ghaemiyeh.com
سازمان اوقاف و امور خیریه معاونت فرهنگی
هسته خرمایی برای بهشت
نویسنده: نعیمه جلالی نژاد
ویراستار: اعظم ثمره
طرح جلد: انطلاق محمد علی
صفحه آرایی: رسول محمدی
ناشر: معاونت فرهنگی سازمان اوقاف و امور خیریه
چاپ: اسوه
نوبت چاپ : اول - زمستان ۱۳۹۰
شمارگان: ۵۰۰۰ نسخه
سایت سازمان:www.awqaf.ir
سایت معاونت:www.mfso.ir
سایت مجتمع:www.mfpo.ir
آدرس: تهران ،خ نوفل لوشاتو، سازمان اوقاف و امور خیریه ،معاونت فرهنگی
آدرس مجتمع :قم خیابان صفاییه کوی ممتاز کوی ۷ پلاک ۳۲ مجتمع
فرهنگی پژوهشی معاونت فرهنگی سازمان اوقاف و امور خیریه
تلفن:۷۷۴۶۴۳۱-۰۲۵۱ فکس: ۷۸۳۴۴۹۱-۰۲۱
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
هسته خرمایی برای بهشت
(مجموعه داستان های وقف برای نوجوانان)
نعیمه جلالی نژاد
سازمان اوقاف و امور خیریه معاونت فرهنگی
هسته خرمایی برای بهشت
نویسنده: نعیمه جلالی نژاد
ویراستار: اعظم ثمره
طرح جلد: انطلاق محمد علی
صفحه آرایی: رسول محمدی
ناشر: معاونت فرهنگی سازمان اوقاف و امور خیریه
چاپ: اسوه
نوبت چاپ : اول - زمستان ۱۳۹۰
شمارگان: ۵۰۰۰ نسخه
سایت سازمان:www.awqaf.ir
سایت معاونت:www.mfso.ir
سایت مجتمع:www.mfpo.ir
آدرس: تهران ،خ نوفل لوشاتو، سازمان اوقاف و امور خیریه ،معاونت فرهنگی
آدرس مجتمع :قم خیابان صفاییه کوی ممتاز کوی ۷ پلاک ۳۲ مجتمع
فرهنگی پژوهشی معاونت فرهنگی سازمان اوقاف و امور خیریه
تلفن:۷۷۴۶۴۳۱-۰۲۵۱ فکس: ۷۸۳۴۴۹۱-۰۲۱
غریبه / ۸
شبی که چراغ خانه خدا روشن شد / ۱۴
مردی که روحش را وقف کرد / ۱۹
هسته خرمایی برای بهشت / ۲۲
کسی غیر از خدا / ۲۴
عهدی از یاد رفته / ۲۸
آب با زمین قهر کرده بود / ۳۰
وقف تمام زندگی / ۳۲
زائری از جویبار / ۳۶
طعم لذت لبخند / ۴۱
آهنچی / ۴۳
نزدیک ظهر بود. خاک باران خورده کوچه پس کوچه های روستا، عطر خوشی را در فضا پر کرده بود. جعبه های نوشابه را داخل مغازه می گذاشتم که مرد غریبه ای با لباس های مرتب و گران قیمت جلوی پایم ظاهر شد. تو مغازه سرک کشید گفت: « صاحب مغازه نیست »؟
گفتم: «نه، فرمایشی داشتید؟»
غریبه نگاهی به لباس های کهنه و خاک آلود من انداخت و گفت:«ببین پسرم من یک مسافر هستم که برای زیارت قبر حضرت معصومه (سلام الله عليها) به قم آمده بودم .اما الان که در راه برگشت هستم پولم تمام شده و هیچ پولی همراهم نیست .تا اینجا به راه ادامه دادم؛ اما می ترسم بین راه بنزین ماشین تمام شود و بدون پول سرگردان بمانم.
می توانی کمی پول به من قرض بدهی؟ مطمئن باش خیلی زود برایت پس می آورم».
دلم برایش سوخت. از قیافه اش معلوم بود که آدم حقه بازی نیست و واقعا درمانده شده است. لحظه ای سکوت کردم وگفتم: «باشه من تا اندازه ای که به مقصد برسید به شما قرض می دهم؛ اما یادتان نرود که زودتر آن را بیاورید». غریبه خوشحال شد. پول را از من گرفت و دور شد اذان ظهر تمام شده بود که اوستا به مغازه آمد. تمام ماجرا را برایش تعریف کردم.
ناگهان رنگ صورت اوستا عوض شد. رگ های گردنش آن قدر ورم کرده بود که داشت منفجر می شد. با صدایی که به فریاد شبیه بود گفت:« آخه بچه خنگ تو نمی فهمی که این آدم ها حقه بازند. پول های بی زبان را برداشتی دادی به یک غریبه،اون هم پول را برداشت و رفت،حاجی حاجی مکه؟ حالا من هم برای اینکه یاد بگیری دیگه چنین کاری نکنی تمام این پول را از حقوقت کم می کنم تا برای ابد در خاطرت بماند». انگار تمام غصه های عالم توی دلم جا گرفت بغض گلویم را فشار می داد. نمی دانستم جواب ننه ام را چه جوری بدهم. چطوری بگم این ماه کلی از حقوقم کم شده؟با این حقوق کم چطور خرج و مخارج خانه را بدهم؟ اشک از چشمهایم سرازیر شد. اشک هایم را پاک کردم تا اوستا نفهمه گریه می کنم. جای اشکم روی صورت خاک آلودم رد انداخته بود. اوستا گفت:« گریه فایده نداره، باید ادب بشی، میفهمی بچه .حالا هم زود برو خانه تا ننه ات نگران نشده».
از آن موضوع سه ماه گذشت. هر روز خودم را نفرین میکردم و به خودم قول می دادم که هرگز به کسی اعتماد نکنم. کف مغازه را جارو کردم و روی چهارپایه بیرون مغازه نشستم. اوستا گفت:«باقر مواظب مغازه باش من می روم تا خانه و برمی گردم ».
گفتم:«اوستا برو خیالت راحت». بعد هم دستمال مچاله ای را از روی میز برداشتم تا خاک شیشه مغازه را پاک کنم که ناگهان یک ماشین جلوی مغازه ایستاد. در ماشین باز شد و راننده پایین آمد یک مرتبه مثل برق گرفته ها تمام بدنم لرزید. خودش بود. همان که سه ماه پیش پول از من گرفت تا زود برگردد.
با عجله دویدم جلویش .گوشه پیراهنش را محکم گرفتم و گفتم:«هی آقا پول من را بده. پول از من گرفتی بعد هم گذاشتی رفتی؟ فکر نکردی من اینجا شاگردم؟ غریبه لبخند زد. دست های کثیف من را از لباسش جدا کرد و تو مشتش گرفت و گفت:« بله درسته پسرم،من هم اومدم تا قرضم را بدهم بعد هم تمام پولی که ازش می خواستم را گذاشت تو مشتم و گفت:« ببخشید خیلی دیر شد می دانم برایت دردسر درست کردم؛ ولی راه خیلی دور بود نتوانستم زودتر از این برگردم ».
