ghaemiyeh.com
عنوان و نام پديدآور : دغدغههای فرهنگی : شرح مزجی یکی از بیانات محوری مقام معظم رهبری در سال 1373 با استفاده از دیگر بیانات معظمله / گردآوری و تنظیم متن مرکز صهبا.
مشخصات نشر : تهران: موسسه ایمان جهادی، 1391.
مشخصات ظاهری : 257 ص.
شابک : 40000 ریال:978-600-6275-20-8
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
يادداشت : چاپ چهاردهم.
يادداشت : چاپ اول: 1390.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : خامنهای، سید علی، رهبر جمهوری اسلامی ایران ، 1318 - -- دیدگاه درباره فرهنگ
موضوع : خامنهای، علی، رهبر جمهوری اسلامی ایران، 1318 - -- پیامها و سخنرانیها
شناسه افزوده : موسسه جهادی. مرکز صهبا
رده بندی کنگره : DSR1692/ف36 د7 1391
رده بندی دیویی : 955/0844
شماره کتابشناسی ملی : 2294671
اطلاعات رکورد کتابشناسی : ركورد كامل
با حمایت نهاد کتابخانه های عمومی کشور
ویژه مسابقات فرهنگی سال 1391
صرفاً جهت استفاده در کتابخانه های عمومی
غیر قابل فروش
دغدغه های فرهنگی
خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
ویراستار کتاب: لیلا کریمی
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
عنوان و نام پديدآور : دغدغههای فرهنگی : شرح مزجی یکی از بیانات محوری مقام معظم رهبری در سال 1373 با استفاده از دیگر بیانات معظمله / گردآوری و تنظیم متن مرکز صهبا.
مشخصات نشر : تهران: موسسه ایمان جهادی، 1391.
مشخصات ظاهری : 257 ص.
شابک : 40000 ریال:978-600-6275-20-8
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
يادداشت : چاپ چهاردهم.
يادداشت : چاپ اول: 1390.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : خامنهای، سید علی، رهبر جمهوری اسلامی ایران ، 1318 - -- دیدگاه درباره فرهنگ
موضوع : خامنهای، علی، رهبر جمهوری اسلامی ایران، 1318 - -- پیامها و سخنرانیها
شناسه افزوده : موسسه جهادی. مرکز صهبا
رده بندی کنگره : DSR1692/ف36 د7 1391
رده بندی دیویی : 955/0844
شماره کتابشناسی ملی : 2294671
اطلاعات رکورد کتابشناسی : ركورد كامل
شرح مزجی یکی از بیانات محوری مقام معظم رهبری در سال 1373 با استفاده از دیگر بیانات معظم له
با حمایت نهاد کتابخانه های عمومی کشور
ویژه مسابقات فرهنگی سال 1391
صرفاً جهت استفاده در کتابخانه های عمومی
غیر قابل فروش
دغدغه های فرهنگی
شرح مزجی یکی از بیانات محوری مقام معظم رهبری
در سال 1373، با استفاده از دیگر بیانات معظم له
گردآوری و تنظیم متن: مرکز صهبا
تهیة پی نوشت: کمیته انتشارات و تبلیغات
چاپ اول: اردیبهشت 1390
چاپ اول تا دوازدهم: 42000 نسخه
چاپ سیزدهم: خرداد 1391 – 4300 نسخه
چاپ و صحافی: منصوری
قیمت: 40000 ریال
تلفن: 021-22585382
همراه: 0910-2115776
دورنگار: 021-22545132
کد پستی: 1945843311
www.jahadi.ir
info@jahadi.ir
کد این محصول را (10313) برای آگاهی از محصولات دیگر پیامک کنید به شمارة: 30007650001204
اشاره...7
فصل اول
طرح دغدغه...13
فصل دوم
منشأ انقلاب اسلامی...25
فصل سوم
فرهنگ و هنر ایران و انقلاب...35
فصل چهارم
جریان روشنفکریِ بیمار...51
فصل پنجم
جریان روشنفکری و انقلاب...73
فصل ششم
تهدیدات درونی...91
فصل هفتم
تهدیدات و تهاجمات بیرونی...107
فصل هشتم
توقع انقلاب از جبهة فرهنگی...125
فصل نهم
استنتاج...153
پی نوشت...167
فهرست تفصیلی...245
هست کلید در گنج حکیم
بسم الله الرحمن الرحیم
معمولاً گنج ها را یا از زیر زمین پیدا می کنند یا از زیر دریاها. آن هایی که از زیر زمین یافت می شوند، خاک گرفته و پوسیده هستند. آن هایی که از زیر دریاها یافت می شوند، زنگار گرفته و پوسیده. برای یافتن گنج باید زمین و دریا را وجب به وجب گشت و به عمق خاک ها و آب ها رفت. ما نیز گنجی یافته ایم. اما نه از زیر خاک و آب. نه با کندن و زیر و رو کردن و رفتن به اعماق. گنج را بر روی زمین یافتیم. برقی به چشمانمان خورد و دنبال برق را گرفتیم تا آن را یافتیم. گنج ما خاک گرفته و زنگار گرفته و پوسیده نبود. فقط غبار گرفته بود؛ غباری به سبب گذر زمان و بی توجهی رهگذران. ما گنج را بوییدیم و بوسیدیم و بر چشمانمان گذاشتیم. در حد وسع و توانمان غبار را از آن زدودیم و می خواهیم آن را در اختیار دیگران قرار دهیم تا همه از آن بهره ببرند. تنها دو توصیه به عنوان خواهش داریم. اول این که این گنج را با دقت ببینید و همۀ ظرایف و نکات آن را بررسی کنید. دوم، مراقب باشید این گنج، غبار دوباره نگیرد.
پنج سال پیش از نگارش این متن، در یک نشریة عمومی مطلبی دیدیم از بیانات مقام معظم رهبری، تحت عنوان دغدغة فرهنگی. مطلبی که بسیار تأمل برانگیز و عجیب بود. با توکل و جستجو، متنِ کاملِ آن بیانات را به دست آوردیم. کلامی که مسیر زندگی و سرنوشت ما را تغییر داد. پیرامون آن سخنرانی، همۀ بیاناتی که در آن سال توسط ایشان ایراد شده بود، بررسی شد. اما تقریباً هیچ یک ویژگی های متن اصلی را نداشتند. چرا که این متن از نظر حجم محتوا، جمع مخاطب بیانات و همین طور ابعاد مطلب، منحصر به فرد بود. اما به هر حال فرصت آن سخنرانی، کوتاه بوده و بعضی مباحث تنها اشاره ای به آن شده و به تفصیل بیان نشده اند. نوعی از سبکِ ارائه، در ذهن جوشید. «سبک شرح مَزجی». مَزجی به معنای ترکیب و آمیختگی است و وقتی متن با شرح متن، به گونه ای در هم بیامیزند که متنی جدید به وجود بیاید، به این گونه شرح، مزجی می گویند. کتاب های زیادی
وجود دارند که به روش شرح مزجی نوشته شده اند. معروف ترین آن، کتاب «شرح لمعه» است. کتاب لمعة شهید اول از مشهورترین کتب فقهی شیعه است. این کتاب به خاطر محدودیت زمانی، ظرف مدت یک هفته نوشته شده و پس از شهادت او، شهید ثانی شرحی بر این کتاب می نویسد به روش مزجی که معروف است به شرح لمعه. او در میان کلمات و جمله های کتاب، کلمات و جملات خود را می نویسد و برای آن که تفکیکی ایجاد کند بین متن اصلی و شرح آن، کلمات و جملات متن اصلی را داخل پرانتز می گذارد. شرح با متن اصلی ترکیب شده است اما با این حال خودش را به گونه ای تفکیک می کند تا خدشه ای به متن اصلی وارد نشود. طلاب و عالمان دینی کاملاً با این روش مأنوس هستند. شاید کسانی که با این روش مأنوس نیستند، در آغازِ مطالعة این گونه کتاب ها مرتب ذهنشان درگیر تغییرِ اندازة قلم شود، اما به مرور و با مطالعة بیش تر و توجه به معنی و عمق کلمات، این تغییر اندازة قلم عادی می شود.
برای انجام این سبک، کلیۀ کلمات کلیدی استفاده شده توسط معظم له، استخراج شد و در مورد بعضی کلمات تحقیق محتوایی انجام گرفت. تحقیق محتوایی همان شرح ترکیبی متن محوری را تشکیل می داد. برای شرح متن محوری، از بیانات خود ایشان استفاده شد. برای جمع آوری مطلب، به کتاب ها و سخنرانی های قدیمی نیز مراجعه شد و رزق های فراوانی یافتیم. کتاب هایی را بررسی کردیم که به صورت پراکنده، بیاناتی از ایشان را در دوران های قبل رهبری و حتی قبل از انقلاب شامل می شد. در این کتاب ها بیاناتی زیبا و جذاب پیرامون همین موضوع یافت شد. نکته ای که وجود داشت، بازتاب زمان سخنرانی در ادبیات ایشان بود. برای رفع این مسئله، بیانات ایشان تقطیع، و جملات غیر مرتبط که ناظر به مسائل جزئی و زمان و مکان سخنرانی بود، حذف شد. البته اصلِ حفظِ ظاهرِ سند، رعایت شده است و متن صحبت محوری که تاریخ مشخصی دارد با قلم درشت تر و متونی که به عنوان شرح اضافه شده با قلم ریزتر و تاریخ هر سند نیز در پایان آن مشاهده می شود.
دایرة بسیار وسیع معلومات معظمُ له باعث شده است در بیانات ایشان، به اسامی، وقایع و اَعلام دیگری برخورد کنیم که از آن ها بی اطلاع و یا کم اطلاع هستیم. لذا جهت فهم بیش تر متن، تحقیقاتی بر روی بسیاری از واژگان با استفاده از منابع متنوع و مطمئن و حتی المقدور منطبق بر دیدگاه ایشان انجام گرفت. به طور مثال دربارۀ مرحوم سید جمال الدین اسد آبادی و مرحوم دکتر شریعتی، مطالب متعدد و مختلفی در کتاب ها و دانش نامه ها بیان شده است، اما تحقیقات برای این کتاب با توجه به نوع نگاه معظم له به این دو بزرگوار انجام شده است. مجموعة مفصلی که دربارة اسامی و وقایع، جمع آوری و تنظیم شده، به صورت پی نوشت در انتهای کتاب آمده است.
متن محوری کتاب، مربوط به دیدار مقام معظم رهبری با عناصر جبهة خودی در حوزة فرهنگ در تاریخ (73/4/22) (و تتمّه ای از بحث در تاریخ 73/6/21) است. در این جلسه هم مسئولان
دولتی در حوزة فرهنگ حضور داشته اند و هم گروه های مستقل فرهنگی. عناصر جبهة خودی در حوزة فرهنگ در حال تکثیر هستند. این جمع، ریزش ها و رویش هایی داشته است. چه بسا کسانی در این دیدار حضور داشته اند و هم اکنون عضو جبهۀ خودی نیستند و چه بسا کسانی که در هنگام این سخنرانی، هنوز متولد نشده بودند، اما مخاطب این صحبت ها خواهند بود؛ چنان که امیرالمؤمنین بعد از جنگ جمل فرمود: وَ لَقَدْ شَهِدَنَا فِي عَسکَرِنا هَذَا أَقْوَامُ فِي أَصْلابِ الرِّجَالِ وَ أَرْحَامِ النِّسَاءِ سَيَرْعَفُ بِهِمُ الزِّمَانُ وَ يَقْوَى بِهِمُ الْإِيمَانُ چه بسیار کسانی که هنوز به دنیا نیامده اند و در جنگ جمل همپای امیرالمؤمنین شمشیر زده اند. لذا همة کسانی که این کتاب را مطالعه می کنند، می توانند خود را حاضر در جلسه و ناظر به کلام مبارک ایشان ببینند. این کلماتِ راه گشا امروز چراغ راه رویش های مبارک جبهۀ فرهنگ است که همه باید این بیانات را تطبیق دهیم با شرایط فردی، جمعی و جامعة خودمان.
بیاناتی که به عنوان شرح در میان متن آمده، مخاطبان فرهنگی داشته اند، به جز برخی مسائل عمومی، مانند «دنیا»، «دعواهای خطی» و «مقایسة انقلاب ها». البته دربارة مسائلی که مقام معظم رهبری در این دیدار مطرح می کنند قطعاً می شد مطالب بیش تری در این کتاب گردآوری کرد اما در این صورت، کتاب از حالت شرحی بر صحبت اصلی خارج شده و جلوۀ آن را تحت تأثیر قرار می داد.
بعد از فصل اول که «طرح دغدغه» مطرح می شود، سه فصل به عنوان پیش نیازِ ادامة بحث، آمده است. سه فصلِ «منشأ انقلاب اسلامی»، «فرهنگ و هنر ایران و انقلاب» و «جریان روشنفکریِ بیمار» در مجموع به شرح تاریخچة جریان فرهنگی ایران بعد از ورود اسلام تا زمان پیروزی انقلاب می پردازد. همۀ کسانی که با بیانات مقام معظم آشنا رهبری هستند می دانند که ایشان بیانات متعددی دربارۀ انقلاب اسلامی داشته اند و از ابعاد مختلفی این موضوع را بررسی کرده اند. از میان بیش از پانصد سخنرانی، موردی انتخاب شد که به مقایسة انقلاب ها پرداخته و به ریشه و منشأ انقلاب می رسد. این سخنرانی اطلاعات جانبی به مخاطب می دهد که برای فصول بعد به آن نیاز داریم.
فصل «جریان روشنفکری بیمار» به بحث سه جریان روشنفکری بعد از پیروزی انقلاب می پردازد: جریان روشنفکری بیمار، جریان روشنفکری مذهبی و امتداد جریان روشنفکری بیمار. این فصل، ریشه های این جریان را بررسی کرده و اطلاعات لازم را دربارة ارتباط این جریان با انقلاب اسلامی به مخاطب می دهد.
سپس به تهدیدات، توقعات و نتیجه گیری می رسیم. سیر این فصول بر اساس سیری است که در صحبت محوری تنظیم شده است و ترتیب متن محوری به هم نخورده است. از متن اصلی نیز مطلبی حذف نشده؛ به غیر از بعضی صحبت های مصداقی و شخصی که مربوط به بحث نبوده است.
برای استفادة هرچه بهتر از این کتاب، نکاتی خدمت مخاطبان تقدیم می شود:
پاورقی ها: پاورقی ها نکات کوتاهی هستند که برای فهم مطلب، مخاطب به آن نیاز دارد؛ اعم از معنی بعضی لغات مشکل و یا ترجمة متون آیات و روایات. پاورقی ها با علامت * مشخص شده و در انتهای همان صفحه توضیح مربوطه درج شده است.
پی نوشت ها: پی نوشت ها- همان طور که در قبل هم ذکر شد- مطالبی هستند که مخاطب برای فهم بیش تر بیانات می تواند به آن مراجعه کند که بیش تر شامل توضیح اشخاص و وقایع ذکر شده در بیانات معظمٌ له است. کلماتی که پی نوشت دارند با درج عددی کوچک در کنار کلمه، مشخص شده و در پایان کتاب، توضیحات آن قرار داده شده است.
نمایه ها: نمایه ها در این کتاب به دو صورت نمایش داده شده اند. هم در حاشیة کتاب در کنار پاراگرافِ مربوطه و هم در انتهای کتاب به صورت «فهرست تفصیلی». ممکن است مخاطب در هنگام مطالعة یک فصل به علت غرق شدن در محتوا، سیر فصل را فراموش کند؛ نمایه ها در حاشیة متن به او کمک می کند که با نگاهی سریع به آن، سیر فصل را دوباره بازیابد. فهرست تفصیلی نیز از آن جهت است که مخاطب بعد از مطالعة کتاب در صورتی که نیازمند مطلب خاصی از کتاب باشد، می تواند به فهرست تفصیلی مراجعه کرده و عنوان مطلب را یافته و با رجوع به صفحة مورد نظر، مطلب خود را بیابد. فهرست تفصیلی همچنین به مخاطب کمک می کند که با مطالعة سریع این فهرست، بتواند مروری اجمالی بر محتوای کتاب داشته باشد. البته وجود نمایه به هیچ عنوان نباید باعث شود که مخاطب، خود را از خواندن حتی بخشی از متن کتاب معاف بداند.
قطع کتاب از این جهت «وزیری» انتخاب شده است که فرصت درج نمایه را می دهد. مخاطبان محترم این کتاب می توانند در حاشیه ای که برای کتاب در نظر گرفته شده، در کنار نمایه های موجود، نکات مهم خود را یادداشت کنند.
توصیه می شود که ابتدا متن کتاب را بدون مراجعه به پی نوشت ها مطالعه فرمایید چرا که کثرت پی نوشت ها و حجم آنان باعث می شود که نتوانید به خوبی از متن کتاب بهره ببرید. بعد از مطالعة کامل بیانات حضرت آقا، مجدداً به ابتدای بیانات رفته و این بار به محض رسیدن به هر کلمه که شامل توضیحات بود، به قسمت مربوطه مراجعه کرده و پس از مطالعة توضیحات آن کلمه، ادامة بیانات را مطالعه فرمایید.
شاید وقتی برای اولین بار این کتاب را مطالعه می فرمایید، چشم ها متوجه و درگیر با تغییر اندازة قلم، نمایه، تاریخ های بیانات، علامت های پاورقی و پی نوشت شود؛ اما توصیه می کنیم و خواهشمندیم که از توجه به این مسائل پرهیز کرده و متن را دنبال کنید.
بسم الله الرحمن الرحيم
اللَّهُمَّ سَدِّدْ الْسِنَتَنا بِالصَّوابِ وَ الْحِکْمَهِ (1) من از این که بالاخره چنین جلسه ای که از مدت ها پیش مایل به تشکیل آن بودم، برگزار شد، خیلی خوشحالم. شاید بنده با اکثر برادران و خواهرانی که این جا تشریف دارند، از نزدیک آشنا نباشم؛ لكن في الجمله معتقدم که مجموعة حاضر، بخش مهمی از آن سیصد و سیزده نفر «بدرِ» این روزگارند. این آیاتی که دربارة جنگ بدر در قرآن کریم در سورة انفال (2)هست بسیار منطبق با وضع ماست. روز بدر، روز فرقان بود، روز تمیز حق و باطل؛ چون دو نیرو در مقابل هم قرار گرفتند و وقتی معارضه کنند این دو نیرو، بقای هر نیرویی نشان می دهد که او حق است؛ زیرا که سنت های عالم به مدد او و به کمک او می شتابد. (64/11/12) یک روزی بود که همۀ اسلام در سیصد و سیزده نفر خلاصه می شد، در جنگ بدر اگر آن سیصد و سیزده نفر نابود می شدند، از بین می رفتند یا دست به شمشیر برای دفاع از اسلام نمی بردند؛ اسلام می مرد، نهال اسلام می خشکید. این سیصد و سیزده نفر، سیصد و سیزده انسانند اما به قدر یک امت، آن هم یک امت بزرگ و مبارز، با ارزش اند. لذا رسول اکرم در جنگ بدر، قبل از شروع جنگ، دست ها را به آسمان بلند کرد و عرض کرد: اللَّهُمَّ إِنْ تُهْلِكْ هَذِهِ الْعِصَابَةَ مِنْ أَهْلِ الْإِسْلَامِ لَم تُعْبَدْ فِي الْأَرْضِ (3)یعنی خدایا اگر همین عدة کوچک را نابود کنی، این ها بمیرند؛ تو روی زمین دیگر عبادت نمی شوی؛ یعنی این سیصد و سیزده نفر تنها عبادت گران خدا بودند.
پیداست که در چنین شرایطی، یک نفر از این ها که می جنگد، شمشیر به دست می گیرد؛ مثل این است که یک امت می جنگد. یک نفر که شهید می شود؛ مثل این است که یک امت شهید می شود. (64/12/1) پس بدیهی ست فردی چون بنده که مرید و مخلصِ اصحاب بدر و سیصد و سیزده ها- به تعداد اصحاب بدر و اصحاب طالوت (58/11/23) - هستم، به این برادران و خواهران هم، به خاطر تأثیر و آثارشان اخلاص داشته باشیم. مقصود از تشکیل این جلسه، بیان مطلبی جدید نیست؛ بلکه در درجة اول، نفْس این گردهمایی ست که بنده آن را در این روزگار، لازم می دانم و هر چه زمان می گذرد، تجمع اصحاب حق را واجب تر و فوری تر احساس می کنم. ثانیاً، به نظرم رسید بعضی از حرف هایی را که مکرراً به ذهن بنده می آید و گاهی آن ها را با فرد فردِ دوستانی که در این صراطند در میان می گذارم، امروز در این جمع عرض کنم.
ابتدا عرض کنم که بنده به عنوان گران بارترین مسؤول در نظام جمهوری اسلامی که سنگینی این بار را هم خیلی خوب و با همة وجود حس می کنم، در عالم سیاست هیچ دغدغه ای ندارم. چون امروز، در میدان سیاست در دنیا، وضع ما بسیار خوب است و دشمن را دنبال خودمان می کشانیم. ما در موضع فعالیتیم، اما دشمن با همة حجم و عرض و طول عظیم، و با تسلطی که بر دنیای سیاست دارد- و می دانیم- در برابر ما، در موضع انفعال است. الحمد لله جبهة خودی در دنیای سیاست، بسیار قوی است. احساس واقعی بنده این است؛ نه این که بخواهم به شما چیزی گفته باشم. واقعاً در صحنة گیتیِ امروز، جمهوری اسلامی، با همین حد و رسمی که دارد، با هیچ گونه مشکلی در دنیای سیاست مواجه نیست. ما دشمنان زیادی داریم که آدم های عاقل و ورزیده و برجسته ای هم در بین دشمنانمان هستند. اما خدای متعال، این طور پیش آورده که در این میدان، دست ما قوی تر از دست دشمنان است. به گونه ای که، اگر کسی با دقت به دنیا نگاه کند، نشانه های آشکار این قوی تر بودن را خواهد دید. یک حرکت سیاسی روان، پخته و سنجیده، از سوی مسؤولین کشور در حال انجام گرفتن است. اظهاراتی که می شود و مواضعی که گرفته می شود، حساب شده است. نمی خواهیم بگوییم کسی هست که اشتباه نمی کند. معلوم است که چنین چیزی متوقع نیست و در غیر معصومین، ممکن نیست. می خواهیم بگوییم که با وجود اشتباه کم یا زیاد، تلاش هست برای این که در زمینة مسائل سیاسی، کار، خوب انجام گیرد. یعنی مسائل سیاسی کشور، رها شده نیست. موضع گیری ها و حرف ها و رفت و آمدها، سنجیده است. اگر می بینید کسی می آید، کسی می رود؛ اجتماعی در این جا یا در خارج تشکیل می شود، همۀ این ها با حساب است. اول، فایده ای بر کار یا دفع ضرری تصور می شود، بعد اقدام می شود. مجموعة کار این طور است؛ الا آن چه که از هر مجموعه کار حساب شده ای استثنا می شود که آن از دست خارج می شود.
چنان که گاهی در گفتار و رفتار انسان هم، کارها، حرف ها و کلماتی از دست او خارج می شود. هر اشتباهی که صورت گیرد، از این قبیل است. اما تأثیر این وضع در دنیا هم، یک تأثیر بسیار بارز و موجب شکرگزاری پروردگار است.
بله؛ دشمن در بیانات، اظهارات، تبلیغات و در رادیوهای خود، سعی می کند موضع سیاسی جمهوری اسلامی را ضعیف نشان دهد. ولی شما هرچه از دشمن می شنوید، حمل بر دشمنی کنید. دیده اید که در میدان جنگ، وقتی که حمله کننده حمله می کند، گاهی- به خصوص در رسوم سابق- برای تحقیر طرف مقابل، مطالبی را هم بر زبان جاری می کند و این که «می زنمت! می کشمت! پدرت را در می آورم! تو چیزی نیستی!» خب، میدان جنگ است این هم یکی از راه های تضعیف روحیة طرف است. آن چه شما در دنیا می شنوید که نسبت به جمهوری اسلامی می گویند: نظام جمهوری اسلامی سست است، ضعیف است، در داخل آن اختلاف است، بین فلان کس و فلان کس و بین این جناح و آن جناح دعواست و در همین روزها زایل می شود؛ این ها از این قبیل حرف هاست. این حرف ها از مصادیق این تعبیر است که «الباطل، يموت، بترک ذکره» تکرار که نشد، به خودیِ خود زایل می شود و از بین می رود. الحمد لله، وضع سیاسی در داخل و خارج، از لحاظ مشیی که دولت و مسؤولین و نظامِ عمومیِ جامعه دارد، از نظر ما مطلوب است و هیچ نگرانی نداریم.
در عرصة مسائل اقتصادی- که آن هم فصل مهمی از مسائل کشور است- بنده از لحاظ حرکت اقتصادی جامعه، هیچ دل نگرانی ندارم. چون در این زمینه، کاری در حال انجام گرفتن است و در مجموع که نگاه می کنیم، کار بدی هم نیست. امروز همة جوامع دنیا، گرفتاری اقتصادی دارند. حتی همان کسانی که سعی می کنند فشارهای خودشان را هم به ما منتقل کنند، از این بابت، گرفتاری سختی دارند. البته ما هم بی گرفتاری نیستیم. لکن بنده، در باب اقتصاد، هیچ دغدغه و نگرانی ندارم. با این حال، غمی در دل دارم که غم گرفتاریِ گرفتاران و طبقات ضعیف جامعه است. بالاخره هر کس که بخواهد اسلامی فکر و احساس کند، این غم را دارد. اما در کنار این غم، امید نسبتاً درخشانی هم دارم که ان شاء الله مسؤولین کشور بتوانند مشکلات اقتصادی جامعه را حل کنند. آن طور که برنامه ها نشان می دهد، به نقطة حل مشکلات هم- هر چند نه در کوتاه مدت- خواهیم رسید. امروز در زمینه های اقتصادی، حرکت خوبی آغاز شده است. کسی که در چنین مسائلی اهل بصیرت باشد و خوشبینانه نگاه کند، اگر از شعارهای روزنامه ای و متلک گویی هایی که در گوشه و کنار می شود و نیز از بعضی ابراز عصبانیت های ناشی از ندانستن واقعیات یا ندانستن مسائل کشور و مسائل اقتصادی بگذرد، خواهد دید که کار خوبی در شُرف انجام شدن است. اما به هر حال، آن غمی که عرض کردم، نسبت به طبقات ضعیف جامعه، در دل های ما هست.
و اما در عرصة فرهنگ، بنده به معنای واقعی کلمه، احساس نگرانی می کنم و حقیقتاً دغدغه دارم. این دغدغه از آن دغدغه هایی است که آدمی به خاطر آن، گاهی ممکن است نصفِ شب هم از خواب بیدار شود و به درگاه پروردگار تضرّع کند. من چنین دغدغه ای دارم. البته در سخنرانی ها، از این دغدغه با مردم نخواهم گفت، اما نمی شود که به شما نگویم. شما خودتان دست اندرکاران مسائل فرهنگی هستید و باید از این دغدغة من خبر داشته باشید. خود من هم آدمی بی اطلاع از مسائل فرهنگی نیستم؛ همان طور که از مسائل کشور نیز هیچ گاه بی خبر نبوده ام. لذاست که حقیقتاً در باب فرهنگ، احساس نگرانی عمیقی دارم. البته در اثر تربیت های اولیة اسلامی، احساس مبارکی در ما به وجود آمده بود. بعد هم خدای متعال منّت گذاشت و کسی مثل امام را بر ما گماشت و ایشان با وجود و حرکت خود، آن احساس را که احساس امید به آینده است، در ما تقویت کرد. من خدا را شاکرم که حتی برای یک لحظه هم، امید خود را در همین عرصة پر دغدغه از دست نداده ام. اگر تلاشی می کنم، حرفی بر زبان می آورم و دست به اقدامی می زنم، همه ناشی از آن امید است. ان شاء الله و به فضل پروردگار، روزبه روز هم به این تلاش و اقدام و حرکت خواهم افزود. کما این که چون امیدوارم، از اول انقلاب تا امروز هم، در این روند، روزبه روز تلاش و حرکت خود را بیش تر کرده ام.
با این همه، آن دغدغه که شبیه دغدغه در میدان جنگ است، وجود دارد. میدان جنگ، از دغدغة بسیاری برخوردار است. اغلب شما لابد جبهه ای هستید و این را می دانید. البته دغدغة میدان جنگ، به معنای رها کردن سنگر، عقب نشینی و ناامید شدن نیست؛ دغدغه ای سوای این هاست که هم در خطوط مقدم و هم در قرارگاه ها، با آدم است. من هر دو جا بوده ام و در این عرصه دغدغة جدی دارم.
ما باید مقولة فرهنگ را از نو ارزیابی کنیم. من به ذهنم این طور می رسد که ما در نظام جمهوری اسلامی، مقولۀ فرهنگ را قدری دست کم گرفته ایم. به نظر من تأثیر فرهنگ، هم به عنوان یک عامل اصلی و تعیین کننده در رفتارهای فردی و اجتماعی کشور و امت مان؛ هم به عنوان یک حامل برای تأثیرات و اثرگذاری های سیاسی- گرایش های سیاسی- مغفولٌ عنه قرار گرفته و آن چنان که باید و شاید نیست. حرف هایی زده می شود، چیزهایی می گوییم، بنده خودم مطالبی را زیاد تکرار می کنم؛ لیکن در مقام عمل می بینیم که بهای آن چنانی داده نمی شود. (78/9/23)
دغدغة فرهنگی و اهتمام به مسأله فرهنگ، یک وقت یک حالت حساسیت شخصی است؛ یک وقت هم ناشی از نگرش به فرهنگ است. حساسیت شخصی و گرایش های فردی، آن چنان اهمیت و ارزشی ندارد. آن چه مهم است، این است که ما ببینیم واقعاً فرهنگ چه تأثیری در سرنوشت کشور دارد و پرداختن به مسألۀ فرهنگ و حساس بودن بر روی آن، برای آینده ای
که همة ما به آن علاقمندیم و برای آن، کار می کنیم، چقدر می تواند نقش ایفا کند.
به نظر ما این گونه است که بخش عمدة فرهنگ، همان عقاید و اخلاقیات یک فرد یا یک جامعه است. رفتارهای جامعه هم که جزو فرهنگ عمومی و فرهنگ یک ملت است، برخاسته از همان عقاید است. در واقع عقاید یا اخلاقیات، رفتارهای انسان را شکل می دهند و به وجود می آورند. خُلقیات اجتماعی، رفتارهای اجتماعی را به وجود می آورند و خُلقیات فردی، باعث به وجود آمدن رفتارهای فردی می شوند. بنابراین درست است که مقولة فرهنگ در موارد زیادی شامل رفتارها هم می شود، لیکن اساس و ریشۀ فرهنگ عبارت است از عقیده و برداشت و تلقی هر انسانی از واقعیات و حقایق عالم، و نیز خُلقیات فردی و خُلقیات اجتماعی و ملی. (79/9/19)
من این طور احساس می کنم که همه رفتارهای فردی و جمعیِ ما به عنوان مسؤول و رفتارهای ملت مان، تحت تأثیر دو مجموعه عوامل است؛ یک مجموعه، آن استعدادها و امکانات و این هاست؛ هوش، توانایی ها و استعدادهای مردم. فرض بفرمایید یک فرد را در نظر می گیریم، یک قسمت از تلاش و فعالیتش در هر میدانی از میدان ها، مربوط به آن استعدادها و توانایی ها و ظرفیت های وجودی خودش یا فضایی است که از آن استفاده می کند. بخش دوم، آن عامل مؤثر و جهت دهندة ذهنیت است. مراد ما از فرهنگ، همان ذهنیت هاست. هرجا که من تعبیر فرهنگ را به کار می برم، مرادم آن معنای عامّ فرهنگ است؛ یعنی آن ذهنیت های حاکم بر وجود انسان که رفتارهای او را به سمتی هدایت می کند- تسریع، یا کُند می کند- این، حداقل نیمی از عوامل تعیین کننده و پیش برنده و جهت دهنده به همۀ رفتارهاست. برای این که مسأله، كاملاً محسوس شود و آن نگرانی که در ذهن بنده است، بیش تر واضح گردد- که چرا گاهی اوقات به این مسأله، زیاد می پردازم- یک جبهة جنگ را فرض بفرمایید که یک مجموعه سرباز، با فداکاری، با قدرت تصمیم، با اراده و با ایستادگی می جنگند؛ مثل جنگی که ما هشت سال در جبهه داشتیم. در آن زمان، شما وارد منطقه ای می شدید، می دیدید یک مشت جوان مؤمن حزب اللهی فداکارِ از جان گذشته، ایستاده اند و مبارزه می کنند. از هر کدام سؤال می کردید چرا مبارزه می کنید، می گفت وظیفة من است. امام گفتند، دستور دینی من است. دشمن به کشور من تجاوز کرده، مرزها و ناموس مرا تهدید می کند. ما ملت زنده ای هستیم و باید از خودمان دفاع کنیم. او مجموعه ای از باورهای ذهنی را برای شما در میان می گذارد که اعتقاد به خدا، اعتقاد به قیامت، اعتقاد به شهادت، اعتقاد به دستور امام، لزوم اطاعت از امام، اعتقاد به متجاوز بودن این دشمن، اعتقاد به این که من ملتی هستم که باید از خودم دفاع کنم، در آن هست. این مجموعة در هم آمیختة در هم تنیدة اعتقادات دینی، در بیان او بروز می کند. شما می بینید که این اعتقادات موجب شده است تا این جوان بایستد، از آسایش خانه اش، از
زندگی، از تحصیل و دانشگاهش دست بکشد، به جبهه برود و جان خودش را به خطر بیندازد؛ احیاناً هم، کشته یا مجروح شود و تا آخر عمر با آن بسازد؛ که الان روی چرخ، تعدادی از آن ها را مشاهده می کنید.
حالا اگر در همین حالی که این جوان در این میدان، با این حرارت می جنگد، یک نفر بیاید، بنا کند در این باورها خدشه کردن و مثلاً بگوید، این که شما می گویید این دشمن، متجاوز است، چه تجاوزی؟ ما اول حمله کردیم! شروع کند در ذهنیت او رخنه کردن و اعتقاد او را به متجاوز بودنِ این دشمن و به فضیلت و ارزش شهادت، ضعیف کند؛ اعتقاد او را به این که وقتی امام دستور داد، باید دستور امام عمل شود، تضعیف کند؛ اعتقاد و باور او را به این که یک فرد باید از کشور، از میهن و از مرزهای خودش دفاع کند، ضعیف کند؛ خب، شما ببینید این جوان مؤمنِ آماده ای که مثل گلولة سوزانی به سمت سینة دشمن حرکت می کرد، با این تبدیل باورها، تبدیل به چه می شود؟ به یک موجود پشیمان، متزلزل، مردّد و احیاناً پشت به جبهه کرده، تبدیل می شود. یعنی همین آدم، همین شخصیت، با همان استعدادها، با همان قدرت بدنی، با همان هوش، با همان توانی که از لحاظ جسمانی و مغزی و قدرت اراده و تصمیم گیری داشت، با تبدیل محتوای ذهنی خودش، از یک موجود فعال پیشروِ اثر گذار، تبدیل به یک موجود منفعلِ منهَزم (1)می شود. این امر بسیار واضحی است. خب، ممکن است کسی هم برود، آن احساسات، آن ایمان و آن باور را در او تقویت کند، یا در کسی که آن چنان نیست، این ایمان را به وجود آورد و از او یک موجود اثرگذارِ فعال پیشروِ آن چنانی بسازد.
من به این نکته، متنبّه شدم که این که می گویند مِدادُ الْعُلَماءِ اَفْضَلُ مِنْ دِماءِ الشُّهَداءِ (2)معنایش این است. آن عالم است که می تواند محتوای ذهن انسانی را تبدیل به چیزی کند که از این جسم- به اصطلاح رایج امروز- از این سخت افزارِ موجودِ بشری، یک انسان متعالی، یک انسان پیشرو و یک انسان فعال و مقاوم بسازد. یک عالم می تواند این کار را بکند؛ «مداد العلماء»، واقعاً افضل از «دماء الشهداء» است. برای خاطر این که همین جوانان طلبة ما در میدان جنگ- آن گروه رزمی، تبلیغی که من بارها آن ها را در آن جا مشاهده کردم- به میدان جنگ می رفتند و انسان ها و آدم های معمولی را تبدیل به آدم های مقاوم می کردند؛ انسان های سست را تبدیل به آدم های قرص، و انسان های متزلزل را تبدیل به انسان های ایستادة دارای مقاومت می کردند. (78/9/23)
بحث فرهنگ است، بحث ذهن است، بحث قوۀ درّاکۀ انسانی است؛ بحث سازندگی شخصیت انسان هاست و خلاصه، بحث دل است. به قول آن بزرگواری که می گوید:
دِه بوَد آن، نه دل؛ که اندر وی *** گاو و خر بینی و ضیاع و عقار! (3)
اگر دل، دل باشد، در آن متاعِ باب دل وجود خواهد داشت. مگر این که دهِ باشد و دل نباشد. آن وقت است که در آن، چوب و سنگ و آهن و کشت زار و گاو و خر و ساختمانِ چندین طبقه و ثروت و از این قبیل، فراوان دیده خواهد شد. شما با دل به معنای حقیقی و صحیحش مواجه هستید.
من به خاطر اهمیتی که معتقدم در باب موضوع فرهنگ و نفوذ فرهنگی و شخصیت فرهنگی و کاری که دشمنان و دوستان می توانند در این مورد بکنند، وجود دارد- که حقیقتاً با هیچ کار دیگر و با هیچ سازندگی و بنای دیگر، آن را قابل مقایسه نمی دانم- از اوایل انقلاب تاکنون، از مقولة فرهنگ، دغدغه و نگرانی و دلهرة بسیاری دارم. این دغدغه و نگرانی، گاهی درک می شد، گاهی درک نمی شد. مواردی که درک می شد، گاهی تَجاوب (1)می شد، گاهی نمی شد. (75/2/31)
واقعاً امروز مسائل فرهنگی کشور زمین افتاده است. همه خودشان را فرهنگی می دانند، همه نسبت به مسائل فرهنگی اظهار شوق و علاقه می کنند و آن را در بیانات و اظهاراتشان مهم نشان می دهند، اما حقیقتاً کار فرهنگی در کشور، متناسب با پیشرفت و ریشه دواندن انقلاب در جامعه نیست. ما امروز خیلی کارهای فرهنگی باید می کردیم که نکردیم، خیلی برنامه ها باید می ریختیم که نریختیم و حقیقتاً دستمان از خیلی کارها چه در داخل و چه در خارج کشور خالی است. لذاست که مسائل فرهنگی حقیقتاً درخور این است که به آن، با سعة صدر و اهتمام و دلسوزیِ عمیق و همراه با خِبرگی و کارشناسی رسیدگی بشود.
همة کارها را خِبره ها انجام می دهند؛ چرا کار فرهنگی را خِبره ها نباید انجام بدهند و هرکسی وارد میدان کار فرهنگی بشود و چیزی بگوید و نظری بدهد و اقدامی بکند؟ متأسفانه خیلی از کسانی که می توانند کار فرهنگی بکنند، به کارهای اجرایی و یا سیاسی مشغولند، یا حتی اگر با نام فرهنگی هم حضور دارند، باطن کار، کار سیاسی است. یک وقت در یکی، دو سال قبل، یکی از این مجموعه هایی که در کشور با نیّات خوبی تشکیل شد، برای کاری پیش من آمدند. در آن وقت، به آن ها گفتم که به شما توصیه می کنم به کار سیاسی نپردازید. کار سیاسی، الان این همه متصدّی و مباشر- وارد و ناوارد- دارد و الحمد لله چون کار آسانی است، همه هم وارد می شوند و بعد از یکی، دو روز و چند صباحی، سیاسی می شوند! به آن ها گفتم که این خیلی طرفدار و مشتری و مرتکب و مُغتَرف (2)دارد؛ شما بروید در آن حیطه ای که دارید، به کار فرهنگی بپردازید.
معنای این توصیه این نیست که در رشد سیاسی ذهن مردم تلاش نکنید. خیر، این هم وظیفة همه است، این هم خودش یک کار فرهنگی است که انسان تلاش کند مردم رشد سیاسی و
قدرت تحلیل و بینش درست پیدا کنند، حالا وقتی کسی بینش سیاسی پیدا کرد، درست و نادرستش را خودش بعداً تعیین خواهد کرد. باید قدرت دید حقایق سیاسی در مردم به وجود آید تا در برخورد با جریان ها و حوادث سیاسی گیج نباشند. اگر مردم، قدرت تحلیل داشته باشند، این مملکت و انقلاب را بیمه و تضمین می کنند. هر حادثه ای که در جایی به وجود می آید، مردم باید بتوانند دور و بر حادثه را یک خرده نگاه کنند و بفهمند قضیه چیست. این، واقعاً خیلی مهم است. ما الان متأسفانه این را نداریم و یا کم داریم. هرچه خود انقلاب و سنگلاخ های آن، مردم را به پیچ و تاب انداخته و پیش برده، به جای خود محفوظ است، اما، ما و مجموعه های ما کم تر تلاش کرده اند. البته اوایل انقلاب در این مورد تا چند سالی کارهایی می شد و بعضی از مجموعه ها تلاش می کردند تا مردم را از لحاظ بینش سیاسی جلو ببرند، اما حالا نیست. این، خودش یک کار فرهنگی است. توصیه ام به آن مجموعه این بود که شما در کارهای باندی و اجراییِ سیاسی وارد نشوید و به کار فرهنگی بپردازید که متأسفانه غریب است. حالا هم من به آقایان عرض می کنم که واقعاً کار فرهنگی مهم است. بیش از کار سیاسی، باید برای شما کار فرهنگی اهمیت داشته باشد. (68/10/12)
بسیاری از مشکلاتی که به نظرمان می رسد در صحنه های مختلف اجتماعی و اقتصادی و یا حتی سیاسی داریم، اگر کاوش کنیم، به مشکلات فرهنگی بر می گردد. با این که نظام جمهوری اسلامی، از آغاز، بر یک مبنای فرهنگی بنیان شد و رهبر و پدیدآورندة این نظام، یک عنصر بیش از همه چیز فرهنگی بود و مسؤولان این نظام هم در طول این مدت، تقریباً همیشه همین طور بوده اند؛ در عین حال باید اعتراف کنیم که در زمینه های فرهنگی، آن کار مطلوب و مورد انتظار را خیلی انجام نداده ایم. مجموعاً در زمینه های فرهنگی، ما کم کاری داریم؛ حقّاً این را باید قبول کنیم. (69/9/19)
این دغدغه در ذهن من هست که فرهنگ جنگ و فرهنگ انقلاب و در حقیقت روحیة انقلاب- آن روحیه ای که در جنگ، میدانی برای رشد و بالندگی پیدا کرده بود- از بین برود. البته باید به خدای متعال توکل کرد و به آینده خوش بین بود؛ که من حقیقتاً به آینده خوش بینم و خیلی از افق ها را خوب و روشن می بینم. به هر جهت، این دغدغه وجود دارد. (70/4/25) آیا فرهنگ جامعه، بر مبنای تفکر و روحیة انقلاب، آن تحول لازم را پیدا کرده است؟ اگر بگوییم بله؛ چنان چه کسی با ژرف نگری به مسأله نگاه کند، بعید است که این را از ما قبول نماید. البته خیلی تغییرات، ایجاد شده، اما نمی شود ادعا کرد که تحول کامل فرهنگی انجام شده است. شاید لازم باشد که در طول سی سال، چهل سال و یا پنجاه سال، این تحول انجام شود- حرفی نیست- اما حرکت باید به آن جهت باشد. بلاشک، ما امروز را که نگاه می کنیم، باید مثل راه رویی باشیم که وقتی در ساعت پنجم حرکت خودش نگاه می کند، باید از ساعت اول
بیش تر رفته باشد؛ ساعت دهم، از ساعت پنجم باید بیش تر رفته باشد. اگر دیدید بیش تر نرفته، پس عیبی در کار است. ما باید روزبه روز به آن فرهنگ انقلابی در همة شؤون نزدیک تر شده باشیم. اگر ببینیم این حادثه اتفاق نیفتاده، باید استنتاج بکنیم که کار و تلاش فرهنگی در جامعة انقلابی ما، به خوبی و کمال و سلامت انجام نگرفته است و نقایصی دارد، که آن نقایص را باید برطرف کنید. مثل همۀ مردم دیگری که وقتی نقصی در کارشان باشد، خودنگری و بازنگری می کنند، راه های جدید را جستجو می نمایند، عیوب را می فهمند و علاج می کنند. باید ببینیم مشکل چیست، باید عیوب را پیدا کنیم و آن ها را درمان نماییم. باید راه جدیدی پیدا کنیم و اگر میان بُر هست، بزنیم. چنان چه سرعت، کم است، باید بیش ترش کنیم. (69/9/19)
باید مسألۀ فرهنگ را با کلیتش، مسألۀ اول این کشور به حساب آورد. ما اگر توانستیم فرهنگ این کشور را با پایه های مستحکم و قَویم (1)و نهادهای صحیحی که کارآیی لازم را داشته باشند، پشتیبانی و تقویت کنیم، کار این کشور روی غلتک خواهد افتاد و پیشروی این کشور در همة زمینه های مورد نظر تضمین خواهد شد. چنان چه ما فرهنگ را اصلاح و دنبال نکردیم، به احتمال زیاد برنامه ریزی هایمان اَبتر خواهد بود؛ یعنی مدتی تلاش می کنیم، زحمت می کشیم، اما نمی توانیم به نتایج قطعی آن امیدوار باشیم. (75/9/20)
گذشته از این مسائل، امروز واقعیت هایی وجود دارد که می خواهم راجع به آن ها قدری صحبت كنم. البته هیچ پیشنهاد عملی هم ندارم. پس، از من توقع هم نکنید که بنشینم و به شما پیشنهاد عملی بدهم. این شمایید که باید هم پیشنهاد عملی بدهید و هم خودتان عمل کنید. بحمد الله، همۀ شما مسؤولید؛ و من آن موضوع سیصد و سیزده نفری را که اول صحبتم دربارة شما گفتم، مبتنی بر تعارف نبود؛ بلکه اعتقادم این است. من این اعتقاد را دربارة کسانی از شما که می شناسمتان، راسخ تر از کسانی که نمی شناسم، دارم. لذا می خواهم با همین احساسی که دربارۀ شما دارم، آن قلّادة معنویِ تکلیفی را که بر گردن دارید، سنگین تر و محکم تر کنم. این تکلیف من است. اصلاً معنای تکلیف همین است؛ یعنی کُلفَت (2)را بر دوش کسی بار کردن. خدا، بزرگ ترین مکلِّف و انسان برترین مکلَّف است. بشر در تکلیف- در قبول كُلفَت و قبول زحمت- است که می تواند قله ها را فتح کند. یک ملت اگر زحمت نکشد، اگر تلاش نکند و اگر به خودش رنج ندهد، راحتی های آمیخته با آن رنج را هم به دست نخواهد آورد. راحتیِ ناشی از تنبلی را به دست می آورد، اما راحتی ناشی از تنبلی، مثل راحتی بیمار در بستر بیماری است که درازکشیده، راحت است، کاری هم نمی کند، اما سالم نیست. راحتی ناشی از زحمت و تلاش، مثل راحتی آن ورزشکاری است که ورزشش را می کند، رنج را
می پذیرد، بعد می آید بدنش را شستشو می دهد، احساس آسایش، آرامش، قدرت، روحیة باز و اقتدار جسمانی و روحی می کند. (79/5/12) و من به عنوان بندة خدا، می خواهم امروز تکلیف شما را سنگین کنم. لذا، برخی از واقعیت هایی را که می دانم، می گویم. از همین حالا عرض می کنم، که خودِ شما هم این واقعیت ها را می دانید. منتها در شنیدن اثری هست که در دانستن نیست. می خواهم با این که خودتان می دانید، باز هم بشنوید.
أَلَمْ تَرَ كَيفَ ضَربَ اللهُ َمثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ (1)خدای متعال برای این که جریان های زندگی و تاریخ را به درستی به بشر بفهماند این تمثیل را در قرآن کریم می آورد که هر پدیده ای، هر جریانی، هر فکری و هر واقعیتی در جامعه و در تاریخ در صورتی می ماند و بارور می شود که در اصل و ریشه، طیّب و پاکیزه باشد؛ مانند درختی که طیّب و پاکیزه است. یعنی درختی که در اصل، سالم است و دچار نقص و بیماری و آفت نیست، و این درخت در زمینی که می تواند درختان را بارور بکند، غرس می شود؛ این چنین درختی رشد می کند و باقی می ماند و در زمان خود شکوفا می شود و در زمان خود میوة شیرین و مطلوب را می دهد و انسان از آن بهره می برد. یک حادثه، یک پدیدة اجتماعی هم همین طور است. کلمه یعنی همۀ پدیده ها و همۀ حادثه ها و همۀ اندیشه ها و عقیده ها و خلاصه همة چیزهایی است که در این عالم به انسان ارتباطی دارد. کلمه، اگر طیّب باشد، اگر سالم باشد و اگر مانند نهالی که در سرزمین مناسبی غرس می شود در سرزمین مناسب خود قرار بگیرد، رشد می کند. همة جریان های تاریخ را و همۀ حوادث را می شود با این ترتیب و با این معیار، نسبت به ماندن یا نماندنشان پیش بینی کرد. (58/12/24) انقلاب ما بسیار عظیم و بسیار بالاتر و برتر از تقویم ها و تقدیرهای ناظران بین المللی است. از لحاظ بنیه، بسیار قوی است. به همین دلیل با وجود این که علیه این انقلاب، تهاجم ها و ضربه ها و محاصره ها، بیش از همۀ انقلاب هایی که من می شناسم بوده؛ آسیب پذیری این انقلاب، از همة
1) سوره مبارکه ابراهیم/ آیه24: «آیا ندانستی که خدا چگونه مثلی زده است؟ کلمه پاک مانند درخت پاک است، ریشه اش استوار و پابرجا و شاخه اش در آسمان است».
انقلاب های بزرگ دنیا به مراتب کم تر بوده است. من یادداشت کرده ام که انقلابمان را با سه انقلاب معروف- که کم و بیش شما آقایان می شناسید- مقایسه کنم. البته غیر از این ها هم مواردی هست، اما این سه انقلاب، مهم است.
یکی «انقلاب کبیر فرانسه» است؛ از انقلاب های دور دست با دویست و خرده ای سال فاصله. یکی «انقلاب شوروی» است در فاصلة تقریباً نزدیک به ما که یکی از بزرگ ترین انقلاب های قرون اخیر است. یکی هم یک انقلاب اسلامی، یعنی «انقلاب الجزایر» که حقیقتاً انقلاب بود. آدم نمی تواند این کودتاهایی را که به اسم انقلاب، در آفریقا و آمریکای لاتین انجام گرفت یا آن چه در هند اتفاق افتاد، واقعاً خیلی انقلاب بداند؛ واِلّا من بعضی از این کشورهایی که انقلاب کردند را- کشورهای آفریقایی و غیر آفریقایی، موزامبیک، زیمبابوه و...- دیده ام؛ اگر بشود اسم رویدادهای سیاسی- اجتماعی شان را انقلاب گذاشت! ما این ها را از نزدیک مشاهده کردیم؛ هیچ کدام آن چنان خصوصیتی ندارند که اصلاً بشود آن ها را با انقلاب ما مقایسه کرد، اما این سه انقلاب، تا حدودی قابل مقایسه اند. البته به نظر من مقایسة این ها هم یک کار بسیار شیرینِ علمی است. و چقدر خوب است که کسانی هم این کار را بکنند. هم علمی به معنای جامعه شناسی است، هم علمی به معنای تاریخی.
شما بیست سال بعد از انقلاب انقلاب کبیر فرانسه، بیست سال بعد از انقلاب اکتبر، و بیست سال بعد از انقلاب الجزایر را در نظر بگیرید. شما بیست سال بعد از انقلاب کبیر فرانسه- حدود سال 1809- را نگاه کنید؛ چیزی که از فرانسة دوران لویی شانزدهم تغییر پیدا کرده، شخص پادشاه است! در سال 1809، پادشاهی به نام «ناپلئون بُناپارت» بر سرِ کار است؛ یک امپراتور، تاج گذاری کرده، و به معنای واقعی کلمه، پادشاهی می کند. آراء مردم و آزادی، به آن معنایی که انقلاب کبیر فرانسه برایش تلاش کرد، در زندگی و در حکومت مطلقة ناپلئون یک ذره وجود ندارد! بله؛ تفاوت دیگرش آن است که لویی شانزدهم، پادشاه کم عرضه ای بود، در حالی که بناپارت، پادشاهی با عرضه و قوی محسوب می شد. آن چیزی که امروز فرانسه می تواند به عنوان افتخار بناپارت از آن یاد کند، این است که او ایتالیا و اتریش و بلژیک را فتح کرد- کارهای او این است دیگر- واِلّا بیست سال بعد از انقلاب، برای بناپارت هیچ افتخار دیگری از لحاظ آرمان های انقلاب- آن حرف هایی که «ژان ژاک روسو» و «وُلتر» و دیگران می گفتند- در حکومت فرانسه مطلقاً وجود ندارد! البته اگر شما در این بیست سال نگاه کنید و ببینید در فرانسه چه گذشته است، حقیقتاً خواهید دید که انقلاب عظیم و شکوهمند ما، اصلاً برترین پدیده ای است که می تواند در این نمونه ها مورد نظر قرار گیرد.
در طول این بیست سال در فرانسه- تا قبل از این که ناپلئون روی کار بیاید- سه گروه، هر سه به عنوان انقلاب، سرِ کار آمدند. گروه اول، گروه انقلابیونی بودند که آن برخوردهای خشن،
کور و فراموش نشدنی و آن ویرانی ها را در تاریخ فرانسه کردند. به هر حال، یک انقلاب کردند؛ تا حدودی قابل تحمل بود. بعد از حدود پنج سال، گروه دوم سر کار آمدند و گروه اول را قلع و قمع کردند. شخصیت های برجستة انقلابی، تقریباً بدون استثنا، اعدام شدند. این گروه دوم، گروه افراطیون بودند. کسانی بودند که انقلابیون اولیه را متهم به سازش کاری کرده و آن ها را اعدام کردند. گروه سوم آمدند و گروه دوم را متهم به تندروی کردند؛ بعضی از آن ها را اعدام و خیلی را تبعید نمودند و این تبعید تا سال ها ادامه داشت.
شما اگر «بینوایان» رمان معروف «ویکتور هوگو» را خوانده باشید، در اول داستان، صحبت پیرمردی است که جزو منتخبین همان گروه دوم بوده است. تا آن تاریخی که داستان ویکتور هوگو شروع می شود- تقریباً قرن نوزدهم، یعنی حدود سال 1825، شاید هم بیش تر- هنوز آن تبعیدی وجود داشته است که شما ماجرای آن تبعیدی و این که چه می کرد و چه می گفت و چطور هنوز می ترسید، را در آن داستان مشاهده می کنید! بعد، گروه سوم که کار خودشان را انجام دادند- البته با ضعفِ تمام- زمینه را برای روی کار آوردن ناپلئون فراهم کردند و ناپلئون با استفاده از زرنگی ها و نبوغ خودش و اوضاع نابسامان فرانسه، در رأس قدرت آمد و پادشاهی را برگرداند؛ منتها نه پادشاهیِ به اصطلاح سلسلة بوربون ها که همان لویی شانزدهم و غیره جزوش بودند. البته این وضعیت تا زمانی ادامه داشت که ناپلئون زنده بود. بعد که ناپلئون مرد، باز همان گروه یعنی پادشاهان بوربون ها؛ لویی هجدهم و غیره، سر کار آمدند و فرانسه تا ده ها سال، - تقريباً صد سال بعد از انقلاب فرانسه- دچار اضطراب بود. این ها واقعاً رویدادهای عجیب و داستان های مهمی است. من افسوس می خورم که چرا بعضی از جوانان ما با این ماجراها آشنا نیستند!
خلاصه، صد سال بعد از انقلاب، فرانسه مثل یک کشتیِ در حال تلاطم بوده است. پادشاهان سر کار آمدند و رفتند. بعد از ناپلئون، باز بوربون ها آمدند و رفتند، تا بالاخره کمونیست ها سر کار آمدند و باز رفتند، تا بعد از یکصد و خرده ای سال، جمهوری فرانسه سر و سامانی به خودش گرفت! حال شما آن را با بیست سال بعد از انقلاب ما مقایسه کنید؛ ببینید آن جا چه خبر بوده و این جا چه خبر بود!
شما بیست سال بعد از «انقلاب اکتبر» یعنی سال 1937، شوروی را نگاه کنید. این ها را من و امثال من یادمان است. دیکتاتوری سیاه «استالین» بر شوروی در آن بیست سال حاکم بود. صدها هزار آدم به جرم مخالفت یا توهّم مخالفت با حکومت استالین اعدام و نابود شدند و چند برابر آن به سیبری تبعید شدند و چه بلاها بر سرشان آمد. تمام رؤسای سطح اول انقلاب، یکسره به وسیلة کسانی که بعداً وارث آن ها بودند، اعدام، یا فراری شدند و عده ای در تبعید، کشته شدند. شما خودِ شوروی را هم که در سال 1937 نگاه کنید، می بینید که زمان اوج دیکتاتوری
سیاه استالین است. این دیکتاتوری، با حفظ مبانی انقلاب نبوده؛ یعنی استالین، یک «تِزار» (1)واقعی بود. فقط از خانوادۀ «رُمانُف» (2)نبود، فرد دیگری بود، اما یک تزار و یک پادشاه مطلق بود. من گمان نمی کنم هیچ پادشاهی که در قصر کرملین حکومت کرده بود، به قدر استالین پادشاهی کرده باشد. چون او هم در همان قصر و با همان تشریفات و همان امکانات و همان زندگی و این ها بود. استالین تنها چیزی که از انقلاب حفظ کرد، آن نیم تنه ای بود که تا آخر عمرش به شکل یک فرم می پوشید که تا بالا تکمه می خورد. آن را هم به مجردی که مُرد، اعقابش- همان چند نفری که بودند- کنار گذاشتند و هیچ چیز دیگر نماند؛ تمام شد! از انقلاب، فقط اسمش ماند؛ اگرچه از اول هم که انقلاب شد و سر کار آمده بودند، حکومت کارگری فقط اسم بود. این هم انقلاب شوروی، بعد از بیست سال!
انقلاب الجزایر را بعد از بیست سال، خود من دیدم. سالی که من به الجزایر رفتم، حدود نوزده سال از انقلاب گذشته بود. وضع آن ها واقعاً عبرت انگیز است. انقلاب الجزایر، انقلاب اسلامی، انقلاب مساجد و انقلاب علمای دین بود. انقلاب، از مساجد، از مدارس دینی و از حوزه های علمیه شروع شد- مثل انقلاب خود ما- لیکن حتی یک روز حکومت دینی در الجزایر به وجود نیامد! از همان اول فرانسوی ها توانستند هم فرهنگ و آداب خودشان، هم بی اعتقادی به دین را در الجزایر، که تحت نفوذشان بود و می رفت تا از یوغ استعمارشان خلاص شود، نفوذ دهند. در زمان ریاست جمهوری من، یکی از بزرگان الجزایر به دیدنم آمد. با من که صحبت می کرد، به زبان عربی حرف می زد. بعد می خواست جمله ای بگوید، لغت عربی به یادش نیامد؛ با این که زبان خودش و سخن گوی دولت بود! یک کمی فکر کرد، یادش نیامد. برگشت و به زبان فرانسوی، از همراهش پرسید این لغت چه می شود؛ او لغت عربی را به وی گفت؛ بعد او حرفش را با بنده ادامه داد. یعنی آن ها حتی زبان عربی را- نه دین را، بلکه زبان عربی و عربیّت را- که ظاهراً خیلی برایش اهمیت قائل بودند، نتوانستند در الجزایر حفظ کنند و نگه دارند و زنده کنند. در آن جا از اسلام، مطلقاً خبری نبود؛ از لحاظ وضع زندگی مادی و اقتصادی هم زیر بد [بودند]. وضع آن ها از لحاظ کشاورزی، از لحاظ اقتصادی- همه چیزشان- واقعاً زیر بد بود. البته یک حکومت به ظاهر انقلابی داشتند و مواضع سیاسی خوبی در دنیا می گرفتند. الجزایری ها فقط در زمان «بومِدیَن» که رئیس جمهور بود- وقتی انقلاب پیروز شد، بر سر کار آمد- مواضع انقلابی، به معنای موضع مستقلی در مقابل آمریکا و استکبار می گرفتند و از مسألة فلسطین دفاع می کردند. بعد از گذشت چند سال، همین هم عوض شد!
البته من وقتی به وضع آن ها نگاه می کنم- یادم است، خودم هم در یادداشت های روزانه ای
که گاهی می نوشتم، چیزهایی را در همین زمینه نوشته ام. حالا که ملاحظه می کنم، خیلی عبرت انگیز است- حرف هایی را که آن روز، الجزایری ها می گفتند، برای این که دفاع خودشان از قضیة فلسطین را پس بگیرند و از قضیة فلسطین دفاع نکنند و به خصوص به آمریکا نزدیک شوند، خیلی شبیه به حرف هایی است که مرتب رادیوهای بیگانه در شرایط کنونی القاء می کنند تا در ذهنیت مسؤولین کشور بیاید. نوع حرف ها همان حرف هایی است که الان هم وقتی آدم، رادیو بی بی، سی، رادیو آمریکا و رادیوی صهیونیستی را می شنود، می بیند که آن ها می کوشند بلکه بتوانند همان گونه استدلال ها و همان حرف ها را، که آن روز در زبان الجزایری ها بود، در زبان ما هم جاری کنند که خوشبختانه نتوانسته اند و نخواهند توانست.
آن ها حرف های رادیوهای بیگانه را قبول کرده بودند و بیست سال بعد از انقلاب، الجزایر دیگر انقلابی اسلامی و دینی نبود! ارزش های اخلاقی و معنوی، مطلقاً وجود نداشت؛ پیشرفت مادی هم نبود. شوروی ها اگر نتوانستند زندگی مردم را درست کنند، لااقل توانستند در مسابقة فضایی، کار برجسته ای نشان دهند. فرانسوی ها اگر نتوانستند آزادی و استقلال و اصول انقلابشان را تحقق ببخشند، لااقل توانستند فتوحات جهانی بکنند؛ اگرچه آن، مثبت نیست، اما از لحاظ مثلاً عنوان تاریخی می گفتند که ناپلئون از لحاظ فتوحات نظامی، شخص برجسته ای بود. که او هم آخر کار، نابود شد؛ یعنی در جنگ با روسیه به خاکستر نشست و به کلی از بین رفت.
ببینید این مهم است که آن روز در دنیا مقابل انقلاب کبیر فرانسه، به آن صورت قدرتی وجود نداشت و ارتباطات، آن طور نبود که بخواهد بایستد و مقابله و مبارزه کند؛ ولی بعد که فتوحات ناپلئون شروع شد، انگلیس و دیگران با او مقابله کردند. البته صرّاف های انگلیس، مخالف بودند، دوک های (1)خود فرانسه یا آلمان یا فلان ملاکین عمده، مخالف بودند، اما قدرت سازمان یافتة منسجمِ سیاسی که بنشیند طراحی کند و مبارزۀ سیاسی و نظامی و تبلیغاتی و روانی و همه را با هم بکند، اصلاً وجود نداشت.
و اما انقلاب شوروی وقتی که واقع شد، کمی از دشمنان خودِ روسیه هم کم شد؛ چون روسیه، دشمنان سنتی هم داشت. روسیه در جنگ بین المللِ اول هم بود. یکی از دشمنان روسیه در همان جا آلمان بود. به مجرد این که انقلاب شوروی پیروز شد- عکس انقلاب ما که وقتی پیروز شد، جنگ را به آن تحمیل کردند- جنگش تمام شد! موقتاً شوروی- روسیه- از جنگ بین الملل اول کنار کشید و جبهة به اصطلاح «متفقینِ» آن جنگ را که در مقابل آلمان و دیگر «متحدین» بودند، تنها گذاشت؛ یعنی جبهة شرقی را به کلی خالی کرد و ضربه های
1) دوک واژه ای است فرانسوی به معنای فرمانده و لقبی است که در روزگار پیشین در اروپا به مردان اشرافی که پس از شاهزادگان جای می گرفتند گفته می شد. دوک ها دوک نشین هایی (قلمرو حکمرانی) را در دست داشتند.
محکمی خورد. تقریباً حدود یک سال به همین شکل بود، بعد دوباره شوروی در اواخر جنگ، وارد جنگ شد و در منافع جنگ سهیم گردید. بنابراین در آن زمان، آن هم دشمنان آن چنانی نداشت. آن چه مهم است، این است که دشمنان انقلاب شوروی- که دشمنان سیاسی، یا دشمنان اقتصادی بودند- با آن محتوای خودش مبارزه کردند، اما با انقلاب ما، هم دشمنان انقلاب، یعنی دشمنانی که از لحاظ سیاسی ضربه می دیدند، مثل کسانی که در ایران نفوذ داشتند؛ یا از لحاظ اقتصادی ضربه می دیدند، مثل کسانی که از ایران، بهره می بردند؛ چه داخلی ها، چه خارجی ها، دشمن شدند و هم دشمنان دین؛ یعنی کسانی که در دنیا به خاطر اهداف بلندمدت، به خاطر ایده ها و تفکرها با اصل دین مخالف بودند. لذا شوروی با انقلاب ما تقريباً همان قدر دشمنی کرد که آمریکا! لااقل در جنگ این طور بود. در حالی که شوروی، سابقة حضور در ایران نداشت که چیزی از دست داده باشد. به عکس، چون رقیبش رفته بود و دستگاه های استراق سمعِ آمریکایی ها در پشت مرز شوروی سابق، برچیده شده بود، باید از ما ممنون می شد و با ما همکاری و به ما کمک می کرد؛ ولی نکردند؛ چرا؟ به خاطر این که آن ها از دین ضربه می خوردند. ایجاد یک حکومت دینی برای شوروی- به خصوص با همسایگی جمهوری های مسلمان نشین- همان قدر مقرون به زیان بود که انقلاب برای آمریکا و از دست رفتن نفوذ کمپانی های آمریکایی و مستشاران آمریکایی ضرر داشت.
ببینید پس ما دو نوع دشمن در داخل داشتیم. در انقلاب شوروی، سرمایه داران، زمین داران و خرده بورژواها با انقلاب مخالفت کردند، اما یک مشت روشنفکران بودند که نان و آبی از رژیم گذشتة شوروی عایدشان نمی شد، بعد هم با این رژیم، کنار آمدند و این رژیم هم زرنگی به خرج داد و جلب شان کرد. لذا می بینید روشنفکرانی که حتی در برهه ای ناراضی بودند، جزو رژیم جدید شوروی شدند و با آن همکاری کردند؛ برایش کتاب نوشتند! کتاب هایشان امروز هست. همان روشنفکران قبلی بودند، رمان نویس، شاعر، موسیقی دان و غیره، همه همکاری کردند. در ایران نه؛ کسانی بودند که از لحاظ آسیب دیدن از برخورداری های مادی، هیچ مشکلی با انقلاب نداشتند و تنها از لحاظ این که یک حکومت دینی بود و آن ها از دین، لجشان می گرفت و دین را قبول نداشتند، با انقلاب مقابل شدند. این یکی از مسائل و حقایق قابل توجه است. چون انقلاب، مدعی و مروّج دین بود و مردم را به دین داری سوق می داد و آن ها تحت تأثیر فرهنگ غربی یا تفکرات گوناگون- و به قول خودشان گرایش به ایدئولوژی ها و مکتب های گوناگون- با دین، میانه ای نداشتند؛ آن را نمی پذیرفتند. از طرف دیگر، حکومت هایی بودند که اصلاً انگیزه های استعماری نداشتند- نمی توانستند هم داشته باشند- اما به هر دلیلی چه به دلایل سیاسی، چه به دلایل عقیدتی، که با دین مخالف بودند، با انقلاب اسلامی، مخالف شدند. لذا چنین صف آرایی های عظیمی در مقابل کشور ما شده است
که الان هم ادامه دارد. این ها عوامل بیرونی هستند که همه روی تضعیف انقلاب کار کردند. شما خیال نکنید این ها بیکار نشستند؛ این ها همه کار و تلاش کردند تا جنگی شروع شد و همه هم به دشمن ما در آن جنگ کمک کردند.
بنابراین وقتی که ما مقایسه می کنیم، می بینیم انقلاب ما بعد از بیست سال، آسیب های گوناگون یک انقلاب بزرگ مثل انقلاب فرانسه، یک انقلاب پر سروصدا مثل انقلاب شوروی و یک انقلاب- به اصطلاح- اسلامی مثل انقلاب الجزایر را مطلقاً نداشته است و این نشان دهندة بنیة این انقلاب است. (77/12/15)
انقلاب ایران یک انقلاب هویّتاً اسلامی بود. انقلابی بود که با انگیزه های اسلامی و با خط مشی اسلامی و با رهبری اسلامی و با شعارهای اسلامی و بالاخره حتی با تاکتیک های اسلامی پیش رفت. در این مبارزه، ما حتی از تاکتیک های ضداسلامی و غیراسلامی استفاده نکردیم. یعنی رهبر ما حتی یک دروغ مصلحتی هم نگفت در طول مبارزه، و این یک شیوه و یک منش اسلامی است. انقلابی هویّتاً اسلامی. چون این انقلاب هویّتاً اسلامی است دشمن هایش در دنیا مشخص می شوند. این دشمن ها چه کسانی هستند؟ اگر یک جنبش و یک انقلاب صرفاً ضد امپریالیستی باشد، غارت گران بین المللی با آن انقلاب مبارزه خواهند کرد، اما اگر نه فقط ضد غارت گری، بلکه ضد هرگونه سلطه جویی بیگانگان باشد؛ یعنی سلطة فرهنگی، سلطة سیاسی و سلطة اقتصادی، آن وقت نه فقط سیاست های استعماری و استثماری با او مخالفت خواهند کرد، بلکه حتی فرهنگ ها و ایدئولوژی های سلطه طلب هم با آن جنبش مخالفت می کنند و این درست چیزی است که برای جنبش اسلامی ایران پیش آمده و شما این را مشاهده می کنید. ما در سطح بین المللی فقط با کارشکنی غارت گران روبرو نیستیم، بلکه حتی با فرهنگ های سلطه جو و با سیاست های سلطه جو هم روبرو هستیم. آن ها هم کارشکنی می کنند؛ لذاست که شما می بینید در طول دوران مبارزات ما، هیچ یک از قدرت های عالم، به معنای واقعی کلمه برای مبارزین ما و مبارزة ما، کف نزدند، از ما تجلیل نکردند، ما را حتی جدی نگرفتند. با این که می دیدند مستضعفین در این مملکت مشغول مبارزه هستند، با مستکبرین ساختند؛ حتی کسانی که ادعای حمایت از مستضعفین را دارند. این به دلیل اسلامی بودن جنبش ماست. (58/3/1)
پس ببینید من منشأ این انقلاب را چه می دانم. من می گویم منشأش در تدین و در ایمان است. (77/12/15) ایمان مذهبی و اسلامی. ایمان مذهبی عبارت است از تضمین و تأمین کنندة بخشی از استعداد و توانایی های انسان که بیش ترین تأثیر را در انتخاب راه ها و پیمودن آن ها دارد. ایمان مذهبی به انسان قدرت، شجاعت، معرفت، استقلال، اتّکاءِ به نفس، ثبات و استقامت در میدان های سرشار از خطر می دهد. ایمان، نقش واقعیات را به انسان، آن چنان
که هست، می نمایاند. اگر انسانی با ایمان باشد، قدر و ارزش و مقدار پدیده های مادی و توانایی های آن ها را می شناسد و دربارۀ آن ها نه زیاده روی می کند و نه کوتاهی. این خاصیت ایمان است. انسانی که ایمان ندارد، برای ارزش های مادی حسابی بیش از آن چه که باید باز کند، باز می کند و پول و مقام و قدرت و نظایر آن، در زندگی او نقش می یابد. انسانِ با ایمان برای پول و آسایش و رفاهِ زندگی این دنیا، نقش مناسب آن را قائل می شود و برای معنویت، آخرت، رضای خدا، بهشت و همۀ ارزش های معنویِ دیگر که خِرد انسان آن ها را در می یابد، ارزش مناسب و جایگاه شایسته ای در نظر می گیرد. در بعضی جاها که پای علم لنگ است، ایمان، کارساز است. اگر شما تاریخ و تنگناهای زندگی بشر را نگاه کنید، خواهید دید این تنگناها بیش تر با سرانگشت ایمان باز شده است تا با مشت علم. جایی که علم در آن جا پیاده و ناتوان است، ایمان، کشورها را نجات داده و ملت ها را از اسارت خارج کرده است. ایمان، تسلطِ بدی ها و زشتی ها و ستم ها را زایل کرده است. (74/7/25)
ایمان به معنای تدین و تعبد، نه ایمان به معنای مجرد خودش که بگوییم ما آدم با ایمانی هستیم، اما در عمل، نه اهل نمازیم، نه اهل تعبد و ذکریم، نه اهل توجه به خدا و عمل کردن به هیچ یک از فرایضیم، فقط می گوییم ما با ایمانیم! نه؛ من اصلاً این ایمان را نمی گویم. این ایمان، همانی است که قرآن اشاره می کند: قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا، قُل لَّمْ تُؤْمِنُواْ وَ لَکِن قُولُواْ أَسْلَمْنَا (1)تسلیم شدیم. آن، تسلیم شدن است، نه ایمان آوردن. ملت ما ایمان اسلامی داشتند. یکی از مسائلی که من قبل از انقلاب، همه جا بحث می کردم، این بود که می گفتم مردم ما- که آن وقت متهم به بی ایمانی می شدند- اتفاقاً مؤمنند؛ منتها مؤمن به همان چیزی که خودشان از اسلام شناخته اند، برای آن فداکاری هم می کنند، مالشان و جانشان را هم می دهند و تحمل زحمات را هم می کنند. بعد معلوم شد که همین طور است؛ ملت ایران، ملت مؤمنی بود. امروز هم ملت، خوشبختانه مؤمن است. بعد خواهم گفت که اساسی ترین هدف دشمنان انقلاب هم همین ایمان و تعبد است. آماج حملات آن ها، این است و منبع لایزالی است که انقلاب، از آن تغذیه کرده و خوشبختانه از خیلی از آسیب ها دور مانده است. (77/12/15)
1) سوره مبارکه حجرات/ آیه14
در مورد انقلاب و این ایدئولوژی و فرهنگی که تحول عظیم ملت ما در جامعه به وجود آورد، - که واقعاً ابعاد او را نمی شود الان مشخص کرد، و اسم سادة همه جاییِ «انقلاب» را که بر برخی تحولات کشورها در دنیا حاکم است، کوچک می بینم که روی این تحول عظیم تاریخیِ مقطعی تعیین کنندة ملت ایران بگذارم- این به ادبیات و هنر، نیاز فراوانی دارد. درست مثل این که یک بار سنگین برای حمل و نقلِ خودش به ابزارهای سنگین تر، ابزارهای قوی تر و نیرومندتری احتیاج دارد. یک وقت انسان در یک مسافرت، یک پیراهن و مثلاً یک زیرپوش و یک لباس ساده و خوراک یک روز را می خواهد بردارد، فقط یک ساک احتیاج دارد. یک وقت برای یک مسافرت بار سنگینی را، ابزارهای فراوانی را، آذوقة یک سال را می خواهد ببرد، طبیعی است که به وسایل بیش تری و بار و بنه های زیادتری احتیاج دارد. این تمدنی که دنبالة این تحول دارد می آید و خواهد آمد و بلا تردید دنیا را تحت الشعاع قرار خواهد داد؛ این ایدئولوژی و فرهنگی که با این انقلاب درخشید و طلوع کرد و به وسط السماء خواهد رسید و به ماهِ تمام بدل خواهد شد، بار معنوی و فرهنگی بسیار عظیمی است، و احتیاج دارد به ابزارهای فراوان. این ابزارها بهترینش، رساترینش، موجزترینش، نافذترینش، هنر است.
آن کسانی که تصور می کنند انقلاب اسلامی ایران با ادبیات و با هنر سر و کاری ندارد، ربطی ندارد، خیلی پرت از معرکه اند، خیلی دورند و نمی فهمند اصلاً چه دارند می گویند و به کجا دارند می گویند. این انقلاب بیش از همه به یک ادبیات قوی، به یک فرهنگ غنی نیازمند است. من متعجبم، یعنی واقعاً در فکرم که اگر این انقلاب قرار بود توی یک کشوری پدید می آمد که خودش زبان غنی ای نداشت، مثل بعضی از کشورهای آمریکای لاتین یا بعضی
از کشورهای آفریقایی که یک زبانی مثل زبان فارسی با این سابقة تاریخی، با این ظرفیت عظیم- که می دانید زبان فارسی از لحاظ ظرفیت فوق العاده است، یکی از بهترین زبان هاست؛ آن طوری که آدم های اهل زبان و زبان شناس ها می گویند از لحاظ ظرفیت فوق العاده است- اگر نداشت و قرار بود با همان زبان گُنگُلاس (1)محلی بخواهد این فرهنگ را نقل و انتقال بدهد، یا از یک زبان بیگانه استفاده کند چه بلایی سر این انقلاب می آمد؟ این بلیّه ای است که ما امروز دچارش نیستیم و ما امروز به یک زبان قوی، که داریم؛ و به یک فرهنگ عمیق و تاریخی و غنی، که داریم؛ و به یک ذهنیت فرهنگی در ملت مان و در همة مردممان، که داریم؛ و به یک هنر سطح بالا، که نداریم؛ به شدت نیازمندیم. همة ابزارهای لازم هست، اما آن هنر بُرّندة تیزی که امروز بتواند این ابزارها را سرِهم کند و سوار کند و این ظرف را از محتوای فرهنگی این انقلاب پُر کند و ارائه بدهد؛ این را ما نداریم. این مشکل بزرگِ کار ماست و به این به شدت نیازمندیم و باید دنبالش باشیم.
یک نگاهی بکنید به عنوان مقدمه ای در ذهنتان به صدر اسلام. این مفاهیمی که من دارم از آن حرف می زنم، این ها همان مفاهیم اسلامی است، مفاهیم، مفاهیم صدر اسلام است. آن چه کهنه نمی شود مفاهیم است. کهنگی در همه چیز عالم می آید جز مفاهیم اصیل انسانی، این ها کهنگی بردار نیست. ابزارها عوض می شوند، رابطه ها عوض می شوند، شکل ها عوض می شوند، قالب ها عوض می شوند، اما مفاهیم اصیل انسانی هیچ وقت عوض نمی شود. شرافت های انسانی، کرامت های انسانی، حسن ها و قبح هایی که عقل انسان آن ها را تشخیص می دهد، آن ها عوض بشو نیست؛ و معرفت اسلامی همواره برای ما یک معرفت نو است. خود اسلام از اول در یک قالب صددرصد هنری ارائه شده، و آن قرآن است. قرآن از لحاظ زبان هنری یک چیز بی نظیر و استثنائی است. آن جوری که شما عمق مفهوم یک جلمة فارسی، یک ترکیب فارسی، یک لغت فارسی را می دانید یک آدم بیگانه ممکن نیست بداند، مگر بیگانه ای که از کودکی سال های متمادی در بین شما بوده، یا دارای استعداد فوق العاده ای باشد و سال هایی را باز با زبان سر کرده باشد. واِلّا امکان ندارد که آن اعماق زیبایی هنری الفاظ و ترکیبات و این ها را یک آدم بیگانه بداند. اهل زبان همه شان متفقند، شعراء، فصحاء، بُلغاء، و کسانی که در ادبیات و هنر صاحب نظرند از اول تا امروز در مقابل اوج هنری قرآن اظهار عجز کرده اند. این که حالا به جای خود قرآن، ایده و ادبیات ابتدایی و اولیِ فکر و انقلاب، یک چنین ادبیات راقی (2)و بالایی بوده، شما در انقلاب ما که نگاه کنید خواهید دید ما در انقلاب خودمان یک چنین چیزی نداشتیم. البته در بین مسؤولینی که با نهضت و مثلاً انقلاب سر و کار داشتند و
بهتر از همه، از جهات متعدد، در شخص امام یک امتیازاتی وجود دارد، ادبیات ویژة امام یک ادبیات باب این انقلاب؛ ساده، روان، بلیغ، نافذ، مردمی، همه کس فهم، بی تعقید (1)و در عین حال درست؛ یک خصوصیاتی دارد ادبیاتش. اما این را شما مقایسه بکنید، آن چه که ظرفیت ادبی زبان ما، زبان انقلاب ما با قرآن اصلاً قابل مقایسه نیست. علاوة بر این خود رسول اکرم از ظرفیت های بالای ادبی سعی می کرده استفاده کند. پیغمبر هم در کلمات خودش، هم در کلمات رهبران اسلام در آن روزگار- صحابة بزرگ و پیشوایان و این ها- و هم علاوة بر این ها از شعر شعرا. پیغمبر از شعر شعرا که آن روز شعر رائج ترین و بُرّنده ترین ابزار فرهنگی بود، تا آن جایی که ممکن بوده استفاده کرده.
پیغمبر اکرم روی شعر، شاعر، جذب شاعر، وادار کردن شاعر به شعر، لبخند زدن به شاعر، تحسین کردن شاعر و ارزش کردن شعر، آن همه سرمایه گذاری می کند؛ که این در صدر اسلام و در زندگی پیغمبر کاملاً مشهود است. آن هم در جامعه ای که چیزهای زیادی، تجملی و غیر اصولی اصلاً مطرح نبود، و جامعه ای که سیاحتش جهاد است، (2)عزلتش جهاد است، که در روایات گوناگونی هست، هر کس می خواهد از دنیا بهره ببرد، برود جهاد کند؛ هر کس می خواهد سیاحت کند، برود جهاد کند. این جور مکتبی و جهادی و مبارزه و انقلابی توی یک چنین جامعه ای که شاید بعضی ها خیال کنند، خب توی جامعة جهادی، دیگر شعر جایش کجاست؟! شما می بینید نه خیر، شعرا این جا پیدایشان می شود، پیغمبر به این ها احترام می کند. شعرِ این ها خیلی هایش دربارۀ جهاد هم نیست، دربارة مسائل اصولی اسلام هم نیست، شعر، در مقابل شعر است. چون آن روز دشمن ضدانقلاب از ظرفیت ادبی بالایی برخوردار بود و شعرای برجسته ای داشتند، پیغمبر شعرای اسلام را تشویق می کرد که بروند به مقابلة با آن ها تا فقط حرف آن ها در تاریخ ثبت نشود و اسلام در مقابل این حربة تاریخیِ ماندگار که اسمش شعر است، بی دفاع نماند. این، صدر اسلام است. خب حالا ما در انقلاب خودمان هم، به این ظرفیت بالای هنری و توان بالای هنری نیازمندیم. (65/10/27)
ملت ما، با هزار و سیصد سال بعد از اسلامش، واقعاً سرشار از برجستگی ها و درخشندگی هاست. البته راجع به قبل از این دوران، اطلاع زیادی نداریم. اگر چه می شود فهمید که یک ملت بزرگ، با آن خصوصیات، قاعدتاً فرهنگ بالغی داشته است. این را اجمالاً می شود فهمید. هر چند از جزئیاتش جز بعضی از آثار خبر نداریم. لکن در دورۀ اسلام- که آن چه شده به برکت اسلام اتفاق افتاده است- ملت ایران واقعاً خیلی توانایی و نبوغ نشان داد، و خیلی حق و منّت بر همة دنیا، نه فقط دنیای اسلام دارد، که این ها در سطر سطرِ تاریخ دنیا، مسطور و مضبوط
است. اگر خود ما که امروز غافلیم، به این تاریخ مراجعه کنیم، آن ها را خواهیم دید. این ملت، امروز از لحاظ فرهنگی، آن پختگی و بلوغ کافی را انصافاً ندارد. ما در بخشی از رشته های فرهنگی و هنری که امروز در دنیا مطرح است، در درجة دوم و سوم قرار داریم. یعنی در معیار تاریخ، کسانی که تازه کارند، از ما جلو افتاده اند و پیش هستند. لکن ما آن زمینه را داریم. آن چشمه هست، اگر چه گِل اندود است و جوشان نیست، اما یقیناً منبع عظیم فرهنگ و فکر و رشد و ذوق و نبوغ، در سینة این ملت همچنان موج می زند و باید از آن استفاده کرد و بهره برد. باید ببینیم عیب عمدة کارهای فرهنگی و هنری، در دوران قبل از انقلاب چه بوده است؟ رجال فرهنگی ما، همان هایی که امروز هستند، دیروز هم بودند؛ همین مردم و از همین ملت بودند. درس خوانده بودند، فرزانه بودند. پس آن عیب اساسی که ما در دوران پهلوی و دوران قاجار به خصوص اواخر قاجار دچار آن شدیم و این طور خشک و پوک و بی بروز شدیم، چه بود؟ این عیب اساسی را واقعاً باید پیدا کرد. به نظر می آید دلیلش همین است که ما مکرر به زبان می آوریم؛ یعنی مسألة تهاجم فرهنگی. ما شبیخون زده شدیم. یعنی از غفلت ما و غفلت سردمداران و فرمانروایان این کشور استفاده شد و عده ای با یک فرهنگ تازه و با نیروی جدیدی که بر اثر رنسانس، دنیا را به جوش آورده بودند و خودشان در آن جوش و خروش بودند، بر سرِ ما ریختند و ما خواب بودیم. «اولین دشمنی که بر ایشان تاخت، خواب بود.» (1)خواب بر سر ما تاخته بود. از خواب ما استفاده کردند، آمدند، وارد شدند، بساط ما را به هم ریختند، اصالت های ما را مخفی نمودند و خیلی از چیزها را گِل اندود کردند. مثل این بود که یک عده آدمِ نادانِ ناشی، وارد یک ساختمان هنری شوند، در و دیوارها را بکَنند، پرده ها را خراب کنند، عکس ها را مشوّه (2)کنند و مجسمه ها را مخدوش کنند. چنین کاری انجام دادند و این یک ترتیب جدید و نو بود، اما ترتیب آن ها بود؛ ترتیب ما نبود. ما می دانیم که وقتی یک عده فاتح، وارد یک کشور می شوند، ترتیب خودشان را در آن جا برقرار می کنند، اما ظرافت قضیه این جاست که ترتیب خود را برای یک عده از شهروندان درجة دو می توانند برقرار کنند، نه آن چنان که برای خودشان در کشور خودشان برقرار می کنند. این اتفاق در ایران هم افتاد. اروپایی ها آمدند، ترتیبات اروپایی را وارد این کشور کردند و کسانی که فریفتة آن ها بودند، همچون آن روشنفکران نسل اول این کشور؛ مثل ملکم خان ها و امثال این ها، که روشنفکری را از آن ها فرا گرفته بودند، با آن ها همدست شدند. در داخل هم که غفلت بود و فرمانروایان غرق در فساد و تباهی. این گونه وارد این کشور شدند، همه چیز را به هم ریختند و ایران را مانند یک کشور خالی الکف، مثل این که هیچ نداشته باشد، نسبت به گذشته اش بدبین کردند. آن را
نسبت به تاریخش غافل کردند و ترتیبات خودشان را، منتها ترتیبی که برای شهروندان درجة دو گذاشته می شد، در این جا برقرار کردند.
این یک امر بدیهی است. مثل اربابی که خانۀ نوکرش را منطبق با سبک آرایش خانة خودش بیاراید! راحتِ نوکر را که در نظر نمی گیرد؛ راحتِ خودش را آن جا در نظر می گیرد. این یک امر بدیهی و طبیعی است. لذا، واقعاً ضایعه ای ایجاد شد و ادامه پیدا کرد. اگر چه در دوران پهلوی و به خصوص این سی، چهل سال اخیر، وضعیت کذایی دوران قاجار، به آن وضوح وجود نداشت، اما خطر از آن زمان بیش تر بود. به خاطر این که این ها به معنای واقعی کلمه نسبت به گذشتة ایران بی اعتقاد شدند. به خصوص آن بخش برجستة این گذشته؛ یعنی همان تاریخ هزار و سیصد سالِ بعد از اسلام. لذاست که شما ملاحظه می کنید ناگهان پا را به قبل از اسلام را اسلام می گذارند؛ یعنی این فاصلة زمانی را ندیده می گیرند و به سراغ قبل از اسلام می روند. و دلشان می خواهد آن به اصطلاح تمدن را احیا کنند. غافل از این که گذشتة مورد نظرشان نسبت به تمدن اسلامی، یک تمدن بَدَوی بود. شما ایران را در قرون چهارم و پنجم و ششم و هفتم بعد از هجرت نگاه، و چنین دوران هایی را با ایرانِ مثلاً دوران ساسانی یا دورانی دیگر مقایسه نمایید. اصلاً این ها با هم قابل مقایسه است؟! این علم، این معرفت، این تمدن، این اکتشافات، این ابن سیناها، این فارابی ها و.... کجا می شود در دوران قبل از اسلام نشانی از آن ها پیدا کرد؟!
ما را ضایع کردند. من آن عامل اصلی و آن میکروب اساسیِ انحطاط و ضیاع (1)فرهنگی خودمان را در آن می بینم که اولاً گذشتة ما را که عمده اش منبعث از اسلام و جوشیدة از اسلام و تعالیم اسلام است، به فراموشی دادند و از یاد بردند. دوم این که، ترتیبات و شیوة غرب را که با فرهنگ بومی و فرهنگ بَدَوی و دوران کاملاً وحشیگری شان آمیخته بود، به این جا آوردند. یعنی همین فرهنگِ مدرنِ کراوات بستة اروپایی را که با این ظاهر لوکس و قشنگ، در داخل خود عناصر واضحی دارد که مربوط به دوران بدویّت است. یعنی اصلاً ربطی به شهرنشینی و تمدن ندارد؛ و این در خورد و خوراکشان، در کیفیت خوردنشان و در کیفیت معاشرتشان منعکس است. این ها را عیناً به این جا آوردند برای این که تزریق کنند. البته معلوم بود که نمی شود! لذا، یک چیز مخلوطِ عوضیِ بدی از آب درآمد.
البته امکان ندارد که انسان از فرهنگ دیگران استفاده نکند. استفاده کردن از فرهنگ دیگران، انسان را تکمیل می کند. اما فرق است بین این که انسان یک دارو یا غذای مقوّی را با معرفت و بیداری و هشیاری، از میان صد نوع دارو و صد گونه غذا برای خودش مناسب بداند و انتخاب کند، با این که چیزی را به او بخورانند. فرض کنید شما ویتامین ث لازم دارید. می روید
1) (ض ی ع)، ضایع شدن، تباه شدن
ویتامین ث را انتخاب می کنید و به آن اندازه و مقداری که لازم است، نوش جان می کنید؛ آب هم روی آن می نوشید. خیلی هم خوب است! این که چیز بدی نیست. بیگانه هم هست، اما می رود جزو جان شما می شود. چون مال شماست؛ چون به آن احتیاج دارید. اما یک وقت است که اصلاً بحثِ انتخاب نیست. بیهوش افتاده ایم؛ یکی هم می آید آستین ما را بالا می زند و آمپولی را که نمی دانیم چیست، به ما تزریق می کند. حال آیا این لازم بود؟ لازم نبود؟ به اندازه بود؟ کم بود؟ زیاد بود؟ مضر بود؟ مخدر بود؟ مسموم بود؟ این ها را انسان باید توجه کند. آن زمان، هرچه به ما تزریق کردند مسموم و مخدر و نامناسب بود. تا اواخر دوران پهلوی، همین طور چیزهایی را به این ملت تزریق کردند. این فایده ای ندارد. این نوع اخذ فرهنگِ بیگانه که تکمیل فرهنگ نیست! این غرق شدن و معمول و مفعولِ فرهنگ بیگانه قرار گرفتن است. این ارزشی ندارد. اگر انسان برود با اختیار خودش انتخاب کند، بحثِ دیگری است.
امروز در فرهنگ غرب، انصافاً عناصری وجود دارد که برای ما حیاتی است، ما باید آن ها را یاد بگیریم. چیزهای خوب، زیاد دارند. اگر این چیزهای خوب نبود، غرب با این همه فسادی که دارد به این جا نمی رسید. غرب با این فسادهایی که دارد، باید اصلاً مضمحل می شد و مثل دود به هوا می رفت. اما علت این که دود نشدند و به هوا نرفتند چیست؟ چند عنصرِ واقعاً حسابی در کار این ها بوده است. از جمله این که، آدم های منظمی هستند؛ آدم های پرکاری هستند و در تلاش هایشان خستگی ناپذیرند. این ها عناصر مثبت و مطلوب فرهنگ آن هاست. این ها را البته باید گرفت و استفاده کرد. (72/7/12)
در یک کشور، مسألۀ ادبیات و فرهنگ، مسألۀ اصلی است؛ چه در آن دورانی که کشور و ملتی در حال یک تحول اساسی است و چه در دورة بازسازی و بازپروری ذخایر ملی و پس از آن. در همة دوران ها، گره گشایی اصلی، به وسیلة فرهنگ است؛ که پایه های اساسی فرهنگ هم، همین ادبیات و هنر است. بالاخره وقتی ما از فرهنگ حرف می زنیم، در درجة اول، از شعر، از داستان، از نویسندگی، از بخش های مختلف هنری و نظیر آن حرف می زنیم. این هاست که در ذهنیت و عمل مردم تأثیراتی دارد. حتی فرهنگ عامیانه، یعنی آن بخش دیگر از فرهنگ هم- که از لحاظ گسترش کمّی وسیع ترین انواع فرهنگ است- محصول و شکل گرفته به وسیلة همین ادبیات و هنر است.
اگر بخواهد تحولی در یک کشور انجام گیرد، فرهنگ کارگشاست. اگر ملتی بخواهد- فرض بفرمایید- در یک دوران اشغال بیگانه، خود را از اشغال بیگانه نجات دهد، بیش از ثروت و توانایی های صنعتی و ذخایر زیرزمینی آن ملت و بقیة معیارها و شاخص هایی که وجود دارد، باز فرهنگ آن ملت به کار می آید تا بتواند خودش را از اشغال بیگانگان نجات دهد. فرض بفرمایید جنگی پیش بیاید. برای این که یک ملت بتواند آن جنگ را درست اداره کند یا نتواند، بیش از
سلاح و وجود فرماندهان کارآزموده و کثرت سپاهیان و لشکریانی که در اختیار دارد، فرهنگ ملت است که می تواند به کمک بیاید و آن ملت را به میدان جنگ بکشاند، در میدان جنگ نگه دارد، به خوب جنگیدن وادار کند و پیروزی را در اختیارش بگذارد. (75/6/28)
من شنیده ام که در قضایای جنگ جهانی در روسیه، شورِ علی اف- آهنگ معروفی است که البته من نه آهنگش را شنیده ام، نه درست می دانم چیست؛ آقایان می دانند- در تهییج مردم برای وارد شدن به میدان جنگ، بیش ترین تأثیر را داشت؛ یعنی در خدمت اهداف مردمی قرار گرفت. به طور طبیعی این توقع از هنرمند هر کشوری وجود دارد. (80/5/1)
ببینید فرهنگ در همة مراحل، عنصر اصلی است. وقتی هم که نوبت به دورة بازسازی و بازپروری ذخایر ملی برسد، آن چیزی که برای یک ملت به کار می آید، فرهنگ است. اگر فرض کنیم در یک کشور، یا در بخشی از یک کشور، فرهنگِ کار و ابتکار حاکم نباشد و اهل ابتکار نباشند، شما هزار نفر مدیر خوب هم بیاورید، چه کار خواهند کرد؟ علم و توانایی علمی و وجود ذخایر مادی، در درجة بعد است. آن عاملی که یک ملت را در این برهه از زمان نجات می دهد، فرهنگ است. یعنی وادار می کند به این که وارد میدان سازندگی شود، به خود تکیه کند، انضباط کاری داشته باشد، از عوارض دوران سازندگی خود را بیرون بکشد و خود را نجات دهد- چون دوران سازندگی از لحاظ اقتصادی و اخلاقی عوارضی دارد- و این سازندگی را در همان جهتی که به آن احتیاج دارد، هدایت کند. فرهنگ یک ملت کمک می کند که بتواند این کارها را انجام دهد.
اگر ملتی از این مرحله هم عبور کرد و فرض کنیم دوران سازندگی در یک کشور به پایان رسید؛ یعنی این کشور از لحاظ صنعتی و فنی و از لحاظ وضع معیشت، ملت توان مندی شد و بناست که این ملت، از این اقتدار خود، از این موجودی ای که به دست آورده است، برای ادامة حیات خود و کمک به بشریت و کمک به کشورهای دیگر و پیش برد قافلة بشریت استفاده کند- کمال انسانی که نهایت ندارد- باز فرهنگِ یک ملت تعیین کننده است. اگر [ملتی] فرهنگ پیشرفتة خوبِ سالمی داشت، این اقتدار، در جهت حیات و رشد بشریت و در جهت خدمت به بشریت به کار خواهد افتاد. اگر فرهنگ علیل و ناقص و قاصری داشت، این قدرت و توانایی که به دست آمده است، در جهت انحطاط اخلاقی، انحطاط بشریت، ظلم و حتی در جهت تلاشی درونی آن ملت به کار خواهد رفت؛ که این سرنوشت قدرت های کنونی درجة یک دنیاست. یعنی پیش بینی من این است که فعلاً مهم ترین قدرتی که از این موریانه آسیب می بیند و دیری هم نخواهد گذشت که فرو خواهد ریخت، ملت و نظام و رژیم کنونی آمریکاست. البته این ها چیزی نیست که بشود برایش زمان معین کرد؛ ده سال یا بیست سال دیگر. لیکن معلوم است؛ چون عوامل متغیّری دارد، زمانش تغییر پیدا می کند، اما قطعی است که آسیبِ این
اشکال و نقیصه را خواهد خورد. بالاخره ملت آمریکا توانسته است به برکت بعضی از خصال فرهنگی و خصوصیات جغرافیایی و تاریخی، به یک اوج علمی برسد؛ از لحاظ علم و ثروت و امثال آن پیشروی پیدا کند. اما چون یک فرهنگ صحیح و خوب و کامل بر آن کشور حاکم نبوده است، تا به حال هم در جهت انحطاط بوده است. از این به بعد هم در جهت تلاشی خود- آن کاخ قدرتی که به وجود آمده است- به کار خواهد رفت. نشانه هایی هم از هم اکنون پیداست. آینده هم این گونه خواهد بود.
ببینید این نقش فرهنگ است. فرض بفرمایید ما یک جوان را وادار کنیم که ورزش کند، جسم خود را قوی کند، توانایی های فراوان جسمانی به خود بدهد، دارای اندام قوی، سالم، رشید، زیبا و با استعدادهای فراوان باشد، لیکن قدرت تفکر به چنین کسی ندهیم. چنین فردی را در نظر بگیرید و ببینید این آدم، با همۀ زور و قدرت جسمانی و زیبایی هایی که در جسم او وجود دارد، به خاطر ضعف فرهنگی، چطور به راحتی در تسخیر انسان هایی قرار می گیرد که دارای فکر برتر و تربیت بیش ترند و همۀ این خیراتی که در جسم او هست، عملاً در اختیار دیگران قرار می گیرد و برای خود او نفعی ندارد. ملتی که به جنبه های گوناگون حیات او توجه شود؛ یعنی علم او- البته خود علم هم، جزو فرهنگ است، لیکن من الان، فرهنگ به معنای خاص را مطرح می کنم- فنآوری او، بهداشت، ثروت، پیشرفت مادی، قدرت و تسلط سیاسی او، همة این ها تأمین شود، اما در داخل این کشور، فرهنگ، رشد و گسترش نداشته باشد، شبیه همان انسان است. (75/6/28)
مقولة فرهنگ همچنانی که اهالی درد و سوز می دانند، در کشور ما مقولة مظلومی است. انقلاب ما، انقلابی مبتنی بر یک منش و نگرش فرهنگی بود و هر حرکت ارزشی، این خصوصیت را دارد. ما باید بیش و پیش از تلاش های دیگر، به تلاش فرهنگی اسلامی می پرداختیم. (71/5/5) اگر اول انقلاب، این امر مُحالی که حالا می خواهم عرض کنم، تحقق پیدا می کرد، امروز وضع ما، یقیناً وضع بسیار خوبی بود. آن مُحال این است که در آغاز یک انقلاب، کسانی که دست اندرکار ادارة کشورند، آمادگی لازم و برنامه ریزی کافی و پیش بینیِ به اندازه را ندارند. چنین چیزی، در انقلاب امکان ندارد و امکان نداشت و نشد. لکن اگر ما آن وقت این را داشتیم، اول کاری که می کردیم، این بود که می آمدیم از آن جوش و شور انقلابی استفاده می کردیم؛ معارف اسلامی را در یک فضای صحیح، به صورت ترجمة معنوی، نه ترجمة زبانی ارائه می کردیم. آن چنان که یک انسان متنفّس در این فضا، بتواند آن را تنفس و استنشاق کند. آن وقت هنرمند، هنرش از اسلام می جوشید. دیگر لازم نبود شما بگویید، این را بساز، این را بگو، یا آن جایش را حذف کن. و فضا، فضای اسلامی می شد. اما این نشد. (72/7/12) یعنی روشن کردن و تبیین فرهنگ اسلام، با همان وسعتی که مفهوم و معنای فرهنگ دارد. دور از
انحراف، دور از خرافه گرایی، دور از تنگ نظری و جمود، دور از ملاحظه کاری و ترس از این و آن؛ که حالا مثلاً در دنیا این طور است.
فرهنگ و محیط غرب، محیطی است که علی رغم این که سعی دارد خودش را به آزاداندیشی معروف کند، به شدت متعصب است. شاید در مقولات دیگر هم باشد، اما در مقولة فرهنگ، به شدت متعصب و سخت گیر است. یعنی هر فرهنگی غیر از فرهنگ اروپایی، به شدت مورد تحقیر، اهانت و فشار قرار می گیرد. اروپای مدعی تسامح و سهل نگری و آزاداندیشی و بلند نظری و دوری از تحجّر و جمود، در مقولة فرهنگ به شدت سخت گیر و متعصب است. هر آن چه که غیر از فرهنگ اروپایی است، نام های مختلفی پیدا می کند. از وحشی گری و بربریت بگیرید تا ارتجاع و عقب افتادگی تا غیر قابل اعتنا بودن. یعنی همان احساس قدیمی و باستانی اروپا، که هر چه ماورای یونان بود «بربر» بود و «بربرستان»، همچنان در عمق جان شهروند اروپایی که در فضای فرهنگی اروپا و غرب زندگی می کند، وجود دارد. البته این تعصب، در اقمار فرهنگی اروپا، یعنی آمریکا و استرالیا هم عیناً وجود دارد. در آن جا همین امروز هم روحیة یونانیان و تحقیر بربرها وجود دارد. لذا شما می بینید مثلاً با حجاب، به شدت مبارزه می کنند. نه به این دلیل که حجاب، تحمیلی بر زن است؛ نه. انواع تحمیل های گوناگون را بر زن روا می دارند و هیچ مسأله ای برایشان نیست. از جمله، تحمیل کار سخت، تحمیل اهانت، تحمیل ریختن آبرو و حیثیت زن به عنوان عنصر و یکی از دو جنس اصلی آفرینش. این ها تحمل می شود. اما این یکی تحمل نمی شود. چرا؟ چون این، مخالف فرهنگ اروپاست.
شما دیدید که در همین چند سال اخیر، در اروپا- در فرانسه و در چند جای دیگر، از جمله آلمان- با حجاب مبارزه شد. چند نفر خودشان می خواستند با روسری به مدرسه بروند. گفتند اصلاً نمی شود! و با آن مبارزه کردند. از آن طرف، می بینید که همه جا دم از استانداردهای جهانی می زنند. وقتی می خواهند بگویند که فرضاً جمهوری اسلامی، این تکالیف را باید انجام دهد، چیزی که بیش از همه رویش تکیه می شود این است که ایران خودش را باید با استانداردهای جهانی تطبیق دهد. استانداردها، یعنی همین چیزها. یعنی چیزهایی که منطبق با الگوی فرهنگ غربی است. پس، این سخت گیری و فشار، از طرف غربی ها، همواره وجود دارد. هر وقت که یک فرهنگ غیر غربی، به خصوص فرهنگ اسلامی که فرهنگی است مهاجم و برای خودش مکانتی (1)و حالت هجومی قائل است و ضعف و انکسار و هزیمت (2)ندارد، بخواهد جایی خودنمایی کند، به شدت مورد تحقیر و فشار قرار می گیرد.
با توجه به این مسائل و آن چه در طول این چند ده سال اخیر بر ما گذشت- به خصوص در این
صد و پنجاه، دویست سال اخیر که فرهنگ غربی در داخل کشور ما راه باز کرده- بایستی در این زمینه ها خیلی تلاش می کردیم. باید خیلی کار می کردیم. بایستی این حقایق فرهنگی اسلام را تبیین می کردیم. این کارها متأسفانه نشده است. هر وقت هم کسانی خواستند در گوشه ای سر بلند کنند و حرکتی در این زمینه انجام دهند، انواع و اقسام فشارها و هو و جنجال ها روی سرشان ریخته و از این که بتوانند کارشان را انجام دهند، مانع شده است. (71/5/5)
بنابراین اهمیت فرهنگ، برای زمان و دورۀ ما، اهمیت خیلی بالایی است و باید کار فرهنگی، مورد توجه جدی قرار گیرد. البته کار فرهنگی هم، کار پیچیده ای است و متولیان امور فرهنگی کشور در بخش های مختلف، باید تلاش کنند که در دو بخش پیشرفت کنند؛ یک بخش، بخش گسترش کمّی فرهنگ در داخل آحاد و نفوس مردم است. فرض بفرمایید گسترش کتاب خوانی در کشور، گسترش کتاب و کتابخانه، افزایش مدارس و مراکز تحقیقی و پژوهشگاه ها، بردن علم و سواد از مراکز شلوغ جامعه به اقصی نقاط کشور، به روستاها و به خانه های منزوی. این کار کمّی و بسیار لازم است که به عهدة آموزش و پرورش، آموزش عالی و سازمان تبلیغات و به خصوص به عهدة صدا و سیماست. این بسیار کار لازمی است- یعنی همة آحاد مردم را در کشور، از نسیم فرهنگی برخوردار کردن و از امکان بهرة فرهنگی متمکّن کردن- باید همه بتوانند استفادة فرهنگی بکنند. بسیاری از افراد، خودشان نمی دانند که محتاج کتاب و مطبوعات و محتاج شنیدن شعر و دیدن انواع و اقسام هنر و جلوه های هنری هستند. اصلاً خودشان هم توجه ندارند. مثل انسانی که توجه ندارد که به ویتامین، به پروتئین و به غذای مخصوصی احتیاج دارد. طبیعی است که باید برایش فراهم کنند. (75/6/28)
جامعه، جامعه ای است که بالطبیعه فرهنگی است، اما بالفعل، فرهنگی نیست. چرا می گوییم به طبیعت فرهنگی است؟ چون یک جامعة مذهبی و دینی است. جامعة دینی طبیعتش این است که یک آرزوی فرهنگی داشته باشد. این جامعه، غیر از یک جامعة دنیوی است که فقط به مسائل زندگی بیندیشد. می تواند فرهنگ در آن زندگی باشد و می تواند مطلقاً نباشد. البته در زندگی جوامع صنعتی و مادی و دنیوی، سینما هم هست، موسیقی هم هست، هنر هم هست، اما فقط به عنوان تأمین یک نیاز شخصی. شخص، دلش تنگ می شود؛ به سینما می رود و یا به موسیقی گوش می کند. این نیست که لزوماً یک آرزوی فرهنگی داشته باشد. می تواند داشته باشد، می تواند نداشته باشد. جامعه دینی، بالطبع یک آرزوی فرهنگی دارد؛ چون اهداف دین، اهداف فرهنگی و معنوی است؛ اهدافی است که با روح و فکر و قلب سر و کار دارد. بنابراین، یک فرد و مجموعة دینی، نمی تواند آرزوها و ایده آل ها و آمال های فرهنگی نداشته باشد. پس، بالقوه و بالطبع، جامعۀ دینی، یک جامعۀ فرهنگی است. ولیکن بالفعل نه؛ فرهنگی نیست. یعنی از جنبة بینش ها و روشن بینی ها و آگاهی ها و فعلیت های فرهنگی، نقص دارد. بدین
معنا، مثلاً، مردم ما کتاب خوان نیستند و این کتاب نخوانی، نقص بسیار بزرگی است. خیلی از مردم ما حتی روزنامه خوان نیستند و اگر نگاهی به روزنامه بیندازند، به همان تیترهای درشتش اکتفا می کنند. بسیاری، رادیو را فقط برای سرگرمی هایش گوش می کنند؛ نه برای آموزش و خبر آن و آگاهی های زندگی و مسائل فرهنگی اش. ما این نقیصه را باید برطرف کنیم. (71/9/4)
بنابراین گسترش کمّی فرهنگ در کشور، یک کار اساسی است که به عهدة همة بخش های فرهنگی است که در کشور وجود دارد. به خصوص علمای دین می توانند در این بخش خیلی مؤثر باشند. عناصر فرهنگی و روشنفکران در هر جامعه، در هر بخش از کشور، در شهر و استان، می توانند تأثیر بگذارند و مثل مشعلی اطراف خودشان را روشن کنند.
بخش دوم که اهمیت آن کم تر از این بخش نیست، بلکه حتی از لحاظ نگاه به بلندمدت، بیش تر هم هست، گسترش و توسعة کیفی فرهنگ است؛ یعنی تولید فرهنگ، منفجر کردن سرچشمۀ فرهنگ در دل ها و روح ها و استعدادها. این خیلی مهم است. ما لازم است که مردم را کتاب خوان کنیم، اما از این واجب تر، آن است که استعداد نویسندگی را در بین مردم بیابیم و تولید کتاب کنیم. وادار کنیم که استعداد به کار بیفتد؛ قلم ها روی کاغذ بیاید؛ فکرها کار کنند و برای مردم بسازند و تولید کنند. این مهم است. کشور ما کشوری است که از جهت استعدادهای هنری و فرهنگی، باید جزو کشورهای علی الظاهر کم نظیر و نمونه باشد. من چون آماری در این مورد در اختیار ندارم، نمی توانم به طور قاطع بگویم که درجة اول یا دوم است. اما قاعدتاً وقتی که ما نگاه می کنیم، می بینیم استعداد فرهنگی در بین آحاد مردم، گسترده است. اخیراً در جایی، راجع به مسألة شعر دیدم که نویسنده ای از دوران صفویه می گوید؛ کسی که هرگاه یک بار، یکی، دو بیت می گوید، شاعر نیست. همۀ مردم کشور ما چنین اند. این امر خیلی مهمی است؛ یعنی روح شعر گویی و قریحة شعر، در همه یا اکثر مردم وجود دارد. در واقع هم همین است. شما می بینید که در بین روستاییانی که دور از مظاهر و عوامل فرهنگی هم هستند، افراد زیادی پیدا می شوند که دارای این قریحه اند. یا قریحة هنری در بخش های دیگر هنر- غیر از شعر- همین طور است. ما مردم با هنر و با استعدادی داریم. گاهی در نوشته های جوانان و نوجوانان- که به مناسبت های مختلف، چیزهایی پیش ما عرضه می شود- انسان مشاهده می کند استعدادهای بسیار خوبی هست؛ استعداد نگارش، استعداد تولید مطالب فرهنگی و سرازیر کردن فکر از قدرت خردمندی و اندیشه. این ها باید شناخته شود. در همة سطوح همین طور است.
البته بعد از انقلاب، خوشبختانه رادیو و تلویزیون از انحصار یک طبقة خاص بیرون آمد و شعر جوانانِ فراوانی، به وسیلة خودشان یا دیگران، به مناسبت مجامع شعری و مناسبت های گوناگون، در رادیو و تلویزیون خوانده می شود. سابق این طور نبود. در سابق، کسانی حق
داشتند، مثلاً در رادیو شعر بخوانند که دارای خصوصیاتی بودند که آن خصوصیات، به محتوا و ماهیت هنر هم تأثیر خیلی زیادی نداشت. وابستگی ها و ارتباط ها و بعضی از خصوصیات شرط بود. انسان می بیند که چطور این جوانان در میدان شعر وارد شده اند؛ ما امروز چقدر شاعر داریم.
یک نفر از اهل شعر و ادب- که علی الظاهر گمان می کنم آماری هم در این زمینه داشت- دو، سه سال قبل به من می گفت که آمار سرایندگان شعر بعد از انقلاب، چند برابر قبل از انقلاب است. این امر خیلی مهمی است. این نشان دهندۀ آن است که در این کشور، هنر در بین آحاد مردم، گسترده است؛ استعداد، فراوان است. استعدادهای گوناگونی هست. متأسفانه این استعدادها به کار گرفته نشده است. در رژیم گذشته، در این بخش به خصوص، نهایت کم کاری انجام گرفته است؛ این را توجه کنید، نهایت کم کاری. یعنی در آن زمان، هر چیزی که احتیاج داشته است به این که با تدبیر و برنامه ریزی دنبال شود، معطل مانده است. مگر چیزهایی که به طور طبیعی، مثل چشمه ای، خودش می جوشیده و جاری بوده است. اما هر کاری از زمینه های فرهنگی که احتیاج به پیگیری و تلاش مسؤولین- در سطوح بالا- داشته است، همین طور نصفه کاره و معطل و معوّق مانده است.
