ghaemiyeh.com
سر شناسه: شعبانی، علی، 1363 ش
عنوان و نام پدیدآور: هفتاد و هشت نظریه در تفسیر حروف مقطعه، علی شعبانی
مشخصات نشر: انتشارات حکیم روز، قم 1403.
مشخصات ظاهری: 179 ص
شابک: 5 -90 - 5955 -622 - 978
وضعیّت فهرست نویسی: فیپا
یاداشت: عربی - فارسی
یاداشت: کتابنامه ص 160 - 173، همچنین به صورت زیر نویس
موضوع: قرآن - حروف مقطعه، قرآن - بررسی و شناخت، تفاسیر شیعه - قرن14
رده بندی کنگره: BP71/6
رده بندی دیویی: 153/297
شماره کتابشناسی ملّی: 9615395
ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری
هفتاد و هشت نظریه در تفسیر حروف مقطعه
جامعترین کتاب در تفسیر حروف مقطعه
به همراه تحلیل و ارزیابی نظریات
با بیانی مختصر و گویا
دکتر علی شعبانی
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
سر شناسه: شعبانی، علی، 1363 ش
عنوان و نام پدیدآور: هفتاد و هشت نظریه در تفسیر حروف مقطعه، علی شعبانی
مشخصات نشر: انتشارات حکیم روز، قم
مشخصات ظاهری: 179 ص
شابک: 5 -90 - 5955 -622 - 978
وضعیّت فهرست نویسی: فیپا
یاداشت: عربی - فارسی
یاداشت: کتابنامه ص 160 - 173، همچنین به صورت زیر نویس
موضوع: قرآن - حروف مقطعه، قرآن - بررسی و شناخت، تفاسیر شیعه - قرن14
رده بندی کنگره: BP71/6
رده بندی دیویی: 153/297
شماره کتابشناسی ملّی: 9615395
اطلاعات رکود کتابشناسی: فیپا
کتابخانه ملی ایران
هفتاد و هشت نظریه در تفسیر حروف مقطعه
مؤلف: علی شعبانی
ناشر: حکیم روز
سال نشر: بهار 1403
نوبت چاپ: اول
شابک: 5 -- 90 -- 5955 -- 622 -- 978
تیراژ: 500
قیمت: صد هزار تومان
طراح جلد: ابوالفضل اسحاقی
مرکز پخش: قم، انتشارات حکیم روز
09192515423
مقدمه. 1
1/1. رمز عددی بقاء و أجل امم یا امت اسلامی.......... 18
2/1. رمز عددی رویدادهای تاریخی.......... 19
3/1. رمز عددی غیر تاریخی.......... 25
1/2. با رمز حرف اول یا وسط یا آخر.......... 27
2/2. اسامی الهی پراکنده.......... 33
3/2. بدون رمز.......... 35
4/2. اسم اعظم در هم ریخته.......... 37
اسامی پیامبر اکرم (صل الله علیه و آله و سلم).......... 41
اسامی رمزی پیامبر.......... 44
اسامی خاندان پیامبر(صل الله علیه و آله و سلم).......... 45
اسامی حقائق هستی.......... 47
معانی مختلفه.......... 50
معنایی مرتبط با محتوای آیات آغازین سوره.......... 53
قسم.......... 56
1/9. «مُقسم به»: اسامی الهی.......... 56
2/9. «مقسم به»: حروف.......... 57
3/9. «مقسم به»: اسامی قرآن.......... 59
اسامی سورهها.......... 59
رمزی بین خدا و پیامبر و اهل بیت (علیهم السلام).......... 62
از متشابهات.......... 67
مفتاح و آغاز سوره.......... 72
دعوت به تحدّی (تعجیز).......... 73
الزام یهود.......... 77
نشانه غلبه حروف.......... 79
نماد همه حروف الفباء.......... 84
اسامی کل قرآن.......... 85
ستایش.......... 86
تفسیر آموزشی - تربیتی.......... 86
تفسیر روانشناسی.......... 87
تفسیر موسیقیایی.......... 89
تفسیر تجویدی - عرفانی.......... 90
آزمایش.......... 91
حروف تنبیه.......... 92
مرکب از ذات و صفت و فعل.......... 95
رمز عددی مربوط به نوع سوره.......... 96
غیر عربی.......... 97
مرتبط با محتوای کلی سور.......... 98
نیمی از حروف الفباء.......... 100
دلالت بر حدوث.......... 101
خلاصه سُوَر.......... 102
اشاره به تعداد آیات قرآن.......... 103
ناظر به مصاحف.......... 104
معنای فعل و جمله داشتن.......... 106
نوعی اعجاز.......... 108
دلالت بر قدرت کتابت پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم).......... 109
معکوس خوانی.......... 111
برتری حروف مقطعه بر سائر حروف.......... 112
علامت آغاز و پایان مطلب و سُوَر.......... 113
منادی.......... 114
ترکیب کل حروف مقطعه.......... 115
اسامی فرشتگان.......... 119
اسامی انبیاء (علیهم السلام).......... 119
اسامی افراد برجسته تاریخی.......... 121
وقایع تاریخی مهم.......... 121
نوشتار تمام حروف الفباء.......... 123
نماد «بسمله».......... 124
ابتدای فهم قرآن.......... 126
یادآور جمله «لا إله إلا هو».......... 127
سوره حمد و علق.......... 128
اشاره به تعداد استخوانها.......... 129
ارتباط با ماده «وحی».......... 130
ارتباط با رموز قرآن.......... 131
ارتباط با کتب آسمانی.......... 132
فرمول نابودی شیاطین.......... 133
نماد بهشت و جهنم.......... 134
نماد تعداد اصحاب کهف.......... 136
نشانی از علل نابودی قوم عاد.......... 138
طراح تقویم هجری قمری.......... 139
متعلّق به چهارده معصوم.......... 143
نعمتهای الهی.......... 145
کنایهای از پیچیدگی قرآن.......... 146
کنایه از شیوه ثواب دهی.......... 148
شعار اسلامی.......... 149
کارکرد به جای تفسیر.......... 153
رمز نیازمندی به معصوم (علیه السلام).......... 153
همه یا برخی از وجوه.......... 155
چند نکته پایانی.......... 156
منابع.......... 158
قبل از آغاز تفسیر حروف مقطعه، بیان چندین نکته لازم است:
نکته اول: حروف مقطعه
حروف مقطعه از یک حرفی تا پنج حرفی هستند، که با حذف مکررات عبارتند از:
ن [در سوره ن].
ص [در سوره ص].
ق [در سوره ق].
این سه مورد «تک حرفی» هستند.
طه [در سوره طه].
طس [در سوره النمل].
يس [در سوره يس].
حم [در سورههای غافر، فصلت، الزخرف، الدخان، الجاثية، الأحقاف].
این چهار مورد «دو حرفی» هستند.
الم [در سورههای البقرة، آل عمران، العنكبوت، الروم، لقمان، السجدة].
الر [در سورههای يونس، هود، يوسف، إبراهيم، الحجر].
طسم [در سورههای الشعراء، القصص].
این سه مورد «سه حرفی» هستند.
المر [در سوره الرعد].
المص [در سوره الأعراف].
این دو مورد «چهار حرفی» هستند.
كهيعص [در سوره مريم].
حم عسق [در سوره الشورى].
این دو مورد «پنج حرفی» هستند.
نکته دوم: عدم اشکال مشرکین به حروف مقطعه
حروف مقطعه دارای فصاحت و بلاغت خاصی هستند، به گونهای که حتی مشرکینی که به کوچکترین مسأله گیر میداده و بهانه میگرفتند، نسبت به حروف مقطعه اشکالی نگرفتهاند، جلال الدین سیوطی از «قاضی أبوبکر بن عربی» نقل میکند: «إنه لو لا أنّ العرب كانوا يعرفون أنّ لها مدلولا متداولا بينهم لكانوا أوّل من أنكر ذلك على النبيّ (صل الله علیه و آله و سلم)، بل تلا عليهم حم فصّلت و ص و غيرهما فلم ينكروا ذلك، بل صرّحوا بالتسليم له في البلاغة و الفصاحة، مع تشوّفهم إلى عثرة و حرصهم على زلّة، فدلّ على أنه كان أمرا معروفا بينهم لا إنكار فيه»(1)،«إبن عاشور» هم بعد از نقل این سخنِ «قاضی أبوبکر» مینویسد: مشرکین روشنتر از این مطالب را میپرسیدند، (مثلاً) پرسیدند: «وَ مَا الرَّحْمنُ»(2)«و رحمان چیست؟»(3)
نکته سوم: برخی از احکام قرائت و تجوید حروف مقطعه
حروف مقطعه به صورت چسبیده نوشته میشوند ولی با صدای حروف خوانده میشوند، یعنی «الم» نوشته میشود ولی «الف لام میم» خوانده میشود، «حم» نوشته میشود ولی «حا میم» خوانده میشود. در خواندن حروف مقطعه، حروفی که انتهای اسم آنها «همزه» وجود دارد، مثل: «طاء» و «حاء» و«راء» همزه خوانده نمیشود، بنابراین در حروف مقطعه «همزه» وجود ندارد، مثلاً «یس» به صورت «یاء سین» خوانده نمیشود، بلکه «یا سین» خوانده میشود.
طبق روایت حفص، حروف مقطعه در همدیگر ادغام میشوند، مثلاً «الم» این گونه خوانده میشود: «الف لا مّیم» در حالی که اصلش چنین است: «الف لام میم»، یعنی دو حرف «میم» در هم ادغام میشوند. همچنین «طسم» چنین خوانده میشود: «طا سی مّیم» در حالی که اصلش چنین است: «طا سین میم» و حرف «نون» طبق قواعد حروف «یرملون» در «میم» ادغام میشود. ولی حروف مقطعه در غیر خودشان یعنی در کلمه بعدی ادغام نمیشوند، بنابراین در آیه شریفه: «ن وَ الْقَلَمِ»(1)باید خواند: «نون و القلم» و نباید خواند: «نو وّ القلم». و همچنین در «یس * وَ الْقُرْآنِ الْحَكيمِ»(2)به شکل «یا سی وّ القرآن» خواندن اشتباه است، یعنی ادغام نون ساكن «يس» در حرف واو «و القران» صحیح نیست.
حروف مقطعه برخی دارای مدّ لازم هستند، که عبارتند از: «س»، «ص»، «ق»، «ک»، «ل»، «م»، «ن». و حرف «ع» دارای مدّ لین میباشد و سبب مد آن، سكون لازم است. برخی از حروف مقطعه مدّ طبیعی دارند، که عبارتند از: «ر»، «ط»، «ی»، «ح»، «ه»، و برخی از حروف مقطعه فاقد مدّ هستند، یعنی «ا» (الف).
نکته چهارم: اقوال علماء در تفسیر حروف مقطعه
حروف مقطعه یکی از پیچیدهترین رموز قرآنی است، درباره اینکه حروف مقطعه اسمند یا فعلند یا حرفند، اقوالی مطرح است. اما در معنی و تفسیر حروف مقطعه دو قول أساسی وجود دارد، یک قول
حروف مقطعه را جزء متشابهات دانسته و از تفسیر آنها بدون رجوع به محکمات اجتناب میکنند، و گروه دوم حروف مقطعه را از محکمات دانسته و شروع به تفسیر آن میکند.
از کسانی که حروف مقطعه را تفسیر کردهاند، اقوال گوناگونی نقل شده است. به عنوان نمونه «طبرسی(1)
ص: 112 الی 113
» درباره معنا و تفسیر حروف مقطعه ده نظریه، و «فخر رازی(2)ص: 250 الی 254
» بیست و دو نظریه (یک نظریه قائل به سرّ و راز بودن و بیست و یک نظریه تفسیری) مطرح کردهاند. «سید مصطفی خمینی(3)ص: 285 الی 294
» بیست و شش نظریه را مطرح فرموده و سپس دوازده نظریه درباره رمز بودن حروف مقطعه مطرح میفرماید که برخی بر برخی دیگر برمیگردند. «جوادی آملی(4)» بیست نظریه مطرح میکند. «نظام الأعرج(5)ص: 131 الی 133
» نوزده نظریه مطرح میکند. «ابن عاشور(6)ص: 203 الی 214
» بیست و یک نظریه مطرح کرده است. و همچنین مفسّرین دیگر هر کدام نظریات مختلفی را ارائه دادهاند، و برخی علاوهبر طرح، آنها را مورد بررسی و نقد هم قرار دادهاند.البته نظریات مطرح شده در تفاسیرِ مختلف، تکرار شدهاند، و حتی برخی از وجوه مذکوره در یک تفسیر هم، به برخی دیگر برمیگردند.
نکته پنجم: بهترین راه تفسیری
سه مشرب مهم در تفسیر همه آیات قرآن (من جمله حروف مقطعه)، وجود دارد:
المنثور» جلال الدین سیوطی از این نمونه تفاسیر است که از کلام صحابه و تابعین هم بهره گرفته است. تفسیر نقلی با تمام اقسامش به دو روش «نقلی محض» و «نقلی تحلیلی» امکان پذیر است، در نقلی محض (مثل تفسیر: البرهان فی تفسیر القرآن) مفسِّر روایات تفسیری را یکی پس از دیگری مطرح میکند، ولی در «نقلی تحلیلی» مُفسّر بعد از نقل روایات، به تحلیل سندی و دلالی روایت میپردازد.
مشرب عقلی - اجتهادی: در این مشرب، استنباطات عقلی پایه اصلی تفسیر است. این مشرب اقسام بسیار مختلفی دارد، مثل: 1. ادبی (شامل: لغت و صرف و نحو و بلاغتی)، 2. کلامی - اعتقادی، 3. فقهی، 4. فلسفی، 5. اخلاقی - تربیتی، 6. هدایتی (در پندار و کردار)، 7. سیاسی - اجتماعی، 8. تجربی، 9. پزشکی، 10. روانشناسی، و ...
مشرب شهودی - عرفانی: در این مشرب، «کشف و شهود» و «الهامات ربّانی» پایه اساسی تفسیر است.
البته میتوان بین این انواع تفسیرها، ترکیب کرده و به صورت «تفسیر تلفیقی»، آیات را تفسیر کرد.
به خاطر پیچیدگی حروف مقطعه و مستور بودن معانی آن و اختلاف شدید بین مفسِّرین، بهترین راه تفسیری حروف مقطعه، روایات اهل بیت عصمت (علیهم السلام) است. از این رو هیچ گاه نمیتوان این مجموعه فراوان روایات تفسیری را که بالغ بر هفتاد روایت میباشند، نادیده گرفت، یا با وجود قرائن دلالتی، در سند همه آنها خدشه کرد، و آنها را کنار گذاشت، و به نظریات سست دیگران پناه برد یا همه نظریات تفسیری را مردود دانست. جالب است که بین روایات تفسیری حروف مقطعه هیچ تعارضی وجود نداشته و انگیزه جَعلی درباره آنها یافت نمیشود، بنابراین محکمترین دژ و پناهگاه برای تفسیر حروف مقطعه، روایات اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) است. از این جهت در این پژوهش سعی شده همه روایاتی که در تفسیر حروف مقطعه آمده جمع آوری شده و مورد استفاده قرار گیرند.
نکته ششم: دو راه تفسیری مفسِّرین
مفسرین چه با مشرب عقلی - اجتهادی، و چه با مشرب نقلی - وحیانی، و چه با مشرب عرفانی - شهودی، برای تفسیر حروف مقطعه دو راه عمده پیش گرفتهاند:
راه اول: گاه به واژه و الفاظ حروف مقطعه نگریستهاند.
راه دوم: گاه به عددهای مربوط به حروف مقطعه، دقت کردهاند. برخی از اعدادی که با حروف مقطعه مرتبط است، عبارتند از:
عدد أبجدی نوشتارِ حروف مقطعه به صورت جداگانه (با انواع مختلف أبجدها)، مثلاً أبجد کبیر حرف مقطعه «حم» را به تنهایی محاسبه میکنیم، که مساوی عدد چهل و هشت میباشد. (ح: 8، م: 40).
عدد أبجدی قرائتِ حروف مقطعه به صورت تک تک (با انواع مختلف أبجدها)، یعنی تک تک حروف مقطعه به آن صورتی که خوانده میشوند، ابجدشان جداگانه محاسبه شود، مثلاً أبجد کبیر «حم» یعنی «حا میم» مساوی عدد نود و نه میباشد. (ح: 8، ا: 1، م: 40، ی: 10، م: 40).
تعداد حروف الفبائی که حروف مقطعه از آنها تشکیل شده است، (یعنی: ص، ر، ا، ط، ع، ل، ی، ح، ق، ن، م، س، ک، ه)، یعنی عدد «چهارده».
ابجد مجموع حروف الفبائی که حروف مقطعه از آنها تشکیل شده است (با انواع أبجدها)، (یعنی، مثلاً با أبجد کبیر: ص: 90، ر: 200، ا: 1، ط: 9، ع: 70، ل: 30، ی: 10، ح: 8، ق: 100، ن: 50، م: 40، س: 60، ک: 20، ه: 5) مجموعاً با أبجد کبیر عدد «ششصد و نود و سه» به دست میآید.
تعداد حروف مقطعه با حذف مکررات، (یعنی: حم عسق، المر، حم، الم، الر، طسم، طس، طه، ص، یس، ق، المص، کهیعص، ن) یعنی عدد «چهارده».
تعداد سُوَری که حروف مقطعه در آنها آمده است، یا به عبارت دیگر تعداد حروف مقطعه بدون حذف تکراریها، یعنی عدد «بیست و نه».
تعداد حروفِ حروف مقطعه با حذف تکراریها، (یعنی: حم عسق، المر، حم، الم، الر، طسم، طس، طه، ص، یس، ق، المص، کهیعص، ن) یعنی عدد «سی و هشت».
أبجد مجموع حروف مقطعه به صورت نوشتاری، با حذف مکرّرات (با انواع أبجدها)، (یعنی: حم عسق: 278، المر: 271، حم: 48، الم: 71، الر: 201، طسم: 109، طس: 69، طه: 14، ص: 90، یس: 70، ق: 100، المص: 161، کهیعص: 195، ن: 50)، که با أبجد کبیر مجموعاً عدد «هزار و هفتصد و بیست و هفت» به دست میآید.
تعداد حروفِ حروف مقطعه بدون حذف تکراریها، (یعنی: ن، ص، ق، طه، طس، يس، حم، حم، حم، حم، حم، حم، الم، الم، الم، الم، الم، الم، الر، الر، الر، الر، الر، طسم، طسم، المر، المص، كهيعص، حم عسق)، یعنی عدد «هفتاد و هشت».
أبجد همه حروف مقطعه بدون حذف تکراریها (یعنی: ن: 50، ص: 90، ق: 100، طه: 14، طس: 69، يس: 70، حم: 48، حم: 48، حم: 48، حم: 48، حم: 48، حم: 48، الم: 71، الم: 71، الم: 71، الم: 71، الم: 71، الم: 71، الر: 201، الر: 201، الر: 201، الر: 201، الر: 201، طسم: 109، طسم: 109، المر: 271، المص: 161، كهيعص: 195، حم عسق: 278)، که با أبجد کبیر مجموعاً عدد «سه هزار و دویست و سی و پنج» به دست میآید.
تعداد حروف مقطعه همان طور كه موقع قرائت قرآن تلفظ مىشود با حذف مکررات، یعنی: «حا میم عین سین قاف»، «الف لام میم را»، «حا میم»، «الف لام میم»، «الف لام را»، «طا سین میم»، «طا سین»، «طا ها»، «صاد»، «یا سین»، «قاف»، «الف لام میم صاد»، «کاف ها یا عین صاد»، «نون» یعنی عدد «صد و سه».
أبجد مجموع حروف مقطعه همان طور كه موقع قرائت قرآن تلفظ مىشود با حذف مکررات.
تعداد حروف مقطعه همان طور كه موقع قرائت قرآن تلفظ مىشود بدون حذف مکررات.
أبجد همه حروف مقطعه همان طور كه موقع قرائت قرآن تلفظ مىشود بدون حذف مکررات.
نکته هفتم: شکلهای تفسیر حروف مقطعه
بررسی و تفسیر حروف مقطعه، به چهار شکل امکان دارد:
تفسیر و بررسی مجموعی: همه حروف مقطعه را به صورت یک مجموعه واحد در نظر گرفته و همه آنها را مجموعاً بررسی و تفسیر کنیم. چنانچه برخی از نظریات، مثل: متشابه بودن، رمز بودن، ناظر به همین گونه بررسی دارد. مثلاً به صورت موجبه کلیه گفته میشود: همه حروف مقطعه نوعی رمز هستند.
تفسیر و بررسی انفرادی: هر حرف مقطعه به صورت مجزا و جداگانه بررسی شود، مثلاً ابتداء «الم» تفسیر شده و بعد از آن «طه» و هکذا. برخی از تفاسیر، ناظر به همین نوع تفسیر هستند، یعنی به صورت موجبه جزئیه بررسی شود.
تفسیر گروهی: گاهی تفسیر، چیزی بین دو نوع تفسیر قبلی است، مثلاً اگر سه حرف مقطعه را با هم تفسیر کنیم، این نوع تفسیر، نه مجموعی است و نه تفسیر انفرادی، چرا که یک حرف مقطعه به تنهایی تفسیر نشده و همه حروف مقطعه هم تفسیر نشدهاند، بلکه امری بین این دو نوع است.
تلفیقی: بین این سه نوع تفسیر یا دو نوع آن، تلفیق کنیم.
درباره این چهار نوع بررسی و تفسیر باید به چند پیام ذیل توجه کرد:
پیام اول: متأسفانه بین این چهار نوع تفسیر، نوعی خلط واقع شده است. مثلاً روایتی داریم که «نون» نام فرشتهای است، ولی مفسِّر بدون دقت به اینکه این روایت ناظر به «تفسیر انفرادی» است، به صورت موجبه کلیه مینویسد: همه حروف مقطعه اسامی فرشتگان هستند، [یعنی خلط تفسیر انفرادی با مجموعی]. و یا چند روایت داریم که «یس» و «حم» و «طه» نام پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) هستند، مفسر بدون توجه به اینکه این نوع روایات از نوع «تفسیر گروهی» هستند، نه مجموعی، چنین مینویسد: همه حروف مقطعه نامی پیامبر اسلام (صل الله علیه و آله و سلم) هستند [یعنی خلط تفسیر گروهی با مجموعی].
پیام دوم: به نظر میرسد هر کدام از دو نوع تفسیر انفرادی و مجموعی، تفاسیری لازم و ضروری هستند، چرا که مثلاً «دعوت به تحدّی» یا «نماد حروف الفباء بودن» یا «راز بودن بین خدا و رسول» ناظر به تفسیر مجموعی است، ولی بسیاری از تفاسیر دیگر ناظر به تفسیر انفرادی یا گروهی هستند. اما در یک مقایسه ساده بین سه نوع تفسیر انفرادی و گروهی و مجموعی، میتوان گفت: گرچه بررسی انفرادی زمانبر است ولی دقت بیشتری در آن لحاظ میشود.
نکته هشتم: سبکهای ارائه تفسیر حروف مقطعه
شیوه ارائه تفسیر حروف مقطعه به چند شکل امکان پذیر است:
ترتیب مصحفی: یعنی به ترتیب حروف مقطعهای که در قرآن آمده، آنها را تفسیر کنیم. یعنی اول «الم» سوره بقره مورد بررسی قرار گیرد و بعد به دومین سورهای که حروف مقطعه دارد رجوع کرده و هکذا. یعنی مشابه همان تفسیرهای ترتیبی که بسیاری از مفسرین به همین شیوه تفسیر حروف مقطعه را ارائه دادهاند. در این نوع تفسیر، طبیعی است که تفسیر حروف مقطعه معمولاً به صورت «انفرادی» رخ خواهد داد.
ترتیب تاریخی: در این سبک در فصل اول نظریات پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم)، و در فصل دوم نظریات صحابه، و در فصل سوم نظریات تابعین ارائه میشود، و به همین ترتیب، تفسیر مفسرین با توجه به قرن و سال حیات آنها ارائه میشود. در جلد اول کتاب «تفسیر جامع حروف مقطعه قرآن و دهها معجزه در آن» این سبک ارائه شده است.
تفکیک گرایشی: در این سبک مفسِّر با توجه به گرایشهای تفسیری اعم از نقلی و عرفانی و اجتهادی، تفسیر حروف مقطعه را ارائه میدهد. یعنی در یک فصل تفسیر حروف مقطعه را از دیدگاه حدیث و نقل، و در یک فصل از دیدگاه عرفاء، و در یک تفسیر تفسیر ادبی، و در یک فصل تفسیر فقهی و ... ارائه میدهد.
تفکیک اقوالی: در این سبک همه آراء جمع بندی شده و تفکیک میشود، و با توجه به اقوال، فصول و بخشهای تحقیق ارائه میشود، مثل: همین تحقیق پیش رو.
بدون ترتیب و تفکیک: در این سبک مفسِّر و محقِّق همه آراء را بدون نظم دهی خاصی، ارائه میدهد، و همه تفاسیر حروف مقطعه را بدون دسته بندی، پشت سر هم ذکر میکند، مثل کاری که برخی از مفسِّرین انجام دادهاند.
نکته نهم: پیشینه نوشتاری درباره حروف مقطعه
علاوهبر اینکه در لابلای تفاسیر به بحث حروف مقطعه پرداخته شده است، به خاطر پیچیدگی و اهمیّت و ارزش و زیبایی بحث حروف مقطعه، کتب متعددی هم منحصراً برای تفسیر و بررسی حروف مقطعه نوشته شدهاند، که برخی از آنها عبارتند از:
«الحروف المقطعة فی أوائل السور» نوشته: فضل عباس صالح.
«الحروف المقطعة فی أوائل السور القرآنیة» نوشته: محمد أحمد أبو فراخ.
«الحروف المقطعة فی أوائل سور القرآن الکریم» نوشته: سلیمان عودة.
«الحروف المقطعة فی القرآن الکریم» نوشته: عبد الرحمن بن عبد الله.
«الحروف المقطعة من آیات الله الکبری فی القرآن الکریم» نوشته: عبد الحافظ سلامة.
«الحروف المقطعة فی القرآن الکریم» نوشته: محمد عارف عطیه.
«الأحرف المقطعة فی أوائل السور» نوشته: عادل بن علی الشدی.
«الحروف و الحروف المقطعة فی القرآن الکریم» نوشته: رسول کاظم عبد السادة.
«توجیه النظر إلی معانی الحروف المقطعة فی أوائل السور» نوشته: حامد بن عبد الله العلی.
«أسرار الحروف و یلیه الحروف المقطعة فی القرآن الکریم» [الصراط المستقيم في الحروف المقطعة في القرآن الكريم] نوشته: کاظم محمد علی شکر.
«أسرار الحروف المقطعة فی القرآن الکریم» نوشته: السید العطوی
«وجوه التحدی و الأعجاز فی الأحرف المقطعة فی أوائل السور» نوشته: فهد بن عبد الرحمن.
«تفسیر جامع حروف مقطعه قرآن و دهها معجزه در آن»، نوشته: عزیز فتحی.
«اسرار حروف مقطعه در آیات الهی»، نوشته: سید رسول حسینی اصل خسروشاهی و علی خرامانی خسروشاهی.
«بحثی اجمالی در حروف مقطعه قرآن»، نوشته: علامه حسن زاده آملی.
«نظریات تفسیری در حروف مقطعه»، نوشته: علی شعبانی [مؤلف حقیر].
حقیر در این کتاب مذکور، نظریاتِ قابل اعتناء را نوشته بودم و هیچ نقدی نکرده بودم. بعد از نوشتن کتاب مذکور، بر آن شدم که کتاب جدیدی درباره حروف مقطعه بنویسم و در آن همه نظریات أعم از صحیح و غلط را جمع کرده، و همه آنها را مورد تحلیل قرار دهم، که نتیجه آن کتاب پیش رو شد.
نکته دهم: درباره نوشته پیش رو
تحقیق پیش رو سعی کرده تمام نظریات مفسّرین و محققین را احصاء کرده و در قالب «هفتاد و هشت»(1)
نظریه روایی و غیر روایی جمع بندی و ارائه کرده و مورد بررسی قرار دهد. در این تحقیق سعی شده همه روایات معصومین (علیهم السلام) درباره تفسیر حروف مقطعه جمع آوری شود. در این پژوهش سعی بر مختصر گویی بوده و گرنه بیش از چندین جلد را میتوانستم بنویسم، ولی از اطناب پرهیز
1) . ناگفته نماند که عدد هفتاد و هشت یکی از اعدای بود که با حروف مقطعه مرتبط بود. تعداد حروفِ حروف مقطعه بدون حذف تکراریها، عدد هفتاد و هشت میشود. بنده هم هفتاد و هشت نظریه تفسیری نوشتهام، تقارن این دو عدد نه دلیلی بر صحت و نه دلیلی بر چیز دیگر است. فقط بنده وحدت این دو عدد را به فال نیک میگیرم.
کردم. محور بررسی و تفسیر، «تفسیر مجموعی» است، منتها در لابلای آن به بررسی انفرادی و گروهی هم پرداخته شده است.
مجموع نظریات مطرح شده درباره تفسیر حروف مقطعه، در این تحقیق، هفتاد و هشت نظریه است که عبارتند از:
رمز عددی بقاء و اجل امم.
رمز عددی بقاء و اجل حکومت نبوی (صل الله علیه و آله و سلم) و امت اسلامی.
رمز عددی رویدادهای تاریخی.
رمز عددی غیر تاریخی.
اسامی الهی با رمز حرف اول یا وسط یا آخر.
اسامی پراکنده الهی.
اسامی الهی بدون رمز.
اسم اعظم در هم ریخته.
اسامی پیامبر اکرم (صل الله علیه و آله و سلم) بدون رمز.
اسامی پیامبر اکرم (صل الله علیه و آله و سلم) با رمز.
اسامی خاندان پیامبر(صل الله علیه و آله و سلم).
اسامی حقائق هستی با رمز.
اسامی حقائق هستی بدون رمز.
معانی مختلفه با رمز.
معانی مختلفه بدون رمز.
رمز معنایی مرتبط با محتوای آیات آغازین سوره.
قسم با «مُقسم به» اسامی الهی.
قسم با «مقسم به» حروف.
قسم با «مقسم به» اسامی قرآن.
اسامی سورهها.
رمزی بین خدا و پیامبر و اهل بیت (علیهم السلام).
از متشابهات.
مفتاح و آغاز سوره.
دعوت به تحدّی (تعجیز).
الزام یهود و اهل کتاب.
نشانه غلبه حروف.
نماد همه حروف الفباء.
اسامی کل قرآن.
ستایش.
تفسیر آموزشی - تربیتی.
تفسیر روانشناسی (برای اسکات مخاطب).
تفسیر موسیقیایی.
تفسیر تجویدی - عرفانی.
آزمایش.
حروف تنبیه.
مرکب از ذات و صفت و فعل.
رمز عددی مربوط به نوع سوره.
غیر عربی.
مرتبط با محتوای کلی سور.
نیمی از حروف الفباء.
دلالت بر حدوث.
خلاصه سُوَر.
اشاره به تعداد آیات قرآن.
ناظر به مصاحف.
معنای فعل داشتن.
نوعی اعجاز.
دلالت بر قدرت کتابت پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم).
معکوس خوانی.
برتری حروف مقطعه بر سائر حروف.
علامت آغاز و پایان مطلب و سُوَر.
منادی.
رمز ترکیبی کل حروف مقطعه.
اسامی فرشتگان.
اسامی أنبیاء.
اسامی افراد برجسته تاریخی.
وقایع تاریخی مهم.
نوشتار تمام حروف الفباء.
نماد «بسمله».
ابتدای فهم قرآن.
یادآور جمله «لا إله إلا هو».
نشانهای از سوره حمد و علق.
اشاره به تعداد استخوانها.
ارتباط با ماده «وحی».
ارتباط با رموز قرآن.
ارتباط با کتب آسمانی.
فرمول نابودی شیاطین.
نماد بهشت و جهنم.
نماد تعداد اصحاب کهف.
نشانی از علل نابودی قوم عاد.
طراح تقویم هجری قمری.
متعلّق به چهارده معصوم (علیه السلام).
نعمتهای الهی.
کنایه از پیچیدگی قرآن.
کنایه از شیوه ثواب دهی.
شعار اسلامی.
کارکرد به جای تفسیر.
رمز نیازمندی به معصوم (علیه السلام).
همه وجوه یا اکثر وجوه یا بعض وجوه.
نکته یازدهم: توضیح یک نکته نگارشی
در آیین نگارش امروزی، کلمهای که آخر آن «هاء غیر ملفوظ» است، اگر بخواهد به کلمه بعدی (به عنوان صفت یا مضاف الیه) متصل شود، به آن یاء میچسبانند، مثل: «بقیهی مردم»، «هدیهی ارزشمند»، «سورهی حمد»، «کلمهی طیبه»، «نظریهی تفسیری»، «حروف مقطعهی قرآن». اما بنده این نگارش را خطا دانسته و از این رو در این کتاب آن را رعایت نکرده و یاء را نمینویسم.
اما دلیل بنده بر خطای این نوع نگارش، این است که در فارسی دو نوع «هاء» آخر کلمه داریم: 1. ملفوظ، یعنی هائی که تلفظ شده و خوانده میشود، مثل: «ماه» و «چاه». 2. غیر ملفوظ، یعنی هائی که در آخر کلمه آمده و خوانده نمیشود که طبق قانون ادبیات فارسی، موقع اضافه شدن یا صفت آوردن باید آن هاء با کسره خوانده شود، یعنی باید بگوییم: «سورهِ کوثر»، ولی از آنجایی که چنین کلماتی عمدتاً عربی هستند، و به خاطر ثقل در فارسی، هاء تلفظ نمیشود، پس تلفظ یاء (به جای کسره) از
باب رفع ثقل و نوعی خطای رایج بوده و اصالت ندارد، و نوشتار باید بر پایه اصالت کلمه باشد، یعنی نوشتار بر پایه صحت باید باشد و چه بسا با گفتار متفاوت باشد، مثلاً ما اینگونه مینویسیم: «بالاخره» ولی میخوانیم: «بِلَخَرِه»(1).
البته اگر در آخر کلمهای که «هاء» غیر ملفوظ دارد، «یاء تنکیر» وصل شود، نوشتن چنین یائی صحیح است، مثل: «سورهای از قرآن»، «کلمهای ماندگار»، چرا که یاء تنکیر در بقیه کلمات هم نوشته میشود، مثل: «موشی بازیگوش»، «کتابی کوچک»، «چاهی عمیق».
1) . همچنین بنده نوشتار کلمه «مسأله» را با پایه الف (مسأله) صحیحتر از پایه یاء (مسئله) میدانم. از این رو به شکل «مسأله» نوشتهام.
توضیح اقوال هفتاد و هشت گانه
برخی اعتقاد دارند که حروف مقطعه رمز عددی بر مبنای أبجد هستند. البته این نظریه، به چند نظریه مختلف تجزیه میشود:
برخی اعتقاد دارند که حروف مقطعه رمز عددی بوده و به «بقاء و أجل امم» یا «بقاء و اجل امت اسلامی» اشاره دارند.(1)
ص: 59 (نقل از: ابوالعالیه)؛ طبرسی، مجمع البيان في تفسير القرآن، ج1،
ص: 113 (نقل از: مقاتل بن سلیمان و ابو العالیه)؛ طبری، جامع البيان فى تفسير القرآن، ج1،
ص: 68 (نقل از: ربیع بن أنس)؛ سیوطی، الإتقان فى علوم القرآن، ج1،
ص: 616 (نقل از: سهیلی).
نقد تفسیر تسنیم
تفسیر تسنیم این نظریه را در دو رأی جداگانه (1. بقای اقوام و امتها و اجل و آنها و نعمتها و بلاها، 2. بقای امت اسلامی) آورده و نقدش چنین است: رواياتى كه مؤيد اين قول است، اعتبارش معلوم نيست. ... اين وجه نيز احتمالى صرف است و نه تنها دليل معتبرى بر آن نيست، بلكه با قرآن كريم نيز ناهماهنگ است؛ زيرا قرآن كريم به صراحت اعلام مى كند: هيچ فرد فرد يا امتى اجل مقدر خود را نمى داند: «وَ ما تَدْري نَفْسٌ ما ذا تَكْسِبُ غَداً وَ ما تَدْري نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ»(2)، معصومين (عليهم السلام) نيز به تعليم الهى از زمان ارتحال خود باخبرند، ولى ديگران چنين علمى ندارند.
بنابراين، نمىتوان پذيرفت كه از يك سو خداى سبحان بگويد هيچ كس زمان مرگ خود را نمىداند و از سوى ديگر حروفى نازل كند كه با جمع بندى آنها زمان انقراض امت اسلامى معلوم شود.(1)
روایات متعددی اشعار به این دارند که این حروف رمز عددی بوده و اشاره به «رویدادهای تاریخی» دارند.
قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ (علیه السلام): « ... يَا بَا لَبِيدٍ إِنَّ فِي حُرُوفِ الْقُرْآنِ الْمُقَطَّعَةِ لَعِلْماً جَمّاً، إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى أَنْزَلَ: (الم ذلِكَ الْكِتابُ) فَقَامَ مُحَمَّدٌ ص حَتَّى ظَهَرَ نُورُهُ وَ ثَبَتَتْ كَلِمَتُهُ وَ وُلِدَ يَوْمَ وُلِدَ وَ قَدْ مَضَى مِنَ الْأَلْفِ السَّابِعِ مِائَةُ سَنَةٍ وَ ثَلَاثُ سِنِينَ» ثُمَّ قَالَ: «وَ تِبْيَانُهُ فِي كِتَابِ اللَّهِ [فِي] الْحُرُوفِ الْمُقَطَّعَةِ إِذَا عَدَدْتَهَا مِنْ غَيْرِ تَكْرَارٍ، وَ لَيْسَ مِنْ حُرُوفٍ مُقَطَّعَةٍ حَرْفٌ يَنْقَضِي أَيَّامٌ [الأيام] إِلَّا وَ [قِيَامُ] قَائِمٍ مِنْ بَنِي هَاشِمٍ عِنْدَ انْقِضَائِهِ» ثُمَّ قَالَ: «الْأَلِفُ وَاحِدٌ، وَ اللَّامُ ثَلَاثُونَ، وَ الْمِيمُ أَرْبَعُونَ، وَ الصَّادُ تِسْعُونَ، فَذَلِكَ مِائَةٌ وَ إِحْدَى وَ سِتُّونَ، ثُمَّ كَانَ بَدْوُ خُرُوجِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ (علیه السلام) الم اللَّهُ، فَلَمَّا بَلَغَتْ مُدَّتُهُ قَامَ قَائِمُ وُلْدِ الْعَبَّاسِ عِنْدَ (المص)، وَ يَقُومُ قَائِمُنَا عِنْدَ انْقِضَائِهَا بِ (الر) فَافْهَمْ ذَلِكَ وَ عِهِ وَ اكْتُمْهُ».(2)
ص: 202 و 203، ح2؛ عروسی حویزی، تفسير نور الثقلين، ج2،
ص: 2 و3، ح5
امام باقر (علیه السلام) فرمودند: ... اى ابو لبيد در حروف مقطعه قرآن، علم سرشارى است، وقتى خدا «الم ذلِكَ الْكِتابُ» را نازل فرمود: محمد (صل الله علیه و آله و سلم) قيام كرد تا آنجا كه نور وجود اقدسش آشكار گشت و سخنانش در دلهاى مردم جاى گرفت. هنگام ولادت او هفت هزار و صد و سه سال از آغاز خلقت آدم ابو البشر ميگذشت. سپس فرمود: بيان اين در حروف مقطعه قرآن هست وقتى بدون تكرار آن را بشمارى. هيچ يك از اين حروف نميگذرد جز اينكه يكى از بنى هاشم در موقع گذشتن آن قيام ميكند. آنگاه فرمود: «الف» يك «ل» سى «م» چهل و «ص» نود است، در «المص» كه جمعا صد و شصت و يك ميباشد، بعد از آن ابتداء قيام امام حسين (علیه السلام) «الم اللَّهُ» (یعنی الم سوره آل عمران) بود.
وقتى مدت او به سر رسيد، قائم بنى عباس قيام ميكند و چون آن بگذرد قائم ما در «الر» قيام ميكند. پس آن را بفهم و در خاطر بسپار و پوشيده دار.
توضیح علامه مجلسی (ره)
اگر این حروف را همان طور كه موقع قرائت قرآن تلفظ مىشود، با حذف مكررات آنها، شمارش کنی، به اين معنى كه بايد «الم» (الف و لام و ميم) را نُه حرف شمرد. وقتى حروف مقطعه اوائل سورههاى قرآن را به اين گونه بشماري، صد و سه حرف مىشود و اين موافق با تاريخ ولادت پيغمبر اكرم (صل الله علیه و آله و سلم) است. زيرا هنگام تولد پيغمبر بعد از گذشتن هفت هزار و صد و سه سال از ابتداى خلقت حضرت آدم، گذشته بود.(1)
جدول ابجد کبیر: أبجد، هوّز، حطّي، كلمن، سعفص، قرشت، ثخّذ، ضظغ.
ا = 1
ب =2
ج =3
د =4
ه = 5
و =6
ز = 7
ح = 8
ط = 9
ی = 10
ک = 20
ل = 30
م = 40
ن = 50
س = 60
ع = 70
ف = 80
ص = 90
ق = 100
ر = 200
ش = 300
ت = 400
ث = 500
خ = 600
ذ = 700
ض = 800
ظ = 900
غ = 1000
در باره اینکه این تاریخها بر مبنای کدام مبدأ باید محاسبه شوند احتمالاتی وجود دارد:
1) . علامه مجلسی، بحار الأنوار، ج52، ص: 107
آنچه به نظر میرسد صحیح این است که زمان قیامِ قبلی مبدأ محاسبه باشد، به عنوان نمونه:
«الم=71» كه در اول سوره «بقره» است اشاره به ظهور دولت پيغمبر (صل الله علیه و آله و سلم) دارد. زيرا نخستين دولتى كه در بنى هاشم پديد آمد دولت عبد المطلب بود. پس دولت او مبدء تاريخ دولت پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) است. و از موقع ظهور دولت او تا ظهور دولت پيغمبر (صل الله علیه و آله و سلم) و بعثت آن سرور نزديك به هفتاد و يك سال بود كه مطابق با عدد «الم» است.
(الم=71) در سوره آل عمران به عنوان زمان قیام امام حسین (علیه السلام) است، اگر از سال هجری حساب کنیم، با سال شهادت سید الشهداء (علیه السلام) تطابق ندارد، چرا که سید الشهداء (علیه السلام) در سال 61 هجری قیام فرمودند. اما پیش از امام حسین (علیه السلام) پیامبر اکرم (صل الله علیه و آله و سلم) در سال سوم بعثت قیام فرمودند، یعنی دعوت عمومی خود را آغاز فرمودند:
«قُمْ فَأَنْذِرْ»(1)«وَ أَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الْأَقْرَبينَ»(2)
سال قیام سید الشهداء (یعنی 61 هجری) سال 74 بعثت و سال 71 قیام به دعوت عمومی پیامبر اکرم (صل الله علیه و آله و سلم) است.
اما اینکه «المص=161» به عنوان قیام دولت عباسی مطرح شده با این توضیح که قیام باطل پیش از قیام عباسی «قیام ابرهه» در عام الفیل بوده است که مساوی است با ولادت پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) بود و 53 سال از بعث گذشته سال هجری آغاز شد، و وقتی از عدد 161 عدد 53 را کسر کنیم، عدد 108 میماند که در سال صد و هفت يا صد و هشت هجرى نهضت بنی عباس آغاز شد.
احتمال دیگری که «علامه مجلسی(1)
ص: 107 و 108
» در تطبیق «المص» بر آغاز حکومت عباسی داده است این است که اين حساب مبنى بر اساس حساب ابجد قديم یعنی «مغاربه» باشد که در آن صاد معادل 60 است، و در این صورت «المص» معادل عدد 131 خواهد بود و با استقرار حکومت بنی عباس و بیعت ظاهری آنها (131 قمری) تطابق دارد. یعنی مبدأ محاسبه را هجرت پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) یا تاریخ نزول سوره المص (یعنی سوره اعراف) بدانیم، که طبق نظر مشهور این سوره مکی و طبق نظر دیگری مدنی است.أَتَى رَجُلٌ مِنْ بَنِي أُمَيَّةَ وَ كَانَ زِنْدِيقاً جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ(علیه السلام)فَقَالَ: قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِي كِتَابِهِ (المص) أَيَّ شَيْءٍ أَرَادَ بِهَذَا؟ وَ أَيُّ شَيْءٍ فِيهِ مِنَ الْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ؟ وَ أَيُّ شَيْءٍ فِيهِ مِمَّا يَنْتَفِعُ بِهِ النَّاسُ؟ قَال:َ فَاغْتَاظَ مِنْ ذَلِكَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ(علیه السلام)فَقَالَ: «أَمْسِكْ وَيْحَكَ الْأَلِفُ وَاحِدٌ وَ اللَّامُ ثَلَاثُونَ وَ الْمِيمُ أَرْبَعُونَ وَ الصَّادُ تِسْعُونَ [ستون](2)كَمْ مَعَكَ؟» فَقَالَ: الرَّجُلُ: أَحَدٌ وَ ثَلَاثُونَ وَ مِائَةٌ، فَقَالَ لَهُ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ ع: «إِذَا انْقَضَتْ سَنَةُ إِحْدَى وَ ثَلَاثِينَ وَ مِائَةٍ انْقَضَى مُلْكُ أَصْحَابِكَ» قَالَ: فَنَظَرْنَا فَلَمَّا انْقَضَتْ سَنَةُ إِحْدَى وَ ثَلَاثِينَ وَ مِائَةٍ يَوْمَ عَاشُورَاءَ دَخَلَ الْمُسَوِّدَةُ الْكُوفَةَ وَ ذَهَبَ مُلْكُهُمْ.(3)
مردى از طايفه بنى اميّه كه تظاهر به اسلام ميكرد و در باطن كافر بود خدمت امام صادق (علیه السلام) رسيد، عرض كرد: خداى عزّ و جلّ كه در قرآن فرموده است: «المص» از آن چه منظورى داشته است؟ و چه حكمى از حلال و حرام و يا مطلبى در آن است كه مردم از آن سودمند گردند؟ راوى گفت: امام صادق (علیه السلام) از اين سخن بر آشفت و با لحن تندی فرمود: بيش از اين حرف نزن واى بر تو، «الف» آن يك است و «لام» سى و «ميم» چهل، و «صاد» شصت، به نظر تو جمعش چند مىشود؟ گفت: يك صد و سى و يك. حضرت (علیه السلام) فرمود: وقتی سال صد و سى و يك پایان یافت حكومت اقوام تو هم به پايان
1) . علامه مجلسی، بحار الأنوار، ج52،
2) . در اکثر نسخ آمده «الصاد تسعون» ولی در برخی نسخ (عیاش سمرقندی، تفسير العياشي، ج2، ص: 202، ح2) آمده: «الصاد ستون». و با توجه به جواب شخص که گفته: 131 مشخص میشود حضرت فرمودند: «الصاد ستون» مگر اینکه بگوییم شخص محاسبهاش بسیار ضعیف بوده است.
3) . شیخ صدوق، معاني الأخبار، ص: 28، ح5؛ عیاش سمرقندی، تفسير العياشي، ج2، ص: 2، ح2
خواهد رسيد.(1)راوى گويد: ما انتظار مىكشيديم همين كه روز عاشوراى سنه 131 تمام شد سياه پوشان وارد كوفه شدند و به حكومت آنان خاتمه دادند.
