ghaemiyeh.com
سرشناسه : محمدی ریشهری، محمد، 1325-1401.
Mohammadi Reyshahri, Mohammad, 1946-2022.
عنوان قراردادی : دانشنامه امام حسین علیهالسلام، بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ .برگزیده
عنوان و نام پديدآور : تاعاشورا: گزارش مستند و تاریخی از ورود کاروان حسینی به کربلا تا شب عاشورا بر اساس دانشنامه امامحسین علیهالسلام/ مصطفی پورنجاتی؛ بازبین علمی سیدمحمد طباطبایینژاد.
مشخصات نشر: قم: موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث، سازمان چاپ و نشرسازمان اوقاف و امور خیریه اسوه، 1395.
مشخصات ظاهری : 63 ص.؛12 × 16 س م.
شابک : 978-964-493-643-2
يادداشت : کتاب حاضر برگزیدهای از کتاب «دانشنامه امامحسین علیهالسلام بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ» تالیف محمد محمدیریشهری است.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : حسینبن علی (علیه السلام)، امام سوم، 4 - 61ق.
موضوع : Hosayn ibn 'Ali, Imam III , 625-680
موضوع : واقعه کربلا، 61ق.
Karbala, Battle of, Karbala, Iraq, 680
شناسه افزوده : پورنجاتی، مصطفی، 1358-
شناسه افزوده : طباطبائی نژاد، محمود، 1340 -، ویراستار
شناسه افزوده : محمدی ریشهری، محمد، 1325 - . دانشنامه امام حسین علیهالسلام، بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ. برگزیده
رده بندی کنگره : BP41/4
رده بندی دیویی : 297/9534
شماره کتابشناسی ملی : 5909324
اطلاعات رکورد کتابشناسی : ركورد كامل
خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
ویراستار کتاب: زهرا روؤفی
بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
گزارش مستند و تاریخی از ورود کاروان حسینی
به کربلا تا شب عاشورا
بر اساس دانش نامۀ امام حسین علیه السلام
تا عاشورا
گزارش مستند و تاریخی از ورود کاروان حسینی به کربلا تا شب عاشورا
(بر اساس دانش نامۀ امام حسین علیه السلام بر پایۀ قرآن، حدیث و تاریخ)
ناشر: معاونت فرهنگی و اجتماعی سازمان اوقاف و امور خیریه
مولف: مصطفی پور نجاتی
لیتو گرافی، چاپ و صحافی: اسوه
قطع: جیبی
نوبت چاپ: اول 1391
شمارگان: 5000 نسخه
سایت سازمان: www.awqaf.ir
سایت معاونت: www.mfso.ir
سایت مجتمع: www.mfpo.ir
آدرس: تهران، خیابان نوفل لوشاتو، سازمان اوقاف و امور خیریه
معاونت فرهنگی و اجتماعی
آدرس مجتمع: قم، خیابان صفاییه، کوچه ممتاز، کوی 7، پلاک 32
مجتمع فرهنگی پژوهشی معاونت فرهنگی و اجتماعی
سازمان اوقاف و امور خیریه
تلفن: 7746431 - 0251 نمابر: 7737131- 021
قیمت: 1500 تومان
سلام بر حسین علیه السلام...7
پیش گفتار...9
اشارت پدر...11
نمایی از مسیر کاروان حسینی به سمت کربلا...15
وسوسه ای به نام مُلکِ ری...17
محاصرۀ امام علیه السلام در سرزمین اندوه و بلا...19
نامه ای که ارزش جواب دادن نداشت...21
بپرس حسین چرا آمده است؟...23
تلاش های ابن زیاد برای حرکت دادن لشکر به سوی کربلا...27
جنگ طلبی ابن زیاد...29
تلاش های حبیب برای بسیج قبیلۀ بنی اسد...33
منع امام و یارانش از آب...37
روزی که عباس علیه السلام «سقّا» نامیده شد...39
فرمان ابن زیاد برای شتاب در نبرد با حسین علیه السلام...41
حیلۀ شمر برای جدایی امام علیه السلام از برادرش عباس علیه السلام...45
آخرین شب نیایش...47
پیشنهاد حسین علیه السلام به خانواده و یارانش برای بازگشت...51
پاسخ خانواده و یاران امام حسین علیه السلام، به پیشنهاد بازگشت...53
یاران، جایگاه های شان در بهشت را می بینند...57
بی مانند ترین شب تاریخ...58
حال زینب علیها السلام در شب عاشورا...60
نام و یاد معطر امام حسین (علیه السلام)، از کودکی تا بزرگ سالی بر لب و جان ما ایرانیان مسلمان جاری است؛ و این فضای دل پذیر و نورانی، به ویژه در ماه محرم و صفر، رونقی دیگر می گیرد.
این امام عزیز، در میان شیعیان، مسلمانان و حتی سایر مردم، بیش تر با حادثه عاشورا شناخته شده است - حادثه ای که درخشان ترین بخش زندگی ایشان است -.
معاونت فرهنگی و اجتماعی سازمان اوقاف و امور خیریه با بررسی کتاب های موجود پیرامون امام حسین (علیه السلام) کتابی چهارده جلدی با نام دانش نامه امام حسین (علیه السلام) که نتیجه تلاش ده ساله آیت اللّه ری شهری و جمعی از محققان موسسه علمی - فرهنگی دار الحدیث را انتخاب و بصورت چکیده در دوره ای هفت جلدی منتشر می نماید.
این اثر دستاورد جست جوی علمی در بیش از پانصد منبع تاریخی، حدیثی، فقهی، تفسیری و کلامی می باشد. در این کتاب، درباره همه دوران های حیات حضرت ابا عبد اللّه الحسين (علیه السلام) تحقیق شده است.
از آن جا که مخاطبان این اثر ارزش مند، عموم مردم نیستند، بر آن شدیم تا امسال برای همه اعضای یک خانواده، اعم از زن و مرد؛ و کودک و جوان و بزرگسال را با پشتوانه آن کتاب تحقیقی، ولی به زبانی ساده و شیوا و قالبی هنرمندانه آماده و تقدیم شما کنیم. دستاورد کار، بسته ای فرهنگی است که پیش روی تان قرار دارد.
در پایان ضمن تشکر از هم کاری موسسه علمی - فرهنگی دار الحدیث توفیقات محققان این موسسه را از خداوند سبحان مسئلت داریم.
امیدواریم به لطف خداوند مهربان، درس آموزی ها و عزا داری های مان در مکتب سید و سالار آزادگان جهان، امام حسین (علیه السلام)، روز به روز خالصانه تر و عمیق تر گردد.
معاونت فرهنگی و اجتماعی
سازمان اوقاف و امور خیریه
نقل و گزارش آن چه در ماجرای نهضت حسینی، بر حضرت ابا عبد اللّه علیه السلام و خانواده گران قدر و یاران ارجمند شان گذشت، برنامه ای هر ساله و عمومی است. از این رو، در دست بودن کتابچه ای که این حوادث را بر اساس سِیر زمانی آن ها روایت کند و البته دارای پشتوانۀ پژوهش های تاریخی - حدیثی معتبر باشد، ضرورتی جاری و همیشگی است.
با نظر احترام و فرو تنی به همۀ آنان که پیش گام و پیش کسوت نگارش کتاب های «مقتل» بوده اند، بر آن شدیم با نظمی تازه و ظاهری نو، نقل های بر گزیده و معتبر تر از ذکر مصایب کاروان حسینی را تقدیم شما کنیم. منبع اصلی این کتاب، دانش نامۀ امام حسین علیه السلام بر پایۀ قرآن، حدیث و تاریخ، اثر آیت اللّه ری شهری و
هم کاران پژوهش گر شان در مؤسسۀ دار الحدیث است. در جلد پیشِ رو، تا عاشورا، خلاصه ای از حوادث ورود به کربلا تا شب عاشورا، گزارش شده است.