مثلاً شما ببینید این شعبه های فرهنگی وارداتی، مثل سینما، یا تئاتر، یا عکاسی و از این قبیل هنرها و فنونی را که بومی کشور ما نیست و از دیگران گرفته اند. در طول سال های متمادی، مثلاً صد سال سینما در این کشور سابقه دارد. شما نگاه کنید صنعت سینما در کشور ما، اگر امروز از صفر بالاتر است، درجة مختصری بالاتر است. هنری بوده که دنبال کردن لازم داشته است، ولی اصلاً روی آن هیچ کار حسابی نشده است. البته بعد از انقلاب، در این زمینه خیلی کار شده است. نه این که حالا ما در حد مطلوب هستیم؛ نه. بالاخره ما شصت، هفتاد سال عقب ماندگی داریم. مجموعه ای که بر یک کشور حکم روایی می کنند، آثار کارشان که محدود به بودن وجود نامیمون خودشان نیست؛ مدت ها ادامه پیدا خواهد کرد. ما هنوز حالا، حالاها درگیر نکبت های ناشی از رژیم پهلوی و رژیم قاجار هستیم و تا مدت ها خواهیم بود. مگر کسانی که در این زمانند، همت کنند و بتوانند آن غبارهای دیرین را از سر و روی این ملت، مقداری بستُرند. فرض بفرمایید در تئاتر، هیچ پیشرفتی نداریم؛ در حالی که تئاتر، در جایی که زادگاه آن است یعنی در کشورهای اروپایی و غربی، یکی از رساترین بیان ها را دارد. ولی این جا هیچ خبری از این بیان نیست. مثل این است که انسان لغتی را بلد نباشد. لغت های هنری این گونه است. ملتی که سینما ندارد، مثل انسانی است که زبانی از زبان های مورد تفاهم و تکلم را بلد نیست. فرض بفرمایید کسی که در کشور ما، همۀ لهجه های محلیِ زبان های ایرانی
را بلد است، این فرد، گسترة فهم و تعاطی افکارش (1)نسبت به کسی که بلد نیست، چقدر زیاد است. با همه حرف می زند، با همه تفاهم می کند، به همه تفهیم می کند و از همه می گیرد. یا کسی که زبان های غیرایرانیِ بیگانه را بلد است؛ کسی که عربی، انگلیسی، یا آلمانی بلد است، با کسی که بلد نیست، چقدر تفاوت دارد؟ لغت هنر هم همین است. کسی که از تئاتر، نقاشی، عکس یا شعر چیزی نمی فهمد، راه های معرفت به رویش بسته است. ملتی که هر کدام از این ها را ندارد، دریچه ای به روی او بسته است. در این زمینه ها- حتی در زمینه هایی که بومی است- هیچ رشدی در آن روز نکرده اند. کسانی که اهل فن هستند می دانند.
مثلاً در زمینة قصه و داستان. داستان، مقولة خیلی مهمی است. البته ما سابقة زیادی در داستان داریم؛ از قدیم قصه نویسی وجود داشته است. همین داستان های شاهنامه را شما ببینید؛ هزار سال است که شاهنامه در کشور ما وجود دارد. آن داستان پردازی فردوسی، چیز کمی نیست؛ خیلی مهم است. تازه خود او از کتاب های دیگر گرفته است. اگر ما از دورة قبل از اسلام صرف نظر کنیم، دورۀ اسلامی، دوره ای است که سابقة داستان گویی، داستان پردازی و داستان نویسی ما کم نیست. در عین حال شما بفرمایید ببینید که در کشور ما، همین داستان نویسی، چقدر پیشرفت کرده است؟! اگر از من بپرسند، می گویم تا قبل از انقلاب مطلقاً پیشرفت نداشته است! رژیم هایی مدعی بودند با مسائل ایرانی سروکار دارند- آن ها اسلام را مدعی نبودند، ولی بالاخره دم از ایرانی گری که می زدند- نتوانستند در زبان فارسی که زبان ملی ایران است، چیزی را عرضه و تولید کنند که قابل ترجمة به زبان های دیگر باشد. ما در آن قسمت ها، خیلی ضعیف هستیم؛ در حالی که در دنیا، به خصوص در بعضی از کشورها، چقدر کارهای بزرگ و ارزندهای انجام گرفته است.
فرض بفرمایید داستانی در ایران، داستان امیر ارسلان نامدار است. البته قصه است؛ قصة سرگرم کننده ای هم هست؛ این طور به ذهن من می آید که یکی از قصه گوهای پادشاهان قاجار، ظاهراً برای خواب کردن شاه یا یکی از اُمرای عالی رتبة قاجار، هر شب می رفته و پهلوی او می نشسته و برای او مقداری قصه می بافته است که محصولش همین قصة امیر ارسلان نامدار است. البته من هیچ تحقیقی در این مورد ندارم؛ فقط به گوشم خورده است. اگر این حرف راست باشد، معلوم می شود که در دورۀ قبل از ما، یک ذهن خلّاقی در حد امیر ارسلان نامدار بوده است. این یک استعداد است. نمی دانم شما امیر ارسلان را خوانده اید یا نه؟! من در زمان جوانی، این کتاب را خوانده ام. بالاخره یک قصة بزرگ، شاید هزار صفحه ای است. بافندگی، خیال پردازی و تخیّل در آن، خیلی زیاد است. یعنی چنین استعدادهایی وجود داشته است که اگر یک آدم باشعور، اهل فرهنگ، قدردان و لایقی در آن دوره ها وجود می داشت
1) تبادل اندیشه ها
-چون پرداختن به کارهای فرهنگی لیاقت می خواهد- ممکن بود بتواند این استعدادها را در آن دوره، به فعلیت ها و واقعیت هایی تبدیل سازد که امروز در دنیا بدرخشد. کما این که اتفاقاً در همان دوره ها- یعنی اواسط دورۀ قاجار که قرن نوزدهم اروپاست- قرنِ تولد بزرگ ترین و ماندگارترین رمان های دنیا، چه در فرانسه و چه در روسیه است. با ارزش ترین و معروف ترین رمان های دنیا، که شاید امروز هم بعضی از آن ها را بشود گفت که بهترین رمان های دنیاست، در همان دوران، در کشورهای اروپایی از جمله در فرانسه- بهترینش در فرانسه- در روسیه و مختصری در انگلیس نوشته شده است. ولی متأسفانه این استعدادها در ایران قبل از انقلاب، هیچ پرورشی پیدا نکرده است. بعد از انقلاب کارهای نسبتاً خوبی انجام شده است، اما حرکت، مناسب با شأن این ملت و این توان ها و استعدادها نیست. (75/6/28) از هر طرف که حرکت می کنیم، می بینیم که به فرهنگ می رسیم و راه ها واقعاً به فرهنگ ختم می شود. برای فرهنگ باید کار کرد. (69/9/19)
بنابراین آن چه که برای کشور ما و برای عناصر فرهنگی مهم است، گسترش کیفی فرهنگ است. یعنی تربیت شاعر، نویسنده، هنرمند و تربیت کسانی که بتوانند تولید هنری کنند و پایگاه هنری را پیش ببرند. این ها لازم است. با تشویق هنرمندان، با شناختن استعدادها، با باز کردن میدان کار برای آنان، اگر بشود در یک استان و در سطح کشور این گونه کارها انجام گیرد، آن وقت امیدهای زیادی هست. چرا؟ چون استعدادها، استعدادهای برجسته است. وقتی که یک کار نو و وسیعی در سطح کشور انجام گرفت، آن وقت می شود خرسند، راضی و امیدوار بود که گردونۀ فرهنگی به راه افتاده است.
البته امروز هم از لحاظ فرهنگی، ما متوقف نیستیم؛ در حال پیشرفتیم. به برکت نظام مقدس اسلامی، حقاً و انصافاً در این زمینه خیلی کار شده است. غالباً مسؤولین ما در اساس، فرهنگی هستند. میدان، برای عناصر فرهنگی باز است. در کارهای بزرگ، غالباً عناصر فرهنگی مشغول کارند. لذا قدر فرهنگ و زمینه های فرهنگی را می دانند. (75/6/28)
روشنفکر، آن کسی است که با اندیشه ای که می کوشد آزاد باشد، در محیط اجتماعی، زندگی می کند. روشن بین است، آگاه است، از مسائلی آشناست که تودة مردم و عامّة مردم به طور طبیعی از آن آگاه نیستند، - هر اسمی روی این جمع می گذارید، بگذارید- او در جایی ایستاده است که جریان ها را می بیند و می تواند آن ها را بشناسد. مردم به طور طبیعی از دانستن آن چه او می داند، ناتوانند؛ مگر او بگوید و او بخواهد. روشنفکر باید مایه ای از روشنی را در جامعه ایجاد کند، باید پیام آور نور و روشنایی باشد، باید نقاط ابهام را بزداید، باید مغزهای مرده، مغزهای بی خبر، مغزهای ساده اندیش را که جز از طریق چشم نمی توانند پیرامون خود را بشناسند بفهمند، توجیه کند؛ باید فرهنگ ساز باشد؛ معلم مردم باشد، مرشد مردم باشد. روشنفکر باید توی مردم باشد. پایگاه روشنفکری، تودة مردمند؛ همچنان که قلمرو روشنفکری هم مردمند. این نقش روشنفکر است. البته در گذشته روشنفکران گاهی این نقش را ایفا کردند و گاهی هم ایفا نکردند.
بهترین و متعهدترینِ روشنفکران آن کسی است که سخنش را با عملش همراه کند، اگر به میان مردم آمد، روشن گری را در کنار عمل، در کنار کاری که مردم می کنند و آن چه او منتظر بوده است که بر روشن گری او مترتّب بشود؛ همراه کند. این متعهدترینِ روشنفکران است، روشنفکر خطر پذیر، روشنفکر دل سوز، روشنفکری که ناز روشنفکری خود را بر دوش مردمی که از او بهره برده اند نگذارد، بر آن ها منّتی نداشته باشد که به آن ها آموخته و به آن ها گفته، زیرا که مردم هم به او چیزها می آموزند. (58/7/23) منتها در جامعة ما روشنفکر جماعت- این قشر- بیمار متولد شدند. از اولِ مشروطیت که در جامعة ما روشنفکری به وجود آمد، بیمار به وجود آمد،
یعنی وابستة به غرب به وجود آمد. (61/4/18) من بارها گفته ام روشنفکری در ایران بیمار، وابسته و بی ایمان متولد شد. (74/7/25)
حقیقت این است که حرکت روشنفکری در ایران از اول، یک حرکت انحرافی، وابسته، حرکتی نه در خط ترقّی و تعالی ایران و اندیشة ایرانی بود؛ یک حرکت صددرصد وابسته بود. روشنفکریِ آن روز معنایش این بود که برای آموختن اندیشه و دانش، به مراکز سنتی فکر و علم در داخل جامعۀ خود ما مراجعه نشود؛ بلکه آن کسی که می خواهد فکر و علم و بینش و معلومات به دست بیاورد، برود در منطقه ای دیگر، در دنیایی دیگر که برای ایرانی آن روز دنیای نویی بود، آن جا تحصیل علم کند. تا این جای قضیه اشکالی ندارد. کسی که دنبال علم هست همه جا می رود. اسلام هم به ما گفته ولو در راه های دور بروید علم را پیدا کنید؛ این مانعی نداشت. اما آن کسانی که علم را از فرنگ مطالبه می کردند و دنبالش به فرنگ می رفتند، وقتی برمی گشتند، تنها علم نبود که آورده بودند، بلکه دو کار دیگر انجام گرفته بود؛ اولاً غیر از علم همة رویدادها و عوارض ذهن یک انسان را هم با خود می آوردند، اخلاق فرنگی را هم می آوردند، کیفیت لباس پوشیدن فرنگی را هم با خودشان می آوردند، کیفیت غذا خوردن فرنگی را هم با خودشان می آوردند، خصلت های جغرافیایی و اقلیمی یک مردم را هم با خودشان می آوردند. آن آدمی که در یک منطقة گرمسیر و خشک زندگی می کند، به طور طبیعی یک سری خصلت هایی دارد غیر از آن کسی که در منطقة مرطوب و سرد مثلاً زندگی می کند؛ این دیگر چیزی نیست که مربوط به علم و فن و فرهنگ و معرفت باشد، اما این روشنفکرِ از اروپا برگشتة آن روز، سعی می کرد حتی خصوصیات و خصلت های طبیعی و اقلیمی و جغرافیایی را هم با خودش بیاورد و اگر مثلاً مردم فلان کشور در حرف زدن نوعی تکّه کلام دارند، آن تکّه کلام را هم با خودش بیاورد و اگر فارسی هم حرف می زند با لهجة فرنگی حرف بزند. این یک خصوصیت دیگر که او فقط حامل علم نبود، حامل هر چیزی بود که گیرش آمده بود، از لباس و از خوراک و از همسرگیری و از همسر و از اخلاق و از سنت ها و غیره ذلک. خصوصیت دوم این بود که او که از فرنگ برمی گشت، دیگر برای جامعة خودش و ملت خودش و فرهنگ خودش پَشیزی (1)اعتبار قائل نبود و معتقد بود این غلط است. در این تردیدی نیست که ما آن روز عقب بودیم، هیچ شبهه ای نداریم که حکّام جائر در طول چند قرن، ما را با سرگرم کردن به جنگ های خانمان برانداز از تعقیب جریان های علمی و فکری جهان، عقب انداخته بودند؛ چه در زمان قاجاریه و چه قبل از قاجاریه. شما تاریخ ایران را بخوانید، مرتب جنگ است میان خانواده ها، میان قدرت طلبان و این موجب شد که فرهنگ ما عقب بماند. در این تردیدی نیست، حکّام خودکامه و جائرمان اجازه نداده بودند که خیزی برداریم
1) خردترین سکة عهد ساسانی، سکة کوچک مسی یا برنجی، به معنی بسیار ناچیز
و به طرف علم و فرهنگ جدید حرکت کنیم. بنابراین روشنفکرِ غرب زده این حرف را راست می گفت که ما عقبیم و ما به او حق می دهیم. خیلی خب، عقبیم، بروید بخوانید، یاد بگیرید، برگردید ما را بکشید جلو. اما آن ها به این اکتفا نمی کردند. ما چیزی داشتیم که غرب یقیناً از آن تهی دست بود. ما یک فرهنگ هزار و چهارصد ساله داشتیم، آن روز هزار و سیصد ساله داشتیم. با حجم کتابهای علمی و فنّی و فرهنگی مان از حجم همة نوشته جات غرب به مراتب بیش تر بود، در صد سال پیش. ما آن روز می توانستیم افتخار کنیم که شجره نامۀ فرهنگستان غرب و دانشگاه های غرب می رسد به نقطه ای که مال ما و مولود ما و متعلق به ماست؛ یعنی اندلس،
این را داشتیم اقلاً. اما این روشنفکرهای غرب زده همۀ این ها را فراموش کردند. آمدند گفتند ما هیچ چیز نداریم. آمدند گفتند ما اگر بخواهیم آدم بشویم، اگر ایرانی بخواهد کسی بشود و به جایی برسد باید لباس ایرانی گری و شرقی گری و اسلامی گری را از تنش بکند و برود تو پوست اروپائی ها و فرنگی ها، و به قول معروف، از فرق سر تا نوک پا، بایستی اروپایی و فرنگی بشود. این تفکر روشنفکریِ تازه پدید آمدة ایران بود.
روشنفکری ایران با خصلت الحاد و بی اعتنایی به دین متولد شد، این دو خصوصیت؛ بی اعتنایی به ایرانی گری و بی اعتنایی به اسلام. و شما یک نگاهی و یک مروری در روشنفکرهای نسل های اول بیندازید. (59/2/27) اکنون من سه نفر از این شخصیت ها و پیشروان روشنفکری در ایران را اسم می آورم؛ «میرزا مَلکَم خان ارمنی»، «میرزا فتحعلی آخوندزاده»، «حاج سیّاح محلاتی». این کسانی که اولین نشانه ها و پیام های روشنفکریِ قرن نوزدهمی اروپا را وارد ایران کردند، به شدت نامطمئن بودند، مثلاً میرزا ملکم خان که داعیة روشنفکری داشت و می خواست علیه دستگاه استبداد ناصرالدین شاهی روشنگری کند، خود دلّال معاملة بسیار استعماری و زیان بارِ «رویتر» بود!
می دانید که در بیست سال آخر زندگی ناصرالدین شاه، انحصارات خارجی، پدر این مملکت را درآورد. انگلیسی ها می آمدند انحصاری می گرفتند- انحصار گمرکات، انحصار دخانیات، انحصار راه آهن و...- باز روس ها از آن طرف می آمدند و می گفتند شما به رقیب ما امتیاز این معاملة انحصاری و این به اصطلاح تجارت را دادید، باید به ما هم بدهید؛ به آن ها هم چیزی می دادند! بعدها اسم این را «موازنة مثبت» گذاشتند؛ موازنۀ بین روس و انگلیس در سیاست خارجی و ارتباطات اقتصادی؛ منتها بر مبنای مسابقه! یک چیزی به این قدرت بدهند، دیگری فردا بگوید چرا به من ندادید؛ این ها هم بگویند بگیر این هم مال تو. باز او بگوید مال من کم شد، بگویند این هم مال تو. ایران را به نفع خاندان سلطنت یعنی همان ناصرالدین شاه و درباری ها و هر کسی که بتواند از این سفرۀ یغما لقمه ای ببرد؛ غارت می کردند.
این آقای روشنفکری که به عنوان معروف ترین پیام آور روشنفکری و روشنگری در ایران
مطرح بود- یعنی همین میرزا ملکم خان- خودش دلال قضیة رویتر بود. در همین انحصار معروف تنباکو- که میرزای شیرازی، مرجع تقلید وقت، آن را تحریم کرد و جلوی این معاملة زیان بار را گرفت- میرزا ملکم خان خودش دلال آن بود. یکی از دلالی های عمدة میرزا ملکم ارمنی، همین قضیة «رِژی» بود که دربار هم آن را قبول کرد. این آدم می خواهد در ایران پیام آور روشنفکری باشد؛ یعنی مردم را به آینده، به تجدّد و نوگرایی دعوت کند؛ ببینید مردم چه از آب در می آیند!
من نمی دانم شما چقدر از تاریخ معاصر اطلاع دارید و چقدر آن را خوانده اید.
از یک بُعد دیگر، میرزا فتحعلی آخوندزاده شبیه میرزا ملکم خان است. این آخوندزاده، از خامنه است. من از خامنه ای های قدیمی و بعضی از خویشاوندان خودمان چیزهای زیادی نسبت به او شنیده ام و می دانم. ایشان قبل از انقلاب اکتبر به قفقاز رفت و در روسیه سر سفرة تزارها نشست و با کمک تزارها و زیر سایة آن ها، به خیال خودش بنا کرد علیه دستگاه استبداد ایران مبارزه کردن! این مبارزه مبارزة، نامطمئنی بود؛ این قابل قبول نبود. اولین چیزی را هم که این ها هدف قرار می دادند، به جای این که بیش تر به استبداد و جهات سیاسی بپردازند، به دین و اعتقادات مردم و سنت های اصیل بومی می پرداختند.
حاج سیاح هم نمونۀ سوم است. او شرح حال و زندگی خودش را در سفر اروپایی نوشته است. کسی که این کتاب را بخواند، شک نمی کند که در این کتاب، به صورت سفارش شده ای سعی شده، با هرجایی که پای یک روحانیِ آزادۀ بزرگ در میان است، برخورد شود؛ عملاً نام او کتمان شود و ماجرای او مطرح نگردد. روشنفکری در ایران، این گونه متولد شد.
طبقات بعدی روشنفکری هم در ایران، طبقات مطمئنی نبودند؛ بیش تر، شاهزاده ها و اشراف اعیان زاده ها بودند. شما شرح حال سه جلدی عبدالله مستوفی را نگاه کنید که خودش آن را نوشته است. خود او هم از همان روشنفکران است؛ ضمناً از اعیان زاده ها و خان زاده های دستگاه قاجار است. البته او شخصیت متعادلی است؛ شخصیت منفی به نظر نمی رسد. اگر شما به آن کتاب نگاه کنید، خواهید دید که آن افرادی که اولین پرچم ها و پیام های روشنفکری، با آن ها دیده و شنیده و شناخته می شد، چه کسانی بودند. (7/2/22)
من بارها به دوستان گفته ام که تاریخ مشروطه را مقداری مطالعه کنید، عبرت های خیلی عجیبی در تاریخ مشروطیت هست. اصلاً علت اصلی این که در آن جا این جریان عدالت خواهی اسلامی به جریان مشروطة انگلیسی و غربی و مجلس شورای اسلامی به مجلس شورای ملی تبدیل شد، حضور یک عده روشنفکران وابستة به غرب بود. البته همة آن ها خائن نبودند- من این را به روشنی می توانم ادعا کنم که همه خائن نبودند- اما خیلی از آن ها غافل بودند، خیلی از آن ها فریب خورده و خیلی ها اسیر هوی و هوس بودند.
شما در بین رجال سیاسی آن روز ببینید؛ اول کسی که کلمة مشروطه را به کار برده- غیر از آن انجمن ها و مجامع پایین و پنهان- و از رجال سیاسی ای بود که نفوذ داشت و توانست کاری بکند، «میرزا نصر الله نائینی» بود؛ یعنی مشیرالدولة بعدی که اولِ مشروطه وزیر خارجه بود و بعد نخست وزیر شد. میرزا نصر الله نائینی پدر دو نفر روشنفکر است؛ «حسن مُشیرالدوله» -پیرنیای بعدی- و «حسین مؤتمِن الملک» که رئیس مجلس بود. البته این دو نفر، آدم های خائنی نبودند؛ نه حسن مشیرالدوله خائن بود، نه حسین مؤتمن الملک. حسین مؤتمن الملک همان کسی است که در زمان نمایندگی «مدرّس»، رئیس مجلس بود و رئیس مقتدری بود؛ حتی با رضاخان هم برخوردِ مختصری در برهه ای از زمان داشت. اما این دو نفر، روشنفکرهای غرب زده، یعنی اسیر تفکرات غربی بودند. البته پدرشان میرزا نصرالله- که مُرد- تحت تأثیر فرزندانش بود. اسم مشروطه را در دهانِ او انداختند، او آمد و در نامه ای که متحصنین در سفارت خانه تهیه کردند، نوشت: «شما مشروطه می خواهید.» مشروطه را بردند و دنبال این مشروطه، حرکت کردند.
در بین علما هم اول کسی که اسم مشروطه را آورد، مرحوم «سید محمد طباطبایی» بود. پسرش محمد صادق روشنفکرِ غرب زده بود- البته من سلامت او را خیلی نمی توانم تضمین کنم- آقازادة مرحوم سید محمد، روشنفکر بود! آن مقداری که من می توانم بگویم، این دو وزیرزاده، آدم های سالمی بودند- چون بعداً امتحاناتشان را دادند- این آقا را نمی توانم بگویم سالم بود. او روی پدرش اثر گذاشت و اسم مشروطه را آوردند. مرحوم «شیخ فضل الله نوری» در آن تحصن اول- ظاهراً تحصن قم بود- پرسید این مشروطه که شما می گویید، چیست؟ مرحوم سید محمد طباطبایی نتوانست توضیح بدهد. گفت، مگر شما نمی خواهید که مملکت قانون پیدا کند؟! مملکت بی قانون است، استبداد است؛ قوانین اسلام بیاید و مملکت را قانون دار کند. مگر شما نمی خواهید این را بگویید؟ علما همین را می خواستند، مردم هم این را می خواستند؛ منتها شیخ فضل الله می گفت که همین را بگویید، چرا کلمة مشروطه را می گویید؟! التفات می کنید؟ یعنی این نفوذ روشنفکری در آن مراکز بود. بعد هم به مجرد این که اسم مجلس شورای اسلامی و اسم قوانین دینی آمد، در همان روزنامه های آن روز، شروع به هوچی بازی کردند که این ها چیست؛ این ها ارتجاع است، این ها عقب ماندگی است. دستگاه های خارجی هم به آن ها کمک می کردند؛ دستگاه های خارجی، آن وقت اسم گذاری هم کردند، گفتند محافظه کاران، میانه روها و اصلاح طلب ها. سه نام در کنار هم ردیف کردند. در مکاتبات و مراسلات سفارت انگلیس و روس و این ها، این عناوین هست که عده ای محافظه کارند و در رأسشان شیخ فضل الله نوری است؛ عده ای هم میانه رو هستند، یعنی آن مشروطه خواه های معتدل؛ یک عده هم اصلاح طلبند، فرض کنید مثل «تقی زاده». آن هایی که آن زمان بودند،
کمک و حمایت کردند و روزنامه نوشتند.
خب، آن وقت نتیجه چه شد؟ البته آن ها غلبه پیدا کردند. در دستگاه طرفدار اسلام و حق، دو عیب اساسی بود؛ یکی این که طرح مشخصی نداشتند. عدالت می خواستند، اما آن وقتی که بنا بود طرحی برود و تثبیت و امضا شود، چیز مدوّنِ آماده ای نداشتند؛ برخلاف مشروطه که یک چیز آمادة تجربه شده ای بود که وسط گذاشتند. دوم این که سر چیزهای کم اهمیت، با هم اختلاف می کردند. این به نظر من نکتة خیلی مهمی است. سر مسائل غیراصولی با هم اختلاف می کردند.
يقيناً سید عبدالله بهبهانی و سید محمد طباطبایی، غیر از اسلام چیز دیگری نمی خواستند؛ البته شيخ فضل الله صریح و روشن و قاطع می گفت: «قوانین اسلامی و لاغیر». آن دو نفر هم حتماً همین را می خواستند؛ منتها آن ها پیش خودشان فکر می کردند که حالا ممکن است از طریق همین مشروطه هم این معنا تأمین شود. با هم اختلاف کردند؛ نکردند بیایند بنشینند و خط مشخصی را انتخاب کنند. روشنفکرانشان هم همین طور بودند. عده ای از آن عناصر، متدین بودند؛ در نوشته هایشان هم پیداست که بعضی از روشنفکران، گرایش دینی و اسلامی دارند، اما آن ها هم به زبان همان وابستگان حرف زدند. این نبودن طرح و نبودن اتفاق کلمه و دنبال نکردن جدّيِ مقصود و از آن طرف آشنا بودن آن ها با روش های تبلیغاتی- به خاطر ارتباطشان با دستگاه های- خارجی موجب شد فضا آن قدر سنگین شود که دیگر کسی جرأت نکند اسم دین و دین داری را بیاورد! نتیجه این شد، مردمی که برای دین حرکت کرده بودند و حاضر بودند برای دین جان بدهند، احساس کردند که فایده ندارد؛ یعنی کاری که در بالا انجام می گیرد و تحقق پیدا می کند، خواسته آن ها نیست و به تدریج سرد شدند. لذا شما در قضایای بعد ملاحظه کنید- در تبریز وبعضی شهرهای دیگر مثل رشت، مشهد و جاهای دیگر- مشروطه خواهان، فعالان مهمی- به خصوص در بعضی از شهرستان ها- داشتند؛ ولی عامّه مردم در غالب موارد با آن ها همراهی نکردند؛ به خاطر این که مردم آن اعتقاد و اعتمادی را که آن ها دنبال مسائل دینی هستند، از دست دادند. یک چنین خطری آن ها را تهدید نمود و این تحقق پیدا کرد.
از آن طرف، دنبال طرح اسلامی نرفتند؛ یعنی واقعاً خودشان را از یک حکومت اسلامیِ حقیقی و یک مقررات صحیح اسلامی و قاعدة متینی که عدالت را بی گذشت در جامعه اجرا کند، محروم کردند. چون حکومت اسلامیِ حقیقی، همان چیزی است که مردم آن را می خواهند؛ ولو ندانند که اسم این، اسلام است. مردم می خواهند تبعیض نباشد، سوء استفاده نشود و آدم های ناباب و فاسد و دارای هوای نفس، زمام امور را در دست نگیرند. مردم این چیزها را می خواهند؛ ولو ندانند اسم این اسلام است و اسلام این است و آن چیزی که می تواند این را
تأمین کند، اسلام است. مردم وقتی دیدند این طور است، گفتند ولش کن- سرد شدند- یعنی یا گفتند اسلام قابل تحقق نیست، یا گفتند پس اسلام هم چیزی به ما نداد! ببینید لشکر اصلی حرکت مشروطه، از دست صاحبان اصلی اش که رهبران دینی بودند، به خاطر این تظاهرات ضد اسلامی خارج شد. بعد هم آن کسانی که پایبندی به اسلام داشتند- در درجات مختلفِ عزم و تصمیم- یکی یکی حذف شدند و اول، شیخ فضل الله که خطرناک تر از همه بود!
یکی از سفرای انگلیس در یکی از مراسلات با دولت خودش می گوید؛ این مرد بسیار خطرناکی است؛ باید از دولت بخواهیم که او را از تهران خارج کنند، وجودش در تهران، مضرّ است! یکی دیگر می گوید او نفوذ بسیار زهرآگینی در بین مردم و در بین علما دارد؛ علما هم با بودن او جرأت نمی کنند کار کنند! یعنی آن ها هم این نزاع های علما و بعضی از رودربایستی های علمایی را فهمیده بودند؛ گفته بودند تا او هست، افراد دیگر هم جرأت نمی کنند.
خب، یکی مثل او در درجة اول بود؛ یعنی دو سال بعد از مشروطیت، در سال 1327ق، شیخ فضل الله کشته شد. بعد سید عبدالله بهبهانی که آن طور نبود؛ با روشنفکران همراه بود، در مجلس و در بیرون به آن ها کمک کرد؛ چقدر دیگر زنده ماند؟ آن هم یک سال دیگر زنده ماند؛ سال 1328ق هم او را کشتند. در حالی که در اول کار می گفتند؛ آقا! شیخ فضل الله را ول کنید و سراغ آقای طباطبایی و آقای بهبهانی بروید؛ این آقایان هم از علما هستند. به مردم این گونه گفته می شد، اما بعد از گذشت یک سال، سید عبدالله بهبهانی هم ترور شد، مرحوم طباطبایی را هم تبعید کردند. او به مشهد رفت و بعد به نحو مرموزی مُرد. بعضی می گویند او را هم مسموم کردند. یعنی حتی عناصری هم که از نظر آن تحلیلگر خارجی، میانه رو بودند و به قول او جزو محافظه کاران نبودند، به خاطر کوتاهی هایی که شده بود، دیگر مجال تنفس و حضور پیدا نکردند. آن ها هم حذف شدند و از بین رفتند! (78/12/23) دورۀ قاجار به این ترتیب گذشت؛ یعنی یک روشنفکر وطنيِ ميهنيِ بی غرضِ دل سوزِ علاقمند، در بین مجموعة روشنفکران ایران کم تر دیده شد. (77/2/22)
خب، نتیجة این بحث چه می شود؟ چهارده سال بعد از آغاز مشروطیت با آن همه هیاهو و سر و صدا، رضاخان سر کار می آید و در این مقطع، همین روشنفکران را هم یکی، یکی حذف می کند؛ یعنی همین حسن مشیرالدوله و میرزا حسین مؤتمن الملک و بعضی دیگر مثل «میرزا حسن مستوفی» که او هم در یک حدی نسبتاً روشنفکر و جزو رجال پاکدامن بود؛ حتی این ها را هم تحمل نکردند و از بین بردند. وابستگی مطلق! این یک مقطع است.
ببینید من این جا احساس می کنم آن چیزی که بیش از همه در انحراف مشروطیت اثر گذاشت، حضور یک قشر روشنفکرِ وابستة به انگلیس بود؛ یعنی انگلیسی مذاق و انگلیسی مزاج که
به شدت فریفته و دلباختة غرب بودند. «محمدعلی فروغی» در یکی از درس های تاریخش به شاگردانش می گوید؛ شما هیچ وقت «سرداری» (1)به خیاط داده اید که برایتان بدوزد؟ می گویند؛ بله، داده ایم. می گوید؛ وقتی سرداری را از خیاط می گیرید و به خانه می آیید، آیا آستین سرداری حرکت می کند و بالا و پایین می رود؟ می گویند؛ نه. می گوید؛ تا کِی؟ تا وقتی که شما دستتان را در داخل آستین بکنید. وقتی شما دستتان را در آستین کردید، آن وقت این آستین، بالا می رود و پایین می آید؛ انگلیس هم همین طور است! شما ایرانی ها- نمی گوید ما ایرانی ها! - بدون انگلیس، هیچ چیز نیستید. انگلیس، مثل دستی در داخل این آستین خالی است؛ شما چه هستید. تقی زاده در همان وقت در مقاله ای- ظاهراً در مجلة کاوه- می گوید؛ از جملة بزرگ ترین اشتباهات، یکی این است که ایرانی به فکر اختراع بیفتد! اختراع نکنید، اختراع غلط است. همان کاری که فرنگی ها کردند، جزئی و کلی! بعد از مقداری می گوید؛ خلاصة نظر من- همان جملة معروف- این است که: «ایرانی باید ظاهراً، باطناً، جسماً و روحاً فرنگی مآب شود!» دیدِ روشنفکر آن زمان، این است. این منطق اوست و این احساس و ایمان اوست. اتفاقاً به نظر بنده، تقی زاده از آن آدم های خیلی ناباب نیست؛ بالاخره یک چیزکی در او بوده است. آن هایی که بعدها آمدند، آن نسل های بعدی، به مراتب بدتر از او بودند. فروغی هم همین طور بود. در یک دوره، این ها بزرگ ترین جرم ها را مرتکب شدند؛ یعنی انگلیسی ها رضاخان را فقط به خاطر این که قُلدر بود، یعنی کسی بود که در آن اوضاع ایران می توانست همة سرجنبان هایی را که ممکن بود علیه سیاست انگلیس حضوری داشته باشند، سرکوب کند؛ زیر نظر گرفتند. او را آوردند و حکومت را به او دادند. بعد این آقایان، ایدئولوگ ها و تئوریسین های سیاسی و فرهنگی آن حکومت شدند و کمال خدمت را کردند! همین تقی زاده، همین محمد علی فروغی و دیگران و دیگران. (78/12/23)
در دورة رضاخان، روشنفکران درجة یکِ کشور، از اساتید، از نویسندگان و از متفکرانی که جزو زبدگان روشنفکری بودند، در خدمت رضاخان قرار گرفتند؛ رضاخانی که از فرهنگ و معرفت بویی نبرده بود. دفاع این ها از رضاخان، هیچ وجهی نداشت؛ نه باسواد بود، نه فرهنگی بود، نه ملی بود؛ همه می دانستند که سیاست های انگلیسی هاست که اجرا می شود. خود روشنفکران می دیدند که انگلیسی ها رضاخان را آوردند، برکشیدند، به قدرت رساندند، سلطنت او را تقویت کردند، مقدماتش را فراهم کردند، موانعش را نابود کردند و جاده را برای او صاف نمودند. در آن موقع، روشنفکران، ایدئولوگ های حکومت کودتایی رضاخانی شدند. هر کاری که او خواست بکند، این ها ایدئولوژی و زیربنای فکری اش را فراهم می نمودند و برایش مجوز درست می کردند.
1) جامة چین دار مردانه که روی لباس پوشیده می شد و تا زیر زانو می رسید.
من دوست دارم این بحث را نه به عنوان یک مسؤول، بلکه به عنوان یک روحانی و یک طلبه و به عنوان کسی که تقریباً همۀ جوانیم را در فضای روشنفکریِ زمان خودم گذرانده ام و با خیلی از این چهره های معروف روشنفکری ایران، یا از نزدیک آشنا بوده ام، یا با آثارشان آشنا بوده ام و درست آن ها را می شناسم- از شاعرشان، نویسنده شان، هنرمندشان- مطرح کنم و با شما حرف بزنم. دلم می خواهد شما جوانان این دوره، قدری فضای فرهنگ کشورتان را بشناسید؛ چون شما جزو قشرهای روشنفکر هستید. ببینید کجا قرار دارید، چه بوده و چه شده و می خواهند چه بشود. مایلم شما این نکته را توجه کنید.
در دورة بعد از رفتن رضاخان و بعد از شهریور بیست- که حکومت عجیب و غریبی در آن زمان تشکیل شده بود- بخشی از روشنفکران به «حزب توده» پیوستند که اتفاقاً بعضی از صادق ترین روشنفکران از این ها بودند که به حزب توده پیوستند؛ اگرچه به شوروی وابسته بودند. آن وقت خودشان هم اعتراف داشتند؛ همه شان هم قبول داشتند که به شوروی وابسته بودند. شوروی ها در ایجاد و پشتیبانی این ها نقش داشتند و این ها مثل ستون پنجم شوروی ها در ایران عمل می کردند.
شما به خاطرات «کیانوری» و دیگر رؤسای توده ای ها که در جمهوری اسلامی گیر افتادند نگاه کنید. خاطرات این ها چاپ شده است. از پنجاه سال قبل، شصت سال قبل صحبت می کنند. با آن که این ها شاید همۀ حقایق را هم نمی خواستند بگویند، اما کاملاً از گوشه و کنار حرفهایشان مشخص می شود که آن روز حقیقت حزب توده چه بود. درعین حال، باز صادق ترین و مخلص ترین روشنفکران در همین مجموعه جمع شده بودند. یکی از آن ها مرحوم «جلال آل احمد» بود که جزو حزب توده بود. «خلیل ملکی» و دیگران، اول در حزب توده بودند. (77/2/22)
البته در نهایت، پدیده ای به نام پدیدۀ توبة روشنفکری وجود دارد که من مظهر توبة روشنفکری را مرحوم آل احمد و مرحوم «دکتر علی شریعتی» می دانم. آن ها واقعاً توّابین محیط روشنفکری روشنفکری هستند که آن وقت، زبان به انتقاد باز کردند؛ انتقادهایی که خیلی ها نمی دانستند و نمی دانند. در سال 1347- سال آخر عمر جلال آل احمد- ایشان به مشهد آمد و جلسه ای در منزل مرحوم «محمدتقی شریعتی» برای دیدن از آل احمد، تشکیل شد. جماعتی بودند، مرحوم دکتر شریعتی هم بود، از ما هم دعوت کردند؛ چند نفری رفتیم. دو، سه ساعت در آن جا بحث های گوناگونی بود. (77/12/23) در جلسه از این حرف ها خیلی گذشت. احتمال می دهم خودم شنیده باشم، احتمال هم می دهم کسی از مرحوم جلال شنیده بود و برای من نقل می کرد. می گفت ما در اتاق های حزب توده، مرتب از این اتاق به آن اتاق جلو رفتیم- منظورش این بود که مراحل حزبی را طی کردیم- و به جایی رسیدیم که دیدیم از پشت دیوار صدا می آید؛ گفتیم
آن جا کجاست؟ گفتند این جا مسکو است! گفتیم ما نیستیم؛ برگشتیم. یعنی به مجرد این که در سلسله مراتب حزبی احساس کردند که این وابستة به خارج است، گفتند ما دیگر نیستیم. بیرون آمدند و با خلیل ملکی و جماعتی دیگر، «نیروی سوم» را درست کردند؛ مخلص ها آن جا بودند. (77/2/22) یک وقتی هم این را گفته ام و قاعدتاً ثبت شده است که جلال آله احمد، یا شریعتی جمله ای را گفت؛ گفت: روشنفکران ما از اول مشروطه تاکنون- تا سال چهل و هفت- دو ترجمۀ خوب به وجود نیاورده اند! بنده تعجب کردم، گفتم دو ترجمۀ خوب؟! گفتند بله؛ دو ترجمۀ خوب نداریم. ببینید یک روشنفکرِ استانداردِ پذیرفته شده، قضاوتش این است که حتی در محیط ترجمه، ترجمة خوب هم نکردند، کار خوب هم تحویل ندادند. تنها کاری که کردند این بود که در خدمت تسلط بیش تر انگلیسی ها بر ایران قرار گرفتند و رضاخان را تقویت کردند. (78/12/23)
این دوره، تا حدود دوران «دکتر مصدّق» و بعد بیست و هشت مرداد 1332 ادامه یافت. (77/2/22) بعد از بیست و هشت مرداد، از لحاظ نشان دادن انگیزه های یک روشنفکر در مقابل یک دستگاه فاسد، سکوت عجیبی در فضای روشنفکری هست. خیلی از کسانی که در دهة بیست مورد غضب دستگاه قرار گرفته بودند، در دهة سی به همکاران مطیع دستگاه تبدیل شدند. آل احمد در کتاب «در خدمت و خیانت روشنفکران»، از همین روشنفکری دهۀ سی حرف می زند. آل احمد این کتاب را در سال چهل و سه شروع کرده، که تا سال چهل و هفت ادامه داشت. سال چهل و هفت که آل احمد به مشهد آمد، ما ایشان را دیدیم. به مناسبتی صحبت از این کتاب شد، گفت مدتی است به کاری مشغولم؛ بعد فهمیدیم که از سال چهل و سه مشغول این کتاب بوده است. او از ما در زمینه های خاصی مطالبی می خواست، که فکر می کرد ما از آن ها اطلاع داریم. آن جا بود که ما فهمیدیم او این کتاب را می نویسد. این کتاب بعد از فوتش منتشر شد. یعنی کتابی نبود که در رژیم گذشته اجازة پخش داشته باشد؛ کتابِ صددرصد ممنوعی محسوب می شد و امکان نداشت پخش شود. البته در این جا آل احمد مواضع خیلی خوبی را اتخاذ می کند، اما در عین حال شما می بینید که همین آل احمدِ معتقد به مذهب و معتقد به سنت های ایرانی و بومی و شدیداً پایبند به این سنت ها و معتقد به زبان و ادب فارسی و بیگانه از غرب و دشمن غرب زدگی؛ باز دربارة مسائل روشنفکری، در همان فضای روشنفکری غربی فکر کرده، تأمل کرده، حرف زده و قضاوت نموده است. این که می گویم روشنفکری در ایران بیمار متولد شد، معنایش همین است. تا هرجا هم ادامه پیدا کرده، بیماری ادامه پیدا کرده است.
و اما این بیماری چه بود؛ یعنی کجا بروز می کرد؟ این را از زبان آل احمد برای شما ذکر می کنم. آل احمد در مشخصات روشنفکر می گوید یک مشخصات، مشخصات عوامانة روشنفکر است. او می گوید معنای عوامانه این نیست که عوام، روشنفکر را این گونه تصور می کنند؛ بلکه خود
روشنفکر هم گاهی همین طور فکر می کند. این خصوصیات سه تاست؛ اول، مخالفت با مذهب و دین یعنی روشنفکر لزوماً بایستی با دین مخالف باشد. دوم، علاقمندی به سنن غربی و اروپارفتگی و این طور چیزها؛ سوم هم درس خواندگی. این، برداشت های عامیانه از روشنفکری است؛ ممیّزات روشنفکر این است. یعنی اگر کسی متدین شد، چنان چه علامة دهر باشد، اول هنرمند باشد، بزرگ ترین فیلسوف باشد؛ روشنفکر نیست. بعد می گوید این سه خصوصیتی که برداشت عامیانه و خصوصیات عامیانة روشنفکری است، در حقیقت ساده شدة دو خصوصیت دیگری است که با زبان عالمانه یا زبان روشنفکری می شود آن ها را بیان کرد. یکی از آن دو خصوصیت، عبارت است از بی اعتنایی به سنت های بومی و فرهنگ خودی. دیگری، اعتقاد به جهان بینی علمی، رابطة علمی دانش و قضا و قدری نبودن این ها؛ مثال هایی هم می زند.
این در حالی است که در معنای روشنفکریِ ساخته و پرداختة- فرنگ- که این ها آن را از فرنگ گرفتند و آوردند- به هیچ وجه این مفهوم و این خط و جهت و این معنا نیست. چرا باید یک روشنفکر حتماً به و به سنت های بومی اش بی اعتنا باشد؛ علت چیست؟ روشنفکری، عبارت است از آن حرکتی، شغلی، کار و وضعی که با فعالیت فکر سر و کار دارد. روشنفکر، کسی است که بیش تر با مغز خودش کار می کند، تا با بازویش؛ با اعصاب خودش کار می کند، تا با عضلاتش؛ این روشنفکر است. لذا در طبقات روشنفکری که سپس در فصل های بعدی کتابش ذکر می کند، از شاعر و نویسنده و متفکر و امثال این ها شروع می کند، تا به استاد دانشگاه و دانشجو و دبیر و معلم و روزنامه نگار- که آخرین آن ها روزنامه نگار و خبرنگار است- می رسد.
چرا باید کسی که با تفکر خودش کار می کند، لزوماً به سنت های زادگاه و کشور و میهن و تاریخ خودش بیگانه باشد، حتی با آن ها دشمن باشد؛ یا بایستی با مذهب مخالف باشد. پاسخ این سؤال در خلال حرف های خود این مرحوم، یا بعضی حرف های دیگری که در این زمینه ها زده شده، به دست می آید. علت این است که آن روزی که مقولة روشنفکری، مقولة «انتِلکتوئِل»
اول بار در فرانسه به وجود آمد، اوقاتی بود که ملت فرانسه و اروپا از قرون وسطی خارج شده بودند؛ مذهبِ کلیساییِ سیاهِ خشن خرافیِ مسیحیت را پشت سر انداخته و طرد کرده بودند. [مذهبی که] دانشمند را می کُشد، مکتشف و مخترع را محاکمه می کند، تبعید می کند، نابود می کند، کتاب علمی را از بین می برد. این بدیهی است که یک عده انسان های فرزانه پیدا شوند و آن مذهبی که این خصوصیت را داشت و از خرافات و حرف هایی که هیچ انسان خرد پسندی آن را قبول نمی کند، پُر بود، به کناری بیندازند و به کارهای جدید رو بیاورند و دائرةالمعارف جدید فرانسه را بنویسند و کارهای بزرگ علمی را شروع کنند. بدیهی است که این ها طبیعت کارشان پشت کردن به آن مذهب بود. آن وقت روشنفکرِ مقلّد ایرانی در دورة قاجار، که اول بار مقولة انتلکتوئل را وارد کشور کرد و اسم منورالفکر به آن داد
و بعد به روشنفکر با همان خصوصیت ضد مذهبش تبدیل شد، آن را در مقابل اسلام آورد. اسلامی که منطقی ترین تفکرات، روشن ترین معارف، محکم ترین استدلال ها و شفاف ترین اخلاقیات را داشت؛ اسلامی که همان وقت در ایران همان کاری را می کرد که روشنفکران غربی می خواستند در غرب انجام دهند. یعنی در برهه ای از دوران استعمار، روشنفکران غربی، با مردم مناطق استعمار زدة غرب هم صدا شدند. مثلاً اگر کشور اسپانیا، کوبا را استعمار کرده بود و ثروت آن جا- شکر کوبا- را در اختیار گرفته بود، «ژان پل سارتر» فرانسوی از مردم کوبا و از «فیدل کاسترو» و از «چه گوارا»، علیه دولت استعماری دفاع می کرد و کتاب می نوشت؛ «جنگ شکر در کوبا».
به عبارت دیگر، روشنفکر غربی در برهه ای از زمان، با دولت و با نظام حاکم بر خودش، به نفع ملت های ضعیف مبارزه می کرد، اما این کار در ایران به وسیلة چه کسی انجام می گرفت؟ به وسیلة «میرزای شیرازی»؛ به وسیلة «میرزای آشتیانی» در تهران؛ به وسیلة «سید عبدالحسین لاری» در فارس. این ها با نفوذ استعمار مبارزه می کردند، اما چه کسی به انعقاد قراردادهای استعماری و دخالت استعمار کمک می کرد؟ میرزا ملکم خان و امثال او و بسیاری از رجال قاجار که جزو روشنفکران بودند. یعنی درست مواضع، جابه جا شده بود، اما در عین حال مبارزه با دین خرافیِ مسیحیت در روشنفکری ایران، جای خودش را به مبارزه با اسلام داد. بنابراین، یکی از خصوصیات روشنفکر این شد که با اسلام، دشمن و مخالف باشد.
البته هنوز هم که هنوز است، دنباله های همان خیل روشنفکرانِ دورة پهلوی، از کتاب نویسشان گرفته، تا شاعرشان، تا محققشان، تا مصحّحشان، تا بیوگرافی نویسشان، گاهی با صراحت، همان خط را دنبال می کنند و از مثل میرزا فتحعلی آخوندزاده ای، آن چنان تجلیل می کنند، که گویی از پیامبری تجلیل می کنند! برای این که میرزا فتحعلی به برکت ضدیّتش با دین و مبارزه اش با اسلام، هم رفت سر سفرة تزارها نشست و نان آن ها را خورد و کمک آن ها را قبول کرد و هم بعداً وقتی که «بُلشِویک ها» و کمونیست ها به خامنة ما آمدند، به نام میرزا فتحعلی آخوندزاده کنسرت راه انداختند!
من خودم چون در آن دوران، کودکی را [آن جا] نگذراندم، آن هایی که کودکی شان را در آن جا گذرانده بودند و یادشان بود، سال ها پیش این ماجرا را برای من نقل می کردند. می گفتند وقتی در زمان «پیشه وری» -سال های 1324 و 1325 - تبریز و بخشی از آذربایجان در اختیار نیروهای پیش کردة شوروی قرار گرفت و اشغال شد و حکومت- به اصطلاح- محلی تشکیل گردید و بعد هم تار و مار (1)شدند، در آن وقت بلشویک ها به تبریز آمدند و به خامنه رفتند و کنسرتی به نام میرزا فتحعلی آخوندزاده راه انداختند. یعنی یک نفر، هم در حکومت تزاری
1) پراکنده و دربه در، نابود
طرفدار دارد، هم در حکومت بلشویک ها که حکومت تزاری را برانداخته است؛ شخصیت مضطرب را می بینید! نقطة مشترک حکومت تزاری و حکومت کمونیستی چیست؟ ضدیّت با مذهب، ضدیّت با اسلام؛ و ایشان منادی ضدیّت با اسلام بوده است.
البته همان طور که گفته شد، به نظر ما، در روشنفکری به معنای حقیقی کلمه، نه ضدیّت با مذهب هست و نه ضدیّت با تعبد. یک انسان می تواند هم روشنفکر باشد؛ به همان معنایی که همه روشنفکر را تعریف کرده اند- کسی که به آینده نگاه می کند، کار فکری می کند، رو به پیشرفت دارد- و هم می تواند مذهبی باشد، می تواند متعبد باشد، می تواند مرحوم «دکتر بهشتی» باشد، می تواند «شهید مطهری» باشد، می تواند بسیاری از شخصیت های روشنفکرِ مذهبیِ کاملاً مؤمن ما باشد که ما دیده ایم. هیچ لزومی ندارد که مخالف مذهب باشد.
جالب این جاست که وقتی قید عدم تعبّد را جزو قیود حتمی و اصلی روشنفکری ذکر می کنند، نتیجه این می شود که «علامة طباطبایی»، بزرگ ترین فیلسوف زمان ما که از فرانسه، فلاسفه و شخصیت های برجسته ای مثل «هانری کُربَن» به این جا می آیند و چند سال می مانند تا از او استفاده کنند، روشنفکر نیست، اما مثلاً فلان جوجه شاعری که به مبانی مذهب و مبانی سنت و مبانی ایرانی گری اعتقادی ندارد و چند صباحی هم در اروپا یا آمریکا گذرانده، روشنفکر است؛ و هرچه در اروپا بیش تر مانده باشد، روشنفکرتر است! ببینید چه تعریف غلط و چه جریان زشت و نامناسبی به نام روشنفکر در ایران ایجاد شده بود.
در جریان مسائل عظیم کشور، روشنفکران با همین خصوصیات، حضور داشتند، اما در حاشیه. در قضیة بیست و هشت مرداد، هیچ مبارزۀ حقیقی از جانب روشنفکران صورت نگرفت. البته بیست و هشت مرداد، نسبت به زمان ما، خیلی قدیمی و دور از دسترس است؛ لیکن شدت عمل رژیم پهلوی در قضیة بیست و هشت مرداد، با روشنفکرانی که احیاناً به دکتر مصدق یا نهضت ملی علاقه ای هم داشتند، کاری کرد که به کل کنار رفتند و هیچ مبارزة حقیقی از طرف مجموعة روشنفکر صورت نگرفت؛ در حالی که وظیفة روشنفکری ایجاب می کرد که به نفع مردم و به نفع آینده آن ها وارد میدان شوند؛ شعر بگویند، بنویسند، حرف بزنند و مردم را روشن کنند، اما این کارها انجام نگرفت.
بعد به قضیة پانزده خرداد می رسیم که بزرگ ترین حادثه ای بود که در قرن حاضر در کشور ما، میان مردم و رژیمِ حاکم اتفاق افتاده بود. در پانزده خرداد، سخنرانی امام رضوان الله علیه در قم و در روز عاشورا، آن چنان ولوله ای ایجاد کرد که یک شورش عظیم مردمی، بدون هیچ گونه رهبری مشخصی در تهران، فردا و پس فردای آن روز به راه افتاد. اسنادی هم چاپ شده که نشان دهندة مذاکرات هیأت دولت برای مقابله با این حادثه در همان روزهاست. شما ببینید، آن سخنرانی و آن حضور مردم، چه زلزله ای به وجود آورده بود. حرکت امام با قوی ترین شکلی که ممکن بود
انجام گیرد، انجام گرفت و مردم را به حرکت درآورد. بعد هم سربازان رژیم به خیابان ها آمدند و مردم را به گلوله بستند. چند هزار نفر- که البته آمار دقیقش را هرگز ما نتوانستیم بفهمیم- در این ماجرا کشته شدند و خون ها ریخته شد. آل احمد در همین کتاب در خدمت و خیانت روشنفکران، می گوید روشنفکران ایرانی ما- به نظرم چنین تعبیری دارد- دست خودشان را با خون پانزده خرداد شستند! یعنی لب تر نکردند. همین روشنفکران معروف؛ همین هایی که شعر می گفتند، قصه می نوشتند، مقاله می نوشتند، تحلیل سیاسی می کردند؛ همی نهایی که داعیة رهبری مردم را داشتند؛ همین هایی که عقیده داشتند در هر قضیه از قضایای اجتماعی، وقتی آن ها در یک روزنامه یا یک مقاله اظهار نظری می کنند، همه باید قبول کنند؛ این ها سکوت کردند. این قدر این ها از متن مردم دور بودند و این دوری همچنان ادامه پیدا کرد.
گاهی نشانه های خیلی کوچکی از آن ها پیدا می شد، اما وقتی که دستگاه یک تشر می زد، برمی گشتند می رفتند. یکی از نمونه های جالبش، آدم معروفی بود که چند سالی است فوت شده است- حالا نمی خواهم اسمش را بیاورم؛ کتابش را می گویم؛ هرکس فهمید، که فهمید- این شخص، قبل از انقلاب نمایشنامه ای به نام «آ با کلاه، آبی کلاه» نوشته بود. آن وقت ها ما این نمایشنامه را خواندیم. او نقش روشنفکر را در این نمایشنامه مشخص کرده بود. در آن بیان سمبلیک، منظور از «آ بی کلاه» انگلیسی ها بودند و منظور از «آ باکلاه» آمریکایی ها. در پردة اول، نمایشنامه نشان دهندة دورۀ نفوذ انگلیسی ها بودند و در پردة دوم، نشان دهندة دورة نفوذ آمریکایی ها و در هر دو دوره، قشرهای مردم به حسب موقعیت خودشان، حرکت و تلاش دارند، اما روشنفکر که در آن نمایشنامه آقای بالای ایوان نام دارد؛ به کل برکنار می ماند. می بیند، احیاناً کلمه ای هم می گوید، اما مطلقاً خطر نمی کند و وارد نمی شود. (77/2/22) یک عده از دزدان غارت گر وارد محله ای می شوند و به خانه ای می روند و در آن خانه مأمن می گیرند؛ برای این که به آن کوچه حمله کنند. و کوچه به خاطر بودنِ آن ها ناامن است، اما کسی خبر ندارد. پیرمردی بر حسب تصادف می فهمد که این دزدان غارت گر در خانة آخرِ کوچه سکنی گزیده اند؛ با هیجان خود، با احساس مسؤولیت خود، با درک و بینش خود، مردم را از خانه ها بیرون می کشد در نیمة شب آن ها را به کوچه می آورد، آن ها را تحریک می کند، خطر را به آن ها می گوید، آن ها را بسیج می کند؛ اما یک آقایی هم روی بالکن خانه اش، روی ایوان خانه اش ایستاده. او از آن بالا داخل آن خانه را می بیند، مردم همه پشت دیوارند، از آن چه در داخل خانه می گذرد، بی خبرند، اما این آقایی که آن بالا روی بالکن ایستاده، از آن بالا آن چه در آن خانه می گذرد به چشم خود می بیند، او می تواند نقش مؤثرتری ایفا کند در بسیجِ مردم، در تحریکِ مردم، در نشان دادن عمق خطر، اما بالای ایوان می ایستد. سؤال این ها را با تردید، با بیگانگی، با نامهربانی جواب می دهد و به میان مردم نمی آید؛ این روشنفکر است. در بارِ دوم،
در پردة دوم که ماجرا قدری بالا می گیرد و غارت گران، حضورشان خطرناک تر می شود و مردم، هیجانی پیدا می کنند و داد و فریادی راه می اندازند و شعاری می دهند علیه آن غارتگران و دزدانِ کمین گرفته، روشنفکر تحت تأثیر احساساتش از ایوان پائین می آید، به درون مردم می آید، مقداری با مردم حرف می زند، اما ناگهان خطر جدی می شود، ناگهان احتمال زد و خورد پیش می آید، دزدان مثل این که حضور جدی تری پیدا می کنند؛ در همین حین می بینید که باز روشنفکر از میان مردم گم شد، پرید رفت بالای ایوان و توی اتاق و گرفت خوابید. (58/5/24) این نمایشنامه را آن آقا نوشت. من همان وقت در مشهد بعد از نماز برای دانشجویان و جوانان صحبت می کردم؛ این کتاب به دست ما رسید، من گفتم که خود این آقای نویسندة کتاب هم، همان آقای بالای ایوان است. در حقیقت خودش را تصویر و توصیف کرده است؛ به کلی برکنار!
بنابراین بدترین کاری که ممکن بود یک مجموعة روشنفکری در ایران بکند، کارهایی بود که روشنفکران در دورة پانزده سالة نهضت اسلامی انجام دادند؛ به کل کنار رفتند! نتیجه هم معلوم شد؛ مردم مطلقا از آن ها بریدند. البته تا حدودی، تعداد خیلی معدودی وسط میدان بودند. از جمله خود مرحوم آل احمد بود. حتی شاگردان و دوستان و علاقمندانش وارد این میدان نشدند؛ خیلی دورادور حرکتی کردند. زندان ها از مردم، از روحانیون، از دانشجویان، از طلبه ها، از آحاد مردم، از کارگر و از کاسب پُر بود. تمام طول این سال های متمادی، بیش ترین تعداد زندانیان را، زندانیان مربوط به نهضت امام تشکیل می دادند؛ چون تلاششان، تلاشی بود که دستگاه را به ستوه می آورد. این چهره های معروفی که همه می شناسید، زندان رفتند و ساعت های متمادی زیر شکنجه فریاد کشیدند، اما آن آقایان، نه.
البته بعضی از این ها که به خاطر چیز مختصری به زندان می افتادند، تقریباً به فوریت به توبه نامه می رسیدند. در میان همین چهره های معروفی که می خواهند عامل ارتجاع روشنفکری در زمان ما شوند، کسانی بودند که در زندان نامه می نوشتند و التماس و گریه می کردند. ما این ها را کاملاً از نزدیک می شناسیم؛ خودشان هم می دانند که ما آن ها را می شناسیم، اما جوانان این ها را نمی شناسند. آن مجموعة آن روز، تا زمان انقلاب نشان داد که یک قشر غیرقابل اعتماد برای رهبری فکری مردم است.
البته یکی، دو سال به انقلاب، حرکتی به وجود آمد. این حرکت هم به این شکل بود که موج نهضت، با بار معرفتی و اعتقادی خودش، وارد محافل گوناگون شد. خیلی ها بودند که به اسلام اعتقاد نداشتند، اما به برکت نهضت، به اسلام اعتقاد پیدا کردند. خیلی از دختران بودند که به حجاب هیچ اعتقادی نداشتند، اما در دوران نهضت، بدون این که کسی به آن ها حتی یک کلمه بگوید، خودشان باحجاب شده بودند. یعنی نهضت امام، نهضت اسلامی، با گسترش خودش،
با اوج خودش، با کربلایی شدن خودش، هرچه بیش تر تلفات می داد، هر چه بیش تر شهید می داد، هرچه بیش تر فدایی می داد، طرفدارانِ بیش تر و پیامِ گسترده تری پیدا می کرد. هر چه پیام انقلاب پیش می رفت، پیام نهضت هم که همان پیام دین و پایبندی به اصول و معارف اسلامی بود، گسترش پیدا می کرد و البته مجموعه ای را هم شامل شد. این ها- اشخاص مشخصی که البته من نمی خواهم اسم بیاورم- وارد میدان شدند، تا انقلاب شد. (77/2/22)
البته بعد از انقلاب هم مجموعه ای شروع کردند- در اوایل پیروزی انقلاب- منتها آن جا میدان روشنفکران توده ای بود؛ فضا را در بازار کتاب و بازار مطبوعات، قبضه کردند. حضور آن ها حضور مرعوب کننده بود؛ به طور سازمان یافته، چون آن ها از لحاظ سازمان دهی از دیگران قوی تر بودند، لذا دیگران یک خرده می ترسیدند. البته آن ها با انقلابیون و با امام، ارتباط هم روابطشان- به اصطلاح- خوب بود؛ لذا یک محیط آن چنانی را به وجود آوردند. البته بعد کنار زده شدند و بحمدالله این نهال های روشنفکریِ انقلابی- اسلامی پا گرفت که شما باشید و جماعتی که انسان آثار آن ها را در شعر و در قصه و در فیلم و در چیزهایی که هست، می بیند. (78/12/23)
گرایش روشنفکرانة مذهبی هم عمدتاً از سال های دهة سوم و شتابش از سال های دهة چهارم این قرن شروع شد. در مشهد، در تهران و بعضی شهرهای دیگر، متفکرینی، معلمینی پیدا شدند که نسل جوان را به طرف اسلام واقعی، اسلام روشنفکرانه هدایت می کردند و سوق می دادند. این حرکت تا سال های حدود چهل، شتابندگی خاصی پیدا کرد. در این سال ها آن چهره های اصلی که نقش های مهمی داشتند، چندان زیاد نبودند؛ علامة طباطبایی، آقای محمد تقی شریعتی- پدر مرحوم دکتر- «آقای طالقانی»، مرحوم شهید مطهری و این ها را باید جزو پیشکسوت های تفکر نوین اسلامی دانست. این ها هر یک، در یک بعد خاص، انصافاً معلمین اولیه اند. نمایی که این ها از اسلام ارائه می دهند، همان چیزی است که بعد از یک خواب طولانی نشان گر و نمایش گر یک بیداری است، یک جهش است، و لذا یقیناً تصادفی نبوده است که اغلب این ها یا همه شان، در زمان اوج فعالیتشان به نوعی مورد اتهام عقیدتی قرار گرفتند. اما جوان ها در آغوش این ها پرورش پیدا کردند؛ درست هم زمان با نهضت و تحول فکری ای که این بزرگ مردها ایجاد می کردند، فعالیت های ایدئولوژی الحادی و مادی هم در نهایتِ توسعه و تلاش و شتاب، مشغول کار بودند و باید بگویم به مراتب وسیع تر از تلاشی که متفکرین و روشنفکران مذهبی می کردند، به مراتب کارشان هم آسان تر بود. یک متفکر اسلامی باید می نشست در آیات قرآن ساعت ها تدبّر می کرد، مطالعه می کرد، از تجربیاتش، از مبارزاتش، از مطالعاتش استفاده می کرد تا معنای یک آیه را می فهمید. سطری، صفحه ای در مورد آن آیه و یا سوره و یا یک واژة قرآنی می نوشت. اما آن روشنفکرِ نویسندة مادی و مثلاً مارکسیست احتیاج به این همه فکر کردن نداشت. شما بردارید نوشته های مارکسیستی
فارسی را بخوانید، غالباً ترجمه متون انگلیسی، متون فرانسه، متون آلمانی و غیره است؛ لذا کار آن ها آسان تر بود.
ترجمه، همیشه آسان تر از نگارش و تحقیق است، مخصوصاً اگر نویسنده و محقق بخواهد کار تازه و متینی ارائه بدهد. و لذا با وجود تلاش مخلصانة متفکرین اسلامی، حجم کتاب های ضد اسلامی یا غیر اسلامی به طور عجیبی زیاد شد و ناگهان نسل جوان آن روز را در برابر تعداد کثیری از نوشته های رنگارنگ الحادی قرار داد. آن کسی که فی المثل در سال سی و پنج می خواست افکار اسلامی را با منش اسلامی درک کند در کتاب خانة ایرانی و در فضای ذهنی این مرز و بوم برخورد می کرد به کتاب های متعددی از اقتصاد مارکسیستی، تاریخ مارکسیستی، فلسفة مارکسیستی؛ بدون آن که معادل این ها را از اسلام در اختیار داشته باشد. (58/3/16)
و در مقابل یک مکتبی قرار می گرفت که از هزار راه و از هزار کانال، سیل جزوه و نمایش نامه و داستان و کتاب علمی و کتاب شبه علمی و کتاب شبه فلسفی می ریزد و پرتاب می کند و زمینه را پر می کند. (55/10/12)
اگر ده تا ترجمة مارکسیستی دربارة تاریخ یا دربارة اقتصاد وجود داشت، در مقابلش حتی یک جزوه دربارة تاریخ و دربارۀ اقتصاد از سوی متفکرین اسلامی نوشته نشده بود، زیرا حرکت روشنفکری عمیق و جدی، تازه پدید آمده بود و فرآورده های چشمگیری نداشت. در مصر و در هند البته زودتر از ما شروع شده بود و کمابیش ترجمة فارسی کتاب هایشان در دسترس قرار داشت. لیکن مصری ها و هندی ها هیچ کدام آن پیچیدگی ذهن ایرانی را نداشتند که نوشته هایشان بتواند این خلاً را پر کند. البته حق سبقت، از آن هندی ها و مصری ها است که از لحاظ بینشِ روشنفکرانة اسلامی، از ما جلوترند و فراموش نکنیم که هم در هند و هم در مصر این حرکن نوین اسلامی مرهون «سید جمال الدین اسد آبادی» است.
اما نوشته ها و تفکرات اسلامیِ غیرایرانی، آن جوری نبود که ذهن کاوش گر را سیرآب کند. نتیجه آن که روشنفکر مسلمان در اوایل تکوّن (1)فکر اسلامی برخورد می کرد با یک فضای ذهنی مارکسیستی. رنگ ذهن بسیاری از این روشنفکران، رنگ مارکسیستی شد. مسلمان بودند، حتی ضد مارکسیسم بودند و سعی می کردند تفکرات مارکسیستی را طرد کنند، اما یک جایی بالاخره دچار آن زمینۀ ذهنی غلط می شدند. این یک مسأله است و مسأله بسیار مهمی است، یعنی جامعة روشنفکر اسلامی دچار همان بلایی شد، به همان دامی افتاد که گذشتگان ما یعنی متفکران اسلامی در قرن های قبل به آن دام افتاده بودند: «دامِ آلودگی ذهنی به نهادهای فکری غیر اسلامی». نهایت آن که یک روز آن نهادها، فلسفة یونان بود، تفکرات کلامی «اشعَری و مُعتَزِلی» بود، یک روز هم تفکر الحادی فلان ایدئولوژی بود.
1) (ک ون)، هست شدن، پیدایش
همۀ این روشنفکران هم اسلامی فکر می کردند، همه هم می خواستند قرآن را ترجمه و تفسیر کنند، همه هم از هرگونه گرایش الحادی حتی وحشت می کردند، اما در نهایت گوشه هایی دست و بالشان گیر می کرد و در بسیاری از مبانی دچار می شدند. این یک واقعیت است، این واقعیت را بپذیریم.
یادم نمی رود در یکی از شب های بسیار خاطره انگیز در آخرین ماه های زندگی مرحوم دکتر شریعتی، در تهران یک دیدار جمعی داشتیم و یک صحبت دسته جمعی که متأسفانه از آن کسانی که در آن میزگردها که آن روزها مکرّر اتفاق می افتاد صحبت می کردند، فقط بنده هنوز زنده ام؛ مرحوم مطهری و مرحوم دکتر، بحث های مفیدی مطرح می کردند و برادران و خواهرانی آن جا بودند و ضبط می شد. در آن دوران اختناق سیاه، این از جملة کارهایی بود که می شد کرد. در آن جا این جمله را مرحوم دکتر گفت و این حرف از او خیلی جالب بود و به نظر من بسیار مناسب و شایسته می آمد که این را دکتر شریعتی بگوید. او می گفت که امروز ما در حال یک ولادت فکری هستیم. آن نطفة اندیشة اسلامی امروز دارد بسته می شود، در این مرحله لازم است که هرگونه رگة بیگانه را از این نطفه دور کنیم. می گفت این غلط است که کسی بنشیند، بگوید آیا اسلام چند درصد با مارکسیسم اشتراک دارد و چند درصد جدایی؟ می گفت اصلاً طرح این قضیه غلط است. باید فرض کنیم هیچ اشتراک ندارد، باید فرض کنیم هیچ چیز بین آن ها وحدت ندارد، اصلاً نگاه نکنیم که فلان مکتب چه می گوید، نگاه کنیم اسلام چه می گوید. ما امروز در دوران بازیابی اسلام هستیم، ما داریم اسلام را کشف می کنیم، این نیرویی بود در طبیعت که قرن ها می گذشت و ما آن را درست کشف نکرده بودیم.
به هر صورت امروز تکلیف ما این است که از اسلام به عنوان یک ایدئولوژی جهت بخش و راه نما استفاده کنیم. اسلام را با آن خلوص و طهارتش بفهمیم و مبارزة خودمان را در جهت اسلام جهت بدهیم، اگر ما اسلام را با این دید و با این برداشت و با این نیّت مورد بهره گیری و مورد بررسی قرار بدهیم آن وقت تمام موضع گیری های اجتماعی ما چه در مقابل حوادث، چه در مقابل اشخاص، گروه ها، عقاید ایدئولوژی ها براساس قضاوتی خواهد بود که اسلام به ما ارائه می دهد. (58/3/16)
برادران و خواهران عزیز! عقیدة من این است که این صحنه، صحنة مبارزه و جنگ است؛ حالا بعضی از اسم جنگ می ترسند، یا می ترسند هو شوند؛ لیکن واقعیت این است؛ بدون تردید صحنة جنگ است. یعنی دشمنان استقلال ایران، دشمنان اسلام و انقلاب و آن هویتی که به برکت تجدید حیات اسلامی برای اولین بار بعد از چند قرن در این مملکت به وجود آمد. آن روح استقلال، روح توجه به ارزش ها و توانایی های خود، همان چیزی که وقتی در ملتی به وجود آمد، دیگر دست یافتن بر آن آسان نیست. الان با همه وجودشان وارد می دانند؛ از همة
امکانات هم استفاده می کنند، در همة مراتب و مراحل هم حضور دارند؛ از مناقشات به اصطلاح فلسفی و شبه فلسفی در یک سطحی، تا مناقشات حقوقی، حقوق زن، حقوق چه و چه؛ تا سطوح سیاسی بازی یعنی سیاسی گویی، نه سیاسی به معنای واقعی کلمه، شعار سیاسی و تیتر زدن و این ها؛ تا کارهای هنری، فیلم و سینما؛ تا هنر نوشتاری، قصه و امثال ذلک؛ فعالند و با کمالِ تلاش کار می کنند؛ البته پشتیبانی هم می شوند. یعنی این کارها آن گونه نیست که ناشی از ایمان باشد؛ مقداری از حرکت و جوشش آن ها ناشی از نفرت است؛ نفرت از دین و از مظاهر دینی و از آخوند! بعضی از آخوند جماعت متنفرند دیگر. ممکن است خیلی بی دین هم نباشد، ولی از شکل آخوند بدش می آید. هر چه نگاه می کند آخوند می بیند؛ این خودش یک نفرت و برانگیزاننده است. برای بعضی ها هم مسألة نفرت نیست، بلکه مسأله طمع است؛ حسابی تأمین و پشتیبانی می شوند. از این قبیل افرادی را داریم.
پشتیبانی روشنفکر هم دو نوع است؛ همه اش پشتیبانی مالی نیست. روشنفکر، گاهی حاضر است گرسنگی بکشد، اما برایش کف بزنند- نام و نشان و اسم و رسم و این چیزها- تعریف کنند، رادیوها بگویند و در روزنامه های خارجی بنویسند و به کتاب و اثرات دیگرش تقریظ (1)بزنند. یک اثر کم ارزش را بالا ببرند، اهمیت و جایزه بدهند. به هر حال انگیزه ها این هاست؛ یعنی نمی شود گفت این آقا که ایمان ندارد، پس انگیزه اش چیست. همه نوع انگیزه ای می شود پیدا کرد. بعد هم وقتی دیدند مانعی وجود ندارد و فضایی است که هر چه بخواهند، می توانند بگویند، بیش تر هم تشویق می شوند. باز چنان چه در یک جا اخمی، مانعی و چیزی باشد، مقداری ملاحظه می شود؛ ولی وقتی دیدند که به آن ها لبخند هم زده می شود، طبعاً بیش تر تشویق به این کار می شوند. در داخل می دانند، حالا هدف چیست؟ هدف این است که همان هویتی که از اسلام و از انقلاب به وجود آمده است، خرد و نابود شود. البته می دانند که تودة مردم به این آسانی، نابودشدنی نیست؛ بالاخره مردم مسلمانند، همان مردمی هستند که زمینة آن ها بعد از پنجاه سال حکومت پهلوی و دین ستیزی، آن طور بود که توانستند چنین انقلابی را راه بیندازند. بنابراین در درجة اول به تودة مردم طمع ندارند؛ به خواص طمع دارند. خواص یعنی همین قشرهای متوسطی که آگاهی ها و تأثیر نفَسی دارند؛ ممکن است یکی از آن ها معمم، یا دانشگاهی و دانشجو باشد؛ بالاخره خواص. آماج هم در درجة اول، خواص هستند. (78/12/23)
1) (ق رظ)، نوشتن مطالب مدح آمیز بر کتابی
می خواهم به شما عرض کنم که ما یک جبهة خودیِ روشنفکری و یک جبهۀ خودیِ هنر داریم که از انقلاب جوشیدند و جوشیدنشان هم طبیعی بود. در همة صحنه های جامعة ما، افرادی در زیرِ بارانِ پر برکت انقلاب، از سرزمین حاصل خیز فطرت انسانی روییدند که دو صحنه اش، یکی جبهة روشنفکری و دیگری جبهة هنر بود. این دو جبهه، دو مقولة جداگانه اند؛ چون روشنفکری غیر از هنر است. ای بسا هنرمندی که روشنفکر نیست و ای بسا روشنفکری که هنرمند محسوب نمی شود. اما این دو مقوله، با یکدیگر جمع هم می شوند. امروز هر دو مقوله مورد نظر من است و به تعبیری روشن تر، حد مشترک این دو مقوله را مورد توجه قرار داده ام. در اثر انقلاب، به خودی خود، جبهه ای به وجود آمد. هیچ کس نمی تواند به سر دیگری منّت بگذارد و بگوید این جبهه با تلاش من یا با کمک من به وجود آمده است. در واقع این جبهه مثل جنگلی که خودش می روید، رویید و هیچ کس در آن نهالی غرس نکرد. البته باران انقلاب و فطرت پاک و صافی که زمینة این معنا بود، دخالت داشت، و همان گونه که می دانید، ویژگی انقلاب این است که می پروراند و پرورش می دهد. علی ایّ حال، یک جبهة خوب و وسیع، در مقابل جبههای عظیم در همین وادی روشنفکری و هنر که اعضایش به انقلاب ایمان نیاوردند و به آن کفر ورزیدند، پدید آمد. «کفر» یعنی همین. ما از مفهوم واقعی واژة کفر قدری دور افتاده ایم. کفر یعنی حقیقتِ روشنی را پوشاندن که واقعاً جرم بزرگی است و واقعاً هم عذاب ابدی دارد. واقعاً هر کافری باید هم در آتش جهنمِ الهی مخلّد باشد. کسی که با اهوای نفسانی خود، روشن ترین خورشیدها را بپوشاند، واقعاً باید هم در آتش جهنمِ الهی، مخلّد باشد و هیچ جای تعجب نیست که خدا کفار را در آتش مخلّد کند. کفر یعنی این و این ها واقعاً کافرند! البته
نمی گویم نجسند! فردا نروند بگویند فلانی گفت شما نجس هستید! نه؛ نجس نیستند و حرفی هم نداریم که با ما زندگی کنند. منتها حقیقتاً کافر دل و کافر باطنند. (73/3/2)
جبهة به وجود آمدة خودی، در مقابل آن جبهة عظیم قرار گرفت، اما تیغِ انقلاب، در هیچ جبهه ای کُندتر از جبهة روشنفکری و هنر نبود! انقلاب توانست در همه جا، حتی در میدان جنگ و در نظامی های طاغوتی نفوذ کند. ما نظامی های طاغوتی ای که از بُنِ دندان انقلابی شدند، کم نداشتیم و نداریم. اما به تعداد نظامی های انقلابی شده که هیچ، حتی خیلی کم تر از آن ها را در جبهة روشنفکری سراغ نداریم که انقلابی شده باشند. نه این که من سراغ نداشته باشم؛ هیچ کس سراغ ندارد.
را فتح کند.
انقلاب ما نتوانست آن جبهه را فتح کند و این البته عللی دارد. شما که خودتان هنرمند و روشنفکرید و مسائلی را که برای یک هنرمند و روشنفکر مطرح است لمس می کنید، می توانید به راحتی این علل را بیابید. روشنفکران همواره وابستگی هایی دارند که تصرف آن ها، ولو از ناحیة یک فکر زلالِ پاکِ خالص، مشکل است. یعنی اگر فرض کنیم که ما یک وقت نتوانستیم روح حساسی را جذب کنیم، دلیلش این نیست که بد یا غلط می گوییم. دلیلش این است که تصادفاً، در ارتباط با آن روح حساس، وضع و مُحاذات (1)مناسب برای این که جذب شود، پیدا نشده است. روحی که با یک اخم، با یک تأخیر و با یک بی توجهی، افسرده و پژمرده می گردد، نمی شود توقع داشت که حتماً هر فکر صحیحی او را جذب کند.
[این سخنان مربوط به هفت ماه پس از پیروزی انقلاب است.]
دربارة روشنفکران باید این حقیقت را با کمال تلخی و دردمندی بگویم که در دوران مبارزات عمیق و اصیل و همگانیِ ملت ما، روشنفکرانِ حرفه ای نقش کمی داشتند. روشنفکرانی که با این نام معروف شدند؛ هنرمندان ما، قلم زنان ما، شاعران ما، آهنگ سازان ما، نقاشان ما، آن موضعی را که باید انتخاب می کردند، دقیقاً انتخاب نکردند. حجم کارشان نسبت به مسؤولیت خطیر و عظیمشان حجم کمی بود. روشنفکر در مقابل مردم مسؤول است و باید ملتزم و مکلف باشد، باید متعهد باشد. اگر روشنفکر را از مردم جدا کردی، اگر او را در برج عاج نشاندی، این روشنفکر در موضع و مقام واقعی خود نیست، او نمی تواند موجود مفیدی باشد. روشنفکران ما- نمی گویم عموماً اما غالباً- در دوران مبارزاتِ گذشته این نقش را، نقش میان مردم بودن، دردهای مردم را فهمیدن، آن دردها را سنجیدن، دربارة علاج آن اندیشیدن و بیان کردن، این نقش حساس و مهم را آن چنان که باید نداشتند. روشنفکران ما در سالیان گذشته میان مردم نیامدند، قلم اگر زدند برای مردم نزدند. شاد باد روح جلال
1) (ح ذ و)، رویارویی
آل احمد که اشاره به همین واقعیت تلخ می کند و خطاب به روشنفکران می کند و به زبان مخصوص خود، به آن ها می گوید «اگر می فروشی، همان به که بازوی خود را، قلم زنهار.» (1)بازویت را بفروش اقلاً، قلمت را نفروش. اگر توطئه می کنی با بازوی خود بکن، نه با قلم خود؛ اقلاً یک جُرم فیزیکی انجام بده که قابل علاج تر است ضایعه اش کم تر است، عواقب سوءَش قابل جبران تر است. با مغز مردم، با ذهن مردم بازی نکن ای بی انصاف! اما بازی کردند؛ بعضی از روشنفکران حتی در روزهایی که انقلاب این امت، انقلاب این امت مسلمان نزدیک به پیروزی بود، در همین روزنامه های مزدور، در همین روزنامه های اجیرشدة همچون تیغِ برّنده ای علیه مردم به کار گرفته شده، نوشت و شرم نکرد، نوشت که از این همه خونی که می ریزد من در شگفتم، و حاضر نیستم این را قبول کنم، آخر مشت با درفش قابل مقابله و ستیزه گری نیست. مشت و درفش! همان حرفی را می زد که وقتی پیرمردهای عامیِ از میدان دور به ما می گفتند ما آن ها را می کوبیدیم، آن ها را عقب می نشاندیم، حاضر نبودیم از آن ها قبول کنیم. روشنفکرِ پرداعیة پرمدعا این را صریحاً نوشت و صریحاً گفت. آن هم در آخرین لحظات که نفَس در سینة تاریخ بند آمده، منتظر ولادت این مولود مبارک و خوش قدم است، منتظر ولادت جمهوری اسلامی است. در این لحظات هم حتی سعی کردند مردم را عقب بنشانند. اگر شعر گفتند، برای مردم نگفتند؛ اگر نمایشنامه نوشتند، برای مردم ننوشتند؛ اگر قصه نوشتند، احساسات مردم و خواست این ملت را ندیده گرفتند، اما امروز باید وضع عوض بشود، امروز دیگر این ملت تحمل نمی کند. امروز دیگر یک روشنفکر بی مسؤولیت، یک روشنفکر بی التزام و غیر متعهد که در طول سالیان درازِ مبارزات خونین این مردم به میان مردم نیامده بود، روشنفکری که جوان های عزیز مردم را در میدان های تیر به چوبة اعدام می بستند و در کوچه و خیابان خونشان را بر آسفالت ها می ریختند، یا در گوشۀ زندان ها و سلول ها آن ها را می پوساندند و او مشغول زندگی بی غم و بی دردسر خود بود، این روشنفکر امروز دیگر حق ندارد در میان مردم به عنوان یک عنصری که باید مردم را ارشاد و هدایت کند ظاهر بشود، مگر آن که در جهت مردم باشد. امروز دیگر او حق ندارد ایدئولوژی کاذب التقاطیِ غیر صادقِ خود را برای مردم مطرح کند؛ امروز دیگر او حق ندارد میراث شهیدان را با نیش قلمِ خائن خود به بازی بگیرد؛ امروز مردم تحمل نمی کنند. دیروز زیر چتر دستگاه جبّار و ظالم، او را تحمل کردند، امروز قدرت دست مردم است، مردم تحمل
1) جلال آل احمد، ترجمه رساله پولوس رسول به کاتبان (به عنوان مقدمه کتاب زن زیادی)، باب چهارم/ آیه چهاردهم
نمی کنند؛ مردم نشان دادند که تحمل نمی کنند. روشنفکر امروز باید منش خود را عوض کند. انتظاری که ما، ما ملت مسلمان، از روشنفکران این جامعه داریم این است. ما به آن ها می گوییم شما از میان این مردم برخاسته اید، شما فرزندان همین مردمید، شما بیگانه نیستید. ما شما را به خاطر یک اختلاف سلیقه یا یک اختلاف غیر اصولی از خود نمی رانیم، شما فرزندان ما و جگر گوشگان ما هستید. اما سعی کنید از آن جهتی که این مردم آن جهت را با خون ثبت کردند جدا نشوید؛ سعی کنید آلت دست نشوید؛ سعی کنید صهیونیسم و امپریالیسم بر شما و بر قلم شما و بر شعر شما و بر نوشتة شما و بر نقاشی شما حکومت نکند. سعی کنید مال مردم باشید، مردم ما امروز اسلام را می خواهند؛ مردم ما مسلمانند، این حرف چرند را که اکثریت مردم چیزی نمی فهمند بگذارید کنار، این حرف کهنه شده. مردم از شما تعداد معدود روشنفکر پرمدّعا که عمر خود را در زندگی راحت و تجمل آمیز گذراندید قبول نمی کنند که شما بهتر از آن ها می فهمید. شما همان کسانی هستید که تا دیروز می گفتید مشت است و درفش، اما این مردم گفتند درفش که هیچ، این مشت در مقابل تانک ها هم مقاومت می کند؛ و دیدید که کرد. پس مردم بهتر از شمامی فهمند. اکثریت مردم را تحقیر نکنید. می نشینند می گویند و نطق می کنند و می نویسند، و خطاب به روشنفکران اسلامی و روحانیون مترقی می کنند و می گویند «شما چرا به مردم متکی هستید؟ تودة مردم نمی فهمند.» به مردم اهانت می کنند، مردم را تحقیر می کنند، و من تعجب می کنم که پس از آن چه دیدند تودة مردم چگونه دشمن خود را شناخت و چگونه با ارادة خود، او را از میدان به در کرد و چگونه از پیش دانست و فهمید که پیروز خواهد شد و دشمنش شکست خواهد خورد، با این که این معجزه را از مردم می بینند، در عین حال رویشان می شود که به مردم اهانت کنند.
روشنفکران ما در خط مردم حرکت کنند، نیازهای مردم را لمس کنند، مردم را ارشاد کنند، توطئة ابرقدرت های شرق و غرب را برای مردم تشریح کنند، هنر خود را در خدمت مردم بگذارند؛ سعی کنند به مقدسات مردم اهانت نکنند. مردم شاه را بیرون کردند، شاهنشاهی را نابود کردند، به خاطر این که مردم را به چیزی نمی گرفت. گناه شاه مگر چه بود؟ جرم شاه و دستگاه و رژیم شاهنشاهی این بود که خواست خود را بر مردم تحمیل می کرد، مردم را به حساب نمی آورد، حاضر نبود که در مقایسه ها برای مردم هم به عنوان یک عنصر اصیل حسابی باز کند. خب، تودة ملت این را تحمل نمی کند، انسان، اهانت کنندة به انسانیت را نمی بخشد. آن ها
زور داشتند، پول داشتند، حمایت ابر قدرت ها را داشتند، اما این مردم در مقابل همة این ها ایستاد و رژیم شاهنشاهی و شاهنشاهان و خورده شاهان و شاه کها، همه را بیرون کرد. شما هم اگر با همان فرهنگ، با همان منطق در مقابل این مردم بایستید؛ این مردم شما را هم طرد خواهند کرد. به مردم اهانت نکنید.
رهبر و امام ما با آن قدرت الهی بزرگ و با عظمتش، همیشه مردم را به حساب آورد. در روزهای اولی که امام از پاریس به تهران وارد شده بودند- یعنی در آن حساس ترین لحظات این تاریخ- در آن لحظاتی که تمام نگرندگان جهانی، همة ناظران سیاسی، ایران را به عنوان کانون بزرگ ترین حوادث قرن به حساب می آوردند و همه نگران بودند که در ایران چه خواهد شد و چه به وقوع خواهد پیوست. در آن لحظات حساس وقتی وارد شد، از اولین لحظات رفت توی مردم. پیرمرد هشتاد ساله، استراحت و خواب و آسایش خود را گذاشت به حساب مردم و در اختیار مردم. سیاست مداران آمدند گفتند به آقا بگویید این قدر وقتش را صرف مردم نکند، صرف رفت و آمد نکند، صرف دید و بازدید مردم نکند. اجازه بدهد سیاست مداران، متفکران، هوشمندان بیایند بنشیند در زمینة مسائل بزرگ سیاسی با آقا صحبت کنند. امام در جواب همۀ این ها گفت؛ من با سیاست مداران و مغزها و کله گنده ها کاری ندارم، من با مردم کار دارم؛ می آیند، بیایند توی مردم. و او درست فهمید، و او درست تشخیص داد. اگر قرار بود پای صحبت سیاست مداران بنشیند، هنوز که هنوز است ما بایستی از مجلس شورای غیرملی نطق آقای بختیار را بشنویم. آمد با مردم روبرو شد، بین او و مردم حفاظ و حجابی نبود، صدبار، هزاربار گفتند آقا، جان شما در خطر است، گفت بگذارید در خطر باشد، من اگر کشته هم بشوم برای این ملت نافع خواهد بود. بدون حفاظ، بدون حجاب، در مقابل هزارها هزار مردم ایستاد، با آن ها صحبت کرد. زن ها، مردها، کودکان آمدند. بچه ها را از بغل ها گرفت، بوسید، نوازش کرد، به مادرهایشان، به پدرهایشان برگرداند، توی مردم آمد، با مردم کار خود و تلاش خود را ادامه داد، روی مردم حساب کرد و دیدید که پیروز شد.
روشنفکران تکلیفشان و وظیفه شان این است که از مردم جدا نشوند. جدا نشدن از مردم به این نیست که بنشینند وضع فلان روستای دورافتادة محروم را تشریح کنند. در میان مردم بودن به این نیست که بنشینند زندگی غم انگیز طبقة دهقان یا کاسب کار یا کشاورز یا مثلاً کارگر را بیان کنند؛ این کافی نیست. توی مردم بودن و با مردم بودن به این است که خواست مردم، احساسات مردم، خط سیاسی و
فکری مردم را بپذیرند و در آن خط حرکت کنند. اگر روشنفکران ما این جور مشی کنند و عمل کنند، کار این ملت راحت تر به سامان خواهد رسید؛ زیرا که این ملت با روشنفکر هم عنان خواهد شد. اگر این ملت روشنفکر نداشته باشد، حوادث را دیر می بیند و اگر روشنفکر با مردم نباشد، وجود زائد و عاطل و باطلی است، این ها باید با هم باشند. روشنفکران راستین ما، روشنفکران مسلمان ما در مردم، با مردم، از مردم و برای مردم بودند. (58/5/24)
نتیجه می گیریم که دلیل عدم انجذاب روشنفکران به انقلاب، نقص ایده و فکر و اندیشة انقلاب نبود؛ چون پیش از آن، خیلی از همین روشنفکران به دستگاهی که اصلاً فکر و اندیشه نداشت، یعنی دستگاه حکومت پهلوی جذب شدند. چقدر شاعر خوبِ درجة یک و چقدر هنرمند فیلم ساز و موسیقی دانِ خوبِ درجة یک در این مملکت مجذوب دستگاه پهلوی شدند و از دل و جان برای آن دستگاه کار کردند. نمی خواهیم بگوییم که آن ها به آن دستگاه هم اعتقادی نداشتند؛ چون مقوله، اصلاً مقولة اعتقاد نیست؛ بلکه مقولة رفاقت و همراهی و همکاری است. اعتقاد چیست؟ وقتی که عقیده ای هست، اعتقاد موضوع پیدا می کند. وقتی که عقیده و فکری وجود ندارد، اعتقاد معنا پیدا نمی کند. در دستگاه پهلوی، چیزی که بشود به آن عقیده بست، وجود نداشت، اما در عین حال، کسانی با دل و جان برای آن کار کردند. من خیلی از آن ها را از نزدیک می شناختم و می دانستم که چه کاره اند. واقعاً دفاع می کردند؛ واقعاً دوست می داشتند؛ واقعاً برای دستگاه پهلوی کار می کردند. خب کدام فکر، کدام روال و کدام مسلک از فکر و روال و مسلکِ حکومتیِ مبتنی بر فساد و زور که دستگاه پهلوی بود، عقب تر و ناتوان تر است که بگوییم نظام اسلامی و انقلاب اسلامی، این طوری است؟! پس این دلیل نقصِ در فاعل نبود؛ دلیل نوعی حالت خاص در قابل بود. گاهی در یک قشر، حالتی هست که نمی شود راحت با آن کنار آمد. گذشته از این، اسلام خصوصیتی هم دارد. اسلام فردی اسلام به مسؤولیت های اجتماعی بسنده نمی کند؛ بلکه به مسؤولیت فردی هم قائل است. جزو را همراهی کند. ارزش های اسلامی یکی هم این است که طرف، اهل فحشا نباشد؛ شُرب خمر نکند؛ فساد جنسی نداشته باشد؛ دروغ گو نباشد. این ها هم هست دیگر! خب آن هنرمندی که خیلی هم آدم صاف و سالم و نجیب و خوبی است، اما اهل این کارهاست، می تواند با این نظام همراهی کند؟! طبیعی است که نمی تواند؛ مگر با یک گذشت. خب گذشت را که همه کس ندارد.
یکی از روشنفکران فعال معروف که قبل از پیروزی انقلاب، اندک مقالات خوبی هم با امضای مستعار در روزنامه ها به دست چاپ می سپرد، اوایل انقلاب با ما آشنا شد. من این فرد را از دور می شناختم، ولی از نزدیک با وی آشنایی نداشتم. من و مرحوم بهشتی و «مرحوم باهنر»، با چند نفر دیگر «در کانون توحید» نشسته بودیم که گفتند این شخص آمده است.
دیگرانی که آن جا حضور داشتند وی را نمی شناختند، اما من که دورادور او را می شناختم، گفتم بگویید بیاید. آمد و خیلی با ما گرم گرفت و با جمع ما مأنوس شد. مردی روشنفکر و هوشمند و از لحاظ ذهنی، انسانی فرهیخته بود. آدمِ کوچکِ بدی نبود. جلسة دومی که ایشان از ما وقت گرفت و با عجله نزدمان آمد، مصادف با روزهایی بود که امام دستور داده بودند زن های بی حجاب نباید در ادارات حضور داشته باشند. (1)یادتان هست دیگر! امام در همان اوایل انقلاب- ماه اول بود یا دوم، نمی دانم- چنان دستوری صادر کرده بودند. باری؛ این شخص، یقه کَنان آمد و گفت آقا! این چه دستوری است امام داده اند؟ این چه کاری است که می کنید؟ این چه حرفی است که می زنید؟ خلاصه، با ما بنای محاجّه کردن را گذاشت و بعد هم رفت که رفت! شما ببینید همین یک کلمه حرف امام که به موضوع حجاب و پوشش زن ارتباط پیدا می کرد، یعنی حکمی است در اسلام که نمی شود آن را ندیده گرفت؛ چه تعداد افراد را از ما روی گردان کرد.
در زمینة ارزش هایِ فردیِ اسلامی، هر قدم که جلو بروید به موارد زیادی از این قبیل برخورد می کنید. خب فلان آدم، دلش می خواهد بنشیند و مشروبات الکلی مصرف کند. در سروده های شاعران ما، این همه از می صحبت می شود؛ یعنی اصلاً می در زندگی نباشد؟! اگر کسی با چنین منطقی به باده گساری بنشیند می شود؟! اسلام می گوید نه فقط نمی شود، بلکه حدِ شرعی هم دارد. اسلام برای دروغ گفتن و غیبت کردن، حدِ شرعی قائل نشده، اما برای می خوارگی حد شرعی قائل شده است. برای ارتباط با جنس مخالف، به شکل لطیفِ آمیختة به شهوت، یعنی همان محبت های لطیفی که در آن ها شهوت هم هست و کسی نمی تواند بگوید نیست؛ مجازات در نظر گرفته است. مثلاً فرض کنید که فلان آقا با فلان فرد از جنس مخالف، خیلی دوست است و خیلی هم دوستش دارد. آیا در این میان، هیچ رقیقة شهوانی وجود ندارد؟ چه کسی می تواند چنین ادعایی بکند؟ خب خیلی از افراد که جوان بودند یا حتی فراتر از عمر جوانی قرار داشتند، سر و کارشان با چنین مسائلی بود و دلشان را به این حرف ها خوش می کردند. اسلام این را قبول نمی کرد. انقلاب اسلامی، نظام اسلامی و ارزش های اسلامی، این مسائل را قبول نمی کرد. چنین مسائلی را نه پیغمبر قبول کرده است و نه قرآن. شوخی که نیست! ما از خودمان که در نیاورده ایم! ایستادن در مقابل چنین خلاف هایی، عده ای را از ما گرفت. اگر ما برای این خلاف ها و خلاف کارها منع و مجازات نداشتیم، یک نفر در این نظام کافی بود که بتواند صد نفر از برجستگان عالم روشنفکری را جذب کند. یک نفر به راحتی می توانست چنین کاری را بکند. چون روشنفکر و هنرمند و آن روح لطیف، همچنان که از آن طرف کششی دارد، از این طرف هم کششی دارد. گاهی با یک
1) صحیفه امام/ ج6 ص329، سخنرانی در جمع روحانیون و طلاب حوزه علمیه قم، مدرسه فیضیه، (1357/12/15).
لبخند می شود آن ها را جذب کرد.
به خُلق و لطف توان کرد صیدِ اهل نظر *** به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را (1)
اهل نظر را باید بگویند اهل هنر.
طرف نه مقام می خواست، نه پست می خواست و نه وزارت می خواست. یک لبخند و یک توجه و احیاناً به قول ما طلبه ها یک گعدۀ دوستانه می خواست. خب نمی شد دیگر!
این ها نیامدند به مردم بپیوندند، نیامدنشان هم علل گوناگونی داشت. بعضی به خاطر این بود که افکار و عقاید دوگمی (2)که بر ذهن های این ها حاکم بود با پیروزی این انقلاب یک باره باطل می شد؛ مثل سِحری که در مقابل معجزه به خودی خود باطل می شود. تا وقتی که عصای موسی اژدها نشده، همۀ این ریسمان ها روی زمین دارند می غلطند و یک معجزه ای را نشان می دهند، اما به مجرد این که معجزة حقیقی می آید توی میدان، دیگر جایی برای آن ها باقی نمی ماند. معجزة انقلاب آمد همة بافته های ذهنی آن ها را باطل کرد، پوچ کرد. هم غربی هایشان را، هم شرقی هایشان را هم لیبرال های نوع غربی را که از انسان و انسانیت و ارزش های انسانی می گفتند، زیبایی را می سرودند، محبت را می سرودند، حرف های پوچ ذهنی ای که هیچ مصداق خارجی نداشت هم چپ ها و کسانی که مردم و طبقة زحمتکش را ایدة خودشان قرار داده بودند و عمری به آن ها دل بسته بودند. این انقلاب آمد، معلوم شد که همۀ آن حرف ها پوچ بوده و حقیقت و جانی نداشته است. خب این افکار را اگر چنانچه می خواستند کنار بگذارند، آنی را که واقعیت دارد و حقیقت دارد و خودش را دارد نشان می دهد با همۀ درخشندگی قبول بکنند، این یک گذشت می خواهد، این گذشت را نداشتند، به انقلاب نپیوستند، ایدۀ انقلاب را قبول نکردند و وقتی که ایده را قبول نکردند طبعاً نمی توانند هم حرف بزنند. یک عده از این قبیل بودند که تسلیم فکر نشدند.
یک عده بودند که می خواستند هم مردمی باشند، شاعر مردمی باشند و افتخار انقلابی بودن و مبارز بودن را یدک بکشند و هم در عین حال عیّاشی و الواطی و سیاه مستی خودشان را داشته باشند؛ مثل یک آدمی که اصلاً کاری به مردم ندارد و دنبال تفکرات مردمی نیست. دوران مبارزه هم از این قبیل ما داشتیم، بنده می شناختم کسانی را از نام و نشان دارهای عالم ادبیات و شعر، که وقتی پهلوی شما می نشست و جای حرف بود و جای مبارزه بود و بیان مبارزه، - البته حکایت مبارزه، نه خود مبارزه! - آن جا بلندپروازی ها و گنده گویی هایشان بزرگان تاریخ را به مزدوری و خدمتکاری می کشید. در قبال شخصیت عظیم انقلابی آن ها «ماکسیم گورکی» که داخل آدم نبود و نمی دانم دیگر کسانی که ادعای شعر و شاعری و ادبیاتی انقلابی داشتند
اصلاً قابل ذکر نبودند؛ این در مقام حرف زدن و ادعا. اما به مجرد این که پای عمل می آمد، این ها به هیچ وجه حضور نداشتند. نه یک کلمه حاضر بودند چیزی بگویند که اندکی خطر آن ها را تهدید کند، یا یک کاری بکنند از این قبیل. یک وقتی هم اگر اشتباهی کرده بودند یک سیلی ای خورده بودند و تشری شنیده بودند، برای صد سال توبه کرده بودند. زندگی معمولی این ها هم زندگی عیّاش گونة پستی [بود] که باید ساعت یک و دوی بعد از نصف شب، این ها را مست و بدبخت روی کول می گذاشتند از توی می خانه های تهران و جاهای دیگر بیرون می کشیدند، می بردند به خانه هایشان می رساندند. شاعر مردمی بودند! این ها این جور زندگی کرده بودند، انقلاب را هم همین جور می خواستند. دلشان می خواست جامعة انقلابی هم همین جور باشد.
انقلابی که به دوش تودة مردم حزب الله مؤمن و با آن حرکت عظیم به راه می افتد، خب معلوم است که این جور آدم های بی خیالِ بیهوده خوشِ بیکاره توی این انقلاب جایی نداشتند. طبیعی ست این ها هم پس زدند. یک گروه هم این ها بودند که رفتند، چون منافعشان و خواسته هایشان تأمین نمی شد.
یک عده انتظار داشتند که بشوند ستارة درخشان انقلاب، به کم تر از او راضی نبودند. یک ذره پایین ترش را قبول نداشتند. به مجردی که به آن ها یک ذره بی محلی شد، از طرف یک کسی یا یک جمعی یا مردمی اسمشان نیامد، یادشان مطرح نشد؛ این ها هم از انقلاب قهر کردند رفتند کنار. البته «انقلابیِ صادق» اگر بودند یک چنین چیزی پیش نمی آمد. این ها همه اش مال آن قشرهایی است که انقلابی به معنای واقعی و متعهد در مقابل اسلام و انقلاب نبودند، مال آن هاست. دلشان می خواست این ملت حالا بعد از آنی که رژیم شاهنشاهی را واژگون کردند و این حصار هفت تو را این جور خاکش را به توبره کشیدند، اول کاری که می کنند بروند سراغ آن آقایان و بگذارند روی سرشان و بیاورند مطرح کنند. خب چنین چیزی پیش نمی آمد، مردم هم نمی کردند، چیز طبیعی هم بود، این ها بهشان برخورد که چرا ستاره های این انقلاب نشدند. یک عدة دیگر هم- حالا یا مخلوطی از این ها یا چیزی در کنار این ها- جز خباثت و بدجنسی و وابستگی به اردوگاه های مختلف ضد انقلاب هیچ انگیزه ای نداشتند. نیامدند در خدمت این انقلاب و نخواستند بیایند، حتی علیه این انقلاب هم کار کردند. بعضی ها ناسپاسی کردند، نامردمی کردند، بعضی ها نمک خوردند و نمکدان را شکستند. بعضی از افراد بعد از انقلاب در عالم ادبیات، بدون این که زحمت یک لحظه تأمل و دقت بدهند، قلم برداشتند، و روی کاغذ بردند و یک خُزعبلاتی را سرِهم کردند و یک ملت را و یک فرهنگ عظیم و ریشه دار را و یک انقلاب به این عظمت را با حرف هایی که شایسته انسان های آگاه و متعهد و فاضل نیست، تخطئه کردند. داریم از این قبیل، الان هم توی این مملکت زندگی می کنند، از همین فضایی
که این انقلاب به وجود آورده، دارند بهره برداری هم می کنند. در عین حال علیه این انقلاب قلم می زنند، حرف می زنند، می گویند و می نویسند؛ داریم از این قبیل. این ها کسانی هستند که در عالم ادبیات بعد از انقلاب ما بروز کردند. (65/10/27)
من وقتی با دید مقایسه، به انقلاب سوسیالیستی شورویِ سابق و انقلاب اسلامی خودمان نگاه می کنم، می بینم آن انقلاب چقدر خشن بوده است. اگر کسی تاریخ وقایع آن انقلاب را خوانده باشد، به خشونتش پی می برد. متأسفانه اغلب جوانان ما، اصلاً از انقلاب های دیگر خبر ندارند. من گاهی از این بابت واقعاً غصه می خورم. اصلاً نمی دانند انقلاب سوسیالیستی شوروی سابق که بزرگ ترین انقلاب زمان معاصر، تا قبل از انقلاب اسلامی بود و این همه هیاهو در دنیا داشت، در مقایسه با انقلاب ما، از چه ظواهر ناخوشایندی برخوردار بود. انسان وقتی با دیدِ مقایسه به این انقلاب در قبال آن انقلاب نگاه می کند، می بیند واقعاً فرقشان از زمین تا آسمان است. بنده مطالب زیادی در این زمینه ها خوانده ام و تقریباً جزئیات قضایا را می دانم. یعنی هم از طریق نوشته های مستقیم و تاریخ نگاری و هم از طریق داستان هایی که در این زمینه نوشته شده است و خیلی از خصوصیات را دقیق تر و ریزتر و روشن تر بیان می کند، می دانم که در شوروی سابق چه گذشته است. علی ایّ حال، وقتی انقلاب خودمان را با انقلاب سوسیالیستی شورویِ سابق مقایسه می کنم، می بینم انقلاب ما خیلی بهتر از آن انقلاب است. اماهمان انقلابِ خشنِ غیر قابلِ پذیرش، عدة بی شماری از روشنفکران، نویسندگان و شعرای درجة یک روسیة آن زمان را جذب کرد. حتی کسانی هم که ابتدا مخالف انقلاب سوسیالیستی بودند، پس از مدتی، جذب آن شدند. یکی از آن مجذوبین «آلکسی تولِستوی» است که من یکی، دو بار، به مناسبتی اسم او را در جمع بعضی از شما آقایان که به این جا آمده بودید، آورده ام؛ چون از او خیلی خوشم می آید. او که چند کتاب معروف هم دارد، نویسندة عجیبی است. آلکسی تولستوی تا سال 1925، ضدانقلاب انقلاب بوده است و حتی از کشور فرار می کند و به قول آقایان- به اصطلاح- به عنوان عنصر سفید آن روزگار، به آلمان یا فرانسه می رود. ولی پس از مدتی که به شوروی برمی گردد و کتاب «گذر از رنج ها» را می نویسد. نمی دانم این کتاب را دیده اید یا نه؟ گذر از رنج ها، رمانی بسیار عالی در باب انقلاب سوسیالیستی شوروی است. این آدم که ابتدا ضدانقلاب بوده است، چنین کتابی می نویسد.
همان طور که می دانید، تاکنون کتاب های بسیاری راجع به انقلاب اکتبر نوشته شده است. اما بنده، دو رمان از رمان های معروف و درجه یک در این خصوص را خوانده ام و با هم مقایسه کرده ام؛ اگرچه بیش از دو کتاب و تقریباً می شود گفت تعداد زیادی کتاب راجع به انقلاب اکتبر خوانده ام. یکی از این دو رمان «دُنِ آرام» اثر شولوخُف است که معروف است. خودِ
شولوخف هم، بلاتشبیه مثل شما آقایان است. یعنی اصلاً پدیدآمدة انقلاب است؛ مربوط به طبقة انقلاب است؛ نویسندة انقلاب است. او که در دوران انقلاب اکتبر در جوانی به سر می برده است، دُن آرام را تحت تأثیر حوادث و وقایع انقلاب نوشته است. دومین رمان هم گذر از رنج های آلکسی تولستوی است که گفتیم ابتدا ضدانقلاب بود. رمان گذر از رنج ها، نه فقط از لحاظ داستانی، که از لحاظ گرایش به اصول انقلاب و مجذوب بودن در مقابل حوادث و پدیده های انقلاب و ترسیم زیبای حوادث آن، بهتر از رمان دُنِ آرام است. گذر از رنج ها در واقع چهرة انقلاب را زیبا ترسیم کرده و زیبا نشان داده است.
راجع به رمان دُنِ آرام، در جایی خواندم زمانی که شولوخف نوشتن آن را به پایان برد، به او اجازة انتشار و پخشش را ندادند. ولی بعداً ماکسیم گورکی که رئیس شورای ممیزیِ فرضاً وزارت ارشاد شورويِ آن روز بود- و آن وزارتخانه هم، از اول انقلاب، خوديِ خودی محسوب می شد- گفت، من به عهده می گیرم که شولوخف خودی است. و الّا مسؤولین فرهنگی نظام سوسیالیستیِ شوروی، مدعی بودند چون شولوخف اهل قزاقستان است، لذا در رمان خود احساسات قزاقی و بوميِ منطقة «دُن» را منعکس و القا کرده است.
به هر حال، تولستوی یک ضدانقلاب بوده است که تبدیل به فردی انقلابی می شود و چنان رمانی را می نویسد. ما چنین کسانی را نداریم. اگرچه قبل از انقلاب هم رمان نویس نداشتیم، اما هنرمندان برجستة معروفِ آن زمان، خیلی به ندرت به انقلاب گراییدند. واقعاً به ندرت به این طرف آمدند. از آن نویسندگان معروفِ حسابی، از آن شاعران معروفِ حسابی، از آن طنزنویسان معروفِ حسابی، از آن موسیقی دانان معروفِ حسابی، از آن فیلم سازان معروف- اگر چه در این میدان، اثر چندان برجسته ای مثل شعر و ادبیات نداشتیم- از آن ادبای معروفِ حسابی و از آن مطبوعاتی های معروفِ حسابی، هیچ یک به این طرف نیامدند؛ هیچ یک!
یکی از عواملی که هنر و ادبیات را در هر کشوری به شکوفایی می رساند، حوادث سخت، از جمله جنگ است. زیباترین رمان ها، بهترین فیلم ها و شاید بلندترین شعرها، در جنگ ها و به مناسبت جنگ ها نوشته شده، به تصویر کشیده شده، سروده شده و به وجود آمده است. در جنگ ما هم همین طور بود.
در همان دوران جنگ، نویسنده و داستان نویسی، داستانی دربارة جنگ نوشت؛ لیکن داستانی که ایران را در این جنگ محکوم می کند! ببینید وقتی کسی حاضر نیست به هیچ قیمتی از مواضع غلط خودش منصرف شود، این طوری در می آید. ایرانی که اهواز و آبادان و خرمشهرش، بدون اراده و بدون اختیار او، مورد هجوم نظامی دشمن قرار گرفته و جمهوری اسلامی- از رهبری، از دولت، از نیروهای مسلح و از مردم- با همة وجود وارد میدان شده است، چه ایرادی باید به این گرفت؟ این رمان، اول تا آخر، ایراد به مردم و مسؤولان آن منطقه و تمسخر و
اهانت به آن هاست. ما در جنگ مظلوم بودیم. ما در جنگ ملتی یک جا مظلوم و مورد ستم بودیم. ما که تجاوزی به کسی نکرده بودیم؛ ما هیچ بهانه ای دست کسی نداده بودیم؛ ما حتی یک تیر هم به داخل مرزهای عراق پرتاپ نکرده بودیم، اما طبیعت انقلاب این بود که به ما حملة نظامی شود.
همة مردم در جنگ شرکت داشتند. در حادثة جنگ، نقش رهبری نقش طراز اول بود. رهبری با خودش حضور یکپارچة مردم را آورد. این بسیج، تشکیل سپاه، تحرک عظیم ارتش، کارهای فراوانی که انجام گرفت، کمک مردم، همراهی مردم و... هم، آن فضایی را که روشنفکری برای رشد و شکوفایی خودش لازم داشت، در همان جهتِ درست تشدید کرد. در عالم حرکت روشنفکری، این یک پیشرفت و یک ترقّی و یک کار منطبق با طبیعت روشنفکری بود؛ چون روشنفکری طبیعتش پیشروی است و درستش همین بود که از آن اشتباه و از آن بیماری نجات پیدا کند، اما در شرایط قبل از انقلاب امکان نداشت. شرایط انقلاب این تحول را ممکن و عملی کرد.
بعدِ از جنگ تلاش هایی از بعد جنگ تلاش هایی جدی شروع شد برای این که روشنفکری ایران را به همان حالت شد بیماری بیماری قبل از انقلاب برگردانند- برگشت به عقب، ارتجاع- یعنی باز قهر کردن با مذهب، قهر کردن با بنیان های بومی، روکردن به غرب، دلبستگی و وابستگی بی قید و شرط به غرب، پذیرفتن هر چه که از غرب، از اروپا و آمریکا می آید، بزرگ شمردن هر آن چه که متعلق به بیگانه است و حقیر شمردن هر آن چه که مربوط به خودی است؛ که در باطن خودش، تحقیر ملت ایران و تحقیر بنیان هایش را همراه دارد. من این را مشاهده می کنم. این ها چه کسانی هستند؟ البته می شود حدس زد. من این جا دیگر خبر یقینی نمی توانم بگویم. یک عده کسانی هستند که لَم يُؤمِنوا بِالله طَرفَةَ عَین (1)این ها هرگز نه به اسلام و نه به ایران، ایمانی نیاورده اند. آن چند سالی هم که این جریانات روشنفکریِ الهی، اسلامی، مذهبی، حقیقی، ایرانی در ایران وجود داشت، این ها حاضر نشدند حتی سر بلند کنند! به گوشه ای رفتند، یا به خارج از کشور سفر کردند و معبود خودشان، قبلة خودشان، معشوق خودشان را آن جا یافتند. این ملت، این سنت ها، این تاریخ و این فرهنگ برایشان اهمیتی نداشت؛ طبعاً آیندة این ملت هم برایشان اهمیتی ندارد. ممکن است حرف بزنند، ممکن است ادعا کنند، اما گذشته نشان نمی دهد که این ها صادقند. این ها به فکر مردم نیستند؛ به فکر خودشانند.
