن غَزْوان -بفتح المعجمة وسكون الزاء- الضبّي مولاهم أبوعبدالرحمان الكوفي، صدوق عارف رمي بالتشيّع، من التاسعة، مات سنة خمس وتسعين»(4).
و علّامه جلالالدين سيوطى در طبقات الحفّاظ گفته:
«محمّد بن فضيل بن غزوان الضبّي مولاهم أبوعبدالرحمن الكوفي. روى عن: أبيه، والأعمش، وعطاء، وخلق. وعنه: أحمد، وابن راهويه، وابنا أبيشيبة، وخلق.
قال أحمد: كان يتشيّع وكان حسن الحديث. مات سنة 194(1)»(2)انتهى.
فهذا محمّد بن فضيل بارعهم السبيغ الذيل، قد روى هذا الحديث فوزاً بالنيل، وأثبت هذا الخبر غير نُكْس ولا فَيْل، فجازى المنكرين كيلاً بكيل، وثقف من لددهم كلّ صعر وميل، وغافض الحائرين وقد طمّ السيل، وبادر الخاسرين وقد حقّ الويل، فالحمد لله ما أضاء نهار وادلهمّ(3)ليل.
امّا روايت عبدالله بن نُمَير الهَمْدانى حديث ثقلين را، پس از عبارت مسند احمد كه سابقاً -به حمد الله تعالى- گذشته، دانستى كه او اين حديث شريف را از عبدالملک بن ابىسليمان روايت نموده(4)، و در ما بعد از عبارت ديگر مسند(5)و از عبارت كتاب المناقب(6)احمد نيز اين معنا به معرض ثبوت خواهد آمد إنشاء الله
تعالى.(1)
و ابن نمير از افاخم موثّقين و اعاظم معتمدين سنّيه مىباشد(2).
محمّد بن طاهر مقدسى در أسماء رجال صحيحين گفته:
«عبدالله بن نمير أبوهشام الخارفي من خارف الهمداني(3).
سمع: إسماعيل بن أبيخالد، وهشام بن عروة، وعبيدالله بن عمر(4)، وغير واحد عندهما. روى عنه: ابنه محمّد عندهما؛ وأبوقدامة السرخسي، وزكريا البلخي، وعلي بن مسلم، وإسحاق غير منسوب عند البخاري؛ وأحمد بن حنبل، وأبوكُرَيْب، وزهير، وغير واحد عند مسلم.
1) . دیگر منابع روایت عبدالله بن نمیر: إتحاف المهرة لابن حجر: 5/ 345 - 346 ح 5541؛ إطراف المسند المعتلي بأطراف المسند الحنبلي: 6/ 292 ح 8361.
2) . بنگرید به: الطبقات الكبرى: 6/ 364 شمارۀ 2726؛ التاريخ الكبير للبخاري: 5/ 216 شمارۀ 700؛ الثقات للعجلي: 282 شمارۀ 901؛ الجرح والتعديل لابن أبيحاتم: 5/ 186 شمارۀ 869؛ الثقات لابن حبّان: 7/ 61 - 61؛ التعديل والتجريح: 2/ 834 شمارۀ 828؛ تهذيب الكمال: 16/ 225 - 229 شمارۀ 3618؛ تاريخ الإسلام: 4/ 1142 - 1143 شمارۀ 169؛ سير أعلام النبلاء: 9/ 244 - 245 شمارۀ 70.
3) . این چنین در «ح» و «م» و أسماء رجال الصحيحين - مخطوط مكتبة الأزهريّة: برگ 65 أ. حاشیۀ «ح»: «همدان».
4) . «ح»: «عبدالله بن عمر». آنچه در مصدر آمده صحیح است؛ زیرا شيخ ابن نمير نزد بخاری و مسلم: عبيدالله بن عمر العمري است. تهذيب الكمال: 16/ 226.
قال أحمد بن أبيرجاء: مات سنة تسع وتسعين ومائة.»(1)
و مزّى در تهذيب الكمال به ترجمهٔ او على ما نقل عنه گفته:
«قال عثمان الدارمي: قلت ليحيى(2): ابن إدريس أحبّ إليك في الأعمش أو ابن نمير؟ قال: كلاهما ثقة.
وقال أبوحاتم: كان مستقيم الأمر(3).
وقيل: إنّه ولد سنة خمس عشرة ومائة.»(4)و ذهبى در تذكرة الحفّاظ گفته:
«عبدالله بن نمير الحافظ الإمام أبوهشام الهمداني ثمّ الخارفي الكوفي، والد الحافظ الكبير محمّد.
حدّث عن: هشام بن عروة، والأعمش، وأشعث بن سَوَّار، وإسماعيل بن أبيخالد، ويزيد بن أبيزياد، وعبيدالله بن عمر وعدّة.
وعنه: أحمد، وابن معين، (وابن المديني)، وإسحاق الكَوْسَج، وأحمد بن الفرات(5)، والحسن بن علي بن عفّان، وخلق.
وثّقه يحيى بن معين وغيره، وكان من كبار أصحاب الحديث.
توفّي <في> سنة تسع وتسعين ومائة، وله أربع وثمانون سنة (رحمة الله عليه).»(1)
و نيز ذهبى در كاشف گفته:
«عبدالله بن نمير الهمداني أبوهشام، عن هشام بن عروة والأعمش، وعنه ابنه وأحمد وابن معين، حجّة، توفّي 199.»(2)
و نيز ذهبى در عبر در وقائع سنهٔ تسع وتسعين ومائه گفته:
«وفيها عبدالله بن نمير أبوهشام الخارفي الكوفي، أحد أصحاب الحديث المشهورين. روى عن هشام بن عروة وطبقته، وعاش بضعاً وثمانين سنة.»(3)
و ابن حجر عسقلانى در تهذيب التهذيب گفته:
«عبدالله بن نمير الهمداني الخارفي أبوهشام الكوفي.
روى عن: إسماعيل بن أبيخالد، والأعمش، ويحيى بن سعيد، وهشام بن عروة، وعبيدالله بن عمر، وموسى الجهني، وزكريا بن أبيزائدة، وسعد بن سعيد الأنصاري، وحنظلة بن أبيسفيان، وسيف بن سليمان، والأوزاعي، وعثمان بن حكيم (الأودي)، والثوري، وعمرو بن عثمان بن مَوْهَب، ومجالد بن سعيد، وابن أبيذئب، وعبدالعزيز بن سِياه، ومالك بن مِغْوَل، وفضيل بنغزوان، وطائفة.
وعنه: ابنه محمّد، وأحمد، وأبوخيثمة، ويحيى بن يحيى، وعلي بن المديني، وأبوبكر
وعثمان ابنا أبيشيبة، وأبوقدامة السرخسي، وأبوكُرَيْب، وأبوموسى، وأبوسعيد الأشجّ، وهَنّاد بن السَري، وأبومسعود الرازي، وعلي بن حرب الطائي، و(الحسن بن علي بن عفّان)(1)وغيرهم.
وقال أبونعيم: سئل سفيان عن أبيخالد الأحمر؟ فقال: نعم الرّجل عبدالله بن نمير. وقال عثمان الدارمي: (قلت:) ليحيى بن معين: ابن إدريس أحبّ إليك في الأعمش أو ابن نمير؟ فقال: كلاهما ثقة. وقال أبوحاتم: كان مستقيم الأمر.
قال ابنه محمّد وغيره: مات <في> سنة تسع وتسعين (ومائة). وقيل: إنّه ولد في سنة خمس عشر ومائة(2).
قلت: وذكره ابن حبّان في الثقات. وقال العجلي: ثقة صالح الحديث صاحب سنّة. وقال ابن سعد: كان ثقة كثير الحديث صدوقاً.»(3)
و نيز ابن حجر در تقريب التهذيب گفته:
«عبدالله بن نُمَيْر -بنون مصغّر- الهمداني أبوهشام الكوفي، ثقة صاحب حديث من أهل السنّة، من كبار التاسعة، مات سنة تسع وتسعين.»(4)
و سيوطى در طبقات الحفّاظ گفته:
«عبدالله بن نمير الهمداني الخارفي أبوهشام الكوفي. روى عن الأعمش،
وهشام بن عروة، ويحيى الأنصاري وخلق؛ وعنه ابنه محمّد، وأحمد بن حنبل، وابن معين، وابن المديني، وأبوكُرَيْب وخلق. مات سنة تسع وتسعين ومائة.»(1)انتهى.
فهذا عبدالله بن نمير، حافظهم المتعب نفسه بالسُّرى والسير، قد أثبت هذا الحديث المحرز لأصناف الهدى والخير، الماحي من الضلال كلّ قائم ودير، فنفى عن ذراه كلّ ضرر وضير، وأوضح أنّ الجاحد له ناكب عن الصراط لاغير.
1) . طبقات الحفّاظ: 143 شمارۀ 299.
[34 راوى]
امّا روايت محمّد بن عبدالله ابواحمد الزبيرى الحبّال(1)حديث ثقلين را، پس احمد در مسند خود گفته:
«حدّثنا (أبو) أحمد الزبيري، ثنا(2)شريك، عن الرُكَين، عن القاسم بن حَسَّان، عن زيد بن ثابت قال: قال رسول الله صلّى الله عليه وسلّم:
إنّي تارك فيكم خليفتين: كتاب الله و<عترتي> أهل بيتي، وإنّهما لن يتفرّقا حتّى يردا عليّ الحوض جميعاً.»(3)
و ابواحمد حبّال از كبار ارباب فضل و كمال و اجلّهٔ اصحاب وثاقت نزد ناقدين رجال سنّيه مىباشد(1).محمّد بن طاهر مقدسى در رجال صحيحين گفته:
«محمّد بن عبدالله بن الزبير (أبوأحمد) الأسدي مولاهم الكوفي، ويقال: الزبيري نسب(2)إلى جدّه هذا.
سمع: الثوري، وإسرائيل عندهما؛ ومِسْعَراً، وعمر بن سعيد(3)، وعيسى بن طَهْمان عند البخاري؛ وشيبان بن عبدالرحمن، وقيس بن سليم، وحمزة الزيّات(4)، وسعيد بن حَسّان، وعمار بن رزيق(5)، ومالك بن مِغْوَل، ومحمّد بن (عبد العزيز، و) الوليد بن جُمَيْع عند مسلم.
1) . بنگرید به: الطبقات الكبرى: 6/ 370 شمارۀ 2755؛ التاريخ الكبير للبخاري: 1/ 133 - 134 شمارۀ 400؛ المعارف لابن قتيبة: 1/ 517؛ الجرح والتعديل لابن أبيحاتم: 7/ 297 شمارۀ 1611؛ الثقات لابن حبّان: 9/ 58؛ تاريخ أسماء الثقات لابن شاهين: 210 شمارۀ 1262؛ تاريخ بغداد: 3/ 19 - 21 شمارۀ 991؛ تهذيب الكمال: 25/ 476 - 481 شمارۀ 5343؛ تاريخ الإسلام: 5/ 178 شمارۀ 328؛ سير أعلام النبلاء: 9/ 529 - 532 شمارۀ 205.
2) . «م»: «ينسب» بهجای: «نسب».
3) . «ح»: «عمرو بن سعيد». عمر بن سعيد بن أبيحسين. تهذيب الكمال: 25/ 477.
4) . «ح»: «حمزة بن الزيّات». حمزة بن حبيب الزيّات. همان: 467 و 7/ 316.
5) . «ح»: «عمار بن رزين». آنچه موافق با مصدر ثبت شد، صحیح است.همان: 477.
روى عنه: أبوبكر بن (أبي) شيبة، ونصر بن علي عندهما؛ وعبدالله(1)المُسْنَدي، ومحمود بن غَيْلان، ومحمّد بن عبدالرحيم، وأبوموسى، ويوسف القطّان عند البخاري؛ ومحمّد بن رافع، وحجّاج بن الشاعر، وزهير، وعمرو الناقد، وعبيدالله القواريري، ومحمّد بن عمرو بن جبلة عند مسلم.
<و> قال أحمد بن أبيرجاء: مات سنة ثلاث ومائتين(2).»(3)
و مزّى در تهذيب الكمال به ترجمهٔ او على ما نقل عنه گفته:
«قال ابن نمير: صادق وهو في الطبقة الثالثة من أصحاب الثوري، ما علمت إلّا خيراً، مشهور بالطلب، ثقة صحيح الكتاب(4).وقال نصر بن علي: سمعت الزبيري(5)يقول: لا أُبالي أن يسرق منّي كتاب سفيان؛ إنّي أحفظه كلّه(6).
1) . «ح»: «أبوعبدالله». عبدالله بن محمّد المسندي. تهذيب الكمال: 25/ 478.
2) . «م»: «مائة» بهجای: «مائتين». بنگرید به: الثقات لابن حبّان: 9/ 58؛ تهذيب الكمال: 25/ 480.
3) . أسماء رجال الصحيحين (الجمع بين رجال الصحيحين): 1/ 441 شمارۀ 1688.
4) . «قال أبوالعبّاس ابن عقدة: حدّثني عبدالله بن إبراهيم بن قتيبة قال: سمعت ابن نمير يقول: أبوأحمد الزبيري صدوق، وهو في الطبقة الثالثة من أصحاب الثوري، ما علمت إلّا خيراً، مشهور بالطلب، ثقة صحيح الكتاب، وكان صديق أبينعيم وسماعهما قريب، أبونعيم أسنّ منه وأقدم سماعاً». تهذيب الكمال: 25/ 479.
5) . م +: «أبا أحمد الزبيري».
6) . همان: 478.
وقال أحمد: كان كثير الخطاء في حديث سفيان(1).
وقال يحيى: ثقة(2).
وقال العجلي: كوفي ثقة وكان يتشيّع(3).
وقال أبوحاتم: حافظ للحديث عابد مجتهد، له أوهام.
وقال أبوزرعة وابن خِراش: صدوق.
و ذهبى در تذكرة الحفّاظ گفته:
«أبوأحمد الزبيري محمّد بن عبدالله بن الزبير (بن عمر) الحافظ الثبت الأسدي الزبيري مولاهم الكوفي الحبّال.
روى عن: يونس بن أبيإسحاق، وعيسى بن طَهْمان، وفطر، وسفيان، وطبقتهم.
وعنه: أحمد، ومحمود بن غَيْلان، وأحمد بن الفرات، ومحمّد بن رافع، وخلق.
قال نصر بن علي: قال أبوأحمد: لا أُبالي أن يسرق منّي كتاب سفيان؛ إنّي أحفظه كلّه.
وقال بُنْدار: ما رأيت رجلاً قطّ أحفظ من أبيأحمد.
وقال العجلي: ثقة يتشيّع.
وقال أبوحاتم: حافظ عابد مجتهد له أوهام.وقيل: كان يصوم الدهر.»(1)
و نيز ذهبى در تذهيب التهذيب گفته:
«محمّد بن عبدالله بن الزبير بن عمر بن درهم أبوأحمد الأسدي مولاهم الزبيري الكوفي الحَبَّال.
عن: فطر بن خليفة، وعيسى بن طَهْمان، ويونس بن أبيإسحاق، ومِسْعَر، وعمر بن سعيد بن أبيحسين، والثوري، وإسرائيل، وحمزة الزيّات وخلق.
وعنه: أحمد بن حنبل، وأبوبكر بن أبيشيبة، وعمرو الناقد، ومحمّد بن رافع، ومحمود بن غَيْلان، وبُنْدار، وأحمد بن الفرات، وخلق كثير.
قال نصر بن علي: <قال أبوأحمد الزبيري:> لا أُبالي أن يسرق منّي كتاب سفيان؛ إنّي أحفظه كلّه.
وقال أحمد بن (أبي) خيثمة عن ابن معين: ثقة.
وقال العجلي: كوفي(2)ثقة يتشيّع.
وقال بُنْدار: ما رأيت رجلاً قطّ أحفظ من أبيأحمد الزبيري.
وقال أبوحاتم: حافظ للحديث عابد(3)مجتهد، له أوهام.
وقال النسائي وغيره: ليس به بأس.
وقال ابن أبيخيثمة عن محمّد بن يزيد(1): كان محمّد بن عبدالله الأسدي يصوم الدهر و(2)كان إذا تسحّر برغيف لم يصدّع وإذا تسحّر بنصف رغيف صدع من نصف النهار إلى آخره وإن لم يتسحّر صدع يومه أجمع.
قال أحمد بن حنبل (وغيره): مات بالأهواز سنة ثلاث ومائتين.»(3)
و نيز ذهبى در كاشف گفته:
«محمّد بن عبدالله أبوأحمد الزبيري الكوفي الحبّال(4).
عن فطر <بن خليفة>، ومِسْعَر، وخلق. وعنه أحمد، ومحمود بن غَيْلان، وأحمد بن الفرات،<وخلق>. قال بندار: ما رأيت أحفظ منه. وقال آخر: كان يصوم الدهر. مات سنة 203.»(5)
و نيز ذهبى در عبر در وقائع سنهٔ ثلاث ومائتين گفته:
«وفيها أبوأحمد الزبيري محمّد بن عبدالله بن الزبير(6)
الأسدي مولاهم الكوفي. روى عن يونس بن أبيإسحاق وطبقته. <و> قال أبوحاتم: كان ثقة حافظاً عابداً مجتهداً
له أوهام.»(1)
و يافعىدر مرآة الجنان در وقائع سنهٔ ثلاث ومائتين گفته:
«وفيها (توفّي) أبوأحمد الزبيري محمّد بن عبدالله بن الزبير الأسدي مولاهم الكوفي. قال أبوحاتم: كان ثقة حافظاً عابداً مجتهداً.»(2)
و ابن حجر عسقلانى در تقريب التهذيب گفته:
«ع. محمّد بن عبدالله بن الزبير بن عمر(3)بن درهم الأسدي أبوأحمد الزبيري الكوفي، ثقة ثبت إلّا أنّه قد يخطئ في حديث الثوري، من التاسعة، مات سنة ثلاث ومائتين.»(4)
وعلّامه جلالالدين سيوطى در طبقات الحفّاظ گفته:
«أبوأحمد الزبيري محمّد بن عبدالله بن الزبير بن عمر الأسدي مولاهم الكوفي. روى عن: أبيه، وأبان البجلي، ومالك، والثوري، وإسرائيل، وطائفة. وعنه: أحمد، وابن نمير، وابن المثنّى، وخلق.
قال أبوحاتم: حافظ للحديث عابد مجتهد، له أوهام.
وقال أحمد: كثير الخطاء في حديث سفيان.
مات بالأهواز سنة 203(1).»(2)انتهى.فهذا أبوأحمد الزبيري الحبّال، إمامهم الحافظ المجتهد الرحّال الجوّال، الموصوف عندهم بمآثر أثيرة لا تنال، قد أخجل بروايته أرباب الضلال، وشوّر بتحديثه أصحاب الشمال، ودمّر على سربهم بالبوار والنكال، وشتّت شملهم بالتبديد والإخمال، فلا يجحد الحديث بعد رواية الحبّال، إلّا من فتل حبل الغدر محتقباً للوزر والوبال، وبسط شباك الخدع والغرر وألقى في الطريق الحبال، فانتكث عليه فتله وظهر أنّ طينته طينة خبال، والله المنعم المتكرّم المفضال، يعصم ويقي عن خدع كلّ شاحن محتال.
امّا روايت ابوعامر عبدالملک بن عمرو العَقَدى حديث ثقلين را، پس در ما بعد إن شاء الله تعالى از عبارت كتاب المناقب ابن المغازلى به وضوح خواهد پيوست.(3)
و حافظ ابوعامر محرز جلائل مآثر و عقائل مفاخر نزد منقّدين اين قوم مىباشد(1).
محمّد بن طاهر مقدسى در كتاب أسماء رجال الصحيحين گفته:
«عبدالملك بن عمرو بن قيس أبوعامر العَقَدي القَيْسي البصري، نسب إلى العقد(2)وهو مولى الحارث بن عُباد من بني قيس بن ثعلبة.سمع: سليمان بن بلال، وقُرَّة بن خالد، وشعبة، وغير واحد عندهما.
روى عنه: أبوقدامة عبيدالله بن سعيد، ومحمّد بن المثنّى عندهما؛ وعبدالله المُسْنَدي، وإسحاق الحنظلي، وبُنْدار عند البخاري؛ وعبد بن حُمَيد، وأبوأيّوب سليمان الغَيْلاني، وعُقبة بن مُكرَم، وأحمد بن خِراش، ومحمّد بن عمرو بن جَبَلة، وحسن الحلواني(3)، وأبوبكر بن نافع، وأبومَعْن عند مسلم.
قال محمّد بن سعد: مات سنة أربع ومائتين.»(4)
1) . بنگرید به: الطبقات الكبرى: 7/ 219 شمارۀ 3354؛ التاريخ الكبير للبخاري: 5/ 425 شمارۀ 1382؛ الثقات للعجلي: 310 شمارۀ 1034؛ الجرح والتعديل لابن أبيحاتم: 5/ 359 - 360 شمارۀ 1698؛ الثقات لابن حبّان: 8/ 388؛ التعديل والتجريح: 2/ 905 شمارۀ 967؛ تهذيب الكمال: 18/ 364 - 369 شمارۀ 3545؛ تاريخ الإسلام: 5/ 116 شمارۀ 252؛ سير أعلام النبلاء: 9/ 469 - 471 شمارۀ 173.
2) . «م»: «العقدي».
3) . «ح»: «الحلوائي». الحسن بن علي بن محمّد الحلواني. تهذيب الكمال: 6/ 259.
4) . أسماء رجال الصحيحين (الجمع بين رجال الصحيحين): 1/ 314 - 315 شمارۀ 1194.
و عبدالكريم بن محمّد السمعانى در انساب در نسبت عقدى گفته:
«والمشهور بهذا الانتساب أبوعامر عبدالملك بن عمرو العَقَدي، يروي عن شعبة وابن المبارك(1).»(2)
و عبدالغنى بن عبدالواحد المقدسى در كتاب الكمال گفته:
«عبدالملك بن عمرو بن قيس أبوعامر العقدي البصري.
سمع: مالك بن أنس، وسفيان الثوري، وكثير بن سُلَيم، وأيمن بن نابل، وهشاماً الدَسْتُوائي، وهمّام بن يحيى، وعبدالرحمن بن أبيالمَوَال(3)، وشعبة، وعلي بن المبارك، وأفلح بن حُمَيد، وفُلَيح بن سليمان، وعبدالله بن جعفر المَخْرَمي، وهشام بن سعد، وقُرَّة بن خالد، والمغيرة بن عبدالرحمان، وقريش بن حَيّان، وكثير بن عبدالله بن عمرو(4)بن عوف، ورَبَاح بن أبيمعروف، وابن أبيذئب، وكثير بن زيد(5)، وإبراهيم بن طهمان، وسليمان بن بلال، وعِكْرمة بن عَمّار وعمر بن (أبي) زائدة، وداود بن قيس، وعبدالعزيز بن أبيسلمة، وإبراهيم بن نافع.
1) . «م»: «علي بن المبارك». حاشيۀ «ح»: «مات أبوعامر عبدالملك بن عمرو العقدي سنة 204 وقيل: سنة 205 وهو من كبار حفّاظ الحديث. هكذا وجد بخط ميرزا محمّد البدخشي على النسخة الحاضرة».
2) . الأنساب: 9/ 334.
3) . این چنین در «ح» و بسیاری از كتب تراجم. «م»: «عبدالرحمن بن أبيالموالي».
4) . این چنین در «م» و تهذيب الكمال: 18/ 366. «ح»: «عمر».
5) . «ح»: «كثير بن عبدالله بن عمر» بهجای: «كثير بن زيد»، آنچه ثبت شد موافق مصدر و تهذيب الكمال: 18/ 366 است.
روى عنه: أحمد بن حنبل، ويحيى بن معين، وإسحاق بن راهويه، وعلي بن المديني، وعلي بن مسلم الطوسي، ومحمّد بن شعبة بن جُوان(1)، وحجّاج بن الشاعر، وأبومسعود.
إلى أن قال:
وسئل عنه أبوحاتم فقال: صدوق.
وقال أبوزكريا الأعرج: كان إسحاق بن راهويه إذا حدّث عنه قال: ثنا أبوعامر الثقة الأمين.
وقال سليمان بن داود القزّاز: قلت لأحمد بن حنبل: أُريد البصرة، عمّن أكتب؟ قال: عن أبيعامر العقدي ووهب بن جرير.
قال أبوداود: مات سنة خمس ومائتين، وقيل: سنة أربع.
روى له الجماعة.»(2)
و مزّى در تهذيب الكمال به ترجمهٔ او على ما نقل عنه گفته:
«قال يحيى: ثقة(3).
وقال أبوحاتم: صدوق.
وقال س(4): ثقة مأمون.
قال السرّاج: والعَقَد قوم من قيس وهم صنف من أزد، وكان لا يخضب(1).
عن: إبراهيم بن طهمان، وإبراهيم بن نافع المكي، وحمّاد بن سلمة، والثوري، وشعبة، وعمر بن أبيزائدة، ومالك.
وعنه(2): أحمد وإسحاق وعبّاس الدوري وابن المديني ويحيى بن معين والجَهْضَمي.»و ذهبى در تذكرة الحفّاظ گفته:
«العَقَدي الحافظ الإمام الثقة أبوعامر عبدالملك بن عمرو القيسي العقدي البصري.
حدّث عن: قُرَّة بن خالد، وأفلح بن حُمَيد، وزكريا بن إسحاق، وأيمن بن نابل، وشعبة بن الحجّاج، وطبقتهم، فأكثر وجوّد.
روى عنه: أحمد، وإسحاق، وزهير، وإسحاق الكَوْسَج، وأحمد بن الفرات، ومحمّد بن شَدّاد(3)المسمعي، ومحمّد بن يحيى الذُهْلي، والكُدَيْمي، وخلق كثير.
قال النسائي: ثقة مأمون.
وقال غيره: كان أحد حفّاظ البصرة.
وقال محمّد بن سِنان القزّاز: هو مولى العقد بطن(1)من بني قيس وكان لا يخضب.
قال ابن سعد: مات سنة أربع ومائتين.
أنبأنا ابن غيلان(2)وابن أبيعمر قال(3): أنا عمر بن محمّد، أنا ابن الحصين، أنا ابن غيلان، أنا أبوبكر البزّاز، ثنا محمّد بن شدّاد المسمعي(4)، نا أبوعامر العقدي، نا قرّة، عن المحسن قال: جاء مسيلمة الكذّاب إلى رسول الله صلّى الله عليه (وآله) وسلّم فلمّا قام من عنده قال: هذا يبعث هلكة لقومه.»(5)
و نيز ذهبى در كاشف گفته:
«عبدالملك بن عمرو القيسى أبوعامر العقدي البصري الحافظ. عن قُرَّة، وعمر بن ذَرّ. وعنه بُنْدار، وعبد، وابن الفرات. توفّي 204.»(6)
و ابن حجر عسقلانى در تهذيب التهذيب گفته:
«عبدالملك بن عمرو القيسي أبوعامر العقدي البصري.
<و> روى عن: أيمن بن نابل، وسحّامة(7)بن عبدالرحمان الأصمّ، وعكرمة بن
عَمّار، وقُرّة بن خالد، وفُلَيح بن سليمان، وأفلح بن حُمَيد، وإبراهيم بن طهمان، وإبراهيم بن نافع المكي، وإسرائيل، وأفلح بن سعيد، والمغيرة بن عبدالرحمان الحِزامي(1)، وداود بن قيس، ورباح بن <أبي> معروف، وزُهير بن محمّد التميمي، والثوري، وشعبة، وعَبّاد بن راشد، وعبدالله بن جعفر المَخْرمي، وعبدالعزيز الماجِشون، وعمر بن أبيزائدة، وسليمان بن بلال(2)، ومالك، وابن أبيذئب، وهشام الدَسْتُوائي، وغيرهم.
وعنه: أحمد، وإسحاق، وعلي، ويحيى، والمسندي، وأبوخيثمة، وعبّاس العنبري(3)، وأبوموسى، وبُنْدار، وعُقبة بن مُكرَم، وأبوقدامة السرخسي، وحجّاج بن الشاعر، وإسحاق بن منصور الكَوْسَج، وأحمد بن الحسن بن خراش(4)، والحسن بن علي الخَلّال، وسليمان بن عبيدالله، وعبد بن حُميد(5)، ومحمّد بن عمرو بن جبلة(6)، وأبوبكر بن نافع، وأبومَعْن الرقاشي، والذُهلي، وأبوقلابة، وعبّاس الدوري، والكُدَيمي، ومحمّد بن شدّاد المسمعي، وآخرون.
قال سليمان بن داود القزّاز: قلت لأحمد: أُريد البصرة، عمّن أكتب؟ قال: عن أبيعامر العقدي ووهيب بن جرير.
وقال عثمان الدارمي عن ابن معين: صدوق.
وقال أبوحاتم: صدوق.
وقال النسائي: ثقة مأمون.
وقال ابن مهدي: كتبت حديث ابن أبيذئب عن أوثق شيخ أبيعامر العقدي، رواه أبوالعبّاس السرّاج عن محمّد بن يونس، عن سليمان بن الفرج، عن ابن مهدي.قال السرّاج: والعقد(1)بطن من قيس و(هم) صنف من الأزد.
وقال أبوزكريا الأعرج النيسابوري: كان إسحاق إذا حدّثنا عن أبيعامر قال: حدّثنا(2)أبوعامر الثقة الأمين.
قال محمّد بن سعد ونصر بن علي: مات سنة أربع ومائتين. وقال أبوداود وابن حيّان(3):
مات سنة خمس(4).
قلت:
وقال ابن سعد: كان ثقة.
وذكره ابن حبّان في الثقات.
وقال ابن شاهين في الثقات: قال عثمان بن أبيشيبة(1): أبوعامر ثقة عادل(2)»(3).
و نيز ابن حجر در تقريب التهذيب گفته:
«عبدالملك بن عمرو القَيسي أبوعامر العَقَدي -بفتح المهملة والقاف- ثقة، من التاسعة، مات سنة أربع أو خمس ومائتين»(4).
و سيوطى در طبقات الحفّاظ گفته:
«أبوعامر العقدي عبدالملك بن عمرو القيسي البصري الحافظ. روى عن: ابن نابل، وأفلح بن حُمَيد، وهشام الدَسْتُوائي، وشعبة، وخلق. وعنه: أحمد، ويحيى، وإسحاق، وابن المديني، والذُهلي، وخلق. مات سنة 205(5)»(6)انتهى.
فهذا أبوعامر العقدي العامر عندهم رباع البراعة، العاقد أجلهم الويةالصناعة، الراقي من الحفظ والإتقان يفاعه، المتفرّع من التثبّت والإمعان تلاعه، قد روى هذا الحديث الشريف المبهر بالسناء والسناعة، المتسنّم ذروة الاعتلاء والمناعة، فبان أنّ جاحديه بالغون في القحة والجلاعة، ووضح أنّ منكريه سادرون في العمه
1) . «م»: «عثمان الدارمي» بهجای: «عثمان بن أبيشيبة». در تاريخ أسماء الثقات لابن شاهين: 158: «عثمان».
2) . «م» و تاريخ أسماء الثقات لابن شاهين: 158: «عاقل» بهجای: «عادل».
3) . تهذيب التهذيب: 6/ 409 - 410 شمارۀ 861.
4) . تقريب التهذيب: 364 شمارۀ 4199.
5) . «م» به حروف: «خمس ومائتين».
6) . طبقات الحفّاظ: 149 شمارۀ 316.
والخلاعة.
امّا روايت اسود بن عامر شاذان الشامى حديث ثقلين را، پس در ما سبق به حمد الله تعالى از عبارت سابقه(1)
و اسود بن عامر شاذان، عامر رباع حفظ و اتقان، و محيى شعاير تثبّت و امعان، نزد ناقدين ايشان مىباشد(5).
1) . «أ»: «سالفه».
2) . «أ»: «محقّق».
3) . صفحهٔ 92 و 154.
4) . دیگر منابع روایت اسود بن عامر: مسند البزّار: 10/ 233 ح 4326؛ جامع المسانيد والسنن: 3/ 156 ح 3454؛ غاية المقصد في زوائد المسند: 3/ 381 ح 3698؛ إتحاف المهرة: 4/ 583 ح 4691، 4/ 645 ح 4823، 5/ 345 ح 5541؛ إطراف المسند المعتلي بأطراف المسند الحنبلي: 2/ 372 ح 2415، 2/ 394 ح 2465، 6/ 292 ح 8361.
5) . بنگرید به: الطبقات الكبرى: 7/ 242 شمارۀ 3503؛ التاريخ الكبير للبخاري: 1/ 448 شمارۀ 1431؛ الجرح والتعديل لابن أبيحاتم: 2/ 294 شمارۀ 1079؛ تاريخ بغداد: 7/ 37 - 39 شمارۀ 3497؛ التعديل والتجريح: 1/ 394 - 395 شمارۀ 104؛ المنتظم في تاريخ الملوك والأُمم: 10/ 182 شمارۀ 1157؛ تهذيب الكمال: 3/ 226 - 228 شمارۀ 503؛ تاريخ الإسلام: 5/ 33 - 34 شمارۀ 38؛ سير أعلام النبلاء: 10/ 112 - 114 شمارۀ 10.