نویسندۀ المطالب العالیه از مردی از قبیلهٔ بنی ضبّه نقل می کند در مسیر جنگ صفین، علی علیه السلام در کربلا فرود آمد. کناری ایستاد و با دستش اشاره کرد و فرمود: «این جا جایگاه فرود آمدن مَرکب های شان، و سمت چپ آن، جای بار و بُنه شان است». سپس با دستانش به زمین زد و مُشتی از خاک آن را بر گرفت و آن را بویید و فرمود: «وه که چه خون هایی بر آن، ریخته می شود!» بعد ها حسین علیه السلام به کربلا آمد، من، در میان سوارانی بودم که ابن زیاد، آن ها را به سوی
حسین علیه السلام روانه کرده بود. هنگامی که رسیدم، گویی به جایگاه علی علیه السلام و اشاره با دستش نگریستم. اسبم را چرخاندم و به سوی حسین بن علی علیه السلام باز گشتم و به او، سلام دادم و گفتم: «پدرت، دانا ترین مردم بود و من، در فلان موقع، کنارش بودم. چنین و چنان فرمود. به خدا سوگند، تو در این زمان، کشته می شوی!» حسین علیه السلام فرمود: «تو می خواهی چه کنی؟ آیا به ما می پیوندی، یا به خانواده ات ملحق می شوی؟»، گفتم: به خدا سوگند، من، فردی بدهکار و عیال وارم، و گمانی نمی برم، جز آن که به خانواده ام ملحق می شوم». حسین علیه السلام فرمود: «حال که به ما نمی پیوندی، نیازت را از این مال (مالی که پیش رویش نهاده شده بود) بردار، پیش از آن که بر تو حرام شود. سپس، از این منطقه دور شو که - به خدا سوگند -، هر کس فریاد یاری خواهی ما و برق شمشیر ها را ببیند و یاری مان ندهد، بر زبان پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم ،لعنت شده است». گفتم: «به خدا سوگند، امروز، هر دو کار را با هم انجام
نمی دهم. مالت را بگیرم و یاری ات نکنم؟!». مرد ضَبّی، بازگشت و آن جا را وا نهاد. (1)
1) مطالب العاليه: ج 4 ص 326 ح 4517، دربارۀ خبر دادن پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم و امیر المؤمنین علیه السلام از شهادت امام حسین علیه السلام ر.ک: دانش نامۀ امام حسین علیه السلام بر پایۀ قرآن و حديث: ج 3 ص177 (بخش ششم / فصل دوم / خبر دادن پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم از شهادت امام حسین علیه السلام) و ص 247 (فصل سوم / خبر دادن امیر مؤمنان علیه السلام از شهادت امام حسین علیه السلام).
صفحه سفید
امام حسین علیه السلام، پس از خارج شدن از مدینه، از شعبان تا هشتم ذی حجّۀ سال شصت هجری، حدود چهار ماه و پنج روز در مکه توقف کرد و پس از دریافت نامۀ مسلم بن عقیل علیه السلام از کوفه - که حاکی از آمادگی کوفیان برای حمایت از ایشان در برابر حکومت یزید بود -، و نیز احساس خطر جدی از ناحیۀ کار گزاران نظامِ حاکم در مراسم حج، در هشتم ذی حجّه، مکه را به قصد کوفه، ترک کرد. کاروان امام علیه السلام، پس از طی کردن 28 منزل، پس از مکانی که «شِراف» نام داشت، در حدود 160 کیلو متری کوفه، (1)با مشاهدۀ سپاه حُر از دور، از مسیر کوفه به سمت چپ، متمایل گردید و در
1) ر.ک: نقشه در پایان کتاب.
«ذوحَسَم» با سپاه حُر، مواجه شد. چون حُر مانع حرکت طبیعی کاروان امام علیه السلام به سمت کوفه و یا بازگشت بود، هم راهان امام علیه السلام و سپاه حُر، در مسیری نیم دایره ای، به حرکت، ادامه دادند و سر انجام، کاروان امام علیه السلام پس از طی 34 منزل (حدود 1447 کیلومتر) (1)در 25 روز، در دوم محرّم سال 61 هجری به سرزمین کربلا رسید و از روز دوم تا روز دهم محرّم، امام علیه السلام و یارانش در کربلا منزل گُزیده بودند که حادثۀ جان خراش عاشورای 61 هجری به وقوع پیوست. (2)
ابن زیاد، فرمانِ حکومت ری را به نام عمر سعد نوشت و از سوی دیگر، به او فرمان حرکت داد.
موازی این ماجرا، امام حسین علیه السلام و خانوادۀ گران قدر و اصحاب ارجمندش، در راه کوفه بودند. حرکت آن امام بزرگ باعث شد ابن زیاد، دستپاچه، به عمر سعد پیغام برساند که از ادامۀ مسیرش منصرف شود و به سوی حسین حرکت کند. او بار دیگر وعده اش را یادآوری کرد تا انگیزه های مادی اش را تقویت کند. به او گفت: «هنگامی که از کار ما و او فارغ شدیم، به سوی فرمانروایی خود می روی». عمر سعد به او گفت: «اگر ممکن است، مرا از این کار معاف کن.» عبید اللّه به او گفت: «باشد. قبول؛ اما به این شرط که فرمان حکومت ری را به ما باز گردانی». عمر سعد با شنیدن این حرف، گفت: «امروز را به من مهلت بده فکر کنم». او برگشت تا با نزدیکانش مشورت کند. اما با هر کس مشورت کرد، او را از پذیرش این کار، منع کردند. اما واقعیت این است که دل عمر سعد، درگیرِ محبتِ
فرمانروایی ری بود. به سوی ابن زیاد رفت تا تصمیمش را بگوید. از ابن زیاد خواست که اگر می شود، فرمان روایی ری را به او بسپرد، ولی کس دیگری را به جای او به سوی حسین، روانه کند، اما ابن زیاد به او گفت: «من برای فرستادن کسی، از تو مشورتی نخواسته ام. اگر با لشکر ما می روی، برو؛ وگرنه، فرمانِ مُلک ری را به ما باز گردان». عمر نیز وقتی دید او پا فشاری می کند، گفت: «می روم».
کاش به یاد می آورد آن روز را که علی علیه السلام به او فرمود: تو در چه حالی هستی، هنگامی که در دو راهیِ برگزیدن بهشت یا دوزخ قرار می گیری و دوزخ را بر می گزینی؟!» (1)شاید هم سخن امیر المؤمنین علیه السلام را به یاد آورد؛ ولی محبتِ مُلک ری، نگذاشت درست تصمیم بگیرد و بهشت را انتخاب کند. عمر، با چهار هزار نفر، حرکت کرد و فردای روز رسیدن حسین علیه السلام به نینوا، به آن جا رسید. (2)
حُر بن یزید دستور داشت مانع حرکت طبیعی کاروان امام علیه السلام به سمت کوفه شود. کاروان حسینی و افراد حر، هم چنان با هم می پیمودند تا به نینوا رسیدند؛ جایی که حسین علیه السلام، آن را منزل گاه قرار داد. در این وقت، سواری بر اسبی اصیل، پدیدار شد که مسلّح بود و کمانی بر شانه داشت و از کوفه می آمد. همگی ایستادند و منتظرش بودند. چون به آن ها رسید، به حر بن یزید و یارانش سلام گفت؛ اما به حسین علیه السلام و یارانش سلام نگفت. آن گاه نامه ای به حر داد که از ابن زیاد بود و چنین نوشته بود: «وقتی نامۀ من به تو رسید و فرستاده ام نزد تو آمد، بر حسین، سخت بگیر و او را در بیابانِ بی حصار و آب، فرود آور. به فرستاده ام دستور داده ام با تو باشد و از تو جدا نشود تا خبر بیاورد که دستور مرا اجرا کرده ای». حُر، جماعت
را وا دار کرد که در همان مکان بی آب و آبادی، فرود آیند. گفتند: «بگذار ما در این دهکده فرود آییم (مقصود شان، نینوا بود) یا در این دهکده (مقصود شان غاضریّه بود) یا در آن دیگری (مقصود شان شُفَيّه بود)». گفت: «نه! به خدا، قدرت این کار را ندارم. این مرد را برای مراقبت از من فرستاده اند». زُهَیر بن قَین گفت: «ای پسر پیامبر خدا! جنگ با اینان، آسان تر از جنگ با کسانی است که پس از این به مقابلۀ ما می آیند. به جان خودم سوگند، از پیِ اینان که می بینی، کسانی به سوی ما می آیند که تاب مقابلۀ با آن ها را نداریم».
