ghaemiyeh.com
سرشناسه : جلالینژاد، نعیمه، 1352-
عنوان و نام پديدآور : من بزرگ شدهام/ نویسنده نعیمه جلالینژاد؛ تصویرگر معصومه قنبرپور.
مشخصات نشر : تهران: سازمان اوقاف و امور خیریه، معاونت فرهنگی و اجتماعی، 1391.
مشخصات ظاهری : 28 ص.: مصور( رنگی)؛14×21 سم.
موضوع : داستانهای نوجوانان فارسی -- قرن 14
Young adult fiction, Persian -- 20th century
شناسه افزوده : قنبرپور، معصومه، 1367 -، تصویرگر
شناسه افزوده : سازمان اوقاف و امور خیریه. معاونت فرهنگی و اجتماعی
رده بندی کنگره : PIR8339
رده بندی دیویی : 8فا3/62[ج]
شماره کتابشناسی ملی : 9105931
اطلاعات رکورد کتابشناسی : ركورد كامل
خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
ویراستار کتاب: حدیثه کریمی
بی بی رادیو را خاموش کرد. اعلامیه را بوسید و روی چشم هایش گذاشت و گفت: «مادر جون من که سواد ندارم برام بخون ببینم چی نوشته، آقا چه دستوری داده؟»
بابا اعلامیه را از دست بی بی گرفت، متنش را آهسته خواند و درحالی که استکان چایش را سر می کشید گفت: «آقا دستور دادن امسال محرم رو بهتر و با شکوه تر از سال های قبل برگزار کنیم.»
بسم الله الرحمن الرحیم
من بزرگ شده ام
ناشر: معاونت فرهنگی و اجتماعی سازمان اوقاف و امور خیریه
چاپ: اسوه
نویسنده: نعیمه جلالی نژاد
تصویرگر: معصومه قنبرپور
نوبت چاپ: اول 1391
شمارگان: 15000 نسخه
سایت سازمان: www.awqaf.ir
سایت معاونت: www.mfso.ir
سایت مجتمع: www.mfpo.ir
آدرس: تهران، خیابان نوفل لوشاتو، سازمان اوقاف و امور خیریه، معاونت فرهنگی و اجتماعی
آدرس مجتمع: قم، خیابان صفائیه، کوچه ممتاز، کوی 7، پلاک 32
مجتمع فرهنگی پژوهشی معاونت فرهنگی و اجتماعی سازمان اوقاف و امور خیریه
تلفن: 02517746431 نمابر: 02517737131
غروب آفتاب نزدیک بود. سوز سرما به صورت شهر سیلی می زد. خیابان کم کم خلوت می شد. مردم با قدم های بلند به طرف خانه هایشان می رفتند.
نانوایی شاطر علی هنوز خلوت نشده بود.
محسن پسر شاطر علی، برای رساندن اخبار جدید به نانوایی آمده بود.
شاطر علی نان را از تنور بیرون آورد و روی میز پرتاب کرد. بخار گرم و بوی نان سنگک نانوایی را پر کرده بود. محسن نان داغ را جلو کشید در حالی که سعی می کرد با نوک انگشتانش ریگ های داغ را از داخل نان بیرون بکشد نگاهی به من که حالا نفر اول صف بودم انداخت و گفت: «شما دوتا نون می خواستی؟»
محسن آهسته دستش را میان کشوی میز برد. چند اعلامیه بیرون کشید، بدون این که کسی متوجه شود آن ها را وسط نان ها گذاشت.
نان را به طرفم گرفت و به نفر بعدی گفت: «آقا شما چند تا؟»
نان داغ بدنم را گرم کرده بود. شال گردنم را روی بینی ام کشیدم. اعلامیه ها را جا به جا کردم و به طرف خانه راه افتادم.
بی بی گوشش را به رادیو چسبانده بود و سعی می کرد خبر جدیدی به دست آورد.
یکی از اعلامیه ها را به طرفش گرفتم و گفتم: «بی بی، بیا اینم خبر جدیدی که آقا داده، بی خود انقدر تو صدای خش خش این رادیو دنبال اخبار نباش.»
بی بی رادیو را خاموش کرد. اعلامیه را بوسید و روی چشم هایش گذاشت و گفت:
«مادر جون، من که سواد ندارم برام بخون ببینم چی نوشته، آقا چه دستوری داده؟»
بابا اعلامیه را از دست بی بی گرفت، متنش را آهسته خواند و در حالی که استکان چایش را سر می کشید گفت:
«آقا دستور دادن امسال محرم رو بهتر و با شکوه تر از سال های قبل برگزار کنیم.»
