ghaemiyeh.com
درس خارج کلام
بررسی مبانی و مسائل مهدویت با محوریت کتب اربعه
نقش علما در عصر ظهور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
(بطلان ادعای مخالفت علمای شیعه با حضرت مهدی (علیه السلام) - مدح و فضیلت علمای شیعه در عصر غیبت و ظهور - اعتبار تفسیر امام حسن عسکری (علیه السلام) - انحراف سران بتریه)
آیت الله طبسی (دامت برکاته)
جلسات 1 تا 49
سال تحصیلی 99-1398
خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
ویراستار دیجیتالی: عسل بی غم
بحث ما پیرامون این مطلب است که علما در هنگام ظهور چه نقشی دارند. آیا آن چه که گفته می شود که اولین مخالفين حضرت ولی عصر (علیه السلام) علما و فقها هستند و آن ها علیه امام شمشیر می کشند و امام آنان را از بین می- برد، صحت دارد؟ گاهی صحبت فقهای شیعه و حوزه های مقدسه است و گاهی صحبت علمای عامه است که البته علمای عامه همین الان هم مخالفت دارند و در کتاب های خود می نویسند که اصلا امام زمانی نیست و متولد نشده است یا این که اصلا چنین اعتقادی ندارند لذا علمای عامه مورد بحث ما نمی باشد بلکه محور بحث ما ابتدا نقش علما در دوران ظهور است و پس از آن، نقش علما در دوران غیبت را مورد بررسی قرار می دهیم که آیا علما نقش زمینه ساز دارند. مطرح کردن اشخاصی مانند یمانی و امثال آن برای محدود کردن قدرت مرجعیت است.
بعضی چنین مدعی هستند که اگر شمشیر دست امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) نباشد، علما فتوای قتل امام را صادر می کنند، این حرف بی ربط و بدون سند است که اصلا روایت نیست بلکه حرف بعضی از عرفا است، حرف محیی الدین عربی و آن هم ناظر به علمای خودشان است و هیچ ربطی به علمای شیعه ندارد.
کسانی که مدعی هستند نقش علما در دوران ظهور نقش تخریبی و مخالفت است، باید ادله خود را ارائه دهند و حال آن که علمای شیعه در طول تاریخ تشیع با کم ترین امکانات بزرگ ترین خدمات را در راه تبلیغ و ترویج مهدویت ارائه داده اند. مدعیان نقش تخریبی علما از جمله ادله ای که می توانند به آن استناد کنند روایت ابو جارد است:
وَ بِهَذَا الْإِسْنَادِ عَنْ أَبِي عَبْدِاللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ ابْنُ حُمْرَانَ الْمَدَائِنِي، عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَسْبَاطِ، عَنِ الْحَسَنِ بْنِ بَشِيرٍ، عَنْ أَبِي الْجَارُودِ، عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام، قَالَ: سَأَلْتُهُ، مَتَى يَقُومُ قَائِمُكُمْ؟ قَالَ: يَا أَبَا الْجَارُودِ، لَا تُدْرِكُونَ. فَقُلْتُ: أَهْلَ زَمَانِهِ فَقَالَ: وَ لَنْ تُدْرِكَ أَهْلَ زَمَانِهِ، يَقُومُ قَائِمُنَا بِالْحَقِّ بَعْدَ إِيَاسٍ مِنَ الشَّيعَةِ، يَدْعُو النَّاسَ ثَلَاثَاً فَلَا يُجِيبُهُ أَحَدٌ، فَإِذَا كَانَ الْيَوْمُ الرَّابِعَ تَعَلَّقَ بِاسْتَارِ الْكَعْبَةَ، فَقَالَ: يَا رَبِّ، انْصُرْنِي، وَ دَعْوَتُهُ لَا تَسْقُطُ، فَيَقُولُ (تَبَارَكَ وَ تَعَالَى) لِلْمَلَائِكَةِ الَّذِينَ نَصَرُوا رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) يَوْمَ بَدْرٍ، وَ لَمْ يَحْطُوا سُرُوجَهُمْ، وَ لَمْ يَضَعُوا أَسْلِحَتَهُمْ فَيُبَايِعُونَهُ، ثُمَّ يُبَايِعُهُ مِنَ النَّاسِ ثَلَاثَمِائَةَ وَ ثَلَاثَةَ عَشَرَ رَجُلًا، يَسِيرُ إِلَى الْمَدِينَةِ، فَيَسِيرُ النَّاسُ حَتَّى يَرْضَى اللَّهُ (عَزَّ وَ جَلَّ)،)فَيَقْتُلُ أَلفاً وَ خَمْسَمِانَهُ قُرَشِيّاً لَيْسَ فِيهِمْ إِلَّا فَرْخُ زَتْيَهُ. ثُمَّ يَدْخُلُ الْمَسْجِدَ فَيَنْقُصُ الْحَائِطَ حَتَّى يَضَعَهُ إِلَى
الْأَرْضِ، ثُمَّ يُخْرِجُ الْأَزْرَقَ وَ زُرَيْقَ غَضَّيْنِ طَرِيَّيْنِ، يُكَلِّمُهُمَا فَيُجِيبَانِهِ فَيَرْتَابُ عِنْدَ ذَلِكَ الْمُبْطِلُونَ، فَيَقُولُونَ: يُكَلِّمُ الْمَوْتَى؟! فَيَقْتُلُ مِنْهُمْ خَمْسَمِائَةِ مُرْتَابٍ فِي جَوْفِ الْمَسْجِدِ، ثُمَّ يُحْرِقُهُمَا بِالْحَطَبِ الَّذِي جَمَعَاهُ لِيُحْرِقَا بِهِ عَلِيّاً وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ (علیهم السلام؛ وَ ذَلِكَ الْحَطبُ عِنْدَنَا نَتَوَارَتُهُ، وَ يَهْدِمُ قَصْرَ الْمَدِينَةَ.)وَ يَسِيرُ إِلَى الْكُوفَةِ، فَيَخْرُجُ مِنْهَا سِتَّةَ عَشَرَ أَلفاً مِنَ الْبُتْرِيَّةِ، شَاكِينَ فِي السَّلَاحِ، قُرَّاءَ الْقُرْآنِ، فَقَهَاءَ فِي الدِّينِ، قَدْ قَرَحُوا جِبَاهَهُمْ، وَ شَمَّرُوا ثِيَابَهُمْ، وَ عَمَّهُمْ النّفَاقُ، وَ كُلُّهُمْ يَقُولُونَ: يَا ابْنَ فَاطِمَةَ، ارْجِعْ لَا حَاجَةَ لَنَا فِيكَ. فَيَضَعُ السَّيْفَ فِيهِمْ عَلَى ظَهْرِ النَّجَفِ عَشِيَّةَ الْإِثْنَيْنِ مِنَ الْعَصْرِ إِلَى الْعِشَاءِ، فَيَقْتُلُهُمْ أَسْرَعَ مِنْ جَزْرِ جَزُورٍ، فَلَا يَفُوتُ مِنْهُمْ رَجُلٌ، وَ لَا يُصَابَ مِنْ أَصْحَابِهِ أَحَدٌ، دِمَاؤُهُمْ قُرْبَانَ إِلَى اللَّهِ. ثُمَّ يَدْخُلُ الْكُوفَةَ فَيَقْتُلُ مُقَاتِلِيهَا حَتَّى يَرْضَى اللَّهُ (عَزَّ وَ جَلَّ. فَقَالَ: إِنَّ الْقَائِمَ (علیه السلام) لَيَمْلِكُ ثَلَاثَمِانَهُ وَ تِسْعَ سِنِينَ، كَمَا لَبِثَ أَصْحَابُ الْكَهْفِ فِي كَهْفِهِمْ، يَمْلَأُ الْأَرْضَ عَدْلًا قِسْطاً كَمَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً، وَ يَفْتَحُ اللَّهُ عَلَيْهِ شَرْقَ الْأَرْضِ وَ غَرْبَهَا، يُقْتَلُ النَّاسُ حَتَّى لَا يُرَى إِنَّا دَيْنُ مُحَمَّدٍ (صلی الله عليه و آله)، يَسِيرُ)بِسِيرَةِ سُلَيْمَانَ بْنِ دَاوُدَ (علیهما السلام، يَدْعُو الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ فَيُجِيبَانِهِ، وَ تُطْوَى لَهُ الْأَرْضِ، فَيُوحِي اللَّهُ إِلَيْهِ، فَيَعْمَلُ بِأَمْرِ الله.) (1) «ابو جارود گوید: از امام باقر (علیه السلام) سؤال کردم، چه زمان قائم شما قیام می کند؟ فرمود: ای ابو جارود، درک نخواهید کرد. گفتم: اهل زمان ایشان را؟ فرمود: اهل زمان ایشان را هم درک نمی کنی.
قائم ما بعد از مأیوس شدن از شیعه (یا مأیوس شدن شیعیان) به حق قیام می کند. مردم (2)را سه بار دعوت می - کند پس احدی اجابت نمی کند (3)، پس چون روز چهارم شود پرده کعبه را بگیرد و گوید: پروردگارا مرا یاری کن، پس پروردگار به ملائکه ای که پیامبر (صلی الله علیه و آله) را در روز بدر یاری کردند فرمان یاری می دهد، و ملائکه که هنوز از مرکب ها پیاده نشده اند و سلاح شان را زمین نگذاشته اند با ایشان بیعت می کنند سپس سیصد و سیزده مرد از مردم با او بیعت می کنند.
به مدینه می رود و مردم هم تا خدا راضی شود همراه او، پس هزار و پانصد تن از قریش (4)را به قتل می رساند که در میان آنان، جز زنازاده
وجود ندارد. سپس داخل مسجد می شود و دیوار را می شکند و به زمین می گذارد و
1) دلائل الإمامة؛ ص 455
2) ناس: احتمال دارد ناس به معنای عامه (اهل سنت) باشد.
3) این مطلب بر خالف دیگر روایات است مگر این که گفته شود مراد نفس زکیه است یا این که بگوئیم ادامه ی نداها است.
4) قریش زیاد پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) را اذیت می کردند، به جهت اذیت های آن ها بود که پیامبر (صلی الله علیه و آله) مجبور شدند به طائف هجرت کنند و هم چنین هجرت پیامبر (صلی الله علیه و آله) از مکه به مدینه به خاطر اذیت های قریش بود. در زمان امیر المومنین (صلی الله علیه و آله) هم تنها پنج نفر از قریش همراه امام از مکه به عراق آمدند که سه نفر آن ها از بستگان امام بودند امّا فتنه جنگ جمل را به راه انداختند. و در حادثه ی کربلا حتی یك نفر از قریش همراه امام حسین (علیه السلام) نشد. امام زین العابدین (علیه السلام) فرمودند: بیست نفر که ما را دوست داشته باشند در مکه نیست. علت مواَع تند قریش علیه اهل بیت (علیه السلام) این است که امیر المومنین (علیه السلام) با آن ها قاطعانه برخورد می کرد، در جنگ بدر بیش از هفتاد نفر از آن ها کشته شدند که اکثر آن ها به دست امیر المومنین (علیه السلام) کشته شدند. در روایت هم بیان شده که قریش برای امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ایجاد مزاحمت می کنند
ازرق و زریق را که لعنت خدا بر آن ها باد بیرون می آورد (1)و با آن ها حرف می زند و آن ها هم جواب می دهند. در آن حال است که اهل باطل به شک می افتند و می گویند: مرده ها چگونه سخن می گویند! پانصد نفر از آن ها را در میان مسجد، اعدام می کند. سپس آن دو را با آن هیزمی که برای آتش زدن علی و فاطمه و حسن و حسین (علیهم السلام) جمع کرده بودند، می سوزاند و آن هیزم ها نزد ما به ارث است و قصر «مدینه» را ویران می سازد.
به سوی کوفه رهسپار می شود. در آن جا شانزده هزار تن از فرقه بتریّه مسلّح در برابر امام می ایستند. آنان، قاریان قرآن و فقیهان دینی اند و پیشانی آنان در اثر عبادت زیاد، پینه بسته. چهره هایشان در اثر شب زنده داری زرد شده و نفاق سراپای آن ها را پوشانده است. یک صدا فریاد برمی آورند و به حضرت می گویند: «ای پسر فاطمه! از همان جا که آمده ای بازگرد؛ زیرا به شما نیازی نداریم. سپس شمشیر بر آن ها فرود آورده، از عصر روز دوشنبه تا عشا، در پشت شهر نجف، همه آن ها را در مدّت نحر شتری از میان بر می دارد. حتی یک نفرشان نجات نمی یابد و به یک نفر از اصحاب امام (علیه السلام) هم ضرری نمی رسد و کشتن آن ها برای تقرّب و نزدیک شدن به خدا است.»
1) طبق روایات خداوند هفتاد هزار ملك نقاله دارد که اجساد مردگان را به جاهای مناسب آنان انتقال می دهند لذا باید بررسی شود این که امام ابدان آن دو را خارج می کنند چگونه است.
بحث ما پیرامون نقش علمای شیعه در دوران ظهور بود، آیا آن چه که گفته می شود که علمای شیعه در برابر امام عصر (علیه السلام) موضع گیری می کنند صحت دارد یا مطلب چیز دیگری است؟ ما بر آن شدیم که مخالفان حضرت در هنگام ظهور را طبق روایات بررسی کنیم. آیا کسی از علمای شیعه جزء مخالفین حضرت وجود دارد؟ به قطع می توان گفت حتی یک نفر هم نمی باشد. ما در ادامه به بررسی روایاتی که ممکن است مورد استناد مدعیان باشد، می پردازیم.
در روایت اول که مطرح کردیم «فقها» ذکر شده بود امّا خود روایت بیان کرده بود که مراد فرقه بتریّه است و روایتی که بیان کند فقهای شیعه جزو مخالفان حضرت هستند، وجود ندارد.
ثُمَّ يَدْخُلُ الْكُوفَةَ فَيَقْتُلُ مُقَاتِلِيهَا حَتَّى يَرْضَى اللَّهُ (عَزَّ وَ جَلَّ. فَقَالَ: إِنَّ الْقَائِمَ (علیه السلام) لَيَمْلِكُ ثَلَاثَمِائَهُ وَ تِسْعَ سِنِينَ، كَمَا لَبِثَ أَصْحَابُ الْكَهْفِ فِى كَهْفِهِمْ، يَمْلَأُ الْأَرْضِ عَدْلًا وَ قِسْطاً كَمَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً، وَ يَفْتَحُ اللَّهُ عَلَيْهِ شَرْقَ الْأَرْضِ وَ غَرْبَهَا، يُقْتَلُ النَّاسُ حَتَّى لَا يُرَى إِلَّا دَيْنَ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله)، يَسِيرُ بِسِيرَةِ سُلَيْمَانَ بْنِ دَاوُدَ (علیهما السلام)، يَدْعُو الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ فَيُجِيبَانِهِ، وَ تُطْوَى لَهُ الْأَرْضِ، فَيُوحِى الله إِلَيْهِ، فَيَعْمَلُ بِأَمْرِ الله.) (1) «سپس به کوفه داخل شده و جنگاوران آن ها را تا راضی شدن خدا از میان برمی دارد. راوی گوید: معنای این حرف امام را نفهمیدم. کمی صبر کردم، گفتم: فدایت شوم، چگونه رضایت خدا را درک می نماید؟! فرمود: ای ابو جارود! خداوند به مادر موسی (علیه السلام) وحی نمود، و او «قائم» (علیه السلام) که از مادر موسی بهتر است و به زنبور عسل وحی نمود و حال آن که او بهتر از زنبور عسل است. در این جا بود که مذهب او را فهمیدم. به من فرمود: آیا منظورم را فهمیدی. عرض کردم: بله!.
همانا «قائم (علیه السلام) سی صد و نه سال مالک (زمین) می شود، به تعداد ماندن اصحاب کهف در غارشان و زمین را لبریز از عدل و داد می کند، آن گونه که از ظلم و جور لبریز شده باشد.»
1) دلائل الإمامة؛ ص 44
بتریه:
مرحوم مامقانی در مقباس الهدایه در مورد بتریه می فرماید:
فِرْقَةُ مِنَ الزَّيْدِيَّةِ قِيلَ نَسَبُوا الَىَّ الْمُغِيرَةِ لَقَبُهُ الابتر وَ قیل هُمْ أَصْحابُ کثیر النَّوَّاءِ وَ حَسَنِ بْنِ صَالِحٍ وَ سَالِمِ بْنِ ابی حفصه وَ حکم بْنِ عیینه وَ سَلِّمْهُ بْنِ کهیل وَ ابی الْمِقْدَامِ وَ هُمُ الَّذِينَ دُعُوا الَىَّ وِلَايَةَ عَلَى ثُمَّ خلطوها بِوَلَايَةِ أَبِى بَكْرٍ وَ عُمَرَ وَ يُثْبِتُونَ لَهُمْ الامامة وَ يبغضون عُثْمَانَ وَ طلحه وَ زبیر وَ عايشة. وَ الَّذِى أَعْتَقِدُهُ انَّ بترية هُمْ زَيْدِيَّةُ الْعَامَّةِ. (1)
بتریه فرقه ای از زیدیه هستند، گفته شده است: منسوب به مغیره هستند که لقب او ابتر است و گفته شده است: آن ها اصحاب كثير النواء و حسن بن صالح و سالم بن ابی حفصه و حکم بن عیینه و سلمه بن کهیل و ابو مقدام هستند و آن ها به ولایت علی دعوت می کردند و آن را با ولایت ابو بکر و عمر مخلوط می کردند و امامت را برای آن ها اثبات می کردند و بغض عثمان و طلحه و زبیر و عایشه را داشتند. و اعتقاد من این است که بتریه زیدیه ی عامه هستند.
و حال آن که هیچ یک از علمای شیعه اعتقادات بتریه را ندارند و سران بتریه هیچ کدام از علمای شیعه نیستند.
1) مقباس الهدایة، ج 2، ص 350
دلائل الإمامة: ص 241 (455 ح 435
غيبة الطوسی: ص 474 ح 496 - آخر روایت را با کمی تفاوت نقل کرده است.
تاج المواليد: ص 153 - همان متن غیبت طوسی، مرسلا
إثبات الهداة: ج 3 ص 516 - 517 ب 32 ف 12 ح 372- از غیبت طوسی.
حلية الأبرار: ج 2 ص 598 - 599 ب 28 - همان نص دلائل الإمامه، با تفاوت، از مسند فاطمه.
بحار الانوار: ج 52 ص 291 ب 26 ح 34 - از غیبت طوسی.
بشارة الإسلام: ص 241 ب 3 - از بحار الانوار.
الأنوار البهيّة: ص 382 - 383 - نقل الإرشاد.
معجم الأحاديث الإمام المهدی (علیه السلام): ج 4؛ ص 479
وَ بِهَذَا الْإِسْنَادِ (أخبرنى أَبُو الْحَسَنِ هَارُونَ بْنِ موسی حدثنی أَبَى قَالَ حَدَّثَنِي أَبُو عَلَى مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ عَنْ أبي عَبدِاللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدَ ابْنُ حُمْرَانَ الْمَدَائِنِي، عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَسْبَاطِ، عَنِ الْحَسَنِ بْنِ بَشِيرٍ، عَنْ أبِي الْجَارُودِ، عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (عليه السلام))
ایشان توثیقی ندارد امّا در مذمتش روایاتی وارد شده است و مرحوم مامقانی بر اساس آن روایات حکم به ضعف او می کند و متأخرین و معاصرین هم همین نظر را دارند اما مرحوم خوئی ایشان را توثیق می کند.
از عامه کسی او را تقویت نکرده بلکه همگی او را تضعیف کردند و از تضعیف آن ها می توان کشف کرد که او شخصی مورد تأیید است. عامه علت تضعیف او را نقل روایات در فضائل اهل بیت (علیهم السلام) بیان می کنند.
جورجانی نام او در کتاب الکامل فی الضعفاء برده است.
و قال معاويه بن صالح، عن يحيى بن معين: كَذَّابُ عَدُوِّ اللَّهِ لَيْسَ یسوی فلسا. «دروغ گو و دشمن خدا است و یک فلس (معادل ریال) ارزش ندارد.»
و قال عباس الدوری عن يحيى: كذاب. (1)
عامه ابو جارود را به جهت نقل روایات در فضائل اهل بیت (علیهم السلام) تضعیف می کنند. او در ذیل آیه شریفه «وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَعَمِلَ َصالِحاً ثُمَّ اهْتَدى» از امام باقر (علیه السلام) روایت می کند که فرمودند: «اهْتَدَى الَىَّ وَلَايَتِنَا» (2)
ابن عدی جرجانی می گوید:
وَ هَذِهِ الاحاديث الَّتِي امليتها مَعَ سَائِرِ أَحَادِيثِهِ الَّتِي لَمْ اذْكُرْهَا، عَامَّتُهَا غیر محفوظه وَ عامۀ مَا يُرْوَى زیاد بْنِ مُنْذِرٍ اسلام هَذَا فِي فَضَائِلِ أَهْلِ البیت (عیلهم السلام) وَ هُوَ مِنَ المعدودين مِنْ أَهْلِ الْكُوفَةِ أَىُّ الْغَالِى وَ لَهُ عَنْ ابی جَعْفَرٍ (علیه السلام) تفسیر وَ غَيْرُ ذَلِكَ. أَنَّمَا تَكَلَّمَ فِيهِ يَحْيَى بْنِ مُعِينٍ وَ ضَعْفِهِ لانه يُرْوَى أَحَادِيثَ فِي فَضَائِلِ أَهْلَ الْبَيْتِ (علیهم السلام) وَ يَرْوِي ثَلْبٌ غَيْرِهِمْ وَ يُفَرِّطْ فِى ذلک وَ لذلک ضَعْفِهِ.
«این احادیثی که نوشتم همراه سائر احادیثی که ذکر نکردم مورد اعتنا نیست و عموم روایاتی که زیاد بن منذر روایت می کند در فضائل اهل بیت (علیه السلام) است و او از اهل کوفه یعنی غالی شمرده می شود و برای او از ابو جعفر (علیه السلام) تفسیری است. یحیی بن معین او را تضعیف کرده است؛ چون احادیث در فضائل اهل بیت (علیه السلام) روایت کرده است و ضعف غیر آنان (صحابه) را روایت کرده و در این جهت افراط کرده است به همین جهت او را تضعیف کرده است.»
به نظر ما تضعيف ابو جارود توسط بزرگان اهل سنت اگر دلیل اعتبار او نباشد لااقل موجب تجدید نظر در مورد تضعیف او است.
مرحوم نجاشی می فرماید:
قَالَ النَّجَاشِيُّ: زِيَادُ بْنِ الْمُنْذِرِ أَبُو الْجَارُودِ الْهَمْدَانِيِّ الخارفى الْأَعْمَى أَخْبَرَنَا ابْنُ عُبْدُونٍ عَنْ عَلِىُّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِىُّ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ حَرْبِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ قَالَ لِى أَبُو الْجَارُودِ: وَلَدَتْ أَعْمَى مَا رَأَيْتَ الدُّنْيَا قَطُّ كوفى كَانَ مِنْ أَصْحَابِ أَبَى جَعْفَرٍ (علیه السلام) وَ رَوَى عَنْ أَبِي عَبْدِاللَّهِ (علیه السلام) وَ تَغَيَّرَ لَمَّا خَرَجَ زَيْدٍ - رَضِىَ اللَّهُ عَنْهُ.
«زیاد بن منذر ابو جارود همًدانی کور بود، محمد بن سنان گوید: ابو جارود برای من گفت: کور به دنیا آمدم و هیچ گاه دنیا را ندیدم. او کوفی و از اصحاب امام باقر (علیه السلام) بود و از امام صادق (علیه السلام) روایت نقل کرده است و چون زید قیام کرد، تغییر کرد.»
شیخ طوسی می فرماید: ابو جارود زیدی است و مذهب زیدیه جارودی به او منتسب است.
نظر ابن غضائری:
هُوَ صَاحِبِ الْمَقَامِ حَدِيثِهِ فِي حَدِيثٍ أَصْحَابُنَا أَكْثَرَ مِنْهُ فِى الزَّيْدِيَّةِ وَ أَصْحَابُنَا يَكْرَهُونَ مَا رَوَاهُ مُحَمَّدُ بْنِ سِنَانٍ عَنْهُ وَ يَعْتَمِدُونَ مَا رَوَاهُ مُحَمَّدُ بْنُ بَكْرٍ الأرجتي.
«او صاحب مقام است، حدیث او در احادیث اصحاب ما از احادیث او در زیدیه بیشتر است و اصحاب ما آن چه محمد بن سنان از او روایت می کند را کراهت دارند و به آن چه محمد بن بكر أرجتی روایت کرده اعتماد می - کنند.»
مرحوم کشی نقل می کند:
«حکایت شده که ابو جارود سرحوب نامیده شد و سرحوبیه ی از زیدیه به او منسوب اند، امام باقر (علیه السلام) به این اسم او را نامید و ذکر فرمود که سرحوب اسم شیطانی نابینا است که در دریا سکونت دارد و ابو جارود نابینا و کور دل بود.»
نظر مرحوم خوئی:
أَقُولُ: أَمَّا إِنَّهُ كَانَ زَيْدِيّاً فَالظَّاهِرُ أَنَّهُ لَا إِشْكَالَ فِيهِ، وَ أَمَّا تَسْمِيَتُهُ بسرحوب، عَنْ أَبِي جَعْفَرِ (علیه السلام) فهی روایهٔ مُرْسَلَهُ مِنْ الكشى لَا يَعْتَمِدُ عَلَيْهَا، بَلْ إِنَّهَا غَيْرِ قَابِلَةُ للتصديق، فَإِنْ زِيَاداً لَمْ يَتَغَيَّرْ فِي زَمَانِ الْبَاقِرِ (علیه السلام)، وَ إِنَّمَا تَغَيَّرَ بَعْدُ
1) معجم رجال الحدیث؛ ج 8؛ ص 334
خُرُوجُ زید، وَ كَانَ خُرُوجِهِ بَعْدَ وَفَاةِ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام) بِسَبْعِ سِنِينَ. فَكَيْفَ يُمْكِنُ صُدُورُ هَذِهِ التَّسْمِيَةَ مِنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام). (1)
«ظاهرا شکی در زیدی بودن او نیست، امّا تسميه او به سرحوب توسط امام باقر (علیه السلام) بر مبنای روایت مرسلی از کشی است که اعتمادی بر آن نیست؛ زیرا او در زمان امام باقر (علیه السلام) هنوز خیلی تغییر نکرده بود و بعد از خروج زید تغییر کرد. زید هفت سال بعد از وفات ابو جعفر (علیه السلام) خروج کرد. چگونه ممکن است این تسمیه از ابو جعفر (علیه السلام) صادر شده باشد.»
«ابو بصیر گفت: نزد امام صادق (علیه السلام) بودیم که کنیزی از کنار ما عبور کرد، که همراه او قمقمه ای بود. وقتی آن قمقمه را برگرداند، امام صادق (علیه السلام) فرمود: خداوند قلب ابو جارود را برگردانده همان طور که این جاریه این قمقمه را برگرداند گناه من چیست؟!»
«امام صادق (علیه السلام) فرمودند: ابو جارود چه کرد؟! به خداوند قسم گمراه از دنیا می رود!»
مرحوم خوئی نسبت به این روایات مناقشه ی سندی و دلالی می کنند.
«ابو بصیر گوید: نزد امام صادق (علیه السلام) نام كثير النواء و سالم بن ابی حفصه و ابو جارود ذکر شد، حضرت فرمودند: این ها کذاب هستند، مکذب و کافر هستند، بر آن ها لعنت خداوند باد گوید: گفتم: فدای شما شوم كذب آنان را شناختیم پس معنای مکذبون چیست؟ فرمودند: کذابون نزد ما می آیند پس خبر می دهند که ما را تصدیق می کنند و حال که چنین نمی کنند و حدیث ما را می شنوند پس آن را تکذیب می کنند.»
«ابو سلیمان حمار گوید: شنیدم امام صادق (علیه السلام) به ابو جارود در منا با صدای بلند می گوید: ای ابو جارود به خدا قسم پدرم امام اهل زمین بود هنگامی که از دنیا رفت به مقامش جاهل نبود مگر گمراه سپس سال بعد او را دیدم و امام همانند همان مطلب را به او فرمود. پس از آن ابو جارود را در کوفه ملاقات کردم، به او گفتم: آیا نشنیدی آن چه امام صادق (علیه السلام) دو مرتبه فرمود؟ گفت: مراد امام از پدر، همان علی بن ابی طالب (علیه السلام) بود.»
از این روایات استفاده می شود که ابو جارود گمراه بوده است؛ امّا مرحوم خوئی می فرماید:
1) معجم رجال الحدیث؛ ج 8؛ ص 335
أَقُولُ: هَذِهِ الرِّوَايَاتِ كُلِّهَا ضَعِيفَةُ عَلَى أَنَّهَا لَا تَدُلُّ عَلَى ضَعْفِ الرَّجُلِ وَ عَدَمِ وثاقته إِلَّا الرِّوَايَةِ الثَّالِثَةِ مِنْهَا لَكُنَّ فِي سَنَدِهَا علی بْنِ مُحَمَّدٍ وَ هُوَ ابْنُ فیروزان وَ لَمْ يُوثَقْ وَ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ وَ هُوَ مُحَمَّدُ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِيدِ وَ هُوَ مَجْهُولُ وَ الْحُسَيْنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِمْرَانَ مُهْمَلُ إِذْنِ كَيْفَ يُمْكِنُ الِاعْتِمَادِ عَلَى هَذِهِ الرِّوَايَاتُ فِي تَضْعِيفِ الرَّجُلِ فَالظَّاهِرُ أَنَّهُ ثِقَةُ لَا لِأَجْلِ أَنْ لَهُ أَصْلًا وَ لَا لِرِوَايَةِ الأجلاء عَنْهُ لِمَا عَرَفْتَ غَيْرَ مَرَّةً مِنْ أَنَّ ذَلِكَ لَا يَكْفِي لِإِثْبَاتِ الْوَثَاقَةِ بَلْ لوقوعه فِي أَسَانِيدَ كَامِلِ الزِّيَارَاتِ، وَقَدْ شَهِدَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ قُولَوَيْهِ بوثاقة جَمِيعِ رُوَاتِهَا. فَقَدْ رَوَى عَنْ أَبى جعفر (علیه السلام) وَ رَوَى عَنْهُ عُثْمَانُ بْنُ عِيسَى الْبَابِ 13، فی فَضْلِ الْفُرَاتِ وَ شُرْبِهِ وَ الْغُسْلِ فِيهِ، الْحَدِيثَ 3. وَ الشَّهَادَةِ الشَّيْخُ الْمُفِيدُ، فِى الرِّسَالَةِ الْعَدَدِيَّةِ بِأَنَّهُ
مَنِ الْأَعْلَامِ الرُّؤَسَاءِ الْمَأْخُوذِ عَنْهُمْ الْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ وَ الْفُتْيَا وَ الْأَحْكَامِ الَّذِينَ لَا يَطْعُنُ عَلَيْهِمْ وَ لَا طَرِيقٍ إِلَى ذَمَّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ. وَ لِشَهَادَةِ عَلِىُّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ فِى تَفْسِيرِهِ بوثاقة كُلُّ مَنْ وَقَعَ فِي أسناده.
«روایاتی که در مذمت ایشان وارد شده است همه ی آن ایراد دارد و هم چنین دلالت ضعف او و عدم وثاقتش ندارد مگر روایت سوم که آن هم سندش مشکل دارد چون در سند آن افراد مجهولی هستند پس ایشان ظاهرا ثقه است. نه به جهت این که برای او اصل است و نه از آن جهت که بزرگان از او روایت نقل کردند به جهت آن چه شناختی بارها که آن برای اثبات وثاقت شخص کفایت نمی کند بلکه به جهت این که او در اسناد کامل الزيارات است و جعفر بن محمد بن قولویه شهادت داده است که تمام راویان آن ثقه هستند. و به جهت شهادت شیخ مفید در رساله ی عددیه به این که او از بزرگانی است که از آن ها حلال و حرام و احکام گرفته می شد و از کسانی که طعنی بر آنان نمی باشد و طریقی برای دم یکی از آنان نمی باشد. و به جهت شهادت علی بن ابراهيم در تفسیرش به وثاقت همه ی کسانی که در اسناد آن قرار دارند.»
به نظر ما دلیل دیگری نیز درباره ی وثاقت ایشان از کلمات مرحوم خوئی استفاده می شود و آن این که ابو جارود از مذهب زیدی به مذهب حق اثنا عشری برگشت. بر فرض این که احادیث در مذمت او اعتبار داشته باشد معارض دارد، حسن بن محبوب از او احادیث لوح را نقل می کند، حسن بن محبوب از شاگردان امام صادق (علیه السلام) بود، شهادت امام صادق (علیه السلام) سال 148 بوده و حسن بن محبوب اواخر عمر شریف امام صادق (علیه السلام) به دنیا آمده و از ابو جارود احادیث لوح را نقل می کند و این یعنی ابو جارود در آن هنگام بر هدایت بوده است.
ثُمَّ إِنَّ الشَّيْخَ الصَّدُوقُ قَالَ: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى الْعَطَّارِ - رَضِىَ اللَّهُ عَنْهُ - قَالَ: حَدَّثَنَا أَبِي، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِى الْخَطَّابِ، عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ، عَنْ أَبِي الْجَارُودِ، عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام)، عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِاللَّهِ
الأنصاری، قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى فاطمه(علیها السلام)، وَ بَيْنَ يَدَيْهَا لَوْحُ فِيهِ أَسْمَاءُ الْأَوْصِيَاءِ، فَعَدَدْتُ اثْنَيْ عَشَرَ، آخِرُهُمُ الْقَائِمُ (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، ثَالِثَةً مِنْهُمْ مُحَمَّدُ وَ أَرْبَعَةُ مِنْهُمْ عَلَى (علیه السلام). (1)
«مرحوم صدوق به سندش نقل می کند از ابو جارود از امام باقر (علیه السلام) از جابر بن عبدالله انصاری که گفت: نزد فاطمه (علیها السلام) شرفیاب شدم، نزد ایشان لوحی بود که در آن اسماء اوصیاء بود پس شمردم دوازده نفر بودند، آخرین آن ها قائم (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، سه نفر از آنان محمد و چهار نفر از آنان علی.»
سپس مرحوم خوئی می فرماید:
أَقُولُ: إِذَا صَحَّ سَنَدَ الرِّوَايَتَيْنِ وَ لَمْ يناقش فِيهِمَا بِعَدَمِ ثُبُوتِ وثاقة أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى وَ الْحُسَيْنُ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ، لَمْ يَكُنِ بُدُّ مِنِ الِالْتِزَامِ برجوع أَبِي الْجَارُودِ، مِنَ الزَّيْدِيَّةِ إِلَى الْحَقِّ، وَ ذَلِكَ فَإِنَّ رِوَايَةِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبِ الْمُتَوَلِّدِ قَرِيباً مِنْ وَفَاةِ الصَّادِقِ (علیه السلام) عَنْهُ، لَا مَحَالَةَ تَكُونُ بَعْدَ تُغَيِّرُهُ وَ بَعْدَ اعتناقه مَذْهَبُ الزَّيْدِيَّةِ بِكَثِيرٍ، فَإِذَا رَوَى أَنَّ الْأَوْصِيَاءِ اثْنَا عَشَرَ، آخِرُهُمْ الْقَائِمُ، ثَلَاثَةُ مِنْهُمْ مُحَمَّدُ، وَ أَرْبَعَةُ مِنْهُمْ عَلَى (علیه السلام)، كَانَ هَذَا رُجُوعاً مِنْهُ إِلَى الْحَقِّ، وَ اللَّهُ الْعَالِمُ. (2)
«اگر سند دو روایت صحیح باشد و در آن دو مناقشه نشده به عدم وثاقت احمد بن محمد بن یحیی و حسین بن احمد بن ادریس، چاره ای نمی باشد از التزام به رجوع ابو جارود از زیدیه به مذهب حق و علت آن هم این است که حسن بن محبوب که از او روایت کرده اواخر عمر شریف امام صادق (علیه السلام) به دنیا آمده که به ناچار روایت بعد از تغییر از مذهب زیدیه نقل شده پس چون او روایت کرده که اوصیاء دوازده نفر بودند، آخرین آن ها قائم (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، سه نفر از آنان محمد و چهار نفر از آنان علی. این رجوع او از زیدیه به مذهب حق است.»
سوالی که در این جا مطرح است این که آیا رجوع کردن ابو جارود به حق و مذهب اثنا عشری دال بر وثاقت است، مگر هر اثنا عشری ثقه است؟ الا این که مبنای ما اصاله العداله ای باشد. یعنی اصل بر این است که شیعه عادل باشد. مرحوم خوئی اثنا عشری بودن ابو جارود را اثبات کرد امّا بحث در وثاقت او باقی است. البته بودن ابو جارود در اسناد کامل الزیارات و تفسیر مرحوم قمی و شهادت شیخ مفید بر اعتبار او کفایت می کند چه بر مذهب زیدی باقی مانده باشد و چه از آن برگشته باشد.
نظر مرحوم مامقانی:
وَ تَلْخِيصُ الْمَقَالِ: أَنَّ الرَّجُلِ لَمْ يُرِدْ فِيهِ توثيق بِوَجْهٍ، بَلْ هُوَ مَذْمُومُ أَشَدُّ الذَّمِ. وَ قَدْ ضَعَّفَهُ فِي الوجيزة .. وَ غَيْرُهَا. وَ لَا يَنْفَعُ بَعْدَ ذَلِكَ عَدَّ الشَّيْخُ الْمُفِيدُ (رحمة الله علیه) إِيَّاهُ فِى الْجَمَاعَةِ الَّذِينَ مَدَحَهُمْ مِنْ أَصْحَابِ الْبَاقِرَيْنِ (علیهما السلام). لِمَا نَبَّهْنَا عَلَيْهِ
عِنْدَ نَقْلِ عبارته فِى الْفَائِدَةِ الثَّانِيَةِ وَ الْعِشْرِينَ مِنِ الْمُقَدَّمَةِ مِنْ أَنَّ شَهَادَتَهُ إِنَّمَا تَنْفَعُ فِي مَجْهُولُ الْحَالِ، دُونَ مَعْلُومِ الضَّعْفِ، وَ الرَّجُلُ مَعْلُومٍ الضَّعْفَ، فَتَدَبَّرْ (1)
«خلاصه کلام: در مورد ایشان توثیقی وارد نشده است بلکه او به شدت ذم شده است و مرحوم مجلسی در وجیزه و غیر آن او را تضعیف کرده اند و بعد از تضعیف مرحوم مجلسی شمردن مرحوم مفید او را در ردیف جماعتی که آن ها را مدح کردند از اصحاب باقرین (علیهما السلام)، نفعی ندارد به جهت آن چه در فائده ی بیست و دوم از مقدمه به آن تنبیه دادیم که شهادت مرحوم مفید در مجهول الحال نفع دارد امّا در کسی که ضعف او معلوم است نفعی ندارد و ایشان هم معلوم الضعف هستند.»
فرزند مرحوم مامقانی می فرماید:
ظَهَرَ مِمَّا نَقَلْنَاهُ عَنِ المصادر الْمُشَارِ إِلَيْهَا أَنْ المعنون ضَعِيفُ مُبْدِعُ عِنْدَ الْخَاصَّةِ وَ الْعَامَّةِ، وَ أَنَّ حَدِيثِهِ سَاقِطُ عَنِ الِاعْتِبَارِ إِلَّا إِذَا ثَبَتَ أَنَّ رِوَايَتِهِ كَانَتْ قَبْلَ الِانْحِرَافِ. (2)
«ظاهر شد از آن چه از مصادر مورد اشاره نقل کردیم این که معنون ضعیف و بدعت گذار نزد خاصه و عامه است و حدیث او ساقط از اعتبار است مگر این که ثابت شود روایت او قبل انحراف او بوده است.»
نظر نهایی در مورد ابو جارود
به نظر ما ابو جارود ثقه است و دلیل ما هم بیان مرحوم شیخ مفید در مورد ایشان است که معارضی هم ندارد و تضعیف مرحوم مجلسی هم که از متأخرین است ممکن است به استناد روایات نامه باشد؛ که روایات ذامه از حيث سند ضعیف هستند.
محمد بن همام: ایشان ثقه است.
ابو الحسين محمد بن هارون:
ایشان توثیقی ندارد و تنها مرحوم نجاشی در شرح حال احمد بن محمد بن ربیع بر او ترحم دارد.
نظر مرحوم بهبهانی: يَظْهَرُ مِنْهُ حُسْنُ حَالِهِ. «از ترحم مرحوم نجاشی حسن حال ایشان ظاهر می شود.»
نظر مرحوم مامقانی:
وَ ذَلِكَ مِمَّا يُدْرَجُ الرَّجُلُ فِي الْحَسَّانِ لكشفه عَنْ كَوْنِهِ اماميا مَرْضِيّاً. (1)
«ایشان حسن است زیرا ترحم نجاشی کشف از امامی بودن و این که مورد رضایت نجاشی بوده است، می کند.»
مرحوم شوشتری می فرماید:
قَالَ: تَرَحَّمَ النَّجَاشِيُّ عَلَيْهِ فِى أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ الرَّبِيعِ أَقُولُ: هُوَ ابْنِ هَارُونَ بْنِ مُوسَى التلعكبرى.
هَذَا، وَ قَالَ النجاشى فِى أَبِيهِ: «كُنْتُ أَحْضَرَ فِى دَارِهِ مَعَ ابْنِهِ أَبَى جَعْفَرٍ وَ النَّاسُ يَقْرَءُونَ عَلَيْهِ» فَإِنْ كَانَ الْمُرَادُ بِابْنِهِ هَذَا، فَإِمَّا أَنْ يَكُونُ ذَا كنيتين، وَ إِمَّا يَكُونُ إِحْدَاهُمَا تَصْحِيفاً أَوْ تحريفا. (2)
«مرحوم نجاشی در ترجمه احمد بن محمد بن ربیع بر او ترحم کرده است. او همان ابن هارون بن موسی تلعکبری است. نجاشی در مورد پدر او گفته است: " من در خانه ی او همراه فرزندش ابو جعفر بودم و طلاب و محدثین نزد او قرائت می کردند. " اگر مراد از (ابن) محمد بن هارون همین باشد باید بگوئیم یا ایشان دارای دو کنیه است یا این که یکی از دو کنیه تصحیف یا تحریف است.»
مرحوم خوئی هم ترحم نجاشی را نقل می کند.
مرحوم نمازی هم به روایاتی که از او نقل شده از جمله نامه ی خلیفه دوم به معاویه را نقل می کند.
پس در مورد محمد بن هارون تنها طلب رحمت نجاشی برای او را داریم، که طبق مبنای مرحوم مامقانی ترحم کشف از اعتبار و حسن شخص می کند. البته فرمایش ایشان بجا است؛ در صورتی که معارض نداشته باشد.
حسن بن بشیر:
مرحوم مامقانی می فرماید:
عَدَّهُ الشَّيْخُ رَحِمَهُ اللَّهُ مِنَ أَصْحَابِ الرِّضَا (علیه السلام)، مضيفا إِلَى مَا فِى الْعُنْوَانِ قَوْلِهِ: مَجْهُولُ. وَ قَالَ فِي الْقِسْمِ الثَّانِي مِنِ الْخُلَاصَةِ: الْحَسَنُ بْنُ بَشِيرٍ، مِنْ أَصْحَابِ الْكَاظِمِ (علیه السلام) مَجْهُولٍ. انْتَهَى. وَ ظَاهِرُ كَوْنِهِ إماميّا. (1)
«شیخ ایشان را از اصحاب امام رضا (علیه السلام) قرار داده است و فرموده است: مجهول. علامه حلی هم او را در قسم دوم خلاصة الاقوال ذکر کرده است. ظاهرا او امامی است.»
فرزند مرحوم مامقانی می فرماید:
كُلُّ مَنْ عنونه صَرَّحَ بِجَهَالَتِهِ، فَهُوَ مَجْهُولُ الْحَالِ. (2)
«هر کسی او را عنوان کرده تصریح به مجهول بودن او کرده است پس او مجهول الحال است.»
پس حسن بن بشير مجهول الحال است البته روایتی از ایشان در تهذیب در فضیلت مساجد و جماعت نقل شده است اما راوی روایت به عنوان حسین بن کثیر هم ذکر شده، حسن بن یسار و حسین بن بشار هم نقل شده است یعنی هم در عنوان و هم در وصف ایشان بحث است.
علی بن اسباط:
نظر مرحوم نجاشی:
عَلِىُّ بْنِ أَسْبَاطِ بْنِ سَالِمٍ بَيَّاعِ الزطى أَبُو الْحَسَنِ الْمُقْرِئِ كوفى، ثقه، وَ كَانَ فَطَحِيّاً، جری بینه وَ بین علی بْنِ مهزیار رَسَائِلِ فِى ذَلِكَ، رَجَعُوا فِيهَا إِلَى أَبِي جَعْفَرِ الثَّانِي (علیه السلام)، فَرَجَعَ عَلِىُّ بْنِ أَسْبَاطٍ، عَنْ ذَلِكَ الْقَوْلِ وَ تَرْكِهِ، وَ قَدْ رَوَى عَنِ الرِّضَا (علیه السلام) مِنْ قَبْلِ ذَلِكَ، وَ كَانَ أَوْثَقِ النَّاسِ وَ أَصْدَقَهُمْ لَهْجَةً. (1)
«علی بن اسباط کوفی و ثقه است و او فطحی بود، بین او و علی بن مهزیار نامه هائی در این مورد رد و بدل می - شد. به ابو جعفر ثانی (علیه السلام) رجوع کردند. سپس علی بن اسباط از فطحیه برگشت و آن را ترک کرد، و قبل از آن از امام رضا (علیه السلام) روایت نقل می کرد، و او از موثق ترین و صادق ترین مردم بود.»
نظر مرحوم کشی:
كَانَ عَلِىُّ بْنِ أَسْبَاطٍ فَطَحِيّاً، وَ لَعَلِّى بْنِ مَهْزِيَارَ إِلَيْهِ رِسَالَةِ فِى النِّقْضُ عَلَيْهِ مِقْدَارَ جُزْءُ صَغِيرٍ، قالُوا: فَلَمْ ينجع ذَلِكَ فِيهِ وَ مَاتَ عَلَى مَذْهَبِهِ! (2)«علی بن اسباط فطحی بود، علی بن مهزیار در رد مذهب او نامه ای نوشت، گفتند: آن نامه در او اثری نگذاشت و بر مذهبش از دنیا رفت.»
مرحوم شوشتری می فرماید:
قَوْلُ: لَا يَبْعُدُ تَقَدَّمَ قَوْلُ النَّجَاشِيُّ برجوعه عَنِ الْفَطَحِيَّةِ عَلَى قَوْلِ الكشى بِعَدَمِهِ. وَ يُؤَيِّدُ رُجُوعِهِ مَا رَوَاهُ الْكَافِي عَنْهُ، قَالَ: خَرَجَ أَبُو جَعْفَرِ الْجَوَادِ (علیه السلام) فَنَظَرْتُ إِلَى رَأْسِهِ وَ رِجْلَيْهِ لأصف قَامَتِهِ لِأَصْحَابِنَا بِمِصْرَ، فَبَيْنَا أَنَا كَذَلِكَ حَتَّى قَعَدَ وَ قَالٍ: يَا عَلِىُّ إِنَّ اللَّهَ احْتَجَّ فِي الْإِمَامَةِ بِمِثْلِ مَا احْتَجَّ بِهِ فِي النُّبُوَّةِ، فَقَالَ: «وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيَّا» وَ عَنْ عَلِىُّ بْنِ مَهْزِيَارَ، قَالَ: كَتَبَ عَلِىُّ بْنُ أَسْبَاطٍ إِلَى أَبِي جَعْفَرِ (علیه السلام) فِي أَمْرِ بَنَاتِهِ وَ أَنَّهُ لَا يَجِدُ أَحَداً مِثْلَهُ، فَكَتَبَ إِلَيْهِ أَبُو جَعْفَرٍ (علیه السلام) فَهِمْتُ مَا ذَكَرْتَ مِنْ أَمْرِ بَنَاتِكَ وَ أَنَّكَ لَا تَجِدُ أَحَداً مِثْلَكَ، فَلَا تَنْظُرْ فی ذلک - رَحِمَكَ اللَّهُ - فَانِ الرَّسُولِ (صلی الله علی و آله) قَالَ: إِذَا جَاءَكُمْ مَنْ تَرْضَوْنَ خُلُقَهُ وَ دینه، فَزَوِّجُوهُ. (3)
«بعید نیست که سخن نجاشی بر مرحوم کشی تقدم داشته باشد، لذا قول به رجوع او از مذهب فطحی مقدم است. و آن چه کافی از او روایت کرده است، رجوع او را تأیید می کند: علی بن اسباط، گوید: امام جواد (علیه السلام) از منزل بیرون آمد و من از سر تا پایش را نگاه کردم تا اندام او را برای هم مذهبان مصری خودمان وصف کنم، در این میان بودم که نشست و فرمود: ای علی، به راستی، خدا در امامت همان حجتی را اقامه کرده است که در نبوت اقامه کرده و فرموده است (13 سوره مریم): " و حکم نبوت را در کودکی به او عطا کردیم. "
علی بن مهزیار گفت: علی بن اسباط نامه ای به ابو جعفر (علیه السلام) در مورد دخترانش و این که احدی مثل خودش یافت نمی شود، نوشت پس ابو جعفر (علیه السلام) به او نوشت: آن چه از امر دخترانت ذکر کردی و این که احدی مثل خودت نیافتی را درک کردم، چنین نظر نداشته باش، پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: وقتی کسی که خلق و دین وی مایه رضایت است به خواستگاری می آید به او زن بدهید.»
مرحوم خوئی می فرماید:
وَ المتحصل أَنَّهُ لَا إِشْكَالَ فِي وثاقة عَلِىُّ بْنِ أَسْبَاطٍ، وَ فِي أَنَّهُ كَانَ فَطَحِيّاً فِي زَمَانِ الرِّضَا (علیه السلام) لِمَا عَرَفْتَ، إِنَّمَا الْإِشْكَالِ فِي رُجُوعِهِ عَنْ ذَلِكَ فِي زَمَانِ الْجَوَادِ (علیه السلام). فَإِنْ مُقْتَضَى عَدَّ ابْنَ مَسْعُودٍ إِيَّاهُ مِنِ الْفَطَحِيَّةِ وَ إِخْبَارُ الْكَشِّيِّ عَنْ جَمَاعَةٍ بِأَنَّهُمْ قالُوا: إِنَّ عَلِىُّ بْنِ أَسْبَاطٍ مَاتَ عَلَى مَذْهَبِهِ بَعْدَ مَا ذَكَرَ أَنَّهُ كَانَ فَطَحِيّاً، أَنَّهُ لَمْ يَرْجِعْ إِلَى الْحَقِّ حَتَّى مَاتَ، وَ صَرِيحُ النجاشى أَنَّهُ رَجَعَ إِلَى الْحَقِّ فِي زَمَانِ الْجَوَادِّ (علیه السلام)، فَبَيَّنَ الْأَمْرَيْنِ تهافت وَ تَنَاقُضُ. قَالَ ابْنُ دَاوُدَ: «وَ الْأَشْهُرِ مَا قَالَ النَّجَاشِيِّ، لِأَنَّ ذَلِكَ شَاعَ بَيْنَ أَصْحَابِنَا وَ ذَاعَ فَلَا يَجُوزُ بَعْدَ ذَلِكَ الْحُكْمِ بِأَنَّهُ مَاتَ عَلَى الْمَذْهَبِ الْأَوَّلِ» (انْتَهَى). أَقُولُ: إِنْ كَانَ الْأَمْرُ كَمَا ذَكَرَهُ ابْنُ دَاوُدُ فَلِمَا ذَا ذَكَرَهُ فِي الْقِسْمِ الثَّانِي (321) بَلْ كَانَ عَلَيْهِ أَنْ يَذْكُرُهُ فِي الْقِسْمِ الْأَوَّلِ
كَمَا صَنَعَهُ الْعَلَّامَةُ. وَ كَيْفَ كَانَ، فَلَمْ يُظْهِرُ لَنَا وَجْهِ لتقديم قَوْلِ النَّجَاشِيُّ عَلَى قَوْلِ مُحَمَّدُ بْنُ مَسْعُودِ الَّذِى هُوَ كَانَ قَرِيبُ الْعَهْدِ إِلَى زَمَانُ الْجَوَادِّ (علیه السلام). (1)
«اشکالی در وثاقت علی بن اسباط و این که او در زمان امام رضا (علیه السلام) فطحی بوده نیست بلکه رجوع او از فطحیه در زمان امام جواد (علیه السلام) محل اشکال است.
مقتضای این که ابن مسعود او را از فطحیه شمرده و خبر دادن کشی از جماعتی که بعد از ذکر فطحی بودن او گفتند: او بر مذهبش از دنیا رفت این است که او به حق رجوع نکرد تا این که از دنیا رفت، و نجاشی به صراحت بیان می کند که او در زمان امام جواد (علیه السلام) به حق برگشت پس بین این دو تناقض است. ابن داود گفت: اشهر گفته نجاشی است؛ زیرا آن مطلب بین اصحاب ما شیوع دارد پس حکم به این که او بر مذهب اولش وفات یافت جایز نیست. گویم: اگر امر چنان چه ابن داود ذکر کرده، باشد پس چرا ابن داود او را در قسم دوم ذکر کرده بلکه باید او را در قسم اول ذکر می کرد هم چنان که علامه چنین کرده است.
به هر حال وجه تقدیم قول نجاشی بر قول محمد بن مسعودی که به زمان امام جواد (علیه السلام) نزدیک است برای ما روشن نیست.»
طبق مبنای مرحوم خوئی که اعتقادات راوی را در توثیق و عدم توثیق دخالت نمی دهد؛ عدم رجوع على بن اسباط از فطحیه اشکالی به وثاقت او وارد نمی کند.
1) معجم رجال الحدیث؛ ج 12؛ ص 286
قریب 400 روایت از علی بن اسباط در کتب اربعه نقل شده که این خود شاهدی دیگر بر وثاقت ایشان است.
پس استناد به این روایت برای اثبات این که فقهای شیعه جزء مخالفین حضرت ولی عصر (علیه السلام) در دوران ظهوراند تمام نیست چون اولا روایت از حیث سند دارای اشکال است و ثانیا از حیث دلالت روایت بیان گر مخالفت فقهای شیعه نیست بلکه مخالفت فرقهی بتریه با امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را بیان می کند.
بحث ما پیرامون نقش علمای شیعه در دوران ظهور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بود در دفع شبهه ای که بعضی مطرح می - کنند که علما و فقهای شیعه در برابر حکومت حضرت ولی عصر (علیه السلام) موضع می گیرند، ما در مقام پاسخ به این مسئله هستیم و مکرر بیان کردیم که مدعیان نمی توانند حتی یک دلیل بر این ادعا ارائه کنند. روایت اولی که بیان کردیم از کتاب دلائل الامامه مرحوم طبری بود که طبق بررسی که کردیم هم از جهت سند دارای اشکال بود و هم از جهت دلالت ربطی به علمای شیعه نداشت. روایت دومی که ممکن است به آن استناد بشود، روایتی است که مرحوم مجلسی نقل می کند.
أَقُولُ رُوِيَ فِى بَعْضٍ مُؤلَّفَاتِ أَصْحَابِنَا عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ حَمْدَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ وَ عَلِيِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْحَسَنِيِّ عَنْ أَبِي شُعَيْبٍ وَ مُحَمَّدِ بْنِ نُصَيْرٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ الْفُرَاتِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْمُفَضَّلِ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ سَأَلْتُ سَيِّدِئَ الصَّادِقَ (علیه السلام هَلْ لِلْمَأْمُورِ الْمُنْتَظَرِ الْمَهْدِئَ (علیه السلام) مِنْ وَقْتٍ مُوَقَت يَعْلَمُهُ النَّاسِ فَقَالَ حَاشَ لِلَّهِ أَنْ يُوَفَّت ظُهُورَهُ بوَقْتٍ يَعْلَمُهُ شِيعَتُنَا قُلْتُ يَا سَيِّدِي وَ لِمَ ذَاكَ قَالَ لِأَنَّهُ هُوَ السَّاعَةُ الَّتِي قَالَ اللَّهُ تَعَالَى يَسْئَلُونَكَ عَنِ أيَّانَ مُرْساها قُلْ إِنَّما عِلْمُهَا عِنْدَ رَبِّي لا يُجَلِّيها لِوَقْتِها إِلَّا هُوَ ثَقُلَتْ فِي السَّماواتِ وَالْأَرْضِ. قُلْتُ أَ فَلَا يُوَقَت لَهُ وَقْت فَقَالَ يَا مُفَضَّلُ لَا أَوَقْت لَهُ وَقْتاً وَ لَا يُوَقَت لَهُ وَقْت إِنَّ مَنْ وَقَت لِمَهْدِينَا وَقْتاً فَقَدْ شَارَكَ اللَّهَ تَعَالَى فِي عِلْمِهِ وَادَّعَى أَنَّهُ ظَهَرَ عَلَى سِرِّهِ وَ مَا لِلَّهِ مِنْ)سِرّ إِلَّا وَ قَدْ وَقَعَ إِلَى هَذَا الْخَلْقِ الْمَعْكُوسِ الضَّالِّ عَنِ اللَّهِ الرَّاغِبِ عَنْ أَوْلِيَاءِ اللَّهِ وَ مَا لِلَّهِ مِنْ خَبَرٍ إِلَّا وَ هُمْ أَخَصُّ بِهِ لِسِرِّهِ وَ هُوَ عِنْدَهُمْ وَ إِنَّمَا أَلْقَى اللَّهُ إِلَيْهِمْ لِيَكُونَ حُجَّةً عَلَيْهِمْ قَالَ الْمُفَضَّلُ يَا مَوْلَايَ فَكَيْفَ بَدْءُ ظُهُورِ الْمَهْدِيٍّ (علیه السلام وَ إِلَيْهِ التَّسْلِيمَ قَالَ (علیه السلام) يَا مُفَضَّلُ يَظْهَرُ فِي شُبْهَهُ لِيَسْتَبِينَ فَيَعْلُو ذِكْرُهُ وَ يَظْهَرُ أَمْرُهُ وَ يُنَادَى بِاسْمِهِ وَ كُنْيَتِهِ وَ نَسَبهِ وَ يَكْثُرُ ذَلِكَ عَلَى أَفْوَاهِ الْمُحِقِّينَ وَالْمُبْطِلِينَ وَ الْمُوَافِقِينَ وَالْمُخَالِفِينَ لِتَلْزَمَهُمْ الْحُجَّةُ بِمَعْرِفَتِهِمْ بِهِ فَيَقُولُ الْحَسَنِيُّ اللَّهُ أَكْبَرُ مُدَّ يَدَكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللهِ حَتَّى نُبَايِعَكَ فَيَمُدُّ يَدَهُ فَيُبَايِعُهُ وَ يُبَايِعُهُ سَائِرُ الْعَسْكَرِ الَّذِي مَعَ الْحَسَنِى إِلَّا أَرْبَعِينَ أَلْفاً أَصْحَابُ الْمَصَاحِفِ الْمَعْرُوفُونَ بِالرِّيدِيَّةِ فَإِنَّهُمْ يَقُولُونَ مَا هَذَا إِلَّا سِحْرٌ عَظِيمٌ)فَيَخْتَلِطُ الْعَسْكَرَانِ فَيُقْبِلُ الْمَهْدِيُّ (علیه السلام عَلَى الطَّائِفَةِ الْمُنْحَرِفَةِ فَيَعِظُهُمْ وَ يَدْعُوهُمْ ثَلَاثَةَ أَيَّامٍ فَلَا يَزْدَادُونَ إِلَّا طُغْيَاناً وَكَفْراً فَيَأْمُرُ بِقَتْلِهِمْ فَيُقْتَلُونَ جَمِيعاً ثُمَّ يَقُولُ لِأَصْحَابِهِ لَا تَأْخُذُوا الْمَصَاحِفَ وَ دَعُوهَا تَكُونُ عَلَيْهِمْ حَسْرَةً كَمَا بَدَّلُوهَا وَ غَيَّرُوهَا وَحَرَّفُوهَا وَ لَمْ يَعْمَلُوا بِمَا فِيهَا.) (1)
1) بحار الأنوار؛ ج 53؛ ص 1
«مفضل بن عمر گوید: از مولایم امام صادق (علیه السلام) پرسیدم: آیا ظهور مأمور منتظر، حضرت مهدی (علیه السلام) وقت معینی دارد که مردم آن را بدانند؟ فرمودند: حاشا که خداوند وقتی برای آن تعیین فرماید که شیعیان ما آن را بدانند.
گوید: عرضه داشتم: برای چه، [ای] مولای من؟ فرمود: زیرا که او [همان] قیام ساعت است (1)که خدای - تعالی - فرموده: (از تو می پرسند هنگام ساعت را که چه وقت خواهد بود؟ بگو: البتّه علم آن نزد پروردگار من است. (2)کسی جز او آن ساعت را روشن و ظاهر نتواند کرد. (شأن و عظمت) آن ساعت در آسمان ها و زمین بسی سنگین است. ای مفضل، برای آن وقتی تعیین نمی کنم. وقتی هم نمی شود برای آن معین کرد. آن که برای ظهور ما وقتی تعیین کند، خود را در علم خداوند شریک دانسته و مدعی شده که از اسرار خداوند آگاه گشته است.
گوید: مولای من آغاز ظهور چگونه است و چگونه به ایشان سلام کنیم؟ فرمود: مفضّل، او در حالی که مورد شبهه است آشکار خواهد شد تا خود بیان امرش باشد و یادش بلند گردد و نام و کنیه و نسبش ندا شود و یادش بر زبان همه - خواه اهل حق یا اهل باطل - زیاد برده شود تا به سبب شناخت آن جناب، حجّت برایشان تمام گردد. سپس سید حسنی عرضه می دارد: الله اکبر، ای فرزند پیغمبر! دستت را بده تا با شما بیعت کنیم. مهدی (علیه السلام) دستش را دراز می کند، سیّد حسنی و اصحابش بیعت می نمایند، مگر چهل هزار نفر صاحبان مصاحف که به زیدیه معروفند که از بیعت کردن سر باز می زنند و می گویند: این کار یک سحر و جادوی بزرگ است.
با این سخن دو لشکر با هم گلاویز می شوند، مهدی (علیه السلام) به طرف طائفه منحرف می آید و آن ها را نصیحت و به پیروی خودش دعوت می کند (3)، ولی آن ها بر کفر و طغیان خود می افزایند، و آن حضرت دستور به کشتن آن ها می دهد، پس همگی آن ها کشته می شوند.
سپس مهدی (علیه السلام) به اصحاب خود می گوید: قرآن های آنان را برندارید؛ بگذارید مایه حسرتشان گردد؛ همان گونه که آن را تبدیل کرده و تغییر داده و تحریف نموده بودند و مطابق آن عمل نکردند.»
1) قیام حضرت مهدی (علیه السلام) قریب به قیامت است، مرحوم عالمه طباطبائی می فرماید: گاهی عالئمی برای قیامت نقل شده که همان علائم هم برای رجعت نقل شده و هم چنین برای ظهور امام زمان (علیه السلام) نیز نقل شده است، علت آن این است که این امور متقارب به هم هستند.
2) پیامبر (صلی الله علیه و آله) و ائمه (علیهم السلام) به همه ی آن چه خداوند علم دارد علم ندارند، علم به زمان قیامت علم مخصوص به خداوند است و پیامبر (صلی الله علیه و آله) و ائمه (علیهم السلام) به آن علم ندارند، امام صادق (علیه السلام) می فرماید: علم مردم نسبت به علم ما مانند انگشتری در بیابان است و علم ما نسبت به علم خداوند مانند انگشتری در بیابان است.
3) امام (علیه السلام) موعظه و نصیحت و اتمام حجت می کنند نه این که مذاکره کنند، امام حسین (علیه السلام) هم عمر بن سعد را موعظه کردند و برای او خیر خواهی کردند نه این که مذاکره کنند چون مذاکره به معنای دان امتیاری و گرفتن امتیازی است امّا امام (علیه السلام) امتیازی به مخالفین نمی دهند بلکه بر آنان اتمام حجت می - کنند.
بحث ما پیرامون نقش علما در دوران ظهور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بود، تهمتی به علمای شیعه زده شده که آنان در هنگام ظهور با حضرت ولی عصر (علیه السلام) مخالفت می کنند. لذا بر آن شدیم تا آن چه به عنوان ادله ی مدعیان مطرح هست را بیان کرده و بررسی کنیم.
روایت دوم در این زمینه، روایت مربوط به جریان حسنی است که ما این روایت را از کتاب شريف بحار الانوار علامه مجلسی نقل کردیم. این روایت در کتاب بصائر الدرجات هم نقل شده و منبع قدیم تر آن کتاب هدایه الکبری می باشد البته سند روایت در هر سه مصدر یکی است لکن از حیث عبارات کمی اختلاف دارند.
بخش دیگری از روایت به نقل بحار الانوار:
ثُمَّ يَخْرُجُ الْحَسَنِيُّ الْفَتَى الْصَبِيحُ الَّذِي نَحْوَ الدَّيْلَمِ يَصِيحُ بِصَوْتٍ لَهُ فَصِيحٍ يَا آلَ أَحْمَدَ أَجِيبُوا الْمَلْهُوفَ وَالْمُنَادِيَ مِنْ حَوْلِ الضَّرِيحِ فَتُجِيبُهُ كُنُورُ اللهِ بِالطَّالَقَانِ كَنُوزَ وَ أَيُّ كُنُوزِ لَيْسَتْ مِنْ فِضَّةٍ وَ لَا ذَهَبٍ بَلْ هِيَ رِجَالٌ كَرْبَرِ الْحَدِيدِ عَلَى الْبَرَاذِينِ الشُّهْبِ بِأَيْدِيهِمُ الْحِرَابُ وَ لَمْ يَزَلْ يَقْتُلُ الظَّلَمَةَ حَتَّى يَرِدَ الْكُوفَةَ وَ قَدْ صَفَا أَكْثَرُ الْأَرْضِ فَيَجْعَلُهَا لَهُ مَعْقِلًا فَيَتَّصِلُ بِهِ وَ بِأصْحَابِهِ خَبَرُ الْمَهْدِي (علیه السلام وَ يَقُولُونَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ مَنْ هَذَا الَّذِي قَدْ نَزَلَ بِسَاحَتِنَا فَيَقُولُ اخْرُجُوا بِنَا إِلَيْهِ حَتَّى نَنْظُرَ مَنْ هُوَ وَ مَا يُرِيدُ وَ هُوَ وَ اللَّهِ يَعْلَمُ أَنَّهُ الْمَهْدِيُّ وَ إِنَّهُ لَيَعْرِفُهُ وَ لَمْ يُرِدْ بِذَلِكَ الْأَمْرِ إِلَّا لِيُعَرِّفَ أَصْحَابَهُ مَنْ هُوَ فَيَخْرُجُ الْحَسَنِيُّ فَيَقُولُ إِنْ كُنْتَ مَهْدِى آلِ مُحَمَّدٍ فَأَيْنَ هِرَاوَةً جَدِّكَ رَسُولِ الله (صلی الله عليه و آله) وَخَاتَمُهُ وَ)بُرْدَتُهُ وَ دِرْعُهُ الْفَاضِلُ وَ عِمَامَتُهُ السَّحَابُ وَ فَرَسُهُ الْيَرْبُوعُ وَ نَاقَتُهُ الْعَضْبَاءُ وَ بَغْلَتُهُ الدُّلْدِّلُ وَ حِمَارُهُ الْيَعْفُورُ وَ نَجِيبُهُ الْبُرَاقُ وَ مُصْحَفُ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام فَيَخْرُجُ لَهُ ذَلِكَ ثُمَّ يَأْخُذُ الْهِرَاوَةَ فَيَغْرِسُهَا فِي الْحَجَرِ الصَّلْدِ وَ تُورِقُ وَ لَمْ يُرِدْ ذَلِكَ إِلَّا أَنْ يُرِى أَصْحَابَهُ فَضْلَ الْمَهْدِيٍّ (علیه السلام) حَتَّى يُبَايِعُوهُ فَيَقُولُ الْحَسَنِيُّ اللَّهُ أَكْبَرُ مُدَّ يَدَكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّى نُبَايِعَكَ فَيَمُدُّ يَدَهُ فَيُبَايِعُهُ وَ يُبَايِعُهُ سَائِرُ الْعَسْكَرِ الَّذِى مَعَ الْحَسَنِى إِلَّا أَرْبَعِينَ أَلْفاً أَصْحَابُ الْمَصَاحِفِ الْمَعْرُوفُونَ بِالزِّيدِيَّةِ فَإِنَّهُمْ يَقُولُونَ مَا هَذَا إِلَّا سِحْرٌ عَظِيمٌ فَيَخْتَلِطُ الْعَسْكَرَانِ فَيُقْبِلُ الْمَهْدِئُ (علیه السلام) عَلَى الطَّائِفَةِ الْمُنْحَرِفَةِ فَيَعِظُهُمْ وَ يَدْعُوهُمْ ثَلَاثَةَ أَيَّامٍ فَلَا يَزْدَادُونَ إِلَّا طُغْيَاناً وَ كَفْراً فَيَأْمُرُ بِقَتْلِهِمْ فَيُقْتَلُونَ جَمِيعاً ثُمَّ)
يَقُولُ لِأَصْحَابِهِ لَا تَأْخُذُوا الْمَصَاحِفَ وَ دَعُوهَا تَكُونُ عَلَيْهِمْ حَسْرَةً كَمَا بَدَّلُوهَا وَ غَيَّرُوهَا وَ حَرَّفُوهَا وَ لَمْ يَعْمَلُوا بِمَا فِيهَا. (1) «آن گاه (سیّد حسنی) آن جوان مرد زیبا روی و خوش سیما که از طرف سرزمین دیلم، پیدا می شود، قیام می کند و به آواز بلند و صدای رسا که همه مردم بشنوند فریاد بر می آورد که ای آل احمد محزون و منادی از حول ضریح را که از شما یاری می طلبد اجابت کنید.
پس گنج های خدا از طالقان او را اجابت خواهند نمود، آن ها گنج هائی هستند و چه گنج هائی!!! این گنج ها از نقره و طلا نیست!! بلکه مردانی هستند که مانند پاره های آهن هستند، بر مرکب های جنگی بسیار سخت تیره رنگ سوار، و همه اسلحه ها در دست دارند و پی در پی ستمگران را می کشند تا آن که وارد کوفه می شوند، و بیشتر سطح زمین را از وجود ظالمان پاک خواهد نمود، تا آن که «کوفه» را محلّ اقامت و پایگاه نظامی خویش قرار خواهد داد.
پس خبر ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) به حَسَنی و اصحاب او می رسد: در این وقت اصحابش به او عرضه می دارند یا بن رسول الله این چه کسی است که در قلمرو ما فرود آمده است؟ سیّد حسنی، در جواب اصحاب خود می گوید: بیائید با هم برویم و ببینیم که این مرد کیست و چه می خواهد. به خدا قسم که خود او می داند که او مهدی آل محمّد (علیهم السلام) است و به خوبی او را می شناسد ولی مقصودش از این حرف آن است که حقیقت آن حضرت را بر اصحاب خود آشکار ساخته و حضرتش را به پیروان خود بشناساند که او چه کسی است.
آن گاه امام صادق (علیه السلام) فرمود: پس سیّد حسنی بیرون می آید و به آن حضرت می گوید:
اگر تو راست می گوئی که مهدی آل محمّد (علیهم السلام) هستی پس عصای جدّت پیغمبر، و انگشتر، و برد، و زره او که موسوم به «فاضل» است، و عم،امه مبارکش که آن را «سحاب» می نامیدند، و اسبش که (یربوع) نام داشت، و شترش که آن را (عضباء) می گفتند، و قاطرش که نام او (دلدل) بود، و حمارش که آن را (یعفور) می نامیدند، و اسب اصیلش که به نام (براق) بود و هم چنین (مصحف) و «قرآنی» که امیر المؤمنین (علیه السلام) آن را جمع آوری کرده بود، کجاست؟
پس حضرت مهدی (علیه السلام) همه آن ها را می آورد و به سید حسنی نشان می دهد و آن گاه عصای پیغمبر را می گیرد و در سنگ سخت می کارد و (عصا مانند درخت برگ می دهد و سبز می شود، و مقصود سیّد حسنی از این درخواست آنست که بزرگواری مهدی (علیه السلام) را به اصحاب خود نشان دهد تا حاضر شوند با آن حضرت بیعت نمایند.
سپس سیّد حسنی وقتی که آن کرامت و بزرگواری را از مهدی (علیه السلام) دید می گوید: الله اكبر، يابن رسول الله دست مبارکتان را بدهید تا با شما بیعت کنیم، پس مهدی (علیه السلام) دست خود را دراز کرده و نخست سیّد حسنی، و
1) بحارالأنوار؛ ج 53؛ ص 15
سپس سایر لشکریانی که با حسنی هستند با حضرت، بیعت می کنند مگر چهل هزار نفر اصحاب مصاحف که به (زيديّه) معروفند که از بیعت نمودن با حضرت خودداری می ورزند و می گویند: این کار جز یک جادو و سحر بزرگ چیز دیگری نیست.
و با این حرف دو لشکر با هم درگیر می شوند، و حضرت مهدی (علیه السلام) به طرف گروه منحرف (زیدیّه) می آید و آن ها را موعظه و نصیحت می نماید و ایشان را تا سه روز دعوت به پذیرش حق می نماید ولی موعظه و نصیحت آن حضرت در آن ها اثر نمی کند و بر سرکشی و کفر خود می افزایند، و حضرت مهدی (علیه السلام) هم به ناچار فرمان قتل همه را صادر می کند و همگی آن ها کشته می شوند.
سپس مهدی (علیه السلام) به اصحاب خود می گوید: قرآن های آنان را نگیرید، بگذارید مایه حسرتشان گردد، همان گونه که آن را تبدیل کرده و تغییر داده و تحریف نموده بودند و مطابق آن عمل نکردند.»
سند روایت طبق نقل مرحوم مجلسی:
أَقُولُ رُوِيَ فِي بَعْضٍ مُؤلَّفَاتِ أَصْحَابِنَا عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ حَمْدَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ وَ عَلِيِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْحَسَنِيِّ عَنْ أَبِي شُعَيْبٍ وَ مُحَمَّدِ بْنِ نُصَيْرٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ الْفُرَاتِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْمُفَضَّلِ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ سَأَلْتُ سَيِّدِئَ الصَّادِقَ (علیه السلام) سند روایت طبق نقل مختصر البصائر:
حَدَّثَنِي الْأَخُ الصَّالِحُ الرَّشِيدُ مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ مُحَسِّنِ الْمَطَارَ آبَادِى أَنَّهُ وَجَدَ بِخَطّ أَبِيهِ الرَّجُلِ الصَّالِحِ إِبْرَاهِيمَ بْنِ مُحَسِّنٍ هَذَا الْحَدِيثَ الْآتِيَ ذِكْرَهُ وَ أرَانِى خَطَهُ وَ كَتَبْتُهُ مِنْهُ، وَ صُورَتُهُ:الْحُسَيْنُ بْنُ حَمْدَانَ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ وَ عَلِيِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْحَسَنِيَّيْنِ، عَنْ أَبِي شُعَيْبٍ مُحَمَّدِ بْنِ نَصْرٍ، عَنْ عُمَرَ بْنِ الْفُرَاتِ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْمُفَضَّلِ، عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ، قَالَ: سَأَلْتُ سَيْدِيَ الصَّادِقَ (علیه السلام) (1) مرحوم مجلسی بعد از نقل این روایت به این کتاب اشاره می کند:
أَقُولُ رَوَى الشَّيْخُ حَسَنُ بْنُ سُلَيْمَانَ فِي كِتَابٍ مُنْتَخَب الْبَصَائِرِ هَذَا الْخَبَرَ هَكَذَا حَدَّثَنِي الْأَخُ الرُّشَيْدُ مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ مُحَسِّنِ الطَّارَآبَادِيُّ أَنَّهُ وَجَدَ بِخَطِّ أَبِيهِ الرَّجُلِ الصَّالِحِ إِبْرَاهِيمَ بْنِ مُحَسِّنٍ هَذَا الْحَدِيثَ الْآتِيَ ذِكْرَهُ وَ أَرَانِي خَطَّهُ وَ كَتَبْتُهُ مِنْهُ. (2) سند روایت طبق نقل کتاب الهداية الكبرى:
وَ عَنْهُ قَالَ الْحُسَيْنُ بْنُ حَمْدَانَ الْحُصَيْبِيُّ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ وَ عَلِيُّ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْحَسَنِيَّانِ عَنْ أَبِي شُعَيْ مُحَمَّدِ بْنِ نُصَيْرٍ عَنِ ابْنِ الْفُرَاتِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْمُفَضَّلِ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ: سَأَلْتُ سَيِّدِي أَبَا عَبْدِ اللَّهِ الصَّادِقَ (علیه السلام) (1) مرحوم مجلسی در جلد اول بحار الانوار فهرست منابعی که از آن نقل روایت کرده را ذکر می کند و در بین آن ها از كتاب الهداية الکبری نام می برد. سپس در مقدمه دوم به ارزیابی کتب پرداخته و در مورد این کتاب می فرماید: بعضی از اصحاب فن رجال به این کتاب ایراد گرفتند.