حسین علیه السلام فرمود: «من کسی نیستم که جنگ را آغاز کنم».
آن گاه فرود آمدند، در روز پنج شنبه، دوم محرّم سال 61. فردا، عمر سعد، با چهار هزار نفر از کوفه بر آن ها وارد شدند. (1)
1) ر.ک: تاریخ الطبری؛ ج 5 ص 408، الکامل فی التاریخ؛ ج 2 ص 555، دانش نامۀ امام حسین علیه السلام بر پایۀ قرآن و حدیث: ج 5 ص 286
وقتی حر، کاروان حسینی را در کربلا متوقف کرد، نامه ای به ابن زیاد نوشت و او را مطلع کرد. عبید اللّه بن زیاد نیز به حسین علیه السلام چنین نوشت: «امّا بعد، ای حسین! خبر فرود آمدنت به کربلا، به من رسیده و امیر مؤمنان، یزید بن معاویه، به من نوشته است که بستر پهن نکنم و نانِ سیر نخورم تا آن که تو را به خدای دانای لطیف، ملحق کنم یا به حکم من و یزید بن معاویه، گردن بنهی».
حسین علیه السلام نامه را خواند. سپس آن را پرتاب کرد و فرمود: «قومی که رضایتِ خود شان را بر رضایت آفریدگار شان مقدم بدارند، رستگار نمی شوند». پیک به حسین علیه السلام گفت: «ابا عبد اللّه! پاسخ نامه؟». حسین علیه السلام فرمود: «من به او پاسخی نمی دهم؛ چرا که عذاب الهی
بر او حتمی شده است». پیک، این جمله را به ابن زیاد گفت و او به شدت عصبانی شد. (1)
1) الفتوح: ج 5 ص 84، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 239، مطالب السؤال؛ ص 75؛ المناقب، ابن شهر آشوب: ج 4 ص 98، بحار الأنوار: ج 44 ص 383، دانش نامۀ امام حسین علیه السلام بر پایۀ قرآن و حديث : ج 5 ص 400
فردای همان روزی که حسین علیه السلام در نینوا منزل کرد، عمر سعد با چهار هزار نفر خود را رساند. عمر سعد، عَزرَة بن قيس اَحمَسی را به سوی حسین علیه السلام فرستاد و به او گفت: «نزد او برو و انگیزه و هدف آمدنش را بپرس». عَزرَه از کوفیانی بود که به حسین علیه السلام نامۀ دعوت نوشته بود. از این رو، خجالت کشید نزد او برود. عمر سعد، درخواستش را با دیگر سرانی که به حسین علیه السلام نامه نوشته بودند، در میان گذاشت؛ اما همۀ آنان، خودداری کردند و این کار را نا خوش داشتند. کثیر بن عبد اللّه شعبی - که سواری جسور بود و هیچ چیز باعث نمی شد او از میدان به در رود -گفت: «من نزد او می روم و - به خدا قسم -، اگر بخواهی، او را ترور می کنم!». عمر سعد به او گفت: «نمی خواهم او را بکشی؛ فقط نزد او برو و انگیزۀ آمدنش را بپرس». او
به سوی حسین علیه السلام آمد. هنگامی که ابو ثُمامه صائدی او را دید، به حسین علیه السلام گفت: «ابا عبد اللّه! بد ترین، جسور ترین و بی مهابا ترینِ زمینیان در کشتن و خون ریختن، نزد تو آمده است». ابو ثُمامه، به طرفش رفت و گفت: «شمشیرت را بینداز». او گفت: «به خدا قسم هرگز چنین نمی کنم! روا نیست چنین کنم! من فقط پیکم. اگر به سخن من گوش می دهید، پیغامم را برسانم؛ و اگر نه، باز گردم».
ابو ثمامه به او گفت: «پس من، شمشیرت را می گیرم، آن گاه حرفت را بگو». او گفت: «به خدا قسم، دستت به آن نمی رسد!». ابو ثمامه گفت: «پیغامت را به من بگو. من، به حسین علیه السلام می رسانم؛ ولی نمی گذارم به او نزدیک شوی؛ تو نا بکاری». آن دو شروع کردند به فحش دادن به یک دیگر. او نزد عمر سعد برگشت و ماجرا را تعریف کرد. عمر، قُرَّة بن قيس حَنظَلی را صدا کرد و به او گفت: «حسین را ملاقات کن و انگیزه و هدفش را جویا شو». قُرّة بن قيس، نزد حسین علیه السلام آمد. وقتی امام علیه السلام او را دید که می آید، فرمود: «او را می شناسید؟». حبیب بن مظاهر گفت: «بله. او مردی از قبیلهٔ حنظله تَمیمی و خواهر زادۀ ماست. او را به خوش فکری می شناختم و گمان نمی کردم در این معرکه، حاضر شود.» قره به امام حسین علیه السلام، سلام داد و پیام ابن سعد را رساند. حسین علیه السلام فرمود: «اهل این
شهر تان (کوفه) به من نوشته اند که بیایم؛ اما اکنون که آمدن مرا خوش نمی دارند، باز می گردم». حبیب بن مظاهر نیز به او گفت: «وای بر تو، قُرّة بن قیس! کجا بر می گردی به طرف ستم کاران؟! این مرد را یاری کن که خداوند، تو و ما را به دست پدران او، به کرامت، تأیید کرده است». قُرّه به حبیب گفت: «پاسخ حسین را برای فرماندهم می برم و فکر می کنم». برگشت و ماجرا را برای عمر سعد تعریف کرد. عمر سعد گفت: «امیدوارم خدا، مرا از جنگ کردن با او معاف کند».
عمر سعد، نتوانست خود را از این مهلکه نجات دهد. او هم چنان در برابر ولیّ زنده و حاضر خدا، صف آرایی می کرد. آن همه تشویق و وعده های ابن زیاد، کار خودش را می کرد. عمر سعد، هم چنان اسیر وسوسه ها بود. (1)
1) تاريخ الطبری: ج 5 ص 410، الفتوح: ج 5 ص 86، مقتل الحسين علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 240؛ الإرشاد : ج 2 ص 84، دانش نامۀ امام حسین علیه السلام بر پایۀ قرآن و حدیث؛ ج 5 ص 394.
صفحه سفید
ابن زیاد، مردم را در مسجد کوفه جمع کرده بود. از کاخش بیرون آمد و بالای منبر رفت و پس از حمد و ثنای الهی، گفت: «ای مردم! شما، خاندان سفیان را تجربه کردید و آن ها را آن گونه یافتید که دوست داشتید؛ و این، یزید است که او را به سیرتِ نیکو و روش پسندیده و نیکی به مردم و مراقبت از مرز ها و بخششِ بجا می شناسید، گو این که پدرش نیز این گونه بود. امیر مؤمنان، یزید، بر گرامی داشتِ شما، افزوده و به من نوشته است تا چهار هزار دینار و دویست هزار درهم را در میان تان تقسیم کنم و شما را به سوی جنگ با دشمنش، حسین بن علی، بیرون ببرم. پس به سخنان او گوش دهید و فرمان ببرید.»
سپس، از منبر فرود آمد و عطای آنان را میان بزرگان شان، تقسیم کرد و آنان را به حرکت و همراهی و یاری دادن به عمر سعد در جنگ با حسین علیه السلام، فرا خواند.