بعضی ها هم کسانی هستند که ممکن است تحت تأثیر این ها قرار گیرند؛ عنوان های پُرطمطراق روی ذهن ها اثر بگذارد. بعضی هم احتمالاً- نمی توانم یقیناً بگویم- کسانی که اجیر باشند. بالاخره یکی از چیزهایی که راحت در خدمت پول قرار می گیرد، ادبیات و قلم و هنر و شعر
1) بحار الانوار/ ج8 ص285
است؛ تعجبی ندارد! ما شعرای بزرگی داشتیم که برای فلان پادشاه شعر گفتند و او را ستودند؛ در حالی که درخور لعن و نفرین بودند. ما کسان زیادی داشتیم که به خاطر پول، به خاطر دنیا و به خاطر شهوات، از بنیان های پلید و زشت حمایت کردند؛ در حالی که باید از آن ها تبرّی می جستند. هیچ بُعدی ندارد. البته عرض کردم که این اطلاع نیست؛ این حدس است. می خواهند روال را به عقب برگردانند. نباید روشنفکران مسلمان ما این را اجازه بدهند.
این که می گویم نباید اجازه بدهند، مقصودم این نیست که حالا بلند شوند دعوا کنند؛ نه خیر،
میدان روشنفکری، میدان مشت و امثال این ها نیست. میدان فرهنگ و روشنفکری، میدان همان فرهنگ است؛ ابزارهایش، ابزارهای فرهنگی است. جوانانی که اهل مقولات روشنفکری اند، باید در میدان فعال شوند. جوانان! خودتان را بسازید. یک ملت اگر بخواهد راه رشد و کمال و پیشرفت را طی کند، باید از لحاظ ایمان فکری به جای محکمی متکی باشد. آن ملتی، آن نسلی، آن جوانی که بخواهد به یک مجموعة هُرهُری مذهب، (1)بی ایمان، بی اعتقاد به بنیان های اخلاقی و دینی و معنوی، دل بسپارد و با حرف آن ها پیش برود، زیر پایش سست خواهد شد. نسل جوان، همانی خواهد شد که در دوران رژیم پهلوی بود؛ یأس آور، بی فایده، مایل به فساد، آماده برای کج روی. آن وقت برای آن که کسی آن ها را باز از آن راه، به راه راست حرکت دهد، مئونة زیادی لازم است؛ حرکتی مثل انقلاب اسلامی لازم است؛ که به آسانی در قرنی بلکه قرن هایی در این کشور پیش نمی آید.
با همة قوا باید موجودی فعلی را حفظ کرد. نباید اجازه دهند که یک عده افرادی که سال های متمادی در این کشور با ابزارهای روشنفکری و با ابزارهای فرهنگی، هیچ خدمتی به این مردم نتوانستند بکنند- حداقلش این است- در هیچ مشکل و مسألة مهمی نتوانستند با این مردم همراه باشند و به پای مردم برسند؛ حتی نتوانستند پابه پای مردم برسند، چه برسد بخواهند جلودار و پیشرو و رهبر مردم باشند؛ همیشه عقب ماندند، همیشه در انزوا ماندند؛ این ها مجدداً به این کشور بیایند و سایة فکر و فرهنگ خودشان را حاکم کنند. این که می بینیم در بعضی از مطبوعات و مجلات و منشورات فرهنگی، چیزهایی نشان داده می شود، دنبال رجعت به گذشته اند؛ دنبال برگشتن به حالت بیماریِ روشنفکری اند. این مقولة روز است. این مقولة بسیار اساسی و مهمی است.
البته روشنفکر جماعت وقتی بخواهند در این زمینه ها حرف بزنند، می توانند بنشینند ببافند، حرف بزنند، که آقا نمی شود، روشنفکری با دین نمی سازد؛ دین اگر به کشوری آمد، همه چیز را تحت الشعاع قرار می دهد. کما این که متأسفانه در یک پاورقی، مرحوم آل احمد هم یک جملة این طوری دارد، که خطای تاریخی است. به نظر من، ایشان در این جا دچار خطای تاریخی شده
1) کسی که هیچ مذهبی ندارد. هرهری یعنی بی بند و بار
است. می گوید در زمان صفویه، چون دین، منشی گری، ادیبی و دبیری، در کنار دستگاه های حکومتی قرار گرفت- یعنی مثلاً «میرداماد» رفت کنار شاه عباس نشست- لذا در آن زمان، فرهنگ و ادب و فلسفه و هنر تنزل کرد! این اشتباه است. مثل دورة صفویه، دوره ای در طول ادبیات نیست. مرحوم آل احمد اهل شعر نبوده؛ به نظر من از روی بی اطلاعی اظهار نظر کرده است. شعرای مخالف «سبک هندی»، حرف معروف غلطی را در دهن ها انداختند. سبک هندی در دورة صفویه رایج شد و تا دورة زندیه و اوایل قاجاریه هم ادامه داشت؛ بعد گروه دیگری پدید آمدند، که به آن ها به اصطلاح متجددان و انجمن ادبی اصفهان می گفتند. این ها با سبک هندی خیلی مخالف بودند. البته شعرهایشان هرگز به پایة شعرای سبک هندی هم نمی رسد- فاصله خیلی زیاد است- لیکن مخالف بودند. از آن زمان ترویج شد که دورة صفویه، دورة انحطاط شعر است! نه؛ شاعر بزرگی مثل «صائب»، متعلق به دوران صفویه است. شعرایی مثل «کلیم»، مثل «عرفی»، مثل «طالب آملی»، متعلق به دوران صفویه اند. شعرایی که در همۀ طول تاریخ شعر، ما نظیرشان را کم داریم، در دورة صفویه بوده اند. نصرآبادی در «تذکرة نصرآبادی»، در زمان خودش در اصفهان، نزدیک به هزار شاعر را اسم می آورد و شرح حالشان را می نویسد. شهری مثل شهر اصفهان با هزار شاعر؛ البته شعرای خوب، نه شاعر جفنگ گو! شعرهایشان هست، تذکرة نصرآبادی هم موجود است. ما کِی و کجا چنین چیزی داشتیم؟
در فلسفه، «ملاصدرا» - بزرگ ترین فیلسوف همۀ تاریخ فلسفه اسلامی- متعلق به زمان صفویه است. میرداماد مربوط به زمان صفویه است. «فیض کاشانی» -عارف معروف- مربوط به زمان صفویه است. «لاهیجی» -متکلم و فیلسوف معروف- متعلق به زمان صفویه است. این چه حرفی است که زمان صفویه، دورة انحطاط شعر است؟ نه خیر؛ اتفاقاً دوران صفویه، دوران شکوه و اوجِ ادب و هنر است. البته ادب به معنای شعر، نه نثر. نثر هم خوب است، اما آن چنان اوجی ندارد. بهترین کاشی کاری ها و بهترین معماری ها، متعلق به دوران صفویه است. شما در طول تاریخ، مثل مسجد شیخ لطف الله- در یک مقوله- مثل میدان نقش جهان اصفهان- در یک مقوله- مثل آن ساختمان ها- در مقولات دیگر- نمی توانید پیدا کنید؛ مگر خیلی کم. این ها متعلق به دوران صفویه است.
البته صفویه، شعرا را به دربار نمی بردند تا به آن ها پول بدهند؛ ولی واقعاً نمی خواهم از صفویه دفاع هم بکنم. ما با همۀ شاه ها بدیم. شاه بد است. اصلاً شاه نمی تواند خوب باشد. ملوکیت بد است. ملوکیت، به معنای مالکیت است و آن کسی که خودش را مَلک می نامد- یعنی پادشاه- مالکیتی نسبت به مردم و به اصطلاح رعیت خودش برای خود قائل است. در اسلام اصلاً ملوکیت مردود است. یک روز در نماز جمعه هم گفتم که خلافت و ولایت، نقطة مقابل
ملوکیت است. پادشاهان صفویه هم پادشاه بودند و ما اصلاً نمی توانیم از آن ها دفاع کنیم، اما از لحاظ تاریخی، این حرف، حرف غلطی است که ما بگوییم در دورة صفویه، شعر و ادبیات تنزل و انحطاط پیدا کرده است. من می بینم که هنوز هم به تبع همان دوران، در تلویزیون و رادیو و این جا و آن جا، گاهی همین مطالب را می گویند. نه خیر؛ دوران صفویه، دوران انحطاط نیست. بعد از حافظ، هیچ غزل سرایی به عظمت صائب نیامده است. بعد از رودکی، هیچ شاعری به تعداد صائب شعر نگفته است؛ دویست هزار بیت شعر دارد. البته شاعرِ حسابی که بشود روی شعرش ایستاد و از شعرش دفاع کرد، مورد نظر است، واِلّا شاعران جفنگ گو هرچه بخواهید می گویند. هیچ شهری به قدر اصفهان در خودش شاعر و هنرمند و فاضل و فیلسوف و فقیه نداشته است. این چه حرفی است؟!
علی ایّ حال، ارتجاعِ روشنفکری این است؛ یعنی برگشتن به دوران بیماری روشنفکری؛ برگشتن به دوران بی غمی روشنفکران؛ برگشتن به دوران بی اعتنایی دستگاه روشنفکری و جریان روشنفکری به همة سنت های اصیل و بومی و تاریخ و فرهنگ این ملت. امروز هرکس این پرچم را بلند کند، مرتجع است؛ ولو اسمش روشنفکر و شاعر و نویسنده و محقق و منتقد باشد. اگر این پرچم را بلند کرد-پرچم بازگشت به روشنفکری دوران قبل از انقلاب، با همان خصوصیات و با جهت گیری ضد مذهبی و ضد سنتی- این مرتجع است؛ این اسمش ارتجاع روشنفکری است. (77/2/22)
البته همان طور که عرض کردم یک اقلیتی هم از هنرمندان و شاعران و هنرمندان با ارزش و زبان آوران بنام بودند که پایه های هنری شان و مایه های هنری شان هم بالاست، غنی است، این ها در خدمت انقلاب بودند؛ بعضی شان در قبل از انقلاب برای انقلاب همواره شعر گفتند که ما از این افراد داریم؛ البته تعداد معدودی که کتک خوردند و برای اسلام و برای انقلاب شعر گفتند، الان هم در خدمت انقلابند و برای انقلاب دارند کار می کنند. این ها را هم داریم که البته خب یک تعداد معدودی اند که ما برای آن ها احترام و اجر زیادی هم قائل هستیم. (65/10/27)
و بعضی از آن ها از جوانانِ ساخته و پرداختة انقلاب نیز خودی تر و صمیمی تر از آب در آمدند. از این چهره ها کسانی را داشتیم که به این جبهه پیوستند. البته نمی توانم بگویم که در میان این چهره ها کسانی هم بودند که از جبهه مقابل به این جبهه آمدند. اما به عنوان مثال، کسانی چون مرحوم «قدسی مشهدی» - اگر نخواهیم از زنده ها اسم بیاوریم- در عالم شعر بودند که همان زمان هم انقلابی، اهل زندان و اهل مبارزه به حساب می آمدند. به هر حال، این جبهه، که جبهة جوانان بود، به وجود آمد.
جبهة جوانان در بدو تشکیل، از دو مشکل رنج می برد؛ اولاً در مقابل خود یک جبهة خیلی قوی، گردن کلفت، مدعی و از لحاظ کمّی و کیفی، دارای نفر و عِدّه و عُدّه داشت. ثانیاً، عناصر
تشکیل دهندة آن از لحاظ اعتقادات هم سطح نبودند. یعنی هر چه انقلاب به آن ها داده بود، به فراخور ظرفیت و علاقة خود گرفته بودند. انقلاب هم فکر می دهد، هم شعار. هم اندیشه در آن هست، هم احساس. اما ای بسا کسانی که بیش تر به احساسش مجذوب می شوند، یعنی به شعارش، به حوادثش، به جنگش، به درگیری اش و به ضدیّت با آمریکایش؛ تا فرضاً به تفکرات متین و عمیقِ شهید مطهری، یا بعضی از متفکرین دیگرش. کسانی که در این جبهة خودی، عمق اعتقاداتشان زیاد نبود- اگر چه گاهی تظاهرات انقلابی شان خیلی خوب بود، اما بعضاً پایداری شان کم به نظر می رسید- غربال شدند. این جبهه در طول سال های گذشته، «تَغَربُل» داشته است «و لَتُغَربَلُنَّ غَربَلَةً» این «تغربلن» یعنی غربال شدن، در جبهة خودی وجود داشته است. امروز بحث ما دربارة جبهۀ خودی است که عرض کردم؛ بنده آن را همان مجموعة سیصد و سیزده نفرِ بدر می دانم. امروز هم روز جنگ بدر کبری است. ای بسا همین هایی که در این بدر کبرایِ امروز شرکت خواهند کرد، ان شاء الله همان هایی باشند که در ظهور ولی عصر ارواحنافداه، جزو آن سیصد و سیزده نفر یاران آن حضرت به حساب خواهند آمد. کسانی که در این مجموعه هستند- اگر زنده بمانند- بلاشک در آن مجموعه هم خواهند بود. مگر به شهادت یا مرگ صحنه را خالی کنند.
یک نکتة دیگر نقش عوامل درونی و بیرونی است. البته این جا دو افراط وجود دارد که من مایلم ذهن خودم را همواره از هر دو افراط رها کنم و ذهن مردم را هم برحذر بدارم که دچار این دو افراط نشوند. یکی این که ما عوامل برونی را عمده کنیم و از عوامل درونی غافل بمانیم. دیگری به عکس، عوامل درونی را عمده کنیم و از عوامل بیرونی غافل بمانیم. الان کسانی هستند که به هر دوی این افراط ها مبتلا هستند؛ هر دو عامل جداً وجود دارد. اگر انسان نگاه کند، می بیند که عوامل بیرونیِ دشمنی دشمنان انقلاب، از هر دو جهت است.
علیه انقلاب تبلیغات سازمان یافته ای می شود. کار مطبوعاتی، کار سیاسی و کار دیپلماسیِ بسیار قوی انجام می دهند. عوامل آن ها در داخل هم هستند که این هم جزو عوامل بیرونی است. من که می گویم عوامل بیرونی، حتی کسانی منظور است که از آن ها الهام می گیرند و در داخل، علیه انقلاب کار می کنند، یا قلم می زنند، یا توطئه می کنند، یا ضربة اقتصادی و ضربة سیاسی می زنند. این عوامل هستند؛ نباید این ها را ندیده گرفت. هرکس این ها را توهم بداند- کما این که کسانی می خواهند بگویند این ها توهم است- مثل کسی است که شب در جنگلی قرار گرفته، اطرافش را گرگ ها احاطه کرده اند و منتظر یک لحظه غفلت اویند تا او را بدرند، ولی او بگوید که من خیال می کنم. خیلی خوب؛ خیال می کنی، بگیر بخواب! کسی غیر از خودت که ضرر نخواهد دید. لذا با «خیال می کنم»، این دشمنِ موجود و مترصّد، از میان نخواهد رفت. این یک طرف قضیه است. طرف دیگر هم عوامل درونی است. عوامل درونی، عوامل درونی، یعنی مواردی که در درون خود ما انقلابیون و ما مؤمنین است؛ این ها کم نیست، زیاد است. من می خواهم عرض کنم که اگر ما این آسیب های درونی را علاج کنیم، آن آسیب های بیرونی،
مشکلی برایمان به وجود نخواهد آورد.
ببینید قرآن به طور صریح در این زمینه با ما حرف می زند و می گوید: ذلِكَ بأنَّ اللَّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَها عَلى قَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ؛ (1)نعمتی که خدا به شما داد، محال است از شما بگیرد، مگر شما شرایط خودتان را عوض کنید. چون نعمت الهی بی حساب و کتاب نیست؛ خدا تحت شرایطی نعمتی را به کسی می دهد؛ اگر آن شرایط را حفظ کردید، محال است که نعمت از بین برود و پس گرفته شود. این جزو مضامین و مسلّمات و بیّنات دعاهای ماست. انسان در صحیفة سجادیه و جاهای دیگر که نگاه می کند، برایش مسلم می شود که این گونه است؛ خدا نعمت را نمی گیرد، مگر ما آن شرایط را عوض کنیم. الان این اتاق روشن است و این چراغ ها نور می دهند؛ چرا؟ لابد شرایطی وجود دارد، سیم هایی، امکاناتی و فضایی هست. اگر این ها تغییر پیدا کند، طبیعی است که این هم نخواهد بود. این چیز واضحی است. تقدیر الهی، یعنی اندازه گیری های دقیق پروردگار؛ این لایتخلّف است. چنان چه ما اندازه ها را عوض کردیم، خدای متعال هم نتایج را عوض خواهد کرد. (77/12/15)
من احساس می کنم این جبهه، دچار آفتِ سایش شده است. انسان سایش پذیر است. هر انسان دیگری جز معصومین، در برخوردها و سایش ها و اصطکاک ها، ساییده و کم می شود و برجستگی های روحی اش تغییر می کند؛ باید مراقبش بود. این که ذکر دائمی گفته اند، برای خاطر این است. انسان دایماً باید متذکر باشد، واِلّا خراب خواهد شد. بزرگان و ائمه و معصومین ما، مواظب خودشان، خودسازی شان، نمازشان، ذکرشان، دعایشان، توجهات و توسلاتشان بودند؛ برای این که ضایع و خراب نشوند. ماها خراب می شویم. (69/10/10)
ما سایش و فرسایش پیدا می کنیم. دل و جان ما در برخورد با حوادث روزمرة زندگی، به طور دائم در حال فرسایش است. باید حساب این فرسایش ها را کرد و جبران آن را با وسایل درست پیش بینی نمود، واِلّا انسان از بین خواهد رفت. ممکن است انسان از لحاظ مادی و صوری، تنومند و فربه هم بشود، اما اگر به فکر جبران این سایش ها نباشد، از لحاظ معنوی نابود خواهد شد. قرآن می فرماید: إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ. (2)ربنا الله، یعنی اعتراف به عبودیت در مقابل خدا و تسلیم در مقابل او. این چیز خیلی بزرگی است، اما کافی نیست. وقتی می گوییم ربنا الله، برای همین لحظه ای که می گوییم، خیلی خوب است، اما اگر ربنا الله را فراموش کردیم، ربنا اللهِ امروز ما دیگر برای فردای ما کاری صورت نخواهد داد. لذا می فرماید ثم استقاموا، پایداری و استقامت کنند و در این راه باقی بمانند. این است که موجب می شود تتنزل عليهم الملائكة واِلّا با یک لحظه و یک برهه خوب بودن،
فرشتگان خدا بر انسان نازل نمی شوند، نور هدایت و دست کمک الهی به سوی انسان دراز نمی شود و انسان به مرتبة عباد الصالحین نمی رسد. باید این را ادامه داد و در این راه باقی ماند؛ ثم استقاموا. اگر بخواهید این استقامت به وجود آید، باید به طور دائم مراقبت کنید که این بار مبنای معنویت از سطح لازم پایین نیفتد. (81/7/17)
حال می خواهیم ببینیم چه کار می شود کرد که این ساییدگی متوقف و این حالت سایشِ روزافزون کم شود؟ از شما می خواهیم که برای ما بیان و روشن کنید که واقعاً چه کار کنیم؟ البته این سایشی که گریبان گیر جبهة مذکور شده است، عواملی دارد. اگر شما چند ساعت بنشینید و فکر و مشورت کنید، ممکن است فهرستی بنویسید و در آن بیست عامل از عوامل سایش نیروهای خودی را بیاورید. ممکن است مواردی از این فهرست، درست و مواردی هم نادرست باشد. خود بنده می خواهم به چند عامل که حقّاً و حقیقتاً باعث سایش در این جبهه شده است، اشاره کنم.
یکی از عوامل سایش در جبهة خودی، این است که مسؤولین خودی فرهنگ، مانند وزارت ارشاد و بعضی دستگاه های دیگر، به آن کم توجهی کردند. از ابتدا که وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی تشکیل شد، بایستی دفتر گزینش دایر می کرد و به سراغ کسانی که اهل نویسندگی، شعر، فیلم سازی، موسیقی حلال و دیگر رشته های هنری بودند، می رفت. حتی به سراغ کسانی می رفت که صدای خوبی برای خوانندگی داشتند. بنده گاهی اوقات که می بینم نوجوانی را به تلویزیون می آورند که از صدای خوبی برخوردار است، دلم می لرزد که آیا بناست این نوجوان، فردا، پس فردا خوانندة خوب جبهة مستضعفین و جبهة حق شود، یا قرار است به خود و مادر و پدرش پولی بدهند، بعد هم ببرندش و یک استودیوی مجانی پر زرق و برق در اختیارش بگذارند و یکی دیگر بر خیل آدم های ناباب اضافه کنند.
دایر کردن چنان دفتر گزینشی در وزارت ارشاد لازم بود تا مراجعه کنندگانِ دارای استعداد هنری را جذب می کردند، یا حتی به سراغشان می رفتند. اگر چنین می شد، وزارت ارشاد را که گاهی لانة مراکز فساد فرهنگ گذشته بود، به تدریج و به مرور استحاله و تبدیل به مرکزی برای انقلاب و اسلام و خدا و حق و آزادگی می کردند و مسلماً پس از گذشت ده سال، می توانستند در همة رشته های هنری، شخصیت های عظیمی را پرورش دهند و معرفی کنند. اما چنین کاری نکردند. حال مقصر چه کسی است؟ ما که این جا قاضی نیستیم. با مقصرین باید چه کار کنیم؟ ما که دادستان نیستیم. فعلاً می خواهیم وصف الحال کنیم و ببینیم از حالا به بعد باید چه کار کرد.
مسلماً وقتی یک مرکزِ دارای قدرت و امکانات، به جذب استعدادها نپردازد، استعدادهای سرگردان و یا حتی غیر سرگردان، دچار ضعف هایی خواهند شد که آن ضعف ها به سایش آن ضعف ها به سایش و و ریزش منتهی می شود. من خود ناظر بودم و می دیدم که مسؤولین وزارت ارشاد، غالباً به
همان قدیمی ها چشم می دوختند. کسی که هیکلش درشت تر و ظاهرش چشم گیرتر است، چگونه عوام را جذب می کند؟ آن ها هم به همین حالت عوامانه، پیوسته به نام و نشان دارها نگاه می کردند و گاهی هم نه هوشمندانه که ناشیانه، به سراغشان می رفتند. و چنین بود که این سبزه های نو دمیده، این نهال های نو رسته و این جست های (1)پای درخت پیر را که خون جوانی در رگ ها داشتند، نادیده گرفتند. یکی از عوامل سایش در جبهة خودی، این بود.
اما عامل دیگر، خودباختگی عناصر جبهة خودی در مقابل شخصیت های جبهة دشمن به خاطر احساس برتری صنفی آن شخصیت ها بر این عناصر بود. این حقیقت قابل انکار نیست. مثلاً فرض بفرمایید وقتی یک هنرمند این جبهه، در رشته ای از هنر، سرافراز و بی اعتنا مقداری پیش می رفت و بعد در جایی احساس خستگی می کرد و می خواست لحظه ای بایستد و نفس تازه کند، تا چشمش به هنرمند رشتة خودش در جبهة مقابل می افتاد، مرعوب او می شد. اصلاً نسبت به آن طرف احساس مرعوبیت داشت. البته این مرعوبیت، گاهی مرعوبیت صرف و گاهی تأثّر و انجذاب از طرف مقابل بود. بنده در موارد زیادی دیدم که هنرمند جبهة خودی، به هنرمند جبهة مقابل به چشمی نگاه می کند که گویی آن هنرمند بزرگ است. دیگر این را نمی دانست که ممکن است هنرمند جبهة مقابل، هنرش بالاتر باشد، اما شخصیتش کوچک تر از شخصیت اوست که در جبهة خودی است. نمی دانست که هنرمند جبهة مقابل، از شجاعت، آزادگی و همتی که او دارد بی بهره است و در محیط باز پرورش نیافته است. نمی دانست که او همان کسی است که روی پاهای نوکران شاه و فرح افتاده و کفش آن ها را بوسیده است. پس چه اهمیت دارد لقب با طنطنة (2)استاد، چه ارزشی دارد و مگر می تواند واقعیت را تغییر دهد؟! یک وقت عده ای از آقایان ادبا به این جا آمده بودند و من خاطره ای را که به یادم آمده بود، برایشان تعریف کردم. مضمون حرفم این بود که گفتم؛ من بزرگ این اساتید و هنرمندان جبهة مقابل را دیدم که روی پای شاه افتاد و کفش او را بوسید! این را که می گویم دیدم، نه این که خودم به عینه دیده باشم؛ بلکه در زمان ما و علی مرئی و مسمع ما واقع شد. آری؛ به مناسبتی، اساتید و رؤسای دانشکده های آن روزگار در صف سلام ایستاده بوده اند که آن فرد، با آن همه تحقیق و کتاب و اسم و رسم، روی پای شاه افتاد. مدتی از این رسوایی گذشته بود که یک روز به او گفتم؛ استاد! این چه کاری بود شما کردید؟! این مردک بی سواد کیست که روی پایش افتادید؟! گفت؛ هیبت سلطانی، مرا گرفت. این عذرش بود!
به آن آقایان ادبا گفتم؛ عناصر جبهة غیر خودی، کسانی هستند که رییسشان چنان فردی بود. آن وقت شما می خواهید من که دل باختة انقلابم، برای کسی که در مقابل آن بت، آن طور
جبهه بر زمین می سایید- بتی که ما آن را با دست خودمان شکستیم- اندک ارزش و حرمتی قائل باشم؟! معلوم است که قائل نیستم. هنرمندان جبهۀ خودی که مرعوب عناصر جبهة غیر خودی می شدند، غالباً نمی دانستند آن ها کی اند و چه کاره اند. نمی دانستند آن ها همان کسانی هستند که منّت کشی می کردند و پول می گرفتند، تا بتوانند به فلان قهوه خانة روشنفکری بروند و تا ساعت دوی با مداد عرق بخورند! در یکی از خیابان های تهران به شاعری مدعی- هم مدعی شعر و هم مدعی آزاداندیشی و روشنفکری- خانه ای دادند و او در آن خانه اقامت گزید. اجازه هم دادند منقل تریاکش رو باشد؛ او به کلی از همة آرمان هایش چشم پوشید! عناصری چنین، در همین شهر تهران، حاضر بودند در مقابل کسی که با رئیس دفتر فلان شخصیت وابسته به دربار ارتباط داشت، تا کمر خم شوند؛ برای این که به فلان سفر تحقیقی و علمی اعزامشان کنند، یا به آن ها فلان بورس و فلان امتیاز را بدهند و یا اگر در جیبشان تریاک دیدند، به زندان نبرندشان!
عناصر جبهة مقابل، چنین آدم هایی هستند. آن جوانی که وسط میدان ایستاده، در مقابل شیطان بزرگ صلای مردی و مردانگی سرداده و اصلاً نظام جهانی را به محاکمه کشیده است و همة دنیا روی او حساب می کنند و از او می ترسند، چرا باید در برابر آدمی که گیرم هنرش از او بالاتر است، اما شخصیت انسانی اش یک صدم او نیست، احساس مرعوبیت کند؟! متأسفانه نمی شناختند و احساس مرعوبیت می کردند. آن وقت از مرعوب کننده ها عده ای که در ایران بودند به سوراخ ها خزیده بودند و در اوایل حتی جرأت نمی کردند خودشان را نشان دهند! آن عده هم که در خارج به سر می بردند، به خیال خودشان به جمهوری اسلامی متلک و لیچار می گفتند؛ آن را مذمت می کردند؛ در ذمش شعر می سرودند و مقالة صدتا یک غاز می نوشتند. مانند امروز هیچ کس هم به حرف های آن ها اعتنایی نداشت. من به شما عرض کنم، همین هایی که گاهی در مجلات ایران اسمشان را با عظمت می آورند، هیچ آبرویی در محیط های علمی و فرهنگی دنیا ندارند! چون متصدیان محیط های مذکور می دانند که این ها مأمور و نان خور سازمان های اطلاعات و امنیت آن هایند. شما ملاحظه کنید؛ اگر بزرگ ترین شخصیت فرهنگی دنیا، در زمان رژیم طاغوت به ایران می آمد و بعد معلوم می شد که وی مهمان ساواک بوده است، ممکن بود کسی ولو کسانی که خودشان هم چندان مقابل با ساواک نبودند، اندک ارزشی برایش قائل شود؟ این ها در دنیا چنین وضعیتی دارند. معلوم است که از «سیا» (1)و «اینتلیجنس سرویس» (2)پول می گیرند و نوکر آن هایند. این ها در دنیا آبرویی ندارند. اما وقتی نوبت به ما، به جمهوری اسلامی و به مردم ایران می رسد؛ زبان پیدا
می کنند. گفت؛ أَسَدٌ عَلَیَّ و فِی الْحُروبِ نُعامَهٌ (1)به ما که می رسند شیرند، اما در میدان، نه؛ شتر مرغ یا روباه یا از این قبیل جانورانند.
جوان هنرمند جبهة خودی نمی دانست که این ها از لحاظ شخصیت این قدر پستند. لذا مجذوب و مرعوبشان می شد. یکی از عوامل سایش در جبهۀ خودی، همین بود. این را قبول کنید. متأسفانه من چنین سایشی را دیده ام. مدت زمانی که گذشت، عناصر جبهة مقابل مقداری دل و جرأت پیدا کردند و شیر شدند! آن گاه بدجنسی را هم شروع کردند. کافی است غربی ها از هنرمندی که در ایران است، ناگهان تمجید کنند. بدیهی است جوان هم فوراً جذب می شود. خب انسان که از تمجید بدش نمی آید. امثال ما که پیریم و مدعی هزار تجربه، در مقابل چنین مؤثراتی دل هایمان می لرزد. آن که جوانِ نرمِ روشنِ مصفّاست، معلوم است چه حالی پیدا می کند. طوری وارد شدند که اگر از آن طرف دنیا بگویند، فلان کس عجب شعری گفت و عجب مقاله ای نوشت، آن که این طرف دنیا نشسته است و جوان هم هست، احساس کند با آن ها پیوندی دارد! متأسفانه از این کارها کردند و نوعی مرعوبیت، به اضافة نوعی رابطه علقة عاطفی به وجود آوردند. واقعاً یکی از عوامل سایش، خودباختگی عناصر جبهة خودی در مقابل عناصر جبهة دشمن بود.
ما نباید خودباختگی را در مجموعة خودمان راه دهیم. من دیدم کسانی را از خودی ها، که در مقابل غریبه ها احساس خودباختگی می کنند. بالاخره دلیلی هم برای خودشان می تراشند. یک نویسندة قدیمی است، یک شاعر مثلاً گردن کلفت است، یک فیلمساز نام آور است. و حالا این، در مقابل او احساس خودباختگی و غربت می کند! این برداشت من است. آنی که من می فهمم، این طوری است. بعضی از بچه های ما در مقابل این ها احساس خودباختگی می کنند. شما باید این خودباختگی را در ذهن های این ها به کلی از بین ببرید. آن ها محکومند. آن ها آن نکته و جوهر اصلی را که در شما هست، ندارند؛ و آن ایمان است، خلوص است، عقیده است. یک مشت آدم های بی عقیده، بی شخصیت و بی هویت، مشغول شده اند کاری را انجام می دهند. گیرم در فلان رشته مهارتی هم پیدا کنند. مثل آدمی که مثلاً در ژیمناستیک ماهر است. من این حرکات ژیمناستیک را که تماشا می کنم، می بینم واقعاً کار هنرمندانه و عجیبی است. یا همین فوتبال. این ها کارهای واقعاً هنرمندانه ای است. فقط زور که نیست. حالا آدمی است عوام، نادان احیاناً وابسته، مزدور، از لحاظ شخصیت انسانی خیلی کوچک، اما در این کار می بینید آدم برجسته ای است. مثل همان فوتبالیست معروف، حالا چون هنر فوتبالش خیلی زیاد است، ما باید در مقابل او احساس ضعف کنیم؟! نه آقا! این ها کی اند؟ آن شاعر نیز همین طور. تعجب نباید بکنید. شما که لابد تعجب نمی کنید. اما بعضی ممکن است تعجب کنند. من خیلی از
1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید/ ج16/ ص126: «بر من چون شیری هستید و در میدان کارزار چون شتر مرغ»
این ها را از نزدیک دیده ام. واقعاً آدم های حقیری هستند. همیشه این طور بوده اند؛ در همیشة زمان. اسیر مسائل شخصی، اسیر شهرت، واقعاً اسیر شهرت! آن قدر به نیک نامی و تعریف یک نفر که از گوشه ای از ایشان تمجید کند، اهمیت می دهند و این را بزرگ می شمارند، که چه عرض کنم! این ها دلیل کوچکی این هاست. کی اند این ها که انسان در مقابلشان احساس ضعف کند؟! خلاصه، در مقابل این ها، باید تهاجمی عمل کرد. (71/4/14)
عامل دیگری که وجود دارد، این است که در جبهۀ خودی، بعضاً به دلایلی، در پایبندی نظام به حرف ها و آرمان های خودش تردید شد. اگر بخواهیم مثال کاملاً واضحی بزنیم- و البته در خصوص این مثال، عاملی هم وجود داشت که مشکل را تا حدودی برطرف می کرد- مسألة قبول قطعنامة 598 و پایان جنگ بود که عده ای را مردَد کرد. منتها گفتم در آن قضیه عاملی وجود داشت که همان وجود امام بود. چون امام، کُر بود، دریا بود و مورد تردید قرار نمی گرفت، لذا عدة کثیر یا اکثری- نمی گویم همه- به خاطر گُل روی امام و به اتّکای ایشان حجت را بر خود تمام شده دانستند. اما نفس این حرکت خیلی از دل ها را تکان داد که هان! چه شد؟! آن ها در این که نظام به حرف های خودش پایبند است، احساس تردید کردند. ناگفته نماند که در طول سال های اخیر، از این قبیل قضایا مکرر اتفاق افتاده است. گاهی احساس تردید در عنصر خودی بجا، ولی اکثراً بی جا بوده است. چون خود من در سطوح تصمیم گیری کشور بوده ام و با خیلی از جوانان و عناصر مردّد ارتباطات عاطفی داشته ام، غالباً می دیدم بیهوده دچار تردید شده اند و اصلاً جای تردید و نگرانی نبوده است. آن ها بیهوده احساس نگرانی می کردند که هان! چه شد؟! مثلاً یک وقت می دیدیم که رسانه های دشمن، حساب شده و روی مقاصدی، از یک شخص که در جمهوری اسلامی مسؤولیتی داشت، تعریف می کردند. این تعریف ایجاد تردید می کرد که هان! چه شد؟! چرا تعریف می کنند؟! نکند حادثه ای در شُرف تکوین است؟! خب اگر افراد مردّد، صبر می کردند، بعد از گذشت دو، سه سال معلوم می شد که آن تعریف ها تبدیل به دشنام شده است. کما این که امروز هم می بینید از این کارها هست. منتها آن ضربه، کار خودش را می کرد. این هم یک عامل بود که بعضی از نیروهای خودی را به واسطة عللی موجّه یا غیر موجّه، در مواردی دچار چنین تردیدهایی کرد. در واقع یکی از عوامل سایش در جبهة خودی همین عامل بود.
من بعضی از نوشته های جنگ را که می خواندم- و بعضاً هم می خوانم- می دیدم مثلاً فلان برادر جبهه ای بسیجی مؤمنِ خوبی که دربارۀ جنگ، داستان یا خاطره نوشته است، فرض کنید در سفری که به تهران آمده، از چیزی آزرده شده است؛ آن هم در زمان امام، مثلاً سال شصت و چهار. بنده که غالباً در حواشی کتاب های مورد مطالعه ام، چند سطر به عنوان یادداشت می نویسم، در جاهایی از این نوشته ها و کتاب ها هم یادداشتی کرده ام. دلیلی که آن
برادر را دچار تردید- اگر نگوییم سرخوردگی- کرده بود، واقعاً دلیل نبود. بلکه همان گونه که گفتیم صرفاً ناشی از احساس بود.
ما اول سنگ هایمان را با هنرمندان، حق کردیم. ما مشهدی ها به این حالت «گَهگیری» می گوییم. به هر حال، چنین حالتی وجود دارد و در جامعة هنرمندان، با آن لطافت و حساسیت، احیاناً چنین تردیدهایی را به وجود می آورد. این تردیدها، در زمینه های اقتصادی، در سیاست و حتی در خود جنگ همان طور که گفتیم، ایجاد گردید. این هم عامل دیگری از سایش در جبهة خودی است. بنده با خود فکر کردم؛ اگر همین تردید و تزلزل را، عوامل رزمندة ما پیدا می کردند، چه فاجعه ای اتفاق می افتاد! فرض کنید که مثلاً فرماندهان و عناصر اصلی جنگ ناگهان مردّد می شدند که آیا نظام پای حرف هایش ایستاده است یا نه؟ ببینید در جنگ چه اتفاقی رخ می داد. اتفاقی نه به آن عظمت، اما تقریباً شبیه آن، در مقولة هنر و روشنفکری و ادبیات و فرهنگ افتاد. البته قابل مقایسه با آن نیست، اما یک حالت آن چنانی، در جبهة خودی پیش آمد.
یک عامل دیگر عوامل هضم جبهۀ خودی و سایش آن، کشیده شدن پای عناصر این جبهه به دعواهای خطی است که در برهه ای از زمان، در این کشور واقعاً فاجعه آفرید. ناگهان بین سیاسیون، نمایندگان مجلس و برخی دیگر از مسؤولین، دعواهایی بروز کرد که اصل آن دعواها موجّه نبود. هر دو خط، بلاشک، در حدی جرم داشتند. هر دو خط، هم آدم های بسیار خوب داشتند، هم آدم های ناباب داشتند، هم آدم های متوسط داشتند.
هر دو طرف، در حرف هایشان عناصری از درستی هست. آن عناصر درست را هر جا هستند، پیدا و ترویج کنید. لکن چیزی که در باب این دو باند- نه امروز، از سابق- معتقدم، این است که آن چه این دو باند درست می کنند، معتقدات و اصول نیست. عواطف و احساسات قبیله ای است! این، اعتقاد است. ما در «حزب جمهوری اسلامی»، کنگرۀ دوم را که تشکیل دادیم- به نظرم سال شصت و چهار بود- اوج اختلافات گروهی همین دو باند بود؛ یعنی تازه شروع شده بود. هر دو طرف تعصبات شدید داشتند. مظهر و به اصطلاح آن آیینة صحنة درگیری هم، از همه جا بیش تر، حزب جمهوری اسلامی بود؛ چون از هر دو جناح افرادی در این حزب بودند؛ از چپِ چپ تا راستِ راست. بنده هم آن زمان دبیر حزب بودم. هر هفته که می شد و روز جلسة هفتگی مان بود، یکی، دو ساعت مانده به جلسه، خدا می داند دل مرا غصه می گرفت که حالا باز باید برویم در جلسة پرملالت و دعوا! کنگره که تشکیل شد، بنده در آن کنگره سخنرانی ای کردم- ان شاء الله خدای متعال آن سخنرانی را از ما قبول کند- من آن جا همین تعبیر قبیله را کردم. گفتم شما دو قبیله هستید. به اصطلاح دو جناح حزبی. به هیچ وجه از این تعبیرات- مثل دو ایدئولوژی- نگذارید که من قبول نخواهم کرد. من این اختلافات را مثل اختلافات
قبیله ای می بینم. دو قبیله اند. هر دو قبیله هم، بینشان عناصری از همة افکار هست. عجیب این است، در قبیلة الف گاهی حرف هایی هست بسیار شبیه حرف های قبیلة ب. در قبیلة ب هم حرف هایی هست بسیار شبیه حرف هایی که در قبیلة الف معروف است. این واقعاً چیز عجیبی است! جز تعبیر قبیله ای هیچ تعبیر دیگری ندارد. این دو قبیله، همین طور رشد کرد. حزب جمهوری اسلامی که قالب انداخت، این ها طور دیگری در جامعه خودشان را نشان دادند؛ چه در مجلس و چه بیرون از مجلس. (71/4/14) سال ها بیهوده با هم دعوا کردند که خوشبختانه و به فضل پروردگار چندی است آتش نزاع بین آن ها فروکش کرده است. آن دعواها به شدت قبل نیست. بحمدالله خیلی کم شده و تقریباً نزدیک به نبودن است. این دوگانگی در محیط هنری و روشنفکری انقلابی و خودی هم پدید آمد. عده ای بیهوده شروع به دادن شعارهای آن دعواگرها کردند؛ در حالی که هیچ وجه و دلیلی نداشت. البته این جا تقصیر از سیاسیون بود. آن ها فکر می کردند بد نیست حرف های خودشان را در این محیط هم مطرح کنند. دیگر نمی فهمیدند وقتی می نشینند و مثلاً بدگویی فلان شخصیت را می کنند، به نوعی از نظام بد می گویند. نمی دانستند وقتی چنین حرف هایی می زنند، در درون مخاطبشان چه چیز فرو می ریزد. از این کارها هم شد. ولی خوشبختانه آن عامل، امروز یا نیست یا خیلی کم است.
اصلاً مسألة فرهنگ، مسألۀ خط سیاسی چپ و راست نیست؛ مسألة ارزش هاست؛ بودن یا نبودن و آری یا نه. انقلاب و اسلام، هویت اسلامی و انقلابی این کشور است. تودة عظیم مردم مسلمان و متدیّنند و بدیهی است که طرفدار اسلام و پایبند به نظام اسلامی باشند. حتی آن کسی که دچار کج روی عملی هم هست، به هر حال دلش مسلمان است؛ یعنی مایل است که نظام، نظام اسلامی باشد و از برکات آن بهره ببرد. (79/11/29)
زنهار! مسألة خط و خطوط را در کارهای فرهنگی اصلاً داخل نکنید. هر خطی که باشد فرق نمی کند. خط، خط است. آن وقت خط داری یعنی به اصطلاح، قبیله ای فکر کردن. قبیله ای فکر کردن یعنی چه؟ یعنی در قبایل سابق، فردی از این قبیله فرد دیگری از آن قبیله را می کشت. قبیلة مقتول کار به این نداشت که قاتل چه کسی است. اصلاً بحث قاتل نبود. لذا می رفت و یک نفر از قبیلة قاتل را- هر کس که بود- می کشت! جنگ خطی و به اصطلاح سیاسی در برهه ای از زمان در کشور ما جنگ قبیله ای بود. یعنی هر گروه که اسم خودش را خط می گذاشت، نگاه نمی کرد که بین ما چه کسی خوب است، چه کسی بد است؟ بحث سر این بود که از قبیلة ماست یا از قبیلة ما نیست.
اصلاً مسأله این است. مثل بحث های فامیلی و مثل تعصب های قومی. خط خاصیتش این است. حالا هر خطی می خواهد باشد. هر مجموعه ای که این گونه فکر کرد، ضرر خواهد زد. مراقب باشید که مطلقاً دیدگاه های خطی را از هیچ طرف به مسائل فرهنگی وارد نکنید که
ضربه خواهد زد و مشکل درست خواهد کرد. مبادا بگذارید که گزینش ها، ناشی از این گونه مسائل شود. البته آن جا که دیدید زید در این مقوله، یا ضعیف عمل می کند یا بر طبق سیاست ها و شاخص ها عمل نمی کند، ملاحظه نکنید. این جا هم نگویید که اگر ما این را دست بزنیم، خواهند گفت خط بازی کردید. خب، بگویند. چه اشکالی دارد؟! (75/2/31)
عامل دیگر امتحان بسیار بزرگی بر سر راه همه است، عامل دنیا و جلوه های فریبندة آن بود. در جبهة خودی، برخورداری مادی، کم و امکانات، ناچیز بود. جلوه های دنیا پر جاذبه است و چشم ها و دل ها را می فریبد؛ چنان که بعضی از کسان را فریفت. ماهی وقتی به طمع خوردن کرم، قلاب را فرو داد، دیگر کار تمام شده است! (82/5/30)
عزیزان من! یکی از شعارهای ما قبل از پیروزی انقلاب، نه شعارهای انقلاب؛ شعارهای دوستانة خودمان در مجموعة رفاقتی و مجموعه هایی که با هم بودیم، با هم فکر می کردیم و کار و مبارزه می کردیم؛ «ساده زیستی» بود؛ زندگی ساده و کم تر بهره بردن از جلوه های دنیا. بعد که انقلاب پیروز شد، سعی کردیم باز هم همین روش، همین شعار و همین مبنا را دنبال کنیم. امام بزرگوار ما خودش مظهر همین معنا بود. آدمی بود که تعَیُّنات (1)دنیوی حقیقتاً برایش ارزش نداشت. آدم این را در آن مرد معنوی و بزرگوار می دید که تعیّنات، تعلقات و تكلّفات دنیوی، اصلاً برای او ارزش نداشت. برای شما که بحمدالله روشنفکر و آگاه و فهمیده هستید، نیازی نمی بینم که این ها را توضیح دهم. این که می گویم، منظورم بهره مندی شخصی است؛ معنایش این نیست که کشور به کار آبادانی و عمران نپردازد و دنیا را آباد نکند. این ها همیشه تخلیه ها و شبهه افکنی های مخالفین اسلام بوده است. می گفتند اسلام با دنیا مخالف است؛ یعنی دنیا را آباد نکنیم! نه؛ آن دنیایی که گفته می شود، دنیای شخصی است؛ یعنی خود شما دنبال تکَیُّف (2)زندگی دنیایی نباشید و زندگی را ساده بگذرانید. معنایش این است. امیرالمؤمنین علیه السلام شخصاً زاهدانه ترین زندگی ها را داشت، اما در عین حال، مرتب هم کار می کرد، مزرعه را آباد و چاه آب جاری می کرد، جهاد می کرد و کشور را اداره می کرد، حکومت به آن عظمت را ریاست می کرد، سیاست گذاری و سیاست مداری می کرد. (77/12/15)
می دانید یکی از بخش های مهم نهج البلاغه بخش زهد و بی رغبتی به دنیا و بی اعتنایی به مظاهر فریبنده و جلوه گر دنیاست. این یکی از مهم ترین بخش های نهج البلاغه است، چه در کلمات قصار، چه در خُطَب و چه در مکاتیب و نامه ها، بخش های زیادی مربوط می شود به بی اعتنایی و زهد نسبت به دنیا. سید رضی می گوید: وقتی که علی علیه السلام دربارة زهد در دنیا و بی رغبتی و بی اعتنایی به این تجملات و زیورها و غرورها و فریب ها و انگیزه ها و جاذبه های
دنیا حرف می زند، جوری حرف می زند که شما تصور می کنید که گویندة این کلمات جز زهد و جز بی رغبتی به دنیا هیچ کاری و شیوه ای و منشی در زندگی ندارد. عبارت مرحوم رضی این است: «كلامُ مَن لاحَظَّ له في غيرِ الزَّهادَة و لا شَغَلَ لَهُ بغیرِ العبادة» (1)
از شگفتی های سخنان امام علیه السّلام که او خود در این زمینه تنها است و شریک و همتایی در آن ها ندارد، این است که: سخن آن حضرت را که دربارۀ زهد و مواعظ است هرگاه کسی تأمل کند و خود را از این جهت بیگانه دارد که این سخن شخصی عظیم القدر و نافذالامر است که همه در برابر او سر فرود می آورند؛ شک و تردید نخواهد کرد که گوینده این سخن کسی است که جز در وادی زهد و پارسایی قدم نگذاشته و هیچ اشتغالی به جز عبادت نداشته است.
یعنی وقتی علی علیه السلام در باب زهد و در باب عبادت و در باب ترک دنیا و اشتغال به این گونه مسائل حرف می زند، شما تصور می کنید که این آدم شب و روزش مشغول عبادت است و هیچ کاری جز عبادت ندارد. ناگهان همین بیان و همین نفس و همین حنجره را می بینید که وارد می شود در میدان جنگ و دستور جنگیدن و تاکتیک بهتر جنگیدن را تعلیم می دهد.امیرالمؤمنین در نهج البلاغه، همان طور که گفتم روی همۀ موضوعات مهم اسلامی تکیه کرده. برجسته تر، کامل تر، مبسوط تر تکیه شده. یک موضوع، موضوع دنیا و زهد در دنیا و بی رغبتی به حُطام دنیا و متاع دنیا، این یکی از موضوعاتی است که شما اگر نهج البلاغه را باز کنید، چند صفحه اش را بخواهید مطالعه کنید ممکن نیست که به این موضوع برخورد نکنید. و علی علیه السلام نسبت به دنیا و حقیر کردن دنیا، تحقیر دنیا، بیانات عجیب و به یادماندنی و کوبنده ای دارد. زهد اسلامی یک خصلت و یک صفت انقلابی است. زهد اسلامی و ترک دنیا در اسلام به هیچ وجه به معنای بریدن از مردم و از جامعه نیست. به معنای انجام ندادن کار و تلاش و کوشش نیست و امیرالمؤمنین که این همه دربارة ترک دنیا و زهد حرف می زند و بحث می کند، خود مشغول ترین و پرکارترین مردم و مرتبط ترین مردم با میدان های اجتماعی و عمل اجتماعی است. چه قبل از خلافتش، چه در دوران خلافتش. آن جنگ هایش، آن مبارزه هایش، آن آموزشگری ها و تعلیم هایش، آن رسیدگیش به قضا و قضاوت و ترافُع (2)بین مردم و خلاصه در تمام طول سی سال بعد از رحلت پیغمبر تا شهادت امیرالمؤمنین، در تمام این مدت علی علیه السلام همیشه در وسط صحنه بود. این را بارها گفتم، این که گفته می شود، علی بیست و پنج سال خانه نشین شد، تعبیر غلطی است؛ علی علیه السلام به هیچ وجه بیست و پنج سال خانه نشین نشد، در دوران بیست و پنج ساله ما بین رحلت پیغمبر و خلافت امیرالمؤمنین، علی علیه السلام همیشه وسط صحنه بود، مورد مشورت بود، از مشاوران و از مسؤولان بزرگ حکومتی به شمار می آمد. ملجأ مردم بود، ملجأ خلفا بود، به او مراجعه می شد، از او استفاده می شد، تفسیر قرآن می گفت، به مردم آموزش می داد. درست در وسط عرصة زندگی هیچ وقت از سیاست، از زندگی، از جامعه و از فعالیت کناره گیری
نکرد. این را بهانة کناره گیری نباید قرار بدهند کسانی که حال ورود در صحنه ها را ندارند. بنابراین خود امیرالمؤمنین که دربارۀ دنیا و ترک دنیا و زهد و این حرف ها بحث می فرماید، خود او جزء پرکارترین و پرتحرک ترین و در میدان ترین افراد است پس زهد به معنای ترک فعالیت و بریدن از جامعه و مردم نیست. حالا پس به چه معناست؟ به معنای غرق نشدن در شهوت ها و هوس های دنیا، به معنای جدی نگرفتن لذت های دنیوی است، به معنای قربانی نکردن هدف های انقلابی و اصیل و سازندة اسلام در پیش پای قدرت طلبی ها و انگیزه ها و خودخواهی ها و دنیاطلبی ها. و این درد بزرگ جامعة اسلامی در روزگاری بوده که امیرالمؤمنین به حکومت و خلافت رسیده و لذا امیرالمؤمنین در نهج البلاغه روی این نکته تکیه کرده اند. (59/2/13)
غرض و مراد ما، دل نسپردن به دنیاست که البته مقدار زیادی از مشکلات ما ناشی از سپردن دل به آن است. من مسؤول دولتی و حکومتی، یا منِ روحانی باید مواظب باشم. به خصوص ما دو صنف، خصوصیتی داریم. یک وقت گفتند وای به حال آن کسانی که هر دو هستند؛ هم مسؤول حکومتی، هم روحانی. این ها مشکلشان بیش تر و تکلیفشان سنگین تر است. توقع مردم، بجا و بحق، از آن ها بیش تر است؛ خدای متعال هم آن ها را بیش تر مورد سؤال قرار خواهد داد؛ چون اثر عملشان هم بیش تر است. ما باید بیش تر مواظب باشیم، دیگران هم باید مواظب باشند، شما هم باید مواظب باشید. همه باید مواظب باشند که به دام تکلّفات و تعیّنات زندگی نیفتند و در اشرافی گری غرق نشوند. زینت دنیا را به قدری که خدای متعال قرار داده و مباح است، برای همه کس بخواهند. البته اَلْمالُ وَ الْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیوهِ الدُّنْیا (1)هیچ ایراد ندارد. نه مال ایراد دارد، نه فرزندان ایراد دارد، نه مقام و عنوان؛ لیکن غرق دادن این ها، عمده کردن و هدف قرار دادن این ها و خود را در تکیّفات و تعیّنات زندگی منحصر کردن است که آسیب می زند. (77/12/15)
امروز آن چیزی هم که باید خیلی از آن ترسید، «تکالُب بر دنیاست»، تکالب بر حطام دنیاست. «تکالب» تعبیر خیلی پُرمغزی است. تکالب یعنی مثل دو سگ بر سر یک جیفه به جان هم افتادن! این تکالب است. سعی کنیم هر چه ممکن است این جیفه ها از محیط زندگی ما دور شود، کنار برود. بالاخره جوانان دیروز که مبارزه می کردند و فعال بودند، خوب بودند، با اخلاص و بانشاط، پابرهنه در میدان بودند. حالا ما به افراد مسن، پیرمرد و با محاسن های سفید تبدیل و وارد نسل دیگری شده ایم. حالا فرزندان ما به میدان آمده اند. باید سعی کنیم آن ها مثل دیروز ما باشند. باید سعی کنیم آن ها هم به دنیا با این چشم نگاه کنند.
خطر بزرگ تکالب بر دنیاست. آن چیزی که عدالت اجتماعی را در جامعه به شدت تضعیف
1) سوره مبارکه کهف/ آیه46
می کند، این است. آن چیزی که نمی گذارد طبقات ضعیف رشد کنند، این است. آن چیزی که نمی گذارد مستضعفان و پابرهنه ها که لشکر حقیقی اسلام و انقلاب هستند، در میدان باقی بمانند، این تکالب بر دنیاست. اگر خواص تكالب بر دنیا پیدا کردند، این مشکلات پیش خواهد آمد. وقتی که پابرهنه های کشور، پابرهنه های جامعه، فقرا و مستضعفین حس کنند که خواص سرگرم دنیا شده اند، سر گرم شخص، سرگرم خودشان شده اند و دنیا یعنی دنیای شخص خودشان؛ وقتی این را احساس کردند، خدای ناکرده دیدند که ما هم یا بی تفاوتیم، یا معاذالله داخل در آن ها و جزو آن ها هستیم، ایمانشان از دست خواهد رفت. یعنی همان کاری که دشمن می خواهد بکند، به راحتی به وسیلة خود ما- نستعيذ بالله- ممکن است انجام گیرد! باید خیلی مراقب بود. باید به خدا پناه برد و از خدا کمک خواست. از خدا باید حمایت خواست. قضیه این است. این جمع بندی ما از امروز انقلاب است. (70/2/30)
«دنیا» هم که می گویم، فقط پول و خانه و خودرو شخصی نیست. چیزهای دیگر هم هست. اسم در کردن، تعریف شنیدن، ستایش شنیدن، تمتّعات ناروا و نادرست جنسی و همة امکاناتی که نفس انسان آن ها را می خواهد؛ دنیا و جلوه های آن است. چنین وسوسه هایی هم در عده ای پدید آمد. البته عدة زیادی واقعاً ایستادند و مردانه مقاومت کردند. ولی بعضی از افراد هم به ندرت در مقابل این وسوسه ها و جلوه های دنیوی، پایشان سست شد. کسانی در قبل از انقلاب، اهل تمتّع بردن از شهوات حیات بودند، اما انقلاب که آمد درِ تمتّعات را به کلی به روی دل خودشان بستند.
یک وقت کسی پیش من آمد و از فردی در همین جمع شما که من خیلی به او علاقه و ارادت داشتم و دارم؛ بدگویی کرد. بدگویی اش هم این بود که گفت: این فرد، قبل از انقلاب چنین و چنان بوده است و برای صحت ادعایش عکس هایی هم به من نشان داد. من به آن کس گفتم: همین عکس ها و مدارک دلیل است که ارادت من به این شخص مضاعف شود. واقعاً هم خدا می داند که ارادتم مضاعف شد. به آن کس گفتم: ارادت من مضاعف شد. این حرف هایی که تو می گویی، موجب می شود ارادت من به این شخص بیش تر شود. این آدم آن طوری بوده و حالا این است؟! اما بعضی افراد این طور نبودند. یعنی حتی بعد از آمدن انقلاب هم از آن تمتّعات و وسوسه ها دست نکشیدند. این هم یک عامل دیگر که باعث سایش جبهة خودی شد.
قدرت مقابلة با سایش را در خودتان ایجاد کنید. سایش شوخی ندارد؛ انسان ساییده می شود! همان چَکش یا پُتکی که شما روی سر آهن می کوبید و آن را به شکل های مختلف در می آورید، بعد از مدتی که نگاه کنید، می بینید ته آن ساییده شده است. یعنی با این نیروی فعّالة قدرتمند، بالاخره تأثیر گرفته؛ یعنی آن، روی این اثر گذاشته است. به فکر این باشید. مقوله ای که شما
در آن واردید، از مقوله های خطرناک است؛ چون روشنفکری یک مقولة خطرناک است. اگر روشنفکری، مجرد از عمل و تحرک خارجی شد- که الان شما مبتلای به این هستید- شما چاره ای ندارید که بروید در آن جا بنشینید و بنا کنید چیز نوشتن و مطالعه و مباحثه کردن. در این فضا، نه میدان جنگی است، نه جبهه ای است، نه بسیجی است، نه حرکت انقلابی ای است! محیط روشنفکری، جزو آن محیط های دشوار است. من همین قدر به شما بگویم که من سال های سال با محیط روشنفکری کشور، دم ساز و دم خور بوده ام، آدم هایش را دیده ام، آدم های خوبی را که در این محیط وارد شدند، دیده ام؛ و بعد چگونه خارج شده اند! یعنی محیط روشنفکری محیط عجیبی است و روی این محیط خیلی سایش هست. بکوشید تا هیچ گونه تأثیر ناخواسته ای روی مجموعة شما و آن چه که بر این مجموعه مترتّب است، وارد نیاید. (76/8/12)
و اما چند جمله هم دربارة جبهه دشمن، یعنی همان جبهة مقابل بگویم. اگر کسی خیال کند که آن ها با هم تشکّل دارند و آدم های پیگیری هستند، به شدت در اشتباه است. شاید در جمع شما معدودی باشند که آن جماعت را به قدر من شناخته باشند. آن جماعت را من می شناسم. آدم هایی بی عرضه، بی پیگیری، بی اراده و اهل نقد و اهل دنیا هستند؛ دنیای در مقابل آخرت. خصوصیت دنیا، نقد بودن است دیگر! و خصوصیتشان اساساً ضعف و ترس است. وضع من اقتضا نمی کند که از کسی اسم بیاورم. واِلّا اگر اسم می آوردم، برای شما خیلی شنیدنی و تفریحی بود. من از جناح های مختلفشان، البته عمدتاً و نه منحصراً، از نویسندگان و شعرایشان خیلی ها را می شناسم. با آن ها نشست و برخاست و صحبت کرده ام و می دانم که چه وضعی دارند. همین کسانی که گاهی اوقات وقتی به قلمشان می نگرید، خیال می کنید به شیر می مانند، جز روباه نیستند! در نوشتن به گونه ای دیگر ظاهر می شوند؛ وقتی احساس امنیت می کنند به گونه ای؛ و وقتی هم سیر و پر هستند، به گونه ای دیگر. در عربی می گویند این کسان حالت «دَعه» دارند. نمی دانم در زبان فارسی برای دَعِه چه معادلی می توان پیدا کرد؟ حالت ولنگاری دارند. یعنی معنای حقیقی ولنگاری اند و خود را در مقابل هر عامل مؤثری رها می کنند! این ها این گونه اند. اگر می بینید حرکت منظمی از سوی این ها انجام می گیرد؛ با همة صفاتی که برایشان برشمردیم، حرکت منظمی که بعداً راجع به آن خواهم گفت، از سوی این ها انجام می گیرد؛ ناشی از این است که فکر و اندیشه ای خارج از محیط ادبی، هنری و روشنفکری، یعنی از محیط سیاست و امنیت، این ها را هدایت می کند و پیش می برد. قضیه این است.
اگر می بینید مقالات هماهنگ، نوشته های هماهنگ و کارهای هماهنگ از سوی جناح ضدانقلاب و بیگانه از جمهوری اسلامی و اسلام، در داخل و خارج منتشر می شود و انجام می گیرد، ناشی از تجمع روشنفکران نیست. این ها خیلی پایین تر از این حرف هایند که بتوانند تجمع صحیحی داشته باشند و با هم نجنگند؛ با هم معارضه نکنند و یکی شان حاضر باشد دیگری را بر خود ترجیح دهد. در آن عالم خود پرستی و خودخواهی، غوغایی است! اگر شما امروز میزگردی تشکیل دهید، این ها را پشت دوربین تلویزیون بیاورید و بگویید بنشینید و مثلاً به فلان دشمن مشترکتان بدگویی کنید، سر این که کدام یک بیش تر حرف بزند، کدام یک بهتر حرف بزند و کدام یک جالب تر و زودتر حرف بزند، با هم دعوا می کنند؛ آن هم دعوای واضح و محسوس! همین مطلبی که گفتم، اتفاقاً این روزها مثال های واضحی دارد. به این معنا که بعضی از شبکه های تلویزیونی ظاهراً ایرانی و باطناً وابسته به سیا، این ها را می آورند تا سخنرانی کنند و حرف بزنند. نوارهایش را آوردند و من نگاه کردم. بعضی از این افراد را از نزدیک دیده بودم و می شناختم، بعضی را هم دورادور می شناختم که چه کسانی اند. همان طور که قبل از انقلاب این ها را دیده بودیم می شناختیم و می دانستیم که بر سر کوچک ترین مسأله ای با هم دعوا می کردند؛ امروز هم همان طور دعوا می کنند. سر یک احسنت گفتنِ دیگری به یکی از آن ها، با هم دست به یقه می شوند! یعنی اگر یکی احسنتی برای این پرتاب کند، آن دیگری برزخ (1)و ناراحت می شود.
چنین جماعتی را یک دستِ اطلاعاتی- سیاسیِ دارای یک اندیشة حساب شده و منظم، ضد جمهوری اسلامی که آگاه از تأثیر فرهنگ اسلامی و واقف بر تأثیر فرهنگی در جامعة ماست، هدایت می کند. اجمالاً وضع جبهة دشمن چنین است. پس یک تشکّل صوری هست، اما در واقع تشکّل نیست. انبوهی هستند که دستی، خیلی هنرمندانه و انصافاً زیرکانه و هوشمندانه از آن ها استفاده می کند. مثلاً به آن می گوید شما سردبیر این روزنامه شو. به این می گوید شما در موضع منتقد فعالیت کن. به دیگری می گوید این طور بنویس. به یکی دیگر می گوید این کار را بکن. البته نه با این جزئیات و دقت ها، اما جمع بندی و حاصلش این می شود که من عرض می کنم. آن دست بدین نحو عناصر جبهة دشمن را در داخل ایران حرکت می دهد.
ناگفته نماند که این تشکّل در داخل کشور، خیلی بهتر از خارج کشور حرکت می کند. چون در خارج کشور به همان مقدار که عناصر جبهة مذکور آزادی و امکانات و قهوه خانه رفتن و کافه نشینی و شب گردی دارند، به همان مقدار هم از کارشان باز می مانند. وقتی شب ها تا ساعت سه بامداد نشستند و نوشیدند و عربده کشیدند، روزها نمی توانند سر وقت، مثلاً در فلان جلسه حاضر شوند. اما این جا که این خبرها نیست، شب ها زودتر می خوابند تا روزها به
1) برزخ شدن کنایه از کسل و غمگین شدن
کار و بارشان برسند. پس این جا به همین نسبت وضعش بهتر از خارج است. آن وقت همین عناصر از وضع جبهۀ خودی سوء استفاده می کنند. البته در بین عناصر جبهة مقابل- همان عناصری که گفتم بی همت و بی عرضه و ترسویند و جرأت اقدام ندارند و حاضر نیستند در میدان بایستند- آدم های هفت خط هم پیدا می شوند. از آن هفت خط های بزرگ پای حسابی که وقتی در محیط امن و امانی می نشینند، اگر بخواهند حرف بزنند، خوب حرف می زنند؛ موقعیت ها را خوب می سنجند؛ خوب می توانند اشخاص را زیر ذره بین بگذارند و ضعف ها را ببینند و خوب هم استفاده می کنند.
این ها از ضعف های جبهة خودی- این جا دیگر منظورم از جبهۀ خودی فقط جبهة روشنفکری و هنر نیست؛ بلکه کل جبهة سیاسی و فرهنگی نظام است- خوب استفاده می کنند. تا کوچک ترین مشکلی، مثلاً در زمینة فلان حادثه در کشور پیدا شود، این ها فوراً از آن برای تضعیف ارادة عناصر مؤمن و خودی استفاده می کنند. تا عنصر ضعیفی پیدا شود، سعی در جذب و کشاندن او به طرف خودشان دارند. اما تا یکی از عناصر ما را اهل استقامت می یابند، به طور هماهنگ شروع به کوبیدن وی می کنند. تا یک نقطه را نقطة خطرناکی برای خودشان، یا نقطة امیدی برای آیندة جمهوری اسلامی می دانند، برای تصرف آن لشکر کشی می کنند. جبهة دشمن به چنین کارهایی مشغول است.
دشمن در این برهه از زمان به سنگر مبارزات فرهنگی با نظام جمهوری اسلامی پناه برده است. دشمن هم ابزار زیادی دارد. بله؛ دشمن ایمان ندارد، یقین در قلبش نیست، متکی به سنن الهی نیست، کیدش کید شیطان است و لذا ضعیف است، اما تلاشش انبوه است، ابزارش مدرن و پولش زیاد است. ما اگر در مقابل این حمله بایستیم، دشمن قطعاً ناکام خواهد شد؛ چون اِنَّ كَيدَ الشَّيطانِ كانَ ضَعيفاً (1)اما اگر اندکی سستی به خرج دهیم، دشمن با همین حمله خواهد توانست از لحاظ فرهنگی، خسارتی بر ما وارد کند. دغدغة بنده این است. آن خسارت هم، مثلاً خسارت ضربه زدن به ایمان نسل جوان است؛ یعنی چیزی که هیچ جایگزینی ندارد. یا ضربه زدن به حرکت انقلابی عموم مردم است. ضربة تهاجم فرهنگی این هاست. خدای متعال نگذاشته که بعضی بفهمند وَ مَن لَم يَجْعَلِ اللهُ لَهُ نوراً فَما لَه مِن نورٍ (2)؛ عده ای هم حاضر نیستند که به این معنا اعتراف کنند. اما بنده می بینم و این تهاجم را در مقابل چشم مشاهده می کنم. وقتی هم تبیین می شود، هرکس می شنود، می بیند که درست است. بعضی هم بدون این که ما تبیین کنیم، خودشان مثل ما مشاهده می کنند. اصل قضیه که بنده از آن نگرانم، همین تهاجم فرهنگی است.
البته در کشور ما متأسفانه بعضی ها مخالف خوان هستند؛ یعنی هر چه گفته شود، می خواهند چیزی برخلاف آن بگویند. لذا وقتی هم که بحث تهاجم فرهنگی پیش می آید، حتی حرفی ندارند که بگویند نه آقا، چه تهاجمی؟ تهاجمی وجود ندارد. ما دیدیم در جمهوری اسلامی چند نفر در یک میزگرد تلویزیونی خواستند ثابت کنند اصلاً تهاجم فرهنگی وجود ندارد! تهاجم فرهنگی چیزی نیست که کسی بتواند آن را منکر شود؛ چیزی هم نیست که مخصوص ما باشد؛ چیزی هم نیست که مخصوص این زمان باشد. بنده که گفتم تهاجم فرهنگی، خواستم شدتّش را بگویم؛ واِلّا مگر از اول انقلاب تهاجم فرهنگی نبوده؟
از امیرالمؤمنین بیاموزیم که فرمود و الله سوگند به خدا وَ اللهِ لاَ أَکُونُ کَالضَّبُعِ تَنَامُ عَلی طُولِ اللَّدْمِ (1)، من مثل آن حیوان خواب آلوده نیستم، مثل آن حیوان سنگین خواب نیستم که با لالایی دشمن که به قصد شکار من و صید من انجام می گیرد به خواب بروم. باید به خواب نروید، فریب خوردن هم امروز جرم است، دشمن را نشناختن و دوستانه و صادقانه و مخلصانه کاری را کردن که دشمن می کند هم جرم است. اولین دشمنی که بر ما می تازد، خواب و خواب آلودگی است. این اولین دشمن ماست، وقتی ما خوابمان بُرد به راحتی دشمن می آید کَت ما را محکم می بندد اَلعالِمُ بِزَمانِهِ لا تَهجُمُ عَلَیهِ اللَّوابِس (2)آن کسی که زمان خود را می شناسد، غافل گیر نمی شود؛ آن کسی که زمان خود را می شناسد، امکان شبیخون به دشمن نمی دهد. (58/5/24)
خب، حالا «تهاجم فرهنگی» یعنی چه؟ این تهاجم فرهنگی به دو صورت یا به دو معنا انجام می گیرد. یکی از معانی اش این است که بعد از آن که دشمن با ابزارهای نظامی و سیاسی و اقتصادی به جایی نرسید، به ابزارهای فرهنگی، یعنی به تبلیغات، هنر، کتاب، مقاله، رمان، فیلم های وارداتی و تولید دیگر کالاهای فرهنگی به وسیلة کسانی که در داخل ایران اسلامی زندگی می کنند، اما دلشان برای ایران، برای مردم ایران، برای عقاید و مصالح این ملت نمی تپد، بلکه دلشان برای منافع آمریکا و برای سرچشمه های گل آلود و متعفّن فساد در کشورهای غربی می تپد، پناه آوردند. این یک معنا.
کسی که زبانِ باز و دل روشن و مغز فعال دارد، می تواند مقابل تهاجم فرهنگی را بگیرد. با چه؟ با سنگر فرهنگی، با حصار فرهنگی و با سلاح دورزن فرهنگی. ابزار فرهنگی لازم است. این است که ما به کسانی که اهل کار فرهنگی اند دائم می گوییم، به بعضی تکرار می کنیم، بعضى التماس می کنیم، بعضی را در این جا جمع می کنیم و به بعضی پیغام می دهیم که آقا! کار فرهنگی بکنید. جواب کار فرهنگی باطل، کار فرهنگی حق است. در مقابلِ کسی که از ابزار
اما تعبیر دوم از تهاجم فرهنگی این است که فرهنگ انقلابی حاکم بر ذهنیت جامعه را مورد هجوم قرار دهد. در داخل جامعه به فرهنگ جامعه بپردازند، برای این که آن فرهنگ در تعبیر دوم را دست کاری کنند؛ ذهن ها را مردّد کنند و دل های مؤمن و مستقر را از حالت استقرار خارج و دچار تردید کنند. اقدام به این کار دشوار نیست؛ مقابلة با آن هم- اگر درست انجام بگیرد- دشوار نیست، اما اگر از آن غفلت شد، خیلی سخت می شود. مثلاً فرض کنید اگر کسی بخواهد اصل وجود خدا را- که جزو مسلّمات است- مورد تردید قرار دهد و استدلال بر عدم کند، کار او مشکل است، اما ایجاد تردید آسان است. در مقابل این باید یک حرکت وجود داشته باشد. (76/12/18)
در نظام انقلابی اسلامی، یکی از فرهنگ های اولیة مورد قبول، مبارزه با طاغوت بود. هیچ کس حاضر نبود که با طاغوت سر آشتی داشته باشد و کنار بیاید. خیابانی که به اسم طاغوت بود، مردود بود؛ اسکناسی که اسم طاغوت روی آن بود و حتی قیمت هم داشت، مردود بود؛ حرکتی که منسوب به طاغوت بود، مردود بود؛ تقلید از کارهایی که طاغوت می کرد، مردود بود؛ حتى اسم طاغوت مردود بود. خب مردم طاغوت را می شناختند؛ طاغوت را دیده و لمس کرده بودند. اما اکنون پسر شما که بیست و پنج ساله است، طاغوت را نمی شناسد؛ دختر شما که یک خانم بیست یا بیست و دو ساله است و ممکن است مادر بچه ای هم باشد، اصلاً نمی داند که طاغوت کیست و چیست.
حالا وقت آن است که دشمن به آن مبارزه با طاغوتی که قولاً، فعلاً، احساساً و عاطفتاً در زندگی روزمره از سوی همة مردم انجام می گرفت، حمله کند و آن را خدشه دار کند. شروع می کنند به گفتن این که چرا؟ مگر چه کار کردند؟ چرا باید اسم فلان خیابان را فلان چیز نمی گذاشتیم؟ چرا باید اسم فلان میدان را عوض می کردیم؟ مگر چه عیبی داشت؟ دشمن این طور وارد می شود. شما خیال می کنید که دشمن تمام شد و رفت؟ طاغوت مُرد، اما سلسلة طواغیت از دنیا نرفته است. سلسلة طواغيت «الى يوم الوقتِ المعلوم» است. مبارزه برجاست. مبارزه با طاغوت، فرهنگ این جامعه بوده است و باید حفظ شود. دشمن می خواهد حساسیت در مقابل طاغوت را از شما سلب کند. حساسیت را که از شما سلب کرد، نتیجه چه می شود؟ نتیجه این می شود؛ نسلی که می آید و طاغوت را لمس نکرده است، مورد تهاجم دشمن قرار می گیرد.
یکی دیگر از فرهنگ های انقلاب، عبارت بود از جهاد، تلاش و مبارزه. اصل برای جوان مؤمن این بود که در راه خدا کاری انجام دهد. اگر به او می گفتند درست مانده، می گفت باید جهادم را بکنم. اگر می گفتند از کار و زندگی ماندی، می گفت باید زحمتم را بکشم و تلاش
و جهادم را بکنم. خب خدای متعال، طبق آن حکمت بالغة خودش، این جنگ را در دامن این ملت گذاشت. البته با یک نظر که نگاه می کنیم جنگ، ویرانی، خرابی، ضایعه و خسارت است. اما خدای متعال با آن، وسیله و میدان ساخت و ساز روحیه ها را در اختیار جوانان این مملکت گذاشت. میدان کار بود. حالا بعد از جنگ است و روحیة جهاد و مبارزه، میدان عملی ندارد. اگر این روحیه به سمت حضور در صحنه های انقلاب هدایت شود، خوب است. اگر نشد، به یک روحیة ضد جهادی تبدیل خواهد شد. این از آن جاهایی است که نقطة حملة دشمن است روحیة جهاد را بکوبد و سعی کند که مجاهد فی سبیل الله را از جهاد گذشتة خود پشیمان کند. این قبیل کارها که دشمن می کند، تهاجم اوست. بنابراین در تعبیر دوم، تهاجم فرهنگی عبارت است از این که دشمن از طرق مخصوص خود، حمله به اُمّهات عقاید و پایه های فرهنگی جامعه را شروع کند، تا آن ها را در دل ها سُست کند. فرض بفرمایید مسألة زهد و پارسایی و حتی اعتقاد به اصل ولایت و از این قبیل را مورد حمله قرار می دهد.
این نکته را عرض کنیم که تهاجم فرهنگی، با «تبادل فرهنگی» متفاوت است. تبادل فرهنگی لازم است. هیچ ملتی بی نیاز نیست از این که در همة زمینه ها، از جمله در زمینة مسائل فرهنگی- آن مجموعه مسائلی که به آن ها نام فرهنگ داده می شود- از ملت های دیگر بیاموزد. همیشة تاریخ نیز همین بوده است. ملت ها در رفت و آمدهایشان، آداب زندگی را، خلقیات را، علم را، لباس پوشیدن را، آداب معاشرت را، زبان را، معارف را و دین را از یکدیگر فرا گرفته اند. این، مهم ترین تبادل های ملت ها با هم بوده است؛ حتی مهم تر از تبادل اقتصادی و کالا. بسیار اتفاق افتاده است که این تبادل فرهنگی، به تغییر مذهب یک کشور انجامیده است! مثلاً در شرق آسیا، بیش ترین عاملی که اسلام را به این کشورها، از جمله به کشور اندونزی، به کشور مالزی و حتی به قسمت های مهمی از شبه قاره بُرد، دعوت مبلغین نبود؛ بلکه رفت و آمد آحاد ملت ایران بود. تُجار و سیّاحان ایرانی راه افتادند، رفتند، آمدند و در سایة این رفت و آمدهاست که شما می بینید ملت بزرگی که امروز شاید بزرگ ترین ملت اسلامی در آسیاست یعنی اندونزی، مسلمان شده است. این اسلام را اول بار، نه مبلغین دینی برای آن ها بردند و نه شمشیر و جنگ! اسلام را همین رفت و آمدها برد. خود ملت ما هم، در طول زمان، خیلی چیزها از ملت های دیگر آموخته است، و این یک روند ضروری برای تر و تازه ماندن معارف و حیات فرهنگی در سرتاسر عالم است. این تبادل فرهنگی است و خوب است.
تهاجم فرهنگی این است که یک مجموعة سیاسی یا اقتصادی، برای مقاصد سیاسی خود و برای اسیر کردن یک ملت، به بنیان های فرهنگی آن ملت هجوم می برد. چنین مجموعه ای هم، چیزهای تازه ای را وارد آن کشور و آن ملت می کند، اما به زور و به قصد جایگزین کردن آن ها با فرهنگ و باورهای ملی. این اسمش تهاجم است. در تبادل فرهنگی، هدف بارورَ کردن
فرهنگ ملی و کامل کردن آن است؛ اما در تهاجم فرهنگی، هدف ریشه کن کردن فرهنگ ملی و از بین بردن آن است. در تبادل فرهنگی، آن ملتی که از ملت های دیگر چیزی می گیرد، می گردد چیزهای مطبوع و دلنشین و خوب و مورد علاقه را می گیرد. فرض بفرمایید دانش را از آن ها تعلیم می گیرد. فرض کنید ملت ایران به اروپا می رود و می بیند آن ها مردمی اهل سخت کوشی و خطر کردنند؛ اگر این را از آن ها یاد بگیرد، خیلی خوب است. به اقصای شرق آسیا می رود و می بیند که آن ها مردمی هستند دارای وجدان کار، علاقمند به کار، مشتاق کار. اگر این را از آن ها یاد بگیرد، خیلی خوب است. به فلان کشور می رود و می بیند مردم آن کشور، وقت شناس، دارای نظم و انضباط، دارای محبت، دارای حسن ادب و حسن احترامند. اگر یاد بگیرد، این ها چیزهای خوبی است. در تبادل فرهنگی قضیه چنین است. ملت فراگیرنده می گردد نقاط درست و چیزهایی را که فرهنگ او را کامل می کند، از دیگران تعلیم می گیرد. درست مثل انسانی که ضعیف است و دنبال غذای مناسبی می گردد. دوا و غذای مناسب را مصرف می کند تا سالم شود و نقصش از بین برود. در تهاجم فرهنگی، چیزهایی که به ملتِ مورد تهاجم می دهند، چیزهای خوب نیست، بلکه چیزهای بد است. فرض بفرمایید اروپایی ها، وقتی تهاجم فرهنگی را در کشور ما شروع کردند، نیامدند روحیة وقت شناسی شان را، روحیة شجاعت و خطر کردن در مسائل را، یا تجسس و کنجکاوی علمی را در ملت ما منتشر کنند و با تبلیغات و تحقیقات سعی کنند ملت ایران، ملتی دارای وجدان کاری یا وجدان علمی شود. این کارها را که نمی کنند! مسأله لاابالی گری جنسی را وارد کشور ما می کردند. ملت ما در طول هزاران سال، ملتی بود دارای مبالات جنسی، یعنی رعایت های مربوط به زن و مرد و این در تمام دوران اسلامی بوده است. نه این که کسی خطا و تخلف نمی کرده، خطا همیشه هست. در همة دوران ها و در همة زمینه ها افراد بشر خطا می کنند. خطا هست، اما خطا غیر از این است که چیزی بشود عرف جامعه.
ملت ما، ملتی بود که از هرزگی و عیّاشی های فراگیر و مجالس عیش و طرب و این چیزها بری بود. این کارها مخصوص اشراف و پادشاهان و شاه زاده ها و ملک زاده خانم ها و امثال این ها بود، که عیّاشی کنند و شب تا صبح بیدار بمانند. اروپایی ها می خانه هایشان در طول مدت شب و روز و دوران سال و همة تاریخ همیشه روبه راه بود. این تاریخ اروپاست. هرکس می خواهد برود بخواند و ببیند. این را خواستند وارد کشور ما بکنند و تا آن جا که توانستند کردند.
در تهاجم فرهنگی، دشمن می گردد آن نقطه ای از فرهنگ خود را به این ملت می دهد و وارد این ملت می کند که خودش می خواهد. معلوم است که دشمن چه می خواهد! اگر در تبادل فرهنگی، ملتی که از فرهنگ بیگانه چیزی می گیرد، تشبیه به آدمی شود که در کوچه و بازار، غذا و دوای مناسب می خرد که مصرف کند؛ در تهاجم فرهنگی، ملتی را که تحت تهاجم قرار
گرفته است، باید به بیماری که افتاده و خودش کاری نمی تواند بکند، تشبیه کنیم. آن وقت دشمن آمپولی به او تزریق می کند و معلوم است آمپولی که دشمن تزریق کند چیست! این فرق دارد با آن دارو و درمانی که خود شما بروید و آن را با میل انتخاب و وارد بدنتان کنید. این تهاجم فرهنگی است.
پس، تبادل فرهنگی به انتخاب ماست، اما تهاجم فرهنگی به انتخاب دشمن است. تبادل فرهنگی انجام می دهیم تا کامل شویم؛ یعنی فرهنگ خودی را کامل کنیم. اما تهاجم فرهنگی انجام می گیرد تا فرهنگ خودی را ریشه کن کند. تبادل فرهنگی از چیزهای خوب است؛ تهاجم فرهنگی از چیزهای بد است. تبادل فرهنگی در هنگام قوّت و روزگار توانایی یک ملت انجام می گیرد؛ ولی تهاجم فرهنگی در دوران ضعف یک ملت است. لذا دیدید که استعمارگران، در آسیا و آفریقا و آمریکای لاتین، هر جا خواستند وارد شوند، قبل از آن که سیاستمداران و سربازان و قزّاق هایشان وارد شوند، میسیون های (1)مسیحی و هیأت های تبشیری مسیحی شان وارد شدند! سرخ پوستان و سیاه پوستان را اول مسیحی کردند، بعد طناب استعمار به گردنشان انداختند. بعد هم از خانه و کاشانه شان، آواره شان کردند و پدرشان را در آوردند.
در همین ایران ما، به اواخر دوران قاجار نگاه کنید. ببینید چقدر کشیش از اروپا راه افتادند به قصد مسیحی کردن مردم به این جا آمدند. البته آن ها مثل دزد ناشی که به کاه دان می زند، نفهمیدند برای ترویج مسیحیت باید به کجا بروند. آن ها موفق نشدند، اما قصدشان این بود. نمی شود گفت که سرمایه داران و کمپانی ها و غارت گران بین المللی، معتقد به حضرت مسیحند! آن ها چه می شناسند مسیح کیست؟! در محیط هایی که یک فرهنگ ملی مدافع- مدافع حیثیت خود- وجود دارد، کار اول این است که آن فرهنگ را از آن ها بگیرند. مثل این که اگر یک عده سرباز بخواهند به یک قلعة مستحکم حمله کنند، کار اول این است که پای این قلعه آب می اندازند؛ شاید دیوارهایش بریزد. دیوارهای این قلعه را، هر طور بتوانند، سست می کنند. این اولین کار است. یا این که قلعگیان را خواب می کنند. به قول سعدی که در آن داستان، در گلستان می گوید: «اولین دشمنی که بر آن ها تاخت، خواب بود!» خواب اولین دشمنشان بود. چشم هایشان گرم شد و خوابشان برد. بعد از آن که این دشمن خودی که- خواب باشد- از درون خودشان چشم های آن ها را بست و دست هایشان لمس شد، دشمن آمد دست های این ها را بست و هر چه خواست برداشت و برد. در تهاجم فرهنگی این گونه عمل می کنند. این تهاجم فرهنگی از چه وقت شروع شد؟ مشخصاً از دوران رضاخان شروع شد. البته قبل از او مقدمات آن فراهم شده بود. کارهای فراوانی شده بود و روشنفکران وابسته، در داخل کشور ما کاشته شده بودند.
1) هیأتی مرکب از چند تن که به منظوری خاص (تبلیغات مذهبی، امور سیاسی، نظامی، فرهنگی و...) به جایی اعزام شوند.
انقلاب اسلامی که آمد، مثل مشتی به سینة مهاجم خورد؛ او را عقب انداخت و تهاجم را متوقف کرد. در دوران اول انقلاب، شما ناگهان دیدید که مردم ما در ظرف مدت کوتاهی، تغییرات اساسی در خلقیّات خودشان احساس کردند. گذشت در بین مردم زیاد شد، آز و طمع کم شد، همکاری زیاد شد، گرایش به دین زیاد شد، اسراف کم شد، قناعت زیاد شد. فرهنگ این هاست؛ فرهنگ اسلامی این هاست. جوان به فکر فعالیت و کار افتاد، دنبال تلاش رفت خیلی ها که به شهرنشینی عادت کرده بودند، به روستاها رفتند، گفتند بگذار کار کنیم، بگذار تولید کنیم. یک شبه کارهایی که به صورت گیاه هرزی در زندگی اقتصادی مردم رشد پیدا کرده بود، کم شد. این مربوط به یکی، دو سال اول انقلاب بود. این مربوط به همان زمانی است که تلاشِ روز به روزِ دشمن برای پاشیدن بذر اخلاقیاتِ منفی متوقف شده بود و یک گرایش و یک توجه به اسلام پیش آمده بود. مجدداً آن فرهنگ و اخلاق و آداب و خلقیات اسلامی که در خمیرة مردم ما بود، در آنان زنده شد. البته عمیق نبود. آن زمانی عمق می کند که روی موضوع، چند سالی کار شود. این فرصت پیش نیامد و آن تهاجم، به تدریج و به مرور، از سر گرفته شد. تهاجم در اواسط دوران جنگ به وسیلة ابزارهای تبلیغی و گفتارهای غلط و کج اندیشانه شروع شد و آن ته نشین ها و رسوب های ذهنی و روحی خود ما مردم هم در تأثیر گذاری اش مؤثر بود؛ اما باز حرارت جنگ مانع بود، تا جنگ تمام شد.
بعد از جنگ، این جبهة جدید به شکل جدی مشغول کار شد. دشمن با یک محاسبه فهمید که جمهوری اسلامی را با تهاجم نظامی نمی شود. از بین برد. محاسبة قبلی غلط از آب درآمده بود. دیدند با محاصرة اقتصادی هم نمی شود. وقتی ملتی را محاصره اقتصادی کنند، اگر آن ملت یک ملت قانع، صبور متّکی به نفس و متوکل علی الله باشد، مگر شکست خواهد خورد؟! هرگز شکست نمی خورد. این را، هم ما در گذرگاه های تاریخی در گذشته تجربه کردیم و هم ملت های دیگر تجربه کرده اند؛ مخصوص ما نیست. دیدند با محاصرة اقتصادی هم نمی شود. فهمیدند باید عقبة ما را بمباران کنند. اگر بخواهیم تشبیه کنیم، این طور است که وقتی یک گروه نظامی در جلو با دشمن مشغول جنگ است، غذایش از عقب می آید، از عقب می آید، ملزومات از عقب می آید، نامة دوستانه از پدر و مادر و یاران از عقب می آید. عقبه تا سالم است، این نیروی در خط مقدم، می تواند بجنگد. اگر دشمن آمد عقبه ها را بمباران کرد؛ غذا از بین رفت، ملزومات از بین رفت، نیروی تازه نفس از بین رفت؛ نامة دست شما درد نکند، از بین رفت؛ پدر و مادر زهی و مرحباگو، از بین رفت؛ کسی که در جلو مبارزه می کند، چطور قدرت مبارزه خواهد داشت؟! دو روز تلاش می کند؛ ولی از بین خواهد رفت. عقبة ما در مبارزة ملت ایران با قلدری استکبار جهانی عبارت بود از فرهنگ ما. منطقة عقبة ما عبارت بود از اخلاق اسلامی، توکل به خدا، ایمان و علاقة به اسلام. یعنی علاقة آن مادری که
چهار پسرش شهید شده اند و می گوید من این ها را در راه اسلام دادم، و به این راضی است. بنده خانواده هایی را از نزدیک دیده ام، یعنی به خانة آن ها رفته ام و با پدران و مادران صحبت کرده ام؛ روایت نیست، خودم از نزدیک دیده ام؛ خانواده ای که دو پسر داشتند، هر دو شهید شدند؛ خانواده ای که سه پسر داشتند و هر سه شهید شدند، این مگر شوخی است. این مصیبت مگر قابل تحمل است. این پدر و مادر باید از غصه دیوانه شوند. آن وقت مادر که عواطف جوشان تری هم دارد، با کمال قدرت می گوید «ما این ها را در راه اسلام دادیم، و حرفی نداریم». عجب! پس تأثیر اسلام این است! تأثیر ایمان به خدا این است! این را دشمن فهمید. پدر و مادری به جوان خود می گویند تو هنوز شانزده سالت است، هفده سالت است، برو درست را بخوان، برو بازیت را بکن، لذتت را ببر، برادرت رفت و شهید شد. جوان می گوید نه! من سهم خودم را باید برای اسلام ادا کنم. این عبارتی است که ما در وصیت نامه های شهدا دیده ایم و از پدران و مادران شهدا و خانواده ها شنیده ایم. اثر اسلام این است.
یک روز امام فرمود امروز اسلام محتاج کمک شما جوان هاست. بعد از ظهرش بنده به خیابان ها آمدم و کاری داشتم. دیدم مثل روزهای اول انقلاب شده و مردم به طرف پاوه در حرکتند. این ماجرا و این صحنه بارها تا آخر جنگ تکرار شد. هر وقت که اسم اسلام و فرمان امام به گوش مردم می رسید- فرمان امام، فرمان اسلام بود و مردم برای امام به خاطر اسلام اهمیت قائل بودند- ناگهان می دیدید این ملت به جوش و خروش در می آید. جوانان شهر را، ده را، دانشگاه را، بازار را، کار و کسب را، میدان فوتبال را، همه را رها می کنند و می روند. برای چه؟ برای این که جانشان را در معرض خطر مرگ بگذارند. این شوخی نیست! دشمن که کور نبود. دشمن این ها را دید، دشمن این ها را تحلیل کرد و فهمید این ملت عقبه ای دارد. فهمید تا آن عقبه هست، این ملت را با محاصرة اقتصادی و با محاصرة نظامی و یا چه و چه نمی شود به زانو درآورد. آن عقبه را باید بمباران کرد؛ فرهنگ او را، اخلاق او را، ایمان او را، ایثار او را، اعتقاد به دین او را، اعتقاد به رهبری او را، اعتقاد به قرآن و جهاد و شهادت او را؛ این ها را باید از بین برد؛ و شروع کرد. بعد از جنگ محیط هم مناسب بود. چون کورة گداختة جنگ جوان را به خود مشغول می کرد؛ به خود جذب می کرد و گوشش به این حرف ها بدهکار نبود. وقتی آن کوره خاموش شد، محیط مناسبی پیش آمد و به طور وسیع شروع به برنامه ریزی کردند و ابزارهای متعددی را به کار گرفتند.
من وقتی به تنوّع ابزارهای دشمن نگاه می کنم، می فهمم چقدر این قضیه برای این ها اهمیت داشت. یکی از کارها این بود که جریان ادب و هنر و فرهنگ انقلابی را در کشور تحقیر کنند و به انزوا بکشانند. این یکی از کارهایشان بود. از جمله کارهای مهمی که انقلاب کرده، یکی این است که یک عده عنصر فرهنگی و ادیب و هنرمند و دارای اقتدار فرهنگی تربیت کرده
و بحمدالله کم هم نیستند. شعرای زیادی به وجود آمدند؛ داستان نویسان زیادی به وجود آمدند؛ نویسندگان قلم زن دقیق فارسی نویس محکمی به و جود آورند و بحمدالله هستند. البته این ها تا شخصیت درجة یک بشوند، هنوز فاصله دارند، اما کسانی که شخصیت درجة یک بشوند، در این مجموعه ای که انقلاب پدید آورده، زیادند. مادر میهن ما، در دوران استبدادهای اواخر دوران پادشاهی، سترون و عقیم شده بود. حقیقتاً آدم های بزرگ، نویسندگان بزرگ، هنرمندان بزرگ، به خصوص در بعضی از رشته های هنری، پرورش پیدا نمی کردند. لکن امروز می بینیم در میان بچه های جوان ما، سینماگران خوب، نمایشنامه نویسان خوب، کارگردانان خوب، شعرای خوب و داستان نویسان خوب زیادند. انقلاب است که این نیروها را آزاد کرد.
یکی از کارهای دشمن این شد که این مجموعه های مؤمن را منزوی کند. جوان بی تجربه است. به مجرد این که ببیند در یک دستگاه رسمی کشور- مثلاً در یک مرکز فرهنگی کشور- دو نفر به او اخم کردند، به او بی اعتنایی کردند، او را تحقیر کردند؛ در حرکتش اثر می گذارد و او را کند می کند. یا مثلاً وقتی ببیند که در مجلات به اصطلاح ادبی و هنری کشور، چهره های مخالف با این روش و خط را بزرگ می کنند، برجسته می کنند؛ تعریف می کنند؛ این جوان دلش آب می شود و روحیه اش را از دست می دهد. وقتی یک فیلم ساز اثرش را به مراکزی می برد که می توانند از او استفاده کنند و کاری کنند که بتواند کارش را ادامه دهد، اما با بی اعتنایی به او می گویند نه آقا، ما این را قبول نداریم، این طورش را قبول نداریم. و بعد در همان حال ببیند انواع و اقسام کارهایی که از لحاظ مایه های هنری از کار او کم تر است اما چون مایة اسلامی ندارد مورد قبول آن هاست؛ این جوان به خودی خود منزوی و ناامید خواهد شد. من بارها از اعماق جان، قلبم برای این جوانان مؤمن و انقلابی سوخته و گداخته است. بارها تأسف خورده ام که چرا باید به جوانان به این خوبی بی اعتنایی شود. این ها هیچ چیزشان از آن کسانی کهدر جاهایی به عنوان هنرمند معروف شده اند کم تر نیست. در بسیاری از امور از آن ها خیلی هم بهترند. اما به این ها بی اعتنایی می شود. وقتی که انسان مطلب را به درستی کاوش می کند، می بیند سر رشته می رسد به ارادۀ خباثت آمیزی در نقطه ای! مسؤولین هم متوجه نیستند. مسؤولین فرهنگی مردمان خوبی هستند، اما در سطوح بالا از کارهایی که در سطوح متوسط انجام می گیرد بی خبرند. لذا این جوان، این مجموعة جوانان و این جریان ها را ناامید می کنند. از جملة روش های دیگری که دشمنان در مجامع جهانی به کار زدند، این است- من این را، واقعاً احساس می کنم و از آن دردهای خاموش است؛ انسان دوست می دارد این چیزها را همة مردم، به وضوح بفهمند- که وقتی فیلم یا آثار و فرآورده های هنری ایران مطرح می شود، کاری که نشان از همین روحیات انقلابی در آن باشد مورد بی اعتنایی قرار می گیرد. این مجمع جهانی مثلاً و به ظاهر یک مجمع غیر سیاسی است، اما باطن قضیه این طور
نیست. شما دیده اید مجامع جهانی چه می کنند! دیدید شورای امنیت و سازمان ملل با «بوسنی و هرزگووین» چه کردند. دیدید سازمان «ایکائو» در قضیة هواپیمای ما- که آمریکا آن را ساقط کرد- چه کرد. آمریکایی ها خودشان گزارش دادند و گفتند گزارش ایکائو با همکاری ارتش آمریکا تهیه شد. خب ایکائو مثلاً یک سازمان بی طرف بین المللی است. اگر آن روز ما می گفتیم ایکائو این گزارش را مغرضانه نوشته است، یک عده می گفتند شما خیلی بدبین هستید، شما هم دیگر شورش را در آورده اید، ایکائو یک سازمان بی طرف است؛ به آمریکا و شما چه کار دارد. بفرمایید! حالا سه، چهار سال گذشته، خود آمریکایی ها اعتراف کردند و گفتند که گزارش سازمان ایکائو را ارتش آمریکا تنظیم کرده است و خلاصه این که آمریکا در انداختن ایرباس ایرانی مقصر نیست! مجامع جهانی این گونه اند. یکی دیگر از این سازمان ها اسمش «عفو بین الملل» است. علی الظاهر هم، هیچ انگیزۀ سیاسی ای- مثلاً ضدیّتی با فلان و فلان- ندارد. حالا عفو بین الملل را خفقان گرفته است! در بوسنی و هرزگووین چندین هزار مسلمان را می کشند و مثل برگ خزان روی زمین می ریزند این ها اصلاً پیدایشان نیست، اما وقتی ما یک جاسوس خبیث و یک خبرچین بدجنس را می گیریم و حکم اعدام- که بسیار کم تر و کوچک تر از جنایات او به این ملت است- برایش صادر می شود، عفو بین الملل دنیا را روی سرش می گذارد که در ایران چنین و چنان کردند! این ها بی طرفند، این ها غیرسیاسی اند؟! عین همین قضیه را این مجامع هنری جهانی، با فیلم های ما، با نمایشنامه های ما، با کارهای ویژه کودک ما و موارد دیگر دارند. چطور کسی می تواند چشمش را روی هم بگذارد و بگوید این ها غیر سیاسی اند. چرا در همۀ این مواردی که این ها جایزه دادند، یک مورد اثر انقلابی وجود ندارد؟! ما فیلم انقلابی نداریم؟! ما شعر انقلابی نداریم؟! ما نمایشنامه انقلابی نداریم؟! این همه فرآورده های انقلابی که جوانان ما درست کردند، هیچ کدام ارزش هنری ندارد؟! بنده احتمال می دهم اگر رویشان بشود، جایزة نوبل را هم حاضرند به یکی از همین عناصر ضداسلامی و ضدانقلابی بدهند؛ برای این که آن ها را در دنیا بزرگ کنند؛ برای این که عناصر انقلابی را منزوی کنند. این تهاجم فرهنگی نیست؟!
تهاجم فرهنگی مثل خود کار فرهنگی، اقدام آرام و بی سر و صدایی است. یکی از راه های تهاجم فرهنگی این بوده است که سعی کنند جوانان مؤمن را از پایبندی های متعصبانة به ایمان، که همان عواملی است که یک تمدن را نگه می دارد، منصرف کنند. همان کاری که در اندلس، در قرن های گذشته کردند. یعنی جوانان را در عالم به فساد و شهوت رانی و می گساری و این چیزها مشغول کردند. این کار حالا هم انجام می گیرد. من بارها گفته ام؛ عده ای وقتی در خیابان نگاه می کنند و زنانی را می بینند که حجابشان قدری ناجور است، دلشان خون می شود. بله، این کار بدی است. اما کار بدِ اصلی، این نیست. کار بد اصلی آن
است که شما در کوچه و خیابان نمی بینید! کسی به کسی گفت چه کار می کنی؟ گفت دُهُل می زنم. گفت چرا صدای دهلت در نمی آید؟ گفت فردا صدای دهل من در می آید! صدای فروریختن ایمان و اعتقاد، ناشی از تهاجم پنهانی و زیرزیرکی دشمن- اگر شما ملت و عناصر فرهنگی بیدار نباشید- خدای نخواسته آن وقتی در می آید که دیگر قابل علاج نیست. جوان جبهه رفتة ما را اگر محاصره کردند؛ اگر اول یک ویدئو در اختیارش گذاشتند و بعد او را به تماشای فیلم های جنسیِ وقیح وادار کردند؛ شهوت او را تحریک کردند و بعد او را به چند مجلس کشاندند، چه خواهد شد؟! وقتی تشکیلاتی وجود داشته باشد، جوان را در اوج نیروی جوانی فاسد می کنند. حالا دشمن این کار را می کند.
من از شهرستان ها خبر دارم. از شهرهای مختلف کشور خبر دارم. خبرهای آن چنانی را به ما می دهند. روز و شبی نیست که ما، از این گونه خبرها نشنویم. این کارها را چه کسی می کند؟ دشمن. جوان دچار شهوترانی می شود و ایمان خودش را از دست می دهد. در اوایل کار، حتى همان جوان گریه می کند، اما به تدریج او را همین طور می برند. بچه مدرسه ای های ما را، دبیرستانی های ما را، حتی بچه های مدارس راهنمایی ما را، همین طور فاسد می کنند. افرادی را پیدا می کنند که مواد مخدر و عکس های ناجور به مدرسه می برند. من می خواهم از شما سؤال کنم، اگر مدیر مدرسه ای، نسبت به فاسد شدن پانصد یا ششصد یا هزار نوجوانی که به دست او سپرده اند، حساس بود و گوش کسی را که وسیلة دشمن قرار گرفته و داخل آن مدرسه هروئین آورده، پیچاند، ما باید به این مدیر مدرسه چه بگوییم؟ بگوییم آقا، شما برخلاف آزادی عمل کردی؟ این چه روشی است؟ شما ضد آزادی هستی. این حرف درست است؟ این درست است که به مدیر یک مدرسه که می گوید هزار تا جوان را دست من سپرده اند؛ من نمی خواهم فردا این ها را هروئینی تحویل مادران و پدرانشان بدهم، بگویند نه خیر! شما باید اجازه بدهی خودشان انتخاب کنند. هر کس نخواست خودش نکشد؛ تو برو در مضرّات هروئین حرف بزن! این یک بخشی از تهاجم فرهنگی است. نظام اسلامی را متهم می کنند که این مرام، نظامی است و آزادی نمی دهد. چطور ما آزادی نمی دهیم!؟
در مقابل تهاجم، عناصر مؤمن خودی می توانند بایستند. عناصر مؤمن خودی را، هرجا که هستند، گرامی بدارید. حرف من این است. من به مسؤولین فرهنگی کشور، از وزارت آموزش و پرورش تا وزارت ارشاد اسلامی، تا سازمان تبلیغات اسلامی، تا بقیة مؤسسات و بنگاه های فرهنگی کشور عرض می کنم، به عناصر خودی تکیه کنید. منظور من این نیست که اگر کسی، جوان انقلابی نیست، دستش را بگیرید بگذاریدش بیرون؛ نه. چه کسی چنین چیزی را می گوید؟ اصلاً منطق اسلام که این نیست؛ منطق انقلاب که این نیست. میدان بدهید، به همه میدان بدهید. هر کس که می خواهد برای این ملت کار کند، کار کند. من می گویم اجازة
منزوی شدن عناصر خودی را ندهید.
اگر روزی دشمنی به کشوری حملة نظامی کند، چه کسی در مقابلش می ایستد؟ کسی که از همه به سرزمین خود علاقمندتر است، به ملت خود علاقمندتر است، به زخارف دنیوی بی علاقه تر است، احساس مسؤولیت بیش تری می کند و متعهدتر است. چنین کسی می رود دفاع می کند. شما دیدید که در دوران جنگ، چه کسانی رفتند دفاع کردند. عمدة میدان ما را بسیج پر کرد. بسیج یعنی همین؛ یعنی عنصر مؤمن انقلابیِ علاقمند به سرنوشت میهن، علاقمند به سرنوشت کشور و یک فرد فداکار. رفت وسط میدان و با فداکاری دشمن را به زانو درآورد. در زمینة فرهنگی نیز همین طور است. آن عنصری که وابسته به دستگاه شاهنشاهی است و دلش به یاد آن روزها می تپد، نمی آید از نظام و فرهنگ اسلامی دفاع کند. چرا ما باید غافل باشیم؟! کسی از فرهنگ اسلامی و حیثیت و موجودیت این ملت دفاع می کند و در مقابل تهاجم دشمن می ایستد که دلش در هوای اسلام بتپد و اسلام و ایران را دوست بدارد. عده ای که دین ندارند، میهن دوستی هم ندارند؛ ایران را هم قبول ندارند. کسی که سلطة آمریکا برای ایران بپسندد و تشویق کند، میهن دوست نیست. این ها با این قلم زهرآگینشان می آیند در مقابل تهاجم دشمن، از فرهنگ ملی و اسلامی و ایرانی دفاع کنند؟! معلوم است که نمی کنند. معلوم است که این ستون پنجم دشمن است. این برای دشمن کار می کند. این از خدا می خواهد که آمریکایی ها برگردند. از خدا می خواهد که نظام وابستة به آمریکا و استکبار و گردن کلفت ها برگردد. این برای نظام اسلامی کار خواهد کرد؟ تلاش خواهد کرد؟ معلوم است که نه! این حقیقت روشنی است. شما که در صدا و سیما مسؤول امور هستید باید مواظب این مطلب باشید. شما که در روزنامه ها مسؤول امور هستید، باید مواظب این مطلب باشید. شما که در سازمان تبلیغات یا در وزارت ارشاد، یا در آموزش و پرورش، یا در آموزش عالی و یا در مؤسسات فرهنگی گوناگون مسؤول امور هستید، باید مراقب این قضیه باشید. البته همه میهن دوستی هم ندارند. مسؤولند. منظورم از مسؤول، رئیس نیست. کُلُّکُمْ رَاعٍ وَ کُلُّکُمْ مَسْئُولٌ عَنْ رَعِیَّتِهِ (1)همه مسؤولند. مراقب این معنا باشید.
این ملت، برای این که حیثیتش و کیان حقیقی و انسانی و اسلامی و انقلابی و فرهنگ ملی اش حفظ شود، احتیاج به مجاهدت و مقاومت و ایستادگی در مقابل تهاجم دشمن و تهاجم کردن به نقاط ضعف دشمن دارد. این را خودی ها می توانند بکنند. من حرفم فقط همین است. من می گویم اگر می خواهید هنر این کشور رشد و اعتلا پیدا کند، به هنرمند جوانِ مؤمن تکیه کنید. او می تواند از اسلام و از انقلاب و از این کشور دفاع کند. (71/5/21)
این که شما می بینید بنده مسألة تهاجم فرهنگی را مطرح کردم و گفتم؛ روی آن اصرار
1) بحار الانوار ج72 ص38: «بدانید که همه شما سرپرست هستید و همه شما درباره زیر دستانتان بازخواست می شوید».
ورزیدم؛ راجع به آن حقیقتاً غصه خوردم و تلاش کردم و باز هم به فضل الهی تلاش می کنم؛ گاهی در ریز مسائل وارد شدم و اگر کسی در این زمینه به من اشکالی کرد، در یک سخنرانی کند به اشکال او جواب دادم، همه به خاطر این است که چنین میدان و صحنه ای را به طور واضح مشاهده می کنم و می بینم که این ها چطور با استفاده از همان توانی که در خودشان هست، از ضعف های جمهوری اسلامی استفاده می کنند. من می دانم اگر نسلِ روی کار، یعنی جوان، روشنفکر، آگاه، روحانی و کسی که در فضای این مسائل قرار دارد، به این نکته توجه کند که دشمن می خواهد ارزش های فکری و انقلابی او را مورد سؤال و تهاجم قرار دهد، نصف بیش تر قضیه حل شده است. درست مثل این که دشمن بخواهد در مرزها به ما حمله کند و مرزها را بشکند. به مجرد این که یک نیروی نظامی کارآمد خوب فهمید دشمن دارد حمله می کند، دیگر خیال شما آسوده است؛ پیداست بقیة کارها به خودی خود انجام خواهد گرفت. (76/12/18)
حرکت هم همیشه نباید دفاعی باشد. من یادم نمی رود اوایل انقلاب که سعی می کردند بعضی از اشخاص را به خصوص مورد تهاجم و بمباران تبلیغاتی قرار دهند- از جمله آقای بهشتی را- همان وقت تصمیم گرفتم در سخنرانی ها صریحاً از آقای بهشتی دفاع کنم. بنده چند سخنرانی خیلی مهم و بزرگ داشتم که به خصوص اسم ایشان را آوردم و بنا کردم راجع به ایشان صحبت کردن. یک روز در جلسة مفصلی پاسخ به سؤالات می دادم و یک نفر راجع به موضوعاتی که بنده به آن ها می پرداختم، نامه ای نوشته بود. من نامه ها را می خواندم و جواب می دادم. یک نفر نوشته بود شما در مقابل این حرف که یادم نیست چه حرفی را مطرح کرده بود، چه دفاعی دارید؟ بنده نامه اش را خواندم و گفتم در مقابل این حرف هیچ دفاعی ندارم؛ هجوم دارم! دفاع کدام است. الان هم حقیقت قضیه این است؛ شما در مقابل تهاجم دشمن باید موضع هجومی داشته باشید، نه دفاعی. (76/12/18) ما در موضع حمله هستیم؛ ما در موضع تهاجم هستیم. آن فرهنگ غلط است. حال ما بیاییم به آن فرهنگ غلط اجازه دهیم که در هنر ما وارد شود؟! (71/9/4)
البته آن زمانی که من مطرح کردم، بعضی ها حمل کردند بر انگیزه های سیاسی؛ ولی بَینَنا و بین الله، هیچ انگیزهای غیر از انگیزة الهی وجود نداشت. هیچ انگیزة سیاسی نبود؛ حقیقت قضیه بود. چون من با مجلات آشنا هستم و با فرهنگ مکتوب این کشور خیلی اُنس دارم؛ الان هم همین طور است. من بعضی از مجلات ورزشی را هم نگاه می کنم. آن روزها سال های هفتاد و یک و هفتاد و دو- می دیدم که چه مسائلی را وارد فرهنگ جامعه می کنند. شروعش آن جا بود؛ شروع توطئه بود. من آن جا مسألة تهاجم فرهنگی را مطرح کردم؛ البته الان ابعاد وسیع ترش در جامعه آشکار شده است. واقعاً ما الان مورد تهاجمیم؛ منتها این فرهنگی که الان به جان این انقلاب و این مؤمنین و اسلام و متدیّنین افتاده و هر کاری که می تواند می کند- با این که از طرف مجموعة کوچکی است، نه مجموعة وسیعی- حامل سیاست است؛
این، فرهنگ هم نیست. یک وقت است که انسان فکری را قبول ندارد و به عنوان رد فلسفی، آن را رد می کند؛ ولی این، آن طوری هم نیست. الان آن که در صحنه وجود دارد، حامل یک ارادة سیاسی و یک جهت گیری سیاسی است. علی ایّ حال من توقعم از همة حضرات عزیز و سیاسی و دوستانی که در این مجموعه تشریف دارند، این است که مسألۀ فرهنگ و مسألة صف آرایی فرهنگی در مقابل دشمن را جدی بگیرید. این وظیفة ماست. این، آن چیزی است که بنده هم اگر در راه آن کشته شدم، احساس می کنم که در راه خدا کشته شده ام. هر کس در این راه کشته شود، در راه خدا کشته شده و هر کس در این راه، زحمتی متحمل شود، در راه خدا متحمل شده است. مسأله، مسألۀ کوچکی نیست؛ دشمن، ما را از اطراف محاصره می کند، از طریق کتاب، روزنامه، رادیو و تلویزیون ها، صداهای بیگانه و خبرگزاری ها و جعل خبر و تولید انواع و اقسام وسایل فرهنگی. ما همین طور بنشینیم و احیاناً هماهنگی و هم صدایی کنیم؛ این که نمی شود! نظام اسلامی بایستی از خودش دفاع کند و برای دفاع از حقیقت اسلام و انقلاب، حرف گفتنی و سرمایه و ذخیرة فرهنگی هم زیاد دارد. (78/9/23) عمدة نظر این ها هم سست کردن ایمان ها، کور کردن امیدها، متشتّت کردن جبهه ها و جذب کردن سرمایه هاست. چند نکته ای که گفتم، اساس کار این هاست. اگر شما می گویید نه، هیأتی را مأمور کنید یا خودتان وارد شوید و مثلاً گزیده ای از مقالات همین چند مجله ای را که هست- مجلاتی که در خارج منتشر می شود و از خارج می آید- شعرهایی را که می سرایند و داستان ها و نمایشنامه هایی را که می نویسند، بخوانید و ببینید اوضاع چگونه است و می خواهند چه کار کنند. همین است که گفتم! می خواهند ایمان ها را سست و امیدها را کور کنند. می خواهند اگر سرمایه ای هست، جذب و تصرف کنند. می خواهند در جمع ها، اختلاف و تشتّت ایجاد کنند. این ها، این شیوة کار را دنبال می کنند.