پس این که مرحوم مجلسی در نقل این روایت می فرماید رُوِىَ فِى بَعْضٍ مُؤَلَّفَاتِ أَصْحَابِنَا ممکن است مراد ایشان کتاب مختصر البصائر باشد و ممکن است مراد ایشان کتاب الهدایة الکبری باشد.
متن روایت طبق نقل الهداية الكبرى:
قَالَ الْمُفَضَّلُ: ثُمَّ مَا ذَا يَا سَيِّدِي قَالَ: ثُمَّ يَخْرُجُ الْحَسَنِيُّ الْفَتَى الصَّبِيحُ مِنْ نَحْوِ الدَّيْلَمِ يَصِيحُ بِصَوْتٍ فَصِيحٍ يَا آلَ أَحْمَدَ أَجِيبُوا الْمَلْهُوفَ وَالْمُنَادِى مِنْ حَوْلِ الصَّرِيحِ فَتَجِيبُهُ كُنُورُ اللهِ بِالطَّاقَاتِ كُنُوراً وَ أَيُّ كُنُوزِ لَيْسَتْ مِنْ فِضَّةٍ وَ لَا مِنْ ذَهَبٍ بَلْ هِيَ رِجَالٌ كَرْبَرِ الْحَدِيدِ كَأَنَّى أَنْظُرُ إِلَيْهِمْ عَلَى الْبَرَاذِينِ الشُّهْبِ فِي أَيْدِيهِمُ الْحِرَابُ يَتَعَاوَوْنَ شَوْقاً لِلْحَرْبِ كَمَا تَتَعَاوَى الذَّتَابُ أَمِيرُهُمْ رَجُلٌ مِنْ تَمِيمٍ يُقَالُ لَهُ شُعَيْبُ بْنُ صَالِحٍ فَيُقْبِلُ الْحَسَنِيُّ إِلَيْهِمْ وَجْهُهُ كَدَارَةِ الْبَدْرِ يُرَبِّعُ النَّاسَ جَمَانًا أنيقاً فَيُعَفِّى عَلَى أَثَرِ الظُّلَمَةِ فَيَأْخُذُ بِسَيْفِهِ الْكَبِيرَ وَ الصَّغِيرَ وَ الْعَظِيمَ وَ الرَّضِيعَ ثُمَّ يَسِيرُ بِتِلْكَ الرَّايَاتِ كُلَّهَا حَتَّى يَرِدَ الْكُوفَةَ وَ قَدْ صَفَا أَكْثَرُ الْأَرْضِ فَيَجْعَلُهَا مَعْقِلًا وَ يَتَّصِلُ بِهِ وَ بِأَصْحَابِهِ خَبَرُ الْمَهْدِي (علیه السلام فَيَقُولُونَ يَا ابْنَ)رَسُولِ اللَّهِ مَنْ هَذَا الَّذِي نَزَلَ بِسَاحَتِنَا فَيَقُولُ اخْرُجُوا بِنَا إِلَيْهِ حَتَّى نَنْظُرَهُ مَنْ هُوَ وَ مَا يُرِيدُ وَ اللَّهِ وَ يَعْلَمُ أَنَّهُ الْمَهْدِئُ وَ أَنَّهُ يَعْرِفُهُ وَ أَنَّهُ لَمْ يُرِدْ بِذَلِكَ الْأَمْرِ إِنَّا لَهُ فَيَخْرُجُ الْحَسَنِيُّ فِي أَمْرٍ عَظِيمٍ بَيْنَ يَدَيْهِ أَرْبَعَةُ آلَافِ رَجُلٍ وَ فِي أَعْنَاقِهِمُ الْمَصَاحِفُ وَ عَلَى ظُهُورِهِمُ الْمُسُوحُ الشَّعَرُ يُقَالُ لَهُمُ الزَّيْدِيَّةُ فَيُقْبِلُ الْحَسَنِيُّ حَتَّى يَنْزِلَ بِالْقُرْبِ مِنَ الْمَهْدِئَ ثُمَّ يَقُولُ الرَّجُلُ لِأَصْحَابِهِ اسْأَلُوا عَنْ هَذَا الرَّجُلِ مَنْ هُوَ وَ مَا يُرِيدُ فَيَخْرُجُ بَعْضُ أَصْحَابِ الْحَسَنِي إِلَى عَسْكَرِ الْمَهْدِئَ وَ يَقُولُ يَا أَيُّهَا الْعَسْكَرُ الْجَمِيلُ مَنْ أَنْتُمْ حَيَّاكُمُ اللَّهُ وَ مَنْ صَاحِبُكُمْ هَذَا وَ مَا تُرِيدُونَ فَيَقُولُ لَهُ أَصْحَابُ الْمَهْدِيٍّ هَذَا وَلِيُّ اللَّهِ مَهْدِيُّ آلِ مُحَمَّدٍ وَ نَحْنُ أَنْصَارُهُ مِنَ الْمَلَائِكَةَ وَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ فَيَقُولُ أَصْحَابُ الْحَسَنِيٍّ يَا سَيِّدَنَا مَا تَسْمَعْ مَا يَقُولُهَؤُلَاءِ فِي صَاحِبِهِمْ.فَيَقُولُ الْحَسَنِيُّ خَلُّوا بَيْنِي وَبَيْنَ الْقَوْمِ فَأَنَا هَلْ أَتَيْتُ عَلَى هَذَا حَتَّى أَنْظُرَ وَ يَنْظُرُوا فَيَخْرُجُ الْحَسَنِيُّ مِنْ عَسْكَرِهِ وَ يَخْرُجُ الْمَهْدِيُّ (علیه السلام وَ يَقِفَانِ بَيْنَ الْعَسْكَرَيْنِ فَيَقُولُ لَهُ الْحَسَنِيُّ إِنْ كُنْتَ مَهْدِئَ آلِ مُحَمَّدٍ فَأَيْنَ هِرَاوَةً جَدِّكَ رَسُولِ الله (صلی الله عليه و آله) وَخَاتَمُهُ وَ بُرْدَتُهُ وَ دِرْعُهُ الْفَاضِلُ وَ عِمَامَتُهُ السَّحَابُ وَ فَرَسَهُ الْمُرْقُوعُ وَ نَاقَتُهُ الْعَصْبَاءُ وَ بَغْلَتُهُ الدِّلدل و حِمَارُهُ الْيَعْفُورُ وَ نَجِيبُهُ الْبَرَاقُ وَ تَاجَهُ السَّنِيُّ وَ الْمُصْحَفِ الَّذِي جَمَعَهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) بِغَيْرِ تَبْدِيلٍ وَ لَا تَغْيِيرٍ.)
1) الهدایة الکبرى؛ ص 392
قَالَ الْمُفَضَّلُ: يَا سَيِّدِي فَهَذَا كُلُّهُ فِي السَّفَطِ قَالَ: يَا مُفَضَّلُ وَ تَرِكَاتُ جَمِيعِ النَّبِيِّينَ حَتَّى عَصَاةُ آدَمَ وَ آلَةً نُوحٍ وَ تَرِكَةً هُودٍ وَ صَالِحٍ وَ مَجْمَعُ إِبْرَاهِيمَ وَ صَاحٌ يُوسُفَ وَ مَكَائِيلُ شُعَيْبٍ وَ مِيرَاثَهُ وَ عَصَا مُوسَى وَ تَابُوتُ الَّذِي فِيهِ بَقِيَّةٌ مِمَّا تَرَكَ آلُ مُوسى وَ آلَ هَارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلائِكَةُ وَ دِرْعُ دَاوُدَ وَ عَصَاتُهُ وَخَاتَمُ سُلَيْمَانَ وَ تَاجُهُ وَإِنْجِيلُ عِيسَى وَ مِيرَاثُ النَّبِيِّينَ وَ الْمُرْسَلِينَ فِي ذَلِكَ السَّفَطِ فَيَقُولُ الْحَسَنِيُّ هَذَا بَعْضُ مَا قَدْ رَأَيْتُ وَ أَنَا أَسْأَلُكَ أَنْ تَغْرِسَ هِرَاوَةَ جَدِّكَ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله فِى هَذَا الْحَجَرِ الصَّفَا وَ تَسْأَلَ اللَّهَ أَنْ يُنْبِتَهَا فِيهَا وَ هُوَ لَا يُرِيدُ بِذَلِكَ إِلَّا أَنْ يُرِيَ أَصْحَابَهُ فَضْلَ الْمَهْدِئَ إِلَيْهِ التَّسْلِيمَ حَتَّى يُطِيعُوهُ وَيُبَايِعُوهُ فَيَأْخُذُ الْمَهْدِيُّ الْهِرَاوَةَ بِيَدِهِ وَ يَغْرِسُهَا فِي الْحَجَرِ فَتَنْبُتُ فِيهِ وَ تَعْلُو وَ تفرغ [تَفَرَّعُ] وَ تُورِقُ حَتَّى)تُظِلَّ عَسْكَرَ الْمَهْدِيٍّ وَ الْحَسَنِى فَيَقُولُ الْحَسَنِيُّ اللَّهُ أَكْبَرُ مُدَّ يَدَكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّى أَبَايِعَكَ فَيَمُدُّ يَدَهُ فَيُبَايِعُهُ وَ يُبَايِعُهُ سَائِرُ عَسْكَرِ الْحَسَنِيِّ إِلَّا الْأَرْبَعَةَ آلَافٍ أَصْحَابِ الْمَصَاحِفِ وَ الْمُسُوحِ الشَّعَرِ الْمَعْرُوفِينَ بِالزَّيْدِيَّةِ فَيَقُولُونَ مَا هَذَا إِلَّا سِحْرٌ عَظِيمٌ فَتَخْتَلِطُ الْعَسْكَرَانِ وَ يُقْبِلُ الْمَهْدِئُ عَلَى الطَّائِفَةِ الْمُنْحَرِفَةِ فَيَعِظُهُمْ وَ يدعيهم [يَدْعُوهُمْ] ثَلَاثَةَ أَيَّامٍ فَلَمْ يَزْدَادُوا إِلَّا طَغْيَاناً وَكُفْراً فَيَأْمُرُ بِقَتْلِهِمْ كَأَنَّى أَنْظُرُ إِلَيْهِمْ وَ قَدْ ذُبِحُوا عَلَى مَصَاحِفِهِمْ وَ تَمَرَّغُوا بِدِمَائِهِمْ فَيُقْبِلُ بَعْضُ أَصْحَابِ الْمَهْدِئَ لِأَخْذِ تِلْكَ الْمَصَاحِفِ فَيَقُولُ لَهُمُ الْمَهْدِيُّ دَعُوهَا تَكُنْ عَلَيْهِمْ حَسْرَةً كَمَا بَدَّلُوهَا وَ غَيَّرُوهَا وَ لَمْ يَعْمَلُوا بِمَا فِيهَا. (1) روایتی هم که در مختصر البصائر نقل شده نیز به همین مضمون است:
فَيَقُولُ الْحَسَنِيُّ: اللَّهُ أَكْبَرُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللهِ مُدَّ يَدَكَ حَتَّى أَبَايِعَكَ، فَيُبَايِعُهُ الْحَسَنِيُّ وَ سَائِرُ عَسْكَرِهِ، إِلَّا أَرْبَعَةَ آلَافٍ مِنْ أَصْحَابِ الْمَصَاحِفِ وَ مُسْوحِ الشَّعْرِ الْمَعْرُوفُونَ بِالزَّيْدِيَّةِ - فَإِنَّهُمْ يَقُولُونَ: مَا هَذَا إِلَّا سِحْرٌ عَظِيمٌ.فَيَخْتَلِطُ الْعَسْكَرَانِ، وَ يُقْبِلُ الْمَهْدِيُّ (علیه السلام عَلَى الطَّائِفَةِ الْمُنْحَرِفَةِ فَيَعِظُهُمْ وَ يُؤَخِّرُهُمْ إِلَى ثَلَاثَةِ أَيَّامٍ فَلَا يَزْدَادُونَ إِلَّا طَغْيَاناً وَ كَفْراً، فَيَأْمُرُ الْمَهْدِيُّ (علیه السلام) بِقَتْلِهِمْ، فَكَأَنِّى أَنْظُرُ إِلَيْهِمْ قَدْ ذُبِحُوا عَلَى مَصَاحِفِهِمْ كُلِّهِمْ، يَتَمَرَّغُونَ فِي دِمَائِهِمْ وَ تَتَمَرَّغُ الْمَصَاحِفُ، فَيُقْبلُ بَعْضُ أَصْحَاب الْمَهْدِئَ (علیه السلام) فَيَأْخُذُوا تِلْكَ الْمَصَاحِفَ، فَيَقُولُ الْمَهْدِيُّ (علیه السلام): دَعُوهَا تَكُونُ عَلَيْهِمْ حَسْرَةً كَمَا بَدَّلُوهَا وَ غَيَّرُوهَا وَحَرَّفُوهَا وَ لَمْ يَعْمَلُوا بِمَا حَكَمَ اللَّهُ فِيهَا.) (2) مراد مرحوم مجلسی از «بعض مؤلفات اصحابنا» چه کسی است؟
اگر مراد ایشان کتاب حسن بن سلیمان است که بعد از نقل روایت به آن اشاره می کند و این نشان می دهد که این روایت از کتاب حسن بن سلیمان نیست و اگر منظور ایشان کتاب الهدایة الکبری باشد که این کتاب را هم خود مرحوم مجلسی تضعیف کردند و فرمودند: به این کتاب اعتماد نمی کنم.
سند و محتوای این روایت در سه مصدر یکی است.
بحث ما پیرامون نقش علمای شیعه در دوران ظهور بود، بعضی مدعی هستند که علمای شیعه در هنگام ظهور تمرد دارند و ما عرض کردیم که حتی یک روایت در مورد تمرد علمای شیعه در برابر امام عصر (علیه السلام) نمی توان ارائه داد. ما به بررسی روایاتی پرداختیم که ممکن است مورد استناد مدعیان باشد. روایت اول رواتی بود که از دلائل الامامهٔ مرحوم طبری نقل کردیم که هم از جهت سند ضعیف بود و هم از جهت دلالت مربوط به زیدیه بود و ربطی به علمای شیعه نداشت. روایت دوم روایتی بود که از کتاب شریف بحار الانوار علامه مجلسی نقل کردیم که اصل روایت از کتاب الهدایة الکبری می باشد. روایت از مفضل بن عمر نقل شده و مورد بحث در آن مخالفت جماعتی از حسنی ها است، حسنی (1)دلائل و نشانه هائی از امام می خواهد و امام (علیه السلام) هم معجزات را به او نشان می دهند لذا همه ی آن ها تسلیم حضرت می شوند مگر چهار هزار نفر که با امام (علیه السلام) مخالفت می کنند و امام (علیه السلام) دستور اعدام آن ها را می دهد و همه کشته می شوند و چنان چه روایت تصریح دارد آن ها طائفه ای از زیدیه هستند لذا این روایت هم ربطی به مخالفت علمای شیعه ندارد.
در ادامه به بررسی سند این روایت می - پردازیم.
مرحوم مجلسی در مقدمه کتاب شریف بحار الانوار ابتدا منابع و کتبی که از آنها نقل روایت کرده را بیان می کند و در بین مصادر از کتاب الهدایة الکبری نام می برد سپس در مقدمه دوم به ارزیابی کتب پرداخته، در مورد كتاب الهداية الکبری می نویسد:
وَ كِتَابِ الْحُسَيْنِ بْنُ حَمْدَانَ مُشْتَمِلُ عَلَى أَخْبَارُ كَثِيرَةُ فِي الْفَضَائِلِ لَكِنْ غَمَزَ عَلَيْهِ بَعْضِ أَصْحَابِ الرِّجَالِ. (2)«كتاب حسین بن حمدان مشتمل بر روایات زیادی در فضائل است لکن بعضی از اصحاب رجال به آن ایراد گرفتند.»
حسین بن حمدان مؤلف کتاب الهداية الكبرى:
مرحوم مامقانی می فرماید:
عَدَّهُ الشَّيْخُ رَحِمَهُ اللَّهُ فِى رِجَالِهِ مِمَّنْ لَمْ يَرْوِ عَنْهُمْ (علیهم السلام) قَائِلًا: الْحُسَيْنُ بْنُ حَمْدَانَ الْحُضَيْنِيُّ الجنبلائي، يُكَنَّى: أَبَا عبدالله، روی عَنْهُ التلعكبرى. انْتَهَى. وَ قَالَ فِي محكى الْفِهْرِسْتِ: الْحُسَيْنُ بْنُ حَمْدَانَ بْنِ خَصِيبٍ، لَهُ كِتَابَ أَسْمَاءُ النَّبِىُّ وَ الْأَئِمَّةِ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ عَلَيْهِمْ. انْتَهَى. (1)
«شیخ طوسی در رجالش او را از کسانی که از ائمه (علیهم السلام) روایت نکرده شمرده است و گفته است: حسین بن حمدان حضینی جنبلائی، تلعکبری از او روایت کرده است. و چنان چه حکایت شده در فهرست گفته است: حسین بن حمدان بن خصیب، کتاب اسماء نبی و ائمه (علیهم السلام) از او است.»
نظر مرحوم نجاشی:
كَانَ فَاسِدُ الْمَذْهَبِ لَهُ كَتَبَ مِنْهَا كُتَّابُ الاخوان وَ كِتَابِ الْمَسَائِلِ. یعنی از نظر اعتقادی فاسد بود.
نظر ابن غضائری:
كَذَّابُ، فَاسِدُ الْمَذْهَبِ، صَاحِبُ الْمَقَالَةَ الْمَلْعُونَةُ لَا يُلْتَفَتُ اليه.
یعنی او دارای عقیدهای فاسد و ملعون است. البته ما به کتاب ابن الغضائری توجه نمی کنیم.
علامه حلی، ابن داود، علامه مجلسی در وجیزه و الحاوی؛ ایشان را تضعیف کرده اند.
نظر مرحوم بهبهانی:
ایشان در تعلیقه در تایید ایشان می فرماید: إِنَّ کونه مِنْ مشایخ االجازه یشیر الی الْوَثَاقَةِ. «از مشایخ اجازه بودن ایشان دلیل بر وثاقت او است.»
مرحوم مامقانی چنین مبنائی دارند که مشایخ اجازه بودن دلیل بر وثاقت است امّا آن را به عنوان اصل قبول دارندّ نه دلیل (الاصل دليل حيث دلیل) لذا می فرمایند:
شيخوخة الاجازة كالاصل فِى الْكَشْفِ عَنِ الْوَثَاقَةِ وَ لَا يُقَاوِمُ الدلیل وَ افساد مِثْلَ النَّجَاشِيُّ لِمَذْهَبِ الرَّجُلِ دَلِيلُ فالاصل ضَعُفَ الرَّجُلِ. «شيخوخیت اجازه مانند اصل است در کشف از وثاقت و در برابر دلیل مقاومت ندارد و افساد نجاشی مذهب این مرد را دلیل است پس اصل ضعف ایشان می باشد.»
1) تنقیح المقال فی علم الرجال؛ ج 22؛ ص 28
نظر فرزند مرحوم مامقانی:
بَعْدَ تَصْرِيحَ النَّجَاشِيُّ بِأَنّ الْمُتَرْجَمِ فَاسِدُ الْمَذْهَبِ وَ کتابه وَ رساله تخلیط وَ عَدَمِ قیام دَلِيلُ عَلَى خِلَافُهُ لَا بُدَّ مِنِ الْحُكْمُ عَلَيْهِ بِالضِّعْفِ وَ عَدَّ روایاته ضعیفه وَ مَتْرُوكَةُ مِنْ جِهَتِهِ.
«بعد تصریح نجاشی به این که مترجم فساد اعتقادی دارد و کتاب و رساله ی او در هم است و دلیلی هم بر خلاف این وجود ندارد پس چاره ای جز حکم به ضعف ایشان و شمردن روایات او از روایات ضعیف و متروک نداریم.»
نظر مرحوم شوشتری:
وَ الظَّاهِرُ أَنَّهُ الْحُسَيْنُ بْنُ حَمْدَانَ مِنْ قُوَّادُ العباسية الَّذِينَ اجْتَمَعُوا فِي سَنَةِ 296 لخلع الْمُقْتَدِرُ وَ استخلاف ابْنِ المعتزّ، فَلَمْ يَتَيَسَّرْ لَهُمْ. قَالَ الجزرى: كَانَ فِى هَذِهِ الْحَادِثَةَ عَجَائِبَ، مِنْهَا: أَنَّ ابْنَ حَمْدَانَ علی شُدَّهُ تشیّعه وَ میله إِلَى عَلَى (علیه السلام) وَ أَهْلُ بَيْتِهِ يَسْعَى فِى الْبَيْعَةَ لِابْنِ المعتزّ عَلَى انحرافه عَنْ علی (علیه السلام) وَ غلوه فِي النَّصَبِ. قَالَ يَحْيَى بْنُ عَلِىٍّ: فِى مبایعی ابْنِ المعتزّ رافضيّون بَايَعُوا أَنْصِبَ الامّة! هَذَا لَعَمْرِى التَّخْلِيطُ. (1)
«ایشان در سال 296 در کودتای علیه مقتدر عباسی و برکناری او و روی کار آوردن ابن المعتز نقش داشت.
جزری گفت: این از حوادث عجیب است که ابن حمدانی که شیعه است و میل به امیر المومنین (علیه السلام) و اهل بیت پیامبر (علیهم السلام) دارد، سعی کند در روی کار آوردن ابن معتز که از امیر المومنین (علیه السلام) منحرف است و در نصبش او غلو دارد. (حاضر است با یک ناصبی کنار بیاید و او را روی کار بیاورد)
يحيى بن علی گفته است: جزو بیعت کنندگان با ابن المعتز بدترین نواصب و عده ای از روافض هم بودند.»
مرحوم خوئی هم تنها کلمات شیخ و ابن غضائری و دیگران را نقل می کند. در مورد ایشان تنها ابن غضائری گفته است: او کذاب است. البته مرحوم خوئی کتاب منسوب به ابن غضائری را قبول ندارد. پس تنها مرحوم نجاشی فساد عقیده ایشان را نقل کرده است؛ که طبق مبنای مرحوم خوئی فساد در عقیده ضرری به وثاقت شخص نمی زند؛ البته اگر صدق راوی ثابت باشد.
پس ایشان ثقه نیستند و مجهول الحال است.
1) قاموس الرجال؛ ج 3، ص 441
محمد بن نصیر: ایشان هم از جهت اعتقاد و هم از جهت اخلاق فاسد بود.
نظر مرحوم کشی:
وَ قَالَتْ فِرْقَةُ بِنُبُوَّةِ مُحَمَّدِ بْنِ نُصَيْرِ الْفِهْرِيِّ النُّمَيْرِيِّ، وَ ذَلِكَ أَنَّهُ ادَّعَى أَنَّهُ نَبِىٍّ رَسُولٍ وَ أَنَّ عَلَى بْنِ مُحَمَّدٍ العسكرى (علیه السلام) أَرْسَلَهُ، وَ كَانَ يَقُولُ بِالتَّنَاسُخِ وَ الْغُلُوِّ فِي أَبِي الْحَسَنِ (علیه السلام) وَ يَقُولُ فِيهِ بِالرُّبُوبِيَّةِ، وَ يَقُولُ بِإِبَاحَةِ الْمَحَارِمِ، وَ يُحَلِّلُ نِكَاحِ الرِّجَالِ بَعْضِهِمْ بَعْضاً فِي أَدْبارَهُمْ، وَ يَقُولُ: إِنَّهُ مِنِ الْفَاعِلُ وَ الْمَفْعُولُ بِهِ، أَحَدُ الشَّهَوَاتِ وَ الطَّيِّبَاتِ، وَ إِنَّ اللَّهَ لَمْ يُحَرِّمْ شَيْئاً مِنْ ذلک، وَ کان مُحَمَّدِ بْنِ مُوسَى بْنِ الْحَسَنِ بْنِ فُرَاتٍ يَقْوَى أَسْبَابِهِ وَ يَعْضُدُهُ، وَ ذَكَرَ أَنَّهُ رَأَى بَعْضُ النَّاسِ مُحَمَّدِ بْنِ نصیر عیانا، وَ غُلَامُ لَهُ عَلَى ظَهْرِهِ فَرَآهُ عَلَى ذَلِكَ فَقَالَ إِنَّ هَذَا مِنِ اللَّذَّاتِ وَ هُوَ مِنَ التَّوَاضُعِ لِلَّهِ وَ ترک التَّجَبُّرِ، وَ افْتَرَقَ النَّاسُ فِيهِ بَعْدَهُ فَرَقُ. (1)
«فرقه ای قائل به نبوت محمد بن نصیر نمیری بوده، و آن این که ادعا کرده که نبی مرسل هستم و علی بن محمد عسگری (علیه السلام) مرا فرستاده است، و قائل به تناسخ بود و در مورد ابو الحسن (علیه السلام) غلو می کرد و قائل به ربوبیت امام (علیه السلام) بود، و قائل به مباح بودن محارم بود، نکاح مردان با مردان را حلال می دانست و ...»
پس این روایت از جهت سند ضعیف است.
ترجمه جزوه ای را برای ما آورده بودند که نواصب در پاکستان برای تحریک مردم علیه شیعه جلسه ای برقرار کرده بودند و در آن جلسه کتاب کشی را آورده و نشان می داد و می گفت یکی از بزرگترین علمای رافضه محمد بن نصیر است که در مورد او چنین نقل کرده اند.
1) اختیار معرفة الرجال المعروف برجال الکشى؛ ج 2؛ ص 805
ایشان هم از جهت اعتقاد و هم از جهت اخلاق فاسد بود.
مرحوم شیخ طوسی می فرماید:
قَالَ ابْنُ نُوحٍ أَخْبَرَنَا أَبُو نَصْرٍ هِبَةِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدِ، قَالَ: كَانَ مُحَمَّدُ بْنِ نُصَيْرٍ النميرى مِنْ أَصْحَابِ أَبِي مُحَمَّدِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِىٍّ (علیه السلام)، فَلَمَّا تُوَفَّى أَبُو مُحَمَّدِ (علیه السلام)، ادَّعَى مَقَامَ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عُثْمَانَ أَنَّهُ صَاحِبُ إِمَامُ الزَّمَانِ (علیه السلام)، وَ ادَّعَى لَهُ البابية، وَ فَضَحَهُ اللَّهُ تَعَالَى بِمَا ظَهَرَ مِنْهُ مِنِ الْإِلْحَادِ، وَ لَعَنَ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عُثْمَانَ لَهُ، وَ تبريه مِنْهُ وَ احتجابه عَنْهُ، وَ ادَّعَى ذَلِكَ الْأَمْرِ بَعْدَ الشَّرِيعِيِّ، قَالَ أَبُو طَالِبِ الْأَنْبَارِيُّ: لَمَّا ظَهَرَ مُحَمَّدِ بْنِ نُصَيْرٍ بِمَا ظَهَرَ، لَعَنَهُ أَبُو جَعْفَرٍ (رضی اللَّهُ عَنْهُ)، وَ تَبْرَأَ مِنْهُ، فَبَلَغَهُ ذَلِكَ، فَقَصَدَ أَبَا جَعْفَرٍ (رضی اللَّهُ عَنْهُ)، ليعطف بِقَلْبِهِ عَلَيْهِ أَوْ يَعْتَذِرُ إِلَيْهِ، فَلَمْ يَأْذَنْ لَهُ وَ حُجُبُهُ وَ رَدَّهُ خَائِباً. وَ قَالَ سَعْدُ بْنِ عَبْدِاللَّهِ: كَانَ مُحَمَّدُ بْنِ نُصَيْرٍ النميرى يُدَّعَى أَنَّهُ رَسُولُ نَبِىٍّ،
وَ أَنَّ عَلِىُّ بْنِ مُحَمَّدٍ أَرْسَلَهُ، وَ كَانَ يَقُولُ بِالتَّنَاسُخِ، وَ يَغْلُوَ فِي أَبِي الْحَسَنِ (علیه السلام)، وَ يَقُولُ فِيهِ بِالرُّبُوبِيَّةِ، وَ يَقُولُ بالإباحة لِلْمَحَارِمِ، وَ تحلیل نِكَاحِ الرِّجَالِ بَعْضِهِمْ بَعْضاً فِي أَدْبارَهُمْ، وَ يَزْعُمَ أَنَّ ذَلِكَ مِنَ التَّوَاضُعِ وَ الْإِخْبَاتِ وَ التَّذَلُّلِ فِي الْمَفْعُولِ بِهِ، وَ أَنَّهُ مَنِ الْفَاعِلِ إِحْدَى الشَّهَوَاتِ وَ الطَّيِّبَاتِ، وَ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلٍ لَا يُحَرِّمُ شَيْئاً مِنْ ذَلِكَ، وَ كَانَ مُحَمَّدُ بْنُ موسی بْنِ الْحَسَنِ بْنِ فُرَاتٍ يَقْوَى أَسْبَابِهِ وَ يَعْضُدُهُ. (1)
«ابن نوح گفت: ابو نصر هبة الله بن محمد گفت: محمد بن نصیر نمیری از اصحاب امام حسن عسگری (علیه السلام) بود، هنگامی که امام (علیه السلام) به شهادت رسیدند، او ادعای مقام ابو جعفر محمد بن عثمان و نائب امام زمان بودن را کرد و ادعای بابیت کرد و خداوند او را به واسطه آن چه از الحاد از او ظاهر شد و لعن ابو جعفر محمد بن عثمان او را و تبری جستن از او و اذن ملاقات ندادن به او، مفتضح کرد و او این امر را بعد از شریعی ادعا کرد.
انباری گفت: چون محمد بن نصیر آن گونه ظهور کرد و اظهارات فاسدی را مطرح کرد، ابو جعفر او را لعن کرد و از او تبری جست. پس خبر آن به محمد بن نصیر رسید و قصد ملاقات ابو جعفر را کرد تا قلب او را معطوف خود کند یا عذری بیاورد. اما ابو جعفر به او اذن نداد و او را رد کرد.
1) معجم رجال الحدیث؛ ج 18؛ ص 317
سعد بن عبدالله گفت: محمد بن نصیر نمیری ادعا می کرد که نبی مرسل هستم و علی بن محمد (علیه السلام) مرا فرستاده است، و قائل به تناسخ بود و در مورد ابوالحسن (علیه السلام) غلو می کرد و قائل به ربوبیت امام (علیه السلام) بود. و قائل به مباح بودن محارم بود، نکاح مردان با مردان را حلال می دانست.
و محمد بن موسی بن حسن بن فرات اسباب کار او را تقویت می کرد و او را کمک می کرد.»
مرحوم طبرسی بعد از ذکر ابا محمد حسن تسریعی می فرماید:
وَ کذلک کان مُحَمَّدِ بْنِ نصیر النمیری، مِنْ أَصْحَابِ أَبِي مُحَمَّدِ الْحَسَنِ (علیه السلام)، فَلَمَّا تُوَفَّى ادَّعَى البابية لِصَاحِبِ الزَّمَانِ (علیه السلام)، ففضحه اللَّهُ بِمَا ظَهَرَ مِنْهُ مِنِ الْإِلْحَادِ وَ الْغُلُوِّ وَ التناسخ، وَ كَانَ يُدْعَى أَنَّهُ رَسُولُ نَبِىٍّ أَرْسَلَهُ عَلِىُّ بْنُ محمد (علیه السلام)، وَ يَقُولُ بالإباحة لِلْمَحَارِمِ. (1)
«حال محمد بن نصیر نمیری، از اصحاب امام عسکری (علیه السلام) همین طور (ملحد و منحرف) بود. هنگامی که حضرت وفات کرد، ادعای بابیت امام زمان (علیه السلام) را نمود؛ ولی خداوند تعالی او را با ادعاهایی که در الحاد و غلو و تناسخ نمود، مفتضح ساخت. ادعا داشت که فرستاده پیامبری است که امام هادی (علیه السلام) فرستاده است و قائل به حلیت محارم بود.»
ابن شهر آشوب بعد از ذکر عبدالله بن سبأ می فرماید:
ثُمَّ أَحْيَا ذَلِكَ رَجُلُ اسْمُهُ مُحَمَّدُ بْنِ نُصَيْرٍ النميرى البصرى، زَعَمَ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى لَمْ يُظْهِرْهُ إِلَّا فِي هَذَا الْعَصْرَ، وَ أَنَّهُ عَلى وَحْدَهُ، فالشرذمة النصيرية ينتمون إِلَيْهِ، وَ هُمْ قَوْمُ إباحية تَرَكُوا الْعِبَادَاتِ، وَ الشرعیات، وَ اسْتَحَلُّوا المنهيات، وَ الْمُحَرَّمَاتِ، وَ مَنْ مقالهم أَنَّ الْيَهُودَ عَلَى الْحَقِّ وَ لَسْنَا مِنْهُمْ، وَ أَنَّ النَّصَارَى عَلَى الْحَقِّ وَ لَسْنَا مِنْهُمْ. (2)
«سپس جریان عبدالله بن سبإ را محمد بن نصیر نمیری بصری زنده کرد و گمان کرد که خداوند او را در این عصر فرستاده است، و آن ها قوم اباحیه هستند که عبادات را ترک کردند و منهی و محرمات را حلال شمردند و از کلام آن ها است که یهود بر حق است و ما از آن ها نیستیم و نصارا بر حق هستند و ما از آن ها نیستیم.»
پس محمد بن نصر ضعیف است.
محمد بن مفضل:
مرحوم مامقانی می فرماید:
عَدَّهُ الشَّيْخُ ره فِى رِجَالِهِ مِنْ أَصْحَابِ الْكَاظِمِ (علیه السلام) وَ ظاهِرُهُ کونه اماميّا الَّا انَّ حَالِهِ مَجْهُولٍ. (1)«شیخ او را در رجالش از اصحاب امام کاظم (علیه السلام) شمرده است و ظاهر آن این باشد که او امامی است الا این که حال او مجهول است.»
پس سند این روایت ضعیف است.
این روایت مربوط به سید حسنی است، برای ارائه چهره ای مثبت از حسنی نیز نمی توان به این روایت استناد کرد زیرا از جهت سند ضعیف است، در مورد حسنی تنها یک روایت صحیح السند در کتاب شریف کافی هست که بیان گر این است که حسنی قبل از قیام حضرت مهدی (علیه السلام) خروج می کند و در مکه هم کشته می شود و روایت دلالتی بر حسن او ندارد.
امّا از جهت بیان نقش علمای شیعه در دوران ظهور، این روایت نمی تواند مستند مدعیان نقش تخریبی علمای شیعه در دوران ظهور باشد چون هم از جهت دلالت ربطی به علمای شیعه ندارد و هم از جهت سند ضعیف است البته برای تقویت شخصیت حسنی به عنوان مؤید می توان این روایت را مطرح کرد ولی مؤید بودن این روایت در تقویت شخصیت حسنی هم مخدوش است چون روایت بیان گر این است که یاران و پیروان حسنی اعتقاد به امامت حسنی دارند که این نشان می دهد که حسنی خود منحرف و مدعی امامت و مهدویت بوده است.
1) تنقیح المقال فى علم الرجال؛ ج 3؛ ص 189
بحث ما پیرامون نقش علما و فقهای شیعه در دوران ظهور و دفع شبهه ی مخالفت علمای شیعه با امام عصر (علیه السلام) بود، دو روایت در این زمینه مطرح کردیم و بررسی سندی و دلالی کردیم که هر دو اولا از جهت دلالی ربطی به علمای شیعه نداشت و ثانیا از حیث سند ضعیف بودند.
وَ بِإِسْنَادِهِ إِلَى كِتَابِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ رَفَعَهُ إِلَى عَبْدِاللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِاللَّهِ (علیه السلام قَالَ: يَقْتُلُ الْقَائِمُ (علیه السلام) حَتَّى يَبْلُغَ السُّوقَ قَالَ فَيَقُولُ لَهُ رَجُلٌ مِنْ وَلْدِ أَبِيهِ إِنَّكَ لَتُجْفِلُ النَّاسَ إِجْفَالَ النَّعَمِ فَبِعَهْدٍ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) أَوْ بِمَا ذَا قَالَ وَ لَيْسَ فِي النَّاسِ رَجُلٌ أَشَدَّ مِنْهُ بَأْساً فَيَقُومُ إِلَيْهِ رَجُلٌ مِنَ الْمَوَالِي فَيَقُولُ لَهُ لَتَسْكُتَنَّ أَوْ لَأَضْرِبَنَّ عُنُقَكَ فَعِنْدَ ذَلِكَ يُخْرِجُ الْقَائِمُ (علیه السلام) عَهْداً مِنْ رَسُولِ اللهِ (صلی الله عليه و آله).) (1) «حضرت صادق (علیه السلام) می فرماید: حضرت قائم (عجل الله تعالی فرجه الشریف) از مخالفین می کشد تا به سوق می رسد. شخصی از فرزندان پدرش به حضرت اعتراض شدید می کند و می گوید: مردم را از خود دور می کنی؛ هم چنان که گوسفندان را رم می دهند! آیا این روش، طبق دستور رسول خدا (صلی لله علیه و آله) است؟ یکی از یاران حضرت از جای برمی خیزد و می گوید: سکوت می کنی یا گردنت را بزنم!؟ حضرت عهد و پیمانی را که از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) همراه دارد، بیرون می آورد ارائه می کند».
فَيَقُولُ لَهُ رَجُلٌ مِنْ وَلْدِ أبِیهِ: یکی از خویشاوندان حضرت به ایشان اعتراض می کند. مخالفت خویشاوندان ائمه (علیهم السلام) با ایشان وجود داشته است؛ مانند: برادر امام کاظم (علیه السلام)، و عمر فرزند امیر مؤمنان (علیه السلام)، و جعفر کذاب. در هنگام ظهور هم معترضان و مخالفانی از خویشاوندان امام هستند؛ زیرا نمی دانند که امام عصر (علیه السلام) مأمور به عمل به ظاهر نیستند؛ بلکه باید طبق واقع حکم عمل کنند. امیر مؤمنان (علیه السلام) در جنگ جمل حق عمل بر طبق واقع و کشتن اسیران و مجروحان فتنه را داشتند؛ لکن به جهت عاقبتی که در انتظار شیعیان بود و می دانستند که حکومت بعد از ایشان در دست دشمنان است، طبق ظاهر عمل می کردند. اما در دوران ظهور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
1) بحار الأنوار؛ ج 52؛ ص 387
دیگر حکومت به دشمنان نمی رسد و خود حضرت تا چهل روز قبل از قیامت حکومت می کنند؛ از این رو دیگر نیاز به ملاحظه کاری و عمل به ظاهر نمی باشد و ایشان طبق واقع حکم و عمل می کنند.
مراد از «ولد أبیه» در روایت: اگر «أب» بدون واسطه مراد باشد، یعنی فرزند برادر امام زمان (علیه السلام). در کتاب جنات الخلود نام سه نفر را به عنوان برادران امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) می برد و در روایت علی بن مهزیار اسم برادر امام عصر (موسی) را می برد و اگر «أب» با واسطه مراد باشد یعنی یکی از پسر عموهای امام به ایشان اعتراض می کند.
وَلَيْسَ فِي النَّاسِ رَجُلٌ أَشَدَّ مِنْهُ بَأْساً: مراد از «ناس» در روایات اهل سنت می باشد.
اعتراض معترض در این حد است و معترض از فرزندان پدر امام عصر (علیه السلام) است و جزو ناس (اهل سنت) است.
پس این روایت هم ربطی به علمای شیعه ندارد.
الفضل بن شاذان بنا بر آن چه در بحار الانوار است.
کتاب الغيبة لعلى بن عبدالحمید: بنا بر آن چه در بحار الانوار است.
إثبات الهداة: ج 3 ص 585 ب 32 ف 59 ح 792- مختصرا، از بحار الانوار.
بحار الانوار: ج 52 ص 387 ب 27 ح 203 - و بإسناده (السيد على بن عبد الحميد في كتاب الغيبة) إلى كتاب الفضل بن شاذان رفعه إلى عبدالله بن سنان عن أبي عبدالله (علیه السلام) قال:
معجم الأحاديث الإمام المهدى (علیه السلام) ج 5؛ ص 291
کتاب الغيبه سید علی بن عبدالحميد:
مرحوم آقابزرگ تهرانی می فرماید:
كِتَابُ الْغَيْبَةِ الْحِجَّةِ لِلسَّيِّدِ النسابه بَهَاءُ الدَّيْنُ عَلِىُّ بْنُ غِيَاثِ الدِّينِ عَبْدِالْكَرِيمِ بْنِ عَبْدِالْحَمِيدِ النِّيلِيُّ النَّجَفِيُّ الحسينى وَ هُوَ استاذ ابی الْعَبَّاسِ ابْنُ فَهْدِ الْحَلْىَ، الَّذِى تُوَفَّى 841 وَ صَاحِبُ الانوار المضيئه فِى الْحِكْمَةِ الشرعيه وَ احْتَمِلِ فِي الرَّوْضَاتِ اتحاده مَعَ كِتَابِ سُرُورٍ أَهْلِ الايمان لَكِنَّا ذَكَرْنَا فِي مَحَلِّهِ انْهَ مُنْتَخَبِ مِنْ كِتَابِ الْغَيْبَةِ هَذِهِ لِلسَّيِّدِ الْمَذْكُورِ، انتخبه مِنْهُ بَعْضُ الْعُلَمَاءِ كَمَا صَرَّحَ بِهِ فِي خُطْبَتِهِ وَ أَمَّا الْغَيْبَةِ هَذِهِ هِىَ الَّتِى انتخبها السَّيِّدُ الْمَذْكُورِ مِنْ كِتَابِ الانوار المضيئه فِي أَحْوَالِ المهدى الَّذِي مَرَّ انْهَ تَصْنِيفِ السَّيِّدُ عِلْمَ الدِّينِ الْمُرْتَضَى عَلِىُّ بْنِ عَبْدِالْحَمِيدِ
بْنِ فَخار بنِ معد الموسوى اَلْمَذْكُورُ فى أَمَلِ اَلْآمِلِ وَ يُرْوَى عَنْهُ اِبْنُ مَعِيهِ كَمَا ذُكِرَ فِيهِ وَ هُوَ اَلسَّيِّدُ تَاجُ اَلدِّينِ اِبْو عَبْدِاَللَّهِ مُحَمَّدِ بْنِ اَلْقَاسِمِ بْنِ مَعِيهِ الْحُسَيْنَى اَلديباجى اَلَّذِى هُوَ مِنْ مَشَايِخِ اَلشَّهِيدِ الاول وَ اَلْغَيْبَةِ هَذِهِ مَرَتَّبُهُ كَأَصْلِهَا عَلَى اِثْنَى عَشَرَ فَصْلاً.
«كتاب الغيبة سيد بهاء الدين على بن غياث الدين عبدالكريم بن عبدالحمید نیلی نجفی حسینی و ایشان استاد ابن فهد حلی بود، سال 841 وفات یافت و هم چنین صاحب انوار المضيئه است و در روضات احتمال داده شده که این کتاب همان کتاب سرور اهل ایمان است لکن ذکر کردیم که سرور اهل ایمان منتخب از کتاب الغیبه سید مذکور است، بعضی از علما از آن منتخب کردند هم چنان که به این مطلب در خطبه تصریح می کند و اما كتاب الغیبه را سید مذکور از کتاب انوار المضیئه در احوال مهدى (علیه السلام) تألیف سید علم الدين المرتضى على بن عبد الحميد بن فخار بن معد موسوی منتخب کرده است.»
ما این روایت را از الغیبه یا خلاصه ی الغیبه (سرور اهل ایمان) یا از انوار المضيئه نقل نکردیم؛ بلکه از دو کتاب بحار الانوار و اثبات الهداه نقل کردیم؛ ولی مشکلی به وجود نمی آید، زیرا متن آن را قبول داریم و شواهدی هم بر آن وجود دارد که هنگام ظهور مخالفت هائی با حضرت می شود امّا ارتباط این مخالفت ها با فقها و علما ثابت نیست.
سوق: نام محله ای در کوفه است. و اساسا سوق جمع ساق نیست؛ بلکه نام محله می باشد به عنوان نمونه:
سُوقُ حَكَمَةَ: بالتحريك: مَوْضِعٌ بِنَوَاحِي اَلْكُوفَةِ؛
سُوقُ الذَّنائب: قَرْيَةٍ دُونَ زُبَيْدٍ مِنْ أَرْضِ اليمن؛
سُوقُ السَّلاح: مَحَلُّهُ كَانَتْ بِبَغْدَادَ؛
سُوقُ عَبدالواحد: كَانَ بِبَغْدَادَ بِالْجَانِبِ اَلْغَرْبِيِّ عِنْدَ بَابِ اَلْكُوفَةِ قَرُبَ بَابُ اَلْبَصْرَةِ؛
سُوقُ العَطش: كَانَ مِنْ أَكْبَرِ مَحَلَّةٍ بِبَغْدَادَ بالجانب الشرقي؛
سُوقُ وَرْدان: بِفُسْطَاطِ مِصْرَ؛
سُوقُ يحيى: بِبَغْدَادَ بِالْجَانِبِ الشَّرْقِيِّ؛
سُوقِ يُوسُفَ: بِالْكُوفَةِ مَنْسُوبَةٌ إِلَى يوسفَ بن عُمَرَ اِبْنِ مُحَمَّدِ بْنِ اَلْحَكَمِ بْنِ أَبِي عَقِيلٍ اَلثَّقْفَى. (1)
حَتَّى يَبْلُغَ اَلسُّوقَ: ممکن است «أل» در السوق «أل «عهد» باشد و اشاره به محله ای در کوفه داشته باشد لذا این روایت نمی تواند مستند کسانی باشد که قائل اند امام (علیه السلام) آن قدر می کشد تا زانوها را خون فرا می گیرد چون سوق در روایت نام محله ای در کوفه است که ممکن است آن محله محل اجتماع منافقین و فتنه گران باشد.
1) معجم البلدان؛ ج 3؛ ص 283
أَخْبَرَنَا أَبُو الْعَبَّاسِ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدِ بْنِ عُقْدَةَ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْمُفَضَّلِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِاللَّهِ بْنِ زُرَارَةَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مَرْوَانَ عَنِ الْفُضَيْلِ بْنِ يَسَارٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِاللَّهِ (علیه السلام يَقُولُ إِنْ قَائِمَنَا إِذَا قَامَ اسْتَقْبَلَ مِنْ جَهْلِ النَّاسِ أَشَدَّ مِمَّا اسْتَقْبَلَهُ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) مِنْ جُهَالِ الْجَاهِلِيَّهِ قُلْتُ وَ كَيْفَ ذَاكَ قَالَ إِنَّ رَسُولَ اللهِ (صلی الله علیه و آله) أتَى النَّاسَ وَ هُمْ يَعْبُدُونَ الْحِجَارَةَ وَ الصُّخُورَ وَ الْعِيدَانَ وَ الْخُشْبَ الْمَنْحُوتَةَ وَإِن قَائِمَنَا إِذَا قَامَ أتَى النَّاسَ وَكُلُّهُمْ يَتَأَوَّلُ عَلَيْهِ كِتَابَ اللَّهِ يَحْتَجُ عَلَيْهِ بِهِ ثُمَّ قَالَ أَمَا وَ اللَّهِ لَيَدْخُلَنَّ عَلَيْهِمْ عَدْلُهُ جَوْفَ بُيُوتِهِمْ كَمَا يَدْخُلُ الْحَرُّ وَ الْقُر.) (1) «فضيل بن یسار گوید: شنیدم امام صادق (علیه السلام) می فرمود: «قائم ما چون قیام کند از جهل مردم شدیدتر از آن چه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) با آن از سوی نادانان جاهلیّت روبرو شد برخورد می کند، عرض کردم: این چگونه ممکن است؟ فرمود: همانا رسول خدا در حالی به سوی مردم آمد که آنان سنگ و کلوخ و چوب های تراشیده و مجسّمه های چوبین را می پرستیدند، و قائم ما چون قیام کند در حالی به سوی مردم می آید که جملگی کتاب خدا را علیه او تأویل می کنند و بر او به آن احتجاج می نمایند، سپس فرمود: بدانید به خدا سوگند که موج دادخواهی و گستره آن همان گونه که گرما و سرما نفوذ می کند تا درون خانه های آنان راه خواهد یافت.»
كُلُّهُمْ يَتَأَوَّلُ عَلَيْهِ كِتَابَ اللَّهِ يَحْتَجُّ عَلَيْهِ بِهِ: مستندین به این روایت گویند طبق این روایت کسانی که با امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) مخالفت می کنند، انسان های عادی نیستند بلکه علمائی هستند که عالم به علم تأویل قرآن هستند گوئیم: اولا این روایت صحبت از فقها ندارد بلکه عالمان به علوم قرآنی مورد روایت است ثانیا بر فرض که مراد فقها باشد ربطی به فقهای شیعه ندارد بلکه در جهان دانشگاه ها و مراکز علمی بسیاری وجود دارد که عهده دار آن وهابی ها هستند و به خیال خودشان آموزش های آن ها طبق قرآن است. هنگام ظهور اولین مخالفین علنی با امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) همین تکفیری ها هستند، سفیر حضرت را در مسجد الحرام کنار حجر اسماعیل در ماه ذی الحجه سر می برند و به مبارزه با امام می پردازند پس این روایت محل تطبیق بر علمای شیعه نیست.
1) الغیبة للنعمانی؛ ص 296
وَ ص 308 ب 17 ح 3- أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ قَالَ: حَدَّثَنَا حُمَيْدُ بْنُ زِيَادٍ الكوفى قَالَ: حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَةَ قَالَ: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ الْحَسَنِ الْمِيثَمِيِّ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ، عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ أَبِي عَبْدِاللَّهِ (علیه السلام) قال: سَمِعْتُهُ يَقُولُ: «الْقَائِمُ (علیه السلام) يُلْقَى فِي حَرْبِهِ مَا لَمْ يُلْقِ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله)، إِنَّ رَسُولَ اللَّهُ (صلی الله عليه و آله) أَتَاهُمْ وَ هُمْ يَعْبُدُونَ حِجَارَةٍ مَنْقُورَةٍ وَ خَشَباً منحوتة. وَ إِنَّ الْقَائِمَ يَخْرُجُونَ عَلَيْهِ فيتأوّلون عَلَيْهِ كِتَابُ اللَّهِ وَ يقاتلونه عَلَيْهِ».
«محمّد بن أبي حمزه به واسطه یکی از اصحاب خود از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده گفت: شنیدم آن حضرت فرمود: «قائم (علیه السلام) در پیکار خود با چنان چیزی مواجه خواهد شد که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) با آن مواجه نگردید، همانا رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در حالی به سوی مردم می آمد که آنان بت های سنگی و چوب های تراشیده را پرستش می کردند، ولی قائم چنان است که علیه او خروج می کنند و کتاب خدا را علیه او تأویل می کنند و به استناد همان تأویل با او به جنگ بر می خیزند.»
نوادر الأخبار: ص 276 ح 16- از غیبه نعمانی.
إثبات الهداة: ج 3 ص 544 ب 32 ف 27 ح 529 - از روایت اول غیبه نعمانی.
حلية الأبرار: ج 5 ص 327 ب 37 ح 1 - از روایت اول غیبه نعمانی.
و ص 328 ح 3 - از روایت دوم غیبه نعمانی.
بحار الانوار: ج 52 ص 362 - 363 ب 27 ح 131 و 133 - از روایت اول و دوم غیبه نعمانی.
معجم الأحاديث الإمام المهدى (علیه السلام): ج 5 ص 238
فضیل بن یسار
مرحوم نجاشی می فرماید: عَرَبِيٌ بَصَرِي ثِقَهٌ
مرحوم شیخ طوسی هم ایشان را توثیق کرده است. روایات زیادی هم در مدح ایشان نقل شده است.
ابن عقده: ایشان زیدی است ولی ثقه و معتبر است، مرحوم شیخ طوسی او را توثیق می کند و مرحوم نعمانی هم در مقدمه از او تجلیل می کند.
محمد بن مفضل بن ابراهیم: ایشان هم ثقه است.
مرحوم نجاشی می فرماید: ثقه مِنْ أَصْحَابِنَا الْكُوفِيِّينَ.
محمد بن عبدالله بن زراره:
مرحوم مامقانی می فرماید: الْقَوْلُ بوثاقة الرَّجُلِ مَتِينُ. (1)
مرحوم خوئی می فرماید:
وَ تَقَدَّمَ عَنِ النَّجَاشِيُّ فِي تَرْجَمَةِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِىٍّ بْنِ فَضَّالٍ، قَوْلِ عَلِىُّ بْنِ الرَّيَّانِ: «وَ كَانَ وَ اللَّهِ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِاللَّهِ (بْنِ زُرَارَةَ) أَصْدَقُ عِنْدِى لَهْجَةً مِنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنَ فَإِنَّهُ رَجُلُ فَاضِلِ، دَيْنُ. وَقَعَ بِهَذَا الْعُنْوَانِ فِي أَسِنَادُ كَثِيرٍ مِنَ الرِّوَايَاتِ، تَبْلُغَ خُمُسَهُ وَ ستین موردا. (2)
«از نجاشی در ترجمه حسن بن علی بن فضال قول علی بن ریان بیان شد: به خدا سوگند محمد بن عبدالله بن زراره نزد من از احمد بن حسن صادق تر است. او مردی فاضل و متدین است. به این عنوان در اسناد روایات زیادی (65 مورد) واقع شده است.»
به نظر ما تعبیر به «فاضل و دین» برای اعتبار شخص کفایت می کند، مرحوم بهبهانی 45 راه برای استفاده توثیق یا حسن شخص ارائه می دهند که تصریح به «ثقه» یکی از راه ها می باشد. هم چنین نقل 65 روایت از ایشان در کتب اربعه نیز امارهی بر وثاقت ایشان است و روایت زیر نیز دلالت بر ولایتمداری او می کند:
رَوَى الشَّيْخُ، عَنِ عَلِىُّ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ فَضَّالٍ، أَنَّ مُحَمَّدَ بْنَ عَبْدِاللَّهِ بْنِ زُرَارَةَ أَوْصَى فِي جَمِيعِ تَرِكَتِهِ أَنْ تُبَاعَ وَ يُحْمَلَ ثَمَنُهَا إِلَى أَبَى الْحَسَنِ (علیه السلام). (1)«شیخ طوسی روایت کرده از علی بن حسن بن فضال که محمد بن عبدالله بن زراره وصیت کرد که تمام ترکه ی او را فروخته و ثمن آن را نزد ابو الحسن (علیه السلام) بفرستند.»
محمد بن مروان:
به این عنوان در اسناد 83 روایت از کتب اربعه ذکر شده است. ایشان بین ثقات و مجاهیل مشترک است:
محمد بن مروان ابو عیسی، محمد بن مروان البصری، محمد بن مروان الانباری، محمد بن مروان بن زیاد، محمد بن مروان بن عثمان، محمد بن مروان بن مسلم، محمد بن مروان الجلاب، محمد بن مروان الحناط، محمد بن مروان الخطاب، محمد بن مروان الذهلی، محمد بن مروان السدی، محمد بن مروان الشعیری، محمد بن مروان العجلی، محمد بن مروان الكلبی.
کسانی که محمد بن مروان از آن ها نقل روایت کرده است:
عن أبی جعفر (علیه السلام)، و أبی عبدالله (علیه السلام)، و عن أبی يحيى، و ابن أبي يعفور، و أبان بن عثمان، و زیدالشحام، و سعد بن طريف، و الفضيل، و الفضيل بن يسار، و الوليد بن عقبة الهجرى. (2)
کسانی که از او نقل روایت کردند (شاگردان):
أبو جميلة، و ابن مسكان، و أبان، و أبان بن عثمان، و إبراهيم بن محمد الثقفى، و أحمد بن النضر، و بدر، و جميل، و جمیل بن دراج، و جمیل بن صالح، و الحسن بن حماد، و الحسين بن عبدالله الأرجانی، و الحكم بن مسکین، و خالد بن نافع البجلی، و ربیع بن محمد المسلی، و سیف بن عمیره، و صفوان بن یحیی، و علی بن الحكم، و على بن رئاب، و علی بن شجره، و علی بن النعمان، و عمرو بن أبی المقدام، و عمرو بن ثابت، و عمران بن إسحاق الزعفرانی، و عمران الزعفرانی، و محمد بن زیاد، و محمد بن سماعه، و محمد بن سنان، و المفضل بن صالح، و منصور بن یونس، و الهيثم، و یحیی بن عمران الحلبي، و يحيى الحلبی. (3)
نام هیچ یک از این دو گروه (کسانی که از آنان نقل روایت کرده و کسانی که از او نقل روایت کردند) در سند این روایت نمی باشد پس ایشان مجهول است.
فضیل بن یسار:
هیچ بحثی در اعتبار ایشان نیست. مرحوم نجاشی فرموده است: ثقه.
فضيل بنِ یسار نقل می کند: أَخْبَرَنَا عَلِىُّ بْنِ بِلَالٍ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَمْرٍو، عَنْ عَبْدِالْعَزِيزِ بْنِ مُحَمَّدٍ، عَنْ عِصْمَةَ بْنِ عبيدالله السَّدُوسِيِّ، قَالَ: حَدَّثَنَا الْحَسَنِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ بْنِ صَبِيحٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا هَارُونُ بْنُ عِيسَى، عَنْ أَبِى مسور الْفُضَيْلِ بْنِ يَسَارٍ، قَالَ: قَالَ لِي جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ (علیه السلام): (ارضاع الْيَهُودِيَّةِ وَ النَّصْرَانِيَّةِ خَيْرُ مِنْ رَضَاعِ النَّاصِبِيَّةِ). (1)
«فضیل بن یسار گفت: جعفر بن محمد (علیه السلام) به من گفت: رضاع یهودی و نصرانی بهتر از رضاع ناصبی است.»
مرحوم شیخ طوسی هم ایشان را در رجالشان ذکر کرده و توثیق می کند:
وَ عُدْهُ الشَّيْخُ فِى رِجَالِهِ (تَارَةً) فِى أَصْحَابِ الْبَاقِرِ (علیه السلام) (1)، قَائِلًا: «فضیل بْنِ یسار بُصْرَى، ثقه»، وَ (أُخْرَى) فِي أَصْحَابِ الصَّادِقِ (علیه السلام) (15)، قَائِلًا: «الْفُضَيْلُ بْنِ يَسَارٍ النهدى، مولی، وَ أَصْلِهِ کوفی، نَزَلَ الْبَصْرَةِ، مَاتَ فِي حَيَاةِ أَبِي عبدالله (علیه السلام)» (2)
«شیخ در رجالش گاهی او را از اصحاب امام باقر (علیه السلام) شمرده و فرموده: فضیل بن یسار بصری ثقه است و گاهی در اصحاب امام صادق (علیه السلام) شمرده و فرموده: فضیل بن یسار نهدی اصل او کوفی است و به بصره آمد و در حیات امام صادق (علیه السلام) از دنیا رفت.»
نظر مرحوم شیخ مفید:
وَ عُدْهُ الشَّيْخُ الْمُفِيدُ فِي رِسَالَتِهِ الْعَدَدِيَّةِ مِنَ الْفُقَهَاءِ الْأَعْلَامُ وَ الرُّؤَسَاءِ الْمَأْخُوذُ مِنْهُمْ الْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ، وَ الْفُتْيَا وَ الْأَحْكَامِ، الَّذِينَ لَا يَطْعُنُ عَلَيْهِمْ، وَ لَا طَرِيقٍ لذم وَاحِدٍ مِنْهُمْ. (3)
«شیخ مفید در رساله ی عددیه او را از فقهای بزرگ و پیشوایانی که حلال و حرام و فتوا و احکام از آن ها اخذ می شد می شمارد. کسانی که هیچ طعنی بر آن ها و راهی برای دم یکی از آن ها نبود.»
حَدَّثَنَا حَمْدَوَيْهِ وَ إِبْرَاهِيمَ، قَالَا: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عِيسَى، عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ عَبْدِاللَّهِ، قَالَ: كَانَ أَبُو عَبْدِاللَّهِ (علیه السلام) إذا رَأَى الْفُضَيْلِ بْنِ يَسَارٍ، قَالَ: بَشِّرِ المُخبِتِينَ، مَنْ أَحَبَّ أَنْ يَنْظُرَ [يَرَى] رَجُلًا مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ فَلْيَنْظُرْ إِلَى هَذَا. (4)
«ابراهيم بن عبدالله گفت: امام صادق (علیه السلام) هنگامی که فضیل بن یسار را می دیدند، می فرمودند: بشارت باد فروتنان و اهل یقین را، کسی که دوست دارد به فردی از اهل بهشت نظر کند، به این مرد نظر کند.»
پس تنها یک نفر در سند این روایت مجهول است. البته به جهت قوت متن روایت را می پذیریم امّا روایت ربطی به علمای شیعه ندارد.
بحث ما پیرامون نقش علمای شیعه در دوران ظهور بود، بعضی قائل اند که فقهای شیعه در هنگام ظهور با امام عصر (علیه السلام) مخالفت می کنند لذا ما به بررسی روایاتی پرداختیم که ممکن است مورد استناد مدعیان باشد.
حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدِ بْنِ عُقْدَةَ قَالَ حَدَّثَنَا حُمَيْدُ بْنُ زِيَادٍ عَنْ عَلِيٍّ بْنِ الصَّبَّاحِ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو عَلِيٍّ الْحَسَنُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْحَضْرَمِيُّ قَالَ حَدَّثَنِى جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ عَبْدِ الْحَمِيدِ قَالَ أَخْبَرَنِي مَنْ سَمِعَ أَبَا عَبْدِاللَّهِ (علیه السلام يَقُولُ إِذَا خَرَجَ الْقَائِمُ (علیه السلام) خَرَجَ مِنْ هَذَا الْأَمْرِ مَنْ كَانَ يَرَى أَنَّهُ مِنْ أَهْلِهِ وَ دَخَلَ فِيهِ شِبْهُ عَبَدَةِ الشَّمْسِ وَالْقَمَر.) (1) «ابراهيم بن عبدالحمید گوید: کسی که خود از امام صادق (علیه السلام) شنیده برای من بازگو کرد که آن حضرت می فرمود: هنگامی که قائم (علیه السلام) خروج کند کسی که خود را از اهل این امر می پنداشته از این امر خارج خواهد شد و (به عکس) افرادی چون خورشید پرستان و ماه پرستان داخل در آن می گردند.»
این روایت هم ربطی به فقهای شیعه ندارد زیرا اهل سنت هم از معتقدین به امر امامت مهدی (علیه السلام) هستند؛ بلکه اکثر آن ها حضرت مهدی (علیه السلام) و امامت و حکومت ایشان در آخر الزمان را قبول دارند.
غیبه نعمانی: ص 332 ب 21 ح 1
بحار الانوار: ج 52 ص 363- 364 ب 27 ح 137 - از غیبهٔ نعمانی با کمی تفاوت. و در سند: «أحمد ابن زیاد».
بشارة الإسلام: ص 222 ب 3 - از غیبه نعمانی.
معجم الأحاديث الإمام المهدى (علیه السلام): ج 5 ص 239
1) الغیبة للعمانی؛ ص 317
من سمع ابا عبدالله: این روایت مرسل است.
حمید بن زیاد کوفی یا نینوی: ایشان مشکلی ندارد.
نظر شیخ طوسی در رجال:
مِنْ أَهْلِ نَيْنَوَى قَرْيَةٍ بِجَنْبِ الْحَائِرِ عَلَى سَاكِنِهِ السَّلَامُ عَالِمُ جَلِيلُ وَاسِعُ الْعِلْمِ كَثِيرُ التصانيف قَدْ ذَكَرْنَا طَرَفاً مِنْ كَتَبَهُ فِي الْفِهْرِسْتِ. (1)«ایشان در رجال در مورد حمید بن زیاد می فرماید: عالم و جلیل و تالیف بسیاری دارد که به نظر ما همین تعبیر عالم و جلیل در توثیق ایشان کفایت می کند اگر چه در فهرست از تعبیر ثقه نیز در مورد ایشان استفاده کردند.»
نظر شیخ طوسی در فهرست:
مِنْ أَهْلِ نَيْنَوَى قَرْيَةٍ إِلَى جَانِبِ الْحَائِرِ عَلَى سَاكِنِهِ السَّلَامُ ثِقَةُ كَثِيرٍ التصانيف رَوَى الْأُصُولِ أَكْثَرِهَا. لَهُ كَتَبَ كَثِيرَةُ عَلَى عَدَدِ كُتُبِ الْأُصُولِ. (2)«از اهل نینوا که روستائی در نزدیکی کربلا است می باشد و ایشان ثقه اند و دارای تالیفات بسیار و اکثر اصول را ایشان نقل کرده است و 400 کتاب دارد.»
نظر مرحوم نجاشی:
بْنُ حَمَّادِ بْنِ زِيَادٍ هوار الدِّهْقَانِ أَبُو الْقَاسِمِ کوفی سکن سُوَراً وَ انْتَقَلَ إِلَى نَيْنَوَى قَرْيَةٍ عَلَى العلقمي إِلَى جَنْبِ الْحَائِرِ عَلَى صَاحِبِهِ السَّلَامُ كَانَ ثقه وَاقِفاً وَجْهاً فِيهِمْ. (3)«ايشان ثقه است و واقفی می باشد. (مشکل اعتقادی داشته)»
مرحوم مامقانی می فرماید:
وَ لَا يَخْفَى مَا بَيْنَ كَلَامِ الشَّيْخُ رَحِمَهُ اللَّهُ وَ النَّجَاشِيِّ مَنِ التنافى؛ لِأَنَّ ظَاهِرَ الشَّيْخُ فِى الْفِهْرِسْتِ وَ الرِّجَالِ - مِنْ جِهَةِ عَدَمِ غَمَزَ فِى مَذْهَبِهِ - كَوْنِهِ إماميّا، ثِقَةً. وَ صریح النجاشی کونه وَاقِفِيّاً، ثقه. (4)«مخفی نیست که بین کلام مرحوم شیخ و مرحوم نجاشی تنافی است زیرا ظاهر کلام شیخ در فهرست و رجال از این که ایرادی به مذهب او نگرفت این است که او امامی ثقه است اما نجاشی تصریح کرده که او واقفی ثقه است.»
مرحوم ابن شهر آشوب هم ایشان را توثیق می کند لذا این شخص مشکلی ندارد.
بحث ما پیرامون نقش علمای شیعه در دوران ظهور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بود، روایاتی که بحث از مخالفین حضرت در هنگام ظهور دارد را مطرح کردیم و به بررسی این مطلب پرداختیم که آیا علمای شیعه نیز جزء مخالفین حضرت هستند و بیان کردیم که حتی یک روایت هم وجود ندارد که بیان گر مخالفت علمای شیعه با حضرت ولی عصر (علیه السلام) باشد بلکه عناوینی مانند خوارج، حسنی ها، بتریه و فقهای عامه جزء مخالفین حضرت شمرده شده اند.
ادامه بررسی سند روایت پنجم:
ابن عقده: ایشان ثقه است.
حمید بن زیاد: ایشان ثقه است.
نام ایشان در کتب رجالی ذکر نشده است، مرحوم نمازی می فرماید: لم یذکروه پس ایشان مهمل است. (1)
حسن بن محمد حضرمی: ایشان ثقه است.
مرحوم مامقانی می فرماید:
وَ قَدْ قَالَ النجاشى: الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ الْحَضْرَمِيِّ، ابْنِ أُخْتِ أَبِي مالک الحضرمی، ثقه، لَهُ كَتَبَ. وَ فِي الْقِسْمِ الْأَوَّلِ مِنْ رِجَالِ ابْنُ دَاوُدَ: الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ الْحَضْرَمِيِّ، ابْنِ أُخْتِ أَبِي مالک الحضرمی، لَمْ يَرْوِ عَنْهُمْ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ، ثِقَةُ. انْتَهَى. وَ وَثَّقَهُ فِى الوجيزة، وَ الْبُلْغَةِ أَيْضاً، وَ عُدْهُ فِي الحاوى فِى قَسَمَ الثِّقَاتِ. وَ قَدْ سَقَطَ مَنْ قَلَّمَ الْعَلَّامَةُ رَحْمَةُ اللَّهِ فِي الْخُلَاصَةِ كَمَا سَقَطَ لَفْظَ (ثِقَةً) مِنْ نُسْخَةِ النَّجَاشِيُّ الَّتِي عِنْدَ الْمِيرْزَا بَعْدَ قَوْلِهِ: ابْنِ مالک الحضرمی. (2)
«نجاشی گفت: حسن بن محمد حضر می فرزند خواهر ابو مالک حضرمی ثقه است. و در قسم اول رجال ابن داود: حسن بن محمد حضرمی فرزند خواهر ابو مالک حضرمی از ائمه رواین نقل نکرده است، او ثقه است. هم چنین در وجیزه و بلغه او را توثیق کردند، و در حاوی او را در قسم ثقات شمرده است. ایشان از قلم مرحوم علامه در خلاصه افتاده هم چنان که لفظ ثقه از نسخه نجاشی که نزد میرزا است ساقط شده است.»
فرزند مرحوم مامقانی می فرماید:
لَا يَنْبَغِي التَّأَمُّلِ فِي وثاقة الْمُتَرْجَمِ، فَهُوَ ثِقَةً، وَ الرِّوَايَةُ مِنْ جِهَتِهِ صَحِيحَةُ. (1)
«تامل در وثاقت مترجم شایسته نیست، پس ایشان ثقه است و روایت از جهت او صحیح است.»
جعفر بن محمد:
ایشان مشترک است بین جعفر بن محمد بن ابى الصباح و جعفر بن محمد بن حكيم.
اگر جعفر بن محمد بن ابی الصباح باشد:
مرحوم مامقانی نام ایشان را ذکر نکرده است امّا فرزند مرحوم مامقانی او را ذکر کرده و روایات او در تهذیب، استبصار و کافی را نقل می کند و در پایان می فرماید: لَيْسَ لَهُ ذِكْرُ فِي المعاجم الرجالية فَهُوَ مُهْمَلُ الَّا انَّ رواياته لَا يَبْعُدُ حُسْنِهِ. «ذكری از ایشان در معاجم رجالی نشده است پس او مهمل است الا این که روایات محکمی دارد و حسن او بعید نیست.»
پس اگر جعفر بن محمد بن ابی صباح باشد حسن است.
امّا اگر جعفر بن محمد بن حکیم باشد، در مورد او بحث است و مورد قدح واقع شده است.
کشی نقل می کند: سَمِعْتُ حَمْدَوَيْهِ يَقُولُ: كُنْتُ عِنْدَ الْحَسَنِ بْنِ مُوسَى أَكْتُبُ عَنْهُ أَحَادِيثِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ حَكِيمٍ إِذْ لَقِيَنِي رَجُلُ مِنْ أَهْلِ الْكُوفَةِ - سَمَّاهُ لِى حَمْدَوَيْهِ -. وَ فِى يَدَىَّ كِتَابُ فِيهِ أَحَادِيثُ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ حَكِيمٍ. فَقَالَ: هَذَا كِتَابُ مِنْ؟ فَقُلْتُ: كِتَابِ الْحَسَنِ بْنِ مُوسَى، عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ حَكِيمٍ. فَقَالَ: أَمَّا الْحَسَنِ، فَقُلْ لَهُ مَا شِئْتَ. وَ أَمَّا جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ حَكِيمٍ فَلَيْسَ بِشَيْءٍ. (2)
«شنیدم حمدویه می گفت: نزد حسن بن موسی بودم و از او احادیث جعفر بن محمد بن حکیم را می نوشتم که مردی از اهل کوفه مرا ملاقات کرد و در دست من کتابی بود که در آن احادیث جعفر بن محمد بن حکیم بود پس گفت: این کتاب از چه کسی است؟ گفتم: کتاب حسن بن موسی از جعفر بن محمد بن حکیم پس گفت: اما حسن آن چه می خواهی از او بگو، و اما جعفر بن محمد بن حکیم او چیزی نیست.»
رَجُلُ مِنْ أَهْلِ الكوفه: پس جارح جعفر بن محمد بن حکیم خود مجهول است البته هیچ مدحی هم در مورد ایشان وارد نشده است. مرحوم شیخ طوسی هم ایشان را ذکر کرده ولی اشاره ای به فساد مذهب او نکرده است. مرحوم مجلسی او را تضعیف کرده است ولی مرحوم وحید بهبهانی به مرحوم مجلسی اشکال می کند که تضعیف این راوی توسط جارح مجهول صحیح نمی باشد.
مرحوم مامقانی می فرماید:
قُلْتُ: لَيْسَ تَضْعِيفِ المجلسی، وَ صَاحِبُ الْمَدَارِكِ .. وَ غَيْرُهُمَا مَبْنِيّاً عَلَى مَا فِي الْكَشِّيُّ، بَلْ عَلَى عَدَمِ وُرُودِ مَدَحَ يَلْحَقُهُ بالحسان، فيندرج فِي الضُّعَفَاءِ لَا مَحَالَةَ. نَعَمْ؛ كَانَ التَّعْبِيرَ عَنْهُ ب: المجهولية أَوْلَى مِنَ التَّضْعِيفُ. لَكِنَّهُ غَيْرُ مُتَعَيَّنُ بَعْدَ كَوْنِ الْمَجْهُولِ ضَعِيفاً اصطلاحا. وَ لَكِنِ الْإِنْصَافِ بَعْدَ ذَلِكَ كُلَّهُ، هُوَ عَدَّ الرَّجُلُ مِنِ الْحَسَّانِ؛ لِأَنَّ إماميته تستفاد مِنْ رِجَالِ الشَّيْخُ رَحِمَهُ اللَّهِ كَمَا ذَكَرْنَا. وَ يُمْكِنُ استفاده مَدَحَهُ مِمَّا أَفَادَهُ الْحَائِرِيُّ. (1)
«تضعیف مرحوم مجلسی و صاحب مدارک و غیر این دو مبنی بر آن چه در کشی است نمی باشد بلکه مبنی بر عدم ورود مدح تا او را به حسان ملحق کند پس به ناچار در ضعفا قرار می گیرد. بله تعبیر به مجهول برای او از ضعیف بهتر است لکن تعبیر به مجهول هم متعین نیست چون مجهول هم در اصطلاح ضعیف است. لکن انصاف این است که او از حسان شمرده شود چون امامی بودن او از رجال شیخ استفاده می شود و مدح او از آن چه مرحوم حائری افاده کرده استفاده می شود.»
فرزند مرحوم مامقانی می فرماید:
إِنَّ الْقَرَائِنُ الَّتِي ذَكَرَهَا الْمُؤَلِّفُ قُدِّسَ سِرُّهُ كَافِيَةُ فِي الْحُكْمِ عَلَى الْمُتَرْجَمِ بِالْحَسَنِ، فَهُوَ حَسَنُ، وَ الرِّوَايَةُ مِنْ جِهَتِهِ حُسْنِهِ. (2)
«به درستی که قرائنی که مؤلف ذکر کردند در حکم به حسن بودن مترجم کافی است پس ایشان حسن و روایت از جهت او حسن است.»
پس این راوی چه جعفر بن محمد بن ابی صباح باشد و چه جعفر بن محمد بن حکیم، حسن است.
ابراهیم بن عبدالحميد:
ایشان مشترک بین صنعانی، اسدی و بزاز است، اگر صنعانی باشد از جهت مذهب واقفی است ولی طبق بیان ابن شهر اشوب ثقه است و اگر اسدی بزاز باشد هم مشکلی ندارد.
پس این روایت از جهت سند دو اشکال دارد: 1. مرسل است 2. علی بن صباح مهمل است. البته این روایت کنار گذاشته نمی شود؛ زیرا در اصل وجود مخالفت هائی در هنگام ظهور مؤیدات دارد.