عصبانیم فروکش کرده بود پول را تو جیبم گذاشتم و گفتم:« عیبی نداره» غریبه گفت: «ما قصد داریم امشب تو این روستا بمانیم. اتاق اجاره ای سراغ نداری؟» از آنجایی که مهمان نوازی را از پدر خدابیامرزم یاد گرفته بودم گفتم: «بیایید خانۀ ما.» همان موقع بود که اوستا برگشت .
ازش اجازه گرفتم و مرد غریبه و خانواده اش را به خانهٴ مان بردم. نزدیک خانه که رسیدیم با دست اشاره کردم و گفتم:«اوناهاش اون خانه کاهگلی که یک در کوچیک دارد، خانه ماست.»بعد هم جلوتر دویدم تو خانه و داد زدم: «ننه ،ننه، بیامهمان داریم».
ننه چادرش را سرش کشید و گفت:«بفرمایید،خوش آمدید.مهمان حبیب خداست».
بوی دیزی آبگوشت تمام خانه را پر کرده بود. مرد نفس عمیقی کشید و گفت:«به به، عجب آبگوشتی بخوریم
امشب!...»
آن شب شام را کنار مهمان هاخوردیم. بعد از شام مرد غریبه گفت:«پسرم بگو ببینم کلاس چندمی؟»
-من مدرسه نمی روم.
مرد که از تعجب چشم هایش گرد شده بود،گفت:«مدرسه نمی ری؟ چرا؟»
-آخه روستای ما مدرسه نداره،من هم چون پدر ندارم مجبورم کار کنم تا یک لقمه نان برای خواهر،برادر و ننه ام بیارم. نمی توانم این راه دور را بروم تا شهر و برگردم».
مرد غریبه تو چشم هایم زل زد و به فکر فرو رفت. دیگه چیزی نگفت و خوابید. صبح که بیدار شدم،مرد گفت «امروز می خواهم یک زمین بزرگ تو روستای شما بخرم. اونو وقف
مدرسه کنم. می خواهم یک مدرسه بزرگ و حسابی برایتان درست کنم تا دیگه مجبور نباشید برای درس خواندن تا شهربروید».
باور نمی کردم یک مرد غریبه که معلوم نبود از کجا آمده بود می خواست ما را به آرزویمان برساند. مرد چند روزی خانهٴ ما مهمان بود. روز آخر که می خواست از خانه ما برود یک مقدار پول گرفت جلوی ننه وگفت:«حاج خانم این ناقابله، این پول برای اجاره این چند روزه ».
ننه چادرش را جلو کشید و گفت:«من از شما پذیرایی نکردم که در مقابلش پول بگیرم اگر هم اصرار کنید واقعا ناراحت می شوم».
مرد غریبه هر کاری کرد نتوانست پول را به ننه بدهد. برای همین هم خداحافظی کرد و از خانه ما رفت. من هم دوباره به مغازه برگشتم هنوز چند دقیقه ای از رفتنم به مغازه نگذشته بود که ننه در حالی که گوشۀ چادرش را بخاک می کشید با ناراحتی به مغازه آمد و گفت «باقر،نگاه کن این پول ها را ببین!»
دست های ننه پراز چک پول های صد هزار تومانی بود.با تعجب گفتم: «این پولها کجا بوده؟» ننه با ناراحتی گفت:«وقتی مرد غریبه رفت. زیر گلیم را بلند کردم تا جارو بزنم. یک مرتبه دیدم یک عالمه پول زیر
گلیمه.یک نامه رویش بود که نوشته بود:«هدیه ای ناقابل برای شما».
باعجله همراه ننه به طرف مسجد رفتم. موضوع را به حاج آقا پیشنماز مسجدگفتیم. حاج آقاگفت:«این پول از شیر مادر هم برایتان حلال تره .بروید مشکلاتتان را با آن حل کنید». بعد از چند ماه ننه یک مغازه کوچک برایم خرید تا دیگه شاگرد کسی نباشم. با اینکه هنوز یک نوجوان بودم؛اما برای خودم اوستا شدم.مدرسه هم جلوی چشم هایم روز به روز کامل تر می شد. حالا می توانستم هم باسواد بشوم هم تو مغازه ای که برای خودم بود کار کنم.
مادربزرگ آخرین کوک ها را روی پیراهن زد. ته نخ را با گوشه دندانش قیچی کرد و گفت:«بیا،محمدجان این هم از لباس مشکیات».
با خوشحالی لباسم را گرفتم و مرتب روی زمین پهن کردم.درست همان چیزی شده بود که می خواستم.یک «یا علی» سبز رنگ ،روی جیب پیراهنم. دست مادربزرگ را که داشت سوزن را تو دوک نخ فرو می کرد بوسیدم و گفتم:« دستت درد نکند، اگر بچه های عمورحیم لباسم را ببینند حتما می آیند سراغت تا برای آنها هم بدوزی...»
مادر بزرگ لبخندی زد و لباسم را تا زد. در صندوقچه را باز کرد و لباس را تو صندوقچه گذاشت. آرزو داشتم زودتر شب های قدر برسد تا بتوانم لباس مشگی ام را بپوشم و تو مسجد برای عزادارها چایی و پذیرایی ببرم. اما ته دلم شور می زد. نکند امسال هم مثل پارسال بابا اجازه ندهد تنهایی بروم ده بالایی. چی می شد اگر ده ما هم یک مسجد کوچک داشت تا ما مجبور نمی شدیم برای برگزاری مراسم ها این همه راه برویم به خودم دلداری دادم که شاید امسال کار بابا کمتر باشد و بتواند خودش من را ببرد ده بالایی، یا شاید هم قبول کند که من دیگه بزرگ شدم و خودم می توانم به تنهایی بروم.
ظهر بود همه برای صرف غذا دور سفره نشسته بودند. تو دلم آشوبی بود، نمی دانستم چطور شروع کنم که بابا حرفم را قبول کند. به صورتش خیره شدم، فکر کنم اوقاتش بد نبود. آخر اگر یک موقع اوقاتش تلخ باشد و حوصله نداشته باشد هیچ حرفی را قبول نمی کند. باید خوب دقت می کردم تا یک وقت حرفم را به موقع نزنم. صدای بابا من را به خوم آورد:«محمد چی شده؟ چرا حیرونی؟ تو صورت من چیزی گم کردی؟
دستپاچه شدم. من و منی کردم و گفتم:«نه، راستی بابا! امروز مادربزرگ روی لباسم یک یا علی با نخ سبز گلدوزی کرد. اینقدر قشنگ شده که هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم.»