بی بی گفت: «شنیدم عزاداری تو خيابونا ممنوع شده، امسال کسی نباید مثل سال های قبل روز عاشورا تو خیابونا سینه زنی و عزاداری کنه.
خدا لعنتشون کنه می خوان با امام حسین هم در بیفتن، فکر کردن تا هر وقت دوست داشته باشن زنده هستن و می تونن ظلم کنن. خدا ریشه شون رو بکنه و انشالله خود امام حسین همشونو نابود کنه.»
بابا اعلامیه را وسط قرآن سرطاقچه گذاشت و گفت:
«امشب امام جماعت مسجد می گفت: "شهربانی هم اعلام کرده برای مراسم امسال، کسی حق نداره واعظ بگذاره، می خوان خودشون واعظ بگذارن."»
نمی توانستم بفهمم اگر اجازه روضه خوانی به کسی نمی دهند پس چرا خودشان واعظ می گذارند!
دست چروک خورده بی بی را در دستم گرفتم و گفتم: «بی بی مگه چه فرقی داره ما واعظ بگذاریم یا اونا؟
بی بی میل های بافتنی اش را برداشت، کلاف آبی رنگ را براندازی کرد و گفت: «واعظی که ما بگذاریم از امام حسین میگه و از مقدسات ما؛ ولی واعظی که اونا بگذارن برده خودشونه و هر چی که اونا بهش گفتن رو میگه. برای همین هم حرفای این واعظا زمین تا آسمون با هم فرق داره.»
بابا گفت: «فردا شب قراره برای مراسمای محرم به جلسه تو مسجد بگیریم، فکرامونو روی هم بگذاریم و ببینیم چه کار باید بکنیم؟»
وسط حرف بابا پریدم و گفتم: «بابا اجازه میدی منم بیام؟ محسن و رضا چی؟ اونا هم دلشون می خواد بیان. آخه بابا مام داریم برای این انقلاب زحمت می کشیم. محسن و رضا هر روز دیوارای شهر رو شعار می نویسن.
تازه دیروز نزدیک بوده محسن گیر ساواکی ها بیفته؛ ولی در یکی از خونه ها باز بوده و محسن تونسته خودشو بندازه تو خونه. می دونی بابا، من فکر می کنم اگه مردم در خونه هاشون رو باز نمی گذاشتن همه ما تا حالا گیر افتاده بودیم.»
بابا دستی به سرم کشید و گفت: «اصل کار شمایید، به محسن و رضا هم بگو بیان. البته قبلش از بزرگتراشون اجازه بگیرن.»
آن شب از فکر فردا و خوشحالی این که بزرگ ترها من و دوستانم را بین جمعشان قبول کردند خوابم نمی برد.
دلم می خواست خودی نشان بدهم و به همه ثابت کنم که بزرگ شده ام.
صف جماعت مثل هر شب شلوغ بود. محسن و رضا زودتر از هر شب آمده بودند.
نماز که تمام شد دعای فرج را خواندیم و مردم کم کم متفرق شدند. چند نفر بیش تر نبودیم که امام جماعت سر صحبت را باز کرد و گفت: «امشب این جا جمع شدیم تا برای مراسم محرم برنامه ریزی کنیم. ما نمی خوایم مراسم رو به دست رژیم شاهی بسپاریم از طرفی اگه قرار باشه خودمون مراسم رو برگزار کنیم پولی برای خرج و مخارج نداریم.»
رضا دستش را بالا برد و گفت: «ببخشید حاج آقا، می خواید من به همسایه ها بگم و برای کمک به مراسم پول جمع کنم؟»
محسن که کمی خجالتی بود با صورت گل انداخته گفت: «اگه به بچه های مدرسه هم بگیم همه بچه ها پولای پس اندازشون رو می یارن.»
بابا سرش را به علامت تحسین تکان داد و به صورت هایمان لبخند زد. حاج احمد که از بزرگان محله بود و از حرف های ما خوشش آمده بود گفت: «برای سلامتی نوجوون های فهمیده و فداکارمون، صلوات....»
با بلند شدن صدای صلوات قند تو دلم آب شد، احساس کردم بزرگ تر شدم و سری تو سرها در آوردم، زیر لب همراه بقیه صلوات فرستادم.
حاج احمد گفت: «فکر کنم الان وقتشه که موضوعی رو براتون عنوان کنم، شاید تا حدودی مشکل مراسم محرمو حل کنه.
راستشو بخواهید، من وصیت کرده بودم بعد از مرگم قسمتی از ثروتم وقف این مسجد و روضه خونی امام حسین (علیه السلام) بشه؛ اما امروز به دو دلیل نظرم عوض شد و منصرف شدم.»