خَرَجَ مِنْ هَذَا الْأَمْرِ مَنْ كَانَ يَرَى أَنَّهُ مِنْ أَهْلِهِ: از کلمه ی «یری » استفاده می شود که خروج کنندگان از امر ولایت واقعا ولایت مدار نبودند بلکه کسانی بودند که تظاهر به ایمان می کردند و از اول دچار مشکل بودند و مردم هم گمان می کردند که آن ها تابع ولایت و امامت هستند. پس این روایت ربطی به فقهای شیعه ندارد بلکه مراد روایت گروهی از مردم است که به حسب ظاهر شیعه بودند اما در اثر دیدن اموری که از درک آن عاجز هستند به مخالفت برمی خیزند و مرتد می شوند. نکته دیگری که باید به آن اشاره کنیم این که در این روایت بیان نشده که این عده قیام می کنند بلکه آنان دست از اعتقادات شان بر می دارند لذا این روایت تنها اشاره به جریان نفاق دارد.
حَدَّثَنَا عَبْدُ الْوَاحِدِ بْنُ مُحَمَّدِ العبدوس [بْنِ عُبْدُوسِ] الْعَطَّارُ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ قُتَيْبَةَ النَّيْسَابُورِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا حَمْدَانُ بْنُ سُلَيْمَانَ قَالَ حَدَّثَنَا الصَّقْرُ بْنُ أَبِي دَلَفَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ الرِّضَا (علیه السلام يَقُولُ إِنَّ الْإِمَامَ بَعْدِي ابْنِي عَلِيٍّ أَمْرُهُ أَمْرِى وَ قَوْلُهُ قَوْلِى وَ طَاعَتُهُ طَاعَتِي وَ الْإِمَامُ بَعْدَهُ ابْنُهُ الْحَسَنُ أَمْرَهُ أَمْرُ أَبِيهِ وَ قَوْلُهُ قَوْلُ أَبِيهِ وَ طَاعَتُهُ طَاعَةُ أَبِيهِ ثُمَّ سَكَتَ فَقُلْتُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَمَنِ الْإِمَامُ بَعْدَ الْحَسَنِ فَبَكَى (علیه السلام) بُكَاءً شَدِيداً ثُمَّ قَالَ إِنَّ مِنْ بَعْدِ الْحَسَنِ ابْنَهُ الْقَائِمَ بِالْحَقِّ الْمُنْتَظَرَ فَقُلْتُ لَهُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ لِمَ سُمِّيَ الْقَائِمَ قَالَ لِأَنَّهُ يَقُومُ بَعْدَ مَوْتِ ذِكْرِهِ وَ ارْتِدَادِ أَكْثَرِ الْقَائِلِينَ بِإِمَامَتِهِ فَقُلْتُ لَهُ وَ لِمَ سُمِّيَ الْمُنْتَظَرَ قَالَ لِأَنَّ لَهُ غَيْبَةً يَكْثُرُ)أيَّامُهَا وَ يَطُولُ أَمَدَهَا فَيَنْتَظِرُ خُرُوجَهُ الْمُخْلِصُونَ وَ يُنْكِرُهُ الْمُرْتَابُونَ وَ يَسْتَهْزِئُ بِذِكْرِهِ الْجَاحِدُونَ وَ يَكْذِبُ فِيهَا الْوَقَاتُونَ وَ يَهْلِكَ فِيهَا الْمُسْتَعْجِلُونَ وَ يَنْجُو فِيهَا الْمُسْلِمُونَ. (1) «شخصی به نام صقر بن ابی دلف می گوید: شنیدم از امام نهم حضرت جواد (علیه السلام) که فرمود:
امام بعد از من، فرزندم علی است، امر او امر من است و سخن او، سخن من است و اطاعت از او اطاعت از من است و امام بعد از وی، فرزند حسن می باشد، آمر او امر پدرش می باشد و سخن او سخن پدرش و اطاعت از او اطاعت از پدرش، آن گاه ساکت شد، پس خدمت آن حضرت عرضه داشتم: ای فرزند رسول خدا، امام و پیشوای بعد از امام حسن کیست؟ پس امام شدیدا گریه کرد و آن گاه فرمود: همانا بعد از امام حسن فرزندش قائم بالحقّ و منتظر می باشد.
خدمت حضرت عرضه داشتم: ای فرزند رسول خدا، چرا قائم نامیده شده است؟ فرمود: زیرا بعد از آن که نام او مدّتی فراموش شد، قیام می کند و در آخر زمان که اکثر قائلین به امامت وی مرتدّ می شوند. عرض کردم چرا به او منتظر می گویند؟ فرمود: همانا برای او غیبتی است که روزهای آن زیاد و مدّتش طولانی خواهد بود. پس در
1) کمال الدین و تمام النعمة؛ ج 2؛ ص 378
انتظار خروج آن حضرت هستند انسان های مخلص، و افرادی که در شکّ هستند منکر او می شوند و انسان های منکر او، با یاد او استهزاء کنند و تعیین کنندگان وقت درباره او دروغگویانند، و شتاب زدگان درباره او هلاک گردند و تسلیم شوندگان نسبت به او نجات یابند.»
این روایت هم ربطی به علمای شیعه ندارد، زیرا روایت بیان گر این مطلب است که اکثر قائلین به امامت حضرت مهدی (علیه السلام) مرتد می شوند که می تواند مصداق آن علمای وهابی باشد.
بحث ما پیرامون نقش علمای شیعه در دوران ظهور بود، عرض کردیم که حتی یک روایت دال بر مخالفت علمای شیعه در دوران ظهور نداریم، روایاتی را در این زمینه بیان و بررسی کردیم.
أَخْبَرَنَا عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ عَنْ عُبَيْدِاللَّهِ بْنِ مُوسَى وَ أَحْمَدَ بْنِ عَلِيٍّ الْأَعْلَمِ قَالا حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ الصَّيْرَفِيُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ صَدَقَةَ وَ ابْنِ أَذَيْنَةَ الْعَبْدِئَ وَ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ جَمِيعاً عَنْ يَعْقُوبَ السَّرَّاحِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِاللَّهِ (علیه السلام يَقُولُ ثَلَاثَ عَشْرَةَ مَدِينَةً وَ طَائِفَةً يُحَارِبُ الْقَائِمُ أَهْلَهَا وَ يُحَارِبُونَهُ أَهْلُ مَكَّةَ وَ أَهْلُ الْمَدِينَةِ وَ أَهْلُ الشَّامِ وَ بَنُو أُمَيَّةَ وَ أَهْلُ الْبَصْرَةِ وَ أَهْلَ دَسْتُمِيسَانَ وَ الْأَكْرَادُ وَ الْأَعْرَابُ وَضَبَّةٌ وَ غَنِيٌّ وَ بَاهِلَةً وَ أَزْدَ وَ أَهْلُ الرَّى.) (1) یعقوب سرّاج گفت: «شنیدم امام صادق (علیه السلام) می فرمود: سیزده شهر و طائفه است که قائم (علیه السلام) با اهل آن شهرها می جنگد و آنان با او می جنگند: اهل مکّه و اهل مدینه و اهل شام و بنی امیّه و اهل بصره و اهل دست میسان و کردها و عرب های بادیه نشین و ضبّه و غنی و باهله و ازد و اهل ری.»
به نظر ما یک چنین روایاتی مجعول دشمنان اهل بیت (علیه السلام) می باشد برای این که قومیت ها را در مقابل اهل بیت (علیهم السلام) قرار دهند و الا خوب و بد در همه ی اقوام وجود دارد.
أَهْلُ مَكَّةَ: اهل مکه با پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و امیر مومنان (علیه السلام) هم سر ناسازگاری و مخالفت داشتند، تنها پنج نفر از اهل مکه امیر مومنان (علیه السلام) را برای رفتن به عراق همراهی کردند که سه نفر آن ها از خویشاوندان حضرت بودند امّا در فتنه جمل هزاران نفر از اهل مکه همراه فتنه گران جمل شدند و تعداد زیادی از مومنان را به شهادت رساندند. در جنگ جمل به هر فتنه گر سی سکه طلا می دادند که پول آن را از اختلاس از بیت المال چهار استان مکه، بصره، کوفه و فارس فراهم کرده بودند. امّا در واقعه کربلا حتی یک نفر هم از اهل مکه همراه امام حسین (علیه السلام) نشد. امام زین العابدین (علیه السلام) فرمودند: به خدا قسم بیست نفر که ما را دوست داشته باشند در مکه
1) الغیبة للنعمانی؛ ص 299
وجود ندارد (1)، علت آن هم این بود که امیر مومنان (علیه السلام) با آنان قاطعانه برخورد کرده بودند و اکثر بزرگان آنان به دست امیر مومنان (علیه السلام) به هلاکت رسیده بودند، این در حالی است که دیگر مسلمانان جرات چنین برخوردهائی را نداشتند ابن ابی الحدید در مورد ابو بکر می گوید: لَمْ یرم قَطُّ بِسَهْمٍ وَ لَا سَلْ سَيْفاً وَ لَا أَرَاقَ دَماً. (2)امّا امير مومنان (علیه السلام) به دستور خداوند و برای از بین بردن کفر و جاهلیت و تثبیت اسلام با کفار و مشرکین جهاد کردند.
در روایات نقل شده که اهل مکه روی خوش به اهل بیت پیامبر (علیهم السلام) یا نشان نمی دادند و در زمان ظهور هم جزء اولین مخالفان حضرت هستند و نماینده امام عصر (علیه السلام) را سر می برند. قریش هیچ گاه با پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت او (علیهم السلام) خوب نبودند و همیشه کارشکنی می کردند تا جائی که امیر مومنان (علیه السلام) دعا کرده و فرمودند: خداوندا به فریاد من برس و مرا بر آن ها پیروز بگردان (3)؛ پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) هم هم پس از فتح مکه در مکه نماندند و بعد از انجام عمره به مدینه برگشتند.
أَهْلُ الْمَدِينَةَ: اهل مدینه هم امام حسین (علیه السلام) را تنها گذاشته و به ندای ایشان پاسخ ندادند و پس از حادثه ی عظیم عاشورا و شهادت امام حسین (علیه السلام) دچار جنایات بی سابقه و سنگین واقعه حره شدند. در روایت نقل شده که هنگامی که امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ظهور می کنند زندانیان از بنی هاشم را در مدینه آزاد می کنند.
اهل شام: در روایات چنین نقل شده که هنگامی که امام حسین (علیه السلام) به شهادت رسیدند همه ی آسمانی ها و اهل زمین برای امام (علیه السلام) گریه کردند مگر اهل شام که اظهار سرور و خوشحالی می کردند (4). شام هم در آن زمان لبنان، فلسطین، اردن و تا حدود ترکیه را شامل می شده است امّا این روایت شامل همه ی شام نمی شود زیرا حزب الله لبنان شهدای بسیاری را در دفاع از حرم حضرت زینب (علیها السلام) تقدیم کردند و شیعه هائی با عقائد محکمی هستند.
بنو امیه: آیا بنی امیه در آن زمان هستند؟ آیا مراد ذریه و نسل آنان است؟ در روایت است: وقتی امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ظهور می کنند از ذریه ی قاتلین امام حسین (علیه السلام) شروع می کنند و آن ها را می کشد، راوی از امام سوال کرد: چنین روایتی از جد شما صادر گشته؟ فرمودند: بله.
راوی سوال کرد: گناه ذریه ی آنان چیست؟ فرمودند: آنان به آن چه پدران شان انجام دادند، راضی هستند. طرفداران بنی امیّه (وهابی ها) الآن هم جنایت یزید را توجیه می کنند، بن باز در مصاحبه ای که با او انجام شد،
یزید را محکوم نمی کرد و از او با عنوان خلیفه ی مسلمین یاد می کرد. یکی از نویسندگان عامه (1)در مورد شهادت امام حسین (علیه السلام) نوشته است: الحسین قتل بسيف جده یعنی: امام حسین (علیه السلام) به وسیله قوانین جدش کشته شد، جد او (علیه السلام) فرمود: علیه حاکمیت قیام نکنید اما امام حسین (علیه السلام) قیام کرد و کشته شد، آن ها چنین جنایت یزید را توجیه می کنند در حالی که یزید به عنوان حاکم اسلامی یک انسان سگ باز، شراب خوار و میمون باز و رذل و پست بود.
پس مراد از بنو امیه در این روایت یا خود شجره ملعونه است یا طرفداران آن ها می باشد. بنی امیه سال ها علیه امیر مومنان (علیه السلام) تبلیغ می کردند و حضرت را در خطبه ها لعن می کردند و به ایشان ناسزا می گفتند لذا در هنگام ظهور نمی توانند تحمل کنند که فرزند امیر مومنان (علیه السلام) حاکم بر تمام جهان هستند لذا با امام (علیه السلام) می جنگند و امام (علیه السلام) هم با آنان می جنگد.
اهل بصره: اهل بصره الآن تقریبا همه شیعه هستند و نمی توان نسبت به وضعیت فعلی آنان پذیرفت که اهل بصره با امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) می جنگند، در مورد کوفه هم روایاتی نقل شده که در آن چهار مسجد به شکرانه ی قتل امام حسین (علیه السلام) ساخته شد که هنگامی که حضرت ولی عصر (علیه السلام) ظهور کنند آن چهار مسجد را تخریب می - کنند و حال این که الآن اثری از آن مساجد نمی باشد البته بعضی گفته اند: ممکن است در آینده آن مساجد تجدید بنا شود.
سران فتنه جمل آن قدر تبلیغات سوء و دروغ و جوسازی علیه امیر مومنان (علیه السلام) راه انداختند که تعداد زیادی همراه آنان شدند به گمان این که بساط حکومت امیر مومنان (علیه السلام) را جمع کرده ولی این بساط خودشان بود که در کم تر از نیم روز جمع شد و بیست هزار نفر از آن ها به هلاکت رسیدند و پس از این واقعه تا مدت ها اهل بصره نسبت به امیر مومنان (علیه السلام) موضعی منفی داشتند.
اهل دستمیسان: مرحوم مجلسی می فرماید:
لَعَلَّ الدميسان مُصْحَفُ دِیسَانَ وَ هُوَ بِالْكَسْرِ قریۀ بهراة ذَكَرَهُ الفیروزآبادی وَ قَالَ دوميس بِالضَّمِّ نَاحِيَةِ بِأرَّانَ. (2)
این کلمه تصحیف از (دیسان) است که شهری است در هرات فیروز آبادی آن را ذکر کرده و گفته است که - دومیس - ناحیه ای است در آران. تفصیل آن در درس های بعد خواهد آمد.
اکراد: چنان چه اشاره شد روایاتی که گسل قومی را تحریک می کند، از مجعولات امویون است مثلا نقل شده که چند گروه نجیب نیستند و خوزستانی ها را جزء گروه هائی که نجیب نیستند می شمارد در حالی که دروازه ی
تشیع از خوزستان و اهواز است، امام رضا (علیه السلام) خودشان دستور دادند مسیر حرکتشان از اهواز باشد و در حالی که بیمار بودند و تب شدیدی داشتند اصرار داشتند که به اهواز بروند. هم چنین بزرگان و محترمین بسیاری از خوزستان هستند، در مورد اکراد هم همین طور است، راه زنانی که اموال دعبل خزاعی را گرفتند و چون او را شناختند که شاعر اهل بیت (علیهم السلام) است، به احترام امام رضا (علیه السلام) اموال او را به او برگرداندند از اکراد بودند. روایات عجیبی در مورد اکراد نقل شده که باید بررسی شود.
اعراب: در مرد اعراب گفته شده است: «اعراب اشد کفرا و نفاقا»، اعراب یعنی کسی که فهم دینی ندارد.
پس این روایت شهرها و قومیت هائی را به عنوان مخالفین امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) نام می برد امّا هیچ اشاره ای به فقهای شیعه ندارد.
بحث ما پیرامون نقش علمای شیعه در دوران ظهور بود، به بررسی روایات پرداختیم که بعضی به استناد این روایات مدعی هستند که علما و فقهای شیعه با امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) مخالفت می کنند و حضرت هم با آنان جنگ کرده و آنان را به قتل می رساند.
منشأ این تهمت و شبهه این حرف محیی الدین عربی است:
اذا خَرَجَ هَذَا الامام فَلَيْسَ لَهُ عَدُوُّ مُبِينُ الَّا الْفُقَهَاءِ فَإِنَّهُمْ لَا تَبْقَى لَهُمْ الرِّيَاسَةِ وَ لَا تَمَيَّزَ عَنِ الْعَامَّةِ وَ لَا يَبْقَى لَهُمْ عِلْمٍ وَ اذا خَرَجَ هَذَا الامام المهدى فَلَيْسَ لَهُ عَدُوُّ مُبِينُ الَّا الْفُقَهَاءِ خَاصَّةً فانهم لَا تَبْقَى لَهُمْ رياسة وَ لَا تَمْيِيزُ عَنِ الْعَامَّةِ وَ لَا يَبْقَى لَهُمْ عِلْمُ بِحُكْمِ الَّا قَلِيلُو يَرْتَفِعُ الْخِلَافُ مِنَ الْعَالِمِ فِى الاحكام بِوُجُودِ هَذَا الامام وَ لَوْ لَا أَنَّ السَّيْفَ بِيَدِ المهدى لَا فَتَى الْفُقَهَاءِ بِقَتْلِهِ وَ لَكِنَّ اللَّهَ يُظْهِرُهُ بِالسَّيْفِ وَ الْكَرَمِ فيطمعون وَ يَخافُونَ فيقبلون حُكْمَهُ مِنْ غَيْرِ ایمان بَلْ يضمرون خِلَافُهُ. (1)
«هنگامی که حضرت مهدی (علیه السلام) خروج کند، برای او دشمن آشکاری به جز فقها نمی باشد. ریاستی برای آن ها باقی نمی ماند و تمیزی از عامه مردم ندارند و جز اندکی علم به حکم برای آنان باقی نمی ماند و اختلاف آنان در مورد وجود امام بالا گرفته و اگر شمشیر به دست مبارک مهدی (علیه السلام) نبود هر آینه فتوا به قتل او می دادند و لکن خداوند ایشان را به سیف و کرم ظاهر می کند. پس آن ها طمع می کنند و می ترسند. پس حکم امام (علیه السلام) را بدون این که به آن ایمان داشته باشند، قبول می کنند؛ اما در نهان به خلاف آن معتقد هستند؛ همان گونه که حنفی ها و شافعی ها انجام دادند؛ در آن چه اختلاف کردند. به ما چنین خبر رسیده که آنان در بلاد عجم اصحاب مذاهب را می کشتند.»
او یک متخصص در عرفان است. البته غیر شیعه هم در عرفان، مانند دیگر علوم، می تواند تخصص پیدا کند. مرحوم سید جعفر مرتضی در مورد محیی الدین عربی کتابی تألیف کرده، به عنوان «ابن العربي سنّى متعصب».
1) الفتوحات المکیة؛ ج 3؛ ص 336
در آن کتاب می فرماید: «او یک سنی متعصب بود.» و مرحوم امام خمینی هم به توهین های او به شیعه پاسخ قاطع داده است. (1)
بر فرض صحت حرف محیی الدین عربی، حرف او در مورد فقهای خود اهل سنت است و الا فقهای شیعه همیشه از مبلغین و مروجین فرهنگ مهدویت و دعوت کننده ی به آن بودند. پس ریشه اتهام به علمای شیعه حرف محيى الدین عربی است. او می گوید: علما در دوران غیبت منافق می شوند و حضرت با منافقین برخورد مسالمت - آمیزی دارد. لذا تمام حرف های محیی الدین مورد نقد است.
دلالت روایت هفتم: در این روایت بیان می کند که سیزده شهر و طائفه با امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) مخالفت می کنند و امام (علیه السلام) هم با آنان می جنگد. امّا در این روایت هیچ نامی از فقهای شیعه برده نشده است؛ بلکه تنها نام شهرها و طوائفی به عنوان مخالفین امام (علیه السلام) برده شده است.
غَيْبَةَ النعمانی: ص 309 ب 17 - ح 6 - أَخْبَرَنَا عَلِىُّ بْنِ أَحْمَدَ، عَنْ عُبَيْدِاللَّهِ بْنِ بْنِ موسی وَ وَ أَحْمَدَ بْنِ عَلِىٍّ الاعلم قَالَا: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِىٍّ الصيرفى، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ صَدَّقَهُ وَ ابْنِ أُذَيْنَةَ العبدی وَ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ جَمِيعاً، عَنْ يَعْقُوبَ السَّرَّاجِ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِاللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ يَقُولُ:
إثبات الهداة: ج 3 ص 544 ب 32 ف 27 ح 530 - از نعمانی، و در سند آن «محمد بن على» بدل «عبيدالله بن موسی» و در آن: «و أحمد بن علی الاعلم» نیست و در آن: «...دشت میسان ... و أزد البصرة ...».
حلية الأبرار: ج 5 ص 329 ب 37 ح 6- از غیبه نعمانی، و در آن و أزد البصرة».
بحار الانوار: ج 52 ص 363 ب 27 ح 136- از غیبه نعمانی، و در آن: «و أهل دمیسان».
معجم الأحاديث الإمام المهدی (علیه السلام): ج 5؛ ص 284
أَخْبَرَنَا عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ عَنْ عُبَيْدِاللَّهِ بْن مُوسَى وَ أَحْمَدَ بْن عَلِيٍّ الْأَعْلَم قَالا حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ الصَّيْرَفِيُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ صَدَقَةَ وَ ابْنِ أَذَيْنَةَ الْعَبْدِى وَ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ جَمِيعاً عَنْ يَعْقُوبَ السَّرَّاجِ
1) بَلْ قَدْ يُشَاهَدَ السَّالِكِ الْمُرْتَاضِ نَفْسِهِ وَ عَيْنِهِ الثَّابِتَةُ فِى مِرْآةُ الْمَشَاهِدِ لصفاء عَيْنِ الْمَشَاهِدِ كرؤية بَعْضِ المرتاضين مِنَ الْعَامَّةِ الرفضة بِصُورَةِ الْخِنْزِيرِ بخياله وَ هَذَا لَيْسَ مُشَاهَدَةُ الرفضة كَذَا بَلْ لصفاء مِرْآةُ الرافضى رَأَى الْمُرْتَاضِ نَفْسِهِ الَّتِى هِىَ عَلَى صُورَةِ الْخِنْزِيرِ فِيهَا فَتَوَهَّمَ انْهَ رَأَى الرافضى وَ مَا رَأَى الَّا نَفْسِهِ. (مِصْبَاحُ الْأُنْسَ، ص 51)
نظر ابن غضائری:
سَكَنَ الرملة، ضَعِيفُ متهافت لَا یلتفت اليه. «او در نزدیکی حلب در منطقه ای به نام رمله ساکن بود. او ضعیف و روایات او متناقض است و به کلام او اعتنائی نمی شود.»
البته منسوب بودن این کتاب به غضائری ثابت نیست. برای همین مرحوم خوئی می فرماید: این کتاب را قبول نداریم و آقا بزرگ تهرانی می فرماید: این کتاب مجعول دشمنان ما است البته نظر مرحوم مامقانی و مرحوم تستری در مورد این کتاب متفاوت است.
علامه حلی ایشان را در خلاصه الاقوال در باب دوم (باب ضعفاء) آورده است. البته علامه حلی و ابن داود نقلی که در مورد علی بن احمد بندنیجی کرده اند همان نص ابن غضائری است امّا بیان نکرده اند که از ابن غضائری نقل کرده اند.
پس علی بن احمد بندنیجی از ابن غضائری تضعیف دارد که در صورت پذیرش کتاب ابن غضائری ایشان ضعیف است و در صورت عدم قبول کتاب ابن غضائری، ایشان توثیق ندارد و مجهول است.
عبيدالله بن موسى عبسی: ایشان مورد غضب علمای اهل سنت است.
موضع احمد بن حنبل نسبت به عبیدالله بن موسى عبسی:
وَ مَرَّ فِى عَبْدِ الرَّزَّاقِ إِنْكَارِ أَحْمَدَ بْنِ حَنْبَلٍ عَلَى يَحْيَى بْنِ مُعِينٍ فِى رِوَايَتِهِ عَنْهُ مَعَ سَمَاعِهِ عَنْهُ سَبَّ مُعَاوِيَةَ!
«احمد بن حنبل به یحیی بن معین پیام می دهد، از او احادیث در درس نقل نکن چون شنیدم به معاویه توهین می کند.»
مبنای احمد بن حنبل برای ما روشن می شود که مبنای او در گزینش اخبار بر اساس حب و بغض معاویه بوده است.
مرحوم شیخ طوسی ایشان را جز اصحاب امام صادق (علیه السلام) نقل کرده اند.
مرحوم مامقانی می فرماید:
وَ ظاهِرُهُ کونه امامیا وَ عَنْ مُخْتَصَرُ الذهبي عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ مُوسَى أَبُو مُحَمَّدٍ العبسى الْحَافِظِ أَحَدُ الاعلام عَلَى تُشَيِّعُهُ وَ بِدْعَتُهُ سَمِعَ هِشَامِ بْنِ عُرْوَةَ ثقه مَاتَ فِى ذِى الْقَعْدَةِ سَنَةٍ ثُلُثَ عَشَرَ وَ مأتين مَاتَ مُحْدَثِ الْكُوفَةِ انْتَهَى وَ عَنْ أَخَّرَ مِنْهُمْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ مُوسَى العبسى الْحَافِظِ الْمُتَعَبِّدِ لَكِنَّهُ شيعي وَ عَنْ كِتَابِ الانساب لِابْنِ الْأَثِيرِ والسمعانى انْهَ
كَانَ يَتَشَيَّعُ وَ عَنْ جَامِعِ الاصول انْهَ اشْتَهَرَ عَنْهُ الْغُلُوِّ انْتَهَى وَ أَقُولُ هَذِهِ مِنَ الْمَوَارِدِ الَّتِي يُورِثُ كَلِمَاتِ الْعَامَّةِ الاطمينان بوثاقة الرَّجُلِ لَانَ الْفَضْلِ مَا شَهِدْتُ بِهِ الاعداء فالأقوى عِنْدِى وثاقة الرَّجُلِ. (1)
«ظاهرا ایشان امامی است و ذهبی در مختصر می گوید: عبیدالله بن موسی ابو محمد حافظ (2)و یکی از علما و شیعه و بدعت گذار است، از هشام بن عروه روایت شنیده که او ثقه است، در ذی القعده سال 213 فوت شده است و از یکی دیگر از علمای عامه عبيدالله بن موسی عبسی حافظ و متعبد بود لكن او شیعه است و از کتاب انساب ابن اثیر و سمعانی او را شیعه می دانند و از جامع الاصول این که او مشهور به غلو بوده است.
البته کلمات عامه در مورد او موجب اطمینان به وثاقت ایشان می شود چون فضل آن است که دشمنان به آن شهادت دهند پس اقوی نزد من وثاقت ایشان است.»
پس مرحوم مامقانی در مورد عبیدالله بن موسى عبسی تعبیر ثقه دارد؛ ولی از دیگران نسبت به ایشان چنین مطلبی استفاده نکردیم. البته از سنخ روایاتی که ایشان نقل می کند، نیز می توان وثاقت او را استفاده کرد:
مرحوم صدوق در معانی الاخبار روایت پیامبر (صلی الله عليه و آله) يَا عَلِيُّ إِذَا كَانَ يَوْمَ الْقِيَامَهُ أقْعُدُ أَنَا وَ أَنْتَ وَ جَبْرَئِيلُ عَلَى الصِّرَاطِ فَلَمْ يَجْزْ أَحَدٌ إِلَّا مَنْ كَانَ مَعَهُ كِتَابٌ فِيهِ بَرَاءَةً بِوَلَايَتِک. (3)» را از او نقل می کند.
هم چنین او روایت شریف و مفصلی را درباره فضائل اهل بیت (علیه السلام) از صحابی پیامبر جابر بن عبدالله انصاری نقل می کند.
او خطبه فدکیه را نقل می کند.
نقل این سه روایت مهم از عبیدالله بن موسی دال بر حسن و وثاقت ایشان است.
ادامه ی بررسی سند روایت هفتم:
احمد بن علی اعلم: ایشان مهمل است.
محمد بن علی صیرفی:
نظر مرحوم نجاشی:
وَ كَانَ يُلَقَّبُ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِىٍّ أَبَا سمينه، ضَعِيفُ جِدّاً، فَاسِدُ الِاعْتِقَادِ، لَا يَعْتَمِدِ فِي شَيْءٍ. وَ كَانَ وَرَدَ قُمَّ - وَ قَدْ اشْتَهَرَ بِالْكَذِبِ بِالْكُوفَةِ - وَ نَزَلَ عَلَى أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى مَدَّهُ، ثُمَّ تَشْهَرْ بِالْغُلُوِّ، فجفا، وَ أَخْرَجَهُ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عیسى عَنْ قُمَّ، وَ لَهُ قِصَّةُ. لَهُ مِنَ الْكُتُبِ: كِتَابِ الدَّلَائِلِ، وَ كِتَابُ الْوَصَايَا، وَ كِتَابُ الْعِتْقِ. (1)
«او ملقب به ابو سمینه بود، شخصی ضعیف و فاسد الاعتقاد که در چیزی بر او اعتماد نمی شود. او وارد قم شد در حالی که در کوفه به کذب مشهور بود و بر علی بن احمد بن محمد بن عیسی وارد شد و مشهور به غلو شد. پس به او جفا شد احمد بن محمد بن عیسی او را از قم بیرون کرد و برای او قصه ای است.»
فضل بن شاذان می گوید:
وَ ذکر علی بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ قُتَيْبَةَ النَّيْسَابُورِيِّ، عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ أَنَّهُ قَالَ: كِدْتُ أَنْ أَقْنُتَ عَلَى أَبِي سَمِينَةً مُحَمَّدُ بْنُ عَلِىِّ الصَّيْرَفِيِّ قَالَ: قُلْتُ لَهُ وَ لِمَ أَسْتَوْجِبُ الْقُنُوتِ مِنْ بَيْنِ أَمْثَالِهِ؟ قَالَ: إِنِّى (لِأَنِّي أَعْرِفُ) لَأَعْرِفُ مِنْهُ مَا لَا تَعْرِفُهُ. وَ ذَكَرَ الْفَضْلُ فِي بَعْضِ كُتُبِهِ: مِنَ الْكَذَّابِينَ المشهورين أَبُو الْخَطَّابِ وَ يُونُسُ بْنُ ظَبْيَانَ وَ یزید الصَّائِغِ وَ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ وَ أَبُو سُمَيْنَةَ أَشَهْرُهُمْ. (2)
«نزدیک بود در قنوتم او را نفرین کنم چون چیزهایی در مورد ایشان می دانم که شما نمی دانید. و ابن شاذان در برخی از کتاب هایش که اسم دروغ گویان مشهور را می آورد، یکی از آن ها و مشهورترین آن ها ابو سمینه است.»
نظر ابن غضائری:
وَ قَالَ ابْنُ الغضائری: مُحَمَّدُ بْنُ عَلِىٍّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ الصيرفى، ابْنِ خَلَّادٍ المقرى أَبُو جَعْفَرِ الْمُلَقَّبِ بِأَبِي سمينه، کوفی، کذاب، غَالٍ، دَخَلَ قُمَّ وَ اشْتَهَرَ أَمْرُهُ بِهَا وَ نَفَاهُ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى الْأَشْعَرِيِّ رَحِمَهُ اللَّهُ عَنْهَا، وَ كَانَ شهيرا فِى الِارْتِفَاعِ (علیه السلام) (1)لَا يُلْتَفَتُ إِلَيْهِ وَ لَا يُكْتَبُ حَدِيثَهُ. (2)
«او کوفی، کذاب و غالی و در غلو مشهور بود، به او اعتنائی نمی شود و حدیث او نوشته نمی شود.»
مرحوم خوئی می فرماید:
بَقِىَ هُنَا أَمْرَانِ: الْأَوَّلِ: أَنَّ مُحَمَّدَ بْنُ عَلِىٍّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ الْمُلَقَّبِ بِأَبِي سمينه لَا يَنْبَغِي الشَّكِّ فِي ضَعْفِهِ لِمَا عَرَفَت، وَ قَدْ اسْتَثْنَى ابْنِ الْوَلِيدِ مِنْ رِوَايَاتِ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى مَا يَرْوِيهِ عَنْ أَبِي سُمَيْنَةَ. وَ قَدْ وَقَعَ فِي إِسْنَادٍ كَامِلِ الزِّيَارَاتِ، وَ الْمَذْكُورُ فِيهِ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِىِّ الْقُرَشِيِّ، فَقَدْ رَوَى عَنْ عُبَيْدِ بْنِ يَحْيَى الثَّوْرِيِّ، وَ رَوَى عَنْهُ مُحَمَّدُ بْنُ أَبِى الْقَاسِمِ مَاجِيلَوَيْهِ. وَ يُمْكِنُ أَنْ يُقَالَ: إِنَّ مُحَمَّدَ بْنُ عَلِىِّ الْقُرَشِيِّ الْوَاقِعِ فِى سَنَدَ كَامِلِ الزِّيَارَاتِ لَمْ يَعْلَمْ أَنَّهُ أَبُو سمينه، وَقَدْ الْتَزَمَ الصَّدُوقُ - قُدِّسَ سَرَّهُ - أَنْ لَا يَذْكُرَ فِي كِتَابِهِ إِلَّا مَا يَعْتَمِدُ عَلَيْهِ، وَ يَحْكُمْ بِصِحَّتِهِ، فَكَيْفَ يُمْكِنُ أَنْ يَذْكُرُ فِيهِ رِوَايَاتٍ مَنْ هُوَ مَعْرُوفُ بِالْكَذِبِ وَ الْوَضْعِ، إِذَا فَمُحَمَّدُ بْنُ عَلَى الْقُرَشِيِّ الْكُوفِيِّ رَجُلٍ آخَرُ غَيْرُ أَبى سَمِينَةً، الْمَشْهُورُ بِالْكَذِبِ.
(3) «دو امر باقی ماند: اول: محمد بن على بن ابراهيم ملقب به ابو سمینه، شک در ضعیف بودن او شایسته نیست به جهت آن چه شناختی، و به تحقیق ابن ولید از روایات محمد بن احمد بن یحیی آن چه از ابو سمینه روایت کرده را استثناء کرده است. و به تحقیق او در اسناد کامل الزیارات واقع شده است، و ممکن است گفته شود: محمد بن علی قرشی که در اسناد کامل الزیارات است معلوم نیست که ابو سمینه باشد. و به تحقیق که مرحوم صدوق ملتزم شده که در کتابش غیر آن چه بر آن اعتماد دارد را ذکر نکند، و حکم به صحت آن ها کرده پس چطور ممکن است در آن روایاتی را از کسی که معروف به کذب و وضع است، نقل کند، بنابراین محمد بن علی قرشی کوفی شخص دیگری غیر از ابو سمینه مشهور به کذب است.»
پس این روایت هم از جهت سند ضعیف است و از جهت دلالت هم در مقام تحریک و تقابل قومیت ها در برابر اهل بیت (علیهم السلام) می باشد.
دلالت روایت هفتم:
غَنِيٌّ وَ بَاهِلَةً: باهله طایفه ای منسوب به باهله بن أعصر می باشد. عرب ها در آن روزگار از پیوند با این قبیله خودداری می ورزیدند؛ زیرا افراد شرافتمند و محترمی در میان آنان نبود و طایفه باهله مردمی پست بودند. حضرت علی (علیه السلام) پیش از حرکت به صفین به آنان فرمود: «خدا را گواه می گیرم که من از شما و شما از من خشمگین هستید، پس بیایید، حقوق خود را دریافت کنید و از کوفه به دیلم کوچ کنید. (1)
روایات امیر مومنان (علیه السلام) در ذم غنی و باهله:
«ای گروه غنّی و باهله عطایای خویش برگردانید تا در مقام محمود گواهی دهم که شما مرا دوست نمی دارید و من هرگز شما را دوست نمی دارم. غنیّ را آن چنان به بازخواست کشم که باهله از بیم مدهوش شود. سپس از اموال منحرفان و فاسدان، که به بیت المال آمده بود، بین این دو طائفه قسمت کرد.»
«سعید اشعری گوید: هنگامی که علی (علیه السلام) آهنگ جنگ نهروان کرد، مردی از قبیله نخع را که هانی بن هوذه نامیده می شد به جای خود نهاد. روزی نامه ای به علی (علیه السلام) نوشت که غنّی و باهله فتنه بر می انگیزند و دست به دعا برداشته اند که دشمنت بر تو پیروز شود. علی (علیه السلام) در پاسخ نوشت که آنان را از کوفه بیرون کن و حتی یک تن از آنان را هم در کوفه مگذار.»
ضبّه: بِفَتْحِ الضَّادِ الْمُعْجَمَةِ وَ الْبَاءُ الْمَكْسُورَةُ المشددة المنقوطة بِوَاحِدَةٍ، هَذِهِ النِّسْبَةِ إِلَى ضبه، وَ هُمْ جِمَاعُهُ، وَ فی مُضَرَ ضَبَّةَ ابْنِ أَدِّ بْنِ طابخة بْنِ الياس بْنِ مُضِرٍّ. وَ فِي قُرَيْشٍ ضَبَّةَ بْنِ الْحَارِثِ بْنِ فهر ابْنِ مالک. وَ فی هذیل ضبه بْنُ عَمْرِو بْنُ الْحَارِثِ بْنِ تمیم بْنِ سَعْدِ بْنِ هُذَيْلٍ، وَ جَمَاعَةٍ ينسبون إِلَى كُلِّ وَاحِدٍ مِنْ هَؤُلَاءِ.
وَ أَبُو سَلَمَةَ نُعَيْمِ بْنِ جذلم الضَّبِّيِّ مِنْ أَهْلِ الْكُوفَةِ، وَ ضَبَّةَ قَرْيَةٍ بِالْحِجَازِ عَلَى سَاحِلِ الْبَحْرِ عَلَى طَرِيقِ الشَّامِ، وَ بِحِذَائِهَا قَرْيَةٍ يُقَالُ لَهَا بَدَا [أَوْ هِيَ قَرْيَةُ يَعْقُوبَ (علیه السلام)، بِهَا نَهَرٍ جَارٍ وَ زَرْعُ وَ نخیل وَ مَسْجِدٍ جَامِعٍ وَ سُوقُ، وَ الْعَرَبِ تَقُولُ: مِنْ ضَبَّةَ إِلَى بَدَا سَبْعُونَ مِيلًا عَدَداً، وَ مِنْهَا قَدِمَ يَعْقُوبَ عَلَى يُوسُفَ صَلَاةُ اللَّهِ عَلَيْهِمَا وَ عَلَى جَمِيعِ أَنْبِيَائِهِ وَ رُسُلِهِ.
«ضبه نام روستایی در حجاز است که در راه شام در ساحل دریا قرار گرفته است. در کنار آن، روستای حضرت یعقوب به نام «بدا» قرار دارد. بنی ضبّه قبیله ای است که در جنگ جمل به پشتیبانی از دشمنان علی (علیه السلام) برخاستند و بیش تر اشعار و رجزهایی که در جنگ جمل خوانده شد، متعلّق به قبیله ضبه و ازد بود. آنان در آن جنگ گرداگرد شتر عایشه را گرفتند و از او حمایت کردند.» (1)
طریحی می گوید: وَ ضَبَّةُ الکوفه وَ ضَبَّةَ الْبَصْرَةِ قبيلتان. (2)«این ها دو قبیله و طائفه هستند که در بصره ساکنند.»
یکی از مواردی که در این روایت به عنوان مخالفین حضرت ولی عصر (علیه السلام) از آن نام برده شده ضبه است، طبق تفسیرات بیان شده از انساب الاشراف و مجمع البحرین ممکن است ضبه نام روستا و منطقه ای باشد و ممکن است نام قبیله ای باشد که از معترضان و دشمنان امام علی (علیه السلام) بودند و حضرت امیر (علیه السلام) آنان را از کوفه اخراج کرد و امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و هم اجازه ی حضور در مرکز حکومت به آنان نمی دهند.
ازد: هَذِهِ النِّسْبَةِ الَىَّ أَزِدْ شنوءة بِفَتْحِ الْأَلْفَ وَ سُكُونٍ الزاى وَ كَسْرِ الدَّالُّ الْمُهْمَلَةِ، وَ هُوَ أَزِدْ بْنِ الْغَوْثَ بْنِ نَبَتَ بْنِ مالک بْنِ زید بْنِ كهلان بْنِ سَبَا.
طریحی گوید: وَ الْأَزْدُ هُمْ وُلْدُ الْأَزْدُ بْنِ الْغَوْثَ أَبُو حَىٍّ مِنَ الْيُمْنَ. (1)
عده ای از طائفه ی ازد از یاران امیر مومنان (علیه السلام) بودند و حضرت در مدح آنان اشعاری را بیان کردند:
مَدَحَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) لِقَبِيلَةِ الْأَزْدُ فِي شَعْرِهِ:
الْأَزْدُ سَيْفِي عَلَى الْأَعْدَاءِ كُلِّهِمْ *** وَ سَيْفُ أَحْمَدُ مَنْ دَانَتْ لَهُ الْعَرَبِ
قَوْمُ إِذَا فاجئوا أَوْفُوا وَ إِنْ غَلَبُوا *** لا يَجْمَحُونَ وَ لَا يَدْرُونَ مَا الْهَرَبَ
وَ عَنْ الإستيعاب قَالَ: الْأَزْدُ جرثومه مِنْ جَرَاثِيمَ قَحْطَانَ، وَ افْتَرَقَتِ عَلَى نَحْوَ سَبْعٍ وَ عشرین قبیلهٔ. (2)
اگر در این روایت چنین است که ازد با امام می جنگند؛ معنای آن این نیست که همه ی آن ها بد و از دشمنان باشند و هم چنین این که امام علی (علیه السلام) می فرماید: آنان شمشیر من علیه دشمنان و شمشیر پیامبر (صلی الله علیه و آله) بودند؛ معنای آن این نیست که همه ی آن ها چنین بودند.
اکراد: آقای مدنی در کتاب الطراز الاول در مورد اکراد می نویسد:
كقُفْل: جِيلٍ مِنَ النَّاسِ مَعْرُوفُونَ بالشَّجاعة يَسْكُنُونَ الْجِبَالِ كالأعراب. الْجَمْعِ: أكرادّ، قَالَ ابْنُ عَبْدِ الْبِرِّ: هُمْ مِنْ نَسْلُ عَمْرِو مُزَيقياء بْنِ عَامِرٍ - مَاءُ السَّمَاءِ - دَفَعُوا إِلَى أَرْضِ الْعَجَمِ فتناسلوا بِهَا وَ كَثُرَ وُلْدُهُمْ فَسَمَّوْا الكُردَ، وَ فِي ذَلِكَ يَقُولُ الشَّاعِرِ:
لَعَمْرُكَ مَا الْأَكْرَادِ أَبْنَاءُ فَارِسٍ *** وَ لَكِنَّهُ كُرْدُ بْنِ عَمْرِو بْنِ عَامِرٍ (3)
«کرد مانند قفل: گروهی از مردم که معروف به شجاعت و ساکن کوه ها هستند مانند اعراب. جمع: اکراد، ابن عبدالبرّ گفت: آن ها از نسل عمرو مزيقياء بن عامر هستند، به سرزمین عجم کوچ داده شدند. سپس زاد و ولد کردند و فرزندان آن ها زیاد شدند و کرد نامیده شدند، و در این مورد شاعر می گوید:
اکراد فرزندان فارس نیستند بلکه فرزندان عمرو بن عامر هستند.»
سپس در مورد بلوچ می نویسد: بلوچ جِيلٍ مِنْ الاكراد وَ فِى بَعْضِ التواريخ: أَنْ ابْتِدَاءً ظُهُورِهِمْ كَانَ فِي زَمَانٍ الضحَّاكِ. (4)
سپس در مورد قوم لر می نویسد: اللر بِضَمِّ اللَّامِ وَ تَشْدِيدُ الرَّاءُ جِيلٍ مِنْ الاكراد فِي جِبَالِ أَصْبَهَانَ وَ خوزستان يُقَالُ لَهُمْ اللر وَ لبلادهم لرستان.
لسان العرب در مورد قفس می نویسد: جیل یکون بكرمان فى جبالها.
ابن معصوم می گوید: قَفَّسُ جِيلٌ بِكِرْمَانَ سُكَّانُهُمْ قَوْمُ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ عَرَبِ وَ هُمْ مُفْسِدُونَ فِي الارض وَ لَمْ يَكُنْ فِي الْجَاهِلِيَّةِ وَ لَا الاسلام دُيَّانُهُ يعتقدونهم.
این شرح حالی در مورد اکراد بود، البته روایتی که اکراد را جزء مخالفین امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) این نام برده، از جهت سند ضعیف است.
در بین اکراد علمای بزرگ سنی و شیعه وجود دارد مانند مرحوم اربلی صاحب کشف الغمه، مرحوم علامه امینی در مورد ایشان می فرماید: او حافظ مرزهای مذهب بود (1)، در دوران معاصر هم آیه الله حیدری ایلامی که در جنگ تحمیلی رشادت ها از خودشان نشان دادند که اگر ایشان در جنگ تحمیلی نبود، ایلام سقوط می کرد. ایشان اجازه ی مطلق از مراجع داشت و مرحوم امام خمینی و مرحوم آیه الله خوئی به ایشان بسیار احترام می کردند.
بنابراین در بین اکراد شخصیت های بزرگی بوده و الآن هم هست لذا معنای روایت که اکراد را جزء دشمنان امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) شمرده این نیست که تمام آن ها با حضرت مخالفت می کنند و می جنگند بلکه مانند طایفه ازد که با وجود این که امیر مومنان (علیه السلام) از آنان تمجید می کند، در این روایت جزء مخالفین امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) شمرده، مراد همه ی آن ها نیست.
بنابراین می توان گفت چنین روایاتی مجعول دشمنان اهل بیت (علیهم السلام) عامل برای مقابل قرار دادن قومیت ها در برابر اهل بيت (علیهم السلام) می باشد مانند روایاتی که در بعضی منابع ما وارد شده است که «اکراد از اجنه هستند که خداوند پرده از چهره آن ها برداشت» یا «با اکراد وصلت نکنید و با آنان خرید و فروش نکنید» در حالی که بیان کردیم که ریشه اکراد عرب هستند. پس باید دقت داشته باشیم که در هر قوم و قبیله ای انسان های خوب و بد وجود دارد و نمی توان قوم یا قبیله ای را به طور کلی نفی کرد.
1) «حمیت به الثغور» الغدیر؛ ج 5؛ ص 446 - مقدمه كشف الغمة؛ ج 1؛ ص 19
بحث ما پیرامون نقش علما در دوران ظهور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بود، روایاتی را مورد بررسی قرار دادیم که بعضی به استناد این روایات مدعی هستند که علمای شیعه در هنگام ظهور با امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) مخالفت می کنند. روایتی را در این باب مطرح کردیم بیان گر آن بود که سیزده شهر و طائفه در هنگام ظهور با حضرت ولی عصر (علیه السلام) می - جنگند. عرض کردیم که روایت از جهت سند ضعیف است و مطالبی را از حیث دلالت و مفردات بیان کردیم.
ادامه بررسی دلالت روایت (ادامه بحث اکراد):
پیرامون اکراد آن چه در کتب لغت بود نقل کردیم، عرض کردیم که روایاتی که گسل های قومیتی را تحریک می - کند، صدور و صحت آن مشکوک است البته به صورت موجبه جزئیه می تواند صحیح باشد و وجود مخالفینی از هر ملیت و قومیتی ممکن است، هم چنان که دیگر ائمه (علیهم السلام) هم مخالفینی داشتند لکن نمی توان به طور کلی ملیت یا قومیتی را نفی کنیم. روایات دیگری هم در مذمت طائفه اکراد نقل شده که البته سند آن ها ضعیف است و راوی این روایات (ابو ربیع شامی) ضعیف است.
بررسی روایات در مورد اکراد:
«ابو ربیع شامی گوید: به امام صادق (علیه السلام) گفتم: گروهی از کردها نزد ما هستند و آنان همواره برای ما جنس می آورند و ما با آنان معاشرت می کنیم و معامله می کنیم. امام (علیه السلام) فرمود: ای ابو ربیع! با آنان معاشرت نکن؛ چرا که کردها طایفه ای از جن هستند که خداوند پرده از آنان برداشته است، پس با آنان معاشرت نکن.»
از نظر اسلام ملاک قومیت های کرد، ترک و لر و غیر آن نیست؛ بلکه ملاک تقوا است إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عندالله اتقاکم و نسبت دادن گروهی از انسان ها به اجنه صحیح نمی باشد لذا این روایات مشکوک است. مرحوم مجلسی در مرآة العقول به این روایت اشکال سندی می کند و در مورد دلالت آن می فرماید:
1) الکافی؛ ج 5؛ ص 158
الْحَدِيثُ الثَّانِي: مُرْسَلُ. وَ يَدُلُّ عَلَى كَرَاهَةِ مُعَامَلَةِ الْأَكْرَادِ، وَ رُبَّمَا يأول كَوْنِهِمْ مِنَ الْجِنِّ بِأَنَّهُمْ لِسُوءِ أَخْلَاقَهُمْ وَ كَثْرَةِ حِيَلُهُمْ أَشْبَاهِ الْجِنِّ، فَكَأَنَّهُمْ مِنْهُمْ کشف عَنْهُمُ الْغِطَاءَ. (1)
«حدیث دوم مرسل است و این خبر دلالت می کند بر مکروه بودن معامله با کردها، و می توان گفت این را که فرموده از جنّ هستند یعنی این که از جهت سوء اخلاق و رفتار و حیله گری مانند جنّ هستند یا گوئی از جنّ هستند که پرده از ایشان برداشته شده.»
البته خود مرحوم مجلسی این تأویل را قبول ندارند. لذا می فرماید: «تأویل شده» ما باید در نقل و تفسیر روایات برای عامه ی مردم دقت کنیم و هر روایتی را برای آنان بدون بررسی سند و دلالت آن نقل نکنیم که اگر چنین کنیم در نقشه و طرح اموی ها در دشمن سازی برای اهل بیت (علیهم السلام) ناخواسته گرفتار شده ایم.
کردها شیعه و سنی آن ها انسان های نجیبی هستند و در دفاع از کشور شهدائی را تقدیم انقلاب کردند. دشمن بعضی روایات را برای تحریک احساسات اشاعه می دهد. این وظیفه ی ما است که این روایات را بررسی کرده و میزان اعتبار آن ها را بسنجیم.
2- عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْمَكِّيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ عَمْرِو بْنِ عُثْمَانَ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ خَالِدٍ عَمَّنْ ذَكَرَهُ عَنْ أَبِي الرَّبِيعِ الشَّامِ قَالَ: قَالَ لِى أَبُو عَبْدِاللَّهِ (علیه السلام لَا تَشْتَرِ مِنَ السُّودَانِ أَحَداً فَإِنْ كَانَ لَا بُدَّ فَمِنَ النُّوبَةِ فَإِنَّهُمْ مِنَ الَّذِينَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ - وَ مِنَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّا نَصارى أخَذْنَا مِيثَاقَهُمْ فَنَسُوا حَظًّا مِمَّا ذُكِّرُوا بِهِ (2)أَمَا إِنَّهُمْ سَيَذْكُرُونَ ذَلِكَ الْحَقَّ وَ سَيَخْرُجُ مَعَ الْقَائِمِ (علیه السلام) مِنَّا عِصَابَةً مِنْهُمْ وَ لَا تَنْكِحُوا مِنَ الْأَكْرَادِ أَحَداً فَإِنَّهُمْ جِنْسٌ مِنَ الْجِنِّ كُشِفَ عَنْهُمُ الْغِطَاءُ.) (3)
«ابو ربيع شامی گوید: امام صادق (علیه السلام) به من فرمود: با کردها معاشرت نکنید زیرا کردها طایفه ای از جنّ هستند که خداوند پرده از رویشان برداشت.
مرحوم ابن معصوم مدنی صاحب الطراز الاول از این حدیث تعبیر اثر می کند. لازم است که روایاتی که صحبت از قومیت ها می کند را جمع آوری کرده و از جهت اعتبار و دلالت بررسی شود.
بررسی سند این روایت:
ابو ربیع شامی: ایشان توثیقی ندارد.
مرحوم خوئی می فرماید:
خُلَيْدٍ بْنِ أَوْفَى: خَالِدٍ أَبُو الرَّبِيعِ. خَالِدِ بْنِ أَوْفَى. قَالَ النَّجَاشِيُّ: «خُلَيْدٍ بْنِ أَوْفَى أَبُو الرَّبِيعِ الشَّامِيِّ الْعَنَزِيِّ، رَوَى عَنْ أَبِي عَبْدِاللَّهِ (علیه السلام، لَهُ كِتَابَ يَرْوِيهِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُسْكَانَ، أَخْبَرْنَاهُ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ هَارُونَ. وَ ذَكَرَهُ النَّجَاشِيُّ فِي بَابٍ مِنْ اشْتَهَرَ بکنیته، وَ ذکر طَرِيقَهُ إِلَيْهِ، وَ فِيهِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ. وَ ذَكَرَ الصَّدُوقُ طَرِيقُهُ إِلَيْهِ فِي الْمَشِيخَةِ بِعُنْوَانِ أَبِي الرَّبِيعِ الشَّامِىِّ، أَيْضاً وَ هُوَ: أَبُوهُ - رَضِىَ اللَّهُ عَنْهُ - عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِاللَّهِ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِى الْخَطَّابِ، عَنِ الْحَكَمِ بْنِ مِسْكِينٍ. عَنِ الْحَسَنِ بْنِ رِبَاطٍ، عَنْ أَبِي الرَّبِيعِ الشَّامِىِّ. وَ الطَّرِيقُ ضَعِيفٍ، فَإِنَّ الْحَكَمِ بْنِ مِسْكِينٍ لَمْ يُرِدْ فِيهِ توثيق). (1) «خليد بن اوفی: خالد ابو ربیع خالد بن اوفی. نجاشی می گوید: خلید بن اوفى ابو ربیع شامی عنزی، از امام صادق (علیه السلام) روایت می کند، او کتابی دارد که عبدالله بن مسکان آن را روایت می کند. نجاشی او را در باب کسانی که به کنیه مشهور شده اند، ذکر کرده و طریق خود به او را ذکر می کند و در آن طریق حسن بن محبوب است.
مرحوم صدوق طريق خود به او را در مشیخه با عنوان ابو ربیع شامی ذکر می کند و طریق او ضعیف است زیرا در مورد حکم بن مسکین توثیقی وارد نشده است.»
توثیق مرحوم حر عاملی:
مرحوم حر عاملی در امل الآمل نظر به حُسًن، بلکه وثاقت او دارد و ادله ای را ذکر می کند:
أَقُولُ: الرَّجُلُ لَمْ يُرِدْ فِيهِ قَدَحٍ وَ لَا مَدَحَ فِى كُتُبِ الرِّجَالِ وَ لَكِنَّهُ مَعَ ذَلِكَ ذَهَبَ جَمَاعَةُ مِنْهُمْ: صَاحِبُ الْوَسَائِلِ - قُدِّسَ سِرُّهُ - فِي أَمَلِ الْآمِلِ (79) إِلَى حُسْنِهِ بَلْ وثاقته حَيْثُ قَالَ: «خُلَيْدٍ بْنِ أَوْفَى أَبُو الرَّبِيعِ الْعَامِلِيُّ الشَّامِيُّ مِنْ أَصْحَابِ الصَّادِقِ (علیه السلام)، مَذْكُورُ فِي كُتُبِ الرِّجَالِ خَالٍ مِنِ الذَّمَّ، بَلْ هُوَ مَمْدُوحُ كَثِيرُ الرِّوَايَةِ وَ، الْحَدِيثُ، لَهُ كَتَبَ». وَ ذَكَرَهُ الصَّدُوقُ فِي آخِرِ الْفَقِيهِ وَ ذَكَرَ طَرِيقَهُ إِلَيْهِ وَ رَوَى عَنْهُ كَثِيراً وَ اعْتَمَدَ عَلَيْهِ، وَ هُوَ مَدَحَ لَهُ لِمَا عَلِمَ مِنْ أَوَّلِ کتابه، وَ روی عَنْهُ سَائِرُ عُلَمَائِنَا وَ محدثينا، وَ احْتَجُّوا بروایاته وَ عَمِلُوا بِهَا. وَ ذَكَرَ الشَّيْخُ، وَ النَّجَاشِيُّ أَنَّ لَهُ كِتَاباً، ذَكَراً طريقهما إِلَيْهِ، وَ هُوَ نَوْعُ مَدَحَ حَيْثُ إِنَّهُ ظَهَرَ أَنَّهُ مِنْ مؤلفى الشِّيعَةِ. وَ ذَكَرَهُ الشَّيْخُ فِي أَصْحَابِ الْبَاقِرِ (علیه السلام)، وَ قَالٍ: «خُلِّدَ، وَ فِي نسخۀ خَالِدِ بْنِ أَوْفَى الْعَنَزِيِّ
لشَّامِيِّ ». وَ قَدْ اسْتَدَلَّ الشَّهِيدُ فِي شَرْحِ الْإِرْشَادِ عَلَى صِحَّةِ رواياته بِرِوَايَةِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْهُ كَثِيراً مَعَ الْإِجْمَاعَ عَلَى تَصْحِيحِ مَا يَصِحُّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ، وَ رَوَى عَنْهُ ابْنِ مُسْكَانَ أَيْضاً وَ هُوَ مِنْ أَصْحَابِ الْإِجْمَاعِ وَ جُمْلَةٍ مِنْهُمْ رَوَوْا عَنْهُ كَثِيراً. وَ ذَكَرَ النَّجَاشِيُّ أَنَّهُ رَوَى عَنْ أَبِي عَبْدِاللَّهِ (علیه السلام). وَ لَوْ قِيلَ بتوثيقه وَ توثيق أَصْحَابِ الصَّادِقِ (علیه السلام) إِلَّا مَنْ ثَبَتَ ضَعْفِهِ لَمْ يَكُنْ بَعِيداً، لِأَنَّ الْمُفِيدُ فِي الْإِرْشَادِ وَ ابْنُ شَهْرِ آشوب فِي مَعَالِمِ الْعُلَمَاءِ، وَ الطبرسى فِى إِعْلَامِ الْوَرَى قَدْ وَثِقُوا أَرْبَعَةَ آلَافٍ مِنَ أَصْحَابِ الصَّادِقِ (علیه السلام)، وَ الْمَوْجُودِ مِنْهُمْ فِي جَمِيعِ كُتُبِ الرِّجَالِ وَ الْحَدِيثِ لَا يَبْلُغُونَ ثَلَاثَةَ آلَافٍ، وَ ذکر العلامه، وَ غَيْرُهُ أَنَّ ابْنَ عُقْدَةَ جَمْعٍ
1) معجم رجال الحدیث؛ ج 8؛ ص 74
الْأَرْبَعَةَ آلَافِ الْمَذْكُورِينَ فِي كُتُبِ الرِّجَالِ، وَ نَقَلَ بَعْضُهُمْ أَنَّهُ ذَكَرَ أَبَا الرَّبِيعِ. وَ جَمِيعَ مَا أَوْرَدْنَا فِي فَوَائِدِ الْمُقَدَّمَةِ إِذَا ضُمَّ إِلَى مَا ذَكَرْنَا هُنَا يَضْعُفُ جَانِبِ التَّوَقُّفِ فِى توثيقه، وَ اللَّهُ اعْلَمْ» (1)
«1. خليد بن اوفى ابو ربیع عاملی شامی از اصحاب امام صادق است.
این شخص در کتب رجال خالی از ذم است.
بلکه او ممدوح و كثير الروایه است و کتبی دارد. (اولا مدحی ندارد ثانیا از او 38 روایت نقل شده لذا كثير الروایه نمی باشد.)
مرحوم صدوق در آخر کتاب فقیه او را ذکر کرده و طریق به او را هم ذکر کرده و از او بسیار روایت کرده و به او اعتماد کرده است و این مدح است به جهت آن چه در اول کتابش گفته است.
دیگر علما و محدثین از او روایت کرده اند و به روایات او احتجاج و عمل کردند.
مرحوم شیخ و مرحوم نجاشی برای او کتاب ذکر کردند و طریق خودشان به او را ذکر کردند که این خود نوعی مدح است چون ظاهر می شود که او از مولفین شیعه است. (مولف شیعه بود دلیل بر وثاقت نمی تواند باشد)
مرحوم شهید در شرح ارشاد بر صحت روایات او استدلال کرده به این که حسن بن محبوب زیاد از او روایت نقل کرده است. با توجه به این که اجماع بر تصحیح روایات صحیحی است که حسن بن محبوب نقل کرده است. (یعنی اگر سند تا حسن بن محبوب صحیح باشد، حسن بن محبوب در نقلش درست است.)
ابن مسکان که از اصحاب اجماع و جمله ای از اصحاب اجماع زیاد از او روایت کردند.
مرحوم نجاشی ذکر کرده که او از امام صادق (علیه السلام) روایت نقل کرده است، اگر گفته شود " او و دیگر اصحاب امام صادق (علیه السلام) ثقه هستند مگر کسی که ضعفش ثابت شده " بعید نمی باشد، زیرا مرحوم شیخ مفید در ارشاد و ابن شهر آشوب در معالم العلماء و مرحوم طبرسی در اعلام الوری چهار هزار نفر اصحاب امام صادق (علیه السلام) را توثیق کردند و موجود از اصحاب در تمام کتب رجال و حدیث به سه هزار نمی رسد، علامه و غیر ایشان ذکر کردند که ابن عقده چهار هزار نفر مذکور را در کتب رجال جمع کرده است و بعضی نقل کردند که او ابو ربیع را جزئ اصحاب ذکر کرده است. همه ی آن چه در فوائد مقدمه بیان کردیم چنان چه به آن چه ذکر کردیم ضمیمه شود، جانب توقف در توثیق او تضعیف می شود.»
1) معجم رجال الحدیث، ج 8، ص: 76
مرحوم خوئی جواب می دهند:
أَقُولُ: إِنَّ مَا ذَكَرَهُ يَرْجِعَ إِلَى وُجُوهِ: الْأَوَّلِ: أَنَّ الصَّدُوقُ يُرْوَى عَنْ كِتَابِهِ فِي الْفَقِيهِ، وَ ذَكَرَ طَرِيقُهُ إِلَيْهِ فِي الْمَشِيخَةِ، وَ قَدْ ذَكَرَ فِي أَوَّلِ كِتَابِهِ أَنَّهُ لَا يَرْوَى إِلَّا عَنْ كِتَابِ مُعْتَمَدُ عَلَيْهِ، وَ تَقَدَّمَ الْجَوَابَ عَنِ ذلک فی تَرْجُمُهُ خَالِدِ بْنِ نَجِيحٍ. (1)
«آن چه ایشان ذکر کرد به وجوهی بر می گردد: اول: مرحوم صدوق از کتاب او در فقیه روایت می کند و طریق خودش به او را در مشیخه ذکر می کند، و در اول کتاب خود ذکر کرده که جزء از کتابی که به آن اعتماد داشته روایت نمی کند و جواب از این در ترجمه خالد بن نجیح گذشت.»
بیان مرحوم خویی در ترجمه خالد بن نجيح:
أَنَّ الصَّدُوقُ قَدِ الْتَزَمَ أَنْ لَا يَرْوَى إِلَّا عَنْ كِتَابُ مَعْرُوفُ مُعْتَمَدُ عَلَيْهِ، لَا أَنَّ كُلَّ مَنْ يَبْدَأُ بِالسَّنَدِ لَا بُدَّ أَنْ يَكُونَ لَهُ کتاب مَعْرُوفٍ، كَيْفَ وَ جُمَلِهِ مِنْهُمْ مجاهيل لَمْ يَذْكُرُوا فِي الرِّجَالِ، فَضْلًا عَنْ أَنْ يَكُونَ لَهُمْ كِتَابُ مَعْرُوفٍ (2)
«مرحوم صدوق ملتزم شدند که جزء از کتاب معروف که به آن اعتماد دارند روایت نکنند نه این که هر کسی که در سند باشد، برای او کتاب معروفی باشد، چگونه چنین باشد و حال آن که بعضی از رجال سند مجهول هستند و در کتب رجالی ذکر نشده اند چه برسد به این که کتاب معروفی داشته باشند.»
الثَّانِي: أَنَّ الْحَسَنَ بْنِ مَحْبُوبٍ رَوَى عَنْهُ كَثِيراً، ذَكَرَهُ الشَّهِيدُ فِي شَرْحِ الْإِرْشَادِ، وَ رَوَى عَنْهُ عَبْدُاللَّهِ بْنُ مُسْكَانَ، وَ أَصْحابُ الْإِجْمَاعِ فَيَحْكُمُ بوثاقة أَبِي الرَّبِيعِ لَا مَحَالَةَ. وَ الْجَوَابُ عَنْ ذَلِكَ: أَنَّ الْإِجْمَاعِ إِنَّمَا انْعَقَدَ عَلَى تصدیق جَمَاعَةٍ فِي مَا يَرْوُونَهُ وَ أَنَّهُمْ لَا يُتَّهَمُونَ بِالْكَذِبِ وَ لَمْ يَنْعَقِدْ عَلَى تَصْدِيقِ مِنْ يَرْوُونَ عَنْهُ وَ هَذَا ظَاهِرُ، عَلَى أَنَّ الْحَسَنَ بْنِ مَحْبُوبٍ لَمْ تَثْبُتْ رِوَايَتِهِ عَنْ أَبِي الرَّبِيعِ وَ إِنَّمَا رَوَى عَنْ خَالِدِ بْنِ جَرِيرٍ، عَنْ أَبِي الرَّبِيعِ، وَ إِنَّمَا رَوَى عَنْ خَالِدِ بْنِ جَرِيرٍ عَنْ أَبِي الرَّبِيعِ، وَ بَيْنَ الْأَمْرَيْنِ بَوْنُ بَعِيدِ. الثَّالِثِ: أَنَّهُ مَنْ أَصْحَابِ الصَّادِقِ (علیه السلام)، وَ قَدْ شَهِدَ الشَّيْخُ الْمُفِيدُ بِأَنْ أَرْبَعَةَ آلَافِ رَجُلٍ ثِقَاتٍ مِنْ أَصْحَابِهِ (علیه السلام) وَ الْمَوْجُودُ مِنْ أَصْحَابَهُ (علیه السلام) فِي كُتُبِ الرِّجَالِ و الحديث لا يبلغون ثلاثة آلاف. وَ الْجَوَابُ عَنْ ذَلِكَ تَقَدَّمَ فِي الْمُقَدَّمَةِ الرَّابِعَةِ مِنْ أَوَّلِ الْكِتَابِ. وَ المتحصل أَنَّ مَا ذَكَرَهُ المجلسى فِى الوجيزة مِنْ جَهَالَةِ الرَّجُلِ لَا يُمْكِنُ الْمُسَاعَدَةِ عَلَيْهِ، بَلِ الظَّاهِرُ أَنَّهُ ثِقَةُ لِوُجُودِهِ فِى أَسِنَادُ تَفْسِيرُ القمى كَمَا يَأْتِى التَّعَرُّضِ لَهُ فِي الكني بِعُنْوَانِ (أَبُو الرَّبِيعِ)، وَ أَمَّا مَا رَوَى فِى الكافى: الْجُزْءُ 2، الْكِتَابِ 1، بَابُ طَلَبِ الرِّئَاسَةِ 117، الْحَدِيثَ 6، بِسَنَدٍ قُوَى عَنْهُ عَنْ أَبِي جَعْفَرِ (علیه السلام): مَا لَا يَخْلُو عَنْ قَدَحٍ فِيهِ. قَالَ: قَالَ لِي: يَا أَبَا الرَّبِيعِ، وَيْحَكَ لَا تَطْلُبَنَّ الرِّئَاسَةَ وَ لَا تَكُنْ ذَنَباً وَ لَا تَأْكُلْ بِنَا النَّاسَ فَيُفْقِرَكَ اللَّهُ، الْحَدِيثَ. (3)
«دوم: این که حسن بن محبوب از او زیاد روایت نقل کرده است و عبدالله بن مسکان از روایت نقل کرده و این دو از اصحاب اجماع هستند پس به ناچار حکم به وثاقت مترجم کنیم، جواب آن این که آن چه اجماع بر آن منعقد است: تصدیق آن چه آنان روایت می کنند و این که آنان متهم به کذب نیستند، می باشد نه تصدیق کسانی که از آن - ها روایت نقل می کنند علاوه بر این که روایت حسن بن محبوب از ابو ربیع ثابت نیست بلکه او از خالد بن جریر و او از ابو ربیع نقل می کند.
سوم: این که او از اصحاب امام صادق (علیه السلام) است و مرحوم مفید شهادت به وثاقت چهار هزار اصحاب داده است، جواب از آن در مقدمه ی چهارم اول کتاب گذشت. نتجه این که آن چه مرحوم مجلسی در وجیزه از مجهول بودن مترجم ذکر کرده، امکان مساعدت بر آن نیست بلکه ظاهرا او ثقه است چون در اسناد تفسیر قمی وجود دارد، امّا آن چه در کافی به سند قوی از امام باقر (علیه السلام) در مورد او نقل شده، خالی از قدح او نیست.
ابو ربیع شامی گوید: امام باقر (علیه السلام) به من فرمود: ای ابا ربیع! دنبال ریاست مباش، و دنباله رو ریاست طلبان نیز مباش، و ما را وسیله روزیت مکن که خدا فقیرت کند.»
پس روایات در ذم قوم کرد از جهت سند ضعیف هستند و راوی غالب آن ها ابو ربیع شامی است که مجهول است.
بحث ما در مورد نقش علمای شیعه در دوران ظهور بود در دفع اتهامی که به علمای شیعه نسبت داده شده که آنان در هنگام ظهور با امام (علیه السلام) مخالفت می کنند. روایاتی را در این زمینه نقل کردیم که هیچ کدام دلالت بر این مدعا نداشت.
عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ النَّوْفَلِيِّ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِالله (علیه السلام قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله): سَيَأْتِي عَلَى النَّاسِ زَمَانٌ لَا يَبْقَى مِنَ الْقُرْآنِ إِلَّا رَسْمُهُ وَ مِنَ الْإِسْلَامِ إِلَّا اسْمُهُ يُسَمَّوْنَ بِهِ وَ هُمْ أَبْعَدُ النَّاسِ مِنْهُ مَسَاجِدَهُمْ عَامِرَةً وَ هِىَ خَرَابٌ مِنَ الْهُدَى فَقَهَاءُ ذَلِكَ الزَّمَانِ شَرٌّ فُقَهَاءَ تَحْتَ ظِلِّ السَّمَاءِ مِنْهُمْ خَرَجَتِ الْفِتْنَةُ إِلَيْهِمْ تَعُودُ.) (1) «سکونی از امام صادق (علیه السلام) از امیر مؤمنان (علیه السلام) روایت کرده که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: روزگاری بر مردم بیاید که از قرآن جز نشان (یا نوشته ای) به جای نماند، و از اسلام جز نامی نماند، مردم خود را مسلمان نامند در صورتی که دورتر از همه کس به آن باشند، مسجدهای آنان آباد است ولی از هدایت ویران، فقهای آنان بدترین فقهای زیر آسمان هستند، فتنه از نزد آن ها بیرون آید و به همان ها نیز باز گردد.»
این روایت مربوط به زمان ظهور نمی باشد؛ بلکه بیان گر اوضاع قبل از ظهور می باشد.
الكافی: ج 8 ص 307 ح 479
ثواب الأعمال و عقاب ها: ص 301 ح 4 - همان نص روایت کافی.
جامع الأخبار: ص 129 ف 88 - مرسلا
منهاج البراعة: ج 3 ص 409- مرسلا
1) الکافی؛ ج 8؛ ص 307
أعلام الدین: ص 406 - مرسلا، همان نص کافی.
الفصول المهمة للحرّ العاملی: ج 1 ص 610 ح 962 - از ثواب الأعمال.
بحار الأنوار: ج 2 ص 109 ح 14 - از ثواب الأعمال.
و ج 18 ص 146 ح 7 - از ثواب الأعمال.
و ج 22 ص 453 ح 11 - از جامع الأخبار (1)
کتاب جامع االخبار، کسی که این کتاب را به مرحوم صدوق نسبت داده، اشتباه کرده است بلکه مولف آن با پنج واسطه از مرحوم صدوق روایت می کند و گمان شده که آن تألیف مؤلف مکارم الاخلاق است و احتمال داده شده که مؤلف آن علی بن سعد خیاط باشد زیرا شیخ منتجب الدین در فهرست گفته است: فقیه صالح ابو الحسن علی بن ابو سعد بن ابو فرج خیاط عالم با ورع و واعظ و کتاب الجامع فی االخبار تألیف او است. و از بعضی از مواضع کتاب ظاهر است که اسم مؤلف آن محمد بن محمد شعیری است و این که او از شیخ جعفر بن محمد دوریستی با یك واسطه روایت می کند.
(بحار الأنوار؛ ج 1؛ ص 13)
.و ج 52 ص 190 ب 25 ح 21 - از ثواب الأعمال.
و ج 108 ص 25- مرسلا.
منتخب الأثر: ص 427 ف 6 ب 2 ح 6- از بحار.
الكامل لابن عدیّ: ج 4 ص 1543 - ثنا عبد السلام بن إدريس بن سهيل، ثنا محمد بن يحيى الأزدی، ثنا يزيد بن هارون، ثنا عبدالله بن الدكين، عن جعفر بن محمد، عن أبيه، عن جدّه، عن على، قال: قال رسول الله (صلی الله عليه و آله):
معجم الأحاديث الإمام المهدی (علیه السلام): ج 1؛ ص473
بررسی سند روایت:
عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ النَّوْفَلِي عَنِ السَّكُونِي مرحوم علامه مجلسی در مورد سند این روایت می فرماید: ضَعِيفُ عَلَى الْمَشْهُورِ.
1) مَرْحُومٍ مجلسی دُرٍّ مَوْرِدَ مُؤَلِّفُ کتاب جَامِعُ االخبار می فرماید: وَ کتاب جَامِعُ األخبار وَ أَخْطَأَ مِنْ نَسَبَهُ إِلَى الصَّدُوقِ بَلْ یروی عَنِ الصَّدُوقِ بِخَمْسٍ وسائط وَ قَدْ یظن کونه تألیف مُؤَلِّفُ مکارم األخالق وَ یحتمل کونه لعلی بْنِ سَعْدٍ الخیاط ألنه قَالَ الشیخ منتجب الدین فی فِهْرِسْتِهِ الفقیه الصَّالِحُ أَبُو الْحَسَنِ علی بْنِ أبی سَعْدِ بْنِ أبی الْفَرْجِ الخیاط عَالِمُ وَرَعَ وَاعِظٍ لَهُ کتاب الْجَامِعِ فی الْأَخْبَارِ وَ یظهر مِنْ بَعْضٍ مواَع الکتاب أَنَّ اسْمَ مُؤَلِّفِهِ مُحَمَّدِ بْنُ مُحَمَّدٍ الشعیری وَ مِنْ بَعْضِهَا أَنَّهُ یروی عَنْ الشیخ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الدوریستی بِوَاسِطَةٍ
حسین بن یزید نوفلی: ایشان مورد بحث است.
نظر مرحوم نجاشی:
الْحُسَيْنُ بْنُ يَزِيدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الملک النوفلی، نَوْفَلِ النَّخَعِ، مَوْلَاهُمْ كوفى، أَبُو عَبْدِاللَّهِ (علیه السلام)، كَانَ شَاعِراً أَدِيباً، وَ سَكَنَ الرِّىُّ وَ مَاتَ بِهَا. وَ قَالَ قَوْمُ مِنَ الْقُمِّيِّينَ: إِنَّهُ غَلَا فِي آخِرِ عُمُرِهِ، وَ اللَّهُ أَعْلَمُ.
«او شاعر و ادیب و ساکن ری بود، که همان جا از دنیا رفت. عده ای از قمی ها گفته اند: او در آخر عمرش غالی شد. وَ اللَّهُ اعْلَمْ.»
حسین بن یزید نوفلی مورد بحث است و رمی به غلو شده است.
نظر علامه حلی:
وَ أَمَّا عِنْدِى تُوقَفُ فِي رِوَايَتِهِ، لِمُجَرَّدِ مَا نَقَلَهُ عَنِ الْقُمِّيِّينَ، وَ عَدَمِ الظُّفُرِ بتعديل الْأَصْحَابِ لَهُ. انْتَهَى.
«و امّا در روایات نوفلی توقف می کنم، به جهت مطلبی که نجاشی از قمی ها نقل کرده است و تعدیل هم پیدا نکردیم. (جرح دارد و تعدیل هم ندارد)»
نظر ابن داوود:
وَ ذکره ابْنُ دَاوُدَ تَارَةً: فِى الْقِسْمِ الْأَوَّلِ، وَ لَقَبُهُ بِ: الْمُتَطَبِّبِ النَّوْفَلِيِّ، وَ نُسِبَ إِلَى رِجَالِ الشَّيْخُ أَنَّهُ الرِّضَاء (علیه السلام)، ثُمَّ قَالَ: رَوَى عَنْ السكونى، مُهْمَلُ. انْتَهَى. وَ أُخْرَى: فِي الْقِسْمِ الثَّانِي، وَ نُقِلَ عَنِ الكشى أَنَّهُ رمی بِالْغُلُوِّ، ثُمَّ نَقَلَ عَنِ النَّجَاشِيُّ عَدَمُ رُؤْيَةِ رِوَايَةِ لَهُ تَدُلُّ عَلَيْهِ.