آرایش نیروهای فرهنگی بایستی یک آرایش دینی، اسلامی و انقلابی باشد؛ این بُروبرگرد ندارد. (78/9/23) بگذارید به خاطر شعار شما، بعضی ها از شما اجتناب کنند. من این را می خواهم که عده ای حریم انقلاب را حفظ کنند. الان عده ای روی مسائل اصلی انقلاب جرأت پیدا کرده اند! مثل همان که گفت؛ به بدهکار که رو بدهی، طلبکار می شود! زمانی جرأت نمی کردند که در مسائل واضح- نظری تر از این هم- اظهار نظر کنند؛ حالا در مسائل واضح و بيّنات انقلاب، سؤال و بحث می کنند؛ بحث های موذیانه! والِّا اگر بحث درست باشد، به نفع ماست؛ ولی این ها بحث های جهت دار موذیانه می کنند! (76/8/12)
باید ببینید شما برای چه جهاد و مبارزه و تلاش می کنید و با کمبودها می سازید؟ جز این است که شما مرزبانی می کنید؟ شما مرزی به وجود آوردید و این مرز را می خواهید حفظ کنید. می خواهید نگذارید که هنر وابسته به جناح زر و زور استکبار و آلوده به انواع ابتلائات بشری و حیوانی، بر ذهنیت مردم جامعۀ شما مسلط شود. آن هدف هایی را که امروز در بسیاری از جاها دنبال می شود، نمی خواهید دنبال کنید. این را می خواهید دیگر. هنر اسلامی که ما می گوییم یعنی چه؟ یعنی این که هنری با محتوا، با هدف ها و غایات و آرمان های اسلامی به وجود آید تا در مقابل هنری که انسان ها را گمراه می کند؛ جوانان را گمراه می کند؛ بشر را سرگرم به امور غیرواقعی و دروغ می کند؛ انسان را از آن آرمان ها و کمال مطلوب های خودش که باید به آن سمت حرکت کند، باز می دارد؛ در صحنة عملی، کمک به ظلمۀ عالم می کند؛ از مظلومین عالم هرگز دفاعی نمی کند و در خدمت زر و زور استکبار است؛ بایستد و نگذارد که آن هنر بر ذهنیت مردم تسلط پیدا کند ما که جز این هدف دیگری نداریم.
پس در مرز، همه چیز باید مستحکم باشد؛ حرف ما این است. شما مرزبانید. ما ممکن است در داخل خیابان های شهر تهران و در رفت و آمدها، برخی مراقبت ها را اصلاً نه خودمان بکنیم و نه از مردمی که در کنارمان رفت و آمد می کنند توقع داشته باشیم، اما وقتی که در مرزهای کشور باشیم، به خصوص مرزهایی که از آن جا مورد تهاجم قرار می گیریم- فرض بفرمایید مرز عراق- آن جا دیگر نمی توانیم راحت و بی خیال و بی هوا راه برویم. ای بسا که در این جا شما حتی چکمه هم پایتان نکنید، اما آن جا ناگزیرید اسلحه هم داشته باشید. چنان چه اگر روزی آن جا خبر از جنگ نبود و روزی ان شاء الله مرزها امن و دشمن دور شد و قدرت تهاجم پیدا نکرد، همان جا را هم مزرعه درست می کنیم؛ لب مرزها را باغ درست می کنیم؛ قالیچه ای پهن می کنیم و می نشینیم گل می گوییم و می شنویم. اما الان چه؟ الان آن جا مرز حساس ماست. آن جا وقتی که راه می رویم، اگر شعری هم بنا شد برایمان بخوانند، باید شعر جنگی باشد تا دائماً دشمن را به یادمان بیاورد؛ ما را دائم تذکر دهد که آقا، اسلحه ات ربوده نشود! طبیعت مرز این است. طبیعت مرز، غیر از داخل محدودۀ زندگی عادی است. در زمینة هنر، اگر گروه مرزبانمان آن دقت وسواس گونه را در حفظ و رعایت معیارها از دست بدهد، آن وقت مرزهایمان آسیب پذیر خواهد شد.
مبادا بگذارید دشمن، که حالا به هر دلیل از امکاناتی برخوردار است- یا خودی بد عمل کرده یا دشمن سرمایه گذاری زیادتری در این مقوله می کند؛ واِلّا آن چرب و چیلی که شما در سفرة آن ها می بینید از کجاست؟ چگونه ممکن است تأمین شود؟ لابد جناحی، روی آن سرمایه گذاری می کند. حالا هر که هست. این خودش نشان دهندة اهمیت بیش تر قضیه است- فضا را طوری برای ما بسازد که ما هم احساس کنیم گویا ناچاریم دنبال او حرکت کنیم!
پایبندی به اصول، آن چیزی است که در یک جهاد حقیقی شرط لازم است. اول تا آخر بایستی پایبند بود. امام رضوان الله تعالی علیه حکیم واقعی بود. ما، در معنای حکمت و تفسیر حکمت، چه در آثار فلسفی و چه در آثار اسلامی، مطلب ها دیده ایم. لكن تجسم این حکمت را در امام دیدیم. حکیم کسی است که حرف آخر را، که ما با مقدماتی باید به آن برسیم، در همان اول، با یک جملة خیلی کوتاه بیان می کند و یک قاعدة کلی به دست انسان می دهد. ایشان بارها و بارها، در جاهای مختلف گفتند- همة شما هم قاعدتا شنیدید- که ما برای تکلیفمان کار می کنیم. ما برای وظیفه مان کار می کنیم. ما حتی برای نتیجه هم کار نمی کنیم. ببینید این حرف چقدر حکمت آمیز است! خیلی خب، حالا ما دلمان می خواست فیلم مان پرفروش شود که جوانان استفاده کنند. فیلم با این ترفند پرفروش تر خواهد شد و بیش تر به نتیجه خواهیم رسید که گوشه ای از آن جاذبة جنسی را ما هم به شکل نجیبانه تری، وسط بیاوریم. نتیجه بیش تر مطلوب می شود. اما آیا این تکلیف است؟ تکلیف این است؟ نه؛ تکلیف این نیست. تکلیف این
است که ما اصلی را که به آن اعتقاد پیدا کردیم، پای آن را امضا کردیم، با خون هم امضا کردیم، رها نکنیم.
هشت سال جنگ بود. شوخی که نیست! ما برای چه این همه در مقابل دشمن مقاومت کردیم؟ دشمن از ما چه می خواهد که این طور فشار وارد می کند؟ این که دیگر جای ابهامی ندارد. پای این فکر و پای این بلی را- در روز الست، بلی گفتی (1)با خرید هزاران بلا امضا کردند و خودتان بیش تر از همه باید پای این اصول بایستید. باید مقاومت کرد. البته من قبول دارم که مقاومت سخت است و عدة کم تری آن را بر می تابند، اما این عدة کم تر، همان کسانی که کَمْ مِنْ فِئَهٍ قَلِیلَهٍ غَلَبَتْ فِئَهً کَثِیرَهً بِإِذْنِ اَللّهِ. (2)و شما آن هایید. در این، شک نداشته باشید. در این هیچ تردید نداشته باشید. این گونه است که این فئة قليله از فئة کثیره، که دارای این ویژگی، این خصوصیت و این پایداری نباشد، جلوتر خواهد رفت و بیش تر غلبه خواهد کرد. باید راه را به طور مستقیم دنبال کرد و در صراط مستقیم ماند.
«ابوحاتم رازی» کتابی دارد که در رد بر نظریات الحادآمیز «محمد بن زکریای رازی» نوشته است. این دو دانشمند در یک زمان می زیستند، هر دو هم اهل ری بودند و با هم درگیری داشتند. ظاهراً زکریا، با این که مسلمان و مؤمن بوده، اندکی حرف های الحادآمیز به زبان آورده و ابوحاتم بنای رد کردن آن حرف ها را گذاشته است. ابوحاتم نوشته هایی بسیار قوی و متین و زیده دارد. می گوید راه مستقیم جاده ای است که در قدم به قدم آن، پنجره ها و درها از دو طرف باز است، و انسان را همین طور تشویق می کنند به این که از این طرف برویم، از آن طرف برویم. اگر از صراط مستقیم اما در مقابل این درها و پنجره ها، حجاب و پردة حرمات الله قرار داده شده؛ که می گوید این حرمات الهی را ندرید و نروید، واِلّا از صراط مستقیم دور خواهید شد. البته اگر پرده را پس زدید و به آن طرف رفتید، رفته اید، اما به هدف نخواهید رسید. هدف فقط از این جادة مستقیم پیموده خواهد شد، و لاغیر.
آن هدفی که بشریت به خاطر آن انسان است، این است که اشرف خلایق به سمت یک هدف بسیار والا، که حتی تصورش هم برای عقل و مزاج عقلانی و مادی ما کاملاً ممکن نیست، باید حرکت کند. این جاده هم منحصراً صراط مستقیم است. این که شما می بینید در قرآن کریم این قدر روی صراط مستقیم تکیه شده و پیغمبر را رهرو صراط مستقیم می داند- يس وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ (3)- يا اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ در سورة حمد هر روز، بارها تکرار می شود، و آیات متعدد دیگر صراط مستقیم؛ برای این است که اهمیت صراط مستقیم را به ما نشان دهد. صراط مستقیم، همین صراطی است که از بین
حرمات الله عبور می کند، که انسان دائم در حوزة وسوسه و جاذبۀ آن هاست. هدایت صراط مستقیم امر لازمی است. اما این هر روز گفتن و هر دقیقه گفتن و آن هم اصرار بر این که باید با حضور قلب بگویید که اگر با حضور قلب نگفتید، فایده ندارد، برای چیست؟ در هر قدم از راه ما، حقیقتاً یک انشعاب وجود دارد؛ یک سه راهی، یک چهارراهی، یک چندراهی. این صراط مستقیم، گاهی اوقات ممکن است حقیقتاً گم شود. در جاده ها گاهی برای انسان پیش می آید. انسان همین طور که می رود، راهی که علی الظاهر مستقیم است، راه یک کوره ده است و به یک کوره ده می رسد. راه اصلی واقعی، انحنایی دارد و آدمی ملتفت نیست که این، راه اصلی است؛ بلکه خیال می کند راه اصلی و مستقیم، همان راهی است که به کوره ده ختم می شود. شناختن راه مستقیم، کار بسیار مشکلی است و برای تشخیص آن، انسان از خدای متعال باید کمک بخواهد. (71/11/4)
از این خجالت نکشیم که آن چه را که اسلامی نیست، غیر اسلامی اعلان کنیم و نپسندیم. ما ایرانی هستیم. ایرانی هزار و سیصد سال است که همه چیزش با اسلام جوشیده و اوج ترقی خودش را از اسلام به دست آورده است. تاریخ ما تاریخ مدوّنی است؛ تاریخ پنهانی نیست. ببینید آن چه که هست، مال کیست؟ آن هایی که در فضای اسلامی تربیت شدند، همان ها بودند که توانستند شعر را، تحقیقات را، رشته های گوناگون فرهنگ و معرفت را که در جامعة ما وجود داشت، در اختیار دنیا و کشور بگذارند. این به برکات اسلام است. لذاست که کار ادبی و به طور اعم، کار فرهنگی، باید در سایه و پرتو تعالیم اسلام و فکر و احساسات و ارزش های اسلامی انجام گیرد. یعنی آن محقق، آن هنرمند و آن نویسنده، در فضای اسلامی بیندیشد. به نظر من برای این کار، قرآن را در مجموعة خودتان رایج کنید. یعنی آقایان یا خواهرانی که مشغول کار هستند با قرآن اُنس پیدا کنند. قرآن کتاب عجیبی است. افسوس که انسان با کلمات نمی تواند آن احساس را بیان کند. به نظر من، قرآن را که کتاب عجیبی است با زبان خودش باید فهمید. ترجمة قرآن، نمی تواند قرآن باشد؛ اگر چه، چیزی را نشان می دهد. اما به نظر من، چارة کار، با قرآن اُنس گرفتن است. خصوصیت قرآن این است که اگر کسی هم نداند- اگرچه در محیط فارسی زبان ما، فعلاً اصطلاحات و فرهنگ و کلماتمان با عربی آمیخته است- وقتی قرآن را چند بار با دقت بخواند، به تدریج یک برداشت و فهمی از آن پیدا می کند. البته مراجعه به تفاسیر، خوب است. مراجعه به کلمات بزرگان، خوب است. ولی اُنس با قرآن و نهج البلاغه، چیز عجیبی است! واقعاً نهج البلاغه، تالی قرآن است. یعنی انسان وقتی با نهج البلاغه اُنس پیدا می کند، می بیند چقدر پُر است. و بعد، انس با صحیفة سجادیه.
ببینید چه چیزهای نابی از اسلام در اختیار ماست، و همه چیز اسلام هم درون این هاست. این ها فوق العاده است. البته نگاه سَرسَری، اصلاً به آدم جواب نمی دهد. اگر شما جذاب ترین آیات
قرآن را که یک انسان عارف از خواندنش بی خود می شود، جلو آدمی معمولی بگذارید، ولو معنایش را هم بفهمد، همین طور به آن نگاه کند و چیزی دستگیرش نمی شود. قرآن تدبّر می خواهد؛ مثل هر کلام عمیق دیگر. مگر سخن سعدی تدبّر نمی خواهد؟ شما شعری از سعدی را پیش دو نفر که اولی آدمی است مأنوس و آشنا با فکر سعدی و دومی آدمی است معمولی، بخوانید؛
ای که پنجاه رفت و در خوابی *** مگر این پنج روزه دریابی
عمر برف است و آفتاب تموز *** اندکی مانده؛ خواجه غرّه هنوز
این ها را همین طوری مگر می شود فهمید! ترجمه ای را که انسان می فهمد، حکمتش را نمی نوشد؛ مگر این که در آن فضا قرار گیرد، اُنس پیدا کند و تدبّر نماید. این ها برای کسانی که امروز می خواهند ادبیات و هنر اسلامی و ایرانی را بدانند لازم است. البته هنر ایرانی، از اول تا آخر، اسلامی است و غیر از اسلام چیزی ندارد. عده ای در این ادبیات و هنر، هر چه هم تلاش می کنند و از هر طرف هم که می روند، باز به اسلام و به قرآن می رسند. حال که به نام اسلام دور هم جمع شده ایم، نباید باز همینطور طبق عادت به سمت ارزش هایی برویم که برایمان بیگانه است و اساساً با اسلام کاری ندارد و همان است که در دوران غفلت و خواب، آن ها را به ما تحمیل کردند. (72/7/12)
مقولة دیگری که من مختصراً آن را عرض می کنم، هنر انقلابی است. توقع انقلاب از هنر و هنرمند، مبتنی بر نگاه زیباشناختی در زمینة هنر است، که توقع زیادی هم نیست. ملتی در یک دفاع هشت ساله با همة وجود به میدان آمد. جوانان به جبهه رفتند و از فداکاری در راه ارزشی که برای آن ها وجود داشت، استقبال کردند؛ البته عمدتاً به خاطر دین رفتند؛ هر چند ممکن است عده ای هم برای دفاع از میهن و مرزهای کشور دست به فداکاری زده باشند. مادران و پدران و همسران و فرزندان و کسانی که پشت جبهه تلاش می کردند نیز طور دیگری حماسه آفریدند. شما خاطرات هشت سال دفاع مقدس را مرور کنید، ببینید برای یک نگاه هنرمندانه به حالت و کیفیت یک جامعه، چیزی از این زیباتر پیدا می کنید؟ شما در عالی ترین آثار دراماتیک دنیا، آن جایی که به فداکاری یک انسان برخورد می کنید، او را تحسین و ستایش می کنید. وقتی فیلم، آهنگ، تابلوی نقاشی، زندگی فلان انقلابی- مثلاً ژاندارک- یا سرباز فداکار فلان کشور را برای شما به تصویر می کشند، در دل و باطن و وجدان خودتان نمی توانید کار او را تحسین نکنید. هزاران حادثة به مراتب با ارزش تر و بزرگ تر از آن چه که در این اثر هنری نشان داده شده، در دوران هشت سال دفاع مقدس و در خود انقلاب، در خانة شما اتفاق افتاد. آیا این زیبایی نیست؟ هنر می تواند از کنار این قضیه بی تفاوت بگذرد؟ توقع انقلاب این است و توقع زیاده خواهانه ای نیست. می گوید چرا زیبایی دیده نمی شود؟ کسی که به این مقوله بی اعتناست،
نمی خواهد این زیبایی را ببیند.
عزیزان من! عده ای از شما با تاریخ به خوبی آشنا هستید. من هم با تاریخ آشنا هستم. من سطر، سطر ورق های تاریخ هفتاد، هشتاد سال گذشته و قبل از آن را مکرر در مکرر خوانده ام. ما حقيقتاً یکی از گرفتارترین ملت ها در پنجة گردن کلفتی و قلدری قدرت های جهانی بوده ایم. بنده در باب شبه قارة هند مطالعات مفصلی داشته ام و کتابی هم در این زمینه ترجمه کرده ام. (1)وقتی وضعیت ایران را با شبه قاره مقایسه می کنم، می بینم با این که آن جا استعمار مستقیم انگلیسی ها وجود داشت، اما به لحاظ فشار انسانی بر یک کشور از ناحیة قدرت های اهریمنی دنیا، وضع ما از آن ها بدتر بود. آن ها از طرف نیروهای خودی و میهنی خودشان دچار خیانت و نفاق و فساد و وابستگی نبودند. یک مشت انگلیسی به آن کشور وارد شده بودند. خودی های آن ها عبارت بودند از گاندی و نهرو و مولانا محمد علی و مولانا شوکت علی و جِناح و غیره. آن ها با انگلیسی ها جنگیدند و بسیار هم زجر کشیدند، اما وضع ما این گونه نبود. انگلیسی ها رضاخان را به عنوان یک عامل دست نشانده بر سر کار آوردند تا کار مورد نظر آن ها را انجام دهد. این حرف ها جای انکار نیست؛ حرفی نیست که من بزنم؛ این حرف ها جزو واضحات تاریخ است که هم گزارش گران نوشته اند و هم اسنادی که بعد از سی، چهل سال منتشر شده، گویای آن است. همین چند روز پیش در سندی از همین قبیل می خواندم که در جلسه ای که سید ضیاء و رضاخان و مأموران انگلیسی بودند، رضاخان گفته بود که من سیاست سرم نمی شود و وارد نیستم؛ هر چه شما دستور بدهید، من گوش به فرمانم! همین طور هم بود، اما لحظه ای که احساس کردند یک ذره حالت گوش به فرمانی اش متزلزل شده و گرایشی، آن هم نه به سمت استقلال حقیقی، بلکه به سمت آلمان هیتلری پیدا کرده است- طبيعتاً وقتی رضاخان به هیتلر نگاه کند، به هیجان می آید و لذت می برد- او را کنار زدند و پسرش را بر سر کار آوردند. این ها جزو واقعیات کشور است.
کشور ایران با همۀ این خصوصیات فرهنگی عمیقی که شما می گویید و راست هم می گویید و من هم به همین ها اعتقاد دارم، تحقیر شد. پنجاه، شصت سال کسانی بر ما حکومت کردند که آورندة آن ها، نه این که ما نبودیم- چون در ایران حکومت مردم به این صورت اصلاً سابقه نداشت- بلکه دلاوری خودشان هم نبود. ای کاش اگر دیکتاتور بودند، اقلاً مثل نادرشاه با زور بازوی خودشان، یا مثل آغا محمدخان با حیله گری خودشان بر سر کار آمده بودند، اما این طور نبود. دیگران آمدند و آن ها را بر این ملت مسلط کردند و تمام منابع مادی و معنوی این ملت را به غارت بردند. با رنج ها و محنت های بسیاری، حرکت عظیمی در مقابل این پدیدة شوم اتفاق افتاد و توانست با فدا کردن جان ها و با عریان کردن سینه ها در مقابل دشنة
1) «مسلمانان در نهضت آزادی هندوستان»، تألیف عبدالمنعم نمری نصری
دشمن غدّار، به جایی برسد. این زیبا نیست؟ هنر چگونه می تواند از کنار این ها بی تفاوت بگذرد؟ این توقع انقلاب است. هنر انقلابی که ما از اول انقلاب همین طور گفتیم و آن را درخواست کردیم، این است. آیا این توقع زیادی است؟ موسیقی و فیلم و تئاتر و نقاشی و سایر رشته های هنری، شما باید به این مقوله بپردازید؛ این ها چیزهای لازمی است. توقع انقلاب از هنر و هنرمند، یک توقع زورگویانه و زیاده خواهانه نیست؛ بل مبتنی بر همان مبانی زیباشناختی هنر است. هنر آن است که زیبایی ها را درک کند. این زیبایی ها لزوماً گل و بلبل نیست؛ گاهی اوقات، انداختن یک نفر در آتش و تحمل آن، زیباتر از هر گل و بلبلی است. هنرمند باید این را ببیند، درک کند و آن را با زبان هنر تبیین نماید.
البته من انکار نمی کنم که بعد از انقلاب در زمینة هنر دینی- تا آن جایی که بنده مجال دارم و درک می کنم؛ چیزهایی هم وجود دارد که ما به عنوان یک مستمع شاید درست نمی فهمیم- آثار با ارزشی درست شده است که من از کسانی که در این زمینه ها کار کردند، از اعماق سپاس گزاری می کنم؛ چه بازیگرهایی که نقش های عالی را، عالی بازی کردند؛ چه آن هایی که کارگردانی کردند؛ چه آن هایی که متن فیلمنامه ها را نوشتند؛ چه بقیة دست اندرکارانی که در زمینه های گوناگون کارهای هنری واقعاً وارد بودند. در نقاشی، خطاطی، طراحی و غیره، کارهای باارزشی شده که به هیچ وجه روا نیست انسان آن ها را نادیده بگیرد؛ ولی انتظاری که عرض کردم، همیشه بوده، الان هم وجود دارد.
آن جایی که پای حفظ ارزش ها و تداوم بخشیدن به آن هاست، یا صحبت از استحالة ارزش هاست، یک خط کشی وجود دارد؛ شما نمی توانید بگویید من نه این طرف هستم نه آن طرف. مگر می شود؟ این می شود بی هویتی. مگر می شود آدم به یک ارزش، هم معتقد باشد، هم نباشد؛ یک ارزشی را، هم پاس بدارد، هم ندارد؟ این جا آدم باید موضع انتخاب کند و پای آن بایستد. البته من هیچ نفی نمی کنم؛ ممکن است کسی اشتباه کند. در این صورت انسان خطا را جبران می کند؛ کما این که در مواردی به بعضی از دوستانی که آثار خودشان را به من ارائه کردند یا از طریق دیگری من آن آثار را دیدم و به نظرات نقادانه ای رسیدم، چه در بازی ها، چه در محاوره ها و به قول شما دیالوگ ها، چه در برخی از صحنه پردازی ها، به آن ها گفتم. البته بعضی اصلاح کردند، بعضی هم اصلاح نکردند. ما از آن هایی که اصلاح کردند، تشکر کردیم، اما از آن هایی که اصلاح نکردند، هیچ وقت گله نکردیم که چرا اصلاح نکردید؛ چه برسد بالاتر از گله. به هر حال در این جا حدودی وجود دارد. مگر می شود نسبت به این حدود بی تفاوت بود؟ همان طور که در ابتدا گفتم، نمی شود نسبت به ارزش ها بی تفاوت بود. این را نباید به حساب خط و جناح سیاسی الف و ب گذاشت.
سندی از اسناد منتشر شدة وزارت خارجة آمریکا دربارة جریان کودتای بیست و هشت مرداد را
ترجمه کرده و برای من آوردند. البته به هنگام وقوع این حادثه، سن من زیاد نبود، چهارده، پانزده سال داشتم، چیزهای اندکی یادم هست، اما از زبان ها بسیار شنیده ام و در آثار هم زیاد خوانده ام؛ ولی به این تفصیل هیچ جا وجود ندارد. آن هایی که خودشان دست اندرکار این جریان بودند، این اسناد را نوشتند و برای وزارت خارجه و سازمان سیا فرستادند. این اسناد متعلق به آمریکایی هاست. البته عملیات، بین آمریکایی ها و انگلیسی ها مشترک بوده که در این گزارش كاملاً منعکس شده است. آن بخش مورد توجه من این است؛ «کیم روزوِلت» می گوید وقتی ما به تهران آمدیم، یک چمدان بزرگ پُر از مقاله هایی که نوشته شده بود و باید ترجمه می شد و در روزنامه ها به چاپ می رسید، و نیز کاریکاتورهایی را با خودمان آوردیم. شما فکرش را بکنید، دستگاه سیای آمریکا برای ساقط کردن حکومتی که با آن ها ناسازگار بود و منافع آن ها را تأمین نمی کرد؛ حکومتی که به آرای مردم متکی بود- برخلاف همة حکومت های دوران پهلوی، این یک حکومت ملی بود که قانونی و با آرای مردم بر سر کار آمده بود- تحت عنوان این که ممکن است پشت پردة آهنین شوروی برود، از همة ابزارها از جمله از ابزار هنر، علیه آناستفاده کرد. البته آن روز کاریکاتوریستی که هم به درد این ها بخورد و هم بتواند مورد اعتمادشان قرار گیرد، لابد نبوده است؛ لذا با خودشان کاریکاتورهای آماده را آورده بودند! در آن اسناد آمده است که ما به بخش هنری سازمان سیا سفارش کردیم که این چیزها را تهیه کند. اتفاقاً دو، سه سال پیش نیز ایتالیایی ها کتابی نوشتند که به فارسی هم ترجمه شده است. آن جا هم به وجود بخش هنری سازمان سیا و فعالیت های گوناگونش اشاره شده است. سیاست، این گونه از هنر استفاده می کند. شما در این جا می خواهید چه کار کنید؟ اگر همة سیاست مداران و مستکبران و قلدران و صاحب اختیاران دنیا می آمدند در مقابل کتاب مقدس خودشان قسم جلاله می خوردند که از هنر استفاده نکنند، می شد آدم نسبتا خیالِ راحتی پیدا کند و بگوید بسیار خب، الحمدلله هنر خلاص شد، اما آن ها از هنر استفاده می کنند. شما می خواهید چه کار کنید؟ آیا شما می خواهید در مقابله با مطامعی که آن ها به وسیلة هنر به آن می رسند، از این ابزار بهره نبرید؟ این خردمندانه است؟ نه، این خردمندانه نیست. (80/5/1) هر پیامی، هر دعوتی، هر انقلابی، هر تمدنی، هر فرهنگی مادامی که در قالب هنر ریخته نشود شانس ماندن ندارد؛ شانس نفوذ و گسترش ندارد، و فرق هم بین پیام های حق و باطل نیست، هنر یک ابزار فوق العاده است. (65/10/27)
من می گویم برای این که سایش پیدا نکنید، از عوامل درونی خودتان شروع کنید؛ عواملی که در جمع خود شما هست. البته برای عواملی هم که مربوط به بیرون شماست، فکر کنید. فکر کنید، پیشنهاد بدهید، طلب کنید و بخواهید، اما پیشرفت کار را متوقف به آن ها ندانید. از خودتان شروع کنید و با شرایط موجود، کار را دنبال نمایید. از جمله کارهایی که باید بکنید،
یکی این است که مخاطب خودتان را خلق کنید.
اگر به فکر این باشید که مخاطب جبهة مقابل را تصرّف کنید، ممکن است همین فکر، شما را وسوسه کند که به تقلید کار جبهة مقابل بپردازید. بعضی از عناصر جبهة خودی که مثلاً داستان می نویسند یا فیلم می سازند، با این خیال که مخاطبین جبهة مقابل را جذب کنند، به مسائلی می پردازند که نویسنده یا فیلم ساز جبهة مقابل به آن ها پرداخته است. مثلاً آن ها برای جاذبة فیلم از عامل زن، یعنی عامل جنسی، استفاده می کنند؛ این ها هم همین کار را می کنند. این کار به هیچ وجه صحیح نیست؛ چون به سایش در جبهة خود کمک می کند. بنده این را قبول ندارم. نه فقط قبول ندارم، بلکه تصور می کنم این فکر، غلط و این کار، اشتباه است. ما باید مخاطب خودمان را خلق کنیم. اگر دشمن ما با تکرار یک حرف، گوش ها را با آن آشنا می کند، ما نباید مجبور شویم حرفی را که او می خواهد، تکرار کنیم. اگر او با خوراندن یک ما نباید تابع ذائقه خلق شده باشیم. خودمان باید ذائقة جدیدی برای مردم کشور خلق می کند، ما نباید تابع آن ذائقة خلق شده باشیم. خودمان باید ذائقه دیگری خلق کنیم؛ یعنی همانی که مطابق فکر و ایمان و عقیدة ماست. خلاصه این که، اگر دشمن خصوصیاتی را در کار خودش برجسته می کند، ماتقلید نکنیم.
فرض کنید دشمن در قصه و شعر و فیلم و فیلم نامة خود، از خصوصیت انتقاد از وضع موجود استفاده می کند. آیا ما هم باید برای عقب نماندن از او، در قصه و شعر و فیلم و فیلم نامة خود، از وضع موجود انتقاد کنیم؟ می دانید نتیجة این کار چه خواهد شد؟! می دانید آخرش به کجا خواهد رسید؟! آیا انتقاد از وضع موجود یک ارزش است که ما آن را ارزش به حساب بیاوریم؟! اصلاً چرا از وضع اسلامی و الهی خودمان انتقاد کنیم؟! چرا انتقادی کنیم که به معنای عیب جویی، ایرادگیری و نیش زدن است. چرا به خودمان نیش بزنیم؟! آیا وضع موجود، اشکالی دارد؟ اگر دارد، همت بگماریم تا اشکال را برطرف کنیم. چرا خرابش کنیم؟! ما نباید به خودرویی که در گردنة نفس گیری، ناله کنان بالا می رود؛ حرکتش کند است و مشکلی دارد، سنگ بزنیم. چون اگر سنگ بزنیم متوقف می شود. باید به آن خودرو کمک کنیم و هلش بدهیم تا بالا برود.
البته یکی از شگردهای جبهة دشمن، انتقاد از وضع موجود است. چون می دانند طبیعت انسان از انتقاد خوشش می آید، می خواهند یکی را پیدا کنند و به انتقاد از او بپردازند. معلوم هم هست که آن ها برای مورد انتقاد قرار دادن، چه کسانی را انتخاب می کنند؛ مسؤولین و اصل نظام را. منتها اگر جرأت نکردند به انتقاد از اصل نظام بپردازند، به اشخاص نظام و سیاست های آن حمله می کنند. ما چرا این کار را بکنیم؟ ما اگر می خواهیم انتقاد کنیم، خیلی موارد و مسائل هست که می شود از آن ها انتقاد کرد.
آن ها می گویند؛ ما می خواهیم علیه سلطه باشیم.
در اوایل انقلاب، یک وقت سراغ یکی از همین معاریف را که با بنده آشنایی داشت- و حالا از دنیا رفته است- گرفتم. من در همان اوایل، این فکر را داشتم که با بعضی از رفقا یا آشناهای قدیمی، حداقل تماس تلفنی برقرار کنم و سراغی از آن ها بگیرم.
در آن گرفتاری های فراوان اوایل انقلاب، عمدۀ خواب و استراحت من، در خودرویی بود که با آن از جایی به جایی می رفتم. واقعاً ما وقت خواب و استراحت نداشتیم. با این همه در همان گرفتاری ها، گاهی از فرصتی استفاده می کردم و به وسیلة تلفن، از این افراد احوالی می پرسیدم؛ به تصور این که شاید برای انقلاب، کاری شده باشد.
باری؛ به آن آشنای معروف تلفن زدم که آقا، چطوری رفیق، کجایی؟ انقلاب شده. خبر داری، نداری؟ نظام شاه رفته و اوضاع عوض شده و از این حرف ها. ناگهان با لحن خیلی بدی شروع کرد به حرف زدن و گفت: بنای ما بر این است که همیشه بر سلطه باشیم نه با سلطه. گفتم: اولاً بنای بسیار غلطی است. مگر سلطه همیشه بد است که شما می خواهید بر سلطه باشید؟ نه؛ اگر سلطه خوب است، بیایید نوکر سلطه بشوید و با سلطه باشید. ثانیاً شما می خواهید بر سلطه باشید؟ خیلی خب، سلطة آمریکا دارد پدر ما را در می آورد. می بینید سلطة آمریکا که بالاتر از همه است، چه کار می کند؟! بر این سلطه باش و هر چه دلت می خواهد بگو! اِن و اون کرد؛ گوشی را گذاشتم و تا آخر هم سراغ او نرفتیم. البته او بعدها یعنی این سال های اخیر آمد که دیگر اجل محتوم مهلتش نداد و به آن دنیا رفت.
امروز سیاستِ جبهة مقابل، همان سیاست است. به قول معروف، استدلال و منطق چرندی هم برای آن درست کرده اند و می گویند، باید بر سلطه باشیم. چرا انسان بر سلطه باشد؟ مگر دیوانه است که بر سلطه باشد، آن هم سلطة خوب و الهی. شما به دولت هایی که از اول تاریخ تا به امروز در دنیا و در ایرانِ خودمان روی کار آمده اند نگاه کنید. آیا دولتی مثل این دولت و دولت مردانی مثل این دولت مردان که پاک، سالم، وطن دوست، مردم دوست، خداپرست و خداترس باشند سراغ دارید؟ چرا انسان با این ها مخالفت کند؟ تاریخ خودمان را بردارید و بخوانید. این از تاریخ دوران پهلوی که هیچ؛ واویلاست. تاریخ دوران قاجاریه را بخوانید و ببینید در اواسط و اواخر این سلسله، رجال کشور چه کسانی بوده اند. ببینید کسانی که امروز بر سر کارند، جانشین کیانند.
با این حال، آیا سزاوار است که به تبع عناصر جبهة دشمن، در آثار هنری خودمان حتماً نیشی به دستگاه بزنیم؟ چرا؟ چه داعی (1)داریم که بیهوده به آتشی که آن ها می افروزند باد بزنیم، یا آب به آسیاب آن ها بریزیم؟
یکی از دوستان بحث انتقاد را پیش کشید و اتفاقاً به نکتة خوبی اشاره کرد. به عنوان مثال،
1) (دع و)، علت، غایت
آمدیم و لحنی را که شما برای دوست معین کرده اید، دشمن به کار برد. فرضاً گفت حیف است که شما مرد به این خوبی، نظام به این خوبی را به این شائبه ها آلوده و دچار کنید. آن وقت مطالبی هم ذکر کرد که به منزلة نیش بود. آیا از لحن کلام می شود فهمید که این طرفِ گوینده و انتقاد کننده، دوست است یا دشمن؟ چون آنی که شما گفتید، شاخصه اش لحن كلام بود. خب هر دشمنی خیلی راحت می تواند لحن کلام دوست را بگیرد. همه هم نمی شناسند. همه که و لَتَعرفَنَّهُم فِی لَحنِ القَولِ (1)نیستند. پیغمبر است که لتعرفنهم فی لحن القول؛ همه که لحن را نمی شناسند. آنی که من گفتم، نیش زدن است و نیش زدن هم مشخص است. خیلی از اوقات ممکن است پدری از پسرش انتقاد کند، بدگویی هم بکند، اما هرگز نمی خواهد با نیش زدن، دل فرزندش را بیازارد. لکن بیگانه و دشمن نیش می زند و طرف را می سوزاند. شاخصه اش این است.
استفاده از عامل جنسی در فیلم ها، یا طرح چهره های ضد انقلاب و مخالف نظام، از کارهای آن هاست. آن ها اصرار دارند که از چوب هم آدم بتراشند و معرفی کنند. چهرة پوسیدة فسیل شده ای را می آورند و به مطرح کردن شعرش و اسم و فلانش می پردازند. آیا ما هم باید همان را تکرار کنیم؟ چرا؟ ما چه داعی داریم.
این بدبخت، فسیل شده است و آن روز هم که جوان بود، راه و رسم درستی نداشت. امیرالمؤمنین عليه الصلاة و السلام دربارة «عبد الله بن عمر» فرمود: «این آدم، وقتی جوان بود بداخلاق بود. حالا که پیر هم شده، دیگر واویلاست!» این ها هم آن روز که جوان بودند، چه بودند که حالا که پیر و از کارافتاده و بی ابتکار و بی زایش و واقعاً سِتَروَن (2)شده اند، چه باشند! در روزگار سترونیشان نصیب جمهوری اسلامی شدند. ما بیاییم و از این ها تجلیل کنیم؟! برای چه چیزشان تجلیل کنیم. چه خدمتی به این مملکت کردند. کدام قصة خوب، کدام رمان خوب، کدام مقالة خوب و کدام شعر خوب را به نفع این ملت نوشتند و سرودند؟ این ها جز این که با شعر خودشان مردم را به طرف فحشا کشاندند، مگر کار مثبتی هم کردند، که ما از این آقا یا از خانمشان تجلیل کنیم؟ این ها در دوران طاغوت، یک ذره احساس وظیفه نکردند؛ یک ذره احساس وجدان نکردند؛ یک لحظه با ظلمی که بر این مملکت حاکم بود نجنگیدند؛ یک سیلی که هیچ، حتی یک اخم را هم در راه خدا، در راه این ملت، در راه این کشور و برای آبادي أن تحمل نکردند. ما بیاییم و از این ها تجلیل کنیم؟! آن که از این ها تجلیل می کند، ابزار کارش این تجلیل است، سیاستش این است؛ او باید هم تجلیل کند. اگر این ها را نداشت همان طور که عرض کردم، از چوب هم آدم می تراشید و به معرفی و تجلیلش می پرداخت. ما
چرا تسلیم جبهۀ مقابل شویم.
علی ایّ حال، اگر جبهۀ خودی یکپارچه شد، تلاش مضاعف کرد و از تلاش مضاعف خسته سراغ کسانی از جبهه مقابل نشد، به کارها کیفیت بخشید و به ایجاد یک تمرکز واقعی پرداخت، آن وقت «لَدَى المَصلَحة، لَدَى الاَقَتَضاء» (1)این جبهه حق دارد به سراغ کسانی از آن جبهه برود. مثل انسانی که با معدۀ سالم، به سراغ لقمه ای می رود تا آن را بخورد و هضم کند و جزو بدنش سازد. حرفی نیست. اما مادام که چنین ابتکار عمل و اقتدار و توانایی ای در جبهۀ خودی نیست، بیش از هر کار، واجب تر از هر کار، باید مواظب خودش باشد تا جبهۀ مقابل او را نخورد و به هضمش نپردازد.
من اصلاً نمی گویم که مخاطبتان یک عده خودی باشند. مخاطب شما همۀ بشریتند؛ «وَ ما اَرسَلناكَ اِلاّ كافَّةً لِلناسِ» (2)نمی گویم که شما یک مشت حزب اللهی مؤمن را پیدا کنید؛ آن ها را آهسته و مثلا خصوصی بیاورید، حرف هایی به آن ها بزنید و سپس ولشان کنید؛ بقیه هم خودشان بروند. من این را نمی گویم. من می گویم شما مشخصۀ خودتان را در پیامتان حفظ کنید و بگذارید کسانی که مخاطبتان قرار می گیرند، این طعم برایشان خوشایند باشد. مثل همان کاری که پیامبران و مصلحین دنیا کردند. و اِلّا اگر قرار باشد با دست خودمان، دور خودمان دیوار بکشیم که واویلاست!
در باب جاذبه ها هم، معلوم است که اعتقاد من چیست. یک وقت به چند تن از برادران که این جا هم حضور دارند، گفتم اگر بنا شد فیلم یا برنام های حزب اللهی باشد، عقیدۀ من این نیست که اُمّل و بی جاذبه و بد و قدیمی و تکراری باشد. نه، بنده معتقدم می شود برنامه ای، هم حزب اللهی، واقعاً مسلمانیِ ناب باشد و هم بسیار زیبا و شیرین و جذاب. سعی کنید در برای زیبایی هنری زیبایی کوشش کنید، سرمایه گذاری کنید، نگویید آقا ما اهل این چیزها نیستیم، این زر و زیورها نیستیم، ما اهل دنیا نیستیم، نه آقا! این دنیا نیست، این آخرت است؛ به گردن من. در زیباییِ کاری که انجام می گیرد، کوشش کنید و پول خرجش کنید، هیچ اشکالی ندارد. البته زیبایی که می گویم نه کارهای تجملاتی زرق و برق دارِ بی محتوا. کار هنری، زیبایی هنری. و اِلّا گاهی می شود انسان یک کاغذ غلیظ ضخیمی را می گذارد آن جا که قیمتش سه برابر کاغذ معمولی است و هیچ هم اثر نمی کند. یک نقاشی در می آورد با چهار، پنج رنگ غلیظِ تندِ مختلف هیچ اثر هم نمی کند. آن را نمی گویم کار هنری. (61/6/5) می شود این کار را کرد. البته این هم که می گویم می شود، نه این که بخواهیم آرمان گرایی کنیم.
در نگرش به عرصۀ فرهنگی کشور، ما باید به تربیت نیروی انسانی توجه کنیم. برای یک کشور،
نیروی انسانی همه چیز است. ما اگر نیروی انسانی نداشته باشیم، هیچ چیزی نداریم. چند سال قبل از این، روی بعضی از کشورهایی که سال ها پیش از ما انقلاب کردند و توفیق هایی هم در عرصه های اقتصادی و صنعتی و فنی و امثال این ها به دست آوردند، مطالعه ای می کردم. دیدم این ها در اوایل انقلاب، بیش ترین تکیه و برنامه ریزی را روی تربیت نیروی انسانی گذاشته اند؛ تولید نیروی انسانی کارآمد برای ادارۀ انقلاب، از دبستان ها و حتی تا حدودی ماقبل دبستان ها شروع می شود و به دانشگاه ها و مراکز تحقیق و مراکز عالی می رسد. دبستان ها و دبیرستان های ما، مشکلات و نقایصی دارند. دانشگاه های ما از لحاظ ضعف کیفیت، مشکلاتی دارند. (68/9/21)
حقیقتاً این واقعیتی است که برای یک انقلاب، انسان سازی از همه چیز مهم تر است. اگر انقلاب انسان سازی نکند، هیچ کاری نکرده است. اگر کسی فکر بکند، دلیل این معنا واضح است. یعنی این حرف، واقعاً استدلال نمی خواهد؛ چون دنیا بدون انسان صالح، یک پدیدۀ بی جان و کور و تاریک است. آن چیزی که به عالم خاکی جان می بخشد، ارزش می دهد، نور می دهد و معنا و مضمون به وجود می آورد، انسان است. «اِنّی جاعِلُ فِی الارضِ خَليفَة». (1)جانشین، عنوانی است که خدا به انسان داده است. این جانشین را کجا گذاشته اند؟ فی الارض. ارض بدون این جانشین، چیست و چه ارزشی دارد؟
تمام پیامبران و عبادالله الصالحین، همّشان این بوده که انسان صالح را در این زمین به وجود بیاورند، حفظ کنند، رشد بدهند و تکثیر نمایند. هدف اسلام هم این است. این که شما دیدید، امام در بیانیه ای فرمودند (2)«فتح الفتوح انقلاب اسلامی، ساختن جوانانی از این قبیل است»، یک حرف نبود که همین طور بر قلم امام جاری شده باشد. این یک مبنای اسلامی و الهیِ بسیار مستحکم دارد. واقعاً فتح الفتوح، یعنی ساختن انسان صالح.
این بدبختی هایی که شما می بینید روی زمین را فرا گرفته است و در زیارت ها و آثار مربوط به ولی عصر ارواحنالتراب مقدمه الفداء آمده است: «کما ملئت ظلما و جورا»؛ زمین در تمام دوره های تاریخ، پُر از ظلم و جور شده است و می شود و آن بزرگوار می آید، همۀ زمین را از قسط و عدل پُر می کند، این ظلم و جور روی زمین بر اثر چیست؟ بر اثر نبود یا کمبود انسان صالح، بر اثر سروری و خدای گانی انسان های ناصالح.
انقلاب ما آمد تا انسان صالح تربیت کند. نقش انسان صالح این است. آن چیزی که این انقلاب را تا امروز نگه داشته است، عبارت از صلاح انسان هاست؛ همان مقدار مایۀ صلاحی که ما ملت داریم. در حق ملت مان هم مبالغه نمی کنیم، امروز صلاح غلبه دارد و پرچم را به دست گرفته و حاکم است و حرکت به سمت صلاح، برنامه ریزی شده است. البته تا صلاح مطلق
هم فاصله بسی طولانی است. (69/10/10)
اگر کسی را می توان در زمینۀ مسائل اخلاقی هدایت و تربیت کرد و انسان چنین کاریِ را نکند، نسبت به او ظلم و بی عدالتی کرده است. در ذیل آیۀ شریفۀ مِنْ أَجْلِ ذَلِكَ كَتَبْنَا عَلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْسًا بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعًا وَ مَنْ أَحْیاها فَکَأَنَّما أَحْیَا النّاسَ جَمِیعاً (1)چند روایت هست که حضرت می فرمایند: کسی که انسان را از «حرقٍ او غرق» نجات دهد. در یک روایت هم خود حضرت می فرمایند که یا انسان را هدایت کند. بعد می فرمایند: «ذلكَ تَأويلُها الاَعظم»؛ ** برترین تأویل و برترین معنای این آیه همین است که اگر کسی، کسی را به قتل برساند، یعنی موجب ضلالت او را فراهم کند؛ یا کسی را احیاء کند، یعنی موجبات هدایت او را فراهم کند؛ آن گاه «فكأنما أحيا الناس جميعا»؛ (2)هدایت یک انسان، ارزش و قیمت هدایت همۀ بشریت را دارد؛ چون گوهر انسانی در این انسان و در همۀ بشریت یک گوهر است. وقتی شما به گوهر انسانی کمک کردید و او را هدایت نمودید، چه در زمینۀ عقیده، چه در زمینهۀ اخلاق، به گوهر بشری کمک کرده اید و یاری رسانده اید. بنابراین، این همان ارزش را خواهد داشت. این نشان دهندۀ این است که مسألۀ هدایت و کمک رساندن به نجات انسان ها، وظیفۀ هرکسی است که بتواند آن را انجام دهد. یا در آن روایت ذیل آیۀ شریفه فَلْیَنظُرِ الْإِنسَانُ إِلَی طَعَامِهِ (3)می فرماید که این طعام معنوی است؛ (4)این طعام دین است؛ اخلاق است. نظر به طعام، معنایش این است که ملاحظه کن چه چیزی را مصرف می کنی، یا چه چیزی را دیگری از دست تو مصرف می کند. این نشان دهندۀ اهمیت خوراک معنوی است. یا در روایت دیگری آمده است که وقتی حضرت امیرالمؤمنین علیه الصلاة و السلام می خواستند برای جمع کردن وجوه بیت المال و عمدتاً برای قضاوت به یمن سفر کنند- ظاهراً اواخر حیات مبارک پیغمبر و نزدیک حَجّة الوداع بوده است- پیش پیغمبر آمدند که اگر حضرت توصیه ای دارند بفرمایند. آن جا از قول پیغمبر نقل شده است که فرمود: یا عَلى! لَئِن يَهدى الله على يَدَيك رجُلاً خَيرُ
1) سوره مبارکه مائده/ آیه 32: «به این سبب بر بنی اسرائیل لازم و مقرّر کردیم که هر کس انسانی را جز برای حق، قصاص یا بدون آن که فسادی در زمین کرده باشد، بکشد، چنان است که همه انسان ها را کشته، و هر کس انسانی را از مرگ برهاند و زنده بدارد، گویی همه انسان ها را زنده داشته است. و یقیناً پیامبران دلایل روشنی برای بنی اسرائیل آوردند، سپس بسیاری از آنان بعد از آن در روی زمین به زیاده روی برخاستند.»
2) الكافي/ ج2/ ص211: «فضیل بن یسار گوید: به امام باقر عرض کردم: خدای عزوجل در کتابش فرماید: «و هر که او را زنده کند گویا همه مردم را زنده کرده است» فرمود: یعنی او را از سوختن و غرق شدن نجات دهد، عرض کردم: کسی که او را از گمراهی بسوی هدایت بَرَد چگونه است؟ فرمود: این تأویل اعظم آیه است».
3) سوره مبارکه عبس/ آیه24
4) الكافي/ ج1/ ص50 : «زید شحّام می گوید: از امام باقر پرسیدم: در گفتار خداوند: «آدمی باید به غذای خویش بنگرد» غذای آدمی چیست؟ فرمود: دانش اوست که از دیگری فرا می گیرد».
لَكَ ممِا طَلَعت عَليهِ الشَّمس؛ (1)اگر خدا به وسیلۀ تو یک نفر را به راه راست، به حقیقت و به فضیلت راهنمایی و هدایت کند، برای تو ارزشش از همۀ روی زمین بیش تر است. یعنی اگر همۀ ثروت ها و قدرت ها و مقام ها و منزلت های مادی دنیوی را به تو بدهند، ارزشش کم تر از این است که تو بتوانی یک نفر را هدایت کنی. این حقیقت و واقعیتی است؛ چون ثروت و قدرت مادی، چیزهای زودگذر و زایلی هستند؛ این ها که ارزش های حقیقی به شمار نمی آیند، اما هدایت یک انسان این قدر در نظر پروردگار حائز اهمیت است. حال در چنین شرایطی این سؤال پیش می آید که آیا حکومت می تواند بگوید من آزادی و امنیت را فراهم می کنم، مردم خودشان بروند؛ میدان معارضه و بحث عرضه و تقاضاست؛ هر کس هر چه توانست، در بازار عرضه و تقاضا مطرح کند؛ هر چه شد، شد؟! نه، به هیچ وجه. این جزو وظایف دولت اسلامی است که در این آشفته بازار احتمالی، یا حتی غیر آشفته بازار، در بازار عرضۀ فرهنگ و عقیده و اخلاق، نگذارد عائلۀ او یعنی ملت، دچار گمراهی شوند؛ یعنی همان احساسی را که انسان نسبت به زن و بچۀ خودش دارد، همان را باید نسبت به دیگران هم داشته باشد. شما اگر بدانید که فرزندتان دچار یک انحطاط اخلاقی شده که از نظر شما و از نظر جامعه زشت است، یا در معرض آن قرار گرفته، چگونه عکس العمل نشان می دهید؟ من نمی دانم شما کتاب خانم «ایزابل آلِنده» را خوانده اید یا نه؛ کتاب بسیار جالبی است. او از قوم و خویش های همین «سالوادور آلِنده» معروف است. در این کتاب ذکر می کند که یکی از کارکنان مهم یک کشور آمریکای لاتین، در یک جایگاه ضد اخلاقی- که نمی شود در این جا تشریحش کرد- با فرزند خودش برخورد می کند. این شخص به آن جا رفته بود که شاهد کارهای ضداخلاقی جوان های دیگران باشد؛ اتفاقاً جوان خودش را در آن جا مشاهده می کند! او آنچنان بی تاب می شود که از شدت آن مثلاً سکته می کند یا دچار جنون می شود.
در اسلام فرقی بین فرزند خود انسان و فرزند دیگران نیست؛ یعنی اگر چیزی را مشاهده می کنید که برای فرزند شما نامطلوب و سنگین و غیرقابل تحمل است، عیناً همین احساس را باید نسبت به فرزندان دیگران داشته باشید. اگر هم نمی توانید این احساس را داشته باشید، عمل شما باید این طوری باشد. البته عواطف انسان نسبت به فرزند خودش با دیگران فرق دارد، اما وظیفه اش فرقی ندارد؛ وظیفه اش یکسان است. اگر مشاهده می کند که فرزند دیگری در حال سقوط به مزبله ای است یا در لغزش گاهی قرار می گیرد که اگر فرزند خودش بود،
الحياة با ترجمه احمد آرام/ ج1/ ص692/ «الامام الصادق: قال امير المؤمنينِ: «لما وَجّهَنِى رسول الله الى اليَمن، فقال: يا على! لا تُقاتِل أحَداً حتَّى تَدعوهُ اِلى الاسلام. و أيم الله! لَئِن يَهدِى الله عَلى يَديكَ رَجُلاً خَيرٌ لكَ ممّا طَلَعَت عَليهِ الشَمس و غَرَبَت وَ لَک وِلائُه.
1) امام صادق: امیرالمؤمنین فرمود: هنگامی که پیامبر مرا به یمن روانه کرد، گفت: ای علی! با کسی پیش از آن که وی را دعوت به اسلام کرده باشی کارزار مکن. به خدا سوگند که اگر خداوند مردی را به دست تو هدایت کند، برای تو بهتر است از همه آن چه خورشید بر آن طلوع و غروب کرده است و حق دوستی او با خداوند از آن تو است».
او را می گرفت، باید جلو فرزند دیگری را هم بگیرد.
من و شما بایستی به مقولۀ فرهنگ و اضلال فرهنگی با این چشم نگاه کنیم. البته این قاعده و قرار دارد. این معنایش آن نیست که ما بیاییم یک بخشنامه صادر کنیم که حرف خلاف عقیدۀ ما باید با ریختن سرب در دهان گویندۀ آن پاسخ داده شود؛ نه، این اصلاً ربطی به آن ندارد. مقولۀ دین دولتی، دین بخشنامه ای و توصیۀ اخلاقی با زورِ سرنیزه، یک مقولۀ دیگر است؛ این مطلبی که من می گویم، مقولۀ دیگری است. آن کارها را نباید کرد و هیچ عاقلی هم نمی کند. کسانی که برای مسائل اخلاقی و دینی و عقیدتی، به سرنیزه و زور و این چیزها مُتَشبَّث (1)می شوند، از عقل سالم محرومند. ما این ها را توصیه نمی کنیم، اما مقولات با هم مختلفند. (79/9/19)
نکتۀ بعد، ابتکار و نوآوری است. باید نوآوری کنید. همۀ قدرت های انسانی و فکری خودتان را به کار بیندازید، برای این که حرف حق را با شیوه های نو، با زبان های جدید و با استدلال های تازه و آرایش خوب بیان کنید. یک حرف را دو گونه می شود زد. حتی یک متن را دو گونه می شود ارائه کرد. اگر متن خوب و حکیمانه ای بنویسند و به دو نفر بدهند، یکی آن را طوری خواهد خواند که گوش نواز و دل نشین باشد و مستمعین، آن را خوب بفهمند و از آن لذت ببرند، یکی هم همان متن را ممکن است طوری بخواند که مستمع را بیزار و متنفّر و خسته و کسل کند. اگر ما یک مطلب واحد را هم که دیگران فراهم کرده باشند، بخواهیم بیان کنیم، چند گونه می توانیم بیان کنیم. باید بگردیم شیوۀ خوبش را پیدا کنیم؛ چه برسد به این که بخواهیم مطالب را با استدلال ها و شیوه های گوناگون بیان کنیم. می شود مطالب جدید خلق و تولید کرد. شما خیال نکنید که حرف، هرچه بوده، گفته شده است؛ نه. به قول صائب «یک عمر می توان سخن از زلف یار گفت»؛ تا زمان ظهور ولی عصر ارواحنافداه؛ بعد از آن را ما نمی دانیم چگونه است، اما تا زمان ظهور آن بزرگوار، هرچه طول بکشد، اگر هزاران متفکر بیایند، از همین منابع فعلی ما، هزارها هزار حرف نو و جدید می توانند بیرون بیاورند. خیال نکنید که آردها را بیخته اند و غربیل ها را آویخته اند؛ (2)هر چه بوده، گویندگانِ گذشته گفته اند و قضیه تمام شده است. خیر؛ این حرف ها نیست. در فقاهتِ استدلالی و فنی که بزرگ ترین هنر ما بوده و خیلی هم در آن پیشرفته هستیم، حرف های نگفته و فکرهای نو بسیار متصور است. نه این که کسی در حد علامۀ حلی باید بیاید تا بتواند حرف نو بزند؛ نه. افراد بسیار پایین تر هم اگر دقت و کار کنند می توانند حرف جدید بزنند؛ چه برسد در تفسیر، در معارف، در اصول عقاید، در اخلاق، در آداب زندگی، در سیاست، در حکمت عملی و غیره. در مفاهیم قرآنی، حرف
جدید بسیار است. این ها را باید از قرآن و احادیث دربیاوریم. پس ابتکار را در این چیزها باید به کار ببرید. خلق مطالب جدید، یعنی خلق به این معناها، تولید به معنای مصطلح امروز، یعنی استنباط کردن و مفاهیم قرآن را کشف کردن و بعد در لباس ها و به شیوه های گوناگون بیان کردن. به خصوص استفاده از هنر و به کار گرفتن انواع و اقسام ابتکارها، کار عمدۀ شماست.
به هر حال بدانید کار فرهنگی هیچ وقت در این کشور زیاد نیست. (74/12/21) خصوصیت دیگری که کار فرهنگی دارد، این است که باید هوشمندانه باشد. کار فرهنگی باید هوشمندانه باشد؛ برف انبار نمی شود. انبوه کار فرهنگی مهم نیست؛ بلکه انتظام کار فرهنگی، چیده شدن، گزیده شدن و هر کاری در جای خود قرار داشتن، مهم است که باید هوشمندانه باشد. باید روشن باشد که اصلاً کار فرهنگی را برای چه هدفی انجام می دهیم. بعد هم توجه کنیم که کار، واقعاً ناظر به آن هدف و مُتّجه (1)به آن جهت باشد. این نشانۀ کار فرهنگیِ درست است. این شرط اول است که کار، هوشمندانه انتخاب شود. این خود یک عرض عریضی دارد؛ یک طیفی از توجهات و دقت ها و رعایت ها را می طلبد. دوم- همان طور که گفتیم- رعایت اِتّجاه (2)صحیح است؛ یعنی وقتی هدف را انتخاب کردیم، توجه کنیم کاری که می خواهیم انجام دهیم، از آن هدف منحرف نشود. آن را دقیقاً رعایت کند. (75/7/9) هدف فرهنگی باید متوجه اصول، پایه ها، ارزش ها و چیزهایی باشد که به اصطلاح روی پیشانی انقلاب نوشته شده است؛ یعنی شعارهای اصلی. (74/12/21) نکتۀ سوم، کیفیت و عمق و تنوع و شیوایی و زیبایی و امثال آن است که همۀ انواع کیفیت را شامل می شود.
ما اعتقادمان این است که بهترین راهی و برترین حربه ای که می تواند این راه ها را باز کند و هدایت الهی را و هدایت انقلابی را در ذهن ها و جان ها بنشاند و به میوه بیاورد، مثمِر بکند؛ یک تشکیلات است. ما عقیده داریم که اگر چنان چه کسانی بخواهند برای انقلاب کار کنند و این ها متشکّل نباشند، متجمع نباشند، نخواهند توانست از لحاظ کیفیت و از لحاظ کمیّت آن کاری را بکنند که یک گروه متشکّل انجام خواهد داد. (61/9/18) تشکیلات یکی از فرائض هر گروه مردمی است که یک هدفی را دنبال می کنند. تشکیلات یعنی نظم، یعنی تقسیم وظائف، یعنی ارتباط و اتصال، و زنجیره ای کار کردن؛ این معنای تشکیلات است. این چیزی است که نه فقط بد نیست، بلکه یک چیز خوب و بلکه یک چیز ضروری است. هیچ کاری در دنیا بدون تشکیلات پیش نمی رود؛ انقلاب اسلامی ایران هم بدون تشکیلات پیش نرفت و پیروز نشد. (27/11/60)
یک کار تشکیلاتی، یک کار جمعی خصوصیتش این است که فرد باید خودش را در جمع حل کند، گم کند؛ که این گم کردن عین باز یافتن به نحو درست است. چیزی کم نمی شود
از آدم، چیزها افزوده می شود. من مثال می زنم به این لیوان آبی که توی آن یک حبّه قند را شما می اندازید. این یک حبّه قند یک چیز مشخصی است، به قدر خودش شیرینی دارد، به قدر خودش همة چیزهای خوبی که توی قند هست، در این است. وقتی در لیوان آب انداختی، تمام است، یعنی یک دانه از این ذرّات ریزی که زیر دندان می آمد و صدا می کرد و خودش را نشان می داد که هان! منم؛ یک دانه از این ها باقی نمی ماند، تمام حل می شود در آب. در آن جایی که قبل از آن، یا بعد از آن ده حبّه قندِ دیگر هم حل شده. اما به نظر شما از این حبّه قند یک ذرّه اش، یک سرِ سوزنش از بین رفت؟ هیچ چیز از آن از بین نرفت. این قند یک ذره کم نشد، بلکه یک خورده به آن زیاد شد. زیرا آن مقدار شیرینی ای که در این قند بود آمیخته شد با شیرینی های دیگری که در قندهای دیگر بود و در تمام اجزای این آب حل شد، سرایت پیدا کرد، چیزی هم از آن کم نشده، اما آن تشخّص خودش را از دست داده، آن فردیّت خودش را از دست داده؛ یک تشکیلات باید این جور باشد. شکل کامل یک تشکیلات درست، این جوری است که باید فرد در جمع حل بشود. این شکل درست تشکیلات است. البته کاری است در اصل آسان، اصلاً انسان این جوری است، اما در تجربه و عمل ما که پنجاه سال در اختناق رضاخانی و محمد رضاخانی گذراندیم و اگر خود ما هم این پنجاه سال را با وجودمان لمس نکردیم، اما فرهنگش برای ما به ارث مانده است. ما بر اثر این تجربة طولانی حکومتِ مطلقه در ایران، در این پنجاه سال اخیر و البته در قبل از آن در 2500 سال اخیر، محکوم به نوعی فردگرایی شدیم. البته شرقی ها کلاً فردگرایند، از قدیم تاریخ شرق، یک تاریخ فردگرایی است. هنر شرق، موسیقی شرق، آهنگ شرق، ورزش شرق. آهنگ دسته جمعی آن طرف ها هست، این جا نیست، ورزش دسته جمعی آن جاها هست، این جا ورزشش کشتی است، مثلاً آن جا ورزشش والیبال است، فوتبال است مثلاً هنرهای گذشته، موسیقی، آن آهنگ دسته جمعی و یک ارکستر مثلاً با همة انواع و اقسام و یک آواز برآمدة از چندین حنجره یا چندین دست، این در هنر شرق نیست. این ها اگر هست خیلی کمیاب است. به هر حال شرقی ها یک نوع فردگرایی در تاریخشان هست. اسلام البته درست، نقطة مقابل این عمل کرده است. اسلام همه چیز را جمعی دارد، حتی عبادت. می دانید عبادت یعنی شخصی ترین کار آدم، کار آدم با خدا که هیچ ارتباط به کارهای معمولی و دنیوی و همکاری و تعاون ندارد دیگر، رابطه ای ست بین انسان؛ آن عبادتِ نوع نیایش و تقدیس را می گویم، نه مفهوم عامّ عبادت، همین عبادتی که در ذهن مردم هم بیش تر هست؛ این یک رابطة انسان است با خدا. همین را اسلام می گوید دسته جمعی انجام بدهید؛ نماز جماعت، حج و... به هر حال ما از این روح جمعیِ اسلام دور ماندیم. (59/3/2)
یک تشکیلات واحد، اولین و واضح ترین معنایش این است که افرادی که در این تشکیلات کار می کنند، این ها به دنبال یک جهت واحدی، به دنبال گمشدة واحدی می گردند، آن هم با
همکاری و همراهی و همگامی با یکدیگر. پس اخلاق تشکیلاتی یعنی اخلاق اسلامی؛ اخلاق تشکیلاتی یعنی اخلاق اسلامیِ منظّم، یعنی چگونگی برخورد دو برادر، دو همفکر، دو هم آهنگ، دو هم جهت. اگر دو نفر از دو طرف که با هم صد و هشتاد درجه اختلافِ جهت دارند، می آیند به طرف هم، این یک جور برخورد است، این برخورد اصطکاک است. اگر کسانی با هم به یک جهت حرکت می کنند، این نوع دیگر این برخورد است؛ برخورد همکاری، همگامی، و همراهی است.
اگر ما مجموعة مقررات و تکالیفی را که در اسلام هست، این ها را مانند اندام ها و اجزای یک ماشین در نظر بگیریم که دارد با یک نظم خاصی حرکت می کند، اخلاق چه موضعی دارد این جا؟ در یک دید خیلی سطحیِ عرفیِ قابل فهم، اخلاق عبارت است از آن وسیله ای که موجب می شود این حرکت و هم آهنگی میان این اجزا بدون اصطکاک، بدون سائیدگی، بدون اسلامی بدون ساییدگی، بدون زیان و خسارت انجام بگیرد، این اخلاق است؛ توجه کردید! مثل روغن این ماشین، ممکن است تعجب کنید، اما واقعیت و حقیقت همین است. اگر در یک جمعی از مردم، اخلاق اسلامی حاکم نباشد؛ فرض کنیم همة تکالیف و مقرراتی را که بر عهدة آن هاست انجام بدهند، بی کم و کاست، آن چه باید پیش بیاید و آن چه مطلوب و مقصود هست، پیش نخواهد آمد. شما یک موتور را که همه چیزش کامل است، بی روغن روشن کن و راه برو، راه نمی رود موتور. روغن در ماهیّت این حرکت، این بافت، این ساخت، اثری ندارد؛ در کارکرد اثری دارد، در تداوم کارکرد اثر دارد، در خوب و صاف و نرم کار کردن اثر دارد؛ اخلاق این است.
دو کار را اخلاق اسلامی کلاً به ما تعلیم می دهد، یکی این که با خلق ها و خصلت ها و خوی های بد در خودمان دائما مبارزه کنیم و آن ها را خنثی کنیم. دوم این که اخلاق نیک و فضائل را در خودمان به وجود بیاوریم و رشد بدهیم؛ هر دو کار باید به موازات هم انجام بگیرد. مثلاً یکی از اخلاق های مذموم و پلید، «عُجب» است. عُجب یعنی چه؟ یعنی خودشگفتی. این یک خصوصیت است، یک اخلاق است؛ بنده ده ساعت این جا کار کنم مستمراً، اما از خودم ممنون باشم؛ این را می گویند عُجب. خب چه عیب دارد ما از خودمان ممنون باشیم، از خودمان راضی باشیم که داریم کار می کنیم؟ این خیلی معلوم است؛ عیبش این است که تا خیلی از خودمان متشکر شدیم، متوقعیم همه از ما متشکر باشند. ما به این خوبی، به این منظمی، این جور خوب کار می کنیم، زیاد کار می کنیم، باید همه قدر ما را بدانند دیگر!
در رابطه با اخلاق تشکیلاتی، اصل همین است، بایستی جوری باشد که انسان منیّت های خودش را، آن خودمحوری ها را در قبال جمع کنار بگذارد، خودمحوری ها در چند خصلت بد خلاصه می شود، یکی همین عُجبی بود که گفتیم. همین خودشگفتی؛ این یکی از آن بدترین خصلت هاست. این را علاج کنید با مقایسة خودتان با کسانی که بهتر و بیش تر و مؤثرتر از شما
کار می کنند. علاج کنید با بزرگ کردن عیوب کارتان در ذهن خودتان و بالاخره به هر کیفیتی، این حالت را در خودتان بشکنید، یکی این است. یکی «کِبر» است، خود را بزرگ دیدن. البته گاهی کبر همراه می شود با برخورد و چهرة کبرآلود، که آدم اخم هایش را تو هم می گیرد، جواب سلام آن کسی که بیچاره با محبت سلام می کند، با خیلی بداخلاقی و طلبکاری می دهد؛ که بله باید سلام می کردی. گاهی نه، رندانه و موذیانه این کبر را در دلش و در مغزش قایم می کند. ظاهراً خیلی مهربان اما باطن و دل و روح، مُتِنَمِّر (1)و متکبّر است. هر دویش برای خودِ دارندة این خصلت بد است؛ در درجة دوم برای دیگران و برخوردکنندگان بد است. ما باید خودمان را اصلاح کنیم، زیرا خود را از دیگران بزرگ تر دیدن، اوّل به خود ما لطمه می خورد، بعد رشته ها را می بُرد. این را بایستی علاج کرد، می دانید در خیلی ها هست. (59/3/2) اگر تکبّر چیز خوبی بود، باید اجازة تکبّر به پیامبران و به اولیای خدا داده می شد، در حالی که این کار نشده. خدا تکبّر و خود بزرگ بینی را در چشم پیامبران زشت کرده. پیامبران از خودبزرگ بینی بیزارند و متنفّرند. برای آن ها تواضع را چیز مناسبی دانسته. تواضع یعنی خود را فرو نهادن، خود را در طبقات نازل قرار دادن و این ها هم عملاً همین کار را کردند. مردمانی خاک سار و خاک نشین شدند؛ اوّلاً در مقابل خدا چهره و جبهه به خاک سودند و در پیش خدا سجده کردند و کبر نورزیدند. ثانیاً پیش مؤمنين تواضع کردند. بال در مقابل مؤمنین فرود آوردند. (59/5/8)
یکی از چیزهایی که این خُلق و خوی های بد را در انسان از بین می برد، این است که ولو تصنّعاً و مجازاً، انسان ضد آن را به خود ببندد المَجاز قَنطَرَةُ الحقيقة. (2)آن آدم متكبّرى که از روی تصنع و برای این که کبر را در خودش از بین ببرد، بلند صلوات بفرستد. اصلاً داد بکشد که اللّهم...، این، کبرِ آدم را یک خورده کم می کرد؛ یا در تقسیم کارها می گوید آقا مستراح را من می شورم، این کبر را از بین می برد. تدریجاً انسان را یک مقداری خاک سار می کند. در محیط کار باید برخورد، برخوردی باشد دور از این خصلت های زشتی که مرجع آن ها خود محوری و خود بزرگ بینی است. این ارتباط صمیمانه و توأم با صفا، نتیجتاً سعی ایجاد می کند؛ یعنی موجباتی را فراهم می کند که حل شدن در جمع برایمان آسان می شود. آن درشتی ها و ناهنجاری ها و اصطکاک هایی که لازمة خود محوری است، آن ها از بین برود.
البته گاهی یک ناهنجاری هایی بر انسان تحمیل می شود با آن ها چکار کنیم؟ یعنی بد اخلاقی دیگران انسان را به بد اخلاقی وادار می کند. چه باید کرد؟ طبعاً انسان نقش انفعالی می گیرد دیگر، یعنی وقتی که دیگری بد برخورد کند با شما، شما هم قهراً بد برخورد می کنید. این نقش انفعالی است. قرآن این جا یک دستوری داده. در ماجرای هابیل و قابیل است اتفاقا؛ یعنی
ماجرای یک مؤمن و یک کافر. حالا یک مؤمن با یک مؤمن که دیگر کاملاً روشن است. آن جا وقتی که هابیل که یک انسانی هست سالم و طبیعی، احساس می کند که قابیل که یک انسانی هست ناسالم و غیرطبیعی، طبعاً غیرطبیعی است دیگر، قصد دارد که او را بکُشد و به او آسیبی برساند. این جور می گوید: اگر تو دست بگشایی ابتدا که مرا به قتل برسانی، اگر تو این طوری، من این چنین نیستم که دست بگشایم تا تو را به قتل برسانم. البته نه این که از خودم دفاع نمی کنم، نه این که تجاوز تو را اگر بتوانم بی جواب می گذارم، نه؛ این ها بحث دیگری است، اما با پیش دستی کردن به بدی، کوشش نمی کنم از بدی تو جلوگیری کنم یا مقابله کنم. تو داری پیش دستی می کنی به بد کردن، من بیایم قبل از این که نوبت به تو برسد، من پیش دستی کنم به تو بد کنم که تو نکنی؟ نه؛ این حالت انفعالی است. پاسخ گفتن هم همین جور است، تا آن جایی که به یک وظیفه، وظیفة دفاع از خود و دفاع از حق مربوط نمی شود، کم تر از او هست. قطعاً و حتماً بایستی نقش انفعالی در مقابل بد رفتاری و بد اخلاقی دیگران نکنیم و به این کیفیت است که صمیمیت ها برقرار می ماند و اضافه می شود و به این ترتیب است که امکان همکاری و همراهی و همگامی زیاد می شود و به این ترتیب است که روابط برادرانه و دوستانه هر چه بیش تر می شود و بالاخره به این ترتیب است که این قندهای شیرینِ عزیز در لیوان یک تشکیلات حل می شوند و به معنای واقعی کلمه یک شربتِ حیات بخش و لذت بخش و مفیدی را تشکیل می دهند. آن خودخواهی ها، فردگرایی ها یعنی فردّیت ها، آن ناهنجاری ها از بین می رود. آن چه باقی می ماند برای انسان و برای جامعه چیست؟ همان حالت مثبت بودن بی ناهنجاری، بی اصطکاک. (59/3/2)
امام بزرگوار، حضرت جعفر بن محمد الصادق صلوة الله و سلامه علیه فرمود: إِذَا لَمْ تَجْتَمِعِ الْقَرَابَهُ عَلَی ثَلَاثَهِ أَشْیَاءٍ تَعَرَّضُوا لِدُخُولِ الْوَهْمِ عَلَیْهِمْ وَ شَمَاتَهِ الْأَعْدَاءِ بِهِمْ (1)یعنی در میان یک جمع نزدیک به هم، چه یک جمع خویشاوند و چه یک جمع دوست و چه یک جمع همکار، اگر این سه خصوصیت نباشد دچار و هم و سستی و شماتت و ملامت دشمنان خواهند شد. آن سه خصوصیت که در هر جمعی باید باشد این است وَ هِيَ تَركُ الحَسَدِ فِيمَا بَينَهُم لِئَلَّا يَتَحَذَّبُوا فَيَتَشَتَّتَ أمرُهُم، اول این که به یکدیگر حسد نورزند زیرا حسد آن ها را دسته دسته می کند و کار آن ها پراکنده می شود. وَ التَّواصُلُ لِيكُون ذلكَ حَادِياً لَهُم عَلَى الأُلْفَة دوم این که با یکدیگر ارتباط و رفت و آمد و دیدار داشته باشند، زیرا این، آن ها را به همدیگر نزدیک تر می کند و میان آنان الفت برقرار می کند. وَ التَّعَاوُنُ لِتَسْمِلَهُمُ العِزَّة سوم این که با یکدیگر همکاری انجام بدهند، زیرا این موجب می شود که عزت همۀ آن ها را در بر بگیرد. این سه خصوصیت برای هر جمعی که به نحوی با یکدیگر ارتباط و نزدیکی دارند لازم الرعایة است. (59/6/17)
1) تحف العقول عن آل الرسول (صلی الله علیه و آله)/ ص323
امیدواریم ان شاء الله که همۀ ما به سوی یک اخلاق برادرانة اسلامی و یک همکاری خوب و سالم چه در داخل تشکیلات و چه در کل جامعه بتوانیم حرکت کنیم. امیدوار باشیم و مطمئن باشیم برای این که این راه را تقویت کنیم این فکر و این خط را تقویت کنیم و به ذهن های ناباور و ناقبولی که احیاناً وجود دارد بقبولانیم، راه منحصر به این است که ما با اخلاق خوب و رفتار خوب انسانیمان، حقانیت و صحت این راه و این خط را ثابت کنیم. (59/3/2)
و توصیه می کنم که از اختلاف نظرها، اختلاف سلیقه ها جدّاً پرهیز کنید. اختلاف سلیقه ها را کنار بگذارید، دنبال وجوه مشترک بگردید. من تعجب می کنم از کسانی که حاضرند با افرادی که از لحاظ دارا بودن ایدئولوژی مادی و الحادی نقطة مقابل ما هستند وجه مشترکی پیدا کنند اما با برادران مسلمانشان حاضر نیستند. بگردید دنبال وجه مشترک، مشترکات بین ما زیاد است. الان شاید به تعداد افرادی که در این جا حضور دارند در جمع حاضر، نقطه نظرها و سلیقه ها وجود داشته باشد؛ اما بالاخره یک انگیزة واحدی، یک وجه مشترکی ما را این جا جمع کرده است. این وجه مشترک را پیدا کنیم، تقویت کنیم. این یک هوشمندی بزرگ است، این یک هوشمندی لازم است و امروز مسلمان مبارز انقلابی باید این هوشمندی را داشته باشد. (58/3/16)
در زمینة کار سازمانی و تشکیلاتی، از کاغذ بازی و اداره بازی پرهیز کنید. این توصیه را جدی تشکیلاتی بگیرید و هرچه می توانید مورد توجه قرار دهید که بسیار مهم است. دیگر این که تشکیلات را حجیم نکنید. در نظر داشته باشید که پُرحجم کردن تشکیلات، وقتی که انسان نتواند به کارها برسد، مثل بدن های خیلی بزرگی است که قلب های ضعیفی دارند. صاحبان بدن های بزرگ، غالباً سرانگشتان پاهایشان یخ کرده است و دچار نارسایی خون به قلب می شوند. آدم از این نگران است. حالا اگر مثلاً خون به آپاندیس نرسد، چندان جای نگرانی نیست؛ چون آپاندیس تقریباً یک عضو زاید است. یا مثلاً به کیسة صفرا اگر یک وقت خون نرسد، انسان چندان نگران نمی شود. اما یک وقت است که خون به چشم نمی رسد. این، واقعاً غصه دارد. وقتی حجم کار زیاد شد، گسترده شد، و روزبه روز هم گسترده ترش کردیم، همین به وجود می آید. قلیلٌ یَدومُ، خيرٌ مِن كَثيرٍ يَنقَطِعُ (1)آن کمی که استمرار داشته باشد، بهتر از آن زیادی است که گاه هست و گاه نیست. این در روایات هست. (71/11/4)
[یک آفت] دل خوش کردن به یک تفکر مجرد است، یعنی فکر کنیم که حالا ما مشغول کاریم، دیگر بیش تر از این چه کار کنیم. بدون این که با مسائل جاری جامعة خودمان در تماس باشیم، بدون این که سعی کرده باشیم که نیازهای فکری و عملی را بشناسیم و حتی بدون این که به خودمان زحمت بدهیم که از زبان ها و دهان ها و ذهن هایی، سؤال کنیم که چه اشکالاتی و چه نیازهایی دارند، بنشینیم برای خودمان ببافیم. این یک آفت بزرگی است. در این هیچ
1) غرر الحکم و دررالکلم/ ص481: «اندکی که دائمی باشد بهترست از بسیاری که بریده شود».
حرفی نیست و بایستی طرز فکر، طرز فکر مماس تر، عملی تر، قابل تطبیق تر و بیش تر متناسب با نیازها باشد.
آفت بعد یک مقدار عجله است. عجله در کارها همیشه کار را خراب می کند. احساس این که دیر شده و شتاب و سرعت باید داشت، غیر از عجلة دست و پاگیر است. یک لحظه تأنّی (1)تحقیقاً روا نیست، اما یک قدم با عجله هم یقیناً موجب سرنگون شدن و ناکام شدن است. عجله نباید کرد. وضع خودمان را با وضع آن ایدئولوژی رقیب مقایسه نکنیم که یک نفر تازه واردِ میدان شده، هر وقتی، هر مطلبی در هر مسأله ای بخواهد بنویسد یا بخواهد ارائه بدهد، کافی ست که یک کتاب را بردارد کپی کند، از دو، سه تا کتاب، چهار تا مطلب سرِهم بگذارد و یک کتاب درست کند؛ کما این که دارند می کنند و می بینیم. همه اش حرف های تکراری و از روی هم کپی شده و واقعاً دیگر بعضی از آن ها مهوّع، از بس تکرار شده است. (55/10/12)
شما کم تر کار عمیقی را پیدا می کنید که با عجله و سرهم کنی درست شده باشد. آن کاری که سرهم کنی درست می شود و با ماست مالی انجام می گیرد؛ آن کار، کار عمیقی قاعدتاً نخواهد بود. ممکن است یک نقش خوب و زیبایی داشته باشد، اما عمقی ندارد. در شرایط کنونی انقلاب که ما به عمق اندیشة اسلامی و اندیشة سیاسی درست و خط امام در بین مردم احتیاج داریم، آنی که ما به آن احتیاج داریم، این است [که] رسالت خودمان را پیدا کنیم. یک روز بود رسالت این بود که مردم را با انگیزه های داغ و حادّشان بکشانند به وسط میدان، بیاورند به تظاهرات و این کار را کردند و آن ایمان انجام گرفت، آن ایمان کار خودش را انجام داد، رسالت خودش را انجام داد. یک روز رسالت ها این بود که مردم را از خطرهای دم به دم و جدی ای که برای انقلاب پیش می آمد برحذر بدارد. انقلاب تازه پیروز شده بود، از هر گوشه ای یک نفری، یک بوقی، شیپوری دست می گرفت چهار نفر را دور خودش جمع می کرد. این ها را مردم می دانند. آنی که مردم امروز احتیاج دارند این است که ما این اندیشه ای را که ایمان به آن در مردم این همه خیر و برکت به وجود آورده، ما آن ایمان را در مردم تعمیق کنیم، عمق بدهیم، جوری کنیم که معیار، دست مردم بیاید، خط اساسی و اصیل دست مردم بیفتد، غیر قابل ضربه بشوند، واکسینه بشوند. این یک؛ (61/9/18) دوم این است که کار را متقن باید انجام دهید. من این حدیث را مکرّراً خوانده ام؛ به خصوص برای شما بارها خوانده ام، که از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم نقل شده است که فرموده اند: رَحِمَ اللَّهُ اِمْرَء عَمِلَ عَمَلاً فَاتْقَنَه (2)خدا رحمت کند آن کسی را که کاری انجام دهد، و آن کار را متقن و محکم انجام دهد. کار را جدی باید گرفت. کار را باید محکم انجام داد. متقن باید انجام داد. نگذارید در این کاری که شما انجام می دهید، اندک خللی هم
به وجود آید. کیفیّت کار که بالا رفت، ارزش کار بالا می رود. هم ارزش دنیایی اش، هم ارزش خدایی و الهی اش؛ نگویید که ما مثلاً این همه زحمت کشیدیم، حالا این جا هم این طوری شود. شما از این جا سوار ماشین شده اید و می خواهید هزار کیلومتر در کوه و کمر، رانندگی کنید؛ زن و بچة خودتان، یا دوستانتان را ببرید. فرض کنید که در این هزار کیلومتر، نهصد و نود کیلومتر را با دقّت و مراقبت رفته اید، ولی ده کیلومتر را بی مراقبت بروید این، چه فرقی می کند با این که همه اش را بی مراقبت بروید؟! در همان ده کیلومتر هم ممکن است به کوه بزنید. نباید بگویید ما نهصد کیلومتر را آمدیم. حالا بگذار جلومان را نگاه نکنیم. بگذار مراعات مِه را نکنیم. بگذار لاستیک مان کم باد باشد. یا به کمبود بنزین مان توجه نکنیم. چه فرقی می کند؟! کار را که کرد؟ آن که تمام کرد. این حرف معروفی که در دهان ها هست، معنایش همین است. این ها حکمت است؛ غالباً این مَثل های سائر (1)، حکمت است. اگر کار را تمام کردید، کار را کرده اید. واِلّا اگر نهصد و نودونه جزءِ کار را تمام کردید، اما همان یک جزءِ آخرش را نکردید، کار، انجام نشده است. إتقان یعنی این. یعنی نگذارید در هیچ گوشة کار، اشکال به وجود آید. (72/8/25) هر چه می توانید، کار را محکم انجام دهید؛ چون استحکام، ضرری ندارد. اگر قدری هم تأخیر خواهد افتاد، بیفتد. اشکالی ندارد و عجله ای نیست. استحکام، یک مقدار خرج بیش تری خواهد داشت؛ داشته باشد. مسلماً آن مقداری که خرج، مستلزم استحکام است، به مراتب کم تر از آن خرجی است که بر اثر عدم استحکام، روی دست افراد قرار خواهد گرفت. (75/10/11)
نکتة دیگر این که من هم به وجود تنگناها واقفم و نمی گویم نیست. (72/2/6) وقتی که انسان می بیند مشکل زیاد است، باید تلاشش را زیاد کند. وقتی می رسیم به جایی که سخت است و نمی شود آن جا را کند، باید ضربه را قوی تر وارد کنیم و قوت را بیش تر کنیم تا خداوند هم کمک کند. (71/5/5) باید طلبگی کار کنیم، باید فقیرانه کار کنیم. نه این که پول نخواهید، نه این که امکانات نخواهید، نه این که دنبالش نروید. چرا بروید، اما اگر نشد؛ ره چنان رو که رهروان رفتند؛ یعنی با همان کمبود و فقر. به نظرم در جلسه ای گفتم که چگونه منبر می رفتیم؛ (72/2/6) برای منبر گاهی دعوت می کردند، گاهی هم بی دعوت می رفتیم- و هذا هو الغالب- دنبال این بودیم که بالاخره این مطلبی که فراهم کرده ایم، این مطالعه ای که کرده ایم، این منبری که آماده کرده ایم، به گوش مردم برسد. ما با آن کسانی که وقتی برای منبر دعوتشان می کردند، می گفتند که این مقدار باید بدهید، یا چِکش را قبلا باید بدهید، فرق داشتیم؛ آن عالم طلبگی نبود. (70/12/5) من خودم را عرض نمی کنم؛ بنده که هیچم، اما آن هایی که در این کارها و این خط های تبلیغ اسلام بودند، با چه تنگناها و سختی هایی کار می کردند! در مشهد مسجدیداشتیم؛ کاسبی را خدا به دلش انداخته بود و مغازه اش را تبدیل به مسجد کرده بود. هر وقت
1) مشهور و بر افواه، زبان زد
رفقا می پرسیدند مسجد شما کجاست؛ می گفتم از کوچة فردوس، پل فردوس، وارد خیابان فلان که شدید، دست راست، دکّان اول نه، دکّان دوم نه، دکّان سوم مسجد ماست! واقعش هم همین بود؛ مسجد ما، دکّان سوم بود! اما همان دکّان کوچک، محور شده بود. در مشهد مرکزی برای حرف های نو و جاذبه های نو برای مذهب شده بود.
می شود از این کارها کرد. ما همانیم؛ ما که فرقی نکرده ایم، باید مقداری به معنویات و درون خودمان تکیه کنیم. معنویات که می گویم، منظورم این است که به آن استعدادهای درونی و آن چیزهایی که در ما هست و متوقع از ماست باید تکیه کنیم. این چشمه ها را باید از درون خودمان بجوشانیم؛ واِلّا این سختی ها هست. بالاخره با همین چیزهایی که موجود هست باید کار را پیش برد.
مرحوم «آقا شیخ نصر الله خلخالی» نمایندۀ آقای «بروجردی» نمایندة امام در نجف بود. می گفتند ایشان گاهی به دکّان بزّازی می رود و می گوید آقا، دویست تومان قبا لبّاده بده! دویست تومان قبا لبّاده! دیگر کار نداشت که چه پارچه ای، چند متر، و با چه قیمتی؟ می گفت: من دویست تومان دارم، دویست تومان قبا، لبّاده بده! حالا شما هم دویست تومان قبا لبّاده بدهید؛ هرچه که دارید. یعنی با هر چه که ممکن است و با همین مقداری که امکانات در اختیار شماست، تمام تلاشتان را بکنید و استعدادتان را به کار بیندازید. (72/2/6)
امیدوارم که ارزش هنر در همان جایگاه حقیقی خودش، اول مورد توجه اهل هنر قرار گیرد و آن ها به ارزش محمولة با ارزشی که در وجودشان است، توجه کنند و آن را احترام نمایند. احترام کردنش هم به این است که آن را در جای شایسته ای خرج کنند، امام سجاد علیه السلام در حدیثی می فرمایند: «جان و وجود انسانیِ تو ارزشمندترین چیزهاست؛ هیچ چیزی جز بهشت موعود خدا نمی تواند بهای این جان قرار گیرد؛ این را به غیر بهشت خدا ندهید.» (1)هنر بخشی از آن فاخرترین و ارزشمندترین قسمت های جان انسانی است؛ باید برای این ارزش قائل شد و آن را برای خدا خرج کرد، البته وقتی می گوییم برای خدا خرج کنید، فوراً ذهن به طرف همان حالت قشری گری و ریاکاری نرود. (80/5/1)
1) بحارالانوار/ ج1 ص144
آن چه در مجموع می خوام عرض کنم، این است که شما باید کاری کنید که جبهة خودی را، از هضم و سایش و ریزش نجات دهید. جبهة خودی هم، به شما برادران و خواهران نگاه می کند. در حدی که شما آقایان حاضر در جلسه را می شناسم- اسامی شریف خواهران را نمی دانم، چون معرفی نشدند- می بینم از مراکز مختلفی هستید. از حوزه هنری هستید، از کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان هستید، از صداوسیما هستید و از مجموعه های کوچک هنری، از بخش های مختلف دیگر هم هستید. شاید بعضی از شما همدیگر را هم نشناسید، یا با هم کار نکرده باشید و یا بعضی از شما، در بعضی دیگر عیوبی را سراغ داشته باشید. به طوری که اگر بپرسند، حاضرید با بغل دستی خود کار کنید، بگویید نه، من با این فرد کار نمی کنم. ممکن است این طور باشد و شما عیبی را در همدیگر ببینید. اما من که از یک نقطة دیگر به مجموعة شما که بعضی تان شاعرید، بعضی تان فیلم سازید، بعضی تان نمایشنامه نویسید، بعضی تان نویسنده اید، بعضی تان موسیقی دانید و بعضی تان سینما گرید، نگاه می کنم، عیوب احتمالی را که شاید وجود داشته باشد، شاید وجود نداشته باشد؛ نمی بینم. من مجموعة شما؛ چه آخوندتان، چه غیرآخوندتان، چه زنتان، چه مردتان و چه جوان و پیرتان را- پیر، الحمد لله خیلی ندارید- همان طور که گفتم جمعی از آن سیصد و سیزده نفر می بینم.
شما حرکت را علی باب الله و متوكلاً على الله و قاصداً لوجهه الكريم ادامه دهید، تا ان شاء الله خدای متعال از شما قبول کند؛ که اگر قبول کرد، از همۀ این ها عظمتش بیش تر است. غصه و درد آن جاست که تلاشی بکنیم، اما خدا آن را قبول نکند؛ به خاطر این که اخلاص ما در آن کم
است. مخلصاً، موقناً و متوكلاً على الله راه بیفتید، خدای متعال ان شاءالله کمک خواهد کرد؛ هم کمک مادی، و هم کمک غیرمادی.
البته گاهی هم خدا کمک مادی نمی کند. این طور هم نیست که ما فرض کنیم در همة حالات خدای متعال موظف است کمک مادی کند؛ نه، طبیعت عالم هرچه هست، نقشة الهی کار خودش را می کند. زکریای نبی را با ارّه به دو نیم کردند. من ذیل این آیة شریفة اَلَّذِینَ قالَ لَهُمُ اَلنّاسُ إِنَّ اَلنّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إِیماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اَللّهُ وَ نِعْمَ اَلْوَکِیلُ. فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَهٍ مِنَ اَللّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ (1)سابقاً روایتی دیدم که این فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَهٍ مِنَ اَللّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ مربوط به همان هایی است که در راه خدا کشته شدند. کشته شدن در راه خدا، «سوء» نیست. معنای «لم یمسسهم سوء» این نیست که یک سیلی هم به ما نخواهد خورد؛ چرا، سیلی هم می خورد؛ بالاتر از سیلی هم می خورد؛ منتها این سوء نیست. با معیار الهی که نگاه کنید، «لم یمسسهم سوء»، اما با معیارهای مادی بشری که نگاه کنید، همه اش سوء است. خدای متعال با معیارهای خودش حرف می زند؛ با معیار محدود ما مادی دل ها و مادی ذهن ها که حرف نمی زند.
به هر حال ان شاء الله خدا کمک می کند. حرکت شما باید برای قبول و رضای خدا باشد. در مناجات شعبانیه می خوانیم؛ إِلَهِی مَا أَظُنُّکَ تَرُدُّنِی فِی حَاجَهٍ قَدْ أَفْنَیْتُ عُمُرِی فِی طَلَبِهَا مِنْکَ. آن چیزی که ما عمر خود را برای آن فنا کردیم، چیست؟ آن ان شاء الله کسب رضا و مغفرت الهی است؛ اصل کار این است؛ این باید به دست بیاید.
همة ما باید «لاریب فیه» باشیم؛ عقاید ما باید لاریب فیه و قرص و محکم و استوار باشد و آن را با زبان مناسب بیان کنیم؛ آن وقت خواهیم دید که «سحر با معجزه پهلو نزند، دل خوش دار». (2)دیگر غصه نخورید؛ معجزه را به میدان بیاورید؛ سحر به خودی خود جمع خواهد شد و آن «عِصِیّ و حِبالشان» (3)را خواهد خورد و برد. مهم این است که ما این ید بیضا را از جیبمان بیرون بیاوریم و نشان بدهیم؛ مهم این است که ما این عصای موسوی را بیندازیم؛ این همان ابتکار را لازم دارد. (70/12/5)
از آن جایی که نوشته های شما حاکی از اخلاص است، آن نقطه انسان را تکان می دهد. هر چیزی شما ارایه کنید که نشان گر اخلاص باشد، خیلی اهمیت دارد؛ واِلّا همه فداکاری می کنند؛ برای تعصب و خودنمایی هم فداکاری می کنند؛ خطر مرگ هم دارد. مثلاً خلبانی در یک
1) سوره مبارکه آل عمران/ آیات173 و 174: «آن مؤمنانی که چون مردمی به آن ها گفتند لشکر بسیاری علیه شما مؤمنان فراهم شده از آنان در اندیشه و بر حذر باشید بر ایمانشان بیفزود و گفتند در مقابل همه دشمنان تنها خدا ما را کفایت است و نیکو یاوری است (173). پس آن گروه از مؤمنان به نعمت و فضل خدا روی آوردند و بر آنان هیچ الم و رنجی پیش نیامد و پیرو رضای خدا شدند و خداوند صاحب فضل و رحمت بی منتهاست (174)»
2) حافظ
3) عِصِیّ جمع عصا و حبال جمع حبل (طناب) است.
مانور، جلوی چشم مردم چند معلق می زند و صدی، پنجاه هم ممکن است سقوط کند، اما او این را برای خودنمایی قبول می کند. به خاطر خودنمایی، بیش از این را هم می کنند؛ مثلاً بعضی خودشان را آتش می زنند! این ها ارزشی ندارد. آن جایی که کار با اخلاص همراه است، یعنی انسان فقط برای خاطر خدا و برای انجام وظیفة الهی کاری را انجام می دهد، آن صفا و درخشندگی این را دارد. در نشان دادن این نقطه ها و جاری کردن این روحیه در طول و امتداد تاریخ ما، باید خیلی تلاش کرد. از آن هشت سال جنگ باید استفاده کرد. (70/4/25) درست است که هشت سال دائماً جنگ و خونِ دل و دلهره و نگرانی بود و روزی نبود که از خواب برخیزیم و در باب مسائل اساسی کشور که در رأس و اهمّ آن ها جنگ بود؛ نگرانی و غصه ای نداشته باشیم و درست است که جنگ، مشکلات و ناتوانی های زیادی را بر ما تحمیل کرد که شاید جزو طبیعت ما نبود. بسیاری از کارها را خیلی مجموعه ها می توانند بکنند، اما وقتی عارضه ای می آید، امکان آن کار و حتی کاراییش را از آن ها می گیرد. این واقعیتی است که وجود داشت و تلخ و سخت و همراه با زجر و ناراحتی بود؛ لیکن به مقتضای این که در راه خدمت و محبت و مطلوب و هدفی که معشوق انسان است و انسان به او عاشقانه دل بسته است، بوده، هر زحمتی به یک معنا لذتی است.
وقتی من به این دوران هشت ساله نگاه می کنم و آن رنج ها و تجربه ها و آن ساعات دشوار را به یاد می آورم، همان حالتی به من دست می دهد که وقتی به دوران مبارزة قبل از انقلاب نگاه می کنم، یعنی اگرچه خشنودیم که مبارزاتی که ملت ایران و عناصر مبارز کردند، بحمدالله به نتیجة به این خوبی رسید، اما لذت دوران مبارزۀ توأم با محنت در راه خدا، چیزی است که دیگر قابل فراموش کردن و تعویض با چیز دیگر نیست. حقیقتاً در دوران مبارزه، آن سختی ها و محنت ها و دلهره ها و اضطراب ها، با خودش لذت خاصی را به همراه داشت که در دوران راحت و عافیت متصوّر نیست. آن لذت معنوی، ناشی از محبت و عشق و تلاش عاشقانة یک انسان به سمت هدفی است که محبوب و معشوق اوست.
عین این احساس را نسبت به همین دوران هشت سالة جنگ داریم. سال شصت و هفت، به دنبال آن تهاجم نامردانه ای که رژیم عراق بعد از پذیرش قطعنامه کرد، به منطقة جنگی رفتم و آن روزها در آن جا بودم و اتفاقاً همین امروز قبل از آمدن به این جلسه، فکر آن حالات و ساعات و لحظات و احساسات آن روزها و ساعات را می کردم و می دیدم که واقعاً قابل معاوضه با هیچ چیز دیگری نیست. لحظاتی که انسان برای خدا و در راه او زحمتی را متحمل می شود و بار سنگینی را بر دوش می گیرد و اضطراب و محنتی را بر جان خودش می پذیرد، واقعاً نمی شود آن را با چیز دیگر معاوضه کرد.
محنت جنگ تحمیل شده بود و در کنار این محنت، جوشش فداکاری ها و ایثارها و جلوه های
زیبای حضور انقلابی ملت در صحنه های گوناگون به چشم می خورد و روی همۀ این ها، به خيمة منوّر حضور امام و نظر فراگیر آن بزرگوار و ارادۀ همه جا حاضر او که واقعاً مثل کوه پشت سر ما بود؛ دل خوش و دل گرم بودیم. هم زحمت می کشیدیم، هم محنت عمومی را درک می کردیم، هم از احساسات و تلاش ها و فداکاری های مردم به هیجان می آمدیم و هم در یک فضای آمیخته به معنویت و عرفان و حماسه و اراده و عزمی که از وجود و حضور امام ناشی می شد، زندگی می کردیم. این واقعاً چیزی است که دیگر قابل تکرار و تجدید نیست.
به گذشته با این چشم باید نگاه بکنیم؛ یعنی با چشم رضایت و نگاه از روی احساس انجام تکلیف که هر مؤمنی وقتی تکلیفی را انجام دهد، خوشحال است و این خوشحالی عیب نیست، بلکه حسن است. این خوشحالی، با تکبّر و عجب و این طور چیزها، به هیچ وجه مخلوط نشود.
این یک احساس دیگر است. انسان می گوید؛ الحمد لله توفیق پیدا کردم، در این مدت تکلیفم را انجام دادم. ما باید یاد زیبای آن روزها را واقعاً در ذهنمان نگه داریم و حفظ کنیم و اگر بتوانیم، بر روی کاغذ بیاوریم تا برای آینده بماند.
مجموعة ما باید تصمیم بگیرد که خط انقلاب را به معنای حقیقی کلمه و بدون هیچ گونه کمبود و کسری و پذیرش ساییدگی در گوشه ای از این هدف ها، با قاطعیت و قدرت به سمت هدف های انقلاب ادامه دهیم. صحنه، صحنة وسیعی است. همه جایش می شود حضور داشت و این احساس را کرد؛ هر جا که باشیم، بایستی تصمیم را بر این قرار بدهیم که با هماهنگی کامل و با یاد امام، به سمت هدف ها حرکت کنیم. (68/5/18)
نسبت به آینده، بایستی خودمان را برای خدمت در هر جا و به هر گونه آماده کنیم؛ بدون این که قبلاً در جایی، خدمت خود را نشان و مشخص کرده باشیم. از اول انقلاب، خودم این گونه بودم و بنایم بر این بود. هنگامی که قرار بود امام رحمة الله علیه تشریف بیاورند و ما در دانشگاه تهران تحصن داشتیم، جمعی از رفقای نزدیکی که با هم کار می کردیم و همه شان در طول مدت انقلاب، نام و نشان هایی پیدا کردند و بعضی از آن ها هم به شهادت رسیدند، مثل شهید بهشتی، شهید مطهری، شهید باهنر، مرحوم ربانی شیرازی، مرحوم ربانی اَملَشی با هم می نشستیم و در مورد قضایای گوناگون مشورت می کردیم. گفتیم که امام، دو، سه روز دیگر یا مثلاً فردا وارد تهران می شوند و ما آمادگی لازم را نداریم. بیاییم سازمان دهی کنیم که وقتی ایشان آمدند و مراجعات زیاد شد و کارها از همه طرف به این جا ارجاع گردید، معطل نمانیم. صحبت دولت هم در میان نبود.
ما عضو شورای انقلاب بودیم و بعضی هم در آن وقت، این موضوع را نمی دانستند و حتی بعضی از رفقا مثل مرحوم ربانی شیرازی یا مرحوم ربانی املشی نمی دانستند که ما چند نفر، عضو شورای انقلاب هم هستیم. ما با هم کار می کردیم و صحبت دولت هم در میان نبود؛
صحبت همان بیت امام بود که وقتی ایشان وارد می شوند، مسؤولیت هایی پیش خواهد آمد. گفتیم بنشینیم برای این موضوع، یک سازمان دهی بکنیم. ساعتی را در عصرِ یک روز معین کردیم و رفتیم در اتاقی نشستیم. صحبت از تقسیم مسؤولیت ها شد و در آن جا گفتم که مسؤولیت من این باشد که چای بدهم! همه تعجب کردند. یعنی چه، چای؟! گفتم بله، من چای درست کردن را خوب بلدم. با گفتن این پیشنهاد، جلسه حالی پیدا کرد.
این روحیة من بوده است. البته آن حرفی که در آن جا زدم، می دانستم که کسی من را برای چای ریختن معیّن نخواهد کرد و نمی گذارند که من در آن جا بنشینم و چای بریزم، اما واقعاً اگر کار به این جا می رسید که بگویند درست کردن چای به عهدة شماست، می رفتم عبایم را کنار می گذاشتم و آستین هایم را بالا می زدم و چای درست می کردم. این پیشنهاد، نه تنها برای این بود که چیزی گفته باشم؛ واقعاً برای این کار آماده بودم.
من با این روحیه وارد شدم و بارها به دوستانم می گفتم که آن کسی نیستم که اگر وارد اتاقی شدم، بگویم آن صندلی متعلق به من است و اگر خالی بود، بروم آن جا بنشینم و اگر خالی نبود، قهر کنم و بیرون بروم. نه خیر، من هیچ صندلی خاصی در هیچ اتاقی ندارم. من وارد اتاق می شوم و هر جا خالی بود، همان جا می نشینم، اگر مجموعه احساس کرد که این جا برای من کم است و روی صندلی دیگری نشاند، می نشینم و اگر همان کار را نیز مناسب دانست، آن را انجام می دهم. گفتن این مطالب شاید چندان آسان نباشد و ممکن است حمل بر چیزهای دیگر شود، اما واقعاً اعتقادم این است که برای انقلاب باید این طوری باشیم. از پیش معیّن نکنیم که صندلی ما آن جاست و اگر دیدیم آن صندلی را به ما دادند، خوشحال بشویم و برویم بنشینیم و بگوییم حقمان بود و اگر دیدیم آن صندلی نشد و یا گوشه اش ذرّه ای ساییده بود، بگوییم به ما ظلم شد و قبول نداریم و قهر کنیم و بیرون برویم. من از اول این روحیه را نداشتم و سعی نکردم این طوری باشم. در مجموعة انقلاب تکلیف ما این است.
در جبهه به یکی می گویند سر برانکارد را بگیر و مجروحان را ببر؛ به یکی می گویند آرپی جی بزن؛ به یکی می گویند برو نگاه کن، هر وقت دیدی کسی می آید، ما را خبر کن. بنابراین هرکسی کاری می کند. چنان چه هر کدام این کار را نکردند، جبهه شکست خواهد خورد. نمی شود ما بگوییم این هم کار شد که به دست ما داده اند؛ برو مجروحان را بردار حمل کن! در حقیقت، اهمیت حمل مجروح در جای خود، کم تر از زدن آرپی جی که نیست.
در جمهوری اسلامی، هر جا که قرار گرفته اید، همان جا را مرکز دنیا بدانید و آگاه باشید که همة کارها به شما متوجه است. چند ماه قبل از رحلت امام رضوان الله علیه مرتب از من می پرسیدند که بعد از اتمام دورة ریاست جمهوری می خواهید چه کار کنید. من خودم به مشاغل فرهنگی زیاد علاقه دارم؛ فکر می کردم که بعد از اتمام دورة ریاست جمهوری به گوشه ای بروم و
کار فرهنگی بکنم. وقتی از من چنین سؤالی کردند، گفتم اگر بعد از پایان دورة ریاست جمهوری، امام به من بگویند که بروم رئیس عقیدتی- سیاسی گروهان ژاندارمری زابل بشوم، حتی اگر به جای گروهان، پاسگاه بود؛ من دست زن و بچه ام را می گیرم و می روم. و الله این را راست می گفتم و از ته دل بیان می کردم؛ یعنی برای من زابل مرکز دنیا می شد و من در آن جا مشغول کار عقیدتی- سیاسی می شدم. به نظر من بایستی با این روحیه کار و تلاش کرد و زحمت کشید؛ در این صورت، خدای متعال به کارمان برکت خواهد داد. (70/12/5)
برای همیشه خودتان را آماده نگه دارید تا انقلاب به هر طریق که اقتضا می کند، از شما استفاده کند. این یادگاری را با هم داشته باشیم. یک وقت، بهترین استفاده از یک انسان زنده و عاقل و باشعور این است که مثل نردبان بشود و یک نفر پایش را روی دوش او بگذارد تا دستش به جایی برسد که کاری انجام بدهد. چه اشکالی دارد؟ اگر مصلحت انقلاب و کشور اقتضا می کند، باید چنین کاری هم کرد.
توصیه ام به شما برادران عزیز این است که هر جا هستید، هر کاری که احساس می کنید انقلاب بدان نیاز دارد، آن را انجام بدهید. انقلاب به کار آدم های کارآمد و صادق نیاز دارد. صدق و اخلاص، شرط اول است. اگر ما در کسی صدق و اخلاص نبینیم، خیلی احتمال دارد که کار او هم به درد نخورد و یا در مواقعی، مشکل درست کند. انسانی که صدق و اخلاص ندارد، ولی کارایی دارد، مثل ماشینی می ماند که اگر مراقبش نبودند و یک پیچ آن اشکال پیدا کرد، گاهی می بینید که ضربه ای هم به آدم می زند. کارایی انسانی به این است که هر فردی، از روی اخلاص و صدق و نیّت صحیح، کاری را که به عهده اش است، انجام دهد تا انسان تلقی شود و ماشین نباشد. (65/5/18)
شما می توانید آن شجرة طیبه و مبارکه ای باشید که أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ تُؤْتِي أُكُلَها كُلَّ حِينٍ بِإِذنِ رَبِّها (1)می شود. این با توکل به خدا، با استمداد از پروردگار، با اخلاص نیّت که الحمدلله در شما هست، و با هر چه نورانی تر کردن خود، شدنی است. بالاخره ما باید خودمان را نورانی کنیم. ما دائم احتیاج به نورانیت داریم؛ مثل این هوای دودآلود تهران که انسان هر نصف روز یک بار باید حتماً صابون به دستش بزند واِلّا خیلی کثیف می شود. ما واقعاً همین طوریم. ارواح ما همین طوری است. به خصوص شما. شما نه این که دیگران را هدایت می کنید، لذا خودتان دچار مشکلاتی می شوید. مولوی داستانی دارد، اجمالش این است می گوید؛ این آبی که در رودخانه ها و دریاهاست، همۀ کثافت ها و ناپاکی های ما را پاک
1) سوره مبارکه ابراهیم/ آیات 24 و 25: «ای پیامبر ندیدی که چگونه خداوند کلمه پاک را به درختی پاک مثل زده که اصل آن برقرار و شاخه اش در آسمان است (24) و به اذن پروردگارش همیشه میوه های نیکو می دهد، و خداوند مثال ها را برای مردم می زند تا متذکر شوند. (25)»
می کند. بشر، هر چه ناپاکی و کثافت و زشتی دارد، با این آب برطرف می کند و از آن، سلامت و زیبایی و طهارت می گیرد. اما خود این آب کثیف می شود و احتیاج به تمیز شدن دارد. این تمیز شدن، با عروج انجام می گیرد. عروج می کند و باران می شود و تمیز می شود و برمی گردد. این حرکت دائمی لازم است. اگر ما این عروج را نداشته باشیم، نمی شود. او می خواهد بگوید کسانی که اهل معرفتند؛ معلم بشرند و انسان ها به آن ها مراجعه می کنند؛ باید معراجی برای خودشان درست کنند. بدون معراج نمی شود؛ ما فاسد می شویم. شما به این معراج خیلی احتیاج دارید؛ چون شما مردم را هدایت می کنید. می نویسید، فکر می کنید، شبهات را به ذهن می آورید، برای این که آن ها را از ذهن ها برطرف کنید. آن ناخالصی ها را مجسّم می کنید برای این که خالصی ها را به مردم بگویید. خیلی زحمت بر دوش شماست. لذا شما به این معراج احتیاج دارید. پس این معراج را فراموش نکنید. این معراج نماز است، ذکر است، توجه به خداست. به خصوص، اجتناب از گناه است. بهترین مایة نورانیت، همین پرهیز است. همة آن کارهای دیگر، مثل درمان و دارو خوردن است و اجتناب از گناه، مثل پرهیز است. ظاهراً پرهیز اثرش گاهی خیلی بیش تر از دوای مقوّی و معالج است. انسان سرماخوردگی که دارد، اگر پرهیز نکند، هر چه هم دوای مقوی بخورد، شاید مؤثر نباشد. (71/4/14)
در این سال ها، در زمینة کارهای فرهنگی، بنده هر جا که احتمال دادم در آن جا یک جوشش فرهنگی وجود دارد، سعی کردم در حد تمکّن و استطاعت فعلی خودم، با آن ها تماس برقرار کنم. هر جا احساس کردم امیدی هست، فوراً سعی کردم ارتباط برقرار شود و اگر ممکن است، کمکی بشود. (712/14) بچه مسلمان های ما بسیار با استعدادند. من واقعاً وقتی به این ها نگاه می کنم، می بینم حقیقتاً روحیه انقلابی، آن چنان توانِ رشد به این بچه ها داده که از خیلی از هنرمندهای قدیمی ما باهنرتر شده اند. بچه مسلمان های ما وقتی وارد مقوله ای می شوند، به همان اندازه که تشویق می شوند، به همان اندازه که برایشان جایی باز هست، می بینیم آثار خوب ارائه می دهند. معلوم می شود استعداد در این ها خیلی خوب است. متأسفانه فرهنگ رسمی ما، به این چیزها نپرداخته است؛ مراکز رسمی فرهنگی، به این چیزها نپرداخته اند و این ها مظلوم واقع شده اند.
تا آن جا که می توانید در این زمینه کار کنید و از هو و جنجال ها نترسید. از این که به شما بگویند مرتجعید، اصلاً نترسید. از این که بگویند متحجّرید و نمی فهمید، اصلاً ملاحظه نکنید. خودشان متحجّرند. آن هایی که به شما می گویند متحجّر، خودشان ملتفت نیستند که حرف چه کسی را می گویند و از دهان چه کسی حرف می زنند. این حرف از زبان متولیان فرهنگ مسلط جهان است؛ یعنی فرهنگ غرب. آن ها خودشان متحجّرند. غربی ها متحجّرند. برایشان هر چیز که مخالف حرف خودشان باشد، غیر قابل تحمل است. ما همۀ آن چه را که از پدیده های فرهنگی
وجود دارد با سعة صدر تحمل می کنیم. بیش از اندازة لازم تحمل می کنیم. آن ها هستند که تحمل نمی کنند و حاضر نیستند فرهنگی غیر فرهنگ خودشان را تحمل کنند. بنابراین از این تهمت ها و اهانت ها نترسید. شما روشنفکرید؛ شما روشن بینید؛ شما دلسوزید؛ شما آن -به اصطلاح- بنای نو هستید. نهال نویی که امید به آن هست، شمایید. ان شاء الله دنبال کار فرهنگی صحیح و انقلابی و درست بروید و آن را در محیط کار خودتان تأمین کنید. توقع بیش تری هم نداریم. در همان محدودۀ کار خودتان و آن مقداری که مسؤولیت شماست. (71/5/5)
به نظر من، دیرپایی حزب توده در کشور ما و گسترش تشکیلاتش که خیلی وسیع و بدون سر و صدا بود، دو عامل داشت؛ یکی همان موضوع سازماندهی بود که این ها برای آن یک استاندارد جهانی داشتند. آن سازماندهی از پیش آماده شده در خارج، بدون هیچ زحمتی، به همه جا داده و پیاده می شد. دیگر این که، این ها از سال های دوران اختناق رضاخان، ادبیات قوی داشتند. شما دیدید بعد از انقلاب، بلافاصله این ها «کانون نویسندگان» را روبه راه کردند و اگر این کانون نویسندگان نبود، این ها توفیقات چنینی نداشتند. صدها کتاب چاپ کردند و هزارها جزوه و نوشته و تحلیل در جاهای مختلف منتشر کردند. ما این ها را در همان فاصلة کوتاه دو، سه سال اول انقلاب دیدیم. این از نظر کسانی که بخواهند آن کار را انجام دهند یا برای کسانی که بخواهند تحلیل بدهند، سرمایة عظیمی است. البته حزب توده، حزب باطلی بود. هم ایدئولوژی اش باطل بود، هم آدم هایش آدم های فاسد و بدی بودند و هم بعضی از این هایی که سر کار بودند و ما از نزدیک می شناختیم، آدم های بسیار بی ربطی بودند. لکن این مرکزیّت به آن ها کمک می کرد که کارهای مهمی انجام دهند.