بابا لبخندی زد وگفت:«این که خیلی خوبه .مبارک باشه. دست مادربزرگ هم درد نکنه.»به خودم جرأت دادم و گفتم: «بابا امسال شما می روید ده بالا برای مراسم شب قدر؟»
بابا لقمه اش را قورت داد و گفت:«انشالله قصد دارم بروم.اگر خدا بخواهد همگی با هم تو مراسم شب قدر شرکت می کنیم. البته چون همه نمی توانیم با موتور برویم، شاید مجبور بشویم پای پیاده تا اونجا برویم.»
قند تو دلم آب شد. از خوشحالی لیوان آب را تا ته سر کشیدم. آن قدر دستپاچه شده بودم که آب پرید تو گلویم چند تا سرفه
کردم و گفتم:«اگر عمورحیم بیاد،حتما ما را هم با وانتش می بره.»
مامان گفت: نگران نباش، هر چی خدا بخواهد همان می شود. این قدر هم سر سفره حرف نزن غذاتو بخور!» بالاخره آن روزی که انتظارش را می کشیدم، رسید کوچه های روستا پر شده بود از پرچم های سیاه. همه جا بوی عزاداری به خودش گرفته بود .دل تو دلم نبود. از صبح زود لباسم را از تو صندوق بیرون آورده بودم و منتظر مراسم شب بودم. بابا آن شب زودتر از همیشه با یک جعبه بزرگ زولبیا آمد خانه. نگاهش که ب من افتاد گفت:«پس چرا ایستادی؟ چرا آماده نشدی،می دانی تا مسجد چقدر راهه؟»
خندیدم و به طرف اتاق دویدم. لباسم را پوشیدم و شـــال مشگی عزا را روی دوشم انداختم. مامان و مادربزرگ هم آماده شده بودند داشتم بند کفش هایم را می بستم که صدای بوق آمده وانت عمورحيم آمد جیغ کشیدم: «عمورحیم، عمورحیم آمده.زود باشید.»
همه پشت وانت نشستیم و به ده بالا رفتیم. مسجد شلوغ بود. با کمک عمورحیم رحل های قرآن را دور تا دور مسجد چیدیم.دعای جوشن کبیر شروع شد.پیرمرد غریبه ای که کنارم نشسته بود،متوجه هیجانم شده بود.آهسته گفت:«پسرجان
اهل همین روستایی؟»
گفتم:«نه، از ده پایین می آیم.»
-ازاونجا تا اینجا چقدر راهه؟
-نمی دانم،اگر با ماشین بیاییم حدود سه ربع ساعت، اگر هم پیاده بیاییم که دو ساعتی طول می کشه.
پیرمرد با تعجب گفت:«این همه راه از اونجا تا اینجا می آیید مسجد؟ مگر تو ده خودتان مسجد نیست؟»
نه ما مسجدنداریم هیچ کس هم تا حالا حاضر نشده برایمان مسجد درست کند.
پیرمرد چیزی نگفت، چشمش را به مفاتیح دوخت. صدای «الغوث الغوث»، فضای مسجد را پر کرده بود. نزدیک های سحر بود که مراسم تمام ش.د عمورحیم، تا می توانست از هم ولایتی ها تو وانتش جا داد و برگشتیم ده خودمان.
فردا ظهر بابا هیجان زده آمد خانه و گفت: «یک پیرمرد غریبه ،دیشب به پیشنماز مسجد گفته می خواهد یک زمین تو ده ما بخرد و خرجش را بدهد تا مسجد بسازند. گفته می خواهد زمین را وقف مسجد کند تا دیگر اهالی روستا مجبور نباشند برای یک مراسم عزاداری این همه راه را با پای پیاده بروند تا روستای بالایی». دست هایم را به هم کوبیدم و فریاد زدم: «آخ جون، مسجد ،خدایا شکرت،ما هم مسجد دار می شویم».
بابا گفت :«ولی» پیرمردگفته ،شاید نتوانم از پس تمام مخارج مسجد بربیایم. گفته اگر اهالی روستا در ساخت کمک مسجد کنند شاید بتواند تا ماه رمضان سال دیگه مسجد را تمام کنه.»مادربزرگ گفت:«مطمئن باش همه اهالی کمک می کنند. حتی اگر زن ها کاری از دستشان بربیاد انجام می دهند.»
خیلی زود زمین مسجد خریداری شد.همه منتظر شروع ساخت زمین بودند تا هر کمکی از دستشان بر می آید، انجام بدهند. تا اینکه یک شب وقتی ساعت به نیمه های شب رسیده بود، صدای در خانه از خواب بیدارمان کرد. مشهدی رمضان همسایه دیوار به دیوارمان بود.با هیجان گفت:«بلند شوید. کامیون مصالح آورده برای مسجد باید بیایید کمک، می خواهیم بارها را خالی کنیم؛زود باشید.»
چشم هایم را مالیدم و با عجله همراه بابا به طرف زمین راه افتادم.چراغ خانه همسایه ها یکی یکی روشن می شد، از پیرمردها تا نوه ها همه به طرف زمین می دویدند. حتی زن ها و مادربزرگ ها هم با پارچ های شربت آمده بودند، تا خستگی را از تن اهالی بیرون کنند. آن قدر نیرو زیاد بود که یک ساعته بار چند تا کامیون خالی شد. صدای صلوات روستا را پر کرده بود. مثل این بود که هیچ کس حواسش به ساعت نبود.
نگاهش به شعله های آتش خیره مانده بود.تمام دوران جوانی اش را از اول تا آخر مرور کرد. دلش می خواست نیمه دوم زندگی را به جبران گذشته برای خدا و به خاطر او زندگی کند. دست هایش را نزدیک آتش برد. انگشتانش گرم شد.آنقدر که احساس کرد انگشتانش می سوزد. اشک در چشمانش حلقه زد و با صدای لرزان گفت:«خدایا می خواهم به جبران گناهان روزهای جوانی روحم را وقف تو کنم. می خواهم آن باشم که تو می خواهی. می خواهم تمام وجودم و تمام افکارم را وقف تو کنم. فقط تو...»و دیگر گریه امانش نداد.
از آن روز به بعد قصهٔ روح وقف شده مرد آهنگر در شهر پیچید. همه کنجکاوانه اعمال او را زیر نظر داشتند و تغییرات روز به روز مرد آهنگر را به چشم می دیدند.حالا دیگر هر کس به کمکی احتیاج داشت سراغ خانه مرد آهنگر را می گرفت. او به مرد نیکوکاری تبدیل شده بود که می خواست هر روزگرهی ازمشکلی باز کند و این در حالی بود که هر روز مشکلات زندگی خودش بیشتر می شد. مردم شهر متعجب بودند از مردی که مشکلات دیگران را حل می کرد و خودش در مشکلات زندگی غرق شده بود.
بعضی ها برایش دعای خیر می کردند و بعضی خنده
تمسخرآمیز نثارش می کردند و می گفتند:«بیچاره! از روزی که خودش را در اختیار خدایش گذاشته نابود شده است. اگر این عهد و پیمان را با خدا نمی بست زندگی آرام و بی دغدغه ای داشت».