«ابن داوود ایشان را در قسم اول نقل کرده است و فرموده است: او مهمل است. و در قسم دوم هم نقل کرده است و از کشی نقل کرده است که او به غلو رمی شده است، سپس از نجاشی نقل کرده است که روایتی که دال بر غلو او باشد، ندیدیم.»
مرحوم کاظمی در تکمله نقل می کند:
وَ نُقِلَ فِي التَّكْمِلَةَ عَنْ شَرْحِ التَّهْذِيبِ أَنَّهُ قَالَ: إِنَّ ضَعْفِهِ أَظْهَرَ مِنْ أَنْ يَذْكُرُ. ثُمَّ اعْتَرَضَ عَلَيْهِ بِقَوْلِهِ: وَ لَا أَعْلَمُ مِنْ أَيْنَ أَخَذَ هَذَا الضَّعْفَ، مَعَ ادِّعَائِهِ الْوُضُوحِ. انْتَهَى.
«نوه دختری شهید ثانی در شرح تهذیب فرموده است: ضعف ایشان روشن تر از این است که ما ذکر کنیم.
صاحب تکمله به ایشان اشکال می کند: " ضعف را از کجا آوردی که ادعای وضوح می کنید. "»
مرحوم مامقانی می فرماید:
وَ أَقُولُ: قَدْ ذَكَرْنَا غَيْرَ مَرَّةٍ أَنْ رَمَى الْقُدَمَاءِ رَجُلًا بِالْغُلُوِّ لَا يَنْبَغِى الِاعْتِنَاءِ بِهِ؛ لِأَنَّ جُمْلَةٍ مِمَّا هُوَ الْآنَ مِنْ ضَرُورِيَّاتِ الْمَذْهَبِ كَانُوا يعدونها غلوا، مَعَ أَنَّ الْغُلُوِّ فِي آخِرِ عُمُرِهِ غَيْرَ مُضِرٍّ فِي رواياته الَّتِي رَوَاهَا حَالِ الِاسْتِقَامَةِ، كَمَا أَوْضَحْنَاهُ فِي مُقَدِّمَةِ الْكِتَابِ. مَعَ أَنَّ غلوه لَمْ يَنْطِقْ بِهِ إِلَّا النجاشى نَقْلًا عَنْ قَوْمٍ مِنَ الْقُمِّيِّينَ، مُشِيراً إِلَى تُوَقِّفَهُ فِيهِ، بِقَوْلِهِ: وَ اللَّهُ أَعْلَمُ، وَ بَرْدَّهُ لَهُ بِعَدَمِ وِجْدَانِ روایه لَهُ تَدُلُّ عَلَى غلوّه، وَ عَدَمِ الوجدان دلیل عَدَمِ الْوُجُودِ .. وَ حِينَئِذٍ فَبَعْدَ كَوْنِ الرَّجُلِ إماميا بِلَا شُبْهَةٍ أَلْحِقْهُ المدائح الَّتِي نَطَقُوا بِهَا فِيهِ بالحسان، وَ ذلک ککونه ذَا کتاب، وَ کثیر الرِّوَايَةِ، وَ سَدِيدِ الروايه، وَ مَقْبُولِ الروایة، وَ رِوَايَةُ جَمَعَ مِنَ الْقُمِّيِّينَ عَنْهُ، وَ إكثارهم مِنَ الرِّوَايَةَ عَنْهُ، فَالْحَقْ أَنَّ الرَّجُلَ مِنِ الْحِسَانِ. وَ تضعيفه - كَمَا صَدْرٍ مِنْ بَعْضُهُمْ - لَا وَجْهَ لَهُ، كَمَا لَا وَجْهَ لإهمال آخَرِينَ مِنْهُمْ: الْفَاضِلُ الْمَجْلِسِيُّ فِي الوجيزة إِيَّاهُ.
گویم: بارها گفتیم که به رمی به غلو از جانب قدما اعتنایی نیست؛ زیرا خیلی از آن چه امروز از ضروریات مذهب ما است، روزی غلو شمرده می شد. علاوه بر این غلو در آخر عمر او مضر به روایاتی که در حال استقامت و صحت اعتقاد نقل کرده، نیست، هم چنان که در مقدمه کتاب توضیح دادیم. (1)علاوه بر آن، غلو را فقط نجاشی گفته است، آن هم به نقل یکی از قمی ها. و خود ایشان هم در این نسبت توقف دارد و این از کلمه «و الله اعلم» معلوم است.
البته از کلمات ابن داوود ظاهر می شود که کشی هم همین مطلب را نسبت داده است. نقل ابن داوود در کتابش، از کشی که او رمی به غلو شده است. پس اختصاص به نجاشی ندارد کشی هم گفته است. ولی این اشکال حل است زیرا کشی هم از خودشان نمی گویند، می گوید: روایت شده است. ایشان اتهام به غلو را رد می - کند و می گوید: نیافتیم روایتی که دلالت بر غلو داشته باشد و عدم الوجدان دليل عدم الوجود.
پس در امامی بودن ایشان هیچ شبهه ای نیست، و مدائحی که نسبت به مترجم است، او را به حسان ملحق می - کند، مانند:
این که او صاحب کتاب است،
این که زیاد از او نقل روایت کرده اند،
این که روایات او محکم و مقبول است،
این که عده ای از قمی ها از ایشان روایت نقل کردند، و اکثار روایت قمی ها از او،
پس حق این است که ایشان از حسان است و تضعیف او، چنان که از بعضی صادر شده، وجهی ندارد، هم چنان که وجهی برای اهمال دیگران مانند فاضل مجلسی نیست.»
بیان مرحوم میرداماد:
1) مراچعه شود: فوائد رجالیه، ج 1 ص 217
وَ بِالْجُمْلَةِ؛ إِنَّما النوفلى الْمَجْرُوحُ بِالضِّعْفِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَهْلِ النَّوْفَلِيِّ .. إِلَى أَنْ قَالَ: وَ أَمَّا النَّوْفَلِيِّ هَذَا صَاحِبُ الرِّوَايَةُ عَنِ السكونى فَلَمْ يَقْدَحُ فِيهِ أَحَدُ مِنَ أَئِمَّةِ الرِّجَالِ، وَ مَا يَنْقُلُ عَنْ بَعْضِ الْقُمِّيِّينَ مِمَّا لَا يُوجِبُ مغمزا فِيهِ، كَمَا فِي كَثِيرٍ مِنِ الثِّقَاتِ الْفُقَهَاءِ الأثبات كَيُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ .. وَ غَيْرُهُ، وَ الْمُحَقِّقُ نَجْمُ الدِّينِ بْنِ سَعِيدٍ أَبُو الْقَاسِمُ مَعَ تبالغه فِى الطَّعْنُ فِى الْأَسَانِيدِ بِالضِّعْفِ قَدْ تُمْسِكُ فِى الْمُعْتَبَرِ وَ غَيْرِهِ مِنَ كُتُبِهِ وَ رَسَائِلِهِ وَ مَسَائِلِهِ فِي كَثِيرٍ مِنَ الْأَحْكَامِ بِرِوَايَاتٍ السكونی وَ عَمِلَ بِهَا، وَ النَّوْفَلِيِّ هَذَا فِي الطَّرِيقِ، وَ كَذَلِكَ الشَّيْخُ وَ غَيْرِهِ مِنَ عظماء الْأَصْحَابِ قَدْ عَمِلُوا بِهَا وَ اعْتَمِدُوا عَلَيْهَا وَ جَعَلُوهَا مِنَ الموثّقات. فَإِذَنْ هَذَا الرَّجُلِ مَقْبُولُ الرِّوَايَةُ وَ إِنْ لَمْ يَكُنْ حَدِيثِهِ معدودا مِنَ الصِّحَاحِ وَ قَوْلُ الْعَلَّامَةُ فِي (صه): عِنْدِى
تُوقَفُ فِي رِوَايَتِهِ بِمُجَرَّدِ مَا نَقَلَ عَنِ الْقُمِّيِّينَ وَ عَدَمِ الظُّفُرِ بتعديل الْأَصْحَابِ لَهُ خَارِجُ عَنْ مسلک الصِّحَّةِ وَ الِاسْتِقَامَةِ.
«و بالجمله نوفلی که به ضعف جرح شده است، حسن بن محمد بن سهل نوفلی است، امّا نوفلی که از سکونی روایت نقل می کند، هیچ کسی نگفته است که او ضعیف است و آن چه از بعضی قمی ها نقل می شود، قمی ها از این قبیل حرف ها نسبت به خیلی از ثقات هم زده اند. مانند: یونس بن عبد الرحمان و غیر او.
جای تعجب است که مجلسی ایشان را تضعیف می کند با این که خود ایشان به مرحوم صدوق اشکال می کند که با این روشی که صدوق پیش گرفته، کسی باقی نمی ماند. و محقق حلی با این که ایشان در طعن اسانید به ضعف خیلی مبالغه و دقت می کند، در معتبر و در غیر آن از کتب و رسائل اش در بسیاری از احکام به روایات سکونی و نوفلی تمسک می جوید و این نوفلی در طریق او است.
هم چنین شیخ و غیر او از بزرگان اصحاب به روایات او عمل کردند و بر آن روایات اعتماد کردند و آن روایات را از موثقات قرار داده اند. بنابراین روایت ایشان مقبول است اگر چه از صحاح شمرده نشود. و بیان علامه «نزد من توقف در روایت او است به جهت آن چه از قمی ها نقل شده و عدم وجود تعدیل اصحاب برای او»، خارج از مسلک صحت و استقامت است.»
پس این روایت از جهت سند مشکلی ندارد و اگر صحیح نباشد، لااقل حسن است.
فُقَهَاءُ ذَلِكَ الزَّمَانِ شَرُّ فَقَهَاءَ تَحْتَ ظِلِّ السَّمَاءِ مِنْهُمْ خَرَجَتِ الْفِتْنَةَ وَإِلَيْهِمْ تَعُودُ: مرحوم مجلسی سه معنا برای این عبارت بیان می کند:
قَوْلِهِ (صلی الله عليه و آله: «وَ إِلَيْهِمْ تَعُودُ» أَىُّ تَعُودَ ضَرَرَ الْفِتْنَةِ عَلَيْهِمْ أَكْثَرُ مِنْ غَيْرِهِمْ، لِأَنَّهُمْ ضالون مضلون، أَوْ تُنْسَبُ فِتَنِ النَّاسُ إِلَيْهِمْ، أَوْ إِلَيْهِمْ تَأْوِى وَ تَسْكُنُ الفتنه، وَ هُمْ مرجعها وَ مآبها وَ بِهِمْ بَقَاؤُهَا.) (1)
1) مرآة العقول في شرح أخبار آل الرسول؛ ج 26؛ ص 402
«قول پیامبر (صلی الله علیه و آله) " وَ اليهم تَعُودَ " یعنی:
ضرر فتنه بیش از دیگراه به آن ها بر می گردد زیرا آنان گمراه و گمراه کننده هستند.
فتنه های مردم به آنان نسبت داده می شود.
فتنه نزد آنان مأوى و سکونت می یابد و آن ها مرجع و برگشت فتنه اند و بقاء فتنه به آن ها است.»
اولا: این روایت مربوط به آخر الزمان و قبل از ظهور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) است، در آن هنگام اوضاع دنیا تاریک است، اوضاع اقتصادی و امنیتی دنیا آشفته می شود، در روایات آمده است که آن قدر روزگار در دوران قبل از ظهور بر مومن سخت می شود که مومن صبح و شب آرزوی مرگ می کند یا در روایت چنین آمده که آن کسی که پنج فرزند دارد چهار فرزندی را آرزو می کند و آن کسی که چهار فرزند دارد سه فرزندی را و همین طور تا آن کسی که هیچ فرزندی ندارد می خواهد قایقی داشته باشد و برود در دریا که دور از مردم باشد.
فساد در بین مردم رواج پیدا کرده و علنی می شود امّا این ربطی به فقهای شیعه ندارد، در حالی که روایاتی در مدح فقها داریم:
وَ عَنْهُ عِ قَالَ قَالَ عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ (علیه السلام لَوْ لَا مَنْ يَبْقَى بَعْدَ غَيْبَةَ قَائِمِكُمْ (علیه السلام) مِنَ الْعُلَمَاءِ الدَّاعِينَ إِلَيْهِ وَ الدَّالِّينَ عَلَيْهِ وَ الذَّابينَ عَنْ دِينِهِ بِحُجَجِ اللَّهِ وَ الْمُنْقِذِينَ لِصْعَفَاءِ عِبَادِ اللَّهِ مِنْ شِبَابِ إِبْلِيسَ وَ مَرَدَتِهِ وَ مِنْ فِخَاخِ النَّوَاصِبِ لَمَا بَقِيَ أَحَدٌ إِلَّا ارْتَدَّ عَنْ دِينِ اللَّهِ وَ لَكِنَّهُمُ الَّذِينَ يُمْسِكُونَ أَزِمَّةَ قُلُوبِ ضُعَفَاءِ الشِّيعَةِ كَمَا يُمْسِكُ صَاحِبُ السَّفِينَةِ سُكَانَهَا أُولَئِكَ هُمُ الْأَفْضَلُونَ عِنْدَ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ.) (1) «امام هادی (علیه السلام) می فرماید: «اگر در دوران غیبت قائم آل محمد (علیهم السلام) علمایی نبودند که مردم را به سوی او هدایت و راهنمایی کنند و با حجت های الهی از دین دفاع نمایند و شیعیان ضعیف را از دام های شیطان و پیروانش رهایی و از شرّ ناصبی ها (و دشمنان اهل بیت) نجات بخشند، کسی در دین خدا پابرجا نمی ماند و همه مرتد می شدند؛ ولی آنان زمام دل های شیعیان ضعیف را با قدرت در دست می گیرند و حفظ می کنند؛ چنان که ناخدای کشتی، سکان و فرمان کشتی را نگاه می دارد. بنابراین، آنان نزد خدا، والاترین انسان ها هستند»
ثانیا: این روایت مربوط به فقهای فاسد دیگر مذاهب (وهابی) است و ربطی به فقهای شیعه ندارد، فقهای شیعه کسانی بودند که در راه اسلام از همه چیز خود گذشتند و طبق آماری که مرحوم امین در کتاب شهداء الفضيله می دهد؛ قریب 150 نفر از آن ها در راه دفاع از مکتب حقهی تشیع به شهادت رسیدند.
1) الإحتجاج على أهل اللجاج؛ ج 1؛ ص 18
بحث ما پیرامون نقش علمای شیعه در دوران ظهور بود، بعضی مدعی هستند که مفاد بعضی روایات این است که فقهای شیعه هنگام ظهور با امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) مخالفت می کنند. ما نیز به بررسی این روایات پرداختیم ولی نامی از فقهای شیعه در این روایات نبود بلکه گروه هائی چون خوارج، زیدیه و بتریه را به عنوان مخالفین مطرح می کرد.
وَ رَوَى أَبُو الْجَارُودِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام فِي حَدِيث طَوِيلٍ أَنَّهُ إِذَا قَامَ الْقَائِمُ (علیه السلام) سَارَ إِلَى الْكُوفَةِ فَيَخْرُجُ مِنْهَا بِضْعَةَ عَشَرَ أَلْفَ نَفْسٍ يُدْعَوْنَ الْمُتْرِيَّةَ عَلَيْهِمُ السَّلَاحُ فَيَقُولُونَ لَهُ ارْجِعْ مِنْ حَيْثُ جِئْتَ فَلَا حَاجَةَ لَنَا فِي بَنِي فَاطِمَةَ فَيَضَعْ فِيهِمُ السَّيْفَ حَتَّى يَأْتِيَ عَلَى آخِرِهِمْ ثُمَّ يَدْخُلُ الْكُوفَةَ فَيَقْتُلُ بِهَا كُلَّ مُنَافِقٍ مُرْتَابٍ وَ يَهْدِمْ قُصُورَهَا وَ يَقْتُلُ مُقَاتِلَتَهَا حَتَّى يَرْضَى اللهُ عَزَّ وَ عَلا.) (1) «ابو جارود از امام باقر (علیه السلام) در حدیثی طولانی روایت کرده که فرمود: چون قائم (علیه السلام) قیام کند، به سوی کوفه رهسپار می شود. پس متجاوز از ده هزار نفر از آن جا بیرون می آیند که آن ها را بتریه گویند و همگی سلاح جنگ بر تن دارند، و می گویند: از همان جا که آمدهای بازگرد که ما نیازی به اولاد فاطمه نداریم. آن جناب بر آن ها شمشیر می کشد و همه را از لب تیغ می گذراند. سپس وارد کوفه می شود و هر منافق دو دلی را آن جا می کشد کاخ های آن جا را ویران می کند و جنگجویانش را می کشد؛ تا زمانی که خدای عز و جل خوش نود گردد.»
این روایت هم در مورد بتریه است و ربطی به فقهای شیعه ندارد.
الإرشاد: ص 364 - مرسلا
روضة الواعظين: ج 2 ص 265 - همان نص الإرشاد، با کمی تفاوت
إعلام الوری: ص 431 - 432 ب 4 ف 3- همان نص الإرشاد، با کمی تفاوت، مرسلا
کشف الغمّه: ج 3 ص 255 - از الإرشاد، با کمی تفاوت.
1) الإرشاد فی معرفة حجج الله على العباد؛ ج 2؛ ص 384
الصراط المستقيم: ج 2 ص 254 ب 11 ف 9- از الإرشاد
إثبات الهداة: ج 3 ص 528 ب 32 ف 22 ح 437 - از اعلام الوری، و ص 555 ب 32 ف 31 ح 595 - از الإرشاد، با کمی تفاوت.
بشارة الإسلام: ص 221 ب 3 - از الإرشاد.
الأنوار البهيّة: ص 382 - 383- همان نص الإرشاد.
معجم الأحاديث الإمام المهدى (علیه السلام): ج 4؛ ص 481
این روایت همان روایت اولی است که ما از ابو جارود مسندا نقل کردیم.
ما این روایت را با این که از جهت سند مرسل است، رد نمی کنیم؛ چون با اطلاقات، کلیات و عمومات مطابقت دارد. قطعا امام (علیه السلام) با مخالفین درگیر می شوند. امّا آن چه شاهد بحث است، این است که ربطی به علمای شیعه ندارد و در روایت مفصل هم اگر کلمه «فقها» بود، مراد فقهای شیعه نیست.
قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ (علیه السلام: يُقَاتِلُونَ وَ اللَّهِ حَتَّى يُوَحَّدَ اللَّهُ وَ لَا يُشْرَكَ بِهِ شَيْئاً، وَ حَتَّى تَخْرُجَ الْعَجُوزُ الضَّعِيفَةُ - مِنَ الْمَشْرِقِ تُرِيدُ الْمَغْرِبَ - وَ لَا يَنْهَاهَا أَحَدٌ، وَ يُخْرِجَ اللَّهُ مِنَ الْأَرْضِ بَدْرَهَا، وَ يُنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ قَطْرَهَا، وَ يُخْرِجَ النَّاسُ خَرَاجَهُمْ عَلَى رِقَابِهِمْ - إِلَى الْمَهْدِيٍّ (علیه السلام)، و يُوَسِّعَ اللهُ عَلَى شِيعَتِنَا وَ لَوْلَاهُ مَا يُدْرِكُهُمْ [يُنْجِزُ لَهُمْ]. مِنَ السَّعَادَةِ لَبَغَوْا، فَبَيْنَا صَاحِبٌ هَذَا الْأَمْرِ - قَدْ حَكَمَ بِبَعْضِ الْأَحْكَامِ وَ تَكَلَّمَ بِبَعْضِ السُّنَنِ، إِذْ خَرَجَتْ خَارِجَةً مِنَ الْمَسْجِدِ يُرِيدُونَ الْخُرُوجَ عَلَيْهِ، فَيَقُولُ لِأَصْحَابِهِ: انْطَلِقُوا فَتَلْحَقُوا بِهِمْ فِي التَّمَّارِينَ فَيَأْتُونَهُ بِهِمْ أَسْرَى لِيَأْمُرَ بِهِمْ فَيُذْبَحُونَ - وَ هِيَ آخِرُ خَارِجَهٍ تَخْرُجُ عَلَى قَائِم آلِ مُحَمَّدٍ (علیهم السلام).) (1) «امام باقر (علیه السلام) می فرماید: «وقتی حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) پاره ای از احکام را بیان می کند و درباره برخی از سنّت ها سخن می گوید، گروهی به عنوان اعتراض و قیام علیه حضرت، از مسجد بیرون می روند.
حضرت به یارانش دستور تعقیب آنان را صادر می کند. سپاه حضرت، در محله تمارین بر آنان دست می یابند و آنان را اسیر کرده، نزد حضرت می آورند. امام (علیه السلام) دستور می دهد که همگی را سر ببرند و این آخرین شورش و حرکتی است که علیه حضرت رخ می دهد.»
1) تفسیر العیاشى؛ ج 2؛ ص 61
این روایت هم ربطی به فقهای شیعه ندارد و مربوط به خوارج است.
تفسیر عیاشی: ج 2، ص 61
البرهان: ج 2، ص 83
بحار الانوار: ج 52، ص 345
فى رحاب حكومة الامام المهدى (علیه السلام): ص 156
عبد الاعلى جبلی: ایشان مهمل است. حتی مرحوم نمازی هم در کتاب مستدرکات او را نام نبرده است.
عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِىِّ (علیه السلام، أَنَّهُ قَالَ: لَوْ قَدْ قَامَ قَائِمُنَا بَدَأَ بِالَّذِينَ يَنْتَحِلُونَ حُبُّنَا، فَيَضْرِبُ أَعْنَاقِهِمْ.) (1) «ابو جعفر محمد بن علی (علیه السلام) فرمودند: اگر قائم ما قیام کند از کسانی که ادعای محبت ما را می کنند، شروع می کند پس گردن آنان را می زند.»
ظاهر این روایت چنین است که امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) برخورد را از شیعه ها شروع می کند. امّا این تنها شیعیان نیستند که ادعای محبت دارند؛ بلکه تمامی مسلمانان ادعای محبت اهل بیت پیامبر (علیهم السلام) را دارند و تنها عده ی اندک نواصب و وهابی ها هستند که با اهل بیت پیامبر (علیهم السلام) دشمنی دارند. اما دیگر مسلمانان از اهل سنت، همگی ادعای این را دارند که محبت اهل بیت (علیهم السلام) جزو دین ما است. پس ظاهر این روایت شامل تمام مسلمانان می - شود و خاص شیعیان نیست. غیر این که شیعیان ادعائی بالاتر از محبت دارند: آنان ادعای ولایت مداری دارند.
الايضاح: ص 208 - 209 مرسلا
معجم الأحاديث الإمام المهدى (علیه السلام): ج 4؛ ص 475
این روایت نمی تواند مرسل باشد، زیرا بعضی درباره ابن شاذان گفته اند: او از امام رضا (علیه السلام) بدون واسطه روایت نقل می کند و او سال 260 وفات یافت پس اگر او از امام رضا (علیه السلام) روایت نقل کرده به طریق اولی از امام جواد (علیه السلام) روایت نقل کرده است لذا ارسال در مورد این روایت معنا ندارد.
مرحوم آقا بزرگ تهرانی می فرماید:
1) معجم األحادیث الإمام المهدی (علیه السلام)؛ ج 4؛ ص 474
الْإِيضَاحِ: فِي الرَّدِّ عَلَى سَائِرِ الْفَرْقُ لِلشَّيْخِ أَبَى مُحَمَّدِ الْفَضْلُ بْنُ شَاذَانَ بْنِ الْخَلِيلِ النَّيْسَابُورِيِّ صَاحِبُ الْإِمَامِ الرِّضَا (علیه السلام) وَ الْمُتَوَفَّى سَنَةً 260 مُؤَلِّفُ إِثْبَاتِ الرَّجْعَةِ وَ غَيْرِهِ مِنَ التصانيف الَّتِي ذَكَرَهَا النجاشى أَوَّلِهِ (الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي خَلْقُ السَّمَوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ ثُمَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ ... أَمَّا بَعْدُ فَأَنَا نَظَرْنَا فِيمَا اخْتُلِفَ فِيهِ أَهْلِ الْمِلَّةِ مِنْ أَهْلِ الْقِبْلَةِ مِنْ أَمْرِ دِينِهِمْ حَتَّى كَفَرَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً وَ بَرِئَ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ وَ كُلُّهُمْ يَنْتَحِلُ الْحَقِّ وَ يَدَّعِيهِ فوجدناهم فِي ذَلِكَ صِنْفَيْنِ لَا غَيْرُ فَأَحَدُهُمَا المتسمون بِالْجَمَاعَةِ المنتسبون إِلَى السُّنَّةِ وَ هُمْ فِي ذَلِكَ مُخْتَلِفُونَ فِي أَهْوَائِهِمْ ... قَدْ أَجْمَعُوا عَلَى خِلَافِ الصِّنْفُ الْآخَرُ وَ هْمُ الشیعة) ثُمَّ ذَكَرَ أَقَاوِيلَ الْفَرْقُ أُصُولًا وَ فروعا وَ دحضها عَنْ آخِرِهَا، رَأَيْتُ مِنْهُ نسخا عَدِيدَةٍ فِي مكتبات
الْعِرَاقِ مِنْهَا نُسَخِهِ بِخَطِّ السَّيِّدِ مُحَمَّدِ مهدی بْنِ مير مُحَمَّدٍ سَعِيدٍ الطباطبائى الخراسکانی، فَرَغَ مِنْ كِتَابَتِهَا سَنَةٍ 1118، وَ عَلَيْها تَمْلِكُ السَّيِّدِ مُحَمَّدِ أَلِجُ واد بن محمد بن زين الدين الحسيني السجاعي سنه 1229 و هو المعروف بالسيد جواد (سیاه پوش) ابن السید محمد زینی صاحب الديوان الآتى و ذكر في تذكره النوادر وجوده في خزانة (أیاصوفیه. و بانگی پور. و إسكوريال. و الخديوية) و نقل عنه شيخنا العلامة النورى فى دار السلام حكاية ضيافة خاتم للوافدين على قبره برؤيا ابنه عدی بن حاتم. (1)
مرحوم آقا بزرگ تهرانی انتساب کتاب الایضاح به فضل بن شاذان را رد نمی کند و نسخه هائی از آن را ذکر می - کند و در پایان هم اشاره به قصه ی عجیبی از حاتم طائی می کند.
مرحوم نجاشی همه ی تصانیف ابن شاذان را نقل نمی کند. ایشان 160 تألیف دارد و مرحوم نجاشی می فرماید: بعضی تألیفات او به دست من رسیده است و طریق خود به تألیفات ابن شاذان را نقل می کند امّا از جمله تألیفاتی که مرحوم نجاشی به آن دست نیافته و ذکری از آن نکرده همین کتاب الایضاح است. شیخ طوسی هم نامی از این کتاب نمی برد.
مرحوم نجاشی از ایشان تمجید کرده و می فرماید:
رَوَى عَنْ أَبِي جَعْفَرِ الثَّانِي وَ قِيلَ [عَنِ] الرِّضَا (علیمها السلام) أَيْضاً وَ كَانَ ثِقَةً أَحَدُ أَصْحَابِنَا الْفُقَهَاءِ وَ الْمُتَكَلِّمِينَ. وَ لَهُ جَلَالُهُ فِي هَذِهِ الطَّائِفَةِ وَ هُوَ فِي قَدَرُهُ أَشْهَرُ مِنْ أَنْ نِصْفُهُ. وَ ذَكَرَ الكنجى أَنَّهُ صِنْفُ مِائَةً وَ ثَمَانِينَ كِتَاباً وَقَعَ إِلَيْنَا. (2)
«از امام جواد (علیه السلام) روایت نقل کرده است و گفته شده است: از امام رضا (علیه السلام) هم روایت کرده است و او ثقه و یکی از اصحاب فقیه و متکلم شیعه بود و در بین شیعه برای او جایگاهی بود. مقامش بالاتر از این است که بخواهیم از او تعریف کنیم. این شخص اهل قلم بوده است و به قول کشی 180 کتاب تالیف کرده است.»
فَقِيهٌ، مُتَكَلِّمٌ، جَلِيلُ اَلْقَدْرِ، لَهُ مصنفات و در کتاب رجالشان ایشان را از اصحاب امام هادی و امام عسگری (علیه السلام) نقل فرمودند.
روایت متعارضی در مورد ایشان نقل شده است، روایاتی از ایشان مدح کرده و ترحم کرده است. و روایاتی هم ایشان را مذمت کرده است. مرحوم خوئی روایات را نقل می کند. روایتی در ذم ایشان را نقل می کند؛ سپس مرحوم خوئی می فرماید: علی بن محمد بن قتیبه، در سند این روایت است که اصلا توثیق ندارد پس بر این روایت اعتماد نمی شود.
هم چنین در سال 260 از امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در مذمت ایشان توقیع رسیده است. مرحوم خویی این توقیع را هم رد می کند و می فرماید: قطعا این توقیع را به امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) نسبت دادند و دروغ است چون مگر می شود دو ماه بعد از فوتش، توقیعی نسبت به ایشان صادر بشود.
سپس مرحوم خوئی به بیان چند نکته می پردازد، می فرماید:
نکته اول: راوی کتاب فضل بن شاذان:
أَنَّ اَلنَّجَاشَى ذَكَرَ أَنَّ اَلرَّاوَى لِكِتَابِ اَلْفَضْلِ هُوَ عَلَى بن أحمَد بن قتيبة، و الشَّيخ ذكر أنَّهُ عَلِيُّ بْنُ مُحمد بْنِ قتيْبة. (1)
«مرحوم نجاشی راوی کتاب فضل بن شاذان را علی بن احمد بن قتیبه و مرحوم شیخ راوی کتاب را علی بن محمد بن قتیبه نام می برد که مرحوم خوئی فرمودند: علی بن محمد بن قتیبه توثیق ندارد.»
نکته دوم: طرق به فضل بن شاذان:
وَ كَيْفَ كَانَ فطريق الصَّدُوقُ - قُدِّسَ سِرُّهُ - إِلَيْهِ: عَبْدِ الْوَاحِدِ بْنِ عُبْدُوسٍ النيسابورى الْعَطَّارِ - رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ -، عَنْ علی بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ قُتَيْبَةَ، عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ النَّيْسَابُورِيِّ، عَنِ الرِّضَا (علیه السلام). وَ الطَّرِيقُ ضَعِيفُ بِعَبْدِ الْوَاحِدَ، وَ عَلَى بْنُ مُحَمَّدٍ، كَمَا أَنَّ كُلًّا طَرِيقِى الشَّيْخُ ضَعِيفٍ، الْأَوَّلُ بِعَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ، وَ الثَّانِى بِحَمْزَةَ بْنِ مُحَمَّدٍ، وَ مَنْ بَعْدِهِ. نَعَمْ إِنَّ طَرِيقِ الشَّيْخُ إِلَيْهِ فِى الْمَشِيخَةِ صَحِيحُ. (2)
«پس طریق مرحوم صدوق به فضل: عبد الواحد بن عبدوس نیشابوری عطار از علی بن محمد بن قتیبه از فضل بن شاذان نیشابور از امام رضا است و طریق به جهت عبد الواحد و علی بن محمد ضعیف است. دو طریق شیخ به فضل ضعیف است: اول طریق او به علی بن محمد و دوم طریق او به حمزه بن محمد و کسانی که بعد او هستند بله طریق شیخ به فضل در مشیخه صحیح است.»
پس این روایت طبق طریق شیخ تا فضل بن شاذان مشکلی ندارد. البته اگر مراد از ابو جعفر امام جواد (علیه السلام) باشد امّا اگر مراد امام باقر (علیه السلام) باشد، روایت مرسل است.
این روایت را هم نمی توان بر فقها تطبیق داد. زیرا محبان اهل بیت (علیهم السلام) تنها فقها، بلکه تنها شیعیان نیستند و دیگر مسلمانان هم مدعی محبت اهل بیت پیامبر (علیهم السلام) هستند. ممکن است مراد روایت انسان های عادی باشد که احکام و قضاوت هائی شنیده امّا زمان ظهور چیز دیگر می بیند و توجه هم ندارد که دیگر ائمه (علیهم السلام) طبق ظاهر حکم می کردند و حال آن که امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) مأمور هستند طبق واقع حکم کنند و پذیرش این مطلب بر آن - ها سخت آمده لذا سر از مخالفت برداشته و در نتیجه امام (علیه السلام) هم آنان را از بین می برد، امیر مومنان (علیه السلام) در جنگ جمل حق عمل طبق واقع و کشتن اسیران و مجروحین فتنه گران را داشتند لکن به جهت عاقبتی که در انتظار شیعیان بود و می دانستند که حکومت بعد از ایشان در دست دشمنان است، طبق ظاهر عمل می کردند اما در دوران ظهور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) دیگر بیم رسیدن حکومت به دشمنان نمی باشد و خود حضرت تا چهل روز قبل از قیامت هستند و حکومت می کنند. برای همین دیگر نیاز به ملاحظه کاری و عمل به ظاهر نیست و ایشان طبق واقع حکم و عمل می کنند.
وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام قَالَ: يَقْضِي الْقَائِمُ بِقَضَايَا يُنْكِرُهَا بَعْضُ أَصْحَابِهِ مِمَّنْ قَدْ ضَرَبَ قَدَامَهُ بِالسَّيْفِ وَ هُوَ قَضَاءُ آدَمَ (علیه السلام) فَيُقَدِّمُهُمْ فَيَضْرِبُ أَعْنَاقَهُمْ ثُمَّ يَقْضِي الثَّانِيَةَ فَيُنْكِرُهَا قَوْمَ آخَرُونَ مِمَّنْ قَدْ ضَرَبَ قُدَّامَهُ بِالسَّيْفِ وَ هُوَ قَضَاءُ دَاوُدَ (علیه السلام) فَيُقَدِّمُهُمْ فَيَضْرِبُ أَعْنَاقَهُمْ ثُمَّ يَقْضِي الثَّالِثَةَ فَيُنْكِرُهَا قَوْمٌ آخَرُونَ مِمَّنْ قَدْ ضَرَبَ قُدَّامَهُ بِالسَّيْفِ وَ هُوَ قَضَاءُ إِبْرَاهِيمَ (علیه السلام) فَيُقَدِّمُهُمْ فَيَضْرِبُ أَعْنَاقَهُمْ ثُمَّ يَقْضِي الرَّابِعَةَ وَ هُوَ قَضَاءُ مُحَمَّدٍ (علیه السلام) فَلَا يُنْكِرُهَا أَحَدٌ عَلَيْهِ.) (1) «ابو بصیر روایت کرده است که حضرت باقر (علیه السلام) فرمود:
قائم (علیه السلام) قضاوتی هم چون قضاوت آدم (علیه السلام) می نماید اما برخی از یاران او که در رکابش شمشیر می زنند، آن قضاوت را برنخواهند تافت در نتیجه حضرت قائم (علیه السلام) گردن آن ها را خواهد زد. پس در امر دیگری به روش داوود (علیه السلام) قضاوت خواهد کرد، اما گروه دیگری از جنگجویانش منکر آن می شوند، و امام زمان (علیه السلام) گردن آنان را نیز خواهد زد پس برای سومین بار به شیوه ابراهیم (علیه السلام) قضاوت می نماید و باز گروهی انکار می ورزند و امام گردنشان را خواهد زد. آن گاه برای چهارمین بار در مسئله ای به روش پیامبر (صلی الله علیه و آله) قضاوت خواهد کرد و دیگر کسی منکر آن نخواهد شد.»
بعضی از این روایت استفاده می کنند که کسانی که با قضاوت های امام زمان (علیه السلام) مخالفت می کنند، آشنای به قضاوت هستند یعنی باید عالم و فقیه باشند و از این حیث این روایت را بر علما تطبیق می دهند امّا نمی توان گفت تنها شیعیان و فقهای شیعه در رکاب حضرت هستند بلکه ممکن است مراد فقها و عالمان دیگر مذاهب و ادیان جهان باشد که به حضرت مهدی (علیه السلام) ایمان آورده و در رکاب ایشان جنگیده لکن قضاوت های ایشان را تحمل نمی کنند.
1) بحار الأنوار؛ ج 52؛ ص 389
بحار الانوار: ج 52 ص 389 ب 27 ح 207
إثبات الهداة: ج 3 ص 585 ب 32 ف 59 ح 796 - از بحار الانوار.
معجم الأحاديث الإمام المهدی (علیه السلام): ج 4، ص483
مرحوم آقا بزرگ تهرانی می فرماید:
كِتَابُ الْغَيْبَةِ لِلْحُجَّةِ. لِلشَّيْخِ الْمُتَقَدِّمِ أَبى مُحَمَّدُ، فَضْلُ بْنُ شَاذَانَ الأزدى النَّيْسَابُورِيِّ، الرَّاوِي عَنِ الْجَوَادِّ (علیه السلام)، وَ قِيلَ عَنِ الرِّضَا (علیه السلام) وَ المتوفی 260. وَ هُوَ غَيْرُ كِتَابِ إِثْبَاتِ الرَّجْعَةِ لَهُ، كَمَا صَرَّحَ بتعددهما النَّجَاشِيِّ. بَلْ هَذَا الَّذِي عُبِّرَ عَنْهُ النَّجَاشِيُّ بَعْدَ ذَكَرَهُ إِثْبَاتِ الرَّجْعَةِ بِكِتَابِ الرَّجْعَةِ حَدِيثٍ. فَهَذَا مَقْصُورُ عَلَى أَحَادِيثِ الرَّجْعَةِ.
وَ ظُهُورِ الْحِجَّةِ وَ أَحْوَالِهِ، وَ لِذَا اشْتَهَرَ بِكِتَابِ الْغِيبَةِ وَ كَانَ مَوْجُوداً عِنْدَ السَّيِّدِ مُحَمَّدِ بْنُ مُحَمَّدٍ میر لوحی الحسینی الموسوى السبزواري، الْمُعَاصِرُ لِلْمَوْلَى مُحَمَّدِ بَاقِرِ المجلسى، عَلَى مَا يَظْهَرُ مِنْ نَقَلَهُ عَنْهُ فِى كِتَابِهِ الْمَوْسُومِ كِفَايَةُ المهتدى فِي أَحْوَالِ المهدى. وَ يَنْقُلُ شَيْخُنَا النورى فِى النَّجْمِ الثَّاقِبِ فِى أَحْوَالِ الْإِمَامِ الْغَائِبِ عَنْ كِتَابِ الْغَيْبَةِ هَذَا بتوسط المير لوحى الْمَذْكُورِ. وَ قَالَ الْحَاجُّ مِيرْزَا إِبْرَاهِيمَ أَمِينُ الْوَاعِظِينَ الأصفهانى: [أَنْ نُسَخِهِ مِنْهُ موجوده عِنْدِى * الْمِيرْزَا إِبْرَاهِيمَ * بِأَصْفَهَانَ. ...] وَ لَعَلَّهُ مُخْتَصَرُ غَيْبَتِهِ الْآتِي فِي الْمِيمُ فراجعه. (1)
«كتاب الغيبه للحجه تأليف شيخ ابو محمد فضل بن شاذان نیشابوری، راوی از امام جواد (علیه السلام) و گفته شده از امام رضا (علیه السلام) متوفای 260. و این کتاب غیر کتاب اثبات الرجعه ایشان هم چنان که مرحوم نجاشی به تعدد آن دو تصریح کرده است. این کتاب مشتمل بر احادیث رجعت و ظهور حجت و احوال آن است و به همین جهت مشهور به کتاب غیبت شده و آن نزد سید محمد بن محمد میر لوحی معاصر مرحوم محمد باقر مجلسی بود. و شيخ ما مرحوم نوری روایاتی از این کتاب در کتاب نجم الثاقب توسط میر لوحی مذکور نقل می کند. و حاج میرزا ابراهیم امین الواعظین اصفهانی گفت: نسخه ای از آن نزد من موجود است.»
كتاب الغيبة فضل بن شاذان الآن در دسترس ما نمی باشد و طریقی هم به این کتاب وجود ندارد لذا ما با این روایت معامله ارسال می کنیم.
1) الذریعة إلى تصانیف الشیعة؛ ج 16؛ ص 78
بحث ما پیرامون نقش علمای شیعه در دوران ظهور بود، عرض کردیم که بعضی چنین به علمای شیعه نست داده اند که آنان در هنگام ظهور با امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) مخالفت می کنند در حالی که ما حتی یک روایت دال بر این مطلب نیافتیم و بیان کردیم که منشأ این اتهام حرف محیی الدین عربی است، اولا مگر خود محیی الدین چقدر اعتبار دارد ثانیا حرف او درباره ی فقهای خود آن ها است.
امام خمینی (رحمة الله علیه) محیی الدین عربی را رد می کند و در رد ادعای محیی الدین که گفته بود: من به معراج رفتم و در آن جا روافض را به شکل خنزیر دیدم، می فرماید:
بَلْ قَدْ يُشَاهَدَ السَّالِكِ الْمُرْتَاضِ نَفْسِهِ وَ عَيْنِهِ الثَّابِتَةِ فِي مِرْآةُ الْمَشَاهِدِ لصفاء عَيْنِ الْمَشَاهِدِ كرؤية بَعْضِ المرتاضين مِنَ الْعَامَّةِ الرفضه بِصُورَةِ الْخِنْزِيرِ بخياله وَ هَذَا لَيْسَ مُشَاهَدَةُ الرفضة كَذَا بَلْ لصفاء مِرْآةُ الرافضى رَأَى الْمُرْتَاضِ نَفْسَهُ الَّتِي هِيَ عَلَى صُورَةِ الْخِنْزِيرِ فِيهَا فَتَوَهَّمَ أَنَّهُ رَأَى الرافضى وَ مَا رَأَى الَّا نَفْسِهِ. (1)
«بلکه به تحقیق این سالک مرتاض خودش را در آینه مشاهده کرده است مانند رؤیت بعضی از مرتاضین عامه رفضه را به گمان خودش به شکل خنزیر و این مشاهده رفضه نیست بلکه به جهت صفای رافضی مرتاض خودش را که بر صورت خنزیر است در او می بیند پس توهم می کند که رافضی را دیده است در حالی که غیر خودش را ندیده است.»
أَخْبَرَنَا عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى الْعَطَّارُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَسَّانَ الرَّازِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ الْكُوفِيِّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ عَنِ الْعَلَاءِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ (علیه السلام يَقُولُ لَوْ يَعْلَمُ النَّاسُ مَا يَصْنَعُ الْقَائِمُ إِذَا خَرَجَ لَأَحَبَّ أَكْثَرُهُمْ أَلَّا يَرَوْهُ مِمَّا يَقْتُلُ مِنَ النَّاسِ أَمَا إِنَّهُ لَا يَبْدَأَ إِلَّا بِقَرَيْشٍ فَلَا يَأْخُذُ مِنْهَا إِلَّا السَّيْفَ وَ لَا يُعْطِيهَا إِلَّا السَّيْفَ حَتَّى يَقُولَ كَثِيرٌ مِنَ النَّاسِ لَيْسَ هَذَا مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ وَ لَوْ كَانَ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ لَرَحِيم.) (2)
«محمّد بن مسلم می گوید: از امام باقر (علیه السلام) شنیدم می فرمود: اگر مردم [مخالفان] می دانستند قائم [عج] آن گاه که ظهور نماید چه برنامه ای دارد، اکثر آنان، آرزو می کردند به جهت کشتار زیادی که از مردم [آنان] انجام می دهد هرگز آن حضرت را نبینند؛ آگاه باشید که! نخستین کشتار را در قبیله قریش خواهد داشت. از قریش جز شمشیر دریافت نمی کند و جز شمشیر ارمغانی به آنان نخواهد داد، [حضرت کار را به جایی می رساند] که بسیاری از مردم می گویند: این شخص، از دودمان محمّد (صلی الله علیه و آله)، نیست، اگر بود، ترحّم می کرد.»
کلمه «ناس» در روایات، به معنای «مخالفان اهل بیت» و کسانی است که همیشه بنای دشمنی با آنان را داشته و دارند.
غيبه النعمانی: ص 238 ب 13 ح 18
نوادر الأخبار: ص 274 ح 14- مرسلا، از غیبه النعمانی.
إثبات الهداة: ج 3 ص 539 ب 32 ف 27 ح 501 - از غیبه النعمانی.
حلية الأبرار: ج 5 ص 323 ح 6 ب 37 - از غیبه النعمانی.
بحار الانوار: ج 52 ص 354 ب 27 ح 113- از غیبه النعمانی.
بشارة الإسلام: ص 263 - از عقد الدرر.
ملحقات إحقاق الحقّ: ج 29 ص 600- از عقد الدرر.
عقد الدرر: ص 287 ب 9 ف 3- همان نص غیبه النعمانی، با کمی تفاوت، مرسلا از محمد ابن مسلم
معجم الأحاديث الإمام المهدی (علیه السلام): ج 4؛ ص 474
أَخْبَرَنَا عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى الْعَطَّارُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَسَّانَ الرَّازِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ الْكُوفِيِّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ عَنِ الْعَلَاءِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ محمد بن یحیی العطار: در مورد ایشان بحثی نیست. چون او ثقه و فوق وثاقت است.
محمد بن حسان رازی:
نظر مرحوم نجاشی:
مُحَمَّدُ بْنِ حَسَّانَ الرَّازِيِّ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ الزَّيْنَبِيِّ (الزَّبِيبِيِّ) يُعْرَفُ وَ يُنْكِرُ، بَيْنَ، بَيْنَ، يُرْوَى عَنِ الضُّعَفَاءِ كَثِيراً لَهُ كَتَبَ، مِنْهَا: كُتَّابُ الْعِقَابِ، كِتَابِ ثَوَابِ أَنْزَلْنَاهُ، كِتَابِ ثَوَابِ الْأَعْمَالِ، كِتَابِ الشَّيْخُ وَ الشَّيْخَةُ، كِتَابِ ثَوَابِ الْقُرْآنِ. (1)
«محمد بن حسان رازی بعضی روایات او معروف است و بعضی روایات او معروف نیست. کثیرا از ضعفا روایت نقل می کند.»
توضیح یعرف و ینکر:
در نتائج مقباس الهدایه (هفت جلدی) جلد هفتم، چند وجه برای «یعرف و ینکر» آورده است. یکی از معانی آن این است که بعضی روایات او معروف است و بعضی روایات او معروف نیست.
شیخ طوسی هم راجع به ایشان و کتاب های او صحبت کرده است.
ابن غضائری گفته است: او ضعیف است.
نظر وحید بهبهانی (رحمة الله علیه): ایشان گویا می خواهند او را توثیق کنند؛ برای همین می فرماید:
وَصَفَهُ الصَّدُوقُ بِخَادِمِ الرِّضَا (علیه السلام) وَ هُوَ فِي طَرِيقِهِ إِلَى مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ، وَ يُرْوَى عَنْهُ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى وَ لَمْ يَسْتَثْنِ رِوَايَتِهِ وَ هُوَ دَلِيلُ عَلَى عَدَالَتُهُ وَ يُؤَيِّدُهُ رِوَايَةِ الأجله عَنْهُ، مِثْلَ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى الْعَطَّارِ وَ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ وَ الصَّفَّارِ وَ غَيْرِهِ. أَقُولُ: أَمَّا توصيف الصَّدُوقُ إِيَّاهُ بِخَادِمِ الرِّضَاءِ (علیه السلام) فَلَا أَصْلَ لَهُ، وَ إِنَّمَا ذَكَرَ رِوَايَةٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ زَيْدٍ الرزامی خَادِمِ الرِّضَا (علیه السلام)، فِي طَرِيقِهِ إِلَى مُحَمَّدِ بْنِ أَسْلَمَ الجبلى. وَ أَمَّا رِوَايَةِ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْهُ، فَهِىَ وَ إِنْ كَانَتْ صَحِيحَةُ، إِلَّا أَنَّهَا لَا تَكْشِفْ عَنِ الْعَدَالَةِ، بَلْ غَايَةِ الْأَمْرِ، أَنَّهَا تَكْشِفُ عَنْ اعْتِمَادِ ابْنِ الْوَلِيدِ عَلَيْهِ، وَ هُوَ لَا يَدُلُّ لَا عَلَى التوثيق وَ لَا عَلَى الْعَدَالَةِ. هَذَا وَ قَدْ ذَكَرْنَا غَيْرَ مَرَّةٍ. أَنْ رِوَايَةَ الأجلاء عَنْ شَخْصٍ، لَا تَدُلُّ عَلَى وثاقته، وَ لَا حُسْنِهِ،
فَالرَّجُلُ لَمْ تَثْبُتْ وثاقته، وَ إِنْ كَانَ ضَعْفِهِ لَمْ يثبت أيضا، فإن عبارة النجاشى لا تدل على ضعفه في نفسه، و تضعیف ابن الغضائري لا يعتمد عليه، لأن نسبة الكتاب إليه لم تثبت. وطريق الشيخ إليه صحيح، و إن كان فيه ابن أبى جيد، فإنه ثقه على الأظر. (2)
«شیخ صدوق او را به خادم الرضا توصیف کرده (که دلیل برای اعتبار ایشان است) و هم چنین محمد بن أحمد بن یحیی از ایشان روایت نقل می کند و یک موید هم آورده است و آن روایت اجلا و بزرگان از ایشان است.
{جواب مرحوم خویی از مرحوم بهبهانی (رجمة الله علیه):} در این جا یک اشتباه فاحش و سهو قلم از ایشان هست؛ چون مرحوم صدوق (رحمة الله علیه) خادم الرضا را به ایشان نسبت نداده است؛ بلکه به محمد بن زید الرزامی نسبت داده است. بین رازی و رزامی اشتباه شده است. نکته دیگر مسئله روایت محمد بن احمد بن یحیی از ایشان است؛ ولی این مسئله کشف از عدالت ایشان نمی کند. این که ایشان استثنا نکرده، به دلیل آن است که استادش ابن الوليد استثنا نکرده است.»
مبنای آقای خویی (رحمة الله علیه) این است که عدم استثنای ابن الولید نه دلالت بر وثاقت دارد نه دلالت بر عدالت دارد. البته مبنای صدوق (رحمة الله علیه) این است که عدم استثنای روایت شخصی توسط ابن ولید دلالت بر وثاقت او می کند. پس دلیل دوم هم فاسد است. ایشان می فرمایند روایت اجلا دلالتی بر وثاقت یا حسن نمی کند. نه وثاقت ایشان ثابت است و نه ضعف ایشان، چون عبارت نجاشی دلالت بر ضعف خود راوی ندارد؛ زیرا نقل از ضعفا دلالتی بر ضعف ندارد. و تضعیف ابن غضائری هم اثری ندارد؛ چون اسناد کتاب به ایشان محل اشکال است. پس ایشان به نظر مرحوم خوئی مجهول است.
به نظر ما با توجه به روایت اجلا از او و عدم استثنای ابن ولید، ایشان حسن است.
محمد بن علی کوفی ابو سمینه:
نظر مرحوم نجاشی:
وَ كَانَ يُلَقَّبُ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِىٍّ أَبَا سمينه، ضَعِيفُ جِدّاً، فَاسِدُ الِاعْتِقَادِ، لَا يَعْتَمِدِ فِي شَيْءٍ. وَ كَانَ وَرَدَ قُمَّ - وَ قَدْ اشْتَهَرَ بِالْكَذِبِ بِالْكُوفَةِ - وَ نَزَلَ عَلَى أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى مُدَّةُ، ثُمَّ تَشْهَرْ بِالْغُلُوِّ فجفا، وَ أَخْرَجَهُ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عیسى عَنْ قُمَّ، وَ لَهُ قِصَّةُ. لَهُ مِنَ الْكُتُبِ: كِتَابِ الدَّلَائِلِ، وَ كِتَابُ الْوَصَايَا، وَ كِتَابُ الْعِتْقِ. (1)
«او ملقب به ابو سمینه بود، شخصی ضعیف و فاسد الاعتقاد که در چیزی بر او اعتماد نمی شود. او وارد قم شد در حالی که در کوفه به کذب مشهور بود و بر علی بن احمد بن محمد بن عیسی وارد شد و مشهور به غلو شد پس به او جفا شد احمد بن محمد بن عیسی او را از قم بیرون کرد و برای او قصه ای است.»
شیخ طوسی نقل می کند:
أَخْبَرَنَا جَمَاعَةُ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِىٍّ بْنَ الْحُسَيْنِ، عَنْ أَبِيهِ وَ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ وَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِىٍّ مَاجِيلَوَيْهِ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي الْقَاسِمِ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِىِّ الصَّيْرَفِيِّ، إِلَّا مَا كَانَ فِيهَا مِنْ تَخْلِيطُ أَوْ غُلُوِّ أَوْ تَدْلِيسِ أَوْ يَنْفَرِدَ بِهِ وَ لَا يُعْرَفُ مِنْ غَيْرِ طَرِيقِهِ. (2)
«روایات محمد بن علی صیرفی نقل می شد مگر آن روایاتی که در آن تخلیط، غلو یا تدلیس بود یا او در نقل آن منفرد بود.»
نظر فضل بن شاذان:
وَ ذکر علی بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ قُتَيْبَةَ النیسابوری، عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ أَنَّهُ قَالَ: كِدْتُ أَنْ أَقْنُتَ عَلَى أَبِي سمينه مُحَمَّدُ بْنُ عَلِىِّ الصَّيْرَفِيِّ قَالَ: قُلْتُ لَهُ وَ لَمْ أَسْتَوْجِبُ الْقُنُوتِ مِنْ بَيْنِ أَمْثَالِهِ؟ قَالَ: إِنِّى (لأنى أَعْرِفُ) لَأَعْرِفُ مِنْهُ مَا لَا تَعْرِفُهُ. وَ ذَكَرَ الْفَضْلُ فِي بَعْضِ كُتُبِهِ: مِنَ الْكَذَّابِينَ المشهورين أَبُو الْخَطَّابِ وَ يُونُسُ بْنُ ظَبْيَانَ وَ يَزِيدَ الصَّائِغِ وَ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ وَ أَبُو سُمَيْنَةَ أَشَهْرُهُمْ. (1)
«نزدیک بود در قنوتم ایشان را نفرین کنم چون چیزهایی در مورد ایشان می دانم که شما نمی دانید. و ایشان در برخی از کتاب هایش که اسم دروغ گویان مشهور را می آورد، یکی از آن ها و مشهورترین آن ها ابو سمینه است.»
نظر ابن غضائری:
مُحَمَّدُ بْنُ عَلِىٍّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ الصيرفى، ابْنِ خَلَّادٍ المقرى أَبُو جَعْفَرِ الْمُلَقَّبِ بِأَبِى سمينه، کوفی، کذاب، غَالٍ، دَخَلَ قُمَّ وَ اشْتَهَرَ أَمْرُهُ بِهَا وَ نَفَاهُ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى الْأَشْعَرِيِّ رَحِمَهُ اللَّهُ عَنْهَا، وَ كَانَ شهيرا فِي الِارْتِفَاعِ (2)لَا يُلْتَفَتُ إِلَيْهِ وَ لَا يُكْتَبُ حَدِيثَهُ. (3)
«او کوفی، کذاب و غالی بود ...»
البته نظر ابن غضائری را جزو تضعیفات نمی آوریم؛ زیرا قبلا گفتیم کتاب ابن غضائری را قبول نداریم.
نظر مرحوم خوئی:
بَقِىَ هُنَا أَمْرَانِ: الْأَوَّلُ: أَنَّ مُحَمَّدَ بْنُ عَلِىٍّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ الْمُلَقَّبِ بِأَبِى سمينه لَا يَنْبَغِي الشَّكِّ فِي ضَعْفِهِ لِمَا عَرَفْتَ، وَ قَدِ اسْتَثْنَى ابْنِ الْوَلِيدِ مِنْ رِوَايَاتِ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى مَا يَرْوِيهِ عَنْ أَبِى سَمِينَةً. وَ قَدْ وَقَعَ فِي إِسْنَادٍ كَامِلِ الزِّيَارَاتِ، وَ الْمَذْكُورُ فِيهِ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِىِّ الْقُرَشِيِّ، فَقَدْ رَوَى عَنْ عُبَيْدِ بْنِ يَحْيَى الثَّوْرِيِّ، وَ رَوَى عَنْهُ مُحَمَّدُ بْنُ أَبِى الْقَاسِمِ مَاجِيلَوَيْهِ. وَ يُمْكِنُ أَنْ يُقَالَ: إِنَّ مُحَمَّدَ بْنُ عَلِىِّ الْقُرَشِيِّ الْوَاقِعِ فِي سَنَدِ كَامِلِ الزِّيَارَاتِ لَمْ يَعْلَمْ أَنَّهُ أَبُو سَمِينَةُ، وَ قَدِ الْتَزَمَ الصَّدُوقُ - قُدِّسَ سِرِّهِ - أَنْ لا يَذْكُرَ فِي كِتَابِهِ إِلَّا مَا يَعْتَمِدُ عَلَيْهِ، وَ يَحْكُمْ بِصِحَّتِهِ، فَكَيْفَ يُمْكِنُ
أَنْ يَذْكُرُ فِيهِ رِوَايَاتٍ مَنْ هُوَ مَعْرُوفُ بِالْكَذِبِ وَ الْوَضْعِ، إِذَا فَمُحَمَّدُ بْنُ عَلَى الْقُرَشِيِّ الكوفى رَجُلٍ آخَرُ غَيْرُ أَبَى سمينه، الْمَشْهُورُ بِالْكَذِبِ. (1)
«دو امر باقی ماند: اول: محمد بن علی بن ابراهيم ملقب به ابو سمینه، شک در ضعیف بودن او شایسته نیست به جهت آن چه شناختی، و به تحقیق ابن ولید از روایات محمد بن احمد بن یحیی آن چه از ابو سمینه روایت کرده را استثناء کرده است. و به تحقیق او در اسناد کامل الزیارات واقع شده است، و ممکن است گفته شود: محمد بن علی قرشی که در اسناد کامل الزیارات است معلوم نیست که ابو سمینه باشد. و به تحقیق که مرحوم صدوق ملتزم شده که در کتابش غیر آن چه بر آن اعتماد دارد را ذکر نکند، و حکم به صحت آن ها کرده پس چطور ممکن است در آن روایاتی را از کسی که معروف به کذب و وضع است، نقل کند، بنابراین محمد بن علی قرشی کوفی شخص دیگری غیر از ابو سمینه مشهور به کذب است.»
پس محمد بن علی ابو سمینه ضعیف است.
پس سند روایت ضعیف است. امّا ما این روایت را قبول داریم؛ چون در آن غلو و تخلیط نمی باشد و شواهد زیادی هم بر آن وجود دارد. ولی از جهت دلالت هم روایت ربطی به فقهای شیعه ندارد؛ بلکه در مورد سلفی ها و نواصب است.
1) معجم رجال الحدیث و تفصیل طبقات الرواة، ج 17، ص 321
[کتاب حسین بن سعيد] و النوادر أبو الْحَسَنِ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنِ ابْنِ أَبِي يَعْفُورٍ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِاللَّهِ (علیه السلام وَ عِنْدَهُ نَفَرٌ مِنْ أَصْحَابِهِ فَقَالَ يَا ابْنَ أَبِي يَعْفُورٍ هَلْ قَرَأْتَ الْقُرْآنَ قَالَ قُلْتُ نَعَمْ هَذِهِ الْقِرَاءَةَ قَالَ عَنْهَا سَأَلْتُكَ لَيْسَ عَنْ غَيْرِهَا قَالَ فَقُلْتُ نَعَمْ جُعِلْتُ فِدَاكَ وَ لِمَ قَالَ لِأَنَّ مُوسَى (علیه السلام) حَدَّثَ قَوْمَهُ بِحَدِيثُ لَمْ يَحْتَمِلُوهُ عَنْهُ فَخَرَجُوا عَلَيْهِ بِمِصْرَ فَقَاتَلُوهُ فَقَاتَلَهُمْ فَقَتَلَهُمْ وَ لِأَنَّ عِيسَى (علیه السلام) حَدَّثَ قَوْمَهُ بِحَدِيثٍ فَلَمْ يَحْتَمِلُوهُ عَنْهُ فَخَرَجُوا عَلَيْهِ بِتَكْرِيت فَقَاتَلُوهُ فَقَاتَلَهُمْ فَقَتَلَهُمْ وَ هُوَ قَوْلُ اللهِ عَزَّ وَ جَلَ فَآمَنَتْ طَائِفَةً مِنْ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَ كَفَرَتْ طَائِفَةً فَأَيَّدَنَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَى عَدُوِّهِمْ فَأَصْبَحُوا ظَاهِرِين وَ إِنَّهُ أَوَّلَ قَائِمٍ يَقُومُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ يُحَدِّثُكُمْ بِحَدِيثُ لَا تَحْتَمِلُونَ فَتَخْرَجُونَ عَلَيْهِ بِرِّمَيْلَةِ الدَّسْكَرَةِ)فَتُقَاتِلُونَهُ فَيُقَاتِلُكُمْ فَيَقْتُلُكُمْ وَهِيَ آخِرُ خَارِجَهُ يَكُون. (1) «فرزند ابی یعفور می گوید: به حضور امام صادق (علیه السلام) آمدم، در حالی که گروهی از یارانش نیز در خدمت ایشان بودند. حضرت، به من فرمود: " آیا قرآن خوانده ای؟ " عرض کردم: آری؛ ولی به همین قرائت متعارف.
فرمود: " مقصود من هم، همین قرائت بود. " گفتم: منظور از این پرسش چیست؟ فرمود: " حضرت موسی مطالبی را برای قوم خود گفت، ولی آنان تاب و توان آن را نداشتند و علیه حضرت - در مصر - قیام کردند؛ موسی (علیه السلام) نیز با آنان جنگید و آنان را به قتل رساند. حضرت عیسی (علیه السلام) نیز مطالبی را برای قوم خود بازگو کرد و آنان نیز تحمّل نکرده، علیه او - در شهر تکریت - دست به شورش زدند. عیسی (علیه السلام) نیز به رویارویی با آنان برخاست و نابودشان کرد. این است معنای سخن خداوند که می فرماید: {طایفه ای از بنی اسرائیل ایمان آوردند و طایفه دیگر کافر شدند و ما ایمان آورندگان را نصرت دادیم و بر دشمنانشان پیروز کردیم.} "
حضرت قائم (علیه السلام) را نیز هنگامی که ظهور کند، سخنانی برای شما می گوید که تاب و توان پذیرش آن را نخواهید داشت. از این رو، علیه حضرت در شهر رمیله قیام می کنید و با او می جنگید. حضرت نیز به رویارویی با شما می پردازد و شما را به قتل می رساند و این شورش آخرین قیام علیه حضرت است»
بِرُمَيْلَةِ الدَّسْكَرَةِ: نام سه منطقه می باشد: 1. فلسطین 2. منطقه ای بین بصره و مدینه 3. منطقه ای در بحرین
1) بحار الأنور؛ ج 7؛ ص 284
مرحوم مجلسی این روایت را از کتاب حسین بن سعید اهوازی نقل می کند. کتاب های حسین بن سعید اهوازی معتبر است و بعضی از طرق بزرگان ما به ایشان صحیح است مخصوصا طریق شیخ طوسی به ایشان صحیح است لذا سند آن مورد مناقشه ما نمی باشد هر چند ابو الحسن بن عبدالله برای ما شناخته شده نیست.
علاوه این روایت مؤیدات دارد، روایات متعددی بیان گر قیام خوارج علیه امام عصر (علیه السلام) است پس متن این روایت مقبول است و از جهت سند هم اشکالی ندارد امّا ربطی به علمای شیعه ندارد.
مرحوم مجلسی می فرماید:
بيان: قَوْلِهِ «وَ لِمَ» أَىْ وَ لِمَ لَمْ تسألنى عَنْ غَيْرِ تِلْكَ الْقِرَاءَةِ وَ هِىَ الْمَنْزِلَةِ الَّتِي يَنْبَغِي أَنْ يَعْلَمَ فَأَجَابَ (علیه السلام) بِأَنْ الْقَوْمُ لَا يَحْتَمِلُونَ تَغْيِيرِ الْقُرْآنُ وَ لَا يَقْبَلُونَهُ وَ اسْتَشْهَدَ بِمَا ذَكَرَ. (1)
«قول راوى " و لِمَ " یعنی چرا از غیر آن قرائت سوال نمی کنید و این جایگاهی بود که شایسته بود بداند پس امام (علیه السلام) جواب داد: زیرا قوم (عامه) تغییر قرآن را تحمل نمی کنند و قبول نمی کنند و به آن چه ذکر شد استشهاد کردند.»
عَنْهُ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِى هَاشِمٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام فِي حَدِيث لَهُ اخْتَصَرْنَاهُ قَالَ: إِذَا قَامَ الْقَائِمُ (علیه السلام) دَخَلَ الْكُوفَةَ وَ أَمَرَ بِهَدْمِ الْمَسَاجِدِ الْأَرْبَعَةِ حَتَّى يَبْلُغَ أَسَاسَهَا وَ يُصَيِّرُهَا عَرِيشاً كَعَرِيشِ مُوسَى ... وَ تَكُونَ الْمَسَاجِدَ كُلُّهَا جَمَاءَ لَا شُرَفَ لَهَا كَمَا كَانَتْ عَلَى عَهْدِ رَسُولِ اللَّهِ (صلى الله عليه و سلم) وَ يُوَسِّعُ الطَّرِيقَ الْأَعْظَمَ فَيُصَيِّرُ سِتِّينَ ذِرَاعاً وَ يَهْدِمُ كُلَّ مَسْجِدٍ عَلَى الطَّرِيقِ وَ يَسُدُّ كُلَّ كَوَّةَ إِلَى الطَّرِيقِ وَ كُلَّ جَنَاحٍ وَ كَنِيفٍ وَ مِيزَابٍ إِلَى الطَّرِيقِ وَ يَأْمُرُ اللَّهُ الْفَلَك فِي زَمَانِهِ فَيُبْطِيُّ فِي دَوْرِهِ حَتَّى يَكُونَ الْيَوْمُ فِي أَيَّامِهِ كَعَشَرَةٍ مِنْ أَيَّامِكُمْ وَ الشَّهْرُ كَعَشَرَةِ أَشْهُرٍ وَالسَّنَةَ كَعَشْرِ سِنِينَ مِنْ سِنِيكُمْ ثُمَّ لَا يَلْبَثُ إِلَّا قَلِيلا حَتَّى يَخْرُجَ عَلَيْهِ مَارِقَةُ الْمَوَالِى بِرَمَيْلَةِ الدَّسْكَرَةِ عَشَرَةَ آلَافٍ شِعَارهُمْ يَا عُثْمَانُ يَا عُثْمَانُ فَيَدْعُو رَجُلًا مِنَ الْمَوَالِى فَيُقَلَّدَهُ سَيْفَهُ فَيَخْرُجُ إِلَيْهِمْ فَيَقْتُلُهُمْ حَتَّى لَا يَبْقَى مِنْهُمْ أَحَدٌ ثُمَّ يَتَوَجَّهُ إِلَى كَابَلَ شَاءٍ وَ هِيَ مَدِينَةً لَمْ يَفْتَحْهَا أَحَدٌ قَطُّ غَيْرُهُ فَيَفْتَحُهَا ثُمَّ يَتَوَجَّهُ إِلَى الْكُوفَةِ فَيَنْزِلُهَا وَ تَكُونُ دَارَهُ وَ يُبَهْرِجُ سَبْعِينَ قَبِيلَةً مِنْ قَبَائِلِ الْعَرَبِ تَمَامَ الْخَبَر.) (2) «علی بن ابی حمزه، از ابی بصیر و او هم از امام باقر (علیه السلام) حدیثی را نقل کرده اند که ما آن را مختصر کرده ایم. در بخشی از این حدیث امام (علیه السلام) فرمودند: وقتی که حضرت قائم (علیه السلام) قیام کند و وارد کوفه شود؛ دستور به انهدام چهار مسجد می دهد؛ تا آن ها را به پایه اولیه شان برساند. آن ها را مانند عریش موسی (علیه السلام) به صورت سایبان
بازسازی می کند و دیوارهای مساجد همه مثل زمان رسول خدا (صلی الله عليه و آله) بدون کنگره خواهند شد. راه های بزرگ و اصلی را تا شصت ذراع وسعت می دهد، هر مسجدی را که سر راه باشد تخریب می کند، هر پنجره ای که به سمت راه باشد را می بندد و هر جوی [فاضلاب] و ناودانی که به راه می ریزد را مسدود می کند. خداوند به فلک امر می کند که در زمان آن حضرت، آهسته حرکت کند، تا آن جا که یک روز در زمان ایشان مثل ده روز شما است یک ماهش مانند ده ماه و یک سالش مساوی ده سال شما خواهد بود.
بعد از آن، مدّت کوتاهی می گذرد. تا این که ده هزار نفر از خارجیان و غلامان در دهکده رمیله علیه او قیام می کنند و شعارشان «یا عثمان یا عثمان» است. حضرت مردی از دوستانش را فراخوانده و شمشیر خود را به گردنش حمایل می کند و به جنگ آن ها می فرستد. او هم به طرف آن ها بیرون می رود و با آن ها می جنگد و حتی یک نفر آن ها هم باقی نمی ماند.»
این روایت هم ربطی به فقهای شیعه ندارد بلکه مربوط به کسانی است که اصلا شیعه نیستند و جزو خوارج و عثمانی مذهب هستند.
این روایت را بررسی سندی نمی کنیم؛ زیرا متن آن مقبول است و شواهد و مؤیداتی بر آن وجود دارد.
رمیله دسکره: آقای حسینی در غریب الحدیث فی بحار الانوار در مورد دسکره می نویسد:
الدسكرة - بِفَتْحِ الدَّالُّ وَ سُكُونِ السِّينَ وَ فَتَحَ الْكَافُ وَ الرَّاءُ - بَلْدَةٍ مِنْ أَعْمَالِ بَغْدَادَ عَلَى طَرِيقِ خُرَاسَانَ يُقَالُ لَهَا: دسکره الملک، وَ قریه بِنَهْرٍ الملک مِنْ أَعْمَالِ بَغْدَادَ أَيْضاً، وَ بَلَدِهِ بخوزستان، وَ يُطْلَقُ عَلَى كُلِّ قَرْيَةٍ أَيْضاً، وَ عَلَى الصَّوْمَعَةِ، وَ الْأَرْضِ الْمُسْتَوِيَةِ، وَ بُيُوتِ الاعاجم يَكُونُ فِيهَا الشَّرَابِ وَ الْمَلَاهِي، وَ بِنَاءِ كَالْقَصْرِ حَوْلَهُ بُيُوتِ. (1)
مقدسی نقل می کند:
فَقَالَ عَلَى (علیه السلام) دْعُوهُمْ حَتَّى يَأْخُذُوا مَالًا وَ يسفكوا دَماً وَ كَانَ يَقُولُ أَمَرَنِي رَسُولُ اللَّهُ (صلی الله عليه و آله) بِقِتَالِ النَّاكِثِينَ وَ الْقَاسِطِينَ وَ الْمَارِقِينَ فالناكثون أَصْحَابَ الْجَمَلِ وَ الْقاسِطُونَ أَصْحَابِ صِفِّينَ وَ المارقون الْخَوَارِجِ فَوَثَبَتِ الْخَوَارِجِ عَلَى عَبْدِاللَّهِ بْنَ خَبَّابِ فَقَتَلُوهُ وَ بَقَرُوا بَطْنَ امْرَأَتَهُ وَ قَتَلُوا نَسُوهُ وَ وِلْدَاناً فَقَالَ لَهُمْ عَلَى ادْفَعُوا إِلَيْنَا قَتَلَهُ إِخْوَانِنَا وَ أَنَّا تارككم فثاروا بِهِ وَ ناوشوه الْقِتَالِ فَقَالَ عَلَىّ عَمِّ انَّ يَغْلِبُ مِنْهُمْ عَشَرَةُ وَ انَّ يُقْتَلُ مِنْهُمْ عَشَرَةَ فکان کذلک وَ هُوَ يَوْمُ النَّهْرَوَانِ بِمَوْضِعِ يُقَالُ لَهُ رميله الدسكرة وَ قَتَلَ المخدج ذُو الثُّدَيَّةِ وَقَدْ ذَكَرْتُ هَذِهِ الْقِصَّةِ فِي فَصَلِّ مقالات أَهْلِ الْإِسْلَامِ فَذَكَرَ قَوْمِ انْهَ قُتِلَ يَوْمَ النَّهْرَوَانِ أَرْبَعَةُ آلَافٍ. (2)
«علی (علیه السلام) فرمود: آن ها را رها کنید تا وقتی که مالی را غصب کنند و خونی را بریزند. و می فرمود: پیامبر (صلی الله علیه و آله) مرا به جنگ با ناکثین و قاسطین و مارقین امر کرده اند. ناکشان اصحاب جمل؛ قاسطان اصحاب صفین؛ و مارقان خوارج هستند.
پس خوارج بر عبدالله بن خباب حمله کردند و او را کشتند و شکم همسرش را پاره کردند و زنان و فرزندان او را کشتند. حضرت علی (علیه السلام) به آن ها فرمود: قاتلان برادران ما را تحویل دهید، تا من هم شما را رها کنم. ولی آنان اخلال گری کردند و چنگ و دندان نشان دادند. حضرت علی (علیه السلام) فرمود: کم تر از ده نفر از آنان زنده می ماند؛ و چنان شد و آن روز نهروان در مکانی که به آن رمیله دسکره گفته می شد، بود.»
پس رمیله دسکره که در روایت قبل نقل شده بود، نام محلی است که امیر مومنان (علیه السلام) با خوارج نهروان جنگیده و آنان را از بین بردند.
[تفسير العياشي] عَنْ عَبْدِ الْأَعْلَى الْحَلَبِيِّ قَالَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ (علیه السلام: يَكُونُ لِصَاحِبِ هَذَا الْأَمْرِ غَيْبَةً فِي بَعْضٍ هَذِهِ الشِّعَابِ ثُمَّ أَوْمَا بِيَدِهِ إِلَى نَاحِيَهِ ذِي طُوًى حَتَّى إِذَا كَانَ قَبْلَ خُرُوجِهِ بِلَيْلَتَيْنِ انْتَهَى الْمَوْلَى الَّذِي يَكُونُ بَيْنَ يَدَيْهِ حَتَّى يَلْقَى بَعْضَ أَصْحَابِهِ فَيَقُولُ ... حَتَّى يُوَحَّدَ اللَّهُ وَ لَا يُشْرَكَ بِهِ شَيْءٌ وَ حَتَّى يَخْرُجَ الْعَجُوزُ الضَّعِيفَةُ مِنَ الْمَشْرِقِ تُرِيدُ الْمَغْرِبَ وَ لَا يَنْهَاهَا أَحَدٌ وَ يُخْرِجُ اللَّهُ مِنَ الْأَرْضِ بَدْرَهَا وَ يُنْزِلُ مِنَ السَّمَاءِ قَطْرَهَا وَ يُخْرِجُ النَّاسُ خَرَاجَهُمْ عَلَى رِقَابِهِمْ إِلَى الْمَهْدِى وَ يُوَسِّعُ اللَّهُ عَلَى شِيعَتِنَا وَ لَوْ لَا مَا يُدْرِكُهُمْ مِنَ السَّعَادَةِ لَبَغَوْا فَبَيْنَا صَاحِبٌ هَذَا الْأَمْرِ قَدْ حَكَمَ بِبَعْضِ الْأَحْكَامِ وَ تَكَلَّمَ بِبَعْضِ السُّنَنِ إِذْ خَرَجَتْ خَارِجَةً مِنَ الْمَسْجِدِ يُرِيدُونَ الْخُرُوجَ عَلَيْهِ فَيَقُولُ لِأَصْحَابِهِ انْطَلِقُوا فَيَلْحَقُونَهُمْ فِي التَّمَّارِينِ)فَيَأْتُ نَهُ بِهِمْ أَسْرَى فَيَأْمُرُ بِهِمْ فَيُذْبَحُونَ وَ هِيَ آخِرُ خَارِجَهُ يَخْرُجُ عَلَى قَائِمٍ آلِ مُحَمَّدٍ صَلَّى الله عَلَيْهِ وَ آلِهِ. (1) «عیّاشی به سند خود از عبد الاعلی حلبی آورده است که گفت: حضرت ابو جعفر امام باقر (علیه السلام) فرمود: صاحب این امر را در یکی از این درّه ها غیبتی خواهد بود.» آن گاه امام (علیه السلام) با دست به سوی ذی طوی اشاره فرمود. تا آن گاه که دو شب به خروج وی مانده، می آید و بعضی از اصحاب آن حضرت را می بیند و می گوید: ... سپس امام (علیه السلام) فرمود: «به خدا سوگند، جنگ خواهند کرد تا این که یکتاپرستی برقرار شود و هیچ گونه به او شرک نورزند و تا آن جا که حتّی پیرزن ضعیف هم از مشرق به سوی مغرب سفر کند و کسی از او جلوگیری نمی کند و خداوند در آن روزگار، تمامی بذرهای زمین را می رویاند و باران آسمان را (به طور کامل) فرو می ریزد و مردم خراجشان را بر دوش نهاده و به پیشگاه حضرت مهدی (علیه السلام) می برند و خداوند بر شیعیانمان وسعت می دهد؛ (به طوری که) اگر سعادت و نیک بختی آنان را در نیابد، طغیان می کنند. پس در همان حال که صاحب این امر بعضی از احکام را صادر کند و برخی از سنتّ ها را بازگوید، گروهی از مسجد بیرون روند و در پی خروج و سرکشی بر آن حضرت برآیند که حضرتش به اصحاب خود امر کند تا به مقابله ی آنان بروند. در منطقه ی خرما فروشان، به آنان می رسند. اسیرشان می کنند و به خدمت آن حضرت می برند. دستور می دهد آن ها را می کشند و این آخرین گروهی است که بر قائم آل محمد (علیه السلام) خروج می کند.»