البته خیلی جسارت است به خواهران و برادران که بخواهم شما را به آن مجموعه تشبیه کنم. شما کجا، آن ها کجا! شما واقعاً یک پارچه نورید. حقیقتاً عرض می کنم؛ شما یک پارچه صفا و معنویتید. آن ها یک پارچه ظلمت بودند. من از نزدیک، بعضی از این ها را دیده بودم. واقعاً ظلمات بودند. یعنی یک نقطة نور در وجودشان نبود. ظلمات محض! «ظلمات بعضها فوق بعض» شما الحمد لله نورٌ على نورید. من نورانیت را در شما احساس می کنم؛ عارفی، حرفی می زد که آن حرف چندان برایم محقق نیست، اما حرف شیرینی است. می گفت بعضی از این کفار که می میرند، به قیامت نمی رسند. این ها بین راه، به کلی وجودشان متلاشی می شود و خدای متعال، ذرات خوبی را که دارند، جذب ارواح مؤمنین می کند! این یک تئوری غیرقابل اثبات است و بنده هم باور نکرده ام. اما حرف قشنگی است. ذرات قابل استفادة این ها را جذب عناصر مؤمن کنید؛ بقیه اش را هم ول کنید توی برهوت خدا، برود گم شود. می خواهیم چه کارش کنیم. این ها را بزرگ کنیم که انقلاب و اسلام و افکار صحیح و صاحب فکرهای اسلامی، توی شرّشان بمانند. پس گاهی تعامل صحیح، یعنی افشاگری، یعنی بت شکنی؛ بعضی را
نزدیک کردن، بعضی را که نزدیکند، نزدیک تر کردن. (71/4/14)
من مطمئنم که جریان فرهنگی کشور با همۀ این ناسازگاری هایی که می شود، از لابه لای این پیچ و خم های سخت عبور و رشد می کند إِنَّکَ کادِحٌ إِلی رَبِّکَ کَدْحاً، (1)من این رشد را می بینم. واقعاً تفکرات و ذهن ها و مغزهای فعال و مبتکر و خوبی کاملاً مشاهده می شوند و این ها پیش خواهند رفت. دشمن انقلاب و دشمن اسلام نمی تواند از طریق فرهنگ، کاری را که می خواهد، بکند. البته مشکلات فراوانی درست کرده اند و درست خواهند کرد؛ شکی نیست، اما ان شاء الله ایمان ها و همت های شماها نخواهد گذاشت آن طور که آن ها می خواهند، پیش آید. (79/11/29)
هر چه بار سنگین تر، هرچه غم و غصه و دغدغة کار بیش تر، ارزش معنوی کار بالاتر، و شاید تأثیر آن در روند عمومی تاریخ و تمدن و معرفت بشری و خصوصیاتی که در تقدیر صحیح عقلانی مورد احترام قرار می گیرد، والاتر و بالاتر.
از این که بگذریم، البته ثواب الهی در جای خود محفوظ است که آن فراتر از همة این هاست. یعنی شمایی که با تحمل زحمت، خدمتی را انجام می دهید، با آن کسی که بدون آن تحمل زحمت، همان خدمت را انجام می دهد، مساوی نیستید. ما اعتقاد داریم که ثواب خدا، هم بهتر، هم ماندگارتر و هم با ارزش تر است. این فاصلة ما بین ولادت و گورستانی که ما طی می کنیم، اساساً برای این است که بتوانیم زندگی بعد را بسازیم؛ بتوانیم به آن تکامل بشری و انسانی برسیم؛ آن بشویم که خدای متعال از ما خواسته است؛ تا بتوانیم به ثواب الله برسیم. این مبنای اعتقاد ادیان است و هیچ دینی هم نیست که این را نداشته باشد.
حالا اگر ما بیاییم در همین روال زندگی؛ در عالم شعر، ادبیات، موسیقی، نقاشی، گرافیک، داستان نویسی و هنر، کاری پیدا کنیم که هم دل غمگین ما را شاد کند، هم احساس انجام وظیفه به ما بدهد، هم در سرنوشت کشور و ملت و ادب و تاریخمان اثر بگذارد، هم یک عده گمراهِ بیچاره را نجات بدهد و هم رضای الهی را کسب کند، چه چیزی را با این می توانید برابر کنید؟ چیزی را دارید که با این مقابله کند؟ این والاترین است. این بهترین است. چیزی است که اگر کسی به آن دست پیدا کرد، باید هر لحظه هزاران بار، خدای متعال را شکر بگزارد؛ و البته نخواهد توانست؛ زیرا زبان از شکرگزاری قاصر است. آن انسانی که توانسته کاری پیدا کند که هم می بیند در مقابل چشم خودش گمراهانی، لغزندگانی، بی دست و پاها و سرگشتگانی به وسیلة کار او هدایت می شوند و راه پیدا می کنند و می توانند به سعادت برسند؛ هم این کار مورد علاقة اوست و بر او تحمیل نیست؛ چون آدم هنری و انسان اهل ذوق و هنر
1) سوره مبارکه انشقاق/ آیه6: «ای انسان! یقیناً تو با کوشش و تلاشی سخت به سوی پروردگارت در حرکتی، پس او را دیدار می کنی».
و ادب، باید آن کاری که می خواهد انجام دهد، از درون خودش بجوشد؛ و هم کرام الکاتبین و کّروبیان ملأ اعلی و شهدایی که خدای متعال ناظر بر اعمال ریز و درشت ما گذاشته- وَ أَنتَ الرَّقِيبَ عَلَيَّ مِنْ وَرَائِهِمْ (1)- از این کار راضی و خشنودند و صد احسنت و مرحبا می گویند که آقا، شما یک سطر این قصه را نوشتید؛ یا پنج دقیقه از این فیلم را ساختید؛ یا دو بیت از این شعر را گفتید؛ یا فلان خط را در فلان جا نوشتید و فلان نقاشی را کشیدید؛ یعنی خدای متعال هم تفاخر می کند به این فرزند خاک، که با افلاکیان در مجاهدتش برابری می کند؛ این اگر نصیب کسی شده باشد، چیز کمی است؟ البته چنین اخلاص و چنین توجهی، به این آسانی نصیب همه نمی شود. اما اگر نصیب کسی شد، باید آن را روی چشم بگذارد و از همة تنخواه های (2)عالم، ارزشمندتر بداند. (71/11/4)
اگر ما قدم برداریم، مگر ممکن است کار پیش نرود؟ قدم برداشتن، ملازم با پیش رفتن است. خدای متعال هم وعده داده است؛ وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا. (3)شما در این راه مجاهدت کنید و بدانید هدایت الهی دستگیرتان خواهد بود. همچنین می فرماید؛ وَلَيَنْصُرَنَّ اللهُ مَنْ يَنْصُرُهُ. (4)همۀ این ها با لام قسم و نون تأکید ثقیله گفته شده؛ هم لنهدینّهم، هم لينصرنّ. خدای متعال اگر بدون قسم هم حرف می زد، همة مؤمنین باور می کردند؛ دیگر چرا قسم خورد؟ این قسم برای این است که اهمیت و تحقق قطعی و عینی مطلب را نشان دهد. وَ لَيَنْصُرَنَّ اللهُ مَنْ يَنْصُرُهُ؛ شما خدا را نصرت کنید، خدا هم شما را نصرت می کند. نصرت هر چیزی به حسب خود اوست. نصرت در عرصة فرهنگی، به معنای نصرت فرهنگی است؛ نصرت در عرصة نظامی، به معنای نصرت نظامی است؛ بعد هم که وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا است. (81/9/26)
مَن كانَ لله كانَ اللهُ لَه؛ (5)هر کس برای خدا کار کند، خدا هم تمام امکانات و علم و قدرت خودش و سنّت های آفرینش را در خدمت او قرار خواهد داد. (77/12/15) من مجموعة شما را- هر جا هستید- مجموعه ای می بینم که اگر یک وقت در دل خود احساس غربتی در این زمینه بکنم و ناگاه نور امیدی در آن بدرخشد، آن نور امید شمایید. این را حقیقتاً می گویم. کسانی از شما را که می شناسم، در واقع این طور هستید. بدانید من مجموعة شما را تقریباً هر شب به طور خاص دعا می کنم. حتی در دعا، از بعضی اشخاص و گروه ها اسم می آورم. من آثار شما را که می بینم واقعاً شاید کم تر باری است که یکی از این آثار را بخوانم و به نویسنده
و ناشر و مجموعة عوامل، از ته دل دعا نکنم. من شما برادران را به طور خاص دعا می کنم. اگرچه دعای بنده ارزش ذکر ندارد، اما برای این عرض می کنم که شما بدانید چقدر به شماها و کارتان دل بسته ام، و به طور ویژه، با اسم، شما را دعا می کنم و از خدای متعال درخواست می کنم که کمکتان کند، هدایتتان کند و امیدها و توفیقات خودش را به شما بدهد. (71/11/4)
البته این نکته را هم به شما بگویم که اگر خدای ناکرده همگی تان یک وقت بگویید، ما می خواهیم این کار و فعالیت و حضور را ببوسیم و کنار برویم، عقیده ندارم که این میدان خالی خواهد ماند؛ نه. عقیدة من این است که بار خدا، زمین نمی ماند، گردونۀ الهی دارد روی غلتک می رود، ما عقب می مانیم، ما پرت می شویم از آن گردونه، از آن ارّابة عظیمی که دارد می رود. (64/1/28) بار خدا زمین نمی ماند، این را بدانید. یک روز دیگر، یک روزگار دیگر این بار به سر منزل خواهد رسید. خوش به حال کسی که توفیق پیدا کند این بار را او بکشد. (62/6/3) بنده از قبل از انقلاب به طلبه ها و رفقای جوانی که با من بودند، مکرر در مکرر می گفتم این را شما بدانید که وقتی ارادة الهی تعلق گرفت، بار خدا زمین نمی ماند. قرآن ناطق به این است؛ مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ (1)خدا دست دیگری، پشت دیگری و بَر و دوش و بازوی ستبر دیگری را مأمور برداشتن این بار و حمل آن خواهد کرد. ولی بالاخره کار به تأخیر می افتد. در این شکی نیست که وقتی ما بخواهیم باری را بر زمین بگذاریم، تا دیگری بیاید و آن بار را بردارد، وقفه ای ایجاد می شود. البته وقفه در راه خدا، نارواست. استفاده از این فرصت و موقعیت هم که خدا به ما داده است تا بتوانیم این بار را برداریم، بزرگ ترین کار ماست. اصلاً بزرگ ترین افتخار این است که خدا ما را بندة خودش خودش بداند و از ما بخواهد که این بار را برداریم. لذاست که من عرض می کنم شما باید تلاش کنید تا جبهة خودی و آن جمع سیصد و سیزده نفری بدر کبرای امروز، سایش پیدا نکند.
به هر حال کارتان، کار مهمی است. من همین را خواستم عرض بکنم که بدانید؛ اگرچه شماها می دانید. باید هم در این خط و در این صراط، با همت و تلاش بیش تر، با کوچک دیدن مشکلات و بلند برداشتن قدم ها، با دور دیدن اهداف، با استمداد از خدای متعال و داشتن اخلاص- که اساس قضیه، همین اخلاص است- ان شاءالله راه را ادامه بدهید. ما هم همان طور که عرض کردم، واقعاً به شماها دعا می کنیم که خدا توفیقتان بدهد و کمکتان کند. از این که الحمدلله این جریان طیّب و طاهر در داخل جامعة ما هست، خوشحالیم و خدا خدا می کنیم که هرچه بیش تر شماها موفق و دلگرم بشوید و دستتان گرم تر به طرف کارهای اساسی و خوب برود. (70/4/25)
ان شاء الله موفق باشید. وقت نماز است...
1) سوره مبارکه مائده/ آیه54: «ای اهل ایمان! هر کس از شما از دینش برگردد خدا به زودی گروهی را می آورد که آنان را دوست دارد، و آنان هم خدا را دوست دارند...»
1 امام خمینی...171
انقلاب فرانسه...172
ناپلئون بُناپارت...174
ژان ژاک روسو...175
وُلتر...175
ویکتور هوگو...177
بوربون ها...177
انقلاب اُکتبر...177
اِستالین...179
انقلاب الجزائر...180
بومدیَن...182
متفقین و متحدین...183
خرده بورژواها...183
14 امپریالیستی...183
پیغمبر از شعر شعرا... استفاده کرده. ...184
دوران پهلوی و دوران قاجار...184
دوران ساسانی...184
ابن سینا...184
فارابی...185
داستان امیرارسلان نامدار...186
اندلس...186
میرزا ملکَم خان ارمنی...187
میرزا فتحعلی آخوندزاده...188
حاج سیّاح محلاتی...188
رویتر...188
رژی...189
شرح حال سه جلدی عبدالله مستوفی...189
میرزا نصر الله نائینی...189
حسن مشیرالدوله...190
حسین مؤتمن الملک...190
مدرّس...190
سید محمد طباطبایی...191
محمد صادق طباطبایی...193
شیخ فضل الله نوری...193
تقی زاده...196
سید عبدالله بهبهانی...197
میرزا حسن مستوفی...199
محمد علی فروغی...200
حزب توده...200
کیانوری...201
جلال آل احمد...201
خلیل ملکی...203
دکتر علی شریعتی...204
محمدتقی شریعتی...205
نیروی سوم...205
دکتر مصدّق...205
انتلِکتوئِل...206
ژان پل سارتر...207
فیدل کاسترو...207
چه گوارا...208
میرزای شیرازی...209
میرزای آشتیانی...209
سید عبدالحسین لاری...210
بُلشِویک...210
پیشه وری...210
دکتر بهشتی...211
شهید مطهری...211
علامه طباطبایی...213
هانری کُربَن...213
آ با کلاه، آبی کلاه...214
آقای طالقانی...215
مارکسیسم...215
سید جمال الدین اسدآبادی...216
فلسفه یونان...217
اشعری و معتَزِلی...218
مرحوم باهنر...218
ماکسیم گورکی...219
سوسیالیستی...219
الکسی تولِستوی...220
شولوخُف...221
صفویه...221
میرداماد...221
سبک هندی...222
زندیه...222
صائب...222
کلیم...222
عرفی...223
طالب آملی...223
تذکره نصر آبادی...223
ملاصدرا...223
فیض کاشانی...224
لاهیجی224
حافظ...224
رودکی...224
قدسی مشهدی...224
و لَتُغَربَلُنَّ غَربَلَةً...225
حزب جمهوری اسلامی...225
چپ و راست...226
تكالُب بر دنیا...227
سعدی...228
بوسنی و هرزگووین...228
ایکائو...229
عفو بین الملل...229
ابوحاتم رازی...229
محمد بن زکریای رازی...229
ژاندارک...230
گاندی...231
نِهرو...232
مولانا محمد علی و مولانا شوکت علی...232
جِناح...232
سید ضیاء...233
نادرشاه...234
آغا محمد خان...235
کیم روزوِلت...235
عبد الله بن عمر...236
ایزابل آلِنده...237
سالوادور آلِنده...237
علامه حلی...237
آقا شیخ نصر الله خلخالی...238
بروجردی...238
مرحوم ربانی شیرازی...239
مرحوم ربانی اَملَشی...240
کانون نویسندگان...242
1/ امام خمینی
سید روح الله مصطفوی (خمینی) در اول مهرماه 1281ش، مصادف با روز تولد حضرت زهرا (چهارده سال قبل از انقلاب مشروطه) در شهرستان خمین، در خانواده ای روحانی دیده به جهان گشود. پدربزرگ و جد ایشان از فقهای بزرگ آن دوره بودند. جد ایشان از علمای نیشابور بود که به منظور تبلیغ دین اسلام رهسپار کشمیر در هندوستان شد، اما به دنبال هجوم مخالفان به شهادت رسید. پدربزرگ امام که برای تحصیل به نجف رفته بود، به دعوت یکی از بزرگان خمین به ایران بازگشت و در خمین ساکن شد. پدر امام، مرحوم آقا سید مصطفی نیز پس از پایان تحصیلات و کسب اجازه اجتهاد از نجف به خمین بازگشت و به حل امور شرعی مردم پرداخت. ایشان که پشتیبان مردم در برابر ظلم خوانین و هجوم اشرار بود، در سال 1320ق برای دیدار والی اراک و شکایت از دو نفر از خوانین ستمگر، به همراه چند تن محافظِ مسلح عازم اراک شد. اما در بین راه خوانین مورد شکایت با خلع سلاح کردن محافظان، آقا سید مصطفی را ترور کردند و متواری شدند. وی در حالی که 42 سال بیش تر نداشت به شهادت رسید. در این زمان روح الله پنج ماه داشت و کوچک ترین فرزند خانواده بود. با قتل پدر، روح الله توسط مادر و عمه خود که زنی شجاع بود بزرگ شد. شجاعت عمه آن قدر بود که موفق شد حکم قصاص برادر را بگیرد. مرگ عمه و سپس مرگ مادر دو مصیبت بزرگی بود که در پایان دوران نوجوانی در پانزده سالگی بر روح الله وارد آمد.
روح الله در حالی که 19 سال بیش تر نداشت برای تکمیل تحصیل خود در سال 1300ش عازم اراک شد و بدین ترتیب فصل دوم زندگی ایشان آغاز گردید. امام در اراک به جمع شاگردان آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حائری که خود از شاگردان میرزای شیرازی بود پیوست. آیت الله حائری پس از مدتی به قم هجرت کرد و این سبب شد تا امام نیز 14ماه بعد، به قم هجرت کند. بدین سان، وی دروس مختلف فقه، اصول، کلام، فلسفه و عرفان را نزد استادان خود در قم آموخت. استادان ایشان را تا 14 نفر دانسته اند که در میان آن ها آیت الله حائری، ملکی تبریزی و شاه آبادی دارای مقام بالاتری بوده و امام نیز استفاده بیش تری از محضر آنان برده اند. بی تردید در این دوران اقدامات رضاشاه از قبیل اسلام زدایی، کشف حجاب و به انزوا کشاندن روحانیون و اقدامات امام در مقابل آن ها تأثیر فراوانی در شکل گرفتن شخصیت سیاسی ایشان نهاده است. این رباعی که از امام برجای مانده ترسیمی از آن دوران است: از جور رضاشاه کجا داد کنیم..... زین دیو بر که ناله بنیاد کنیم آن دم که نفس بود ره ناله ببست.... اکنون نفسی نیست که فریاد کنیم پس از برکناری رضاشاه و روی کار آمدن محمدرضا، امام از همان ابتدا نگرانی خود را از تداوم آن تفکر ابراز می داشت. در این موقعیت سیاسیِ حاکم بود که امام در سال 1323ش یعنی سه سال بعد از به قدرت رسیدن محمد رضاشاه از طریق کودتا، در کتاب «کشف الاسرار» نسبت به تداوم حکومت دیکتاتوری رضاخانی هشدار داد. اولین اعلامیه مبارزاتی امام به تاریخ 15اردیبهشت 1323 منتشر شد. در این دوران امام عمدتا نظاره گر اوضاع بود و به عنوان یکی از مشاوران و حامیان آیت الله بروجردی به شمار می رفت.
بعد از فوت آیت الله بروجردی، امام فعالانه وارد عرصه سیاست می شود و کم کم به عنوان مرجع تقلید مطرح می گردد. امام آشکارا در مقابل اقدامات شاه موضع می گرفت که مهمات آن لایحه اصلاحیه قانون انجمن های ایالتی و ولایتی و انقلاب سفید شاه بود. سرانجام امام در شب 15 خرداد 1342 دستگیر شدند که باعث آن قیام خونین گردید. چند ماه در زندان بودند و چند ماه محصور در یکی از خانه های تهران. بعد از آزادی و در پی رسواگری امام در مورد کاپیتولاسیون، ایشان را ابتدا به ترکیه، بعد به عراق و سپس به فرانسه تبعید کردند. اما تمام این فشارها و تبعیدات باعث جدایی ایران و امام نشد؛ امام دورادور با مردم در تماس بود و آن ها را راهنمایی می کرد. ایشان در دی ماه 1357 شورای انقلاب را تشکیل داد و در 12 بهمن 1357 در میان استقبال بی نظیر مردم به ایران بازگشت. در 16 بهمن 1357 بازرگان را در مقام رئیس دولت موقت انقلاب تعیین نمود. سرانجام با پیروزی انقلاب در 22 بهمن 1357 فصل جدیدی در زندگی سیاسی امام آغاز شد.
در دوران رهبری نظام اسلامی ایران، امام به طراحی نظام جدید سیاسی پرداخت. ایشان در حوزه سیاسی با دفاع از نظام جمهوری اسلامی، آن را «حکومت جمهوری، متکی بر آرای عمومی؛ اسلامی، متکی بر قانون اسلام» تعریف کرد و با تبیین الگوی نظام سیاسی جدید موفق شد نظام سیاسی جمهوری اسلامی را با رأی قاطع 98 درصدی شرکت کنندگان تثبیت نماید. حتی در این حالت نیز منافقین و استعمارگران خارجی دست از ستیزه بر نداشتند. اما با تدبیر امام روزبه روز پایه های انقلاب محک متر می شد. در این میان جنگی که توسط ملل استعمارگر بر ایران تحمیل شد امتحانی بود که این
ملت به رهبری امام، سربلند از آن بیرون آمد. سرانجام امام خمینی در 14 خرداد 1368 در میان موج ماتم و اندوه میلیون ها مسلمان در ایران و جهان بعد از یک بیماری دارفانی را وداع گفت و «با دلی آرام و قلبی مطمئن و روحی شاد و ضمیری امیدوار به فضل خدا» به دیار باقی شتافت.
2/ انقلاب فرانسه
فرانسه قرن 18 با جمعیت 26 میلیون نفری (پرجمعیت ترین و ثروتمندترین کشور اروپا) از سه طبقه مجزا تشکیل شده بود؛ اشراف، کلیسا و مردم عادی. حقوق قانونی فرد و حیثیت او به این طبقه بندی بستگی داشت. در آن زمان پاریس مرکز نهضت و کانون روشنفکری اروپا بود و همه جا در محافل روشنفکری زبان فرانسه رایج بود.
طبقه اشراف حدود چهار صد هزار نفر جمعیت داشتند و صاحب مشاغل و عناوین عالی بودند. البته اشراف اصیل که به خانواده های قدیمی نسب می بردند بیش از چند هزار نفر جمعیت نداشتند که اغلب ساکن پاریس یا دربار ورسای بودند. اینان توسط دانش روز آن زمان «شجره شناسی» و از طرف پادشاه تأیید شده و بالاترین درآمد را در اختیار داشتند که قسمتی از آن به صورت مستمری از خزانه پرداخت می شد. دیگر اشراف که می توان از آن ها به نام «نجبا» یاد کرد القاب خود را به روش های مختلف از نظام سلطنتی خریداری کرده و با درآمدی از املاک اجدادی، خدمت در درجات بالای ارتش و تجارت، عمده زندگی را می گذراندند. رسوم فئودالی در این طبقه استمرار داشت. آنان قصرهایی در املاک خود ساخته و صاحب دارایی رعایا، سهمی از محصول سالیانه، مجوز شکار و بهره برداری از منابع طبیعی و حق قضاوت در محدوده خود بودند.
مردم عادی 98 درصد جمعیت را تشکیل می دادند. این طبقه خود از دو سطح ساخته شده بودند. شهرنشینان که شامل سرمایه داران، بازرگانان، بانکداران اولیه، صاحبان صنایع خرد و مشاغل مشابه می شود و سطح آخر شامل کشاورزان، کارگران و کسانی که در عمق فقر نه به فکر انقلاب بودند و نه حضوری در آن داشتند. انقلاب فرانسه را سرمایه داران و بازرگانان شهرنشین رهبری می کردند و ایده های بورژوایی و عصر روشنگری را در سر داشتند و ذیل شعار برابری و آزادی، محدود شدن قدرت سلطنت، اشراف و کلیسا و گسترش نفوذ خود در قدرت را طلب می کردند، در حالی که مردم عادی در آرزوی لغو مالیات های فئودالی و عشریه های اجباری کلیسا بودند.
از سال 1788م مشکلات اقتصادی و کمبود مواد غذایی آغاز شد. قیمت گندم 50 درصد افزایش یافت. مدتی قبل دولت فرانسه بودجه خود را برای کمک به استقلال طلبان آمریکا و در جنگ با رقیب قدیمی خود دولت انگلیس از دست داده بود. این هزینه بدون این که سود قابل توجهی داشته باشد خزانه را خالی کرد. عده ای که بیش تر از همه ثروت داشتند (اشراف) کم ترین مالیات را می دادند و حتی سهمی هم از خزانه داشتند.
لویی شانزدهم تلاش کرد که مخارج را از طریق افزایش مالیات اشراف جبران کند. ولی اشراف که صاحب گروه ها و انجمن های بسیار بودند حاضر به ترک منافع خود نشدند. با افزایش سطح کشمکش ها تصمیم گرفته شد که این مشکل از راه ایجاد مجلس طبقاتی حل شود. این مجلس تاریخچه ای در قرن 14 داشت و از آن موقع دیگر تشکیل نشده بود و از نمایندگان سه طبقه اجتماع تشکیل می شد که هر گروه از نمایندگان مجموعاً یک حق رأی در آن داشتند. لویی با انگیزه تضعیف طبقات بالا به نمایندگان مردمی دو حق رأی عطا کرد و مجلس در سال 1789م تشکیل شد. از 1139 نماینده آن 291 نفر از کلیسا، 270 نفر از اشراف و 578 نفر از مردم عادی بودند. علاوه بر این که تعدادی از نمایندگان کلیسا از جمله کشیشان عادی و برخی از نمایندگان اشراف صاحب افکاری متفاوت با روحیه طبقه خود بودند. مجلس تشکیل شد ولی به علت نداشتن تجربیات قبلی مرتباً به مشکل برخورد می کرد. بی اعتنایی طبقات بالا به نمایندگان مردم تا جایی پیش رفت که از ورود آن ها به ساختمان اصلی ممانعت کردند. نمایندگان مردم که اغلب از سطوح بالای طبقه خود بودند و با روحیه اشرافی آشنایی داشتند به مقاومت در برابر این برخورد ادامه دادند و مساله از موضوع بودجه و مالیات به نوعی مخاصمه منحرف شد. به دستور لویی چند هنگ نظامی در پاریس موضع گرفتند و فضای حکومت نظامی ایجاد شد. این امر باعث افزایش تشنج عمومی شد زیرا برخی از این سربازان آلمانی یا سوئیسی بودند که احتمال می رفت به مردم حمله کنند. شایعه تیراندازی سربازان آلمانی به سوی فرانسویان کافی بود که مردم برای دفاع از خود به اسلحه خانه ای حمله کرده و تفنگ های بدون باروت به دست آورند. زندان «باستیل» انبار باروت بود و نماد استبداد خاندان «بوربون» به حساب می آمد. جمعیت به سوی زندان حرکت کرد و انقلاب با فتح باستیل جرقه
خورد. انقلابی که در متن پروتکل های صهیونیسم جهانی آمده است: «ما این انقلاب را انقلاب کبیر نامیدیم».
گروه های متعددی در طول سال های اولیه انقلاب نقش داشتند مانند طرفداران سلطنت مشروط به رهبری «میرابو» از طبقه اشراف که خود یک فراماسونر بود. گروه «ژاکوبن ها» به رهبری «روبس پیر» که تحت تأثیر ایده های دموکراتیک «ژان ژاک روسو» قرار داشت. ابتدا قدرت به دست طرفداران سلطنت مشروط افتاد. اگر چه از اختیارات پادشاه اندکی کاسته شد ولی فکر چندانی به حال توده های فقیر دهقانان و کارگران نشد. القاب اشرافی لغو شد. املاک کلیسا به مزایده گذاشته شد. و روحانیون در شمار کارمندان دولتی در آمدند. پاپ تشکیلات جدید را محکوم کرد. لویی تصمیم به فرار گرفت ولی شناخته، بازگردانده و زندانی شد. هر گروه انقلابی برای خود دارای گارد مسلح بود که زد و خوردهایی را باعث می شد. مدتی به تنظیم قانون اساسی گذشت. در قانون جدید پادشاه قدرت خود را از اراده فرانسویان دریافت کرده بود. لویی که به رغم میل خود قانون اساسی را تأیید کرده بود از کشورهای خارجی تقاضای کمک کرد. عاقبت در سال 1792م سپاه اتریش به خاک فرانسه روی آورد و چون لویی نقشه جنگ را قبلا برای سرداران اتریشی فرستاده بود، فرانسویان شکست خوردند. مردم که نمی توانستند ننگ این شکست را تحمل کنند از مجلس عزل لویی را خواستند. لویی دست به وتوی تعدادی از مصوبات مجلس زد. مردم به قصر لویی حمله کردند که هزار نفر کشته داشت. تندروهایی مثل روبس پیر نیز هدایت گر شورش ها بودند. سرانجام گیوتین ها شروع به کار کردند. از حدود 1400 نفر اعدامی در چهار روز، سه چهارم زندانیان عادی و بقیه اشراف و اهالی کلیسا بودند. سرانجام شورشیان، پاریس را به دست گرفتند. قیام کنندگان اختیارات مجلس قانون گذاری را غصب و قانون اساسی را نسخ کردند. سپس انتخابات جدیدی برگزار شد تا نمایندگان کنوانسیون مشروطه ای برگزیده شوند و قانون اساسی جدیدتری که بیش تر موافق با موازین دمکراسی باشد تدارک کند. انتخابات عمومی برگزار شد و روبس پیر در آن از همه جلوتر افتاد. او بود که حکومت جمهوری را در فرانسه اعلام کرد هر چند در قریب دو سال حکومتش علی رغم شعارهای بسیار در خصوص «حقوق بشر» و «آزادی» اختناق شدیدی حاکم شد. گروه او (ژاکوبن ها) در مجلس تمایل به اعدام لویی داشتند. در جریان بحث ها مدارکی از گاوصندوق مخفی قصر به دست آمد که نشانه ارتباط دربار با ضدانقلابیون و پادشاهان اروپایی بود. سرانجام حکم اعدام پادشاه در دادگاهی با حضور وکلای مدافع تعیین گردید و لویی شانزدهم با گیوتین گردن زده شد. در حالی که مخارج جنگ و بحران مالی باعث شورش مردم گرسنه شده بود.
در برابر این وضعیت آشوب زده روبس پیر یک راه حل ساده ارائه داد؛ او اعتقاد داشت نسبت به خائنان بیش از حد گذشت نشان داده شده است. او هر کسی که وفاداری خود را کاملاً به اثبات نرسانده بود، مستحق مرگ معرفی کرد.
اعدام ها دوباره آغاز شدند و گروه بسیاری از انقلابیون سابق در حالی که سرود انقلابی «مارسیز» را (سرودی که عموم مردم را به جنگ با ستمگران دعوت می کرد) می خواندند کشته شدند. اهانت به اشیای مقدس و حمله به کلیساها این آشوب را همراهی می کرد. در حدود ده ماه نزدیک به چهل هزار نفر توسط رژیم جمهوری انقلابی مدافع حقوق بشر با گیوتین گردن زده شدند و صدها هزار نفر بازداشت و روانه زندان ها شدند. حتی بعضی از ژاکوبن ها نیز اعدام شدند. حدود هشت درصد اعدامیان اشراف، چهارده درصد از طبقه بورژوا، شش درصد از طبقه کلیسا و حداقل هفتاد درصد از مردم عادی و زارعان و کارگران بودند.
در سال 1794م از بین سران اولیه انقلابی تنها روبس پیر باقی مانده که جشن هایی را در ستایش نظم نوین خود برگزار می کرد. پس از این، سلسله اعدام های دیگری را آغاز کرد که دوستانش را هم وحشت زده و منزجر ساخت. این اقدامات باعث اختلافاتی بین افراد باقی مانده شد. سرانجام روبس پیر در مجلس حاضر شد تا درباره موج آدم کشی ها توضیح دهد.
مجلس در همان جلسه به بازداشت او و چند تن از اطرافیانش رأی داد. روبس پیر در شهرداری پاریس سنگر گرفت و در جریان یک درگیری مجروح و دستگیر شد. 22 نفر در فهرست اعدام قرار گرفتند. در همان سال 1794م سر روبس پیر توسط گیوتین از بدن جدا شد. او که در هنگام مرگ مسن ترین فرد از گروه اعدامیان بود 36 سال داشت. روز اعدام وی به نام روز ترمیدور خوانده شد. اکنون نیز در فرهنگ سیاسی جهان دوران ترمیدور به دورانی گفته می شود که در پی هر انقلاب بزرگ پدید می آید و در طی آن انقلابیون به حذف یکدیگر از راه های مختلف می پردازند.
فرانسه از سال 1789م تا 1914م درگیر کشمکش های مختلف بود
که حکومت کشور را دائماً از پادشاهی به جمهوری و برعکس تغییر می داد. پس از انقلاب مدتی ناپلئون، مدتی جمهوری، مدتی لویی هجدهم و... قدرت را به دست گرفتند. مجموعاً سه بار قانون اساسی از نو نوشته شد و دوره های طولانی در قحطی و جنگ و نبردهای خونین برقرار گردید تا سرانجام فرانسه کنونی از خرابه های جنگ دوم جهانی ساخته شد. در لایه های عمیق این مهد دموکراسی و آزادی انبوهی از سرهای بریده دفن شده است.
3/ ناپلئون بُناپارت
ناپلئون بناپارت (1821-1769م) از بزرگ ترین فرماندهان نظامی تاریخ و امپراتور فرانسه بود. در جزیره «کرس» مدیترانه» به دنیا آمد. در آن زمان، این جزیره جزء حکومت «جنوا» (واقع در ایتالیای امروزی) بود، اما بعدها به اشغال فرانسه در آمد. ناپلئون در مدرسه نظامی، در خارج از زادگاه خویش، تحصیل کرد و به سرعت پیشرفت نمود و به ارتش لویی شانزدهم پیوست.
در سال 1786م، با مرگ پدر به زادگاه خود بازگشت تا به اداره برخی امور خانواده بپردازد. او طی سال های 1789 تا 1790م، در «آکسون» به پرورش دیدگاه های انقلابی خود پرداخت و به جنبه های گوناگون آن فکر کرد. انقلاب سال 1789م فرانسه تأثیر چندانی بر وی نداشت، چرا که او فرد سیاسی و انقلابی نبود. در سال 1792م، فرانسه وارد جنگ اتریش شد و انگلیس در سال 1793م کنترل بخشی از فرانسه را به دست گرفت. ناپلئون پس از نقش آفرینی برای شکست انگلیسی ها به درجه ژنرالی رسید و با «آگوستین روبس پیر»، (برادر کوچک تر ماکسیمیلیان روبس پیر، رهبر گروه موسوم به ژاکوبن ها در انقلاب فرانسه) آشنا شد. هر چند ناپلئون عضو ژاکوبن ها نبود، ولی از حمایت سیاسی آن ها برخوردار شد. سقوط ژاکوبن ها در 1794م باعث شد تا ناپلئون نیز به زندان بیفتد، اما پس از ده روز به دلیل این که هیچ گونه مدرکی بر ضد او پیدا نکردند، آزاد شد.
ناپلئون در سال 1796م فرمانده ارتش فرانسه در ایتالیا شد و با موفقیت به اتریش و متحدانش فشار آورد که صلح کنند. در سال 1798م، مصر تحت فرمان عثمانی را فتح کرد و تلاش کرد به مسیرهای بازرگانی بریتانیا با هند ضربه بزند. اما ناوگان او به وسیله بریتانیا در نبرد نیل ویران شد.
فرانسه حالا با شرایط جدیدی روبه رو شده بود و آن این بود که اتریش و روسیه هم با بریتانیا در برابرش متحد شده بودند. در این موقع که حکومت فرانسه در بحران بود، ناپلئون به پاریس برگشت. او طی یک کودتا در سال 1799م اولین کنسول شد (در ابتدا نام امپراتور بر خودش گذاشت). تا سال 1802م و پس از سرکوب جنگ های داخلی، به یکی از قدرتمندترین دیکتاتورهای تاریخ فرانسه تبدیل گشت. در 1812م کنسول مادام العمر شد و دو سال بعد امپراتور شد. تحت سرپرستی او دولت مرکزیت پیدا کرد، کلیسای کاتولیک رم به عنوان مذهب رسمی دوباره برقرار شد و قانون را با چیزی به نام «دستورالعمل ناپلئون» اصلاح کرد.
در 1800م ناپلئون اتریشی ها را شکست داد. سپس برای یک صلح فراگیر در اروپا وارد مذاکره شد که قدرت فرانسه در اروپا را تثبیت کرد. وی در سال 1805م قصد حمله به انگلیس را داشت، ولی به اتریش و روسیه رفت و شکست سختی را به آن ها تحمیل کرد. ناپلئون تا سال 1807م، بیش تر اروپا را به تصرف خود در آورد و با شکست سوئد، وارد لهستان شد. تنها قدرتی که در منطقه و در مقابل ناپلئون باقی ماند، انگلیس بود. از این رو به آن جا حمله کرد، اما شکست سختی خورد. وی در 1812م با سپاه بزرگی، در حدود پانصدهزار نفر به روسیه حمله کرد و تمام راه هایی که به مسکو ختم می شد را تسخیر نمود، اما زمستان او را مجبور به بازگشت کرد و در اثر گرسنگی، سرما و نبرد سربازان او کشته شدند و تنها سی هزار نفر برگشتند. جذر و مدها شروع شد و طرفداری متحدان اروپایی از یکدیگر به سقوط پاریس منجر گردید. امپراتوری قدرتمند ناپلئون، به همان سرعت که شکل گرفت، به همان سرعت نیز از هم گسیخت. ناپلئون به جزیره مدیترانه ای البا تبعید شد. ولی پس از گذشت ده ماه با شنیدن اخبار نارضایتی مردم از سلطنت لویی هجدهم، با هزار مرد جنگی به پایتخت بازگشت و به تخت سلطنت نشست. یکصد روز با آرامش سپری شد ولی متحدان اروپایی دوباره حمله کردند و ناپلئون ناچار بود برأی حفظ تاج و تخت خود به جنگ بپردازد. به «واترلو» در بلژیک لشکرکشی کرد و با نیروهای انگلیس، هلند، آلمان و روسیه به مقابله پرداخت. اما تعداد نیروهای متحد اروپایی بسیار زیاد بود و به یک میلیون نفر می رسید که چنین ندارک نظامی ای تا آن زمان بی سابقه بود. کشته های لشکر فرانسه زیاد بود و ناپلئون خوب می دانست که فرانسه دیگر جوانی برأی قربانی کردن ندارد. جمعیت ذکور باقیمانده یا آن قدر جوان بودند که نمی توانستند اسلحه به دست بگیرند و یا آن قدر مسن که نمی توانستند
به دنبال ناپلئون زیر آتش دشمن به چپ و راست بدوند. ناپلئون بعد از چهار روز از شروع نبرد واترلو، در سال 1815م استعفا داد، به پاریس بازگشت و به جزیره «سنت هلن» تبعید شد و تا آخر عمر در آن جا ماند. او که از بیماری سرطان رنج می برد، در سال 1821م درگذشت.
ناپلئون بسیار باهوش بود. نبوغ نظامی او باعث می شد که در اکثر نبردها با تعداد نیروی کم تر از دشمن به پیروزی برسد. از نقاط ضعف دشمن و شکاف های میان لشکر آن ها به خوبی بهره می برد. حکومت سخت گیر ناپلئون با کفایت تر از حکومت قبلی فرانسه بود، اما در بسیاری از موارد حکومت ناپلئون، پلیسی بود. روزنامه ها به شدت سانسور شده و آن چه را که دولت می خواست مردم بدانند در روزنامه ها می نوشتند و کسانی که مخالف حکومت بودند، به زندان می افتادند و بسیاری به قتل می رسیدند. جاسوس های زیادی وجود داشتند و مردم ترغیب می شدند که دوستان و همسایگانی که مخالف دولت بودند، را معرفی کنند.
4/ ژان ژاک روسو
ژان ژاک روسو فیلسوف و نویسنده مشهور فرانسوی 1712م در سوئیس متولد شد و در 1787م در حوالی پاریس درگذشت. ژان ژاک اندکی پس از تولد، مادر خود را از دست داد. پدرش تا ده سالگی از او مواظبت می کرد و کتاب های زیادی را برای مطالعه در اختیار وی می گذاشت تا قوای عقلی و فکری او پرورش یابد. در 1827م ترک مذهب آبا و اجدادی خود را نمود و به آیین کاتولیک در آمد. بعد از یک زندگی پرفراز و نشیب، از سال 1838م با جدیت و پشتکار به تکمیل اطلاعات و تحصیل در رشته های مختلف و مطالعه دقیق مؤلفین و فلاسفه و منتقدین پرداخت.
غالب اوقات خود را به مطالعه و تفکر مصروف می کرد تا این که به عنوان منشی به سفارت فرانسه در «ونیز» مأمور شد. اما چون با کسی نمی ساخت به زودی سفارت را رها کرد و در سال 1744م فقیر و بیچاره تر از هنگام عزیمت، به پاریس مراجعت نمود و ازدواج کرد. صاحب پنج فرزند گردید که همه را به یتیم خانه سپرد. این موضوع، سال ها بعد، هنگامی که روسو کتاب «امیل» را که در مورد روش مطلوب تربیت کودکان است نوشت، توسط «ولتر» به جمع اعلام شد. ولتر (که روسو او را از دشمنانش می دانست) در نامه تندی که با نام دیگری امضا کرده بود، عمل او، در سپردن فرزندان خود به یتیم خانه و نوشتن کتابی در مورد تربیت کودکان را، مورد طعن و سرزنش قرار داد. روسو یک روز بر حسب اتفاق به موضوع یک مسابقه برخورد و به تشریح و تجزیه آن پرداخت که «آیا بسط، توسعه و استقرار علوم و هنر موجب اصلاح اخلاق مردم است یا خیر». روسو در آن شرکت کرد و جایزه اول را برد و در بین عام و خاص مشهور شد. به علت اندیشه های احساساتی و نوی روسو، کم کم موجی از انتقاد و تمسخر از طرف روشنفکران و فیلسوفان این عصر همچون ولتر، دیدرو و دالامبر برخاست. در سال 1756م پاریس را ترک کرد و در محلی ییلاقی، به انشای تألیفات اساسی خود پرداخت. در 1758م «نامه ای به دالامبر در مورد تئاتر» و در 1759م رمان معروف خود موسوم به «هلوئیز جدید» را منتشر کرد. در 1762م «قرارداد اجتماعی» و بالأخره در همان سال کتاب معروف در تعلیم و تربیت موسوم به «امیل» را نوشت که خشم و غضب پارلمان فرانسه را نسبت به مولف برانگیخت و حکم توقیفش صادر شد.
در 1762 به طرف سوئیس فرار کرد. بعد از مدتی به پادشاهی پروس پناه برد؛ ولی عقاید مذهبی و مباحثاتی که در این موضوع ها می نمود، کلیسائیان «کالوینیست» را عصبانی کرد و خانه اش را سنگسار کردند. در 1766م به لندن وارد شد و کتاب معروفش «اعترافات» را شروع کرد. سال های آوارگی، روحیه علیلش را متأثر نموده و تقریبا به سرحد جنون رسانده بود. دیری نگذشت که از لندن هم آواره شد و در 1767م وارد فرانسه گردید. در پاریس در اطاق محقری اقامت گزید و از کپی کردن نت های موسیقی به زحمت زندگی می کرد. مدت هشت سال زندگی نسبتا آرامی داشت و به نگارش زندگانی شخصی و عاطفی خود پرداخت. سرانجام در 1778 به علت سکته مغزی، چشم از جهان فروبست. البته برخی از معاصران او اعتقاد داشتند که خودکشی کرده است.
5/ وُلتر
ژان فرانسوا ماری آروئه معروف به ولتر فیلسوف، نمایشنامه نویس، شاعر، تاریخ نگار، ریاضیدان و عالم علوم طبیعی در سال 1694م در پاریس به دنیا آمد. او میل زیادی به یادگیری داشت، کتاب های زیادی می خواند و از همان دوران کودکی شعر می سرود و به کارهای ادبی می پرداخت. با این که پدرش این کارها را به صلاحش نمی دانست، ولی او زیر بار نمی رفت و بیش ترین وقت خود را صرف ادبیات می کرد.
او تحصیلات مقدماتی را در یکی از مدارس پاریس به پایان رسانید، ژان بر خلاف میل پدر، نویسندگی را پیش گرفت و نام ولتر را برای خود برگزید. در آثار مکتوب خود دائماً به ذم اشراف، فئودال ها و شوالیه های فرانسه می پرداخت. با مقالاتی آکنده از انتقاد و نیشخند که در چندین روزنامه می نوشت، پس از یک دهه شهرت فراوانی یافت. مردم فرانسه برای نوشته های شورانگیز او بی تاب بودند. پلیس دائم مراقب او بود، و نوشته های او را در اندک زمانی پس از انتشار جمع آوری می کرد. نمایشنامه های او بیش از سه شبانه روز روی صحنه دیده نمی شد و همین مخالفت های ناروای پلیس، مردم را برای خواندن نوشته او حریص تر می کرد.
مردم فرانسه نوشته های او را همچون اعلامیه های زیرزمینی تلقی می کردند و با اشتیاق مطالعه می کردند و افکار او را منتشر می ساختند. دیری نگذشت که سایر کشورهای اروپایی با اندیشه های وی آشنا شدند.
در نهایت به خاطر این که در یک مقاله و چند شعر خود، به شدت نایب السلطنه را مورد حمله قرار داده بود، دستگیر و در زندان باستیل زندانی شد. مدت یازده ماه در زندان بود که با تلاش دوستان و هوادارانش رهایی یافت. در زندان به قدری ضعیف شده بود، که دیگر به آدم شباهت نداشت، در عین حال از استحکام و مقاومت روحی برخوردار بود.
پس از مدتی سلامت خود را بازیافت و بی پرواتر از گذشته به جنگ مخالفان آزادی و بیداری حرکت کرد. دو سال بعد، حکومت فرانسه ولتر را به عنوان اخلالگر برای بار دوم روانه زندان نمود، اما مدتی نگذشت که از زندان آزاد گردید، مشروط بر این که خاک فرانسه را ترک نماید. ولتر ناچار در سال 1726م رهسپار انگلستان گردید. جامعه انگلیس به دلیل انقلاب صنعتی از نظر مردم سالاری از سایر جوامع اروپائی جلوتر بود و ولتر را سخت تحت تاثیر قرار داده بود و او را مجذوب ساخت.
در سال 1729م با کسب اجازه ورود، به فرانسه بازگشت. این نویسنده در سال 1730م مجموعه ای تحت عنوان نوشته هایی چند درباره ملت انگلیس منتشر ساخت، که مردم فرانسه را سخت تحت تأثیر قرار داد. در سال 1762م حوادثی رخ داد، که ولتر عدالت خواه را بر آشفته ساخت و علیه کلیسا و حکومت وقت، که با قضاوت های دژخیم صفت، جنایاتی را مرتکب می شدند، برخاست. ولتر با دفاع از بی گناهانی که به دست کلیسا و حکومت شکنجه شده، یا به قتل می رسیدند، کاری کرد که وجدان مردم اروپا را بیدار ساخت. کلیسا نیز او را منحرف و فاسد الاخلاق نامید و مردم را به طرد نوشته های او فراخواند. او با انتشار نامه های فلسفی خود، همه سازمان های حکومت و کلیسا را ه انتقاد می گرفت و بی پروا خرافات و جنایات آنان را رو می کرد. به مسیحیت متعصب می تاخت، نابه کاری های آنان را آشکار می نمود و به ستمکاران یورش می برد. و اما تعجب این جاست که در ورای این نبرد و ستیزها، ولتر دیگری نهفته بود، ولتری شیفته حضرت محمد و شاید ختی مسلمان.
روح جستجوگر ولتر، او را بر آن داشت که در مورد دین اسلام تحقیق کند و بکوشد تا مسلمانان را از نزدیک ببیند و با آنان درباره اسلام گفتگو کند. ولتر آرزو داشت که زبان عربی را فرا گیرد، تا بتواند مستقیماً به متون اصلی اسلام مراجعه نماید و آئین اسلام را از خلال روایات و آیات بشناسد. او با یک استاد زبان اسلامی دانشگاه آکسفورد آشنا شد و آن چنان در مطالعه و تحقیق دین اسلام غرق گردید، که در انجام وظائف اجتماعی خود و ارتباط با دوستانش قصور می ورزید. سال 1763م در تاریخ افکار ولتر نقطه عطفی بود. در این سال بود که سرانجام تصویر جدیدی از حضرت محمد و پیروانش در ذهن او ترسیم شد، قضاوت او نیز درباره شخص پیامبر اسلام که همیشه مورد عنادش بود تغییر کرد. ولتر از مجموعه مطالعاتش چنین نتیجه می گیرد که دین اسلام، نه تنها شیطانی نیست، بلکه بر خلاف گفته متعصبین مسیحی، منطبق بر موازین عقلی است و به دین مسیح بسیار نزدیک از نظر تاریخی تکامل یافته تر هم هست. حضرت مسیح را با پیامبر اسلام می سنجد و حضرت محمد را در شجاعت و فضیلت و جوانمردی و فراست، در همه چیز، به مراتب برتر و بزرگ تر از او می یابد. وی نخست، قوانین شرع اسلام را مورد تجزیه و تحلیل قرار می دهد، آن ها را با قوانین شریعت مسیح می سنجد و در همه موارد، اسلام را برتر و کامل تر از مسیحیت می یابد.
بر اثر پشتکار و تلاش ولتر، شکاف عمیقی که قرن های متمادی، مسلمانان و مسیحیان را از هم جدا کرده بود، پر شد و اهل کتاب، بین خود و پیروان حضرت محمد نوعی خویشاوندی احساس کردند. او مدت بیست سال درباره اسلام مطالعه و تحقیق نمود و در بیش از سی کتاب خود، پیوسته حضرت محمد را ستود و فضیلت نوع دوستی و آسان گیری پیروان او را و سادگی و بی پیرایگی مسلمانان واقعی را
تبلیغ کرد و با خشمی جنون آمیز علیه تعصب پیروان مسیحیت مبارزه نمود، زیرا مسیحیت کلیسا را مغایر موازین عقلی می دانست و اصول دین اسلام را مطابق با موازین عقلی و جوابگوی فطرت خدا شناسی انسان ها می دانست.
وی در رد نظریات کسانی که با مسکوت گذاشتن تاریخ اسلام، همه پیشرفت های علمی را مرهون هوش یهودیان و مسیحیان می دانستند می گوید: «نادانی و خوش باوری ما قرن ها مورد سوءاستفاده خشکه مقدّسان متعصب قرار گرفت و ما را بر آن داشت که همه علوم و فنون جهان را حاصل هوش و فراست قوم یهود و سپس خودمان که جانشینان آنان هستیم بپنداریم.»
ولتر افسانه های ضد اسلامی مسیحیان را برای همیشه به خاک سپرد و بالاخره پس از یک عمر پرماجرا، در سال 1778م چشم از جهان فروبست. کلیسا که به وسیله ولتر بلندآوازه رسوای خاص و عام شد از اوج به حضیض کشیده شده بود قصد داشت از مرده او انتقام بگیرد و جسد او را بسوزاند، اما یاران ولتر قبل از این که خبر مرگ ولتر فاش شود پیکر او را مخفیانه در خارج شهر به خاک سپردند.
کم تر از یک دهه، بعد انقلاب فرانسه در گرفت، انقلابی که ولتر، یکی از آتش افروزان آن بود. انقلابیون در سال 1791م جسد ولتر را از خارج پاریس آوردند و بر روی ویرانه های زندان باستیل، که روزگاری ولتر در آن محبوس بود، نهادند. آن گاه هزاران نفر از مردم پاریس از مقام استخوان های نویسنده نامدار فرانسوی با احترام گذشتند و سربازان مراسم رسمی بجای آوردند.
از آثار مهم و متعدد ولتر می توان، کتاب های «کاندید میکرو مگاس». «نامه های فلسفی» و «تاریخ جدید تمدن» را نام برد.
6/ ویکتور هوگو
ویکتور هوگو، نویسنده فرانسوی و خالق آثار جاودانه ای مانند «بینوایان»، «مردی که می خندد» و «نود و سه» در سال 1802م در فرانسه متولد شد. در دوران کودکی به دلیل شغل پدرش به شهرها و کشورهای مختلف سفر کرد.
نخستین آثار او از نظم و نثر با آن که زاده فکری جوان بود، مایه شهرت او شد. در سال 1821م با انتشار کتاب «گوژپشت نوتردام»، که بعد از بینوایان بزرگ ترین اثر اوست، شهرتی فراگیر یافت. سال 1822م قسمتی از دیوان قصائد خود را که در آن از خاندان بوربون هواخواهی کرده بود، انتشار داد و لوئی هجدهم برای او سالی هزار فرانک مقرری سالانه معین کرد. در سال 1847م رمان بینوایان را نوشت. ویکتور هوگو سرانجام در سال 1885م مرد.
7/ بوربون ها
دودمان بوربون از خانواده های مهم پادشاهی اروپا و کشور فرانسه بود. نام این خاندان از قلعه بوربون در فرانسه اخذ شده است. در 1589م حکومت سلسله بوربون ها در کشور فرانسه آغاز شد و در 1792م در پی انقلاب فرانسه نظام پادشاهی ملغی گردید. اما در قرن 18، افرادی از این خاندان بر اسپانیا و جنوب ایتالیا چیره شدند و سلطنت را ادامه دادند. پادشاه کنونی اسپانیا از دودمان بوربون است.
8/ انقلاب اُكتبر
با وجود انقلاب صنعتی، چرخ اقتصادی کشور به دست زارعین می چرخید و هنوز چهار پنجم جمعیت کشور را اینان تشکیل می دادند. وام های زیادی که دولت روسیه از ممالک غربی گرفته بود باعث فشار به طبقه زارعان و رعایا می شد. بهترین گندم روسیه صادر می شد و رعایا نان سیاه می خوردند.
طبقه کارگران، زارعین و رعایا یک سرچشمه انقلاب روسیه بودند. سرچشمه دیگر انقلاب، روشنفکران روسیه بودند. در آن زمان بین روشنفکران اتحاد نظر وجود نداشت. عده ای فکر می کردند حرکت انقلابی در روسیه باید مانند دیگر کشورهای اروپایی باشد و عده ای دیگر نظرات جامعه محوری و سوسیالیستی محض داشتند که طبق این نظر مخالف کامل نظام سرمایه داری بودند.
گروهی آزادی خواه در میان سرمایه داران صنعتی و اشراف، به اصلاحات اجتماعی صلح آمیز و سلطنت مشروطه مایل بودند که دموکرات های مشروطه خواه را تشکیل می داد.
انقلابیون جامعه گرا یا سوسیالیست از توزیع زمین بین افرادی که واقعاً بر روی آن کار می کردند، حمایت می کردند و دنبال رفع مشکلات زارعین و رعایا بودند.
گروه دیگر سوسیال دموکرات ها بودند که در واقع نمایندگان مارکسیسم در روسیه محسوب می شدند. با جمع کردن پشتیبانی از سوی روشنفکران رادیکال و طبقه کارگر شهرنشین، از انقلاب اجتماعی، اقتصادی و سیاسی حمایت می کردند. ولادمیر لنین از سران این
گروه بود. استالین نیز در سلک همین گروه بود. این گروه طرفدار غربی کردن روسیه بودند و می خواستند سیستم سرمایه داری و صنعتی اروپای نو را به روسیه بیاورند، آن ها از انقلابیون سوسیالیست متنفر بودند.
در سال 1903م حزب سوسیال دموکرات کارگری روسیه به دو جناح تقسیم شد: بلشویک ها به رهبری لنین، و منشویک های میانه رو به ریاست یولی مارتف، دوست سابق لنین. بلشویک به معنای اکثریت بود و لنین معتقد بود اکثریت با تفکر او همراهند. در صورتی که آن موقع چنین نبود و در آینده این گونه شد. عامل اصلی این تفرقه نیز خود لنین بود. بلشویک ها تندرو و سرسخت بودند و معتقد بودند حزب کمونیست باید از یک گروه منتخب از انقلابیون حرفه ای تشکیل شود و مقید به یک نظام حزبی قوی بودند. منشویک ها بر این عقیده بودند که سوسیالیسم روسیه تدریجاً و با آرامش رشد خواهد نمود و هر کس که صرفا هوادار مارکسیسم است باید در حزب راه یابد. لنین معتقد به قدرت مطلقه در رأس حزب و استوار کردن حزب از طریق تصفیه بود، اما منشویک ها معتقد به قدرت یکسان همه اعضای حزب و سرپوش نهادن بر اختلافات جزئی بودند.
عملکرد فاجعه بار نیروهای مسلح روسی در جنگ روسیه با ژاپن در سال 1904م ضربه ای عمده به رژیم تزاری وارد نمود و ناآرامی را در آن کشور افزایش داد. در ژانویه 1905 م، واقعه ای تحت عنوان یکشنبه خونین اتفاق افتاد. پلیس های تزار از کشیشی خواستند تا میان کارگران نفوذ کند و آتش انقلابی آنان را خاموش کند. او نیز به کارگران وعده داد که اگر خواسته هایتان را منطقی بگویید تزار هم اجابت می کند. کارگران ساده دهاتی هم خواسته های خود را می نویسند و کم شدن ساعات کار و افزایش حقوق را درخواست می کنند. جمعیت دویست هزار نفری از کارگران شامل زن و مرد و کودک بدون سلاح و با آرامش و نظم، در حالی که شعار «خداوند تزار را در پناه خود نگاه دارد» سر داده بودند به سوی کاخ زمستانی در سن پترزبورگ حرکت می کنند تا عریضه خود را به تزار نیکولای رُمانف دوم ارائه نمایند. زمانی که جمعیت به قصر رسیدند، سربازان به سوی آن ها آتش گشودند و صدها نفر را به قتل رساندند. توده های مردم چنان از این کشتار به خشم آمدند که با برقرار کردن اعتصابی عمومی خواستار جمهوری شدند. این اتفاق در سال 1905 م، نشانگر آغاز انقلاب بود. شوراهای کارگران در بیش تر شهرها به وجود آمدند تا فعالیت های انقلابی را هدایت نمایند. روشنفکران جامعه به ویژه سوسیال دمکرات ها که یا تبعید شده بودند یا فرار کرده بودند به کشور بازگشتند. البته لنین در این برهه به روسیه نیامد و منشویک ها در این بازگشت حضور داشتند. در این میان به دلیل شروع شورش از کارگران و طبقه مردم عادی، این سوسیالیست ها بودند که رهبری جریانات را به دست گرفتند.
روسیه فلج شد و حکومت نیز ناکام ماند در اکتبر 1905م، تزار نیکولای رُمانف عقب نشست و بیانیه معروف به بیانیه اکتبر را صادر نمود که ایجاد دومای ملی (مجلس قانونگذاری) را تأیید می نمود. دمکرات های مشروطه خواه راضی شدند، اما سوسیال دموکرات ها این امتیازات را ناکافی می دانستند و به همین دلیل اعتصابات جدیدی را سازماندهی نمودند. در ادامه تزار اختیارات مجلس را محدود کرد و عملاً اجازه ورود عامه مردم در اداره مملکت را از آنان سلب کرد.
در 1914م روسیه وارد جنگ جهانی اول شد. این جنگ عملاً تبدیل به کاتالیزوری برای انقلاب روسیه گردید، چرا که قبل از این جنگ، اشخاصی مانند لنین حتی امید نداشتند انقلاب را در زمان حیات خود ببینند. متحدین وارد خاک روسیه شدند و دو میلیون کشته و زخمی و اسیر حاصل این جنگ بود. مردم و شوراها قصد داشتند در جنگ به تزار کمک کنند اما تزار به شوراها بدگمان بود و می ترسید با آن ها متحد شود. همین امر دید مردم را نسبت به لیاقت دولت و حکومت بدتر می کرد. کمبود منبع غذا و سوخت، تعدد مجروحان و کشته های جنگی، تورم و اعتصابات در میان کارگران کم درآمد کارخانه ها و رعایا اوضاع روسیه را متشنج کرده بود.
در 1917م اعتصابی در یک کارخانه در پتروگراد (نام سابق سن پترزبورگ) رخ داد. تقریباً طی یک هفته تمام کارگران در خیابان ها سرگردان شدند و جنگ خیابانی در گرفت. تزار دوما را منحل نمود و به اعتصابگران دستور داد که به کار خود بازگردند، دستورات وی موجب مرحله اول انقلاب روسیه یعنی انقلاب فوریه 1917 شد. دوما دستور انحلال را نپذیرفت و اعتصابگران بدون اعتنا به رژیم جلسات دسته جمعی خود را برگزار کردند. ارتش نیز علناً در کنار کارگران قرار گرفت. چند روز بعد دولت موقت به ریاست شاهزاده لفوف و با تأیید دوما تشکیل شد. روز بعد تزار از حکومت کناره گیری نمود. ضمناً، سوسیالیست ها در پتروگراد یک شورای کارگران و نمایندگان از سربازان تشکیل دادند تا قدرتی را که از دوما سلب شده بود به آن بازگردانند.
کمی بعد رئیس دولت موقت استعفاء داد و الکساندر کرنسکی جایگزین وی گردید که از او پیشروتر بود اما به حد کافی رادیکال نبود. در زمان حکومت کرنسکی، شوراها، سازمان خود را از طریق تأسیس شوراهای محلی در سراسر کشور گسترش دادند. کرنسکی مرتکب اشتباه مهلک ادامه درگیری روسیه در جنگ جهانی شد که برای توده های مردمی خوشایند و مطلوب نبود.
سرانجام لنین وارد روسیه شد و امیدوار بود بتواند روسیه را از گردونه جنگ خارج سازد. قطار لنین که وارد ایستگاه شد، مورد استقبال هزاران رعیت، کارگر و سرباز واقع گردید. لنین می خواست دموکراسی نوپای روسیه که چند ماه قبل با سقوط امپراتوری تزاری برقرار شده بود را سرنگون کرده و با الهام از اصول مارکسیستی یک دیکتاتوری در روسیه برقرار سازد. او توانست با ترویج سه شعار، بسیاری از سربازان و کارگاران شورای پتروگراد را به سوی خود جذب کند: «صلح فوری با آلمان»، «زمین برای دهقانان»، «تمام قدرت برای سوویت ها». سوویت ها در زبان روسی به مفهوم شوراها یا هیأت های تصمیم گیری بودند و از نظر دموکرات ها، سوویت ها در حکم دستیابی به یک دموکراسی حاکم محسوب می شدند.
دومین مرحله، انقلاب اکتبر 1917 است. انقلاب اکتبر تحت نظارت حزب بلشویک و به رهبری لنین به پیش رفت. طرفداران لنین، یعنی شوراهای کارگران و سربازان قدرت را طی یک یورش نظامی همه جانبه به کاخ زمستانی سن پترزبورگ و سایر اماکن مهم از دولت موقت گرفتند و کرنسکی و دولت موقت او را به تبعید فرستادند. در این انقلاب افراد بسیار کمی کشته شدند. انقلاب در مناطق روستایی و رعیتی نیز پابه پای مناطق شهری در حال پیشروی بود و دهقانان زمین ها را تصرف کرده و در حال توزیع مجدد آن در میان خود بودند. بلشویک ها شورای کمیسرهای خلق را بوجود آوردند و لنین صدر شورا شد. مسکو به تصرف بلشویک ها در آمد و دومین کنگره شوراها برگزار گردید. مالکیت خصوصی لغو و کلیه امور به شوراهای روستایی واگذار شد. تمام زمین ها میان مردم تقسیم شد. در 1918م بلشویک ها رسما نامشان را به حزب کمونیست اتحاد شوروی تغییر دادند.
لنين توانست دولت بلشویک ها را از مشکل جنگ جهانی با انعقاد پیمانی با آلمان، برهاند که در آن بلشویک ها از هرگونه ادعایی نسبت به اراضی فنلاند، سرزمین های بالتیک، لهستان، بلاروس، اوکراین، و نیز قلمرو امپراتوری عثمانی چشم پوشی می نمودند.
از اواخر 1918م تا اواخر 1920م شوروی درگیر جنگ داخلی است. لنین بلافاصله پس از بدست گرفتن قدرت، دیکتاتوری را به راه انداخت و هر گونه اعتصاب را ممنوع کرد. در مقابله با آشوب های داخلی، دوره ارعاب در روسیه از طریق ارتش سرخ به رهبری تروتسکی آغاز شد که همه دشمنان انقلاب را نابود ساخت.
لنین در کنار دیگر موسسات تزاری، پلیس مخفی تزارها را نابود کرد. چرا که مورد نفرت تمامی دسته های سیاسی بود. اما برای تضمین بقای حکومت خود آن را با یک پلیس سیاسی وحشتناک دیگر جایگزین کرد.
در 1920م شوروی عملاً مسلط می شود و با برقراری دیکتاتوری ده ها میلیون نفر از مردم روسیه به اردوگاه های کار اجباری در سیبری اعزام کند. می شوند و هر صدایی را پلیس مخوف امنیتی در نطفه خفه می کند. علی رغم این اقدامات خشونت بار به دلیل بسته بودن مرزها، اخبار این فجایع به طور کامل به گوش جهانیان نمی رسد و برخی از افراد در گوشه و کنار جهان به این حکومت دل بسته و به آن امیدوار هستند. تا این که بعد از 70 سال، اتحاد شوروی از هم می پاشد و تخیل واهی دیکتاتوری پرولتاریا (طبقه کارگر در مقابل طبقه بورژوا) و کمونیسم به تاریخ می پیوندد.
9/ اِستالین
يوسف ویساریونویچ جوگا شویلی معروف به ژوزف استالین، (1878-1953م) در گرجستان که آن زمان بخشی از امپراتوری روسیه بود به دنیا آمد. تحصیلات خود را در مدرسه مذهبی تفلیس گذراند و در سال 1898م به عضویت حزب سوسیال دموکرات قفقاز درآمد و به دلیل فعالیت های سیاسی اخراج شد. پس از انشعاب حزب سوسیال به دو جناح بلشویک و منشویک، به بلشویک ها (یاران لنین) پیوست. بعد از سال 1905م استالین سردسته گروه هایی بود که برای تأمین مالی حزب بلشویک، بانک ها را سرقت می کردند. همین کارهای عملی بود که او را در حزب مطرح کرد. به دلیل ایفای نقش مهم در فاصله انقلاب اول و دوم روسیه در سال 1917م، از طرف لنین به لقب استالین (مرد پولادین) ملقب شد. پس از انقلاب اکتبر، در دولت لنین به مقام کمیسری خلق ملت ها رسید و در 1922م به مقام دبیر کل حزب کمونیست اتحاد شوروی رسید. پس از مرگ لنین در 1924م سه نفر از رهبران بلشویک ها از بقیه مشهورتر بودند. این سه نفر در این
زمان که حزب کمونیست تشکیل شده بود به نام رهبران حزب معروف بودند و شامل «زینوویف»، «کامنوف» و «استالین» می شدند. در کنار این ها، تروتسکی هم دارای نفوذی در حزب بود. سرانجام استالین که از بقیه خشن تر و جاه طلب تر بود موفق شد همه رهبران حزب را کنار بزند و در سال 1927م قدرت را به طور کامل به دست گیرد.
انقلاب روسیه از این تاریخ به مدت 25 سال تحت حکومت دیکتاتوری خشن استالین بود. او در این مدت مرتکب جنایت ها و قتل عام های فجیعی شد. استالین همه قدرت را در دست گرفت و حرکتی سریع به سوی صنعتی شدن را آغاز کرد. رعیت ها به کار در مزارع اشتراکی وادار گشتند. در نتیجه چنین حرکتی، تغییرات بسیار وسیعی در ساختار اجتماعی کشور رخ داد. دهقانان از بسیاری زمین های خود رانده شدند و به کار در مزارع اشتراکی مجبور گشتند. حاصل همه این ها فقط تغییر وضعیت کشور از اقتصادی عقب مانده، به سوی توسعه بیش تر و افزون تر گردید.
در 1928م به سیاست اقتصادی نوین لنین پایان داد، و برنامه های پنج ساله را بنیاد نهاد که در خلال آن، صنعتی و اشتراکی کردن کشور را با شدت و به قیمت نابودی صدها هزار انسان دنبال کرد. لذا واژه استالینیسم، در فرهنگ سیاسی وارد شد که اختناق هولناک سال های زمامداری او را نشان می دهد.
مصادره گندم و غذاهای دیگر توسط مقامات شوروی به دستور استالین از عوامل قحطی بین سال های 1932م تا 1934م بود. دهقانانی که با مصادره مخالفت می کردند سرکوب و دستگیر می شدند. قحطی مصنوعی که توسط استالین در اوکراین ایجاد شد و به «هولودومور» مشهور است، باعث مرگ حدود ده میلیون اوکراینی شد.
استالین یکی از بدترین حکومت های استبدادی در طول تاریخ بود. او هر کسی را که مخالف رژیمش بود یا به زندان می انداخت و یا می کشت. پلیس مخفی بسیاری از مردم را به علت های پوچ و ناچیز دستگیر می نمود. در دهه 1930م استالین تصفیه کبیر را آغاز کرد و شروع به پاکسازی ارتش و حزب کمونیست نمود که در 1937م به اوج خود رسید. رهبران کمونیست در طی یک محاکمه نمایشی اعتراف و اقرار می کنند. محکومیت متهمین حتی پیش از محاکمه آن ها، مشخص شده است. بسیاری از افسران ارشد ارتش اعدام گشتند. ضمن تصفيه تلاش های بسیاری برای عوض کردن تاریخ در کتاب های درسی روسیه و منابع تبلیغی بود. بسیاری از قربانیان اعدامی از کتاب ها و عکس ها بیرون گذاشته می شدند که گویی هرگز وجود نداشته اند. نهایتاً تاریخ انقلاب جوری روایت می شد که گویی تنها دو شخصیت داشته است: لنین و استالین. آماری واقعی از شمار اعدامیان در زمان استالین موجود نیست، ولی در اسناد از 3 میلیون تا 60 میلیون نفر آمده است.
در 1941م نخست وزیری را از مولوتوف گرفت، و در همان سال، پس از حمله هیتلر به روسیه، تصدی ارتش را نیز عهده دار شد و درجه مارشالی (1943م) و مقام فرماندهی کل قوا (1945م) را عهده دار گردید.
وی در سال های بعد از جنگ جهانی دوم، سیاست دوری از غرب (پرده آهنین) را پیش گرفت و با این کار باعث شد که شوروی سال ها در جنگ سرد با ابر قدرت غرب یعنی آمریکا باشد. او تا زمان مرگش (1953م)، که بر اثر خونریزی مغزی اتفاق افتاد، با قدرت کامل بر روسیه حکومت کرد. پس از وی خروشچف به دبیر کلی حزب کمونیست انتخاب شد و استالین را به اعمال خشونت آمیز و دیکتاتوری متهم ساخت.
جالب است که در زمان استالین برخی از هنرمندان مهاجر سابق به روسیه بازگشتند. از جمله الکسی تولستوی در 1925، الکساندر کوپرین در 1936، و الکساندر ورتینسکی در 1943.
10/ انقلاب الجزاير
طی انقلاب الجزایر کشور الجزایر بعد از 132 سال که تحت سلطه فرانسه بود به استقلال رسید و در همان سال به نام جمهوریه الجزایره الدموكراتيه الشعبيه (جمهوری دموکراتیک مردمی الجزایر) به عضویت سازمان ملل متحد درآمد.
از 1954 تا روز استقلال یعنی مدت هشت سال «جبهه آزادی بخش ملی» مبارزه مسلحانه خود را علیه اشغالگران فرانسوی به شدت ادامه داد. ملت الجزایر یک میلیون قربانی داد و در تاریخ کشورهای عرب و شمال آفریقا، الجزایر به عنوان «سرزمین یک میلیون شهید» معروف شد.
دولت فرانسه اکثر کشورهای شمالی آفریقا به ویژه الجزایر را مستعمره خویش کرده بود تا از این سرزمین برای چنگ انداختن به بارورترین زمین های زراعتی استفاده کند. از طرفی هنگام بروز جنگ جهانی اول، جوانان الجزایری را به جبهه های جنگ اروپا می فرستاد. اقلیت فرانسوی پست های حساس و کلیدی الجزایر را در دست خود داشتند
و اکثریت مردم مسلمان الجزایر نه تنها نقشی در اداره سیاسی نداشتند، بلکه در شرایط ناگوار و فاجعه آمیزی در فقر و اختناق به سر می بردند. دهه 1950م دو حرکت ضد استعماری در منطقه خاورمیانه و آفریقا باعث تشدید روند حرکت انقلابی مردم الجزایر شد. آمریکا ملی گرایان الجزایر را علیه فرانسه مسلح نمود و شوروی سابق هم برخلاف روسیه زمان جنگ اول جهانی، ژست طرفداری از جهان سوم به خود گرفت و به همین دلیل از انقلابیون الجزایر در مقابل رژیم وابسته آن کشور حمایت می کرد.
در فرایند نهضت آزادی بخش الجزایر رهبران متعددی ظاهر شدند که از نظر فکری و ایدئولوژیکی از طیف وسیعی برخوردار بوده، برای رسیدن به خواست مشترکشان می کوشیدند. «شیخ عبدالقادر» نمونه ای از رهبران مسلمان بود که با تکیه بر مبانی اسلامی در راه آزادی الجزایر از سیطره استعمار به پیکار برخاست. «عبدالحمید بن بادیس» نمونه ای دیگر از رهبران اسلامی بود که از افکار «شیخ محمد عبده»، متفکر بزرگ جهان اسلام الهام گرفته بود. «الشيخ العقبى» و «الشيخ الابراهیمی» دو تن دیگر از رهبران مسلمان انقلاب الجزایر بودند. اما رهبران دیگری نیز در هدایت جنبش الجزایر ظاهر شدند که «مصالی الحاج» و «فرحت عباس» به عنوان رهبران میانه رو و ناسیونالیسم شناخته شده اند که تمایلات سوسیال دموکراسی داشتند. از دیگر چهره های شاخص رهبری نهضت الجزایر «احمد بن بلا» بود که به سازماندهی و رهبری علمیات های چریکی و جنگی علیه فرانسویان می پرداخت. همچنین در میان رهبران الجزایر کسانی بودند که از سوسیالیسم و کمونیزم طرفداری می کردند «العربی بوهالی» نمونه ای از این چهره ها بود. وجود اختلافات ایدئولوژی و فکری میان رهبران انقلاب الجزاير سبب شکاف های عمیقی بین آنان گردیده بود. این رهبران برای دست یابی به هدف های مورد نظر و غلبه بر دشمن مشترک، به طور موقت اختلافات را کنار نهاده و در سال 1954م زیر چتر جبهه «آزادی بخش ملی» جمع شدند.
درون این جبهه سیاسی یک جبهه نظامی به نام «ارتش آزادی بخش الجزایر» تشکیل دادند که فرماندهی آن با «هواری بومدین» بود. آن ها پایگاه هایی در مراکش، تونس و الجزایر داشتند و عملیات چریکی و مسلحانه را از کوه های «کابیلی» در الجزایر آغاز کردند در چنین وضعیتی در روستاها و شهرها، عملیات مسلحانه ضد فرانسوی در جریان بود و عده زیادی از طرفین کشته می شدند. در نهایت ارتش آزادی بخش ملی به رهبری سرهنگ هواری بومدین، ضربات سختی را بر پیکر ارتش فرانسه وارد ساخت به طوری که فرانسویان مقیم الجزایر، گروه گروه کشور را ترک می کردند.
به علت بالا گرفتن جنگ در الجزایر در 1960م ژنرال دوگل، رئیس جمهور فرانسه، خواستار برقراری صلح شد و ضمن سفری به الجزایر، نسبت به اعطای استقلال به آن جا اظهار تمایل کرد. ژنرال دوگل اعلام کرد که به شرط تشکیل یک کنفرانس صلح میان سران جبهه آزادی بخش ملی و دولت فرانسه در شهر اویان و انجام یک رفراندوم حاضر به قبول استقلال الجزایر است.
در 1962م طی یک رفراندوم، 90 درصد از مردم الجزایر خواهان جدایی از فرانسه و استقلال کشور خویش شدند و مقرر شد که رسماً به این کشور استقلال داده شود.
پس از خروج فرانسه از الجزایر و دستیابی به استقلال، کسانی که در رأس نهضت استقلال طلبانه قرار داشتند به قدرت رسیدند. ابتدا فرحت عباس به عنوان رییس جمهور برگزیده شد و احمد بن بلا هم پست نخست وزیری را اشغال نمود. پس از اندکی بن بلا با برخی اعضای انقلاب مشکل پیدا کرد و استعفا داد اما با کودتای سرهنگ بومدین به مقام ریاست جمهوری رسید. با به قدرت رسیدن بن بلا، عصر میانه روهایی مانند فرحت عباس به پایان رسید و آن ها خانه نشین شدند. احمد بن بلا دولت خویش را بر پایه ایدئولوژی سوسیالیسم اعلام کرد. اینان در صدد بودند تا جامعه نوین الجزایر را بر اساس اصول و مبانی سوسیالیسم بنا کنند. بن بلا از سوسیالیسم مارکسیستی طرفداری می کرد. بن بلا الجزایر را به سوی نظام تک حزبی سوق داد. بن بلا بعد از تصفیه رقبای خود طی مصاحبه ای گفت که یک سوسیالیست است، ولی کمونیست نیست. منشور ملی الجزایر که همان قانون اساسی کشور بود، الجزایر را با سیستم تک حزبی سوسیالیست معرفی کرده بود. بن بلا در 1964م جایزه صلح لنین را از روسها دریافت کرد.
اما جامعة آرمانی سرهنگ هواری بومدین که در این زمان نخست وزیر بود، براساس برداشتی دوگانه از سوسیالیسم و اسلام بود. این اختلاف عقیده باعث شد که بومدین در سال 1965م با یک کودتای ناگهانی بن بلا را از قدرت برکنار و خود در مسند قدرت قرار گیرد. بومدین تا زمانی که بر سر کار بود، با قدرت و اقتدار کامل، یکه تاز میدان سیاست و حاکمیت آن کشور بود.
حرکت انقلابی الجزایر زاییده یک اندیشه و ایدئولوژی واحد و منسجم
نبود. زیرا در این سرزمین طیف وسیعی از ایدئولوژی های رنگارنگ و گوناگون وجود داشتند که مدعی هدایت و رهبری مردم بودند که از جمله آن ها اسلام، ناسیونالیسم، سوسیالیسم و.... بودند.
هنگامی که جبهه آزادی بخش ملی در تابستان 1962م، بار سنگین جامعه استقلال یافته الجزایر را بر دوش خود حس کرد، هیچ گونه طرح و برنامه ای برای ساختن جامعه جدید در دست نداشت. بحرانی که پس از حصول استقلال در آن کشور دامن گیر جامعه الجزایر شد، بیش از هر چیزی از فقدان ایدئولوژی انقلابی و خلأ فکری نهضت الجزائر حکایت می کرد. تنها عنصری که در به هم پیوستن رهبران نهضت موثر بود، اندیشه ضد استعماری بود که در واقع تنها عامل همبستگی مردم آن کشور هم محسوب می گردید. خلأ ایدئولوژیک به ویژه عدم توجه رهبران و ملت مسلمان کشور الجزایر به اسلام اصیل، موجب بر پا شدن سیطره استعمار و بحران بی هویتی برای مدت طولانی در آن کشور شد. این در حالی بود که مردم و رهبران آن کشور می توانستند با توجه به دین اسلام که در بین اکثریت مردم آن کشور رواج داشت به عنوان تنها ایدئولوژی انقلابی، مبارزات مردم را به نحوه مطلوب تری سازماندهی کرده، به پیروزی برسانند و پس از پیروزی هم با تکیه بر اسلام نمونه یک جامعه اسلامی یکپارچه ارائه دهند تا دچار بحرانی دیگر که امروزه دامن گیر جامعه اسلامی الجزایر شده نشوند.
رهبران الجزایر با تدوین قانون اساسی جدید، به رغم این که این کشور در زمره کشورهای اسلامی قرار داشت به سوسیالیسم روی آوردند. آن ها گرچه طعم تلخ ایدئولوژی های وارداتی را در حین مبارزه چشیده بودند اما این اشتباه را یک بار دیگر تکرار کردند. بدین صورت بحران فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی به صورت آتش زیر خاکستر پنهان ماند. تا این که مردم مسلمان آن کشور پس از پیروزی انقلاب اسلامی با الهام از رهبری الهی امام خمینی و ایمان مذهبی خود در سال 1369ش در انتخابات شهرداری ها و سپس در انتخابات پارلمانی آن کشور با رأی قاطع خود جبهه نجات اسلامی آن کشور به رهبری عباس مدنی را که خواهان حکومت اسلامی به شیوه ایران بود، به نمایندگی خود انتخاب نمودند. اما وابستگانِ به بیگانه در آن کشور چون تحمل حکومت اسلامی را نداشتند، با ابطال انتخابات شهرداری ها و پارلمان آن کشور، الجزایر را دچار یک بحران فزاینده دیگر کردند که تا امروز هم چنان ادامه دارد.
11/ بومديّن
محمد بن ابراهیم بوخروبه (1978-1927م) معروف به هواری ومدین رهبر الجزایر (1978-1965م) و از شخصیت های برجسته جنبش عدم تعهد بود. محمد بوخروبه در 1952م برای فرار از خدمت سربازی برای فرانسوی ها به مصر رفت. سپس وارد دانشگاه الازهر شد و به گروهی از جوانان مخالف الجزایری که احمد بن بلا نیز در میان آنان بود پیوست. در سال 1950م عده ای از جوانان الجزایری تحصیل کرده فرانسه به توصیه «فرحت عباس» به عضویت یک سازمان سری که برای آزادی الجزایر فعالیت می کرد، در آمدند. این سازمان فعالیت های نظامی و سیاسی را در برنامه خویش جهت رسیدن به آزادی الجزایر گنجانیده بود. آن ها توانستند «جبهه آزادی بخش ملی» را در 1954م تشکیل دهند، درون این جبهه سیاسی یک جبهه نظامی به نام «ارتش آزادی بخش الجزایر» تشکیل دادند. در 1955م محمد بوخروبه نام هواری بومدین را برای خود برگزید و به درجه کلنل (سرهنگ) در ارتش آزادی بخش الجزایر رسید. سرهنگ بومدین در 1960م فرماندهی ارتش آزادی بخش الجزایر را بر عهده گرفت. بومدین نیروهای خود را دور از دسترس فرانسوی ها در تونس و مراکش سازماندهی می کرد.
پس از استقلال الجزایر او به احمد بن بلا کمک کرد تا حکومت را در اختیار گیرد و خود به عنوان وزیر دفاع و فرمانده کل قوا، رئیس شورای انقلاب ملی و معاون اول رئیس جمهور منصوب شد.
با بالا گرفتن اختلاف میان دو رهبر، بومدین در 1965م با کودتایی بدون خونریزی بن بلا را خلع کرد و خود در رأس یک شورای انقلابی 26 نفری حکومت را در دست گرفت. او حکومت الجزایر را دموکراتیک خلق و مجلس آن کشور را مجلس خلق نامید. او به سبب خودکامگی ای که داشت مخالفان زیادی برای خود دست و پا کرد. به طوری که رجال پیشکسوت مانند فرحت عباس او را به دیکتاتوری متهم کردند.
و در 1971م کنترل حکومت بر صنعت نفت را به بهای پایان روابط ویژه الجزایر با فرانسه اعلام کرد. الجزایر در این دوران از کشورهای مهم جنبش عدم تعهد به شمار می رفت و همزمان با همکاری های اقتصادی با شرکت های غربی، روابط نزدیکی نیز با بلوک شرق داشت. در 1976م قانون اساسی جدید و یک منشور
ملی تهیه شد که هر دو در همه پرسی به تصویب رسیدند. منشور ملی «تعهد فسخ ناپذیر و غیر قابل بازگشت الجزایر به سوسیالیسم» را اعلام می کرد.
معاهده 1975م الجزایر میان ایران و عراق نیز با میانجی گری الجزایر به رهبری بومدین صورت گرفت.
بومدین در 1978م به بیماری سرطان کبد مبتلا شد و برای معالجه به شوروی رفت ولی عاقبت در همان سال درگذشت.
12/ متفقین و متحدین
جنگ جهانی اول یک نبرد جهانی بود که از 1914م تا 1918م رخ داد. بدون هیچ زمینه کشمکشی، سربازان بسیاری برای جنگ تجهیز شدند و مناطق بسیاری درگیر جنگ شدند. پیش از این، هیچ وقت تلفات جنگی به این اندازه زیاد نبود. جنگ را اتریش شروع کرد. دول محور که عبارت بودند از امپراتوری آلمان، امپراتوری اتریش- مجارستان، بلغارستان و امپراتوری عثمانی به نفع هم می جنگیدند و دول متحدین را تشکیل می دادند. آلمان تا آن زمان قوی ترین قدرت نظامی جنگ محسوب می شد. جنگ از سوی متحدین بر علیه نیروهای متفقین به رهبری فرانسه و بریتانیا در گرفت.
تا مدت ها هیچ یک از دو طرف نتوانستند به پیروزی کامل دست یابند و جنگ تا چهار سال به طول انجامید. پیش از پیروزی متفقین حدود ده میلیون نفر کشته شدند. پس از پایان این جنگ در سال 1919م و در کنفرانسی در پاریس «معاهده ورسای» امضا و غرامت های بسیار سنگینی بر بازندگان جنگ تحمیل شد.
در جنگ جهانی دوم نیز همین تقسیم بندی با ترکیبی تقریبا مشابه بین کشورهای جهان شکل می گیرد.
13/ خرده بورژواها
بورژوا از واژه فرانسوی بورگ به معنای شهر، مشتق شده است و به معنای صاحب وسایل اساسی تولید، ملک، حمل و نقل و توزیع است. این طبقه در مقابل توده مردم و کارگران قرار می گیرد. در نظام سرمایه داری دو طبقه وجود دارد: بورژواها و پلوترها. طبقه اول شهری و کاسب کارند که در اواخر قرن نوزدهم اروپا در برابر طبقه اشراف و کلیسا که مالکیت زمین با آن ها بود قد عَلم کردند. وجه تمایز آن ها فرهنگ و درآمد آن ها و شغل آن ها در یکی از صنایع آزاد بود. این اعتقاد وجود دارد که بنیان گذار دمکراسی این طبقه اند، البته خود طبقه بورژوا نیز تلاشی که برای انقلاب ها کرده است برای استثمار مردم عادی و حرص و آز بیش تر به مقام و ثروت بوده است. بورژوازی از مفاهیم اصلی تاریخ اجتماعی اروپا به شمار می رود. این مفهوم از زمان مارکس به بعد به معنای طبقه حاکمه جامعه سرمایه داری یعنی طبقه سرمایه داران و مالکان وسایل تولید به کار رفته است. به طور کلی مفهوم بورژوازی در طی تاریخ دستخوش تحولاتی شده است. مفهوم بورژوازی به طبقه ای از مردم در تاریخ اجتماعی اروپا اطلاق شده است که دارای ایدئولوژی و فکری خاصی بودند. این طبقه در مقابل اشرافیت قرار داشت. بدین سان بورژوازی صرفاً یک مقوله اقتصادی و اجتماعی نبود بلکه عمدتا با توجه به ویژگی های فرهنگی، ایدئولوژیک و سیاسی اش شناخته می شد.
خورده بورژواها نیز شامل صاحبان سرمایه های کوچک، صاحبان حرفه ها و پیشه های کوچک مرتبط با سرمایه مدرن، صاحب کارگاه های مونتاژ و تعمیرات کوچک و تجار و کسبه خُرده پا می شوند. این ها نیز به نحوی در جریان گردش سرمایه سهیم هستند، اما سهم اندکی دارند و در کل، وابسته به جامعه مدرن هستند.
14/ امپریالیستی
کلمه امپریالیسم در لغت از ریشه امپراتوری مشتق شده است؛ یعنی تشکیل امپراتوری دادن. ولی در اصطلاح هر نوع گسترش و توسعه ارضی و سلطه قوی بر ضعیف را در برمی گیرد. امپریالیسم به کشور یا قدرتی اطلاق می شود که از راه تعدّی و تجاوز بخواهد سرزمین ملت دیگری را تصرف کند و مردم آن سرزمین را به زور وادار به فرمان برداری از خود کند و از منابع اقتصادی و مالی و انسانی آن ها به سود خود بهره برداری کند.
مفهوم استعمار، امروزه با مفهوم امپریالیسم، پیوستگی کاملی یافته است. امپریالیسم دارای ابعاد اقتصادی، سیاسی و فرهنگی است. کمونیست ها معمولاً از امپریالیسم، برداشت اقتصادی دارند. از دیدگاه آن ها امپریالیسم جز پدیده ای تاریخی و یکسره اقتصادی و مربوط به نظام سرمایه داری نیست، ولی در اصطلاح سیاست مداران آسیا و آفریقا، امپریالیسم، اغلب به معنای تسلط سیاسی است و مفهوم اقتصادی آن را در کلمه استعمار می جویند.
15/ پیغمبر از شعر شعرا استفاده کرده.
مجمع البیان/ ج7/ ص326: «رسول الله - لَمّا سُئلَ عنِ الشِّعر- : إِنّ المُؤمِنَ مُجاهِدٌ بِسَيفِهِ وَ لِسانِهِ وَ الَّذِي نَفسي بِيَدِهِ لَكَأنّما يَنضِحُونَهم بِالنَّبلِ
پیامبر خدا- چون درباره شعر از ایشان سوال شد - فرمود: همانا مؤمن با شمشیر و زبان خود جهاد می کند؛ سوگند به آن که جانم در دست اوست، شاعران [مؤمن] با شعر خود گویی به دشمن تیر می اندازند.»
16/ دوران پهلوی و دوران قاجار
قاجارها دودمانی ترک نژاد بودند که از حدود سال 1170ش تا 1304ش بر ایران فرمان راندند. بنیان گذار این سلسله آغا محمد خان است و بعد از او شش نفر حکومت کردند: فتحعلی شاه، محمد شاه، ناصرالدین شاه، مظفرالدین شاه، محمد علی شاه و آخرین آن ها، احمد شاه است که در سال 1304ش برکنار شد و رضاشاه پهلوی، جای او را گرفت.
دودمان پهلوی (بعد از کودتا این لقب را برای رضاخان میرپنج گذاشتند) پس از انحلال سلسله قاجار، از سال 1304ش تا 1357ش بر ایران حکومت کردند. رضاخان میرپنج با کودتای 3 اسفند 1299 به قدرت رسید و وزیر جنگ شد و سید ضیاء به نخست وزیری رسید. سه ماه بعد، سید ضیاء برکنار شد و قوام نخست وزیر شد و رضا خان وزیر جنگ باقی ماند. بعدها وی به مقام ریاست الوزرایی رسید. رضا پهلوی، از 1304ش تا 1320ش حکومت کرد. بعد از او محمد رضا پهلوی به خواست انگلیسی ها به حکومت رسید و از 25 شهریور 1320 تا پیروزی انقلاب اسلامی در 22 بهمن 1357 شاه ایران بود.
17/ دوران ساسانی
ساسانیان نام خاندان شاهنشاهی ایرانی است که از سال 224م تا 651م بر ایران فرمانروایی کردند. بنیان این شاهنشاهی یکپارچه را اردشیر بنا کرد. قیب از او اشکانیان قدرت را در دست داشتند. پایتخت ایران در این دوره، شهر تیسفون (به عربی مدائن) در نزدیکی بغداد در عراق امروزی بود.
نام «ساسانیان» از «ساسان» گرفته شده، که اردشیر از نوادگان اوست. «خسرو پرویز» از پادشاهان ساسانی بود که پیامبر اکرم نامه ای تاریخی برای دعوت ایرانیان به دین مبین اسلام به او فرستاد.
یزدگرد سوم آخرین شاه ساسانی بود. سرانجام عمر بن الخطاب به ایران لشکر کشید و در دو نبرد سرنوشت سازِ قادسیه و جنگ نهاوند با پیروزی اعراب پایان یافتند. پایتخت ایران، شهر تیسفون در 637م به دست اعراب افتاد. با مرگ یزدگرد به سال 651م، شاهنشاهی ساسانی پایان یافت.
18/ ابن سینا
ابوعلی حسین بن عبدالله معروف به ابن سینا سال 370ق در روستایی از توابع بخارا (پایتخت سامانیان) متولد شد و در سال 428ق در همدان گذشت. ابوعلی در بخارا به آموختن زبان عربی، قرآن، ادبیات، منطق و مقدمات ریاضی پرداخت. در علوم طبیعی و پزشکی استادی نداشت و از راه خودآموزی این دانش ها را فرا گرفت. پس از اندک زمانی، در پزشکی چنان شهرت یافت که پزشکان مشهور به شاگردی نزد او می آمدند. وی در ده سالگی حافظ قرآن کریم شد. در شانزده سالگی کتاب مشهور «قانون» را به نگارش در آورد. هفده ساله بود که برای درمان بیماری نوح بن منصور (پادشاه وقت سامانی) دعوت شد و او را درمان کرد. به پاداش این خدمت اجازه یافت تا در کتابخانه سلطنتی به مطالعه بپردازد. بر اثر مطالعه کتاب های کم نظیری که در این کتابخانه بود به آگاهی های تازه ای در زمینه پزشکی و فلسفه دست یافت.
در بیست و دو سالگی که پدرش را از دست داد و بر اثر ضعف دولت سامانی، بخارا دچار آشفتگی شده بود، از بخارا به خوارزم که مرکز دانشمندان و پژوهشگران بود رفت و مدتی به آسایش خاطر در آن جا به کار و پژوهش پرداخت. اما خوارزم، پس از چندی، به تصرف محمود غزنوی در آمد و دانشمندان از آن جا پراکنده شدند. ابن سینا که با خشونت محمود در سیاست و مذهب مخالف بود، دعوت او را نپذیرفت و از بیم جان از خوارزم گریخت. پس از اقامت کوتاهی در چند شهر، به نزد شمس الدوله دیلمی، فرمانروای همدان، رفت. بیماری قولنج شمس الدوله را درمان کرد و وزارت او را پذیرفت. ابن سینا در همین دوره، که سرگرم کارهای سیاسی و اداری بود، به نوشتن کتاب «شفا» پرداخت. پس از مرگ شمس الدوله، جانشین او، ابن سینا را چهار ماه زندانی کرد. ابن سینا در زندان رساله ای عرفانی، به نام «حَی بن یَقظان»، و کتابی در پزشکی، به نام «قولنج» و چند رساله دیگر نوشت.
پس از رهایی از زندان به اصفهان رفت. در اصفهان با استقبال علاءالدوله کاکویه، فرمانروای اصفهان، روبه رو شد و چهارده سال در این شهر در آرامش زندگی کرد. در این سال ها کتاب های ناتمام خود را به پایان رساند و کتاب های تازه ای در زمینه فلسفه، ریاضی و موسیقی نوشت. در حمله مسعود غزنوی به اصفهان، برای برانداختن فرمانروایی علاءالدوله، خانه ابو علی تاراج شد و بعضی از نوشته های او از میان رفت. اما ابن سینا تا پایان عمر در دستگاه علاءالدوله باقی ماند و سرانجام در سال 428ق، در سفری که با علاءالدوله به همدان می رفت، در راه بیمار شد و درگذشت. آرامگاه وی در همان جا برپا شد.
ابن سینا نخستین فیلسوف در ایران و جهان اسلام است که کتاب های منظم و کاملی درباره فلسفه نوشته است. وی بیش از همه، از فلسفه ارسطو بهره گرفته است. او اندیشه های فلسفی ارسطو و پیروان این فیلسوف یونانی را در کتاب «شفا» گرد آورد.
با این همه، ابوعلی در فلسفه دیدگاهی نو داشت که تا اندازه ای با فلسفه ارسطو متفاوت بود. تأثیر اندیشه های فلسفی یونان در او چنان نبود که او را بازگوکننده ساده این عقیده ها بشناسیم. ابن سینا به الهیات اسلامی توجه داشت و کوشش کرد تا اندیشه های اسلامی را در فلسفه خود وارد کند.
در کتاب «قانون» درباره تشریح اعضای بدن انسان، جراحت ها پس از عمل جراحی، و نیز درباره طبقه بندی داروها و شیوه استفاده از آن ها به تفصیل سخن به میان آمده است. قانون یکی از پرارزش ترین کتاب های پزشکی جهان بوده است. ترجمه این کتاب به زبان های اروپایی مدت شش قرن کتاب درسی رشته پزشکی دانشگاه های اروپا بود و از نخستین کتاب هایی است که پس از اختراع چاپ در اروپا انتشار یافت. ابن سینا در اروپا به «آویکنا» و «آویسنا» شهرت داشته است.
رساله های مهم او درباره علوم طبیعی، ریاضی، منطق و الهیات در کتاب «شفا» آمده است. ابن سینا نخستین دانشمندی است که در ایران پس از اسلام به آموزش و پرورش کودکان توجه داشت. او در کتاب قانون و شفا و رساله «تدابیر المنازل» در این باره سخن گفته است.
یکی از استعدادهای شگرف ابن سینا، استادی او در فن نویسندگی بود. نوشته های او را بیش از 130 کتاب و رساله دانسته اند که نام بیش تر آن ها را شاگردش، ابوعبید جوزجانی، در زندگینامه او آورده است.
19/ فارابی
محمد بن طرخان، حکیم و فیلسوف شهیر، معروف به ابونصر فارابی، در سال 260ق در روستایی نزدیک فاراب در خراسان قدیم به دنیا آمد. فارابی از بزرگ ترین دانشمندان اسلامی قرن چهارم هجری بوده و به معلم ثانی، استاد الفلاسفه و مَلكُ الحُكَما خوانده می شود. در جوانی به بغداد رفت و نزد استادان بزرگ زمان، به تحصیل منطق و فلسفه یونان پرداخت. پس از اندک زمان، وی که به زبان های فارسی، ترکی، عربی، سریانی و یونانی تسلط کامل داشت، در فهم فلسفه یونان به پایه ای رسید که او را معلم دوم خواندند. معلم اول ارسطوست و پس از ابونصر دیگر هیچ کس را معلم نگفته اند.
دوران زندگی ابونصر فارابی هم زمان با فروپاشی و ضعف خلافت عباسی است. خاندان های بزرگ وزیران خراسان مانند برمکیان که در دربار خلافت عباسی از علم و اندیشه حمایت می کردند، از میان رفته بودند. در چنین احوالی، ناچار بزرگانی چون ابونصر فارابی، در جستجوی حامی و مشوق دانش، به دیارهای دور سفر می کردند.
ابونصر فارابی فیلسوف بود اما برای گذراندن زندگی ناچار به پزشکی و مداوای بیماران می پرداخت. این راهی بود که بیش تر فلاسفه اسلامی در آن روزگار پیش می گرفتند. به همین جهت حتی تا روزگار ما هنوز به پزشک، حکیم نیز می گویند، در حالی که حکیم در اصل به معنی فیلسوف و اندیشه ور است.
کتاب های فلسفه ای که تا زمان ابونصر فارابی ترجمه شده بود اغلب غلط بسیار داشت و قابل فهم نبود. فارابی نخستین کسی است که با رنج بسیار آثار ارسطو و افلاطون را به طور کامل دریافت و در کتاب ها و رساله های خود به شرح و تفسیر و نقد آن ها پرداخت. آشنایی دوباره جهان با آثار این فیلسوفان در واقع مرهون دانش و تلاش ابونصر فارابی است. در ستاره شناسی کتابی از او باقی است که بی پایه بودن پیشگویی منجمان را ثابت می کند و آن ها را بی ارزش می شمرد. کتاب بزرگ و معتبر او در سیاست نمودار اطلاع وسیع او درباره جوامع بشری است. مهم تر از همه کتابی است که وی درباره مدینه فاضله و شهر آرمانی فلاسفه نوشته است. وی در این کتاب که خود به چند بخش بسیار بزرگ و مهم تقسیم شده، با پیش بینی فلسفی و عارفانه نظریات خود را درباره جوامع انسانی بیان داشته است.
ابونصر فارابی در موسیقی نیز استادی بی نظیر بود. اختراع قانون را به او نسبت داده اند او علاوه بر نوشتن رساله های متعدد درباره موسیقی و زبان شناسی، نوازنده ای ماهر بود.
وی به تربیت نفسانی خویش و شاگردانش بسیار اهمیت می داد و در زندگی شخصی به جاه و جلال و نام و شهرت بی اعتنا بود. بی علاقگی وی را به جمع آوری تألیفات خود ناشی از عظمت روحی او دانسته اند. با وجود این بیش از 102 رساله و کتاب از او به جای مانده که هر یک در نوع خود بی نظیر است. از کتاب های وی، معلوم می شود که در علوم زبان، ریاضیات، کیمیا، هیأت، علوم نظامی، موسیقی، طبیعیات، الهیات، علوم مدنی، فقه و منطق دارای مهارت بسیار بوده است.
شیخ الرئیس ابو علی سینا خود را شاگرد مکتب فارابی خوانده و گفته است که تنها از طریق مطالعه رساله های ابونصر توانسته است منظور ارسطو را از کتاب متافیزیک درک کند.
ابونصر فارابی در آثار متعدد فلسفی خود کوشیده است تا فلسفه را به معتقدات دینی مردم نزدیک کند، به عبارت دیگر، معتقدات دینی را با اصول فلسفی از خرافه و توهم دور سازد. افزون بر این، فارابی برای رواج فلسفه، که دانستن آن را مانند علوم دیگر برای همه مردم لازم می دانسته، کوشیده که آن را به زبان و اصطلاحات مذهبی نزدیک کند. ابونصر فارابی در هشتاد سالگی در دمشق درگذشت و با آن که بیش از تنی چند بر جنازه او نگریستند، مجموعه ای گران قدر از آثار خود را به زبان عربی بر جای گذاشت. اما نه عرب که فیلسوف و نابغه ای خراسانی و از جمله شخصیت های برجسته و کم نظیری است که آثار و افکارش اثری جهانی داشته است.
20/ داستان امیرارسلان نامدار
این داستان را میرزا محمد علی نقیب الممالک، داستان گوی ناصرالدین شاه قاجار برای وی می گفت و در این هنگام فخرالدوله، دختر ناصرالدین شاه پشت در نیمه باز اتاق خواجه سرایان می نشست و داستان ها را با دقت مکتوب می کرد و برای آن ها نقاشی می کشید. داستان امیر ارسلان این گونه برجا مانده است.
21/ اندلَس
در سال 92ق، موسی بن نصیر (حاكم شمال آفریقا) با تهیه مقدمات لازم، لشکری هفت هزار نفری را مهیای فتح شبه جزیره ایبری کرد و طی مدت کوتاهی، تمام شبه جزیره ایبری (اسپانیا و پرتقال) به دست مسلمانان فتح گردید، حتی آن ها از سلسله جبال پیرنه گذشتند و به خاک فرانسه رسیدند و حکومت سلامی اندلس را در شبه جزیره برقرار کردند که تا سال 897ق ادامه یافت.
از آن جا که اسلام، دین دانش، تفکر و تعقل است، هر کجا که قدم گذاشت، نور دانش در آن جا درخشید. اندلس نیز یکی از کشورهایی بود که با تابیدن نور اسلام بر دل های مردمش، از میان آن ها اندیشمندان بزرگی برخاستند که سهمی به سزا در تمدن اسلامی بلکه بشری ایفا کردند و دستاوردهای شگرفی را به جهان علم عرضه نمودند. «لاین پل» مستشرق انگلیسی می نویسد: «اسپانیا هشت قرن در دست مسلمانان بود و نور تمدن آن، اروپا را نورانی ساخته بود. علوم و ادب و صنعت فقط در همین سرزمین اروپایی رونق داشت و از همین رهگذر بود که علوم ریاضی، فلکی، گیاه شناسی، تاریخ، فلسفه و قانونگذاری فقط در اسپانیای اسلامی تکمیل شده و نتیجه داده بود». این تحول و پیشرفت در اندلس زمانی بود که اروپا گرفتار دوره رکود علمی قرون وسطی بود.
می توان دو عامل را به عنوان آسیب های جدی و اساسی حکومت اسلامی اندلس برشمرد: اختلاف و تفرقه و فساد اخلاقی. مهم ترین علت شکست حکومت مسلمانان در اندلس را می توان در درگیری های داخلی بین مسلمانان، به ویژه حاکمان جستجو کرد. از نخستین روزهای تشکیل حکومت اسلامی در اندلس، اختلاف و دشمنی میان دو گروه از اعراب مصری و قحطانی سر بر آورد و هیچ گاه به پایان نرسید و هرگاه که قدرت به دست یکی از آن دو می افتاد، بر دیگری ستم می کرد و گروه مقابل به کارشکنی می پرداخت.
از دیگر کارهای نادرست اعراب پس از ورود به اندلس این بود که خود را از بربرهای شمال آفریقا (که سهم بزرگی در فتح شبه جزیره ایبری داشتند) برتر می دیدند و نصیب خود را بیش تر می پنداشتند و آنان را به دیده حقارت می نگریستند. این نوع برخورد نیز اختلاف پر دامنه ای را در اندلس سبب شد که در تمام مدت، کم و بیش ادامه داشت.
از نتایج شوم این درگیری ها، روی آوردن دو گروه مخالف به سوی دشمن مسیحی بود (که برای چنین روزهایی لحظه شماری می کرد) و با باج دادن به مسیحیان، از آنان علیه یکدیگر کمک می خواستند و دشمن پلید نیز با نقشه هایش، آتش جدایی را شعله ورتر می کرد.
در طول هشت قرن حاکمیت مسلمانان بر اندلس، سه بار حکومت یکپارچه و مقتدر اسلامی بر اثر اختلافات، خودسری ها و طمع ورزی های عده ای به سستی گرایید و هر فردی بر گوشه ای از این سرزمین حکم راند. هر گاه که حکومت مرکزی واحد از بین
رفت و حاکمیت های متعددی سر بر آوردند، ضعف، سستی و زبونی بر مسلمانان اندلس چیره شد که پس از مدتی به ناچار به اتحاد رسیدند و هر زمان که حکومت مرکزی و یکپارچه به وجود آمد، عزت پیدا کردند و به پیروزی و پیشرفت دست یافتند. جنگ و خونریزی میان حاکمیت های کوچک و مستقل پیوسته ادامه داشت و ارکان این حکومت ها را سست کرد و دیگر رمقی در آن ها برأی مبارزه با همسایگان مسیحی باقی نماند و این بهترین فرصت برای دشمن در کمین نشسته بود که انتقام بگیرد.
با دشمنی و تفرقه ای که بین دولت های کوچک اسلامی در اندلس وجود داشت، مسیحیان به تدریج آن ها را از میان برداشتند، چنان که در سال 36ق «بلنسیه»، در سال 668ق «مرسیه» و در سال 685ق «میورقه» را از ده دست مسلمانان گرفتند و این روند ادامه پیدا کرد تا این که در پایان قرن هفتم هجری، تنها حکومت «غرناطه» در دست مسلمانان باقی مانده بود.
دیری نپایید که با در هم پیچیده شدن پرونده دیگر حکومت های کوچک اسلامی، نوبت به حکومت بنی نصر در غرناطه رسید. مسیحیان از همان اواخر قرن هفتم هجری حملات خود را به غرناطه آغاز کردند و هر از گاهی ضرباتی بر پیکر آن وارد ساختند و شهری را به تصرف خود در آوردند تا این که در سال 897ق به عمر آخرین حکومت اسلامی در اندلس پایان دادند.
دومین عامل شکست مسلمین در اندلس را می توان روی آوردن حاکمان و بسیاری از مردم به بی تقوایی و بی بند و باری دانست. فراگیر شدن فساد در سطح حاکمیت و جامعه، آنان را از توجه به صلاح و سلامت و پیشرفت جامعه باز داشت و حمیت و غیرت دینی را در آن ها از بین برد و آن چه که برایشان اهمیت داشت، قدرت طلبی و خوش گذرانی بود. در نتیجه، شهرها یکی پس از دیگری از تحت حکومت آنان خارج گردید و به تصرف دشمن درآمد. فساد در بین حکمرانان تا بدانجا پیش رفت که «معتصم بن صمادح» حاكم «المریه» عاشق دختری مسیحی شد و به زور او را از پدرش گرفت و بر سر همین موضوع به جنگ و خونریزی در میان مسلمانان دست زد.
مسیحیان شمال، قراردادهایی را با حاکمان مسلمان بستند و طبق آن آزادانه به ایجاد تفریح گاه و مدرسه و انجام تجارت بین مسلمانان پرداختند. در مدارس خود به فرزندان مسلمان، افکار دینی مسیحیت را القا می کردند و با به گردش در آوردن دختران زیباروی مسیحی در تفریح گاه ها، جوانان مسلمان را به آن جا می کشاندند و با ترویج خرید و فروش مشروبات الکلی، مردم مسلمان را از اعتقادات دینی خود دور می ساختند و به این طریق فساد را در تمام پیکره جامعه اسلامی رسوخ دادند و آن را از درون تهی کردند. بدین ترتیب بود که توان مقاومت را از آنان گرفتند.
22/ میرزا ملکَم خان ارمنی
میرزا ملکم خان ناظم الدوله در سال 1249ق در اصفهان متولد شد. پدر وی «یعقوب میرزا» از ارامنه جلفای اصفهان بود که دینش را تغییر داده و به کسوت مسلمانی در آمده بود و مورخان این تغییر را پوششی برای نفوذ به دربار و انجام جاسوسی می دانند. یعقوب میرزا که زبان فرانسه را خوب می دانست با سفارتخانه های فرانسه و روسیه ارتباط پیدا کرد و چون با «میرزا آقاخان نوری» صدراعظم وقت و رقیب «میرزا تقی خان امیرکبیر» دوست بود توانست ملکم را به پاریس بفرستد. ملکم در پاریس در علوم طبیعی و در مسائل سیاسی، مطالعاتی انجام داد و پس از قتل امیرکبیر به عنوان یکی از مهره های سیاست استعماری انگلیس به ایران بازگشت. او به عنوان مترجم به دربار ناصرالدین شاه راه یافت و با انجام چند ماموریت خارج از کشور مورد توجه قرار گرفت. در یکی از این سفرها در سن بیست و چهار سالگی به عضویت لژ فراماسونری در آمد و پس از بازگشت به ایران به کمک پدرش و فریب ناصرالدین شاه، با الگوگیری از تشکیلات لژ فراماسونی، اقدام به تأسیس فراموش خانه نمود. (ساختمانی که مرکز فعالیت فراماسون هاست لژ نامیده می شود. فراماسونری در ابتدا جنبشی لیبرال در اروپا بوده است و نقش بزرگی در انقلاب هایی مانند انقلاب فرانسه و انقلاب مشروطه ایران داشته است. این جنبش حالتی مخفی و منشأ فرانسوی دارد. از آن جا که فراماسون ها اسرار خود را در خارج از جمع خود بروز نمی داندند و سوگند می خورند که هر آن چه در میانشان رخ می دهد، در خارج از لژ فراموش کنند؛ این تشکیلات در ایران به فراموش خانه معروف گشت) پس از چندی شاه که به تشکیلات فراموش خانه بدبین شده بود، دستور تعطیلی آن و تبعید ملکم را صادر کرد. ملکم به ترکیه رفت و در آن جا به «اصلاح خط» به عنوان راه پیشرفت و ترقی معتقد شد و با میرزا فتحعلی آخوندزاده در این زمینه مراوده پیدا کرد. پس از چندی میانه او و ناصرالدین شاه با وساطت میرزا حسین خان مشیرالدوله که صدر اعظم شده بود بهبود یافت. او به سفارت لندن رفت و از
این زمان، نقش وی در واگذاری امتیازات حساس به خارجی ها و مخصوصا انگلیسی ها شروع می شود. از جمله آن ها می توان از امتیاز رویتر و کشتیرانی در کارون و لاتاری (قمارخانه) نام برد. ناصرالدین شاه، تحت فشار علما مجبور به لغو امتیاز لاتاری می گردد و لذا از ملکم می خواهد چهل هزار لیره دریافتی را مسترد دارد و چون ملکم از این کار خودداری می نماید او را از سفارت عزل و تمام القاب او را می گیرد. ملکم اقدام به نشر روزنامه «قانون» می نماید که در آن نشر تعالیم تشکیلات فراماسونری« جامعه آدمیت» و تمجید از شاه به طور مشخص انجام می شود. پس از قتل ناصرالدین شاه و در زمان سلطنت مظفرالدین شاه، مجدداً ملکم به خدمت دستگاه شاهی در آمده و به سفارت رم منصوب می گردد و روزنامه قانون را تعطیل می کند. ملکم در سال 1326ق، در سوییس در گذشت و بنا به وصیت وی، جسدش سوزانیده شد! این امر نشان می دهد که اسلام آوردن ملکم خان یک اقدام سیاسی بوده است و نه یک اعتقاد واقعی.
23/ ميرزا فتحعلی آخوندزاده
در سال 1191ش در شهر نوخه زاده شد. پدرش میرزا محمد تقی اهل خامنه بود که به نوخه مهاجرت کرده بود. شهر نوخه در جمهوری آذربایجان کنونی، تا زمان انعقاد عهدنامه ترکمانچای در سال 1206ش، یعنی حدود شانزده سال پس از تولد آخوندزاده متعلق به ایران بود.
فتحعلی در کودکی به همراه خانواده مدتی در خامنه و مشکین شهر و چندی هم در گنجه زندگی کرد و سپس به نوخه بازگشت و تحصیل کرد. بعد به تفلیس رفت و مترجم «بارون روزن» فرماندار گرجستان شد و تا آخر زندگی همین سمت را داشت.
در تفلیس با فن نمایش و نمایشنامه نویسی آشنا شد و خود به نوشتن نمایشنامه های اجتماعی و انتقادی پرداخت. آثار او اغلب به زبان ترکی آذربایجانی است که گاه به شعرهای فارسی مزین می شد. بعضی از آثارش به روسی و فارسی ترجمه شدند. نمایش نامه معروف او به نام تمثیلات، با مهارت به انتقاد از اخلاق و عادات مردم قفقاز و آذربایجان می پردازد.
آثار او در کارهای دیگر نویسندگان روشنفکر دوره مشروطیت ایران تأثیر زیادی داشت. او همچنین از طرفداران و مبلغان تغییر رسم الخط عربی به الفبای لاتین بود.