مرد آهنگر زمزمه های مردم را می شنید و چیزی نمی گفت. تا اینکه روزی دوستی قدیمی به دیدارش آمد. مرد آهنگر مثل همیشه مشغول کار بود و صورت گداخته شده اش خیس عرق بود.
دوست قدیمی آهی کشید و گفت:«واقعا عجیب است! از وقتی تصمیم گرفتی مرد خداترسی شوی زندگی برایت دشوار شده، انگار تمام مصائب بر سر تو خراب می شود.روز به روز فقیر می شوی و افراد خانواده ات را از دست می دهی ».
مرد آهنگر بدون اعتنا پتک را محکم تر بر آهن کوبید. دوست قدیمی که متوجه ناراحتی آهنگر شده بود گفت:« نمی خواهم ایمانت را ضعیف کنم؛اما تو با وجود تمام تلاش هایت برای نزدیکی به خدا به پیروزی نرسیده ای. انگار خدا می خواهد تو را از خودش دور کند و بار مشکلات را بر سرت فرو آورد».
مرد آهنگر دیگر نتوانست سکوت کند. عرق پیشانی اش را با گوشه آستین پاک کرد. جلوتر آمد و گفت:«می دانی من در این کارگاه چه می کنم؟ از فولاد خام شمشیر می سازم برای
ساختن شمشیری تیز و برنده اول تکه های فولاد را به اندازه آتش جهنم داغ می کنم تا حسابی گداخته و سرخ شوند. بعد با بی رحمی تمام ،سنگین ترین پتکم را برمی دارم و بر سر فولاد می کوبم، تا به شکلی که می خواهم در آید. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می برم فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما ناله می کند و رنج می برد. این کار را آن قدر تکرار می کنم تا شمشیر مورد نظرم را بسازم.
گاهی اوقات فولاد تحمل این رنج را ندارد. حرارت زیاد ضربات پتک و در آخر سرمای آب بدنش را ترک می اندازد،و من میدانم چنین فولاد بی طاقتی شمشیر خوبی نخواهد شد. از روزی که روحم را وقف خدا کردم، مرا در آتش رنج فرو برده است و می خواهد ضربات پتک را محکم تر بر زندگی من بکوبد. گاهی به شدت احساس سرما می کنم درست مثل فولاد گداخته ای که از آب سرد رنج می برد. اما می دانی تنها چه آرزویی دارم و از خدا چه می خواهم؟ ازاو می خواهم در این رنج و سختی ترک برندارم و می گویم:« خدای من از کارت دست برندار. تا شکلی را که می پسندی به خود بگیرم .با هر روشی می پسندی و تا هر مدتی که احتیاج است ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن!»
آفتاب سوزان می تابید. گرما بیداد می کرد. دو شتر بر زمین زانو زده بودند جوانی قدبلند با شانه هایی ستبر، افسار شترها را بر دست گرفته بود. دانه های درشت عرق را از صورتش پاک کرد. ضربه شلاق، شترها را از جا کند. گام های سنگین شترها آهسته بر خاک نرم کوبیده می شد.
جوان صورتش را با دستاری پیچید و به راه خیره شد. هنوز راه زیادی نرفته بود که متوجه مردی شد. مرد با قدم هایی کوتاه به این سو می آمد. کیسه بزرگی در دست داشت و لباسی پشمینه به تن کرده بود.
جوان،دستار را از صورتش باز کرد. با دقت به مردی که به او نزدیک می شد نگاه کرد. او را می شناخت درست حدس زده بود، امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب بود.
افسار شترهایش را کشید با قدم های بلند خودش را به مولایش رساند
-السلام علیک!
-وعليكم السلام ای بنده خدا.
جوان به صورت آفتاب سوختهٴ امیرالمؤمنین نگاه کرد و گفت:«این کیسه سنگین را کجا می برید؟ می خواهید کیسه را روی شتر من بگذارید تا برایتان برسانم».
حضرت علی (علیه السلام) کیسه را زمین گذاشت. عرق پیشانی اش را خشک کرد و فرمود:«نه فرزندم مزاحم کارت نمی شوم خودم این بار را به مقصد می رسانم».
جوان که کنجکاو شده بود تا بداند چه چیزی در کیسه است و مولایش به کجا می رود پرسید:«در کیسه چه دارید؟ در این گرما کجا می روید؟حضرت علی(علیه السلام) در کنار کیسه زانو زد. درب کیسه را باز کرد. جوان خم شد و کنجکاوانه به درون کیسه نگاه کرد.
کیسه پر شده بود از هسته های خرما با دیدن این همه هستهٔ خرما تعجب کرد و پرسید:« مولایم! خیلی دوست دارم بدانم این هسته های خرما را برای چه می خواهید؟».
حضرت علی(علیه السلام ) دوباره در کیسه را بست و با تکه پارچه ای آن را محکم کرد و فرمود:«این هسته های خرما را در زمینی می کارم و از آنها مراقبت می کنم تابه نخلستانی بزرگ تبدیل شود،آنگاه نخلستان را وقف فقرا مستمندان می کنم».
اشک در چشمان جوان حلقه زد.
-این همه زحمت،کار و تلاش به خاطر فقرا و مستمندان! در حالی که صدایش از بغض می لرزید گفت:«مولایم هر چند می دانم چنین کاری جز شما، از کسی ساخته نیست،اما می خواهم بدانم چرا تا این حد برای وقف کردن چیزی زحمت می کشید؟».
حضرت علی (علیه السلام) لبخندی زد و فرمود:«این همان کاری است که بندگان خدا برای خشنودی خدا می توانند انجام دهند تا به واسطه آن از دوزخ دور شوند و آتش جهنم بر آنان حرام شود و در قیامت با رویی سفید به بهشت برین قدم گذارند».
میرمراد پاشنه های پایش در ماسه های نمناک ساحل فرو رفته بود.موجی آرام پاهایش را نوزاش کرد. آرزو کرد:«ای کاش می توانستم پاهای خیسم را احساس کنم». چرخ های ویلچر را به حرکت درآرود. کمی جلوتر رفت. پاهایش تا ساق در آب فرو رفت. دستش را در آب برد. لذتی دلچسب زیر پوستش دوید.صدای مرغان دریایی خاطرات شیرین گذشته را در ذهنش بیدار کرد. غوغایی در وجودش شعله ور شد. شادی شنا، در آب های رقصنده دریا، تور ماهیگیری و قایق کوچکی بر ساحل بندر...
آهی از ته دل کشید. نگاهش به خورشیدی که در حال غروب کردن بود، خشک شد. قطرات اشک چشمانش را خیس کرد. دسته های ویلچر را محکم فشار داد و با صدایی از ته دل گفت:«یا امام رضا!» اشک امانش نداد. تپش قلبش را در گلو حس می کرد. انگار دیگر حتی زبان یاری اش نمی داد. این بار بریده بریده گفت :«یا ضامن آهو! اگر حاجتم را روا کنی و برایم نزد خدای بزرگ دعا کنی تا پاهای بی جانم یکبار دیگر جان بگیرد، هزار تسبیح سبزرنگ وقف حرم مطهرت می کنم یا ضامن آهو!»و باز هم سیل اشک و هق هق گریه هایی که در صدای امواج دریا گم می شدند.