ابوحاتم محمّد بن حبّان بستى در كتاب الثقات گفته:
«الأسود بن عامر أبوعبدالرحمن ولقبه شاذان، أصله من الشام <و> سكن بغداد. يروي عن حمّاد بن زيد(1)،
وشريك. روى عنه ابن أبيشيبة، وأهل العراق. مات ببغداد <أوّل> سنة ثمان ومائتين(2).»(3)
و محمّد بن طاهر مقدسى در رجال صحيحين گفته:
«الأسود بن عامر يلقّب شاذان، أصله شامي سكن ببغداد(4)، يكنّى أباعبدالرحمن.
سمع: شعبة عندهما؛ وعبدالعزيز بن أبيسلمة عند البخاري؛ وزهير بن معاوية، وحمّاد بن سلمة عند مسلم.
روى عنه: محمّد بن حاتم بن بزيع عند البخاري؛ والناقد، وهارون بن عبدالله، وابن أبيشيبة، وزهير عند مسلم. وحديثه عن زهير في الحجّ غريب في ترجمة أبيالزبير عن سعيد بن جبير عن ابن عبّاس (رضي الله عنهما) قصّة المحرم.»(5)
و مزّى در كتاب تهذيب الكمال به ترجمهٔ او على ما نقل عنه گفته:
«قال أحمد وابن المديني: ثقة.
وقال يحيى: لا بأس به.
وقال ابن أبيحاتم عن أبيه: صدوق صالح.
وقال ابن سعد: صالح الحديث.»(1)
و ذهبى در تذكرة الحفّاظ گفته:
«الأسود بن عامر أبوعبدالرحمان الحافظ شاذان، أحد الأثبات.
(حدّث) عن: هِشام بن حَسّان، وطلحة بن عمرو(2)، وشعبة، والثوري،وجرير بن حازم، وطبقتهم.
وعنه: أحمد، وعلي، وأبوثور، وأحمد بن الخليل البُرْجُلاني، والحارث بن أبيأُسامة، وأبومحمّد الدارمي وخلق.
وثّقه علي وغيره. وقد روى عنه بقيّة بن الوليد مع تقدّمه.
مات في أوّل سنة ثمان ومائتين ببغداد (رحمه الله تعالى).»(3)
1) . «قال حنبل بن إسحاق: سمعت أباعبدالله يقول: أسود بن عامر ثقة، قلت: ثقة؟ قال: وزاد. وقال عثمان بن سعيد الدارمي، عن يحيى بن معين: لا بأس به. وقال أبوحاتم، عن علي بن المديني: ثقة. وقال عبدالرحمن بن أبيحاتم، عن أبيه: صدوق صالح. وقال محمّد بن سعد: كان صالح الحديث، مات سنة ثمان ومائتين». تهذيب الكمال: 3/ 227.
2) . «ح»: «طلحة بن عمر».
3) . تذكرة الحفّاظ: 1/ 270 شمارۀ 363.
و نيز ذهبى در كاشف گفته:
«ع. الأسود بن عامر شاذان، (عن) هشام بن حسّان(1)، وكامل أبيالعلاء(2)، <وأُمم>. وعنه الدارمي، والحارث بن أبيأُسامة، (وأُمم). توفّي 208.»(3)
و نيز ذهبى در عبر در وقائع سنهٔ ثمان ومائتين گفته:
«وفيها توفّي الأسود بن عامر شاذان أبوعبدالرحمن ببغداد. روى عن هشام بن حسّان(4)، و(5)
شعبة، وجماعة. وسعيد(6)بن عامر الضبعي(7).»(8)
و ابن حجر عسقلانى در تهذيب التهذيب گفته:
«الأسود بن عامر شاذان أبوعبدالرحمن الشامي، نزيل بغداد.
روى عن: شعبة، والحمّادين، والثوري، والحسن بن صالح، وجرير بن حازم،
1) . «ح»: «حبّان».
2) . «ح»: «كامل بن العلاء» بهجای: «كامل أبيالعلاء».
3) . الكاشف: 1/ 251 شمارۀ 422.
4) . «م»: «حبّان» بهجای: «حسّان». محقّق كتاب: «حسّان» را نیز از برخی از نسخ معرفی کرده است.
5) . «ح»: «بن» بهجای: واو.
6) . «م»: «سعد» بدل: «سعيد». محقّق كتاب: «سعيد» را نیز از برخی از نسخ معرفی کرده است.
7) . بهنظر ذكر «ابن عامر الضبعي» سهو قلم ناسخ است؛ زیرا او در این سال از دنیا رفته و از اساتید اسود بن عامر نیست.
8) . العبر في خبر من غبر: 1/ 278.
وجماعة.
وعنه: أحمد بن حنبل، وابنا أبيشيبة، وعلي بن المديني، وأبوثور، وعمرو الناقد، وأبوكُرَيب، والصغاني، والدارمي، والحارث بن أبيأُسامة خاتمةأصحابه، وغيرهم. وروى عنه بقيّة وهو أكبر منه.
قال ابن معين: لا بأس به.
وقال ابن المديني: ثقة.
وقال أبوحاتم: صدوق صالح.
وقال ابن سعد: صالح الحديث، مات <سنة> 208(1).
قلت: وذكره ابن حبّان في الثقات وقال: مات أوّل سنة ثمان.»(2)
و نيز ابن حجر در تقريب التهذيب گفته:
«ع. الأسود بن عامر الشامي نزيل بغداد، يكنّى أباعبدالرحمن ويلقّب شاذان، ثقة، من التاسعة، مات في أوّل سنة ثمان ومائتين.»(3)
و علّامه جلالالدين سيوطى در طبقات الحفّاظ گفته:
«أسود(4)بن عامر شاذان أبوعبدالرحمن الشامي نزيل بغداد. روى عن: جرير بن حازم، والحمّادين، والثوري. وعنه: عباس الدوري، والدارمي، وابن المديني. (و) كان
ثقة صالحاً صدوقاً. مات سنة 208.»(1)انتهى.
فهذا أسود بن عامر، ثقتهم المتقن الكابر، وحافظهم الثبت الفاخر، قد روى هذا الحديث الزاهي الزاهر، وأخبر بهذا الخبر اللامع الباهر، الدالّ على الهدى كلّ تائه حائر، والمرشد إلى السداد كلّ عامه خاسر، فساق بتحديثه حتف المنكر المناكر، وجلب بإثباته حمام الجاحد المكابر، فبان على أرباب النهى والبصائر، ووضح على أرباب الذكاء والمشاعر، أنّ جحد الجاحدين حيف بائر، وعناد المعاندين ضغن فاتر.
امّا روايت يحيى بن حمّاد بن ابىزياد الشَيبانى حديث ثقلين را، پس در ما بعد إن شاء الله تعالى از كتاب الخصائص نسائى، و مستدرك على الصحيحين حاكم، و كتاب المناقب اخطب خوارزم، واضح و لائح خواهد گرديد، فانتظر هنيئة.(2)
و يحيى بن حمّاد از افاخم حفّاظ عبّاد و اعاظم ثقات زهّاد نزد سنّيه مىباشد(1).
محمّد بن طاهر مقدسى در كتاب أسماء رجال الصحيحين گفته:
«يحيى بن حمّاد الشيباني مولاهم البصري يكنّى أبابكر.
<و> سمع: أباعَوَانة عندهما؛ وشعبة، وعبدالعزيز بن المختار عند مسلم.
روى عنه البخاري في ذكر الحوض(2)وغير موضع. (و) روى عن الحسن بن مُدرك عنه في الحيض والرقاق. وروى: مسلم عن أبيموسى، وبُندار، وإبراهيم بن دينار، وإسحاق الحنظلي، وإسحاق بن منصور، (عنه) في مواضع. قال البخاري: حدّثني الحسن بن مدرك قال: مات سنة خمس عشرة ومائتين.»(3)
و مزّى در تهذيب الكمال به ترجمهٔ او على ما نقل عنه گفته:
«قال محمّد بن سعد: ثقة كثير الحديث.وقال أبوحاتم: ثقة.
وذكره ابن حبّان في كتاب الثقات.
1) . بنگرید به: الطبقات الكبرى: 7/ 223 شمارۀ 3393؛ الثقات للعجلي: 470 شمارۀ 1800؛ الجرح والتعديل لابن أبيحاتم: 9/ 137 - 138 شمارۀ 583؛ الثقات لابن حبّان: 9/ 257؛ التعديل والتجريح: 3/ 1206 شمارۀ 1454؛ تهذيب الكمال: 31/ 276 - 278 شمارۀ 6815؛ تاريخ الإسلام: 5/ 478 شمارۀ 453؛ سير أعلام النبلاء: 10/ 139 - 141 شمارۀ 20.
2) . «ح»: «الخواض». التعديل والتجريح: 3/ 1206.
3) . أسماء رجال الصحيحين (الجمع بين الصحيحين): 2/ 559 - 560 شمارۀ 2174.
وقال محمّد بن النعمان عن عبدالسلام: لم أر أعبد من يحيى بن حمّاد وأظنّه لم يضحك.»(1).
و ذهبى در تذهيب التهذيب گفته:
«خ. م. خد. ت. س. ق. يحيى بن حمّاد بن أبيزياد الشيباني مولاهم البصري أبوبكر، ويقال: أبومحمّد، ختن أبيعَوَانة (وراويته).
وروى عن: شعبة، وعكرمة بن عمّار، وحمّاد بن سلمة، وعبدالعزيز بن المختار، وجرير بن حازم، وطائفة.
وعنه: خ.(2)وإسحاق بن راهويه، وبُندار، وإسحاق الكَوْسَج، وبَكّار بن قُتيبة، والدارمي، وإسحاق بن سيّار(3)، والكُدَيمي، وخلق.
وثّقه أبوحاتم وغيره. قال محمّد بن النعمان بن عبدالسلام: لم أر أعبد من يحيى بن حمّاد وأظنّه لم يضحك.
قيل: توفّي سنة خمس عشرة ومائتين.»(4)
و نيز ذهبى در كاشف گفته:
«يحيى بن حمّاد الشيباني مولاهم ختن أبيعَوَانة وراويته. (له) عن عكرمة بن
عمّار، وشعبة. وعنه خ.(1)والدارمي، والكُدَيمي. ثقة متألّه. توفّي 215.»(2)
و ذهبى در عبر در وقائع خمس عشرة ومائتين گفته:
«وفيها يحيى بن حمّاد البصري الحافظ، ختن أبيعوانة، سمع شعبة وطبقته.»(3)و يافعى در مرآة الجنان در وقائع سنهٔ خمس عشرة ومائتين گفته:
«وفيها (توفّي) الحافظ يحيى بن حمّاد البصري الحافظ.»(4)
و ابن حجر در تقريب التهذيب گفته:
«خ. م. خد. ت. س. ق. يحيى بن حمّاد بن (أبي) زياد الشيباني مولاهم البصري، ختن أبيعوانة، ثقة عابد، من صغار التاسعة، مات سنة خمس عشرة <ومائتين>.»(5)انتهى.
فهذا يحيى بن حمّاد ورعهم المتعبّد المتألّه ذو السداد، وحافظهم المتقن الحريّ بالاعتماد، وثبتهم الممعن القمين بالاستناد، قد روى هذا الحديث الصحيح المتن والإسناد، وحدّث بهذا الخبر الفاتح لأبواب الهدى والإرشاد، فخاب والحمد لله مسعى أهل الجحود واللداد، وضلّ سعي أصحاب الشحناء والعناد،
ووهن كيد المضطعنين بكوامن الأحقاد، وتبّ مكر المثيرين للفتنة والفساد.
امّا روايت ابوجعفر محمّد بن حبيب الهاشمى البغدادى حديث ثقلين را، پس در كتاب المنمّق كه نسخهٔ عتيقهٔ آن به عنايت پروردگار پيش نظر خاكسار حاضر است، گفته:
«وقال رسول الله صلّى الله عليه وسلّم: تركت فيكم كتاب الله وعترتي، لن تضلّوا ما تمسّكتم بهما.»(1)
و علّامه ابن حبيب بارع اديب و حافظ صدوق و مبجّل و موثوق نزد ناقدين سنّيه مىباشد، و نهايت اعتماد و اعتبار و غايت معروفيّت و اشتهار او،بر ناظر كتب و اسفار اعلام و احبار اين فرقه مخفى و محجوب نيست(2).
1) . المنمّق في أخبار قريش: 25.
2) . بنگرید به: طبقات النحويين واللغويين للزبيدي: 139 شمارۀ 73 و 198 شمارۀ 122؛ تاريخ بغداد: 2/ 276 شمارۀ 751؛ المنتظم في تاريخ الملوك والأمم: 11/ 335 - 336 شمارۀ 1483؛ معجم الأدباء: 6/ 2480 - 2483 شمارۀ 1023؛ إنباه الرواة على أنباه النحاة: 3/ 119 - 121 شمارۀ 636؛ الدرّ الثمين في أسماء المصنّفين: 199 - 200؛ الوافي بالوفيات: 2/ 241 شمارۀ 773.
علّامه سيوطى در بغية الوعاة في طبقات اللغويين والنحاة گفته:
«محمّد بن حبيب أبوجعفر. قال ياقوت: من علماء بغداد <عارف> باللغة والشعر والأخبار والأنساب، ثقة مؤدّب.
إلى أن قال السيوطي:
وقال ثعلب: حضرت مجلسه فلم يمل. وكان حافظاً صدوقاً، وكان يعقوب أعلم منه، وكان هو أحفظ للأنساب والأخبار.
وله من التصانيف: النسب، الأنساب(1)على أفعل، <أخبار قريش> ويسمّى المنمّق، غريب الحديث، الأنواء، المشجّر، الموشّى، المختلف والمؤتلف في أسماء القبائل، طبقات الشعراء، نقائض جرير والفرزدق، تاريخ الخلفاء، كنى الشعراء، مقاتل الفرسان، أنساب الشعراء، الخيل، النبات، من استجيب دعوته، ألقاب القبائل كلّها، شعر لبيد، شعر <ابن> الصمّة(2)، شعر الأقيشر(3)، وغير ذلك.
مات بسامرّاء في ذي الحجّة سنة خمس وعشرين(4)ومائتين.»(5)
و محتجب نماند كه اكابر علما و اعاظم نبهاى فرقهٔ سنّيه از محمّد بن حبيب بغدادى در مؤلفات و مصنّفات خود نقلها مىآرند، و به اثبات افادات و افاضات او
در اسفار دينيّه خود همّت بر اظهار جلالت مرتبت و عظمت منزلتش مىگمارند.
علّامه ابوالمؤيد موفّق بن احمد المعروف باخطب خوارزم در كتابالمناقب گفته:
«الصفات: عن أبيإسحاق قال: لقد رأيت علياً عليه السّلام أبيض الرأس واللحية ضخم البطن ربعة من الرجال (عليه السّلام)، وذكر ابن مندة أنّه كان شديد الأُدمة، ثقيل العينين وعظيمهما، ذا بطن <أجلح> أصلع(1)، وهو إلى القصر أقرب، أبيض الرأس واللحية. وزاد محمّد بن حبيب البغدادي صاحب المحبّر الكبير في صفاته: آدم (اللون)، حسن الوجه، ضخم الكراديس، والباقي سواء.»(2)
و ابوالعباس احمد بن عمر بن ابراهيم الانصارى القرطبى در مفهم شرح صحيح مسلم گفته:
«وقول أبيسفيان: لقد أَمِر أمرُ ابن أبيكَبْشَة، أنّه ليخافه ملك بني الأصفر(3). أمر أي: أعلا وعظم، وهو من: أمر القوم، إذا كثروا، ومنه قوله تعالى: <أَمَرْنا مُتْرَفيها>(4)فيمن قرأه بالتخفيف على أحد الوجوه.
ونسبة النبي صلّى الله عليه وسلّم لابن أبيكبشة، قال فيه أبوالحسن الجرجاني النسّابة: نسبتهم إيّاه لابن أبيكبشة عداوة له؛ إذ لم يمكنهم الطعن في نسبه الشهير،
وكان وهب بن عبدمناف(1)بن زهرة جدّ(ه) أبوأُمّه(2)يكنّى أباكبشة، وكذلك عمرو بن زيد بن أسد النجاري أبوسلمى أُمّ عبدالمطّلب كان يدعى أباكبشة، وكذلك أيضاً في أجداده من قبل أُمّه أبوكبشه جزّ بن غالب بن الحارث، وهو أبوقيلة أُمّ وهب بن عبدمناة أبيأُمّه آمنة(3)عليه السّلام، وهو خزاعي وهو الذي كان يعبد الشعرى، وكان أبوه من الرضاعة يدعى أباكبشة وهو الحارث بن عبدالعزّى السعدي، وقال مثل هذا كلّه محمّد بن حبيب البغدادي. وزاد أبونصر بن ماكولا (وقال:) أبوكبشة عمرو والد حليمة مرضعته، وقيل: إنّما نسبوه لأبيكبشة؛ لأنّه خرج من دين العرب كما فعل أبوكبشة الذي عبدالشعرى العَبُور،وإنّما عبدها لأنّه رآها تقطع السماء عرضاً بخلاف سائر النجوم.»(4)
و جلالالدين سيوطى در مؤلف ثالث اثبات نجات والدين جناب رسالتمآب صلّى الله عليه وآله وسلّم گفته:
«وقد أخرج ابن حبيب في تاريخه عن ابن عبّاس <رضي الله عنهما> قال: كان عدنان ومعد وربيعة ومضر وخزيمة وأسد على دين(5)إبراهيم فلا تذكروهم إلّا بخير.»(6)انتهى.
فهذا علّامتهم الأديب، ذو الفضل الرحيب، والمجد القشيب، أبوجعفر محمّد بن حبيب، قد استأهل بإثبات الحديث للتأهيل والترحيب، واستوجب بإحقاقه للتنويل والترجيب، فلا يعدل عن الإذعان به ذو خبر لبيب، ولا ينكل عن الإيقان به ذو بصر أريب، فمن حاد عنه فهو في إيمانه مسلوب حريب، ومن ضلّ عنه فهو لعدوانه مخذول تريب، فالحمد لله المهيمن الرقيب، المجازي الحسيب، حيث انجزل الجاحدون فما زادهم جحدهم غير تتبيب، وحيل بينهم وبين ما يشتهون كما فعل بأشياعهم من قبل إنّهم كانوا في شكّ مريب.
امّا روايت ابوعبدالله محمّد بن سعد الزُهرى البصرى حديث ثقلين را، پس سيوطى در درّ منثور گفته:
«وأخرج ابن سعد وأحمد والطبراني عن أبيسعيد الخدري، قال:
قال رسول الله صلّى الله عليه وسلّم: أيّها الناس، إنّي تارك فيكم ما إن أخذتم به لن تضلّوا بعدي، أمرين، أحدهما أكبر من الآخر: كتاب الله حبل ممدود ما بين السماء والأرض، وعترتي أهل بيتي، وإنّهما لن يتفرّقا حتّى يردا عليّ الحوض.»(1)
«أخبرنا هاشم بن القاسم الكناني، أخبرنا محمّد بن طلحة، عن الأعمش، عن عطيّة، عن أبيسعيد الخدري، عن النبي صلّى الله عليه وسلّم قال: إنّي أوشك أن أُدعى فأُجيب، وإنّي تارك فيكم الثقلين: كتاب الله وعترتي، كتاب الله حبل ممدود من السماء إلى الأرض وعترتي أهل بيتي، وإنّ اللطيف الخبير أخبرني أنّهما لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض، فانظروا كيف تخلفوني فيهما.»
1) . الدرّ المنثور: 3/ 711. (سورة آل عمران، الآية: 103). قال ابن سعد في الطبقات الكبرى: 2/ 150:
و علّامه ابن سعد از اجله علماى مجدودين مسعودين و افاخم كبراى ممدوحين محمودين نزد ناقدين سنّيه است(1).
عبد الكريم سمعانى در انساب گفته:
«وأبوعبدالله محمّد بن سعد بن منيع الكاتب الزهري مولى بني هاشم، وهو كاتب محمّد بن عمر الواقدي (ويعرف بغلام الواقدي) أيضاً.
سمع: سفيان بن عيينة، وإسماعيل ابن عُليّة، ومحمّد بن أبيفُدَيك، وأباضَمْرة(2)أنس بن عِياض، ومعن بن عيسى، والوليد بن مسلم ومن بعدهم.
وكان من أهل الفضل والعلم، وصنّف كتاباً كبيراً في طبقات الصحابة والتابعين
1) . بنگرید به: الطبقات الكبرى: 7/ 258 شمارۀ 3615؛ الجرح والتعديل لابن أبيحاتم: 7/ 262 شمارۀ 1433؛ تاريخ بغداد: 2/ 369 - 370 شمارۀ 876؛ تاريخ دمشق لابن عساكر: 53/ 62 - 66 شمارۀ 6380؛ المنتظم في تاريخ الملوك والأمم: 11/ 161 - 162 شمارۀ 1339؛ معجم الأدباء: 6/ 2595 - 2598 شمارۀ 1096؛ تهذيب الكمال: 25/ 255 - 258 شمارۀ 5237؛ تاريخ الإسلام: 5/ 672 - 673 شمارۀ 366؛ سير أعلام النبلاء: 10/ 664 - 667 شمارۀ 242.
2) . «م»: «أباحمزة» بهجای: «أباضمرة»، كنيۀ أنس بن عياض، أبوضمرة است. تهذيب الكمال: 3/ 349؛ سير أعلام النبلاء: 9/ 86.
والصالحين(1)إلى وقته، فأجاد فيه وأحسن.
روى عنه: الحارث بن أبيأُسامة، والحسين بن فَهْم، وأبوبكر بن أبيالدنيا.
وحكي عن يحيى بن معين أنّه رماه بالكذب. ونقل(2)الناقل (عنه) غلط أو(3)وهم؛ لأنّه من أهل العدالة، وحديثه يدلّ على صدقه؛ فإنّه يتحرّى في كثير منالروايات(4)، و(5)قال ابن أبيحاتم الرازي: سألت أبي عن محمّد بن سعد، فقال: لصدق روايته جاء إلى القواريري وسأله(6)عن أحاديث فحدّثه(7).
وحكى إبراهيم الحربي(8)قال: (كان) أحمد بن حنبل يوجّه في كلّ جمعة بحنبل بن إسحاق إلى ابن سعد يأخذ منه جزئين من حديث الواقدي ينظر فيهما إلى الجمعة الأُخرى ثمّ يردّها ويأخذ غيرهما(9). قال إبراهيم: ولو ذهب <و> سمعها كان خيراً له.
1) . «م»: «الخالفين».
2) . «م»: «لعلّ».
3) . «م»: «و».
4) . «م»: «رواياته».
5) . «م»: الفاء.
6) . «ح»: «سألته».
7) . «م»: «يصدق، رأيته جاء إلى القواريري وسأله عن أحاديث فحدّثه» بهجای: «لصدق روايته جاء إلى القواريري وسأله عن أحاديث فحدّثه».
8) . «ح»: «ابن إبراهيم الحربي». تاريخ بغداد: 3/ 225.
9) . «ح»: «غيرها».
ومات في جمادى الأُخرى(1)سنة ثلاثين ومائتين ببغداد، وهو ابن اثنتين وستّين سنة. وكان كثير العلم والحديث والرواية <و> (كثير الطلب وكثير الكتب) كتب الحديث وغيره من كتب الغريب والفقه.»(2)
و ابن خلّكان در وفيات الأعيان گفته:
«أبوعبدالله محمّد بن سعد بن منيع الزُهْري البصري كاتب الواقدي. كان أحد الفضلاء (النبلاء) الأجلّاء.
صحب الواقدي المذكور قبله زماناً وكاتب له فعرف به، وسمع سفيان بن عيينة وأنظاره، وروى عنه أبوبكر بن أبيالدنيا، وأبومحمّد الحارث بن أبيأُسامة التميمي، وغيرهما. وصنّف كتاباً كبيراً في طبقات الصحابة والتابعين والخلفاء إلى وقته فأجاد فيه وأحسن، وهو يدخل في خمس عشرة(3)مجلّدة، وله طبقات أُخرى صغرى.
وكان صدوقاً <و> ثقة.
ويقال: اجتمعت كتب الواقدي عند أربعة أنفس، أوّلهم كاتبه محمّد بن سعدالمذكور، وكان كثير العلم واسع(4)الحديث والرواية، كثير الكتب(5)، كتب الحديث والفقه وغيرهما.
وقال الحافظ أبوبكر صاحب تاريخ بغداد في حقّه: ومحمّد بن سعد عندنا من أهل العدالة، وحديثه يدلّ على صدقه(1)فإنّه يتحرّى في كثير من رواياته(2). وهو من موالي الحسين بن عبدالله بن (عبيدالله بن)(3)العبّاس بن عبدالمطلب، وتوفّي في يوم الأحد لأربع خلون من جمادى الأُخرى(4)سنة ثلاثين ومائتين ببغداد، ودفن في مقبرة باب الشام وهو ابن اثنتين وستّين سنة رحمه الله تعالى.»(5)
و ذهبى در تذكرة الحفّاظ گفته:
«محمّد بن سعد الحافظ العلامة <أبوعبدالله> البصري مولى بني هاشم، مصنّف طبقات(6)الكبير والصغير ومصنّف التاريخ، ويعرف بكاتب الواقدي.
سمع: هُشيماً، وسفيان بن عيينة، وابن عُليّة، والوليد بن مسلم، وطبقتهم و(7)أكثر، وعن محمّد بن عمر الواقدي، وتنزّل(8)في الرواية إلى يحيى بن معين وأقرانه.
حدّث عنه: ابن أبيالدنيا، وأحمد بن يحيى البلاذري، والحارث بن أبيأُسامة،
والحسين بن فهم، وآخرون.
قال ابن فهم: كان كثير العلم، كثير الكتب، كتب الحديث والفقه والغريب. قال: وتوفّي في جمادى الآخرة سنة(1)ثلاثين ومائتين عن اثنتين وستّين سنة.»(2)و نيز ذهبى در عبر در وقائع سنهٔ ثلاثين ومائتين گفته:
«وفيها الإمام الحبر أبوعبدالله محمّد بن سعد الحافظ كاتب الواقدي وصاحب الطبقات و التاريخ ببغداد في جمادى الآخرة وله اثنان وستّون(3)
سنة. روى عن سفيان بن عيينة، وهشيم، وخلق كثير. قال أبوحاتم: صدوق.»(4)
و نيز ذهبى در كاشف گفته:
«محمّد بن سعد الكاتب مولى بني هاشم (صاحب الطبقات. حافظ صدوق)، عن(5)هشيم وابن عيينة <وخلق>. مات سنة 230 قاله د(6).»(7)
و ابن حجر عسقلانى در تقريب گفته:
«د.(1)محمّد بن سعد بن منيع الهاشمي مولاهم البصري، نزيل بغداد كاتب الواقدي. صدوق فاضل، من العاشرة، مات سنة ثلاثين وهو ابن اثنتين وستّين.»(2)
و جلالالدين سيوطى در طبقات الحفّاظ گفته:
«محمّد بن سعد بن منيع البصري الحافظ كاتب الواقدي نزيل بغداد.
روى عن: أبيداود الطيالسي، والواقدي، وهُشَيم، وابن عيينة، والوليد بن مسلم، وخلق <كثير>. وعنه: أبوبكر بن أبيالدنيا، والحارث بن أبيأُسامة.
قال الخطيب: كان من أهل العلم والفضل وصنّف كتاباً كبيراً في طبقات الصحابة والتابعين ومن بعدهم إلى وقته فأجاد وأحسن، مات سنة 230(3).»(4)
و مولوى صدّيق حسن خان معاصر در تاج مكلّل گفته:
«أبوعبدالله محمّد بن سعد الزهري كاتب الواقدي.
كان أحد الفضلاء والنبلاء، صحب الواقدي وسمع سفيان بن عيينة،وأنظاره. (و) روى عنه أبوبكر بن أبيالدنيا، وأبومحمّد الحارث بن أبيأُسامة التميمي.
وصنّف كتاباً كبيراً في طبقات الصحابة والتابعين والخلفاء إلى وقته، فأجاد فيه وأحسن، وهو يدخل في خمس عشرة مجلّدة. وكان صدوقاً ثقة، وكان كثير العلم، غزير
الحديث والرواية، كثير الكتب، كتب الحديث والفقه وغيرهما.
قال الخطيب في تاريخ بغداد: محمّد بن سعد عندنا من أهل العدالة، وحديثه يدلّ على صدقه؛ فانّه يتحرّى في كثير من روايته، وهو من موالى بني عبّاس، توفّي سنة 230 ببغداد رحمه الله تعالى.»(1)
و نيز مولوى صدّيق حسن خان معاصر در إتحاف النبلاء گفته:
«محمّد بن سعد بن منيع الزهرى كاتب الواقدى احدى از فضلاء نبلاى اجلّاست.
سماعت از سفيان بن عيينة و انظار او دارد. از وى ابوبكر بن ابيالدنيا، و حارث بن اسامه راوىاند.
كتابى كبير دارد در طبقات صحابه و تابعين و خلفاء تا وقت خود، خيلى خوب و جيّد واقع شده و در پانزده مجلّدست، صدوق ثقه بود، كثير العلم، غزير الحديث والرواية، كثير الكتب، كتب الحديث والفقه وغيرهما.
وفاتش در سنۀ ثلاثين ومائتين در بغداد بوده، وهو ابن اثنتين وستّين سنة رحمه الله تعالى.»(2)
فهذا ابن سعد حافظهم الثقة الثبت المتّفق على وثوقه كلّ الاتفاق، المقبول المرضي عند جهابذتهم والحذّاق، قد روى هذا الحديث المنير المبهر الايتلاق، وحدّث بهذا الخبر الأثير المعجب الاعتلاق، فيالله ولعصبة الإفك والاختلاق،
المؤثرين للخيبة والإخفاق، كيف عافوه وهو حالي المذاق، وأنكروه وهو حسن السياق، وتنكّبوا عنه وهو طريف الأنباء بديع الإفلاق، وتعاموا عنه وهو متبلّج المنار مزدهر الإشراق.
اما روايت ابومحمّد خَلَف بن سالم المُخَرَّمى المُهَلَّبى مولاهم السِّندى حديث ثقلين را، پس در ما سيأتي إن شاء الله تعالى از حاكم در كتاب المستدرك على الصحيحين، و روايت اخطب خوارزم در كتاب المناقب به حدّ تحقيق و ثبوت خواهد رسيد.(1)
در اينجا نبذى از مآثر عاليه و مفاخر غاليه خلف بن سالم بر زبان ناقدين اعاظم اين قوم بايد شنيد(2).
1) . بنگرید به: إتحاف المهرة لابن حجر: 4/ 591 - 593 ح 4705.
2) . بنگرید به: الطبقات الكبرى: 7/ 253 شمارۀ 3572؛ التاريخ الكبير للبخاري: 3/ 196 شمارۀ 665؛ الجرح والتعديل لابن أبيحاتم: 3/ 371 شمارۀ 1690؛ تاريخ بغداد: 8/ 323 - 325 شمارۀ 4418؛ المنتظم في تاريخ الملوك والأُمم: 11/ 170 - 171 شمارۀ 1345؛ تهذيب الكمال: 8/ 289 - 292 شمارۀ 1708؛ تاريخ الإسلام: 5/ 817 شمارۀ 124؛ سير أعلام النبلاء: 11/ 148 - 150 شمارۀ 56.
ابوحاتم محمّد بن حبان بستى در كتاب الثقات گفته:
«خلف بن سالم المخرّمي، كنيته أبومحمّد. يروي عن يحيى القطّان، وابن مهدي، ثنا(1)
عنه أحمد بن الحسن(2)بن عبدالجبّار <الضبيعي> الصوفي. مات في آخر رمضان سنة إحدى وثلاثين ومائتين، وكان من الحفّاظ المتقنين.»(3)
و ابوسعد عبدالكريم سمعانى در انساب در نسبت مخرمى گفته:
«والمشهور بهذه النسبة: أبومحمّد خلف بن سالم المخرمي، يروي عن يحيى بن سعيد القطّان، وعبدالرحمن بن مهدي. قال أبوحاتم ابن حبّان: خلف بن سالم، كان من الحفّاظ المتقنين، حدّثنا عنه أحمد بن الحسن بن عبدالجبّارالصوفي، مات في آخر رمضان سنة إحدى وثلاثين ومائتين.»(4)
و ذهبى در تذكرة الحفّاظ گفته:
«خلف بن سالم الحافظ المجوّد أبومحمّد السندي مولى المُهَلَّب من أعيان الحفّاظ ببغداد(5).
