رساله ای در رد یهودیت محضر الشهود فی رد الیهود

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

رساله ای در ردّ یهودیّت

محضر الشهود في ردّ اليهود

تألیف

حاج بابا قزوینی یزدی قدس سره

(از علمای بزرگ یهود که به دین مقدس اسلام مشرف شده است)

تحقیق:

حامد حسن نواب

وضعیت نشر:قم‌،موسسه‌ فرهنگی‌ انتشا‌رتی‌ حضور،۱۳۷۸

شا‌بک‌: ۹۶۴۶۲۴۷۲۰۶۱

مشخصات ظاهری : 255 ص.

خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان

ویراستار کتاب خانم نرگس قمی

اشاره

مؤسسه فرهنگی - انتشاراتی حضور

قم / میدان شهدا / اول خیابان حجتیه / شمارهٔ 75

تلفن 744651 / دورنویس 743756 (کد 0251)

محضر الشهود في رد اليهود

(رساله ای در رد یهودیت)

تأليف / حاج بابا قزوینی یزدی قدس سره

تحقیق / حامد حسن نواب

چاپ اول / اسفند 1378

چاپخانه / پاسدار اسلام

قطع رقعی / 256 صفحه

تیراژ / 3000

کلیه حقوق برای ناشر محفوظ است

ISBN 964 - 6272 - 06 - 1

شابک 1 - 06 - 6272 - 964

750 تومان

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

«ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ»

با حکمت و اندرز نیکو، به راه پروردگارت دعوت نما؛ و با آن ها به روشی که نیکوتر است، استدلال و مناظره کن

سوره نحل (16) آیه 125

«مقدمۀ محقق»

بسم الله الرَّحمٰنِ الرَّحِيم

الْحَمْدُ لِلَّهِ والصلوة عَلَى أَشْرَفَ رُسُلِ اللَّهُ ، وَ عَلَى آلِهِ آلِ اللَّهِ

وَ لَعْنَةَ اللَّهِ عَلَى أَعْدَائِهِمْ أَعْدَاءِ اللَّهِ

خداوند رسول اسلام حضرت محمد بْنِ عَبدِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَسَلَّم را به عنوان خاتم پیامبران فرستاد، و فرمود: ( وَ خَاتَمِ النَّبِيِّينَ ) (1)و ( خاتم پیامبران ) .

و دین اسلام را فرستاد و سائر ادیان آسمانی را به آن ختم کرد، و فرمود : ( إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الاسلام ) (2)دین در نزد خدا دین اسلام است و فرمود: ( وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاسلام دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الاخرة مِنْ الخاسرین ) (3)( هر که غیر از اسلام دین دیگری را پیروی


1) سورة الاحزاب ، آیه 40 .

2) سوره آل عمران، آیه 85.

3) سوره آل عمران، آیه 85 .

نماید هرگز از او پذیرفته نیست و او در آخرت از زیانکاران است) ، تا این پیامبر خاتم، کامل کننده تمام ادیان آسمانی و دین اسلام آخرین عامل برای سعادت بشر باشد، که خداوند سبحان آنرا برای انسان ترتیب داده است .

لذا خداوند در دین مبین اسلام احکام محکم و شریعت های ابدی را در کنار اخلاق رفیع و حضیصه های عالی انسان جمع نموده است . پس با این وجود عالم تکوین را با تشریع و اخلاق پر ساخته تا برای

عقل ، احکام و برای عاطفه ، اخلاق را قرار دهد.

لذا صاحبان ادیان آسمانی و حاملین مذاهب و مبادی فکری مختلف را می بینیم که باوجود اینکه هر کدام از ادیان و مبادی و صاحبان آن ها دارای ریشه های علمی و عاطفی زیاد و فراگیری می باشند ، بر یکدیگر جهت تشرف به اسلام و متابعت از خاتم پیامبران حضرت محمد بْنِ عَبدِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّم سبقت می گیرند .

حتى یهودی هائی که خداوند سبحان در قرآن کریم بر مشرکین مقدم داشته و آن ها را با وصف ( أَشَدَّ النَّاسِ عَداوَةً لِلَّذِينَ آمَنُوا ) یعنی (شدیدترین مردم از لحاظ دشمنی نسبت به مؤمنین ) بطوری که فرموده است: ( لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَداوَةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الْيَهُودَ وَ الَّذِينَ اشرکوا ) (1)( هر آینه می یابی شدیدترین مردم از نظر عداوت نسبت به آن هائی که ایمان آورده اند، یهود و مشرکین می باشند) چه بصورت دسته جمعی


1) سوره مائده، آیه 82 .

و چه بصورت فردی، در طول سال های اول از طلوع اسلام و در زمان حیات پیامبر عظیم الشأن صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ و سَلَّم ، به طرف اسلام سرعت ورزیدند.

تا این که به این وضع رسیدند ، هنگامی که نبی اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وسَلَّم نظام ( مسئولیت تقابل اجتماعی ) در اسلام را اعلام نمود، بدون چشم داشت ، عموم آنان وارد اسلام شدند.

از امام صادق عَلَيْهِ السَّلام نقل شده: «که پیامبر اکرم صَلَّی اللهُ عَلَيْهِ وآلِهِ وسَلَّم فرمود :

( من از هر مؤمن نسبت به خودش اولویت دارم و علي عَلَيْهِ السَّلام نسبت به او بعد از من اولی است ) پس از ایشان ( امام صادق عَلَيْهِ السَّلام ) پرسیدند: معنی این کلام چیست ؟ فرمود : قول پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وآلِهِ وسَلَّم : ( هرکس دینی یا زمینی را ترک کند برگردن من است و هر که مالی را ترک نماید از ورثه اوست) ، پس انسان ولایت بر خود ندارد اگر مال نداشته باشد و نمی تواند بر عیال خود امر و نهی نماید اگر نفقه آن ها را نپردازد و نبی عَلَيْهِ السَّلام و امیر المؤمنين عَلَيْهِ السَّلام و کسی که بعد از آن هاست متلازم به این عملند ، پس از اینجاست که اولی به آنها هستند از خودشان ، و نیست اسلام آوردن همه یهود ، مگر بعد از این کلامِ رسول الله صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ که آن ها نسبت به خود و عیالشان ایمن شدند » . (1)


1) بحار الانوار، جلد 16 ، صفحهٔ 260 ، باب 9، حدیث 49، به نقل از کافی.

سپس نسل و ذریه این یهودیان که مسلمان شدند، از میان آن ها علماء و ارشادکنندگان و صاحبان کتاب های حدیثی ، فقهی ، تفسیری ، تاریخی و غیره، برخاستند .

و این خصیصه ای بود که پیامبر اسلام صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّم به آن ملقب شد و مشخصه ای بود که دین حنیف اسلام به آن ممتاز گشت. به طوری که نبی اکرم صَلَّی اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم اعلام نمود ، در ضمن سفارشات خود به برادر و پسر عمو و جانشین بلافصل بعد از خود امير المؤمنين علي بن أبي طالب عَلَيْهِ السَّلام : ( اگر خداوند یکنفر را بدست تو هدایت نماید، بهتر است برای تو از آنچه که خورشید به آن می تابد ) . (1)

و به تحقیق دختر رسول اکرم صَلَّی اللَّهُ عَلَيْهِ وآلِه و نور چشمشان و ثمرة قلب ایشان حضرت صدیقه طاهره فاطمه زهرا سَلامُ اللهِ عَلَيْهَا در این زمینه در حدیثی، از مقام علماء در نزد خداوند تبارك و تعالى واهل بيت عصمت و طهارت عَلَيْهِم السَّلام، فرمودند: ( علماء شیعه محشور می گردند در حالی که بر قامت آن ها از خلعت های کرامت به میزان کثرت علم و جدیت آن ها در ارشاد بندگان خدا، پوشانده می شود) (2)با توجه به دو کلمه کثرت و جد .

و در سده های تاریخ ، اسامی درخشانی از علمائی که دین خود را ترک نموده بطور متواتر آمده است، که با وجود رنج زیاد و گرفتاری


1) بحار الانوار ، جلد 32 ، صفحهٔ 448 ، باب 12، حدیث 394.

2) بحار الانوار جلد 2، صفحه 3، باب 8 ، حدیث 3.

وافر که فرا راه آنان بوده، اسلام را پذیرفته و از آن دفاع نموده و دربارهٔ آن ده ها کتاب نوشته اند .

و از بهترین این کتاب ها كتاب ( محضر الشهود في ردّ اليهود ) است که یکی از اعاظم علماء یهود که از سلاله علمی معروف و از خانواده دینی مشهور به علم و تقوی آنرا نگاشته و او ( حاج بابا قزوینی یزدی ) است و او نیز اسلام را مثل پدرش قبول کرده و این کتاب گرانبها را نوشته است .

و حقیر طبق وظیفه و از روی کلام خداوند متعال که فرموده است : ( وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةُ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ ... ) (1).

و به اطاعت از پیامبر عظیم الشأن صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وآلِه که می فرماید : « لَئِنْ يُهْدَى اللَّهُ بِكَ رَجُلًا وَاحِداً خَيْرُ لَكَ مَا طَلَعَتْ عَلَيْهِ الشَّمْسُ » (2).

و جهت پیاده کردن حدیث شریف سرور و صاحب اختیارم حضرت فاطمه زهرا سلامُ اللهِ عَلَيْها که فرمودند: « عَلَى قَدْرِ كَثْرَةِ عُلُومِهِمْ وَجَدَهُمْ فِي ارشاد عِبَادَ اللَّهِ » (3)، به تحقیق این کتاب پرداختم ، تا شاید مشمول عنايات و الطاف خداوند متعال بیش از پیش قرار گیرم و ثواب آنرا به روح جد بزرگوار و مشوّق بزرگم در راه اهل بیت عصمت و طهارت عَلَيْهِمُ السَّلام ، مدافع حريم مقدس ولايت


1) سوره آل عمران، آیه 104.

2) بحار الانوار، جلد ،32 صفحهٔ 448، باب 12، حدیث 394.

3) بحار الانوار جلد 2 صفحهٔ 3، باب 8، حدیث 3.

و امامت ، سليل الدوحة المحمّديّة والشَّجرة العلوية والثَّمرات الفاطمية حضرت آية الله آقای حاج سید احمد فقیه امامی اصفهانی رضوان الله تعالى عَليْه هدیه کردم، باشد جهت اداء بعضی از حقوق ایشان که برمن است. و از خداوند متعال خواهانم که به فضل و کرم خود قبول فرماید .

حامد حسن نواب

1419 ه ق


«مقدمة طبع اول»

آية الله سیّد احمد اشکوری

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

یهودیت یکی از سه دین بزرگی است که دارای کتاب آسمانی و دستوری پا برجا بوده و در سراسر دنیای امروز حکم فرما می باشند . این سه دین آسمانی بر حق ( یهودیت - مسیحیت - اسلام ) برای نجات بشریت از مفاسد عقائدی و اجتماعی و اقتصادی و دیگر نواحی تباهی آمده و اصلاحات پر ارج و با ارزشی از خود در جهان پهناور بیادگار گذاشته اند.

پیغمبران عظیم الشأن این سه آئین مقدس حضرت موسیٰ وعيسى ومحمد عَلَيْهِمُ السَّلام در دوران زندگانی خود زحمات فراوانی کشیده تا توانستند مردم را از خواب غفلت بیدار کرده و بشاهراه هدایت سوق دهند.

ولی نکته جالبی که باید در اینجا یادآور شویم این است که یهود از روز نخست ستیزگی های غریبی از خود نشان داده و تا عصر حاضر هر روزه صفحهٔ تاریک نوینی در اعماق تاریخ به رسم یاد بود می نهند.

با اینکه بنى إسرائيل از فرعون و فرعونیان آزارهای بسیار

و رنج های بی شمار کشیده و از سالیان دراز در انتظار موسیٰ بن عمران عَلَيْهِ السَّلام بسر می بردند و پیوسته به یکدیگر بشارت آمدن پیغمبر گرامی را می دادند و چنین عقیده داشتند که یگانه شخصی که بتواند آن ها را از چنگال ظالمانه فرعون نجات دهد همانا موسى خواهد بود.... با همه این مراتب نیروی خود را صرف مخالفت با آن حضرت نموده در تمام کارها از دستورهای وی روگردان بودند .

به وحی خدائی تن در ندادند تا صاعقه و بلاهای آسمانی بر آنها نازل شد، بجهت ده روز معطل شدن حضرت موسی در کوه طور همگی دست از دین بر داشته به گوساله پرستی پرداختند ، نعمت های پرقیمت را فراموش کرده عدس و پیاز و چیزهای بی ارج دیگری در خواست کردند ، همت های نابخردانه و دروغ های بی جا نسبت به پیغمبر خدا دادند، او را بپاداش زحمات طاقت فرسایش آزارهای فراوان نموده و تا آخرین روز زندگانیش آنچه می توانستند کردند.....

و همین یهود پس از زندگی حضرت موسیٰ عَلَيْهِ السَّلام دست به کتاب مقدس تورات زده تحریفات زیادی در آن نمودند و خیلی از آیات را کم و زیاد کردند و جملی را که به صلاح خود نمی دانستند از

آن کتاب آسمانی انداختند و آنچه میل داشتند بر وی افزودند .

و دین پاک یهودیت که از برای آزادی بشر فرستاده شده و دارای پایه های قوی و استوار بود و تمام جهات خیر و صلاح و اصلاح را در برداشت ، این دین مقدس نیز در اثر بازی های یهود کم کم معنویت خود را از دست داده مبدل به دینی پر از مادیگری و خونریزی و ظلم

و ستم شده و چهره زیبای نورانی خود را از دست داد.

نمونه های زیادی در تاریخ پر شورش یهود پیدا می شود که دلالت بر کمال وحشیت و ناانسانیت و بی بند و باری دین حاضر یهودیت و یهودی ها می نماید ، ولی تمام این ها در اثر همان بازی های گوناگونی است که در کتاب تورات نموده و حقایق دین خدائی را دگرگون نشان داده و سوء استفاده از این کار ناشایسته کرده اند .

راجع به تغییراتی که یهودی ها در دین یهودیت وکتاب تورات داده اند کتاب های زیادی نوشته شده است، ولی دو کتاب در این زمینه به پارسی نگارش یافته که بسیار پر قیمت و دارای ارزش علمی بسزائی می باشند :

يكي كتاب ( اقامة الشهود في رد اليهود ) نوشته میرزا محمد رضا جدید الاسلام که از دانشمندان بزرگ یهود تهران بوده و در سال 1238 هجری شمسی به شرف اسلام مشرف شده و پس از اسلامش این کتاب را به زبان عبری تألیف نمود و در سال 1292 هجری شمسی سید علی حسینی تهرانی آنرا به پارسی ترجمه کرده بنام ( منقول رضائی ) چاپ شد.

وكتاب دوّم ( محضر الشهود في رد اليهود ) که به خامه توانای حاج بابا قزوینی یزدی به رشته تحریر در آمده و برای اولین بار چاپ و تقدیم خوانندگان گرامی می شود.

این کتاب دارای امتیازات زیادی می باشد که شمردن آن ها در اینجا به طول می انجامد، ولی امتیازی که لازم است آن را یادآور شویم این

است که نویسنده وی در خانواده ای بزرگ شده بود که از أحبار یهود بشمار می رفتند و در آن زمان از خانواده های علمی با شهرت آن گروه می بودند و جنبه روحانی یهود یزد را اشغال می کردند ، با این سابقه مؤلف عظيم الشان دیگر محتاج این نبود که از کتاب هائی که در ردّ یهودی ها نوشته شده نقل کند و افکار دینی یهود را از دیگران فراگیرد ، بلکه خودش باکمال قدرت علمی مستقیماً از کتاب تورات وكتب أنبياء بني إسرائيل و تفاسیر آنها که بزبان عبری نوشته شده استفاده نموده و مطالب این کتاب را پرداخته است .