«علامه مجلسی(2)» در ذیل این روایت ابجد دیگری را به نام «ابجد مغاربه» از کتاب «عیون الحساب» نقل میفرماید که ترتیبش به این شکل است:
جدول ابجد مغاربه: أبجد، هوز، حطي، كلمن، صعفض، قرست، ثخذ، ظغش
ا = 1
ب =2
ج =3
د =4
ه = 5
و =6
ز = 7
ح = 8
ط = 9
ی = 10
ک = 20
ل = 30
م = 40
ن = 50
ص = 60
ع = 70
ف = 80
ض = 90
ق = 100
ر = 200
س = 300
ت = 400
ث = 500
خ = 600
ذ = 700
ظ = 800
غ = 900
ش = 1000
البته روایت مشابهی از امام باقر (علیه السلام) هم وجود دارد در آن همان ابجد اصلی مراد است:
جَاءَ رَجُلٌ إِلَى أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام) بِمَكَّةَ فَسَأَلَهُ عَنْ مَسَائِلَ فَأَجَابَهُ فِيهَا، ثُمَّ قَالَ لَهُ الرَّجُلُ: أَنْتَ الَّذِي تَزْعُمُ أَنَّهُ لَيْسَ شَيْءٌ مِنْ كِتَابِ اللَّهِ إِلَّا مَعْرُوفٌ؟ قَالَ: «لَيْسَ هَكَذَا قُلْتُ وَ لَكِنْ لَيْسَ شَيْءٌ مِنْ كِتَابِ اللَّهِ إِلَّا عَلَيْهِ دَلِيلٌ نَاطِقٌ عَنِ اللَّهِ فِي كِتَابِهِ مِمَّا لَا يَعْلَمُهُ النَّاسُ» قَالَ: فَأَنْتَ الَّذِي تَزْعُمُ أَنَّهُ لَيْسَ مِنْ كِتَابِ اللَّهِ إِلَّا وَ النَّاسُ يَحْتَاجُونَ إِلَيْهِ؟ قَالَ: «نَعَمْ وَ لَا حَرْفٌ وَاحِدٌ» فَقَالَ لَهُ: فَمَا المص؟ قَالَ أَبُو لَبِيدٍ: فَأَجَابَهُ بِجَوَابٍ نَسِيتُهُ، فَخَرَجَ الرَّجُلُ فَقَالَ لِي أَبُو جَعْفَرٍ (علیه السلام): «هَذَا تَفْسِيرُهَا فِي ظَهْرِ الْقُرْآنِ، أَ فَلَا أُخْبِرُكَ بِتَفْسِيرِهَا فِي بَطْنِ الْقُرْآنِ؟» قُلْتُ: وَ لِلْقُرْآنِ بَطْنٌ وَ ظَهْرٌ؟ فَقَالَ: «نَعَمْ إِنَّ لِكِتَابِ اللَّهِ ظَاهِراً وَ بَاطِناً وَ
مُعَايَناً وَ نَاسِخاً وَ مَنْسُوخاً وَ مُحْكَماً وَ مُتَشَابِهاً وَ سُنَناً وَ أَمْثَالًا وَ فَصْلًا وَ وَصْلًا وَ أَحْرُفاً وَ تَصْرِيفاً، فَمَنْ زَعَمَ أَنَّ كِتَابَ اللَّهِ مُبْهَمٌ فَقَدْ هَلَكَ وَ أَهْلَكَ» ثُمَّ قَالَ: «أَمْسِكْ الْأَلْفُ وَاحِدٌ وَ اللَّامُ ثَلَاثُونَ وَ الْمِيمُ أَرْبَعُونَ وَ الصَّادُ تِسْعُونَ» فَقُلْتُ: فَهَذِهِ مِائَةٌ وَ إِحْدَى وَ سِتُّونَ، فَقَالَ: «يَا لَبِيدُ إِذَا دَخَلَتْ سَنَةُ إِحْدَى وَ سِتِّينَ وَ مِائَةٍ سَلَبَ اللَّهُ قَوْماً سُلْطَانَهُمْ»(1).
عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام): «حم عسق أَعْدَادُ سِنِي الْقَائِمِ»(2)
امام باقر (علیه السلام): (حم عسق) عدد سالهای مهدی است.
عَن أَبِي مُحَمَّدٍ الْعَسْكَرِيِّ (علیه السلام): «سَيَسْفِرُ لَهُمْ يَنَابِيعُ الْحَيَوَانِ بَعْدَ لَظَى النِّيرَانِ لِتَمَامِ (الم) وَ (طه) وَ الطَّوَاسِينِ مِنَ السِّنِينَ»(3)
امام حسن عسکری (علیه السلام): به زودى براى آنها چشمههاى زندگى ميجوشد پس از لهيب آتش پس از پایان سالهای الم و طه و طواسين.
چنانچه برخی از علماء از آیه «الم * غُلِبَتِ الرُّومُ»(4)چنین استنباط کردند که «البیت المقدس» در سال پانصد و هشتاد و سه توسط مسلمین فتح خواهد شد، و همانگونه شد.(5)
نکته
روایات متعدد محفوف به قرائنِ صحت، بهترین دلیل بر این نظریه هستند. بنابراین با توجه به این روایات فراوان میتوان رمز عددی بودن را پذیرفت که یک بخش از معارف این حروف مقطعه هستند، ولی این تفسیر به معنای نفی تفاسیر دیگر نیست.
1) . برقی، المحاسن، ج1، ص: 270، ح360
2) . قمی، تفسير القمي، ج2، ص: 268؛ اما در (عروسی حویزی، تفسير نور الثقلين، ج4، ص: 557؛ بحرانی، البرهان في تفسير القرآن، ج4، ص: 803، ح9465) به جای واژه «اعداد» واژه «عدد» آمده است.
3) . جزائری، رياض الأبرار في مناقب الأئمة الأطهار، ج3، ص: 127؛ علامه مجلسی، بحار الأنوار، ج52، ص: 121، ح50
4) . الروم: 1 و 2
5) . سیوطی، الإتقان فى علوم القرآن، ج1، ص: 616
اگر کسی بگوید این حروف مقطعه رمز عددی تاریخی هستند که همه میتوانند آنها را استخراج کرده و آینده را بفهمند، در این صورت، اشکال اطلاع بر غیب وارد میشود. در جواب میگوییم: این روایات ناظر به این هستند که این حروف نوعی رمز تاریخی بوده که جز کسانی که خدا به آنها مطّلع کرده کسی رمز آنها را نمیداند، و آنچه از علامه مجلسی و دیگران به عنوان تفسیر مطرح شده، جنبه تخمینی و استحسانی دارد، اما آنچه ائمه معصومین (علیهم السلام) در تفسیر تاریخی حروف مقطعه فرمودهاند از معدن غیب یعنی از نزد خدا است، پس منافاتی با غیبی بودن برخی از امور و ذکر آنها به صورت رمزی وجود ندارد.
جماعتی از یهود پیش پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) آمده و پیامبر آنان را به پیش حضرت علی (علیه السلام) فرستاد و یهودیان ابجدِ حروف مقطعه را حمل بر مدت حکومت اسلامی کردند، حضرت علی (علیه السلام) این نظریه را نظریهای بی دلیل شمرده و فرمودند: «أَ رَأَيْتُمْ إِنْ قِيلَ لَكُمْ: إِنَّ هَذِهِ الْحُرُوفَ لَيْسَتْ دَالَّةٌ عَلَى هَذِهِ الْمُدَّةِ لِمُلْكِ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ ص، وَ لَكِنَّهَا دَالَّةٌ عَلَى أَنَّ عِنْدَ كُلِّ وَاحِدٍ مِنْكُمْ [وَ مِنَّا] دَيْناً بِعَدَدِ هَذَا الْحِسَابِ دَرَاهِمَ أَوْ دَنَانِيرَ، أَوْ أَنَّ لِعَلِيٍّ عَلَى كُلِّ وَاحِدٍ مِنْكُمْ دَيْناً عَدَدَ مَالِهِ مِثْلَ عَدَدِ هَذَا الْحِسَابِ، أَوْ عَلَى أَنَّ كُلَّ وَاحِدٍ مِنْكُمْ قَدْ لُعِنَ بِعَدَدِ هَذَا الْحِسَابِ». «چگونه خواهید بود اگر گفته شود: اين حروف نشانگر اين مدّت از حكومت محمّد (صل الله علیه و آله و سلم) نيست، بلكه دلالت دارد به اينكه نزد هریک از شما یا ما به این میزان درهم و دینار است، يا اينكه هر يك از شما مبلغى به اندازه اين حساب به على بدهكاريد! یا اینکه به عدد اين حساب بر هر يك از شما لعنت شده است». سپس یهویان به حضرت علی (علیه السلام) میگویند: اگر سخن ما بی سند است، سخن شما هم بی سند است. آنگاه به معجزه حضرت علی (علیه السلام) شتر و لباس یهودیان به صداقت حضرت علی (علیه السلام) شهادت میدهند. (1)
ص: 65 و 66؛ محمد قمی مشهدی، تفسير كنز الدقائق و بحر الغرائب، ج1، ص: 100
1) . امام حسن عسکری، التفسير المنسوب إلى الإمام الحسن بن علي العسكري عليهم السلام،
تحلیل مؤلف
این حدیث گویای این است که ممکن است یکی از تفاسیر جروف مقطعه رمز غیر تاریخی باشد، و حضرت (علیه السلام) برای اینکه بفهماند رموز عددی دیگری غیر از تاریخ میتواند مراد باشد، معجزه ارائه میدهند. بنابراین این روایت گویای این است که حروف مقطعه رموز عددی دیگری (غیر از تاریخ) دارند، ولی این رموز چیست معلوم نیست. البته این حدیث به معنای نفی تفاسیر صحیح و مأثور دیگر نیست، بلکه این حدیث در مقام نفی تفسیر غلط یهودیان است.
نکته
در واقع قائلین به رمز عددی بودن حروف مقطعه چند دسته میشوند:
برخی حروف مقطعه را رمزی برای اجل امت اسلامی میدانند، که این نظریه مورد رد برخی روایات است.
برخی حروف مقطعه را رمزی برای اجل امتهای دیگر میدانند، که این نظریه هم بدون دلیل است.
برخی حروف مقطعه را رمزی برای رویدادهای اسلامی (نه اجل) میدانند، که این نظریه مورد تأیید روایات است، و هیچ محذور عقلی ندارد.
برخی حروف مقطعه را رمز عددی غیر تاریخی میدانند.
برخی از مفسران نظرشان این است که حروف مقطعه اسامی خدای تعالی هستند، و خود این نظریه به چند قول تقسیم میشود:
طبق نظریهای، تمام حروف مقطعه رمزی از اسامی الهی هستند.(1)
ص: 58 (نقل از: ابو العالیه)؛ ثعلبی، الكشف و البيان، ج1،
ص: 136 (نقل از: ابو العالیه)؛ طبری، جامع البيان فى تفسير القرآن، ج1،
ص: 68 (نقل از: ربیع بن أنس).
این رمز گاهى از ابتداى نام خدا انتخاب شده؛ مانند كاف كه از اسم كافى برگرفته شده و گاهى از حروف ميانى آن؛ مانند حرف ى از اسمهاى عليم، حكيم و رحيم. گاهى نيز حرف پايانى اسم گزينش شده است؛ مانند حرف م كه از نامهاى عليم و حكيم و رحيم اتخاذ شده است.چنانچه طبق روایات (الم) و (الر) و (المر) و (المص) و (کهیعص) و (طس) و (صل الله علیه و آله و سلم) و (طسم) و (حم) و (حم عسق) همگی رمزهایی از اسامی الهی هستند:
عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ (علیه السلام): «أَمَّا (الم) فِي أَوَّلِ الْبَقَرَةِ فَمَعْنَاهُ أَنَا اللَّهُ الْمَلِكُ وَ أَمَّا (الم) فِي أَوَّلِ آلِ عِمْرَانَ فَمَعْنَاهُ أَنَا اللَّهُ الْمَجِيدُ وَ (المص) فَمَعْنَاهُ أَنَا اللَّهُ الْمُقْتَدِرُ الصَّادِقُ وَ (الر) فَمَعْنَاهُ أَنَا اللَّهُ الرَّءُوفُ وَ (المر) فَمَعْنَاهُ أَنَا اللَّهُ الْمُحْيِي الْمُمِيتُ الرَّازِقُ [ الرزاق] وَ (كهيعص) فَمَعْنَاهُ أَنَا الْكَافِي الْهَادِي الْوَلِيُّ الْعَالِمُ الصَّادِقُ الْوَعْدِ ... وَ أَمَّا (طس) فَمَعْنَاهُ أَنَا الطَّالِبُ السَّمِيعُ وَ أَمَّا (طسم) فَمَعْنَاهُ أَنَا الطَّالِبُ السَّمِيعُ الْمُبْدِئُ الْمُعِيدُ ... وَ أَمَّا (حم) فَمَعْنَاهُ الْحَمِيدُ الْمَجِيدُ وَ أَمَّا (حم عسق) فَمَعْنَاهُ الْحَلِيمُ [ الحكيم] الْمُثِيبُ الْعَالِمُ السَّمِيعُ الْقَادِرُ الْقَوِيُّ»(2)
امام صادق (علیه السلام): أمّا (الم) در ابتداى سوره بقره، يعنى منم پروردگار زمامدار، و در آغاز سوره آل عمران (المص) يعنى منم خدای شريف و عطابخش بدون استحقاق و (المص) منم خدای فرمانروا و راستگو. و (الر) يعنى منم پروردگار مهربان و روزى رسان همه. و (المر) يعنى منم خدایى كه ميميراند و زنده مىكند و بسيار روزى رساننده به همه است. و (كهيعص) يعنى منم كفايتكننده، ولیّ، دانا، صادق الوعد ... و (طس) يعنى: منم جوينده شنوا. و (طسم) يعنى منم طلب کننده، شنوا،آغازگر و باز گرداننده.
و (حم) حيعنى ستوده شده و بزرگوار. اما (حمعسق) يعنى بردبار، حکیم، ثواب دهنده، دانا، شنوا، توانا، و قدرتمند.
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام): «هَذِهِ (كهيعص) أَسْمَاءُ اللَّهِ مُقَطَّعَةً، وَ أَمَّا قَوْلُهُ (كهيعص) قَالَ اللَّهُ هُوَ الْكَافِي الْهَادِي الْعَالِمُ ذُو الْأَيَادِي الصَّابِرُ عَلَى الْأَعَادِي الصَّادِقُ ذُو الْأَيَادِي الْعِظَامِ»(1)
ص: 320 و 321، ح7
امام صادق (علیه السلام): (کهیعص) اسامی بریده خدا هستند، اما قول خدا (کهیعص) یعنی کفایت کننده، هدایت کننده، دانشمند - صاحب بخششها، بردبار بر دشمنان - راستگو، صاحب بخششهای بزرگ.
عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَارَةَ قَالَ: حَضَرْتُ عِنْدَ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْبَاقِرِ (علیه السلام) فَدَخَلَ عَلَيْهِ رَجُلٌ فَسَأَلَهُ عَنْ (كهيعص) فَقَالَ ع: «كَافٌ كَافٍ لِشِيعَتِنَا، هَا هَادٍ لَهُمْ، يَا وَلِيٌّ لَهُمْ، عَيْنٌ عَالِمٌ بِأَهْلِ طَاعَتِنَا، صَادٌ صَادِقٌ لَهُمْ وَعْدَهُمْ حَتَّى يَبْلُغَ بِهِمُ الْمَنْزِلَةَ الَّتِي وَعَدَهَا إِيَّاهُمْ فِي بَطْنِ الْقُرْآنِ».(2)
ابن عماره گويد پدرم گفت: در خدمت امام صادق (علیه السلام) بودم، كه مردى به محضرش آمد و از تفسير كهيعص را پرسيد، حضرت فرمود، هر يك از آن حروف علامت اختصارى كلمهاى است و به موضوعى اشاره دارد: (كاف) يعنى خدا مهمّات پيروان ما را كفايت و (ها) يعنى ايشان را راهنمائى مىكند، (يا) سرپرست آنان است، (عين) يعنى فرمانبرداران ما را مىشناسد، (صاد) به وعدههاى خود وفا مىنمايد تا به مقامى كه در بطن قرآن به ايشان وعده داده شده دست يابند.
قَالَ الصَّادِقُ (علیه السلام): «ثُمَّ الْأَلِفُ حَرْفٌ مِنْ حُرُوفِ قَوْلِ اللَّهِ [ قولك] دُلَّ بِالْأَلِفِ عَلَى قَوْلِكَ: اللَّهُ. وَ دُلَّ بِاللَّامِ عَلَى قَوْلِكَ: الْمَلِكُ الْعَظِيمُ، الْقَاهِرُ لِلْخَلْقِ أَجْمَعِينَ وَ دُلَّ بِالْمِيمِ عَلَى أَنَّهُ الْمَجِيدُ [الْكَرِيمُ] الْمَحْمُودُ فِي كُلِّ أَفْعَالِهِ»(3)
امام صادق (علیه السلام) فرمود: (الف) يكى از حروف سخن خدا (یعنی قرآن) است كه با (الف) به (اللَّه) دلالت شده است، با (لام) دلالت شده به گفته تو: خدا پادشاه بزرگ، و چيره بر همه آفريدگان است، و با (ميم) دلالت شده بر اینکه: او باعظمت و در تمامى كردارش ستوده است.
عن رسول اللّه (صل الله علیه و آله و سلم) فی (كهيعص) قال: «كاف، هاد، أمين، عالم، صادق»(1).
رسول خدا (صل الله علیه و آله و سلم) درباره (کهیعص) فرمود: کافی، هادی، أمین، عالم، صادق است.
در بین این نظریه درباره این که هر کدام از حروف مقطعه اشاره به کدام نام دارند، اختلافاتی به چشم میخورد، که شاید همه آنها به گونهای صحیح باشند.
«ابن عباس» هم در تفسیر «حم عسق» میگوید: «الحاء حكم اللّه و الميم ملك اللّه و العين علو اللّه و السين سنا اللّه و القاف قدرة اللّه، اقسم اللّه بها فكأنه يقول: فبحكمى و ملكى و علوى و سناى و قدرتى لا أعذب عبدا قال لا اله الا للّه مخلصا فلقينى بها»(2)«حاء حکم خدا و میم ملک خدا و عین علوّ خدا و سین سنا خدا و قاف قدرت خدا است، خدا به این اوصافش قسم خورده است، انگار میفرماید: به حکم و ملک و برتری و سنا و قدرتم سوگند میخورم که عذاب نکنم بندهای را که مخلصانه کلمه توحید را بگوید و با آن مرا ملاقات کند (یعنی مرتد نشود)».
در برخی از روایات، رمز و کنایهای دیگر (غیر از رمز اول و وسط و آخر کلمه)، مطرح شده است:
عَن عَلِيِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا (علیه السلام) قَالَ سُئِلَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ الصَّادِقُ (علیه السلام) عَنْ قَوْلِهِ (الم) فَقَالَ: «فِي الْأَلْفِ سِتُّ صِفَاتٍ مِنْ صِفَاتِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: (الِابْتِدَاءُ) فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ ابْتَدَأَ جَمِيعَ الْخَلْقِ وَ الْأَلِفُ ابْتِدَاءُ الْحُرُوفِ وَ (الِاسْتِوَاءُ) فَهُوَ عَادِلٌ غَيْرَ جَائِرٍ، وَ الْأَلِفُ مُسْتَوْفَى ذَاتِهِ، وَ (الِانْفِرَادُ) فَاللَّهُ فَرْدٌ وَ الْأَلِفُ فَرْدٌ وَ (اتِّصَالُ الْخَلْقِ بِاللَّهِ) وَ اللَّهُ لَا يَتَّصِلُ بِالْخَلْقِ وَ كُلُّهُمْ يَحْتَاجُونَ إِلَيْهِ وَ اللَّهُ غَنِيٌّ عَنْهُمْ، وَ الْأَلِفُ كَذَلِكَ لَا يَتَّصِلُ بِالْحُرُوفِ وَ الْحُرُوفُ مُتَّصِلَةٌ بِهِ وَ هُوَ (مُنْقَطِعُ عَنْ غَيْرِهِ)، وَ اللَّهُ تَعَالَى بَائِنٌ بِجَمِيعِ صِفَاتِهِ مِنْ خَلْقِهِ، وَ مَعْنَاهُ (مِنَ الْأُلْفَةِ) فَكَمَا أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ سَبَبُ أُلْفَةِ الْخَلْقِ فَكَذَلِكَ الْأَلِفُ عَلَيْهِ تَأَلَّفَتْ الْحُرُوفُ وَ هُوَ سَبَبُ أُلْفَتِهَا».(3)
ص: 30 و 31، ح9
از على بن موسى الرضا (علیه السلام) است كه از صادق آل محمد (صل الله علیه و آله و سلم) از معنى (الم) سؤال شد پاسخ فرمود: در (الف) شش ویژگی از ویژگیهای خدا است: 1. آغاز: خدا آغازگر همه آفرینش است و الف آغازگر
حروف است. 2. استواء: خدا مستوى و عادل و راست است، الف راست بوده و ميل و انحرافى از طريق اعتدال و استواء در آن وجود ندارد. 3. انفراد: خدا فرد و تنها است الف فرد است. 4. اتصال خلق به او: خدا به چيزى متصل نيست و همه به او محتاجند و او از همه بی نیاز است، الف نیز به حروف دیگر نمیچسبد ولى حروف به آن متصل میشوند. 5. الف از غیر خودش جداست و خدا با همه ویژگیهایش از آفرینشش جداست. 6. معنای الف از الفت است، پس چنانچه خدا سبب الفت مخلوفات است الف نیز اینگونه است و بر پایه الف حروف تألیف یافته و الف سبب الفت حروف است.
مؤیدات این نظریه
مؤید اول: در اشعار و کلام عرب، در مواردی حرف، رمز و نماد کلمه است، مثل: «قلنا لها قفي لنا قالت: قاف»، «قاف» رمز از فعل «وقفت» یا «أقف». و مثل: «ما للظليم عال كيف لا يا * ينقذ عنه جلده إذا يا»، «یاء» رمز از فعل: «یفعل». و مثل: «بالخير خيرات و إن شرا فا»، «فاء» رمز: «فشرا». «و لا أريد الشر إلا أن تا»، «تاء» رمز فعل: «تشاء».(1)و مثل: «نادوهم أن ألجموا ألا تا * قالوا جميعا كلهم ألا فا»، «تاء» رمز: «ترکبون»، و «فاء» رمز: «فارکبوا».(2)
مؤید دوم: در زبان فارسی هم برخی از کلمات رمز هستند، مثل: «ناجا: نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران»، «نداجا: نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی»، «اتکا: اتحادیه تعاونی کارکنان ارتش»، «پاوا: پلیس اطلاعات و امنیت عمومی»، «حماس: حرکت مقاومت اسلامی»، «داعش: دولت اسلامی عراق و شام»، «نجاح: سامانه جامع آموزش حوزههای علمیه»، «پداجا: پدافند هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران»، «پهپاد: پرنده هدایت پذیر از دور»، «هما: هواپیمای ملی ایران»، «ساواک: سازمان اطلاعات و امنیت کشور»، «نزاجا: نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران»، «ناسا: سازمان ملی
هوانوردی و فضایی ایالات متحده آمریکا»، «دافوس: دانشگاه فرماندهی و ستاد آجا»، «آجا: ارتش جمهوری اسلامی ایران»، «نهاجا: نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران»، «فاوا: فناوری اطلاعات و ارتباطات»، «ع. س: عقیدتی سیاسی»، «ف. فرمانده»، «نزسا: نیروی زمینی سپاه ایران»، «ندسا: نیروی دریایی سپاه ایران»، «واجا: وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایران»، «نوپو: نیروی ویژه پاسدار ولایت»، و ...
مؤید سوم: در روایات هم حروف رمزی آمده است، مثل سخن پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم): «كَفَى بِالسَّيْفِ شَا»(1)، که مراد از «شا» یا «شاهدا(2)» و یا «شافیا(3)» است.
مؤید چهارم: در برخی روایات آمده است که تمام حروف الفباء رمزی از اسامی الهی هستند، مثل:
جَاءَ يَهُودِيٌّ إِلَى النَّبِيِّ ص وَ عِنْدَهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ(علیه السلام)فَقَالَ لَهُ: مَا الْفَائِدَةُ فِي حُرُوفِ الْهِجَاءِ؟ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لِعَلِيٍّ ع: «أَجِبْهُ» وَ قَالَ: «اللَّهُمَّ وَفِّقْهُ وَ سَدِّدْهُ» فَقَالَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع: «مَا مِنْ حَرْفٍ إِلَّا وَ هُوَ اسْمٌ مِنْ أَسْمَاءِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ» ثُمَّ قَالَ: «أَمَّا الْأَلْفُ فَاللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ ... وَ أَمَّا الْحَاءُ فَحَقٌّ حَيٌّ حَلِيمٌ ... وَ أَمَّا الرَّاءُ فَرَءُوفٌ بِعِبَادِهِ ... وَ أَمَّا السِّينُ فَالسَّمِيعُ الْبَصِيرُ ... وَ أَمَّا الصَّادُ فَصَادِقٌ فِي وَعْدِهِ وَ وَعِيدِهِ ... وَ أَمَّا الطَّاءُ فَالطَّاهِرُ الْمُطَهِّرُ ... وَ أَمَّا الْعَيْنُ فَعَالِمٌ بِعِبَادِهِ ... وَ أَمَّا الْقَافُ فَقَادِرٌ عَلَى جَمِيعِ خَلْقِه،ِ وَ أَمَّا الْكَافُ فَالْكَافِي الَّذِي لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ وَ لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ، وَ أَمَّا اللَّامُ فَلَطِيفٌ بِعِبادِهِ، وَ أَمَّا الْمِيمُ فَمالِكُ الْمُلْكِ، وَ أَمَّا النُّونُ فَنُورُ السَّمَاوَاتِ مِنْ نُورِ عَرْشِهِ ... وَ أَمَّا الْهَاءُ فَهَادٍ لِخَلْقِهِ وَ أَمَّا اللَّامُ أَلِفٌ فَلَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ، وَ أَمَّا الْيَاءُ فَيَدُ اللَّهِ بَاسِطَةٌ عَلَى خَلْقِهِ»(4)
ص: 235 و 236، ح2؛ شیخ صدوق، معاني الأخبار،
ص: 44 و 45، ح2
روزى شخصى يهودى خدمت رسول خدا (صل الله علیه و آله و سلم) آمد در حالی که حضرت علی (علیه السلام) نزد پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) بود، یهودی پرسيد: فایده حروف الفبا چیست؟ پيغمبر خدا به على (علیه السلام) فرمود: «پاسخ او را بده!» پس دست به دعا برداشت و چنين گفت: «پروردگارا او را يارى فرما و استوارش بدار»، آنگاه علىّ (علیه السلام)
1) . ثعلبی، الكشف و البيان، ج7، ص: 70؛ طبرسی، مجمع البيان في تفسير القرآن، ج8، ص: 648
2) . ابن خالویه، إعراب القراءات السبع و عللها، ج2، ص: 7؛ زرکشی، البرهان فى علوم القرآن، ج3، ص: 190
3) . قرطبی، الجامع لأحكام القرآن، ج1، ص: 156؛ ابن کثیر، تفسير القرآن العظيم، ج1، ص: 70
4) . شیخ صدوق، التوحيد،
فرمود: «هر يك از حروف نامى از نامهاى خدا هستند». سپس حضرت علی (علیه السلام) فرمودند: «امّا (الف): اللَّه است که معبود به حقّى نيست جز او كه زنده و پابرجا است، ... و (حاء): حقّ و زنده و بردبار است، ... (را): رأفت نسبت به بندگان خود دارد، ... (سين): سميع (یعنی شنوا) و بينا است، ... (صاد): صادق و راستگو است در نويد و وعيدش، ... (طا): طاهر و پاك سازنده است، ... (عين): عالم و آگاه به حال بندگان خود است، ... (قاف): قادر و توانا بر همه مخلوقاتش است، (كاف): کفایت کنندهای است که همتايى برايش نيست، نه زائيده شده و نه زائيده است، (لام): لطيف و مهربان به بندگانش است، (ميم): مالك همه هستی است، (نون): نور و روشنى آسمانها از نور اوست، ... (ها): هدايتگر و راهنماى بندگان خود است، (لام): هيچ خدایی جز خدای یگانه نیست و شریکی برايش نيست، (يا): يد و دست قدرت خدا بر سر آفريدگانش گسترده است».
نقد تفسیر تسنیم
اين احتمال نيز محال عقلى نيست، ولى چنانكه در پاسخ رأى سوم گفته شد اثبات آن دليل مىطلبد و دليلى بر آن اقامه نشده جز رواياتى كه يا از نظر سند مرسل و يا از نظر دلالت و يا از نظر دلالت ضعيف است. ... آنچه در تأييد اين احتمال از اشعار عرب ذكر شد نيز ناتمام است؛ زيرا استفاده از حروف رمزى و اختصارى براى دلالت بر كلمات در نثر، در ميان عرب زبانان مرسوم نيست و اشعارى كه مفسران بدان استناد كردهاند؛ بر فرض صحت به جهت ضرورت شعرى است و روشن است كه آنچه در نثر و كلام عادى روا نيست در نظم هنگام ضرورت رواست. ... استاد علامه طباطبايى (قدس سره) در پاسخ به اين احتمال مىگويد: «استفاده از رمز در جايى است كه گوينده نمىخواهد جز مخاطب، كسى به مراد او پى ببرند؛ در صورتى كه اسماى حسناى الهى - كه صاحبان اين رأى، حروف
مقطعه را نشانه آن مىدانند - در موارد فراوانى از سورههاى قرآن به تصريح يا تلويح ذكر شده است و با اين وجود، فايدهاى در اشاره به آن اسماء به وسيله حروف رمزى باقى نمىماند(1)». (2)
تحلیل مؤلف
درباره نقد صاحب تسنیم، میتوان گفت:
اولاً: گرچه «راز» و «رمز» گاه هم معنی استعمال میشوند، ولی بین «رمز» و «راز» تفاوت است، راز اشاره به سری و پنهانی بودن داشته و «رمز» اشاره به نماد داشتن دارد، مثلاً «ناجا» رمزی است که راز نیست، و علوم غریبه رازها و اسراری هستند که رمز نیستند، بنابراین رمز بودن حروف مقطعه از اسامی الهی به معنای این نیست که این اسامی رازهای پوشیدهای بوده و قبل از حروف مقطعه بیان نشدهاند.
ثانیاً: بر فرض اینکه راز و رمز هم معنی باشند، هر رازی بعد از بیان دیگر راز نیست، یعنی میتوان در حروف مقطعه گفت که آنها رازیهایی بودند که بخش کوچکی از آن همه راز و رمز توسط اهل بیت (علیهم السلام) رمزگشایی شده است.
بنابراین به نظر میرسد این نظریه با توجه به مستندات روایی و مؤیدات موجود، نظریه قابل قبولی است، ولی نافی تفاسیر روایی دیگر نیست.
برخی میگویند: ترکیب حروف مقطعه (الر، حم، ن) مجموعاً اسم (الرحمن) را تشکیل میدهد، ولی ما بر کیفیّت جمع حروف مقطعه در همه موارد قدرت نداریم.(1)
ص: 253 (نقل از: سعید بن جبیر)؛ نظام الدین نیشابوری، تفسير غرائب القرآن و رغائب الفرقان، ج1،
ص: 131 (نقل از: سعید بن جبیر)؛ طبری، جامع البيان فى تفسير القرآن، ج1،
ص: 68 (نقل از: ابن عباس)؛ ابن ابی حاتم، تفسير القرآن العظيم، ج6،
ص: 1921 (نقل از: سالم بن عبد الله)؛ طبرانی، تفسير القرآن العظيم، ج5،
ص: 391 (نقل از: عکرمه)؛ ثعلبی، الكشف و البيان، ج5،
ص: 116 (نقل از: عکرمه و أعمش و شعبی).
عن علي (علیه السلام): «هو اسم من أسماء اللّه تعالى، فرقت حروفه في السور»(2).
امام علی (علیه السلام): حروف مقطعه اسم از اسماء الهی هستند، که حروفش در سورهها پراکنده شده است.
«سمرقندی» بعد از نقل این حدیث، در شرح آن چنین مثالی میزند: مثلاً در جایی (الر) آمده و در جای دیگر (حم) و در جای دیگر (ن) که مجموعاً «الرحمن» میشوند(3).
قال عليّ بن أبي طالب (علیه السلام): «هي أسماء مقطّعة، لو علم الناس تأليفها علموا اسم اللّه الذي إذا دعي به أجاب»(4).
امام علی (علیه السلام): «حروف مقطعه اسماء تقطیع یافته هستند، اگر مردم چگونگی تألیف آنها را میدانستند، اسم خدا را میدانستند، همان اسمی که وقتی به آن خوانده میشود، اجابت میکند».
تحلیل مؤلف
بر این نظریه چندین ایراد وارد است:
1) . فخر رازی، التفسير الكبير، ج2،
2) . سمرقندی، بحر العلوم، ج1، ص: 21
3) . سمرقندی، بحر العلوم، ج1، ص: 21
4) . ابن جوزی، زاد المسير فى علم التفسير، ج1، ص: 25؛ در (شیبانی، نهج البيان عن كشف معانى القرآن، ج1، ص: 81) آمده: عن أمير المؤمنين(علیه السلام)أنّه قال: «هي أسماء مقطّعة، لو علم النّاس تأليفها لعلموا الاسم الأعظم».
اولاً: اینکه اسامی الهی در بین خود حروف مقطعه پراکنده باشند محل تأمل است، و روایت حضرت علی (علیه السلام) گویای پراکندگی اسماء الهی در بین سورهها است نه در بین حروف مقطعه. «فرقت حروفه في السور».
ثانیاً: اگر اسامی الهی که در حروف مقطعه پراکنده شدهاند، همان اسامی معروف خدا مثل «الرحمن» باشند، نیازی به چنین رمزگذاری نیست، به سادگی با رجوع به اسامی الهی میتوان دانست که کدام اسامی الهی از حروف مقطعه تشکیل شدهاند. برخی از اسامی تک کلمهای تشکیل شده از حروف مقطعه، عبارتند از: «اللَّه»، «رَحْمَان»، «رَحِيم»، «كَرِيم»، «مُقِيم»، «عَلِيم»، «حَلِيم»، «حَكِيم»، «سَرِيع»، «حَنَّان»، «مَنَّان»، «سُلْطَان»، «مَانِع»، «صَانِع»، «سَامِع»، «مَالِك»، «رَاحِم»، «نَاصِر»، «عَلَّام»، «أَنِيس»، «مُنِيل»، «مُقِيل»، «مُحِيل»، «أَمَان»، «عَالِم»، «مُهَيْمِن»، «مُمَكِّن»، «مُعْلِن»، «مُقَسِّم»، «مُقِيم»، «عَلِيّ»، «مَلِيّ»، «مُطَهَّر»، «مُيَسِّر»، «حَيّ»، «مَلِك»، «عَاصِم»، «قَائِم»، «سَالِم»، «حَاكِم»، «عَالِم»، «قَاسِم»، «مُكْرِم»، «مُعِين»، «عَالِي»، «كَاسِر»، «قَاهِر»، «مُسَهِّل»، «مُمْهِل»، «نَصِير»، «مُعِين»، «نَاطِق»، «سَامِق»، «سَمِيع»، «مَنِيع»، «سَرِيع»، «مُحِيط»، «مُعِين»، «أَمِين»، «مَكِين»، «كَامِل»، «حَقّ»، «آمِر»، «نَاهِي»، «مُكْرِم»، «مُطْعِم»، «مُنْعِم»، «مُعْطِي»، «مُقْنِي»، «مُحْيِي»، «مُحْسِن». همچنین اسامی دو بخشی و بیشتر، مثل: «أَحْكَمَ الْحَاكِمِين»، «أَطْهَرَ الطَّاهِرِين»، «عَالِمَ السِّرّ»، «أَسْمَعَ السَّامِعِينَ»، «أَكْرَمَ الْأَكْرَمِين»، «مُعِين مَنْ لَا مُعِينَ لَه»، «أَنِيس مَنْ لَا أَنِيسَ لَهُ»، «أَمَان مَنْ لَا أَمَانَ لَه»، «أَكْرَم مِنْ كُلِّ كَرِيم»، «أَرْحَم مِنْ كُلِّ رَحِيم»، «أَعْلَم مِنْ كُلِّ عَلِيم»، «أَحْكَم مِنْ كُلِّ حَكِيم»، «مَالِك الْمُلْك»، «نِعْمَ النَّصِير»، «أَنِيس مَنْ لَا أَنِيسَ لَه»، «رَاحِم مَنْ لَا رَاحِمَ لَه». اسماى حسناى الهى - كه صاحبان اين رأى، حروف مقطعه را نشانه آن مىدانند - در موارد فراوانى از سورههاى قرآن به تصريح يا تلويح ذكر شده است و در روایات مطرح شدهاند، و با اين وجود، فايدهاى در اشاره به آن اسماء به وسيله حروف رمزى باقى نمىماند.
برخی نظر دارند که حروف مقطعه (بدون رمز) اسامی الهی هستند.(1)
ص: 29 (نقل از: ابن قتیبه)؛ سیوطی، الدر المنثور فى التفسير بالماثور، ج6،
ص: 2 (نقل از: ابن عباس).
از برخی روایات هم استشمام میشود که این حروف بدون اینکه رمز باشند اسماء الهی هستند.
عَنِ الصَّادِقِ (علیه السلام) فِی (صل الله علیه و آله و سلم): «هُوَ اسْمٌ مِنْ أَسْمَاءِ اللَّهِ تَعَالَى أَقْسَمَ بِهِ».(2)
امام صادق (علیه السلام): صاد اسمی از اسماء خدا است که به آن قسم خورده است.
قال رسول الله (صل الله علیه و آله و سلم): «حم اسم من أسماء الله تعالى و هي مفاتيح خزائن ربّك تعالى» (3)
رسول خدا (صل الله علیه و آله و سلم): حم اسمی از اسماء الهی بوده و آن کلیدهای گنجینههای پروردگار توست.
روي عن أمير المؤمنين (علیه السلام) أنّه قال في دعائه: «أسألك يا كهيعص يا حمسق».(4)
از حضرت علی روایت شده که دعایش میگفت: از تو میخواهم ای کهیعص ای حمعسق.
روي عن علي بن أبي طالب (علیه السلام): «يا كهيعص اغفر لي»(5)
از حضرت علی بن أبی طالب روایت شده: ای کهیعص، مرا ببخش.
همچنین قرار گرفتن حروف مقطعه در کنار بقیه اسامی الهی در ادعیه گویای این است که این کلمات اسامی خدا هستند نه رمزی برای اسامی الهی:
«اللَّهُمَّ يَا اللَّهُ يَا اللَّهُ يَا اللَّهُ يَا كهيعص»(6)
«اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ يَا قُدُّوسُ يَا قُدُّوسُ يَا قُدُّوسُ يَا كهيعص»(7)
«يَا صَادِقُ يَا كهيعص يَا رَبَّ الْأَرْبَابِ»(8)
1) . طبری، جامع البيان فى تفسير القرآن، ج16، ص: 35؛ ابن جوزی، زاد المسير فى علم التفسير، ج4،
2) . طبرسی، مجمع البيان في تفسير القرآن، ج8، ص: 726؛ عروسی حویزی، تفسير نور الثقلين، ج4، ص: 442، ح6
3) . ثعلبی، الكشف و البيان، ج8، ص: 263؛ قرطبی، الجامع لأحكام القرآن، ج15، ص: 289؛ طبرانی، تفسير القرآن العظيم، ج5، ص: 391
4) . کاشانی، زبدة التفاسير، ج4، ص: 158؛ فخر رازی، التفسير الكبير، ج2، ص: 253؛ ملا صدرا، تفسير القرآن الكريم، ج1، ص: 210
5) . ابن عطیه، المحرر الوجيز فى تفسير الكتاب العزيز، ج4، ص: 3؛ قرطبی، الجامع لأحكام القرآن، ج11، ص: 74
6) . ابن طاوس، إقبال الأعمال، ج1، ص: 425
7) . شیخ طوسی، مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ج1، ص: 145
8) . کفعمی، المصباح، ص: 310
«يَا اللَّهُ وَ أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ ص وَ يس وَ الصَّافَّاتِ وَ حم عسق وَ كهيعص يَا اللَّهُ، وَ أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الم اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ يَا اللَّه»(1)
تحلیل مؤلف
درباره این نظریه، به مطالب ذیل باید توجه کرد:
اولاً: این اقوال و روایات، همه حروف مقطعه را نام خدا مطرح نکردهاند، برخی از آنها را اسامی خدا میدانند.
ثانیاً: در روایات مطرح شده دو احتمال وجود دارد: 1. مراد این باشد که «کهیعص» بدون رمز بودن نام خدا باشد، 2. « یا کهیعص» به معنای «يا كريم يا هادي يا علي يا عزيز يا صادق» باشد.
طبق نظریهای، از ترکیب حروف نورانی مقطعه اسم اعظم ساخته میشود، البته کسی جز معصوم (علیه السلام) نمیتواند اسم اعظم را از این حروف بسازد.(2)
ص: 82 (نقل از: ابن عباس)؛ ابو حيّان، البحر المحيط فى التفسير، ج1،
ص: 58 (نقل از: سعید بن جبیر).
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: «(الم) هُوَ حَرْفٌ مِنْ حُرُوفِ اسْمِ اللَّهِ الْأَعْظَمِ الْمُقَطَّعِ فِي الْقُرْآنِ الَّذِي يُؤَلِّفُهُ النَّبِيُّ ص وَ الْإِمَامُ فَإِذَا دَعَا بِهِ أُجِيبَ»(3)
1) . کفعمی، البلد الأمين و الدرع الحصين، ص: 418
2) . ابن عطیه، المحرر الوجيز فى تفسير الكتاب العزيز، ج1،
3) . شیخ صدوق، معاني الأخبار، ص: 23، ح2؛ عروسی حویزی، تفسير نور الثقلين، ج1، ص: 26، ح5؛ در (قمی، تفسير القمي، ج1، ص: 308) هم آمده: «قال: الر هو حرف من حروف الاسم الأعظم، المنقطع في القرآن فإذا ألفه الرسول أو الإمام فدعا به أجيب»؛ همچنین در (قمی، تفسير القمي، ج2، ص: 118) آمده: «قال: طسم هو حرف من حروف اسم الله الأعظم المرموز في القرآن». البته مشخص نیست این دو مورد روایت است یا سخن علی بن ابراهیم قمی.
امام صادق (علیه السلام) فرمود: (الم) حرفی از حروف اسم اعظم خدا است كه در قرآن تقطیع شده است، و پيغمبر (صل الله علیه و آله و سلم) و امام معصوم (علیه السلام) آن حروف را با هم تلفيق كرده و دعا مىكنند، خدا نيز اجابت مىفرمايد.
قال عليّ بن أبي طالب (علیه السلام): «هي أسماء مقطّعة، لو علم الناس تأليفها علموا اسم اللّه الذي إذا دعي به أجاب»(1).
امام علی (علیه السلام): «حروف مقطعه اسماء تقطیع یافته هستند، اگر مردم چگونگی تألیف آنها را میدانستند، اسم خدا که وقتی به آن خوانده میشود، اجابت میکند، را میدانستند».
عن ابن عباس، و عليّ (علیهما السلام): «إنّ الحروف المقطعة في القرآن اسم اللّه الأعظم، إلا أنّا لا نعرف تأليفه منها»(2).
ابن عباس و امام علی (علیه السلام): «همانا حروف مقطعه در قرآن اسم اعظم خدا میباشند، جز اینکه ما چگونگی تألیف اسم اعظم را از حروف مقطعه نمیدانیم».
نکته: عبارت «إلا أنّا لا نعرف تأليفه منها» صحت روایت علوی را مورد تردید قرار میدهد، چرا که طبق روایات معتبره حضرت علی (علیه السلام) عالم به اسم اعظم بودهاند، مگر اینکه این عبارت را از ابن عباس بدانیم، و یا بر فرض اینکه از حضرت علی (علیه السلام) باشد، مراد از «إنّا» شخص حضرت نبوده، بلکه مراد عموم مسلمانان و اهل قرآن باشند، و یا اشاره به اسم اعظمی باشد که خدا هیچ کس را به آن عالم نکرده باشد.(3)
نقد تفسیر تسنیم
1) . ابن جوزی، زاد المسير فى علم التفسير، ج1، ص: 25؛ در (شیبانی، نهج البيان عن كشف معانى القرآن، ج1، ص: 81) آمده: عن أمير المؤمنين(علیه السلام)أنّه قال: «هي أسماء مقطّعة، لو علم النّاس تأليفها لعلموا الاسم الأعظم».
2) . دره، تفسير القرآن الكريم و اعرابه و بيانه، ج1، ص: 30؛ قرطبی، الجامع لأحكام القرآن، ج1، ص: 155
3) . عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع: «إِنَّ اسْمَ اللَّهِ الْأَعْظَمَ عَلَى ثَلَاثَةٍ وَ سَبْعِينَ حَرْفاً ... وَ نَحْنُ عِنْدَنَا مِنَ الِاسْمِ الْأَعْظَمِ اثْنَانِ وَ سَبْعُونَ حَرْفاً وَ حَرْفٌ وَاحِدٌ عِنْدَ اللَّهِ تَعَالَى اسْتَأْثَرَ بِهِ فِي عِلْمِ الْغَيْبِ عِنْدَهُ» (کلینی، الكافي، ج1، ص: 230، ح1).
درباره تركيب حروف مقطعه براى دستيابى به اسم اعظم الهى، به چند نكته بايد توجه داشت:
1- اين وجه را به عنوان تفسير حروف مقطعه نمىتوان پذيرفت؛ زيرا فاقد هر گونه دليل معتبر است.
2- نامهاى «الله» و «الرحمن» كه از اسماى اعظم لفظى خداوند سبحان است، به صراحت در قرآن كريم آمده است و نيازى نيست تا از تلفيق و تركيب حروف مقطعه با آنها دست بيابيم.
3- درباره اسم اعظم، چنانكه در تفسير سوره حمد گذشت، بايد گفت: اسم اعظمى كه آثار تكوينى همانند احياى مردگان و يا طى الارض دارد از سنخ لفظ نيست و توقع چنان آثارى از لفظ بر پايه پندارى نادرست درباره اسم اعظم است. همچنين اسم اعظم، مفهومى حصولى نيست تا با فراگيرى آن بتوان مردگان را زنده كرد يا طى الارض داشت، بلكه اسم اعظم مقامى است كه باريافتگان به آن، گرچه هم نگويند با صرف اراده بر چنين كارهايى قادرند.(1)
تحلیل مؤلف
این نظریه، با توجه به مستندات روایی نظریه معقول و قابل پذیرش بوده و اشکالات مطرح شده به این نظریه، قابل پاسخ دهی است، چرا که:
اولاً: روایات مذکور مستند نظریه فوق بوده، بنابراین این نظریه فاقد مستند نیست.
ثانیاً: مراد از اسم اعظم اسامی دیگری غیر از «الله» و «الرحمن» هستند، و اگر مراد از اینها اسم اعظم بود خدا اینها را بر اغیار مستور میفرمود و در قرآن ذکر نمیفرمود، پس مراد اسامی مستور الهی هستند، که جز اولیاء، کسی نمیدانند.
ثالثاً: در صحت تسمیهِ مقامات معنوی به اسم اعظم، تردید است، یعنی درست است که اگر کسی به مقامات معنوی برسد دعایش مستجاب است، ولی آیا رسیدن به این مقام نامش اسم اعظم است؟ بر
1) . جوادی آملی، تسنیم، ج2، ص78
فرض اینکه رسیدن به مقامات عالیه، اسم اعظم نامیده شود، اثبات اسم اعظم مقامی، نافیِ اسم اعظم لفظی نیست، بلکه هر دو نوع اسم اعظم وجود دارد، در اسم اعظم مقامی شخص تجلّی صفات الهی شده و با اراده بر احیاء اموات به اذن الهی قادر بر آن کار خواهد شد، و اسم اعظم لفظی هم وجود دارد که خدا جز به برگزیدگان عنایت نمیفرماید، و لازمه اعطای اسم اعظم لفظی هم تزکیه است، چنانچه روایات متعددی گواه وجود اسم اعظم لفظی هستند، مثل:
امام رضا (علیه السلام): «أُعْطِيَ بَلْعَمُ بْنُ بَاعُورَاءَ الِاسْمَ الْأَعْظَمَ، فَكَانَ يَدْعُو بِهِ فَيُسْتَجَابُ لَهُ ... انْسَلَخَ الِاسْمُ الْأَعْظَمُ مِنْ لِسَانِهِ»(1)قید «یدعو به» و «من لسانه» گواه اسم اعظم لفظی است.
امام باقر (علیه السلام): «إِنَّ اسْمَ اللَّهِ الْأَعْظَمَ عَلَى ثَلَاثَةٍ وَ سَبْعِينَ حَرْفاً، وَ إِنَّمَا كَانَ عِنْدَ آصَفَ مِنْهَا حَرْفٌ وَاحِدٌ فَتَكَلَّمَ بِهِ فَخُسِفَ بِالْأَرْضِ مَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ سَرِيرِ بِلْقِيسَ حَتَّى تَنَاوَلَ السَّرِيرَ بِيَدِهِ ...»(2)عبارت «حرف» و «تکلّم» گویای لفظی بودن اسم اعظم است.
امام باقر (علیه السلام): « ... فَلَمَّا دَنَا أَجَلُ آدَمَ أَوْحَى اللَّهُ إِلَيْهِ أَنْ يَا آدَمُ إِنِّي مُتَوَفِّيكَ ... فَأَوْصِ إِلَى خَيْرِ وُلْدِكَ ... وَ سَلِّمْ إِلَيْهِ مَا عَلَّمْنَاكَ مِنَ الْأَسْمَاءِ وَ الِاسْمِ الْأَعْظَمِ، فَاجْعَلْ ذَلِكَ فِي تَابُوتٍ»(3)قید «سلّم» و «علّمنا» نشانه دهنده اسم اعظم لفظی است، چرا که اسم اعظم مقامی نه قابل تسلیم است و نه قابل تعلیم.