بابا وسط حرف حاج احمد پرید و گفت: «منصرف شدی؟ اونم حالا! حاجی مواظب باش شیطون گولت نزنه.»
حاج احمد لبخندی زد و گفت: «صبر کن، اجازه بده حرفمو بزنم بعد شما قضاوت کن.»
حاج احمد لبخند زنان ادامه داد: « منصرف نشدم از این که می خوام قسمتی از ثروتمو وقف کنم، از این منصرف شدم که چرا فقط قسمتی از ثروتم؟
حالا که آقا دستور داده مراسم امسال باید با شکوه تر از هر سال باشه و هیچ پولی از طرف دولت برای مخارج نمی تونیم بگیریم، پس منم همه ثروتمو وقف می کنم.»
مسجد پر شد از صدای هیاهو و تبریک به حاج احمد، حاج احمد دستش را به علامت سکوت گذاشت روی بینی اش و گفت: «هیس... س... یک کم یواش تر... صبر کنید، مگه شش ماهه دنیا اومدید هنوز حرفم تموم نشده، من یه بار دیگه از تصمیمم منصرف شدم.»
همه با تعجب به حاج احمد خیره شدند. با آرنجم ضربه ای به بازوی رضا زدم و گفتم:
«دیدی چه زود پشیمون شد. معلومه که هیچ کس دلش نمی یاد همه ثروتشو وقف کنه.»
رضا لب هایش را جمع کرد و گفت: «آره... چه جالب زود پشیمون شد.»
حاج احمد که دید همه با وحشت و یک عالمه سوال که ذهنشان را مشغول کرده نگاهش می کنند، لبخندی زد و گفت: «از این که این وقفیات رو تو وصیتنامم بنویسم تا بعد از مرگم انجام بشه پشیمون شدم، می خوام شیرینی این کار رو تو زنده بودنم بچشم. دوست دارم از همین الان ثروتم رو ببخشم.»
امام جماعت از جایش بلند شد، به طرف حاج احمد رفت پیشانی اش را بوسید و گفت: «به خدا خیلی مردی مومن.»
یک بار دیگر همه با صدای بلند صلوات فرستادند.
رضا چشم هایش را گشاد کرد و گفت: «دیدی زود قضاوت کردی! خوب نیست آدما زود درباره هم قضاوت کنن.»
لبخندی زدم و گفتم: «توبه... توبه... تقصیر خودش بود که اینطوری گفت، منم فکر کردم... ولی عیب نداره حاجی منو می بخشه.»
بابا ظرف شکلاتی که جلوی پنجره آشپزخانه بود را برداشت و تعارف کرد. همه به شکرانه وقف حاج احمد دهانمان را شیرین کردیم.
مردم با لباس های مشکی پشت به پشت هم در مسجد نشسته بودند. مراسم عزاداری همان طوری که آقا دستور داده بود بهتر و باشکوه تر از سال های قبل برگزار می شد.
همراه محسن و رضا ظرف های خالی غذا را جمع می کردیم که سرو کله ماموران شهربانی پیدا شد. ظرف هایی را که در دست داشتم به سرعت به آشپزخانه بردم، دست محسن را گرفتم و با نگرانی به ماموران نگاه کردم: «خدا به خیر كنه، الانه که همه ما رو بکشن، آخه چطوری باخبر شدن این جا مراسمه؟... یا امام حسین خودت کمکمون کن.»
مردم که چشم شان به ماموران افتاده بود هیجان خاصی پیدا کردند و برای این که مشت محکمی به دهان ماموران باشند نوای یا حسین سر دادند. مامورها که به شدت عصبانی بودند و می خواستند مردم را پراکنده کنند شروع کردند به شلیک تیر هوایی. صدای دلخراش گلوله گوشم را آزار می داد قلبم به شدت می زد. ترسیده بودم؛ اما دوست نداشتم از مردم و مسجد جدا شوم بالاخره من هم قول داده بودم پا به پای بزرگ ترها برای این مراسم کمک کنم. این بود که با مردم هم نوا شدم و هر چه صدا داشتم از حنجره بیرون ریختم: «مرگ بر شاه... مرگ بر شاه... يا حسين... يا حسين...»
بعضی ها از پنجره های مسجد بیرون می دویدند. صدای گریه بچه ها و جیغ زنان در هیاهوی یا حسین گویان و صدای گلوله گم شده بود. ناگهان برق مسجد خاموش شد. تاریکی وحشت مردم را بیش تر کرد. در میان هیاهو صدای مردی را شنیدم که فریاد می زد: «گوش کنید... نترسید... گوش کنید... به فرمان امام خمینی فردا روز عاشورا همه به خیابون بریزید از این مزدوران نترسید... قرارمون فردا صبح ...»