از اوراق این کتاب چنین بر می آید که به اندازه کافی از همه گونه کتاب های یهود در کتابخانه شخصی خود داشته و همیشه در فکر این بوده که آنچه تازه نوشته میشود نیز تهیه نموده تا روز بروز از گزارشات دینی آنها با خبر بوده باشد.

مؤلّف باضافة معلومات گرانبهائی که راجع به کتاب ها و عقاید یهود داشته مطالعات فراوانی در پیرامون مسیحیت و اسلام نموده و سال ها بحث در کتاب های تورات و انجیل و قرآن کرده و با نظر بسیار دقیق این سه کتاب مقدس را تجزیه و تحلیل و مقارنه نموده تا توانسته حق را از باطل و درست را از نادرست تشخیص دهد و از حق پیروی کند.

معلوم است که با چنین مقدّماتی این کتاب که چکیده زحمات چند ساله می باشد تا چه حدودی دارای ارزش علمی خواهد بود و چه معلومات گرانبهائی دارد که در کتاب های دیگر کمتر می توان آن ها را یافت.

اما مؤلف کتاب حاج بابا قزوینی دانشمندی بزرگ از دانشمندان یهود یزد در اواخر سده دوازدهم و اوائل سده سیزدهم هجری بشمار می رفته که در اثر بحث زياد و كنجكاوى بی شمار در ادیان مختلفه وكتب سماوی و ارشادات پدر ارجمندش - که وی نیز از بزرگان

دانشمندان یهود آن سامان بوده - به شرف اسلام مشرف شد.

پدرش محمد اسماعيل جديد الاسلام هنگامی که دین مقدس اسلام را اختیار نمود روابط خود را با یهودی ها قطع نکرد، بلکه روز و شب با آن ها اجتماع می نمود و در حقیقت دين يهود و ساير اديان مباحث ها داشت و پیوسته آنها را ارشاد می کرد که دین باطل یهودیت را رها نموده و متابعت از دین اسلام که دین حق است نمایند... و این خود آثار علمی پر ارجی در نویسنده این کتاب گذاشت .

مؤلّف در اوّل همین کتاب می گوید :

« والد فقیر از سلسلهٔ بنى إسرائيل و در میان ایشان از افاضل و اعیان بود و همگی علماء و ارباب فهم آن طائفه به فضل و تتبع او معترف و او را به صفت زهد و تقوی متصف می دانستند و آن مرحوم در تمام عمر مشغول به تحصیل علوم و مطالعه کتب و متابعت رسوم أنبياء سلف و علماء خلف می بود... تا آنکه توفیق ربانی شامل حال او و تأیید سبحانی کافل آمال آن سعادت مآل گردیده به تشریف شرف دین حنیف سرافراز و به این عطیه عظمی از اماثل و اقران خود ممتاز گردیده جماعت یهود را شنیدن این خبر کمال دهشت و باعث نهایت وحشت شده این معنی را علت فتور دین و ملت و سبب نقص

و مذلّت خود دانسته چاره جوئی را کمر بستند و در پس زانوی تفکر وتحیّر نشستند و از اطراف و جوانب زبان تعییر و ملامت گشودند ....

آن جناب هر یک را به نحوی از انحاء و طوری از جواب مجاب و به طرق متعدده و انواع مختلفۀ ابواب موعظه و نصیحت بر روی ایشان می گشود و به ادله و بیان و حجّت و برهان ایشان را به متابعت حضرت خاتم رسالت ارشاد و دعوت می فرمود.... و در آن اوان فقیر بسن شباب و غالب اوقات از افادات آن جناب بهره یاب و آنچه اصغا می نمود مغتنم دانسته بخاطر فاتر می سپرده از نانیوشیدن آن جماعت عنود كمال تعجب می نمود .

نویسنده گرامی از فرصت ها کاملاً استفاده نموده و مشغول دعوت به دین مقدس اسلام می بود و در هرجا و با هرکس و هر طور که می توانست سخن از ادله حقانیت آن دین آسمانی به میان می آورد ، تا کار بجائی رسید که محافل عمومی ترتیب داده و دانشمندان و بزرگان و اعیان را جمع کرده و در حضور آنان با یهود به مباحثه وجدل پرداخت و حقیقت را چنانکه باید و شاید برای همه آشکار ساخت و شهادات حضار را در طومارها ثبت و ضبط نمود تا آنکه راه انکار برای هیچ سرکشی باز نباشد .

دانشمند یگانه حضرت حجة الاسلام و المسلمین آقای حاج سید على محمد وزیری دام ظله خدمات شایان و پراهمیتی در راه نشر معارف قرآن کریم و مذهب جعفری فرموده که هر کدام به سهم خود

قابل تقدیر و ستایش و البته بهترین یادگارهای عمر است که برای

همیشه پاینده خواهد ماند .

یکی از خدمات اسلامی بزرگ ایشان کتابخانه عمومی ارزنده ای است که در یزد تأسیس نموده و دارای بیش از هفده هزار کتاب چاپی و سه هزار کتاب خطی نفیس میباشد و هر روزه مورد استفاده عموم

معارف پروران است.

وكتاب حاضر ( محضر الشهود في رد اليهود ) نسخه منحصر بفرد (1)این کتابخانه می باشد که به سعی و اهتمام جناب آقای وزیری در سلسله انتشارات کتابخانه چاپ شده تقدیم خوانندگان گرامی می شود .

امید از پروردگار متعال چنانست که بر ایام عمر آقای وزیری بیفزاید تا گام های جلوتری در این راه نهاده و هر روزه تحفه تازه ای در سلسله نشریات دینی کتابخانه اضافه نمایند.

نجف اشرف - سید احمد حسینی


1) نسخه های دیگری هم از این کتاب موجود می باشد چنانچه مرحوم علامه شیخ آقا بزرگ طهرانی رضوان الله تعالی علیه در کتاب نفیس الذریعه، ج 20 ، صفحه 152 ، بیان فرموده اند: كانت نسخة عند العلامه الميرزا باقر القاضي الطباطبائي في تبريز و رأيت نسخة بكربلا في موقوفة مكتبة مدرسة البادكوبي و نسخة في النجف في خزانة آل كاشف الغطاء ونسخة عند السيد حسن الاشكذرى اليزدى كانت بخط على بن محمد ، تاريخ تأليفها 1211 و هو فارسی الخ .

« مقدمه مؤلّف »

بسم الله الرحمن الرحيم

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي هَدَانَا سَوَاءِ السَّبِيلِ وَ كَرَّمَنَا بِمُتَابَعَةِ اشْرَفَ مِنْ وُلْدِ مَنْ نَسْلِ اسماعيل ، الَّذِي شَرَفُ بانتسابه ابراهيم الْخَلِيلُ ، مُحَمَّدُ الْمَزْبُورِ وَصَفَهُ فِي الزَّبُورِ وَ التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ وصيرنا مِنِ الْمُحِبِّينَ لآله وَ عِتْرَتِهِ الواقفين عَلَى أَسْرَارِ التَّأْوِيلِ وَ التَّنْزِيلِ ، سِيَّمَا ابْنُ عَمِّهِ وَ وَصِيُّهُ مَظْهَرِ الْحَقِّ وَ مُبْطِلُ الْأَبَاطِيلَ .

اما بعد : چنین گوید امیدوار بکرم خداوند جلیل (ابن محمد اسماعيل حاجي بابا قزويني) ساکن یزد، که بر ارباب ألباب و دانش و اصحاب بصيرت و بينش مخفی نماند که والد فقیر از سلسله بني إسرائيل و در میان ایشان از افاضل و اعیان بود و همگی علماء و ارباب فهم آن طائفه بفضل و تتبع او معترف و او را بصفت زهد و تقوى متصف می دانستند و آن مرحوم در تمام عمر مشغول بتحصيل علوم و مطالعه کتب و متابعت رسوم أنبياء سلف وعلماء خلف می بود و در آن تجسّس و طلب بغیر از تمیز میانه حق و باطل ادیان و وصول بطريق حق وايقان مطلبی و مقصدی نداشتند

و پیوسته ظهور راه صواب را از مفتح الأبواب سائل و استجابت دعای خود را از آن جناب آمل بودند، تا آنکه توفیق ربانی شامل حال او و تأييد سبحاني كافل آمال آن سعادت مآل گردیده بتشريف شرف دین حنیف سرافراز و به این عطیه عظمی از اماثل و اقران خود ممتاز گردیده، جماعت یهود را شنیدن این خبر کمال دهشت و باعث نهایت وحشت شده این معنی را علت فتور دین و ملت و سبب نقص و مذلت خود دانسته، چاره جوئی را کمر بستند و در پس زانوی تفکر و تحیّر نشستند و از اطراف و جوانب زبان تعییر و ملامت گشودند و اوّلاً به واسطه رسل و رسائل طريق استعلام منشأ و جهت این امر را پیمودند ، آن مرحمت پناه در مقام جواب به آن گروه گمراه فرمودند ، که جناب اقدس اله که بر نیت و ضمیر هر کس آگاه و شهید و گواه است که اختیار کمترین دین اسلام را نه از راه طمع مال و جاه و توقع قرب امیر و شاه است، بلکه بعد از استعانت به عنایت بی نهایت

حضرت ربِّ العزّة ، بذل جهد خود را در تحقیق حقیقت مذهب و ملت نموده ، از تتبع کتب و آثار و تأمل در آیات و اخبار حقیت دین مبين سيد المرسلين وخاتم النبيين ( محمد بن عَبْد الله ) صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ المعصومین را به ادله قاطعه و براهین ساطعه بدون شائبه شک و شبهه به علم الیقین دانسته و فهمیده و از بیم مؤاخذه و عقاب روز حساب و امید اکتساب ثواب از ملت آباء و اجداد اجتناب و به شرف اسلام بهره مند و کامیاب گردیده ام و چنانچه شما نیز تارک مواد عناد و اعتساف و سالک سبیل اعتبار و انصاف گردیده لباس خوف

ننگ و عار را از خود خلع و ریشۀ شجر غوايت (1)ثمر، ضلالت اثر «إِنا وَجَدْنَا آبَائَنَا عَلَى أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَى آثَارِهِمْ مُقْتَدُون» (2)را از مزرع خاطر قلع می نمائید، صورت زیبای شاهد مدعا در مرآت ظهور جلوه نما و سخافت ملت منسوخه را كالشمس في وسط السماء مشاهده خواهید نمود.

آن جماعت عنود این نصایح گوهر آموز را اصغا ننموده از تمام ایشان چه از وضیع و شریف و چه از قوی و ضعیف به غیر از لازمه اهتمام در تحریف آن مرحوم از دین حنیف و کمال ابرام در تکلیف به عود به دین سخیف چیز دیگر بظهور نرسید، آن جناب هر یک را بنحوی از انحاء و طوری از جواب مجاب و به طرق متعدده و انواع مختلفه ، ابواب موعظه و نصیحت بر روی ایشان می گشود و به ادله و بیان و حجّت و برهان ایشان را بمتابعت حضرت خاتم رسالت ارشاد و دعوت می فرمود ، نهایت :

هر که را روی به بهبود نبود *** دیدن روی نبی سود نبود

و در آن اوان فقیر به سن شباب و غالب اوقات از افادات آن جناب بهره یاب و آنچه اصغا می نمود مغتنم دانسته ، بخاطر فاتر سپرده ، از نانیوشیدن آن جماعت عنود کمال تعجب مینمود و پیوسته تخم این در مزرع خاطر می کاشت، که کاش کتابی نوشته آید که مشتمل باشد بر تمام آن ادله و براهین و قواعد و قوانین ، که هرگاه بعد از این

تمنا


1) غوایت گمراهی ، ناامیدی

2) الزخرف : 23

یکی از این قوم حق ناشناس خواهد که بطریق شبهه و وسواس رخنه در حصن حصین دین مبين محكم أساس اندازد و يا به إعانت ابليس ابواب تشكيك و تلبيس برروی مسلمانی گشاید، شاید بوسیلهٔ تأمل در این کتاب و تدبّر در این ابواب رفع شبهه و شکوک او را توان نمود و نقاب ارتیاب از چهره شاهد مقصود گشود و بسهولت از عهده جواب ناصواب برآید، بلکه اقامه حجّت بر خصم نموده او را به دین اسلام دعوت و هدایت کرد تا این معنی موجب رفع درجات آن مرحوم گردیده در روز قیامت در ظل رایت حضرت رسالت راه یابد و از آن اوان الى الآن که مدت چهل سال است به اعتبار علائق و عوائق روزگار و مصائب و نوائب ادوار و حوادث ليل و نهار و اختلال حال و توزّع بال فرصت و مجال نیافت و هر قدر در شاهراه مقصود بقدم سعى وکوشش بیش تر شتافت کارکنان قضا و قدر را مانع حصول امنیت خویش یافت .

تا آنکه در این زمان خجسته نشان و اوان مینمت اقتران ، که از یمن همت والانهمت و حسن نیت صافی طویت بندگان سپهر مکان شوكت واجلال توأمان حشمت و اقبال همعنان باسط بساط عدل و احسان ناشر رآیات بر و امتنان مهر سپهر ایالت و جلالت ، قطب فلک شهامت و فخامت نُور حدقه کیاست و فراست ، نور حديقة فطانت و متانت، نجم درخشان بسالت و رزانت ، لعل بدخشان نجابت و مناعت ، گوهر بحر سخاوت و سماحت، مهبط فيوضات حضرت یزدان ، مظهر ألطاف قادر سبحان ، زبده امرای ملک آرای

جهان، امیر صایب تدبیر، فلک شان خان ظفر قرین سعادت قرآن ( محمد تقی خان ) لازال مراسم العزّ و الاقبال بميامن وجوده مشيدة الأركان ، ساحت فسيح المساحت دار العباده یزد و نواحی آن بنحوی رشک امصار جهان و نمونه گلزار جنان گردیده، که هر که سرمهٔ انصاف در دیده بصیرت کشید و صورت اوضاع این مکان را دید معنى : « تِلْكَ الْجَنَّةُ الَّتِي نُورِثُ مِنْ عِبادِنا مَنْ كانَ تَقِيًّا » (1)

را فهمید ، وهر ذی شعوری که گوش هوش گشود ندای غمزدای « ادْخُلُوها بِسَلامٍ آمنین » (2)را در شأن این بلد امین شنود ، ساکنان و متوطنانشان از پیر و جوان و توانا و ناتوان در مهد امن و امان و در بستر آسایش و اطمینان غنوده و گوش صادران و واردانش هرگز آواز دادخواه نشنوده ، نه دراز دستی را دست تعدّی به جانب مال و منال زیر دستی دراز و نه بدچشمی را گوشه چشمی بطرف عرض و ناموس کسی باز، ذات بیهمالش در تنظیم نظام دین و اعلاء اعلام اسلام بی مثل و انباز و در إحكام أحكام شريعت خير الأنام از امر او حکام ممتاز رأفت و رحمت بی عدد و شمارش یتیمان را پدر مهربان و ضعیفان را غمگسار و دلنواز رایت عطای گهر بارش درویشان را مایهٔ استغنا و بیچارگان را چاره ساز .