امام باقر (علیه السلام) و امام صادق (علیه السلام): «... فَمَرَّ بِهِمْ نَبِيٌّ مِنْ أَنْبِيَاءِ بَنِي إِسْرَائِيلَ يُقَالُ لَهُ: حِزْقِيلُ فَلَمَّا رَأَى تِلْكَ الْعِظَامَ بَكَى وَ اسْتَعْبَرَ، وَ قَالَ: يَا رَبِّ لَوْ شِئْتَ لَأَحْيَيْتَهُمُ السَّاعَةَ كَمَا أَمَتَّهُمْ فَعَمَرُوا بِلَادَكَ وَ وَلَدُوا عِبَادَكَ وَ عَبَدُوكَ مَعَ مَنْ يَعْبُدُكَ مِنْ خَلْقِكَ، فَأَوْحَى اللَّهُ تَعَالَى إِلَيْهِ: أَ فَتُحِبُّ ذَلِكَ؟ قَالَ: نَعَمْ يَا رَبِّ فَأَحْيِهِمْ، فَأَوْحَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَيْهِ: أَنْ قُلْ كَذَا وَ كَذَا، فَقَالَ الَّذِي أَمَرَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ يَقُولَهُ، وَ هُوَ الِاسْمُ الْأَعْظَمُ، فَلَمَّا قَالَ حِزْقِيلُ ذَلِكَ الْكَلَامَ نَظَرَ إِلَى الْعِظَامِ يَطِيرُ بَعْضُهَا إِلَى بَعْضٍ فَعَادُوا
أَحْيَاءً ...»(1)صریح این روایت تکیه بر واژه بودن اسم اعظم داشته که با آن احیای اموات محقق شده است.
برخی نظر دارند که حروف مقطعه اسامی رسول خدا (صل الله علیه و آله و سلم) است.(2)
ص: 311 (محمد بن حنفیه و سعید بن جبیر، در تفسیر: یس)؛ بلنسی، تفسير مبهمات القرآن، ج2،
ص: 637 (در تفسیر: نون).
چنانچه (یس) و (طه) و (ن) و (حم) و (صل الله علیه و آله و سلم) و (ق) و (طسم) و (الر) و (الم) به عنوان اسم پیامبر اکرم (صل الله علیه و آله و سلم) مطرح شده است.
امام سجاد (علیه السلام) در دعای فطر نسبت به مقام پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) به خدا عرضه میدارد:
عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ (علیه السلام): « ... هُوَ حَبِيبُكَ وَ نَبِيُّكَ مُحَمَّدٌ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ... وَ قُلْتَ جَلَّ قَوْلُكَ لَهُ حِينَ اخْتَصَصْتَهُ بِمَا سَمَّيْتَهُ بِهِ مِنَ الْأَسْمَاءِ (طه ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى) وَ قُلْتَ عَزَّ قَوْلُكَ (يس وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ) وَ قُلْتَ تَقَدَّسَتْ أَسْمَاؤُكَ (ص وَ الْقُرْآنِ ذِي الذِّكْرِ) وَ قُلْتَ عَظُمَتْ آلَاؤُكَ (ق وَ الْقُرْآنِ الْمَجِيدِ) فَخَصَصْتَهُ أَنْ جَعَلْتَهُ قَسَمَكَ حِينَ أَسْمَيْتَهُ وَ قَرَنْتَ الْقُرْآنَ مَعَهُ فَمَا فِي كِتَابِكَ مِنْ شَاهِدِ قَسَمٍ وَ الْقُرْآنُ مُرْدَفٌ بِهِ إِلَّا وَ هُوَ اسْمُهُ ... وَ قُلْتَ تَبَارَكْتَ وَ تَعَالَيْتَ فِي عَامَّةِ ابْتِدَائِهِ (الر تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْحَكِيمِ) (الر كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ الر كِتابٌ أُحْكِمَتْ آياتُهُ) (الر تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْمُبِينِ) وَ (الم ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ) وَ فِي أَمْثَالِهَا مِنَ السُّوَرِ وَ الطَّوَاسِينِ [سُوَرِ الطَّوَاسِينِ] وَ الْحَوَامِيمِ فِي كُلِّ ذَلِكَ ثَنَّيْتَ بِالْكِتَابِ مَعَ الْقَسَمِ الَّذِي هُوَ اسْمُ مَنِ اخْتَصَصْتَهُ لِوَحْيِكَ وَ اسْتَوْدَعْتَهُ سِرَّ غَيْبِك»(3)
ص: 286 و 287
.عَن أَبِي الْحَسَنِ مُوسَى (علیه السلام): «أَمَّا (حم) فَهُوَ مُحَمَّدٌ ص وَ هُوَ فِي كِتَابِ هُودٍ الَّذِي أُنْزِلَ عَلَيْهِ وَ هُوَ مَنْقُوصُ الْحُرُوف».(4)
امام کاظم (علیه السلام): اما (حم) نام پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) است و آن در کتاب هود نبی (علیه السلام) است که بر او نازل شده بوده و (محمد) حروفش کوتاه شده است و تبدیل به (حم) شده است.
عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ (علیه السلام): «... أَمَّا (طه) فَاسْمٌ مِنْ أَسْمَاءِ النَّبِيِّ ص وَ مَعْنَاهُ يَا طَالِبَ الْحَقِّ الْهَادِي إِلَيْهِ ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى بَلْ لِتَسْعَدَ بِهِ ... وَ أَمَّا (يس) فَاسْمٌ مِنْ أَسْمَاءِ النَّبِيِّ ص وَ مَعْنَاهُ يَا أَيُّهَا السَّامِعُ لِلْوَحْيِ وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ. عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ»(1)
امام صادق (علیه السلام): اما (طه) نامی از نامهای پیامبر است و معنای آن این است: ای طلب کننده حق، هدایت کننده به سوی آن، ما قرآن را بر تو فرو نفرستادیم که رنج ببینی بلکه برای اینکه با قرآن خوشبخت شوی ... اما (یس) پس نامی از نامهای پیامبر است و معنای آن این است: ای شنونده وحی، قسم به قرآن پرحکمت که تو از پیامبرانی و بر راه مستقیمی هستی.
عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام): «إِنَّ لِرَسُولِ اللَّهِ(علیه السلام)عَشَرَةَ أَسْمَاءٍ؛ خَمْسَةٌ مِنْهَا فِي الْقُرْآنِ وَ خَمْسَةٌ لَيْسَتْ فِي الْقُرْآنِ، فَأَمَّا الَّتِي فِي الْقُرْآنِ فَمُحَمَّدٌ(علیه السلام)وَ أَحْمَدُ وَ عَبْدُ اللَّهِ وَ يس وَ ن ...»(2)
امام باقر (علیه السلام): همانا پيامبر خدا (صل الله علیه و آله و سلم) ده نام دارد كه پنج تا از آنها در قرآن آمده و پنج تا از آنها در قرآن نيامده است: آنچه در قرآن آمده، عبارتند از: محمّد و احمد و عبد الله و يس و نون، ...
کلبی از امام صادق (علیه السلام) میپرسد: محمد چند نام در قرآن دارد؟ امام صادق فرمودند: «يَا كَلْبِيُّ لَهُ عَشَرَةُ أَسْمَاءَ؛ ... وَ طه ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى وَ يس وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ وَ ن وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ وَ ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ ...»(3)«ای کلبی، پیامبر ده اسم دارد؛ ... طه و یس و ن ..».
قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) فِي قَوْلِهِ تَعَالَى: «سَلَامٌ عَلَى آلِ يس(4)» قَالَ: «يس مُحَمَّدٌ وَ نَحْنُ آلُ يس»(5).
امام علی (علیه السلام) درباره این آیه «سَلَامٌ عَلَى آلِ يس» فرمودند: یس محمد است و ما آل یس هستیم.
1) . شیخ صدوق، معاني الأخبار، ص: 22، ح1؛ علامه مجلسی، بحار الأنوار، ج89، ص: 373، ب127 و 127، ح1
2) . شیخ صدوق، الخصال، ج2، ص: 426، ح2؛ علامه مجلسی، بحار الأنوار، ج16، ص: 96، ح31؛ البته در (طبرسی، مجمع البيان في تفسير القرآن، ج8، ص: 647) آمده: «عن أبي جعفر (علیه السلام) قال: إن لرسول الله ص اثني عشر اسما خمسة منها في القرآن محمد و أحمد و عبد الله و يس و نون».
3) . صفار، بصائر الدرجات في فضائل آل محمد (صل الله علیه و آله و سلم)، ج1، ص: 512، ح26؛ بحرانی، البرهان في تفسير القرآن، ج3، ص: 747، ح6962
4) . الصافات: 130
5) . فتّال نیشابوری، روضة الواعظين و بصيرة المتعظين، ج2، ص: 268؛ علامه مجلسی، بحار الأنوار، ج16، ص: 87، ح11
عن علي (علیه السلام)م: «سمى اللَّه تعالى النبي (صل الله علیه و آله و سلم) في القرآن بسبعة اسماء: محمد، و أحمد، و طه، و يس، و المزمل، و المدثر، و عبد اللَّه».(1)
امام علی (علیه السلام): خدا پیامبر را در قرآن به هفت نام نامگذاری کرد: محمد و احمد و طه و یس و مزمل و مدثر و عبد الله.
همین معنی از رسول خدا (صل الله علیه و آله و سلم) روایت شده است: «إن الله تعالى أسماني [سمّانى] في القرآن سبعة [بسبعة] أسماء؛ محمد و أحمد و طه و يس و المزمل و المدثر و عبد الله».(2)
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ وَ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام) قَالا: «كَانَ رَسُولُ اللَّهِ ص إِذَا صَلَّى قَامَ عَلَى أَصَابِعِ رِجْلَيْهِ حَتَّى تَوَرَّمَتْ [تَبَرَّمَ]، فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى: طه، بِلُغَةِ طَيٍّ: يَا مُحَمَّدُ، ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى إِلَّا تَذْكِرَةً لِمَنْ يَخْشى»(3)
ص: 57 و 58؛ بحرانی، البرهان في تفسير القرآن، ج3، ص: 748، ح6966
امام صادق و امام باقر (علیه السلام): وقتی رسول خدا نماز میخواند بر انگشتان پایش میایستاد تا اینکه (پایش) ورم کرد، خدای متعال نازل کرد: طه، در زبان طی یعنی: یا محمد، قرآن را بر تو نازل نكرديم تا به رنج افتى، جز اينكه براى هر كه مىترسد، پندى باشد.
أمیر المؤمنین (علیه السلام): «... لِأَنَّ اللَّهَ سَمَّى بِهِ النَّبِيَّ ص حَيْثُ قَالَ: يس وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ. إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ»(4)
امام علی (علیه السلام): خدا پیامبر را یاسین نامید، آنجا که فرمود: یس، قسم به قرآن حکیم، همانا تو از مرسلین هستی.
قَالَ الصَّادِقُ ع: «يس اسْمُ رَسُولِ اللَّهِ ص، وَ الدَّلِيلُ عَلَيْهِ قَوْلُهُ: إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ»(5)
1) . شیخ طوسی، التبيان في تفسير القرآن، ج8، ص: 441؛ ماوردی، النكت و العيون تفسير الماوردى، ج5، ص: 5
2) . قرطبی، الجامع لأحكام القرآن، ج15، ص: 5؛ نسفی، مدارك التنزيل و حقايق التاويل، ج4، ص: 5
3) . قمی، تفسير القمي، ج2،
4) . طبرسی، الإحتجاج على أهل اللجاج، ج1، ص: 253؛ فیض کاشانی، تفسير الصافي، ج1، ص: 49
5) . قمی، تفسير القمي، ج2، ص: 211؛ عروسی حویزی، تفسير نور الثقلين، ج4، ص: 375، ح15
امام صادق (علیه السلام): یس اسم رسول خدا است، و دلیلش سخن خداست: همانا تو از مرسلین، بر راهی مستقیم هستی.
عَنْ عَلِيٍّ (علیه السلام) قَالَ: «إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ (صل الله علیه و آله و سلم) اسْمُهُ يَاسِينُ، وَ نَحْنُ الَّذِينَ قَالَ اللَّهُ: سَلَامٌ عَلَى آلِ يَاسِين»(1)
امام علی (علیه السلام): رسول خدا اسمش یاسین است، و ما کسانی هستیم که خدا (درباره آنها) فرموده: سلام علی آل یاسین.
عن الرضا (علیه السلام): «قَالَ عَزَّ وَ جَلَّ: سَلَامٌ عَلَى آلِ يس، يَعْنِي آلَ مُحَمَّدٍ ص»(2)
امام رضا (علیه السلام): خدای عزّ و جلّ فرموده: سلام بر آل یاسین، یعنی آل محمد.
جبرئیل به پیامبر سلام (صل الله علیه و آله و سلم) این چنین سلام میدهد: «السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا مُحَمَّدُ ... السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا طه ... يَا طس السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا طسم ...»(3)
در ادعیه مختلفی آمده: «... مِنْ آلِ طه وَ يس ..»(4)
ص: 212 و 216، ج91، ص8، ج98، ص323 و ..
.تحلیل مؤلف
همه حروف مقطعه را نام پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) دانستن سخن بدون مستند است، گرچه برخی از آنها یقیناً نام پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) هستند، چنانچه روایات متعدده هم ناظر به برخی از حروف مقطعه هستند.
قول قبل ظاهرش این بود که حروف مقطعه بدون رمز یا با رمز اختصاری، نام پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) هستند، اما برخی نظر دارند که حروف مقطعه با اعمال یک سری از رمزها، اسم پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) یا لقب وی هستند،
1) . هلالی، كتاب سليم بن قيس الهلالي، ج2، ص: 946؛ استرآبادی، تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة، ص: 489
2) . شیخ صدوق، عيون أخبار الرضا (علیه السلام)، ج1، ص: 237، ب23، ح1؛ ابن شعبه حرّانی، تحف العقول، ص: 433
3) . ابن شاذان، الفضائل، ص: 33؛ علامه مجلسی، بحار الأنوار، ج15، ص: 351
4) . علامه مجلسی، بحار الأنوار، ج13، ص: 235، ج16، ص: 86، ج25، ص: 174، ج81، ص: 209، ج83، ص: 29، ج84،
چنانچه نقل شده که «طه» طبق حروف ابجد چهارده شده (ط: 9، ه-: 5) شده و چهارده اشاره به ماه شب چهاردهم دارد که «بدر» است، پس «طه» یعنی: «یا بدر» یا «يا بدر سماء عالم الإمكان»، یعنی کسی که مثل بدر به کمال رسیده و در آسمان عالم امکان بدر همه عالمی.(1)
ص: 618 و 619 (نقل از: ابن عباس)؛ آلوسی، روح المعاني، ج8، ص: 521
و «یس» یعنی: «يا سيد المرسلين».(2)تحلیل مؤلف
این نظریه، همه حروف مقطعه را پوشش نداده است و ادعا ندارد که همه حروف مقطعه چنین تفسیری دارند. و اشکالی که بر این نظریه وارد است این است که: این نوع رمز در آوردن گرچه عقلاً محال و ممتنع نیست، ولی نیازمند دلیل متقنی از نصوص أهل بیت عصمت (علیهم السلام) دارد، پس این قول به خاطر عدم سند قابل پذیرش نیست.
علاوهبر اینکه این حروف از اسامی پیامبر اکرم (صل الله علیه و آله و سلم) هستند، از اسامی خاندان ایشان نیز هستند.
قَالَ عَلِيٌّ (علیه السلام): «وَ أَنَا الْحَوَامِيمُ»، قَالَتْ فَاطِمَةُ (سلام الله علیها): «وَ أَنَا ابْنَةُ الطَّوَاسِينِ».(3)
(در جریان مفاخره) حضرت علی (علیه السلام) گفت: و من حوامیم (حمها یا سورهای حم) هستم، و فاطمه (سلام الله علیها) گفت: من دختر طواسین (طسها یا سورهای طس) هستم.
قَالَ عَلِيٌّ (علیه السلام): «أَنَا ق وَ الْقُرْآنِ الْمَجِيدِ، أَنَا النَّبَأُ الْعَظِيمُ».(4)
علی (علیه السلام) فرمود: «به قرآن مجید قسم که من قاف هستم(1)،من خبر بزرگ هستم».
تحلیل مؤلف
پذیرش اینکه همه حروف مقطعه، اسامی ائمه هستند، بدون مستند است، و دو روایت فوق فقط گویای این است که حروف مقطعه «حم» و «ق» یا سورههای حوامیم و قاف اشاره به حضرت علی (علیه السلام) دارند، و شاید هم مراد این باشد که باطن سُوَر حوامیم و قاف، حضرت علی (علیه السلام) میباشد، یا باطن این حروف مقطعه، حضرت علی (علیه السلام) است.
نکته
در «حجاب امام محمد تقی ع» آمده است: «احْتَجَبْتُ وَ اسْتَتَرْتُ وَ اسْتَجَرْتُ وَ اعْتَصَمْتُ وَ تَحَصَّنْتُ بِ الم وَ بِ كهيعص وَ بِ طه وَ بِ طسم وَ بِ حم وَ بِ حم عسق وَ [بِ] ن وَ بِ طس وَ بِ ق وَ الْقُرْآنِ الْمَجِيدِ، وَ إِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِيمٌ، وَ اللَّهُ وَلِيِّي وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ»(2).
از آنجایی که «اعتصام» و «استجار» و «احتجاب» و «استتار» و «تحصّن» جز به «خدا» و «حبل خدا» روا نیست، چنانچه قرآن میفرماید: «اعْتَصَمُوا بِاللَّهِ»(3)و «اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَميعاً»(4). حبل الهی هم بر دو قسم است: «بِحَبْلٍ مِنَ اللَّهِ وَ حَبْلٍ مِنَ النَّاسِ»(5)«ریسمانی از خدا و ریسمانی از مردم»، امام صادق (علیه السلام) در تفسیر این آیه فرمودند: «الْحَبْلُ مِنَ اللَّهِ كِتَابُ اللَّهِ، وَ الْحَبْلُ مِنَ النَّاسِ هُوَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع»(6)
1) . البته در ترجمه عبارت «أنا ق و القرآن المجید» (علاوهبر قسم گرفتن قرآن مجید) دو احتمال دیگر هم وجود دارد؛ 1. من «قاف و القرآن المجید» هستم، یعنی «أنا» مبتدا و کلمه «ق و القرآن المجید» از باب حکایت یک چیز واحد بوده و خبر باشند. 2. من قاف هستم و من قرآن مجید هستم، یعنی «أنا» مبتدا بوده و «قاف» خبر آن بوده و «القرآنُ المجیدُ» به رفع بوده و عطف بر خبر باشد.
2) . ابن طاوس، مهج الدعوات و منهج العبادات، ص: 300
3) . النساء : 146
4) . آلعمران : 103
5) . آلعمران : 112
6) . عیاش سمرقندی، تفسير العياشى، ج1، ص: 196، ح131
«ریسمان از خدا (به سوی مردم) قرآن است، و ریسمان از مردم (به سوی خدا) علی بن أبی طالب (و ائمه) میباشند»، که یکی نازل شده و دیگری برای صعود است،
پس در این دعا، در معنای حروف مقطعه، سه احتمال وجود دارد:
ممکن است که حروف مقطعه در این دعا، نام خدا (بی رمز یا با رمز) باشند، که اگر نام خدا باشند نوعی تکرار در آن خواهد بود، مثل اینکه امام (علیه السلام) چنین دعا کرده: «تَحَصَّنْتُ بِاللهِ وَ بِاللهِ وَ بِاللهِ ...» یا چنین دعا کرده: «تَحَصَّنْتُ بِاللهِ وَ بِالرّحمنِ وَ بِالرّحیمِ ...».
ممکن است که حروف مقطعه در این حجاب و دعا، نام ریسمان الهی باشند، یعنی ریسمانی از طرف خدا، «بِحَبْلٍ مِنَ اللَّهِ» که قرآن و سُوَر قرآنی میباشد، انگار امام چنین دعا میکند: «تَحَصَّنْتُ بِالقرآنِ الکریمِ وَ بِالقرآن المجیدِ وَ بِالفرقانِ ...» یا چنین دعا میکند: «تَحَصَّنْتُ بِسورةِ البقرةِ وَ بِسورةِ مریمَ وَ سورةِ طه ...».
ممکن است که مراد از حروف مقطعه در این دعا، ریسمانی از مردم باشد، «حَبْلٍ مِنَ النَّاسِ»، یعنی نام اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) مراد باشد، که در این صورت امام (علیه السلام) انگار چنین دعا میکنند: «تَحَصَّنْتُ بِمحمّدٍ وَ بِعلیٍّ وَ بِالحسنِ وَ ...».
گرچه احتمال سوم از جهاتی ارجح است، ولی این حدیث، نوعی اجمال داشته و هیچ کدام از آراء سهگانه فوق را اثبات نمیکند.
برخی نظر دارند که هر حرف مقطعه اشاره به یک حقیقتی (مثل: نام انبیاء، یا نام فرشتگان یا موجودات دیگر) اشاره دارد، و در واقع حروف مقطعه اسامی حقائق مختلفی هستند، و همه آنها به یک حقیقت اشاره ندارند. این گونه اسم گذاری متعارف بوده است، چنانچه به پدر حارثه بن لام طائی «لام» و به
مِس «صاد» و به ابر «عین» و به کوه «قاف» و به ماهی «نون» گویند.(1)
چنانچه از ابن عباس نقل شده: «هي حروف كل واحد منها إما أن يكون من اسم من أسماء اللّه، و إما من نعمة من نعمه، و إما من اسم ملك من ملائكته، أو نبي من أنبيائه»(2)«هر یک از حروف مقطعه یا اسمی از اسامی خدا هستند یا (اسم) نعمتی از نعمت خدا هستند یا اسم فرشتهای از فرشتگان الهی هستند یا (اسم) پیامبری از پیامبران خدا هستند».
عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ (علیه السلام): «... وَ أَمَّا (صل الله علیه و آله و سلم) فَعَيْنٌ تَنْبُعُ مِنْ تَحْتِ الْعَرْشِ وَ هِيَ الَّتِي تَوَضَّأَ مِنْهَا النَّبِيُّ ص لَمَّا عُرِجَ بِهِ ... وَ أَمَّا (ق) فَهُوَ الْجَبَلُ الْمُحِيطُ بِالْأَرْضِ وَ خُضْرَةُ السَّمَاءِ مِنْهُ وَ بِهِ يُمْسِكُ اللَّهُ الْأَرْضَ أَنْ تَمِيدَ بِأَهْلِهَا، وَ أَمَّا (ن) فَهُوَ نَهَرٌ فِي الْجَنَّةِ، قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: اجْمُدْ فَجَمُدَ فَصَارَ مِدَاداً ... فَنُونٌ مَلَكٌ يُؤَدِّي إِلَى الْقَلَمِ وَ هُوَ مَلَكٌ»(3)
ص: 22 و 23، ح1؛ علامه مجلسی، بحار الأنوار، ج89، ص: 373، ب127 و 127، ح1
امام صادق (علیه السلام): اما (صاد) چشمهاى است كه از عرش مىجوشد، و همان چشمهاى كه پيغمبر در معراج از آب آن وضو ساخت ... و اما (قاف) كوهى است كه تمامى زمين را فراگرفته و رنگ تيره آسمان به جهت آن است و به سبب آن خدا زمين را نگهدارى كرده است تا ساكنينش را نجنباند. و اما (نون) رودى (و نهرى) در بهشت است که خدا به وی فرمود: منجمد شو، پس منجمد شده و تبدیل به قلم شد، ... پس (نون) فرشتهاى است كه خود را به قلم مىرساند و قلم نيز فرشتهاى است.
عَنْ عَلِيٍّ (علیه السلام) عَنِ النَّبِيِّ (صل الله علیه و آله و سلم): لَمَّا نَزَلَتْ (طسم) قَالَ: «الطَّاءُ طُورُ سَيْنَاءَ، وَ السِّينُ الْإِسْكَنْدَرِيَّةُ، وَ الْمِيمُ مَكَّةُ».(4)
امام علی (علیه السلام): وقتی (طسم) نازل شد، پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) فرمودند: طاء طور سینا و سین اسکندریّه و میم مکه است.
1) . نظام الدين نيشابورى، تفسير غرائب القرآن و رغائب الفرقان، ج1، ص: 131
2) . ابن عطیه، المحرر الوجيز فى تفسير الكتاب العزيز، ج1، ص: 82
3) . شیخ صدوق، معاني الأخبار،
4) . ثعلبی، الكشف و البيان، ج7، ص: 156؛ طبرسی، مجمع البيان في تفسير القرآن، ج7، ص: 288؛ ابن جوزی، زاد المسير فى علم التفسير، ج3، ص: 334
قال جعفر بن محمد بن علي (علیهم السلام) فی (طسم): «الطَّاءُ شَجَرَةُ طُوبَى، وَ السِّينُ سِدْرَةُ الْمُنْتَهَى، وَ الْمِيمُ مُحَمَّدٌ (صل الله علیه و آله و سلم)»(1)
ص: 368 و 369
امام صادق (علیه السلام) درباره (طسم) فرمود: طاء شجره طوبی و سین سدره المنتهی و میم محمد (صل الله علیه و آله و سلم) است.
عن ابن عباس قال: «قال رسول اللّه (صل الله علیه و آله و سلم): إن أول ما خلق اللّه القلم و الحوت، فقال للقلم: اكتب. قال: ما أكتب؟ قال: كل شيء كائن إلى يوم القيامة، ثم قرأ: ن وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ، فالنون الحوت، و القلم القلم»(2)
ابن عباس: پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) فرمود: همانا اولین چیزی که خدا آفرید قلم و ماهی بود، به قلم فرمود: بنویس، قم گفت: چه بنویسم؟ خدا فرمود: هر چیزی که تا قیامت خواهد بود، سپس رسول خدا خواند: ن وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ، پس نون ماهی است و قلم قلم است.
وقتی اسحاق بن عمار از امام کاظم (علیه السلام) میپرسد: «صاد» چیست که خدا (در شب معراج) دستور پیامبر از آن خود را بشوید؟ امام کاظم (علیه السلام) فرمودند: «عَيْنٌ تَنْفَجِرُ مِنْ رُكْنٍ مِنْ أَرْكَانِ الْعَرْشِ يُقَالُ لَهُ مَاءُ الْحَيَاةِ، وَ هُوَ مَا قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: (صل الله علیه و آله و سلم) وَ الْقُرْآنِ ذِي الذِّكْرِ»(3)«چشمهای است که از رکنی از ارکان عرش میجوشد، که به آن آب زندگانی گفته میشود، و آن چیزی است که خدا فرموده: ص قسم به قرآن صاحب یاد».
عن ابی عبد الله (علیه السلام) فی معارج رسول الله (صل الله علیه و آله و سلم) عن الرسول (صل الله علیه و آله و سلم): «ثُمَّ أَوْحَى اللَّهُ إِلَيَّ: يَا مُحَمَّدُ ادْنُ مِنْ صَادٍ فَاغْسِلْ مَسَاجِدَكَ وَ طَهِّرْهَا وَ صَلِّ لِرَبِّكَ، فَدَنَا رَسُولُ اللَّهِ ص مِنْ صَادٍ وَ هُوَ مَاءٌ يَسِيلُ مِنْ سَاقِ الْعَرْشِ الْأَيْمَنِ»(4)
امام صادق (علیه السلام) درباره معراج پیامبر اسلام (صل الله علیه و آله و سلم)، از پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) نقل فرمودند: سپس خدا به من وحی فرمود: ای محمد به صاد نزدیک شو، و اعضای سجدهات را بِشُوی و آنها را پاک کن (و وضو بگیر)
1) . قرطبی، الجامع لأحكام القرآن، ج13، ص: 89؛ ابن جوزی، زاد المسير فى علم التفسير، ج3، ص: 334؛ رسعنی، رموز الكنوز فى تفسير الكتاب العزيز، ج5،
2) . ابن کثیر، تفسير القرآن العظيم، ج8، ص: 204
3) . شیخ صدوق، علل الشرائع، ج2، ص: 335، ب32، ح1؛ علامه مجلسی، بحار الأنوار، ج18، ص: 368، ح72
4) . کلینی، الكافي، ج3، ص: 485، ح1؛ بحرانی، البرهان في تفسير القرآن، ج3، ص: 483، ح6201
و برای پروردگارت نماز بخوان، رسول خدا (صل الله علیه و آله و سلم) به صاد نزدیک شد و آن آبی است که از ساق راست عرش الهی روان است».
همچنین گفته شده: «ص» اسم دریایی است که عرش خدا بر روی آن است، یا اسم دریایی است که با آن مردگان زنده میشوند.(1)
النبي (صل الله علیه و آله و سلم) قال: «ن لوح من نور»(2).
پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم): نون لوحی از نور است.
تحلیل مؤلف
اینکه همه حروف مقطعه، اشاره به حقائقی غیر از نامهای الهی، و اسامی اهل بیت (علیهم السلام)، داشته باشد، روایات گویای این نکته نیستند، بلکه روایات برخی از حروف مقطعه را اسامی حقائق هستی میدانند. البته مانعی ندارد که یک حرف مقطعه هم اشاره به نام الهی و هم اشاره به نام اهل بیت (علیهم السلام) و هم اشاره به حقائق هستی داشته باشد.
درباره اسامی حقائق کونیه غیر از روایات اهل بیت (علیهم السلام) نظریات دیگری هم گفته شده که قابل پذیرش نیست، مثلاً گفته شده: «ص» نام ماری است که سرش زیر عرش الهی و دمش زیر زمین سفلی است.(3)
ص: 557 (نقل از: أبو سلیمان دمشقی).
حروف مقطعه، به معانی مختلفی (اعم از: حقائق هستی، رویدادها) اشاره دارند.(1)
ص: 58 (نقل از: ابن عباس)؛ شیخ طوسی، التبيان في تفسير القرآن، ج1،
ص: 48 (نقل از: أنس و طبری)؛ ماوردی، النكت و العيون تفسير الماوردى، ج1، ص: 64
یعنی گاه اسم حقیقتی از حقائق عالم هستند، و گاه اساساً اسم هیچ حقیقتی نیستند، بلکه به یک رویداد یا رفتار یا چیز دیگری اشاره میکنند. مثلاً «ابن عباس» گوید: «حم» اسمی از اسامی خدا است، و «عین» یعنی: عاين المذكور عذاب يوم بدر، «سین» یعنی: «سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ(2)»، «ق» یعنی: قارعة من السماء تصيب الناس.(3)عن صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف): «(كهيعص) فَالْكَافُ اسْمُ كَرْبَلَاءَ وَ الْهَاءُ هَلَاكُ الْعِتْرَةِ وَ الْيَاءُ يَزِيدُ وَ هُوَ ظَالِمُ الْحُسَيْنِ(علیه السلام)وَ الْعَيْنُ عَطَشُهُ وَ الصَّادُ صَبْرُهُ».(4)
امام زمان (علیه السلام): كهيعص، پس كاف اسم كربلاست و هاء رمز هلاك عترت است و ياء نام يزيد که ظالم بر حسين عليه السّلام است و عين اشاره به عطش او و صاد نشان صبرش است.
عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام) فی (حمعسق): «(حم) حَمِيمٌ [حَتْمٌ] وَ (عَيْنٌ) عَذَابٌ وَ (سِينٌ) سِنُونٌ كَسِنِي يُوسُفَ وَ (قَافٌ) قَذْفٌ وَ خَسْفٌ وَ مَسْخٌ يَكُونُ فِي آخِرِ الزَّمَانِ بِالسُّفْيَانِيِّ وَ أَصْحَابِهِ»(5)
امام باقر (علیه السلام): (حم) آتش است و عين عذاب و سين سالهائى مانند سالهاى يوسف و قاف غرق شدن و فرو رفتن و تغيير شكل دادن (مسخ) است كه در آخر الزمان با سفيانى و ياران انجام مىشود.
عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام): «الْأَلِفُ آلَاءُ اللَّهِ ... وَ الْحَاءُ حِلْمُ اللَّهِ عَنِ الْمُذْنِبِينَ ... فَالرَّاءُ مِنَ الرَّءُوفِ الرَّحِيمِ ... وَ السِّينُ سَنَاءُ اللَّهِ ... فَالصَّادُ مِنْ صَادِقِ الْوَعْدِ فِي حَمْلِ النَّاسِ عَلَى الصِّرَاطِ وَ حَبْسِ الظَّالِمِينَ عِنْدَ الْمِرْصَادِ ... فَالطَّاءُ طُوبَى لِلْمُؤْمِنِينَ وَ حُسْنُ مَآبٍ ... فَالْعَيْنُ مِنَ الْعَالِمِ ... وَ الْقَافُ قُرْآنٌ عَلَى اللَّهِ جَمْعُهُ وَ قُرْآنُهُ ... فَالْكَافُ مِنَ الْكَافِي وَ اللَّامُ لَغْوُ [لعن] الْكَافِرِينَ فِي افْتِرَائِهِمْ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ
1) . ابو حیّان، البحر المحيط فى التفسير، ج1،
2) . الشعراء: 227
3) . سیوطی، الدر المنثور فى التفسير بالماثور، ج6، ص: 2
4) . شیخ صدوق، كمال الدين و تمام النعمة، ج2، ص: 461؛ طبرسی، الإحتجاج على أهل اللجاج ؛ ج2 ؛ ص463 و 464
5) . استرآبادی، تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة، ص: 528؛ علامه مجلسی، بحار الأنوار، ج24، ص: 373، ح100
.. فَالْمِيمُ مُلْكُ اللَّهِ يَوْمَ لَا مَالِكَ غَيْرُهُ ... وَ النُّونُ نَوَالُ اللَّهِ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ نَكَالُهُ بِالْكَافِرِينَ ... وَ الْهَاءُ هَانَ عَلَى اللَّهِ مَنْ عَصَاهُ ... ي يَدُ اللَّهِ فَوْقَ خَلْقِهِ بَاسِطٌ بِالرِّزْقِ سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمَّا يُشْرِكُونَ»(1)
ص: 43 و 44
امير المؤمنين (علیه السلام): (الف) نعمتهاى الهى مىباشد، ... (حاء) حلم و صبر خدا بر نافرمانى بندگان است، ... (راء) از رئوف و مهربانى است، ... (سين) سنا و بلند مرتبگى خدا است، ... (صاد) كنايه از صادق الوعد است يعنى نويد خدا بىتخلّف است در وادار ساختن مردم بر گذر از صراط و باز داشت ستمگران در بازپرسى، ... (طا) طوبى [خیر و خوشی و خوشبختی و همچنین درختی در بهشت] و سر انجام نیک برای مؤمنان است، ... (عين) از عالم گرفته شده است، ... (ق) قرآن است كه گردآورى و نگهدارى آن [از دستبرد حوادث] بر عهده خدا است، ... (كاف) از كافى و بىنيازكننده است، ... (لام) لغو یعنی بيهودگى [يا لعن] بر كافران است در مورد دروغهايى كه به خدا نسبت مىدهند، ... (میم) ملك خدا است، روزى كه مالکی غیر او نیست، ... (نون) یعنی نوال و عطای خدا برای مؤمنين و كيفرش برای كافران است، ... (هاء) یعنی هون و خوار است در پيشگاه خدا، کسی که نافرمانی او کند، ...(یاء) يد اللَّه [دست قدرت خدا] بالاى دست آنهاست، دست خدا برای روزى رساندن باز است، او منزّه و برتر است از آنچه به وى شرک میورزند).
عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام): «حم عسق أَعْدَادُ سِنِي الْقَائِمِ وَ قَافٌ جَبَلٌ مُحِيطٌ بِالدُّنْيَا مِنْ زُمُرُّدٍ أَخْضَرَ فَخُضْرَةُ السَّمَاءِ مِنْ ذَلِكَ الْجَبَلِ وَ عِلْمُ كُلِّ شَيْءٍ فِي عسق».(2)
ص: 587 (نقل از: عبد الله بن بریده)؛ شیبانی، نهج البيان عن كشف معانى القرآن، ج5،
ص: 54 (نقل از: ضحاک، فراء، مقاتل)؛ صنعانی، تفسير القرآن العزيز المسمى تفسير عبدالرزاق، ج2، ص: 191، ح2945 (نقل از: مجاهد).
امام باقر (علیه السلام): حم عسق اعداد سالهای قائم است، و قاف کوهی است که به دنیا احاطه دارد و از زمرد سبز رنگ است، و سبزی آسمان از آن کوه است و دانش هر چیزی در عسق است».
تحلیل مؤلف
اصل این نظریه با روایات مختلفی که سابقاً ذکر شد، تأیید میشود، اما پذیرش نظریه ابن عباس و این معنای خاص و مشابه آنها، محل ترید و بدون مستند است، مگر اینکه بگوییم ابن عباس از چشمه پاکیزه عترت (علیهم السلام) این سخن را دریافت کرده است.
معنایی مرتبط با محتوای آیات آغازین سوره(1)
به عنوان نمونه در سوره مبارکه مریم بعد از (کهیعص) داستان حضرت زکریا (علیه السلام) مطرح میشود، بنابراین، این حروف مقطعه باید با محتوای آیات بعدی مرتبط باشد، چنانچه در روایت آمده است:
عن صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) فی تفسیر (کهیعص): «هَذِهِ الْحُرُوفُ مِنْ أَنْبَاءِ الْغَيْبِ أَطْلَعَ اللَّهُ عَلَيْهَا عَبْدَهُ زَكَرِيَّا ثُمَّ قَصَّهَا عَلَى مُحَمَّدٍ ص، وَ ذَلِكَ أَنَّ زَكَرِيَّا سَأَلَ رَبَّهُ أَنْ يُعَلِّمَهُ أَسْمَاءَ الْخَمْسَةِ فَأَهْبَطَ عَلَيْهِ جَبْرَئِيلَ فَعَلَّمَهُ إِيَّاهَا فَكَانَ زَكَرِيَّا إِذَا ذَكَرَ مُحَمَّداً وَ عَلِيّاً وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ سُرِّيَ عَنْهُ هَمُّهُ وَ انْجَلَى كَرْبُهُ وَ إِذَا ذَكَرَ الْحُسَيْنَ خَنَقَتْهُ الْعَبْرَةُ وَ وَقَعَتْ عَلَيْهِ الْبُهْرَةُ، فَقَالَ ذَاتَ يَوْمٍ: يَا إِلَهِي مَا بَالِي إِذَا ذَكَرْتُ أَرْبَعاً مِنْهُمْ تَسَلَّيْتُ بِأَسْمَائِهِمْ مِنْ هُمُومِي وَ إِذَا ذَكَرْتُ الْحُسَيْنَ تَدْمَعُ عَيْنِي وَ تَثُورُ زَفْرَتِي؟ فَأَنْبَأَهُ اللَّهُ تَعَالَى عَنْ قِصَّتِهِ وَ قَالَ (كهيعص) فَالْكَافُ اسْمُ كَرْبَلَاءَ وَ الْهَاءُ هَلَاكُ الْعِتْرَةِ وَ الْيَاءُ يَزِيدُ وَ هُوَ ظَالِمُ الْحُسَيْنِ(علیه السلام)وَ الْعَيْنُ عَطَشُهُ وَ الصَّادُ صَبْرُهُ، فَلَمَّا سَمِعَ ذَلِكَ زَكَرِيَّا لَمْ يُفَارِقْ مَسْجِدَهُ ثَلَاثَةَ أَيَّامٍ وَ مَنَعَ فِيهَا النَّاسَ مِنَ الدُّخُولِ عَلَيْهِ وَ أَقْبَلَ عَلَى الْبُكَاءِ وَ النَّحِيبِ وَ كَانَتْ نُدْبَتُهُ: إِلَهِي أَ تُفَجِّعُ خَيْرَ خَلْقِكَ بِوَلَدِهِ؟ إِلَهِي أَ تُنْزِلُ بَلْوَى هَذِهِ الرَّزِيَّةِ بِفِنَائِهِ؟ إِلَهِي أَ تُلْبِسُ عَلِيّاً وَ فَاطِمَةَ ثِيَابَ هَذِهِ الْمُصِيبَة؟ِ إِلَهِي أَ تُحِلُّ كُرْبَةَ هَذِهِ الْفَجِيعَةِ بِسَاحَتِهِمَا؟ ثُمَّ كَانَ يَقُولُ: اللَّهُمَّ ارْزُقْنِي وَلَداً تَقَرُّ بِهِ عَيْنِي عَلَى الْكِبَرِ وَ اجْعَلْهُ وَارِثاً وَصِيّاً وَ اجْعَلْ مَحَلَّهُ مِنِّي مَحَلَّ الْحُسَيْنِ فَإِذَا رَزَقْتَنِيهِ فَافْتِنِّي بِحُبِّهِ ثُمَّ فَجِّعْنِي بِهِ كَمَا تُفَجِّعُ مُحَمَّداً حَبِيبَكَ بِوَلَدِهِ، فَرَزَقَهُ اللَّهُ يَحْيَى وَ فَجَّعَهُ بِهِ وَ كَانَ حَمْلُ يَحْيَى سِتَّةَ أَشْهُرٍ وَ حَمْلُ الْحُسَيْنِ(علیه السلام)كَذَلِكَ وَ لَهُ قِصَّةٌ طَوِيلَة»(2)
امام زمان (علیهم السلام): اين حروف از اخبار غيبى است كه خدا زكريّا را از آن مطّلع كرده و بعد از آن داستان آن را به محمّد (صل الله علیه و آله و سلم) باز گفته است و داستان آن از اين قرار است كه زكريّا از پروردگارش درخواست
كرد كه اسماء خمسه طيّبه را به او بياموزد و خداى تعالى جبرئيل را بر او فرو فرستاد و آن اسماء را بدو تعليم داد، زكريّا چون محمّد و علىّ و فاطمه و حسن را ياد مىكرد اندوهش برطرف مىشد و گرفتاريش زايل مىگشت و چون حسين را ياد مىكرد غرق گریه میشد و نفسش به تنگ میآمد، روزى گفت: بار الها! چرا وقتى آن چهار نفر را ياد مىكنم تسليت مىيابم و اندوهم برطرف مىشود، امّا چون حسين را ياد مىكنم اشكم جارى مىشود و نالهام بلند مىشود؟ خداى تعالى او را از اين داستان آگاه كرد و فرمود: كهيعص و كاف اسم كربلاست و هاء رمز هلاك عترت است و ياء نام يزيد که ظالم بر حسين عليه السّلام است و عين اشاره به عطش او و صاد نشان صبر او است. و چون زكريّا اين مطلب را شنيد نالان و غمين شد و تا سه روز از مسجدش بيرون نيامد و به كسى اجازه نداد كه نزد او بيايد و گريه و ناله سرداد و نوحه او چنين بود: بار الها! آیا بهترین آفریدهات را با (مصیبت) فرزندش دردمند میکنی؟ خدايا! آيا اين مصيبت را در آستانه او نازل مىكنى؟ و آيا جامه اين مصيبت را بر تن علىّ و فاطمه مىپوشانى؟ و آيا اين فاجعه را در ساحت آنها فرود مىآورى؟ و بعد از آن مىگفت: بار الها! فرزندى به من عطا كن تا در پيرى چشمم بدو روشن باشد و او را وارث و وصىّ من قرار ده و منزلت او را در نزد من مانند منزلت حسين قرار بده و چون او را به من ارزانى داشتى مرا شيفته او گردان آنگاه مرا دردمند او گردان همچنان كه حبيبت محمّد را دردمند فرزندش گرداندى، و خدا يحيى را بدو داد و او را دردمند وى ساخت و دوره حمل يحيى شش ماه بود و باردارى از حسين عليه السّلام نيز شش ماه بود و براى آن نيز داستانى طولانى است (که در کیفیّت شهادت هم شباهت زیادی بین امام حسین و حضرت یحیی (علیهما السلام) است).
مثلاً در سوره طه بعد از ذکر حرف مقطعه، درباره پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) و رنج وی سخن گفته شده و اینکه عدم تأثیر پذیری مردم از قرآن به خاطر عدم خشوع آنها است، از این رو خدا طهارت و پاکیزگی و خشوع اهل بیتش (علیهم السلام) را متذکر شده تا به قلب پیامبر آرامش دهد، و بفرماید اگر یک عده ایمان نیاورده و در ناپاکی غوطهور هستند، اندوهگین مباش چرا که در نقطه مقابل آنها، اهل بیت (علیهم السلام) تو ایمان آورده و از هر رجسی پاکند.
قَالَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ الصَّادِقُ (علیه السلام): «طه: طَهَارَةُ أَهْلِ بَيْتِ مُحَمَّدٍ (صل الله علیه و آله و سلم)».(1)
امام صادق: طه یعنی طهارت اهل بیت پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم).
مُؤیِّدات این نظریه
مؤید اول: در سوره بقره و آل عمران و سجده و لقمان بعد از حرف (الم) درباره قرآن کریم مطالبی مطرح شده است، پس (الم) در این چهار سوره مربوط به قرآن است. چنانچه از (ابن عباس) و (ضحاک) نقل شده که در تفسیر (الم) گفتهاند: (الألف من اللّه، و اللام من جبريل، و الميم من محمّد: الف از الله و لام از جبرئیل و میم از محمد گرفته شده است).(2)
ص: 117 (نقل از: عطاء از ابن عباس)؛ فخر رازی، التفسير الكبير، ج2،
ص: 253 (نقل از: ضحاک)؛ بیضاوی، أنوار التنزيل و أسرار التأويل، ج1،
ص: 34 (نقل از: ابن عباس)؛ قرطبی، الجامع لأحكام القرآن، ج1،
ص: 155 (نقل از: ابن عباس)؛ ابن عادل، اللباب فى علوم الكتاب، ج1،
ص: 258 (نقل از: ضحاک).
یعنی قرآن را خدا توسط جبرئیل بر پیامبر نازل فرمود.
مؤید دوم: همچنان که مجموعه مرکبی از آیات مختلف (به عنوان یک بند و پاراگراف)، اشاره به معنای مشترکی دارند، حروف مقطعه هم چون در اول سُوَر آمده باید با آیات اولیه همان سوره پیوند معنایی داشته باشد.
مؤیّد دیگر این است که در شش سورهای که با (حم) آغاز میشود در همه آنها بلافاصله بعد از حرف مقطعه سخن از یک حقیقت (یعنی عظمت و شرافت قرآن) به میان آمده است.
تحلیل مؤلف
ارتباط معنایی داشتن حروف مقطعه با آیات اولیه همان سوره امر غریبی نیست، بلکه امر قریبی است. چرا که در همه جای قرآن چندین آیه در کنار هم یک پاراگراف و بند را تشکیل داده و یک محتوای
مرتبط با هم را ارائه میدهند، و حروف مقطعه هم چون در أوائل سُوَر هستند بعید نیست که با آیات اولیه، یک پاراگراف را تشکیل دهند. ولی اینکه حروف مقطعه با اول همان سوره مرتبط است تفسیر دقیقی محسوب میشود، و مثل این است که کسی درباره تفسیر آیه اول سوره حدید از شما بپرسد و شما بگویید: به آیات بعدی مرتبط بوده و درباره فلان موضوع سخن میگوید، این جواب تفسیر دقیقی را ارائه نمیدهد، بلکه اشعار به محتوا دارد.
برخی اعتقاد دارند که حروف مقطعه قسم هستند که خدا به آنها قسم خورده است.(1)
ص: 67 (نقل از: ابن عباس و عکرمه)؛ طبرسی، مجمع البيان في تفسير القرآن، ج1،
ص: 112 (نقل از: ابن عباس و عکرمه و اخفش)؛ قرطبی، الجامع لأحكام القرآن، ج15،
ص: 5 (نقل از: کعب) و ج15،
ص: 143 (نقل از: ضحاک)؛ ابن کثیر، تفسير القرآن العظيم، ج1،
ص: 68 (نقل از: ابن عباس)؛ ابن ابی حاتم، تفسير القرآن العظيم، ج1،
ص: 33 (نقل از: عکرمه).
همین معنی در تفسیر (کهیعص) از حضرت علی (علیه السلام) و در تفسیر (طه) از امام صادق (علیه السلام) هم نقل شده است:
قال عليّ بن أبي طالب (علیه السلام) و ابن عباس: «هو قسم أقسم الله تعالى به»(2)
علی بن أبی طالب (علیه السلام) و ابن عباس: کهیعص قسمی است که خدا به آن قسم خورده است.
قال الامام جعفر الصادق (علیه السلام): «طه قسم بطهارة اهل البيت و هدايتهم»(3)
امام صادق (علیه السلام): طه قسم به طهارت و هدایت أهل بیت است.
البته درباره اینکه «مُقسم به: چیزی که به آن قسم خورده شده» چیست، احتمالاتی مطرح شده است:
برخی «مقسم به» را اسامی الهی میدانند.(1)
ص: 156 (نقل از: کلبی و ابن عباس)؛ طبری، جامع البيان فى تفسير القرآن، ج1،
ص: 67 (نقل از: ابن عباس)؛ طبرسی، مجمع البيان في تفسير القرآن، ج1،
ص: 112 (نقل از: ابن عباس و عکرمه).
درباره حرف صاد آمده است:
عَنِ الصَّادِقِ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِی (صل الله علیه و آله و سلم): «هُوَ اسْمٌ مِنْ أَسْمَاءِ اللَّهِ تَعَالَى أَقْسَمَ بِهِ»(2)
امام صادق ع: صاد اسمی از اسماء خدا است که به آن قسم خورده است.