سپیده دم صبح بود. گنبد طلایی رنگ حرم امام رضا (علیه السلام) از دور نمایان شد. شور و شوقی در دلش افتاد. میرمراد با صدای بلند گفت:«برای اینکه آقامون زیارت همه زائرانش را مورد عنایت قرار دهد صلوات!» و صدای صلواتی که فضای اتوبوس را پر می کرد.
حرم امام رضا (علیه السلام) مثل همیشه شلوغ و پر از زائرین مشتاق بود. دست های همسرش ویلچر را به جلو هل داد. مردمی جلوی پنجره فولاد ایستاده بودند با دیدن ویلچر کنار رفتند. حالا او بود و پنجره ای که به سویش باز می شد. به ساک مشکی کوچکی که بر زانوانش تکیه داده بود نگاهی انداخت، زیپ ساک را باز کرد. پر بود از تسبیح های سبزرنگ. نگاهش را به آسمان دوخت و گفت:« خدایا من به عهدم وفا کردم!». انگشتانش را دور قفلک های پنجره حلقه کرد:« ای امام ،غریب، من در آن غروب زیبا وقتی تنهایی و بی کسی را با تمام وجودم احساس می کردم، وقتی ناامیدی از انسان ها را لمس کردم، نمی دانم چرا و چگونه نام شما را بر زبان آوردم. آن وقت بود که فهمیدم کسی صدای دلم را شنیده است. آن شب غیر از خدا، این شما بودی که صدای قلبم را باور کردی. حالا آمده ام به پابوست تا شفایم را از خدای بزرگ بخواهی!»
شب به نیمه می رسید. خسته و خواب آلود، اما امیدوار کنار
پنجره فولاد نشسته بود. هنوز هم انگشتانش را از قفلک ها بیرون نکشیده بود. چشم های خواب آلوده اش را نمی توانست باز نگه دارد. سعی می کرد نخوابد و تا صبح به امامش التماس کند.
ناگهان چشمش به دریا افتاد. دریا آرام و بی صدا بود. نسیم خنکی که از دریا بر می خاست صورتش را نوزاش کرد. تور ماهیگیری را بر دوش انداخت قدم هایش را محکم بر ماسه های نرم ساحل کوبید و به قصد ماهیگری به طرف دریا رفت تور را به آب انداخت و ساعتی انتظار کشید. می خواست تور را بیرون بکشد؛اما به حدی سنگین بود که دست هایش قدرت آن را نداشت.یا علی گفت و محکم کشید. انگار به دست های دیگری احتیاج داشت. به تنهایی نمی توانست از عهده این کار برآید. غریبه ای با قدم های بلند کنارش آمد. تور را دور مچ های دستش پیچید و با یک حرکت آن را بیرون کشید.
بیشتر از آنچه تصورش را داشته باشد،صید کرده بود. لبخندی زد و به طرف غریبه برگشت. حیرت زده اطرافش را نگاه کرد. غیر از خودش هیچ کس کنار دریا دیده نمی شد. بی اختیار گفت:«یا امام رضا!».
از صدای همهمهٴ مردم مرد از خواب بیدار شد. هنوز در حال و هوای خوابی که دیده بود غوطه می خورد که نگاهش به پاهای بی جانش افتاد. هنوز هم بی جان و بی حرکت بودند.تمام قدرتش را در پاهایش جمع کرد. ناگهان حرکتی کوچک در انگشتان پایش حس شد قلبش داشت از سینه بیرون می زد. یکبار دیگر امتحان کرد. این بار حرکت به انگشتان هر دو پایش آمد. اشک در چشمانش دوید. ساک پر از تسبیح را در آغوش فشرد و از ته دل فریاد زد:«یا امام رضا!».
روستای خورآباد حال و هوای دیگری پیدا کرده بود. همه در تکاپوی استقبال از مرجع شیعیان آیت الله مرعشی بودند. بوی خاک نم خورده کوچه ها فضا را پر کرده بود. کمتر کسی پیدا می شد که هنوز در خانه باشد. زنان و کودکان و مردان روستا بر راه ورود آیت الله مرعشی نجفی ایستاده بودند و برای دیدار سر ایشان لحظه شماری می کردند.
بالاخره انتظار به پایان رسید. آیت الله مرعشی قدم بر روستا گذاشت. همه به طرف آقا می دویدند و صدای صلوات روستا را در بر گرفته بود. مرد قصاب که گوسفند سفید و فربه ای را برای ذبح آماده کرده بود گوسفند را روی زمین خواباند و چاقو را بر گردنش کشید. باز هم صدای صلوات بلند شد. اما گردن گوسفند بریده نشد. مرد قصاب یک بار دیگر چاقو را بر گردن گوسفند کشید. گوسفند دست و پا می زد و بع بع می کرد اما باز هم گردن گوسفند بریده نشد.
مرد قصاب با تعجب تیزی چاقو را به پشت ناخنش کشید. چاقو تیز بود و روی ناخن مرد را تراشید.
-پس چرا سر گوسفند بریده نمی شود؟ این چه حکمتی است؟
همهمه ای افتاده بود. همه با تعجب به گوسفند و مرد قصاب نگاه می کردند و منتظر نتیجه بودند. مرد قصاب این بار با فشار بیشتری شروع به بریدن سر گوسفند کرد. اما باز هم بی فایده بود.
آیت الله مرعشی مرد قصاب را کنار کشید. گوسفند با عجله از زیر دست مرد قصاب خودش را بالا کشید وبه گوشه ای دوید.آیت اللهمرعشی گفت:« صاحب این گوسفند کیست؟» مردی از میان جمعیت جلو آمد و گفت:« آقا جان، من صاحب این گوسفندم.» آیت الله مرعشی نگاه معناداری به مرد انداخت و گفت:«این گوسفند می گوید وقف شده حضرت ابوالفضل است. پس چرا آن را جلوی پای من ذبح میکنی؟»
مرد در حالی که با چشمان از حدقه درآمده به گوسفند نگاه میکرد اندکی فکر کرد و گفت:« درست است. من این گوسفند را زمانی که به دنیا آمد وقف حضرت ابوالفضل کردم. اما بعد از چند سال دیگر این عهد را از یاد برده بودم».
مردم روستا با دیدن چنین اتفاقی، شگفت زده شده بودند و از اینکه با چشم خود شاهد معجزه ای بودند، اشک ریختند و دستهای مرجعشان را غرق بوسه کردند.