1) بحار الأنوار؛ ج 52؛ ص 341
تفسير العيّاشی: ج 2 ص 56 ح 49 و ص 140 ح 8 - بعض آن را از عبد الأعلى الحلبی.
تفسیر القمی: ج 2 ص 205 - همان نص عیّاشی با تفاوت: حدّثني أبی، عن ابن أبي عمير، عن منصور بن يونس، عن أبي خالد الكابلی.
الکافی: ج 8 ص 313 ح 487 - بعض آن را از علی بن إبراهيم، به سند قمی، و در سند آن: «إسماعيل ابن جابر».
غيبه النعمانی: ص 187 ب 10 ح 30 - و حدّثنا أحمد بن محمد بن سعيد قال: حدّثنا محمد ابن على التيملى، عن محمد بن إسماعيل بن بزيع، و حدّثنى غير واحد، عن منصور بن يونس بزرج، عن إسماعيل بن جابر، عن أبي جعفر محمد بن على (علیه السلام) أنه قال: - بعض روایت، همان نص عیّاشی.
مجمع البیان: ج 5 ص 144 - بعض روایت از ابی جعفر، و أبي عبدالله (علیهما السلام).
تأويل الآيات: ج 1 ص 223 ح 2- از مجمع البیان.
منهج الصادقين: ج 4 ص 454 - همان نص مجمع البيان مرسلا.
تفسیر الصافی: ج 2 ص 433- بعض روایت از عیّاشی، و مجمع البیان.
إثبات الهداة: ج 3 ص 451 ب 32 ح 62 - همان نص کافی، از محمد بن یعقوب.
و ص 525 ب 32 ف 21 ح 418 - از مجمع البیان.
و ص 550 ب 32 ف 28 ح 559 و 562 - بعض روایت از عیّاشی.
و فی: ص 553 ب 32 ف 30 ح 577- بعض روایت از قمی.
و ص 19 - همان نص کافی، از محمد بن یعقوب. و در آن: «عَنْ أبی عَبْدِاللَّهِ وَ أَبِي جَعْفَرٍ (علیهما السلام)».
و ص 79 - از عیّاشی.
و ص 104 - بعض روایت، از عیّاشی.
حلية الأبرار: ج 5 ص 313 ب 34 ح 7 - همان نص کافی، از محمد بن یعقوب. و در آن: «عَنْ أبی عَبْدِاللَّهِ (علیه السلام)».
غاية المرام: ج 4 ص 210 ب 24 ح 6 - از نعمانی.
البرهان: ج 1 ص 163 ح 7 - از کافی، و در آن: «عَنْ أبی عَبْدِاللَّهِ (علیه السلام)».
و فيها: ح 8 - از قمّی.
و ج 2 ص 81 - 83 ح 3 - از عیّاشی، با کمی تفاوت.
و ص 209 ح 4 و 7 - بعض روایت از عیّاشی، و طبرسی.
و ج 3 ص 208 ح 8 - از نعمانی.
و ص 315 ب 27 ح 10- از قمّی.
و ص 341 ب 27 ح 91 - بعض روایت، از عیّاشی، و نعمانی.
ملحقات إحقاق الحق: ج 29 ص 605 - از البرهان.
نور الثقلين: ج 1 ص 139 ح 426 و 427 - از قمی و کافی. و ص 353 ح 186 - از الکافی.
و ج 2 ص 341 ح 26 - بعض روایت از عیّاشی. و ح 28 - از الکافی.
و ج 4 ص 94 ح 94 - بعض روایت، از قمی.
و ص 343 - 344 ح 98 - از قمی.
و ص 475 ب 7 ف 4 ح 1 و 3 و 4 - بعض روایت، از ینابیع المودّة، و الكافی.
عقد الدّرر: ص 177 ب 5 - همان نص عیّاشی با کمی تفاوت، مرسلا، از امام باقر عليه (علیه السلام).
برهان المتقی: ص 171 ب 12 ح 3 - از عقد الدرر.
ينابيع المودّة: ج 3 ص 235 ب 71 ح 1 - از المحجّه. و «عن أبي عبدالله (علیه اسلام).
و في: ص 241 ب 71 ح 20- بعضه عن المحجّة.
پس به این روایت توجه شده و بزرگان ما قرن به قرن آن را نقل کردند البته محل مورد بحث ما تنها در تفسیر عیاشی نقل شده و در دیگر مصادر ذکر نشده است، روایت عیاشی هم مرسل است.
بررسی سند روایت به نقل تفسیر قمی:
حَدَّثَنِي أَبِي، عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ، عَنْ مَنْصُورِ بْنِ يُونُسَ، عَنْ أَبِي خَالِدِ الْكَابُلِيِّ
علی بن بابویه قمی: در عظمت و جلالت ایشان بحثی نیست.
پدر علی بن بابویه قمی:
ایشان توثیق ندارد؛ از این رو بعضی روایات ایشان را حسن می دانند. ولی توثیق نداشتن او به جهت ثقه نبودن نیست؛ بلکه به این جهت است که ایشان از جهت جلالت و علو مقام در جایگاهی هستند که کاربرد لفظ «ثقه» در مورد ایشان مناسب نیست. و به فرموده مرحوم آیت الله طبسی در ترجمه استرآبادی، کلمه «ثقه» نسبت به ایشان جسارت و توهین شمرده می شود. (1)
ابن ابی عمیر: در جلالت ایشان هم بحثی نیست.
منصور بن یونس: ایشان هم اگر چه واقفی است امّا ثقه می باشد.
ابو خالد کابلی: ایشان از اصحاب امام زین العابدین (علیه السلام) است.
1) کتاب درر الآخبار، ج 1، ذیل بحث پیرامون تفسیر امام حسن عسکری (علیه السلام)
پس سند تفسیر قمی بدون اشکال است.
بررسی سند روایت به نقل کافی:
عَنْ عَلِىُّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ، ثُمَّ بِسَنَدٍ القمى، وَ فِي سَنَدِهِ: «إِسْمَاعِيلَ ابْنِ جَابِر».
اسماعیل بن جابر:
ایشان مشترک بین اسماعیل بن جابر جعفی و اسماعیل بن جابر خثعمی است، مرحوم خوئی قائل به وحدت این دو عنوان هستند. اسماعیل بن جابر خثعمی توثیق دارد اما اسماعیل بن جابر جعفی توثیق ندارد.
مرحوم مامقانی قائل به توثیق مترجم هستند چه اسماعیل بن جابر جعفی باشد و چه اسماعیل بن جابر خثعمی.
مرحوم تستری قائل به تعدد معنون می باشد و خثعمی توثیق دارد و جعفی توثیق ندارد.
اسماعیل بن جابر جعفی:
ایشان از امام باقر و امام صادق (علیهما السلام) روایت نقل می کند و روایت «اذان» از طریق ایشان نقل شده است. شیخ طوسی طریق خود به کتاب های مترجم را نقل می کند.
شیخ طوسی در شرح حال اسماعیل بن جابر خثعمی می فرماید:
إِسْمَاعِيلُ بْنُ جَابِرِ الْخَثْعَمِيِّ الْكُوفِيِّ، ثقه مَمْدُوحُ، لَهُ أُصُولُ، رَوَاهَا عَنْهُ صَفْوَانَ بْنِ یحیی. انْتَهَى. وَ قَالَ فِي طَيٍّ أَصْحَابِ الصَّادِقِ (علیه السلام) إِسْمَاعِيلَ بْنِ جَابِرِ الْخَثْعَمِيِّ الكوفى. انْتَهَى. وَ قَالَ فِى طَىَّ أَصْحَابِ الْكَاظِمِ (علیه السلام): إِسْمَاعِيلَ بْنِ جَابِرٍ، رَوَى عَنْهُمَا (عليها السلام). انْتَهَى. (1)
«اسماعیل بن جابر خثعمی کوفی، ثقه و ممدوح است، او اصولی دارد که صفوان بن یحیی روایت کرده است و مرحوم شیخ ایشان را از اصحاب امام صادق و امام کاظم شمرده است.»
نظر ابن شهر آشوب:
وَ فِي مَعَالِمِ ابْنِ شَهْرِ آشوب (2): إِسْمَاعِيلَ بْنِ جَابِرٍ، لَهُ كِتَابُ، وَ لَهُ أَصْلُ. انْتَهَى. (3)«اسماعيل بن جابر اصل و کتابی دارد.»
نظر علامه حلی:
وَ فِي الْخُلَاصَةِ (1): إِسْمَاعِيلُ بْنِ جَابِرِ الْجُعْفِيِّ الكوفى، ثِقَةُ مَمْدُوحُ. وَ مَا وَرَدَ فِيهِ مِنَ الذَّمَّ فَقَدْ بَيَّنَّا ضَعْفِهِ فِي كِتَابِنَا الْكَبِيرِ، وَ كَانَ مِنْ أَصْحَابِ الْبَاقِرِ (علیه السلام)، وَ حَدِيثُهُ أعتمد عَلَيْهِ. انْتَهَى.
«اسماعیل بن جابر جعفی اهل کوفه، ثقه و ممدوح است و آن چه در ذم او وارد شده، ما ضعف آن را در کتاب كبیر مشخص کردیم. او از اصحاب امام باقر (علیه السلام) بود و من بر حدیث او اعتماد می کنم.»
توثیقات دیگر اسماعیل بن جابر جعفی:
وَ قَدْ وَثِقَ الْجُعْفِيِّ فِي المشتركاتين، وَ الوجيزة، وَ البلغه وَ ... غَيْرِهَا. بَلْ وَ كَذَا الجزائرى فِي الْحَاوِي، وَ ابْنُ دَاوُدُ، حَيْثُ عَدَّاهُ فِي قَسَمَ الثِّقَاتِ. (2)
«به تحقیق جعفی در دو مشترکات، وجیزه و بلغه و غیر آن ها توثیق شده است بلکه و هم چنین جزائری در حاوی و ابن داود هم او را در قسم ثقات شمرده است.»
روایت در مدح اسماعیل بن جابر:
وَ ذَكَرَ الكشّى فِى تَرْجُمُهُ إِسْمَاعِيلَ بْنِ جَابِرِ الْجُعْفِيِّ حَدِيثَيْنِ:
أَحَدُهُمَا: يَكْشِفُ عَنْ لَطُفَ الصَّادِقِ (علیه السلام) وَ عنایته بِهِ، وَ هُوَ: مَا رَوَاهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْعُودٍ، عَنْ عَلِىُّ بْنِ الْحَسَنِ، عَنِ ابْنِ أُورَمَةَ، عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى، عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ جَابِرٍ، قَالَ: أَصَابَنِي لِقُوتِ فِي وَجْهِى، فَلَمَّا قَدِمْنَا الْمَدِينَةِ، دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِاللَّهِ قَالَ: «مَا الَّذِي أَرَى بوجهک؟»، قَالَ: قُلْتُ: فاسده ریح قَالَ: فَقَالَ لی: «ائْتِ قَبْرَ النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله)، فَصَلِّ عِنْدَهُ رَكْعَتَيْنِ، ثُمَّ ضَعْ یدک علی وَجْهِكَ، ثُمَّ قَلَّ: بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ يَا هَذَا اخْرُجْ، أَقْسَمْتُ عَلَيْكَ مِنْ عَيْنٍ انَسٍ أَوْ مِنْ عَيْنِ جِنُّ أَوْ وَجَعُ اخْرُجْ، عَلَيْكَ بِالَّذِي اتَّخَذَ إِبْرَاهِيمَ خَلِيلًا، وَ کلّم موسی تکلیما، وَ خَلَقَ عِيسَى مِنْ رُوحِ الْقُدُسِ لَمَّا هدئت، وَ طُفِيَتْ كَمَا أُطْفِئَتْ نَارُ إِبْرَاهِيمَ إِطْفَاءِ بِإِذْنِ اللَّهِ». قَالَ: مَا عاودت إِلَّا مَرَّتَيْنِ، حَتَّى رَجَعَ وَجْهِى فَمَا عَادَ إِلَى السَّاعَةِ. انْتَهَى. (3)
اسماعیل بن جابر گفت: چهره ام به هم ریخته بود، پس چون وارد مدینه شدم، خدمت امام صادق (علیه السلام) شرفیاب شدم، حضرت فرمود: چه بر چهره ات می بینم؟ گفتم: هوای فاسد به آن خورده. فرمود: نزد قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) برو، پس دو رکعت نماز بخوان سپس دستت را صورتت بگذار و بگو: بسم الله و بالله ای درد از بدن من خارج شو، تو
را قسم می دهم اگر چشم انسان به من زدی یا چشم جن به من زدی یا درد خارج شو تو را قسم می دهم به آن که ابراهیم را خلیل خود برگزید و با موسی تکلم کرد و عیسی را از روح القدس خلق کرد آرام بگیر و خشک شو هم چنان که آتش ابراهیم خاموش شد به اذن خداوند.
ابن جابر گوید: دو دفعه این دعا را خواندم تا این که چهره ام به حالت اولش برگشت.»
مرحوم مامقانی می فرماید:
فَإِنَّهُ لَوْ لَا عِنَايَتُهُ (علیه السلام) بِهِ لَمَّا عَلَّمَهُ هَذَا الْعَمَلِ حَتَّى بَرِئَ مِمَّا بِوَجْهِهِ. «اگر عنایت امام (علیه السلام) به او نبود، چنین عملی را به او تعلیم نمی دادند تا از درد چهره بهبود یابد.»
به نظر ما این روایت دلالت بر توثیق مترجم ندارد زیرا اگر مدح مترجم باشد، راوی آن خود مترجم است و اگر مدحی نباشد و تنها حکایت از لطف امام (علیه السلام) باشد که ائمه (علیه السلام) به همه ی محبین شان عنایت دارند.
روایت در ذم اسماعیل بن جابر:
وَ الْآخَرُ: مَا رَوَاهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْعُودٍ، عَنْ جَبْرَئِيلَ بْنِ أَحْمَدَ، عَنْ مُحَمَّدِ ابْنَ عِيسَى، عَنْ يُونُسَ، عَنْ أَبِى الصَّبَاحِ، قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِاللَّهِ (علیه السلام) يَقُولُ: «هَلَكَ المستريبون فِي أَدْيَانِهِمْ، مِنْهُمْ، زراره، وَ برید، وَ مُحَمَّدُ بْنِ مُسْلِمٍ، وَ إِسْماعِيلَ الْجُعْفِيِّ»، وَ ذَكَرَ آخِرَ لَمْ أَحْفَظْهُ.
«ابو صباح گوید: شنیدم امام صادق (علیه السلام) می فرمود: هلاک شدند اهل ریب در دین شان، از آن ها: زراره، برید، محمد بن مسلم و اسماعیل جعفی.»
مرحوم مامقانی می فرماید:
وَ الظَّاهِرُ أَنَّهُ إِلَى هَذَا الْخَبَرِ أَشَارَ الْعَلَّامَةُ (رحمة اللّه علیه) فِي عِبَارَةُ الْخُلَاصَةِ الْمَزْبُورَةَ. وَ الضَّعْفِ الَّذِي نَبَّهَ عَلَيْهِ لَعَلَّهُ لِجَهَالَةٍ جَبْرَئِيلَ بْنِ أَحْمَدَ فِي السَّنَدِ، أَوْ لِأَنَّ اقترانه بزراره وَ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ المحرز عَدَالَتُهُمَا وَ جلالتهما، يَكْشِفُ عَنْ كَوْنِ الذَّمَّ الْوَارِدِ فِي الرِّوَايَةِ للتقيّه حِفْظاً لَهُمَا. قَالَ الْمِيرْزَا فِى الْمَنْهَجِ (1)أَنَّهُ: لَيْسَ صَرِيحاً فِي الْقَدَحِ فِيهِ، بَلْ لَا يَبْعُدُ أَنْ يَكُونَ الْكَلَامُ ناشئا مِنْهُ (علیه الیلام) عَنْ شَفَقَتِهِ عَلَيْهِمْ، وَ تَرْغِيباً لَهُمْ فِى إِخْفَاءُ أَمَرَهُمْ عَنِ الْمُخَالِفِينَ، أَوِ الِاحْتِيَاطِ فِي الْفَتْوَى، أَوْ تَخَوُّفاً عَنْ خِلَافِ ذَلِكَ، عَلَى أَنَّهُ مُعَارِضُ بِأَصَحَّ مِنْهُ وَ أَ صَرَّحَ فِي حَقٍّ زُرَارَةَ وَ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ وَ برید، كَمَا هُوَ مَذْكُورُ فِي مَوْضِعِهِ. بَلْ اقترانه بِهَؤُلَاءِ يُنْبِئْ عَنِ عُلُوِّ قَدَرُهُ، وَ عِظَمِ مَنْزِلَتِهِ انْتَهَى. (2)
«ظاهرا علامه حلی در عبارت خلاصه اشاره به این روایت دارد. و ضعفی که علامه بر آن توجه داده شاید به جهت مجهول بودن جبرئیل بن احمد باشد، یا به این جهت که اقتران جعفی به زراره و محمد بن مسلم که هر دو عدالت و جلالتشان محرز است، کشف می کند از این که ذم در این روایت برای تقیه و حفظ آن دو بوده است.
میرزا در منهج گوید: این روایت صراحت در قدح جعفی ندارد بلکه بعید نمی باشد که کلام امام ناشی از مهربانی امام بر آن ها و ترغیب آن ها به مخفی نگه داشتن امرشان از مخالفین یا احتیاط در فتوی یا از ترس بر او باشد، که مبادا خلاف آن را رفتار کند. علاوه بر این که این روایت با روایاتی که اصح از آن است و در حق زراره و محمد بن مسلم صریح تر است، معارض است بلکه اقتران جعفی به این دو خبر از بلندی جایگاه و عظمت منزلت او می - دهد.»
مرحوم مامقانی در نتیجه ی بحث می فرماید:
وَ تَلْخِيصُ الْمَقَالِ؛ إِنَّ إِسْمَاعِيلَ بْنِ جَابِرٍ لَهُ رِوَايَاتُ كَثِيرَةً، فَإِنْ كَانَ الْخَثْعَمِيُّ وَ الْجُعْفِيِّ متحدا فَلَا إِشْكَالَ، وَ إِنْ تعددا أُخِذْنَا فِي الجعفى بتوثيق الْعَلَّامَةُ، وَ الطریحی، وَ الکاظمی، وَ المجلسی، وَ البحرانی، وَ .. غَيْرِهِمْ. وَ فِي الْخَثْعَمِيِّ بتوثيق الشَّيْخُ رَحِمَهُ اللَّهُ. (1)
«اسماعیل بن جابر روایات زیادی دارد. پس اگر خثعمی و جعفی متحد باشند، اشکالی نیست، و اگر متعدد باشند، در مورد جعفی توثیق علامه، طریحی، کاظمی، مجلسی و بحرانی و غیر آنان را اخذ می کنیم و در مورد خثعمی توثیق شیخ را اخذ می کنیم.»
پس این راوی ثقه است.
1) تنقیح المقال فی علم الرجال؛ ج 10؛ ص 32
منصور بن یونس:
ایشان اکثار روایت (بیش از 75 روایت) در کتب اربعه دارد و به نظر ما اکثار روایت یکی از علامات و امارات وثاقت و اعتبار راوی می باشد؛ مگر این که معارضی وجود داشته باشد.
نظر مرحوم نجاشی:
قَالَ النَّجَاشِيُّ: «مَنْصُورُ بْنِ يُونُسَ بُزُرْجَ أَبُو يَحْيَى، وَ قِيلَ أَبُو سَعِيدٍ، كوفي، ثقه، رَوَى عَنْ أَبِي عَبْدِاللَّهِ (علیه السلام)، وَ أَبِي الْحَسَنِ (علیه السلام)، لَهُ كِتَابٍ. (1)«منصور بن يونس بزرج اهل کوفه و ثقه است و از امام صادق و امام کاظم (علیهما السلام) روایت نقل می کند.»
البته ایشان واقفی بوده.
مرحوم کشی نقل می کند:
حَمْدَوَيْهِ، قَالَ: حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ مُوسَى، قَالَ: حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ أَصْبَغَ، عَنْ إِبْرَاهِيمَ، عَنْ عُثْمَانَ بْنِ الْقَاسِمِ، قَالَ: قَالَ لِي مَنْصُورِ بْنِ (يُونُسَ) بُزُرْجَ، قَالَ لِي أَبُو الْحَسَنِ (علیه السلام)، وَ دَخَلَتْ عَلَيْهِ يَوْماً: يَا مَنْصُورُ أَ مَا عَلِمْتَ مَا أَحْدَثْتَ فِي يَومِى هَذَا؟ قُلْتُ: لَا قَالَ، قَدْ صَيَّرْتُ عَلِيّاً (علیه السلام) وصیی وَ الْخَلَفِ بعدی، فَادْخُلْ عَلَيْهِ فَهَنِّئْهُ بِذَلِكَ وَ أَعْلِمْهُ أَنَّ أَبَاهُ أمرنی بذلک، قَالَ: فَدَخَلْتُ عَلَيْهِ فهنأته بِذَلِكَ وَ أَعْلَمْتُهُ أَنَّ أَبَاهُ أَمَرَنِىَ بِذَلِكَ، قَالَ الْحَسَنُ بْنِ مُوسَى: ثُمَّ جَحَدَ مَنْصُورُ هَذَا بَعْدَ ذَلِكَ لِأَمْوَالِ كَانَتْ فِى يَدِهِ فَكَسَرَهَا، وَ كَانَ مَنْصُورُ أَدْرَكَ أَبَا عَبْدِاللَّهِ (علیه السلام). (2)
«از منصور بن یونس بزرج روایت شده است که گفت: «روزی بر امام کاظم (علیه السلام) وارد شدم، حضرت فرمودند: منصور! می دانی امروز چه کرده ام؟ عرض کردم: خیر، فرمود: فرزندم «علیّ» را وصیّ و خلیفه بعد از خود قرار دادم. بر او وارد شو و به او تهنیت بگو و نیز بگو که من تو را به این کار امر کرده ام». منصور ادامه داد: «من بر ایشان وارد شدم و تهنیت گفتم و نیز گفتم که پدرشان مرا، به این کار امر فرموده است».
حسن بن موسی گفت: منصور بعدا منکر امامت حضرت رضا (علیه السلام) شد به جهت اموالی را که (مربوط به امام کاظم (علیه السلام) بود و) در دست داشت، پس تصاحب کرد.
پس از این روایت ذم منصور بن یونس استفاده می شود.
مرحوم خوئی می فرماید:
أَقُولُ: وَ هَذِهِ الرِّوَايَةُ رَوَاهَا الصَّدُوقِ عَنْ أَبِيهِ، وَ لَكِنَّ فِي آخِرِهِ بَعْدَ جُمْلَةً (وَ أَعْلَمْتُهُ أَنَّ أَبَاهُ أَمَرَنِي بِذَلِكَ)، ثُمَّ جَحَدَ مَنْصُورٍ وَ أَخَذَ الْأَمْوَالَ الَّتِى كَانَتْ فِي يَدِهِ وَ كَسْرِهَا.
ثُمَّ إِنَّ صَرِيحُ الْكَشِّيُّ أَنَّ الْحَسَنَ بْنِ مُوسَى هُوَ الَّذِي نَسَبِ الْجَحْدِ وَ أَخَذَ الْأَمْوَالَ إِلَى مَنْصُورٍ، وَ لَكِنَّ ظَاهِرِ الصَّدُوقُ - قُدِّسَ سِرِّهِ - أَنَّ هَذِهِ النِّسْبَةِ إِمَّا مِنْ نَفْسِهِ، أَوْ مِنْ أَبِيهِ. وَ كَيْفَ كَانَ، فَالرِّوَايَةُ مُرْسَلَةُ وَ النِّسْبَةِ غَيْرِ ثابته، وَ عَلَى تَقْدِيرُ الثُّبُوتِ فَهُوَ لَا يُنَافِي الْوَثَاقَةِ، وَ عَلَيْهِ فَالرَّجُلُ ثِقَةُ، إِمَامِي، كَمَا هُوَ ظَاهِرُ كَلَامِ النَّجَاشِيِّ، أَوْ غَيْرِ إِمَامِي كَمَا صَرَّحَ بِهِ الشَّيْخُ. وَ كَيْفَ كَانَ، فطريق الصَّدُوقُ - قُدِّسَ سِرِّهِ - إِلَيْهِ: أَبُوهُ - رَضِىَ اللَّهُ عَنْهُ -، عَنْ عَبْدِاللَّهِ بْنِ جَعْفَرِ الْحِمْيَرِيِّ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى، عَنْ عَلِىُّ بْنِ حَدِيدٍ، وَ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ بْنِ بَزِيعُ جَمِيعاً، عَنْ مَنْصُورِ بْنِ يُونُسَ بُزُرْجَ، وَ الطَّرِيقُ صَحِيحُ، إِلاَّ أَنْ طَرِيقِ الشَّيْخُ إِلَيْهِ ضَعِيفُ بِأَبِى الْمُفَضَّلِ، وَ ابْنُ بُطَّةَ. (1)
«این روایت را مرحوم صدوق از پدرشان نقل می کند، و لکن در آخر روایت هست: " منصور بعدا منکر امامت حضرت رضا (علیه السلام) شد به جهت اموالی را که (مربوط به امام کاظم (علیه السلام) بود و) در دست داشت، تصاحب کرد. "
مرحوم کشی تصریح می کند که حسن بن موسی نسبت انکار و تصاحب اموال را به منصور داده است، و لكن ظاهر مرحوم صدوق این است که این نسبت از جانب خود او یا پدرش است. به هر حال روایت مرسل است و نسبت ثابت نیست، و بر فرض ثبوت نسبت منافاتی با وثاقت ندارد، بنابراین مترجم ثقه و امامی است هم چنان که ظاهر کلام نجاشی این است یا غیر امامی است هم چنان که مرحوم شیخ به آن تصریح کرده است. پس طریق مرحوم صدوق به او صحیح است و طریق مرحوم شیخ به او ضعیف است.»
پس سند روایت تفسیر عیاشی به نقل مرحوم کلینی و مرحوم نعمانی مشکلی ندارد؛ ولی سند خود تفسیر عیاشی مرسل است البته روایت مقبول است حتی قسمت مورد بحث که تنها تفسیر عیاشی نقل می کند مورد قبول است زیرا شواهد و مؤیدات دارد. ولی ربطی به علمای شیعه ندارد و در مورد خروج خوارج علیه امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و از بین رفتن آن ها توسط حضرت است.
1) معجم رجال الحدیث؛ ج 19؛ ص 383
أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدِ بْنِ عُقْدَةَ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ الْحَسَنِ التَّيْمْلِيُّ مِنْ كِتَابِهِ فِي صَفَرٍ سَنَةَ أَرْبَعٍ وَ سَبْعِينَ وَ مِائَتَيْنِ قَالَ حَدَّثَنَا الْعَبَّاسُ بْنُ عَامِرِ بْنِ رَبَاحٍ الثَّقَفِيُّ عَنْ مُوسَى بْنِ بَكْرٍ عَنْ بَشِيرٍ النَّبَّالِ وَ أَخْبَرَنَا عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ الْبَنْدَتِيجِيُّ عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ مُوسَى الْعَلَوِى عَنْ أَيُّوبَ بْنِ نُوحٍ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ بَشِيرِ بْنِ أَبِي أَرَاكَةَ النَّبَّالِ وَ لَفْظُ الْحَدِيثِ عَلَى رِوَايَهِ ابْنِ عُقْدَةَ قَالَ: لَمَّا قَدِمْتُ الْمَدِينَةَ انْتَهَيْتُ إِلَى مَنْزِلِ أَبِي جَعْفَرِ الْبَاقِرِ (علیه السلام فَإِذَا أَنَا بِبَغْلَتِهِ مُسْرَجَةً بِالْبَابِ فَجَلَسْتُ حِيَالَ الدَّارِ فَخَرَجَ فَسَلَّمْتُ عَلَيْهِ فَنَزَلَ عَنِ الْبَغْلَهُ وَ أَقْبَلَ نَحْوِي فَقَالَ مِمَّنِ الرَّجُلُ فَقُلْتُ مِنْ أَهْلِ الْعِرَاقِ قَالَ مِنْ أَيّهَا قُلْتُ مِنْ أَهْلِ الْكُوفَةِ فَقَالَ مَنْ صَحِبَكَ فِي هَذَا الطَّرِيقِ قُلْتُ قَوْمٌ مِنَ الْمُحْدِثَةِ فَقَالَ وَ مَا)الْمُحْدِثَةُ قُلْتُ الْمُرْجِئَةً فَقَالَ وَيْحَ هَذِهِ الْمُرْجِئَةَ إِلَى مَنْ يَلْجَثُونَ غَداً إِذَا قَامَ قَائِمُنَا قُلْتُ إِنَّهُمْ يَقُولُونَ لَوْ قَدْ كَانَ ذَلِكَ كُنَّا وَأَنْتُمْ فِي الْعَدْلِ سَوَاءٌ فَقَالَ مَنْ تَابَ تَابَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ مَنْ أَسَرَّ نِفَاقاً فَلَا يُبْعِدُ اللَّهُ غَيْرَهُ وَ مَنْ أَظْهَرَ شَيْئاً أَهْرَقَ اللَّهُ دَمَهُ ثُمَّ قَالَ يَذْبَحُهُمْ وَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ كَمَا يَذْبَحُ الْقَصَّابُ شَاتَهُ وَ أَوْمَا بِيَدِهِ إِلَى حَلْقِهِ قُلْتُ إِنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّهُ إِذَا كَانَ ذَلِكَ اسْتَقَامَتْ لَهُ الْأُمُورُ فَلَا يُهَرِيقُ مِحْجَمَةَ دَمٍ فَقَالَ كَلَّا وَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ حَتَّى نَمْسَحَ وَ أَنْتُمْ الْعَرَقَ وَالْعَلَقَ وَ أَوْمَا بِيَدِهِ إِلَى جَبْهَتِهِ. (1) «بشير بن أبى اراکه نبّال - لفظ حدیث به روایت ابن عقده است - می گوید: زمانی که وارد مدینه شدم، به سمت منزل امام باقر (علیه السلام) رفتم پس با استر آن حضرت روبرو شدم که زین شده بر در خانه آماده بود، جلوی خانه نشستم، آن حضرت از منزل بیرون آمد، من به او سلام کردم حضرت از استر پیاده شده و به سوی من آمد و فرمود: از کجائی؟ گفتم: از مردم عراق هستم، فرمود: از کجای آن؟ گفتم: از اهل کوفه هستم، فرمود: چه کسی در این راه همدم و همراه تو بود؟ گفتم: گروهی از محدثه.
فرمود: محدثه کدام است؟ عرض کردم: همان مرجئه. پس فرمود: وای بر این مرجئه! فردا به آن هنگام که قائم ما قیام کند به چه کسی پناه خواهند برد؟ عرض کردم: ایشان قائلند: اگر چنان واقعه ای رخ دهد ما و شما در میزان عدالت یکسان خواهیم بود.
فرمود: هر کس توبه کند خداوند بر او توبه پذیر است، و هر که در نهان نفاق ورزد خداوند جز او را از رحمت خود دور نسازد (فقط اوست که از رحمت خدا به دور افتاده)، و هر کس اندک مخالفتی ابراز کند خداوند خونش را خواهد ریخت، سپس فرمود: سوگند به آن که جانم به دست اوست، سر آنان را خواهد برید، آن گونه که قصّاب گوسفندش را سر می برد؛ و در این حال با دستش به گلوی خویش اشاره فرمود.
و به حضرت عرض کردم: (مرجئه) می گویند: هنگامی که قیام قائم (علیه السلام) روی دهد، همه کارها برای او سر و سامان می یابد و به اندازه یک ظرف حجامت نیز خون نمی ریزد. حضرت فرمود: هرگز چنین نیست! سوگند به آن که جانم به دست او است! کار به آن جا می انجامد که ما و شما، عرق و خون لخته شده پاک خواهیم کرد.
1) الغیبة للنعمانی؛ ص 283
(کنایه از سختی ها و دشواری های جنگ و درگیری است که موجب پدید آمدن عرق و ایجاد زخم های خونین می شود.) در این هنگام، امام با دست خود، به پیشانی مبارک خود اشاره فرمود. (کنایه از برطرف کردن عرق و خون از جبین.)»
این روایت هم ربطی به علمای شیعه ندارد؛ بلکه مربوط به برخورد حضرت با گروه منحرف مرجئه است.
مرجئه:
مرحوم طریحی در مجمع البحرین در مورد مرجئه می نویسد:
وَ قَدِ اخْتُلِفَ فِي الْمُرْجِئَةُ فَقِيلَ: هُمْ فِرْقَةُ مَنْ فَرَّقَ الْإِسْلَامِ يَعْتَقِدُونَ أَنَّهُ لَا يَضُرُّ مَعَ الْإِيمَانِ مَعْصِيَةِ كَمَا لَا يَنْفَعُ مَعَ الْكُفْرِ طَاعَةِ، سَمَّوْا مُرْجِئَةً لاعتقادهم أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى أَرْجَأَ تعذيبهم عَنِ الْمَعَاصِى، أَىُّ أَخَّرَهُ عَنْهُمْ. وَ عَنِ ابْنِ قُتَيْبَةَ أَنَّهُ قَالَ: هُمُ الَّذِينَ يَقُولُونَ الْإِيمَانُ قَوْلًا بِلَا عَمَلٍ، لِأَنَّهُمْ يُقَدِّمُونَ الْقَوْلِ وَ يُؤَخَّرُونَ الْعَمَلِ. وَ قَالَ بَعْضُ أَهْلِ الْمَعْرِفَةِ بالملل: إن الْمُرْجِئَةَ هُمْ الْفِرْقَةِ الْجَبْرِيَّةِ الَّذِينَ يَقُولُونَ: إِنَّ الْعَبْدَ لَا فِعْلٍ لَهُ، وَ إِضَافَةِ الْفِعْلِ إِلَيْهِ بِمَنْزِلَةِ إِضَافَتِهِ إِلَى الْمُجَازَات، کجرى النَّهَرِ وَ دَارَتْ الرحا، وَ إِنَّمَا سُمِّيَتِ الْمُجْبِرَةِ مُرْجِئَةً لِأَنَّهُمْ يُؤَخِّرُونَ أَمْرِ اللَّهِ وَ يرتكبون الْكَبَائِرِ. وَ فِي الْمَغْرِبِ - نَقْلًا عَنْهُ -: سَمَّوْا بِذَلِكَ لِإِرْجَائِهِمْ حُكْمُ أَهْلِ الْكَبَائِرِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ. (1)
«یک دسته از مسلمان ها هستند که عقیده دارند با وجود ایمان هیچ گناهی زیان ندارد چنان چه با وجود کفر، هیچ طاعتی سود ندهد، آن ها را مرجئه نامیدند به جهت اعتقاد آن ها به این که خدا عذاب و کیفر معاصی آن ها را به تأخیر انداخته است.
ابن قتیبه گفت: آن ها کسانی هستند که می گویند: ایمان قول بدون عمل است زیرا آن ها قول را مقدم می کنند و عمل را مؤخر می دارند. و بعضی از اهل معرفت به ملل گفته اند: مرجئه فرقه ای جبر گرا هستند که می گویند: برای عبد فعلی نمی باشد و اضافه فعل به عبد به منزله ی اضافه فعل به مجازات است مانند جریان نهر، و مجبره مرجئه نامیده شدند زیرا امر خداوند را به تأخیر می اندازند و مرتکب کبائر می شوند.»
1) مجمع البحرین؛ ج 1؛ ص 177
مَنْ تَابَ تَابَ اللَّهُ عَلَيْهِ:
در مورد روایاتی که دلالت بر عدم پذیرش توبه در زمان ظهور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) دارد، در درس های سال های قبل گفتیم که بر فرض پذیرش روایات آن، چنین توجیه می شود:
ممکن است لا یستنیب باشد؛ یعنى " يَتَوَلَّى الامور الْعِظَامِ بِنَفْسِهِ " یعنی در کارهای مهم نماینده تعیین نمی کند و شخصا بر عهده می گیرد.
همان «لایستتیب» باشد امّا ممکن است معنای آن این باشد که از کسی طلب و درخواست توبه نمی کند نه این که قبول توبه نمی کند.
ممکن است «لا يستبقی» باشد.
این که همان «لا يستتيب» باشد؛ یعنی " لَا يَقْبَلُ التَّوْبَةَ مِمَّنْ عَلِمَ انَّ بَاطِنِهِ منتبع عَلَى الْكُفْرِ " يعنى امام فقط بر طبق واقع عمل می کنند، نه ظاهر افراد؛ لذا کسانی که تظاهر می کنند و در باطن بر کفر خود پافشاری می کنند؛ این سنخ افراد که محدود هم هستند، در امان نیستند و امام بر طبق واقع با آن ها برخورد می کند، به خلاف سیاست پیامبر (صلی الله علیه و آله) که بر طبق ظاهر افراد برخورد می کردند.
روایات عدم پذیرش توبه در هنگام ظهور از جهت سند دارای اشکال بودند، علاوه بر این که روایاتی با آن روایات معارض بود، و یکی از روایاتی که دال بر قبول توبه در هنگام ظهور است همین روایت می باشد.
این روایت مورد قبول است و شواهد فراوانی بر آن وجود دارد.
مرجئه: کسانی هستند که معتقدند انسان هر کاری در دنیا می تواند انجام دهد و این با اسلام و ایمان منافاتی ندارد و این حرف های امویون بود، گویند: نماز خواندن پشت سر هر کسی چه عادل باشد و چه فاسد جایز است حتی اگر مرتکب کبائر باشد. آقای شوکانی زیدی مذهب بود امّا بعدا به اهل سنت پیوست، می گوید: ریشه این اعتقاد مرجئه به امویین برمی گردد، اموی ها خودشان فاجر و فاسق بودند و در محراب هم نماز می خواندند لذا برای پوشش دادن به کارهای خود یک چنین روایاتی را رواج می دادند. - نیل الاوتار -
آیا می توان در حجیت تفکیک کرد (تفکیک در حجیت بحثی است که در اصول مطرح شده است و مرحوم خویی در اجود التقریرات، که تقریر دوم مرحوم نایینی، مطرح کرده اند و در فقه در چند مورد به این مبنا تمسک کرده اند؛ مانند مستند، ج 8، باب صوم، ص 135) به این معنا که بخشی از روایت را بپذیریم و بخشی دیگر را نپذیریم یا رفع ید از ظهور کنیم یا این که اصلا بگوییم این فقره را نمی فهمیم. در مورد تعبیر روایت يَذْبَحُهُمْ وَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ كَمَا يَذْبَحُ الْقَصَّابُ شَاتَهُ چنان چه با موازین مطابقت کند، می پذیریم ولی اگر با موازین مطابقت نکند در حجیت خبر تفکیکی می شویم.
وَ أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سعید، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ سَالِمِ ابْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ الأزدى مِنْ كِتَابِهِ فِي شَوَّالٍ سَنَةِ إِحْدَى وَ سَبْعِينَ وَ مِائَتَيْنِ، قَالَ: أخبرنى عُثْمَانَ بْنِ سَعِيدِ الطَّوِيلِ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ سُلَيْمَانَ، عَنْ مُوسَى بْنِ بَكْرٍ الواسطی، عَنْ بشیر النَّبَّالِ، قَالَ: قَدِمْتَ المدینة: - وَ ذکر مِثْلَهُ، وَ فیه: «قَدِمْتَ المدینة قُلْتُ ألبی جَعْفَرٍ (علیه اسلام): إِنَّهُمْ یقولون: إِنَّ المهدیّ لَوْ قَامَ لاستقامت لَهُ الأمور عَفَوْا وَ لا یهریق مِحْجَمَةٍ دَمُ. فَقَالَ: کال وَ الّذی نفسی بیده لَوْ اسْتِقَامَت لأحَدَ عَفَوْا لاستقامتء لِرَسُولِ اللَّهُ (صلی الله علیه و آله)، حین أدمیت رباعیته، وَ شَجَّ فی وَجْهُهُ. کال وَ الّذی نفسی بیده حتّی نَمْسَحُ نَحْنُ وَ أَنْتُمْ الْعَرَقُ وَ الْعَلَقِ، ثُمَّ مَسَحَ جَبْهَتِهِ».
أدميت رباعيته: دندان های پیشین پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در جنگ احد طبق این نقل خونی شد، بعضی می گویند: دندان های پیامبر (صلی الله علیه وآله) شکست یعنی پیامبر از بعد از جنگ احد دندان های پیشین را نداشتند. این مطلب درست نیست و با کمالات ظاهری نمی سازد، مرحوم سید جعفر مرتضی در کتاب خود غلط های مشهور یا غلط هائی که عمدا در تاریخ وارد کردند یا غلط هائی که دوستان نادان وارد تاریخ کردند را تحقیقا رد می کند. پیامبر (صلی الله علیه و آله) از هر نقص ظاهری و باطنی مبرا بودند. پیامبر (صلی الله علیه و آله) در جنگ احد با آستین پیراهن خویش خون ها را پاک کردند. آن پیراهن در دست ائمه (علیهم السلام) بود، تا به امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) به ارث رسید.
و ح 526 - آخر حدیث، از غیبه النعمانی.
بحار الانوار: ج 52 ص 356 - 357 ب 27 ح 122 - از غیبه النعمانی.
معجم الأحاديث الإمام المهدی (علیه السلام): ج 4؛ ص 476
مرحوم نعمانی سه سند برای این روایت نقل می کند:
علی بن احمد بندنیجی: ایشان شیخ و استاد مرحوم نعمانی است.
نظر ابن غضائری:
النبدينجي أَبُو الْحَسَنِ سَكَنَ الرملة ضَعِيفُ متهافت لَا يُلْتَفَتُ إِلَيْهِ. (1)«او در نزدیکی حلب در منطقه ای به نام رمل ساکن بود. او ضعیف و روایات او متناقض است و به کلام او اعتنائی نمی شود.»
البته منسوب بودن این کتاب به غضائری نامشخص است لذا مرحوم خوئی می فرماید: این کتاب را قبول نداریم و آقا بزرگ تهرانی می فرماید: این کتاب مجعول دشمنان ما است.
اگر به حرف ابن غضائری اعتماد کنیم، گفته است: " متهافت ضعیف " و اگر اعتماد نکنیم، ایشان مجهول است. ایشان از مشایخ مرحوم نعمانی می باشد؛ اما در مورد مشایخ نعمانی گفته نشده که آن ها ثقه هستند.
پس طریق دوم به علی بن احمد بندنیجی ضعیف است.
1) رجال ابن غضائری، ص 82
ایشان اگر بشیر بن میمون باشد، مدح دارد؛ امّا اگر بشیر بن ابی اراکه باشد، مجهول است. مگر این که گفته شود دو عنوان متحد هستند.
مرحوم مامقانی می فرماید:
وَ مرّفی: بِشْرِ بْنِ مَيْمُونٍ الوابشى النَّبَّالِ نَقْلِ عَدَّ الشَّيْخُ (رحمة الله علیه) إِيَّاهُ، تَارَةً مِنْ أَصْحَابِ الْبَاقِرِ (علیه السلام). وَ أُخْرَى: مِنْ أَصْحَابِ الصادق (علیه السلام). وَ قَالَ فِى الْقِسْمِ الْأَوَّلِ مِنِ الْخُلَاصَةِ: بَشِيرِ النَّبَّالِ، رَوَى الْكَشِّيُّ حَدِيثاً فِي طَرِيقُهُ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ، وَ صَالِحِ بْنِ أَبِى حَمَّادٍ، وَ لَيْسَ صَرِيحاً فِي تَعْدِيلِهِ، فَأَنَا فِي رِوَايَتِهِ متوقف. انْتَهَى. وَ لَا يَخْفَى عَلَيْكَ أَنِ التَّوَقُّفُ فِي رِوَايَتِهِ ينافى عُدْهُ فِي الْقِسْمِ الْأَوَّلِ. وَ أَقُولُ: رِوَايَةُ الكشى الَّتِى أَشَارَ إِلَيْهَا الْعَلَّامَةُ وَ ابْنُ دَاوُدُ هِيَ الرِّوَايَةِ الْآتِيَةِ فِي تَرْجُمُهُ: مُحَمَّدِ بْنِ زَيْدِ الشَّحَّامِ الْمُتَضَمِّنَةِ لِقَوْلِهِ:
رَآنِي أَبو عَبْدِاللهِ (علیه السلام وَ أَنَا أَصَلَّى فَأَرْسَلَ إِلَيَّ وَ دَعَانِي فَقَالَ لِى مِنْ أَيْنَ أَنْتَ قُلْتُ مِنْ مَوَالِيكَ قَالَ فَأَيُّ مَوَالِى قُلْتُ مِنَ الْكُوفَة فَقَالَ مَنْ تَعْرِفُ مِنَ الْكُوفَهُ قُلْتُ بَشِيرَ النَّبَّالِ وَ شَجَرَةَ قَالَ وَ كَيْفَ صَنِيعَتُهُمَا إِلَيْكَ قُلْتُ وَ مَا أَحْسَنَ صَنِيعَتَهُمَا إِلَى - قَالَ خَيْرُ الْمُسْلِمِينَ مَنْ وَصَلَ وَ أَعَانَ وَنَفَعَ مَا بِتُ لَيْلَةً قَطُّ وَ اللَّهِ وَ فِي مَالِي حَقٌّ يَسْأَلُنِيهِ ثُمَّ قَالَ أَيُّ شَيْءٍ مَعَكُمْ مِنَ النَّفَقَةِ قُلْتُ عِنْدِى مِائَتَا دِرْهَمٍ قَالَ أَرِنِيهَا فَأَتَيْتُهُ بِهَا فَزَادَنِي فِيهَا ثَلَاثِينَ دِرْهَماً وَ دِينَارَيْنِ ثُمَّ قَالَ تَعَشَ عِنْدِي فَجِئْتُ فَتَعَشَّيْتُ عِنْدَهُ قَالَ فَلَمَّا كَانَ مِنَ الْقَابِلَةِ لَمْ أَذْهَبْ إِلَيْهِ فَأَرْسَلَ إِلَيَّ فَدَعَانِي مِنْ غَدِهِ فَقَالَ مَا لَكَ لَمْ تَأْتِنِي الْبَارِحَةَ قَدْ شَفَقْت عَلَى قُلْتُ لَمْ يَجِثْنِي رَسُولُكَ فَقَالَ أَنَا رَسُولُ نَفْسِي إِلَيْكَ مَا دُمْتَ مُقِيماً فِي هَذِهِ الْبَلْدَةِ أَيَّ شَيْءٍ تَشْتَهِي مِنَ)اطَّعَامِ قُلْتُ اللَّبَنَ فَاشْتَرَى مِنْ أَجْلِى شَاتاً لَبُوناً قَالَ فَقُلْتُ لَهُ عَلَّمْنِي دُعَاءً قَالَ اكتب ... وَ وَجْهُ دَلَالَتُهُ عَلَى مَدْحِ بَشِيرِ النَّبَّالِ إفادته كَوْنِ بَشِيرٍ - لِصِلَتِهِ لِمُحَمَّدِ بْنِ زَيْدُ - مِنْ خَيْرِ الْمُسْلِمِينَ ...، فَيَكُونُ الرَّجُلُ مِنِ الْحِسَانِ. وَ يُؤَكِّدُ ذَلِكَ كَوْنِهِ مَوْرِدَ لَطُفَ مَوْلَانَا الْبَاقِرِ (علیه السلام) عَلَى مَا يَظْهَرُ مِمَّا رَوَاهُ فِي الْكَافِي مُسْنَداً عَنْ
عُثْمَانَ بْنِ عَفَّانَ السَّدُوسِيِّ، عَنْ بَشِيرِ النَّبَّالِ، قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ (علیه السلام) عَنِ الْحَمَّامِ؟ فَقَالَ: «تُرِيدُ الْحَمَّامِ؟» قِلَّت: نَعَمْ، فَأَمَرَ بِإِسْخَانِ الْمَاءِ، ثُمَّ دَخَلَ فَاتَّزَرَ بازار، فَغَطَّى رُكْبَتَيْهِ وَ سُرَّتَهُ ..» إِلَى أَنْ قَالَ: ثُمَّ قَالَ: «هَكَذَا فَافْعَلْ». فَإِنَّ أَمْرَهُ بِإِسْخَانِ الْمَاءِ، وَ إِدْخَالِهِ مَعَهُ إِلَيْهِ، يَكْشِفُ عَنْ كَوْنِهِ مُحِلُّ عنایته، وَ مَوْرِدَ مُلَاطَفَتِهِ، وَ أَقَلُّ مَا يُفِيدُهُ ذَلِكَ حُسْنِهِ. (1)
«در بشر بن میمون و ابشی نبال گذشت که مرحوم شیخ او را یک بار از اصحاب امام باقر (علیه السلام) و دیگر بار از اصحاب امام صادق (علیه السلام) شمرده است. علامه حلی در قسم اول خلاصه گفته است: بشیر نبال مرحوم کشی حدیثی را نقل می کند که در طریق آن محمد بن سنان و صالح بن ابی حماد است و صریح در تعدیل او نیست، پس من در
1) تنقیح المقال فی علم الرجال؛ ج 12؛ ص 365
روایت او توقف می کنم. اشکال مرحوم مامقانی به علامه: توقف در روایت او با شمردن او در قسم اول خلاصه منافات دارد. یعنی اگر ثقه نیست، چرا در قسمت اول کتاب ذکر شده است.
گویم: روایت کشی که علامه و ابن داود به آن اشاره کردند، روایت در ترجمه محمد بن زید شحام است که متضمن قول او است: محمّد بن زید شحام گفت: من نماز می خواندم که نگاه حضرت صادق (علیه السلام) به من افتاد، کسی را فرستاد و مرا خواست و فرمود: از کجائی؟ عرض کردم: از کوفه سؤال کرد: در کوفه که را می شناسی؟ عرض کردم: بشیر نبال و شجره. پرسید: آن ها با تو چگونه رفتار می کنند؟ عرض کردم: بهترین رفتاری که امکان دارد. فرمود: بهترین مسلمانان کسی است که بیشتر به درد مردم بخورد و کمک به آن ها بکند و سودمند باشد من شبی را به صبح نبرده ام که در اموالم حقی باشد از من بازخواست کنند.
پرسید: چقدر پول برای خرجی داری؟ عرض کردم: دویست درهم فرمود: ببینم نشان دادم سی درهم و دو دینار بر آن افزود و به من داد سپس فرمود: امشب شام را پیش ما باش. من غذای شب را خدمت ایشان صرف کردم؛ ولی شب بعد خدمتش نرفتم.
فردا به دنبال من فرستاد رفتم فرمود: چرا شب گذشته نیامدی. بیاد تو بودم و منتظرت شدم. عرض کردم: کسی نیامد از طرف شما به من خبر دهد. فرمود: من خودم خبر می دهم تا وقتی در این شهر هستی مهمان ما باش حالا بگو ببینم چه غذائی میل داری؟ عرض کردم: شیر یک گوسفند شیر ده برای من خرید. عرض کردم: آقا یک دعا به من بیاموز! فرمود: بنویس ...
و وجه دلالت روایت بر مدح بشیر نبال این است که بشیر به جهت صله به محمد بن زید از بهترین مسلمانان است؛ پس راوی از حسان است.»
البته مرحوم خوئی این روایت را تضعیف می کند.
و این مطلب را تأکید می کند این که او مورد لطف امام باقر (علیه السلام) بوده بنابر آن چه در کافی روایت شده از عثمان بن عفان سدوسی از بشیر نبال که گفت: سؤال کردم از حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) از حمام حضرت فرمودند: اراده حمام داری گفتم: بله پس حضرت امر فرمودند به گرم کردن حمام پس داخل حمام شدند و لنگی بستند که از ناف تا زانو را پوشید ... فرمودند: چنین کن.
پس امر امام عالم (علیه السلام) به گرم کردن حمام و داخل شدن به حمام همراه او، نشان می دهد که ایشان مورد عنایت و ملاطفت امام بودند و کم ترین چیزی که این مطلب افاده می کند، حسن مترجم است.
فرزند مرحوم مامقانی می فرماید:
لَمَّا أَثْبَتَ الْمُؤَلِّفُ قُدِّسَ سِرُّهُ وثاقة مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ فِي تَرْجَمَتِهِ، فَالرِّوَايَةُ المادحة لَهُ تَكُونُ حَجَّةً، وَ عَلَيْهِ لَا بُدَّ مِنْ عَدَّهُ مِنِ الْحِسَانِ، وَ اللَّهُ الْعَالِمُ. (1)«چون مولف وثاقت محمد بن سنان در ترجمه او ثابت کرد، پس روایت برای او حجت است، بنابراین چاره ای از شمردن مترجم جزء حسان نمی باشد.»
مرحوم خوئی می فرماید: «ایشان هفده روایت در کتب اربعه دارد.»
به نظر ما نقل این تعداد، اکثار روایت است.
مرحوم نمازی در مورد بشیر بن ابی اراکه نبال می فرماید: لم یذکروه اما در مورد بشیر بن میمون نبال می فرماید: ثقه.
امّا به نظر ما بشیر بن نبال لااقل حسن است.
علی بن حسن تیملی: در وثاقت ایشان بحثی نیست.
عباس بن عامر بن رباح ثقفی: در وثاقت ایشان هم بحثی نیست.
موسی بن بکر: ایشان مورد بحث است.
1) تنقیح المقال فی علم الرجال؛ ج 12؛ ص 369
ابن عقده:
ابن عقده موثق است. ایشان یک شخصیت رجالی است البته کسی از علمای رجال به توثیق و تضعیفات او استناد نمی کند.
على بن حسن تیملی:
على بن حسن تیملی یک شخصیت کم نظیر است، از ایشان بیش از 500 روایت در کتب اربعه نقل شده است. ایشان به عنوان های مختلفی معروف است:
عَلِىُّ بْنِ الْحَسَنِ بْنُ عَلِىٍّ بْنِ فَضَّالٍ، عَلِىُّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ فَضَّالٍ. عَلِىُّ بْنِ الْحَسَنِ التيملى. عَلِىُّ بْنِ الْحَسَنِ التَّيْمِيِّ. عَلِىُّ بْنِ الْحَسَنِ الْمِيثَمِيِّ. (1)
نظر مرحوم نجاشی:
عَلِىُّ بْنِ الْحَسَنِ بْنُ عَلِىٍّ بْنِ فَضَّالِ بْنِ عُمَرَ بْنِ أَيْمَنَ مَوْلَى عِكْرِمَةَ بْنِ رِبْعِيِّ الْفَيَّاضِ أَبُو الْحَسَنِ، كَانَ فَقِيهُ أَصْحَابَنَا بِالْكُوفَةِ، وَ وَجْهِهِمْ وَ ثِقَتُهُمْ وَ عارفهم بِالْحَدِيثِ، وَ الْمَسْمُوعِ قَوْلَهُ فِيهِ (2)
«او فقیه اصحاب ما در کوفه و شخصیت و ثقه ی آن ها و عارف به حدیث و قول او در حدیث مسموع بود.»
نظر شیخ طوسی:
عَلِىُّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ فَضَّالٍ: فطحى الْمَذْهَبِ، ثقه، كوفى، كَثِيرِ الْعِلْمِ، وَاسِعُ الرِّوَايَةِ وَ الْأَخْبَارِ، جَيِّدُ التصانيف، غَيْرِ مُعَانِدٍ، وَ كَانَ قَرِيبُ الْأَمْرُ إِلَى أَصْحَابِنَا الْإِمَامِيَّةِ الْقَائِلِينَ بالاثنى عَشَرَ، وَ كَتَبَهُ فِي الْفِقْهِ مُسْتَوْفَاةٍ فِي الْأَخْبَارِ حُسْنِهِ (3)
«علی بن حسن بن فضال فطحی، ثقه، اهل کوفه، درای علم بسیار، واسع الروایه، دارای تصانیف خوب، و معاند نبود و به اصحاب امامیه اثنی عشر نزدیک بود و کتب او در فقه پر از اخبار حسنه است.»
سپس مرحوم خوئی نکاتی در مورد ایشان بیان می کند و در نتیجه او را تقویت می کند.
عباس بن عامر: ایشان ثقه است، از ایشان بیش از 110 روایت در کتب اربعه نقل شده است.
نظر مرحوم نجاشی:
الْعَبَّاسُ بْنُ عَامِرِ بْنِ رِيَاحٍ أَبُو الْفَضْلِ الثقفى الْقَصَبَانِيِّ، الشَّيْخُ الصَّدُوقُ الثِّقَةِ كَثِيرِ الْحَدِيثَ. (4)
«عباس بن عامر بن ریاح شیخ، راست گو، ثقه و احادیث زیادی دارد.»
موسی بن بکر:
در مورد وثاقت ایشان بحث است. بعضی درباره ی انحراف اعتقادی او توقف کردند. البته روایاتی در مورد او نقل شده که بیان گر این است که او مورد توجه ائمه (علیهم السلام) بوده است.
«موسی بن بکر گوید: شنیدم امام کاظم (علیه السلام) می فرمود: همانا پدرم امام صادق (علیه السلام) می فرمودند: مردی که پیش از مردن، جانشینش را که از نسل او است ببیند سعادتمند است. و خداوند این فرزندم را که جانشین من است به من نشان داد و با دست مبارک به عبد صالح اشاره کرد و فرمود: دیده ام به او روشن است.»
این روایت دلالت دارد بر این که راوی واقفی نبوده است.
«موسی بن بکر می گوید: ابو الحسن (امام کاظم) (علیه السلام) به دنبال من فرستاد. چون نزد ایشان رفتم، به من فرمود: چرا رنگت زرد شده است؟ و فرمود: تو را امر به خوردن گوشت کردم! گفتم: از آن روز که مرا فرمان دادی جز گوشت چیزی نخورده ام. گفت: آن را چگونه می خوری؟ گفتم: آب پز. گفت: نه، آن را کباب بخور. پس به خوردن آن پرداختم و پس از یک هفته کسی را فرستاد و مرا به نزد خود فرا خواند، و خون به چهره من بازگشته بود، (چون مرا دید) فرمود: حالا درست شد. سپس فرمود: آیا آسان است بر تو تا تو را در پی حوائجی بفرستم؟ گفتم: من غلام شما هستم در هر آن چه اراده کنی پس امام (علیه السلام) مرا به شام فرستاد.»
این روایت هم اشاره به اعتماد امام کاظم (علیه السلام) به ایشان دارد. به نظر ما راه توثیق منحصر در کلمه ی «ثقه» نیست، مرحوم وحید بهبهانی در کتاب فوائد الرجالیه برای اثبات قبول راوی یا روایت بیش از چهل طریق ارائه می دهد. از این روایات استفاده می شود که این راوی ولایتمدار است و با توجه به آن می توان وثاقت یا لااقل حسن مترجم را اثبات کرد.
مرحوم شیخ طوسی نقل می کند:
وَ رَوَى أَحْمَدُ بْنُ إِدْرِيسَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ قُتَيْبَةَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ النَّيْشَابُورِى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ وَ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى وَ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى عَنْ مُوسَى بْنِ بَكْرٍ قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ أَبِي إِبْرَاهِيمَ (علیه السلام فَقَالَ لِى إِنَّ جَعْفَراً (علیه السلام) كَانَ يَقُولُ سَعِدَ امْرُؤٌ لَمْ يَمُتْ حَتَّى يَرَى خَلَفَهُ مِنْ نَفْسِهِ ثُمَّ أَوْمَا بِيَدِهِ إِلَى ابْنِهِ عَلِيٍّ فَقَالَ هَذَا وَ قَدْ أَرَانِيَ اللَّهُ خَلَفِي مِنْ نَفْسِى.) (1) «موسی بن بکر گفته است: من در خدمت ابو ابراهیم امام کاظم (علیه السلام) بودم، حضرت به من فرمودند: همانا امام صادق (علیه السلام) می فرمودند: مردی که پیش از مردن، جانشینش را که از نسل او است ببیند سعادتمند است. سپس حضرت به فرزندشان علی (علیهما السلام) اشاره کرده و فرمودند: خداوند این فرزندم را که جانشین و از جان من است به من نشان داد.»
این روایت هم دلالت بر واقفی نبودن موسی بن بکر دارد.
عدم اشاره ی نجاشی به واقفی بودن او
نقل روایات فوق از راوی
مرحوم خوئی از این استدلال ها جواب داده می فرماید:
فَإِنْ عَدِمَ تَعَرَّضَ النَّجَاشِيُّ وَ الكشى لَا يَكْشِفُ عَنْ عَدَمِ الْوَقْفِ، غَايَتَهُ أَنَّهُ يَكْشِفُ عَنْ عَدَمِ ثُبُوتِ وَقْفُهُ عِنْدَهُمَا، وَ هُوَ لَا يُعَارَضُ شَهَادَةُ الشَّيْخُ بوقفه. وَقَعَ الْخِلَافُ فِي وثاقة الرَّجُلُ وَ اسْتَدَلَّ عَلَى وثاقته بِأُمُور: الْأَوَّلُ: أَنَّهُ كَثِيرُ الرِّوَايَةُ، وَ الْفُقَهَاءِ يَعْمَلُونَ برواياته، وَ تَقَدَّمَ الْجَوَابُ عَنْ ذَلِكَ مِرَاراً. الثَّانِى: رِوَايَةِ الأجلاء عَنْهُ كَعَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُغِيرَةِ، وَ فَضَالَةَ، وَ جَعْفَرِ بْنِ بشیر، وَ ابْنِ أَبى عمیر، وَ صَفْوَانَ كَثِيراً، وَ قَدْ مَرَّ الْجَوَابُ عَنْ ذَلِكَ أَيْضاً غَيْرَ مَرَّةً. الثَّالِثُ: إِنَّ ابْنَ طَاوُسٍ حُكْمِ بِصِحَّةِ رِوَايَةِ هُوَ فِي سَنَدِهَا. وَ الْجَوَابِ أَنَّ تَصْحِيحِ ابْنُ طَاوُسٍ لَا تَثْبُتُ بِهِ الْوَثَاقَةِ، وَ لَعَلَّهُ مبنى عَلَى أَصَالَةِ الْعَدَالَةِ، حَيْثُ لَمْ يَثْبُتْ عِنْدَهُ وَقْفُهُ، عَلَى أَنْ توثيق الْمُتَأَخِّرِينَ لَا يَعْتَدُّ بِهِ عَلَى مَا تَقَدَّمَ. نَعَمِ الظَّاهِرُ أَنَّهُ ثِقَةً، وَ ذَلِكَ لِأَنَّ صَفْوَانُ قَدْ شَهِدَ بِأَنْ كِتَابِ
مُوسَى بْنِ بَكْرٍ مِمَّا لَا يَخْتَلِفُ فِيهِ أَصْحَابِنَا. (2)
«عدم تعرض نجاشی و کشی کشف از عدم وقف نمی کند، نهایت چیزی که کشف می کند این که واقفی بودن این شخص نزد آن دو ثابت نبوده است، و این با شهادت شیخ به واقفی بودن او تعارض ندارد. در مورد وثاقت مترجم اختلاف شده و بر وثاقت او به اموری استدلال شده است:
اول: این که روایات زیادی دارد و فقها به روایات او عمل کردند و جواب از این استدلال گذشت.
دوم: این که بزرگانی مانند عبد الله بن مغیره، فضاله، جعفر بن بشیر، ابن ابی عمیر و صفوان زیاد از او روایت کردند. و جواب از این استدلال هم گذشت.
سوم: این که ابن طاوس حکم به صحت سند روایتی که ایشان در سند آن روایت است. و جواب این که تصحیح ابن طاوس وثاقت ثابت نمی کند، شاید تصحیح او مبنی بر اصالت عدالت باشد چون وقف او نزد ابن طاوس ثابت نشده است، ثانیا به توثیق متأخرین اعتنا نمی شود.
بله ظاهرا ایشان ثقه است زیرا صفوان شهادت داده به این که اصحاب ما در کتاب موسی بن بکر اختلافی ندارند.» پس این راوی هم مشکلی ندارد لذا طریق اول این روایت بدون اشکال است.
وَ أَخْبَرَنَا عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ الْبَنْدَتِيجِيُّ عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ مُوسَى الْعَلَوِيِّ عَنْ أَيُّوبَ بْنِ نُوحٍ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ بَشِيرِ بْنِ أَبِى أَرَاكَةَ النَّبَّالِ وَ لَفْظُ الْحَدِيثِ عَلَى رِوَايَهُ ابْنِ عُقْدَةَ
نظر ابن غضائری:
النبدينجى أَبُو الْحَسَنِ سَكَنَ الرملة ضَعِيفُ متهافت لَا يُلْتَفَتُ إِلَيْهِ. (1)«او ضعیف و روایات او متناقض است و به کلام او اعتنائی نمی شود.»
البته منسوب بودن این کتاب به ابن غضائری معلوم نیست. پس اگر به حرف ابن غضائری اعتماد کنیم که گفته است: متهافت ضعیف و اگر اعتماد نکنیم، ایشان مجهول است.
پس طریق دوم به علی بن احمد بندنیجی ضعیف است.
وَ أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ سَالِمِ ابْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ الأزدى مِنْ كِتَابِهِ فِي شَوَّالٍ سَنَةِ إِحْدَى وَ سَبْعِينَ وَ مِائَتَيْنِ، قَالَ: أخبرنى عُثْمَانَ بْنِ سَعِيدِ الطَّوِيلِ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ سُلَيْمَانَ، عَنْ مُوسَى بْنِ بَكْرٍ الواسطى، عَنْ بَشِيرِ النَّبَّالِ
مرحوم نجاشی و شیخ طوسی نام ایشان را ذکر کرده اند لکن توثیقی برای او ذکر نکردند. ابن غضائری گفته است: في حديثه ضعف لذا اگر حرف ابن غضائری را بپذیریم مترجم ضعیف است و اگر حرف ابن غضائری را نپذیریم مترجم مجهول است.
مرحوم خوئی می فرماید:
أَنَّ الرَّجُلِ لَمْ يُرِدْ فِيهِ توثيق، بَلْ عَرَفَةَ مِنِ ابْنِ الْغَضَائِرِيِّ أَنَّ فِي حَدِيثِهِ ضِعْفاً وَ هُوَ لَا يُعْرَفُ. وَ قَدْ ذَكَرَهُ ابْنُ دَاوُدَ فِي الْقَسْمِ الثانی (436)، وَ قَالٍ: «مُحَمَّدُ بْنُ سَالِمِ الكندى السِّجِسْتَانِيِّ (لَمْ) ضَعِيفُ». وَ مَعَ ذَلِكَ قَدْ ذَكَرَهُ فِي الْقِسْمِ الْأَوَّلِ أَيْضاً (1353)، وَ قَالَ: «مُحَمَّدُ بْنِ سَالِمِ بْنِ أَبِي سَلَمَةَ الكندى السِّجِسْتَانِيِّ (لَمْ - جش) مُهْمَلُ (کش) مَدَحَهُ» (انْتَهَى). أَقُولُ: لَمْ يُرِدْ مَدَحَهُ فِى الْكَشِّيُّ، وَ الْأَمْرُ قَدْ اشْتَبَهَ علی ابْنُ دَاوُدَ جزما. (2)
«توثیقی در مورد این راوی وارد نشده است، بلکه دیدی که ابن غضائری می گوید: در حدیث او ضعف است و این شناخته شده نیست. ابن داود او را در قسم دوم ذکر کرده و گفته است: محمد بن سالم کندی سجستانی ضعیف است» و با این وجود او را در قسم اول ذکر کرده گفته است: «محمد بن سالم ابو سلمه کِندی سجستانی
مهمل است و کشی او را مدح کرده است. گویم: مدحی از کشی در مورد او وارد نشده است و امر بر ابن داود مشتبه شده است.»
پس این راوی یا ضعیف یا مجهول است.
عثمان بن سعید طويل: مرحوم نمازی می فرماید: لم یذکروه پس ایشان مهمل است.
ایشان اگر احمد بن سلیمان حجال باشد، مجهول است و اگر ابو الحسین معینی باشد، ابن ندیم او را توثیق کرده است البته توثیق ابن ندیم برای ما معتبر نمی باشد پس مترجم مجهول است.
پس این روایت طبق طریق دوم مقبول است لکن از جهت دلالت ربطی به فقهای شیعه ندارد بلکه مربوط به فرقه ی منحرفه ی مرجئه است.
وَ كَانَ جَمَلُهُ مَنْ قَتَلَ مِنَ أَصْحَابِ عَلَى (علیه السلام تِسْعَةٍ، وَ لَمْ يُفْلِتُ مِنَ الْخَوَارِجِ إِلَّا عَشْرَةَ، وَ أَتَى عَلَى (علیه السلام) عَلَى الْقَوْمِ، وَ هُمْ أَرْبَعَةَ آلَافِ، فِيهِمْ المخدج ذُو الثُّدَيَّةِ، إِلاَّ مَنْ ذَكَرْنَا مِنْ هَؤُلَاءِ الْعِشْرَةِ، وَ أْمُرْ عَلَى (علیه السلام) بِطَلَبِ المخدج، فطلبوه، فَلَمْ يَقْدِرُوا عَلَيْهِ، فَقَامَ عَلَى (علیه السلام) عَلَيْهِ أَثَرُ الْحُزْنِ لِفَقْدِ المخدج، فَانْتَهَى إِلَى قَتْلَى بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ، فَقَالَ: أَفْرِجُوا، ففرجوا يَمِيناً وَ شِمَالًا وَ اسْتَخْرَجُوهُ. فَقَالَ عَلَى رِضَى اللَّهُ عَنْهُ: اللَّهُ أَكْبَرُ، مَا كَذَبْتَ عَلَى مُحَمَّدٍ، وَ إِنَّهُ لناقص الْيَدِ لَيْسَ فِيهَا عَظْمُ، طَرَفَهَا حَلَمَةِ مِثْلَ ثَدْىِ الْمَرْأَةِ، عَلَيْهَا خَمْسَ شَعَرَاتٍ أَوْ سَبُعُ، رُءُوسَهَا معقفه، ثُمَّ قَالَ: ائتونی بِهِ، فَنَظَرَ الَىَّ عَضُدِهِ، فَإِذَا لَحْمِ مُجْتَمَعٍ عَلَى مَنْكِبِهِ كثدى الْمَرْأَةِ عَلَيْهِ شَعَرَاتٍ سُودُ إِذَا مُدَّةِ اللحمة امْتَدَّتْ حَتَّى تحاذى بَطْنِ يَدَهُ الْأُخْرَى، ثُمَّ تَتْرُكُ فَتَعُودُإِلَى مَنْكِبِهِ، فَثَنَى رِجْلَهُ وَ نَزَلَ وَ خِرَّ لِلَّهِ سَاجِداً.)ثُمَّ رَكِبَ وَ مَرَّ بِهِمْ وَ هُمْ صَرعی، فَقَالَ: لَقَدْ صرعكم مَنْ غَرَّكُمْ، قِيلَ: وَ مَنْ غَرَّهُمْ؟ قَالَ: الشَّيْطَانِ وَ أَنْفَسِ السَّوْءِ، فَقَالَ أَصْحَابُهُ: قَدْ قَطَعَ اللَّهُ دابرهم الَىَّ آخِرَ الدَّهْرِ، فَقَالَ: كَلَّا وَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ، وَ إِنَّهُمْ لَفِي أَصْلَابِ الرِّجَالِ وَ أَرْحَامٍ النِّسَاءُ، لَا تَخْرُجُ خَارِجَةَ إِلَّا خَرَجَتْ بَعْدَهَا مِثْلَهَا حَتَّى تَخْرُجَ خارجۀ بین الْفُرَاتِ وَ دجله مَعَ رَجُلُ يُقَالُ لَهُ الْأَشْمَطُ يَخْرُجُ اليه رَجُلُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ فَيَقْتُلُهُ، وَ لَا تَخْرُجُ بَعْدَهَا خَارِجَةَ الَىَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ. (1) «همه کسانی که از اصحاب امام علی (علیه السلام) کشته شدند، نه نفر بودند و از خوارج بیشتر از ده نفر جان بدر نبرد و علی (علیه السلام) همه آن قوم را که چهار هزار نفر بودند و ناقص الخلقه پستانی نیز از آن جمله بود، به جز آن ده تن که گفتیم، هلاک کرد. علی (علیه السلام) گفت تا مخدج را جستجو کنند و جستند و نیافتند، علی (علیه السلام) برخاست و از یافت نشدن مخدج غمگین بود و به طرف کشته شدگان رفت، که بر سر هم ریخته بود و گفت: اینان را از هم جدا کنید. کشتگان را به چپ و راست جدا کردند و مخدج را بیرون آوردند. علی رضی الله عنه فرمود: الله اکبر! دروغ به محمد نبستم! وی ناقص الید بود که دستش استخوان نداشت و سر آن چون نوک پستان زن برآمده بود و پنج یا هفت موی بر آن بود که سر آن بهم پیچیده بود علی (علیه السلام) فرمود: او را نزد من بیاورید. و به بازوی او نگریست. بر بازویش گوشتی چون پستان زن روی هم بود و موه های سیاه داشت و چون گوشت کشیده می شد و تا کف دست می رسید و همین که رها می شد به طرف بازو برمی گشت. علی پای از زین بگردانید و فرود آمد خدا را سجده کرد؛ پس از آن سوار شد و بر کشتگان گذشت و فرمود: شما را کسی کشت که مغرورتان کرد.
گفتند: چه کسی مغرورشان کرد؟ فرمود: شیطان و نفوس بد. یاران امام گفتند: خدا برای همیشه ریشه آن ها را قطع کرد! فرمود: خیر! به خدائی که جان من به کف او است، در صلب مردان و رحم زنان هستند. هر یک از آن ها
1) مروج الذهب؛ ج 2؛ ص: 407
خروج کند، پس از او دیگری مانند وی بیاید؛ تا میان دجله و فرات یکی خروج کند که مردی اشمط (1)همراه او باشد و مردی از خاندان ما علیه او خروج کند و او را بکشد. و پس از او تا روز قیامت خارجی نباشد.»
این روایت هم مربوط به خوارج است. البته خوارج ابتدا در ظاهر جزو سپاه اسلام بودند؛ ولی عقائد انحرافی داشتند و در برابر نص اجتهاد می کردند؛ در حالی که فقهای شیعه اعتقاداتی سالم دارند و در برابر ائمه (علیهم السلام) تسلیم هستند.
عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ بَشِيرٍ بْنِ جَرِيرِ الْبَجَلِيِّ: قَالَ عَلِىُّ: إِنَّ آخِرَ خارجۀ تَخْرُجُ فِي الْإِسْلَامِ بالرميلة رميله الدسكرة، فَيَخْرُجُ إِلَيْهِمْ نَاسُ فَيَقْتُلُونَ مِنْهُمْ ثُلُثاً وَ يَدْخُلُ ثُلُثُ وَ يَتَحَصَّنُ ثُلُثُ فِي الدير دِيرَ مرمار (2)فَمِنْهُمْ الْأَشْمَطُ، فيحصرهم النَّاسِ فينزلونهم فيقتلونهم فَهِىَ آخَرَ خَارِجَةَ تَخْرُجُ فِي الْإِسْلَامِ (3)
الدُّرُّ النَّظِيمِ فِي مَنَاقِبِ الائمه اللهاميم: ص 371 همان مَتْنَ مُرُوجِ الذَّهَبِ
مُرُوجِ الذَّهَبِ: ج 2، ص 406
این کتاب کتابی ارزشی و مؤلف آن از بزرگان است.