نخستین کسی که به سوی عمر سعد، حرکت کرد، شِمر بن ذى الجوشن - لعنت اللّه علیه - بود که با چهار هزار تن، به او پیوست و لشکر عمر سعد، به نُه هزار تن رسید. پس از او، فرماندهان دیگری نیز، هر یک با چند هزار سرباز، به او پیوستند و سپاه شیطان، به فرماندهی عمر سعد، به 22 هزار پیاده و سواره رسید. آن گاه ابن زیاد، به عمر سعد نوشت: «با این همه سواره و پیاده، دیگر بهانه ای در جنگ با حسین برایت نگذاشته ام». ابن زیاد، همواره کسی را به سوی عمر سعد، روانه می کرد و از او می خواست تا در نبرد با حسین علیه السلام، شتاب کند. دسته های سپاه عمر سعد، شش روز از محرم گذشته، به هم پیوستند. (1)
1) الفتوح: ج 5 ص 89، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص242؛ بحار الأنوار: ج 44 ص 385، دانش نامۀ امام حسین علیه السلام بر پایۀ قرآن و حدیث: ج 5 ص 384.
عمر سعد، به رسم وظیفه و سر سپردگی، آخرین گزارش ها از اوضاع را با نامه و پیک، به ابن زیاد می رساند. طبیعتاً از مهم ترین مواردی که در نامه ها و گزارش هایش به آن ها اشاره می کرد، نتیجه گفت گو هایش با حضرت ابا عبد اللّه علیه السلام بود. او در بخشی از نامه اش به ابن زیاد دربارۀ مذاکره اش با حسین علیه السلام نوشت: «... هنگامی که بر حسین فرود آمدم، پیکم را نزد او فرستادم و از کار و مقصود و خواسته اش جویا شدم. او گفت: "اهالی این سر زمین، به من نامه نوشته اند و فرستادگان آن ها نزد من آمده، از من خواسته اند که بیایم و حالا من آمده ام؛ اما اکنون، اگر آمدن مرا خوش نمی دارند و از تصمیمی که فرستادگان شان برایم آورده بودند، منصرف شده اند، من نیز باز می گردم"». نامه عمر سعد را برای ابن زیاد خواندند. به شعر گفت:
اکنون که چنگال های مان در او فرو رفته است
امید نجات دارد؛ ولی هیچ راه گریزی نیست
الآنَ إذ عَلِقَتْ مَخالِبُنا بِهِ يَرْجُو النَّجاةَ ولاتَ حِينَ مَناصِ سپس در جواب عمر سعد نوشت: «... به حسین پیشنهاد بده که خودش و همۀ یارانش با یزید بیعت کنند. وقتی چنین کرد، تصمیم خود را می گیریم...». واکنش عمر سعد به نامه این بود که گفت: «فکرش را می کردم که ابن زیاد، حسین را آسوده نخواهد گذاشت!».
چنان که از منابع تاریخی بر می آید، امام حسین علیه السلام و عمر سعد، بار ها با یک دیگر مذاکره کردند و عمر سعد، نتیجۀ این گفت گو ها را برای ابن زیاد گزارش می کرد. حتی بنا بر نقل ها، گاه ابن زیاد مایل می شد به پیشنهاد امام حسین علیه السلام برای بازگشت از مسیر کوفه، ترتیب اثر دهد؛ اما گویا اطرافیانی مثل شمر بن ذی الجوشن مانع می شده اند و بر آتش کینۀ ابن زیاد می دمیدند. در یکی از جلساتی که ابن زیاد مشغول خواندن گزارش عمر سعد دربارۀ پیشنهاد حسین علیه السلام برای بازگشت بود، شمر برخاست و به ابن زیاد اعتراض کرد: «آیا نظر حسین را قبول می کنی، در حالی که او به سر زمینت وارد شده و در کنار تو فرود آمده است؟ به خدا قسم، اگر از سر زمین تو
برود و دست بیعت به تو ندهد، قوی تر می شود و تو، ضعیف تر و نا توان تر. پس این اختیار را به او مده، که نشانِ سستی است؛ بلکه او و یارانش، باید بر حکم تو گردن نهند. به هر حال، اگر کیفر دادی، اختیار داری؛ و اگر بخشیدی، حقّ توست». ابن زیاد جواب داد: «خوب گفتی! رأی، همان رأی تو باشد. این نامه را برای عمر سعد ببر. باید به حسین و یارانش، پیشنهاد دهد که به حکم من گردن بنهند. اگر چنین کردند، آنان را تسلیم شده، به سوی من بفرستد و اگر خودداری کردند، با آنان بجنگد. اگر عمر سعد چنین کرد، تو گوش به فرمان و مطیع او باش، و اگر از جنگیدن با آن ها خود داری نمود، تو فرمانده لشکری، گردنش را بزن و سرش را برای من بفرست...».
به هر روی، شمر، نامۀ عبید اللّه را برای عمر سعد آورد. چون بر او وارد شد و آن را خواند، عمر به او گفت: «وای بر تو! چه می خواهی؟ خداوند آواره ات کند! خدا آن چه را آورده ای، برایت زشت سازد! به خدا قسم من گمان می کنم که تو، او را از پذیرش آن چه به وی نوشته بودم، باز داشته ای و کار مان را بر ما، تباه نموده ای!».
متن نامۀ عبید اللّه به عمر سعد، که در منابع تاریخی با اختلاف اندکی در الفاظ آن، منعکس شده، نشان می دهد او از عمر سعد
می خواهد هر چه زود تر تکلیف کار را یک سره کند و آن قدر با ابی عبد اللّه علیه السلام رفت و آمد و مذاکره نکند. حتی گویا دستور اکید بر منع دسترسی کاروان حسینی به آب فرات، نخستین بار، با همین نامه اعلام شده است؛ چنان که از حضرت امام زین العابدين علیه السلام نقل شده است که فرمود: به عبید اللّه بن زیاد، خبر رسید که عمر سعد، شب ها با حسین علیه السلام می نشیند و با او سخن می گوید و نبرد با او را خوش نمی دارد. عبید اللّه، شمر بن ذی الجوشن را با چهار هزار سوار، به سوی او فرستاد و به عمر سعد نوشت: «هنگامی که این نامه ام به تو رسید، به حسین بن علی، مهلت نده و گلویش (گریبانش) را بگیر و میان آب و او، مانع شو، همان گونه که میان عثمان و آب، در روز حادثۀ قتل عثمان، مانع شدند». (1)
1) ر.ک: تاریخ الطبری: ج 5 ص 411، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 411، ص 241؛ الإرشاد : ج 2 ص 86، روضة الواعظين؛ ص 200، إعلام الورى؛ ج 1 ص 451، بحار الأنوار: ج 44 ص 385، دانش نامۀ امام حسین علیه السلام بر پایۀ قرآن و حدیث : ج 5 ص 412
ابن زیاد با استفاده از روش های تهدید و تطمیع، با ترساندن و تشویق کردن قشر های مختلف توانسته بود جمع فراوانی از مردم مناطق گوناگون و به ویژه کوفه را گِرد آوَرَد تا در رکاب عمر سعد باشند و با فرزند پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم رو در رو شوند. در این اوضاع، در روز ششم محرم، حبیب بن مظاهر، به سوی حسین علیه السلام آمد و گفت: «در این جا و نزدیک ما، تیره ای از قبیلۀ بنی اسد هستند. آیا به من اجازه می دهی آنان را به یاری ات فرا بخوانم؟ شاید خداوند، بخشی از آن چه را نا خوش می داری، با آنان از تو دور کند.»
امام حسین علیه السلام به او اجازه داد.
حبیب، در دلِ شب، به طور نا شناس به راه افتاد تا به آن قوم رسید. به یک دیگر سلام کردند. آنان دانستند که حبیب، از قبیلهٔ بنی اسد است. پرسیدند: «پسر عمو! چه می خواهی؟».