لاجرم در چنین زمان و چنان مکانی داعی دوام دولت ابد اختتام آن والا مقام فرصت را غنیمت دانسته، کمر عزیمت بر میان محکم


1) سورة المريم : 63

2) سورة الحجر : 46

بسته ، بعزم قطع این وادی هولناک پای همت را پیش گذاشت و آنچه از آن مرحمت پناه استماع و بر حقیقت آنها اطلاع یافته به علاوه آنچه خود از تتبع آثار و تفحص اخبار استنباط نموده به حیطه ضبط در آورد و چنانچه خدا خواهد و مقدر شده باشد اراده چنین است که انشاء الله کتابی نوشته آید که مشتمل باشد بر رد دعوای تابید و خلود دین د وَرَدّ ادلّه وشبهات آنها و بر آیات و اخباری که دلالت دارد بر اینکه پیغمبری خواهد آمد و شریعت تازه ای خواهد آورد و شرافت آن پیغمبر آسمان ها و زمین را فرو خواهد گرفت و در بعضی از آن ها تعيين وقت بعثت و در بعضی تصریح بنام نامی و اسم سامی آن پیغمبر والا گهر شده و در پاره ای کیفیت شریعت بیضا مذکور و در برخی تعریف و توصیف آن نبی مرسل مزبور باشد .

و همچنین اخبار به اینکه جماعت یهود دین او را قبول نخواهند نمود و در مقام تکذیب و اهانت او خواهند بود و به این تقریب ذلیل و خوار و بی قدر و اعتبار خواهند گردید نوشته آید .

و همچنین مشتمل بر اخباری که اشعار دارد بر اینکه بعثت آن پیغمبر والا مقام بعد از ظهور و غیبت حضرت عيسى على نبينا و آله و علیه السلام خواهد بود.

و همچنین مشتمل باشد بر اینکه ( ماشیح ) که در کتب انبیاء از آن خبر داده اند حضرت عیسیٰ بن مریم است.

و غیر از این اخبار آنچه در هر مقام ایراد آن ضرور باشد ایراد شود و چون این کتاب ادلّه و شواهد است در رد یهود، پس هرگاه آن را

مسمی گردانیدم به ( محضر الشهود في ردّ اليهود ) لفظ با معنى و ظاهر با فحوی مطابق خواهد بود.

و ها أنا اشرع في المرام ، راجياً من الله الاعانة و به الاعتصام و سائلاً منه التوفيق للاتمام .

و این کتاب مشتمل است بر چند باب :

باب اوّل : وعده‌های الهی به حضرت ابراهیم و جایگاه حضرت اسماعیل (علیهماالسلام)

در ذکر آنچه خداوند عالمیان به حضرت ابراهيم على نبينا و آله و علیه السلام واولاد آن حضرت وعده فرموده و اثبات شأن و مرتبه حضرت اسماعيل عَلَيْهِ السَّلام

در اوّل ( سوره در تورات ) پاراش لخ لخا از تورات حضرت موسیٰ عَلَيْهِ السَّلام آیه ای مذکور است که ترجمه اش این است : که فرمود : خدا به ابراهیم که بیرون رو از زمین تولدگاه خود به آن زمین که بنمایم بتو و بگردانم تو را از برای قوم بزرگ و بلند گردانم نام تو را و آفرین کنم آفرین کنندگان تو را و لعنت کنم نفرین کنندگان تو را و آفرین کرده شوند بتو قبیله ای آن زمین (1)

و أيضاً در همان پاراش بعد از ذکر چند آیه می فرماید : « وأدنائ أمْرَال أَبْر ام أَحَرِ هِيْبا رِدْ لُوطٍ مِيْعُمُوسانا عِنْخا وُرْتَهُ مِنْ هَمَا قُوْمِ إِشْوَا تَا شَامٍ صَافُونَا والِقُبًا وَاقِدَّمَا وَايَا مَا كي إن كُلِّ نَهَا أَرَضُ أَشِرْ أَتَامُرِوْ لَخَا أَتَيْنَا


1) سفر پیدایش ، باب دوازدهم، آیه 1، 3 .

وُلْوَ زَعَخَا عَدْ عُولامْ وَسَمْتِي إِتْ زَرْعَخَا كَعَفَرْهَا أَرَضٌ أَشِرْ ايْمَ يُوخَلِ إِيْشَ لِنْيُوتْ إِنْ عَفَرْهَا آرَضٌ كَمْ زَرْعَنَا بِيْمَانِه» (1)یعنی فرمود خدا به ابراهیم بعد از جدا شدن لوط از نزد او که بگشا چشمان خود را و ملاحظه کن اطراف این مکان را که در آن مقام داری از اطراف شمال و جنوب و مشرق و مغرب که همه آن زمین را تو می بینی بتو و ذریه تو . خواهم داد تا جاوید و بگردانم نسل تو را مانند خاک زمین چنانچه کسی خاک را تواند شمرد نسل تو را نیز می تواند شمرد.

و أيضاً در همان پاراش بعد از چند آیه که مشتمل است بربیان گزارش جهاد کردن حضرت ابراهیم با پادشاهان زمین کنعان و آن حوالی و طلب کردن آن حضرت فرزندان میراث گیر و وعده دادن خدا فرزندان و ذریه به عدد ستارگان آسمان و نقل کشتن آن حضرت

جانوران و مرغان بجهت حصول اطمینان و غير ذلك می فرماید :

«بِيَومُ هَهُوْ كارَتْ أدْنَائ إنْ أبْرَام بَرِيتْ لِمُورْ لَزِرْ عِخَاتَنِي إِنْ هَا أَرَضِ

هَزُوتٌ مي نَهَوْ مِصْرَ يَيم عَدْ هَنَا هَارُ هَذَا دُول نَهز پَرات» (2)یعنی در آن روز شرط کرد خدا با ابراهیم به دادن آن زمین به ذریه ابراهیم از نهر مصر تانهر فرات که در آن روز مملکت در تصرّف ده نفر پادشاه کافر بود که اسامی آن ها در همین مقام از تورات مذکور است . (3)


1) سفر پیدایش، باب سیزدهم ، آیه 14، 16 .

2) سفر پیدایش، باب پانزدهم آیه 18 .

3) آن ها عبارتند از : ( قینیان ، قُنِزّیان، قَدِّمُونیان، حتّیان ، فرزیان ، رفائیان، آموریان ، كَنْعانیان ، جِرْجاشیان و یبوسیان ) که در همان باب، آیه 19 و 20 مذکور است .

( مؤلّف گوید ) که علماء مفسّرين بني إسرائيل را اعتقاد چنین است که وعدها تمام در شأن اسحاق بلکه یعقوب و ذریه او درست می آید و دیگری از اولاد خلیل را شریک با اسحاق نمی گرداند و در کتب و تفاسیر خود تصریح به این مطلب نموده اند و در نظر حقیر بسیار سست و باطل می نماید به چند وجه :

«اوّل» - آنکه فرموده است که نسل و ذریه تو را نتوان شمرد و بنى إسرائيل همیشه طائفه محصوری بوده اند نه بطائفه دیگر آمیخته می شدند و نه کسی را بخود راه می دادند و در زمان موسیٰ عَلَيْهِ السلام و بعد از موسیٰ چند دفعه بشماره در آمدند ، چنانچه در وقت خروج از مصر و دخول در تیه (1)و خروج از تیه ایشان را شمردند و عدد ایشان در تورات و غیرها از کتب مسطور است .

«دوم» - آنکه وعده فرموده که کل آن زمین را بذریه تو خواهم داد و هرگز بني إسرائيل كل آن زمین را در تصرّف نداشتند و از آن ده پادشاه که اسم ایشان در تورات مذکور است بنی اسرائیل در وقتی که از تیه بیرون آمدند برزیاده از پنج شش نفر ایشان مسلّط نشدند ، بلکه هرگز به حوالی نهر فرات عبور نکردند چه جای آنکه بر آنجا مسلّط شوند و همه قبیله های آن زمین هرگز بنام حضرت ابراهیم خوانده


1) تیه : ( بیابانی که موسیٰ عَلَيْهِ السَّلام با دوازده سبط بني إسرائيل كه هر سبط پنجاه هزار نفر بودند، در آن بیابان مدت چهل سال سرگردان بودند ) ..... (از مصر بیرون آمدند و روی به شام نهادند به لب دریا رسیدند از آنجا به تیه آمدند و آن زمین شش فرسنگ بود در شش فرسنگ بود در میان آن تیه چاهی بود.... و در ساعت دعای وی اجابت شد و آن تیه موسی و قوم او را زندان شد ) لغت نامه دهخدا.

و آفرین کرده نشدند، بلکه هر یک طائفه على حده وصاحب تسلّط در زمین خود و منسوب به قبیله خود بوده اند، چنانچه بر متدبّرین

کتب سیر و تواریخ و قصص مخفی نیست .

و دیگر آنکه در همین آیه مذکور است که کل آن زمین مال اولاد آن حضرت باشد تا انقراض عالم و دست اولاد حضرت اسحاق کوتاه شود به اندک وقتی و الحال به تصرّف اولاد حضرت اسماعیل در آمده و تا انقراض عالم در تحت تصرف ایشان خواهد بود.

«سوم» - آنکه در آنکه در همان پاراش می فرماید : که ساره زوجه آن حضرت در خدمت شوهر خود عرض کرد که چون من عقیمم تو خلوت کن با کنیزک من هاجر مصریه که شاید آبادان و بسیار شویم به او و چون حضرت خلیل با آن کنیز خلوت نمود و اثر حمل در کنیز

ظاهر شد در خدمت خاتون خود تقصیر نموده بلکه اظهار مساهمت و هم چشمی می نمود این معنی بر ساره گران آمده شکایت به نزد حضرت خلیل برد و آن حضرت ساره را بر هاجر تسلط داد و ساره هاجر را رنجانیده ، هاجر از پیش او گریخته به بیابانی رفت و در سرچشمه آب فرشته ای بر هاجر نازل شده، گفت از کجا می آیی و بکجا می روی؟ هاجر جواب داد: که از خاتون خود گریخته ام . فرشته او را امر ببازگشتن به نزد خاتون خود و جفا کشیدن در زیر دست او نمود ، (1)و بعد از آن این فقرات مذکور است که « وَيُوْمَر لَنّه مَلئخ أدناي هَرْبا أَرْبِهُ إِتْ زَرْعِ وَلا بِيْسَافِرْ مِرُوبِ وَيُوْمَر لَنَّهُ مَلْئِخِ أَدْنَاي


1) سفر پیدایش ، باب شانزدهم، آيات 2 إلى 9 .

هِيْنَاخ هَا رَاوِ يَوُلِدَتْ بِنْ وَقَارَاتْ شَمرُ بِيسْمَاعِلْ كَي شَامَعْ أَدْنَاي إِنْ عُنْ بيخ وهو بهیه برا أدَامْ يَادُمو بكُل وَيَدْكُل يُوَوعَل مَن كُلِّ إحاو يشكُون » (1)یعنی گفت به او فرشته خدا که بسیار کنم بسیار مر نسل تو را که شمرده نشود از بسیاری و گفت به او فرشته خدا که الحال تو آبستنی و خواهی زائید پسر بخوان نام او را اسماعیل که شنید خدا ناله درویشی و دل ریشی تو را و آن فرزند خواهد بود پرء آدم دست او در همه و دست همه بر او و بر او و بر روی همه برادران خود مسکن خواهد گرفت.

( مؤلّف گوید ) که لفظ « پرء » به نحویکه در نسخ تورات مسطور است به این نحو است که اوّل پاء فارسی است و بعد از آن راء قرشت و بعد از آن همزه و چنانچه همزه بر راء مقدّم می بود بمعنی شرافت میبود و کمال مناسبت به مقام داشت، اما بنحو موجود در نسخ تورات آنچه از شاراشیم که از کتب معتبره لغت عبری است معلوم می شود بمعنی بهره مند و بسیار و بیابان دوست و صحرانشین و شکار کن آمده و هر یک از این معانی بوجهی مناسبت بمقام دارد ، اما معنی بهره مند ظاهر است و معنی بسیار هم بسیار مناسب است که تأکید فقره اوّلی بوده باشد یعنی کثیر النسل و چنانچه به معنی بیابان دوست و صحرانشین و شکار کردن هم باشد مناسب خواهد بود ، چه حضرت اسماعیل در بیابان پاران (2)ساکن می بود و شکار هم بسیار


1) سفر پیدایش ، باب شانزدهم، آيات 10 إلى 12.

2) مقصود از بیابان پاران ، مکه معظمه است، چنانچه که چندی بعد مؤلف توضیح می دهد.

می فرمود و ممکن است که غرض از بیابان دوستی و صحرانشینی این باشد که اعراب از نسل آن حضرت خواهند بود، به جهت آنکه

اعراب بیابان دوست و صحرانشین و شکارکن می باشند ، بلکه این معنی در این مقام انسب خواهد بود زیرا که در مقام بشارت دادن خدا به واسطهٔ ملک به هاجر خبر صحرانشینی حضرت اسماعیل چه تازه گی و خوشی دارد که هاجر را به آن تسلّی حاصل شده موجب گوارا شدن زحمت زیر دستی و رنجانیدن ساره او را گردد.

و هرگاه بمعنی این باشد که عرب از نسل اوست بالالتزام مژده خواهد بود بوجود پیغمبر آخر الزمان از نسل حضرت اسماعیل علیه السلام و این بزرگترین مژده ها و موجب گوارا شدن هر نوع زحمتی می توان بود و العلم عند الله تعالى.

و فقره «دست او در همه و دست همه در او» را بعضی از مترجمین تورات چنین ترجمه کرده که یعنی او بر همه مسلّط و همه به او محتاج خواهند بود و فقره بعد که «بر روی همه برادران مسکن گیرد» في الجمله تایید می کند و می توان بود که مراد أزيد وحی و شریعت بوده باشد، چه ید بمعنی وحی در كتب أنبياء بسیار استعمال شده و علماء و مفسرین به آن تصریح نموده اند.