آخوندزاده در سال 1257ش در تفلیس درگذشت.
24/ حاج سیّاح محلاتی
میرزا محمد علی محلاتی که به سبب سفر هجده ساله اش به کشورهای مختلف جهان و سفرهای فراوانش در سراسر ایران به «حاج سیاح» معروف شده است، در سال 1215ش، در محلات به دنیا آمد. از او دو اثر به نام های «سفرنامه حاج سیاح» و «خاطرات حاج سیاح» به جای مانده است. حاج سیاح وقایع دوران سفر خود را به اقصی نقاط اروپا و آمریکای شمالی و همچنین کشورهای شرق از جمله هندوستان شرح داده است.
سفرنامه حاج سیّاح به فرنگ، شرح سفرهای او در اروپاست. او به عربستان، هندوستان، مصر، جیبوتی، روسیه، عثمانی، کشورهای اروپایی و آمریکا سفر کرده است. وی نخستین ایرانی است که رسما تابعیت ایالات متحده آمریکا را پذیرفت. در سال 1285ش ده نفر از فرانسویان و فراماسون های ایرانی «لژ بیداری ایرانیان» را تأسیس کردند که حاج سیاح نیز یکی از همان ده نفر بود و کارپرداز لژ شد. حاج سیاح، سال 1304ش، در سن 89 سالگی در شمیران در گذشت.
25/ رویتر
قرارداد رویتر در زمان ناصرالدین شاه و با تلاش صدر اعظم، میرزا حسین خان سپهسالار و دلالی میرزا ملکم خان میان دولت ایران با یک یهودی انگلیس به نام «بارون جولیوس دو رویتر» در سال 1250ش بسته شد. (رویتر بنیان گذار خبرگزاری است و خبرگزاری انگلیسی رویتر نیز به نام او نامگذاری شده است)
به موجب این توافقنامه که به صورت قطعی و انحصاری بود، بهره برداری و استخراج کلیه معادن ایران از جمله معادن ذغال سنگ، آهن، مس، سرب، نفت و هر معدن دیگری که در ایران قابل بهره برداری بود به جز طلا و نقره و سنگ های قیمتی، و نیز بهره برداری از جنگل ها و احداث قنات و کانال های آبیاری اراضی و همچنین احداث راه آهن و تراموا، ایجاد جاده ها، خطوط تلگراف و کارخانه های صنعتی به مدت هفتاد سال و اجازه تمام گمرکات و صدور انحصاری هرگونه محصولات به ایران به مدت بیست و پنج سال در اختیار وی قرار گرفت. رویتر انگلیسی با پرداخت چهل هزار پوند و 60 درصد سود حاصل از این امتیاز، آن را خریداری کرد.
چنین امتیازی آن چنان بی سابقه بود که بعضی، آن را بخششی بزرگ دانسته و پاره ای آن را فروش یک مملکت تعبیر کرده اند، چرا که به
موجب این امتیاز، ایران عملاً استقلال سیاسی- اقتصادی خود را از دست می داد و بدون جنگ و خونریزی تبدیل به مستعمره انگلستان می شد. به نوشته کرزن «این قرارداد در برگیرنده تسلیم کامل همه منابع یک دولت به خارجی هاست که مانند آن هرگز به وهم و گمان احدی در نیامده و در تاریخ سابقه نداشته است.»
این قرارداد پیش از اجرا به دلیل اعتراضات روس ها و اعتراضات داخلی به رهبری حاج ملاعلی کنی توسط ناصرالدین شاه باطل شد.
رویتر از بابت فسخ قرارداد به مدت هفده سال پیگیر خسارات خود بود و سرانجام امتیاز بانک شاهنشاهی ایران را برای پسرش به دست آورد.
26/ رژی
قرارداد رژی (انحصار تجارت تنباکو) محصول سومین سفر ناصرالدین شاه به اروپا بود. ناصرالدین شاه که در آن زمان تحت تأثیر رجال روشنفکر درباری برای سفر به اروپا و دیدار از دستاوردهای تمدن غربی ترغیب می شد، به تأیید و تشویق محمد حسن خان اعتمادالسلطنه، میرزا علی خان امین الدوله، میرزا ملکم خان ناظم الدوله و میرزا حسین خان سپهسالار از سرمایه گذاری خارجی در ایران استقبال کرد. ولیکن عدم آگاهی او از نحوة این سرمایه گذاری باعث شد که در سال 1307ق قراردادی چنین وسیع که مورد تعجب جهانیان شد با ماژور تالبوت انگلیسی ببندد و امتیاز تجارت توتون و تنباکو را به مدت پنجاه سال به او واگذار کند.
پس از مراجعت شاه، تالبوت به تأسیس شرکتی با سرمایه 650 هزار لیره دست زد و مخفیانه راهی تهران شد به طوری که چند روز اول همگان بجز امین السلطان و اعضای سفارت انگلیس از حضور او در تهران بی اطلاع بودند.
پس از چندی تالبوت و امین السلطان قراردادی به مدت پنجاه سال در این باب تنظیم کردند و برای امضاء توسط امین السلطان به نزد ناصرالدین شاه بردند. امضای قرارداد فقط برای ناصرالدین شاه مبلغ 25 هزار لیره پیشکش و هدایا در برداشت و البته این هدایا از هدایای امین السلطان و کامران میرزا جدا بود. با واگذاری این قرارداد همه ساله مبلغ پانزده هزار لیره انگلیس به خزانه دولت ایران واگذار می شد. در حالی که این قرارداد سود کلانی برای انگلستان داشت.
این قرارداد در اصل ناقض استقلال کشور بود و سرنوشت تمامی دست اندرکاران توتون و تنباکوی کشور، اعم از تاجر و خرده فروش و زارع را به دست خارجی ها می سپرد و در این زمینه از قراردادهای مشابهی که با کشورهای دیگر به امضاء رسیده بود به مراتب ظالمانه تر بود. در ایران آن روز، تعداد زیادی از مردم در کار خرید و فروش و کشت تنباکو و توتون بودند و سالی 435 تن به ترکیه و هند و افغانستان صادر می شد و لذا سود شرکت انگلیسی را به سالی پانصدهزار لیره تخمین می زدند.
این قرارداد ننگین سرانجام با فتوای تاریخی میرزای شیرازی، مرجع تقلید برزگ شیعیان آن زمان، مبنی بر حرمت استعمال توتون و تنباکو، به شکست انجامید و راهی از پیش نبرد.
27/ شرح حال سه جلدی عبدالله مستوفی
عبدالله مستوفی نویسنده کتاب «شرح زندگانی من» در سال 1255ش در تهران متولد شد و در خانواده ای متدین و برجسته تربیت یافت. او جزو نخستین فارغ التحصیلان مدرسه سیاسی بود که به ابتکار میرزا حسن خان مشیرالدوله (بعدها پیرنیا) تأسیس شده بود. مستوفی در آن جا زبان فرانسه را فرا گرفت و با علی اکبر دهخدا آشنا شد. این ارتباط به رغم پنج سال و نیم دوری از ایران (به سبب کار در سفارت ایران در سن پترزبورگ روسیه) همچنان برقرار ماند. گرچه عمده سال های زندگی مستوفی با رجال دولتی و در فراز و نشیب امور مملکت و تجربه کارهای مختلف سپری شد، اما او از روزگار جوانی به نویسندگی رغبت تمام داشت. برخی آثار علمی وی عبارتند از: ترجمه انقلاب کبیر فرانسه، ابطال الباطل، محاکمه انسان و حیوان، چهل ساعت محاکمه. اما مهم ترین اثر وی در سه جلد است که در طول پنج سال نگاشته شده است و یکی از زیباترین و ماندگارترین نمونه های حسب حال نویسی در ادب فارسی به شمار می آید. این کتاب تصویر زندگی روزانه مردم در صد سال پیش است که به زبان ساده و روان نگاشته شده است. وسعت دامنه اطلاعات و نکته یابی نویسنده و نیز دقت او در مشاهده بر ارزش کارش افزوده است. عبدالله مستوفی در 1329ش در گذشت.
28/ میرزا نصر الله نائینی
میرزا نصر الله خان نائینی در سال 1261ق در نائین متولد شد. با القابِ مصباح الملک در 1299ق، مشیرالملک در 1308ق و مشیرالدوله در 1317ق، از اواخر دوران ناصری تا اوایل سلطنت محمد علی شاه در
پست های مختلف مملکتی بوده است. فرمان مشروطیت در دوران صدر اعظمی او به امضای مظفرالدین شاه رسید (14 مرداد 1285) و تاج پادشاهی را پس از فوت مظفرالدین او بر سر محمد علی گذارد. مشیرالدوله از 1312ق وزیر لشکر شد و در 1317ق با فوت وزیر خارجه، محسن خان مشیرالدوله، وزارت خارجه و لقب مشیرالدوله را به او سپردند. او در زمان انقلاب مشروطه نقش میانجی را بر عهده گرفته بود و برای اولین بار کلمه مشروطه را او بر زبان مشروطه خواهان انداخت. تا قبل از تحصن مشروطه خواهان در باغ سفارت انگلستان در قلهکِ، حرفی از مشروطه مطرح نبود و برای مثال در تحصن حرم حضرت عبدالعظیم صحبت از عدالت خانه بوده است که آن نیز به واسطه سفیر عثمانی به درخواست های جزیی مردم اضافه شده است. در تحصن باغ قلهک، زمانی که علمای مشروطه در قم به سر می بردند، مردم در متن درخواست خود حرف از عدالت خانه ای که با «شرع احمدی» و «سنت محمدی» اداره شود به میان آورده بودند، اما مشیرالدوله به بهانه این که متن درخواست شما جنبه قانونی ندارد، مشروطه را به درخواست مردم اضافه می کند، کاردار سفارت انگلیس نیز در ترغیب مردم به این کلمه نقش اساسی داشته است. مشیرالدوله در تهیه مقدمات مشروطیت و تأسیس مجلس نقش مهمی ایفا کرد. مرگ مشیرالدوله در سال 1325ق، دو هفته پس از ترور علی اصغر خان اتابک (امین السلطان، نخست وزیر محمد علی شاه) به طور مشکوکی روی داد و جسد او در امامزاده صالح تجریش به خاک سپرده شد.
29/ حسن مشیرالدوله
میرزا حسن خان مشیرالدوله (1314-1251ش) پسر اول میرزا نصر الله خان مشیرالدوله نائینی، از رجال دوره اخیر قاجاریه و اوایل پهلوی است. وی تحصیلات نظامی و حقوقی خود را در مسکو به پایان رسانید و مؤلف کتاب «ایران باستانی» و تاریخ «ایران باستان» و «داستان های قدیم ایران» است. او مکرر سِمت سفارت، وزارت و نخست وزیری داشت. در سال 1314ش درگذشت و در امامزاده صالح تجریش، به خاک سپرده شد.
30/ حسین مؤتمن الملک
میرزا حسین مؤتمن الملک (1326-1253ش) پسر دوم میرزا نصر الله خان مشیرالدوله از تحصیل کردگان پاریس و لندن است. وی چند بار وکیل مجلس و وزیر بود و در دوره های سوم، چهارم و پنجم ریاست مجلس شواری ملی را به عهده داشت و مؤلف «مجموعه معهدات ایران با دول خارجه» است. وی به بر اثر بیماری سرطان ستون فقرات در تهران درگذشت و در آرامگاه خانوادگی پیرنیا، در امامزاده صالح تجریش تهران، به خاک سپرده شد.
31/ مدرّس
سید حسن مدرس در سال 1287ق در یکی از روستاهای اردستان در یک خانواده روحانی به دنیا آمد. پدرش سید اسماعیل از سادات طباطبایی بود. در شش سالگی به همراه پدر به قمشه رفت و نزد پدربزرگش میر عبدالباقی درس خواند. در شانزده سالگی پس از درگذشت میرعبدالباقی برای ادامه تحصیل راهی اصفهان شد. سپس در سال 1311ق برای تکمیل تحصیلات خود عازم نجف اشرف گردید و به مدت هفت سال از محضر آخوند خراسانی و سید محمد کاظم طباطبایی یزدی کسب فیض نمود و به درجه اجتهاد نایل شد. وی در سال 1324ق به اصفهان بازگشت و به تدریس فقه و اصول پرداخت. در سال 1328ق به هنگام افتتاح مجلس دوم علمای نجف ایشان را به عنوان یکی از پنج مجتهد طراز اول جهت نظارت بر تصویب قوانین مجلس شورای ملی به لحاظ مطابقت آن ها با فقه شیعه و موازین اسلامی انتخاب نمودند، از این رو وی از اصفهان به سوی تهران روانه گشت و در مجلس شورای ملی حضور یافت.
قابل ذکر است در سال 1329ق به دلیل حضور شوستر آمریکایی در ایران، روسیه به ایران اولتیماتوم داد. مدرس از جمله مخالفین ولتیماتوم بود. نمایندگی او در مجلس سوم همزمان با جنگ جهانی
ول و اشغال ایران توسط متفقین بود. در محرم 1334ق مدرس به اتفاق عده ای از نمایندگان مجلس و رجال سیاسی به منظور مقابله با تجاوزات روس و انگلیس به ایران، به قم مهاجرت نموده و در آن شهر کمیته دفاع ملی را تشکیل دادند. قوای روس مهاجران را تعقیب نمودند و آنان ناگزیر عازم غرب کشور شدند و از راه کرمانشاه، کرند و قصر شیرین خود را به استانبول رساندند. مهاجران در تبعید، دولتی به ریاست نظام السلطنه مانی تشکیل دادند و مدرس در دولت مذکور وزیر عدلیه و اوقاف بود.
در شعبان 1336ق با پایان یافتن جنگ جهانی اول مدرس به تهران بازگشت و در مدرسه سپهسالار به تدریس پرداخت. در ذی قعده 1337ق وثوق الدوله قرارداد 1919 را با انگلستان منعقد ساخت اما
بر اثر مخالفت های مدرس، مجلس قرارداد فوق را لغو نمود. پس از کودتای 3 اسفند 1299 بسیاری از آزادی خواهان دستگیر شدند و از جمله آنان مدرس بود که به قزوین تبعید و در آن جا زندانی و پس از عزل سیدضیاءالدین از زندان آزاد شد. در انتخابات دوره چهارم مجلس شورای ملی به نمایندگی مردم تهران انتخاب شد و نایب رییس مجلس گردید. وی در آغاز این دوره با تصویب اعتبارنامه نمایندگان موافق قرارداد 1919 و همکاران وثوق الدوله مخالفت نمود و مانع تصویب اعتبارنامه آنان شد. طرح تغییر رژیم که از سوی رضاخان و طرفدارانش از دوره چهارم مجلس مطرح شده بود مورد مخالفت صریح مدرس بود. اما نمایندگان هوادار رضاخان کماکان بر اجرای طرح اصرار می ورزیدند تا آن جا که جانبداری خویش را با نواختن سیلی به صورت مدرس به اثبات رسانیدند. سرانجام در سال 1303ش مدرس به همراه شش نفر دیگر از نمایندگان مخالف، رضاخان رئیس الوزرا را به دلیل سوء سیاست داخلی و خارجی، قیام و اقدام بر ضد قانون اساسی و حکومت مشروطه، در دوره پنجم مجلس، استیضاح نمودند. طرح خلع دودمان قاجار و واگذاری قدرت به رضاخان در سال 1304 ش به تصویب مجلس رسید که نتیجه آن پادشاهی رضاخان بود. در دوره ششم مجلس مدرس بار دیگر به مجلس راه یافت و در سال 1305ش به اشاره رضاخان مورد سوء قصد قرار گرفت و مجروح شد. در انتخابات دوره هفتم که تحت نظارت شدید ماموران نظامی برگزار گردید اعلام شد که مدرس حتی یک رأی نیز نیاورده و امکان حضور در مجلس را ندارد. به دستور رضاخان در سال 1307ش آیت الله مدرس دستگیر و به خواف تبعید گردید و به مدت نه سال در آن شهر تحت نظر مأمورین امنیتی قرار داشت و در 1316 ش به کاشمر انتقال یافت و در همان سال توسط ماموران حکومتی در حالی که روزه دار بود به شهادت رسید.
مدرس عمری را با استبداد و استعمار مبارزه کرد و در بیان حقایق از هیچ کس پروایی نداشت. امام خمینی در بیانات خود ایشان را به دلیل ویژگی های مذکور می ستودند.
32/ سید محمد طباطبایی
سید محمد به سال 1258 ق در کربلا به دنیا آمد. پس از تحصیلات مقدماتی در علوم و ادبیات عرب، فقه و اصول را از پدر خود و حکمت را از میرزا ابوالحسن جلوه فراگرفت و در سامرا از محضر میرزا محمد حسن شیرازی بهره مند شد و تحصیلات خود را تکمیل کرد. سید محمد طباطبایی، به پیشنهاد میرزای شیرازی، به تهران رفت، ولی از عناصر دولتی کناره گرفت. وی از آزادی و آزادی خواهی سخن به میان می آورد و می خواست مردم را آگاه کند و از ستم و اجحافی که در حق آنان اعمال می شد بکاهد؛ تا جایی که حتی مظفرالدین شاه به صراحت می گفت که سید محمد خواستار حکومت جمهوری است. عده ای از وی رمیدند و در مقابل، عده ای شیفته استفاده از محضر و بياناتش شدند. وی خواهان حکومت ملی و اجرای قانون و عدالت بود و به ثمر رساندن این اندیشه را وظیفه شرعی خود می دانست.
در آغاز حرکت مشروطه خواهی، هنگامی که آیت الله بهبهانی، معتمد الاسلام رشتی را نزد علمای مشهور از جمله آیت الله طباطبایی فرستاد تا نظر آن ها را به همکاری و اتحاد با خویش بر ضد عین الدوله جلب کند، سید محمد طباطبایی در پاسخ فرستاده بهبهانی گفت: «اگر غرض شخصی در کار نباشد، من همراه خواهم بود». به هر صورت همراهی میان این دو روحانی آغاز شد که می توان آن را جزو اولین اقدامات مشروطه طلبی دانست. بهبهانی و طباطبایی محبوبیت و نفوذ بسیاری در میان مردم داشتند و این نیرویی بسیار کارآمد برای ترساندن حکومت و مجاب کردنش به پذیرفتن خواسته های علما بود. این دو عالم از ابتدای جنبش در اندیشه قانون و دارالشورا بودند.
سید محمد طباطبایی روحانی بیدار و آگاهی بود که در نهضت مشروطیت، سهم مؤثر و تعیین کننده ای، به ویژه از لحاظ فکری و بسیج مردم داشت. او در فعالیت های خود بر ضدّ حکومت عین الدوله با قاطعیت فراوانی تأسیس عدالت خانه، مجلس شورا یا انجمنی را که در خدمت مردم باشد درخواست می کرد.
پس از بازگشت مظفرالدین شاه از سفر سوم به اروپا در شعبان 1323ق، آیت الله طباطبایی با آیت الله بهبهانی هم پیمان شد و علناً مبارزه سیاسی را آغاز کرد.
وی در حوادث و اعتراض های پس از فلک شدن بازرگانان و تجار، از رهبران مردم بود. در این زمان روحانیان مخالف نیز در منزل او اجتماع کردند تا برای مقابله با اقدامات حکومت تصمیم بگیرند. در این اجتماع بود که به دنبال مشورت های مفصل، طباطبایی تصمیم گرفت که فردای آن روز برای اعتراض پایتخت را ترک کنند و در حرم حضرت عبدالعظیم پناهنده شوند. روزبه روز بر شمار متحصنان افزوده می شد. سید محمد طباطبایی در نامه ای، که به وسیله سفیر عثمانی به دست
شاه رساند، درخواست های اولیه خود را بیان کرد. که بنیاد عدالت خانه از جمله درخواست های مهم او بود که با این نامه به گوش شاه رساند. مظفرالدین شاه در پاسخ به سفیر عثمانی موافقت خود را اعلام کرد و گفت که کلیه خواست های آقایان پذیرفته شده است، به تهران بازگردند. این حرکت مهاجرت صغری نام گرفت. مردم نیز شادیشان را از پیروزی با دادن شعارهای «زنده باد ملت» و «زنده باد پادشاه اسلام» نشان دادند.
به رغم صدور فرمان تأسیس عدالت خانه از سوی مظفرالدین شاه، عين الدوله، از پذیرش درخواست متحصنان طفره می رفت و می کوشید با ایجاد اختلاف در صفوف مخالفان و همچنین زندانی کردن و به تبعید فرستادن فعالان، به غائله پایان دهد. در مقابل، آیت الله طباطبایی نامه ای برأی عین الدوله نوشت و در آن گفت که در راه رسیدن به مجلس و اتحاد دولت و ملت تا پای جان ایستاده است.
پاسخ عین الدوله به این عریضه، سختگیری بیش تر نسبت به نیروهای انقلابی و دستگیری و تبعید تعداد بیش تری از وعاظ و مخالفان بود. طباطبایی که کار را این گونه دید این بار عریضه سرگشاده ای به مظفرالدین شاه نوشت که در بخشی از آن چنین آمده بود: «اعلیحضرتا! مملکت خراب، رعیت پریشان و گداست. تعدّی حکام و مأموران بر مال و ارض و جان رعیت دراز، ظلم حکام و مأموران اندازه ندارد... اعلیحضرتا! سی کرور نفوس را که اولاد پادشاه اند، اسیر استبداد یک نفر نفرمایید». اما در مقابل عین الدوله باز هم شدّت عمل بیش تری از خود نشان داد. با ادامه این فعالیت ها و وقوع حادثه قتل سيد عبدالحمید، طلبه جوان و قتل و جرح عده بسیاری از طلاب و بازاری ها، عده ای از علما همراه سید محمد طباطبایی و سید عبدالله بهبهانی به قم مهاجرت کردند و عده ای تاجر نیز با دستور بهبهانی و موافقت سفارت انگلیس در باغ قلهک متحصن شدند.
شيخ فضل الله نوری نیز برای نخستین بار به جمع مخالفان پیوست. با مهاجرت علما به قم احساسات مردم در سراسر ایران برانگیخته شد. تلگراف های علمای نجف در طرفداری از علمای مهاجر و تقبیح کشتار تهران، روانه قم گردید. با بالا گرفتن فشارها، سرانجام مظفرالدین شاه عین الدوله را عزل کرد و شاهزاده عضدالملک را مأمور بازگردانیدن علما از قم گردانید. وی در تاریخ 14 جمادی الثانی 1324 با صدور فرمان مشروطه، مجلس شورای ملّی را افتتاح کرد.
پس از تشکیل مجلس اول، آیت الله طباطبایی (همچون سید عبدالله بهبهانی و شیخ فضل الله نوری) در مجلس حاضر شد و رهبری فکری نمایندگان را بر عهده گرفت. در دوره اول انتخابات، یهودیان وکالت خود را به سید عبدالله بهبهانی، و اقلیت ارمنی وکالت خود را به سید محمد طباطبایی تفویض کردند.
جنبش مشروطیت به دلیل تندروی سکولارها، تحریکات قدرت های خارجی و کارشکنی های عمال استبداد، سیر سالم و مطلوبی نداشت و گسترش اغتشاش ها و آشوب ها، به سرخوردگی بسیاری از مردم و تعطیلی خونین مجلس شورای اول انجامید.
پس از بمباران مجلس، طباطبایی را در باغ امین الدوله دستگیر کردند، سربازان او را کتک بسیار زدند، لباس هایش را پاره پاره کردند و با وضعی خفّت بار همراه سید عبدالله بهبهانی به باغ شاه بردند. در آن جا محمد علی شاه از سید محمد طباطبایی خواست که از تهران خارج شود. سید محمد با خانوادهاش به مشهد رفت. در این شهر از طباطبایی استقبال کم نظیری شد. او در آن جا انجمن ایالتی را تشکیل داد؛ با این حال والی مشهد، کارهایش را به مرکز گزارش می داد. وقتی تهران را مجاهدان قفقازی، گیلانی و بختیاری فتح، و محمد علی شاه را عزل کردند (1327ق)، طباطبایی به تهران بازگشت و مردم از او استقبال کردند؛ با این حال چون حکومتی که به اسم مشروطه بر سر کار آمده بود، تحت تأثیر و نفوذ گروه های سکولار و دین ستیز قرار داشت، دولتمردان نوکیسه از طباطبایی چنان که باید قدردانی نکردند و او با فرور سید عبدالله بهبهانی به دست تقی زاده، ناچار به انزوا روی آورد.
در آغاز جنگ جهانی اول (1334ق)، که روس ها و انگلیسی ها به سوی ایران روانه شدند، آیت الله سید محمد طباطبایی دوباره به پا خاست و با گروه کثیری تهران را ترک کرد و به بغداد و سرانجام استانبول رفت اما در اواخر سال 1336ق به تهران بازگشت و چندی بعد در سال 1339ق وفات یافت و پیکرش در آرامگاه خانوادگی در حرم حضرت عبدالعظیم شهرری به خاک سپرده شد.
زمانی که شیخ فضل الله نوری در مقابله با اقدامات ضد دینی مجلس در حرم حضرت عبدالعظیم تحصن کرد و مورد تهمت و فحاشی روزنامه ها واقع شد، علمای تهران چون سید عبدالله بهبهانی و سید محمد طباطبایی که در نهضت مشروطه اول از نفوذ شیخ علیه دربار استفاده زیادی کردند، نه تنها در برابر این تهمت ها از شیخ دفاع نکردند بلکه در دیدارهای مکرر خود قصد منصرفکردن شیخ از ادامه بست نشینی را داشتند و به او هشدار می دادند که این جماعت
تو را خواهند کشت. سید عبدالله بهبهانی فردی شجاع و مبارز بود ولی اندیشمند نبود، فلذا ریشه های افکار طبیعی و اومانیستی منورالفکران را به درستی درک نمی کرد و آن را هم عرض اندیشه های اسلامی چون شورا و تحدید قدرت حاکم و.... می دانست. البته خود وی بعداً به دست دموکرات های افراطی ترور شد. به گفته تواریخ سید محمد طباطبایی پیرو سید عبدالله بهبهانی بود و از آن جایی که به گفته پسرش- محمد صادق- با محافل فراماسونی رفت و آمد داشت، متجدد محسوب می شد؛ هر چند که در آخر درباره مشروطه گفت: «سرکه ریختیم، شراب شد!»
33/ محمد صادق طباطبایی
سید محمد صادق فرزند سید محمد طباطبایی یکی از دو رهبر مشروطیت، در سال 1262 ش در تهران متولد شد و تحصیلات خود را در نجف اشرف ادامه داد. او در اوایل سلطنت مظفرالدین شاه قاجار به تهران آمد. سید صادق در کنار پدر و سایر مراجع فعالیت زیادی برای نهضت مشروطه نمود. او در دوره استبداد صغیر به مشهد و سپس به اروپا تبعید شد و بعدها در سه دور به مجلس راه یافت. سید صادق طباطبایی در سال 1303ش سفیر کبیر ایران در ترکیه گردید ولی از سال 1306ش تا 1320ش انزوا و گوشه گیری اختیار کرد. او در دوره چهاردهم مجلس در سال 1322ش به وکالت رسید و با اکثریت ضعیفی رییس مجلس گردید. سید محمد صادق در ادوار گذشته مجلس در مقابل سید حسن مدرس فعالیت می کرد و از دوستان نزدیک رضاخان به شمار می آمد. وی عضو تشکیلات فراماسونی ایران و لژ بیداری ایرانیان بود. در کمیته ای که به ریاست رضاخان و با حضور روشنفکران و فراماسون ها برای کودتا و به قدرت رساندن رضاخان تشکیل می شد حضور داشت. جلسات این کمیته نیم ساعت مانده به اذان صبح در خانه سردارسپه برگزار می شد. طباطبایی نقش مؤثری در روی کار آمدن رضاخان به نخست وزیری ایفا کرد و پس از آن که به سفارت ایران در ترکیه رفت، عبا و عمامه را به کت و شلوار و کروات تبدیل نمود. او در طول فعالیت های سیاسی خود پست های متعددی اشغال کرد و در دوران سلطنت رضاخان، روابط حسنه ای با او داشت. طباطبایی در سال 1332ش سناتور انتخابی تهران شد. در دهه 1320ش که انگلیسی ها احزابی را به صورت منتقد دربار و تحت کنترل خود وارد عرصه می کردند، طباطبایی حزب اتحاد ملی و حزب مردم را تشکیل داد. سرانجام در 1340ش درگذشت.
34/ شیخ فضل الله نوری
حضرت امام خمینی فرمودند: «ببینید چه جمعیت هایی هستند که روحانییون را می خواهند کنار بگذارند... کشتند مرحوم نوری را و مسیر ملت را از آن راهی که بود برگرداندند به یک مسیر دیگر و همان نقشه الان هست.»
در یکی از روستاهای کجور مازندران در سال 1259ق ملا عباس صاحب فرزندی شد. او که تولد فرزند را «فضلی الهی» می دانست، وی را «فضل الله» نام نهاد. فضل الله تحصیلات خویش را در بلده مرکز منطقه نور شروع کرد. وی با استعداد سرشار و هوش کم نظیر خویش و با تلاش پی گیر، درس های دوره سطح را به خوبی فرا گرفت و یک کتاب فقهی را به نظم درآورد. اشتیاق روز افزون او به کسب معارف و استفاده از علم و دانش علمای نجف او را مهیای هجرتی کرد. شیخ فضل الله در مدت کوتاهی از شاگردان برجسته و طلاب فاضل حوزه علمیه نجف گردید و به تدریس پرداخت. دوازده سال حضور مستمر در درس میرزای بزرگ و هشت سال حضور در درس شیخ راضی میرزا حبیب الله رشتی به همراه پشتکار و مداومت در تحصیل از شیخ فضل الله مجتهدی برجسته و فقیهی نامدار ساخت.
علاقه فراوان میرزای شیرازی به شیخ فضل الله و ارتباط صمیمی آنان نیز حکایت از این داشت که این فقیه سیاست مدار، ثمره تلاش های علمی و تربیتی خویش را در وجود شیخ فضل الله یافت و او را برای هدایت و پیشوایی جامعه اسلامی ایران که در موقعیت سیاسی و اجتماعی حساسی قرار داشت روانه تهران کرد.
آیت الله طباطبایی و آیت الله بهبهانی که به نفوذ و محبوبیت شیخ فضل الله در جامعه آگاهی داشتند و دانستند که با وجود اختلاف بین علما و نیز بدون همراهی شیخ فضل الله پیشرفتی در امر مبارزه حاصل نمی شود، هر دو به خانه شیخ رفتند و با او گفتگو کردند و از ایشان خواستند تا با نهضت عدالت طلبی و آزادی خواهی همکاری و همگامی نماید. شیخ فضل الله در پاسخ به درخواست آن ها گفت: «من راضی به بی احترامی به روحانیت و توهین به شریعت نیستم و شما را تنها نمی گذارم هر زمانی که اقدامی انجام دادید من هم با شما حاضرم، ولی باید مقصود اسلام و شرع باشد و طوری رفتار نشود که اسباب توهین به شرع و علما فراهم شود.» شیخ فضل الله که تا این هنگام به دلیل شک و تردید در اصالت نهضت و اسلامی بودن قیام از همراهی خودداری کرده بود، همراه نهضت شد.
روز 23 جمادی الاول 1324 کاروان مهاجران در حالی که پیشاپیش آن ها آیت الله بهبهانی و آیت الله طباطبایی قرار داشتند تهران را به سوی قم ترک کردند. شیخ فضل الله نوری نیز با جمعی از اطرافیان خویش پس از آن ها حرکت کرد. با انتشار خبر قیام علمای تهران بر ضد دولت و مهاجرت آنان به قم، عالمان و روحانیان سایر شهرستان ها نیز به مخالفت با دولت برخاستند و با فرستادن تلگرام و اعزام نماینده به قم و کسب تکلیف از رهبران مهاجرین، در عمل پشتیبانی خویش را از آن ها نشان دادند.
انگلستان به وسیله فراماسونرها و روشنفکران وابسته به خویش در میان مبارزان و برخی رهبران نهضت نفوذ کرده، به پخش شایعات و احتمال حمله دولت به مردم پرداختند و با این کار، زمینه را برای پناه بردن به سفارت انگلیس آماده کردند. این کوشش ها موجب شد تا فکر تحصن در سفارت در بین مردم رواج یابد. سرانجام عده ای از بازاریان فراماسون از سفارت تقاضای پناهندگی کردند. سفارت نیز به مردم اطمینان داد که تا پیروزی عدالت خواهان از آن ها حمایت خواهد کرد. نهضت عدالتخانه از این مرحله تحت نفوذ و در خط استعمار انگلیس قرار گرفت و روشنفکران غرب زده و فراماسون های وابسته، در شمار رهبران اصلی آن در آمدند و همچنان که ماهیت نهضت عوض شد، نام آن نیز تغییر یافت و نهضت مشروطیت نامیده شد.
شیخ فضل الله که با بینش عمیق سیاسی خویش حوادث و رویدادهای نهضت را تجزیه و تحلیل می کرد، با شنیدن خبر تحصن در سفارت انگلیس و بر سر زبان آمدن نام مشروطه، به توطئه های روشنفکران وابسته و فراماسون ها پی برد و دریافت که خطر عظیمی نهضت را تهدید می کند. شیخ فضل الله نوری به علما گفت: «تا حالا کارها خوب پیش رفته، اما از این به بعد چه خواهید کرد؟ هدف شما چیست؟»
سید محمد طباطبایی در پاسخ گفت: «مراد ما مشروطه است و مجلس شورای ملی، مشروطه چیزی است که برای پادشاه و وزیران حدّ و حدودی تعیین می کند که نتوانند هر طور خواستند با ملت رفتار کنند. مشروطه آزادی کامل برای ملت می آورد و برای همه کارهای دولتی و ملتی و شرعی، قانون و حدودی معین خواهد کرد.»
شیخ در جواب گفت: «اما فوائدی که برای مشروطه برشمردید و آن این که برای پادشاه و وزیران حدودی معین می شود، بسیار نیکو است، ولی این که فرمودید آزادی کامل برای ملت خواهد بود، این سخن از نظر اسلامی باطل و کفر است و آزادی کامل که هر فرد برای هر کاری آزاد باشد، چنین آزادی در اسلام نیست و این که فرمودید قانونی وضع خواهد شد، اوّل این که قانون ما مسلمین در هزاروسیصدو اندی سال قبل وضع شده است و اگر هم برای تنظیم و اصلاح روابط اجتماعی و اداری قانونی نوشته شود، باید مطابق با شریعت اسلامی باشد و اما این سخن که فرمودید برای شرع حدّی معین خواهد شد، بدانید که برای شرع و دین حدّی نیست».
پس از افتتاح مجلس شورأی ملّی، شیخ فضل الله حضور چشمگیری در آن داشت. او از قبل به توطئه های فراماسون ها و روشنفکران وابسته به بیگانه پی برده بود و به آیت الله طباطبایی و آیت الله بهبهانی تذکر داده بود، ولی با این حال به همراه دو سید مذکور در جلسات مجلس شرکت کرد تا شاید از راه نصیحت و هدایت بتواند از تصویب قوانین غیر اسلامی جلوگیری کند. اما نمایندگان وابسته به فراماسون ها در راه دیگری بودند. آن ها قوانین کشورهای اروپایی را با اندک تصرفاتی به عنوان قانون اساسی مطرح کردند و عنوان رژیم را مشروطه قرار دادند. در زمان بررسی پیش نویس متمم قانون اساسی، که مشخص کننده حقوق و وظایف مجلس بود و تا حدّ زیادی براساس قانون اساسی بلژیک تنظیم شده بود، شیخ فضل الله اصلاحیه ای بر این پیش نویس نوشت که مطابق آن می بایست شورایی از علما بر تمام قوانین نظارت کنند. اصلاحیه سرانجام با عنوان ماده دوم در قانون اساسی گنجانده شد، اما با صورت اولیه ای که شیخ فضل الله پیشنهاد کرده بود، تفاوت هایی درخور ملاحظه داشت. در همین زمان شیخ فضل الله با پیش نویس اصلی قانون اساسی، که برخلاف احکام اسلام، مسلمان را با غیر مسلمان در برابر قانون مساوی می دانست، مخالفت نمود که این امر، عکس العمل تند گروه های سکولار و تندرو، نظیر نقی زاده، را بر ضد وی برانگیخت.
پس از مدتی با نفوذ بابی ها، بهایی ها و مادی مسلک ها در مجلس شورای ملی و همچنین فضای بی بندوبار مطبوعات در توهین به مقدسات و زیر سؤال بردن عقاید شیعی، زنگ خطر برای شیخ به صدا در آمد. شیخ به همراه پیروانش در اعتراض به حضور طبیعی و بابی مسلک ها در مجلس و فضای ضداسلامی مطبوعات در حرم عبدالعظیم بست نشست و از آن جا به انتشار نشریه و نامه هایی برای ترویج نظرات خود و تحلیل اوضاع کشور پرداخت. روزنامه های متعدد آن دوران که به دست اشراف منورالفکر اداره می شدند (حبل المتین، صور اسرافیل، روح القدس و...)، پیکان حملاتشان را به سمت شیخ
نشانه رفتند و به او تهمت هایی مثل طرفداری از استبداد، آخوند درباری، رشوه گرفتن از دربار، ریاست طلبی، عامل روس ها و.... زدند. هدف اصلی شیخ فضل الله، حمایت از شریعت بود. او احساس کرده بود که مشروطیت به شکل و مفهومی که تقی زاده ها در پی آنند، برای اسلام و ایران خطرساز است و حتی بیش تر از استبداد قاجار، شریعت را تهدید می کند. ایشان بارها خود بر منبر تحصن حرم حضرت عبدالعظیم فرمودند: «ای مردم من منکر مجلس شورای ملی نیستم، بلکه خود در تأسیس آن بیش از دیگران کوشیدم، علمای نجف در ابتدا همراه نهضت نبودند و من با دلیل و برهان آن ها را به همراهی نهضت فرا خواندم. پس من و عموم مسلمانان هم عقیده و هم رأی هستیم، اختلاف بین من و مخالفان دین است.»
مشکل اصلی این جا بود که مشروطه واژه ای مبهم بود و معنایی مشخص از آن بر نمی آمد. مشروطه خواهان تبریز غالباً روحیه ای افراطی، ضد روحانیت، خشن و اهل ترور و منبعث از سوسیال دموکراسی وارداتی داشتند. در مقابل، مشروطه خواهان اصفهان بیش تر پیرو همان مشروعه بودند. در میان متفکران مشروطه هم از جریان هایی مثل تقی زاده بودند که می گفت: «ایران باید ظاهراً و باطناً، جسماً و روحاً فرنگی مآب شود و بس.»
تلاش بهبهانی برای بازگرداندن شیخ و همراهانش بی اثر ماند و او ناگزیر از مخالفت آشکار با شیخ و ارسال نامه هایی در این خصوص برای مراجع بزرگ آن روزگار شد. اما در پی قتل اتابک اعظم (امین السلطان، نخست وزیر محمد علی شاه) در سال 1325ق، هنگام خروج از مجلس در معیت بهبهانی و در هم شکستن تحصن شیخ فضل الله، بار دیگر بهبهانی و طباطبایی به یاری شیخ شتافتند و او و همراهانش را با احترام به تهران بازگرداندند.
غالب علمای بزرگوار، با ذات و مبانی انسان گرایانه و مادی گرایانه نظرات منورالفکران آشنا نبودند و مشروطه ادعایی آن ها را مفاهیمی اسلامی چون آزادی از بندگی دیگران، محدود کردن قدرت مستبدانه حاکم، نهی از منکر و اصل شوری می دانستند. همچنین با ماهیت عمل گرایانه غربگرا و فراماسونی منورالفکران هم بیگانه بودند، البته عملکرد بعدی منورالفکران به همه نشان داد که دین برایشان لعابی بوده است تا حمایت علما را جلب کنند و آن گاه که با خواستشان تعارض پیدا کرد شیخ را به دار سپردند و سید عبدالله را به گلوله. همچنین نشان دادند چندان به فکر مردم نیستند و در راه دین زدایی و سکولاریسم، حتی با رضاشاه مستبد هم، هم پیاله شدند. منورالفکران (بر خلاف علما) ضد استعمار نیز نبودند، حمایت های بعدی امثال میرزا ملکم خان و میرزا حسین خان سپهسالار از امتیاز دادن به دول استعماری و هم رکاب رضاشاه انگلیسی شدنِ باقی منورالفکران، شاهدی بر این مدعاست.
پس از فتح تهران توسط قوای بختیاری و مجاهدین گیلانی، مشروطه خواهان از هر سو به تهران هجوم آوردند و حکومت استبدادی محمد علی شاه را سرنگون کردند. به واسطه انحرافات بسیاری که در میان ایشان وجود داشت و دست های خارجی که آن ها را هدایت می کرد، منزل شیخ را محاصره کردند. یک نفر از سفارت روس، وارد خانه شد و از ایشان خواست که به سفارت روسیه پناهنده شود. اما شیخ به شدت مخالفت کرد. پس از آن همه اطرافیان را مرخص کرد تا به ایشان آسیبی نرسد. سرانجام جمعی از معاندان به منزل شیخ رفته او را دستگیر نمودند و به شهربانی در میدان توپخانه بردند و در آن جا زندانی کردند. در این مدت عده ای از مشروطه خواهان با انجام تظاهراتی در میدان توپخانه خواهان مجازات مخالفان مشروطه شدند. روز سیزدهم ماه رجب 1327ق یعنی روز تولد حضرت علی دادگاهی فرمایشی تشکیل دادند که همه کاره این دادگاه «یپرم» ارمنی بود. در جلسه دادگاه شیخ فضل الله را به اعدام با چوبه دار محکوم کردند. حدود یک ساعت و نیم به غروب مانده بود. هنگامی که می خواستند او را برای اعدام ببرند، اجازه خواندن نماز عصر را به وی ندادند و ایشان را به سوی جایگاه اعدام راهنمایی کردند. شیخ رو به آسمان کرد و گفت: «افوض امرى الى الله ان الله بصير بالعباد». روی چهارپایه رفت و قریب ده دقیقه برای مردم صحبت کرد و فرمود: «خدایا، تو خودت شاهد باش که من آن چه را که باید بگویم به این مردم گفتم... در این دم آخر باز هم به این مردم می گویم که مؤسس این اساس، لامذهبینی هستند که مردم را فریب داده اند، این اساس مخالف اسلام است. محاکمه من و شما مردم بماند پیش پیغمبر». سپس عمامه را از سرش برداشتند و فرمود: «از سر من این عمامه را برداشتند، از سر همه بر خواهند داشت.» در آستانه اعدام یکی از رجال وقت با عجله برای او پیغام آورد که شما این مشروطه را امضا کنید و خود را از کشتن برهانید و او در جواب فرمود: «دیشب رسول خدا را در خواب دیدم، فرمودند: فردا شب مهمان منی. من چنین امضایی نخواهم کرد». جمعیتی که زمانی برایش سلام و صلوات می فرستادند و برایش فداکاری
می کردند، منتظر اعدامش بودند. آن گاه با انگشت سبابه به طرف قبله اشاره کرد و شهادتین را گفت. سپس فرمود: «هذا کوفه صغیره»، این تشبيه مردم تهران به مردم عهدشکن کوفه قابل تعمق ترین کلامی بود که از دهان آن مجتهد بزرگ و عالی قدر که به تصدیق دوست و دشمن نظیری برای او در آن عصر یافت نمی شد، بیرون آمد.
يوسف خان ارمنی، طناب دار را به گردن او انداخت. طناب را بالا کشیدند و لحظاتی بعد پیکر بی جان وی برفراز دار باقی مانده بود. دسته موزیک شروع به نواختن کرد و مردم از جمله پسر شیخ کف می زدند و شادی می کردند. هوا طوفانی بود و پس از چندی طناب پاره شد و جسد شیخ به زمین افتاد. مشروطه خواهان با هرچه در دست داشتند به جسد شیخ اهانت کردند و چه بی احترامی هایی که به جنازه شیخ نکردند.
با شهادت شیخ فضل الله مراجع نجف به این قطعیت رسیدند که مشروطه از مسیر خود منحرف شده است و از آن تبرّی جستند. تا آن جا که بزرگ ترین مرجع تقلید عصر، آیت الله آخوند خراسانی، تصمیم گرفت شخصاً به تهران بیاید و از نزدیک مشروطه خواهان را ببیند تا در صورت علم به این که بیگانه پرست ها نهضت مشروطه را قبضه کرده اند، طی فتوایی آن را به کلی تحریم کند. اما قبل از حرکت، شانزده ماه پس از دار زدن شیخ فضل الله، شبانه او را در همان نجف اشرف به طرز مرموزی مسموم کردند. قریب یک سال بعد از شهادت شیخ، یکی دیگر از سران روحانی مشروطه یعنی سید عبدالله بهبهانی را به جرم مخالفت با قوانین ضد اسلامی که در مجلس به تصویب می رسید و جلوگیری از رشد فرهنگ غرب، در منزلش به شهادت رساندند و سید محمد طباطبایی را نیز تهدید به مرگ کرده و از گردونه خارج ساختند.
شیخ فضل الله در نهضت تنباکو نیز شرکت فعالی داشت و علاوه بر این که به عنوان رابط و واسطه بین تهران و سامرا، مرکز تشیع در آن و دوره، عمل می کرد و میرزای شیرازی را در جریان اخبار و اوضاع ایران قرار می داد، به آگاه کردن جامعه و حمایت از میرزای آشتیانی پرداخت.
35/ تقی زاده
سید حسن تقی زاده (1347-1256ش) در تبریز به دنیا آمد. او از مشاهیر نویسندگان، تاریخ نگاران و سیاست مداران زمان خویش بود. پدر وی سید تقی تحصیل کرده نجف و از علماء مشهور تبریز بود که در زمان تولد حسن دارای بیست و چهار سال سابقه تدریس در حوزه علمیه این شهر (و مقام مقتدای روحانی) بود. تقی زاده ابتدا کتاب های فارسی معمول آن زمان و مقدمات عربی و بعد منطق و فقه و اصول را نزد علمای تبریز آموخت. بعد از آن شوق زیاد به علوم ریاضی قدیم پیدا کرد و بعد به علم کلام و حکمت و طب قدیم روی آورد، و دور از چشم پدر در راه علوم خفیه و تصوف و عرفان قدم نهاد؛ و در بعضی مسلک های دینی خلاف مشهور، مانند طریقه شیخیه و غیره، مطالعه و تحقیق کرد. بعد از فوت پدر، در هجده سالگی آزادانه به تحصیل علوم جدید پرداخت و طب و تشریح و غیره را آموخت و در زبان فرانسه پیشرفت کرد. در این اوقات در مدرسه دارالفنون مظفری تبریز تحصیل می کرد.
او در 24 سالگی مدرسه ای به نام «تربیت» را با هدف ترویج اندیشه های غربی در تبریز تأسیس کرد، اما مخالفت روحانیون و مردم مذهبی مانع کار مدرسه شد. تقی زاده سپس به کمک بعضی دوستان همفکران خود کتابخانه ای تأسیس کرد و در آن علاوه بر کتاب های دینی، کتاب های فرنگی نیز به معرض فروش گذاشت. کتابخانه وی به سرعت به مرکزی برای رفت و آمد و تجمع متجددان، روشنفکران و همچنین آزادی خواهان آذربایجان تبدیل شد.
وی در سال های 1279ش و بعد از آن، در مدرسه آمریکایی تبریز به فراگرفتن زبان انگلیسی پرداخت. در سال 1282ش به دلیل شیوع و با در ایران به قفقاز، استانبول، مصر، بیروت و دمشق سفر کرد و در آن جا با مفتی نامدار مصر شیخ محمد عبده ملاقات کرد.
او در کشاکش جنبش مشروطه به تبریز بازگشت و در صف آزادی خواهان تبریز قرار گرفت. پس از پیروزی جنبش مشروطه و افتتاح اولین مجلس شورای ملی به نمایندگی از سوی تجار تبریز انتخاب شد و در فرصت کوتاهی توانست رهبری جناح اقلیت روشنفکر و تجدد خواه مجلس را بر عهده بگیرد. در تدوین متمم قانون اساسی ایران نیز نقش داشت و با مداخله روحانیون به رهبری شیخ فضل الله در مجلس برای نظارت و انطباق قوانین با موازین شرعی مخالفت کرد و از همین زمان نام او به عنوان یک سیاست مدار مخالف اعتقادات مذهبی بر سر زبان ها افتاد. این رویکرد وی به سرعت مورد توجه سفارتخانه های خارجی ذینفع در تحولات ایران قرار گرفت.
و پس از به توپ بستن مجلس توسط نظامیان روس از بیم جان خود به سفارت انگلستان پناهنده شد و از آن جا با وساطت این سفارتخانه
گریخت و به اروپا رفت. او در این سفر به فرانسه و انگلستان نیز رفت و در لندن از حمایت ادوارد براون، مستشرق و جاسوس انگلیسی، برخوردار شد. براون و تقی زاده و جمعی از نمایندگان مجلس انگلستان با تشکیل «کمیته ایران» تلاش کردند تا سیاست های بریتانیا در قبال جنبش مشروطه را هدفمند سازند. تقی زاده با عضویت در تشکیلات فراماسونری و با توجه به نفوذ گسترده آن در میان منورالفکرهای ایرانی در خارج و داخل کشور و خصوصا در میان طیفی از مشروطه خواهان، توانست به داخل جنبش مشروطه راه یافته و نقش خود را ایفا کند. او در 1287ش با رتبه درجه یک به عضویت «لژ بیداری» ایرانیان درآمد. این لژ در اواسط سال 1285ش توسط ده نفر از فراماسونرهای ایرانی و فرانسوی در تهران شکل گرفت. وی در سال های بعد به سمت استادی اعظم لژ نیز نایل آمد. تقی زاده در اواسط 1287ش در پی تشدید قیام مردم بر ضد محمد علی شاه مخفیانه به تبریز بازگشت. در آن زمان مشروطه خواهان تبریز حول شخصیت هایی چون ستارخان و باقرخان گرد آمده بودند و تقی زاده تنها مورد توجه اقلیتی از روشنفکران جنبش مشروطه قرار گرفت.
پس از فتح تهران و خلع محمد علی شاه در 1288ش تقی زاده از سوی چهره هایی چون عضدالملک (نایب السلطنه)، محمد ولی خان تنکابنی و سردار اسعد بختیاری به تهران دعوت شد تا در کمیته ای که هدفش اداره موقت کشور و فرونشاندن خشم و تندروی مشروطه خواهان بود فعالیت کند. در همین سال تقی زاده در انتخابات دوره دوم مجلس شورای ملی به نمایندگی از مردم تبریز به مجلس راه یافت. بحث های مربوط به دخالت یا عدم دخالت دین در سیاست، نمایندگان مجلس را رو در روی یکدیگر قرار داد. دستگیری و اعدام آیت الله شیخ فضل الله نوری پرچمدار مشروعیت در نهضت مشروطه در مرداد 1288ش و همچنین ترور آیت الله سید عبدالله بهبهانی مقتدرترین رهبر جنبش مشروطه در تیر 1289ش نتیجه این رویارویی بود. در جلد دوم کتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوی آمده که شیخ فضل الله نوری به دستور کمیته ای به شهادت رسید که حسین قلی خان نواب، سید حسن تقی زاده، حسن وثوق الدوله، ابراهيم حكيم الملک، محمد ولی خان تنکابنی، سردار اسعد بختیاری و چند نفر دیگر عضو آن بودند.
پس از این حوادث، تقی زاده به دشمنی با روحانیت متهم شد و مرحوم آخوند خراسانی و عده ای از علمای نجف به «فساد مسلک سیاسی تقی زاده و عدم شایستگی او در مجلس و لزوم خروج او از ایران» فتوا دادند.
در پی این تحولات تقی زاده رهسپار تبریز شد تا بحران فرو نشیند اما خشم افکار عمومی نسبت به وی سبب خروج او از کشور و عزیمتش به استانبول شد. تقی زاده طی یک سال و نیم اقامت در این شهر با محافل تجددخواه و روشنفکر، معاشر بود. او با مورگان شوستر مستشار آمریکایی که برای ورود به ایران و تصدی امور مالی کشور آماده سفر به تهران می شد، ملاقات کرد. سفری هم به پاریس و لندن داشت و طی شش ماه اقامت خود در انگلستان با ادوارد براون و چهره های دخیل در مسایل ایران دیدار و گفتگو کرد.
در جنگ جهانی اول، دولت آلمان که قصد داشت سیاست های انگلیس و روسیه را خنثی کند و نقشه های خود را در همه جبهه ها از جمله در خاورمیانه و ایران به اجرا در آورد، برقراری تماس با همه سیاسیون مطرح در عرصه تحولات سیاسی ایران را آغاز کرد. ظاهراً از نظر دولت آلمان تقی زاده از عناصر مؤثر در اجرای این سیاست بود. با وی از طریق واسطه ای تماس حاصل شد و تقی زاده در 1293ش، نخستین سال جنگ جهانی اول، رهسپار برلین شد. او در آلمان توانست جمعی از ایرانیان ملی گرا را به دور خود جمع کند و «کمیته ملیون ایرانی» را که هدفش بسیج نیروهای سیاسی به کمک آلمان و آزاد کردن ایران از اشغال روسیه بود، تشکیل دهد.
او با انتقال حکومت از قاجاریه به پهلوی مخالف بود، اما بعد از انتقال قدرت به خانواده پهلوی، چندین مرتبه به وزارت ها و سفارت های مختلف منصوب شد. وی ده ها مقاله ادبی و اجتماعی، علمی و تحقیقی نیز در مجله کاوه چاپ نمود. مجموعه مقالات تقی زاده بعدها به همت ایرج افشار در چندین مجلد چاپ و منتشر گشت.
در بررسی رجال عصر مشروطه، سید حسن تقی زاده از چهره های مؤثر به شمار می رود. وی که در بین چهره های روشنفکر غربگرا، از شهرت خاصی برخوردار است، شعار «از ناخن پا تا موی سر باید غربی شد» را سرداد.
36/ سید عبدالله بهبهانی
سید عبدالله بهبهانی مجتهد و از رهبران روحانی نهضت مشروطیت ایران در سال 1256ق در نجف متولد شد. پس از گذراندن دوره مقدماتی، سطوح عالی را نزد عالمان نامداری چون شیخ مرتضی انصاری، حاج میرزا حسن شیرازی، حاج سید حسین کوه کمری و شیخ راضی نجفی فرا گرفت و به اجازه اجتهاد نایل آمد. در 1295ق به تهران آمد و به جای پدر نشست و وارث مناصب دینی و جایگاه اجتماعی پدر شد.
نخستین بار که نام او در تاریخ تحولات سیاسی به میان آمد در ماجرای تحریم تنباکو در سال 1309ق بود. بنا به نوشته برخی منابع، بهبهانی در تحریم تنباکو با سایر علما همراهی نداشت و صریحاً فتوا داد که قرارداد انحصار توتون و تنباکو مفید است و استعمال توتون و تنباکو هم منع شرعی ندارد. همراهی نکردن وی با مخالفان قرارداد تنباکو سبب گردید که از اعتبار او در میان مردم کاسته شود. از این تاریخ بهبهانی مورد توجه بیش تر صدر اعظم، امین السلطان، قرار گرفت و رابطه دوستانه آن ها مستحکم گردید تا این که در 1321ق عین الدوله به جای امین السلطان صدراعظم شد.
در پی انتشار عکس مسیو نوز بلژیکی وزیر کل گمرکات ایران، در یک مجلس بالماسکه (نوعی جشن اروپایی که در آن مدعوین با لباس مبدل شرکت می کنند تا شناخته نشوند) با لباس روحانیون در محرم 1323ق، بهبهانی بر منبر رفت و عکس نوز را به مردم نشان داد و خواستار اخراج و تنبیه او شد. عدم رضایت تجار از عملکرد نوز که او را به تبعیض به نفع تجار غیر مسلمان متهم می کردند، در تشدید این مخالفت مؤثر بود. تجار در حرم حضرت عبدالعظیم تحصن کردند. از این پس بهبهانی مبارزه تمام عیار را با حکومت استبدادی تدارک دید و با ارسال پیام هایی برای چهار مجتهد تهران از آن ها یاری خواست که از میان ایشان، فقط سید محمد طباطبایی دعوت او را پذیرفت و چندی بعد در منزل طباطبایی پیمان همبستگی و همراهی این دو مجتهد با یکدیگر استوار شد. در این ایام مظفرالدین شاه در اروپا به سر می برد. حوادثی که پس از بازگشت شاه از سفر به اروپا رخ داد، زمینه های اعتراض مردم و روحانیت را نسبت به دولت گسترش داد که به انقلاب مشروطه انجامید. از جمله این وقایع، گران شدن قند و تنبیه تجار بود که ابتدا باعث تجمع اعتراض آمیز مردم به رهبری بهبهانی و طباطبایی در مسجد شاه و سرانجام به مهاجرت به حرم حضرت عبدالعظیم و تحصن در آن جا منجر شد.
این مهاجرت، به رغم تلاش های عین الدوله ادامه یافت و سرانجام با وساطت سفیر عثمانی، مهاجران تقاضاهای خود را که از جمله، ایجاد عدالت خانه بود به مظفرالدین شاه رساندند. در پی اعلام موافقت شاه با درخواست های ایشان، بهبهانی به همراه طباطبایی و دیگر علما در میان استقبال پرشور مردم به تهران بازگشتند. از این پس، بهبهانی و طباطبایی که منزلت اجتماعیشان بیش از پیش افزایش یافته بود، همراه با هم و در کنار هم بودند، به طوری که به «سیدین سَنَدین» شهرت یافتند.
کارشکنی های عین الدوله در برابر تأسیس عدالت خانه باعث فشار روزافزون مردم به بهبهانی و طباطبایی شد. امتناع از تأسیس عدالت خانه، به درگیری بین حکومت و مردم و کشته شدن یکی از طلاب انجامید. در پی این رویداد، جمعیت زیادی در کنار بهبهانی، طباطبایی و شیخ فضل الله نوری در مسجد شاه تحصن کردند و خواسته خود را برای تأسیس عدالتخانه با جدیت بیش تر پی گیری کردند. در 20 جمادی الاول 1324 سربازان، به سوی مردم عزادار در بازار، آتش گشودند و تعداد زیادی را کشتند. گزارش های تاریخی درباره این واقعه حاکی از آن است که بهبهانی در آن روز شهامت و شجاعت قابل تحسینی از خود نشان داده بود. چند روز بعد در پی فشار دربار، علما به سوی عتبات هجرت کردند، اما در قم موقتاً ساکن شدند. در این هجرت که به «هجرت کبری» مشهور است، حضور حاج شیخ فضل الله در کنار سیدین سندین، ضربه بزرگی به عین الدوله وارد ساخت.
کم تر از یک ماه بعد، تلاش علما و مردم به بار نشست و علاوه بر کنار رفتن عین الدوله و انتخاب مشیرالدوله به صدر اعظمی، شاه فرمان مشروطه را صادر کرد و چند روز بعد علما با دست یافتن به پیروزی، در کمال احترام به تهران بازگشتند و پس از انتخابات، در 18 شعبان 1324 مجلس شورای ملی افتتاح گردید. بهبهانی به همراه طباطبایی و شیخ فضل الله نوری در جلسات آن شرکت می کردند و بسیار فعال بودند. چند روز پس از افتتاح مجلس، مظفرالدین شاه در گذشت و محمد علی میرزا به عنوان پادشاه مشروطه در مجلس سوگند یاد کرد. از رویدادهای مهم مجلس اول تدوین قانون اساسی بود. شیخ فضل الله نوری اصرار داشت که قانون اساسی و دیگر امور مملکتی باید کاملاً با شریعت اسلام منطبق باشد؛ اما کسانی از نمایندگان مجلس و یا بیرون از آن اساساً با آمیختن شریعت و قانون و مشروطیت مخالف بودند. بهبهانی و طباطبایی مخالفتی با انطباق قوانین با شریعت نداشتند ولی اغلب سکوت می کردند. به تدریج مخالفت های شیخ فضل الله نوری افزون شد و موجب جدایی کامل مشروطه خواهان از شیخ فضل الله گردید.
با شدت یافتن خصومت محمد علی شاه با مجلس، به دستور شاه، مجلس به محاصره قزاقان روس درآمد. بهبهانی که متوجه قصد شاه برای حمله به مجلس شد. با شجاعت به همراه جمعی از بستگان و پیروان خود صفوف سربازها و قزاق ها را شکافت و خود را به مجلس ساند. او و برخی از وکلا سعی کردند تا با متفرق کردن مجاهدان
مسلح، مانع جنگ شوند، ولی شاه تصمیم خود را گرفته بود و در سال 1326ق قزاقان روس، مجلس را به توپ بستند. بهبهانی و جمعی از مشروطه خواهان به پارک امین الدوله پناهنده شدند.
قزاقان به آن جا ریختند و آنان را به شدت مورد ضرب و شتم قرار دادند و سپس همه را به باغ شاه بردند. در آن جا شاه با بهبهانی که به شدت زخمی شده بود، به خشونت و توهین سخن گفت. در نهایت، شاه بهبهانی را به عتبات تبعید کرد.
پس از فتح تهران توسط مشروطه خواهان و سقوط محمد علی شاه، بهبهانی یک روز قبل از افتتاح مجلس دوم در سال 1327ق، در میان استقبال بی نظیر مردم و با کمال احترام وارد تهران شد. خبر به دار آویخته شدن حاج شیخ فضل الله به دست مشروطه خواهان، سخت او را متأثر ساخت، تا حدی که در بدو ورود، پسر خود سید محمد را مورد عتاب قرار داد که چرا مانع از این اقدام نشده است.
در این دوره، بهبهانی سمت رسمی در مجلس نداشت، اما از فعالیت های سیاسی کناره نگرفت. مردم نیز که او را بنیانگذار مشروطیت می دانستند، در خانه او تجمع می کردند و خانه اش به شکل مکانی برای فعالیت های سیاسی و اجتماعی درآمده بود. نفوذ وی در مجلس و محافل سیاسی آشکار بود. در مجلس دوم که دوباره دو گروه اکثریت اعتدالی و اقلیت دموکرات شکل گرفته بود، اعتدالی ها بیش تر از بهبهانی تبعیت می کردند و دموکرات ها در مخالفت با او خواستار تدوین قوانین عرفی و کنار گذاشتن قوانین شرع بودند و انفکاک کامل قوه سیاسی از قوه روحانی را دنبال می کردند، دموکرات ها معتقد بودند که بهبهانی نفوذ خود را برتر از مشروطه می داند و مجلس را تضعیف می کند. در مقابل، اعتدالی ها نیز موفق شدند که فتوایی دال بر غیر دینی بودن مواضع نظری تقی زاده، رهبر دموکرات ها، از دو مجتهد ذی نفوذ نجف و مدافع مشروطه، آخوند خراسانی و شیخ عبدالله مازندرانی بگیرند. این گونه تصور می شد که وسیله و واسطه این اقدام، بهبهانی بوده است.
سرانجام آیت الله سید عبدالله بهبهانی در سال 1328ق، در خانه خود به دست چهار نفر مسلح به قتل رسید. با انتشار این خبر، بازار تعطیل شد و مردم قصد انتقام جویی از قاتلان را داشتند. هر چند هویت قاتلان مشخص نشد، مردم این قتل را به دموکرات ها، به ویژه تقی زاده نسبت می دادند. جنازه بهبهانی پس از تشییع عظیمی که تا آن زمان در تهران كم سابقه بود، بعدها به نجف حمل شد و در مقبره خانوادگی دفن شد.
37/ ميرزا حسن مستوفی
میرزا حسن خان مستوفی الممالک آشتیانی پسر میرزا یوسف مستوفی الممالک، صدر اعظم ناصرالدین شاه، متولد 1292ق در تهران است. مقام و لقب مستوفی الممالکی (وزیر دارائی) بیش از یک قرن در خاندان او بوده است. از پنج سالگی شروع به تحصیل کرد و علاوه بر معلومات متداول روز، صرف و نحو عربی و ادبیات و قسمتی از شرعیات را آموخت. در 1301ق از طرف شاه لقب «مستوفی الممالک» گرفت. در دوازده سالگی پس از درگذشت پدر، رسماً کلیه مشاغل میرزا یوسف (وزارت مالیه) را بر حسب امر شاه با پیشکاری میرزا هدایت الله، وزیر دفتر (پدر دکتر مصدق)، بر عهده گرفت.
پس از به سلطنت رسیدن مظفرالدین شاه و تضعیف موقعیتش در دربار، ضمن کناره جویی از امور عازم اروپا شد و طی ده سال ثروت پدری را در راه خوشگذرانی اشرافی از دست داد. او علاقه زیادی به شطرنج و شکار، تعدد همسر و فرزند داشت. اقامت در اروپا تأثیر عمیقی بر افکار او گذاشت. پس از استقرار مشروطه به اصرار امین السلطان (اتابک اعظم، نخست وزیر محمد علی شاه) به ایران بازگشت و تنها سمت خالی کابینه یعنی وزارت جنگ را عهده دار شد. همچنین جمعیتی به نام مجمع انسانیت را تشکیل داد و به همراه دکتر مصدق به فعالیت سیاسی پرداخت. پس از فتح تهران، و خلع محمد علی شاه از سلطنت، به نخست وزیری احمد شاه انتخاب شد. مستوفی شش بار به نخست وزیری رسید که هر دوره بنا به دلایلی از این سمت کناره گیری می کرد. او چند نوبت وزیر جنگ، نماینده مجلس، یک بار وزیر مشاور و... شد. از جمله مهم ترین وقایعی که در دوره های صدارت وی اتفاق افتاد، می توان به موارد ذیل اشاره کرد: ترور آیت الله بهبهانی، وقوع جنگ جهانی اول، اشغال بخش هایی از ایران توسط نیروهای روس، انگلیس و عثمانی، تعطیلی مجلس سوم به دلیل مهاجرت، بروز قحطی، ترور نافرجام مدرس، اعلام بی طرفی در جنگ جهانی اول.
دوره پنجم صدارت مستوفی در سال 1301ش با دسته بندی های مجلس چهارم مواجه شد. نخست وزیری مستوفی با کمک سوسیالیست ها بود، ولی اقلیت بزرگی به زعامت سید حسن مدرس با زمامداری او مخالف بودند و قوام السلطنه را برای ادامه خدمت مناسب تر می دانستند. بالاخره مدرس در سال 1302ش دولت را استیضاح نمود. مستوفی خودش کنار رفت و جای خود را به مشیرالدوله داد. در سال
1305ش رضاشاه تاجگذاری کرد. سپس از مستوفی خواست مأمور تشکیل کابینه شود. مستوفی برای بار ششم به نخست وزیری رسید. او خواستار آزادی عمل خود در انتخاب وزیران شد و رضاشاه نیز او را به استثنای وزارت جنگ که به فروغی واگذار کرده بود، آزاد گذاشت. اواخر سال 1306ش که لایحه اصلاح قانون استخدام کشوری در مجلس مطرح بود، هزاران نفر از کارمندان دولت به عنوان اعتراض نسبت به کسر حقوقشان به مجلس آمده تظاهراتی کردند. چند نفر از نمایندگان در مورد این تظاهرات در صدد استیضاح دولت برآمدند؛ ولی مستوفی قبل از استیضاح استعفا داد و به کلی از کار کناره گیری کرد. البته مستوفی الممالک در اواخر یک سال زمامداری خود تشخیص داد، کار کردن با رضاشاه کاری بس دشوار است و اصلا با روحیه او سازگار نیست، ناگریز به استعفا شد و از کاخ صدارت به خانه رفت و دیگر بازنگشت.
سرانجام در سال 1311ش بر اثر سکته قلبی فوت کرد. مستوفی طرف دار سیاست های روسیه در ایران بود. به همین سبب روس ها قبل و بعد از پیروزی بلشویک ها در این کشور از او حمایت می کردند.
38/ محمد علی فروغی
محمد علی فروغی، معروف به ذکاءالملک دوم در سال 1254ش در تهران تولد یافت. پدرش محمد حسین ملقب به ذکاءالملک اول و متخلص به فروغی از ادبا و شعرای عصر ناصرالدین شاه و تحت تأثیر افکار میرزا ملکم خان قرار داشت. محمد علی فروغی در سن 32 سالگی از بنایان گذاران «لژ بیداری ایران» در سال 1286ش بود و در این لژ به مقام استاد اعظم با عنوان خاص «چراغدار» نائل آمد. به گفته «مهدی بامداد» جد اعلای این خانواده، از یهودیان بغداد بود که برای تجارت به ایران آمد و در اصفهان ساکن گردید و مسلمان شد، به همین جهت فروغی ها به یهودی الاصل بودن شهرت داشتند.
او در سال های آخر سلطنت ناصرالدین شاه شغل مترجمی را در وزارت انطباعات به دست آورد. در سال 1317ق هنگامی که مدرسه علوم سیاسی توسط میرزا نصر الله خان مشیرالدوله تأسیس و کارش را آغاز کرد، پدرش به استادی آن جا برگزیده شد، محمد علی شغل مترجمی مدرسه را پیدا کرد و پس از چندی به معلمی تاریخ مدرسه انتخاب شد.
پس از تشکیل دوره اول مجلس شورای ملی محمد علی به مجلس راه یافت. در سال 1286ش با درگذشت پدر، به ریاست مدرسه سیاسی رسید و در همین ایام وارد فراموش خانه شد. در انتخابات دوره دوم از تهران وکیل شد و به مجلس راه یافت.
محمد علی فروغی در مجموع سه بار ریاست دیوان عالی کشور، سه نوبت نخست وزیر، سه نویت وزیر جنگ، سه نوبت وزیر مالیه، سه نوبت وزیر امور خارجه و یک بار وزیر عدلیه شد.
در کارنامه محمد علی فروغی به سلطنت رساندن رضاشاه و پسر او محمد رضا شاخص است. او در هنگام تاج گذاری رضاشاه نخست وزیر بود و شنل آبی را بر دوش او افکند و نطق تملق آمیزی که در آن عناصر ایدئولوژی شاهنشاهی به عنوان خطوط سیاست داخلی و خارجی رژیم پهلوی مشخص شده ایراد کرد.
او در سال 1320ش که ایران صحنه تاخت و تاز قرار گرفت و انگلستان و شوروی مصرّ در عزل رضاشاه و تغییر رژیم سلطنت به جمهوری بودند، از طرف رضاخان پا به میدان گذارد و با روابط نزدیکی که با انگلستان داشت توانست آنان را معتقد به سلطنت محمد رضا بنماید و بدین وسیله رژیم وابسته و دیکتاتوری پهلوی را تداوم بخشید.
محمد علی فروغی در سال 1321ش در گذشت.
39/ حزب توده
حزب توده به عنوان پایگاه چپ ایران با نگرشی کمونیستی نزدیک به یک قرن در ایران و اندیشه سیاسی حاکم بر آن سابقه دارد.
با امضای فرمان مشروطیت گروه های سیاسی اجتماعی مختلف، برای برقراری نظام سیاسی مورد نظر خود، با یکدیگر به چانه زنی پرداختند. یکی از این گروه ها، گروه سوسیال دموکرات های ایران بود که در مجلس با عنوان حزب دموکرات فعالیت می کردند و با تأکید بر حق حاکمیت مردم از برابری طبقاتی آن ها در برابر یکدیگر و حکومت دفاع می کردند. شکل گیری و تشکیل حزب توده:
عدم تحقق آرمان های مشروطه باعث بازنگری در این نگرش و تقسیم سوسیال دموکرات به دو شاخه استبداد منور و حزب کمونیست ایران شد. این حزب در زمان به قدرت رسیدن رضاخان توسط او سرکوب شده و اعضای آن به عنوان 53 نفر در زندان کشته شدند؛ اما به دنبال شکست رضاخان در برابر حمله متفقین، این حزب دوباره شروع به فعالیت کرد. از فردای تبعید رضاخان و ورود متفقین به ایران، در سال 1320ش در تهران سازمان سیاسی با عنوان بلند پروازانه «حزب توده ایران» اعلام
موجودیت کرد و سلیمان میرزا اسکندری را به رهبری خود برگزید. این حزب بعد از تشکیل به جمع آوری و ایجاد دفاتر رسمی در سراسر ایران پرداخت و در تمام شهرهایی که بالای بیست هزار نفر جمعیت داشتند به تشکیل دفتر پرداخت.
حزب توده ایران که مرام سوسیالیستی را دنبال می کرد، طرفداران خود را بیش تر از خرده بورژواها و کارمندان اداری و نظامی جامعه ایران انتخاب می کرد. ولی پس از دو، سه سال فعالیت به علت حمایت از منافع شوروی و تأکید بر دادن امتیاز نفت شمال به روس ها وجهه خود را در میان مردم از دست داد؛ اما تا سال 1327ش به فعالیت خود ادامه داد. سوءقصد به محمد رضاشاه در سال 1327ش بهانه ای برای اعلام غیر قانونی بودن احزاب شد که طی آن رهبران حزب توده نیز دستگیر یا تبعید شدند.
در پی درگیری ها بین دربار، مجلس و دولت مصدق که برای جامعه هرج و مرج را به ارمغان آورده بود، دوباره حزب توده فعال شد. در تاریخ حزب توده، ایدئولوژی سوسیالیستی یا برابری طلبی، نقطه عطف همه جریان های چپ بود. تأکید بر آرمان هایی همچون تقسیم اراضی دولتی، برانداختن مالکیت های فئودالی، تشکیل بانک کشاورزی، تحصیلات زنان و مبارزه با استبداد، موجب شد تا این جریان بتواند در میان جبهه ملی برای خود جا باز کند؛ ولی با وجود آگاهی از جریان کودتای 28مرداد، به علت فقدان قدرت تصمیم گیری که نتیجه سرسپردگی آن ها به شوروی بود، همراه با جبهه ملی سرکوب شد و رهبران نظامی- سیاسی آن اعدام یا تبعید شدند.
با غیر قانونی اعلام شدن فعالیت احزاب فعالیت حزب توده همانند دیگران به صورت غیر علنی صورت می گرفت ولی مورد حمله نیروهای اطلاعات شاه بود تا به دنبال اعلام فضای باز سیاسی در سال 1356ش و پیروزی انقلاب اسلامی در بهمن57 این حزب به رهبری نورالدین کیانوری دوباره اعلام موجودیت کرد که به ظاهر از اهداف انقلاب و آرمان های امام پیروی و حمایت می کرد و به واقع زنجیر بندگی شوروی را به گردن آویخته بود، تا این که به دنبال اعتراف های تکان دهنده سران حزب در سال 1362ش کارنامه سیاه این حزب بسته شد و انحلال آن اعلام شد.
40/ کیانوری
نورالدین کیانوری فرزند شیخ مهدی نوری و نوه شیخ فضلا نوری است. سال 1294ش در روستای بلده مازندران به دنیا آمد. او تحصیلات خود را در ایران و آلمان انجام داد و از دانشگاه آخن دکترای مهندسی راه و ساختمان گرفت.
کیانوری با پایان تحصیلات خود در 1319ش به ایران آمد و در 1321ش به حزب تازه تأسیس توده پیوست. او با فروپاشی سازمان نظامی حزب به همراه بسیاری از رهبران دیگر توده در سال 1334ش مجبور به ترک ایران شد و به اتحاد شوروی گریخت و در 1336ش به جمهوری آلمان دموکراتیک مهاجرت کرد.
با اوج گیری جنبش انقلابی ایران در سال 1357ش به عنوان دبیر اول حزب توده ایران جای ایرج اسکندری را گرفت و در 1358ش به ایران بازگشت. تعداد اندکی از گردانندگان حزب در برلین شرقی که مقر حزب توده در تبعید بود باقی ماندند و دفتر این حزب را در اروپا فعال نگه داشتند.
بعد از انقلاب رسما به عنوان دبیر حزب توده در ایران به فعالیت پرداخت و حتی برای انتخابات دور اول مجلس کاندید شد. مناظره شهید بهشتی و کیانوری در اوایل انقلاب که از تلویزیون پخش شد مشهور است. با مشخص شدن خیانت های حزب توده و به خصوص جاسوسی آن ها برای شوروی، کیانوری و تعدادی از اعضای حزب در سال 1361ش دستگیر شدند. او سال 1368ش آزاد شد. در آستانه فروپاشی شوروی با اصلاحات گورباچف مخالفت کرد و بحران فروپاشی را به توطئه آمریکا نسبت داد. کیانوری سال 1387ش درگذشت.
41/ جلال آل احمد
جلال الدین سادات آل احمد، معروف به جلال آل احمد، فرزند سید احمد حسینی طالقانی در محله سید نصرالدین از محله های قدیمی شهر تهران به دنیا آمد، او در سال 1302ش پس از هفت دختر متولد شد و نهمین فرزند پدر و دومین پسر خانواده بود. پدرش در کسوت روحانیت بود و از این رو جلال دوران کودکی را در محیطی مذهبی گذراند. تمام سعی پدر این بود که از جلال، برای مسجد و منبرش جانشینی بپرورد. جلال پس از اتمام دوره دبستان، تحصیل در دبیرستان را آغاز کرد، اما پدر که تحصیل فرزند را در مدارس دولتی نمی پسندید و پیش بینی می کرد که آن درس ها، فرزندش را از راه دین و حقیقت منحرف می کند، با او مخالفت کرد. خودش می گوید: «دبستان را که تمام کردم، دیگر نگذاشت درس بخوانم که: «برو بازار کار کن» تا بعد ازم جانشینی بسازد. و من رفتم بازار. اما دارالفنون هم کلاس های شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم.»
پس از ختم تحصیل دبیرستانی، پدر او را به نجف نزد برادر بزرگش
سید محمد تقی فرستاد تا در آن جا به تحصیل در علوم دینی بپردازد، البته او خود به قصد تحصیل در بیروت به این سفر رفت، اما در نجف ماندگار شد. این سفر چند ماه بیش تر دوام نیاورد و جلال به ایران بازگشت.
پس از بازگشت از سفر، آثار شک و تردید و بی اعتقادی به مذهب در او مشاهده می شد که بازتاب های منفی خانواده را به دنبال داشت. آل احمد در سال 1323ش به حزب توده ایران پیوست و عملاً از تفکرات مذهبی دست شست. دوران پر حرارت بلوغ که شک و تردید لازمه آن دوره از زندگی بود، اوج گیری حرکت های چپ گرایانه حزب توده ایران و توجه جوانان پرشور آن زمان به شعارهای تند و انقلابی آن حزب و درگیری جنگ جهانی دوم عواملی بودند که باعث تغییر مسیر فکری او شدند.
همه این عوامل دست به دست هم داد تا جوانکی با انگشتری عقیق در دست و سر تراشیده، تبدیل به جوانی مرتب و منظم با یک کراوات و یکدست لباس نیمدار آمریکایی شود. در سال 1324ش با چاپ داستان «زیارت» در مجله سخن به دنیای نویسندگی قدم گذاشت و در همان سال، این داستان در کنار چند داستان کوتاه دیگر در مجموعه «دید و بازدید» به چاپ رسید. آل احمد در نوروز سال 1324ش برای افتتاح حزب توده و اتحادیه کارگران وابسته به حزب به آبادان سفر کرد.
آل احمد که از دانش سرای عالی در رشته ادبیات فارسی فارغ التحصیل به شده بود، تحصیل در دوره دکترای ادبیات فارسی را نیز ادامه داد، اما در اواخر تحصیل از ادامه آن دوری جست و به قول خودش از آن بیماری (دکتر شدن) شفا یافت.
به علت فعالیت مداومش در حزب توده، مسؤولیت های چندی را پذیرفت. خود در این باره می گوید: «در حزب توده در عرض چهار سال از صورت یک عضو ساده به عضویت کمیته حزبی تهران رسیدم و نمایندگی کنگره... و از اوایل 25 مأمور شدم زیر نظر طبری «ماهنامه مردم» را راه بیندازم که تا هنگام انشعاب 18 شماره اش را در آوردم حتی شش ماهی مدیر چاپخانه حزب بودم».
در سال 1326ش به استخدام آموزش و پرورش در آمد. در همان سال، به رهبری خلیل ملکی و ده نفر دیگر از حزب توده جدا و جزو نیروی سومی ها شد. آن ها از رهبری حزب و مشی آن انتقاد می کردند و نمی توانستند بپذیرند که یک حزب ایرانی، آلت دست کشور بیگانه باشد. در این سال با همراهی گروهی از هم فکرانش طرح استعفای دسته جمعی خود را نوشتند.
آل احمد با نثر عصیانگرش این گونه می گوید: «روزگاری بود و حزب توده ای بود و حرف و سخنی داشت و انقلابی می نمود و ضد استعمار حرف می زد و مدافع کارگران و دهقانان بود و چه دعوی های دیگر و چه شوری که انگیخته بود و ما جوان بودیم و عضو آن حزب بودیم و نمی دانستیم سرنخ دست کیست و جوانیمان را می فرسودیم و تجربه می آموختیم. برای خود من «اما» روزی شروع شد که مأمور انتظامات یکی از تظاهرات حزبی بودیم (سال 23 یا 24؟) از در حزب خیابان فردوسی تا چهار راه مخبرالدوله با بازوبند انتظامات چه فخرها که به خلق نفروختم، اما اول شاه آباد چشمم افتاد به کامیون های روسی پر از سرباز که ناظر و حامی تظاهرات ما کنار خیابان صف کشیده بودند که یک مرتبه جا خوردم و چنان خجالت کشیدم که تپیدم توی کوچه سید هاشم و...»
در سال 1326ش کتاب «از رنجی که می بریم» چاپ شد که ده قصه کوتاه بود و در سال بعد «سه تار» به چاپ رسید. پس از این سال ها آل احمد به ترجمه روی آورد. در این دوره، به ترجمه آثار «ژید» و «کامو»، «سارتر» و «داستایوسکی» پرداخت و «زن زیادی» را نوشت در همین دوره با دکتر سیمین دانشور ازدواج کرد.
در طی سال های 1333ش و 1334ش «اورازان»، «تات نشین های بلوک زهرا»، «هفت مقاله» و ترجمه مائده های زمینی را منتشر کرد و در سال 1337ش «مدیر مدرسه» و «سرگذشت کندوها» را به چاپ سپرد. دو سال بعد «جزیره خارک در یتیم خلیج» را چاپ کرد. سپس از سال 1340ش تا 1343ش «نون و القلم»، «سه مقاله دیگر»، «کارنامه سه ساله»، «غرب زدگی» «سفر روس»، «سنگی بر گوری» را نوشت و در سال 1345ش «خسی در میقات» را چاپ کرد و هم «کرگدن» نمایشنامه ای از اوژان یونسکورا. «در خدمت و خیانت روشنفکران» و «نفرین زمین» و ترجمه «عبور از خط» از آخرین آثار اوست.
آل احمد چنان از بی تفاوتی روشنفکران درباره حادثه 15 خرداد خشمناک بود که اندکی پس از آن، نوشتن «در خدمت و خیانت روشنفکران» را آغاز کرد. او روشنفکران غیر مذهبی ایران را به علت جدایی آن ها از توده ها، سطحی بودنشان، بی خبری یا مخالفتشان با باورهای سنتی و مذهبی اکثریت جامعه و نیز همکاریشان با طبقات حاکم، مورد انتقاد قرار می دهد و در مقابل، به نقش ممتاز و تاریخی روحانیون در ارتباط داشتن با توده ها و هدایت آن ها در حوادثی چون تحریم تنباکو، انقلاب مشروطه، ملی شدن صنعت نفت و بالاخره قیام 15 خرداد 1342 به
رهبری امام خمینی اشاره می کند. آل احمد در نامه ای که برای امام خمینی می نویسد، درباره حادثه 15 خرداد و نیز تصمیمش برای نوشتن کتاب جدید اشاره می کند:
«مکه- روز شنبه 31 فروردین1343- 8 ذیحجه1383
آیت اللّها!
وقتی خبر خوش آزادی آن حضرت، تهران را به شادی واداشت، فقرا منتظر الپرواز (!) بودند به سمت بیت الله. این است که فرصت دست بوسی مجدد نشد. اما این جا دو، سه خبر اتفاق افتاده و شنیده شده که دیدم اگر آن ها را وسیله ای کنم برای عرض سلامی بد نیست... دیگر این که کتاب «غرب زدگی» را در تهران قصد تجدید چاپ کرده بودم با اصلاحات فراوان. زیر چاپ، جمعش کردند و ناشر محترم متضرر شد. فدای سر شما.
دیگر این که طرح دیگری در دست داشتم که تمام شد و آمدم، درباره نقش روشنفکران میان روحانیت و سلطنت. و توضیح این که چرا این حضرات همیشه در آخرین دقایق طرف سلطنت را گرفته اند و نمی بایست. اگر عمری بود و برگشتیم تمامش خواهم کرد و به حضرتتان خواهم فرستاد. علل تاریخی و روحی قضیه را گمان می کنم نشان داده باشم. مقدماتش در «غرب زدگی» ناقص چاپ اول آمده. دیگر این که امیدوارم موفق باشید والسلام.
همچنان که آن بار در خدمتتان به عرض رساندم فقیر گوش به زنگ هر امر و فرمانی است که از دستش برآید... نشانی فقیر را هم حضرت «صدر» می داند و هم این جا می نویسم: تجریش- آخر کوچه فردوسی. والسلام»
جلال در سال های فرجامین زندگی، با روحی خسته و دلزده از تفکرات مادی به تعمق در خویشتن خویش پرداخت تا آن جا که در نهایت، پلی روحانی و معنوی بین او و خدایش ارتباط برقرار کرد.
او در کتاب «خسی در میقات» که سفرنامه حج اوست به این تحول روحی اشاره می کند و می گوید: «دیدم که کسی نیستم که به میعاد آمده باشد که خسی به میقات آمده است.»
این نویسنده پرتوان که همواره به حقیقت می اندیشید و از مصلحت اندیشی می گریخت، در اواخر عمر، به کلبه ای در میان جنگل های اسالم کوچ کرد. جلال آل احمد، نویسنده توانا و هنرمند دلیر در سال 1348، در چهل و شش سالگی زندگی را بدرود گفت.
42/ خلیل ملکی
فرزند حاج میرزا فتحعلی در سال 1280ش در تبریز به دنیا آمد. پس از گذراندن تحصیلات ابتدایی و متوسطه راهی تهران شد و تحصیلاتش را در مدرسه صنعتی آلمانی ها ادامه داد. سال 1307ش با دانشجویان اعزامی به خارج به آلمان رفت و در رشته شیمی مشغول تحصیل شد، ولی به دلیل مخالفت با رژیم رضاخان که منجر به قطع کمک هزینه تحصیلی وی گردید، به ناچار به ایران بازگشت و تحصیلاتش را در دانش سرای عالی ادامه داد و سپس به تدریس پرداخت.
ملکی در آلمان با دکتر تقی ارانی و دوستانش آشنا شد و ثمره این آشنایی ها ارتباط وی با محافل روشنفکری بود. البته فعالیت این روشنفکران از دید پلیس رضاشاه مخفی نماند و پنجاه و سه نفر از این افراد از جمله ملکی دستگیر و بازداشت گردیدند که بعدها به گروه 53 نفر مشهور شدند.
پس از شهریور1320 ملکی و یاران او از زندان رهایی یافتند. با سقوط رضاشاه، روس ها شمال ایران را اشغال کردند و حزب توده ایران را که هسته اصلی آن عمدتاً از گروه 53 نفر تشکیل می شد بنا نهادند. گرچه ملکی یکی از اعضای فعال حزب فوق محسوب می شد ولی نسبت به بسیاری از مسائل سیاسی و تئوریکی با دوستانش در حزب اختلاف نظر داشت که مهم ترین آن ها مسئله ارتباط با شوروی و دستور گرفتن از مقامات مسکو بود.
شکست فرقه دموکرات آذربایجان در سال 1325ش نخستین ضربه جدی به قدرت حزب توده بود و بروز تشنجات و اختلاف فکری در میان رهبران حزب، در سال 1326ش منجر به انشعاب خلیل ملکی و عده ای دیگر از اعضا از حزب مذکور گردید. ملکی به همراه دوستانش که از حزب توده جدا شده بودند، حزب گروه سوم را تأسیس کرد.
با تبلور نهضت ملی ایران حول محور ملی شدن نفت در سراسر کشور، همه نیروهای ملی و از جمله انشعابیون حزب توده جذب این مبارزه شدند و تشکیل نوینی یافتند سال 1330ش با همکاری خلیل ملکی و مظفر بقایی حزبی به نام حزب زحمتکشان ملت ایران تشکیل شد و روزنامه شاهد نیز ارگان حزب اعلام گردید. این حزب نخستین تشکل قدرتمندی بود که توانست در برابر حزب توده ایران به رقابت برخیزد. مبارزه با دربار و حزب توده، حمایت از دولت مصدق و روند ملی شدن صنعت نفت در رأس اولویت ها و اهداف سیاسی حزب یاد شده قرار داشت. اتحاد و همراهی گروه ملکی و بقایی در حزب، تا
سال 1331ش ادامه یافت ولی به علت مواضع جدید بقایی علیه دکتر مصدق، بقایی از ملکی جدا شد و از آن به بعد حزب زحمتکشان ملت ایران به رهبری مظفر بقایی به جبهه مخالفان دولت مصدق پیوست و حزب زحمتکشان ملت ایران (نیروی سوم) به رهبری خلیل ملکی به فعالیت خود را در حمایت از نهضت ملی شدن صنعت نفت، مبارزه با انگلیس و سیاست های استعماری شوروی ادامه داد.
با وقوع کودتای 28 مرداد 1332 و دستگیری ملکی، فعالیت علنی نیروی سوم نیز همچون دیگر احزاب و نیروهای سیاسی به پایان رسید. ملکی پس از آزاد شدن از زندان فلک الافلاک خرم آباد، با تشکیل جلسات هفتگی در منزل خویش به تحلیل مسائل حزبی، سیاسی و اجتماعی ایران پرداخت و اقدام به انتشار مجله ای به نام نبرد زندگی کرد که پس از مدتی با فشار ساواک، به علم و زندگی تغییر نام داد. این مجله کانونی برای نشر اندیشه های سیاسی و اجتماعی نیروی سومی ها محسوب می شد. سال 1339ش ملکی جامعه سوسیالیست های نهضت ملی ایران را بنا نهاد که خرداد سال 1342ش طی اعلامیه ای مقاومت روحانیون را در برابر استبداد ستود و رسماً از قیام مردم حمایت نمود. دو سال بعد ملکی و چند تن دیگر به اتهام اقدام بر ضد امنیت داخلی کشور دستگیر شدند و به سه سال زندان محکوم شد.
به دنبال بازداشت و محاکمه ملکی مراجع مختلف رسمی و غیر رسمی بین المللی طی نامه های متعدی از شاه ایران و سایر مقامات مملکتی تقاضای عفو وی را نمودند که با توجه به بیماری های ملکی و احتمال فوتش در زندان با پیشنهاد عفو او موافقت و در سال 1345ش از زندان آزاد گشت. او بعد از آزادی مقالاتی با اسامی مستعار «م. مهر» و «م. مهرگان» در نشریات کشور منتشر ساخت و در این دوران به شدت تحت کنترل ساواک قرار داشت.
او علاوه بر کارهای سیاسی به ترجمه برخی از آثار غربی پیرامون جهان سوم هم پرداخت. سرانجام ملکی در سال 1348ش درگذشت.
43/ دکتر علی شریعتی
دکتر علی شریعتی سال 1312ش در مزینان خراسان متولد شد. پدرش محمد تقی شریعتی از روحانیون روشنفکر و مادرش زنی روستایی بود. شریعتی در 16 سالگی سیکل اول دبیرستان (کلاس نهم نظام قدیم) را به پایان رساند و وارد دانش سرای مقدماتی شد. در سال 1334ش دانشکده علوم انسانی و ادبیات انسانی، دانشگاه مشهد افتتاح شد و علی و چند نفر دیگر که در این ایام کارمند وزارت فرهنگ بودند، تقاضای ثبت نام کردند. رؤسای دانشکده طبق مقررات تقاضای آن ها را رد کردند. اما آن ها ساعاتی که می توانستند، به صورت مستمع آزاد در کلاس ها شرکت می کردند و به اعتراضات مسؤولین توجهی نشان نمی دادند.
دکتر علی شریعتی پس از پایان دوره دانشکده و ارائه پایان نامه خود، نامه ای دریافت کرد که به او اطلاع می داد بورس دولتی شامل حالش شده است و می تواند برای ادامه تحصیل به یکی از کشورهای اروپایی برود. وی به پیشنهاد اساتید و به علت آشنایی با زبان فرانسه، پاریس را برای ادامه تحصیل انتخاب می کند و در سال 1338ش عازم آن جا می شود.
در سال 1348ش درهای حسینیه ارشاد به عنوان یک مرکز فرهنگی اسلامی، به روی همه مردم و بخصوص جوانان گشوده می شود. در این محل دکتر شریعتی با قدرت و نیروی کم نظیری هر هفته ساعت ها به گفتار می نشیند و در مباحث مختلف سخن می گوید. او با کنجکاوی و دیدی وسیع از یک سو به تجزیه و تحلیل تاریخ وطنش، تاریخ جهان اسلام، چهره های مقدس و شخصیت های بزرگ اسلام پرداخت و از سوی دیگر با ظرافت و بینشی خاص به توجیه چگونگی حیات جامعه کنونی وطنش، ضعف های آن، نابسامانی ها، پریشانی ها و بالاخره جنبه های انحطاطی آن اقدام نمود و با شجاعتی کم نظیر کوشید تا مردم و بخصوص نسل جوان را از واقعیت های دردناک سرزمین خویش آگاه کند و جامعه هویت از کف داده وطنش را با اصالت های فرهنگ خویش آشنا سازد.
کارهای دکتر دشمنان دین و ملت را به هراس انداخت. به همین دلیل کار استادی و آموزشی اش در دانشگاه مشهد را پایان دادند و به عنوان عنصر نامطلوب از تدریس او جلوگیری به عمل آوردند. زمانی بعد، از ادامه سخنرانی های او در حسینیه ارشاد ممانعت به عمل آوردند و کمی بعد حسینیه ارشاد را تعطیل ساختند.
شریعتی که دور از مردم بودن و در خاموشی به سر بردن برایش زجری بزرگ بود، با تمام این ناراحتی ها ساخت و خود را با نوشتن هر چه بیش تر مشغول داشت، ولی بداندیشان و دشمنان مردم را این همه بس نبود و سرانجام در سال 1353ش به زندانش افکندند و مدت 18 ماه او را در سلولی کم نور و تنها قرار دادند.
دکتر شریعتی در 1356ش تهران را به سوی اروپا ترک گفت و سرانجام در 29 خرداد 1356 به طرز مرموزی در لندن دیده از جهان فرو بست.
وی از امام خمینی به عنوان «مرجع بزرگ عصر ما» نام می برد و در ترسیم خط قیام روحانیت می نویسد: «ظهور روح های انقلابی و شخصیت های پارسا، آگاه و دلیری که به خاطر وفادار ماندن به ارزش های انسانی و پاسداری از حرمت و عزت اسلام و مسلمین گاه به گاه در برابر استبداد، فساد و توطئه های استعمار قیام می کرده اند، از این گونه است قیام هایی که از زمان میرزای شیرازی تا اکنون، آیت الله خمینی، شاهد آن بوده ایم.» وی امام خمینی را چنین توصیف می کند: «در خاموش ترین ایامش ناگاه خفته ای از این اصحاب افسوس بیدار می شود و از کهف حجرهای بیرون می پرد و ابوذروار بر سر قدرت فریاد می زند و اسرافیل وار در صور قرآن می دمد و گورها را بر می شوراند و امنیت سپاه قبرستان را بر می آشوبد و محشر قیامتی برپا می کند.»
امام خمینی در ختم آیت الله آقا مصطفی به صورت اشاره، هم از روحانیونی گله کرد که شریعتی را مرتد می دانستند، هم از شریعتی که عالمانی چون مجلسی را متهم می کرد. ایشان با کنایه شریعتی را روشن فکری معرفی کرد که برای اسلام خدمت می کند.
44/ محمد تقی شریعتی
محمد تقی شریعتی، پدر دکتر علی شریعتی، در سال 1286ش در مزینان سبزوار متولد شد. پدرش شیخ محمود و پدربزرگش آخوند ملا قربان علی از روحانیان اسلامی آن ناحیه بودند. آخوند ملا قربان علی از شاگردان ملاهادی سبزواری محسوب می شود. مقدمات صرف و نحو عربی را در نزد پدر آموخت و در 15 سالگی به مشهد مهاجرت کرد تا در حوزه علمیه به تحصیل بپردازد. پس از چند سال و در حدود سال 1320ش در کنار تحصیل به تدریس در مدارس و دانش سرای مشهد پرداخت. در همین زمان فعالیت تبلیغی خود بر علیه حزب توده و باورهای احمد کسروی را آغاز کرد. در سال های 1336ش و 1352ش به سبب فعالیت بر علیه حکومت پهلوی مدتی زندانی شد. وی در سال 1366ش درگذشت و در مشهد به خاک سپرده شد. وحی و نبوت، تفسیر نوین، خلافت در پرتو قرآن و سنت، مهدی موعود امم و روش شناخت نهج البلاغه، از آثار این عالم هستند.
45/ نیروی سوم
نیروی سوم یک نظریه سیاسی بود. خلیل ملکی این اصطلاح را که در اروپا مطرح بود، با توجه به شرایط جهانی و شرایط داخلی که در کشور وجود داشت به صورت یک نظریه و در قالب یک حزب در آورد و به فعالیت پرداخت. این نظریه در بُعد داخلی به وجود نیروی سوم در برابر دو نیروی هیأت حاکمه و حزب توده اشاره داشت و در بُعد خارجی و جهانی در برابر دو ابرقدرت آمریکا و شوروی، نیروی دیگری که می تواند مستقل از آن دو نیرو عمل کند، نیروی سوم است که دقیقاً این اصطلاح به جای جهان سوم به کار رفت.
حزب نیروی سوم به رهبری خلیل ملکی و توسط گروهی از روشنفکران حزب توده که به دلیل وابستگی علنی حزب توده به شوروی و انحراف سازمان از اصول حزبی، در سال 1326ش، از حزب توده انشعاب کرده بودند، تشکیل شد. رهبران و فعالان نیروی سوم عبارت بودند از: خلیل ملکی، جلال آل احمد، محمد علی فنجی، مسعود حجازی، داریوش آشوری، مرتضی مظفری، علی اصغر حاج سید جوادی و...
46/ دکتر مصدّق
محمد مصدق در سال 1261ش در تهران به دنیا آمد. پدر وی میرزا هدایت الله آشتیانی معروف به «وزیر دفتر» از بزرگمردان دوره ناصری و مادرش ملک تاج خانم، فرزند عبدالمجید میرزا فرمانفرما و نوه عباس میرزا وليعهد قاجار و نایب السلطنه ایران بود. مصدق پس از تحصیلات مقدماتی در تبریز به تهران آمد و به مستوفی گری خراسان گمارده شد و با وجود سن کم در کار خود مسلط شد و توجه و علاقه عموم را جلب کرد.
وی در اولین انتخابات مجلس در دوره مشروطیت انتخاب شد ولی اعتبارنامه او به دلیل سن او که به 30 سال تمام نرسیده بود، رد شد. مصدق در سال 1287ش برای ادامه تحصیل به فرانسه رفت و پس از خاتمه به سوئیس رفت و به اخذ درجه دکترای حقوق در دانشگاه نوشاتل نائل آمد. با آغاز جنگ جهانی اول به ایران آمد و با سوابقی که در امور مالیه و مستوفی گری خراسان داشت به خدمت در وزارت مالیه گمارده شد. در حکومت صمصام السلطنه به علت اختلاف با وزیر وقت مالیه از معاونت وزارت مالیه استعفا داد و هنگام تشکیل کابینه دوم وثوق الدوله عازم اروپا شد.
پس از کودتای سید ضیاء و رضاخان، مصدق دولت کودتا را به رسمیت نشناخت و پس از استعفا از فارس عازم تهران شد ولی به دعوت
سران بختیاری به آن دیار رفت. دکتر مصدق در دوره پنجم و ششم مجلس شورای ملی به وکالت مردم تهران انتخاب شد. در همین زمان با رضاخان سردار سپه نخست وزیر وقت که به شاهی رسیده بود، به مخالفت برخاست. با پایان مجلس ششم و آغاز دیکتاتوری رضاشاه، دکتر مصدق خانه نشین شد و در اواخر سلطنت رضاشاه پهلوی به زندان افتاد ولی پس از چند ماه آزاد شد و تحت نظر در ملک خود در احمد آباد مجبور به سکوت شد.
در سال 1320ش پس از اشغال ایران به وسیله نیروهای شوروی و بریتانیا، رضاشاه از سلطنت برکنار شد و مصدق به تهران برگشت. وی پس از شهریور 1320 و سقوط رضاشاه در انتخابات دوره 14 مجلس بار دیگر در مقام وکیل اول تهران به نمایندگی مجلس انتخاب شد. در این مجلس برای مقابله با فشار شوروی برای گرفتن امتیاز نفت شمال ایران، او طرحی قانونی را به تصویب رساند که دولت از مذاکره در مورد امتیاز نفت تا زمانی که نیروهای خارجی در ایران هستند منع می شد. در انتخابات دوره 15 مجلس با مداخلات قوام السلطنه و شاه و ارتش، دکتر مصدق نتوانست قدم به مجلس بگذارد.
در سال 1328ش دکتر مصدق اقدام به پایه گذاری جبهه ملی ایران کرد. گسترش فعالیت های سیاسی پس از شهریور 1320 سبب گسترش مبارزات مردم و به ویژه توجه آنان به وضع قرارداد نفت شده بود.
انتخابات مجلس شانزدهم با همه تقلبات و مداخلات شاه و دربار و صندوق های ساختگی، آراء تهران باطل شد و در نوبت دوم انتخابات، دکتر مصدق به مجلس راه یافت. پس از اعدام انقلابی نخست وزیر وقت توسط فدائیان اسلام، طرح ملی شدن صنایع نفت به رهبری آیت الله کاشانی و دکتر مصدق در مجلس تصویب شد. پس از استعفای حسین علاء که بعد از رزم آرا نخست وزیر شده بود، دکتر مصدق به نخست وزیری رسید و برنامه خود را اصلاح قانون انتخابات و اجرای قانون ملی شدن صنعت نفت اعلام کرد.
پس از شکایت دولت انگلیس از دولت ایران و طرح این شکایت در شورای امنیت سازمان ملل، دکتر مصدق عازم نیویورک شد و به دفاع از حقوق ایران پرداخت. سپس به دادگاه لاهه رفت و با توضیحاتی که در مورد قرارداد نفت و شیوه انعقاد و تمدید آن داد، دادگاه بین المللی خود را صالح به رسیدگی به شکایت بریتانیا ندانست و مصدق در احقاق حق ملت ایران به پیروزی دست یافت.
مصدق به علت کارشکنی های شاه استعفا داد و شاه قوام را نخست وزیر کرد، اما با حمایت آیت الله کاشانی و اعتراضات شدید مردمی که چندین شهید در پی داشت، در 30 تیر 1331 شاه ناچار به عقب نشینی شد و مصدق مجدداً نخست وزیر شد.
در سال بعد شاه فرمان عزل دکتر مصدق را امضا کرد و رئیس گارد سلطنتی را موظف کرد تا با محاصره خانه نخست وزیر، فرمان را به وی ابلاغ کند. با اختلافاتی که بین مصدق و آیت الله کاشانی پیش آمده بود، 30تیر تکرار نشد و در 28 مرداد 1332 دولت مصدق سقوط کرد.
مصدق پس از کودتای 28مرداد در دادگاه نظامی محاکمه شد و دادگاه وی را به سه سال زندان محکوم کرد. پس از گذراندن سه سال زندان، دکتر مصدق به ملک خود در احمدآباد تبعید شد و تا آخر عمر تحت نظارت شدید بود. در سال 1345ش دکتر محمد مصدق به دلیل بیماری سرطان، در سن 84 سالگی درگذشت.
مصدق وصیت کرده بود او را کنار شهدای 30 تیر در ابن بابویه دفن كنند، ولی با مخالفت شاه روبرو شد و وی را در یکی از اتاق های خانه اش در احمدآباد به خاک سپردند.
47/ انتِلکتوئِل
مسئله روشنفکر و روشنفکری پس از قرون وسطی طرح شد و در قرن 17م طبقه ای به نام روشنفکر در اروپا تشکیل یافت و بعد از قرن 19م این طبقه به کشورهای افریقایی، آسیایی و آمریکای لاتین راه پیدا کرد. کلمه روشنفکر مانند بعضی از کلمات دیگر در زبان فارسی به شکل مسخ شده و تحریف شده آن تعریف و رایج یافته است.
در زبان اروپایی کلمه ای که معادل آن را در فارسی (روشنفکر) گذاشته اند «انتلکتوئل» است. ریشه انتلکتوئل «انتلکت» است. و انتلکت به معنی مغز، هوش، خرد، قدرت درک و هوشیاری و فهم است. پس یک آدم انتلکتوئل یعنی یک آدم با هوش، با فهم و متفکر. بنابراین انتلکتوئل به طبقه از طبقاتی اجتماعی گفته می شود که شاخصه و صفت بارزش در جامعه، استعدادی فکری، مغزی و هوش او است. این مفهوم لغوی وشنفکر است، بنابراین هر آدم با هوشی، هر آدم که تفکر و هوشیاری و فهمش از سایر خصوصیاتش در زندگی و جامعه بارزتر باشد آدم انتلکتوئل است.
اما در معنای اصطلاحی انتلکتوئل عبارت است از طبقه یا فردی از طبقه ای که کار مغزی یا فکری می کند. هر گاه جامعه را از نظر شغلی
طبقه بندی کنیم دو گروه بوجود می آید: یکی کسانی که کار جسمی یا بدنی می نمایند و دوم کسانی که کارهای فکری یا مغزی می نمایند مانند شعرا، نویسندگان، واعظان، روحانیون و غیره.
فلهذا طبق تعریف معروفی که در تمام دنیا شناخته شده و یک تعریف جامعه شناسی رسمی است، طبقه انتلکتوئل (همان هایی که ما روشنفکران می نامیم) عبارت از گروه های گوناگون از جامعه اند که مشغول کارهای فکری اند اما زمانی که مترجمین زبان فارسی خواستند این کلمه را به فارسی ترجمه نمایند، کلمه روشنفکر را در برابرش گذاشتند و اشتباه از همین جا شروع و وارد مغزها گردید که همین غلط تاکنون وجود داشته و در ذهن ها نقش بسته است.
کلمه روشنفکر نیاز به تحلیل و تعریف ندارد، زیرا کلمه فارسی است یعنی کسی که فکر روشن و باز دارد. معادل این کلمه در زبان فرانسوی و انگلیسی کلمه ای است به معنی «روشن بین». یعنی آدم هایی که محدود و متوقف نیستند و منجمد نمی اندیشند و زمان و وضعیت خودشان را و وضعیت کشورشان را و مسائلی را که در جامعه شان مطرح است تشخیص می دهند و می توانند تحلیل کنند، استدلال کنند و به دیگری بفهمانند این آدم ها روشنفکرند.
بنابرین به این نتیجه می رسیم که «روشنفکر» عبارت از صفتی برای تفکر یک فرد بوده، اما انتلکتوئل صفتی برای شغل یک فرد است.
48/ ژان پل سارتر
سارتر سال 1905م در فرانسه به دنیا آمد. بطور کلی دو دوره در زندگی حرف های سارتر وجود داشت. اولین دوره زندگی حرفه ای او دوره پس از نوشتن اثر معروفش «هستی و نیستی» بود و نوشتن رمان «تهوع» سارتر به آزادی بنیادی انسان اعتقاد داشت و باور داشت که «انسان محکوم به آزادی است.»
در دومین دوره حرفه زندگی اش، سارتر به عنوان روشنفکری فعال از نظر سیاسی شناخته می شد. سارتر از طرفداران کمونیسم بود، هر چند که هرگز به طور رسمی به عضویت حزب کمونیست در نیامد. سارتر معتقد بود که انسان باید خود سرنوشتش را تعیین کند. وی همچنین، مطابق با اصول کمونیسم، باور داشت که نیروهای اقتصادی اجتماعی جامعه که از کنترل انسان خارج هستند، نقشی حیاتی در تعیین مسیر زندگی اشخاص دارند.
در سال 1964م سارتر برنده جایزه ادبی جایزه نوبل ادبیات شد ولی از پذیرفتن آن امتناع ورزید. سارتر در سال 1980م از دنیا رفت.
آثار سارتر:
تهوع، دست های آلوده، مگس ها، هستی و نیستی، دیوار، کلمات، کار از کار گذشت، شیطان و خدا، راه های آزادی، سن عقل، مرگ در جان، مرده های بی کفن و دفن، چرخ دنده، بازیگر و قربانی، خانواده خوشبخت، گوشه نشینان آلتونا، زنان تروا، در دفاع از روشنفکران، جنگ شکر در کوبا، بودلر.
جنگ شکر در کوبا نام مجموعه مقالاتی است که ژان پل سارتر از سفرش به کوبا و مشاهداتش از انقلاب آن کشور نوشته است. ژان پل سارتر در سال 1949م و 1960م به کوبا رفت. سفر دوم مقارن است با پیروز شدن طرفداران فیدل کاسترو و روزهای تشکیل نهادهای انقلابی در آن کشور. سارتر این سفرنامه را برای روزنامه فرانس سوار تحریر و آماده نمود. این کتاب در ایران در همان ایام در روزنامه کیهان به چاپ رسید و سپس توسط انتشارت امیر کبیر به صورت کتابی با ترجمه جهانگیر افکاری به بازار کتاب عرضه شد.
49/ فیدل کاسترو
فیدل کاسترو در سال 1926م و در شرق کوبا به دنیا آمد. خانواده او اسپانیایی هایی بودند که به امید آینده ای بهتر به کوبا مهاجرت کرده بودند و پدرش با سرمایه گذاری در خط آهن کوبا به کار نقل و انتقال شکر در کوبا مشغول شد و از وضعیت مالی خوبی برخوردار بود.
وی در مدارس کاتولیک درس خواند و در شهر سانتیاگوی کوبا تحصیلات خود را به پایان رساند. در سال 1947م و در زمان دانشجویی به یک فعال سیاسی تبدیل شد و در اقدام سیاسی تبعید شدگان دومینیکن برأی سرنگونی دیکتاتور دومینیکن به نام «رافائل تروجیلو» شرکت فعال داشت و سال بعد در شورش های مناطق و حومه شهر بوگوتا در کلمبیا شرکت کرد. مهم ترین خصلت سیاسی فیدل در آن زمان عقاید و نظرات ضد آمریکایی او بود، هر چند هنوز با نام یک مارکسیست از او یاد نمی شد.
در سال 1951م فیدل به عضویت حزب اصلاح طلب ارتدوکس درآمد و از طرف حزب خود وارد انتخابات برای حضور در مجلس عوام شد. درست پیش از انتخابات ژنرال «فولجنیکو باتیستا» طی یک کودتای خونین قدرت را در دست گرفت. بسیاری از گروه های سیاسی کوبا برأی مخالفت و براندازی دیکتاتوری باتیستا بسیج شدند که در این میان فیدل رهبری 160 شورشی را بر عهده داشت. محاسبات کاسترو در این شورش درست از کار درنیامد.
فیدل و یارانش دستگیر و به جرم اقدام براندازانه علیه حکومت کوبا محاکمه شدند. در مدت دادگاه خود مدام اصرار داشت ثابت کند که برای کمک به برقراری دموکراسی چنین اقدامی انجام داده ولی با این حال مجرم شناخته و به 15 سال زندان محکوم گردید.
دو سال بعد، باتیستا که قدرت خود را امن و مطمئن می دید دستور عفو عمومی داد و زندانیان سیاسی از جمله فیدل کاسترو از زندان آزاد شدند. کاسترو به همراه برادرش «رائول» به مکزیک رفتند و جنبش 26 جولای را به راه انداختند و به همراه «ارنستو چه گوارا» انقلابی آرژانتینی، ارتش انقلاب را سازماندهی و شروع به عضوگیری کردند. در سال 1956م فیدل و 81 مرد مسلح در ساحل کوبا پیاده شدند. به غیر از کاسترو، چه گوارا و رائول به همراه نه نفر دیگر، بقیه کشته یا دستگیر شدند و فیدل و دیگران به کوه های «سیراماسترا» رفته و عملیات جنگ نامنظم را از آن جا ادامه دادند. داوطلبان زیادی از سرتاسر کوبا به آن ها پیوستند و پیروزی هایی نیز نصیب کاسترو در برابر ارتش فاقد اخلاق باتیستا شد.
دهقانان و طبقه فقرا از کاسترو حمایت می کردند و فیدل به آن ها قول اصلاحات ارضی داده بود. در حالی که آمریکا از باتیستا حمایت می کرد و نیروهای دولتی با کمک های آمریکا مواضع انقلابی ها را بمباران سنگین می کردند. اواسط سال 1958م مخالفان زیادی به جنبش مبارزه با باتیستا پیوستند و آمریکا کمک های نظامی خود به باتیستا را لغو کرد.
نیروهای جنبش 26 جولای به رهبری چه گوارا به شهر «سانتا کلارا» حمله کرده و شکست سنگینی به نیروهای باتیستا دادند. در سال 1959م نیروهای 30 هزار نفری چه گوارا دولت کوبا را در اختیار گرفتند. دیگر فعالان سیاسی از حمایت مردمی برخوردار نبودند و در عوض کاسترو محبوب مردم بود. در همان سال فیدل به عنوان نخست وزیر دولت جدید سوگند یاد کرد.