باغ خشک و کم آب شده بود. مدت ها بود که هیچ آبی درآن نمی جوشید. باغبان خسته و غمگین، نگاهش را به چاه خشک شده انداخت. این چندمین باری بود که کلنگ بر دست می گرفت و چاهی حفر می کرد تا شاید آبی از آن بجوشد. اما بی فایده بود. گویی آب با زمین قهر کرده بود. این بار هم تلاش کرد و چاه جدیدی حفرکرد؛ اما باز هم آبی از چاه نجوشید. خسته و ناامید زیر سایه نخل پیری نشست. از دور سایه مردی نمودار شد. جلوتر آمد.
صاحب باغ ، امیرالمؤمنین حضرت علی (علیه السلام) بود که به قصد کندن چاهی باغ را کند و کاو می کرد. باغبان پس از سلام گفت:« مولایم بی فایده است آبی در این باغ نمی جوشد».
امام (علیه السلام) دستارش را به پیشانی اش بست. کلنگ را از باغبان
گرفت و شروع به کار کرد. ساعت ها بدون وقفه به کندن چاه ادامه داد. صدای نفس هایش در باغ پیچیده بود. عرق از پیشانی اش می چکید و با امید به خدا کلنگ را در دل خاک فرود می آورد.
چند روزی گذشت و هنوز امام دست از کار نکشیده بود.تا اینکه بالاخره آب زلال و پاک از زمین جوشید.
امام با خوشنودی از چاه بیرون آمد. همان موقع بر سر چاه نشست و صیغه وقف را خواند. صدایش در دل باغ طنین انداخت: «هذه صدقه...».
کمکهای مردمی را از قم جمع آوری کرده بودیم. به قصد اهواز به راه افتادیم. از قم که گذشتیم به روستای گازرون رسیدیم.نگاهی به حاج علی انداختم و گفتم: حاجی همین جا نگهدار شاید مردم روستا هم اهدایی برای جبهه داشته باشند. حاج علی از جاده خاکی داخل روستای گازرون شد. مردم روستا دور ما حلقه زدند هزاران سوال از حال و هوای جبهه خط مقدم داشتند، بعضی ها اسم عزیزانشان را می بردند و می خواستند بدانند ما آنها را می شناسیم و آیا آنها را دیده ایم یا نه؟
با صدای بلند گفتم: عزیزان اگر کسی هدیه ای برای زرمندگان دارد زودتر بیاورد.
همه پراکنده شدند. با عجله به خانه هایشان می رفتند تا هر چه دارند در طبق اخلاص بگذارند و بیاورند. چند دقیقه بعد ماشین پر شده بود از هدایای مردم روستا که تمام آنها را با عشق و از صمیم قلب به رزمندگان می بخشیندند.
در این میان پیرزنی لنگ لنگان جلو آمد و گفت: پسرم با من بیا می خواهم هدیه ای برای جبهه بدهم.
از سرو وضع پیرزن مشخص بود که وضع مالی خوبی ندارد.
دلم به حالش سوخت گفتم:مادر! همین که تا اینجا آمده ای خودش به اندازه یک دنیا ارزش دارد. بچه ها همین را هم قبول دارند.
پیرزن گفت:این چه حرفیست ؟ می خواهم هدیه ام را بدهم مگر من با دیگران فرق دارم؟
از این که دلش را آزرده بودم شرمنده شدم و گفتم: چشم ،می آیم، اصلا هر چه شما بگویی.
همراه پیرزن راه افتادم در کوچه ای تنگ و قدیمی درب خانه ای را باز کرد و من را به داخل دعوت کرد.
وارد اتاق که شدم نگاهی به اطراف انداختم. گلیم کهنه و پاره ای کف اتاق پهن شده بود و مقدار کمی وسایل که تمام زندگی پیرزن را تشکیل می داد حاکی از سادگی و فقر پیرزن بود.
پیرزن گفت:پسرم، یک هاونگ سنگی دارم و دو عدد مرغ و خروس و یک گونی برنج که نیمی از آن را برای فرزندانم در جبهه می دهم نیم دیگر برنج را برای خودم می گذارم.
پیرزن با این بخشش،تمام زندگیش را می داد هر چه فکر کردم نتوانستم قبول کنم که تمام زندگی او را ببرم . گفتم: نه مادر بگذار این ها برای خودت بماند.
پیرزن که از حرف من ناراحت شده بود گریه کنان گفت چرا:فکر میکنی من نباید هدیه ای برای رزمندگان داشته باشم.اگر می بینی نیمی از برنجم را برای خودم نگه داشته ام فقط خاطر این است که پانزده روز دیگر زنده ام و تا آن روز همین برنج برایم کافی است وگرنه آن راهم می دادم. اگر بخواهی هدیه ام را با خودت نبری تو را نمی بخشم. من تمام زندگی ام را وقف جبهه کرده ام و تو نمی توانی آنها ر با خودت نبری.
با اینکه نمی خواستم قبول کنم اما وقتی گریه و التماس پیرزن را دیدم و فهمیدم این زندگی وقف شده جبهه است ناچارا قبول کردم و با کمک حاج علی هاونگ بزرگ سنگی و مرغ و خروس و برنج را همراه با دیگر هدایا به اهواز بردم .
نزدیک به دوماه بود که از آن روز می گذشت یک بار دیگر به مقصد قم به راه افتادیم نزدیک قم بودیم که به همان روستا رسیدیم. صدای اذان مغرب از رادیوی ماشین شنیده می شد. گفتم حاج علی همین جا نگهدار تا نماز مغرب را بخوانیم و برویم.
وارد روستا شدیم به قصد نماز به مسجد رفتیم. بعد از نماز متوجه شدیم که مراسم ختمی برقرار است. مردم روستا در مسجد جمع شدند. از مرد سیاه پوشی که کنارم نشسته بود پرسیدم :ختم چه کسی است؟
مرد گفت:پیرزنی در همسایگی ما بود که امروز چهلمین روز در گذشتش است.
پرسیدم :کدام پیرزن را می گویی؟
گفت:خانه اش در کوچه باریکی کنار مسجد بود.
از آنچه که می شنیدم برسر جایم خشک شدم باور نمی کردم آن روز مراسم چهلم همان پیرزن باشد که زندگی اش را وقف جبهه کرده بود. پیرزن بعد از هدیه اش پانزده روز بیشتر زنده نمانده بود.
خسته از کارهای روزانه به خانه برمی گشتم. برای باقی مانده وظایفم برنامه ریزی می کردم که صدای زنگ تلفن رشتهٔ افکارم را پاره کرد.
بفرمایید.
آقای اسکویی نیا؟
بله خودم هستم
جناب اسکویی،من و خانواده ام از شهر جویبار به قصد زیارت امام رضا (علیه السلام) آمده ایم.جایی برای اسکان پیدا نمی کنیم یعنی نه اینکه خانه ای نباشد .هست. اما قیمت ها سرسام آور است. آقایی شماره شما را به ما داد که می گفت شما میتوانید کمکمان کنید!
صدایش به زن جوانی می خورد. مطمئن بودم که راست می گوید و به قصد زیارت به مشهد آمده است. اما در اینکه آیا واقعا پولی برای اسکان دارد یا نه، تردید داشتم مکثی کردم و گفتم:« ببخشید ،خانم شما تا چه حد می توانید اجاره پرداخت کنید؟»
منّ و منّی کرد و گفت: «خوب.... گران نباشد!».