يروي عن: هشيم، وأبيبكر بن عيّاش، وعبدالرزّاق، والطبقة. وعنه: أحمد بن (أبي) خيثمة، والحسن بن علي المعمري، وأبوالقاسم البغوي، وآخرون، وأخرج النسائي
عن رجل عنه. مات سنة إحدى وثلاثين ومائتين.
وكان يتتبّع الغرائب، قال المَرْوَزي(1): سألت أباعبدالله عنه؟ فقال: ما أعرفه بكذب، نقموا عليه تتبّعه(2)هذه الأحاديث.
وقال يحيى بن معين: صدوق.
وقال يعقوب بن شيبة: كان ثقة ثبتاً أثبت من مسدّد والحميدي.
قلت: ويروي عنه أحمد بن الحسن الصوفي، وقال: توفّي لسبع بقين من رمضان من سنة إحدى وثلاثين <ومائتين> رحمه الله.»(3)
و نيز ذهبى در كاشف گفته:
«خلف بن سالم المخرّمي أبومحمّد الحافظ(4)، عن هشيم وابن إدريس، وعنه عثمان الدارمي و(أبوالقاسم) البغوي. وثّقه النسائي، توفّي(5)231.»(6)
و ابن حجر عسقلانى در تهذيب التهذيب گفته:
«خلف بن سالم المخرّمي أبومحمّد المهلّبي مولاهم السّندي البغدادي الحافظ.
روى عن: هُشيم، وابن عُليّة، وعبدالرزّاق، وابن نمير، وغُنْدَر، وأبيأحمد الزبيري،
ومعن بن عيسى القزّاز، ويحيى القطّان، ويعقوب وسعد ابني إبراهيمبن سعد الزهريين(1).
وعنه: أبوبكر أحمد بن علي بن سعيد المَرْوَزي، وأحمد بن علي الأبّار، وعباس الدوري، وعثمان الدارمي، ويعقوب بن شيبة، وأحمد بن الحسن بن عبدالجبّار الصوفي، وأبوالقاسم البغوي في آخرين.
قال الآجرّي عن أبيداود: سمعت من خلف بن سالم خمسة أحاديث سمعها من أحمد. قال: وكان أبوداود لا يحدّث عن خلف.
وقال علي بن سهل بن المغيرة عن أحمد: لا يشكّ في صدقه.
قال المَرْوَزي عن أحمد: نقموا عليه تتبّعه هذه الأحاديث.
قلت: هو صدوق، قال: ما أعرفه بكذب(2)مع أنّه قد دخل مع الأنصاري في شيء.
وقال عبدالخالق بن منصور عن يحيي بن معين: صدوق. قلت: إنّه كان يحدّث بمساوئ الصحابة؟ قال: قد كان يجمعها، وأمّا أن يحدّث بها فلا.
وقال ابن أبيخيثمة عن ابن معين: ليس بالمسكين بأس(3)لولا أنّه سفيه.
وقال يعقوب بن شيبة: كان ثقة ثبتاً. وذكره في موضع آخر في حديث خالفه فيه الحميدي ومسدّد، فقال يعقوب: <و> كان خلف أثبت منهما.
وقال النسائي: ثقة.
ذكره ابن حبّان في الثقات وقال: كان من الحذّاق المتقنين، قال الصّوفي: مات في آخر رمضان سنة إحدى وثلاثين ومائتين(1). وهو ابن تسع وتسعين(2)سنة وقال غيره: سبعين(3).
قلت: وكذا أرّخه ابن أبيخيثمة والبخاري وفاته، وقال علي بن أحمد بن نصر(4): مات سنة اثنتين وثلاثين(5). قال الخطيب: والأول أصحّ.
وقال ابن سعد: كان قد صنّف المسند وكان كثير الحديث.وقال حمزة الكناني: خلف بن سالم ثقة مأمون من نبلاء المحدّثين.»(6)
و علّامه جلالالدين سيوطى در طبقات الحفّاظ گفته:
«خلف بن سالم المخرّمي أبومحمّد المهلبي مولاهم البغدادي الحافظ السندي.
روى عن: ابن عُليّة، وبهز بن أسد، وأبيأُسامة حمّاد بن أُسامة، وابن المهدي(7).
وعنه: أبوبكر المَرْوَزي، وعبدالله بن محمّد البغوي، وابن أبيالدنيا، وعباس
الدوري، وعثمان بن سعيد الدارمي(1).
قال يعقوب بن شيبة: كان أثبت من الحميدي ومسدّد.
وقال ابن حبّان: كان من الحذّاق المتقنين.
مات في رمضان سنة إحدى وثلاثين ومائتين، (عن تسع وتسعين).»(2)انتهى.
فهذا خلف بن سالم، حافظهم الثقة المتقن العالم، وبارعهم الثبت النبيل السالم، قد أبان طريق الحقّ بواضحات المعالم، وأوضح سبيل الصدق الموصل إلى خير العوالم، فلا يجحد الحديث بعد ذا إلّا مسرف على نفسه ظالم، ولاينكره إلّا جادع مارن أنفه بكفّه صالم، والله ولي التوفيق لكلّ مقبل على الخير مسالم.
اما روايت زُهَيْر بن حَرْب بن شَدَّاد ابوخيثمه النسائى حديث ثقلين را، پس مسلم در صحيح خود آورده:
«حدّثني زُهير بن حرب وشجاع بن مَخْلَد، جميعاً عن ابن عُليّة، قال زهير: حدّثنا إسماعيل بن إبراهيم، حدّثني أبوحَيّان، قال: انطلقت أنا وحُصينبن سَبْرَة وعمرو(3)بن
مسلم إلى زيد بن أرقم، فلمّا جلسنا إليه قال له حصين:
لقد لقيت يا زيد خيراً كثيراً! رأيت رسول الله صلّى الله عليه وسلّم وسمعت حديثه وغزوت معه وصلّيت خلفه، لقد لقيت يا زيد خيراً كثيراً! حدّثنا يا زيد ما سمعت من رسول الله صلّى الله عليه وسلّم!
قال: يابن أخي، والله لقد كبرت سنّي وقدم عهدي ونسيت بعض الذي كنت أعي من رسول الله صلّى الله عليه وسلّم، فما حدّثتكم فاقبلوه(1)وما لا، فلا تكلّفونيه.
ثمّ قال: قام رسول الله صلّى الله عليه وسلّم يوماً فينا خطيباً بماء يدعى خمّاً بين مكّة والمدينة، فحمد الله وأثنى عليه ووعظ وذكّر ثمّ قال:
أمّا بعد، ألا أيّها الناس، فإنّما أنا بشر يوشك أن يأتي رسول ربّي فأُجيب، وأنا تارك فيكم الثقلين(2): أوّلهما كتاب الله فيه الهدى والنور، فخذوا بكتاب الله واستمسكوا به.
فحثّ على كتاب الله ورغّب فيه ثمّ قال:
وأهل بيتي، أُذكّركم الله في أهل بيتي، أُذكّركم الله في أهل بيتي، أُذكّركم الله في أهل بيتي.
فقال له حصين: ومن أهل بيته يا زيد؟ أ ليس نساؤه من أهل بيته؟
قال: نساؤه من أهل بيته، ولكن أهل بيته من حرم الصدقة بعده.
قال: ومن هم؟
و زهير بن حرب صاحب فضل زاهر و نبل باهر نزد محققين قوم مىباشد(3).
محمّد بن طاهر مقدسى در أسماء رجال صحيحين گفته:
«زهير بن (حرب بن) شدّاد (الشامي) النسائي يكنّى أباخيثمة، سكن بغداد.
سمع: جرير بن عبدالحميد، ويعقوب بن إبراهيم بن سعد، ومحمّد بن فضيل، ووهب بن جرير عندهما؛ ووكيعاً، وابن عيينة، وابن عُليّة، ويزيد بن هارون، وعمر(4)بن
1) . صحيح مسلم: 4/ 1873 ح 2408 (كتاب الفضائل، باب من فضائل علي بن أبيطالب رضي الله عنه).
2) . دیگر منابع روایت زهیر بن حرب: كتاب الأربعين للمؤيّد الطوسي: 1/ 105؛ تحفة الأشراف بمعرفة الأطراف: 3/ 203 ح 3688.
3) . بنگرید به: الطبقات الكبرى: 7/ 253 شمارۀ 3571؛ التاريخ الكبير للبخاري: 3/ 429 شمارۀ 1427؛ الجرح والتعديل لابن أبيحاتم: 3/ 591 شمارۀ 2680؛ الثقات لابن حبّان: 8/ 256؛ تاريخ بغداد: 8/ 484 - 485 شمارۀ 4597؛ التعديل والترجيح: 2/ 594 شمارۀ 411؛ المنتظم في تاريخ الملوك والأُمم: 11/ 211 - 212 شمارۀ 1371؛ تهذيب الكمال: 9/ 402 - 406 شمارۀ 2010؛ تاريخ الإسلام: 5/ 823 - 824 شمارۀ 145؛ سير أعلام النبلاء: 11/ 489 - 492 شمارۀ 130.
4) . «م»: «عمرو».
يونس، ويحيى بن سعيد القطّان، وعبدالصمد، و(1)هاشم بن القاسم، وأبا الوليد الطيالسي، وعفّان(2)، وإسحاق الأزرق، وحُجَيْن بن المثنّى، وعبدالله بن نمير، وروح بن عُبادة، وأبامعاوية، ومعاذ بن هِشام، وأباعامر العَقَدي، وعبدالله(3)المقرئ، وابن مهدي، وأباعاصم، وشَبابة، ومروان، وأبا أحمد الزبيري، وحسين بن محمّد، وعبدالله (4)بن إدريس، ومحمّد بن عبيد، وعلي بن حفص، وحجّاج بن محمّد، وعَبْدَة بن سليمان، والحسن بن موسى، والوليد بن مسلم، وعثمان بن عمرو، وهشيماً، وإسحاق بن عيسى، وإسماعيل بن أبيأويس، ومحمّد بن حُميد المَعْمَري، ومعن بن عيسى، وزيد بن الحُباب، وحُمَيد بن عبدالرحمان الرُؤاسي، وحَبّان بن هلال، وعمرو بن عاصم، ويونس بن محمّد، وأحمد بن إسحاق الحضرمي، وأبانعيم الفضل، وبشر بن السَري، ومعلّى بنمنصور، (و القاسم) بن مالك عند مسلم.
مات أبوخيثمة في ربيع الآخر سنة أربع وثلاثين ومائتين، وهو (ابن) أربع وسبعين سنة. وكان متقناً ضابطاً، روى عنه البخاري ومسلم.»(5)
1) . «م»: «بن» بهجای: واو. شيخ ابیخيثمة: عبدالصمد بن عبدالوارث بن سعيد التميمي. تهذيب الكمال: 9/ 403 و 18/ 101. شیخ دیگر: أبوالنضر هاشم بن القاسم. تهذيب الكمال: 9/ 403 و 30/ 132.
2) . ح +: «بن الأزرق».
3) . «ح»: «عبيدالله». تهذيب الكمال: 9/ 403.
4) . ح. +: «المقرئ».
5) . أسماء رجال الصحيحين (الجمع بين رجال الصحيحين): 1/ 153 - 154 شمارۀ 600.
و ابوسعد عبدالكريم سمعانى در كتاب الأنساب نسبت نسائى گفته:
«وأبوخيثمة زهير بن حرب بن شدّاد النسائي. كان اسم جدّه استال(1)فعرّب وجعل شدّاد.
وأبوخيثمة نسائي سكن بغداد وحدّث بها عن: سفيان بن عيينة، وهشيم بن بشير، وإسماعيل بن عُليّة، وجرير بن عبدالحميد، ويحيى بن سعيد القطّان، وأبيمعاوية الضرير، ووكيع بن الجرّاح، وغيرهم.
روى عنه: ابنه أبوبكر أحمد بن أبيخيثمة، ويعقوب بن شيبة، ومحمّد بن إسماعيل البخاري، ومسلم بن الحجّاج، وأبوداود السجستاني، وأبوعيسى الترمذي، وأبوزرعة وأبوحاتم الرازيّان.
وكان ثقة ثبتاً حافظاً متقناً مكثراً من الحديث.
قال الفريابي: سألت محمّد بن عبدالله بن نمير، أيّما أحبّ إليك، أبوخيثمة أو أبوبكر بن أبيشيبة؟ فقال: أبوخيثمة، وجعل يطري أباخيثمة ويضع من أبيبكر.
ومات أبوخيثمة في شعبان سنة أربع وثلاثين ومائتين في خلافة جعفر المتوكّل، وهو ابن أربع وسبعين سنة.»(2)
و مزّى در تهذيب الكمال به ترجمهٔ او على ما نقل عنه گفته:
«قال أبوحاتم: صدوق(3).
وقال يحيي: ثقة(1).
وقال س(2): ثقة مأمون.وقال الحسين بن فهم: ثقة ثبت.
وقال أبوبكر الخطيب: كان ثقة ثبتاً حافظاً متقناً.»(3)
و ذهبى در تذكرة الحفّاظ گفته:
«خ. م. د. س. ق. أبوخيثمه زهير بن حرب النسائي الحافظ الكبير محدّث بغداد.
سمع: هشيماً، وابن عيينة، وجريراً، وابن إدريس، وأُمماً. وعنه: ابنه الحافظ أبوبكر أحمد، والبخاري، ومسلم، وأبوداود، والقزويني، وأبويعلى الموصلي، والبغوي.
وثّقه ابن معين وغيره، وقال يعقوب بن شيبة: هو أثبت من أبيبكر بن أبيشيبة.
وقال النسائي: ثقة مأمون.
وقال الفريابي: سألت ابن نمير عن أبيخيثمة وأبيبكر بن أبيشيبة، أيّما أحبّ إليك، أبوخيثمة أو أبوبكر؟ فقال: أبوخيثمة، وجعل يطريه.
توفّي سنة أربع وثلاثين ومائتين عن أربع وسبعين سنة.
أخبرنا علي بن أحمد الهاشمي، أنا محمّد بن أحمد القطيعي، أنا أبوبكر بن الراغوني، أنا محمّد بن محمّد، أنا أبوطاهر المُخَلِّص، أنا أبوالقاسم البغوي، أنا أبوخيثمة زهير بن
حرب وشجاع بن مَخْلَد والحسن بن عرفة، قالوا: ثنا هشيم، قال: نا(1)حميد، عن أنس، قال: قال رسول الله صلّى الله عليه (وآله) وسلّم: اعتدلوا في صفوفكم وتراصّوا، فإنّي أراكم من وراء ظهري.
زاد شجاع والحسن: قال أنس: فلقد رأيت أحدنا يلصق منكبه بمنكب صاحبه وقدمه بقدمه فلو ذهبت أفعل هذا اليوم لنفر أحدكم كأنّه بغل شموس.»(2)
و نيز ذهبى در كاشف گفته:
«خ. م. د. س. ق. زهير بن حرب أبوخيثمة النسائي (الحافظ) محدّث بغداد(3).
عن جرير وهشيم، وعنه خ. م. د. ق.(4)وأبويعلى. قال (يعقوب) بن شيبة:(هو) أثبت من أبيبكر بن أبيشيبة، عاش أربعاً وسبعين سنة، توفّي 234(5).»(6)
و نيز ذهبى در عبر در وقائع سنهٔ أربع وثلاثين ومائتين گفته:
«وفيها الإمام أبوخيثمة زهير بن حرب <النسائي> الحافظ ببغداد في شعبان، وله أربع وسبعون سنة. رحل وكتب الكثير عن هشيم وطبقته، وصنّف، وهو والد صاحب
التاريخ أحمد بن أبيخيثمة.»(1)
و يافعى در مرآة الجنان در وقائع سنهٔ أربع وثلاثين ومائتين گفته:
«وفيها توفّي <الإمام> الحافظ أبوخيثمة زهير بن حرب.»(2)
و ابن حجر عسقلانى در تهذيب التهذيب گفته:
«زهير بن حرب بن شدّاد الحَرَشي أبوخيثمة النسائي، نزيل بغداد، مولى بني الحريش بن كعب، وكان اسم جدّه اشتال، فعرّب شدّاداً.
وروى عن: عبدالله بن إدريس، وابن عيينة، وحفص بن غياث، وحُمَيد بن عبدالرحمان الرُؤاسي، وجرير بن عبدالحميد، وابن عُليّة، وعبدالله بن نمير، وعبدالرزّاق، وعَبْدَة بن سليمان، وعمرو بن يونس اليمامي، ومروان بن معاوية، ومعاذ بن هشام، وهشيم، (و) القطّان، وأبيالنضر(3)وخلق.
وعنه: البخاري، ومسلم، وأبوداود، وابن ماجه، وروى له النسائي -بواسطة أحمد بن علي بن سعيد المَرْوَزي- وابنه أبوبكر بن أبيخيثمة، وأبوزرعة، وأبوحاتم، وبَقي بن مَخْلَد، وإبراهيم الحربي، وموسي بن هارون، وابن أبيالدنيا، ويعقوب بن شيبة، وأبويعلى الموصلي، وجماعة.
قال معاوية (بن صالح) عن ابن معين: ثقة.
وقال علي بن الجنيد(1)عن ابن معين: يكفي قبيلة.
وقال أبوحاتم: صدوق.
وقال يعقوب بن شيبة: زهير أثبت من عبدالله بن أبيشيبة. وكان في عبداللهتهاون بالحديث لم يكن يفصل هذه الأشياء، يعني الألفاظ.
وقال جعفر الفريابي: قلت لابن نمير: أيّهما أحبّ إليك؟ فقال: أبوخيثمة <حجّة>، وجعل يطري(2)ويضع من أبيبكر.
وقال الآجرّي: قلت لأبيداود: كان أبوخيثمة حجّة في الرجال؟ قال: ما كان أحسن(3)علمه!
وقال النسائي: ثقة مأمون.
وقال الحسين بن فهم: ثقة ثبت.
وقال أبوبكر الخطيب: كان ثقة ثبتاً حافظاً متقناً.
قال محمّد بن عبدالله الحضرمي وغيره: مات سنة 234.
وقال أبوبكر: ولد أبي سنة 160(4)، ومات ليلة الخميس لسبع خلون من شعبان وهو ابن 74(5)سنة.
قلت: وحكى الخطيب عن أبيغالب علي بن أحمدبن النصر(1)أنّه توفّي سنة اثنتين وثلاثين. قال الخطيب: هذا وهم، والصواب سنة أربع(2).
وقال أبوالقاسم البغوي: كتبت عنه.
وقال ابن قانع: كان ثقة ثبتاً.
وقال صاحب الزهرة: روى عنه مسلم ألف حديث ومائتي حديث وإحدى وثمانين حديثاً.
وقال ابن أبيحاتم في الجرح والتعديل سئل عنه أبي(3)، فقال: ثقة صدوق.
وقال ابن وضّاح: ثقة من ثقات(4)، لقيته ببغداد.
وقال ابن حبّان في الثقات: كان متقناً ضابطاً من أقران (أحمد) ويحيى بن معين.»(5)و نيز ابن حجر در تقريب گفته:
«خ. م. د. س. ق. زهير بن حرب بن شدّاد أبوخيثمة النسائي نزيل بغداد. ثقة ثبت، روى عنه مسلم أكثر من ألف حديث من العاشرة. مات سنة أربع وثلاثين وهو
ابن أربع وسبعين.»(1)
و علّامه جلالالدين سيوطى در طبقات الحفّاظ گفته:
«أبوخيثمة زهير بن حرب بن شدّاد الخرشي(2)النسائي نزيل بغداد.
روى عن: إسماعيل بن عُليّة، وبشر بن السَّري، وجرير بن عبدالحميد، وحفص بن غياث، وروح بن عُبادة، وابن عيينة.
وعنه: البخاري، ومسلم، وأبوداود، وابن ماجه، وإبراهيم الحربي، وولده أبوبكر بن أبيخيثمة، وأبوبكر المَرْوَزي، وأبويعلى الموصلي، والحارث بن أبيأُسامة، وبَقي بن مَخْلَد، وابن أبيالدنيا، وأبوزرعة الرازي، وأبوحاتم، ويعقوب بن شيبة، وغيرهم.
قال يعقوب بن شيبة: زهير أثبت من أبيبكر بن أبيشيبة.
وقال الآجرّي قلت: لأبيداود: أبوخيثمة حجّة في الرجال؟ قال: ما كان أحسن علمه!
وقال الخطيب: كان ثقة ثبتاً حافظاً متقناً.
ولد سنة 160(3)ومات ليلة الخميس لسبع خلون من شعبان سنة 234(4)»(5)انتهى.
فهذا أبوخيثمة زهير بن حرب بن شدّاد، حجّتهم الرحلة المشدود إليه الرحال
من الأمصار والبلاد، قد روى هذا الحديث المستطاب المستجاد، بالسند المتّصل وصحيح الإسناد، عن سيّد الأنبياء الأمجاد، عليه وآله آلاف السّلام من ربّ العباد، ما بقيت السبع الشداد، وإلى يوم يقوم فيه الأشهاد، فلا يحيد عن الإذعان إلّا من ضرب على قلبه بالأسداد، ولا يكايد أهل الإيمان إلّا من مالأ أهل الكفر والإلحاد.
امّا روايت شُجاع بن مَخْلَد الفَلّاس ابوالفضل البَغَوى حديث ثقلين را، پس از عبارت صحيح مسلم كه آنفاً گذشته واضح و لائح گرديد(1).(2)
شجاع بن مخلد از اعاظم حفّاظ ثقات و افاخم نبلاء رفيع الدرجات اين حضرات مىباشد(3).
1) . بنگرید به صفحۀ: 279.
2) . دیگر منابع روایت شجاع بن مخلد: كتاب الأربعين للمؤيّد الطوسي: 1/ 105؛ تحفة الأشراف بمعرفة الأطراف: 3/ 203 ح 3688.
3) . بنگرید به: الطبقات الكبرى: 7/ 252 شمارۀ 3564؛ الجرح والتعديل لابن أبيحاتم: 4/ 379 شمارۀ 1655؛ الثقات لابن حبّان: 8/ 313؛ تاريخ أسماء الثقات لابن شاهين: 115 شمارۀ 560؛ تاريخ بغداد: 9/ 251 - 254 شمارۀ 4828؛ المنتظم في تاريخ الملوك والأُمم: 10/ 143 شمارۀ 1132؛ تهذيب الكمال: 12/ 379 - 381 شمارۀ 2700؛ تاريخ الإسلام: 5/ 838 شمارۀ 182؛ الوافي بالوفيات: 16/ 68 شمارۀ 5362.
و محمّد بن طاهر مقدسى در رجال صحيحين گفته:
«شجاع بن مَخْلَد البغوي، سكن بغداد، يكنّى أبا الفضل. سمع يحيى بن زكريا، وإسماعيل بن عُليّة، وحسيناً الجعفي. مات سنة خمس وثلاثين ومائتين. روى عنه مسلم.»(1)
و عبدالغنى بن عبدالواحد مقدسى در كتاب الكمال گفته:
«شجاع بن مخلد البغوي أبوالفضل البغدادي، سكن بغداد.
روى عن: سفيان، وهُشَيْم بن بشير، وعَبْدة بن سُليمان، ووكيع بن الجرّاح، ومروان بن معاوية، وإسماعيل بن عُليّة، وأبيعاصم النبيل.
روى عنه: مسلم، وأبوداود، وإبراهيم بن إسحاق الحربي، و(محمّد بن) عبيدالله المُنادي(2)، وموسى بن هارون، وعبدالله بن محمّد بن عبدالعزيز البغوي، وأحمد بن الحسن بن عبدالجبّار الصوفي، وحامد بن محمّد بن شعيب البلخي، وابن ماجه.قال عبدالله بن أحمد بن حنبل(3): سألت عنه يحيى بن معين قال: أعرفه، ليس به بأس، نعم الشيء أو نعم الرجل، ثقة.
وقال صالح بن محمّد: هو صدوق.
وقال الحسين بن فهم: هو من أبناء أهل خراسان من البغيّين(1)، وهو ثبت ثقة.
(و) توفّي ببغداد لعشر خلون من صفر سنة خمس وثلاثين ومائتين، وحضره بشر كثير ودفن في مقبرة باب التين(2).
وأخبرنا زيد بن الحسن، أنبأ عبدالرحمن بن محمّد أبومنصور، أنبأ أحمد بن علي، أنبأ أحمد بن أبيجعفر، ثنا محمّد بن العبّاس الخزّاز(3)، أنبأ أبوأيّوب سليمان بن إسحاق الجَلّاب(4)، قال: سمعت إبراهيم الحربي يقول: حدّثني شجاع بن مخلد -ولم نكتب هاهنا عن أحد خير منه- قال: لقيني بشر بن الحارث وأنا أُريد مجلس منصور بن عمّار، فقال: وأنت أيضاً يا شجاع؟! ارجع ارجع، فرجعت.»(5)
و مزّى در تهذيب الكمال به ترجمهٔ او على ما نقل عنه گفته:
«قال [عبد الله بن] أحمد: سألت يحيى عنه؟ فقال: أعرفه ليس به بأس، نعم الشيخ أو نعم الرجل، ثقة.(6)
وقال صالح بن محمّد البغدادي: صدوق.
1) . این چنین در «م» و الطبقات الكبرى: 7/ 252 و تاريخ بغداد: 9/ 254، و تهذيب الكمال: 12/ 381. و در «ح»: «الغور».
2) . الطبقات الكبرى: 7/ 252 و تاريخ بغداد: 9/ 254 و تهذيب الكمال: 12/ 381: «التِّبن».
3) . «ح»: «الحرّار». آنچه مطابق مصدر و تاريخ بغداد: 9/ 253 ثبت شد، صحیح است.
4) . «ح»: «الحلّاب»، آنچه مطابق مصدر و تاريخ بغداد: 9/ 64، و تاريخ الإسلام: 7/ 678 ثبت شد، صحیح است.
5) . الكمال في أسماء الرجال: 5/ 377 - 378 شمارۀ 3163.
6) . نقل از عبدالله بن احمد بن حنبل از يحيى بن معين.
وقال إبراهيم الحربي: (حدّثني شجاع بن مخلد و) لم نكتب هاهنا عن أحد خير منه.
وذكره ابن حبّان في الثقات.»(1)و ذهبى در كاشف گفته:
«م. د. ق. شجاع بن مخلد البغوي الفَلّاس، عن هُشَيم وإسماعيل بن عَيّاش، وعنه م. د. ق.(2)والبغوي، حجة خير، مات 235.»(3)
و ابن حجر عسقلانى در تهذيب التهذيب گفته:
«م. د. ق. شجاع بن مخلد الفلّاس أبوالفضل البغوي، نزيل بغداد.
روى عن: إسماعيل بن عيّاش، وابن عُليّة، وهُشَيم، ووكيع، وابن عيينة، ويحيى بن زكريا بن أبيزائدة، وعَبْدة(4)بن سليمان، وحسين بن علي الجعفي، وغيرهم.
وعنه: مسلم، وأبوداود، وابن ماجه، وإبراهيم الحربي، ومحمّد بن عبيدالله بن المُنادي(5)، وموسى بن هارون الحمّال، ومحمّد بن عَبْدوس بن كامل السرّاج، وأحمد بن الحسن بن عبدالجبّار الصوفي، وأبوالقاسم البغوي، وغيرهم.
قال ابن معين: أعرفه ليس به بأس، نعم الشيخ، ثقة.
وقال إبراهيم الحربي: حدّثني شجاع بن مخلد ولم نكتب هاهنا عن أحد خير منه.
وذكره ابن حبّان في الثقات.
وقال هارون الحمّال: ولد سنة 155. وقال الحسن بن فهم: ثقة ثبت، توفّي ببغداد في صفر سنة 235(1)، وفيها أرّخه مُطيّن.
قلت: وابن قانع وقال: ثقة ثبت.
وقال أبوزرعة: ثقة.
وقال أحمد: كان ثقة، وكان كتابه صحيحاً. حكاه(2)اللالكائي.
وقال الخطيب: له تفسير»(3)انتهى.وهذا شجاع بن مخلد الفلّاس، ثبتهم البارع في هذا الشأن بالمزاولة والمراس، قد روى هذا الحديث الطيّب الأنفاس، المزري نفحاته بكلّ ورد وآس، الذي شفى القلوب وأزال الإبلاس، وأزاح الكروب وزاد الإيناس، فلا يباريه بالشك والارتياب والوسواس، إلّا من بلى لعمهه في الضلال بالانتكاس والارتكاس.
امّا روايت ابوبكر عبدالله بن محمّد العَبْسى الكوفى(1)المعروف بابن ابىشيبه حديث ثقلين را، پس مرزا(2)محمّد بدخشانى در مفتاح النجا گفته:
«أخرج ابن أبيشيبة والخطيب في المتفق والمفترق عنه <أي: عن جابر(3)> بلفظ: تركت فيكم ما لن تضلّوا بعدي إن اعتصمتم به، كتاب الله وعترتي أهل بيتي.»(4).(5)
«حدّثنا عمر بن سعد أبوداود الحفري، عن شريك، عن الركين، عن القاسم بن حسّان، عن زيد بن ثابت قال: قال رسول الله صلّى الله عليه وسلّم: إنّي تارك فيكم الخليفتين من بعدي: كتاب الله وعترتي أهل بيتي، وإنّهما لن يتفرّقا حتّى يردا عليّ الحوض.»
و در مسندش: 1/ 108 ح 135 میگوید:
«نا أبوداود عمر بن سعد، عن شريك، عن الركين، عن القاسم بن حسان، عن زيد بن ثابت، يرفعه قال:
إنّي تركت فيكم الخليفتين كاملتين: كتاب الله وعترتي، وإنّهما لن يتفرّقا حتّى يردا عليّ الحوض.»
و همچنین در مسند: 1/ 351 - 352 ح 514 میگوید:
«نا محمّد بن فضيل، عن أبيحيّان، عن يزيد بن حيّان قال: انطلقت أنا وحصين بن سبرة إلى زيد بن أرقم فجلسنا إليه، فقال حصين: يا زيد لقد لقيت خيراً كثيراً رأيت رسول الله صلّى الله عليه وسلّم وسمعت حديثه، وغزوت معه، حدِّثنا يا زيد بما سمعت منه.
قال زيد: قام رسول الله صلّى الله عليه وسلّم يخطبنا بماء يدعى خمّ، ثمّ بين مكة والمدينة، فحمد الله وأثنى عليه، ووعظ، وذكّر، ثمّ قال: أمّا بعد، ألا أيّها النّاس، إنّما أنا بشر يوشك أن يأتيني رسول ربّي فأجيبه، وإنّي تارك فيكم الثقلين، أحدهما كتاب الله، فيه الهدى والنور، فتمسّكوا بكتاب الله وخذوا به.
فرغّب في كتاب الله وحثّ عليه ثمّ قال: وأهل بيتي. أذكّركم الله في أهل بيتي. ثلاث مرّات.
فقال له زيد وحصين : من أهل بيته؟ أليس نساؤه من أهل بيته؟
قال: بلى إنّ نساءه من أهل بيته، ولكن أهل بيته من حرم الصدقة.
قال: ومن هم؟
قال: آل علي وآل جعفر وآل عقيل وآل العبّاس.
قال: كلّ هؤلاء حرم الصدقة؟
قال: نعم.»
و ابن ابى شيبه اين حديث را به روايت زيد بن ارقم نيز روايت كرده، چنانچه سابقاً از روايت صحيح مسلم دانستى(1)ودر ما بعد نيز إن شاء الله تعالى خواهد آمد.
و مفاخر ظاهره و مآثر باهره ابن ابى شيبه بحمد الله تعالى در مجلّد حديث ولايت به تفصيل از كتب رجاليه قوم دانستى، در اينجا بر بعضى از عبارات اكتفا
1) . صفحۀ: 200.
مىرود(1).
محمّد بن طاهر مقدسى در رجال صحيحين گفته:
«عبدالله بن محمّد بن أبيشيبة -واسمه إبراهيم- بن عثمان العَيْسي الكوفي أبوبكر أخو عثمان والقاسم.
سمع أبا أُسامة، وسفيان بن عيينة، وجعفر بن عون، وجماعة عندهما.
روى عنه البخاري ومسلم.
قال البخاري: مات يوم الخميس (لثمان) خلون من المحرّم، سنة خمسوثلاثين <ومائتين>.»(2)
و محمّد بن احمد ذهبى در سير النبلاء گفته:
«ابن أبيشيبة، عبدالله بن محمّد بن القاضي أبيشيبة إبراهيم (بن) عثمان بن خُواسْتي، الإمام العلم سيّد الحفّاظ وصاحب الكتب الكبار المسند و المصنّف و التفسير، أبوبكر العَبْسي مولاهم الكوفي، أخو الحافظ عثمان بن أبيشيبة والقاسم بن أبيشيبة الضعيف، فالحافظ إبراهيم بن أبيبكر هو ولده والحافظ أبوجعفر محمّد بن عثمان هو ابن أخيه، فهم بيت علم، وأبوبكر أجلّهم وهو من أقران أحمد بن حنبل
1) . بنگرید به: الطبقات الكبرى: 6/ 376 شمارۀ 2801؛ الجرح والتعديل لابن أبيحاتم: 5/ 160 شمارۀ 737؛ تاريخ بغداد: 10/ 66 - 72 شمارۀ 5185؛ التعديل والتجريح: 2/ 828 - 829 شمارۀ 818؛ تهذيب الكمال: 16/ 34 - 42 شمارۀ 3526؛ تاريخ الإسلام: 5/ 855 - 857 شمارۀ 226؛ تذكرة الحفّاظ: 2/ 16 - 17 شمارۀ 439؛ تهذيب التهذيب: 6/ 2 - 4 شمارۀ 1؛ تقريب التهذيب: 320 شمارۀ 3575.