بلافاصله ایالات متحده آمریکا اعلام کرد دیکتاتوری در کوبا برقرار شده و خصومت خود را آغاز کرد. کاسترو اصلاحات خود را اجرا کرد و با ملی کردن منافع و دارایی های آمریکا در کوبا، حکومت سوسیالیست خود را آغاز کرد.
بسیاری از ثروتمندان کوبا به آمریکا گریختند تا به کمک سیا دولت کاسترو را سرنگون کنند. در سال 1961م فراریان کوبا با کمک سیا عملیات «خلیج خوک ها» را اجرا کردند که شکست سختی به همراه داشت.
اتحاد جماهیر شوروی اعلام کرد علیه آمریکا وارد جنگ خواهد شد و در سال 1962م موشک های هسته ای خود را در کوبا مستقر کرد. بعد از اطلاع آمریکا از این اقدام شوروی، مناقشه دو ابرقدرت ادامه پیدا کرد تا این که آمریکا تعهد کرد به کوبا حمله نکند و در مقابل شوروی، کلاهک های هسته ای خود را از کوبا خارج کرد.
کاسترو اولین منشی حزب کمونیست کوبا در سال 1965م بود که فعالیت هایش منجر به تغییر فضای سیاسی و استقرار جمهوری سوسیالیستی در کوبا شد.
در سال 2008م کاسترو به دلیل عمل های پی در پی جراحی روده، کلیه مسئولیت هایش را تا زمان بهبودی کامل، به طور موقت به برادرش رائول واگذار کرده است.
در سال 1991م با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، سیاست کاسترو تغییر کرد و از حمایت نیروهای خارجی به همکاری با سوسیالیست های منطقه از جمله چاوز در ونزوئلا و مورالس در بولیوی روی آورد.
مخالفان کاسترو از همان ابتدا در یک نکته اتفاق نظر داشتند، این که این انقلاب وابسته به شخص کاسترو است و اگر او نباشد انقلاب خیلی زود شکست خواهد خورد. با همین تحلیل از اولین روزهای به قدرت رسیدن کاسترو، نقشه های مختلفی برای ترور او طراحی و اجرا شد. نقشه هایی که رئیس سابق سرویس های امنیتی کوبا تعداد آن ها را 638 مورد ذکر کرده است.
50/ چه گوارا
ارنستو رافائل گوارا دلا سرنا، سال 1928م در آرژانتین زاده شد. بیش تر به نام چه گوارا یا ال چه شناخته می شود، پزشک، چریک، سیاست مدار و انقلابی مارکسیستی.
گوارا یکی از اعضای جنبش فیدل کاسترو در کوبا بود. این جنبش در سال 1959م قدرت را در کوبا به دست آورد. چه گوارا چندین پست مهم در دولت جدید کوبا از جمله سفیر، رییس بانک مرکزی و وزیر صنایع را بر عهده داشت و پس از آن با امید برانگیختن انقلاب در دیگر کشورها، کوبا را ترک کرد. وی ابتدا در سال 1966م به جمهوری دموکراتیک کنگو رفت و سپس به بولیوی سفر کرد. در سال 1967م چه گوارا در بولیوی طی عملیاتی که توسط سازمان سیا طرح ریزی شده بود دستگیر شد. برخی باور دارند که سیا ترجیح می داد گوارا را برای بازجویی
زنده در دست داشته باشد، اما در هر صورت او به وسیله ارتش بولیوی، به دستور «بارریه نتوس» دیکتاتور نظامی کشته شد. پس از مرگ چه گوارا، او به عنوان یک تئوریسین، متخصص در فنون جنگی، و جنگ آور تبدیل به قهرمان جنبش های انقلابی سوسیالیستی در سراسر جهان شد.
51/ میرزای شیرازی
آیت الله سید حسن شیرازی معروف به «میرزای شیرازی» است میرزای شیرازی در سال 1230ق، در شیراز پا به عرصه وجود نهاد. پدرش را که «میرزا محمد شیرازی» نام داشت، در کودکی از دست داد و تحت سرپرستی دایی خود قرار گرفت. میرزا در 8 سالگی تحصیلات مقدماتی را به پایان رسانید و پس از فراگیری فقه و اصول، در 12 سالگی پای درس «شیخ محمد تقی»، یکی از مدرسان شیراز نشست و سپس به مدرسه «صدر» اصفهان رفت و در آن جا به فراگیری علوم عقلی و نقلی پرداخت. میرزا مدت 10 سال در اصفهان به کسب علوم پرداخت و از محضر علمای بزرگواری چون مرحوم شیخ محمد تقی اصفهانی، میرزا حسن خاتون آبادی و علامه شیخ محمد ابراهیم کلباسی (کرباسی) کسب فیض کرد و در سال 1259ق، به «نجف» هجرت کرد. در نجف با عالم بزرگوار و فقیه توانا «شیخ مرتضى انصاری» آشنا شد و چون آن چه می خواست در وجود شیخ یافت، از بازگشت به اصفهان منصرف شد.
پس از درگذشت شیخ انصاری، مردم برای کسب تکلیف جهت مرجعیت، نزد شاگردان وی رفتند. علما و فقها پس از مدتی مذاکره با یکدیگر، سرانجام به مرجعیت میرزای شیرازی رأی دادند. میرزا ابتدا خود را لایق ندانست و از قبول مرجعیت سر باز زد؛ ولی در نهایت، مسؤولیت خطیر مرجعیت و رهبری شیعیان جهان را بر عهده گرفت. افراد زیادی در طول عمر با برکت میرزا بهره های علمی و معنوی سرشاری از او بردند که تعداد افراد برجسته آن ها به بیش از 370 نفر می رسد. آخوند ملا محمد کاظم خراسانی و سید محمد کاظم یزدی از جمله شاگردان برجسته میرزای شیرازی هستند.
چون ناصرالدین شاه امتیاز بهره برداری و فروش تنباکو را به انگلیسی ها داد، مردم به مخالفت برخاستند و از میرزای شیرازی مرجع عالیقدر شیعه مدد خواستند، میرزا پس از چند بار نامه و تلگراف به ناصرالدین شاه و عدم توجه لازم از طرف دولت ایران فتوای تحریم تنباکو را بدین شرح صادر کرد:
«بسم الله الرحمن الرحيم. اليوم استعمال تنباکو و توتون بأى نحو كان در حکم محاربه با امام زمان است.»
البته نخست این فتوا را حاج میرزا حسن آشتیانی صادر کرد که مورد تائید میرزای شیرازی قرار گرفت. این فتوا باعث لغو قرارداد تحریم تنباکو شد.
سرانجام میرزای شیرازی در سال 1312ق به رحمت ایزدی نایل آمد. جنازه آن عالم ربانی با شکوه هر چه تمام به نجف اشرف انتقال و در جوار مرقد ملکوتی حضرت امیرالمؤمنین به خاک سپرده شد.
52/ میرزای آشتیانی
میرزا حسن آشتیانی در سال 1248ق در آشتیان چشم به هستی گشود و در همین شهر به فراگیری خواندن و نوشتن پرداخت. سیزده ساله بود که به بروجرد سفر کرد و چهار سال در آن جا ماند و ادبیات را فرا گرفت و مدت یک سال و نیم از محضر درس مرحوم سید شفیع جاپلقی استفاده کرد. پس از آن رهسپار نجف اشرف شد و در آن جا از محضر درس اساتید حوزه نجف خصوصاً شیخ اعظم مرتضی انصاری بهره برد. چون سنش کم بود پشت پرده می نشست تا آن که در یکی از روزها بر اثر اظهار نظری که در درس می کند شیخ به استعداد فوق العاده او پی می برد و وی را به حضور فرا می خواند. به خاطر حسن تعبیر و لطف تقریری که داشت درس استاد را برای دیگران تقریر می کرد و به لسان الشیخ، شهرت یافت و تقریرات استاد را می نوشت.
در سال 1282ق یک سال بعد از وفات شیخ انصاری مرحوم آشتیانی در حالی که به مرحله رفیعه اجتهاد نایل آمده بود به ایران بازگشت و ساکن تهران شد و برای اولین بار افکار و اندیشه ها و تحقیقات نوین شیخ انصاری خاصه در علم اصول را در تهران نشر داد و به همین جهت طلاب متعدد از اطراف و اکناف به تهران روی آوردند و در درس او شرکت جستند و از یافته های او استفاده کردند.
آشتیانی در سال 1311ق به قصد حج به حجاز سفر کرد و در بازگشت به زیارت عتبات عالیات رفت و هنگامی که به سامرا رسید با استقبال مرحوم میرزای شیرازی و علمای بزرگ حوزه مواجه شد. وی در این سفر میهمان مرحوم میرزای شیرازی بود. این تجلیل دو جهت داشت یکی شخصیت خود ایشان و دیگر به لحاظ ضرورت تقویت اسلام و
روحانیت چرا که هنوز ناصرالدین شاه در قید حیات بود.
در سال 1307ق هنگامی که ناصرالدین شاه امتیاز انحصار توتون و تنباکو (رژی) را به یک شرکت انگلیسی داد، میرزای شیرازی استعمال توتون و تنباکو را تحریم کرد و میرزا حسن آشتیانی و علمای دیگر هم به مخالفت برخاستند و پس از آن که گفتگوهای مرحوم آشتیانی با شاه و صدر اعظم راجع به پیامدهای ناشی از اعطای این امتیاز بی نتیجه ماند مبارزه ادامه یافت و اوج گرفت. شاه طی نامه ای خشونت آمیز از آشتیانی خواست که در جهت لغو حکم تحریم میرزای شیرازی اقدام کند، لکن میرزای آشتیانی در پاسخی که برای شاه فرستاد حمایت خود را از حکم انقلابی میرزای شیرازی اعلام کرد. ناصرالدین شاه ابتدا از در ملایمت درآمد اما دیری نپایید که کار دیگر بار به خشونت گرایید و از آشتیانی خواست که یا از تهران خارج شود و یا علناً قلیان بکشد و ایشان خارج شدن از تهران را برگزید. به مجرد اطلاع یافتن علمای تهران از این تصمیم همه عازم به خروج از تهران شدند. مردم غیور تهران پس از اطلاع از این تصمیم شورش کردند و به کاخ سلطنتی یورش بردند و 30 کشته و زخمی دادند و با استقامت خود از خروج بزرگ ترین عالم شهر جلوگیری کردند. ناصرالدین شاه که اتفاق علما و پشتیبانی قاطع مردم را دید ناچار امتیاز را لغو کرد.
مرحوم آشتیانی در فقه و اصول از اعاظم علمای شیعه محسوب است و آثار او گواه بر این معنی است. از جمله تألیفات ایشان می توان به این به موارد اشاره کرد: «بحر الفوائد» که حاشیه ای است بر رسائل شیخ مرتضی انصاری، «رساله فى الاجزاء» و ده ها اثر چاپ شده و چاپ نشده دیگر. سرانجام این فقیه بلندپایه در سال 1319ق در تهران درگذشت.
53/ سید عبدالحسین لاری
سید عبدالحسین لاری فقیه و عالم دینی و از سیاست مداران پرهیزگار اسلام در قرن اخیر اسلامی است.
وی در سال 1264ق در یک خانواده جلیل روحانی در نجف اشرف در زمان فتحعلی شاه قاجار دیده به جهان گشود. وی تا سن هفت سالگی تحصیلات ابتدایی خود را در مکتب به پایان برد و از آن جا به مدارس علوم دینی وارد گردید و دوران تحصیلات عالی خود را نزد علمای بزرگی همچون میرزای شیرازی، شیخ محمد حسین کاظمی و ملا لطف الله مازندرانی گذراند و در سن بیست و دو سالگی به درجه اجتهاد نایل شد.
میرزای شیرازی او را برای رفع ظلم مالیاتی از مردم به شهرستان لار فرستاد و از آن زمان به لاری مشهور شد. او در لار به تدریس و انجام وظایف دینی مشغول شد و مدرسه ای تأسیس کرد و حوزه علمیه تشکیل داد و مدت 25 سال مرجع مذهبی مردم فارس بود.
و از علمای مبارز دوره مشروطه بود. از آن جا که مشروطه خواهی، به تنهایی نمی توانست الگوی کامل کنش سیاسی در فضای دینی ایران باشد، آیت الله سید عبدالحسین لاری با ارایه اندیشه «مشروطه مشروعه» به رهیافتی متناسب با فرهنگ اصیل و بومی سرزمین اسلامی تکیه کرد. هر چند نهضت مشروطیت، در کلیت خویش، از یدئولوژی های بیگانه تأثیر پذیرفت، اما در جریان مشروطیت جنوب که آیت الله لاری رهبری آن را بر عهده داشت، به طور عمیقی از اسلام و اندیشه انقلابی تشیع الهام گرفته شد و مبارزه با ظلم و ستم به نفع توده های محروم، از محوری ترین کارکردهای آن بود.
ايشان در اواخر عمر به جهرم نقل مکان کرد و در آن جا درگذشت. از آثارش «الآيات الظالمين»، «اکسیر السعاده في اسرار الشهاده»، «حاشیه شرح کبیر»، «قانون ملی» به فارسی و... است.
وی در سال 1342ق به دیدار حق شتافت.
54/ بُلشِویک ها
بلشویک در زبان روسی به معنای اکثریت است و دسته ای از حزب کارگر سوسیال دموکرات مارکسیستی روسیه بودند که در دومین کنگره حزب در 1903م به رهبری لنین از دسته منشویک ها (اقلیت) جدا شده و نهایتاً حزب کمونیست شوروی را تشکیل دادند. این کنگره در آن سال به منظور وحدت بیش تر اعضای حزب تشکیل شده بود که لنین در آن باعث یک شکاف عمیق شد و عملاً دو دسته ایجاد کرد. خودش گروهی را که طرفدارش بودند بلشویک نامید. در صورتی که در آن زمان هنوز اکثریت بودند و بعداً طرفداران زیادی پیدا کردند. لنین نسبت به منشویک ها اعتقادات تندتری داشت و معتقد به تشکیلات قوی حزبی بود.
55/ پیشه وری
پرویز جوادزاده خلخالی یا سید جعفر پیشه وری در 1272ش در یکی از روستاهای خلخال متولّد شد و به همراه خانواده خود به روسیه رفت. در روسیه تحصیل کرد و پس از انقلاب روسیه، به مرام کمونیستی علاقه مند شد و به عضویت کمیته مرکزی حزب عدالت درآمد. در
1299ش به پشتوانه ارتش سرخ به شمال ایران وارد شد و در گیلان به همراه دیگر اعضای حزب عدالت، کنگره اول حزب کمونیست ایران را برپا داشت. وی وزیر کشور جمهوری گیلان شد، اما با شکست نهضت جنگل ایران را ترک کرد. وی پس از چندی به تهران بازگشت و دبیر مسئول تشکیلات حزب کمونیست ایران بود. فعالیت هایش در این زمینه ادامه داشت تا سال 1306ش دستگیر و محاکمه شد. او که از اعضای مؤسس حزب کمونیست ایران بود، به 15 سال حبس محکوم و به زندان قصر منتقل گردید، پس از عفو عمومی در شهریور 1320ش آزاد شد. ولی به خاطر اختلافات سیاسی با گروه 53نفر، از فعالیت در حزب توده ایران خودداری کرد و به انتشار روزنامه آژیر پرداخت که سیاست آن حمایت از اتحاد جماهیر شوروی بود.
در سال 1322ش خود را کاندیدای نمایندگی دوره 14 مجلس شورای ملی کرد و به عنوان نماینده اول تبریز رأی آورد، ولی اعتبارنامه اش، علی رغم حمایت دکتر مصدق، با مخالفت گروه سید سیدضیاء الدین طباطبائی در مجلس شورای ملی رد شد.
سید جعفر پیشه وری در سال 1324ش به تبریز رفت و فرقه دموکرات آذربایجان را تأسیس کرد و به دنبال آن حکومت خودمختار آذربایجان را برپا داشت. این اقدام او همراه با تصرف پادگان ها و واحدهای نظامی در تبریز و ارومیه و اردبیل بود.
پیشه وری بعد از این که شوروی کردستان و آذربایجان ایران را تخلیه کرد و قبل از رسیدن نیروهای ایرانی در 1325ش به آذربایجان شوروی فرار کرد. یک سال بعد در تصادف اتومبیل زخمی ساده برداشت. روز بعد در بیمارستان درگذشت. مرگ وی را به توطئه سرویس های مخفی شوروی نسبت می دهند.
اسناد محرمانه ای که اکنون پس از پایان قرن در مورد جنگ سرد افشا شده است، تشکیل حکومت خودمختار آذربایجان را ناشی از دستور مستقیم استالین می داند. ارتش شوروی در آن زمان به طور کامل از حکومت پیشه وری حمایت کرده و حتی مانع از جابه جایی ارتش ایران می شدند.
56/ دکتر بهشتی
شهید سید محمد حسین بهشتی در 1307ش در اصفهان چشم به جهان گشود. پدرش از روحانیان اصفهان و امام جماعت مسجد بود وی از چهار سالگی به مکتب رفت و در اندک زمانی قرائت قرآن و خواندن و نوشتن را آموخت و با ورود به دبیرستان به دلیل علاقه به تحصیل علوم دینی، مدرسه را رها و در سال 1321ش وارد حوزه علمیه شد. در سال 1325ش به قم عزیمت کرد و در کنار تحصیل علوم دینی، در سال 1327ش موفق به دریافت دیپلم ادبی در امتحانات متفرقه شد. در همان سال، وارد دانشکده الهیات معقول و منقول شد و در سال 1330ش با دریافت درجه لیسانس به قم بازگشت و در دبیرستان حکیم نظامی مشغول تدریس زبان انگلیسی شد. وی در سال 1333ش، دبیرستان دین و دانش قم را تأسیس نمود و تا سال 1342ش سرپرستی آن را بر عهده داشت. در فاصله سال های 1335ش تا 1338ش، دوره دکترای فلسفه الهیات را گذراند، سپس، با شرکت فعال در مبارزات سال های 1341ش و 1342ش از سوی ساواک مجبور به عزیمت از شهر قم به تهران گردید. این شهید به پیشنهاد و درخواست آیت الله حائری و آیت الله میلانی به هامبورگ عزیمت و سرپرستی مسجد و تشکل مذهبی جوانان آن شهر را عهده دار شد و به فعالیت های عمیق دینی و فرهنگی پرداخت. در طی این مدت سفرهایی به عربستان، سوریه، لبنان، ترکیه و عراق به منظور دیدار امام خمینی انجام داد.
سرانجام در سال 1349ش، به ایران بازگشت و به فعالیت های علمی، فرهنگی و سیاسی روی آورد. در این مدت، چندین بار توسط ساواک دستگیر و روانه زندان شد. در آذرماه 1357ش به فرمان امام خمینی شورای انقلاب را تشکیل داد و پس از پیروزی انقلاب اسلامی همواره به عنوان ایدئولوگ در صحنه های سیاسی، اجتماعی به فعالیت می پرداخت. حزب جمهوری اسلامی را با هدف تربیت و شناسایی نخبگان سیاسی فرهنگی پایه گذاری نمود. در تدوین قانون اساسی به عنوان نایب رئیس مجلس خبرگان ایفای نقش می کرد، پس از استعفای دولت موقت در سال 1358ش، مدتی به عنوان وزیر دادگستری و سپس، از سوی امام خمینی به ریاست دیوان عالی کشور منصوب گردید. وی سرانجام در حین انجام وظیفه در این سمت بود که در 7تیر 1360 در حین سخنرانی در تالار حزب جمهوری اسلامی بر اثر انفجار ساختمان حزب توسط منافقین به همراه کاروان 72 نفره خود به خیل شهدای کربلا پیوست.
57/ شهید مطهری
استاد شهید آیت الله مطهری در سال 1298ش در فریمان مشهد در یک خانواده اصیل روحانی چشم به جهان گشود. در سن دوازده سالگی به حوزه علمیه مشهد عزیمت نمود و به تحصیل مقدمات علوم اسلامی اشتغال ورزید، در سال 1316ش علی رغم مبارزه شدید رضاخان با روحانیت و علیرغم مخالفت دوستان و نزدیکان، برای
تکمیل تحصیلات خود عازم حوزه علمیه قم شد؛ در حالی که به تازگی موسس گران قدر آن، آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی دیده از جهان فروبسته بود.
در دوره اقامت پانزده ساله خود در قم از محضر مرحوم آیت الله بروجردی و امام خمینی و مرحوم علامه سید محمد حسین طباطبائی بهره گرفت. قبل از هجرت آیت الله بروجردی به قم نیز استاد شهید گاهی به بروجرد می رفت و از محضر ایشان استفاده می کرد. مولف شهید مدتی نیز از محضر مرحوم آیت الله حاج میرزا علی آقا شیرازی در اخلاق و عرفان بهره برد. از اساتید دیگر استاد مطهری می توان از مرحوم آیت الله سید محمد حجت و مرحوم آیت الله سید محمد محقق داماد نام برد. وی در مدت اقامت خود در قم علاوه بر تحصیل علم، در امور اجتماعی و سیاسی نیز مشارکت داشته و از جمله با فدائیان اسلام در ارتباط بود.
در سال 1331ش در حالی که از مدرسین معروف و از امیدهای آینده حوزه به شمار می رفت به تهران مهاجرت کرد. در تهران به تدریس در مدرسه مروی و تألیف و سخنرانی های تحقیقی پرداخت. در سال 1334ش اولین جلسه تفسیر انجمن اسلامی دانشجویان توسط استاد مطهری تشکیل گردید. در همان سال تدریس خود در دانشکده الهیات و معارف اسلامی دانشگاه تهران را آغاز نمود. در سال های 1337ش و 1338ش که انجمن اسلامی پزشکان تشکیل شد، استاد مطهری از سخنرانان اصلی این انجمن بود و در طول سال های 1340ش تا 1350ش سخنران منحصر به فرد این انجمن شد که بحث های مهمی از ایشان به یادگار مانده است. ایشان در کنار امام بود، به طوری که می توان سازماندهی قیام پانزده خرداد در تهران و هماهنگی آن با رهبری امام را مرهون تلاش های او و یارانش دانست. در 15 خرداد 1342 به دنبال یک سخنرانی مهیج علیه شخص شاه دستگیر شد و به زندان موقت شهربانی منتقل گشت و به همراه تعدادی از روحانیون تهران زندانی گردید، پس از 43 روز به دنبال مهاجرت علمای شهرستان ها به تهران و فشار مردم، به همراه سایر روحانیون از زندان آزاد شد.
از تشکیل هیئت های موتلفه اسلامی، استاد مطهری از سوی امام خمینی، همراه چند تن دیگر از شخصیت های روحانی عهده دار رهبری این هیئت ها شد. پس از ترور حسنعلی منصور نخست وزیر وقت توسط شهید محمد بخارایی، کادر رهبری هیئتهای موتلفه شناسایی و دستگیر شد ولی از آن جا که قاضی ای که پرونده این گروه تحت نظر او بود مدتی در قم نزد استاد تحصیل کرده بود به ایشان پیغام فرستاد که حق استادی را به جا آوردم و بدین ترتیب استاد شهید از مهلکه جان سالم بدر برد. در این زمان وی به تألیف کتاب در موضوعات مورد نیاز جامعه و ایراد سخنرانی در دانشگاه ها، مسجد هدایت، مسجد جامع نارمک و غیره ادامه داد. استاد شهید که به یک نهضت اسلامی معتقد بود نه به هر نهضتی، برای اسلامی کردن محتوای نهضت تلاش های ایدئولوژیک بسیاری کرد.
در سال 1346ش به کمک چند تن از دوستان اقدام به تأسیس حسینیه ارشاد نمود. ولی پس از مدتی به علت تکروی و کارهای خودسرانه و بدون مشورت یکی از اعضای هیئت مدیره و ممانعت او از اجرای طرح های استاد و از جمله ایجاد یک شورای روحانی که کارهای علمی و تبلیغی حسینیه زیر نظر آن شورا باشد، سرانجام در سال 1349ش از عضویت هیئت مدیره آن موسسه استعفا داد.
در سال 1348ش به خاطر صدور اعلامیه ای با امضای ایشان و حضرت علامه طباطبایی و آیت الله حاج سید ابوالفضل مجتهد زنجانی مبنی بر جمع اعانه برای کمک به آوارگان فلسطینی و اعلام آن طی یک سخنرانی در حسینیه ارشاد دستگیر شد و مدت کوتاهی در زندان تک سلولی به سر برد. از سال 1349ش تا 1351ش برنامه های تبلیغی مسجد الجواد را زیر نظر داشت و غالباً خود سخنران اصلی بود تا این که آن مسجد و به دنبال آن حسینیه ارشاد تعطیل گردید و بار دیگر استاد مطهری دستگیر و مدتی در بازداشت قرار گرفت. پس از آن استاد شهید سخنرانی های خود را در مسجد جاوید و مسجد ارک و غیره ایراد می کرد. بعد از مدتی مسجد جاوید نیز تعطیل گردید. در حدود سال 1353ش ممنوع المنبر گردید و این ممنوعیت نا پیروزی انقلاب اسلامی ادامه داشت.
ما مهم ترین خدمات استاد مطهری در طول حیات پربرکتش ارائه ایدئولوژی اصیل اسلامی از طریق درس و سخنرانی و تألیف کتاب است. این امر خصوصاً در سال های 1351ش تا 1357ش به خاطر افزایش تبلیغات گروه های چپ و پدید آمدن گروه های مسلمان چپ زده و ظهور پديده التقاط به اوج خود رسید. گذشته از حضرت امام، استاد مطهری اولین شخصیتی است که به خطر سران سازمان موسوم به «مجاهدین خلق ایران» پی برد و دیگران را از همکاری با این سازمان باز داشت و حتی تغییر ایدئولوژی آن ها را پیش بینی نمود. در این سال ها استاد شهید به توصیه حضرت امام مبنی بر تدریس در حوزه علمیه قم هفته ای دو روز به
قم عزیمت نمود و هم زمان در تهران نیز درس هایی در منزل و جاهای دیگر تدریس می کرد. در سال 1355ش به دنبال یک درگیری با یک استاد کمونیست دانشکده الهیات! زودتر از موعد مقرر بازنشسته شد. همچنین در این سال ها استاد شهید با همکاری تنی چند از شخصیت های روحانی، «جامعه روحانیت مبارز تهران» را بنیان گذاشت؛ بدان امید که روحانیت شهرستان ها نیز به تدریج چنین سازمانی پیدا کند.
گرچه ارتباط استاد مطهری با امام خمینی پس از تبعید ایشان از ایران به وسیله نامه و غیره استمرار داشته است، ولی در سال 1355ش موفق گردید مسافرتی به نجف اشرف نموده و ضمن دیدار با امام خمینی درباره مسائل مهم نهضت و حوزه های علمیه با ایشان مشورت نماید. در دوران اقامت حضرت امام در پاریس، سفری به آن دیار نمود و در مورد مسائل مهم انقلاب با ایشان گفتگو کرد و در همین سفر امام خمینی ایشان را مسؤول تشکیل شورای انقلاب اسلامی نمود. هنگام بازگشت امام خمینی به ایران، مسؤولیت کمیته استقبال از امام را شخصاً به عهده گرفت و تا پیروزی انقلاب اسلامی و پس از آن همواره در کنار رهبر عظیم الشأن انقلاب اسلامی و مشاوری دلسوز و مورد اعتماد برای ایشان بود. تا این که در سال 1358ش با گلوله گروه جنایتکار فرقان به شهادت رسید و امام و امت اسلام در ماتمی عظیم فرو رفتند.
58/ علامه طباطبایی
علامه سید محمد حسین طباطبایی 1281ش در تبریز متولد شد. تحصیلاتش را در 9 سالگی، با وجودی که پدر و مادر را از دست داده بود شروع کرد و در مدت کوتاهی علاوه بر یادگیری قرآن مجید، کتاب های متداول روز را فرا گرفت و در 1297ش به فراگیری علوم حوزوی روی آورد.
در 1304ش عازم نجف شد و طی 11 سال اقامت در آن دیار، از درس آیات عظام حاج میرزا محمد حسین نائینی، سید ابوالحسن اصفهانی، شیخ محمد حسین غروی اصفهانی، حاج میرزا علی ایروانی، میرزا علی اصغر ملکی مفسر قرآن و حاج میرزا علی قاضی طباطبایی صاحب مكاشفات و کرامات، بهره برد.
در سال 1325ش عازم قم شده و اشتغالات علمی را از سر گرفت. او می گوید: «هنگامی که به قم آمدم، مطالعه ای در برنامه درسی حوزه کردم و آن را با نیازهای جامعه اسلام سنجیدم و کمبودهایی در آن یافتم و وظیفه خود را تلاش برای رفع آن ها دانستم. مهم ترین کمبودهایی که در برنامه حوزه وجود داشت، در زمینه تفسیر قرآن و بحث های عقلی بود، از این رو درس تفسیر و درس فلسفه را شروع کردم و با این که در جو آن زمان تفسیر قرآن، علمی که نیازمند به تحقیق و تدقیق باشد، تلقی نمی شد و پرداختن به آن شایسته کسانی که قدرت تحقیق در زمینه های فقه و اصول را داشته باشند، به حساب نمی آمد، بلکه تدریس تفسیر نشانه کمی معلومات به حساب می آمد. من این ها را برای خودم عذر مقبولی در برابر خدای متعال ندانستم و آن را ادامه دادم تا به نوشتن تفسیر المیزان انجامید.»
علامه طباطبایی تنها به درس عمومی فلسفه اکتفا نکرد و با تشکیل جلسات خصوصی با شاگردان برجسته خود، مانند شهید مطهری، به بررسی فلسفه های غربی، مخصوصاً ماتریالیسم پرداخت. این جلسات به تألیف کتاب «اصول فلسفه و روش رئالیسم» انجامید.
در 1328ش در حوزه علمیه قم درس جدیدی دایر کرد؛ تقریرات درسی وی در رساله ای به «نام لباب الالباب» به چاپ رسید. علامه در علوم عقلی و نقلی مجتهد و در ادبیات، ادیبی زبردست بود. به فارسی و عربی قلم می زد. در سرودن شعر توانا بود و خط زیبایی نیز داشت. او از سال 1341ش در نشست ها و اقداماتی که توسط علمای حوزه درباره نهضت اسلامی و آینده آن برگزار می شد، شرکت داشت. در اعلامیه معروف 9 امضایی که در اواخر سال 1341 توسط 9 نفر از مراجع وقت علیه اقدامات و مفاسد رژیم شاه به رشته تحریر درآمده، امضای وی در کنار امضای امام خمینی به چشم می خورد.
علامه طباطبائی پس از پیروزی انقلاب به دلیل بیماری و کهولت سن قادر به فعالیت چندانی نبود. علامه طباطبایی در دوران عمر پر ثمر خود آثار ارزنده ای نیز بر جای گذاشتند که معروف ترین آن ها تفسیر المیزان است. این عالم ربانی سرانجام در سال 1360ش دیده از جهان فرو بست. مدفن شریفش در حرم مطهر حضرت معصومه قرار دارد.
59/ هانری کُربَن
و
هانری کربن فیلسوف و دانشمند غربی، رئیس انستیتوی فرانسه و ایران در تهران و استاد دانشگاه سوربن فرانسه بود که در سال 1903م میلادی به دنیا آمد. او چهارده سال در فرانسه فلسفه خوانده بود، به خصوص فلسفه «هگل» را خوب می شناخت و با حوزه های مهم فلسفه در غرب، کاملا آشنا بود. او خودش را شاگرد «لویی ماسنیون» مستشرق عرفان شناس می دانست و دلبستگی زیادی به او داشت.
توسط این استاد با شهاب الدین سهروردی و مکتب اشراق آشنا شد. بعدها «کربن» به ترکیه رفت و مقارن شروع جنگ جهانی دوم، در کتابخانه استانبول به کتاب های شیخ اشراق (سهروردی) برخورد و تمام مدت جنگ، به مطالعه آثار او پرداخت. این مکتب به شدت، توجه او را جلب کرد به طوری که بیش تر تألیفات کربن، درباره شیخ اشراق است. کربن به خاطر تفننی که در مطالعات خودش داشت به مطالعه درباره اسماعیلیه پرداخت و کم کم جهت مطالعات او، به طرف صدرالمتالهین و عرفای ایرانی کشیده شد. او در فلسفه اسلامی اطلاعات کافی داشت و فقط از جنبه تاریخ به فلسفه نپرداخت و چون بخشی از عمرش را در ایران و خاورمیانه گذراند و به حکمت و فلسفه الهی، علاقه خاصی داشت. تمام مدتی را که به ایران می آمد، با کسانی که از فلسفه اطلاع داشتند، تماس داشت و با متفکرینی چون مرحوم آیت الله علامه طباطبائی، سید جلال الدین آشتیانی، مهدی الهی قمشه ای، سید کاظم عصار و سید حسین نصر، به گفتگو درباره فلسفه اسلامی و بخصوص حکمت صدرایی پرداخت.
هانری کربن، وقتی آوازه عرفان و فلسفه علامه طباطبایی را شنید، شیفته عظمت علمی، کمالات معنوی و فضایل این حکیم وارسته شد. از این رو وقتی که به منظور شناخت تشیع، سالی چند ماه از پاریس به ایران می آمد و در این سرزمین به پژوهش در مورد مذهب شیعه می پرداخت، توسط برخی از اساتید دانشگاه، از محضر علامه طباطبایی تقاضا نمود که به وی کمک کند. آن فیلسوف عالی مقام که از فعالیت های علمی و اشتیاق معنوی این محقق با خبر بود، خواسته اش را اجابت کرد و با وجود کهن سالی و ضعف مزاج، هر دو هفته یک بار از قم به تهران می آمد تا در جلسه ای علمی به سؤالات کربن پاسخ دهد و معارف و حقایق گرانبهای تشیع را در اختیار او و عده ای از استادان دانشگاه قرار دهد و بدین وسیله شناخت صحیح شیعه، برای جهان غرب، توسط هانری کربن هموار شد. علامه طباطبایی در جایی گفته بود:
«از الطاف خداست که معارف اسلامی به وسیله این دانشمند و همکارانش در جهان غرب اشاعه یابد. این ها در فرانسه مجله ای دارند که معارف شیعه را معرفی می نمایند.»
در محفلی که حلقه اصحاب تاویل نام داشت، دیدار منظم این دو شخصیت صورت می گرفت. با وجود مشکل زبانی به وسیله ترجمه، ارتباط و گفتگو میان آن دو بزرگوار برقرار می شد.
هانری کربن، معتقد بود که هر عارفی باید شیعه باشد، به این دلیل که پایه و اساس ولایت در کلمات اهل بیت، پیغمبر و علی علیهم السلام است و مطابق احادیث عترت که عام و خاصه از پیغمبر و اولیاء او نقل کرده اند، یکی از اقطاب وجود در هر زمانی تا ظهور قیامت، خاتم اولیای خاص یعنی «مهدی موعود» علیه السلام است که به تصریح روایات، وجود آن حضرت از شروط قیامت است. او عقیده داشت که خلافت مانند خلافت مقام پیغمبر و دیگر ائمه هدی، بلاواسطه است.
و استاد شیعه شناسی در دانشگاه سوربن فرانسه و مدیر بخش تحقیق در مدرسه عالی مطالعات همین دانشگاه، مدیر بخش ایران شناسی انجمن ایران و فرانسه بود. کربن، غرب را با سهروردی و ملاصدرا آشنا کرد به طوری که او از برجسته ترین مفسران غربی حکمت معنوی ایران و فلسفه اسلامی شناخته شد از دیگر فعالیت های علمی او سخنرانی در سال 1349ش در ایران و در دانشگاه مشهد است که موضوع سخن او «ولایت در شیعه» و همچنین عقیده امامیه در بین فرق اسلامی به «ضرورت وجود انسان کامل» در هر زمانی بود. او مدت 25 سال هر ساله به ایران می آمد. یک سال به تشویق او، سید جمال الدین آشتیانی، اقدام به گردآوری، تصحیح و انتشار مجموعه منتخبات فلسفی کرد که اثری از 45 نفر حکما و عرفای نامدار از عصر میرداماد و میرفندرسکی تا زمان حاضر است. این اثر به همت هنری کربن به فرانسه ترجمه شد و قسمتی از آن به طبع رسید که ادامه آن با کسالت های مزاجی او، توام شد و بعد چهار جلد آن ترجمه شد. بنا به نظر سید جمال الدین آشتیانی، چیزی که کربن را به طرف فلسفه شرق و به خصوص عرفان اسلامی کشاند، سرخوردگی از فلسفه غرب بود که در چارچوب آن فلسفه، به نتیجه ای که رضایتش را جلب کند، نرسیده بود.
برخی آثار کربن عبارتند از تاریخ فلسفه اسلامی، فلسفه ایرانی، فلسفه تطبیقی، اسلام ایرانی(4جلد).
وی در سال 1979م از دنیا رفت.
60/ آ با کلاه، آبی کلاه
آ با کلاه، آ بی کلاه نمایشنامه ای است از غلامحسین ساعدی. ساعدی در 1314ش در تبریز متولد شد. او کار خود را با روزنامه نگاری آغاز کرد. در نوجوانی به طور همزمان در سه روزنامه فریاد، صعود و جوانان آذربایجان مطلب می نوشت. اولین دستگیری و زندان او چند ماه پس از 28مرداد 1332 اتفاق افتاد. وی تحصیلات خود را با درجه دکترای پزشکی،
گرایش روان پزشکی در تهران به پایان رساند. مطبش در خیابان دلگشا در تهران قرار داشت و او بیش تر اوقات بدون گرفتن حق ویزیت بیماران را معاینه می کرد. ساعدی با چوب بدست های ورزیل (فیلم گاو بر اساس یکی از داستان های این کتاب است)، بهترین بابای دنیا، تک نگاری اهل هوا، پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت، دیکته و زاویه و آی با کلاه آی بی کلاه، و چندین نمایشنامه دیگری که نوشت، وارد دنیای تئاتر ایران شد. 1357ش ساعدی ایران را ترک کرد و در فرانسه اقامت گزید. نمایشنامه اتللو در سرزمین عجایب را در غربت نوشت. وی در 1364ش در پاریس درگذشت و در گورستان پرلاشز در کنار صادق هدایت به خاک سپرده شد.
61/ آقای طالقانی
مرحوم آیت الله طالقانی در سال 1289ش دیده به جهان گشود.
او در خانواده ای اهل علم و فضیلت و دارای روحیات انقلابی و ضد ظلم رشد نمود و برای نخستین بار در مکتب پدرش ابوالحسن آغاز به یادگیری مفاهیم اسلامی و درس تقوا کرد. همان کس که امام خمینی از او به سرآمد پرهیزکاران یاد می کند.
او تحصیلات دینی خود را در مدارس رضویه و فیضیه قم به پایان رساند آیت الله طالقانی در زمان طلبگی آشنایی فراوانی با امام خمینی- که آن زمان آن چنان شناخته شده نبودند- داشت.
مرحوم آیت الله طالقانی موفق به کسب اجازه نامه اجتهاد از مراجع بزرگ آن روز مانند آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی شده و بعد از اتمام تحصیلات به تهران آمد و در مدرسه سپهسالار به تدریس علوم دینی مشغول شد. در سال 1318ش برای اولین بار خشم خویش را نسبت به رژیم و دستگاه حکومتی، با دادن یک اعلامیه در رابطه با کشف حجاب ابراز کرد و در پی آن دستگیر و زندانی شد.
پس از شهریور 1320، با تشکیل گروه های گوناگون سیاسی، مبارزه را به طور رسمی آغاز کرد، اما طولی نکشید که این دوران را وقفه ای پیش آمد؛ چرا که پس از کودتای 28 مرداد 1332، ساواک، مرحوم طالقانی را به جرم مخفی کردن نواب صفوی در خانه اش، دستگیر و به زندان افکند، اما این دستگیری کوتاه و موقت بود و دیری نگذشت که آزاد شد و فعالیت ها را دوباره آغاز کرد.
آیت الله طالقانی در جریان نهضت ملی شدن صنعت نفت ایران مبارزات ارزنده ای داشت و تلاش های فراوانی در جهت رهانیدن حقوق ملت مسلمان ایران از چنگال استعمارگران انجام داد.
آیت الله طالقانی در سال 1342ش در ارتباط با وقایع 15 خرداد دستگیر و به ده سال زندان محکوم شد. ایشان در زندان نیز دست از مبارزه و ارشاد برنداشت، رفتار و گفتار مناسبش حتی روی ماموران زندان اثر مثبت گذاشت و در پی همین تلاش های فرهنگی و تبلیغی بود که در زندان، با نوشتن تفسیر «پرتوی از قرآن» سعی در آشنا کردن افراد به عظمت و سازندگی قرآن کرد.
ایشان درباره خود می گوید: «من پیش از این که در کسوت یک سیاست مدار متعارف و معمول باشم یک شاگرد کوچک مکتب قرآن و معلم قرآنم». زندانی شدن مرحوم آیت الله طالقانی در این مرحله بیش از 4 سال طول نکشید و در سال 1346ش به واسطه فشارهای داخلی و خارجی بر رژیم شاه از زندان آزاد شد و بعد از آزادی مبارزه را همچون گذشته ادامه داد و در آستانه سال 1350ش هم زمان با برگزاری جشن های 2500 ساله شاهنشاهی دستگیر و به مدت سه سال در زابل و 18 ماه در بافت کرمان در بدترین شرایط به حالت تبعید بسر برد. در سال 1354ش مجدداً به دست ساواک گرفتار شد و به ده سال زندان محکوم شد.
آیت الله طالقانی در دوران انقلاب اسلامی، پس از آزادی از زندان نهایت تلاش خود را در جهت پیروزی انقلاب نمود و پس از پیروزی به ریاست شورای انقلاب اسلامی برگزیده شد و در انتخابات مجلس خبرگان قانون گذاری در 12 مرداد 1358 از سوی مردم تهران به عنوان نماینده انتخاب شد. در همان سال از سوی امام خمینی مأمور تشکیل نماز جمعه تهران شد و اولین نماز جمعه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به امامت ایشان در دانشگاه تهران برگزار شد.
سرانجام در سال 1358ش در اثر سکته قلبی دار فانی را وداع گفت و به دیدار معبود شتافت.
62/ مارکسیسم
مارکسیسم که از نام کارل مارکس گرفته شده، زیربنای علمی هر دو مکتب سیاسی سوسیالیسم و کمونیسم است. مارکسیسم مکتبی سیاسی و اجتماعی است که تحت تأثیر اندیشه های کارل مارکس، فیلسوف و انقلابی آلمانی، در اواخر قرن نوزدهم پیدا شد. فردریش انگلس نیز از شکل دهندگان مهم به اندیشه مارکسیسم بوده است و مارکسیست ها با اصول کلی اندیشه او نیز موافق هستند.
مارکس در آثار مختلف خود، از «مانیفست کمونیسم» گرفته تا کتاب «کاپیتال»، تاریخ تحولات جهان را بر مبنای ماتریالیسم یا فلسفه مادی بیان می کند. مارکس تکامل وسایل تولید و نحوه تملک و بهره برداری از این وسایل را زیربنای تحولات اجتماعی می داند و تاریخ بشر را به صورت جنگ های طبقاتی و منازعه بین ظالم و مظلوم و استثمار کننده و استثمار شونده بررسی و تجزیه و تحلیل می نماید، تا این که در گذر از مرحله فئودالیسم به مرحله بورژوازی و جامعه سرمایه داری از ظهور طبقه جدیدی به نام «پرولتاریا» یا کارگرانی که مالک هیچ یک از وسایل تولید نیستند و نیروی بازوی خود را برای گذران زندگی می فروشند سخن می گوید. مارکس معتقد است که این طبقه تحت فشار روزافزون جامعه سرمایه داری سرانجام دست به طغیان می زنند و جامعه بی طبقه جدیدی را که همان جامعه ایده آلی کمونیست ها است به وجود می آورد.
تشریح اصول مارکسیسم که مارکس و انگلس به تنهایی هزاران صفحه کتاب درباره آن نوشته اند و صدها کتاب نیز در تفسیر و توضیح آن انتشار یافته در چند سطر و چند صفحه امکان پذیر نیست، ولی اساس تفکر مارکسیستی مبتنی بر موارد زیر است:
1- اقتصاد تعیین کننده مسیر تاریخ است و تاریخ جز جنگ های طبقاتی و مبارزه بین گروه هایی که منافع اقتصادی آن ها با هم متعارض است چیز دیگری نیست. بر اساس این تعبیر جنگ های طبقاتی در مراحل مختلف تاریخی ابتدا بین بردگان و صاحبان برده ها، سپس میان فئودال ها با دهقانان فقیر و بی زمین و بالاخره بین کارگران و سرمایه داران در می گیرد و سرانجام به پیروزی طبقه کارگر یا پرولتاریا منتهی می شود.
2- دولت ها نقشی جز تعیین طبقه حاکم ندارند و در جوامع سرمایه داری دولت محافظ منافع صاحبان سرمایه ها و استثمار طبقه کارگر است. این فشار و استثمار فقط هنگامی خاتمه خواهد یافت که مالکیت خصوصی، به ویژه مالکیت ابزار تولید از میان برداشته شود و طبقه کارگر حکومت را به دست خود بگیرد. نخستین مرحله این تغییر و تحول دیکتاتوری پرولتاریاست ولی پس از استقرار نظم تازه، در جامعه ایده آلی کمونیست ها، دولت باید از میان برود.
3- تغییر نظام سرمایه داری فقط از طریق انقلاب و توسل به زور امکان پذیر است. مارکس امکان تغییر نظام سرمایه داری و تحولات بنیادی جامعه را از طریق مسالمت آمیز رد می کند و مانیفست کمونیست یک دعوت صریح از طبقه کارگر برای قیام علیه سرمایه داری است.
علاوه بر اصول سه گانه فوق، مارکس و انگلس در آثار متعدد خود زیربنای فلسفی مارکسیسم را که بر مبنای «ماتریالیسم دیالکتیک» استوار شده پی ریزی می کنند و با تجزیه و تحلیل تاریخ از نظر فلسفه مادی یا «ماتریالیسم تاریخی» آن را تکمیل می کند.
ماتریالیسم دیالکتیک در واقع تلاشی برای اثبات اصالت ماده از طریق منطق دیالکتیک است، به این معنی که با قرار دادن دو تعارض «تز و آنتی تز» در برابر یکدیگر، مثلا دلایل وجود روح یا عدم آن در برابر هم، به بحث و جدل پرداخته و نتیجه مطلوب خود را که در اصطلاح دیالکتیک (سنتز) نامیده می شود، از آن به دست می آورند. ماتریالیسم دیالکتیک به طور خلاصه یک مکتب الحادی است که وجود هرگونه نیروی ماوراءالطبیعه را نفی و انکار می کند و «ماتریالیسم تاریخی» تاریخ را از نظر فلسفه مادی بررسی می نماید و برای تمامی تحولات جهان در طول تاریخ، حتی پیدایش ادیان ریشه های اقتصادی و مادی جستجو می کند.
63/ سید جمال الدین اسدآبادی
سید جمال الدین اسدآبادی متولد 1254ق بود. در پنج سالگی قرآن را آموخت، در 10 سالگی به قزوین رفت و مشغول تحصیل علوم دینی شد. در 12 سالگی وارد تهران شد و اقامت گزید و با دست مرحوم سید محمد صادق تهرانی معمم شد.
سپس از تهران به بروجرد رفت و سه ماه نزد دانشمند معروف، میرزا محمود مجتهد تلمذ کرد. وی با پدرش به زیارت عتبات عالیات رفت. در نجف اشرف به خدمت شیخ مرتضی انصاری رسید و در سن 17 سالگی به دست مبارک ایشان به اجتهاد رسید. سید جمال با راهنمایی شیخ مرتضی انصاری از نجف به هندوستان سفر کرد.
در سن 19 سالگی به مکه مشرف شد، سپس از مکه عازم ایران گشت و به زیارت امام رضا رفت. از خراسان به کابل رفت و حدود شش سال در کابل زندگی کرد. بعد وارد مصر شد، و در دانشگاه الازهر مصر کرسی تدریس را به عهده گرفت. در این زمان کشیش معروف مسیحیان مصر به دست سید جمال مسلمان شد.
بعد از چهل روز از این واقعه، دولت مصر او را اخراج کرد، ولی پس از دو سال مجدداً وارد مصر شد، در این زمان محمد عبدوه از سید جمال فقه و فلسفه و حدیث را آموخت. طبق برخی روایات، سید جمال در مصر وارد حزب معروف فراماسون شد و پس از مدتی کتابی علیه
فراماسونری به نام ماسون نوشت. حزب فراماسون به وی اتهام کفر بست و همین باعث شد که سید جمال مجدداً از مصر اخراج شود.
وی پس از 9 سال که در مصر زندگی کرد در سال 1300ق به آمریکا رفت و از آن جا به پاریس سفر کرد. طی سه ماه زبان فرانسه را یاد گرفت. محمد عبدوه در پاریس به او ملحق شد و مجله عروه الوثقی را منتشر کردند. زبان هایی که سید جمال بر آن ها مسلط بود عبارت بودند از: انگلیسی، عربی، فرانسه، روسی، ترکی و فارسی. در سال 1302ق گلادسون، صدر اعظم انگلیس، استعفا کرد و به جای وی چرچیل به صدر اعظمی رسید. چرچیل، سید جمال را به لندن دعوت کرد. او می خواست از وجود وی بهره برداری سیاسی کند که موفق نشد. سید جمال، بلافاصله از لندن به ایران آمد و بعد از کم تر از یک سال به روسیه رفت و دو سال در آن جا زندگی کرد. از روسیه به آلمان رفت. در زمانی که امتیاز تنباکو منعقد شد، سید جمال نامه ای به مرجع تقلید وقت، مرحوم آیت الله شیرازی نوشت و جریان انعقاد امتیاز تنباکو را به طور مفصل برای وی تشریح کرد که منجر به فتوای تحریم توتون و تنباکو شد. سید جمال مجدداً از آلمان به ایران آمد و در رابطه با فساد موجود در دربار، سخنرانی کرد و در حرم حضرت عبدالعظیم متحصن شد که به دستور شاه، وقتی که سید جمال بیمار بود او را کشان کشان از تحصن خارج و از ایران اخراج کردند. سرانجام در سال 1314ق در ترکیه مسموم شد و در قبرستان ماچکا به خاک سپرده شد.
64/ فلسفه یونان
یونان در نزد دانشمندان و بسیاری از مردم جهان زادگاه فلسفه محسوب می گردد و بسیاری از آثار ارزشمند فلسفی حاصل تلاش فیلسوفان شهیر یونانی است. پس از ده ها قرن از حیات فیلسوفان یونانی امروزه نیز تاثیرات تفکرات فلاسفه یونانی را در آثار فیلسوفان معاصر مشاهده می نمائیم. آتن خاستگاه معنویت یونانی و پیشگام تفکر فلسفی است و اوج فلسفه یونان هم در چهار قرن پیش از میلاد یعنی در زمان ظهور سقراط، افلاطون و ارسطو بوده است، اگرچه پیش از افلاطون و سقراط نیز فلاسفه ای چون هراکلیت، طالس و اتکسیمانوس نیز می زیسته اند. بیش تر متفکران، فلسفه غرب را با فلاسفه یونانی آغاز می کنند و در واقع افکار و نظرات افلاطون و ارسطو تاثیرات شگرفی بر فلسفه غرب داشته است.
پس از مرگ ارسطو در سال 322ق. م با توجه به تحولات آن دوره یونان، یعنی انحلال دولت شهرها و تشکیل امپراتوری مقدونی توسط فیلیپ، سه مکتب فلسفی شکاکی، اپیکوری و رواقی ظهور یافت. این مکاتب که در واقع محصول شرایط خاص یونان آن روزگار بود، کوشیدند تا از سنگینی مشکلات روانی و معنوی یونانیان شکست خورده و نومید به نحوی بکاهند و برای روان رنجیده یونانی در همین جهان خاکی درمانی بجویند. پیرون (پورهن) شکاک (365-275ق.م) شناختِ حقیقت را محال شمرده و پیروان خود را برای برخورداری از سعادت و آرامش روان به پرهیز از جرم و تصدیق فراخواند. اپیکور (270-341 ق.م) سعادت را در رهایی از سخت گیری و خشم دانست. همه این متفکران به جای مفاهیم محض انتزاعی فلسفه، بر روی دو اصل آرامش مطلق روان (یا استواء) و بیدردی با آسایشی که بر اثر پرهیز از اندیشیدن به دست می دهد تکیه می کردند. همگی مباحث اخلاق را بر ستیزهای فلسفی برتری می دانند و شادی انسان را بیش از حقیقت عزیز می داشتند. از سوی دیگر تعالیم آن ها نمودار عصیانی برضد فلسفه اشراقی افلاطون بود. در میان این سه مکتب فکری رواقیون بیش از دیگران بر تحولات سیاسی یونان و روم تاثیر گذاردند و آموزش های آنان در وجدان غربی ریشه دوانید، شاید به این دلیل بود که با واقعیات سیاسی آن کشورها هماهنگ تر بود.
اصول و عقاید یونانیان از طریق آثار سیسرون و به کوشش فلاسفه ای چون سنک در امپراتوری روم منتشر گردید و خلاصه این که مکاتب فلسفی یونان و تفکرات فلاسفه ای چون ارسطو و افلاطون از طریق سیسرون، آگوستین، آکوئیناس، ماکیاول، بدن، هگل، هایز و روسو به دوران ما رسید. نه تنها تاثیر فلسفه یونان بر فلسفه غرب انکار ناپذیر است بلکه آغاز فلسفه غرب از یونان بوده و افکار و آراء فیلسوفانی چون افلاطون هنوز هم وجدان سیاسی غرب را به خود مشغول داشته و با مناقشه های سیاسی قرون اخیر در ارتباط بوده است.
تاثیر فلسفه یونان بر فلاسفه مسلمان نیز بسیار بوده است. اولین فیلسوف مسلمان که از رسالات افلاطون اقتباس نموده بود، «ابو يوسف بن اسحاق کندی» در قرن دوم هجری می زیسته است. فارابی معلم ثانی (قرن سوم هجری) در افکار و نظریاتش از فلاسفه یونان بویژه افلاطون تاثیر پذیری زیادی داشته است. علاوه بر فلاسفه یاد شده ابوالحسن عامری ابن سینا، ابن مشکوبه، ابن فاتک، ابن هندو، ابوالبرکات بغدادی، غزالی، ابن
باجه، ابن رشد و ... از فلاسفه یونانی متاثر بوده اند. برای تبیین تاثیر فلسفه یونانی بر فلسفه اسلامی همین مطالب کافی است که بدانیم به ارسطو در معارف اسلامی لقب معلم اول داده اند.
65/ اشعری و معتَزِلی
اشاعره و معتزله دو مکتب کلامی اهل سنت هستند که اشعری، کلام رسمی و معتزلی، کلام اقلیت آنان است.
معتزله: اعتزال مکتبی عقل گرا است که در آغاز قرن دوم هجری ظهور یافته و در قرن سوم به اوج برجستگی می رسد. شاید بتوان معتزله را نخستین اندیشمندان اسلامی دانست که میان علوم عقلی و نقلی تفاوت قایل شدند، آنان بیش تر به ادله عقلی تکیه می کردند تا آن جا که عقل را مهم ترین شاهد برای اثبات مباحث اعتقادی و مذهبی می دانستند و در ارزش و حجیت آن مبالغه می کردند.
مهم ترین امتیاز معتزله این بود که آنان از تقلید کورکورانه دور بودند و بدون بحث و تحقیق و مراجعه به عقل، هر عقیده ای را نمی پذیرفتند و همین اعتماد به عقل، معتزله را وادار کرد تا از کلیه علوم عقلی که در عصرشان ترجمه شده بود استفاده کنند و از علوم جدید بهره گیرند. اکثر مورخین، ظهور معتزله را مربوط به دو پایه گذار آن واصل بن عطا الغزال (131- 80ق) و عمرو بن عبید از شاگردان حسن بصری (110-21ق) می دانند، چون واصل از عقیده خوارج و مرحبه در خصوص مرتکب کبیره دوری جست و نظریه معروف خویش «منزلت بين منزلتین» را ابراز داشت، به فرمان استادش حسن بصری از وی جدا شد و بدین سبب به وی و پیروانش لقب اعتزال دادند.
ارکان اصلی اعتزال را اصول خمسه تشکیل می دهد که عبارتند از: توحید، عدل، وعده و وعید، منزلت بین المنزلتین و امر به معروف و نهی از منکر. هر کس به این اصول ایمان آورد هر قدر هم در آرای خود با دانشمندان دیگر اختلاف داشته باشد معتزلی است و آن که با یکی از این اصول مخالفت کند شایسته این نام شمرده نمی شود.
واصل و پیروانش در اواخر دوره بنی امیه به سود عباسیان فعالیت می کردند و در نتیجه کلام معتزلی، کلام رسمی نهضت عباسی شد. در اواخر خلافت مامون مشاغل مهم دیوانی و کار قضاوت به کسانی داده می شد که تمایل به معتزله داشتند، دولت عباسی سعی داشت تا با جلب حمایت شیعیان میانه رو، شیعیان بیش تری برای سیاست خود به دست آورد. اما جریان معتزلی با همه قوت و شدتی که داشت دیری نپایید و با جلوس متوکل بر مسند خلافت (232ق) اوضاع به کلی دگرگون شد، علت تغییر رویکرد دولت عباسی نسبت به معتزله در این دوران مناسبات سیاسی بوده است. معتزلیان از سوی امام معصوم مورد طعنه و لعن واقع شده اند و عقاید انان از نسخ عقاید الحادی شناخته شده است.
شاعره: گفتیم که با روی کار آمدن متوکل، فرقه معتزله هم در دستگاه حکومت و هم در نظر عامه مردم حامیان مهمی نداشت، در همین ایام در اوایل سده چهارم (300ق) ابوالحسن علی بن اسماعیل اشعری (260ق) که نسبش به ابوموسی اشعری می رسد ظهور کرد و مکتبی کلامی بر اساس عقاید اهل سنت و حدیث پایه گذاری کرد در حالی که از ادله عقلی نیز در تحکیم مبانی اهل حدیث استفاده بسیاری کرد.
وی نخست معتزله و از شاگردان ابو علی جبایی (303ق) بود، آن گاه از معتقدات آنان توبه کرده و کناره گیری نمود به طوری که علنا معتزله را لعن کرده و بر روزهایی که بر مذهب اعتزال بود، اظهار ندامت می کرد.
علت برگشتگی او از معتزلان را باید در مسایل پیچیده ای مانند صفات پروردگار، جبر و اختیار و به ویژه رابطه آن با مساله علم و قدرت و اراده الهی دانست. اشعری نتوانست تعارضات فکری خود را بر پایه عقاید معتزلیان حل کند.
اشعری در بیان عقاید خویش راه میانه را برگزید، او نه مانند علمای قدیم اهل سنت بود که فقط به نقل استناد می کردند و عقل را اعتباری نمی دادند و نه مانند معتزله بود که در اعتماد بر عقل دچار افراط شدند، بلکه به نقل متمسک شد و برای تفسیر آن از عقل نیز یاری گرفت. به زودی اشعری پیروان و طرفدارانی پیدا کرد. کلام اشعری شکل مطلوبی به خود گرفت. در میان اشاعره متکلمین بزرگی مانند امام محمد غزالی، امام فخر رازی و قاضی عضدالدین ایجی ظهور کرده اند. موارد اتحاد و اختلاف نظری میان اشاعره و شیعیان امام، گسترده تر از آن است که در این بحث بسیار کوتاه و فشرده بگنجد ولی می توان به اهم موارد اختلاف نظر آنان فهرست وار اشاره کرد:
صفات ذاتی خداوند، جبر و اختیار، حسن و قبح شرعی یا عقلی، امکان رویت خداوند، امامت، عصمت و موارد دیگر.
66/ مرحوم باهنر
حجت الاسلام دکتر محمد جواد باهنر، در سال 1312ش در یک خانواده پیشه ور ساده در شهر کرمان به دنیا آمد و خواندن و نوشتن و قرائت قرآن را در مکتب آموخت. سپس به تحصیل علوم دینی در مدرسه معصومیه آن شهر پرداخت.
هم زمان، تحصیلات ابتدایی و متوسطه را نیز ادامه داد و پس از اخذ دیپلم در سال 1332ش به قم رفت و سطوح عالی علوم اسلامی را در حوزه علمیه قم طی کرد. وی فقه را در محضر مرحوم آیت الله بروجردی و بعد از ایشان فقه و اصول را در محضر امام خمینی و تفسیر و فلسفه را نزد علامه طباطبایی فراگرفت.
شهید باهنر سپس به تحصیلات دانشگاهی رو آورد و حدود سال 1337ش موفق به اخذ لیسانس در رشته الهیات و بعد از آن موفق به اخذ فوق لیسانس در رشته علوم تربیتی و سپس دکترای الهیات از دانشگاه تهران شد.
شهید باهنر ضمن تدریس و ایراد خطابه، به تألیف کتب درسی اشتغال ورزید و حدود سی کتاب و جزوه تعلیمات دینی را برای تدریس (از دوره ابتدایی تا دانش سرا) تألیف کرد؛ وی هم زمان، فعالیت های اجتماعی خود را نیز ادامه داد و در تأسیس دفتر نشر و فرهنگ اسلامی، کانون توحید و مدرسه رفاه نقش موثری داشت.
شهید باهنر در سال 1341ش، همکاری خود را با نهضت اسلامی و سیاسی روحانیت به رهبری امام خمینی آغاز کرد و در اسفند ماه 1342ش پس از ایراد سخنرانی هایی در مساجد قبا، هدایت، الجواد و حسینیه ارشاد، به مناسبت سالگرد حادثه فیضیه دستگیر شد و پس از آن متناوباً شش بار به زندان های کوتاه مدت محکوم شد و از سال 1350ش ممنوع المنبر گردید و بالاجبار در جلساتی که به عنوان کلاس درس برپا می شد، سخنرانی و به بیان نقطه نظرات اسلامی- انقلابی خود می پرداخت.
وی در سال 1357ش به فرمان امام و به همراه چندتن از یاران، مأمور تنظیم اعتصابات شد و در همان سال نیز با فرمان امام به عضویت شورای انقلاب اسلامی درآمد.
دیگر مسئولیت های شهید باهنر پس از پیروزی انقلاب اسلامی عبارتند از: مسئولیت نهضت سوادآموزی، نماینده مردم کرمان در مجلس خبرگان، نماینده شورای انقلاب اسلامی در وزارت آموزش و پرورش، نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی.
شهید باهنر که به سرنوشت آموزش کشور و آینده نونهالان انقلاب بی اندازه توجه داشت و مدام در فکر بهبود و پیشرفت آن بود، سرانجام در کابینه محمد علی رجائی به سمت وزیر آموزش و پرورش منصوب شد. پس از فاجعه شوم بمب گذاری در دفتر حزب جمهوری اسلامی و شهادت دکتر بهشتی، شهید باهنر به عنوان دبیر کل حزب جمهوری اسلامی انتخاب شد و به دنبال انتخاب شهید رجائی به سمت ریاست جمهوری، به عنوان نخست وزیر جمهوری اسلامی به مجلس معرفی گردید که با رأی قاطع مجلس به تشکیل کابینه خود پرداخت.
این شهید فرزانه و سراسر اخلاق و اخلاص و تواضع، که خود را وقف خدمت به مردم ستمدیده کرده بود، سرانجام پس از سال ها مبارزه و تلاش، به همراه یار و یاور دیرینه اش محمد علی رجائی رئیس جمهور اسلامی ایران، در 8 شهریور 1360 در انفجار ساختمان نخست وزیری که به دست منافقین کوردل صورت گرفت به مقام منیع شهادت دست یافت.
67/ ماکسیم گورکی
آلکسی ماکسیموویچ پشکوف در سال 1868م به دنیا آمد. او بیش تر با نام ماکسیم گورکی شناخته می شود. داستان نویس، نمایشنامه نویس و مقاله نویس انقلابی روس و از بنیان گذاران سبک رئالیسم سوسیالیستی بود.
گرچه او را بیش تر به عنوان یک نویسنده، در سطح جهانی می شناسند کنند، اما از رهبران جنبش انقلابی روسیه نیز به شمار می آید. وی در سال 1936م در سن 68 سالگی به وسیله زهر توسط یک گروه ضد شوروی کشته شد. او حدود بیست اثر دارد از جمله: مادر، دانشکده های من، سه رفیق، در اعماق، تجارت آرتامانوف و...
68/ سوسیالیستی
اصطلاح سوسیالیسم یعنی جامعه گرایی، از واژه فرانسوی سوسیال به معنای اجتماعی، اخذ شده است.
سوسیالیسم به معنای وسیع کلمه، طیف متنوعی از اندیشه ها و متفکران را در بر می گیرد که تنها ویژگی مشترک آن ها اعتقاد به «لزوم برابری بیش تر برای انسان ها و افزایش نقش کارگران در اداره جوامع» است.
اصطلاح سوسیالیسم در متون سیاسی بسیار به کار رفته است، اما مانند دموکراسی و آزادی تعریف جامع و مانعی ندارد؛ برخی سوسیالیسم را به معنای برابری، دادگری، پایان استثمار فقرا از سوی اغنیا مطرح می کنند و بعضی مانند بسیاری از آمریکایی ها، سوسیالیسم را به معنای مصادره اموال خصوصی و کنترل شدید زندگی خصوصی افراد از سوی دولت، و چیزهای بد دیگر قلمداد می کنند.
فرهنگ انگلیسی آکسفورد، سوسیالیسم را این گونه تعریف کرده است: «نظریه یا سیاستی که مالکیت یا نظارت کل اجتماع بر ابزار تولید- سرمایه، زمین، داریی و غیره و اداره آن ها در جهت تأمین منافع همگانی را هدف خود قرار می دهد، یا از آن حمایت می کند.» این تعریف در مقابل سرمایه داری قرار می گیرد که در آن ابزار تولید، توزیع و مبادله کالا در جامعه، در مالکیت خصوصی است و توسط مالکان خصوصی اداره می شود.
طبق تحقیق به عمل آمده، نشانه های طرح نظام سوسیالیسم را می توان در آثار افلاطون ملاحظه کرد. و می گوید «ثروت افراد متعلق به عموم است و باید به مصرف عمومی برسد و مشاغل افراد را دولت باید تعیین کند.»
کارل مارکس (1883-1818م) واضع فلسفه سوسیالیسم جدید کمونیسم است که این فلسفه را متشکل نموده و به صورت یک ایدئولوژی مدون در آورد و «سوسیالیسم علمی» نام نهاد. و «لنین» پیشوای انقلاب روسیه در اکتبر 1917م و پس از وی «استالین» از سوسیالیسم مارکسی حمایت کردند و آن را در اتحاد جماهیر شوروی سابق عملاً به اجرا در آوردند و یک نظام کاملاً سوسیالیسم مادی گرا به وجود آوردند. این تفکر همچنان ادامه دارد و برخی از کشورهای جهان بر اساس همین نظام اداره می شوند.
مالکیت خصوصی و اقتصاد آزاد و مبارزه با نابرابری از مسائل بسیار مهم نظام اقتصادی و سیاسی اسلام است.
اسلام، از جهتی، مالکیت خصوصی را مشروع شمرده، بر اقتصاد آزاد تأکید دارد و آن را موجب زیادی تولید و رقابت در میدان های کار و تجارت و باعث تشویق بر گسترش هر چه بیش تر کار و تولید و ایجاد احساس مسئولیت در انجام کار می داند اسلام، کار را همچون جهاد در راه خدا و مایه شرف انسان قلمداد نموده، بیکاری و تنبلی را به شدت تقبیح و از آن نهی می کند. در مکتب اسلام، دولت موظف است امکانات کار و تجارت و امنیت لازم را برای مردم فراهم آورد تا مردم با خیالی راحت به کار اقتصادی خود بپردازند.
و از طرف دیگر، اسلام قوانین ثابتی را وضع کرده که زمینه تراکم ثروت و جمع شدن اموال در نزد گروهی خاص را از بین ببرد؛ مثلاً در اسلام ربا حرام شده و نیز احتکار اموال و بهره کشی از افراد و غش در اموال و ضرر رساندن به اموال دیگران شدیدا نهی شده است.
از نظر اسلام، دولت موظف است کنترل بازار را به دست گیرد و جلوی گران فروشی، اجحاف و غش در معاملات را بگیرد و از تجار و صاحبان پول مالیات اخذ کند و بر هر فرد مسلمان واجب است که خمس و زکات مال را بپردازد تا برای فقرای جامعه خرج شود. این ها از جمله قوانینی است که تا حدودی باعث جلوگیری از تراکم ثروت می شود.
بنابراین، اقتصاد اسلامی به هیچ وجه با نظام های اقتصادی مورد نظر سوسیالیسم که با روح عدالت بیگانه است و مردم را به سوی فقر و بدبختی سوق می دهد هماهنگی و سازگاری ندارد.
69/ الکسی تولستوی
نولستوی، کنت آلکسی نیکولایویچ، شاعر و رمان نویس روسی (1882-1945م) است. آلکسی تولستوی از اشراف زادگانی بود که لقب کنت را به ارث برده و از ثروت بسیار و زندگی اشرافی و پرتجملی برخوردار گشته بود. تحصیلات خود را در رشته فنی در سن پترزبورگ انجام داد، اما علاقه به شعر و ادب او را به راه نویسندگی کشاند. اولین دیوان شعرش را در 1907م انتشار داد که بعدها آن را از بین برد. از 1911م به داستان نویسی روی آورد و مجموعه داستان های کوتاه و نمایشنامه هایی انتشار داد که خیلی زود توجه توده مردم را به خود جلب کرد بهترین آن ها رمان هایی بود که پس از انقلاب انتشار داد. داستان «آقای لنگ» را در 1912م منتشر کرد و در 1914م با سمت خبرنگار به جبهه جنگ رفت و ناچار از نوشتن دست برداشت. در 1917م به هنگام انقلاب به روس های سفید که مخالف انقلاب بودند، پیوست و به فرانسه مهاجرت کرد. در فرانسه با بزرگ ترین مجله مهاجران روس به نام سالنامه معاصر همکاری کرد. پس از چندی انقلاب را پذیرفت و تقاضای بازگشت به وطن کرد و پس از توقفی کوتاه در برلن راه کشور خویش را گرفت و در مسکو اقامت گزید. آلکسی تولستوی به هنگام اقامت در فرانسه آثاری نوشت، از جمله داستان «کودکی یکیتا» (1921م) که زندگی نامه نویسنده به شمار می آمد. تولستوی به هنگام بازگشت به روسیه رمان «گذر از رنج ها» را در سه قسمت از 1921م تا 1941م انتشار داد. این رمان دورنمای باشکوهی است از دوران جنگ و انقلاب و هدف آن ترسیم وقایع تاریخ و اوضاع متشنج روسیه و جنگ های داخلی و عکس العمل روشنفکران در برابر انقلاب سرخ است و نویسنده در خلال وصف محیط سن پترزبورگ
و فساد و انحطاطی که آن را فرا گرفته، آرزوی خویش را در عدالت اجتماعی عرضه می دارد و کمال مطلوب میهن پرستان را در تجدید بنای فرهنگی نوین بر ویرانه های فرهنگ قدیم می داند. او پرده نقاشی گویایی از روسیه زمان جنگ و مردمش پیش چشم می گذارد. کتاب گذر از رنج ها از جاذبه فراوان و موفقیت بسیار برخوردار گشت و اثری مهم در ادبیات روسیه به شمار آمد.
علاقه به تاریخ نویسی تولستوی را به نوشتن چند اثر تاریخی واداشت که از همه معروف تر «پتر کبیر» در سه جلد است که به تدریج از 1930م تا 1947م منتشر شد و تجسمی است از دوره گذشته روسیه است. قهرمان اصلی آن پتر کبیر، تزاری اصلاح طلب است که زندگی شخصی و اراده اش در نجات دادن کشور از ویرانی، قدرت خستگی ناپذیر کار، بیرحمی نسبت به دشمنان، احترام به کار و کوشش، سفر معروف او به اروپا و عزم او در ساختن روسیه ای به سبک کشورهای اروپایی، چنان زنده و گویا وصف شده است که خواننده، جامعه روسیه را در دوره او به چشم می بیند. این کتاب شاهکار آلکسی تولستوی به شمار آمد. نمایشنامه تاریخی «ایوان مخوف» (1945م) نیز بر مبنای مدارک و اسناد جامع نگاشته شد. این دو اثر تاریخی مقام ادبی آلکسی تولستوی را استحکام بخشید و او را در شمار نویسندگان درجه اول شوروی قرار داد و به او امکان داد تا در کنگره تبلیغاتی در سراسر اروپا شرکت کند. داستان «نان» داستان تاریخی است که نویسنده در آن استالین را به مناسبت تهیه مقدمات دفاع از شهر تزاریتسین که بعدها استالینگراد نام گرفت، مدح گفته است. از آثار دیگر آلکسی تولستوی «داستان های شهر آبی» درباره نظام جدید روسیه شوروی و «طلای سیاه» است.
آلکسی تولستوی در 1937م به دستگاه عالی حکومت شوروی راه یافت. در 1938م به دریافت نشان لنین مفتخر شد و سرانجام به عضویت آکادمی علوم درآمد و در 1942م جایزه استالین را به دست آورد و همچنان به تکمیل رمان پطر اول مشغول بود که مرگ او را در ربود. اگر چه آثار تولستوی به سبب اصل و تبار اشرافی نویسنده، مورد تردید منتقدان قرار داشت، بسیار پرخواننده و مردم پسند بود. آلکسی تولستوی در داستان پردازی هنری خاص و کم نظیر داشت و سبکش از روشنی و صراحت برخوردار بود. در جریان جنگ دوم جهانی، آثار او در تبلیغات ضد آلمانی و تقویت میهن پرستی تأثیر فراوان داشت.
70/ شولوخُف
مخائيل شولوخف در سال 1905م در حومه جنوبی رود دُن متولد شد. پدرش روستایی ساده ای از نژاد روس و مادرش از اهالی اوکراین بود. در سال 1918م به سبب در گرفتن جنگ داخلی در ناحیه دن ناچار درسش را ناتمام گذارد و به ارتش سرخ پیوست تا در نبردهایی در برابر آخرین بازماندگان از هواخواهان ارتش سفید شرکت جوید. تأثیر این تجربه در آثار وی به طرز محسوسی آشکار است. وی نویسنده ای واقع باور بود و در داستان هایش به مردم و انقلاب اکتبر پرداخته است.
رمان حماسی «دن آرام» از مهم ترین آثار وی به شمار می رود که در چهار جلد از سال 1928م تا 1940م به نویسندگی آن مشغول بود. از دیگر آثار وی «آن ها برای سرزمین پدریشان جنگیدند» و «زمین نوآباد» است.
شولوخف در سال 1941م برنده جایزه استالین و در سال 1960م برنده جایزه لنین در شوروی شد و در سال 1965م جایزه نوبل ادبیات به وی اهدا گردید. وی در سال 1984م درگذشت.
71/ صفویه
صفویه خاندانی ایرانی و شیعه بودند که در سال های 880ش تا 1101ش بر ایران فرمانروایی کردند. بنیان گذار دودمان پادشاهی صفوی، شاه اسماعیل یکم است که در سال 880ش در تبریز تاج گذاری کرد و آخرین پادشاه صفوی، شاه سلطان حسین است که در سال 1101ش از افغان ها شکست خورد.
72/ میرداماد
میر برهان الدین محمدباقر استرآبادی معروف به میرداماد متولد 969ق، معلم ثالث و متخلص به اشراق، فیلسوف، متکلم و فقیه برجسته دوره صفویه و از ارکان مکتب فلسفی اصفهان است. وی فرزند میرشمس الدین محمد استرآبادی، مشهور به داماد و از سادات حسینی گرگان است. محمد استرآبادی با دختر علی بن عبدالعالی معروف به محقق کرکی ازدواج نمود و به همین خاطر او را داماد نامیدند. میرداماد این لقب را از پدر خود به ارث برده است.
مهم ترین شاگرد او ملاصدرا بوده است. به نظر می رسد درخشان ترین دوره ای که اندیشه شیعی در آن رشد چشمگیری در خیلی از زمینه ها داشته است عصر صفویه است. اگر در رأس جریان فقهی آن محقق
کرکی قرار گرفته است، جریان عقلی آن به اسم میرداماد رقم خورده است. برای او بیش از 52 کتاب و رساله عنوان کرده اند که بخشی از آن ها اکنون موجود نیست. میرداماد در سال 1040ق در نجف وفات نمود و همان جا مدفون گشت.
73/ سبک هندی
از قرن نهم هجری به بعد، به علت استقبال دربار ادب پرور هند از شاعران پارسی گوی و همچنین به علت عدم توجه پادشاهان صفوی به اشعار متداول مدحی در دربار، گروهی از گویندگان به هندوستان رفتند و در آن جا به کار شعر و شاعری پرداختند. اینان به واسطه دوری از مرکز زبان و تمایل به اظهار قدرت در بیان مفاهیم و نکات دقیق و حس نوجویی و تفنن دوستی و به سبب تأثیر زبان و فرهنگ هندی و دیگر عوامل محیط، سبکی به وجود آوردند که سبک هندی نامیده می شود. برخی از ادبا این سبک را سبک اصفهانی نیز نامیده اند. این سبک تقریباً از قرن نهم تا سیزدهم هجری ادامه داشت و از به ویژگی های آن، تعبیرات و تشبیهات و کنایات ظریف و دقیق و باریک و ترکیبات و معانی پیچیده و دشوار را می توان نام برد.
از میان گویندگانی که به این سبک شعر سروده اند نام اینان در خور ذکر است: کلیم کاشانی، نظیری نیشابوری، عرفی شیرازی، عبدالقادر بیدل، صائب تبریزی، غنی کشمیری، وحید قزوینی، طالب آملی.
قبل از سبک هندی در شعر فارسی، سبک عراقی (مانند سبک اشعار حافظ و سعدی) و پیش از آن سبک خراسانی (مانند سبک اشعار رودکی و فردوسی) رایج بود. با روی کار آمدن قاجاریه شعرا از سبک هندی بازگشتند و به سبک شعرای قدیمی تر، عمدتاً با سبک عراقی رجوع کردند، به سبک این دوره سبک بازگشت می گویند.
74/ زندیه
زندیان میان فروپاشی افشاریان تا برآمدن قاجار به مدت چهل و شش سال در ایران بر سر کار بودند. این سلسله به سردمداری کریم خان زند (وکیل الرعایا) از سال 1163ق در ایران به قدرت رسید، کریم خان سال 1193ق از دنیا رفت. بعد از او بر سر حکومت نزاع در گرفت و در مدت شانزده سال هفت نفر بر تخت نشستند. آخرین شاه زندیه لطفعلی خان بود که سال 1209ق به دست آغا محمدخان قاجار کشته شد.
75/ صائب
صائب تبریزی، بزرگ ترین غزل سرای قرن یازدهم هجری و معروف ترین شاعر عهد صفویه است.
میرزا محمد علی صائب تبریزی در حدود سال 1000ق در تبریز زاده شد. خانواده صائب جزو هزار خانواری بودند که به دستور شاه عباس اول صفوی از تبریز کوچ کرده و در محله عباس آباد اصفهان ساکن شدند.
صائب در سال 1034ق از اصفهان عازم هندوستان شد و بعد به هرات کابل رفت. در سال 1042ق به ایران بازگشت و در اصفهان اقامت گزید. شاه عباس دوم صفوی به او مقام ملک الشعرایی داد. صائب هشتاد و هفت سال زندگی کرد و در اصفهان دیده از جهان فروبست. در گذشت او در سال 1086 یا 1087ق بوده است.
صائب تبریزی شاعری کثیر الشعر بود، تعداد اشعار صائب را از شصت هزار تا دویست هزار بیت گفته اند. آثار صائب جز سه، چهار هزار بیت قصیده و یک مثنوی کوتاه و ناقص و دو سه قطعه، همگی غزل است. یتی از اشعار صائب:
اظهار عجز بر در ظالم روا مدار *** اشک کباب مایه طغیان آتش است
76/ کلیم
بوطالب کلیم کاشانی، ملک الشعرا، در همدان زاده شد (بین سال های 990 تا 994ق)، اما به سبب اقامت طولانی در کاشان به کلیم کاشانی مشهور گردید. او به تاریخ 1061ق در هند درگذشت. ابوطالب کلیم کاشانی مدتی در شیراز سرگرم تحصیل علوم بود، سپس در عهد جهانگیرشاه گورکانی، به هندوستان رفت و باز به ایران آمد و مجددا به هندوستان بازگشت و چندی به مدح امرای درباری و دولتی هند مشغول بود تا سمت ملک الشعرایی دربار شاه جهان بابری را یافت. وی اواخر عمر را در کشمیر گذرانید. کلیم از شاعران خلاق المعانی است. در انواع شعر دست داشت. قصیده و مثنوی را نیکو می سرود، ولی مهارت او در غزل است که در آن مضامین نو دقیق دارد. وی در ایجاد معانی و تخیلات لطیف و وارد کردن کلمات زبان محاوره در شعر چیره دست است. نمونه بیتی از کلیم:
رحم از آن بی باک می خواهم که از مستی حیف *** های های گریه در گوشش صدای آب بود
77/ عرفی
عرفی شیرازی، ملقب به جمال الدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز است. وی در سال 963ق در شیراز چشم به جهان گشود. به کمال فضل و دانش و لطیفه گویی و حاضر جوابی معروف است طرزی مخالف مسلک قدما در شعر در پیش گرفته و غالباً در اثر کثرت تشبیهات و استعارات او، اصل مقصود در شعرش مبهم می ماند. چند بار به هندوستان رفته و در دربار اکبر شاه هندی تقرب یافته است. عرفی در سال 999ق در سن سی و شش سالگی درگذشت و جنازه او را از لاهور به نجف اشرف انتقال دادند.
78/ طالب آملی
محمد طالب آملی زاده متخلص به طالب، معروف به طالبا و ملک الشعرا، از شاعران سده یازدهم هجری قمری است. طالبا سال 994ق در یکی از روستاهای شهرستان آمل به دنیا آمد. در سن 16 سالگی از مازندران خارج شد و به اصفهان مهاجرت نمود. بعد از آن به کاشان رفت و در آن جا ازدواج نمود. پس از مدتی به دیار خود بازگشت و در ادامه با سفر به خراسان عازم هندوستان شد و مدتی را در هند گذراند. بعد از آمدن به قندهار در خدمت غازی خان ترخان امیر سِند بود و بعد از مرگ او به هندوستان بازگشت و سرانجام در لاهور با شاپور تهرانی دیدار کرد و به واسطه او به اعتمادالدوله وزیر معرفی شد و بعد از آن در درگاه جهانگیرشاه، چهارمین پادشاه سلسله گورکانیان هند. وارد شد او در سال 1028ق به رتبه ملک الشعرایی رسید و تا آخر عمر در همان جا زندگی کرد. طالب سال 1036ق در لاهور درگذشت.
79/ تذکره نصر آبادی
تذکره نصر آبادی، تذکره ای به فارسی و تألیف میرزا محمد طاهر نصر آبادی است که سال 1089ق تألیف آن به اتمام رسید. در این تذکره که به نام صفی میرزا، معروف به شاه سلیمانِ صفوی تدوین شده، ترجمه احوال و گزیده سروده های نزدیک به یک هزار شاعرِ دوره صفویه و معاصر مؤلف گرد آمده است.
80/ ملاصدرا
محمد بن ابراهیم شیرازی ملقب به صدرالدین و مشهور به ملاصدرا یا صدرالمتألهین، در حدود سال 980ق در شهر شیراز متولد شد.
پدرش ابراهیم بن یحیی قوامی یکی از وزرای دولت صفوی و مردی با نفوذ و ثروتمند بود که با نهایت کوشش به تربیت و تعلیم یگانه پسر خود کمر همت بست و در این راه از هیچ امری مضایقه نکرد.
صدرالدین نیز از همان کودکی استعداد فوق العاده خود را نمودار ساخت و طی مدت کمی تحصیلات عمومی را به پایان رسانید. ملاصدرا برای کسب معرفت و تکمیل تحصیلات خود، شیراز را ترک گفت و عازم اصفهان شد. صدرالدین نخست نزد شیخ بهاءالدین عاملی مشهور به شیخ بهائی تلمذ کرد و از او علوم نقلی را آموخت و به کسب اجازه و درجه اجتهاد نائل گشت. سپس به شاگردی میرداماد درآمد و سال ها در محضر وی کسب فیض نمود و رموز حکمت را از او آموخت. احتمالا ملاصدرا در دوره تحصیلات خود در اصفهان، از محضر میرابوالقاسم فندرسکی عارف، زاهد و ریاضی دان بی همتای آن عصر نیز استفاده کرده است.
پس از تکمیل تحصیلات علوم متعارف، در اثر کشش درونی و نیز فشار بعضی از علمای ظاهربین که با مشرب عرفانی او مخالف بودند، اصفهان را ترک گفته و برای طی مرحله ریاضت و انقطاع از مظاهر دنیوی به روستای کهک در نزدیکی قم پناه برد و هفت سال و بنابر قولی پانزده سال در آن حوالی، دور از حوادث و اتفاقات دنیا در انزوا و خلوت به سر برد تا این که به مرتبه شهود و کشف حقائق باطنی رسید. وی درباره این دوره می گوید: «رموزی بر من کشف شد که با برهان و دلیل امکان پذیر نبود بلکه آن چه پیش از آن توسط برهان عقلی فراگرفته بودم با جزئیات بیش تری از راه شهود و بالعیان دیدم.» به تدریج آوازه شهرت ملاصدرا در زبان ها پیچید و دوستداران حکمت از اطراف و اکناف برای درک فیض به حضورش شتافتند.
در این موقع، الله وردی خان، والی فارس، مدرسه ای در شهر شیراز بنا نمود که به مدرسه خان معروف گردید و از ملا دعوت کرد تا به وطن اصلی خود بازگردد و در آن مدرسه به تعلیم و تدریس اشتغال ورزد.
با حضور وی در شیراز، مدرسه خان مهم ترین مرکز علمی ایران شد و تا پایان حیات ملاصدرا، طالبان علم را از دور و نزدیک به خود جلب کرد. صدرالمتألهین در شیراز گذشته از تألیف آثار گرانبها و پر ارج، شاگردان بزرگی نیز تربیت نمود که مشهورترین آن ها ملا محسن فیض کاشانی و ملا عبدالرزاق لاهیجی بودند که هر دو علاوه بر داشتن سمت شاگردی، داماد وی نیز بودند. وی تا پایان عمر در شیراز به تألیف و تدریس پرداخت و در این ایام هفت بار پای پیاده به خانه خدا سفر کرد. او در بازگشت از هفتمین سفر، در بصره در سال 1050ق در گذشت.
81/ فیض کاشانی
ملا محمد محسن فیض کاشانی دانشمند و شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال 1007ق در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانش های زمان خویش به شیراز رفت و به حلقه شاگردان ملاصدرا پیوست و با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب می شده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهم ترین آن ها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرار الصلوه، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت)، سفینه النجاه، شرح صحیفه سجادیه، فهرست علوم و دیوان اشعار، اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی در سال 1090ق درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
82/ لاهيجى
ملا عبدالرزاق لاهیجی فرزند علی لاهیجی، ملقب به «فیاض» حکیم، شاعر و متکلم ایرانی است. از شاگردان ملاصدراست و ضمنا داماد او هم بود. لقب فیاض را ملاصدرا به او داد.
ملا عبدالرزاق، شخصی با ذوق و سلیقه بود. طبع شعر عالی داشت و غزل های بسیار نیکو می سرود. دیوانی از او در کتابخانه آستان قدس رضوی مشتمل بر چند هزار بیت شعر باقی مانده است. او با شاعر بزرگ و دانشمند عصر صفویه میرزا صائب تبریزی، دوستی زیادی داشت. تألیفات این فیلسوف حاکی از عظمت مقام علمی اوست. این حکیم نامدار در برهه ای از زمان خود، بسیار تنگدست شد و مثل بیش تر علما و محققان که می خواهند روح پاک خود را آلوده نکنند، خود را از مراکز قدرت دور نگه می داشت و به همین علت در عسرت زیاد زندگی می کرد. بعد از 21 سال که از مرگ استادش گذشت، او نیز در سال 1071ق دار فانی را وداع گفت.
برخی از آثار فلسفی و کلامی فیاض عبارتند: از شوارق در دو جلد، شرح بر تجرید علامه، تعلیقات بر شرح اشارات، تألیف خواجه، شرح هیاکل النور سهروردی، حواشی بر تعلیقات خضری، تفسیر لاهیجی.
83/ حافظ
خواجه شمس الدین محمد بن بهاء الدّین حافظ شیرازی، شاعر بزرگ سده هشتم در 727ق تا 792ق می زیسته است. او بزرگ ترین غزلسرای ایران است و محبوبیتی جهانی دارد. در مورد زندگی این شاعر بزرگ منبعی وجود ندارد، البته در تفسیر و تحلیل اشعارش کتاب های بسیاری نوشته شده است.
84/ رودکی
رودکی از شاعران ایرانی دوره سامانی در سده چهارم هجری قمری است. رودکی به روایتی از کودکی نابینا بوده است و به روایتی بعدها کور شد. او در ناحیه رودک در نزدیکی سمرقند به دنیا آمد.
رودکی را نخستین شاعر بزرگ پارسی گوی و پدر شعر پارسی می دانند، به این خاطر که تا پیش از وی کسی دیوان شعر نداشته است. مجموع ابيات شعرهای رودکی به بیش از یک میلیون می رسد. رودکی در سال 329ق در گذشت.
85/ قدسی مشهدی
يشان در سال 1325ش به همراه چند تن از دوستانش انجمن ادبی فردوسی را تأسیس کرد و در کنار آن به فعالیت های سیاسی پرداخت طوری که چندین بار به دست عوامل رژیم طاغوت دستگیر و زندانی شد. در سال 1355ش که از زندان رهایی یافت در دفتر نشر فرهنگ اسلامی به ترجمه و تصحیح کتب اشتغال ورزید و پس از پیروزی انقلاب اسلامی در مقام مدیر کل فرهنگ و ارشاد اسلامی خراسان خدمت کرد. ایشان به واسطه تسلط به زبان و ادبیات عربی و فارسی مدتی هم به تدریس این دو زبان در دانشگاه مشغول بود.
در آذرماه سال 1368ش، استاد غلامرضا قدسی مشهدی استاد دانشگاه، شاعر و ادیب دلسوخته معاصر برای همیشه دیده برهم نهاد و در صحن آزادی حرم حضرت امام رضا به خاک سپرده شد.
استاد حمید سبزواری خاطره ای را از مرحوم قدسی نقل می کند که از دوران جوانی خود نقل می کند: ما که جوان بودیم؛ من (مرحوم قدسی) و آقای خامنه ای و چند جوان هم سن و سال، عربی می خواندیم، درس طلبگی می خواندیم و در هفته، یک روز دسته جمعی می رفتیم خانه پیرمردی که سالی از او گذشته بود. پیر، منظور این که بتواند هادی و راهنمای انسان شود، آدم دانشوری که آدم از او درس بگیرد. شعری نیز که گفته بودیم می خواندیم و ایشان هم یک صحبتی می کردند و ما را نصیحت می کردند که در زندگی این طور باشید... یک روز آن جا رفتیم (آقای خامنه ای تازه عمامه گذاشته بود)، موقع بیرون آمدن،
خداحافظی کردیم از پیر مرشدمان. ایشان گفتند: آقا سید! علی با شما کاری داشتم. آقای خامنه ای آن جا ماند و بقیه آمدیم بیرون. کمی طول کشید، بعد حاج آقا بیرون آمدند. آن موقع یک برافروختگی در سیمای آقای خامنه ای مشاهده کردم. گفتم: سید! آقا چه فرمودند؟ گفتند که آقا مرا نصیحت کردند راجع به عمامه ای که سرم است، که این عمامه این جوری است. گفتم: خوب اگر واقعاً همین بود ما هم بهره می بردیم، این که حرف محرمانه ای نیست که آقا بگوید فقط با تو کار دارم! گفت: آن چیزیست که حالا وقت گفتن آن نیست. در خلوت ایشان را دیدم. گفتم این را باید بگویی! گفت والله ایشان یک چیزی فرمودند که من در خودم یک چنین مسأله ای را نمی بینم، ایشان به من فرمودند: «خودت را بساز، یادت باشد تو یک روزی در این مملکت باید حرف اول را بزنی و مضمونی قریب به این.»
86/ و لَتُغَربَلُنَّ غَربَلَةً
خلاصه ترجمه و شرح نهج البلاغه، علامه جعفری/ ص134: «حضرت هنگامی که مردم در مدینه با ایشان بیعت می کنند این خطبه را ایراد فرموده و با اشاره به بروز امتحان هایی سخت به ترسیم احوال مردم و اقسام ایشان می پردازند.
ذِمَّتِي بِمَا أَقُولُ رَهِينَةٌ وَ أَنَا بِهِ زَعِيمٌ إِنَّ مَن صَرَّحَت لَهُ العِبَرُ عَمَّا بَينَ يَدَيهِ مِنَ المَثُلَاتِ حَجَزَتْهُ التَّقْوَى عَن تَقَحَّم الشُّبُهَاتِ اَلا وَ إِنَّ بَلِيَّنَكُم قَد عَادَت كَهَيْئَتِهَا يَومَ بَعَثَ الله نَبِيَّهُ وَ الَّذِي بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لَتُبَلْبَلُنَّ بَلْبَلَةً وَ لَتُغَرْبَكُنَّ غَرْبَلَةً وَ لَتُسَاطُنَّ سَوطَ القِدرِ حَتَّى يَعُودَ أَسفَلُكُم أَعلَاكُم وَ اَعلَاكُم اَسفَلَكُم وَ لَيَسبِقَنَّ سَابِقُونَ كَانُوا قَصَّرُوا وَ لَيُقَصِّرَنَّ سَبَّاقُونَ كَانُوا سَبَقُوا... تعهد خود را در گرو سخنی که می گویم قرار می دهم و ضمانت آن را به عهده می گیرم. کسی که اندرزها و وسایل تجربه، کیفرهای پیش رویش را بر وی آشکار بسازد، خویشتن داری و تقوا او را از ارتکاب اشتباهات باز می دارد. آگاه باشید، آزمایشی که امروز شما را در برگرفته، همانند آزمایش روزی است که خداوند پیامبرش را برانگیخته بود. سوگند به خدایی که پیامبر را به حق مبعوث فرموده است، شما گرفتار آشوب های فکری و عقیدتی گشته، در حوادث برای تصفیه به هم خواهید خورد. و چونان محتوای دیگ جوشان، درهم و برهم خواهید گشت، تا پایین نشینانتان صعود با بالا نمایند و بالا نشینانتان به پستی ها سقوط کنند. گروهی از شما که در گذشته تقصیر کار بودند، پیش بتازند و جمعی که در جامعه پیشتازانی بودند، خطاکار گردند.»
87/ حزب جمهوری اسلامی
بعد از 15 خرداد 1342 که روحانیت به رهبری امام خمینی مبارزات سیاسی خود را علیه رژیم پهلوی آغاز نمود، کم و بیش خلاء نبود تشکیلات منسجم احساس می گردید. با اوج گیری مبارزات انقلابی در سال های آخر منتهی به انقلاب اسلامی که با حضور منسجم و تشکیلاتی جریان های چپ و کمونیستی، چون حزب توده و چریک های فدایی خلق و گروه های التقاطی مانند سازمان مجاهدین خلق و فعالیت گروه های ملی گرا و لیبرال همراه بود، ضرورت مضاعفی احساس می شد که نیروهای مذهبی، تشکل منسجمی را ایجاد کرده و با توجه به مزایای انسجام و سازماندهی، در مبارزه انقلابی ابتکار عمل را به دست گیرند. با توجه به این مسئله تلاش بزرگان مبارز برای فراهم آوردن زمینه ها در جهت رسیدن به این مهم آغاز گردید. مرحوم شهید بهشتی فکر ایجاد حزب را به سال ها قبل و وقایع مربوط به پس از کودتای 28 مرداد 1332 می داند. اما در زمینه عملی شدن تصمیم خود در این زمینه می گوید: «تابستان سال 56 بود که با چند تن از دوستانمان به فکر ایجاد یک هسته روحانی متشکل، براساس تأکید روی تقوا و ایمان، مبارز بودن و بینش مترقی اسلامی داشتن و در عین حال خالق اندیشیدن و اسلامی عمل کردن و مبرا از هرگونه گرایش غیر اسلامی و تفکر التقاطی، افتادیم و در نظر داشتیم که این هسته روحانی مبارز متعهد، شاخه سیاسی و اجتماعی به وجود بیاورد و آن شاخه بتواند یک حزب و تشکیلات نیرومند سیاسی در خلأ اجتماعی ما پایه گذاری کند.»
چگونگی پیروزی انقلاب برای مدتی رهبران فعال روحانی را از فکر ایجاد حزب دور ساخت و پیشنهادات در همان سطح تئوری باقی ماند. با ورود امام و رفع بسیاری از ضروریات انقلاب و مزید برآن، نظر مثبت امام باعث شد که حزب در 29 بهمن 1357 رسماً فعالیت گسترده خود را آغاز نماید. حزب جمهوری اسلامی توسط پنج نفر از روحانیون مبارز پرسابقه به نام های سید محمد حسینی بهشتی، محمد جواد باهنر، سید علی خامنه ای، علی اکبر هاشمی رفسنجانی و عبدالکریم موسوی اردبیلی تأسیس شد.
پس از اعلام تأسیس، پرسشنامه و برگه درخواست عضویت به همراه طرح اساسنامه و مرامنامه حزب در سطح وسیع و از طرق گوناگون پخش شد و حزب شروع به عضوگیری کرد. در روز اول ثبت نام، بیش از هشتاد هزار نفر برای عضویت، به مراکز حزب در سراسر کشور
مراجعه کردند. دکتر باهنر، صد روز پس از تأسیس حزب، مواضع آن را در مسائل سیاسی، اعتقادی، اقتصادی و فرهنگی بیان داشت و تعداد اعضای حزب را تا آن روز، دو میلیون نفر ذکر کرد.
برخی از کارکردها و فعالیت های حزب جمهوری اسلامی را می توان چنین برشمرد:
1- نقش مهم حزب در برنامه ریزی، مشارکت و اجرای مراسمی چون روز کارگر، روز زن، حمایت از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام در حادثه اشغال لانه جاسوسی، نقش برجسته حزب در تصویب اصول قانون اساسی به ویژه اصول اقتصادی، قضائی و بالاخص اصل 110 (ولایت فقیه)، مشارکت سیاسی در برگزاری رفراندوم جمهوری اسلامی و قانون اساسی و انتخابات مجلس شورای ملی، تأسیس و راه اندازی واحدهای مختلفی چون انتشارات، کارگری، دانشجویی، بانوان، اصناف، مهندسان و پزشکان برای سازماندهی و انسجام تشکیلاتی به اقشار و صنوف مختلف برای تداوم دستاوردهای انقلاب.
2- روی کار آوردن دولتی مکتبی و حمایت گسترده از آن و منزوی کردن فتنه گران.
3- روزنامه جمهوری اسلامی ارگان این حزب محسوب می گردید که افشاگری های آن در سال های اول انقلاب، نقش مهمی در حذف جریان های مخالف، به ویژه «حزب توده»، «لیبرال» و «دولت بنی صدر» داشت.
4- حزب با تجمع نیروهای کارآمد و تلاش زایدالوصفی که با تشکیل دوره های آموزشی ویژه در تربیت و آموزش نیروهای مجرب مورد نیاز انقلاب انجام داد، توانست در مراکز و سازمان ها افراد کارآمدی را به کار گیرد. اداره بخش قابل توجهی از قوه مجریه و حضور جمعی از نیروها و کادر حزب در کابینه دولت و سایر سمت ها چون معاونین، مدیران کل، استانداری ها و نیز حضور قاطع نیروهای عضو و هواداران در مجلس شورای اسلامی و نیز ریاست قوه قضائیه را باید از جمله دستاوردهای اساسی حزب قلمداد کرد.
همچنان که در کارکردها و فعالیت های حزب نمایان است، حزب جمهوری اسلامی از آغاز پیدایش و فعالیت خود همواره در جهت استقرار اصول و ارزش های اسلامی و آرمان های انقلاب اسلامی تلاش کرد و سعی بر آن داشت تا در اوج آشفتگی های پس از انقلاب که دشمنان داخلی و خارجی هر یک به نحوی در جهت اضمحلال و یا انحراف انقلاب تلاش می کردند به تحکیم و تثبیت جمهوری اسلامی بپردازد. شاید بتوان گفت که آگاهی دشمنان از این نقش بارز حزب و مخصوصاً عضای برجسته آن بود که منجر به وقوع رخداد هفت تیر گردید. یک روز پس از سوء قصد به جان حضرت آیت الله خامنه ای، در 7 تیر 1360 جلسه ای در سالن اجتماعات دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی برگزار شد. افراد حاضر در جلسه نمایندگان مجلس، و برخی از اعضای هیئت دولت و... بودند و بحث درباره تورم بود. اما عده ای از اعضا خواستند که درباره انتخابات ریاست جمهوری نیز صحبت شود. شهید بهشتی جملاتش را با این عنوان آغاز کرد: «ما بار دیگر نباید اجازه دهیم استعمارگران برای ما مهره سازی کنند و سرنوشت مردم را بازی بگیرند و...» این آخرین کلمات آن بزرگوار بود که از لبان حقگوی ایشان بیرون تراوید. ناگهان انفجار مهیبی روی داد و در کم تر از ثانیه ای، از سالن اجتماعات حزب جمهوری اسلامی جز تلی از خاک چیزی نماند. عامل بمب گذاری منافق نفوذی «محمد رضا کلاهی» بود که خود جزو نیروهای خدماتی حزب به حساب می آمد. او پس از انفجار موفق به فرار گردید و راهی فرانسه شد.
با بروز اختلافات و مشکلات درونی و بیرونی برای حزب در تاریخ 11 خرداد 1366 آیت الله خامنه ای و حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی طی نامه ای به امام امت، خواستار توقف فعالیت های آن شدند. ایشان نیز با این درخواست موافقت کرد.
88/ چپ و راست
اصطلاحات چپ و راست از رایج ترین اصطلاحات در تقسیم بندی احزاب و جریانات سیاسی جهان می باشند ریشه یابی تاریخی آن ها ما را به انقلاب فرانسه می رساند. سال 1789م با کوشش انقلابیون فرانسوی، لویی شانزدهم دستور تشکیل مجلسی طبقاتی را صادر کرد که متشکل بود از اشراف، کلیسا و عامه مردم. در این مجلس بحث و گفتگویی در خصوص حق و تو برای پادشاه در دستور کار قرار گرفت. بحث بر سر این بود که آیا در رژیم مشروطه سلطنتی که در شرف تشکیل بود، پادشاه می تواند از حق اخذ تصمیمی برتر از حاکمیت ملّی برخوردار باشد؛ به عبارت دیگر آیا او می تواند قدرتی برتر از قدرت نمایندگان مردم دارا باشد یا خیر؟ برای اخذ آرا و ابراز عقیده در این خصوص دو گروه موافق و مخالف تشکیل شد. هواداران حق وتوی سلطنتی در طرف راست رییس مجلس و مخالفان آن در طرف چپ وی جای گرفتند و به این طریق تمایز بین جناح چپ و راست که در
ابتدا فقط جنبه ای برای نشان دادن موقعیت مکانی بود، پدیدار و کم کم این دو واژه وارد اصطلاحات سیاسی روز شد.
پس از آن نیز در مجمع ملّی انقلاب فرانسه، نمایندگان انقلابی در طرف چپ رییس و محافظه کاران در طرف راست وی می نشستند و اصطلاح میانه رو نیز از همان ایام به وجود آمد که نمایندگانی که دارای تفکر لیبرالیستی بودند در وسط مجلس می نشستند به این ترتیب واژه جناح چپ در اصطلاح سیاسی به افرادی اطلاق می شود با روحیه ای انقلابی و هوادار تغییر و دگرگونی و واژه جناح راست نیز افرادی را شامل می شود که مخالف با دگرگونی و خواهان بازگشت به گذشته باشند. اما به مرور زمان تحولات گوناگون در این مفاهیم همانند بسیاری از مفاهیم دیگر پدید آمد و معانی جدید دیگری را در خود گنجانید به عنوان نمونه با انقلاب فرانسه که دو گروه جمهوری خواه و سلطنت طلب رو در روی هم قرار گرفتند جمهوری خواهان تحت عنوان گروه چپ گرا و سلطنت طلبان با عنوان راست گرایان معروف شدند. همین طور بعدها گروهی که خواهان دخالت دین در نظام اجتماعی بودند به راست گرا و گروه موافق با تفکر جدایی دین از سیاست به چپ گرا موسوم شدند.
با ظهور کاپیتالیسم و نظام سرمایه داری و ایجاد دو طبقه بورژوا و طبقه کارگر، چپ گرایی به مفهوم سوسیالیست یا کمونیست بودن، با ایده مخالفت جدی با مالکیت خصوصی و مدافع اقتصاد دولتی بود و طرف مقابل آنان را راست گرا خطاب می کردند اما به مرور با تعدیل مواضع دو جناح فوق هر یک برخی از مواضع طرف مقابل را پذیرفتند که نمود عینی آن را می توان در اتحاد اروپا مشاهده کرد که با تعدیل مواضع هر دو جناح عملاً فاصله موجود بین آن ها پر شد و طبعاً این اصطلاحات نیز کارکرد و مفهوم سابق خود را از دست دادند.
بررسی تاریخچه احزاب چپ و راست در ایران ما را به یک صد سال پیش می رساند، زیرا در آستانه انقلاب مشروطه ما شاهد بحث ها و گرایش های مختلف از نوع چپ و راست در ایران می باشیم. حزب سوسیال دموکرات ایران تحت حمایت روسیه که حوالی سال 1248ش شکل گرفت، نقش بسیار مهمی را در جریان آشفتگی های انقلاب مشروطه، جنگ داخلی و مناقشه های پس از انقلاب بازی کرد. راست گرایان نیز در همین ایام به وجود آمدند که با ایده پشتیبانی از نظام سلطنتی و مخالفت با هرگونه تغییری در آن ظهور یافتند. همچنین لازم به ذکر است که در سال 1299ش حزبِ کمونیست ایران تشکیل شد و با حمایت مستقیم بلشویک ها تشکیل یک جمهوری سوسیالیستی را در استان شمالی ایران یعنی گیلان اعلام کرد.
و اما در خصوص ریشه یابی این مسئله پس از پیروزی انقلاب اسلامی باید گفت تا پیش از برکناری بنی صدر از ریاست جمهوری اسلامی ایران در سال 1360ش جناح های سیاسی در نظام جمهوری اسلامی به دو جریان «اسلامی» و «ملّی» تقسیم می شدند. اما پس از برکناری وی، جناح های جدیدی مشهور به چپ و راست در درون جریان اسلامی شکل گرفت که از اوایل سال 1361ش این جناح بندی ها به دولت و سپس مجلس شورای اسلامی تسری یافت که عمدتاً حول محور مسائل اقتصادی بود. بر اساس آن گروه های داخل نظام به دو دسته طرفدار اقتصاد دولتی و اقتصاد بازار آزاد تقسیم شدند. در سال 1367ش 1367 ش در آستانه انتخابات دوره سوّم مجلس شورای اسلامی که «مجمع روحانیون مبارز» از «جامعه روحانیت مبارز تهران» جدا گردید، دو جناح چپ و راست به شکلی آشکارتر و رسمی تر و با نمودی بیش تر در سطح جامعه ظاهر گردید. بحران اقتصادی سالهای 1365ش و 1367ش، پایان جنگ و طرح مسئله بازسازی، دیدگاه های جدید اقتصادی همچون خصوصی سازی، استقراض و طرح مسائل جدید فرهنگی و سیاسی در کنار مسائل اقتصادی از جمله عواملی بودند که زمینه ساز شکل گیری بارزتر دو جناح فوق را در جامعه سبب گردیدند.
89/ تکالُب بر دنیا
به نظر می رسد پیامبر در این حدیث برخی از اوصاف متقین را بر شمرده اند.
إرشاد القلوب إلى الصواب، ج1، ص: 135: «وَ قَالَ النَّبِي: إِنَّ أَقْرَبَ النّاسِ إِلَى الله تَعَالَى يَومَ القِيَامَةِ مَن طَالَ جُوعُهُ وَ عَطَشُهُ وَ حُزنُهُ فِي الدُّنْيَا فَهُمُ الاَتقِيَاءُ الاَنقِيَاءُ الأَحفِيَاءُ الَّذِينَ إِذَا شَهِدُوا لَم يُعرَفُوا وَ إِذَا غَابُوا لَم يُفقَدُوا تَعرِفُهُم بِقَاعُ الاَرضِ وَ تَحِفُّ بِهِم مَلَائِكَةُ السّمَاءِ تَنَعَّمَ النَّاسُ بِالدّنيَا وَ تَنَعَّمُوا بِذِكرِ الله افتَرَسَ النَّاسُ الفُرُشَ وَ افْتَرَشُوا هُمُ الجُبَاةَ وَ الرُّكَبَ وَسَعُوا النَّاسَ بِأَخْلَاقِهِم تَبكِي الأَرضُ عَلَيهِم لِفَقدِهِم وَ يَسخَطُ الله عَلَى بَلَدٍ لَيسَ فِيهَا مِنْهُم أَحَدٌ لَم يَتَكَالَبُوا عَلَى الدُّنْيَا تَكَالُبَ الكِلَابِ عَلَى الجِيَفِ شُعثاً غُبراً يَرَاهُمُ النَّاسُ فَيَظُنُّونَ اَنَّ بِهِم دَاءً أَو قَد خُولِطُوا أَو ذَهَبَت عُقُولُهُم وَ مَا ذَهَبَت بَل نَظَرُوا إِلَى أَهوَالِ الآخِرَةِ فَزَالَ حُبُّ الدّنْيَا عَن قُلُوبِهِم عَقَلُوا حَيثُ ذَهَبَت عُقُولُ النَّاسِ فَكُونُوا أَمْثَالَهُم
حضرت نبی اکرم فرمود: که همانا نزدیک ترین مردم به خدا روز قیامت کسی است که گرسنگی و تشنگی و اندوهش در دنیا طولانی باشد. پس ایشان متقیان و پاکان و پاکیزگان هستند. اینان کسانی هستند که هرگاه حاضر باشند شناخته نمی شوند و هرگاه ناپدید گردند کسی از آنان جستجو نمی کند. بقعه های زمین ایشان را می شناسد. فرشتگان دور آنان را محاصره کنند. مردم از نعمت های دنیا برخوردارند و آنان نعمتشان ذکر و یادآوری خداست. مردم فرش ها برای خود دارند و آنان زمین را فرش خویش قرار داده اند و چهره بر زمین در مقابل پروردگار می سایند. مردم را به اخلاق خود کمک می کنند. در فراقشان زمین گریه می کند و خدا خشمگین است بر شهر و مکانی که از آنان کسی در آن شهر و دیار نباشد. مانند سگانی که به مردان هجوم می کنند آنان به دنیا هجوم نمی آورند. چنان از ترس خدا رنگ هایشان زرد شده. مردم که آنان را می بینند گمان می کنند بیمارند و یا خیال می کنند دیوانه اند در صورتی که عقل از سرشان نرفته بلکه به آخرت نگاه می کنند و دوستی دنیا از دل هایشان رفته است. آنان خردمندان هستند در آن وقتی که همه مردم بی خردند. پسای مردم شما هم مانند آنان باشید.»
90/ سعدی
ابو محمد مصلح بن عبدالله مشهور به سعدی شیرازی (60-6691ق) شاعر و نویسنده ای است که شهرت او بیش تر به خاطر نظم و نثر آهنگین، گیرا و قوی اوست. مقامش نزد اهل ادب تا بدانجاست که به وی لقب استاد سخن داده اند. آثار معروفش کتاب گلستان در نثر و بوستان در بحر متقارب و نیز غزلیات وی است.
91/ بوسنی و هرزگووین
بوسنی کشوری است عمدتاً کوهستانی، از شمال و غرب با کرواسی، از شرق با صربستان و از جنوب با مونته نگرو و دریای آدریاتیک همسایه است. جمعیت این کشور چهار و نیم میلیون نفر است. 48درصد از مردم این کشور بوسنیایی، 37/1درصد صرب و 14/3درصد کروات هستند که از این میان 40 درصد از آن ها مسلمان، 31درصد ارتودوکس و 15درصد آن ها کاتولیک هستند.
با فروپاشی کمونیزم در یوگوسلاوی سابق، پروسه ای به وجود آمد که این کشور را متلاشی کرد. تقاضا برای آزادی شهروندان و قومیت ها در شش جمهوری سابق یوگوسلاوی، باعث مخالفت و مقابله با طرح صربستان بزرگ گردید و بحران یوگوسلاوی شروع شد. تجاوز صربستان به اسلوونی و کرواسی منجر به جنگ گردید. بروز جنگ در کرواسی و نتیجه آن، یعنی به رسمیت رسیدن کرواسی در مجامع بین المللی، بوسنی و هرزگووین را بر سر یک دوراهی قرار داد: استقلال و یا تابعیت از صربستان.
تقاضای کشور بوسنی و هرزگووین برای شناسایی بین المللی، توسط جامعه مشترک اروپا و آمریکا مشروط به همه پرسی شد. ابتدا صرب ها این همه پرسی را تحریم کرده و سپس با برگزاری رفراندوم ویژه خود، طرح استقلال بوسنی و هرزگووین را رد کرده و تشکیل جمهوری صرب های بوسنی و هرزگووین را اعلام نمودند.