سأل سفيان الثوري جعفر بن محمد الصادق عليه السّلام عن (حم عسق) فقال: «الحاء حلمه و الميم ملكه و العين عظمته و السين سياسته و القاف قدرته، يقول اللّه (جل ذكره): بحلمي و ملكي و عظمتي و سياستي و قدرتي لا أعذب بالنار من قال لا إله إلاّ اللّه محمد رسول اللّه».(3)
سفیان ثوری از امام صادق (علیه السلام) درباره تفسیر (حم عسق) پرسید، امام صادق (علیه السلام) فرمودند: حاء یعنی حلم خدا، میم یعنی ملک خدا، عین یعنی عظمت خدا، سین یعنی سیاست خدا، قاف یعنی قدرت خدا، خدا میفرماید به حلم و ملک و عظمت و سیاست و قدرت خود قسم میخورم که کسی را که شهادتین را بگوید، عذاب نکنم.
طبق نظریهای، به خاطر اینکه حروف معجم شرافت و فضیلت داشته و همه کتابهای آسمانی از این حروف تشکیل شدهاند، خدا در حروف مقطعه به حروف معجم قسم خورده است.(4)
ص: 137 (نقل از: اخفش)؛ ابن قتیبه، تأويل مشكل القرآن، ص: 183؛ ملا صدرا، تفسير القرآن الكريم، ج1،
ص: 211 و 224 (نقل از: اخفش).
نقد تفسیر تسنیم
اين احتمال نيز گرچه استحاله عقلى ندارد، ليكن از يك سو، هيچ گونه دليل معتبرى آن را تأييد نمىكند و از سوى ديگر، احتمال مزبور تفسير حروف مقطعه محسوب نمىشود. اگر بپذيريم كه «يس» به معناى «سوگند به يس» است، همچنان اين پرسش باقى است كه مراد از اين «مقسم به» چيست؟ و آنچه به عنوان سرّ، ياد شد، اختصاصى به حروف چهارده گانه ندارد. آنچه در قرآن كريم بدان سوگند ياد شده، اعم از جمادات مانند: خورشيد و ماه يا غير آنها مانند: اسماى حسناى خداوند، معنايش روشن است، ولى معناى حروف مقطعه روشن نيست. پس در اين رأى دو ابهام وجود دارد: يكى در اصل سوگند بودن حروف مقطعه و ديگرى در معناى مُقسَمٌ بِه. مخاطبان سوگند بايد بدانند لفظى كه بدان سوگند ياد شده چه معنايى دارد. قسم براى كسى است كه در صحت دَعوى مدعى شك داشته باشد و گوينده بخواهد با سوگند، شك او را بزدايد. رسول اكرم و ساير معصومان (عليهم السلام) كه به راز و رمز اين حروف آگاهند، چون در صحت دعوى الهى شك ندارند نيازى به سوگند ندارند و ديگران كه بر اثر شك نيازمند اين سوگندها هستند به معناى آنها راه ندارند.(1)
تحلیل مؤلف
شاید این نظریه منظورش این است که مراد از «مقسم به» همان حروف معجم بدون در نظر گرفتن معنای خاص است، که در این صورت «مقسم به» روشن بوده و ابهامی ندارد، و از طرفی قسم خوردن خدا، مثل بشر همیشه برای زدودن شک نیست، بلکه چه بسا نشانه اهمیّت مسأله است، چنانچه در برخی موارد، خدا برای انبیاء خود قسم خورده است، در حالی که انبیاء مبرّا از هر گونه شک هستند. منتهی این نظریه (علاوه بر نداشتن مستند شرعی و عقلی) با سؤالاتی مواجه است که باید بتواند به آنها پاسخ علمی بدهد، مثل: حرف قسم یا فعل قسم کدام است؟ آیا محذوف است؟ قرینه حذف چیست؟ جواب قسم کدام جمله است؟ آیا علائم و شرایط جمله جواب قسم را دارد؟ یا حذف شده
1) . جوادی آملی، تسنیم، ج2، ص84
است؟ آیا «مقسم به» در حروف مقطعهِ مرکب، کل حروف است یا بخشی از آنها؟ چرا فقط به بخشی از حروف الفباء قسم خورده شده است؟ چرا در اول هر سوره به حرف خاصی قسم خورده شده است؟
برخی گویند: «مقسم به» در حروف مقطعه اسامی قرآن هستند.(1)
ص: 2747 (نقل از: قتاده)؛ ثعلبی، الكشف و البيان، ج7،
ص: 156 (نقل از: قتاده و أبو روق)؛ طبری، جامع البيان فى تفسير القرآن، ج23،
ص: 75 (نقل از: قتاده).
تحلیل مؤلف
پذیرش این نظریه منوط به سه شرط است، اولاً: باید اثبات شود که حروف مقطعه اسامی سُوَر هستند. ثانیاً: حرف قسم و جواب قسم باید وجود داشته باشد. ثالثاً: باید مستند ارائه شود.
حروف مقطعه اسامی سورههایی هستند که با آن حروف مقطعه آغاز شدهاند.(2)
ص: 47 (نقل از: زید بن اسلم و حسن) و ج4،
ص: 340 (نقل از: حسن و بلخی و جبائی)؛ ابن کثیر، تفسير القرآن العظيم، ج1،
ص: 67 (نقل از: عبد الرحمن بن زید)؛ فخر رازی، التفسير الكبير، ج2،
ص: 252 (نقل از: خلیل و سیبویه)؛ خمینی، تفسير القرآن الكريم، ج2،
ص: 285 (نقل از: اُبیّ)؛ ابن عطیه، المحرر الوجيز فى تفسير الكتاب العزيز، ج5،
ص: 155 (نقل از: قتاده و شعبی).
مثل: سوره صاد، سوره قاف، سوره طاها، سوره یاسین، سوره حا میم دخان، و ...در روایات فراوانی از شیعه و سنی، پیامبر اکرم (صل الله علیه و آله و سلم) و ائمه معصومین (علیهم السلام)، حروف مقطعه را به عنوان اسم سوره استفاده فرمودهاند، مثل:
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام): «لَا تَدَعُوا قِرَاءَةَ سُورَةِ طه ...»(1)
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام): «إِنَّ لِكُلِّ شَيْءٍ قَلْباً وَ قَلْبُ الْقُرْآنِ يس»(2)
عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام): «مَنْ أَدْمَنَ فِي فَرَائِضِهِ وَ نَوَافِلِهِ قِرَاءَةَ سُورَةِ ق ...» (3)
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام): «مَنْ قَرَأَ سُورَةَ حم عسق ..».(4)
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام): «الْحَوَامِيمُ رَيَاحِينُ الْقُرْآن»(5)
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام): «مَنْ قَرَأَ سُورَةَ الطَّوَاسِينَ الثَّلَاثَةِ فِي لَيْلَةِ الْجُمُعَةِ ...»(6)
عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام): «مَنْ قَرَأَ حم الْمُؤْمِنَ ...»(7)
عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام): «مَنْ قَرَأَ حم الدُّخَانَ ...»(8)
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام): «الْعَزَائِمُ أَرْبَعٌ؛ حم السَّجْدَةُ ...»(9)
رسول الله (صل الله علیه و آله و سلم): «الْحَوَامِيمُ دِيبَاجُ الْقُرْآنِ»(10).
عن رسول الله (صل الله علیه و آله و سلم): «إِنَّ لِكُلِّ شَيْءٍ قَلْبًا، وَ إِنَّ قَلْبَ الْقُرْآنِ يس، مَنْ قَرَأَهَا، فَكَأَنَّمَا قَرَأَ الْقُرْآنَ عَشْرَ مَرَّاتٍ»(11).
عن رسول الله (صل الله علیه و آله و سلم): «مَنْ قَرَأَ حم الدُّخَانَ فِي لَيْلَةِ الْجُمُعَةِ غُفِرَ لَهُ».(12)
در تعویذی از حضرت علی (علیه السلام) آمده: «اللَّهُمَّ أَعْمِ عَنِّي قُلُوبَ أَعْدَائِي وَ كُلِّ مَنْ يَبْغِينِي بِسُوءٍ ضَرَبْتُ بَيْنِي وَ بَيْنَ أَعْدَائِي حِجَابَ الْحَمْدِ وَ آيَةِ الْكُرْسِيِّ وَ سِتْرَ الم ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ وَ
1) . شیخ صدوق، ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص: 108
2) . طبرسی، مكارم الأخلاق، ص: 364
3) . شیخ صدوق، ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص: 115
4) . حر عاملى، وسائل الشيعة، ج6، ص: 254، ح7879
5) . شیخ صدوق، ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص: 114
6) . شیخ صدوق، ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص: 109
7) . شیخ صدوق، ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص: 113
8) . علامه مجلسی، بحار الأنوار، ج7، ص: 295، ح20
9) . کلینی، الكافي، ج3، ص: 317، ح1
10) . سیوطی، الدر المنثور فى التفسير بالماثور، ج5، ص: 344
11) . دارمی، مسند الدارمي، ج4، کتاب فضائل القرآن، ب21، ص: 2149، ح3459
12) . ترمذی، سنن الترمذي، ج5، کتاب فضائل القرآن، ب8، ص: 12، ح2889
كِفَايَةَ الم اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ وَ حِفْظَ اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ وَ عِزَّ المص وَ سُوَر الم وَ مَنْعَ المر وَ دَفْعَ الر وَ حِيَاطَةَ كهيعص وَ رِفْعَةَ طه وَ عُلُوَّ طس وَ فَلَاحَ يس وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ وَ عُلُوَّ الْحَوَامِيمِ وَ كَنَفَ حم عسق وَ بَرَكَةَ تَبَارَكَ وَ بُرْهَانَ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ وَ حِرْزَ الْمُعَوِّذَتَيْنِ وَ أَمَانَ إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ حُلْتُ بِذَلِكَ بَيْنِي وَ بَيْنَ أَعْدَائِي»(1)
ص: 15 و 16، ح20
نقد تفسیر تسنیم
گرچه نامگذارى اشيا يا اشخاص در مواردى ارتجالى است، و مناسبت خاصى نمىطلبد، ليكن اثبات مدعاى مزبور در مورد خاص دليل مىطلبد؛ گرچه ما دليلى بر نفى تسميه سورهها به اين نامها نيز نداريم، ولى دليلى بر اثبات نيز نيست؛ از اين رو در بوته احتمال قرار مىگيرد.(2)
تحلیل مؤلف
درباره این نظریه و درباره سخن صاحب تسنیم میتوان گفت:
اولاً: با وجود روایات متواتره که در آنها حروف مقطعه به عنوان اسامی سُوَر مطرح شده و همچنین اسامی بسیاری از سُوَر که به نام حروف مقطعه خوانده شده و مشهورند، این نظریه مدعای بی دلیل نخواهد بود، بلکه نظریهای مستند است.
ثانیاً: باید بر این نظریه این چنین اشکال شود، که نامگذاری سوره با نام حروف مقطعه جنبه تفسیری ندارد، بلکه اشاره به کارکرد حروف مقطعه دارد، مثلاً سوره دوم قرآن «بقره» نامیده شده، وقتی به آیه شصت و هفتم این سوره و کلمه «بَقَرَةً» رسیدیم، و از تفسیر این واژه پرسیدیم، آیا میتوان در تفسیر این واژه گفت که نام سوره است؟ بنابراین چنانچه روشن است این وجه گرچه به مطلب حقی اشعار دارد، ولی نمیتواند جنبه تفسیری نسبت به حروف مقطعه داشته باشد، از این رو در روایات اهل بیت
عصمت (علیهم السلام)، به عنوان تفسیر مطرح نشده است، بلکه از حروف مقطعه برای تسمیه بهره گیری شده است، پس روایات اشاره به کارکرد دارند، نه اینکه بخواهند با این وجه، تفسیر کنند.
ثالثاً: اشکال دومی که به این نظریه میتوان مطرح کرد، این است که همه سورههای دارای حروف مقطعه با حروف مقطعه نامگذاری نشدهاند، مثل سوره: نمل، قصص، بقره.
رابعاً: برخی از سورهها با حروف مقطعه مشترک شروع میشوند و این به آن معنی خواهد بود که چندین سوره یک نام داشته باشند، مثل «حم» و «ألم» مگر اینکه قائلین این نظریه بگوید در صورت تکراری بودن حروف مقطعه در أوائل سور، حرف مقطعه جزئی از اسم سوره خواهد بود، و باید گفت: حم دخان، حم مؤمن و ...
خامساً: احتمال دارد که «یس» و «ق» و «طه» اصلاً اسامی سُوَر نباشند، بلکه عنوانی برای اشاره به سوره باشند، و از باب اطلاق «خاصف النعل(1)» به امیر المومنین (علیه السلام) و «هذا الجالس(2)» به «زاره بن أعین»، باشد. چنانچه در روایتی از رسول خدا (صل الله علیه و آله و سلم) آمده است، که اسامی مشهوره و متعارفه، اسامی سُوَر قرآن نیستند: «لا تقولوا: سورة البقرة و لا سورة آل عمران و لا سورة النساء و كذلك القرآن كله، و لكن قولوا: السورة التي يذكر فيها البقرة و السورة التي يذكر فيها آل عمران و كذلك القرآن كله»(3)«نگویید: سوره بقره و سوره آل عمران و سوره نساء و همچنین درباره کل قرآن (و سور قرآنی، این گونه نامگذاری نکنید و اینگونه نگویید)، بلکه بگویید: سورهای که در آن بقره ذکر شده و سورهای که در آن آل عمران ذکر شده است، و همچنین نسبت به کل قرآن».
برخی از مفسرین حروف مقطعه را رازی غیر قابل تفسیر توسط بشر عادی میدانند(1)
ص: 121 (نقل از: عمر و عثمان و عبد الله بن مسعود)؛ قرطبی، الجامع لأحكام القرآن، ج1،
ص: 154 (نقل از: عامر شعبی و سفیان ثوری و جماعتی از محدثین)؛ آلوسی، روح المعاني، ج1،
ص: 103 (نقل از: شعبی و ابو بکر).
.چنانچه گفته شده: خدا در هر کتاب خود رازی دارد، و راز خود در قرآن حروف مقطعه در اول سورهها است.(2)
ص: 112 (نقل از: شعبی)؛ قرطبی، الجامع لأحكام القرآن، ج15،
ص: 120 (نقل از: شعبی)؛ ابن جوزی، زاد المسير فى علم التفسير، ج1،
ص: 25 (نقل از: ابوبکر و شعبی و ابوصالح و ابن زید).
در این باره روایاتی هم وجود دارد:
قَالَ جَعْفَرٌ الصَّادِقُ (علیه السلام): «(الم) رَمْزٌ وَ إِشَارَةٌ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ حَبِيبِهِ مُحَمَّدٍ ص، أَرَادَ أَنْ لَا يَطَّلِعَ عَلَيْهِ سِوَاهُمَا بِحُرُوفٍ بَعُدَتْ عَنْ دَرْكِ الِاعْتِبَارِ، وَ ظَهَرَ [فهم] السِّرُّ بَيْنَهُمَا لَا غَيْرُ».(3)
امام صادق (علیه السلام): «(الم) رمز و اشارهای بین خدا و حبیب خدا یعنی محمد (صل الله علیه و آله و سلم) است، خدا خواسته کسی جز آن دو آگاهی پیدا نکند، با حروفی که از درک اعتبار دور بوده و و راز بین آن دو (خدا و رسول خدا) ظاهر است».
عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام): «عِلْمُ كُلِّ شَيْءٍ فِي عسق»(4)
امام باقر (علیه السلام): «دانش هر چیزی در (عسق) است».
البته در نقل دیگر چنین آمده است:
عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام): «عِلْمُ عَلِيٍّ كُلُّهُ فِي عسق»(5)
تمام علم حضرت علی در (عسق) است.
1) . ابن أبی الحاتم، تفسير القرآن العظيم، ج11، ص: 14؛ طبرانی، تفسير القرآن العظيم، ج1،
2) . طبرسی، مجمع البيان في تفسير القرآن، ج1،
3) . روز بهان بقلی، عرائس البيان فى حقائق القرآن، ج1، ص: 28؛ ابن طاوس، سعد السعود للنفوس منضود، ص: 217؛ علامه مجلسی، بحار الأنوار، ج89، ص: 384
4) . قمی، تفسير القمي، ج2، ص: 268؛ فیض کاشانی، تفسير الصافي، ج4، ص: 366
5) . علامه مجلسی، بحار الأنوار، ج57، ص: 120، ح5 و ج89، ص: 376، ح6
وقتی همه دانشها یا همه دانش حضرت علی (علیه السلام) در این حرف مقطعه است، پس یقیناً این حروف به صورت رمزی دانشی در بر دارند که غیر معصوم را راهی به آن نیست، چرا که همه علوم اهل بیت (علیهم السلام) را جز خودشان کسی نمیتواند درک و تحمّل کند.
قال علي بن أبي طالب (علیه السلام): «إنّ لكل كتاب صفوة، و صفوة هذا الكتاب حروف التهجّي».(1)
امام على (علیه السلام): براى هر كتابى نقاط برجسته و خالصی و چکیدهای است، و چكيده قرآن حروف الفباء است.
عن الإمام الحسين بن علي (علیهم السلام) أنه سأله رجل عن معنى (كهيعص) فقال له: «لو فسرتها لك لمشيت على الماء»(2)
شخصی از امام حسین (علیه السلام) درباره معنای (کهیعص) پرسید، امام به او فرمودند: اگر آن را برای تو تفسیر کنم میتوانی بر روی آب راه بروی.
البته در دلالت برخی از روایات، بر رمز بودن خدشه وجود دارد، مثلاً حدیث اخیر میتواند اشاره به «اسم اعظم درهم ریخته» باشد.
نقد تفسیر تسنیم
دستور تدبّر در قرآن شامل حروف مقطعه نيز مىشود؛ زيرا حروف مزبور الفاظ مستعمل است، نه مهمل و براى بسيط يا مركب آنها معنايى قابل فهم است و ادعاى رمز بودن آنها حتماً بعد از پذيرش معنادار بودن آنهاست. اما ادعاى انحصار فهم آن معنا به رسول اكرم و اولياى معصوم (عليهم السلام) گرچه ثبوتاً ممكن است، ليكن اثباتا محتاج دليل است. ... رمز بودن حروف مقطعه با ذكر آن در قرآن
1) . ثعلبی، الكشف و البيان، ج1، ص: 136؛ طبرسی، مجمع البيان في تفسير القرآن، ج1، ص: 112؛ فخر رازی، التفسير الكبير، ج2، ص: 250
2) . امام حسین، تفسير الامام الحسين (علیه السلام) التفسير الأثري التطبيقي، ص: 199؛ و مشابه همین معنی از فرزند دیگر حضرت علی (علیه السلام) نقل شده است: «و سئل محمد بن الحنفية عن (كهيعص) فقال للسائل: لو أخبرت بتفسيرها لمشيت على الماء لا يوارى قدميك». (ابوحیّان، البحر المحيط فى التفسير، ج1، ص: 59)
(كتاب هدايت و بيان و تبيان) و با دستور تدبر در همه آيات آن (به نحو عموم يا اطلاق) سازگار نيست؛ قرآن كريم مىفرمايد: «أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها»(1)، و چون حروف مقطعه نيز جزو قرآن است، امر به تدبّر شامل آن نيز مىشود و رمز بودن با تدبّر هماهنگ نيست و دليل معتبرى نيز اين رأى را تاييد نمىكند، تا بتواند سبب تخصيص عموم يا تقييد اطلاق گردد.(2)
تحلیل مؤلف
رمز بودن حروف مقطعه، با توجه به روایات متعدّد صحیح است، و در مقام دفاع از این نظریه، میتوان گفت:
اولاً: رمز بودن منافاتی با صحیح بودن برخی از تفاسیر مطرح شده ندارد، یعنی برخی از معارف حروف مقطعه توسط اهل بیت (علیهم السلام)) ارائه شده، ولی معانی عمیق رمز گونهای نیز در آن وجود دارد.
ثانیاً: ادعای انحصار فهم آن به معصومین، هم ثبوتاً ممکن است، و هم اثباتاً مستندات فراوانی از آیات (مثل: آیه 7 سوره آل عمران) و روایات دارد، چنانچه امام باقر (علیه السلام) با واژه «إنما» فهم کامل قرآن را منحصر در اهل بیت (علیهم السلام) میداند، و یکی از مصادیق پیچیده آن، حروف مقطعه است: «إِنَّمَا يَعْرِفُ الْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ»(3)«قرآن را (به صورت کامل) فقط کسانی میفهمند که مورد خطاب قرآن هستند» و اینان همان اهل بیت (علیهم السلام) هستند.
ثالثاً: دستور به تدبّر ظاهراً شامل حروف مقطعه نمیشود، چرا که از سویی یقیناً قرآن به تدبّری دستور میدهد که ثمره داشته باشد، در حالی که میبینیم تدبّراتی که در حروف مقطعه شده جز معدودی از آنها ثمره تفسیری نداشتند، و از سویی دیگر وقتی سیاق آیه را دقت کنیم متوجه میشویم، مراد از ضمیر واو در «یتدبرون» افراد خاصی هستند، که با عدم تدبّر در قرآن انگار بر روی قلب خود قفل
دارند، بدیهی است که مراد آیاتی است که عدم تفکر در آن نوعی قفل نسبت به شخص محسوب میشود یعنی متعلّق تدبّر آیاتی است که تدبّر در مورد آنها هدایت و تربیت تولید کند. چنانچه وقتی امام صادق (علیه السلام) بعد خورد غذا فرمودند: «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ، اللَّهُمَّ هَذَا مِنْكَ وَ مِنْ رَسُولِكَ» «حمد برای خدا پروردگار جهانیان است، خدایا این (نعمت) از تو و از رسول تو است»، ابو حنیفه (با شنیدن این سخن)، امام صادق (علیه السلام) را به شرک متهم کرد، امام صادق (علیه السلام) برای اثبات عین توحید بودن این جمله (منک و من رسولک) به دو آیه استشهاد فرمودند: «أَنْ أَغْناهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ»(1)«این كه خدا آنان را بىنياز گردانيدند و پيامبرش از فضل خدا (آنان را بی نیاز فرمود)»، «لَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا ما آتاهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ سَيُؤْتينَا اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ رَسُولُهُ»(2)«اگر آنان به آنچه خدا و پيامبرش به ايشان دادهاند خشنود مىگشتند و مىگفتند: خدا ما را بس است به زودى خدا و پيامبرش از كَرَم خود به ما مىدهند»، ابوحنیفه (بعد شکست علمی) گفت: انگار من این دو آیه را نخوانده و نشنیده بودم، امام صادق (علیه السلام) فرمودند: «بَلَى قَدْ قَرَأْتَهُمَا وَ سَمِعْتَهُمَا، وَ لَكِنَّ اللَّهَ تَعَالَى أَنْزَلَ فِيكَ وَ فِي أَشْبَاهِكَ: أَمْ عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها، وَ قَالَ: (كَلَّا بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهِمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ(3))»(4)
ص: 36 و 37
«چرا، (هم) این دو آیه را خوانده بودی و هم شنیده بودی، ولى خدا در باره تو و امثال تو فرو فرستاده: بلكه بر دلها قفل آنها است، و فرموده: نه هرگز، نه چنين است، بلكه آنچه مرتكب مىشدند زنگار بر دلهايشان شده است».در روایت دیگری امام صادق (علیه السلام) میفرمایند: « ... نَزَلَتْ فِي بَنِي عَمِّنَا بَنِي عَبَّاسٍ وَ بَنِي أُمَيَّةَ وَ فِيهِمْ يَقُولُ اللَّهُ: أُولئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمى أَبْصارَهُمْ أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ فيقضوا مَا عَلَيْهِمْ مِنَ الْحَقِّ أَمْ عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها»(5)«درباره پسر عموهایمان فرزندان عباس و بنی أمیه نازل شده و درباره آنها (قرآن) میفرماید: اينان همان كسانند كه خدا آنان را لعنت نموده و ايشان را ناشنوا کرده و
چشمهايشان را نابينا كرده است، آيا به آيات قرآن نمىانديشند؟ تا به حقی که به ضرر آنهاست حکم کنند، يا بر دلهايشان قفلهايى نهاده شده است؟» بنابراین مراد، همه آیات قرآنی نیست، بلکه آیاتی است که به ضرر آنها است.
رابعاً: اگر دستور به تدبر شامل حروف مقطعه باشد، باز با رمز بودن حروف مقطعه منافاتی ندارد، چرا که دستور به تدبّر شامل برخی از معانی حروف مقطعه است که با تدبّر روشن میشود، و گفته شد که حروف مقطعه هم معنای روشن و هم معانی رمز گونه دارند، پس تدبّر معانی ظاهری آن را روشن کرده، ولی باز با تدبّر معانی رازگونه آن باقی میماند، چنانچه با تدبّر در آیات دیگر قرآن، ظواهر آن روشن شده و بطون آن همچنان در سیطره علمی اهل بیت (علیهم السلام) میباشد، پس دستور به تدبّر نسبت با همه آیات، با ناروشنی بطون قرآنی برای ما، منافات ندارد. حال که بطون قرآن برای ما روشن نیست، آیا میتوان گفت خدا به تدبّر آیات قرآنی دستور نداده است؟
برخی از مفسران حروف مقطعه را جزء متشابهات قرآن میدانند.(1)
ص: 259 (نقل از: ابن عباس)؛ ابن ابی حاتم، تفسير القرآن العظيم، ج2، ص: 594، ح3176 (نقل از: مقاتل بن حیان)؛ شوکانی، فتح القدير، ج1،
ص: 360 (نقل از: جابر بن عبدالله و شعبی و سفیان ثوری)؛ ابن کثیر، تفسير القرآن العظيم، ج2،
ص: 5 (نقل از: مقاتل بن حیان).
عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام): «إِنَّ حُيَيَّ بْنَ أَخْطَبَ وَ أَخَاهُ أَبَا يَاسِرِ بْنَ أَخْطَبَ وَ نَفَراً مِنَ الْيَهُودِ مِنْ أَهْلِ نَجْرَانَ أَتَوْا رَسُولَ اللَّهِ ص، فَقَالُوا لَهُ: أَ لَيْسَ فِيمَا تَذْكُرُ فِيمَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ (الم)؟ قَالَ: بَلَى، قَالُوا: أَتَاكَ بِهَا جَبْرَئِيلُ مِنْ عِنْدِ اللَّه؟ِ قَالَ: نَعَمْ، قَالُوا: لَقَدْ بُعِثَتْ أَنْبِيَاءُ قَبْلَكَ، مَا نَعْلَمُ نَبِيّاً مِنْهُمْ أَخْبَرَ مَا مُدَّةُ مُلْكِهِ وَ مَا أَكَلَ أُمَّتُهُ غَيْرُك، فَأَقْبَلَ حُيَيُّ بْنُ أَخْطَبَ عَلَى أَصْحَابِهِ، فَقَالَ لَهُمُ: الْأَلِفُ وَاحِدٌ وَ اللَّامُ ثَلَاثُونَ وَ الْمِيمُ أَرْبَعُونَ فَهَذِهِ وَاحِدَةٌ وَ سَبْعُونَ سَنَةً، فَعَجَبٌ مِمَّنْ يَدْخُلُ فِي دِينِهِ وَ مُدَّةُ مُلْكِهِ وَ أَكْلِ أُمَّتِهِ إِحْدَى وَ سَبْعُونَ سَنَةً، ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص فَقَالَ لَهُ: يَا مُحَمَّدُ هَلْ مَعَ هَذَا غَيْرٌ؟ قَالَ نَعَمْ، قَالَ هَاتِهِ، قَالَ: (المص)، قَالَ: أَثْقَلُ وَ أَطْوَلُ، الْأَلِفُ وَاحِدٌ وَ اللَّامُ ثَلَاثُونَ وَ الْمِيمُ أَرْبَعُونَ وَ الصَّادُ تِسْعُونَ فَهَذِهِ
1) . ابن جوزی، زاد المسير فى علم التفسير، ج1،
مِائَةٌ وَ إِحْدَى وَ سِتُّونَ سَنَةً، ثُمَّ قَالَ لِرَسُولِ اللَّهِ ص: هَلْ مَعَ هَذَا غَيْرُهُ؟ قَالَ: نَعَمْ، قَالَ: هَاتِ، قَالَ: (الر)، قَالَ: هَذَا أَثْقَلُ وَ أَطْوَلُ، الْأَلِفُ وَاحِدٌ وَ اللَّامُ ثَلَاثُونَ وَ الرَّاءُ مِائَتَانِ، فَهَلْ مَعَ هَذَا غَيْرُهُ؟ قَالَ: نَعَمْ، قَالَ: هَاتِ، قَالَ: (المر) قَالَ: هَذَا أَثْقَلُ وَ أَطْوَلُ، الْأَلِفُ وَاحِدٌ وَ اللَّامُ ثَلَاثُونَ وَ الْمِيمُ أَرْبَعُونَ وَ الرَّاءُ مِائَتَانِ، ثُمَّ قَال:َ فَهَلْ مَعَ هَذَا غَيْرُهُ؟ قَالَ: نَعَمْ، قَالَ: لَقَدِ الْتَبَسَ عَلَيْنَا أَمْرُكَ فَمَا نَدْرِي مَا أُعْطِيتَ، ثُمَّ قَامُوا عَنْهُ ثُمَّ قَالَ أَبُو يَاسِرٍ لِحُيَيٍّ أَخِيهِ! وَ مَا يُدْرِيكَ لَعَلَّ مُحَمَّداً قَدْ جَمَعَ هَذَا كُلَّهُ وَ أَكْثَرَ مِنْهُ) فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع: (إِنَّ هَذِهِ الْآيَاتِ أُنْزِلَتْ مِنْهُنَ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ) وَ هِيَ تَجْرِي فِي وُجُوهٍ أُخَرَ عَلَى غَيْرِ مَا تَأَوَّلَ بِهِ حُيَيٌّ وَ أَبُو يَاسِرٍ وَ أَصْحَابُهُ».(1)
ص: 23 و 24، ح3
امام باقر عليه السلام فرمود: روزى حيىّ و أبوياسر فرزندان أخطب با گروهى از جهودان نجران خدمت پيامبر خدا (صل الله علیه و آله و سلم) آمدند و عرض كردند: آيا در آنچه مىگوئى خدا بر تو نازل كرده است (الم) نيست؟ فرمود: هست. گفتند: آن را جبرئيل از جانب خدا برايت آورده است؟ فرمود: آرى. گفتند: قبل از توهم پيامبرانى مبعوث گشتهاند ولى ما نديدهايم هيچ كدام از مدّت حكومت و زمان انقراض امّتشان خبر داده باشند مگر تو؟! سپس حُيىّ بن أخطَب روى به همراهانش نمود و چنين گفت: (بحساب ابجد) (الف) يعنى يك، و (لام) يعنى سى، (ميم) يعنى چهل، كه جمعش مىشود: هفتاد و يك و بر اساس اين محاسبه، شگفت انگيز است كسى دينى را بپذيرد كه هفتاد و يك سال بيشتر دوام ندارد. و سپس روى به پيامبر خدا نموده و گفت: آيا غير از (الم) كلمه ديگرى هم هست؟ فرمود: بلى. گفت: آن را بگو، فرمود: (المص)، عرض كرد: اين تا اندازهاى سنگينتر و طولانىتر است (الف) يك، (لام) سى، (ميم) چهل و (صاد) نود، تازه اين حساب را هم كه بگيريم يك صد و شصت و يك سال مىشود، و باز به پيغمبر گفت: آيا چيز ديگرى هم هست؟ فرمود: بلى. گفت: آن را نيز بگو، پيغمبر (صل الله علیه و آله و سلم) فرمود: (الر) حيىّ گفت: اين سنگینتر و درازمدّتتر است: (الف) يك، (لام) سى و (را) دويست است، بعد به رسول خدا (صل الله علیه و آله و سلم) گفت: غير از اينها هم كلامى به اين مضمون هست؟ فرمود بلى، گفت: آن را هم بيان كن. فرمود: (المر) گفت: اين سنگينتر و طولانىتر است (الف) يك، (لام) سى، (ميم) چهل و (را) دويست، بعد به پيغمبر گفت: چيز ديگرى اضافه بر آنها هست؟ فرمود: بلى. گفتند: ما سر از كار تو درنمىآوريم و نمى فهميم به تو چه داده شده است! و بعد بپاخواستند، أبو ياسر به برادرش حيىّ
1) . قمی، تفسير القمي، ج1، ص: 223؛ شیخ صدوق، معاني الأخبار،
گفت: چه دستگيرت شد؟ شايد همه اينها با هم جمع مىشود و شايد هم بيشتر از اينها باشند. راوى مىگويد: امام باقر عليه السلام پس از بيان اين ماجرا يادآور شد كه اين آيات نازل شدهاند، برخی از آنها آيات روشن و واضحاند كه اصل و مرجع مهمترين مقاصد كتاب خواهد بود، و پاره ديگر متشابهات مىباشند. و حروف مقطّعه مفهوم ديگرى دارند غير از توجيه و تأويلى كه حيى و همراهانش كردند.
نقد تفسیر تسنیم
حروف مقطعه قرآن را نمىتوان از متشابهات به شمار آورد؛ زيرا متشابه آيهاى است كه مىتواند دلالت بر معنايى روشن داشته باشد يا مىتوان از آن معنايى را استظهار كرد، ليكن آن معنا، باطلِ حق نما و پيروى از آن فتنه انگيز باشد، در حالى كه حروف مقطعه چنين نيست، يعنى معنى حروف مزبور روشن نيست. ... برخی آیات قرآن دارای چند معناست که بعضی از معانی آن سالم و برخی شبهه انگیز است، و به عبارتی دیگر، باطلِ حق نماست؛ چون شبیه مراد متکلّم است، ولی مراد متکلّم نیست؛ چنانچه حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) درباره شبهه میفرمایند: «وَ إِنَّمَا سُمِّيَتِ الشُّبْهَةُ شُبْهَةً لِأَنَّهَا تُشْبِهُ الْحَقَّ ...(1)».(2)
تحلیل مؤلف
با توجه به روایت امام باقر (علیه السلام)، حروف مقطعه جزء متشابهات قرآنی است، و اشکالات مطرح شده به این نظریه قابل پاسخ گویی است، چرا که:
اولاً: باید دقت کرد که آیات قرآنی بر دو قسم (محکمات و متشابهات) بوده و قسم سومی (در این تقسیم بندی) وجود ندارد، چنانچه قرآن میفرماید: «هُوَ الَّذي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ
هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ»(1)، بنابراین حروف مقطعه یا جزء محکمات هستند و یا جزء متشابهات. چنانچه برخی از علماء، فقط حروف مقطعه را متشابهات قرآن دانسته و برخی بر عکس، حروف مقطعه را از محکمات و بقیه قرآن را از متشابهات دانستهاند.(2)
ص: 32 و 33
امام صادق (علیه السلام) در تفسیر محکمات و متشابهات قرآن فرمودند: «الْمُحْكَمُ مَا يُعْمَلُ بِهِ، وَ الْمُتَشَابِهُ الَّذِي يُشْبِهُ بَعْضُهُ بَعْضاً»(3)ص: 10 و 11، ح1
«محکم چیزی است که (معنایش روشن بوده و) به آن عمل میشود، و متشابه چیزی است که برخی از آن شبیه برخی دیگر باشد». بنابراین اگر حروف مقطعه از متشابهات نباشند، یقیناً از محکمات خواهند بود که در این صورت باید دارای معنای روشن و غیر قابل سوء استفاده و قابل عمل باشند، که چنین نیست. درباره حروف مقطعه باید گفت که معنای آن نامعلوم بوده و حتی برخی افراد از آن معانی باطل برداشت کردهاند، پس یقیناً حروف مقطعه جزء متشابهات هستند، چرا که معیار محکمات بر آن صادق نبوده و تحت ضوابط متشابهات قرار میگیرند.ثانیاً: محکم و متشابه بودن امری نسبی است، چنانچه امام صادق (علیه السلام) با تعبیر زیبایی نسبی بودن متشابهات قرآن را چنین بیان میفرماید: «الْمُتَشَابِهُ مَا اشْتَبَهَ عَلَى جَاهِلِهِ»(4)«متشابه آیهای است که بر نادانش مشتبه شود». بنابراین نفی متشابه بودن حروف مقطعه به طور مطلق، به معنای این خواهد بود که این آیات برای همگان معنای روشن و غیر قابل سوء استفاده دارد، و این سخن صحیح نیست.
ثالثاً: وقتی صاحب تفسیر تسنیم، بیست نظریه در تفسیر حروف مقطعه ذکر میکند، و تقریباً اکثر قریب به اتفاق آنها را نقد و رد میکند، این بدین معنی است که ایشان میفرماید: بیست برداشت غلط از حروف مقطعه شده است، و بیست معنای باطلِ مشابه حق، از این حروف مقطعه شده است، و این به اعتقاد صاحب تفسیر تسنیم یعنی مشتابه بودن.
رابعاً: روایتی که حروف مقطعه را متشابه میداند، به صراحت سوء استفاده و برداشت غلط یهودیان را مطرح کرده و نزول آیه «أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ»(1)، را در پی همین برداشت باطل یهودیان مطرح میفرماید. چنانچه نقل شده: «أبو ياسر بن أخطب» از کنار پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) گذشت در حالی که رسول خدا (صل الله علیه و آله و سلم) این آیات را تلاوت میفرمودند: «الم ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ»، «ابویاسر» پیش برادرش «حيي بن أخطب» آمد و گفت: از محمد این آیات «الم ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ» را شنیدم، آنان نزد رسول خدا (صل الله علیه و آله و سلم) آمدند، و گمانشان این بود که حروف مقطعه با حساب ابجد مدت حکومت اسلام و امت اسلامی است، از این رو گفتند: هیچ پیامبری را نمیشناسیم که مدت حکومتش و اجل امتش گفته شده باشد جز تو. «حیی بن أخطب» رو به یهودیان گفت: الف یک، و لام سی، و میم چهل است، جمعاً میشود هفتاد و یک، آیا وارد دین پیامبری میشوید که مدت حکومت و اجل امتش هفتاد و یک سال است؟ بعد رو به پیامبر کرد و گفت: آیا حرف مقطعه دیگری هست؟ پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) فرمودند: بله، و حروف مقطعه دیگری که یکی عددش بیشتر از قبلی بود، بیان فرمود: «المص» (161)، «الر» (231)، «المر» (271). بعد یهودیان گفتند: کار تو بر ما مشتبه شد، نمیدانیم به تو کم یا زیاد داده شده، «ابویاسر» گفت: شاید جمع همه این اعداد به محمد داده شده (یعنی 734)، این موقع گفتند: کار محمد بر ما مشتبه شد، و گمان میکنند که این آیات درباره آنها نازل شد: «هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهات»(2)
و 72؛ سیوطی، الدر المنثور فى التفسير بالماثور، ج2، ص: 5؛ ابن کثیر، تفسير القرآن العظيم، ج1، ص: 72
. از همین رو برخی از مفسرین نوشتهاند: این چهار کلمه «الم»، «المص»، «المر»، «الر»، از متشابهات هستند، و از این رو متشابهات نامیده شدند که مدت حکومت امت محمد (صل الله علیه و آله و سلم) را بر یهودیان مشتبه کردند.(3)ص: 187 و 188
خامساً: اشکالی که به این نظریه وارد است، این است که این نظریه، نظریه تفسیری نیست، چرا که بیان نوع آیه از محکم و متشابه بودن به معنای تفسیر آیه نیست، مثلاً اگر شما از کسی درباره تفسیر
«يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْديهِمْ»(1)بپرسید، و او پاسخ دهد: این آیه از متشابهات یا محکمات است، این تفسیر محسوب نمیشود، بلکه بیان نوع آیه محسوب میشود. از این رو، روایت شریف مطرح شده در مقام تفسیر نبوده بلکه فقط در مقام بیان نوع آیه است، پس به روایت هیچ اشکال دلالی وارد نیست، و اشکال بر کسانی وارد است که متشابه بودن حروف مقطعه را در ردیف تفسیر آن مطرح کردهاند، و بین نوع آیه و تفسیر آیه دچار اختلاط شدهاند.
حرف مقطعه، مقدمه و آغاز و مفتاح و کلید سوره هاست. (2)
ص: 67 (نقل از: مجاهد)؛ ابن ابی حاتم، تفسير القرآن العظيم، ج8،
ص: 2747 (نقل از: حسن بصری)؛ سیوطی، الدر المنثور فى التفسير بالماثور، ج1،
ص: 23 (نقل از: مجاهد و حسن)؛ ثعلبی، الكشف و البيان، ج5،
ص: 116 (نقل از: أبو روق).
یعنی حروف مقطعه نشان دهنده آغاز سوره و به عنوان مقدمه ورود به سوره هستند. چنانچه در اول قصیدههای مشهور «بل» و «لا بل»(3)
و در اول خطبهها «أما بعد» میگویند.(4)
ص: 82 (نقل از: أبو محمد عبد الحق)؛ ابوحیّان، البحر المحيط فى التفسير، ج1،
ص: 58 (نقل از: مجاهد، أبو عبیده، أخفش).
عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ العسکری (علیهم السلام): «قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَ: (الم) هُوَ الْقُرْآنُ الَّذِي افْتُتِحَ بِ الم ... وَ قَالَ الصَّادِقُ (علیه السلام): ... الَّذِي يُهَاجِرُ إِلَى الْمَدِينَةِ يَأْتِي بِكِتَابٍ بِالْحُرُوفِ الْمُقَطَّعَةِ افْتِتَاحَ بَعْضِ سُوَرِهِ»(5)
ص: 62 و 63؛ شیخ صدوق، معاني الأخبار،
ص: 24 و 25، ح4
امام حسن عسکری (علیه السلام): خدا فرمود: (الم) آن قرآنی است که با (الم) آغاز شده است ... امام صادق (علیه السلام) فرمودند: ... پیامبری که به مدینه هجرت میکند و کتابی میآورد که آغاز برخی از سورههایش با حروف مقطعه است.
تحلیل مؤلف
آغاز برخی از سُوَر با حروف مقطعه مطلب حقی است، چنانچه در روایات به آنها اشاره شده، اما آغاز سخن بودن اشاره به جایگاه این حروف دارد، نه اینکه به عنوان جنبه تفسیری باشد، و امام صادق (علیه السلام) هم در مقام تفسیر این حدیث را بیان نمیفرماید.
طبق نظریهای، خدا برخی از سُوَر قرآنی را با حروف مقطعه آغاز کرده تا بیان بفرماید که قرآن از حروف تشکیل شده و همین حروف در اختیار شما هم هست، اگر در حقانیّت قرآن شک دارید، مثل قرآن بیاورید.(1)
ص: 155 (نقل از: قطرب و فراء)؛ طبرسی، مجمع البيان في تفسير القرآن، ج1،
ص: 113 (نقل از: قطرب و أبو مسلم محمد بن بحر اصفهانی)؛ نظام الدين نيشابورى، تفسير غرائب القرآن و رغائب الفرقان، ج1،
ص: 132 (نقل از: مبرد و گروه فراوان).
خدا از خاک انسان و حیوانات را آفریده است و همین خاک را در اختیار انسان قرار داده است، اما انسان فقط میتواند کوزه و مانند آن چیزهای فاقد حیات بسازد. همانگونه خدا با «حروف الفبا» قرآن را نازل فرموده و همین حروف را در اختیار بشر قرار داده است و با قرار دادن حروف مقطعه در اول سورهها بیان میفرماید: ای انسان من قرآن به زبان شما و از حروف شما نازل کردم اگر میتوانید مثل آن را بیاورید چرا که حروف الفباء در اختیار شما نیز میباشد.
عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ العسکری (علیهم السلام): «كَذَّبَتْ قُرَيْشٌ وَ الْيَهُودُ بِالْقُرْآنِ وَ قَالُوا: سِحْرٌ مُبِينٌ تَقَوَّلَهُ، فَقَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَ: (الم ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ) أَيْ يَا مُحَمَّدُ هَذَا الْكِتَابُ الَّذِي أَنْزَلْتُهُ عَلَيْكَ هُوَ [ب] الْحُرُوفُ الْمُقَطَّعَةُ الَّتِي مِنْهَا: أَلِفٌ، لَامٌ، مِيمٌ وَ هُوَ بِلُغَتِكُمْ وَ حُرُوفُ هِجَائِكُمْ، فَأْتُوا بِمِثْلِهِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ وَ اسْتَعِينُوا عَلَى ذَلِكَ بِسَائِرِ شُهَدَائِكُمْ»(2)
امام حسن عسكرى (علیه السلام): قريش و يهود منكر وحى بودن قرآن گشتند، و گفتند: جادوئى آشكار است كه پيغمبر به دروغ آن را به خدا نسبت داده است، پروردگار نازل فرمود: (الم در [وحى بودن و
حقّانيّت] اين كتاب هيچ شكى نيست؛ براى پرهيزكارانْ هدايت است) يعنى اى محمّد، اين كتابى كه من آن را بر تو فرستادم، از همان حرفهاى الفباى زبان خودتان است كه از جمله آنها است: «الف، لام، ميم» و این به زبان شما و حروف (بیست و هشتگانه) شماست، اگر شما راستگوييد مانند آن را بياوريد و از همفكران خود نيز يارى بخواهيد.
عن الرضا (علیه السلام) عن امیر المؤمنین (علیه السلام)، ثم قال: «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَنْزَلَ هَذَا الْقُرْآنَ بِهَذِهِ الْحُرُوفِ الَّتِي يَتَدَاوَلُهَا جَمِيعُ الْعَرَبِ، ثُمَّ قَالَ: (قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً)(1)»(2)
امام علی (علیه السلام): خدا قرآن را با این حروفی که بین همه عرب رایج است، نازل کرده سپس فرموده: (بگو اگر همه انسانها و جنّ جمع شوند تا مثل اين قرآن كتابى را بياورند نخواهند توانست، اگر چه برخی پشتیبان برخی دیگر باشند)».
مُؤیِّدات این نظریه
مؤیّد اول: تحقیقاتی است که نشان میدهد رابطه نزدیکی بین حروف مقطعه و حروف سوره وجود دارد. توضیح اینکه: رابطه نزديكى ميان حروف مزبور، با حروف سورهاى كه در آغاز آن قرار گرفته است، وجود دارد. به عنوان نمونه نسبت حرف (ق) در سوره «ق» از تمام سورههاى قرآن بدون استثناء بيشتر است، یعنی حرف قاف (منهای سوره قاف) در سوره «فلق» بزرگترين رقم را دارد (700/ 6 درصد)، بعد از آن سوره «قيامت» قرار دارد كه تعداد قافهاى آن نسبت به حروف سوره مزبور (907/ 3 درصد) مىباشد. اما «قاف» در سوره «قاف» آمار بیشتری از سوره «فلق» را دارد. همچنين محاسبات نشان داد كه حرف (صل الله علیه و آله و سلم) در سوره «ص» نيز همين حال را دارد. يعنى مقدار آن به تناسب مجموع حروف سوره، از هر سوره ديگر قرآن بيشتر است. و نيز حرف (ن) در سوره «ن و القلم» بزرگترين
رقم نسبى را در 114 سوره قرآن دارد. البته تنها استثنايى كه در اين زمينه وجود دارد، سوره «حجر» است كه تعداد نسبى حرف (ن) در آن بيشتر از سوره (ن و القلم) است، اما جالب اين است كه سوره حجر يكى از سورههايى است كه آغاز آن (الر) مىباشد و اين سورهها كه آغاز آنها (الر) است بايد همگى در حكم يك سوره محسوب گردد، و اگر چنين كنيم نتيجه مطلوب به دست خواهد آمد يعنى نسبت تعداد (ن) در مجموع اينها از سوره (ن و القلم) كمتر خواهد شد. و نيز پنج حرف (كهيعص) در آغاز سوره «مريم» اگر روى هم حساب شوند، از مجموع اين پنج حرف در هر سوره ديگر قرآن فزونى دارند. این سخن درباره حروفى بود كه تنها در آغاز يك سوره قرآن قرار داشت، اما حروفى كه در آغاز چند سوره قرار دارد (مانند المر و الم) شكل ديگرى به خود مىگيرد، و آن اينكه بر طبق محاسبات كامپيوترى مجموع اين سه حرف مثلا (ا- ل- م) اگر در مجموع سورههايى كه با" الم" آغاز مىگردد حساب شود، و نسبت آن با مجموع حروف اين سورهها به دست آيد، از ميزان آن در هر يك از سورههاى ديگر قرآن بيشتر است. به عنوان نمونه تمام سورههای که با «حم» آغاز میشوند (غافر، و فصلت، و الزخرف و الدخان و الجاثية و الأحقاف) (برای محاسبه تعداد حروف) با هم یک سوره باید محسوب شوند. چرا که اگر یک سوره محسوب نشوند باید هر سوره از این سورها از سوره دیگر (حم) بیشتر داشته باشد و این امکان ندارد.(1)
ص: 414 الی 418 (نقل از: دانشمند شيميدان مصرى دكتر رشاد خليفه)؛ قرشی، تفسير احسن الحديث، ج3،
ص: 367 الی 369 (نقل از: دكتر رشاد خليفه)؛ قرشی، قاموس قرآن، ج4،
ص: 350 الی 352 (نقل از: دكتر رشاد خليفه).
