ghaemiyeh.com
سرشناسه:بابایی، علی، ۱۳۴۲ -
عنوان و نام پديدآور:فطرت و نبوت، سالمترین پیام برای سعادت بشر/مولف و شاعر علی باباییخورزوقی، با همکاری مجتبی بابایی، پریناز سجادیان، اکرم ترک.
مشخصات نشر:اصفهان: نشر دارخوین، ۱۳۹۸.
مشخصات ظاهری:۴۲۵ص.
شابک:978-600-380-873-7
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
موضوع:شعر فارسی-- قرن ۱۴
Persian poetry -- 20th century
نبوت
Prophecy
فطرت
Constitution (Philosophy)
ولایت فقیه
Wilayat al-faqih
شناسه افزوده:سجادیان، پریناز، ۱۳۶۷ -
شناسه افزوده:بابایی، مجتبی، ۱۳۶۵ -، [ دکتر ]
شناسه افزوده:ترک، اکرم، ۱۳۶۷ -
رده بندی کنگره:PIR۷۹۶۳
رده بندی دیویی:۸فا۱/۶۲
شماره کتابشناسی ملی:۵۷۸۵۴۸۹
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فیپا
نام كتاب: سالمترین پیام برای سعادت بشر
شاعرو مولف:دکتر علي بابايي خورزوقی
با همکاری: دکتر مجتبی بابایی خورزوقی و ....
ناشر: انتشارات دارخوین
شمارگان: 3000
نوبت چاپ: چاپ چهارم 1402
طرّاحي جلد: مرکز حال خوب، گروه مینیاتور
فهرست نويسي: بر اساس اطلاعات فيپا
شابك: 978-600-380-873-7
قیمت:74000 تومان
بسم الله الرحمن الرحیم
سالمترین پیام برای سعادت بشر
(فطرت و نبوت)
جلد سوم:
فریاد خاموش درون
مولف وشاعر:دکترعلی بابایی خورزوقی
با همکاری: دکتر مجتبی بابایی(عضو هیات علمی دانشگاه صنعتی اصفهان)
و
اکرم ترک (از طلاب حوزه علمیه قم)
فطرتهایی که طالب سالمترین و جامعترین پیام برای رسیدن به آرامش واقعی در زندگی و سعادت حقیقی در دنیا و آخرت می باشند حتما این کتاب را بخوانند
(کلیه اشعار موجود در کتاب توسط مولف سروده شده است)
«کلیه درآمد فروش کتب این شاعر و مولف صرف ترویج معارف اهل بیت(ع) می شود»
اشاره: 5
طلیعه. 8
بحران مکاتب و فلاسفه غرب در حوزه های انسان شناسی.. 10
قرآن و عترت.. 12
انسان شناختی و اصول تعلیم و تربیت.. 14
مقدمه. 17
بحران معرفتی ایسم های مادی نسبت به مسأله وحی و نبوت چگونه است؟. 19
دین چیست و از دیدگاه قرآن و غربیان چگونه قابل طرح است؟. 29
برخی از راههايی كه سبب ضلالت و گمراهي انسان مي شود كدام است؟. 35
الف) پیروی از هوي و هوس و دوری از فطرت الهی:.............................. 40
ب) فاصله گرفتن از قرآن و عترت:.................................................. 40
ج) تندروي و كندروي بي جا:...................................................... 42
د) وجود نظام و حاكم گمراه:....................................................... 42
ه) وجود دوستان گمراه و ناباب:.................................................... 42
ز) تهاجم فرهنگي و تبليغات دشمنان:............................................... 44
ر) بيتقوايي و دوری از خدا:....................................................... 47
ت) وسوسههاي شيطانی:............................................................. 48
چه ارتباطی بین نبوت و آزادی بشر وجود دارد؟. 54
فلسفه بعثت انبیا از نظر عقل چیست؟. 66
چرا آدم های عاقلی وجود دارند که متدین نیستند؟. 72
هدایت و ضلالت انسانها به دست کیست؟. 77
آیا قرآن مجید برای هدایت انسان كافی است؟. 81
آیا فطرت خداجو به وجود پیامبران نیاز دارد؟. 84
هدف از رسالت انبيا از نگاه نهج البلاغه چيست؟. 86
آسيب شناسي آموزش و تربیت الهی انسانها چگونه است؟. 91
آیا برنامه های تربیتی انبیاء با اهداف مستکبران جهاني اصطكاك دارد؟. 110
جایگاه تحقیق در اسلام چگونه است؟. 114
آیا در دوران نوین می توان عقل را جایگزین وحی کرد؟. 126
برخی ازكاركردهاي روانشناختی و آثار دین کدام است؟. 136
1- معنا بخشيدن به حيات:......................................................... 138
2- بهداشت، سلامت و آرامش روان:............................................. 141
3- ايجاد سازگارى بين جهان درون و برون:..................................... 156
4- آرمان خواهى و ايدهآلپرورى:.............................................. 158
5- تقويت قدرت كنترل غرايز:.................................................... 159
کدام دین را در شرایط فعلی باید انتخاب کرد؟. 160
چگونه می توان پيامبر خاتم را شناخت؟. 170
چرا دین اس---لام و کتاب قرآن سالمترین پیام برای سعادت بشر است؟. 199
آیا انديشه و جهان بینی مدرن با جهانبيني اسلامي سازگار است؟. 220
آیا اسلام عصاره آئین همه انبیاست؟. 239
دين و زندگي چه ارتباطی با هم دارند؟. 247
کم و کیف هدایت تشریعی و تکوینی در قران چگونه مطرح شده است؟. 262
دین وعقل در قرآن کریم چه ارتباطی با هم دارند؟. 286
آیا خداوند هر کس را بخواهد هدایت میکند؟. 293
چرا تشیّع کامل ترین پاسخ به فریاد خاموش درون بشریت است؟. 302
بحران معرفتی نسبت به مسأله امامت و ولایت فقیه در عصر حاضر چگونه است؟. 319
منابع: 333
در آغاز جا دارد نظر جنابعالی به جمع بندی خبری در خصوص رونمایی ده اثر از آثارمولف که در برخی از رسانه ها منتشر شده؛ معطوف گردد:
حوزه: اخبار منتخب, فرهنگ و تاریخ, مجموع اخبارها25 بهمن, 1397 :: 15:11کد خبر : 18005
رونمایی کم نظیر از 3413 صفحه در ده اثر شاعر و مولف انقلابی دکترعلی بابایی خورزوقی دردانشگاه...
به گزارش پایگاه خبری صدای جویا از اصفهان، ظهر امروز در چهلمین فجر انقلاب اسلامی طی آیینی در واحد دولتآباد دانشگاه آزاد اسلامی اصفهان و با حضور مسئولین استان اصفهان از ده اثر ارزشمند شاعر و مؤلف انقلابی دکتر علی بابایی خورزوقی رونمایی به عمل آمد.
این آثار به همراه چندین جلد دیگر حاصل حدود چهل سال از عمر این مولف است که صرف تحقیق و تفحص در جهت خنثی سازی اندیشه های روانشناسان و فلاسفه معاصر و آراء تربیتی غرب که متاسفانه بر خلاف فطرت بشری و فریاد خاموش آدمی در قالب ایسم های مختلف از جمله لیبرالیسم، سکولاریسم و اومانیسم بوده و به نوعی با دین ستیزی و معنویت زدایی؛ مسیر انسانیت و رستگاری را به انحراف کشیده اند؛ با رویکرد معنوی با استفاده از آیات و روایات می باشد... در این روز جمعا از سه هزار و چهارصد و سیزده(3413) صفحه از آثار این شاعر و مولف رونمایی شد؛ که در نوع خود واقعا در سطح کشور کم نظیر بوده است. یاد آور می شود که کلیه در آمد حاصل از فروش کتب این شاعر و مولف وفق وصیّت ایشان فقط و فقط صرف نشر و ترویج معارف قرآن و اهل بیت(ع) شده و انشاا... برای همیشه خواهد شد. همچنین امتياز همه كتابها و مقالات ایشان در اين است كه به مناسبت موضوع همراه با اشعاري از مولف؛ تدوين شده كه در نوع خود كم نظير است. و نیز همانند پدر بزرگوارشان با خدا عهد بسته اند تا زمانی که قدرت و توان دارند برای رضای یار، در محافل و مجالس مذهبی و علمی که دعوت می شوند
بدون هر گونه انتظار و منّت سخنرانی نموده و بابت آن هیچ گونه مبلغ، هدیه و...دریافت نکنند. در این راستا یکی از ائمه جمعهدر همایشی فرموده اند:که خداوند متعال در سخنرانی و بیان نعمت را بر ایشان تمام کرده است.
عناوین و مطالب کتب مولف که تا کنون سی و دوجلد آنها به حول و قوه الهی در مجموعه ای تحت عنوان" فریاد خاموش درون" بصورت نظم و نثر منتشر شده و اسامی تعدادی از آنها در انتهای همین کتاب آمده است؛ معمولا از بین سوالات مستمعین در جلسات آموزش خانواده، کارگاه های آموزشی، مجامع هم اندیشی و بحث و انتقاد که بصورت پرسش و پاسخ، توسط مولف پاسخ داده، استخراج و با استفاده از منابع مختلف ، به لطف الهی تدوین گردید.
در خاتمه یادآور می شود که مولف از نظر علمی در کلاسهای خارج فقه (معادل دکترا) در حوزه شرکت و از درس خارج علمایی همچون حضرت آیت ا... خزعلی از فقهای شورای نگهبان استفاده کرده و در دو رشته متفاوت دانشگاهی تحصیل و در مقطع دکترای تخصصی phd در رشته فلسفه تعلیم و تربیت به تحصیل ادامه داده است...
مجتبی بابایی
(سوره بیّنه)
(مدنی 8 آیه سوره 98 صفحه 598)
1-جمعی از اهل کتاب، در آن زمان*** کفر و ورزیدند به حق، چون مشرکان
با وجود بینه، بر اصل دین ***دشمن حق گشته، در آن سر زمین
2- کرد تلاوت، بر همه اهل زمین ***آن رسول، از جانب حق مبین
3- آنچه بوده استوار، بر عقل و جان ***در کتب، گشته عیان، با یک بیان
4- داده شد، بر هر که در عالم کتاب ***تفرقه در اعتقاد، گردید بر آب
تا که آمد بر همه، اهل کتاب***خاتم آنها، همان قرآن ناب
5- گر چه آنها، در درون این ندا *** گشته مأمور، تا پرستند یک خدا
با خلوصی که بود، در بطن دین ***حق گرایی را کنند، با جان عجین
با نماز و هم زکات، در این سرا ***دین حق باشد، همان دین خدا
6- آنکه، از اهل کتاب ومشرکان ***منکر حق و شدند، کافر ز جان
تا ابد، سوزند درون نار نار ***چون که هستند، بدترین مخلوق و خوار
7-هرکه با ایمان، کند اعمال دین***بهترین مخلوق بُود، ای نازنین
8- نزد حق دارند، ثوابی چون بهشت ***آن بهشتی که بُود، زاده ز کشت
نهر ها، زیر درختانش روان ***بوده و باشند، درونش جاودان
در چنین حالی شوند، خشنود از او ***راضی از هم بوده باشند، نه عدو
این بود، پاداش کار هر فهیم ***آنکه دارد، از خدایش ترس و بیم(1)
قصیده زیر را شاعر و مولف کتاب در پایان درس فلسفه معاصر و آرای تربیتی در مقطع دکترای تخصصی رشته فلسفه تعلیم و تربیت در نقد فلسفه غرب که مغایر با اهداف پیامبران الهی بوده؛ سروده و آن را بصورت کنفرانس برای سایر دانشجویان ارائه نموده که کنفرانس مزبور ضبط و موجود می باشد.
1) بابایی خورزوقی، علی، جزء سی قران بصورت منظوم، ص 18
بحران مکاتب و فلاسفه غرب(1)در حوزه های انسان شناسی
آنچه مفقود است درون فلسفه در این زمان***دوری ازروح است ومعنای حقیقی بی گمان
هر یک از ایسم های غرب با دید محدود بشر***کرده تعریفی ضعیف از داد خاموش نهان
چون تصور بوده ناقص بهر درک روح و جان***دون شک تصدیق آن گمره کند خرد و کلان
فهم ناقص می کند حقّ و حقیقت را تباه***چون کند دور آدمی را از مسیر کهکشان
تا تصور ناقص است ونقص درک باشد همان***عزم جدی خواهد و رفعش بود درّ گران
گر تصورها شود اصلاح در این عصر و زمان***ذات پاک آدمی گردد هویدا و عیان
داد خاموش درون گشته فدای فکر خام***با همان دیدی که غرب دارد به فطرت دربیان
فلسفه با این نگاه دانی که دوراست از روان***چون که معنا را نمی داند که چون است در جهان
از روان آدمی و داد خاموش نهان***غافل است افکار غرب اندر زمین و آسمان
در خصوص روح و ذات آدمی صدها سوال***مانده مجهول ندارند پاسخی را بهر آن
اینکه روح چیست و روانها بهر چه آمد پدید***یا که مبدا و معاد چون است برای جسم و جان
هر کدام ایسم ها به زعم خود همی دادند جواب***آن جوابی که کند روح و روانها را خزان
با تو گویم اندکی از آنچه گفتند بر زبان***تا کنی آن را قیاس با گفته پیغمبران
1) منظور از غرب؛ غرب جغرافیایی نیست بلکه منظور از غرب، غروب و به طرف تاریکی رفتن است.
آدمی اصل است و معیار تمام نیک و بد***مادّه و دنیای دون گویند همی آرد امان
ازمعادومعنویت غافل ونسبی بوداخلاق ناب***آنچه را فطرت بود بی زار ز آن تا آن کران
هر یکی گفتند به افراط و به تفریط همچنان(1)***ذات انسان بوده چون گرگ یا فراتر از توان
دان که ادیان بشر اندر فضای ماورا***ظلم وافر کرده بر تعلیم موسی و شبان
چون تفکر از علوم و حسّ و مادّه شد عیان***روح آرام بشر گردید فدای این و آن
دان تفکرهای نو و هم مدرن با صد توان***جام حقّ و ماورای هستی را کردند نهان
آن که تاریخی گری را می کند اصل و اساس***می شود غافل ز تطبیق گذشته بی گمان
چون گذشته با خودش دارد هزار و یک نشان***گر پدیداری شود حاصل ز عمق روح و جان
یا که از ظاهر اگر بالا رود عقل و حواس***باطن حق را پدیدار و رود راه مغان
دان که اعراض از مفاهیم در امور کل و خاص***با رجوع بر انضمامیات و ملموس و عیان
یا که تعلیم و به تبعش تربیت در فکر غرب***می کند گمره درون پیروانش را بدان(2)
1) بشریت بیش از 25 قرن سخنان فلاسفه، روانشناسان و سایر متفکران را در مورد انسان در پیش رو دارد که از غایت افراط آغاز شده تا نهایت تفریط ادامه می یابد. انسان در این دیدگاهها؛ گاهی چنان تصویر می شود که پروتاگوراس فیلسوف قرن پنجم پیش از میلاد او را معیار همه چیز معرفی می کند (افلاطون، 1367، ج3، 1377) و گاهی هم تا آن حد تنزل مقام پیدا می کند که هابز حقیقت انسان را به گرگ تشبیه می کند (فروغی، همان، ج2، 120) ونیچه آلمانی هم او را حیوانی ناتمام معرفی می کند. (همان، 223) و نیز در نگاه لیبرالیسم و خیلی از ایسم های دیگر زندگی وی با مرگ پایان می پذیرد و.....
2) می کند گمره درون و بر بشر آرد خزان
دان دگرگون کرده ارزشها و باید گفت چنان***هر کدام باشد نشانی از نشانهای همان
با چنین فکری سعادت می شود از جان جدا***راه حقّ و انبیاء کی می شود راه روان
گر بشر خواهد شود آزاد از این ظلم تمام***راه معنا را رود آن سو تر از حسّ و گمان
در نگاه واقعی ذات تو گفته این چنین***فطرت ا...التی باشد ندای روح و جان
فطرت آدم دهد جان را تعالی در جهان***طبق آنچه گفته خالق با هزار و یک نشان
دان بشر با دین حق گردد رها از هر فغان***چون که دین باشد عجین با خون هر پیر و جوان
این حقیر گوید نما روشن طریق غرب و شرق***تا بشر واقف شود برروح و معنا و جنان
با تو گويم اي عزيز از عمق جان***از همان قرآن و عترت گير امان
حيف قرآن و احاديث در جهان***چون كه مظلوم گشته اند تا اين زمان
آنچه فطرت طالبش بوده همان***جمع در قرآن و عترت بي گمان
پس عزيزم قدر هر يك را بدان***چون كه بي منّت كنند جان را جوان
گر چه آن ذات خداوند جنان***او كه هست داناي سرّ و هم عیان
چون كه ايماني نهد بر قلب و جان***با صراحت گويد اي جانان جان
گر دهم دنيا و ما فيهاي آن***بر كس و ناكس به هر عصر و زمان
دون منّت باشد و هر نوع بيان***چون كه فاني گردد و دارد فغان
ليك و بر مومن كند منّت عيان***بهر ايمان و سعادت در جهان
چون لياقت خواهد و شور و توان***تا كند جان را مهيّا بهر آن
هيچ و اجباري ندارد بر كسان***تا روند راه خداي مهربان
چون كه لا اكراه في الدينش چنان***در نورديده زمين و آسمان
داد فطرت داد دين است در نهان***پس نما آن را فراگیر و عيان
بي نياز است ذات حق در دو جهان***از عبادتهاي دست و هم زبان
گر روي راه رسول(ص) با صد توان***لطف حق با تو شود بي هر گمان
چون كه توفيق خداي لا مكان***بهر خوبان است عزيزم نه بدان
بي گمان توفيق حق چون ارمغان***هديه مولا بود در هر زمان
پس اگر خواهي شوي اهل جنان***تابع قرآن و عترت شو چنان
هر كه را راهي رود در غير آن***ظلم وافر كرده بر روح و روان
پس عزيزم قدر خود را خوب بدان***چون تويي والاتر از هفت آسمان
تربیت داد خموش است در بشر***می کند غوغا به پا در جان و سر
معنویت را کند احیا چو زر***وفق حق نه مثل ایسم های دگر
دان سعادت از برای هر نفر***می شود حاصل ز دین معتبر
بر خلاف میل ایسم ها ای بشر***کن تو بر خلق نبی(ص) هر آن نظر
کن اصولی را رعایت تا به سر***تا که فرزندت شود آقا و سر
آن اصول تربیت از هر نظر***خواست فطرت بوده در عقبا و دهر
روح و جسم در هم تنیده از صغر***هر کدام با هم شوند همچون سپر
برنفخت فیه من روحی نگر***چون اساس تربیت باشد چو زر
نفس دون باشد چو مانع پر خطر***با اصول تربیت از آن گذر
فطرت ا... التی همچون گوهر***می درخشد بر جبین مثل قمر
کن تو احیا فطرتت را ای بشر***تا که از معنا همی گیرد اثر
عقل آدم بوده حجت بر بصر***گر رود در راه شرع از هر نظر
حجت ظاهر در این سیر و سفر***قول پیغمبر بود ای با هنر
عقل و شرع با هم برند سوی ظفر***فطرت و روح تو را با یک خبر
گر چه تو داری اراده ای پسر***انتخاب با توست ز زیر و هم زبر
دان که مسئولی ز پایین تا به سر***بهر هر نوع انتخاب در روز حشر
طبق شرع و سنّت اندر این سفر*** کن تو وی را تربیت بی هر شرر
قبل از آنکه نطفه اش آید به در***گفته خالق بر همه مام و پدر
رزق پاک و طاهر و بی هر ضرر***خور در آن ایام خاص ای همسفر
خلق نیکو در تمام این سفر***می کند دور از تو هر نوعی خطر
دان که ایمان ارزش است بر هر بشر***تربیت از آن همی گیرد اثر
چون که نطفه شد جنین در جام دهر***دان وظایف می شود برتر ز سر
پس عزیزم کن رعایت در بصر***هر یک از آن را بدون هر اگر
غفلت و هر نوع گناه در این مقر***می کند روح و روانش در به در
صوت مستحجن زند بر وی ضرر***از حرام و شبهه ناک کن تو حذر
کن تو احکام را مرور با هر خبر***تا شوی واقف ز اسرار حجر
با وضو باش و برو سوی ظفر***در چنین حالی بخوان شمس و قمر
بعد از آن دوران خوب و پر ثمر***پا به دنیا می نهد در این سفر
نام نیکو تو گذار بر وی چو زر*** تا که فخر وی شود همچون گوهر
زندگی را کن تو شیرین چون شکر***با محبت هایی از عمق جگر
از بد اخلاقی و خشم هر آن گذر***کظم غیظ را کن تو بر آنها سپر
طفل تو باشد چنان یک چوب تر***از تو خواهد تربیت را سر به سر
می شود روزی قوی همچون شجر***فارغ از سستی که دارد محتضر
در مسیر تربیت او مستمر***می رود راهی که باشد مختصر
گفته های معصومین باشد چو زر***هر یک از آن را به جان خود بخر
از تو می پرسند زمان حشر و نشر***آنچه را کردی همه زیر و زبر
دان که مسئولی تو بر دخت و پسر***کن به تکلیفت عمل از هر نظر
بین آنچه تکلیف است در جام دهر***داده خالق ظرفیت هایی دگر
تربیت دارد پیام هایی دگر***گر کنی با معرفت بر آن نظر
بر خلاف دید ایسم های بشر***می برد بالا تو را از جسم و سر
این حقیر گوید به هر خرد و کبر***این امانت برتر است از تاج زر
مژده اي دل، جان جانان،نغمه ديگر کند***بهر مولا، لحظه لحظه، چهچه ديگر کند
جشن و ماتم، شادي و غم،هر دو دارند يک پيام***قلب آدم،ذرّه ذرّه، غمزه ديگر کند
دین در اصطلاح مجموعه عقاید، اخلاق، قوانین و مقرراتى است که براى اداره امور جامعه انسانى و پرورش انسانها میباشد. لذا هماهنگى قوانین و مقررات آن با نیاز واقعى جامعه و مناسبت آن با تحوّلات اجتماع و مطابقت آن با سرشت و سیر جوهر انسان، میزان حق بودن آن است و چون قافله انسانیت جزئى از اجزاى منسجم جهان است که به اندازه خود در آن اثر گذاشته و از آن اثر میپذیرد، از اینرو؛ تنها کسى میتواند انسان را رهبرى کند که او را به خوبى بشناسد و از رابطه او با جهان آفرینش با خبر باشد و آنکس جز ذات اقدس الهى کسى نیست، از اینرو؛ دین حق دینى است که عقاید، اخلاق، قوانین و مقررات آن از طرف خداوند نازل شده باشد.
و اما در باب ضرورت و لزوم دین با عنایت به نظر علامه طباطبایی باید اینگونه گفت: الف. انسان موجودى استخدام کننده است. ب. استخدامگرى بشر در طبیعت وى نهفته است. ج. استخدامگرى بشر موجب اختلاف در تمام شئون حیات میشود. د. نظام تکوین اقتضا میکند که این اختلافها رفع شود تا انسان به کمال لایق خود برسد. ه-. رفع این اختلافات جز به وسیله قانون امکانپذیر نیست، قانونى که زندگانى اجتماعى انسان را اصلاح کند و سعادت وى را تأمین نماید. و. طبیعت انسان از عهده این کار بر نمیآید؛ چون خودش عامل اختلاف است. ز. اختلافات به وسیله قوانینى که با اندیشه بشرى وضع شود از میان نمیرود. چون عقل محدود است. ح. با توجه به مقدمات فوق به این نتیجه میرسی که ضرورت دارد تا پروردگار از راهى غیر طبیعى به انسان راه را نشان دهد و این راه همان راه وحى است که فطرت را با فطرت اصلاح میکند و قواى مختلف را هنگام طغیان با دین الهی به حال اعتدال بر میگرداند و رشته زندگانى دنیوى و اخروى، مادى و معنوى انسان را به نظم درمیآورد و
آنکس که با ایمان باشد و اخلاق الهى را در جان خود پیاده کند و بر پایه آن ایمان و این اخلاق عمل نماید در فرهنگ وحی، انسان است و این هویّت انسانى نه تنها در دنیا او را از دیگران جدا میسازد؛ بلکه در برزخ و قیامت و بهشت نیز همواره ممیّز او از دیگران است.
مع الوصف پیام پیامبران توحیدی در راستای توحید و فطرت الهی بشراست. برای اثبات فطری بودن دین براهین و ادله ای اقامه شده است که میل به کمال و نیاز ذاتی انسان از جملهی آنهاست. البته این نکته حایز اهمیت است که این فطرتی که عامل گرایش و شناخت خداست، انسان را از عقل و تفکر و پیامبر و تذکر دهنده بی نیاز نمی کند؛ از اینرو قرآن نیز بر تفکر و تدبر و تعقل تاکید کرده است و همچنین بدون وجود پیامبر، حجت را بر انسان تمام شده نمی داند، و استضعاف فکری را از جمله عوامل به ثمر نرسیدن فطرت می داند.(1)لذا منظور از «فطری بودن توحید» این است که انسان نسبت به تعالیم انبیا، لااقتضا و خنثی نیست. در سرشت انسان، فطرت و تقاضایی است که بعثت انبیا پاسخگوی آن است . پیامبران الهی چیزی را عرضه داشته اند که بشر طبق سرشت خود در جست و جوی آن است.(2)
بنابراین فطریات انسان خدادادی، فراحیوانی، قابل تجربه درونی، همگانی و از بدیهی ترین بدیهیات است. هر چند متاسفانه انسان جدید، به علل گوناگونی همچون پیشرفتهای علمی و فلسفی، ضعف مراجع دینی (یهودی و مسیحی) در پاسخگویی به نیازهای فکری و عملی او، رفتار نامناسب کلیسا با اهل اندیشه و رشد فزایندۀ سرمایهداری و مصرفگرایی، دچار بحران تعبدگریزی و آزادیخواهی شده است. پوچی و بیمعنایی و به دنبال آن، اندوه، دلهره و نومیدی در زندگی فردی از یکسو و ناامنی و بیعدالتی در زندگی اجتماعی و جهانی از سوی دیگر، پیامدهای گریزناپذیر تعبدگریزی و آزادیخواهی بودهاند. در این میان، آنچه مغفول مانده، ساختار ماهوی و فطری در انسان است. انسان جدید، ماهیت و فطرت را انکار کرد تا با پشتکردن به سنّت، به آزادی مصطلح در غرب یعنی ولنگاری و بی بندو باری در فکر و عمل
دست یابد و با این بینش خطرناک ضمن جفا و ستم در حق سالم ترین پیام الهی؛ بالاترین ظلم را در حق فطرت بشری و نفس انسانی خود مرتکب شده است.
دان پیامبر(ص)بوده اسوه بهرکل انس و جان *** خلق وی باشد سراسر درس و پند اندر جهان
آنچه فطرت طالب است باشدعجین درخلق آن *** داد خاموش درون دادش بود بی شک همان
گرسعادت خواهی و آرامشی فوق بیان *** کن عمل بر خلق خاتم تا شود روحت جوان
در زناشویی و همسرداری در سرّ و عیان *** یا که در برخورد خود با قوم و خویش و دیگران
همچنین در ذکر و یاد و بندگی تا آن کران *** یا که آنچه خلق نیک است و همی آرد امان
آنچه باشد ارزش و خواهد ز تو روح و روان *** بهر عقبایی که با آن تو روی باغ جنان
لحظه لحظه گو تو بر خود در درون هر مکان *** با همان لطف خدا بهرش نما کوشش چنان(1)
همّتت راکن دو چندان در همه دور و زمان *** تا روی از خود برون و زیر و رو گردد روان
وفق سنّت کن عمل ای جان من با هرتوان *** در فضایی که روان خواهان آن است بی گمان
خلق نیکو بوده آن خلق رسول(ص)با صد نشان *** این همان داد درون است در زمین و آسمان
پس حقیر گوید در این دوران به هر خرد وکلان *** خواست فطرت باشدآن خلق رسول(ص)مهربان
1) با توانی پر توان کوشش نما تو همچنان
علاوه بر الگو بودن انبیا محصوصا خاتم آنها وفق غزل مزبور، نبوت به این معناست که انسان به تنهایی و فقط با استفاده از عقل خویش نمی تواند مسیر سعادت حقیقی خود را بیابد و نیازمند راهنمایانی از سوی خداست. از طرف دیگر میان انسان ها افرادی یافت می شوند و به آن مرحله از رشد و تعالی و عصمت دست می یابند که به طور مستقیم یا به واسطه فرشتگان الهی با خداوند ارتباط پیدا می کنند، و مجرای تحقق معجزات الهی و رساندن معارف و پیام خداوند به سایر انسان ها قرار می گیرند. پذیرش چنین حقیقتی مستلزم پذیرش چنین ظرفیت بالایی برای انسان است. لذا قرآن یکی از اشکالات منکرین انبیاء را عدم اعتقاد به چنین استعداد و ظرفیت بالای انسان معرفی می کند؛ « این پیامبر جز بشری همانند شما نیست... اگر خدا می خواست (پیامبری بفرستد)، فرشتگانی را فرو می فرستاد. ما از پیامبریِ انسان ها در میان نیاکان خویش چیزی نشنیده ایم»(1)درحالی که شناخت صحیح از انسان ما را به این حقیقت رهنمون می کند که انسان می تواند به آن مرتبه از رشد و تعالی دست یابد که فرشتگان الهی بر او نازل شده، وحی بر او فرود آورند.
پیام پیامبران الهی در راستای فطرت الهی به معنای سرشته شدن بر توحید و شناخت خداوند است. امور فطری دارای ویژگی هایی هستند که از جمله مهمترین آنها که اشتراک بین همهی انسان ها در همهی اعصار است؛ حس پرستش یا خداجویی است که در همهی انسان ها وجود داشته و دارد. برای اثبات فطری بودن دین براهین و ادله ای اقامه شده است که میل به کمال و نیاز ذاتی انسان و... از جملهی آنهاست. البته این نکته حایز اهمیت است که این فطرتی که عامل گرایش و شناخت خداست، انسان را از عقل و تفکر و پیامبر و تذکر دهنده بی نیاز نمی کند؛ از اینرو قرآن نیز بر تفکر و تدبر و تعقل تاکید کرده است و همچنین بدون وجود پیامبر، حجت را بر انسان تمام شده نمی داند، و استضعاف فکری را از جمله عوامل به ثمر نرسیدن فطرت می داند.(2)مع الوصف و به بیانی منظور از «فطری بودن توحید» این است که انسان نسبت به تعالیم انبیا، لااقتضا و خنثی نیست . در سرشت انسان، فطرت و تقاضایی
است که بعثت انبیا پاسخگوی آن است . پیامبران الهی چیزی را عرضه داشته اند که بشر طبق سرشت خود در جست و جوی آن است.(1)بنابراین فطریات انسان خدادادی، فراحیوانی، قابل تجربه درونی، همگانی و از بدیهی ترین بدیهیات است. هر چند متاسفانه انسان جدید، به علل گوناگونی همچون پیشرفتهای علمی و فلسفی، ضعف مراجع دینی (یهودی و مسیحی) در پاسخگویی به نیازهای فکری و عملی او، رفتار نامناسب کلیسا با اهل اندیشه و رشد فزایندۀ سرمایهداری و مصرفگرایی، دچار بحران تعبدگریزی شده است. پوچی و بیمعنایی و به دنبال آن، اندوه، دلهره و نومیدی در زندگی فردی از یکسو و ناامنی و بیعدالتی در زندگی اجتماعی و جهانی از سوی دیگر، پیامدهای گریزناپذیر تعبدگریزی بودهاند. در این میان، آنچه مغفول مانده، نبوت و پیام رهایی بخش آن در خصوص ساختار ماهوی و فطری در انسان است. انسان جدید، نبوت و به تبع آن ماهیت و فطرت را انکار کرد تا با این بینش خطرناک ضمن جفا و ستم در حق سالم ترین پیام الهی؛ بالاترین ظلم را در حق فطرت بشری و نفس انسانی خود مرتکب شود.
از باب نمونه افرادی مثل نیچه در خصوص انکار نبوت و معجزات الهی میگویند: «از لحظهای که بشر توانست وقایع را با عقل و علم ثبت و ضبط کند؛ دیگر: نه عصا مار شد، نه دریا شکافته شد، نه ماه به دو نیم تقسیم شد، نه کودکی بدون پدر متولد شد، نه مردهای زنده شد، نه انسانی در دل ماهی رفت، نه شتری از دل کوه بیرون آمد، نه آتشی گلستان شد، نه انسانی با حیوانات سخن گفت، نه کسی سوار بر قالیچهای پرواز کرد و نه پیامبری ظهور کرد». درباره مطالب مطرح شده؛ توجه جنابعالی به دو مورد زیر معطوف می گردد:
الف) خاتمیت به معنای اعلام «پایان دوره وحی و دین» و «آغاز دوره عقل و علم» نیست. بلکه به این معنا است که بعد از دین اسلام، وحی جدید و دین تازهای از سوی خداوند برای بشر نازل نمیشود؛ نه اینکه با خاتمیت، دیگر بشر اصلاً به وحی نیاز نداشته باشد. آری پیامبر جدیدی بعد از پیامبر اسلام(ص) دیگر ظهور نکرد و باب معجزات بسته شد. این سخن با این معنا و مقصود، درست است و همان مسئله ختم نبوت و خاتمیت اسلام است. در این خصوص
1) مرتضی مطهری، مجموعه آثار، صدرا، تهران، ج 3، ص 602
باید توجه داشت که اوّلاً: علت ختم نبوت و سرّ خاتمیت، تنها بلوغ فکری و پیشرفت علمی بشر نبوده، بلکه مجموعهای از چند علت است که مولف در کتاب "سالمترین پیام"آنها را مطرح کرده است. ثانیاً: درست است که باب معجزات جدید بسته شده، اما اینطور نیست که در عصر حاضر معجزهای نباشد، بلکه «قرآن» برترین معجزه پیامبر خاتم(ص) معجزه موجود و جاودان است. بنابراین، انسان معاصر، از معجزه محروم نیست.(1)کرامات اولیای الهی - که از نظر ماهیت با معجزات انبیای الهی همسنخ هستند - نیز همچنان رُخ میدهند.(2)
در هر حال ای عزیز بزرگوار، اینطور نیست که با پیشرفت علم و تکامل عقل بشر، دیگر معجزاتی که در طول تاریخ واقع شده است، سرّ آن روشن شده باشد و دیگر معجزه نباشد. چنین نیست که آن معجزات برای مردم آن زمان؛ یعنی مردم جاهلی که به اسرار خلقت و علل طبیعی حوادث، آگاهی نداشتند، معجزه بوده باشد، اما اکنون که علم و عقل بشری توسعه پیدا کرده است، دیگر معجزه نباشد؛ چون معجزه از این جهت معجزه نبوده که مستند به عوامل طبیعى مجهول باشد، تا گفته شود هر جا که جهل تبدیل به علم شد، معجزه هم از معجزه بودن و از حجیت میافتد؛ بلکه معجزه از این جهت معجزه است که مستند به عامل غیر عادی (غیر مادی و غیر متعارف) است به گونهای که هیچگاه مغلوب عامل دیگری واقع نمیشود و همواره قاهر و غالب است؛ یعنی انجام آن برای غیر نبی، میسور نیست.(3)
برای نمونه؛ بهبود یافتن یک جذامى به دست مسیح(ع) از این جهت معجزه است که عامل آن، امرى غیر عادی است که هرگز مغلوب نمیشود؛ یعنى کسى دیگر، این کار را نمیتواند انجام دهد. این منافات ندارد که از راه معالجه و دوا (طریق عادی) هم بهبودى آن فرد حاصل بشود؛ چون بهبودى از راه معالجه و دارو، امری عادی است (نه غیر عادی) به گونهای که ممکن است مغلوب و مقهور راه و سببی قویتر از خود گردد؛ مثلاً طبیب دیگری نیز بتواند بهتر از طبیب اول
معالجه کند.(1)
به تعبیر دیگر؛ هر چه علم پیشرفت کند، در نهایت میتواند به اسباب ظاهری و عادی دست پیدا کند؛ اما اسباب غیر عادی هیچگاه در چنگ علم و عقل بشری نمیافتد و مغلوب واقع نمیشود.(2)
باید توجه داشت؛ معجزه با کارهاى نوابغ جهان و اکتشافات حیرتانگیز علمى قابل مقایسه نیست. به طور مثال؛ یک کودک نابغه ممکن است سخنرانى فصیح و پرمحتوایى داشته باشد؛ این یک نبوغ است، از اینرو؛ ممکن است کودک دیگرى همانند او پیدا شود، ولى اینکه یک طفل نوزاد، زبان به سخن بگشاید و با فصاحت سخن بگوید آنچنان که درباره حضرت عیسی(ع) رخ داده است.(3)این یک معجزه الهی است که هرگز فرد عادی بدون اتصال به قدرت غیبی الهی، توان انجام آنرا ندارد. توجه به این نکته نیز ضروری است که؛ باید «معجزات» را از «خرافات، اوهام و امور نامعقول» تفکیک کرد؛ معجزه، خارق عادت است نه خارق عقل (محال عقلی). معجزه یک دلیل قاطع و حجت منطقی برای اثبات صدق دعوی نبوت آورنده آن است و این چنین نیست که دلیل اقناعی برای اذهان ساده و عامیانه و متناسب با دوره کودکی بشر باشد.
ب) با پیشرفت علم و تکامل عقل، دیگر بشر نیازی به دین و وحی ندارد! ولی پیش از آن، بشر نیاز به آن داشت، از اینرو؛ انبیا با معجزاتی ظاهر شدند. این دیدگاه معتقد است دین و وحی از طرفی متعلّق به دوران طفولیت بشر (دوران رشدنایافتگی بشر) بوده است و با رشد و شکوفایی عقل بشر و دستاوردهای علمی وسیع، عقل جای وحی را میگیرد.
از طرفی با پیشرفت علوم بشری و رفع جهل از عقل؛ معتقدند که انبیای گذشته و معجزات پیشین نیز درست نبوده و گرایش به آنها، ناشی از جهل مردم بوده است. طبق این دیدگاه؛ از زمانی که بشر توانست ضابطهها و قوانین طبیعت را بفهمد و اسباب طبیعی را کشف کند و در نتیجه علم بشری پیشرفت کرد و عقل انسان تکامل پیدا کرد، دیگر معجزهای رُخ نداده و
پیامبری معجزه نیاورده است. معجزاتی هم که در طول تاریخ گزارش شده بودند، سراسر خرافات و اوهام است که بخاطر جهل مردم معجزه خوانده شدهاند. بنابراین، با تکامل عقل و علم بشری، نیازی به دین، وحی، نبوت و نبی نمی باشد.
در این دیدگاه که از سوی خردگرایان دینستیز مطرح میشود، بر علم و عقل بشری تکیه شده و از سویی، وقوع معجزه و ظهور پیامبران الهی به طور کلی در همه زمانها انکار شده و از سوی دیگر، گمان شده است که بشر با عقل و علم، بی نیاز از وحی و نبوت است و عقل و علم برای او کافی است. مکتب دئیسم نیز به یک خالق الهى براى جهان اعتراف مىکند اما هر نوع وحى الهى را رد میکند و اعتقاد دارد عقل بشر به تنهایى کافى است برای اینکه یک زندگى دینى و با اصول اخلاقى صحیح فراهم کند.(1)
با تأمّل در تعالیم اسلام (قرآن کریم و روایات) اهمیت و منزلت عقل نمایان میشود. در دین اسلام، تعقل مبناى ایمان قرار گرفته و قرآن، همواره انسان را به تفکر و تدبر و پرهیز از تقلید کورکورانه فرا میخواند و پلیدى را از آن غیر اهل تعقل میداند: «یجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذینَ لا یعْقِلُون»(2)
در روایات اسلامى، عقل، محبوبترین مخلوق نزد خداوند و معیار پاداش و کیفر انسانها و حجت و رسول باطنى معرفى شده است.(3)
عقل انسان مثل نورافکن قوی است، اما وحی و پیامبران همچون یک خورشید عالمتاب هستند؛ آیا کسی میتواند بگوید من با داشتن یک نورافکن قوی چه احتیاجی به خورشید دارم؟ بنابراین، عقل با وجود منزلت والایی که دارد نمیتواند جایگزین وحی (نقل وحیانی) شود؛ بلکه باید در کنار آن باشد.
ای عزیز عاقل، باید بدانی که علم و دانش بشر محدود است و با تمام پیشرفتهایی که در تمام علوم و دانشها نصیب بشر شده، هنوز آنچه را که میداند در برابر آنچه نمیداند همانند قطرهای در برابر دریا است. افزون بر آن، یافتههای علمی در بسیاری از موارد با ثبوت، تعیین و قطعیت همراه نیست و از حد فرضیه تغییرپذیر فراتر نمیرود. پاسکال در خصوص محدودیت
عقل میگوید: «آخرین اقدام عقل، اقرار به این است که بینهایت چیزها وجود دارد که از حیطه تصرف آن خارج است و اگر چنین اقراری نکند ناشی از ضعف اوست. اگر امور طبیعی از حیطه تصرف عقل خارجند، پس چه گویند در باب امور فوق طبیعت».(1)
همچنین کریس موریسون طبیب و روانشناس معروف در کتاب خود چنین مینویسد: «وقتى درباره فضاى نامتناهى یا زمان بیآغاز و انجام یا نیروى شگرفى که درون هسته اتم ذخیره شده یا به عوالم نامحدود که منظومههاى بیشمار و سیّارات و ثوابت بیحساب در آن شناورند یا به قدرت تشعشع سیّارات یا به قوه جاذبه زمین و قوانین دیگرى که نظام عالم بسته به وجود آن است، میاندیشیم، آن وقت به حقارت وجود خود و نقصان دانش خویش پى میبریم». ویلیام جیمز میگوید: «علم ما همچون قطرهاى است ولى جهل ما همچون یک دریاى عظیم». فلاماریون میگوید: «من میتوانم ده سال از مجهولات سؤال کنم ولى شما هیچیک از آنها را نمیتوانید جواب دهید». الکسیس کارل نیز میگوید: «به خوبى واضح است که یارى و کمک تمام علومى که انسان را مورد مطالعه قرار دادهاند به جایى نرسیده است و هنوز شناسایى ما از خود، نقائص زیادى در بر دارد».(2)
در اینکه عقل از نگاه دین داراى جایگاه خاصى است، تردیدى وجود ندارد؛ مهم تبیین دامنه و قلمرو عقل است. نیروى عقل، فقط قادر به درک یک سلسله مفاهیم کلى و روابط بین آنها است. عقل درمییابد که خیلی از مسائل را نمیفهمد و در این موارد، احتیاج به راهنماى غیبى و معصوم دارد. علم و دانش بشر هم محدود است و با تمام پیشرفتهایی که در تمام دانشها نصیب بشر شده، هنوز آنچه را که میداند در برابر آنچه نمیداند؛ همانند قطرهای در برابر دریا است. بنابراین، عقل با وجود منزلت والایی که دارد نمیتواند جایگزین وحی شود؛ بلکه باید در کنار آن باشد.(3)
توضیحات بیشتر در خصوص بحران معرفتی غرب نسبت به عقل در ادامه خواهد آمد.
و اما در خصوص اهمیت جایگاه پیامبر خاتم(ص) و اهل بیت(ع) بر خلاف نظر فلاسفه غرب و اندشمندان ایسم های مختلف باید اینگونه مطرح کرد: آنگاه که فرشته وحی بر پیامبر اکرم(ص) پیام رب را خواند و نشان پیامبری بر سینۀ اُمّی او نشاند، قلب حضرت به اندازۀ جهان خلقت، از ازل تا ابد، وسعت یافت و معارف کامل را از سرچشمه معرفت آموخت و گنجینۀ اسرار الهی گشت. در قالب آیات الهی راز بندگی و کمال به او تعلیم داده شد و او هم برای مردم بر خواند تا از این سمت و سو، طریق هدایت را بپیمایند و در نهایت رب الارباب، مهر خویش بر آن بنهاد و فرمود: «ان الدین عند الله الاسلام». تنها و تنها همین راه و روش نزد من پذیرفته است و دیگر هیچ راهی وجود ندارد. آنچه تصور شود سراب است و سرابها بر مرکب خیال باطل سوارند.
رسالت نبی(ص) در روز اتمام دین و اکمال نعمت پایان پذیرفت و ندا آمد که: «یا ایها الرسول بلّغ ما انزل الیک من ربّک و اِن لم تفعل فما بلّغت رسالته»(1)«ای
رسول ما، آنچه بر تو نازل کردیم ابلاغ کن و اگر چنین نکنی رسالت خویش را انجام نداده ای.» رسول خدا هم در روز غدیر خم فرمان حق را اعلام نمود: «من کنت مولاه فهذا علیّ مولاه»(2)«هرکه
من مولای اویم، این علی مولای اوست.» و بدین سان رسالت پیامبر گرامی اسلام تکمیل گشت و به احسن وجه مقبول درگه حق واقع شد. از دید حق، رشتۀ اتصال همه خدمات و وظایف انجام شدۀ نبی(ص) ولایت علی(ع) است، و الاّ همۀ آنها ابتر و بی نتیجه خواهند بود؛ اهل بیت(ع) حبل الله المتینی هستند که برای امّت راهی جز پیروی از آنان نیست. مشعل هدایت در دست اینان است و تنها از سمت و سویی که علی(ع) و اولاد بزرگوارش نشان می دهند، می توان به سفر الی الحق ادامه داد و به حق واصل گشت.
آری عترت رسول الله(ص) همراه قرآن مجید، دو یادگار برجای مانده از رسول خدا(ص) است که خود فرمودند مادام که به آن دو تمسک جویید گمراه نخواهید شد: «انی تارک فیکم
امرین ان اخذتم بهما لن تضلّوا: کتاب الله عزّو جل و اهل بیتی عترتی.(1)
اهل بیت پیامبر(ص) حاملان قرآنند و تنها ایشان شایستۀ فهم عمیق و تفسیر بی بدیل آنند. بنابراین در نتیجۀ ختم نبوّت و اعلام بسط شریعت اسلام، تا ابد، بستان سرسبز انوار معرفت الهی به اوصیای رسول(ص) واگذار شد و پیامبر خاتم(ص)، که علم ماکان و مایکون را در گنجینۀ دل خویش داشت، بر برگزیدۀ حق خواند و اعلام فرمود: «دستیابی به همۀ علوم و فنون مورد نیاز که در من نهفته است تنها از باب علی(ع) ممکن است و لاغیر. (انا مدینة العلم و علی بابها)(2)
از این رو، قطع رابطۀ وحی به معنای ختم نبوت، نباید این گونه تفسیر شود که وضع قوانین و یا تغییر و تحولات آنها به دست ائمۀ اطهار(ع) بعد از رحلت حضرت رسول(ص)، مثل سایر اعمال حقوقی و قانونی است که به دست بشر انجام می گیرد؛ بلکه آنچه اوصیای دین بیان نمودند، عین آموخته ای است که سینه به سینه از حضرت رسول اکرم(ص) گرفته اند و ایشان از خدا. و بدین سبب است که ولایت در دیدگاه شیعه از اصول ثابت و لایتغیر دین است و هیچ عملی قابل قیاس با آن نیست و همۀ اعمال با این ترازو محک زده و سنجیده می شوند.(3)
همچنین پذیرش اصل امامت نیز مستلزم قبول این حقیقت است که انسان ظرفیت وصول به مقام عصمت و در نتیجه دریافت مقام امامت از سوی خدا را دارد. در بحران بعدی در خصوص امامت و ولایت مطالبی مطرح خواهد شد. حقیر درجلد سوم مجموعه فریاد خاموش درون تحت عنوان "سالمترین پیام برای سعادت بشر" بصورت مفصّل کم و کیف نبوت را مطرح نموده ام. لذا فطرتهایی که طالب سالمترین و جامعترین پیام برای رسیدن به آرامش واقعی در زندگی و سعادت حقیقی در دنیا و آخرت می باشند حتما آن کتاب را بخوانند. در هر حال:
محمد(ص) آن حبيب خاصّ يزدان *** همان كه برتر است از درّ و مرجان
محمد(ص) نامي زيبا در دل و جان *** وجودش رحمتي در ملك ايمان
محمد(ص) مي شود مهمان و ميزبان *** براي قاصر و هم بر مسلمان
محمد(ص) دون منّت چون نگهبان *** حفاظت مي كند از گنج انسان
محمد(ص) مي كند هر آن دو احسان *** درون اين جهان و باغ رضوان
محمد(ص) گر نبود در دار عرفان *** غروب معرفت مي شد نمايان
محمد(ص) مي كند معنا ز پنهان *** سكولار و لائيكُ همچو حيوان
محمد(ص) چون دهد فرمان ز اتقان *** شوند تسليم حق هم شاه و سلطان
محمد(ص) داروي درد است و درمان *** براي مضطرب و روح حيران
محمد(ص) شاد و شادي را ز بستان *** فراهم مي كند بر قلب گريان
محمد(ص) لطف حق باشد چو باران *** ببارد بر نفوس پاك و ويران
محمد(ص) مي دهد بر جان چو فرمان *** درون گويد عزيزم چشم و قربان
محمد(ص) خلق نيكويش به دوران *** بود الگوي هر انسان پويان
محمد(ص) حجّت حقّ است و امعان *** براي اين حقير و اهل حرمان
آری ای عزیز بزرگوار:
محمد(ص)اشرف پیغمبران است***وجودش رحمتی بر انس و جان است
محمد(ص)خلق نیکویش عیان است***به حق او اسوه کل جهان است(1)
اي خدا، جان جهان، چون سوي جانان مي رود***اين دل غم ديده با شوري دوچندان مي رود
بهر دین گر وا شود ارکان غمدار نهان***مرکب امن و امان، راحت به ميدان مي رود
کلمه دین یک معنای گسترده ای دارد و در واقع گاهی در مصطلحات مختلف به معانی متفاوتی به کار رفته است، دین یک مجموعه ای است از باورها، دستورات و هنجارهایی که در واقع یک زندگی خاص را سامان می دهد که از آن به، زندگی دین مدارانه تعبیر می شود. دین داری در حقیقت این است که آن اموری که به آنها باور داری؛ در رفتارت ظهور و بروز پیدا کند. در واقع شما نسبت به چیزی باور داری که در عملت ظهور پیدا می کند و اگر چیزی در عمل شما ظهور پیدا نکرد؛ این معلوم است که هنوز به باورت نرسیده است. وقتی که به باورت برسد بدون تردید در عملت آشکار می شود.
به بیانی دین، عقاید و یک سلسله دستورهای عملی و اخلاقی است که پیامبران از طرف خداوند برای راهنمایی و هدایت بشر آورده اند. این دین نزد خدای سبحان همان اسلام و انقیاد همه جانبه انسان در ساحتِ هدایت حق تعالی است و فطری انسان است.(2)اعتقاد به این عقاید و انجام این دستورها، سبب سعادت و خوشبختی انسان در دو جهان است. به عبارت
دیگر، متدیّن کسى است که در مقابل برنامه و آیین إلاهى خاضع و تسلیم باشد، و تا چنین انقیاد و خضوعى پیدا نشده است: هرگز صحیح نیست اطلاق تدیّن و دیندار بودن به کسى.(1)به بیانی یک بخشی از دین، دستوراتی دارد که انسان دین دار ملتزم به آن دستورات است و به آن عمل می کند. یک بخشی از دین هم در واقع یک مجموعه از ارزش ها و هنجارها است که زندگی بر اساس آنها شکل برتری پیدا می کند. و آن حقیقتی است که خداوند تبارک و تعالی آن حقیقت را از طریق پیامبران به بشر ابلاغ کرده است.
آری ای عزیز بزرگوار، از آنجا که دین براى اداره امور جامعه انسانى و پرورش انسانهاست، هماهنگى قوانین و مقررات آن با نیاز واقعى جامعه و مناسبت آن با تحولات اجتماع و مطابقت آن با سرشت و سیر جوهرى انسان، میزان حق بودن آن است. قافله انسانیّت جزئى جدا بافته از تافتههاى اجزاى جهان نیست، بلکه جزئى از اجزاى منسجم جهان است که به اندازه خود در آن اثر میگذارد و از آن اثر میپذیرد. از اینرو؛ کسى میتواند انسان را راهبرى کند که او را به خوبى بشناسد و از رابطه او با جهان آفرینش با خبر باشد. کسى که انسان و جهان را نیافرید، نه انسانشناسى، راستین و نه جهانشناسى اصیل است. پس تنها آنکس که انسان و جهان را آفریده است به انسان و جهان و ربط و پیوند این دو، شناخت و آگاهى تمام داشته و در نتیجه از توان هدایت و راهبرى انسان برخوردار است چنانکه همان مبدأ وحید، تنها مصدر صالح براى هدایت مجموعه جهان و راهنمایى تمام اجزاى آن خواهد بود به گونهاى که هیچکدام از هدف خود محروم نشده و مزاحم رهیابى دیگران به هدف نگردد و آنکس جز ذات اقدس الهى نیست. با این مقدمه دانسته میشود: دین حق، دینى است که عقاید، اخلاق، قوانین و مقررات آن از طرف خداوند نازل شده و دین باطل، دینى است که از ناحیه غیر خداوند تنظیم و مقرر شده باشد.(2)
حال ای عزیز دیندار، اگر شما دیندار باشی و از دستورهای خدا و پیغمبر پیروی کنی، هم در این دنیای زودگذر خوشبخت می شوی و هم در زندگی جاوید و بی پایان جهان دیگر،
سعادتمند خواهی بود؛ زیرا خوشبخت و سعادتمند کسی است که در زندگی خود هدف صحیحی داشته، از اشتباه و گمراهی به دور بوده، دارای اخلاق خوب و پسندیده باشد، کارهای نیکو انجام دهد و در زندگانی پر از تلاطم دنیا قلبی مطمئن و دلی نیرومند و آرام داشته باشد. دین خدا، انسان را به چنین مسیری هدایت می کند و بدون دین، سعادت و خوشبختی امکان ندارد؛ زیرا اعتقاد و تقید به دستورات دین همانند یک پلیس بیدار، همواره در دل انسان جای دارد و او را از رذایل اخلاقی بازداشته و به فضائل وادار می کند.
در تفسیر «دین» آرا و مطالب گوناگونى از سوى غربیها مطرح شده است. «جان هیک» در کتاب «فلسفه دین» تعاریف گوناگونى از دیدگاههاى مختلف درباره دین نقل میکند:
الف. تعریف روانشناختى: «دین؛ احساسات، اعمال و تجربیات افراد در هنگام تنهایى، آنگاه که خود را در برابر هر آنچه که الهى مینامند، مییابند». (ویلیام جیمز)
ب. تعریف جامعهشناختى: «مجموعهاى از باورها، اعمال، شعایر و نهادهاى دینى که افراد بشر در جوامع مختلف بنا کردهاند». (تالکوت پارسونز)
ج. تعریف طبیعت گرایانه: «مجموعهاى از اوامر و نواهى که مانع عملکرد آزاد استعدادهاى ما میشود». (اس. رایناخ) و همان رویکرد با همدلى بیشتر: «دین، همان اخلاق است که احساس و عاطفه به آن، تعالى، گرما و روشنى بخشیده است». (ماتیو آرنولد)
د. تعاریف دینى، مانند: «دین، اعتراف به این حقیقت است که کلیه موجودات تجلیّات نیرویى هستند که فراتر از علم و معرفت ماست» (هربرت اسپنسر)(1)
تنوع این تفسیرها بهگونهاى است که اندیشمندان مغرب زمین را وادار کرده تا اعتراف کنند: «اصطلاح دین داراى یک معناى واحد که مورد قبول همه باشد، نیست. بلکه پدیدارهاى متعدد فراوانى تحت نام دین گرد میآیند که بهگونهاى با هم ارتباط دارند. ارتباطى که لودویک ویتگنشتاین آنرا شباهت خانوادگى مینامد»(2)در تعابیر قرآنى؛ «دین» در دو مورد
استعمال شده است: الف) هر گونه اعتقاد به قدرت غیبى، چه حق باشد و چه باطل: «لَکُمْ دینُکُمْ وَ لِیَ دینِ»(1)«دین شما براى خودتان، و دینِ من براى خودم» ب) خصوص ادیان الهى: «إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلام»(2)«در حقیقت، دین نزد خدا همان اسلام است» در تعریف دین، توجه به همان استعمال دوم لفظ «دین» است.
دین، عقاید و یک سلسله دستورهای عملی و اخلاقی است که پیامبران از طرف خداوند برای راهنمایی و هدایت بشر آورده اند. این دین نزد خدای سبحان همان اسلام و انقیاد همه جانبه انسان در ساحتِ هدایت حق تعالی است و فطری انسان است.(3)اعتقاد به این عقاید و انجام این دستورها، سبب سعادت و خوشبختی انسان در دو جهان است. به عبارت دیگر، متدیّن کسى است که در مقابل برنامه و آیین إلاهى خاضع و تسلیم باشد، و تا چنین انقیاد و خضوعى پیدا نشده است: هرگز صحیح نیست اطلاق تدیّن و دیندار بودن به کسى.(4)
اگر شما دیندار باشی و از دستورهای خدا و پیغمبر پیروی کنی، هم در این دنیای زودگذر خوشبخت می شوی و هم در زندگی جاوید و بی پایان جهان دیگر، سعادتمند خواهی بود؛ زیرا خوشبخت و سعادتمند کسی است که در زندگی خود هدف صحیحی داشته، از اشتباه و گمراهی به دور بوده، دارای اخلاق خوب و پسندیده باشد، کارهای نیکو انجام دهد و در زندگانی پر از تلاطم دنیا قلبی مطمئن و دلی نیرومند و آرام داشته باشد. دین خدا، انسان را به چنین مسیری هدایت می کند و بدون دین، سعادت و خوشبختی امکان ندارد؛ زیرا اعتقاد و تقید به دستورات دین همانند یک پلیس بیدار، همواره در دل انسان جای دارد و او را از رذایل اخلاقی بازداشته و به فضائل وادار می کند. بعد از روشن شدن معنای دین و نقش آن اکنون به ضرورت دین پرداخته می شود. زندگی، به نوعی همزاد انسان است. این معنا از قدیمی
ترین آثار به جامانده از انسان نیز به خوبی مشهود است. مرحوم علامه طباطبائى در ساحت ضرورت و لزوم دین دو گونه استدلال کرده است: گونه اول:
انسان موجودى استخدام کننده است.
استخدام گرى بشر در طبیعت وى نهفته است.
استخدام گرى بشر موجب اختلاف در تمام شئون حیات مىشود.
نظام تکوین اقتضا مىکند که این اختلافها رفع شود تا انسان به کمال لایق خود برسد.
رفع این اختلافات جز به وسیله قانون امکانپذیر نیست، قانونى که زندگانى اجتماعى انسان را اصلاح کند و سعادت وى را تأمین نماید.
طبیعت انسان از عهده این کار بر نمىآید چون خودش عامل اختلاف است.
اختلافات به وسیله قوانینى که با اندیشه بشرى وضع شود از میان نمىرود.
با توجه به مقدمات فوق به این نتیجه مىرسیم که ضرورت دارد تا پروردگار از راهى غیر طبیعى به انسان راه را نشان دهد و این راه همان راه وحى است.
گونه دوم:
انسان یکى از اجزاى جهان آفرینش است.
دستگاه آفرینش براى انسان ساختمان مخصوصى تهیه کرده است که زمینه ساز کمال وى مىباشد.
مقتضاى تجهیزات وى، زندگى اجتماعى است.
حیات انسانى حیاتى است جاودان که با مرگ قطع نمىشود.
انسان باید از راه و روشى در زندگى دنیوى پیروى کند که هم سعادت این سراى گذران را تأمین کند و هم سعادت آن سراى جاودان را.
انسان به خاطر محدود بودن اطلاعات و دایره دیدش نمی تواند یک برنامه جامع و کامل برای نسل بشریت داشته باشد، ناگزیر باید از منبعی نامحدود کمک بگیرد، که همان ذات پروردگار است. دین به مجموعه این برنامه ها اطلاق می شود که برای سعادت نوع بشر تشریع شده است. مراحل اصلى دین عبارتند از:
الف. دین نفس الأمرى: آنچه در علم الهى و مشیّت ربانى براى هدایت انسان به سوى رستگارى وجود دارد، دین نفس الامرى است. به دیگر سخن؛ دین نفس الأمرى مسیر بین مبدأ و منتهاى آدمى است. مبدأ انسان به گفته قرآن معرفت صفر است: «وَ اللَّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئا» (2)(خداوند شما را از شکم مادرانتان خارج کرد، در حالى که هیچ چیز نمیدانستید)، و منتهاى او بنا بر آیه: «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُون»(3)(من جنّ و انس را نیافریدم جز براى اینکه عبادتم کنند)، معرفت بینهایت است؛ زیرا عبادت نتیجه معرفت میباشد و هر کس به اندازهاى عبادت میکند که معرفت دارد. از اینرو، صدرالمتألهین در تفسیر این آیه میگوید: «جنّ و آدم را جز براى دانستن نیافریدم»(4)و چون خداوند بینهایت است، امکان معرفت به او نیز تا بینهایت امتداد دارد. دین نفس الامرى نسخه رستگارى بشر در لوح محفوظ و مسیر بین این آغاز و انجام است و حقیقتى عینى و واقعیتى ثبوتى میباشد.
ب. دین مُرسَل: آنچه از سوى خداوند متعال براى هدایت انسان به سوى رستگارى به واسطه رسولان الهى ارسال شده است، «دین مرسل» را تشکیل میدهد. به دیگر سخن؛ دین مرسل بخش یا تمام دین نفس الأمرى است که از طریق وحى در اختیار پیامبران الهى گذاشته میشود تا به آدمیان برسانند. هر چند این نامها ناآشنا مینماید، ولى توجه به حقیقت
دین و آنچه در صحنه تاریخ اتفاق افتاده، به سادگى وجود چنین مراتبى را آشکار میسازد: خداوند که آدمى را خلق کرد، و از آغاز و انجامش آگاه بود، براى سعادت و فلاح این موجود راهى روشن داشت(دین نفس الامرى) که در هر زمان بخشى از آن نسخه الهى را براى آدمیان به وسیله رسولان فرو فرستاد(دین مرسل) شما در کاربردهاى مختلف لفظ «دین» نیز میتوانی این مراتب را باز یابی: هنگامى که از دین یگانه الهى سخن میگویی و آنرا اسلام میدانی (إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلام)(1)یا عقاید ناصحیح را از ساحت دین، خارج میشماری، به دین نفس الامرى توجه داری. وقتى میگویی: دین حضرت ابراهیم(ع) توحیدى بود، در دین حضرت موسی(ع) احکام سختى وجود داشت، دین اسلام دین خاتم است و دین اسلام ناسخ ادیان گذشته است. در تمام این جملات مراد شما از دین، دین مرسل است.
خلاصه اینکه ضرورت دین در آموزه های الهی به فطرت و سرشت انسان برمی گردد. در قرآن کریم فطرت انسان، فطرتی خدایی دانسته شده است،(2)که همه دستورات الهی را براساس این حس خدا خواهی و پرستش تشریع کرده است. از این رو در حقیقت پیروی از دین و دین دار و مسلمان بودن پاسخی است که هر شخص متدینی به ندای فطرت خود می دهد. دین خاتم آخرین دین مُرسل است. به این معنا که بعد از ظهور چنین دینى دیگر نیازی براى ارسال رسولى دیگر و دینى تازه باقى نمیماند. با این وصف؛ دین خاتم؛ یعنى آخرین دین مُرسَل، که پیام آورش اَفضَل الُرسُل و مخاطبانش همه مردم از عصر نزول تا روز قیامت و به بیانی اَکمَل الأدیان می باشد. با این وصف، تمام آنچه که باید از طریق وحى به آدمى میرسید، در دین خاتم وجود دارد و با ارسال چنین دینى، راه بر هر دین مُرسَل دیگرى بسته میشود و سلسله ادیان مرسل با آن خاتمه مییابد.
با وجودی که تو داری در نهان *** عزم پاکی و فلاح در دو جهان
رشد جان و دل در این عصر و زمان *** با شناخت آرد امان بر هر روان
منبع هر نوع شناخت در روح و جان *** نزد خالق بوده در سرّ و عیان(1)
آنچه باشد در زمین و آسمان *** واقف است بر آن خدای مهربان
دان شهود و غیب هر خرد و کلان*** آشکار است نزد حق بی هر گمان(2)
گر که می خواهی شوی عالم به آن *** رمز آن را در علوم حق بخوان
بهر کشف هر کدام گفته خدا *** معرفت باشد ز ما علمتنا(3)
حاصل این معرفت در این سرا***می برد بالا تو را تا ماورا
مانع این نوع شناخت در هر مکان *** دو به دو باشد عزیز، آن را بدان
«نفس دون» و «جهل بر حق مبین»***«غفلت و سستی» و «شیطان لعین»
هر کدام مانع شود، بر رشد جان *** دون هر نوعی شناخت آرند فغان
نفس دون تو برد، جان را به چاه *** عقل و وجدان را کند، هر دم تباه
دشمن سرسخت تو، در این جهان *** خصم دون رشد تو، در هر زمان
جنگ وی با تو بود، در جان و سر***بهر نابودی تو، از هر نظر
وسوسه، هی می کند با هر نگاه *** تا برد، چشم تو را سوی گناه
جهل تو سر چشمه هر نوع کژی *** مانع تشخیص خوبی از بدی
فرد جاهل، حرف حق را نشنود *** راه باطل، در سرش شیرین شود
جام خوشبختی، نگیرد در بغل *** چون هوس ها، می کند هردم دغل (1)
غفلت از یاد خدای انس و جان *** خود بود مانع رشد هر جوان
چون شناخت او دهد دل را، امان *** آن که از یادش بود غافل، بدان
در مسیری که رود، بی یاد یار *** می کند جان را تباه، در آن دیار
دلهره و اضطراب و ترس حاد *** بهر غفلت می دهد جان را به باد
غافل از عقبا، نشو در هر زمان *** آخرت باشد، سرایی جاودان
مانعی دیگر بود، غفلت از آن *** بر سر رشد و شناخت، باشد همان
کن تو باور، آخرت را در نهان *** تا شوی همچون همه پیغمبران
دام شیطان لعین، در قلب و جان *** مانع دیگر بود، در هر زمان
1) چون هوس ها، می کنند مکر و دغل
جنگ وی با تو، مدام است ای بشر *** دشمنی ها می کند، با خیر و شر
يا كه زیبا می کند، زشتی و پست *** يا كه پنهان می کند، روز الست
يا كه از راه خدا، وارد شود *** يا كه در جام جهان، ظاهر شود
می دهد جان را، فریب اندر فریب *** با فریب خود کند، دل را غریب
مکر و نیرنگ و دغل از هر طرف *** حمله ور گردد به عقل و هم شرف
در چنین جنگی، شناخت باشد اساس *** بهر احیای قلوب و هم حواس
نقش انسان در شناخت این مسیر *** می کند غوغا اگر گردد بصیر
گر که خواهی با فریب دیو و دد *** جنگ طولانی کنی، تو تا ابد
نفس دون خود، تو کن از دل جدا *** جهل و غفلت را، نما از خود رها
دام شیطان را برون کن از درون *** مکر و نیرنگ درون را کن برون
با شناخت هر دم، روی سوی کمال *** رشد تو گردد محیّا، چون نهال
گر که می خواهی، فلاح اندر دو جا *** راه فطرت را، برو در این سرا
راه رشد این بوده باشد، در نهان *** پس تو گیر از این حقیر، آن را ز جان
این مثنوی را شاعر برای بخشی از درس فلسفه تربیت اسلامی در مقطع دکترای تخصصی رشته فلسفه تعلیم و تربیت سروده و آن را بصورت کنفرانس برای سایر دانشجویان ارائه نموده
که کنفرانس مزبور ضبط و موجود می باشد. در مثنوی مزبور به موانع رشد و رستگاری از جمله؛ کمینگاه هایی که شیطان بر سر راه انسان قرار می دهد بصورت کلی اشاره شده است. آری ای عزیز مومن، بدون تردید فقط در همین بعد؛ شيطان براي گمراه كردن انسان، كمينگاههاي حساسي را مورد استفاده قرار ميدهد از: عُجب، و خودپسندي و به عبادت و عمل خير خود باليدن و فخرفروشي كردن، تا حسادت،يأس و نااميدي، خشم و غضب بيجا، آزاد گذاشتن نفس سركش و مانند آن از مواردي است كه شيطان با استفاده از آنها، انسان را به انحراف و گمراهي ميكشد.
قبل از هر چيز بايد مفهوم واژه هدايت و گمراهي معلوم شود. هدايت از نظر معناي لغوي، به معناي دلالت و راهنمايي كردن است. اين راهنمايي، گاهي فقط در حد ارائه طريق و نشان دادن راه محدود است. گاهي فراتر از ارائه طريق، به مفهوم ايصال الي المطلوب و رساندن شخص به مقصد است. اما در مجموع آنچه از واژه هدايت فهميده ميشود، اين است: هدايت، دلالت و رساندن به غايت، با ارائه طريق است. چون ارائه طريق، نحوي از ايصال به مطلوب و رساندن شخص به مقصد است. و اما گمراهي، كه در زبان عرب از آن به ضلالت، ياد ميشود، وقتي در برابر هدايت قرار مي گيرد، مفهوم روشنتري پيدا ميكند. زيرا اغلب ضلالت و گمراهي، در جايي به كار برده ميشود كه شخصي به هدايت و راهنمايي افراد راهنما، گوش ندهد و يا بعد از پذيرش حق و راه مستقيم، دوباره از راه راست منحرف شود و راه گمراهي، يعني راه غير هدايت را در پيش گيرد و در مسيري برود كه هرگز از آن طريق، به مقصد و هدف نميرسد.(1)لازم به يادآوري است كه هدايت و گمراهي، هر دو امر اختياري است و هيچ كس در هدايت و گمراهي خود، مجبور نيست. لذا باید با شناخت و معرفت خود بهترین راه را انتخاب کند.
بعد از روشن شدن مفهوم هدايت و گمراهي بايد گفت، گمراهي انسان در محورهاي مختلف و با انگيزهها و عوامل متعدد ممكن است پيش آيد، که در مثنوی مورد نظر به چهار عامل
1) طباطبايي، سيد محمد حسين، تفسير الميزان، بيروت، نشر مؤسسه اعلمي للمطبوعات، 1403 ق، ج 1، ص 34. و نیز همان ج 12، ص 243، ص 53.
اصلی که یکی از آنها شیطان می باشد اشاره شده است. ولی وارد شاخ و برگها و جزئیات نشده به همين دليل، موانع مزبور هم از نظر محورها و هم از نظر عوامل و انگيزه، نيازمند بحث مبسوط و مفصل است كه در اين جا به برخي از آنها به طور خلاصه اشاره ميشود:
انسان فطرةً در مسير هدايت قرار دارد. زيرا راههاي هدايت و ضلالت در فطرت همه انسانها نهفته و تعبيه شده و خداوند تمام امور را به نفس انسان الهام كرده است. لذا قرآن كريم فرمود: و نفس و ما سوّاها فالهمها فجورها و تقوئها قد افلح من ذكيها و قد خاب من دسّها «سوگند به نفس و آن كس كه آن را آفريد، سپس پليدكاري و پرهيزكارياش را به آن الهام كرد كه هر كس آن را پاك گردانيد، قطعاً رستگار شد و آن كس كه نفس خويش را با معصيت آلوده ساخت، نااميد و محروم گشت. از اين آيه به خوبي معلوم ميشود كه انسان داراي هدايت فطري است. پس اگر انبياء الهي فرستاده شده و كتابهاي آسماني نازل گرديده، در واقع براي شكوفا كردن و به فعليت رساندن همان بذر هدايت فطري انسان است. چه اينكه در نهجالبلاغه نيز، درباره انگيزه بعثت انبياء آمده: «و يُثروا لهم دفائن العقول»(1)يعني يكي از انگيزههاي بعثت انبياء، ظاهر كردن و شكوفا كردن گنجينهها و عقلهاي نهفته انسانهاست. بنابراين اگر كسي از اين فطرت توحيدي و هدايت فطري خود، با سوء اختيارش بيرون برود و از هوي و هوس خويش پيروي كند، دچار گمراهي ميشود. پس يكي از علل گمراهي انسان بيرون رفتن او از فطرت اصلي و الهي خود است.
ای عزیز خداوند حقانیت آخرین کتاب آسمانی را در آیات 13 تا 17 سوره طارق
اینگونه مطرح می فرماید:
13- که قرآن بود قول قاطع ز حق***کند خوب و بد را جدا، تا که خلق
1) نهجالبلاغه، دشتي، خطبه 1، بند 37.
روند سوی جانان، با جان و دل***ز باطل رها، تا نگردند خجل
14- نباشد چو بیهوده گفتار یار***که شوخی ندارد به حق، کردگار
15- همی می کنند مکر و حیله به پا***16- خدا هم کند کیدشان بر ملا
17- به آنها بده،مهلتی در دیّار***رها کن به خود، در همان حال و زار
چيز ديگري كه سبب گمراهي انسان ميشود، فاصله گرفتن از قرآن و عترت است. يعني كساني كه در سايه قرآن و عترت هدايت شدهاند، اگر بر اثر عوامل و انگيزهها و هواهاي نفساني و يا هر انگيزه ديگر، از قرآن و عترت فاصله بگيرند، گمراه ميشوند. لذا در حديثي كه شيعه و سني آن را با تواتر (خبري قطعي و يقينآور) نقل كردهاند، پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله - فرمودند: «ايها الناس اني تارك فيكم امرين لن تضلوا ان اتبعتموهما، و هما كتاب الله و اهل بيتي عترتي»(1)يعني اي مردم من در ميان شما، دو چيز به جا ميگذارم كه اگر از آن دو پيروي كنيد، هرگز گمراه نميشويد و آن دو يكي كتاب خدا و ديگري اهل بيت و عترت من است. طبق اين حديث نوراني، يكي از عوامل عمده كه باعث ميشود، انسان به دام گمراهي بيافتد و از راه هدايت فاصله بگيرد، اين است كه به قرآن و دستورات اهل بيت عمل نكند. اگر امت اسلامي، بعد از رحلت پيامبر دچار مشكلات اعتقادي شده و گرههاي متعدد و مختلف در ميانشان پديد آمد و گمراهيهايي پيدا شد، همه به خاطر آن بود كه مردم از قرآن فاصله گرفتند و به آيات ولايت عمل نکردند و اهل بيت پيامبر (ص) را خانهنشين نمودند و پيامد
1) فضايل الخمسه من الصحاح السته، نشر مؤسسه مجمع جهاني اهل بيت، 1422، ج 2، ص 55.
دردناك اين خانهنشيني آن شد كه به تدريج گمراهي و عقايدگمراه كننده، درميان مردم ريشه پيدا كرد و زمينه عقايد نادرست را فراهم ساخت. آری ای اهل قرآن و ولایت:
با تو گويم اي عزيز از عمق جان *** از همان قرآن و عترت گير امان
حيف قرآن و احاديث در جهان *** چون كه مظلوم گشته اند تا اين زمان
آنچه فطرت طالبش بوده همان *** جمع در قرآن و عترت بي گمان
پس اگر خواهي شوي اهل جنان *** تابع قرآن و عترت شو چنان
هر كه را راهي رود در غير آن *** ظلم وافر كرده بر روح و روان
پس عزيزم قدر آن دو را بدان *** چون که آنها برترند در دو جهان
يكي از عوامل گمراهي انسان، تندروي و كندروي بي جا و بيرون رفتن از حد اعتدال است. لذا در كلمات اميرمؤمنان - عليه السلام - آمده: «اليمين و الشمال مَضلةٌ و الطريق الوسطي هي الجاده» يعني گرايشهاي افراطي و تفريطي، سبب گمراهي انسان ميشود و راه اعتدال، طريق مستقيم هدايت است.
عامل ديگر گمراهي، نظام و حاكم گمراه است. يعني اگر حاكم و فرمانرواي مردم، گمراه باشد، به تدريج عملكرد سوء او، سبب گمراهي همه مردم ميشود. لذا در روايتي از پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله - رسيده كه فرمود: «من بر امت خود از سه چيز ميترسم. يكي از آنها پيشواي گمراه است»
عامل ديگر كه سبب گمراهي انسان ميشود. دوستان و رفيقهاي گمراه و ناباب است. بخصوص در عصر حاضر، يكي از عوامل عمده
گمراهي افراد، بخصوص نسل جوان، دوستهاي بد و گمراه هستند كه نقش بسيار اساسي در گمراهي جوانها دارند. بنابر این:
وفق سنّت با تو گويم اين ندا *** بهر دوست خوب و بد در اين سرا
همنشيني با گل و گل واژه ها *** مي كند خوشبو درون خانه را
گر كه مومن باشد و اهل دعا *** با همان ايمان كند غوغا به پا
دوست مخلص اندر اين دار فنا *** مي دهد روح و روانت را شفا
دان رفيق خوب بود همچون طلا *** مي كند از تو برون صدها بلا
عيب تو گويد بدون هر ادا *** تا شوي پاك از عيوب و افترا
در تمام سختي هاي هر بنا *** با وفاي خود دهد دل را صفا
يا كه باشد برتر از صدها عصا *** از همان گام نخست تا انتها
حرف و بحثي را نگويد ناروا *** بهر دوست خود همي گويد ثنا
از خيانت مي كند خود را جدا *** چون كه قلبش سالم است از ماسوا
بر جمالش گر كني اي با وفا *** يك نظر از عمق جان در هر كجا
ياد حقّ و آخرت بي هر صدا *** مي شود با روح و جانت آشنا
دون ترديد مي شوي اهل بقا *** ذات حق گردد برايت پر بها
دوست دانا در حريم كبريا *** مي برد بالا تو را تا ماورا
بعد آن گويم نكاتي را به جا *** بهر دوست بد درون هر فضا
همنشين تو در اين صحن و سرا ***گر كه باشد يك رفيق بي حيا
مي كند هر دم خيانت يا جفا *** بر رفيق و دوست خود اندر خفا
از حرام و شبهه كي دارد ابا *** چون كه ايماني ندارد در قفا
مي زند كيد و كند دوست را فدا *** در مسير نفس دون با صد هوا
همچو مار و كژدم و درد وبا *** مي كند پر خون درون را چون عزا
نيش وي نابود و گرداند تو را *** زهر آن بدتر ز زهر اژدها
كار او باشد خطا اندر خطا *** چون كه غافل بوده از بحث قضا
اين حقير گويد كه اي دوست خدا *** با رفيق خوب شوي از بد رها
عامل ديگر در گمراهي افراد، تهاجم فرهنگي و تبليغات دشمنان اسلام است كه با انواع كارهاي فرهنگي و رسانه اي(اشائه فیلم های مبتذل، ماهواره، اینترنت ...) و هنري، سعي در گمراه كردن جوامع اسلامي دارند و از آن جا كه بسياري فيلمهاي بد آموز و گمراه كننده، در قالب هنرنماي كاذب طرح و ارائه ميشود، افراد كمتر و يا ديرتر متوجه جوانب منفي قضيه ميشوند و در نتيجه گمراهي ناخواسته براي آنها پديد ميآيد. آری ای عزیز بزرگوار:
داشتن ماهواره كي باشد برايت افتخار *** آن كه نابود و كند روح و رواني بي شمار
دشمن نادان در اين دنيا نموده حمله اي *** بر زن و فرزند و ناموس و همه ايل و تبار
غرب و استعمار پير هر يك شدند با هم يكي *** ناتوي فرهنگي را كردند درون كار و زار
اينتر و چت هم بود در دست شيطان بزرگ *** ساتر حقّ است و هر آن مي كند صدها شكار
ناتوي سختي شده بعد از شبيخون وسيع *** جامع شر گشته در جام ظريف روزگار
مصدر صدها گنه گشته براي هر جوان *** باعث گمراهي آدم شده در شوره زار(1)
اعتقاد و دین ما را می کند هر دم ضعیف *** با شعار خوش خط و خالش بدون هر نوار
دامن غيرت كند نابود و اندر اين جهان *** مسلخ پاكي و عفّت در صراط ماندگار
با بیان ظن و تحریف و نگاهی شبهه ناک *** می کند نابود تمام هستی و دار و ندار
فتنه و افساد آن گردد نمايان بر بشر *** فطرت ناب درون هر دم كند از آن فرار
مجمع خوب است وبد در وادي روح و روان *** گر چه اینک بوده چون تیغی به دست نابکار
در همه جا می کنند خدعه و نیرنگ و کلک *** حمله آن ناكسان باشد وسيع همچون ضرار
1) [1] منبع هر نوع گوشي گشته ز فيلم هاي خراب ***قابل حمل است و دائم مي شود ديد اي خمار
بي شك و ترديد هدف باشد جوانان عزيز *** سنگر هر يك نماز است در ديار زرنگار
مومن مخلص كند خنثي تمام مكرشان *** ظالم بي دين اگر چه غافل است از كردگار
حافظ روح و روان بي شك بود ايمان ناب *** دافع هر نوع ضرر باشد همان پروردگار
اين حقير گويدمواظب باش عزیزم هر زمان *** تابع حق باش و كن خود را رها از هرشعار
و مشاهده فیلم های مبتذل زمینه را برای انحراف فطرت از مسیر حق فراهم می کند. به این صورت:
دیدن سکس و کمی فیلم خراب *** می کند روح و روانت را کباب
جسم و اعصاب و همه روح و روان *** از همان گیرد اثر با یک جواب
ذهن و جانت را درون این جهان *** می کند خوار و خفیف با صد نقاب
گر روی سویش بدون هر گمان *** می شوی وابسته اش تو ای جناب
در قیاس آنچه در فیلم است بدان *** همسر و مهرش شود همچون حباب
طبق تحقیقی در این دور و زمان *** این چنین فیلم ها کنند جان را مذاب
فیلم خود را بهر سود سازند چنان *** صوری باشد نقش هر یک با خضاب
در درون زندگی دانی همان *** غیر آن باشد که خواندی در کتاب
آنکه مظلوم گشته در دید و بیان *** دختر و خانم بود در این رکاب
رویت سکسی حرام در هر مکان *** بر تو آرد روز و شب صدها عذاب
نوع رفتارت شود با صد نشان *** دور از ایمان و خدا و راه ناب
در مسیر دین و آن داد نهان *** مانعیست برعقل وحکمت چون شراب
فطرتت را می برد از عمق جان *** سوی غفلت با همان موج سراب
زندگی را می کند دور از امان *** با تو گوید یک جواب با صد خطاب
همسر و فرزند و هم امثال آن *** با چنین فیلم ها شوند دور از حجاب
بر تو آرند روز و شب درد و فغان *** لحظه ها گردد برایت پر عقاب
فیلم مستهجن و مبتذل چنان *** زندگی را می کند پر پیچ و تاب
گر چه در ظاهر برد تا کهکشان *** لیک و آن باشد برایت همچو خواب
این حقیر گوید شوی با آن خزان *** کن رها آن را ز دوران شباب
يكي از عوامل عمده كه جزء علل شايع و فراگير گمراهي و ضلالت در محورهاي مختلف اعتقادي، اخلاقي و اجتماعي ميشود، بيتقوايي است. يعني اگر انسان نور تقوا را از دست بدهد و يا از آن بيبهره باشد، همواره در گرداب گمراهي غوطهور مي شود و در هر تصميم و عملي بيراه ميرود. چون انسان هر لحظه و در هر آن، بر سر دو راهيهاي زندگي، نيازمند تصميمگيري تازه است و اگر نور تقوا او را همراهي نكند،
بيراه ميرود. به دليل اهميت عنصر تقواست كه خداي سبحان فرمود: و ما كان الله ليضل قوماًبعد هداهم حتي يتبين لهم ما يتقون(1)
خدا بر آن نيست كه گروهي را پس از آن كه هدايتشان نمود، بيراه بگذارد. مگر آن كه راه تقوا را براي آنها بيان كرده باشد. علامه طباطبايي ذيل اين آيه ميگويد: در اين آيه، مؤمنين تهديد شده اند كه اگر تقوا پيشه نكنند، ممكن است بعد از آن كه هدايت يافتهاند، دوباره گرفتار گمراهي و ضلالت شوند، چه اين كه اگر كسي نعمت هدايت را كفران كند، و براساس آن عمل ننمايد، دچار گمراهي ميشود. يعني نعمت هدايت از آنها گرفته شده و در نتيجه گرفتار گمراهي ميشود.(2)یکی از دوستان مولف با اینکه سواد آنچنانی ندارد ولی به خاطر تقوایی که دارد همواره در انتخاب موضعگیریهای سیاسی و تصمیمات مختلف فردی و اجتماعی؛ بهترین انتخاب ها را داشته و تقوا باعث مصون ماندن از انحراف شده است. در قرآن کریم در آیه 29 سوره انفال آمده است:«یا ایها الذین آمنوا ان تتقواالله یجعل لکم فرقانا؛ ای کسانی که ایمان آورده اید اگر تقوای الهی داشته باشید خداوند برای شما مایه تمیز ( خوب و بد ) را قرار می دهد». همانطور که در این آیه ذکر شده، رعایت تقوا باعث می شود که انسان در دنیا روشن بینی پیدا کند، چون تقوا انسان را روشن می کند.
نكته ديگر كه در همه علل و عوامل گمراهي نقش كليدي دارد و در واقع منشأ اصلي گمراهي انسان ميشود، جريان وسوسههاي شيطان است. زيرا او خود سوگند ياد كرده كه همواره در جهت گمراه نمودن انسانها تلاش كند. قال فبما اغويتني لاقعدنّ لهم صراطك المستقيم،ثم لاتينّهم من بين ايديهم و من خلفهم و عن ايمانهم و عن شمائلهم(3)گفت: به سبب آن كه مرا به بيراهه افكندي، من هم براي فريفتن آنان حتماً بر سر راه راست تو خواهم نشست، آنگاه از پيش رو و از پشت سرشان و از طرف راست و از طرف چپشان بر آنها ميتازم. شيطان براي گمراه كردن انسان، كمينگاههاي حساسي را مورد
استفاده قرار ميدهد از: عُجب، و خودپسندي و به عبادت و عمل خير خود باليدن وفخرفروشي كردن، از جمله حساسترين كمينگاههاي شيطان است. حسادت،يأس و نااميدي خشم و غضب بيجا، آزاد گذاشتن نفس سركش و مانند آن از مواردي است كه شيطان با استفاده از آنها، انسان را به گمراهي ميكشد.
آدمي تا از كف شيطان به دل جان بر گرفت *** ناي خود را در بهارستان عشق از سر گرفت
مكر و يرنگ و دغل شد حمله ور از يك طرف *** غفلت و سستي ز سوي ديگري سنگر گرفت
حمله دشمن ز بام و هم هوا از هر جهت *** با شبيخوني وسيع و ناتو و اينتر گرفت
عاقلي در جنگ جهل و غافلي در فتح دهر *** آن يكي ايمان فزود و آن دگر اختر گرفت
عشق صوري در نظر شد جلوه گر بر نفس زار *** دل ز سيم و زرِّ شيطان، ياري و ياور گرفت
قلب دون گرديده بر گرد گناهان روز و شب *** مشعل عشق درون را دود و خاكستر گرفت
تا كه پيمان در ره دادار و گردید برقرار *** جان به سوي عرشيان گویی که بال و پر گرفت
بام عالم در مسير عشق كوچك بود و تار *** جان ز جانان در حريم دل شكوه و فر گرفت
آن كه در بام حقيقت در حقيقت غور و كرد *** از كرم آب بقاء از ساقي كوثر گرفت
بهر حق بر كند لباس خود نمايي را زجان *** همچو خاصّان از ره دل زينت و زيور گرفت
در بهار وصل رهايي از جهان شد كار وي *** وز غم و شادي جدا گشت و به جان دلبر گرفت
آن كه در بحر جواني غوطه ور شد در معاني *** مرحم امن و امان از لطف آن مصدر گرفت
از گذشته غم به دل هرگز ندارد اي عزيز *** چون كه در اوج جواني رسم پيغمبر گرفت
هر چه كرده بر خودش كرده و ليكن عاقبت *** داد خاموش درون را آنطرف در بر گرفت
با بصيرت چون كه كرد خود را رها از هر هوس *** تابع محض وليّ و شافع محشر گرفت
مهر خود را اي خدا بر اين حقير افزون نما *** چون ز مهر تو، نهان را وجهاي برتر گرفت
با عنایت به دقت و تامل در عوامل مذکور؛ متذکر می گردد که از طرفی نوع انتخاب تک تک افراد بشر بر مبنای انسان شناسی واقعی بنا شده است و روش مناسبی برای پاسخ گویی به نیازهای روحی انسان است. از طرفی باید متوجه باشی که دستگاه عقل، قدرت کافی و در نتیجه طرح و برنامه ای جامع و فراگیر برای به سعادت رسیدن انسان ندارد، و محتاج به دستگاهی است، که محیط به تمام منازل وجودی انسان باشد و راهکارهایی را که موجب سعادت و شقاوت اوست، مشخص کند و منازل بعد از مرگ را، چه در برزخ و چه در آخرت بتواند مشاهده کند. از این رو خداوند متعال دستگاه وحی و نبوت الهی ( که همه موجودات و آثار آنها چه در عالم ملک و ناسوت را در برمی گیرد) را، به یاری عقل فرستاده است. پس شایسته است که انسان با دقت در احکام دین یا رجوع به متخصصین دین وظیفه خود را بیابد. همانطور که قرآن نیز توصیه به سئوال و پرسش از آگاهان و مطلعین می کند.«َسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ».(1)
تشخیص راه درست، نیازمند اراده و عزمى راسخ و صبر و تحمل فراوان است، به خصوص در این دوره که تمامى عوامل اجتماعى و جهانى دست به دست هم داده تا انسان را از دین و معنویت جدا کرده و بردهى جهانخواران استعمارگر کنند. ولى باید توجه داشت که انسان، تنها موجودى است که نه تنها توان این را دارد که بر خلاف جریان آب حرکت کند، بلکه میتواند مسیر حرکت جامعه یا دنیا را عوض نماید و لااقل قدرت حفظ خود را در سختترین شرایط نیز دارا است و هر چه انتخاب، مشکلتر باشد، ارزش و پاداشش بیشتر است.