حبيب گفت: «درخواستم از شما، بهتر از هر چیزی است که میهمان قومی برای آنان می آورد. نزد شما آمده ام تا شما را به یاریِ فرزند دختر پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم، فرا بخوانم که او میان گروهی از مؤمنان است که هر یک از آنان، بهتر از هزار تن است، و تا هنگامی که یکی از آنان، چشمی دارد که با آن می بیند. او را وا نمی نهند و تسلیمش نمی کنند؛ و این، عمر سعد است که با 22 هزار تن، او را محاصره کرده است. شما، قوم و قبیلۀ من هستید. این، نصیحت من به شماست. امروز، مرا در یاری دادن به او، اطاعت کنید؛ فردا در آخرت، به شرافت می رسید. سوگند یاد می کنم که هیچ مردی از شما به همراه حسین علیه السلام، شکیبا و با اخلاص، به حساب خدا کشته نمی شود، جز آن که همراه محمّد صلی اللّه علیه و آله و سلم، در بالا ترین درجۀ بهشت و نزدیک به خدا، خواهد بود.» مردی از بنی اسد به نام بِشر بن عبد اللّه، از جا پرید و گفت: «به خدا سوگند، من نخستین اجابت گرِ این دعوتم!». آن گاه، چنین سرود:
همه می دانند که چون کار را به یک دیگر، وا می نهند
و سواران، پا پس می کشند و یا رو یا رو می شوند
من، شجاعانه و قهرمانانه، می جنگم
گویی که شیری قوی و دلاورم
سپس، مردان قبیله با حبیب همراه شدند.
یک نفر از قبیله، همان وقت در دلِ شب، به سوی عمر سعد رفت و او را باخبر کرد. عمر نیز، یکی از یارانش به نام اَزرَق بن حَرب صَیداوی را فرا خواند و چهار هزار سوار، در اختیار او گذاشت و در دلِ شب، او را با همان خبر چین، به سوی قبیلۀ بنی اسد فرستاد.
بنی اسد، در دلِ شب، به سوی لشکر گاه حسین علیه السلام می آمدند که سپاه عمر سعد، جلوی آنان را بر کنارۀ فرات گرفتند و با هم، درگیر شدند و سپس، به سختی با هم جنگیدند که حبیب بن مظاهر، فریاد کشید: «وای بر تو، ای اَزرَق! به ما چه کار داری؟ ما را رها كن!».
آن دو گروه، به سختی با هم جنگیدند. مردان قبیلۀ بنی اسد، وقتی در این موقعیت قرار گرفتند، گریختند و به خانه های شان باز گشتند.
حبیب بن مظاهر نیز به سوی حسین علیه السلام بازگشت و ماجرا را برای او گفت. امام علیه السلام فرمود: لا حول و لا قوة الا باللّه العلى العظيم:
هیچ تغییر و توانی، جز با خواستِ خدای والای بزرگ، انجام نمی پذیرد». (1)
1) ر.ک: الفتوح: ج 5 ص 90، مقتل الحسين علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص243، بحار الأنوار: ج 44 ص 386، دانش نامۀ امام حسین علیه السلام بر پایۀ قرآن و حدیث: ج 5 ص 416
هفتم محرم بود. نامه ای از عبید اللّه بن زیاد، برای عمر سعد آمد. متنش این بود: «اما بعد، میان حسین و یارانش و آب، مانع شو و قطره ای از آن را نچشند، همان گونه که با پرهیزگار پاک مظلوم، امیر مؤمنان عثمان بن عَفّان کردند».
عمر سعد، عمرو بن حَجّاج را با پانصد سوار، روانه کرد و بر شریعه (1)(آب راهِ) فرات، فرود آمدند تا میان حسین علیه السلام و یارانش و آب، مانع شوند و نگذارند قطره ای از آن را بنوشند. عبد اللّه بن ابی حُصَین
1) شریعه: آب راه؛ جایی از رود خانه که می توان برای برداشتن آب، از آن، استفاده کرد؛ شاخه ای یا آب راهی که از رود خانۀ اصلی مُنشعب شده است
اَزْدى بَجَلى (1)با حسين علیه السلام رویارو شد و گفت: «ای حسین! آیا به آب نگاه نمی کنی که مانند سینۀ آسمان، صاف و زلال است؟! به خدا سوگند، قطره ای از آن را نمی چشی تا تشنه بمیری». حسین علیه السلام گفت: «خدایا! او را تشنه بمیران و هیچ گاه او را نیامرز».
حمید بن مسلم ازدی می گوید: «به خدا سوگند، پس از این ماجرا ها، او را در بیماری اش عیادت کردم. به خدایی که هیچ خدایی به جز او نیست، سوگند، دیدم که او آب می نوشد تا این که شکمش، پُر می شود و سپس، آن ها را قِی می کند و باز می گردد، و می نوشد تا شکمش پُر می شود، اما سیراب نمی شود! این کارِ او بود تا جانش به در رفت». (2)
*روزی که عباس علیه السلام «سقّا» (1)نامیده شد
هنگامی که تحمل تشنگی برای امام حسین علیه السلا و یارانش دشوار شد، ایشان برادرش عباس را صدا زد و او را با سی سوار و بیست پیاده، با بیست مَشک، برای آوردن آب، روانه کرد. شب بود. در حالی که پیشا پیش آنان، نافِع بن هِلال جَمَلی، پرچم را می بُرد، خود را به آب رساندند.
عمرو بن حَجّاج زُبیدی گفت:«کیست؟». جلو تر آمد و دوباره گفت: «کیستی؟» گفت: «نافع بن هلال». عمرو پرسید: «برای چه آمده ای»؟
نافع گفت: آمده ایم از این آب که ما را از آن منع کرده اید، بنوشیم.
1) سقّا یعنی آب آور. دربارۀ این عنوان برای حضرت عباس علیه السلا، ر.ک: دانش نامۀ امام حسین علیه السلا بر پایه قرآن و حدیث: ج 5 ص 428
عمرو گفت: «بنوش. گوارایت باشد!»
نافع گفت: «نه. به خدا سوگند، قطره ای از آن نمی نوشم، در حالی که حسین علیه السلام و این یارانش که می بینی، تشنه هستند».
عمرو بن حَجّاج گفت: «سیراب کردن این دسته، راهی ندارد. ما این جا گماشته شده ایم که آنان را از آب، باز بداریم».
یاران نافِع به او نزدیک شدند. نافع به سربازان پیاده اش گفت: «مَشک ها را پُر کنید».
پیاده ها دویدند و مَشک ها را پُر کردند. عمرو و یارانش هم به سوی آن ها دویدند. عبّاس و نافِع بن هِلال نیز به آنان حمله کردند و نگذاشتند آن ها به پیادگان آسیب برسانند. عمرو و یارانش حمله کردند و آنان را مقداری عقب راندند. سپس مردی از قبیلهٔ صُدا، از ياران عمرو بن حَجّاج، نیزه ای از نافِع بن هلال خورد و گمان کرد که چیزی نیست؛ اما زخم آن چرک کرد و باعث مرگش شد. یاران حسین علیه السلام با مَشک های پُر آب بازگشتند.
آن روز، عباس، «سقّا» نامیده شد. (1)
1) ر.ک: تاریخ الطبری: ج 5 ص 412، أنساب الأشراف: ج 3 ص 389، دانش نامۀ امام حسین علیه السلام بر پایۀ قرآن و حديث: ج 5 ص 424
ابن زیاد، شمر را صدا کرد و گفت: «این نامه را برای عمر سعد ببر. او باید اطاعت از فرمان مرا، به حسین و یارانش ابلاغ کند. اگر پذیرفتند، باید آنان را دست بسته، برای من بفرستد؛ و اگر نپذیرفتند، باید با آنان بجنگد. اگر عمر چنین کرد، گوش به فرمان و مطیعِ او باش، و اگر خودداری کرد، تو با آنان بجنگ و خودت، فرمانده لشکری؛ به حسین حمله کن و گردنش را بزن و سرش را برای من بفرست».