2) . أسماء رجال الصحيحين (الجمع بين رجال الصحيحين): 1/ 259 شمارۀ 948.
وإسحاق بن راهويه وعلي بن المديني في السنّ والمولد والحفظ، ويحيى بن معين أسنّ منهم بسنوات.
طلب أبوبكر العلم وهو صبي، وأكبر شيخ له هو شريك بن عبدالله القاضي سمع منه، ومن: أبيالأحوص سَلّام بن سُليم، وعبدالسلام بن حرب، وعبدالله بن المبارك، وجَرير بن عبدالحميد، وأبيخالد الأحمر، وسفيان بن عيينة، وعلي بن مُسْهِر، وعبّاد بن العَوّام، وعبدالله بن إدريس، وخَلَف بن خليفة الذي يقال: إنّه تابعي، وعبدالعزيز بن عبدالصمد العَمّي، وعلي بن هاشم بن البَريد، وعمر بن عبيد الطنافسي، وأخويه(1)محمّد ويعلى، وهُشَيم بن بشير، وعبدالأعلى بن عبدالأعلى، ووكيع بن الجرّاح، ويحيى القطّان، وإسماعيل بن عيّاش، وعبدالرحيم بن سليمان، وأبيمعاوية، ويزيد بن المِقدام، ومرحوم العطّار، وإسماعيل بن عُليّة، وخلق كثير بالعراق والحجاز وغير ذلك.
وكان بحراً من بحور العلم، وبه يضرب المثل في قوّة الحفظ.
حدّث عنه: الشيخان، وأبوداود، وابن ماجه، وروى النسائي عن أصحابه، ولا شيء له في جامع أبيعيسى. وروى عنه أيضاً: محمّد بن سعد الكاتب، ومحمّد بن يحيى، وأحمد بن حنبل، وأبوزرعة، وأبوبكر بن أبيعاصم، وبَقِيّ بن مَخْلَد، ومحمّد بن وَضّاح - محدّثا الأندلس- والحسن بن سفيان، وأبويعلى الموصلي، وجعفر الفِرْيابي، وأحمد بن
1) . «ح»: «إخوته».
الحسن الصوفي، وحامد بن شعيب(1)،وصالح جَزَرة، والهيثم(2)بن خَلَف الدوري، وعُبيد بن غَنّام، ومحمّد بن عَبْدوس السرّاج، والباغَنْدي، ويوسف بن يعقوب النيسابوري، وعبدان، وأبوالقاسم البغوي، وأُمم سواهم.
قال يحيى بن عبدالحميد الحِمّاني: أولاد ابن أبيشيبة من أهل العلم كانوا يزاحمونا عند كلّ محدّث.
وقال أحمد بن حنبل: أبوبكر صدوق <و> هو أحبّ إليّ من أخيه عثمان.
وقال أحمد بن عبدالله العجلي: كان أبوبكر ثقة حافظاً للحديث.
وقال عمرو بن علي الفلّاس: ما رأيت أحداً أحفظ من أبيبكر بن أبيشيبة، قدم علينا مع علي بن المديني فسرد للشيباني(3)أربعمائة حديث حفظاً وقام.
وقال الإمام أبوعبيد(4):
انتهى الحديث إلى أربعة، [إلى أبيبكر بن أبيشيبة، وأحمد بن حنبل، ويحيى بن معين، وعلي بن المديني](5)،
فأبوبكر(6)بن أبيشيبة أسردهم له، وأحمد بن حنبل أفقههم فيه، ويحيى بن معين أجمعهم له، وعلي بن المديني أعلمهم به.
1) . «ح»: «حامد بن سعيد». آنچه از مصدر ثبت شد صحیح است؛ حامد بن محمّد بن شعيب البلخي شاگرد ابن ابیشيبه است. تهذيب الكمال: 16/ 38.
2) . «ح»: «الهشيم».
3) . «ح»: «الشيباني».
4) . «ح»: «أبوعبيدالله».
5) . این زیاده از تاريخ بغداد: 10/ 69، تهذيب الكمال: 16/ 40، و دیگر مصادر است.
6) . «ح»: واو، بهجای: فاء.
قال محمّد بن عمر بن العلاء الجرجاني: سمعت أبابكر بن أبيشيبة وأنا معه في جَبَّانَة كندة، فقلت له: يا أبابكر، سمعت من شريك وأنت ابن كم؟ قال: وأنا أربع عشرة سنة وأنا يومئذ أحفظ للحديث منّي اليوم. قلت: صدق -والله- وأين حفظ المراهق من حفظ من هو في عشر الثمانين.
قال الجرجاني: فسألت يحيى بن معين عن سماع أبيبكر بن أبيشيبة من شريك؟ فقال: أبوبكر عندنا صدوق وما يحمله <على> أن يقول: وجدت في كتاب أبي بخطّه؟! وقال: وحدّث(1)عن روح بن عُبادة بحديث الدجّال وكنّا نظنّه سمعه من أبيهشام الرِّفاعي.
قال عبدان الأهوازي: كان أبوبكر يقعد إلى الأُسطوانة وأخوه ومُشْكُدانة(2)وعبدالله بن البرّاد وغيرهم، كلّهم سكوت إلّا أبوبكر(3)فإنّه يهدر. قال ابن عدي: هي الأُسطوانة التي يجلس إليها ابن عقدة، وقال لي ابن عقدة: هذه هي أُسطوانة عبدالله بن مسعود جلس إليها بعده عَلْقمة، وبعده إبراهيم، وبعده منصور، وبعده سفيان الثوري، وبعده وكيع، وبعده أبوبكر بن أبيشيبة، وبعده مُطيّن.
وقال صالح بن محمّد الحافظ جزرة: أعلم من أدركت بالحديث وعلله علي بن المديني، وأعلمهم بتصحيف المشايخ يحيى بن معين، وأحفظهم عند المذاكرة أبوبكر بن
أبيشيبة.
قال الحافظ أبوالعبّاس ابن عقدة: سمعت عبدالرحمن بن خِراش يقول: سمعت أبازرعة يقول: ما رأيت أحفظ من أبيبكر بن أبيشيبة، فقلت: يا أبازرعة فأصحابنا البغداديّون؟ قال: دع أصحابك؛ فإنّهم أصحاب مخاريق ما رأيت أحفظ من أبيبكر بن أبيشيبة.
قال الخطيب: كان أبوبكر متقناً حافظاً صنّف المسند والأحكام والتفسير وحدّث ببغداد هووأخواه القاسم وعثمان.
قال إبراهيم نِفْطَويه: في سنة أربع وثلاثين ومائتين أشخص المتوكّل الفقهاء والمحدّثين و(1)كان فيهم مصعب بن عبدالله الزبيري وإسحاق بن (أبي) إسرائيل وإبراهيم بن عبدالله الهَرَوي وأبوبكر وعثمان ابنا أبيشيبة وكانا من الحفّاظ، فقسمت بينهم الجوائز وأمرهم المتوكّل أن يحدّثوا بالأحاديث التي فيها الردّ على المعتزلة والجهمية. قال: فجلس عثمان في مدينة المنصور واجتمع عليه نحو من ثلاثين ألفاً، وجلس أبوبكر في مسجد الرُّصافة(2)وكان أشدّ تقدّماً(3)من أخيه، اجتمع عليه نحو من ثلاثين ألفاً.
قلت: وكان أبوبكر قويّ النفس بحيث إنّه استنكر حديثاً تفرّد به يحيى بن معين عن حفص بن غياث، فقال: من أين له هذا؟! فهذه كتب حفص ما فيها هذا الحديث.
أخبرنا أبوالفضل أحمد بن هبة الله بن أحمد الدمشقي قراءة عليه غير مرّة،أنبأنا عبدالمعزّ(1)بن محمّد الهروي، أنبأنا(2)زاهر بن طاهر سنة سبع وعشرين وخمسمائة بهراة، أنبأ(3)محمّد بن (محمّد بن) حمدون السُّلَمي. وأنبأ(4)أحمد بن عبدالعزيز(5)، أنبأ(6)زاهر وتميم بن أبيسعيد(7)، قالا: أنبأنا(8)أبوسعد محمّد بن عبدالرحمن الكَنْجَرودي(9)قال: أنا(10)أبوعمرو بن حمدان، أنبأ(11)أبويعلى الموصلي، أنبأ(12)أبوبكر بن أبيشيبة، قال: أنبأنا(13)محمّد بن بشر عن عبيدالله، عن أبيالزنّاد، عن الأعرج، عن أبيهريرة، قال: ذكر لرسول
1) . «ح»: «عبدالعزيز». شاگرد زاهر بن طاهر: أبوروح عبدالمعزّ بن محمّد الهروی. تاريخ الإسلام: 11/ 593.
2) . «م»: «أخبرنا».
3) . «م»: «أخبرنا».
4) . «م»: «أخبرنا».
5) . «م»: «عبدالمعزّ».
6) . «م»: «أخبرنا».
7) . «ح»: «أبيسعد».
8) . «م»: «أخبرنا».
9) . «م»: «الكنجروذي».
10) . «م»: «أخبرنا».
11) . «م»: «أخبرنا».
12) . «م»: «حدّثنا».
13) . «م»: «حدّثنا».
الله صلّى الله عليه وسلّم الهلال، فقال: إذا رأيتموه فصوموا وإذا رأيتموه فأفطروا، فإن غمّ (عليكم) فعدّوا ثلاثين.
هذا حديث صحيح غريب تفرّد به أبوالزنّاد عن الأعرج ولم يروه عنه سوى عبيدالله بن عمر، ولا عن عبيدالله سوى محمّد بن بشر العبدي فيما علمت. أخرجه مسلم عن أبيبكر عنه، فوقع موافقة عالية ولم يروه واحد من السنن(1)سوى النسائي، فرواه عن أبيبكر أحمد بن علي المَرْوَزي عن ابن أبيشيبة، فوقع لنا بدلاً بعلوّ درجتين.
أخبرنا عبدالحافظ بن بدران ويوسف بن أحمد، قالا: أنبأ(2)موسى بنعبدالقادر، أنبأ(3)سعيد بن أحمد، أنبأ(4)علي بن أحمد البندار(5)، أنبأ(6)أبوطاهر المخلّص، ثنا(7)عبدالله بن محمّد، أنبأ(8)أبوبكر بن أبيشيبة، ثنا(9)أبوخالد الأحمر سليمان بن حيّان، عن سليمان التيمي، عن أبيعثمان، عن أُسامة بن زيد قال: قال (رسول الله) صلّى الله عليه وسلّم: ما تركت على أُمّتي بعدي فتنة أضرّ على الرجال من النساء.
وبه أنبأنا(1)أبوبكر بن أبيشيبة، ثنا(2)أحمد بن عبدالرحمن عن هشام بن عروة، عن أبيه، سمعت أُسامة بن زيد وسئل كيف يسير رسول الله صلّى الله عليه وسلّم حين دفع من عرفات؟ قال: كان يسير العَنَق، فإذا وجد فجوة نَصَّ.
قال هشام: والنصّ أرفع من العَنَق. أخرجهما مسلم عن أبيبكر فوافقنا(ه).
أنبأنا ابن عَلّان، أنبأنا(3)الكندي، أنبأنا(4)القَزّاز، أنبأنا(5)أبوبكر الخطيب، أنبأنا(6)أحمد بن علي المحتسب، عن محمّد بن عِمران الكاتب، حدّثني عمر بن علي، أنبأنا(7)أحمد بن محمّد بن المربَّع، سمعت أباعبيدة(8)يقول: ربّانيّو الحديث أربعة، فأعلمهم بالحلال والحرام أحمد بن حنبل، وأحسنهم سياقة للحديث وأداء علي بن المديني، وأحسنهم وضعاً للكتاب أبوبكر بن أبيشيبة، وأعلمهم بصحيح الحديث وسقيمه يحيى بن معين.
قال البخاري ومُطيّن: مات أبوبكر في المحرّم سنة خمس وثلاثين ومائتين.
قلت: آخر من روى عنه أبوعَمر(و) يوسف بن يعقوب النيسابوري»(1)انتهى.
فهذا حافظهم الكبير أبوبكر بن أبيشيبة، الذي أفنى في هذا الشأن شبابه وشيبه، وشابت مفارقه في طلب الحديث بالرحلة والأيبة، وصرمت أزمانه في الجمع والإيعاء حتّى امتلأت العيبة، قد روى هذا الحديث بسنده إلى من شرفت بعنصره تربة طيبة، عليه وآله من الله سلام لا يصرم سببه ولا يقطع سيبه، فمن الذي يظهر بعد هذا جحده وريبه، ولا يخاف به إزراء هذا الحبر وعيبه، ومن يجرأ مع هذا ولم يمنعه رهبه وهيبه، فهو محتقب للإثم مرتجع بالخسار والخيبه.
امّا روايت محمّد بن بَكّار بن الرَّيّان الهاشمى حديث ثقلين را، پس از مراجعه عبارت صحيح مسلم كه در روايت سعيد بن مسروق گذشته، به درجه تحقيق(2)
و محمّد بن بكّار از افاخم حاملين آثار و اعاظم مضطلعين بأعباء الأخبار نزد سنّيه مىباشد(1).محمّد بن طاهر مقدسى در كتاب أسماء رجال الصحيحين گفته:
«محمّد بن بَكّار بن الريّان البغدادي، يكنّى أباعبدالله.
سمع: محمّد بن طلحة بن مُصَرِّف، وإسماعيل بن أبيزكريا، وحسّان بن إبراهيم، وأباعاصم النبيل. روى عنه مسلم.
قال السرّاج: ولد سنة خمس وأربعين ومائة، وتوفّي سنة ثمان وثلاثين ومائتين لثلاث عشرة خلت من ربيع الآخر وهو ابن ثلاث وتسعين سنة، سمعت ابنه يقول ذلك.»(2)
و مزّى در تهذيب الكمال به ترجمهٔ او على ما نقل عنه گفته:
1) . بنگرید به: الطبقات الكبرى: 7/ 249 شمارۀ 3544؛ التاريخ الكبير للبخاري: 1/ 44 شمارۀ 83؛ الجرح والتعديل لابن أبيحاتم: 7/ 212 شمارۀ 1174؛ الثقات لابن حبّان: 9/ 88؛ تاريخ بغداد: 2/ 98 - 100 شمارۀ 496؛ الأنساب للسمعاني: 6/ 137 - 138؛ المنتظم في تاريخ الملوك والأُمم: 11/ 262 شمارۀ 1414؛ تهذيب الكمال: 24/ 525 - 528 شمارۀ 5090؛ سير أعلام النبلاء: 11/ 112 - 114 شمارۀ 37.
2) . أسماء رجال الصحيحين (الجمع بين رجال الصحيحين): 2/ 469 شمارۀ 1806.
3) . نقل از عثمان بن سعيد الدارمي از ابن معين.
4) . نقل از عبدالخالق بن منصور از ابن معين.
وقال الدارقطني: ثقة.
وقال صالح بن محمّد البغدادي: صدوق يحدّث عن الصنعاني(1).
وذكره ابن حبّان في الثقات.»(2)
ذهبىدر كاشف گفته:
«محمّد بن بكّار بن الريّان، عن فُلَيح وطبقته، وعنه م. د.(3)
والبغوي والسرّاج وخلق، وثّقوه، مات 238.»(4)
و نيز ذهبى در عبر در وقائع سنهٔ ثمان وثلاثين ومائتين گفته:
«وفيها محمّد بن بكّار بن الريّان ببغداد في ربيع الآخر. سمع فُليح بن سليمان وقيس بن الربيع والكبار.»(5)
و ابن حجر عسقلانى در تقريب گفته:
«م. د. محمّد بن بكّار بن الريّان الهاشمي، مولاهم أبوعبدالله البغداديالرُّصافي، ثقة من العاشرة، مات سنة ثمان وثلاثين، وله ثلاث وتسعون.»(6)انتهى.
وهذا محمّد بن بكّار، ثقتهم الذي لقي الأحبار، وسمع الكبار، حتّى صار عيبة
الأسرار، وجُهَيْنة
الأخبار، قد روى هذا الحديث العزيز المثار، الرفيع المنار، الساطع الأنوار، النافح الأنوار، اللامع الأزهار، الذاكي الأزهار، الصافي عن الأكدار، في الإيراد والإصدار، فلا يقابله بعد هذا بالجحود والإنكار، والصدود بالإجهار، إلّا من بلى بالعمه والإنغمار، والخدع والاغترار، وآثر الهلك والبوار، والتباب والتبار، واختار الذلّ والخسار، والقماءة والاحتقار، والله مجازيه يوم تهتك فيه الأستار، وتبدو فيه الأسرار.
امّا روايت ابويعقوب اسحاق بن ابراهيم بن مَخْلد بن ابراهيم(1)الحَنْظَلى المعروف بابن راهْوَيه حديث ثقلين را، پس در مسند خود به روايت جناب اميرالمؤمنين عليه السّلام اخراج نموده(2)، چنانچه علّامه سخاوى در استجلاب ارتقاب الغرف(3)در سياق طرق اين حديث شريف گفته:
«وأمّا حديث علي، فهو عند إسحاق بن راهويه في مسنده من طريق كثير بن زيد، عن محمّد بن عمر بن علي بن أبيطالب، عن أبيه، عن جدّه علي رضي الله عنه
أنّ النبي صلّى الله عليه وسلّم قال: (قد) تركت فيكم ما إن أخذتم به لن تضلّوا، كتاب الله سببه بيده وسببه بأيديكم، وأهل بيتي.وكذا رواه الدولابي في الذرية الطاهرة.»(1)
و نورالدين سمهودى در جواهر العقدين در مقام ايراد طرق اين حديث شريف گفته:
«عن علي رضي الله عنه أنّ النبي صلّى الله عليه (و آله) وسلّم قال: قد تركت فيكم ما إن أخذتم به لن تضلّوا، كتاب الله سببه بيده وسببه بأيديكم وأهل بيتي.
أخرجه إسحاق بن راهويه في مسنده من طريق كثير بن زيد(2)، عن محمّد بن عمر بن علي بن أبيطالب، عن أبيه، عن جدّه علي به، وهو سند جيّد، وكذا رواه الدولابي في الذرية الطاهرة.»(3)
و احمد بن الفضل بن محمّد باكثير در وسيلة المآل در ذكر طرق اين حديث شريف گفته:
«وعن سيدنا علي بن أبيطالب رضي الله عنه وكرّم وجهه أنّ النبي صلّى الله عليه وسلّم قال: قد تركت فيكم ما إن أخذتم به لن تضلّوا، كتاب الله سببه بيده وسببه بأيديكم وأهل بيتي.
أخرجه إسحاق(1)بن راهويه في مسنده من طريق كثير بن <زيد، عن>(2)محمّد بن عمر بن علي بن أبيطالب، عن أبيه، عن جدّه رضي الله عنهم(3).»(4)
و محتجب نماند كه ابن راهويه اين حديث شريف را به روايت زيد بن ارقم نيز تحديث نموده، كما لا يخفى على من راجع عبارة صحيح مسلم وقد أسلفناها فيما مضى(5)وستأتي فيما بعد أيضاً إن شاء الله تعالى.
و فضائل و محامد معجبه و مناقب و مفاخر مطربه ابن راهويه بر كسىكه به راه اندک تتبّع و تفحّص كتب اساطين سنّيه رفته مخفى و مستور نيست(6).
ابوحاتم محمّد بن حبّان بستى در كتاب الثقات گفته:
«إسحاق بن إبراهيم بن مَخْلد بن إبراهيم الحنظلي أبويعقوب المَرْوَزي الذي يقال
1) . «م»: «أبوإسحاق».
2) . «أ» -.
3) . این چنین در «أ» و «م». «ح»: «رضي الله عنه».
4) . وسيلة المآل في عدّ مناقب الآل - مخطوط مجلس شورا: 49.
5) . صفحۀ: 200.
6) . بنگرید به: التاريخ الكبير للبخاري: 1/ 379 - 380 شمارۀ 1209؛ تاريخ بغداد: 6/ 343 - 352 شمارۀ 3381؛ التعديل والتجريح: 1/ 372 - 373 شمارۀ 74؛ تاريخ دمشق لابن عساكر: 8/ 119 - 142 شمارۀ 617؛ المنتظم في تاريخ الملوك والأُمم: 11/ 259 - 260 شمارۀ 1411؛ تهذيب الكمال: 2/ 373 - 388 شمارۀ 332؛ تاريخ الإسلام: 5/ 781 - 788 شمارۀ 51؛ سير أعلام النبلاء: 11/ 358 - 383 شمارۀ 79.
له: (ابن) راهويه. يروي عن ابن عيينة. مات بنيسابور ليلة السبت لأربع عشرة خلت(1)من شهر شعبان سنة ثمان وثلاثين ومائتين، وهو ابن سبع وسبعين (سنة)، وقبره مشهور يزار. وكان إسحاق من سادات <أهل> زمانه فقهاً وعلماً وحفظاً ونظراً ممّن صنّف الكتب وفرّع <الفروع على> السنن وذبّ عنها وقمع من خالفها.»(2)
و محمّد بن طاهر مقدسى در أسماء رجال صحيحين گفته:
«إسحاق بن إبراهيم بن مخلد بن إبراهيم، يعرف بابن راهويه الحنظلي المروزي، سكن نيسابور.
سمع: ابن عيينة، ووكيعاً، والنضر، وجرير بن عبدالحميد، والوليد بن مسلم، وعبدالرزّاق، وغير واحد عندهما. روى عنه البخاري ومسلم.
توفّي بنيسابور ليلة السبت لأربع عشرة خلت من شعبان سنة ثمان وثلاثين ومائتين، وهو ابن سبع وستّين سنة، <و> قبره مشهور يزار ويقصد رحمه الله تعالى(3).»(4)
و ابن خلّكان در وفيات الأعيان گفته:
«أبويعقوب إسحاق بن(5)إبراهيم بن مخلد بن إبراهيم بن عبدالله بن مَطَر بن عبيدالله بن غالب بن عبدالوارث بن عبيدالله بن عطيّة بن مُرّة بن كعب بن همّام بن
أسد بن مرّة بن عمر(1)بن حنظلة بن مالك بن زيد مَناة بن تميم بن مرّة الحنظلي المروزي، المعروف بابن راهويه.
جمع بين الحديث والفقه والورع، وكان أحد أئمّة الإسلام، ذكره الدارقطني فيمن روى عن الشافعي رضي الله عنه، وعدّه البيهقي في أصحاب الشافعي وكان قد ناظر الشافعي في (مسألة) جواز بيع دور مكّة، وقد استوفى الشيخ فخرالدين الرازي صورة ذلك المجلس الذي جرى بينهما في كتابه الذي سمّاه مناقب الإمام الشافعي رضي الله عنه فلمّا عرف فضله نسخ كتبه وجمع(2)مصنّفاته بمصر.
قال أحمد بن حنبل رضي الله عنه: فإسحاق(3)عندنا إمام من أئمّة المسلمين وما عبر الجسر أفقه من إسحاق. وقال إسحاق: أحفظ سبعين ألف حديث وأُذاكر بمائة ألف حديث وما سمعت شيئاً قطّ إلّا حفظته ولاحفظت شيئاً قطّ فنسيته.
وله مسند مشهور، وكان قد رحل إلى الحجاز والعراق واليمن والشام، وسمع من سفيان بن عيينة ومن في طبقته، وسمع منه البخاري ومسلم والترمذي. وكانت ولادته سنة إحدى وستّين، وقيل: سنة ثلاث وستّين، وقيل: سنة ستّ وستّين ومائة. وسكن في آخر عمره بنيسابور وتوفّي بها ليلة الخميس النصف من شعبان، وقيل: الأحد، وقيل: السبت سنة ثمان، وقيل: سبع وثلاثين ومائتين، وقيل: سنة ثلاثين ومائتين رحمه الله تعالى.
ورَاهْوَيْه: بفتح الراء وبعد الألف هاء ساكنة (ثمّ واو مفتوحة وبعدها ياء مثناة من تحتها ساكنة وبعدها هاء ساكنة) لقب أبيه أبيالحسن إبراهيم، وإنّما لقّب بذلك؛ لأنّه ولد في طريق مكّة، والطريق بالفارسية: راه، وويه معناه وجد، فكأنّه وجد في الطريق. وقيل فيه أيضاً: رَاهُوْيَه بضمّ الهاء وسكون الواو وفتح الياء.
وقال إسحاق المذكور: قال لي عبدالله بن طاهر أمير خراسان: لم قيل لك ابن راهويه؟ وما معنى هذا؟ وهل تكره أن يقال لك هذا؟ قلت: اعلم أيّها الأمير، إنّ أبي ولد في الطريق فقالت المَراوِزة: راهويه؛ لأنّه ولد في الطريق، وكان أبي يكره هذا، وأمّا أنا، فلست أكره ذلك.
ومَخْلَد: بفتح الميم وسكون الخاء المعجمة وفتح اللام وبعدها دال مهملة.والحَنْظَلي: بفتح الحاء المهملة وسكون النون وفتح الظاء المعجمة وبعدها لام، هذه النسبة إلى حنظلة بن مالك ينسب إليه بطن من تميم.
والمروزي قد تقدّم القول فيه في المروزي(1).»(2)
و مزّى در تهذيب الكمال به ترجمهٔ او على ما نقل عنه گفته:
«قال علي بن إسحاق بن راهويه: ولد أبي من بطن أمّه مثقوب الأُذنين، فمضى جدّي راهويه إلى الفضل بن موسى فسأله، فقال: يكون ابنك رأساً إمّا في الخير وإمّا
في الشرّ(1).
وقال أحمد بن حنبل: لم يعبر الجسر إلى خراسان مثل إسحاق(2). وقال أيضاً: ما أعلم لإسحاق في العراق نظيراً(3).
قال س: ثقة مأمون، سمعت سعيد بن ذؤيب يقول: ما على وجه الأرض مثل إسحاق(4).
1) . «أخبرنا الحسن بن علي الجوهري، قال: أخبرنا محمّد بن العباس الخزّاز، قال: حدّثنا أبوعمرو عثمان بن جعفر المعروف بابن اللَّبّان، قال: حدّثنا أبوالحسن علي بن إسحاق بن راهويه، قال: ولد أبي من بطن أمّه منقوب الأُذنين، قال: فمضى جدّي راهويه إلى الفضل بن موسى فسأله عن ذلك، فقال: يكون ابنك رأسك إمّا في الخير وإمّا في الشر». تهذيب الكمال: 2/ 378 - 379.
2) . «أخبرنا أبوسعد الماليني قراءة، قال: أخبرنا عبدالله بن عدي الحافظ، قال: سمعت أحمد بن حفص السعدي يقول: ذكر أحمد بن حنبل وأنا حاضر إسحاق بن راهويه، فكره أحمد أن يقال: راهويه، وقال: إسحاق بن إبراهيم الحنظلي، وقال: لم يعبر الجسر إلى خراسان مثل إسحاق، وإن كان يخالفنا في أشياء، فإنّ الناس لم يزل يخالف بعضهم بعضاً». همان: 380 - 381.
3) . «قال أبوبكر بن نعيم: وسمعت أباعبدالرحيم الجوزجاني يقول: سمعت أحمد بن حنبل -وذكر إسحاق- فقال: لا أعلم ولا أعرف لإسحاق بالعراق نظيراً». همان: 382.
4) . «حدّثني الصوري، قال: أخبرنا الخصيب بن عبدالله القاضي، قال: حدّثنا عبدالكريم بن أبيعبدالرحمن النسائي، قال: أخبرني أبي، قال: أبويعقوب إسحاق بن إبراهيم بن مخلد بن إبراهيم ثقة مأمون، سمعت سعيد بن ذؤيب يقول: ما أعلم على وجه الأرض مثل إسحاق». همان: 383.
وقال إسحاق: ما سمعت شيئا قطّ إلّا حفظته ولاحفظت شيئا فنسيته(1).
وقال أبوزرعة: ما رئي أحفظ من إسحاق(2).
قال القَبّاني: مات ليلة نصف شعبان 238. قال خ(3): عاش 77(4).
وقال أبوعلي الحسين بن علي الحافظ: سمعت محمّد بن إسحاق بن خزيمة يقول: والله لو أنّ إسحاق بن إبراهيم الحنظلي كان في التابعين لأقرّوا له بحفظه وعلمه وفقهه، <ومناقبه طويلة عريضة>»(5).
1) . «أخبرنا محمّد بن علي بن مخلد الورّاق، قال: حدّثنا أحمد بن محمّد بن عمران، قال: حدّثنا أحمد بن كامل، قال: قال عبدالله بن طاهر لإسحاق بن راهويه: قيل لي: إنّك تحفظ مائة ألف حديث؟ قال: مائة ألف حديث ما أدري ما هو، ولكنّي ما سمعت شيئاً قطّ إلّا حفظته، ولا حفظت شيئاً قطّ فنسيته». تهذيب الكمال: 2/ 385.
2) . «أخبرنا ابن يعقوب، قال: أخبرنا ابن نعيم، قال: سمعت أبا الفضل محمّد بن إبراهيم يقول: سمعت أحمد بن سلمة يقول: سمعت أباحاتم محمّد بن إدريس الرازي يقول: ذكرت لأبيزرعة إسحاق بن إبراهيم الحنظلي وحفظه للأسانيد والمتون، فقال أبوزرعة: ما رؤي أحفظ من إسحاق». همان: 385 - 386.
3) . رمز بخاری.
4) . همان: 388.
5) . «أخبرني محمّد بن أحمد بن يعقوب، قال: حدّثنا محمّد بن نعيم، قال: سمعت أباعلي الحسين بن علي الحافظ يقول: سمعت محمّد بن إسحاق بن خزيمة يقول: والله لو أنّ إسحاق بن إبراهيم الحنظلي كان في التابعين، لأقرّوا له بحفظه وعلمه وفقهه». همان: 383.
و ذهبى در تذكرة الحفّاظ گفته:
«إسحاق بن إبراهيم الإمام الحافظ الكبير أبويعقوب التميمي(1)الحنظلي المروزي، نزيل نيسابور وعالمها بل شيخ أهل المشرق، يعرف بابن راهويه.
ولد سنة ستّ وستّين ومائة، وقيل: سنة إحدى وستّين.
(و) سمع: من ابن المبارك وهو صبي، وجرير بن عبدالحميد، وعبدالعزيز بن عبدالصمد العَمِّي، وفضيل بن عياض، وعيسى بن يونس، والدَّراوَرْدي، وطبقتهم.
وعنه: الجماعة سوى ابن ماجه، وأحمد، وابن معين، وشيخه يحيى بن آدم، والحسن بن سفيان، وأبوالعباس السرّاج، وخلق كثير.قرأت على أبيالمعالي الأبرقوهي، أنا الفتح الكاتب، أنا محمّد بن عمر ومحمّد بن أحمد ومحمّد بن علي قالوا: أنا ابن مسلمة(2)، أنا أبوالفضل عبيدالله الزهري، أنا جعفر(3)الفريابي، نا إسحاق بن راهويه، نا عيسى بن يونس، نا الأوزاعي، عن هارون بن رئاب(4): أنّ عبدالله بن عمرو(5)لمّا حضرته الوفاة خطب إليه رجل ابنته، فقال: إنّي قد
1) . «ح»: «التيمي».
2) . «م»: «المسلمة».
3) . «ح»: «أبوجعفر» بهجای: «جعفر». شاگرد ابن راهويه: جعفر بن محمّد بن الحسن بن المستفاض الفريابي القاضي. تاريخ مدينة دمشق: 72/ 146؛ سير أعلام النبلاء: 14/ 97.
4) . «ح»: «رباب» أبوبكر هارون بن رئاب التميمي. تهذيب الكمال: 30/ 82؛ تاريخ الإسلام: 3/ 543؛ سير أعلام النبلاء: 5/ 263.
5) . «ح»: «عبدالله بن عمر». آنچه ثبت شد موافق مصدر و کتاب صفة النفاق وذمّ المنافقين للفريابي: 63 است.
قلت فيه قولاً شبيهاً بالعدة وإنّي أكره أن ألقى الله بثلث النفاق(1).
قال محمّد بن أسلم الطوسي وبلغه موت إسحاق: ما أعلم أحداً كان أخشى لله من إسحاق، يقول الله: <إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ>(2)، وكان أعلم الناس، ولو كان الحمّادان والثوري(3)في الحياة لاحتاجوا إليه.