1) نحل، 43
توضیح اینکه انسان موجودى مختار است که کارهایش را بر اساس اراده و انتخاب و گزینش انجام میدهد. نحوه این انتخاب و گزینش او، وابسته به دو امر درونى و نهفته؛ یعنى گرایشها و بینشها است. این گرایشها و بینشها، خود دو دستهاند: گرایشها و بینشهاى فطرى و غیر اکتسابى و غیر اختیارى و گرایشها و بینشهاى اکتسابى و اختیارى. قسم اول، بالقوّه در نهاد هر انسانى نهاده شدهاند و نیازمند توجه و پرورشاند تا بروز و نمود پیدا کنند. اما قسم دوم، با انتخاب و گزینش خود انسان حاصل میشوند. گرایشهاى فطرى مثل گرایش انسان به حقیقتجویى و معنویت. و شناختهاى فطرى، همانها است که در قالب حسن و قبح عقلى مطرح میشوند؛ مثل شناخت خوبی عدالت و صداقت و وفاى به عهد و شناخت بدى ظلم و دروغ و خلف وعده. این گرایشها و بینشهاى فطرى، محرّکهاى اصیل بشر به سوى کسب بینشها و گرایشهاى اکتسابى و سایر فعالیتهاى او میباشند، لکن اگر در تشخیص حقیقت و واقعیت و نیز تشخیص مصادیق خوب و درست اشتباه کند، به سعادت واقعیاش نمیرسد، ولى اگر بتواند بر خلاف نظر ایسم های مختلف صحیح بیندیشد و صحیح برگزیند، آن موتورهاى محرّکه و این فعالیتها و گزینشها و گرایشهاى انتخابى صحیح میتوانند سعادت دنیا و آخرت او را در پرتو معنویت حقیقی تأمین کنند و انبیا آمدهاند، تا این توان تشخیص صحیح را به او کرامت نموده و او را براى گرایش و انتخاب صحیح هدایت کرده و یاریش نمایند، تا با انتخاب صحیح به سعادت دنیا و آخرت دست یازد، به خصوص که در اغلب انسانها امیال و احساساتشان بر تعقّل و تدبّرشان غلبه دارد.
آری ای عزیز بزرگوار، نوع انتخاب به عنوان یک فعل اختیارى برای انسان مطرح است؛ البته انسان محکوم به انتخاب است؛ یعنی همه افراد بشر بدون استثنا باید انتخاب کنند. حتی آن کسی که می گوید من هیچ چیزی را انتخاب نمی کنم در حقیقت او هم همان هیچ چیز را انتخاب کرده است!!! در این اختیار و انتخاب آنچه مهم است این است که ممکن است منشأ آن تحقیق و تفکر و تدبر باشد و یا تحریک عواطف و احساسات. در صورت اوّل؛ آن گرایش، فیلسوفانه و یا متکلمانه است، و در صورت دوم، کورکوانه و به اصطلاح « احساسى» است.
در صورت اوّل که فقط «علم» محرک باشد، با عجز از تبیینِ عقلانىِ فلسفه حکمى از احکام الهى - چه آن حکم در تکوین و خلقت باشد و چه در تشریع - و نیز در صورت غلبه هواهاى نفسانى و شهوات حیوانى، دست از علم میکشد و به آن پایبند نخواهد ماند و در صورت لزوم، علم خود را پنهان، بلکه کتمان هم مینماید، مثل فرعون که قرآن در مورد او میفرماید: «چون آیات آشکار ما را دید، گفت این سحرى آشکار است [و معجزه خدا نیست] و [مستکبرانه] آیات ما را از روى ظلم و سرکشى تکذیب کرد، در حالى که به آنها یقین داشت».(1)
گروه دوم بسان خسى بر روى آب میمانند که با جریان اجتماع و محیط حرکت میکنند و با پیچ و تاب آن، به پیچ و تاب میروند و با تحولات آن میغلتند! و هیچ ثباتِ قدمى و قلبى براى آنها تضمین نمیشود؛ مانند کسى که در پى حضورش - به هر سببى - در مجلس روضه به گریه میافتد و اگر لحظاتى بعد به مجلسى درآید که در آنجا هر کس بدون قید و بند، خود را با لذتهاى نامشروع میآلاید، او نیز همرنگ جماعت شود و خود را آلوده کند. پس ثبات قدم گروه دوم، تابع تأمین منافع دنیوى آنها از یکسو و عدم خسارت آنها از سویى و ثبات وضعیت جامعه از سوى دیگر است و إلا به راحتى از دین خود دست میشویند.
مثلا در بعد عبادی؛ مردم بنابر نوع انتخابی که اختیار خواهند کرد؛ از جهت گرایش به آخرت و معنویت و عبادت، بنابر مضمون فرمایش مولای متقیان به سه دسته تقسیم میشوند:
الف. گروهی از ترس جهنم و خسارات دنیوى که خداوند به آنها وعید داده و توسط انبیا آنها را از عذابها ترسانیده است، خدا را عبادت کرده و مطیعاند و ایمان به غضب خدا و معاد، عصمت نبوت و امامت، پشتوانه آن بوده و ایمان آنها از روى شناخت و معرفت و یا تعبد صادقانه است، نه تقلید کورکورانه، که به تعبیر امام على(ع) عبادت و تعبد آنها «برده گونه» است؛ یعنى براى دور کردن عذاب مطیعاند.
ب. دستهای به طمع بهشت و دستیابى به وعدههاى الهى در دنیا و آخرت، به معنویت و دین گرایش پیدا میکنند و پشتوانه آن، ایمان به غیب و بصیرت صادقانه است نه تقلید
1) جوادى آملى، عبدالله، مراحل اخلاق در قرآن، ص 227
کورکورانه، این گروه نیز تعبدشان به جهت منافع خودشان است و به تعبیر امام على(ع) عبادتشان «تاجرانه» است و کار و تلاش میکنند تا بنا به وعده الهى پاداش دریافت کنند.
ج. گروه سوم از روى تعمق و تدبّر و بصیرت و با شکر منعم و یافتن معشوق و محبوب واقعى به تعبّد روى آورده و به اوامر و انتظارات او گردن مینهند، اینهایند که به تعبیر آن امام والا(ع) «آزادگانِ» از تن و منافع دنیوى و اخروى خویشاند و از «من» و «منیّت» وارسته و به خدا پیوستهاند و به تعبیر عرفا «فانى فى الله» گشتهاند و خود و ضرر و فایده خود را نمیبینند تا در جهت دفع ضرر یا کسب و جلب منفعت، روى به طاعت و معنویت آورند. در فرهنگ اسلامى و قرآنى هر سه گروه - با اختلاف مراتب و درجاتى که در جهت طولى و عرضى پیدا میکنند - داراى معنویتگرایى حقیقیاند، در صورتى که علایم ذیل در آنها بروز و ظهور پیدا کرده و امتحانات را پشت سر نهاده باشند، لکن روشن است که این سه دسته در نوع انتخاب خود؛ داراى یک منزلت نیستند و مقام دسته سوم قابل مقایسه با آن دو دسته دیگر نیست.(1)
در مجموع هر انسانى بر نفس خویش بیناتر از دیگرى است و از دل و گرایشها و بینشهاى خود بهتر از هر کسى آگاه است، پس باید با بهترین نوع انتخابی که اختیار خواهد کرد؛ بر خودش دلسوزتر باشد و به فکر نجات خود از مهالک و دستیابى به سعادت جاویدان، از راه کسب معارف حقه و اعمال صالحه و اخلاق فاضله با توسل و تمسک به اهل بیت عصمت و طهارت، برآید و با عزمى استوار ضمن شناخت مکاتب شرق و غرب مخصوصا ابعاد پوشالی ایسم های مختلف؛ با ایمان و معرفت در راستای انتخاب درست و واقعی گام بردارد تا به قله مقصود که همان سعادت حقیقی و آرامش واقعی است؛ برسد.
در هر حال ای عزیز بزرگوار، علیرغم تمام پیشرفتها و تسهیلات علمی در جاهلیت نوین، مشكلات انتخاب ناشی از بحران معرفتی فلاسفه غرب مخصوصا در ابعاد فطری بویژه معنویت حقیقی به عنوان مشكلی بزرگ برای افراد بشر مخصوصا در جوامع غربی رو به افزایش است. علی رغم اینکه هر روز به تعداد افرادی كه معتقدند معنویت؛ درمان رنجوری و درماندگی روحی
1) جوادى آملى، عبدالله، صورت و سیرت انسان در قرآن، ص 255
آنها است و بر متخصصین كه برای درمان بیماریهای روانی و حفظ سلامت روانی بر معنویت و رفتارهای مذهبی متمركز میشوند، اضافه میشود. مع الوصف انسان امروزی باید با آگاهی و بینش، به این عقیده برسد كه بدون معنویت تنها میماند و در گرداب تكنولوژی به فنا میرسد. انسان امروز باید متوجه باشد كه با دور شدن از باور و اعتقاد به خدا، پوچی و درماندگی در انتظارش خواهد بود. ویلیام جیمز معتقد است باور به وجود ارزشهای بالاتر و یك قدرت برتر برای بهداشت روانی انسان ضروری است. در خاتمه توصیه می شود که ای عزیز انتخابگر، اگر خودت را دوست داری و نگران سعادت حقیقی خود می باشی با معرفت و بصیرت بهترین انتخاب که همان ایمان و معنویت واقعی که در اسلام ناب محمدی(ص) تجلی پیدا کرده است را با توفیقات خداوندی انتخاب کن تا برای همیشه به این انتخابت افتخار فرمایی.
پس عزیزم دان که معنا بوده گنجی پر ثواب***با شعور و معرفت رو سوی آن با صد شتاب
این حقیر گوید که مفقود بشر تا ماورا***بوده معنا و همان ذکر خدا بی هر عقاب
مولف در جلدهای مختلف مجموعه "فریاد خاموش درون" از جمله کتب"معنا درمانی" و "بهترین نوع مدیریت" به ابهامات و شبهاتی که در این خصوص وچود دارد با ادله محکم عقلی و نقلی پاسخ داده است.
گر قوام جان نباشد،پستی دوران که هست***گر که ایثاری نباشد،مستی هجران که هست
گر قرار دل نباشد،بی قراریها که هست***گر که آزادی نباشد، تفتیش و زندان که هست
من ز آزادی پویا،ای خدا جامانده ام
کسب آزادیهای حقیقی و شناخت و معرفت صحیح نسبت به ابعاد و چارچوب صحیح آن از جمله بحران های معارف بشری در جهان غرب است. این همان بحران معرفتی نسبت به آزادی است که فطرت پاک بشری و فریاد خاموش درون آدمی؛ تشنه استفاده و بهره مندی درست از آن است. ولی در نهایت تاسف ایسم های مختلف نه تنها از فهم و درک آزادی درست عاجزند. بلکه در برابر بسترها و زمینه های معرفت واقعی نسبت به شناخت ابعاد و چارچوب واقعی و الهی آزادی بشر ایستاده اند. و با ترویج آزادیهای غلط و نامشروع که منجر به ولنگاری، بی بند و باری و خارج شدن انسان از مسیر انسانیت می شود؛ بالاترین ظلم و جنایت را در حق نفس خود و بشریت روا نموده اند. تاسف بارتر اینکه در اوج بی معرفتی تازه خود را متمدن و مدرن فرض می کند. در همین راستا برخی این شبه را مطرح می کنند که دین و معنویت با آزادي ناسازگار است؟! یا می گویند رهبر الهی که براساس دین، زمام امور را به دست گرفته میتواند مانع بزرگي بر سر راه آزادي باشد؟!!
در طبیعت و سرشت انسان هیچ چیز به اندازه استقلال و آزادی ارزش و قیمت ندارد؛ چنان که اگر کسی را در جایی محدود کنند و همه نعمت ها و لذت های دنیا را برای او فراهم آورند، راضی نیست و آزادی را بیشتر دوست دارد. یکی از دلایل مهم بقای قداست نام انبیای الهی در میان جامعه بشریت، در این نکته نهفته است که از سویی بشریت همیشه به آزادی نیاز دارد و این حق طبیعی و فطری اوست و از سویی دیگر انبیای الهی (ع) اولین کسانی بودند که از این حق بزرگ بشریت؛ یعنی آزادی دفاع نمودند و برای شناساندن و تحقق آن تلاش نمودند و معارفی که برای بشریت به ارمغان آوردند، در بردارنده بهترین اصولی است که حافظ آزادی در میان انسان ها است. به همین جهت است که انبیا همیشه در ذهن و خاطر انسان ها زنده هستند. به هر حال آزادی حق طبیعی انسان و خواسته ای است که با سرشت او آمیخته و عجین شده است. آزادی دارای معانی متعددی است و محدوده آزادی با توجه به معانی مختلف آن متفاوت است:
الف) آزادی به معنای استقلال وجودی که مربوط به وجود مطلق و منحصر در ذات خداوند متعال است که هیچ گونه محدودیت وجودی ندارد.
ب) آزادی به معنای اختیار که یک بحث فلسفی و کلامی است؛ یعنی انسان در انجام افعال ارادی دارای اختیار است. هر چند ممکن است از نظر حقوقی و شرعی دارای محدودیت و ممنوعیت باشد.
ج) آزادی حقوقی (آزادی در انتخاب مسکن، لباس، شغل، همسر و آزادی بیان و عقیده و...) که از نظر اسلام و تشیع محدوده آن عدم مزاحمت با مصالح مادی و معنوی و دنیایی و آخرتی انسان است.
آزادى مدنى، یا اجتماعى که در مباحث سیاسی از محوریت برخوردار است، در این مقوله می گنجد و سؤال اصلى در باب آزادى اجتماعى این است که دولت یا قانون تا چه حد مى تواند محدود کننده آزادى هاى فردى باشد؟در مورد اینکه حقوق و آزادی ها مطلق نیستند و باید محدود شوند بحثی نیست. هیچ نظام حقوقی در هیچ کجای دنیا از گذشته تا بحال وجود ندارد که آزادی مطلق به افراد داده باشد، اصولاً وضع قانون و تدوین نظام حقوقی، خود به معنای قرار دادن حد و مرز برای رفتار افراد جامعه است. بحثی که وجود دارد بر سر "حدود آزادی" است.
امروزه معمولاً گفته می شود حد آزادی، آزادی دیگران است؛ یعنی انسان آزاد است هر رفتاری را که می خواهد گزینش کند، مگر آن که رفتارش مزاحم آزادی دیگران شود. گرایش لیبرالیستی در حقوق چنین نظری دارد، اما اگر بخواهی این مسئله را از دیدگاه اسلام بررسی کنی، پاسخ این است که تعیین حد آزادی بر اساس مصالح مادی و معنوی و دنیایی و آخرتی انسان ها است؛ یعنی شرط اصلی آزادی در انتخاب و گزینش یک رفتار، این است که تأمین کننده مصالح انسان اعم از مادی و معنوی باشد. این مسئله شبیه آن است که به یک تولید کننده مواد غذایی یا مواد دارویی آزادی داده شود که هر ماده غذایی یا دارویی را تولید کند، مگر آن که برای سلامت انسان ها ضرر داشته باشد. همین که احتمال داده شود در تولیدات یک تولید کننده، مواد غذایی یا دارویی مسموم و خطرناک وجود دارد، تولیداتش ممنوع می
شود. این جا دیگر صحبت از آزادی تجارت نیست و هیچ کس هم نمی گوید این ممنوعیت خلاف حقوق بشر است، نهایت این که آنچه در دنیا وجود دارد و به آن توجه دارند معمولاً همین ضررهایی است که به جسم و بدن انسان وارد می شود. اما اسلام علاوه بر ضرر جانی آسیب های روحی و معنوی را نیز مدنظر قرار می دهد.
آری ای عزیز آزاد اندیش، در خصوص آزادی بحث زیاد است؛ اما به صورت کاملا خلاصه و گذرا باید گفت: آنچه از معناي لغوي آزادي فهميده مي شود،اين است كه انسان در تصميم هایی كه می خواهد انتخاب كند؛ آزاد باشد، و نيز درعمل تحت تاثير واجبار ديگري نباشد. از نظر حقوقي هم حق استقلال در تصميم هاي خود را داشته و قادر به تعيين سرنوشت خود باشد. درباره «آزادی»، باید چند مطلب به عنوان مبادی و مبانی پاسخ، مد نظر قرار گیرند. این مبادی و مقدمات عبارتند از:
الف) واژه «آزادی»، به معنای باز بودن راه، جهت انجام و یا ترک کار است. انسان بر حسب آفرینش ویژه اش، مقید به یکی از دو طرف نشده است و این نوع آزادی انسان را «آزادی تکوینی» می نامند.
ب) تعریف آزادی، ارتباط تنگاتنگی با تعریف انسان دارد؛ زیرا متعلَق آزادی، خود انسان است. از این رو، هر تعریفی از انسان، در برداشت از آزادی و تعیین محدوده های آن دخیل خواهد بود و بالاتر این که بدون ارائه تعریف انسان، تعریف آزادی، ممکن نخواهد بود.
ج) انسان قدرت دارد که بر همه مخلوقات دیگر سلطه یابد؛ اما این مسئولیت را نیز بر عهده دارد که از همه این مخلوقات، مراقبت نماید.(1)
د) انسان دارای دو ضلع وجودی است؛ طبیعت و فطرت و از همین رو، نقطه صفری است که قابلیت تا بی نهایت صعود یا سقوط را دارا است.(2)راز
تعبیرات دوگانه و متضاد برخی آیاتقرآن کریم از انسان، در همین خصوصیت نهفته است. در برخی از آیات، انسان ضعیف و
ناتوان، ستم کار، جهول و بسیار نادان، ناسپاس و سرکش(1)و
در بعضی آیات دیگر، خودآگاه، حق گرا و مسئولیت پذیر(2)،
خوانده شده است.
در اینجا لازم است اشاره شود که بین آزادی فکر و آزادی عقیده فرق است. بدیهی است که بدون آزادی امکان رشد انسان وجود ندارد. به عبارت دیگر؛ انسان استعدادهایی برتر و بالاتر از استعدادهای حیوانی دارد. این استعدادها یا از مقوله عواطف و گرایش ها و تمایلات عالی انسانی است و یا از مقوله ادراک ها و دریافت ها و اندیشه ها و همین استعدادهای برتر منشأ آزادی های متعالی او می شوند. به عبارت دیگر؛ آزادی فکر تحت آزادی مقدس انسانی قرار می گیرد و ناشی از همان استعداد ذاتی بشر است که می تواند در مسائل بیندیشد. به هرحال این استعداد بشری باید آزاد باشد؛ زیرا مهم ترین قسمتی از انسان که لازم است پرورش پیدا بکند تفکر است و قهراً این پرورش نیازمند به آزادی یعنی نبودن سدّ و مانع در جلوی تفکر است.(3)
اما عقیده که در اصل لغت اعتقاد است از ماده عقد و انعقاد و... به معنای بستن و منعقد شدن است.(4)دل بستن و اعتقاد انسان به چیزی، دو گونه است: گاهی ناشی از تفکر صحیح و آزاد است و در مواردی ریشه درعادت ها، تقلیدها و تعصب های نادرست دارد؛ عقیده به این معنا نه تنها راه گشا نیست بلکه به عکس، نوعی انعقاد و بسته شدن اندیشه بحساب می آید و زیان بارترین اثرات را برای فرد و جامعه به دنبال دارد.(5)پس، بین فکر و عقیده یک نوع فرق طولی است نه عرضی؛ زیرا عقیده گاهی از فکر سرچشمه می گیرد. آنجا که عقیده با دلیل ومنطق صحیح به وجود آمده باشد و گاهی به سبب تعصب و عادت باطل است. بدیهی است
1) نساء(4)، آيه 28. ابراهيم(14)، آيه 34 . احزاب(33)، آيه 72. عاديات(100)، آيه 6 . علق(96)، آيه 6.
2) قيامت(75)، آيه 14. زمر(39)، آيه 18. احزاب(33)، آيه 72
3) مطهری، مرتضی، پیرامون انقلاب اسلامی، با اندکی تصرف، ص7 و 8، انتشارات صدرا، چاپ شانزدهم، 1378 شمسی(با کمی تغییر)
4) لسان العرب، ج3، ماده عقد
5) پیرامون انقلاب اسلامی، ص8
که اسلام عقیده ای را که ریشه در احساسات، تقلید کور، عادات و تعصبات جاهلی دارد، نمی پذیرد.
توضیح این که از نظر اسلام، یک مسلمان، هم حق دارد و هم بر او لازم است که اعتقادات و اصول دین (توحید، عدل، نبوت، امامت و معاد) خود را با فکر و استدلال بپذیرد؛ چرا که بر اساس مبانی اعتقادی اسلام همه مراجع تقلید؛ در ابتدای رساله عملیه خود بر این امر که پذیرش اصول دین تقلیدی نیست و باید بصورت حتم و یقین بصورت عقلی و منطقی با تحقیق و پژوهش نسبت به آنها ایمان و اعتقاد پیدا کرد، تاکید نموده اند. لذا وقتی اشکالی به ذهنش رسید، حق دارد این اشکال را به اهل اطلاع برساند تا اشکالش حل شود و... برخلاف آنچه در مسیحت گفته شده که این منطقه قلمرو ممنوعه است و از آن به قلمرو ایمان یاد می شود که در آن جایگاه نباید عقل دخالت کند.
قرآن در آیات متعددی انسان را به تعقل و تدبر و اندیشه در جهان هستی فرا می خواند و از او می خواهد که با نیروی عقل، منافع و مضار خویش را بشناسد و در جهت کمال و آزادی از هرگونه اسارت، پلیدی و گمراهی قدم بردار.«زود است که ما آیات خود را در آفاق جهان و نفوس بندگان هویدا گردانیم، تا آشکار شود که آن حق است؛ آیا کافی نیست که پروردگارت بر همه چیز گواه است؟»(1)«و در زمین، نشانه هایی برای اهل یقین و نیز در وجود شما است؛ آیا به چشم بصیرت نمی نگرید؟»(2)
در روایات متعددی هم بر فکر کردن تأکید فراوانی شده است؛ مانند این روایت که حضرت صادق (ع) از حضرت امام علی (ع) نقل فرمودند:«آگاه نما دل خود را به اندیشه نمودن»(3)که حضرت بیداری و آگاهی قلب را در فکر دانسته اند؛ زیرا وقتی یک انسان در مورد چیزی فکر کرد آن را بصورت عقیده در آورده آمده و طبق آن عمل می کند. و یا حضرت امام صادق (ع)
فرمود: «پیوسته اندیشیدن درباره خداوند و توانایی او برترین پرستش است»(1)انبیاء الهی نیز در زمان خودشان تنها کسانی بودند که یک فکر آزاد داشتند و تمام مردم را در زنجیر عقائد سخیف و تقلیدی که کوچک ترین مایه ای از فکر ندارد، گرفتار می دیدند و تلاش می کردند که آنها را از اسارات برهانند. البته باید توجه شود فکری مقدس است که نقش مهم و اثر عملی در پرورش و تکامل انسانی داشته باشد و به همین خاطر اسلام از برخی افکار نهی کرده و آن را از اسباب شیطان برای گمراهی انسان دانسته است؛ به عنوان از تفکر در اموری که هیچ وقت انسان نمی تواند در این دنیای مادی به آن برسد(2)، یا تفکر در ذات الهی از این قبیل است.
حال ای عزیز آزاد اندیش، با توجه به حقیقت انسان، باید به این نکته دقت کرد که جسم انسان، محدود است و نیازهای خاص خود را دارد. از این رو، وقتی که در مفهوم و حقیقت آزادی خوب بینیدیشی، متوجه خواهی شد که آزادی، یک خواست و گرایش روحی است؛ یعنی آن که می خواهد آزاد باشد، روح آدمی است؛ نه جسم او. مع الوصف، آن چه آزادی روح آدمی را از او می گیرد، تعلق، وابستگی و دل بستگی به جسم و دنیاست. پس انسان، هر مقدار که بتواند روح خود را از تعلقّات طبیعت خود جدا کند، به همان اندازه آزادی را به دست آورده است و در این میان، شیطان با کمک نفس اماره در صدد است تا بین خواست روحی با خواست طبیعی و جسمی بشر، خلط ایجاد کنند و آزادی جسمی را که همان آزادی حیوانی است، خواست او جلوه دهد؛ در حالی که بنابر شواهد موجود انسان ها با داشتن آزادی در پوشش و آزادی در بیان، باز دنبال آزادی هستند؛ زیرا در واقع، روح آنها اسیر دنیا و شهوات شده و اسلام با تفکیک بین روح و جسم بیان می کند که نیاز به آزادی، نیاز روحی بشر است و آزادی حقیقی، در گرو آزادی از تعلقات دنیایی است.
با این توصیف مدیریت الهی، هم آزادى تكوینى براى انسان قائل است و هم آزادى تشریعى. براساس آیات قرآن، انسان از آزادى تكوینى برخوردار است یعنى، مختار است كه
كارى را انجام دهد یا ندهد و این، آزادى فطرى بشر است. همچنین آزادى تشریعى، یعنى انسان آزاد است كه از آزادى تكوینى خود، در عمل و زندگى خویش بهره مند شود و هیچ كسى حق ندارد با فشار و زور و قدرت، از بهره ورى معقول او از آزادى تكوینى جلوگیرى كند. به بیانی آزادی تشریعی حق مسلم و طبیعی بشر است و هیچ انسانی حق بازستانی آن را ندارد؛ البته برای آزادی بیان و عمل از نظر عقل و شرع، خطوط قرمزی وجود دارد که رعایت حقوق دیگران، تعرّض نکردن به مال و جان و آبروی انسان ها و نگه داشتن احترام خالق از آن جمله است. اصولًا انسان در مباحات، مکروهات و مستحبات و سلیقه های شخصی، تا وقتی که به حق انسان های دیگر و حق خالق، تعرّض و تعدّی نکند، از نظر قرآن، آزادی در عمل دارد...
بنابر این بر اساس دیدگاه پیامبران الهی، خداوند هم آزادى تكوینى به بشر اعطا فرموده و هم بر آزادى تشریعى او صحّه گذاشته است تا در پرتو آن، آدمى بر ترمیم كاستى ها و ایجاد مصونیت از آسیب هاى ناشى از كژى هاى ضلع طبیعت خود توانا گردد و با شناخت و پرداخت آزادانه به ضلع فطرت خویش، مراتب عالی انسانی را به دست آورد. به عبارت دیگر، مدیریت الهی انسان را واجد قابلیت ها و صلاحیت هایى مى داند كه سبب شایستگى و بایستگى بهره مندى او از موهبت" آزادى" است.
می شود روزی شویم آزاد و راد***از همه قید و قیود هر بلاد
راه مولا را رویم بی قیل و قال***سوی فطرت،فارغ ازهرنوع نژاد
مع الوصف انسان بصورت تکوینیً آزاد خلق شده تا به کمال مطلوب انسانى دست یابد; اما از آنجا که او مختار است که از این آزادى در راه کمال و یا زوال خود بهره گیرد، لذا حق ندارد از این آزادى براى سقوط خود و جامعه استفاده کند. بر اين اساس آزادي به عنوان يك كمال و ارزش انساني، كه ريشه در خلقت انسان دارد، در نظر گرفته مي شود كه براي رسيدن
به هدفي والا در وجود انسان قرار داده شده است. آری با توجه به حقیقت وجودی انسان (طبیعت و فطرت؛ سقوط و صعود)، خداوند، هم «آزادی تکوینی» به بشر عطا فرموده و هم بر «آزادی تشریعی» او مهر تأیید زده است؛ تا در پرتو آن، آدمی بر ترمیم کاستی ها و ایجاد مصونیت از آسیب های ناشی از کژی های ضلع طبیعت خود، توانا گردد و با شناخت و پرداخت آزادانه به ضلع فطرت خویش، مرتبه خلافت الهی و کارگزاری خداوند را به دست آورد و به عبارت دیگر، اسلام، انسان را واجد قابلیت ها و صلاحیت هایی می داند که سبب شایستگی و بایستگی بهره مندی او از موهبت «آزادی» است. از این رو، قرآن یکی از اهداف بعثت پیامبر گرامی (ص) را تحقق آزادی تلقّی کرده است؛ "وَ یضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتِی کانَتْ عَلَیهِمْ"(1)و از [دوش] آنان قید و بندهایی را که بر ایشان بوده است، برمی دارد.
امّا ایسم های مختلف از جمله اومانيست ها معتقدند انسان آزاد به دنيا آمده است و بايد از هر قيد و بندي جز آنچه خود براي خود تعيين مي كند آزاد باشد و ادیان الهی نمی توانند وی را محدود به حدّ و مرزی کرده و قید و بندی برایش مشخص نمایند تا مکلف باشد بر مبنای آن عمل کند. پيامد هاي ناگوار بحران اندیشه های اومانيسمی به نحوي است كه برخي از دانشمندان، آن را نوعي اسارت انسان شمرده اند و برنامه ريزي براي رهايي از آن را مطرح كرده اند. در حقیقت ريشه و منشاء آزادي درغرب، تمايلات وخواسته هاي غیرالهي و به نوعی حیوانی بشر است. حال آنکه فریاد بی صدای نیاز در فطرت آدمی به دنبال چیز دیگری است؛گوش کن:
بودي و هستي تو حجّت بر دل و دلدار ما***گشته پر نور از وجودت باطن بيمار ما
گر به قلب آيد رهایی از قفس در کوي تو***شعله عشقت کند روشن ره و رهوار ما
1) اعراف(7)، آيه 157
آری ایدئولکهای اومانيسم به جاي ارج نهادن به مقام انسان؛ در عمل، انسان را قرباني افکار خودنموده و مدعيان انسان مداري؛ از اين واژه براي تامين منافع خويش سوء استفاده كرده اند. از همان آغاز كه از حق زندگي، آزادي انسان و شادي و رفاه به عنوان حقوق انساني توسط اومانيستها سخن گفته شد تا يك قرن بعد، بردگي سياهان در آمريكا قانوني بود و گروه كثيري از انسان ها در جامعه به نام انسان مداري مدرن، سركوب مي شدند. نازيسم ،فاشيسم ،استالينيسم و امپرياليسم ،همزاد و هم تبار و همراه با اومانيسم بوده است. بنابر این بر خلاف ایسم های مختلف مادی باید گفت:
غير از خدا چيزي در اين عالم ندارم***با اين وجود حرف دلم را مي نگارم
هر چند تو بر اسرار پنهانم گواهي***گويم كه من غير از تو را خوارش شمارم
حال ای عزیز آزاد اندیش، باید پذیرفت که پیامبران الهی بدنبال این بوده اند تا با تمام وجود بستر مناسبی را فراهم کنند که انسان بتواند از آزادی ی واقعی خود نهایت استفاده را ببرد. مع الوصف نه تنها ولایت الهی مانع آزادی نیست بلکه مدافع جدّی ی آن می باشد. امّا آنان که بر اساس آن شبهه چنين ميانديشند؛ در واقع هنوز تعريف صحيح آزادي در اسلام را نميدانند، آنها آزادي در فرهنگ غرب را که به معني بيقيد و شرط بودن و موجب پوچي و بيمحتوايي انسان ميشود را معيار قرار داده، سپس ميگويند: آزادي با دین سازگار نيست، در صورتي که اگر منظور از آزادي، آزادي انديشه، آزادي در انتقاد صحيح، آزادي در چهارچوب قانون و آزادي های معقول باشد؛ نه تنها هیچ منافاتی با دین ندارد؛ بلکه مورد تایید و حمایت آن می باشد. اما آزادي به معني ولنگاري و بيبند و باري که در فرهنگ غرب وجود دارد؛ در مدیریت رحمانی جایگاهی ندارد. آری فریاد خاموش آزادگی و وارستگی ی انسان تربیت شده درمکتب مدیریت الهی به زبان حال این است که:
به اوج رهایی چو من رسته ام***به حبل المتین گو که پیوسته ام
ز من بودن خود چو وارسته ام***به مولای خود گو که دل بسته ام
به بیانی دیگر اگر آزادي به معني صحيح و درست آن باشد، یعنی اگر به معني پرسش و پاسخ، بحث آزاد، انتقاد صحيح، برداشتن موانع بر سر راه تکامل انساني و باز نمودن راه سعادت و خوشبختی ی آدمی باشد، نه تنها با دین سازگار است، بلکه هرگز نميتوان آن را از فرهنگ ولايت و مدیریت الهی و فقهي جدا نمود. گویا با نبود آزادی، دعوت به دین و دین داری، لغو و عبث است. آری ای آزاده:
خواهی که تو هر روز،شوی چنان آرام***راه ولی در پیش ، رها تو شو از دام
البته باید توجه داشت که فلسفه خلقت انسان، بندگی خداست؛"وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِیعْبُدُونِ" انسان، خلیفه خداوند بر روی زمین است و به همین جهت، خلیفه باید مطیع، عبد و فرمان بردار خدا باشد و در نتیجه، آزادی در مقابل خداوند، چیزی جز طغیان نیست. قرآن می فرماید:"بَلْ یرِیدُ الْإِنْسانُ لِیفْجُرَ أَمامَهُ"انسانی که به مقام تکامل و بندگی نرسیده، همواره می خواهد که آزاد و طغیان گر باشد و این مسئله، یکی از همان خطوط قرمز در بحث آزادی است که تعرض به آن، موجب انحطاط فرد و جامعه می گردد.
آری دنیاطلبان گمان میکنند که برخوردارى از تمنّیات دنیوى و عدم محدودیت در استفاده از زر و زیور آن، آزادى و رهایى از بند است. در حالی که گوش سپردن به فرامین نَفس اَمّاره(1)که طالب ماندگارى در دنیا میباشد، انسان را بیشتر در اسارت تن قرار میدهد و بر قید و بند حقیقت آدمى میافزاید. آزادى در واقع، رهایى از دام دنیا و هوى و هوس است و اینگونه آزادى خواسته دین است. از منظر دین چه بسا انسانى پادشاه همه اقالیم زمین باشد اما اسیرنفس خویش، چنین فردى محبوس زندان و هوى و هوس است و هیچ بهرهاى از آزادى
1) نفس امّاره، ساحتى از نفس انسان است که به جنبههاى مادون و جسمانى عنایت بیشترى دارد و تعلق به جسم آنرا در قید و بند امور بیارزش قرار داده است.
ندارد. در مقابل؛ چه بسا فردى در کمال فقر و نادارى باشد، اما سلطان مملکت خویشتن. در صورتی که قواى شهوت و غضب در تحت سیطره قوه عاقله آدمى باشند، نه تنها افساد نمینمایند، بلکه در جهت رشد آدمى بسیار کارساز و سودمند میباشند و آزادى حقیقى حکومت عقل است در مملکت جان و فرمانبردارى شهوت و غضب از آن.
از نظر دین، بردگى آن است که حاکم وجود انسان، شهوت و غضب او باشند و عقل اسیر آنها گردد. به فرموده امام على(ع): «چه بسا عقل که اسیر فرمانروایى هوس است»(1)و باز به فرموده آن بزرگوار: «آیا آزاد مردى نیست که این شىء بی ارزش [دنیا] را به اهلش واگذارد؟ آگاه باشید که براى جانهاى شما عوضى جز بهشت نیست. پس جانها را جز در مقابل بهشت نفروشید»(2)
وقتى انسان در درون خویش از دام هوى و هوس رهایى یافت و خویشتن اصیل را بازیافت، در ساحت زندگى و اجتماع هم در امور فرهنگى و سیاسى و اجتماعى سعادتمند خواهد بود. آنگونه که از آیات و روایات بر میآید، انسان همواره با دو دشمن درونى و بیرونى مواجه است که خواهان به اسارت درآوردن او میباشند. و رهایى از بند این دو و چیرگى بر آنها، دو نوع آزادى درونى و بیرونى را به ارمغان میآورد. گروهى بر این باورند که آدمى براى رسیدن به کمال و سعادت و آزادى حقیقى، به هر دو شکل آزادى نیازمند است چه این دو ارتباط بسیار تنگاتنگى با یکدیگر دارند. و آزادى اجتماعى، بدون آزادى معنوى میسّر و عملى نیست. این درد جامعه بشرى است که میخواهد آزادى اجتماعى را تامین کند ولى به دنبال آزادى معنوى نمیرود. بشر امروز براى ساختن یک جامعه ایدهآل و انسانى و رهایى از سرگشتگیها و مُعضَلات فردى و اجتماعى باید از افراط و تفریط و یکسویهنگرى به آزادى بپرهیزد و در تحصیل دو گونه آزادى بکوشد.(3)بنابراین، در تفکر دینى و اسلامى، نه آزادى افراطى تجویز میشود و نه اینکه انسان مجبور به پذیرش تمام شرایط بیرونى و هر حکومت
ناعادلانهاى میباشد که همه کرامت او را از بین ببرد... (1)بنابراین، در اسلام نیز آزادى فردى و اجتماعى وجود دارد، لکن با تفاوتى که میان بینش اسلامى و بینش غربى وجود دارد.
خلاصه اینکه آزادى از منظر دین را در دو ساحت آزادى معنوى و آزادى اجتماعى سیاسى میتوان بررسى کرد. از بُعد معنوى، حقیقت انسان که همان نفس مجرّد اوست؛ چون از عالم امر و ساحت ملکوت است نظر به سوى موطن خویش دارد. و از آن جهت که نفس انسان به جسم و بدن تعلق گرفته در قید و بند امور زمینى قرار دارد. انسان ناچار باید کمالات خویش را از رهگذر دنیا دنبال نماید که دنیا مزرعه آخرت است. اما بعضى از ایسم ها و افراد به خاطر توجه استقلالى به مظاهر دنیوى دچار لهو و لعب آن میشوند و این مسئله آنها را از سیر و صعود باز میدارد. و بهجاى توجه اصیل به باطن و حقیقت امور، بعضى موجودات محسوس و اشیاء ظاهرى را اصیل میپندارند و از ملکوت اشیاء به کلى غفلت مینمایند. از اینرو؛ دنیاطلبان و ایسم های مادی گمان میکنند که برخوردارى از تمنّیات دنیوى و عدم محدودیت در استفاده از زر و زیور آن، آزادى و رهایى از بند است. در حالی که آزادى در واقع رهایى از دام دنیا و هوى و هوس است و اینگونه آزادى خواسته دین است.
نتیجه اینکه آنچه دنیاطلبان آنرا جستجو میکنند آزادى مجازى و پندارى است و آنچه خواسته دین است آزادى حقیقى است. به طور کلی، اسلام، بر خلاف ایسم های مادی؛ آدمی را محدود در همین دنیا نمی بیند؛ بلکه برای او ضمن حق آزادگی و آزاد بودن، آرمانی فراتر از بینش طبیعی و مادی در نظر دارد. اسلام می خواهد انسانی آرمانی (ایده آل) بسازد تا با بهره مندی از رهنمودهای پیامبر خاتم و ائمه اطهار(ع) و نیز استفاده درست از آزادیهای حقیقی با آرامش کامل در مسیر فطرت و سعادت واقعی خود گام بردارد.(2)
عقل وفا پیشه که از دیر باز *** داشت به دل رمز و رموز دو راز
لیک به نفس جرات گفتن نداشت *** چاره به جز راز نهفتن نداشت
چون ز حق، وعده وصلش شنید *** داد تمام انبیا را بدید
گفت دو صد جان به فدایش کنم *** هر چه که دارم از آنش کنم
نفس چو دید این همه جانبازی اش *** رو به خدا رفتن و بي باكي اش
کرد یقین کین همه از بهر اوست *** قطع امید کرد و مغلوب اوست
در واقع بعثت انبیاء رابطه بسیار نزدیک و روشنی با مساله هدف آفرینش انسان دارد، هیچ کس نمی تواند ایمان به خدا داشته باشد و حکمت او را در کل جهان هستی و به ویژه خلقت انسان انکار کند، بنابراین آفرینش انسان باید هدف داشته باشد، و این هدف چیزی جز پرورش یک مخلوق کامل که پرتویی از صفات جمال و جلال حق در او باشد و لایق قرب او گردد نخواهد بود. مسلما تربیت چنین موجودی بدون یک برنامه ریزی دقیق و حساب شده در تمام جنبه های زندگی امکان پذیر نیست. از سوی دیگر این برنامه ها چیزی نیست که انسان با عقل محدود خود بتواند تمام جوانب آن را در یابد، و از طرفی همه انسانها نمی توانند مستقیما با وحی الهی سروکار داشته باشند.
نتیجه این مقدمات، که به هر کدام اشاره کوتاهی شد، چیزی جز این نیست که خداوند نمایندگانی از سوی خود برگزیند که با چراغ هدایت الهی به سوی جامعه بشریت آیند، و آنها را از ظلمات به نور، و از نقص به سوی کمال، و از جهل به سوی علم، و از بی تقوایی به سوی تقوی و مکارم اخلاق رهنمون گردند. و مسلما اگر چنین بعثتی صورت نگیرد آفرینش انسان بیهوده خواهد بود. از طرف دیگر زندگی بشر یک زندگی اجتماعی است، و جامعه ای می تواند مسیر تکامل را بپیماید که وظایف افراد در آن مشخص شده باشد، و مسئولیت هر
کس همچون حقوق او در جامعه مشخص گردد. و از اینجا نیاز به تشریع قوانین اجتماعی و تنظیم حقوق برای افراد جامعه، روشن می شود. ولی مطلب اینجا است که این قوانین را چه کسی باید تصویب کند؟ بشر یا آفریدگار بشر؟ یک تحلیل کوتاه می تواند به این سئوال پاسخ دهد: یک قانونگذار کامل باید شرائط زیر را داشته باشد تا بتواند شایسته ترین قانون را وضع کند:
1- قبل از هر چیز باید یک انسان شناس کامل باشد و تمام اسرار جسم و جان بشر، عواطف، غرائز، امیال، هوسها، آرزوها، فطریات و ادراکات عقلی او را بداند، و نیز به تمام اصولی که حاکم بر روابط انسانها با یکدیگر است احاطه داشته باشد، تا بتواند قوانینی هماهنگ با تمام اینها وضع کند.
2- باید از گذشته و آینده، تا زمانهای دور، اطلاع کامل داشته باشد، تا ریشه مسائل پیچیده امروز را در گذشته ببیند، و آثار قوانین امروز را در آینده زندگی بشر نیز ارزیابی کند، چرا که حل مشکلات امروز بدون آگاهی از ریشه های آن در دیروز ممکن نیست، همان گونه که مفید بودن یک قانون در امروز بدون توجه به واکنشهای آن فرد کافی به نظر نمی رسد.
3- قانونگذار شایسته باید دارای « علم کامل » باشد تا بتواند با قوانین خود تمام استعدادها و شایستگی هایی را که در فرد فرد انسانها و اجتماع نهفته است به مرحله بروز برساند، و آنچه بالامکان و بالقوه در نهاد آدمی وجود دارد جنبه فعلیت به آن بخشد، و با حداقل ضایعات که طبیعی زندگی دسته جمعی است حداکثر بهره را به جامعه برساند.
4- قوانین باید جنبه عملی داشته باشد نه خیالی، و از ضمانت اجرای کافی برخوردار باشد نه بدون پشتوانه، و درک آن برای همگان ممکن بوده باشد نه پیچیده و دور از فهم و درک افراد.
5- قانونگذار حقیقی کسی است که مرتکب لغزش و گناه و خطا و اشتباهی نشود، و از این گذشته نسبت به افرادی که می خواهد قانون را برای آنها وضع کند مهربان و دلسوز، و در عین حال قوی الاراده باشد، و از هیچ قدرتی نهراسد.
6- قانونگذار شایسته کسی است که خودش منافعی در آن جامعه نداشته باشد، چرا که منافع شخصی و خصوصی به هر حال فکر قانونگذار را به سوی خود می کشاند، زیرا اگر بتواند از تاثیرات آگاهانه آن خود را برکنار کند از آثار ناخودآگاه آن ممکن نیست برکنار بوده باشد.
آیا این جهات ششگانه که در بالا گفته شد در کسی جز ذات پاک خدا پیدا می شود؟ کسی که خالق بشر است و از تمام اسرار وجود او آگاه است. کسی که خطا و لغزش و اشتباه در ذات پاکش راه ندارد. و از اینجا باید نتیجه بگیری که هر قانونی غیر از قانون خدا ناقص و بی فرجام است و هر حکمی غیر از حکم الهی غیر قابل اعتماد و بی سرانجام است، و این یکی از دلایل عقلی لزوم بعثت انبیاء است.(1)در پایان متذکر می گردد که اسلام در باب رابطه عقل و بعثت بر آن است که عقل و بعثت دو موهبت الهی است که خداوند به بشر ارزانی داشته است؛ آدمی با عقل و بعثت میتواند به سعادت جاودانه برسد. عقل، بعثت و دین را و دین و بعثت، عقل را تأیید میکند؛ مع الوصف عقل ضمن تبیین و تایید بعثت انبیاء از جایگاه خاصّی برخوردار است. برای نمونه توجه جنابعالی به برخی از آیات و روایات در باب جایگاه و اهمیّت عقل جلب میگردد.
قرآن مجید اصولاً نزول قرآن را برای تعقل میداند: اِنّا اَنْزَلْناهُ عَرَبیَّاً لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونْ(2)همانا ما قرآن را به زبان عربی نازل کردیم؛ شاید تعقل کنند. همچنین در آیهای دیگر میفرماید: بدترین جانواران کسانی هستند که تعقل نمیورزند. اِنَّ شَرَ الدَوابِ عِنْدَ الله الصُمُّ البُکْمُ الَّذیْنَ لا یَعْقِلُونْ(3)بدترین جنبندگان نزد خدا کسانی هستند که کر و لالاند و اصلاً تعقل نمیکنند.
در آیهای دیگر میفرماید: اگر مردم سخن انبیای الاهی را میشنیدند یا تعقل میورزیدند، هرگز گرفتار دوزخ نمیشدند. قالُوا لَوْ کُنّا نَسْمَعُ اوْ نَعْقِلُ ما کُنّا فی اَصْحابِ السَّعیْر(4)آنگاه
گویند که اگر ما سخن انبیا را شنیده بودیم یا به دستور عقل رفتار میکردیم، امروز از دوزخیاننبودیم، در آیه دیگر، افرادی را که بدون تعقل از پدران خود پیروی می کردند، نکوهش می کند. وَ إِذا قیلَ لَهُمْ أتْبَعوا ما أَنْزَلَ الله قالوا بَلْ نَتْبَعُ ما الفَینا عَلَیه آبائُنا اوْ لَوْکانَ آبائُهُم لا یَعْقِلونَ شَیْئاً و لا یَهْتَدون(1)
امام کاظم به هشام میفرمایند: یا هشام، إِن لله عَلَی النّاسَ حُجَتَین : حجة ظاهره و حجة باطنه فاما الظاهره فالرسل و الانبیاء و الائمه علیهم السلام و اما الباطنه فالعقول(2)خداوند بر مردم دو حجت دارد: حجت آشکار و ظاهری و حجت باطنی. حجت آشکار، رسولان و انبیا و امامان هستند و اما حجت باطنی، عقول مردمند. رسول خدا نیز در روایتی میفرمایند: اوّلَ ما خَلَقَ الله العَقْل(3)عقل نخستین آفریده خداوند است. همچنین امام صادق علیه السَّلام میفرمایند: العقل دلیل المؤمن. عقل راهنمای مؤمن است.(4)در روایتی دیگر میفرمایند: هرکس عاقل است، دین دارد و کسی که دین دارد به بهشت میرود.(5)
از این آیات و روایات به خوبی بر میآید که در اسلام اهمیت بسیاری به مسأله عقلانیت داده شده است. همچنین گزینش و پیروی از دین نیز به وسیلة عقل صورت میگیرد. با عقل و استدلال عقلانی است که آدمی پیروی از دین را سعادت بخش میداند به نظر نمیرسد که هیچ فرقه اسلامی عقلانیت را به کلی انکار کرده باشد. اختلاف فقط در قلمرو و حیطه کارکرد عقل است؛ بنا براین، متدینان از هر مسلک و مرامی به درجات گوناگون از عقل بهره می برند منتها بعضی از آنها بیشتر و بعضی کمتر. در هر حال ای عزیز بزرگوار، مولف به زبان خودمانی در خصوص حجت ظاهر یعنی پیامبر خاتم(ص) به عنوان مکمل عقل و معلم بشر اینگونه سروده است:
گفتني ها را پیامبر(ص)چون بگفت *** روح و جانم را چو يك گل وا شكفت
من كه بودم غافل و دور از خدا *** گفته هایش رهگشايم شد درست
با تمام جان و دل چون انبيا *** روز و شب بهر من نادان نخفت
همچو شمع سوخت و وجودش كرد فدا(1)*** تا كه بيدارم كند از خواب و چرت
گر چه بوده این مثل نوعی خطا *** این قیاس باشد قیاس جان و موت
دان که شمع سازند که سوزد بی نوا *** چون ندارد جان و بی روح است چو کلت
لیک پیامبر(ص) عکس شمع با صد صفا *** سوزد و سازد همی خرد و درشت
يا كه چون پروانه اي در اين سرا *** سوخت و با روحم همي شدچفت وجفت(2)
با زبان و هم عمل در هر كجا *** رهنماي قاطعم شد مثل سفت
داد خاموش درون بي هر صدا *** داد وي بوده ز آن روز نخست
با خدا بود و نمود من را رها *** از همه پندار پوچ و فكر سست
حرف وي حجّت بود تا ماورا *** بر نفوس هر پسر يا ذات دخت
پس حقير گويد به تو با صد ندا *** قدر وي والا بدان نه سست و مفت
دانی كه عقل من، سراسر بهر يار است***يك قطره اشك من ،نمي در خشكه زار است
گرمای عقل خوب من، دانی که ناب است***باعقل جانان، جان من همچون بهار است
واژه "عقل" در متن های مختلف و در فضاهای متفاوت تفسیرهای گوناگونی پیدا کرده است . گاه عقل دارای تعریف عرفی است؛ مانند انسان عاقل، افراد عاقل. معنای دیگر عقل آن چیزی است که فیلسوفان در مباحث فلسفی به کار می برند و تعبیر می کنند؛ به این معنا که بحث های فلسفی، بحث عقلی است و در آن جا قاضی و داور مباحث فلسفی عقل است. اصطلاحی دیگری از عقل در روایت و در فهم دینی وجود دارد. پس از بیان این سه تعریف از عقل، باید دید میان آنها چه ارتباطی وجود دارد.
الف) عقلی که فیلسوفان در فلسفه مطرح می کنند، به عنوان یک قوه و توان برای ادراک امور کلی است. به تعبیر فیلسوفان عقل مفاهیم کلی را درک می کند و به جزئیات کار ندارد. به تعبیر حاجی سبزواری (ره) در شرح منظومه، عقل با جزئیاتی که در حال تحول و از بین رفتن هستند کاری ندارد. عقل کارش با کلیات و با مفاهیم کلی است. این یک مفهوم از عقل است که این قوه مدرکه است. درباره اثبات این که انسان چنین قوه ای دارد، فیلسوفان بحث های زیادی کرده اند.
صدر المتألهین (ره) در کتاب اسفار در ضمن استدلال این مسئله را به قرآن مستند می کند. ایشان می گوید: قرآن در مورد خلقت انسان می فرماید: "وَ اللّهُ أَخْرَجَکُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَیْئًا"(1)شما را ما از شکم مادرانتان خارج کردیم در حالی که هیچ نمی دانستید. این
1) نحل، 78
آغاز کار انسان است که هیچ نمی داند، هیچ اطلاع و داده ای ندارد؛ از طرف دیگر می فرماید: "ما خلقتُ الجنَّ و الانس الاّ لیعبدون"(1)ما جن و انس را خلق نکردیم مگر برای بندگی.صدر المتألهین می گوید انسان در آغاز کار هیچ نمی داند، اما منتها و مقصدی که برای آن خلق شده است، عبادت است و عبادت هم تابع معرفت است. بنابراین، انسانی که آغازش از جهل مطلق است و پایانش معرفت و شناخت است، به طور قطع باید قوایی برای شناخت و معرفت داشته باشد. وی از طریق قرآن وجود قوای ادراکی را برای انسان اثبات می کند.
ب) اما عقلی که در بحث روایات به کار می رود: "کلما حکم به العقل، حکم به الشرع"، آن عقلی که حکم می کند و هر حکمی بکند، شارع هم آن حکم را قبول دارد. آیا این عقل همان عقل فلسفی است یا نه! فیلسوفان به ویژه فیلسوفان متأله، بر این نکته اسرار دارند که این همان عقل فلسفی است. تعبیر روایات از عقل این است: "ما عبد به الرحمان و اکتسب به الجنان"(2)عقل چیزی است که انسان با آن خدا را عبادت می کند و می تواند به بهشت برسد؛ یعنی می تواند به سعادت برسد. در روایات کلمه "عقل" در مقابل "جهل" به کار رفته است. در کتاب اصول کافی فصلی دارد با عنوان "کتاب عقل و الجهل"(3)یعنی مقابل عقل کلمه جهل آمده است. این تعبیر مستند به روایات است. روایت معروفی است از هشام درباره جنود عقل. امام خمینی (ره) کتابی دارند با همین عنوان (جنود عقل و جنود جهل)، که در این کتاب، روایت امام کاظم (ع) را شرح و تحلیل و بررسی کرده اند. طبق آن تلقی عقل چیزی است که انسان را به خدا نزدیک می کند. بنابراین، عاقل کسی است که دنبال خدا می گردد، خدا را عبادت می کند. و آن کسی که دنبال خدا نمی گردد، خدا را عبادت نمی کند، او اساساً از عقل بهره ای ندارد. این که قرآن می فرماید: "اکثرهم لا یعقلون"(4)ناظر به همین معنا است؛ یعنی از این عقل برخوردار نیستند.
ج) اما آن عقل عرفی که - به خصوص امروز در فرهنگ فلسفی عقل، همین عقل مطرح است - از آن تعبیر به عقل حسابگر می شود، عقل مصحلت آمیز دنیایی است. این که کسی می تواند منافع شخصی خود را در حد کوچک و محدودی بفهمد و این محدودیت باعث میشود خیلی منافع بزرگ تر را به خاطر حفظ منافع خیلی کوچک تر و کم ارزش تر؛ از دست بدهد، چرا که به منافع بزرگ تر توجه ندارد، این عقل حسابگر است. این همان عقلی است که در عرف می گویند، فلانی عاقل است؛ مردم عاقل اند. عاقل اند به این معنا است که حسابگرند و سود و زیان منافع شخصی خودشان را درک می کنند. فلسفه غرب بیشتر با همین عقل سر و کار دارد، آن عقلی که آنها از آن صحبت می کنند، به ویژه بعد از دوران جدید، همین عقل حسابگر است. که متاسفانه ایسم های مختلف مادی با استفاده ابزاری از این عقل با ظرافت خاصی مسیر بشریت را به انحراف دردناکی کشانده اند.
صدر المتألهین (ره) در شرح اصول کافی برای عقل مراتب و معانی متفاوتی ذکر می کند. این که عقل مراتب دارد، قطعی و یقینی است. به تعبیری انسان همه این سه تعریف از عقل را می تواند، مراتب عقل تلقی کند؛ یعنی یک مرتبه از عقل همین عقل حساب گر است که منافع جزئی را درک می کند. هر چند فیلسوفان معتقدند که به این عقل نمی شود واقعاً عقل اطلاق کرد؛ زیرا که عقل وارد جزئیات نمی شود.
اکنون پس از تحلیل و بررسی تعاریف عقل توجه جنابعالی به اصل سؤال معطوف می گردد، یعنی اگر عقل دین را تأیید می کند، پس چرا آدم های عاقلی وجود دارند که متدین نیستند و به هیچ دینی نگرویده اند؟ اگر انسان بخواهد یک جوابی کوتاه برای پرسش مطرح شده بیان کند، باید گفت انسان های عاقلی که شما می بینی، معلوم نیست از عقلی که دین آن را تأیید می کند بهره مند باشند. انسان های این چنینی عقل حسابگر منافع جزئی و شخصی را دارند، که این عقل حسابگر؛ ضرورتاً انسان را به خدا نزدیک نمی کند، بنابر این عقلی که همه مدعی اند آن را دارند، عقل حسابگر است که این عقل حسابگر ضرورتاً دین شناس نیست، و انسان را به خدا نزدیک نمی کند. این عقل منافع جزئی و کوچک را می بیند، اگر ارتقا پیدا کند و اگر این انسان یک پله بالاتر بیاید و برسد به درک مفاهیم کلی تر و از
یک منظر بالاتری به واقعیت وجود نگاه کند، آن موقع منافع بزرگ تر را می بیند. و آن کسی که این منافع بزرگ تر را ببینید، آن عقل را پیدا بکند، این عقل همان عقلی است که "ما عبد به الرحمان و یکتسب به الجنان" است. این عقلی است که دنبال خدا می رود. این عقلیاست که به تعبیر روایت، وقتی خدا عقل را خلق کرد، گفت: بیا، آمد، گفت: برو، برگشت؛ یعنی عقل مطیع است؛ مطیع خداوند تبارک و تعالی است. آن عقلی است که انسانهای کامل و با ایمان، آن را دارند. هر قدر انسان به آن عقل نزدیک تر شود، بهره مندی خود را از درک فیوضات الهی بیشتر خواهد کرد. از باب نمونه در آیات سوره اعلی که ترجمه آن بصورت منظوم توسط مولف سروده شده است؛ با دقت و تامل لازم تعقل فرما تا ببینی چه حقایقی را از آیات مورد نظر دریافت می کنی:
1- خوان تو نام رب اعلی و برین***با همان تسبیح و پاکی و یقین
2- آن خداوندی که خلق کرده جهان ***خوب و عالی با هدفهایی عیان
3- هر که را در کم و کیف اندازه داد***تا رود سوی کمالش در نهاد
4- آنکه از دامان خاک بی صفا ***هم چراگاه و گیاه کرده به پا
5- بعد از آن کرده همه،خشک و خموش ***درفضایی که بُود، بی جنب و جوش
6- می کنیم خوانا، تو را در جان و سر ***کی شود پنهان، ز دیده و نظر
7- آنچه را خواهد، کند اندر جهان ***عالم است، بر سّر و پنهان و عیان
8- می کنیم یاری تو را، در راه دین***تا شود آسان، رسالت، بر زمین
9- پس تو آنان را، تذکر ده ز جان ***گر تذکر، سودمند، افتاد، بدان
10-آنکه ترسد از خدای مهربان ***می رود با جان و دل، سوی همان
( چون که قلبش، گشته آماده برآن***می پذیرد آن تذکر را ز جان)
11- آن شقی و منحرف، در راه کین(1)***می کند دوری، زحرف حق دین
12- با چنین فکری، رود در قعر نار***سوزد اندر، آتش کبری و زار
13- پس چو مرده، می شود درآن جهان ***کی شود زنده، همی سوزد در آن
14- رستگار شد آنکه در سر و عیان ***پاک و کرد از هر بدی ، هم جسم و جان
15- با همان، یاد خدای مهربان***با خضوع و هم نماز، اندر نهان
1) آنکه بوده از همه شقی ترین
16- پس چرا ؟! ای خفتگان این دیار***از فلاح، دوری و رفتید سوی نار
17- آن سرای فانی را، درجان و سر ***داده ترجیح، بر بقایی پر ثمر
17- آخرت، بهتر بُود از هر نظر ***تا ابد،خیرش رسد بر جان و سر
18- آنچه گفتیم از تمام این امور ***ثبتِ در دیگر صحف، ای با شعور
در کتب انبیای پیش از این ***19- همچو ابراهیم و موسی، اهل دین
کسی جز حق اینک ندارد ندا***بجان گیر و عبرت نما در خفا
چو عبرت بود مرکبی ره گشا***ز تقوا دهد دین و دنیا به ما
هميشه اعمال و كردار انسانها، نتائج و ثمرات و بازتاب خاصى را به دنبال دارد، از جمله اينكه اگر عملی نيك باشد، نتيجه آن، روشنبينى و توفيق و هدايت بيشتر به سوى خداوند متعال است.
تصویر
در قرآن کریم آیاتی وجود دارد که آدمی با نگاهی سطحی و اولیه به آنها میپندارد که هدایت و ضلالت انسانها توسط خداوند متعال صورت میگیرد و خود انسان و اختیار او در آن نقشی ندارد؛ اما با نگاه دقیق و عمیق متوجه خواهی شد که این تصور درست نیست، بلکه منظور از آیه چیز دیگر است. به طور مثال خداوند متعال در سوره نحل آیه 93 میفرماید: «وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ: و اگر خدا میخواست همه شما را امت واحدى قرار میداد، ولى خدا هر كس را بخواهد گمراه و هر كس را بخواهد هدايت میكند». در پایان این آیه بیان شده است که خداوند انسانها را هدایت یا گمراه میکند؛ که در نگاه بدوی، جبر و عدم اختیار آدمی در امر هدایت و ضلالت را میرساند؛ اما باید دید آیا این مطلب درست است و با مبانی شیعه سازگار است یا خیر؟
این مطلب نه با ادله عقلی میسازد و نه با مبانی و اعتقادات شیعه سازگاری دارد؛ زیرا اولا: در علم کلام ثابت شده است که خداوند متعال منزه از فعل قبیح است و هرگز عمل زشت و قبیح انجام نمیدهد، چرا که هیچ انگیزه و داعیای برای انجام فعل قبیح ندارد. از طرفی این مسلم و قطعی است که ضلالت و گمراه کردن انسانها، چه با نشان دادن مسیری انحرافی و خلاف مسیر مستقیم به آنها باشد و چه از طریق گمراه کردن مستقیم آنها، عملی زشت و قبیح است و انسانها آن را فعلی زشت میدانند و فاعل آن را شماتت میکنند؛ پس خداوند متعال هرگز چنین عملی را انجام نمیدهد، پس این عمل از ساحت کبریایی خداوند حکیم نیز بدور است و او منزه از این افعال است. لذا قطعا منظور از آیه چیز دیگری است.ثانیا: شیعه «اختیار» آدمی در افعال خود را قبول دارد و مقتقد است: انسان خود مسئول اعمال و رفتار خود است و هیچ جبری وجود ندارد. پس هدایت یا گمراه شدن نیز به عنوان فعلی از افعال آدمی، منسوب به خود اوست و اختیاری بوده و به دست خود انسان صورت میپذیرد.
لذا برای توضیح آیه باید گفت: هدايت و ضلالت در قرآن به معنى اجبار بر انتخاب راه درست يا غلط نيست، بلكه به شهادت آيات متعددى از خود قرآن، «هدايت» به معنى فراهم آوردن وسائل سعادت؛ و «اضلال» به معنى از بين بردن زمينههاى مساعد است، بدون اينكه
جنبه اجبارى به خود بگيرد. (اين فراهم ساختن اسباب كه به آن توفيق گفته می شود) يا بر هم زدن اسباب (كه به آن سلب توفيق گفته می شود) نتيجه اعمال خود انسانها است كه اين امور را در پى دارد، پس اگر خدا به كسانى توفيق هدايت میدهد و يا از كسانى سلب توفیق میكند، نتيجه مستقيم اعمال خود آنها است.
اين حقيقت را در ضمن يك مثال ساده میتوان مشخص ساخت، هنگامى كه انسان از كنار يك پرتگاه يا يك رودخانه خطرناك عبور میکند، هر چه خود را به آن نزديكتر سازد جاى پاى او لغزندهتر و احتمال سقوطش بيشتر و هر قدر خود را از آن دور سازد، جاى پاى او محكمتر و مطمئنتر میگردد و احتمال سقوطش كمتر میشود، اين يكى هدايت و آن ديگرى ضلالت نام دارد.
در نتیجه هميشه اعمال و كردار انسانها، نتائج و ثمرات و بازتاب خاصى را به دنبال دارد، از جمله اينكه اگر عملی نيك باشد، نتيجه آن، روشنبينى و توفيق و هدايت بيشتر به سوى خداوند متعال و انجام اعمال بهتر است. در قرآن کریم در آیه 29 سوره انفال آمده است:«یا ایها الذین آمنوا ان تتقواالله یجعل لکم فرقانا؛ ای کسانی که ایمان آورده اید اگر تقوای الهی داشته باشید خداوند برای شما مایه تمیز ( خوب و بد ) را قرار می دهد». همانطور که در این آیه ذکر شده، رعایت تقوا باعث می شود که انسان در دنیا روشن بینی پیدا کند، چون تقوا انسان را روشن می کند. باید بدانی همانطور که در بیرون خود روشنایی و تاریکی می بینی و بیرون وجودت تاریک یا روشن است، در درون و ضمیر خود نیز روشنایی و تاریکی احساسمی کنی. یعنی ضمیر بعضی روشن است و گویی در آن چراغی نصب شده است و بر عکس، ضمیر بعضی تاریک است؛ و این قطعا حقیقتی است.
افراد روشن ضمیر اولین چیزی که دارند این است که بهتر از دیگران خوبیها و بدیها را احساس می کنند، عیبها و نقصها را می بینند و اعتراف می نمایند. ولی افرادی که درونی تاریک دارند، واضح ترین و بزرگترین عیب خود را نمی بینند. قرآن کریم می گوید تقوا داشته باشید تا عینک درونیتان سفید باشد و جهان را همچنانکه هست ببینید. اگر تقوای الهی داشته باشید، اگر درونتان پاک باشد، اگر تیرگیها را از درون خود زایل کنید، خداوند در دل شما مایه
تمیز قرار می دهد؛ یعنی خدا در دل شما چیزی قرار می دهد که با آن حقایق را خوب تمیز می دهید یعنی به شما روشنی می بخشد.
پس انسان در اثر تقوا درونش روشن می شود و به همین جهت روشن بین می شود. وقتی که روشن بین شد، اولا خودش را خوب می بیند، خوب اندازه گیری می کند، زیادتر از آنچه هست نمی بیند، کمتر از آنچه هست نیز نمی بیند، تیرگیها و عیبهای خودش را خوب می بیند و ثانیا در اثر این روشن بینی، به حکم اینکه انسان طوری ساخته شده که جهان را با عینک وجود خودش می بیند، وقتی تقوا داشته باشد و عینک وجودش پاک باشد، جهان را بهتر می بیند، بهتر تشخیص می دهد.
واقعا اشخاصی که باتقوا هستند، اگر آنها را با یک فرد دیگری نظیر خودشان که از هر جهت مثل خودشان باشند منهای تقوا در نظر بگیری، می بینی قضاوتهای او خیلی بهتر از این دیگری است. این است که می گویند به اینگونه اشخاص الهام می شود، آدم پاکی است، به او الهام می شود. این اثر تقواست در دنیا.(1)
علامه طباطبایی نیز معتقد است: «آنچه از «اضلال» به خداوند متعال نسبت داده ميشود، اضلال بعنوان مجازات است، كه افراد طالب ضلالت را بدان مبتلا میكند، چون بعضى افراد به راستى طالب ضلالتاند، و به سوء اختيار خود به استقبالش میروند، موید این سخن آیاتیاز خود قرآن کریم است به طور مثال قرآن در سوره صف آیه 5 میفرماید: «فَلَمَّا زاغُوا أَزاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ: همين كه منحرف شدند، خدا دلهایشان را منحرفتر و گمراهتر كرد». و نيز در سوره مومن آیه 34 میفرماید: «كَذلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرْتابٌ: اينچنين خدا هر اسرافگر شكاك را گمراه میكند». یعنی ابتدا خود آنها مسیر انحراف و گناه را در پیش گرفتند، سپس خداوند متعال نیز خللی در آن ایجاد نکرد تا گمراه گردند.
در نتیجه هر جا خداوند متعال «هدایت و ضلالت» را به خود نسبت داده است، منظور این است که از حیث تکوینی کارها به دست اوست و اجازه عمل را به انسانها میدهد، و این معنا هرگز به معنای جبر نیست؛ زیرا که این هدایت و ضلالت به عمل و خواست خود انسان
1) مرتضی مطهری- آشنایی با قرآن 3- صفحه 22-24(باکمی تغییر)
بستگی دارد، یعنی خود او اگر بخواهد و مقدمات کار را برای خود فراهم کند، خداوند متعال نیز او را هدایت میکند، اما اگر او خود بخواهد گمراه شود و زمینههای این گمراهی را در خود به وجود آورد، خداوند متعال نیز جلوی این کار را نمیگیرد و اجازه میدهد او گمراه شود.
با تو گويم اي عزيز از عمق جان***از همان قرآن و عترت گير امان
حيف قرآن و احاديث در جهان***چون كه مظلوم گشته اند تا اين زمان
آنچه فطرت طالبش بوده همان***جمع در قرآن و عترت بي گمان
پس عزيزم قدر هر يك را بدان***چون كه بي منّت كنند جان را جوان
گر چه آن ذات خداوند جنان***او كه هست داناي سرّ و هم عیان
چون كه ايماني نهد بر قلب و جان***با صراحت گويد اي جانان جان
گر دهم دنيا و ما فيهاي آن***بر كس و ناكس به هر عصر و زمان
دون منّت باشد و هر نوع بيان***چون كه فاني گردد و دارد فغان
ليك و بر مومن كند منّت عيان***بهر ايمان و سعادت در جهان
چون لياقت خواهد و شور و توان***تا كند جان را مهيّا بهر آن
هيچ و اجباري ندارد بر كسان***تا روند راه خداي مهربان
چون كه لا اكراه في الدينش چنان***در نورديده زمين و آسمان
داد فطرت داد دين است در نهان***پس نما آن را فراگیر و عيان
بي نياز است ذات حق در دو جهان***از عبادتهاي دست و هم زبان
گر روي راه رسول(ص) با صد توان***لطف حق با تو شود بي هر گمان
چون كه توفيق خداي لا مكان***بهر خوبان است عزيزم نه بدان
بي گمان توفيق حق چون ارمغان***هديه مولا بود در هر زمان
پس اگر خواهي شوي اهل جنان***تابع قرآن و عترت شو چنان
هر كه را راهي رود در غير آن***ظلم وافر كرده بر روح و روان
پس عزيزم قدر خود را خوب بدان***چون تويي والاتر از هفت آسمان
البته در ابیات مختلف قصیده مزبور به نوعی به این حقیقت تلخ اعتراف شده است که متاسفانه انسان جدید و فلاسفه معاصر در غرب، به علل گوناگونی همچون استفاده ابزاری ازعقل، پیشرفتهای علوم مادی و تجربی، ضعف مراجع دینی (یهودی و مسیحی) در پاسخگویی به نیازهای فکری و عملی او، رفتار نامناسب کلیسا با اهل اندیشه و رشد فزایندۀ سرمایهداری و مصرفگرایی، که قبلا هم به آنها اشاره شده است دچار بحران دینگریزی و معنویت ستیزی شده و به تبع آن آنچه مظلوم واقع شده قرآن و عترت می باشد. پوچی و بیمعنایی و به دنبال آن، اندوه، دلهره و نومیدی در زندگی فردی از یکسو و ناامنی و بیعدالتی در زندگی اجتماعی و جهانی از سوی دیگر، پیامدهای گریز ناپذیر فراموشی قرآن و عترت بودهاند. انسان جدید، قرآن و عترت را انکار کرد تا با پشتکردن به آنها، ضمن جفا و
ستم در حق سالم ترین پیام الهی؛ بالاترین ظلم را در حق فطرت بشری و نفس انسانی خود مرتکب شود. حال جدای از ظلم مزبور این سوال قابل طرح است که آیا قرآن مجید برای هدایت انسان كافی است؟
پاسخ این سوال مهم را خداوند متعال در همین آیه بیان می كند كه قرآن مجید به تنهایی نمی تواند بلكه نیازمند یك رهبر و مدیر و مدبر است و بدون او رسیدن به این اهداف میسر نخواهد بود.
خداوند متعال در اولین آیه از سوره مباركه ابراهیم هدف از نزول قرآن كریم را این گونه بیان می كند: "الر كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلى صِراطِ الْعَزیزِ الْحَمیدِ:الف، لام، راء. كتابى است كه آن را به سوى تو فرود آوردیم تا مردم را بهاذن پروردگارشان از تاریكیها به سوى روشنایى بیرون آورى: به سوى راه آن شكست ناپذیر ستوده.(1)
هدف هایی چون بیرون بردن مردم از تمامی تاریكی ها به روشنایی و نور و هدایت مردم به سوی خوشبختی و موفقیت و كامیابی.اما سوال اصلی اینجاست كه آیا قرآن كریم به تنهایی می تواند انسان را به همه این اهداف برساند ؟ پاسخ این سوال مهم را خداوند متعال در همین آیه بیان می كند كه قرآن مجید به تنهایی نمی تواند بلكه نیازمند یك رهبر و مدیر و مدبر است و بدون او رسیدن به این اهداف میسر نخواهد بود، حال تا زمانی كه پیامبر اكرم در میان مردم زندگی می كرد او این وظیفه مهم را بر عهده داشت و بعد از جضرت نیز با بیان حدیث
1) إبراهیم: 1
شریف ثقلین این وظیفه بر عهده ائمه اطهار قرار گرفت كه مجری دستورات قرآن و همچنین رهبری مردم را بر عهده بگیرند. که در ادامه سوالات به کم و کیف و اهمیت آنها اشاره خواهد شد.
می شود مشق دلم را خوش نوشت***عشق محبوب را درون خود سرشت
می شود چشم درون را شست و دید***تا رها گردد برون از کار زشت
می شود هر روز و هر شب در سماء***با دو بال عقل و سنّت لاله کشت
می شود سوی سرای جاودان***در مسیر عاشقی رفت تا بهشت
می شود هر دو جهان را بی صدا***کرد فدای راه و رسم و سرنوشت
می شود اصل نعم در ماوراء***ثابت و جاويد و باقي رو نوشت
می شود روح و روان در آخرت***تا ابد باقی و دنيا چون خورشت
می شود در بحر طوفان و بلا***در کمال راحتی، سر بر بالشت
می شود دنیا تمام، بر این حقیر***روز آخر بر مزار آرند دو خشت
در یکی از ابیات این غزل آمده است که: " می شود هر روز و هر شب در سماء - با دو بال عقل و سنّت لاله کشت " آری ای عزیز بزرگوار واقعا خوشا بر احوال انسانی که بر خلاف افکار مادی ای که توسط ایسم های مختلف در جهان غرب و قرون اخیر بر بشریت حاکم
شده با شناخت و معرفت با دو بال عقل و سنّت در مسیر آنچه فریاد خاموش فطرتش طالب آن است؛ با یقین و باور گام بر می دارد.
در هر حال ای عزیز اهل عقل و خرد، بصورت مستدل می توان اثبات کرد که اولا صفت پرستش وخدا خواهی یک امر و خواست فطری است و ثانیا فطرت خداجو به وجود پیامبران نیاز دارد؛ چرا که این نیاز با تار و پود انسان عجین شده به گونه ای که هر کسی نسبت به آن کم توجهی نماید و راهی جز آنچه پیامبران برای راهنمایی بشر ترسیم فرموده اند را برای رسیدن به آرامش و سعادت واقعی دنبال کند، بدون تردید به فطرت خود بالاترین ظلم را کرده ویقیناً سعادت دنیا و آخرت و آرامش روحی و روانی اش را با مشکل روبرو خواهد کرد. واقعا من نمی دانم ایسم هایی که منکر پیام فطری انبیا هستند؛ چه جوابی را حد اقل به فطرت خود خواهند داد!!!
آری ای عزیز خداجو، بدان و آگاه باش که خدا گرایی اگر چه فطری است، اما امور فطری نیز در معرض دگرگونی و تغییر قرار دارند و یکی از اهداف انبیا شکوفا کردن این فطرت است. توضیح اینکه برخی میگویند: اگر خدا وجود داشته باشد دیگر نیازی به تبلیغ دین توسط پیامبران وجانشینان آنان و دیگر مبلغین دین نیست.در پاسخ باید گفت:خداوند جهان برای درک و شناساندن خود به بشر، حس خدا جویی و خدا گرایی را در درون انسان قرار دادو آن را فطرت نامید، لذا مقصود از فطرت همان کشش درونی است که انسان را به سوی خدا متوجهمیکند. خداوند متعال در قرآن کریم میفرماید «فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا(1)پس روی خود را با گرایش تام به حق، به سوی این دین کن، با همان سرشتی که خدا مردم را بر آن سرشته است» در این مورد، در روایتی نقل شده مردی که در امر خداشناسی گرفتار شک و تردید شده بود، خدمت امام صادق(علیهالسلام) رسید. امام از او سوال پرسیدند: ... آیا هرگز سوار بر کشتی شدهای؟عرض کرد آری،حضرت فرمودند: هرگز کشتی تو در جایی که هیچ کشتی دیگری برای نجات تو نبوده، و قدرت بر شناگری نداشتهای، شکسته شده است؟عرض کرد: آری،حضرت فرمودند: در آن حالت آیا امید نداشتی
1) روم/ 30
که موجودی هست که میتواند تو را از آن مهلکه نجات دهد؟عرض کرد آری. فرمودند: او خداوندی است که قادر بر نجات است در آنجا که هیچ نجات دهنده و فریاد رسی نیست. بنابراین اصل خدا شناسی و خدا جویی فطری است و امور فطرى نیازی به تبیین و استدلال و یاددادن ندارند.
اما امور فطری نیز در شرايطى نامناسب، دگرگون و يا کم رنگ مىشوند. علت اين امر چند چيز است: 1.غفلت؛ 2. بها دادن بيش از حد به بخش حیوانی انسان؛ 3. گرفتار شدن در دام شبهات... لذا فطرت به تنهایی کافی نیست وخداوند متعال برای هدایت انسان و بیدار کردن فطرت، پیامبران را فرستاد. حضرت امیرالمومنین(علیهالسلام) نیز یکی از اهداف ارسال پیامبران را همین شکوفا کردن فطرت انسانها معرفی کرده است. از طرفی انسان برای رسیدن به سعادت و کمال به نسخه عملی زندگی نیاز دارد و اینکه بداند دستورات خداوند متعال چیست تا با انجام آنها راه سعادت و رشد و تعالی را طی کند.
در نتیجه آمدن انبیا برای بارور کردن فطرت و رساندن پیام الهی به انسان و آموزش درست زیستن و سعادتمند شدن لازم و ضروری بود.
اي خالق معصوم من***آن دو و هشت و چار من
در جام هستي اي عزيز***بنما ره حق را به من
تا من روم با دل در آن*** گويم خداي جان من
داد درون گويد سخن***راه تو باشد راه من
پس كن دوا درد مرا***منّت بنه بر قلب من
با لطف خود ايمان بده***ياد تو باشد داد من
آرامه ی هر دو جهان***كن داد خود را ياد من
تا كه شوم برتر ز خاك***در ماسوا گويم كه من
عاشق شدم با صد گناه***اين است همان اقرار من
راه رهايي رفته ام***با لطف حق داني كه من
خوشبخت هر دو عالمم***اندوه و غم دور است ز من
گر چه ندارم دولتي***مهر خدا، اموال من
هم پست و هم جاه جهان***دانی که هیچند نزد من
خاك است جهان در چشم من***مثل دمل بر زخم من
آنچه حقير دارد بدان***از لطف حق باشد به من
غرض از رسالت انبیاء به طور كلی به دو هدف اصلی و كلی تقسيم می شود كه حضرت علي(ع) به آنها اینگونه اشاره دارند:
1- مسايل عقل نظري كه انسانها را در بخشهاي علمي و اعتقادي راهنمايي كنند: «فَبَعث فيهم رُسُله وواتر إِليهم أَنبيائه لِيَستأْدوهم ميثاق فِطرته و يُذكِّروهم مَنسيّ نِعمته و يَحتجّوا عَليهم بالتَبليغ و يُثيروا لَهم دَفائن العُقول»(1)"خدا انبيا و رسل خودش را پي در پي برانگيخت و
1) نهج البلاغه، خطبه1، بند36
به سوي بندگان خود فرستاد تا آن ميثاق فطري را مطالبه كنند و نعمتهاي به فراموشي سپرده شده را به يادشان آورند و با رساندن دستورات و احكام و راهنماييهاي او، حجت را بر آنها تمام كنند و گنجينههاي ناپيداي عقلها را آشكار و نمايان سازند"
2- مسايل عقل عملي از قبيل اراده، نيت، اخلاص، پرستش و مانند آن: مأموريت انبياي الهي)ع) در بخش عملي اين است كه مردم را از عبادت بتها برهانند و به عبادت خدا برسانند: «لِيُخرجِ عباده مِن عِبادة الأَوثان إِلي عبادته و من طاعة الشَيطان إِلي طاعته»(1)
"خدا پيغمبر اكرم(ص) را برانگيخت ... تا بندگان او را از عبادت بتها برهاند و به عبادت خدا رهنمون گردد و از قيد اطاعت شيطان بيرون آورده و به اطاعت خدا راهنمايي كند.
آيا از نظر قرآن هدف ارسال انبياء و رسل مربوط به امر آخرت است و يا اينكه به زندگي دنيوي انسانها نيز مربوط است؟ قرآن تنها مسئله آخرت را بيان نميكند، مسأله زندگي دنيا را هم از نظر هدف انبياء مطرح ميكند، خيلي هم واضح و صريح، در آن آيه معروف: «لَقَدْ اَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالبَيِناتِ وَ اَنزَلنا مَعَهُمُ الكِتابَ وَ الميزانَ لِيَقومَ الناسُ بِالقِسطِ»(2)
پيامبران خودمان را با دلايل و بينات فرستاديم، كتاب و مقياس همراه آنها فرستاديم تا در ميان مردم عدالت بر پابشود. پس معلوم ميشود قرآن اين را يك نيازي دانسته است و براي اين اصالتي قائل شده است، و در اينجا حتي آن هدف ديگر [يعني شناخت خداوند] را هيچ ذكر نميكند، در جاهاي ديگر ذكر ميكند ولي در اينجا اين هدف را ذكر نمی كند شايد براي اينكه نشان بدهد كه اين هم اصالتي دارد و واقعاً اين جهت مورد نياز است و بايد باشد. پس قرآن كه نظر داده است كه از ضرورتهاي زندگي بشر وجود عدالت است؛ وجود پيغمبران را براي برقراري عدالت لازم و ضروري ميداند.
به بیان دیگر هدف از بعثت انبياء و ارسال رسل، هدايت جامعة بشري است، و اين هدايت در دو بعد انجام ميشود اول هدايت به معني «ارائه طريق» (نشان دادن راه) يعني همان چيزي كه وظيفة هر پيامبري از پيامبران خداست ، دوّم «ايصال به مطلوب» (رساندن به مقصود)
است كه آن نيز دو شاخه دارد: شاخة اول هدايت تشريعي ، تحقّق بخشيدن به برنامههاي ديني ، خواه از طريق تشكيل حكومت و اجراي حدود و احكام الهي و عدالت اجتماعي باشد، و خواه از طريق تربيت و پرورش نفوس به طور عملي، و اين هر دو، سبب تحقّق يافتن اهداف پيامبران ميشود، و برنامهاي بسيار سخت و سنگين و نياز به ويژگيهاي فراوان از نظر علم و تقوا و شجاعت و مديريت دارد.
شاخة ديگر، هدايت تكويني و رساندن به مقصود از طريق تأثير و نفوذ معنوي و روحاني و تابش شعاع هدايت در قلب انسانهاي آماده است ، و اين يك سير معنوي و دروني است. علاوه بر آن سير ظاهري و بروني كه انبياي بزرگ و پيشوايان الهي نسبت به پيروان خود داشتند و به يقين چنين برنامهاي صفات و ويژگيها و آمادگيهاي بيشتري را ميطلبد.(1)
از طرفی دیگر زمانی است که انسان در ژرفای اندیشه های خود در پی یافتن حقایق و اسرار خلقت خویش بوده است و در این راستا توانسته به موفقیتهایی نیز دست یابد. آفرینش بشر از ابعاد مختلفی قابل تعمق و تعقل میباشد که از آن جمله میتوان به کیفیت خلقت اولیه، سیر تکامل، ماهیت فیزیکی و روحانی وی اشاره کرد. بدیهی است که آگاهی یافتن از ساختاروجودی یک پدیده میتواند اطلاعات زیادی را در زمینه نحوه عملکرد و قابلیتهای آن در اختیار بگذارد.
یکی از بزرگترین و موثرترین ساخته های بشر در قرن اخیر رایانه است. با کنکاش و بررسی در ساختار و قابلیتهای این وسیله می توان به حقایقی شگفت انگیز پی برد. یک رایانه روشن از دو بخش اصلی سخت افزار و نرم افزار تشکیل شده که هر یک از این دو بخش ماهیتی مستقل و در عین حال لازم و ملزوم دارند به این معنا که سخت افزار و نرم افزار یک رایانه بطور مستقل و مجزا فاقد هرگونه کارایی بوده و عملاً غیر قابل استفاده می باشد.
انسان ها نیز همانند رایانه ها از دو بخش اصلی جسم (سخت افزار) و روح (نرم افزار) تشکیل یافته اند که این دو عملاً بدون هم باعث عدم عملکرد انسان می گردند. جسم و روح
1) پيام قرآن ج 9، حضرت آيت الله مكارم شيرازي و ساير همكاران
بطور مستقل وجود دارند اما تنها در صورت جمع شدن آنها است که انسان به شکل کنونی حیات و زندگی می باید. در مرکز فرماندهی جسم، مغز (پردازنده) قرار دارد که سایر بخشهای جسمانی را کنترل میکند. هر انسانی دارای حافظه است که بخشی از این حافظه حاوی دستورالعملهای ثابت جهت ادامه حیات و عملکردهای پایه ای همانند تنفس، تپش قلب، سیستم هاضمه، انتقال تکانه های عصبی، واکنشهای احساسی، رویه های تصمیم گیری، منطق و تفکر است. این دستورالعملهای ثابت را می توان به سیستم عامل رایانه ها تشبیه نمود که وظیفه آن ایجاد بستری برای کنترل سخت افزار و راه اندازی اولیه و کنترل اجرای نرم افزارهای کاربردی است. در علم انسان شناسی از این دستورالعملهای اولیه به عنوان “غرایز” یا “اعمال غریزی” نام برده می شود که انسان هیچگونه کنترل و اختیاری بر آنها ندارد.