آقای خوانساری در روضات می فرماید: كَانَ فَقِيهاً مُحْدِثاً
آقای افندی در ریاض می فرماید: الشَّيْخُ الْفَقِيهُ كَانَ مِنْ أَجَلِهِ الْفُقَهَاءِ
آقای مدرس در ریحانه الادب می فرماید: فقیه فَاضِلِ
مرحوم حر عاملی می فرماید: کان فَاضِلًا فَقِيهاً عَابِداً
ایشان شاگرد مرحوم محقق حلی و سید ابن طاووس است.
مرحوم آقا بزرگ تهرانی می فرماید:
الدُّرُّ النَّظِيمِ فِي مَنَاقِبِ الْأَئِمَّةِ اللهاميم لِلشَّيْخِ جَمَالِ الدِّينِ يُوسُفَ بْنِ حَاتِمِ الشَّامِيُّ، تِلْمِيذُ الْمُحَقِّقِ الْحَلْىَ الَّذِي توفی (676) وَ الْمَجَازِ عَنِ السَّيِّدِ رضی الدین علی بْنُ طَاوُسِ الْحَلْىَ الَّذِى توفی (664) وَ هُوَ كِتَابُ جَلِيلُ فِي بَابِهِ يَنْقُلُ فِيهِ عَنْ مَدِينَةِ الْعِلْمِ لِلشَّيْخِ الصَّدُوقُ وَ كِتَابِ النُّبُوَّةِ لَهُ أَيْضاً، فَيَظْهَرُ وُجُودَهُمَا عِنْدَهُ. (4)
الدُّرُّ النَّظِيمِ فِي مَنَاقِبِ الْأَئِمَّةِ اللهاميم تأليف شيخ جمال الدين يوسف بن حاتم شامی شاگرد محقق حلی که متوفای 676 بود و مجاز از سید رضی الدین علی بن طاوس که متوفای 664 بود و این کتابی جلیل در این باب است و در آن از کتاب مدینه العلم شيخ صدوق نقل می کند و کتاب نبوت هم برای او است، پس ظاهر می شود که هر دو نزد او وجود داشته است.
مرحوم مجلسی هم در مقدمه بحار از این کتاب تجلیل می کند:
وَ كِتَابِ الدُّرِّ النَّظِيمِ كِتَابِ شریف کریم مُشْتَمِلُ عَلَى أَخْبَارُ كَثِيرَةٍ مِنَ طَرَقَنَا وَ طُرُقِ الْمُخَالِفِينَ فِي الْمَنَاقِبِ وَ قَدْ يَنْقُلُ مِنْ كِتَابِ مَدِينَةِ الْعِلْمِ وَغَيْرُهُ مِنَ الْكُتُبِ الْمُعْتَبَرَةِ وَ كَانَ معاصرا لِلسَّيِّدِ عَلِىُّ بْنُ طَاوُسٍ رَحِمَهُ اللَّهُ وَ قَلَّمَا رَجَعْنَا إِلَيْهِ لِبَعْضِ الْجِهَاتِ. (1)
«کتاب الدر النظیم کتابی شریف و کریم که مشتمل بر روایات زیادی از طرق ما و طرق مخالفین در مناقب است و او از کتاب مدینه العلم و غیر آن از کتب معتبره نقل می کند و معاصر سید علی بن طاوس بوده است و ما به جهاتی خیلی کم به آن رجوع کردیم.»
1) بحارالأنوار؛ ج 1؛ ص 40
بحث ما پیرامون نقش علمای شیعه در دوران ظهور بود. هجده روایت در این زمینه مطرح کردیم که هیچ یک دلالت بر موضع گیری فقهای شیعه در برابر امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و در عصر ظهور نداشت. روایت آخری که نقل کردیم، روایتی از امیر مومنان (علیه السلام) درباره ی خوارج بود.
منبع اصلی این روایت کتاب مروج الذهب مسعودی بود.
در مورد مذهب مسعودی اختلاف است، کتاب اثبات الوصیه ایشان حکایت از شیعی بودن او دارد امّا مروج الذهب او دال بر سنی بودن او است.
مرحوم مامقانی می فرماید:
عَلِىُّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِىٍّ المسعودى أَبُو الْحَسَنِ الْهُذَلِيِّ. نِسْبَةُ الَىَّ مسعودة مَحَلَّةِ بِبَغْدَادَ مِنْ وَرَاءِ المأمونية قَالَ فِي المراصد وَ غَيْرِهِ. قَالَ النَّجَاشِيُّ عَلِىُّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِىٍّ المسعودى أَبُو الْحُسَيْنِ الْهُذَلِيِّ لَهُ كِتَابِ الْمَقَالَاتِ فِي أُصُولِ الدِّيَانَاتِ كِتَابِ الزلف كِتَابِ الْإِسْتِبْصَارِ كِتَابِ بِشْرٍ الحيوة كِتَابِ بِشْرِ الْأَبْرَارِ كِتَابِ الصّفوه كِتَابِ الْهِدَايَةِ الَىَّ تَحْقِيقِ الْوَلَايَةِ كِتَابِ المعالى فِى الدَّرَجَاتِ وَ الْإِبَانَةِ فِى أُصُولِ الدِّيَانَاتِ رِسَالَةِ اثبات الْوَصِيَّةِ لَعَلَى بْنُ أَبِيطَالِبٍ (علیه السلام) (1)
«علی بن حسین بن علی مسعودی ابو الحسن هذلي، نسبت به مسعوده محله ای در بغداد. نجاشی گفت: برای او کتاب و مقالاتی در اصول دیانات است: کتاب زلف، کتاب استبصار، کتاب بشر الحيوة، كتاب بشر الابرار، كتاب الصفوه كِتَابِ الْهِدَايَةِ الَىَّ تَحْقِيقِ الْوَلَايَةِ كِتَابِ المعالى فِى الدَّرَجَاتِ وَ الْإِبَانَةِ فِى أُصُولِ الدِّيَانَاتِ رِسَالَةِ اثبات الْوَصِيَّةِ لَعَلَى بْنُ أَبِيطَالِبٍ (علیه السلام).»
سپس مرحوم مامقانی اقوال و ادله در مورد مسعودی را بیان می کند:
وَ تنقيح الْمَقَالِ فِى هَذَا الْمَجَالُ انَّ المتحصل مِنْهُمْ فِي الرَّجُلِ أَقْوَالُ أَحَدُهَا أَنَّهُ امامى ثِقَةً وَ هُوَ الْحَقُّ الْحَقِيقِ بالإتباع وَ ذَلِكَ يَنْحَلُ الَىَّ دعويين: الاولی: کونه امامیّا وَ ذلک:
هُوَ ظَاهِرُ النّجاشى وَ الْفِهْرِسْتِ حَيْثُ ذَكَرَاهُ مِنْ غَيْرِ غَمَزَ فِى مَذْهَبِهِ وَقَدْ بَيَّنَّا فِي الْمُقَدَّمَةِ ظُهُورِهِ فِي كَوْنِ الرَّجُلِ اماميا بَلْ قَوْلِ النجاشى لَهُ كُتِبَ فِى الامامة نَصَّ فی ذلک
وَ هُوَ صَرِيحُ عُدْهُ فِي الخلاصه وَ رِجَالُ ابْنُ دَاوُدَ فِي الْقَسْمِ وَ الْبَابِ الْأَوَّلِ
وَ هُوَ ظَاهِرُ تَعْلِيقِ الشَّهِيدُ الثَّانِى ره حَيْثُ لَمْ يَعْتَرِضْ عَلَى عَدِّ الْخُلَاصَةِ اياه فِي الْقِسْمِ الْأَوَّلِ كَمَا هِيَ عَادَتُهُ
1) تنقیح المقال فى علم الرجال (رحلی)؛ ج 2؛ ص 282
وَ هُوَ صَرِيحُ عَدَّ الوجيزة وَ البلغه اياه مَمْدُوحاً فانّه لَا يُطَلِّقُ الَّا عَلَى الْإِمَامِيِّ المَمدوح
وَ بذلک صَرَّحَ جَمَاعَةُ مِنْهُمُ ابْنُ طَاوُسٍ أَيْضاً فِي كِتَابِ النُّجُومِ حَيْثُ قَالَ عِنْدَ تعداد الْعُلَمَاءِ الْعامِلِينَ بِالنُّجُومِ مَا لَفْظُهُ وَ مِنْهُمُ الشَّيْخِ الْفَاضِلِ الشِّيعِيِّ عَلِىُّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِىٍّ المسعودی مُصَنِّفُ کتاب مُرُوجِ الذَّهَبِ الخ وَ مِنْهُمْ الْفَاضِلُ المجلسى ره فِى مَوَاضِعَ مِنَ الْبِحَارِ مِنْهَا عِنْدَ تعداد الْكُتُبِ الَّتِى اخُذَ مِنْهَا مِنْ قَوْلِهِ كِتَابِ الْوَصِيَّةِ وَ كِتَابِ مُرُوجِ الذَّهَبِ كِلَاهُمَا للمسعودى الَىَّ انَّ قَالَ فِى بَيَانِ الْوُثُوقِ بِالْكُتُبِ الَّتِى اخُذَ مِنْهَا وَ الْمَسْعُودِيُّ عَدَّهُ النَّجَاشِيُّ فِي فِهْرِسْتِهِ مِنْ رُوَاةِ الشِّيعَةِ وَ لَهُ كَتَبَ مِنْهَا كُتَّابُ اثبات الْوَصِيَّةِ لعلی بْنِ ابی طالب (علیه السلام) أَوْ کتاب مُرُوجِ الذَّهَبِ مَاتَ سَنَةٍ ثُلُثُ وَ ثُلُثَيْنِ وَ ثلثمائه انْتَهَى وَ ذَكَرَهُ فِي مَوْضِعٍ آخَرَ مِنَ الْبِحَارِ وَ قَالَ هُوَ مِنَ عُلَمَائِنَا الْإِمَامِيَّةِ انْتَهَى وَ قَدْ عَدَّهُ الشَّيْخُ الحرره أَيْضاً فِى تَكْمِلَةُ أَمَلٍ الامل الْمَحْصُورُ عَلَى عُلَمَاءِ
الشِّيعَةِ بَلْ فِى عَدَّهُمْ مِنْ كُتُبِهِ رِسَالَةِ اثبات الْوَصِيَّةِ لِعَلِيِّ بْنِ أَبِيطالب عَلَيْهِ السَّلَمِ فِي ذَلِكَ كِفَايَةُ.
الثانيه كَوْنِهِ ثقه ضَابِطاً وَ يَدُلُّ عَلَيْهِ: قَوْلَ الْمُحَقِّقُ الدَّامَادُ فِي حَاشِيَةِ عَلَى الكشى الشَّيْخُ الْجَلِيلُ الثِّقَةِ الثبت الْمَأْمُونُ الْحَدِيثِ عِنْدَ الْعَامَّةِ وَ الْخَاصَّةِ عَلِىُّ بْنِ الْحُسَيْنِ المسعودى أَبُو الْحَسَنِ الهذلی ره انْتَهَى مُؤَيَّداً بِمَا سَمِعْتُهُ مِنِ النَّجَاشِيِّ مِنْ كَوْنِهِ شیخ اجازة الشَّيْبَانِيِّ رَحِمَهُ اللَّهُ وَ شُيُوخُ الْإِجَازَةِ لَا يَحْتَاجُونَ الَىَّ التنصيص بالتوثيق بَلْ يُجْرَى عَلَى رِوَايَاتِهِمْ حُكْمِ الصَّحِيحِ كَمَا بَيَّنَّا فِى الْمُقَدَّمَةِ ثَانِيهَا انْهَ امامی مَمْدُوحُ وَ هُوَ الَّذِى سَمِعْتُ الْحُكْمُ بِهِ مِنْ الوجيزة وَ الْبُلْغَةِ أَمَّا كَوْنِهِ امامیا فَلَمَّا مَرَّ وَ أَمَّا كَوْنِهِ مَمْدُوحاً فَلِكَوْنِهِ:
صَاحِبُ الْكُتُبِ الْمَزْبُورَةَ
وَ شیخ أَجَازَهُ وَ لَكِنْ قَدْ سَمِعْتُ التوثيق مِنَ الْمُحَقِّقُ الدَّامَادُ ره وَ کونه شیخ أَجَازَهُ یغنى عَنْ التوثيق وَ لَيْسَ مَدْحاً فَقَطْ
ثَالِثُهَا أَنَّهُ ضعیف وَ هُوَ الَّذِى اخْتَارَهُ الْفَاضِلِ الْجَزَائِرِيُّ حَيْثُ عُدْهُ فِي الْحَاوِي فِي قَسَمَ الضُّعَفَاءِ وَ لَعَلَّهُ مبنى عَلَى مَسْلَكَهُ مِنْ تَضْعِيفِ كُلُّ مَنْ لَمْ يُنَصَّ السَّابِقُونَ عَلَى توثيقه كَمَا هُوَ الْغَالِبُ وَ عَدَمِ اكتفائه فِي الْمَدْحِ الملحق للإمامى بالحسان الَّا بمدح قَرِيبُ مِنَ التوثيق وَ لَيْسَ تضعيفه للتامل فِى تُشَيِّعُهُ وَ الَّا لنبه عَلَيْهِ مَعَ انْهَ لَمْ يُعْهَدْ مِنْ أَحَدِ التَّوَقُّفُ فِي تشیّعه سِوَى مَا نَقَلَهُ الْفَاضِلِ الحائرى فِى مُنْتَهَى الْمَقَالِ عَنْ وَلَدِ الْمَوْلَى الوحيد قَدَّهُمَا مِنْ الاصرار عَلَى الْخِلَافِ وَ ادَّعَى كَوْنِهِ عَامِّيّاً وَ هُوَ مِنَ غَرَائِبَ الْكَلَامِ وَ سخايف الاوهام وَ لَمْ نَقِفْ لَهُ عَلَى شَاهِدُ وَ لَا مُسَاعِدُ لَعَلَّهُ قَدِ اشْتَبَهَ عَلَيْهِ الْأَمْرُ مِنْ لَقَبُهُ بالمسعودى فَانٍ المسعودى يُطْلَقُ عَلَى أَشْخَاصُ هُوَ أَحَدِهِمْ. (1)
«نتیجه این که در مورد مترجم اقوالی هست:
قول اول: او امامی و ثقه است و این قول حق است و این قول به دو ادعا بر می گردد: امامی بودن و ثقه بودن الف: دلائل امامی بودن راوی:
1) تنقیح المقال فى علم الرجال (رحلی)؛ ج 2؛ ص 282
علامه در خلاصه و ابن داود او را در قسم اول ذکر کردند.
مرحوم شهید ثانی متعرض این که علامه ایشان را در قسم اول ذکر کرده، نشده است.
او در وجیزه و بلغه ممدوح شمرده شده است و ممدوح جز بر امامی ممدوح اطلاق نمی شود.
جماعتی از علما به امامی بودن مترجم تصریح کردند از جمله ابن طاوس در در کتاب النجوم هنگام بیان تعداد علمای عامل به علم نجوم از ایشان چنین نام برده است: شیخ فاضل شیعی علی بن حسين بن على مسعودى مصنف كتاب مروج الذهب و علامه مجلسی هم در مواضعی از بحار به امامی بودن او تصریح کرده است از جمله هنگامی که کتاب هایی که از آن ها استفاده کرده را نام می برد از دو کتاب الوصیه و مروج الذهب نام می - برد و می گوید: هر دو کتاب از مسعودی است و چون می خواهد از وثوق به کتبی که از آن ها نقل کرده صحبت کند، در مورد مسعودی می گوید: نجاشی در فهرست او را از روات شیعه شمرده است و برای او کتبی است از جمله کتاب اثبات الوصية لعلىّ بن ابي طالب (علیه السلام) و كتاب مروج الذّهب، او در سال 363 از دنیا رفت و هم چنین در مواضعی دیگر از بحار او را ذکر کرده و گفته است: او از علمای امامیه است. شیخ حر عاملی نیز در تکمله الامل که مشتمل بر علمای شیعه او را ذکر کرده است بلکه این که او جزء کسانی است که در اثبات وصیت علی بن ابی طالب (علیه السلام) رساله نوشته کفایت می کند.
ب. دلائل ثقه و ضابط بودن راوی:
قول دوم: مسعودی امامی ممدوح است؛ و این نظریه وجیزه و بلغه است.
اما امامی بودن: او به آن ادله ای که گذشت.
اما دلائل ممدوح بودن راوی:
صاحب کتب مذکوره بودن
شیخ اجازه بودن
و لكن ایشان توثیق از محقق داماد دارد و شیخ اجازه بودن هم او را از توثیق بی نیاز می کند و مدح تنها نیست.
قول سوم: ضعف مترجم و این قول فاضل جزائری است که او را در حاوی در قسم ضعفا شمرده است و شاید مبنای ایشان تضعیف همه ی کسانی که از قدما نص بر توثیق ندارند و تضعیف او به جهت تأمل در تشیع مسعودی نیست که اگر چنین بود بیان می کرد مضافا این که توقف در تشیع مسعودی از کسی معهود نیست مگر آن چه فاضل حائری در منتهی المقال از فرزند وحید نقل کرده که اصرار بر عامی بودن مترجم دارد و این مطلبی است که شاهدی بر آن نیست و شاید امر بر او مشتبه شده باشد.»
پس طبق نظر مرحوم مامقانی اکثرا قائل به شیعی و ثقه بودن مسعودی هستند البته کتاب مروج الذهب او خلاف شیعی بودن او را ثابت می کند؛ که در این صورت یا باید بگوئیم او تغییر رأی داده است یا بگوئیم کتاب اثبات الوصیه از ایشان نیست.
امّا مرحوم شوشتری می فرماید:
لكِنِ الْمُسْتَفَادِ مَنْ ظَاهَرَ مروجه: أَنَّهُ كَانَ عَامِّيّاً، كَقَوْلِهِ: «بَابُ ذِكْرِ خِلَافَةِ أَبِي بَكْرِ الصَّدِيقَ» (1)وَ قَوْلِهِ: «وَ لَقَبُهُ عتیق، لبشارة النَّبِىِّ (صلی الله عليه و آله) أَنَّهُ عَتِيقٍ مِنَ النَّارِ فَسَمَّى يَوْمَئِذٍ عَتِيقاً، وَ قِيلَ: إِنَّمَا سَمَّى عَتِيقاً لعتق أُمَّهَاتِهِ» (2)وَ قَوْلِهِ: «وَ كَانَ أَبُو بَكْرٍ أَزْهَدُ النَّاسِ وَ أَكْثَرُهُمْ تَوَاضُعاً» (3)إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ كَلِماتِهِ. وَ أَمَّا قَوْلُهُ فِيهِ: «نَعَتَ الْإِمَامِ أَنْ يَكُونَ مَعْصُوماً مِنَ الذُّنُوبِ ... الخ» فَلَمْ يَقُلْ ذَلِكَ مِنْ قِبَلِ نَفْسِهِ، بَلْ قَالَ: إِنَّ الْإِمَامِيَّةِ قَالُوا هَكَذَا. وَ إِنَّمَا كِتَابِ يُسْتَفَادُ مِنْهُ إماميته كِتَابِهِ «إِثْبَاتِ الْوَصِيَّةِ». (4)
«آن چه از ظاهر مروج الذهب استفاده می شود این که او عامی است. مانند قول او در مروج: " باب ذکر خلافت ابوبكر صديق " و قول او " لقب ابو بکر عتیق بود به جهت بشارت پیامبر (صلی الله علیه و آله) به این که او آزاد از آتش است پس عتیق نامیده شد. یا به جهت آن که کنیزانش را آزاد کرد.» و قول او «ابو بکر زاهدترین و متواضع ترین مردم بود. " چنین تعبیراتی در مورد ابو بکر ادبیات یک شیعه نیست.
امّا قول او که " صفت امام چنین است که باید از ذنوب معصوم باشد " این کلام را از جانب خودش نگفته است بلکه گفته امامیه چنین می گویند. و امامی بودن او تنها از کتاب اثبات الوصیه او استفاده می شود.»
بعضی گفته اند: کتاب اثبات الوصیه تألیف مسعودی نیست.
طبقات شافعی سبکی نام ایشان را ذکر می کند، سبکی در این کتاب نام علمای شافعی را جمع آوری کرده است. پس با توجه به حرف سبکی و عبارات و ادبیات خود مسعودی در مروج الذهب نمی توان شیعه بودن او را استفاده کرد و نیازی هم به اثبات شیعه بودن او نیست. مسعودی عامی است؛ اما در کارش مقبول و ثقه هست. پس روایت امیر مومنان (علیه السلام) در مورد خوارج را از او قبول می کنیم.
حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ هِلَالٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ يُونُسَ بْنِ ظَبْيَانَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِاللَّهِ (علیه السلام يَقُولُ أَوَّلُ خَارِجَةٍ خَرَجَتْ عَلَى مُوسَى بْنِ عِمْرَانَ بِمَرْجِ دَانِقٍ وَ هُوَ بِالشَّامِ وَ خَرَجَتْ عَلَى الْمَسِيحِ بَحَرَّانَ وَ خَرَجَتْ عَلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) بِالنَّهْرَوَانِ وَ يَخْرُجَ عَلَى الْقَائِمِ بِالدَّسْكَرَةِ و دَسْكَرَةِ الْمَلِكِ ثُمَّ قَالَ لِي كيف مالح ديربين ماكى مالح يَعْنِي عِنْدَ قَرْيَتِكَ وَ هُوَ بِالنَّبَطِيَّةِ وَ ذَاكَ أَنَّ يُونُسَ كَانَ مِنْ قَرْيَةِ ديربين ما يُقَالُ الدَّسْكَرَةُ إلَى عِنْدِ ديربين ما.) (1) «از حضرت صادق (علیه السلام) شنیدم می فرمود: اول فتنه ای که برای موسی بن عمران بر انگیخته شد در مرج دانق که محلی است در شام، بود و برای عیسی مسیح در حران و برای امیر مؤمنان (علیه السلام) در نهروان و برای قائم ما در دسکره دسکره الملک. بعد به زبان نبطی فرمود: " کیف مالح دیر بیرما " یعنی دسکره محلی است نزدیکی دیر بیرما، که محل سکونت یونس بن ظبیان آن جا بود.»
بصائرالدرجات: ص 336 ب 11 ح 12
بحارالانوار: ج 47 ص 84 ب 5 ح 76 - از البصائر.
معجم الأحاديث الإمام المهدى (علیه السلام): ج 5؛ ص 283
مرحوم مجلسی می فرماید:
وَ كِتَابِ بَصَائِرِ الدَّرَجَاتِ لِلشَّيْخِ الثِّقَةِ الْعَظِيمُ الشَّأْنِ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ الصَّفَّارِ. (2)«كتاب بصائر الدرجات تأليف شيخ، ثقه و عظيم الشأن محمد بن حسن صفار است.»
مرحوم آقا بزرگ تهرانی می فرماید:
بَصَائِرِ الدَّرَجَاتِ لِأَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ فَرُّوخِ الصَّفَّارِ القمى الْمُتَوَفَّى بِهَا سُنَّةً 290، ذکر النَّجَاشِيُّ وَ الشَّيْخُ فِي الفهرس أَنَّهُ يَرْوِيهِ عَنْهُ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى الْعَطَّارِ، وَ يُرْوَى عَنْهُ أَيْضاً مُحَمَّدُ بْنِ الْحَسَنِ الْوَلِيدِ سَائِرِ كَتَبَهُ غَيْرِ بَصَائِرِ الدَّرَجَاتِ هَذَا، وَ هُوَ يُرْوَى عَنِ الْإِمَامِ العسكرى (علیه السلام). (3)
«بصائر الدرجات تأليف ابو جعفر محمد بن حسن بن فروخ صفار قمی متوفای سال 290 است، نجاشی و شیخ در فهرست ذکر کردند که محمد بن یحیی عطار از او روایت می کند و هم چنین محمد بن حسن ولید دیگر کتب او غیر از بصائر را روایت می کند، و صفار از امام عسکری (علیه السلام) روایت می کند.»
مجموع روایاتی که با عنوان صفار در کتب اربعه نقل شده است قریب 600 روایت است.
نظر مرحوم نجاشی:
كَانَ وَجْهاً فِي أَصْحَابِنَا الْقُمِّيِّينَ، ثقهٔ عَظِيمُ الْقَدْرِ رَاجِحاً (1)
مِنِ اللَّازِمُ عَلَى كَاتَبَ الْحَدِيثَ صَرَفَ الْهِمَّةِ الَىَّ ضَبْطِهِ وَ تَحْقِيقُهُ شكلا وَ نقطا حَتَّى يُؤْمِنَّ مَعَهُمَا اللُّبْسِ بِكَلِمَةٍ أُخْرَى مُغِيرَةَ لِلْحَدِيثِ ليؤديه كَمَا سَمِعَهُ وَ لَا يَكُونُ قَدْ كَذَبَ مِنْ حَيْثُ لَا يَشْعُرُ عَلَى الْمَعْصُومِ عَلَيْهِ السَّلَمِ وَ الْمُرَادُ بالنقط ظَاهَرَ وَ هُوَ تَمَيَّزَ الْمُهْمِلُ عَنِ الْمُعْجَمِ وَ ذِى النُّقْطَةُ الْوَاحِدَةِ عَنْ ذِي النقطتين كالباء وَ الْيَاءُ وَ ذِى النقط مِنْ فَوْقِ عَنْ ذِى النُّقْطَةُ مِنْ تَحْتِ كالياء وَ التَّاءُ وَ بالشكل تَقْيِيدُ الْأَعْرَابِ سِيَّمَا حَيْثُ يَقَعُ الإشتباه بِغَيْرِهِ وَ قَدْ قِيلَ انَّ النَّصَارَى كَفَرُوا بِلَفْظَةٍ اخطأوا فی اعجامها وَ شَكْلِهَا قَالَ اللَّهُ تع فِي الْإِنْجِيلِ لِعِيسَى أَنْتَ نَبِىٍّ وَلَدَتْكَ مِنِ الْبَتُولِ فصحفوها ولدتک مخفّفا فَقَالُوا الْمَسِيحُ بْنِ اللَّهِ وَ نَقَلَ انَّ عُثْمَانَ بْنِ عَفَّانَ كَتَبَ للذی أَرْسَلَهُ أَمِيراً الَىَّ مِصْرَ اذا جائكم فَاقْبَلُوهُ فصحفوها فَاقْتُلُوهُ فَجَرَى مَا جری وَ کتب بَعْضِ الْخُلَفَاءَ الَىَّ عَامِلٍ لَهُ ببلدان أَحْصِ
الْمُحْسِنِينَ أَىُّ بِالْعَدَدِ فصحفها بالمعجمه فخصاهم (مقباس؛ ج 3؛ ص 199)
بر کاتب حدیث لازم است که همت در ضبط و تحقیق حدیث از جهت شکل و نقطه ها داشته باشد تا از اشتباه کلمه به کلمه ی دیگر که معنای حدیث را تغییر می دهد در ایمن باشد تا حدیث را همان گونه که شنیده ادا کند و از روی نفهمی کذب به معصوم نسبت ندهد و مراد به نقط ظاهر است و آن تمییز مهمل از معجم تمیز یک نقطه از دو نقطه مانند یاء و تمیز صاحب نقطه از فوق با کلمه صاحب نقطه از تحت مانند یاء و تاء و مراد به شکل تقیید اعراب خصوصا جائی که اشتباه رخ می دهد و گفته شده است که نصارا کفر ورزیدند به جهت نقطه ای که در اعجام و شکل آن خطا کردند، خداوند در انجیل به عیسی فرمود: تو پیامبر که از بتول به دنیا آوردمت پس بتول را حذف کردند و گفتند: مسیح فرزند خداوند است و عثمان به امیر خود در مصر نوشت هنگامی آمدند از آنان استقبال کن پس در نوشته دست بردند که معنای آن شد چون آمدند آنان را به قتل برسان و چنان شد که شد و نقل شده که یکی از خلفا حاکم خود نوشت محسنین را شمارش کن پس «احص» را «اخص» خوانده و تمام محسن نام ها را اخص کرد.
قَلِيلُ السِّقْطِ فِي الرِّوَايَةِ (2)پس در شخصیت صفار بحثی نیست.
امّا به کتاب او دو طریق است: 1. طریق مرحوم نجاشی:
وَ أَخْبَرَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ بْنُ شَاذَانَ قَالَ: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَبِيهِ نه بجمیع کتبه وَ ببصائر الدَّرَجَاتِ. (3)
پس مرحوم نجاشی به این کتاب طریق دارد و طریق او هم صحیح است.
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ: قمی، لَهُ كَتَبَ مِثْلَ كُتُبِ الْحُسَيْنِ بْنِ سعید وَ زیاده، کتاب بَصَائِرِ الدَّرَجَاتِ، وَ غیره، وَ لَهُ مَسَائِلَ، كَتَبَ بِهَا إِلَى أَبِي مُحَمَّدِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِىٍّ العسكرى (علیه السلام). أَخْبَرَنَا بِجَمِيعِ كُتُبَهُ وَ رواياته، ابْنُ أَبِى جَيِّدُ، عَنِ ابْنِ الْوَلِيدِ، عَنْهُ. (4)
ابن ابی جید ثقه است؛ زیرا از مشایخ مرحوم نجاشی است.
پس هم شخصیت صفار معتبر است و هم کتاب او و هم طریق به این کتاب صحیح است.
پس سند این روایت بدون اشکال است.
مرحوم خوئی در ترجمه هر راوی، اسامی اساتيد (الذين روى عنهم) و شاگردان آن راوی (و الذین روی عنه) را ذکر می کند.
مرحوم خوئی با عنوان حسن بن علی چهار نفر را نام می برد:
حسن بن على بن عبدالله بغدادی، اگر ایشان باشد، مهمل است.
حسن بن علی بن عبدالملک زیات، اگر ایشان هم باشد، مهمل است.
حسن بن علی بن نعمان: ایشان ثقه است.
حسن بن علی زبیری: ایشان هم ثقه است.
پس حسن بن علی مشترک بین دو نفر ثقه و دو نفر مهمل است.
از جانب امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) نامه ای در محکومیت او صادر گشت:
[رجال الكشى] عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ قُتَيْبَةَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِبْرَاهِيمَ الْمَرَاغِيِّ قَالَ: وَرَدَ عَلَى الْقَاسِمِ بْنِ الْعَلَاءِ نُسْخَةُ مَا كَانَ خَرَجَ مِنْ لَعْنِ ابْنِ هِلَالٍ وَ كَانَ ابْتِدَاءً ذَلِكَ أَنْ كَتَبَ (علیه السلام إِلَى قُوَّامِهِ بِالْعِرَاقِ احْذَرُوا الصُّوفِى الْمُتَصَنِّعَ ...) (1) «احمد بن ابراهیم مراغی گفت: نسخه ای از لعن ابن هلال به قاسم بن علا رسید. در اول امر امام (علیه السلام) به کارداران عراقی خود نوشت که از این صوفی متظاهر بپرهیزید.»
نظر مرحوم خوئی:
أَقُولُ: لَا يَنْبَغِى الْإِشْكَالِ فِى فَسَادِ الرَّجُلُ مِنْ جِهَةِ عَقِيدَتِهِ، بَلْ لَا يَبْعُدُ اسْتِفَادَةِ أَنَّهُ لَمْ يَكُنْ يَتَدَيَّنَ بِشَيْءٍ، وَ مَنْ ثَمَّ كَانَ يُظْهِرُ الْغُلُوِّ مَرَّةً، وَ النَّصَبِ أُخْرَى، وَ مَعَ ذَلِكَ لَا يُهِمَّنَا إِثْبَاتِ ذَلِكَ، إِذْ لَا أَثَرٍ لِفَسَادِ العقيدة، أَوِ الْعَمَلِ فِي سُقُوطِ الرِّوَايَةُ عَنِ الحجية، بَعْدَ وثاقة الراوى.
فالمتحصل: أَنَّ الظَّاهِرُ أَنَّ أَحْمَدَ بْنِ هِلَالٍ ثِقَةُ، غَايَةِ الْأَمْرِ أَنَّهُ كَانَ فَاسِدٍ العقيدة، وَ فَسادُ العقيدة لَا يَضُرُّ بِصِحَّةِ رواياته، عَلَى مَا نَرَاهُ مِنْ حُجِّيَّةَ خَبَرِ الثِّقَةِ مُطْلَقاً. وَ كَيْفَ كَانَ، فطريق الصَّدُوقُ إِلَيْهِ، أَبُوهُ، وَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ - رِضَى اللَّهُ عَنْهُمَا -، عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِاللَّهِ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ هِلَالٍ، وَ الطَّرِيقُ صَحِيحُ. (2)
«شایسته نیست در فساد این مرد از جهت عقیده شک کنیم، بلکه بعید نیست چنین برداشت شود که او به چیزی متدین نبوده است، و به همین جهت است که یک بار غلو در او ظاهر است، دیگر بار نصبف و با این وجود
اثبات این مطلب برای ما مهم نیست، زیرا اثری برای فساد عقیده و عمل برای سقوط روایت او از حجیت بعد از وثاقت او نیست.
نتیجه این که: ظاهر این است که احمد بن هلال ثقه است، نهایتا این که او اعتقادات فاسدی داشته است و فساد عقیده به صحت روایت ضرر نمی زند؛ بنا بر آن چه ما به آن اعتقاد داریم در حجیت خبر ثقه.»
امّا به نظر ما احمد بن هلال عبرتائی با توجه به روایاتی که در مذمت او صادر شده و مورد لعن و نفرین امام (علیه السلام) قرار گرفته، ثقه نمی باشد.
ایشان شخصیت بزرگی است و از او بیش از 750 روایت در کتب اربعه نقل شده است. البته او واقفی و اختلاس - گر است.
مرحوم نجاشی می فرماید:
وَ كَانَ شَيْخَ الْوَاقِفَةِ وَ وَجْهُهَا، وَ أَحَدُ الْوُكَلَاءِ المستبدين بِمَالٍ موسی بْنِ جَعْفَرٍ (علیه السلام)، رَوَى عَنْ أَبِى الْحَسَنِ (علیه السلام). ذَكَرَهُ الْكَشِّيُّ فِي رِجَالِهِ. وَ ذکر نَصْرِ بْنِ الصَّبَّاحِ قَالَ: كَانَ لَهُ فِى يَدِهِ مَالُ - یعنی الرِّضَا (علیه السلام) فَمَنَعَهُ فَسَخِطَ عَلَيْهِ. قَالَ: ثُمَّ تَابَ وَ بُعِثَ إِلَيْهِ بِالْمَالِ، وَ كَانَ يُرْوَى عَنْ أَبِي حَمْزَةَ، وَ كَانَ رَأَى فِى الْمَنَامِ أَنَّهُ يَمُوتُ بِالْحَائِرِ عَلَى صَاحِبِهِ السَّلَامُ، فترک مَنْزِلِهِ بِالْكُوفَةِ، وَ أَقَامَ بِالْحَائِرِ حَتَّى مَاتَ وَ دُفِنَ هُنَاكَ صِنْفٌ كُتُباً. (1)
«او شیخ و بزرگ واقفیه بود، و یکی از وکلائی بود که به مال موسی بن جعفر (علیه السلام) استبداد کرد. از ابو الحسن روایت کرده است، کشی او را در رجالش ذکر کرده است و نصر بن صباح را ذکر کرده که گفت: امام رضا (علیه السلام) در دست او مالی داشت پس آن را از امام منع کرد و امام بر او غضب کردند. گفت: سپس توبه کرد و اموال را نزد امام فرستاد، و از ابو حمزه روایت می کرد، و در خواب دید که در حائر (سلام بر صاحبش باد!) می میرد، پس خانه اش در کوفه را ترک کرد و در حائر اقامت کرد تا از دنیا رفت و در آن جا دفن شد، او کتاب هایی تصنیف کرد.»
مرحوم خوئی می فرماید:
لَا يَنْبَغِى الشَّكِّ فِي أَنَّ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى كَانَ مُنْحَرِفاً عَنِ الْحَقِّ وَ معارضا لِلرِّضَا (علیه السلام)، وَ غیر مُعْتَرِفُ بِإِمَامَتِهِ، وَ قَدْ اسْتَحَلَّ أَمْوَالِ الْإِمَامِ (علیه السلام)، وَ لَمْ يَدْفَعَهَا إِلَيْهِ! وَ أَمَّا تَوْبَتُهُ وَرْدِهِ الْأَمْوَالَ بَعْدَ ذَلِكَ فَلَمْ تُثْبِتْ، فَإِنَّهَا رِوَايَةِ نَصْرِ بْنِ الصَّبَاحِ، وَ هُوَ لَيْسَ بِشَيْءٍ، وَ لَكِنَّهُ مَعَ ذَلِكَ كَانَ ثِقَةً بِشَهَادَةِ الشَّيْخُ، وَ عَلِىُّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ، وَ ابْنِ شَهْرِ آشوب المؤيدة بِدَعْوَى بَعْضُهُمْ أَنَّهُ مِنْ أَصْحَابِ الْإِجْمَاعِ. (2)
«شایسته نیست شک در این که عثمان بن عیسی منحرف از حق و معارض با امام رضا (علیه السلام) بود و معترف به امامت امام (علیه السلام) نبود، و اموال امام (علیه السلام) را حلال شمرد و به ایشان تحویل نداد! امّا توبه ی او و رد اموال ثابت نشده و روایتی که بر این مطلب دلالت دارد روایت نصر بن صباح است و آن هم معتبر نیست، لکن با این وجود او ثقه
است به جهت شهادت شیخ، علی بن ابراهیم و ابن شهر آشوب که تأیید می شود به ادعای بعضی که او از اصحاب اجماع است.»
مرحوم طوسی در عده می فرماید:
عَمَلُ الطَّائِفَةِ برواياته لوثاقته وَ تحرجه عَنِ الْكَذِبِ. كَمَا وَرَدَ فِي طَرِيقِ أَسَانِيدَ كَامِلِ الزِّيَارَاتِ. «عمل طائفه به روایات او به جهت وثاقت و دور بودن او از کذب است.»
مرحوم شیخ در الغیبه می فرماید:
وَ قَدْ رَوَى السَّبَبَ الَّذِي دَعَا قَوْماً إِلَى الْقَوْلِ بِالْوَقْفِ. فَرَوَى الثِّقَاتِ أَنَّ أَوَّلَ مَنْ أَظْهَرَ هَذَا الِاعْتِقَادِ عَلِىُّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ البطائنی وَ زیاد بْنِ مَرْوَانَ القندی وَ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى الرَّوَّاسِيِّ طمعوا فِى الدُّنْيَا وَ مَالُوا إِلَى حُطَامِهَا وَ استمالوا قَوْماً فَبَذَلَوا لَهُمْ شَيْئاً مِمَّا اختانوه مِنَ الْأَمْوَالِ - نَحْوَ حَمْزَةَ بْنِ بَزِيعٍ وَ ابْنِ المکاری وَ کرام الْخَثْعَمِيُّ وَ أَمْثَالَهُمْ
فَرَوَى مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى الْعَطَّارِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ جُمْهُورٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْفَضْلِ عَنْ يُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ قَالَ: مَات أَبُو إِبْرَاهِيمَ (علیه السلام وَ لَيْسَ مِنْ قَوَّامِهِ أَحَدٌ إِلَّا وَ عِنْدَهُ الْمَالُ الْكَثِيرُ وَ كَانَ ذَلِكَ سَبَبَ وَقْفِهِمْ وَ جَحْدِهِمْ مَوْتَهُ طَمَعاً فِي الْأَمْوَال.) (1) «در مورد سببی که منجر شد عدّه ای معتقد به وقف شده و واقفیه ایجاد شد روایات و اخباری وجود دارد [از جمله]:
از افراد مطمئن روایت شده است: اولین اشخاصی که این اعتقاد را اظهار کردند، «علی بن ابی حمزه بطائنی» و «زیاد بن مروان قندی» و «عثمان بن عیسی رواسی» بودند که به مال دنیا طمع کردند و نظر عدّه ای را هم به خود جلب نمودند؛ آن عدّه هم اموالی را در اختیارشان قرار دادند و ایشان هم مثل «حمزه بن بزيع» و «ابن مکاری» و «کرام خثعمی» و دیگران، در اموال مردم خیانت کردند.»
پس عثمان بن عیسی هم مخالفت با امام معصوم داشته و هم ادای امانت و اموال نکرده است ولی از طرفی 750 روایت از او در کتب اربعه نقل شده است. حال اگر کثرت روایت را اصل قرار دهیم که «الاصل دَلِيلُ حَيْثُ لَا دلیل» و اگر کثرت روایت را دلیل قرار دهیم، با تضعیفات تعارض می کند. هم چنین توثیق شیخ طوسی و ابن شهر اشوب و مرحوم قمی با تضعیفات تعارض می کند و هر دو تساقط می کنند و در نتیجه طبق مبنای مرحوم خوئی این شخص مجهول می شود.
نتیجه این که ایشان ضعیف است.
1) الغیبة للطوسی، ص 63.
از ایشان 41 روایت در کتب اربعه نقل شده است، او انحراف در عقیده داشته است.
مرحوم کشی نقل می کند:
قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ مَسْعُودٍ: یونس بْنِ ظَبْيَانَ مُتَّهَمٍ غَالٍ. (1)«محمد بن مسعود گفت: یونس بن ظبيان متهم و غالی است.»
حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ قولویه القمى، قَالَ: حَدَّثَنِي سَعْدُ بْنُ عَبْدِاللَّهِ، قَالَ: حَدَّثَنِي مُحَمَّدِ بْنُ عِيسَى، عَنْ يُونُسَ، قَالَ: سَمِعْتُ رَجُلًا مِنِ الطَّيَّارَةُ يُحَدِّثُ أَبَا الْحَسَنِ الرِّضَا (علیه السلام) عَنْ يُونُسَ بْنِ ظَبْيَانَ، أَنَّهُ قَالَ: كُنْتُ فِي بَعْضِ اللَّيَالِي وَ أَنَا فِي الطَّوَافِ فاذا نِدَاءُ مِنْ فَوْقِ رَأْسِى: يَا يُونُسُ أَنَّى أَنَا اللَّهُ لَا إِلَهَ الَّا أَنَا فاعبدنى وَ أَقِمِ الصَّلاةَ لَذِكْرى، فَرَفَعْتُ رَأْسِي فاذا ج (2).
فَغَضِبَ أَبُو الْحَسَنِ (علیه السلام) غَضَباً لَمْ يَمْلِكْ نَفْسِهِ، ثُمَّ قَالَ لِلرَّجُلِ: أَخْرَجَ عَنَى لَعَنَكِ اللَّهُ، وَ لَعَنَ مَنْ حَدَّثَكَ، وَ لَعَنَ يُونُسَ بْنِ ظَبْيَانَ أَلْفَ لَعْنَةٍ يَتْبَعُهَا أَلْفَ لَعَنَهُ كُلُّ لَعْنَةُ مِنْهَا تبلغك قَعْرِ جَهَنَّمَ، أَشْهَدُ مَا نَادَاهُ الَّا شَيْطَانُ، أَمَّا أَنَّ يُونُسَ مَعَ أَبَى الْخَطَّابِ فِى أَشَدَّ الْعَذَابِ مَقْرُونَانِ، وَ أَصْحَابَهُمَا الَىَّ ذَلِكَ الشَّيْطَانَ مَعَ فِرْعَوْنَ وَ آلِ فِرْعَوْنَ فِي أَشَدِّ الْعَذَابُ، سَمِعْتُ ذَلِكَ مَنْ أَبَى (علیه السلام). قَالَ يُونُسَ: فَقَامَ الرَّجُلُ مِنْ عِنْدِهِ فَمَا بَلَغَ الْبَابِ الَّا عَشْرَ خُطًا حَتَّى صَرَعَ مَغْشِيّاً علیه وَ قَدْ قَاءَ رجیعه وَ حَمَلَ میتا.
فَقَالَ أَبُو الْحَسَنِ (علیه السلام): أَتَاهُ ملک بیده عَمُودُ فَضَرَبَ عَلَى هَامَتِهِ ضَرْبَةً قَلْبِ فِيهَا مَثَانَتَهُ حَتَّى قَاءَ رجيعه وَ عَجَّلَ اللَّهُ بِرُوحِهِ الَىَّ الْهَاوِيَةِ، وَ أَلْحِقْهُ بِصَاحِبِهِ الَّذِي حَدَّثَهُ، بِيُونُسَ بْنُ ظَبْيَانَ، وَ رَأَى الشَّيْطَانِ الَّذِي كَانَ يَتَرَاءَى لَهُ. (3)
«یونس گفت: شنیدم از مردی که جزء غالیان بود با حضرت رضا (علیه السلام) درباره یونس بن ظبیان صحبت می کرد که او گفت: در یکی از شب ها طواف خانه کعبه می کردم ناگاه ندائی از بالای سرم شنیدم: یونس من خدای یکتایم که خدائی جز من نیست مرا بپرست و نماز را بیاد من بپای دار سر بلند کردم ناگهان جبرئیل را دیدم.
از شنیدن این سخن چنان علی بن موسی الرضا (علیه السلام) خشمگین شد که نتوانست خودداری کند به آن مرد فرمود: از پیش من خارج شو خدا تو را و کسی که این حدیث را برایت نقل کرده و یونس بن ظبیان هزار بار لعنت کند و متعاقب آن هزار لعنت دیگر که هر یک از آن لعنت ها تو را رهسپار قعر جهنم کند من گواهی می دهم که جز شیطان کس دیگری به او چنین نگفته است. یونس و ابو الخطاب در شدیدترین عذاب گرفتارند و یاران آن دو تا این شیطان با فرعون و هواداران در شدیدترین عذاب ها مبتلایند این سخن را از پدرم (موسی بن جعفر (علیه السلام) ) شنیدم.
یونس گفت: آن مرد از جای حرکت کرده هنوز ده قدم به درب خانه مانده بود که بر زمین مدهوش افتاد و مدفوعش از راه دهان او خارج شد و از دنیا رفت، حضرت رضا (علیه السلام) فرمود: فرشته ای که بر دست گرزی داشت چنان بر سر او نواخت که از درون زیر رو شد و مدفوعش از دهنش خارج شد. خداوند روح او را به هاویه جهنم برد و به دوستش که از یونس بن ظبیان برایش آن حدیث را نقل کرده بود، ملحق شد. همان شیطانی را که او مشاهده کرده بود این شخص نیز دید.»
«عمار بن ابی عنبسه گفت: دختر ابو الخطاب از بین رفت. پس چون او را دفن کرد، یونس بن ظبیان سر در قبر او کرد و گفت: السلام علیک یا بنت رسول الله.»
پس یونس بن ظبیان چنین شخصیت منحرف با یک چنین طرفدارانی است. البته روایاتی هم در مدح یونس بن ظبیان نقل شده است.
«هشام بن سالم گفت: از امام صادق (علیه السلام) در مورد یونس بن ظبیان سؤال کردم؟ پس فرمود: خداوند او را رحمت کند و خانه ای برای او در بهشت بسازد. به خدا قسم در نقل حدیث مورد اطمینان بود.»
مرحوم کشی در مورد این حدیث می گوید:
ابن الهروی مَجْهُولُ، وَ هَذَا حَدِيثُ غَيْرُ صَحِيحٍ، مَعَ مَا قَدْ رَوَى فِى يُونُسَ بْنِ ظَبْيَانَ. «ابن هروی مجهول است، و این حدیث صحیح نیست، علاوه بر آن چه در مورد یونس بن ظبیان روایت شد.»
مرحوم کشی در شرح حال ابو سمینه نام کذابین را ذکر می کند و از یونس بن ظبیان هم نام می برد
«فیض بن مختار در حدیث مفصلی راجع به امامت حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) نقل کرد که حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: این امام تو است که راجع به او سؤال می کردی! او موسی بن جعفر (علیه السلام) است. اکنون حرکت کن و اقرار بحق او بنما. من از جای حرکت کردم و دست و سرش را بوسیدم و آن جناب را دعا کردم. حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: ولی هنوز اجازه این کار را به او نداده اند.
عرض کردم: فدایت شوم این جریان را به کسی نگویم؟ فرمود: بله به خانواده و فرزندانت و دوستان همراهت. اتفاقا خانواده و فرزندانم همراهم بودند و از دوستانم یونس بن ظبیان نزد ما بود جریان امامت موسی بن جعفر (علیه السلام) را به آن ها گفتم همه شاد شدند و خدا را ستایش کردند.
یونس بن ظبيان گفت: من باید از خود ایشان بشنوم فوری رفت. من نیز از پی او رفتم او جلوتر از من داخل شد همین که نزدیک درب رسیدم، شنیدم حضرت صادق (علیه السلام) می فرماید: جریان همان است که فیض به تو گفته. گفت بسیار خوب قبول کردم.»
يونس بن ظبیان مورد اختلاف است و روایات در ذم او زیاد است و روایات ذامه او از جهت سند مشکلی ندارد.
مرحوم خوئی می فرماید:
أَمَّا الْكَلَامُ مِنْ جِهَةِ الْوَثَاقَةِ:
فَقَدْ وَثَّقَهُ عَلِىُّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ، حَيْثُ وَقَعَ فِي إِسْنَادِ التَّفْسِيرِ: فَقَدْ رَوَى عَنْ أَبِي عَبْدِاللَّهِ (علیه السلام)، وَ رَوَى عَنْ أَبِي عَبْدِاللَّهُ (علیه السلام)، وَ رَوَى عَنْهُ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ. تَفْسِيرُ القمى: سُورَةِ الْفُرْقَانِ، فی تفسیر قَوْلِهِ تَعَالَى: (يَوْمَ تَشَقَّقُ السَّماءُ بِالْغَمامِ).
وَ عُدْهُ ابْنِ شَهْرِ آشوب مِنِ الثِّقَاتُ الَّذِينَ رَوَوْا النَّصِّ عَلَى أَبِي الْحَسَنِ مُوسَى (علیه السلام) مِنْ أَبِيهِ. الْمَنَاقِبِ: الْجُزْءُ 4، بَابُ إِمَامَةِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ (علیه السلام)، فَصَلِّ فِي معالى أُمُورِهِ (الصَّادِقُ) (علیه السلام).
وَ لَكِنَّ هَذَا يُعَارِضُ بِمَا ذَكَرَهُ الكشى فِى تَرْجُمُهُ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِىٍّ الصيرفى، عَنِ الْفَضْلِ بْنُ شَاذَانَ، مِنَ قَوْلِهِ: «مِنَ الْكَذَّابِينَ المشهورين أَبُو الْخَطَّابِ، وَ يُونُسَ بْنِ ظبیان، وَ یزید الصَّائِغُ، وَ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ، وَ أَبُو سُمَيْنَةَ أَشَهْرُهُمْ». وَ يُؤَيِّدُ ذَلِكَ، مَا ذَكَرَهُ ابْنُ الغضائرى مِنْ أَنَّ يُونُسَ بْنِ ظَبْيَانَ: «کوفی، غَالٍ، وَ ضَاعَ لِلْحَدِيثِ، رَوَى عَنْ أَبِي عَبْدِاللَّهِ (علیه السلام)، لَا يُلْتَفَتُ إِلَى حَدِيثِهِ. (2)
«از جهت وثاقت راوی:
به تحقیق علی بن ابراهیم او را توثیق کرده است؛ زیرا او در اسناد تفسیر است: و او از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده است و محمد بن سنان از او روایت کرده است. تفسیر قمی: سوره فرقان در تفسير (يَوْمَ تَشَقَّقُ السَّمَاءُ بالْغَمام).
ابن شهر آشوب او را از ثقاتی شمرده که نص بر امامت امام کاظم (علیه السلام) از جانب پدرشان را روایت کردند.
و لکن این توثیقات معارض است با آن چه کشی در ترجمه ی محمد بن علی صیرفی ذکر کرده از فضل بن شاذان که گفته: «از کذابین مشهور ابو الخطاب، يونس بن ظبیان، یزید صائغ، محمد بن سنان و ابو سمینه مشهورترین آن ها است.» و این تضعیف را کلام ابن غضائری تأیید می کند که در مورد یونس بن ظبیان گفته است: «او اهل کوفه، غالی، جاعل حدیث، از امام صادق (علیه السلام) روایت می کند و به احادیث او اعتنائی نمی شود.»
پس توثیقات یونس بن ظبیان با تضعیفات او تعارض و تساقط می کنند و در نتیجه او مجهول است.
پس روایت نوزدهم از جهت سند ضعیف است. البته روایت را قبول می کنیم؛ زیرا شواهدی بر آن وجود دارد که خوارج جزو مخالفین حضرت هستند و این روایت هم ربطی به فقهای شیعه نداشت.
تمام روایاتی که در این زمینه نقل شده بود را بیان کردیم. لکن روایات دلالتی بر مخالفت فقهای شیعه با امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) نداشت. بنابراین ادعای مخالفت فقهای شیعه با امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و در هنگام ظهور ادعائی بدون دلیل است؛ بلکه فقهای شیعه نقش زمینه ساز و مروج فرهنگ مهدوی را دارند و روایات، بیان گر پاداش عظیم آنان در قیامت است.
بحث ما پیرامون نقش عالمان شیعه در دوران ظهور بود، روایاتی که درباره مخالفت های فرقه ها با امام عصر (علیه السلام) در دوران ظهور بود را از جهت سند و دلالت بررسی کردیم. معلوم شد که این روایت ها اصلا ارتباطی به فقیهان شیعه ندارد؛ بلکه مربوط به فرقه ها و گروه های منحرف است. در ادامه به بررسی نقش فقیهان شیعه در دوران غیبت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) می پردازیم.
عَنْهُ (علیه السلام قَالَ قَالَ عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدِ (علیه السلام) لَوْ لَا مَنْ يَبْقَى بَعْدَ غَيْبَهُ قَائِمِكُمْ (علیه السلام) من الْعُلَمَاءِ الدَّاعِينَ إِلَيْهِ وَ الدَّالِّينَ عَلَيْهِ وَ الذَّابِينَ عَنْ دِينِهِ بِحُجَجِ اللَّهِ وَ الْمُنْقِذِينَ لِصْعَفَاءِ عِبَادِ اللَّهِ مِنْ شِبَابِ إِبْلِيسَ وَ مَرَدَتِهِ وَ مِنْ فِخَاخِ النَّوَاصِبِ لَمَا بَقِيَ أَحَدٌ إِلَّا ارْتَدَّ عَنْ دِينِ اللَّهِ وَ لَكِنَّهُمُ الَّذِينَ يُمْسِكُونَ أَزِمَّةَ قُلُوبِ ضُعَفَاءِ الشِّيعَةِ كَمَا يُمْسِكُ صَاحِبُ السَّفِينَةِ سُكَانَهَا أُولَئِكَ هُمُ الْأَفْضَلُونَ عِنْدَ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ.) (1) امام هادی (علیه السلام) می فرماید: «اگر در دوران غیبت قائم آل محمد (علیهم السلام) دانشمندانی نبودند که مردم را به سوی او هدایت و راهنمایی کنند و با حجت های الهی از دین دفاع نمایند و شیعیان ضعیف را از دام های شیطان و پیروانش رهایی و از شرّ ناصبی ها (2)(و دشمنان اهل بیت) نجات بخشند؛ کسی در دین خدا پا بر جا نمی ماند و همه مرتد می شدند. ولی آنان رهبری دل های شیعیان ضعیف را با قدرت در دست می گیرند و حفظ می کنند؛ چنان که ناخدای کشتی، سکان و فرمان کشتی را نگاه می دارد. بنابراین، آنان نزد خداوند والاترین انسان ها هستند.»
مرحوم مجلسی می فرماید:
1) الإحتجاج على أهل اللجاج؛ ج 1؛ ص 18
2) نواصب: ذهبی در مورد متوکل عباسی می گوید: «و کان من النواصب» و در پاورقی ناصبی را چنین توضیح می دهد: «هم المتدينون ببغض علی بن ابی طالب» البته نواصب عده قلیلی از اهل سنت هستند و اکثریت عامه نسبت به اهل بیت ارادت و محبت دارند ولی آن چه مطلوب است صرف ارادت نیست بلکه تبعیت ملاک و مطلوب است، «ما ان تمسکتم» تمسک به قرآن حب به قرآن نیست بلکه تمسک عمل به قرآن است، در یک کلمه «تمسكتم بهما» تمسک به معنای عمل به دستورات آن دو است.
الذَّبِّ الدَّفْعِ وَ الشُّبَّاكِ بِالْكَسْرِ جَمَعَ الشَّبَكَةِ الَّتِى يُصَادُ بِهَا وَ الْمَرَدَةُ المتمردون العاصون والفخ المصيدة وَ سُكَّانُ السَّفِينَةِ ذَنْبِهَا. (1)«ذب، یعنی دفع و دور کردن و شباک (جمع شبکه)، که با آن صید می کنند و مردة، کسانی که سرکشی و عصیان می کنند و فخ، یعنی دام صیادی و سکان سفینه، یعنی آخر آن.»
التفسير المنسوب إلى الإمام العسكرى (علیه السلام) ص 344 ح 225 - مرسل؛
الإحتجاج: ج 1 ص 18 - وَ قَالَ فَمِنْ ذَلِكَ مَا حَدَّثَنِي بِهِ السَّيِّدُ الْعَالِمُ الْعَابِدُ أَبُو جَعْفَرٍ مهدى ابْنِ أَبِي حَرْبِ الْحُسَيْنِيِّ المرعشى رَضِىَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ: حدّثنى الشَّيْخِ الصَّدُوقُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ الدُّورْيَسْتِيِّ رَحْمَةُ اللَّهِ عَلَيْهِ قَالَ: حَدَّثَنِي أَبِي مُحَمَّدُ بْنِ أَحْمَدَ قَالَ: حدّثنى الشَّيْخُ السَّعِيدُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ علی بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ بَابَوَيْهِ القمی رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ: حَدَّثَنِي أَبُو الْحَسَنِ مُحَمَّدُ بْنُ الْقَاسِمِ الْمُفَسِّرِ الاستر آبادی قَالَ: حَدَّثَنِي أَبُو يَعْقُوبَ يُوسُفُ بْنُ مُحَمَّدِ ابْنِ زِيَادٍ وَ أَبُو الْحَسَنِ علی بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَيَّارٍ - وَ كَانَ مِنِ الشِّيعَةِ الْإِمَامِيَّةِ - قَالَا: حَدَّثَنَا أَبُو مُحَمَّدٍ الْحَسَنُ بْنُ عَلِىٍّ العسكرى (علیه السلام) همان متن تفسیر؛
منية المريد: ص 35 - از تفسیر امام عسکری (علیه السلام) با تقدیم و تأخیر؛
المحجة البيضاء: ج 1 ص 32 - از منيه المريد ظاهرا؛
حلية الأبرار: ج 5 ص 33 ب 4 ح 2 - از الإحتجاج با کمی تفاوت؛
بحار الانوار: ج 2 ص 6 ب 8 ح 12 - از تفسیر امام عسکری (علیه السلام)، و الإحتجاج؛
العوالم: ج 3 ص 295 ب 1 ح 91 - از تفسیر امام عسكری (عیله السلام)، و الإحتجاج؛
معجم الأحاديث الإمام المهدى (علیه السلام)؛ ج 6؛ ص 9.
مرحوم والد ما (2)در کتاب شریف درر الاخبار فيما يتعلق بحال الاحتضار در مورد تفسیر امام حسن عسکری (علیه السلام) می فرماید:
طَالَ مَا كُنَّا نَسْمَعُ مَنْ يَقُولُ: «التَّفْسِيرِ الْمَنْسُوبِ الَىَّ الامام العسكرى (علیه السلام)» وَ كَانَ بَعْضُهُمْ يُرْدِفُ كَلَامِهِ بِتَضْعِيفِ هَذَا التَّفْسِيرِ، وَ لَكِنْ بَعْدَ الاحاطة وَ التَّأَمُّلِ فِى بَعْضِ الْكُتُبِ الْمُعْتَبَرَةِ اتَّضَحَ لَنَا الامر وَ ظَهَرَ صَدَقَ النسبه وَ قَدْ استفدنا مِنَ الْمَجْمُوعِ أَنَّ مَا يَتَعَلَّقُ بِهَذَا التَّفْسِيرِ الْمُبَارَكِ أَمْرَانِ:
الاول: جَهَالَةَ اَلرَّاوَى وَ اَلسَّنَدُ. الثَّاني: تَضْعِيفُ اِبْنِ اَلْغَضائِرِيِّ لَهُ وَ اِليْكَ تفْصيلُهُما:
الامر الاول فِي جَهَالَةٍ الراوى وَ السِّنْدُ وَ عله عَدَمِ معروفيتهما: لِمَا أَ مَعَنَا النَّظَرَ فِى الْكُتُبِ وَجَدْنَا أَنْ الراوى لِهَذَا التَّفْسِيرِ رَجُلَانِ مِنْ أَهْلِ إستراباد وَ هُمَا مِنَ الشِّيعَةِ الامامية وَ مِنْ أَ جِلَاءُ هَذِهِ الطَّائِفَةِ وَ هُمَا يُوسُفَ بْنِ مُحَمَّدٍ بْنَ زیاد وَ علی بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سیار، وَ قَدْ رَوَى عَنْهُمَا الشَّيْخُ الْجَلِيلِ وَ الْمُفَسَّرُ الْكَبِيرِ الشَّيْخُ أَبُو الْحَسَنِ مُحَمَّدُ بْنُ الْقَاسِمِ الْمُفَسِّرِ الاسترابادى الشهير ب: الْخَطِيبُ وَ نُقِلَ عَنْهُ رَئِيسُ الطَّائِفَةِ الْحِقَّةُ وَ إِمَامُ أَهْلِ الْحَدِيثِ الشَّيْخُ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِىٍّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ بَابَوَيْهِ القمى الشهير ب: الصَّدُوقُ وَ تَبِعَهُ جُمْلَةٍ مِنْ فطاحل الشِّيعَةِ وَ عُظَمَائِهَا، فَلَا بَأْسَ أَنْ نُورِدُ ذکر قَسَمَ مِنْهُمْ، فنبتدأ أَوَّلًا بشيخنا الصَّدُوقُ وَ مِنْ ثَمَّ الْأَقْدَمُ فَالْأَقْدَمِ حَسَبَ مُرُورِ الزَّمَنِ.
وَ يَكْفِينَا سَنَداً وَ حَجِّهِ روایۀ شَيْخُنَا الصَّدُوقِ عَنْ هَذَا التَّفْسِيرِ عَنِ الشَّيْخِ الْمُفَسِّرِ الْجَلِيلُ الاسترابادي عَنْهُمَا عَنِ الامام العسكرى (علیه السلام)، وَ لَمْ یک دَأْبِ الشَّيْخَ نَقَلَ الرِّوَايَةُ مِنْ كُلِّ أَحَدٍ، بَلْ كَانَ لَا يَرْوَى إِلَّا مَا كَانَ مُعْتَبِراً عِنْدَهُ، بدلیل قَوْلُهُ فِي أَوَّلِ كِتَابِهِ (مَنْ لَا يَحْضُرُهُ الْفَقِيهُ): وَ لَمْ أَقْصِدْ فِيهِ قَصْدَ الْمُصَنِّفِينَ فِي إِيرَادِ جَمِيعِ مَا رَوَوْهُ بَلْ قَصَدْتُ إِلَى إِيرَادِ مَا أَفْتَى بِهِ وَ أَحْكُمُ بِصِحَّتِهِ وَ اعْتَقَدَ فِيهِ انْهَ حَجُّهُ فیما بینی وَ بین ربی تَقَدَّسَ ذکره وَ تَعَالَتْ قُدْرَتُهُ، وَ جَمِيعُ مَا فِيهِ مُسْتَخْرَجُ مِنْ كُتُبٍ مشهوره، عَلَيْهَا الْمُعَوَّلُ وَ اليها الْمَرْجِعُ الخ ...
«چه بسیار شنیدیم که می گویند: «تفسیر منسوب به امام عسکری (علیه السلام)» و بعضی از علما سخن از تضعیف این تفسیر به دنبال می آورند. ولی بعد از احاطه و تأمل در بعضی از کتب معتبر، امر برای ما روشن می شود و صدق نسبت تفسیر ظاهر می شود و از مجموع استفاده می کنیم که دو امر در مورد این تفسیر مبارک می باشد:
اول: جهالت راوی و سند
دوم: تضعیف ابن غضائری
امر اول در جهالت راوی و سند و علت عدم شناخت این دو راوی:
چون در کتب دقت نظر کنیم، در می یابیم که راوی این تفسیر دو نفر از اهل استر آباد هستند که این دو از شیعه امامیه و از بزرگان این طائفه بودند و این دو یکی یوسف بن محمد بن زیاد و دیگری علی بن محمد بن سیار می باشند، و به تحقیق شیخ جلیل و مفسر كبير شيخ ابو الحسن محمد بن قاسم مفسر استر آبادی مشهور به خطیب از این دو روایت نقل کرده است و رئیس طائفهی حقه و امام اهل حدیث شیخ محمد بن علی بن حسین بن بابویه قمی مشهور به صدوق از این مفسر نقل کرده است و جمله ای از بزرگان شیعه او را در این نقل تبعیت کرده اند، پس گروهی از آنان را ذکر می کنیم.
مرحوم شیخ صدوق از این تفسیر از شیخ مفسر جلیل استر آبادی از این دو راوی از امام عسگری روایت می کند و این نقل روایت مرحوم صدوق از این تفسیر در اعتبار سند و حجیت آن کفایت می کند، زیرا شیخ صدوق از هر کسی نقل روایت نمی کرد بلکه تنها از کسانی که نزد او معتبر باشند، روایت می کرد و دلیل این مطلب قول خود ایشان در اول کتاب «مَنْ لَا يَحْضُرُهُ الْفَقِيهُ» است: و قصد نکردم در این کتاب قصد مصنفین در بیان تمام آن چه روایت کردند بلکه قصد کردم بیان آن چه فتوا دادم و حکم به صحت آن کردم و معتقد بودم که بین من و پروردگارم حجت است و همه ی آن را از کتب مشهوره استخراج کردم.»
نظر مرحوم خوئی:
مرحوم خوئی در جلد اول موسوعه فقهی در ذیل روایت «أَمَّا مَنْ كَانَ مِنَ الْفُقَهَاءِ صَائِناً لِنَفْسِهِ..» در بحث از ادله ی لزوم تقلید می فرماید:
أَنَّ الرِّوَايَةَ ضَعِيفَةُ السَّنَدِ، لِأَنَّ التَّفْسِيرِ الْمَنْسُوبُ إِلَى العسكرى (علیه السلام) لَمْ يَثْبُتْ بِطَرِيقِ قَابِلٍ لِلِاعْتِمَادِ عَلَيْهِ فَإِنَّ فِي طَرِيقِهِ جُمْلَةٍ مِنْ المجاهيل كمحمد بْنِ الْقَاسِمِ الْأَسْتَرْآبَادِيِّ، وَ یوسف بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ زیاد، وَ علی بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سیار فليلاحظ هَذَا إِذَا أُرِيدُ بِالتَّفْسِيرِ الْمَنْسُوبُ إِلَى العسكرى (علیه السلام) هُوَ الَّذِي ذَكَرَهُ الصَّدُوقُ (قدس سره) بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْقَاسِمِ الْأَسْتَرْآبَادِيِّ وَ الظَّاهِرُ أَنَّهُ مجلد وَاحِدُ كَمَا لَا يَخْفَى عَلَى مَنْ لَا حَظَّ التَّفْسِيرِ الْمَوْجُودِ بِأَيْدِينَا الْيَوْمِ.
أَمَا لَوْ أُرِيدَ بِهِ هُوَ الَّذِى ذَكَرَهُ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِىٍّ بْنُ شَهْرِ آشوب عَلَى مَا نَقَلَهُ فِي المستدرك فالسند إِلَيْهِ صَحِيحُ ذَكَرَ الْحَسَنِ بْنِ الْخَالِدِ البرقى أَخُو مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ مِنْ كُتُبِهِ تَفْسِيرُ العسكرى مِنْ إِمْلَاءِ الْإِمَامِ (علیه السلام) وَ الْحَسَنِ بْنِ خَالِدٍ مِمَّنْ وَثَّقَهُ النجاشى وَ للمشايخ إِلَيْهِ طُرُقِ صَحِيحَةُ إِلَّا أَنَّ الظَّاهِرُ أَنَّهُ غَيْرُ التَّفْسِيرِ الَّذِي ذَكَرَهُ الصَّدُوقُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْقَاسِمِ الْأَسْتَرْآبَادِيِّ، لِأَنَّهُ نُقِلَ أَنَّ التَّفْسِيرَ الَّذِى عَدَّ مَنْ كَتَبَ البرقى مِائَةُ وَ عِشْرُونَ مجلداً، وَ هَذَا لَمْ يَصِلْ إِلَيْنَا أَبَداً وَ إِنَّمَا الْمَوْجُودِ بِأَيْدِينَا مجلد وَاحِدٍ يتطابق لِمَا نَقَلَهُ الصَّدُوقُ (قدس سره). (1)
«سند این روایت ضعیف است زیرا تفسیر منسوب به امام عسکری (علیه السلام) به طریقی قابل اعتماد ثابت نشده است، در طریق آن بعضی افراد مجهول مانند محمد بن قاسم استر آبادی، یوسف بن محمد بن زیاد و علی بن محمد بن سیار وجود دارد پس این مطلب را ملاحظه کن چنان چه از تفسیر منسوب به امام عسکری (علیه السلام) همان تفسیری اراده شده باشد که مرحوم صدوق به اسناد خود از محمد بن قاسم استر آبادی نقل کرده است و ظاهرا هم آن یک مجلد است هم چنان که بر کسی که تفسیر موجود را ملاحظه کند مخفی نمی باشد.»
استاد طبسی:
البته نمی توان بیان مرحوم خوئی در مورد تفسیر را پذیرفت زیرا مرحوم صدوق در مقدمه ی «من لا يحضره الفقيه» می فرماید: (و قصد نکردم در این کتاب قصد مصنفین در بیان تمام آن چه روایت کردند بلکه قصد کردم
1) موسوعة الإمام الخوئی؛ ج 1، ص: 184
بیان آن چه فتوا دادم و حکم به صحت آن کردم و معتقد بودم که بین من و پروردگارم حجت است و همه ی آن را از کتب مشهوره استخراج کردم.) و مرحوم صدوق با این بیان روات را توثیق عام می کند؛ لذا هم چنان که مرحوم خوئی توثیق عام مرحوم قمی را پذیرفتند، توثیق عام مرحوم صدوق هم مورد قبول و پذیرش است. این در حالی است که مرحوم خوئی افرادی را توثیق می کند که نه تنها درباره آن ها لفظ «ثقه» گفته نشده است؛ بلکه در موردشان ذم هم وارد شده است.
ادامه بیان مرحوم خوئی:
«امّا اگر تفسیری اراده شده باشد که ابن شهر آشوب بنابر آن چه در مستدرک نقل کرده پس سند به آن صحیح است زیرا حسن بن خالد برقی برادر محمد بن خالد تفسیر امام عسکری (علیه السلام) را از کتب خود ذکر کرده که به املاء امام (علیه السلام) و حسن بن خالد بوده و او از کسانی است که مرحوم نجاشی توثیق کرده است و آن طرق صحیحی دارد الا این که ظاهرا آن غیر از تفسیری است که مرحوم صدوق به اسناد خود از محمد بن قاسم استر آبادی ذکر کرده است زیرا او نقل کرده تفسیری که از کتب برقی شمرده شده 120 مجلد است و این تفسیر به دست ما نرسیده است و آن چه موجود است مجلد واحدی است که مطابق نقل مرحوم صدوق است.»
نظر مرحوم مامقانی:
مُحَمَّدُ بْنِ الْقَاسِمِ وَ قیل ابْنِ أَبِى الْقَاسِمِ الْمُفَسِّرِ الْأَسْتَرْآبَادِيِّ: عنونه ابْنِ الغضائرى فِى رِجَالِهِ کذلک وَ قَالَ روی عَنْهُ أَبُو جَعْفَرِ ابْنِ بابویه ضَعِيفُ كَذَّابُ رَوَى عَنْهُ تَفْسِيراً يَرْوِيهِ عَنْ رَجُلَيْنِ مجهولين أَحَدِهِمَا يَعْرِفُ بِيُوسُفَ بْنِ مُحَمَّدٍ بْنُ زِيَادٍ وَ الْآخَرَ عَلَى بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ يَسَارٍ عَنْ أَبِيهِمَا عَنْ أَبِى الْحَسَنِ الثَّالِثِ (علیه السلام) وَ التَّفْسِيرِ مَوْضُوعُ عَنْ سَهْلٍ الدِّيبَاجِيُّ عَنْ أَبِيهِ باحاديث مِنْ هَذِهِ الْمَنَاكِيرِ انْتَهَى
وَ قَدْ اخُذَ ذَلِكَ العلامه ره فاثبته فِي الْقِسْمِ الثَّانِي مِنِ الْخُلَاصَةِ حَرْفاً بِحَرْفٍ مِنْ دُونِ تَدَبَّرَ فِيهِ وَ هُوَ مِنْ اغلاط ابْنِ الْغَضَائِرِيِّ النَّاشِئَةُ مِنَ شُدَّهُ مَيْلِهِ الَىَّ الْقِدْحِ فِى الرِّجَالِ المحترمين وَقَدْ اسبقنا فِي مُحَمَّدِ بْنِ ابی الْقَاسِمِ الأسترابادى انَّ مِثْلَ الصَّدُوقُ ره الْعَدْلِ الْعَارِفِ قَدْ أَكْثَرَ الرِّوَايَةَ عَنْهُ فَتَارَةً يُعَبَّرُ عَنْهُ بِمُحَمَّدِ بْنِ الْقَاسِمِ الأسترابادى وَ أُخْرَى بِمُحَمَّدِ بْنُ عَلِىٍّ الأسترابادى وَ ثَالِثَةً بِمُحَمَّدِ بْنِ الْقَاسِمِ الْمُفَسِّرِ وَ كُلَّمَا ذَكَرَ الْمُفَسِّرِ فَهُوَ الْمُرَادَ بِهِ وَ فِي جَمِيعُ الْمَوَارِدِ يَذْكُرُهُ مترضيا وَ هَذَا الإلتزام مِنْهُ بالترضى يَكْشِفُ عَنْ كَوْنِ الرَّجُلِ جَلِيلًا ثِقَةُ ثَبَتَا وَ عَنْ بَعْضِ الْفُقَهَاءِ المتاخرين انَّ مَنْ لَهُ أَدْنَى رَبَطَ باحاديث الْأَئِمَّةِ الْأَطْهَارِ عَلِيُّ اللَّهُ يُجْزَمُ بَانَ هَذَا التَّفْسِيرَ مِنْ كَلَامِ الْمَعْصُومِ وَ نَحْوِهِ مَا عَنْ المجلسى الْأَوَّلُ مِنْ قَوْلِهِ وَ تَوَهُّمِ انَّ مِثْلِ هَذَا التَّفْسِيرِ
لَا َلِيقُ انَّ يُنْسَبُ الَىَّ الْمَعْصُومِ (علیه السلام) مَرْدُودُ بَانَ مِنْ كان مُرْتَبِطاً بكلامهم (علیه السلام) يَعْلَمُ انْهَ كَلَامَهُمْ (علیهم السلام) وَ قَدْ اعْتَمَدَ عَلَيْهِ الشَّهِيدُ الثَّانِى ره وَ نُقِلَ عَنْهُ فِي كُتُبِهِ أَخْبَاراً كَثِيرَةُ مَعَ انَّ اعْتِمَادٍ تِلْمِيذُ مِثْلَ الصَّدُوقُ ره يُكْفَى فِى جَلَّالَةً الرَّجُلُ وَ لَقَدْ اجاد بَعْضِ أَفَاضِلِ الْمُتَأَخِّرِينَ عَلَى مَا حَكَى عَنْهُ فِى الْفَوَائِدِ النجفية حَيْثُ قَالَ كَيْفَ يَكُونَ مُحَمَّدُ بْنِ الْقَاسِمِ ضَعِيفاً كَذَّاباً وَ الْحَالُ انَّ رَئِيسُ المحدثین ره یعنی الصَّدُوقُ كَثِيراً مَا يُرْوَى عَنْهُ فِي الْفَقِيهِ وَ کتاب التوحید ره وَ عیون أَخْبَارِ الرِّضَاءِ (علیه السلام) وَ فِي كُلِّ مَوْضِعٍ يَذْكُرُهُ يَقُولُ
بَعْدَ ذَكَرَهُ رضی اللَّهُ عَنْهُ وَ رَحْمَهُ اللَّهُ ثُمَّ قَالَ وَ فِيمَا ذَكَرَهُ الْعَلَّامَةُ اشكالات أَحَدُهَا انَّ الْإِمَامِ الْمُرَوِّى عَنْهُ لَيْسَ أَبَا الْحَسَنِ الثَّالِثَ بَلْ هُوَ أَبُو مُحَمَّدِ الْحَسَنُ بْنُ عَلِىٍّ العسكرى لَا وَ هَذَا التَّفْسِيرِ بِهَذَا الإسم مَشْهُورُ بَيْنَ الشيعه عَلَيْهِ الشِّيَاعُ الْعُلَى وَ ثَانِيهَا انَّ أَبَوَيْهِمَا غَيْرِ دَاخِلَيْنِ فِى سِلْسِلَةِ الرِّوَايَةِ بَلْ هُمَا رَوَيَا عَنِ الْمَعْصُومِ بِلَا واسطه وَ ثَالِثُهَا انَّ سَهْلًا وَ أَبَاهُ غیر داخلین فِي سَنَدِ هَذَا التَّفْسِيرِ الَىَّ أَخَّرَ كَلَامِهِ وَ قَالَ الْعَلَّامَةُ المجلسى فِى أَوَائِلِ الْبِحَارُ تَفْسِيرُ الْإِمَامِ (علیه السلام) مِنَ الْكُتُبِ الْمَعْرُوفَةَ وَ اعْتَمَدَ الصَّدُوقُ عَلَيْهِ وَ اخُذَ مِنْهُ وَ انَّ طَعَنَ فِيهِ بَعْضُ الْمُحَدِّثِينَ لَكِنَّ الصَّدُوقَ ره اعْرِفْ وَ أَقْرَبُ عَهْداً مِمَّنْ طَعَنَ فِيهِ فَقَدْ رَوَى عَنْهُ أَكْثَرُ الْعُلَمَاءِ مِنْ غَيْرِ غَمَزَ نيه انْتَهَى قُلْتُ لَيْتَهُ أُبَدِّلُ قَوْلِهِ أَقْرَبُ عَهْداً بِقَوْلِهِ وَ كَانَ تلميذه كَمَا نَبَّهَ
لصَّدُوقُ ره نَفْسِهِ علی ذلک ایماء الَىَّ عَدَمِ واسطه بینه وَ بینه بِقَوْلِهِ فِى الْمَشِيخَةِ وَ مَا رَوَيْتُهُ. (1)
«محمد بن قاسم و گفته شده ابن ابی القاسم مفسّر استرآبادی، ابن غضائری در رجال خود او را عنوان کرده و گفته است: ابو جعفر ابن بابویه از او روایت کرده است، او ضعیف و کذاب است (نمی توان قبول کرد مرحوم ابن بابویه از یک نفر که ضعیف و کذاب بوده روایت نقل کرده است، مرحوم خوئی در مورد عظمت مرحوم صدوق می فرماید: جلاله مقام الصدوق - قدس الله نفسه - تمنع إساءة الظن به (2)) و از او تفسیری را روایت می کند که آن تفسیر را از دو نفر مجهول روایت می کند که یکی به یوسف بن محمد بن زیاد و دیگری به علی بن محمد بن يسار شناخته شده اند که این دو از پدرانشان (این اشتباهی دیگر از ابن غضائری است چون این دو بلا واسطه از امام عسکری (علیه السلام) نقل می کنند، پدرانشان این دو را نزد امام آوردند، امام (علیه السلام) فرمود: برگردید، گفتند: تحت تعقیب هستیم، فرمود: برگردید، مشکلی پیش نمی آید و به این دو فرمودند: اگر پدران شما به سلامت رسیدند، به شکرانه ی آن یک دوره تفسیر برای شما بیان می کنم) از ابو الحسن ثالث (یعنی امام هادی (علیه السلام) در صورتی که این دو راوی از امام عسکری (علیه السلام) روایت نقل می کنند) روایت
می کنند و تفسیر مجعول از سهل دیباجی از پدرش به احادیث منکرات است.