مؤید دیگر: این است که آیات تحدی به یک سوره، در سورهایی آمده است که با حروف مقطعه شروع شدهاند: «فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ»(2)، «فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ»(3). همچنین آیه تحدی به ده سوره، در سوره دارای حروف مقطعه آمده است: «فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ»(4). و یکی از سه آیه تحدی به کل قرآن در سوره دارای حروف مقطعه آمده است: «فَأْتُوا بِكِتابٍ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ»(5). بنابراین تحدی به
یک سوره و ده سوره و کل قرآن در سُوَر دارای حروف مقطعه، آن هم با سیاق واحد (فعل امر «فَأْتُوا») آمدهاند. اما دو آیه تحدی به مثل قرآن، با سیاقهای مختلف، در سُوَر دیگر آمده است: «فَلْيَأْتُوا بِحَديثٍ مِثْلِهِ»(1)، «لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ»(2)، که سوره إسراء با «تسبیح» (سبحان الله) و سوره طور با قسم (و الطور) آغاز شده است، به عبارت دیگر آیات تحدّی در سُوَر دارای حروف مقطعه و سُوَر مسبحات و سوره مفتحه به قسم میباشند.
مؤید سوم: سورههايى كه با حروف مقطعه آغاز مىشوند به استثناى سورههاى مريم، عنكبوت، قلم و روم، همه در نخستين آياتش سخن از وحى و قرآن دارند و چهار سوره مزبور نيز، گرچه صدر آن متعرض عنوانهايى مانند وحى و كتاب نيست، ليكن در اثناى آنها از وحى و قرآن سخن به ميان آمده است، یعنی حروف مقطعه با قرآن و آوردن مثل آن و دعوت به تحدّی مرتبط هستند.
نقد تفسیر تسنیم
گرچه اين وجه مانند برخى از آراى ديگر از مناسبترين وجوهى است كه درباره حروف مقطعه گفته شده و فى الجمله قابل قبول است، ليكن دليل معتبرى آن را تاييد نمىكند. اين گونه وجوه كه نه دليلى بر اثبات آن است و نه برهانى بر نفى آن اقامه شده، آنچه در جهت تقرير آن گفته شود «استحسان» و آنچه در نفى آن بازگو شود «استبعاد» است. متوسطان از انسانها از تراكم وجوه استحسانى به طمانينه مىرسند؛ زيرا آنان متراكم را علم مىپندارند و به گمان رسيدن به علم از تحقيق دست برمىدارند، ولى محقّقان علمى كه در كنار وجوه استبعادى را نيز مىنگرند رغبت تحقيق بيشتر مىيابند. سر تبيين وجوه استحسانى آن است كه در مراحل تحقيق به صرف آن بسنده نكنيم. ... بر اساس اين وجه لازم نيست
حروف مقطعه بر معنايى خاص دلالت كند؛ زيرا معنايش جز اين نيست كه اين مواد خام در جهان غيب و دور از دسترس شما نيست، اگر قرآن كتابى بشرى است، شما نيز همانند آن را پديد آوريد.(1)
تحلیل مؤلف
درباره این نظریه و نقد تفسیر تسنیم، باید به مطالب ذیل توجه کرد:
اولاً: وجه استبعادی مطرح نشده تا در آن دقت نظر شود، بلکه وجوه استحسانی وقتی با روایات همراه باشند از باب «تراکم ظنون» تولید اطمینان میکنند که همان «علم عرفی» است و طبق نظریه بسیاری از علماء حجّت است.
ثانیاً: روایات این نظریه و همچنین مؤیدات دیگر برای اثبات این نظریه کفایت میکنند.
ثالثاً: طبق این نظریه، معنی داشتن حروف مقطعه محذوریتی ندارد، چرا که اگر معنی خاصی مراد نبود، چرا حروف مقطعه از بیست و هشت حرف تشکیل نشده در حالی که قرآن از بیست و هشت حرف تشکیل شده است؟ و چرا حروف مقطعه با ساختار و چینش خاصی ارائه شده است؟
بنابراین این نظریه به معنای بی معنی بودن حروف مقطعه نیست، و در واقع این نظریه به یکی از انگیزههای استعمال حروف مقطعه اشاره دارد، نه اینکه جنبه تفسیر محتوایی داشته باشد، و کسی که در روایات دقّت کند متوجه میشود اهل بیت (علیهم السلام) در مقام تفسیر، این نظریه را مطرح نفرمودند، بلکه به کارکردی از کارکردهای حروف مقطعه اشاره دارند.
1) . جوادی آملی، تسنیم، ج2، ص90 و 91
طبق نظریهای، حروف مقطعه الزامی بر یهود (و اهل کتاب) و حجتی بر آنها و علامتی برای پیامبر آخر الزمان (صل الله علیه و آله و سلم) است، چرا که انبیاء پیشین مثل موسی (علیه السلام) و عیسی (علیه السلام)، به قوم خودشان گفته بودند که بر پیامبر آخر الزمان (صل الله علیه و آله و سلم) قرآنی نازل خواهد شد که اول برخی از سُوَر آن حروف مقطعه است، و از این رو این حروف مقطعه قرآنی دلالت صدق نبوت پیامبر اسلام (صل الله علیه و آله و سلم) و حجتی بر علیه یهودیان و اهل کتاب است.(1)
یعنی خدا حروف مقطعه را علامتِ حقانیت قرآن و پیامبر خاتم (صل الله علیه و آله و سلم) برای اهل کتاب قرار داده است، چرا که خدا به اهل کتاب وعده داده بود که به زودی پیامبری مبعوث خواهد که در اول کتابش حروف مقطعه خواهد بود.(2)
ص: 41 (نقل از: أزهری).
برخی از روایات هم گواه این نظریه هستند، مثل حدیث امام صادق (علیه السلام) در بیان حروف مقطعه «الم»: «ثُمَّ الْأَلِفُ حَرْفٌ مِنْ حُرُوفِ قَوْلِكَ: اللَّهُ، دُلَّ بِالْأَلِفِ عَلَى قَوْلِكَ: اللَّهُ، وَ دُلَّ بِاللَّامِ عَلَى قَوْلِكَ: الْمَلِكُ الْعَظِيمُ، الْقَاهِرُ لِلْخَلْقِ أَجْمَعِينَ، وَ دُلَّ بِالْمِيمِ عَلَى أَنَّهُ الْمَجِيدُ [الْكَرِيمُ] الْمَحْمُودُ فِي كُلِّ أَفْعَالِهِ، وَ جُعِلَ هَذَا الْقَوْلُ حُجَّةً عَلَى الْيَهُودِ، وَ ذَلِكَ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى لَمَّا بَعَثَ مُوسَى بْنَ عِمْرَانَ ع، ثُمَّ مِنْ بَعْدِهِ مِنَ الْأَنْبِيَاءِ إِلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ، لَمْ يَكُنْ فِيهِمْ [أَحَدٌ] إِلَّا أَخَذُوا عَلَيْهِمُ الْعُهُودَ، وَ الْمَوَاثِيقَ لَيُؤْمِنُنَّ بِمُحَمَّدٍ الْعَرَبِيِّ الْأُمِّيِّ الْمَبْعُوثِ بِمَكَّةَ، الَّذِي يُهَاجِرُ [مِنْهَا] إِلَى الْمَدِينَةِ، يَأْتِي بِكِتَابٍ بِالْحُرُوفِ الْمُقَطَّعَةِ افْتِتَاحَ بَعْضِ سُوَرِهِ»(3)
«سپس الف حرفی از حروف واژه الله است، با الف بر واژه الله دلالت میشود، و با لام بر واژه الملک العظیم القاهر للخلق أجمعین، دلالت میشود، و با میم بر این دلالت میشود که خدا مجید، کریم، محمود در همه کارهایش است، و این سخن (یعنی حروف مقطعه) حجتی بر یهود قرار داده شده است، و این از آن جهت است که خدای تعالی وقتی موسی بن عمران را مبعوث فرمود و بعد از وی پیامبرانی را به بنی اسرائیل فرستاد، در بین بنی اسرائیل کسی نماند جز اینکه از آنها پیمان گرفتند که
1) . رجوع: بروجردی، تفسير الصراط المستقيم، ج4، ص: 61؛ ابن عاشور، التحرير و التنوير، ج1، ص: 213
2) . ابن عطیه، المحرر الوجيز فى تفسير الكتاب العزيز، ج1، ص: 82؛ ابوحیّان، البحر المحيط فى التفسير، ج1، ص: 59؛ ابن عرفه، تفسير ابن عرفة، ج1،
3) . امام حسن عسکری (علیه السلام)، التفسير المنسوب إلى الإمام الحسن العسكري (علیه السلام)، ص: 63، ح33
به محمد عربی أمی که در مکه مبعوث میشود ایمان بیاورند، کسی که از مکه به مدینه مهاجرت کرده و کتابی میآورد که در آغاز برخی از آنها حروف مقطعه است».
تحلیل مؤلف
درباره این نظریه میتوان گفت:
اولاً: الزام و حجت بودن بر یهود نوعی تفسیر نیست، بلکه یکی از کارکردهای حروف مقطعه است، چنانچه امام صادق (علیه السلام) ابتداء در مقام تفسیر، معنای برخی از حروف مقطعه را بیان فرموده و سپس «الزام یهود» را به عنوان کارکردی از کارکردهای حروف مقطعه بیان میفرماید.
ثانیاً: درست است که علائم حقانیّت پیامبر اسلام (صل الله علیه و آله و سلم) فوق احصاء است، ولی در صورتی که انبیاء قبلی (علیه السلام) به مقطعه دار بودن قرآن خبر داده باشند، در این صورت حروف مقطعه هم میتواند علاوه بر معجزات و آیات بینات، دلیل دیگری بر حقّانیت پیامبر اسلام (صل الله علیه و آله و سلم) باشد.
طبق نظریهای، حروف مقطعه در اوايل سُوَر مخصوص نشانه غلبه حروف مزبور در كلمات آن سُوَر است، و اين خود يك معجزه است. صاحبان اين رأى معتقدند كه در سورههاى مشتمل بر حروف مقطعه، درصد حروف مزبور نسبت به ساير حروف آن سوره، بيشتر از همين درصد در ساير سوره هاست. مثلا درصد تکرار حرف «ق» در هر يك از سورههاى «ق» و «حم عسق»، از درصد حرف «ق» در هر يك از سوره هاى قرآن بيشتر است به جز سه سوره شمس و قيامت و فلق. (1)
ص: 316 الی 321 (نقل از: رشاد خلیفه).
1) . زرکشی، البرهان فى علوم القرآن، ج1، ص: 259؛ معرفت، التمهيد في علوم القرآن، ج5،
نقد تفسیر تسنیم
اگر اين وجه اثبات شود از معجزات لفظى قرآن به شمار مىرود؛ زيرا سورهاى مانند سوره بقره كه طى 12 يا 18 ماه نازل شده اگر چنين نظمى داشته باشد نشانه اعجاز آن است؛ زيرا بشر عادى هرگز نمىتواند چنين سخن بگويد؛ چنانكه اعجاز عددى قرآن در ساير موارد نيز شگفت انگيز است، مانند اين كه كلمه «شهر» در قرآن كريم دوازده بار، به عدد ماههاى سال و كلمه «يوم» 365 بار، به عدد روزهاى سال تكرار شده است و رقم واژه هاى «دنيا» و «آخرت» يكسان است. (هر يك 115 بار). كتابى كه طى 23 سال نازل شده است و داراى چنين نظم رياضى است، اگر اين نظم عددى در حد گمان نيز براى ما پيامى داشته باشد سودمند است. اما درباره تحليل آمارى حروف مقطعه بايد گفت: گرچه كوشش نيكويى است، ليكن به دليل موارد نقض آن، هنوز قابل اعتماد نيست و لازم است قرآن پژوهان دقيقتر بررسى كنند كه آيا مدعاى مزبور تنها در سطح مجموعههاى همسان، مانند سورههاى طوال، مئين، مفصل و... قابل ارزيابى است يا در سطح همه سورههاى قرآن كريم، تا نقض پذير نباشد. به هر تقدير، در اين بخش تا كنون رأى قابل اعتماد و نقض ناپذيرى ارايه نشده است، گرچه ممكن است طمأنينه روان شناختى نه اطمينان منطقى پديد آمده باشد.(1)
تحلیل مؤلف
درباره این نظریه میتوان گفت: این نظریه بر فرض پذیرش، یک نظریه تفسیری محسوب نمیشود، بلکه یک نوع اعجاز قرآنی محسوب میشود، مثلاً اگر کسی بگوید: فلان عالم کتابی به اسم «نسخ» نوشته و در آن کلمه «نسخ» را هفتصد و ده بار (به عدد ابجد واژه: نسخ) تکرار کرده و در آن کتاب از حرف «ن» و «س» و «خ» بیش از همه حروف الفباء استفاده کرده است، آیا گفتن این نکات تفسیر واژه «نسخ» یا تفسیر آن کتاب است یا اینکه نشان دهنده دقت نویسنده موقع نوشتن کتاب است؟
1) . جوادی آملی، تسنیم، ج2، ص93 و 94
اما درباره سخن تفسیر تسنیم که میفرماید: اعجاز عددى قرآن شگفت انگيز است، مانند اين كه كلمه «شهر» در قرآن كريم دوازده بار، به عدد ماههاى سال و كلمه «يوم» 365 بار، به عدد روزهاى سال تكرار شده است، و رقم واژه هاى «دنيا» و «آخرت» يكسان است. (هر يك 115 بار). باید بگویم که اعجاز عددی قرآن مورد شک و تردید نیست، و روشن است که قرآن نه فقط در جنبه عددی بلکه در ابعاد مختلفی نظیر: فصاحت و بلاغت، عدم اختلاف، جاری بودن در زمان و مکان، موسیقیایی، جامعیّت و تبیان کل شیء، تحدّی و مبارزه طلبی، إخبار به أخبار غیبی، إعجاز علمی، ظواهر متعدّد داشتن، بطون مختلف داشتن، و ...(1)معجزه است. أما برخی از آمارهای داده شده در قرآن از روی بی دقتی بوده و نوعی «معجزه تراشی» برای قرآن است، در حالی که ساحت قرآن بی نیاز از معجزه تراشی ما است. صاحب تفسیر تسنیم هم ظاهراً خودش به این نکته دقت نداشته و بر حسب اعتماد به نویسندگان، این آمار را نوشته است. امروزه با وجود نرمافزارهای پیش رفته به آسانی میتوان درباره واژههای قرآن به سادگی جستجو و بررسی کرد. مثلاً واژه «یوم» به صورت جمع و مثنی و مفرد در قرآن به این تعداد آمده است:
«الایام» دو بار. «ایام» بیست بار. «ایاما» چهار بار. «بایام» یک بار. یعنی «ایام» به صورت جمع در کل بیست و هفت بار آمده است.
«الیومین» به صورت مثنی سه بار آمده است.
«الیوم» شصت و چهار بار. «بالیوم» سه بار. «بیوم» پنج بار. «فالیوم» هشت بار. «لیوم» هشت بار. «یوم» دویست و شصت و یک بار. «یوما» شانزده بار. «یومکم» پنج بار. «یومهم» پنج بار. یعنی «یوم» به صورت مفرد سیصد و هفتاد و پنج بار آمده است.
«یومئذ» شصت و شش بار. «فیومئذ» چهار بار آمده است. یعنی جمعاً هفتاد بار آمده است.
1) . حقیر، در یکی از تحقیقاتم بیش از بیست جنبه إعجازی قرآن را مطرح کردهام.
در مجموع واژه «یوم» با همه مشتقاتش چهار صد و هفتاد و پنج بار آمده است. من نمیدانم عدد سیصد و شصت و پنج بار از کجا آمد؟ بله اگر کلمه «یوم» را به صورت مفرد در نظر بگریم و کلمه «یومکم» (با پنج بار تکرار) و «یومهم» (با پنج بار تکرار) را حذف کنیم، عدد «سیصد و شصت و پنج» به دست میآید. ولی چرا کلمه «یومکم» و «یومهم» از شمارش کنار گذاشته شده است؟
اگر دلیل این است که با کلمه دیگر موقع نوشتار به صورت پیوسته نوشته شدهاند، پس باید «بالیوم» (با سه بار تکرار) و «بیوم» (با پنج بار تکرار) و «فالیوم» (با هشت بار تکرار) و «لیوم» (با هشت بار تکرار) هم از شمارش کنار گذاشته شوند چون به همه اینها، حرف جر یا حرف دیگری چسبیده است و دو کلمه با هم نوشته شدهاند.
اگر دلیل کنار گذاشتن «یومکم» و «یومهم» این است که مضاف واقع شدهاند در 228 مورد دیگر هم کلمه «یوم» به صورت مفرد، مضاف واقع شده است، پس چرا همه آن موارد، مورد محاسبه واقع شدهاند؟
اگر کلمه «یومکم» و «یومهم» به خاطر «معنی» از شمارش کناره گذاشته شدهاند باید بگویم که همه این ده مورد واژه «یومکم» و «یومهم» درباره قیامت است، و کلمه «یوم» در بسیاری از موارد دیگر هم به معنای قیامت است، پس معنی نمیتواند ملاک باشد.
اما کلمه «شَهر» (به معنای ماه) درست است که به صورت مفرد در قرآن دوازده بار تکرار شده است، ولی کلمه «اشهر» شش بار در قرآن آمده و کلمه «شهور» یک بار در قرآن آمده و کلمه «شهرین» دو بار در قرآن آمده است. سؤال من این است که «اشهر» و «شهور» (جمع شهر و به معنای ماهها) و «شهرَین» (مثنی شهر و به معنای دو ماه) چرا موقع محاسبه کنار گذاشته شدهاند؟ در حالی که «شهر» به صورت مفرد و مثنی و جمع، جمعاً بیست و یک بار آمده است.
اما درباره تعداد واژه «دنیا» و «آخرت» در قرآن باید بگویم که درست است که واژه «الدنیا» در قرآن 115 بار آمده است، و واژههای «الآخرة» (با نود بار تکرار) و «بالآخرة» (با بیست و دو بار تکرار) و «للآخرة» (با سه بار تکرار) جمعاً 115 بار تکرار شدهاند، ولی یادآوری چند نکته لازم است:
همه واژههای «الآخرة» در قرآن به معنای آخرت و قیامت نیستند، مثلاً: «الْمِلَّةِ الْآخِرَةِ»(1)و «وَعْدُ الْآخِرَةِ»(2)به معنای سرای جاوید و قیامت نیستند، آیا صرف لفظ ملاک است یا باید معنی هم مد نظر گرفته شود؟
چرا «الیوم الآخر» و «بالیوم الآخر» (با بیست و شش بار تکرار) و دهها نام دیگر قیامت و آخرت در این شمارش مورد محاسبه قرار نگرفته است؟
اساساً آیا کتاب جاودانه الهی که برای رشد و سعادت انسان آمده، نباید از سرای جاوید و آخرت بیشتر از سرای فانی و دنیا سخن بگوید؟ پس واژه «آخرت» باید بسیار بیشتر از واژه «دنیا» در قرآن ذکر شوند، و همینگونه هم هست، یعنی «آخرت» با همه اسامی آن بسیار پر تکرارتر از «دنیا» هستند.
من تعجب میکنم از عالم مدقِّق و مفسِّر محقِّق و استاد معظّمِ بنده حقیر، صاحب تفسیر تسنیم که موقع نقد نظریه «تحدی و مبارزه طلبی» با وجود چندین مؤید، چنین مینویسد: «متوسطان از انسانها از تراكم وجوه استحسانى به طمانينه مىرسند؛ زيرا آنان متراكم را علم مىپندارند و به گمان رسيدن به علم از تحقيق دست برمىدارند، ولى محقّقان علمى كه در كنار وجوه استبعادى را نيز مىنگرند رغبت تحقيق بيشتر مىيابند»، در حالی که چندین روایت از معصومین (علیهم السلام) هم در تأیید این نظریه وجود داشت. حتی اگر آن روایات را مرسل و ضعیف بدانیم، باز حق ردّ آن را نداریم، چرا که قرآن درباره بدترین خبر که خبر فاسق است، دستور به ردّ نمیدهد، بلکه دستور به تبیّن و بررسی داده و میفرماید: «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا»(3)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، اگر فاسقى برايتان خبرى آورد، وارسى كنيد». قرآن فرموده است: «فتبیّنوا» نفرموده است: «فردّوه». اما صاحب تسنیم درباره اعجاز عددی قرآن به سخن غیر معصومی اکتفا کرده و حتی در نرم افزارهای علمی، بررسی انجام نمیدهند.
طبق نظریهای، مراد از حروف مقطعه ذکر حروف الفباء است، که بخشی از آنها ذکر شده و دیگر نیازی به ذکر بقیه نبوده است، چنانچه برای ذکر حروف الفباء میگویند: ا ب پ ت، یا میگویند: ابجد.(1)
ص: 82 (نقل از: قطرب).
نقد تفسیر تسنیم
حتى اگر حروف مقطعه را مثال و نمونهاى از حروف الفبا بدانيم، اين وجه را به عنوان تفسير حروف مزبور نمىتوان پذيرفت؛ مگر آن كه گفته شود از اين حروف متنوع، بسيط و مركب هيچ معنايى اراده نشده، و فقط به عنوان اشاره به تركيب قرآن از سنخ اين حروف نازل شده است كه در اين حال، تفسيرى نخواهد داشت.(2)
تحلیل مؤلف
این نظریه علاوهبر اینکه هیچ مستند قابل اتکائی ارائه نمیدهد، به جنبه تفسیری اشارهای نمیکند، بلکه به کیفیّت انتخاب حروف مقطعه اشاره میکند. و از سوی دیگر سطح علمی قرآن را به گونهای تنزّل میدهد که انگار قرآن میخواهد حروف الفباء را ذکر کند و چون نیمی را ذکر کرده میگوید: دیگر نیازی به ذکر بقیه نیست. این نظریه در پاسخ به این سؤالات عاجز است: چرا قرآن این حروف را انتخاب کرده و چهارده حرف دیگر را انتخاب نکرده است؟ چرا حروف الفباء را به صورت ترتیبی انتخاب نکرده است، الف، ب، ت، و ..؟ چرا حروف مقطعه را فقط در اول برخی از سورهها آورده است؟ چرا برخی از حروف مقطعه تکرار شده و برخی تکرار نمیشوند؟
طبق نظریهای، حروف مقطعه اسامی کلّ قرآن هستند. مثلا: الم و المص و طسم و طس و ق ... اسم قرآن هستند، مثل فرقان و کتاب. (1)
ص: 47 (نقل از: قتاده و مجاهد و ابن جریح)؛ طبرسی، مجمع البيان في تفسير القرآن، ج1،
ص: 112 (نقل از: قتاده)؛ فخر رازی، التفسير الكبير، ج2،
ص: 253 (نقل از: کلبی و سدی و قتاده)؛ ابن جوزی، زاد المسير فى علم التفسير، ج1،
ص: 26 (نقل از: مجاهد و شعبی و قتاده)
نقد تفسیر تسنیم
گرچه اين احتمال نيز محال عقلى نيست، ولى اثبات آن، دليل معتبر مىطلبد و دليلى از سوى صاحبان اين راى ارائه نشده است؛ از اين رو از محدوده احتمال تجاوز نمىكند. اگر اين حروف نام قرآن باشد لازمهاش آن است كه بتواند به جاى هر يك از آنها كلمه القرآن يا ساير نامهاى، مانند فرقان يا ذكر، نهاد، مانند اين كه به جاى «كهيعص * ذِكْرُ رَحْمَتِ رَبِّكَ ...»(2)بتوانيم بگوييم: «القرآن ذكر رحمت ربك ...» البته تالى مزبور نزد صاحبان رأى سوم (یعنی همین قول) باطل نيست، چنانكه را اصل تلازم نيز مىتوانند ملتزم شوند.(3)
تحلیل مؤلف
صحیح است که قائلین این نظریه دلیل معتبری نیاوردهاند، اما تلازم (جایگزینی قرآن و دیگر اسامی قرآن به جای حروف مقطعه(4)) امری لازم نیست، چرا که بر فرض اینکه حروف مقطعه اسامی قرآن باشند، و ترادف اجمالی داشته باشند، باز با توجه به ساختار مختلف، تفاوتهای لطیفی خواهند داشت
که مانع از جایگزینی میشود، مثلاً وقتی ما میدانیم «کلام الله» همان «کتاب الله» است، آیا میتوان در هر جا، از یکدیگر جایگزین شوند؟ در دو آیه شریفه: «أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتابَ»(1)«يَسْمَعُونَ كَلامَ اللَّهِ»(2)، جایگزینی، صحیح نیست، چرا که درست است مراد از «کلام الله» و «الکتاب» همان قرآن است، ولی «کلام الله» به اعتبار گفتار و «الکتاب» به اعتبار نوشتار است، از این رو برای یکی فعل «یسمعون» و برای دیگری «تتلون» آمده است.
طبق نظریهای، حروف مقطعه ثناء الهی هستند که خدا خود را با آن ستوده است.(3)
ص: 205 (نقل از: کلبی)؛ طبرانی، تفسير القرآن العظيم، ج4،
ص: 198 (نقل از: ابن عباس)؛ فخر رازی، التفسير الكبير، ج2،
ص: 254 (نقل از: ابن عباس).
تحلیل مؤلف
بر این نظریه اشکالاتی وارد است:
اولاً: گرچه این نظریه محال عقلی نیست، ولی مستند نداشتن، مانع از پذیرش آن میشود.
ثانیاً: ثناء الهی بودن اشاره به محتوای کلی آن دارد، و تفسیر دقیقی محسوب نمیشود، چرا که ثناء الهی با الفاظ مختلف و معانی گوناگونی امکان پذیر است.
حروف مقطعه جهت آموزش عملی مطرح شدهاند، یعنی خدا، ابتداء حروف را به صورت مفرد و قطعه قطعه بیان فرموده و سپس به صورت جمله و مرکّب ادامه سخن میدهد، به عبارت دیگر، خدا با آوردن حروف مقطعه انگار میفرماید: حروف را به صورت حرف به حرف یاد بگیرید تا وقتی با حروف دیگر ترکیب شدند و به صورت کلمه و تألیفی دیدید بشناسید، و این شیوه آموزش کودکان است، یعنی همانگونه که وقتی میخواهیم به کودک آموزش بدهیم، ابتداء حروف را به تنهایی آموزش داده و سپس کلمه و جمله را یاد میدهیم.(1)
ص: 253 (نقل از: عبد العزیز بن یحیی)؛ ثعلبی، الكشف و البيان، ج1،
ص: 137 (نقل از: عبد العزیز بن یحیی)؛ نظام الدین نیشابوری، تفسير غرائب القرآن و رغائب الفرقان، ج1،
ص: 132 (نقل از: عبد العزیز بن یحیی).
تحلیل مؤلف
این نظریه دارای مناقشاتی است:
اولاً: قرآن در پی آموزش کتابت و قرائت نیست، بلکه شخص باید قبل ورود به قرآن، آموزش قرائت را ببیند.
ثانیاً: گرچه میتوان از حروف مقطعه در تعلیم قرائت بهره گرفت، چنانچه از تجزیه و ترکیب آیات قرآن میتوان برای علم صرف و نحو بهره جست، ولی تنزّل حروف مقطعه تا حد آموزش به کودکان، شاید نوعی اهانت به گوینده حروف مقطعه است.
ثالثاً: حتی اگر این قول مستندی هم داشت، باز ربطی به جنبه تفسیری ندارد، بلکه اشاره به کاربرد حروف مقطعه دارد.
1) . فخر رازی، التفسير الكبير، ج2،
کفار و مشرکین نیّت و هدفشان این بود که به قرآن گوش ندهند، حتی برای اینکه قرآن را گوش ندهد در گوشهایشان پنبه میگذاشتند، و همدیگر را تشویق به گوش نکردن به قرآن میکردند چون میدانستند که قرآن اثر عجیبی بر روح و روان انسان بیدار و خفته میگذارد، خدا در یکی از سورههایی که با حروف مقطعه آغاز میشود همین نکته را بیان میفرماید: «وَ قالَ الَّذينَ كَفَرُوا لا تَسْمَعُوا لِهذَا الْقُرْآنِ وَ الْغَوْا فيهِ لَعَلَّكُمْ تَغْلِبُونَ»(1)«كافران گفتند : به اين قرآن گوش ندهيد و [ هنگام قرائتش ] سخنان لهو و بيهوده بگویید در آن افكنيد شايد كه (بر دین پیامبر) پيروز شويد».
از این رو قرآن سخن خود را با ابهام گویی حروف مقطعه به عنوان نوعی جذابیّت گفتاری، آغاز میکند تا باعث تعجب کفار و ساکت شدن آنها شده و مشرکین را برای گوش دادن کلام هدایت تحریک کند، و اتفاقاً این شیوه کارآمد هم بوده است.(2)
ص: 253 (نقل از: ابن وراق و قطرب)؛ طبرسی، مجمع البيان في تفسير القرآن، ج1، ص: 113
نقد تفسیر تسنیم
اين وجه نيز اولاً، يك احتمال صرف است كه دليلى بر اثبات آن وجود ندارد، گرچه برهانى بر نفى آن نيز نيست و در بحث روايى خواهد آمد كه روايات مؤيد اين رأى نيز اطمينان بخش نيست. ثانياً، اين وجه را به عنوان تفسير حروف مزبور نمىتوان پذيرفت. ثالثاً، اگر اين حروف براى اسكات باشد بايد عتايق از سُوَر قرآنى داراى حروف مقطعه باشد و سورههايى كه پس از هجرت نازل شده مشتمل بر آن نباشد، در حالى كه هم برخى سُوَر اوليه فاقد آن و هم سورههاى پس از هجرت واجد آن است؛ حروف مزبور در عتايق سُوَر كمتر آمده و در سُوَر مدنى نيز يافت مىشود. رابعاً، در تاريخ نقل نشده كه مشركان حجاز با شنيدن اين حروف تعجب و سكوت كرده باشند. خامساً، حتى اگر در هنگام شنيدن اين حروف سكوت كرده باشد، چرا هنگام شنيدن ساير آيات سكوت كرده باشند؛ زيرا ساير
آيات براى آنان تازگى نداشت و مشابه آياتى بود كه پيش از آن شنيده بودند. البته اگر طبق شواهد معتبر ثابت شود كه حروف مقطعه از نظر قرآن كريم، حروف تنبيه است و به معناى «ألا» و مانند آن به كار مىرود، يا اصل جعل آنها براى اسكات مخاطبان عنود بوده، معنايى غير از هدف ياد شده ندارد، آنگاه مورد قبول است و نيازى به تفسير ندارد.(1)
برخی اعتقاد دارند که حروف مقطعه جنبه موسیقی داشته و نوعی رمز صوتی و موسیقی هستند، چنانچه موسیقی قدیمی بسیط بوده و با یک یا دو یا سه حرف به لحن اشاره میشد.(2)
ص: 291 (نقل از: دكتر مبارك).
تحلیل مؤلف
این نظریه دارای مناقشاتی است:
اولاً: جنبه موسیقیایی داشتن حروف مقطعه سخنی است که بدون مستند ارائه شده است.
ثانیاً: جنبه موسیقیایی داشتن نوعی تفسیر محسوب نمیشود، چرا که تفسیر به بحث محتوا اشعار داشته و جنبه موسیقیایی ناظر به آهنگ الفاظ است. مثلاً وقتی میگوییم: فلان شعر از لحاظ موسیقی بسیار موزون است، آیا آن شعر را تفسیر کردهایم یا اینکه درباره سبک چینش کلمات و آوای آن نظر دادهایم؟ آری حروف مقطعه هم بقیه آیات قرآن، (بلکه ارجح از بقیه آیات) دارای موسیقی زیبا و إعجازین هستند، چنانچه گفته شده: آیه «وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنادى فِي
الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمينَ»(1)با تکرار (ذ، ض، ظ) نوعی رمز صوتی نسبت به صدا و آوای نهنگی است که یونس را بلعید (هم آوایی صوت نهنگ و آوای این آیه).
نظریهای در تفسیر حروف مقطعه مینویسد: (الم): الف از اقصی الحلق بوده و آن اول مخارج است، و لام از طرف زبان بوده و آن وسط مخارج است، و میم از لب بوده و آن آخر مخارج است، پس این حروف اشاره به این دارند که اول و وسط و آخر سخن (و رفتار) بنده، جز خدا نباید باشد.(2)و مشابه همین مطلب به حضرت علی (علیه السلام) هم نسبت داده شده است. (3)
تحلیل مؤلف
بر این نظریه اشکالاتی وارد است:
اولاً: این نظریه استحسانی ذوقی و بدون مستند است، و روایت مذکوره هم اعتباری نداشته و بنده بعد از جستجو، چنین روایتی را در منابع روایی و همچنین در منابع تاریخی نیافتم.
ثانیاً: این تفسیر در همه حروف مقطعه قابل صدق نیست، بر فرض صحت به صورت موجبه جزئیه میباشد.
ثالثاً: این نظریه جنبه تفسیری ندارد، فقط به انتخاب دقیق حروف مقطعه اشعار دارد.
1) . الأنبياء : 87
2) . فخر رازی، التفسير الكبير، ج2، ص254؛ نظام الدین نیشابوری، نظام الدین نیشابوری، تفسير غرائب القرآن و رغائب الفرقان، ج1، ص: 133؛ بیضاوی، أنوار التنزيل و أسرار التأويل، ج1، ص: 35؛ کاشانی، زبدة التفاسير، ج1، ص: 39.
3) . در کتاب (عبد السادة، الحروف و الحروف المقطعة فی القرآن الکریم، ص27، به نقل از: تاریخ جمع القرآن، ص330) مینویسد: «عن أمیر المؤمنین قال: ألم: ألف تلفظ من داخل الحلق و هو أول المخارج، و اللام من طرف اللسان و هو وسط، یعنی علی الإنسان أن یستأنس بذکر الله فی بدء أعماله و وسطها و آخرها».
برخی اعتقاد دارند که حروف مقطعه برای آزمایش انسانها نازل شده است، پس معنای خاصی ندارند، و فقط مراد این است که بندگان فرمانبردار از دیگران تفکیک شوند.(1)برخی هم نظر دارند که حروف مقطعه معنی داشته ولی معانی آنها از باب آزمایش بر بندگان پوشیده شده است.(2)
ص: 154 (نقل از: ابوبکر).
بنابراین حروف مقطعه مثل تعداد برخی فرشتگان مایه امتحان است: «وَ ما جَعَلْنا عِدَّتَهُمْ إِلاَّ فِتْنَةً لِلَّذينَ كَفَرُوا»(3)
تحلیل مؤلف
بر این نظریه، نقدهایی وارد است:
اولاً: با هدف آزمایش نازل شدن، اِشعار به هدف نزول دارد، نه اینکه جنبه تفسیری داشته باشد، و این سخن با معنی دار بودن حروف مقطعه منافات ندارد. مثلاً وقتی میگوییم: قرآن با هدف هدایت نازل شده، آیا با این سخن قرآن را تفسیر کردهایم؟ بنابراین هدف حروف مقطعه با تفسیر آن متفاوت است.
ثانیاً: حروف مقطعه در مجموعه پیکره قرآن با هدف هدایت نازل شدهاند، اگر مراد از «آزمایش» چیزی غیر از هدایت باشد، مخالف حکمت نزول قرآن است، اما اگر مراد از «آزمایش»، آزمایش در مسیر تربیت و هدایت باشد، گرچه چنین سخنی امتناع عقلی ندارد، اما نیازمند ارائه مستند است.
برخی اعتقاد دارند که حروف مقطعه برای تنبیه و هشداری دادن میآیند، مثل: حروف نداء.(1)
ص: 290 (نقل از: ابن عطیه)؛ سیوطی، الإتقان فى علوم القرآن، ج1، ص: 617؛ ابو حیّان، البحر المحيط فى التفسير، ج1، ص: 59؛ نحاس، اعراب القرآن، ج2،
ص: 139 (نقل از: محمد بن یزید).
خوئی گوید: قول به حرف تنبیه بودن حروف مقطعه قول نیکویی است، چون قرآن کتاب عزیزی است که قبل از شنیدن باید شخص را متوجه و مُتنبّه آن کنیم، ممکن است که بگوییم: چون خدا میدانسته که پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) مشغول به کارهای بشری بوده، پس خدا به جبرئیل دستور داده که موقع نزول قرآن «الم» و «الر» و «حم» بگوید تا پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) صدای جبرئیل را شنیده و متوجه شده و قرآن را از زبان جبرئیل بشوند، و چون قرآن شبیه کلام بشر نیست، از این رو از حروف تنبیه مثل «ألا» و «أما» استفاده نکرده است، تا در هشداری دادن رساتر باشد.(2)از این رو برخی «ألم» را به «ألو» که در أول مکالمات تلفنی میگوییم تشبیه کردهاند.(3)تحلیل مؤلف
اگر مراد این است که حروف مقطعه، از حروف تنبیه بوده و صراحتاً معنی تنبیه را افاده میکنند، و یا از حروف دیگری (مثل: نداء) هستند که به صورت ضمنی معنی تنبیه را میفهمانند، این خلاف وضع و استعمالات عرب است. اما اگر مراد این است که این حروف برای تنبیه وضع نشده، ولی به خاطر بدیع بودن نوعی تنبیه را همراه دارند و مشرکان را متوجه و جذب میکنند، همان نظریه «اسکات مشرکین» خواهد بود که مطرح شد. اما بعید است مراد تنبیه دادن به پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) یا مؤمنان باشد.
اما دلیل عقلی «خوئی» هم مخدوش است، چرا که:
اولاً: حروف مقطعه اول سُوَر نیستند، بلکه «بسم» الله اول سُوَر است، پس طبق این تعلیل باید حروف مقطعه قبل «بسم الله» بیایند.
ثانیاً: آیا جبرئیل موقع نزول بر پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) بدون سلام کردن، شروع به قرآن خواندن میکند، آن هم بدون «بسم الله»؟
ثالثاً: چطور میتوان گفت که قرآن برای متفاوت بودن با سائر کلمات از حروف تنبیه متعارف عرب بهره نجسته است؟ در حالی که در قرآن حرف تنبیه «ألا» وجود دارد؟ و آیا ابداع حرف جدید برای تنبیه رساتر و بلیغتر است یا غیر فصیح و غیر بلیغ؟
رابعاً: گیریم پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) مشغول غذا خوردن بوده و جبرئیل نازل شده، چرا جبرئیل باید با واژه قرآنی پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) را متوجه خود کند، چرا جبرئیل قبل از خواندن آیات قرآنی با کلمات خودش مثل سلام دادن، پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) را متوجه خودش نمیکند؟
خامساً: اگر این استدلال صحیح باشد باید همه سُوَر قرآنی دارای حروف مقطعه باشند، بلکه لازم است در هر سوره دهها حروف مقطعه داشته باشیم، چون بسیاری از سُوَر قرآنی چند آیه، چند آیه نازل شدهاند، یعنی پنج آیه نازل شده و دفعه بعد پنج آیه بعد و هکذا.
سخن تفسیر تسنیم
در تفسیر تسنیم در باره این نظریه آمده: اگر این حروف برای تنبیه باشد، حتماً برای تنبیه دیگران است، نه تنبیه رسول اکرم (صل الله علیه و آله و سلم)؛ برخی مفسّران گفتهاند: چون پیامبر اکرم (صل الله علیه و آله و سلم) به کارهای دنیوی اشتغال داشت، خداوند برای تنبیه آن حضرت و توجه وی به وحی این حروف را نازل کرد. این سخن ناصحیح است؛ زیرا پیامبر اکرم (صل الله علیه و آله و سلم) قلبش متیّم به حبّ خدا بود و خدای سبحان به او شرح صدر عطا کرده بود، و هرگز دلش از ياد خدا غافل نبود؛ زيرا مردان الهى كه رسول اكرم (صل الله علیه و آله و سلم) كاملترين آنهاست،
چيزى آنان را از ياد خداغافل نمىكند: «رِجالٌ لا تُلْهيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ»(1)و اما این که پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) فرمود: دلم را غین فرا میگیرد و من در روز هفتاد بار استغفار مىكنم: «إِنَّهُ لَيُغَانُ عَلَى قَلْبِي وَ إِنِّي لَأَسْتَغْفِرُ بِالنَّهَارِ سَبْعِينَ مَرَّةً»(2)، براى تعليم ديگران است، نه براى خود آن حضرت. آن قلب مطهر، از هر غين و غبارغفلت و گناه منزّه است؛ زيرا آيه شريفه تطهير به نحو مطلق همه رجسها را از حريم قلب نفى مىكند. از سوى ديگر، اگر اين حروف براى تنبيه پيامبر (صل الله علیه و آله و سلم) باشد وجهى ندارد كه جزو متن و نص قرآن قرار گيرد، مگر آن كه نظير كلمه «قل» باشد كه هم خطاب به پيامبر است و هم جزو متن صحيفه دينى قرار گرفته است.(3)
توضیح مؤلف
اینکه خدا، اهل بیت (علیهم السلام) را از هرگونه رجس و پلیدی پاک کرده امری است که قرآن به آن ناطق است و بر هیچ مسلمانی جای انکار وجود ندارد: «إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً»(4)، منتها درباره علت استغفار اهل بیت عصمت (علیهم السلام) اقوال و نظریاتی وجود دارد که یکی از این اقوال همان «آموزش دادن» است، که این قول دارای اشکالاتی است، استاد معظّم و اخوی فاضلِ بنده حقیر، به این نظریه سه اشکال فرموده و مینویسد: «در ادعیه معصومین (علیهم السلام) مکرر از خدا درخواست آمرزش گناه شده که نمیتوان همه این موارد را فقط از باب تعلیم به دیگران دانست زیرا: اولاً به جهت این که در این صورت باید قائل شد که امام (علیه السلام) در اداء کلمات دعا و تلفّظ به آن قصد جدی نداشته و فقط نقش بازی میکرده است. ثانیاً در موارد فراوانی صدور اولیه این ادعیه از معصوم (علیه السلام) در خفاء و پنهانی بوده، به طوری که قصد تعلیم به دیگران با این فرض منتفی است. ثالثاً در مواردی امام (علیه السلام) دعا را مکرر میخوانده که اگر غرض فقط انتقال به دیگران و آموزش آنها باشد تکرار وجهی نخواهد داشت»(5).
اضافه کن: رابعاً: اگر مراد اهل بیت (علیهم السلام) آموزش صرف بود، لازم نبود خودشان استغفار کنند، بلکه میتوانستند بفرمایند: این گونه استغفار کنید، نه اینکه خودشان شروع به استغفار کنند، چنانچه اهل بیت (علیهم السلام) در برخی موارد آموزش دعا و استغفار داشتهاند و فرمودهاند: ادْعُ بِهَذَا الدُّعَاء. مثلاً اگر شخصی بخواهد شیوه عذر خواهی را به فرزندش آموزش دهد، به او میگوید: پیش پدر بزرگت برو و بگو: اشتباه کردم، مرا ببخش، نه اینکه خودش بدون هیچ مقدمهای شروع به عذر خواهی کند. بنابراین «آموزش» نمیتواند علّت استغفار اهل بیت (علیهم السلام) باشد، گرچه تعلیم و آموزش «محصول تبعی» و دست آوردِ استغفار اهل بیت (علیهم السلام) است، اما «مقصود بالذات» نیست.(1)
برخی از حروف مقطعه به اسم ذات و برخی به صفات یا افعال دلالت دارند، چنانچه ابن عباس در تفسیر (الم) گوید: (أنا اللّه أعلم: من خدایی هستم که میدانم) و در تفسیر (المر) گوید: (أنا اللّه أعلم و أرى: من خدایی هستم که میدانم و میبینم) و (المص) معنایش این است: (أنا اللّه أعلم و أفصل: من خدایی هستم که میدانم و جدا میکنم).(2)همچنان که ابن عباس در تفسیر (عسق) گوید: (عَسَقَ عِلْمُ عَلِيٍّ (عَلَيْهِ السَّلَامُ) بِفِسْقِ كُلِّ جَمَاعَةٍ وَ نِفَاقِ كُلِّ فِرْقَةٍ)(3)عسق یعنی علم علی (علیه السلام) به فاسق بودن هر جماعتی و منافق بودن هر فرقهای.
مشابه همین تفسیر است که اهل إشاره و صوفیه در تفسیر «الم» گفتهاند: «الف یعنی أنا، لام یعنی: لی، میم یعنی: منّی»(4). همچنین گفته شده که «الم» یعنی: «أ لست بربكم» (الف و لام اول این جمله و میم
1) . در باب علت استغفار پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) و ائمه معصومین اقوالی مطرح است، که بنده در تحقیق دیگری اقوال را مطرح کرده و توضیح دادهام.
2) . ملا صدرا، تفسير القرآن الكريم، ج1، ص: 210؛ فخر رازی، التفسير الكبير، ج2، ص: 253
3) . بحرانی، البرهان في تفسير القرآن، ج4، ص: 803، ح9466؛ محمد قمی مشهدی، تفسير كنز الدقائق و بحر الغرائب، ج11، ص: 475
4) . الكشف و البيان (تفسير ثعلبى)، ج1، ص: 140؛ طبرانی، تفسير القرآن العظيم، ج1، ص: 122؛ نظام الدين نيشابورى، تفسير غرائب القرآن و رغائب الفرقان، ج1، ص: 132
آخر این جمله).(1)و برخی در تفسیر «الم» گویند: الف اشاره به قیام نماز، و لام اشاره به رکوع نماز، و میم اشاره به سجده نماز دارد.(2)
ص: 289 (نقل از: شیخ نجم الدین رازی)؛ نظام الدين نيشابورى، تفسير غرائب القرآن و رغائب الفرقان، ج1،
ص: 134 (نقل از: صوفیه).
تحلیل مؤلف
رمز بودن حروف مقطعه با روایات متعدده قابل اثبات است، منتهی رمز از ذات و صفت و فعل بودن، نیازمند دلیلی متقن است و این تفاسیر چون از معصومین و مفسّران حقیقی قرآن نیستند، استحساناتی بیش نیستند مگر اینکه این تفاسیر را از معدن علم دریافت کرده باشند.
شهید مصطفی خمینی عدد حروف مقطعه را مرتبط با تعداد آیات و همچنین مکی و مدنی بودن سوره میداند، مثلاً سوره اعراف با (المص) آغاز شده و طبق حساب ابجد معادل عدد (161) است و تا آیه 161 مکی و بقیه آیات آن مدنی هستند. نمونه دیگر: سوره نمل با (طس: 69) شروع شده و سوره قصص با (طسم: 109) آغاز شده است، و این دو سوره طبق حساب ابن ندیم و ابن عباس پشت سر هم نازل شده و عملاً یک سوره محسوب میشوند، جمع حروف مقطعه این دو سوره میشود: (178)، و مجموع آیات سوره نمل به حساب شمارش حجازی 95 آیه و آیات قصص به شمارش حجازی 88 آیه میباشد، مجموعاً آیات دو این سوره (183) میشود. و طبق گفته سیوطی در (الإتقان) چهار آیه سوره قصص (52، 53، 54، 55) مدنی میباشد، و وقتی (4) آیه به اضافه آیه (طسم) از (183) آیه کم شود مجموع آیات مکی (178) آیه میشود.(3)
ص: 308 و به بعد
تحلیل مؤلف
اثبات این نظریه، نیازمند مداقّه بیشتری و بررسی در همه سُوَر است، و بر فرض اثبات به یکی از کاراییهای حروف مقطعه اشعار دارد، نه اینکه تفسیر حروف مقطعه باشد.
برخی اعتقاد دارند حروف هجاء مقطعه، غیر عربی یعنی اعجمی هستند.(1)
مثلاً برخی میگویند: حروف مقطعه رموزی برای کلمات و جملات زبان هیروغلیفیه (مصر قدیم) است.(2)وقتی «معاویه» از «عقیل بن أبی طالب» درباره تفسیر حرف مقطعه «طه» میپرسد، عقیل جواب میدهد: «طه بِالْعِبْرَانِيَّةِ: يَا رَجُلُ»(3)«طه در زبان عبرانی به معنای "ای مرد" است». و «قتاده» و «ابن عباس» و «سعید بن جبیر» و «حسن» و «مجاهد» گویند: طه در زبان «سریانیه» به معنای: یا رجل است.(4)
ص: 103 (نقل از: قتاده)؛ سیوطی، الدر المنثور فى التفسير بالماثور، ج4،
ص: 289 (نقل از: ابن عباس)؛ ثعلبی، الكشف و البيان، ج6،
ص: 236 (نقل از: قتاده)؛ شوکانی، فتح القدير، ج3،
ص: 426 (نقل از: ابن عباس)؛ شیخ طوسی، التبيان في تفسير القرآن، ج7،
ص: 158 (نقل از: ابن عباس و سعید بن جبیر و حسن و مجاهد).
چنانچه در روایتی از امام باقر (علیه السلام) و امام صادق (علیه السلام) آمده است: «طه بِلُغَةِ طَيٍّ: يَا مُحَمَّدُ»(5)«طه به زبان طی به معنای یا محمد است».
تحلیل مؤلف
1) . فراهیدی، كتاب العين، ج1، ص: 238؛ طریحی، مجمع البحرين، ج6، ص: 112؛ صادقی تهرانی، الفرقان فى تفسير القرآن بالقرآن و السنه، ج1، ص: 160؛ آبیاری، الموسوعة القرآنية، ج8، ص: 364
2) . عادل، الأحرف المقطعه فی أوائل السور، ص97 (نقل از: سعد عبد المطلب العدل).