از آن جمله در اوائل کتاب ارمیا (1)

او دوّمين أنبياء اعظم عهد عتیق بود و در زمان سلطنت يوشيا و يهويا قيم وصدقیا و هم در زمان اسیری صدقیا نبوّت می نمود، مولودش عناتوث بن یامین و از سلسلهٔ ابی یا ثار کاهن بود و قبل از تولد از جانب خدا به منصب نبوت مبعوث ، سرافراز گشتو و در هنگام شباب در سال 628 قبل از مسیح مطابق سال 13 سلطنت يوشیا، اوّلاً در مولود خود به ملاحظات چندی که خواسته مرتبط نبوّت است، تزویج اختیار نفرمود... و بر وفات پادشاه که در سال 609 قبل از مسیح واقع شد، نوحه گری نموده آن را چون خسارتی عظیم شمردند. اما بعد از سلطنت قصیر یهواحاز سبک و رویه مردم به کلی تبدیل یافت و بت پرستی را حیات تازه پدید و بدین واسطه زندگانی نبی پر از زحمات و مشقات گردید و در سال چهارم سلطنت یهوياقيم طومار نخستين خود را که محتوی تحذیر و پیش گوئی ها بود تصنیف نمود و پادشاه آن را ورق به ورق سوزانيده ، در صدد إتلاف نبى برآمد ، مجدداً وی نبوّت های خود را نگاشته ، ضمناً نبوّت (پیش گوئی) فرمود: که نبی یهودا بزودی در بابل هفتاد سال به اسیری خواهند رفت... اما از تنبیهاتش تغافل ورزیدند. و او صدقیا را به مهربانی تعلیم فرموده، او را بر بلایائی که بر قوم عاصیش معلق بود بیاگاهانید ولی سودمند نیافتاد، امانت نبی مرقوم همواره زندگانی وی را خطرناک نمود، بحدی که در زمانی که نبوکدنصر اورشلیم را مفتوح ساخت، آن حضرت در زندان بود و نبوکدنصر او را از زندان بر آورده در بابل مسکن داد، لکن وی با سایر اسرای قوم خود سکونت اختیار فرموده بعد از چندی با آنها در سال 586 قبل از مسیح به مصر برده شده باز ایشان را تا هنگام وفاتش به امانت نصیحت و اندرز فرموده مدت چهل و دو سال از جانب خدا برضد امّت طاغی و یاغی خود ایستادگی نمود. (قاموس کتاب مقدّس ، صفحهٔ 40 و 41)

کتاب ارمیا: ترتیب این کتاب در احکام نبوّت های متنوّعه و وعده های الهیه اش امری مشکل است. اما به قاعده طبیعی صحیح و کافی، به چهار قسم عام منقسم می شود که مشتمل بر نبوّت هائیست که در زمان سلطنت يوشيا و يهويا قيم و صدقیا و جدلیا کرده شد ، باب آخر این کتاب چنانکه معلوم است الحاقی است واحتمال می رود که کار عزرا باشد. (قاموس کتاب مقدس ، صفحه 41)

و اواخر نشان هیجدهم

1) ارمیا : نام یکی از انبیاء بنی اسرائیل است و یکی از چهار پیغمبر بزرگ بني إسرائيل ( دانیال، حزقیل ، اشعیاء، ارمیا ) است که در عناتوث در حدود 650 قبل میلاد متولد شد و در حدود سال 590 قبل از میلاد در شهر دفنه نزدیک پلوز بر طبق روایت قدیمی مسیحی ، بدست یهودانی که از سرزنش های وی به خشم آمده بودند شهید گردیده... بعضی مراد از آیه شریفه «اوکالذی مر على قرية و هى خاوية على عروشها» سورة البقره، آیه 261 را ارمیا بن حليقا دانسته اند. (لغت نامه دهخدا)

ملاخیم (1)اوّل و در نشان سوم و هفتم و سی و سوم و سی و هفتم و چهلم کتاب بزقیل (2)

و در تاریخ طبری مسطور است که ایوب در اواخر عمر از جمله اولاد خود حزقیل را وصی ساخت و حزقیل به مرتبۀ نبوّت رسید و ذو الكفل لقب یافت . ( فرهنگ دهخدا، از حبیب السیر چاپ خیام ، جلد 1 ، صفحهٔ 78)

که ذوالکفل پیغمبر است به همین معنی مذکور است ، پس معنی فقرۀ اوّل که « دست او بر همه » چنین خواهد

1) کتاب ملاخیم در اصل ملاکی که کتابی است در تورات و مال یکی از أنبياء الهى است بنام ملاكى. ملاکی یعنی ( رسول يهوه ) او دوازدهمين أنبياء اصغر و ختم مصنفين عهد عتیق بود و از او چندان اطلاعی نداریم ، محتمل است که تخمیناً در سال 416 قبل از مسیح یعنی در اواخر حکومت «نحمیا» بعد از «حگی » و « زکریا » در هنگام اغتشاش عظیمی که در میان کهنه و قوم یهود روی نموده بود نبوّت می نمود و آن حضرت ایشان را نصیحت می فرمود و کاهنان را طعنه زده قوم را نیز بجهت داشتن زنان بیگانه و عدم مراعات قواعد انسانیت نسبت به برادران خود و بجهت طلاق دادن زنان و ادا نکردن عشريه ونوبرها ملامت می فرماید. (قاموس کتاب مقدّس ، صفحهٔ 830 و 831)

2) در اصل حزقیل یا حزقیال نام کتابی در تورات، است. حزقیل پسر بوزی کاهن بود که در یهودیه متولد گردید و هم در آنجا ایام طفولیت خود بسر برده در سال 598 قبل از مسیح، بخت النصر آن حضرت را اسیر کرده با یهویاکین شهریار یهودا در اراضی کلدانیان در کنار نهر خابور مسکن داد. و تخمیناً بیست ودو سال یعنی از سال 595 الی 573 قبل از مسیح تا چهارده سال بعد از اسیری آخری در اورشلیم نبوّت می نمود و از بعضی علامات و اشارات معلوم می شود که خانه مختص به خودش داشت و هم اینکه زوجهٔ او بغتةً فوت کرد، علی الجمله آن حضرت در میان یهود صاحب مقام رفیع و درجه منیع و همواره از تمام قوم مورد توفیر و تبجیل بوده، مشایخ و رؤسای قوم، جنابش را در حل مشکلات مشارالیه و معتمد علیه می دانستند... از چگونگی زمان موت او به هیچ وجه اطلاعی نداریم جز اینکه برحسب تقلید مقتول و در مقبره ای که در حوالی بغداد است مدفون می باشد و کتاب نبوّت آن جناب به دو قسم منقسم گشته یکی به خرابی اورشلیم از دست بخت النصر منتهی می گردد و دیگری از آن ها انتها شروع می کند . (قاموس کتاب مقدس ، صفحهٔ 320 ، 321 ، 322)

بود که وحی و شریعت حضرت اسماعیل یعنی ذریه او نبی عربی و خاتم پیغمبران بوده باشد برهمۀ قوم ها و طائفه ها جاری و بعثت آن حضرت اختصاص به گروهی نخواهد داشت ، چنانچه تمام انبیاء که بعد از حضرت خلیل مبعوث شدند به قوم مخصوصی مبعوث بودند.

و معنی فقره دوّم که «دست همه در او» اینست که چون وحی آن حضرت که قرآن است مشتمل است بر جمیع آنچه در عالم موجود و متحقق گردید و خواهد گردید، چنانچه می فرماید ( وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسِ الَّا فِي كِتَابِ مبین ) (1)و می فرماید که ( اوتیت جَوَامِعَ الکلم ) (2)پس وحی همة أنبياء مندرج در او و دست همه در او خواهد بود، و الله يعلم .

و بر هوشمندان مطلع بر طور کلام مخفی نخواهد بود که وعده فرمودن خدا به هاجر که نسل تو را بسیار خواهم کرد به حیثیتی که شمرده نشود، اشاره است باینکه همان بشارت که بحضرت ابراهیم داده شده و موجب سرور آن حضرت گردیده در شأن همان فرزند است که در رحم هاجر است تا موجب خوشنودی کامل برای هاجر تواند گردید .

و أيضاً در همان پاراش بعد از فقرات چند که بما نحن فيه دخل


1) سورة الأنعام : 59 .

2) ميزان الحكمة، جلد 8، صفحهٔ 448 رقم 17639 و روایت کرده مسلم در صحیحش در کتاب المساجد، جلد 5، صفحه 6، واحمد بن حنبل در مسندش جلد 2، صفحه 214 .

ندارد آیاتی چند مذکور است که حاصل معنی آن آیات این است که خدا با خلیل خود چند شرط فرموده است بشرط آنکه آن حضرت پیروی کند راه او را : اوّل آنکه بسیار کند نسل و ذریه او را بسیار بسیار (1)، دوم آنکه برومند کند ایشان را به حیثیتی که باشند گروه و طوائف و جمیع پادشاهان از ذریه آن حضرت (2)، سوم آنکه بزرگی و پادشاهی را خدا در ذریۀ آن حضرت جاوید قرار دهد (3)، چهارم زمین کنعان که محل سکنای آن حضرت بود به ذریه آن حضرت مسلم داشته ، از ایشان انتزاع نگردد (4)، پنجم آنکه نگاه دارند شریعت را که اهم آن در آن اوقات ختنه کردن در روز هشتم بود (5). و چگونه می تواند بود که ظهور تمام این وعده ها در بني إسرائيل بوده باشد و عبارت تورات که مشتمل بر این فقراتست اوّل آن اینست «ويهي أَبْرَامْ مِنْ تِشْغِيم شَانَا» الى آخرها و هر که خواهد که بر تفصیل آن مطلع گردد رجوع بتورات نماید.

و أيضاً در آنچه بعد از این فقرات در همان پاراش می فرماید که «وَبِرَحْتى أَوْتَاهَ وَ كَمْ نائبِي مِيْمِنَا لَخَائِنْ وَ بِرَخْتِيْهَا وَهَايْنَا لَكُوئِيْم مَلْخَ عَمِيْمٍ مِيْمَنَاهَ بِهْيُو» (6)یعنی آفرین کنم او را یعنی ساره را و نیز بدهم از او به تو پسری و از ساره قومان و پادشاهان قومان بهم رسد، دليل


1) سفر پیدایش ، باب هفدهم، آیه 2 .

2) سفر پیدایش ، باب هفدهم، آیه 6 .

3) سفر پیدایش ، باب هفدهم، آیه 7 .

4) سفر پیدایش ، باب هفدهم، آیه 8 .

5) سفر پیدایش، باب هفدهم، آیه 9 إلى 12 .

6) سفر پیدایش ، باب هفدهم، آیه 16 .

است بر عدم اختصاص ظهور وعده ها در بنى إسرائيل زيرا که در وعده پادشاهی و بزرگی اولاد ساره «لکوئیم» فرموده و «هَمُون کوئیم » نفرموده ، چنانچه در آیات سابقه که به حضرت ابراهیم شرط شده

«هَمُونْ كُونيم» فرموده.

و در همان پاراش بعد از ذکر مژده رسیدن به حضرت ابراهیم بتولد اسحاق و سجده شکر کردن آن حضرت و استبعاد کردن از فرزند بهم رسیدن از مرد صد ساله و زن نود ساله می فرماید که « وَيُوْ مَرْ إِبْراهام إلها إلى هيم لو پيشمَاعِلْ ُيحْيِه لَفَانِخَا وَيُوْ مَرُ الهِيْم أَبَالُ سَارًا إيشتَخا يُولِدَتْ لِخَابِنٌ وَقَارَ انَا إِتْ شَمُو يسحق وَ هَقِمُوتى إِنَّ بَربتى إِبْتُو لبريت عُولاًمْ لَزِرْعُو أَحَرَ أَوْ وَلْيَسْمَاعِلُ شِمْعِتِيْخًا هِينِهِ بَر حتى أتُو وَهِفِر يتى أتُو وَهِرْيتى أتُو بِمُود مؤدَّ شِنِمْ عَاسَار نَسِيمْ يُوليدو ونتسو لِغُرَى كَادُولُ وَإِتْ بريتى أقيم إن يسحق أشِرْ تِلِدْ لَخَا سَارَا لَمُوعِدْ هَزِهُ بِشَانَاهَا أَخَرِتْ » (1)یعنی گفت ابراهیم خداوندا کاش اسماعیل زنده بماند بدرگاه تو فرمود خدا اما ساره زن تو خواهد زائید از برای تو پسری که بخوانی او را اسحاق بران کنیزانم مر شرط خود را به او بشرط عولام به نسل او بعد از او و به اسماعیل خبر دادم تو را که آفرین کنم او را و برومند کنم او را و بسیار کنم او را بسیار بسیار، از او بزاید دوازده بزرگ بدهم او را بقوم بزرگ و شرط خود را بپا دارم باسحاق که بزاید برای تو ساره در سال دیگر.

( مؤلّف گوید ) که آنچه از فقرۀ اولی مستفاد میگردد کمال مباینت


1) سفر پیدایش ، باب هفدهم، آیه 18 الی 21 .

دارد با آنچه اعتقاد علماء بني إسرائيل است از اینکه ناجی و خدا پرست و امتی که بر حق باشند منحصر است به اولاد اسحاق

خداپرست برحق و حضرت اسماعیل هرگز در عرضه نبوده و در نظر خلیل هیچ اعتبار نداشته و اولاد آن حضرت تمام عاصی و برباطلند . تبیین این اجمال اینکه چگونه می تواند بود که حضرت خلیل الرحمن با آن عظم شأن و بزرگی و مرتبه به حیثیتی که بیشتر از امم آن حضرت را اشرف از جميع پیغمبران می دانند بعد از بشارت یافتن بوجود فرزندی که خداپرست منحصر در نسل او و خدا پرستی و شریعت و دین تا انقراض عالم در میان آن سلسله برپا خواهد بود، خواهش و تمنا نماید که کاش اسماعیل زنده بماند و حال آنکه بر وجود حضرت اسماعیل به اعتقاد ایشان بغیر از خسران و زیان وکفر چیزی مترتب نیست . کلا و حاشا و معاذ الله که چنین باشد، بلکه معنی این آیه است که چون بر حضرت ابراهیم یقین شده بود که تمام شروط که خدا به او وعده فرموده در نسل و ذریه حضرت اسماعیل ظهور خواهد نمود و یقین هم دانسته بود که آن کسی که خدا او را از همه کس دوست تر میدارد و به شأن و مرتبۀ او کسی نخواهد رسید و سرور کل عالم و بنی آدم خواهد بود از نسل او بهم خواهد رسید.

فلهذا در وقت مژده رسیدن بوجود اسحاق كه في الحقيقه مژده بزرگی بود برای حضرت ابراهیم خصوصاً بعد از یأس از فرزند بهم رسانیدن، خواست که اظهار شکر نموده، بدرگاه احدیت عرض نماید که خوشی و سرور من بوجود آنکس که بدرگاه تو عزیزتر است

بیشتر است و اظهار این را نیز نموده باشد که با وجود چنین مژده از آن فراموش نکرده مطمح نظری بغیر از همان کس که برگزیده و دوست تو است ندارم و تمام همت من مصروف است بر بقای همان شجره که چنین کسی ثمره آن میتواند بود و گویا در جنب چنان موهبتی سایر مواهب هیچ و ناچیز است و مرا همین شرافت کافیست که بمن عطا شده است فرزندی که از نسل او حبیب و دوست تو بعمل خواهد آمد .

و از این جهت است که خداوند عالمیان در جواب حضرت خلیل خود چنین می فرماید: که این فرزند هم که ساره می زاید برگزیده ماست و بعضی شروط خود را درباره او و اولاد او ظاهر خواهیم ساخت ، (1)چنانچه یکی از آن ها ختنه کردن در روز هشتم ولادت است.

و این شرط درباره اسماعیل علیه السلام میسر نبود ، بجهت اینکه نزول این حکم به سال ها بعد از تولد حضرت اسماعیل بود وعلماء و مفسرین تصریح نموده اند خصوص رشی که مفسر معتبر ایشان است ، که شرطی که در «ات بریتى أقيم إن يسحق» (2)مذكور است غرض از آن ختنه کردن در روز هشتم است. و همچنین بعضی شروط دیگر هم مدت مدید به ذریّه او برپا بود چنانچه فرموده که «ات بریتی أو تُو » (3)إلى آخرها .


1) این کلام مضمون آیه 19 ، باب هفدهم از سفر پیدایش است .

2) سفر پیدایش ، باب هفدهم، آیه 21.

3) سفر پیدایش ، آیه 17 ، آیه 19.