مرحوم علامه کلام ابن غضائری بدون تدبر در آن اخذ کرده و ایشان را در قسم دوم خلاصه (ضعفاء) قرار داده است و این از اشتباهات ابن غضائری است که از شدت میل او در قدح رجال محترم نشئت گرفته است و در محمد بن ابی القاسم استرآبادی گذشت که شخصیتی مانند مرحوم صدوق بسیار از او روایت می کند و یک بار از او به محمد بن قاسم استرابادی تعبیر می کند و دیگر بار به محمد بن علی استرآبادی تعبیر می کند و هم چنین به محمد بن قاسم مفسر تعبیر می کند و هر گاه مفسر ذکر می کند، مراد او ایشان است و در تمام مواردی که از او یاد می کند بر او ترضی می کند و این التزام مرحوم صدوق به ترضی کشف از جلیل، ثقه و ثبت بودن راوی دارد.
بعضی از فقهای متأخر فرمودند: کسی که کوچک ترین ارتباط با احادیث ائمه اطهار (علیهم السلام) داشته باشد، جزم پیدا می کند که این تفسیر از کلام معصوم است.
و مانند این کلام از مرحوم مجلسی اول: توهم این که مانند این تفسیر شایسته معصوم نیست مردود است زیرا کسی که مرتبط و آشنای با کلام ائمه (علیهم السلام) است می داند که این تفسیر از کلام ائمه (علیهم السلام) است و مرحوم شهید ثانی بر این تفسیر اعتماد کرده و از آن روایات زیادی را در کتاب هایش نقل کرده است. علاوه بر آن که اعتماد شخصیتی مانند مرحوم صدوق در مورد جلالت ایشان کفایت می کند.
این بیان مرحوم مجلسی، که بعضی از فضلای متاخر در فوائد النجفیه نقل کرده اند، بسیار به جا است:
چگونه ممکن است محمد بن قاسم ضعیف و کذاب باشد و حال آن که رئیس محدثین یعنی مرحوم صدوق روایات زیادی از او در کتاب فقیه، کتاب توحید و عیون اخبار الرضا روایت می کند و در هر موضعی که او را ذکر می کند، می گوید: «رضی الله عنه» و «رحمه الله» و در آن چه مرحوم علامه ذکر کرده اشکالاتی هست: 1. این که امامی که از او روایت شده، ابو الحسن ثالث نیست بلکه ابو محمد حسن بن علی عسکری (علیه السلام) است و این تفسیر به این اسم بسیار شهرت دارد 2. پدران این دو راوی، داخل در سلسله سند روایت نیستند بلکه این دو راوی بدون واسطه از معصوم روایت می کنند 3. سهل و پدر او داخل در سند این تفسیر نیستند.
و علامه مجلسی در ابتدای بحار الانوار می فرماید: تفسیر امام (علیه السلام) از کتب معروف است و مرحوم صدوق به آن و اعتماد کرده و از آن اخذ کرده است و اگر چه بعضی از محدثین به آن طعن وارد کردند لکن مرحوم صدوق از آنان آگاه تر و نزدیکتر به عهد است از کسانی که به آن طعن زده اند و بیشتر علما از آن روایت نقل کرده اند بدون این که اشکالی به آن بگیرند.
گویم: بهتر بود علامه به جای تعبیر «او به عهد نزدیک تر بود» می فرمود: «او شاگرد مفسر بود» چنان چه خود مرحوم صدوق به این مطلب که بین او و مفسر استر آبادی واسطه ای نیست در مشیخه اشاره کردند.»
مرحوم والد ما در ادامه بررسی سند تفسیر امام عسکری (علیه السلام) می فرماید:
رَوَى الصَّدُوقُ فِى كِتَابِهِ (مَنْ لَا يَحْضُرُهُ الْفَقِيهُ) فِى كِتَابُ الْحَجِّ، بَابُ التلبيه ص 238 فَقَالَ: روی لی مُحَمَّدِ بْنِ الْقَاسِمُ الاسترابادي عَنْ يُوسُفَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ زیاد وَ علی بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ يَسَارٍ عَنْ أَبَوَيْهِمَا عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِىٍّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ علی بْنِ موسی بْنِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِىٍّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِىُّ بْنُ أَبِى طَالِبٍ عَنْ آبَائِهِ عَنْ أَمِيرُ المومنين (علیه السلام) قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) لَمَّا بَعَثَ ...
وَ لَا نطيل الْبَحْثَ فِي الْمَقَامِ، بَعْدَ أَنْ تُبَيِّنَ الْحَالِ وَ انَّ الصَّدُوقُ هُوَ الَّذِي يُرْوَى عَنْهُ وَ هُوَ الَّذِي تُولَدْ بِدُعَاءِ الْحِجَّةِ فَكَيْفَ يَجُوزُ لَهُ النَّقْلِ مِنْ غَيْرِ الثِّقَةِ أَوْ عَنْ كِتَابُ غَيْرَ مَوْثُوقٍ بِهِ وَ الْمُفَسَّرُ الَّذِي يُرْوَى عَنْهُ وَ انَّ لَمْ نَرَ لَهُ تَرْجُمُهُ فِي الْكُتُبِ الرجالية الْمَعْرُوفَةِ إِلَّا أَنَّ الرَّجُلَ كَانَ مَعْرُوفاً مَشْهُوراً غَايَةِ الشُّهْرَةِ وَ مِنْ مَشَايِخِ الاجازة الَّذِي لَا يَحْتَاجُ الَىَّ التوثيق كَمَا هُوَ الْمُتَعَارَفُ بَيْنَهُمْ وَ توثيقه مِنْ قَبِيلِ توثيق الْعَلَمَيْنِ صَاحِبِ الْجَوَاهِرِ وَ الانصارى الَّذِينَ لَا يَخْلُو توثيقهما عَنْ سُوءٍ الادب وَ الجسارة وَ قَدْ اعْتَمَدَ عَلَى هَذَا الْكِتَابِ كَثِيرٍ مِنَ الاعلام غَيْرَ الصَّدُوقُ:
الشَّيْخُ الْجَلِيلُ وَ الْعَالِمُ النَّبِيلِ احْمَدَ بْنِ علی بْنِ ابی طَالِبٍ الطبرسى فِى كِتَابِهِ الِاحْتِجَاجَ يَقُولُ: ثُمَّ نَشْرَعَ فِي ذِكْرِ طَرَفُ مِنَ مجادلات النَّبِىُّ وَ الائمه (علیهم السلام) وَ رُبَّمَا يَأْتِى فِى أَثْنَاءِ كَلَامُهُمْ كَلَامُ جَمَاعَةُ مِنَ الشِّيعَةِ حَيْثُ يَقْتَضِي الْحَالِ ذکره وَ لَا نَأْتِى فِى أَكْثَرَ مَا نُورِدُهُ مِنْ الاخبار بِإِسْنَادِهِ إِمَّا لِوُجُودِ الاجماع عَلَيْهِ، أَوْ مُوَافَقَتِهِ لِمَا دَلَّتِ الْعُقُولِ اليه، أَوْ لِاشْتِهَارِهِ فِى السَّيْرِ وَ الْكُتُبِ بَيْنَ الْمُخَالِفِ وَ الموالف إِلَّا مَا أَوْرَدَتْهُ عَنْ أَبِي مُحَمَّدِ الْحَسَنِ الْعَسْكَرِيِّ (علیه السلام) فانه لَيْسَ فِى الِاشْتِهَارِ عَلَى حَدِّ مَا سِوَاهُ وَ إِنْ كَانَ مُشْتَمِلًا عَلَى مِثْلِ الَّذِي قَدَّمْنَاهُ فَلِأَجْلِ ذَلِكَ ذَكَرْتَ إِسْنَادُهُ فِي أَوَّلِ جُزْءُ مِنْ ذَلِكَ دُونَ غَيْرِهِ.
هَذَا مَا وَفَّقَنَا اللَّهِ تَعَالَى ذِكْرُهُ عَنِ الشَّيْخِ الطبرسى، وَ مَنِ الْمَعْلُومِ أَنَّهُ أَحَدُ خبراه عَلِمَ الْحَدِيثِ وَ مِنْ كِبَارِ نقادهم، فَلَوْ كَانَ مَا ذَكَرَهُ فِي كِتَابِهِ غَيْرِ مَرْضَى عِنْدَهُ لَأَشَارَ اليه حَذَراً مِنِ التَّدْلِيسِ، كَيْفَ وَ قَدْ رَأَيْتُ قَوْلِهِ الْمُتَقَدِّمِ مَا يَتَعَلَّقُ بِهَذَا التَّفْسِيرِ الْمُبَارَكُ.
وَ مِنْهُمْ الشَّيْخُ الْفَقِيهُ الوجيه مُحَمَّدُ بْنُ عَلِىٍّ بْنُ شَهْرِ آشوب بْنِ نَضْرِ بْنِ أَبِى الْجَيْشِ السروى الْمَازَنْدَرَانِيُّ مِنْ اجلاء هَذِهِ الطَّائِفَةِ، كَانَ عَارِفاً بِالْأَخْبَارِ، مدققا مُحَقِّقاً لِلرِّجَالِ وَ الْآثَارُ، ذَكَرَ عَنْ هَذَا التَّفْسِيرِ بِنَحْوِ ارسال الْمُسْلِمَاتِ حَيْثُ انْهَ قَالَ فِى ج 1 ص 25 مِنْ كِتَابِهِ (الْمَنَاقِبِ) فِى بَابُ تَكَلَّمَ الذِّئْبُ مَعَ النَّبِىِّ (صلی الله عليه و آله) وَ التَّسْلِيمِ عَلَيْهِ وَ عَلَى وَصِيِّهِ عَلِىُّ بْنُ أَبِى طَالِبِ (علیه السلام) بِمَحْضَرٍ مِنَ الْمُنَافِقِينَ.
وَ مِنْهُمْ استاذ الْفُقَهَاءِ، الشَّيْخُ زَيْنُ الدِّينِ (الشَّهِيدُ الثَّانِي) ذَكَرَ فِي كِتَابِهِ (مُنْيَةِ الْمُرِيدِ فِي آدَابِ الْمُرِيدِ وَ المستفيد) ص 17 فِى فَضْلُ الْعِلْمِ قَوْلَهُ عَنْ هَذَا التَّفْسِيرِ بِنَحْوِ ارسال الْمُسْلِمَاتِ حَيْثُ قَالَ: فَصْلُ مِنَ التَّفْسِيرِ العسكرى فِى قَوْلِهِ تَعَالَى: وَإِذْ أَخَذْنَا مِيثَاقَ بَنِي إِسْرَائِيلَ لا تَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا وَذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِين ... قَالَ الامام: أَمَّا قَوْلِهِ (وَ الْيَتَامَى) أَىْ وَ أَنَّ تُحْسِنُوا إِلَى الْيَتَامَى الَّذِينَ قَدْ فَقَدُوا أَبَاهُمْ الكافلين لَهُمْ امورهم السائقين اليهم غذاءهم وقوتهم المصلحين لهم معاشهم الخ ... و قال (علیه السلام): قال رسول الله (صلی الله علیه و آله) ...
وَ مِنْهُمْ الشَّيْخُ الْجَلِيلُ الْحَسَنُ بْنُ سُلَيْمَانَ قَالَ فِي ص 20 مِنْ كِتَابِهِ (الْمُحْتَضَرِ): وَ مِمَّا يَدُلُّ عَلَى رُؤْيَةِ الْمُحْتَضَرِ النَّبِيِّ وَ الائمة (علیهم السلام) مَا قَدْ جَاءَ فِي تَفْسِيرِ الْحَسَنُ بْنُ عَلِىٍّ العسكرى (علیه السلام) إِنَّ الْمُؤْمِنَ الْمَوَالِي لِمُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ ...
وَ مِنْهُمْ استاذ الْفُقَهَاءِ الْعَلَّامَةُ الْمُحَقِّقُ الثَّانِى الكركى. قَالَ فِى إِجَازَتِهِ لِلْعَلَّامَةِ صفى الدِّينِ الحلی وَ قَدْ أَجَازَهُ بِطُرُقٍ عَدِيدَةٍ: وَ أَعْلَى مِنَ الْجَمِيعِ بالاسناد الَىَّ الْعَلَّامَةِ جَمَالِ الدین احْمَدَ بْنِ فَهْدٍ عَنِ السَّيِّدُ الْعَالِمُ النَّسَّابَةِ تَاجِ الدِّينِ مُحَمَّدُ بْنُ مَعِيَّةَ عَنِ السَّيِّدُ الْعَالِمِ عَلِىُّ بْنِ عَبْدِ الْحَمِيدِ بْنِ فَخَّارِ الْحُسَيْنِيِّ عَنْ وَالِدِهِ السَّيِّدِ عَبْدِ الْحَمِيدِ الْفَقِيهِ مَجِّدِ الدِّينُ أَبَى الْقَاسِمِ علی بْنِ الْعُرَيْضِيِّ عَنِ الشَّيْخُ السَّعِيدُ رُشَيْدِ الدِّينِ ابی جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ شَهْرِ آشوب المازندرانی
عن السيد العالم ذى الفقار بن محمد بن معد الحسينى كلاهما عن الشيخ الامام عماد الفرقة الناجية ابى جعفر محمد بم الحسن الطوسى قال أخبرنا أبو عبد الله الحسين بن عبيد الله الغضائري حدثنا ابو جعفر محمد بن بَابَوَيْهِ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْقَاسِمِ الجرجانی (استرآبادی): حَدَّثَنَا يُوسُفُ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ زیاد وَ علی بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سیار عَنْ أَبَوَيْهِمَا عَنْ مَوْلَانَا وَ مَوْلَى كَافَّةً الْأَنَامِ أَبِي مُحَمَّدِ الْحَسَنِ العسگری (علیه السلام) عَنْ أَبِيهِ عَنْ آبَائِهِ انْهَ قَالَ: قَالَ رَسُولُ الله (صلی الله عليه و آله) ...
وَ مِنْهُمْ الْمُحْدِثُ الْخَبِيرُ وَ الْعَلَّامَةُ الْكَبِيرِ الشَّيْخَ مُحَمَّدَ بْنَ الْحَسَنِ الْحُرِّ الْعَامِلِيِّ قَالَ فِي ج 3 ص 524 مِنْ كِتَابِهِ (وَسَائِلِ الشِّيعَةِ) فِي الْفَائِدَةِ الْخَامِسَةُ مِنَ خَاتَمِهِ الْكِتَابِ وَ نُرَوَّى تَفْسِيرُ الامام الْحَسَنُ بْنُ عَلِىٍّ العسكرى (علیه السلام) بالاسناد عَنِ الشَّيْخِ أَبِي جَعْفَرٍ الطوسى عَنِ الْمُفِيدِ عَنِ الصَّدُوقِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْقَاسِمِ الْمُفَسِّرِ الاسترابادي عَنْ يُوسُفَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ زیاد وَ علی بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَيَّارٍ، قَالَ الصَّدُوقُ وَ الطبرسى: وَ كَانَا مِنَ الشِّيعَةِ الامامية عَنْ أَبَوَيْهِمَا عَنِ الامام وَ هَذَا التَّفْسِيرُ لَيْسَ هُوَ الَّذِي طَعَنَ فِيهِ بَعْضُ عُلَمَاءِ الرِّجَالِ لِأَنَّ ذَلِكَ يُرْوَى عَنْ ابی الْحَسَنِ الثَّالِثُ وَ هَذَا عَنْ أَبِى مُحَمَّدٍ وَ ذلک پرویه سَهْلِ الدِّيبَاجِيِّ عَنْ أَبِيهِ وَ هُمَا غَيْرُ مذكورين فِي سَنَدِ هَذَا التَّفْسِيرِ أَصْلًا. (1)
«مرحوم صدوق در کتاب من لا یحضره الفقیه در کتاب حج در باب تلبیه از این تفسیر روایت می کند و می گوید: محمد بن قاسم استر آبادی از یوسف بن محمد بن زیاد و علی بن محمد بن یسار از پدرانشان از امام حسن عسکری (علیه السلام) از اجداد ایشان از امیر مومنان (علیه السلام) برای من روایت کرد که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: ...
1) درر الاخبار فيما يتعلق بحال الاحتضار؛ ج 1؛ ص 137
ما بحث در این مقام را بعد از روشن شدن امر، طولانی نمی کنیم زیرا مرحوم صدوق کسی است که از این تفسیر روایت می کند و مرحوم صدوق کسی است که به دعای امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) متولد شد پس چگونه ممکن است که ایشان از شخصی غیر ثقه یا کتابی غیر معتبر نقل روایت کند و مفسری که صدوق از او نقل روایت می کند اگر چه شرح حالی در کتب رجالی معروف ندارد الا این که مترجم شخصی شناخته شده و در نهایت شهرت است و از مشایخ اجازه ای است که نیاز به توثیق ندارد هم چنان که متعارف نیز چنین است و توثیق ایشان همانند توثیق علمين صاحب جواهر و شیخ انصاری است که توثیق این دو بزرگوار خالی از سوء ادب و جسارت نیست و بسیاری از بزرگان دیگر نیز بر این کتاب اعتماد کردند:
اکثر روایاتی که ذکر کردیم یا به جهت وجود اجماع بر آن بود یا به جهت موافقت عقول با آن یا به جهت شهرت آن در سیر و کتب بین مخالف و موافق مگر آن چه از امام عسکری (علیه السلام) نقل کردیم که در حد شهرت غیر آن نمی باشد و اگر چه مشتمل بر مانند آن چه گفتیم، هست و به همین جهت اسناد آن را در اول جزء کتاب ذکر کردیم.
این آن چیزی بود که خداوند ما را موفق به ذکر آن از شیخ طبرسی کرد، و آن چه معلوم است این که ایشان یکی از متخصصین علم حدیث و از بزرگان نقاد علما است لذا اگر آن چه در کتابش ذکر کرد مورد رضایت ایشان نبود به جهت دوری از تدلیس به آن اشاره می کرد، چگونه چنین چیزی ممکن است در حالی که ما فرمایش ایشان در مورد این تفسیر مبارک را دیدیم.
از جمله مرحوم ابن شهر آشوب از بزرگان طائفه که عارف به اخبار و اهل دقت و محقق در رجال و آثار بود، از این تفسیر به نحو ارسال مسلمات در کتاب مناقب در باب سخن گفتن گرگ با پیامبر (صلی الله عليه و آله و سلام) بر او و بر وصی او علی بن ابی طالب (علیه السلام) در حضور منافقین ذکر کرد.
استاد فقها مرحوم شهید ثانی در کتاب منیهٔ المرید در فضل علم قولش را از این تفسیر به نحو ارسال مسلمات ذکر کرد، گفت: فصلی از تفسیر امام عسکری (علیه السلام) درباره قول خداوند متعال وَإِذْ أَخَذْنَا مِيثَاقَ بَنِي الشاد إِسْرَائِيلَ لَا تَعْبُدُونَ إِلا اللَّهَ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا وَذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ ... امام (علیه السلام) فرمود: أما قول خداوند (و الیتامی) یعنی به یتیمانی که پدران خود را که عهده دار امور آن ها و رساننده ی آذوقه و غذا به آنان و اصلاح - کننده ی زندگی آنان بودند را از دست دادند احسان کنید ... و امام (علیه السلام) فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود ...
شیخ جلیل حسن بن سلیمان در کتاب محتضر: از جمله دلائلی که دلالت بر رؤیت محتضر پیامبر و ائمه (علیهم السلام) را دارد آن روایتی است که از تفسیر امام حسن عسکری (علیه السلام) نقل شده است: مومن موالی محمد و آل طيب او ...
محقق کرکی در اجازه روایتی به صفی الدین حلی می نویسد: بالاترین و معتبرترین سندی که می خواهم به صفی الدین حلی اجازه آن را بدهم، سندی است که به تفسیر امام حسن عسکری (علیه السلام) منتهی می کنم.
محدث خبیر و علامه کبیر شیخ حر عاملی در کتاب وسائل الشیعه در فائده ی پنجم از خاتمه ی کتاب: ما تفسیر امام حسن عسکری (علیه السلام) را با اسناد از شیخ طوسی از شیخ مفید از صدوق از محمد بن قاسم مفسر استر آبادی از یوسف بن محمد بن زیاد و علی بن محمد سیار روایت می کنیم، مرحوم صدوق و طبرسی فرموده اند: این دو راوی از شیعه امامیه بودند که از پدران شان از امام روایت می کردند و این تفسیر آن تفسیری که بعضی از علمای رجال به آن ایراد گرفته اند نمی باشد زیرا آن تفسیر از ابو الحسن ثالث روایت شده اما این تفسیر از ابو محمد است و راوی آن تفسیر سهل دیباجی از پدرش است و حال این که این دو در سند این تفسیر ذکر نشده - اند.»
پس بزرگان از علمای ما به این تفسیر اعتماد کردند و آن را معتبر دانسته اند.
نکته اول: نظر ما این نیست که همه ی آن چه در تفسیر نقل شده، صحیح است و یک چنین صحبتی را در مورد خود کتاب «من لا يحضره الفقیه» نمی گوئیم بلکه رد مطلق آن را نمی پذیریم چون شخصیتی مانند مرحوم صدوق و بزرگان دیگر بر این تفسیر اعتماد کرده اند. ولی مرحوم تستری با اعتماد به کلام ابن غضائری این تفسیر را رد می کند.
نکته دوم: مرحوم صدوق در کتاب شريف «من لا يحضره الفقيه» روایات مرسلی را نقل می کند و بعضی از علمای ما فرموده اند: مراسیل مرحوم صدوق کم تر از مراسیل ابن ابی عمیر نیست و مبنای عده ای از طائفه این است که به مراسیل مرحوم صدوق اعتماد می کنند و حال آن که مرحوم صدوق تفسیر را مسندا نقل می کند.
بحث ما پیرامون نقش علمای شیعه در دوران غیبت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بود، روایتی را از تفسیر امام حسن عسکری (علیه السلام) در این زمینه نقل کردیم و بر آن شدیم که تحقیقی پیرامون تفسیر امام حسن عسکری (علیه السلام) و صحت انتساب آن به امام داشته باشیم، بیان شد که در مورد این تفسیر سه نظریه وجود دارد: بعضی آن را به طور مطلق قبول می کنند و بعضی آن را به طور مطلق رد می کنند و بعضی با آن معامله دیگر احادیث را می کنند. یعنی این تفسیر هم مانند دیگر روایات باید بررسی شود. نظر ما نیز همین بود که رد مطلق با توجه به اعتماد علمای بزرگی مانند مرحوم صدوق بر این تفسیر، صحیح نمی باشد.
مرحوم والد ما در ادامه بررسی تفسیر امام عسکری (علیه السلام) به بیان اعتماد بزرگان از علما به این تفسیر پرداختند و از آنان نام می برند:
وَ مِنْهُمْ الشَّيْخُ الْجَلِيلِ وَ الْمَوْلَى النَّبِيلِ عَلِىُّ بْنِ يُونُسَ البياضي قَالَ فِي كِتَابِهِ (الصِّرَاطُ المستقیم) ص 265: «الْبَابُ الثَّالِثَ عَشَرَ فِي النَّهْيِ عَنِ الْجَدَلِ غَيْرِ الَّتِي هِيَ أَحْسَنُ» وَ ذَهَبَ بِهِ إِلَى ص 267 حَيْثُ ذَكَرَ فِيهَا قَوْلُ الامام العسکری (علیه السلام) ...، وَ كَانَ الشَّيْخُ مِنْ أَ جِلَاءُ الشِّيعَةِ وَ أَكابِرَ الْمُحَدِّثِينَ.
وَ مِنْهُمْ الشَّيْخُ الدجل وَ الْمَوْلَى الأكمل الشَّيْخُ شَرَفُ الدِّينِ النجفى ذَكَرَ فِي كِتَابِهِ (تَأْوِيلُ الْآيَاتِ الْبَاهِرَةِ فِي فَضَائِلِ الْعِتْرَةُ الطَّاهِرَةِ) عَنْ هَذَا التَّفْسِيرَ مِنْ أَوَّلِ سُورَةِ الْفَاتِحَةِ مَا وَرَدَ عَنْهُ (علیه السلام) فِى كُلِّ آيه، ثُمَّ مِنْ سُورَةِ الْبَقَرَةِ إِلَى قَوْلِهِ تَعَالَى: (ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَهِىَ كَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قُوَّةً) وَ نُقِلَ فِي ذبلها رِوَايَةِ مُفَصَّلَةً فِي تَفْضِيلُ مُحَمَّدُ وَ اله الطَّاهِرِينَ (علیه السلام) عَلَى كَافَّةً الْخَلْقِ أَجْمَعِينَ مِنْ الاولين وَ الْآخِرِينَ مَا فِيهِ كِفَايَةُ للمتدبر وَ تُبْصِرْهُ للمتبصر جَعَلَنَا اللَّهُ وَ ایاک مِنْ المتمسكين بِوَلَايَتِهِمْ.
وَ مِنْهُمْ النقى الْمُحْدِثُ الْمَوْلَى مُحَمَّدُ تَقِى المجلسى، عَلَى مَا ذَكَرَهُ الْعَلَّامَةُ النورى فِى (المستدرک ج 3 ص 662) بقوله: وَ قَالَ التُّقَى الشارح: وَ مَا كَانَ عَنِ مُحَمَّدِ بْنِ الْقَاسِمِ (وَ قیل ابْنِ أَبِى الْقَاسِمِ) كَمَا يَذْكُرُهُ الصَّدُوقُ هَكَذَا: «الْمُفَسِّرِ الاسترابادى» وَ إعتمد عَلَيْهِ الصَّدُوقُ وَ کان شیخه وَ مَا ذَكَرَهُ ابْنُ الغضائری بَاطِلُ وَ تَوَهُّمِ أَنَّ مِثْلَ هَذَا التَّفْسِيرِ لَا يَلِيقُ بالامام وَ مَنْ كَانَ مُرْتَبِطاً بِكَلَامِ الْأَئِمَّةِ يَعْلَمُ انْهَ كَلَامَهُمْ وَ اعْتَمَدَ عَلَيْهِ شَيْخِنَا الشَّهِيدِ الثَّانِي وَ نَقَلَ عَنْهُ أَخْبَاراً كَثِيرَةُ فِى كُتُبَهُ وَ اعْتِمَادٍ التلميذ الَّذِى كَانَ مِثْلَ الصَّدُوقُ يُكْفَى.
وَ مِنْهُمْ الاستاذ الاكبر الْفَقِيهِ النَّبِيهِ قَاصِمِ شَوْكَةً الْأَخْبَارِيِّينَ الآقا مُحَمَّدِ بَاقِرِ البهبهانی، قَالَ فِي تَعْلِيقِهِ عَلَى (مُنْتَهَى الْمَقَالِ) ص 316 مُحَمَّدِ بْنِ الْقَاسِمِ الْمُفَسِّرِ الخ، مرّفى مُحَمَّدُ بْنُ أَبِى الْقَاسِمِ وَ الصَّدُوقُ فِي بَعْضِ الْمَوَاضِعِ،
بَلْ كَثِيرُ كَمَا فِي الْعُيُونِ وَ غَيْرِهِ يَقُولُ: حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ الْقَاسِمِ الْمُفَسِّرِ الْمَعْرُوفِ بابى الْحَسَنِ الجرجانی وَ قَدْ اکثر مِنَ الرِّوَايَةَ عَنْهُ مترضيا.
وَ مِنْهُمْ السَّيِّدُ الْأَجَلُّ الْمُحْدِثُ الْجَلِيلُ السَّيِّدُ هَاشِمُ الْبَحْرَانِيَّ التوبلى فِى كِتَابِهِ (مَعَالِمَ الزلفی) يَنْقُلُ عَنْ هَذَا التَّفْسِيرِ كَثِيراً، وَ قَالَ فِي تَفْسِيرِ (الْبُرْهَانِ) ج 1 ص 19 فِى عِدَادِ كَتَبَ التفاسير الْمُعْتَبَرَةِ: کتاب تفسیر مَوْلَانَا وَ إِمَامُنَا أَبِي مُحَمَّدِ الْحَسَنِ بْنِ علی العسگری (علیه السلام) وَ نُقِلَ عَنْهُ فِى تفسیر سوره الْحَمْدَ وَ فِي سُورَةِ الْبَقَرَةِ.
وَ مِنْهُمْ الْمُحْدِثُ الْخَبِيرُ ثَالِثُ المجلسيين الْحَاجِّ مِيرْزَا حُسَيْنٍ النورى قَالَ فی ج 3 ص 664 مِنْ المستدرک بَعْدَ كَلَامٍ طَوِيلٍ فِي النِّقْضُ وَ الْإِبْرَامُ:
وَ بِالْجُمْلَةِ: فَالَّذِي عَلَيْهِ الْمُحَقِّقُونَ كالاستاذ الْأَكْبَرِ فِى التعليقة، وَ الْمُحَقِّقُ الْبَحْرَانِيَّ الشَّيْخُ سُلَيْمَانَ فِي الْفَوَائِدِ النجفية، وَ المجلسیّين، وَ الْفَاضِلُ التَّحْرِيرِ الْمَوْلَى مُحَمَّدٍ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ طَاهِرُ الْخُرَاسَانِيُّ فِي اكليل الرِّجَالُ فَقَالَ عِنْدَ قَوْلِ الْخُلَاصَةِ: وَ التَّفْسِيرِ مَوْضُوعُ الَىَّ آخِرِهِ، خَرَّجَ مِنْ هَذَا التَّفْسِيرِ أَصْحَابِنَا كَابْنِ بَابَوَيْهِ وَ غَيْرِهِ مِمَّنِ الْتَزَمَ انَّ لَا يُذْكَرْ فِي كِتَابِهِ إِلَّا مَا صَحَّ عَنِ الْأَئِمَّةِ (علیهم السلام)، انْتَهَى.
وَ الْحُرُّ الْعَامِلِيُّ وَ الْمُحْدِثِ الجزائرى وَ الْمُحْدِثِ التوبلى وَ الْعَالِمُ الْجَلِيلُ الْحَسَنِ ابْنِ سُلَيْمَانَ الْحَلْىَ تِلْمِيذُ الشَّهِيدِ الْأَوَّلِ قَالَ فِي كِتَابِ الْمُحْتَضَرِ وَ الْمَوْلَى الْجَلِيلِ الشَّيْخِ عَبْدُ عَلَى الحويزاوى صَاحِبُ نُورِ الثَّقَلَيْنِ. وَ خَاتِمَةِ الْمُحَدِّثِينَ الْمُحَقِّقِينَ الْمَوْلَى أَبُو الْحَسَنِ الشَّرِيفِ وَ غَيْرِهِمْ. فانقدح مِنْ جَمِيعِ مَا ذَكَرْنَا انَّ هَذَا التَّفْسِيرِ دَاخِلُ فِي جُمْلَةِ وَ الْكُتُبِ الْمُعْتَمَدَةِ الَّتِي أَشَارَ إِلَيْهَا الصَّدُوقُ فِى أَوَّلَ الْفَقِيهُ، وَ اللَّهُ الْعَالِمُ. (1)
«1. شیخ جلیل و مولای نبیل مرحوم بیاضی در کتاب صراط مستقیم باب سیزدهم در نهی از جدل غیر احسن کلام امام عسکری (علیه السلام) را ذکر کرده و می گوید: شیخ از بزرگان شیعه و از بزرگان محدثین بود.
مرحوم نجفی در کتاب تأویل الآيات الباهره از تفسیر امام عسکری (علیه السلام) در مورد تفسیر آیات سوره ی حمد و سوره ی بقره روایت نقل می کند و در ذیل آيه (ثم قست قلوبكم من بعد ذلك فهى كالحجارة أو أشد قوة) روايت مفصلی در برتری محمد و آل طاهر او (علیهم السلام) بر همه ی خلق از اولین تا آخرین نقل می کند که برای متدبر کفایت است خداوند ما و شما را از متمسکین به ولایت آنان قرار دهد.
مرحوم محمد تقی مجلسی بنابر آن چه علامه ی نوری در مستدرک ذکر کرده است: آن چه از محمد بن قاسم (و گفته شده ابن ابی قاسم) هم چنان که مرحوم صدوق این چنین ذکر می کند: «مفسر استر آبادی» و مرحوم صدوق بر او اعتماد می کند و استاد صدوق بود و آن چه ابن غضائری ذکر کرده باطل است و توهم این که مانند این تفسیر شایسته امام نیست، کسی که مرتبط با کلام ائمه (علیهم السلام) باشد می فهمد که این تفسیر کلام امام است و
1) مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل؛ الخاتمة؛ ج 5 ؛ ص 199
شهید ثانی بر آن اعتماد کرده و روایات زیادی از آن در کتاب هایش نقل کرده است و اعتماد شاگردی مانند صدوق بر این تفسیر ما را کفایت می کند.
استاد بزرگ محمد باقر بهبهانی در تعلیقه بر منتهی المقال گفت: محمد بن قاسم مفسر، در محمد بن ابی قاسم گذشت و صدوق در بعضی از مواضع بلکه بسیاری از مواضع مانند عیون می گوید: محمد بن قاسم مفسر معروف به ابو الحسن جرجانی برای من حدیث گفت. و بسیار از او روایت می کند در حالی که بر او ترضی هم می کند.
مرحوم سید بحرانی در کتاب معالم الزلفی روایات زیادی از این تفسیر نقل می کند، در تفسیر برهان این تفسیر را در شمار تفاسیر معتبر ذکر کرده می گوید: کتاب تفسیر مولا و امام ما امام حسن عسکری (علیه السلام) و از آن در تفسیر سوره ی حمد و سوره ی بقره روایت نقل می کند.
مرحوم محدث نوری در مستدرک الوسائل می فرماید: محققین ما مانند آقای بهبهانی در تعلیقه، محقق بحرانی در فوائد النجفیه، مجلسی اول و دوم و محمد جعفر خراسانی در اکلیل الرجال گفتند: اصحاب ما همانند ابن بابویه و غیر ایشان از کسانی که ملتزم هستند که از ائمه (علیهم السلام) غیر روایات صحیح را در کتاب خود ذکر نکنند، از این تفسیر روایت کرده اند. و حر عاملی و محدث جزائری و محدث توبلی و عالم جلیل حسن بن سلیمان حلی شاگرد شهید اول و مولا جلیل شیخ عبد علی حویزاوی صاحب نور الثقلین و خاتمة المحدثین و المحققين مولا ابو الحسن شریف و غیر آنان.
پس از همه ی آن چه ذکر کردیم روشن گشت که این تفسیر داخل در کتب معتبری است که مرحوم صدوق در اول فقیه به آن اشاره کرد.»
مرحوم والد ما پس از نقل کلام علما می فرماید:
نكتفى بِهَذَا الْقَدْرِ مِمَّا أَوْرَدَهُ الْأَعْلَامَ فِي حَقُّ هَذَا التَّفْسِيرِ الشَّرِيفِ، وَ لَا يَسَعُنِى التتبع فِي الْكُتُبِ وَ التفاسير بِأَكْثَرَ مِنْ هَذَا وَ ذَلِكَ لِضِيقِ الْمَجَالُ وَ تشویش الْحَالُ، وَ فِى الآونة الْأَخِيرَةِ صَادَفَتْ عَلَى تفسیر جَلِيلُ وَ هُوَ لِلْمَوْلَى مُحَمَّدُ صَالِحٍ البرغانى وَ قَدْ ذَكَرَ فِيهِ عَنْ هَذَا التَّفْسِيرِ كَمَا انْهَ يَذْكُرُ عَنْ الكافى وَ غَيْرِهِ مِنَ الْكُتُبِ الْمُعْتَمَدَةِ وَ قَدْ أَوْرَدَ عَدَّهُ مَوَارِدِ مِنْهُ فِي تَفْسِيرِ سُورَةَ الْحَمْدِ وَ مَوَارِدِ أُخْرَى فِى تَفْسِيرُ سُورَةِ الْبَقَرَةِ وَ مِنْهُمُ السَّيِّدُ الْفَقِيهِ اليزدي ذَكَرَ فِي ملحقات عُرْوَةَ الْوُثْقَى ص 70 فِى الْمَسْأَلَةِ 16 مِنْ هَذَا التَّفْسِيرِ. (1)
«ما به همین مقدار در حق این تفسیر شریف اکتفا می کنیم، و در این دوران اخیر بر تفسیری جلیل دست یافتیم که تألیف مولا محمد صالح برغانی بود و در آن از این تفسیر ذکر کرده بود هم چنان که از کافی و دیگر
1) درر الاخبار فيما يتعلق بحال الاحتضار؛ ج 1؛ ص 139
كتب معتبره ذکر می کنند و تعدادی از روایات آن را در تفسیر سوره حمد و تعدادی دیگر را در تفسیر سوره ی بقره نقل کرده است. و هم چنین سید فقیه یزدی در ملحقات عروه الوثقی از این تفسیر ذکر کرده است.»
نظر مرحوم تستری:
يَشْهَدُ لَا فترائها عَلَيْهِ (علیه السلام) وَ بُطْلَانِ نَسَبْتَهَا إِلَيْهِ أَوَّلًا شَهَادَةُ خريت الصِّنَاعَةُ وَ نُقَّادِ الْآثَارِ أَحْمَدَ بْنِ الْحُسَيْنِ الْغَضَائِرِيِّ، استاد النَّجَاشِيِّ، أَحَدُ أَئِمَّةِ الرِّجَالُ فَقَالَ: إِنَّ «مُحَمَّدَ بْنِ أَبِي الْقَاسِمِ» الَّذِى يُرْوَى عَنْهُ ابْنِ بَابَوَيْهِ ضَعِيفٍ كَذَّابُ رَوَى عَنْهُ تَفْسِيراً يَرْوِيهِ عَنْ رَجُلَيْنِ مجهولين أَحَدِهِمَا يَعْرِفُ بِيُوسُفَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ زِيَادٍ وَ الْآخَرُ بِعَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدِ ابْنِ يَسَارُ، عَنْ أَبَوَيْهِمَا، عَنْ أَبِى الْحَسَنِ الثَّالِثِ (علیه السلام) وَ التَّفْسِيرِ مَوْضُوعُ عَنْ سَهْلِ الدِّيبَاجِيِّ، عَنْ أَبِيهِ بِأَحَادِيثِ مِنْ هَذِهِ الْمَنَاكِيرِ. وَ ثَانِياً بسبر أَخْبَارِهِ فنراها وَاضِحَةُ الْبُطْلَانِ مُخْتَلِفَةٍ بالعيان. (1)
«شاهد بر افترای نسبت دادن این تفسیر به امام (علیه السلام) و بطلان این ادعا: اولا شهادت متخصص علم رجال و نقاد آثار احمد بن حسین غضائری استاد نجاشی و یکی از ائمه رجال است. ابن غضائری گفته است: محمد بن ابی قاسم که ابن بابویه از او روایت می کند، ضعیف و کذاب است. صدوق (رحمة الله علیه) از او تفسیر را روایت می کند و او این تفسیر را از دو نفر مجهول روایت می کند، که یکی به یوسف بن محمد بن زیاد و دیگری به علی بن محمد بن یسار شناخته شده اند و این دو از پدران شان از ابو الحسن ثالث روایت می کنند. این تفسیر مجعول سهل دیباجی از پدرش است و مشتمل بر احادیث منکرات است.
دوم: تتبع در روایات آن؛ پس می بینیم که روایاتی واضح البطلان و مختلف است.»
اولا ما مكرر عرض کردیم که این کتاب افتراء به ابن غضائری است و صحت اسناد این کتاب به ابن غضائری مشخص نیست، مرحوم ابن طاووس اولین کسی است که به کتاب ابن غضائری دست پیدا کرد. در حالی که سید سیصد سال بعد از ابن غضائری است و خود مرحوم ابن طاووس تعهد و تضمینی نسبت به این کتاب ندارد. هم چنین بزرگانی مانند مرحوم خوئی و آقا بزرگ تهرانی اصل کتاب را رد می کنند و قائل هستند که یکی از دشمنان شیعه این کتاب را به نام یک شیعه تألیف کرده است. لذا نمی توان به استناد کتاب ابن غضائری راوی تفسیر امام عسکری (علیه السلام) را تضعیف کرد؛ بلکه دلیل محکم تری نیاز است.
1) الأخبار الدخيلة؛ ج 1؛ ص 152
ثانیا: در مورد اعتبار خود ابن غضائری هم بحث است.
ثالثا: چگونه ممکن است ابن بابویه از شخصی که ضعیف و کذاب است، تفسیری مجعول را روایت کند. بلکه نقل صدوق، خود دلیل بر عدم ضعف و عدم کذاب بودن محمد بن قاسم و عدم جعلی بودن تفسیر است.
اولا: دلیل دوم مرحوم تستری نیز خود ادعا است و بر فرض قبول کلام ایشان، بر واضح البطلان بودن روایات تفسیر؛ همه ی روایات آن این چنین نیست؛ بلکه تعداد محدودی که ایشان ذکر می کنند، این چنین است؛ که در هر کتاب دیگری نیز چنین روایاتی هست.
ثانیا: در مورد همین روایات هم، این نظر مرحوم تستری است که این روایات منکرات است؛ در صورتی که نظر دیگران غیر این است.
ثالثا: بر فرض پذیرش منکر بودن بعضی روایات تفسیر، ممکن است این روایات از روی تقیه صادر شده باشد یا بعدا به تفسیر اضافه شده باشد. پس فرمایشات مرحوم تستری در تضعیف این تفسیر خالی از ضعف نیست.
مرحوم تستری بعد از نقل روایات می فرماید:
إِذَا كَانَ مِثْلُ هَذِهِ الْأَخْبَارِ صَحِيحَةُ يَلْزَمُ أَنْ يَكُونَ أَصْلُ الْإِسْلَامِ غَيْرُ صَحِيحُ لِأَنَّهُ تَضَمَّنَ الْجَمْعِ بَيْنَ الضدين وَ هُوَ أَمْرُ مُحَالُ. (1)
«هنگامی که مانند این اخبار صحیح باشد لازم می آید که اصل اسلام غیر صحیح باشد زیرا این متضمن جمع بين ضدین است و این امری محال است.»
در جواب از این بیان مرحوم تستری می گوئیم: ما نیز روایاتی که مخالف با اصول مذهب و اعتقادات ما باشد را رد می کنیم. اما به این معنا نیست که یک کتاب را به جهت چند روایت غیر معتبر کلارد کنیم.
مرحوم والد ما می فرماید:
قَدْ عَرَفْتَ سالفا مَا يَتَعَلَّقُ بِسَنَدٍ هَذَا التَّفْسِيرِ الشَّرِيفِ وَ مَنْ يُرْوَى عَنْهُ مِنْ أَئِمَّةِ الحدیث وَ رِجَالُ الْفِقْهِ وَ الاصول، وَ مَنْ قَالَ بِجَهَالَةٍ الراوى فَهُوَ ناش مِنْ قِلَّةٍ التتبع وَ السَّيْرَ فِي حَالِ رِجَالِ الْعِلْمِ وَ عَدَمِ الِاطِّلَاعِ عَلَيْهِمْ كَمَا هُوَ حَقِّهِ، وَ عَرَفَةَ أَيْضاً أَقْوَالُ الْعُلَمَاءُ الَّذِينَ إستدلنا بِهِمْ وَ هُمْ مِنْ أَرْكَانِ الدِّينِ وَ زعماء الشَّرْعِ الْمُبِينُ وَ مَنْ يَدُورُ عَلَيْهِمْ رَحًى أَحْكَامُ سَيِّدِ الْمُرْسَلِينَ، كُلِّهِمْ عُدُولُ ثِقَاتٍ خبراء بصراء، أُمَنَاءُ اللَّهِ عَلَى الْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ، وَ بوسعنا نَقُولُ: أَنَّ بَعْضَهُمْ كَانَ تَالِياً لتلو الْعِصْمَةَ كشيخنا الصَّدُوقُ الَّذِي تُولَدْ بِدُعَاءِ الْحِجَّةِ الْمُنْتَظَرُ (علیه السلام) فَمَنْ صَدَّقَ الصَّدُوقُ وَ عَمِلَ بِكُتُبِهِ وَ
1) الأخبار الدخيلة؛ ج 1؛ ص 228
كَانَ مَوْثِقاً عِنْدَهُ وَ يَطْمَئِنَّ بِنَقْلِهِ لازمه التَّصْدِيقِ بِمَا صَدَّقَهُ وَ أعتمد عَلَيْهِ، وَ قَدْ صَرَّحَ أَنَّهُ لَا يَرْوَى حَدِيثاً إِلَّا كَانَ حَجُّهُ بینه وَ بین رَبَّهُ، وَ یکفى الْمُنْصِفِ شَهَادَةُ مِثْلَهُ الرُّكُونُ عَلَيْهِ وَ الِاسْتِنَادِ إِلَيْهِ، كَيْفَ إِذَا أَضَفْنَا إِلَى جَنْبِ أَقْوَالِهِ قَوْلَ الشَّيْخِ الْأَجَلِّ الطبرسی وَ قَوْلُ شَيْخُنَا ابْنِ شَهْرِ آشوب وَ قَوْلُ شَيْخِنَا الشَّهِيدِ الاول، وَ قَوْلُ تلميذه شَيْخُنَا حَسَنُ بْنُ سلیمان وَ قَوْلُ شَيْخِنَا الشَّهِيدِ الثَّانِى وَ قَوْلُ شَيْخُنَا الْحُرِّ العاملی وَ قَوْلُ الامامين المجلسيين وَ قَوْلُ شيخنا الأغا مُحَمَّدِ بَاقِرِ البهبهانی، وَ قَوْلُ شَيْخُ مَشَايِخُنَا فِي الاجازة ثَالِثُ المجلسيين الْحِجَّةِ النُّورِيِّ عَلَى مَا فِي (خَاتَمِهِ المستدرك ص 662) وَ عَرَفَةَ شَهَادَتُهُ بِأَنَّ هَذَا التَّفْسِيرِ حَالُهُ حَالَ بَقِيَّةَ الْكُتُبِ الْمُعْتَبَرَةِ وَ الْآنَ فَهَلْ بَقِىَ شَيْءُ يَتَوَقَّفُ عَلَيْهِ أَحَدُ فِي اعْتِبَارِ هَذَا التَّفْسِيرِ؟ فَمَنْ لَا يُصَدَّقُ الصَّدُوقُ فِي قَوْلِهِ، لازمه عَدَمِ
تَصْدِيقُ غَيْرِهِ مِنْ الْكُتُبُ الَّتِي ذَكَرَ. (1)
«دانستی آن چه تعلق به سند این تفسیر شریف دارد و کسی که آن را روایت می کند از ائمه ی حدیث و رجال فقه و اصول است. و کسی که قائل به جهالت راوی است، این کلام او از تتبع ناقص او در حال رجال علم و بی اطلاعی بر آن ها نشئت گرفته است. هم چنان که حق همین است، و اقوال علمائی که ما به آن ها استدلال کردیم و آن ها از ارکان دین و زعماء شرع مبین و کسانی که ما احکام سید المرسلین را از آنان می گیریم، همگی آن ها عادل، ثقه خبیر، بصیر و امنای خداوند بر حلال و حرام هستند، بعضی از آنان تالی تلو عصمت هستند مانند شیخ صدوق که به دعای امام زمان (علیه السلام) و متولد شد.
کسی که صدوق او را تصدیق کند و به کتابش عمل کند و نزد صدوق موثق باشد و صدوق به نقلش مطمئن باشد، لازمه اش تصدیق آن چیزی است که ایشان تصدیق کرد و بر آن اعتماد کرد. و مرحوم صدوق تصریح کرده است که روایت نمی کند مگر احادیثی که بین او و خداوند حجت باشد، و شهادت مانند صدوق شخص با انصاف را کفایت می کند تا به آن راوی اعتماد کند و به روایت او استناد کند.
چگونه است هنگامی که ما اضافه کنیم به اقوال صدوق، قول شیخ اجل طبرسی، ابن شهر آشوب، شهید اول، شاگرد ایشان حسن بن سلیمان و شهید ثانی و شیخ حر عاملی و مجلسی اول و دوم و بهبهانی و محدث نوری و دانستی شهادت ایشان را که حال این تفسیر حال بقیه کتب معتبره است.
با این همه، الآن چیزی باقی می ماند که اعتبار تفسیر بر آن متوقف باشد؟ پس کسی که صدوق را تصدیق نکند لازمه اش عدم تصدیق او درباره کتبی که ذکر کرده است.»
1) درر الاخبار فيما يتعلق بحال الاحتضار؛ ج 1؛ ص 157
بحث ما پیرامون ارزیابی سند تفسیر امام حسن عسکری (علیه السلام) بود، نظرات مختلف در این زمینه و ادله ی هر یک را بیان کردیم و معلوم شد که اساس اشکال به این تفسیر کلام ابن غضائری است. لذا در ادامه بحثی پیرامون شخصیت ابن غضائری و اعتبار کتاب ایشان داریم.
پدر او حسین بن عبیدالله توثیق دارد. ولی در مورد خود مؤلف احمد بن حسین بحث است و توثیق خاص ندارد. مرحوم خوئی ایشان را از مشایخ نجاشی می داند و اگر از مشایخ نجاشی باشد، ثقه است.
مرحوم والد ما می فرماید:
وَ لَيْسَتْ لَهُ تَرْجُمُهُ مستقله فِي كُتُبِ التراجم وَ مِنْهُ نَشَأَ حَدِيثٍ تضعيفه المضعف الَّذِي عَرَفْتَهُ فِي كَلَامِ الْمُحَقِّقُ الْبِهْبَهَانِيِّ فِي التعليقة، وَ الَّذِى أَعْتَقِدُ أَنَّ الرَّجُلِ لَمْ تَكُنْ لَهُ يَدُ بَاسِطَةً وَ تمهر تَامُّ بأحوال الرِّجَالِ، وَ لِذَلِكَ لَمْ يعتن الْمُحَقِّقُونَ مِنَ الْفِرْقَةِ الْمُحِقَّةِ بتضعيفاته وَقَدْ فَصَلِّ الْبَحْثَ والتنقيب فِيهِ وَ فِي كِتَابِهِ الْمَنْسُوبِ إِلَيْهِ بِكِتَابِ: (الضُّعَفَاءُ) شَيْخُنَا الرازى فِى ج 4 ص 288 مِنْ الذريعة وَ ذَكَرَ بِأَنْ أَوَّلَ مَنْ وَجَدَ هَذَا الْكِتَابِ هُوَ الْعَلَّامَةُ الْحِجَّةِ الْمُحْدِثُ أَحْمَدَ بْنِ الطاووس الْمُتَوَفَّى فِى 673 هج وَ وزعه فِي كِتَابِهِ (حَلَّ الاشكال فِى مَعْرِفَةِ الرِّجَالِ) الَّذِي أَلَّفَهُ فی 644 هج وَ جَمَعَ بَيْنَ الْكُتُبِ الرجالية الْخَمْسَةِ، رِجَالٍ الطوسى، الْفِهْرِسْتِ، إِخْتِيَارِ الكشى، رِجَالٍ النجاشی وَ كِتَابُ الضُّعَفَاءِ الْمَنْسُوبُ إِلَى إبن الْغَضَائِرِيِّ وَ لَمْ يعتن السَّيِّدُ بِهَذَا الْكِتَابَ وَ لَمْ يَرْوِ عَنْهُ لِعَدَمِ إعتماده عَلَيْهِ كَمَا ذَكَرَ
غَيْرِهِ مِنَ الْكُتُبِ الاربعة الْبَاقِيَةَ فَلَوْ كَانَ الْكِتَابُ موثوقا بِهِ لِنَقْلِ عَنْهُ فَعَدَمُ نَقَلَهُ عَنْهُ دَلِيلُ عَلَى عَدَمِ إعتماده عَلَيْهِ. (1)
برای او توصیف مستقلی در کتب تراجم نیست و تضعیف مرحوم بهبهانی در تعلیقه از همین مطلب نشئت گرفته است، به نظر ما ایشان تسلط و مهارت تام بر علم رجال نداشته است. به همین دلیل محققان مذهب حق (علمای شیعه) به تضعیفاتش اعتنا نمی کردند. مرحوم آقا بزرگ تهرانی در الذریعه بیان می کند: اول کسی که این کتاب را یافت، علامه سید بن طاووس متوفای 673 هجری بود و آن را در کتاب خود (حل الاشكال في معرفة الرجال) قرار داد؛ که این کتاب را در سال 644 تألیف نمود و بین پنج کتاب رجالی را جمع کرد: رجال طوسی، فهرست، اختیار کشی، رجال نجاشی و کتاب ضعفای منسوب به ابن غضائری و سید به این کتاب اعتنائی نمی - کرد و چون بر آن اعتماد نداشت از آن روایت نمی کرد؛ آن چنان که از باقی چهار کتاب ذکر می کرد. پس اگر
1) درر الاخبار فيما يتعلق بحال الاحتضار؛ ج 1؛ ص 157
کتاب مورد اطمینان ایشان بود، از آن نقل می کرد. پس عدم نقل ایشان، دلیل بر عدم اعتماد او بر این کتاب است.»
مرحوم مامقانی مبحث مشروحی در مورد ایشان دارد:
أَحْمَدُ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عبیداللَّهِ الغضائری: نِسْبَةُ إِلَى الغضائر جَمَعَ الْغَضَارَةِ، وَ هِىَ: الْخَزَفِ الْمَصْنُوعِ مِنَ الطِّينُ الْحُرُّ الْأَخْضَرَ، فَكَأَنَّ صَنَعْتَ جَدِّهِمْ صَنَعَ الْخَزَفِ الْمَذْكُورِ. وَقَدْ كَانَ هَذَا الشَّيْخِ مَنِ الْمُعَاصِرِينَ لِلشَّيْخِ الطُّوسِيِّ وَ النَّجَاشِيِّ. بَلْ عَنِ الرَّوَاشِحِ: أَنَّهُ كَانَ شَرِيكَ النجاشى فِى الْقِرَاءَةِ عَلَى أَبِيهِ أَبِي عَبْدِاللَّهِ الْحُسَيْنِ بْنِ عُبَيْدِاللَّهِ. لكِنِ عَنْ مُجَمِّعِ الرِّجَالِ لِلْمَوْلَى عناية اللَّهِ أَنَّهُ: شَيْخُ الشَّيْخُ وَ النجاشی، عَارِفٍ جلیل، كَبِيرُ فِي الطَّائِفَةِ. انْتَهَى.
وَ قَالَ الشَّيْخُ (رحمة اللّه علیه) فِى أَوَّلِ الْفِهْرِسْتِ: إِنِّى لِمَا رَأَيْتُ جَمَاعَةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا مِنْ شُيُوخِ طائفتنا، مِنْ أَصْحَابِ التصانيف، عَمِلُوا فِهْرِسْتُ كُتُبِ أَصْحَابِنَا، وَ مَا صنفوه مِنْ التصانيف، وَ رَوَوْهُ مِنْ الاصول، وَ لَمْ أَجِدْ أَحَداً مِنْهُمْ اسْتَوْفَى ذلِكَ، وَ لَا ذِكْرٍ أَكْثَرِهِ، بَلْ كُلٍّ مِنْهُمْ كَانَ غَرَضَهُ أَنْ يَذْكُرُ مَا اخْتُصَّ بِرِوَايَتِهِ، وَ أَحاطَتْ بِهِ خِزَانَتِهِ مِنَ الْكُتُبِ، وَ لَمْ يَتَعَرَّضْ أَحَدُ مِنْهُمْ لاستيفاء جَمِيعِهِ، إِلاَّ ما كَانَ قَصْدُهُ أَبُو الْحُسَيْنِ أَحْمَدُ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عُبَيْدِ اللَّهِ الْغَضَائِرِيِّ (رحمة الله علیه) فَإِنَّهُ عَمَلٍ كِتَابَيْنِ: أَحَدِهِمَا ذَكَرَ فِيهِ الْمُصَنَّفَاتِ، وَ الْآخَرُ [ذَكَرَ] فِيهِ الْأُصُولِ، وَ استوفاهما [عَلَى] مَبْلَغَ مَا وَجَدَهُ وَ قُدِرَ عَلَيْهِ، غَيْرُ أَنَّ هَذَيْنِ الْكِتَابَيْنِ لَمْ ينسخهما أَحَدُ مِنْ أَصْحَابِنَا. وَ انْخَرَمَ هُوَ رَحِمَهُ اللَّهُ، وَ عُمُدَ بَعْضُ وَرِثَتْهُ إِلَى إِهْلَاكِ هَذَيْنِ الْكِتَابَيْنِ وَ غَيْرُهُمَا مِنَ الْكُتُبِ، عَلَى مَا حَكَى بَعْضُهُمْ عَنْهُمْ. انْتَهَى الْمُهِمَّ مِمَّا فِي الْفِهْرِسْتِ.
وَ مُقْتَضَى مَا نَقَلَهُ مِنْ تَلِفَ الْكِتَابَيْنِ، إِرَادَةِ غَيْرِ هَذَيْنِ فِي قَوْلِ الْمَوْلَى عناية اللَّهِ، إِنَّ كِتابِيَهْ فِي ذِكْرِ الرِّجَالِ الممدوحين، وَ الرِّجَالِ المذمومين الْمَجْرُوحَيْنِ، وَ إِنَّ الْأَخِيرَ مَذْكُورٍ بِتَمَامِهِ فِي كِتَابِ السَّيِّدُ ابْنُ طَاوُسٍ. انْتَهَى.
وَ قَدْ اعْتَرَفَ جَمْعٍ - مِنْهُمْ: الشَّيْخُ مُحَمَّدُ نجل الشَّهِيدُ الثَّانِي رَحِمَهُ اللَّهُ، وَ صَاحِبُ النَّقْدِ، وَ الْمِيرْزَا، وَ الْمَجْلِسِيُّ فِي الْبِحَارِ، وَ صَاحِبُ الحاوى وَ ... غَيْرِهِمْ - بِعَدَمِ الْوُقُوفِ عَلَى جُرْحٍ فِيهِ وَ لَا تَعْدِيلِ. بَلْ فِي الْبِحَارِ أَنَّ صَاحِبَ رِجَالِ ابْنِ الْغَضَائِرِيِّ إِنْ كَانَ الْحُسَيْنُ، فَهُوَ مِنْ أَجِلَّةِ الثِّقَاتِ، وَ إِنْ كَانَ أَحْمَدَ - كَمَا هُوَ الظَّاهِرُ - فَلَا أعتمد عَلَيْهِ كَثِيراً، وَ عَلَى أَىُّ حَالٍ؛ الِاعْتِمَادُ عَلَى هَذَا الْكِتَابِ يُوجِبُ رة أَكْثَرَ أَخْبَارِ الْكُتُبِ الْمَشْهُورَةَ. انْتَهَى.
وَ قَالَ الْمَوْلَى الوحيد (رحمة اللّه علیه) فِي التعليقة فِي تَرْجَمَةِ إِبْرَاهِيمَ بْنِ عُمَرَ الصَّنْعَانِيِّ إِنْ: أَحْمَدَ هَذَا غَيْرُ مُصَرَّحٍ بتوثيقه، وَ مَعَ ذَلِكَ قُلْ أَنْ يُسْلِمْ أَحَدُ مِنْ جَرَحَهُ، أَوْ يَنْجُو ثقه مِنْ قَدَحَهُ، وَ جُرِحَ أَعَاظِمِ الثِّقَاتِ، وَ أَ جِلَاءُ الرُّوَاةِ، الَّذِينَ لا يناسبهم ذَلِكَ، وَ هَذَا يُشِيرُ إِلَى عَدَمِ تَحْقِيقُهُ حَالِ الرِّجَالُ كَمَا هُوَ حَقِّهِ، أَوْ كَوْنِ أَكْثَرَ مَا يَعْتَقِدُهُ جُرْحاً لَيْسَ فِي الْحَقِيقَةِ جُرْحاً. وَ قَدْ قَالَ الشَّهِيدُ الثَّانِي (رحمة الله علیه) فِي شَرْحِ الْبِدَايَةُ: وَقَدْ اتَّفَقَ لَكَثِيرُ مِنَ الْعُلَمَاءِ جُرِحَ بَعْضُ، فَلَمَّا استفسر ذِكْرِ مَا لَا يَصْلُحُ جارحا، قِيلَ لِبَعْضِهِمْ: لِمَ تَرَكْتَ حَدِيثٍ فُلَانٍ ..؟ فَقَالَ: رَأَيْتُهُ يَرْكُضُ عَلَى بِرْذَوْنٍ. وَ سُئِلَ آخَرَ عَنْ آخَرَ، فَقَالَ: مَا أَصْنَعُ بِحَدِيثٍ مِنْ ذِكْرِ يَوْماً عِنْدَ حَمَّادٍ، فَامْتَخَطَ حَمَّادٍ؟ وَ بِالْجُمْلَةِ؛ لَا شَكَّ فِى أَنْ مُلَاحَظَةِ حَالِهِ، توهن الوثوق بمقاله. انتهى المهمّ من كلام الوحيد.
مَا أَبْعَدُ مَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ تصديه هُنَا لَا ثَبَاتَ وثاقته، بِقَوْلِهِ فِي التعليقة: الظَّاهِرُ أَنَّهُ یعنی أَحْمَدَ - مِنَ الْمَشَايِخِ الأجله وَ الثِّقَاتُ الَّذِينَ لَا يَحْتَاجُونَ إِلَى النَّصِّ بالوثاقة، وَ هُوَ الَّذِي يُذْكَرُ الْمَشَايِخِ قَوْلِهِ فِى الرِّجَالِ، وَ يعدّونه فِي جُمْلَةِ الْأَقْوَالِ، وَ يُؤْتُونَ بِهِ فِى مُقَابِلَ أَقْوَالُ الْأَعَاظِمِ الثِّقَاتِ، وَ يُعَبِّرُونَ عَنْهُ ب: الشَّيْخُ، وَ يَذْكُرُونَهُ مُتَرَحِّماً، وَ يُكْثِرُونَ مِنْ ذِكْرِ قَوْلِهِ وَ الِاعْتِنَاءِ بِشَأْنِهِ. وَ أَشَرْنَا فِى إِبْرَاهِيمَ بْنِ عُمَرَ الْيَمَانِيِّ إِلَى حَالِهِ فِي الْجُمْلَةِ. انْتَهَى. (1)
«احمد بن حسين بن عبيد الله غضائری غضائر جمع غضاره و غضائره به سفال گویند، جد اعلای او سفال گر بوده لذا به این نام معروف شده است. گفته شده است: ایشان از معاصرین شیخ طوسی و نجاشی بوده است بلکه بعضی گفتند که او هم بحث مرحوم نجاشی در شاگردی و قرائت نزد پدرش حسین بن عبید الله بوده است.
قهپائی در مجمع الرجال می گوید: او استاد شیخ و نجاشی بود، او عارف و جلیل و بزرگ طائفه بود.
شیخ طوسی در فهرست گوید: ندیدم کسی از اصحاب ما کتب و اصول و تصانیف ما را کامل جمع آوری کرده باشد مگر احمد بن حسين بن عبيد الله غضائری، او دو کتاب تألیف نمود: در یکی مصنفات را و در دیگری اصول را ذکر کرد، و در آن دو بر مقداری که دست یافته بود، جمع آوری کاملی کرده بود اما کسی از اصحاب ما این دو کتاب را نسخه برداری نکردند. هنگامی که ابن غضائری فوت کرد، بعضی از ورثهی او بنابر آن چه بعضی از آن ها حکایت کردند، به عمد این دو کتاب و کتب دیگر او را از بین بردند. و مقتضای آن چه نقل شد از تلف دو کتاب این است که مولا عنایت الله غیر این دو کتاب را اراده کرده است، دو کتاب او در ذکر رجال ممدوح و رجال مذموم و مجروح بود و تمام کتاب رجال مذموم او در کتاب سید بن طاوس مذکور است.
و جمعی که از آن جمله است شیخ محمد فرزند شهید ثانی و صاحب نقد و میرزا و مجلسی در بحار و صاحب حاوی و ... اعتراف کردند که ما نسبت به خود احمد غضائری جرح و تعدیلی نیافتیم. بلکه مرحوم مجلسی در بحار می فرماید: صاحب رجال ابن غضائری اگر حسین باشد، او از بزرگان ثقات است و اگر احمد باشد هم چنان که ظاهر هم همین است پس بسیاری از علما بر او اعتماد نکردند، و به هر حال اعتماد بر این کتاب موجب رد بسیاری از اخبار کتب مشهور است.
مرحوم وحید بهبهانی در تعلیقه در ترجمه ابراهیم بن عمر صنعانی گوید: «در مورد احمد تصریح به وثاقت او نشده است، و با این وجود کم تر راوی است که از جرح او سالم مانده باشد و ثقه هم از قدح او در امان نیست، و بزرگان ثقات را و بزرگان روات را که جرح با آنان مناسبت ندارد را جرح می کند، و این اشاره دارد به این مطلب که او تحقیق در حال رجال نداشته است هم چنان که حق همین است یا این که چیزهائی به نظر او جرح است که در حقیقت جرح نیست.
شهید ثانی در شرح بدایه گوید: گاهی برای کثیری از علما جرح بعضی اتفاق می افتد و حال آن که هنگام بررسی دیده می شود که آن چیز صلاحیت جارح بودن را نداشته است. به بعضی گفته می شود: چرا حدیث فلانی را ترک
1) تنقيح المقال في علم الرجال؛ ج 6؛ ص 41
کردی؟ گوید: دیدم که او سوار بر قاطر با سرعت می رفت! و برخی از برخی دیگر سوال کرد: چرا از حماد حدیث نقل نمی کنی؟ گفت: دیدم بینی خود را تمیز می کرد! خلاصه: شکی نیست ملاحظه حال ابن غضائری اطمینان به کلامش را سست می کند.»
مرحوم مامقانی: چه بعید است بین این کلام و بین کلام دیگر ایشان در اثبات وثاقت احمد غضائری در تعلیقه: ظاهر این است که او - یعنی احمد - از مشایخ بزرگ و ثقاتی است که به نص در وثاقت نیازمند نیستند. او کسی است که مشایخ نظر او را در رجال نقل کرده و در کنار سایر نظرات مطرح کرده اند و در مقابل اقوال بزرگان ثقات آورده اند و از او تعبیر به شیخ کرده اند و از او تعبیر به شیخ کرده و برایش رحمه الله گفته اند. و نظراتش را بسیار ذکر کرده اند و به آن اهمیت داده اند. و ما در ابراهیم بن عمر یمانی به طور خلاصه به حال او اشاره کردیم.»
فرزند مرحوم مامقانی می فرماید:
لَا يَنْبَغِي الشَّكِّ بوثاقة الْمُتَرْجَمِ وَ جَلَالَتِهِ وَ حُجِّيَّةَ توثيقاته، إِلَّا أَنّْ تضعيفاته حَيْثُ أَنَّهَا ناشِئَةَ مِنْ تسرّعه فِي التَّضْعِيفُ، وَ وَسْوَاسِهِ فِى وثاقة الرِّجَالِ لَا يُمْكِنُ الِاعْتِمَادُ عَلَيْهَا فِى مُقَابِلَ النَّجَاشِيُّ أَوِ الشَّيْخُ وَ نظرائهم، فتفطن. (1)
«شک در وثاقت راوی و جلالت او و حجیت توثیقات او شایسته نیست؛ ولی به تضعیفاتش، در مقابل نجاشی و شیخ و مانند آن ها اعتماد نمی شود؛ چون ناشی از عجله و شتاب او در تضعیف و وسواس او در وثاقت رجال است.»
ما نسبت به احمد غضائری مطلب روشنی نتوانستیم بدست بیاوریم لذا توثيق و عدم توثیق او روشن نیست.
منشأ تضعیف کتاب شریف تفسیر امام عسکری (علیه السلام) دو چیز است: 1. عمده تضعیف ابن غضائری است که توثیق خود ابن غضائری مسلم نیست و هم چنین انتساب کتاب به او مسلّم نمی باشد لذا تعبیر «منسوب» را برای کتاب ابن غضائری به کار ببریم اولی هست از به کار بردن این تعبیر برای تفسیر امام عسکری (علیه السلام) زیرا اولا كتاب ابن غضائری نسخه برداری نشده است و ثانیا این کتاب سیصد سال بعد از او به دست سید بن طاووس رسیده است و مرحوم سید طریقی به آن بیان نکرده و بر آن اعتماد ننموده است. پس تضعیف ابن غضائری خود اعتباری ندارد. این در صورتی است که مراد از تفسیر، تفسیر امام عسکری (علیه السلام) باشد. امّا اگر مراد تفسیر امام هادی (علیه السلام) باشد، آن تفسیر اصلا به دست ما نرسیده است.
مرحوم حر عاملی می فرماید:
1) تنقيح المقال في علم الرجال؛ ج 6؛ ص 54
رُبَما وَقَعَ الخلط وَ الِاشْتِبَاهُ بَيْنَ تَفْسِيرُ الامام الْحَسَنُ بْنُ عَلِىٍّ العسكرى (علیه السلام) بالاسناد عَنِ الشَّيْخِ أَبِي جَعْفَرِ الطُّوسِيِّ عَنِ الْمُفِيدِ عَنِ الصَّدُوقِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْقَاسِمِ الْمُفَسِّرِ الاسترابادي عَنْ يُوسُفَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ زیاد وَ علی بْنِ مُحَمَّدٍ بْنُ سَيَّارٍ، عَنْ الامام العسكرى (علیه السلام) وَ بَيْنَ التَّفْسِيرِ الْمَنْسُوبِ الَىَّ أَبِي الْحَسَنِ الْهَادِي (علیه السلام) حَيْثُ يَقُولُ: وَ هَذَا التَّفْسِيرُ لَيْسَ هُوَ الَّذِي طَعَنَ فِيهِ بَعْضُ عُلَمَاءِ الرِّجَالِ لِأَنَّ ذَلِكَ يُرْوَى عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الثَّالِثِ وَ هَذَا عَنْ أَبِي مُحَمَّدٍ وَ ذلک پرويه سَهْلِ الدِّيبَاجِيِّ عَنْ أَبِيهِ وَ هُمَا غَيْرُ مذكورين فِي سَنَدِ هَذَا التَّفْسِيرِ أَصْلًا وَ ذَاكَ فِيهِ أَحَادِيثِ مِنْ الْمُنْكَرَاتِ وَ هَذَا التَّفْسِيرِ خَالٍ مِنْ ذلک وَ قَدْ اعْتَمَدَ عَلَيْهِ رَئِيسِ الْمُحَدِّثِينَ.
چه بسا خلط و اشتباهی بین تفسیر امام حسن عسکری (علیه السلام) را با اسناد از شیخ طوسی از شیخ مفید از صدوق از محمد بن قاسم مفسر استر آبادی از یوسف بن محمد بن زیاد و علی بن محمد سیار از امام عسکری (علیه السلام) و بین تفسیر منسوب به امام هادی (علیه السلام) رخ داده باشد آن جا که می گوید: و این تفسیر آن تفسیری که بعضی از علمای رجال به آن ایراد گرفته اند نمی باشد زیرا آن تفسیر از ابو الحسن ثالث روایت شده؛ اما این تفسیر از امام یازدهم است و راوی آن تفسیر سهل دیباجی از پدرش است و حال این که این دو در سند تفسیر امام عسکری (علیه السلام) ذكر نشده اند و در آن احادیثی از منکرات است و این تفسیر خالی از آن منکرات است و رئیس المحدثین بر آن اعتماد کرده است.»
امّا این که مرحوم تستری وجود روایات منکر در این تفسیر را به عنوان اشکال ذکر می کند؛ جواب آن را بیان کردیم که بر فرض که در صورت تقیه صادر نشده باشد؛ چنین روایاتی در هر کتاب روائی وجود دارد و ما روایات خلاف ضرورت مذهب را قبول نمی کنیم و خیلی از این روایات بیان معجزات است.