بخش دیگری از حافظه انسان محلی است برای نگهداری آموخته ها و تجربیاتی که در طول عمر خود کسب می کند. این بخش از حافظه در واقع بخش پویای حافظه انسان را تشکیل می دهد. بخشهای دیگر سخت افزاری انسان همانند چشمها، گوشها، سیستم عصبی، دست ها، پاها، قلب، شش، ریه، معده،…. همگی از طریق اعصاب متصل به مغز بوده و از این ناحیه کنترل و هدایت می شوند.روح به عنوان نرم افزار عملگرای جسم انسان دارای دو جنبه می باشد. یک جنبه همان دستورالعملهای پایه ای مغز (سیستم عامل) است که اعمالی نظیر تنفس، تپش قلب، هماهنگی بین اعضا، حفظ تعادل، تولید هورمونها، کنترل سیستم ایمنی و غیره را در بر دارد. جنبه دیگر که فاکتور اصلی تفاوت انسان از حیوان و وجه تمایز وی از سایر موجودات خلقت است، دستورالعملهایی است که مربوط به هوش، قدرت یادگیری، قابلیت تکامل، مکانیزم راه اندازی تفکر و احساسات میگردد. در مقایسه ای اجمالی بین انسان و حیوان میتوان گفت که روح حیوانها یعنی همان دستورالعملهای مغزشان تقریبا 99 درصد از غرایز تشکیل یافته و تنها یک درصد توانایی یادگیری و تکامل هوشمندانه را دارند در صورتیکه در انسان کاملاً برعکس
است. یعنی انسان بعنوان پیچیده ترین مخلوق خداوند از لحاظ روحانی یک درصد از غرایز تشکیل شده و 99 درصد توانایی رشد و تکامل معنوی دارد.
بنابراین می توان نتیجه گرفت که روح آدمی در واقع همان دستورالعملهای نرم افزاری هستند که در مغز قرار گرفته اند و باعث ادامه زندگی و حیات میگردند. مجموعه روح و جسم انسان از حیث خلقت دارای عظمت و قابلیتهای بسیار والایی است که شاید کمتر کسی از آنها مطلع باشد. قدرتی که در وجود هر انسانی بصورت بالقوه وجود دارد شگفت انگیزترین مسئله آفرینش است. بدیهی است که دستیابی به چنین تکنولوژی پیشرفته ای نیاز به زمان و ارتقای سطح علم و دانش وسیع بشر دارد. با استناد به اولین سوره نازل شده در قرآن شاید بتوان قدمی در این زمینه برداشت. آنجا که می فرماید:بخوان بنام پروردگارت که آفرید، انسان را از خون بسته آفرید، بخوان که پروردگارت بزرگوارتر است، پروردگاری که بوسیله قلم آموخت و تعلیم داد…
در این آیات این طور بر می آید که خداوند شروع یادگیری (برنامه ریزی ذهنی و تکامل روح) را مستلزم خواندن می داند. خواندنی که با نام وی آغاز گردد. خداوندی که همه چیز را خلق نمود و در بین همه آفریدگانش (از جمله کهکشانها، ستارگان، زمین، حیوانات) توجه همگان را به آفرینش انسان فرا خواند که از ماده ای بی ارزش آفریده شد. و این یعنی عظمت بی حد و حصر انسان که در نوع خلقت سرآمد همه مخلوقات و پیچیده ترین و تواناترینموجود است. ممکن است خداوند خواسته باشد اینگونه قابلیتهای نهفته انسان را به وی تفهیم کند. در ادامه به تکریم و بزرگداشت خود فرا می خواند و به معجزه قلم اشاره می کند که آنچه باعث تعلیم و یادگیری روح انسان می گردد؛ همانا قلم و نوشتاری است که از طریق وحی و بوسیله انبیا و پیامبر خاتم در اختیاربشر قرار می گیرد.
تربیت داد خموش است در بشر***می کند غوغا به پا در جان و سر
معنویت را کند احیا چو زر***وفق حق نه مثل ایسم های دگر
دان سعادت از برای هر نفر***می شود حاصل ز دین معتبر
بر خلاف میل ایسم ها ای بشر***کن تو بر دین خدا هر آن نظر
گفته های معصومین باشد چو زر***هر یک از آن را به جان خود بخر
نامه مولا به فرزند در بصر***سر به سر باشد هدایت بر پسر
آنچه را گفته علی(ع) بر قلب و سر***بهر فطرت بوده و کلّ بشر
از تو می پرسند زمان حشر و نشر***آنچه را کردی همه زیر و زبر
دان که مسئولی تو بر دخت و پسر***کن به تکلیفت عمل از هر نظر
کن اصولی را رعایت تا به سر***تا که فرزندت شود آقا و سر
آن اصول تربیت از هر نظر***خواست فطرت بوده در عقبا و دهر
روح و جسم در هم تنیده از صغر***دون شک با هم شوند همچون سپر
بر نفخت فیه من روحی نگر***چون اساس تربیت باشد چو زر
نفس دون باشد چو مانع پر خطر***با اصول تربیت از آن گذر
فطرت ا... التی همچون گوهر***می درخشد بر جبین مثل قمر
کن تو احیا فطرتت را ای بشر***تا که از معنا همی گیرد اثر
عقل آدم بوده حجت بر بصر***گر رود در راه شرع از هر نظر
حجت ظاهر در این سیر و سفر***قول پیغمبر بود ای با هنر
عقل و شرع با هم برند سوی ظفر***فطرت و روح تو را با یک خبر
گر چه تو داری اراده ای پسر***انتخاب با توست ز زیر و هم زبر
دان که مسئولی ز پایین تا به سر***بهر هر نوع انتخاب در روز حشر
طبق شرع و سنّت اندر این سفر*** کن تو وی را تربیت بی هر شرر
قبل از آنکه نطفه اش آید به در***گفته خالق بر همه مام و پدر
رزق پاک و طاهر و بی هر ضرر***خور در آن ایام خاص ای همسفر
خلق نیکو در تمام این سفر***می کند دور از تو هر نوعی خطر
دان که ایمان ارزش است بر هر بشر***تربیت از آن همی گیرد اثر
چون که نطفه شد جنین در جام دهر***دان وظایف می شود برتر ز سر
پس عزیزم کن رعایت در بصر***هر یک از آن را بدون هر اگر
غفلت و هر نوع گناه در این مقر***می کند روح و روانش در به در
صوت مستحجن زند بر وی ضرر***از حرام و شبهه ناک کن تو حذر
کن تو احکام را مرور با هر خبر***تا شوی واقف ز اسرار حجر
با وضو باش و برو سوی ظفر***در چنین حالی بخوان شمس و قمر
بعد از آن دوران خوب و پر ثمر***پا به دنیا می نهد در این سفر
نام نیکو تو گذار بر وی چو زر*** تا که فخر وی شود همچون گوهر
زندگی را کن تو شیرین چون شکر***با محبت هایی از عمق جگر
از بد اخلاقی و خشم هر آن گذر***کظم غیظ را کن تو بر آنها سپر
طفل تو باشد چنان یک چوب تر***از تو خواهد تربیت را سر به سر
می شود روزی قوی همچون شجر***فارغ از سستی که دارد محتضر
در مسیر تربیت او مستمر***می برد راهی که باشد مختصر
بین آنچه تکلیف است در جام دهر***داده خالق ظرفیت هایی دگر
تربیت دارد پیام هایی دگر***گر کنی با معرفت بر آن نظر
بر خلاف دید ایسم های بشر***می برد بالا تو را از جسم و سر
این حقیر گوید به هر خرد و کبر***این امانت برتر است از تاج زر
در اسلام، تربيت ديني قلمرو وسيعي دارد و در طول ساير تربيتها قرار ميگيرد. تربيت اسلامي در اين معنا، به اصول، اهداف و شيوههاي رايج تربيتي جهت ميدهد و عرصههاي مختلف جسمي، رواني، شناختي، عاطفي و رفتاري را در برميگيرد. گفتني است كه برخي از ويژگيهايي كه ذكر ميشود، فقط مخصوص تعليم و تربيت ديني است و در نوع غيرديني آن يافت نميشود، و برخي از آنها در امور ديني برجستهتر و آشكارتر است. در اين قسمت به بيان تفاوتهايي پرداخته می شود كه تربيت ديني را از غيرديني تفكيك ميسازد؛ اين موارد عبارتند از:
روح الهي، عنصري ملكوتي، شريف و فناناپذير است. از نگاه اسلام، اين عنصر ماورايي بعد از متلاشي شدن بدن نيز باقي ميماند و از حياتي جاودان و سعادت يا شقاوتي ابدي برخوردار خواهد بود. از لوازم توجه به طبيعت تركيبي انسان، رعايت اصل جامعنگري است. جامعنگريمستلزم شناخت و تربيت هر دو بعد مادي و معنوي و طراحي برنامهاي جامع است. روايات متعددي توجه به مجموع نيازهاي جسمي و رواني، معيشتي و فضيلتي، بروني و دروني را توصيه، برنامه زندگي مؤمن را متنوع و متناسب با ابعاد گوناگون و حاوي پالايش و آرايش ظاهر و باطن معرفي كرده است. در مقابل، آموزش رياضي و فيزيك يا پرورش جسماني و مادي ضرورتاً بر چنين نگاهي مبتني نيست و اگر كساني از روان هم سخن به ميان ميآورند، آن را امري مادي و دنيوي ميپندارند كه با ديدگاه روح مجرد و متكامل متفاوت است.
كمال هر موجود و از جمله انسان در گرو تحقق عيني تمام استعدادهاي نوعي اوست. بيترديد عينيتيافتن خواستهاي مادي و حيواني را نبايد كمال انساني شمرد؛ زيرا آنها ميان انسان و حيوان مشتركند و شكوفايي آن به معناي تكامل انسان در بعد حيواني است. در چنين شرايطي انسانيت انسان همچنان بالقوه است. شكوفايي ابعاد حيواني، زودگذر و ناپايدار، مساوي شكوفايي هويت حقيقي انسان، يعني روح فناناپذير، جاودانهطلب و نامحدودخواهِ او نيست. هرگاه روان فناناپذير او شكوفا شود و به كمال و لذت بيپايان، ناب و بدون محدويت و مزاحم دست يابد، انسانيت او به فعليت رسيده است. بر اين اساس، ميتوان گفت كمال نهايي آدمي نقطهاي است كه كمالي فراتر از آن براي انسان متصور نيست و آن نيل به بالاترين، نابترين، گستردهترين و پايدارترين لذت است كه از طريق قرب الهي حاصل ميشود.
با توجه به برتري تعالي روح، توجه به بدن تا آنجا لازم است كه ابزاري براي كسب درجات برتر انساني باشد. شرافت آن در ساير آموزشها كه به بعد مادي توجه و تكيه دارد، اگر روح بهكلي ناديده گرفته نشود، چه بسا مورد غفلت قرار گيرد. در آنجا، توجه به امور ملموس و محسوس به حس ظاهري است.
دانشهاي بشري چنين خاصيتي ندارند. انسان ساير دانشها را به كار ميگيرد، اما اعتقادات با هستي انسان گره خورده است. وقتي زبان آموزههاي ديني، زبان وجود باشد و به كل حيات فرد رنگ ويژهاي دهد، پيوند آن با عمل و تربيت آشكار ميشود.
به دليل ارتباط آموزشهاي ديني با كل شخصيت فرد و برخورداري از زبان وجود، نبايد اين دروس در عرض ساير آموزشها مانند تجربي، رياضي، فيزيك و ... قرار گيرد، بلكه در طول آنها، مهمتر از آنها و جلابخش كل حيات فرد تلقي شود. دينآموزي يادگيري مؤثر و مرتبط به تمام وجود و هستي آدمي است؛ در حاليكه ديگر آموزشها، كشف اطلاعاتي در خصوص بخشهاي جزئي و مادي را پي ميگيرد. توجه به اين نكته لوازمي دارد كه بر كل ساختار تعليم دين سايه ميافكند. بنابراين، ساير آموزشها ميتوانند در عرض هم قرار گيرند، اما آموزشهای ديني بايد در طول آنها تلقي شود.
از جمله آثار چندساحتي بودن اهداف در تعليم و تربيت ديني، پيوند تعليم با تربيت است. آموزشهاي ديني به دليل محتوا و مقصد خاص خود، با ساير آموزشها همچون رياضي و فيزيك تفاوت دارد. تعليم ديني فقط ياد دادن علوم توصيفي و گزارشگر را هدف قرار نميدهد، بلكه با مقاصد تربيتي گره خورده است. اين آموزهها به دو دستة كلي قابل تقسيم است:
مسائل نظري و اعتقادي؛
مسائل عملي، اخلاقي و تربيتي و جهتدهي گرايشها و عواطف.هر دو آموزه در اسلام مورد تأكيد قرار گرفته است. تبيين مسائل اعتقادي و پاسخگويي به شبهات در سخنان امير مومنانعليهالسلام آمده است. هدف از آموزش نوع دوم، ايجاد تغييرهاي رفتاري، هدايت اخلاقي و گرايشي است. آموزش نوع نخست نيز چون مقدمة پذيرش و عمل به دين است، با هدايت عملي آدمي پيوند دارد. بنابراين، آموزههاي ديني، مستقيم يا غيرمستقيم، با اهداف تربيتي آميخته است. قرآن نيز با ذكر تعليم و تزكيه در كنار هم ميفرمايد: «هُوَ الَّذِي بَعَث في الاُمِّيينَ رَسولاً مِّنهُمْ يتْلُوا عَلَيهِمْ ءَايتِهِ وَ يزَكِّيهِمْ وَ يعَلِّمُهُمُ
الْكِتَب وَ الحْكْمَةَ وَ إِن كانُوا مِن قَبْلُ لَفِي ضلَلٍ مُّبِينٍ»(1)
اوست خدايي كه ميان عرب اُمي (يعني قومي كه خواندن و نوشتن هم نميدانستند)، پيغمبري بزرگوار از همان مردم برانگيخت تا بر آنان آيات وحي خدا تلاوت كند و آنها را از لوث جهل و اخلاق زشت پاك سازد و شريعت كتاب سماوي و حكمت الهي بياموزد؛ با آنكه پيش از اين، همه در ورطة جهالت و گمراهي بودند.
لازمة پيوند اهداف تعليم و تربيت در دين، اين است كه هر يك از معلم و مربي بايد صفات ديگري را نيز دارا باشند تا بتوانند در كار خود موفق شوند؛ گرچه جمع ميان اين دو، بهويژه كسب صفات مربي، چندان آسان نيست. توفيق در آموزش ديني تا حدي در گرو رعايت اصول تربيتي است. يكي از برجستهترين اين اصول، تخلّق آموزشگر به اخلاق اسلامي است. او بايد تمام ويژگيهاي يك مشاور ماهر را داشته باشد؛ خود را دلسوز جلوه دهد؛ از نقصهاي مخاطب چشمپوشي كند؛ با شيوههاي ارتباط كلامي و غيركلامي متربي را بهخوبي بشناسد و با او ارتباط برقرار كند. همچنين وي نيازمند كسب مقبوليت و محبوبيت نزد متربيان است.
يكي از عناصر مهم در توفيق معلم و استاد علوم ديني، تربيتيافتگي اوست؛ همانگونه كه پيامبران الهي در ابلاغ رسالت خود به اين صفات مزين بودند. ساير آموزشها اينگونه با اهداف تربيتي پيوند نخورده است. دانشجو آمادگي پذيرش رياضي از هر استادي را دارد و رفتارهاي بيروني او را در پذيرش درس او دخالت نميدهد؛ اما تدريس آموزشهای ديني چنين نيست.
1) جمعه:2
بدون داشتن دليل كافي و تبعيت از هواي نفس اشاره كرده است. قرآن مردم را از گمانهاي واهي نهي كرده است. در حالي است كه هيچيك از اين مشكلات در آموزشهای رسمي مانند رياضي، فيزيك، شيمي و ... وجود ندارد. در تدريس اين موضوعها، يادگيرنده، علايق، تعصبها و دشمني خاصي نسبت به يادگيري آنها ندارد؛ اما آموزش ديني، بيشتر به چنين موانعي مبتلا است. نگاه عاميانه به دين و همراهسازي آن با تعصبها موجب شده است كه جمع زيادي گمان كنند تمام دين همين مطالب رايج ميان مردم است. اين مسائل ريشة بحثهايي مانند اسطورهانگاري و احساسانگاري و... دربارة دين شده است. از اينجا ميتوان به پيچيدگي ويژة مسير آموزش و تربيت ديني پي برد؛ مشكلاتي كه در آموزشهای ديگر يافت نميشود. اقناع فكري در اين حوزه كار آساني نيست؛ زيرا چه بسا به مبارزه با تعصبها، ذهنيات غلط و عاداتي نياز داشته باشد كه سالها در فرد رسوخ کرده است. با توجه به اين مشكلات، نگرش علمي به موضوع آموزش ديني، اقتضا ميكند كه بيش از آموزشهای دیگر مورد دقت، مطالعه و كارشناسي قرار گيرد.
دين با قلب پيوندي عميق دارد و نيل به تحول دروني و قلبي بهسختي حاصل ميشود؛ چنانچه امام صادقعليهالسلام نيز ميفرمايد: «ازالة الجبال اهون من ازالة القلب عن موضعه؛ حركتدادن كوهها، از برطرفكردن باورهاي قلبي افراد آسانتراست» تعليم و تربيت ديني، در برابر طوفان و موج گسترده و جهانشمول دينگريزي دوران رنسانس و مدرنيسم غرب قرار دارد؛ زيرا در دوران مدرنيسم، بهويژه قرن نوزده و بيست، دين امري مذموم تلقي ميشده است. اين مشكل در آموزش علوم تجربي يا تربيت مادي آدمي وجود ندارد. فضاي فكريفراگير جهان، نه تنها اين نوع تعليم و تربيت را منع نميكند، بلكه مشوق و محرك آن است؛ در حالي كه دينگرايي را منفور ميپندارد. البته آموزههاي ديني نيز موافق فطرت است. بنابراين، بينصيب از اميال موافق نيست؛ اما غلبة تبليعات و تحريكات افراطي مادي ميتواند آتش غرايز حيواني را بهگونهاي شعلهور سازد كه شمع فطرت را بسوزاند و از شكوفايي بازدارد.
دانشجويان به شركت در كلاسها و جلسات دينآموزي شده است. انگيزههايي مانند كسب مدارج دانشگاهي و موقعيتهاي شغلي سبب شده است كه فراگيري ساير دروس، بسي بيشتر مورد استقبال جوانان و خانوادهها باشد. اين ضعف انگيزه، مسئوليت معلمان و مربيان را افزون و شناخت راهحلهاي آن را ضروري ميِسازد. اهداف و نتايج تعليم و تربيت ديني به خوبي براي جوانان آشكار نشده است. البته جمعي از متعلمان نيز كه «دغدغه رسيدن به كمال برتر» را دارند و مستعد آموزشهاي مربوطهاند، به دلايلي مانند تكراري ديدن آموزشها، دور ديدن هدف يا شكستهاي بين راه، دچار ضعف روحي ميشوند. بنابراين، بايد براي هريك از اينها چارهاي انديشيد.
از اينجا لزوم تقويت، پيگيري، تكرار و تذكر آموزش ديني نيز معلوم ميشود. البته ميزان سختي حركت و سرعت عقبگرد در همة افراد يكسان نيست. هر قدر آدميان بتوانند گرايشهاي فطري معنوي خود را تقويت كنند، توانايي مقاومت آنها در برابر موانع افزايش مييابد.حركت در مسير غرايز، آسانتر از حركت در مسير فطرت است. اگر عواملي به تحريك غرايز بينجامد، طوفان، آن نهالهاي فطرت را اگر از ريشه برنكند، بسختي بدانها «آسيب ميرساند و حتي شاخ و برگ نهالهاي رشديافته و درختشده را نيز بر ميكند.
اختصاص به مفاهيم ديني ندارد، اما در غالب آموزشهاي رسمي مانند دروس فيزيك، شيمي، بهداشت و علوم تجربي وجود ندارد. دانشآموز براي شنيدن مباحث ملموس و تجربي آمادگي بيشتري دارد.
از پيامدهاي منفي اين ويژگي، خستهكنندگي، ديرهضمي و بعيد بودن آنها از ذهن مخاطب است. هر يك از اين ها پذيرش آموزهها را با مشكل جدي مواجه ميسازد. بنابراين، بايد به شيوههاي گوناگوني از جمله سادهسازي و به كارگيري تمثيلها، آن را براي مخاطب ملموس ساخت.
خداوند نيز در قرآن كه كتاب آموزشي مستقيم خود اوست، از تمثيلهاي زيادي استفاده كرده است. خداوند در سورة كهف ميفرمايد: «ما در قرآن براي مردم از طريقهاي مختلف، همه نوع مثلي به كار بردهايم». همچنين در سورة روم ميفرمايد: «ما در اين قران همهگونه مثلي را زدهايم». طرح مفاهيم انتزاعي عقيدتي براي كودكان، مشكلي مضاعف دارد و نوع نگاه كودك به جهان اقتضا ميكند كه باورهاي ديني به سبكي مناسب و متفاوت از بزرگسالان براي آنان عرضه شود. او در دنياي عقيدتي خاصي زندگي ميكند و آمادگي درك مفاهيم انتزاعي را ندارد، بلكه به الهيات كودكانه نياز دارد.
به دليل نقش آثار نقد دنيوي، قرآن در شيوة تربيتي خود به آثار دنيوي ايمان و پايبندي به دين نيز ميپردازد. براي مثال، در آية 40 سورة انعام ميفرمايد: «كساني كه ايمان ميآورند و در ايمانشان هيچ خطا و ظلمي نميكنند، آسايش و امنيت براي آنهاست و آنها هدايتشدگانند». همچنين خداوند حج را منشأ منافع معنوي و اجتماعي معرفي ميكند. برايحل مشكل تلقي نسيه بودن ثمرات، افزون بر توجه به كاركردهاي دنيوي، تقويت يقين به جهان آخرت و تفكر دربارة ارزش والاي ثمرات از نظر كمي و كيفي و نيز ياد مرگ و احتمال وقوع آن در زماني نزديك، اهميت فراوان دارد. البته در كنار اين سه امر (يقين، تفكر و ياد مرگ)، توجه به اهداف متوسط نيز مفيد است. آيات و روايات و نيز دانش روانشناسي نشان ميدهند كه پيوند با خدا كه با پايبندي به دين حاصل ميشود، بهترين راه براي كسب آرامش دنيوي است. اين امر مهمترين عامل در رسيدن به لذت دنيوي است؛ زيرا اگر كسي از
تمام نعمتهاي دنيوي برخوردار باشد، اما آرامش نداشته باشد، هيچ لذتي نميبرد و برعكس، انسان تهيدست ميتواند با آرامش روان، سختيهاي زندگي را فراموش و بر خود آسان سازد.
البته اهداف واسطه نيز وجود دارد كه به ارتباط انسان با خود، ديگران و طبيعت قابل تقسيم است، اما همة اينها بايد در جهت هدف نهايي باشد. پاكسازي قلوب و تعالي بخشيدن به آن،
1) الفجر:27-30
به مراتب سختتر از افزودن اطلاعات و تأثير در عقايد سطحي يا تقويت انگيزههاي مادي و زودگذر است كه هدف غالب آموزشهاي رايج است. سختي پالايش قلوب و رشد معنوي سبب شده است كه شيوههاي آموزشي آن مورد بازنگري قرار گيرد.
الف). پرسشهاي مقتضاي رشد سني، بلوغ فكري، جسمي و وضعيت رواني جوانان؛ براي نمونه، ميتوان در اين زمينه به پررسشهايي در عرصة شناخت خود، خدا، جهان، دنيا، آخرت، معاد، معجزه، وحي، قبر، عدل، اختيار، هدف زندگي و خلقت، راهكارهاي معنابخشي به حيات و تثبيت فكري جهانبيني ايدئال، راهكارهاي توفيق در ابعاد مختلف مادي و معنوي و كسب كمالات برتر انساني، روش كسب عزّت نفس، آزادي و رهايي از وابستگيها و استقلال فكري اشاره كرد.ب. پرسشهاي مقتضاي فرهنگ و زمان؛ اينگونه پرسشها با حضور در مدارس و دانشگاه و ارتباط با برخي افراد و افكار برجستهتر ميشود. گاه اهميت پرسش بهگونهاي است كه اشتغال ذهني به آن، آمادگي پذيرش آموزههاي ديني را بهطور كامل از فرد سلب ميكند. گاه چه بسا از اين حد هم فزونتر رود و به افت تحصيلي و عدم تمركز در درس منجر شود. جواني كه بهطور طبيعي تشنة دين است، مواجهه با شبهات، او را دچار ترديد جدي در روند كار خود ميسازد؛ او را نسبت به اساس باورهاي ديني به چالش ميكشاند و در برابر دوراهي و
بلكه چندراهي قرار ميدهد. نوع و ميزان شبهات و پرسشهاي مطرح براي جوانان، مختلف است و به سطح هوشي، ميزان پيگيري مباحث، و فضاي فكري آنها بستگي دارد. كم نيستند جوانانِ بااستعداد و كاوشگري كه در دام رهزني اين پرسشها گرفتار آمده و به تدريج مشكلات فكري خود را به ساير جوانان نيز منتقل ميكنند. غالب نقشآفرينان جامعه، نيروهاي فكور و پرسشگر هستند كه به همقطاران خويش نيز جهت ميدهند. غالب اين جوانان در ابتدا افراد صادقي هستند كه براي گزينش دين و فهم صواب سردرگم ميشوند. از كتابهاي درسي، استادان مربوطه و منابع و جلساتي كه به آنها دسترسي دارند، پاسخهايي نامتوازن دريافت ميكنند و با سردرگمي و ذهني مشوش در كلاس حضور مييابند.
در آموزشهاي غيرديني، غالباً متعلم با ذهني عاري از پيشفرضهاي غلط در كلاس حضور مييابد. دانشآموز نسبت به فرضيهها و نظريههايي كه در كتب رياضي، فيزيك و علوم تجربي ميخواند يا ذهني خالي و اماده دارد و يا اگر اطلاعات پيشيني نيز وجود داشته باشد، غالباً در چهت دانشهاي عرضهشده و مؤيد آنهاست. اگر شما از يك دانشآموز كه هنوز در كلاس درس فيزيك مدرسه شركت نكرده است يك پرسش تخصصي فيزيك بپرسيد، خواهدگفت: «نميدانم» يعني او نسبت به جواب آن، جهل بسيط دارد و خاليالذهن است. اما در آموزش ديني به گونة ديگري است. اگر از همان دانشآموز يك پرسش ديني دقيق بپرسيد، بعيد نيست كه جواب شما را هر چند غلط، بدهد؛ به دليل اينكه نسبت به آن خاليالذهن نيست.
غالباً متعلم ديني اطلاعات ناقص يا حتي ناصوابي را از طريق خانواده، بستگاه، دوستان، رسانه و جامعه به دست آورده و پيشفرضهايي در ذهن دارد. شركت كردن متعلم در كلاس
ديني، مانند شركت دانشآموز در كلاس رياضي است كه به قواعد و فرمولهايي متفاوتي از كلاس اعتقاد دارد. بسياري از جوانان در مسائل ديني خود را صاحبنظر ميدانند و با چنين ذهنيتي در كلاس حاضر ميشوند. آيا تدريس رياضي به كساني كه خود را به درست يا غلط رياضيدان ميدانند، با كساني كه با ذهني خالي براي فهم اولية رياضي به كلاس ميآيند، مساوي است؟ بسياري از متعلمان در مباحث ديني دچار جهل مركبند، بر خلاف دروسي مانند فيزيك و شيمي كه دچار جهل بسيطند. همين امر باعث ميشود كار معلم ديني به مراتب سختتر از ساير معلمان باشد. چون معلم فيزيك، معمولاً تنها وظيفهاش فهماندن مطالب است، در حالي كه معلم ديني در بيشتر مواقع، بايد دو كار انجام دهد: از بين بردن ذهنيت قبلي و جايگزيني مطلب صحيح. اگر اين ذهنيتهاي نادرست، در ذهن مخاطب بمانند و متعلم «عقيده صحيح» را نفهمد، به تدريج ذهنيت ناردست وي تثبيت، و به عقيدة راسخ تبديل ميشود و در اين صورت، از بين بردن آن سختتر ميشود. اگر معلم ديني نتواند براي چنين ذهنهايي مطلب را به خوبي روشن كند و بياني متقاعدكننده داشته باشد، مشكل ديگري به وجود ميآيد و آن اينكه مخاطب آن را تأييدي براي ذهنيت خود مييابد و با خود ميگويد: «استدلال طرف مقابل را هم فهميدم و ديدم اشتباه بود». از آن پس، چه بسا به سخنان ساير معلمان نيز بياعتنا شود. اين مشكل در تدريس فيزيك بسيار كمتر است؛ زيرا اگر معلم نتواند استدلالش را كامل كند، متعلم انتقاد را متوجه معلم ميسازد و ميگويد او نتوانست به خوبي توضيح بدهد، ولي نميگويد «پس اين نظريه فيزيك هم، استدلال درستي ندارد».از جمله علل پيشفرضهاي متعلم دين اين است كه جوانان دربارة به مسائل ديني بهطور طبيعي نوعي موضعگيري دارند و به سكوت دروني بسنده نميكنند. ريشه اين حالت، به ويژگيهاي منحصر به فرد مسائل ديني مربوط می شود. ذهن پرسشگر جوان در برابر مسائل دينياعم از پرسشهاي مقتضاي سن و فرهنگ، او را به تفكر واميدارد. اگر به موقع پاسخ مناسبي از بيرون نيابد، منتظر نميماند و خود به قضاوت مينشيند. تشنگي درون او را به قضاوت واميدارد. دغدغة بودن خود، سرنوشت خويش، و اينكه آيا او مختار است يا نه؟
معادي وجود دارد يا خير؟ و... . پرسشهاي اينچنين، مسائلي نيستند كه جوان به سادگي از كنار آن بگذرد و بگويد «فعلاً نميدانم. انشاءالله بعداً خواهم فهميد!» اهميت اين پرسشها بدان دليل است كه پاسخ آنها مسير زندگي را عوض ميكند. ازاينرو، او خود پاسخ ميدهد. در اين عرصه، وجود تبليغات دشمنان داخلي و خارجي، بهويژه افكار التقاطي، مانع از خالي ماندن ذهن وي ميشود. همچنين اميال غريزي او نيز سبب ميشود پرسشها را بهگونهاي پاسخ دهد كه كمترين مخالفت را با اين گرايشها داشته باشد. بنابراين، متعلم جوان به باورهاي مخالفان دين متمايل ميشود و سخن آنان را به زودي تأييد ميكند و پيشفرض خود قرار ميدهد.
بهترين راهحل در اينجا عمل به توصية امير مومنان عليعليهالسلام است. ايشان ميفرمايد: «قبل از آنكه مرجئه بخواهند عقايد نادرستشان را به ذهن بچههايتان وارد كنند، علوم مفيد را به آنها ياد بدهيد»؛ همانطور كه در پزشكي ميگويند پيشگيري بهتر از درمان است. اگر ما از همان ابتدا كه پرسشهاي مختلف براي نوجوانان پيش ميآيد، مشكلاتشان را حل كنيم، ميتوانيم راحتتر به هدف خود برسيم.
در تربيت ديني نيز شركتكنندگان در يك گروه يا كلاس روحيات اخلاقي، انگيزههاي دروني و آسيبپذيريهاي متفاوتي دارند كه سطحبندي آنها را نسبت به اهداف تربيتي با مشكل مواجه ميسازد. بيشتر افراد نميدانند در چه مرحلهاي از رشد اخلاقي هستند؟ به چه آسيبهايي مبتلا هستند؟ وضعيت صفات نيك و بد در آنها چگونه است؟ در مقايسه با ديگران در چه سطحي قرار دارند؟
از جمله مشكلات سطحبندي مخاطبان در عرصة تعليم و تربيت ديني، عام بودن مخاطبان آن است كه همة اقشار را دربرميگيرد و به گروه خاصي محدود نيست. برخلاف ساير علوم كه هر كس آن را به متخصص خود وامينهد و در موارد لازم به آنها مراجعه ميكند و انگيزهاي براي آموزش خود در اين زمينه نميبيند. درجهاي از دينشناسي دغدغة همة مردم در سطوح مختلف است. وقتي سطحبندي انجام نشود، مطلب ديني بايد چنان ساده بيان شود كه براي همه قابل فهم باشد. البته اين امر گاه سبب سادهانگاري دين ميشود.
اين نوع تفكر پيامدهاي منفي دارد. جواني كه چنين ميانديشد هيچگاه سعي نميكند «آموزههاي ديني» خود را مورد مداقه قرار دهد. حتي اگر معلم ديني نيز بخواهد مطلب ظريفي را به او بفهماند، دانشآموز با ديد «واضح بودن» به آن مينگرد. بنابراين، به ظرافتآن هرگز پي نميبرند. چنين فردي حتي ممكن است پس از خواندن يك كتاب دقيق ديني، بگويد: «همهاش را خواندم، اما مطلب جديدي نداشت!» در نتيجه، وي در يادگيري علم دين رغبتي نشان نميدهد و مطالب را تكراري و در نتيجه خستهكننده ميبينند. همين امر موجب ميشود، دشمنان بتوانند افكار التقاطي و بدعتها را در ذهن او جاي دهند؛ زيرا تمييز انديشههايي كه حق و باطل در آن خلط شده، بسيار مشكل است و مادامي كه فرد در مورد ذهنيتهاي خود اهل دقت نباشد، به تفاوت آنها پي نميبرد.
همچنين، سادهانگاري در ايجاد جهل مركب نيز موثر است؛ زيرا كسي كه گمان كند، اين علم سطحي است، به راحتي در مورد مسائل آن نظر ميدهد و ديگر ديدگاهها را رد ميكند و خود را «صاحبنظر و تئوريسين» نيز ميشمارد! همانطور كه اگر انسان مطلبي را از يك كودك بشنود، به راحتي آن را رد ميكند، ولي اگر مثلاً بداند كه آن مطلب را «اينشتين» گفته است، كمي در مورد آن تأمل ميكند و با خود ميگويد: «حتماً يك چيزي ميدانسته كه اين را گفته است»
امام صادقعليهالسلام نيز ميفرمايند: «براي جهالت تو همين بس كه به دانستههاي قبليات تكيه كني و به آن مطمئن باشي... كليد جهل، رضايت (به دانستهها) و باور داشتن آنهاست و كليد علم، تكاپو و سعي در اصلاح و تكميل آن؛ البته همراه با توفيق الهي است.» اگر بخواهيم علوم ديني و غيرديني را با اين حديث تطبيق دهيم، در مييابيم كه بسياري از جوانان، در علوم ديني كليد جهل را در دست دارند، در حالي كه در علوم غيرديني با كليد علم همراهند! زيرا بهرغم طرح ديدگاه و داوريهاي ديني، به كسب آموزشهاي غيرديني بسي بيش از رشد آموزشهاي ديني خود همت ميگمارند.
در مجموع با عنایت به مطالب مزبور، توجه به مرزهاي آموزش و پرورش ديني و غيرديني از اصول ضروري براي كاميابي در عينيتبخشي به آرمانهاي تعليم و تربيت در ساحت دين است. برخي از تفاوتها كه در اين نوشتار بيان شد، عبارتند از: فقدان پژوهشهاي آكادميك كافي، نگاه دوساحتي به انسان، شرافت روح بر جسم، اهداف چندساحتي، پيوند با اهداف تربيتي، اصطكاك با تعصبها، خرافات و غرايز حيواني، اصطكاك با اهداف سلطهجويانجهاني، حقمداري، عدلگرايي، ضعف انگيزه، سختي پيشروي و سرعت عقبگرد، انتزاعي بودن مفاهيم، جايگزينپذيري نقد حتي به شكل كاذب، نسيه بودن نتايج، باطنگرايي متعالي، پرسشها، پيشفرضها، مشكل سطحبندي و سطحينگري. اين مجموعه قابل افزايش و تكميل است و شايسته است كه در اين زمينه پژوهشهاي گستردهاي انجام گيرد.
با توجه به تفاوتهاي گستردة ميان تعليم و تربيت ديني و غيرديني، لازم است در كاربرد اصول و روشهاي تربيتي غيرديني در عرصة ديني راه احتياط در پيش گيريم و لوازم هر يك
از تفاوتها را در نيل به اهداف تعليم و تربيت ديني آشكار سازيم. به نظر ميرسد يكي از مهمترين علل موفقيت اندك در تحقق اهداف آموزش وپرورش ديني در جامعة ما، نبود توجه كافي به تفاوتهاست.(1)
داد خاموش درون در هر زمان***از تو خواهد تربیت را بی گمان
بر خلاف دید ایسم های جهان***یا که دون هر تعصب در عیان
ذرّه ذرّه گوشت و خون وپوست وجان***دان خدا و تربیت خواهد نه نان
گر دهی تو پاسخش را از نهان***می روی در راه حق دور از خزان
غیر از این پاسخ همی آرد فغان***حزن و اندوهش بود فوق بیان
ظلم وافر می کند بر نفس و جان***آن که دور است از حقیقت در جهان
دان همانا تربیت با صد نشان***می کند حق را عیان اندر روان
چون که با آن تربیت در هر مکان***می شوی بر ضدّ آن مستکبران
دون تردید خواست هر پیر و جوان***بوده حقّ و هم عدالت در کران
تا که با آنها روند سوی جنان***در مسیر فطرت و داد نهان
این بود لطف خدای مهربان***بر خلاف دید آن مستکبران
1) اسلام و پژوهشهاي تربيتي سال دوم، شماره اول، بهار و تابستان 1389، 95 - 124 ابوالفضل ساجدي
پس حقیر گوید به هر خرد و کلان***با خدا شو تربیت تو همچنان
قدرتهاي سلطهطلب اقتصادي و سياسي جهاني، حيات منافع خويش را در گسترش ظلم و بيداد، تبعيض و فساد، وابستگي و انقياد، محروميت و اعتياد، و بيثباتي و اختلاف ميان كشورهاي اسلامي ميبينند؛ از سوي ديگر، چون آنان ثمره تعليم و تربيت موفق اسلامي را حركت جامعه به سمت اسلام و گسترش عدالت و رحمت، مساوات و فضيلت، استقلال و عزّت، برخورداري و قدرت، ثبات و وحدت، غيرت و شوكت، رفع ضعف و ذلت و زبوني و وحشت ميبينند، بناي بنيانكني و براندازي نظام اسلامي و تضعيف باورهاي اسلامي را در پيش ميگيرند. همچنين جامعه و امتي كه در مسير تربيت اسلامي حركت ميكند، به كمالاتي ميرسد كه دشمنان اسلام آن را برنميتابند، بلكه به آن حسد ميورزند و در صدد سلب آن بر ميآيند. قران نيز به اين گرايش و ميل آنان اشاره دارد. براي اشاره به مستندات قرآني فقط دو نمونه از مولفههاي تعليم و تربيت ديني را كه با اهداف سلطهجويان اصطكاك دارد، توضيح بيشتري ميدهيم: حقمداري و عدلگرايي.
حقمداري: آموزش ديني و قرآني، ارائة فرقاني است كه تفكيك حق از باطل را وجهة همت خويش مينهد. فرقان بودن جز در ساية حق مداري حاصل نميشود: «و انزل الفرقان»(1)خداوند
فرقان (جداكننده حق از باطل) فرستاد؛ «وَ لَقَدْ ءَاتَينَا مُوسي وَ هَرُونَ الْفُرْقَانَ وَ ضِياءً وَ ذِكْراًلِّلْمُتَّقِينَ»(2)ما به موسي و هارون وسيله تفكيك حق از باطل و روشنيبخش دلها و آنچه ماية يادآوري پرهيزكاران است عطا كرديم.
مربي ديني نميتواند در عين حقمداري، از كفر و نفاق پيروي كند. ازاينروي، قرآن، پيامبر(ص) را در انجام رسالت ابلاغ دين در ناحية ايجابي بر حقمحوري، و در جانب سلبي بر نفي پيروي غير خدا، توصيه ميكند: «ثُمَّ جَعَلْنَك عَلي شرِيعَةٍ مِّنَ الاَمْرِ فَاتَّبِعْهَا وَ لا تَتَّبِعْ أَهْوَاءَ
الَّذِينَ لا يعْلَمُونَ»(1)
سپس ما تو را بر شريعتي از امر دين واقف ساختيم؛ پس همان را پيروي كن، نه هواهاي كساني را كه علم ندارند. خداوند در اين آية كريمه پيروي از وحي را مساوي ترك غوطهوري در دام جهل و دوري از حقيقت تلقي كرده است.
رعايت اصل حقمداري، مستلزم آن است كه در آموزش دين، از كتمان حقيقت اجتناب شود، و در موقعيت مناسب، حجاب از چهره حق زدوده، و سيماي نوراني و روشنگر آن بر همگان مكشوف شود. كتمان حقيقت به معناي مستور نهادن آن است. قرآن اهل كتمان را ملعون ميشمارد و ميفرمايد: «يلعنهم الله و يلعنهم اللاعنون». البته اگر دليل موجهي چون فقدان ظرفيت شنونده يا پارهاي شرايط مشروع، عدم بيان را اقتضا كند، ميتوان براي مدتي بيان آن را به تأخير انداخت؛ ولي كتمان حقيقت براي حفظ مقام، منصب و مطامع نفس خودكامه در آموزش ديني راه ندارد.
عدلگرايي: افزون بر حقمداري، تعليم دين بايد به سمت عدلگستري و حاكميت قسط در جامعه حركت كند و فسادستيزي پيشه كند. مصلحتانديشيهاي ظلمپرور، از آسيبهايي است كه تعليم دين را عقيم و بيثمر ميسازد؛ «لا تَتَّبِعْ أَهْوَاءَهُمْ وَ قُلْ ءَامَنت بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ مِن كتَابٍ وَ أُمِرْت لاَعْدِلَ بَينَكُمُ»(2)دنبال هواهاي آنان مرو و بگو من خود به آنچه خدا از كتاب نازل كرده ايمان دارم و مأمور شدهام بين شما عدالت برقرار كنم. در اين آية كريمه، آموزش دين و دعوت به آن با عدلگستري همراه شده است و پيامبر از سوي خدا مأمور به آن شدهاست. «لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَينَاتِ وَأَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ»(3)
به تحقيق ما رسولان خود را با بينات فرستاديم و با آنها كتاب و ميزان نازل كرديم تا مردم را به عدالت عادت دهند. در اين آيه هدف رسالت انبيا، عدلگستري قلمداد شده است. آموزگار دين
با ريشههاي فساد به مبارزه برميخيزد و طغيانگران را بر جاي خود مينشاند: «اذْهَبَا إِلي فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طغَي»(1)به
سوي فرعون رويد كه طغيان كرده است.
عدلگستري با استكبار گرايي جمع شدني نيست. ازاينرو، خداوند آموزگار نخست دين را به رويتافتن از زيادهخواهان امر ميكند: «فَتَوَلَّ عَنهُمْ فَمَا أَنت بِمَلُومٍ»(2)پس تو از آنان روي بگردان كه هيچ سرزنشي بر تو نيست. «فَذَرْهُمْ حَتَّي يلاَقُوا يوْمَهُمُ الَّذِي فِيهِ يُصْعَقُونَ»(3)حال
كه با هيچ برهاني به راه نميآيند، رهايشان كن، تا روز خود را ديدار كنند؛ روزي كه در آن هلاك ميشوند». تربيتيافتةديني، نميتواند در مقابل باطل و فساد جامعه ساكت بنشيند و عزلتنشيني را برگزيند. او بايد تمام تلاش خود را براي اصلاح جامعه استفاده كند.
اصطكاكِ مسلك تربيتي اسلام و دنياخواهان، بهويژه تقابل آنان با حقمداري و عدلگرايي، ميتواند مشكلاتي را در راه تعليم و تربيت ديني فراهم سازد كه در ساير آموزشها كمتر مشاهده ميشود. همين دو ويژگي موجب شده است كه دشمنان اسلام با تربيت ديني مقابله كنند و موانع گستردهاي در برابر آن قرار دهند. ازاينرو، آنان جوانان را طعمة تبليغات سودجويانة خويش ميكنند. آنان براي شكار جوانان و ممانعت آنان از تعليم و تربيت ديني، ابزارهاي فراواني را به كار ميگيرند تا كالاهاي ضدديني خود را به فروش رسانند. آنان با تبليغات پيدا و پنهان و توسل به روش اقناع هوشمندانه، به هدايت فرهنگي و ضداسلامي جوامع همت ميگمارند و شاهرگهاي تبليغاتي جهان را در اختيار ميگيرند. به اذعان روانشناسانِ تبليغ، مردم اغلب نقش تبليغات را اندك ميانگارند، در حالي كه قربانيان سادهآن هستند. روشهاي اقناع جوانان نشان ميدهد كه در زمان هشياري و ناهشياري، ميتوان آنان را تحت تأثير قرار داد. البته هر قدر افراد داراي ايمان ضعيفتري باشند، بيشتر در معرض
تأثيرپذيري از تبليغات دشمنان اسلام هستند. آنان نيز به اين مطلب پي برده و در صدد جذب چنين افرادي برميآيند. (1)
دون تحقیق من همي كردم جفا بر خود روا***در سرايي كه بود روز و شبش پر ماجرا
گر نپوشاني گناه وغفلتم را در دو جا***با چه رويي من روم پيش عزيز كربلا
كن تو بر من یک نگاهی تا شومپاک از خطا***چون كه بي لطف تومن كي مي شوم از خود رها
غفلت و سستي نموده جان من را بي حيا***با چنين حالي چه گويم در حريم كبريا
عشق تو باشد هميشه همرهم در اين سرا*** گر چه من نادانم از آن، تا رسد روز جزا
چون پرستش جزءذات وفطرت است اندرقوا*** گر نپوشاني تو آن را با صداي هر هوا
از كنار فتنه ها كن تو عبور با يك ندا(2)***آن ندا باشد همان حرف امام و مقتدا
فتنه ها هر يك كنند حقّ و حقيقت را فدا***چون كه با شبهه كنند حق را به ناحق با جفا
پس عزيزم كن روا خواست دلت را هر كجا***تا شوي فارغ ز غير آن بدون هر صدا
از تمام اضطراب و استرس و هر بلا*** مي شوي هر دم رها با صد اميد در اين فضا
يا كه از درد و غم و افسردگي گردي جدا*** گر روي راه رسول و از خدا گيري شفا
اين حقير گويد تو گر خواهي سعادت هم صفا***راه فطرت را برو با عشق و ايمان و وفا
البته قبل از همه باید گفت که تحقیق درست و شناخت و معرفت صحیح نسبت به کمّ و کیف آن از جمله بحران های معرفتی بشر در بین اندشمندان و فلاسفه معاصر در جهان غرب است. بدون تردید تحقیق درست و واقعی همان چیزی است که فطرت پاک بشری و فریاد خاموش درون آدمی؛ تشنه استفاده و بهره مندی درست از آن است. ولی در نهایت تاسف ایسم های مختلف مادی نه تنها با فهم و درک تحقیق درست مشکل دارند. بلکه در برابر بسترها و زمینه های معرفت واقعی نسبت به شناخت کم و کیف ابعاد و چارچوب کلی و اساسی آن ایستاده اند. و با ترویج راه های غلط و نامشروع که منجر به انحراف بیشتر افراد بشر می شود؛ بالاترین ظلم و جنایت را در حق نفس خود و بشریت روا نموده اند. تاسف بارتر اینکه در اوج بی معرفتی تازه خود را با این بینش های ناقص و ضعیف؛ متمدن و مدرن فرض می کنند.
در مطلع ابیات این غزل آمده است که: " دون تحقیق من همي كردم جفا بر خود روا - در سرايي كه بود روز و شبش پر ماجرا " آری ای عزیز بزرگوار واقعا خوشا بر احوال انسانی که بر خلاف افکار مادی ای که توسط ایسم های مختلف در جهان غرب اخیر بر بشریت حاکم شده با تحقیق و معرفت در مسیر بندگی، جاودانگی و آنچه فریاد خاموش فطرتش طالب آن است؛ با یقین و باور گام بر می دارد.
آری ای عزیز بزرگوار، بدان و آگاه باش که بر خلاف ابیات این غزل؛ در نهایت تاسف مكاتب مادی مخصوصا فمينيستي با مباني اومانيستي و سكولار فقط احكام حقوقي و مصالح دنيايي و جنبه مادی انسان را در تحقیق مد نظر قرار مي دهند. و با این دید و تحقیقات ناقص مسیر بشریت را برای رسیدن به آرامش واقعی به انحراف کشنده و درد آوری کشانده اند.بدون تردید باید روزی پاسخگوی این جفا و جنایت بزرگ و غیر قابل بخشش خود که در حق تحقیق صحیح پیرامون فطرت پاک انسانی و فریاد خاموش درون بشری روا داشته اند؛ باشند. چرا که با تبليغات به مفهوم غربى آن «پروپاگاندا» عقل و فطرت را فلج كرده و از تحقیق،
انديشه و انتخاب صحيح باز مىدارد. از اينرو رسانههاى امپرياليستى بيشترين سرمايهگذارى را روى تبليغات مىكنند و با ابزارهاى پيچيده و تكنيكهاى پيشرفته و از طريق رسانهها، كتاب، فيلم و دفاتر خبرى و مؤسسات بينالمللى، و از هر طريق ممكن ديگر، به مسخ انديشه انسانها، به ويژه ملل تحت سلطه مىپردازند و فكر و فرهنگ ملتها را بر وفق مقاصد خود قالبريزى مىكنند و اين عامل كه امروزه بيش از هر زمان ديگرى به كارگرفته مىشود، آثار آن براى بشريت زيانبارتر از هميشه بوده است. در هر حال بر خلاف اندیشه های ایسم های مادّی؛ انسان باید فارق از تبلیغات گمراه کننده با تحقیق و معرفت جامع و کامل در خصوص سوالات اساسی انسان پیرامون تقلید، تبعیت، تحقیق، علم و عقل به یقین و باوری برسد که بتواند با ایمان و اعتقاد کامل در مسیر جامعترین و کاملترین راهی که فطرت و فریاد خاموش درونش گام بردارد و با این گام برداشتنها زمینه سعادت خود را در دنیا و آخرت تضمین نماید.
مع الوصف ابتدا معروض می دارد که هرچند تبعيت و تقليد از كارشناسان خبره در مسائل حياتى انسان، اعم از امور دينى يا دنيوى، درصورت بستهبودن باب علموتحقيق، اصلىاستكه عقلاى عالم آنرا پذيرفته و براساس آن عمل كردهاند و اسلام بر آن مهر تأييد مىزند، اما هرگاه تقليد بدون تحقیق و به صورت دنبالهروى بىمنطق و هضم شدن فرد در ديگران درآيد، مانع رشد عقل و خرد شده و انسان را به مسخ هويت و گمراهى مىكشاند. اين آفت مىتواند بهگونههاى مختلف سد راه فطرت، تعقل و انديشه آزاد باشد. پيامبرانِ خدا همواره در راه دعوت با اين مشكل مواجه بودهاند و قرآن كريم در موارد بسيارى بدان اشاره دارد؛ مثلاً با نقل گفتار كسانى كه به دليل پيروى از سران و سردمدارانشان كه در چهرههاى قهرمانى به بردگى و گمراهى كشيده شدهاند، مىفرمايد:«اِنّا اَطَعْنا سادَتَنا و كُبَرائَنا فَاَضَلُّونَا السَّبِيلاً» ما از سران و بزرگانمان اطاعت كرديم كه ما را به گمراهى كشيدند. و درباره پيروى از پدران و نياكان مىگويد: هنگامى كه به آنان گفته مىشود آنچه را خدا نازل كرده، پيروى كنيد،گويند: بلكه پيروى چيزى را مىكنيم كه پدرانمان را بر آن يافتيم! آيا اگر پدرانشان چيزى نفهميده و هدايت نيافته باشند، باز هم از آنها پيروى خواهند كرد؟ و در مقام نكوهش از پيروى اكثريت مىگويد: و اگر بيشتر مردم زمين را پيروى كنى، تو را از راه خدا به گمراهى
خواهند كشانيد: «وَ اِنْ تُطِعْ اَكْثَرَ مَنْ فِىالاَرضِ يُضِلُّوكَ عَنْ سَبِيلِاللَّهِ» و يا مىفرمايد: «اَكْثَرُهُم لايَعقِلوُنَ»، «اَكْثرُهُمْ لايَشْعُروُنَ»
از طرفی پيروى از ظن و گمان و تكيه بر شك و شبهات از ديگر آفات عقل و فطرت است.قرآن كريم، ظن و گمان را بىنياز كننده از حق نمىداند و كسانى را كه دستخوشِ ظنو گماناند مورد نكوهش قرار داده و مىفرمايد: بيشتر آنان جز به گمان تكيه نمىكنند، حال آنكه، ظن و گمان به هيچوجه از حق بىنياز نمىكند: «وَ ما يَتَّبِعُ اَكْثَرُهُمْ اِلّا ظَنًّا وَ اِنَّ الظَّنَّ لايُغْنِى مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً». على(ع) مىفرمايد: «اَلشَّكُ يُطفِىءُ نوُرَالقَلْبِ» شك روشنايى دل را خاموش مىكند و نيز مىفرمايد: «اِيَّاكَّ وَ اَلشَّكُ فَاِنّهُ يُفسِدُالدِّينَ و يُبْطِلُ الْيَقينَ؛ از شك بپرهيز كه فاسدكننده دين و باطل كننده يقين است.»
اسلام به منظور رهايى بخشيدن از بردگى و استضعاف فكرى - كه بدترين نوع بردگى و استضعاف است - غل و زنجيرهاى شخصيت زدگى، تقليدهاى كوركورانه، سرسپردگى نامعقول در برابر افراد يا جريانات و فرهنگها و سنتها و عادات و خودباختگى در برابر بيگانه را با دعوت به تحقیق مىشكند و به آزادى تعقل و انتخاب و استقلال عمل فرامىخواند:«وَلا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ اِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الفُؤادَ كُلُّ اُولئِكَ كانَ عَنهُ مَسْئُولاً».
اگر چه تبليغات به مفهوم غربى؛ همانطور که اشاره شد از عوامل ديگرى است كه عقل و فطرت را فلج مىكند و از تحقیق، انديشه و انتخاب صحيح مسیر درست باز مىدارد. از اينرو رسانههاى امپرياليستى بيشترين سرمايهگذارى را روى تبليغات مىكنند و با قدرتها، سازمانها و مؤسسات بينالمللى استعمارى، نه تنها با تبليغ، بلكه با عوامل ديگر فساد اخلاق و فرهنگ، در خاموش كردن نور عقل و درك انسانها مىكوشند.از مواد مخدر گرفته تا مشروبات الكلى و قهرمانسازى از چهرههاى فاسد هنرى غربى و ساختن شخصيت و قدرت افسانهاى از غرب و تحقير ملتها و وادار ساختن آنها به تقليد كوركورانه و تسليم بىقيد وشرط در برابر زرق و برق ظاهرى آنها و متمركز ساختن دوربينها روى ابعاد منفى و ضدارزشى آنان به منظور الگو دادن به ملل ضعيف و استعمار شده كه هريك عاملى است در ضعف و فلج کردن انديشهها... علاج اين فاجعه، شكستن بتِ زرّينِ غرب و غربزدگى و ارائه
چهره ضد انسانى آن است؛ با دلايل مستند و عينى تا ملتهاى ضعيف و تحت سلطه با تحقیق و علم نسبت به ماهيت انسان غربى و هويت فرهنگ و تمدن آنان واقف شده، از قيد بردگى غرب رهايى يابند و اين همان راه و روشى است كه فریاد خاموش بشریت و فطرت انسانی طالب آن است و در عصر حاضر، حضرت امام خمينى(ره) پيمود و بت افسانهاى غرب را شكست و چهره ضدانسانى آن را افشا كرد و به مبارزه بىامان با فرهنگ استعمارى و سياست استكبارى غرب و غربزدگى توصيه فرمود:«آنچه مىتوان گفت امالامراض است، رواج روزافزون فرهنگ اجنبى استعمارى است كه در سالهاى بسى طولانى جوانان ما را با افكار مسموم پرورش داده و عمال داخلى استعمار بر آن دامن زدهاند و از يك فرهنگ فاسد استعمارى جز كارمند و كارفرماى استعمارزده حاصل نمىشود. بايد كوشش كنيد مفاسد فرهنگ حاضر را بررسى كرده و به اطلاع ملتها برسانيد و با خواست خداوند متعال آن را عقب زده و به جاى آن فرهنگ اسلامى - انسانى را جايگزين كنيد.» و به دنبال آن مقام معظم رهبری با همان صلابت ادامه دهنده راه امام راحل(ره) بوده اند.
در هر حال ای عزیز بزرگوار، شک اگر پلی برای تحقیق باشد و انسان شکاک ، عجولانه از شک خود بطلان موضوع مورد شک را نتیجه نگیرد ، نه تنها بد نیست بلکه می تواند درهای حقیقت را به روی انسان بگشاید. گاه شک انسان نه به خاطر عدم یقین و نه به خاطر نداشتن شناخت و دلیل کافی، بلکه ناشی از حکم پنهانی نفس است که می خواهد با به چالش کشیدن اعتقادات ، خود را از بند تکالیف الهی رها سازد. کسانی که گرفتار این گونه از شکها می شوند برعکس جناب عالی که میل به تحقیق داری ناخودآگاه از تحقیق گریزانند ، تا مبادا به حقیقت دست یابند. لذا از اینکه حضرت عالی در مواجهه با شکّتان علاقمند به تحقیق شده ای، معلوم می شود که شکّ شما ناشی از نداشتن شناخت و دلیل کافی است ؛ پس چارهآن نیز دين پژوهى و به دست آوردن شناخت و دلیل کافی برای حقّانیّت اسلام و اصول اساسی آن است.
در اینجا متذکر می گردد که دين پژوهى(1)عنوان عامى است كه بر مجموعه اى از رشته هاى علوم، كه هر يك از منظرى خاص به بررسى ابعاد متنوع دين مى پردازند، اطلاق مى شود. دين پژوهى در غرب، از قرن هفدهم و در پس تحوّلاتى عميق نظير اكتشافات جغرافيايى، طرح نظريه داروين، پيشرفت علم باستان شناسى و مردم شناسى (انسان شناسى) و نظريه فرافكنى دچار تغيير و تحوّلى شگرف شد كه حاصل اين دگرگونى گسترش مطالعات دين شناسانه و پيدايش چند رشته در دين پژوهى شد كه هر كدام از بُعدى به دين نظر مى كنند.(2)
اين مجموعه را نيز مى توان به دو دسته كلى تقسيم كرد:
الف) علومى كه با حقّانيت و صدق و كذب اديان سر و كار دارند و ناظر به مقام تعريف «دين» هستند; مانند فلسفه دين و كلام (رهيافت فيلسوفانه)
ب) علومى كه به پديده دين مى پردازند و ناظر به مقام تحقق آن هستند و كارى به حق و باطل و صدق و كذب اديان ندارند و به كار كرد دين در جامعه مى پردازند؛ مانند جامعه شناسى و روان شناسى دين (رهيافت كاركردگرايانه)
حال توجه جنابعالی به انواع دين پژوهى جلب می گردد:
1- كلام: علمى است كه دفاع عقلانى از اعتقادات دينى را متكفّل است. (منظور از «عقلانى»، معنايى گسترده است، به گونه اى كه استدلالات متّكى به مقدّمات نقلى را نيز شامل مى شود و همچنين مقصود از «دفاع»، اعم از اثبات، تقويت، توجيه و اعم از تعيين و تفسير مفاهيم دينى است)
2- فلسفه دين: به عنوان دين شناسى فلسفى و برون دينى (غير ملتزمانه، نه غيرمعتقدانه)، كوششى است براى تحليل و بررسى انتقادى اعتقادات دينى.
3- تاريخ اديان: در اين رشته، نقش اديان در تاريخ و سير تطوّرات و تحولاتى كه در هر دينى محقق شده و منجر به پيدايش فرقه هاى گوناگون دينى شده است، بررسى مى شود.
4- دين شناسى تطبيقى يا مقايسه اى: اين رشته كه زاييده بحث تاريخ اديان و در مرحله اى متأخّر از آن است، به بررسى تطبيقى اديان و عناصر متناظر و متقابل آن مى پردازد.
5- روان شناسى دين: تحليل عوامل روانى گرايش به دين و تبيين پيامدهاى دين دارى در سازمان روانى و رفتار آدمى موضوع روان شناسى دين است.
6- جامعه شناسى دين: رشته اى تحقيقى است كه در آن جامعه شناس مى خواهد دريابد اعمال و اعتقادات دينى يك گروه خاص چگونه در جامعه ايفاى نقش مى كنند و چگونه در ساختار اجتماعى مشاركت مى ورزند.
7- اُسطوره شناسى دين: اديان برخوردار از داستان هاى كنايى و مطالب رمز آلود و اساطيرند (البته نه «اُسطوره» به معناى امر خيالى و موهوم). پرداختن به اين گونه مسائل را «اُسطوره شناسى دين» عهده دار است.
8- مردم شناسى (يا انسان شناسى) دينی: اين رشته درباره قبايل و جوامع در حال انقراض بررسى و تحقيق مى كند و توجه انسان شناس را به نقش دين به عنوان بخش لاينفك يك حوزه فرهنگى معطوف مى دارد.
9- ادبيات دينی: در ادبيات دينى، از تأثير دين بر انواع گوناگون رشته هاى ادبى مانند رمان نويسى و قصه نويسى بحث مى شود.
10- هنر دينی: در اين رشته، از تأثير دين در پيدايش و گسترش هنرهاى گوناگون بحث و گفت و گو مى شود.
11- معرفت شناسى دينی: معرفت شناسى(1)يا «نظريه معرفت» شاخه اى از فلسفه است كه به بررسى ماهيت و حدود معرفت مى پردازد و خود به دو شاخه عام و خاص تقسيم مى شود. معرفت شناسى دينى به عنوان يكى از شاخه هاى معرفت شناسى خاص، توجيه عقلانى دين است و موضوع آن «معرفت دينى» (معرفت به دين و از دين) مى باشد. «مى توان از بحث هاى معرفت شناسى درباره دين انتظار داشت به اين مسأله بپردازند كه آيا مى توانيم به باورهاى دينى معرفت داشته باشيم يا نه»(2)
12- پديدارشناسى(3)دين: پديدارشناسى دين به سه معناى متفاوت به كار مى رود:
الف) پديدارشناسى فلسفى كه بنيان گذار آن ادموند هوسرل مى باشد.
ب) پديدارشناسى روشى كه به كابرد روش پديدار شناختى در تاريخ اديان اشاره دارد. (يواخيم واخ و مير چاالياده در اين حوزه فعاليت داشتند)
ج) معناى سوم كه از دو معناى قبلى وسيع تر است، روش شناسى عامى است كه در پديده هاى متنوع دينى، مانند عقايد، اعمال، مراسم و تجارب دينى، به كار مى رود.(4)
اكنون كه با نقشه عظيم دين پژوهى و شاخه هاى گوناگون آن آشنا شدي(5)،
ضمن تحقیق در خصوص هر یک از آنها؛ لازم است که حضرت عالی با سعه صدر و بدون عجله و از راه درست ، در خصوص جواب سوالات زیر تامل و دقت لازم معمول فرمایی.
1) Epistemology
2) ر.ك: محمدتقى فعالى: درآمدى بر معرفت شناسى دينى معاصر، قم، نهاد نمايندگى ولى فقيه در دانشگاه ها، آلوين پلانتينجا، جُستارهايى در فلسفه دين، ترجمه مرتضى فتحى زاده، «دين و معرفت شناسى»
3) Phenomenology
4) در مورد پديدارشناسى و پديدارشناسى دينى، ر. ك: مير چاالياده پيشين/ ژان وال روژه ورنو، نگاهى به پديدارشناسى و فلسفه هاى هست بودن، برگرفته و ترجمه يحيى مهدوى، تهران، خوارزمى/ ديويدپل، انديشه هاى هوسرل، ترجمه فريدون فاطمى/ ژان فرانسواليوتار، پديدارشناسى، ترجمه عبدالكريم رشيديان، تهران، نشر نى.
5) ولى اللّه عباسى، مقاله تجربه گرايى دينى و وح
دین درست کدام است؟ 6) چه کتابهایی را باید مطالعه کرد؟ 7) از چه کسانی باید پرسید؟ 8) در مدّت تحقیق چه کار باید کرد؟ در مورد چهار سوال اوّل با استفاده از منابع مختلف در ادامه بحث خواهد شد. امّا در مورد سوال پنجم خدمت حضرت عالی عرض می شود که راههای عمده شناخت عبارت است از: 1- شناخت حسّی تجربی که در شناخت امور طبیعی مورد استفاده قرار می گیرد. 2- شناخت شهودی و عرفانی، که از راه تزکیه نفس و شهود و تجربه باطنی حاصل می شود. 3- شناخت تقلیدی که از راه اعتماد به اهل فنّ به دست می آید. 4- شناخت نقلی که شامل نقلهای تاریخی و نقلهای دینی از راه کتاب و سنّت است؛ این شناخت از راه اعتماد به کتب آسمانی و سخنان انبیاء و پیشوایان دین و سخنان تاریخ نویسان و باستان شناسان تاریخ حاصل می گردد. 5- شناخت فطری که یک سری شناختهای خاصّ و محدود بوده و در فطرت آدمی گنجانده شده اند. 6- شناخت عقلی که شناختی برهانی و مبتنی بر یک سری امور بدیهی و انکار ناپذیر و بر اساس قواعدی منطقی است.
روشن است که برای اثبات وجود حقایق ماوراء طبیعی مثل خدا، ملائک، وحی، بهشت و جهنّم، عالم برزخ و امثال آنها نمی توان از راه حسّ و تجربه و از راه نقل تاریخی مدد جست. چرا که اوّلا موضوع و حوزه عملکرد این دو راه فقط امور مادّی است و ثانیاً هر دوی این راهها اغلب ظنّی و غیر یقینی هستند. نقلهای تاریخی زمانی یقینی خواهند بود که ناقلان آنها بسیار زیاد، و همدستی آنها برای نقل دروغ عادتاً غیر ممکن باشد. آموزه های علوم تجربی نیز معمولاً مبتنی بر نظریّاتند ، و نظرِات دائماً در حال تغییرند.
راه شهود و تجربه باطنی نیز اوّلاً مقدور همگان نیست و ثانیاً مثل خواب که صادقه و غیر صادقه دارد، شهود هم درست و نادرست داشته خود نیازمند یک معیار سنجش است. ثالثاً راه شهود زمانی به درد می خورد که انسان وجود برخی امور ماوراء طبیعی همچون روح و عالم برزخ را پذیرفته باشد. روش تقلید نیز روشن است که در مسائل اصول دین قابل استفاده نیست؛ لذا اکثر علمای اسلام نیز تقلید در اصول دین را جایز ندانسته اند. شناخت از راه کتاب و سنّت نیز اوّلاً در مواردی نوعی تقلید است و ثانیاً در مواردی مثل اثبات وجود خدا ، حقاّنیّت دین و صدق مدّعی نبوّت و امثال آن ، مستلزم دور است. لذا در قدم اوّل نمی توان از این راه
استفاده نمود ؛ ولی بعد از اثبات حقّانیّت دعوی مدّعی نبوّت و کتاب آسمانی او می توان به آنها استناد نمود. شناختهای فطری نیز اوّلاً محدود بوده و ثانیاً تا حدودی مبهمند لذا تا زمانی که با روش دیگری شکوفا نشده و از ابهام خارج نشده اند نمی توانند در مقابل عوامل شکّ آفرین مقاومت نمایند. شناختهای فطری در واقع بن مایه های اعتقادات در وجود آدمی هستند که او را به تحقیق آگاهانه سوق می دهند. بنا بر این ، تنها راه استوار و بنیادی که برای تحقیق در مسائل اصولی دین باقی می ماند راه عقل است. البته بعد از آن که عقل مراحلی از اثبات را طی نمود و حقّانیّت ادّعای مدّعی نبوّت و امامت را اثبات نمود سخنان آنها و کتاب آسمانی مورد تأیید آنها نیز حجّیّت پیدا می کند. همچنین راه نقل تاریخی و تجربه نیز نه به عنوان راه اثبات بلکه به عنوان مؤیّد می تواند در روند تحقیقات دخالت داشته باشد.
بنا بر این، راه اساسی و اصلی همان راه عقل است که حجّیّت آن ذاتی بوده و انکار حجّیّت آن اوّلاً سر از تناقض در می آورد و ثانیاً منجر به سفسطه و بسته شدن راه فهم می شود. البته باید توجّه داشت که مراد از شناخت عقلی ، شناخت برهانی است نه توهّماتی که برخی به نام امور عقلانی به خورد مردم می دهند. در مسائل اصولی دین آنچه ارزش دارد براهین عقل نظری است نه استدلالات عقل عرفی که آمیخته با احساسات و عواطف بوده و ابزار کار برخی روشنفکرنماهاست. باید توجّه داشت که در مسیر تعقّل ، احساسات ، عواطف و امیال درونی می توانند به صورت ناخودآگاه به عنوان عاملی مزاحم عمل کنند. گاه با این که شخص از راه عقل برهانی ، به درستی مطلبی یقین حاصل کرده ولی تحت تأثیر این گونه عوامل زیر بار نتیجه یقینی استدلال عقلی نمی رود ، و نفس با شبهه افکنی و با بمباران شبهات سعی می کند این نتیجه یقینی را مخدوش کند. در چنین مواردی باید متوجّه بود که برهان عقلی با هزاران شبهه هم مخدوش نمی شود. برهان عقلی تنها زمانی مخدوش می شود که بتوان برهان نبودن آن را به صورت برهانی اثبات نمود. لذا در روند تحقیق باید توجّه به این نکته داشت که سست شدن یقین برهانی با هجوم شبهات، ناشی از امیال است نه از روی دلیل؛ به عبارت فنّی تر معلل است نه مدلل. اگر کسی با محاسبه ای مغالطه آمیز ثابت کرد که عدد سه بزرگتر از عدد چهار است و شما نتوانستی مغالطه موجود در محاسبه او را
کشف کنی؛ باز در این که چهار بزرگتر از سه است شک نخواهی کرد؛ چون یقین شما به اینکه چهار بزرگتر از سه است عقلی و برهانی است. لذا با اینکه نمی توانی غلط بودن محاسبه آن شخص را روشن کنی ولی به یقین عقلی خودت شک نداری که محاسبه او مشکلی دارد اگرچه شما آن مشکل را نمی توانی، بیابی. در مباحث اعتقادی نیز گاه چنین حالتی رخ می دهد که شما درستی مطلبی را با برهان عقلی اثبات می کنی ولی در مقابل شبهه ای که مطرح شده جوابی پیدا نمی کنی؛ در چنین حالتی به حکم عقل باید تابع برهان بوده و در پی جوابگویی از شبهه بود؛ نه اینکه به بهانه شبهه برهان را رها نمود.
در جواب سوال ششم «چه کتابهایی را باید مطالعه کرد؟» عرض می شود که برای درک حقّانیّت یک دین لازم است که محقق حقیقت جو اطلاعاتی از دیگر ادیان موجود نیز داشته باشد و آن اطلاعات را با هم مقایسه نماید تا ببیند کدام دین مبتنی بر براهین عقلی بوده و منطقی است. البته برای این کار لازم نیست که شخص محقق همه آموزه های ادیان را مورد مطالعه قرار دهد؛ بلکه کافی است که آموزه های بنیادین و اساسی ادیان را ، که از آنها تعبیر به اصول دین می شود، مطالعه نماید. برای این منظور حضرت عالی باید به کتب ادیان مراجعه نمایی. در بین رشته های دانشگاهی رشته ای وجود دارد به نام رشته ادیان یا رشته ادیان و مذاهب که کار آن شناساندن ادیان و مذاهب مختلف است بر اساس منابع و کتب معتبر خود آنها و بر اساس تاریخ آنها. در این علم، دانشمند دین شناس به دور از داوری درباره حقّ و باطل بودن تک تک ادیان فقط از اعتقادات و باورهای پیروان آن ادیان گزارش می دهد. کتبی که در این باره نوشته شده اند بسیارند ، از بین این کتب، کتبی که خدمت حضرت عالی معرفی می شود کتاب « آشنایی با ادیان بزرگ» تالیف حسین توفیقی، ملل و نحل از شهرستانی، ادیان زنده جهان یا تاریخ جامع ادیان از جان ناس...کاری که حضرت عالی در ضمن مطالعه کتب آشنایی با ادیان انجام می دهی آن است که اعتقادات آنها در باب خداشناسی، نبوّت و معاد را مورد دقّت قرار داده و آنها را با عقل سنجیده و مورد مقایسه قرار می دهی. بعد از طیّ این مرحله متوجه خواهی شد که هیچ دینی غیر از اسلام، به معنی واقعی کلمه دارای کتاب آسمانی غیر قابل تردید نیست . چون به هیچ وجه نمی توان انتساب
کتب آسمانی موجود را به انبیاء گذشته اثبات نمود، به جز قرآن کریم که با اسناد قطعی از زبان پیامبر(ص) صادر شده است لذا هیچ دانشمند ادیان در دنیا -- چه مسلمان و چه غیر مسلمان در این امر تردید نکرده است. همچنین از نظر دانشمندان ادیان ، وجود خارجی همه انبیای گذشته غیر از نبی اکرم (ص) با تردید مواجه است و اگر مسلمین وجود این انبیاء را قبول دارند تنها به خاطر گزارشات قرآن کریم است و الّا از نظر تاریخی وجود آنها را کسی نمی تواند اثبات قطعی کند. همچنین در طی این تحقیقات در خواهی یافت که امروز معجزه هیچ پیامبری در دسترس نیست و تنها پیامبر اسلام است که مدّعی معجزه جاوید است. و متوجه خواهی شد که تنها معجزات نبی اکرم(ص) است که ثبت تاریخی شده و با اخبار متواتر به ما رسیده است. خلاصه آنکه حضرت عالی در روند این تحقیق فاصله عقلانی عمیقی بین اسلام و دیگر ادیان موجود را متوجه خواهی شد. و طبیعی است که از آن پس به تحقیق در اصول اوّلیّه خود اسلام باید بپردازی؛ تا درباره این اصول به یقین عقلی دست پیدا کنی. برای این مرحله نیز کتابی که خدمت حضرت عالی معرّفی می شود دوره شش جلدی « مقدمه ای بر جهان بينی اسلامی » اثر استاد شهيد مرتضی مطهری (ره) است که با زبانی شیوا و روشن و با اسلوبی کاملاً عقلانی و ناظر به دفع شبهات نوشته شده است. این کتاب در مجموعه آثار شهید مطهری در جلد دوم قرار دارد. بعد از مطالعه این کتاب باز اگر خود را محتاج به مطالعه بیشتر دیدی می توانی از دیگر کتب این متفکّر ژرف اندیش استفاده نمایی که ترجیحاً جلد چهارم مجموعه آثار ایشان مناسبتر است.
امّا در جواب سوال هفتم «از چه کسانی باید سوال شود؟» عرض می شود که اگر دسترسی به عالم دینی مناسبی داری بهتر است که با ایشان ارتباط مداوم داشته باشی و در مسائلی که با مشکل موجه می شوی با ایشان مذاکره نمایی.
امّا در مورد سوال هشتم «در مدّت تحقیق چه کار باید کرد؟» خدمت جناب عالی عرض می شود که به حکم عقل ، سزاوار است که شما در مدّت تحقیق امور عبادی دین را رها نسازی. چون بنا به فرض عقلی نتیجه این تحقیق از دو حالت خارج نیست ؛ یا در این تحقیق حضرت عالی به حقّانیّت اسلام می رسی یا برعکس. در صورت اوّل اگر مسائل عبادی راترک نموده باشی دوباره باید آنها را قضا نمایی، در صورت دوم نیز اگر مسائل عبادی را
انجام داده باشی چیزی از دست نداده ای. پس صلاح دید عقل آن است که در این مدّت، ترک تکلیف احتمالی نکنی؛ که خود این امر دلیل بر آن خواهد بود که شکّ شما ناشی از تمایل نفس به گریز از تکلیف نیست بلکه برای کسب یقین عقلی است.
بشنو از معصوم جواب هر سوال***تا شود عقل تو فارغ از ملال
چون که واقف بوده اندر این جهان***بر همه سرّ و عیوب و هم کمال
هرچه می خواهی بپرس با هر بیان***از اصول و هم فروع با شور و حال
آنچه فطرت طالب است ازعمق جان***بر تو گوید از حرام و هم حلال
کن سوال از آنچه بوده در نهان***از زناشوئی و هم اهل و عیال
می نماید راه را بر تو عیان***تا روی در راه فطرت چون نهال
دان که حرف وی بود بی هر گمان***حرف خالق دون هر نوع قیل و قال
پس عزیزم گر تو خواهی یک نشان***تابع حق باش و گیر از آن مجال
راه عصمت باشد آن راه امان***غیر آن باشد سرابی تا شمال(1)
1) سمت چپ ضد یمین و نیز به معنی شوم، نامبارک، بد یمن و به تعبیرقرآن بدکادان و دوزخیان که نامه عملشان به دست چپشان داده می شود "اصحاب شمال"(فرهنگ عمید ص 177 و 1321)
گر که تو خواهی روی سوی جنان***در عمل شو رهرو تا گیری مدال
فطرت ا...التی خواهد چنان***راه قرآن و رسول بی هر جدال
در چنین حالی به تو گوید همان***می روم راهی که هست راه جمال
از گناه و معصیّت و مثل آن***باز و می دارد تو را همچون پدال
گر روی در راه آن صاحب زمان***می شوی شاد و همی نیکو خصال
این حقیر گوید عزیز این را بدان***غیر راه حق کند جان را زوال
در یکی از ابیات این غزل آمده است که:"بشنو از معصوم جواب هر سوال - تا شود عقل تو فارغ از ملال" آری ای عزیز بزرگوار واقعا خوشا بر احوال انسانی که با تکیه بر گفته های معصوم و شرع؛ بر خلاف استفاده ابزاری از عقل و افکار مادی ای که توسط ایسم های مختلف در جهان غرب و قرون اخیر بر بشریت حاکم شده با شناخت و معرفت در مسیر شرع و عقل و آنچه فریاد خاموش فطرتش طالب آن است؛ با یقین و باور گام بر می دارد.
ای عزیز اهل عقل و خرد، بصورت مستدل می توان اثبات کرد که عقل به تنهایی نمی تواند مسیر خدا خواهی که یک امر و خواست فطری است و با تار و پود انسان عجین شده را ترسیم نماید. به گونه ای که هر کسی فقط به عقل منهای وحی تکیه کند. بدون تردید به فطرت خود بالاترین ظلم را کرده ویقیناً سعادت دنیا و آخرت و آرامش روحی و روانی اش را با مشکل روبرو خواهد کرد. مع الوصف توجه به عقل و شرع را به همه فطرتهای الهی وپاک که تشنه آرامش واقعی در دنيا و سعادت حقيقي در آخرت هستند توصیه می شود.
در حالی که انظار به ظاهر روشنفکری نسبت به ختم نبوت این است که در دوران نوین که خرد استقرایی ظهور یافته وبشریت به بلوغ عقلی رسیده، باید عقل جایگزین وحی شود. زیرا رسالت انبیا در اموری چون عدالت خواهی و امانتداری بوده وامروزه این گزاره ها برای بشریت
بدیهی شده است. لذا جامعه از تذکار انبیاء مستغنی گشته وپس از پیامبرتجربه هیچکس برای دیگری حجت افرین نیست وحتی امامان از این امر مستثنی نیستند و روشنفکران باید مسئولیت پیامبران را به عهده گرفته تا تعالیم انسان را که کفایت بخش برای انسان امروز نیست کامل نمایند .
مطالب حاضر به این می پردازد که اولا: ادراک، انحاء گوناگونی دارد گرچه بشریت به علم تجربی دست یافته و لیکن به تمام ادراک عقلی نرسیده است. ثانیا: ادراک عقلی قاصر از ان است که کشف حقایق عالم رابه تمامه نماید. ثالثا: دین فقط در چند گزاره عدالت خواهی و امانت داری... خلاصه نمی شود تا با بدیهی شدن این موارد انسان به وحی نیاز نداشته باشد. رابعا: مقام شامخ انسان کامل، رفیع تر از ان است که یک روشنفکرخود را در عرض ان بیابد. بنابراین دین اسلام در عالم ثبوت ،آئین کاملی بوده و رسالت عالمان و روشنفکران دینی این است که انرا در عالم اثبات به منصه ظهور برسانند. آری:
دين اسلام دين شاديّ و نشاط***بهر فطرت در درون و هم حياط
مي كند آرام همي روح و روان***با حلالي كه بود نور بساط
برخی از روشنفکران وحی را ناظر به امور غریزی می دانند، یا معتقدند بعد از خاتمیت عقل می تواند جای وحی را بگیرد، یا می گویند دلیل بی نیازی بشر جدید از انبیا آن است که تعالیم آنان در ذهن وضمیر آدمیان رسوخ کرده و از بدیهیات به شمار می رود؛ مثل بت پرستی.... در ادامه توجه جنابعالی بصورت گذرا به نقد وبررسی شبهات مزبور و برخی از شبهات دیگر در این خصوص معطوف می گردد:
وحی را هرگز نمی توان از جنس غرایز بشری دانست،غریزه یک ویژگی کاملا ًطبیعی وناآگاهانه وفروتر از حس وعقل است که ادراک را انحاء گوناگون است:ادراک حسی ،خیالی ،وهمی ،عقلی وادراک فوق طور عقل که شهود باشد وکشف تام که انرا وحی گویند .
با خرد استقرائی که از طریق مشاهده و آزمون و بررسی نمونه های متعدد حاصل می شود،نمی توان به کشف حقائق عالم دست یافت زیرا تنها یک بعد این عالم ،مادی و حسی
است وبه قول حکیم مولا صدرا نسبت عالم ماده به عالم تجرد نسبت سنگ مثانه به پیکره انسان است .لذا کسی میتواند کشف حقائق از عالم نماید که همه مراتب هستی را درنوردیده باشد اعم از عالم ناسوت و ملکوت و جبروت و صقع لاهوت ومقام واحدیت و احدیت. و رفیعترین مقامات در این ساحت از ان محمد (ص) می باشد که بر قله هرم نظام هستی رحل اقامت انداخته است. لذا هیچکس را نشاید که بالاتر از کشف محمدی (ص) علمی اتم به هندسه هستی یابد مگر اینکه در جهل مرکب خود غوطه ور باشد. زیرا سجلّ کشف تام محمدی مهمور به مهر "لا رطب ولا یابس الا فی کتاب مبین" است.
اگر کامیابی پیامبران فقط منحصر دربدیهی کردن یک سری ارزشهای اخلاقی نظیر عدالت وامانتداری باشد دین از سایر ابعاد زندگی بشر کنار نهاده میشود واین با جامعیت دین سازگاری ندارد در حالیکه جامعیت دین خود ادله عقلیه ونقلیه جداگانه دارد،به طور اجمال خاتمیت که ملازم جامعیت است از دلائل عقلی این مطلوب به شمار می رود و یا ادله نقلیه " الیوم اکملت لکم دینکم " و " نزّلناعلیک الکتاب تبیانا لکل شئ " و...که از مؤیّدات این مدّعاست.
امروزه در برخی جوامع بشری، بت پرستی حتی به شکل قدیمی ان نیز به چشم می خورد وانگهی اشکال جدید بت پرستی تحت معنای عام بت پرستی که -برگرفتن غیر خدا درمقام معبود-می باشد، واقع می شود و مکاتیبی چون لیبرالیسم و اومانیسم و...که بسیار گمراه کننده تر از اشکال ابتدایی بت پرستی است، از مصادیق ان به شمار می آیند.
اگر خواسته باشی از منظر دیگربحث را مورد نقد و بررسی قرار دهی باید گفت که شبهات مورد نظر؛ در عدم شناخت سه مساله عمده خلاصه می شود: الف)عدم شناخت جامعیت کتاب تدوین ب)عدم شناخت انحاء گوناگون شناخت ج)عدم شناخت مرتبه شامخ انسان کامل. آری عدم معرفت به هر یک از این سه مقوله باعث قرائت نا صحیح از قاموس دین شده و منجر بههتک حرمت ناموس آن می شود. بنابرین به طور بسیار اجمال، اشاره ای کوتاه به شناخت این سه محور می شود:
الف) عدم شناخت به جامعیت دین وقران و انرا فقط در عدالت و امانتداری خلاصه کردن، اجحافی بزرگ به معارف بلند ان است در حالی که کتاب تدوین مطابق کتاب تکوین است بدین معنا که اگر خواسته باشی کتاب تکوین خارج را تئوریزه نمائی چیزی جز کتاب تدوین که قران است نخواهد شد " ولا رطب ولا یابس الا فی کتاب مبین " و همچنین اگروجود کتبی کتاب تدوین، وجود خارجی یابد به کتاب تکوین صیرورت می یابد. اساسا چون خداوند سبحان وجودی غیر متناهی است بنا بر سنخیت بین علت و معلول، اثربی واسطه او نیز غیر متناهی خواهد شد و ان اثر چیزی جز قران مجید و صادر اول (که مرتبه ای از انسان کامل است) نخواهد بود. آری معارف قران حد یقف ندارد ودر روایات وارد شده که فردای قیامت با هزاران شرح و تفسیر بر این کتاب، قران به صورت بکر وارد محشر می شودو یا اینکه هرکلمه ای از کلمات قران هزاران بطن دارد. مع الوصف:
تا توانی ای عزیز قرآن بخوان***راه قرآن را مسیر جان بدان
چون كه قرآن در قلوب دلبران***بوده برتر از حدیث دیگران
مثل گنجی پر ز درّهاي گرانآمده سوی تو چون آتش فشان(1)
گر تدبّر تو کنی در بطن آن***می كند غوغا درون جسم و جان
فیض آن را هر که در حدّ توان***مي برد در سینه هر پير و جوان
نافع روح و روان است در جهان***داد خاموش درون است بي گمان
گشته نازل دفعتا در یک زمان***بر وجود خاتم پیغمبران
1) همچو گنجی از تلاوت های نابآمده سوی تو چون درّی گران
در شب قدری که تقدیر جهان***می شود روشن برای هر روان
یا که تدریجی شده نازل همان***لحظه لحظه فیض آن گشته روان
گر که می خواهی شوی آرامه جان***روز و شب قرآن بخوان در هر مکان
انس با قرآن کند روح را چنان***شاد و آرام در زمین و آسمان
گنج و در گنج است پیام آن بدان***دور و گرداند تو را از هر فغان
منبع فیض عظیم است و کلان***می برد هر آن تو را تا کهکشان
هر چه تو خواهی چو یار مهربان***می کند آن را مهیّا و عیان
آنچه آری ذرّه ذرّه بر زبان***فيض خالق بوده در لفظ و بیان
رمز و راز آفرینش در جهان***جمع در قرآن احمد چون اذان
راه حق را می کند بر مومنان***راحت و آسان و هم امن و امان
معجزه ی بي بديل خاوران***بوده قرآن با هزار و يك نشان
آیه آیه بهر تو چون ارمغان***لطف حق باشد بدون هر خزان
می کند هر دم هدایت روح و جان***در مسیر فطرت و خواست روان
آن كه بوده خود شفابخش نهان***مي رهاند جان و دل از شوكران
عترت احمد(ص) بود همراه آن***تا رسي بر حوض كوثر در جنان
اين حقير گويد كه قدر آن بدان***چون تو را بالا برد تا بي کران
برای عظمت قران همین بس که وقتی بر حضرت محمد(ص) نازل می شود خداوند این ایه را بر ایشان نازل می فرماید " انا سنلقی علیک قولا ثقیلا ".بنابراین برای بشر دور از انتظار است که قران با این عظمت را فقط در دو گزاره عدالت و امانتداری خلاصه کند و ساحت های دیگر دین را نادیده بگیرد. بلکه مباحثی چنان عمیق در عرصه اعتقادات (فلسفه و عرفان) و اخلاق و احکام و سیاست و اقتصاد و روانشناسی و علم طب و کیهان شناسی و... در دین مطرح است که این گزاره ها با همه اهمیتشان حلقه ای در بیابان به شمار می ایند.
ب)عدم شناخت انحاء گوناگون شناخت، باعث می شود که خیال کنی که کل پیکره عالم زیرذره بین علم حسی قابل شهود است و چون بشر امروز توانسته با خرد استقرایی و علم تجربی خود بخش نا چیزی از جهان ماده را بکاود؛ دیگر نیاز به وحی ندارد. آنچه از مضامین روشنفکران بر می آید این است که سطح ادراک حسی وتجربی جامعه بشریت ارتقاء یافته و عقل به بلوغ خود رسیده است. لذا نیازی به وحی ندارد. در حالی که به نگاه دقیق معرفت شناسی:
اولا: بلوغ عقلی غیر از ارتقاء سطح ادراک حس و تجربه است و با ارتقاء سطح ادراک حسی هرگز نمی توان حقائق ماوراء را درک نمود.