نقل شده است که ابن زیاد، خطاب به عمر سعد نوشته بود: من تو را به سوی حسین نفرستادم که کاری به او نداشته باشی، یا به او مهلت دهی و برایش سلامت و ماندگاری آرزو کنی، یا برایش نزد من به شفاعت بنشینی... دقّت کن! اگر حسین و یارانش، از
حكم من تبعیت کردند و تسلیم شدند، آن ها را دست بسته نزد من بفرست؛ و اگر خودداری کردند، لشکر را به سوی شان حرکت ده و آن ها را بکش و مُثْله کن. این سزای آن هاست. اگر حسین، کشته شد، بر سینه و پشتش اسب بتازان که او نا فرمان و بُریده از امت و قطع کنندۀ رَحِم و ستم کار است. قصدم از این کار، ضرر رساندن به او پس از مرگ نیست - که امکان ندارد - بلکه عهد کرده بودم اگر او را بکشم، این کار را با او بکنم. اگر تو، کار ما را اجرا کنی، پاداش مطیعِ گوش به فرمان را به تو می دهیم؛ و اگر خودداری کردی، از کار و سپاه ما کناره بگیر و لشکر را به شمر وا بگذار که ما، فرمان مان را به او داده ایم».
مورخان نوشته اند عمر سعد همان لحظه برخاست و به حسين علیه السلام خبر داد. امام حسین علیه السلام به او فرمود: «تا فردا به من فرصت بده».
در روز تاسوعا، کاروان حسینی به محاصرۀ کامل افراد عمر سعد در آمد. در این باره از امام صادق علیه السلام نقل شده است: «تاسوعا روزی است که حسین و یارانش - که خدا از ایشان خشنود باد -، در کربلا، محاصره شدند و سپاه شام، بر گِرد آن ها جمع شدند. ابن مرجانه و
عمر سعد، از وفور و فراوانیِ سپاهیان، شادمان شدند و در این روز، حسین علیه السلام و یارانش را ناتوان شمردند و یقین کردند که کسی به یاری حسین علیه السلام نمی آید و عراقیان، به او کمکی نمی دهند. پدرم فدای آن غریب باد!» (1)
1) ر.ک: تاریخ الطبری: ج 5 ص 414، أنساب الأشراف: ج 3 ص 390، الكافي: ج 4 ص 147 ح 7، بحار الأنوار: ج 45 ص 95 ح 40، دانش نامۀ امام حسین علیه السلام بر پایۀ قرآن و حدیث: ج 5 ص 435
صفحه سفید
عبد اللّه بن ابی مُحِل، کسی بود که عمه اش، أمّ البنين، مادر عباس، همسر علی بن ابی طالب علیه السلام بود. عبد اللّه به شمر گفت: «حالا که پسران خواهر ما همراه حسین هستند، اگر موافقی، امان نامه ای برای آنان بنویس».
گفت: «باشد؛ با کمال میل».
آن گاه به مُنشی اش فرمان داد و امان نامه ای برای آنان نوشت و عبد اللّه، آن امان نامه را با غلامش به نام کزمان، فرستاد کُزمان نزد آنان رفت و با صدای بلند گفت: «این امانی است که دایی تان برای شما فرستاده است».
آن جوانان (فرزندان امّ البنین) به او گفتند: «به دایی مان سلام برسان و به او بگو: ما نیازی به امانِ تو نداریم؛ امان خدا، بهتر از امانِ فرزند سمیّه است».
از منابع تاریخی بر می آید که همین جریان را خودِ شمر نیز تکرار کرد. تا جلوی یاران حسین علیه السلام آمد و فریاد زد: «خواهر زادگان ما کجا هستند؟».
حسین علیه السلام به برادرانش فرمود: «پاسخش را بدهید؛ چرا که از دایی های (فامیل های مادری) شماست، هر چند فاسق است». عبّاس علیه السلام و جعفر و عثمان، فرزندان علی علیه السلام، بیرون آمدند و به او گفتند: «چه می خواهی؟».
گفت: «شما - ای خواهر زادگانم! - در امان هستید».
آن جوانان به او گفتند: «خداوند، تو و امانت را لعنت کند! اگر تو داییِ ما هستی، به ما امان می دهی، در حالی که فرزند پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم در امان نیست؟!».
عباس علیه السلام بر سرش فریاد زد: «دستانت بریده باد و لعنت امانی که آورده ای! ای دشمن خدا! آیا به ما فرمان می دهی که برادر و سَرور مان حسین، پسر فاطمه را وا گذاریم و در اطاعت ملعونان و فرزندان ملعونان در آییم؟!»
شمر، عصبانی شد و برگشت. (1)
1) ر.ک: تاریخ الطبری، ج 5 ص 415، الکامل فی التاريخ؛ ج 2 ص 558، الملهوف: ص 148، مثیر الاحزان: ص 55، دانش نامۀ امام حسین علیه السلام بر پایۀ قرآن و حدیث : ج 5 ص 442
آخرین ساعات حضور کاروان حسینی در کربلا بود. فقط چند ساعت مانده بود تا عاشورا.
عمر سعد فریاد زد: ای لشکر خدا! سوار اسب ها شوید؛ مژده باد بر شما!». سپس خود با مردم، سوار اسبش شد و پس از نماز عصر، به سوی سپاه امام حسین علیه السلام حرکت کرد. امام حسین علیه السلام، جلوی خیمه نشسته بود. به کمک شمشیر، زانوانش را در بغل گرفته بود و خوابش برده، سرش روی زانوانش بود که زینب علیها السلام، صدای حركت لشكر عمر سعد را شنید. آن گاه به برادرش نزدیک شد و گفت: «برادر! صدا ها را نمی شنوی که نزدیک شده اند؟». حسین علیه السلام، سرش را بلند کرد و فرمود: «پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم را در خواب دیدم. به من فرمود: تو به سوی ما می آیی». زینب به صورتش زد و گفت: «وای بر من!». حسین علیه السلام فرمود: «خواهرم! این حرف را نزن!
آرام باش و فریاد نکش؛ که دشمنان، ما را سرزنش می کنند. رحمت خدا، نصیبت!» عبّاس گفت: «برادر! آنان به سوی تو حرکت کرده اند». حسین علیه السلام برخاست و فرمود: «عبّاس! برادرم! جانم فدایت! سوار شو و با آنان، ملاقات کن و بپرس چه می خواهید و چه شده است. ببین برای چه آمده اند.» عبّاس با بیست سوار به سمت آنان رفت. زُهَیر و حبیب نیز میان آن بیست نفر بودند. عبّاس به آنان گفت: «چه شده؟ چه می خواهید؟ گفتند: «امیر دستور داده به شما ابلاغ کنیم که یا به حکمش گردن نهید؛ یا با شما بجنگیم». عبّاس گفت: «عجله نکنید. آن چه را گفتید، به ابا عبد اللّه عرض می کنم و بر می گردم».
عبّاس با شتاب به سوی حسین علیه السلام بازگشت و پیشنهاد عمر سعد را اطلاع داد. حسین علیه السلام کمی به فکر فرو رفت. سپس به عباس گفت: «پیش آن ها برگرد و اگر توانستی روبه رو شدن با آن ها را تا صبح به تأخیر بینداز، به این امید که امشب برای پروردگار مان، نماز به جا بیاوریم، و او را بخوانیم و از وی آمرزش بطلبیم. او خود می داند که من، نماز گزاردن برای او، تلاوت کتابش، دعا و استغفارِ فراوان را دوست دارم».