و چون در این خطاب لفظ عولام مذکور شده و این لفظ مشترک است میان معنی جاوید و زمان طويل و مظنه بود که توهم شود که باید ظهور شرط خداوند جلیل با حضرت خلیل در نسل حضرت اسحاق علیه السلام تا جاوید بماند. و بجهت رفع این توهم فرمودند که خبر اسماعیل بتو داده شده است که برکت داده شده است و او را بسیار خواهم کرد «مؤد مؤد» و بزرگان موعود از نسل او بهم خواهند رسيد ، (1)و لفظ «مؤد مؤد» که معنی آن غاية الغاية است ، در این مقام استعمال فرمود، تا اینکه قرینه باشد که عولام در مقدمه اسحاق بمعنی زمان طویل است و البته بزرگی و پیغمبری از خاندان او نقل بخاندان اسماعیل خواهد شد و هرگاه کسی بزرگان دوازده نفر را که خدا خبر داده که از حضرت اسماعیل بوجود خواهند آمد حمل نماید بر اوصیای حضرت خير البشر كه أئمة إثنى عشرند و اين مطلب را تأکید مژده سابق قرار دهد که بجهت اطمینان خاطر خلیل مذکور

شده باشد دور نخواهد بود، بلکه بنظم سخن کمال مناسبت دارد والله العالم .

و این بیانات در تحقیق لفظ عولام در این مقام بر تقدیری است که «أحَرَاؤ » (2)آخر آیه بوده و لفظ « وليسماعل» (3)اوّل آیه دیگر و از آن منفصل باشد چنانچه الحال کتابت نسخ تورات به این وضع است و می توان بود که «وُليِسْمَاعِلْ» برما قبل بوده معنی آیه چنین باشد که


1) سفر پیدایش ، باب هفدهم، آیه 20.

2) سفر پیدایش، باب هفدهم ، آیه 19 .

3) سفر پیدایش ، باب هفدهم، آیه 20 .

شرط جاوید در نسل اسحاق و اسماعیل هر دو باهم بعمل خواهد آمد چنانچه در واقع چنین شد و مدتی اولاد اسحاق بزرگ و صاحب شریعت بوده اند بعد از آن نسخ شریعت و بزرگی ایشان شده به اولاد اسماعیل تعلق گرفت و تا جاوید در این سلسله خواهد بود و چون علماء و مفسرين بني إسرائیل به این معانی خود را راضی نمی سازند

و از روی عناد چشم از امثال این ها می پوشند و چنانچه حمل نمایند بر آنچه اعتقاد خود ایشان است که جمیع این شروط به اولاد اسحاق علیه السلام تعلق دارد لازم می آید که حکم خدا دروغ باشد ، زیرا که از وقت خرابی ثانی بیت المقدس که تا این زمان قریب به دو هزار سال می شود ، بزرگی و پادشاهی و سایر شروط از میان بني إسرائيل بيرون رفته دست ایشان بجائی بند نیست، فلهذا بیشتر ایشان از تفسیر این آیه ساکت مانده ، چشم از آن پوشیده اند .

«تتمه»

در پاراش «وَيِر النُو» از سفر «بَراشِيتْ» بعد از نقل متولد شدن اسحاق علیه السلام و از شیر باز شدن آن حضرت و ضیافت کردن حضرت ابراهیم همۀ قومها را مذکور است که « وَيُومَرْ لابْرَاهَامْ كَارِش هَا أَما هَرت وَإِتْ بِناكى لا بِيْرشَ بِنْهَا آما هَزُتْ عِيمْ بِنِي عِيمٌ يَسْحق ويرعْ هَدابارٌ مِؤُدْ بِعِن أبراهام عَنْ أوْ دُوتْ بَنُو وَيُؤْمَرُ إِلهِيمْ إِنْ أَبْراهام أل

يرَعْ بِعِنجَا عَلْ هَنَعَرْ وَعَلْ أَمَا يُخَاكُل أَشِرْ تُومَرُ الخَاسَارًا سَمَعْ بِقُولاة كي بيسحق بيقارِهُ لَخَا زارَعْ وِكَمْ إِنَّ بِنْ هَا آمَا لِغُونْ أَسِيْمِنُوكَى زَرْعِخَاهُو» (1)یعنی گفت ساره به حضرت ابراهیم که بیرون کن این کنیزک و پسر او را میراث نگیرد پسر او با پسر من اسحاق ، بد آمد این سخن بسیار در نظر ابراهیم بسبب فرزند خود فرمود خدا به ابراهیم که بد نیاید بنظر تو آنچه گفت بتو ساره درباره کودک و کنیزک تو بشنو سخن او را که به اسحاق خوانده می شود بتو نسل تو و نیز این فرزند کنیز را بر قوم بزرگ قرار می دهم که فرزند تو است او .

( مؤلّف گوید ) آنچه در این آیه مذکور است مؤیدی است قوی بر آنچه در تفسیر آن آیات مذکور شد، زیرا که چون سلطنت و بزرگی یافتن اسحاق مقدّم بود بر اسماعیل ، بایست در آن اوان اسماعیل در تحت فرمان اسحاق بوده فرمان برداری نماید، امر شد به حضرت ابراهیم که باید آنچه خواهش کسان اسحاق است بعمل آید و چون حضرت ابراهیم بزرگی اسماعیل را دانسته بود، او را در اوّل این سخن بسیار بد آمد و آنچه در این مقام که مقام ترجیح اسحاق اسماعیل است بجهت تقدّم سلطنت او بر اسماعیل و ذکر علت است بجهت اینکه باید حکم او جاری باشد مذکور شده از ذکر شأن و بزرگی اسماعیل و تصریح باینکه او را بزرگ خواهم گردانید دلیل است بر اینکه از بیرون کردن نقصی عاید اسماعیل نخواهد شد و آنچه درباره او وعده شده بعمل خواهد آمد، این قدر هست که


1) سفر پیدایش ، باب بیست ويكم، آيه 10 إلى 13.

سلطنت اسحاق تقدم دارد بر سلطنت او .

و در همین پاراش بعد از این آیه، آیاتی چند هست که مشتمل است بر ذکر بیرون کردن هاجر و بصحرا رفتن او با فرزند و چون از فقرات آن عظم شأن و قرب و منزلت اسماعیل و هاجر نزد خداوند شد ما قدری از آن را بجهت تأكيد و تأييد مراتب عالمیان معلوم می سابقه ترجمه نموده کلام را به آن ختم می نمائیم . و بالله التوفيق .

خلاصه ترجمه آن آیات اینست که چون حضرت خلیل از جانب رب جلیل مأمور به بیرون کردن هاجر شد نانی و ظرف آبی برای هاجر و اسماعيل مهیا ساخته، ایشان را روانه بیابان بِثْرِ شبع نمود ، چون آب ایشان تمام شد حضرت اسماعیل علیه السلام در زیر درختی آرام گرفته حضرت هاجر از آن حضرت کناره گرفته ، بگوشه ای مشغول گریه کردن شد و جهت کناره گرفتن این بود که نمی توانست فرزند خود را به آن حال ببیند، در این حال فرشته ای از آسمان هاجر را ندا کرد که : مشوّش مباش، خدا شنید آواز فرزند تو را در آنچه خواست ، برخیز و محکم بگیر دست او را که بزرگ می گرداند خدا او را و خداوند عالمیان نمود به حضرت هاجر چاه آبی را و آن حضرت رفته از آن چاه آب آورده به حضرت اسماعیل خورانید و بود خدا با آن حضرت و بزرگ شد آن حضرت و بود تیرانداز و سکنی گرفت در بیابان پاران (1).

تا آخر آنچه در این پاراش مذکور است و ما بهمین قدر اکتفا می کنیم.


1) سفر پیدایش ، باب بیست و یكم ، آیه 14 إلى 21 .

( مؤلّف گوید ) که آن چاه که بجهت حضرت هاجر ظاهر شد بالاتفاق چاه زمزم است و بیابان پاران مکه معظمه است

«اکمال»

در آخر پاراش حي سارا از سفر براشیت مذکور است که بعد از وفات حضرت ساره حضرت ابراهیم علیه السلام زن دیگر که نام او قطورا بود گرفته از آن زن شش پسر بهم رسانیده ، ایشان را در حیات خود به اطراف عالم فرستاد و در حین وفات آن بزرگوار حضرت اسماعیل و اسحاق ببالین آن حضرت حاضر بوده آن حضرت را در مغاره (1)قدس دفن فرمودند (2). و بعد از این فقرات اسامی اولاد اسماعیل مذکور است باین تفصیل:

نَبَايُوت ، وقدار ، وَادْئِيل ، وَمِبْسَامْ ، ومِسْمَعْ ، ودُوْمَا ، وَمَسَا، وحَدَدْ، وتما ، وبِطُور، ونَافِيُش، وقِدْمَا (3)

( مؤلّف گوید ) که غرض از نقل این فقرات اینست که ناظر در این رساله مطلع باشد که قیدار از فرزندان اسماعیل است و در این مقام تصریح باین مطلب شده .


1) که اسم آن در تورات مغارهٔ مکفیله نامیده شده در صحرای عفرون بن صوحار حتى.

2) سفر پیدایش، باب بیست و پنجم آیه 1 و 2 و 6 و 8 و 9 .

3) سفر پیدایش، باب بیست و پنجم، آیه 13 و 14 و 15 .

باب دوّم : در ذکر اخبار انبیاء به پیغمبری عظیم الشأن و اینکه آن پیغمبر (ص) از غير بني إسرائيل است

در ذکر اخبار انبیاء به پیغمبری عظیم الشأن و اینکه آن پیغمبر از غير بني إسرائيل است

بدان که در سفر پنجم (1)تورات در پاراش شوفطيم بعد از ذکر وصایای حضرت موسیٰ علیه السلام بقوم که چنین و چنین کنید و در تنازع و ترافع محاکمه و مرافعه بروید به نزد حاکمی که در بيت المقدس ساکن است تا حکم کند میان شما به شریعت همین تورات و منع بلیغ فرموده است از متابعت کردن منجمان و اسطرلاب بینان و فال گیران و ساحران و امثال این ها مذکور است که «نابی مِیقِرْ بِخَامَا حِخَا كَامُونِي يَاقِيْم لَخَا أَدْنَاء إلها إِلنَّو يَشْمَاعُونَ» (2)يعنى پیغمبری از میان تو از برادران تو مثل من برانگیزاند خدای خالق تو از او بشنوید.

و بعد از آن می فرماید «كَخُلْ أشِرْ شَائَلْنَا مِعِيْمٍ أَدْنَاى إِلْهَاى وَأْتِ هَا


1) منظور سفر تثنیه است.

2) سفر تثنیه، باب هجدهم، آیه 15 .

اش هَكَدُ ولا هَزُتْ لا إِرَّاهِ عُوْدو لاَ أُمُوتْ وَيُوْمَرْ أَدْنَاى إِلأَيْ هَطِيْبُو أَشِرْ دِيبُرو» (1)و حاصل معنی این فقره این است که خبر مبعوث شدن آن پیغمبر بمن رسید در روزی که در پای کوه سینا جمعیت نمودند و به درگاه احدیت عرض کردند که ما را دیگر طاقت شنیدن آواز خدای خالق خود و دیدن آتش ها ( یعنی صاعقه و برق) نیست، زیرا که می ترسیم که از هیبت آن بمیریم و فرمود خداوند عالم که نیکو گفتند این قوم .

و گويا قوم بني إسرائیل چنین تصوّر کرده بودند که در هر وقت و بر هر پیغمبر که وحی نازل شود باید بوضع نزول الواح بوده با صاعقه و برق و آوازها بوده باشد، لهذا استدعا و التماس رفع این حکم نموده ، خواستند که طریق نزول وحی باین وضع نبوده باشد، خداوند عالم بر ضعیفی ایشان رحم نموده، فرمود که خوب گفتند و ایشان را مژده داده فرمود که «نابی آقِيْمُ لِهِمْ مِيقَرِبْ أَحِهِمْ كَامُوحًا وناتتى دبَارىَ بِييُو وَدِيْبَر أَلِهِمْ إِذْ كُلِّ أَشِرْ أَصَوِ نُو » (2)یعنی : پیغمبری مبعوث می گردانم به ایشان از میان برادران ایشان مثل تو و بدهم کلام خود را به دهن او و سخن گوید به ایشان آنچه را فرمان دهم او را .

و چون در مقامی که وحی به دهن پیغمبر گذارده شود و در حین نزول آن علامتی و آیتی با آن نباشد که تمام خلق آن را ملاحظه نموده بفهمند که آن وحی از جانب خداست چگونه آن را قبول خواهند کرد


1) سفر تثنیه ، باب هجدهم ، آیه 16 و 17 .

2) سفر تثنیه ، باب هجدهم ، آیه 18 .

و البته در مقام انکار بر خواهند آمد ، لهذا می فرماید که : «وَهَايَاه هَا إيْش أشِرْ لَا يَسْمَعْ إل دَبَارَى أَشِرْ يَدَبِرُ بِشَى أَنُوخِي إِدْرُسُ معِيمُو أخ هنا بي أَشِرْ يَا زِيْدِ لَدَبِرُ دَآبَار بشمى إِنْ أُشِرْ لَا صِيوِ بِتَوْ لَدَبِرُ وَأَثِرُ يَدَبِرْ بَشِمْ إِلهِيمِ أَحِرِيْم وَمِتْ هَنَا بِي هَهُو » (1)یعنی هر آن مردی که نشنود سخن مرا آنچه بفرماید آن پیغمبر فرستاده من بنام من انتقام می کشم از او ، اما آن پیغمبری که دعوی دروغ کند بسخن گفتن بنام من ، آنچه من فرمان نداده باشم او را بگفتن و آنچه سخن گوید بنام معبودان دیگر کشته شود آن پیغمبر.

و چون از آن فقره مستفاد شد که سخن گوینده بنام خدا دو شخص خواهند بود یکی آن فرستاده بر حقی که خدا او را فرستاده باشد و از منکر او انتقام خواهد کشید ، دوّم آنکه متنبّی بوده بدروغ سخن خدا را بر خود بندد و چنین کسی واجب القتل وكافر است و تمیز میانه این دو نفر مشکل و از برای همه کس میسر نیست و با وجود این اطاعت و پیروی بر هر فرد واجب و کسی از این تکلیف معاف نشده ، فلهذا باید علامتی نصب شود که همه کس را میسر باشد که بواسطه آن در مقام تحقیق بر آمده، راستگو را از دروغ گو تمیز نماید و می باید آن علامت چیزی باشد که فهمیدن آن برای همه کس آسان بوده طلب کردن آن نیز از پیغمبر محتاج بأسباب فراوان نبوده باشد، تا هر فرد را جدا جدا ممکن شود که در مقام امتحان برآید و بآسانی او را فهمیدن میسر شود، پس خداوند عالمیان آنچه را از همه آسان تر


1) سفر تثنیه ، باب هجدهم، آیه 19 و 20 .

بوده، اختیار فرموده ، معجزه را اخبار بغیب قرار دهد، چنانچه می فرماید که «وَخِي تُومَرْ بِلْبَابِنَا إِيْخَاهُ نِدَعْ إِنَّ هَدَابَارٍ أَشِرْ لَأَديبُرُ وَأَدْنَائ أَشِرْ يَدَبِرْ هَنَابِي بَشِمْ أَدْنَائ وَلَا يَهْيِهْ هَدَابَارٍ وَلَا يَابُوْ هُو هَدَابَارٍ أَشِرْ لا دِيبَروُ أَدْنَاى يَزادُونَ دِيبَروُ هَنَابِى لَأَنَا غُورٌ مِيْمِنُو » (1)یعنی اگر بگوئی بدل خود که چگونه بدانیم این سخن را نفرموده است ، خدا آنچه سخن گوید آن پیغمبر بنام خدا و نشود آن سخن و بوقوع نیاید آن سخنی است که نگفته است آن را خدا و بیجا سخن گفته است آن پیغمبر مترسید از او یعنی او پیغمبری نیست که خدا از منکر او انتقام کشد .