وعن أحمد قال: لا أعلم لإسحاق بالعراق نظيراً.
وقال النسائي: إسحاق ثقة مأمون إمام.
وقال أبوداود الخفّاف: سمعت إسحاق <بن إبراهيم> بن راهويه يقول: كأنّي أنظر إلى مائة ألف حديث في كتبي وثلاثين ألفاً أسردها.
قال: وأملى علينا إسحاق من حفظه أحد عشر ألف حديث، ثمّ قرأها علينا فما زاد حرفاً ولا نقص حرفاً.
وقال أبوزرعة: ما رئي أحفظ من إسحاق.
<و> قال أبوحاتم: العجب من إتقانه وسلامته من الغلط مع ما رزق من الحفظ.وقال عبدالله بن أحمد بن شبّويه(4): سمعت أحمد بن حنبل يقول: إسحاق لم نلق مثله.
وقال أحمد بن سَلَمة: سمعت إسحاق بن راهويه يقول: جمعني وهذا المبتدع
قال البخاري: مات ليلة نصف شعبان سنة ثمان وثلاثين ومائتين، وله سبع وسبعون سنة.»(2)
و نيز ذهبى در كاشف گفته:
«إسحاق بن إبراهيم بن مخلد، الإمام أبويعقوب المروزي ابن راهويه، عالم خراسان. عن جرير، والدَّراوَرْدي، <وابن عيينة،> ومعتمر، <وطبقتهم>. وعنه خ. م. د. ت. س.(3)وبقيّة -شيخه- <وابن معين وهو من أقرانه،> وأبوالعباس السرّاج(4). أملى المسند من حفظه. مات في شعبان سنة 238 وعاش سبعاً وسبعين سنة.»(5)
و نيز ذهبى در عبر در وقائع سنهٔ ثمان وثلاثين ومائتين گفته:
«وفيها توفّي إسحاق بن راهويه، وهو الإمام، عالم المشرق، أبويعقوب <إسحاق> بن إبراهيم بن مخلد الحنظلي المروزي ثمّ النيسابوري الحافظ صاحب التصانيف.
سمع عبدالعزيز الدراوردي، وبقيّة، وطبقتهما. وعاش سبعاً وسبعين سنة. وقد سمع من ابن المبارك وهو صغير، فترك الرواية عنه لصغره.قال أحمد بن حنبل(1): لا أعلم بالعراق له نظيراً، وما عبر الجسر مثل إسحاق.
وقال محمّد بن أسلم: ما أعلم أحداً أخشى لله من إسحاق، ولو كان سفيان حيّاً لاحتاج إلى إسحاق.
وقال أحمد بن سَلَمة: أملى عليّ إسحاق التفسير عن ظهر قلبه(2).
وجاء من(3)غير وجه أنّ إسحاق كان يحفظ سبعين ألف حديث.
(و) قال أبوزرعة: ما رئي <أحد> أحفظ من إسحاق.
توفّي إسحاق ليلة نصف شعبان بنيسابور.»(4)
و يافعى در مرآة الجنان در وقائع سنة ثمان وثلاثين ومائتين گفته:
«وفيها (توفّي) الإمام عالم المشرق المحدّث إسحاق بن راهويه الحنظلي المروزي النيسابوري الحافظ. روي أنّه كان يحفظ سبعين ألف حديث ويذاكر بمائة ألف ألف حديث، وقال: ما سمعت شيئاً قطّ إلّا حفظته ولاحفظت (شيئاً) فنسيته. وجمع بين الحديث والفقه والورع.
وذكره الدارقطني فيمن روى عن الشافعي، وعدّه البيهقي في أصحاب الشافعي،
وقد ناظر الشافعي في جواز بيع دور مكّة، وقد استوفى فخرالدين الرازي صورة ذلك المجلس في كتابه مناقب الشافعي فلمّا عرف إسحاق فضله نسخ كتبه وجمع(1)مصنّفاته بمصر.
وقال الإمام أحمد: إسحاق عندنا من أئمّة المسلمين.
وكان قد رحل إلى الحجاز والعراق واليمن والشام، وسمع من سفيان بن عيينة وطبقته، ومنه سمع البخاري ومسلم والترمذي. وعمّر قريباً من ثمانين سنة، ولقّب أبوه براهويه؛ لأنّه ولد في طريق مكّة، والطريق بالفارسية: راه،<و> ويه معناه: وجد(2)، فكأنّه وجد(3)في الطريق.»(4)
و سبكى در طبقات شافعيه گفته:
«إسحاق بن إبراهيم بن مَخْلد بن إبراهيم بن مَطَر الحنظلي أبويعقوب المروزي ابن راهويه، أحد أئمة الدين وأعلام المسلمين وهداة المؤمنين، الجامع بين الفقه والحديث والورع والتقوى، نزيل نيسابور وعالمها.
ولد سنة إحدى، وقيل: (سنة) ستّ وستّين ومائة.
وسمع من عبدالله بن المبارك سنة بضع وسبعين، فترك الرواية عنه؛ لكونه لم يتقن الأخذ عنه، وارتحل في طلب العلم سنة أربع وثمانين، وسمع قبل الرحلة من ابن المبارك
كما عرفت، ومن: الفضل السِّيناني(1)، والنضر بن شميل، وأبينُمَيلة يحيى بن واضح، وعمر بن هارون، وسمع في الرحلة من جَرير بن عبدالحميد، وسفيان بن عُيينة، وعبدالعزيز الدراوردي، وفضيل بن عِياض، ومعتمر بن سليمان، وابن عُليّة، وبَقيّة بن الوليد، وحفص بن غِياث، وعبدالرحمان بن مهدي، وعبدالوهّاب الثقفي، والوليد بن مسلم، وعبدالعزيز بن عبدالصمد (العمّي)، ومعمر، وأسباط بن محمّد، وحاتم بن إسماعيل، وعَتّاب بن بشير الجَزري، وغُنْدَر، وعبدالرزّاق، وأبيبكر بن عيّاش، وخلق سواهم.
روى عنه: البخاري، ومسلم، وأبوداود، والترمذي، والنسائي، وأحمد بن حنبل، ويحيى بن معين، ومحمّد بن يحيى الذُّهلي، وإسحاق الكَوْسَج، والحسن بن سفيان، ومحمّد بن نصر المَرْوَزي، ويحيى بن آدم وهو من شيوخه، وأحمد بن سلمة، وإبراهيم بن أبيطالب، وموسى بن هارون، وجعفر الفِريابي، وإسحاق بن إبراهيم النيسابوري البُشتي(2)، وعبدالله بن محمّد بن شيرويه، وابنه محمّد بن إسحاق بن راهويه، وخلق آخرهم أبوالعباس السرّاج.
قال علي بن إسحاق بن راهويه: ولد أبيمن بطن أُمّه مثقوب الأُذنين،فمضى جدّي راهويه إلى الفضل بن موسى فسأله عن ذلك، فقال: يكون ابنك رأساً إمّا في الخير وإمّا في الشرّ.
وقال أحمد بن سلمة: سمعت إسحاق بن إبراهيم يقول: قال لي عبدالله بن طاهر: لم قيل لك ابن راهويه؟ وما معنى هذا؟ وهل تكره أن يقال لك (هذا)؟ فقلت: إنّ أبيولد بطريق مكّة فقال المَراوِزة: راهويه؛ لأنّه(1)ولد في الطريق، وكان أبييكره هذا، وأمّا أنا فلست أكرهه.
قال نُعيم بن حمّاد: إذا رأيت الخراساني يتكلّم في إسحاق بن راهويه، فاتّهمه في دينه. قلت: إنّما قيّد الكلام بالخراساني؛ لأنّ أهل إقليم المرء(2)هم الذين بحيث لو كان فيه كلام لتكلّموا فيه، فكأنّه يقول: من تكلّم فيه من أهل إقليمه، فهو متّهم بالكذب؛ لأنّه لا يتكلّم بحقّ لبرائته(3)ممّا يشينه(4)في دينه.
وقال أحمد بن حنبل <رضي الله عنه>: لم يعبر الجسر إلى خراسان مثل إسحاق.
وقال ابن عدي: ركب إسحاق بن راهويه دَيْن، فخرج من مرو وجاء نيسابور، فكلّم أصحاب الحديث يحيى بن يحيى في أمر إسحاق، فقال: ما تريدون؟ فقالوا(5)تكتب إلى عبدالله بن طاهر رقعة، وكان عبدالله أمير خراسان وكان بنيسابور، و(6)قال يحيى: ما كتبت إليه قطّ، فألحّوا عليه فكتب في رقعة: إلى عبدالله بن طاهر، أبويعقوب
إسحاق بن إبراهيم رجل من أهل العلم والصلاح. فحمل إسحاق الرقعة إلى عبدالله بن طاهر، فلمّا جاء إلى الباب قال للحاجب: معي رقعة يحيى بن يحيى إلى الأمير، فدخل الحاجب فقال له: رجل بالباب زعم أنّ معه رقعة يحيى بن يحيى إلى الأمير، فقال: يحيى بن يحيى؟ قال: نعم! قال: أدخله، فدخل إسحاق وناوله الرقعة، فأخذها عبدالله وقبّلها وأقعد إسحاق بجنبه وقضى دينه ثلاثين ألف درهم وصيّره من ندمائه.
قلت: أُنظر ما كان أعظم أهل العلم عند الأُمراء! وانظر ما أوفى(1)هذهالكلمة وأقصر هذه الرقعة وما ترتّب عليها من الخير! وما ذلك إلّا لحسن اعتقاد ذلك الأمير وصيانة أهل العلم أيضاً، والناس بزمانهم أشبه منهم بآبائهم.
وقال محمّد بن أسلم الطوسي حين مات إسحاق: ما أعلم أحداً كان أخشى لله من إسحاق، يقول الله: <إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ>(2)، وكان أعلم الناس.
قلت: كأنّ محمّد بن أسلم ركّب(3)هذا من الضرب(4)الأول من الشكل الأول في المنطق، فإنّه ينحلّ إلى قولك: كان ابن راهويه أعلم الناس، وكلّ من كان أعلم الناس كان أخشى الناس، ينتج: كان إسحاق أخشى الناس. والمقدّمة الصغرى ينبغي أن
تكون محقّقة باتّفاق أو غيره، فكأنّ كونه أعلم الناس أمر مفروغ منه حتّى استنتج منه(1)أخشى الناس.
قال محمّد بن أسلم: ولو كان الثوري في الحياة لاحتاج إلى إسحاق.
وقال الدارِمي: ساد إسحاق أهل المشرق والمغرب لصدقه(2).
وقال أحمد بن حنبل (و) ذكر إسحاق: لا أعرف له بالعراق نظيراً. وقال مرّة وقد سئل عنه: مثل إسحاق يسأل عنه؟! إسحاق عندنا إمام.
وقال النسائي: إسحاق بن راهويه أحد الأئمّة، ثقة مأمون، سمعت سعيد بن ذؤيب يقول: ما أعلم على وجه الأرض مثل إسحاق.
وقال ابن خزيمة: والله لو كان إسحاق في التابعين(3)لأقرّوا له بحفظه وعلمه وفقهه.
وقال علي بن خَشْرَم: أنبأ(4)ابن فضيل، عن ابن شُبْرُمَة، عن الشعبي قال: ما كتبت سوداء في بيضاء إلى يومي هذا، ولاحدّثني رجل بحديث (قطّ) إلّا حفظته، فحدّثت بهذا إسحاق بن راهويه فقال: <أ> تعجب من هذا؟ قلت: نعم! قال: ما كنت أسمع شيئاً إلّا حفظته وكأنّي أنظر إلى سبعين ألف حديث، أو قال: أكثر من سبعين ألف حديث في كتبي.
وقال أبوداود الخفّاف: سمعت إسحاق بن راهويه يقول: كأنّي(1)أنظر إلى مائة ألف حديث في كتبي وثلاثين ألفاً أسردها. <و> قال: (و) أملى علينا إسحاق أحد عشر ألف حديث من حفظه ثمّّ قرأ علينا فما زاد حرفاً ولانقص حرفاً. وعن إسحاق: ما سمعت شيئاً إلّا وحفظته، ولاحفظت شيئاً قطّ فنسيته.
وقال أبويزيد محمّد بن يحيى: سمعت إسحاق يقول: أحفظ سبعين ألف حديث عن ظهر قلبي.
وقال أحمد بن سلمة: سمعت أباحاتم الرازي يقول: ذكرت لأبي(زرعة) إسحاق بن راهويه وحفظه، فقال(2)أبوزرعة: ما رئي أحفظ من إسحاق.
قال أبوحاتم: والعجب من إتقانه وسلامته من الغلط مع ما رزق من الحفظ، قال: فقلت لأبيحاتم: إنّه أملى التفسير عن ظهر قلبه، فقال أبوحاتم: وهذا أعجب؛ فإنّ ضبط الأحاديث المسندة أسهل وأهون من ضبط أسانيد التفسير وألفاظها.
وقال محمّد بن عبدالوهّاب: كنت مع يحيى بن يحيى وإسحاق نعود مريضاً، فلمّا حاذينا(3)الباب تأخّر إسحاق وقال ليحيى: تقدّم، فقال يحيى لإسحاق: بل أنت تقدّم، فقال: يا أبازكريا! أنت أكبر منّي، قال: نعم، أنا أكبر منك ولكنّك أعلم منّي! قال: فتقدّم إسحاق.
وقال أبوبكر محمّد بن النضر الجارودي(1): ثنا(2)شيخنا وكبيرنا ومن تعلّمنا منه وتجمّلنا به أبويعقوب إسحاق بن إبراهيم رضي الله عنه.
وقال الحاكم: هوإمام عصره في الحفظ والفتوى.
وقال أبوإسحاق الشيرازي: جمع بين الحديث والفقه والورع.
وقال الخليلى في الإرشاد <و> كان يسمّى شهنشاه الحديث.
وقال أحمد بن سعيد الرِّباطي في إسحاق:
قربي إلى الله دعاني إلى***حبّ أبي يعقوب إسحاق
لم يجعل القرآن خلقاً كما***قد قاله زنديق فسّاق
يا حجّة الله على خلقه***في سنّة الماضين للباقي
أبوك إبراهيم محض التقى***سبّاق مجد وابن سبّاق
قال أبويحيى الشعراني: إنّ إسحاق كان يخضب بالحنّاء، قال: وما رأيت بيده كتاباً قطّ، إنّما كان يحدّث من حفظه، وقال: كنت إذا ذاكرت إسحاق العلم وجدته فرداً، فإذا جئت إلى أمر الدنيا وجدته لا رأي له.
توفّي إسحاق ليلة نصف شعبان سنة ثمان وثلاثين ومائتين. قال البخاري: وله سبع وسبعون سنة. قال الخطيب: فهذا يدلّ أنّ مولده سنة إحدى وستّين.
وفي ليلة موته يقول الشاعر:
يا هَدّة ما هددنا ليلة الأحد*** في نصف شعبان لا تنسى مدى الأبد
قال أبوعمرو المستملي النيسابوري: أخبرني علي بن سلمة الكَرابيسي وهو من الصالحين، قال: رأيت ليلة مات إسحاق الحنظلي كأنّ قمراً ارتفع من الأرض إلى السماء من سكّة إسحاق ثمّ نزل فسقط في الموضع الذي دفن(1)فيه إسحاق، قال: ولم أشعر بموته، فلمّا غدوت إذا بحفّار (يحفر) قبر إسحاق في الموضع الذي رأيت القمر وقع فيه.»(2)
و ابن حجر عسقلانى در تهذيب التهذيب گفته:
«خ. م.(3)د. ت. س. إسحاق بن إبراهيم بن مخلد بن إبراهيم بن مطر، أبويعقوب الحنظلي المعروف بابن راهويه المروزي، نزيل نيسابور، أحد الأئمة.
طاف البلاد وروى عن: ابن عيينة، وابن عُليّة، وجرير، وبشر بن المفضّل، وحفص بن غِياث، وسليمان بن نافع العَبْدي -ولأبيه رؤية- ومعتمر بن سليمان، وابن إدريس، وابن المبارك، وعبدالرزّاق، والدراوردي، وعَتّاب بن بشير، وعيسى بن يونس، وأبيمعاوية، وغُنْدَر، وبقيّة، وشعيب بن إسحاق، وخلق.
وعنه: الجماعة سوى ابن ماجه، وبقيّة بن الوليد، ويحيى بن آدم وهما من شيوخه، وأحمد بن حنبل، وإسحاق الكَوْسَج، ومحمّد بن رافع، ويحيى بن معين وهؤلاء من أقرانه، والذُّهلي، وزكريا السِّجْزي، ومحمّد بن أفلح، وأبوالعباس السرّاج وهو آخر من حدّث عنه.
قال محمّد بن موسى الباشاني: ولد سنة 161، وكان سمع من ابن المبارك وهو
حدث، فترك الرواية عنه لحداثته. وقال موسى بن هارون: كان مولد إسحاق سنة 166 (فيما أرى).
<و> قال وهب بن جرير: جزى الله إسحاق بن راهويه عن الإسلام خيراً.
وقال نُعيم بن حمّاد: إذا رأيت الخراساني يتكلّم في إسحاق فاتّهمه في دينه.
وقال أحمد: لم يعبر الجسر إلى خراسان مثله. وقال أيضاً: لا أعرف له بالعراق نظيراً. وقال مرّة لمّا سئل عنه: إسحاق عندنا إمام من أئمة المسلمين.
وقال محمّد بن أسلم الطوسي: لمّا مات كان أعلم الناس ولو عاش الثوري لاحتاج إلى إسحاق.
وقال النسائي: إسحاق أحد الأئمة. وقال أيضاً: ثقة مأمون.
وقال ابن خزيمة: والله لو كان في التابعين لأقرّوا له بحفظه وعلمه وفقهه.
وقال أبوداود الخفّاف: سمعت إسحاق يقول: لكأنّي أنظر إلى مائة ألف حديث في كتبي وثلاثين ألفاً أسردها. وقال: أملى علينا إسحاق أحد عشر ألف حديث من حفظه ثمّ قرأها علينا فما زاد حرفاً ولانقص حرفاً.
وقال أبوحاتم: ذكرت لأبيزرعة إسحاق وحفظه للأسانيد والمتون، فقال أبوزرعة: ما رئي أحفظ من إسحاق. قال أبوحاتم: والعجب من إتقانه وسلامته من الغلط مع ما رزق من الحفظ. وقال أحمد بن سلمة: قلت لأبيحاتم: إنّه أملى التفسير عن ظهر قلبه، فقال أبوحاتم: وهذا أعجب؛ فإنّ ضبط الأحاديث المسندة أسهل وأهون من ضبط أسانيد التفسير وألفاظها.
وقال إبراهيم بن أبيطالب: أملى المسند كلّه من حفظه مرّة وقرأه من حفظه مرّة.
وقال الآجرّي: سمعت أباداود يقول: إسحاق بن راهويه تغيّر قبل أن يموت
بخمسة أشهر، وسمعت منه في تلك الأيّام، فرميت به ومات سنة سبع أو ثمان وثلاثين ومائتين(1). وقال حسين القبّاني: مات ليلة النصف من شعبان سنة ثمان وثلاثين ومائتين(2). وقال البخاري: مات وهو ابن سبع وسبعين سنة(3).
قلت: وفي تاريخ البخاري: مات ليلة السبت لأربع عشرة خلت من شعبان من السنة. وفي الكنى للدولابي: مات ليلة نصف شعبان، قال: وفي ذلك يقولالشاعر:
يا هَدّة ما هددنا ليلة الأحد*** في نصف شعبان لا تنسى مدى الأبد
وساق الدولابي نسبه إلى حنظلة بن مالك بن زيد مناة بن تميم، فقال: إسحاق بن إبراهيم بن مخلد بن إبراهيم بن عبدالله بن بكر بن عبيدالله بن غالب بن عبدالوارث بن عبدالله بن عطيّة بن مرّة(4)بن كعب بن همّام بن تميم بن مرّة بن عمر(5)بن حنظلة.
وقال ابن حبّان في الثقات: كان إسحاق من سادات أهل زمانه فقهاً وعلماً وحفظاً وصنّف الكتب وفرّع على السنن وذبّ عنها وقمع من خالفها، وقبره مشهور يزار.
وأورد الذهبي في الميزان حديث إسحاق عن شبابة، عن الليث، عن عقيل، عن ابن شهاب، عن أنس: كان رسول الله صلّى الله عليه (وآله) وسلّم إذا كان في سفر فزالت
الشمس صلّى الظهر والعصر ثمّ ارتحل. وقال: رواه مسلم عن عمرو(1)الناقد عن شبابة، ولفظه: إذا كان في سفر وأراد الجمع أخّر الظهر حتّى يدخل أوّل وقت العصر ثمّ يجمع بينهما. تابعه الزعفراني عن شبابة، إلى أن قال: ولا ريب أنّ إسحاق كان يحدّث الناس من حفظه، فلعلّه اشتبه عليه، والله أعلم.»(2)
و نيز ابن حجر عسقلانى در مقدّمه فتح البارى در بيان سبب تصنيف كردن بخارى جامع صحيح را، بعد ذكر بعض تصانيف محدّثين گفته:
«فلمّا رأى البخاري رضي الله <تعالى> عنه هذه التصانيف ورواها وانتشق ريّاها واستجلى محياها، وجدها بحسب الوضع جامعة بين ما يدخل تحت التصحيح والتحسين، والكثير منها يشمله التضعيف، فلا يقال لغثّه: سمين، فحرّك همّته لجمع الحديث الصحيح الذي لا يرتاب فيه أمين، وقوّى عزمه على ذلك ما سمعه من أُستاذه(3)أميرالمؤمنين في الحديث والفقه إسحاق بن إبراهيم الحنظليالمعروف بابن راهويه، وذلك فيما أخبرنا <به> أبوالعباس أحمد بن عمر اللؤلؤي، عن الحافظ أبيالحجّاج المزّي، <قال>: أخبرنا يوسف بن يعقوب، <قال>: أخبرنا أبواليمن الكندي، <قال>: أخبرنا أبومنصور القزّاز، <قال>: أخبرنا الحافظ أبوبكر الخطيب، <قال>: أخبرنا(4)محمّد بن
أحمد بن يعقوب، <قال>: أخبرنا محمّد بن نعيم، <قال>: سمعت خلف بن محمّد البخاري(1)بها، يقول: سمعت إبراهيم بن مِعْقَل النَّسَفي يقول: قال أبوعبدالله محمّد بن إسماعيل البخاري: كنّا عند إسحاق بن راهويه، فقال: لو جمعتم كتاباً مختصراً لصحيح سنّة النبي(2)صلّى الله عليه وسلّم؟ قال: فوقع ذلك في قلبي فأخذت في جمع الجامع الصحيح.»(3)انتهى.
فهذا إسحاق بن راهويه الملقّب عندهم في الفقه والحديث بأمير المؤمنين، المنعوت على لسان أساطينهم بأنّه إمام من أئمّة المسلمين، قد روى هذا الحديث الرَّصِين الرَّزِين، في مسنده الوثيق المتين، عن سيّدنا ومولانا أميرالمؤمنين عليه وآله آلاف السّلام من الله الملك الحقّ المبين، فأغاظ قلوبَ الجاحدين، وأوجع صدورَ المنكرين، وأبان أنّ المرتاب فيه قَمئ مهين، والممتري فيه بخطيئته رهين، والشاك فيه بكلّ التعيير والتعنيف حريّ قمين، والله الموزع للتمييز بين الهزيل الغَثّ والبدين السمين، والرخيص الرَّثّ والغالي الثمين.
امّا روايت ابومحمّد وَهْبان(1)
بن بَقِيّة بن عثمان الواسطى حديث ثقلين را، پس در ما بعد إن شاء الله تعالى از كتاب المناقب ابن المغازلى بر ناظر بصير واضح و مستنير خواهد شد.
و ابومحمّد وهبان از ثقات اعيان و اثبات اركان سنّيه مىباشد(2).
محمّد بن طاهر مقدسى در رجال صحيحين گفته:
«وهب بن بقيّة الواسطي ولقبه وَهْبان، يكنّى أبامحمّد. سمع خالد بن عبدالله في الجهاد، روى عنه مسلم. قال السرّاج: مات سنة تسع وثلاثين ومائتين.»(3)
1) . بخاری میگوید: «وهب -ويقال: وهبان- ابن بقيّة الواسطي، أبومحمّد. سمع خالد بن عبدالله. يقال: مات سنة تسع وثلاثين ومائتين.» التاريخ الكبير: 8/ 170 شمارۀ 2582.
2) . بنگرید به: الجرح والتعديل لابن أبيحاتم: 9/ 28 شمارۀ 126؛ الثقات لابن حبّان: 9/ 229؛ تاريخ بغداد: 13/ 461 - 462 شمارۀ 7324؛ المنتظم في تاريخ الملوك والأُمم: 11/ 269 شمارۀ 1425؛ تهذيب الكمال: 31/ 115 - 118 شمارۀ 6750؛ تاريخ الإسلام: 5/ 960 شمارۀ 483؛ سير أعلام النبلاء: 11/ 462 - 464 شمارۀ 116؛ تهذيب التهذيب: 11/ 159 - 160 شمارۀ 270.
3) . أسماء رجال الصحيحين (الجمع بين رجال الصحيحين): 2/ 542 شمارۀ 2110.
و مزّى در تهذيب الكمال به ترجمهٔ او على ما نقل عنه گفته:
«قال يحيى: ثقة(1).
وقال العجلي الكوفي: تابعي ثقة.
وقال س: مجهول(2).
وذكره ابن حبّان في الثقات(3).»
و ذهبى در تذهيب التهذيب گفته:
«م. د. س. وهب بن بقيّة بن عثمان أبومحمّد الواسطي <ولقبه> وَهْبان.
عن: هشيم، وخالد بن عبدالله، ويزيد بن زُرَيع، وجعفر بن سليمان الضُّبَعي، وجماعة كثيرة.
وعنه: م. د. وأبوبكر بن أبيعاصم، وإدريس بن عبدالكريم الحدّاد، وأبوجعفر(4)، وجعفر الفريابي، والبغوي، وابن ناجية، وأبوالعباس السرّاج، وخلق.
وثّقه أبوزرعة وغيره.
وقال بَحشل(5): ولد سنة خمس وخمسين ومائة، توفّي سنة تسع وثلاثين
ومائتين.»(1)
و نيز ذهبى در كاشف گفته:
«م. د. س. وهب بن بقيّة الواسطي، عن هُشيم وجعفر بن سليمان، وعنه م. د.(2)
والبغوي، ثقة، مات 239.»(3)
و نيز ذهبى در عبر در وقائع سنهٔ تسع وثلاثين ومائتين گفته:
«وفيها وهب بن بقيّة الواسطي، ويقال له: وَهْبان، روى عن هشيم وأقرانه.»(4)
و ابن حجر عسقلانى در تقريب التهذيب گفته:
«م. د. س. وهب بن بقيّة بن عثمان الواسطي أبومحمّد، يقال له: وهبان، ثقة من العاشرة، مات سنة تسع وثلاثين، وله خمس -أو ستّ- وتسعون سنة.»(5)انتهى.
فهذا ابن بقيّة أبومحمّد وهبان، ثقتهم المتقدّم على النظراء والأقران، قد أظهر الصدق وأبان، وأنجد الحقّ وأعان، ولم يرض فيه بالإدهان، ولم يعامل أجله بالإيهان، فلا يَجحد الخبر بعد هذا البيان البديع العنوان، إلّا مَن غدر وخان، وكذب ومان، وألف الزورَ والبهتان، حتّى سهل عليه اللَّدَد وهان.
امّا روايت احمد بن محمّد بن حنبل الشيبانى حديث ثقلين را، پس در مسند خود به طرق متعدّده و اسانيد متبدّده و روايات عديده و الفاظ مفيده اخراج اين حديث نموده، چنانچه در مسند كه نسخهٔ عتيقهٔ آن به حمد الله المنعام نزداين عبد مستهام حاضر و موجود است گفته:
«حدّثنا أسود بن عامر، أخبرنا أبوإسرائيل يعني إسماعيل بن أبيإسحاق المُلائي، عن عطيّة، عن أبيسعيد قال:
قال رسول الله صلّى الله عليه وسلّم: إنّي تارك فيكم الثقلين، أحدهما أكبر من الآخر: كتاب الله حبل ممدود من السماء إلى الأرض وعترتي أهل بيتي، وإنّهما لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض.»(1)
و نيزدر مسند گفته:
«ثنا(2)أبوالنضر، ثنا(3)محمّد يعني ابن طلحة، عن الأعمش، عن عطيّة العَوْفي، عن أبيسعيد الخدري، عن النبي صلّى الله عليه وسلّم قال:
إنّي أُوشك أن أُدعى فأُجيب، وإنّي تارك فيكم الثقلين: كتاب الله عزّ وجلّ
وعترتي، كتاب الله حبل ممدود من السماء إلى الأرض وعترتي أهل بيتي، وإنّ اللطيف الخبير أخبرني أنّهما لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض، فانظروني بما(1)تخلفوني فيهما.»(2)
و نيز در مسند گفته:
«ثنا(3)ابن نُمير، ثنا(4)عبدالملك يعني ابن أبيسليمان، عن عطيّة، عن أبيسعيد الخدري قال:
قال رسول الله صلّى الله عليه وسلّم: إنّي قد تركت فيكم الثقلين، أحدهما أكبر من الآخر: كتاب الله عزّ وجلّ حبل ممدود من السماء إلى الأرض وعترتي أهل بيتي، ألا إنّهما لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض.»(5)و نيز در مسند گفته:
«ثنا(6)ابن نُمير، ثنا(7)عبدالملك بن أبيسليمان، عن عطيّة العَوفي، عن أبيسعيد الخدري قال:
قال رسول الله صلّى الله عليه وسلّم: إنّي قد تركت فيكم ما إن أخذتم به لن تضلّوا
بعدي الثقلين، (و) أحدهما أكبر من الآخر: كتاب الله حبل ممدود من السماء إلى الأرض وعترتي أهل بيتي، ألا وإنّهما لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض.»(1)
و نيز در مسند گفته:
«ثنا(2)إسماعيل بن إبراهيم، عن أبيحيّان التيمي، حدّثني يزيد بن حيّان التيمي قال:
انطلقت أنا وحُصين بن سَبْرَة وعمرو(3)بن مسلم إلى زيد بن أرقم، فلمّا جلسنا إليه قال له حصين: لقد لقيت يا زيد خيراً كثيراً! رأيت رسول الله صلّى الله عليه وسلّم وسمعت حديثه وغزوت معه وصلّيت معه، لقد لقيت يا زيد خيراً كثيراً! حدِّثْنا (يا زيد) ما سمعت من رسول الله صلّى الله عليه وسلّم!
قال(4): يابن أخي، والله لقد كبر(5)سنّي وقدم عهدي ونسيت بعض الذي كنت أعي من رسول الله صلّى الله عليه وسلّم فما حدّثتكم فاقبلوه وما لا، فلا تكلّفونيه. ثمّ قال: قام رسول الله صلّى الله عليه وسلّم يوماً خطيباً فينا بماء يدعى خمّاً بين مكّة والمدينة، فحمد الله تعالى وأثنى عليه ووعظ وذكّر، ثمّ قال:
أمّا بعد، (ألا يا) أيّها الناس! إنّما أنا بشر يوشك أن يأتي(1)رسول ربّي عزّ وجلّ فأُجيب، وإنّي تارك فيكم ثقلين: أوّلهما كتاب الله (عزّ وجلّ) فيه الهدى والنور، فخذوا بكتاب الله (تعالى) واستمسكوا به.فحثّ على كتاب الله ورغّب فيه.
<و> قال: وأهل بيتي، أُذكّركم الله في أهل بيتي، أُذكّركم الله في أهل بيتي، أُذكّركم الله في أهل بيتي.
فقال له حصين: ومن أهل بيته يا زيد؟ أ ليس نساؤه من أهل بيته؟
قال: إنّ نساءه من أهل بيته ولكن أهل بيته من حرم الصدقة بعده.
قال: ومن هم؟
قال: هم آل علي وآل عقيل وآل جعفر وآل عباس.
قال: أ كلّ هؤلاء حرم الصدقة؟
قال: نعم»(2).