3) . ثقفى، الغارات، ج2، ص: 380؛ علامه مجلسی، بحار الأنوار، ج34، ص: 293
4) . طبری، جامع البيان فى تفسير القرآن، ج16،
5) . قمی، تفسير القمي، ج2، ص: 58
درباره این نظریه باید دقت کرد که:
اولاً: غیر عربی بودن یا عربی بودن حروف الفباء یا حروف مقطعه، جنبه تفسیری ندارد، بلکه اشاره به نوع زبان این واژگان دارد، مثلاً شخصی از تفسیر «ابریق» بپرسد، شخص در جواب بگوید: واژه فارسی است و معرّب (عربی شده) «آبریز» است، در این صورت تفسیری رخ نداده است، بلکه تعلّق یک واژه به یک زبان مطرح شده است. به عبارت دیگر بر فرض اینکه اثبات شد که غیر عربی است، باید معنای این حروف را در غیر عربی به عنوان تفسیر مطرح شود، نه صرف غیر عربی بودن به عنوان تفسیر این حروف باشد.
ثانیاً: غیر عربی بودن همه حروف مقطعه مستند قابل قبولی ندارد، و روایات شریف اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) درباره غیر عربی بودن برخی از حروف مقطعه نقل شده است.
ثالثاً: یکی از صنعتهای بلاغی که توسط علمای بلاغی مطرح شده این است که لفظى مشترك بين دو زبان يا بيشتر باشد و وقتى متكلم آن واژه را استعمال کرد، معنى كلام در هر دو زبان يا بيشتر صحيح باشد و متکلم همه معانی را اراده کرده باشد. برخی از علماء نام آن را «أبوقلمون» گذاشتهاند. مثلاً: «طُوبى لَهُمْ(1)»، كلمه «طوبى» در زبان عربى به معنى زندگانى پاکیزه، و در زبان هندى به معنى بهشت است و هر دو در قرآن مراد است. (2)بعید نیست که حروف مقطعه از این باب، هم در عربی و هم در زبانهای دیگر معانی خاصی داشته باشند و همه مراد باشد.
علامه طباطبایی اعتقاد دارد ارتباط محتوایی بین حروف مقطعه و محتوای کلی سُوَری که با آن حروف مقطعه آغاز شده، بر قرار است. مؤید این ادعا این است که سورههاى داراى حروف مقطعه همسان، با
الفاظى همانند يا نزديك به هم آغاز شده، و محتوایی مشابه هم دارند، چنانكه سورههاى «حوامیم» با عبارت «تنزيل الكتاب من الله» يا الفاظ ديگرى كه مفيد همين مضمون است شروع مىشود. به عنوان مؤید دیگر میتوان گفت: هر گاه سورهاى داراى حروف مقطعه دو سوره ديگر باشد، جامع محورهاى اصلى محتواى آن دو سوره نيز خواهد بود، مثلاً سوره اعراف که با (المص) آغاز شده جامع محتوای سُوَر (الم) و سوره (صل الله علیه و آله و سلم) است. همچنین سوره رعد که با (المر) آغاز شده جامع محتوای سُوَر (الم) و (الر) است.(1)
ص: 8 و 9
نقد تفسیر تسنیم
رأى استاد علامه (قدس سره) گرچه كوششى ارزشمند در جهت دستيابى به تفسير حروف مقطعه است و شواهدى نيز آن را تأييد مى كند، ليكن براى رسيدن به نصاب پذيرش نياز به بررسى و مداقّه بيشترى دارد؛ يعنى، اثبات تشابه ويژه بين سورهاى مُصدّر به حروف مقطعه خاص و اثبات نفى آن تناسب مخصوص در همه سُوَر ديگر نيازمند به سبر و تقسیم و تحليل فراگير است كه تنها با ادعا يا به صرف مشاهده برخى شواهد اكتفا نمى شود. البته زمينه فحص و ارزيابى كامل موجود است و شايد بتوان با رسيدگى نهايى به چنين نتيجهاى رسيد. البته وقتى مىتوان حدس حضرت استاد علامه (رحمه الله) را صائب دانست كه اولاً: جهات مشترك ويژهاى بين سورههاى مُصَدَّر به حروف مقطعه خاص يافت شود، و ثانياً: وجوه مشترك در ساير سُوَر يافت نگردد، و ثالثاً: ساير سُوَر با يكديگر جهات مشترك ديگر نداشته باشد، و رابعاً: بر فرض داشتن وجوه مشترك ديگر چنين حدس زده شود كه هر گونه وجوه اشتراكى مُوجِب يا مُصحِّح تصدير سُوَر به حروف مقطعه نيست، بلكه وجوه مشترك ويژه كه در سورههاى مصدّر به حروف مقطعه است، موجب يا مرجح آنها به حروف مقطعه مىشود. روشن
1) . علامه طباطبایی، الميزان في تفسير القرآن، ج18،
است كه بعد از طى همه اين مراحل صعب بلكه، آنگاه مىتوان حدس حضرت استاد (قدس سره) را تصويب كرد؛ ليكن تا كنون حدسى بهتر از حدس ايشان به نظر نمىرسد.(1)
تحلیل مؤلف
اولاً: بهترین حدس دانستن این نظریه با آن همه شروط اثبات نشدهِ پیش رو، به نظر قابل تأمّل است. از طرفی، با وجود روایات تفسیری که برخی از آنها یا مستفیضه بوده و یا با مرجّحاتی دلالتی و قرائن صدوریه همراه بودند، رد همه آنها و ارجح دانستن نظریه حدسی، صحیح نیست.
ثانیاً: ارتباط محتوایی داشتن حروف مقطعه با محتوای سُوَر بر فرض اثبات نوعی تفسیر دقیق محسوب نمیشود، مثلاً اگر کسی بگوید که محتوای سوره توحید با اول سوره حدید از لحاظ محتوایی مرتبط است، آیا این به معنای تفسیر سوره توحید است یا اشعار به محتوای آن؟
طبق نظریهای، این چهارده حرف مقطعه مشتمل بر نیمی از حروف معجم هستند. نیمی از حرف مهموسه از حروف مقطعهاند: ص، ک، ه، س، ح، (نیم دیگر: ت، ث، خ، ش، ف). نیمی از حرف مجهوره از حروف مقطعهاند: ا، ل، م، ر، ع، ط، ق، ی، ن، (نیم دیگر: ب، ج، د، ذ، ز، ض، ظ، غ، و). نیمی از حرف شدیده از حروف مقطعهاند: ا، ک، ط، ق، (نیم دیگر: ب، ت، ج، د). نیمی از حرف رخوت از حروف مقطعهاند: ل، م، ر، ص، ه، ع، س، ح، ی، ن، (نیم دیگر: ث، خ، ذ، ز، ش، ض، ظ، غ، ف، و). نیمی از حرف مطبقه از حروف مقطعهاند: ص، ط، (نیم دیگر: ض، ظ). نیمی از حرف منفتحه از حروف مقطعهاند: ا، ل، م، ر، ک، ه، ع، س، ح، ق، ی، ن، (نیم دیگر: ب، ت، ج، د، و، ز، ف، ش، ث، خ، ذ، غ). چون تعداد حروف مستعلیه فرد میباشد، حدود نیمی از حرف مستعلیه از
1) . جوادی آملی، تسنیم، ج2، ص99 و 100
حروف مقطعهاند: ص، ط، ق، (نیم دیگر: ض، ظ، غ، خ). چون تعداد حروف منخفضه فرد است، حدود نیمی از حرف منخفضه از حروف مقطعهاند: ا، ل، م، ر، ک، ه، ی، ع، س، ح، ن، (نیم دیگر: ب، ت، ج، د، و، ز، ف، ش، ث، ذ). نیمی از حرف شدیده از حروف مقطعهاند: ا، ک، ط، ق، (نیم دیگر: ب، ت، ج، د). چون تعداد حروف قلقله فرد میباشد، حدود نیمی از حرف قلقله از حروف مقطعهاند: ط، ق، (نیم دیگر: ب، ج، د). همچنین این حروف مقطعه چهارده گانه بیشترین استعمال را در کلمه سازی و جمله بندی دارد. (1)
ص: 29 و 30
و این نوعی غیب گویی است، چرا که این تقسیمات حروف، در زمان نزول قرآن نبود و قرآن با انتخاب دقیق این حروف خبر از تقسیمبندیهایی که در آینده رخ میدهد داده است.(2)ص: 617 و 618
تحلیل مؤلف
این نظریه در صورت صحّت نمیتواند جنبه تفسیری داشته باشد، بلکه اشاره به انتخاب دقیق از حروف بیست و هشت گانه عربی دارد.
برخی نظر دادهاند که چون خدا مى دانست گروهى از اين امت به قدیمی قرآن قائل خواهند شد، حروف مقطعه را در ابتداى برخى سورهها آورد، تا انسانها بدانند كه قرآن از همين حروف حادث تشكيل شده و قديم نيست. اگر كسى قائل شود قرآن قديم است، بايد اين حروف را نيز قديم بداند و چون كسى اين حروف را قديم نمى داند، قرآن را نيز نبايد قديم دانست.(3)
ص: 254 (نقل از: ابوبکر تبریزی)؛ خمینی، تفسير القرآن الكريم، ج2،
ص: 290 (نقل از: ابوبکر تبریزی).
نقد تفسیر تسنیم
اين رأى نيز فاقد هر گونه برهان عقلى و دليلى نقلى است. افزون بر اين كه، قائلان به قدم قرآن، به قِدَم حروف آن نيز فتوا مىدهند.(1)
تحلیل مؤلف
علاوهبر نقد ارزشمند صاحب تسنیم، ایرادات دیگری هم بر این نظریه وارد است:
اولاً: این تفسیر نوعی تفسیر به رأی بوده و شخص بعد از اعتقاد به حدوث قرآن در پی توجیهی از قرآن برای نظریه خود است، و بی طرفانه به سراغ قرآن نرفته است.
ثانیاً: دال بر حدوث قرآن بودن، بنابر فرض صحّت، نوعی تفسیر نیست، بلکه نوعی کارکرد است.
خدا تمام معارف سوره (اعم از احکام و قصص و ..) را در حروف مقطعه آن قرار داده، و این معارف را کسی جز نبی (صل الله علیه و آله و سلم) یا ولی (علیه السلام) نمیداند، سپس خدا همه معارف را در کل سوره بیان فرموده است.(2)
ص: 156 (نقل از: محمد بن علی ترمذی)؛ سمرقندی، بحر العلوم، ج1،
ص: 21 (نقل از: محمد بن کعب بن علی ترمذی).
نقد تفسیر تسنیم
در اين صورت بايد ساير سورهها نيز داراى چنين عنوانى باشد؛ زيرا كتاب منسجمى مانند قرآن بايد در اين بخش نيز منسجم باشد؛ چنانكه خداى سبحان درباره همگونى همه اجزاى قرآن مى فرمايد: «اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَديثِ كِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِيَ»(1).(2)
تحلیل مؤلف
علاوهبر نقد تفسیر تسنیم، بر این نظریه اشکالات دیگری هم وارد است:
اولاً: این چنین نظریه، جز از معصوم (علیه السلام) قابل پذیرش نیست. چرا که این نظریه، از طرفی ادعای مستور بودن از غیر نبی و ولی داشته و از طرف دیگر، خود صاحب این نظریه که غیر نبی و غیر ولی است، معنی حروف مقطعه را خلاصه کل سوره بیان میکند. یعنی یک بار میگوید معانیش را فقط معصوم میداند و یک بار دیگر خودش معنای آن را بیان میکند، و این تناقضی آشکار است مگر اینکه بگوییم: این نظریه میگوید من اجمالاً معنای حروف مقطعه را میدانم ولی تفصیلاً فقط معصوم میداند.
ثانیاً: اصلاً چه نیازی به بیان خلاصه قرآن، و آن هم به صورت مبهم وجود دارد.
ثالثاً: مستند و مؤیدی برای این نظریه ارائه نشده است.
محتمل است اين حروف به گونهاى ناظر به تعداد آيات سورهها باشد.(3)
نقد تفسیر تسنیم
اين وجه نيز از وجوه استحسانى و فاقد دليل است و چون 85 سوره قرآن حروف مقطعه ندارد پذيرش چنين وجهى دشوار است. (1)
برخی نظر دادهاند که حروف مقطعه بعداً به قرآن افزوده شده و رمزی است که به نسخههای مختلف قرآنی، مثل: نسخه ابن مسعود و ابن عباس، اشاره دارد.(2)
ص: 291 و 292 (نقل از: طه حسین).
یعنی این حروف هر یک به صحابهای اشاره دارد که نسخه قرآنی داشته است، مثلاً: «س» اشاره به «سعد بن أبی وقّاص»، «م» اشاره به «مغیرة بن شعبه»، «ن» اشاره به «عثمان بن عفان»، «ه» اشاره به «ابو هریره»، «طه» اشاره به «طلحه»، «حم» و «ن» اشاره به «عبد الرحمن» و «ح» إشاره به «حذیفه» و «الر» به «الزبیر» و «المر» به «المغیره» إشاره دارد.(3)
ص: 25 (نقل از: نولدکه آلمانی)؛ صبحی صالح، مباحث في علوم القرآن،
ص: 241 و 242 (نقل از: نولدکه آلمانی، بهل، هرشفيلد)؛ فتحی، تفسیر جامع حروف مقطعه قرآن و دهها معجزه در آن، ج1، ص45 و 46 (نقل از: نولد و هیر شفلد).
نقد تفسیر تسنیم
بى پايگى اين سخن روشن است، زيرا:
اولاً، مبتنى بر اين اساسِ باطل است كه اين حروف جزء وحى و كلام خداى سبحان نيست و كلماتى است كه نص قرآنى افزوده شده و اين مخالف اجماع همه مسلمانان است كه معتقدند: قرآن كنونى، بدون هيچ كم و كاست، همان است كه از جهت لفظ و معنا بر قلب مطهر رسول اكرم (صل الله علیه و آله و سلم) نازل شده است.
ثانياً، چنانكه در تاريخ ثبت شده و در روايات متعدد نيز آمده، پيامبر اكرم (صل الله علیه و آله و سلم) نيز اين حروف را قرائت كردهاند.
ثالثاً، نامبردگان كاتبان وحى و صاحبان نسخههاى اصلى قرآن نبودهاند؛ قرآن كريم كه به صورت متواتر از لسان پيامبر اكرم (صل الله علیه و آله و سلم) نقل شده در خانه آن حضرت و نزد بسيارى از صحابه بوده است. ... قرآن در عصر پيامبر (صل الله علیه و آله و سلم) جمع آورى شده بود؛ ... اگر قرآن کریم تنها چند نسخه معدود داشت و نزد برخی از صحابه بود نمى توانست مرجع عمومى هدايت امت و معيار سنجش روايات باشد.
رابعاً، اگر اين حروف ناظر به نامهاى صاحبان نسخهها باشد، بايد مانند ساير علامتهاى اختصارى در صدر نسخه يا در پشت جلد نسخه نوشته شود، نه پس از آيه «بسم الله ...»، در حالى كه حروف مقطعه، پس از بسم الله آمده است. خامسا، صاحبان اين رأى تنها براى برخى از حروف مقطعه چنين توجيهى ارائه كرده اند، نه براى همه آنها.
اين رأى از نظر سخافت نازلترين احتمالى است كه در تفسير حروف مقطعه گفتهاند.(1)
تحلیل مؤلف
ادله صاحب تسنیم کاملاً به حق بوده و این نظریه، تفسیر باطل است، اما به نظر میرسد احتمال دیگری در برداشت از این نظریه وجود دارد، هر چند این احتمال ضعیف است، و آن اینکه شاید این نظریه مرادش آن باشد که حروف مقطعه کلام خداست و خدا با اعجاز غیبی به نسخههایی که در آینده از قرآن نوشته میشود اشاره دارد، ولی حتی اگر چنین نظریهای هم مراد باشد باز سخن کاملاً باطلی است، چرا که طبق اسناد تاریخی و علمی این نسخهها اختلافاتی با هم داشتهاند، مثلا در برخی نسخ سوره «خلع» و «حفد» بوده و در برخی دیگر حتی سوره «ناس» و «فلق» هم نبوده است، و ذکر آنها در قرآن بدون نقد کردن و رد کردن، به منزله تأیید نسخهِ اشتباه میباشد در حالی که قرآن کتاب هدایت
1) . جوادی آملی، تسنیم، ج2، ص96 و 97
بوده و هرگز نسخه باطل را با نام بردن و اشاره کردن تأیید نمیکند. از طرفی دیگر برخی از نویسندگان این نُسَخ مورد تأیید خدا و قرآن نیستند، در حالی که اشاره به این نسخ نوعی تأیید ضمنی برای آنها خواهد بود. و از سوی سوم باید گفت: این نسخهها هیچ موضوعیّتی نداشته و قرآن فقط باید یک نسخه واحده و آن هم به تأیید اهل بیت عصمت (علیهم السلام) باشد. و اگر این نسخهها موضوعیّت شرعی داشتند پس چرا عثمان بن عفان همه آنها را جز یک نسخه سوزاند؟ و گفته شده عثمان در این کار از حضرت علی (علیه السلام) مشورت گرفت. پس قرآنی که در پی دعوت به نسخه واحده است هیچ گاه نسخههای متفرقه را تبلیغ نکرده و با ذکر آنها مردم را به سوی آنها سوق نمیدهد. و از سوی چهارم باید گفت: این نظریه با استحسانات مردود خود، فقط برخی از حروف مقطعه را با برخی افراد ارتباط داده است، ولی مثلاً نتوانسته بگوید «کهیعص» و «حم عسق» و بسیاری از حروف مقطعه دیگر، به کدام نسخه اشاره دارند.
طبق قولی هر یک از حروف مقطعه به فعلی از افعال دلالت دارد.(1)مثلاً مراد از «الم» در سوره بقره «ألّم بكم ذلك الكتاب: بر شما این کتاب را نازل کرد» میباشد.(2)
ص: 254 (نقل از: قاضی مارودی)؛ نظام الدین نیشابوری، تفسير غرائب القرآن و رغائب الفرقان، ج1،
ص: 133 (نقل از: قاضی مارودی).
و همچنین «حَمَّ» و «طَسَمَ». و در صورتی که حرف مقطعه یک حرفی باشد، اشعار به فعلی دارد که با آن حرف شروع میشود، مثل: «ص»، یعنی: «صدق الله» یا «صدق محمد».(3)و «طه» یعنی: «إطمئن» یا «طأ فراشک أو الأرض».(4)و گفته شده: «ص» یعنی: «حادث القرآن» یا «عارض القرآن بعملك».(5)ص: 74 (نقل از: حسن).
چنانچه واژه «إکسیس» (به معنای: ماهی) در زبان1) . فخر رازی، التفسير الكبير، ج2، ص: 253؛ بروجردی، تفسير الصراط المستقيم، ج4، ص: 74
2) . فخر رازی، التفسير الكبير، ج2،
3) . طبرانی، تفسير القرآن العظيم، ج5، ص: 329؛ ابن عطیه، المحرر الوجيز فى تفسير الكتاب العزيز، ج4، ص: 491
4) . جرجانی، درج الدرر فى تفسير القرآن العظيم، ج2، ص: 285
5) . طبری، جامع البيان فى تفسير القرآن، ج23،
یونانیه در إسکندریه و مصر و روم در عصر نزول قرآن رمز جمله «يسوع المسيح بن اللّه المخلّص» بود.(1)
ربيع بن أنس گوید: وقتی پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) به نماز میایستاد یک پای خود را بر زمین میگذاشت و پای دیگرش را بلند میکرد (و فشار بدن را بر یک پا وارد میکرد)، خدا نازل فرمود: «طه» یعنی: طإ الأرض يا محمد: بر زمین قدم بگذار ای محمد.(2)
و مفسرین احتمال دادهاند که «هاء» در «طه» ضمیر باشد که به «ارض: زمین» برمیگردد، یعنی: طإه: بر زمین قدم بگذار.(3)یا «هاء» سکت یا بدل از همزه باشد.(4)
عن على (علیه السلام) قال: لما نزل على النبي ص (يا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ * قُمِ اللَّيْلَ إِلَّا قَلِيلًا)(5)قام الليل كله حتى تورمت قدماه فجعل يرفع رجلا و يضع رجلا فهبط عليه جبريل، فقال: (طه) يعنى الأرض بقدميك يا محمد، (ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى)(6).(7)
امام علی (علیه السلام): وقتی بر پیامبر نازل شد: (اى جامه به خويشتن پيچيده * به پا خيز شب را مگر اندكى)، پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) کل شب را عبادت کرد تا اینکه پاهایش ورم کرد، (از این رو) یک پایش را بر میداشت و یک پایش را (بر زمین) میگذاشت، (یعنی نوبتی به پاهایش فشار میآورد تا درد کمتری داشته باشد)، جبرئیل بر پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) فرود آمد و گفت: (طه) یعنی پاهایت را بر زمین بگذار ای محمد، (قرآن را بر تو نازل نكرديم تا به رنج افتى).
1) . بلخی، تفسير مقاتل بن سليمان، ج6، ص: 211؛ زرقانی، مناهل العرفان فى علوم القرآن، ج1، ص: 223. فالألف من إكسيس هى الحرف الأول من لفظ «إيسوس» يسوع. و الكاف منها هى الحرف الأول من «كرستوس» المسيح. و السين منها هى حرف الثاء التى تبدل منها في النطق في لفظ «ثبو» اللّه. و الياء منها تدل على «ايوث» ابن. و السين الثانية منها تشير إلى «ثوتير» المخلص. و مجموع هذه الكلمات: يسوع المسيح بن اللّه المخلّص.
2) . قرطبی، الجامع لأحكام القرآن، ج11، ص: 167؛ ابن کثیر، تفسير القرآن العظيم، ج5، ص: 240
3) . پانی پتی، التفسير المظهرى، ج6، ص: 124
4) . سیوطی، الإتقان فى علوم القرآن، ج1، ص: 618
5) . المزمل: 1و 2
6) . طه : 2
7) . سیوطی، الدر المنثور فى التفسير بالماثور، ج4، ص: 288؛ علامه طباطبایی، الميزان في تفسير القرآن، ج14، ص: 126
از امام صادق (علیه السلام) در تفسیر «حم» روایت شده است: «حم، أمر قد حمّ أی قد قرب»(1)«حم یعنی کاری که به تحقیق نزدیک شده است».
تحلیل مؤلف
بر این نظریه خدشههایی وارد است:
اولاً: این نظریه به طور موجبه کلیه و در همه موارد فاقد دلیل بوده و ادعایی بیش نیست، اما به صورت موجبه جزئیه و فقط در موارد منصوصه قابل پذیرش است.
ثانیاً: در برخی از حروف مقطعه، از آن حروف فعلی وجود ندارد، مثل: «طس» که «ابن فارس» مینویسد: «طس. الطاء و السين ليس أصلًا»(2).
ثالثاً: به هجاء خواندن حروف مقطعه، مخالف فعل بودن آنها است.
به گفته برخی از مفسّرین: گرچه همه مردم عادت داشتند که با حروف الفباء و کلمات متشکل از حروف الفباء سخن بگویند، اما با نام گفتن حروف الفباء را (یعنی: الف، لام، میم، کاف، و ...) جز افراد باسواد و درست خوانده بلد نبودند، وقتی پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) در حالی که از کسی آموزش ندیده بود، اولِ برخی از سورهها، حروف مقطعه را با نام خواند، همین حروف مقطعه معجزهای از حقانیت پیامبر اکرم (صل الله علیه و آله و سلم) و وحیانی بودن قرآن بود، چرا که انسان بی سوادی بدون آموزش اسامی حروف مقطعه را
میخواند، از این رو حروف مقطعه در اول سورهها آمده تا اولین سخنی که از سورههای دارای حروف مقطعه، شنیده میشود، معجزهای دال بر صدق پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) و قرآن باشد.(1)
تحلیل مؤلف
نقدهایی بر این نظریه وارد است:
اولاً: این نظریه فاقد دلیل معتبر بوده و نوعی استحسان است.
ثانیاً: اینکه در زمان قدیم افراد درس نخوانده اسامی الفباء را بلد نبودند، بر فرض ثبوت، نمیتواند دلیل محکمی بر اعجاز قرآن باشد، چرا که آموزش اسامی حروف الفباء بسیار آسان بوده و در کمترین زمان امکان پذیر است.
ثالثاً: این نظریه جنبه تفسیری ندارد، بلکه گویای معجزه بودن نطق به حروف مقطعه است، آیا کسی از شما بپرسد: تفسیر سوره حمد چیست؟ و شما پاسخ دهید: سوره حمد معجزه است، آیا تفسیری رخ داده است؟ رابعاً: ادله فراوانی داریم که پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) بعد از نبوت سواد خواندن و نوشتن بلد بوده است.
برخی دیگر از مفسران نظریهای مشابهِ نظریه قبل، مطرح کرده و میگویند: حروف مقطعه آمده تا بگوید که پیامبر اسلام (صل الله علیه و آله و سلم) سواد خواندن و نوشتن بلد بوده است، چرا که در نطق به خود حروف (یعنی: أ، ب، ج، د، ه، و ...) باسواد و بیسواد برابر بودند، ولی قدرت بر نطق به أسامی حروف (یعنی: الف، باء، جیم، دال، ...) مخصوص کسانی بود که سواد خواندن و نوشتن داشتند، از آن جهت که پیامبر
1) . فخر رازی، التفسير الكبير، ج2، ص: 254؛ خمینی، تفسير القرآن الكريم، ج2، ص: 289؛ شیخ زاده، حاشيه محيى الدين شيخ زاده على تفسير القاضى البيضاوى، ج1، ص: 140
(صل الله علیه و آله و سلم) پیش هیچ کسی نوشتن و خواندن را آموزش ندیده بود، وقتی بدون آموزش دیدن، حروف مقطعه را آورد که در آن حروف با اسامی خوانده میشوند، این حروف مقطعه گواه آن بود که خدا سواد خواندن و نوشتن را از طریق وحی به پیامبر آموزش داده است.(1)
فرق این نظریه و نظریه قبلی
درست است که این نظریه و نظریه قبلی هر دو نوعی از اعجاز پیامبر اسلام (صل الله علیه و آله و سلم) را مطرح میکنند، ولی فرق این نظریه با نظریه قبلی این است که طبق نظریهِ قبلی پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) با وجود نداشتن سواد نوشتن و خواندن، حروف مقطعه را از جانب خدا آورده و این نوعی معجزه است، در حالی که این نظریه میگوید خدا قبل از نزول حروف مقطعه به طریق اعجازی به پیامبر اکرم (صل الله علیه و آله و سلم) خواندن و نوشتن را الهام فرمود، پس یکی اعجاز را در آوردن حروف مقطعه توسط شخص بیسواد و دیگری اعجاز را در تعلیم الهی میداند.
تحلیل مؤلف
درباره این نظریه میتوان گفت:
اولاً: این نظریه فاقد دلیل معتبر بوده و نوعی استحسان است.
ثانیاً: با اسامی خواندن حروف مقطعه دلیل محکمی بر سواد خواندن و نوشتن داشتن پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) نیست، چرا که وقتی وحی نازل شود و کلمهای را به پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) بگوید که به همان شکل بگو، برای پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) با آن همه استعداد و حافظه، بسیار آسان است که آن کلمات را نطق کند، از سوی دیگر
1) . نظام الدين نيشابورى، تفسير غرائب القرآن و رغائب الفرقان، ج1، ص: 132؛ نسفی، مدارك التنزيل و حقايق التاويل، ج1، ص: 40؛ معرفت، التأويل في مختلف المذاهب و الآراء، ص: 185؛ زمخشری، الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل، ج1، ص: 28
ادله بسیار محکمی بر سواد خواندن و نوشتن پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) وجود دارد و با آن همه ادله محکم نیازی به استدلال به این دلیل وجود نداریم.
ثالثاً: این نظریه جنبه تفسیری ندارد، چرا که معجزه رخ دادن قبل از نزول حروف مقطعه، نوعی تفسیر حروف مقطعه نیست، و مثل این است که ما بگوییم: قبل از نزول فلان آیه فلان معجزه رخ داده است.
برخی از افراد نظرشان این است که حروف مقطعه به صورت برعکس باید مورد توجه قرار گرفته تا معنای آنها آشکار شود، چنانچه گاه شخصی از باب رمز بر عکس کلمه را مطرح میکند. مثلاً مقلوب «طسم» اشاره به آیه «لا يَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ»(1)دارد، «م» و «س» اشاره به «یمسه» و «ط» اشاره به «المطهرون» دارد.(2)
ص: 240 (نقل از: شبرنجر، لوث).
تحلیل مؤلف
بر این نظریه اشکالاتی وارد است:
اولاً: درست است که گاه در علم لغت، از معکوس کلمه استفاده شده است، مثلاً طبق نظریهای «طِلِسْم» کنایه از مقلوب طلسم، یعنی «مسلّط» است.(3)و طبق نظریهای «عیسی» از مقلوب خود یعنی «یسوع» (به معنای نجات دهنده) ساخته شده است.(4)اما رمز معکوس بودن حروف مقطعه سخنی است که بدون مستند ارائه شده است.
ثانیاً: اصل بر این است که کلمات به شکل اصلی خود خوانده شوند، نه به صورت معکوس.
ثالثاً: روایات تفسیری هیچ کدام اشعاری به این معنی ندارد. البته این وجه امتناع عقلی ندارد و در صورت اثبات، نافی بقیه وجوه نیست.
بيست و هشت حرف عربی به نورانى و ظلمانى تقسم میشود، و حروف مقطعه از چهارده حرف نورانى یعنی (ا، ل، ر، ك، ه، ى، ع، ص، ط، س، ح، م، ق، ن) تشکیل شده و چهارده حرف باقی مانده ظلمانی است که هفت حرف آن علوى (ب، د، و، ت، ذ، ض، غ) است و هفت حرف دیگر سفلى (ج، ز، ف، ش، ث، خ، ظ) است، و این حروف ظلمانی سفلیه پستترین حروفند و همین هفت حرف هستند که در سوره «حمد» نیامدهاند.(1)
«ثاء» اشاره به «ثبور: هلاکت» و «جیم» اشاره به «جهنم: دوزخ» و «جحیم: آتش بزرگ» و «خاء» اشاره به «خزی: خواری» و «خبیث: ناپاکی» و «زاء» اشاره به «زقوم: غذای اهل جهنم» و «زفیر: خارج کردن نفس با اندوه» و «شین» اشاره به «شهیق: نفس کشیدن با اندوه» و «شقاوت: بدبختی» و «ظاء» اشاره به «ظلمت: تاریکی» و «ظل ذی ثلاث شعب: سايه دودهاى آتش دوزخ كه داراى سه شعبه است» و «لظی: شعله خالص» و «فاء» اشاره به «فراق: جدایی» دارد.(2)
تحلیل مؤلف
1) . بلاغی، حجة التفاسير و بلاغ الإكسير، تعليقه1، ج7، ص: 29
2) . فخر رازی، التفسير الكبير، ج1، ص: 160؛ نظام الدین نیشابوری، تفسير غرائب القرآن و رغائب الفرقان، ج1، ص: 84؛ ابن عادل، اللباب فى علوم الكتاب، ج1، ص: 228. به همین معنی روایتی از امام هادی (علیه السلام) در (شرح شافیه ابی فارس به نقل از منتخب التواریخ) نقل شده که بنده به کتاب دسترسی نداشتم، لذا ذکر نمیکنم.
این نظریه بر فرض اثبات شدن، نمیتواند به عنوان نظریه تفسیری باشد، بلکه گویای اوصاف حروف مقطعه است، و گویای این است که حروف مقطعه با علم الهی انتخاب شدهاند.
برخی اعتقاد دارند که حروف مقطعه علامتی برای آغاز سورهِ حروف مقطعه دار و پایان سُوَر قبلی هستند، و همچنین به این معنی است که سخن قبلی تمام شده و حرف جدیدی میخواهد آغاز شود.(1)یعنی حروف مقطعه برای مرز بندی سورهها است.
نقد تفسیر تسنیم
اولاً، براى تفكيك سوره ها از يكديگر، آيه كريمه (بسم الله الرحمن الرحيم) كافى است، چنانكه در برخى روايات آمده است كه در عصر نزول وحى نزول اين آيه كريمه نشانه پايان يافتن سوره پيشين و آغاز نزول سوره جديد بود: «وَ إِنَّمَا كَانَ يُعْرَفُ انْقِضَاءُ السُّورَةِ بِنُزُولِ (بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ) ابْتِدَاءً لِلْأُخْرَى»(2). ثانياً، اگر اين حروف براى مرزبندى است، بايد همه سورهها [به استثناى اولين سوره] داراى حروف مقطعه باشد، در حالى كه تنها در 29 سوره آمده است.(3)
تحلیل مؤلف
اگر مراد این نظریه، پایان سوره است، اشکالات صاحب تسنیم وارد است، و اگر مراد، پایان مطالب است، چه بسا در وسط سوره هم مطالب از هم بریده شده و مطلب جدیدی آغاز میشود، پس باید در اواسط سُوَر هم حروف مقطعه باشند.
نکته
تفاوت این نظریه با نظریه «مفتاح و آغاز سوره» در این است که این نظریه قائل به این است که حروف مقطعه برای مرزبندی بین سُوَر آمده و نشانه پایان سوره قبلی و آغاز سوره بعدی است، در حالی که بر خلاف این نظریه، مرزبندی با «بسم الله» رخ داده است. ولی نظریه «مفتاح و آغاز سوره» میگوید: حروف مقطعه برای مرزبندی نیامده، ولی در اول برخی سورهها آمده است، چنانچه برخی از حروف مثل «بل» و «اما» بعد از «بسم الله» در اول برخی از خطبهها یا شعرها میآیند.
برخی از مفسرین اعتقاد دارند، حروف مقطعه منادی هستند، چه منادی با حرف نداء یعنی حروف مقطعه مرکب از حرف نداء و منادی هستند، و چه منادی با تقدیر و حذف حرف نداء یعنی حروف مقطعه فقط منادی بوده و حرف «یا» در تقدیر است. چنانچه «ابن عباس» گوید: یس یعنی: یا إنسان به زبان حبشیه. و «سعید بن جبیر» گوید: یس یعنی: یا رجل به زبان حبشه.(1)از «ابن عباس» و «سعید بن جبیر» و «حسن» و «مجاهد» و «کلبی» و «ضحاک» و دیگران نقل شده که «طه» در زبان «نبطیه» یا «حبشیه» یا «عک (عکه/عکل)» به معنای «یا رجل» است.(2)«عبد الله بن عمرو» گوید: «طه» به زبان «عک» به معنای: يا حبيبي است و «قطرب» گوید به زبان «طئ» است.(3)«سدّي» هم گوید: معنى طه: يا
1) . سیوطی، الإتقان فى علوم القرآن، ج1، ص: 438
2) . طبرسی، مجمع البيان في تفسير القرآن، ج7، ص: 5؛ سیوطی، الدر المنثور فى التفسير بالماثور، ج4، ص: 289؛ ابن عاشور، التحرير و التنوير، ج16، ص: 94؛ حائری، مقتنيات الدرر، ج7، ص: 68
3) . قرطبی، الجامع لأحكام القرآن، ج11، ص: 166؛ شنقيطى، أضواء البيان فى إيضاح القرآن بالقرآن، ج4، ص: 303
فلان است.(1)و ابن عباس درباره «طه» گوید: «هو كقولك: يا محمد بلسان الحبش»(2)«طه به زبان حبشی مثل سخن توست (که بگویی): یا محمد». به هر حال «طه» نوعی منادی است، چنانچه شاعر هم «طه» را منادی و به معنای «یا رجل» دانسته و چنین سروده است: «إن السفاهة طه من [فی] خلائقكم [شمائلکم] * ...» و شاعر دیگری سروده: «دعوت [هتفت] ب- "طه" في القتال فلم يجب * ...»(3)
ص: 165 و 166
.چنانچه در روایتی از امام باقر (علیه السلام) و امام صادق (علیه السلام) آمده است: «طه بِلُغَةِ طَيٍّ يَا مُحَمَّدُ»(4)«طه به زبان طی به معنای یا محمد است».
همچنین امام صادق (علیه السلام) در توضیح «طه» فرمودند: «هی: یا رجل»(5)«طه یعنی: ای مرد».
تحلیل مؤلف
روایات مذکوره، نشان میدهند که حروف مقطعه به صورت موجبه جزئیه و در برخی موارد، به معنای منادی هستند، اما اینکه همه حروف مقطعه به معنای منادی باشند، نیازمند دلیل دیگری است.
یکی از تفاسیری که برای حروف مقطعه مطرح شده، چنین است: برای به دست آوردن معنای حروف مقطعه باید آنها را ترکیب کرد، و وقتی مکرّرات حروف مقطعه حذف شود، از باقی مانده این جمله
1) . ابوحیّان، البحر المحيط فى التفسير، ج7، ص: 309؛ طبرانی، تفسير القرآن العظيم، ج4، ص: 229
2) . سیوطی، الدر المنثور فى التفسير بالماثور، ج4، ص: 289؛ سیوطی، معترك الأقران فى إعجاز القرآن، ج2، ص: 150؛ سیوطی، الإتقان فى علوم القرآن، ج1، ص: 433
3) . طبرانی، تفسير القرآن العظيم، ج4، ص: 230؛ ثعلبی، الكشف و البيان، ج6، ص: 236؛ ابن عطیه، المحرر الوجيز فى تفسير الكتاب العزيز، ج4، ص: 36؛ قرطبی، الجامع لأحكام القرآن، ج11،
4) . قمی، تفسير القمي، ج2، ص: 58
5) . سیاری، کتاب القراءات أو التنزیل و التحریف، ص87، ح337
ساخته میشود: «صراط عليّ حقّ نمسكه» «راه علی حق است به آن چنگ میزنیم (و آن را نگه میداریم)».(1)
تحلیل مؤلف
بر این نظریه اشکالاتی وارد است:
اولاً: ساخته شدن این جمله یا هر جمله دیگر از حروف مقطعه، جنبه تفسیری ندارد، بنابراین این نظریه را در ردیف تفسیر حروف مقطعه قرار دادن نیکو نیست.
ثانیاً: چرا مکررات را حذف کردید؟ و چرا بدون حذف مکرّرات جملهای نساختید؟
ثالثاً: از حروف مقطعه فقط این یک جمله ساخته نمیشود، بلکه دهها جمله دیگر هم میتوان ساخت، مثل: «علی صراط حق نمسکه»، «حق صراط علی نمسکه»، «نص حکیم قاطع له سرّ»، «حکیم نص له سر قاطع»، «الم یسطع نص حق کره»، «طرّق سمعك النصيحة»، «صحّ طريقك مع السنّة»، «لم يكرها نصّ حق سطع»، «صن سرّا يقطعك حمله»، «من حرص على بطّه كاسر»، «سر حصين قطع كلامه»، «صِله سُحیرا من قطعک»، «صُن سرّا یقطعک حمله»(2)
ص: 334 و 335؛ شکر، اسرار الحروف و يليه الحروف المقطعه فى القرآن الكريم، ص: 109؛ عبد الرحمن، الحروف المقطعة فی القرآن الکریم، ص10
و مشابه همین جملات، مثل: «صالِح مَن قطعک سیره».رابعاً: برخی از آیات قرآنی فقط از حروف مقطعه ساخته شدهاند، مثل: «إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً»(1)، «عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ»(2)، «هَلَكَ عَنِّي سُلْطانِيَهْ»(3)، «إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلينَ»(4)، «سَلامٌ عَلى إِلْياسينَ»(5)، «قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ إِنِّي كانَ لي قَرينٌ»(6)، «الرَّحْمنِ الرَّحيمِ»(7)، «مَلِكِ النَّاسِ * إِلهِ النَّاسِ»(8). همچنین کلمه توحید «لا إله إلا الله» از حروف مقطعه ساخته شده است. همچنین برخی از احادیث از حروف مقطعه ساخته شدهاند، مثل: «يَا كُمَيْلُ قُلِ الْحَقَّ عَلَى كُلِّ حَالٍ»(9)
ص: 173 (نقل از: امام علی ع)
، و «صِلْ مَنْ قَطَعَكَ» و «أَعْطِ مَنْ حَرَمَكَ» و «أَحْسِنْ إِلَى مَنْ أَسَاءَ إِلَيْكَ»(10)ص: 305 (نقل از: امام صادق ع). و مشابه همین حدیث از پیامبر اکرم (صل الله علیه و آله و سلم) هم نقل شده است.
. همچنین برخی از اسامی انبیاء و ائمه از حروف مقطعه ساخته شدهاند، مثل «صالح» و «سام» و «اسماعیل» و «اسحاق» و «سلیمان» و «عیسی مسیح» و «یحیی» و «علی» و «حسن» و «حسین». آیا این آیات و این روایات و این اسامی را بدون مستند نقلی، میتوان به عنوان تفسیر حروف مقطعه دانست؟بنابراین استدلال به این جملات برای تفسیر حروف مقطعه صحیح نبوده و جملات ساخته شده از حروف مقطعه ملاکی برای حقانیّت هیچ گروهی نیست.
اشکال برخی از علمای اهل تسنن
برخی از علماء اهل تسنن مطلبی مینویسند که ما حصل آن چنین است: برخی از شیعیان برای اثبات خلافت حضرت علی (علیه السلام) میگویند: حروف مقطعه بعد از حذف مکررات میشود: «صراط على حق نمسكه»، سنی هم میتواند بگوید: حروف مقطعه بعد از حذف مکرّرات میشود: «طرق سمعك النصيحة» که اشاره به حق اصحاب دارد، و همچنین این جمله میشود: «صح طریقك مع السنة» که صراحتاً تأیید اهل تسنن است.(1)
ص: 106 و 107؛ آل غازی، بيان المعانى، ج5، ص: 4
جوابیه اشکال
در جواب این اشکال میتوان گفت:
اولاً: برای هیچ عالم شیعی شایسته نیست که جهت حقانیّت مذهبش چنین استدلال غیر علمی بیاورد، مگر شیعه، آیه و روایات و تاریخ برای اثبات حقانیّتش ندارد؟ همچنین برای هیچ عالم اهل تسننی هم شایسته نیست به این چنین استدلالاتی چنگ بزند. بنابراین اگر کسی برای اثبات مذهب خود به این چنین استدلالی چنگ زده، به ریسمان پارهای چنگ زده است، و شیعه با وجود ریسمان محکم و پایدار قرآن و عترت نیازی به هیچ ریسمان دیگری ندارد.
ثانیاً: اگر هم بر فرض، استدلال با این جملات برای حقانیّت روا باشد، هیچ کدام از سه جمله نه دال بر حقانیت شیعه بوده و نه دال بر حقانیّت سنی است، اما درباره جمله «صراط على حق نمسكه» سنی میتواند در جواب شیعیان بگوید: ما راه علی (علیه السلام) را حق میدانیم ولی اثبات شیء نفی ما عدا نمیکند و به عبارت علم اصول: لقب مفهوم ندارد، یعنی راه علی (علیه السلام) حق است و راه دیگران هم حق است. اما درباره جمله «طرق سمعك النصيحة» شیعی میتواند در جواب اهل تسنن بگوید: این جمله خطاب به اهل تسنن است که از اهل بیت (علیهم السلام) و ائمه معصومین حرف شنوی داشته باشید و به راه هدایت بپیوندید. اما درباره جمله «صح طریقك مع السنة» شیعه میتواند بگوید: سنت در این جمله
1) . آلوسی، روح المعاني، ج1،
سنت رسول خدا (صل الله علیه و آله و سلم) است که ما پیروان حقیقی سنت رسول خدا (صل الله علیه و آله و سلم) هستیم، و چون ما به حقیقت سنت رسول الله (صل الله علیه و آله و سلم) را پیروی میکنیم پس راه ما حق است.
برخی نظر دادهاند که حروف مقطعه اشاره به اسامی فرشتگان دارند.(1)
ص: 205 (به نقل از: فتوحات محیی الدین)؛ فهد، وجوه التحدی و الأعجاز فی الأحرف المقطعة فی أوائل السور، ص12؛ فتحی، تفسیر جامع حروف مقطعه قرآن و دهها معجزه در آن، ج1، ص25 (نقل از: محیی الدین عربی).
تحلیل مؤلف
بر این نظریه مناقشاتی وارد است:
اولاً: این قول که همه حروف مقطعه اسامی فرشتگان هستند، ادعایی بیش نبوده و فاقد هر گونه مستند است.
ثانیاً: ظاهراً غیر از محیی الدین کسی این قول را نگفته است.
طبق برخی روایات، برخی از حروف مقطعه مثل «نون» اسم فرشته بود، بنابراین حروف مقطعه به صورت موجبه جزئیه اسامی فرشتگان هستند، ولی به صورت موجبه کلیه اسامی فرشته دانستن حروف مقطعه، قولی فاقد استناد است.
1) . ابن عاشور، التحرير و التنوير، ج1،
برخی نظر دادهاند که هر کدام از حروف مقطعه میتواند نام یکی از پیامبران یا صالحان باشد.(1)به عبارت دیگر حروف مقطعه اشاره به اسامی أنبیاء الهی (علیهم السلام) دارند(2)، مثلاً «الم» الف اشاره به همه أنبیائی دارد که اسمشان با الف آغاز میشود، مثل: آدم و ابراهیم، و لام اشاره به أنبیائی دارد که آخر اسمشان با لام پایان میپذیرد، مثل: اسماعیل و اسرائیل، و میم اشاره به أنبیائی دارد که نامشان با میم آغاز میشود، مثل: موسی و محمد.(3)
و مثلاً «یس» یعنی «یونس».(4)
تحلیل مؤلف
بر این نظریه اشکالاتی وارد است:
اولاً: اینکه همه حروف مقطعه اسامی أنبیاء (علیهم السلام) باشند محل تردید بلکه محل انکار است، و در کتاب «وجوه القرآن» فقط «الم» به عنوان اسامی أنبیاء (علیهم السلام) مطرح شده است.
ثانیاً: این قول حتی در «الم» هم سخنی بدون مستند است.
ثالثاً: چرا در حرف «لام» آخر اسامی معیار شده است، چرا به أنبیائی که با لام آغاز میشوند، اشاره نشده، مثل: لوط.
رابعاً: چرا برخی از أنبیاء الهی (علیهم السلام) در حروف مقطعه ذکر نشدهاند و مورد بی توجهی قرآن قرار گرفتهاند؟ مثل حضرت «شعیب» (علیه السلام) که نامش با حروف غیر مقطعه آغاز شده و با حروف غیر مقطعه هم پایان پذیرفته است.
همه حروف مقطعه اسامی افراد مشهور تاریخی هستند. چنانچه گفته شده: «حم عسق» اسم مردی است که به وی «أبو عبد الله» یا «عبد الله» میگفتند، و در کنار رودی در مشرق زمین زندگی میکرد و در آنجا یک یا دو شهر ساخته بود، و خدا وی را به زمین فرو برد.(1)
تحلیل مؤلف
این نظریه مورد پذیرش نیست، چرا که:
اولاً: خود جلال الدین سیوطی این تفسیر را دربحث «غرائب القرآن» آورده و سپس مینویسد: «و هذه أمثلة منها لیحذرها المفسر و لا یعوّل علیها»(2)«این نمونههایی از غرائب قرآن است و مفسِّر باید از آنها پرهیز کرده و به آنها تکیه نکند».
ثانیاً: این تفسیر بدون مستند است.
البته این نظریه ادعای تفسیرِ همه حروف مقطعه را ندارد، بلکه فقط درباره «حم عسق» چنین تفسیری دارد.
این قول میگوید حروف مقطع به خود وقائع تاریخی اشاره دارند، نه به سال وقوع وقائع تاریخی. چنانچه از «أبو مسلم» نقل شده: «حم عسق» حاء یعنی: حرب علی و معاویه، میم یعنی: ولایت مروانیه، عین یعنی: ولایت عباسیه، سین یعنی: ولایت سفیانیه، قاف یعنی: قدوه مهدی (یعنی پیشوایی مهدی).(3)
و «عطاء» در تفسیر «حم عسق»گوید: الحاء یعنی حرب (جنگ)، و الميم یعنی تحويل (و گردش) ملك از قومی به قوم دیگر، و العين یعنی عدو (و دشمن) قريش که سوارشان میشود ولی بعداً به برکت کعبه حکومت به آنها بر میگردد، و السين یعنی استئصال (و درماندگی) با قحطیی مانند قحطی یوسف، و القاف یعنی قَدَر الهی در ملکوت زمین نافذ است و از قدر الهی کسی نمیتواند خارج شود.(1)
ص: 235 (نقل از: عطاء).
«حم عسق» یعنی: عزيمة من اللّه عين عدلا منه سين سيكون ق واقعا بهم.(2)
ص: 179 (نقل از: حذیفه بن یمان)؛ سیوطی، التحبیر فی علم التفسیر، ص133
از ابن عباس نقل شده: «حم» اسمی از اسماء خدای تعالی است، و «ع» یعنی «عذاب روز بدر» و «س» یعنی: «سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ»(3)و «ق» یعنی: قارعه و بلائی از آسمان که به مردم میرسد.(4)
از صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در تفسیر (كهيعص) آمده: «فَالْكَافُ اسْمُ كَرْبَلَاءَ وَ الْهَاءُ هَلَاكُ الْعِتْرَةِ وَ الْيَاءُ يَزِيدُ وَ هُوَ ظَالِمُ الْحُسَيْنِ(علیه السلام)وَ الْعَيْنُ عَطَشُهُ وَ الصَّادُ صَبْرُهُ».(5)
پس كاف اسم كربلاست و هاء رمز هلاك عترت است و ياء نام يزيد ظالم بر حسين عليه السّلام است و عين اشاره به عطش او و صاد نشان صبر او است.