ثانیا: به فرض محال اگر بپذیری که همه سطوح جامعه روزی به ادراک عقلی ناب دست یابد باز در این صورت از تمسک به وحی مستغنی نخواهی بود. لذا هیچگاه جامعه بشریت حتی اگر همه افراد ان به درک شهودی نائل شوند؛ از کشف تام دین ناب محمدی(ص) بی نیاز نمی شوند. چنانچه در سیره انبیاء مشهود است که همه انبیاء سرمست جام پیامبر خاتم اند و به ولایت وی تمسک می جویند. آری:
گر روي در راه خاتم هر زمان***می شوی آرامه، اندر دو جهان
روح آرامی که بی شک در زمین***می برد از یاد تو ، درد و فغان
ج)عدم شناخت مقام شامخ انسان کامل منجر به این می شود که روشنفکر تازه به دوران رسیده، خود را هم عرض پیامبر و ائمه معصومین ببیند؛ در حالی که قیاس ذره و آفتاب، قیاسی است که خنده آرد خلق را .اگر بخوا هی در خصوص مقام انسان کامل قلم بزنی هفتاد مثنوی لازم آید تا ورقی از قاموس انسان کامل فهم شود که انسان کامل را جز خدا نمی شناسد.
اما در مورد تجربه گرايى دينى باید گفته شود، مسيحيت كنونى كه دينى تحريف شده مى باشد، عقايد ناهمخوان و عقل ستيزى در بردارد و كتاب مقدّس پر از خرافات و عقايد نامعقول است. يكى از عقايد اساسى و توجيه ناپذير مسيحيت، مسأله «تثليث» است. اين فكر چنان بى اساس است كه معمولاً در توجيه آن، آن را رمز كليسا مى دانستند. در پاسخ به اين كه مضامين كتاب مقدّس نامعقول است، مى گفتند: عقل قلمرو جدايى دارد و راه عقل از راه ايمان جداست. بنابراين، در غرب، عقل و ايمان در مقابل هم قرار گرفتند، در حالى كه اسلام بر عنصر عقل تكيه مى ورزد.
در اسلام، عقل از ارزش والايى برخوردار است. تمام اعتقادات اسلامى متّكى به عقل است. قرآن همانطور که اشاره شد انسان ها را به تعقّل و تفكر فراخوانده است. در مجامع روايى، اولين كتاب، كتاب «عقل» است. امام موسى بن جعفر(عليه السلام)تعبيرى فوق العاده و زيبا دارند; مى فرمايند: خداوند دو حجّت در ميان مردم دارد: حجّت درونى كه عقل انسان است و حجت بيرونى كه انبيا هستند. كتاب و سنّت اسلامى همواره انسان را به تفكّر و تعقّل توصيه و ترغيب نموده اند: يك ساعت تفكر از شصت سال عبادت بهتر است»(1)
بنابراين، دين مقدّس اسلام (برخلاف مسيحيت) داراى عقايد خرافى و عقل ستيز نمی باشد. مع الوصف تعارض علم و دين، كه در مسحيت رخ داد، در مورد اسلام صحيح نمى باشد; چرا كه علاوه بر اين كه آموزه هاى دينى با آموزه هاى علمى دچار تعارض نشدند، بلكه
1) ر.ك:عباس يزدانى، تجربه دينى (بخش ضميمه)، ص 313
اسلام همواره انسان را به طلب علم و دانش اندوزى دعوت مى كند و از آن به عنوان فريضه ياد مى كند: «طلب العلم فريضة»
آری ای عاقل با ایمان، با تأمّل در تعالیم اسلام (قرآن کریم و روایات) اهمیت و منزلت عقل نمایان میشود. در دین اسلام، تعقل مبناى ایمان قرار گرفته و قرآن، همواره انسان را به تفکر و تدبر و پرهیز از تقلید کورکورانه فرا میخواند و پلیدى را از آن غیر اهل تعقل میداند:«یجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذینَ لا یعْقِلُون»(1)در
روایات اسلامى، عقل، محبوبترین مخلوق نزد خداوند و معیار پاداش و کیفر انسانها و حجت و رسول باطنى معرفى شده است.(2)بنابراین، در اینکه عقل از نگاه دین داراى جایگاه خاصى است، تردیدى وجود ندارد؛ مهم تبیین دامنه و قلمرو عقل است. کافى است خرد خویش را به داورى بنشانی تا روشن شود که خود عقل، واقعبینانه معترف است که بسیارى از حقایق و واقعیات عالم از دسترس او به دورند. همه حکیمان معتقدند، نیروى عقل، فقط قادر به درک یک سلسله مفاهیم کلى و روابط بین آنها است. عقل درمییابد که مسائل جزئى را نمیفهمد و در این موارد، احتیاج به راهنماى غیبى و معصوم دارد و شارع حکیم باید راهنمایى جامعه انسانى را به عهده گیرد.(3)
عقل انسان مثل نورافکن قوی است، اما وحی و پیامبران همچون یک خورشید عالمتاب هستند؛ آیا کسی میتواند بگوید من با داشتن یک نورافکن قوی چه احتیاجی به خورشید دارم؟ بنابراین، عقل با وجود منزلت والایی که دارد نمیتواند جایگزین وحی (نقل وحیانی) شود؛ بلکه باید در کنار آن باشد. باید بدانی که علم و دانش بشر محدود است و با تمام پیشرفتهایی که در تمام علوم و دانشها نصیب بشر شده، هنوز آنچه را که میداند در برابرآنچه نمیداند؛ همانند قطرهای در برابر دریا است. افزون بر آن، یافتههای علمی در بسیاری از موارد با ثبوت، تعیین و قطعیت همراه نیست و از حد فرضیه تغییرپذیر فراتر نمیرود. پاسکال میگوید: «آخرین اقدام عقل، اقرار به این است که بینهایت چیزها وجود دارد که از
حیطه تصرف آن خارج است و اگر چنین اقراری نکند ناشی از ضعف اوست. اگر امور طبیعی از حیطه تصرف عقل خارجند، پس چه گویند در باب امور فوق طبیعت»(1)کریس موریسون طبیب و روانشناس معروف در کتاب خود چنین مینویسد: «وقتى درباره فضاى نامتناهى یا زمان بیآغاز و انجام یا نیروى شگرفى که درون هسته اتم ذخیره شده یا به عوالم نامحدود که منظومههاى بیشمار و سیّارات و ثوابت بیحساب در آن شناورند یا به قدرت تشعشع سیّارات یا به قوه جاذبه زمین و قوانین دیگرى که نظام عالم بسته به وجود آن است، میاندیشیم، آن وقت به حقارت وجود خود و نقصان دانش خویش پى میبریم». ویلیام جیمز میگوید: «علم ما همچون قطرهاى است ولى جهل ما همچون یک دریاى عظیم». فلاماریون میگوید: «من میتوانم ده سال از مجهولات سؤال کنم ولى شما هیچیک از آنها را نمیتوانید جواب دهید». الکسیس کارل نیز میگوید: «به خوبى واضح است که یارى و کمک تمام علومى که انسان را مورد مطالعه قرار دادهاند به جایى نرسیده است و هنوز شناسایى ما از خود، نقائص زیادى در بر دارد»(2)
این نکته نیز در خور توجه است که؛ آیا اینکه انسان با نیروی شگرف علمی خود، توانسته است خیلی از مجهولات طبیعی را روشن کند، میتواند مجهولات دینی، فرامادی و فرادنیایی خود را نیز حل کرده، از دین بینیاز باشد؟ علامه طباطبایی(ره) در اینباره نوشته است: «پیشرفت انسان در یک قسمت از معلومات، کافی برای قسمت دیگر نبوده و مجهولات دیگر انسان را حل نمیکند. درست است که علوم طبیعی، چراغی است روشن که بخشی از مجهولات را از تاریکی در آورده و برای انسان، معلوم ساخته است، ولی این چراغ برای رفع هر تاریکی، سودی نمیبخشد. از فن روانشناسی، حل مسائل فلکی را نمیتوان توقّع داشت.از یک پزشک، حل مشکلات یک مهندس راه، بر نمیآید و بالأخره علومی که از طبیعت بحث میکند، اصلاً از مسائل ماوراء الطبیعه و مطالب معنوی و روحی، بیگانه بوده و توانایی بررسی مقاصدی را که انسان با نهاد و فطرت خدادادی خود، خواستار کشف آنها است، ندارد.
خلاصه مسئلهای که مربوط به ماوراء الطبیعه است، اگر از فنون طبیعی سؤال شود، جوابش سکوت است؛ نه مبادرت به نفی و انکار؛ زیرا فنی که موضوع بحث آن ماده است، نسبت به امور غیر مادی، ساکت است و فنی که در موضوعی بحث نمیکند، حق هیچگونه اظهار نظر مثبت و منفی را در آن ندارد»(1)
آری ای عزیز عاقل، اگر چنین چیزى درست بود که پیش رفت علم و تکنولوژی باعث بی نیازی از دین شود، مى بایست پس از گذشت یک یا چند قرن از ظهور اسلام، بشر بىنیازى خود را از دین احراز مى کرد و با عقل خویش دنبالهى راه را مى پیمود. تاریخ معاصر بهترین گواه بر بطلان چنین امرى است. بشر نه تنها احساس بى نیازى از دین نکرده ، بلکه پس از عصیان در برابر دین، بعد از رنسانس، و چشیدن تلخى هاى فراوان در این راه، امروزه با استفاده از عقل بصورت منطقی؛ هر لحظه به دین نزدیکتر و خود را به آن نیازمندتر احساس مى کند.
خلاصه اینکه اهميّت مفاهيم «عقل» و «وحی»، و از همه مهمتر، رابطه بين آنها همواره از مهمترين مباحث قابل توجه و مناقشه در بين متکلمان و نظريهپردازان حوزههاي مطالعاتي، بهويژه معرفتشناسي و علم کلام بوده است. آراء متفاوت و گاه متناقض در اين زمينه شبهات و ابهامات بسياري را موجب شده است. نتايج نشان ميدهد که عقل و وحی علاوه بر سازگاري، مکمّل يکديگر نيز هستند. در واقع، انسان با هيچکدام از دو مقولۀ مذکور، بهتنهايي قادر به وصول تکامل و سعادت واقعي نيست و اين مهم تنها در صورت همراهي عقل با وحی قابل تحقق است.
همچو دیندار بر همه جا تو ببار***تا شود روح و روانت زرنگار
گر چنین کردی شوی آرام و شاد***با همان لطف ولیّ و کردگار
1) طباطبایی، سیدمحمد حسین، فرازهایی از اسلام، جمعآوری و تنظیم، آیت اللهی، سید مهدی، ص 8، قم، جهان آرا.
دين از جهات متعددي مددرسان و ياور انسان است. كاركردهاي مثبت دين در سه حوزه قابل بررسي است: الف) حوزه معرفت و دانايي؛ ب) حوزه اجتماعي و مناسبات انساني؛ ج) حوزه معنوی و روانشناختي. دین یک واژه ی عام است که شامل همه ی ادیان اعم از ادیان آسمانی و غیر آسمانی ، تحریف نشده (اسلام) و تحریف شده و ... می شود. بنا بر ادلّه محکم و متقن تنها اسلام است که در همه ی زمان ها و در تمامی اعصار می تواندکارکردهای مثبت داشته باشد و ادیان دیگر از چنین توانمندی برخوردار نیستند؛ زیرا تنها اسلام دین خاتم و کاملترین دین مرسل است.
اساسا حوزه ی کارکرد دین از حوزه ی کارکرد علم و تکنولوژی کاملا متمایز است. دلیل نیاز آدمى به دین، وجود امورى است که انسان با عقل، حس و تجربه ی خود نمى تواند به آنها دست پیدا کند. این مطلب؛ یعنى محدودیت ابزار ادراکى انسان در مباحث فلسفى مورد تأیید عقل که قرآن نیز به آن اشاره کرده و می فرماید: «... علّمکم ما لم تکونوا تعلمون»(1)به
شما آن چه را نمى توانستید بدانید، یاد داد. با این وصف، هیچ گاه بشر به نقطه اى نمى رسد که از دین بى نیاز شود.
دین در سه بخش براى انسان برنامه و راه کار دارد و در تلاش است که به تصحیح سه نوع ارتباط بپردازد: ألف: ارتباط انسان با خود. ب: ارتباط انسان با دیگران (طبیعت و جامعه)، ج: ارتباط انسان با خدا. از این رو هم به دنیا توجه مىکند و هم به آخرت. اسلام به دنبال آبادانى دنیایى است که آخرتش را هم آباد کند و چنین چیزى از عهدهى اخلاق دنیایى و... خارج است. دین هم به دل توجه دارد و هم به عقل. چگونه علم مىتواند براى بشرى که تاکنون از او و ابعاد وجودیش شناخت کاملى پیدا نکرده است، برنامهاى جامع عرضه کند وسعادت او را تأمین نماید. اگر چه علوم بشرى کارسازند، اما این علوم تنها در طراحى سازوکارهاى مناسب به مدد بشر مىآیند و از ارایهى مکتب و فلسفه و نظام، عاجزاند و بشر ، پیش از هر چیز به برنامه و مکتب نیازمند است و آن گاه به سازوکار. در اسلام طراحى
1) بقره،239
سازوکارهاى مناسب به خود انسانها واگذار شده است و دین متکفل امورى است که علم به تنهایى قادر نیست آنها را به دوش بکشد.
از طرفی با پیش رفت تکنولوژی دامنه ی برنامه ریزی و قانون گذاری دین گسترش می یابد و با پیدایش موضوعات جدید فقهای تیزبین اسلام، احکام موضوعات جدید را از منابع فقه اسلام استنباط و استخراج می کنند و با وجود حوزه ی گسترده ی اجتهاد در فرهنگ اسلام جای هیچ گونه تردیدی بر انطباق احکام اسلام بر مقتضیات و نیاز های بشر عصر مدرن باقی نمی ماند. از سوى دیگر، اگر چنین چیزى درست بود که پیش رفت علم و تکنولوژی باعث بی نیازی از دین شود، مى بایست پس از گذشت یک یا چند قرن از ظهور اسلام، بشر بىنیازى خود را از دین احراز مى کرد و با عقل خویش دنبالهى راه را مى پیمود. تاریخ معاصر بهترین گواه بر بطلان چنین امرى است. بشر نه تنها احساس بى نیازى از دین نکرده ، بلکه پس از عصیان در برابر دین، بعد از رنسانس، و چشیدن تلخى هاى فراوان در این راه، امروزه هر لحظه به دین نزدیکتر و خود را به آن نیازمندتر احساس مى کند.
در اینجا نظر جنابعالی به اختصار؛ تنها به كاركردهاي فطری و روانشناختي دين معطوف می گردد: از نظرگاه روانشناختي دين كاركردها و ثمرات بسياري براي انسان دارد. در ميان دانشهاي جديد هيچ يك مانند روانشناسي نقاب از رازهاي شگفت دين و دينداري بر نكشيده و لزوم اجتنابناپذير آن را در همين زندگي دنيايي به طور ملموس روشن نساخته است. مسلماً هر اندازه ديني از حقانيت بيشتري برخوردار باشد كاركردهاي مثبتتري داشته و فاصله بيشتري با تأثيرات منفي دارد؛ لاجرم ميتوان بهترين كاركرد را از بهترين دين انتظار داشت. آنچه اين دانش پي ميگيرد و در صلاحيت آن است ثمرات و كاركردهاي رواني دين است. که در ادامه توجه جنابعالی به پارهاي از كاركردهاي روانشناختي دين و دينورزي معطوف می گردد:
دان که معنا می کند غوغا به پا در روح و جان***چون که با آن جان رها گردد همی از این و آن
جایگاه معنویت در زمین و آسمان ***بوده والا و برد بالا تو را تا آن کران
از مهمترين كاركردهاي اساسي دين، تبيين معناي زندگي است. هر انساني از خود ميپرسد كه زندگي براي چيست؟ درد و رنج و مرگ و ميرها چه معنا دارد؟ و در مجموع آيا جهان ارزش زيستن دارد يا نه؟ يافتن پاسخي صحيح در برابر اين پرسشها زندگيساز است و ناكامي در برابر آن زندگي سوز. دين با تبيين جاودانگي، حكمت و هدفمندي هستي و جهتگيري رو به خير و كمال و تعالي آن، در پرتو تدبير خداوند حكيم و رحمان و رحيم، خرد پذيرترين و دلپسندترين معنا از حيات انسان و جهان را به دست ميدهد.
«كارل يوستاويونگ» در اهميت اين مسئله مينويسد: در ميان همه بيماراني كه در نيمه دوم حياتم با آنها مواجه بودهام، يكي هم نبوده كه مشكلش در آخرين وهله، چيزي جز مشكل يافتن يك نگرش نسبت به حيات باشد. با اطمينان ميتوان گفت كه همه آنان از آن رو احساس بيماري ميكردهاند كه چيزي را كه اديان زنده هر عصر، به پيروان خود، عرضه ميدارند، از دست دادهاند و هيچ يك از آنان قبل از يافتن بينش ديني خود، شفاي واقعي نيافته است.»ويكتور فرانكل» نيز قدرت دين را عقيده به «اَبَر معني» ميداند، يعني دين بهترين معني براي زندگي كردن است.
برخي از جامعهشناسان نيز برآنند كه گوهر دين واكنش در برابر تهديد به بيمعنايي در زندگي بشر و تلاش در جهت نگريستن به جهان به مثابه حقيقتي معنادار است. پارهاي از بروندادهاي روانشناختي تفسير ديني حيات عبارت است از:
آموزههاي ديني نگرش فرد به نظام هستي و قوانين آن را خوشبينانه ميسازد. از نظر استادمطهري فرد با ايمان در كشف هستي همچون شهروند كشوري است كه قوانين و تشكيلات
و نظامات آن را صحيح و عادلانه ميداند و به حسن نيت كارگزاران آن ايمان دارد. لاجرم: اولاً، زندگي براي او مطبوع و دلپذير ميشود. ثانياً زمينههاي ترقي و تعالي را براي خود و ديگران فراهم ميبيند و روح «اميدواري» در او پديد ميآيد. ثالثاً، اگر چيزي موجب عقبماندگي او شود آن را جز از ناحيه كمكاري و بيتجربگي و مسئوليتگريزي خود و امثال خود نميداند. او همچنين پارهاي از رنجها و دشواريها را زمينه ترقي و تكامل خود ميداند. اين انديشه به طور طبيعي شخص را به غيرت ميآورد و با «خوشبيني» و «اميدواري» به حركت و جنبش در جهت اصلاح خود واميدارد و از دشواريها استقبال ميكند.
در مقابل، فرد بيايمان مانند شهروندي است كه قوانين، تشكيلات و كارگزاران كشورش را فاسد ميداند و از قبول آنها هم چارهاي ندارد. درون چنين فردي انباشته از عقدهها و كينههاست. او هرگز به فكر اصلاح خود نميافتد، از جهان لذت نميبرد و هستي براي او زنداني هولناك است كه يا بايد از چنگ آن بگريزد و يا با رنج و سختي آن را تحمل كند. با توجه به آنچه گذشت ميتوان تأثيرات معناي ديني حيات بر روان و كنش فرد را در ایجاد خوش بيني، مطبوعسازي زندگي، اميدواري، مسئوليت پذيري و جنبش و حركت اصلاحي خلاصه کرد. و در مجموع اینکه:
از تو دارم من عزیزم این سوال***بهر چه رفتی کلاس در طول سال
در جواب گویی که ای والا مقام***میم مدرک هست برایم چون مدال
دان که مدرک در نگاه خاص و عام***بوده بهر کسب و آن رزق حلال
مدرک و هم کسب و کار آرد مقام***از برای آدم و هم بر عیال
وان مقام و همسر و فرزند و جام***می شوند روزی فنا بی هر قتال
زندگی بهر چه باشد در خیام***با تمام سختی های بی مثال
پس عزیزم زندگی با هر طعام***می شود فانی چو آبهای زلال
گر که گویی بوده پوچ و بی دوام***با چنین فکری شوی دور از وصال
گر که دنیا پوچ و پوچی هست مدام***بهر چه با خود کنی هر روز جدال
با تو دارم یک سخن ای با مرام***دار دنیا می شود بی شک زوال
کار تو گردد بدون شک تمام***با هزار و یک پیام پر ملال
می شوی هیچ و ز هیچ آید پیام***بهر چه گشتی تو دور از آن جمال
ذات تو گوید به تو هر روز و شام***تا ابد باقی ام و پر سوز و حال
از فنا بی زار و روحم با قوام***با تو دارد صد سخن بی قیل و قال
با نفخت فیه من روحی چو مام***می شوی اصل و اساس بی هر زوال
دان مقام و پست و آنچه هست به نام***می شود روزی فنا با هر جلال
جز همان که بهر حق آری به کام***با خلوص گردد برایت چون نهال
غیر حق نابود و می گردد تمام***چون که فانی و فنا گردد چو مال
دار دنیا بهر عقباست والسلام***پس نما آن را محیّای کمال
يكي از نيازهاي مهم انسان، سلامت و آرامش روان است. در دنياي كنوني عليرغم پيشرفتهاي خيرهكننده علمي و تكنولوژيكي بشر روز به
روز اضطراب، دلهره، افسردگي و ناآرامي بيش از پيش بر انسان چيره شده و حاجت به آرامش روحي و رواني بيشتر احساس ميشود. نقش دين در سلامت و آرامش روان از جهات مختلفي حايز اهميت است. در اين باره تحقيقات انجام شده توسط روانشناسان قابل توجه است:
قدرت دين خدا بر نفس و جان***مي كند غوغا درون اين جهان
استرس و اضطراب بي هر گمان***وفق دين گردد مداوا در روان
الف. دينداري و تحمل فشارهاي رواني: تحقيقات انجام شده نشان ميدهد انگارههاي ديني نقش مؤثري در تسكين دردهاي روحي، كاهش اضطراب و تحمل فشارهاي رواني دارند و افراد مذهبي از ناراحتي رواني بسيار كمتري رنج ميبرند.
ب. دينداري و افسردگي:
داروي افسردگي و اضطراب***ياد حق باشد درون آن كتاب
پس عزيزم كن رها تو غير آن***تا شوي راحت ز هر نوعي سراب
بر اساس تحقيقات، بين دين و افسردگي، استرس و اضطراب نسبت معكوس وجود دارد. اين مسئله در عصر حاضر مورد توجه بسياري از روانشناسان و انديشمندان است.«ويلر» بر آن است كه فرد مذهبي از طريق اعتقادات ديني بر مشكلات چيره ميشود و از طريق اعمال مذهبي و شركت در مراسم ديني به شبكه وسيع حمايتهاي اجتماعي متصل ميشود. «ميدور» نيز اظهار ميدارد كه وابستگي ديني چون بديل ديگر متغيرهاي مؤثر بر سلامت روان مانند وضعيت اقتصادي و حمايت اجتماعي عمل ميكند و منجر به كاهش شيوع افسردگي ميشود.ج. ديندارى و بزهكارى: بررسى ها گواه بر آن است كه بين ديندارى و بزهكارى و جرم و جنايت رابطه منفى وجود دارد و رفتارهاى مذهبى مى تواند بين آنها تمايز افكند. د. ديندارى و كاهش مصرف الكل و مواد مخدر: براساس تحقيقات انجام شده توسط «ادلف»
، «اسمارت» ، «اوتار» و «ديويدز» افراد مذهبى از مواد مخدر استفاده نمى كنند و يا بسيار كم مصرف مى كنند. از نظر «لوچ» و «هيوز» به ويژه در ميان عناصر مذهبى اصولگرايان كمتر از همه به مواد مخدر گرايش دارند و هر اندازه ايمان دينى فرد قوى تر باشد؛ احتمال استفاده از مواد مخدر و الكل در او كمتر يا مساوى با صفر است. لذا:
ای که معتادی درون اين جهان***با تامل اين غزل را تو بخوان
گر كه داني اعتياد در هر كجا***طبق فریاد خموش انس و جان
دین و دنیا را کند بی شک تباه***جسم و جانت را کند هر آن خزان
يا كه نابود و كند روح و روان***در مسير زندگي با صد نشان
هر روان گردان كند جان را خراب***با همان سمّي كه هست چون شوكران
در زناشویی کند عشق را رها***حظّ آن نابود و آرد صد فغان
همسر و فرزند شوند با آن فدا***لحظه لحظه با بياني بي زبان
جمله گي گويند كه اي معتاد خاص***بهر چه گشتي تو اين سان ناتوان
زندگي را كردي تو بر ما حرام***با موادّي كه بود زهرش عيان
آبروي ما نمودي تو تباه***در همه عصر و زمان و هر مكان
غيرت و مردانگي را اعتياد***مي دهد بر باد به هر وقت و زمان
گر شناسند اعتياد را اي عزيز***مي شوند از آن جدا بي هر گمان
بي شك و ترديد موادّي آنچنان*** كي كند رحمي به هر پير و جوان
شيشه و ترياك و هر يك از مواد***با صدايي بي صدا گویند بدان
حيف تو باشد که گشتی این چنان***چون تويي والاتر از هفت آسمان
پس نما آن را رها در اين سرا***تا شوي پاك از درون و هم عيان
اين حقير گويد كه اي انسان راد***با اراده شو چو يك آتش فشان
ه- . دين دارى و كاهش خودكشى: مسأله خودكشى يكى از بحران هاى جدى در تمدن كنونى بشر است. روزنامه اطلاعات مورخه 17/9/47، صفحه «عبور از پنج قاره» مى نويسد: «سازمان بهداشت جهانى اخيراً آمار جالبى درباره خودكشى در كشورهاى مختلف جهان انتشار داده است. به موجب اين آمار در هشت كشور صنعتى جهان خودكشى در بين افراد 15 تا 44 ساله سومين علت مرگ و مير در اين كشورها را تشكيل مى دهد. اين كشورها عبارتند از: آلمان غربى، اتريش، كانادا، فنلاند، دانمارك، مجارستان، سوئد و سوئيس.كارشناسان سازمان جهانى بهداشت كه اين آمار را پس از ده سال مطالعه كرده اند همچنين اعلام كرده اند كه خودكشى در كشورهاى در حال توسعه نيز به طور وحشتناك رو به افزايش است. در اين كشورها حتى جوانان كمتر از 15 سال نيز دست به خودكشى
مى زنند.
آمارى كه از طرف كارشناسان مزبور تهيه شده، نشان مى دهد كه به طور كلى طبقات تحصيلكرده و روشنفكر بيش از طبقه كارگر اقدام به خودكشى مى كنند. مثلاً در انگلستانعده زيادى از پزشكان در سال هاى اخير خودكشى كرده اند. تنها در آلمان غربى همه ساله دوازده هزار نفر خودكشى مى كنند و شصت هزار نفر ديگر به نحوى در صدد خودكشى بر مى آيند. مهمترين علت خودكشى آلمانى ها بيمارى عصبى است. در حال حاضر در آلمان غربى بيش از يك ميليون نفر از فشار عصبى رنج مى برند و ممكن است هر آن دست به خودكشى بزنند. در مقابل، تحقيقات نشان مى دهد خودكشى در كسانى كه در مراسم دينى شركت مى كنند نسبتى بسيار كمتر از ديگران دارد. كامستاك و پاتريچ در يك بررسى نشان دادند احتمال خودكشى در افرادى كه به عبادتگاه ها نمى روند چهار برابر بيش از شركت كنندگان در محافل دينى است. همه پژوهش ها نشان مى دهد يكى از علل مهم خودسوزى ضعيف بودن اعتقادات مذهبى بوده است».يك بررسى كه در كشور اردن توسط «داراكه»(1992) انجام شده است نشان مى دهد تعداد خودكشى در ماه رمضان در مقايسه با ماههاى ديگر سال كاهش قابل توجهى را نشان مى دهد. آری:
از چه گویم من در این ماتم سرا***از غم و افسردگی و صد بلا
هرچه گویم می کند دل را خراب***غیر آنچه بوده در راه خدا
و. ديندارى، رضايت از ازدواج و كاهش طلاق:
حقّ همسر را نما هر آن ادا***تا شوي محبوب وی در اين سرا
طبق سنّت در عيان و هم خفا***كن تو بر او هم درود و هم دعا
الگوي تو در سراي اين فضا***بوده آن دخت نبي و مرتضي
داد خاموش درون گويد رسا***با صدا و بي صدا اي ناخدا
گر كه تو خواهي شوي اهل حيا***غير همسر را نما از جان جدا
عشق خود را كن تو تقديمش به جا***با همان مهر و محبّت بي بلا
كن محبّت همچو يار مه لقا***چون محبّت مي كند غوغا به پا
مهرخود را كن عيان اندر دو جا***در غم و شاديّ خود در هر كجا
اندر اين دنيا و در دار بقا***خوب و خوش باشيد بدون ادّعا
لفظ دوستت دارم همچو قطب نما***مي كند قلبش نشان بي هر ادا
اي عزيز با مرام در هر كجا*** كن تو تشويقش به جا با مرحبا
يا كه تاييدش نما بهر خدا***تا شود روحش قويّ و با صفا
او نباشد همچو يك فرد گدا***تا كند دستش دراز پيش شما
بي شك و ترديد بود فوق طلا***هم عزيز است و بزرگ در نزد ما
در زناشويي نما حقّش ادا***از شروعش تا به اوج و انتها
چون زناشويي كند دل را رها***از همه فسق و فجور و هر هوا
گر شود شيرين شوي دور از بلا***از غم و غصّه و هر نوعي جفا
آنچنان آرام و گردي در سرا***چون كه محبوبي ي و باشي با وفا
گر كه عيبي را تو ديدي در قوا*** كن فراموشش بدون هر صدا
فرد بي عيبي نيابي بي نوا***جز همان هشت و دو و چار خدا
مثبت انديشي نما بي هر ادا***تا شوي آرام و گردي با صفا
خشم خود را تو نما از خود جدا*** كظم غيظ را پيشه كن اي با وفا
صرف همسر كن تو وقت پر بها***با خوش اخلاقي و دور از هر كما
از حلال و طيّب هر نوع غذا***كن مهيّا تا خورند با اشتها
پاك و پاكيزه نما جسم و عبا***آنچناني كه روی سوي خدا
با همان بوی خوش و نوعی ردا***عشق خود را کن برون از اختفا
با سخاوت باش و كن دل را رها***از همه دنياي دون و پر جفا
مومن و مخلص شو در دار فنا***تا سعادت يابي و گيري شفا
چون كه ايمان مي كند در هر كجا***زندگي را شيرين و هم با جلا
گر كه مومن باشيد و اهل دعا***تا قيامت همسريد در دو سرا
از قيّاس وي به جد پرهيز نما***چون قيّاس باشد خطا اندر خطا
كن دل و جان را رها از ماسوا***تا شوي با همسرت اهل لقا
بر كسان همسرت در هر كجا***احترامي تو گذار با هر ثنا
از دروغ و مكر با آن آشنا***جان و دل را كن رها با ربّنا
با صداقت كن عمل يا كه گشا***ظاهر و هم باطنت را چون حنا
تهمت و غيبت مزن با افترا***تا شوي آسوده از هر ماجرا
حرف زشت و بد همی آرد نزا***روح و جانت را برد سوی عزا
حسن ظن آرام و گرداند تو را***سوء ظن را كن رها تا ماورا
محترم دارش تو همچو انبيا***نزد اقوام و كسانت چون هما
حرمتش را پاس و دار در هر كجا***تا كند جان را فدايت بي ردا
نام وي را با بزرگي زن صدا***بر اساس سنّت موسي الرضا(ع)
حرف همسر را شنو و كن روا***تا شوي راحت ز هر نوعي جزا
بال همسر باش و رو تا منتها***از تمام سختيهاي اين بنا
داد خاموش درون دارد ندا***تكيه گاه همسرت شو چون عصا
بر خدا كن تو هميشه اتّكا***بهر همسر كن ز غيرش امتنا
پس عزيزم كن عبور از هر هوا***تا روي آسوده در راه هدا
با خدا باش و نما همسر رضا***بر رضای این دو کن تو اکتفا
راه حق آرد براي تو شفا***غير آن باشد شب و روزش عزا
اين همان راهيست كه همسر در قفا***مي كند آن را صدا و بر ملا
يا كه همسر از شروع و ابتدا***بهر خوشبختي خود تا انتها
از تو خواهد تا روي سوي خدا***با دعاي ربّنا و آتنا
مسأله ناپايدارى خانواده و گسست آن يكى از بحران هاى بزرگ دنياى متمدن كنونى و در پى آورنده نتايج ويرانگر روانى و اجتماعى است. براساس مطالعات انجام شده، مذهب مهم ترين عامل پاى بندى به خانواده، رضايت از ازدواج و كاهش طلاق است و اين مسأله عامل مهمى در بهداشت روانى خانواده ها به شمار مى رود. تحقيقات نشان داده است مردانى كه همسرانشان را طلاق داده و يا از آنها جدا شده اند ده برابر بيش از ديگران در معرض ابتلا به بيمارى هاى روانى هستند. لذا در خصوص زناشویی موفق و رضایت بخش که بصورت حتم و یقین با عث کاهش طلاق خواهد شد؛ باید گفت:
گر كه همسر كرد اراده بهر كام***طبق حرف هم رسول هم امام
در احاديثي كه باشند ناب ناب*** كرده تكليفت مشخّص هر كدام
بر زناشويي بود احكام خاص***از همان گام نخست تا اختتام
لحظه لحظه همچو ذكر است و دعا***چون به تكليف مي كني كار را تمام
گر که خواهی تو شوی آرام و شاد***با وضو رو سوی همسر ای همام
ابتدا با نام حق آغاز و كن***تا شوي راحت ز شيطان و حسام(1)
بهر آميزش و هم در غير آن***كن تو بر همسر هميشه احترام
ظاهر و هم بوي خوش بهر جماع***مي دهد حال و هوا را انتظام
كن فداي همسرت هم جسم و جان***با كلام و بي كلام در چاه و بام
از همه كار و وظايف شو جدا***وقت خواست همسرت اندر خيام(2)
كن وجودت تسليم و همراه آن***لذّتي وافر ببر در يك كلام
تخت خواب خود نكن هر گز جدا***چون كه هم بالينيد اندر صبح و شام
1) امام علی (ع) می فرمایند :"... هنگام آمیزش با ذکر ((بسم الله الرحمن الرحیم)) خدا را یاد کنید و از شر شیطان به خالق نیکی ها پناه ببرید.." وسائل الشیعه ج1 ص96 "
2) پیامبر اکرم(ص)می فرمایند: "شب هنگام که شوهرتان در بستر آرمیده و منتظر آغوش گرم شماست،خود را به کاری سر گرم نکنید،زمان را طول ندهید ،مبادا همسرتان به خواب برود، چرا که زنی این چنین ،تا بیداری شوهر همواره مورد نفرین فرشتگان است ." " وسائل الشیعه ج15 ص 17 "
گر كني دوري ز همسر وقت خواب***بر تو گويند آن ملائك لعن تام
در زناشوئي حيا را كن رها***از زبان و جسم خود بر گير لگام
گو به همسر آنچه را كه طالبي***از نوك انگشت به بالا تام تام(1)
با عنایت به این احادیث همسران خیلی راحت و بدون هر گونه خجالت باید قسمتهای حساس اندام خود را که بیشتر تحریک و رابطه زناشویی را لذّت بخش تر می کند را به یکدیگر بگویند.
گير و در آغوش چو ياري بي مثال***تا ز گرمايش بري حظّي تمام
دان هم آغوشي بود پر شور و حال***همرهش آرامشي آرد به كام
از تمام غصه ها گردي رها***با همان عشقي كه آيد بر مشام
عمر تو با آن شود بي شك دراز***جسم و روح تو شود شاداب و رام
كار تو باشد عبادت در جهان***چون كه خالق راضي است از اين مرام
بال و پرهاي ملائك بي گمان***پهن و مي گردد برايت روز و شام(2)
تا كه داني اين عمل در هر زمان***چون عبادت بوده اندر دهر و جام
1) امام صادق (ع) می فرمایند "خانمها، شرم و حیا صفت پسندیده و نیکوی شماست ،اما حیا از شوهر ،ناپسند و بیجا. بهترین شما کسی است که چون با شوهر خلوت کند ،لباس حیا از خود بیفکند و چون لباس بپوشد ،جامه ی شرم و حیا را نیز بپوشد و زیبایی ها و دل ربایی های خود را به دیگران عرضه مدارد."وسائل الشیعه ج15 ،ص14"
2) پیامبر اعظم (ص) می فرمایند :"هر مومنی که با همسرش آمیزش نماید ، هفتاد هزار فرشته بال هایشان را برای آنها می گسترانند و رحمت خدا بر آنان نازل می گردد."مستدرک الوسائل ج ۱۴ ص ۱۵۴"
در زناشوئي نباشد هيچ ريا*** بهر تو خالص شود كلّ سهام
بهره اي بهتر نباشد در سرا***همچو آميزش كه گردد مستدام
پس عزيزم قدر آن را خوب بدان***چون ثوابش بي شمار است و به نام
بهر هر بوسه بري صدها ثواب***هر نوازش می دهد حالت قوام
كام وي را تو بگير در وقت خاص***تا بري حظّی فراتر از مقام
بر تمام لحظه هاي اين جماع*** كن تو همراهش هميشه استلام
در چنين حالي عزيز اين را بدان***هر چه گردد حسّ و حالت با دوام
از عبادت مي بري بهره چنان***چون كه اجرش بي حساب است و تمام
در تمام لحظه هاي اين لقاح***همرهش كن تو عمل را با كلام
آن كلامي كه كند حال را بيان***تا ثوابش وافر و لذّت تمام
هر كلام عاشقي در روح و جان***مي كند غوغا به پا بي هر خرام
دان بيان و حرف خوب اندر سماع*** جان و دل را می رهاند از حشام
وقت آميزش نما دل را رها***از امور جزيي و مادّي چو وام
ذهن خود را كن تو پاك از غير آن***ده به افكار درونت انسجام
هر چه عشقت را كند پر آب و رنگ***كن تو بر حال و كلامت انضمام
در زناشويي نكن هر گز شتاب***همچو حيواني كه دور از هر پيام(1)
امام صادق (ع) می فرمایند : "هنگام آمیزش چون پرندگان شتاب نکنید صبر پیشه ی خود سازید زنها نیازمند وقت بیشتری هستند مدتی نه چندان طولانی به عشق بازی بپردازید همسرتان را کاملا" آماده سازید.آمادگی دو سویه آمیزش را فرح بخش و کامل می کند." وسائل الشیعه ج14 ،ص83 ، کافی ج5،ص497"
دون هر نوع اطلاعي از حواس***مي كند كار را تمام همچون عوام
حقّ همسر در زناشويي چنان***كامل است و از تو خواهد این مرام
هر دو بايد كه بريد حظّي تمام***از زناشويي خود دور از مقام
گر شويد ارضا به هنگام نياز***مي شويد دور از گناه و احتلام
اين چنين محفوظ و گردنند همسران***از هوا و هم هوس گيرند لگام
مطلبي را دان تو از داد نهان***بر تو دارد داد خاموش اين پيام
هر چه همسر خواهد آن را تو بر آر***در زناشويي همي باش چون غلام
گر كه خواست همسرت گردد روا***كي شود تسليم طعمه يا طعام
كن محبّت تا تواني بهر يار***تا شود دور از معاصي ي و حرام
1) [7] امام علی (ع) می فرمایند : "هرگاه یکی ازشما اراده کرد که با همسرش همبستر شود نباید در انجام این کار شتاب و عجله نماید . زیرا مردان باید بدانند که زنان نیازمندی های فراوانی دارند و مردان باید با صبر و حوصله و بردباری نیازهای روحی و روانی آنان را بر طرف سازند."خصال صدوق"
گر چنين كردي تو اي آرامه جان***همسرت گردد رها از ديو و دام
چون رسد پايان كار در هر زمان*** با خوش اخلاقي نما آن را ختام
بعد آن كن جسم و جان را پاك پاك***با همان غسلي كه آرد بر مشام
پاكي ي روح و روانت از گناه(1)***ارمغان قطره غسل است مدام
دان ملائك در زمين و آسمان***مي كنند بر تو درود و هم سلام
چون بري لذّت به هنگام وصال(2)***مي شوي راحت ز آه و اغتمام
در چنين حالي بدون هر ملال***قلب و جان تو شود آرام و رام
گر كه آميزش شود وفق مراد***دور و گردي تو ز هر نوع انتقام
با خدا باش و عمل تكرار نما***تا روي سوي سعادت گام به گام
1) پیامبر اعظم (ص)می فرمایند:"وقتی به سوی همسرتان می روید، در آغوش فرشتگانید.چون به آمیزش می پردازید گناهانتان چون برگ درختان فرو می ریزد و چون غسل می کنید و خود را می شویید ،از گناهان بیرون می روید ." کافی، ج5، ص496 "
2) امام صادق (ع) می فرمایند : "مردم، لذتی در دنیا و آخرت بیش از لذت زن نمی برند و این است قول حق ( زین للناس حب الشهوات من ا لنساء والیمنین) و سپس فرمود:اهل بهشت به چیزی از بهشت لذیذ تر از نکاح لذت نمی برند . نه از خوراکی و نه از آشامیدنی ."و نیز رسول خدا(ص) می فرمایند: "نور چشمم در نماز و لذت و خوشیم در دنیا همسر و گل خوشبویم حسن و حسین است."و در جایی دیگر امام صادق(ع) می فرمایند"چه لذتی بالاتر و چشم نواز تر از دیدن بدن عریان همسر است. قبل از هم خوابگی خود را از شوهرتان دریغ مدارید، بگذارید شوهرتان شما را ببوید و ببوسد"(حلیه المتقین ،ص71)و در جایی دیگر نیز امام صادق(ع)می فرمایند: "دنیا و خوشی های آن برای شما آفریده شده است. لذیذ ترین چیزها در این دنیا آمیزش با همسر است. چنان که لذت بخش ترین کار در باغ بهشت نیز همین است." "کافی،ج5،ص321"
فرصتي والا بود در روزگار***تا تواني دان تو آن را اغتنام
این بود خواست همان روح و روان***در چنین حالی همی گیری زمام
گر رها كردي تو آن را در سرا***با همان افكار شوم و خام خام
كي تواني تو كني جبران آن***با وصيّت هم كني كاري حرام
پس حقير گويد كه اي اهل حلال***كن به تكليفت عمل با اهتمام
حال اگر زن و شوهر در زندگی زناشویی بر اساس ابیات قصیده مزبور وفق سنّت پیامبر خاتم(ص) به وظایف الهی خود عمل نمایند؛ ضمن اینکه از هر گونه اصطکاک و طلاق فاصله می گیرند، از آثار ارزشمند و الهی آن که در غزل زیر آمده در دنیا و آخرت بهره مند خواهند شد. لذا لطفا با دقت بیت بیت آن را ملاحظه فرما تا ببینی آثار سنّت نبوی حتی در زناشویی چگونه است:
گر كه تو راضي شوي در اين جهان***از زناشویي خود در هر زمان
مي شوي آرام و شاد و با نشاط***در تمام لحظه ها با صد نشان
یک به یک گویم برایت هر کدام***تا شوی آگه ز آثار همان
استرس و اضطراب و داد و قال***مي رود كم كم برون از جسم و جان
بي شك و ترديد غم و افسردگي*** مي كند روح و روانت را خزان
درد و امراض درون و هم عيان***مي شود هر يك مداوا در نهان
از غم و غصه شوي بي شك رها***چون كه راضي هستي تا باغ جنان
عمر تو گردد طويل و با صفا***جسم و جان تو شود دور از فغان
زندگي شيرين شود در اين سرا***چون نمي يابي در آن تو شوكران
دان رضايت مي كند غوغا به پا***در درون و ظاهر پير و جوان
این بود آثار آن اندر جهان***بهتر از آن در ابد گردد عیان
گر کنی بهر خدا کارت تمام***ارزش غسلت نگنجد در بیان
چون که با هر قطره اش صدها گناه***می شود محو و همی گیری امان
بی شک و تردید ملائک وقت کار***می کنند بر تو درود با یک زبان
یا که پهن و می کنند با شور و حال***بال و پرها را به زیر تو و آن
لحظه هايش بوده چون ذكر و دعا***در مسير فطرت و روح و روان
چون به تكليف مي كني راضي تو آن***كار تو باشد عبادت بي گمان
در چنین حالی عزیز خوش مرام***لحظه ها را کن شکار با صد توان
پس حقير گويد به هر زوج جوان***تا به پيري راضي باشيد هم چنان
بهره ديگرى كه از تفسير دينى حيات بر مى خيزد «ايجاد سازگارى بين جهان درون و برون» و در نتيجه كاهش رنج ها و ناراحتى
هاست. بدون شك در مواردى بين خواسته ها و تمايلات انسان و آنچه در جهان خارج وجود دارد تفاوت هايى مشاهده مى شود. گاه اين تفاوت ها به گونه اى است كه شرايط خارجى براى انسان رنجآفرين و ملال انگيز است. اين تفاوت ها مى تواند به گونه هاى مختلف باشد مثل: 1. تفاوت بين خواسته هاى ما و نظام تكوين، مانند شرور و آفاتى چون مرگ و مير، سيل، زلزله، نقص عضو، بيمارى و... 2. بين تمايلات ما و واقعيات اجتماعى، مثل حاكميت نظام استبدادى و...از طرف ديگر در مواردى واقعيات خارجى به سهولت و در شرايطى كه ما در آن قرار داريم تغييرپذير است؛ در چنين وضعيتى انسان ها به طور معمول در جهت تغيير جهان خارج به سود تمايلات خود مى كوشند؛ اما گاه جهان خارج اصلاً تغييرپذير نيست، يا در شرايط مورد نظر شخص دگرگون نمى شود؛ و يا تغيير آن مستلزم هزينه هايى تحمل ناپذير و نامعقول است. در اين موارد بهترين راه سازگارسازى درون با خارج است و دين نيرومندترين عامل آشتىدهنده اين دو جهان است. دين با تفسيرى كه از جهان و ناملايمات و رنج هاى آدمى در آن مى دهد، نه تنها ناسازگارى آن دو را از ميان بر مى دارد؛ بلكه با دادن نقش عبادى به تحمل دشوارى ها و اينكه بزرگ ترين اولياى الهى چشنده تلخ ترين رنجهايند شيرين ترين رابطه را بين آن دو ايجاد مى كند؛ به طورى كه انسان مؤمن مى گويد: «زير شمشير غمش رقص كنان بايد رفت»، از همين رو «اليسون» بهترين راه مقابله با مشكلات تغييرناپذير را مقابله مذهبى مى داند. مع الوصف:
ای خداوندی که هستی در درون قلب ما***از همه غم های عالم جان ما را کن رها
یا بده آرامشی فوق همه دید و بیان***تا شویم آسوده از دنیای دون و ماسوا
اينكه حضرت اباعبدالله الحسين(ع) در سرزمين سوزان كربلا و ديدن آن همه رنج و مصيبت و زخم هاى بسيار بر جان و توان خويش فرمود: «رضا الله رضانا اهل البيت» و زينب كبرى(س) پس از تحمل آن همه دشوارى طاقت فرسا مى فرمايد: «ما رأيت الّا جميلا» عالى ترين نمايش شكوه ايمان در سازگارى جهان درون و برون و شيرين نمودن رنج و سختى درجهت مقاصد و اهداف بلند الهى و انسانى است. بدين ترتيب نه تنها رنج انسان كاهش مى
يابد، بلكه در مواردى شيرين و دلپذير مى شود و اين جز در سايه دين و ايمان دينى امكان پذير نيست.
يكى از مهم ترين كاركردهاى دين ارائه ايده آل و آرمان مطلوب است. ايده آل اصل يا موضوعى است كه مورد گرايش انسان قرار گيرد و هدف تلاش ها و كوشش هاى او باشد. ايده آل موجب شكل گيرى نوع انتخاب آدمى است. شخص به طور آگاهانه يا ناخودآگاه همه پديده ها را با آن مى سنجد و ارزشداورى مى كند. ايدهآل از مختصات زندگى بشرى و از عناصر اساسى آن است. انسان زمانى مى تواند از يك زندگى حقيقى برخوردار باشد كه آگاهانه براى خود ايدهآل و آرمان انتخاب كند. انسان ها در طول تاريخ ايده آل هايى چون رفاه، ثروت، شهرت، مقام، عشق، زيبايى، دانش و... انتخاب كرده اند ليكن بهترين ايدهآل آن است كه داراى شرايط زير باشد: - منطقى باشد. - قابل وصول باشد.. - تمايلات سودجويانه و خودخواهانه و «من طبيعى» آدمى را كنترل كند. - در انسان چنان كششى ايجاد كند كه از درون به سوى هدف اعلاى حيات حركت كند. چنين آرمانى تنها از دين حق و معناى دينى حيات بر مى خيزد. «ميلر بروز» از قول «اينشتين» مى گويد: «علم، ما را از آنچه هست آگاه مى كند و دين (وحى) است كه ما را به آنچه كه سزاوار است كه باشد مطلع مى كند» - پاسخ به احساس تنهايى .يكى از رنج هاى بشر كه در جهان صنعتى و پيدايش كلانشهرها به شدت رو به افزايش است، مسأله احساس تنهايى است. منظور از احساس تنهايى در اينجا تنهايى فيزيكى يعنى جدايى از ديگران نيست؛ بلكه گونه هاى ديگرى هم چون ناتوانى ديگران در پاسخ دهى به برخى از نيازهاى انسان، عدم درك ديگران از شخص و يا سرگرمى ديگران به كار خود و جستجوى منافع خويش و عدم توجه عميق، جدى، خيرخواهانه و ديگرخواهانه در جهت تأمين خواسته ها و نيازهاى شخص است.
به عبارت ديگر، انسان در اين دنيا خود را در ميان انبوه مردمانى مى يابد كه همواره در بند خودخواهى هاى خويشند و حتى اگر اعمالى به ظاهر نيك و مفيد به حال ديگرى انجام مى دهند عمدتاً آميخته به انواع درخواست ها، گرايش ها و خودخواهى هاى ظاهر و پنهان است و
كسى صد در صد به خاطر «من» كارى براى «من» انجام نمى دهد. اما در نگرش دينى، انسان هيچ گاه تنها نيست.
گر که دانی می شوی فارغ ز هر نوع دردسر***با همان ایمان نابی که همی آری به سر
از من و منها رها شو کن توکل بر خدا ***تا شوی شاد و همی اهل سعادت سر به سر
از جمله خطراتى كه همواره جامعه بشرى را مورد تهديد قرار داده و در عصر قدرت و تكنولوژى خطراتى صد افزون براى بشريت به بار آورده لجام گسيختگى غرايز، خودخواهى ها و تمايلات سركش نفسانى است. اين پديدة شوم نه تنها از جانب علم و دانش و فلسفه هاى بشرى مهارشدنى نيست، بلكه اربابان قدرت و دانش را نيز به اسارت خود درآورده و علم و تكنولوژى را نيز در اين جهت، استخدام كرده است.آن عامل نيرومندى كه انسان را از اسارت هواهاى نفسانى و غرایز حیوانی آزاد ساخته و قدرت رويارويى با طغيان هاى زندگىسوز نفس اماره را مى بخشد، ايمان استوار دينى است.«استايوفسكى» مى گويد: «اگر خدا (دين) نباشد همه چيز مباح است». يعنى غير از خداباورى و ايمان مذهبى هيچ عامل ديگرى توان بازدارندگى از اعمال ضداخلاقى، بيمارى بىعدالتى، تجاوز و فساد و تباهى و رام كردن نفس اماره و سركش آدمى را ندارد. - ديگر كاركردها افزون بر آنچه گذشت كاركردهاى روانشناختى، فراروانشناختى، روان تنى و جسمانى ديگرى براى دين ذكر شده كه به ذكر عناوين آنها بسنده نموده و توجه آن عزيز را به مطالعه و جستجوى بيشتر در اين زمينه جلب می نماید:
1- بهداشت و سلامت جسمانى، طول عمر، پايدارى در فعاليت هاى فيزيكى، تقويت سيستم ايمنى و دفاعى بدن، تسريع در بهبودى و كوتاه كردن دوران درمان. 2- ايجاد خضوع، تعبد و تسليم در جهانى آكنده از سرگردانى و تعارضات فكرى. 3- عشق و محبت، پاسخ به غرايز فرامادى بشر و ايجاد لذت هاى فراجسمانى، تصفيه غم ها و جذب شادى ها. 4- كاهش اضطراب، ترس ها و وحشت ها؛ به ويژه ترس از مرگ. 5- افزايش قدرت
كنترل و مديريت ذهن (سايكو سيبرنيتك) و تصويرسازى ذهنى. 6- هويتبخشى، انسجام و تعادل شخصيت، رهايی از آشفتگى و هماهنگ سازى افكار و احساسات. 7- شجاعتآفرينى و افزايش قدرت پايدارى در برابر دشمنان و زورمندان. 8- بهداشت و سلامت روح و حقيقت برين وجود آدمى. 9- ايجاد وقار و سنگينى و دورى از جلفى و سبكى.....آری باید با تمام وجود اینگونه زمزمه کرد:
چشم دل ديده گشا تا نبرد خواب مرا***داد خاموش درون داد بزن تا به خدا
با همان ديده شوم شاد در اين صحن و سرا***اضطراب و استرس هر يك شونداز من جدا
با تو دارم یک سخن در این جهان***تا که حق گردد هویدا و عیان
یستمع را کن مدار هر بیان***تابع احسن شو در کون و مکان
حرف ناب را گیر و از خرد و کلان *** چون که آن باشد نیاز هر روان
`پس نما خود را مهیّای همان***در فضای روح و جان با صد توان
گر خدا گردد برون از فکر و جان***می شوی خوار و زبون تا آن کران
داد خاموش درون در هر زمان***از تو می خواهد خدا را بی گمان
غیر حق با صد هزار نام و نشان ***می کند روح و روانت را خزان
گر روی سوی خدای مهربان***می شوی راحت ز شّر این و آن
چون که باشد این همان داد نهان***داد خاموش زمین و آسمان
در چنین حالی شوی تو شادمان***بر اساس گفته پیغمبران
از غم و افسردگی و مثل آن***یا که از خوف و همان حزن و فغان
با کمی ذکر و دعا گیری امان***در فضای جسم و جان با هر زبان
ای عزیز با خدا قدرت بدان***چون تویی والا تر از هر کهکشان
این حقیر گوید به هر پیر و جوان ***با خدا باش و برو سوی جنان
اولا دلیل نیاز آدمى به دین وجود امورى است که انسان با عقل، حس و تجربه خود نمیتواند به آنها دست پیدا کند. این مطلب؛ یعنى محدودیت ابزار ادراکى ما، در مباحث فلسفى مورد تأیید عقل قرار گرفته و قرآن نیز به آن اشاره کرده است: «عَلَّمَکُمْ ما لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ»(1)(به شما آنچه را نمیتوانستید بدانید، یاد داد). با این وصف، هیچگاه بشر به نقطهاى نمیرسد که از دین بینیاز شود. ثانیا اگر چنین چیزى درست بود، میبایست پس از گذشت یک یا چند سده از ظهور اسلام، بشر بینیازى خود را از دین احراز میکرد و با عقل خویش دنباله راه را میپیمود. تاریخ معاصر بهترین گواه بر بطلان چنین امرى است. بشر نه تنها احساس بینیازى از دین نکرده است، بلکه پس از عصیان در برابر دین، بعد از رنسانس، و چشیدن تلخیهاى فراوان در این راه، امروزه هر لحظه به دین نزدیکتر و خود را به آن نیازمندتر احساس میکند. از طرفی آيا دین تنها به آباد كردن آخرت توجه دارد يا به نيازهاي فردي و اجتماعي و دنيوي انسانها نيز پاسخ ميدهد؟ در قبال اين سؤال دو رويكرد مطرح شده است:
1) بقره، 239.
الف - رويكرد حداقلي به دين: رويكردي است در جهان غرب كه با خاستگاه مناسبي زاييده شد و به جداانگاري دين از دنيا انجاميد. در اين رويكرد، معيار و نصاب دخالت دين، فقط اموري است كه به آخرت مربوط است و در نتيجه ارتباطي به امور دنياي بشر ندارد. انتظار ما از دين محدود به تنظيم رابطة معنوي عبد و رب و تأمين سعادت اخروي و برآوردن وسايل و ابزارهايي است كه موجب رهايي از عذاب اخروي و كاميابي در بهشت شود. در اين نگرش، قلمرو دين از سياست جداست و دين براي دنيا نيست ونيامده است تا دنياي ما را آباد و زندگي ما را اصلاح كند.(1)
ب - رويكرد حداكثري به دين: اعتقاد به پيوند دين و دنيا و قبول اين انديشه كه، علاوه بر استفاده از عقل و تجربههاي آدمي در پاسخگويي به نيازهاي فردي و اجتماعي، از رهنمود دين نيز ميتوان استفاده لازم را برد، و آموزههاي ديني در اين امور بسيار راهگشا ميباشند. در اين نگرش اعتقاد بر اين است كه هرچند راهحلهاي تمام امور جزيي مردم در تمامي عصرها، در دين بيان نشده است اما اصول و كلياتي در دين وجود دارد كه در هر زمان با توجه به مقتضيات زمان و مكان ميتوان با ارجاع آن امور جزيي به اصول كلي حكم آنها را به دست آورد. استاد شهيد مرتضي مطهري (ره) در اين مورد ميفرمايد: (اجتهاد مشروع عبارت از استنباط كردن فروع از اصول است، يعني كشف و تطبيق اصول كلي و ثابت بر موارد جزيي و متغير.)(2)
در روايات پيشوايان دين اسلام آمده است (علينا إلقاء الاصول و عليكم التفريع)(3)
به علاوه عقل يكي از منابع استنباط احكام در اسلام است. از اين رو احكام عقلي و تدبير عقل نيز خود جزيي از دايرة دين است. لازم به ذكر است: قايلين به رويكرد حداكثري به دين هيچگاه بر اين باور نبودهاند كه تمام جزييات مسايل طبّي و مهندسي و اقتصادي و اجتماعي و … در دين است بلكه ميگويند دين دربردارندة عناصري است كه سعادت واقعي بشر در گرو آن است.
گروهى نظریه دین متکامل را پذیرفتند و ادّعا کردند که دین خاتم پا به پاى تکامل بشر متکامل میشود، و هر روز خود را با مقتضیات تازه هماهنگ میسازد. این اندیشه، تحوّل را به پیکر دین راه داد و جاودانگى تعالیم دینى را انکار نمود. برخى به این نتیجه توجّه کردند، و با فرق نهادن میان «دین» و «معرفت دینى» تلاش نمودند در عین حلّ مشکل از این نتیجه فاسد اجتناب کنند. اینان گفتند: «اصلِ دین» ثابت است و «معرفت دینى» متغیّر و همپاى معارف بشرى در تکامل! اینان در عین حال توجه داشتند که امر متغیّر و در معرض زوال نمیتواند «مقدّس» باشد. از اینرو، پذیرفتند که «دین، ثابت و مقدس است و مَعرفت دینى متغیّر و نامقدّس» امّا آنچه به چنگ بشر میآید، «معرفت دینى» است و «دین» در خلوتخانه خویش همواره دست نیافتنى باقى میماند. اینچنین دینى از تعریف «دین مرسل» خارج است؛ زیرا چنانکه گفته خواهد شد: دین مرسل مجموعه مطالبى است که براى هدایت بشر از سوى خداوند متعال به وسیله پیامبر بیان شده است. اگر آنچه را که بیان شده و در متون دینى نیز آمده، «دین» بدانی و با این همه بر تغییر و تحوّل ضرورى و اجتناب ناپذیر معرفت دینى اصرار ورزی، در واقع «دین» را گرفتار تحول نمودهای و همان راه حلّ پیشین را در جامهاى نو، به ارمغان آوردهای. در نتیجه به این معضل گرفتار میآیی که بگویی: چنین دینى، مقدّس نمیتواند باشد.(1)براى حلّ این مشکل باید در حال بشر بیندیشی تا در یابی: آیا براستى آدمى در حال تغییر و تحوّل و تمامى شئون او دستخوش دگرگونى است؟ یا در وراى این پوسته متحوّل، هستهاى ایستا و ثابت وجود دارد؟ همان ذاتى که گذشته و حال و آینده او را به یکدیگر مرتبط میکند و از او یک هویت جارى در بستر تاریخ میسازد و فرهنگ و تمدّن بشرى را معنا میبخشد.
هر چند که منشأ ازلی ادیان و غایت نهائی آنها چیزی جز ذات وحدانی خداوند نیست ولی در مقام بیان، بر اساس اقتضائات و قابلیت های بشری و نیاز به هدایتهای نبوی، شریعتهای مختلفی توسط پیامبران الاهی در گذر زمان شکل گرفت تا آنگاه که کمال دین و شریعت در اسلام، توسط پیامبرآخر الزمان آشکار شد. منظور از دین در این مقام، دستور العمل نجات
1) ر.ک: هادوى تهرانى، مهدى، مبانى کلامى اجتهاد، ص 317 - 380.(با کمی تغییر)
بخش انسان در زندگی دنیوی و اخروی است که از طریق وحی ابلاغ شده و راه سعادت و رستگاری را برای بشر در هر عصری نشان داده است.
بنابر این لازم است بدانی که دین خاتم آخرین دین مُرسل است. به این معنا که بعد از ظهور چنین دینى دیگر مجال و امکانى براى ارسال رسولى دیگر و دینى تازه باقى نمیماند. با این وصف؛ دین خاتم؛ یعنى آخرین دین مُرسَل، - که پیام آورش اَفضَل الُرسُل و مخاطبانش همه مردم از عصر نزول تا روز قیامت است - میبایست اَکمَل الأدیان باشد و تمام آنچه را که باید از دین نفس الامرى به وحى و نقل بیان گردد، در برگیرد و کمال دین به این معنا نیست که دین براى هر پرسشى پاسخ دارد، تا اگر در مراجعه به دین براى سؤالهای علمى خود جوابى نیافتی، آنرا دلیلى بر عدم کمال دین بشماری. با این وصف، تمام آنچه که باید از طریق وحى به آدمى میرسید، در دین خاتم وجود دارد و با ارسال چنین دینى، راه بر هر دین مُرسَل دیگرى بسته میشود و سلسله ادیان مرسل خاتمه مییابد. پس، کمال دین یکى از شرایط خاتمیّت میباشد. از دیدگاه اسلام نوع انسان دارای فطرت واحدی بوده و تفاوت های قومی و نژادی و زمانی و جغرافیائی و ... تنها تفاوتهایی ظاهری هستند. بنابراین اگر انسان دارای فطرت واحدی باشد طبیعی است که راه رستگاری او نیز داری ارکان و اصولی ثابت و ازلی خواهد بود.
این شریعت ثابت و ازلی که نزد خداوند است در ماورای تفاوتهای بر خواسته از محیط و تاریخ و نژاد و ... به عنوان حقیقتی ثابت، محقق بوده و کانون توجه همۀ انبیای الاهی نیز همین دیانت ازلی بوده که منطبق بر فطرت الاهی انسان بوده و از ارزش خاصّی برخوردار است. توضیح بیشتر در خصوص ارزش دین؛ اینکه «ميلتون يينگر» در مقاله «دين و نيازهاى فرد» مى نويسد: «در پزشكى روان تنى وقتى نكات زير را ملاحظه كنيم، ارزش دين آشكار مى شود: الف) دين، انسان را به يك فلسفه حيات مسلح مى كند و به عقل وى روشنگرى لازم را مى بخشد. دين براى يك فرد نقشى را ايفا مى كند كه قطبنما براى يك كشتى و در درياى زندگى جهت و راهنمايى در اختيار او مى نهد. ب) دين بر اراده انسان تأكيد مى نهد،
آن را تقويت و فرد را كمك مى كند تا به فرمان هاى عقل گردن نهد. ج) دين نيازهاى اساسى روح، به ويژه نياز به عشق و جاودانگى را، تحقق مى بخشد.»
ولی آنچه مسلم است اقتضائات و نیاز های بشری برای هدایت در مراتب تکاملی و در هر دوره ای، یکسان نبوده است و تفاوتهای موجود بین ادیان هم بر خواسته از همین امر است. در این جا برای روشن شدن جوانب این بحث به مراحل مختلفی از دین می توان اشاره کرد . این مراحل را که به ترتیب از منشأ ازلی دین تا رسیدن به مرحلۀ دین عمومی ادامه می یابد را می توان به چهار بخش زیر تقسیم کرد:
1- دین نفس الامری: آن چه در علم الهی و مشیت ربانی برای هدایت انسان به سوی رستگاری و جود دارد، دین نفس الامری است. این نسخه رستگاری بشری در لوح محفوظ، حقیقتی عینی و واقعیتی ثبوتی است.(1)
2- دین مرسل: آنچه از سوی خداوند متعال برای هدایت انسان به سوی رستگاری به واسطۀ رسولان الهی ارسال شده است، «دین مرسل» را تشکیل می دهد.
3- دین مکشوف : آن چه از دین نفس الامری یا دین مرسل با مراجعه به عقل یا نقل برای افراد آشکار می گردد ، «دین مکشوف» می باشد.
4- دین نهادی: آن بخش از دین مکشوف که عمومی می شود و نهادینه می گردد و به صورت آئین گروهی از مردم در می آید ، «دین نهادی» است.(2)
حال باید بدانی که از طرفی ادله نقلى و عقلى گواه صادقى بر مشترک بودن گوهر آدمى است و بدون شک، دین نفس الأمرى به همین گوهر مشترک نظر دارد و راه رستگارى را براى آن در بر میگیرد. پس ناگزیر امرى یگانه و نسخهاى واحد میباشد. و از طرفی دین مرسل چون از طریق انبیاء به دست مردم می رسد، به ویژگی های رسول، از حیث مراتب معنوی و خصوصیات آن مردم و محدوده زمانی و مکانی آن پیام بستگی دارد. هر چه رسول از مراتب بالاتری بر خور دار باشد، حظی بیشتر از دین نفس الامری به وسیله وحی نصیب او
خواهد شد و هرچه مردمِ مخاطب پیام ، دارای توانایی فرهنگی بالاتر و پذیرش افزون تر باشند، بهره بیشتری از دین نفس الامری از طریق نقل به آنها خواهد رسید و هرچه گستره زمانی و مکانی دین افزون تر و برای مخاطبان بیشتری در زمان ها و سرزمین های گوناگون ارسال شده باشد، دین مرسل در بر دارنده عناصر بیشتری از دین نفس الامری خواهد بود. با این وصف دین خاتم یعنی آخرین دین مرسل که پیام آورش افضل الرسل و مخاطبانش همه مردم از عصر نزول تا روز قیامت است، می بایست کامل ترین ادیان باشد و تمام آنچه را از دین نفس الامری به وحی و نقل بیان گردد، در بر گیرد.(1)
بنابراین اسلام دینی است که فطرت واحده بشری را مورد خطاب خود قرار داده و تمامی قومیت ها و ملل وهمه اعصار بعد از ظهور اسلام را شامل می شود. از این روی تمامی پیروان ادیان گذشته نیز دعوت به اسلام شده اند و بر همین اساس است که بسیاری از حق طلبان عالم که توان فائق آمدن بر حجابها و موانع کشف حقیقت را داشته اند - از هر دین و مکتبی که بوده اند- به حقیقت راستین اسلام رسیده اند و اسلام را دین حقیقی خود معرفی کرده اند. تاکید بر حقیقت متعالی همه ادیان می تواند مقدمه ای برای درک و آشنایی با حقایق برین اسلام باشد در غیر این صورت اگر به معنای تثبیت نمودن هر فردی در دین و سنت های موروثی خود باشد به معنای در جا زدن بشریت در همان درجه از آگاهی ناقص خود خواهد بود و طبق این فرض رسالتی خاص برای اسلام به عنوان آخرین پیام الهی متصور نخواهد بود و خاتمیت هم نمی تواند هیچ تحلیلی منطقی در بر داشته باشد.
هر چند علمای دین شناسی و نویسندگان تواریخ مذاهب معمولا تحت عنوان ادیان بحث می کنند، مثلا می گویند دین ابراهیم، دین یهود، دین مسیح و دین اسلام، به بیانی هر یک از پیامبران صاحب شریعت را آورنده یک دین می دانند و نیز اصطلاح شایع میان مردم هم همین است. ولی قرآن اصطلاح و طرز بیان ویژه ای دارد که از بینش خاص قرآنی سرچشمه می گیرد. از نظر قرآن دین خدا از آدم تا خاتم یکی است. همه پیامبران اعم از پیامبران صاحب شریعت و پیامبران غیر صاحب شریعت به یک مکتب دعوت می کرده اند. اصول
1) همان، ص 388
مکتب انبیاء که دین نامیده می شود یکی بوده است. تفاوت شرایع آسمانی یکی در یک سلسله مسائل فرعی و شاخه ای بوده که بر حسب مقتضیات زمان و خصوصیات محیط و ویژگیهای مردمی که دعوت می شده اند متفاوت می شده است و همه شکلهای متفاوت و اندامهای مختلف یک حقیقت و به سوی یک هدف و مقصود بوده است، و دیگر در سطح تعلیمات بوده که پیامبران بعدی به موازات تکامل بشر، در سطح بالاتری تعلیمات خویش را که همه در یک زمینه بوده القاء کرده اند.
مثلا میان تعلیمات و معارف اسلام در مورد مبدا و معاد و جهان، و معارف پیامبران پیشین از نظر سطح مسائل، تفاوت از زمین تا آسمان است، و به تعبیر دیگر، بشر در تعلیمات انبیاء مانند یک دانش آموز بوده که او را از کلاس اول تا آخرین کلاس بالا برده اند. این، تکامل دین است نه اختلاف ادیان. قرآن هرگز کلمه دین را به صورت جمع (ادیان) نیاورده است. از نظر قرآن آنچه وجود داشته است دین بوده نه ادیان. یک تفاوت پیامبران با نوابغ و فلاسفه بزرگ این است که فلاسفه هر کدام مکتب مخصوص به خود داشته اند، از این رو همیشه در جهان فلسفه ها وجود داشته نه فلسفه، ولی پیامبران الهی همیشه مؤید و مصدق یکدیگر بوده اند و یکدیگر را نفی نکرده اند. هر کدام از پیامبران اگر در محیط و زمان پیامبر دیگر می بود مانند او قانون و دستور العمل می آورد.
قرآن تصریح می کند که پیامبران یک رشته واحدی را تشکیل می دهند و پیامبران پیشین مبشر پیامبران پسین بوده اند و پسینیان مؤید و مصدق پیشینیان بوده اند، و هم تصریح می کند که از همه پیامبران بر این مطلب که مبشر و مؤید یکدیگر باشند پیمان اکید و شدید گرفته شده است، می گوید: یاد کن هنگامی را که خداوند از همه پیامبران پیمان گرفت که آنگاه که به شما کتاب و حکمت دادم و سپس فرستاده ای آمد که آنچه را با شماست تصدیق می کند، به او ایمان آورید و او را یاری نمایید. خداوند گفت: آیا اقرار و اعتراف کردید و این بار را به دوش گرفتید همه گفتند: اقرار کردیم. خداوند گفت: پس همه گواه باشید، من نیز از گواهانم. و اذ اخذ الله میثاق النبیین لما آتیتکم من کتاب و حکمه ثم جائکم رسول مصدق لما
معکم لتؤمنن به و لتنصرنه قال ااقررتم و اخذتم علی ذلکم اصری، قالوا اقررنا، قال فاشهدوا و انا معکم من الشاهدین.(1)
قرآن کریم که دین خدا را از آدم تا خاتم یک جریان پیوسته معرفی می کند نه چند تا، یک نام روی آن می گذارد و آن اسلام است. البته مقصود این نیست که در همه دوره ها دین خدا با این نام خوانده می شده است و با این نام در میان مردم معروف بوده است، بلکه مقصود این است که حقیقت دین دارای ماهیتی است که بهترین معرف آن لفظ اسلام است، و این است که می گوید: ان الدین عند الله الاسلام.(2)دین در نزد خدا اسلام است. یا می گوید: ما کان ابراهیم یهودیا و لا نصرانیا و لکن کان حنیفا مسلما.(3)
ابراهیم نه یهودی و نه نصرانی بلکه حق جو و مسلم بود. قرآن کریم همانطور که اشاره شد هرگز کلمه دین را به صورت جمع (ادیان) نیاورده است. دین در قرآن همواره مفرد است، زیرا آن چیزی که وجود داشته و دارد دین است نه دینها. بعلاوه، قرآن تصریح می کند که دین مقتضای فطرت و ندای طبیعت روحانی بشر است. فاقم وجهک للدین حنیفا فطره الله التی فطر الناس علیها؛(4)حق جویانه چهره خویش را به سوی دین، همان فطرت خدا که مردم را بر آن آفریده، ثابت نگهدار. مگر بشر چند گونه فطرت و سرشت و طبیعت می تواند داشته باشد ! اینکه دین از اول تا آخر جهان یکی است و وابستگی با فطرت و سرشت بشر دارد – که آن نیز بیش از یکی نمی تواند باشد – رازی بزرگ و فلسفه ای شکوهمند در دل خود دارد و تصور خاصی درباره فلسفه تکامل به انسان می دهد.
دین حق در هر زمانی یکی بیش نیست و بر همه کس لازم است از آن پیروی کند. این اندیشه که میان برخی از مدعیان روشنفکری، اخیرا رایج شده است که می گویند همه ادیان آسمانی از لحاظ اعتبار در همه وقت یکسانند؛ اندیشه نادرستی است. البته صحیح است که
میان پیامبران خدا اختلاف و نزاعی وجود ندارد. پیامبران خدا همگی به سوی یک هدف و یک خدا دعوت می کنند. آنان نیامده اند که در میان بشر فرقه ها و گروههای متناقضی بوجود آورند. ولی این سخن به این معنی نیست که در هر زمانی چندین دین حق وجود دارد و طبعا انسان می تواند در هر زمانی هر دینی را که می خواهد بپذیرد، بر عکس، معنای این سخن این است که انسان باید همه پیامبران را قبول داشته باشد و بداند که پیامبران سابق مبشر پیامبران لاحق خصوصا خاتم و افضلشان بوده اند و پیامبران لاحق مصدق پیامبران سابق بوده اند، پس لازمه ایمان به همه پیامبران این است که در هر زمانی انسان؛ تسلیم شریعت همان پیامبری باشد که دوره او است و قهرا لازم است در دوره ختمیت به آخرین دستورهایی که از جانب خدا به وسیله آخرین پیامبر رسیده است عمل کند و این، لازمه اسلام، یعنی تسلیم شدن به خدا و پذیرفتن رسالتهای فرستادگان او است.
برخی عقیده دارند که انسان به دین خاصی ملزم نیست، هر دین از ادیان را داشته باشد؛کافی است. این ایده بدون تردید باطل است. درست است که در دین، اکراه و اجباری نیست: ‘ لا اکراه فی الدین ‘(1)
ولی این سخن به این معنی نیست که دین خدا در هر زمانی متعدد است و انسان حق دارد؛ هر کدام را که بخواهد انتخاب کند. چنین نیست، در هر زمانی یک دین حق وجود دارد و بس، هر زمان پیغمبر صاحب شریعتی از طرف خدا آمده مردم موظف بوده اند که از راهنمایی او استفاده کنند و قوانین و احکام خود را چه در عبادات و چه در غیر عبادات از او فرا گیرند؛ تا نوبت به حضرت خاتم الانبیاء رسیده است. در این زمان اگر کسی بخواهد بسوی خدا راهی بجوید باید از دستورات دین او راهنمایی بجوید. قرآن کریم می فرماید: و من یبتغ غیر الاسلام دینا فلن یقبل منه و هو فی الاخرش من الخاسرین(2)و هر کس غیر از اسلام دینی بجوید هرگز از او پذیرفته نشود و او در جهان دیگر از جمله زیانکاران خواهد بود ‘. اگر گفته شود که مراد از اسلام، دین خاتم نیست بلکه منظور تسلیم خدا شدن است، پاسخ این است که البته اسلام همان تسلیم است و دین اسلام همان دین تسلیم است
ولی حقیقت تسلیم در هر زمانی شکلی داشته و در این زمان، شکل آن همان دین گرانمایه ای است که به دست حضرت خاتم الانبیاء ظهور یافته است و قهرا کلمه اسلام بر آن منطبق می گردد و بس. به عبارت دیگر لازمه تسلیم خدا شدن پذیرفتن دستورهای او است و روشن است که همواره به آخرین دستور خدا باید عمل کرد و آخرین دستور خدا همان چیزی است که آخرین رسول او آورده است. آری ای عزیز عاقبت اندیش:
ديده ات را شستشو ده با بصيريت كن نگاه***تا شوي فارغ ز امّا و اگر در هر پگاه
راه حق باشد همان راه رسول و آل او***غير از آن باشد تباهي و روي در عمق چاه(1)
گر شوی آگه ز اسرار وجود و ماورا ***راه حق برتوشودهردم نمایان درنگاه
محمد(ص) آن حبيب خاصّ يزدان***همان كه برتر است از درّ و مرجان
محمد(ص) نامي زيبا در دل و جان***وجودش رحمتي در ملك ايمان
محمد(ص) مي شود مهمان و ميزبان***براي قاصر و هم بر مسلمان
محمد(ص) دون منّت چون نگهبان***حفاظت مي كند از گنج انسان
محمد(ص) مي كند هر آن دو احسان***درون اين جهان و باغ رضوان
محمد(ص) گر نبود در دار عرفان***غروب معرفت مي شد نمايان
محمد(ص) مي كند معنا ز پنهان***سكولار و لائيكُ همچو حيوان
1) ديده گان را شستشووبابصيريت كن نگاه ***تا شوي فارغ ز امّا و اگر در هر نگاه
محمد(ص) چون دهد فرمان ز اتقان***شوند تسليم حق هم شاه و سلطان
محمد(ص) داروي درد است و درمان***براي مضطرب و روح حيران
محمد(ص) شاد و شادي را ز بستان***فراهم مي كند بر قلب گريان
محمد(ص) لطف حق باشد چو باران***ببارد بر نفوس پاك و ويران
محمد(ص) مي دهد بر جان چو فرمان***درون گويد عزيزم چشم و قربان
محمد(ص) خلق نيكويش به دوران***بود الگوي هر انسان پويان
محمد(ص) حجّت حقّ است و امعان***براي اين حقير و اهل حرمان
در غزل مزبور به برخی از خصوصیات پیامبر خاتم(ص) اشاره شده است. اما در اینجا ابتدا توجه جنابعالی به شناخت پیامبر اکرم(ص) و بعد به ویژگیهاى دین مرسل و سپس به راه هايي براي شناخت حقانيت دین خاتم و پیامبر اکرم(ص) معطوف می گردد: الهي بودن مكتب اسلام از طريق اعجاز، خبر انبياء پيشين و قرائن و شواهد، قابل تشخيص است كه به شرح ذيل ذكر مي شود.
الف) اعجاز: پيامبر اسلام - صلي الله عليه و آله - معجزه هاي متعددي همچون شق القمر و جاري شدن چشمه تبوك با ريختن آب وضوي آن حضرت داشته اند.(1)
اما مهمترين معجزه پيامبر - صلي الله عليه و آله - كه تا قيامت تداوم دارد قرآن كريم است كه در طول تاريخ انسان ها را به همآوردي خوانده است و تاكنون كسي حتي يك سوره همانند سوره هاي قرآن نتوانسته ارائه دهد. توضیح بیشتر در خصوص این معجزه در ادامه خواهد آمد.
1) فيض كاشاني، علم اليقين، انتشارات بيدار، 1358، ج1، ص 476-473
ب) خبر توسط انبياء پيشين: پيامبران پيشين به ظهور پيامبر اسلام بشارت داده اند از جمله بشارت هاي حضرت موسي - عليه السلام - در سفر اول تورات، بشارتهاي حضرت ابراهيم - عليه السلام - در سفر دوم، بشارتهاي حضرت داود در سفر پانزدهم و پنجاه و سوم از مزامير و نيز بشارتهاي «عويديا»، «حيقوق»، «حزقيل»، «دانيال» و «شعيا»(1)
ج) جمع قرائن و شواهد: بررسي خصوصيات روحي و اخلاقي پيامبر - صلي الله عليه و آله - ، محيطي كه از آنجا برخاسته است، محتواي معارف آئين اسلام، ثبات قدم او در راه دعوتش، وسايلي كه براي پيشرفت آئين اش استفاده كردند و وضع پيروان واقعيش انسان را به اين نتيجه مي رساند كه ایشان انساني والا و آئين او دين الهي مي باشد.
«از نظر قرآن سیر تکاملی جهان و انسان و اجتماع یک سیر هدایت شده و هدفدار است و بر روی خطّی است که «صراط مستقیم» نامیده می شود و از لحاظ مبدأ و مسیر و منتهی مشخص است. انسان و اجتماع، متحول و متکامل است، ولی راه و خط سیر مشخص و واحد و مستقیم است: «وانّ هذا صراطی مستقیماً فاتبعوه و لاتتبعوا السبل فتفرق بکم عن سبیله»(2)
تکامل انسان به این نحو نیست که در هر زمانی تحت تأثیر یک سلسله علل صنعتی یا اجتماعی یا اقتصادی در یک راه حرکت کند و دائماً تغییر مسیر و تغییر جهت بدهد. اینکه قرآن با اصرار زیاد، دین را یکی می داند و فقط به یک شاهراه قائل است و اختلاف شرایع و قوانین را مربوط به خطوط فرعی می داند، مبتنی بر این اصل فلسفی است. بشر در مسیر تکاملی خود مانند قافله ای است که در راهی و به سوی مقصد معیّنی حرکت می کند، ولی راه را نمی داند. هرچند یک بار به کسی برخورد می کند که راه را می داند و با نشانیهایی که از او می گیرد، دهها کیلومتر راه را طی می کند تا می رسد به جایی که باز نیازمند راهنمایی جدید است. با نشانی گرفتن از او افق دیگری برایش روشن می شود و دهها کیلومتر دیگر را با علاماتی که گرفته طی می کند تا تدریجاً خود قابلیت بیشتری برای فراگیری پیدا می کند
و می رسد به شخصی که نقشۀ کلّی راه را از او می گیرد و برای همیشه با در دست داشتن آن نقشه از راهنمای جدید بی نیاز می گردد.
قرآن با توضیح این نکته که راه بشر یک راه مشخص و مستقیم است و همۀ پیامبران، با همۀ اختلافاتی که در راهنمایی و دادن نشانی به حسب وضع و موقع زمانی و مکانی دارند به سوی یک مقصد و یک شاهراه هدایت می کنند، جادۀ ختم نبوت را صاف و رکن دیگر از ارکان آن توضیح می دهد. زیرا ختم نبوت آنگاه معقول ومتصور است که خط سیر این بشر متحول متکامل، مستقیم و قابل مشخص کردن باشد، امّا اگر همان طور که خود بشر در تکاپوست و هر لحظه در یک نقطه است، خط سیر او نیز دائماً دستخوش تغییر و تبدیل باشد و نهایت و مقصد و مسیر مشخص نباشد و در هر برهه ای از زمان بخواهد در یک جاده حرکت کند، بدیهی است که ختم نبوت، یعنی دریافت یک نقشه و برنامۀ کلی و همیشگی، معقول و متصور نیست.(1)اينك به گوشه اي از ويژگي هاي دین پیامبر خاتم یعنی اسلام اشاره مي شود:
در قرآن وضعيت هر چيز روشن است. 2) قوانين اسلام با تمام چهره هاي تمدن انساني سازگار است. 3) تمام دستورهاي اسلام متكي به مقتضيات فطرت انسان است. 4) قوانين اسلام براساس مصالح و مفاسد واقعي انسان تنظيم شده است. 5) انسان موجودي مركب از جسم و روح است در تمام قوانين اسلام هر دو جانب رعايت شده است.(3)
بنابراين اين ويژگي هايي كه در اسلام وجود دارد و مكاتب بشري فاقد آن هستند بهترين ادلة بر الهي بودن اسلام و بشري بودن مكاتب ساختگي انسانهاست. در اینجا خوب است با دیدی دیگر؛ نظر جنابعالی به ترجمه سوره شرح(1)که در خصوص مسولیت سنگین نبوت بوده و توسط مولف بصورت منظوم در آمده معطوف گردد:
1- شرح صدر دادیم، تو را اندر نهان ***2- تا شود آسان، رسالت بر جهان
3- بارسنگینی، که پشتت می شکست ***در نبوت، شد همی آسان و رفت
4- نام تو، بالا بریم در هرکجا ***در زمین و هم سمای این فضا
5- بعد هر،سختی، به حق آسانی است ***6- قبل هر، آرامشی، دشواری است
7- گر شدی، فارغ ز ابلاغ نبی ***در عبادت، کوششی کن چون ولی
8- سوی ربّ خود، برو با پای جان ***چون که، مشتاقی و راغب بهر آن
در ادامه ابتدا نظر حضرتعالی به ویژگیهاى دین مرسل و سپس به راه هايي براي شناخت حقانيت دین خاتم و پیامبر اکرم(ص) جلب می شود: در این راستا آنچه باید همواره مدّ نظر باشد این است که چه راه هايي براي شناخت حقانيت پیامبران وجود دارد. فرض کن شما در زمان حضرت عيسي(ع) زندگي مي کني و او ادعاي پيامبري مي کند. شما حق داري از او
1) مکی 8 آیه سوره 94 صفحه 596 قرآن
بپرسي به چه دليل و مدرکي شما خود را پيام آور و رسول خداي يکتا معرفي مي کني؟ اگر او در جواب شما بگويد من به اذن و اجازه خداوند کارهاي خارق العاده مي کنم که در زمان ما يا مطلقا کسي نمي تواند آن را انجام دهد؛ مثل زنده کردن مرده ها. شما مي تواني براي ايمان آوردن به سخن او، از وي بخواهي مرده اي را زنده کند. بنابراين اگر ايشان توانايي اين کار را داشت، صداقت و راستگويي او براي شما مسلم مي شود.(معجزه) حال اگر اين پيامبري که شما از راه معجزه او را شناختي از پيامبر بعدي خبر دهد و خصوصيات او را براي شما ذکر کند، شما مي تواني با توجه به ويژگي هايي که پيامبر اولي مي گويد، پيامبر دومي را بشناسي. در مورد پيامبر اکرم(ص) که خاتم پيامبران است. هر دو راه وجود دارد، يعني هم از طريق اخبار پيامبران گذشته مي توان به حقانيت پيامبر اکرم(ص) پي برد و هم از طريق معجزه. سلمان فارسي از اساتيد مسيحي خود نشانه هاي پيامبر آخرالزمان را آموخت و به همين دليل خود را به اطراف مدينه رساند و منتظر ظهور پيامبر اسلام ماند و با همان نشانه ها به حقانيت پيامبر اکرم(ص) ايمان آورد. مردم زمان پيامبر(ص) با درخواست معجزه و مشاهدات عيني معجزات پيامبر اکرم(ص) به او ايمان آوردند و در کنار آن معجزات، پيامبر اکرم(ص) قرآن را به عنوان معجزه جاويد اسلام معرفي نمود و از ديگران تقاضا نمود که اگر مي توانيد مثل قرآن کريم ارائه کنيد از طرف ديگر چون رسالت پيامبر اکرم(ص) جاوید و هميشگي است معجزه آن حضرت هم ماندني و هميشگي است. لذا اين مبارزه و تحدي طلبي قرآن کريم تا قيام قيامت وجود دارد و قرآن براي معجزه زنده است و هميشه در ميان بشريت فرياد مي زند: وَ إِنْ كُنْتُمْ في رَيْبٍ مِمّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ؛ و اگر در آنچه بر بنده خود نازل كردهايم شك داريد پس اگر راست مىگوييد سورهاى مانند آن بياوريد و گواهان خود را غير خدا فرا خوانيد(1)اين تحدي قرآن در هميشه تاريخ بدون هماورد مي ماند و با همه تلاشهايي که دشمنان اسلام براي مبارزه با قرآن مي کنند احدي نمي تواند مانند آن بياورد. لذا خوشا بر احوال کسی که با معرفت و بصیرت همه هستی و وجودش را فدای قرآن می کند:
1) بقره/23
خوش به حال آنکه در کون و مکان***با بصیرت بوده و دور از گمان
بهر قرآن می کند جان را فدا***راه فطرت را رود با صد توان
جهت آگاهي بيشتر پيرامون عظمت قرآن به مطالب زير با تامل و دقت لازم توجه فرما:
قرآن از جهاتى گوناگون، اعجاز دارد و معجزهاى جاويد و زنده است؛ يعنى، در همه زمانها، ديگران از آوردن مثل آن عاجز و ناتوانند. از اين رو قرآن تمام انديشمندان و فرزانگان بشرى را، به تحدى و چالش فراخوانده است. بعضى از جنبههاى اعجاز قرآن عبارت است از:
اعجاز ادبى و موسيقيايى: قرآن از جهت اعجاز ادبى، برجستهترين اديبان عرب را شگفتزده ساخته است تا آنجا كه سرسختترين دشمنان پيامبرصلى الله عليه وآله مانند وليد، بر فرابشرى بودن اسلوب زيبا، تركيب بديع و آهنگ بىنظير آن اعتراف كردهاند. پروفسور دورمان (1)آمريكايى مىنويسد: «قرآن لفظ به لفظ به وسيله جبرئيل، بر حضرت محمدصلى الله عليه وآله وسلم وحى شده و هر يك از الفاظ آن كامل و تمام است. قرآن معجزهاى جاويد و شاهد بر صدق ادعاى محمد رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم است. قسمتى از جنبه اعجاز آن، مربوط به سبك و اسلوب انشاى آن است و اين سبك و اسلوب، به قدرى كامل و عظيم و با شكوه است كه نه انسان و نه پريان، نمىتوانند كوچكترين سورهاى نظير آن را بياورند»
پروفسور ا.گيوم(2)مىگويد: «قرآن با آهنگ زيباى مخصوص، داراى موسيقى دلنوازى است كه گوش را مىنوازد. عده كثيرى از مسيحيان عرب زبان، سبك قرآن را ستودهاند. از ميان شرق شناسان كسانى كه به زبان و ادبيات عرب آشنايى دارند، فصاحت و لطف و ظرافت شيوه قرآن را مىستايند. زمانى كه قرآن را تلاوت كنند، جذابيت خاص آن، بىاختيار شنونده را به سوى خود مىكشد و اين حلاوت و موسيقى دلنشين بود كه فرياد سرزنش كنندگان را خاموش كرد و به كالبد شريعت پيامبر اسلام، روح دميد و آن را غيرقابل تقليد گردانيد. در
پهنه نظم، نثر و ادبيات پردامنه عرب، كتابى به فصاحت، بلاغت، بلندپايگى و پرمايگى قرآن نمىشناسيم و اثرى نيست كه بتوان آن را با قرآن مقايسه كرد. تأثير عميق آيات قرآن بر عرب و غير عرب، آن چنان است كه عنان اختيار از كف مىدهند»(1)
نولدكه آلمانى در كتاب تاريخ قرآن مىنويسد: «كلمات قرآن آن چنان خوب و به هم پيوسته است كه شنيدنش، با آن هماهنگى و روانى، گويى نغمه فرشتگان است؛ مؤمنان را به شور مىآورد و قلب آنان را مالامال از وجد و شعف مىگرداند(2)بارتلمى سنت هيلر دانشمند فرانسوى نيز در كتاب محمد و قرآن مىنويسد: «قرآن كتابى است بىهمتا كه زيبايى ظاهرى و عظمت معنوى آن برابر است. استحكام الفاظ، انسجام كلمات و تازگى افكار در سبك نو ظهور آن، چنان جلوهگر است كه پيش از آنكه خردها تسخير معانى آن گردند، دلها تسليم آن مىشوند. در ميان پيامبران هيچ كس، مانند پيامبر اسلام نتوانسته است اين همه نفوذ كلام داشته باشد.