با این که هوا به شدت سرد بود تمام بدنم خیس عرق شده بود. ازدحام جمعیتی که به طرف در می دویدند من و رضا را به اطراف پرتاب می کرد که صدای بابا را شنیدم: «هادی... هادی بدو بابا... بیا بریم.»
همراه بابا از مسجد بیرون زدیم و به طرف خانه دویدیم.
دسته های عزاداری از هر طرف سر می رسیدند. خیابان پر شده بود از مردمی که بدون توجه به ماموران برای سالار شهیدان از دل و جان سینه می زدند و هیچ هراسی از مردن نداشتند.
دو طرف خیابان پر شده بود از کوماندو هایی که برای متفرق کردن مردم آمده بودند. من و محسن کفن پوش شده بودیم و همراه مردم عزاداری می کردیم.
پرچم های سیاهی که رویشان با خط درشت نام امام حسین (علیه السلام) و یارانش نقش بسته بود سینه آسمان را می شکافت و صدای حسین حسین مردم، دل شهر را می لرزاند.
کوماندو ها که خودشان را برای چنین موقعیتی آماده کرده بودند ابتدا شروع کردند به تیراندازی هوایی، وقتی متوجه شدند مردم هیچ توجهی به آن ها ندارند اسلحه ها را به طرف مردم نشانه گرفتند. پیر و جوان، مرد و زن نمی شناختند فقط شلیک می کردند. زمین از خون مردم رنگین شده بود. وحشت سرتا پایم را فرا گرفته بود. در این میان نگران بابا بودم که جلوی کوماندو ها بود، می ترسیدم هدف گلوله قرار گرفته باشد.
دلم آرام و قرار نداشت دست محسن را کشیدم و گفتم: «محسن من می رم جلو، بابام «اونجاس.»
محسن با وحشت گفت: «نرو هادی... می کشنت... هادی نرو...»
بدون توجه به محسن جلو دویدم. در میان مردمی که هر کدام به طرفی می دویدند و جنازه هایی که روی زمین افتاده بودند دنبال بابا می گشتم. از فکر کشته شدن بابا پاهایم می لرزید. انگار قلبم داشت از دهانم بیرون می زد. خودم را فراموش کرده بودم به اطراف می دویدم و فریاد می کشیدم: «بابا... بابا...»
حاج احمد را دیدم که نفس زنان می دوید و یاحسین می گفت. جلوتر دویدم تا سراغ بابا را از حاج احمد بگیرم که ناگهان گلوله ای سینه اش را شکافت و روی زمین افتاد. هاج و واج مانده بودم نمی دانستم چکار کنم زبانم بند آمده بود. کنار حاج احمد زانو زدم تمام بدنم داغ شده بود، سرم را به اطراف چرخاندم و فریاد زدم: «بیایید کمک... حاج احمد... حاج احمد تیر خورده... کمک کنید...»
بابا را دیدم که از میان جمعیت به طرفم دوید سر حاج احمد را روی زانو گذاشت. خون از سینه اش فوران می کرد. دست های بی جانش کنار بدنش افتاده بودند.
بابا اشک می ریخت و زیر لب به رژیم شاهنشاهی بد و بیراه می گفت: «حاجی... حاجی... الان می رسونمت بیمارستان... حاجی نگران نباش.»
امام جماعت که از دور حاج احمد را دیده بود، سراسیمه خودش را به ما رساند و گفت: «حاجی چی شده؟»
حاج احمد چشم هایش را باز کرد و با صدایی که به سختی شنیده می شد گفت: «حاجی مراقب موقوفات باش... قول بده نظارت کنی، حاجی می خوام موقوفات امام حسین به خوبی اداره بشن... برای همیشه.»
هنوز امام جماعت پاسخی نداده بود که حاج احمد آخرین نفس زندگیش را کشید. بابا چشم های حاجی را بست پیشانی اش را بوسید و با هق هق گریه گفت: «دیشب تو مسجد، حاج احمد بود که فیوز برقو قطع کرد و پیام امام رو با شجاعت به مردم داد.»
وبازهم هق هق گریه امانش نداد
به این همه شجاعت و ایمان حاج احمد حسودیم شد. این که یک مرد، تمام ثروتش را وقف امام حسین کند و چند روز دیگر شجاعانه در همان مراسمی که با ثروت او برگزار شده شهید شود، برایم باور کردنی نبود. مطمئن بودم این همان زندگی و مرگ سعادت باری است که بابا همیشه درباره اش برایم حرف می زد.