قیمت ارزانی را پیشنهاد کردم.با کمی تأخیر گفت:«متشکرم.با خانواده ام در میان می گذارم،اگر قبول کردند مزاحم می شوم».
و صدای بوق ممتد تلفن...
از همان لحظه دلشوره به جانم افتاد. تردید رهایم نمی کرد.
لحظه به لحظه دلشوره ام بیشتر می شد. مدام با خودم کلنجار می رفتم. منتظر بودم که دوباره زنگ تلفن به صدا درآید و قیمت پیشنهادی را بپذیرد، تا من هم تکلیف خودم را بدانم. یک ربع ساعت گذشت... نیم ساعت گذشت... سه ساعت گذشت؛اما خبری نشد.
صدایی در مغزم رهایم نمی کرد.
اسکویی، این چه کاری بود که کردی؟ این زن زائری بود که نمی توانست پولی بابت اسکان بدهد. مگر تو خانه ات را وقف زائران امام رضا (علیه السلام) نکرده ای؟ مگر تو با امام رضا (علیه السلام) عهد نبستی؟ الان که خانه ات خالی است و تا ده روز دیگر کاروانی به اینجا نمی آید... پس چرا؟...
اما... اما... من که نمی دانم او تا چه حد راست می گوید... من او را نمی شناسم... کسی هم معرف اش نشده... ولی به هر
حال زائر امام رضا که هست. اگر پولی در بساط داشت تا حالا زنگ زده بود. حتما پولی ندارد و در این شهر،غریب و بی جا مانده است !
ناگهان مثل کسی که نیش زنبوری خورده باشد از جا جهیدم. با عجله شماره ای را که روی تلفن حک شده بود را تکرار کردم. خودش بود همان صدا
الو
الو سلام خانم...
سلام.
اسکویی نیا هستم .جایی را برای اسکان پیدا کردید؟
نه متاسفانه.
اگر جایی باشد که پولی نخواهد، حتی غذا و پذیرایی هم داشته باشد چه؟ آن را قبول می کنید؟
زن مردد ماند که چه بگوید. قیمت قبلی و حرف الانم زمین تا آسمان با هم فرق داشتند. نمی توانست باور کند. با تردید گفت:«واقعا... یعنی جایی هست که این شرایط را داشته باشد؟».
آدرس را که دادم با خوشحالی تلفن را قطع کردم. همانجا روی زمین سجده شکر به جا آوردم.
با صدای بلند همسرم را صدا کردم و گفتم: «خانم زودتر غذایت را آماده کن.وسایل پذیرایی از زائرین امام رضا (علیه السلام) را به طبقه دوم ببر!».
همسرم سرش را از اتاق بیرون آورد. لبخندی زد و گفتک:« من قربون زائرین امام رضا (علیه السلام) شوم. حالا چند نفر هستند؟». از اینکه تعدادشان را نپرسیده بودم، خنده ام گرفت گفتم :«نمی دانم فراموش کردم سؤال کنم. هر چه بیشتر بهتر!» همه چیز آماده پذیرایی از مهمانان بود که صدای درب خانه بلند شد. زن جوان همراه با خانوادهاش وارد شدند. بعد از سلام و احوال پرسی آنها را به طبقه دوم خانه راهنمایی کردم.
زن جوان پیچ پله را که پیچید گفت:« من می دانم این خانه چه شکلی است. دو اتاق دارد و آشپزخانه اش سمت راست سالن قرار گرفته!».
در حالی که کلید را به قفل در می انداختم، پرسیدم:«مگر شما قبلا اینجا آمده بودید؟
زن جوان گفت:« نه! ولی من اینجا را در خواب دیدم ».
متعجبانه پرسیدم:« چه خوابی؟ کی؟»
زن جوان لبخندی زد و گفت:« من دختر شهید هستم. دیشب در عالم رؤیا پدرم را دیدم که خانه شما را به من نشان داد و گفت :«فاطمه جان به خاطر مکان نگران نباش، اینجا را
برایت گرفته ام می توانی تا هر وقت که خواستی با خیال راحت بمانی.» وقتی از خواب بیدار شدم،مطمئن نبودم خوابم صحت داشته باشد. بعد از اینکه به مشهد رسیدیم چند ساعتی می شد که به دنبال مکانی بودیم هر جایی که پیدا می کردیم قیمت ها آن قدر زیاد بود که توانایی پرداخت آن را نداشتیم. دیگر ناامید شده بودم که آقایی در یک مهمانسرا شماره شما را به من داد. الان که وارد خانه شما شدم، تمام چیزهایی را که در خواب دیده بودم، جلوی چشمانم ظاهر شد و فهمیدم اینجا همان جایی است که پدرم میگفت».
اشک، چشم هایم را پر کرد مواظب بودم که سرازیر نشود. نمی خواستم زن متوجه اشک هایم شود. نگاهم را به زمین دوختم. سرم را از میان نرده های راه پله پایین بردم و فریاد زدم:« خانم زودتر بیا مهمان ها تشریف آوردند».
از وقتی فهمیده بود روستای حاجی آباد درمانگاه ندارد و مردمش برای یک بیماری ساده مجبورند یک مسافت طولانی را به شهر بیایند، دیگه آرام و قرارش را از دست داده بود. دلش می خواست هر طوری که مانده یک کمکی به این مردم محروم بکند.
نگاهی به آینه روی دیوار کرد. چقدر پیر شده بود! چروک های زیادی اطراف چشم هایش را پر کرده بود. دستش را روی چروک های ریز پیشانی اش کشید و گفت:«خوب! زهرا خانم، می بینی که هر کاری کنی، نمی توانی خودت را از شر پیری رها کنی. هر چقدر فرار کردی بی فایده بود. پیری باز هم سراغت اومد و موهات را مثل دندان هایت سفید کرد. پس مطمئن باش که نمی توانی از مرگ هم فرار کنی. مرگ سایه به سایه دنبالت می کند دقیقه ها را می شمارد تا ببیند کدام دقیقه آخرین دقیقه عمرته. پس چرا تردید داری؟ هنوز هم دلت نمی آد دو تا از آن زمین هایت را بفروشی و یک روستا را آباد کنی؟ هنوز نمی خواهی فکری به حال توشه آخرتت کنی؟»
قطره اشک گرمی از چشم های قهوه ای رنگش پایین چکید. دیگه هیچ تردیدی نداشت. سه قطعه زمینی که هر کدام یک هکتار مساحت داشت و از پدر به ارث برده بود و هیچ وقت ازش استفاده نکرده بود. حالا می توانست مردم یک روستا را خشنود کند. تصمیم خودش را گرفت.