قرآن با سبك خاص خود، هم سرود مذهبى است و هم نيايش الهى؛ هم شريعت و قوانين سياسى و حقوقى است و هم نويد بخش و هشدار دهنده؛ هم پندآموز است و هم راهنما و هدايت كننده به راه راست و هم بيان كننده قصه، داستان و حِكَم و امثال. و بالاخره قرآن زيباترين اثر به زبان عربى است كه در ميان كتابهاى مذاهب جهان نظير ندارد. به اعتراف مسيحيان عرب زبان اين كتاب شريف، تأثير شگرفى در دل و جان شنوندگان دارد. مع اوصف هر چند اشعار زیر در جای دیگر به مناسبت موضوع آمده بود ولی تکرار آن در اینجا بخاطر اهمیت موضوع خالی از لطف نیست:
تا توانی ای عزیز قرآن بخوان***راه قرآن را مسیر جان بدان
چون كه قرآن در قلوب دلبران***بوده برتر از حدیث دیگران
مثل گنجی پر ز درّهاي گرانآمده سوی تو چون آتش فشان(1)
گر تدبّر تو کنی در بطن آن***می كند غوغا درون جسم و جان
فیض آن را هر که در حدّ توان***مي برد در سینه هر پير و جوان
نافع روح و روان است در جهان***داد خاموش درون است بي گمان
گشته نازل دفعتا در یک زمان***بر وجود خاتم پیغمبران
در شب قدری که تقدیر جهان***می شود روشن برای هر روان
یا که تدریجی شده نازل همان***لحظه لحظه فیض آن گشته روان
گر که می خواهی شوی آرامه جان***روز و شب قرآن بخوان در هر مکان
انس با قرآن کند روح را چنان***شاد و آرام در زمین و آسمان
گنج و در گنج است پیام آن بدان***دور و گرداند تو را از هر فغان
منبع فیض عظیم است و کلان***می برد هر آن تو را تا کهکشان
هر چه تو خواهی چو یار مهربان***می کند آن را مهیّا و عیان
آنچه آری ذرّه ذرّه بر زبان***فيض خالق بوده در لفظ و بیان
1) همچو گنجی از تلاوت های نابآمده سوی تو چون درّی گران
رمز و راز آفرینش در جهان***جمع در قرآن احمد چون اذان
راه حق را می کند بر مومنان***راحت و آسان و هم امن و امان
معجزه ی بي بديل خاوران***بوده قرآن با هزار و يك نشان
آیه آیه بهر تو چون ارمغان***لطف حق باشد بدون هر خزان
می کند هر دم هدایت روح و جان***در مسیر فطرت و خواست روان
آن كه بوده خود شفابخش نهان***مي رهاند جان و دل از شوكران
عترت احمد(ص) بود همراه آن***تا رسي بر حوض كوثر در جنان
اين حقير گويد كه قدر آن بدان***چون تو را بالا برد تا بي کران
اعجاز علمى: رازهاى علمى نهفته در قرآن، اقيانوس بىكرانى از دانشهاى كيهان شناختى، انسان شناختى، تاريخ، نجوم و ... است كه دانشمندان شرق و غرب را به تحقيقات زيادى واداشته و آنان را سخت به حيرت افكنده است. در اينجا به نمونههاى چندى از آيات و موضوعات علمى ذكر شده اشاره مىشود:- تركيب خاص نباتات (آيه 19، سوره حجر)؛- تلقيح نباتات (آيه 22، همين سوره)؛- قانون زوجيت و تعميم آن به عالم نباتات (آيه 3، سوره رعد)؛- حركت وضعى و انتقالى زمين (آيه 53، سوره طه)؛- وجود يك قاره ديگر غير از قارههاى شناخته شده آن روز (آيه 17، سوره رحمن)؛- اصل كروى بودن زمين (آيه 40، سوره معارج)؛- ارتباط بين پديدههاى جوى (آيه 164، سوره بقره و آيه 5 سوره جاثيه).
در عين حال با توجه به اينكه قرآن، كتابى انسانساز و هدايتگر است، تنها ممكن است در موارد خاصى به مسائل علمى اشاره كند. اين اشارات جزئى، منبع الهام براى دانشمندان است.
گذشته از آن، قرآن هميشه مردم را به سير در روى زمين و مطالعه پديدههاى جوى، فرا خوانده و بنا بر پارهاى از تفاسير، امكان صعود به كرات ديگر را خبر داده است.(1)
«موريس بوكاى»(2)در كتاب مقايسهاى ميان تورات، انجيل، قرآن و علم مىگويد: «چگونه مىتوان از تطبيق قرآن با جديدترين فرآوردههاى علمى بشر، در شگفتى فرو نرفت و آن را اعجاز به حساب نياورد!؟».(3)او ضمن مقايسه آموزههاى علمى قرآن، با تناقضات عهدين و دانشهاى رايج زمان نزول قرآن، مىگويد: «نظر به وضع معلومات در عصر محمدصلى الله عليه وآله، نمىتوان انگاشت كه بسيارى از مطالب قرآنى - كه جنبه علمى دارد - مصنوع بشرى بوده باشد. به همين جهت كاملاً به حق است كه نه تنها قرآن را بايد به عنوان يك وحى تلقى كرد؛ بلكه به علت تضمين اصالتى كه عرضه مىدارد ... به وحى قرآنى مقام كاملاً متمايزى مىدهد».(4)
اعجاز در پيشگويى: قرآن از حوادثى در آينده خبر داده است. اين خبرها، برخى نسبت به خود قرآن است و بعضى نسبت به حوادث خارجى. بخشى رويدادهاى مقطع خاصى از تاريخ است و بعضى مستمر و پايا. برخى زمان تحققش فرارسيده و از نظر تاريخى صدق و حقانيت قرآن را به اثبات رسانده است. در مقابل برخى ديگر مربوط به آينده بشريت است؛ مانند: حاكميت صالحان، برقرارى حكومت جهانى عدل و توحيد و تحقّق مدينه آرمانى اسلامى.دورمان مىنويسد: «قسمت ديگر از اعجاز قرآن، مربوط به پيشگويىهايى است كه در
1) در اين زمينه كتابها و مقالههاى بسيارى از سوى دانشمندان، در رشتههاى مختلف علوم به نگارش درآمده و همه از عظمت قرآن و تطبيق آيات آن، با جديدترين رهيافتهاى دانش بشرى سخن گفتهاند.نگا: الف. طباطبايى، سيد محمد حسين، اعجاز قرآن؛ب. آيةاللَّه مكارم شيرازى، ناصر، قرآن و آخرين پيامبر؛ ج. المكى العاملى، حسن محمد، الالهيات على هدى الكتاب والسنة والعقل، محاضرات استاد جعفر سبحانى، )قم: امام صادقعليه السلام، 1417)، ج 3، ص 418؛
2) BucailleMaurice
3) بوكاى، موريس، مقايسهاى ميان تورات، انجيل، قرآن و علم، ترجمه: مهندس ذبيح اللَّه دبير، )تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، چاپ دوم، 1364).
4) همان، ص 338.
آن مندرج است و به نحو اعجاب آورى، داراى اطلاعاتى است كه مرد درس نخواندهاى مانند محمدصلى الله عليه وآله وسلم هيچ گاه قادر نبود آنها را جمع كند»(1)
به اختصار بعضى از موارد يادشده بيان مىشود:- تحريف ناپذيرى: قرآن مجيد به صراحت اعلام مىدارد: - بر خلاف كتابهاى آسمانى پيشين - براى هميشه از ساحت اين كتاب مقدس كوتاه است و حفظ و عنايت الهى، همواره تضمين كننده عصمت آن است: «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ»؛(2)«همانا ما ذكر [ قرآن] را فروفرستاديم و ما همواره آن را نگاهبانيم» و «وَ إِنَّهُ لَكِتابٌ عَزِيزٌ لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ»؛(3)«و اين كتابى است نفوذناپذير، باطل از پيش و پس در آن راه نمىيابد. نازل شده از سوى خداى حكيم و حميد است» اين ادعاى قرآن، اكنون تجربهاى پانزده قرنه را پشت سر نهاده و نشان داده است كه تلاشهاى دشمنان، در اين زمينه ناكام مانده و حسرت افزودن يا كاستن حتى يك كلمه از قرآن، بر دل آنها مانده است و از اينكه در آينده نيز بتوانند از عهده آن برآيند، به طور كامل مأيوس و نااميد گشتهاند!
تحدّى ناپذيرى: همانگونه که قبلا مطرح شد؛ قرآن به گونههاى مختلف، انسانها را به تحدّى و همانندآورى فراخوانده و با قاطعيت كامل ادعا كرده است: اگر تمام بشر، دست به دست هم دهند، نمىتوانند مانند آن را بياورند: «قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً»؛(4)«بگو اگر جن و انسانها با يكديگر اتفاق كنند، هرگز نمىتوانند همانندى چون اين قرآن آورند؛ هر چند گروهى از ايشان گروه ديگر را پشتيبان باشند».قرآن از اين فراتر رفته و مخالفان را به آوردن سورهاى چون قرآن، دعوت و عجز و ناتوانى هميشگى آنان را در اين باره اعلام كرده است: «وَ إِنْ كُنْتُمْ فِى رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ
فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِى وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ»؛(1)«و اگر در آنچه ما بر بنده خويش نازل كرديم (قرآن) ترديد داريد، پس سورهاى مانند آن بياوريد و گواهان خود - جز خدا - را فراخوانيد، اگر راست مىگوييد! پس اگر چنين نكنيد - و هرگز نخواهيد كرد - پس بپرهيزيد از آتشى كه هيزم آن انسان است و سنگ كه براى كافران مهيا شده است».
اين پيشگويى قرآن، طى پانزده قرن تجربه شده است و همه تلاشها در جهت همانند آورى سورهاى - حتى به اندازه سوره «كوثر» كه داراى حجمى در حدود سه سطر است - ناكام مانده و تكاپوگران اين عرصه را جز رسوايى سودى نبخشيده است.(2)
حوادث تاريخى: قرآن مجيد رخدادهايى را پيش از وقوع آنها و در شرايطى كه محاسبات عادى قادر به پيشبينى آنها نبود، اعلام كرده و واقعيت تاريخى نيز به طور دقيق - آنسان كه قرآن از پيش خبرداده - تحقق يافته است. نمونههايى از آن عبارت است از: پيروزى اسلام بر مشركان مكّه و ورود مسلمانان به خانه خدا در امنيت كامل: «لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِينَ مُحَلِّقِينَ رُؤُسَكُمْ وَ مُقَصِّرِينَ لا تَخافُونَ»؛(3)«هر آينه به خواست خدا به مسجد الحرام در مىآييد؛ در حالى كه سرهاى خود را تراشيده و تقصير مىكنيد و هيچ خوفى بر شما نباشد». پس از نزول اين آيه، چيزى نگذشت كه صلح و به تعبيرى فتح حديبيه پديد آمد و زمينههاى ورود سرافرازانه مسلمانان و از پى آن، پيروزى قاطع اسلام بر شرك و كفر و تبديل مجدد مسجد الحرام به كانون اصلى توحيد فراهم شد.
پيروزى روم بر ايران: قرآن مجيد خبر مىدهد پس از پيروزى امپراتورى ايران بر روم، به زودى روم بر ايران چيره شده و مؤمنان از اين حادثه خرسند خواهند شد: «غُلِبَتِ الرُّومُ فِى أَدْنَى الْأَرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ فِى بِضْعِ سِنِينَ لِلَّهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ وَ يَوْمَئِذٍ
يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ»؛(1)
«روم در ادنى الارض (اطراف شام يا الجزيره)(2)
مغلوب گرديده و پس از آن در اندك سالى (بين سه تا هفت سال) چيره خواهد شد. امر همواره از آن خدا است؛ چه پس از آن و چه پيش از آن و در آن روز، مؤمنان شادمان خواهند شد». اين پيشگويى قرآن همزمان با پيروزى مسلمانان در جنگ بدر، رخ نمود و شادى مضاعف براى مسلمانان به همراه آورد.همان. وجوه ديگرى نيز درباره اعجاز قرآن ذكر شده است؛ از قبيل: اعجاز در معارف، اخبار به غيب، عدم اختلاف و تناقض، قانونگذارى و ... .
براهين موجود در اين زمينه را مىتوان به سه دسته كلى تقسيم كرد:الف) براهين عقلى، ب) دلايل قرآنى،ج) روايات پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله. هر يك از اين شيوهها، دلايل بسيارى را شامل مىشود؛ به طورى كه گستردگى هر يك از اين استدلالات، مطالعه كتابهاى متعددى را مىطلبد و در اين مختصر امكان بحث از آنها نيست؛ ليكن به طور فشرده چند برهان بيان مىگردد:
الف) ديدگاه قرآن: از نظر قرآن، رهبرى و امامت امت، اصالتاً بايد به دست معصوم و دور از هر گونه كژى باشد. اين نكته به تعابير مختلفى در كتاب الهى بيان شده است؛ از جمله هنگامى كه ابراهيمعليه السلام به امامت رسيد و خداوند به او فرمود: «إِنِّى جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً»(3)
ابراهيمعليه السلام آن منصب الهى را براى فرزندانش درخواست كرد؛ ولى در «قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِى» پاسخ آمد: «لايَنالُ عَهْدِى الظَّالِمِينَ» همان. «عهد من به ستمكاران نمىرسد»آيه بالا نشان مىدهد كه امامت منصبى الهى است - نه به انتخاب افراد - و به كسانى اعطا مىشود كه از هر ظلمى(اعتقادى، اخلاقى و رفتارى) پاك و مبرّا باشند و نفى مطلق ظلم، مساوى با عصمت است.
در آيه ابلاغ نيز مىفرمايد: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»(1)اين مسئله به دنبال تحقق (معرفى و اعلام ولايت اميرمؤمنانعليه السلام در غدير خم) آيه اكمال دين نازل شد. بنابراين خداوند با اعلام ولايت و جانشينى حضرت علىعليه السلام، كامل شدن دين اسلام را اعلام كرد و فرمود: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً».(2)
توضیحات بیشتر در این خصوص در ادامه خواهد آمد.
ب) ديدگاه عقلى:- لزوم رهبرى در جامعه، امرى انكارناپذير است.- رهبرى در جامعه اسلامى، بايد براساساحكام و قوانين الهى باشد.- احكام الهى و اجراى آن، به دست كسى اجرا مىشود كه به طور كامل به زواياى آن احكام، آگاه و نسبت به آنها متعهّد باشد. به عبارت ديگر اگر پيامبر نيست، پيشواى امت (از نظر شرايط و اوصاف) بايد نزديكترين فرد به آن حضرت باشد.- به شهادت تاريخ، هيچ كس در جهات ياد شده قابل مقايسه با امامان معصومعليهم السلام نبوده است. چرا که:
عشق مولا، آتشی بر پا کند ***در فراق وی، درون غوغا کند
جان آدم با ولایت شد عجین ***تا که با آن، اندکی نجوا کند
ای همه داد درون آدمی ***گو که دل، با کی همی مأوا کند(3)
من در این دنیا شدم هر دم غریب ***تا که مولا، جان من آشنا کند
ای خداوند تن و جان و دلم ***داد پنهان، عزم آن مولا کند
بر من و ما بوده تکلیفی به حق ***تا بدآن، این جان و تن احیا کند
در مسیر عاشقی کن عزم دوست ***غیر از این ره، جان و دل رسوا کند
پس عزیزم کن ولایت اختیار ***چون ولایت، پوچی را امحا کند
می شوی همچو حقیر در این دیّار ***عاشقی که، راز جان افشا کند
ج) ديدگاه روايى: روايات بىشمارى از پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله در كتابهاى شيعه و سنى، به تواتر نقل شده كه به صراحت امامت و ولايت اهل بيتعليهم السلام را اثبات مىكند؛ مانند:1- روايات مربوط به حادثه غدير،2- روايات ليلة الانذار،3- احاديث سفينه،4- حاديث ثقلين،5- احاديث ائمه دوازده گانه؛6- حديث منزلت و ... (1)در ميان احاديث مختلف - به عنوان نمونه - به بيان حادثه غدير و توضيحى درباره آن بسنده مىشود. آری:
غدير عيدي بود والا و برتر***براي جن و انس در جام اطهر
ولايت گر نمي گشتش هويدا***رسالت دون آن مي گشته ابتر
بنا بر گفته ی آن يار يكتا***بشر گشته رها از دام اكبر
چرا كه بر بشر امروز و فردا***شده كامل همان دين پيامبر
تمام نعمت حق گشته پيدا***براي روح و جان در كلّ اختر
به حق آن ناعم بي مثل و همتا***نموده نعمتش كامل به خاور
1) براى آگاهى بيشتر ر.ك:الف. مطهرى، مرتضى، امامت و رهبرى، )قم: صدرا)؛ ب. رهبرى امام علىعليه السلام در قرآن )ترجمه المراجعات)؛پ. تيجانى سماوى، آن گاه هدايت شدم؛ت. امينى، ابراهيم، بررسى مسائل كلى امامت؛
همانا نعمتي كه در دو دنيا***بود اصل و اساس هر دلاور
بدون شك در آن روزي كه مولا***ولايت را گرفت از دست داور
سعادت را همي كردش مهيّا***براي پيروش آن يار و ياور
اگر چه داد خاموش است به آشنا***منافق گشته مأيوس همچو كافر
همان يأسي كه در هر دشت و صحرا***كند نابود و هر فتنه ی انتر(1)
يقين دان كه شود رسواي رسوا***تمام ظلم و كين با حرف دلبر
درون هر بشر تنهاي تنها***همي خواهد ولايت را چو مادر
چرا كه با ولايت در همه جا***شود آدم همي آقا و سرور
بصيرت مي كند هر فتنه خنثي*** اگر باشي همي پيرو رهبر
عزيزم پس نما خود را تو احيا***درون فتنه هايي پر ز جوهر
چرا كه با بصيرت تا به عقبا***روي راحت به سوي كاخ و گوهر
نکن خود را اسیر و شو محیّا***به ذکر و یاد و آن محراب و منبر
حقير گويد تو گر خواهي خدا را***علي(ع) را زن صدا تا حوض كوثر
1) نماید خوارتر افکار کهتر
جریان غدیر از این قرار است که رسول خداصلى الله عليه وآله در سال دهم بعثت، تصميم گرفت عمل حج به جاى آورد و آن را به مسلمانان اعلام فرمود. عده زيادى به مدينه آمدند تا در ركاب آن حضرت حج به جاى آورند و به او تأسى كنند. آن حج را حجةالوداع، حجةالاسلام، حجةالبلاغ و حجةالكمال ناميدهاند. رسول خداصلى الله عليه وآله از هجرت تا رحلت جز آن حج، حج ديگرى نياورده است.پيامبرصلى الله عليه وآله پنج يا شش روز به ماه ذىحجه مانده، از مدينه خارج شد... . آن گاه اعمال حج و عمره به هدايت خود ايشان انجام گرديد و عملى را كه تا قيامت بايد به جاى آورده شود، عملاً به مردم نشان داد. پس از پايان حج، از مكه به طرف مدينه خارج شد؛ در حالى كه جماعت ياد شده در محضرش بودند.روز پنج شنبه هجدهم ماه ذى حجه با آن جمعيت انبوه به «غدير خم» در جحفه رسيد. در آنجا جبرئيل نازل شد و اين آيه را آورد: «يا اَيُّها الرَّسُول بَلِّغ ما اُنزِلَ اِلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ اِن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعصِمُكَ مِنَ النّاس اِنَّ اللَّهَ لا يَهدِىَ القَومَ الكافِرينَ»(1)
بدين طريق خدا به پيامبرش امر كرد تا علىعليه السلام را در جاى خويش به ولایت نصب و وجوب طاعت او را ابلاغ كند. در آن وقت طليعه كاروان به جحفه نزديك شده بود، حضرت فرمان داد تا آنهايى كه از محل گذشته بودند، برگردند و آنانى كه در محل بودند، توقف كنند. در آنجا پنج درخت كنار هم بود، فرمان داد كسى زير سايه آنها ننشيند. جمعيت همه در جاى خود قرار گرفتند، زير آن درختها را پاك كردند، آن گاه اذان نماز ظهر گفته شد.
حضرت رسول زير آن درختان ايستاد و نماز ظهر را با جماعت خواند. هوا به قدرى گرم بود و آفتاب چنان آتش مىريخت كه مردم از شدت گرما، گوشهاى از عبا را سر كشيده و گوشهاى را از حرارت سنگريزهها زير پا گذاشته بودند، پارچهاى بر يكى از درختها كشيده و براى آن حضرت سايبان درست كردند.چون از نماز فارغ شد، بالاى جهازهاى شتر رفت كه روى هم چيده بودند. صدايش را بلند كرد، به طورى كه همه شنيدند و فرمود: «الحمدللّه، از خدا مدد مىجوييم، به او ايمان مىآوريم، بر او توكل مىكنيم و به خدا پناه مىبريم از شر نَفْسْهاى خود از سيئات اعمال خويش... .
1) مائده، آيه 67
شهادت مىدهم كه جز خدا معبودى نيست و محمد بنده و رسول او است... احتمال مىرود كه خدا مرا به طرف خود ببرد و عمر من سر آيد؛ من پيش خدا مسئولم و شما مسئوليد، چه مىگوييد؟ گفتند: گواهى مىدهيم كه پيغام خدا را رساندى و در رساندن آن تلاش كردى و خيرخواه بودى، خدا تو را جزاى خير دهد! فرمود: آيا شهادت نمىدهيد كه جز خدا معبودى نيست و محمد بنده و رسول او است و بهشت و آتش خدا و مرگ حق است و قيامت خواهد آمد و خداوند مردگان را زنده خواهد كرد؟ گفتند: آرى شهادت مىدهيم. عرض كرد: خدايا! شاهد باش.سپس فرمود: اى مردم! آيا سخن مرا نمىشنويد؟ گفتند: آرى مىشنويم. فرمود: من پيش از شما به كنار حوض كوثر خواهم رفت، شما در آنجا پيش من خواهيد آمد. عرض آن به فاصله صنعاء پايتخت يمن و بُصرى که قصبهاى از توابع دمشق است. در كنار آن كاسههايى به عدد ستارگان از نقره است؛ بنگريد در حفظ «ثقلين» كه چطور جانشين من خواهيد بود؟گفتند: اى رسول خدا! ثقلين چيست؟ فرمود: ثقل بزرگتر كتاب خدا است. يك طرف آن به دست خدا و طرف ديگرش به دست شما است. به آن چنگ زنيد تا گمراه نشويد. ثقل كوچك عترت (اهل بيت) من است. خداى لطيف خبير به من خبر داده كه آن دو، از هم جدا نمىشوند تا در حوض كوثر پيش من آيند. من از خدا چنين خواستهام، از قرآن و اهل بيت جلو نيفتيد؛ وگرنه هلاك مىشويد و از آن دو كنار نمانيد؛ وگرنه نابود مىگرديد.
آن گاه دست حضرت علىعليه السلام را گرفت و بلند كرد تا جايى كه سفيدى زير بغل هر دو ديده شد و همه علىعليه السلام را شناختند، بعد از آن فرمود: مردم، كيست كه بر مؤمنان از خودشان مقدمتر است؟ گفتند: خدا و رسولش داناترند. فرمود: «ان اللَّه مولاى و انا مولى المؤمنين و انا اولى بهم من انفسهم فمن كنت مولاه فعلى مولاه»«همانا خدا مولاى من است و من مولاى مؤمنانم و بر آنان از خودشان اولى مىباشم. پس هر كه را مولا منم على مولاى اوست». اين سخن را سه بار تكرار كرد. سپس گفت:«اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و احب من احبه و ابغض من ابغضه وانصر من نصره واخذل من خذله و ادر الحق معه حيث دار»«خدايا! دوستى گزين با هر كه او [على] را دوست دارد و دشمن دار هر كه او را دشمن دارد؛ دوستش دار آنكه با او دوستى ورزد و خشمگين باش از آنكه به او خشم مىورزد؛ يارى
كن آنكه او را يارى كند و خوار گردان آنكه او را تنها گذارد و به او پشت كند؛ و حق را همپاى او بپادار. آن گاه فرمود: هر كه در اينجا حاضر است به غايبان برساند. هنوز از آنجا حركت نكرده بودند كه جبرئيل اين آيه را آورد: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً» ؛ «امروز دينتان را كامل و نعمتم را بر شما تمام كردم و از دينتان اسلام راضى شدم» رسول خداصلى الله عليه وآلهفرمود: اللَّه اكبر! بر اكمال دين و اتمام نعمت و رضاى خدا به رسالت من و ولايت على بعد از من. سپس جمعيت به امير مؤمنان علىعليه السلام تهنيت گفتند؛ از جمله ابوبكر و عمر گفتند: «بخ بخ لك يا ابن ابى طالب اصبحت و امسيت مولاى و مولا كل مؤمن و مؤمنة» «به به بر تو اى پسر ابى طالب! صبح و شام كردى در حالى كه سرپرست من و سرپرست هر مؤمن و زن مؤمنى بودی»حسان بن ثابت شاعر كه در آنجا بود گفت: اى رسول خدا! اجازه بدهيد درباره على ابياتى بگويم تا بشنويد؟ فرمود: بگو با بركت خدا. حسان گفت: اى شيوخ قريش! سخن من، پيرو سخن رسول خدا درباره ولايت و سرپرستى است. آن گاه گفت:يناديهم يوم الغديرنبيّهمبخم فاسمع بالرسول منادياًو قال: فمن مولاكم و وليكمفقالوا و لم يبدلوا هناك التعادياالهك مولانا و انت وليناو لن تجدن منا لك اليوم عاصياًفقال له قم يا على فاننىرضيتك من بعدى اماماً و هادياً فمن كنت مولاه فهذا وليهفكونوا له اتباع صدق موالياًهناك دعا اللهم و ال وليهو كن للذى عادى عليّاً معاديا
اين خلاصهاى از جريان غدير و تعيين حضرت علىعليه السلام براى خلافت و امامت بود.(1)
شايان ذكر است كه واقعه غدير و خطبه پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله در آن، مورد اجماع و اتفاق جميع مسلمانان است و جايگاه ويژهاى در نصوص دينى و ادبيات و اشعار مسلمانان اعم از عرب و غير عرب - دارد. در متون اسلامى هيچ روايتى به اندازه اين واقعه، به حد تواتر يا فوق تواتر نرسيده است و احدى را ياراى ترديد در آن نيست. از صحابه پيامبرصلى الله عليه وآله 110 تن و از تابعين 89 تن آن را نقل كردهاند و طبقات راوى آن، به 360 تن رسيده است. شاعران بسيارى نيز اين جريان را به نظم درآوردهاند؛ از جمله: در قرن اول: حسان بنثابت انصارى، قيس بن سعد بن عباده انصارى، عمر و بن عاص بن وائل و محمد بن عبداللَّه
1) قرشى، على اكبر، خاندان وحى، )تهران: دارالكتب الاسلاميه، چاپ اول 1368)، ص 152 - 157.
حميرى. در قرن دوم: كميت بن زياد، سيد اسماعيل بن محمد حميرى، شعيان بن مصعب كوفى. در قرن سوم: ابو تمام حبيب بن اوس طايى و دعبل بن على بن رزين الخزاعى و در قرون بعد دهها نفر ديگر.از اهميت اين واقعه، همان بس كه علامه امينى يازده جلد كتاب ارزشمند الغدير را درباره آن به نگارش درآورده است.اكنون اين سؤال رخ مىنمايد كه اگر اين واقعه در ميان همه مسلمين، اجماعى و مورد اتفاق است، پس اختلاف در چيست؟ در پاسخ گفتنى است: اساس اختلاف بر سر ماهيت و دلالت اين واقعه است؛ و اینکه برخی از ولایت پیش افتادند؛ بصورتی که در این خصوص باید گفت:
گر که گشتی از ولایت پیش و سر***می شوی خوار و ذلیل و دربدر
با ولی کن تو عبور از هر گذر***تا رسی راحت به مقصد در سفر
گر چنین کردی شوی اهل ظفر***چون که این داد درون است بر بشر
گر بشر خواهد شود آقای دهر***یا که گردد پیروز و دور از خطر
بی شک و تردید ولایت چون سپر***می کند محفوظ تو را از هر شرر
دان بشر با هر نوعی دید و نظر***وفق داد دختر و هم هر پسر
در زمان غیبت صاحب امر***با فقاهت می رود سوی قمر
با ظهور معصوم و خورشید و زر***کن ز غیر آن عزیز من حذر
گر ز عصمت گردی دور با هر نگر***می زنی بر نفس و جان خود ضرر
راه مولا بوده مملو از گوهر***بهر شیعه با دو صد داد دگر
هر چه دیر آیی بسوی این خبر***ظلم وافر کرده ای بر جان و سر
از ولایت جان و دل گیرد اثر***چون که آن باشد عظیم و پر ثمر
این همان خواست حقیر است تا به سر***از من و ما تا همان جدّ و پدر
الف. اهل تسنن اظهار مىدارند كه اين حادثه عظيم تاريخى و سخنان و تأكيدات پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله، به معناى لزوم «محبت و دوستى» حضرت علىعليه السلام و يا حداكثر معرفى ايشان به عنوان يكى از نامزدهاى خلافت است و هيچ دلالتى بر امامت و زمامدارى و لزوم پيروى از ايشان ندارد! دليل آنان اين است كه «ولايت» چند معنا دارد و يكى از معانى آن «دوستى» است. بنابراين تا زمانى كه به اين معنا قابل حمل است، نمىتوان به معانى ديگر آن تمسّك جست.
ب. ديدگاه شيعه اين است كه ماهيت اين حادثه و سخنان پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله، نص صريح و قاطع بر امامت و پيشوايى حضرت علىعليه السلام و لزوم اطاعت از او است. قرينهها و شواهد، به گونهاى است كه هرگز نمىتوان آن را تنها به دوستى و محبت و يا نامزدى خلافت تفسير كرد. دلايل صحّت ديدگاه شيعه عبارت است:
اگر چه در مواردى ولايت به معناى دوستى نيز به كار مىرود؛ ولى لغت شناسان و كتابهاى معتبر لغتشناسى، عمدتاً كلمه ولايت را به معناى سرپرستى، عهدهدارى امور، سلطه، استيلا، رهبرى و زمامدارى معنا كردهاند. در اينجا معناى اين كلمه با برخى از مشتقاتش از كتابهاى لغت اهل سنت نقل مىشود:- راغب اصفهانى مىنويسد: «وِلايت؛ يعنى، يارى كردن و وَلايت يعنى، زمامدارى و سرپرستى امور و گفته شده است كه وِلايت
ووَلايت، مانند دِلالت و دَلالت است و حقيقت آن «سرپرستى» است؛ ولى و مولا نيز در همين معنا به كار مىرود».(1)
خطاب تند و قاطع الهى: اگر حادثه غدير صرفاً براى اعلام دوستى حضرت علىعليه السلام بود، آيا آن قدر اهميت داشت كه خداوند به پيامبرش وحى كند اگر آن را ابلاغ نكنى، رسالت الهى را انجام ندادهاى: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اَللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ اَلنَّاسِ إِنَّ اَللَّهَ لا يَهْدِى اَلْقَوْمَ اَلْكافِرِينَ»(2). «اى پيامبر! آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده، ابلاغ كن؛ و اگر نكنى پيامش را نرساندهاى. و خدا تو را از [ گزندِ] مردم نگاه مىدارد. آرى، خدا گروه كافران را هدايت نمىكند». آيا اين اخطار شديد اللحن به خوبى نشان نمىدهد كه مسئله بالاتر از اين حرفها است؟ البته محبت اميرمؤمنانعليه السلام جايگاه بسيار بلندى دارد و يكى از نشانههاى ايمان است؛ اما مولا در اينجا قطعاً به معناى محبت و منحصر به «ولاى محبت» نيست.
دوستى و ولاى محبت در قرآن: با واژههايى چون «حب»، «مودّت» و... اشاره شده است؛ چنان كه در مورد محبت اهل بيتعليهم السلام آمده است: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبى»(3)«بگو: به ازاى آن )رسالت) پاداشى از شما خواستار نيستم، مگر دوستى درباره خويشاوندان». بنابراين فرو كاستن معناى ولايت به محبت و مودّت و انحصار به آن، مغاير كاربرد قرآنى اين واژه است.
دلدارى خدايى:خداوند پيامبرصلى الله عليه وآله را دلدارى داده، مىفرمايد: در راستاى اجراى اين مأموريت، خداوند تو را در مقابل توطئههاى مردم محافظت مىكند: «وَ اَللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ اَلنَّاسِ» آيا اين مسئله نشان نمىدهد كه اين مأموريت، چنان مهم بوده است كه پيامبرصلى الله عليه وآله بيم آن داشته كه برخى بر اثر هواهاى نفسانى به مقابله برخاسته و عليه دين توطئه كنند؟! آيا فقط با اعلام دوستى حضرت علىعليه السلام جاى خوف از توطئه
بود؟
گزينش مكان: پيامبرصلى الله عليه وآله مكان جدا شدن و انشعاب مسافران را خود انتخاب كرد، تا همگى در سخنرانى آن حضرت حضور داشته باشند و نيز دستور داد كسانى كه از آن مكان گذشته بودند برگردند و كسانى هم كه عقب مانده بودند، از راه برسند؛ اين نشانه چيست؟ اينكه دستور دادند شاهدان به غايبان، اطلاع دهند و اين خبر بزرگ را به گوش همگان برسانند، دلالت بر اين ندارد كه مسئله، براى امت اسلامى بسيار مهم و حياتى بوده است؟ آيا عاقلانه است كه پيشواى بزرگ مسلمانان، در آخرين سخنرانى عمومى خود، براى جمعيت باشكوه حجگزاران و در آن گرماى سوزان، مسافران خسته و كوفته را گرد آورد و با اين تأكيدات، با آنان سخن بگويد و تنها مقصودش اين باشد كه بگويد: «على را دوست داشته باشيد»؟
نزول آيه اكمال :پس از اجراى اين مأموريت، آيه نازل شد كه: «اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ اَلْإِسْلامَ دِيناً»(1)«امروز دين شما را برايتان كامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانيدم و اسلام را براى شما [ به عنوان ]آيينى برگزيدم». آيا نزول چنين آيهاى دلالت بر اين ندارد كه مسئله، بالاتر از صرف محبت بوده است؟ آيا فقط با دوستى حضرت علىعليه السلام - نه رهبرى و پيشوايى آن حضرت - دين كامل شد و خداوند اسلام را پسنديد؟ اگر مسئله فقط دوستى و مودّت بود كه در اين رابطه آيه: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِى اَلْقُرْبى» «بگو: "به ازاى آن [ رسالت] پاداشى از شما خواستار نيستم، مگر دوستى درباره خويشاوندان"»(2)مدتها پيش از آيه اكمال نازل گشته و از اين جهت نقصى در دين نبود. پس نتيجه مىگيريم كه آيه اكمال، پيام بسيار مهم ديگرى در بر دارد.
دليل ديگر: معرفى «ثقلين» است كه پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود: «انّى تارك فيكم الثقلين: كتاب اللَّه و عترتى ...» «من در ميان شما دو چيز گرانبها به وديعت مىگذارم: كتاب خدا و عترتم را». اكنون بايد پرسيد: چرا پيامبرصلى الله عليه وآله عترت را در كنار قرآن و به
عنوان «ثقل اصغر» ذكر فرمود؟ آيا محبت اهل بيتعليهم السلام همسنگ قرآن است يا امامت و پيشوايى و مرجعيت دينى و سياسى آنان؟پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود قرآن و عترت از يكديگر جدا نمىشوند و امت بايد به هر دو چنگ بزنند. آيا صرف دوست داشتن قرآن، كافى است يا بايد از آن پيروى كرد و آن را امام و پيشواى خود دانست؟ همسنگ قرار دادن قرآن و اهل بيتعليهم السلام از سوى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم، نشان مىدهد كه در مورد اهل بيتعليهم السلام، نيز بايد همينگونه رفتار كرد و آنان را سرمشق، الگو و پيشواى عملى خود قرار داد.
پيامبرصلى الله عليه وآله به مسئله ايفاى رسالت و سپس «اولويت» خود بر مؤمنان انگشت مىگذارد و بلافاصله موضوع «ولايت» را طرح مىكند؛ اين نشان مىدهد كه نوع ولايت مطرح شده در اينجا، از همان سنخ ولايت و اولويت پيامبرصلى الله عليه وآله بر مؤمنان است كه به موجب آن پيامبر خدا، حق تصرف در شئون دينى، سياسى و اجتماعى مسلمانان را دارد؛ نه صرف دوستى و محبت (بدون مشروعيت سياسى و اجتماعى)
پيامبرصلى الله عليه وآله مسئله ولايت را سه يا چهار بار تكرار مىكند؛ اين همه تأكيد براى چيست؟
اينكه پيامبرصلى الله عليه وآله در دعاى خويش مسئله يارى كردن امام علىعليه السلام را مطرح مىكنند و بر تنها گذاشتن و يارى نكردن او نفرين مىفرستد، قرينه روشنى است بر اينكه ولايت مورد نظر، از نوع ولايت زعامت و رهبرى است، نه صرف محبت و علاقه قلبى؛ زيرا آنچه با اطاعت به نصرت، يارى و همگانى جامعه تلازم دارد، پيشوايى و رهبرى امت است، نه صرف محبت و علاقه قلبى.
برپايى حقيقت همراه با امام علىعليه السلام و همپايى آن دو نيز با ولايت، با معناى رهبرى تناسب دارد. به عبارت ديگر پيشوايى و مرجعيت دينى و سياسى امام علىعليه السلام است كه مىتواند به برپايى حقيقت همگام با آن حضرت بينجامد؛ نه صرف دوستى و محبت آن حضرت.
پيامبرصلى الله عليه وآله بعد از اين حادثه فرمود: «اللَّه اكبر! بر اكمال دين و اتمام نعمت و خشنودى خدا به رسالت من و ولايت على بعد از من». نكته مهم در اينجا اين است كه اگر مقصود از «ولايت»، محبت باشد، ديگر قيد «بعد از من»، زايد است؛ زيرا محبت حضرت علىعليه السلام مقيد به زمان پس از رحلت پيامبرصلى الله عليه وآله نيست. معنا ندارد منظور پيامبرصلى الله عليه وآله را اين بگيريم كه بعد از رحلت من، على را دوست بداريد! زيرا محبت علىعليه السلام با حيات پيامبرصلى الله عليه وآله قابل جمع است؛ بلكه رهبرى امام علىعليه السلام است كه پس از آن حضرت مورد نظر است؛ زيرا در يك زمان وجود دو پيشوا در عرض هم ممكن نيست.
بعد از اين ماجرا، مردم با حضرت علىعليه السلام بيعت كردند. مگر دوستى بيعت دارد؟ بيعت در لغت به معناى التزام به فرمانبردارى و تبعيت است و حتى ابوبكر و عمر نيز با آن حضرت بيعت كرده، گفتند: «بخٍّ بخٍّ لك يا على! اصبحت و امسيت مولاى و مولى كل مؤمن و مؤمنة
همه حاضران در آن جلسه از خطابه پيامبرصلى الله عليه وآله، مسئله «امامت و پيشوايى حضرت علىعليه السلام» را فهميدند و بلافاصله «حسان بن ثابت انصارى» از پيامبرصلى الله عليه وآله اجازه گرفت و اشعارى زيبا سرود كه در يكى از ابيات آن، از زبان پيامبرصلى الله عليه وآله چنين مىگويد: فقال له قم يا على! فانّنىرضيتك من بعدى اماماً و هادياً
پيامبر به او فرمود: اى على! برخيز، خرسندم كه تو امام و هادى بعد از من مىباشى.
ذكر اين نكته بايسته است كه «تقرير» - يعنى سكوت و عدم مخالفت پيامبرصلى الله عليه وآله در برابر يك سخن يا رفتار در نزد همه مسلمانان - حجت و جزء سنت است. بنابراين اگر مسئله غدير معنايى غير از امامت داشت، چرا پيامبرصلى الله عليه وآله سخنان «حسان بن ثابت» را تأييد كرده، او را تشويق فرمود؟ چرا ديگران اعتراض نكردند كه منظور پيامبرصلى الله عليه وآله «امامت و هدايت» امت نبوده است؟15) نكته جالب توجّه ديگر، موضعگيرىهاى مخالفان مانند «جابر بن نضر» يا «حارث بن النعمان الفهرى» است. در روايت است كه پس از انتشار سخن پيامبرصلى الله عليه وآله در
غدير خم، وى نزد پيامبرصلى الله عليه وآله آمد و عرض كرد: «اى محمد! از جانب خدا به ما گفتى شهادت دهيم كه جز خداى يگانه پروردگارى نيست و شهادت دهيم كه تو پيامبر خدايى و نماز بخوانيم و روزه بداريم و حج انجام دهيم و زكات بپردازيم. ما نيز همه اينها را از تو پذيرفتيم؛ ليكن به اين حد راضى نگشتى و پسر عمويت را بر ما برترى دادى و گفتى: «هر كه را من مولاى اويم، اين على مولاى او است». اكنون بگو كه اين سخن را از پيش خود گفتى، يا از جانب خدا؟ پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود: «سوگند به آنكه جز او خدايى نيست! اين مطلب از سوى خداوند است» در اين هنگام او برگشت و به سوى اسب خود شتافت؛ در حالى كه مىگفت: خدايا! اگر آنچه محمدصلى الله عليه وآله مىگويد حق است، پس سنگى بر ما ببار، يا ما را به عذابى دردناك گرفتار كن. هنوز به اسب خود نرسيده بود كه از طرف حق، سنگى بر سرش باريد و او را بر زمين كوبيد و جانش را بگرفت. آن گاه اين آيه نازل شد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ، لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ، مِنَ اَللَّهِ ذِى اَلْمَعارِجِ»(1)
«پرسندهاى از عذاب واقع شوندهاى پرسيد كه اختصاص به كافران دارد [ و ]آن را بازدارندهاى نيست. [ و ]از جانب خداوند صاحب درجات [و مراتب] است» اكنون بايد ديد چه چيزى در سخن پيامبرصلى الله عليه وآله نهفته بود كه آن مرد خيره سر را برآشفته كرد؟ اگر صرف مسئله محبت و دوستى بود، آيا اين همه لجبازى و خيرهسرى پديد مىآمد؟ به طور مسلّم مسئله بالاتر از اين بود. زيرا شخص ياد شده از طرفى دلى پر كينه نسبت به حضرت علىعليه السلام داشت و از سوى ديگر، مىديد با ولايت آن حضرت، بايد عمرى تحت فرمان و رهبرى ايشان سپرى كند واز سر بىخردى و كبر و كژانديشى، مرگ و عذاب را بر ولايت مولاى متقيان و فخر كائنات ترجيح داد.(2)
نمىتواند بر آن خدشهاى وارد كند. سپس فرمود:اى جماعت! آيا در ميان شما كسى هست كه پيش از من به يگانگى خداوند ايمان آورده باشد؟ گفتند: نه!- آيا در بين شما كسى هست كه برادرى چون جعفر طيّار داشته باشد كه با ملائك پرواز مىكند؟ گفتند: نه!- آيا كسى از شما غير از من عمويى همچون حمزه شمشير خدا و شمشير رسول خداصلى الله عليه وآله- دارد؟ گفتند: نه! آيا غير از من كسى از شما همسرى چون فاطمه، دختر پيامبرصلى الله عليه وآله و سرور زنان اهل بهشت دارد؟ گفتند: نه! آيا كسى از شما فرزندانى مانند حسن و حسين دو سرور جوانان اهل بهشت دارد؟ گفتند: نه! آيا كسى از شما هست كه [ به دستور قرآن] پيش از نجوا با پيامبرصلى الله عليه وآله صدقه داده باشد؟ گفتند: نه! آيا در ميان شما غير از من كسى هست كه پيامبرصلى الله عليه وآله دربارهاش فرموده باشد: «من كنت مولاه فعلىٌ مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه وانصر من نصره، ليبلّغ الشاهد الغائب؟» گفتند: نه!(1)
1) براى آگاهى بيشتر ر.ك: الغدير، ج 1، صص 159- 213.
در غدیر دست علی (ع) بالا برفت***دین حق کامل شد و مولا برفت
اندکی بعد از غدیر در کربلا***بهر چه رأس حسین(ع) بالا برفت
بین راس و تن جدایی تا کجا***اهل مکر کردند و مافیها برفت
با بصیرت می شود دید ای خدا***رمز و راز آنچه بر دنیا برفت
لحظه های کربلا تا ماورا***بهر ترفیع است و عاشورا برفت
دان حسین(ع) با راس خود گوید به ما*** راه حق با مکر و آن اغوا برفت
در مسیر دین حق با صد ردا***شبهه ها ایجاد و معناها برفت
فتنه ها بهر فریب در هر کجا***انحراف پیدا و با غوغا برفت
بی بصیرت ها همی کردند جفا***ظلم آنها دان که تا عقبا برفت
داد خاموش حسین در نینوا***تا ابد باقی و باقی ها برفت
گر که خواهی تو شوی اهل وفا***با بصیرت شو که بی تقوی برفت
می شوی تو امتحان در این سرا***امتحان سخت است و آزمونها برفت
در زمان ما همی آید ندا***داد عاشورا ز جان ما برفت
عبرتی گیر ای عزیز از آن فضا***تا نگردی عبرت وعبرت ها برفت
این حقیر گوید بدون هر خطا***با ولایت سوز و آه ما برفت
کن تو قرآن را مرور در این سرا***یا که غوری در احادیث تو نما
در احادیث و همان قرآن ناب***بهر دنیا و تمام ماسوا
از زمین تا زیور و پست و مقام***منّت حق را نبینی هیچ کجا
چون که این ها می شود روزی تمام***ارزشش اندک بود در ماورا
کل دنیا هست متاعی بس قلیل***می شود فانی و باقی هست خدا
دان زمین و آسمان گردد فنا***قدر آن هیچ است درون جان ما
پس عزیزم بهر این دار فنا***کی نهد منّت خدا با هر صدا
گر که ایمانی نهد بر قلب و جان***یا دهد توفیقی از سنخ دعا
می کند روح و روان را شاد شاد***تا ابد حظّش دهد جان را صفا
در چنین حالی شوی از بند رها***از همه رنج و غم و درد و بلا
بهر این ایمان نهد منّت خدا***بر تمام اهل دل در دو سرا
چون که با آن می شوی دور از فنا***این بکار آید در آن دار بقا
پس حقیر گوید برو راه فلاح***راه دین و عصمت و اهل ولا
دين مبين اسلام از جهات مختلفى بر شريعتهاى پيامبران پيشين و آنچه امروزه به نام اديان مختلف خوانده مىشود، امتياز دارد. بسيارى از اين امتيازات از سوى انديشمندان و متفكران غيرمسلمان، مورد تأكيد قرار گرفته است. بررسى جامع و تفصيلى اين مسئله، كاوشى ژرف مىطلبد که به فرصتی دیگر واگذار می شود؛ اما در اینجا به اختصار نكاتى چند بيان مىشود:
الف) واقعیت تاریخى ادیان، به شهادت تاریخ و قرآن، گواه صادقى بر تعدّد ادیان مُرسَل به تعداد رسولان الهى است. در اینجا مراد از رسول، «نبى صاحب شریعت و مأمور به ابلاغ آن» میباشد.(1)
ب) دین مُرسَل معلول نیازمندى بشر به پیام الهى است. از اینرو، در گذشته طبق مقتضیات دورهها و زمانها این پیام تجدید میشده است.(2)با این وصف، هر چند منشأ دین مرسل و منبع آن، دین نفس الامرى است و دین نفس الامرى فاقد عناصر موقعیتى میباشد، ولى دین مُرسَل، به تناسب مقتضیات نسلى که براى آنها ارسال شده و موقعیت زمانى و مکانى مخاطبان، مشتمل بر عناصر موقعیتى، افزون بر عناصر جهانشمول است. از سوى دیگر، امکان دارد، دین مُرسَل برخى از عناصر دین نفس الامرى را در برداشته باشد، همچنانکه ممکن است، تمامى آنرا شامل شود.
ج) راه کشف دین مُرسَل نقل معتبر است و اگر عقل چیزى را کشف کرد که در دلایل نقلى دین مُرسَل هم وجود داشت، امکان ارشادى بودن آن دلیل نقلى وجود دارد. در اینجا فرض بسیار بعیدى نیز قابل تصوّر است و آن اینکه عقل، عنصرى از دین مُرسَل را که در دلایل نقلى وجود ندارد، کشف کند. به این معنا که دریابد چنین مطلبى به رسول آن دین ابلاغ شده
و او آنرا براى مردم بیان کرده، ولى در اثر عواملى، به ما نرسیده است. البته این مطلب که عقل، عنصرى دینى را کشف کند، بعید نیست. ولى اینکه بتواند کشف کند حتماً به رسول آن دین ابلاغ شده و او بیان کرده و به ما نرسیده است، بسیار غریب میباشد. به هر حال، اگر چنین چیزى اتفاق بیفتد، میتواند راهى براى کشف عناصر دین مُرسَل باشد.
در خصوص زبان تبلیغ و دعوت پیغمبر خاتم باید گفت: اگر چه پیامبر اکرم (ص) برای هدایت همه مردم مبعوث شده است، ولی دعوت او از یک جمع و جامعه کوچک و محدود شروع و به تدریج به جوامع بزرگ تر گسترش می یابد، تا سراسر جهان را در بر بگیرد. و چون گسترش دعوت پیامبر از طریق اسباب و وسائل عادی بوده، بنابراین لازم بود تا شروع دعوت پیامبران از جمله آخرین پیامبر به زبان قومی باشد که در بین آنها مبعوث شده اند؛ زیرا ابتدا این گروه باید با رسالت او آشنا شوند. سپس این گروه پیشتاز، آن را به دیگر اقوام جهان حمل کنند. از این رو بین فرستاده شدن پیامبر (ص) برای همه مردم و تکلم حضرتش به زبان قوم و گروه اول هیچ تعارض و تنافی وجود ندارد. از آیات متعدد قرآن صریحا استفاده مىشود که پیامبر اسلام (ص) براى عموم بشر فرستاده شده است. از جمله: یا محمّد (ص) "ما تو را نفرستادیم مگر براى عموم مردم"(1)یا محمّد (ص) "بگو: اى مردم! یقینا من به سوى کلیه شما فرستاده شدهام.(2)و آیات دیگرى که نقل آنها به طول مىانجامد. پس عمومیت و جهانی بودن دین اسلام امری مسلم است، مع الوصف:
دان پیامبر(ص)بوده اسوه بهرکل انس و جان***خلق وی باشد سراسر درس و پند اندر جهان
آنچه فطرت طالب است باشدعجین درخلق آن***داد خاموش درون دادش بود بی شک همان
گرسعادت خواهی و آرامشی فوق بیان***کن عمل بر خلق خاتم تا شود روحت جوان
در زناشویی و همسرداری در سرّ و عیان***یا که در برخورد خود با قوم و خویش و دیگران
همچنین در ذکر و یاد و بندگی تا آن کران***یا که آنچه خلق نیک است و همی آرد امان
آنچه باشد ارزش و خواهد ز تو روح و روان***بهر عقبایی که با آن تو روی باغ جنان
لحظه لحظه گو تو بر خود در درون هر مکان***با همان لطف خدا بهرش نما کوشش چنان(1)
همّتت راکن دو چندان در همه دور و زمان***تا روی از خود برون و زیر و رو گردد روان
وفق سنّت کن عمل ای جان من با هرتوان***در فضایی که روان خواهان آن است بی گمان
خلق نیکو بوده آن خلق رسول(ص)با صد نشان***این همان داد درون است در زمین و آسمان
پس حقیر گوید در این دوران به هر خرد وکلان***خواست فطرت باشدآن خلق رسول(ص)مهربان
اما این که هر پیامبری به زبان قوم خود سخن می گوید چون مبنا بر این است که ادراک هر موضوع و مطلبى موقوف به این است که گوینده و شنونده لغت و زبان یکدیگر را به طور کامل بدانند و در آنچه گوینده بیان می کند کوچک ترین ابهامى براى شنونده باقى نماند، از این رو خداوند در این آیه مورد بحث می فرماید: "ما هیچ پیامبرى را نفرستادیم، مگر به لغت و زبان بومى و معمولى قوم و امت او. بهترین گواه زنده و گویا براى معنایى که گفته شد این جمله است که می فرماید: "لِیُبَیِّنَ لَهُمْ"؛ تا آن پیامبر حقایق دینى و مذهبى را به نحو کاملى براى قوم خود بیان و روشن کند، و کوچک ترین ابهامى براى ایشان باقى نگذارد.(2)و بتواند با
اذن خداوند مردم را از تاریکی ها به سوی نور راهنمایی نماید و هدف از بعثت محقق شود. حال شاخصه هاي اساسي حقانيت يك دين چهار امر است:
1- بنياد الهي: اصل الهي بودن يك دين از راه هاي زير قابل بررسي است:
الف) آموزه هاي دين: با مراجعه به آموزه هايي كه هر ديني براي خود دارد - چه اين آموزه ها در قالب كتاب مقدس باشد يا گفتارهاي پيامبر آن دين - مي توان پي برد كه آيا يك دين، واقعاً دين حق الهي است يا خير؟ در اينجا معقول و منطقي بودن، داشتن هماهنگي و انسجام، پاسخ گويي به نيازهاي ابدي و اساسي انسان، وجود نظام اعتقادي، ارزشي و عبادي، هدفمندي و مطابقت با سير و سرشت جوهري انسان، بهترين شاخص هايي است كه مي تواند ما را به حق بودن يك دين رهنمون شود.
ب) تأييد دين قبلي يا بعدي: از آنجا كه اديان آسماني، با يكديگر پيوند عميقي دارند و هر ديني مؤيد و تكميل كننده دين قبلي است، مي توان با مراجعه به نصوص معتبر رسيده از پيامبري كه حق بودن دينش براي ما به اثبات رسيده است، كشف كرد كه آيا اديان ديگر، به تأييد اين دين رسيده اند يا نه. اين روش از جايگاه ويژه اي برخوردار است كه كمتر بدان توجه شده است. از طريق اين روش عدم حقانيت همه اديانِ ادعاييِ پس از پيامبر خاتم نيز اثبات مي شود.
ج) اعجاز: معجزه پيامبر يكي از دلايل اثبات صدق نبي و بنياد الهي دين اوست. معجزه پيامبر بايد به طور قطعي اثبات شود. بنابراين كسي كه در حقانيت ديني تحقيق مي كند بايد خود آن معجزه را مشاهده كند و يا از طريق نقلي كه صدق آن قطعي و غيرقابل ترديد است با آن آشنا شود. مورد نخست تنها در مورد حاضرين در محضر پيامبر امكان پذير است و غايبان از آن بي بهره اند، جز در مورد قرآن كه معجزه زنده و ابدي است و همگان مي توانند با اين سند رسالت ارتباط مستقيم برقرار كنند و اعجاز آن را تجربه كنند.
د) روش تاريخي: با رجوع به گزارش هاي مستند، معتبر و كافي تاريخي، مي توان فهميد كه آيا دين خاصي داراي ويژگي ها و خصايصي كه بيان شد هست يا خير؟ تاريخ در اين باره،
يكي از منابع شناخت ما در اديان مطابق با واقع است. اين چهار روش در عين مجزّا بودن از يكديگر، در پاره اي موارد مي توانند مكمل يكديگر در اثبات حقانيت يك دين باشند.
ه) ادعاي خود دين: ادعاي خود دين نسبت به بنياد الهي به سه صورت قابل تصور است: - يا ديني ادعاي الهي و وحياني بودن دارد. - يا ديني ادعا دارد که از سوي خداي هستي نازل نشده. - يا ديني نسبت به اين مسئله ساکت است. در مورد اول بايد صدق مدعا را از طريق راه هاي پيشين آزمود. اما اگر ديني ادعاي الهي بودن نداشته يا عکس آن را داشته باشد، مانند اديان ابتدايي و قديم همچون آنيميسم، فتيشيسم، ميترانيسم، هندوئيسم، برهمنيسم، جنيسيم، و اديان تركيبي مانند سيكيسم و يا اديان فلسفي چون بوديسم و کنفوسيونيسم و بسياري از اديان قديم آميخته به شرك مثل تثليث بابلي، تثليث رومي، تثليث هندي و... کاملاً از مجراي بحث خارج مي شوند و حوزه تحقيقات، منحصر به اديان مدعي الهي بودن چون اسلام، مسيحيت، يهوديت و زرتشتي گري مي شود.
2- تحريف ناشدگي: صرف بنياد الهي در اصل نخستين يك دين براي اثبات حقانيت فعلي آن كافي نيست؛ بلكه بايد وثاقت كتاب آسماني آن از جهت مصون بودن از تحريف و دستكاري هاي بشري نيز اثبات شود.براي اثبات وثاقت كتاب آسماني، يعني استناد قطعي آن به پيامبر و تحريف نشدن آن، مي توان از روش هايی که مطرح شد؛ استفاده نمود
3- نسخ ناشدگي: نسخ شدن يا نشدن يك دين از دو طريق به دست مي آيد:
عدم پيدايش شريعت حقه پسين: براساس اين ضابطه تا زماني كه شريعت الهي جديدي نازل نشود شريعت قبلي باقي است و با پيدايش شريعت جديد منسوخ خواهد شد. اين روش نسخ نشدن را به طور موقت ثابت مي كند و با آمدن شريعت جديد براي هميشه شريعت پيشين منسوخ شناخته مي شود. از اين رو با آمدن شريعت اسلامي همه شرايع پيشين براي هميشه منسوخ خواهند بود.
ادعاي خاتميت: ديني كه اصل الهي بودن و تحريف ناشدگي كتاب آسماني آن اثبات شده باشد اگر ادعاي خاتميت كند، به لحاظ صدق قطعي اين ادعا نسخ ناپذيري آن براي هميشه ثابت مي شود و ملاكي براي كشف كذب و عدم حقانيت همه اديان ادعايي بعدي خواهد شد.
بنابراين خاتميت اسلام به تنهايي دليل قاطع بر كذب و بطلان همه اديان بعد از آن همچون آيين سميك و بهائيت مي باشد. بر اين اساس حقانيت براي هميشه اختصاص به دين مبين اسلام دارد.
4- خردپذيري: بررسي تطبيقي اديان براساس اين مسئله، تحقيقي گسترده و فراخ دامن مي طلبد. در عين حال به طور فشرده و كوتاه، اشاراتي در مقايسه چند دين بزرگ خواهيم داشت:
الف) مهم ترين ركن اساسي يك دين، «خداشناسي» آن است. در اين راستا آموزه «توحيد» در اسلام، خردپذيرترين آموزه است و ادله متقن بسياري بر آن گواهي مي دهد. اثبات توحيد به خودي خود، ابطال كننده آموزه «تثليث» و «ثنويت» است. بنابراين همين مسئله، به تنهايي براي اثبات عدم حقانيت اديان غير توحيدي كافي است.
ب) بسياري از اديان، به رغم دارا بودن پيشينه الهي، در طول تاريخ دچار تحريفات چشمگيري شده و اصالت خود را از دست داده اند. همين مسئله باعث شده كه آموزه هاي خردستيز بسياري در اين اديان رخ نمايد. اكنون از باب نمونه تنها به چند نمونه از تحريفات عهدين اشاره مي شود. گفتني است عهد عتيق كتاب مقدس يهوديان و مسيحيان، هر دو است، و عهد جديد كتاب مقدس مسيحيان مي باشد.
تحريفات عهدين:- تناقضات: ارنست رنان درباره كتاب مقدس مي نويسد: «هيچ تناقضي نبايد در آن كتاب وجود داشته باشد. اكنون با توجه به مطالعه دقيقي كه در كتاب مقدس انجام داده ام، در عين حال كه گنجينه هايي تاريخي و زيباشناختي بر من نمايان شد، اين نكته نيز براي من اثبات شد كه اين كتاب همچون ديگر كتب قديمي از تناقضات، اشتباهات و خطاها مستثنا نيست. در اين كتاب داستان هاي دروغين، افسانه ها و آثاري كه كاملاً نگارش يافته انسان است، وجود دارد»
داوود(ع) به آن زن علاقه مند شد و به گونه اي، اسباب فرستادن اوريا به جنگ و كشته شدن وي را فراهم ساخت و پس از گذشت مدت ماتم فقدان اوريا، همسر او را به خانه خود برد.
وجود افسانه ها: وجود افسانه هاي بي پايه در كتاب مقدس، يكي ديگر از جنبه هاي تحريف آن است؛ از جمله مي توان به كشتي گرفتن حضرت يعقوب با خدا و غلبه او بر خدا، اشاره كرد!!«اوريگن» برجسته ترين عضو مكتب تفسيري اسكندريه در رابطه با وجود افسانه هاي غيرعقلاني در عهدين مي نويسد: «حتي اناجيل، مملو از چنين عباراتي است؛ مانند اين جمله كه «وقتي كه شيطان عيسي را بالاي كوهي بلند مي برد تا از آنجا قلمرو كل جهان و عظمت آن را به او نشان دهد» ... خواننده دقيق صدها عبارت مشابه ديگر در اناجيل مي يابد؛ مطالبي كه او را متقاعد خواهند ساخت كه حوادثي كه اصلاً رخ نداده اند داخل گزارش حوادثي شده اند كه به راستي رخ داده اند.
انسان شناسي بدبينانه: مسيحيان معتقدند: آدم در بهشت به گناه آلوده و اين گناه به حساب همة فرزندان او نوشته شده است؛ يعني، انسان ذاتاً با به دوش كشيدن بار گناه، به دنيا مي آيد! حتي اگر پس از آمدن به دنيا هيچ گناهي مرتكب نشود از طرف ديگر هرگونه تلاش و عمل او در رهايي از اين خطا، سودي نخواهد بخشيد و تصليب و تنها به دار كشيده شدن حضرت عيسي، كفّاره گناه ذاتي و جبلي انسان است! پس انسان نه با اختيار خويش گنهكار و پليد گشته و نه با گزينش اختياري خود پاك مي شود.
تقويت ظلم: يكي ديگر از آموزه هاي نامعقول كتاب مقدس، توجيه ظلم و ستم و دعوت به سكوت در برابر حاكمان ظالم، به بهانه اين است كه آنان، حاكم و سايه خدا در زمينند!!
علم و معرفت ستيزي: ستيز با دانش و آگاهي بشر هم در بن مايه عقايد مسيحي نهفته است و هم در سيره ارباب كليسا؛ در نگرش مسيحي آنچه آدم را از بهشت بيرون راند تناول درخت ممنوعه دانايي بود. وجود آموزه هاي غيرعقلاني، در كنار طرح مسئله تثليث و تجسيم
و وجود تناقض هاي متعدد در متن كتاب مقدس ، دليل روشني بر عدم حقانيت يهوديت و مسيحيت امروزي در برابر اسلام است.
توماس ميشل - استاد الهيات مسيحي مي نويسد: «اكثر متفكران كاتوليك، ارتدوكس و پروتستان عصر حاضر عصمت لفظي كتاب مقدس را مردود مي دانند.»
و امّا امتيازات اسلام بر ديگر اديان عبارت است از:
الف) خردپذيري و خردپروري: از جمله امتيازات مهم اسلام، عقلانيت، خردپذيري و بالاتر از آن خردپروري آموزه هاي آن است. اين مسئله در امور مختلفي نمودار است؛ از جمله:
خردپذيري آموزه هاي اسلام، از چنان وضوح و روشني برخوردار است كه قرآن مجيد، آدميان را به بررسي هوشمندانه و انتخاب خردمندانه دين دعوت كرده و هر گونه تحميل و اجبار و پذيرش كوركورانه دين را نهي مي كند: «فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذِينَ يسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ؛ پس بشارت ده بندگانم را، آنان كه به سخنان [مختلف] گوش فرا داده و برترين را بر مي گزينند» و «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَينَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَي؛ هيچ گونه تحميل و اجبار در امر دين روا نيست؛ [زيرا] به خوبي راه هدايت از ضلالت روشن شد». اما مسيحيت كنوني به علت قرار گرفتن در تنگناهاي شديد معرفتي و ناتواني در حل رابطه تثليث و توحيد و تجسد و خداانگاري مسيح، به جداسازي و گسست ايمان از معرفت فتوا داده و دين و ايمان را با عقل و خرد بيگانه ساخته است!پروفسور لگنهاوزن مي گويد: «چيزي كه در اسلام بيش از همه، براي من جاذبه داشت، اين بود كه چقدر اين دين از پرسش هاي انسان استقبال مي كند و همواره دعوت به تحقيقات بيشتر در تعاليم دين مي كند».همو مي گويد: «وقتي از كشيش ها مي پرسيدم كه من نمي فهمم چه طور خدا يكي است و سه شخص است؟ در اكثر موارد جواب مي گفتند كه ما نمي توانيم به درك اين آموزه برسيم. تنها خدا مي داند كه حقيقت اين
امر چيست. اين رمزي است كه فقط خدا آن را مي داند و عقل در اينجا به بن بست مي رسد! از جمله چيزهايي كه براي بنده خيلي جالب بود، اين بود كه در اسلام نگفته اند اصول دين را چشم و گوش بسته بپذير؛ بلكه دعوت كرده اند كه بپرس. مخصوصاً اين خصلت در ميان شيعيان خيلي بيشتر است»
خانم مارگريت ماركوس (مريم جميله) نيز در اين زمينه مي نويسد: «پس از آنكه عقايد همه كيش هاي بزرگ را مورد بررسي قرار دادم، به اين نتيجه رسيدم كه به طور كلي مذهب هاي بزرگ يكي بودند؛ ولي به مرور زمان فاسد شده اند. بت پرستي، فكر تناسخ و اصول طبقه بندي در كيش هندويي سرايت كرد. صلح جويي مطلق و انزوا از مشخصات كيش بودايي شد. پرستش آبا و اجداد جزء عقايد كنفسيوسي، عقيده اصالت گناه و تثليث و در نتيجه آن مفهوم خدايي مسيح و شفاعت به استناد مرگ ادعايي عيسي بر روي دار در مسيحيت، انحصارطلبي ملت برگزيده يهود و... نتيجه اين انحرافات است. هيچ يك از اين انديشه هايي كه مرا منزجر ساخته بود، در اسلام پيدا نمي شد؛ بلكه به صورت روزافزوني احساس مي كردم كه تنها اسلام آن مذهب اصيلي است كه طهارت خودش را حفظ كرده است. ساير مذهب ها فقط و فقط بعضي اجزاي آن، مقرون با حقيقت است؛ ولي فقط اسلام است كه تمام حقيقت را حفظ كرده است.»
ب) اسلام و علم: به رغم آنچه در تعارض و ناسازگاري مسيحيت با علم و معرفت بيان شد، دين اسلام با دانش و معرفت، پيوندي نزديك و ناگسستني دارد. وفاق و آشتي دين و دانش در اسلام در سه حوزه چشمگير و در خور توجه است:
يك) تشويق به فراگيري دانش: در اين عرصه اسلام گوي سبقت از هر مكتب و آئيني را ربوده است و از اين هم فراتر رفته و كسب دانش هاي لازم در جهت تأمين نيازمندي هاي دنيوي و اخروي را ضروري دانسته است؛ چنان كه پيامبر اكرم(ص) فرمود: «ان طلب العلم فريضة علي كل مسلم؛ همانا علم آموزي بر هر مسلماني واجب است.» و نيز آمده است: عالمي كه از دانش او بهره برند از هفتاد هزار عابد برتر است. در كتاب هاي روايي و نصوص ديني ابواب مفصلي در اين زمينه وجود دارد.
دو) تقويت تفکر و روحيه علمي: اسلام روحيه پژوهشگري را ارج مي نهد و در مسير حقيقت يابي و معرفت اندوزي هيچ مانعي نمي نهد. قرآن مجيد آواي تحقيق و جست وجوي آزاد و گزينش رهاورد معقول پژوهش را صلا داده و فرموده است: «بشارت ده بندگاني را كه به سخنان گوش فرا داده و برترين آنها را برمي گزينند.» بدین جهت اسلام می گوید:
با تفكر جان و دل را كن شريف***تا شوي با نفس دون خود حريف
ساعتي گر تو كني فكر حنيف***دشمنت سالها شود خوار و خفيف
سه) دارا بودن مضامين علمي: نصوص ديني اسلام آكنده از مضامين و مطالب علمي است. در اين عرصه اسلام هم در بردارنده مباني و پيش فرض هاي عام و متافيزيكي علوم است و هم دارنده بسياري از گزاره هاي علمي، به گونه اي كه يكي از وجوه اعجاز كتاب آسماني اسلام اعجاز علمي آن شناخته شده تا آنجا كه دانشمندان مسلمان و غير مسلمان صدها كتاب در باب رهاوردهاي علمي قرآن به نگارش درآورده اند.از جهت سازگاري با علم و دانش بشري نيز اسلام كارنامه درخشاني دارد. موريس بوكاي، دانشمند فرانسوي، به دو امتياز اساسي در اين رابطه اشاره مي كند:
1 - غناي فراوان قرآن در حوزه مسائل علمي؛ در حالي كه عهد قديم (تورات) و عهد جديد (انجيل) نسبت به بسياري از آنها ساكت و فاقد اطلاعات و داده هاي مشخصي هستند.
2 - استواري و توافق داده هاي قرآن با دستاوردهاي متقن و معتبر علوم روز؛ در حالي كه عهد عتيق و اناجيل به تعارضات آشتي ناپذيري در اين زمينه مبتلا هستند. بوكاي مي نويسد: «من بدون سبق ذهن و با عينيت كامل، ابتدا به قرآن توجه كردم و خواستم درجه سازگاري اين متن را با معلومات علمي امروز بسنجم... در پايان كار بر من مسلّم شد كه قرآن، به ايجاب و اثبات هيچ مطلبي نمي پردازد كه در اين دوره معاصر، بتوان آن را از نظر گاه علمي محل انتقاد و ترديد قرار داد.براساس همين روش عيني، عهد عتيق و اناجيل را نيز مطالعه كردم. در مورد عهد عتيق به هيچ وجه نيازي نبود كه پا را از كتاب نخست آن؛ يعني، سفرتكوين (پيدايش) فراتر بگذارم، تا به تأكيداتي آشتي ناپذير، با معلومات متقن علمي اين روزگار
برخورد كنم! در همان صفحه اول انجيل نيز، شجره و نسب عيسي(ع) ما را دچار اشكال مي كند؛ زيرا در اين باب متن انجيل متي با متن انجيل لوقا آشكارا در تناقض است. درباره تاريخ ظهور بشر بر روي زمين نيز مطالب انجيل لوقا با معارف امروزي كاملاً ناسازگار است»
البته اسلام در اين باره، امتياز اساسي ديگري نيز بر مسيحيت دارد و آن نوع نگاه اسلام به علم و دانش است. اسلام ديني است كه به گسست ناپذيري علم، عقل، ايمان، معرفت و رستگاري فتوا مي دهد. اما به اعتقاد رسمي مسيحيت شجره ممنوعه - كه آدم و حوا به جرم خوردن آن از بهشت رانده شدند و به تبع آن همه انسان ها مورد خشم الهي قرار گرفته و گنهكار شدند - چيزي جز شجره معرفت و دانش نيك و بد نبوده است: «پس گرفته خداوند پروردگار آدم را در بهشت عدن قرار داد تا او را رستگار و مورد عنايت خود سازد و آدم را امر نموده، چنين گفت: آنچه از درختان خواهي بخور؛ اما مبادا كه از درخت معرفت نيك و بد بخوري كه هر گاه از آن بخوري خواهي مرد»
در باب سوم مي گويد: خداوند پس از تخلف آدم چنين گفت: «اكنون انسان مانند يكي از ما شده كه نيك و بد را تميز مي دهد و اكنون است كه دست دراز كند و از درخت حيات نيز بخورد و تا ابد زنده بماند؛ پس او را از بهشت عدن بيرون كرد...» بر اساس اين آموزه، جست وجوي دانش و معرفت در تعارض با رستگاري و خلود انسان در بهشت است. به عبارت ديگر، چنين وانمود مي كند كه يا بايد رستگاري در بهشت را برگزيد و يا در جست وجوي دانش و معرفت برآمد. پس آنكه بهشت و رستگاري مي خواهد، بايد از پيمودن طريق دانش و معرفت فاصله گيرد و آنكه دانش و معرفت مي جويد، بايد بهاي سنگين خروج از بهشت و سعادت جاودان را بپردازد! استاد مطهري در اين باره مي نويسد: «بر اساس اين برداشت همه وسوسه ها، وسوسه آگهي است؛ پس شيطان وسوسه گر همان عقل است»
يكي از مهم ترين امتيازات اسلام بر ديگر اديان، «كتاب آسماني» آن است. قرآن مجيد، از چند جهت بر كتاب هاي ديگر اديان امتياز دارد. برخي از اين جهات عبارت است از:
است كه مستقيماً كلام خدا را در دسترس بشر قرار مي دهد و انسان را با سخن او آشنا مي سازد؛ در حالي كه ديگر اديان، از چنين امر مهمي تهي بوده و حتي ادعاي آن را ندارند.
دكتر موريس بوكاي مي نويسد: «فرق اساسي ديگر ميان مسيحيت و اسلام - در مورد كتاب هاي مقدس - اين است كه مسيحيت متني ندارد كه از طريق وحي نازل شده و تثبيت گرديده باشد؛ اما اسلام قرآن را دارد كه با ضابطه بالا مي خواند. قرآن بيان و گزاره وحياني است كه از طريق جبرئيل به محمد(ص) رسيده است. بر خلاف اسلام، اصول مذهبي مبتني بر وحي در مسيحيت، بر پايه گواهي هاي متعدد و غير مستقيم افراد انساني استوار است و بر خلاف تصور بسياري از مسيحيان، هيچگونه قولي در دست نيست كه واسطه نقل آن، يك شاهد عيني زندگاني عيسي(ع) باشد»
توماس ميشل - استاد الهيات و كشيش مسيحي - مي نويسد: بر خلاف قرآن، كتاب مقدس مجموعه اي بين 66 تا 73 كتاب است كه در طول 1500 سال تأليف شده و شمار بزرگي از مؤلفان - كه تاريخ نام بسياري از آنها را فراموش كرده - براي تهيه آن به عمليات پيچيده اي پرداخته اند.او همچنين مي گويد: «اصولاً مسيحيان نمي گويند خدا كتاب هاي مقدس را بر مؤلفان بشري املا كرده است؛ بلكه معتقدند او به ايشان براي بيان پيام الهي به شيوه خاص خودشان و همراه با نگارش مخصوص و سبك نويسندگي ويژه هر يك، توفيق داده است».
ميشل اشاره مي كند كه نويسندگان كتاب هاي مقدس، معصوم نبوده و دچار محدوديت هاي علمي و تنگناهاي زباني بوده و به رنگ زمان خود در آمده بودند و لاجرم خطاهايي نيز در كتاب مقدس به يادگار نهاده اند: «گاهي اين نويسنده بشري، نظريات غلط يا اطلاعات اشتباه آميزي دارد كه اثر آن در متن كتاب باقي مي ماند» رابرت ا. هيوم نيز مي نويسد: «اسلام، از اين جهت كه متن مقدس آن صريحاً وحي خداوندي به يك فرد خاص - بنيانگذار اين دين - است، در ميان همه اديان جهان منحصر به فرد است. در قرآن سخنگوي اصلي خداست...»
موجود، از اين ويژگي برخوردار نيست. «عصمت» امري افزون بر اصل الهي بودن پيام قرآن است و براي آن مي توان مراحل زير را ذكر كرد:
عصمت از ناحيه نازل كننده (خداوند)؛
عصمت از ناحيه حاملان وحي و فرشتگان رساننده به پيامبر(ص) ؛
عصمت در دريافت وحي از سوي پيامبر(ص)؛
عصمت در ابلاغ وحي به مردم از سوي پيامبر(ص)؛
عصمت در بقا و استمرار تاريخي وحي در ميان بشر تا پايان تاريخ.
به اعتقاد مسلمانان، كتاب هاي آسماني نازل شده بر پيامبران پيشين نيز از نظر عصمت در چهار مرحله نخست با قرآن مجيد همتا و همپا هستند؛ ليكن مرحله پنجم عصمت (تحريف ناپذيري ابدي در ميان مردم) از اختصاصات قرآن است.
5- جامع بودن: از ديگر ويژگي هاي اسلام در برابر ديگر اديان، جامع بودن آن است. اسلام برنامه تكاملي بشر تا پايان تاريخ را به ارمغان آورده است. جان ديون پورت مي نويسد: «... قرآن مطابق تحقيقات كومب با انجيل فرق دارد؛ زيرا انجيل داراي مكتب و روش فقاهتي نيست؛ بلكه به طور كلي محتويات آن مركب است از قصص و روايات و بيانات تحريض و ترغيب بشر در نشر عواطف و احساسات عالي و فداكاري و... ولي هيچ نوع عامل و رابطه منطقي جالب و جاذبي كه اين معاني را با يكديگر ربط دهد، در انجيل وجود ندارد. از اين
گذشته قرآن مانند اناجيل نيست كه فقط به عنوان ميزان و شاخصي درباره عقايد ديني و عبادت و عمل درباره آن شناخته شده است؛ بلكه داراي مكتب و روش سياسي نيز هست؛ زيرا تخت و تاج يا به تعبير ديگر اساس دستگاه و سازمان سياسي، روي اين شالوده ريخته شده و هر نوع قانوني براي اداره امور كشور، از اين منبع گرفته مي شود. و بالاخره كليه مسائل حياتي و مالي با اجازه همين منبع و مصدر قانون گذاري، حل مي شود.
آنکه با اسلام و حق جوشد همي***در دو عالم ديده ها پوشد همي
غرق حق گردد درون اين سرا***با همان نقش و نگار کوشد همي
6- نظام حقوقي اسلام: از جمله امتيازات انحصاري اسلام بر ديگر اديان، نظام حقوقي اصيل آن است. اين مسئله بسياري از انديشمندان غرب را به تحسين و اعجاب وا داشته است. اگر چه اين مسئله در ذيل نظام رفتاري و بحث از «جامعيت اسلام» قابل بررسي است، ليكن به جهت اهميت ويژه اي كه دارد به طور مستقل مورد بررسي قرار مي گيرد. اولين نكته قابل توجه، نقش بي بديل اسلام در بنيان گذاري و توسعه حقوق بين الملل است. مارسل بوازار پژوهشگر انستيتوي تحقيقات عالي حقوق بين الملل در ژنو، مي نويسد: «در قرون وسطي هر وقت ركودي در قوانين مسيحيت روي مي داد صاحب نظران از حقوق اسلامي استفاده مي كردند. در قرن سيزده ميلادي در چند دانشگاه اروپا، مباني فقه اسلامي مورد پژوهش قرار گرفت. اگر فلسفه تأسيس دانش حقوق بين الملل را دگرگوني در روابط ملت ها و جلوگيري از تجاوز زورمندان و توانگران و برابري و برادري انسان ها بدانيم؛ بايد اذعان كنيم كه پيغمبر اسلام صلي الله عليه وآله بنيانگذار حقوق بين الملل بوده است» بنابر این:
اسلام وحق محبوب واست درقلب انسان***با آن حقوق واقعی گردد نمایان
دانی که دشمن ها شوند رسواي تاریخ***اسلام ناب بي شك شود فرياد خوبان
اصول حقوق بشر در اسلام: حقوق بشر و يا حقوق بين الملل اسلامي داراي اصولي چند است؛ از جمله:1) اصل حرمت و كرامت انسان؛2) اصل عدالت، برابري و نفي تبعيض؛
اصول ياد شده در نگاه انديشمندان غربي، مورد توجه قرار گرفته است. مارسل بوازار در مورد اصول همزيستي مسالمت آميز و تفاهم مي نويسد: «در مورد پيروان اديان الهي بايد گفت اصولاً اسلام، آنها را مورد حمايت خود قرار داده و امنيت كاملي در جامعه اسلامي دارند. آنان مي توانند طبق دستورات ديني خود آزادانه عمل كنند، به خصوص كه در قرآن نيز رعايت حقوق آنان توصيه شده است. اين تساهل ديني در مسيحيت و يهود، مطلقاً وجود نداشته و به ويژه پيروان دين يهود، ناگزير از انجام فريضه هاي بسيار سخت و توان فرسا بوده اند»
وي مي نويسد: «در ديانت يهود، برتري نژادي وجود دارد و در برادري مسيحيت، رابطه الهي بر جنبه هاي عملي آن در زندگي اجتماعي غلبه يافته و در شرايط امروز قابل اجرا نيست. اما در ديانت اسلام اين افراط و تفريط به چشم نمي خورد... اين تفكر كه از قرآن نشأت مي يابد، به ديانت اسلام سوداي جهان شمولي مي بخشد. اسلام به دنبال ساختن جهاني است كه همه مردم - حتي آنان كه به دين سابق خويش وفادار مانده اند - با تفاهم، همكاري، برادري و برابري كامل زندگي كنند»
7- خاتميت: اسلام دين خاتم است و اين خاتميت، اركان و لوازمي دارد؛ از جمله:
نسخ شرايع پيشين؛ هر پيامبري كه شريعتي به ارمغان آوَرْد، شريعت پيشين را نسخ كرد و اسلام - به عنوان آخرين شريعت و برنامه كامل سعادت بشر از سوي خداوند - ناسخ همه شريعت هاي پيشين است.
نسخ ناپذيري؛ دين و شريعت اسلامي به لحاظ خاتم بودنش، از پايايي و ماندگاري برخوردار است. اين دين هرگز نسخ نخواهد شد و شريعت ديگري جايگزين آن نمي شود.
همگاني بودن؛ لازمه ناسخ بودن و پويايي اسلام، آن است كه اين دين، بديل ناپذير، همگاني و يگانه پرچمدار دعوت به سوي توحيد و وحدت بخش همه آدميان تحت لواي
توحيد و يگانه شريعت و قانون سعادت آفرينِ خداوند باشد. ويژگي هاي ديگري نيز در باب جاذبه هاي اسلام و امتيازات معارف آن وجود دارد كه به جهت اختصار از ذكر آنها خودداري مي شود.
8- نفي نيست انگاري: يكي از امتيازات اساسي اسلام، در برابر برخي از ديگر اديان به ويژه مسيحيت، پيراستگي آن از درون مايه هاي نيست انگارانه و نفي زمينه گرايش به نيهيليسم (نيست انگاري) است. به تعبير پروفسور فلاطوري، در اسلام عنصري يافت نمي شود كه بهانه به دست نيست انگاري چون نيچه دهد تا در اين حوزه فرهنگي، حكم به نيست انگاري كند. توضيح اينكه نيچه؛ نيهيليسم را مفهومي دو پهلو مي داند كه يكي از وجوه آن نيست انگاري به معناي قدرت روح و به تعبير وي «نيهيليسم فعال» است و ديگري نيست انگاري به معناي سقوط و زوال قدرت روح (نيهيليسم منفعل) . نيست انگاري منفعل، از تباه شدن قوه خلاّقه و از بي هدفي و آنچه معناي حيات و ارزش هاي واقعي را تشكيل مي دهد، ناشي مي شود .
نيهيليسم فعال، بر ملا كننده بيهودگي مطلق و به تعبير ديگر افشاگر نيهيليسم منفعل است. نيست انگاري منفعل، به گذشته فرهنگ مغرب زمين تعلق دارد و بنياد آن از نظر نيچه، تصور متافيزيكي افلاطوني و باور ديني مسيحيت است. عمده ترين عنصر مسيحي - افلاطوني مورد توجه وي، نگاه منفي به جهاني است كه ما در آن زندگي مي كنيم. باور افلاطوني و ايمان مسيحي، اين جهان را كه ما در آن زندگي مي كنيم، جهاني خيالي و ساختگي، غير واقعي و دروغين و بد و زشت مي پندارد . او مسيحيت را مذهبي نيست انگارانه مي خواند و مي گويد: آري، نيست انگاري و مسيحيت هم قافيه اند و نه تنها هم قافيه كه برازنده هم هستند.
در مقابل، دو عنصر اساسي در تعاليم اسلامي وجود دارد كه راه را بر بسياري از انتقادات وارد بر مسيحيت و يهوديت - از جمله اين نگرش نيچه - مي بندد. آن دو عنصر عبارت است از:
الف) يكتا پرستي مطلق كه مضمون و محتواي اصلي ايمان ديني اسلام را تشكيل مي دهد.
ب) نگرش مثبت به جهان به عنوان اصل و مبناي حيات.