مرحوم مجلسی اول در شرح فقیه می فرماید:
به یقین مرحوم صدوق از ابن غضائری که احدی از علمای شیعه او را به صراحت توثیق نکرده و احوالات او را هم نمی دانیم، آشنا تر است و ظاهرا او از ورع و پرهیزکاری به دور بوده است. (1)
1) شرح فقيه؛ ج 5؛ ص 213
مرحوم والد ما درباره ی نحوه ی تألیف تفسیر امام حسن عسکری (علیه السلام) چنین نقل می کند:
الشَّيْخُ الْفَقِية أبو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ مُوسَى بْنِ بَابَوَيْهِ الْقُمِّى (رحمة الله علیه قَالَ: أَخْبَرَنَا أَبُو الْحَسَنِ مُحَمَّدُ بْنُ الْقَاسِمِ الْمُفَسِّرُ الْأَسْتَرْآبَاذِيُّ الْخَطِيبُ (رحمة الله علیه) قَالَ: حَدَّثَنِي أَبُو يَعْقُوبَ يُوسُفُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ زِيَادٍ وَ أَبُو الْحَسَنِ عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَيَّارٍ وَ كَانَا مِنَ الشَّيعَةِ الْإِمَامِيَّةِ قَالا كَانَ أَبَوَانَا إِمَامِيَّيْنِ، وَ كَانَتِ الزَّيْدِيَّةُ هُمُ الْغَالِبُونَ بِأَسْتَرْآبَاذَ، وَكُنَّا فِي إِمَارَةِ الْحَسَنِ بْنِ زَيْدٍ الْعَلَوِيُّ الْمُلَقَّبُ بِالدَّاعِى إِلَى الْحَقِّ إِمَامُ الزَّيْدِيَّةِ وَ كَانَ كَثِيرَ الْإِصْغَاءِ إِلَيْهِمْ، يَقْتُلُ النَّاسَ بِسِعَايَاتِهِمْ، فَخَشِينَا عَلَى أَنْفُسِنَا، فَخَرَجْنَا بِأَهْلِينَا إِلَى حَضْرَةِ الْإِمَامِ أَبِى مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ أَبِي الْقَائِمِ (علیه السلام)، فَأَنْزَلْنَا عِيَالَاتِنَا فِي بَعْضِ الْخَانَاتِ، ثُمَّ اسْتَأْذَنَّا عَلَى الْإِمَامِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ (علیه السلام))فَلَمَّا رَآنَا قَالَ:مَرْحَباً بِالْآوِينَ إِلَيْنَا، الْمُلْتَجِئِينَ إِلَى كَنَفِنَا، قَدْ تَقَبَّلَ اللَّهُ تَعَالَى سَعْيَكُمَا، وَ آمَنَ رَوْعَكُمَا وَكَفَاكُمَا أَعْدَاءَكُمَا، فَانْصَرِفَا آمِنِينَ عَلَى أَنْفُسِكُمَا وَ أَمْوَالِكُمَا. فَعَجِبْنَا مِنْ قَوْلِهِ ذَلِكَ لَنَا، مَعَ أَنَّا لَمْ نَشْكَ فِي صِدْقٍ مَقَالِهِ.فَقُلْنَا: فَمَا ذَا تَأْمُرُنَا أَيُّهَا الْإِمَامُ أَنْ نَصْنَعَ فِي طَرِيقِنَا - إِلَى أَنْ نَنْتَهِيَ إِلَى بَلَدٍ خَرَجْنَا مِنْ هُنَاكَ، وَ كَيْفَ نَدْخُلُ ذَلِكَ الْبَلَدَ وَ مِنْهُ هَرَبْنَا، وَ طَلَبُ سُلْطَانِ الْبَلَدِ لَنَا حَثِيثٌ وَ وَعِيدَهُ إِيَّانَا شَدِيدً! فَقَالَ (علیه السلام: خَلَّفَا عَلَيَّ وَلَدَيْكُمَا هَذَيْن - لِأفِيدَهُمَا الْعِلْمَ الَّذِى يُشَرِّفَهُمَا اللَّهُ تَعَالَى بِهِ، ثُمَّ لَا تَحْفَلَا بِالسُّعَاةِ، وَ لَا بِوَعِيدِ الْمَسْعِيِّ إِلَيْهِ، فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ (يَقْصِمٌ السُّعَاةَ) وَ يُلْجِتُهُمْ إِلَى شَفَاعَتِكُمْ فِيهِمْ عِنْدَ مَنْ قَدْ هَرَبْتُمْ مِنْهُ.)قَالَ أَبُو يَعْقُوبَ وَ أَبُو الْحَسَنِ: فَأَتَمَرَا لِمَا أُمِرَا، وَ [قَدْ] خَرَجَا وَ خَلَّفَانَا هُنَاكَ، وَ كُنَّا نَخْتَلِفُ إِلَيْهِ، فَيَتَلَقَّانَا بِبِرِّ الْآبَاءِ وَ ذَوِى الْأَرْحَامِ الْمَاسَّةِ. فَقَالَ لَنَا ذَاتَ يَوْمٍ: إِذَا أَتَاكُمَا خَبَرُ كِفَايَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَبَوَيْكُمَا وَ إِخْزَائِهِ أَعْدَاءَهُمَا وَ صِدْقٍ وَعْدِى إِيَّاهُمَا، جَعَلْتُ مِنْ شُكْرِ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ أنْ أفِيدَكُمَا تَفْسِيرَ الْقُرْآنِ مُشْتَمِلا عَلَى بَعْضٍ أَخْبَارِ آلِ مُحَمَّدٍ ص فَيُعَظْمُ اللَّهُ تَعَالَى بِذَلِكَ شَأْنَكُمَا قَالا: فَفَرِحْنَا وَ قُلْنَا: يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَإِذَا نَأْتِي (عَلَى جَمِيعِ عُلُومِ الْقُرْآنِ وَ مَعَانِيهِ قَالَ (علیه السلام) كَلَّا، فَأَوَّلُ مَا أَمْلَى عَلَيْنَا أَحَادِيثُ فِي فَضْلِ الْقُرْآنِ وَ أَهْلِهِ، ثُمَّ أَمْلَى عَلَيْنَا التَّفْسِيرَ بَعْدَ ذَلِكَ، فَكَتَبْنَا فِي مُدَّةَ مُقَامِنَا عِنْدَهُ، وَ ذَلِكَ سَبْعَ سِنِينَ، نَكْتُبُ فِى كُلِّ يَوْمٍ مِنْهُ مِقْدَارَ مَا نَنْشَطُ لَهُ. فَكَانَ أَوَّلُ مَا أَمْلَى عَلَيْنَا وَ كَتَبْنَاهُ)[قَالَ الإِمَامُ (علیه السلام])حَدَّثَنِي أَبِي عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ، عَنْ أَبِيهِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أَبِيهِ عَلِيِّ بْنِ مُوسَى، عَنْ أَبِيهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الصَّادِقِ، عَنْ أَبِيهِ الْبَاقِرِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أَبِيهِ عَلِيٍّ بْنِ الْحُسَيْنِ زَيْنِ الْعَابِدِينَ عَنْ أَبِيهِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ سَيِّدِ الْمُسْتَشْهَدِينَ عَنْ أَبِيهِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ سَيِّدِ الْوَصِيِّينَ، وَ خَلِيفَةِ رَسُولِ رَبِّ الْعَالَمِينَ، وَ فَارُوقِ الْأُمَّهِ، وَ
بَابِ مَدِينَةِ الْحِكْمَةَ، وَ وَصِيٍّ رَسُولِ الرَّحْمَةِ «عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِب» (علیه السلام عَنْ رَسُولِ رَبِّ الْعَالَمِينَ، وَ سَيِّدِ الْمُرْسَلِينَ، وَ قَائِدِ الْغُرِّ الْمُحَجَّلِينَ وَ الْمَخْصُوص بِأَشْرَفِ الشَّفَاعَاتِ فِي يَوْمِ الدِّينِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ أَجْمَعِينَ قَالَ: حَمَلَةُ الْقُرْآنِ الْمَخْصُوصُونَ بِرَحْمَةِ اللَّهِ، الْمُلَبَّسُونَ نُورَ اللَّهِ، الْمُعَلَّمُونَ كَلَامَ اللَّهِ، الْمُقَرَّبُونَ عِنْدَاللَّهِ، مَنْ وَالاهُمْ فَقَدْ وَإِلَى اللَّهَ، مَنْ عَادَاهُمْ فَقَدْ عَادَى الله.) (1) «دوران غلبهی زیدی ها در طبرستان و حکومت حسن بن زید علوی معروف به داعی الحق بود. داعی الحق امام زیدیه و حاکم بر آن مناطق بود او شخصیتی زودباور بود و خیلی زود به حرف دیگران ترتیب اثر می داد وسعایت - ها را بدون تحقیق می پذیرفت و خون افراد را می ریخت لذا پدران این دو راوی (یوسف بن محمد بن زیاد و علی بن محمد بن سیار) که شیعه اثنی عشری بودند برای حفظ جانشان، خود را مخفی می کردند و از ترس این که علیه آن ها گزارشی به داعی الحق داده نشود، به همراه خانواده خود به سامرا رفتند و به خدمت امام حسن عسکری (علیه السلام) شرفیاب شدند. آنان گویند: چون نگاه امام (علیه السلام) به ما افتاد فرمود: خوش آمدید پناهندگان به ما، خداوند سعی شما را قبول کند، انشاالله در امان خواهید بود، خداوند شما را از دشمنان حفظ می کند
پس برگردید در حالی که بر جان و مال خود ایمن هستید. پس ما از قول امام تعجب کردیم با وجود این که شکی در صدق گفتار امام نداشتیم. گفتیم: به چه چیز ما را امر می کنید که در راه مان انجام دهیم تا این که به شهری که از آن خارج شدیم برگردیم، و چگونه داخل آن شهر شویم در حالی که از آن فرار کردیم،
سلطان ما را طلب کرد و وعید او به ما شدید است! امام (علیه السلام) فرمود: این دو فرزندتان را نزد من بگذارید تا به آن ها آن چه که خداوند آنان را به آن مشرف کرده تعلیم دهم، به حرف سخن چین ها اهمیت ندهید و نه از تهدید سلطان بترسید، پس به درستی که خداوند کمر سعایت کنندگان را خرد می کند و کاری کند که نزد سلطان به شفاعت شما پناهنده شوند. ابو یعقوب و ابو الحسن گفتند: پس انجام می دهیم به آن چه امر شدیم و ما را گذاشتند و خود رفتند و ما نزد امام رفت و آمد می کردیم و امام (علیه السلام) چون پدر و خویشاوندان نزدیک با ما ملاقات می کردند پس یک روز امام (علیه السلام) به ما فرمود: هنگامی که خبر نجات پدران شما و رسوائی دشمنان آن دو و صدق وعده ی من رسید، به شکرانه ی آن به شما تفسیر قرآنی که مشتمل بر بعض اخبار آل محمد است بگویم پس خداوند شما را به آن بزرگ گرداند.
گفتند: ما مسرور شدیم و گفتیم: ای فرزند رسول خدا بنابراین ما بر جمیع علوم قرآن و معانیش دست می یابیم. پس اول چیزی که بر ما املا کرد احادیثی در فضل قرآن و اهل قرآن بود، سپس بعد از آن تفسیر بر ما املا کرد و ما در مدتی که نزد امام بودیم، آن ها را مکتوب می کردیم، و آن هفت سال بود (بعضی اشکال می - کنند که اصل امامت امام شش سال بوده است چگونه ایشان هفت سال تفسیر از امام یاد گرفتند و این اشکال
1) التفسير المنسوب إلى الإمام الحسن العسكری (علیه السلام)؛ ص 9
وارد نیست ممکن است اشتباه نساخ باشد)، پس می نوشتیم در هر روز هر مقدار که امام فرصت آن را داشتند پس اولین چیزی که بر ما املا کرد و نوشتیم، این روایت بود: امام (علیه السلام) فرمود: ...»
به نظر ما این تفسیر از امام حسن عسکری (علیه السلام) است و اگر مطالبی بر خلاف ضروریات مذهب در آن باشد، یا مجعولات وارده در تفسیر است یا این که از روی تقیه صادر شده است؛ اما رد کلی تفسیر صحیح نیست. و مواردی هم که از جهت ادبیات عرب ضعیف می باشد، ممکن است راوی نقل به معنا کرده باشد. بنابراین برخورد ما با این کتاب همان برخورد با دیگر کتب روائی است؛ که باید روایات آن بررسی شود.
تفسير الإمام (علیه السلام، الإحتجاج بِالْإِسْنَادِ عَنْ أَبِي مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ (علیهما السلام) قَالَ: تَأْتِي عَلَمَاءُ شِيعَتِنَا الْقَوَّامُونَ بِضُعَفَاءِ مُحِبِّينَا وَ أهْلِ وَلَايَتِنَا يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ الْأَنْوَارُ تَسْطَعْ مِنْ تِيجَانِهِمْ عَلَى رَأْسِ كُل وَاحِدٍ مِنْهُمْ تَاجُ بَهَاءٍ قَدِ انْبَثَتْ تِلْكَ الْأَنْوَارُ فِى عَرَصَاتِ الْقِيَامَةَ وَ دَوْرُهَا مَسِيرَةُ ثَلَاثِمِائَةَ أَلْفِ سَنَةَ فَشُعَاعُ تِيجَانِهِمْ يَنْبَثُ فِيهَا كُلَّهَا فَلَا يَبْقَى هُنَاكَ يَتِيمٌ قَدْ كَفَلُوهُ وَ مِنْ ظُلْمَةِ الْجَهْلِ انْقَذُوهُ وَ مِنْ حَيْرَةِ التِّيهِ أَخْرَجُوهُ إِلَّا تَعَلَّقَ بِشَعْبَهُ مِنْ أَنْوَارِهِمْ فَرَفَعَتْهُمْ إِلَى الْعُلُوِّ حَتَّى يُحَاذِي بِهِمْ فَوْقَ الْجِنَانِ ثُمَّ يُنْزِلُهُمْ عَلَى مَنَازِلِهِمْ الْمُعَدَّةِ فِي جِوَارِ اسْتَادِيهِمْ وَمُعَلِّمِيهِمْ وَبِحَضْرَةِ أَئِمَّتِهِمْ الَّذِينَ كَانُوا يَدْعُونَ إِلَيْهِمْ وَ لَا يَبْقَى نَاصِبٌ مِنَ النَّوَاصِبِ يُصِيبُهُ مِنْ شُعَاعِ تِلْكَ التِّيجَانِ إِلَّا عَمِيَتْ عَيْنُهُ وَ صَمَّتْ أَذْنَهُ وَ أَخْرَسَ)لِسَانُهُ وَ تَحَوَّلَ عَلَيْهِ أَشَدَّ مِنْ لَهَبِ النِّيرَانِ فَيَتَحَمَّلُهُمْ حَتَّى يَدْفَعَهُمْ إِلَى الزَّبَانِيَةِ فَتَدْعُوهُمْ إِلَى سَوَاءِ الْجَحِيمِ. (1) «ابو محمد از پدرش امام هادی (علیهما السلام) نقل فرمود: علمای شیعیان ما که عهده دار امور ضعفای دوستان و اهل ولایت ما هستند، روز قیامت در حالی می آیند که نورها از تاج هایشان می درخشد، بر سر هر کدام از آنان تاجی هست که از آن تاج ها آن نورها در عرصات قیامت پخش می گردد، و شعاع آن به مسافت سیصد هزار سال است، پس شعاع تاج هایشان در تمام آن ها منتشر می شود، آن گاه هیچ یتیمی که او را تکفّل کرده و از تاریکی جهل به آموزش و تعلیم بیرون برده، و از حیرت گمراهی رهانیده است در آن جا نماند مگر این که به شعبه ای از انوار آن ها دست می یازد، پس آن نورها ایشان را بالا می برند تا این که به بلندای بهشت می رسانند، سپس بر منزل گاه هایی که در جوار اساتید و معلمانشان برایشان مهیّا شده و در محضر امامانشان که به آن ها دعوت می کرده اند قرار دارد، فرودشان می آورند و هیچ ناصبی ای از ناصبیان نماند که از شعاع آن تاج ها به او برسد مگر این که چشمش را کور و گوشش را کر و زبانش را لال می کند، و بر او از شراره آتش بدتر صدمه می زند، پس آن ناصبیان را حمل کرده تا به مأمورین دوزخ بسپارند، آن گاه آنان را به میان جهنم فرو افکنند.»
1) بحارالأنوار؛ ج 2؛ ص 6
الإحتجاج تفسير الإمام (علیه السلام بالإِسْنَادِ عَنْ أَبِي مُحَمَّدٍ الْعَسْكَرِيٍّ (علیه السلام) قَالَ قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ الْجَوَادُ (علیه السلام) مَنْ تَكَفَّلَ بِأَيْتَامٍ آلِ مُحَمَّدٍ الْمُنْقَطِعِينَ عَنْ إِمَامِهِمْ الْمُتَحَيِّرِينَ فِي جَهْلِهِمْ الْأَسَرَاءِ فِي أَيْدِى شَيَاطِينِهِمْ وَ فِي أَيْدِي النَّوَاصِبِ مِنْ أَعْدَائِنَا فَاسْتَنْقَذَهُمْ مِنْهُمْ وَ أَخْرَجَهُمْ مِنْ حَيْرَتِهِمْ وَ قَهَرَ الشَّيَاطِينَ بِرَةٌ وَسَاوِسِهِمْ وَ قَهَرَ النَّاصِبِينَ بِحَجَجِ رَبِّهِمْ وَ دَلِيلِ أَئِمَّتِهِمْ لَيُفَضَّلُونَ عِنْدَ اللهِ تَعَالَى عَلَى الْعِبَادِ بِأَفْضَلِ الْمَوَاقِعِ بِأَكْثَرَ مِنْ فَضْلِ السَّمَاءِ عَلَى الْأَرْضِ وَ الْعَرْشِ وَ الْكُرْسِيِّ وَ الْحَجَبِ عَلَى السَّمَاءِ وَفَضْلُهُمْ عَلَى هَذَا الْعَابِدِ كَفَضْلِ الْقَمَرِ لَيْلَةَ الْبَدْرِ عَلَى أَخْفَى كَوْكَبٍ فِي السَّمَاءِ.) (1) «حضرت محمد بن علی امام جواد (علیه السلام) فرمود: همانا کسی که متکفّل ایتام آل محمد (صلی الله علیه و آله) شود که از امامشان جدا شده و در جهل خود سرگردان مانده و در دست شیاطینشان و ناصبیان از دشمنانمان اسیر گشته اند، آنان را از چنگال شیاطین و دشمنان ما نجات داد و از حیرتشان بیرون برد و شیاطین را با ردّ وسوسه هایشان سرکوب نمود و ناصبیان را با دلایل پروردگارشان و دلیل امامانشان مقهور ساخت، چنین کسانی نزد خداوند به بلندترین جایگاه ها از بندگان برتری یابند، بیش از فضیلت آسمان بر زمین و عرش و کرسی و حجب. و فضل آن ها بر این عابد هم چون امتیاز ماه شب چهارده بر مخفی ترین ستاره در آسمان می باشد.»
روایاتی که بیان کردیم مقام و فضیلت علمای شیعه در دوران غیبت را بیان می کند و عقل نمی پذیرد که علما با یک چنین مقامات و ویژگی ها به مخالفت با امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) برخیزند بلکه علمای شیعه زمینه سازان پذیرش این اعتقاد و ظهور هستند. امّا روایات دیگری دال بر این مطلب هستند که علما عهده دار امور قضائی در دوران ظهور می شوند و آن قدر مورد اطمینان امام هستند که حضرت مهدی (علیه السلام) امورات بخشی از بلاد اسلامی را به آن ها واگذار می کند.
عَنْ أَبِي بَصِيرٍ، عَنْ أَبِي عَبْدِاللَّهِ (علیه السلام، قَالَ: قُلْتُ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ، هَلْ كَانَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) يَعْلَمُ أَصْحَابَ الْقَائِمِ (علیه السلام) كَمَا كَانَ يَعْلَمُ عِدَّتَهُمْ؟ قَالَ أَبُو عَبْدِاللَّهِ (علیه السلام): حَدَّثَنِي أَبِي (علیه السلام)، قَالَ: وَ اللَّهِ لَقَدْ كَانَ يَعْرِفُهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ وَأَسْمَاءِ آبَائِهِمْ وَ قَبَائِلِهِمْ رَجُلًا فَرَجَلًا وَ مَوَاضِعَ مَنَازِلِهِمْ وَ مَرَاتِبِهِمْ، قَالَ أَبُو بَصِيرٍ: قُلْتُ: جَعِلْتُ فِدَاكَ، لَيْسَ عَلَى الْأَرْضِ)
1) بحارالأنوار؛ ج 2؛ ص 6
يَوْمَئِذٍ مُؤْمِنٌ غَيْرُهُمْ؟ قَالَ: بَلَى، وَ لَكِنْ هَذِهِ [الْعِدَّةُ] (1الَّتِي يُخْرِجُ اللَّهُ فِيهَا الْقَائِمَ (علیه السلام)، هُمُ النُّجَبَاءُ وَالْقُضَاةُ وَ الْحَكَامُ وَ الْفُقَهَاءُ فِي الدِّينِ، يَمْسَحُ بُطُونَهُمْ وَ ظُهُورَهُمْ فَلَا يَشْتَبِهُ عَلَيْهِمْ حُكْمٌ.) (2) «ابوبصیر می گوید: به امام (علیه السلام) عرض کردم: قربانت شوم، آیا علی بن ابی طالب (علیه السلام)، اصحاب مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را می شناخت چنان چه عدد آن ها را می دانست؟ امام (علیه السلام) فرمودند: پدرم امام باقر (علیه السلام) فرمودند: به خدا قسم! امیرالمومنین (علیه السلام) نام اصحاب مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و اسم پدرانشان و طایفه ایشان را یک به یک می دانست و هم چنین جایگاه ها و مقام ایشان و خانه ها و منازلشان و شهرهایشان را می دانست.
ابوبصیر می گوید: آیا بر روی زمین مؤمنین دیگری غیر ایشان نیست؟ امام (علیه السلام) می فرمایند: بله هستند. ولی این ها افرادی هستند که خداوند در جمع آن ها امام (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را ظاهر می کند و این ها حکام و نجیبان و قاضیان و فقهای دینی هستند و البته تصرف تکوینی در ایشان خواهد شد و در انجام امور هیچ امری برایشان مشکل و مشتبه نخواهد شد.»
مسلما این سیصد و سیزده نفر از علما و فقها هستند؛ که از حکام و استانداران خواهند بود.
دلائل الامامه، مرحوم محمدبن رستم طبری، ص 554
ملاحم، ابن طاووس، ص 375
البرهان، مرحوم بحرانی، ج 1، ص 163
المحجة، بحرانی، ص 28
بشارة الاسلام، کاظمی ص 99
منخب الأثر، آیه الله صافی، ص 485
حَدَّثَنَا أَبُو سُلَيْمَانَ أَحْمَدُ بْنُ هَوْذَةَ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو إِسْحَاقَ إِبْرَاهِيمُ بْنُ إِسْحَاقَ النَّهَاوِتْدِيُّ قَالَ حَدَّثَنِي عَبْدُاللَّهِ بْنُ حَمَّادٍ الْأَنْصَارِيُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ (علیه السلام عَنْ أَبِيهِ (علیه السلام) قَالَ: إِذَا قَامَ الْقَائِمُ بَعَثَ فِي أَقَالِيمِ الْأَرْضِ فِي كُلِّ)
إِقْلِيمٍ رَجُلًا يَقُولُ عَهْدُكَ فِي كَفَّكَ فَإِذَا وَرَدَ عَلَيْكَ أَمْرٌ لَا تَفْهَمُهُ وَ لَا تَعْرِفُ الْقَضَاءَ فِيهِ فَانْظُرْ إِلَى كَفَّكَ وَ اعْمَلْ بِمَا فيها. (1) «آن گاه که حضرت قائم (عجل الله تعالی فرجه الشریف) قیام کند، برای هر مرز و بومی از زمین، فرمانروایی تعیین می کند و به او می فرماید: " برنامه کار تو در دست تو است و چنان چه در هنگام انجام وظیفه مشکلی پیش آمد که حکم آن را ندانستی، به کف دستت بنگر و بر طبق آن چه در آن می یابی، رفتار نما "».
مراد این روایت از فهمیدن حکم مشکلات به وسیله کف دست، ممکن است کنایه از سرعت ارتباط با حکومت مرکزی و کسب تکلیف برای رفع مشکل باشد یا اشاره به مهارت خیره کننده مسؤولان بر کار داشته باشد که با یک نگاه می توانند اظهار نظر کنند و شاید به وسیله معجزه مشکل حل شود که عقل بشر از فهم آن ناتوان است.
مسلما قضات امام همان فقیهان در دوران ظهور هستند.
علمای شیعه نه تنها در دوران غیبت مخالفتی ندارند و بر علیه آنان مطلبی نیست؛ بلکه جزو یاران و کارگزاران امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) می خواهند بود.
1) الغیبة للنعمانی؛ ص 319
بحث ما پیرامون بررسی شخصیت سران بتریه از فرق مخالف امام عصر (علیه السلام) است. در روایات، بتریه و مرجئه از گروه های مخالف با امام عصر (علیه السلام) ذکر شده اند، که اتباع آن ها در هنگام ظهور به مخالفت بر می خیزند.
هدف از بررسی سران بتریه این است که بدانیم آن ها اشخاصی منحرف بودند و اصلا جزو فقیهان شیعه شمرده نمی شوند. حتی نام یک عالم شیعه هم در بین آن ها نیست و این فرقه جزو شیعیان شمرده نمی شود.
مغيرة بن سعید ملقب به ابتر است و فرقه ی بتریه به او منسوب است.
مرحوم نمازی می فرماید:
الْمُغِيرَةَ بْنَ سَعِيدٍ: هُوَ غَيْرُ سَعِيدٍ. خَبِيثُ مَلْعُونُ غَيْرِ سَدِيدِ. كَانَ يَكْذِبُ عَلَى مَوْلَانَا الْبَاقِرِ (علیه السلام)، فَلَعَنَهُ مَوْلَانَا الصَّادِقِ (علیه السلام) وَ أَذَاقَهُ اللَّهُ حَرَّالْحَدِيدِ. وَ بِذَلِکَ کلّه نَطَقَتْ الرِّوَايَاتِ الْمُسْتَفِيضَةِ الَّتِي تَزِيدَ عَنْ عَشَرَةٍ رَوَاهَا الکشّی وَ غیره. فَرَاجِعْ رِجَالٍ المامقانی. ذمومه مذکوره فِي سَفِينَةِ الْبِحَارِ. وَ حَكَى عَنْهُ أَنَّهُ قَالَ: وَ الْإِمَامِ الْمُنْتَظَرِ هُوَ زَكَرِيَّا بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِىٍّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلَىَّ. وَ هُوَ حَىٍّ إِلَى أَنْ يَخْرُجَ. وَ قِيلَ: كَانَ يُلَقَّبُ بالأبتر فَنَسَبَ إِلَيْهِ البتريّة مِنَ الزَّيْدِيَّةِ. (1)
«مغيرة بن سعید: او غیر سعید، و شخصی خبیث، ملعون و مطرود است و بر امام باقر (علیه السلام) دروغ می بست. پس مولای ما امام صادق (علیه السلام) او را لعنت کرد و خداوند به او حرارت آهن را چشاند و در مورد جعّال بودن او و سرنوشت او روایات مستفیضه ای (مرحوم کشی بیش از ده روایت نقل کرده) وجود دارد. پس به رجال مامقانی رجوع کن.
ذموم او در سفینه البحار مذکور است و از او حکایت شده که گفت: امام منتظر همان زکریا بن محمد بن علی بن حسين بن علی است؛ و او زنده است تا خروج کند. و گفته شده است: او ملقب به ابتر بود. پس بتریه از زیدیه به او منسوب است.»
پس بتریه که یکی از گروه های مخالف امام عصر (علیه السلام) است، از امامیه اثنی عشری نیستند؛ بلکه یک گروه منحرف و از زیدیه هستند.
1) مستدرکات علم رجال الحدیث؛ ج 7؛ ص 470
روایاتی که مرحوم خوئی از کشی در مورد مغیره بن سعید نقل می کند:
«امام رضا (علیه السلام) فرمود: مغیرہ بن سعید بر ابو جعفر (علیه السلام) دروغ می بست؛ پس خداوند حرارت آهن را به او چشاند.»
«رجال کشی: ابن مسکان از شخصی نقل کرد که از یکی از صحابه از حضرت صادق (علیه السلام) نقل کرد که می فرمود: خدا مغيرة بن سعید را لعنت کند او بر پدرم دروغ می بست، خداوند او را مبتلا به حرارت آهن کرد خدا لعنت کند کسی را که در باره ما چیزی را بگوید که ما خود در باره خویش نمی گوئیم و خدا لعنت کند کسی را که ما را از بندگی خدائی که ما را خلق کرده و به سوی او بازگشت ما است و اختیار ما بدست او است خارج کند.»
(3) «يونس بن عبدالرحمن گفت: بعضی از اصحاب ما چنین سوال کرد: ای ابا محمد چه چیز باعث شده در مورد حدیث سخت گیری کنی و بیشتر و رایاتی که اصحاب ما روایت می کنند را انکار کنی؟ چه چیز تو بر رد احادیث واداشته؟ پس به او گفت: هشام بن حکم مرا حدیث گفت که شنیدم امام صادق (علیه السلام) می فرماید:
آن چه را که از ما روایت می کنند جز آن که موافق قول خدا و رسول بوده و یا شاهدی از سخنان پیشین ما بر آن ها داشته باشید نپذیرید. مغیره بن سعید که خداوند او را لعنت کند، در کتب پدرم احادیثی را وارد کرد که هرگز از پدرم نبود. از خداوند بترسید و آن چه را که از ما نقل کرده و مخالف قول خدا و پیامبر ماست نپذیرید. ما وقتی حدیثی نقل می کنیم و می گوییم: خداوند یا رسول او (صلی الله علیه و آله) فرموده است.»
مرحوم مامقانی می فرماید:
قَدْ تظافرت الرِّوَايَاتِ بِكَوْنِهِ كَذَّاباً كَانَ يَكْذِبُ عَلَى أَبَى جَعْفَرِ (علیه السلام) وَ فِى بَعْضُهَا انْهَ كَانَ يَدْرُسَ أَحَادِيثَ فِي كُتُبِ أَصْحَابِهِ وَ قَدْ أَوْرَدَ الکشی جَمَلُهُ مِنْ تِلْكَ الْأَخْبَار. (1)
«روایات فراوانی وارد شده که او بسیار دروغ گو بود و بر ابو جعفر (علیه السلام) دروغ می بست و در بعضی روایات هست که احادیثی مجعول در کتب اصحاب وارد می کرد و مرحوم کشی بعضی از آن اخبار را نقل کرده است.»
«از هشام بن حکم که شنیدم امام صادق (علیه السلام) می فرمود: مغیره بن سعید در دروغ بستن بر پدرم تعمّد داشت کتاب اصحاب او را می گرفت و از آن جا که طرفداران او خود را در زمره اصحاب پدرم درآورده بودند کتاب های اصحاب راستین پدرم را می گرفتند و به مغیره می دادند و مغیره مطالبی از کفر و زندقه در آن کتاب ها می گنجاندند و به پدرم نسبت می داد و سپس آن ها را به یاران خویش باز می گرداند و به ایشان دستور می داد که میان شیعیان پخش کنند. پس هر چه مبالغه و غلوّ در کتاب های اصحاب پدرم باشد همان هائی است که مغیره بن سعید در کتاب هایشان گنجانده است.»
مرحوم خوئی سه معنا برای غلو بیان می کند:
این اعتقاد، انکار ضروری دین است؛ چون امور راجع به تکوین و تشریع مختص به ذات خداوند متعال است. پس کفر این طائفه مبتنی بر این است که انکار ضروری آیا کفر مطلق را به دنبال دارد یا هنگامی موجب کفر می شود که به تکذیب پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) منجر شود؛ مانند جایی که می داند آن چه انکار می کند، ضروری دین است؟
مرحوم سبزواری در کتاب مهذب الاحکام هشت معنا برای غلو بیان می کنند و مرحوم مجلسی در بحار الانوار نه معنا برای غلو بیان می کنند.
بعضی از روات را متهم به غلو می کنند. برای صحت این نسبت ها، باید ابتدا معنای غلو را بدانیم. پس نمی توان هر کسی که مقاماتی را به ائمه (علیهم السلام) نسبت دهد، غالی نامید. مقامات ائمه (علیهم السلام) امروز جزو ضروریات مذهب و اعتقادات ما می باشد. موضع ائمه (علیه السلام) هم در برابر غلات مشخص بود. گاهی امام (علیه السلام) به فردی پول می دادند تا شخص غالی را ترور کند. امّا در مورد بعضی اشخاص گفته شده است که او غالی بود، در حالی که ائمه (علیه السلام) در برابرش موضعی نداشتند و ما از این عدم موضع امام کشف می کنیم که آن ها غالی نبودند.
موقوفون و مسئولون، ويلهم ما لهم لعنهم الله، لقد آذوا الله و آذوا رسوله (صلی الله عليه و آله) في قبره، و أمير المؤمنين (علیه السلام)، و فاطمة (علیه السلام)، و الحسن (علیه السلام)، و الحسين (علیه السلام)، و علی بن الحسین (علیه السلام)، و محمد بن على (علیه السلام)، وَ هَا أَنَا ذَا بَيْنَ أَظْهُرِكُمْ لَحْمِ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله)، وَ جَلَدَ رَسُولَ اللَّهِ (علیه السلام)، أَبِيتَ عَلَى فراشى خَائِفاً وَجِلًا مَرْعُوباً. ﴾ (1)
«رجال کشی: عبدالرحمن بن کثیر گفت حضرت صادق (علیه السلام) روزی به اصحاب خود فرمود: خداوند مغیره بن سعید را و آن زن یهودی که با او رفت آمد داشت لعنت کند که از او سحر و شعبده می آموخت. مغیره بر پدرم دروغ بست. خداوند ایمانش را گرفت. گروهی نیز بر من دروغ بسته اند. خداوند به آن ها حرارت اسلحه و آهن را بچشاند.
به خدا قسم ما جز بندگانی که آفریده شده و خداوند آن ها را برگزیده نیستیم؛ که قدرت سود و زیانی را نداریم. اگر مورد رحمت قرار گیریم، بسته به لطف او است و اگر معذب شویم، به واسطه گناه ما است. به خدا قسم ما را او حجتی نیست و از جانب او در اختیار ما سندی مبنی بر آزادی نیست و ما می میریم و دفن می شویم و زنده خواهیم شد و در پیشگاه او خواهیم ایستاد و مسئول خواهیم بود.
وای بر آن ها! خدا ایشان را لعنت کند. خدا و پیامبر (صلی الله عليه و اله) و امیر المؤمنین و فاطمه و حسن و حسین و علی بن الحسين و محمّد بن علی (علیهم السلام) را آزرده اند. اینک من در میان شما هستم و از گوشت و پوست پیامبر (صلی الله علیه و آله) پروریده شده و بر رخت خواب خود می خوابم؛ در حالی که ترس و وحشت دارم.»
از این روایات استفاده می شود که مغیره بن سعید شخصی مطرود بود و حدود شش هزار حدیث به امام باقر (علیه السلام) نسبت داد. البته کذب این احادیث مشخص شده است. ایشان با یک چنین شخصیتی، از سران بتریه است و بتریه پیروان یک چنین فردی هستند. قومی مطرود، ملعون، کذاب و مسلوب الایمان هستند؛ که هیچ ربطی به علمای شیعه ندارند.
1) معجم رجال الحدیث؛ ج 9؛ ص 301
مرحوم مجلسی می فرماید:
سَالِمَ بْنَ أَبِي حَفْصَةَ، وَ هُوَ كَانَ مِنْ رُؤَسَاءِ الزَّيْدِيَّةِ وَ رَوَى الكشى رِوَايَاتُ كَثِيرَةُ تَدُلُّ عَلَى أَنَّ الصَّادِقَ (علیه السلام) لَعَنَهُ وَ کذبه وَ کفره. ﴾ (1)«سالم بن ابی حفصه یکی از رؤسای زیدیه است و کشی روایات زیادی نقل کرده که دلالت دارد بر این که امام صادق (علیه السلام) او را لعن و تکذیب و تکفیر کرده است.»
ابن داوود هنگامی که در قسم دوم رجالش از او نام می برد، می فرماید:
وَ فِي الْقَسْمِ الثَّانِي مِنْ رِجَالِ ابْنُ دَاوُدَ: سَالِمِ بْنِ أَبِي حَفْصَةَ مِنْ أَصْحَابِ الْإِمَامِ الْبَاقِرِ (علیه السلام)، ذکره الکشی زیدی بترى، كَانَ يَكْذِبُ عَلَى أَبِي جَعْفَرِ (علیه السلام)، لَعَنَهُ الصَّادِقِ (علیه السلام). (2)«او از اصحاب امام باقر (علیه السلام) است و زیدی بتریه ای است و بر ابو جعفر (علیه السلام) دروغ می بست و امام صادق (علیه السلام) او را لعن کرده است.»
در تحریر طاووسی آمده است:
سَالِمُ بْنِ أَبِي حَفْصَةَ رَوَى عَنِ الصَّادِقِ (علیه السلام) لَعَنَهُ وَ تَكْذِيبَهُ وَ تكفيره. الطَّرِيقِ: ذَكَرْتُهُ فِى بَابُ الزَّايُ، عِنْدَ ذکر زیاد بْنِ الْمُنْذِرُ، وَ حَالِهِ أَشْهَرُ مِنْ أَنْ يُسْتَدَلُّ عَلَيْهِ. (3)«سالم بن ابی حفصه: از امام صادق (علیه السلام) لعن و تکذیب و تکفیر او روایت شده است و حال او مشهورتر از آن است که به آن استدلال شود.»
كَذَّابُونَ مُكَذِّبُونَ كُفَّارٌ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللهِ. (1)«ابو بصیر گفت: امام صادق (علیه السلام) یادی از کثیر النوا و سالم بن ابی حفصه و ابو جارود کرد و فرمود: آنان کذاب مکذب و کفار هستند لعنت خداوند بر آن ها.» 2. مُحَمَّدُ بْنُ مَسْعُودٍ، قَالَ حَدَّثَنِي عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى، عَنِ ابْنِ أَبِى بَصِيرٍ، عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُوسَى، عَنْ زُرَارَةَ، قَالَ: لَقِيتُ سَالِمَ بْنَ أَبِي حَفْصَةَ، فَقَالَ لِى وَيْحَكَ يَا زَرَارَةً إِنَّ أَبَا جَعْفَرٍ (علیه السلام قَالَ لِي أَخْبِرْنِي عَنِ النَّخْلِ عِنْدَكُمْ بِالْعِرَاقِ يَنْبُتُ قَائِماً أوْ مُعْتَرِضاً قَالَ فَأَخْبَرْتُهُ أَنَّهُ يَنْبُتُ قَائِماً. قَالَ فَأَخْبِرْنِي عَنْ ثَمَرِكُمْ حُلْوَ هُوَ وَ سَأَلَنِي عَنْ حَمَلِ النَّخْلِ كَيْفَ يَحْمِلُ فَأَخْبَرْتُهُ. وَ سَأَلَنِي عَنِ السُّفَنِ تَسِيرُ فِي الْمَاءِ أَوْ فِي الْبَرِّ قَالَ فَوَصَفْتُ لَهُ أَنَّهَا تَسِيرُ فِي الْبَحْرِ وَ يَمُدُّونَهَا الرِّجَالُ بِصُدُورِهِمْ، فَأَتَمْ بِإِمَامٍ لَا يَعْرِفُ هَذَا! قَالَ، فَدَخَلْتُ الطَّوَافَ وَ أَنَا مُعْتَمَّ لِمَا سَمِعْتُ مِنْهُ، فَلَقِيتُ أَبَا جَعْفَرٍ (علیه السلام) فَأَخْبَرْتُهُ بِمَا قَالَ لِی، فَلَمَّا حَاذَيْنَا الْحَجَرَ الْأَسْوَدَ، قَالَ: الْهَ عَنْ ذِكْرِهِ فَإِنَّهُ وَ اللَّهِ لَا يَئُولُ إِلَى خَيْرٍ أَبَداً) (2)
«زراره گفت: من با سالم بن ابی حفصه ملاقات کردم پس به من گفت: خدا تو را رحمت کند ای زراره، ابو جعفر (علیه السلام) به من گفت: از نخل های عراق برایم بگو، عمودی رشد می کند یا منحرف گفت: به امام خبر دادم که رشد آن ها عمودی است امام (علیه السلام) فرمود: از میوه های آن بگو که شیرین است و از نحوه ی باروری درختان تان بگو پس ایشان را خبر دادم. و از کشتی ها سوال کرد که در آب جریان دارند یا در خشکی؟ گفت: پس برای ایشان توصیف کردم که آن ها در دریا سیر می کنند و مردان با سینه هایشان آن را در دریا به جریان می اندازند، از امامی پیروی می کنی که به این امور شناخت ندارد! زراره گفت:
داخل طواف شدم و از آن چه شنیده بودم ناراحت بودم؛ که امام باقر (علیه السلام) را دیدیم و آن چه از او شنیده بودم، نقل کردم. وقتی مقابل حجر الاسود رسیدیم، امام (علیه السلام) فرمود: حرف هایش را رها کن؛ به خدا قسم خیری در او نیست.»
سالم بن ابی حفصه یک چنین شخصیت کذابی است که طرفداران او در هنگام ظهور به مخالفت با امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) برمی خیزند و یک چنین اشخاص منحرفی هیچ ارتباطی با علمای شیعه ندارند.
از ابان بن عثمان نقل شده که سالم بن ابی حفصه از مرجئه هم بوده است.
(علیه السلام فَرَزَقَ اللهُ لَنَا الْمَعْرِفَةَ فَدَخَلْتُ عَلَيْهِ فَقُلْتُ لَهُ لَقِيتُ سَالِماً فَقَالَ لِي كَذَا وَكَذَا وَ قُلْتُ لَهُ كَذَا وَ كَذَا فَقَالَ أَبُو عَبْدِاللَّهِ (علیه السلام) يَا وَيْلٌ لِسَالِمٍ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ أ مَا يَدْرِى سَالِمٌ مَا مَنْزِلَةَ الْإِمَامِ الْإِمَامُ أَعْظَمُ مِمَّا يَذْهَبُ إِلَيْهِ سَالِمٌ وَ النَّاسُ أَجْمَعُون.) (1) «ابو عبيده حذاء گفت: در زمان حضرت باقر (علیه السلام) وقتی امام از دنیا رفت، ما سرگردان بودیم؛ مانند گوسفندان بی چوپان. سالم بن ابی حفصه را دیدیم گفت امام تو کیست؟ گفتم ائمه من آل محمّد گفت: نابود شدی و نابود کردی مگر من و تو از حضرت باقر (علیه السلام) نشنیدیم که فرمود: هر کس بمیرد و امامی نداشته باشد به نوع مرگ جاهلیت از دنیا رفته گفتم: چرا به جان خودم همین طور است.
پس از سه روز یا قریب به آن خدمت حضرت صادق (علیه السلام) رسیدیم خدا به ما معرفت را روزی نمود و خدمت ایشان شرفیاب شدم و گفتم: سالم را دیدم به من چنین و چنان گفت و من چنین و چنان گفتم: امام صادق (علیه السلام) سه مرتبه فرمود: وای بر سالم مگر سالم نمی داند مقام امام چگونه است امام بزرگ تر است از آن چه او و مردم (عامه) خیال می کنند.»
سالم بن ابی حفصه راه خود را هم گم کرده بود. او تحت تعقیب امویون بود؛ تا این که حکومت بنی امیه ساقط شد و عباسیان روی کار آمدند. نزد ابو العباس سفاح رفت و با او بیعت کرد و در این هنگام به حج رفت و تلبیه او در راه حج چنین بود: «لَبَّيْكَ قَاصِمُ بَنِي اَمِيهِ لَبَّيْكَ».
مرحوم کشی سالم بن ابی حفصه را جزء بتریه شمرده است:
وَ مِنْهَا مَا فِى رِجَالِ الْكَشِّيُّ مَنْ عَدَّ سَالِمِ بْنِ ابی حَفْصَةُ مِنْ التبرية الخالطين وِلَايَةَ عَلَى (علیه السلام) بوالیة ابی بکر وَ عُمَرَ يُثْبِتُونَ لَهُمَا الْإِمَامَةِ وَ يبغضون عُثْمَانَ وَ طَلْحَةَ وَ الزُّبَيْرِ وَ عَائِشَةَ يَرَوْنَ الْخُرُوجِ مَعَ بُطُونِ وُلِدَ عَلِىُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ (علیه السلام) وَقَدْ نَقَلْنَا عبارته بتمامها فِي تَفْسِيرِ التبرية عِنْدَ الْكَلَامُ فِى الْمَذَاهِبُ الْفَاسِدَةِ مِنْ مقياس الْهِدَايَةِ. (2)
«مرحوم کشی سالم بن ابی حفصه را از بتریه می شمارد که اعتقاد آن ها چنین است که ولایت امام علی (علیه السلام) را به ولایت ابو بکر و عمر خلط می کنند و برای آن دو امامت اثبات می کنند و عثمان و طلحه و زبیر و عائشه را مبغوض می دارند و خروج را از برای فرزندی از فرزندان امام علی (علیه السلام) می دانند و ما عبارت او را به تمامه در کلام در مذاهب فاسده از مقیاس الهدايه نقل کردیم.»
وَ مَعِي سَلَمَةُ بْنُ كَهَيْلِ وَ أَبُو الْمِقْدَامِ ثَابِت الْحَدَادُ وَ سَالِمُ بْنُ أَبِي حَفْصَةَ وَ كَثِيرٌ النَّوَّاءُ وَ جَمَاعَةٌ مَعَهُمْ وَ عِنْدَ أَبِي جَعْفَرٍ أَخُوهُ زَيْدُ بْنُ عَلِيٍّ فَقَالُوا لِأَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام نَتَوَلَّى عَلِيّاً وَ حَسَناً وَ حُسَيْناً وَ نَتَبَرَأَ مِنْ أَعْدَائِهِمْ قَالَ نَعَمْ قَالُوا نَتَوَلَّى أَبَا بَكْرٍ وَ عُمَرَ وَ نَتَبَرَا مِنْ أَعْدَائِهِمْ قَالَ فَالْتَفَتَ إِلَيْهِمْ زَيْدُ بْنُ عَلِيٍّ وَ قَالَ لَهُمْ أَ تَتَبَرَّءُونَ مِنْ فَاطِمَةَ بَتَرْتُمْ أَمْرَنَا بَتَرَكُمُ اللهُ فَيَوْمَئِذٍ سُمُوا الْبُتْرِيَّةَ) (1). (2) «و هم چنین به اسناد خود از سدیر روایت کرده است که گفت: من در حالی که سلمه بن كهيل و أبو المقدام، ثابت بن حدّاد، و سالم بن أبي حفصه، و کثیر النوا و جماعتی از ایشان را به همراه داشتم، به محضر امام باقر (علیه السلام) مشرف شدم. در این حال برادر حضرت " زید بن علی " در حضور آن سرور بود. پس آن جمع به امام (علیه السلام) گفتند: ما علی و حسن و حسین را دوست می داریم، و از دشمنانشان بیزاری می جوئیم فرمود: بسیار خوب. گفتند: أبو بکر و عمر را دوست می داریم، و از دشمنانشان بیزاری می جوئیم، زید بن علی رو به ایشان کرد، و گفت: آیا از فاطمه (علیها السلام) بیزاری می جوئید؟! امر ما را مقطوع ساختید! خدا نسلتان را قطع کناد! و از آن روز ایشان "بتریه" نامیده شدند.»
«سدیر گفت: به همراه سلمه بن کهیل و ابو مقداد ثابت حداد و سالم بن أبي حفصه و کثیر النوا و عده ای که همراهشان بودند، خدمت امام باقر العلوم (علیه السلام) رسیدم. برادرش زید بن علی هم در محضرشان رسیدم. برادرش زید بن علی هم در محضرشان بود. آنان به امام عرض کردند: ما علی و حسن و حسین را دوست داریم و از دشمنانشان بیزاریم. فرمودند: بسیار خوب. گفتند: ابوبکر و عمر را دوست داریم و از دشمنانشان بیزاریم! این جا بود که زید بن علی رو به آنان کرد و گفت: آیا از فاطمه بیزاری می جویید؟! آیا از فاطمه بیزارید؟! از امر ما بریدید! خداوند نسلتان را قطع کند! از آن زمان آنان را بتريه (قطع شده) نامیدند.»
«و کشی به اسناد خود از ابو بصیر روایت کرده است که گفت: از امام أبو جعفر (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: «حکم بن عتيبه، و سلمه، و كثير نوّاء، و أبو المقدام، و تمّار - يعنى سالم بن أبی حفصه - بسیاری از آنان را که گمراه شده اند به گمراهی کشیده اند، و ایشان از کسانی هستند که خدای عزّ و جلّ درباره آنان فرموده است: " و بعضی از مردم کسانی هستند که می گویند: به خدا و روز جزا ایمان آوردیم، در حالی که ایشان مؤمن نیستند ".»
هم چنین مرحوم کشی روایتی نقل می کند که اشاره به ناصبی بودن سالم بن ابی حفصه دارد:
«زراره خدمت امام صادق (علیه السلام) آمد. حضرت فرمود: ای زراره آیا تو همسر داری؟ زراره گفت: نه. حضرت فرمود: چه مانعی در ازدواج داری؟ گفت: من نمی دانم ازدواج با اینان (اهل سنّت) پاک است یا نه؟
حضرت فرمود: چگونه تحمّل می کنی با این که جوانی؟ او گفت: کنیزان را می خرم. حضرت فرمود: از کجا ازدواج (و یا آمیزش) با کنیزان برایت پاک است؟ گفت: چون اگر از بعضی از کارهای کنیز دل چرکین شدم، او را می فروشم. حضرت فرمود: از تو در این باره نپرسیدم. من از تو پرسیدم که از کجا آمیزش با او برایت پاک است؟
به امام (علیه السلام) گفت: پس به من دستور می دهید که ازدواج کنم؟ حضرت به او فرمود: اختیار آن با تو است. زراره به امام (علیه السلام) گفت: این سخن دو گونه حمل دارد: یا شما باکی ندارید از این که من معصیت خدا کنم؛ زیرا تنها مرا به آن امر نکردید و گونه دوم این که شما مرا آزاد گذاشته اید.
زراره گوید: حضرت فرمود: بر تو باد به زنان ساده دل و پاک باور. گفتم: مثل زنانی که بر عقیده حکم بن عتيبه و سالم بن ابی حفصه هستند؟ حضرت فرمود: نه! آن زنی که نه فکر و مذهب شما را می شناسد و نه دشمنی می ورزد.»
مرحوم مامقانی می فرماید: ما از این روایت استفاده می کنیم که آن ها ناصبی بودند.
مرحوم شیخ طوسی می فرماید: کثیر النواء از اصحاب (یعنی معاصر) امام باقر (علیه السلام) و جزو بتریه است. ولی محمد بن ادریس در کتاب خود می نویسد: هَذَا كَثِيرِ النَّوَّاءِ الَّذِي تُنْسَبُ البترية مِنَ الزَّيْدِيَّةِ اليه لانه كَانَ ابْتُرْ الْيَدِ.
«ابو بکر حضرمی گفت: امام صادق (علیه السلام) فرمود: خدایا من از کثیر النوا در دنیا و آخرت برائت و بیزاری می جویم.»
«محمد بن یحیی گفت: به کثیر النواء گفتم: چرا این قدر ابو جعفر (علیه السلام) را سبک می کنی؟ گفت: زیرا از او چیزی را شنیدم که ابدا دوست ندارم، شنیدم می گوید: زمین در اختیار محمد و عترت او (علیه السلام) است.»
بتريه زعامت ائمه (علیه السلام) را قبول نداشتند.
مرحوم ابن ادریس در کتاب مستدرکات از کتاب ابان بن تغلب نقل می کند:
رَحِمَهُ اللَّهُ هَذَا كَثِيرٌ النَّوَّاءُ الَّذِي يُنْسَبُ الْبُتْرِيَّةُ مِنَ الزَّيْدِيَّةِ إِلَيْهِ لِأَنَّهُ كَانَ أَبْتَرَ الْيَدِ قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ إِدْرِيسَ رَه يَحْسُنُ أنْ يُقَالَ هَاهُنَا كَانَ مَقْطُوعَ الْيَدِ. (1) «حنان بن سدیر گفت: من و جماعتی از اصحاب نزد امام صادق (علیه السلام) بودیم، که اسم كثير النوا برده شد. گفت: خبر به امام رسید که او چیزی نسبت به امام گفته است پس امام صادق (علیه السلام) به ما فرمود: شما اگر از او تحقیق کنید، او را ولد حرام می یابید پس چون به کوفه رفتیم، از منزل او سوال کردم پس به سوی منزل او راهنمایی شدیم. وقتی به آن جا، که خانه بزرگی بود رسیدیم، از آن سوال کردم. گفت: در آن خانه پیرزنی کهن سال است که سال های زیادی از عمر او می گذرد پس بر او سلام کردیم و گفتیم ما راجع به كثير النواء سوال می کنیم، گفت: چه نیازی به سوال کردن راجع به او دارید؟ گفتم: به جهت نیازی که به او است. گفت: در آن اتاق متولد شد مادرش او را به دنیا آورد؛ در حالی که ششمین فرزند زنای او بود. محمد بن ادریسه (رحمة الله علیه) گفت: این همان کثیر النوائی است که بتریه از زیدیه به او منسوبند؛ چون دستش قطع بود.»
کسانی که حلال زاده باشند نسبت به ائمه (علیهم السلام) موضعی ندارند، امام باقر (علیه السلام) سه ساله بودند که جزو اسرا به شام برده شدند. یزید گفت: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي قَتَلَ اعدائى! امام (علیه السلام) فرمود: لعنة الله على قاتلین ابی، یزید با مشاوران خود در مورد امام باقر (علیه السلام) مشورت کرد. گفتند: او را به قتل برسان! امام باقر (علیه السلام) فرمود: یزید! فرعون هم در مورد ایمان آورندگان به موسی (علیه السلام) با مشاوران خود مشورت کرد. آنان نظر به قتل ندادند؛ اما مشاوران تو نظر به قتل دادند. می دانی چرا آنان نظر به قتل ندادند اما مشاوران تو نظر به قتل دادند؟ چون آن ها حلال زاده بودند؛ امّا اینان حرام زاده اند.
«ابو بصیر گوید: در محضر امام صادق (علیه السلام) نشسته بودم که ام خالد؛ همان زنی که یوسف بن عمر از او بریده بود؛ اجازه ورود خواست. امام صادق (علیه السلام) به من فرمود: دوست داری که سخن این زن را بشنوی؟ عرض کردم: آری! حضرت اجازه اش داد و وارد شد. امام صادق (علیه السلام) مرا در کنار خود روی تشک نشاند. زن مزبور از در وارد شد و شروع به سخن کرد. دیدم زن سخنوری است. پس از امام درباره آن دو (ابو بکر و عمر) پرسید؟ حضرت به آن زن فرمود: دوستشان بدار!
ام خالد گفت: هر گاه من پروردگارم را دیدار کردم، بگویم که تو به من دستور دادی دوستشان بدارم؟ فرمود: آری! گفت: اما این شخص که روی تشک در کنار تو نشسته (یعنی ابو بصیر) به من دستور می دهد که از آنان بیزاری بجویم و کثیر النوا به من دستور می دهد آن دو را دوست بدارم. کدام یک از این دو نفر بهترند و تو بیشتر آن ها را دوست داری؟ حضرت فرمود: به خدا سوگند این مرد در پیش من محبوب تر از کثیر النوا و یاران او است. این مرد کسی است که احتجاج و مناظره می کند و می گوید: " و هر کس بر طبق آن چه خدا نازل کرده حکم نکند پس آنان کافران هستند "؛ و هر که بر طبق آن چه خدا نازل فرموده حکم نکند پس ایشان ستمکاران هستند "؛ " و هر که بر طبق آن چه خدا نازل فرموده حکم نکند پس آنان عصیان کاران هستند ".»
پس کثير النوا شخصی ناصبی، بد زبان و ولد حرام است و طرفداران او هم که هنگام ظهور با امام عصر (علیه السلام) مخالفت می کنند، اشخاصی با تفکراتی ناصبی هستند. معلوم است که این جریان ربطی به علمای شیعه ندارد.
بعضی گفتند: مغيرة بن سعید قائل به امامت زکریا بن محمد بن علی بن حسین بن علی است. در ادامه بحث مختصری پیرامون شخصیت زکریا بن محمد داریم.
مرحوم شیخ عباس قمی در کتاب شریف سفینة البحار می فرماید:
وَ ذَكَرَ المجلسى جُمْلَةٍ مِنْ معتقدات الْمُغِيرَةِ (لَعَنَهُ اللَّهُ) نَقْلًا عَنِ الْمَوَاقِفَ وَ حَكَى عَنْهُ أَنَّهُ قَالَ: وَ الْإِمَامُ الْمُنْتَظَرِ هُوَ زَكَرِيَّا بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِىٍّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ وَ هُوَ حَيُّ فِي جَبَلٍ حاجر الَىَّ أَنْ يُؤْمَرَ بِالْخُرُوجِ، وَ قِيلَ كَانَ يُلَقَّبُ بالأبتر فَنَسَبَ اليه البترية مِنَ الزَّيْدِيَّةِ. (1)
«مرحوم مجلسی بعضی از اعتقادات مغیره را به نقل از مواقف ذکر می کند و از او حکایت شده که گفت: امام منتظر زكريا بن محمد بن علی بن حسین بن علی است و او زنده در کوه حاجر تا هنگامی که امر به خروج شود هست، و گفته شده است: او ملقب به ابتر بود پس بتریه از زیدیه به او نسبت داده شد.»
محمد علی طحاونی در کتاب کشاف اصطلاحات الفنون و العلوم می نویسد:
وَ هَؤُلَاءِ يَقُولُونَ الامام الْمُنْتَظَرُ هُوَ زَكَرِيَّا بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِىٍّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلَىَّ وَ هُوَ حَيُّ وَ قَالَ بَعْضُهُمْ هُوَ الْمُغِيرَةُ كَذَا فِى شَرْحِ الْمَوَاقِفَ فَلَعَنَهُ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ عَلَى عقائدهم الْبَاطِلَةِ.
«آنان می گویند: امام منتظر همان زکریا بن محمد بن علی بن حسین بن علی است و او زنده است و بعضی گفتند: او مغیره است هم چنین در شرح مواقف است. لعنت خداوند بر آنان و بر اعتقادات باطل آن ها.»
امّا محمد، فرزند امام زین العابدین (علیه السلام)، فرزندی به نام زکریا ندارند. در حاشیه ذکر شده است که محمد فرزند امام زین العابدین (علیه السلام) هفت فرزند داشت، که چهار فرزند او پسر بودند و نام زکریا را برای هیچ یک ذکر نمی- کند. هم چنین در طبقات ابن سعد ج 5 ص 320 و تاریخ بخاری ج 1 ص 183 و کتاب النهايه ابن كثير ج 9 ص 309 و سیر اعلام النبلا ج 4 ص 401 نام چنین فرزندی برای محمد فرزند امام زین العابدین (علیه السلام) ذکر نشده است.
1) سفینة البحار؛ ج 6؛ ص 713
گمان ما بر این است که کسانی به دنبال تفرق شیعه بوده اند. مثلا: شهرستانی در ملل و نحل فرقه ها و مذاهب زیادی را به شیعه نسبت می دهد. امّا از نظر ما شیعه کسانی را گویند که معتقد به امامت دوازده امام بعد از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) باشند و هر کسی که از این اعتقاد خارج باشد، اعم از معتقدین به سه یا چهار یا پنج و ... و حتی یازده امام، شیعه نمی باشند و از مذهب شیعه خارج هستند. پس پیروان زکریا بن محمد هم ربطی به شیعه ندارند و ما هم از این فرقه دفاع نمی کنیم.
مرحوم مامقانی در مورد شخصیت ابو المقدام می فرماید:
ثَابِتُ بْنِ هُرْمُزَ الْفَارِسِيِّ أَبُو الْمِقْدَامِ العجلى مَوْلَاهُمْ الكوفى الْحَدَّادِ مِنْ أَعْلَامِ الْعَجَمِ. وَ فِي الْمِثْلِ: (أُكَفِّرَ مِنْ هُرْمُزَ) الَّذِي قَتَلَ بكاظمة وَ كَانَ كَثِيرُ الْجَيْشُ، عَظِيمُ الْمَدَدِ، قِيلَ: وَ لَمْ يَكُنْ أَحَدُ مِنِ النَّاسِ أَعْدَى لِلْعَرَبِ وَ الْإِسْلَامِ مِنْ هُرْمُزَ، وَ لِذَلِكَ ضَرْبَةً الْعَرَبِ فِيهِ الْمِثْلِ. ثُمَّ إِنَّهُ لَا يُنَافِي كَوْنِهِ بتريّا، كَوْنُهُ مِنْ أَصْحَابِ الصَّادِقِينَ (علیهما السلام)، وَ روایته عَنْهُمَا، مُضَافاً إِلَى أَنْ البترية يَقُولُونَ بِإِمَامَةِ أَبِى بَكْرٍ وَ عُمَرُ أَيْضاً، مَعَ عَلَى (علیه السلام).
وَ قَدْ رَوَى فِى رَوْضَةِ الْكَافِي، عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ، عَنْ عَمْرِو بْنِ أَبِى الْمِقْدَامِ، عَنْ أَبِيهِ، قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام): إِنَّ الْعَامَّةَ یزعمون أَنْ بَيْعُهُ أَبِى بَكْرٍ حَيْثُ اجْتَمَعَ النَّاسُ كَانَتْ رِضًا اللَّهِ عَزَّ ذَكَرَهُ، وَ ما كَانَ اللَّهُ لِيَفْتِنَ أُمِّهِ مُحَمَّدُ (صلی الله علیه و آله) مِنْ بَعْدِهِ؟ فَقَالَ [أَبُو جَعْفَرٍ (علیه السلام)]: أَمَّا يَقْرَءُونَ كِتَابَ اللَّهِ؟! أَوْ لَيْسَ اللَّهُ يَقُولُ: وَ ما مُحَمَّدُ إِلَّا رَسُولُ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أفَإن مات أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أعْقابِكُمْ، وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِى اللهُ الشَّاکِرِین (1)؟» قال: فقلت [له]: إِنَّهُمْ يَفْتَرُونَ عَلَى وَجْهٍ آخَرَ، فَقَالَ: أَوْ لَيْسَ اللَّهُ قَدْ أَخْبَرَ عَنِ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ الْأُمَمُ أَنَّهُمْ قَدِ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ، حَيْثُ قَالَ تَعَالَى: وَ آتَيْنا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّنَاتِ وَ أَيَّدناهُ بِرُوحِ
الْقُدْسِ وَ لَوْ شَاءَ اللَّهُ مَا اقْتَتَلَ الَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَتْهُمُ الْبَيِّنَاتُ وَ لكِنِ اخْتَلَفُوا فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ وَ مِنْهُمْ صلى الله مَنْ كَفَرَ وَ لَوْ شَاءَ اللَّهُ مَا اقْتَتَلُوا وَلَكِنَّ اللَّهَ يَفْعَلُ ما يُريدُ» (2). وَ فِى هَذَا مَا يُسْتَدَلُّ بِهِ عَلَى أَنَّ أَصْحَابَ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله) قَدِ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِهِ، فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ، وَ مِنْهُمْ مَنْ كَفَرَ. فَإِنَّ هَذَا الْخَبَرَ يُنَافِي كَوْنِهِ بتريّا.
وَ يَقْرَبُ مِنْهُ مَا عَنْ كِتَابُ عَبَّادِ الَّذِى يَرْوِيهِ هَارُونَ بْنِ مُوسَى بْنِ أَحْمَدَ التَّلَّعُكْبَرِيِّ، عَنْ أَبَى عَلَى مُحَمَّدِ بْنِ هَمَّامِ بْنِ سُهَيْلٍ، عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ ابْنِ خَاقَانَ النهدى، عَنْ مُحَمَّدِ بْنُ عَلِىٍّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ أَبَى سمينه مَا صُورَتُهُ: عَبَّادُ، عَنْ عَمْرِو بْنِ ثَابِتٍ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام)، عَنْ آبَائِهِ (علیه السلام)، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله): «نُجُومُ السَّمَاءِ أَمَانُ لِأَهْلِ السَّمَاءِ، فَإِذَا ذَهَبَتْ نُجُومِ السَّمَاءِ أَتَى أَهْلِ السَّماءِ بِمَا يَكْرَهُونَ، وَ نُجُومِ مِنْ أَهْلُ
بَيتى مِن وُلْدى أحَدَ عَشَرَ نَجماً أَمَانٌ فِى الْأَرْضِ لِأَهْلِ الْأَرْضِ أَنْ تَمِيدَ بِأهْلِهَا، فَإِذَا ذَهَبَتْ نُجُومُ أَهْلِ بَيْتِي مِنَ اَلْأَرْضِ أَتَى أَهْلَ اَلْأَرْضِ مَا يَكْرَهُون.
وَ يُمْكِنُ أَنْ يُقَالَ - جَمْعاً بَيْنَ شَهَادَةِ اَلْكُشَى بِكَوْنِهِ بترِياً، وَ الرواية اَلنَّاطِقَةُ بِذَلِكَ اَلْمُتَقَدِّمَةِ فِي اَلْمَوْضِعِ اَلْمُشَارِ إِلَيْهِ، وَ بَيْنَ اَلرِّوَايَةِ اَلْمَزْبُورَةِ آنِفاً اَلْكَاشِفَةُ عَنْ خِلاَفٍ ذلك -: إِنَّهُ كَانَ فِي أَوَّلِ أَمْرِهِ بُتْرِيّاً لِمَا نَقَلَهُ مِنِ اِحْتِجَاجِ العامة، ثُمَّ لَمَّا وَصَلَ إِلَى مَحْضَرِ أبی جعفر (علیه السلام) وَ اِسْتَفْسِرْ عَنْ حُجَّتِهِمْ، وَ بيّن (علیه السلام) فَسَادُ حُجَّتِهِمْ عَدْلٌ إِلَى اَلْحَقِّ. وَ لَكِنْ اَلْإِشْكَالَ فِي أَنَّهُ لَمْ يُرِدْ فِيهِ مَدْحٌ يَلْحَقْهُ بِالْحِسَانِ. (1)
«ثابت بن هرمز فارسی ابو المقدام عجلی حداد از بزرگان عجم و در مثل است (کافرتر از هرمز) و لشگریان زیاد و کمک و مدد عظیمی داشت، گفته شده است: دشمن تر از هرمز برای عرب و اسلام نبود و به همین جهت عرب به او ضرب المثل می زند. بتریه بودن او با این که از اصحاب امام باقر و امام صادق (علیهما السلام) است و از ایشان روایت می کند منافاتی ندارد، بتریه قائل به امامت ابو بکر و عمر همراه علی (علیه السلام) هستند.
و در روضه کافی از ابن محبوب از عمرو بن ابی المقدام از پدرش روایت شده که گفت: به ابو جعفر (علیه السلام) گفتم:
اهل سنّت چنین گمان می برند که چون همه مردم در بیعت با ابو بکر همداستان شدند پس این امر مورد خشنودی پروردگار بوده است و چنین نیست که خداوند امّت محمّد (صلی الله علیه و آله) را پس از او به فتنه افکند. امام باقر (علیه السلام) فرمود: آیا آنان کتاب خدا را نخوانده اند و پروردگار نمی فرماید که: «و محمّد جز فرستاده ای نیست که پیش از او فرستادگانی در گذشته اند، آیا اگر او بمیرد یا کشته شود شما به عقب بازگردید؟! و هر که به عقب بازگردد زیانی به خدا نرساند، و خداوند سپاسگزاران را پاداش دهد». او می گوید: به حضرت عرض کردم: آن ها این آیه را به گونه ای دیگر تفسیر می کنند. امام (علیه السلام) فرمود: آیا این گونه نیست که خداوند عزّ و جل، پیرامون امّت های پیش از ایشان خبر داده که پس از آمدن دلایل دندانشکن و روشن، با هم اختلاف یافتند و می فرماید: «و به عیسی بن مریم حجّت ها دادیم و او را با روح القدس یاری رساندیم، و اگر خدا می خواست آن ها که پس از پیامبران آمدند با وجود دلیل هایی که برایشان آمده بود با یک دیگر کارزار نمی کردند، ولی باز هم اختلاف کردند، از آن ها کسانی بودند که ایمان داشتند و کسانی بودند که کفر ورزیدند، و اگر خدا
می خواست با هم کارزار نمی کردند، ولی خدا هر چه خواهد می کند»، و همین آیه، خود دلیلی است بر آن که یاران محمد (صلی الله علیه و آله) نیز پس از او با هم اختلاف یافتند و برخی از ایشان ایمان آوردند و پاره ای دیگر کفر ورزیدند.
این خبر با بتری بودن ثابت بن هرمز منافات دارد.
و قریب از آن روایت آن چه از کتاب عباد که هارون بن موسی بن احمد تلعکبری آن را روایت کند از ابو علی محمد بن همام بن سهیل از ابو جعفر محمد بن احمد بن خاقان نهدی از محمد بن علی بن ابراهيم ابو سمينه:
1) تنقیح المقال فی علم الرجال؛ ج 13؛ ص 338
عباد از عمرو بن ثابت از پدرش از ابو جعفر (علیه السلام) از پدرش (علیه السلام) از آباء خود (علیهم السلام) که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمودند: ستارگان آسمان امان اهل آسمان هستند و هنگامی که ستارگان آسمان از بین روند بر اهل آسمان آن چه کراهت دارند آید و ستارگان اهل بیت من یازده نفر از فرزندان من هستند که امان اهل زمین هستند پس هنگامی که ستارگان اهل بیت من از زمین بروند، اهل زمین را آن چه کراهت دارند بیاید.
و ممکن است برای جمع بین شهادت کشی بر بتری بودن او و روایت ناطقه به آن و بین روایت که کاشف از خلاف آن است گفته شود: که او در اول امر بتری بوده است، به جهت آن چه از احتجاج عامه نقل کرد، ولی چون به محضر ابو جعفر (علیه السلام) رسید و از دلائل ایشان سوال کرد و امام فساد حجت اهل سنت را روشن کرد، به مذهب حق عدول کرد و لکن اشکال در این است که مدحی در مورد او وارد نشده تا او را به حسان ملحق کند.»
ابو الفرج اصفهانی در مقاتل الطالبین می نویسد:
قَالَ أَبُو حَنِيفَةَ مَنْ يَأْتِى زَيْداً فى هَذَا اَلشَّأْنِ مِنْ فُقَهَاءُ اَلنَّاسِ؟ قَالَ: قُلْتُ سَلَيمَهُ بْنُ كُهَيْلٍ، وَ يَزِيدُ بْنُ أَبِي زِيَادٍ، وَ هَرُونُ بْنُ سَعْدٍ وَ هَاشِمُ بْنُ اَلْبَرِيدِ، وَ أَبُو هَاشِمٍ اَلرُّمَّانِيُّ، وَ اَلْحَجَّاجُ بْنُ دِينَارٍ، وَ غَيْرُهُمْ. فَقَالَ لِي: قُلْ لِزَيْدٍ لَكَ عِنْدِي مَعُونُهُ وَ قَوِّهِ عَلَيَّ جِهَادُ عَدُوِّكَ.
ابو حنيفه گفت: چه کسی حاضر است از فقها از زید تبعیت کند؟ راوی گوید: گفتم: سلیمة بن كهيل، يزيد بن ابی زیاد، هارون بن سعد، هاشم بن برید، ابو هاشم رمانی، حجاج بن دینار و غیر اینان. ابو حنیفه به من گفت: به زید بگو خرجی و آذوقه تو برای جهاد با دشمنت را من به عهده می گیرم و تهیه می کنم.»
مرحوم شیخ او را از اصحاب امام سجاد و امام باقر و امام صادق (علیهم السلام) شمرده است.
«و کشی به اسناد خود از ابو بصیر روایت کرده است که گفت: از امام أبو جعفر (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: حکم بن عتيبه، و سلمه، و كثير نوّاء، و أبو المقدام، و تمّار - يعنى سالم بن أبي حفصه - بسیاری از آنان را که گمراه
1) البرهان في تفسير القرآن؛ ج 2؛ ص313
شده اند به گمراهی کشیده اند، و ایشان از کسانی هستند که خدای عزّ و جلّ درباره آنان فرموده است: " و بعضی از مردم کسانی هستند که می گویند: به خدا و روز جزا ایمان آوردیم، در حالی که ایشان مؤمن نیستند " .»
«ابو مریم گفت: امام باقر (علیه السلام) به سلمه بن کهیل و حکم بن عتیبه گفت: شرق و غرب عالم را بگردید علم صحیح نمی یابید مگر آن چه از نزد ما اهل بیت بیان شود.»
مرحوم مامقانی در مورد اعتقادات آن ها می فرماید:
فَسَلَّمْتُ بْنِ كُهَيْلٍ عِنْدَ صَاحِبُ جَامِعُ الرُّوَاةِ شخصان وَ كَذَا - عَلَى التَّحْقِيقِ - عِنْدَ الْعَلَّامَةُ (رحمة الله علیه)؛ حَيْثُ جَعَلَهُ فِي آخِرِ الْقِسْمِ الْأَوَّلِ مِنْ خَوَاصِّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام)، وَ فِي الْقَسْمِ الثَّانِي بتريا، وَ ظاهِرُهُ التَّعَدُّدُ بَلِ التَّعَدُّدُ هُوَ الْحَقُّ الْحَقِيقِ؛ ضَرُورَةٍ أَنْ أَسَاسُ مَذْهَبُ البترية قَائِمُ عَلَى الْقَوْلِ بِإِمَامَةِ أَبِي بَكْرٍ وَ عُمَرَ وَ عَلَى (علیه السلام)، وَ لَا يَعْقِلُ أَنْ يَكُونَ الْقَائِلُ وَ لَا بِإِمَامَةِ الْأَوَّلِينَ مِنْ خَوَاصِّهِ (علیه السلام) فَلَا بُدَّ وَأَنْ يَكُونُ البترى غَيْرِهِ. هَذَا؛ مَعَ أَنَّ البترية بوفاق مِنْ أَهْلِ الْحَدِيثِ وَ التَّارِيخِ وَ اللُّغَةِ مَنْ فَرَّقَ الزَّيْدِيَّةِ الْحَادِثَةَ فِي زَمَنِ الْبَاقِرِ (علیه السلام)، وَ فِي بَعْضِ الْأَخْبَارِ إِنَّ زَيْداً هُوَ الَّذِي قَالَ لِبَعْضِهِمْ: بَتَرْتُمْ أَمْرَنَا بَتَرَكُمُ اَللَّهُ فَسُمُّوا البتريّة، وَ هُمْ أَصْحَابٌ كَثِيرٌ اَلنَّوَّا، وَ اَلْحَسَنُ بْنُ صَالِحٍ، وَ ثَابِتٌ اَلْحَدَّادُ .. أَضْرَابِهِمُ اَلَّذِينَ
خَلَطُوا وَلاَيَةٌ عَلَى (علیه السلام) بِوَلاَيَةِ اَلشَّيْخَيْنِ، وَ يَرَوْنَ اَلْخُرُوجَ مَعَ اَلْخَارِجِ بِالسَّيْفِ مِنْ وُلْدِ عَلَى (علیه السلام)، وَ أَنَّهُ هُوَ اَلْإِمَامُ، وَلا يَخفَى أنَّهُ لا يَصِحُّ وَصْفُ أَصْحَابِ عَلَى (علیه السلام) بِالْبُتْرِيَّةِ بِهَذَا اَلْمَعْنَى. (2)
«سلمه بن کهیل نزد صاحب جامع الروات دو شخص است و هم چنین است بنابر تحقیق نزد علامه چون او را در آخر قسم اول از خواص امیر مومنان (علیه السلام) قرار داده است و در قسم دوم او را بتری قرار داده است و ظاهر کلام ایشان تعدد است بلکه تعدد حق حقیق است اساس مذهب بتریه بر قول به امامت ابو بکر و عمر و علی بن ابی طالب (علیه السلام) است لذا چنین کسی نمی تواند از خواص اصحاب امیر مومنان (علیه السلام) باشد پس به ناچار بتری غیر او است.
علاوه بر این که بتریه به اتفاق اهل حدیث و تاریخ و لغت از فرق زیدیه هستند که در زمان امام باقر (علیه السلام) ایجاد شدند. و آن ها اصحاب كثير النوا و حسن بن صالح و ثابت حداد و امثال آنها کسانی که ولایت علی (علیه السلام) را به ولایت شیخین مخلوط کردند و اعتقاد دارند که خروج با خروج کننده به شمشیر از فرزندان علی (علیه السلام) است و او امام است و مخفی نیست که وصف اصحاب علی به بتریه به این معنا صحیح نیست.»
پس سلمه بن کهیل حضرمی ضعیف و بتری است؛ اگر چه از اصحاب امام باقر و امام صادق (علیهما السلام) بوده است.
ما سران بتریه و شخصیت و ویژگی های اعتقادی آن ها را بررسی کردیم و معلوم شد که مخالفین امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در هنگام ظهور طرفداران فرقه های انحرافی می باشند و هیچ ارتباطی با فقهای شیعه ندارند و فقیهان؛ چه در دوران اهل بیت (علیه السلام) چه دوران غیبت، و چه در دوران ظهور و حکومت حضرت (عجل الله تعالی فرجه الشریف) مورد مدح و تکریم معصومان (علیهم السلام) بوده اند.