و نيز در مسند گفته:
«ثنا(3)أسود بن عامر، ثنا(4)إسرائيل، عن عثمان بن المغيرة، عن علي بن ربيعة قال:
لقيت زيد بن أرقم وهو داخل على المختار أو خارج من عنده، فقلت له: أ سمعت رسول الله صلّى الله عليه وسلّم يقول: إنّي تارك فيكم الثقلين؟ قال: نعم.»(1)
و نيز در مسند گفته:
«حدّثنا الأسود بن عامر، ثنا(2)شريك، عن الرُّكين، عن القاسم بن حسّان، عن زيد بن ثابت قال:
قال رسول الله صلّى الله عليه وسلّم: إنّي تارك فيكم خليفتين: كتاب الله حبل ممدود ما بين السماء والأرض، أو ما بين السماء إلى الأرض، وعترتي أهل بيتي، وإنّهما لن يتفرّقا حتّى يردا عليّ الحوض.»(3)
و نيز در مسند گفته:
«حدّثنا أبوأحمد الزبيري، ثنا(4)شريك، عن الرّكين، عن القاسم بن حسّان،عن زيد بن ثابت قال:
قال رسول الله صلّى الله عليه وسلّم: إنّي تارك فيكم خليفتين: كتاب الله و(5)
أهل بيتي، وإنّهما لن يتفرّقا حتّى يردا عليّ الحوض جميعاً.»(6)
1) . مسند أحمد: 32/ 64 ح19313 (تتمّة مسند الكوفيين، حديث زيد بن أرقم).
2) . «م»: «حدّثنا».
3) . مسند أحمد: 35/ 456 ح 21578 (مسند الأنصار، حديث زيد بن ثابت).
4) . «م»: «حدّثنا».
5) . «ح» +: «عترتي»، در نسخۀ «أ» رمز: «ظ» استفاده شده است.
6) . مسند أحمد: 35/ 512 ح 21654 (مسند الأنصار، حديث زيد بن ثابت).
و مستتر نماند كه احمد بن حنبل حديث ثقلين را در كتاب مناقب اميرالمؤمنين عليه السلام نيز به طرق عديده اخراج نموده، چنانچه در كتاب مذكور على ما نقل عنه مىفرمايد:
«حدّثنا(1)أسود بن عامر، قال: حدّثنا(2)إسرائيل، عن عثمان بن المغيرة، عن علي بن ربيعة قال:
لقيت زيد بن أرقم وهو داخل على المختار أو خارج من عنده، فقلت له: سمعت رسول الله صلّى الله عليه وسلّم يقول: إنّي تارك فيكم الثقلين؟ قال: نعم.»(3)
و نيز در كتاب المناقب على ما نقل عنه گفته:
«حدّثنا(4)ابن نمير قال: حدّثنا(5)عبدالملك بن أبيسليمان، عن عطيّة العَوفي، عن أبيسعيد الخدري قال:
قال رسول الله صلّى الله عليه وسلّم: إنّي قد تركت فيكم ما إن تمسّكتم(6)به لن تضلّوا بعدي، الثقلين، أحدهما(7)أكبر من الآخر: كتاب الله حبل ممدود من السماء إلى
الأرض وعترتي أهل بيتي، ألا وإنّهما لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض.
قال ابن نمير: قال بعض أصحابنا عن الأعمش قال: انظروا كيف تخلفوني فيهما.»(1)و نيز در كتاب المناقب على ما نقل عنه گفته:
«حدّثنا(2)شريك، عن الرّكين، عن القاسم بن حسّان، عن زيد بن ثابت قال:
قال رسول الله صلّى الله عليه وسلّم: إنّي تارك فيكم خليفتين: كتاب الله حبل ممدود ما بين السماء والأرض (أو ما بين السماء والأرض) وعترتي أهل بيتي، وإنّهما لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض.»(3)
و سبط ابن الجوزى نيز اثبات روايت نمودن احمد اين حديث شريف را در كتاب مناقب جناب أميرالمؤمنين عليه السلام فرموده، چنانچه در تذكرة خواص الأمة گفته:
«قال أحمد في الفضائل: ثنا(4)أسود بن عامر، ثنا(5)إسرائيل، عن عثمان بن المغيرة،
1) . فضائل الصحابة لأحمد: 2/ 585 ح 990 (فضائل علي عليه السّلام).
2) . «م»: «حدّثنا عبدالله، قال: حدّثني أبي، حدّثنا أسود بن عامر، نا شريك». حاشیۀ «ح»: «قد سقط من أوّل هذا الإسناد، اسم واحد. وهو إمّا الأسود بن عامر أو أبوأحمد الزبيري كما لا يخفى على من لاحظ طريقي المسند لحديث زيد بن ثابت». حديث از روايات عبدالله بن أحمد، از پدرش است.
3) . فضائل الصحابة لأحمد: 2/ 603 ح 1032 (فضائل علي عليه السّلام).
4) . «م»: «حدّثنا».
5) . «م»: «حدّثنا».
عن علي بن ربيعة قال:
لقيت زيد بن أرقم فقلت له: هل سمعت رسول الله صلّى الله عليه وسلّم يقول: تركت فيكم الثقلين وأحدهما(1)أكبر من الآخر؟ قال: نعم! سمعته يقول: تركت فيكم الثقلين: كتاب الله حبل ممدود بين السماء والأرض وعترتي أهل بيتي، ألا إنّهما لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض، ألا فانظروا كيف تخلفوني فيهما.»(2)
و علاوه بر اين طرق كه از مسند و كتاب المناقب منقول شده، احمد اين حديث را به طريق ديگر از ابوالطفيل از زيد بن ارقم نيز روايت نموده، وستطّلع على ذلك فيما سننقل من كتاب المستدرك للحاكم إن شاء الله تعالى.
فهذا إمامهم المسند أحمد، الفرد الفذّ الوحيد الأوحد، قد روى هذا الحديث وعدّد، في كتابه الجليل المعرف ب- : المسند، فأورى بإخراجه زِناد التحقيق وما أصلد، وأطفى بتحديثه نارَ اللِّداد وأخمد، ثمّ كرّر إحقاق الحقّ وأكّد، وأوكد إبرامالصدق وجدّد، وهدى إلى جدد الإذعان وأرشد، فأخرجه في كتاب المناقب عوداً على بدء والعود أحمد(3)
«لقد أحسن وأجاد وبلغ ما فوق المراد في ضرب هذا المثل المحرز لمحاسن الإبداع عن كمل في مثل هذا المقام الحاكي للغيث الهاطل في الانسجام، وها أنا أثبت ما ذكره الميداني في تفسير هذا المثل.
قال في كتاب الأمثال:
العود أحمد:
يجوز أن يكون أحمد، أفعل من الحامد، يعني أنّه إذا ابتدأ العُرف جلب الحمد إلى نفسه فإذا عاد كان أحمد له، أي أكسب للحمد له. ويجوز أن يكون أفعل من المفعول، يعني أنّ الابتداء محمود <له> والعود أحقّ بأن يحمد منه.
و أوّل من قال ذلك خِداش بن حابس التميمي، وكان خطب فتاة من بني ذهل ثمّ بني سَدوس يقال له [کذا]: الرباب، وهام بها زماناً ثمّ أقبل ذات ليلة راكباً فانتهى إلى محلّتهم وهو يتغنّى ويقول:
ألا ليت شعري يا رباب متى أرى***لنا منك نُجْحاً أو شفاء فأشتفي
فقد طالما عنّيتني ورددتني***و أنت صفيّي دون من كنت أصطفي
لحا الله من تسمو إلى المال نفسه***إذا كان ذا فضل به ليس يكتفي
فينكح ذا مال دَميماً ملوّماً***و يترك حرّاً مثله ليس يصطفي
فعرفت الرباب منطقه وجعلت تتسمّع إليه وحفظت الشعر، وأرسلت إلى الركب الذين فيهم خِداش أن انزلوا بنا الليلة، فنزلوا، وبعثت إلى خداش أن قد عرفت حاجتك، فاغد على أبي خاطباً. ورجعت إلى أُمّها فقالت: يا أُمّه، هل أنكح إلّا من أهوى وألتحف إلّا من أرضى؟ قالت: لا، فما ذلك؟ قالت: فانكحيني خداشاً، قالت: وما يدعوك إلى ذلك مع قلّة ماله؟ قال: إذا جمع المال السيئ الفعال فقبحاً للمال! فأخبرت الأُمّ أباها بذلك، فقال: أ لم نكن صرفناه عنّا، فما بدا له؟ فلمّا أصبحوا غدا عليهم خداش، فسلّم وقال: العود أحمد والمرء يرشد والورد يحمد، فأرسلها مثلاً.
و يقال: أول من قال ذلك وأخذ<ه> الناس منه، مالك بن نويرة حين قال:
جزينا بني شيبان أمس بقرضهم*** و عدنا بمثل البدء والعود أحمد
فقال الناس: العود أحمد. [مجمع الأمثال: 2/ 34 - 35]
ذاكر حسين. شكر الله مسعاه وأنجح ما يتمنّاه».
، ومع ذلك رواه خارجاً عن الكتابين بطريق آخر وأسند، فيا لهمن حافظٍ للحديث ما أحسن سَرْده وأحمد، وأكرم به من جامعٍ للطرق ما أبهر نضده وأجود.
امّا روايت نصر بن عبدالرحمن بن بَكّار الناجى الكوفى الوَشّاء حديث ثقلين را، پس ترمذى در صحيح خود آورده:
«حدّثنا نصر بن عبدالرحمن الكوفي، نا(1)زيد بن الحسن(2)، عن جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جابر بن عبدالله قال:
رأيت رسول الله صلّى الله عليه وسلّم في حجّته يوم عرفة وهو على ناقته القصواء يخطب، فسمعته يقول: يا أيّها الناس! إنّي (قد) تركت فيكم ما إن أخذتم به لن تضلّوا: كتاب الله وعترتي أهل بيتي.
وفي الباب عن: أبيذرّ، وأبيسعيد، وزيد بن أرقم، وحذيفة بن أَسيد.
(قال: و) هذا حديث غريب حسن(3)من هذا الوجه.
(قال:) وزيد بن الحسن قد روى عنه سعيد بن سليمان وغير واحد من أهل العلم.»(1)
و روايت نمودن نصر بن عبدالرحمن الوشّاء اين حديث شريف را، از عبارت نوادر الأصول حكيم ترمذى نيز ثابت و محقّق مىشود، كما ستقف عليه فيما بعد إن شاء الله تعالى.(2)
فهذا نصر بن عبدالرحمن الناجي الوَشّاء، أحد شيوخهم المعروفين النبلاء، وواحد أركانهم الأثبات الكبراء، وفرد أعيانهم الثقات النبهاء، قد روى هذا الحديث الذي هو أحسن الأحاديث وأعظم الأنباء، فأبار بروايته جحودَ المنكرين الخصماء، وأباد بتحديثه إنكار الجاحدين اللوماء، فظهر أنّ لِدادهمصَرد عصبيّة وشحناء، وبان أنّ اعوجاجهم صرف تعتّهٍ وبغضاء، والله ولي التوفيق والإنجاء، وهو الهادي بلطفه إلى الطريق السواء.
امّا روايت ابومحمّد عبد بن حُميد الكَشِّى حديث ثقلين را، پس در مسند خود
اين حديث شريف را اخراج نموده(1)
«حدّثني يحيى بن عبدالحميد، ثنا شريك، عن الرّكين، عن القاسم بن حسّان، عن زيد بن ثابت قال:
قال رسول الله صلّى الله عليه وسلّم: إنّي تارك فيكم ما إن تمسكتم به لن تضلّوا: كتاب الله وعترتي أهل بيتي، فإنّهما لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض».
المنتخب من مسند عبد بن حميد: 1/ 214 ح 240 (مسند زيد بن ثابت).
«أخبرنا جعفر بن عون، أنا أبوحيّان التيمي، عن يزيد بن حيّان قال: سمعت زيد بن أرقم يقول:
قام فينا رسول الله صلّى الله عليه وسلّم فحمد الله وأثنى عليه ثمّ قال:
أمّا بعد، أيّها الناس! فإنّما أنا بشر يوشك أن يأتيني رسول ربّي فأُجيبه، وإنّي تارك فيكم الثقلين: أوّلهما كتاب الله فيه الهدى والنور، فتمسّكوا بكتاب الله وخذوا به.
فحثّ على كتاب الله ورغّب فيه ثمّ قال: و أهل بيتي، أُذكّركم الله في أهل بيتي. ثلاث مرّات.
فقال حصين: يا زيد، ومن أهل بيته؟ أ ليست نساؤه من أهل بيته؟
قال: بلى، إنّ نساءه من أهل بيته، ولكن أهل بيته من حرم الصدقة بعده. قال: ومن هم؟ قال: آل علي وآل جعفر وآل عقيل وآل العباس. قال: كلّ هؤلاء حرم الصدقة؟ قال: نعم».
المنتخب من مسند عبد بن حميد: 1/ 225 ح 265 (مسند زيد بن أرقم).
، چنانچه علّامه سيوطى در إحياء الميّت بذكر فضائل أهل البيت گفته:«الحديث السابع:
أخرج عبد بن حميد في مسنده عن زيد بن ثابت (رضي الله عنه) قال:
قال رسول الله صلّى الله عليه وسلّم: إنّي تارك فيكم ما إن تمسّكتم به لن تضلّوا،
1) . اين حدیث را در دو مسند زید بن ثابت و زید بن أرقم از کتاب المنتخب من مسند عبد بن حميد یافتیم:
كتاب الله وعترتي أهل بيتي، <و> إنّهما لن يتفرّقا حتّى يردا عليّالحوض.»(1)
و نورالدين سمهودى در جواهر العقدين گفته:
«عن زيد بن ثابت قال:
قال رسول الله صلّى الله عليه (وآله) وسلّم: إنّي تارك فيكم خليفتين: كتاب الله عزّ وجلّ حبل ممدود ما بين السماء والأرض -أو ما بين السماء إلى الأرض(2)- وعترتي أهل بيتي، وإنّهما لن يتفرّقا حتّى يردا عليّ الحوض.
أخرجه أحمد في مسنده وعبد بن حميد(3)بسند جيّد، ولفظه: إنّي تارك فيكم ما إن تمسّكتم به لن تضلّوا، كتاب الله <عزّ وجلّ> وعترتي أهل بيتي الحديث.»(4)
و احمد بن فضل بن محمّد باكثير در وسيلة المآل گفته:
«وعن زيد بن ثابت رضي الله عنه قال:
قال رسول الله صلّى الله عليه وسلّم: إنّي تارك فيكم خليفتين: كتاب الله عزّ وجلّ حبل ممدود ما بين السماء والأرض وعترتي أهل بيتي، وإنّهما لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض.
أخرجه أحمد في مسنده وأخرجه عبد بن حميد بسند جيّد، ولفظه: إنّي تارك
فيكم ما إن تمسّكتم به لن تضلّوا، كتاب الله وعترتي أهل بيتي، وإنّهما لن يفترقا حتّى يردا عليّ (الحوض).»(1)
و محمود بن محمّد شيخانى قادرى در صراط سوى گفته:
«وعن زيد بن ثابت:
قال رسول الله صلّى الله عليه وسلّم: إنّي تارك فيكم خليفتين: كتاب الله عزّ وجلّ حبل ممدود ما بين السماء والأرض -أو ما بين السماء إلى الأرض- وعترتي أهل بيتي، وإنّهما لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض.
أخرجه أحمد في مسنده وعبد بن حميد بسند جيّد، ولفظه: إنّي تارك فيكمما إن تمسّكتم به لن تضلّوا، كتاب الله وعترتي أهل بيتي الحديث.»(2)
و مرزا(3)محمّد بن معتمد خان بدخشى در مفتاح النجا در ذكر طرق اين حديث شريف گفته:
«ولفظه عند الحافظين أبيمحمّد عبد بن حميد الكسّي وأبيبكر محمّد بن القاسم المعروف بابن الأنباري عن زيد بن ثابت رضي الله عنه:
إنّي تارك فيكم ما إن تمسّكتم به لن تضلّوا، كتاب الله وعترتي أهل بيتي، وإنّهما لن يتفرّقا حتّى يردا عليّ الحوض.»(4)
و عبد بن حميد اين حديث شريف را به روايت زيد بن ارقم نيز روايت كرده، چنانچه جلالالدين سيوطى در جامع صغير گفته:
«أمّا بعد، ألا أيّها الناس، فإنّما أنا بشر يوشك أن يأتي رسول ربّي فأُجيب، وأنا تارك فيكم ثقلين: أوّلهما كتاب الله فيه الهدى والنور، من استمسك به وأخذ به كان على الهدى ومن أخطأه ضلّ، فخذوا بكتاب الله تعالى واستمسكوا به، وأهل بيتي، أُذكّركم الله في أهل بيتي، أُذكّركم الله في أهل بيتي.
حم. وعبد بن حميد م. عن زيد بن أرقم.»(1)
و ملا على متقى نيز در كنز العمال اين روايت را از عبد بن حميد نقل كرده، كما سيأتي إن شاء الله تعالى فيما بعد.
و علّامه عبد بن حميد از اجلّه محمودين ثقات و اماثل ممدوحين اثبات سنّيه مىباشد(2).
1) . الجامع الصغير 1: 244.
2) . بنگرید به: الثقات لابن حبّان: 8/ 401؛ ألقاب الصحابة والتابعين في المسندين الصحيحين: 77؛ المعلم بشيوخ البخاري ومسلم: 422 - 423 شمارۀ 360؛ تهذيب الكمال: 18/ 524 - 528 شمارۀ 3610؛ تاريخ الإسلام: 5/ 1175 - 1176 شمارۀ 294؛ سير أعلام النبلاء: 12/ 235 - 238 شمارۀ 81؛ إكمال تهذيب الكمال: 8/ 383 - 384 شمارۀ 3415؛ الوافي بالوفيات: 19/ 224 شمارۀ 7435.
محمّد بن طاهر مقدسى در كتاب أسماء رجال الصحيحين گفته:
«عبد بن حميد بن نصر أبوحميد الكِسّي(1)وكان اسمه عبدالحميد في الأصل.
سمع: عثمان بن عمر عند البخاري؛ وأباعاصم، وعبدالرزّاق، ويعقوب بن إبراهيم، وأباعامر العَقَدي، وجعفر بن عون، ويونس المؤدّب، وأبانعيم، وسعيد بن عامر، وأحمد بن إسحاق، وعمر بن يونس، والحسن بن موسى، ويحيى بن آدم، وزكريا بن عَدي، ومحمّد بن بكر(2)، وعبيدالله بن موسى، ومحمّد بن الفضل، ومسلم بن إبراهيم، وهاشم بن القاسم، وعبدالله بن يزيد المقرئ، والقَعْنَبي، وأباداود الحَفَري(3)، وحبّان بن هلال، وروح بن عُبادة، ويزيد بن هارون، ومحمّد بن بشر عند مسلم.
روى عنه مسلم وأكثر، وقال البخاري: وقال عبدالحميد -ذكره بغير سماع- ثنا عثمان بن عمر، ثنا معاذ بن العلاء، عن نافع، عن ابن عمران: أنّ النبي صلّى الله عليه وسلّم كان يخطب إلى جذع، فلمّا اتّخذ المنبر حنّ الجذع فأتاه، الحديث.
ورواه مسلم في كتابه عن عبد بن حميد، عن مسلم بن إبراهيم، عن حمّاد بن سلمة، عن ثابت، عن أنس قال: كان النبي صلّى الله عليه وسلّم إذا اجتهد لأحد في الدعاء قال: جعل الله عليكم صلاة قوم أبرار يقومون الليل ويصومون النهار وليسوا
1) . «م»: «الكشّي».
2) . «ح»: «بكير». محمّد بن بكر البُرساني. تهذيب الكمال: 18/ 526.
3) . «م»: «الحضرمي» بهجای: «الحفري». عمر بن سعد أبوداود الحفري. تهذيب الكمال: 18/ 526. سيّد علی خان مدنی میگوید: «حَفَر السبيع، كأمير: موضع بالكوفة. والسَّبيع: أبوقبيلة من همدان، وإلى هذا الحَفَر ينسب أبوداود عمر بن سعد الحفري المحدّث». الطراز الأوّل: 7/ 314.
بآثمة ولا فجّار. ورفع هذا الحديث إلى النبي صلّى الله عليه وسلّم خطاءً وحكم بأنّه لعبد بن حميد، والصحيح ما روى موسى بن إسماعيل عن حمّاد بن سلمة قال: ثنا ثابت قال: قال أنس: كان أحدهم إذا اجتهد لأخيه في الدعاء، فذكر الحديث مثله.»(1)و عبدالكريم بن محمّد السمعانى در كتاب الأنساب گفته:
«الكِسّي بكسر الكاف وتشديد السين المهملة: هذه النسبة إلى بلدة بما وراء النهر، يقال لها: كسّ، أقمت بها اثني عشر يوماً، وقد ذكر الحفّاظ في تواريخهم أنّ اسم هذه البلدة: كِسّ، بكسر الكاف والسين غير المنقوطة، والنسبة إليها: كِسّي، غير أنّ المشهور كَشّ، بفتح الكاف والشين المنقوطة، وبقرب(2)بنَخْشَب.
والمعروف من هذه البلدة أبومحمّد عبدالحميد بن حميد بن نصر الكسّي، وهو المعروف بعبد بن حميد، إمام جليل القدر، ممّن جمع وصنّف. سمع يزيد بن هارون، وعبدالرزّاق بن همّام. روى عنه مسلم بن الحجّاج، وأبوعيسى الترمذي، وعمر بن محمّد بن البَخْتري، وغيرهم. وكانت إليه الرحلة من أقطار الأرض. مات في شهر رمضان سنة <249> تسع وأربعين ومائتين.»(3)
و ميرزا محمّد بدخشانى در تراجم الحفّاظ گفته:
«عبدالحميد بن حميد الكسّي المعروف بعبد بن حميد، ذكره في نسبة الكسّي
وقال: بكسر الكاف وتشديد السين المهملة، هذه النسبة إلى بلدة بما وراء النهر يقال لها: كسّ، أقمت بها اثني عشر يوماً، وقد ذكر الحفّاظ في تواريخهم أنّ اسم هذه البلدة كِسّ، بكسر الكاف والسين غير المنقوطة، والنسبة إليها كسّي، غير أنّ المشهور كَشّ، بفتح الكاف والشين المنقوطة، ويعرف(1)بنخشب.
والمعروف من هذه البلدة أبومحمّد عبدالحميد بن حميد بن نصر الكسّي وهو المعروف بعبد بن حميد، إمام جليل القدر، ممّن جمع وصنّف، سمع يزيد بن هارون، وعبدالرزّاق بن همّام. روى عنه مسلم بن الحجّاج، وأبوعيسى الترمذي، وعمر بن محمّد بن البُجيري(2)وغيرهم. وكانت إليه الرحلة من أقطار الأرض، مات في شهر رمضان سنة تسع وأربعين ومائتين، انتهى.
قلت: ذكره الذهبي وابن ناصرالدين في طبقات الحفّاظ.»(3)و عبدالغنى بن عبدالواحد المقدسى در كتاب الكمال گفته:
«عبد(4)بن حميد الكسّي، قيل: إنّ اسمه عبدالحميد.
روى عن: عبدالرزّاق بن همّام، وأبيعاصم النبيل، ويزيد بن هارون، ومحمّد بن بشر العبدي، وأبينعيم، وأبيداود الحَفَري، وأحمد بن إسحاق الحضرمي، وعمر بن يونس اليمامي، والحسن بن موسى الأشيب، ويحيى بن آدم، وزكريا بن عدي،
ومحمّد بن بكر البُرساني، وحَبّان بن هلال، ويعقوب بن إبراهيم بن سعد، وعثمان بن عمر بن فارس، (و) أبيعامر العَقَدي، وجعفر بن (عون، ويونس بن محمّد المؤدب، وسعيد بن عامر الضبعي، وعبيدالله بن) موسى، ومسلم بن إبراهيم، وهاشم بن القاسم، وعبدالله(1)بن يزيد المقرئ وعبدالله بن مسلمة القَعْنَبي، وغيرهم.
روى عنه مسلم فأكثر، وقال البخاري في حنين الجذع، وزاد عبدالحميد عن عثمان بن عمر. قيل: إنّه عبد بن حميد. روى عنه الترمذي.»(2)
و ذهبى در تذكرة الحفّاظ گفته:
«عبد بن حميد بن نصر، الإمام الحافظ أبومحمّد الكِسّي مصنّف المسند الكبير والتفسير وغير ذلك، واسمه عبدالحميد، خفّف(3).
رحل على رأس المائتين في شيبته(4)فسمع يزيد بن هارون، ومحمّد بن بشر العبدي، وعلي بن عاصم، وابن أبيفُدَيك، وحسين بن علي الجعفي، وأبا أُسامة، وعبدالرزّاق، وطبقتهم.
حدّث عنه م. ت. وعمر بن بجير(1)، وبكر(2)بن المرزبان، وإبراهيم بن خزيم(3)الشاشي، وخلق. وعلّق له البخاري في دلائل النبوة من صحيحه، فسمّاه عبدالحميد. وكان من الأئمّة الثقات، وقع المنتخب من مسنده لنا ولصغار أولادنابعلوّ، مات سنة تسع وأربعين ومائتين (رحمه الله تعالى).»(4)
و نيز ذهبى در كاشف گفته:
«عبد بن الحميد(5)أبومحمّد الكِسّي على الأصحّ، وقيل: الكَشّي بالمعجمة. اسمه عبدالحميد. حافظ جوّال ذو تصانيف.
عن علي بن عاصم، ومحمّد بن بشر، والنضر بن شميل.
قال خ.(1)في دلائل النبوة: وقال: عبدالحميد ثنا(2)عثمان بن عمر. فهذا هو إن شاء الله، مات 249.»(3)
و نيز ذهبى در عبر في خبر من غبر در وقائع سنهٔ تسع وأربعين ومائتين گفته:
«وفيها عبد بن حميد الحافظ أبومحمّد الكسّي(4)صاحب المسند والتفسير. واسمه عبدالحميد فخفّف، سمع يزيد بن هارون وابن أبيفُديك وطبقتهما.»(5)
و عبدالله بن اسعد يافعى در مرآة الجنان در وقائع سنهٔ مذكوره گفته:
«وفيها (توفّي) عبدالحميد(6)
(الكشّي) الحافظ أبومحمّد، صاحب المسند والتفسير.»(7)و ابن حجر عسقلانى در تهذيب التهذيب گفته:
«عبد بن حميد بن نصر الكشّي(8)أبومحمّد، قيل: إنّ اسمه عبدالحميد(9).
روى عن: جعفر بن عون، وأبيأُسامة، وعبدالله بن بكر السهمي، ويزيد بن هارون، وابن أبيفديك، وأحمد بن إسحاق الحضرمي، والحسن الأشيب، والحسين الجعفي، وروح بن عُبادة، وسعيد بن عامر، وعبدالرزّاق، وعبدالصمد بن عبدالوارث، وعمر بن يونس اليمامي، وعلي بن عاصم، ومحمّد بن بِشر العبدي، ومحمّد بن بكر البُرساني، ومصعب بن المقدام، وأبيداود الحَفَري، وأبيعامر العَقَدي، وأبيداود وأبيالوليد الطيالسيّين، وأبيالنضر، (و) يحيى بن آدم، ويعقوب بن إبراهيم بن سعد، ويعلى بن عبيد، ويونس بن محمّد المؤدب، وعارم، ومسلم بن إبراهيم، وأبينعيم، وعبيدالله(1)بن موسى، والمقرئ، والقَعْنَبي، وأبيعاصم، وخلق.
وعنه: مسلم، والترمذي، وابنه محمّد بن عبد(2)، وسهل بن شاذويه(3)، وأبومعاذ العبّاس بن إدريس الملقّب خرك(4)، وبكر بن المرزبان، وسليمان بن إبراهيم الخجندي، والشاه(5)بن جعفر، وعمر بن محمّد <البجيري(6)، ومحمّد> بن عبد بن عامر أحد الضعفاء
1) . «ح»: «عبدالله». تهذيب الكمال: 18/ 525.
2) . «ح»: «عبيد».
3) . «ح»: «يسارويه»، «م»: «شاذويه». تهذيب الكمال: 18/ 527: «سهل بن شادويه البخاري».
4) . این چنین در «م» و «ح». تهذيب الكمال: 18/ 527: «أبومعاذ العباس بن إدريس بن الفرج الكشي ولقبه خزل».
5) . «م»: «شاه».
6) . «ح»: «عمرو بن محمّد البختري».
وآخرون، من آخرهم إبراهيم بن خزيم(1)بن قمر(2)
اللخمي الشاشي(3)رواية التفسير والمسند عنه.قال البخاري في دلائل النبوة عقيب(4)حديث ابن عمر في حنين الجذع(5): (و) قال عبدالحميد: حدّثنا(6)عثمان بن عمر، حدّثنا(7)معاذ بن العلاء، عن نافع بهذا(8)، فقيل: إنّه عبد بن حميد هذا.
وقال أبوحاتم ابن حبّان في الثقات: عبدالحميد بن حميد بن نصر الكشّي وهو الذي يقال له: عبد بن حميد، وكان ممّن جمع وصنّف، ومات سنة تسع وأربعين ومائتين. وقال صاحب الشّرح(9)النبيل: مات بدمشق ولم يذكره مع ذلك في تاريخ دمشق. قلت: لعلّ(10)قوله: بدمشق، وقع في بعض النسخ السقيمة، فإنّ أكثر النسخ
ليس فيها بدمشق. وقال ابن قانع: مات بكِسّ(1)فلعلّها كانت في الأصل(2)كذلك وتصحّفت.
<قلت:> وقرأت بخط الذهبي: لم يدخل عبد بن حميد دمشق قطّ. وحكى غُنجار في تاريخ بخارى قال: كان يحيى بن عبدالغفّار الكشّي مريضاً، فعاده عبد بن حميد، فقال: لا أبقاني الله بعدك، فماتا جميعاً، مات يحيى ومات عبد في اليوم الثاني، <مات> فجأة من غير مرض ورفعت جنازتهما في يوم واحد.
وقرأت(3)بخطّ محمّد بن يرحم(4)في ظهر جزء من تفسير عبد قال: حدّثنا(5)إبراهيم بن خزيم(6)بن خاقان سنة 359(7)، حدّثنا(8)أبومحمّد عبدالحميد بنحميد، فذكره.
وقال الشيرازي في الألقاب: عبد هو عبدالحميد بن حميد، ثمّ ساق عن إبراهيم بن أحمد البلخي وهو المستملي، حدّثنا(9)داود بن سليمان بن خزيمة
ببخارى،حدّثنا(1)عبدالحميد بن حميد، حدّثنا(2)يحيى بن آدم، فذكر حديثاً، وكذا ساق الثعلبي في مقدّمة تفسيره سنده(3)إليه من طريق داود بن سليمان هذا، وكذا قال: من طريق عمر بن محمّد البجيري(4)(عن) عبدالحميد بن حميد.»(5)
و نيز ابن حجر عسقلانى در تقريب گفته:
«عبد -بغير إضافة- ابن حُميد بن نصر الكسّي(6)بمهملة، أبومحمّد، قيل: اسمه عبدالحميد وبذلك جزم ابن حبّان وغير واحد، ثقة حافظ من الحادية عشرة، مات سنة تسع وأربعين.»(7)
و جلالالدين سيوطى در طبقات الحفّاظ گفته:
«عبد بن حميد بن نصر الكسّي أبومحمّد الحافظ، قيل: اسمه عبدالحميد. روى عن يزيد بن هارون، ومحمّد بن بشر العبدي، وعبدالرزّاق، وخلق. وعنه مسلم، والترمذي، وإبراهيم بن خزيم الشاشي(8)، وخلق، وصنّف المسند و التفسير. مات سنة
و ابومهدى عيسى بن محمّد ثعالبى در مقاليد الأسانيد گفته:
«مسند عبد بن حميد بن نصر الكشّي ويسمّى المنتخب، وهو القدر المسموع لإبراهيم بن خزيم من مؤلّفه، قرأت عليه من أوّله إلى مسند أبيبكروجميع الثلاثيات وأجاز لي سائره عن الرملي والعلقمي.
الأوّل عن زكريّا، والثاني عن عبدالحقّ السُّنباطي، بإجازتهما من الحافظ أبيالفضل ابن حجر، ح.
و عن النور القرافي، والكرخي، وابن الجائي عن الحافظ الجلال السيوطي، قال: قرأته جميعاً على أُمّ الفضل هاجر بنت الشرف أبيبكر محمّد المقدسي، قالت هي وابن حجر: أخبرنا به أبوإسحاق التنوخي، قالت هاجر: حضوراً، وقال ابن حجر: قراءةً منّي عليه لجميعه بسماعه لجميعه على أبيالعبّاس أحمد بن أبيطالب الحجّار، بسماعه لجميعه سوى فوت على أبيالمنجا عبدالله بن عمر بن علي بن اللتي وإجازته للقوت بسماعه من أبيالوقت عبدالأوّل بن عيسى بن شعيب السِّجْزي، بسماعه من أبيالحسن عبدالرحمن بن محمّد الداودي، قال: أخبرنا أبومحمّد عبدالله بن أحمد بن حمويه السرخسي، قال: أخبرنا أبوإسحاق إبراهيم بن خزيم بن قمر(3)الشاشي سماعاً عليه قال: أخبرنا مؤلّفه الإمام الحجّة أبومحمّد عبد بن حميد، فذكره.