-دو قطعه از زمین را می فروشم و یک قطعه دیگر را برای
۴۱
بچه هایم می گذارم تا آنها هم از من راضی باشند. با فروش دو قطعه زمین خیلی راحت می توانم یک درمانگاه تو روستای حاجی آباد بسازم و وقف مردم آن روستا کنم.
سپیده دم صبح بود. هوا هنوز تاریک و روشن بود. تسبیح اش را از دور مچش باز کرد و دور مهرش گذاشت .سجده شکر کرد و از خدا طلب یاری خواست. سجاده را بست، بسم ا... گفت و شماره های تلفن را با نوک انگشتش لمس کرد. اولین چیزی که به خاطرش رسید، شماره آقای محسنی بود. آن قدیم ها با هم رفت و آمدی داشتند. مرد خیر و خوبی بود. این اواخر شنیده بود، مدرسه بزرگی ساخته و وقف یک منطقه محروم کرده است. دلش قرص شد به کارش مصمم شد. شماره را گرفت و موضوع را با آقای محسنی درمیان گذاشت. آقای محسنی قبول کرد که تمام کارها را خودش انجام بدهد. چند دو قواره زمین را فروختند. و در بهترین جای روستا درمانگاه شکل گرفت.
زهرا خانم دیگر احساس پیری نمی کرد. فکر می کرد دوباره متولد شده است. فکر می کرد از اینکه می تواند لبخند را روی لب های مردمی که به انتظار اتمام ساختمان درمانگاه بودند ببیند خیلی خوشحال بود. احساس می کرد هیچ وقت تو زندگی اش چنین لذتی را نچشیده است.
مسجد جای خالی نداشت. مالامال از جمعیت شده بود. واعظ از ثواب و اجر وقفیات در جهان آخرت تعریف می کرد. از مسجد که بیرون آمد، فکر وقف کردن مالی رهایش نمی کرد. از طرفی چیزی نداشت که بتواند وقف مردم کند. تمام زندگیش را بدهی و بیچارگی پر کرده بود. مگر یک کارگر ساده چه می توانست داشته باشد!
نگاهش که به گنبد طلایی رنگ حضرت معصومه (سلام الله عليها) افتاد دلش فرو ریخت.
اشک هایش را با گوشه آستین پاک کرد و مثل هر روز جلوی میدان شهر به امید پیدا شدن کار ایستاد. وضعیت اقتصادی روز به روز خرابتر می شد از طرفی خبر آمدن قحطی همه جا را پر کرده بود. با این وضعیت اگر کسی کاری هم داشت، آن را خودش انجام می داد تا مجبور نباشد پولی بابت آن به کارگر بپردازد.
چاره ای جز هجرت از شهر برایش باقی نمانده بود شنیده بود
در بنادر جنوبی می تواند کار پیدا کند.
هوا كم كم تاریک می شد. باز هم بدون هیچ درآمدی راهی خانه شد. این بار عزمش را جزم کرد و بار سفر بست به خانواده قول داد اگر از وضعیت کاری آنجا راضی باشد خیلی زود آنها را نیز نزد خودش خواهد برد.
ده روزی می شد که در یکی از بنادر جنوبی کارگری می کرد. اما باز هم رضایت بخش نبود کار در بندر هم آن چیزی نبود که شنیده بود.
سردرگم و گیج مانده بود. دلش می خواست از ته دل فریاد بکشد و سختی این روزها را در فریادش خلاصه کند. درمانده و ناامید، کنار دیواری چمباتمه زد، که دستی بر شانه اش سنگینی کرد.
کار میکنی؟
بله! چرا که نه. اصلا برای همین، اینجا هستم. حالا چه کاری هست؟
من می خواهم بار آن کشتی بزرگی که در کنار اسکله لنگر انداخته است را بخرم؛ اما احتیاج به یک شریک دارم. شنیده ام کارگران این منطقه روزانه پول خوبی به دست می آوردند.
می خواهی با من شریک شوی تا هم تو به سودی برسی من به مقصودم.
دلش فرو ریخت. خرید بار یک کشتی...! بدنش یخ زده بود دلهره پرسید:« حالا وقتی بار را خریدیم مشتری هست که آن را بفروشیم؟».
پولی در بساط نداشت. نمی خواست بگوید که چیزی برای شراکت ندارد؛ اما از طرفی شاید این تنها شانس زندگیش بود. امیدش را به خدا داد و گفت:« باشد. من هم شریک!».
همه چیز به سرعت پیش رفت. معامله سر گرفت. حالا نوبت آن ها بود که پول جنس را بپردازند. بدنش داغ شده بود نمی دانست چه بگوید... آبرویش در خطر بود اگر مرد می فهمید که او با دست خالی شریکش شده آن وقت... درست همان موقع مردی با کت و شلوار قهوه ای و کلاه لبه داری که تا روی ابروهایش پایین کشیده بود جلو آمد.
بار آهن برای شماست؟
بله!
هنوز پولی بابت خرید آهن ها پرداخت نکرده بودند که همه آنها به طور معجزه آسایی به فروش رسید. سود به دست آمده به دو قسمت مساوی تقسیم شد.
باور نمی کرد در عرض یک ساعت، چنین پولی به دست آورده باشد. این چیزی بود که حتی در رویاهایش نیز به آن فکر نکرده بود. حالا می توانست تمام قرض هایش را پرداخت کند و تا مدت ها به راحتی زندگی کند.
شبانه راهی قم شد. می خواست هر چه زودتر این خبر خوش را به خانوادهاش برساند. در راه به یاد عهدش با حضرت معصومه (سلام الله عليها) افتاد.
حالا زمان آن رسیده بود که به عهدش وفا کند.
بهترین چیزی که به فکرش رسید تا مشکلی از مردم حل کند، ساختن پلی در کنار حرم حضرت معصومه (سلام الله عليها) بود. مردم برای رفت و آمد در این منطقه مشکلات زیادی داشتند و این پل می توانست مشکلات زیادی را حل کند.
با برنامه ریزی که انجام داد، حدود سی نفر کارگر احتیاج بود. برای ثبت نام کارگران خودش دست به کار شد؛ اما تعداد کارگرها از سی نفر تجاوز کرد و به دویست نفر رسید. قصد
داشت سی نفر را از لابه لای این اسامی جدا کند. ناگهان به یاد بیکاری و ناامیدی خودش افتاد. دلش به درد آمد و با خودش گفت:«خانم حضرت معصومه (سلام الله عليها) ، خودش برکت این پول را زیاد می کند من همه کارگران را مشغول کار می کنم و به تک تک آنها مزد می دهم.
نقشه های مهندسی و اجرایی پل آماده شد. کارگران مشغول کار شدند. همه چیز با موفقیت پیش می رفت .بالاخره بعد از مدت ها ساخت پل به پایان رسید و به نام پل آهنچی شهرت گرفت. عبور و مرور از روی پل شروع شد. حالا به آرزویش رسیده بود. اموالش را وقف مردم کرده بود و از اینکه گرهی از مشکلی باز کرده بود و توشه ای برای آخرتش گذاشته بود لذت می برد.