( مؤلّف گوید ) که در آخر تورات مذکور است که « لاقام نابی عُوْدِ پیسرائل كَمُوشِه » (2)یعنی برنخیزد پیغمبر دیگر از إسرائيل مثل موسیٰ و چون در دو موضع از آیات مذکوره تصریح شده که آن پیغمبر موعود مثل موسی خواهد بود باید از غير بني إسرائيل بوده باشد و چون علماء بني إسرائيل چنین می گویند که آن پیغمبر باید از سلسله ایشان باشد در این مقام سخنی چند می توانند ایراد نمود که ذکر آن ها و جواب از آنها ضرور است:

«اوّل» - اینکه لفظ لاقام در این آیه صیغه ماضی است و معنی آن اینست که برنخواست نه اینکه بر نخیزد.

وجواب از آن اینست که در لغت عبری لفظ ماضی بمعنی مستقبل


1) سفر تثنیه ، باب نوزدهم، آیه 21 و 22 .

2) سفر تثنیه ، باب سی و چهارم، آیه 10 .

بسیار استعمال می شود، چنانچه در لغت عربی هم این رسم شایع است و قرینه بر اینکه غرض در این مقام معنی استقبال است اینست که در بنی اسرائیل که مراد حضرت یعقوب است پیش از موسی پیغمبری نبود مگر حضرت يوسف وعلماء بني إسرائيل به پیغمبری حضرت یوسف اعتقاد ندارند و آن حضرت را پیغمبر نمی دانند و بر تقدیری که آن حضرت پیغمبر بوده باشد معلوم است که مقصود از این آیه ترجیح حضرت موسیٰ بر یوسف به تنهائی نیست ، پس غرض از لاقام معنی استقبال است نه ماضی .

دوم» - آنکه تتمه آیه لاقام چنین است که «أَشِرْ بِدَاعُو أَدْنَای پائیمْ إِلْ پائیم » (1)یعنی که معلوم کند خدا او را روبرو .

و مقصود از این آیه اینست که پیغمبری برنخیزد از إسرائيل مثل موسی که سخن گوید با خدا روبرو و از این لازم نمی آید که در هیچ صفت مثل موسیٰ نبوده باشد ، بلکه همین در کلیم الله بودن مثل موسیٰ نخواهد بود، پس صحیح است که آن پیغمبر مثل موسیٰ در سایر صفات و مثل موسیٰ نیست یعنی در سخن گفتن با خدا روبرو وكليم الله بودن .

جواب می گوئیم که این تأویل کمال مباينت با اعتقاد بني إسرائيل دارد، زیرا که ایشان موسی را بهترین خلق اوّلین و آخرین می دانند و قائل نیستند که کسی به ادنی پایه مرتبه حضرت موسی باشد و اعتقاد باین معنی از اصول دین ایشان است، چنانچه بعضی از


1) سفر تثنیه ، باب سی و چهارم، آیه 10.

علماء ايشان تصریح نموده اند ، پس این تأویل حکمی خواهد بود

بدون رضای طرفین .

و ایضاً می گوئیم که آنچه در این آیات در وصف پیغمبر موعود مذکور است که سخن خود را به دهن او می گذارم ظاهر معنی آن این است که با او روبرو سخن خواهم گفت، پس معنی چنین خواهد شد که آن پیغمبر مثل موسی باشد در اینکه خدا او را معلوم کند روبرو و بی واسطه .

و ایضاً می گوئیم که بنابراین تأویل باید که پیغمبری از بنی اسرائیل بغیر از حضرت موسی با خداوند جلیل مناجات نکرده باشد و چنانچه مناجات هم کرده باشد جواب نشنیده باشد و این خود باطل است که بسیاری از انبیاء بعد از حضرت موسی با خدای خود مناجات نموده از آن جناب سؤالات و خواهش ها نمودند و به جواب آنها بی واسطه ملک فایض گردیدند ، چنانچه از تدرّب در کتب سایر أنبیاء معلوم می شود.

«سوم» - اینکه شاید مراد از مثل موسی بودن این باشد که مثل موسی است در اینکه مبعوث است بر خصوص بني إسرائيل نه برهمه قوم ها و امت ها هر چند در مرتبه و شأن و سایر صفات مثل موسیٰ نبوده باشد و بر این تقدیر میان آیتین منافاتی نیست .

جواب خواهیم داد که آیا آن پیغمبر صاحب شریعت تازه غیر شریعت حضرت موسی خواهد بود یا بر همان شریعت مبعوث خواهد شد؟

تقدير اوّل خلاف معتقد بنى إسرائيل است زیرا که ایشان شریعت حضرت موسی را همیشگی می دانند و مطلقاً به تغییر آن راضی نمی شوند و تمام نزاع ایشان با سایر فرق عالم بر سر همین مطلب است، چنانچه بعد از این بتفصيل مذكور خواهد شد انشاء الله تعالى . و بر تقدیر ثانی مناسب چنین بود که لفظ نابی و صیغه مفرد است در این مقام مذکور نشده به صیغه جمع أدا گردد ، زیرا كه جميع أنبياء که بعد از حضرت موسیٰ مبعوث شدهاند در این صفت شریک و ذکر یکی ترجیح بلا مرجّح است، پس لابد باید که آن پیغمبر را صفت دیگری بوده باشد که در آن صفت با حضرت موسی شریک باشد و سایر انبیاء در آن صفت شریک نباشند تا موجب ترجیح تواند شد و هرگاه این معنی معین و معلوم شود در صحت و سقم آن نظر کرده

خواهد شد .

«چهارم» - آنکه لفظ « مِيْقِرِ أَب حِهِمْ » (1)دلیل است براینکه آن پیغمبر باید از بنی اسرائیل باشد.

جواب گوئیم که جمیع بنی آدم با یکدیگر برادرند و در تورات مکرر اولاد عیص را که برادر حضرت یعقوب است برادر بني إسرائيل خوانده، چنانچه در اواسط پاراش اله هَدَبَارِیم از سفر پنجم می فرماید: که «وَإِتْهَا عَامْ صَولِمُور أتم عُوبريم يكبُول أَخْحِمْ بَنِ عِسَاؤ » (2)و همچنین در چند آیه بعد از این هم اولاد عیص را


1) سفر تثنیه ، باب نوزدهم، آیه 18 .

2) سفر تثنیه، باب دوّم، آیه 4 و ترجمه آن این است: «وقوم را امر فرموده بگو که شما از حدود برادران خود بنی عیسو که در سعیر ساکنند باید بگذرید...».

برادر ایشان خوانده ، (1)بلکه ادوم را که طائفه ای از کفارند و از اولاد حضرت ابراهیم هم نیستند در دو موضع تورات برادر بني إسرائيل خوانده: یکی در پاراش زوت حوقت از سفر چهارم در آنجا که مذکور است که «وَيشْلَحْ مُوشِهْ مَلاَخِيْمٍ مِيقَادِش إِلْ مَلِحْ إِدْوُمِ كُوهُ أَمْرَ آحِيْخًا پسرائِل » (2)و دیگر در پاراش کی قص از سفر پنجم آنجا که می فرماید كه « لا تَتِعِب أدومی کی آحِيْخًا هو » (3)

«ادومی را دشمن مدار چونکه برادر توست».

و در غیر این مواضع هم مذکور است ، پس ذکر اینکه باید آن پیغمبر از برادران ایشان باشد چه دلالت دارد براینکه از بنی اسرائیل خواهد بود . و الله اعلم بحقائق الامور.

وايضاً در فصل چهل و دوم کتاب شیعا (4)

«قاموس کتاب مقدس / 69، 70».

مذکور است آیه ای (5)که ترجمه اش این است: اینک بنده من من اعانت کنم او را برگزیده من پسندیده جان من بدهم وحی خود را به او شریعت از برای قوم ها بیرون آورد .

و این صریح است در اینکه شریعت آن بنده غیر شریعت موسیٰ


1) سفر تثنیه ، باب دوم ، آیه 8.

2) سفر اعداد، باب بیست، آیه 14 و ترجمۀ آن این که: «موسیٰ رسولان از قادِش نزد ملک ادوم فرستاد که برادر تو اسرائیل چنین می گوید...».

3) سفر تثنیه ، باب بیست و سوم ، آیه 7 و ترجمه آن این است که :

4) شعیا که او را اشیعاء ثبت نموده اند. او پسر آموص است و به زعم یهود آموص برادر امصیا شهریار یهودا بود، خلاصه آن حضرت با عزیا پوثام و احاز وحزقيا معاصر بوده، در ایام سلطنت ایشان نبوّت می نمود. و تقریباً آن حضرت با هوشیع و یوئیل و عاموص نبی نیز معاصر بوده ،

5) آیه : 1 و 2 .

خواهد بود، زیرا که شریعت موسی بیرون آورده شده بود و از زمان حضرت موسیٰ تا زمان حضرت شعیا معمول به بود و مع ذلك وعده اینکه بیرون خواهد آورد معنی ندارد و در فقره که شریعت از برای قوم ها بیرون خواهد آورد دلیل دیگر است بر اینکه آن شریعت غیر شریعت موسی است، بجهت اینکه موسى مبعوث بر قوم خاص بود.

و ايضاً در فصل پنجاه و یکم کتاب شعیا آیه ای (1)مذکور است که ترجمه اش این است : بشنوید بمنای قوم من ای امت من از من گوش کنید که دستوری از من بیرون خواهد آمد و شریعت خود را از برای روشنائی قوم ها قرار خواهم داد .

و در کتاب حبقوق (2)آیه ای (3)مذکور است که ترجمه اش اینست : که بنویس وحی را و واضح بنویس بر لوحی تا آسان باشد خواندن آن برقاری که دیگر پیغمبری به وعده هست و گفتگو خواهد کرد از قیامت و دروغ نخواهد گفت، اگر دیر کند امیدوار باش که او آمدنی


1) آیه : 4 .

2) یکی از دوازده پیغمبران غیر اولوالعزم است و بعضی از نقادین نبوّت او را در دوره سلطنت یهویاقیم در حدود 607 قبل از مسیح می دانستند، هرچند ممکن است که چندین سال قبل از این تاریخ نوشته شده باشد. کتاب نبوت آن جناب که سفر سی و پنجم، اسفار عتیق، محتوی سه باب است که تخمیناً ششصد سال قبل از مسیح نگارش یافته، اکثرش درباره کلدانیان است ، که چگونه یهودیه را فتح خواهند نمود و از آن پس مملکت بابل انهدام یافته سپس زمان نجات قوم خدا و مؤمنین خواهد بود (قاموس کتاب مقدس / 312) والبته حیقوق ثبت شده است.

3) باب دوم ، آیه 2 و 3 و 4 .

است و دیر نمی کند و هر که سخت روئی کند با او شایسته نباشد به آن کس جان او . یعنی متحقق گشتن است و خوبان بایمان آوردن به او زندگی کنند .

( مؤلّف گوید ) که آنچه در این آیه از کتاب حیقوق مذکور است گویا تأکید و تجدید همان خبر است که از تورات نقل شد زیرا که منکران ، شخص موعود را در هر دو موضع واجب القتل یاد کرده و ما این آیه را با آیات کتاب شعیا در موضع دیگر ذکر خواهیم کرد با آنچه از این هر دو استنباط می شود.

و ايضاً در صحیفه دانیال (1)تصریح باینکه حکم تورات نسخ خواهد شد مذکور است و چون اراده چنین است که بیشتر از آن در این رساله نقل ننمائیم در این مقام از ذکر آن می گذریم و حواله بموضع دیگر می نمائیم .

بدان که عمده دلیل براینکه، شریعت تورات ابدی نیست و باید


1) آن حضرت نبی بود از ذریه و خانوادۀ ملوکانه داود ، در هنگام جوانی در سال سوم سلطنت یهویاقیم پادشاه در سال 606 قبل از مسیح به بابل به اسیری برده شد، او با رفقای خود حنینا و میشائیل و عزریا محض اقامت در بارگاه نَبُوكَدْ نَصَّر انتخاب شد و چنانکه یوسف در مصر معزز و محترم گردید او نیز در نظر ایشان مورد عنایت و الطاف شده در علوم کلدانیان و در زبان مقدس ایشان ترقی بسیار نمود ولی خود را به اغذیه و اشربه ایشان که یا بر حسب رسوم یهود و یا بواسطه بت پرستی ناپاک بود ملوّث نساخت. و بعد از آنکه سه سال ایشان را حسب المقرّر تربیت نمودند دانیال و رفقایش بر سایرین بسیار ترجیح یافتند بنابراین در نهایت اعزاز و احترام از برای پیش خدمتی پادشاه اختیار شدند. و در این اثناء بخت النصر رؤیائی دیده، دانیال بواسطهٔ تعبیر آن رؤیا عطیه و بهره پیغمبری خود را آشکار فرموده ، کارش بالا گرفت و بحکومت بابل و به ریاست سلسله علماء و کهنه سرافراز گردانید. (قاموس کتاب مقدس / 366 و 367) .

نسخ شود، اینست که تمام احکام تورات مقید است باینکه باید در زمان بودن بنی اسرائیل در زمین کنعان و معمور بودن بیت المقدس بعمل آید و چنانچه حکم تورات ابدی می بود تقیید به زمان و مکان نداشت باوجود اینکه در چند آیه از آیات تورات مذکور است که دست بنی اسرائیل از آن زمین کوتاه خواهد شد و ما آن آیات را نقل خواهیم کرد و آنچه الحال علماء بني إسرائيل قرار داده اند و در سایر بلاد بعمل می آوردند محض اختراع و از بدعتهای ایشان است و در تورات و سایر کتب معتبره مطلقاً از این عبادات خبری و اثری نیست و ما سه فصل در این مقام ایراد نموده: در فصل اوّل اثبات مقید بودن حکم تورات می نمائیم و در فصل دوّم اختراعی بودن عبادات متداوله در میان یهود را بثبوت می رسانیم و در فصل سوم جواب از ادله ای که بر ابدی بودن حکم تورات اقامه نموده اند می گوئیم . و بالله التوفيق .

فصل اوّل

در اثبات مقید بودن حکم تورات بزمان بودن بني إسرائيل در ارض بيت المقدّس

در پاراش وا انْحِنَن که پاراش دوّم از سفر پنجم تورات است مذکور است که حضرت موسیٰ بقوم می فرماید «داهُ لِيْمَدتى إِثْحِمْ حُوقَيْم وَمِشْيَاطِيْم كَأَشِرْ صِيوَنِي أَدْنَائ الْهَا لَعَسُوتُ كِنْ بَقَرَبُها أَرَضُ أَشِرٌ أَتِمْ بَائِيْم شَامَا لَريشاة » یعنی ببین آموختم مر شما را رسوم ها و شریعت ها چنانچه فرمود مر خدای خالق من بکردن این چنین در میان آن زمین که شما می آید آنجا برای میراث گرفتن آن زمین که غرض زمین کنعان است . (1)

و ايضاً بعد از چند آیه مذکور است که « يُومٍ أَشِرْ عَامَدْ تَالِيْفِنْ أَدْنَايْ الْها بِحُورِبْ بِأَمُورٌ أَدْنَا إِلَى هَنْهِلْ لي إتْهَا عَامْ وَاشْمِيْهِمْ إِنَّ دِبَارَائ أشِرْ يبلمِدُونَ لِيرًا اوْتى كُل هَيَامِيْم أَشِرْ هِمْ حَبِيْم عَلْ هَا أَدَامَا وَإِتْ بِنِهِمْ يلِمْدُونَ» یعنی روزی که ایستاده بودی به پیش خدای خالق خود در کوه سینا که فرمود خدا بمن که جمع کن برای من مر این قوم را تا


1) سفر تثنیه، باب چهارم، آیه 5 .