وبالسند قال الحافظ أبومحمّد عبد بن حميد في مسند أبيبكر وهو أوّل المسند: أخبرنا يزيد بن هارون، قال: أخبرنا إسماعيل بن خالد، عن قيس بن أبيحازم، عن أبيبكر الصدّيق رضي الله عنه قال: إنّكم تقرؤون هذه الآية: <يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ>(1)وإنّي سمعت رسول الله صلّى الله عليه وسلّم: إنّ الناس إذا رأوا الظالم فلم يأخذوا على يديه، أوشك أن يعمّهم الله بعقاب(2). انتهى.
إبانة:
قال الحافظ الذهبي في تذكرة الحفّاظ: هو الإمام الحافظ أبومحمّد عبد بن حميد بن نصر الكسّي، مصنّف المسند الكبير والتفسير وغير ذلك، واسمه عبدالحميد فخفّف. رحل على رأس المائتين في شبيبته، فسمع يزيد بن هارون، ومحمّد بن بشر العبدي، وابن أبيفُديك، وعبدالرزّاق، وطبقتهم. حدّث عنه مسلم، والترمذي، وخلق. وعلّق له البخاري في دلائل النبوة من صحيحه فسمّاه عبدالحميد. وكان من الأئمّة الثقات، مات سنة تسع وأربعين ومائتين.»(3)
و خود مخاطب در بستان المحدّثين گفته:
«مسند عبد بن حميد بن نصر الكشّى، اول آن نيز مسند ابى بكر است، و اول مسند ابى بكر اينحديث است: أخبرنا يزيد بن هارون، قال: أخبرنا إسماعيل بن خالد، عن قيس بن أبيحازم، عن أبيبكر الصدّيق قال: إنّكم تقرؤون هذه الآية: <يا
أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ>(1)قال(2): سمعت رسول الله صلّى الله عليه وسلّم يقول: إنّ الناس إذا رأوا الظالم فلم يأخذوا على يديه أوشك أن يعمّهم الله بعقاب(3).
در قاموس گويد در باب الشين(4): الكَشّ -بالفتح- قرية بجرجان، و در سين مهملة گويد: الكَِسّ -بالكسر والفتح- بلد قريب سمرقند، ولايقال: بالشين المعجمة فإنّها ستذكر(5).
كنيت <او> ابومحمّد، نام او عبدالحميد بن حميد بن نصر است، مردم تخفيف كردند و بر عبد اكتفا نمودند، عبد بن حميد مشهور شد.
از سر دو صد سال هجرى از وطن خود رحلت نمود و شوق طلب علم حديث او را در جوانى پيدا گشت. از يزيد بن هارون، و عبدالرزّاق، و محمّد بن بشر(6)، و ديگر ائمّه فن حديث استفاده نمود. مسلم رحمه الله صاحب صحيح، و ترمذى رحمه الله، و ديگر محدّثين از وى روايات بسيار دارند. و بخارى رحمه الله به طريق تعليق از وى در دلائل النبوة از صحيح خود روايت دارد و نام او عبدالحميد گفته.
از(1)ائمّه اين فن بود، و خيلى ثقه و معتبر. در سنهٔ دو صد و چهل و سه رحلت اوست. و از تصانيف او يكى اين مسند است كه او را مسند كبير گويند،بجهت آنکه ازين مسند انتخابى كرده مسند صغير درست كردهاند، دوم تفسيريست كه متداول است و مشهور در ديار عرب، و ديگر تصانيف نيز دارد.»(2)
و مولوى صدّيق حسن خان معاصر در إتحاف النبلاء گفته:
«ابومحمّد عبدالحميد بن حميد بن نصر الكِسّى(3)صاحب مسند، مردم در نام او تخفيف كردند و بر عبد اكتفا نموده عبد بن حميد گفتند و همان مشهور گشت.
بر سر دو صد سال هجرى از وطن خود رحلت نمود و در عين جوانى شوق علم حديث دامنگير او شد. از يزيد بن هارون، و عبدالرزّاق، و محمّد بن بشر(4)، و ديگر ائمّه فن حديث استفاده اين علم نموده. مسلم، و ترمذى، و ديگر محدّثين اجلّه از وى روايت دارند. و بخارى در دلائل النبوة از صحيح خود تعليقاً از وى روايت كرده، و نامش عبدالحميد برده.
خيلى ثقه و معتبر و از ائمّه اين فن بود. از تصانيفش تفسيرى است كه در ديار عرب تداول و شهرت دارد. در سنهٔ ثلاث يا تسع واربعين ومائتين آن جهانى شده به
رحمت حقّ پيوست، ذكره في بستان المحدثين.»(1)
فهذا حافظهم الجليل عبد بن حميد الثقة الثبت المفيد، المقبول الحجّة عندهم من غير تشكيك ولا ترديد، الموثوق مِن بينهم بأقصى الإبرام والتشييد، قد روى هذا الحديث في مسنده المسدّد السديد، وأثبته في ذاك السفر الممدّح الحميد، فأورى زِناد الإرشاد لكلّ رائم للحقّ مريد، وأصمى مُهجة الفؤاد من كلّ جاحد للصدق مريد، فمَن الذي يقدم بعد هذا على تكذيبه والتفنيد، فيجعل نفسه عرضةً للتعيير ورميّةً للتنديد.
اما روايت عَبّاد بن يعقوب الرواجِنى الاسدى(2)
حديث ثقلين را، پس طبرانى در معجم صغير گفته:
«حدّثنا الحسن بن محمّد بن مصعب الأشناني الكوفي، حدّثنا عبّاد بن يعقوب الأسدي، حدّثنا عبدالرحمن(3)المسعودي، عن كثير النَّوّاء، عن عطيّة العَوفي، عن أبيسعيد الخدري قال:
قال رسول الله صلّى الله عليه (وآله) وسلّم: إنّي تارك فيكم الثقلين، أحدهما أكبر من
الآخر: كتاب الله جلّ وعزّ(1)حبل ممدود من السماء إلى الأرض، وعترتي أهل بيتي، وإنّهما لن يتفرّقا(2)حتّى يردا عليّ الحوض.
لم يروه عن كثير النوّاء إلّا المسعودي.»(3)انتهى(4).
فهذا عبّاد بن يعقوب، شيخ البخاري الذي لا يستطيع عندهم حصر ما آثره حيسوب، قد روى هذا الحديث الشريف المطلوب، وأخبر بهذا الخبر الرغيب المرغوب، فنفى الألم وأزاح الغمم ونفّس الكروب، وقوّم الأود وداوى العمد وشفى الندوب، فلا يجسر على قدحه إلّا من هو عن الحقّ محجوب، وبالذلّ منكوب، وللزيغ معيوب، ومن الغيّ مثلوب، وفي العمه مقصوب، وعلى العته مقضوب.
امّا روايت نصر بن على بن نصر بن على الجَهْضَمى حديث ثقلين را، پس حكيم ترمذى در نوادر الأصول آورده:
«حدّثنا نصر <بن علي>(1)، قال: حدّثنا زيد بن الحسن، قال: حدّثنا معروف بن خَرَّبوذ المكّي، عن أبيالطفيل عامر بن واثلة، عن حذيفة بن أسيد الغفاري (رضي الله عنه) قال:
لمّا صدر رسول الله صلّى الله عليه وسلّم من حجّة الوداع خطب، فقال: أيّها الناس! إنّه قد نبّأني اللّطيف الخبير أنّه لن يعمّر نبي إلّا مثل نصف عمر(2)الذي يليه من قبل، وإنّي أظنّ أن يوشك أن أُدعى فأُجيب، وإنّي فرطكم على الحوض، وإنّي سائلكم حين تردون عليّ عن الثقلين، فانظروا كيف تخلفونني فيهما: الثقل الأكبر كتاب الله (تعالى) سبب طرفه بيد الله (تعالى) وطرفه(3)بأيديكم فاستمسكوا (به) ولا تضلّوا ولا تبدّلوا، و(الثقل الأصغر) عترتي أهل بيتي، فإنّي(4)قد نبّأني اللطيف الخبير أنّهما لن يتفرّقا حتّى يردا عليّ الحوض.»(5)
1) . متاسفانه مخطوط نوادر الأصول مكتبۀ الناصريّه را نیافتیم. و نسخۀ چاپ شده تنها بر اساس نسخۀهای معهد المخطوطات و المكتبة الأزهريّة و الجامعة الإسلاميّة منتشر شده است. با توجّه به نسخۀ چاپ شده راوی از زيد بن الحسن، نصر بن علی نبوده بلکه نصر بن عبدالرحمن الوشّاء است.
2) . «م»: «عمره».
3) . «م»: «طرف».
4) . «م»: «فإنّه».
5) . نوادر الأُصول: 1/ 207.
و نصر جهضمى از اماثل حفّاظ كبار و افاضل اعلام احبار سنّيه مىباشد(1).محمّد بن طاهر مقدسى در رجال صحيحين گفته:
«نصر بن علي بن نصر بن علي الجهضمي الأزدي البصري، يكنّى أباعمرو، والد علي. سمع أباه، وعبدالأعلى ، وأبا أحمد الزبيري عندهما؛ وغير واحد. روى عنه البخاري ومسلم. قال أبوالعبّاس السرّاج: مات سنة خمسين ومائتين <بالبصرة>. وقال البخاري: في شهر ربيع الآخر(2)
من هذه السنة.»(3)
و ابوسعد عبدالكريم سمعانى در انساب در نسبت جهضمى گفته:
«الجَهْضمي بفتح الجيم والضاد المنقوطة وسكون الهاء: هذه النسبة إلى الجهاضمة وهي محلّة بالبصرة والمشهور فيها(4)أبوعمر(5)نصر بن علي بن صُهْبان بن
1) . بنگرید به: التاريخ الكبير للبخاري: 8/ 106 شمارۀ 2362؛ الجرح والتعديل لابن أبيحاتم: 8/ 471 شمارۀ 2159؛ الثقات لابن حبّان: 9/ 217 - 218؛ تاريخ بغداد: 13/ 288 - 291 شمارۀ 7255؛ التعديل والتجريح: 2/ 774 شمارۀ 731؛ المنتظم في تاريخ الملوك والأُمم: 12/ 38 - 40 شمارۀ 1533؛ تهذيب الكمال: 29/ 355 - 361 شمارۀ 6406؛ تاريخ الإسلام: 5/ 1265 - 1266 شمارۀ 553؛ سير أعلام النبلاء: 12/ 133 - 136 شمارۀ 47.
2) . «ح»: «الأوّل». التاريخ الأوسط: 4/ 1066.
3) . أسماء رجال الصحيحين (الجمع بين رجال الصحيحين): 2/ 531 شمارۀ 2067.
4) . «م»: «منها».
5) . «م»: «أبوعمرو».
أبيالجهضمي الأزدي من أهل البصرة، وهو جدّ نصر بن علي، يروي الجدّ عن النضر(1)بن شيبان الحُدّاني. روى عنه أبونعيم وأهل البصرة، مات في إمرة أبيجعفر.
وحفيد أبيعمر(2): نصر بن علي الجهضمي الحدّاني قاضي البصرة، من العلماء المتقنين، (و) كان ثقة ثبتاً حجّة.
يروي عن: أبيعيينة، والمعتمر بن سليمان، وحاتم بن وَرْدان، ونوح بن قيس، ويحيى بن سعيد القطّان، وعبدالرحمن بن مهدي، ويزيد بن زُرَيع، والأصمعي.
روى عنه: محمّد بن إسماعيل البخاري، ومسلم بن الحجّاج، وأبوعيسى الترمذي، وأبوداود السجستاني، وابنه أبوبكر عبدالله بن سليمان، وأبوعبدالرحمن <أحمد> بن شعيب النسائي، وأبوالقاسم البغوي، وعبدالله بن أحمد بن حنبل،وأبوعبدالله ابن ماجه القزويني، وعمر بن محمّد بن بجير(3)الهمداني، وجماعة سواهم.
وكان المستعين بالله بعث إلى نصر بن علي يشخصه للقضاء فدعاه عبدالملك أمير البصرة لذلك(4)، فقال: أرجع فأستخير الله، فرجع إلى بيته نصف النهار فصلّى ركعتين وقال: اللّهمّ إن كان لي عندك خير فاقبضني إليك. فنام فأنبهوه(5)فإذا هو ميّت. وكان
ذلك في شهر ربيع الآخر(1)سنة خمسين ومائتين.»(2)
و ذهبى در تذهيب التهذيب گفته:
«نصر بن علي بن نصر بن علي بن صُهْبان بن أُبيّ، (أبو) عمر(3)الأزدي الجهضمي، حفيد الذي قبله. كان أحد الحفّاظ والأئمّة بالبصرة.
عن: عبدالعزيز بن عبدالصمد العَمِّي، ونوح بن قيس الحدّاني(4)، ومعتمر بن سليمان، ويزيد بن زُرَيع، والحارث بن وجيه(5)، ودُرُسْت بن زياد، وسفيان بن عيينة، وعبدربّه بن بارق، وعبدالعزيز بن الدراوردي، وعَثّام بن علي، وخلق.
وعنه: ع. وس. أيضاً عن زكريا السِّجزي، وأحمد بن علي المروزي، <و> عنه أبوبكر بن أبيالدنيا، وبَقِيّ بن مَخْلَد، وأبوزرعة، وعبدان، والبغوي، وابن خزيمة، وابن أبيداود، وخلق كثير.
قال عبدالله بن أحمد: سألت أبي عنه فرضيه وقال: ما به بأس.
وقال أبوحاتم: هو أحبّ إليّ من الفلّاس وأوثق وأحفظ.
وقال ابن خِراش وغيره: ثقة. وقال آخر: كان من نبلاء الناس.
(و) قال إبراهيم بن عبدالله الزبيبي(1): سمعت نصر بن علي يقول: دخلت على المتوكّل فإذا هو يمدح الرفق فأكثر، فقلت: يا أميرالمؤمنين، أنشدنيالأصمعي:
من لم أر مثل الرفق في لينه*** أخرج للعذراء من خدرها(2)
من يستعن بالرفق في أمره*** يستخرج الحيّة من جحرها
فقال: يا غلام الدواة والقرطاس، فكتبهما.
قال عبدالله بن أحمد: حدّثني نصر بن علي، أخبرني علي بن جعفر بن محمّد بن علي بن الحسين، حدّثني أخي موسى عن أبيه، عن جدّه، (عن علي بن حسين، عن أبيه، عن جدّه): أنّ النبي صلّى الله عليه وسلّم أخذ بيد حسن وحسين، فقال: من أحبّني وأحبّ هذين وأبا هما وأُمّهما، كان معي في درجتي يوم القيامة.
قال عبدالله بن أحمد: (و) لمّا حدّث نصر بهذا(3)، أمر المتوكّل بضربه ألف سوط، فكلّمه جعفر بن عبدالواحد وجعل يقول له: هذا الرجل من أهل السنّة، ولم يزل به حتّى تركه. وكان له أرزاق وفّرها(4)عليه موسى. قال الخطيب: أمر بضربه؛ لأنّه ظنّ أنّه رافضي، فلمّا علم أنّه من أهل السنّة تركه.
<و> قال جعفر بن محمّد بن الحكم الواسطي: سمعت أبابكر بن أبيداود يقول: كان المستعين بالله بعث إلى نصر بن علي يشخصه للقضاء، فدعاه عبدالملك أمير
البصرة فأمره بذلك، فقال: أرجع فأستخير الله (تعالى)، فرجع إلى بيته نصف النهار فصلّى ركعتين وقال: اللّهمّ إن كان لي عندك خير فاقبضني إليك. فنام فأنبهوه(1)فإذا هو ميّت.
قال البخاري: مات في ربيع الآخر سنة خمسين ومائتين. قال السرّاج: رأيته أبيض الرأس واللحية.»(2)
و نيز ذهبى در تذكرة الحفّاظ گفته:
«نصر بن علي الجضمي الحافظ العلامة أبوعمر(3)الأزدي (الجهضمي) البصري.حدّث عن: نوح(4)بن قيس، ويزيد بن زُرَيع، ومرحوم بن عبدالعزيز العطّار، وبشر بن مفضّل، وفضيل بن سليمان، وسفيان بن عيينة، <و> خلق.
وعنه: الجماعة، وزكريا الساجي، وابن خزيمة، وابن أبيداود، وابن صاعد، ومحمّد بن هارون الحضرمي، وخلق.
<و> قال أحمد: ما به بأس.
وقال أبوحاتم: هو أحبّ إليّ من الفلّاس وأحفظ منه وأوثق.
قال س(5): ثقة.
وقال ابن أبيداود: بعث إليه المستعين يشخصه(1)للقضاء، فدعاه متولّي البصرة فأخبره فقال: أستخير الله، فرجع وصلّى ركعتين وقال: اللّهمّ إن كان لي عندك خير فاقبضني إليك. ثمّ نام فنبّهوه فإذا هو ميّت.
مات سنة خمسين ومائتين في ربيع الآخر (رحمه الله تعالى).»(2)
و نيز ذهبى در كاشف گفته:
«ع. نصر بن علي بن نصر بن علي بن صُهْبان أبوعمر الجهضمي(3)
الحافظ، عن معتمر والدراوردي، وعنه ع. وس. (4)بواسطة أيضاً وابن خزيمة. قال أبوحاتم: هو أوثق من الفلّاس وأحفظ. طلبه المستعين للقضاء فقال: أستخير (الله)، فصلّى ركعتين ودعا ونام فقبض (ليلته) 250 في ربيع الآخر.»(5)
و نيز ذهبى در عبر در وقائع سنهٔ خمسين ومائتين گفته:
«وفيها أبوعمر(6)نصر بن علي الجهضمي البصري الحافظ، أحد أوعية العلم. روى عن يزيد بن زُريع وطبقته. قال أبوبكر بن أبيداود: <و> كان المستعين طلب نصر بن علي ليولّيه القضاء، فقال لأمير البصرة: حتّى أرجع فأستخير الله، فرجع وصلّى ركعتين
وقال: اللّهمّ إن كان لي عندك خير فاقبضني إليك، ثمّ نام فنبّهوه فإذا هو ميّت، توفّي في ربيع الآخر (رحمه الله تعالى).»(1)
و يافعى در مرآة الجنان در وقائع سنهٔ خمسين ومائتين گفته:
«وفيها أبوعمرو نصر بن علي الجهضمي البصري الحافظ، أحد أوعية العلم، كان المستعين قد طلبه ليولّيه القضاء فقال لأمير البصرة: حتّى أرجع فأستخير الله، فرجع وصلّى ركعتين وقال: اللّهمّ إن كان لي عندك خير فاقبضني إليك، ثمّ نام فنبّهوه فإذا هو ميّت.»(2)
و جلالالدين سيوطى در طبقات الحفّاظ گفته:
«نصر بن علي بن نصر بن علي بن صُهْبان الجهضمي، أبوعمر(3)
البصري الصغير، روى عن أبيه، وابن عيينة، ويزيد بن زُرَيع، وخلق. وعنه الأئمّة الستّة، وأبوحاتم، وخلق. مات سنة خمسين ومائتين.»(4)انتهى.
فهذا نصر بن علي الجهضمي أحد الأعلام الثقات، وفرد الأركان الأثبات، قد روى هذا الحديث الأنيق السمات، العظيم البركات، فنصر أربابَ الديانات، ووازر أصحاب الأمانات، وأخمل وأردى وأمات، بروايته وتحديثه والإثبات، جَحْد المبطنين للغدرات، وعنادَ المضمرين للنكرات.
امّا روايت محمّد بن المُثنّى ابوموسى العَنَزى حديث ثقلين را، پس در ما بعد إن شاء الله تعالى از تخريج نسائى در كتاب الخصائص خواهى دانست.(1)
در اينجا شطرى از نصوص ارباب تنقيد و تحقيق بر تبجيل و توثيق اوبايد شنيد(2).
محمّد بن طاهر مقدسى در رجال صحيحين گفته:
«محمّد بن المثنّى بن عبيد(3)[بن] قيس أبوموسى، يعرف بالزَّمِن العَنَزي(4)، من أهل البصرة. سمع ابن عيينة، وغُنْدَراً، وجماعة عندهما. روى عنه البخاري، ومسلم،
1) . دیگر منابع روایت محمّد بن المثنّی: السنن الكبرى: 7/ 310 ح 8092، 7/ 436 - 437 ح 8410؛ فضائل الصحابة للنسائي: 15 ح 45؛ السيرة النبوية لابن كثير: 4/ 416.
2) . بنگرید به: الكنى والأسماء لمسلم: 2/ 767 شمارۀ 3128؛ الجرح والتعديل لابن أبيحاتم: 8/ 95 شمارۀ 409؛ الثقات لابن حبّان: 9/ 111؛ تاريخ بغداد: 4/ 51 - 53 شمارۀ 1687؛ التعديل والتجريح: 2/ 647 شمارۀ 508؛ تهذيب الكمال: 26/ 359 - 365 شمارۀ 5579؛ تاريخ الإسلام: 6/ 193 - 194 شمارۀ 496؛ سير أعلام النبلاء: 12/ 123 - 126 شمارۀ 42؛ إكمال تهذيب الكمال: 10/ 329 - 330 شمارۀ 4277.
3) . «م» و «ح»: «عبد». بنگرید به: تهذيب الكمال: 26/ 359.
4) . «م»: «العنزي، يعرف بالزمن».
وأكثرا عنه. قال السرّاج: مات في ذي القعدة سنة اثنتين (وخمسين) ومائتين، وله خمس وثمانون سنة.»(1)
و ابوسعد عبدالكريم سمعانى در انساب در نسبت عنزى گفته:
«محمّد بن مثنّى(2)أبوموسى العنزي، يعرف بالزّمن، بصري. يروي عن جماعة، روى عنه البخاري، ومسلم، وأبوداود، وأبوعيسى، والنسائي. كان من الثقات.»(3)
و مزّى در تهذيب الكمال به ترجمهٔ او على ما نقل عنه گفته:
«قال محمّد بن يحيى النيسابوري: حجّة(4).
وقال صالح بن محمّد الحافظ: صدوق اللهجة وكان في عقله شيء وكنت أُقدّمه على بُندار(5).
1) . أسماء رجال الصحيحين (الجمع بين رجال الصحيحين): 2/ 451 شمارۀ 1721.
2) . «م»: «المثنّى».
3) . الأنساب: 9/ 393.
4) . «قال أبوسعد يحيى بن منصور الهروي الزاهد: سألت محمّد بن يحيى النيسابوري عن أبيموسى محمّد بن المثنّى، فقال: حجّة». تهذيب الكمال: 26/ 362 - 363.
5) . تهذيب الكمال: 26/ 363.
6) .رمز نسائی.
7) . همان.
وذكره ابن حبّان في الثقات وقال: كان صاحب كتاب لا يقرأ إلّا من كتابه(1).»
و ذهبى در تذهيب التهذيب گفته:
«ع. محمّد بن المثنّى بن عبيد(2)قيس بن دينار العَنَزي أبوموسى البصري الزمن الحافظ.
عن: معتمر بن سليمان، وسفيان بن عيينة، وعبدالعزيز بن عبدالصمد العَمِّي، وغُندر، وحفص بن غِياث، وأبيمعاوية، وخلق كثير، حتّى إنّه روى عن أحمد بن سعيد الدارمي ونحوه.
وعنه: ع. والذهلي، وأبوزرعة، وابن أبيالدنيا، وعبدالرحمن بن خِراش، وجعفر الفريابي، وأبوعروبة، وابن أبيداود، وابن خزيمة، وابن صاعد، والمحاملي، وخلق.
قال يحيى بن محمّد(3)الذُّهلي: حجّة.
وقال أبوحاتم: صدوق.
وقال صالح جَزَرة: صدوق اللهجة في عقله شيء وكنت أُقدّمه على بندار.
وقال النسائي: لا بأس به كان يعثر(4)في كتابه.
وقال ابن خِراش: كان من الأثبات.
وقال الخطيب: كان صدوقاً ورعاً فاضلاً ثقة قدم بغداد وحدّث بها.
قال بندار: ولدت أنا وأبوموسى سنة مات حمّاد بن سلمة. قال غير واحد: مات في ذي القعدة سنة اثنين وخمسين ومائتين.»(1)
و نيز ذهبى در تذكرة الحفّاظ گفته:
«محمّد بن المثنّى الحافظ الحجّة أبوموسى العنزي البصرى الزمن محدّث البصرة.
سمع: يزيد بن زُرَيع، ومعتمر بن سليمان، وسفيان بن عيينة، وغندراً.
(و) عنه: الجماعة، والنسائي أيضاً عن رجل عنه، وابن صاعد، وابنخزيمة، والمحاملي، وخلق.
قال صالح جَزَرة: كنت أُقدّمه على بندار وكان في عقله شيء.
قال أبوعروبة(2)الحرّاني: ما رأيت بالبصرة أثبت من أبيموسى ويحيى بن حكيم. مات أبوموسى سنة اثنتين وخمسين، ومولده وموته وطلبه مع بلديّه بندار (رحمة الله عليهما).
أخبرنا أحمد بن إسحاق، أنا(3)محمّد بن هبة الله، أنا جدّي محمّد بن العزيز الدينوري، أنا عاصم بن الحسن، نا عبدالواحد بن مهدي، نا(4)الحسين بن إسماعيل القاضي، أنبأنا(5)محمّد بن المثنّى، نا ابن عيينة، عن هشام، عن أبيه، عن عائشة أنّ
النبي صلّى الله عليه (وآله) وسلّم لمّا جاء إلى مكّة دخلها من أعلاها وخرج من أسفلها. رواه الخمسة عن أبيموسى.»(1)
و نيز ذهبى در كاشف گفته:
«ع. محمّد بن المثنّى أبوموسى العّنزي الحافظ <الزّمن>. عن ابن عيينة، وعبدالعزيز العَمِّي، <وغندر>. وعنه ع.(2)
وأبوعَروبة، والمحاملي. ثقة ورع. مات سنة 252.»(3)
و نيز ذهبى در عبر در وقائع سنهٔ اثنتين وخمسين ومائتين گفته:
«وفيها محمّد بن المثنّى الحافظ أبوموسى العَنَزي البصرى الزَّمِن في ذي القعدة، ومولده عام توفّي حمّاد بن سلمة، سمع معتمر بن سليمان وسفيان بن عيينة وطبقتهما.»(4)
و ابن حجر عسقلانى در تقريب گفته:
«ع. محمّد بن المثنّى بن عبيد العَنَزى -بفتح النون والزاء- أبوموسى البصري المعروف بالزمن، مشهور بكنيته وباسمه، ثقة ثبت، من العاشرة، وكانهو وبندار فرسي رهان، وماتا في سنة واحدة.»(5)
و علّامه جلالالدين سيوطى در طبقات الحفّاظ گفته:
«محمّد بن المثنّى بن عبيد العَنزي أبوموسى الحافظ البصري المعروف بالزمن.
روى عن: غُندر، وابن عيينة، وابن نُمير، ووكيع، ويحيى القطّان، وخلق كثير.
وعنه: الأئمّة الستّة، وأبوحاتم، وأبوزرعة، وخلق.
قال الخطيب: كان صدوقاً ورعاً فاضلاً عاقلاً ثقة ثبتاً احتجّ سائر الأئمة بحديثه. مات سنة اثنتين وخمسين ومائتين.»(1)انتهى.
فهذا محمّد بن المثنّى حافظهم الحجّة البارع، قد روى هذا الحديث الناضر كالروض المارع، بسنده المتصل عن السيّد الشافع، عليه وآله آلاف السّلام من الملك المنعم النافع، فيا لله وللجاحد المنازع، كيف لا يقدعه قادع، ولا يزعه وازع، عن مباراة الأعلام بمحض القعاقع(2)، والتخرّص والافتعال لما هو غير واقع.
إتحاف الخيرة المهرة بزوائد المسانيد العشرة: أبوالعباس أحمد بن أبي بكر بن إسماعيل البوصيري (840)، تحقيق: دار المشكاة للبحث العلمي، دار الوطن للنشر، رياض، چاپ اول، 1420 ق - 1999 م.
إتحاف المهرة بالفوائد المبتكرة من أطراف العشرة: أبوالفضل أحمد بن علي بن حجر العسقلاني (852)، تحقيق: زهير بن ناصرالناصر، مجمع الملك فهد لطباعة المصحف الشريف - مركز خدمة السنّة والسيرة النبوية، مدینه منوره، چاپ اول، 1415 ه- - 1994 م.
إتحاف النبلاء المتّقين بمآثر الفقهاء المحدّثين: أبوالطيّب محمّد صدّيقخان بن حسن البخاري القنّوجي (1307)، مطبع نظامی، کانپور، 1288 ق.
إحياء الميت بفضائل أهل البيت: جلالالدين عبدالرحمن بن أبيبكر السيوطي (911)، کوشش: السيد عباس أحمد صقر الحسيني، دار المدينة المنورة، مدینۀ منوره، چاپ اول، 1420 ق.
استجلاب ارتقاء الغرف بحبّ أقرباء الرسول وذوي الشرف: محمّد بن عبدالرحمن السخاوي (902)، تحقيق: خالد بن أحمد الصمّي بابطين، دار البشائر الإسلامية.
أسماء رجال الصحيحين (الجمع بين رجال الصحيحين): أبوالفضل محمّد بن طاهر بن علي المقدسي معروف به ابن القيسراني (507)، دار الكتب العلمية، چاپ دوم، 1405 ق.
أسماء رجال المشكاة: عبدالحقّ بن سيفالدين المحدّث الدهلوي (1055)، مخطوط.
الإصابة في تمييز الصحابة: أبوالفضل أحمد بن علي بن حجر العسقلاني (852)، تحقيق: عادل أحمد عبدالموجود وعلي محمّد معوّض، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ اول، 1415 ه- - 1995 م.
إطراف المسند المعتلي بأطراف المسند الحنبلي (أطراف مسند أحمد): أبوالفضل أحمد بن علي بن حجر العسقلاني (852)، تحقيق: د. زهير بن ناصر الناصر، دار ابن كثير - دار الكلم الطيب، دمشق- بيروت، چاپ اول، 1414 ق - 1993 م.
الأعلام (قاموس تراجم لأشهر الرجال والنساء من العرب والمستعربين والمستشرقين): خيرالدين بن محمود بن محمّد الزركلي الدمشقي (1396)، دار العلم للملايين، بيروت، چاپ اول، 2002 م.
إكمال تهذيب الكمال: أبوعبدالله مغلطاي بن قليج بن عبدالله البكچري المصري (762)، تحقيق: أبيعبدالرحمن عادل بن محمّد وأبيمحمّد أسامة بن إبراهيم، الفاروق الحديثة، قاهره، 1422 ه- - 2001 م.
الإكمال في أسماء الرجال: محمّد بن عبدالله الخطيب التبريزي (741)، تحقيق: صدقي محمّد جميل العطّار، دار الفکر، بیروت، 1414 ق - 1994 م.
الإكمال في رفع الارتياب عن المؤتلف والمختلف في الأسماء والكنى والأنساب: سعدالملك أبونصر علي بن هبة الله بن جعفر بن ماكولا (475)، تصحيح: عبدالرحمن بن يحيى المعلمي، دار الكتاب الإسلامي، الفاروق الحديثة للطباعة والنشر، قاهره.
ألقاب الصحابة والتابعين في المسندين الصحيحين: أبوعلي الحسين بن محمّد الجيّاني (498)، تحقيق: د محمّد زينهم محمّد عزب ومحمود نصار، دار الفضيلة، قاهره.
إنباه الرواة على أنباه النحاة: جمالالدين أبوالحسن علي بن يوسف القِفْطي (646)، تحقيق: محمّد أبوالفضل إبراهيم، دار الفكر العربي، قاهره - مؤسسة الكتب الثقافية، بيروت، چاپ اول، 1406 ه- - 1986 م.
الأنساب: ، أبوسعد عبدالكريم بن محمّد بن منصور السمعاني (562)، تحقيق ج 1 - 6: عبدالرحمن بن يحيى المعلّمي، ج 7 - 8: محمّد الهاشمي ومحمّد غوث الصديقي، ج 9: محمّد الهاشمي ومحمّد عبدالرشيد، ج 10: محمّد الهاشمي ومحمّد عبدالرشيد والسيّد محمّد صديق الحسيني والسيد عبدالقادر الصوفي، ج 11 - 12: محمّد الهاشمي والسيّد عبدالقادر الصوفي، ج 13: محمّد الطاف حسين والسيّد عبدالقادر الصوفي ومحمّد غوث الصديقي،
دائرة المعارف العثمانية، حيدر آباد، چاپ اول، 1382 ه- - 1962 م / 1402 ه- - 1982 م.
بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار: علّامه شیخ محمّدباقر مجلسی (1110)، تحقیق: جمعی از محقّقین، دار إحیاء التراث العربی، بیروت، چاپ دوم، 1403 ق.