در این هنگام، همراهان عباس علیه السلام نیز ایستاده بودند و با سپاهیان دشمن، سخن می گفتند. حبیب بن مظاهر، به زُهَیر بن قَین گفت: «اگر می خواهی، تو با مردم سخن بگو و اگر می خواهی، من سخن بگویم». زُهَیر به او گفت: «تو این کار را آغاز کردی؛ پس تو با آنان، سخن بگو». حبیب به آنان گفت: «بدانید که - به خدا سوگند - ، فردای قیامت و در پیش گاه خدا، چه بد مردمی هستند آنان که فرزندان پیامبرش صلی اللّه علیه و آله و سلم، یه خاندان و اهل بیت او، و نیز عابدان این سر زمین و سحر خیزان و ذاکران خدا را کشته اند!». عَزرَة بن قیس به او گفت: «تا می توانی، از خودت بگو و تعریف کن!» زُهَیر به او گفت: «اى عَزره! خدا از او تعریف کرده و رهنمونش شده است. عَزره! از خدا پروا کن؛ من، خیر خواه تو هستم. به خدا قَسَمت می دهم که مبادا در کشتن جان های پاک، از یاوران گم راهی باشی». عزره گفت: «زُهَیر! از نظر ما، تو از پیروان این خاندان نبودی؛ تو عثمانی بودی». زُهَیر گفت: «آیا از بودنم در این جا، پی نمی بری که از آن ها هستم؟! بدانید که به خدا قسم، من هیچ گاه نامه ای به حسین علیه السلام ننوشته ام و پیکی نفرستاده و به او وعدۀ یاری نداده ام؛ اما راه، ما را به هم رساند و هنگامی که او را دیدم، پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم و جایگاه حسین نزد
او را به یاد آوردم و به رفتار دشمنش و گروه شما با او پی بردم. به همین دلیل فکر کردم که یاری اش کنم و در گروه او باشم و جانم را فدایش کنم تا از حقّ خدا و پیامبرش که شما از بین برده اید، حفاظت کنم».
عبّاس علیه السلام، با شتاب آمد تا به آن ها رسید و گفت: «ای مردم! ابا عبد اللّه از شما می خواهد که امشب باز گردید تا در این باره بیندیشد...». از امام زین العابدين علیه السلام نقل شده است که فرمود: پیکی از سوی عمر سعد، نزد ما آمد و به گونه ای ایستاد که سخنش را بشنویم و سپس گفت: «ما تا فردا به شما، مهلت می دهیم. اگر تسلیم شدید، شما را به سوی امیر مان عبید اللّه بن زیاد می بریم؛ و اگر خود داری کردید، شما را رها نمی کنیم.» (1)
1) ر.ک: تاریخ الطبری: ج 5 ص 416، أنساب الأشراف: ج 3 ص 391، المنتظم: ج 5 ص 337، الكامل في التاريخ: ج 2 ص 558، دانش نامۀ امام حسین علیه السلام بر پایۀ قرآن و حدیث : ج 6 ص 6.
غروب بود. پس از بازگشت عمر سعد، امام حسین علیه السلام، یارانش را گِرد آورد. امام زین العابدین علیه السلام که بیمار بود، خود را به او نزدیک کرد تا سخنش را بشنود. ایشان می گوید: شنیدم که پدرم به یارانش می گوید: «خداوند - تبارک و تعالی - را با بهترین ثنا ها می ستایم و او را بر شادی و سختی، ستایش می کنم. خدایا! تو را می ستایم که به نبوّت، ما را گرامی داشتی و قرآن را به ما آموختی و در دین، بینای مان گرداندی و برای مان گوش و چشم و دل، قرار دادی و ما را از مشرکان قرار ندادی. اما بعد، من یارانی شایسته تر و بهتر از یاران خود نمی شناسم و خانواده ای بهتر از خانواده ام، در نیکی کردن و صِلۀ ارحام، سراغ ندارم. خداوند، از جانب من به همۀ شما جزای خیر دهد! من گمان دارم که روز کارزار ما با این دشمنان فرداست. من
نظرم را برای تان گفتم! همگی آزادید که بروید. تعهدی به من ندارید. این سیاهیِ شب، شما را پوشانده است. آن را مَرکب خود سازید.» (1)
1) ر.ك: الطبقات الكبرى (الطبقة الخامسة من الصحابة): ج 1 ص 466، سیر أعلام النبلاء : ج 3 ص 301، دانش نامۀ امام حسین علیه السلام بر پایۀ قرآن و حدیث، ج 6 ص 19.
در پاسخ به پیشنهاد امام حسین علیه السلام برای بازگشت خانواده و نیز اصحابش، آن ها نپذیرفتند که باز گردند و ایشان را تنها بگذارند؛ حتی اگر قرار باشد در این هم راهی، بدن شان قطعه قطعه شود.
دربارۀ واکنش خانوادۀ امام حسین علیه السلام بخوانید که: برادران، پسران و برادر زادگان امام حسین علیه السلام و دو پسر عبد اللّه بن جعفر، به ایشان گفتند: «چرا چنین کنیم؟ برای این که پس از تو بمانیم؟! خداوند، هرگز آن روز را به ما نشان ندهد!» عباس علیه السلام، آغاز گر این سخن بود و سپس، بقیّۀ آنان، همین سخن و مانند آن را بر زبان آوردند. حسین علیه السلام فرمود: «ای فرزندان عقیل! کشته شدن مُسلم، برای شما کافی است. بروید که من به شما اجازه دادم». آنان گفتند: «مردم چه خواهند گفت؟ می گویند که ما، بزرگ و سَرور خود را و
و بهترین عمو زادگان خود را رها کردیم و همراه آنان، نه تیری انداختیم، و نه نیزه ای پَراندیم و نه شمشیری زدیم، و نمی دانیم چه کردند! به خدا سوگند چنین نمی کنیم؛ بلکه جان و مال و خانواده مان را فدای تو می کنیم و همراه تو می جنگیم تا به سر انجام تو برسیم. خداوند، زندگی پس از تو را زشت گردانَد!...»
دربارۀ واکنش اصحاب و یاران نیز بخوانید که: مسلم بن عَوسَجه اسدی، برخاست و به حسین علیه السلام گفت: «آیا ما تو را تنها بگذاریم، در حالی که هنوز از عهدۀ ادای حقّ تو در برابر خدا، بیرون نیامده ایم؟! بدان که - به خدا قسم ، با تو هستم تا آن جا که نیزه ام را در سینه های شان بشکنم! تا هر زمان که قبضۀ شمشیرم را به دست دارم، با آنان می جنگم و از تو جدا نمی شوم؛ و اگر سلاح نداشته باشم تا با آنان بجنگم، در دفاع از تو، به سوی آنان سنگ پرتاب می کنم تا همراه تو بمیرم.» سپس سعید بن عبد اللّه حنفی گفت: «به خدا سوگند، تو را تنها نمی گذاریم تا خدا بداند که ما در غیاب پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم، تو را پاس داشتیم. به خدا سوگند، اگر می دانستم که کشته می شوم و سپس زنده می شوم، آن گاه زنده زنده، سوزانده می شوم و خاکسترم را بر باد می دهند و این کار را هفتاد مرتبه با من
می کنند، از تو جدا نمی شدم تا مرگم را پیش روی تو ببینم! پس اکنون، چرا این کار را نکنم که تنها یک بار کشته شدن است و کرامتی جاویدان نیز در پیِ آن است؟!» و زُهَیر بن قَین گفت: «به خدا سوگند، دوست داشتم که کشته شوم و سپس، زنده شوم و سپس، کشته شوم و تا هزار مرتبه مرا بکشند؛ اما خداوند با کشته شدن من، کشته شدن را از تو و از جانِ این جوانان خاندانت، دور بدارد!.» عُموم یاران امام حسین علیه السلام، چنین سخنانی بر زبان آوردند. (1)
1) ر.ک: تاریخ الطبری: ج 5 ص 418، الکامل فی التاريخ: ج 2 ص 559، البداية و النهاية : ج 8 ص 176؛ الإرشاد: ج 2 ص 91، الملهوف: ص151، دانش نامۀ امام حسین علیه السلام بر پایۀ قرآن و حدیث: ج 6 ص 21
صفحه سفید