بشنوانم ایشان را مر سخنان خود که بیاموزند تا بترسند از من روزگاران که ایشان زنده اند بر آن زمین و مر پسران خود را بیاموزانند . (1)

و بعد از سه آیۀ دیگر می فرماید «وَأُوتِى صِيْهَا أَدْنَايْ بَاعِتْ هَهِى للمدِ إِنخِمْ حُوقِيْم وَمِشْيَاطِيْم تَعَسُو تِخِمْ أَوْتَامُ يَا أَرِضُ أَشِرْ أَتمْ عُو بِريم شَامَا لَرِيْشتَاة » یعنی مرا فرمود خدا در آن وقت برای آموزیدن مر شما را رسوم ها و شریعت ها برای عمل کردن شما آنها را در زمینی که شما می گذرید آنجا بمیراث گرفتن . (2)

و ايضاً در اواخر پاراش مذکور است که «نِحْ أَمُورٌ لِيَهِمْ شُوبُو لَأَخِمْ لاَهُلُخِمْ وَأَتَابُو عَمُدْ عِيْمَادئ وَأدَبُرا إلا إنْ كُلِّ هَمِيْصُو وَهَحُوقِيْم وَهِمْشْيَاطِيْم أَشِرْ تَلَمَدِمْ وَعَاسُوبَا أَرَضٌ أَشِرْ أَنَخِي نُؤْتِنْ لَيْهِمْ لَرِيْشَتَاةٌ» جناب اقدس الهی به حضرت کلیم در کوه سینا می فرماید: که برو و امركن بني إسرائیل را که در پای کوه جمع آمده اند که برگردید شما به خیمه های خود و تو در اینجا بایست تا من سخن گویم بسوی تو همه فرمان ها و رسوم ها و شریعت ها را که بیاموزانی ایشان را و بعمل آورند در زمینی که من می دهم ایشان را بمیراث. (3)

و همچنین بعد از دو آیه می فرماید که « وَزُوتْ هَمِيصُو أَهَحُوقِيم وَهَمِشْيَاطِيْم أَشِرْ صِيَوا أدْنَائ الهِمْ لِلَمْدِ إِنخِمْ لَعَسُوت با أَرَضُ أَشِرٌ أَتِمْ عُوبِرِیمْ شَامَا لَرِيْشتاة » یعنی اینک آن فرمان و آن رسوم و آن


1) سفر تثنیه، باب چهارم، آیه 10 .

2) سفر تثنیه ، باب چهارم، آیه 14 .

3) سفر تثنیه ، باب پنجم، آیه 30 و 31.

شریعت هاست که فرمود خدای خالق شما برای آموزیدن شما را برای عمل نمودن در زمینی که شما میگذرید آنجا برای میراث گرفتن . (1)

و ایضاً در پاراش چهارم از همان سفر که پاراش راه آنوخی است مذکور است که « إِلهُ هَحُوقِيْم وَهَمِشْيَاطِيمْ أَشِرْ تِشمرُونَ لَعَسُوتْ بَا أَرَضُ أَشِرْ نَا تَنْ أدْنَاى إِلُوهِ أَبُو تِخَا لَخَا لَرِيْشَتَاة كُلِّ هَيَامِيمْ أَشِرُ أَنِمْ خَبِيْم عَنْ هَا أدَامَا» اینست آن رسوم ها و شریعت ها که باید نگاه دارید برای عمل نمودن در آن زمین که داد خدای خالق پدران شما بتو بمیراث در همهٔ آن روزگاران که شما زندگانی نمائید برای زمین. (2)

و ایضاً در پاراش و یلَخ مشه که پاراش نهم از سفر پنجم است در موضعی که حضرت موسی علیه السلام در بیابان تیه در وقت رحلت خود بنی اسرائیل را جمع نموده وصیّت می فرماید به حضرت یوشع خطاب نموده که «هَقْهِلْ إِنْ هَا عَامْهَا أَناشِيمْ وَهَنَاشِيمْ وَهَطَفْ وَكِرْ خَا أَشِرْ بيشْعَارُ خَا لَمَعَنْ بِشْمَعَهُ وَلْمَعَنْ يَيْلَمِدُو وِيَارٌ أَو إِنَّ أَدْنَاى إِلُ هِمْ وَشَامْرُوْ لَعَسُوتْ إِتْ كُلِّ دِبْرِ هَتُو رَاهَرُوْتَ وَيُنِهِمْ أَشِرْ لَبَادْعُوا بِيَسْمَعُو وليندو يَسِيرًا إنْ أدْنَاى إِل ُهمْ كُل هَيَامِيمُ أَشِرٌ أَتمْ حَبِيْم عَنْهَا أَدَامَا أَشِرُ هَيَامِيمْ أَشِرْ أَتمْ عُوبِرِيمْ إِنَّ هَيَرْدِنْ شَامَا لَرِيْشَاة » یعنی جمع کن مر این قوم را مردان و زنان و طفل و غریب که در دروازه های تواند از برای آنکه بشنود برای آنکه بیامرزند و بترسند مر خدای خالق شما را و نگاه


1) سفر تثنیه ، باب پنجم ، آیه 33.

2) سفر تثنیه، باب دوازدهم، آیه 1.

دارید برای عمل کردن مر همۀ سخن های این تورات را و پسران ایشان که ندانستند بشنوند و بیاموزند برای ترسیدن مر خدای خالق شما را همه روزگارانی که شما زنده اید برای زمین که شما عبور کنندگانید مر رودخانه یردن را به آن میراث گرفتن (1)

( مؤلّف گوید ) که رودخانه بردن ما بين بيابان تيه و زمین کنعان واقع است و بنى إسرائيل بعد از رحلت حضرت موسیٰ علیه السلام وهارون از آن رودخانه گذشته داخل زمین كنعان و بيت المقدس شدند.

و از این قبیل آیات در تورات بسیار است که هرگاه باید تمام آن ها نقل شود لااقل ثلث تورات نوشته خواهد شد و طالب حق و خالی از تعصب را همین قدر کفایت می کند و چنانچه تعصب پرده پوش دیده بصیرت کسی باشد ، او را از مطالعه جمیع کتب سماوی نفعی نخواهد رسید.

و علاوه بر این آیات که بر سبیل عموم مقید است به بودن در آن زمین ، بسیاری از احکام ایشان بخصوصه مقید است به بودن در آن زمین و بعمل آوردن فعل آن ها موافق شریعت تورات در غیر آن زمین ممکن نیست :

از آن جمله احکام زن نفسا و مستحاضه باید بعد از ایام معين قربانی بکند تا پاک شود، چنانچه در اوائل پاراش تزریع که پاراش چهارم از سفر سوم تورات است بعد از آنکه ایام نشستن و پلید بودن


1) سفر تثنیه ، باب سی و یکم، آیه 12 و 13 .

هر یک از زاینده نرینه و مادینه را معین فرموده می فرماید آیه که حاصل معنی آن اینست: که در وقت تمام شدن ایام او بیاورد بره یک ساله برای قربانی عولا و بچه کبوتر یا فاخته برای قربانی حطات به در خیمه میعاد به نزد کوهن تا نزدیک آورد آن را پیش خدا و کفاره خواهد برای آن زن تا پاک شود از پلیدی خون خود و هرگاه دسترس

به بره نداشته باشد دو بچه فاخته یا دو بچه کبوتر یکی بجهت قربانی عولا و یکی بجهت قربانی حطات به پیش کوهن بیاورد و کوهن برای او کفاره خواهد تا پاک شود آن زن . (1)

و این فقرات صریح است که باید تطهیر زن نفسا در خیمه میعاد که بيت المقدس است بدست کوهن که از اولاد هارون و خادم بیت المقدس است بعمل آید و بدون این اعمال آن زن را طهارت حاصل نخواهد بود .

و ایضاً در اواخر پاراش مَصُوراغ که پاراش پنجم از آن سفر است طهارت از جنابت و حیض را نیز موقوف به اعمالی که باید در بیت المقدس بدست کوهن بعمل آید فرموده . (2)

و از آن جمله حج های ایشان است که در تفصیل آن ها پر فایده نیست و هیچ یک از آن ها مقید به استطاعت نشده ، بلکه بر همه کس واجب است که هر ساله آن ها را بعمل بیاورد و وجوب آن ها مستلزم اینست که در هر سال سه دفعه در آن زمین حاضر شده بآن اعمال قیام


1) سفر لاویان ، باب دوازدهم، آیه 6 إلى 8.

2) که مسائل آن در سفر لاویان، باب پانزدهم می باشد .

نمایند و ذکر آنها در آخر پاراش راه انوخی است . (1)

و از جمله آن ها احکام عیدها است که بنص صریح تورات بدون حضور در زمین بیت المقدس ممکن نیست .

و از آن جمله قربانی هاست که به انواع مختلفه مذکور و از جمله عبادات واجبه ایشان است و در همۀ آن ها تصریح شده که باید در زمین بيت المقدس بعمل آید، بلکه در اوائل پاراش راه آنوخی این آیه مذکور است «هِيْشًا مَرْ لَنَا مِنْ تَعَلَّهِ عُولُو تِخَا بَخُل مَا قُوم أشر ترئه کی إيمْ بَمَا قُومْ أَشِرْ يَبْحَرُ أَدْنَائ بِأحَدٌ شَبَاطَخَا شَامْ تَعَلِهْ عُولُو تِخَا وَشَامْ تَعَسِهْ كُلِّ أَشِرْ أَنخِي مَصَوِكَا» یعنی احتراز کن مبادا ببری قربانی عولای خود را بهر مقام که ببینی مگر بمقامی که اختیار کند در زمین یکی از سبط های تو آنجا بالا بر قربانی عولای خود را و آنجا بکنی هر چه می فرمایم تو را .(2)

( مؤلّف گوید ) که و نیز از آن جمله است زكاة دادن و نذر بعمل آوردن و صدقه مستحبه دادن و بسیاری از احکام که ذکر هر یک جدا جدا و نشان دادن مواضع آن ها از تورات موجب طول خواهد بود، بلکه بیشتر آن ها در چند موضع مذکور است و هر که خواهد به پاراش راه آنوخی (3)رجوع کند تا بر تفصیل اکثر آن احکام مطلع گردد و مقید بودن همه را به زمين بيت المقدّس صريحاً ملاحظه نماید و از برای طالب حق آنچه نقل کرده شد کافیست و من الله الاستعانه .


1) سفر تثنیه ، باب شانزدهم، آیه 16 .

2) سفر تثنیه ، باب دوازدهم، آیه 13 و 14 .

3) سفر تثنیه، باب دوازدهم، آیه 6.

و در کتاب یوشع (1)

واما هوشع بن بئيرى : لفظ هوشع به معنی نجات یا خلاصی می باشد بنابر ترتیب تاریخی چهارمین پیغمبران و مدت شصت سال در کار نبوّت اشتغال داشت ، تخمیناً از سال 780 - 720 قبل از مسیح یعنی از قسمت اول سلطنت طویل عزّیا که با چهارده سال آخر سلطنت ير بعام دوّم پادشاه اسرائیل مطابق می باشد سلطنت می نمود. و با اشعیاء و میکا و بلکه با یوئیل و عاموس هم معاصر بود.

( قاموس کتاب مقدّس / 925 ) و اما کتاب او دارای چهارده باب است .

واما هوشع بن نون که مبدل شد به یوشع بن نون. هادی شهیر و ممتاز عبرانیان وخليفة موسیٰ علیه السلام بوده. اوّلاً هنگام جنگ بنی عمالیق که در رفیدیم واقع شد سردار سپاه بود و با موسیٰ علیه السلام در کوه سینا همراهی کرد و نیز هنگام نقل و تحویل خیمه در خدماتی که به آن متعلق است ، امین بود و در پرستش گوسالهٔ زرین خود را ملوّث نساخت و چون در خدمتگذاری امین بود بدان جهت وضع و اسلوب حکمرانی را بیاموخت و از دوازده جاسوس تنها او وكاليب عبرانیان را بدخول زمین موعوده تأکید نمودند که ایشان فوراً به آنجا داخل شدند و خداوند وی را برای خلیفه و جانشینی موسی برگزید. یوشع قوم را به آن طرف اردن رهبری نموده در مدت شش سال کنعان را از قادش برینع و غزه که به طرف جنوبيست إلى صیدون و کوه لبنان که بطرف شمال است به حيطة تصرف درآورد و هر چند قسمت های متعدّده جابجا در دست کنعانیان باقی ماند ولى كليتاً بطور فتح و ظفر از مملکت بگذشت بعد از آن او و العاز آن مملکت را در میان دوازده سبط اسرائیل تقسیم نمودند، چهل و هشت شهر به لاویان داد و شش شهر برای بست تعیین نمودند و هنگامی که یوشع از اردن عبور می نمود هشتاد و چهار ساله بود بعد از تخمیناً بیست و شش سال بکاری که برایش مقرر گشته بود اشتغال ورزید پس در ملک خودش تمنه سارح بر بنی اسرائیل حکمرانی نموده در سال 1426 قبل از مسیح وفات نمود. در زمان حيات او عبرانیان مخصوصاً قوم خدا بودند، بالاخره وی بنی اسرائیل را در شكیم جمع نموده ایشان را به خطابه مهمّی مخاطب ساخته برضد بت های مكنونة قلوبشان متنبه فرمود و آن ها را به عهد جدید با خدا دعوت نمود و بر حسب کتاب مقدس زندگانی خالی از لکه و بی عیب او بدین طور به انجام رسید چنان می نماید که خدا را به امانت مخصوصه خدمت نمود، هیچ کس معجزات عظیم تر و بیشتر از آنکه او مشاهده نمود ، ندیده ... موسى شارع بنى إسرائيل را تا بحدود زمین موعوده آورد و یوشع نمونه عیسی آنها را عبور داد .

کتاب یوشع: محتوی بر تمامی وقایع فوق است و بدست یوشع یا بفرمان او در سنهٔ 1427 قبل از مسیح نوشته شد. در دوازده باب، اوّل آن حکایت تسخیر كنعان و در ده باب دیگر تقسیم نمودن زمین نگارش یافته و در دو باب آخر خطابه وداع آمیز یوشع را بیان می سازد (قاموس کتاب مقدس / 970، 971)

پیغمبر مذکور است که :

1) هوشع ( یوشع ) برای چند نفر استعمال شده ولی دو نفر از آن ها صاحب کتاب می باشند با این تفاوت که لفظ هوشع برای یکی، از آن ها تبدیل به یوشع شد یکی ، هوشع بن بئیری و دیگری هوشع یا یوشع بن نون .

«وَهَشِبْتي كُل مَسُّو سَاحْ حُكَاهُ حَادْشَاهِ وَ شَبَنَاهُ وَكُلْ مَغَداهُ» یعنی باطل خواهم کرد همه شادی های ایشان و حج های ایشان و ماه های ایشان و شنبه های ایشان و همهٔ عیدهای ایشان را . (1)

و این آیه صریح است در انقراض شريعت بنى إسرائيل .


1) کتاب هوشع نبی علیه السلام باب دوم ، آیه 11 .