دولت بوسنی و هرزگووین همه پرسی را بر اساس اصول بین المللی و با نظارت جهانی برگزار کرد. در این همه پرسی بیش از یک ونیم میلیون نفر که 64 از شهروندان را تشکیل می دادند، به جمهوری مستقل و غیر قابل تقسیم بوسنی و هرزگووین رأی دادند. یک ماه پس از رفراندوم، در سال 1992م بوسنی و هرزگووین به رسمیت شناخته شد و سپس به عضویت سازمان ملل متحد درآمد.
یک روز پس از به رسمیت شناخته شدن بوسنی و هرزگووین به عنوان کشوری مستقل، این کشور توسط صربستان مورد تجاوز قرار گرفت. حدود 200 هزار چتنیک (شبه نظامیان صرب) به شهرهای بوسنی حمله کرده و تمام سیستم ارتباطی (راه آهن، جاده ها، خطوط تلفنی و رله های رادیو تلویزیونی) را قطع کردند. شهرها، روستاها، فرودگاه ها، بیمارستان ها، مساجد، کلیساها، مدارس و... را مورد هجوم قرار دادند و نسل کشی مسلمانان را آغاز کردند.
در طول جنگ بیش از 250 هزار نفر مسلمانان کشته شد و بیش از 800 مسجد و مرکز فرهنگی مسلمانان خراب گردید. پاکسازی قومی به عمل آمد و حدود یک ونیم میلیون نفر، از خانه و کاشانه خود بیرون رانده شدند. سارایوو از سال 1992م تا 1996م در محاصره بود. که در این مدت، از مردم سارایوو ده هزار نفر کشته و پنجاه هزار نفر مجروح شدند. هر روز به طور متوسط 329 بمب در سارایوو منفجر شده است. فقط در 22ژوئیه 1993، 3777 بمب (در یک روز) در سارایوو منفجر شد، ده هزار خانه ویران و به صدهزار ساختمان خسارات وارد شد.
پانصد هزار نفر زخمی شدند. نیمی از کودکان (اعم از مسلمان، صرب یا کروات) در جنگ کشته، مجروح یا آواره شده اند (تقریبا 700 هزار نفر).
تعداد کشته های نظامی و غیر نظامی در جنگ از 150 هزار تا 260 هزار نفر تخمین زده می شود. تا سال 2000م تعداد جنازه هایی که از گورهای جمعی بیرون آورده شد 4700 نفر بوده است. شمار مفقودین 17689 نفر اعلام شده است. از 1991م تاکنون 4 میلیون نفر مجبور به ترک خانه و کاشانه خود و انتقال از شهری به شهر دیگر شده اند. خسارت مالی بوسنی 29 میلیارد دلار برآورد می شود.
در 21 نوامبر 1995 گروه های درگیر جنگ، در دیتون اوهایو صلحی را امضا کردند که جنگ سه ساله را متوقف کرد. توافق صلح دیتون مرزهای بین المللی بوسنی و هرزگووین را ابقا کرد و یک دولت مشترک چند قومیتی دموکراتیک ایجاد کرد. «علی عزت بگوویچ» که طی سال های جنگ در این کشور، رهبری مسلمانان بوسنی و هرزگووین را به عهده داشت، به عنوان نخستین رئیس جمهور این کشور تا سال 2000م بر این جمهوری حکومت کرد.
92/ ایکائو
سازمان ایکائو در سال 1944م ضمن تنظیم و امضای پیمان حمل و نقل هوایی موسوم به پیمان شیکاگو تشکیل شد ایکائو نهاد تخصصی سازمان ملل متحد است و وظیفه آن هماهنگ سازی استانداردهای بین المللی پروازی و مدیریت خطوط هوایی در سطح جهان است. موجودیت آن به طور رسمی در سال 1947م اتفاق افتاد.
ایران در سال 1327ش رسماً به پیمان شیکاگو و در نتیجه به ایکائو پیوست. مقر دائمی ایکائو در مونترال کانادا است.
شورای ایکائو نهاد اصلی تصمیم گیری در این سازمان است و از نمایندگان 33 کشور عضو ایکائو که توسط اعضای مجمع عمومی برای مدت سه سال انتخاب می شوند تشکیل می شود.
در سال 1367 ش، هواپیمای مسافربری ایران که از بندر عباس عازم دبی بود، با شلیک موشک هدایت شونده کروز از کشتی جنگی یو.اس. اس. جک وینسنس متعلق به نیروی دریایی ایالات متحده آمریکا بر فراز خلیج فارس سرنگون شد و تمامی 290 مسافر آن که شامل 46 مسافر غیر ایرانی و 66 کودک بودند، جان باختند. در این ماجرا کمیته حقیقت یابی از طرف سازمان ملل در ایکائو تشکیل شد، اما با دخالت نیروهای نظامی آمریکا، در گزارش ظالمانه خود، این جنایت را ناشی از اشتباه فرمانده ناو دانست. دروغ بودن این ادعا حتی در اظهارات خود آمریکایی ها هم مشخص بود. اهدای نشان افتخار به فرمانده ناو وینسنس، به دلیل کشتن 290 انسان بی گناه، جلوه ای جدید از خباثت دولتمردان آمریکا را نمایان ساخت.
93/ عفو بین الملل
سازمان عفو بین الملل یک سازمان غیر دولتی بین المللی است که هدف خود را «دفاع از حقوق بشر، آن چنان که در بیانیه جهانی حقوق بشر و دیگر استاندارهای بین المللی آمده» می داند. دفتر اصلی آن در لندن است. طبق این تعریف سازمان موظف است در مورد هر ظلمی که در هر کشوری به افراد می شود موضع بگیرد، اما این سازمان هم مانند اغلب هم خانواده هایش ابزار دست زورگویان جهانی است و اغلب موضع گیری هایش با اهداف سیاسی و به نفع غرب است. این مسئله از بیانیه های متعدد و پر از دروغ در مورد ایران و از طرفی سکوت در قبال جنایات صهیونیست ها مشهود است. یکی از لکه های ننگ سازمان عفو بین الملل سکوت در قبال نسل کشی وحشیانه صرب ها در بوسنی و هرزگووین است.
94/ ابوحاتم رازی
ابوحاتم احمدبن حَمدان رازی متولد پشاپویه ری، از مبلغان قهار و متکلمان زبان آور و محدثان نامدار قرن چهارم هجری است که با محمد بن زکریای رازی هم عهد بوده است. بین امامیه بودن یا اسماعیلی بودن او اختلاف است. از جمله آثار او «اعلام النبوه» است که شامل پاسخ های ابوحاتم رازی است به نظریات الحاد آمیز محمد بن زکریای رازی و سراسر حجت هایی است در تأیید اصول و معتقدات دینی. ابوحاتم در سال 322ق از دنیا رفت.
95/ محمد بن زکریای رازی
«ابوبکر محمد بن زکریا» متولد 251ق از بزرگ ترین دانشمندان ایرانی، بزرگ ترین طبیب بالینی اسلام و قرون وسطی، فیزیکدان، عالم کیمیا (شیمی) و فیلسوف صاحب استقلال فکر است. در ری ریاضیات، فلسفه، نجوم و ادب را فرا گرفت. در جوانی به تحصیل کیمیا مشغول شد و بعد به سبب بیماری چشم به تحصیل طب پرداخت و در این علم شهرت فراوان یافت. در خدمت ابو صالح منصور بن اسحاق سامانی، حاکم ری، ریاست بیمارستان جدیدالتأسیس آن جا را یافت. بعدها در
بغداد رئیس بیمارستان بود. به سبب شهرت فراوانش فرمانروایان مختلف او را به دربار خود دعوت می کردند. تألیفات او را تا 237 کتاب بر شمرده اند. معروف ترین اثرش در علم طب کتاب «حلوی» است. آثار دیگرش در این رشته کتاب الطب الملوکی و کتاب منصوری است. به علاوه، رسالاتی در باب بعضی امراض دارد که معروف ترین آن ها كتاب الجدرى و الحصبه است که مورد اعجاب و تحسین اروپایی ها بوده است و از بهترین رساله های طبی قدیم به حساب می آید. او دانشمندی تجربه گرا بود و تجربه را بهتر از علم طب می دانست.
در علم کیمیا باید رازی را سرآمد دانشمندان اسلامی دانست. از کارهای مهم او که متکی به آزمایش های متعدد بوده، کشف جوهر گوگرد (اسید سولفوریک) و الکل است. محمد رازی کتاب های متعدد در کیمیا به رشته تحریر در آورده است که از آن جمله «کتاب الاکسیر» و «كتاب التدبیر» را باید نام برد.
رازی در اواخر عمر در نتیجه مطالعه زیاد درباره کیمیاگری به بیماری چشم مبتلا و بالأخره کور شد و در سال 313ق درگذشت.
رازی عقاید فلسفی خاص داشت و به فلسفه ارسطویی زمان خویش تسلیم نبود. در باب ترکیب جسم قائل به «اجزاء ذره ای» بوده است. عقیده خاصی در باب «قدمای خمسه» داشته است که معروف است و کم و بیش در کتب فلسفه مطرح است. عقاید فلسفی رازی را در باب «قدمای خمسه» فارابی، ابوالحسین شهید بلخی، علی بن رضوان مصری و ابن هیثم بصری رد کرده اند.
در فهرست کتب رازی، کتاب «فی النبوات» آمده که دیگران به طعن و استهزا نام آن را «نقض الادیان» نهاده اند و کتاب دیگری به نام «فى حيل المتنبئین» که دیگران به طعن نام آن را «مخاريق الانبیاء» گذاشته اند. این کتاب ها در دست نیست. ولی متکلمین اسماعیلی، از قبیل ابوحاتم رازی و ناصر خسرو (شاید منقول از ابوحاتم) در کتب خود به نقل قول از رازی مطالبی آورده اند مبنی بر این که او منکر نبوات بوده است. هر چند ابوحاتم، نام رازی را نبرده است و از او با کلمه «ملحد» یاد کرده است؛ ولی مسلم است که منظور او محمد بن زکریای رازی است.
نظر به این که آن کتب در دست نیست، نمی توان اظهار نظر قطعی کرد؛ ولی از مجموع قرائن می توان به دست آورد که رازی منکر نبوات نبوده با «متنبئین» (مدعیان دروغین نبوت) در ستیزه بوده است. مباحثات رازی با ابوحاتم، در منزل یکی از بزرگان ری در حضور اکابر و بزرگان شهر و در منظر همگان، محال است که در زمینه ابطال نبوات باشد و رازی صریحا و علنا نبوات را تکذیب کند و همه مذاهب را باطل بداند و در نهایت احترام هم زیست نماید.
رازی سخت پابند به توحید و معاد و اصالت و بقاء روح است. چگونه ممکن است کسی همه اصول مبدا و معاد و روح و نفس را پذیرفته باشد، منکر نبوات و شرایع باشد؟
به علاوه او کتابی دارد به نام «فی آثار الامام الفاضل المعصوم» که به احتمال قوی بر طبق مذاق شیعه در امامت نوشته است و کتابی دارد به نام «الامام و الماموم المحقین» که بر گرایش شیعی عمیق او دلالت می کند. بدیهی است کسی که منکر شرایع و نبوات باشد، درباره امامت حساسیتی ندارد.
بعید نیست رازی تفکر شیعی امامی داشته است و همه مفکرانی که این گونه طرز تفکر داشته اند، از طرف دشمنان شیعه امامیه، متهم به کفر و زندقه می شدند.
آن چه می توان گفت این است که رازی اشتباهات و انحرافاتی داشته است، ولی نه در حد انکار نبوات و شرایع. دشمنان او که سخنان او را نقل کرده اند به او چنین چهره ای داده اند و اصل سخن رازی هم که در دست نیست.
رازی دو دسته مخالف داشته است: مخالفانی که بر آراء فلسفی او رد نوشته اند مانند فارابی، شهید بلخی، ابن هیثم و بعضی دیگر و مخالفانی که بر آراء مذهبی او رد نوشته اند. این گروه همان اسماعیلیانند و تاریخ، خود آن ها را «ملاحده» می خواند.
مطلبی دیگر که نباید ناگفته بماند این است که رازی علی رغم نبوغ و تخصص در طب، در اندیشه های فلسفی توانا نبوده است.
96/ ژاندارک
ژاندارک یا دوشیزه اورلئان، متولد 1412م قهرمان ملی فرانسه و قدیسه ای در کلیسای کاتولیک است.
در جنگ صد ساله بر ضد انگلستان، رهبری فرانسوی ها را بر عهده داشت. در نزدیکی شهر کُنپی ینی، به خاطر خیانت شهردار این شهر توسط بورگونی ها اسیر و به انگلیسی ها فروخته شد. ژاندارک در یک دادگاه کلیسایی، به جرم ضدیت با قوانین کلیسا، محکوم و در سال 1431م، در شهرِ روآن سوزانده شد. چندی بعد، در یک دادگاه تجدید نظر در سال 1456م شرافت وی را مجدداً پذیرفتند.
97/ گاندی
موهن دس گاندی (مهاتما که به معنای روح بزرگ است)، رهبر و پیشوای سیاسی و اخلاقی هند، در 1869م در خانوادهای متوسط از طبقه بازرگانان متولد شد. پدرش نخست وزیر حکومت محلی و مادرش بانویی متدین بود و همین سجیه در اخلاق فرزندش اثر فراوان داشت. گاندی به پیروی از خانواده، به آیین هندو بودایی گروید. گاندی تا قبل از دانشگاه در هند بود و هنوز سیزده سال بیش تر نداشت که ازدواج کرد. پس از درگذشت پدر، مادر متعصبش را راضی نمود که برای تحصیل حقوق، به لندن برود و مادر پس از گرفتن قول از فرزند مبنی بر این که هرگز به زن، شراب و گوشت دست نزند، با رفتن او موافقت کرد. در سن 19 سالگی و با چهار فرزند راهی انگلستان شد و در رشته حقوق ادامه تحصیل داد.
ماه های اول اقامت در لندن، تغییرات بزرگی در اخلاق و روحیه وی به وجود آورد، چنان که به آموختن ویولون، آیین سخنوری و... پرداخت. سپس به دنبال آشنایی با طرفداران گیاه خواری و مخصوصاً آشنایی با دو برادر متصوف، روشی ساده زیستن را در پیش گرفت و می کوشید هر چه بیش تر زندگی را ساده و ارزان بگذراند. وی به هنگام اقامت در لندن، آثار بزرگ دینی خود را به زبان انگلیسی خواند و آن گاه به مطالعه دیگر ادیان، به خصوص اسلام و مسیحیت پرداخت. فصل مربوط به پیغمبر اسلام، از کتاب «نور آسیا» تألیف ادوین آرنولد، اثر عمیقی در وی گذارد و همین که قرائت انجیل را به پایان رسانید، تحولات بزرگ اخلاقی وی شروع شد.
او در بر خورد با غرب دو نوع نگاه را تجربه کرد. نگاه اول او به دلیل جوانی و ناپختگی، مبتنی بر تقلید و تجمل بود. جاذبه های غرب در این دوران او را شیفته می کند و حتی رفتار و کردار گاندی را نیز تغییر می دهد. اما هنگامی که به بلوغ فکری رسید و مطالعاتش در زمینه های ادیان و فرهنگ شرق آغاز شد، از قالب یک انسان معمولی خارج و به یک نظریه پرداز زندگی انسانی تبدیل گشت و دیدش نسبت به غرب و استعمار عوض شد.
در 24 سالگی، مدتی بعد از فوت مادرش به آفریقای جنوبی رفت به دفاع از حقوق هندوهای آن منطقه پرداخت. بعد از سه سال تجربه روزنامه نگاری و وکالت، با اندیشه مبارزه با ظلم و بی عدالتی به هند بازگشت. او در این دوران مقاله هایی در مورد آن چه استعمار به جهان سوم تحمیل می کند نوشت که باعث شد چند بار از طرف مأموران دولتی و غیردولتی مضروب شده و به زندان بیفتد و خشم استعمارگران اروپایی را برانگیزد.
وى تصمیم گرفت در سراسر کشور هند به وسیله قطار درجه سه مسافرت کند، تا هم با روحیه مردم و وضع زندگی ایشان در نواحی مختلف آشنا شود و هم طی مسافرت های طولانی از نزدیک ببیند که طبقه سوم چگونه زندگی می کنند، به چه چیز احتیاج دارند و چه عواملی برای پیشرفت ایشان لازم است. در سال 1921م رهبری کنگره ملی هند را بدست گرفت. او در این دوران توانست اندیشه مبارزه بدون اسلحه خود را به مردمش بیاموزد. گاندی به هم میهنان خود می گفت: «در راه راستی مبارزه کنید، ولی هرگز به اعمال زور و تشدد نپردازید تا موفق شوید». یکسال بعد اولین نشانه های اندیشه مبارزاتی خویش، که تحریم کالاهای خارجی بود را بروز داد و در برابر همه اتهاماتی که به او وارد بود، سکوت اختیار نمود و با در پیش گرفتن مقاومت منفی، محکوم به شش سال زندان شد.
هر چند بیماری آپاندیس او باعث آزادیش در سال 1924م گشت، ولی این دوره طولانی در زندان باعث شد تا گاندی آثار اندیشمندان بزرگی همچون بیکن، کارلایل، راسکین، امرسون، تورو و تولستوی را در یک برنامه منظم مطالعه کند.
در سال 1925م اولین روزه سیاسی خود را که هفت روز به طول انجامید، در اعتراض به هم پیمانانش که نافرمانی می کردند، آغاز کرد. نقطه عطف مبارزات او در سال 1930م بود که مردم هند را دعوت به اعتراض برای انحصار نمک توسط بریتانیا کرد. قدرت مردم هند اولین بار در این روز که یک راهپیمایی طولانی تا ساحل دریا بود، برای جهانیان به نمایش درآمد. گاندی و تعداد زیادی از معترضین در این روز دستگیر شدند.
در همان سال پس از آزادی از زندان راهی انگلستان شد تا در یک کنفرانس شرکت کند. این سفر باعث ملاقات او با رومن رولان و موسولینی گردید. دو سال بعد از آن، با روزه های طولانی مدت که ضعف بدنی او را باعث شد، کوشید تا نگاه جامعه طبقاتی که در هند وجود داشت را از اجتماع کشورش بزداید. چون او معتقد بود که استقلال سیاسی و تغییر روش زندگی مردم بدون تغییر دادن ذهنیات و روحیه و اخلاق آنان ممکن نخواهد شد. او هم زمان در اجتماع خویش نیز با افکار منحط و عقب مانده مبارزه می کرد. در لابه لای همین مبارزات اجتماعی، بارها توسط بریتانیایی ها دستگیر و زندانی شد.
تا سال 1947م بارها با انگلیسی ها در مورد استقلال هند به مذاکره نشست و بالاخره توانست استقلال هند را بدست آورد. ولی در همین روزگار بود که اختلاف های درونی برای تقسیم کشور به دو بخش هند و پاکستان آغاز شد. در پی کشته شدن هزاران نفر و آوارگی های بسیار، این تجزیه صورت گرفت و او نتوانست مردمی که دوستش داشتند را با هم آشتی دهد.
وی در مدت 29 سال، وضع کلی سیاست هند را تغییر داد ولی خود تغییری نکرد و بر اصول اخلاقی خویش پایبند بود. او با مشاهده علاقه عمومی مردم برای آزادی و استقلال، در هر موعظه ای که می کرد یا در مقالاتی که هر دو هفته با نام خویش، موسوم به «هند جوان» و «نوجوان» می نوشت، مردم را به آرامش تشویق می کرد. مهاتما برای رفع اختلافات پیروان ادیان مختلف به خصوص هندو و مسلمان همت گماشت و علیه استعمار مبارزه کرد. او دائما از شهرهای مختلف دیدار می کرد و اغلب پیاده به شهرها می رفت.
در نهایت دشمنان وجود چنین مرد انقلابی را تحمل نکرده و نقشه مرگ او را طراحی نمودند. اولین بار در سال 1948م یک بمب دستی به طرف اطاقی که گاندی در آن نشسته بود، پرتاب شد ولی به وی اصابت نکرد. اما روز بعد یک هندوی متعصب وی را ترور کرد و گاندی که روزهای آخر بیش از پیش ضعیف شده بود بر زمین افتاد و پس از ادای دو کلمه «هه رام» (خداوندا) در گذشت.
98/ نِهرو
جواهر لعل نهرو (1964-1889م) که «پاندیت» (معلم) هم خوانده می شود، یکی از بزرگ ترین رهبران «جنبش استقلال» و «کنگره ملی» هند به شمار می رود، او پس از استقلال هند در سال 1947م، به عنوان اولین نخست وزیر این کشور انتخاب شد و تا آخر عمر در این سمت باقی ماند. تا پیش از استقلال هند، نهرو نزدیک به ده سال از عمرش را- البته به گونهای نامنظم- در زندان های استعماری گذراند. او پس از نخست وزیری با کمک افراد میهن دوستی چون «سردار پاتل» و «دکتر آمبدکار» توانست قوانین جدیدی را برای ساختاردهی مجدد به جامعه هند به تصویب برساند که مهم ترین آن ها، لغو نظام کاست (طبقاتی) بود. نهرو همراه با «احمد سوکارنو»، «مارشال تیتو» و «جمال عبدالناصر»، از پایه گذاران «جنبش عدم تعهد» به شمار می رود. تشکیل جنبش عدم تعهد با تحولات 28 مرداد 1332 در ایران همراه بود و در اولین جلسه این کنفرانس، نهرو به مصدق که در آن زمان در زندان بود درود فرستاد.
99/ مولانا محمد علی و مولانا شوکت علی
مولانا محمد علی (1931-1878م) و مولانا شوکت علی (1938-1873م)، دو برادر که از علمای شیعه هندی بودند و در مبارزات ضد استعماری با گاندی همراه شدند و جنبش خلافت را به راه انداختند. این دو برادر تلاش فراوانی برای اتحاد مسلمانان و هندوها انجام دادند.
100/ جِناح
محمد علی جناح در 1876م در کراچی متولد شد. در سال 1892م وارد دانشگاه لینکلن شد و بعد از چهار سال تحصیل در رشته حقوق، وکیلی توانا گردید. سخت کوشی و انضباط فکری او صعودش را به مراکز قدرت آسان کرد. او در سال 1905 به طور رسمی وارد سیاست شد.
حزب کنگره ملی هند که برای کمک به انگلیس ها توسط خود آن ها تأسیس شده بود اکنون با ورود محمد علی جناح به آن، نه تنها متناسب با منافع آن ها نبود بلکه مخالف اهدافشان عمل می کرد. مسلمانان هم برای حفظ منافع خود حزبی به نام «مسلم لیگ» را تأسیس کردند. ین دو حزب راه استقلال را هموار نمودند. او مردی دانا بود و از تعصب های فرقه ای دوری می کرد و به همین خاطر یکی از بهترین نمایندگان اتحاد مسلمانان با هندوها به شمار می رفت.
گاندی در سال 1918م وارد فعالیت سیاسی در شبه قاره شد. ایشان در حزب کنگره نیز وارد شد و طرح نافرمانی مدنی یا مقاومت منفی را مطرح کرد ولی محمد علی جناح با آن مخالفت کرد. جناح و گاندی بر سر مسائل عقیدتی اختلاف نداشتند، بلکه آن ها در شیوه عملی اختلاف داشتند.
جناح از مدت ها قبل با اقبال لاهوری راجع به تأسیس پاکستان، یعنی کشور مستقل مسلمانان صحبت کرده بودند و به نتایجی رسیده بودند. جناح از سال 1940م بعد از پشت سر نهادن مرحله زمینه سازی افکار عمومی در این راستا، علناً وارد مرحله رویارویی استدلالی با مخالفان بر سر این مساله شد. مخالفان خواستار این بودند که یک حکومت دموکرات بر هندوستان حکومت کند و گاندی هم موافق این امر بود تا مبادا هندوستان تجزیه شود و حکومت های مختلف در آن به قدرت رسند، همان طور که جناح آرزوی حکومت مستقل اسلامی را داشت. جناح لزوم تشکیل پاکستان را در 1940م در سخنرانی معروف خود
تدوین نمود، در سال 1946م کشتار فجیعی بین مسلمانان و هندوها در گرفت و احزاب مختلف هم نتوانستند آرامش را برقرار کنند و نهایتاً گاندی برای جلوگیری از خونریزی، با طرح تقسیم هندوستان و استقلال پاکستان موافقت کرد. سرانجام «مونت باتن» نایب السلطنه انگلیس این طرح را به تصویب رساند و در سال 1947م پاکستان استقلال یافت. جناح حدود 13 ماه در رأس حکومت پاکستان قرار داشت و خط مشی کلی سیاست خارجی آن را مشخص کرد. جناح همیشه دنبال حل مساله کشمیر برای ایجاد روابط دوستانه با هندوستان بود. او همچنین بر گره گشایی از مسأله فلسطین اصرار می ورزید و در نهایت در سال 1948م درگذشت.
جناح به قدری به اسلام دلبستگی داشت که در تأسیس پاکستان شعارش به کارگیری اسلام و قوانین اسلامی بود. او دین اسلام را فردی نمی دانست و به ابعاد انسانی و اجتماعی آن توجه داشت. حکومتی را می پسندید که هم نشانی از مدل دموکراسی را داشته باشد و هم احکام اسلام در آن جاری باشد.
101/ سيد ضياء
سیدضیاءالدین طباطبایی، در تابستان 1268ش در شیراز به دنیا آمد. وی، «سید علی آقا یزدی» در جریان جنبش مشروطه به صف هواداران مشروطه پیوست و در زمان محمد علی شاه قاجار و استبداد صغیر، به شهر ساری تبعید گردید. خود سیدضیاء، بسیار تندروتر از پدر بود و در پیگیری اهداف مشروطه خواهان، با جدیت تمام عمل می کرد.
او از نخستین کسانی بوده که به خانه مخالفان مشروطه، بمب می انداخته است. سیدضیاء در دوران مشروطیت با انتشار مقاله های پر سروصدا علیه شاه، مورد حمایت مشروطه خواهان قرار گرفت. زمانی که مشروطه خواهان دست به اسلحه بردند تا محمد علی شاه را وادار به پذیرش خواسته های خود نمایند، سید ضیاء 20 ساله، در نبرد پنج روزه تهران شرکت نمود و فرماندهی بخشی از مجاهدین مسلح را بر عهده داشت.
نویسندگی و روزنامه نگاری تخصص سید ضیاء بود و همین امر موجب شد که انگلیس به سرعت او را در جهت منافع خود به کار گیرد. انتشار روزنامه های متعدد کاری بود که سید ضیاء به خوبی آن را فرا گرفت. وی به نمایندگی از مطبوعات ایران، در جشن تاجگذاری پادشاه انگلیس (جرج پنجم) شرکت کرد و پس از بازگشت به ایران، معروف ترین روزنامه خود یعنی روزنامه «رعد» را منتشر کرد.
سید ضیاء به عنوان یک روشنفکر طرفدار مشروطه، ماهیت واقعی روشنفکری در ایران را به نمایش گذاشت. او در این روزنامه آشکارا از منافع انگلیس سخن می گفت و مانند یک انگلیسی واقعی، به دشمنان بریتانیای کبیر می تاخت. روزنامه رعد از تشکیل پلیس جنوب توسط انگلیس و قرارداد 1919 (اعلام رسمی تبدیل ایران به مستعمره انگلیس) با کمال جرأت حمایت کر.
اقدامات سید ضیاء در حمایت از سیاست های انگلیس به نگارش روزنامه ختم نمی شود. او با نظر سفارت انگلیس، گروهی با نام «کمیته آهن» یا «کمیته زرگنده» (به مناسبت قرار داشتن اقامتگاه تابستانی سفیر انگلیس در زرگنده) تدارک دید که در عین پیگیری تصویب قرارداد 1919، در کار برنامه ریزی برای اجرای مطامع انگلستان بودند. این اقدامات سید ضیاء، او را در ردیف معتمدان انگلیس قرار داد و موجب شد در اجرای کودتای سوم اسفند، نقش کلیدی به او واگذار شود.
بین قرارداد 1919 و شکل گیری کودتای سوم اسفند، رابطه وجود دارد. قرارداد 1919 به واسطه مجاهدت شهید مدرس، به تصویب نرسید و علی رغم کوشش رجال و سیاست مداران طرفدار انگلیس، رد شد. بنابراین لازم بود برای تأمین منافع حیاتی انگلیس در ایران، چاره ای دیگر اندیشیده شود. لازم به ذکر است که در این سال ها، حکومت تزاری در روسیه ساقط شده بود و بلشویک ها در شوروی چندان قدرت نگرفته بودند که خود را حریف انگلیس در ایران ببینند. بنابراین انگلیس می توانست با خیال راحت به اجرای نمایشنامه هایی بپردازد که کارگردانش فقط خودش بود.
اگرچه کودتا در ایران سابقه نداشت، بهترین و سریع ترین روش برای جبران خسارت ناشی از عدم تصویب قرارداد 1919 به نظر می رسید. بنابراین انگلیس به سرعت دست به کار شد و پس از معین کردن مهره سیاسی (سید ضیاء) و نظامی (رضاخان میرپنج)، کودتای سوم اسفند را به اجرا در آورد.
برای اجرای کودتا، پنج نفر با یکدیگر هم قسم شده، پشت قرآن را هم مهر کردند. این پنج نفر عبارت بودند از: سید ضیاءالدین طباطبایی، رضاخان میرپنج، ماژور مسعود خان، سرهنگ احمد آقاخان (امیر احمدی) و کلنل کاظم خان (سیاح)
پس از کودتا، سید ضیاء دستخط نخست وزیری خود را از احمد شاه دریافت کرد و کابینه تشکیل داد. این کابینه در همان زمان به علت
دستگیری بسیاری از مخالفان به کابینه سیاه مشهور شد. رضاخان نیز سردار سپه شد. روشنفکران طرفدار انگلیس از این کابینه به شدت حمایت نمودند. مدح سید ضیاء در اشعار روشنفکران این دوره به چشم می خورد. عارف قزوینی (که در میان روشنفکران به شهید معروف است) پس از سقوط کابینه ی سیاه چنین سرود:
ای دست حق پشت و پناهت باز *** قربان کابینه سیاهت باز آ
عشقی هم غزل ها و قطعاتی در مدح سید ضیا داشت. از جمله در مستزاد «دیدی چه خبر بود» که برای مجلس چهارم ساخت، گفته است:
کافی نبود هر چه ضیاء را بستاییم *** از عهده نیاییم
من چیز دگر گویم و او چیز دگر بود *** دیدی چه خبر بود؟
حمایت آشکار انگلیس از دولت کودتا، به جز کمک های مالی و اطلاعاتی، کسب اجازه از لرد کرزن بود تا سید ضیاء بتواند با سروصدا لغو قرارداد دفن شده 1919 را اعلام دارد و به این ترتیب برای خود وجاهتی دست و پا کند. سید ضیاء که در دوره قبل، برای امضای این قرارداد، گریبان دریده بود، اکنون برای کسب آبرو، قرارداد را لغو نمود. قراردادی که عملاً غیر قابل اجرا بود.
کابینه وی فقط 96 روز دوام آورد. در طول سه ماه نخست وزیری خود روزنامه ها را بست و بسیاری از مقامات و نخست وزیران سابق را به زندان افکند. دکتر مصدق که در آن زمان استاندار فارس بود به احمد شاه که حکم نخست وزیری سید ضیاء را امضا کرده بود اعتراض کرد و از همان زمان درگیری این دو سیاست مدار آغاز شد. سید ضیاء تنها اجازه داده بود که روزنامه «ایران» متعلق به دولت انتشار خود را از سر گیرد.
درباره علل سقوط دولت وی دلایلی قطعی نمی توان ارائه داد. اما جنگ قدرت بین رضاخان و سید ضیاء و ترجیح رضاخان توسط انگلستان به دلیل نوع عملکرد آن ها از جمله دلایلی است که توسط صاحب نظران بیان گردیده است.
سید ضیاء بعد از کنار گذاشته شدن از سیاست، در ژنو ساکن شد. او یک مزرعه در غزه فلسطین داشت و در سال 1310ش به عنوان رئیس دبیرخانه کنگره اسلامی قدس انتخاب گردید. وی متهم است که در زمان سکونت در فلسطین به عنوان یک فرد مسلمان در خرید زمین های فلسطینیان و فروش آن به صهیونیست ها نقش داشته است.
وی در سال 1322ش به ایران بازگشت و در دوره چهاردهم مجلس از یزد نماینده شد که دکتر مصدق نماینده اول تهران تلاش بسیار کرد تا اعتبار نامه او رد شود و در نطقی طولانی وی را عامل انگلستان معرفی کرد. ولی اعتبار نامه اش به تصویب رسید. وی حزب اراده ملی را که برخی آن را در جهت منافع انگلستان می دانند تأسیس کرد.
از اواسط دهه 1330ش تا پایان عمر، عمدتاً در مزرعه شخصی خود، در سعادت آباد به سر می برد. اما ملاقات های سیاسی او هیچ گاه قطع نشد. تا این که در سال 1348ش بر اثر سکته قلبی مرد و در حرم حضرت عبدالعظیم شهر ری دفن شد.
حوادثی که سید ضیاء و رضاخان به آن دچار شدند یادآور این جمله چرچیل است که: «انگلستان دوست دائمی و دشمن دائمی ندارد. بلکه منافع دائمی دارد.»
102/ نادرشاه
نادر شاه از ایل افشار بود، ابتدا نادر قلی نامیده می شد. اواخر دوره صفوی، موقعی که افغان ها و روس ها و عثمانی ها از اطراف به ایران دست انداخته بودند و مملکت در نهایت هرج و مرج بود یک عده سوار با خود همراه کرد و با طهماسب صفوی همراه شد، فتنه های داخلی را خواباند، افغان ها را هم بیرون ریخت. شاه طهماسب صفوی از شهرت و اعتبار نادر در بین مردم دچار رشک و حسادت گشت و برای نشان دادن قدرت خود با لشکری بزرگ به سوی عثمانی تاخت و در آن جنگ هزاران سرباز ایرانی را در جنگ چالدران، به دلیل عدم توانایی به کشتن داد و خود از میدان جنگ گریخت. نادر با سپاهی اندک و خسته از کارزار، از مشرق به سوی مغرب ایران تاخت. تا قلب کشور عثمانی پیش رفت و سرزمین های بسیاری را به خاک ایران افزود. از آن جا به قفقازِ تحت اشغال روس ها رفت که با کمال تعجب دید روس ها خود پیش از روبه رو شدن با او پا به فرار گذاشته اند. در مسیر برگشت در سال 1148ق در دشت مغان، در مجلس ریش سفیدان ایران از فرماندهی ارتش استعفا نمود و دلیلش را اعمال پس پرده خاندان صفوی اعلام کرد و خود عازم مشهد شد. در نزدیکی زنجان سوارانی نزدش آمدند و خبر آوردند که مجلس به لیاقت شما ایمان دارد
و در این شرایط بهتر است نادر همچنان ارتش دار ایران باقی بماند و کمر بند پادشاهی را بر کمرش بستند.
او سه بار به هند اخطار نمود که افسران اشرف افغان را که حدوداً 800 نفر بودند و در قتل عام مردم ایران نقش داشتند، به ایران تحویل دهد. در پی عدم تحویل آن ها سپاه ایران از رود سند گذشتند، و هندوستان را تسخیر نمود. 800 متجاوز افغان را در بازار دهلی به دار زدند و بازگشتند. نادر شاه حکومت محمد گورکانی، پادشاه هندوستان را به او بخشید و گفت ما متجاوز نیستیم، اما از حق مردم خویش نیز نخواهیم گذشت. محمد گورکانی به خاطر این همه جوانمردی نادر از او خواست هدیه ای از او بخواهد. نادر قبول نکرد و در پی اصرار او گفت جوانان ایران به کتاب نیازمندند، سال ها حضور اجنبی تاریخ مکتوب ما را منهدم نموده است. محمد گورکانی متعجب شد، او علاوه بر کتاب ها جواهرات بسیاری به نادر هدیه کرد.
نادر، 12 سال سطنت نمود. او در اواخر عمر عصبی و شکاک بود، طوری که فرزندش را کور کرد و بسیاری از اطرافیانش را کشت. در سال 1160ق بوسیله عده ای از سرداران سپاهش کشته شد. پس از نادر کریم خان زند که از سرداران سپاه بود، سلسله زندیه را تأسیس کرد.
103/ آغا محمدخان
آغا محمدخان در سال 1121ش در بین ساری و گرگان به دنیا آمد. مراسم تاج گذاری اش را در سال 1161ش در ساری برگزار کرد و سرانجام در 1177ش در شوشا در گذشت.
آغا محمدخان در سال 1157ش، در باغ های اطراف شیراز به شکار مشغول بود. همین که عمه اش او را از مرگ کریم خان زند آگاه ساخت، به شتاب خود را به تهران رسانید و در ورامین مدعی سلطنت بر ایران گشت. سپس به ساری رفت و با کمک سران گروه اشاقه باش قاجار، براندازی زندیه و رسیدن به قدرت را طراحی نمود و ولایات گرگان و مازندران و گیلان را تحت حکمرانی خویش قرار داد. وی در این زمان برای مطیع کردن برادران خود به جنگ با آنان پرداخت و تا پای مرگ رفت، ولی سرانجام نجات یافت و به ساری آمد و تاج سلطنتی را بر سر نهاد و پایتخت خود را ساری نهاد. پس از تسخیر شمال ایران بر آذربایجان و کرمانشاهان نیز دست یافت.
حکومت زندیه در جنگ و ستیز میان شاهزادگان زند قرار گرفت، ولی سرانجام لطفعلی خان زند با همیاری حاج ابراهیم خان کلانتر شیرازی بر تخت سلطنت نشست. آغا محمدخان از آن زمان، به مدت 15 سال با لطفعلی خان زند که جوان بود و شجاع به جنگ و تعقیب و گریز پرداخت. سرانجام آغا محمدخان قدرت نظامی خود را افزایش داد و با کمک حاج ابراهیم خان کلانتر که دروازه های شهر را پنهانی برای او گشود، وارد شیراز شد. با ورود آغا محمدخان قاجار به شیراز، لطفعلی خان زند به کرمان گریخت. آغا محمدخان در سال 1172ش با لشکری مجهز به کرمان حمله برد و با شکست لطفعلی خان کرمان را تسخیر کرد و به کشتار و قتل عام مردم آن دیار پرداخت. بسیاری از مردم را کور کرد و عده زیادی را به طرز فجیعی به قتل رساند. گفته اند او دستور داد تپه ای از چشمان مردم بسازند. عده ای تعداد کورشده ها را تا 70 هزار نفر هم ذکر کرده اند. او سربازانش را آزاد گذاشت که هر بلایی می خواهند بر سر مردم درآورند. لطفعلی خان نیز که به بم گریخته بود توسط حاکم آن جا دستگیر و تسلیم آغا محمدخان شد. به دستور وی ابتدا لطفعلی خان را کور کرده و سپس به طرز فجیعی به قتل رساندند. بدین سان سلسله زندیه به نقطه پایان خود رسید و سلسله دیگری از پادشاهی در ایران آغاز شد که قاجاریه نام داشت و در دوران آنان مردم ایران مصیبت های بی شمار دیگری را تحمل کردند.
104/ کیم روزوِلت
کرمیت روزولت (معروف به کیم) در 1916م در بوینوس آیرس آرژانتین به دنیا آمد. او که نوه تئودور روزولت بیست و ششمین رئیس جمهور امریکا بود، تحصیلاتش را در دانشگاه هاروارد با درجه دکترا به پایان رساند و سپس به عنوان دانشیار تاریخ به تدریس پرداخت. به گفته کرمیت، رساله پایان نامه تحصیلی او درباره «فنون تبلیغات در جنگ داخلی انگلیس» بود و به همین سبب او با راه های مقابله با بحران های داخلی کشورها آشنایی داشت. با جنگ جهانی دوم، که به دستور فرانکلین روزولت اولین سازمان اطلاعاتی آمریکا تأسیس شد، کرمیت روزولت 25 ساله در سال 1941م از نخستین کسانی بود که در سازمان اطلاعاتی ویژه رئیس جمهور آغاز به کار کرد. چنان که کرمیت روزولت در خاطرات خود می نویسد، نخستین کار او پژوهش درباره ایران و به ویژه مطالعه در زندگی قشقایی ها بود؛ این تحقیق سرآغازی بود که سرگذشت کرمیت روزولت را به تاریخ معاصر ایران پیوند زد. با تأسیس اداره خدمات استراتژیک (اُ.اس.اس) کرمیت روزولت در 1942م به این اداره- که سَلَف سیا بود- جلب شد و با توجه به تحصیلات، علاقه
شخصی و نیز سوابق فعالیتش، مسئولیت اداره خاورمیانه را به دست گرفت. در همین سمت روزولت در 1944م نخستین سفر خود را به ایران انجام داد. کیم در خاطراتش می نویسد که پس از این مسافرت، مرا به ایتالیا فرستادند ولی ایتالیا به اندازه خاورمیانه جالب نبود!
کرمیت روزولت در تابستان 1946م یعنی در اوج حوادث آذربایجان نیز وارد تهران شد و پس از ملاقات با محمد رضا شاه بلافاصله عازم جنوب شد و با رؤسای ایل قشقایی ملاقات کرد. در بازگشت از این سفر بود که برای نخستین بار گزارش های متعددی درباره ایل قشقایی به همراه تصاویر سران ایل قشقائی در مطبوعات آمریکا درج گردید و توجه افکار عمومی غرب به این منطقه از ایران و مردم آن جلب شد. مدت کوتاهی پس از این سفر در پائیز 1325 «نهضت جنوب» آغاز شد و «برادران قشقائی» خواستار «خودمختاری فارس» شدند. این حادثه در تاریخ ایران به عنوان توطئه دولت قوام و سرویس های جاسوسی آمریکا و انگلیس برای مقابله با اشغال آذربایجان و کردستان توسط ارتش سرخ شوروی به ثبت رسیده است.
در 1947م آژانس مرکزی اطلاعات آمریکا «سیا» تأسیس شد و کرمیت روزولت به فعالیت خود در این سازمان جدید ادامه داد. در 1948م سیا رسماً مجاز شد که به عملیات شبه نظامی و توطئه گرانه دست زند و در پی آن معاونت عملیاتی سیا تأسیس گردید. کرمیت روزولت از مسئولان اولیه این ارگان بود و ریاست اداره خاورمیانه آن را به عهده داشت. در این سال ها کرمیت روزولت در ایستگاه منطقه ای سیا در بیروت مستقر بود و به عنوان استاد تاریخ در دانشگاه آمریکایی بیروت و ریاست انجمن آمریکایی دوستداران خاور نزدیک از یک پوشش فرهنگی مناسب بهره می جست. از عملیات توطئه گرانه او در این سال ها اطلاع زیادی در دست نیست، ولی طبیعی است که در هر اقدامی که توسط سیا در خاورمیانه صورت گرفته است باید دست پنهان کرمیت روزولت را به عنوان مسئول مستقیم اداره خاور نزدیک در سیا جستجو کرد.
کرمیت روزولت در 16 تیر 1332 با گذرنامه جعلی به نام جیمز ف. لاکریج از مرز عراق وارد ایران شد تا توطئه آمریکایی انگلیسی 28 مرداد 1332 را رهبری کند. او در آن زمان 12 سال تجربه پژوهش و کار در مسائل ایران را داشت و طی این سال ها فعالیت های اطلاعاتی امریکا را در خاورمیانه هدایت می کرد. کرمیت روزولت با نقش خود در عملیات 28 مرداد، محمد رضا پهلوی را برای همیشه مدیون خود ساخت. در نخستین دیدار شاه با روزولت، بعد از کودتا، شاه به او گفته بود: «من تاج و تختم را از برکت خداوند، ملتم، ارتشم و شما دارم.» روزولت پس از 17 سال کار اطلاعاتی در سال 1958م (1337ش) از کار اطلاعاتی در سیا کناره گرفت و در کمپانی نفتی گلف که یکی از پنج غول نفتی بزرگ دنیاست رفت و به معاونت کمپانی در امور روابط با دولت آمریکا منصوب شد. او سپس موفق شد در سال های 1343ش تا 1357ش دلال خریدهای نظامی شاه از آمریکا شود و در معامله هواپیماهای اف- 14 و اف- 5 نقش داشت. پس از انقلاب اسلامی ایران، کتابی نوشت و در آن علت کودتای 28 مرداد در ایران را جلوگیری از سیطره کمونیست ها بر ایران اعلام نمود. او در سال 2000م درگذشت.
105/ عبدالله بن عمر
عبدالله عمر پسر عمربن خطاب، خلیفه دوم، در سال آغاز بعثت یا اندکی پیش از آن در مکه به دنیا آمد. هنگامی که همراه دیگر مهاجران از مکه به مدینه رفت، کم سن و سال بود. عبدالله برای نخستین بار در جنگ خندق حاضر شد و پس از آن نیز در نبرد موته و برخی از جنگ های دوران خلفا مانند یرموک و فتح آفریقا شرکت کرد.
اهل سنت وی را از بزرگان اهل حدیث شمرده اند و در مسائل فقهی به سخنان او استناد می کنند؛ ولی او به سنت پدرش بیش از سنت رسول خدا اهمیت می داد و بیش تر زاهد نمایی می کرد تا زهدورزی.
هنگامی که حضرت علی علیه السلام به خلافت رسید، عبدالله بن عمر یکی از معدود کسانی بود که با او بیعت نکرد و بیعت با علی را فتنه نامید. پس از آن نیز از یاری امام در جمل و صفین و نهروان خودداری کرد؛ هر چند گفته اند بعدها از این مسأله پشیمان شد.
در نادانی عبدالله بن عمر همین بس که حاضر به بیعت با حضرت علی شد؛ ولی با معاویه بیعت کرد و نیز هنگامی که حجاج بن یوسف از طرف عبدالملک بن مروان به مکه رفت، عبد الله بن عمر شبانه به منزل وی رفت و گفت: «از رسول خدا شنیده ام که هر کس در حالی بمیرد که امامی نداشته باشد، به مرگ جاهلی مرده است. پس دستت را دراز کن تا با تو به جای عبدالملک بیعت کنم». حجاج که می دانست او از نرس جانش چنین می گوید، وی را احمق خطاب کرد و برای تحقیرش های پای خود را از زیر لحاف بیرون آورد و گفت: «چون دستم بند است، با پایم بیعت کن!» عبد الله بن عمر مدتی پس از این ماجرا، در سال 73ق و به سن 86 سالگی به دستور حجاج به قتل رسید.
وقتی لحظه مرگش فرا رسید گفت: «بر هیچ چیز دنیا تأسف نمی خورم مگر بر این که با فئه باغیه (معاویه و اهل شام) نجنگیدم و علی را در این امر یاری نکردم.»
106/ ایزابل آلِنده
ایزابل آلنده متولد 1942م در پرو است. پدرش «توماس آلنده» پسر عموی سالوادور آلنده، رئیس جمهور فقید شیلی بود. رمان های او اغلب در سبک رئالیسم جادویی جای می گیرند.
در سال 1981م زمانی که پدربزرگش در بستر بیماری بود، ایزابل نگاشتن نامه ای به وی را شروع کرد که دستمایه رمان بزرگ «خانه ارواح» شد.
پائولا نام دختر وی است که پس از تزریق اشتباه دارو به کما رفت. ایزابل رمان «پائولا» را در سال 1991م به صورت نامه ای خطاب به دخترش نوشته است. رمان های آلنده به بیش از سی زبان ترجمه شده است. خانه ارواح، از عشق و سایه ها، پائولا و... از آثار اوست.
در سال 1973م، به دنبال کودتای پینوشه، به خاطر فامیل بودن با سالوادر آلنده، مجبور به فرار به ونزوئلا شد و 13 سال آن جا ماند.
در سال 1988م، در سفری به کالیفرنیا، برای بار دوم ازدواج کرد و در سال 2003م شهروند آمریکا شد و اکنون در سانفرانسیسکو زندگی می کند.
107/ سالوادور آلِنده
سالوادور آلنده سیاست مدار مارکسیست و از بنیان گذاران حزب سوسیالیست شیلی بود. او از 1970م تا سرنگونی و کشته شدنش در کودتای 11 سپتامبر 1973 رئیس جمهور شیلی بود. از او به عنوان اولین رئیس جمهور مارکسیست که با رأی و دموکراسی به قدرت رسید نام می برند.
آلنده بیش از چهل سال در صحنه سیاسی شیلی و حزب سوسیالیست شیلی حضور داشت. او پیش از رسیدن به ریاست جمهوری در انتخابات 1970م در مقام های سناتور، نماینده و وزیر کابینه فعالیت می کرد. وی پزشک بود و مدتی به عنوان وزیر بهداشت خدمت نمود. آلنده سه بار در سال های 1952م، 1958 م و 1964م کاندید ریاست جمهوری شده و شکست خورده بود، تا این که در 1970م بالاخره در انتخابات برنده شد و تنها با 3/1 درصد اختلاف با نفر دوم و 8درصد اختلاف با نفر سوم، از سوی مجلس به ریاست جمهوری برگزیده شد. وی نوه فراماسون اعظم شیلی بود و خود وی نیز از اعضای فعال لژ فراماسونری شیلی بود.
در سال 1973م دادگاه عالی شیلی دولت را به اتفاق اکثریت آرا به نقض قوانین و جلوگیری از اقدامات قانونی پلیس و تصمیمات نادرست قضایی محکوم نمود. در همان سال دیوان عالی کشور از آلنده به دلیل ناتوانی در اجرای قانون زمین شکایت کرد و نمایندگان مجلس نیز اعلام نمودند که آلنده بر خلاف قانون اساسی، قوانین مجلس را به اجرا نمی گذارد. طی این قطعنامه اعلام شد که دولت آلنده تلاش در به دست گرفتن کل اختیارات کشور نموده، اصل تفکیک قوا را رعایت نکرده و قانون اساسی را نقض نموده است.
با این حال آلنده حاضر به پایبندی به قانون اساسی نگردید و در همان سال تلاش کرد طی لایحه ای قانون اساسی را تغییر دهد که دولت او در 11 سپتامبر 1973 و با کودتای نظامی به رهبری ژنرال پینوشه، فرمانده ارتش، سرنگون شد. اسناد زیادی حاکی از حمایت و پشتیبانی دولت وقت ایالات متحده از این کودتا وجود دارد.
108/ علامه حلی
حسن بن یوسف حلی در 648ق در شهر حله ولادت یافت، که بعدها به آیت الله علامه حلی معروف گشت. مادرش بانویی نیکوکار و عفیف و پدرش شیخ یوسف سدیدالدین از دانشمندان و فقهای عصر خویش بود. علامه حلی پس از آموختن مراحل اولیه مقدمات و مبادی علوم در سنین کودکی به لقب «جمال الدین» (زینت و زیبایی دین) مشهور شد.
جمال الدین حسن در شهر حله در محضر فقها، متکلمان و فلاسفه والامقام زانو زد و از دانش آنان بهره برد و و از دست آنان به دریافت اجازه نامه اجتهادی و نقل حدیث مفتخر گردید. به اختصار به نام چند نفر از اساتید بزرگوار وی اشاره می شود: شیخ یوسف سدیدالدین (پدر ارجمند او) محقق حلی، خواجه نصیرالدین طوسی، سید رضی الدین علی بن طاووس، سید احمدبن طاووس، يحيى بن سعيد حلى و...
هنوز مدت زمانی از تحصیل جمال الدین نگذشته بود که با ذوق سرشار خدادادی و علاقه وافر، به تمام دانش های بشری مانند فقه و حدیث، کلام و فلسفه، اصول فقه، منطق، ریاضیات و هندسه مسلط گردید و تجربه لازم را به دست آورد. آوازه فضل و دانش وی به سرعت در سرزمین حله و دیگر شهرها پیچید و «علامه»اش خواندند.
بعد از رحلت محقق حلی در سال 676ق که زعامت و مرجعیت شیعیان را به عهده داشت، شاگردان ممتاز وی و فقها، تنها علامه حلی را که از شاگردان برجسته مکتب فقهی محقق حلی بود شایسته مرجعیت و پیشوایی دین می شناختند و این در زمانی بود که علامه 28 سال داشت. سن کم وی و شایستگی اش در مرجعیت سبب شد که به لقب مقدس «آیت الله» مشهور شود؛ که در آن روزگار تنها او به این لقب خوانده می شد.
علامه حلی زمانی از نوشتن کتاب های حکمت و کلام فارغ شد و به تألیف کتاب های فقهی پرداخت که از عمر مبارکش بیش از 26 سال نگذشته بود. کتاب هایی ارزنده ای از وی در زمینه های مختلف فقهی، اصولی، کلامی، حدیثی، رجالی، تفسیری، فلسفی، دعا، ادبی بر جای مانده است.
علامه با اندیشه و فکر مواج خویش علاوه بر تحولی که در فقه ایجاد کرد و در عصر خویش مسیر اندیشه فقها را متوجه مبانی فقه و معارف اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السّلام) نمود در فنون و دانش های دیگر چون حدیث تحول بنیادی به وجود آورد و دریچه ای به روی محققان در طول تاریخ گشود که مشعل پر فروغی فراراه آنان شد.
علامه حلی در سال 726ق دار فانی را وداع گفت. پیکر پاکش به نجف تشییع گردید و در جوار بارگاه ملکوتی حضرت امیرالمومنین به خاک سپرده شد.
109/ آقا شیخ نصر الله خلخالی
مرحوم شیخ نصر الله خلخالی وکیل آیت الله بروجردی در عراق بود و مدرسه بزرگ آیت الله بروجردی در نجف و حسینیه آیت الله بروجردی در کربلا و سامراء توسط او احداث شده بود و تولیت آن ها را بر عهده داشت. مرحوم شیخ نصر الله خلخالی که از سرشناس ترین چهره های حوزه های علمیه عراق و محور بسیاری از امور حوزه ها بود، به دلیل این که از سال ها قبل از ورود امام به عراق از دوستان و ارادتمندان صمیمی امام بود و در سفرهای خود به ایران به طور مکرر در قم، محضر امام را درک کرده بود، با ورود امام به عراق با تمام توان خود در پشتیبانی و حمایت از امام کوشید و در گسترش مرجعیت امام به تمام کشورهای اسلامی به ویژه شیعیان هند، پاکستان، افغانستان و حجاز، خاصه بعد از رحلت آیت الله حکیم، بیش ترین نقش را ایفا کرد. همین ویژگی مرحوم شیخ نصر الله موجب شده بود که مدرسه بزرگ آیت الله بروجردی در نجف، محل اصلی طرفداران امام و محل سکونت آنان گردیده و نماز جماعت امام در مغرب ها در این مدرسه برگزار شود و همچنین در شب های جمعه و مناسبت های زیارت مخصوصه امام حسین علیه السلام که امام به کربلا مشرف می شد، نماز جماعت مام در حسینیه آیت الله بروجردی در کربلا اقامه می شد. مرحوم شیخ نصر الله خلخالی در نقل و انتقال وجوه شرعیه از ایران و شیعیان سایر کشورها به نجف اشرف و راه اندازی شهریه امام در حوزه های علمیه عراق نقش محوری را ایفا می کرد.
110/ بروجردی
آیت الله حاج آقا حسین بروجردی فرزند علامه حاج سید علی طباطبائی یکی از بزرگ ترین علما و مراجع شیعه در قرن چهاردهم هجری است. بعد از وفات آیت الله اصفهانی زعامت و مرجعیت شیعیان جهان و تصدی حوزه شهر قم پس از مدتی به معظم له منتهی شد.
مرحوم آیت الله بروجردی در سال 1292ق در شهر بروجرد به جهان دیده گشود و از کودکی به فرا گفتن علوم دینی در بیت علم و دانش شتغال داشت. پس از پیمودن مقدمات علوم در سن هجده سالگی وارد دارالعلم اصفهان شد و از حضور ابوالمعالی، سید مدرس و آیت الله درچه، سطوح فقه و اصول و ادبیات عرب را فرا گرفت. همچنین سال ها از محضر حکیم قشقائی و حکیم کاشانی حکمت و فلسفه و کلام و منطق را آموخت و بعد از هشت سال اقامت در اصفهان رهسپار جف اشرف گردید.
مرحوم بروجردی سال ها در نجف از محضر پربرکت آخوند خراسانی، علامه یزدی، آقا شریعت اصفهانی علیهم الرحمه خارج فقه و اصول استفاده نمود، و خود در علوم عقلی و نقلی به مرتبه اجتهاد و استادی ارتقا یافت و در سن سی سالگی در ردیف اساتید حوزه نجف به تدریس علما اشتغال داشت. مرحوم بروجردی بعد از ده سال اقامت در عتبات در سال 1328ق از عراق وارد بروجرد شد و مدت سی سال از بهترین ایام عمرش در زادگاه او به ترویج، تدریس و تألیف سپری شد و چند سفر به حوزه قم آمد و در برهه ای از زمان در جمله مدرسین حوزه قم قرار گرفت، اما دیری نگذشت که به زادگاه خویش مراجعت فرمود.
مرحوم آیت الله بروجردی در اواخر سال 1363ق به علت کسالتی در بیمارستان فیروزآبادی شهرری بستری شد و پس از یک عمل جراحی بهبود یافت و تا زمانی که در بیمارستان بود عده زیادی از افاضل علما و آیات قم و تهران در بیمارستان از او
عیادت نمودند و پیشنهاد اقامت در حوزه قم و اداره طلاب به او گردید. سرانجام در محرم 1364ق وارد حوزه قم شد و دیری نگذشت که پس از فوت مرحوم آیت الله حائری تدریجاً در رأس اساتید بزرگ حوزه قم قرار گرفت.
مرحوم بروجردی قریب شانزده سال در شهر قم با همکاری آیات و اساتید علما، حوزه عریض و طویلی مملو از علمای اعلام و حجج بزرگ اسلام برپا نمود که شعاع این حوزه پرفیض در سراسر جهان نورافشانی نمود. معظم له در نشر حقایق مکتب، تدریس و تشویق فضلا، ساختن مدارس و مساجد در سراسر جهان و اعزام علما و اساتید به نقاط مختلف باعث ترویج دین، توسعه و شناخت مکتب جعفری در سراسر جهان گردید. مسجد اعظم قم و کتابخانه آن یکی از آثار جاوید این آیت ربانی و بزرگ مرجع جهانی است.
در عصر او مرحوم شیخ شلتوت، مفتی و رئیس جامعة الأزهر، با فتوای خود کرسی فقه جعفری را در ردیف فقه مذاهب جهان اسلام قرار داد و مورد تأیید واقع گردیده و تثبیت شد.
مرحوم بروجردی مدرسین جامعی مرکب از اعلام و آیات و فضلای مختلف در مسجد اعظم قم برقرار کرد. او در طرح مسائل فقهی احاطه جامعی داشت و رأی صاحب نظران و فقهای بزرگ را بدون کم و کاست به خوبی عنوان می نمود تا خود علما انتخاب کنند و نظریه صائب را برگزیده و اهل نظر شوند.
در تشکیل مجالس مذهبی، وعظ و سخنرانی، و مخصوصاً به اقامه عزا و مجالس سوگواری ائمه هدى عليهم السلام کوششی وافر داشت. مرحوم بروجردی بر کتاب های فقه صدوق، تهذیب و استبصار شیخ طوسی، خصال و رجال و امالی و علل الشرایع اساتیدی ضمیمه نمود. معظم له حاشیه بر کفایه آخوند خراسانی، و حاشیه بر نهایه طوسی به رشته تحریر برد، و یک دوره فقهی از تقریرات او به جا ماند. در عصر او رساله عملیه توضیح المسائل برای مقلدین با اسلوب تازه و جالبی در سراسر جهان منتشر شد.
مرحوم آیت الله بروجردی سرانجام در سن نود سالگی در شوال 1380ق (1340ش) بر اثر عارضه قلبی، جهان فانی را وداع نمود و در کنار مسجد اعظم به خاک سپرده شد و جهان اسلام را به سوگ و عزا نشانید. مرگش چنان موجی در جهان بشریت پدید آورد که به شخصیت الهی او دوست و دشمن و مردم نقاط دور دست جهان واقف شدند.
111/ مرحوم ربانی شیرازی
آیت الله عبدالرحیم ربانی شیرازی، فرزند حاج مهدی، سال 1303ش به دنیا آمد. ایام کودکی را در مکتب خانه ها و جوانی را در مدارس علمیه شیراز به سر آورد. در جوانی به حزب «برادران» پیوست که به رهبری آیت الله آقا سید نورالدین حسینی برأی مقابله با تجاوزات استعمارگران خارجی و عمال داخلی آن ها به حریم اسلام و روحانیت تأسیس شده بود و رسماً به فعالیت های حزبی و سیاسی پرداخت. هم زمان برأی تکمیل اطلاعات دینی خود به مدرسه علمیه آقا باباخان رفت.
او در زمان مرجعیت آیت الله سید حسین بروجردی به قم مشرف شد. حضور آیت الله ربانی شیرازی در درس آیت الله بروجردی به گونه ای ملموس و محسوس بود که اگر تصادفاً روزی نمی توانست در کلاس درس حاضر شود، همگان متوجه عدم حضور وی می شدند. بارها اتفاق افتاده بود که آیت الله بروجردی از میان آن همه شاگرد که به درس وی حاضر می شدند سراغ آقای ربانی را گرفته بود. این جلب توجه استاد به شاگرد به سبب نقدهای دقیق علمی آیت الله ربانی به کلام حضرت آیت الله بروجردی بود که بارها استاد را وادار به تجدید نظر در رأى و مطلب ارائه شده کرده بود.
فقط قدرت علمی و دقت نظر مرحوم ربانی نبود که منزلت وی را نزد استاد بالا برده بود؛ روح دینی و فکر روشن و تقوای شدید او در امر دین نیز از دیگر علل علاقه آیت الله بروجردی به وی به شمار می رفت. این اعتماد استاد به شاگرد تا جایی بود که کراراً آقای ربانی را به عنوان نماینده خویش برای رسیدگی به امور مسلمین به شهرهای مختلف می فرستاد.
بنا به پیشنهاد آیت الله بروجردی مبنی بر تشکیل و تأسیس مکتب فقهی جدید، تحت عنوان «فقه الحدیث» آیت الله ربانی یکی از سه نفر شاگردان ممتاز و قبول شدگان از بین شصت نفر شاگردان برجسته معظم له بود که در احیاء وسائل الشیعه از طریق تصحیح و تعلیق و چاپ، همت گمارد. ضمن این که در گروه تدوین کتاب «جامع الحديث» نیز حضور فعال داشت.
دقت و مهارتی که مرحوم ربانی شیرازی در تصحیح وسائل الشیعه و نگاشتن پاورقی های آن از خود نشان داد، آوازه فضلش را به دور دست ها رساند و متعاقب پیشنهاد تصحیح و تنقیح کتاب عظیم بحار الانوار به حضرت علامه طباطبایی از سوی یکی از ناشران متعهد، علامه طباطبایی را بر آن داشت تا در اجرای این امر مهم از آیت الله ربانی دعوت به همکاری کند. از مجموعه 110 جلدی بحارالانوار کار
تصحیح و تعلیق 40 جلد آن توسط ایشان انجام گرفته است.
شروع مبارزات آیت الله ربانی شیرازی با رضاشاه، ایستادگی در مقابل توطئه کشف حجاب بود. ایشان تصمیم گرفت آیات و روایاتی را که دلالت بر لزوم پوشش برای زن دارد، استخراج نموده و آن ها را به صورت اعلامیه ای نوشته و بر معابر عمومی نصب نماید. برأی کسب اجازه به نزد آیت الله آقا سید نورالدین رفت که به وی اجازه داده شد.
بعد از ارتحال آیت الله بروجردی، آیت الله ربانی از توطئه شاه برای انتقال مرجعیت از ایران به عراق با خبر شد و احساس خطر کرد، درس و بحث و تألیف و تحقیق را کنار نهاد و قدم به میدان مبارزه سیاسی گذاشت. آیت الله ربانی از سال 1349ش با مطرح شدن حکومت اسلامی از ناحیۀ امام خمینی در صدد برآمد تا با سازماندهی روحانیون انقلابی و فرستادن آن ها به نقاط مختلف کشور به پرورش کادرهای لازم برای شرکت در یک قیام همگانی و به دست گرفتن پست های کلیدی در حکومت آینده بپردازد.
یکی از گروه های فعالی که با آیتالله ربانی در تماس مستقیم بودند و پایگاه مرکزی آن ها در شهر نهاوند قرار داشت گروه ابوذر بود. افراد این گروه فعالیت های سیاسی- انقلابی خود را تا جایی پیش بردند که در شهر قم- در حین خلع سلاح مأمور شهربانی- که منجر به درگیری شد، اعضای اصلی گروه دستگیر و هر شش نفر به اعدام محکوم و حکم صادره در 30 بهمن 1352 به اجرا در آمد.
در رابطه با گروه ابوذر و دستگیری کادر مرکزی آن؛ منزل آیت الله ربانی در قم به محاصره ساواک در آمد و سپس به داخل خانه ایشان هجوم بردند و او را با خشونت تمام دستگیر و در حضور همسر و فرزندانش او را زیر ضربات مشت و لگد و قنداق تفنگ به شهربانی بردند.
ساواک قم پس از مدتی که نتوانستند هیچگونه اعترافی از آیت الله ربانی بگیرد و یا به مدرکی دست پیدا کند، وی را به زندان قصر تهران منتقل و به سه سال و یک ماه حبس محکوم ساخت.
از آن جایی که آیت الله ربانی شیرازی برای مبارزه زمان و مکان خاصی را نمی شناخت به محض ورود به زندان تصمیم گرفت اقامه نماز صبح را رسمیت بخشد؛ چرا که از مقررات زندان این بود که نماز خواندن برای افراد مذهبی ده دقیقه قبل از طلوع آفتاب و پیش از بیدار باش رسمی است و رژیم برای این که ثابت کند که کلیه زندانیان ضد امنیت (سیاسی) مارکسیست هستند این استثناء را نیز از بچه مذهبی ها لغو کرده بود. این سوژه خوبی برای آیتالله ربانی جهت ادامه مبارزه بود. بر همین اساس او طی مشورتی با برخی از آقایان حاضر در زندان پیشنهاد اجرای مراسم نماز صبح در اول وقت شرعی به طور دسته جمعی را داد که به اتفاق آراء به تصویب رسید.
ساواک پس از مشاهده استقامت زندانیان مذهبی در خصوص اقامه نماز اول وقت صبح با وجود چند مرتبه شکنجه جمعی آن ها، آیت الله ربانی را مسبب و محرک اصلی معرفی کرد و با احضار ایشان و اعمال شکنجه جسمی و تراشیدن محاسن ایشان به شکنجه روحی نیز پرداخت و سپس وی را به سلول انفرادی منتقل ساخت.
آیت الله ربانی بعد از پیروزی انقلاب نیز لحظه ای آرام ننشست، در سال 1358ش با صلاحدید امام به کردستان رفت تا به جنگ های داخلی آن منطقه رسیدگی کند. بعد از آن برای حل مسائل حزب خلق مسلمان به رهبری شریعتمداری، به آذربایجان رفت. با توجه به توانایی ايشان در این دو منطقه، امام طی حکمی آیت الله ربانی را برای حل غائله فارس اعزام کردند.
در انتخابات مجلس خبرگان رهبری، از طرف مردم استان فارس انتخاب شد و با حکم امام، به عنوان یکی از فقهای شورای نگهبان، به عضویت این شورا درآمد.
مواضع قاطعانه آیت الله ربانی شیرازی دشمنان ایشان را بر آن داشت که وی را مورد تهدید قرار دهند، در اوایل سال 1360ش در راه بازگشت از جهاد سازندگی، برای چندمین بار او را مورد سوء قصد قرار دادند و به سوی ایشان تیراندازی کردند که یکی از گلوله ها به گردن وی اصابت کرد. حضرت امام در تلگرافی خطاب به ایشان اظهار تاسف فرمود.
سرانجام در تاریخ اواخر سال 1360ش که برای شرکت در جلسات شورای نگهبان از شیراز عازم تهران بودند، در بین راه دلیجان و محلات، اتومبیل ایشان پس از ترکیدن لاستیک از جاده منحرف و واژگون شد. هنوز ساعاتی از انتقال ایشان به درمانگاه نگذشته بود که خبر رسید روح پاکش از محنت آباد دنیا پرواز کرد.
112/ مرحوم ربانی اَملَشی
آیت الله ربانی املشی در نیمه شعبان سال 1313ش به دنیا آمد. پدرش ابوالمکارم اهل شهرستان املش گیلان بود.
بعد از اتمام تحصیل ابتدایی برای تحصیل معارف و علوم دینی قدم به حوزه علمیه قم نهاد و دوره های مقدمات و سطح را نزد استادان و مدرسان سرشناس حوزه خواند. او به منظور انتخاب بهترین استادان دوره خارج فقه و اصول در درس مدرسان مختلف حاضر شد و سرانجام درس آیات عظام بروجردی و حضرت امام را پسندید و همزمان در درس خارج فقه و اصول این حضرات شرکت کرد و بعد از رحلت آیت الله بروجردی دروس اصلی این دوره را در محضر حضرت امام خواند. او در توصیف کلاس های دروس امام می گفت: «امام برای ما تنها یک مدرس فقه و اصول نبود، بلکه معلم اخلاق بود.» بعد از رحلت آیت الله بروجردی، در جلب رضایت امام برای انتشار رساله شان همراه با سایر دوستانش تلاش بسیاری کرد و با اجازه حضرت امام برای اولین بار رساله ای بنام «نجاۀ العباد» را به چاپ رساندند که توسط عده ای از شاگردان امام تنظیم شده بود.
او در یکی از سفرهای خود به کربلا با مقام معظم رهبری آشنا شد و باب دوستی را با هم باز کردند که تا پایان عمر او ادامه یافت. در محرم 1342ش برای انجام سفر تبلیغی به املش رفت که ماجرای دستگیری امام و قیام 15 خرداد اتفاق افتاد و او بعد از ایراد سخنرانی تند و آتشین علیه رژیم، همراه پدرش با تهیه دو دست کفن راهی تهران شد.
در اولین سالگرد قیام 15 خرداد به دستور امام به کاشان رفت و طی یک سخنرانی افشاگرانه با شجاعت و صراحت تمام، رژیم پهلوی را به حکومت یزید و شمر تشبیه کرد. ماموران رژیم به سرعت مجلس را محاصره کردند، دوستانش به او پیشنهاد کردند که با تغییر لباس فرار کند، اما نپذیرفت و بلافاصله بعد از سخنرانی دستگیر و به شهربانی کاشان برده شد. روز بعد به قم و از آن جا به تهران منتقل و با قرار بازداشت روانه زندان شد و تا 13 مرداد 1343 در زندان های شهربانی و قزل قلعه به سر برد. او در اواسط دی ماه 1343 به پیشنهاد «شیخ غلامحسین جعفری همدانی» پیشنماز مسجد بازار تهران شد، اما به سبب سخنرانی های افشاگرانهاش بعد از نماز، در دی ماه 1343 باز هم روانه زندان شد. مرتبه بعد، در اردیبهشت 1351 به همراه شیخ محمد علی گرامی، شیخ محمد یزدی و احمد جنتی به اتهام اقدام علیه امنیت کشور در قم بازداشت و روانه زندان شد.
حکومت سفاک پهلوی در مرداد 1352 قریب 30 نفر از روحانیون هوادار امام را به نقاط دور افتاده کشور تبعید کرد و از این بین آیت الله ربانی املشی به مدت سه سال به شوشتر خوزستان و بعد از مدتی به فردوس خراسان تبعید شد.
بنا بر یکی از گزارش های ساواک خراسان، به سبب شرکت آیت الله ربانی املشی در نماز جماعت، تعداد نمازگزاران از 30 نفر به 300 نفر افزایش یافت. بعد از اتمام دوران محکومیت، به قم مراجعت کرد و با شهادت حاج آقا مصطفی خمینی در مراسم های مختلف با لحنی تندتر از گذشته به اعتراضات خود علیه نظام استبدادی و دیکتاتوری حکومت ادامه داد و باعث شد که بعد از مراسم چهلمین روز شهادت فرزند امام در سال 1358ش، جمعیت در خیابان های قم به تظاهرات پرداختند و فریاد درود بر خمینی و مرگ بر شاه در فضای این شهر طنين افکن شد. در بعد از ظهر همان روز همین کار تکرار شد که این بار با عکس العمل شدید ماموران رژیم روبه رو و به خاک و خون کشیده شد. دو روز بعد از این رویداد، ساواک هراسناک از این واقعه، نام او را در فهرست مسببین این جریان قرار داد و او به همراه سایرین، مجدداً به مناطق دور افتاده تبعید شدند. این بار شهربابک در استان کرمان پذیرای او بود.
او با همکاری و حمایت روحانیون محلی به روشنگری مردم پرداخت، در و دیوار شهر پر از شعارهای انقلابی و ضد دولتی شد. همان روزها بود که شیشه های ساختمان حزب رستاخیز به اعتراض توسط نیروهای انقلابی شکسته شد. در 29 بهمن 1356 به مناسبت چهلمین روز شهادت مردم قم، اکثریت کسبه شهربابک، کسب و کار خود را تعطیل کرده و در مسجد جامع این شهر به سخنان ربانی املشی گوش فرا دادند. شور و هیجان مذهبی مردم شهربابک و بالا گرفتن احساسات ضد حکومتی در این شهر باعث شد تا رئیس ساواک کرمان مکررا از اداره کل سوم ساواک بخواهد که آیتالله ربانی املشی را به شهر دیگری منتقل کند و سرانجام در 19 خرداد 1357 او را به جیرفت منتقل کردند. اما آن جا هم خیلی زود با استقبال عمومی مواجه شد و منزلش محل برگزاری نمازجماعت، پایگاه وعظ و خطابه و سنگر توزیع اعلامیه های حضرت امام و دیگر مراجع بود. در این زمان که مبارزات مردم اوج گرفته بود، طاقتش تمام شد و به بهانه عیادت از پدر، بدون اجازه شهربانی از تبعیدگاهش خارج شد، اما مجدداً دستگیر و به جیرفت باز گردانده شد. در ایام نزدیک به پیروزی، رژیم ناچار گردید محکومیت او را لغو کند و او توانست با اشتیاق فراوان به میعادگاه خود یعنی قم باز گردد.
به دنبال پیروزی انقلاب و به فرمان امام در رأس هیأتی به گیلان و مازندران سفر کرد تا از نزدیک مشکلات و مسایل مردم آن سامان را بررسی و در رفع نواقص و کمبودها بکوشد.
در مجلس خبرگان قانون اساسی، نماینده مردم گیلان بود و در سال 1359ش با حکم امام به عضویت در ستاد انقلاب فرهنگی منصوب شد. بعد از شهادت آیت الله بهشتی به سمت دادستان کل کشور منصوب گردید و در شورای عالی قضائی عضویت یافت. او پیش از این، رئیس شعبه اول دادگاه های عالی انقلاب بود. رهبر کبیر انقلاب در سال 1361ش او را به سمت یکی از فقهای شورای نگهبان منصوب کردند. او عضو هیات موسس جامعه مدرسین حوزه علمیه قم بود و در اولین دوره انتخابات مجلس خبرگان رهبری از سوی مردم خراسان و در دومین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی از سوی مردم تهران انتخاب شد و از طرف نمایندگان در هر دو مجلس به سمت نائب رئیس دوم انتخاب شد. او عضو فعال حزب جمهوری اسلامی بود و در شورای مرکزی، شورای داوری و شورای فقهای این حزب عضویت داشت.
منافقان در شهریور 1360 به منزل او هجوم بردند، اما با عنایت حضرت حق و رشادت محافظانش تلاش منافقان نافرجام ماند.
او پس از عمری تلاش، مجاهدت، مبارزه و کوشش برای پیروزی و سربلندی اسلام و حکومت اسلامی سرانجام در سال 1364ش به لقاء الله پیوست و در میان حزن و اندوه هزاران تشییع کننده در حرم حضرت معصومه به خاک سپرده شد.
113/ کانون نویسندگان
کانون نویسندگان ایران اواسط دهه چهل، پس از بحث و جدل های فراوان در میان بخشی از روشنفکران اهل قلم، سرانجام با همکاری گروه ها و جمع های ادبی متعدد (گروه تالار قندریز، گروه ادبی طرفه، جمع ادبی کافه فیروز و...) شکل گرفت. این مجموعه علی رغم گرایش های هنری، فکری و سیاسی متفاوت، بر بنیان خواست های حرفه ای مشترک و اهداف مشخص، همچون مبارزه با سانسور و اتکا به اصول عام و مشخص آزادی و دمکراسی گردهم آمدند.
اواخر سال 1346ش این افراد با انتشار بیانیه ای شرکت در «کنگره جهانی شعرا، نویسندگان و مترجمان ایرانی و خارجی» را که دربار و مشاوران فرهنگی و هنری فرح پهلوی تدارک دیده بودند، تحریم کردند. این حرکت که اعتراض به نبود آزادی اندیشه و بیان در جامعه، و دخالت ادارات و عناصر سرکوب و سانسور رژیم در کار انتشار و طبع بود، نقطه آغاز فعالیت جمعی و علنی این مجموعه شد. چند ماه بعد (اردیبهشت 1347) این مجموعه با نام کانون نویسندگان ایران و با انتشار بیانیه اول کانون اعلام موجودیت کردند.
کانون نویسندگان ایران در سال 1349ش به تعطیلی کشانده شد و از فعالیت بازماند. در این دوره، دولت نه فقط از دادن مجوز به کانون سرباز زد، که به دستگیری و به زندان انداختن برخی از اعضاء فعال کانون، تهدید و ارعاب و ممنوع القلم کردن تعدادی دیگر از اعضای کانون نیز رو آورد. اما این همه ماجرا نبود. مسایل و مشکلات درونی کانون نیز در بروز واقعه تعطیلی کانون نقش داشت.
دوره دوم فعالیت کانون نویسندگان ایران از اواخر سال 1355ش آغاز شد. وضعیت سیاسی جامعه ما و جهان، اوضاع اقتصادی، اجتماعی فرهنگی، همراه با رخدادهایی درون حکومت پادشاهی، شرایطی را برای طرح فعالیت مجدد کانون و اقدام در این راستا مهیا ساخت.
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، تفکرات کانونیان به دلیل نشأت گرفتن از مبانی غیردینی غرب و یا اندیشه های ایران قبل از اسلام و گرایش به کمونیست، به هیچ وجه حکومت دینی و تفکر دینی را بر نمی تابید، ز این رو بعد از پیروزی انقلاب همواره در جهت تغییر فضای مذهبی جامعه حرکت می کردند. در موضع کانون نویسندگان ایران و اساسنامه کانون نویسندگان ایران (مصوب مجمع ملی در 31 فروردین 1358) این جهت گیری مشخص است.
پس از بسته شدن دفتر کانون نویسندگان ایران در سال 1360 ش که بیش تر به علت اختلافات درونی بود، عده ای از اعضای فعال کانون راهی خارج شدند، و آنان که ماندند به طور پراکنده و در گروه ها و محافل مختلف به فعالیت های ضد فرهنگی و هنری (ادبی) خود ادامه دادند. اعلام همدردی و یاری رساندن جمعی از روشنفکران اهل قلم به زلزله زدگان کشور در سال 1369ش بحث فعال کردن کانون نویسندگان ایران را مطرح تر کرد تا آن حد که این مسئله به عرصه مطبوعات کشور کشانده شد.
در تداوم همین اقدامات، اواخر سال 1369 ش در گردهمایی غیررسمی تعدادی از نویسندگان، شعرا و مترجمین دگراندیش طرحی با عنوان «پیش نویس منشور کانون نویسندگان ایران» تدوین کردند. این پیش نویس به خاطر پاره ای اختلاف نظرها، مسکوت ماند. با این حال بحث پیرامون تجدید فعالیت کانون نویسندگان ایران در مطبوعات ادامه یافت. اعتراض به دستگیری سعیدی سیرجانی (1372ش) و سپس انتشار متن «ما نویسنده ایم» که به امضای 134 شاعر، نویسنده،و مترجم رسیده بود (1373ش)، از دیگر اقدامات این جمع بود.
کانونیان همچنان با برگزاری جلسات متعدد و مشورتی سرانجام پیش نویس جدید منشور کانون نویسندگان ایران را نوشتند. در اصل نخست متن پیش نویس منشور کانون نویسندگان ایران اعلام می کنند:
«آزادی اندیشه و بیان و نشر در همه عرصه های حیات فردی و اجتماعی بی هیچ حصر و استثناء حق همگان است.» و خواستار آن می شوند.
با روی کار آمدن دولت اصلاحات، کانون ارتباط گسترده ای با عناصر دولتی، به خصوص عطاءالله مهاجرانی وزیر ارشاد وقت، برقرار کردند و با کمک های او به بسیاری از اهداف خود در ضربه زدن به اسلام و انقلاب رسیدند.
مجمع کانون از سال 81 تاکنون برگزار نشده است و اغلب اعضای آن در خارج از کشور زندگی می کنند.
فصل اول: طرح دغدغه
سیصدوسیزده انسان، اما به قدر یک امت...15
در میدان سیاست، وضع ما بسیار خوب است. ما در موضع فعالیتیم و دشمن در موضع انفعال است...16
«الباطل يموت، بترک ذکره» اظهارات دشمن در عرصۀ سیاست اگر تکرار نشود، به خودیِ خود زایل می شود...17
در باب اقتصاد با این که غم طبقات ضعیف جامعه را در دل دارم، اما نسبت به آینده امیدوارم...17
احساس نگرانی عمیق در باب فرهنگ...18
دغدغۀ فرهنگی شبیه دغدغه در میدان جنگ است و به معنای رها کردن سنگر، عقب نشینی و ناامیدشدن نیست...18
فرهنگ و رفتارهای جامعه برخاسته از عقاید و اخلاقیات جامعه است...19
فرهنگ یعنی ذهنیت های حاکم بر وجود انسان که رفتارهای او را به سمتی هدایت می کند...19
یک موجودِ فعالِ پیش روِ اثر گذار، با تبدیل محتوای ذهنی اش، به یک موجودِ منفعلِ منهزم تبدیل می شود...20
«مداد العلماء افضل من دماء الشهداء»...20
جوانان طلبه در میدان جنگ انسان های متزلزل را به انسان های ایستادۀ دارای مقاومت تبدیل می کردند...20
فرهنگ مفهومی است که در حقیقت با دلِ انسان سر و کار دارد...20
مسائل فرهنگی باید با سعۀ صدر و اهتمام و دل سوزیِ عمیق و همراه با خبرگی و کارشناسی رسیدگی بشود...21
رشد سیاسی ذهن مردم، خودش یک کار فرهنگی است...21
توصیه به پرهیز از کارهای باندی و اجراییِ سیاسی...22
کار فرهنگی مهم تر از کار سیاسی است...22
نظام جمهوری اسلامی از آغاز بر یک مبنای فرهنگی بنیان شد...22
فرهنگ جامعه، بر مبنای تفکر و روحیۀ انقلاب، تحول لازم را پیدا نکرده است...22
باید مسألۀ فرهنگ را با کلیتش، مسألۀ اول این کشور به حساب آورد...23
بشر در تکلیف و قبول زحمت است که می تواند قله ها را فتح کند...23
فصل دوم: منشأ انقلاب اسلامی
راز ماندگاری در تاریخ و بارور شدن، این است که اصل و ریشه، طیب و پاکیزه باشد...27
آسیب پذیری این انقلاب، از همۀ انقلاب های بزرگ دنیا به مراتب کم تر بوده است...27
مقایسۀ انقلاب ها، یک کار بسیار شیرینِ علمی است...28
بیست سال بعد از انقلاب فرانسه فقط شخص پادشاه تغییر یافته و هیچ کدام از آرمانهای انقلاب وجود ندارد...28
در طول این بیست سال در فرانسه، سه گروه بر سر کار آمدند و هر کدام، گروه قبلی را متهم و سپس نابود کردند...28
بعد از ناپلئون، باز همان سلسلۀ بوربون ها بر سر کار آمدند...29
بعد از یکصدو خرده ای سال از انقلاب فرانسه، جمهوری فرانسه سر و سامان به خودش گرفت...29
در طول بیست سال بعد از انقلاب اکتبر، دیکتاتوری سیاه استالین بر شوروی حاکم بود...29
انقلاب الجزایر از مساجد و مدارس دینی شروع شد لیکن حتی یک روز حکومت دین در الجزایر به وجود نیامد...30
بیست سال بعد از انقلاب الجزایر نه اثری از پیشرفت های اخلاقی و معنوی بود و نه پیشرفت های مادی...31
هیچ قدرتی در دنیا در مقابل انقلاب کبیر فرانسه مبارزه نکرد...31
در زمان انقلاب شوروی، از دشمنان خود روسیه هم کم شد...31
انقلاب اسلامی ایران دو نوع دشمن داشت؛ هم دشمنان سیاسی و اقتصادی و هم دشمنان دینی...32
انقلاب ایران یک انقلاب هویتاً اسلامی بود...33
منشأ انقلاب اسلامی در تدین و ایمان است...33
تأثیر ایمان در زندگی بشر...33
ایمان و تعبد منبع لایزالی است که انقلاب اسلامی از آن تغذیه کرده و خوشبختانه از خیلی از آسیب ها دور مانده است...34
فصل سوم: فرهنگ و هنر ایران و انقلاب
انقلاب اسلامی به ادبیات و هنر نیاز فراوانی دارد...37
ما امروز یک زبان قوی و یک فرهنگ عمیق تاریخی و غنی داریم و به یک هنر سطح بالا به شدت نیازمندیم...38
اسلام از اول در یک قالب صددرصد هنری ارائه شده است...38
همۀ صاحب نظرانِ ادبیات و هنر، در مقابل اوج هنری قرآن اظهار عجز کرده اند...38
پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله) بر روی شعر و شاعر سرمایه گذاری زیادی کرد...39
ملت ایران، سرشار از برجستگی ها و درخشندگی هاست، اما از لحاظ فرهنگی، آن پختگی و بلوغ کافی را ندارد...39
ما در دوران پهلوی و قاجار شبیخون زده شدیم...40
سوء استفاده اروپایی ها از خواب و غفلت ما...40
در دوران پهلوی می خواستند تمدن بَدَوی قبل از اسلام را جایگزین تمدن هزارو سیصد سالۀ اسلامی کنند...41
فرق است بین این که در حالت هشیاری، دارویی را انتخاب کنیم یا در حالت بیهوشی، دارویی را به ما تزریق کنند...41
تا اواخر دوران پهلوی هر چه از فرهنگ بیگانه به ما تزریق کردند، مسموم، مخدر و نامناسب بود...42
نظم، پرکاری و خستگی ناپذیری عناصر مثبت و مطلوب فرهنگ غرب است...42
اگر بخواهد تحولی در یک کشور انجام گیرد، فرهنگ، کارگشاست...42
فرهنگ یک ملت است که می تواند او را وادار به ورود به میدان سازندگی کند و از عوارض دوران سازندگی نجات دهد...43
فرهنگ یک ملت است که باعث می شود توانمندی و اقتدار این ملت در جهت حیات و رشد و خدمت به بشریت باشد یا در جهت انحطاط بشریت...43
با این که ملت آمریکا از لحاظ علم و ثروت به یک اوجی رسیده است، اما در نهایت به سمت انحطاط در حرکت است...44
باید در فضای اوایل انقلاب، معارف و فرهنگ اسلامی را به صورت ترجمۀ معنوی و نه زبانی ارائه می کردیم...44
آن وقت هنرمند، هنرش از اسلام می جوشید...44
اروپای مدعی آزاداندیشی در مقولۀ فرهنگ به شدت سخت گیر و متعصب است...45
با حجاب، به شدت مبارزه می کنند، چون مخالف فرهنگ اروپاست...45
غرب، فرهنگ خود را تحت نام استانداردهای جهانی به ملت ما تحمیل می کند...45
لزوم گسترش کمّی فرهنگ...46
جامعۀ ما بالقوه یک جامعۀ فرهنگی است، اما بالفعل یک جامعۀ فرهنگی نیست...46
لزوم گسترش کیفی فرهنگ...47
گسترش کمّی فرهنگ، یعنی مردم را کتاب خوان کنیم و گسترش کیفی، یعنی تولید کتاب کنیم...47
ما مردم با هنر و با استعدادی داریم...47
بر خلاف دوران طاغوت، بعد از انقلاب، در حوزۀ شعر، رشد خوبی داشتیم...47
در شعبه های فرهنگی وارداتی مثل سینما یا تئاتر، رشد مطلوبی نداشتیم...48
ملتی که سینما ندارد، مثل انسانی است که زبانی از زبان های مورد تفاهم و تکلّم را بلد نیست...48
در دورۀ اسلامی، سابقۀ داستان نویسیِ ما کم نیست، اما در دوران قبل از انقلاب مطلقاً پیشرفت نداشته است...49
در دورۀ قبل از ما، یک ذهن خلّاقی در حد امیرارسلان نامدار بوده است...49
استعداد داستان نویسی در ایران، قبل از انقلاب هیچ پرورشی پیدا نکرده است...50
گسترش کیفی فرهنگ یعنی تربیت شاعر، نویسنده و هنرمند...50
فصل چهارم: جریان روشنفکريِ بيمار
نقشی که روشنفکر باید در جامعه ایفا کند...53
روشنفکری در ایران، بیمار، وابسته و بی ایمان متولد شد...53
روشنفکر نسبت به فرنگ هم وابستگی علمی داشت و هم وابستگی فرهنگی...54
روشنفکرِ از غرب برگشته برای فرهنگ ایرانی اسلامی خود هیچ ارزشی قائل نبود...54
روشنفکری ایران با دو خصوصیت بی اعتنایی به ایرانی گری و بی اعتنایی به اسلام متولد شد...55
انحصارات خارجی دورۀ ناصرالدین شاه، دستاورد اولین روشنفکران ایرانی بود...55
برخی روشنفکران به جای مبارزه با استبداد، به مبارزه با دین و اعتقادات مردم می پرداختند...56
حضور روشنفکران وابسته به غرب، علت اصلی تبدیل جریان عدالت خواهی اسلامی به جریان مشروطۀ انگلیس...56
علت سرد شدن و بی اعتمادی مردم نسبت به جریان مشروطه...58
بعد از دلسرد شدن مردم، رهبران دینیِ حرکت مشروطه، یکی یکی حذف شدند...59
علت انحراف مشروطه بیش تر به خاطر روشنفکران وابسته به انگلیس بود...59
در دورۀ رضاخان، روشنفکران درجۀ یک کشور در خدمت او قرار گرفتند...60
در دورۀ بعد از رضاخان، بخشی از روشنفکران به حزب توده پیوستند...61
مرحوم آل احمد و مرحوم شریعتی مظهر توبۀ روشنفکری هستند...61
بسیاری از روشنفکرانی که مورد غضب دستگاه پهلوی بودند به همکاران مطیع دستگاه تبدیل شدند...62
نظر آل احمد پیرامون مشخصات روشنفکر...62
معنای روشنفکری در فرهنگ غربی...63
روشنفکر در ایران کسی بود که با سنت ها و تاریخ کشورش و همچنین با اسلام و مذهب دشمن باشد...63
روشنفکر غربی به نفع ملت های ضعیف مبارزه می کرد، اما در ایران روشنفکر به دخالت استعمار کمک می کرد...64
هیچ لزومی ندارد که روشنفکر مخالف مذهب باشد...65
سکوت روشنفکران در ماجرای کودتای بیست وهشت مرداد...65
سکوت روشنفکران در کشتار پانزده خرداد...65
روشنفکر، همان آقای بالای ایوان است...65
روشنفکران در دورۀ پانزده سالۀ نهضت اسلامی به کل کنار رفتند...66
ظهور گرایش روشنفکرانۀ مذهبی...68
علت سبقۀ کمّی آثار روشنفکران غیر دینی نسبت به آثار متفکرین اسلامی، ترجمه ای بودن آن هاست...68
در هند و مصر، بینش روشنفکرانۀ اسلامی زودتر ظهور کرد که مرهون سید جمال الدین است...69
دام پیش روی روشنفکرِ مسلمان در اوایلِ تکوّنِ فکر اسلامی...69
مرحوم شریعتی می گفت: امروز که نطفۀ اندیشه اسلامی دارد بسته می شود، باید هر گونه رگۀ بیگانه را از آن دور کنیم...70
دشمنان استقلال و هویت اسلامی ایران هم نفرت از دین دارند و هم طمع مال و نام و نشان دارند...71
هدف دشمن نابود کردن هویت اسلامی و انقلابی است و در درجۀ اول به خواص طمع دارند و نه به تودۀ مردم...71
فصل پنجم: جریان روشنفکری و انقلاب
دو جبهه از انقلاب اسلامی جوشیدند: جبهۀ خودیِ روشنفکری و جبهۀ خودی هنر...75
کفر یعنی حقیقتِ روشنی را پوشاندن...75
تیغ انقلاب در هیچ جبهه ای کندتر از جبهۀ روشنفکری و هنر نبود...76
به خاطر وابستگی هایی که روشنفکران داشتند، انقلاب نتوانست آن جبهه را فتح کند...76
در دوران مبارزات انقلاب اسلامی، روشنفکران حرفه ای نقش کمی داشتند...76
غالب روشنفکران ما با مردم و میان مردم نبودند...76
«اگر می فروشی، همان به که بازوی خود را، اما قلم خود را زنهار»...77
روشنفکران در لحظات ولادت جمهوری اسلامی هم سعی کردند مردم را عقب بنشانند...77
روشنفکر، امروز حق ندارد ایدئولوژی کاذبِ التقاطيِ غيرِ صادق خود را برای مردم مطرح کند...77
روشنفکران سعی کنند که با مردم و هم جهت با مردم باشند...78
مردم قبول نمی کنند که روشنفکران بهتر از آن ها می فهمند...78
روشنفکران، هنر خود را در خدمت مردم بگذارند و سعی کنند به مقدسات مردم اهانت نکنند...78
رهبر و امام ما با آن قدرت الهی بزرگ و با عظمتش، از اولین لحظات ورود به ایران، رفت به میان مردم...79
با مردم بودن روشنفکران یعنی خواست مردم، احساسات مردم، خط سیاسی و فکری مردم را بپذیرند و در آن خط حرکت کنند...80
دلیل عدم انجذاب روشنفکران به انقلاب اسلامی، نقص در فاعل نبود بلکه نوعی حالت خاص در قابل بود...80
روشنفکری که مسئولیت های فردی اسلام را قبول نکند، نمی تواند این نظام اسلامی را همراهی کند...80
نمونه ای از حالت خاص در قابل: عدم پذیرش حکم حجاب از سوی روشنفکر
ایستادن در مقابل خلاف هایی مانند می خوارگی و ارتباط آمیخته به شهوت، عده ای را از ما گرفت...81
انقلاب اسلامی آمد و بافته های ذهنیِ روشنفکران را باطل و پوچ کرد...82
وصف حال روشنفکرانی که هم می خواستند مردمی باشند و هم عیّاش و مست...82
یک عده از روشنفکران بهشان بر خورد که چرا ستاره های این انقلاب نشدند...83
یک عده از روشنفکران هم جز خباثت و بدجنسی هیچ انگیزه ای نداشتند و علیه این انقلاب کار کردند...83
در مقایسه با انقلاب ما، انقلاب خشن و غیر قابل پذیرش شوروی سابق، بسیاری از روشنفکران روسیه را جذب کرد...84
آلکسی تولستوی ابتدا مخالف انقلاب سوسیالیستی بود، اما پس از مدتی، جذب آن شد...84
از هنرمندان برجستۀ معروف قبل از انقلاب خیلی به ندرت به انقلاب اسلامی گراییدند...85
جنگ تحمیلی، فضایی را که روشنفکری برای رشد و شکوفایی خودش لازم داشت، در همان جهتِ درست تشدید کرد...86
بعد از جنگ تلاش هایی شد که روشنفکری ایران را به همان حالت بیماری قبل از انقلاب برگردانند...86
برخی روشنفکران از اول به دنبال منافع خود بودند، نه به فکر مردم و برخی دیگر تحت تأثیر عنوان ها، اجیر شده بودند...86
روشنفکران مسلمان باید در میدان روشنفکری فعال باشند...87
بعضی به دنبال برگشتن به حالت بیماری روشنفکری اند و می گویند که روشنفکری با دین نمی سازد...87
بر خلاف خطای تاریخی آل احمد، دوران صفویه دوران شکوه و اوج ادب و هنر است...87
وصف مشاهیر دوران صفویه...88
ارتجاع روشنفکری یعنی برگشتن به دوران بی اعتنایی به همۀ سنت های اصیل و بومی و تاریخ و فرهنگ...89
یک اقلیتی از هنرمندان و شاعران در دوران قبل از انقلاب اسلامی در خدمت انقلاب بودند...89
جبهۀ جوانان هنرمند انقلاب در بدو تشکیل در مقابل خود یک جبهۀ خیلی قوی داشت...89
عناصر جبهه، خود از لحاظ اعتقادات هم سطح نبودند، و کسانی که عمق اعتقاداتشان زیاد نبود، غربال شدند...90
فصل ششم: تهدیدات درونی
نباید از هیچ کدام از نقش های عوامل درونی و بیرونی غافل بمانیم...93
تهدیدات بیرونی علیه انقلاب یک توهم نیست...93
عوامل درونی یعنی مواردی که در درون خود ما انقلابیون و ما مؤمنین است...93
خدا نعمت را نمی گیرد، مگر ما شرایط را عوض کنیم...94
انسان سایش پذیر است...94
اگر انسان به فکر جبران این سایش ها نباشد، از لحاظ معنوی نابود خواهد شد...94
باید پایداری و استقامت کرد و دائم مراقب بود...94
یکی از عوامل سایش در جبهۀ خودی، عدم توجه مسئولین به گزینش و شناسایی استعدادها بود...95
استعدادهای سرگردان دچار ضعف هایی خواهند شد که آن ضعف ها به سایش و ریزش منتهی می شود...96
عامل دیگر سایش، خودباختگی عناصر جبهۀ خودی در مقابل شخصیت های جبهۀ دشمن بود...96
ممکن است که هنرمندِ جبهۀ مقابل هنرش بالاتر باشد، اما شخصیتش کوچک تر از شخصیت اوست که در جبهۀ خودی است...96
هنرمندان جبهۀ خودی که مرعوب عناصر جبهۀ غیر خودی می شوند، غالباً نمی دانستند آن ها کی اند و چه کاره اند...97
عناصر جبهۀ مقابل شخصیت هایی هستند که در دنیا هم آبرویی ندارند...97
عناصر جبهه مقابل با تعریف و تمجید از هنرمندان جبهۀ خودی، علاوه بر مرعوبیت، نوعی رابطه و علقۀ عاطفی به وجود آوردند...98
در مقابل عناصر جبهۀ مقابل باید تهاجمی عمل کرد...98
عامل دیگر سایش، تردید در پایبندی نظام به حرف ها و آرمان هایش بود...99
این تردیدها در زمینه های اقتصادی، در سیاست و در جنگ ایجاد گردید...100
عامل دیگر سایش، ورود عناصر جبهۀ خودی به دعواهای خطی و حزبی بود...100
مسألۀ فرهنگ، مسأله خط سیاسی چپ و راست نیست، مسألۀ ارزش هاست...101
مراقب باشید که مطلقاً دیدگاه های خطی را از هیچ طرف به مسائل فرهنگی وارد نکنید...101
عامل دیگر سایش، دنیا و جلوه های فریبندۀ آن بود...102
زهد اسلامی و ترک دنیا در اسلام به هیچ وجه به معنای بریدن از مردم و از جامعه نیست...103
امیرالمؤمنین (علیه السلام) زاهدترین و پرکارترین افراد است...104
مسئولین حکومتی و روحانیون بیش تر از همه باید مراقب خود باشند...104
مال، فرزند، مقام و عنوان ایراد ندارد لیکن غرق شدن در این ها و هدف قرار دادن این ها، آسیب می زند...104
خطر بزرگ، تکالب بر دنیاست...104
قدرت مقابلۀ با سایش را در خودتان ایجاد کنید...105
سایش شوخی ندارد، انسان ساییده می شود...105
فصل هفتم: تهدیدات و تهاجمات بیرونی
خصوصیت جبهۀ دشمن اساساً ضعف و ترس است...109
در جناح ضد انقلاب بر سر کوچک ترین مسأله ای با هم دعوا می کنند...110
دستی هنرمندانه، زیرکانه و هوشمندانه، عناصر جبهۀ دشمن را در داخل ایران حرکت می دهد...110
جبهۀ دشمن از وضع جبهۀ خودی سوء استفاده می کند...110
جبهۀ دشمن، عناصر ضعیفِ جبهۀ خودی را جذب می کند و عناصر با استقامت را می کوبد...111
کید دشمن، کید شیطان است و لذا ضعیف است، اما تلاشش انبوه است...111
هدف دشمنان، ضربۀ تهاجم فرهنگی به نسل جوان است...111
فریب خوردن هم امروز جرم است. دشمن را نشناختن هم جرم است...112
در تعبیر اول از تهاجم فرهنگی دشمن بعد از ابزارهای نظامی، سیاسی و اقتصادی به ابزارهای فرهنگی پناه آورده است...112
جواب کار فرهنگی باطل، کار فرهنگی حق است. در مقابل ابزار فرهنگی، ابزار فرهنگی لازم است...112
در تعبیر دوم از تهاجم فرهنگی، دشمن فرهنگ انقلابی حاکم بر ذهنیت جامعه را مورد هجوم قرار داده است...113
دشمن می خواهد حساسیت در مقابل طاغوت را از بین ببرد...113
دشمن سعی می کند روحیۀ جهاد را بکوبد و مجاهد فی سبیل الله را از جهاد گذشتۀ خود پشیمان کند...114
در تعبیر دوم تهاجم فرهنگی، دشمن به پایه های فرهنگی جامعه حمله می کند تا آن ها را در دل ها سست کند...114
تهاجم فرهنگی، با تبادل فرهنگی متفاوت است؛ تبادل فرهنگی خوب و لازم است...114
هدف تبادل فرهنگی، بارور کردن فرهنگ ملی و کامل کردن آن است...115
هدف تهاجم فرهنگی، ریشه کن کردن فرهنگ ملی و از بین بردن آن است...115
اروپایی ها روحیات خوب خودشان را در ملت ما منتشر نکردند، مسألۀ لاابالی گری جنسی را وارد کشور ما کردند...115
تبادل فرهنگی مانند استفاده با میل و انتخاب از داروی مناسب است...115
در تهاجم فرهنگی دشمن هر آن چه را که بخواهد برخلاف میل و ارادۀ ما به ما تحمیل می کند...116
تهاجم فرهنگی مشخصاً از دوران رضاخان شروع شد...116
با انقلاب اسلامی، تهاجم فرهنگی متوقف شد...117
مجدداً آن فرهنگ و اخلاق و آداب و خلقیات اسلامی که در خمیرۀ مردم ما بود، زنده شد...117
بعد از جنگ، جبهۀ جدید تهاجم فرهنگی به شکل جدی مشغول کار شد...117
دشمنان فهمیدند باید عقبۀ ما را بمباران کنند. عقبه عبارت بود از اخلاق اسلامی، توکل به خدا و علاقۀ به اسلام.117
برای مردم ما، فرمانِ امام، فرمان اسلام بود...118
یکی از کارهای دشمن این بود که جریان ادب و هنر و فرهنگ انقلابی را تحقیر و مجموعه های مؤمن را منزوی کند...118
در مراکز فرهنگی کشور به آثار هنری جوانان انقلابی بی اعتنایی شد...119
در مجامع جهانی به آثار هنری با روحیات انقلابی بی اعتنایی شد...119
نمی توانیم چشمانمان را روی هم بگذاریم و بگوییم سازمان های بین المللی، سیاسی نیستند...120
دشمنان، سعی کردند جوانان مؤمن را از پایبندی های متعصبانه به ایمان منصرف کنند...120
دشمنان، تشکیلاتی را به وجود آوردند که جوان را در اوج نیروی جوانی فاسد کنند...121
دشمنان، نظام اسلامی را متهم می کنند که مرام نظامی دارد و آزادی نمی دهد...121
در مقابل تهاجم، عناصر مؤمنِ خودی می توانند بایستند؛ اجازۀ منزوی شدن عناصر خودی را ندهید...121
کسی از فرهنگ اسلامی دفاع می کند که دلش در هوای اسلام بتپد...122
عده ای که دین ندارند، میهن دوستی هم ندارند...122
اگر می خواهید هنر این کشور رشد و اعتلا پیدا کند به هنرمندِ جوانِ مؤمن تکیه کنید...123
در مقابل تهاجم دشمن باید موضع هجومی داشت و نه دفاعی...123
مسألة تهاجم فرهنگی در واقع حامل یک ارادۀ سیاسی و یک جهت گیری سیاسی است...124
دشمنان می خواهند ایمان ها را سست و امیدها را کور کنند...124
فصل هشتم: توقع انقلاب از جبهۀ فرهنگی
عده ای حریم انقلاب را حفظ کنند، بگذارید به خاطر شعار شما از شما اجتناب کنند...127
لزوم مرزبندی و حفظ مرز در عرصۀ هنر...127
طبیعت مرزها خیلی حساس تر و مهم تر از داخل محدودۀ زندگی عادی است؛ در عرصۀ فرهنگی شما مرزبانید. ..128
در یک جهاد حقیقی، پایبندی به اصول، شرط لازم است...128
اگر از صراط مستقیم دور افتادید، به هدف نخواهید رسید...129
صراط مستقیم، همین صراطی است که از بین حرمات الله عبور می کند...130
محقق، هنرمند و نویسنده باید در فضای اسلامی بیاندیشند...130
چارۀ کار، با قرآن انس گرفتن است؛ نهج البلاغه تالی قرآن است و بعد، انس با صحیفۀ سجادیه...130
قرآن، تدبّر می خواهد...131
هنر ایرانی از اول تا آخر، اسلامی است. نباید به سمت ارزش های بیگانه با اسلام برویم...131
توقع انقلاب از هنر و هنرمند مبتنی بر نگاه زیباشناختی در زمینۀ هنر است...131
چه چیزی زیباتر از خاطرات هشت سال دفاع مقدس...131
توقع انقلاب از هنر این است که از زیبایی دوران دفاع مقدس و انقلاب، بی تفاوت نگذرد...132
هنر انقلابی این است که از تاریخ پر رنج و محنت ملت ایران، بی تفاوت نگذرد...132
هنرمند باید تاریخ را ببیند و درک کند و آن را با زبان هنر تبیین کند...133
بعد از انقلاب کارهای هنری با ارزشی انجام شد ولی انتظار همیشه بوده و هست...133
نمی شود انسان به ارزش ها معتقد باشد، اما در آثار هنری نسبت به آن ها بی تفاوت باشد...133
جریان کودتای بیست و هشت مرداد نمونه ای بود که ثابت کرد دشمنان در فعالیت های سیاسی شان از هنر استفاده می کنند...134
هر فرهنگی که در قالب هنر ریخته نشود، شانس ماندن، نفوذ و گسترش ندارد...134
برای این که سایش پیدا نکنید، مخاطب خودتان را خلق کنید...134
ما نباید تابع ذائقهۀ خلق شده باشیم. خودمان باید ذائقۀ دیگری خلق کنیم...135
چرا باید به تقلید از روش ،دشمن، از وضع اسلامی و الهی خودمان انتقاد کنیم...135
انقلاب اسلامی با سلطۀ خودش، بر سلطۀ آمریکا است...136
چرا با نیش زدن، آب به آسیاب دشمن بریزیم...136
چرا از چهره های ضدانقلاب و مخالف نظام تجلیل کنیم...137
شروط لازم برای رفتن به سراغ کسانی از جبهۀ مقابل...138
مخاطب فقط یک عده خودی نیستند، مخاطب، همۀ بشریت هستند...138
می شود برنامه ای هم ناب و هم بسیار شیرین و جذاب باشد...138
برای زیبایی هنری، کوشش کنید و پول خرجش کنید...138
در عرصۀ فرهنگی کشور، باید به تربیت نیروی انسانی توجه کنیم...139
برای یک انقلاب، انسان سازی از همه چیز مهم تر است...139
فتح الفتوح، یعنی ساختن انسان صالح...139
هدایت یک انسان، ارزش و قیمت هدایت همۀ بشریت را دارد...140
حکومت اسلامی نمی تواند نسبت به بازار عرضۀ فرهنگ و عقیده و اخلاق بی تفاوت باشد...141
حرف حق را با شیوه های نو، با زبان های جدید و با استدلال های تازه و آرایش خوب بیان کنید...142
در مفاهیم قرآنی، حرف جدید بسیار است...142
کار فرهنگی باید هوشمندانه، هدفمند و دارای همۀ انواع کیفیت باشد...143
هیچ کاری در دنیا بدون تشکیلات پیش نمی رود...143
شکل کامل یک تشکیلات درست، این است که باید فرد در جمع حل شود...143
ما از روح جمعیِ اسلام دور مانده ایم...144
اخلاق تشکیلاتی یعنی اخلاق اسلامیِ منظم...145
اخلاق باعث می شود که مجموعۀ مقررات و تکالیف اسلامی بدون ساییدگی انجام بگیرد...145
با اخلاق بد در خودمان دائماً مبارزه کنیم و اخلاق نیک را به وجود آورده و رشد بدهیم...145
عُجب، ما را متوقع می کند که همه از ما متشکر باشند...145
راه علاج عُجب...145
کبر یعنی خود را بزرگ دیدن...146
خدا تکبر و خود بزرگ بینی را در چشم پیامبران زشت کرده است...146
راه علاج کبر...146
نباید در مقابل بداخلاقی و بدرفتاری دیگران نقش انفعالی داشته باشیم...147
سه خصوصیت لازم برای هر جمع: حسد نورزیدن، رفت و آمد داشتن، تعاون و همکاری کردن...147
اختلاف سلیقه ها را کنار بگذارید، دنبال وجوه مشترک بگردید...148
در زمینۀ کار سازمانی و تشکیلاتی از کاغذبازی و اداره بازی و پُرحجم کردن تشکیلات بپرهیزید...148
آفت دلخوش کردن...148
آفت عجله...149
کار با عجله، کار عمیقی نخواهد بود...149
کار را باید محکم و متقن انجام داد...149
اتقان یعنی نگذارید در هیچ گوشۀ،کار، اشکال به وجود آید...150
وقتی که انسان می بیند مشکل زیاد است، باید تلاشش را زیاد کند...150
باید برای هنر ارزش قائل شد و آن را برای خدا خرج کرد...151
فصل نهم: استنتاج
جبهۀ خودی را از هضم و سایش و ریزش نجات دهید...155
مخلصاً، موقناً و متوکلاً علی الله راه بیافتید، خدای متعال ان شاء الله کمک خواهد کرد...155
معنای کمک خدا این نیست که یک سیلی هم به ما نخواهد خورد...156
حرکت شما باید برای قبول و رضای خدا باشد...156
عقاید ما باید قرص و محکم باشد و آن را با زبان مناسب بیان کنیم...156
نوشته های برآمده از اخلاص، انسان را تکان می دهد...156
برای جاری کردن روحیۀ اخلاص از دوران هشت سال جنگ باید استفاده کرد...157
در راه معشوق، هر زحمتی به یک معنا لذتی است...157
لذت دوران مبارزۀ توأم با محنت در راه خدا، قابل فراموش کردن نیست...157
محنت جنگ در کنار ایثارها و حضور مردم و پشتیبانیِ مثل کوهِ امام بود...158
خوشحالی بر اثر انجام تکلیف عیب نیست، حُسن است...158
خط انقلاب را بدون هیچ گونه ساییدگی در اهداف، با قاطعیت و قوت به سمت اهداف انقلاب ادامه دهیم...158
بایستی خودمان را برای خدمت در هر جا و به هر گونه آماده کنیم...158
من هیچ صندلی خاصی در هیچ اتاقی ندارم...159
در جمهوری اسلامی، هر جا که قرار گرفته اید، همان جا را مرکز دنیا بدانید...159
چه اشکالی دارد که انسان مثل نردبان بشود؟...160
انقلاب به کار آدم های کارآمد و صادق نیاز دارد...160
ما باید خودمان را نورانی کنیم...160
آبی که ناپاکی ها را پاک می کند، خودش کثیف می شود و به عروج نیاز دارد...160
کسانی که معلم بشوند و انسان ها به آن ها مراجعه کنند، باید معراجی برای خودشان درست کنند...161
این معراج، نماز و ذکر و توجه به خدا و اجتناب از گناه است...161
بچه مسلمان های ما بسیار با استعدادند، اما در مراکز رسمی ما مظلوم واقع شده اند...161
از تهمت ها و اهانت ها نترسید...161
وجود یک سازمان دهی و داشتن یک ادبیات قوی به یک تشکّل کمک می کند تا کارهای مهمی انجام دهد...162
حرف حسّی یک عارف...162
جریان فرهنگی کشور در حال رشد است...162
باید به تکامل بشری و انسانی برسیم...163
می توان با کار هنری به جایی رسید که با افلاکیان در مجاهدت بود...164
شما خدا را نصرت کنید، خدا هم شما را نصرت می کند...164
بارِ خدا زمین نمی ماند، خوش به حال کسی که توفیق پیدا کند این بار را او بکشد...165
بزرگ ترین افتخار این است که خدا ما را بندۀ خودش بداند و از ما بخواهد که این بار را برداریم...165