پس از آن که همراهان مستحکم و قاطع امام علیه السلام، تصمیم خود را مبنی بر ماندن و همراهی با ایشان اعلام کردند، آیندۀ زیبای خود پس از شهادت را مشاهده کردند. در این باره از امام صادق علیه السلام نقل شده است که فرمود: «پرده از پیشِ چشم شان، کنار رفت تا آن که جایگاه های شان را در بهشت دیدند...» (1)
1) ر.ک: علل الشرائع: ص 229 ح 1، بحار الأنوار: ج 44 ص 297 ح 1، دانش نامهٔ امام حسین علیه السلام بر پایۀ قرآن و حدیث: ج 6 ص 35
شب عاشورا، بی مانند ترین شب تاریخ است. در این شب، جمعی از بهترین دوست داران خدا و ولی خدا، آماده نبردی نا گزیر و دفاعی، در برابر دشمنان انسانیت و دیانت می شوند. اما چند ویژگی باعث می شود که این شب، به شبی استثنایی و بی همتا تبدیل شود. از یک سو، فضای معنوی زیبایی بر اردوگاه امام حسین علیه السلام و خانوادۀ عزیز و یاران با وفایش، حاکم شده بود. نماز، گریه و مناجات با حضرت دوست، نوای قرائت قرآن، و زمزمۀ استغفار، چنان که گویی صدایی شبیه کندوی زنبوران به گوش می رسید، حال عرفانی ویژه ای پدید آورده بود. از طرف دیگر، نشاط و بهجت خاصی بر آن مجاهدان راه حق مسلط شده بود، آن گونه که در متون تاریخی نقل شده که در همان آستانۀ جنگ نیز روحیۀ بالایی داشتند و با یک دیگر مزاح می کردند؛ چرا که یقین داشتند فردا پس از شهادت، وارد بهشت رضوان الهی خواهند شد. البته در کنار این فضای معنوی و روحانی، و نیز نشاط و استقبال از شهادت با روی باز، امام
حسین علیه السلام و هم راهان وفا دارش، اقدامات دفاعی نیز انجام می دادند. از جمله این که امام حسین علیه السلام دستور دادند خیمه ها را به هم نزدیک کنند و طناب های خیمه ها در هم رود و چینش خیمه ها به صورت نیم دایره به گونه ای باشد که فقط سّمتی را که دشمن از آن سو می آید، باز بگذارند. هم چنین، امام علیه السلام، فرمان داد تا هیزم و نِی ای را که در پشت خیمه ها بود، آتش زدند، مبادا که دشمنان، از پشت، به آن ها حمله کنند. سپس امام حسین علیه السلام، به جای گودی که در پشت خیمه ها قرار داشت و مانند جوی آبی بود، هیزم و نی آورد و در دلِ شب، آن جا را به شکل خندق در آوردند و هیزم و نِی را در آن جا ریختند و گفتند: «وقتی دشمن به ما حمله کرد و با ما درگیر شد، در این جا آتش می افکنیم تا از پشت سر، بر ما وارد نشوند و تنها از یک سو با آنان بجنگیم».
شب عاشورا، بی مانند ترین شب تاریخ بود. (1)
1) ر.ک: تاریخ الطبری: ج 5 ص 416، 421 - 423، أنساب الأشراف: ج 3 ص 393 - 396، المنتظم: ج 5 ص 339، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 560، الإرشاد: ج 2 ص 89، إعلام الوری: ج 1 ص 454، بحار الأنوار: ج 44 ص 391، دانش نامۀ امام حسين علیه السلام بر پایۀ قرآن و حدیث: ج 6 ص 6، 58، 72
شب عاشورا، برای خواهر عزیز امام حسین، شبی سرشار از اندوه برادر بود. این حالِ ناراحتی و اندوه، از زبان امام زین العابدین چنین گزارش شده است: در شبی که بامدادش، پدرم به شهادت رسید، نشسته بودم و عمّه ام زینب علیها السلام، از من پرستاری می کرد که پدرم از یارانش کناره گرفت و به خیمۀ خود رفت و حُوَى، (1)غلام ابوذر غِفاری، نزدش بود و به اصلاح و پرداختِ شمشیر ایشان مشغول بود. پدرم این شعر را می خواند:
يا دَهرُ أُفِّ لَكَ مِن خَلِيلِ
كَم لَكَ بِالإِشراقِ وَ الأصَيلِ
1) در الإرشاد و إعلام الورى، «جُوَين» و در مقاتل الطالبيين، «جَون» آمده است
ای روزگار! اُف بر دوستی ات!
چقدر بامداد ها و شام گاه هایی داشته ای
مِن صاحِبِ أو طالِبٍ قَتيلِ
وَ الدَّهرُ لايُقنَعُ بِالبَديلِ
که در آن ها، همراه و یا جوینده ای کشته شده
که روزگار، از آوردن همانندش، ناتوان است!
و إِنَّما الأَمرُ إلى الجَليلِ
و كُلُّ حَيّ سالِكَ السَّبيلِ
و کار، با [خدای] بزرگ است
و هر زنده ای، این راه را می پیماید
دو یا سه بار، این شعر را خواند تا آن جا که فهمیدم و دانستم که منظورش چیست.گریه، راه گلویم را بست؛ ولی بغضم را فرو خوردم و هیچ نگفتم و دانستم که بلاء فرود می آید؛ اما عمه ام نیز آن چه را من شنیدم، شنید و چون مانند زنان دیگر، دل نازک و بی تاب بود، نتوانست خود را نگه دارد؛ بیرون پرید و در حالی که لباسش را به زمین می کشید و درمانده شده بود، خود را به امام علیه السلام رساند و گفت: «وا مصیبتا! کاش مُرده بودم. امروز، گویی مادرم فاطمه و پدرم علی و برادرم حسن، در گذشته اند؛ ای جانشینِ گذشتگان و پناه
باقی ماندگان!» حسین علیه السلام به او نگریست و فرمود: «خواهرم! شیطان، بردباری ات را از بین نبرَد!» زینب علیها السلام گفت: «ابا عبد اللّه! پدر و مادرم فدایت! خود را آمادۀ کشته شدن کرده ای! جانم فدایت!». حسین علیه السلام، اندوهش را فرو بُرد و اشک در چشمانش جمع شد و فرمود: «اگر مرغ سنگ خواره را شبی آزاد بگذارند؛ می خوابد» (1)
زینب علیها السلام گفت: وای بر من! آیا این قدر فراوان، در فشار هستی؟ همین دلم را بیش تر ریش می کند و بر من، گران می آید». آن گاه، به صورت خود زد و گریبان، چاک کرد و بیهوش شد و افتاد. حسین علیه السلام آمد و بر صورتش آب زد و به او گفت: «خواهرم! از خدا پروا کن و به تسلّی بخشیِ او، آرام باش. بدان که زمینیان، می میرند و آسمانیان، باقی نمی مانند و هر چیزی، از میان می رود، جز ذات خدا و كلّ شيءٍ هالِك إِلّا وَجهَهُ که با قدرتش، زمین را آفریده است، و مردم را بر می انگیزد تا همه، باز گردند و او، تنها بمانَد. پدرم، از من بهتر بود. مادرم، از من بهتر بود. برادرم، از من بهتر بود، و سر مشق من
1) مَثَلی است در عرب. در این جا به این معناست که آنان، مرا آسوده نمی گذارند و هر جا بروم، در پی من خواهند آمد.
و آنان و هر مسلمانی، پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم است». حسین علیه السلام، با این سخن و مانند آن او را تسلّا داد و به او فرمود: «خواهرم! قَسَمت می دهم که به این سفارشم، عمل کنی: بر مرگ من، گریبان چاک مده و صورت، مخراش و چون در گذشتم، ناله و فغان مکن». سپس، او را آورد و کنار من نشاند و به سوی یارانش برگشت و به آنان فرمان داد تا خیمه های خود را به یک دیگر، نزدیک کنند و طناب های خیمه ها را در هم بتابند و خود شان، در میان خیمه ها قرار گیرند و فقط، سمتی را که دشمن از طریق آن می آید، باز بگذارند». (1)
1) ر.ک: تاريخ الطبری: ج 5 ص 420، الکامل فی التاريخ: ج 2 ص 559، دانش نامۀ امام حسین علیه السلام بر پایۀ قرآن و حدیث: ج 6 ص 45