یعنی حروف مقطعه (کهیعص) به رویداد کربلاء اشاره دارد.
عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ(علیه السلام)فی (حمعسق): ((حم) حَمِيمٌ [حَتْمٌ] وَ (عَيْنٌ) عَذَابٌ وَ (سِينٌ) سِنُونٌ كَسِنِي يُوسُفَ وَ (قَافٌ) قَذْفٌ وَ خَسْفٌ وَ مَسْخٌ يَكُونُ فِي آخِرِ الزَّمَانِ بِالسُّفْيَانِيِّ وَ أَصْحَابِهِ)(6)
امام باقر (علیه السلام): (حم) آتش است و عين عذاب و سين سالهائى مانند سالهاى يوسف و قاف غرق شدن و فرو رفتن و تغيير شكل دادن (مسخ) است كه در آخر الزمان با سفيانى و ياران انجام مىشود.
1) . سمرقندی، بحر العلوم، ج3،
2) . ابن عبد السلام، تفسير العز بن عبد السلام، ج2،
3) . الشعراء: 227
4) . سیوطی، الدر المنثور فى التفسير بالماثور، ج6، ص: 2
5) . شیخ صدوق، كمال الدين و تمام النعمة، ج2، ص: 461؛ طبرسی، الإحتجاج على أهل اللجاج ؛ ج2 ؛ ص463 و 464
6) . استرآبادی، تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة، ص: 528؛ علامه مجلسی، بحار الأنوار، ج24، ص: 373، ح100
تحلیل مؤلف
بر این نظریه نقدهایی وارد است:
اولاً: خود «أبو مسلم» بعد از بیان این تفسیر میگوید: «أردت بذلك أن يعلم أنّ فيمن يدّعي العلم حمقى»(1)«با این تفسیر خواستم دانسته شود که در بین مدعیان دانش، احمقهایی هستند».
ثانیاً: تفسیر عطاء بدون مستند است، اما روایت امام زمان (علیه السلام) و امام باقر (علیه السلام) مورد پذیرش است، و سخن ابن عباس و حذیفه قابلیّت پذیرش داشته و مانع عقلی ندارد.
ثالثاً: این تفسیر ادعای تفسیر همه حروف مقطعه را ندارد، بلکه فقط درباره برخی از حروف مقطعه، مثل: «حم عسق» و «کهیعص»، چنین تفسیری دارد، بنابراین این تفسیر به صورت موجبه کلیه صادق نیست، بلکه فقط در موارد منصوصه مورد پذیرش است.
برخی اعتقاد دارند که حروف مقطعه گویای نوشتار همه حروف الفباء هستند، و در واقع به گونهای زیبا، شکل و نوشتار همه حروف الفباء را استفاده کرده است، توضیح اینکه قبل از نقطه گذاری در خطوط، برخی از حروف مشابه برخی دیگر نوشته میشدند که با حذف تکراری آنها حروف مقطعه باقی میماند، یعنی: «أ» (گویای نوشتار: آ، أ)، «ح» (بیانگر نوشتار: ج، ح، خ)، «ط» (بیانگر نوشتار: ط، ظ، د، ذ)، «س» (بیانگر نوشتار: س، ش)، «ر» (بیانگر نوشتار: ر، ز)، «ع» (بیانگر نوشتار: ع، غ)، «ص» (بیانگر نوشتار: ص، ض)، «ق» (بیانگر نوشتار: ق، ف، و)، «ی-» (بیانگر نوشتار: ب، ت، ث، ی)، «ن»
1) . سیوطی، الإتقان فى علوم القرآن، ج2، ص: 464؛ کرمانی، اسرار التكرار فى القرآن، ص: 18
(بیانگر نوشتار: ن)، «ل» (بیانگر نوشتار: ل)، «م» (بیانگر نوشتار: م)، «ک» (بیانگر نوشتار: ک)، «ه» (بیانگر نوشتار: ه).(1)
تحلیل مؤلف
بر این نظریه ایراداتی وارد است:
اولاً: چه لزومی دارد که حروف مقطعه را نمایشگر همه حروف مقطعه بدانیم؟
ثانیاً: چرا خط بی نقطه باید معیار تفسیر قرار گیرد؟
ثالثاً: آیا نوشتار «و» و «ف» حتی در فرض بی نقطه بودنِ نگارش، یکی است؟
رابعاً: اگر هدف حروف مقطعه نماد همه حروف الفباء بودن است، چرا به جای «ی» حرف «ب» نماد حروفی نظیر «ت» و «ث» و «ت» نشده است؟ آیا فقط این چهارده حرف میتوانند نماد بقیه حروف باشند؟
خامساً: بر فرض پذیریش این نظری، آیا این نظریه تفسیری است یا اشاره به انتخاب هوشمندانه حروف مقطعه دارد؟
سادساً: این نظریه فقط یک استحسان خالی از تعلیل عقلی و نقلی بوده و قابل پذیرش نیست.
«جمیز ا. بلامی» معتقد است که وقتی «بسمله» در ابتدا معمول شد، کاتبان پیامبر، در آغاز این 29 سوره آن را به شکلهای گوناگون مخفف کردند، و گردآورندگان بعدی نتوانستند این علائم اختصاری را
1) . فتحی، تفسیر جامع حروف مقطعه قرآن و دهها معجزه در آن، ج1، ص40 و 41 و 51 (البته احتمال داده شده که «د» و «ذ» به «ر» یا «ک» شباهت نوشتاری داشته باشد.
تشخیص دهند، از این رو به آنها یک مکان همیشگی در متن قرآن دادند. وی برای اینکه بتواند تمام حروف مقطعه را رمز «بسمله» (یعنی: بسم الله الرحمن الرحیم) قرار دهد، پیشنهاد میکند که «ط» و «ک» را به «با» تبدیل کرده و «ق» و «ص» را به «م» تبدیل کرده و «ع» را به «بس» یا «س» تبدیل کرده و «یاء» را به «ب» تبدیل کنیم، تا «طه» و «یس» و «طسم» و «کهیعص» و «حم عسق» به ترتیب تبدیل به «بس» و «بس» و «بسم» و «باه بسم» و «حم بسم» شوند.(1)
تحلیل مؤلف
این نظریه باطل و مردود است، چرا که:
اولاً: از بدیهایات قرآنی است که حروف مقطعه جزء قرآن است و نوشته کاتبان قرآن نیست، پس این نظریه که ادعای قرآن نبودن حروف مقطعه را دارد، کاملاً سخیف و باطل است، و این نظریه در سخافت رتبه اول یا دوم را دارد و جزء سخیفترین نظریات تفسیری است.
ثانیاً: این معادله عجیب و مضحکی که صاحب نظریه برای تبدیل یک حرف به حرف دیگر گفته تا همه حروف مقطعه تبدیل به «بسمله» شود، هیچ پایه و اساس منطقی نداشته و دلیل دیگری بر بطلان این نظریه است.
ثالثاً: همه سُوَر قرآنی قبل از حروف مقطعه، بسم الله دارند و نیازی به رمز گذاری «بسمله» نیست.
رابعاً: چرا در برخی سُوَر رمزگذاری «بسمله» وجود ندارد، چرا نویسندگان برخی از سُوَر اعتقادی به «بسمله» نداشتند؟
خامساً: چرا «بسمله» با دهها رمز عجیب و غریب طرح شده است که گاه هیچ شباهتی با هم و با واژه «بسم الله» ندارند.
1) . فتحی، تفسیر جامع حروف مقطعه قرآن و دهها معجزه در آن، ج1، ص48 و 49
سادساً: کسی که اندکی تاریج جمع آوری قرآن را مورد مطالعه قرار دهد بطلان چنین نظریهای برایش مُحرَز میشود، چرا که جمع آوری قرآن بر خلاف تورات و انجیل در همان سال وفات پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) انجام شد، و امکان رهیافت غیر قرآن به قرآن وجود نداشته است.
برخی فهم حروف مقطعه را ابتدای فهم قرآن میدانند، و میگویند: در قرآن عجایبی وجود دارد که بسیار پیچیدهتر از فهم حروف مقطعه است. چون بدایه قرآن ندانی چگونه میتوانی نهایتش را بدانی؟(1)
نقد تفسیر تسنیم
لازمه اين رأى آن است كه همه سورههاى قرآن داراى چنين مقدمه و مفتاحى باشد، در حالى كه 85 سوره قرآن فاقد آن است، همچنين با توجه به ناشناخته بودن حروف مقطعه، لازمه اين قول آن است كه حدود يك پنجم سوره هاى قرآن مبهم و ناشناخته باشد، زيرا اين حروف در آغاز يك پنجم سورهها قرار گرفته و تا كنون معناى دقيق آنها ناشناخته است، و وقتى كليد گنجيهاى روشن نبود آن گنجينه نيز مبهم است، زيرا از در بسته نمىتوان وارد شد.(2)
تحلیل مؤلف
علاوهبر نقد ارزشمند تفسیر تسنیم، بر این نظریه اشکالات دیگری هم وارد است:
اولاً: این نظریه مستندی ندارد و نوعی برداشت ذوقی و صوفیانه و عرفانی است.
ثانیاً: چرا حروف مقطعه که ابتدای فهم قرآن است فقط در برخی سُوَر آمده است، آیا فقط برخی از سُوَر قرآن مفاهیم پیچیده دارند؟
ثالثاً: چرا ظواهر قرآن و مفاهیمی که در قرآن به صورت آسان مطرح شده است، مورد توجه حروف مقطعه نبوده است؟
رابعاً: آیا اساساً پیچیدهتر از حروف مقطعه در قرآن وجود دارد؟ بقیه آیات قرآن حداقل ظاهرشان آسان و قابل فهم هستند ولی حروف مقطعه ظاهرشان هم مشکل هستند.
خامساً: بر فرض صحت این تحلیل، این نظریه جنبه تفسیری ندارد، بلکه گویای آسان بودن فهم حروف مقطعه نسبت به بقیه قرآن است، مثلاً: اگر کسی درباره عبارت «المفرد يستعمل في كلام النحاة فی ثلاثة عشر معنی» از شما بپرسد و شما بگویید: این یکی از ابتدائیترین مطالب نحوی است، آیا تفسیری رخ داده است؟
طبق نظریهای حروف مقطعه یادآور جمله «لا إله إلا هو» و أسماء حسنی مورد نظر در آن است. صاحب این نظریه تلاش کرده که برای این نظریه مستنداتی هم بیاورد ولی خودش اعتراف میکند که این دلائل کافی نیست.(1)
تحلیل مؤلف
بر این نظریه مناقشه میشود:
1) . فتحی، تفسیر جامع حروف مقطعه قرآن و دهها معجزه در آن، ج1، ص67 الی 135
اولاً: ارتباط داشتن حروف مقطعه با أسماء حسنی الهی نظریهای جدید نیست، بلکه همچنان که گذشت نظریهای است که در روایات مختلف اسلامی به آن پرداخته شده است، پس طرح آن به عنوان نظریه جدید خالی از خلل نیست.
ثانیاً: نوع ارتباط دهی که در این نظریه مطرح شده فاقد مستند و استحسانی بیش نیست.
برخی نظر دارند که حروف مقطعه (به عنوان أولین آیات و حروف سُوَر) نشانه برجسته بودن سوره حمد (به عنوان أولین سوره کتابت در مصحف)(1)
و سوره علق (به عنوان أولین سوره نزول) است، وی ادعا میکند که حروف مقطعه مرتبط با تعداد رکعات نماز و نشانهای برای نماز وسطی بوده و حروف مقطعه با سوره حمد با هم «سبع المثانی» هستند. این محقق با محاسبه درصد استفاده از حروف مقطعه در سورههای مختلف قرآن، به این نتیجه میرسد که در سوره حمد (أولین سوره کتابت) با حدود 85% و در سوره علق (أولین سوره نزول) با حدود 82 % و در سوره قدر (به عنوان بیانگر نزول قرآن در شب قدر) با حدود 81% بیشترین استفاده از حروف مقطعه شده است، وی طبق جدولی درصد استفاده حروف مقطعه را در همه سُوَر قرآنی مطرح میکند، که سوره فلق با حدود 65% درصد کمترین درصد بهره را از حروف مقطعه دارد.(2)
1) . در کتاب « تفسیر جامع حروف مقطعه قرآن و دهها معجزه در آن» برای پیوند دادن بین سوره حمد و حروف مقطعه، به دفعات متعدد تکرار شده که 5 آیه اول سوره حمد 78 آیه دارد و عدد 78 همان عدد حروف مقطعه است. ولی من پنج آیه اول سوره حمد را شمارش کردم بیش از این عدد بود، و از طرفی چرا باید پنج آیه اول شمارش شود؟ چرا بقیه آیات شمارش نمیشوند؟
2) . فتحی، تفسیر جامع حروف مقطعه قرآن و دهها معجزه در آن، ج1، ص139 الی 191. همچنین در همین کتاب آمده که: سوره فاتحه 29 کلمه است و حروف مقطعه در ابتدای 29 سوره آمده است، ولی من به هر شکلی (با بسم الله و بی بسم الله) شمردم، تعداد کلمات سوره فاتحه بیش از این عدد بود.
تحلیل مؤلف
بر این نظریه اشکال میشود که:
اولاً: ارتباط عددی داشتن بین حروف مقطعه و سوره علق و حمد، بر فرض صحت، نمیتواند جنبه تفسیری تولید کند.
ثانیاً: این نظریه استحسانی بر پایه تشابه عددی بوده و هیچ گونه اعتبار علمی ندارد.
طبق نظریهای تعداد مجموع حروف مقطعه (یعنی 78) به تعداد استخوانهای قرینه بدن انسان بالغ - که در طرف راست و چپ هستند - اشاره دارد.(1)
تحلیل مؤلف
بر این نظریه ایراداتی وارد است:
اولاً: بر فرض اینکه تعداد استخوانهای بدن به همان عددی باشد که ادعا شده است، صرف مشابهت عددی نمیتواند به عنوان تفسیر و شاهدی برای یک تفسیر باشد، آیا وقتی عدد هفت در صدها جا تکرار میشود آیا یکی تفسیر دیگری است، مثلاً آیا عدد هفت در ایام هفته تفسیر آسمانهای هفت گانه و تفسیر هفت دور طواف خانه خداست؟
ثانیاً: چرا استخوانهای غیر قرینه لحاظ نشدهاند؟ آیا آنها ویژگی مخصوص دارند که باید از محاسبه خارج شوند؟
1) . فتحی، تفسیر جامع حروف مقطعه قرآن و دهها معجزه در آن، ج1، ص195 الی 237
ثالثاً: چرا از بین همه أعداد مرتبط با حروف مقطعه عدد 78 پایه تحلیل تفسیری است و بقیه أعداد لحاظ نمیشوند؟
رابعاً: این نظریه استحسانی بر پایه تشابه عددی بوده و هیچ گونه اعتبار علمی و مستندی ندارد.
طبق نظریهای منظور از حروف مقطعه «وحی الهی» است، محقق با بررسی مشتقات ماده «وحی» خواسته نوعی بین این ماده و حروف مقطعه ارتباط برقرار کند، چرا که ماده «وحی» در قرآن با تعداد مجموع حروف مقطعه یکی است، و هر دو هفتاد و هشت مورد هستند.(1)انگار صاحب نظریه میخواهد بگوید که حروف مقطعه گواه وحیانی بودن قرآن هستند.
تحلیل مؤلف
بر این نظریه نقدهایی وارد است:
اولاً: ارتباط عددی داشتن بین حروف مقطعه و ماده «وحی»، بر فرض صحت، نمیتواند جنبه تفسیری داشته باشد.
ثانیاً: این نظریه استحسانی بر پایه تشابه عددی بوده و هیچ گونه اعتبار علمی و مستندی ندارد.
ثالثاً: ماده «عرض» هم در قرآن 78 بار آمده است، آیا «عرض» هم تفسیر حروف مقطعه است؟
رابعاً: چرا از بین همه أعداد مرتبط با حروف مقطعه عدد 78 پایه تحلیل تفسیری است و بقیه أعداد لحاظ نمیشوند؟
1) . فتحی، تفسیر جامع حروف مقطعه قرآن و دهها معجزه در آن، ج1، ص 241 الی 265
طبق نظریهای حروف مقطعه با رموز قرآنی ارتباط دارد. به عنوان نمونه: حرف مقطعه «ق» فقط در سوره «ق» و «شوری» آمده است، و مجموع حرف «قاف» در این دو سوره برابر با تعداد سُوَر قرآنی و تعداد «بسم الله الرحمن الرحیم» قرآنی یعنی 114 عدد است، در سوره «شوری» 57 بار حرف «قاف» و در سوره «ق» هم 57 بار حرف «قاف» آمده است.(1)
نمونه دیگر: اسامی سُوَری که در آنها غیر از حروف مقطعه هیچ حرف دیگری استفاده نشده 29 سوره هستند، که عبارتند از: آل عمران، النساء، الأنعام، النحل، الإسراء، مریم، طه، النمل، القصص، لقمان، یس، ص، ق، القمر، الرحمن، الطلاق، الملک، القلم، الحاقه، القیامه، الإنسان، الطارق، الأعلی، اللیل، العلق، القارعه، العصر، النصر، الناس. و بقیه سُوَر قرآنی یک یا چند حرف از حروف غیر مقطعه دارند، مثل: «العنکبوت» که در آن «کاف» و «باء» و «تاء» از غیر از حروف مقطعه است، و در سوره «الروم» حرف «واو» از حروف غیر مقطعه است.(2)
نمونه سوم: در 29 سوره قرآن خدا به غیر خود قسم خورده است و همگی سُوَر مکی هستند که عبارتند از: حجر، یس، صافات، ص، زخرف، دخان، ق، ذاریات، طور، نجم، واقعه، قلم، حاقّه، مدثر، قیامت، مرسلات، نازعات، تکویر، انشقاق، بروج، طارق، فجر، بلد، شمس، لیل، ضحی، تین، عادیات، عصر، که در 25 مورد آن فقط به غیر خودش و در چهار مورد هم خودش و هم غیر خودش (حجر، ذاریات، شمس، لیل) قسم خورده است. البته خدا در 11 سوره به خودش سوگند خورده است، که در چهار مورد آن هم به خودش و هم به غیر خودش (حجر، ذاریات، شمس، لیل) و در هفت مورد فقط
1) . فتحی، تفسیر جامع حروف مقطعه قرآن و دهها معجزه در آن، ج1، ص 270 الی 284
2) . فتحی، تفسیر جامع حروف مقطعه قرآن و دهها معجزه در آن، ج2، ص11 الی 47. البته مؤلف کتاب مذکور در این صفحات آدرس داده شده نظریه دیگری به نام «هر کدام از حروف مقطعه میتواند اشاره به یکی از سورههای قرآن باشد» مطرح کرده که ما از ذکر آن چشم پوشی کردیم.
به خودش (نساء، یونس، نحل، مریم، سبأ، تغابن، معارج) قسم خورده است. و در 78 سوره قرآن هیچ سوگندی نیست و 78 جمع حروف مقطعه است.(1)
تحلیل مؤلف
بر این نظریه ایراداتی وارد است:
اولاً: قبلاً هم گفته شد که ارتباط عددی داشتن بین حروف مقطعه و چیز دیگر، بر فرض صحت، نمیتواند نه به عنوان تفسیر بوده و نه شاهدی برای یک تفسیر باشد.
ثانیاً: این نظریه هم استحسانی بر پایه تشابه عددی بوده و هیچ گونه اعتبار علمی ندارد.
ثالثاً: طبق لیست همین محقق: نام 29 سوره قرآن هم دو حرف غیر مقطعه دارد، مثل: الکوثر، الکافرون، و ... آیا این هم به عنوان تفسیر است؟
رابعاً: چرا از بین همه أعداد مرتبط با حروف مقطعه عدد 78 پایه تحلیل تفسیری است و بقیه أعداد لحاظ نمیشوند؟
خامساً: آیا اسامی سُوَر قرآنی توقیفی هستند که بر روی آن أسامی تحلیل علمی انجام شود، و آیا هر سوره فقط یک اسم دارد؟ چرا اسم دیگر بقیه سُوَر ملاک این محاسبات قرار نگرفته است.
1) . فتحی، تفسیر جامع حروف مقطعه قرآن و دهها معجزه در آن، ج2، 50 الی 101. البته در کتاب مذکور در صفحات اشاره شده نظریه دیگری تحت عنوان «هر کدام از حروف مقطعه میتواند یکی از سوگندها در قرآن باشد» مطرح بود که بنده از ذکر آن به صورت مجزا صرف نظر کردم.
حروف مقطعه با کتب آسمانی که در قرآن از آنها نام برده شده است، (یعنی: تورات، إنجیل، زبور) مرتبط است، چرا که نام این سه کتاب آسمانی در قرآن 78 بار به تعداد حروف مقطعه آمده است، و سپس استدلالات دیگری مشابه همین مستندات، توسط مؤلف ارائه میشود.(1)
تحلیل مؤلف
بر این نظریه اشکالاتی وارد است:
اولاً: قبلاً هم گفته شد که مشابهت عددی نمیتواند توجیهی برای تفسیرهای ما باشد، دلیل باید متقن و معتبر باشد.
ثانیاً: چرا کتاب صحف ابراهیم خلیل و موسی کلیم از کتابهای آسمانی مورد محاسبه و شمارش واقع نشده است: «صُحُفِ إِبْراهيمَ وَ مُوسى»(2)و «صُحُفِ مُوسى»(3)؟
ثالثاً: چرا از بین همه أعداد مرتبط با حروف مقطعه عدد 78 پایه تحلیل تفسیری است و بقیه أعداد لحاظ نمیشوند؟
بنابراین، این نظریه هم استحسانی بر پایه تشابه عددی بوده و هیچ گونه اعتبار علمی و سندیتی ندارد.
طبق نظریهای هر کدام از حروف مقطعه فرمولی برای نابودی شیاطین هستند. با این توضیح که ماده «شیطان» در قرآن 88 بار آمده است، که این هشتاد و هشت بار در 78 آیه آمده است، یعنی در چندین آیه کلمه «شیطان» دو یا سه بار تکرار شده است. از طرفی دیگر «الشیاطین» و «الشیطان» با الف و لام
78 بار در قرآن آمده است. از سوی سوم ماده «شطن» در 36 سوره قرآن آمده است که 114 سوره قرآن منهای این سورهها شود عدد 78 به دست میآید (78= 36 – 114)، به عبارت دیگر در 78 سوره قرآن اصلاً ماده «شیطان» نیامده است. و عدد 78 مساوی با عدد حروف مقطعه است.(1)
تحلیل مؤلف
این نظریه با اشکلاتی مواجه بوده و ناصحیح است:
اولاً: قبلاً هم گفته شد که مشابهت عددی بر فرض صحت، نمیتواند توجیهی برای تفسیرهای ما باشد، دلیل باید متقن و معتبر باشد. بنابراین این نظریه هم استحسانی بر پایه تشابه عددی بوده و هیچ گونه اعتبار علمی ندارد.
ثانیاً: این نوع معادله (نشمردن شیاطین بدون الف و لام و منهای کردن از مجموع سُوَر قرآنی) برای ایجاد مشابهت عددی طبق کدام معیار علمی است؟
ثالثاً: چرا از بین همه أعداد مرتبط با حروف مقطعه عدد 78 پایه تحلیل تفسیری است و بقیه أعداد لحاظ نمیشوند؟
طبق نظریهای حروف مقطعه و عدد 7 و 8 نشانهای از درها یا طبقات بهشت و جهنم است. 7 و 8 کنار هم همان عدد 78 است که عدد حروف مقطعه است.(2)
تحلیل مؤلف
درست است که طبق آیه قرآن جهنم هفت درب دارد، «لَها سَبْعَةُ أَبْوابٍ لِكُلِّ بابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ»(1)«برای جهنم هفت در است، و برای هر درى بخشى معين از آنان است». و طبق نصوص قطعی سنی و شیعه، بهشت هشت درب دارد، که به عنوان نمونه یک حدیث از منابع شیعه و یک حدیث از منابع شیعه آورده میشود:
عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص: «لِلْجَنَّةِ ثَمَانِيَةُ أَبْوَابٍ، وَ لِلنَّارِ سَبْعَةُ أَبْوَابٍ»(2)
رسول خدا (صل الله علیه و آله و سلم): «برای بهشت هشت در و برای آتش هفت در است».
عَنِ النَّبِيِّ (صل الله علیه و آله و سلم): «لِلْجَنَّةِ ثَمَانِيَةُ أَبْوَابٍ»(3)
رسول خدا (صل الله علیه و آله و سلم): «برای بهشت هشت در است».
ولی هشت درب داشتن بهشت و هفت درب داشتن جهنم تفسیری برای حروف مقطعه نمیشود. و در ردّ این نظریهِ تفسیری میتوان گفت:
اولاً: مشابهت عددی بر فرض صحت، نمیتواند توجیهی برای تفسیرهای ما باشد، دلیل باید متقن و معتبر باشد. بنابراین این نظریه هم استحسانی بر پایه تشابه عددی بوده و هیچ گونه اعتبار علمی ندارد.
ثانیاً: این نوع معادله (کنار هم گذاشتن هفت و هشت به این شکل) برای ایجاد مشابهت عددی طبق کدام معیار علمی است؟ چگونه هفت تبدیل به هفتاد میشود؟
ثالثاً: چرا دربهای جهنم یعنی عدد هفت پیش از دربهای بهشت یعنی عدد هشت ذکر شده است، در حالی که رحمت الهی که بهشت، نمادی از آن است، بر غضب الهی که جهنم، نماد آن است، سبقت دارد. در ادعیه فراوانی آمده: «سَبَقَتْ رَحْمَتُهُ غَضَبَه»(4). پس باید عدد هشت پیش از عدد هفت ذکر
شود و وقتی عدد هشت زودتر از عدد هفت ذکر شود، عدد هشتاد و فقت (87) به دست میآید، و دیگر عدد، هفتاد و هشت (78) نخواهد داشت.
رابعاً: چرا حروف مقطعه نماد همه أعداد هفت و هشت نیست؟ پیشنهاد هشت سال چوپانی موسی(1)، و هشت زوج أنعام(2)
و هشت فرشته(3)و هفت روز هفته، هفت سنبل و هفت گاو در رؤیای عزیز مصر(4)، هفت سنبل(5)،
و هفت دریا(6)، و ارتباط دادن اینها با هم، یعنی مثلاً بگوییم: حروف مقطعه با هشت فرشته و هفت آسمان ارتباط دارند، و دهها چیزی که با عدد 7 و 8 مرتبط است. یا بگوییم: حروف مقطعه به هفت سال قطحی یوسف اشاره دارد که بعد از آن در سال هشتم فراوانی نعمت شد. یا بگوییم: هفت دریایی که با دریای اول هشت دریا میشوند.
خامساً: چرا از بین همه أعداد مرتبط با حروف مقطعه عدد 78 پایه تحلیل تفسیری است و بقیه أعداد لحاظ نمیشوند؟
سادساً: وقتی درهای بهشت و جهنم، به صورت صریح در قرآن و روایات آمده است، چه ضرورتی دارد با رمزی پیچیده بار دیگر در حروف مقطعه ذکر شود؟
نظریهای میگوید که حروف مقطعه نماد تعداد اصحاب کهف هستند.(7)
1) . «عَلى أَنْ تَأْجُرَني ثَمانِيَ حِجَجٍ» (القصص : 27)
2) . «ثَمانِيَةَ أَزْواجٍ» (الأنعام : 143). «أَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ الْأَنْعامِ ثَمانِيَةَ أَزْواجٍ» (الزمر : 6).
3) . «يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمانِيَةٌ» (الحاقة : 17)
4) . «إِنِّي أَرى سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ يابِساتٍ» (يوسف : 43) «أَفْتِنا في سَبْعِ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعِ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ يابِساتٍ» (يوسف : 46).
5) . «سَبْعَ سَنابِلَ في كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ» (البقرة : 261).
6) . «الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ» (لقمان : 27)
7) . فتحی، تفسیر جامع حروف مقطعه قرآن و دهها معجزه در آن، ج2، ص177 الی 201
تحلیل مؤلف
بر این نظریه اشکالاتی وارد است:
اولاً: مشابهت عددی بر فرض صحت، نمیتواند توجیهی برای تفسیرهای ما باشد. بنابراین این نظریه هم استحسانی بر پایه تشابه عددی بوده و هیچ گونه اعتبار علمی نداشته و مستندی برایش وجود ندارد.
ثانیاً: چرا از بین همه أعداد مرتبط با حروف مقطعه، عدد 78 پایه تحلیل تفسیری است و بقیه أعداد لحاظ نمیشوند؟
ثالثاً: این نوع معادله (کنار هم گذاشتن هفت و هشت به این شکل) برای ایجاد مشابهت عددی طبق کدام معیار علمی است؟ چگونه عدد هفت تبدیل به هفتاد میشود؟
رابعاً: در تعداد اصحاب کهف دو عددِ هفت و هشت نداریم تا با معادله غیر صحیح این نظریه تبدیل به هفتاد و هشت شود، بلکه بنابر فرض اینکه اصحاب کهف هفت نفر باشند، هشتمین آنها سگ آنها است. به بیان دیگر بین عدد اصلی (مثل: یک، دو، سه) و عددی ترتیبی (مثل: أولین، دومین، سومین) خلط شده است: «يَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَ ثامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ»(1)«مىگويند: هفت نفر بودند و هشتمين آنها سگشان بود»، باید دقت کرد که «سبعه» یعنی هفت، عدد اصلی بوده و «ثامن» یعنی هشتمین، عدد ترتیبی است، و نباید بین عدد اصلی و ترتیبی جمع کرد، وقتی ما میگوییم: در این عکس، هشتمین نفر یک مفسِّر است، معنایش این نیست که هشت نفر مفسِّر هستند، بلکه معنایش این است که یک نفر مفسِّر است و آن نفر هشتم است، ولی وقتی بگوییم: در این عکس، هشت نفر مفسِّر هستند، یعنی هشت مفسِّر وجود دارد، پس نباید فرق عدد اصلی و ترتیبی را نا دیده گرفت.
1) . الكهف : 22
خامساً: درباره عدد اصحاب کهف دو نظریه دیگر هم در قرآن مطرح شده است، چرا آن دو نظریه دیگر ملاک تفسیر قرار نگرفته است؟ قرآن میفرماید: «سَيَقُولُونَ ثَلاثَةٌ رابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ وَ يَقُولُونَ خَمْسَةٌ سادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَيْبِ»(1)«به زودى خواهند گفت: سه نفر بودند، چهارمين آنها سگشان بود. و مىگويند: پنج تن بودند، ششمين آنها سگشان بود. تير در تاريكى مىاندازند». البته سیاق این آیه شریفه و روایات مرویه از اهل بیت (علیهم السلام) گواه این است که این دو نظریه درباره تعداد اصحاب کهف صحیح نبوده و نظریه صحیح همان هفت نفر بودن اصحاب کهف است. نا گفته نماند طبق قرائت «يَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَ ثامِنُهُمْ كَالِبُهُمْ»(2)«میگویند: آنها هفت نفرند و هشتمین آنها صاحب سگشان است»، عدد اصحاب کهف هشت نفر خواهد بود.
سادساً: وقتی تعداد اصحاب کهف در آیه بیست و دوم سوره کهف به صورت مستقل مورد بررسی قرار گرفته و در روایات اسلامی به صورت صریح تعداد و نام آنها ذکر شده است، چه ضرورتی دارد که حروف مقطعه به صورت رمزی تعداد آنها را بیان کنند؟
طبق نظریهای حروف مقطعه نشانی از علل نابودی قوم عاد است. قوم عاد در هفت شب و هشت روز نابود شدند: «سَخَّرَها عَلَيْهِمْ سَبْعَ لَيالٍ وَ ثَمانِيَةَ أَيَّامٍ حُسُوماً»(3)و عدد حروف مقطعه همان هفت و هشت یعنی 78 است. از طرفی نمازهای واجب شبانه هفت رکعت (3 مغرب و 4 عشاء) و نمازهای واجب روزانه هشت رکعت (4 ظهر و 4 عصر) است، و این نشانی از علت نابودی قوم عاد است.
نابودی قوم عاد در سوره حاقه آمده است، و سوره حاقه از لحاظ ترتیب نزول سوره 78 قرآن است.(1)نام هود نبی هم 7 بار در قرآن آمده است.
تحلیل مؤلف
این نظریه با ایراداتی مواجه است:
اولاً: مشابهت عددی بر فرض صحت، نمیتواند توجیهی برای تفسیرهای ما باشد. بنابراین این نظریه هم استحسانی بر پایه تشابه عددی بوده و هیچ گونه اعتبار علمی نداشته و مستندی برایش وجود ندارد.
ثانیاً: چرا از بین همه أعداد مرتبط با حروف مقطعه عدد 78 پایه تحلیل تفسیری است و بقیه أعداد لحاظ نمیشوند؟
ثالثاً: این نوع معادله (کنار هم گذاشتن هفت و هشت به این شکل) برای ایجاد مشابهت عددی طبق کدام معیار علمی است؟ چگونه عدد هفت تبدیل به عدد هفتاد میشود؟
رابعاً: چرا نماز صبح مورد توجه این نظریه قرار نگرفته است؟
برخی نظریه دادهاند که حروف مقطعه طرّاح اصلی تقویم دقیق هجری قمری است، و سپس مطالبی آوردهاند که چون اثباتگر این مدعای نبود و فاقد اعتبار بود، از ذکر آنها پرهیز کردیم.(2)
تحلیل مؤلف
بر این نظریه اشکال میشود که:
اولاً: تقویم هجری قبل از نزول قرآن و طبیعتاً قبل از نزول حروف مقطعه قرآنی بوده است.
ثانیاً: مشابهت عددی بر فرض صحت، نمیتواند توجیهی برای تفسیرهای ما باشد.
بنابراین این نظریه هم استحسانی بر پایه تشابه عددی بوده و هیچ گونه اعتبار علمی نداشته و مستندی برایش وجود ندارد.
نکته مهم درباره چند نظریه أخیر
درباره چندین نظریه قبلی که متکی بر مشابهت عددی بودند و آقای فتحی در کتاب «تفسیر جامع حروف مقطعه قرآن و دهها معجزه در آن»، آنها را ذکر کرده بود، باید گفت که: این نوع تحلیلهای عددی جنبه ذوقی و قیاسی داشته و کاملاً اشتباه و مخالف با معیارهای علمی هستند، و به برادران مسلمان خود (أعم از سنی و شیعه) توصیه دوستانه میکنم که از این تحلیلهای غیر علمی پرهیز کنند تا:
اولاً: دشمنان اسلام استدلالات ما را سخیف و سست ندانسته و به ما طعنه نزنند.
ثانیاً: دشمن هم بر ضد ما مثل ما استدلال نکند، مثلاً دشمن اسلام میتواند بگوید: حروف مقطعه نماد دروغ بودن قرآن و دروغگویی مسلمانان است، چرا که کلمه «الْمُكَذِّبينَ» (به همین صورت) در قرآن هفت بار آمده و کلمه «فَكَذَّبُوهُ» (به همین صورت) در قرآن هشت بار آمده و این یعنی عدد حروف مقطعه (78) پس قرآن دروغ میباشد. یا مثلاً: کلمه «النصاری» در هشت آیه قرآن و کلمه «الیهود» در هفت آیه قرآن آمده و این همان عدد حروف مقطعه است، پس یهود و نصاری حق هستند.
این نوع تحلیلها مرا به یاد استدلال سخیفی میاندازد که علامه امینی آن را نقل کرده و سپس به درستی نقد میفرماید. خلاصه آن چنین است که یک پير مرد سنی هر وقت اسم «شيعه» را مىشنيد خشمگین میشد وقتی علت را از وی جویا شدند، وی گفت: من از هيچ چيز شيعه به اندازه اين شين اول اسمش بدم نمىآيد، زيرا من شين را نديدهام مگر در اول هر كلمه زشتى، از قبيل: شرّ، شوم، شيطان، شغب (آشوب و فتنه)، شقاء، شفار (نقص)، شرر، شين، شوك (خار) شكوى، شهره (افتضاح)، شتم (فحش)، شحّ (حرص و بخل). سپس عالمی از اهل تسنن درباره این استدلال میگوید: با این استدلال دیگر برای شیعه اساس و بنیانی نماند (و تشيع واژگون شد). این استدلال سخیفی است که علامه أمینی بعد از نقل آن، چنین ردش میفرماید:
اولاً: در قرآن واژه «شیعه» آمده و ستایش شده است: «وَ إِنَّ مِنْ شيعَتِهِ لَإِبْراهيمَ»(1)«و همانا، ابراهيم از پيروان اوست» و «هذا مِنْ شيعَتِهِ وَ هذا مِنْ عَدُوِّهِ»(2)«يكى، از پيروان موسی و ديگرى از دشمنانش بود».
ثانیاً: اگر اولِ برخی از کلمات زشت با شین شروع میشود، اول برخی از کلمات زیبا هم با شین شروع میشود، مثل: شريعت، شمس، شروق (تابش) شعاع، شهد، شفاعت، شرف، شباب (جوانى)، شكر، شهامت، شأن، شجاعت، شفق، که برخی از این واژگان در قرآن هم آمدهاند.
ثالثاً: آيا شيعه نمىتواند به آن پير مرد سنی بگويد: من از سنى به خاطر سين اول اسمش بدم مىآيد كه آن را در كلمات: سام (مرگ)، سئم (ملول شدن)، سعر (آتش)، سقر (دوزخ)، سبى (اسارت)، سقم (بيمارى)، سمّ، سَموم (باد گرم جهنم)، سوئه (بدى)، سهم (تير)، سهو، سرطان، سرقت، سفه، سفل،
سخب (سر و صدا)، سخط، سخف، سقط، سِلّ، سليطه، سماجت، مىيابم، و برخی از آنها هم در قرآن آمدهاند.(1)
ص:129 الی 131. برای دسترسی محققین به متن علامه أمینی (با نرم افزارهای علمی) بخشی از متن کلام ایشان را ذکر میکنم: «قال أبو عثمان عمرو بن بحر الجاحظ: أخبرني رجلٌ من رؤساء التجّار، قال: كان معنا في السفينة شيخٌ شرس الأخلاق، طويل الإطراق ... و لا يخدشون العواطف بالسفاسف، و لا يشوّهون سمعة أيّ مبدأ بمثل هذه الخرافات».
علاوهبر استدلالاتِ دقیق علامه أمینی، حقیر میگویم:
رابعاً: این سنی باید از خدا هم بدش بیاید چرا که برخی از نامهای خدا با «شین» آغاز میشوند، مثل: شاهد، شهید، شافی، شاکر، شدید، شریف، شدید العقاب، شریف الجزاء، شکور، شافع، شفیق. ولی ما از «سین» اول واژه «سنی» بدمان نمیآید و میدانیم اول برخی از اسماء الهی با حرف سین است، مثل: سمیع، سامع، سریع الحساب، ساتر.
خامساً: این سنی باید از برخی از انبیاء الهی (علیهم السلام) هم بدش بیاید که نامشان با «شین» آغاز میشود، مثل: شعیب، شیث، شمعون، شالح، شمعیا. ولی ما از واژه «سنی» و پیروان اهل سنت، بدمان نمیآید و میدانیم اول برخی از اسماء أنبیاء الهی با سین آغاز میشود، مثل: سام، سلیمان.
سادساً: این سنی چرا از هر حرفی که شین دارد و لو اینکه شین در وسط و آخرش باشد بدش نمیآید؟ چرا فقط شین اول برای او منزجر کننده است؟
سابعاً: این سنی چرا از بقیه حروف شیعه یعنی یاء و عین و هاء بدش نمیآید، همان حروفی که همه آنها از حروف مقطعه هستند و برخی از آنها یعنی یاء در واژه «سنی» هم هست؟ اگر واژه «شیعه» بد است چرا فقط شین آن بد است و بقیهاش بد نیست؟
1) . علامه أمینی، الغدير في الكتاب و السنة و الأدب، ج3،
ثامناً: شیعه اسامی دیگری هم دارد، مثل: «اثنی عشریه» و «جعفریه» و «خاصّه» و «رافضه(1)»
«اهل ایمان»، چرا این سنی از بقیه اسامی «شیعه» غفلت ورزیده است، شاید اگر بقیه اسامی شیعه را که حرف شین ندارند، میدانست دیگر از شیعه متنفّر نمیشد و شاید هم متمایل به شیعه میشد.
تاسعاً: نزاع علمی شیعه و سنی بر روی واژه «شیعه» و «سنی» نیست، که بگردیم ببینیم کدام کلمه خوب است و کدام کلمه بد است، بلکه نزاع شیعه و سنی، بحثهای کلامی و عقیدتی و به طبع آن مباحث فقهیه است.
در کتاب «اسرار حروف مقطعه در آیات الهی» نوشته آقایان «سید رسول حسینی اصل خسروشاهی» و «علی خرامانی خسروشاهی» آمده که: یکی از نویسندگان این کتاب، شبی حضرت علی بن أبی طالب (علیه السلام) را در خواب دید که سخنرانی میفرماید و خواب بیننده در پای منبر بود، خواب بیننده صبح که
1) . رفض به معنای ترک است، بنابراین رافض به معنای ترک کننده است. دشمنان شیعیان آنها را از باب تحقیر «روافض» و «رافضی» مینامند، و میگویند آنها دین و صحابه را ترک کردند. اما خبر ندارند که این نام را خدا (پیش از دشمنان شیعه) برای شیعیان برگزیده است، چنانچه سلیمان أعمش گوید: حضور امام صادق (علیه السلام) رسیدم و عرض کردم که مردم ما را «روافض» مینامند، روافض چیست؟ حضرت فرمود: «وَ اللَّهِ مَا هُمْ سَمَّوْكُمُوهُ وَ [لَكِنَ] اللَّهَ سَمَّاكُمْ بِهِ فِي التَّوْرَاةِ وَ الْإِنْجِيلِ عَلَى لِسَانِ مُوسَى وَ لِسَانِ عِيسَى وَ ذَلِكَ أَنَّ سَبْعِينَ رَجُلًا مِنْ قَوْمِ فِرْعَوْنَ رَفَضُوا فِرْعَوْنَ وَ دَخَلُوا فِي دِينِ مُوسَى [ع] فَسَمَّاهُمُ اللَّهُ [تَعَالَى] الرَّافِضَةَ وَ أَوْحَى إِلَى مُوسَى أَنْ أَثْبِتْ لَهُمْ [هَذَا الِاسْمَ] فِي التَّوْرَاةِ ... فَرَفَضُوا الْخَيْرَ وَ رَفَضْتُمُ الشَّرَ» (کوفی، تفسير فرات الكوفي، ص: 376، ح506) «به خدا قسم آنها (برای بار اول) شما را به این ننامیدند، بلکه خدا شما را به این نام در تورات و انجیل به زبان موسی و عیسی، نامید، و این از آن رو بود که هفتاد نفر از قوم فرعون، فرعون را رها کرده و داخل در دین موسی شدند و خدا آنها را رافضه نامید، و به موسی وحی فرمود که این اسم را در تورات ثبت کن ... آنها خوبی را رها کردند و شما بدی را رها کردید». أبوبصیر هم از لقب «رافضه» ناراحت بوده و به امام صادق (علیه السلام) عرض میکند که اهل تسنن برای ما لقبی گذاشتهاند که کمر ما را شکسته و والیان به خاطر این نام خون ما را حلال کردهاند، امام صادق (علیه السلام) فرمودند: «لَا وَ اللَّهِ مَا هُمْ سَمَّوْكُمْ وَ لَكِنَّ اللَّهَ سَمَّاكُمْ بِهِ، أَ مَا عَلِمْتَ يَا أَبَا مُحَمَّدٍ أَنَّ سَبْعِينَ رَجُلًا مِنْ بَنِي إِسْرَائِيلَ رَفَضُوا فِرْعَوْنَ وَ قَوْمَهُ لَمَّا اسْتَبَانَ لَهُمْ ضَلَالُهُمْ فَلَحِقُوا بِمُوسَى(علیه السلام)لَمَّا اسْتَبَانَ لَهُمْ هُدَاهُ فَسُمُّوا فِي عَسْكَرِ مُوسَى الرَّافِضَةَ، لِأَنَّهُمْ رَفَضُوا فِرْعَوْنَ وَ كَانُوا أَشَدَّ أَهْلِ ذَلِكَ الْعَسْكَرِ عِبَادَةً وَ أَشَدَّهُمْ حُبّاً لِمُوسَى وَ هَارُونَ وَ ذُرِّيَّتِهِمَا ع، فَأَوْحَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَى مُوسَى(علیه السلام)أَنْ أَثْبِتْ لَهُمْ هَذَا الِاسْمَ فِي التَّوْرَاةِ فَإِنِّي قَدْ سَمَّيْتُهُمْ بِهِ وَ نَحَلْتُهُمْ إِيَّاهُ فَأَثْبَتَ مُوسَى(علیه السلام)الِاسْمَ لَهُمْ، ثُمَّ ذَخَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَكُمْ هَذَا الِاسْمَ حَتَّى نَحَلَكُمُوهُ يَا أَبَا مُحَمَّدٍ، رَفَضُوا الْخَيْرَ وَ رَفَضْتُمُ الشَّرَ» (کلینی، الكافي، ج8، ص: 34، ح6).
بیدار شد، چهارده رمزی که هر کدام متعلّق به یکی از چهارده معصوم است به وی اعطاء شده بود، و بر اساس آن چهارده رمز، تحقیقات آغاز شده و این کتاب نوشته شده است.
در این کتاب نوشته شده که: «عسق» متعلّق به پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم)، و «المر» متعلّق به أمیر المؤمنین (علیه السلام)، و «حم» متعلّق به حضرت زهراء (سلام الله علیها)، و «الم» متعلّق به امام حسن (علیه السلام)، و «الر» متعلّق به امام حسین (علیه السلام)، و «طسم» متعلّق به امام سجاد (علیه السلام)، و «طس» متعلّق به امام باقر (علیه السلام)، و «طه» متعلّق به امام صادق (علیه السلام)، و «ص» متعلّق به امام کاظم (علیه السلام)، و «یس» متعلّق به امام رضا (علیه السلام)، و «ق» متعلّق به امام جواد (علیه السلام)، و «المص» متعلّق به امام هادی (علیه السلام)، و «کهیعص» متعلّق به امام عسکری (علیه السلام)، و «ن» متعلّق به امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) است. سپس مؤلفَین کتاب مطالب و توجیهاتی میآورند که به اعتراف خودشان از تحقیقات خودشان بوده و هیچ ربطی به رموز اعطائی ندارد، مثلاً مینویسند: «المر» رمز متعلّق به حضرت علی (علیه السلام) است، و سوره رعد سیزدهمین سوره قرآن بوده و در جزء سیزدهم قرآن میباشد و اشاره به تولد حضرت علی (علیه السلام) در سیزدهم رجب دارد. همچنین مینویسند: «الم» رمز امام حسن مجتبی و «الر» رمز امام حسین (علیه السلام) است، و این دو حرف زائیده و ساخته شده از «المر» هستند و حروف «الم» و «الر» در «المر» وجود دارند، و حضرت علی (علیه السلام) پدر حسنین است.(1)
تحلیل مؤلف
این نظریه با سؤالات و اشکالات زیر مواجه است:
اولاً: اینکه هر کدام از حروف مقطعه مخصوص یکی از حضرات معصومین (علیهم السلام) باشد، هیچ منع عقلی ندارد، منتها باید بحث شود که آیا خواب در تفسیر قرآن و علوم قرآنی حجت است یا نه؟
1) . رجوع: خسرو شاهی، اسرار حروف مقطعه در آیات الهی.
ثانیاً: بر فرض اینکه رؤیا در علوم قرآن حجت باشد، باید بحث کرد که آیا رؤیای وی صادقه بوده یا نه؟(1)
ثالثاً: اگر رؤیای وی صادقه بوده و رؤیا هم در تفسیر حجت باشد، باید در عدالت و توثیق راوی رؤیا هم بحث کرد تا اطمینان صدوری پیدا کرد.
رابعاً: بر فرض پذیرش تمام مقدمات، باید گفت: این نظریه جنبه تفسیری ندارد، بلکه بیانگر ارتباط هر حرف مقطعه با یک معصوم (علیه السلام) میباشد، و مثل این است که کسی از شما درباره تفسیر سوره «الإنسان» (همان سوره دهر) و سوره «الفجر» بپرسد و شما بگویید: سوره دهر برای حضرت علی (علیه السلام) و سوره فجر برای امام حسین (علیه السلام) است، آیا در این صورت تفسیری رخ داده است؟
خامساً: اما استدلالاتی که مؤلفَین کتاب از ناحیه خودشان آوردهاند «لا يُسْمِنُ وَ لا يُغْني مِنْ جُوعٍ»(2)بوده و انسان تشنه را سیراب نمیکند، و اعتباری هم ندارد.