البدر المنير في تخريج الأحاديث والآثار الواقعة في الشرح الكبير: عمر بن علي ابن الملقّن الشافعي (804)، تحقيق: مصطفى أبوالغيط وعبدالله بن سليمان وياسر بن كمال، دار الهجرة للنشر والتوزيع، رياض، چاپ اول، 1425 ق -2004 م.
بستان المحدّثين: عبدالعزيز بن احمد دهلوى (1239)، مطبع محمّدی، لاهور.
بغية الوعاة في طبقات اللغويين والنحاة: جلالالدين عبدالرحمن بن أبيبكر السيوطي (911)، تحقيق: تحقيق: محمّد أبوالفضل إبراهيم، مكتبة عيسى البابي الحلبي وشركاه، مصر، چاپ اول، 1384 ه- - 1965 م.
التاج المكلّل من جواهر مآثر الطراز الآخر والأوّل: أبوالطيّب محمّد صدّيق خان بن حسن البخاري القنّوجي (1307)، وزارة الأوقاف والشؤون الإسلامية، قطر، چاپ اول، 1428 ه- - 2007 م.
تاريخ ابن معين (رواية الدوري): يحيى بن معين بن عون (233)، تحقيق: د. أحمد محمّد نور سيف، مركز البحث العلمي وإحياء التراث الإسلامي، مكه مكرمه، چاپ اول، 1399 ق - 1979 م.
تاريخ أسماء الثقات: أبوحفص عمر بن أحمد بن عثمان البغدادي المعروف بابن شاهين (385)، تحقيق: صبحي السامرائي، الدار السلفية، الكويت،
چاپ اول، 1404 ه- - 1984 م.
تاريخ أصبهان (ذكر أخبار أصبهان): أبونعيم أحمد بن عبدالله بن أحمد الأصبهاني (430)، تحقيق: سيّد كسروي حسن، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ اول، 1410 ه- - 1990 م.
تاريخ الإسلام (ووفيات المشاهير والأعلام): شمسالدين أبوعبدالله محمّد بن أحمد بن عثمان الذهبي (748)، تحقيق: بشّار عوّاد معروف، دار الغرب الإسلامي، چاپ اول، 1424 ه- - 2003 م.
التاريخ الأوسط (المختصر من تاريخ هجرة رسول الله صلّى الله عليه وسلّم): محمّد بن إسماعيل البخاري (256)، تحقيق: د. تيسير بن سعد أبوحيمد، مكتبة الرشد ناشرون، ریاض، چاپ اول، 1426 ق - 2005 م.
تاريخ الثقات: أبوالحسن أحمد بن عبدالله بن صالح العجلي الكوفي (261)، ترتيب: نورالدين علي بن أبيبكر الهيثمي، تضمينات: ابن حجر العسقلاني، تحقيق: عبدالمعطي القلعجي، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ اول، 1405 ه- - 1984 م.
التاريخ الكبير: أبوعبدالله محمّد بن إسماعيل بن إبراهيم بن المغيرة البخاري (256)، تحقيق: هاشم الندوي وعبدالرحمن اليماني وأحمدالله الندوي والحمد بن محمّد اليماني، دائرة المعارف العثمانية، حيدر آباد، 1360 ه-.
تاريخ بغداد (وذيوله) أو مدينة السلام: أبوبكر أحمد بن علي بن ثابت الخطيب البغدادي (463)، تحقيق: مصطفى عبدالقادر عطا، دار الكتب العلمية،
بيروت، چاپ دوم، 1425 ه- - 2004 م.
تاريخ دمشق (تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلّها من الأماثل أو اجتاز بنواحيها من وارديها وأهلها): أبوالقاسم علي بن الحسن بن هبةالله المعروف بابن عساكر (571)، تحقيق: عمرو بن غرامة العمروي، دار الفكر، بيروت، چاپ اول، 1415 ه- - 1995 م / 1421 ه- - 2000 م.
تحفة الأشراف بمعرفة الأطراف: جمالالدين أبوالحجّاج يوسف بن عبدالرحمن المزّي (742)، مع: النكت الظراف على الأطراف للحافظ ابن حجر العسقلاني (852)، تحقيق: عبدالصمد شرفالدين، إشراف: زهير الشاويش، المكتب الإسلامي - بيروت، والدار القيّمة - الهند، چاپ دوم، 1403ه- - 1983م.
تحفه اثنا عشريه: عبدالعزيز بن احمد دهلوى (1239)، كلكته - هند، 1215 ق.
تذكرة الحفّاظ: شمسالدين أبوعبدالله محمّد بن أحمد بن عثمان الذهبي (748)، تحقيق: عبدالرحمن بن يحيى المعلّمي، دائرة المعارف العثمانية، حيدر آباد، چاپ سوم، 1377 ه-.
تذكرة الخواص: شمسالدين أبوالمظفّر يوسف بن قِزْاُوغلي الشهير ب- :سبط ابن الجوزي (654)، مكتبة نينوى الحديثية، طهران.
تذكرة المحتاج إلى أحاديث المنهاج: عمر بن علي ابن الملقّن الشافعي (804)، تحقيق: حمدي عبدالمجيد السلفي، المكتب الإسلامي، بيروت، چاپ اول، 1415 ق - 1994 م.
تذهيب تهذيب الكمال في أسماء الرجال: شمسالدين محمّد بن أحمد بن عثمان الذهبي (748)، تحقيق: غنيم عبّاس غنيم ومجدي السيّد أمين، الفاروق الحديثة للطباعة والنشر، قاهره، چاپ اول، 1425 ه- - 2004 م.
تراجم الحفّاظ: الميرزا محمّد بن رستم معتمدخان بن قباد البدخشي (بعد 1126)، مخطوط در الجامعة الإسلامية، مدينه منوّره، در دو جلد: 4365.1 و 4365.2.
ترتيب الأمالي الخميسية (کتاب الأمالي وهی المعروف بالأمالي الخميسية): يحيى بن الحسين بن إسماعيل الجرجاني (499)، ترتیب: محيي الدين محمّد بن أحمد القرشي العبشمي (623)، تحقيق: محمّد حسن محمّد حسن إسماعيل، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ اول، 1422 ق - 2001 م.
التعديل والتجريح لمن خرّج له البخاري في الجامع الصحيح: أبوالوليد سليمان بن خلف الباجي (474)، تحقيق: د. أبو لبابة حسين، دار اللواء للنشر والتوزيع، رياض، چاپ اول، 1406 ق - 1986 م.
تفسير ابن كثير (تفسير القرآن العظيم): أبوالفداء إسماعيل بن عمر بن كثير الدمشقي (774)، تحقيق: سامي بن محمّد سلامة، دار طيبة للنشر والتوزيع، چاپ دوم، 1420 ق - 1999 م.
تفسير الطبري (جامع البيان عن تأويل آي القرآن): أبوجعفر محمّد بن جرير بن يزيد الطبري (310)، تحقيق: عبدالله بن عبدالمحسن التركي، دار هجر، قاهره، چاپ اول، 1422 ه- - 2001 م.
تقريب التهذيب: أبوالفضل أحمد بن علي بن حجر العسقلاني (852)، تحقيق: محمّد عوّامة، دار الرشيد، حلب، چاپ سوم، 1411 ه- - 1991 م.
تهذيب التهذيب: أبوالفضل أحمد بن علي بن حجر العسقلاني (852)، تحقيق: لجنة مصحّحي مجلس دائرة المعارف النظامية، مجلس دائرة المعارف النظامية، حيدر آباد، چاپ اول، 1325 ه- / 1327 ه-.
تهذيب الكمال في أسماء الرجال: أبوالحجّاج جمالالدين يوسف بن عبدالرحمن بن يوسف المزّي (742)، تحقيق: بشّار عوّاد معروف، مؤسسة الرسالة، بيروت، چاپ اول، 1400 ه- - 1980 م / 1413 ه- - 1992 م.
تهذيب اللغة: أبومنصور محمّد بن أحمد بن الأزهري الهروي (370)، دار إحياء التراث العربي، بيروت، چاپ اول، 1421 ه- - 2001 م.
توضيح المشتبه (في ضبط أسماء الرواة وأنسابهم وألقابهم وكناهم): محمّد بن عبدالله القيسي الدمشقي الشهير بابن ناصرالدين (842)، تحقيق: محمّد نعيم العرقسوسي، مؤسسة الرسالة، بيروت.
التوضيح لشرح الجامع الصحيح: أبوحفص سراجالدين عمر بن علي بن أحمد الشافعي المعروف بابن الملقّن (804)، تحقيق: دار الفلاح للبحث العلمي وتحقيق التراث بإشراف: خالد الرباط وجمعة فتحي، وزارة الأوقاف والشؤون الإسلامية، قطر - دار النوادر - بيروت، چاپ اول، 1429 ه- - 2008 م.
الثقات: أبوحاتم محمّد بن حبّان بن أحمد التميمي البستي (354)، تحقيق: محمّد عبدالرشيد والسيّد محمّد حميدالله خان، دائرة المعارف العثمانيّة، حيدر آباد، چاپ اول، 1393 ه- - 1973 م.
جامع الأُصول في أحاديث الرسول: أبوالسعادات مجدالدين المبارك بن محمّد ابن الأثير الجزري (606)، عبدالقادر الأرناؤوط، مكتبة الحلواني - مطبعة الملاح - مكتبة دار البيان، چاپ اول، 1389 ه- - 1969 م / 1392 ه- - 1972 م.
جامع المسانيد والسنن الهادي إلى أقوم سنن: أبوالفداء إسماعيل بن عمر بن كثير
الدمشقي (774)، تحقيق:عبدالملك بن عبدالله بن دهيش، دار خضر، بيروت، چاپ دوم، 1419 ه- - 1998 م.
الجامع لعلوم الإمام أحمد: خالد الرباط وسيد عزت عيد، دار الفلاح للبحث العلمي وتحقيق التراث، مصر، چاپ اول، 1430 ق - 2009 م.
الجرح والتعديل: أبومحمّد عبدالرحمن بن أبيحاتم محمّد بن إدريس التميمي الرازي (327)، تحقيق: عبدالرحمن بن يحيى المعلّمي اليماني، دار الكتب العلمية، بيروت، (اُفست: دائرة المعارف العثمانية، حيدر آباد، چاپ اول، 1372 ه- - 1952 م).
الجمع بين الصحيحين (البخاري ومسلم): أبوعبدالله محمّد بن فتّوح بن عبدالله الأزدي الحميدي (488)، تحقيق: علي حسين البوّاب، دار ابن حزم، بيروت.
جمهرة اللغة: أبوبكر محمّد بن الحسن بن دريد (321)، تحقيق: رمزي منير بعلبكي، دار العلم للملايين، بيروت، چاپ اول، 1987م.
جواهر العقدين في فضل الشرفين: علي بن عبدالله الحسني السمهودي (911)، تحقيق: د. موسى بناي العليلي، مطبعة العاني، بغداد، 1405 ق - 1984 م.
الحاوي للفتاوي: جلال الدين عبدالرحمن بن أبي بكر بن محمّد السيوطي (911)، دار الکتب المصریة، مصر، 1402 ق - 1982 م.
الدرّ الثمين في أسماء المصنّفين: أبوطالب تاجالدين علي بن أنجب المعروف بابن الساعي (674)، تحقيق: أحمد شوقي بنبين ومحمّد سعيد حنشي، تونس، چاپ اول، 1430 ه- - 2009م.
الدرّ المنثور في التفسير بالمأثور: جلالالدين عبدالرحمن بن أبيبكر السيوطي (911)، تحقيق: عبدالله بن عبدالمحسن التركي، دار هجر، قاهره، چاپ اول، 1424 ه- - 2003 م.
الذريّة الطاهرة النبويّة: أبوبِشْر محمّد بن أحمد الدولابي الرازي (310)، تحقيق: سعد المبارك الحسن، الدار السلفيّة، كويت، چاپ اول، 1407 ه- - 1986 م.
رسالة طرق حديث من كنت مولاه فعليّ مولاه: شمسالدين محمّد بن أحمد بن عثمان الذهبي (748)، تحقيق: محقّق علّامه سيّد عبدالعزيز طباطبائى، مكتبة المحقّق الطباطبائي، قم، چاپ اول، 1421 ه- - 1379 ش.
زهر الفردوس (الغرائب الملتقطة من مسند الفردوس): أحمد بن علي بن حجر العسقلاني (852)، تحقيق: جمعی از محققین، جمعية دار البر، الإمارات العربية المتحدة، چاپ اول، 1439 ه- - 2018 م.
السابق واللاحق في تباعد ما بين وفاة راويين عن شيخ واحد: أبوبكر أحمد بن علي بن ثابت الخطيب البغدادي (463)، تحقيق: محمّد بن مطر الزهراني، دار الصميعي، الرياض، چاپ دوم، 1421ه- - 2000 م.
سبل الهدى والرشاد في سيرة خير العباد: محمّد بن يوسف الصالحي الشامي (942)، تحقيق وتعليق: عادل أحمد عبدالموجود و علي محمّد معوض، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ اول، 1414 ه- - 1993 م.
سلسلة الأحاديث الصحيحة وشيء من فقهها وفوائدها: محمّد ناصرالدين الألباني (1420)، مكتبة المعارف للنشر والتوزيع، رياض، چاپ اول.
سنن الترمذي (الجامع الصحيح): محمّد بن عيسى بن سورة الترمذي (279)، تحقيق: احمد محمّد شاكر ودیگران، شركة مكتبة ومطبعة مصطفى البابي الحلبي، مصر، چاپ دوم، 1398 ق - 1978 م.
سنن الدارمي (مسند الدارمي): أبومحمّد عبدالله بن عبدالرحمن بن الفضل الدارمي (255)، تحقيق: حسين سليم أسد الداراني، دار المغني للنشر والتوزيع، رياض، چاپ اول، 1412 ق - 2000 م.
السنن الكبرى: أبوعبدالرحمن أحمد بن شعيب النسائي (303)، تحقيق: حسن عبدالمنعم شلبي، اشراف: شعيب الأرنؤوط، مؤسسة الرسالة، بيروت، چاپ اول، 1421 ه- - 2001 م.
سير أعلام النبلاء: شمسالدين أبوعبدالله محمّد بن أحمد بن عثمان الذهبي (748)، تحقيق: عدّة من المحقّقين بإشرف: شعيب الأرنؤط، مؤسسة الرسالة، بيروت، چاپ اول، 1401 ه- - 1981 م / 1405 ه- - 1985 م.
السيرة النبوية: أبوالفداء إسماعيل بن عمر بن كثير الدمشقي (774)، تحقيق: مصطفى عبدالواحد، دار المعرفة، بيروت، 1395 ه- - 1976 م.
شرح النووي على صحيح مسلم: أبوزكريا يحيى بن شرف النووي (676)، المطبعة المصرية بالأزهر، چاپ اول، 1347 ق - 1929 م.
شرح مشكل الآثار: أبوجعفر أحمد بن محمّد الطحاوي (321)، تحقيق: شعيب الأرنؤوط، مؤسسة الرسالة، بيروت، چاپ اول، 1415 ه- - 1494 م.
الشريعة: أبوبكر محمّد بن الحسين الآجرّيّ البغدادي (360)، تحقيق: عبدالله بن عمر الدميجي، دار الوطن، رياض، چاپ اول، 1418 ه- - 1997 م.
شمس العلوم ودواء كلام العرب من الكلوم: نشوان بن سعيد الحميري (1178)، تحقيق: د. حسين بن عبدالله العمري ومطهر بن علي الإرياني و د. يوسف محمّد عبدالله، دار الفكر، دمشق - بیروت، چاپ اول، 1420 ق.
صحيح ابن حبّان (الإحسان في تقريب صحيح ابن حبّان): أبوحاتم محمّد بن
حبّان بن أحمد التميمي البستي (354)، ترتيب: الأمير علاءالدين علي بن بلبان الفارسي (739)، تحقيق: شعيب الأرنؤوط، مؤسسة الرسالة، بيروت، چاپ اول، 1408 ه- - 1988 م.
صحيح ابن خزيمة: أبوبكر محمّد بن إسحاق بن خزيمة السلمي النيسابوري (311)، تحقيق: د. محمّد مصطفى الأعظمي، المكتب الإسلامي، چاپ سوم، 1424 ق - 2003 م.
صحيح البخاري (الجامع المسند الصحيح المختصر من أمور رسول الله صلّى الله عليه وسلّم وسننه وأيامه): أبوعبدالله محمّد بن إسماعيل بن إبراهيم بن المغيرة البخاري (256)، إشراف: محمّد زهير بن ناصر الناصر، ترقيم: محمّد فؤاد عبدالباقي، دار طوق النجاة - مصوّرة عن طبع المطبعة الكبرى الأميرية، بولاق، چاپ اول، 1422 ه- - 1311 ه-.
صحيح مسلم: أبوالحسن مسلم بن الحجّاج القشيري النيسابوري (261)، تحقيق: محمّد فؤاد عبدالباقي، دار إحياء الكتب العربيّة - عيسى البابي الحلبي وشركاه - دار الحديث، قاهره، چاپ اول، 1412 ه- - 1991 م.
الصراط السوي في مناقب آل النبي: محمود بن محمّد الشيخاني القادري.
صفة النفاق وذمّ المنافقين: أبوبكر جعفر بن محمّد بن الحسن الفريابي (301)، تحقيق: أبوعبدالرحمن المصري الأثري، دار الصحابة للتراث، مصر، چاپ اول، 1408 ق - 1988 م.
الضعفاء الكبير: أبوجعفر محمّد بن عمرو بن موسى بن حمّاد العقيلي (322)، تحقيق: عبدالمعطي أمين قلعجي، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ اول، 1404ه- - 1984م.
طبقات الحفّاظ: جلالالدين عبدالرحمن بن أبيبكر السيوطي (911)، تحقيق: لجنة من العلماء بإشراف الناشر، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ دوم، 1414 ه- - 1994 م.
طبقات الشافعية الكبرى: تاجالدين عبدالوهّاب بن تقيالدين السبكي (771)، تحقيق: محمود محمّد الطناحي وعبدالفتاح محمّد الحلو، هجر للطباعة والنشر، مصر، چاپ دوم، 1413 ه- - 1992 م. (چاپ اول: دار إحياء الكتب العربيّة، 1383 ه- - 1964 م / 1396 ه- - 1967 م).
الطبقات الكبرى: أبوعبدالله محمّد بن سعد بن منيع (230)، تحقيق: محمّد عبدالقادر عطا، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ دوم، 1418 ق - 1997 م.
طبقات النحويين واللغويين: محمّد بن الحسن الزبيدي الأندلسي (379)، تحقيق: محمّد أبوالفضل إبراهيم، دار المعارف، قاهره، چاپ دوم.
الطراز الأول والكناز لما عليه من لغة العرب المعوّل: السيّد علي بن أحمد بن محمّدمعصوم الحسيني (1120)، تحقيق: مؤسسة آل البيت عليهم السّلام لإحياء التراث، قم مقدّسه، چاپ اول، 1426 ق.
العبر في خبر من غبر: شمسالدين أبوعبدالله محمّد بن أحمد بن عثمان الذهبي (748)، تحقيق: محمّد السعيد بن بسيوني زغلول، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ اول، 1405 ه- - 1985 م.
العلل ومعرفة الرجال: أبوعبدالله أحمد بن محمّد بن حنبل الشيباني (241)، تحقيق: وصيالله بن محمّد عبّاس، دار الخاني، الرياض، چاپ دوم، 1422 ه- - 2001 م.
غاية المقصد فى زوائد المسند: أبوالحسن علي بن أبي بكر بن سليمان الهيتمي (807)، تحقيق: خلاف محمود عبدالسميع، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ اول، 1421 ق - 2001 م.
الغدير في الكتاب والسنة والأدب: العلامة الشیخ عبدالحسین الأمیني (1390)، مرکز الغدیر للدراسات الإسلامیة، قم، چاپ اول، 1416 ق.
فتح الباري شرح صحيح البخاري (هدي الساري): أحمد بن علي بن حجر الفضل العسقلاني (852)، تحقيق: محب الدين الخطيب، المكتبة السلفية.
فضائل الصحابة: أبوعبدالرحمن أحمد بن شعيب النسائي (303)، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ اول، 1405 ق - 1984 م.
فضائل الصحابة: أبوعبدالله أحمد بن محمّد بن حنبل الشيباني (241)، تحقيق: وصي الله بن محمّد عبّاس، مركز البحث العلمي وإحياء التراث الإسلامي - جامعة اُمّ القرى - دار العلم، مكّة المكرّمة، چاپ اول، 1403 ه- - 1983 م.
القاموس المحيط: أبوطاهر مجدالدين محمّد بن يعقوب الفيروزآبادي (817)، تحقيق: مكتب تحقيق التراث في مؤسسة الرسالة، إشراف: محمّد نعيم العرقسوسي، مؤسسة الرسالة، بيروت، چاپ هشتم، 1426 ه- - 2005 م.
الكاشف في معرفة من له رواية في الكتب الستّة: شمسالدين أبوعبدالله محمّد بن أحمد بن عثمان الذهبي (748)، تحقيق: محمّد عوّامة وأحمد محمّد نمر الخطيب، دار القبلة للثقافة الإسلامية - مؤسسة علوم القرآن، جدّة، چاپ اول، 1413 ه- - 1992 م.
الكامل في ضعفاء الرجال: أبو أحمد عبدالله بن عدي الجرجاني (365)،
تحقيق: عادل أحمد عبدالموجود وعلي محمّد معوّض، شارك في تحقيقه: عبدالفتّاح أبوسنّة، دار الكتب العلمية، بيروت.
كتاب الأربعين عن المشايخ الأربعين والأربعين صحابياً وصحابية: المؤيّد بن محمّد الطوسي (617)، تحقيق: د. عامر حسن صبري، دار البشائر الإسلامية، چاپ اول، 1418 ق - 1998 م.
كتاب السنة: أبوبكر ابن أبي عاصم الشيباني (287)، المكتب الإسلامي، چاپ اول، 1400ه- - 1980م.
الكشف والبيان عن تفسير القرآن (تفسير الثعلبي): أبوإسحاق أحمد بن محمّد بن إبراهيم الثعلبي (427)، تحقيق: گروهی از محقّقین، دار التفسير، جده، چاپ اول، 1436 ه- - 2015 م.
الكمال في أسماء الرجال: أبومحمّد عبدالغني بن عبدالواحد المقدسي (600)، تحقيق: شادي بن محمّد آل نعمان، الهيئة العامّة للعناية بطباعة ونشر القرآن الكريم والسنّة النبوية وعلومهما، الكويت، چاپ اول، 1437 ه- - 2016 م.
الكنى والأسماء: مسلم بن الحجّاج النيسابوري (261)، تحقيق: عبدالرحيم محمّد أحمد القشقري، عمادة البحث العلمي بالجامعة الإسلامية، مدينۀ منوره، چاپ اول، 1404ق - 1984 م.
اللباب في تهذيب الأنساب: عزّالدين أبوالحسن علي بن أبيالكرم محمّد المعروف بابن الأثير (630)، دار صادر، بيروت، 1400 ه- - 1980 م.
لسان العرب: محمّد بن مكرّم ابن منظور الأنصاري (711)، دار صادر، بيروت، چاپ سوم، 1414 ق.
لغتنامه: علی اکبر دهخدا (1334 ش) و جمعی از نویسندگان، روزنه، تهران، 1372 / 1373 ش.
لواقح الأنوار (الطبقات الكبرى): عبدالوهاب بن احمد الشعراني (973)، تحقيق: د. أحمد عبدالرحيم السايح، مكتبة الثقافة الدينية، چاپ اول، 1426 ق - 2005 م.
مجمع الأمثال: أبوالفضل أحمد بن محمّد بن إبراهيم النيسابوري (518)، تحقيق: محمّد محيى الدين عبدالحميد، مطبعة السنّة المحمدية.
المحيط في اللغة: إسماعيل بن عبّاد (385)، تحقيق: محمّد حسن آل ياسين، عالم الكتب، بيروت، چاپ اول، 1414 ق.
المخلصيّات (وأجزاء أخرى لأبي طاهر المخلّص): محمّد بن عبدالرحمن بن العبّاس المخَلِّص (393)، تحقيق: نبيل سعد الدين جرّار، دار النوادر، چاپ دوم، 1432 ق - 2011 م.
مرآة الجنان وعبرة اليقظان في معرفة ما يعتبر من حوادث الزمان: أبومحمّد عبدالله بن أسعد بن علي اليافعي (768)، تحقيق: خليل المنصور، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ اول، 1417 ه- - 1997 م.
مستخرج أبيعوانة (المسند الصحيح المخرّج على صحيح مسلم): أبوعوانة يعقوب بن إسحاق الإسفراييني (316)، تحقيق: فريق من الباحثين بكليّة الحديث الشريف والدراسات الإسلامية بالجامعة الإسلامية، مدینه منوره، چاپ اول، 1435 ه- - 2014 م.
المستدرك على الصحيحين: محمّد بن عبدالله الحاكم النيسابوري (405)، تحقيق: مصطفى عبدالقادر عطا، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ اول، 1411 ق - 1990 م.
مسند ابن أبيشيبة: أبوبكر عبدالله بن محمّد بن أبيشيبة (235)، تحقيق: عادل بن يوسف العزازي وأحمد بن فريد المزيدي، دار الوطن، رياض، چاپ اول، 1418 ق - 1997 م.
مسند ابن الجعد: علي بن الجعد الجوهري (230)، رواية: عبدالله بن محمّد البغوي، تحقيق: عامر أحمد حيدر، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ اول، 1410 ق - 1990 م.
مسند أبييعلى الموصلي: أبويعلى أحمد بن علي بن المثنى الموصلي (307)، تحقيق: حسين سليم أسد، دار المأمون للتراث، دمشق، چاپ اول، 1404 ه- -1984 م.
مسند أحمد بن حنبل: أبوعبدالله أحمد بن محمّد بن حنبل الشيباني (241)، تحقيق: جمعى از محققين، مؤسسة الرسالة، بيروت، چاپ اول، 1416 ه- - 1996 م.
مسند البزّار (البحر الزخّار): أبوبكر أحمد بن عمرو العتكي المعروف بالبزّار (292)، تحقيق: جمعى از محققين ، مؤسسة علوم القرآن، بيروت - مكتبة العلوم والحكم، مدينه منوّره، چاپ اول، 1409 ه- - 1988 م / 1430 ه- - 2009 م.
المصباح المنير في غريب الشرح الكبير للرافعي: أحمد بن محمّد الفيّومي (770)، تحقيق: عبدالعظيم الشناوي، دار المعارف، مصر، چاپ دوم.
مصنّف ابن أبيشيبة (الكتاب المصنّف في الأحاديث والآثار): أبوبكر عبدالله بن
محمّد بن أبي شيبة العبسي (235)، تحقيق: كمال يوسف الحوت، دار التاج، بيروت، چاپ اول، 1409 ق - 1989 م.
المطالب العالية بزوائد المسانيد الثمانية: أبوالفضل أحمد بن علي بن حجر العسقلاني (852)، تنسيق: سعد بن ناصر بن عبدالعزيز الشثري، دار العاصمة - دار الغيث، الرياض، چاپ اول، 1419 ه- - 1998 م.
المعارف: أبومحمّد عبدالله بن مسلم بن قتيبة الدينوري (276)، تحقيق: ثروت عكاشة، دار المعارف، قاهره، چاپ چهارم.
معجم ابن الأعرابي (كتاب المعجم): أبوسعيد أحمد بن محمد بن زياد ابن الأعرابي البصري (340)، تحقيق وتخريج: عبدالمحسن بن إبراهيم بن أحمد الحسيني، دار ابن الجوزي، عربستان سعودى، چاپ اول، 1418 ه- - 1997 م.
معجم الاُدباء (إرشاد الأريب إلى معرفة الأديب): شهابالدين أبوعبدالله ياقوت بن عبدالله الرومي الحموي (626)، تحقيق: إحسان عبّاس، دار الغرب الإسلامي، بيروت، چاپ اول، 1414 ه- - 1993 م.
المعجم الأوسط: أبوالقاسم سليمان بن أحمد بن أيّوب الطبراني (360)، تحقيق: قسم التحقيق بدار الحرمين: طارق بن عوض الله بن محمّد وعبدالمحسن بن إبراهيم الحسيني، دار الحرمين، قاهره، 1415 ه- - 1995 م.
المعجم الصغير (الروض الداني إلى المعجم الصغير للطبراني): أبوالقاسم سليمان بن أحمد بن أيّوب الطبراني (360)، تحقيق: محمّد شكور محمود الحاج أمرير، المكتب الإسلامي، بيروت - دار عمّار، الاُردن، چاپ اول، 1405 ه- - 1985 م.
المعجم الكبير: أبوالقاسم سليمان بن أحمد بن أيّوب الطبراني (360)، تحقيق: حمدي بن عبدالمجيد السلفي، مكتبة ابن تيمية، قاهره، چاپ دوم.
معجم مقائيس اللغة: أبوالحسين أحمد بن فارس بن زكرياء القزويني (395)، تحقيق: عبدالسلام محمّد هارون، دار الفكر، 1399ه- - 1979م.
المعرفة والتاريخ: أبو يوسف يعقوب بن سفيان بن جوان الفارسي الفسوي (277)، رواية: عبدالله بن جعفر بن درستويه، تحقيق: أكرم ضياء العمري، مكتبة الدار، مدینه منوره، چاپ اول، 1410 ه-.
المعلم بشيوخ البخاري ومسلم: أبوبكر محمّد بن إسماعيل بن خلفون (636)، تحقيق: أبوعبدالرحمن عادل بن سعد، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ اول.
مفتاح النجاء في مناقب آل العباء: محمّد بن رستم معتمدخان بن قباد البدخشاني أو البدخشي (بعد 1126)، مخطوط بمكتبة آية الله المرعشي النجفي رحمه الله تعالى، الرقم 5004.
المفهم لما أشكل من تلخيص كتاب مسلم: أحمد بن عمر بن إبراهيم القرطبي (656)، تحقيق: محيي الدين ديب مستو و دیگران، دار ابن کثیر - دار الکلم الطیّب، دمشق - بیروت، چاپ اول، 1417 ق - 1996 م.
مقاليد الأسانيد: عيسى بن محمّد الثعالبي المغربي (1080)، مخطوط.
المناقب (مناقب أمير المؤمنين علي بن أبي طالب رضي الله عنه): علي بن محمّد بن محمّد الجلّابي، معروف به ابن المغازلي (483)، تحقيق: أبوعبدالرحمن تركي بن عبدالله الوادعي، دار الآثار، صنعاء، چاپ اول، 1424 ق - 2003 م.
المنتخب من مسند عبد بن حميد: أبومحمد عبدالحميد بن حميد بن نصر (249)، تحقيق: مصطفى العدوي، دار بلنسية، چاپ دوم، 1423 ق - 2002 م.
المنتظم في تاريخ الملوك والاُمم: جمالالدين أبوالفرج عبدالرحمن بن علي بن محمّد الجوزي (597)، تحقيق: محمّد عبدالقادر عطا ومصطفى عبدالقادر عطا، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ دوم، 1415 ه- - 1955 م.
المنمّق في أخبار قريش: محمّد بن حبيب البغدادي (245)، تحقيق: خورشيد أحمد فارق، عالم الكتب، بيروت، چاپ اول، 1405 ق - 1985 م.
المؤتلف والمختلف: أبوالحسن علي بن عمر بن أحمد الدارقطني (385)، تحقيق: موفق بن عبدالله بن عبدالقادر، دار الغرب الإسلامي، بيروت، چاپ اول، 1406 ه- - 1986 م.
نزهة الخواطر وبهجة المسامع والنواظر (الإعلام بمن في تاريخ الهند من الأعلام): عبدالحي بن فخرالدين بن عبدالعلي الحسني (1341)، دار ابن حزم، بيروت، چاپ اول، 1420 ه- - 1999 م.
نفحات الأزهار في خلاصة عبقات الأنوار: السيد علي الحسيني الميلاني، مركز الحقايق الإسلامية، قم، چاپ دوم، 1426 ق - 1384 ش.
نوادر الأصول (النسخة المسندة من نوادر الأصول في معرفة أحاديث الرسول): أبوعبدالله محمّد بن علي المعروف بالحكيم الترمذي (حدود 320)، کوشش: إسماعیل إبراهیم متولی عوض، مكتبة الإمام البخاري، قاهره، چاپ اول، 1429 ق - 2008 م.
الوافي بالوفيات: صلاحالدين خليل بن أيبك الصفدي (764)، تحقيق: أحمد الأرناؤوط وتركي مصطفى، دار إحياء التراث العربي، بيروت، چاپ
اول، 1420 ه- - 2000 م.
وسيلة المآل في عدّ مناقب الآل: أحمد بن الفضل بن باكثير (1047)، مخطوط، مكتبة مجلس الشورى الإسلامي، الرقم 694.
وفيات الأعيان وأنباء أبناء الزمان: أبوالعبّاس شمسالدين أحمد بن محمّد ابن خلّكان (681)، إحسان عبّاس، دار صادر، بيروت.