در اين نگرش، پيامبر، داراي ذات و قلمروي الهي - به معناي قلمروي حقيقي و واقعي كه در برابر جهان غير واقعي و در مقابل جهان ظاهر قرار گرفته است - نمي باشد. در دين اسلام
بين جهان بود و نُمود، انفصال نيست و جهان نمود، به اندازه جهان بود، واقعي است. بنابراين تعاليم اسلام بهانه به دست كسي نمي دهد تا بر آن انگ نيست انگاري زند و همين مسئله باعث مي شود كه نيچه نيز در ضمن نفي مسيحيت - به عنوان مذهبي نيست انگارانه كه حيات را نابود مي سازد و علم و فرهنگ را به تباهي مي كشاند - از اسلام تعريف و تمجيد كند.او مي نويسد: «مسيحيت، ما را از ثمرات تمدن عهد باستان و بعدها از دستاوردهاي تمدن اسلامي محروم كرد. فرهنگ و تمدن اسلامي در دوران حكمرانان مسلمان اندلس - كه در اساس با ما خويشاوندتر از يونان و روم بوده و در معنا و مفهوم و ذوق و سليقه گوياتر از آنها است -، لگدمال شد؛ چرا اين تمدن لگدمال شد؟ براي آنكه اصالت داشت... براي آنكه به زندگي آري مي گفت...»
9- عدم حاجت به عصري كردن دين: نبود نص الهي در اديان ديگر و تعارض آموزه هاي كتب مقدس با ره آوردهاي علمي و حاجات عصري، انديشمندان و متألهان غرب را بر آن داشت كه به عصري كردن دين، روي آورند؛ زيرا نه چشم پوشي از دستاوردهاي نوين علمي و نيازهاي عصري امكان پذير مي نمود و نه با تعارض مي توان زيست و نه متون مقدس از چنان اعتبار و وثاقت و درونمايه اي بر خوردار بود كه بر علم پيشي گيرد. از اين رو يا بايد با دين معارض عقل و علم، خداحافظي كرد و يا براي جمع بين دينداري و زيستن در زمان حال، دين را به رنگ زمانه درآورد و اين گزينه مقبول انديشمندان غربي شد. منظور از عصري كردن دين، جايگزين ساختن دين يا كتاب هاي آسماني جديد و تغيير پياپي آنها، همگام با تحولات عصري نيست؛ بلكه تغيير فهم و ارائه قرائت هاي گوناگون از دين به تناسب تحولات فكري، فرهنگي و تاريخي است. به عبارت ديگر، اگر كتاب مقدس سخن خدا نباشد و نويسندگان آن برداشت خود از پيام الهي را نگاشته باشند، - برداشتي كه تابع فرهنگ زمان و علوم و دانسته هاي آن زمان بوده و عاري از خطا و اشتباه نمي باشد - هيچ دليل منطقي بر تعبّد در برابر نص نخواهد ماند و هر كس مي تواند دين را مطابق پسند و فرهنگ حاكم بر زمان خود - بدون داوري و سنجش كتاب مقدس - فهم و تفسير كند؛ زيرا آنچه در كتاب
مقدس است، كلام مستقيم الهي نيست؛ بلكه فهمي از آن است، بدون آنكه نويسنده آن و فهم او از پيام خدا، برتر از فهم انسان امروزي باشد.
چنين چيزي در نهايت به آنارشيزم معرفتي خواهد انجاميد و راه هرگونه ارزش داوري در باب بسياري از برداشت هاي گوناگون را مسدود خواهد ساخت؛ زيرا در اينجا نه مي توان «نص محور» بود و نه «مؤلف محور» ، زيرا نصي الهي وجود ندارد و آنچه هست تفاسير و تجربه هاي مؤلفان بشري است، و چون نص الهي در ميان نيست، راهي به سوي فهم مراد شارع نيز وجود ندارد. پس تنها يك راه مي ماند و آن «مفسّر محوري» است. بنابراين، دين امري كاملاً شخصي و عصري مي شود؛ زيرا چنين ديني، چيزي جز معرفت ديني و برداشت مفسر نيست و هيچ نص و متن نهايي وجود ندارد كه بتوان معرفت ديني را با آن موزون كرد و مورد سنجش قرار داد. اما در اسلام، مسئله كاملاً برعكس است. در دسترس بودن متن وحي، جامعيت دين، هماهنگي اسلام با علم و عقل، اجتهاد زنده و پويا، هماهنگي دين با فطرت ثابت بشري، وجود قوانين ثابت براي نيازهاي ثابت و قوانين متغير براي نيازهاي متغير و بسياري از عوامل ديگر، حاجت به عصري شدن و لجام گسيختگي در تفسير دين را مسدود مي سازد. آنچه در اينجا لازم است تنها شناخت نيازهاي نو شونده در طول زمان و عرضه آنها بر منابع ديني و گرفتن پاسخ از دين بر اساس متدلوژي فهم دين است. اگر چه در اين عرصه نيز گاه برداشت هاي متفاوتي رخ مي نمايد؛ اما چند تفاوت اساسي در اينجا وجود دارد؛ از جمله:
1- وجود برداشت هاي متفاوت، تنها در پاره اي از آموزه هاي ديني؛ يعني، برخي از امور ظني است نه همه آنها و شامل امور يقيني و ضروري نمي شود.
2- نص معتبر و خدشه ناپذيري وجود دارد كه ملاك و معيار سنجش است و لاجرم هرگز به آنارشيزم معرفتي نمي انجامد.
افزون بر آنچه گذشت امتيازات ديگري براي اسلام قابل شمارش است؛ از جمله: مورد بشارت انبياي پيشين بودن و اعتبار پذيري اديان الهي و پيامبران پيشين از اسلام و... كه به
جهت اختصار از بررسي آنها خودداري مي شود.(1)در مجموع باید با تمام وجود اذعان و اعتراف کرد که:
دين اسلام جامع فرد است و جمع***هم به فرد داده اصالت هم به جمع
گر چه پاسخگو و مسئول بوده فرد***غير آن را كرده بر تو نهي و منع
جهت تکمیل بحث توجه جنابعالی به ترجمه آیات هشت به بعد سوره بروج که به برخی از حقایق عالم وجود اشاره می کند؛ جهت تامل و دقت مقتضی معطوف می گردد:
8- مؤمنان بی گناه، در آن فضا***دون هر جرمی همی خواهند خدا
9- آن خداوندی که مالک بر روان***مالک است بر جسم و خاک و آسمان
ناظر و هم شاهد است، بر کافران***بر همه عالم گواه است، در نهان
10-ظلم کفار، بر امور مؤمنان ***کی شود پنهان، ز دید مهربان
گر نکردند توبه ای از عمق جان ***می روند در آتش دوزخ، چنان
1) شاكرين، حميد رضا(با کمی تغیر)
آتش سوزنده بهر ناکسان ***آن کسانی که، شکنجه کارشان
11- آنکه با ایمان شود در این سرا***می کند کار ثواب، در هر کجا
بهر اینها بوده باشد در بهشت ***حاصل خوبی و برداشتی ز کشت
باغ و بوستان و درختانی جوان ***زیر اشجارش بود نهرها روان
این بُود آن رستگاری بزرگ ***از برای آنکه ایمانش سترگ
12- قهر آن یار عزیز و مهربان ***سختِ سخت برشقی یِ ناتوان
13- آن که خلق کرده زمین و آسمان ***باز و گرداند دوباره سوی آن
14- می کند، آمرزش خود را عیان ***بر همه، خوبان عالم در جنان
15- صاحب عرش بزرگ است در نهان ***مقتدر است در همه کون و مکان
16- هر چه را خواهد کند در هرکجا***با همان قدرت که دارد در قفا
17- با سپاه و لشکر آن ملحدین ***قبل تو با قهر خود، کرد اینچنین
18- قوم فرعون و ثمودِ نا به کار***کرده نابود و زبون، در آن دیار
19- پس همانا آن که در بین شما***می کند تکذیب و کفرش بر ملا
بدتر از آنها بُود در این زمان***چون که کفر وی قوی تر از همان
20- بر همه، اعمال آنها چون خدا***بوده آگاه و محیط است بر فضا
21- گفته اش چون سحر و جادویی جدید ***کی بود در بطن قرآن مجید
22- آنچه آمد در کتاب حق دین***بوده محفوظ، در همان لوح وزین
دان که انسان جانشین خالق است اندر زمین***روح حق با جسم و جان وی همی گشته عجین
چون نفخت فیه من روحی چو یک رکن رکین***می کند غوغا به پا و باقی است در ملک دین
این همان رمزیست که ایسم ها غافلند از درک آن***چون نمی دانند که چون است و همی گویند چنین
معنویت پوچ و روح توام نبوده با جنین***آدمی اصل است و دنیا بوده بر وی چون نگین
مادّه و دنیا و لذّتهای آن گشته اصیل***از برای ایسم ها در غرب و شرق این زمین
هر گدام جزیی ز اوصاف بشر را مثل فیل***گرده تعریفی ضعیف و گفته کن بر آن یقین
با تصورهای ناقص از بشر با صد دلیل***هر کدام کردند درون را دور از آن داد جبین
یا شناخت جزیی و محدود ز ابعاد وجود***کرده گمره آدمی را از همان فکر برین
گر چه هر یک راه حق را گفته اند باشد همین***با چنین فکری شود انسان فدای مکر و کین
لیبرال و مثل آن جان را کنند بی شک غمین***چون نمی دانند که چون است راه حق و آن یمین
داد خاموش درون گوید رهایم کن ز ایسم***تا کنم خنثی تمام ظلم آنها را چو مین
فکر غرب و آن مکاتب داده اند جان را فریب***کن حقایق را تو کشف گر چه روی تا عمق چین
دون هر گونه تعصب دان که فطرت بهر چیست***تا کنی جان را مبرّا از هرآنچه هست لعین
پس عزیزم کن عبور از ایسم و ایسم های حزین***تا که بینی دست خود را در همان حبل المتین
این حقیر گوید درون خواهد ز تو معنا و دین***در مسیر فطرت و راهی که باشد برترین
قصیده مزبور خیلی خوب کم و کیف جهان بینی فلاسفه معاصر و انسان شناسی روانشناسان غرب را مطرح نموده است. بنابر ادله عقلی و نقلی طبق حقایق موجود بدون هر گونه تعصب بر خلاف نظر ایسم های مختلف باید پذیرفت که، تنها دین اسلام است که می تواند در همه ی زمان ها و در تمامی اعصار کارکردهای مثبت داشته باشد؛ زیرا اسلام دین خاتم و کاملترین دین الهی است. از این رو، باید در تمامی زمان ها و در همه ی حوزه های فردی و اجتماعی زندگی انسان، دارای نظر و برنامه باشد و رهنمودهای کلی ارایه کند. از طرفی انساندارای دو بُعد است؛ یک بُعد مادی و یک بُعد معنوی. تحولاتی که در دنیا اتفاق افتاده یا می افتد، بیشتر مربوط به بُعد مادی انسان بوده و خواهد بود، و آن نیازهای معنوی انسان همان نیازهایی است که انسان قرن ها و هزاره های پیش داشته است، مع الوصف از آن جا که دینِ
ناظر به بُعد معنوی انسان است، در همه شرایط و در همه موقعیت ها برای انسان مفید و مورد نیاز روح و روان وی می باشد.
از طرف دیگر حوزه ی کارکرد دین از حوزه ی کارکرد علم و تکنولوژی کاملاً متمایز است. ولی به هیچ وجه دین(اسلام ناب محمدی)با پیشرفتهای علم و تکنولوژی مخالف نیست. بلکه با پیش رفت تکنولوژی دامنه ی برنامه ریزی و قانون گذاری دین گسترش می یابد و از طریق اجتهاد و استنباط از منابع غنی فقه اسلام، احکام موضو عات جدید روشن می گردد. توضیح اینکه اسلام در سه بخش؛ ارتباط انسان با خود، ارتباط انسان با دیگران (طبیعت و جامعه)و ارتباط انسان با خدا، براى همه افراد بشر از گهواره تا گور برنامه دارد و پاسخ گوی تمام نیازهای هدایتی بشر از طریق شیوه ای که اهل بیت (ع) پایه گذاری کرده اند و از آن به اجتهاد نام برده می شود، می باشد.(نمونه بارز و عملی آن در عصر حاضر حاکمیت ولایت مطلقه فقیه در جمهوری اسلامی ایران می باشد.)(1)به بیانی اسلام به تمام نیازهای بشر و به فریاد خاموش درون پاسخ مثبت داده و در هیچ جایی انسان را با بن بست و مشکل روبرو نخواهد کرد و آرامش و سعادت حقیقی را برای انسان در دنیا و آخرت به ارمغان خواهد آورد.
اگر چه با نگاهي گذرا به انديشه مدرن در عرصه انديشه بشري، ابهام مفاهيم و الفاظ بكار رفته در انديشه مدرن ، از دامهاي مهلك و عقلسوزي است كه با توسّل به آن ظلمهاي بسياري بر انسان و افكارش رفته است. از اين رو تبيين مفاهيم كليدي آن و ابهامزدايي از انديشه مدرن و نيز تعيين معناي مورد بحث از ميان معاني محتمل و مختلف الفاظ، ضرورت هر بحث و كاوش صحيح و دقيق ميباشد.در اين جا توجه جنابعالی به چهار مفهوم اصلي انديشه مدرن يعني: مدرن، مدرنيته، مدرنيسم و مدرنيزاسيون از منظر انديشمندان بويژه متفكرين غربي معطوف می گردد تا در پرتو آن نسبت به جهانبيني اسلامي و جهان بيني مدرن اشراف لازم را پيدا نمایی.
1) برای توضیح بیشتر به کتاب "تنها راه سعادت در پرتو بهترین نوع ولایت و مدیریت" نوشته مولف مراجعه شود.
1- مُدرن: واژه مدرن كه در فارسي به معناي جديد است از جهت لغت، از ريشه لاتيني "modo"اخذ شده و به معناي "of today" يعني امروزين يا امر بالفعل و حاضري است كه به جاي امر موجود در گذشته نهاده شده و مورد قبول همگان ميباشد. اين واژه در استعمال عرفي خود، وصف اشياء قرار ميگيرد، در اين حالت، شيء مدرن، شياي است كه جايگزين شيء قديمي شده است. از اين رو اولين كشتي بادباني كه جايگزين كشتي دراز و كم ارتفاعي كه با پارو رانده ميشد، گرديد، روزي مدرن بوده است. همچنين كشتي بادباني تندرو، قبل از كشتي بخار و كشتي بخار قبل از كشتياي كه با قدرت اتمي حركت ميكند، روزگاري مدرن بودهاند. اما در اصطلاح، واژه مدرن به معني شكل و صورت فرهنگي و اجتماعي خاصي ميباشد كه اولاً از جهت تاريخي، امر جديد و تازهاي است و ثانياً هر آنچه را كه مبتني بر سنت و دين ميباشد كنار زده و تنها عقل ابزاري جداي از وحي را پذيرفته است و بدين جهت كاملاً از آداب و سنن قديمي، امور وحياني و ديني، سحر و جادو و خرافه و... بريده شده است.عليرغم اختلافاتي كه در زمينه شروع دوران مدرن، در ميان انديشمندان و متفكران غربي به چشم ميخورد، همگي بر اين امر اتفاق نظر دارند كه دوران قرون وسطا، دوران مدرن نبوده بلكه دوران مدرن پس از زوال و افول قرون وسطا آغاز شده است.
به اعتقاد نويسندگان غربي، جهانبيني قرون وسطايي، جهانبيني ديني و كاملاً تحت سيطره دين بوده است و انسان قرون وسطايي جهان مادي را همانند گهوارهاي ميدانسته كه با دو طناب و از دو سر به امور ديگري بسته شده و به آنها متصل بوده است؛ يعني از يك طرف جهان مادي را به خداوند مرتبط و وابسته ميدانسته و از سويي ديگر آن را به معاد پيوند ميداده است. از اين رو، انسان قرون وسطايي، هر پديدهاي را در عالم ماده با توجه به ارتباط آن با مبدأ و معاد، تفسير ميكرده است. براساس تفسير دين حاكم در قرون وسطا - يعني تفسير مسيحيت - از انسان، آدم و حوا پس از خوردن از درخت نهي شده، دچار گناه شده و به هبوط و سقوط در زمين مجبور ميشوند. آنها در زمين به ناچار براي رهايي از گرسنگي و تشنگي تلاش كرده و در زندگي مشترك خود، فرزندان و انسانهاي ديگري را پديد ميآورند.
براساس گناه آدم و حوّا، فرزندان آن دو - يعني جميع انسانها - داراي فطرت و ذاتي تبهكار و
گنهكار شدهاند. اين ذات بد انسان، هميشه او را به سوي شر و گناه و ظلم سوق داده است و در نتيجه خود انسان نتوانسته است خويشتن را از گناه و بدبختي رهانيده و خود را اهل نجات سازد. به همين جهت خداوند خود، دست به كار شده و در تاريخ انسان مداخله كرده است؛ يعني شخص خداوند به صورت جسماني و مادي در آمده و از مريم متولد شد تا اين كه چهره متجسّد خداوند در سي سالگي توسط يحيي معمّدان، تعميد يافته و تبليغ دين را آغاز ميكند و پس از سه سال تبليغ، توسط كاهنان يهودي دستگير شده و نزد پيلاطس - فرماندار اورشليم - جهت محاكمه و سپس به سوي صليب و مرگ، فرستاده ميشود. پيلاطس به تقاضاي كاهنان اعظم يهودي و مردم حاضر او را به اعدام محكوم ميكند و بدين ترتيب تراژدي مرگ عيسي در اواسط روز جمعه به وقوع ميپيوندد. چون روز شنبه تعطيل بود، بعضي از زنهايي كه همراه عيسي به اورشليم آمده بودند در روز يكشنبه به بازار رفته و براي معطر كردن قبر عيسي مادّه خوشبويي تهيه كرده و به محل قبر او ميآيند ولي وقتي كه به نزديك قبر ميرسند ملاحظه ميكنند كه پوشش قبر باز شده و جسد عيسي در داخل قبر نيست.
در حقيقت عيسي به وعده خود عمل كرد و همان طوري كه خود به ياران خويش فرموده بود او در روز سوم، صعود كرده و نزد پدر خود در آسمانها رفت.(1)
اين واقعه غمناك و تراژدي تاريخي، يعني كشته شدن فرزند خدا، در حقيقت فديهاي است كه خداي پدر با برنامه و طرح پيشيني و ازلي خود، جهت نجات بشريت انجام داده است. به بيان ديگر، عيسي با كشته شدن خويش، كفاره همه گناهان ذاتي بشريت را پرداخت كرده است.(2)
بدين جهت، هر كس كه به عيسي ايمان آورد اهل نجات خواهد بود به طوري كه نجات نيز منحصر به همين طريق ميباشد.مسيحيها اين اعتقاد خود را به بعضي از سخناني كه به عيسي نسبت داده ميشودمستند ساختهاند. در كتاب مقدس (عصر جديد) از قول عيسي نقل شده است:"نم قيرط زا زج دور ردپ دزن دناوتيمن سك چيه"(3)اما در حدود قرن سوم ميلادي، بسياري از
مسيحيیان، به جاي عيسي مسيح، كليسا را مطرح ساختند و معتقد شدند كه بيرون از كليسا، نجات معنا ندارد. مطابق تفسير فوق، سعادت و خوشبختي بشريت صرفاً با پيروي از تعاليم كليسا و دين مسيحيت ميسر است و انسان در صورت عمل به وظيفهاش ميتواند به زندگي آسماني اميد بندد و در كنار خداوند و فرشتگان و قدسيان زندگي كند و الاّ عذاب ابدي و شكنجه و آتش نصيب او خواهد شد.(1)
علاوه بر انسان، جهان ماده و پديدههاي طبيعي نيز در قرون وسطا با رويكردي ديني تفسير و تبيين ميگشت.
بلاهاي طبيعي مانند سيلها، زلزلهها، طوفانها و نيز مريضيهاي عمومي به اين سبب پديد ميآمده كه بشر، در اعمال و رفتار خودش، به وظيفه ديني خود عمل نميكرده و مرتكب گناه ميشده است. بدين جهت در نگاه قرون وسطايي، هدف و وظيفه اصلي علوم تجربي، شناخت جهان و شناخت اسراري بود كه خداي متعال در خلقت جهان بكار برده بود تا از اين طريق بر خدا شناسيش بيفزايد.(2)در يك سخن همه وجوه انساني و طبيعي عالم با رويكردي ديني معنا پيدا ميكرد، و همه علوم تجربي و نيز تمام علوم انساني مانند اقتصاد، روانشناسي، فلسفه و ... رنگ و بويي ديني داشتهاند.
اما آنچه كه در اين مقام در خور و شايسته توجه ميباشد اين است كه چرا نزد انديشمندان غربي، فرهنگ قرون وسطا و انديشههاي حاكم بر آن، مدرن و نوين تلقي نميشود؟
ممكن است در گمان عدهاي پاسخ پرسش مهم فوق اين باشد كه چون در طول دوران قرون وسطا - كه تقريباً ده قرن به طول انجاميد(3)- هيچ انديشه جديدي مطرح نگشت و همه متفكرين بعدي مقلدان انديشمندان سابق بودهاند و بدين جهت به دوران قرون وسطا، مدرن اطلاق نميشود. ولي روشن است كه چنين پاسخي بسيار سطحي و معلول عدم دقت كافي است؛ زيرا نميتوان باور كرد كه در طول ده قرن، در انديشه يك امت (كه مشتمل بر
1) گروه نويسندگان زير نظر ماروين پري - تاريخ جهان، تحول انديشه، تمدن و فرهنگ جهان، ترجمه عبدالرحمن صدريه، انتشارات فردوس، چاپ اول، 1377، صص 205 - 204.
2) ر.ك: هرمن رندال، سير تكامل عقل نوين، ترجمه ابوالقاسم پاينده، شركت انتشارات علمي فرهنگي، تهران، 1376، ص 274.
3) برتر اندراسل - تاريخ فلسفه غرب، ترجمه نجف دريابندري، نشر پرواز، چاپ پنجم، 1365، ج 1، ص 429.
كشورهاي مختلف اروپايي بوده است) هيچ انديشه جديدي مطرح نشده باشد. چنانچه شواهد تاريخي مختلف نيز برخلاف ادعاي فوق، گواهي ميدهد. در قرن سيزدهم، انديشههاي فلسفي و بويژه كلامي قرون وسطا شخصيت بسيار برجستهاي مانند توماس آكوئنياس را به خود ميبيند كه انديشههاي كلامي جديدي - نسبت به متفكرين قبلي - ارائه كرده است.
به علاوه در ابتداي قرن هفتم، اسلام ظهور نموده و تمدن جديدي را به بشريت عرضه كرده است به طوري كه با نفوذ به اروپا مردم آن سرزمين با تمدن اسلامي آشنا شدند و روشن است كه اين تمدن، كاملاً جديد و با آموزه هايي مغاير با آموزههاي يهود و مسيحيت بوده است. از اين رو پرسش ياد شده به صورت جديتري اذهان متفكرين را به چالش ميكشاند كه چرا به انديشههاي جديد در قرون وسطا و نيز به انديشههاي اسلامي، واژه مدرن اطلاق نميگردد؟
عنايت و دقت كافي در پرسش فوق و پاسخي كه انديشمندان غربي به آن دادهاند ما را به اين نكته بسيار مهم رهنمون ميسازد كه در ديدگاه متفكرين غربي و نيز جهان مدرن، هر امر جديد و هر انديشه نويني، مُدرن نميباشد بلكه انديشه مدرن، انديشهاي است كه داراي ويژگي خاصي و از هر گونه قيدي بويژه قيود ديني كاملاً رها و آزاد باشد و تا زماني كه آموزههاي ديني و وحياني بر انديشهاي حكومت كند هر چند آن انديشه نسبت به انديشههاي متفكرين سابق، انديشه جديدي باشد باز هم مدرن نخواهد بود. به همين جهت، تمدن جديد اسلامي كه در قرن هفتم در صحنه حيات بشري ظهور كرده است، جديد و مدرن نميباشد.
بنابراين، ماهيت اصلي يك انديشه يا فرهنگ مدرن آن است كه آن انديشه يا فرهنگ به هيچ روي تحت تأثير آموزههاي ديني نبوده و از هر گونه قيود و انديشه ديني رها و آزاد باشد، چنان كه نويسنده مقدمه، كتاب "دين و مدرنيته" مينويسد:"جهان مدرن وقتي آغاز شده است كه بشريت تلاش نموده است تا خود را از تأثير دين رها و آزاد نمايد." در واقع، انسان مدرن، انساني است كه برخلاف انسان ديني و غير مدرن كه هر امري را از يك سو به خداوند و ازسوي ديگر به معاد مرتبط و متصل ميساخته است، او تيغي به دست گرفته و از يك طرف اتصال خودش را با مبدأ قطع كرده و از طرف ديگر رابطهاش را با معاد بريده است. در ديدگاه
انسان مدرن آنچه كه شايسته توجه و هدف تلاشهاي نظري و عملي انسان ميتواند واقع گردد همين دنياي مادي است و بس.
انسان بايد سعي نمايد تا زندگي خويش را در اين دنيا سامان دهد و در اين مسير از هر امري كه به نفع رفاه و خوشبختي همين دنيايي اوست بهره برد. بدين جهت بايد به سراغ طبيعت و امور ديگر رفته و در صدد شناخت آن برآيد ولي اولاً نبايد به هيچ منبع معرفت بخش ديگر - مانند كتب مقدس - توجه كند و فقط بايد به معرفتي كه از حس و مشاهده و عقل محاسبهگر او حاصل است اعتماد كند. در اين رهگذر هيچ معرفتي از نقد مصون نبوده و هيچ كس نميتواند ادعاي عدم خطاپذيري كند. علاوه بر اين براي معرفت به هر ادعايي بايد بتوان به صورت باز و معتبر، مباني و علل آن ادعا را مورد بررسي و تحقيق قرار داد. از اين رو اگر ادعايي مبتني بر امور غيبي و مستند به آنها باشد هيچ گونه اعتباري ندارد. در واقع هيچ مرجع قابل اعتمادي غير از عقل مبتني بر حس و تجربه وجود ندارد و در جهان خارج نيز هيچ شياي بالاتر و وراي آنچه عقل انسان با كمك حواس ظاهري خود اثبات ميكند موجود نيست. ثانياً هدف معرفت، رمزگشايي از معاني موجود در بافت و ساختمان جهان نيست تا از اين طريق بخواهيم طبق طرح و هدف خداوند عمل كنيم بلكه معرفت عبارتست از هر آنچه كه در ما قدرت پيشبيني و ضبط و مهار طبيعت را ايجاد كند، تا از اين رهگذر بتوانيم زندگي مطمئنتر و شايد راحتتري داشته باشيم. و بدين ترتيب، ارزش معرفت يك ارزش ابزاري است.
در رفتارهاي عملي و تعيين خط و مشي و ارزشهاي زندگي نيز انسان صرفا بايد به خودش اعتماد كند و هيچ موجود ديگري و يا هيچ منبع معرفتي ديني، حق دخالت در تعيين ارزشهاي زندگي را ندارد. و اگر چه ممكن است انسان در تشخيص خود اشتباه كند ولي ارتكاب اشتباه مستلزم و مجوّز آن نيست كه مرجع ديگري از بيرون براي انسان جهتها و ارزشهاي زندگي را تعيين سازد. به ديگر سخن، انسان معيار همه چيز است. (اومانيسم) با این دیدگاه دنيايمدرن با نفي هرگونه موجود مجرد و ماورايي و در نتيجه نفي وجود روح مجرد براي انسان، در صدد تعيين ملاك در همه جهات نظري و عملي برای انسان است و در اين جهت هيچ نيازي
به منابع ديگر غير از عقل خود ندارد. به عبارت ديگر به اعتقاد انسان مدرن، دين و آموزههاي ديني حق دخالت در هيچ يك از حوزههاي معرفتي بشر - اعم از نظري و عملي - را ندارد. نكته ديگر اين كه همه چيز بايد تبيين اين دنيايي پيدا كند. (سكولاريسم) بنابراين به عنوان مثال در تعيين ملاكهاي اخلاقي نيز انسان بايد صرفاً سود دنيوي و مادي خود را در نظر گرفته و از آن جهت كه يك وجود مادي صرف بوده و هيچ ارتباطي با مبدأ و معاد ندارد در مورد آن داوري كند. از اين رو هر چه كه انسان در تشخيص خود خوب بداند و به دنبال آن بوده و آن را بخواهد خوب است و از هر چه كه متنفر ميباشد آن امر بد است. به سخن ديگر مرجع تشخيص خوبيها و بديها و تمام ارزشهاي اخلاقي، اميال و خواست بشر است، چنان كه بنتام در اين مورد ميگويد:"خوب يعني خواستني و بد يعني نخواستني".(1)
به همين جهت است كه در بعضي از كشورها و جوامع مدرن عمل قبيح همجنس بازي يك فعل اخلاقي منفي و بد تلقي نميشود؛ چون فعل بد، كاري است كه مورد نفرت فاعل آن بوده و فاعل، آن را نخواهد ولي وقتي كه فاعل يا فاعلاني آن را خواستهاند آن عمل خوب ميباشد. بديهي است براساس اين معيار، هر عمل زشت و كثيفي كه مورد خواست كسي واقع شود - تا مادامي كه مضرّ به آزادي ديگري نباشد - خوب است هر چند اين عمل كاملاً عملي ضد انساني و به صورت تمام عيار حيواني باشد.
نتيجه آن كه دنياي مدرن وقتي آغاز گشته است كه انسان و خواستها و اميال او محور همه عالم شده و تمام تلاشهاي عملي بشر نيز نقش ابزاري داشته و هدف آن تسلّط هر چه بيشتر بر عالم طبيعت و زندگي راحتتر و به سخن ديگر ارضاي هر چه بيشتر و بهتر اميال مادي بشر ميباشد. و به هيچ روي آموزههاي ديني و ماوراء طبيعي در حيطه حيات بشر دخالت ندارد. بنابراين مدرن شدن به معني كنار زدن دين و رها شدن از دين و خدا و وحي و معاداست. در نتيجه هر انديشه و امر جديدي، مدرن نميباشد. از اين رو اگر انديشهاي تحت تأثير دين بوده و حتي اگر در زمان قبل سابقهاي نيز نداشته بلكه در زمان حاضر مطرح شده باشد باز هم يك انديشه سنتي است و انديشه مدرن نميباشد ولي برعكس اگر انديشهاي، انسان و
1) نتوني آربلاستر، ليبراليسم غرب، ظهور و سقوط، ترجمه عباس فجر، نشر مركز، چاپ سوم، 1377، ص 202.
عالم ماده را محور همه امور قرار داده و در صدد نفي هرگونه مرجعيتي - چه ديني و چه غير ديني - وراي عقل ابزاري معتمد بر حس بشر باشد چنين انديشهاي مدرن است هر چند كه در زمانهاي قبل نيز سابقه داشته باشد؛ به عنوان مثال، انديشه انسان محوري در حدود دو هزار و ششصد سال قبل توسط سوفسطائيان مطرح شده است. اين جمله پروتوگوارس مشهور است كه:"انسان مقياس همه چيز است".(1)در عين حال اين انديشه، يك انديشه مدرن بوده و توسط جهانبيني دنياي مدرن كاملاً پذيرفته شده است. همچنين، همجنس بازي كه در دنياي جديد و جوامع مدرن به عنوان يك عمل مثبت تلقي ميشود - و منافي مدرن بودن نيست - عمل و رفتاري است كه قرآن آن را به قوم حضرت لوط عليهالسلام (يعني چند هزار سال قبل) نسبت ميدهد.(2)تأمّل در موارد فوق اين نكته مهم را روشن ميسازد كه قديمي يا جديدي بودن يك انديشه يا رفتار دلالت بر مُدرن بودن يا عدم آن ندارد بلكه ملاك مُدرن بودن، بريدگي از هر چه غير انسان است - مانند خدا و دين و سنتهاي ديگر - و محور قرار دادن انسان و اميال او ميباشد. و در يك كلام، دنياي مدرن يعني اعتقاد و باور به علم و عقل آدمي به جاي اعتقاد به حقيقت وحي و خداوند.
2- مدرنيته: براي واژه مدرنيته كه در لغت به معناي "تجدّد" و جديد شدن ميباشد در اصطلاح تعريفهاي گوناگوني ارائه شده است كه در اينجا توجه جنابعالی به برخي از تعريفهاي بيان شده معطوف می گردد:
الف) مدرنيته، اعتقاد به اين امر است كه انسان، موجودي مختار، آزاد و عاقل بوده و ميتواند سرنوشت خود را تحت كنترل خود درآورد.
ب) مدرنيته يعني روزگار پيروزي خرد انساني بر باورهاي سنتي (اسطورهاي، ديني، اخلاقي، فلسفي و...)، رشد انديشه علمي و خردباوري (اِسيوناليته)، افزون شدن اعتبار ديدگاه فلسفه نقادانه همراه با سازمانيابي تازه توليد و تجارت، شكلگيري قوانين مبادله كالاها و به تدريج
سلطه جامعه مدني بر دولت.(1)به اين صورت نيز ميتوان مدرنيته را تعريف نمود كه: مدرنيته (جديد شدن) عبارت است از يك جريان و تحوّل در زمينههاي فرهنگي،اقتصادي، اجتماعي، علمي و... كه با محوريت انسان و تكيه بر آزادي همه جانبه او و نيز اعتماد به عقل بشري و اصالت دادن به فرد، در صدد تحليل همه اشياء اعم از طبيعت، ماوراء طبيعت، ارزشها... برآمده است و با انديشه تغيير و نو كردن دائمي حيات همه جانبه انساني، هر آنچه كه در مقابل او واقع شود - مانند دين، آداب و رسوم و ساير سنتها را - نفي ميكند.
3- مدرنيسم: اين واژه كه در لغت به معناي "تجدد گرايي" است در اصطلاح، جهانبينياي است كه براساس آن، مدرنيته و مؤلفّههايش تبيين و توجيه ميگردند. برخي از مهمترين ويژگيهاي اين جهانبيني كه در زبان انديشمندان غربي به صورتهاي گوناگون بيان شده است عبارتند از:
از اين رو چنين عقلي در باطن خود،عقل عملي است.- ماديگرايانه است؛ يعني به عوالمي غير از عالم ماده و ماديات قائل نيست.(4)
اين موضوع وجود شناختي البته نتيجه گريزناپذير دو ويژگي قبلي است؛ چون بنابر اين كه فقط از راه مشاهده، آزمايش و تجربه حسّي ظاهري بتوان، به معرفت حقيقي دست يافت و عقل نيز،
كاري جز سر و سامان دادن به مواد خامي كه از آن راه بدست آمده است نداشته باشد طبعاً به تدريج آنچه قابل مشاهده، آزمايش و تجربه است با "واقعيت" و "موجود" يكسان و معادل گرفته ميشود و لازمه اين معادله هم چيزي نيست جز اين اعتقاد كه آنچه قابل مشاهده، آزمايش و تجربه نيست، موجود نيز نميباشد.
در مسأله وجود خداوند، موضع انكار يا لااقل لا أدريگري دارد.
انسانگروانه است؛ يعني خدمت به انسان را يگانه و نخستين هدف ميداند. و به عبارت ديگر انسانيت را در جايگاه خداوند مينشاند و معتقد است كه همه چيز و همه كار بايد در خدمت انسان باشد.(1)
آزاد انديش است؛ يعني مخالف هر گونه تعبد نسبت به هر شخص است و هيچكس را فوق سؤال و چون و چرا نميداند و از همه دليل و برهان مطالبه ميكند.(2)
به لحاظ اخلاقي عاطفهگرا است؛ يعني احساسات و عواطف را خاستگاه همه افعال اخلاقي و يگانه داور خوبي و بدي و درستي و نادرستي اخلاقي ميداند.(3)
4- مدرنيزاسيون مقصود از مدرنيزاسيون - يا متجدد سازي - فعاليتي آگاهانه و اختياري در جهت تحقق و پياده كردن مؤلفهها و فرهنگ مدرنيته در جوامعي است كه فاقد آنها هستند.
فعاليت و فرايند متجدد سازي، مستلزم تغييراتي در زمينههاي اقتصادي، سياسي و اجتماعي در كشورهاي توسعه نيافته با عنايت به مدل و الگوي پيشرفته و پيچيدهتر سازمانهاي سياسي،اجتماعي و اقتصادي كشورهاي غربي ميباشد. اين فرايند از طريق تئوريهاي جامعه شناختي، مورد مطالعه و تعريف دقيق قرار گرفت و براساس اين تئوريها، جوامع به دو نوع تقسيم شده است: جامعه سنتي (كه ميتوان آن را به تعبير ديگر جامعه "روستايي"، "عقب مانده" يا "توسعه نيافته" ناميد) و جامعه مدرن (يا "جامعه شهري"، "توسعه يافته" يا "صنعتي").
1) در اين زمينه مانند موارد سابق كتاب بسيار فراوان است و حداقل مراجعه كنيد به: Tony Davies, Humanis,)First Published, London and new york), 1997, P.105
2) [3] John mon Fasani, Humanism Renassance, in Encyclopedia of philosophy, v.4, )Routledge, London and new york), 1998, PP. 30 - 599.
3) آنتوني آربلاستر، پيشين، ص 202.
همچنين مطابق اين تئوريها، ساختارهاي اجتماعي جوامع مختلف براساس قوانين عمومي و مشابه خاصي، حركت كرده و داراي روند دائمي پيشرونده است و بدين جهت، تمام جوامع از يك روند تاريخي مشابهي - يعني گذر از يك نوع به نوع ديگر - تبعيت ميكنند. بر اين اساس، چنين فرض شده است كه جوامع سنتي بايد تابع الگويي باشند كه جوامع غربي آن را به كار بستهاند و در حقيقت، تئوريهاي متجدد سازي در صدد آن هستند كه سازمانهاي جوامع غربي و متغيرهاي اين جوامع صنعتي را مشخص كرده تا آنها را در كشورهاي توسعه نيافته به اجرا در آورند.از اين رو، مدرنيزاسيون و متجدد سازي، معادل با غربي سازي تلقي ميشود. Moderniztion=Westernization و پيشفرضهاي زيربنايي متجدد سازي عبارتند از: سكولاريسم، ماترياليسم، فردگرايي و اعتقاد به پيشرفت از طريق علم تجربي و تكنولوژي.(1)با رويكردي اجمالي به اسلام در اينجا صرفا به بعضي از مؤلفههاي دين اسلام اشاره ميشود:
فرستادگان آنها در جوابشان گفتند آيا در خدا كه آفريننده آسمان و زمين است شك ميتوان كرد؟
هم هست. پس جهان در كل خود يك سير نزولي را طي كرده و نيز در حال طي كردن يك سير صعودي به سوي اوست:"انا للّه وانّا اليه راجعون"(1)
يعني: همه از آن خدا هستند و به سوي او باز ميگردند."ألا الي الله تصير الامور"(2)
يعني: همانا اشياء به سوي خداوند، صيرورت مييابند.
جهان داراي نظام متقن علّيّ و معلولي، سببي و مسبّبي است. فيض الهي و قضا و قدر او به هر موجودي تنها از مسير علل و اسباب خاص خود او جريان مييابد. علاوه بر اين، نظام علّيّ و معلولي به علل و معلولات مادي و جسماني منحصر نيست. جهان در بعد مادي خود نظام علّيّ و معلوليش مادي است و در بعد ملكوتي و معنوي خود، نظام علّي و معلوليش غير مادي ميباشد. و ميان دو نظام نيز هيچگونه تضادي نيست و هر كدام مرتبه وجودي خود را احراز كردهاند. ملايكه، روح، لوح، قلم، كتب سماوي و ملكوتي وسائط و وسايلي هستند كه به اذن پروردگار، فيض الهي از طريق آنها جريان مييابد.
جهان به صورت يك پارچه، يك واقعيت هدايت شده است؛ به طوري كه تمام ذرات جهان در هر مرتبهاي كه هستند از نور هدايت برخوردارند، غريزه، حس، عقل، الهام و وحي، مراتب هدايت عامه جهانند:"قال ربنّا الذي اعطي كل شيءٍ خلقه ثم هدي"(3)يعني:
موسي به فرعون گفت: پروردگار ما آن است كه به هر چيزي آن نوع خلقتي كه شايستهاش بود عطا و سپس آن را هدايت كرد.- بعد از اين جهان، جهاني ديگر است، و آن جهان، جهان ابديت و جهان پاداش و كيفر اعمال است. تقريباً دو هزار آيه در قرآن (يعني يك سوم قرآن) در مقام بيان جهان آخرت و كيفيت اثبات معاد و دفع شبهات نسبت به آن و كيفيت نعمتها و عذابهاي اخروي است. در بعضي از آيات قرآن به پيامبر دستور ميدهد كه نسبت به وقوع قيامت قسم ياد كند:"زعم الّذين كفروا ان لن يُبعثوا قل بلي و ربّي لتُبعثن ثم لتنبؤنّ بما عملتم وذلك علي الله
يسير"(1)يعني:
كافران گمان كردند كه هرگز برانگيخته نميشوند بگو به خداي من سوگند البته برانگيخته و سپس به آنچه عمل كردهايد خبر داده ميشويد و اين بر خدا بسيار آسان است.
در ديدگاه اسلامي شما به عنوان انسان داراي روح مجرد هستی:"و قالوا إذا ضللنا في الأرض إنّا لفي خلق جديد بل هم بلقاء ربّهم كافرون، قل يتوفّاكم ملك الموت الذي وكّل بكم ثمّ الي ربكم ترجعون"(2)يعني: گويند آيا پس از آن كه ما در زمين نابود شديم باز از نو زنده خواهيم شد؟ بلي در حقيقت آنها به ديدار خدايشان كافرند. بگو فرشته مرگ كه مأمور قبض روح شماست جان شما را خواهد گرفت و پس از مرگ به سوي خداي خود باز ميگرديد.روح انسان يك حقيقت جاودانه است و انسان نه تنها در قيامت به صورت زنده محشور ميشود، در فاصله دنيا و قيامت از نوعي حيات كه حيات برزخي ناميده ميشود و از حيات دنيوي قويتر و كاملتر است بهرهمند ميباشد. در قرآن، حدود بيست آيه به حيات انسان در حال پوسيدگي بدن در فاصله مرگ و قيامت دلالت دارد.(3)
ميان اعمال و رفتار دنيوي انسان و زندگي و حيات اخروي او رابطه مستقيمي وجود دارد:
"بلي من كسب سيّئة واحاطت به خطيئته فاولئك اصحاب النّار هم فيها خالدون والّذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك اصحاب الجنّة هم فيها خالدون"(4)يعني: آري هر كس اعمالي زشتاندوخت و كردار بد بر او احاطه پيدا كرد چنين كس اهل دوزخ است و در آن آتش به عذاب جاويد گرفتار است - و آنهايي كه ايمان آوردند وكارهاي نيك و شايسته كردند آنان اهل بهشتند و در بهشت جاويد هميشه متنعم خواهند بود.
بغياً بينهم فهدي اللّه الذين ءامنوا لما اختلفوا فيه من الحقّ باذنه والله يهدي من يشاء الي صراطٍ مستقيم"(1)يعني: مردم (در آغاز) يك دسته بودند سپس خداوند پيامبران را برانگيخت تا مردم را بشارت و بيم دهند و كتاب آسماني كه به سوي حق دعوت ميكرد با آنها نازل ساخت تا در ميان مردم در آن چه اختلاف داشتند داوري كند، تنها كساني كه كتاب را دريافت داشته بودند و نشانههاي روشن به آنها رسيده بود به خاطر انحراف از حق و ستمگري در آن اختلاف كردند. خداوند آنهايي را كه ايمان آورده بودند به حقيقت آنچه مورد اختلاف بود به فرمان خودش رهبري كرد. و خداوند هر كس را كه بخواهد به راه راست هدايت ميكند. در موردي قرآن، انكار نزول وحي بر انسان را مستلزم عدم شناخت خداوند ميداند:"و ما قدروا الله حق قدره اذ قالوا ما انزل اللّه علي بشر من شيء قل من انزل الكتاب الّذي جاء به موسي نوراً وهديً للناس"(2)یعني: آنها خدا را درست نشناختند كه گفتند: خدا هيچ چيز بر هيچ انساني نفرستاده است. بگو: چه كسي كتابي را كه موسي آورد نازل كرد؟ كتابي كه براي مردم نور و هدايت بود.
هيچ مرد و زن با ايماني حق
ندارد هنگامي كه خدا و پيامبرش امري را لازم بدانند، اختياري (در برابر فرمان خدا) داشته باشند و هر كس نافرماني خدا و رسولش را كند، به گمراهي آشكاري گرفتار شده است. به همين جهت قرآن روح دين را، تسليم و عبد خداوند بودن و اسلام ميداند و غير آن را - هر چه باشد - باطل ميانگارد:"انّ الدين عند اللّه الاسلام"(1)يعني: همانا دين نزد خداوند، اسلام (و تسليم بودن در برابر حق) است."و من يبتغ غير الاسلام دينا فلن يقبل منه وهو في الآخرة من الخاسرين"(2)يعني: و هر كس جز اسلام (تسليم در برابر فرمان حق) آييني براي خود انتخاب كند از او پذيرفته نخواهد شد و او در آخرت از زيانكاران است.
نتيجه بحث اینکه هر چند در بيان جهانبيني مدرن صرفاً به تعاريف اكتفا شده و نيز در بيان جهانبيني اسلامي نيز تنها به برخي از اصول اسلام اشاره كرديم ولي اندك تأمّلي در مباحث بيان شده، مربوط به جهانبيني مدرنيته و نيز مباحث اجمالي پيرامون اسلام، كاملاً روشن ميسازد كه مباني و مؤلفههاي جهانبيني مدرن، به طور صريح و آشكار با جهانبيني اسلامي در تعارض است.چگونه اعتقاد به خداوند به عنوان يك موجود مجرد و ماوراء طبيعي و نيز اعتقاد به ملائكه با انديشه ماترياليستي دنياي مدرن و منحصر نمودن هستي در موجودات مادي سازگار است؟چگونه حصر معرفت به معرفتهاي تجربي در انديشه مدرن با ادعاي ضرورت نياز بشر به معارف وحياني كه از ناحيه خداوند ارسال ميشود مطابق ميباشد؟ ادعاي جهانبيني مدرن كه انسان محور همه عالم است و معرفتهاي نظري و عملي و ارزشهاياخلاقي تابع اميال و خواهشهاي اوست با ادعاي دين اسلام كه انسان بايد خواهشها و اميال خود را محور ارزشها ندانسته و تابع صرف و تسليم محض و عبد خداوند باشد در تعارض آشكار است.
و در نهايت اين كه وقتي به اعتراف صريح و آشكار انديشمندان غربي، دنياي مدرن وقتي آغاز شده كه بشريت سعي كرده است تا خود را از تأثير دين و آموزههاي آن رها سازد و وقتي اساس و مبناي دنياي مدرن، مساوي گرفتن موجود با مادي بودن و نفي خداوند و تشكيك در
او ميباشد به سهولت روشن ميشود كه: ادعاي اين كه بايد از اسلام، قرائت مدرن ارائه كرد و اسلام را با مدرنيته و جهانبيني مدرن سازگار ساخت، در واقع مستلزم نفي كلي دين و اساس اسلام - يعني خدا و وحي و ملائكه و آموزههاي ديني و عبوديت خداوند - است. به عبارت ديگر تركيب: اسلام مدرن، پارادوكس غير قابل حل بوده و سعي و تلاش در مدرن كردن اسلام، جز تمناي محال، امر ديگري نيست. توجه تفصيلي به مؤلفههاي جهانبيني مدرن، تعارض آن را با مباني اسلامي بيشتر آشكار ساخته و ادعاي فوق را به صورت كاملتري روشن و اثبات ميسازد كه اين مهم را به مقال و مجال ديگر واگذار ميكنيم. البته اين نتيجهگيري به معناي انكار نكات مثبت تمدن غرب نيست و نيز بدان معني نيست كه از ديدگاه نويسنده، اسلام با پديدههاي نوين و مدرن مطلقا ناسازگار است.(1)
همانگونه که در ابتدا اشاره شد؛ خلاصه اینکه حوزه ی کارکرد دین از حوزه ی کارکرد علم و تکنولوژی کاملا متمایز است. دلیل نیاز آدمى به دین، وجود امورى است که انسان با عقل، حس و تجربه ی خود نمى تواند به آنها دست پیدا کند. این مطلب؛ یعنى محدودیت ابزار ادراکى انسان در مباحث فلسفى که مورد تأیید عقل قرار گرفته و قرآن نیز به آن اشاره کرده و می فرماید: «... علّمکم ما لم تکونوا تعلمون»(2)به شما آن چه را نمى توانستید بدانید، یاد داد. با این وصف، هیچ گاه بشر به نقطه اى نمى رسد که از دین بى نیاز شود. از این رو هم به دنیا توجه مىکند و هم به آخرت. اسلام به دنبال آبادانى دنیایى است که آخرتش را هم آباد کند وچنین چیزى از عهدهى ایسم های مختلف و اخلاق دنیایى... خارج است. دین هم به دل توجه دارد و هم به عقل. چگونه علم مىتواند براى بشرى که تاکنون از او و ابعاد وجودیش شناخت کاملى پیدا نکرده است، برنامهاى جامع عرضه کند و سعادت او را تأمین نماید. اگر چه علوم بشرى کارسازند، اما این علوم تنها در طراحى سازوکارهاى مناسب به مدد انسان مىآیند و از ارایهى مکتب و فلسفه و نظام، عاجزاند و بشر ، پیش از هر چیز به برنامه و مکتب نیازمند است و آن گاه به سازوکار. در اسلام طراحى سازوکارهاى مناسب به خود انسانها واگذار شده
است و دین متکفل امورى است که علم به تنهایى قادر نیست آنها را به دوش بکشد. در هر حال ای عزیز بزرگوار:
بهر چه کردی تو روز و شب وجودت را خراب***با گناه و غفلتت کردی تو جان خود کباب
یا که با سستی شدی تسلیم نفس و ماسوا***معنویت را نمودی تو فدای نان و آب
هر که از معنا شود روزی جدا در این سرا***ظلم وافر کرده بر خود با هزار و یک خطاب
دان که ایسمها هر کدام دادند جوابی بی بها***با همان دنیای دون و ظاهرش با صد لعاب
هر کدام گفتند علیه دین و معنا و خدا***با چنین فکری یقین دان می شوند روزی عقاب
دار دنیا و زر و زیور چو بند اژدها***گرکه باشند خودهدف هرلحظه گردندچون حجاب
در چنین حالی یقین دان گشته ای از حق جدا***داد خاموشت همی گوید که ای عالی جناب
کن رها این ایسم و آن ایسم و حوسها و هوا***تا شوی راحت ز شرّ این و آن و هر عذاب
راه راست باشد همان قرآن که هست راه خدا***بهر چه گشتی چو حیوان دنی با آن کتاب
باطن معنا بود عشق خدا و هم ولا***چون که آن باشد نیاز روح و جان هر شباب
دان که بی او می شوی هر آن دچار صد خطا***آن خداوندی که دارد بهر ما صدها جواب
فطرت و فریاد خاموش درون بی هر صدا***از تو می خواهد خدا را با همان قرآن ناب
آدمی با هر مقامی اندر این صحن و سرا***بی خدا هیچ است و بی شک می رود در منجلاب
آنچه آرام می کند روح و روان را در فضا***از غم و افسردگی و استرس و اضطراب
یا که درمان همه درد و غم و رنج و بلا***در زمانی که شده دنیای دون نوعی نقاب
معنویت بوده و راز و نیاز با هر دعا***این همان خواست روان است دون هرنوعی سراب
گر که باشی صاحب هر قدرت و کاخ و نوا***عاقبت خواهی خدا را در فضایی پر عتاب
قدر خود را خوب بدان همچون شهید کربلا***چون که با معنا نمود روح و روان ها را مجاب
پس عزیزم دان که معنا بوده گنجی پر بها***با شعور و معرفت رو سوی آن با صد شتاب
این حقیر گوید که مفقود بشر تا ماورا***بوده معنا و همان ذکر خدا با هر ثواب
اسلام از ریشه "سلم" به معنای تسلیم بودن و گردن نهادن به حکم است. این نامی است که خداوند در قرآن کریم برای دین خود برگزیده است. دین نزد خدا، اسلام (تسلیم بودن در برابر حق) است. اسلام یکی از ادیان توحیدی است که از حدود 610 میلادی به وسیله حضرت محمد (ص) در مکه تبلیغ شد و به عنوان دین غالب گسترش وسیع و چشم گیری در فاصله ای کمتر از نیم قرن، بر بخش وسیعی از آسیا و آفریقا گشت.قرآن که اصیل ترین منبع شناخت دین اسلام است، به هیچ وجه میان پیامبران الاهی جدایی قائل نشده است.(1)بلکه طبق بیان قرآن، همه پیامبران مبلغ دینی واحد با صورت های گوناگون بوده اند که همان دین اسلام بوده و تعلیم مشترک آن تسلیم در برابر فرمان خداوند یکتا است. بر این پایه، گاه در قرآن کریم، از اسلام همان دین مشترک توحیدی یا به تعبیر دیگر "دین الله" اراده شده است که همه انبیا مبلغ آن اند و دینی جز آن نزد خداند پذیرفته نیست.(2)و والاترین نمونه آن دینی است تکمیل کننده ادیان پیشین الاهی که حضرت محمد
(ص) به تبلیغ آن مبعوث شده و در طول 23 سال به ادای این رسالت اهتمام نموده است.(1)از این روی، دین اسلام ادامه شرایع آسمانی پیشین و کامل کننده آنها است.(2)در این دین تحریفی صورت نگرفته است بر خلاف ادیان دیگر، این دین، دین معنویت و دنیا است. رهبانیت در آن جایی ندارد، در عین حال که زهد امری ستوده است. اسلام در عین سفارش به بهره گیری صحیح از نعمت های الاهی، دنیا گرایی افراطی را تقبیح نموده است.(3)با آمدن این دین، ادیان قبلی منسوخ شده است؛ زیرا با وجود کامل نیازی به ناقص نیست.
همچنین اسلام، دینی است جهانی و همیشگی که اگر به درستی شناخته شود برای اداره زندگی همه مردم در همه زمان ها برنامه دارد و آثار نیکوی خود را به طور مساوی به همه کس و هر جامعه ای می بخشد . بزرگ و کوچک، دانا و نادان، مرد و زن، سفید پوست و سیاه پوست، شرقی و غربی بدون تفاوت می توانند از فوائد و مزایای این آئین پاک برخوردار شوند و نیازمندی های خود را به نحو احسن و اکمل رفع نمایند. زیرا دین اسلام معارف و مقررات خود را روی پایه آفرینش گذاشته و نیازمندی های انسان را منظور داشته و به رفع آنها می پردازد و از آنجا که فطرت انسان ها در همه نژادها و زمان ها یکسان است، همگی در اصولو ارکان ساختمان انسانی شریک اند ، نیاز های یکسانی دارند که اسلام آنها را برآورده می سازد.
توضیح بیشتر اینکه دعوت اسلام به توحید دعوت تازه ای نیست، دعوت تمام پیامبران اولوالعزم است، نه تنها اصل توحید بلکه تمام اصول دعوت انبیا در مسائل بنیادی در همه ادیان آسمانی یکی بوده است. می فرماید: «شرع لکم من الدین ما وصی به نوحا؛ خداوند آئینی را برای شما تشریع کرد که به نخستین پیامبر اولوالعزم نوح توصیه کرده بوده.».(4)و همچنین «و الذی أوحینا إلیک و ما وصینا به إبراهیم و موسی و عیسی؛ آنچه را بر تو وحی
فرستادیم، و ابراهیم و موسی و عیسی را به آن سفارش کردیم.»(1)به این ترتیب آنچه در شرایع همه انبیا بوده و در شریعت تو است و "آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری!" تعبیر "من الدین" نشان می دهد که هماهنگی شرایع آسمانی تنها در مساله توحید و یا اصول عقائد نیست، بلکه مجموعه دین الهی از نظر اساس و ریشه همه جا یکی است، هرچند تکامل جامعه انسانی ایجاب می کند که تشریعات و قوانین فرعی هماهنگ با تکامل انسانها رو به تکامل رود تا به حد نهایی و خاتم ادیان رسد. به همین دلیل در آیات دیگر قرآن شواهد فراوانی وجود دارد که نشان می دهد اصول کلی عقائد و قوانین و وظایف در همه ادیان یکسان بوده. مثلا در شرح حال بسیاری از انبیا در قرآن مجید می خوانیم که نخستین دعوتشان این بود «یا قوم اعبدوا الله»(2)و در جای دیگر می خوانیم «و لقد بعثنا فی کل أمة رسولا أن اعبدوا الله؛ ما در هر امتی، رسولی را فرستادیم، تا به مردم بگویند خداوند یگانه را پرستش کنید»(3)انذار به رستاخیز نیز در دعوت بسیاری از انبیا آمده است.(4)موسی و عیسی و شعیب (ع) از نماز سخن می گویند.(5)ابراهیم دعوت به حج می کند،(6)و روزه در همه اقوامپیشین بوده است.(7)لذا در دنباله آیه به عنوان یک دستور کلی به همه این پیامبران بزرگ می افزاید: «أن أقیموا الدین و لا تتفرقوا فیه؛ به همه آنها توصیه کردیم که دین را برپا دارید و در آن تفرقه ایجاد نکنید.»(8)
توصیه به دو امر مهم: نخست برپا داشتن آئین خدا در همه زمینه ها (نه تنها عمل کردن بلکه اقامه و احیای آن). دوم پرهیز از بلای بزرگ، یعنی تفرقه و نفاق در دین. و به دنبال آن می افزاید: «کبر علی المشرکین ما تدعوهم إلیه؛ هر چند این دعوت شما، بر مشرکان سخت
گران است.»(1)آنها بر اثر جهل و تعصب سالیان دراز آنچنان به شرک و بت پرستی خو گرفته اند و در اعماق وجودشان حلول کرده که دعوت به توحید مایه وحشت آنها است، به علاوه در شرک منافع نامشروع سران مشرکان محفوظ است، در حالی که توحید مایه قیام مستضعفان می گردد و جلو هواپرستیها و مظالم آنها را می گیرد. ولی با این حال همانگونه که گزینش پیامبران به دست خدا است، هدایت مردم نیز به دست او است «الله یجتبی إلیه من یشاء و یهدی إلیه من ینیب؛ خداوند هر کس را بخواهد بر می گزیند، و کسی را که به سوی او باز گردد هدایت می کند.»(2)در این آیه نکته هایی است که باید به آن توجه شود:
"شرع" از ماده "شرع" (بر وزن زرع) در اصل به معنی راه روشن است، راه ورود به نهرها را نیز "شریعه" می گویند، سپس این کلمه در مورد ادیان الهی و شرایع آسمانی به کار رفته، چرا که راه روشن سعادت در آن است، و طریق وصول به آب حیات ایمان و تقوی و صلح و عدالت است. و از آنجا که آب مایه پاکیزگی و طهارت و حیات است این واژه تناسب روشنی با آئین الهی که از نظر معنوی همین کارها را با روح و جان انسان و جامعه انسانیت می کند دارد. 2) در این آیه تنها به پنج تن از پیامبران خدا اشاره شده، نوح و ابراهیم و موسی و عیسیو محمد(ص) چرا که پیامبران اولو العزم یعنی صاحبان دین و آئین جدید تنها این پنج تن هستند، و در حقیقت آیه اشاره ای است به انحصار پیامبران صاحب شریعت در این پنج نفر.
در آغاز از نوح یاد شده، چرا که نخستین شریعت یعنی آئینی که دارای همه گونه قوانین عبادی و اجتماعی بود از او آغاز گشت و پیامبران پیش از او برنامه و دستورات محدودی داشتند. و به همین دلیل در قرآن و روایات اسلامی سخنی از کتب آسمانی قبل از نوح نیامده است.
قابل توجه اینکه در ذکر این پنج تن نخست از نوح (ع) سخن به میان آمده، سپس از پیامبر اسلام (ص) و بعد از ابراهیم (ع) و موسی (ع) و عیسی (ع) این ترتیب بندی به خاطر
این است که نوح به خاطر آغازگر بودنش در آغاز قرار گرفته، و پیامبر اسلام (ص) به خاطر عظمتش بلافاصله بعد از او و دیگران به ترتیب زمان ظهور بعد از آنها.
این نکته نیز قابل توجه است که در مورد پیامبر اسلام (ص) تعبیر به «اوحینا الیک؛ وحی بر تو فرستادیم.» می کند، اما درباره سایرین تعبیر به "توصیه" شده است، شاید این تفاوت تعبیر برای اهمیت اسلام نسبت به سایر ادیان آسمانی است.
در پایان آیه، در مورد چگونگی گزینش پیامبران تعبیر به «من یشاء؛ هر کس را بخواهد.» که اشاره سربسته ای است به شایستگیهای وجودی رسولان الهی. اما در مورد امتها تعبیر به «من ینیب؛ کسی که به سوی خدا بازگردد، و از گناه توبه کند و از در اطاعت در آید.» تا معیار هدایت الهی و شرایط آن برای همگان روشن گردد و راه وصول به دریای رحمتش را بیابند. در حدیث قدسی آمده است: «من تقرب منی شبرا تقربت منه ذراعا و من أتانی یمشی، اتیته هرولة؛ کسی که یک وجب به سوی من آید من یک ذراع به سوی او می روم، و کسی که آهسته به سوی من بیاید من شتابان به سوی او می روم» از آنجا که یکی از دو رکن دعوت انبیای اولوالعزم عدم تفرقه در دین است و مطمئنا همه آنها روی این مساله تبلیغ کردند، این سؤال پیش می آید پس سرچشمه این همه اختلافات مذهبی از کجا است؟ آیه بعد به پاسخ این سؤال پرداخته، سرچشمه اصلی اختلافات دینی را چنین بیان می کند: «و ما تفرقوا إلا من بعد ما جاءهم العلم بغیا بینهم؛ آنها راه تفرقه را پیش نگرفتند مگر بعد ازآنکه اتمام حجت بر آنها شد، و علم و آگاهی کافی به آنها رسید، و این تفرقه جویی به خاطر حب دنیا و ریاست و ظلم و حسد و عداوت بود.» .(1)آری دنیاپرستان ستمگر، و حسودان کینه توز، در برابر آئین یکپارچه انبیا قیام کردند، و هر گروهی را به راهی نمودند، تا پایه های ریاست خود را تقویت کنند، و منافع دنیای خویش را تامین نمایند، و حسادتها و عداوتهای خود را با مؤمنان راستین و مکتب انبیا آشکار سازند، ولی تمام اینها بعد از اتمام حجت بود. به این ترتیب سرچشمه اختلافهای مذهبی جهل و بیخبری نبود، بلکه بغی و ظلم و انحراف از حق و اعمال نظرهای شخصی بود.
1) شوری/ 14
دانشمندان دنیا طلب و عوامهای متعصب و کینه توز دست به دست هم دادند و این اختلافات را بنیان نهادند. این آیه پاسخ روشنی است به آنها که می گویند مذهب در میان بشر ایجاد اختلاف کرده، و خونریزیهای فراوانی در طول تاریخ به بار آورده است، زیرا اگر دقت شود مذهب همیشه عامل وحدت و یکپارچگی در محیط خود بوده (همانگونه که در مورد اسلام و قبایل حجاز و حتی اقوام خارج از جزیره عرب تحقق یافت و به اختلافات پایان و امت واحدی ساخت). ولی سیاستهای استعماری در میان مردم تفرقه ایجاد کرد، به اختلافات دامن زد، و مایه خونریزی شد، افزودن سلیقه های شخصی و تحمیل آن بر مذاهب آسمانی خود یک عامل بزرگ دیگر تفرقه بود که آن هم از "بغی" مایه می گرفت."بغی" به گونه ای که در ریشه اصلی لغوی آن ذکر کرده اند "درخواست تجاوز و انحراف از خط میانه و تمایل به افراط و تفریط" است، خواه به این درخواست جامه عمل پوشیده شود یا نه، گاه در کمیت چیزی است، و گاه در کیفیت، و به همین مناسبت غالبا به معنی ظلم و ستم به کار می رود. گاهی نیز به معنی هرگونه "طلب و تقاضا" هر چند امر خوب و شایسته ای باشد آمده است. لذا "راغب" در مفردات "بغی" را به دو شعبه تقسیم می کند شعبه "ممدوح" و "مذموم" که اولی تجاوز از حد عدالت و رسیدن به احسان و ایثار، و تجاوز از واجبات و رسیدن به مستحبات است، و دومی تجاوز از حق و تمایل به باطل است. سپس قرآن می افزاید:«و لو لا کلمة سبقت من ربک إلی أجل مسمی لقضی بینهم؛ اگر فرمانی از سوی پروردگار تو صادرنشده بود که آنها تا سر آمد معینی زنده و آزاد باشند خداوند در میان آنها داوری می کرد، طرفداران باطل را نابود می ساخت و پیروان حق را پیروز.»
آری دنیا سرای آزمون و پرورش و تکامل است، و این بدون آزادی عمل امکان پذیر نیست، این فرمان تکوینی خداوند است که از آغاز خلقت انسان بوده و دگرگونی در آن راه ندارد، این طبیعت زندگی دنیا است، ولی از امتیازات سرای آخرت حل تمام این اختلافات و رسیدن انسانیت به یکپارچگی کامل است لذا از قیامت تعبیر به "یوم الفصل" شده است. و در آخرین جمله به توضیح حال کسانی می پردازد که بعد از این گروه بر سر کار آمدند، گروهی که عهد پیامبران را درک نکردند، و زمانی چشم گشودند که نفاق افکنان و تفرقه اندازان فضای جامعه
بشریت را با اعمال شیطنت آمیز خود تیره و تار کرده بودند، و آنها نتوانستند به خوبی حق را دریابند. می فرماید: «و إن الذین أورثوا الکتاب من بعدهم لفی شک منه مریب؛ کسانی که بعد از آنها وارثان کتب آسمانی شدند از آن در شک و تردیدند، شکی توام با بدبینی و سوء ظن.» در حقیقت معنی "ریب" این قید را نیز ذکر کرده اند: به شکی گفته می شود که سرانجام بعد پرده از روی آن برداشته شود و به حقیقت تبدیل گردد، شاید این امر اشاره به ظهور پیامبر اسلام (ص) با دلائل روشن باشد که آثار شک و ریب را از دلهای حق طلبان زدود.(1)
هر چند که دین اسلام مدافع آزادی افراد و جوامع است ولی این آزادی به معنای باز گذاشتن راه انحراف و گمراهی نیست. اسلام مکتبی است که خود را کاملترین دین معرفی کرده و پیامبرش را آخرین پیامبر دانسته و خود را ناسخ همه ادیان آسمانی پیش از خود میداند. اسلام و معارف آن، حق است و طبق آیهای از قرآن، «هر کس که غیر از اسلام دین دیگری اختیار کند، از او پذیرفته نخواهد بود.»(2)بنابر این، بدون هر گونه تعصب باید اعتراف کرد که هر دینی غیر از اسلام؛ قابل قبول نمیباشد و از اینرو؛ باید تا حد امکان از رواج افکار باطل و خلاف حق و حقیقت در بین عموم؛ جلوگیری کرد و این عین دفاع از حق و حقیقتاست. البته همواره در جوامع اسلامی چنین امکانی وجود داشت که دیگر مذاهب، افکار و نظریات خود را مطرح کنند و از طرف متخصصان دین اسلام، پاسخ خود را دریافت کنند، ولی این امر باید در فضایی علمی و با حضور کارشناسان دینی انجام شود. اسلام در همان مراحل اولیه با سلاح منطق به تبلیغ پرداخته و از طرح نظرات مختلف واهمهای نداشته است. اسلام به عنوان آخرین دین مُرسَل براى هدایت آدمیان تا قیام قیامت آمده است.(3)خاتمیت آن اقتضا میکند که کاملترین دین مُرسَل باشد و تمامى آنچه را که باید از دین نفس الأمرى به وحى
و نقل بیان گردد، شامل شود.(1)از سوى دیگر، چون این دین در زمان و مکان خاصى نازل شده و با مخاطبان اولیه خاصى مواجه بوده، گاه عناصر دینى در آن با توجه به موقعیت ارایه شده است، و این امر به ویژه در سنت معصومان(ع) و به خصوص در رفتار آنها، باید مورد توجه قرار گیرد. گنجینه معارف اسلامى مملوّ از عناصر جهانشمول و موقعیتى است که از زمان بعثت رسول اکرم(ص) تا غیبت کبراى امام زمان(عج) بیان شده است. آری:
تمام ساقیان را من ،چنان دیوانه می دانم ***همان دیوانگی را برتر از، میخانه می دانم
عزیزم روز و شب گوید، شمیمی بر مشام آید***همان بوی خوش یوسف، ز آن خمخانه می دانم
زبوی یوسف زهرا(س)، خراباتی شده عطار***همان بو را فراتر از، همه گلخانه می دانم
پر و بالم همی سوزد، ز اشک و داغ پنهانی***همان پروانه را د ردل، ز آن شمع خانه می دانم
تمام زور و بازویم، فدای عشق مولایم***همان راه و ره مولا، ز آن زورخانه می دانم
غلام پیر عرفانم،کنم جان را فدای جان***همان جان را ز کوی جان، ز آن جانانه می دانم
زمکر آدم و شیطان، شده خسته دل و جانم***همان مکر بنی آدم، ز هر کاشانه می دانم
نفوس و فکر سکولار،کند پنهان همه معنا***همان معنی و هم معنا، ز آن سامانه می دانم
جهان در دام لیبرال، شده مخروبه و غم بار***همان فکر پلید و شوم، چو یک ویرانه می دانم
چرا بعضی بدون فکر، کنند تبلیغ استکبار***همان پیر و بی فکر را، چنان دیوانه می دانم
1) در روایت از امام صادق(ع) نقل شده است: «حلال محمد حلال ابداً الى یوم القیامة و حرامه حرام ابداً الى یوم القیامة»؛ حلال محمد همواره تا روز قیامت حلال است و حرام او همواره حرام تا روز قیامت حرام است. ر.ک: کلینى، الکافى، ج 1، ص 58، حدیث 19
الا ای یار محرومان، جهان تا کی شود ویران***همان روح جهانداری، ز آن ریحانه می دانم
مگر روزی در این عالم، نمی آیی برون جانم***همان عدل و عدالت را، ز آن دردانه می دانم
اگر عمر جهان یک روز، بود باقی به پیش حق***همان روز ظهور یار، چو صد پیمانه می دانم
حقیر در اوج انتظار، کنم هردم ز جان نجوا *** همه عشاق عالم را، چنان پروانه می دانم
از تو دارم من عزیزم این سوال***بهر چه رفتی کلاس در طول سال
در جواب گویی که ای والا مقام***میم مدرک هست برایم چون مدال
دان که مدرک در نگاه خاص و عام***بوده بهر کسب و آن رزق حلال
مدرک و هم کسب و کار آرد مقام***از برای آدم و هم بر عیال
وان مقام و همسر و فرزند و جام***می شوند روزی فنا بی هر قتال
زندگی بهر چه باشد در خیام***با تمام سختی های بی مثال
پس عزیزم زندگی با هر طعام***می شود فانی چو آبهای زلال
گر که گویی بوده پوچ و بی دوام***با چنین فکری شوی دور از وصال
گر که دنیا پوچ و پوچی هست مدام***بهر چه با خود کنی هر روز جدال
با تو دارم یک سخن ای با مرام***دار دنیا می شود بی شک زوال
کار تو گردد بدون شک تمام***با هزار و یک پیام پر ملال
می شوی هیچ و ز هیچ آید پیام***بهر چه گشتی تو دور از آن جمال
ذات تو گوید به تو هر روز و شام***تا ابد باقی ام و پر سوز و حال
از فنا بی زار و روحم با قوام***با تو دارد صد سخن بی قیل و قال
با نفخت فیه من روحی چو مام***می شوی اصل و اساس بی هر زوال
دان مقام و پست و آنچه هست به نام***می شود روزی فنا با هر جلال
جز همان که بهر حق آری به کام***با خلوص گردد برایت چون نهال
غیر حق نابود و می گردد تمام***چون که فانی و فنا گردد چو مال
دار دنیا بهر عقباست والسلام***پس نما آن را محیّای کمال
پس نما آن را محیّای کمالابیات مزبور ضمن طرح اینکه تو ای انسان بیهوده و بی هدف خلق نشده ای و زندگی برایت پوچ و بی ارزش نیست؛ به دنبال اثبات این است که بین دین و زندگی رابطه مثبت و معناداری وجود دارد. بحث تحلیلی موضوع مورد نظر این است که انسان را وقتی شما تحلیل کنی؛ یک بُعد انسان خاکی است که با نیازهای مادی و خاکی به ظاهر تامین می شود و یک بُعد انسان الهی است. آن بُعد اگر تامین نشد؛ انسان اغنا نمی شود؛ در حقیقت این بعد همان بُعد اصلی انسان است و اگر همه نیازهای مادی اش تأمین شود، ولی آن بُعد معنوی هم چنان
تأمین نشود؛ این در واقع نسبت به آن جا احساس فقر شدید می کند و همین است که اگر برگردی به تاریخ بشر می بینی بشر در قرن 19 که شیفته دانش خود شد؛ یک دفعه فکر کرد که همه چیز عالم را کشف کرده است و بی رحمانه اعلام کرد که بشر دیگر به دین نیاز ندارد.!!! اما الان متوجه شده که نمی شود دین را کنار گذاشت و در زمان انقلاب اسلامی یک دفعه مسیر بشریت گویا می خواهد تغییر کند که هانتیگتن در سال 2000 در زوریخ این را مطرح کرد که مسیر بشر در دو دهه قرن بیستم میلادی که پشت به دین کرده بود به سوی دین برگشت خواهد کرد و بعد او اعلام کرده من هزاره سوم بشر را هزاره نوزایی ادیان اعلام می کنم و این اتفاق افتاد. چرا؟ چون بشر به این نتیجه رسید که آن دانشی که فکر می کرد پیدا کرده است و همه چیز را با آن حل می کند یک بُعد او را تأمین می کند. در حالیکه در این راستا باید اعتراف کرد که خصوصیت و ویژگی اسلام در میان ادیان و مکتب اهل بیت (ع) در بین تفسیرهای موجود از اسلام، این است که اسلام نه تنها به بُعد معنوی انسان توجه دارد، بلکه بُعد مادی انسان را نیز مورد توجه قرار داده، و ارتباط بین بُعد مادی و معنوی را یک ارتباط نزدیک، بلکه در هم تنیده می بیند، که اگر انسان در بُعد مادی با مشکلاتی مواجه شود، این می تواند یک ضربه جدی به بُعد معنوی انسان بزند، همچنان که ارتقای در بُعدمعنوی یا تنزل در آن، در زندگی مادی انسان نقش حیاتی خواهد داشت. اسلام با نگاه "الدنیا مزرعة الآخره"(1)می خواهد دنیای انسان را طوری سامان دهد که آخرت او تأمین شود.
بدون شك در اين دنيا انسان نياز به دين دارد و عقل و تجربه بشري اگر چه بسيار مفيد و لازمند؛ اما كافي براي تأمين نيازهاي بشر نيستند. دين هم در حوزه نيازهاي فردي و روانشناختي انسان كاربرد دارد و هم در عرصه اجتماع و مناسبات انساني و همه در رابطه با طبيعت. افزون بر آن با توجه به يكپارچگي نظام هستي و پيوند دنيا و آخرت انسان بايد دنياي
1) ورام بن ابی فراس، ج 1، ص 183، مکتبة الفقیه، قم
خود را ناظر به زندگي جاويد تنظيم كند و در اين زمينه چيزي جز دين حق الهي نمي تواند راهنماي انسان باشد. به نوعی انبیاى عظام، براى آبادانى دنیا آمدهاند؛ اما آنها دنیا را با چشم آخرتبین، نگاه میکردند. دنیایى که مزرعه آخرت است. دنیایى که در آن انسان با اعمالش و یا با هر لحظه حیاتش، آخرت را رقم میزند. آنها چنین دنیایى را آباد میکردند، آنها آمدند تا به مردم بیاموزند که امروز چگونه زندگى کنند تا فردا سعادتمند باشند. بنابراین دستورات انبیا براى زندگى امروز است. براى زندگى دنیاست، تا انسان در پرتو آن سعادت آخرت را به دست آورد.
خداى سبحان در قرآن کریم به توصیف زندگى دنیایى پرداخته و میفرماید: «به درستى که حیات دنیا لهو و لعب است»(1)«لَعِب» فعلى است که غایتى جز خیال ندارد و «لَهْو» هر چیزى است که انسان را به خود مشغول سازد و موجب فراموشى دیگران گردد. بنابراین، آیه شریفه اشاره بدان دارد که زندگى دنیایى که همان تعلق نفس به بدن و واسطه گشتن بدن در طریق تحصیل کمالات است، انسان را به خویش مشغول میسازد و موجب فراموشى دیگران میشود و منشا این فراموشى آن است که زندگى دنیایى، روح را چنان میفریبد که خود را با بدن متحد میپندارد و بعد از این پندار، از عالم غیر جسم منقطع میگردد و تمام آنچه را از جلال و جمال و بهاء و نور و سرور که حق فطرت وی می باشد، باز مانده و به این ترتیب،عمرش را به سرگرمى و بازى سپرى میسازد و به هر شیئى که روى مینماید جز به مقاصد خیالى و آرزوهاى وهمى نیست و زمانى که به آنها واصل میشود واقعیتى نمییابد.(2)
خداى سبحان میفرماید: آنان که کافرند اعمالشان در مَثَل، به سرابى مانَد در بیابان هموار بیآب، که شخص تشنه، آن را آب پندارد و به جانب آن شتابد و چون بدانجا رَسَد هیچ آب نیابد.(3)اگر آدم هایی را می بینیی که هیچ دینی ندارند و به ظاهر خوشحال و موفق هستند، آنها در ظاهر زندگی می کنند؛ ولی در باطن دلشان در لحظه های تنهایی خودشان آن موقع
که خودشان هستند، یک گمشده جدی دارند که بالاخره چی!! این همه مثلاً ما شهرت داریم و این همه ما ثروت داریم که چی آخرش چی می میریم و تمام می شود و حالا بقیه از ما تعریف کنند یا مثلاً پول ما خیلی زیاد باشد دیگران استفاده کنند این چه فایده ای برای ما دارد و این چی می شود؟ بخاطر همین است که مثلاً در سوئیس که طبق شاخص های رفاه در ژنو کشوری بسیار مرفه است. امّا شاخص خودکشی در این کشور از همه جا بالاتر است!!! چرا مردم در اوج رفاه خودکشی می کنند، مردمی که به ظاهر هیچ مشکل مادی ندارند بهترین زندگی و آسایش و همه آن چیزی که شما فکر می کنی که یک زندگی خوب باید داشته باشد را دارند، چرا این ها خودکشی می کنند؛ چون وقتی به قلّه رفاه می رسند تازه به پوچی می رسند. پس انسان بر خلاف نظر ایسم های مادی یک بُعد و نیاز دیگری هم دارد که اگر تامین نگردد انسان اغنا نمی شود؛ بُعد اصلی انسان آن است و اگر همه نیازهای مادی اش تأمین شود، ولی آن بُعد معنوی هم چنان تأمین نشود این در واقع نسبت به آن جا احساس فقر شدید می کند و دین است که می تواند این نیاز را تأمین کند. آنهم دین ناب محمدی(ص).
مع الوصف انسانى که جنبه خَلق و مُلک عالم و موجودات جسمانى و محسوس، در نظر او اصیلند و واقعیت دارند، تمام توجه خویش را به امور محسوس معطوف میدارد و به کلى از باطن امور و ملکوت اشیاء غفلت مینماید. چنین فردى زندگى را در خوردن و خوابیدن و لذتو عیش و نوش خلاصه مینماید. به فرموده قرآن کریم: «آنها فقط ظاهرى از زندگى دنیا را میدانند و از آخرت غافلند»(1)اما انسان ملکوتنگر و متوجه حقایق و باطن امور، ظاهر را نمودى از باطن مییابد و فرعِ ملکوت و طفیل آن. و لذا ظاهر را همچون پوست میداند و باطن را مغز و هیچگاه مغز و اصل را فداى پوست و فرع نمیسازد. به فرموده حضرت على(ع): «دوستان خدا آنانند که به باطن دنیا نگریستند آنگاه که مردم به ظاهر آن چشم دوختند، و سرگرم آینده دنیا شدند آنگاه که مردم به امور زودگذر دنیا پرداختند»(2)
آری ای عزیز دیندار، بدان که دین در اصلاح فرد و جامعه تأثیری عمیق دارد، بلکه تنها وسیله سعادت و نیکبختی است. جامعه ای که به دین پایبند نباشد واقع بینی و روشنفکری را از دست می دهد و عمر گرانمایه خود را در گمراهی و ظاهربینی و غفلت می گذراند، عقل را زیر پا گذاشته چون حیوانات کوتاه نظر و بی خرد زندگی می کند. دچار زشتی اخلاق و پستی کردار می شود و بدین ترتیب، به کلی امتیازات انسانی را از دست می دهد. چنین فردی گذشته از این که به سعادت ابدی و کمال نهایی خود نمی رسد، در زندگانی کوتاه و زودگذر این جهان نیز نتایج شوم و آثار ناگوار انحرافات و کجروی های خود را دیده، و دیر یا زود چوب غفلت خود را خواهد خورد و به روشنی خواهد فهمید که تنها راه سعادت همان دین و ایمان به خدا بوده است و سرانجام از کردار خود پشیمان خواهد شد.
خدای متعال در آیه 9 سوره شمس می فرماید: "قد افلح من زکاها و قدخاب من دساها". یعنی کسی که خود را از آلودگی ها حفظ کند رستگار است و آن کس که به هر ناروایی نزدیک شود به هدف خود یعنی به خوشبختی و رستگاری نخواهد رسید. البته باید دانست که آنچه سعادت انسان و نیکبختی فرد و جامعه وابسته به آن است به کار بستن دستورات دینی است و گرنه تنها نام گذاری فایده ندارد؛ زیرا آنچه که ارزش دارد خود حقیقت است نه ادعای حقیقت. کسی که خود را مسلمان می خواند و با درون تیره و اخلاق پست و کردار زشتی که دارد انتظار فرشته سعادت را می کشد؛ درست مانند بیماری است که نسخه پزشک را در بغلگذاشته توقع بهبودی دارد و مسلما با چنین فکری به سر منزل مقصود نخواهد رسید. خدای متعال می فرماید: "از میان کسانی که مسلمان یا یهودی یا صائبی یا نصرانی نامیده می شوند، آنان که به راستی به خدا و روز قیامت ایمان آورده اند و کردار شایسته دارند پیش خدا دارای پاداش نیک خواهند بود".(1)
ممکن است تصور شود که بنا به مضمون این آیه، کسانی که به خدا و روز قیامت ایمان آورده اند و دارای عمل صالح هستند؛ اگرچه همه پیغمبران یا بعضی از آنان را قبول نداشته باشند رستگار خواهند بود، ولی باید دانست که در سوره نساء آیات 150 و 151 خداوند کسانی
1) بقره، 62.
را که به پیغمبران یا به بعضی از آنان ایمان ندارند، کافر دانسته است. آن جا که می فرماید: "کسانی که به خدا و پیامبرانش کفر می ورزند و می خواهند بین خدا و پیامبرانش جدایی بیندازند و می گویند به بعضی از پیامبران ایمان می آوریم و به بعض دیگر کافر می شویم و می خواهند به این که میان آن کفر و ایمان راهی را فراگیرند آنان به حقیقت کافرانند". (مانند یهود که عیسی و محمد (ص) را منکر شده اند و مانند مسیحیان که محمد (ص) را انکار کرده اند). بنابراین، کسی از ایمان خودش بهره مند خواهد شد که به همه پیغمبران ایمان آورده و دارای عمل صالح باشد.
لذا اعتقاد به پیامبران و شناخت دین اساس کار است. در خصوص شناخت دین باید گفت که دینشناسى امر مشکلى است؛ زیرا دین سه پایه و سه ضلع دارد که یک پایه آن در درون جان انسان و دو پایه دیگر آن در بیرون جان اوست. دو پایهاى که در بیرون جان انسان است قرآن و عترت نام دارد و پایه درونى دین، عقل و فطرت است که از براهین شرعى است؛ یعنى چیزى را که عقل به صورت قطعى فهمیده باشد حجت شرعى است و همین دلیل است که دین مجموعه عقلى و نقل است. در اين زمينه برخي از كاركردهاي اجتماعي و معرفتی دين تقديم مي گردد:الف) پاسخ به پرسشهاى بنيادين: مهمترين كاركرد معرفتى دين پاسخ به اساسىترين پرسش انسان يعنى «راز بودن» است. هر انسانى افزون بر حاجات مادى مانند خوراك، پوشاك، آسايش و رفاه، نيازمندىهاى ديگرى دارد كه بسيار با اهميتتر از آنهاست. از جمله دريافت پاسخى مناسب به پرسش از راز وجود است. هر انسان هوشيارى در هر عصر و زمان، متعلق به هر نژاد و مليت و در هر وضعى از نظر پايگاه اجتماعى، سطح معلومات، و... پرسشهايى دراين باره دارد كه بدون دريافت پاسخى اعتمادپذير هرگز قرار و آرام نخواهد داشت. عمدهترين اين پرسشها عبارتند از:
گر تو دانی ز کجا آمده ای سوی جهان***یا که دانی به کجا می روی در کون و مکان
بهر چه آمده ای در این دیار پر بلا***آمدی تا که کنی فسق و فجوری بی امان
یا شوی غافل ازاحوال دل وجان وسرت***یا روی در ره نفس و ندهی پاسخ جان
یا شوی همچو نبی و بدهی پاسخ سر*** یا که در بی خبری، پست وشوی چون دگران
گر تو دانی که دلت،جای خدای احدست ***جای پاکی و صفا ست، در همه ی عصر و زمان
گر تو دانی که پیام انبیاء، بهر تو است ***یا که حرف عقل و دل، حجّت در سرّ و عیان
بی گمان می روی در خطّ ولیّ و انبیاء ***می دهی پاسخ ناب،به فطرتت با صد توان
گر کنی چنین مرام، تو انتخاب و اختیار ***می نهد منّت خاص، بر تو خدای مهربان
چون که توفیق بزرگ؛ همره هر کس نشود ***پاکی جان طلبد، منّت مولای نهان
گر که دنیا همه اش،نعمتی بر آدمی است***بهر آن نعمت فانی، ننهد منّتی دان
چون که دنیا فانی و هر لحظه اندر گذر است***آخرت باقی و مرجعی بود بر همگان
هر که و هر چه تو باشی، چو حقیری مثل من ***آخر الامر روی،پیش خدای انس و جان
از كجا آمدهای؟ اولين پرسش انسان اين است كه انسان و جهان چگونه و توسط چه عاملى پديد آمدهاند؟ آيا جهان آفريدگار حكيم و دانا دارد يا نه؟
برای چه آمده ای؟ آيا آفرينش انسان و جهان هدفمند و در پى تدبير و عاقبتنگرى بوده يا بىهدف و عبث.
به كجا مىروی؟ جهان رو به كدامين سو دارد، فرجام جهان و انسان چيست و چه سرنوشتى فرا روى آنهاست؟
پرسش نخست به گذشته و پيشينه عالم و آدم نظر دارد؛ پرسش دوم گذشته را به آينده مىپيوندد و پرسش سوم وضع حال را برسی مىکند و نقش آن را در آينده پى مىگيرد. اين پرسش در بردارنده پرسشهاى ديگرى است، از جمله:
-آيا انسان موجودى مجبور و محكوم سرنوشت است و همه چيز بدون دخالت نقش و اراده او تعيين شده، يا خود معمار شخصيت و سرنوشت خويش است و با تكيه بر بينشها، خصلتها و كنشهاى اختيارى خود مىتواند خوب و بد سرنوشت را رقم زند؟
اي كه در چشمان و عكسم مي كني اینک نظر***هيچ و مي داني شده فرصت تمام در اين سفر
كوله بارم خالي و دستم تهي از كار نيك *** عمر من گرديد تمام و روزو شب كردم ضرر(1)
پس عزيزم قدر خود را دان از این آیات نور *** تا كه فرصت داري، از فرصت نكن آني گذر
مي شود عمر تو و هر مرد و زن روزي تمام *** با چنين فكري چرا غفلت كني اي همسفر
1) عمر من پایان و هر لحظه وجودم در ضرر
گو چه كردي با خودت در عمر محدود حيات *** يا چه بردي تو ز فرصت هاي نيك و پر ثمر
گر بخواهي يا نخواهي فرصتت باشد چو شمع *** لحظه لحظه سوزد و گردي همي بي بال و پر
پس ببر از نور آن تا مي تواني توشه اي *** آدم عاقل كند جان را مبرّا از خطر
كن كمي انديشه تو در آنچه تا اينك گذشت *** تا كه بيني در كجايي و كمي گيري اثر
دام شيطان مي شود هر لحظه پهن در پيش تو *** کن رها دام و ز فتنه کن عبور ای باهنر
با اصول اقتصاد و کسب خوب و رزق پاک *** از همه افسردگي گردي رها در جان و دهر
راه حقّ و فطرتت را كن مشخص در اصول *** تا شوي فارغ ز کسب دون و هم پر درد وسر
داد خاموش درونت اين بخواهد روز و شب *** پس تو كن آن را اجابت تا شوي اهل ظفر
بهر عقبا شو مهيّا در سراي زندگي *** تا کنی پرهیز ز کار زشت و بد از هر نظر
دان که با اخلاص همی گویم به افکار زبون *** من در این دنیا ندارم جز خدا یاری دگر
با بصیرت می روم در راه خوب اقتصاد *** چون که فریاد درونم گفته آن باشد چو زر
اقتصاد راهش یکیست اندر جهان پر خطر *** وان همان راهيست كه قرآن گفته بر اهل بصر
بي شك و ترديد همان راه علي(ع)وآل اوست *** پس نما تو انتخاب تا كه شوي بيمه ز شر
چون حقير داني نماند کسب و کار درفرش و عرش *** غير آنكه بهر حق خالص كني در جان و سر
در ضمن پاسخ اين پرسشها در بخش نظرى «جهان بينى» و در بخش عملى شريعت يا ايدئولوژى خوانده مىشود. سرجمع اهم آموزههاى دين دراين عرصه عبارت است از:
√ خداشناسى؛ اسماء حسنى و اوصاف ذاتى و فعلى خداوند و رابطه او با جهان و انسان.