طبق نظریهای هر حرفی از حروف مقطعه به نعمتی از نعمتهای الهی اشاره دارد.(3)
تحلیل مؤلف
بر این نظریه ایراداتی وارد است:
اولاً: این نظریه چون به صورت کلی و مجمل مطرح شده است، و نعمتها را دقیق تبیین نمیکند، نمیتواند جنبه تفسیر دقیقی را ارائه دهد، باید مفسِّر بتواند بگوید هر حرفی از حروف مقطعه به کدام نعمت اشاره دارد.
ثانیاً: این نظریه گرچه هیچ منع عقلی ندارد ولی فاقد سند و مدرک است.
ثالثاً: برخی از حروف مقطعه به برخی از مخلوقات الهی که نعمت هستند اشاره دارد، مثلاً پیامبر اسلام (صل الله علیه و آله و سلم) بالاترین نعمت الهی برای بشر است و برخی از حروف مقطعه به پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) اشاره دارند، پس اگر مراد این قول همین امور باشد، بازگشتش به اقوال پیشین است، و قول مجزایی محسوب نخواهد شد.
طبق نظریهای خدا در اول برخی از سُوَر قرآنی حروف مقطعه آورده تا بفماند که کسی قادر نیست سخن خدا را با کنهش بفهمد. یعنی در اول گفتار که طبیعتاً باید روشن باشد، خدا کلماتی را آورده تا مخاطبان قرآن بدانند که راهی برای معرفت حقائق قرآنی نیست مگر با دانش و اعتراف به ناتوانی از پی بردن به کنه معارف قرآنی.(1)
ص: 140 (نقل از: حکماء)؛ خازن، لباب التأويل في معاني التنزيل، ج1، ص: 23؛ معرفت، التفسير الأثري الجامع، ج1،
ص: 197 (نقل از: حکماء).
نکته
این نظریه غیر از نظریه «راز بودن حروف مقطعه» است، نظریه راز بودن حروف مقطعه میگوید که خود حروف مقطعه راز هستند، ولی این نظریه میگوید که حروف مقطعه به رازهای قرآن اشاره دارند.
1) . ثعلبی، الكشف و البيان، ج1،
یکی میگوید خود حروف مقطعه راز میباشد و دیگری میگوید رازهایی در قرآن است که حروف مقطعه مشیر به آنها میباشد.
تحلیل مؤلف
بر این نظریه نقدهایی وارد است:
اولاً: این نظریه بنابر درست بودن جنبه تفسیری ندارد، بلکه اشاره به جنبه کارکردی دارد، مثلاً اگر فقیهی کتابی پیچیده و مغلق بنویسد، و ما از مُدرِّس آن کتاب بپرسیم که فلان واژه یا فلان جمله چه معنایی دارد، و مدرّس به ما بگوید: صاحب این کتاب عمداً عبارات را پیچیده آورده تا بفهماند که سطح علمی خودش بالا است و بفهماند که کمتر کسی سخن ایشان را میتواند بفهمد، آیا با این پاسخِ استاد، متن تفسیر میشود؟
ثانیاً: بر فرض صحت این نظریه، آوردن حروف مقطعه در اول بیست و نه سوره و نیاوردن آن در بقیه سُوَر قرآنی توجیهی نخواهد داشت، یا باید در همه سُوَر میآمد تا یادآور دشواری فهم قرآن باشد، و یا فقط در یک سوره و آن هم یک بار میآمد.
ثالثاً: اگر مراد این نظریه آن است که لایه اولیه قرآن پیچیده و غیر قابل فهم است، این سخن با هدف نزول قرآن که هدایت همه مردم است، منافات دارد، و مخالف آیاتی است که میفرماید: «وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ»(1)«و به تحقیق قرآن را براى پندآموزى آسان كردهايم؛ پس آيا پندگيرندهاى هست؟» و اگر مراد بطون و لایههای بعدی قرآن است، پیچیدگی آنها محل تردید نیست، ولی چرا قرآن لایه اولیه را رها کرده و لایههای پیچیده را متذکر میشود.
رابعاً: این نظریه استحسانی بیش نبوده و هیچ مستندِ قابل اتکائی ندارد.
1) . القمر : 17 و 22و 32 و 40
برخی نظر دادهاند که حروف مقطعه در أوائل برخی از سورهها آمده تا به ما بفهماند که ثواب بردن با شمارش حروف است، یعنی بابت تلاوت هر حرفی از قرآن ثواب میبریم، حال چه معنای آن را بدانیم یا معنای آن را ندانیم.(1)
شاید بتوان مستند این نظریه را روایتی قرار داد که برای بیان شیوه ثواب دهی در تلاوت قرآن، از پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) نقل شده است: «تَعَلَّمُوا هَذَا الْقُرْآنَ فَإِنَّكُمْ تُؤْجَرُونَ بِتِلَاوَتِهِ بِكُلِّ حَرْفٍ عَشْرَ حَسَنَاتٍ، أَمَا إِنِّي لَا أَقُولُ بِ (الم)، وَ لَكِنْ بِأَلِفٍ، وَ لَامٍ، وَ مِيمٍ، بِكُلِّ حَرْفٍ عَشْرُ حَسَنَاتٍ»(2)«این قرآن را یاد بگیرید، چرا که بابت تلاوت هر حرف آن ده حسنه، به شما اجر داده میشود، هان، همانا من نمیگویم بابت "الم" (ده حسنه به شما داده میشود)، بلکه برای الف و لام و میم و بابت هر حرفی ده حسنه داده میشود».
تحلیل مؤلف
بر این نظریه ایراداتی وارد است:
اولاً: این نظریه بنابر درست بودن جنبه تفسیری ندارد، بلکه اشاره به جنبه مثالی و کارکردی دارد، مثلاً اگر از کسی تفسیر «لُمَزَه» را بپرسید و وی بگوید: «لُمَزَه» پنج حرف بوده و بابت هر حرف آن ده ثواب است، آیا تفسیری رخ داده است؟
ثانیاً: پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) به عنوان مثال از حرف (الم) استفاده کرده و نظرش جنبه تفسیری نبوده است، و از طرفی معلوم نیست که آیا مراد پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) حرف مقطعه «الم» است یا «أَ لَم» (حرف استفهام و لم جازمه). البته با توجه به روایاتی که در کنار این روایات آمده به نظر میرسد که همان «الم» یعنی حرف
مقطعه مراد پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) بوده است، چنانچه در روایتی از پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) آمده است: «من قرأ القرآن كتب الله بكل حرف حسنة، لا أقول الم ذلِكَ الْكِتابُ حرف و لكن الالف و الذال و الالف و الكاف»(1)«هر کس قرآن را بخواند بابت هر حرفش خدا حسنهای (برایش) مینویسد، نمیگویم: "الم ذلک الکتاب" یک حرف است، ولی الف و ذال و الف و کاف (هر کدام یک حرف هستند)».
ثالثاً: بر فرض صحت این نظریه، آوردن حروف مقطعه در اول بیست و نه سوره و نیاوردن آن در بقیه سُوَر قرآنی توجیهی نخواهد داشت، یا باید در همه سُوَر قرآنی میآمد تا یادآور شیوه ثواب دهی باشد، و یا فقط در یک سوره و آن هم یک بار میآمد، تا یک بار شیوه ثواب دهی را بیان بفرماید.
رابعاً: این نظریه استحسانی بیش نبوده و هیچ مستند قابل اتکائی ندارد، و این حدیث هم بر این مطلب دلالتی ندارد.
خامساً: اگر هدف حروف مقطعه فقط بیان شیوه ثواب دهی بود، چرا فقط از یک نوع حروف مقطعه استفاده نکرده است، مثلاً در اول همه سُوَر قرآنی «الم» بیاید؟ یا چرا وقتی قرآن میخواهد از بقیه حروف الفباء استفاده کند از همه بیست و هشت حرف الفباء استفاده نمیکند، مگر «باء» در متن قرآن نیست؟
سادساً: وقتی حروف مقطعه برای این هدف باشند، باید قبل از «بسم الله الرحمن الرحیم» باشند تا قبل از شروع قرآن به ما تذکر دهند که چگونه ثواب خواهیم برد، مگر اینکه بگوییم که «بسمله» جزء سُوَر قرآنی (غیر از سوره حمد) نیست، چنانچه برخی از اهل تسنن (بر خلاف اجماع شیعیان) چنین نظری دارند.
1) . سیوطی، الدر المنثور فى التفسير بالماثور، ج1، ص: 22
برخی احتمال دادهاند که حروف مقطعه نوعی شُعار و نماد اسلامی باشند.(1)روایاتی هم درباره شعار بودن برخی از حروف مقطعه وارد شده است:
عن النبی (صل الله علیه و آله و سلم): «إِنْ بَيَّتَكُمْ الْعَدُوُّ فَقُولُوا: حم لَا يُنْصَرُونَ»(2)
پیامبر اکرم (صل الله علیه و آله و سلم): «اگر دشمن به شما شبیخون زد بگویید: حم لا ینصرون».
عن النبی: «إِنْ بُيِّتُّمْ فَلْيَكُنْ شِعَارُكُمْ: حم لَا يُنْصَرُونَ»(3)
پیامبر اکرم (صل الله علیه و آله و سلم): «اگر به شما شبیخون زده شد شعارتان باید (حم لا ینصرون) باشد».
عن رسول الله (صل الله علیه و آله و سلم): «إِنَّكُمْ تَلْقَوْنَ الْعَدُوَّ غَدًا وَ إِنَّ شِعَارَكُمْ حم لَا يُنْصَرُونَ»(4)
پیامبر اکرم (صل الله علیه و آله و سلم): «همانا شما فردا با دشمن روبرو میشوید، و همانا شعار شما (در برابر دشمن) حم لا ینصرون است».
پیامبر اسلام (صل الله علیه و آله و سلم) در «جنگ حنین» سوار بر قاطر سفیدش بود که به آن «دلدل» گفته میشد، و مشتی خاک برداشت و آن را به طرف مشرکین پرتاپ کرد و فرمود: «حم لا ينصرون»(5)یا فرمود: «شاهت الوجوه، حم لا ينصرون»(6)، و مشرکین پشت کرده و شکست خوردند.
عن الصادق (علیه السلام): «شِعَارُ الْمُسْلِمِينَ ... يَوْمِ الْأَحْزَابِ حم لَا يُبْصِرُونَ»(7)
امام صادق (علیه السلام): شعار مسلمانان در جنگ أحزاب (حم لا یبصرون) بود.
البته همین روایت در نسخه «بحار الأنوار» با شعار «حم لا ینصرون» ذکر شده است.
عن الصادق (علیه السلام): «شِعَارُ الْمُسْلِمِينَ ... يَوْمِ الْأَحْزَابِ حم لَا يُنْصَرُونَ»(8)
1) . خفاجی، عناية القاضى و كفاية الراضى، ج6، ص: 323؛ آلوسی، روح المعاني، ج8، ص: 465؛ قاسمی، محاسن التأويل، ج8، ص: 61
2) . ترمذی، سنن الترمذي، ج3، کتاب الجهاد، ب10، ص: 593، ح1682
3) . أبو داود، سنن أبي داود، ج3، ص: 1124، کتاب الجهاد، ب78، ح2597
4) . نسائی، سنن النسائي، ج6، ص: 158، کتاب عمل الیوم و اللیلة، ح10452
5) . طبری، تاريخ الطبري، ج3، ص:78؛ مقريزى، إمتاع الأسماع، ج5، ص:70
6) . مقريزى، إمتاع الأسماع، ج2، ص:13
7) . کلینی، الكافي، ج5، ص: 47، ح1؛ حر عاملی، وسائل الشيعة، ج15، ص: 138، ح20160
8) . علامه مجلسی، بحار الأنوار، ج19، ص: 163، ح1
معنای «حم» در این احادیث
البته در تفسیر معنای «حم» در این أحادیث، بین علماء اختلاف است:
ص: 109 (نقل از: أبو عبید)؛ ابن منظور، لسان العرب، ج12،
(نقل از: ابن أثیر).
مؤید این نظریه روایتی از حضرت علی (علیه السلام) است:قَالَ عَلِيٌّ ع: قَالَ رَسُولُ اللَّهُ لِسَرِيَّةٍ بَعَثَهَا: «لِيَكُنْ شِعَارُكُمْ حم لَا يُنْصَرُونَ فَإِنَّهُ اسْمٌ مِنْ أَسْمَاءِ اللَّهِ تَعَالَى عَظِيمٌ».(2)
امام علی (علیه السلام): رسول خدا (صل الله علیه و آله و سلم) به گروهى كه آنان را به جنگ اعزام مىكرد، فرمود: شعار شما «حم لا ينصرون» باشد، چون آن يكى از اسمهاى بزرگ خدای تعالی است.
و معنای آن این است: «و الله لا ینصرون»(4)
«به حمایت خدا، آنها یاری نمیشوند»
1) . جرجانی، درج الدرر فى تفسير القرآن العظيم، ج2،
ص: 538 (نقل از: أبو عبید)؛ طریحی، مجمع البحرين، ج3، ص: 495؛ ابنعجيبه، البحر المديد فى تفسير القرآن المجيد، ج5،
2) . راوندی کاشلنی، النوادر، ص: 33
3) . بیضاوی، أنوار التنزيل و أسرار التأويل، ج4، ص: 22؛ كاشانى، زبدة التفاسير، ج4، ص: 220؛ پانىپتى، التفسير المظهرى، ج6، ص: 124
4) . علامه مجلسی، بحار الأنوار، ج28، ص: 116؛ طریحی، مجمع البحرين، ج3، ص: 496
5) . حقى بروسوى، تفسير روح البيان، ج8، ص: 149
6) . علامه مجلسی، بحار الأنوار، ج28، ص: 116؛ طریحی، مجمع البحرين، ج3، ص: 496
7) . ابنعجيبه، البحر المديد فى تفسير القرآن المجيد، ج5، ص: 109
تحلیل مؤلف
بر این نظریه اشکالاتی وارد است:
اولاً: شُعار بودن تمام حروف مقطعه مورد تأیید نبوده، و دارای مستند روایی نیست. بررسیها نشان میدهد در جنگهای دیگر غیر از جنگ أحزاب، حروف مقطعه جزء شعار مسلمین نبوده است، چنانچه از امام صادق (علیه السلام) روایت شده است: شعار ما (یعنی مسلمانان) در روز بدر «يَا نَصْرَ اللَّهِ اقْتَرِبْ اقْتَرِبْ» بود، و شعار مسلمانان در روز أحد «يَا نَصْرَ اللَّهِ اقْتَرِبْ» بود، و در روز بنی نضیر «يَا رُوحَ الْقُدُسِ أَرِحْ»، و در روز بنی قَینُقاع «يَا رَبَّنَا لَا يَغْلِبُنَّكَ»، و در روز طائف «يَا رِضْوَانُ»، و در روز حنین «يَا بَنِي عَبْدِ اللَّهِ [يَا بَنِي عَبْدِ اللَّهِ]»، و در روز أحزاب «حم لَا يُبْصِرُونَ»،(2)و روز بنی قُریظه «يَا سَلَامُ أَسْلِمْهُمْ»، و روز مُرَیسیع که همان روز بنی المُصطَلق است «أَلَا إِلَى اللَّهِ الْأَمْرُ»، و روز حدبیه «أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ»، و روز خیبر، روز قَموص «يَا عَلِيُّ آتِهِمْ [ائْتِهِمْ] مِنْ عَلُ»، و روز فتح «نَحْنُ عِبَادُ اللَّهِ حَقّاً حَقّاً»، و روز تبوک «يَا أَحَدُ يَا صَمَدُ»، و روز بنی المُلَوَّح «أَمِتْ أَمِتْ»، و یوم صِفّین «يَا نَصْرَ اللَّهِ»، و شعار امام حسین(علیه السلام)«يَا مُحَمَّدُ» بود.(3)
ثانیاً: طبق روایات مطرح شده، حرف مقطعه «حم» به تنهایی شعار نبوده است، بلکه «حم لا ینصرون» یا «حم لا یبصرون» به عنوان شعار مطرح بوده است، پس شعار بودن مرتبط با حرف «حم» به تنهایی نیست، تا بتواند تفسیری برای حرف «حم» باشد.
ثالثاً: شعار بودن جنبه کارکردی آیه است، و به جنبه تفسیری اشاره ندارد، به عنوان مثال اگر کسی درباره تفسیر «درود بر رزمندگان اسلام» از شما بپرسد و شما بگویید: این یک شعار است، در واقع تفسیری رخ نداده است. احتمالاً صاحبان این نظریه هم نظرشان جنبه تفسیری نبوده، بلکه به کارکرد حرف مقطعه «حم» اشاره دارند.
از برخی از نظریات تفسیری چنین استشمام میشد که حروف مقطعه تفسیر خاصی ندارند، فقط کارکرد دارند یا نمادی هستند. چنانچه نظریاتی نظیر «دلالت بر اعجاز» و «شیوه ثواب دهی» و «آزمایش» و «دلالت بر حدوث»، و ... گویای این مطلب بودند.
تحلیل مؤلف
به این نظریه چندین اشکال وارد است:
اولاً: کارکرد داشتن حروف مقطعه نوعی تفسیر محسوب نشده و با تفسیر داشتن منافاتی ندارد، بنابراین حتی اگر همه کارکردهای حروف مقطعه پذیرفته شود باز بحث تفسیری به قوت خود باقی است.
ثانیاً: برخی از این کارکردها مستندی نداشتند، و برخی از این کارکردها به یقین باطل بودند.
ثالثاً: واقعاً نوعی اهانت به قرآن است که حروف مقطعه قرآن را الفاظی مهمل و فاقد معنی دانسته و فقط چند کارکرد برای آن فرض کنیم، در حالی که ساحت قدس قرآن منزّه از مهمل گویی است.
طبق نظریهای، حروف مقطعه برای این در قرآن آمده تا بفهماند در تفسیر قرآن نیازمند معصوم هستیم و بدون معصوم تفسیر قرآن به صورت کامل رخ نخواهد داد. همچنین حروف مقطعه آمدهاند تا هر وقت غیر معصومی ادعای علم کرد، حروف مقطعه جهل آن شخص را فریاد زده و پوچی ادعای وی بر دیگران روشن گردد، حروف مقطعه با زبان خود فریاد میزنند که همه ما محتاج معصوم و مفسّر واقعی قرآن هستیم.
توضیح اینکه: این نظریه را خدا به ذهن من انداخت و من در کتابی ندیدهام، و میدانم که این نظریه جنبه تفسیری ندارد، بلکه یکی از اهداف تبعی نزول حروف مقطعه است. حروف مقطعه به زیبایی نیازمندی بشر را به معصوم فریاد میزند، وقتی مفسّران که در دریای قرآن غوطهور گشتهاند، در تفسیر حروف مقطعه عاجز ماندهاند و بعد از نقل اقوالهای متعدد نتوانستهاند به یقینی صائب دست یابند، یعنی با زبان قال یا حال معترف به عجز خویش هستند.
حضرت علی (علیه السلام) در یک حدیث طولانی میفرمایند: «قَسَّمَ كَلَامَهُ ثَلَاثَةَ أَقْسَامٍ؛ فَجَعَلَ قِسْماً مِنْهُ يَعْرِفُهُ الْعَالِمُ وَ الْجَاهِلُ، وَ قِسْماً لَا يَعْرِفُهُ إِلَّا مَنْ صَفَا ذِهْنُهُ وَ لَطُفَ حِسُّهُ وَ صَحَّ تَمْيِيزُهُ مِمَّنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ، وَ قِسْماً لَا يَعْرِفُهُ إِلَّا اللَّهُ وَ أُمَنَاؤُهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ، وَ إِنَّمَا فَعَلَ اللَّهُ ذَلِكَ لِئَلَّا يَدَّعِيَ أَهْلُ الْبَاطِلِ مِنَ الْمُسْتَوْلِينَ عَلَى مِيرَاثِ رَسُولِ اللَّهِ ص مِنْ عِلْمِ الْكِتَابِ مَا لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُمْ، وَ لِيَقُودَهُمُ الِاضْطِرَارُ إِلَى الِايتِمَارِ لِمَنْ وَلَّاهُ أَمْرَهُمْ»(1)«خدا قرآن را سه قسم گردانيد؛ يك قسم آن آنگونه قرار داد که دانا و نادان بدانند، و قسم ديگر را نمیداند مگر کسی كه ذهنش صاف و حسش لطيف و قوه تشخیصش سالم باشد، از کسانی که خدا دل آنها را برای اسلام گشوده است، و قسم سوم آن را جز خداى منّان و امناى او و نفوذکنندگان در دانش نمیدانند، خدا همانا این کار را کرده (و قرآن را سه قسم کرد) تا اهل باطلی كه بر ميراث (مادی) رسول خدا تسلّط یافتند، نتوانند دانشی از قرآن را ادعا کنند که خدا برای آنها قرار نداده است، و ناچاری (و نادانی نسبت به برخی از قرآن) آنها را به
1) . طبرسی، الإحتجاج على أهل اللجاج، ج1، ص: 253
فرمانبرداری از کسانی بکشاند که خدا آنها را سرپرست و ولی قرار داده است (و آنها به کل قرآن عالمند)».
بطون قرآنی و حروف مقطعه از قسم سوم میباشند که میخواهند عجز و نادانی غیر معصوم را فریاد کشیده و بگویند تا پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) و عترت پاکیزه وی نباشند، کسی قرآن را کامل نخواهد فهمید، پس ادعای علم نکنید و به آغوش پاکیزه عترت بازگردید. حروف مقطعه در نیازمندی به معصوم از جهتی رساتر از بطون قرآن هستند، چرا که حروف مقطعه برای غیر معصوم، هم ظاهرشان مشتبه و هم باطنشان مجهول است. بطون قرآن را برخی از روی نادانی ممکن است انکار کنند، ولی حروف مقطعه قابل انکار نیست، اگر کسی ادعای علم کند و بطن قرآن را بلد نباشد شاید بتواند دیگران را فریب دهد که قرآن بطنی ندارد، هر چه قرآن دارد همین ظاهر است و بس، ولی وقتی به حروف مقطعه رسید در فهم معنای ظاهری آن هم عاجز بوده و دیگر ادعای علم نمیتواند بکند. حروف مقطعه ظاهر و باطنشان پوشیده بوده و بقیه آیات فقط باطنشان پنهان است، پس حروف مقطعه دوبار فریاد نیازمندی به معصوم را فریاد زده و بقیه قرآن یک بار نیازمندی به معصوم را فریاد میزند.
اگر کسی اشکال کند که این نظریه، جنبه تفسیری ندارد، من هم میگویم: خودم هم معترف به این اشکال بوده و در سطور قبلی نوشتم که این نظریه فقط یکی از اهدافِ تبعی نزول حروف مقطعه را بیان میکند و نافی تفسیر داشتن حروف مقطعه نیست.
برخی از مفسرین اعتقاد دارند، همه وجوه مطرح شده صحیح میباشد.(1)
ص: 288 (نقل از: طبری)؛ زرکشی، البرهان فى علوم القرآن، ج1،
ص: 264 و 265 (نقل از: ابن فارس).
و برخی از مفسرین بخشی از وجوه را صحیح میدانند، مثلاً وجوه روایی را صحیح میدانند.(2)
تحلیل مؤلف
پذیرشِ همه وجوه مطرح شده، دارای چندین اشکال است:
اولاً: جمع بین همه این اقوال با توجه به تنافی برخی با برخی دیگر امکان پذیر نیست.
ثانیاً: برخی از نظریات تفسیری قابل نقد بودند، و حتی اگر معارضی هم نداشته باشند باز باطل هستند.
بنابراین اگر گفته شود که: وجوه صحیح از بین این نظریات، مورد پذیرش هستند، قول منطقی و أرجحی خواهد بود.
چند نکته پایانی
نکته اول: اشکالات پُر تکرار در آراء تفسیری
سه اشکال مهم و پر تکرار، در نظریات تفسیری وجود دارد:
خلط بین تفسیر و غیر تفسیر: اندیشمندان و مفسِّران در تفسیر حروف مقطعه، گاه دچار نوعی اختلاط شده، گاه نوع آیه (متشابه یا محکم بودن)، و گاه هدف نزول (مثل: آزمایش)، و گاه ترکیب دقیق حروف را به عنوان تفسیر حروف مقطعه مطرح کردهاند، و بین تفسیر و مباحث دیگر خلط کردهاند.
اختلاط بین نظریه تفسیر انفرادی و گروهی و مجموعی: در برخی موارد، نظریه تفسیری که فقط در یک یا چند از حروف مقطعه قابل صدق است، مفسران آن را به همه حروف مقطعه تعمیم داده و به صورت موجبه کلیه سخن گفتهاند.
البته یکی دیگر از اشکالات مهم این بود که بین برخی از آراء تفسیری نوعی تداخل وجود داشت.
نکته دوم: نظریه مؤلف
پذیرش یک نظریه تفسیری به معنای نفی نظریات دیگر تفسیری نیست، چرا که بین بسیاری از این آراء تنافی و تعارض وجود ندارد. بنابراین میتوان گفت: همه وجوهی که مستند روایی داشتند، وجوه صحیحی بوده و برخی از وجوه غیر روایی هم قابل قبول بودند. البته آراء و نظریاتی که دلیل عقلی بر رد آنها وجود داشت به یقین مردود و غیر قابل پذیرش هستند.
یک حرف قرآنی میتواند وجوه و تفاسیر مختلفی داشته باشد، حضرت علی (علیه السلام) فرمودند: «تَأْوِيلُ كُلِّ حَرْفٍ مِنَ الْقُرْآنِ عَلَى وُجُوهٍ»(1)«تأویل هر حرف از قرآن بر وجوه متعددی است». و از امام صادق (علیه السلام) روایت شده: «إِنَّمَا الِاسْمُ الْوَاحِدُ مِنْهُ فِي وُجُوهٍ لَا يُحْصَى يَعْرِفُ ذَلِكَ الْوُصَاةُ»(2)«همانا یک اسم در قرآن بر وجوهی است که شمارش نمیشود، أوصیاء (یعنی جانشینان پیامبر اسلام ص) آن را میدانند».
از آنجایی که یک حرف قرآنی میتواند وجوه و تفاسیر مختلفی داشته باشد، بنابراین میتوان گفت: حروف مقطعه قرآن با اینکه رموز پیچیدهای هستند و رازی بین خدا و پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) میباشند، در عین حال معانی غیر پنهانی هم دارند و علاوهبر معانی آشکار و نهان، اهداف و کاربردهای مختلفی هم دارند، و با علم الهی به طرز دقیقی گزینش شده و در قرآن مسطور شدهاند.
قرآن کریم
آبيارى، ابراهيم ، الموسوعة القرآنية، موسسه سجل العرب، 1405 ق.
آلغازى، عبدالقادر، بيان المعانى، دمشق، مطبعة الترقي، 1382 ق، چ: اول.
آلوسى، سيد محمود، روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم و السبع المثاني، بیروت، دارالكتب العلميه، 1415ق، چ: اول.
آملى، حيدر بن على، تفسير المحيط الأعظم و البحر الخضم في تأويل كتاب الله العزيز المحكم، قم، نور علی نور، 1422 ق، چ: سوم.
ابن ابى حاتم، عبدالرحمن بن محمد ابن ابى حاتم، تفسير القرآن العظيم، عربستان سعودى، مكتبة نزار مصطفى الباز، 1419 ق، چ: سوم.
ابن جوزى، ابوالفرج عبدالرحمن بن على، زاد المسير فى علم التفسير، بيروت، دار الكتاب العربي، 1422 ق،. چ: اول.
ابنخالويه، حسين بن احمد، اعراب القراءات السبع و عللها، مكتبة الخانجي، مصر، 1413 ق، چ: اول.
إبن شاذان، سدید الدین شاذان بن جبرئیل قمی، الفضائل، قم، انتشارات رضى، 1363 ش، چ: دوم.
ابن شعبه حرّانی، ابو محمد حسن بن على، تحف العقول عن آل الرسول ص، قم، مؤسسه انتشارات اسلامى، 1404 ق، چ: دوم.
ابن طاوس، سید علی بن موسی، إقبال الأعمال [الإقبال بالأعمال الحسنة فیما یعمل مرة فی السنة]، تهران، انتشارات داراالكتب الاسلامية، 1367 ش، چ: دوم.
ابن طاوس، سید على بن موسى، سعد السعود للنفوس منضود، قم، دار الذخائر، چ: اول.
ابن طاوس، سید على بن موسى، مهج الدعوات و منهج العبادات، قم، دار الذخائر، 1411 ق، چ: اول.
ابن عادل، عمر بن على، اللباب فى علوم الكتاب، لبنان- بيروت، دار الكتب العلمية، منشورات محمد علي بيضون، ، 1419 ق، چ: اول.
ابن عاشور، محمد بن طاهر؛ التحرير و التنوير، بی مشخصات.
ابن عبد السلام، عبد العزيز بن عبد السلام، تفسير العز بن عبد السلام، بیروت، دار الكتب العلمية، منشورات محمد علي بيضون، 1429 ق، چ: اول.
ابنعجيبه، احمد، البحر المديد فى تفسير القرآن المجيد، قاهره، حسن عباس زكي، 1419 ق، چ: اول.
ابن عرفه، محمد بن محمد، تفسير ابن عرفة، بیروت، دار الكتب العلمية، 2008 م، چ: اول.
ابن عطيه، عبد الحق بن غالب اندلسى، المحرر الوجيز فى تفسير الكتاب العزيز، دارالكتب العلميه/ بيروت، 1422 ق، چ: اول.
ابن فارس؛ احمد بن فارس؛ معجم مقائيس اللغة؛ قم؛ انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم؛ 1404 ق.
ابن قتيبه، عبدالله بن مسلم، تأويل مشكل القرآن، دار الكتب العلمية، منشورات محمد علي بيضون، لبنان، 1423 ق، چ: اول.
ابن كثير، اسماعيل بن عمرو دمشقى، تفسير القرآن العظيم، بیروت، دار الكتب العلمية، منشورات محمدعلى بيضون، 1419 ق، چ: اول.
ابن منظور، محمد بن مكرم، لسان العرب، بیروت، دار الفكر للطباعة و النشر و التوزيع- دار صادر، 1414 ق، چ: سوم.
ابو حيّان، محمد بن يوسف اندلسى ، البحر المحيط فى التفسير، بيروت، دار الفكر، 1420ق.
أبوداود، سليمان بن اشعث، سنن أبی داود، قاهره، دار الحديث، 1420 ق، چ: اول.
استرآبادى، سيد شرف الدين على حسينى، تأويل الآيات الظاهرة (فی فضائل العترة الطاهرة ع)، دفتر انتشارات اسلامى جامعهى مدرسين حوزه علميه قم، 1409 ق، چ: اول.
امام حسن عسکری (علیه السلام)، حسن بن علی (علیه السلام)، التفسير المنسوب إلى الإمام العسكری، انتشارات مدرسه امام مهدى/ قم، 1409 ق، چ: اول.
امام حسین (علیه السلام)، حسین بن علی (علیه السلام)، تفسير الامام الحسين عليه السلام التفسير الاثری التطبيقی، عراق- كربلاى معلى، العتبة الحسينية المقدسة، قسم الشؤون الفكرية و الثقافية، 1430 ق، چ: اول.
بحرانى، سید هاشم، البرهان فى تفسير القرآن، سيد هاشم، تهران، بنياد بعثت، 1416ق.
برقى، احمد بن ابى عبد اللّه، المحاسن، قم، دار الكتب الإسلامية، 1371 ق، چ: دوم.
بروجردى، حسين بن رضا، تفسير الصراط المستقيم، قم، انصاريان، 1416 ق، چ: اول.
بلاغی، سيد عبد الحجت، حجة التفاسير و بلاغ الإكسير، قم، انتشارات حكمت، 1386 ق.
بلخى، مقاتل بن سليمان، تفسير مقاتل بن سليمان، بيروت، دار إحياء التراث، چ: اول؛ 1423 ق.
بلنسى، محمد بن على، تفسير مبهمات القرآن الموسوم بصلة الجمع و عائد التذييل لموصول كتابي الاعلام و التكميل، دار الغرب الإسلامي، لبنان، 1411 ق، چ: اول.
بيضاوى، عبدالله بن عمر، أنوار التنزيل و أسرار التأويل [تفسیر البیضاوی]، بیروت، دار احياء التراث العربى، 1418ق.
ترمذى، محمد بن عيسى، سنن الترمذی، قاهره، دار الحديث، 1419 ق، چ: اول.
پانىپتى، ثناءالله، التفسير المظهرى، مكتبة رشديه، پاكستان، 1412 ق، چ: اول.
ثعلبى، ابو اسحاق احمد بن ابراهيم، الكشف و البيان عن تفسير القرآن، بيروت، دار إحياء التراث العربي، 1422 ق، چ: اول.
ثقفى، ابراهيم بن محمد بن سعيد بن هلال، الغارات [الاستنفار و الغارات]، قم، دار الكتاب الإسلامي، 1410 ق، چ: اول.
جرجانى، عبدالقاهر بن عبدالرحمن، درج الدرر فى تفسير القرآن العظيم، دار الفكر، اردن- عمان، 1430 ق، چ: اول.
جزائرى، نعمت الله بن عبد الله، رياض الأبرار في مناقب الأئمة الأطهار، مؤسسة التاريخ العربي، بيروت، 1427 ق، چ: اول.
جزائرى، نعمتالله بن عبدالله، عقود المرجان في تفسير القرآن، قم، نور وحى، 1388 ش، چ: اول.
جوادی آملی، عبد الله، تسنیم (تفسیر قرآن کریم)، مرکز نشر اِسراء، قم، 1389 ش، چ: ششم.
حائرى، على، مقتنيات الدرر، دار الكتب الإسلامية، تهران، 1338 ش، چ: اول.
حر عاملى، محمّد بن حسن، وسائل الشيعة (إلى تحصيل مسائل الشريعة)، مؤسسه آل البيت (علیهم السلام)لإحياء التراث/ قم، 1409 ق، چ: اول.
حسين بن حكم، تفسير الحبري، بيروت، موسسة آل البيت (علیهم السلام) لإحياء التراث، 1408 ق، چ: اول.
حسینی، محمد بن حسن، المواعظ العددیّة [الأثنی عشریة فی المواعظ العددیة]، قم، طلیعه النور، 1432 ق، چ: دوم.
حقى بروسوى، اسماعيل، تفسير روح البيان، بیروت، دارالفكر.
حیریّ نیشابوری؛ اسماعیل بن احمد؛ وجوه القرآن، مشهد، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، 1380ش.
خازن، على بن محمد، لباب التأويل في معاني التنزيل [تفسير الخازن]، بیروت، دار الكتب العلمية، منشورات محمد علي بيضون، 1415 ق، چ: اول.
خسرو شاهی، سید رسول حسینی اصل خسروشاهی و علی خرامانی خسروشاهی، اسرار حروف مقطعه در آیات الهی، تبریز، عاصم، 1396 ش، چ: اول.
خفاجى، احمد بن محمد، عناية القاضي و كفاية الراضي على تفسير البيضاوي [حاشية الشهاب]، بیروت، دار الكتب العلمية، منشورات محمد علي بيضون، 1417 ق، چ: اول.
خمينى، سيد مصطفى، تفسير القرآن الكريم، موسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى ( ره)، 1418 ق، چ: اول
دارمى، عبدالله بن عبدالرحمن، مسند الدارمی [سنن الدارمی]، ریاض، دار المغني، 1421 ق، چ: اول.
دره، محمد على طه، تفسير القرآن الكريم و اعرابه و بيانه، دار ابن كثير، لبنان، 1430 ق، چ: اول.
راوندى كاشانى، فضل الله بن على، النوادر، قم، دار الكتاب، چ: اول.
رسعنى، عبدالرزاق بن رزقالله، رموز الكنوز فى تفسير الكتاب العزيز، عربستان- مكه مكرمه، مكتبة الأسدي، 1429ق، چ: اول.
روزبهان بقلى، روزبهان بن ابىنصر، عرائس البيان فى حقائق القرآن، لبنان- بيروت، دار الكتب العلمية، منشورات محمد علي بيضون، 2008 م، چ: اول.
زرقانى، محمد عبدالعظيم، مناهل العرفان فى علوم القرآن، بیروت، دار إحياء التراث العربي، چ: اول.
زركشى، محمد بن بهادر، البرهان فى علوم القرآن، دار المعرفة، لبنان، 1410 ق، چ: اول.
زمخشرى، محمود بن عمر، الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل و عيون الأقاويل فى وجوه التأويل، لبنان- بيروت، دار الكتاب العربي، 1407 ق، چ: سوم.
سمرقندى، نصربن محمد بن احمد، بحرالعلوم، بی مشخصات.
سیاری، أبو عبد الله أحمد بن محمد، کتاب القراءات أو التنزیل و التحریف، دار بریل للنشر فی لیدن و بوسطن، 2009 م.
سید رضى، محمد بن حسين، نهج البلاغة؛ قم، انتشارات دار الهجره، 1414 ق، چ: اول.
سيوطى، جلال الدين عبدالرحمن بن ابىبكر، الإتقان في علوم القرآن، لبنان- بيروت، دار الكتاب العربي، 1421 ق، چ: دوم.
سیوطی، جلال الدین عبدالرحمن بن ابىبكر، التحبیر فی علوم التفسیر، بیروت، دار الکتب العلمیّة، 1408 ق.
سيوطى، جلال الدين عبدالرحمن بن ابی بکر، الدر المنثور فى تفسير المأثور، كتابخانه آية الله مرعشى نجفى/ قم، 1404 ق.
سيوطى، عبدالرحمن بن ابىبكر، معترك الاقران فى اعجاز القرآن، لبنان- بيروت، دار الفكر العربي، چ: اول.
شعبانی، رسول، کلمات بینات در باب ادعیه و زیارات، قزوین، طه، 1396 ش، چ: اول.
شكر، كاظم محمد على، اسرار الحروف و يليه الحروف المقطعة فى القرآن الكريم، بیروت، دار المحجة البيضاء، 1422 ق، چ: اول.
شنقيطى، محمد امين، أضواء البيان فى إيضاح القرآن بالقرآن، بيروت، دار الكتب العلمية، منشورات محمد علي بيضون، 1427 ق، چ: اول.
شوكانى، محمد، فتح القدير، دار ابن كثير، سوریه، 1414 ق، چ: اول.
شهرستانى، محمد بن عبدالكريم، مفاتيح الأسرار و مصابيح الأبرار [تفسير الشهرستاني]، ايران- تهران، مركز البحوث و الدراسات للتراث المخطوط، 1387 ش، چ: اول.
شيبانى، محمد بن حسن، نهج البيان عن كشف معانى القرآن، قم، نشر الهادى، 1413 ق، چ: اول.
شیخ صدوق، محمّد بن علی بن بابویه، الأمالي، تهران، كتابچى، 1376 ش، چ: ششم.
شيخ صدوق، محمّد بن علی بن بابویه، التوحيد، انتشارات جامعه مدرسين حوزه علميه قم، 1357ش، چ: دوم.
شيخ صدوق، محمّد بن علی بن بابویه، ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، قم، انتشارات شريف رضى، 1364 ش، چ: دوم.
شيخ صدوق، محمّد بن علی بن بابویه، الخصال، انتشارات جامعه مدرسين حوزه علميه قم، 1403 ق، چ: دوم.
شيخ صدوق، محمّد بن علی بن بابویه، علل الشرائع، قم، انتشارات کتاب فروشی داروری، 1385 ش، چ: اول.
شيخ صدوق؛ محمّد بن علی بن بابویه؛ عيون أخبار الرضا ع؛ انتشارات جهان/ تهران؛ 1378 ق؛ چ: اول.
شيخ صدوق، محمّد بن علی بن بابویه، كمال الدين و تمام النعمة [اکمال الدین و اتمام النعمة]، قم، انتشارات دار الكتب الاسلاميه، 1395ق، چ: دوم.
شيخ صدوق، محمّد بن علی بن بابویه، معاني الأخبار، مؤسسه انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم، 1361 ش، چ: اول.
شیخ طوسى، محمّد بن حسن، التبيان فى تفسير القرآن، بيروت، دار احياء التراث العربى.
شیخ طوسى، محمد بن حسن، مصباح المتهجّد و سلاح المتعبّد، مؤسسه فقه الشيعه/ بيروت، 1411 ق، چ: اول.
شيخزاده، محمد بن مصطفى، حاشيه محيى الدين شيخ زاده على تفسير القاضى البيضاوى، بیروت، دار الكتب العلمية، منشورات محمد علي بيضون، 1419 ق، چ: اول.
صادقى تهرانى، محمد، الفرقان فى تفسير القرآن بالقرآن و السنّة، قم، انتشارات فرهنگ اسلامى، چ: دوم، 1365ش.
صاوى، احمد بن محمد، حاشية الصاوي على تفسير الجلالين، بیروت، دار الكتب العلمية، منشورات محمد علي بيضون، 1427 ق، چ: چهارم.
صبحى صالح، مباحث في علوم القرآن، منشورات الرضى، قم، 1372، چ: پنجم.
صفار، محمد بن حسن، بصائر الدرجات في فضائل آل محمّد (صل الله علیه و آله و سلم)، قم، مكتبة آية الله المرعشي النجفي، 1404ق، چ: دوم.
صنعانى، عبدالرزاق بن همام، تفسير القرآن العزيز المسمّى تفسير عبدالرزاق، بیروت، دار المعرفة، 1411 ق، چ: اول.
طبرانى، سليمان بن احمد، تفسير القرآن العظيم [التفسير الكبير]، اردن - اربد، دار الكتاب الثقافي، 2008 م، چ: اول.
طبرسى، احمد بن على، الإحتجاج على أهل اللجاج، مشهد، نشر مرتضى، 1403ق.
طبرسى، رضى الدين حسن بن فضل، مكارم الأخلاق، انتشارات شريف رضى/ قم، 1412 ق، چ: چهارم.
طبرسى، فضل بن حسن، مجمع البيان فى تفسير القرآن، انتشارات ناصر خسرو/ تهران، 1372 ش، چ: سوم.
طبرى آملى صغير، محمد بن جرير بن رستم، نوادر المعجزات في مناقب الأئمة الهداة (علیهم السلام)، قم، دليل ما، 1427 ق، چ: اول.
طبری، أبو جعفر محمد بن جرير، تاريخ الطبري [تاريخ الأمم و الملوك]، بيروت، دار التراث، 1967 م، چ: دوم.
طبرى، أبو جعفر محمد بن جرير، جامع البيان فى تفسير القرآن، بيروت، دار المعرفه، 1412 ق، چ: اول.
طريحى، فخر الدين بن محمد، مجمع البحرين، تهران، كتابفروشى مرتضوى، 1416 ق.
عادل، بن علی الشدی، الأحرف المقطعه فی أوائل السور، ریاض، مدار الوطن للنشر، 1431 ق، چ: اول.
عبد الرحمن، بن عبد الله السقاف، الحروف المقطعة فی القرآن الکریم، مکتبة ابن عباس، 1437 ق، چ: اول.
عبد السادة، رسول کاظم، الحروف و الحروف المقطعة فی القرآن الکریم، مؤسسة الیاقوت للطباعة و النشر، 1442 ق، چ: اول.
عروسى حويزى، عبد على بن جمعه، تفسير نور الثقلين، قم، انتشارات اسماعيليان، 1415 ق، چ: چهارم.
علامه أمینی، عبد الحسين، الغدير في الكتاب و السنة و الأدب، قم، مركز الغدير للدراسات الاسلاميه، 1416 ق، چ: اول.
علامه طباطبايى، سيد محمد حسين، الميزان فى تفسير القرآن، دفتر انتشارات اسلامى جامعهى مدرسين حوزه علميه قم، 1417 ق.
علامه مجلسى، محمد باقر، بحار الأنوار (الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار ع)، بیروت، مؤسسة الوفاء، 1404ق، چ: دوم.
عیّاش سمرقندی، محمد بن مسعود، تفسير العياشي، چاپخانه علميه تهران، 1380 ق، چ: اول.
فتّال نيشابورى، محمد بن حسن، روضة الواعظين و بصيرة المتعظين، قم، انتشارات رضى، 1375ش، چ: اول.
فتحی، عزیز، تفسیر جامع حروف مقطعه قرآن و دهها معجزه در آن، تهران، نشر احسان، 1395 ش، چ: اول.
فراهيدى، خليل بن احمد، كتاب العين، قم، نشر هجرت، 1410 ق.
فخر رازى، ابوعبدالله محمد بن عمر، التفسیر الکبیر [مفاتيح الغيب]، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1420 ق، چ: سوم.
فهد، بن عبد الرحمن، وجوه التحدی و الاعجاز فی الأحرف المقطعة فی أوائل السور، ریاض، مکتبة التوبة، 1417 ق، چ: اول.
فيض كاشانى، ملا محسن ، تفسير الصافى، تهران، انتشارات الصدر، 1415ق، چ: دوم.
قاسمى، جمالالدين، محاسن التأويل [تفسير القاسمي]، بیروت، دار الكتب العلمية، منشورات محمد علي بيضون، 1418 ق، چ: اول.
قرشى، علىاكبر، تفسير احسن الحديث، تهران، بنياد بعثت، 1375 ش، چ: دوم.
قرشى، سيد على اكبر، قاموس قرآن، تهران، دار الكتب الإسلامية، 1412 ق.
قرطبی، محمد بن احمد، الجامع لأحكام القرآن، تهران، انتشارات ناصر خسرو، 1364ش، چ: اول.
قمی، علي بن إبراهيم، تفسير القمي، قم، مؤسسه دار الكتاب، 1404 ق، چ: سوم.
كاشانى، ملا فتح الله، زبدة التفاسير، قم، بنياد معارف اسلامى، 1423ق، چ: اول.
كراجكى، شيخ ابو الفتح محمد، كنز الفوائد، قم، انتشارات دار الذخائر، 1410 ق؛ چ: اول.
كرمانى، محمود بن حمزه، اسرار التكرار فى القرآن، دار الفضيلة، قاهره، چ: اول.
كفعمى، شيخ تقى الدين ابراهيم بن على عاملى، البلد الأمين (و الدرع الحصين)، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات/ بيروت - لبنان، 1425ق. 2004م، چ: دوم.
كفعمى، شيخ تقى الدين ابراهيم بن على عاملى، المصباح [جُنة الأمان الواقية و جَنة الإيمان الباقية]، قم، انتشارات رضى (زاهدى)، 1405 ق، چ: دوم.
كلينى، محمد بن يعقوب، الكافي، (شامل اصول و فروع و روضه)، دار الكتب الإسلامية/ تهران، 1365ش، چ: چهارم.
كوفى، فرات بن ابراهيم، تفسير فرات الكوفي، تهران، مؤسسة الطبع و النشر في وزارة الإرشاد الإسلامي، 1410 ق، چ: اول.
ماوردى، على بن محمد، النكت و العيون (تفسير الماوردى)، دار الكتب العلمية، منشورات محمد علي بيضون، لبنان، چ: اول.
محمد قمى مشهدى، محمد بن محمد رضا، تفسير كنز الدقائق و بحر الغرائب، تهران، سازمان چاپ وانتشارات وزارت ارشاد اسلامى، 1368 ش، چ: اول.
مسعودي، أبو الحسن على بن الحسين، مروج الذهب و معادن الجوهر، قم، دار الهجرة، 1409 چ: دوم.
معرفت، محمدهادى، التأويل في مختلف المذاهب و آلاراء، المجمع العالمي للتقريب بين المذاهب الإسلامية، تهران، 1385 ش، چ: اول.
معرفت، محمد هادى، التفسير الأثري الجامع، قم، موسسه فرهنگى انتشاراتى التمهيد، 1387 ش، چ: اول.
معرفت، محمد هادى، التمهيد في علوم القرآن، مركز مديريت حوزه علميه قم، 1410 ق، چ: سوم.
مقريزى، تقى الدين أحمد بن على، إمتاع الأسماع بما للنبى من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع، بيروت، دار الكتب العلمية، 1999 م، چ: اول.
مكارم شيرازى، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دار الكتب الإسلامية، 1374 ش.
ملا صدرا، محمد بن ابراهيم صدرالدين شيرازى، تفسير القرآن الكريم، قم، انتشارات بيدار، 1361 ش، چ: دوم.
مير محمدى زرندى، سيد ابو الفضل، بحوث في تاريخ القرآن و علومه، مؤسسة النشر الاسلامى، قم، 1420 ق، چ: اول.
نحاس، احمد بن محمد، اعراب القرآن، دار الكتب العلمية، منشورات محمد علي بيضون، لبنان، 1421 ق، چ: اول.
نسائى، احمد بن على، سنن النسائى [المجتبى من السنن]، عمان، بيت الأفكار الدولية، چ: اول.
نسفى، عبدالله بن احمد، مدارك التنزيل و حقايق التاويل [تفسير النسفى]، بیروت، دار النفائس، 1416 ق، چ: اول.
نظام الدين نيشابورى، حسن بن محمد، تفسير غرائب القرآن و رغائب الفرقان، بيروت، دار الكتب العلميه، 1416 ق، چ: اول.
هلالى، سليم بن قيس، كتاب سليم بن قيس الهلالي، قم، الهادى، 1405 ق، چ: اول.