√ هستىشناسى؛ مشتمل بر پيشينه جهان، عوالم هستى و درجات و مراتب آن، سنتهاى حاكم بر هستى، فرجام جهان.
√ انسانشناسى، ابعاد و مراتب وجود آدمى، استعدادها، توانشها و گرايشهاى او.
√ فرجامشناسى، غايت جهان و انسان؛ چگونگى حيات جاودان و عوامل مؤثر در آن.
√ راه شناسى؛ نماياندن راه سعادت و همه عوامل موثر در آن، نيز بيان موانع راه و چگونگى فراز آمدن در برابر آنها.
√ راهنماشناسى؛ معرفى راهنمايان طريق و امدادگران آن.
ب) دين و علم: دين حق از چند سو به يارى دانش مىشتابد و در رشد و شكوفايى و سمت و سو دهى به آن مؤثر است:1) انگيزش: دين حق يكى از مهمترين عوامل انگيزش در تحقيقات علمى است. از نظر اسلام مراكز علمى محراب عبادت به شمار مىروند و لحظهاى تفكر و انديشه از چهل سال عبادت ارزندهتر و دانشاندوزى دانشوران از خون شهيدان برتر است. بىجهت نيست كه اينشتين مىگويد: «حس دينى قوىترين و شريفترين سرچشمه )شاه فنر) تحقيقات علمى است».(1)
كاركردهاي روانشناختى دين: از نظر روانشناختى دين كاركردها و ثمرات بسيارى براى انسان دارد. در ميان دانشهاى جديد هيچ يك مانند روانشناختى نقاب از رازهاى شگفت دين و ديندارى برنكشيده و لزوم اجتنابناپذير آن را به طور ملموس روشن نساخته است.
یکی از اهداف قرآن مجید با دستورات سازنده و مفید خود این است که به شما قانون زندگی را بیاموزد؛ قانونی که با عمل کردن به آن می توانی به قله سعادت و خوشبختی دست پیدا کنی. چرا که زندگی نیز مانند بسیاری از کارهای دیگر برای خودش قوانینی دارد که اگر آنها را اجرا نکنی مجبور هستی که روزی زانوی شکست را بر زمین بگذاری و یک عمر را در حسرت رسیدن به خوشبختی و موفقیت سپری کنی.
در اینجا توجه جنابعالی تنها به یکی از آیات یعنی آیه 77 از سوره مبارکه قصص معطوف می گردد تا با چهار تکنیک موفقیت و به عبارتی دیگر سبک زندگی در این آیه بیشتر آشنا شوی: (وَ ابْتَغِ فیما آتاک اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصیبَک مِنَ الدُّنْیا وَ أَحْسِنْ کما أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَیْک وَ لا تَبْغِ الْفَسادَ فِی الْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الْمُفْسِدینَ ): و با آنچه خدایت داده سرایآخرت را بجوی و سهم خود را از دنیا فراموش مکن، و همچنانکه خدا به تو نیکی کرده نیکی کن و در زمین فساد مجوی که خدا فسادگران را دوست نمی دارد.
تکنیک اول: باید به فکر آینده باشی (وَ ابْتَغِ فیما آتاک اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ) آیات الهی همه انسان ها را توصیه می کنند تا علاوه بر اینکه از زندگی در حال نهایت استفاده را می برند، به فکر آینده خود نیز باشند و توشه ای مناسب برای آینده مهیا کنند. این آینده نگری هم می تواند نسبت به سرای آخرت باشد که این قسمت از آیه به آن اشاره دارد و هم می تواند نسبت به دنیایی باشد که آدمی در آن زندگی می کند. بدین صورت که انسان باید از هم اکنون برای زندگی خود برنامه ریزی کند و اهدافی را که قرار است به آنها برسد تعیین کند و در مرحله بعد برای رسیدن به آن اهداف نهایت سعی و تلاش خود را بکار ببندد.
تکنیک دوم: حلال ها و زیبایی های دنیا را نباید از دست بدهی (وَ لا تَنْسَ نَصیبَک مِنَ الدُّنْیا: و سهم خود را از دنیا فراموش مکن) از لذت های مشروع دنیا باید استفاده کنی و خود را از آنها نباید محروم نمایی. چرا که خداوند متعال در آیه 32 سوره اعراف می فرماید: قُلْ مَنْ
حَرَّمَ زینَةَ اللَّهِ الَّتی أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّیِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِیَ لِلَّذینَ آمَنُوا فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا خالِصَةً یَوْمَ الْقِیامَةِ کذلِک نُفَصِّلُ الْآیاتِ لِقَوْمٍ یَعْلَمُون: [ای پیامبر] بگو: «زیورهایی را که خدا برای بندگانش پدید آورده، و [نیز] روزیهای پاکیزه را چه کسی حرام گردانیده؟» بگو: «این [نعمتها] در زندگی دنیا برای کسانی است که ایمان آورده اند و روز قیامت [نیز] خاصّ آنان می باشد.» این گونه آیات [خود] را برای گروهی که می دانند به روشنی بیان می کنیم.(1)
امام علی(ع) در تفسیر آیه ی شریفه «لا تنس نصیبک من الدنیا» می فرمایند:لا تنس صحتک و قوتک و فراغک و شبابک و نشاطک ان تطلب بها الآخره. فراموش نکن که بابهره گیری از سلامتی و نیرو و فراغت و جوانی و شادابی ات، آخرت را به دست می آوری [یکی از بهره های انسان از این دنیا، سلامتی و فراغت.. . است.(2)
تکنیک سوم: تا می توانی به دیگران خوبی کن (وَ أَحْسِنْ کَما أَحْسَنَ اللّه إِلَیْکَ: و همچنانکه خدا به تو نیکی کرده نیکی کن.همانطور که دوست داری در مواقع نیاز کسی به فریاد شما برسد و دست شما را بگیرد شما نیز نسبت به دیگران این گونه عمل کن. همانطور که دوست داری دیگران نسبت به شما رفتار خوبی داشته باشند،شما نیز نسبت به دیگران همان رفتار را از خود بروز ده.
تکنیک چهارم: استفاده درست از نعمت ها ( وَ لا تَبْغِ الْفَسادَ فِی الْأَرْضِ: إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الْمُفْسِدینَ: و در زمین فساد مجوی که خدا فسادگران را دوست نمی دارد)و آخرین قانون اینکه نعمت ها و امکاناتی را که در اختیار داری؛ همیشه در راه درست و صحیح استفاده کن که این امر سبب می شود تا به امکانات بیشتری در زندگی دست پیدا کنی.
از مهمترين كاركردهاى اساسى دين تبيين معناى زندگى و ایجاد شادی و نشاط برای انسان است. هر انسانى از خود مىپرسد كه اين زندگى براى چيست؟ درد و رنج و مرگ و ميرها چه معنا دارد؟ و در مجموع آيا جهان ارزش زيستن دارد يا نه؟ جای شادی و نشط صحیح کجاست؟ يافتن پاسخى صحيح در برابر اين پرسشهاى بنيادين زندگىساز است و ناكامى در
برابر آن زندگى سوز. دين با تبيين جاودانگى، حكمت و هدفمندى هستى و جهت گيرى رو به خير و كمال و تعالى آن، در پرتو تدبير خداوند حكيم و رحمان و رحيم، شاداب ترین، خرد پذيرترين و دلپسندترين معنا از حيات انسان و جهان را به دست مىدهد. در خصوص شادی و نشاط واقعی از نظر دین اسلام باید اینگونه گفت:
گر كه باشي شاد و در دنياي دون*** مي شوي آرام و گردي چون ستون
با طراوت مي شوي همسر ناز***حزن و اندوه مي شود در تو زبون
دين اسلام بهر هر روح و روان***شاد و شادي بخش با صدها فنون
از غم و افسردگي و اضطراب*** مي رهاند جان و دل را از درون
دان كه شادي جزء دين است در زمين*** محكم و بي خدشه است همچون بتون
شادي ي و هر نوع نشاط خوب و نيك***از صفات مومن است اندر متون
يا كني گر مومني را شاد شاد*** از ثوابش مي بري بهره كنون
واژه جذّاب و پر عشق و سرور*** واژه شادي بود در پوست و خون
آنچه بر فطرت بود مطلوب و خوب*** جام شادي و نشاط است در عيون
بهر مومن در درون اين سرا*** كي بود خوفي و لا هم يحزنون
در تمام لحظه هاي اين جهان*** آنچه بارد بر وجود مومنون
از همه خوب و بد و هر نوع شرور***نعمت است و لذّتش گردد فزون
چون كه هستي مومن و اهل خدا***مي شوي شاد و رها از هر جنون
گر كه خواهي تو شوي خوشبخت و شاد***راه قرآن را برو در هر شئون
اين حقير گويد به قلب همسران*** روح اميد مي كند غم را برون
كارل يوستاويونگ در اهميت اين مسأله مىنويسد: «در ميان همه بيمارانى كه در نيمه دوم حياتم با آنها مواجه بودهام، يكى هم نبوده كه مشكلش در آخرين وهله، چيزى جز مشكل يافتن يك نگرش نسبت به حيات باشد. با اطمينان مىتوان گفت كه همه آنان از آن رو احساس بيمارى مىكردهاند كه چيزى را كه اديان زنده هر عصر، به پيروان خود، عرضه مىدارند، از دست دادهاند و هيچ يك از آنان قبل از يافتن بينش دينى خود، شفاى واقعى نيافته است»(1)ويكتور فرانكل نيز قدرت دين را عقيده به «اَبَر معنى»(2)مىداند، يعنى دين بهترين معنى براى زندگى كردن است. برخى از جامعه شناسان نيز برآنند كه گوهر دين واكنش در برابر تهديد به بىمعنايى در زندگى بشر و تلاش در جهت نگريستن به جهان به مثابه حقيقتى معنادار است.(3)
پارهاى از بروندادهاى روانشناختى تفسير دينى حيات عبارت است از:- احساس خوش بينى و رضايت- مطبوع سازى زندگى در مجموعه هستى- ايجاد اميدوارى- مسئوليت پذيرى - نشاط و حركت آموزههاى دينى نگرش فرد به نظام هستى و قوانين آن را خوشبيانه مىسازد. از نظر استاد مطهرى فرد باايمان در كشف هستى هم چون شهروند كشورى است كه قوانين و تشكيلات و نظامات آن را صحيح و عادلانه مىداند و به حسن نيت كارگزاران آن ايمان دارد. لاجرم: اولاً، زندگى براى او مطبوع و دلپذير مىشود. ثانياً، زمينههاى ترقى و تعالى را براى خود و
ديگران فراهم مىبيند و روح اميدوارى در او پديد مىآيد. ثالثاً، اگر چيزى موجب عقب ماندگى او شود آن را جز كم كارى و بى تجربگى و مسئوليت گريزى خود و امثال خود نمىداند. او همچنين پارهاى از رنجها و دشوارىها را زمينه ترقى و تكامل خود مىداند. اين انديشه به طور طبيعى شخص را به غيرت مىآورد و با خوش بينى و اميدوارى به حركت وجنبش در جهت اصلاح خود وا مىدارد و از دشوارىها استقبال مىكند. در مقابل فرد بىايمان شهروندى رامى ماند كه قوانين، تشكيلات و كارگزاران كشورش را فاسد مىداند و از قبول آنها هم چارهاى ندارد. درون چنين فردى انباشته از عقدهها و كنيهها است. او هرگز به فكر اصلاح خود نمىافتد، از جهان لذت نمىبرد و هستى براى او زندانى هولناك است كه يا بايد از چنگ آن بگريزد و يا با رنج و سختى آن را تحمل كند. از اين رو قرآن مجيد مىفرمايد: «وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً»(1)
ره پر نور تو، گویی زما پنهان پنهان است ***غم داغ وصال تو،همان هجران هجران است
ز هر راهی در این عالم، هویدا تر بود راهت***همه داد خموش دل، به حق عریان عریان است
ز هر باغی در این دوران، صدای پای یار آید***گل باغ وجود تو، همی مهمان مهمان است
به عشق تو ز بند دار، شویم آسوده و راحت***دل زارم چو کرد باور،همان عرفان عرفان است
غروب آدمی گویا، ز اسرار نهان باشد***نسیم رحمت سرمد،برآن انسان انسان است
شکوه و فرّ این عالم، بود از رحمت یارم***همان نقش رخ زیبا،ز جان امکان امکان است
زمین و آسمان هر دم، شود مست رخ دلبر***همان لطف وصفای او،به جداحسان احسان است
1) طه )20)، آيه 124
چه گویم من در این عالم، که لطفت می کند شادم***همه حرف و سخن اینک، همان اذعان اذعان است
حقیر در اوج تنهایی، همی نالد همی سوزد ***چو می داند هدایتها، همه امعان امعان است
در آخرین مصراع غزل مزبور آمده است(چو می داند هدایتها، همه امعان امعان است) آری ای عزیز بزرگوار بدان و آگاه باش که هدایتهای الهی بدون تردید همانگونه که این مصرع به آن اشاره کرده؛ بر گرفته از الطاف خداوندی است. توضیح اینکه هدایت بر دو نوع تکوینی و تشریعی تقسیم شده است. هدایت تشریعی، عبارت است از آن دستورات خداوندی که انسان ها با پیروی از آن ها، می توانند به رشد و کمال خود برسند. ولی هدایت تکوینی عبارت است از به جریان انداختن اجزاء و روابط تکوینی طبیعت و انسان در مجرای قانونی خود که نظم دقیق حاکم بر آن دو قلمرو، آن را اثبات می کند(1). در اینجا از باب اهمیّت توجه حضرتعالی ابتدا به برخی از آیات قرآن که به نوعی هر دو نوع هدایت (تکوینی و تشریعی) را از طرف خداوند می داند معطوف و سپس در خصوص تعدادی از آیات مورد نظر بصورت اجمال بحث خواهد شد:
ذلِک الْکتابُ لا رَیبَ فِیهِ هُدی لِلْمُتَّقِینَ.(2).«آن کتاب [آسمانی است] که تردیدی در آن نیست و وسیله هدایت است برای مردمی که تقوا بورزند.»
قُلْ إِنَّ هُدَی اللَّهِ هُوَ الْهُدی.(3)«به آنان بگو: هدایت واقعی فقط هدایت خداوندی است.»
وَ بَشِّرِ الصَّابِرِینَ الَّذِینَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیهِ راجِعُونَ أُولئِک عَلَیهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِک هُمُ الْمُهْتَدُونَ.(4)«و بردباران را بشارت بده. آنان کسانی هستند که وقتی مصیبتی بر آنان برسد، می گویند: ما از آنِ خداییم و به سوی او برمی گردیم. آنان شایسته درودهایی از پروردگارشان می باشند و آنان هدایت یافتگانند.»
رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَیتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْک رَحْمَةً إِنَّک أَنْتَ الْوَهَّابُ.(1)«ای پروردگارِ ما، دل های ما را پس از آن که هدایت فرمودی، در لغزش مینداز، و از بارگاهت رحمتی بر ما عنایت فرما. تویی خداوندِ بخشاینده عظیم.»
وَ لَهَدَیناهُمْ صِراطاً مُسْتَقِیماً.(2)«اگر به دستور ما عمل می کردند]، قطعاً آنان را به صراط مستقیم هدایت می کردیم.»
إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا ثُمَّ کفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ کفَرُوا ثُمَّ ازْدادُوا کفْراً لَمْ یکنِ اللَّهُ لِیغْفِرَ لَهُمْ وَ لا لِیهْدِیهُمْ سَبِیلًا.(3)« آنان که ایمان آوردند، سپس کفر ورزیدند و سپس ایمان آوردند و باز کفر ورزیدند؛ چنان نیست که خداوند آنان را ببخشاید و آنان را به راه راست هدایت کند.»
فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ اعْتَصَمُوا بِهِ فَسَیدْخِلُهُمْ فِی رَحْمَةٍ مِنْهُ وَ فَضْلٍ وَ یهْدِیهِمْ إِلَیهِ صِراطاً مُسْتَقِیماً.(4)«اما کسانی که به خداوند ایمان آوردند و به [مشیتِ] او چنگ زدند، خداوند به زودی آنان را در رحمت و امتیازی از خود غوطه ور می سازد و آنان را در صراط مستقیم به سوی خود هدایت می کند.»
یهْدِی بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ وَ یخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ یهْدِیهِمْ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ.(5)«خداوند
به وسیله این کتاب، کسانی را که رضایت او را پیروی می کنند، به راه های صلح و صفا و آرامش به سوی خود هدایت می کند و آنان را از ظلمات بیرون می آورد و به نور وارد نموده و آنان را به صراط مستقیم هدایت می کند.»
«ما تورات را فرستادیم. در آن تورات، هدایت و نوری بود
که پیامبرانی که اسلام آورده بودند، به وسیله آن به مردم ربانی و روحانیون حکم می کردند. .. و آنان بر آن هدایت و نور شاهد بودند.»
به دنبال آثار آن (پیامبران قبلی) عیسی بن مریم را آوردیم که توراتِ نازل شده را در برابر چشمانش تصدیق می کرد و انجیل را که در آن هدایت و نور بود، به او دادیم.»
مردم کافر را هدایت نمی کند.» این مضمون که خداوند مردم کافر را هدایت نمی کند، در بیش از 10 مورد در قرآن وارد شده است.
کسانی که ایمان آورده اید، شما درباره اصلاح خود بیندیشید و خود را اصلاح کنید. هنگامی که شما هدایت شوید، گمراهی گمراهان ضرری بر شما وارد نمی آورَد. بازگشت همه شما به سوی خداست و شما را به آن چه که انجام داده اید، خبر خواهد داد.»
قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ فَلَوْ شاءَ لَهَداکمْ أَجْمَعِینَ.(1)«به آنان بگو: حجت کامل و رسا از آنِ خداست؛ اگر او می خواست، همه شما را هدایت می کرد.»
وَ إِنْ تَدْعُوهُمْ إِلَی الْهُدی لا یتَّبِعُوکمْ سَواءٌ عَلَیکمْ أَ دَعَوْتُمُوهُمْ أَمْ أَنْتُمْ صامِتُون.(2)«و اگر آنان را به هدایت دعوت کنید، از شما پیروی نخواهند کرد، و برای شما یکسان است که آنان را به هدایت دعوت کنید یا ساکت باشید.»
وَ اللَّهُ لا یهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ.(3)«خداوند ستمکاران را هدایت نمی کند.» این مطلب که خداوند ستمکاران را هدایت نمی کند، در این موارد از قرآن نیز آمده است: بقره آیه 258، آل عمران آیه 86، مائده آیه 51، انعام آیه 144، توبه آیات 19 و 109، قصص آیه 50، احقاف آیه 10، صف آیه 7، جمعه آیه 5.
أَ فَمَنْ یهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یتَّبَعَ أَمَّنْ لا یهِدِّی إِلَّا أَنْ یهْدی فَما لَکمْ کیفَ تَحْکمُونَ.(4)«آیا کسی که مردم را هدایت به حق می کند، سزاوار پیروی است، یا کسی که هدایت به حق نمی کند؟ مگر این که خود هدایت شود. چه شده بر شما، چگونه حکم می کنید!؟»18) قَدْ خَسِرَ الَّذِینَ کذَّبُوا بِلِقاءِ اللَّهِ وَ ما کانُوا مُهْتَدِینَ.(5)«به
خسارت افتادند کسانی که دیدار خداوندی را تکذیب کردند و آنان هدایت نیافته بودند.»
این نیست که تو تبلیغ کننده ای و برای هر قومی هدایت کننده ای است.»
آنان بگو: خداوند گمراه می کند کسی را که گمراهی را بخواهد )کسی که خود را منحرف کرده و آماده مشیت الهی برای گمراهی خود می شود) و هدایت می کند کسی را که به سوی او می گراید و برمی گردد.»
برای ما نیست مگر این که به خدا توکل کنیم، زیرا ما را به راه های خود هدایت فرموده و قطعاً به اذیت هایی که به ما روا داشتید، صبر خواهیم کرد، و توکل کنندگان باید بر خدا توکل کنند.»
خداوند بر هدایت آنان که هدایت یافته اند، می افزاید.»24) إِنَّک لا تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لکنَّ اللَّهَ یهْدِی مَنْ یشاءُ.(5)«تو
نمی توانی هر کس را که بخواهی، هدایت کنی و خداوند است که هر کس را بخواهد، هدایت می کند.»
دروغگو و کسی را که به کفر ورزیدن اصرار دارد، هدایت نمی کند.»
کسی که به روی افتاده و بر زمین راه می رود، هدایت یافته تر است، یا کسی که در حال اعتدال در صراط مستقیم راه می رود؟»
در توضیح آیات مزبور همان طورکه پیش از ذکر آیاتِ مربوط به هدایت بیان شد، هدایت بر دو نوع تکوینی و تشریعی تقسیم شده است. حکمت بالغه خداوندی که نور وجود را بر مخلوقات فروزان نموده، نه از روی اجبار بوده است و نه از روی نیاز؛ چرا که خداوند بی نیاز و صمدِ مطلق است؛ چنان که سرور شهیدان امام حسین علیه السلام در دعای عرفه می فرماید: الهی انْتَ اْلغَنِی بِذاتِک انْ یصِلَ الَیک النَّفْعُ مِنْک فَکیفَ لا تَکوُنُ غَنِیاً عَنّی؟(2)«الهی، تو بی نیازتر از آن هستی که سودی از خودِ تو، به تو برسد. کجا مانده که سودی از طرف من به توعاید گردد؟» بنابراین، همان حکمت بالغه ای که به وجود آمدن مخلوقات را باعث شده، همان حکمت موجب شده است که آن ها را از هر دو نوع هدایت برخوردار کند.
هدایت تکوینی- چنان که در اول این مبحث مطرح شد عبارت است از به جریان انداختن اجزاء و روابط تکوینی طبیعت و انسان در مجرای قانونی خود که نظم دقیق حاکم بر آن دو قلمرو، آن را اثبات می کند. معنای کلی هدایت، عبارت است از به حرکت درآوردن انسان در مسیر هدفی که شایسته اوست. تحرک در این مسیر، دو عامل دارد: الف. درک، تفکر، تعقل، هوش، اراده و اختیار در گزینش بهترین راه ها و تنظیم هدف ها و وسیله ها و ترتیب هدف های نسبی در راه وصول به هدف اعلای حیات معقول. ب. تلاش و فعالیت های عضلانی در تنظیم رابطه انسان با طبیعت و هم نوعانِ خود. اکثر آیات وارده در قرآن درباره هدایت، این معنای کلی را در بر دارد. مثلًا آیه شماره یکم که می گوید: هُدی لِلْمُتَّقِینَ، به این معناست که این کتاب برای کسانی که در صدد اصلاح خویشتن و خودداری از فرو رفتن در لجن شهواتِ هوی پرستی و خودکامگی برمی آیند، وسیله هدایت است. یعنی این قرآن، درک و تفکر و تعقل و هوش و اختیارِ این اشخاص را چنان تنظیم می کند که با بهترین وجه در راه وصول
به حیات معقول به کار می افتند. همین قرآن نیز اشخاص جویای تقوا را از امتیازات فعالیت های عضلانی در مسیر حیات معقول آگاه می کند و به آن فعالیت ها تحریک می نماید. بنابراین، موضوع هدایت در مسأله شناخت، فوق العاده بااهمیت بوده و می توان گفت مبنای شناخت های مفید و اصیل عقل و قلب، بر هدایت استوار شده است. مع الوصف ای صاحب قلب سالم بدان و آگاه باش که:
قلب انسان در درون جسم و جان *** مرکز خوب و بد است تا آن کران(1)
وفق آیات خدا خرد و کلان *** با قلوب پاک همی گیرند امان
ای که هستی صاحب قلب جوان *** دان قلوب آدمی اندر جهان
یا شکور است و صبور و مهربان *** یا گنه کار است و غافل چون بدان
قلب غافل روز و شب در هر مکان *** روح و جان را می کند هر دم خزان
قلب شاکر در زمین و آسمان *** می کند غوغا به پا در ملک جان
گر که می خواهی شوی در هر زمان *** راحت و آرام چو موسی و شبان
کن خدا را یاد و با عشق نهان *** با همان قلب سلیم و پر توان
قلب سالم با هزار و یک نشان *** از تو می خواهد خدا را بی گمان
پس عزیزم قلب خود را همچنان *** پاک و سالم کن تو با ذکر و اذان
1) بر اساس آیات و روایات. در ضمن یاد آورمی شود که بیست آیه با صراحت در خصوص قلب سالم و مریض نازل شده و کلمه قلب در آنها آمده است.
داد خاموش قلوب با یک زبان *** حرف فطرت باشد و راه جنان
هر که را راهی رود غیر از همان *** ظلم وافر کرده بر روح و روان
قلب خود را کن تو چون پیر مغان *** تا شوی راحت ز شرّ این و آن
ای که داری قلبی چون آتش فشان *** دان که با ذکر خدا گیری امان
این حقیر گوید بدون هر بیان *** با خدا گردد روا هر نوع فغان
اگر شما به عنوان انسان؛ نعمت هدایتِ پروردگاری را در مسأله شناخت و عمل در این دنیا کنار بگذاری، شناخت هایت هرگز از آشنایی های ناقص با مقداری از پدیده های جهان تجاوزنخواهد کرد، و اگر بخواهی با همین شناخت ها، تکلیف معرفتی خود را با جهانی که در آن زندگی می کنی، تصفیه نمایی، آخرین منزلگه شما، جز قهوه خانه نیهیلیستی، جای دیگری نخواهد بود و نتیجه فعالیت های عضلانی شما- اگر از گروه ناتوانان باشی- در راه اشباع خودخواهی های قدرت پرستان مستهلک خواهد شد و اگر از گروه قدرتمندانِ قدرت پرست و خودخواه باشی، دیگران را وسیله اشباع خودکامگی های خود قرار خواهی داد.
آیه شماره دوم (هُدَی اللَّهِ هُوَ الْهُدی)، هدایت را در هدایت خداوندی منحصر می کند. دلیل این مطلب، با نظر به این که هیچ انسانی بدون گام گذاشتن به صحنه حیات معقول نمی تواند از روشنایی رضایت بخش و از یک فلسفه عالی برای زندگی در این دنیا بهره مند باشد، کاملًا واضح و روشن است.
آیا می خواهی از هدایت و راهنمایی حواس طبیعی به روشنایی حیات معقول برسی؟! این یک توقع نامعقول است، زیرا حواس نه تنها «حیات معقول» را نمی بیند، بلکه اصلًا قضیه ای را نمی سازد، تا چه رسد به تشخیص «باید»، «نباید»، «شاید» و «نشاید». آیا می خواهی با
عقل نظری محض که همواره در استخدام «منِ» تثبیت شده است، رو به «حیات معقول» رهسپار شوی؟! این هم امکان ناپذیر است.
آیا می خواهی از راهنمایی اصول و قوانین و آدابی که در میان جامعه تثبیت شده است، برخوردار شده و طعم حیات معقول را بچشی؟! این هم صحیح نیست، زیرا: اولًا: طعم حیات چیزی نیست که با گفتار و عقاید و کردار دیگران قابل چشیدن باشد، چون توصیف و تقلید در یک حقیقت، نمی تواند آن حقیقت را به عنوان جزیی از موجودیتِ آدمی درآورد. تقلید خشک از قیافه کسی که عسل را خورده و در حال لذت بردن است، طعم حقیقی عسل را در کام آدمی به وجود نمی آورد. ثانیاً: کسی که از سرگذشت بشری آگاه است و می داند که این موجود- اغلب- تحت تأثیر عوامل بی پایه خیالات و لذت پرستی ها قرار می گیرد، و می داند که این موجود برای حفظ و ادامه زندگی خود به هر گونه پستی ها تن داده است، و می داند انسان هایی که با واقعیات و حقایق در ارتباط قرار می گیرند، همواره در اقلیت اسف انگیز بوده اند و با تحریکاتی بی پایه با سرنوشت خود بازی می کنند، با این اطلاعات چگونه می توان ازگفتار و کردار و اندیشه های بی اساسِ مردم جامعه- اگرچه آنان در آن مسأله مطلوب اتفاق نظر داشته باشند- انتظار راهنمایی داشت؟! به بیانی نباید کاری به حرف مردم داشت بلکه باید آنچه وظیفه و تکلیف الهی است عمل کرد. آری:
راه مولا را برو با حرف ناب *** حرف مردم مي كند دل را خراب
كن عزيزم حرف مردم را رها *** آنچه تكليف است ادا كن اي جناب
خاصّ در راه سعادت هم كمال *** راه همسر داري و حفظ حجاب
بهر يك موضوع دهند صدها ندا *** هم خطا و اشتباه و هم ثواب
آن كه با مركب همي كرد امتحان *** تا كه بهر اين سوال گيرد جواب
رو به فرزند كرد و گفت اي با حساب *** با تو گويم من شب و روز يك خطاب
مي شود با حرف مردم رفت به چاه(1)*** يا كه پايانش بود همچون سراب
عبرتي شد بهر فرزند اين سوال *** چون كه كردند هر كدام دل را كباب
پس عزيزم عبرتي گير از خواص *** در مسير زندگي با آن كتاب
تا ابد گويم به تو من يك پيام *** حرف مردم آخرش باشد عذاب
گفت امان از حرف مردم اي جوان *** چون كه قلب و جان كند بي شك مذاب
حرف افرادي كند دل را جماد *** گر چه بي مغز است و باشد چون حباب
از براي اين ضعيفان كن دعا *** تا شوند اصلاح و چون دردانه ناب(2)
چون حقير کن حرف مردم را رها *** چون كند روح و روانت را خضاب
یک مغرب زمینی اظهار می دارد: «ولتر به تنهایی از همه مردم فرانسه که به سوی یک مقصدی به وسیله شعار تحریک شده اند، عاقل تر است.» راسل نیز می گوید: «اثر تعلیم و تربیت در مردم بسیار اندک است. البته نمی گویم که هیچ اثری ندارد، بلکه می گویم تعلیم وتربیت همان مقدار در انسان ها اثر دارد که در سگ خانه ای. سگ خانه ای با تعلیم و تربیت
رام می شود، ولی گاهی هم پای نامه رسان را گاز می گیرد»(1)
این سخن نیز از وایتهد است:«طبیعت بشری آن قدر گره خورده است که همه برنامه های اصلاحی که روی کاغذ نوشته می شود، از نظر زمامدار، بی ارزش تر ازکاغذی است که با نوشتن آن برنامه ها باطل شده است.»(2)
البته نباید از این نکته غفلت کرد که اگر شرایطِ زندگی اجتماعی مناسبی به وجود بیاید، فطرت های پاک و وجدان های دست نخورده و عقول منطق طلبِ انسان ها- که جلوه گاه مشیت الهی می باشند- به خوبی می توانند صلاح و فساد زندگی خود را تشخیص بدهند، ولی در عین حال، برای به کار انداختن آن فطرت ها و وجدان ها و عقول، وجود راهنمایانِ کاملًا وارسته از آلودگی های طبیعتِ ناآگاه و هوی های نفسانی، ضرورت دارد. بنابراین، هدایت خداوندی که به وسیله پاکداشت درون و دستورات راهنمایان الهی ارائه می شود، برای به دست آوردن معرفت صحیح و عمل سازنده، ضرورت قطعی دارد.
یکی از ابعاد سازنده روان شما، عبارت است از ظرفیت در برابر ناگواری ها و ناملایمات زندگی. بی ظرفیتی و تنگ نظری و تنگ حوصلگی، عامل نیرومندی است برای رنگارنگ شدن در زندگی و خودباختن در برابر حوادث بزرگ و تغییر سریع موقعیت ها. این بی ظرفیتی که موجب گریز و خالی کردن سنگر در برابر مشکلات و حوادث بزرگ است، مانعی محکم از باز شدن ابعاد فهم و تجربه اندوزی و درک واقعیات ایجاد می کند؛ درصورتی که مقاومت معقول در فراز و نشیب های زندگی، موجب آگاهی انسان به سطوح مختلفِ آن فراز و نشیب ها شده و می تواند بر معرفت و چاره جویی های انسان در برابر مشکلات و حوادث بیفزاید.
آیه شماره 3 (وَ بَشِّرِ الصَّابِرِینَ الَّذِینَ إِذا أَصابَتْهُمْ. ..) این اصل را متذکر می شود که مقاومت و خود را نباختن در برابر ناگواری ها، علامت هدایت شدن است. یعنی استقامت و پایداری یک انسان، دلیل قدرت شخصیت و فعالیت عقلانی او در حیات معقول است. اگر نوع انسانی
تن به فداکاری و گذشت و استقامت در برابر مشکلات جهان شناسی و خودسازی نمی داد، به هیچ گونه پیشرفت صحیحی نایل نمی شد. همان گونه که ملاحظه می فرمایی، یکی از نتایج پذیرش هدایت خداوندی، عبارت است از بزرگ ترین عامل پیروزی در زندگی که استقامت و شکیبایی و پایداری در گردنه های صعب العبورِ ارتباط با حقایق و توجیه آن ها به سود خویش و خالی نکردن سنگر در برابر مشکلات می باشد.
نتیجه دیگر اینکه آدمی در هر لحظه از زندگی، از مرز باریک میان «رشد» و «سقوط» عبور می کند: حال که زندگی چنین حساس است، باید در ادامه این زندگی، قانونِ تأمین کننده آن را پیدا نموده و به آن عمل کنی؛ پیش از آن که با ورشکستگی تباه کننده روح رویاروی شوی و بگویی: افسوس که ایام جوانی بگذشت سرمایه عمرِ جاودانی بگذشت. تشنه به کنار جوی چندان خفتم کز جوی من آب زندگانی بگذشت. آری:
عمر من و تو با غم هجران بگذشت***خوبی و بدی چو ابر و بوران بگذشت
ای آنکه چو من دوری ز اسرار نهان***دانی همه عمر چه سخت و آسان بگذشت
فریاد خموش من و تو از دل و جان***گوید که چرا عمر به این سان بگذشت
آنجا که خلوص به قلب موسی و شبان***بی هر نوع ریّا با عهد و پیمان بگذشت
خوش باد بر آن کس که در این دور و زمان***با عشق خدا ز بند شیطان بگذشت
با بی خبران خبر مگو از دو جهان***بر بی خبران غفلت و خسران بگذشت
آن مرغ و مسمّا، و آن فقر عیان***بر کاخ نشین و کوخ نشینان بگذشت
در مکتب رندان چه آرم به زبان***مستی و سبو بر می پرستان بگذشت
آن کس که بصیر است و رود راه روان***از فتنه گر و فتنه دوران بگذشت
دانی که حقیر همی بگفت با دگران***کین راه ولا ز کفر و ایمان بگذشت
این قانونِ تأمین کننده حیات معقول، جز برخورداری از هدایت الهی نمی تواند باشد. این هدایت، عبارت است از این روشنایی که وصول به هدف حیات معقول فقط با درک و پذیرش إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیهِ راجِعُونَ،(1)«ما از آنِ خداییم و بازگشت ما به سوی اوست» امکان پذیر است. تکرار اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ در هر شبانه روز به تعداد ده مرتبه، کاشف از حساسیت زندگی آدمی است که از مرز میان رشد و سقوط عبور می کند. آیه شماره 4 (رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا. ..) هم این نیایش را به ما تعلیم می دهد: «پروردگارا، دل های ما را پس از آن که هدایتفرمودی، در این مرز حساس ملغزان». این مضمون در آیه شماره 7 (فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ اعْتَصَمُوا. ..) نیز دیده می شود.
نتیجه بعدی کسانی که در گرایش به اصول و عقایدِ سازنده شخصیتِ خود، سبکسری و بازیگری به راه می اندازند، و با آن اصول و عقایدِ متنوع و متضاد، عمر خود را سپری می کنند، اینان خود را از هدایت الهی محروم کرده اند. آیه شماره 6- (إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا ثُمَّ کفَرُوا).
توضیح اینکه کسی که واقعاً با پذیرش اسلام، خود را مشمول هدایت خداوندی قرار داد، امکان ندارد ایمان به اسلام را که تفسیر و توجیه کننده همه شخصیت او در حیات معقول است، از دست بدهد. اگر کسی برای رفع تشنگی خود، آب زلال و گوارایی پیدا کند، سپس آن را به زمین ریخته و دنبال سرابِ آب نما بدود، حتماً دچار اختلال در شخصیت است که مرگ را بر زندگی ترجیح داده است. اعراض و انصراف از ایمان به کفر، خود دلیل روشنی است برای اثبات آن که ایمانِ شخص مفروض، مقرون به هدایت الهی نبوده است.
هدایت خداوندی به وسیله قرآن، راه های صلح و صفا و خروج از ظلمات را به سوی نور، هموار می کند آیه شماره 8- (یهْدِی بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ. ..). بی تردید، اگر نوع انسانی طعم آیه
1) سوره بقره، آیه 156.
مربوط به تساوی یک فرد از انسان را با همه انسان ها نچشد و آن را عملًا سرمشق زندگی قرار ندهد، نه روی صلح و صفا را خواهد دید و نه از ظلمات حیوانی نجات پیدا خواهد کرد.أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِی الْأَرْضِ فَکأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعاً وَ مَنْ أَحْیاها فَکأَنَّما أَحْیا النَّاسَ جَمِیعاً.(1)
هر کس یک فرد از انسان را بدون عنوان قصاص و بدون افساد در روی زمین بکشد، مانند این است که همه انسان ها را کشته است و اگر یک فرد از انسان را احیا کند، مانند این است که همه انسان ها را احیا کرده است.»
از طرفی کتاب های آسمانی که در گذشته نازل شده است، مانند تورات و انجیل، فقط برای هدایت به حیات معقول انسان ها بوده است. همه آن کتاب های آسمانی برای معنا بخشیدن بر زندگی انسان ها نازل شده است و در این معنی، هیچ اختلافی با یکدیگر نداشته اند. اینمکتب بازی ها و دین پردازی ها، معلول هوی پرستی های اربابان حرفه ای آن مکاتب و ادیان بوده است که برای اشباع خودکامگی های خود، مزاحم روشنایی فطرت و وجدان بشری شده و با علم و بینش به مخالفت برخاستند، زیرا بزرگ ترین عنصر هدایت خداوندی، جهان شناسی واقعی و تحصیل روشنایی های متنوع در سر راه حیات معقول می باشد. آیه شماره 9- (إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْراةَ)، آیه شماره 10- (وَ قَفَّینا عَلی آثارِهِمْ بِعِیسَی ابْنِ مَرْیمَ مُصَدِّقاً، 1. ..)، آیه شماره 13- (قُلْ مَنْ أَنْزَلَ الْکتابَ. ..).
البته هدایت خداوندی شامل حال کسانی نمی شود که در برابر ایمان، مقاومت و کفر می ورزند. آیه شماره 11- (إِنَّ اللَّهَ لا یهْدِی. ..). محرومیت اشخاصی که از هدایت خداوندی کفر می ورزند، امری است کاملًا طبیعی. مَثَل اینان، مَثَل کسی است که: چندین چراغ دارد و بیراهه می رود. چه طور امکان پذیر است هدایت کسی که فطرت صاف، وجدان پاک و عقل تیزبینِ خود را در برابر آیات الهی در آفاق و انفس (برون ذات و درون ذات) سرکوب می کند و آن ها را منحرف و تأویل می کند، و به قول حکمای راستین بشری، با خویشتن به مبارزه برمی خیزد و تا سرحدّ انکار خویشتن پیش می رود؟! اصول پایدار اسلام، نه معما است و نه بر خلاف عقل و فطرت. اللّه، نظاره او بر جهان هستی و دادگری مطلقِ او، اصولی هستند که
1) سوره مائده، آیه 32.
هیچ عقل معتدل و فطرت پاک، نمی تواند منکر آن ها باشد. این اصول، همان هسته های اولیه است که به قول افلاطون:«طبیعت در دل های ما با مشیت الهی کاشته است.»(1)
آفت روییدنِ این هسته های اولیه، جز لذت پرستی و خودکامگی چیز دیگری نیست. اگر این آفت را از مزرعه درون دور کنی، آب زلال و اشعه فطری برای رویانیدن آن هسته ها همواره آماده می باشد.
همچنین در مسیر انسان شدن و تحصیل روشنایی هدایت، تاریکی های انسان نماهای دیگر، شما را از حرکت باز ندارد. آیه شماره 12- (یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلَیکمْ أَنْفُسَکمْ. ..). آیا تا کنون در این نکته شگفت انگیز اندیشیده اید که انسان با این که در میان انبوه انسان ها ومیلیون ها پدیده و رویداد محیط و اجتماع و از پدر و مادر، در میان اعضای خانواده به میان می آید و جسم فیزیکی او با صدها رابطه با انبوه انسان ها و پدیده ها و رویدادها در ارتباط است، ولی در ضمن، تنهایی خود را هم به طور فردی به خوبی احساس می کند!؟ گرسنگی و تشنگی او، بیماری و تندرستی او؛ فردی است. لذت و الم، خوشی و ناخوشی، خنده و گریه او؛ فردی است، و هنگامی که در مسیر مرگ قرار می گیرد، به تنهایی این راه را درمی نَوَردد و به تنهایی با مرگ گلاویز می شود. این احساس تنهایی و فردی در میان انبوه انسان ها و میلیون ها پدیده و رویدادهای محیطی و اجتماعی، یک احساس دروغین نیست، شوخی هم نیست، بلکه از واقعیت کاملًا جدی برخوردار است.
ریشه این احساس، شخصیتِ مستقلِ اوست. با رفتن این احساس، «کس» به «چیز» مبدل می شود. با نابودی این احساس، بُعد سازندگی آزادانه آدمی به ساخته شدن های اجباری تبدیل می گردد. با سقوط این احساس، «من هستم» جای خود را به «انسان های دیگر هستند» و «پدیده ها و رویدادهای محیط و اجتماع هستند» خالی می کند. هیچ خیانتی تبهکارانه و جنایتی وقیحانه تر از این نیست که «من هستمِ» انسان ها را به «دیگران هستند» و «پدیده ها و رویدادهای محیط و اجتماع هستند» مبدل کنی. فقط با این تبدیل جنایتکارانه است که انسان از «کس آگاه و آزاد» تا حدّ «چیز ناآگاه و مجبور» ساقط می شود.
1) ر. ک: امام حسین علیه السلام شهید فرهنگ پیشرو انسانیت، چاپ سال 1381، صص 443- 446.
این اصل بدیهی را آیه شماره 12 برایت گوشزد می کند و شما را به استقلال شخصیت خود، بدون این که روابط گوناگونِ شما را از دیگر انسان ها و پدیده ها و رویدادها بگسلد، آگاه می سازد و دستور اکید برای حفظ این استقلال صادر می کند.
اگر شما یقین پیدا کرده ای که عدالت از اعماق شخصیت شما ضروری و مفید تلقی می شود، شیوع ستم و ستمکاری در جامعه، نباید شخصیت شما را تحت الشعاع قرار داده و به بهانه این که اکثریت مردم عدالت را ضروری و مفید نمی دانند، دست از عدالت بکشی. اگر شما یقین پیدا کردی که بدون شناختِ هدف و فلسفه زندگی، هیچ یک از اصول و قوانینِ گرداننده انسان دارای محتوا نمی باشد، به حکم صریح عقل و وجدان باید هدف و فلسفهزندگی خود را پیدا کنی، اگرچه همه افراد و جوامع بشری در پوچ گرایی غوطه ور شوند و مکتبی جز نیهیلیسم (پوچ گرایی) سراغ نداشته باشند.
چرا؟ برای این که شما پذیرفته ای که «من هستم». وقتی که آیات قرآنی تقلید و ارتجاع در اصول بنیادینِ زندگی را به شدت محکوم می کند و استناد به روش پدران و نیاکان را در زندگی مردود و مطرود می شمارد، و هنگامی که جلال الدین مولوی دو صد لعنت بر تقلید در اصول بنیادین حیات، که حیات آدمی را از استقلال می اندازد، می فرستد.(1)هیچ هدفی جز این ندارد که می خواهد شما را با اصل حیات بخشِ «من هستم» آشنا نموده و شما را به دستور خداوندِ هستی بخش متوجه کند که می فرماید: عَلَیکمْ أَنْفُسَکمْ لا یضُرُّکمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَیتُمْ.(2)«بر شما باد شخصیت خودتان (متوجه استقلال شخصیت خود باشید)؛ اگر شما هدایت یافتید، باکی از ضلالت دیگران نداشته باشید.»
حال اگر حقیقت برای شما روشن شده و واقعیات مربوط به زندگی مادی و معنوی برای شما آشکار شده است، همه آن ها را در اختیار دیگران قرار بده. آیه شماره 13- (قُلْ مَنْ أَنْزَلَ الْکتابَ. ..)، آیه شماره 19- (قُلْ یا أَیهَا النَّاسُ قَدْ جاءَکمُ. ..). حیله گری و دغل بازی، راهی به
واقعیات ندارد. اگر برای شما اثبات شده است که آن چه را داری واقعیت است، هیچ چیزی را از آن واقعیت مخفی نکن.
همینطور خداوند متعال وسایل و ابزار هدایت را در معرض شناخت و بهره برداری انسان ها قرار می دهد، ولی آنان را به هدایت و کمال مجبور نمی کند آیه شماره 14- (قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ. ..). خداوند با طرق گوناگون، حجت و برهان را برای مردم مطرح می کند، ولی هرگز برای وصول به خیرات و کمالات، کسی را اجبار نمی کند، زیرا انسانیتِ انسان با اختیار تحقق پیدا می کند، نه با اجبار. هنگامی که در تعریف اختیار دقت فرمایی، به خوبی درمی یابی که فعالیت برای رشد شخصیت باید مستند به انتخاب بهترین هدف ها با بهترین راه هابوده باشد و این انتخاب با اجبار سازگار نمی باشد. به همین جهت، فرق میان روشنایی هایی که به طور جبری نصیب انسان می شود و روشنایی هایی که با تلاش آزادانه به دست می آید- از نظر ارزش و عظمت- قابل مقایسه با یکدیگر نمی باشند.
از طرفی خداوند، ستمکاران را هدایت نمی کند. آیه شماره 16- (وَ اللَّهُ لا یهْدِی. ..). این مطلب که در ده مورد از آیات قرآنی آمده است، وخامت و وقاحت ستم را به خوبی بیان می کند. ستمکار هدایت نمی شود، چرا؟ برای این که ظلم و ستم در هر شکلی هم که باشد، مبارزه با مشیت خداوندی می باشد که در این آیه بیان شده است: وَ تَمَّتْ کلِمَةُ رَبِّک صِدْقاً وَ عَدْلًا(1)«کار و مشیت پروردگارِ تو، بر صدق و عدالت استوار شده است.» وقتی توجه فرمایی به این که معنای هدایت عبارت است از حرکت روشن بینانه انسان در مسیر قوانین عالی هستی، تضاد آن را با ستم و ظلم که انحراف از مسیر مزبور است، به خوبی درمی یابی. بنابراین، فرد یا گروه ظالم، خود را از مجرای هدایت برکنار نموده است.
بدیهی است که مقام راهنمایی، شایسته کسانی است که مردم را به سوی حق رهبری کنند آیه شماره 17- (أَ فَمَنْ یهْدِی إِلَی الْحَقِّ. ..).در حالیکه در نهایت تاسف سرتاسر تاریخ پر از راهزنانی است که با به دست آوردن اشکالی از قدرت، قیافه راهنمایان را به خود گرفته اند و جوامع را مانند گردنه هایی تلقی نموده، میدانی برای تاخت و تاز خود قرار داده اند. بلی، اینان
1) سوره انعام، آیه 115.
هم پیشوایانی بوده اند، ولی به مقصد سقوط و آتش حرکت می کردند و مردم جامعه را به سقوط و آتش می کشانیدند. کلمه مقدس «راهنما»، «رهبر»، «پیشوا» و «قائد»، در همین تاریخ بشری درباره راهزنانی مانند نرون، آتیلا، چنگیز و هیتلر نیز به کار برده شده است.
برخی روش های گوناگونِ ضدیت با انسان و راه های دقیقِ انسان کشی! و نابود کردن همه ارزش های انسانی را برای بشریت تعلیم می دهند و قدرت و قدرتمند را تا حدّ خدایی بالا می بَرَند و نامش را هم «فلسفه» می نامند! و آن گاه متفکرنماهایی هم که دامن زنِ آتشِ تنازعدر بقا هستند، آن تفکرات را به نام «فلسفه سیاسی» در کتاب هایشان می نویسند و در دانشگاه ها تدریس می کنند!
در این راستا آنان که دیدار خداوندی را در پایان این زندگی تکذیب می کنند، خسارت ابدی را بر خود می پذیرند آیه شماره 18-( قَدْ خَسِرَ الَّذِینَ کذَّبُوا. ..). اینان با تمام جهالت می خواهند سرنوشت واقعی حیاتِ خود را دریابند! می خواهند بفهمند که کجا می روند! به کلمه تفسیرنشده تکامل، دل خوش می دارند، اما در زنجیرهای گوناگون محیط، اجتماع، تاریخ، تمایلات، ناگواری ها، محرومیت ها و خطاکاری های متنوع، دست و پا می زنند و آن ها را با عواملی بسیار ابتدایی تفسیر می کنند و می گویند: «هیچ باکی نیست که انسان امروزه در میان هزاران مشکلات زندگی دست و پا بزند و هشیاری ها و ناملایماتِ خود را با مواد و وسایل تخدیرکننده نادیده بگیرد، تا در قرون و اعصار آینده، انسان هایی به وجود بیایند که در رفاه و آسایش مشغول زندگی شوند»
هیچ تردیدی نداشته باش که در این زندگانی طبیعی، در جستجوی حیات معقول باید باشی؛ آن حیات معقول که پاسخگوی هدف اعلای وجود من در این کارگاه معقول باشد و به این سؤالات جدی: «از کجا آمده ام، برای چه آمده ام و به کجا می روم؟» جواب قانع کننده ای بدهد، و به جای جواب منطقی به این سؤالات، روی آن گرد و خاک نپاشد و آن را در زیر اصطلاحات فریبنده مخفی نکند. جواب سؤالات مزبور، جز با قبولِ قرار گرفتنِ «من» در جاذبه ربوبی که همه ابعاد مثبتِ «من» را شکوفا می سازد و به دیدار خداوندی (لقاءاللّه) رهسپار می کند، امکان پذیر نمی باشد.
بدون تردید ستمکاران هرگز هدایت نخواهند شد آیه شماره 16- (وَ اللَّهُ لا یهْدِی). مگر معنای هدایت، امکان پذیر ساختن شناختِ قوانین طبیعی و انسانی برای حرکت صحیح در این زندگانی نیست؟ حتماً چنین است. هدایت، آماده کردن انسان برای به دست آوردن معرفتِ قوانینی که خداوند برای رشد و کمال انسان ها به جریان انداخته است و عملِ مطابقِ آنمعرفت، می باشد. در حالی که ظلم عبارت است از رفتارِ مخالفِ قانون. لذا، بدیهی است که معرفت و عملِ مطابقِ قانون، با انحراف از قانون، تناقضی غیر قابل حل و فصل دارد.
اگر چه برای هر قومی، هدایت کننده ای است آیه شماره 20-( إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ. ..). در منابع اسلامی، دلایل فراوانی این مسأله را مطرح می کند که مسؤولیت مردم، تابع وجود حجت و برهان در آن موضوع است که درباره آن، مسؤول قرار می گیرند.عدالتِ مطلقِ خداوندی هم، چنین اقتضاء می کند که تکلیف را بر وجود شرایط قدرت، علم و دیگر امکانات، متوجه بندگانش کند. بنابراین، این مسأله که «در روی کره خاکی بعضی از جوامع از وجود پیامبران محروم بوده اند، پس توقع تکلیف از آنان نامعقول می باشد»، با همین پاسخ حل می شود.
توضیح این که: اولًا: با کدامین دلیل قطعی می توان اثبات کرد که جوامعی در روی زمین- در دوران گذشته- پیشوایان الهی نداشته اند؟ تاریخ بشری با همه کوشش ها و تلاش هایی که انجام داده، حوادث و رویدادهای اندکی از سرگذشت بشری را در دسترس انسان گذاشته است.
ثانیاً: پیشوایان و هادیانِ اقوام و ملل، به یک شکل و با یک مختص معین، در میان آنان بروز نکرده اند، بلکه گاهی به شکل خردمندان، گاهی به شکل قانون گذاران، در بعضی از جوامع هم به صورت حکما و غیر ذلک، مردم را هدایت نموده و وجدان و عقول آنان را برای درک و دریافتِ حقایقِ حیات معقول که عنصر اساسی اش وابستگی آن به خداست، آماده و تربیت کرده اند.
از همه مهمتر اینکه هدایت و ضلالت، از کارهای خداوندی است آیه شماره 21- (قُلْ إِنَّ اللَّهَ یضِلُّ. ..)، آیه شماره 23- (وَ یزِیدُ اللَّهُ الَّذِینَ. ..)، آیه شماره 25- (فَإِنَّ اللَّهَ لا یهْدِی مَنْ. ..)، آیه شماره 26- (أَوْ تَقُولَ لَوْ أَنَّ اللَّهَ هَدانِی. ..). درباره این که ضلالت و هدایتِ انسان ها
به دست خداست، در چند مورد از قرآن، آیاتی وارد شده است. بعضی از ساده لوحان گمان کرده اند که این گونه آیات، دلیل بر جبر بوده و اختیارِ انسان ها را در هدایت و ضلالت نفی می کند. اینان در معانی دقیقِ این آیات نمی اندیشند که مقصود از مشیت خداوندیچیست؟در این جا به مناسبتِ تفسیر آیه مورد بحث، به طور مختصر به معنای مشیت خداوندی اشاره می شود: «مشیت خداوندی عبارت است از؛ آن خواست الهی که در زمینه آماده به جریان می افتد.» به این معنی که آدمی با به کار انداختن عقل، وجدان و تلاش برای وصول به حیات معقول، زمینه جریان مشیت خداوندی را برای هدایت در زندگی خود آماده می کند.
بالعکس، آدمی با غوطه ور شدن در خودخواهی و تمایل به انحرافات، زمینه جریان مشیت الهی را برای ضلالت در زندگی خود مهیا می کند. دلیل این تفسیر، در آیات قرآنی در موارد متعددی آمده است. از آن جمله، همین آیه شماره 21 که با صراحت کامل می گوید: «خداوند کسی را که در حال بازگشت به سوی اوست و می خواهد مطابق دستورات او عمل کند، هدایت می نماید.» عکس آن نیز صحیح است؛ چنان که در سوره بقره می گوید: وَ ما یضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفاسِقِینَ.(1)«خداوند با این مثل گمراه نمی کند، مگر مردم منحرف را.»
نتیجه کلی اینکه پس از آراستگی آدمی با هدایت، توکل و آرامش و ظرفیت او در برابر ناگواری های دنیا به حدّ اعلا می رسد، زیرا بدیهی است که هدایت، آن روشنایی و بیداری را نصیب انسان می کند که بر اصول و قوانین حاکم بر طبیعت و زندگی آگاه می شود و خواسته ها و شناخته شده های خود را کاملًا ارزیابی می کند. هم چنین، توقع و انتظارش برای وصول به خواسته هایش در این دنیا که جایگاه تلاقی ماده و روح است، از منطق عقلی تجاوز نمی کند، و آشنایی او با طبیعتِ انسان ها و پایدار نبودن موضع گیری ها و موقعیت های گوناگون، راه بهتر زیستن را برای او فراهم می کند. هنگامی که یک انسان هدایت یافت، یک عرفان مثبت، زندگی او را به شکل قانون درمی آورد، به این معنی که اگر از زندگی چنین شخصی قضایایی را بسازند، آن قضایا به صورت قانون درمی آید. یکی از مختصات اساسی هدایت نیز
1) سوره بقره، آیه 26.
این است که بداند: لا حول و لا قوة إلا بالله «هیچ حرکت و نیرویی به کار نمی افتد، مگر با نظارت خداوندی و تحت سلطه او.»ازِمَّةُ الأُموُر طُرّاً بِیدِه وَ الْکلُّ مُسْتَمِدَّةٌ مِنْ مَدَدِهْ» علل وشرایط و شؤونِ همه امور- به طورکلی- به دست خداوندی است و استمداد همه موجودات از مددِ اوست. (1)این هدایت یافته، در عین تلاش و پویندگی خستگی ناپذیر در زندگی، در دریایی از آرامش و توکل و تکیه بر خدا، حیات معقول خود را تأمین می کند. و بدین وسیله یستر و زمینه آرامش و سعادت واقعی را در دنیا و آخرت برای خود فراهم می کند. مع الوصف:
بهر چه کردی تو روز و شب وجودت را خراب *** با گناه و غفلتت کردی تو جان خود کباب
یا که با سستی شدی تسلیم نفس و ماسوا *** معنویت را نمودی تو فدای نان و آب
دار دنیا و زر و زیور چو بند اژدها *** گرکه باشند خودهدف هرلحظه گردندچون حجاب
در چنین حالی یقین دان گشته ای از حق جدا *** داد خاموشت همی گوید که ای عالی جناب
راه راست باشد همان راه خدا و مقتدا *** بهر چه گشتی چو حیوان دنی با آن کتاب
باطن معنا بود عشق خدا و هم ولا *** چون که آن باشد نیاز روح و جان هر شباب
1) ملا هادی سبزواری
دان که بی او می شوی هر آن دچار صد خطا *** آن خداوندی که دارد بهر ما صدها جواب
فطرت و فریاد خاموش درون بی هر صدا *** از تو می خواهد خدا را با همان قرآن ناب
آدمی با هر مقامی اندر این صحن و سرا *** بی خدا هیچ است و بی شک می رود درمنجلاب
آنچه آرام می کند روح و روان را در فضا *** از غم و افسردگی و استرس و اضطراب
یا که درمان همه درد و غم و رنج و بلا *** در زمانی که شده دنیای دون نوعی نقاب
معنویت بوده و راز و نیاز با هر دعا *** این همان خواست روان است دون هرنوعی سراب
گر که باشی صاحب هر قدرت و کاخ و نوا *** عاقبت خواهی خدا را در فضایی پر عتاب
قدر خود را خوب بدان همچون شهید کربلا *** چون که با معنا نمود روح و روان ها را مجاب
پس عزیزم دان که معنا بوده گنجی پر بها *** با شعور و معرفت رو سوی آن با صد شتاب
این حقیر گوید که مفقود بشر تا ماورا *** بوده معنا و همان ذکر خدا با هر ثواب
البته بیان این نکته خالی از لطف نیست که وسایل هدایت تکوینی در اختیار خداست، نه در اختیار پیامبران. آیه شماره 24- (إِنَّک لا تَهْدِی مَنْ...).آن چه که وظیفه پیامبران و موضوع تعهدِ رسالتِ رسولان است، تبلیغ و بیان حقایق و تفکیک رشد از گمراهی و برداشتن موانع هدایت از سر راه جامعه می باشد. اما عوامل و وسایل هدایت تکوینی، از قدرت و عهده پیامبران خارج است. لذا، گفته می شود: معجزاتی که پیامبران می آورند، برای اثباتِ صدقِ مدعا و درهم شکستنِ مقاومت منکران است، نه برای به وجود آوردن هدایت در درون مردم، و همان گونه که رشد و هدایت از ساخته های مشیتِ الهی است، وسایل طبیعی و روانی
(برون ذاتی و درون ذاتی) رشد و هدایت نیز از اوست. در مجموع ای عزیز علاقه مند به هدایت:
از مسیر فطرت و داد نهان باید گذشت *** از تمام خوب و بدهای جهان باید گذشت
در میان جنگ و آن ناتوی سخت دشمنان *** با توکل بر خدای مهربان باید گذشت
فتنه ها هر یک کنند روح و روانت را خزان *** از درون فتنه ها با صد توان باید گذشت
همسر و فرزند و مادرهر کدام دریست گران *** بهر آنها با محبت در عیان باید گذشت
همسر ت باشد عزیز و بهر تسکین همچنان *** با گذشت و عشق و ایمان بهرآن باید گذشت
غفلت و سستی و بی حالی بود درد بدان *** از تمام این قصور بی هر بیان باید گذشت
اضطراب و استرس دانی همی آرد فغان *** از گذشته تا به فردا از همان باید گذشت
مال و منسب می زند بر جان چو سمّ شوکران *** از همه پول و مقام با صد نشان باید گذشت
مرکب امن و امان باشد همان ایمانتان *** با صلاح معرفت تا آن کران باید گذشت
راه جان باشد همان راه خدای انس و جان *** جان من جانانه شو از آن ز جان باید گذشت
گر که می خواهی شوی اهل ولا در هر زمان *** با بصیرت از فتن بی هر گمان باید گذشت
مشق گرم زندگی را با خدا هر دم بخوان *** چون خدااصل است وازغیرهمان باید گذشت
داد خاموش درون خواند تو را سوی جنان *** از مسیرش با همان خواست روان باید گذشت
عمر دنیا کوته است وبی وفا بر هر شبان *** از جهان دانی چه پیری یا جوان باید گذشت
این حقیر گوید همی با سوز و آه در هر مکان *** عاقبت از ماه و سال همچون خزان باید گذشت
چشم دل را شستشو و ديده را خوب وا نما(1)*** تا كه بيني جان چه مي فهمد ز اسرار خدا
بي شك آنچه بوده اندر عالم و هم ماسوا *** داد خاموش درون است و همي خواند ترا
در چه حالي ای عزیز و تو چرا گشتي رها *** از هر آنچه بوده با روح و روانت آشنا
گر كه داني از كجاها آمدي به اين سرا *** يا كه داني به كجاها مي روي از اين فضا
بهر چه آمدي اندر اين ديار پر بلا *** يا چرا بايد روي از اين جهان بي وفا
لحظه و آني نمي گشتي رها از ناخدا *** تا رسي به اوج عزّت و زني او را صدا(2)
گر سعادت خواهي و آرامش اندر هر كجا *** راه فطرت را برو با حجّتين تا ماورا
حجّت باطن همان عقل است درون جان ما *** حجّت ظاهر بود حرف تمام انبيا
پس حقير گويد عزيزم در تمام لحظه ها *** راز خوشبختي همين است كه روي راه هدا
در جستجوي چيستي و چرايي عقل ابتدا مطلبی تقديم ميگردد و آنگاه توجه جنابعالی به ماهيت و خاستگاه آن،در آیات قرآن معطوف می گردد. نخست بايد دانست که عقل دو کارکرد مهم دارد: 1. ابزار شناخت 2. منبع شناخت.
در کارکرد اول براي آگاهي بر حقايق هستي و استفاده از ديگر منابع شناخت، لازم است از عقل به طور کامل بهره گرفت و راهي غير از آن نيست زيرا نيروي درک انسان است. اما اکتفا به عقل به عنوان تنها منبع شناخت به معناي محروميت از ديگر منابع شناخت است چنان که اکتفا به قرآن تنها و يا روايات تنها هر کدام محروميت از ديگر منابع است علاوه بر اين که تجربه هاي مشهور بشري نيز نشان داده اکتفا به هر کدام و دوري از ديگري موجب ضايعات جبران ناپذير و گاهي انحرافات آشکار شده است. از طرف ديگر آموزه هاي ديني آکنده از موضوعات و مسائل بيشمار و گاه پيچيده و دشواري است که هراندازه انسان از رشد علمي و عقلي بالا تري برخوردار باشد در درک و فهم آنها کامياب تر است.به عنوان مثال برهان تمانع که در قرآن يکي از برهانهاي ابتکاري در باب توحيد است بدون درک عميق فلسفي به خوبي فهم نخواهد شد.
البته علل و عواملى وجود دارد كه از رشد عقل جلوگيرى كرده و در تفكر و بينش ايجاد اختلال كرده و مانع رسيدن به نتايج صحيح و منطقى مىگردد. در اینجا توجه جنابعالی فقط به مهمترين آن یعنی هواى نفس با استناد به منابع اسلامى معطوف می گردد:
ميان عقل و هواى نفس تضادى است غيرقابل انكار. هركجا عقل حاكم بود هواى نفس را به كنترل مىآورد و هرجا هوا حاكم شد عقل را از صحنه مىراند. على(ع) با اشاره به اين تضاد مىفرمايد: «الهَوى ضِدُّ الْعَقْلِ»، «اَلهَوى عَدُوُّ الْعَقلِ»، «الهَوى آفَةُ الْعَقْلِ» ازاينرو، براىرشد قدرت انديشه بايد هواى نفس بهكنترل درآيد و با آن مجاهدهشود. على(ع) مىفرمايد: «با شهوت نفس مبارزه كن و بر غضبت غالب آى و عادات خود را از ميان بردار تا نفس تو پيراسته گردد و عقلت كامل شود و پاداشت افزون گردد.» انسانهاى مؤمن و وارسته از انديشه تابناك برخوردارند: «المُؤْمِنُ يَنْظُرُ بِنُورِاللَّه» در حالىكه افراد آلوده با سپردنِ زمام عقل به دست هواى نفس، عقل و خرد را به تيرگى مىكشانند و از اهداف انسانى بازمىمانند. قرآن كريم بااشاره به نقش ايمان و تهذيب نفس در روشنبينى و فروزندگى عقل مىفرمايد: اگر تقواى الهى پيشه كنيد، خداوند نور تشخيص به شما خواهد داد: «يا اَيُّهَاالَّذيِنَ آمَنُوا اِنْ تَتَّقوُااللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقاناً». و از هواى نفس بهعنوان عاملِ گمراهى و تيرگى عقل كوردلى ياد كرده و مىگويد: «آيا ديدى آنكس را كه هواى خويش را خداى خود گرفت و خداوند او را با داشتن دانش گمراه ساخت و بر چشم و گوش او مهر زد؟: «أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَاِلهَهُ هَواهُ وَ اَضَّلَهُاللَّهُ عَلى عِلْمٍ و خَتَمَ على سَمْعِهِ وَ قَلْبِه».
در هر حال ای اهل عقل و خرد بدان که از مجموع آیاتی که درباره تعقل و لُب و درک خردمندانه وارد شده است، معلوم می شود که مقصود از تعقل و مفاهیم مشابه آن، عقل نظری معمولی نیست که خیر و شرّ، هدف ها و مبادی اعلای زندگی، احساس تعهد برین و نظارت الهی بر انسان و جهان را در دیدگاه خود نمی بیند و کاری جز تنظیم واحدهای محدود به اصالت سودجویی و خودمحوری ندارد؛ آن عقل نظری معمولی که ضرورتی برای تحصیل حیات معقول که قابل تفسیر و توجیه همه جانبه باشد، سراغ ندارد؛ همان عقل نظری که ادعای با طمطراقش تکیه گاه همه مکتب ها و جهان بینی های متضاد و متناقض است که در طول تاریخ، انسان ها را به گروه های متخاصم تقسیم نموده و آنان را رویاروی یکدیگر قرار داده است.
آیاتی که در قرآن مجید درباره تحریک به تعقل و به فعلیت رسانیدن لُبّ )خرد محض) و درک خردمندانه وارد شده، خیلی فراوان است. می توان گفت: هیچ یک از مکتب ها و جهان بینی های بشری، به درک های عقلانی و خردمندانه این همه اهمیت نداده است، از آن جمله:1) قُلْ تَعالَوْا أَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّکمْ عَلَیکمْ أَلَّا تُشْرِکوا بِهِ شَیئاً وَ بِالْوالِدَینِ إِحْساناً وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَکمْ مِنْ إِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُکمْ وَ إِیاهُمْ وَ لا تَقْرَبُوا الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ ذلِکمْ وَصَّاکمْ بِهِ لَعَلَّکمْ تَعْقِلُونَ.(1)«به آنان بگو بیایید بخوانم آن چه را که پروردگار شما برای شما حرام کرده است: هیچ چیزی را برای او شریک قرار ندهید، به پدرانتان احسان کنید و فرزندان خود را به جهت فقر نکشید، ما هستیم که شما و آنان را روزی می دهیم. به کارهای فحشاء نزدیک نشوید، چه فحشای آشکار باشد و چه مخفی. و هیچ نفسی را که خداوند محترم نموده است، نکشید، مگر این که مستحق قتل باشد. این است توصیه ای که خداوند به شما می کند، باشد که تعقل بورزید»
إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُکمُ الَّذِینَ لا یعْقِلُونَ.(2)«بدترین جانوران در نزد خداوند، کر و لال هایی هستند که تعقل نمی کنند»
إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیلِ وَ النَّهارِ وَ الْفُلْک الَّتِی تَجْرِی فِی الْبَحْرِ بِما ینْفَعُ النَّاسَ وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْیا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فِیها مِنْ کلِّ دَابَّةٍ وَ تَصْرِیفِ الرِّیاحِ وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَینَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یعْقِلُونَ(3)«قطعاً، در آفرینش آسمان ها و زمین و تعاقب شب و روز و کشتی که در دریا به سود مردم حرکت می کند و آبی که خداوند از آسمان می فرستد و زمین را پس از مردنش زنده می کند و از هر نوع جانداری که در روی زمین منتشر کرده و گردانیدن بادها و ابری که میان آسمان و زمین مسخّر نموده، آیاتی است برای قومی که تعقل می کنند»
وَ فِی الْأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجاوِراتٌ وَ جَنَّاتٌ مِنْ أَعْنابٍ وَ زَرْعٌ وَ نَخِیلٌ صِنْوانٌ وَ غَیرُ صِنْوانٍ یسْقی بِماءٍ واحِدٍ وَ نُفَضِّلُ بَعْضَها عَلی بَعْضٍ فِی الْأُکلِ إِنَّ فِی ذلِک لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یعْقِلُونَ(1)«و درروی زمین قطعاتی پهلوی همدیگر است و باغ هایی از انگورها و زراعت و درختان خرما از یک ریشه، و ریشه های مختلف با یک آب سیراب می شوند و بعضی از آن ها را بر بعضی دیگر در خوردن برتری می دهیم. در این پدیده ها آیاتی است برای مردمی که تعقل می کنند»
لَقَدْ کانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِی الْأَلْبابِ(2)«قطعاً در داستان های [پیامبران گذشته با جوامعشان ]، عبرتی است برای کسانی که دارای خِرد هستند»
الَّذِی جَعَلَ لَکمُ الْأَرْضَ مَهْداً وَ سَلَک لَکمْ فِیها سُبُلًا وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْ نَباتٍ شَتَّی کلُوا وَ ارْعَوْا أَنْعامَکمْ إِنَّ فِی ذلِک لَآیاتٍ لِأُولِی النُّهی(3)«آن خداوندی که برای شما زمین را گهواره قرار داد و راه هایی را در آن زمین برای شما گسترانید و از آسمان آبی فرستاد و به وسیله آن، جفت هایی از گیاهان متنوع بیرون آورد. بخورید و چارپایانِ خود را بچرانید. قطعاً، در این جریان خلقت، آیاتی است برای خردمندان»
أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّیلِ ساجِداً وَ قائِماً یحْذَرُ الْآخِرَةَ وَ یرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ یسْتَوِی الَّذِینَ یعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لا یعْلَمُونَ إِنَّما یتَذَکرُ أُولُوا الْأَلْبابِ.(4)«یا آن کسی که در لحظات شب در حال سجده و قیام به عبادت خدا پرداخته، از سرای آخرت در حذر است و امید به رحمت پروردگارش بسته است. بگو: آیا مساویند کسانی که می دانند و کسانی که نمی دانند؟ جز این نیست که فقط خردمندان متذکر می شوند»
دستور به تعقل و سرزنش شدیدِ کسانی که تعقل نمی کنند و بیان این که مرز میان حیوان و انسان تعقل است، در این آیات نیز آمده است: بقره آیات 73 و 75 و 197 و 242- آل
عمران آیات 65 و 66- مائده آیات 58 و 100 و 103- انعام آیه 32- یونسآیات 16 و 42 و 100- هود آیه 51- نحل آیه 12- انبیاء آیه 67- مؤمنون آیه 80- نور آیه 61- شعراء آیه 28- قصص آیه 60- عنکبوت آیه 43- روم آیه 24- یس آیات 62 و 68- صافات آیه 138- ص آیات 29 و 43- مؤمن آیه 54- حدید آیه 17.
از مجموع آیاتی که درباره تعقل و لُب و درک خردمندانه وارد شده است، معلوم می شود که مقصود از تعقل و مفاهیم مشابه آن، بالاتر از آنچه در ابتدا مطرح شد، همین عقل نظری معمولی است که برای تیز کردن لبه شمشیر یکه تازان تنازع در بقا به کار گرفته شده است. این عقل نظری معمولی با آن چهره حق به جانبش که می بایست عصایی جهت کمک برای راه رفتن این فرزندان خاکی باشد، شمشیری شده که بر سر یکدیگر فرود آورده اند!! پس مقصود آیات قرآن، آن عقلی است که با هماهنگی وجدان و فطرت و هدف گیری های معقول برای حیات معقول فعالیت نموده و راه را برای پیشرفت مادی و معنوی انسان ها هموار می کند.(1)از طرفی فقها در خصوص حکم عقل نسبت به مصالح و مفاسد واقعی احکام می گویند: «احکام اسلام تابع مصالح و مفاسد واقعی است.» یعنی واجبات تابع مصالح بشر است و محرمات تابع مفاسد. بنابراین اگر اسلام چیزی را واجب دانسته، به این دلیل است که مصلحتی در کار بوده و اگر چیزی را حرام شمرده، به دلیل مفسده ای است که در آن وجود دارد. فقها می فرمایند: «آن مصالح و مفاسد به منزلۀ علل احکامند.»
نتیجه ای که از این مطلب می توان گرفت این است که اگر در موردی در قرآن و سنّت حکمی نیافتی، ولی به حکم عقل، مصلحت یا مفسده ای را کشف کردی، به حکم این قاعده که احکام تابع مصالح و مفاسد واقعی است، اگر مصلحت مهمی باشد، حکم به وجوب آن خواهی نمود، و اگر مفسدۀ مهمی باشد که اسلام آن را اجازه نمی دهد، فوراً به حکم عقل، حکم شرع را کشف می کنی. و به قول استاد شهید مرتضی مطهری(ره) اسلام دینی است کهاعلام نموده است ما از مصلحتها و مفسده های مهم نمی گذریم.(2)بنابراین چون احکام تابع
مصالح و مفاسد نفس الامری است و این مصالح و مفاسد هم غالباً در دسترس ادراک عقل بشر است، پس عقل بشر هم می تواند به تنهایی قانون اسلام را کشف کند.
محمد الخضر حسین، استاد دانشگاه الازهر، می گوید: یعنی قوام قانون عادلانه به رعایت مصلحت و دفع مفسده است وعلمای اسلام درموردی که احکام اسلامی براساس رعایت این دو مطلب (رعایت مصلحت و دفع مفسده) است، اتفاق نظر دارند، و خفای مصلحت و یا مفسده در مورد بعضی از احکام شریعت در زمینۀ عبادات است، و گرنه احکام شریعت در مورد غیر عبادات، مثل آداب اجتماع و تنظیم معاملات و احکام جرائم، روشن است و عقل سلیم قادر به درک اسرار و علل آن احکام است و می توان آن احکام را به نحوی تبیین نمود که برتری شریعت الهی بر قوانین مصنوع بشری محرز گردد.
ایشان در ادامه می گویند: «دانشمندان ما در بحث علت و حکمت قانونگذاری روشن کرده اند که مصالح بر چهار نوع است: لذائذ و اسباب آنها، شادیها و اسباب آنها، مفاسد هم بر چهار نوع است: دردها و اسباب آنها، غمها و اسباب آنها. و شادیها و لذتها را مصلحت حقیقی نامیده اند و اسباب آنها را مصلحت مجازی؛ همین طور غمها و دردها را مفسدۀ حقیقی می نامند و اسباب آنها را مفسدۀ مجازی و یادآور می شوند که مصالح و مفاسد محض، خیلی کم است و بیشر امور هم مصلحت دارند و هم مفسده. بنابراین امری که مصلحت محض باشد، حکم آن به طور قطع، اذن در انجام است. و امری که مفسدۀ محض باشد، حکم آن هم، بدون تردید نهی از انجام آن است. امّا اموری که از جهتی مصلحت دارند و از جهتی مفسده، شارع دانا به آن جهت که ترجیح دارد توجه نموده و به اندازۀ رجحان حکم را تفصیل می دهد. از اینرو امری که مصلحت آن بر مفسده اش ترجیح داده شود، ترخیص در انجام آن داده می شود؛حال یا به نحو اباحه و یا استحباب و یا وجوب. و امری که مفسده اش بر مصلحت آن ترجیح داده شود، از انجام آن نهی می شود؛ یا بروجه کراهت و یا بر وجه حرمت.(1)
1) محمد الخضر الحسینی، الشریعة الاسلامیه صالحة لکل زمان و مکان، مصر، ناشر علی الرضا التونسی، 1971 م.
نتیجه اینکه علمای اسلام هنگام تفقه در کتاب و سنت قاعدۀ حفظ مصالح و دفع مفاسد را رعایت می کنند. احکام قرآن و سنت متکفل حفظ مصالح و دفع مفاسد است و علمای راستین و راسخ در علم توانایی بیان کافی برای چگونگی حفظ مصالح و دفع مفاسد را دارند بنابراین اگر لازمۀ احکام عادلانۀ، حفظ مصالح و دفع مفاسد است، دیگر شرط نیست که هر حکمی به تغییر زمان و مکان، تغییر کند. چون هر واقعه ای در حد ذات خود مشتمل بر مصلحت یا مفسده ای است که با اختلاف و تغییر زمان و مکان، حالِ آن مصلحت یا مفسده عوض نمی شود. در نتیجه برای آن واقعه حکم واحدی است که تغییر نمی کند، مگر اینکه نفس واقعه تغییر کند...(1)
استاد شهید مرتضی مطهری - ره - در این زمینه می نویسد: «در فقه شیعه، اصل تبعیت احکام از مصالح و مفاسد نفس الامری و قاعدۀ ملازمۀ حکم عقل و شرع، مورد تأیید قرار گرفت و حق عقل در اجتهاد محفوظ ماند....»(2)آری:
عقل وفا پیشه که از دیر باز * داشت به دل رمز و رموز دو راز
لیک به نفس جرات گفتن نداشت * چاره به جز راز نهفتن نداشت
چون ز حق، وعده وصلش شنید * با سر و هم جان به سویش دوید
گفت دو صد جان به فدایش کنم * هر چه که دارم از آنش کنم
نفس چو دید این همه جانبازی اش * رو به خدا رفتن و بي باكي اش
کرد یقین کین همه از بهر اوست * قطع امید کرد و مغلوب اوست
با خدا باش و ولي راكن اطاعت در جهان *** تا شوي فارغ زاغيار برون اندر نهان
اين همان راز سعادت بوده باشد در عيان *** بهر آنهايي كه گفتند يا علي(ع) از عمق جان
راه جان و داد خاموش درون در هر زمان *** مي زند فرياد حقّي با زباني بي زبان
اضطراب ودلهره گرددخموش درجسم وجان *** چون که مولا می دهد آرامشی دور از فغان
یأس و ترس آدمی گردد تمام بي هر گمان *** با همان عشقی که جان را می کندهردم جوان
در چنين حالي فسرده كي شود روح و روان *** جام شادي سويت آيد در همه كون و مكان
گر چه گمنام و نباشد از تو حتي يك نشان *** در حضور يار نيرزد چيزي جز تقوا بدان(1)
با خلوص است كه تواني تو روي تا كهكشان *** از ملك برتر شوي اندر زمين و آسمان
گر سعادت خواهي و خواهي روي باغ جنان *** مومن و مخلص شو و در راه مولا رو روان
تا شوی اهل فلاح دراين جهان وآن جهان ***با همان داد خموش اندر تمام روح و جان
قدر تو والاتر است از آنچه آيد در بيان***چون كه روح حق برد بالا تو را تا آن كران
پس حقير گويد عزيزم كن رها تو اين و آن***تا شوي راحت ز نفس و ازخداگيري امان
وفق اشعار مذکور انسان حقیقتى است که از یک سو با طبیعت و زمین و زمان سروکار دارد و از سوى دیگر ملکوت هستى در او جلوه کرده است. تلفیق طبیعت و فراطبیعت در وجود
1) گرچه در گمنامی ات هرگز نیابی یک نشان***در حضور يار این را حکمت و تقوا بدان
آدمى، او را با مجموعهاى از امور انسانى روبهرو ساخته که برخى مُلکى است و برخى ملکوتى. اما اینکه کدامیک از این امور در هویت اصیل انسانى دخالت دارد و کدام ندارد، گاه اشتباهاتى براى انسان پیش میآورد که او را یکسره از آسمان ملکوت جدا میسازد و به موجودى کاملاً زمینى و مُلکى تبدیل مینماید. از اینرو؛ قرآن کریم با تبیین امور واقعى انسان و جداسازى آنها از امور ظاهرى، هویت حقیقى آدمى را به تصویر میکشد و راه حرکت انسان به سوى این هویت حقیقى را هموار میسازد. امورى که بیرون از حقیقت انسان است همچون: ویژگیهاى اقلیمى، نژادى، زبانى و...، به خودى خود نه بر ارج و اعتبار انسان میافزاید و نه از فضیلتهاى او میکاهد؛ زیرا این ویژگیها اگرچه با انسان هست و در تعامل اجتماعى و تعارف بین المللى او نقش دارد اما هیچیک از آنها پایدار نبوده و تا ابد آدمى را همراهى نمیکند و همین نکته دلیل بر عدم اصالت و نقش نداشتن آنها در هویت پایدار انسان است. چه بسا این ویژگیها در طول عمر آدمى، بارها تغییر کند و انسان با هجرت از سرزمینى به سرزمین دیگر نه تنها زادگاه خود را رها نماید که زبان و نژاد خودش را نیز به فراموشى سپارد و در هر صورت با مرگ او همه این امور، ویژگى خود را از دست میدهد و با ورود به برزخ، نه شرقى یا غربى بودن آدمى در هویّت او تأثیر دارد و نه در فلان سده یا هزاره زیستن او؛ زیرا با این سفر هم از قلمرو زمین بیرون میرود و هم از حیطه زمان. بنابراین چیزى در هویّت حقیقى انسان نقش آفرین است که همواره با او باشد و مرگ و برزخ و نیز بهشت و دوزخ آنرا از انسان جدا نسازد. قرآن کریم در اینباره از سه عنصر اساسى به نام اعتقاد و اخلاق و اعمال، یاد میکند و آنها را از ارکان سازنده هویّت انسان میشمارد. مجموع این عناصر سه گانه، چهره ارتباط آدمى با خدا را ترسیم مینماید و در فرهنگ قرآن از آن ربط خاص وجودى به عنوان «تألّه» تعبیر میشود. از اینرو؛ کاملترین بیان قرآنى درباره وجودآدمى عبارت از «حىّ متألّه» - زنده خدامدار - است. اگر آن عنصرهاى سه گانه؛ یعنى اعتقاد و اخلاق و اعمال بر اساس آموزههاى پیامبران الهى شکل گیرد، از مجموع آنها با نام «دین» تعبیر میشود و تنها آیین رسمى در پیشگاه خدا؛ یعنى اسلام، حاصل میگردد که به فرموده خداوند در سوره آل عمران آیه 19: «دین در نزد خداوند اسلام است» و کسى که واجد عناصر
محورى مزبور باشد انسان خواهد بود. پس هر انسانى در کنار سفره عقیده و اخلاق و اعمال خود نشسته و هویت اصلى خویش را با آن عناصر تعیین میکند؛ یعنى آنکس که با ایمان باشد و اخلاق الهى را در جان خود پیاده کند و بر پایه آن ایمان و این اخلاق عمل نماید، در فرهنگ قرآن کریم انسان است و این هویّت انسانى نه تنها در دنیا او را از دیگران جدا میسازد بلکه در برزخ و بهشت نیز همواره ممیّز او از دیگران است.(1)
حال با عنایت به جایگاه دین در هویت انسان، هدایت و اضلال الهی بر دو قسم است: ابتدایی و جزایی (پاداش و کیفری). هدایت ابتدایی از اوصاف حضرت حق می باشد، همان طور که میفرماید: "ما راه را به او (انسان) نشان دادیم، خواه شاکر باشد (و پذیرا گردد) یا ناسپاس!" خداوند با فرستادگان پیامبران و با در اختیار گذاشتن چراغ عقل برای هدایت انسانی راه راست و مسیر صحیح را به انسان نشان میدهد(2)
و به اصطلاح "ارائه طریق" می کند. اضلال ابتدایی (گمراه کردن بندگان از ابتدا ) نمی تواند در حق خداوند صحیح باشد، بدین معنا که خدا با وضع قوانین باطل و عدم بیان حقیقت و رها کردن آدمی به حال خود، زمینه گمراهی انسان در طول حیاتش را فراهم سازد. اضلال ابتدایی از خدا نفی می گردد و خدا انسان را در مسیر سعادت راهنمایی کرده و راه خوشبختی و کمال را به او نشان داده است (هدایت ابتدایی).
اما قسم دوم از هدایت و ضلالت که آیات مورد سؤال از آن جمله می باشد، هدایت جزایی (پاداش و کیفری) است.هدایت پاداشی آن است که بنده بعد از هدایت ابتدایی که از خداوند دریافت کرد، خود با حُسن اختیار، حق را پذیرفته و به آن عمل کرده و ضمن ایمان به خدا، درمسیر بندگی قدم بردارد. در مورد این شخص خدا هدایتی ویژه با نام "هدایت پاداشی" دارد که به معنای رساندن به هدف و مقصد نهایی میباشد، و این همان هدایتی است که شما ترجمه آیاتش را ذکر نمودهاید "یهدی من یشاء" پس در حقیقت بنده با ایمان خود زمینه این نوع هدایت را با اعمال صالح فراهم میسازد. با این توضیح منافاتی بین این نحوه از هدایت
الهی و عدل الهی یافت نمیشود. خدا میفرماید: "کسی که اهل تقوا و پرهیزگاری باشد و جزای نیک (الهی) را تصدیق کند، ما او را در مسیر آسانی قرار میدهیم".(1)
بنابراین هدایت در اینجا ، هدایت خاص است برای کسانی که ایمان آورده و عمل صالح انجام می دهند ، اما انسان های کافر و منکر حقیقت از چنین هدایتی محرومند واین معنای هدایت و ضلالت الهی است.
اضلال کیفری آن است که انسان بعد از هدایت ابتدایی الهی و فرستادن کتب آسمانی و پیامبران و امامان، باز کفر ورزیده و در راه الهی قدم برندارد و به حق رهنمون نشود. در این صورت با اضلال کیفری الهی از این شخص سلب توفیق شده و رحمت خاص الهی که ویژه صالحان است، از او منع میشود و این دقیقاً معنای "یضلّ من یشاء" میباشد. خدا میفرماید: "اما آن کس که بخل ورزد و بی نیازی طلبد و پاداش )نیک) الهی را انکار کند، به زودی او را در مسیر دشواری قرار میدهیم".(2)
در حقیقت این اشخاص با اختیار خود زمینه شقاوت را فراهم ساختهاند.(3)بعضی از مفسران در توضیح این موضوع گفتهاند: همیشه اعمال و کردار انسان، نتایج و ثمرات و بازتاب خاصی دارد، از جمله این که اگر عمل نیک باشد، نتیجه آن، روشنبینی و توفیق و هدایت بیشتر به سوی خدا و انجام اعمال بهتر است. اگر دنبال زشتیها برود، تاریکی و تیرگی قلبش افزون میگردد و به سوی گناه بیشتر سوق داده میشود و گاه به سرحد انکار خدا میرسد. خدا میفرماید: "و ما یضلُّ به الا الفاسقین؛ خداوند گمراه نمیکند جزافراد فاسق و بد کردار را"(4)بنابراین انتخاب راه خوب یا بد از اول در اختیار ما است. به عبارت دیگر، هدایت الهی در این آیات، قراردادن راه سعادت و خوشبختی و کمال در مسیر کسانی است که به دنبال هدایتاند و ضلالت، آماده کردن راه گمراهی و باز بودن آن از طرف خداوند، برای کسانی که به دنبال ضلالت اند و چون هر آنچه در مُلک خدا جریان دارد، به
اراده خداوند است، پس ضلالت و هدایت کسانی که راه هدایت و ضلالت را انتخاب نمودهاند، به اراده خداوند تحقق مییابد.اگر بخواهیم کمی بیشتر این آیه را باز کنیم فهم این آیه مبتنی بر شناخت دقیق اقسام هدایت و ضلالت شرایط هر یک و گونههای تعلق مشیت و اراده حکیمانه الهی است.در قرآن مجید از چهار نوع هدایت سخن رفته است:
هدایت تکوینی عام: و آن همان نظام و مکانیسمی است که خداوند موجودات را طبق آن آفریده به طوری که تمام هستی هماهنگ و منسجم به سوی غایتی در حرکت و تکاپویند. "ربنا الذی اعطی کل شیء خلقه ثم هدی"(1)دربرابر این گونه هدایت هیچ گونه ضلالتی وجود ندارد.
هدایت تکوینی اولی خاص: و آن هدایت همه انسانها از طریق عقل و فطرت به سمت یک سری از حقایق واصول و ارزشهاست که از آن جهت به "حجت باطن" تعبیر شده است. چنین هدایتی چند خصوصیت دارد: الف) منحصر به انسانها است. ب ) در میان انسانها عمومی و استثنا ناپذیر است. ج ) ذاتی و درون است. د ) در برابر آن هیچ گونه ضلالتی نیست. یعنی خداوند هیچ کس را با فطرت خداگریز و عقلی گمراه کننده نیافریده است.
هدایت تشریعی عام: این گونه هدایت مخصوص انسانها و طایفه جن میباشد، زیرا تشریع و قانون گذاری در ظرف اختیار و توان کنشهای انتخابی و گزینش موضوعیت دارد و بدون آن بی معناست. چنین هدایتی نیز از نظرقرآن در ظرف خود فراگیر و همگانی است. یعنی خداوند پیامبران را برای همه انسانها فرستاده و کتاب آسمانی خودرا برای جمیع بشرنازل فرموده است." ولکل قوم هاد "(2)
" انا ارسلناک کافه للناس(3). در برابر این گونه هدایت نیز هیچ ضلالتی نیست، زیرا ضلالت تشریعی به این معناست که - نعوذ بالله -خداوند پیامبرانی را هم برای گمراه سازی برخی از مردم مبعوث سازد و معارف و احکام و قوانین
گمراه کنندهای برآنان نازل فرماید در حالی که خداوند هرگز چنین نمیکند و از او جز سخن حق نازل نمیگردد " حقیق علی ان لااقول علی اللّه الا الحق"(1).
در اینجا چند نکته مهم وجود دارد: الف) اولاً خداوند به عنوان هادی و شارع خواستار هدایت همه انسانها می باشد و از همینرو، دین حق را برای همگان نازل کرده است. ب) اراده الهی در این زمینه این است که انسانها با اختیار خود راه درست را برگزینند نه به صورت جبری وگرنه می توانست همه را جبرا به راه راست کشاند و نیازی هم به بعثت و رسالت نبود. از این رو فرمود: "انا هدیناه السبیل اما شاکرا و اما کفورا"(2). ج) انسانها در برابر هدایت تشریعی عام - با توجه به اختیاری که دارند - دوگونه موضع اتخاذ می کنند: برخی در برابر آن راه تسلیم و انقیاد پیش میگیرند و برخی به سرپیچی وطغیان میپردازند. دقیقا از همینجاست که به مرحله بعد و نوع دیگری از هدایت می رسیم. بنابراین:
ای خداوندی که هستی در درون قلب ما * بی حجابی را نما از روح و جان ما رها
عفّت و پاکیّ جان را ده بما بی هر خطا * تا شویم آسوده از هر نوع شبیخون و بلا
گر چنین کردی نمی دانم چه گویم ای خدا * از برای لطف بی پایان تو در این سرا
من همی دانم که نیستم لایقت ای باصفا * با حجاب و هم عفاف هر دم کنم شکر تو را
گر پذیری شکر من از لطف تو باشد خدا * با چنین حالی بدون شک شوم اهل ولا
شکر تو خواهد برای خود ز من شکری جدا * دان که آن شکر هم عزیز شکر دگر خواهد ز ما
بهر هر شکری ز این عفّت شوی اهل وفا * آن عفافی که دهد آرامش اندر هر کجا
آن که گیرد فاصله از این عفاف بی هر صدا * می کند بر روح و جان خود همی ظلم و جفا
چون حجاب اندرخودش دارد هزار ویک ندا * هر ندا داد خموش است از درون تا ماورا
هر که با عفّت شود گردد جدا از ماسوا * این همان لطف خدا باشد درون این فضا
چادرت باشد عزیزم فوق هر نوعی ردا * شامل هرکس شود آن افتخاری است پربها
پس حقیر گوید حجاب بوده فراتر از طلا * بهر حفظش کوش ز جان و دل بدون هر ادا
1) سوره اعراف آیه 179
تکوینی حق ستیزی و حق گریزی عامدانه و اختیاری آنان است ولی چنین مکانیسم و تأثیر تکوینی بر اساس نظام آفرینش الهی است.
بنابراین گمراهی فقط در این مرحله است و آن از یکسو به خود شخص وابسته است. زیرا او با اختیار خود با حق ستیز کرده و از سوی دیگری نیز به خدا استناد دارد ولی نه به این معنا که از اول او گمراهش کرد ، بلکه چون تعمدا راه خلاف را برگزید و بر آن پای فشرد همان را ملکه او ساخت:" فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا "(1). مانند کسی که رهسپار جائی است و به پیش شخص دانائی می رود تا راه را به او نشان داد. راهنما به او آدرس می دهد که باید ابتدا به فلان نقطه برود و چون به آن نقطه رسید ، راهنمای دیگری قرار دارد که مسیر بعدی را تا رسیدن به مقصود بیان می کند. و شرط راهنمائی دوم هم رسیدن به مقصد اول است. در این مثال روشن است که وقتی شخص به آن نقطه اولی رسید ، راهنمائی را برای نقطه بعدی تا رسیدن به مقصد خواهد گرفت و اگر به آن نقطه اول نرسیده باشد ، از راهنمائی ثانوی محروم می ماند و این همان هدایت و اضلال ثانوی الهی است. البته در خاتمه این بحث باید به خطاهای خود اینگونه اعتراف کرد که:
یک به یک گفتم خطا و با خطا کردم خطا***در خطا بودم همیّ و با خطا کردم خطا
در مسیر زندگی گشتم جدا از ماورا***من همی کردم خطا و با خطا کردم خطا
بر خلاف فطرت و داد درون در این سرا***از خطا با صد خطا هر بار خطا کردم خطا
ازبصیرت دورم و هر آن شوم از حق جدا***فتنه در فتنه خطا بود و خطا کردم خطا
مشتبه کردند حقیقت را درون دید ما***نقشه ها بودش خطا و با خطا کردم خطا
1) سوره بقره آیه 10
بی ولایت گشتم و کردم همی بر خود جفا***این بود اوج خطا و با خطا کردم خطا
داد خاموش درون گوید برو سوی ولا***غیر از این باشد خطا و با خطا کردم خطا
ظلم وافر بر خودم کردم و گشتم بی نوا***پس خطا باشد خطایم با خطا کردم خطا
جمع و تفریق در خطا باشد عزیزم خود خطا***با خطا و بی خطا دانی خطا کردم خطا
عمر من گشته تمام و هی همی گویم خدا***از خطای من گذر کن گر خطا کردم خطا
کن عزیز خود را برون از هر خطا در این سرا***عبرتی گیر از خطایم با خطا کردم خطا
این حقیر خواهد شود دور از خطا در هر کجا***چون خطا آرد خطا و با خطا کردم خطا
علي جان(ع) جمع اضداد جهان است***بدون نور او دنيا خزان است
علي جان(ع) داد پنهان زمان است***همان قرآن ناطق در بيان است
علي جان(ع)درشب تاريك عيان است***اگر چه شب ز ديد ما نهان است
علي جان(ع) برترينها بي گمان است***فراتر از زمين و آسمان است
علي جان(ع) را نشان ها يي چنان است***تولّد هم به كعبه يك نشان است
علي جان(ع)عدل و دادش جاودان است***چرا كه باقي و فوق زمان است
علي جان(ع) در عمل دانی چه سان است***پيامش بهر ما تا كهكشان است
علي جان(ع) الگوي پير و جوان است***به هر قدري كه پيرو را توان است
علي جان(ع) بي گمان جان جهان است***چه گويم من كه او جانان جان است
علي جان(ع) مصدر آتش فشان است***اگر چه خاموش و در لا مكان است
علي جان(ع) بهر هر شيعه امان است***همان فردي كه در راهش روان است
علي جان(ع) خاصّ خاصّان جنان است***ندارد قيمت و وصفش گران است
علي جان(ع) داد خاموشش همان است***رهايي همچو تيري از كمان است
علي جان(ع) در دو عالم چون شبان است***حقير گويد شفا بخش روان است
اگر بخواهی به شناختی مبتنی بر حقیقت نسبت به شیعه دست پیدا کنی، پیش از هر چیز لازم و واجب است تا اسلام را نيکو بشناسی و سپس تشیع را بر اساس آن تعریف نمایی. اسلام، ایمان داشتن به الوهیت، وحدانیت و ربوبیت ذات مقدس خداوند و سپس بر مبنای این اعتقاد، ایمان داشتن به تمامی رسولان تا خاتمشان (پیامبر اسلام، حضرت محمد بن عبدالله (ص)) و ایمان داشتن به احکام اسلام (که بر آمده از سنت پیامبر است) و ایمان و تصدیق قرآن (کتاب آسمانی مسلمانان) و همچنین عقیده داشتن به معاد، حساب، ثواب و عقاب روز قیامت میباشد و تشیع آنست که بعد از پیامبر (ص) مصدر دریافت عقاید و معارف و احکام اسلام، اهل بیت آن حضرت هستند. شیعه کسی است که در تمام امور چه با زبان و چه با عمل، مطیع و فرمانبردار معصومین (نبی اکرم و اهل بیت (ع)) باشد و به فرمان عقل و فطرت الهی خویش، پا جای پای آنها بگذارد. چون به قاموس شیعه بنگری، درمییابی که در دیدگاه
آنها شیعه واقعی کسی است که در همه کارها از رسول اکرم (ص) و به دنبال ایشان از امیر المؤمنین، علی (ع) و سایر ائمه، پیروی نماید که به حق، یک نور واحد و پیروان صدیق پیامبرند و همانند نفس شریف ایشان از هرگونه خطا و اشتباه مصونند.
شیعه در لغت به معنی پیرو میباشد و چون اولین امام و مقتدای شیعیان پس از نبی گرامی اسلام، امیر المؤمنین، علی (ع) میباشد، لذا این گروه را به آن بزرگوار منتسب مینمایند و در تمامی جهان با نام شیعه علی (ع) به معنای پیرو علی (ع)، شیعیان را میشناسند. اما به راستی ریشه این اعتقاد و این طرز تفکر در کجاست و در کدامین صفحه تاریخ، اولین اثر آن به چشم میخورد؟ از لحاظ شریعت از همان اوان ظهور و بعثت نبی مکرم اسلام (ص)، حضرت در مواقف مختلف، از یوم الانذار و دعوت خویشاوندان نزدیک خود به اسلام گرفته تا غدیر و اعلان ولایت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (ع) در محل غدیر خم، بارها و بارها مردم را به رجوع به اهل بیت دعوت نموده و ولایت و جانشینی آنها را پس از خود و از جانب خداوند ابلاغ فرمودند. تشيع به تبعیت و پیروی از حضرت علی(ع) اصيلترين جريان همراه با ظهور اسلام، مدافع مسلمات دين حنيف، مولود طبيعي آن و مورد تأييد پيامبر اسلام است. علامه طباطبايي مينويسد: «حقيقت اين است كه شيعه طايفهاي از مسلمين است كه به واسطة مخالفتهايي كه از اكثريت، نسبت به مسلمات كتاب و سنت مشاهده كرده، در مقام اعتراض و انتقاد برآمده و به ملازمت مسلمات كتاب و سنت برخاسته و دعوت كرده است... غرض آنها از اين انتقاد، دفاع از يك دسته نصوص مسلمهاي بود كه به موجب آنها، ولايت عموم مسلمين به دست اميرالمؤمنين علي (ع) سپرده شده بود؛ نصوصي كه به موجب آنها اهل بيت پيغمبر، پيشوايان دين و مرجع جميع شئون علمي و عملي اسلام معرفي شده بودند و همين نصوص هماكنون نيز به نحو تواتر در دست فريقين - اهل سنت و شيعه - موجود ميباشد.»شواهد و قرائني كه شيعه پيرامون خاستگاه خود به ويژه تأييد آن از سوي پيامبر و بنيانگذار آيين اسلام به دست داده داراي چنان قوتي است كه فيالجمله مورد قبول ديگران نيز قرار گرفته است. نصوص تاريخي و روايي متعددي در توصيف گروهي به عنوان شيعه ازسوي رسول اكرم(ص) وارد گشته است. از جمله سيوطي در الدرالمنثور به نقل از جابر بن
عبدالله آورده است: «نزد پيامبر(ص) بوديم كه علي وارد شد، آنگاه پيامبر فرمود: قسم به او كه جانم در دست اوست، او(علي) و شيعيانش رستگاران روز رستاخيزند...» و سپس آیه 7 سوره بینه نازل شد." ابوحاتم رازي بر آن است كه «شيعه نام گروهي بود كه در زمان رسول خدا(ص) دوست و همراه صميمي اميرمؤمنان عليبنابيطالب (ع) بودند و به اين نام شناخته ميشدند؛ مانند: سلمان فارسي، ابوذر غفاري، مقداد بن اسود، عمار ياسر و ديگران. رسول خدا دربارة اينان كه شيعه و ياران علي خوانده ميشدند، فرمود: «بهشت مشتاق چهار نفر است: سلمان، ابوذر، مقداد و عمار.» از آن پس تا زمان ما به هر كس كه معتقد به برتري علي باشد شيعه اطلاق ميشود. اين انگاره مورد قبول برخي مستشرقان و عالمان اهل سنت نيز قرار گرفته است.
حال، انصاف را در مورد افرادی که شیعه و اختصاص آن به پیروان امیر المؤمنین (عليه السلام) را، در زمان عثمان (خلیفه سوم اهل تسنن) میدانند و یا آنرا، ساخته دست ایرانیان میپندارند، قاضی قرار میدهیم. از آنچه که ذکر شد و روایتی منتسب به رسول اکرم (ص) که فرمود امت من به 73 فرقه تقسیم میشوند و تنها 1 فرقه بر حقند (این روایت مورد اتفاق فرق اسلامی است)، نتیجه میشود که پیامبر اسلام (ص) در زمان حیات خویش، واقف به اختلاف امت بعد از خویش بوده است و هماره سعی بر آن داشته تا مشخصات صراط مستقیم و راه صحیح و ویژگیهای آن را تبیین نمایند تا حقجویان و واقعنگران، حتی اگر قرنها بعد، دیده خود را به روی سیره و سنّت او گشودند، بتوانند متمسک به ریسمانی محکم گردند و بر صراط مستقیم حق قدم گذارند.
عدهای دیگر از کینهتوزان و یا غافلان، تشیع را زاییده اوهام عبدالله بن سبای یهودی میدانند که نه تنها بنابر دلایل ذکر گردیده، انتساب بنیانگذاری تشیع به رسول اکرم (ص) و به امر الهی (چرا که طبق نص صریح قرآن، آن حضرت از جانب خود، چیزی نمیگویند)، روشن گردید؛ بلکه در جواب این عده میتوان گفت که اگر به قول شما تشیع دستپرورده این یهودیزاده به اسلام گرویده باشد، پس چرا در این مکتب، از او نه تنها به خوبی یادنمیشود بلکه در برخی کتب روایی شیعی، او ملعون و مغضوب حق ذکر گردیده و حتی برخی
از علمای شیعی جعلی بودن و عدم وجود خارجی او را با براهین قطعی اثبات نمودهاند؟ شیعیان همواره و در تمامی مراحل از درگاه خداوند مسألت دارند که حق را فراروی همه افراد بشر قرار دهد و انسانها را از دام تعصبات کورکورانه محفوظ بدارد و چراغ عقل را روشنیبخش راهشان نماید.
جدای از آنچه گذشت از جمله امتيازات شيعه، درجه استنادپذيري آن به منابع اصيل اسلامي است. علماي شيعه در طول تاريخ در اثبات مباني اعتقادي خويش به همه ادله معتبر همچون دليل عقلي، قرآن مجيد و سنت قطعيه تمسك جستهاند. به عنوان مثال در بحث امامت كه اصليترين شاخص تشيع به حساب ميآيد به ادله ذيل استناد كردهاند: قبل از بیان ادله مورد نظر باید گفت:
شیعه ی حق و بی ریّا، كه بي وفا نميشود***زعمق كوي لالهها، كمي جدا نميشود
نگر تمام عشق او، اطاعت از ولايت است***ولايتي كه بهر او، دمي رها نميشود
چكيده اشك او اگر، به زير حلقههاي صبر***شراب ناب اين ظفر، كه بي خدا نميشود
قلم به دست اجنبي، گرفته طاقتش اگر***صبور بهر اين ستم، كه بي بها نميشود
بروبرو شیعه حق، به اوج شاخه ظفر***بگو به آن حراميان، كه بي بلا نميشود
اگرچه شمع محفلش، مست رخ ولايت است***حريم سوز و عاشقي، كه بيبقا نميشود
زبان شر يار بد، شرر زند به جان و سر***نهان زشت ناکسان، كه بي سزا نميشود
قلوب هر شیعه ناب، مسافر ولايت است***نواي گرم اين سفر، كه بيصدا نميشود
عزيز كوي علوي، باور نما تو از حقير***اطاعت از امام عصر، كه بيصفا نميشود
الف) دلايل قرآني: پارهاي از دلايل قرآني امامت و مرجعيت ديني - سياسي اهلبيت عبارتند از: آيه ولايت، آيه تبليغ و اكمال، آيه تطهير، آيه اوليالامر و نيز دهها آية ديگر كه در شأن و فضيلت اهل بيت و يا در بيان جايگاه امامت و مبدء مشروعيت آن نازل شده است. از جملة اين آيات، آيه «امامت» است كه مبدأ آن را جعل الهي ميداند و در ميان فضايل از همه مهمتر آيه مباهله است كه اميرمؤمنان را نفس نبي خوانده است.
ب) دلايل روايي: چندي از دلايل روايي مورد استناد شيعه بر ولايت اهل بيت، به ويژه امام علي(ع) عبارتند از: حديث غدير، احاديث دوازده خليفه، حديث ولايت، حديث وصايت، حديث منزلت، حديث خلافت، حديث ثقلين، حديث سفينه، حديث امان و دهها حديث ديگر در فضايل اهل بيت كه شايستگي انحصاري آنان در مرجعيت ديني و رهبري سياسي را نشان ميدهد. برخي روايات فوق از نخستين مراحل اعلام رسالت تا واپسين لحظات حيات بارها توسط پيامبر مطرح و مورد تأكيد قرار گرفته است. اين احاديث به صورت متواتر نقل گرديده و در صحاح، مسانيد و سنن اهل سنت به وفور يافت ميشود. آنان هرگز نتوانستهاند در برابر ديدگاه شيعه توجيه خردپذيري از اينگونه نصوص ارائه كنند.
ج) دلايل عقلي: استدلال عقلي شيعه شامل چهار جهت ميشود: 1.استدلالهاي عقلي مربوط به ضرورت وجود امام؛ 2.استدلالهاي راجع به شرايط امام، 3.استدلالهاي مربوط به مبدأ مشروعيت و چگونگي تعيين امام؛ 4.استدلالهاي راجع به واكنش و پاسخ خداوند به نيازهاي جامعه اسلامي همچون قاعده لطف. آنچه در اين راستا شايان ذكر است اينكه هيچ يك از مذاهب اسلامي مانند تشيع از قوّت و كثرت و تنوع ادله و مستندات در اثبات عقايد اساسي و بنيادين خود بهرهمند نيست. بررسي مقايسهاي ادله هر يك از مذاهب بر بنيادهادي اعتقادي خود گواه روشني بر اين مطلب است.
از دیگر ويژگيهاي ممتاز تشيع حداكثر مصونيتپذيري در برابر انحرافات و كژانديشيها در عرصه درك و فهم حقايق و آموزههاي ديني است. اين مهم تابع عواملي چند است از جمله:استمرار نص و وجود رهبراني معصوم كه اقيانوس دانش و معارفشان بهترين مبيّن معارف ديني و زداينده غبار تحريفها و ناراستيهاست. شهيد مطهري در اين باره معتقد است: «شيعه
از نعمتهايي برخوردار است كه ديگر فرق اسلامي فاقد آنند. از جمله آنها استمرار دوران عصمت است. عصمت براي اهل سنت منحصر به بيست و سه سال و براي شيعه 273 سال است.» يعني براي آنها دوران عصمت تنها زمان پيامبر است، اما شيعه افزون بر آن 250 سال يعني تا وفات امام عسكري(ع) امام معصوم ظاهر دارد كه سيرهاش حجت است. در اين مدت تغييرات بسياري از جمله جریان کربلا و به دنبال آن کم و کیف اربعین حسینی در اوضاع زمانه پديد آمد و اوضاع رنگ و روي بسيار متفاوتي يافت. در خصوص عظمت پیاده روی اربعین که پس از صدها سال؛ حقیر از نزدیک در چند سال گذشته خود شاهد آن بودم؛ را اینگونه اذعان و اعتراف می نمایم:
اربعین غوغا به پا شد در حریم مقتدا***شور و عشقی بی نظیر گردید پدید در نینوا
جن و انس شیون کنان همراه خیل شاهدان***در عزای پور زهرا(س) با سلاحی چون دعا
هر کسی با هر نوع رنگ و هر نژاد وهرزبان*** از مسیر افریقا تا هر افق با یک ندا
یا که مردان و زنان پیر برنا یا جوان***فارغ از زشتیّ و زیبایی و هم فقر و غنا
با خلوصی بی نظیر و آن همه عشق و نشاط***همچو سیلی پر خروش اندر دیار آشنا
بر سر و صورت زنان گفتند به جمع ناکسان***خون آن سالار دین گشته عجین با خون ما
مظهر مهر و وفا و غیرت است اندر جهان***می برد بالا قلوب آدمی تا ماورا
داد خاموش بشر بی شک بود دادش همان***چون که آن باشد همان داد درون و ماسوا
گر بشر روزی شود بر نفس دون خود سوار***ذات پاک وی رود سوی شهید کربلا
هر که باشد با حسین(ع) بیگانه اندر این جهان***ظلم وافر کرده بر خود چون شده از حق جدا
آنچه با فطرت عجین است و برد بالا تو را***لحظه های گرم عاشورا بود بی هر صدا
چون که مصباح الهدی است و سفینه النجاه***بهر ترفیع است و باشد آن همان راه هدا
فطرت وداددرون دادش بوددادحسین(ع)***چون که با آن می شود آرام و شاد در دو سرا
مدّعا باشد همان شور و عزا در اربعین***مثل آن هرگز نیابی در زمین و هم فضا
از حرم تا آن حرم سیلی پیاده در زمین***عاشق و پای برهنه می روند با صد صفا
هر که را بینی درون آن مسیر خاصّ و ناب***می کند خدمت به زوّارحسین(ع) بی هر ریا
در جهان هر گز نیابی مثل و مانند همان***چون بود عبرت برای هر دلی در هر کجا
شاهدش بود این حقیر در اربعین شاه دین***مثل آن شور و عزا، کی دیده است خلق خدا
همچنین وجود امام معصوم(ع) در اين دوران مشكل اقتضاي زمان را به خوبي حل مينمود و آنچه را كه جامعه نميتوانست با مراجعه به سيره پيامبر پاسخش را دريابد با وجود امام معصوم به راحتي حل ميشد. معارف قرآن به زيباترين شكل و عميقترين وجه بيان ميگرديد و گنجينه معارف بدون ابتلا به التباسات و كژيها و انحرافات سهوي و عمدي گشوده ميشد. در مقابل، ديگر فرق اسلامي نه تنها به قدر كافي از فيض وجود امامان بهره نجستند، بلكه منع شدن احاديث نبوي توسط خلفا مدتهاي مديدي آنان را از معارف ارزشمند نبوي نيز محروم ساخت و در چنين خلأ بزرگي راه براي ورود احاديث جعلي و خرافي گشوده شد وچنان ضربهاي بر پيكر معارف ناب اسلامي وارد آمد كه آثار آن همچنان باقي است و از ميان بردن آن كاري بس دشوار، بلكه همچنان ناشدني است. در حالیکه باید گفت:
اي خالق معصوم من***آن دو و هشت و چار من
در جام هستي اي عزيز***بنما ره حق را به من
تا من روم با دل در آن*** گويم خداي جان من
داد درون گويد سخن***راه تو باشد راه من
پس كن دوا درد مرا***منّت بنه بر قلب من
با لطف خود ايمان بده***ياد تو باشد داد من
آرامه ی هر دو جهان***كن داد خود را ياد من
تا كه شوم برتر ز خاك***در ماسوا گويم كه من
عاشق شدم با صد گناه***اين است همان اقرار من
راه رهايي رفته ام***با لطف حق داني كه من
خوشبخت هر دو عالمم***اندوه و غم دور است ز من
گر چه ندارم دولتي***مهر ولا، اموال من
هم پست و هم جاه جهان***هیچند در آن انظار من
خاك است جهان در چشم من***مثل دمل بر زخم من
آنچه حقير دارد بدان***از معصوم است بر جان من
جامعيت و اجتهاد از دیگر امتیازات شیعه می باشد. توضیح اینکه استمرار نص در تشيع تا اواخر قرن سوم و بهرهگيري وافر از روايات معصومين(ع) جامعيت آيين خاتم را به بهترين وجه به نمايش گذاشته و جريان اجتهاد را به گونهاي ممتاز سامان داده است. از نظر شيعه، اجتهاد بابي است كه در همة زمانها بايد باز باشد. تخطئة قياس در شيعه نه به جهت عدم حجيت عقل، بلكه به دو جهت ديگر است: يكي اينكه رأي و قياس، عمل به ظن است نه عمل به علم، تبعيت از خيال است نه تبعيت از عقل؛ دوم اينكه مبناي لزوم رجوع به رأي و قياس وافي نبودن اصول و كليات اسلامي است و اين ظلم و يا جهل به اسلام است. درست است كه احكام همة مسائل، به طور جزئي و فردي بيان نشده است و امكان هم ندارد، ولي كليات اسلامي به گونهاي تنظيم شده كه پاسخگوي جزئيات بيپايان و اوضاع مختلف مكاني و شرايط متغير زماني است. بنابراين وظيفه يك فقيه اين نيست كه به لفظ، جمود كند و حكم هر واقعة جزئي را از قرآن يا حديث بخواهد و اين هم نيست كه به بهانة نبودن حكم يك مسئله، به خيالبافي و قياسپردازي روي آورد. وظيفة فقيه ردّ فروع بر اصول است. اصول اسلامي در كتاب و سنت موجود است. فقط يك «هنر» لازم است و آن هنر «اجتهاد» يعني تطبيق هوشيارانه و زيركانة كليات اسلامي بر جريانات متغير و زودگذر است.
بنياد نظري اجتهاد در شيعه بر اساس باور جامعيت اسلام و مردودانگاري خلأ تشريع است. اخبار و احاديث فراواني در متون روايي آمده است كه حكم هر چيزي به طور كلي در كتاب و سنت موجود است. در كتاب كافي بابي وجود دارد به عنوان «باب رجوع به كتاب و سنت و اينكه همة حلالها و حرامها و احتياجات مردم در قرآن يا سنت موجود است.» با توجه به ديدگاه شيعه، اجتهاد از نوع تشريع و قانونگذاري بر اساس رأي و نظر خود يا قياس نيست، و اساساً چنين اجتهادي در نگرش شيعه باطل است. اجتهاد در شيعه به معناي تلاش و كوشش عالمانه و تدبر و تعقل در فهم ادلة شرعيه و تفريع و استنباط حكم فروع از اصول است. درسخنان اميرمؤمنان(ع) دربارة كار ويژة مجتهد آمده است كه فروع را بر اصول تطبيق ميدهد
و پاسخ مسئله را بر اساس آن باز ميگويد. اينگونه از اجتهاد؛ هيچيك از آفات اجتهاد رأي را ندارد. از اين رو اجتهاد شيعي توانسته است در طول تاريخ پيوسته بپايد و همواره رشد و بالندگي يابد.
از جمله امتيازات برجسته دیگر تشيع عقلانيت بالاي آن است. عقلانيت شيعه نه در هيچ يك از مذاهب اسلامي مانندي دارد و نه در ديگر اديان. در مكتب تشيع بر اساس روايات رسيده از معصومان(ع) عقل و خرد، حجت و پيامبر باطني است و پيامبر حجت بيروني؛ از اين رو شيعه بنياديترين مسائل اعتقادي خويش را بر پايه عقل و براهين قطعي عقلي استوار ميسازد و آن را يكي از ادله چهارگانه در استنباط فقهي قرار داده است. عقلانيت شيعه ويژگيهايي دارد كه مميز اساسي آن با ديگر فرق اسلامي است، از جمله اينكه عقل فسلفي عمدتاً در ميان شيعه رشد كرد و فيلسوفان بزرگ اسلامي نوعاً شيعه بودهاند. احمد امين مصري، فارابي را شيعه ميداند، تنها از آن رو كه گرايشهاي فلسفي و عقلاني وي فقط و فقط در بستر تشيع ميتواند شكل گرفته باشد. در جهان تشيع اين مسئله به طور بنيادي حل شده است. يعني نه تنها امامان معصوم(ع) بر جايگاه عقل و خرد تأكيد فراوان مينمودند بلكه احاديث شيعه، بر خلاف احاديث اهل سنت، مشتمل بر احاديثي است كه منطقاً مسايل عميق ماوراء الطبيعي، اجتماعي و... را مورد تجزيه و تحليل قرار داده است. استاد مطهري بر آن است كه در احاديث اهل سنت تجزيه و تحليلي درباره اين موضوعات صورت نگرفته است. مثلاً اگر سخن از قضا و قدر، اسماء و صفات باري، روح، انسان، عالم پس از مرگ، صراط، ميزان، امامت، خلافت و... به ميان آمده هيچگونه بحث و توضيحي در پيرامون آنها ارائه نشده است؛ ولي در احاديث شيعه همه اين مسائل طرح شده و درباره آنها استدلال شده است. مقايسهاي ميان ابواب حديث كتاب كافي و ابواب حديث صحاح سته به خوبي اين مطلب را روشن ميسازد. تفكر شيعي از آغاز استدلالي و تعقلي بوده و تنها تشيع توانسته است حيات فلسفي اسلام را حفظ كند. شيعه اين حيات عقلي را بيش و پيش از همه وامدار اميرالمؤمنين علي(ع) است كه نخستينبار ژرفترين بحثهاي عقلي در حوزه معارف اسلامي در خطبهها ومذاكرات و دعوات آن حضرت مطرح شده و توسط ديگر امامان بسط و توسعه يافته است.
كثرت نصوص عقلي و استدلالي در منابع شيعه زمينه مساعدي جهت استقبال از پرسشهاي بنيادين فلسفي انسان و توانمندي بسيار بالايي در جهت پاسخ به آنها پديد آورده است؛ در حالي كه پاسخ و شعار بزرگان اهل سنت در برابر سادهترين پرسشهاي خداشناختي «السئوال بدعة» ، بوده است. استاد لگنهاوزن بر همين مسئله انگشت نهاده و راز اسلام آوردن و تشيع خود را استقبال بينظير اين آيين از پرسشهاي انسان ميدانند.
از ويژگيهاي دیگر تشيع برخورداري از انديشه سياسي ضابطهمند و معيارگراست. در نظر شيعه امامت منصبي، الهي است و امام داراي شرايطي مشخص شده در شريعت ميباشد. اين شرايط عبارتند از: عصمت، مشروعيت الهي و تعيين از جانب خداوند و ابلاغ آن از طريق نص نبوي و يا امام بر حق پيشين.
من و تو ما شده و همره دردانه شویم***با ولایت شده و راهی میخانه شویم
تائبی با دل ناب و بصری با ره یار***با سعادت رویم و ساقی خمخانه شویم
مشعل روح و روان و مثل جان وجهان***بی ولایت، همه پوچ و همه بیگانه شویم
رهبری همچو ولی و رهروی همچو غلام*** یک جهانی چو،سرا پرده یک خانه شویم
نظم عالم به عیان،گر چه الهی است هنوز***در ولایت به ولایت، همه یکدانه شویم
گر حقیقت به نهان، همچو گل و گل زار است***جان مولا همه جا، عاقل و دیوانه شویم
عشق مولا ز نهان،می کند هر لحظه صدا***شور و شوق عاشقی گیریم و جانانه شویم
در بصر، راه بصیرت، چو شود همره ما***فارغ از، خود شده و همسو و هم شانه شویم
وحدت هر دو سرا، درسی بود بر من وما***با جماعت شده و عازم این خانه شویم
با رسول باطن و هم با رسول ظاهرش***کرده حجت را تمام، تا همه مستانه شویم
فطرت ناب حقیر، با صد ترانه چو دعا*** گوید ای دوست، همه با منجی کاشانه شویم
يكي دیگر از امتيازات بزرگ تشيع سرمايههاي بزرگ معنوي و عرفاني آن است. گنجينههاي معنوياي چون صحيفه سجاديه و دعاهاي مأثور از اهلبيت(ع) مجموعهاي بينظير فراهم آورده كه در آن عشق و معرفت به بهترين شكل با يكديگر هم آغوش گشته و همة ابعاد و مراحل حيات را فراگرفته است. آری:
هردلی حیران وپویان،درفضای باد و بوران***در حریم عشق مولا، با حجابی کور و پنهان
شاهدی آگاه و گویا،می نوازد در فراغش***بی قراری را ز مولا، در جهانی سخت و عریان
ماه و مهتاب درونم،چرخشی در اوج افلاک***سرفرازی را چو مولا، در بهاری شور و عرفان
از تو دارم یک نشانی،تا بگویم راز فانی***می سراید بهر مولا، در فضایی پر ز احسان
ای همه پیدا و پنهان، ای خداوند تن و جان***با تو گویم من ز مولا، در فراغ نور ایمان
من ز دام هر نوع فتنه،مي روم با لطف یزدان*** چون بصيرت بهر مولا، می کند غوغا در انسان
ای حقیر دنیا شده پست و سران پست تر ز حیوان***جز همان یاران مولا، چونکه دارند عهد و پیمان
معنويت و عرفان شيعي داراي مؤلفههاي شگرف و تأثيرگذاري در حوزه انديشه، انگيزه، اخلاق، سلوك فردي و اجتماعي انسان و رهيافتهاي منحصر به فردي است از جمله:الف) توحيد عرفاني آنگونه كه شيعه تفسير كرده برآمده از فرهنگ قويم قرآن و منابعي چون نهجالبلاغه، صحيفة سجاديه، مجامع حديثي و روايي، ادعيه و نيايشهاي صادره از معصومان(ع) است.
ب) عرفان شيعه همآغوش با عدالت فردي و اجتماعي و همراه با مسئوليتشناسي و مسئوليتپذيري اجتماعي و گره خورده با حماسه و امر به معروف و نهي از منكر است. عرفان شيعي عرفان فرد و جامعه، قرآن و سنت، اجتهاد و جهاد، حماسه و حركت و تربيت و عدالت است، نه عرفان انزوا و عزلت و درونيگرايي و رخوت؛ عرفان شيعي، عرفان زندگي در دنيا با معيارهاي ناب اسلامي براي حيات جاودان آخرت، گرايش به «رضوانالله» و «لقاءالله» است كه سلوك و سياست، عرفان و عقلانيت، معنويت و حريّت و.... را در همة ابعاد زندگي به هم ميپيوندد. به بیانی:
ماه و خورشید، روز و شب پیدا و پنهان می شود***عشق و عرفان لحظه لحظه لخت و عریان می شود
مال و ثروت در جهان همچو عسل شیرین بود***حزن و اندوه روزبه روزگویی دوچندان می شود
مکر و حیله بر روان دارد اثر بی حد و حصر***جان جانان ذره ذره بهر عرفان می شود
جاه و قدرت بی خدا از دل برد لطف و صفا***کاخ ماتم دم به دم بر دل نمایان می شود
داد خاموش درون هر دم هویدا می شود***سنگ وشیشه ضد هم مانند مهمان می شود(1)
علم و عرفان بهر حق دل را خدایی می کند***دین و ایمان دو به دو بر سر شتابان می شود
عرفان شيعي حول مفهوم ولايت شكل ميگيرد كه درجه و مرتبهاي از مسئلة امامت يا ولايت معنوي انسان كامل است كه نمود و جلوة تام ولايت مطلقه الهيه ميباشد و اين اوجمفهوم امامت است. مسئله ولايت معنوي انسان كامل به تعبيري مسئلة حجت زمان است. عرفا و متصوفه بر اين مطلب اصرار دارند كه در هر دورهاي يك انسان كامل كه حامل معنويت كلي انسانيت است وجود دارد. هيچ نبوده و نخواهد بود كه زمين از يك انسان كامل
1) سنگ وشیشه يك به يك مثل دومهمان می شود
خالي باشد كه حجت خداست بر ديگران. براي آن انسان كامل مقامات و درجات زيادي قائلند. در متون شيعه و زيارتها آمده است كه امام داراي چنين روح كلي است. اهل عرفان برآنند كه در هر دورهاي بايد يك قطب، يا انسان كامل وجود داشته باشد و شيعه بر آن است كه در هر دورهاي يك امام و حجت وجود دارد كه «انسان كامل» است. بايد توجه داشت كه «انسان كامل» به معناي «امام و ولي» بالاتر و والاتر از «انسان كامل» عرفان و قطب و ولي در عرفان و تصوف است. از اين رو نبايد بين «قطب» به عنوان امام و ولي معصوم با «انسان كامل» مصطلح در عرفان به خصوص عرفان صوفيان انطباق مطلق برقرار كرد؛ بلكه بايد به معنا و مصداق و مختصات آن توجه كامل داشت. اطلاق «قطب» به برخي رهبران فاقد حكمت، فقاهت و شريعت و حتي سلوك باطني گروهي از متصوفه ظلم فاحش به «انسان كامل»، امام و ولي و حتي عارفان حقيقي است. مع الوصف:
دان که جانبازی همی بهر ولا***از دو دست آموخته اندر کربلا
هر دو دست گویی خموش و بی صدا***روز و شب خواند مرا سوی خدا
همچو عباس شو ولایی ای هما***غیر از این هر دم کنی بر خود جفا
در حرم دیدم که آن ماه در قفا***داد خاموشش همی بود این ندا
بهر مولا کن سر و جان را فدا***چون که خواست فطرت است تا ماورا
یا ز زینب باز شنو در این سرا***زندگی را کن عجین تو با دعا
تا شود زیبا تمام این فضا***از خوشی ها تا مصیبت یا بلا
با بصیرت دون هر نوعی خطا***کن ادا تکلیف و شو از خود جدا
فتنه ها و فتنه گر را کن رها***تا شوی راحت ز شرّ هر ادا
در چنین حالی شوی اهل صفا***چون حقیر، گردی عزیزم با وفا
از سوي ديگر برخي جريانهاي عرفاني ـ صوفيانه مسئلة «امامت و ولايت» را به معناي استمرار «مقام نبوت» و واسطة فيض در نظام خلقت و شريعت و حجتهاي كامل الهي باور ندارند و به يقين «تصوف منهاي ولايت» با عرفان و تصوف اصيل و ولايتمحور در تضاد و تعارض علمي و عملي است و آنها را بايد از هم بازشناخت تا جريان اصلي عرفان گم نشود و معيارهاي معرفتي - رفتاري و محكمات براي تأويل متشابهات در حوزة عرفان و تصوف مهجور و مغفول واقع نشود. از محكمات عرفان ناب كه تمام مسائل ديگر در نسبت با آن سنجيده ميشود، عنصر «امامت و ولايت» است. امامت و ولايت در انديشه شيعي در برگيرنده عنصر مرجعيت ديني و زعامت و رهبري سياسي و اجتماعي نيز هست.(1)و اما در خاتمه این بحث توجه جنابعالی به غزلی در خصوص حضرت زهرا(ص) معطوف می گردد:
عطر یاس دانی مرا، هر دم مهیّا می کند *** غمزه غمزه غنچه عشق مرا، وا می کند
چون كه زهرا(س) وا کند، بغض من دلسوخته را *** قطره قطره اشک من را، سوی دریا می کند
در سرای فاطمي(س) ، هر دم شوم شیدا و مست *** جرعه جرعه مستی ام را، هم هویدا می کند
با که گویم درد دل را، در فراق عطر ياس *** ذره ذره سینه را، چون بحر و صحرا می کند
مهر زهرا(س) در درون جان و دل غوغا کند *** خرده خرده عشق من را، دان كه معنا می کند
در زماني كه قلوب با فتنه هايي چون ثقيف *** ارّه ارّه مي شود حق را چو اخفا مي كند
1) شاكرين، حميد رضا(با کمی تغیر)
فتنه اي هر دم كند راه بتول(س) از جان جدا *** تكه تكه فكر من را صرف فردا مي كند
با بصيرت گر رود جان و دلم در راه ياس *** لايه لايه خطّ زهرا(س)دان كه پيدا مي كند
تا کند من را رها، از مکر شیطان رجیم *** لاله لاله شوق من را، وقف زهرا(س) می کند
با ولايت جان و دل در راه پر پيچ زمان *** سایه سایه با گل یاس دان كه نجوا مي كند
آن عزیزی که چو زهرا(س) می کند جان رافدا *** چشمه چشمه آب دنیا صرف عقبا می کند
دان كه شيطان بزرگ با داد زهرا(س)و ولی *** پرده پرده ذات خود افشا و رسوا مي كند
گر كه مولايم برون آيد ز غيبت بي گمان *** دانه دانه رنج زهرا(س)دان كه افشا مي كند
قبر زهرا(س)را کند پیدا و گیرد انتقام *** خانه خانه قلب و جان را دان که اقنا می کند
در رکابش گر کند جان و دل خود را فدا *** جمله جمله مشق زهرا(س)دان که انشا می کند
داد خاموش درون اندر پی فریاد یاس *** کوچه کوچه راه حق را دان که احصا می کند
شور مولا با گل یاس در حریم پاک یار *** شانه شانه هر گنه دانی که امحا می کند
هر که را راهی رود جز راه زهرا و علی(ع) *** لحظه لحظه ظلم وافر تا ثریّا می کند
در فراق حضرت زهرا(س) حقيري همچو من *** پله پله با ولايت عقده ها وا می کند
چرا عدل و عدالت، بهر این سامان نمی آید *** مگر منجی ی حق، از جانب یزدان نمی آید
چرا بازار عطّاران، ز رونق وا نمی افتد *** مگر بوی خوش یوسف، ز آن کاشان نمی آید
چرا آن اقتصاد خوب چو مجنون گشته است پنهان *** مگر زیبا تر از مجنون، دل جانان نمی آید
چرا ساقی مرا خواند، به می و هم به میخانه *** مگر آن دلبر خوبان، می مستان نمی آید
چرا پیراهن یوسف، شمیمی بر مشام دارد *** مگر عطر رخ مهدی (عج)، ز آن کنعان نمی آید
چرا مطرب همی گوید، ز چنگ و نی و هم آهنگ *** مگر آن نی نواز حق، در این دوران نمی آید
چرا تاریک و غمدار است، قلوب آدمی هر دم *** مگر نور خداوندی، مه تابان نمی آید
چرا مشق شب سردم ، ندای حجت حق است *** مگر گرمای آن یارم، در این داستان نمی آید
چرا عشق درون اینک، خموش و بی فروغ باشد *** مگر شور و شعف دائم، ز آن شعبان نمی آید
چرا عیبم کند غافل، به جرم انتظار دائم *** مگر روزی در این عالم، شه شاهان نمی آید
چرا آن غیر بیگانه، درون من کند خانه *** مگر لطف خداوندی، به آن یاران نمی آید
چرااین انقلاب بی شک،پیام وحرف مولا است *** مگر حرف خمینی ها، ز آن کاروان نمی آید
چرا مستکبران هر دم، دهند پیغام ویرانی *** مگر این باغبان هرگز سوی ریحان نمی آید (1)
چرا آن اقتصاد خوب شده معیوب وپر نیرنگ *** مگر فریاد پاکی ها، چنان باران نمی آید
1) مگر مولای عالم گیر، چو یک باغبان نمی آید
چرا در پرده باشد گوهر و دردانه زهرا(س) *** مگر محبوب قلب ما، ز آن پنهان نمی آید
چرا جاهل کند تکفیر، چو من دیوانه اش هستم *** مگر دیوانه کویش، به آن میدان نمی آید
چرا دست پلید و زشت، بود اسرائیل ملعون *** مگر روح مسیحایی، به جسم و جان نمی آید
چرا محروم و محرومین همی محروم تر از قبل اند *** مگر فریاد دادخواهی، زمظلومان نمی آید
چرا ذات سکولاریسم، همه پوچ است و دنیایی *** مگر معنا ترین معنا، ز آن بوستان نمی آید
چرا افکار لیبرال، نوای گرم شیطانی است *** مگر جان جهان، روزی ز نخلستان نمی آید
چرا غرب و همان شیطان، جهان داری بود دادش *** مگر اوج جهانداری، به این کیهان نمی آید
چرا ایسم ها همی گویند که کسب و کار فقط مادّیست *** مگر فریاد فطرتها، ز آن قرآن نمی آید
چرا داد خموش من، بود یک اقتصاد نیک *** مگر آن اقتصاد نیک، ز آن انسان نمی آید
چرا پیغام هر مرسل، نوید عدل و هم داداست *** مگر آن دادگر خوبان، چنان لقمان نمی آید
چرا عشق شهید حق، تنفر از همه ظلم است *** مگر ظلم و ستم آخر، به قبرستان نمی آید
چرا شوق حقیر هر دم، امید دیدن یار است *** مگر این انتظار روزی، ز حق پایان نمی آید
چالش مدرنیته و حکومت دین در بعد عملی چالشی نیست که فقط اسلام با آن مواجه باشد! بلکه همه ادیان با آن مواجه اند، اما تجربه انقلاب اسلامی ایران این بوده است که طی بیش از سی سال یک حکومت روز آمد را بر اساس مفاهیم دینی عرضه کرده است. البته هیچ کس نمی گوید و چنین ادعایی را ندارد که این حکومت نقص ندارد، و در آن امور خلاف شرع اتفاق نمی افتد. چرا که حتی در زمان حکومت علی بن ابی طالب (ع) نیزکارگزاران آن حضرت هم خلاف می کردند! احیاناً خلاف شرع رخ می داد. مع الوصف حکومت امام علی (ع) نیز باآن که خود آن حضرت معصوم بودند، چون بدنه حکومت؛ معصوم نبودند، عاری از نقص و ضعف نبود، اما آنچه مطرح است، این است که اساس حکومت جمهوری اسلامی و معیارهای آن بر مفاهیم دینی استوار شده است؛ یعنی منشأ قدرت را بر اساس مفاهیم دینی تصویر و تفسیر کرده و در فلسفه سیاسی آن، نقش مردم را بر اساس تفسیری که دین از جایگاه مردم
ارائه نموده؛ در قالب مردم سالاری دینی تبین کرده است... در اینجا به خاطر اهمیّت موضوع، جا دارد اشاره شود که شاعر و مولف در کتابی تحت عنوان "تنها راه سعادت درپرتو بهترين نوع ولايت ومديريت" با ادله عقلی؛ بصورت علمی اثبات می کنند که سعادت دنیا و آخرت و آرامش روحی و روانی هر انسانی در کنار پذیرش ولایت حاصل خواهد شد. لذا مطالعه کتاب مزبور که چکیده حدود سه جلد از نوشته های مولف بوده را به همه فطرتهای پاک و ضمیرهای حق جو و حق پذیر توصیه می کنم و عین "پیش در آمد" مولف، بر کتاب مذکور را جهت آشنایی بیشتر به خاطر اهمیّت ویژه ای که دارد تقدیم می نمایم:
به نام او که فریاد درون است ***به جز او را همه خوار و زبون است
پیام کائنات و حرف مولا *** همه داد خموش اندر برون است
عزیزم، ای گل سر سبد آفرینش، از آنجا كه از طرفي انسانیت انسانها و فریاد خاموش فطرت بشری در طول تاریخ به دنبال یک چیز مهم و آن هم رسيدن به آرامش و سعادت حقیقی و واقعی خود بوده و خواهد بود و از طرفي هر مكتب و ایسمی بنابر برداشت خود از انسان، راههاي رسيدن به آرامش و سعادت را براي وي ترسيم نموده است. امّا بدون شك آنچه در اين راستا مهم و حياتي مي باشد؛ اين است كه اين انسان است كه بايد از بين آنها بهترين را انتخاب نمايد. بنابراین نوشتاری که پیش روی جنابعالی می باشد به دنبال ارائه جامع ترین پاسخ به عالی ترین نیاز تو و همه بشریت می باشد. یعنی تنها راه سعادت در پرتو بهترین نوع مدیریت و ولایت را نشان می دهد.به بیانی باید اعتراف کرد که:
آنچه کرده انقلابی، در درون ما مدام***آنچه کرده بر من و تو، حجّت حق را تمام
بوده باشد، داد خاموش ولیّ و هم امام***آن ولایی که ، ز هر موجی همی گیرد
بله ای اندیشمند خوب، مطالب این نوشته خلاصه و نتیجه تحقیقات جامع و کامل حدود سی سال تحقیق در کتابخانه ها، اینترنت و... پیرامون رهبری و مدیریت در مکاتب مختلف
الهی و مادی بوده و در طول این مدت در زمان های مختلف تحقیقات مورد نظر بصورت سخنرانی و کنفرانس در همایش ها، مجامع و محافل علمی و دانشجویی ارائه و نیز به طور کلاسیک در سالهای متناوب برای جمعی از مربیان، معاونان و مدیران تدریس شده است و در مجموع تحقیقات مزبور این را اثبات خواهد کرد که مدیریت و ولایت رحمانی نه تنها یک بار تحمیلی بر انسان و حیات بشری نبوده بلکه ریشه در نهاد و سرشت بشری داشته و فطرت آدمی جهت سعادت دنیا و آخرت به دنبال آن بوده و خواهد بود، چراکه آدمی به هر میزان که انسان تر شده باشد دین دارتر و پیرو مدیریت دینی خواهد رفت و به همان مقدار که دین دارتر و تابع مدیریت الهی شده باشد از انسانیت بهره خواهد برد. لذا هیچگاه از امام و ولی امرش جلوتر یا آهسته تر حرکت نم کند. آری ای عزیز:
گر که گشتی از ولایت پیش و سر *** می شوی خوار و ذلیل و دربدر
باولی کن تو عبور از هر گذر *** تا رسی راحت به مقصد در سفر
کر چنین کردی شوی اهل ظفر *** چون که این داد درون است بر بشر
کر بشر خواهد شود اقای دهر *** یا که گردد پیروز و دور از خطر
بی شک و تردید ولایت چون سپر *** می کند محفوظ تو را از هر شرر
دان بشر باهرنوعی دید و نظر *** وفق داد دختر و هم هر پسر
در زمان غیبت صاحب امر *** با فقاهت می رود سوی قمر
با ظهور معصوم و خورشید و زر *** کن ز غیر ان عزیز من حذر
گرزعصمت گردی دور با هر نگر *** می زنی بر نفس و جان خود ضرر
راه مولا بوده مملو از گوهر *** بهر شیعه با دو صد داد دگر
هر چه دیر آیی بسوی این خبر *** ظلم وافر کرده ای بر جان و سر
از ولایت جان و دل گیرد اثر *** چون که ان باشد عظیم و پرثمر
این همان خواست حقیر است تا به سر *** از من و ما تا همان جدّ و پدر
لذا با عنایت به نیاز درون مخصوصاً در دوران معاصر که با فتنه های مختلف و معرفتهای ناقص بویژه در جهان غرب؛ حقایق مشتبه وتشخیص حق از باطل تا حدودی مشکل به نظر می رسد؛خواهشمند است كه با تأمل و دقت لازم كلمه به كلمه، سطربه سطر، بند به بند وصفحه به صفحه آن مطالعه شود. چرا كه فرياد خاموش درون و ذره ذره وجود بني آدم در جاهلیت قرون اخیر به دنبال مطالب اين نوشته بوده و جهت رسيدن به سعادت واقعي راهي جز پذيرش آن برايش متصور نمي باشد.بنابر این ای عزیز سعادت خواه:
با ولایت جان ودل،گویی که دربیراهه نیست *** خیر عظمای بشر، دانی که در بیراهه نیست
داد خاموش درون، گوید به تو هر روز و شب *** راه حق ، راه ولیّ و راه او بیراهه نیستبا
مع الوصف باید اعتراف کرد که تنها اعتقادي كه مي تواند فرد و جامعه را درلابه لای فتنه هاو افکار منحرف غرب و شرق به سرمنزل مقصود رساند و جامعه بشري را از بحرانهايكشنده روحي و رواني موجود مخصوصا درمعارف غربی؛ نجات وآرامش را بر ذره ذره وجود حاكم فرمايد، همين اعتقاد است وبس. به شرط وجود معرفت و بصیرت و نیز اجابت این دعا:
الهی فتنه ها را بر ملا کن *** مرا با راه مولا آشنا کن
همی دانم بصیرت در دو دنیا *** دهد جان را بها، غیرش رها کن
اری ای عزیز ولایتی:
تمام ساقیان را من ،چنان دیوانه می دانم ***همان دیوانگی را برتر از، میخانه می دانم
عزیزم روز و شب گوید، شمیمی بر مشام آید ***همان بوی خوش یوسف، ز آن خمخانه می دانم
زبوی یوسف زهرا(سلام علیها)، خراباتی شده عطار ***همان بو را فراتر از، همه گلخانه می دانم
پر و بالم همی سوزد، ز اشک و داغ پنهانی ***همان پروانه را د ردل، ز آن شمع خانه می دانم
تمام زور و بازویم، فدای عشق مولایم ***همان راه و ره مولا، ز آن زورخانه می دانم
غلام پیر عرفانم،کنم جان را فدای جان ***همان جان را ز کوی جان، ز آن جانانه می دانم
زمکر آدم و شیطان، شده خسته دل و جانم ***همان مکر بنی آدم، ز هر کاشانه می دانم
نفوس و فکر سکولار،کند پنهان همه معنا ***همان معنی و هم معنا، ز آن سامانه می دانم
جهان در دام لیبرال، شده مخروبه و غم بار ***همان فکر پلید و شوم، چو یک ویرانه می دانم
چرا بعضی بدون فکر، کنند تبلیغ استکبار ***همان پیر و بی فکر را، چنان دیوانه می دانم
الا ای یار محرومان، جهان تا کی شود ویران ***همان روح جهانداری، ز آن ریحانه می دانم
مگر روزی در این عالم، نمی آیی برون جانم ***همان عدل و عدالت را، ز آن دردانه می دانم
اگر عمر جهان یک روز، بود باقی به پیش حق ***همان روز ظهور یار، چو صد پیمانه می دانم
حقیر در اوج انتظار، کنم هردم ز جان نجوا ***همه عشاق عالم را، چنان پروانه می دانم
توضیح بیشتر در خصوص ولایت مطلقه فقیه اینکه بحران معرفتی نسبت به مسأله ولایت فقیه در زمان غیبت؛ واقعا یک مشکل معرفتی برای بشریت در قرون متمادی بویژه در شرایط فعلی حتی در بین مسلمین و شیعه بوده و می باشد. ولایت در لغت از کلمه «ولی» گرفته شده است، «ولی» در لغت عربی به معنای آمدن چیزی است در پی چیز دیگر بدون آنکه فاصله در میان آن دو باشد که لازمه چنین توالی و ترتبی، قرب و نزدیکی آن دو به یکدیگر است از این رو واژه مزبور با هیئتهای مختلف (به فتح و کسر) در معنای «حب و دوستی»، «نصرت و یاری»، «متابعت و پیروی» و «سرپرستی»(1)استعمال شده که وجه مشترک همه این معانی همان قرب معنوی است.(2)
به نوشته برخي محققان، ولایت فقیه به معنای تدبیر و حاکمیت فردی است که با مراجعه به منابع اسلامی، قدرت استنباط احکام اسلامی را داراست و دارای شایستگی هایی همچون برخورداری از عدالت و مدیریت و اداره امور جامعه می باشد.(3)
حال ای عزیز بزرگوار، خردمندان عرصهي هستي، با هر گرايش فکري فرهنگي در اتخاذ هر گونه تصميم نسبت به امور اجتماعي، اقتصادي، خانوادگي، سياسي، فرهنگي و ... شيوهاي روشن و همگاني دارند. یعنی آنان در صورت نياز به فردي انديشمند، صاحب رأي، ماهر يا هنرمند، بهترينها را انتخاب ميکنند تا در هنگام تصميم گیری، بهترین گزینه ها را انتخابکنند و از هر گونه آسيب احتمالي مصون مانند. در اين راستا هر تصمیمی که عظيمتر و حياتيتر شناخته شود، شناخت و رجوع به متخصص دقيقتر و حسابشدهتر خواهد بود. از اين رو تحقيق دربارهي پزشک حاذق و جراح معتبر درباره عمل جرّاحي بر مغز، قلب و ... تفاوتي آشکار با مسائل جزئی تر زندگی خواهد داشت.
بدون شک صرف تمامي توان براي اهداف ارزشمند و سرنوشت ساز، راهي است که عقل و خرد در برابر ديدگان انسان مينهد تا از هر گونه زیان اقتصادي، خانوادگي يا جسماني و غیره، که در برخي موارد جبران ناپذیرخواهد بود، جلوگيري شود. از آن جا که انسان اشرف مخلوقات است و تمامي لحظههاي زندگي او، سرمايهاي بس ارزشمند محسوب ميشود که نميتوان به آساني به حراج هواها و هوسهاي شيطاني گذاشت، عقل و عاقلان چنين حکم ميکنند که انديشه، احساس و خواست ما در اختيار فردي کارشناس، داراي صلاحيتهاي اخلاقي و صفات انساني قرار گيرد که از نظر دينباوران شخصي به نام «وليفقيه» است؛ فردي که شرايطي فراتر از شاخصهاي علمي و عملي مراجع تقليد را داراست و صاحب بينش سياسي، شناخت صحيح اجتماعي و نگرش کلان جهاني می باشد. فقاهت يعني دانش دين در کنار عدالت يعني صلاحيتهاي اخلاقي همراه با مديريت کلان مديريت کلان جامعه، امتيازاتي به او بخشيده است که اطمينان برتر و آرامش بيشتري در پيروي به پيروان خواهد داد و اين انتخاب بر اساس خرد تمامي خردمندان و قضاوت همه انديشمندان بوده و خواهد بود. (1)در خصوص بحث اعتقادی امامت معصوم و ولایت مطلقه فقیه در زمان غیبت باید اعتراف کرد که دوست و دشمن از فهم و معرفت واقعی آنها تا کنون عاجز بوده اند و تانسبت به آنها معرفت حقیقی ایجاد نشود بشریت از انحراف و مشکلات کشنده روحی روانی موجود نجات پیدا نخواهد کرد. اهمیت این معرفت تا به آنجا است که:
نماز با ولایت دان که ناب است*** نماز بی ولایت چون سراب است
آری ای عزیز بزرگوار، جدای از بحث امامت، پاسخ به اين مشکل مرهون درك ماهيت بحث ولايت فقيه است. در اين خصوص بايد گفت از آن جهت كه ولايت فقيه دنبالة بحث امامت است، لذا گاهي گفته ميشود كه اين مسأله از مسائل كلامي و از مباحث مربوط به علم كلام است. علم كلام در معناي خاص، علمي است كه به مباحث مربوط به اصول دين،
1) . لقماني، احمد، ولايتفقيه، جوانان، پرسشها و پاسخها، ص85.
يعني مباحث مربوط به خدا و نبوت و معاد ميپردازد. پس از اثبات نبوت در علم كلام اين سؤال پيش ميآيد كه «بعد از پيامبر اسلام مسأله رهبري و جامعه اسلامي چه ميشود؟» و به دنبال اين سؤال بحث امامت مطرح ميگردد و شيعه بر طرق ادلهاي كه دارد حق رهبري جامعه را پس از پيامبر اسلام با امام معصوم ميداند و به دنبال اثبات امامت امام معصوم اين سؤال مطرح ميشود «در زماني مثل زمان ما كه عملاً دسترسي به امام وجود ندارد تكليف مردم در رهبري جامعه اسلامي چيست؟»
به هر حال در زمينة ولايت فقيه از دو جنبه كلامي و فقهي ميتوان سخن گفت، بحث كلامي در مورد ولايت فقيه اين است كه آيا ذات اقدس اله كه عالِم به ذرات عالَم است؛ «لا يغرب عنه مثقال ذرة» او كه ميداند اوليا معصومش زمان محدودي حضور و ظهور دارند و خاتم اوليائش مدت مديدي غيبت ميكند؛ آيا براي زمان غيبت دستوري داده است يا اين كه امت را به حال خود رها كرده است؟ و اگر دستور داده است آيا آن دستور نصب فقيه جامع الشرايط رهبري و لزوم مراجعه مردم به چنين رهبر منصوبي است يا نه؟ موضوع چنين مسألهاي فعل الله است، لذا اثبات ولايت فقيه و برهاني كه بر آن اقامه ميشود مربوط به علم كلام است.
البته ای عزیز بزرگوار، پس از اثبات ولايت فقيه در علم كلام در علم فقه نيز از دو جهت سخن از ولايت فقيه به ميان خواهد آمد، اول آن كه چون خداوند در عصر غيبت ولايت را براي فقيه تعيين نموده، پس بر فقيه جامع الشرايط واجب است كه اين وظيفه را انجام دهد؛ دوم اين كه بر مردم بالغ، عاقل، حكيم، فرزانه و مكلف نيز واجب است كه ولايت چنين رهبري را بپذيرند و از احكام شرعي و قضاءها و ولايتهاي شرعي كه توسط او ثابت يا صادر ميشود، اطاعت كنند؛ اين دو مسأله فقهياند و متفرع بر آن مسأله كلامي ميباشند، زيرا دراين دو مسأله اخير سخن از فعل مكلف است يكي فعل فقيه و ديگري فعل مردم كه هر دو مكلف به انجام وظايف ديني هستند. بنابراين اصل ولايت فقيه مسألهاي كلامي است ولي از همين ولايت فقيه در علم فقه نيز بحث ميشود تا لوازم آن حكم كلامي در بايدها و نبايدهاي فقهي روشن شود، زيرا «بايدها» بر «هستها» مبتنياند.
بنابراين ولايت فقيه در اصل و ريشه يك مسأله كلامي ميباشد و براي افراد جامعه پذيرش آن با تحقیق و معرفت به طور مطلق يعني ولايت مطلقة فقيه واجب است، چون همان ولايتي است كه از جانب خداوند به انبياء و ائمه - عليهم السلام - براي هدايت جامعه و نظم امور داده شده است و جعل الله است، حضرت امام خميني (ره)(1)به اين صورت بحث را عنوان ميفرمايند: « ... ولايت فقيه از موضوعاتي است كه تصور آنها موجب تصديق ميشود و چندان به برهان احتياجي ندارد. به اين معنا كه هر كس عقايد و احكام اسلامي را حتي اجمالاً دريافته باشد چون به ولايت فقيه برسد و آن را به تصور آورد بيدرنگ تصديق خواهد كرد و آن را ضروري و بديهي خواهد شناخت.»
پس طبق فرمايش حضرت امام (ره) در پذيرش ولايت فقيه نياز به تقليد نيست، همين كه تصور شود عقل انسان آن را تصديق ميكند و يك برهان ساده، ولي متقن براي آن ميسازد كه طبق بيان حضرت امير كه فرمودند: «لا بد من امير برّ أو فاجر» تصديق خواهد كرد كه ولايت فقيه همان ولايت عدالت و فقاهت است كه بدست سالمترين افراد جامعه اجرا ميشود و در واقع بر خلاف دیدگاه فلاسفه معاصر غربی، در زمان حضور امام معصوم؛ امام معصوم و در زمان غیبت؛ ولي فقيه جامع الشرايط بهترين گزينه براي رهبري يك جامعه است.
و اما در خاتمه بر این نکته حیاتی که قبلا اشاره شد؛ تاکید می شود که قرآن در نگرش تاریخی اش درباره آینده جهان و انسان، بر این حقیقت گواهی می دهد که سرانجام، رنجها، مشقتها، اسارتها، گرفتاریها و حرمانهای انسان پایان می پذیرد؛ چرا که سنت تغییرناپذیر خدا بر این قرار گرفته که در واپسین حرکت تاریخ، تنها بندگان شایسته و وارسته و اصلاح طلب خدا وارثان و سر رشته داران زمین و زمان گردند، و برنامه مترقی و روش انسانی و آزادمنشانه آنانبر همه جهان، مدیریت و حکومت عادلانه کند و کران تا کران جهان از پلیدی وجود پندارها و اندیشه های زورمدار و چهره های خشن و اصلاح ناپذیر ستمکار و پایمال کننده حقوق و آزادی بشر پاک و پاکیزه شود.
1) در اول كتاب حكومت اسلامي (ولايت فقيه) آمده است.
قرآن در بیان این نوید می فرماید: «وَ لَقَدْ کَتَبْنا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ اَنَّ الاْءَرْضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصّالِحُونَ اِنَّ فی هذا لَبَلاغاً لِقَوْمٍ عابِدینَ»(1)و
به یقین ما در زبور پس از تورات نوشتیم که زمین را بندگان شایسته کردار ما به ارث خواهند برد. به راستی که در این نوید شادی بخش و پرشکوه، برای مردمی که پرستشگر خدا هستند، پیام رسا و بسنده ای است.
«وَ نُریدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الاْءَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَةً وَ نَجْعَلَهُمْ الْوارِثینَ»(2)و می خواهیم بر کسانی که در زمین بر اثر فریب و سرکوب فرودست شده اند، منت نهیم و آنان را پیشوایان مردم گردانیم و وارثان زمین قرارشان دهیم. این دیدگاه را بیان پیامبر اکرم(ص) تأیید می کند آنجا که فرمودند: «اگر از عمر این جهان جز یک روز باقی نمانده باشد، خدا آن روز را به گونه ای طولانی می سازد تا بزرگ مردی از نسل و خاندان من - که هم نام من خواهد بود - برانگیخته شود و زمین و زمان را همان گونه که از ستم و بیداد آکنده شده است، از عدل و داد لبریز سازد.»(3)
همچنین در جایی دیگر در وصف مدیریت عادلانه و آزادمنشانه روزگار رهایی در عصر ظهور، چنین نوید می دهند: «شما را به ظهور مهدی بشارت باد. او زمین و زمان را پر از عدل و داد می کند، همان گونه که در آستانه ظهور او از ستم و بیداد لبریز شده است. مدیریت و ساماندهی او به گونه ای مردمی و لبریز از مهر و منطق و روشنگری و جاذبه و زیبایی و طراوت است، که مردم، حاکمیت لبریز از شایسته سالاری روزگار او را از خود و برای خود و در دسترس خود و نجات بخش خود می یابند، و آنجاست که ساکنان آسمانها و زمین از نظام مترقی و بی نظیر روزگار او، هماره اعلام رضایت وخشنودی می کنند»(4)آری،
بر خلاف نظر ایسم های مادی؛ باید در انتظار آن روز خجسته و مبارک بود، روزی که خدا این وعده و این نوید جان بخش را جامه عمل می پوشاند؛ بی
گمان آن روز جاودانه و دل انگیز در راه است و سرانجام، جان جهان خواهد آمد؛ چرا که آفریدگار هستی هرگز در وعده اش تخلف نمی ورزد. مع الوصف ای عزیز ولایی:
با خدا باش و ولي راكن اطاعت در جهان *** تا شوي فارغ زاغيار برون اندر نهان
اين همان راز سعادت بوده باشد در عيان *** بهر آنهايي كه گفتند يا علي(ع) از عمق جان
راه جان و داد خاموش درون در هر زمان *** مي زند فرياد حقّي با زباني بي زبان
اضطراب ودلهره گردد خموش درجسم وجان *** چون که مولا می دهد آرامشی دور از فغان
یأس و ترس آدمی گردد تمام بي هر گمان *** با همان عشقی که جان را می کندهردم جوان
در چنين حالي فسرده كي شود روح و روان *** جام شادي سويت آيد در همه كون و مكان
گر چه گمنام و نباشد از تو حتي يك نشان *** در حضور يار نيرزد چيزي جز تقوا بدان
با خلوص است كه تواني تو روي تا كهكشان *** از ملك برتر شوي اندر زمين و آسمان
گر سعادت خواهي و خواهي روي باغ جنان *** مومن و مخلص شو و در راه مولا رو روان
تا شوی اهل فلاح دراين جهان وآن جهان*** با همان داد خموش اندر تمام روح و جان
قدر تو والاتر است از آنچه آيد در بيان *** چون كه روح حق برد بالا تو را تا آن كران
پس حقير گويد عزيزم كن رها تو اين و آن *** تا شوي راحت ز نفس و از خدا گيري امان
و در خصوص ظهور امام زمان (عج) باید گفت:
مي شود روزي كه افكار جهان***بهر حق آماده گردد از نهان
تا كه آيد آن امام عدل و داد***با ظهور خود كند عدل را عيان
با همان داد ظهور ش بی گمان
مي شود روزي امام انس و جان***او كه بوده صاحب عصر و زمان
آيد از غيبت برون با صد توان***بهر احياي عدالت در جهان
با همان داد همه مستضعفان
می شود روزی امام عصر ما***آید از غیبت برون در این سرا
نظم عالم را همی گیرد به دست***ظالم و مظلوم کند از هم جدا
با همان داد ولی در هر فضا
می شود روزی ولیّ امر ما***پرچم حق را دهد به مقتدا
تا کند عدل و عدالت بر قرار***بهر هر مستضعفی در این سرا
با همان داد امامت درخفا
مي شود روزي كه محبوب خدا***با ظهور خود دهد جان را صفا
ظلم ظالم را كند از دم فنا***عدل و داد برپا كند در اين سرا
با همان داد عدالت در قفا
می شود روزی همه افراد ما***تابع محض ولیّ در هر کجا
با ولایت روح و جان بیمه کنند***در مسیری که روند راه خدا
با همان داد عیان در این فضا
می شود روزی تمام فتنه ها***بر ملا گردد درون قلب ما
با همان داد ولیّم در جهان***راه حق گردد هویدا از قفا
با همان داد بصیرت در قوا
مي شود روزي كه همچون فاطمه***تابع محض ولي گرديم همه
چون اطاعت مي دهد جان را صفا***در دو دنيا و به دور از محكمه
با همان داد ولي در علقمه
مي شود روزي در اين دور و زمان***پرچم نهضت رود راس جهان
آن جهاني كه بود تشنه ي داد***داد مهدي را بخواهد از نهان
با همان داد خموش انس وجان
مي شود روزي كه من گويم سلام***بر عزيز فاطمه همچون غلام
گرچه يار وي ندارد هيچ گناه***پس منم خود را كنم پاك از حرام
با همان داد بقاء با دوام
می شود روزی در این دنیای سخت***با ولایت تو روی بر تاج و تخت
عشق مولا می کند در جان و سر***راه خوشبختی میسر تا به بخت
با همان داد ولی در اوج وقت
می شود روزی امام خوب ما***بهر خوبي ها زند ما را صدا
دار دنیا را کند از فتنه پاک*** با بصریتهای ما در این سرا
با همان داد بصیرت درخفا
• قرآن كريم
• نهج البلاغه، ن: فيض الاسلام، مركز نشر آثار فيض الاسلام، تهران، 1368، چاپ دوم
• المعجم المفهرس لاحاديث بحارالانوار، تهران، مؤسسه الطباعه و النشر وزاره الثقافه و الارشاد الاسلامي، 1373• ابن ابي الحديد، عبدالحميد بن هبه الله، شرح نهج البلاغه، ابوالفضل ابراهيم، محمد (مصحح)، 1387ق، دار احياء الكتب العربيه
• ابن بابويه، محمد بن علي، (1362ش)، الخصال، الصدوق، ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين بن بابويه القمي، غفاري، علي اكبر: مصحح، انتشارات اسلامي، قم
• ابن ابی جمهور، محمدبن علی بن ابراهیم، عوالی اللئالی، انتشارات سیدالشهداء قم، چ 2، 1386
• ابن شعبه، حسن بن علی، تحف العقول، ترجمه احمد جنتی عطایی، تهران، انتشارات علمیه اسلامی، 1363
• ابو محمد احمدبن داوود الدینوری، ارشاد القلوب، ناشر احیاءالکتب العربیه قاهره. چ 1، 1380
• الاحسائي، ابن ابي جمهور، عوالي اللئالي، تقديم: السيد شهاب الدين النجفي المرعشي، تحقيق: مجتبي العراقي، الطبعه الاولي، 1403، نشر السيد الشهداء - قم
• ارفع، سيد كاظم، ترجمه نهج البلاغه، مؤسسه تحقيقاتي و انتشاراتي فيض كاشاني، چاپ دوم، 1379ش، تهران
· امام خمينى، سيد روح الله، توضیح المسائل(مُحَشّی)، تحقیق سيد محمد حسين بنى هاشمى خمينى، قم، دفتر انتشارات اسلامى، چاپ هشتم، 1424ق.
•بابایی، علی، جزء سی قران بصورت منظوم، ، انتشارات برترین اندیشه، چاپ اول(1389)
• بابایی، علی، دیوان حقیر، انتشارات برترین اندیشه، چاپ اول (1389) چاپ دوم 94 انتشارات دارخوین
•بابایی، علی، تنها راه سعادت...، انتشارات برترین اندیشه، چاپ اول (1389) چاپ دوم 94 انتشارات دارخوین
• بابایی، علی، بحرانهای معرفتی مکاتب و فلاسفه غرب....، انتشارات دارخوین، چاپ دوم 1398
• برازش، علي رضا، المعجم المفهرس لالفاظ غرر الحكم و دررالكلم، انتشارات اميركبير، تهران، ايران، 1371
• تميمي آمدي، عبدالواحد 1366، غررالحكم و دررالكلم، مصحح: ميرجلال الدين حسيني ارموي، تهران، انتشارات دانشگاه تهران،
• تميمي آمدي، عبدالواحد (1382) گفتار اميرالمؤمنين علي (ع)، م: حسين شيخ الاسلامي، قم، ر: انصاريان 1382
• جوادی آملی، عبدالله، تفسیر تسنیم، اسراء، قم، چ 1، 1378
• حر عاملی، محمد بن حسن، وسایل الشیعه، قم، موسسه آل البیت (ع)، چاپ دوم. 1405 ه. ق. جهاد با نفس، کتاب جهاد وسائل الشیعه، مترجم: علی افراسیابی، انتشارات نهاوندی، چ 3، 1382
• محمد، حسين زاده، مبانى معرفت دينى، )قم: مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى، چاپ دوم 1380)، صص 87 - 120
• رباني، هادي، 1383، گزيده غررالحكم و دررالكلم، م: سيد محسن موسوي، انتشارات دارالحديث، قم•ربانی گلپایگانی، علی، عقاید استدلالی، ج 1، ص 32، مرکز نشر هاجر(وابسته به مرکز مدیریت حوزه های علمیه خواهران)، قم، 1388ش
• زين الدين، الشيخ محمد امين، كلمه ي التقوي، بي جا، بي تا
• دیلمی، حسن بن محمد، اعلام الدین، دار إحیاء التراث العربی، بیروت. انتشارات دار العلم، چ 2، 1385
• ساروقي، محمدعلي ابوالقاسم، مديريت زمان و موفقيت، مجله توسعه مديريت، آذر 1383 - شماره 62
• سبحاني، محمد، رمزهاي موفقيت از نگاه امام علي (عليه السلام) مجله مبلغان، شماره 45، مهر 1382
• سبحانی تبریزی، جعفر، محاضرات فی الإلهیات، تلخیص: گلپایگانى، على ربانى، قم، مؤسسه امام صادق(ع)، 1428ق
• سبحانی تبریزی، جعفر، الإلهیات على هدى الکتاب و السنة و العقل، ج 3، قم، المرکز العالمی للدراسات الإسلامیة، 1412ق
• سليمانى اردستانى، عبدالرحيم، درآمدى برالهيات تطبيقى اسلام و مسيحيت، )قم: طه، 1382، چاپ اول
• شهرستانى، محمد بن عبد الکریم ، الملل و النحل، ج 2، قم، الشریف الرضی، چاپ سوم، 1364
• شهيد ثاني، منيه المريد في آداب المفيد و المستفيد، رضا المختاري مكتب الاعلام الاسلامي، بي جا
• صدوق، ابی جعفر محمد، ابنبابویه قمی، من لایحضره الفقیه، تهران، مکتبة الصدوق، بی جا،1302 ه..ق.
• صدوق، ابن بابویه، خصال، جامعه مدرسین، قم. انتشارات مهر صادق، چ 3، 1385
• طباطبايي، محمد حسین، معنويت تشيع؛ محمد جواد رودگر، عرفان اسلامي، تهران، كانون انديشه جوان، (مجموعه چلچراغ حكمت).
• طوسی، ابوجعفر محمد بن الحسن، الأمالی، دارالثقافه، قم. انتشارات آرام دل، چ 3، 1388
• عاملي، محمد بن حسين الحر، وسائل الشيعه ي، مؤسسه ي آل البيت (عليهم السلام) لاحياء التراث، الطبعه ي الثانيه ي، 1414، مهر، قم، مؤسسه ي آل البيت (عليهم السلام) لاحياء التراث
• علي بن الحسين (عليه السلام)، امام چهارم، 1413، صحيفه سجاديه، اشراف الموحد الابطحي الاصفهاني، قم: مؤسسه الامام المهدي (ع)
• فلسفی، گفتارها ، خلاصه کتاب جوان، تلخیص حسین سوزنچی، نشربین الملل،1386
• فیض کاشانی، محسن، محجه البیضاء فی تهذیب الاحیاء، تصحیح: علی اکبر غفاری، چاپ دوم، 1361.
• قطب راوندي، سعيد بن هبه الله، (بي تا) سلوه الحزين و تحفه العليل المعروف باالدعوات، قم، مدرسه الامام مهدي
• قمي، عباس، 1375 كليات مفاتيح الجنان، تهران، انتشارات نبوغ
• قمی، شیخ عباس، سفینه البحار، تحقیق: مجمع البحوث الاسلامیه، خراسانی، مشهد، بنیاد پژوهشهای اسلامی قدس رضوی، 1416 ه. ق.· گذشته، ناصر، «اصول دین»، دانشنامه جهان اسلام، ج1، تهران، مؤسسه دایرة المعارف الفقه الاسلامی، 1374ش
• كفعمي، تقي الدين ابراهيم، جنه الامان الواقيه و جنه الايمان الباقيه المعروف باالمصباح، 1403ق، بيروت، مؤسسه الاعلمي
• کلینی، محمد بن یعقوب (م 328 ق)، الکافی، تصحیح علیاکبر غفاری، دارالاضواء، بیروت، بی جا، 1405.
• مازندراني، مولي محمد صالح، 1421، شرح اصول الكافي، مع تعاليق ميرزا ابوالحسن شعراني، بيروت، دار الحياء التراث العربي
• مالکی اشتری، ورام بن ابی فراس، تنبیه الخواطر و نزهه النواظر، فقیه، قم. انتشارات پیام آزادی، چ 4، 1385
• متقی هندی، علاء الدین، کنز العمال، الرساله، بیروت. انتشارات نور الهدی، چ 4، 1382
• مجلسي، محمد باقر، 1403ق، بحارالانوار الجامعه لدرر اخبار الائمه الاطهار، بيروت، داراحياء التراث العربي
• محدثي، جواد، 1383، گهر عمر، مشهد، انتشارات آستان قدس رضوي
• المحمودي، محمد باقر (1396ق)، نهج السعاده في مستدرك نهج البلاغه، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات
• محمدي ري شهري، 1416ق، محمد، ميزان الحكمه، قم، دار الحديث
• محمدی، سیف الدین، «اصول دین: بررسی تعریف و مصادیق آن از دیدگاه متکلمان»، تحقیقات اسلامی، ش101و102، 1373ش.
• مصباح یزدی، محمدتقی، آموزش عقاید، تهران، امیرکبیر، چاپ هجدهم، 1384ش.
• مطهری، مرتضی، مقدمهای بر جهانبینی اسلامی، ج 3، تهران، صدرا، چاپ ششم، 1371
• مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، انتشارات صدرا، چ مکرر، 1377
• مطهری، مرتضی، حکمتها و اندرزها، انتشارات صدرا، چاپ فجر، چ 17، 1383
• مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، تهران، صدرا، چاپ پانزدهم، 1389ش.
• میرزای قمی، ابوالقاسم، قوانین المحکمه فی الاصول، قم،احیاء الکتب الإسلامیه، چاپ اول، 1430ق
• موريس، بوكاى، عهدين، قرآن و علم، ترجمه حسن حبيبى:(تهران: حسينيه ارشاد، بىچا، بىتا)
• میبدی، رشیدالدین، کنز الأنوار تلخیص کشف الأسرار، به کوشش محمدکاظم بصیری، انتشارات الهادی، 1380.
• نوري، حسين، مستدرك الوسائل، بيروت، مؤسسه آل البيت (عليهم السلام) لاحياء التراث - 1988م، بيروت، لبنان
• واعظى، احمد، تحول فهم دين، )تهران، مؤسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر(149)• نمازي شاهرودي، علي، 1419، مستدرك سفينه البحار، تحقيق و تصحيح: الشيخ حسن بن علي النمازي، 1419، قم، مؤسسه النشر الاسلامي
• سایت های مختلف از جمله سايت پرسمان اخلاق http://akhlagh. porsemani. ir/node/162
کتابهای زیر تا کنون از این شاعر و مولف چاپ و منتشر شده است:
جزء سی قران بصورت منظوم،، انتشارات برترین اندیشه، چاپ اول(1389)
دیوان حقیر، انتشارات برترین اندیشه،چاپ اول (1388) چاپ دوم 94 انتشارات دارخوین
تنها راه سعادت در پرتو بهترین نوع مدیریت، انتشارات برترین اندیشه، چاپ اول (1389)
کلیات آنچه همسران باید بدانند، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)
بهترین روش زناشویی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین (1394).
منظومه همسرداری، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1394)
بهترین راه انتخاب همسر، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین (1394).
بهترین روش برای دوران خوب نامزدی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین (1394).
تنها راه خوشبختی در همسرداری، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین (1394).
ارزشمندترین لحظه ها استفاده از فرصتها، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1396)
معنا درمانی(درمان افسردگی و.. بدون استفاده ازداروهای شیمیایی)چاپ دوم،اصفهان، انتشارات دارخوین (1395)
عطر یاد، انتشارات برترین اندیشه، چاپ اول(1385)
نه گفتار، انتشارات برترین اندیشه، چاپ اول(1389)
فطرت و کمال انسانی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1396)
پرستش، کاملترین پاسخ به عالیترین نیاز، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1396)
سالمترین پیام برای سعادت واقعی بشر، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین (1396)
مقصد نهایی انسان، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1396)
نقش عجیب مذهب در ایجاد آرامش همسران، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین (1394)
بصیرت افزایی رمز و راز ولایت مداری وسعادت، چاپ اول،اصفهان، انتشارات دارخوین (1395)
بحرانهای مکاتب و فلاسفه غرب در حوزه های انسان شناسی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین (1397)
غزلیات حقیر، چاپ اول، اصفهان، انتشارات دارخوین(1397)
قرآن، تنها کتاب نجات بخش، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1398)
حجاب، فریاد خاموش فطرت، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1398)
نقش حجاب در بهداشت روانی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1398)
نامه ای بی نظیر برای فرزندم، چاپ اول، اصفهان، انتشارات دارخوین(1398)
توفیق انجام کار خیر و عمل صالح، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)
صفات ناب برای فطرتهای پاک، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)
رباعیات حقیر اصفهانی، چاپ اول، اصفهان، انتشارات دارخوین(1398)
دوبیتی های حقیر اصفهانی، چاپ اول، اصفهان، انتشارات دارخوین(1398)
کلیات آنچه والدین باید بدانند، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)
آنچه والدین باید قبل از تولد فرزند بدانند،(فرزند پروری1) چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)
بهترین روش تربیت فرزند درهفت سال اول، (فرزند پروری2) چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)
بهترین روش تربیت فرزند در هفت سال دوم، (فرزند پروری3) چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)
آنچه والدین باید درهفت سال سوم بدانند، (فرزند پروری4) چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)
منظومه تربیتی(فرزند پروری)، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)
زناشویی موفق و روابط جنسی رضایتبخش، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1401)
گام دوم انقلاب شکوهمند اسلامی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)
اقتصاد و توسعه سالم در اسلام، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)
بهترین روشهای درمان فشارهای عصبی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)
حال خوب، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)
بحران معرفتی غرب نسبت به عرفان واقعی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)
بحرانهای معرفتی غرب نسبت به معنویت و ارزشهای واقعی بشر، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)
فطرت، بشریت و تمدن سازی اسلامی، چاپ اول، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)
بحرانهای معرفتی غرب نسبت به نبوت، امامت و ولایت، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)
بحران معرفتی غرب نسبت به ادیان، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1401)
بحرانهای معرفتی غرب نسبت به عقل و علم، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)
بحران معرفتی غرب نسبت به تربیت واقعی و ارزشهای خانوادگی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)
ویژگی های دوران بلوغ و نوجوانی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1401)
بچه زرنگ واقعی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1400)
بحران معرفتی غرب نسبت به شادیها و لذّتهای حقیقی، چاپ سوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1401)
قانون جذب حقیقی«بحران معرفتی غرب نسبت به قانون جذب»، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1401)
منظومه حال خوب، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
رمز و رازهای کوتاه یا طولانی شدن عمر، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
منظومه تندرستی و طولانی تر شدن عمر، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
تعالی روح و روان با زیبایی های کربلا، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
منظومه زیبایی های کربلا، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
کتاب شکوفایی فطرت با مناسک حج، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
کم و کیف استرس، اضطراب و افسردگی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
منظومه بچه زرنگ واقعی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
کتاب امامت و ولایت جلوه ای از نعمت و محبت الهی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
وظایف لحظه به لحظه والدین تا هفت سالگی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
فطرت و عبرت پذیری، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
منظومه ولایت و ولایت پذیری، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
تربیت جنسی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
تبین جایگاه زن، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
فلسفه خاتمیت پیامبر(ص)، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
آسیب شناسی جامعه نبوی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
اسرار و فلسفه وجودی نماز شب، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
مبانی اخلاق در پزشگی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
تولی و تبری و فلسفه آن، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
فوت و فن های مدیریتی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
نکات مهم و کاربردی تربیتی در هفت سال اول، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
رمز و راز پیاده روی اربعین حسینی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
همچنین دهها مقاله در مجلات تخصصی دانشگاهی و روزنامه های داخلی و بین المللی منتشر کرده است.