فصل دوّم

در اثبات اینکه عباداتی که اکنون در میان بنی اسرائیل متداول است اختراعی است

باید دانست که آنچه بالفعل مستمسک علماء یهود است در اثبات عبادات خود اینست که جناب اقدس الهی در کوه طور فرمانی چند زبانی به حضرت موسی داده که هیچ یک از آن ها داخل در تورات نیست و گفته اند که مجموع آن ها شصت باب است که لااقل چند برابر تورات است و آن فرمان ها از عهد حضرت موسیٰ تا دو هزار سال برزبان ها جاری و در سینه ها نقش بوده و بعد از انقضاء آن مدت طویل علماء آن را در قید کتابت کشیده مسمّی گردانیدند به مشنا و اوّل آن کتاب این است که «مُشِهْ قِيْبَلْ تُورَامى سِيْنيَ إِمْسَارَاهُ لِيُوشَعْ وَيُوشَعْ لزقنیم» یعنی موسیٰ گرفت تورات را از سینا و سپرد به یوشع و یوشع سپرد به پیران.

و این عبادات که بالفعل در میان بنی اسرائیل بناست از آن کتابست و با وجود این خود قائلند که این عبادات در زمان آبادی بیت المقدس اوّل نبوده و بعد از خرابی بیت المقدس بنا شده و این سخن بسیار

پریشان و به چند وجه مردود است.

«اوّل» - اینکه جميع أنبیاء از حضرت موسى و يوشع و ساير أنبياء

بنی اسرائیل که بعد از این دو بزرگوار مبعوث شده اند تأکید و سفارش بسیار به بنى إسرائيل فرموده اند که برپا دارید احکام این تورات را و از آن احکام مشنا هیچ چیز و اثری نیست و هرگاه آن هم داخل شریعت و احکام می بود بایست در یک موضع سفارش برپا داشتن آن نیز شده باشد.

و اگر اغماض کننده گوید: که چون آن احکام نباید در آن زمان بعمل آید و تا در زمین بیت المقدس بودند بایست احکام تورات عمل نمایند فلهذا جميع أنبياء سفارش به آنچه بایست در آن زمین و زمان بعمل آید فرموده آن دیگر را گذاشته اند و از این جهت است که از احکام مشنا هیچ اثری در کلام انبیاء نیست .

جواب می گوئیم که : در چند موضع از تورات مذکور است که شما بسبب نافرمانی از بیت المقدّس پراکنده خواهید شد و دست شما از این زمین کوتاه خواهد شد.

از آن جمله در پاراش وا انْحَنَن از سفر پنجم مذکور است که « هَعِيْدُ وتى بَاخِمْ هَيُومْ إِنْ هَشَا مَبِيْمَ وَإِنْ أَرَض کی آبُودْ تُوبُدُونِ مِهَرْ مِعَلْ هَا آرَضٌ أَشِرْ أَتِمْ عُوبِرِيمْ إِنَّ هَيرَدِنْ شَامَا لَرِيْسْتَاةِ لَآتَارَ يَخُونُ يَامِيْم عَالِهَا کی هِیشَامِدٌ تِيْشا مِدُونَ» یعنی گواه می گیرم بشما امروز که شما مر این آسمان ها و مر این زمین را که پراکنده و گم می شوید بتعجیل از بالای آن زمین که شما می گذرید مر یردن را به آنجا برای میراث گرفتن آن زمین ، طول نمی کشد ایام بودن بر آن زمین که نیست می شوید نیست

شدنی. (1)

و همچنین در پاراش ویلخ مشه از سفر پنجم می فرماید که «هِيْكَدتى لاَخِمْ هَيُومْ كي آبُودْ تُوبِدُونْ لاتَارَ بِخُونَ بَامِيْيمٍ عَلْ هَا أَدَامَا أشِرْ أَنَا عُوبِرْ إِتْ هَيرَدِنْ لأَبو شَامَا لَرِيْشتَاة » یعنی اعلام کردم بشما امروز که پراکنده می شوید پراکنده شدنی طول نمی کشد ایام ماندن بر آن زمین که تو می گذری رودخانه یردن را به آمدن به آن زمین برای میراث گرفتن آن . (2)

و آیات دیگر بهمین مضمون در تورات و ساير كتب أنبياء بسيار است هر که خواهد رجوع کند .

وايضاً در تورات وكتب ساير أنبياء مکرر مذکور است که بني إسرائيل بيفتند و برنخیزند و ما بعون الله تعالی بعضی از آن ها را در باب على حده نقل خواهیم نمود و الحال می گوئیم که با وجود این مراتب بایست لااقل در یک موضع از این مواضع همین قدر مذکور باشد که در وقت کوتاه شدن دست شما از این زمین عمل کنید به آن شریعتی که زمانی بشما سپرده شده است.

وايضاً اعتقاد بني إسرائيل اینست که انبیاء خبرهای بسیار از احکام آینده داده اند و همه روزه انتظار آن را می کشند ، بلکه می گویند جميع آنچه در عالم خواهد شد أنبياء خبر داده اند ، مثل اینکه می گویند که ماشیح (3)بیرون خواهد آمد و عمل به شریعت تورات

که


1) سفر تثنیه، باب چهارم، آیه 26.

2) سفر تثنیه، باب سیام، آیه 18 .

3) منظور ( حضرت مسیح علی نبینا و آله و علیه السلام) بنابر نظر بعضی

خواهد نمود ، پس چگونه می تواند بود که با وجود آن اخبار هیچ یک از أنبیاء خبر از احکام مشنا نداده خبر از شریعت ماشیح که به اعتقاد فاسد ایشان شریعت تورات است داده باشند و حال اینکه احتیاج بخبر دادن مشنا ضرورتر است، بجهت اینکه آن احکام در زمانی ضرور بود که احدی از أنبياء در بنى إسرائيل نبود و تمام حیران و سرگردان بودند، بلکه بهمین جهت از تأکید و سفارش کردن به اقامه تورات هم بسیار ضرورتر بود، بجهت اینکه تا بیت المقدس برپا بود همیشه پیغمبری بود که خلق را هدایت نماید و ایشان را بمنزل نجات رساند و بعد از خرابی بیت المقدس اوّل أنبیاء از ایشان منقطع شدند .

و ايضاً در تورات و سایر کتب حکایات احوال ماضیه که بحسب ظاهر نفعی برنقل آن متصوّر نیست بسیار است ، پس چگونه می تواند بود که از این احکام با وجود شدّت احتیاج ساکت باشند .

و اگر اغماض کننده ای ابرام نموده ثانیاً بگوید که لفظ «تورا» در لغت عبری به معنی دستوری است و چه مانعی از اینکه آنچه در سفارشات أنبياء به لفظ «تورا» مذکور شده بمعنی لغوی بوده شامل تورات و مشنا هر دو باشد، نه اینکه حمل بر معنی اصطلاحی نموده خصوص تورات از آن فهمیده شود.

جواب می گوئیم که بیشتر بلکه تمام آنچه در سفارشات انبیاء مذکور است لفظ «هَتُورَا هَزُوتْ» است و لفظ «هَا » وكلمۀ «هَزُوت » هر دو اسم اشاره است، یعنی این تورات همین و با وجود لفظ دال بر اشاره چگونه حمل بر معنی عام می تواند نمود ؟!

«دوم» - اینکه در تواريخ وكتب بني إسرائیل مذکور است که چون در خرابی اول بیت المقدس بني إسرائيل به اسیری افتادند و هفتاد سال در زمین بابل مانده بعد از آن کورش (1)

او مؤسس سلطنت فارس و فاتح ممالک دیگر است... و مشهورترین شهرهائی که مفتوح ساخت یکی بابل است و کورش بواسطه زخمی که در جنگ در سال 525 قبل از مسیح به وی وارد آمده بود بدرود جهان گفت.

( قاموس کتاب مقدس / 743)

مجوس ایشان را مرخص نموده به بیت المقدس برگشتند و چون به آن زمین رسیدند تورات را بلکه خط خود را نیز فراموش نموده بودند و در بادیه حیرت در اندیشه چاره جوئی سرگردان می گشتند تا اینکه عزیر (2)که تورات را از حفظ داشت و فراموش نکرده بود ثانیاً بجهت ایشان نوشت و در صورتی که کتابی را که سال ها معمول به ایشان بوده در هفتاد سال فراموش کنند و محتاج شوند باینکه شخصی ثانیاً آن را بجهت ایشان بنویسد چگونه ممکن است که مشنا را با آن بزرگی که لااقل باید ده برابر تورات باشد در دو هزار سال در حفظ نگاه داشته باشند.

و این وجه و وجه اوّل اگر چه استبعاد است اما در مقام افاده یقین می کند .

و اكثر علماء بني إسرائیل بر آنند که وقتی که بنی اسرائیل از اسیری بابل نجات یافتند و به زمین کنعان آمدند خط عبری را بالمره فراموش


1) کورش پادشاهی بود که بخت النصر را بر طرف نمود - منه . چنانچه در کتاب عَزْرا باب اوّل ، آیه 1 آمده است: در سال اوّل کورش پادشاه فارس تا کلام خداوند بزبان ارمیا کامل شود خداوند روح کورش پادشاه فارس را برانگیخت تا در تمامی ممالک خود فرمانی نافذ کرد و آن نیز مرقوم داشت.

2) عزیر ، عزرا ثبت شده است .

نموده بودند و آن خط که الحال مینویسند بخط آشوریت مشهور است، یعنی خط همان جماعت زمین بابل است.

«سوم» - اینکه در چند موضع از تورات مذکور است که چیزی از احکام تورات را کم و زیاد نمیکند. پس اگر احکام مشنا موافق و مطابق احکام تورات است پس دلالت بر چیزی که و رأی آنچه در تورات است ندارد و اگر مخالف با تورات است عمل به آن مستلزم زیاد و کم شدن است و بنص تورات مردود خواهد بود.

«چهارم» - آنکه در پاراش شوفطیم از سفر پنجم از جمله وصایای حضرت موسیٰ بقوم آیه ای مذکور است که حاصل معنی آن این است که : هرگاه امری بر تو مشکل شود برو سؤال کن از کوهن بیت المقدس تا در آن مقام از این تورات حکم کند. (1)و تأکید بسیار می فرمایند که آنچه از گفتار تورات را آن کوهن بشما اعلام کند عمل کنید و به یمین و شمال میل مکنید ، (2)و چنانچه احکامی دیگر می بود نبایست تخصیص باین تورات داده شود، بلکه لااقل حكم مطلق بایست مذکور شود.

«پنجم» - اینکه در کتاب یوسف بن کوریان که از کتب معتبره ایشان است مذکور است که در اواخر بیت المقدّس ثاني بني إسرائيل دو گروه شدند: طائفه ای که ایشان را پاروشیم می گفتند بعضی اعمال و عبادات بعمل می آوردند و آن طائفه دیگر هم که به اسم قرائیم


1) سفر تثنيه ، باب هفدهم ، آیۀ 8 و 9 .

2) سفر تثنیه ، باب هفدهم آیه 10 و 11 .

مذکور بودند بر طائفه اوّلی انکار بلیغ نموده از ایشان دلیل بر شریعت آن افعال می طلبیدند و ایشان مستمسکی بغیر از عمل آباء و قول علماء نداشتند ، قرائیم آن را قبول نکرده سخن ایشان این بود که آنچه می گوئید در تورات نیست و آنچه در تورات نیست دلیل نخواهد بود ، تا آخر الأمر كار بجدال و قتال کشیده، خلق كثير بقتل رسیدند . و چنانچه این همه احکام از جانب خدا می بود طائفه پاروشیم بایست باین استمساک جسته سخن خود را به کرسی نشانند و قرائیم را نمی رسید که بر آنچه غیر تورات باشد انکار نمایند . (1)

« اکمال »

بدان که عمده عبادات واحكام بني إسرائيل در این زمان چهار عمل است که کمال اعتناء به آن ها می کنند بلکه آن ها را داخل اصول دین خود می دانند و اعتناء ایشان باین احکام از بسیار احکامی که در تورات مذکور است بیشتر است :

«اوّل» - عبادت هر روزه ایشان است که آن را نماز یومیه می خوانند.

«دوّم» - اینکه هرگاه عیب خاصی در رئه ذبیحه یافت شود آن را حرام می دانند .


1) صاحب تاریخ نوشته که بیشتر بنی اسرائیل از بزرگان و متولیان با قرائیم بودند و معدودی از فقرا با پاروشیم بودند «منه».

«سوم» - اینکه ذبیحه حیوانات را باید عالم بجميع مسائل دينية

ایشان بکند و ذبیحۀ غیر چنین عالمی حرام است .

«چهارم» - آنکه گوشت حیوانات را با لبنیات نمی خوردند ، حتی در یک سفره هم جمع نمی کنند و تا از خوردن یکی چند ساعت نگذرد آن دیگری را نمی خورند . (1)

و در خصوص نماز یومیه خود می گویند که این عوض قربانی هاست که در زمان اقامت به بیت المقدّس واجب بود و در این باب دلیلی اقامه ننموده بلکه خود قائلند که دلیل ندارند و حال سخن بی دلیل معلوم است که چیست .

و آنچه دلیل می کنند بر اینکه باید ذبح را عالم بکند و اگر عیبی در رئه ذبیحه یافت شود حرامست این است که در تورات مذکور است که « وَذَابحَثًا وَآخَلْتَا كَأَشِرْ صِيْوِتِيْنَا» یعنی ذبح نمائيد وبخوريد چنانچه فرمودم تو را .

و این عبارت «فرمودم تو را» علمای بنی اسرائیل دست آویز خود کرده اند ، می گویند «فرمودم تو را» خبری است لسانی ، غرض از این عبارت «فرمودم تو را» اینست که چون قبل از موسی علیه السلام هر حیوانی را که بر هر نوعی که می کشتند یا میمرد می خوردند ، این فرمان آمد که چنین مکنید بلکه بطریقی که گفتم تو را و فرمودم تو را بعمل آورید، یعنی بگردن ذبح نمائید و پاک و حلال بوده باشد


1) از این چهار عملی که نوشته شده است و اعتماد ایشان هم بر آن است در هیچ یک از کتب انبیاء اثری و نشانی نیست « منه » .

بخورید .

و از این قبیل «کاشر صیوتیخا» در آیه های تورات بسیار است : از آن جمله در پاراش مشیاطیم بجهت واقعۀ عید میوه بندان گفته «کاشر صیوی تیخا» (1)و ايضاً در پاراش كي تي سا اوّل بجهت اسباب و اساس خیمه میعاد و یکی بجهت آداب عید فطر بندان و در هر دو گفته «کاشر صیوی تیخا» یعنی چنانکه فرمودم تو را .

و ايضاً در تورات مذکور است «وأنشِهْ قُدسَ تِهْيُون لى ويَا سَارُ بِسَادِهُ طَرِيقًا لا تُوخِلُو لِكَلْبِ تَشْلِيْخُونَ أوتُو » يعنی مردمان مقدس باشيد برای من و گوشت در صحرا افتاده نخجیر شده مخورید برای سگ بیندازید آن را . (2)

و کاش معلوم می شد که دلالت این آیات بر اینکه ذبیحۀ غیر عالم حرامست و هرگاه در رئۀ ذبیحه عیبی باشد حرام است به چه نحو است، این قدر هست که از مفهوم عبارت چند موضع از تورات خلاف این اعتقاد ایشان می توان فهمید :

یکی مفهوم همان آیۀ انشه قدش که آن را دلیل پنداشتند .

و دیگر مفهوم آیه ای که در پاراش همشپاطیم از سفر دوّم مذکور است و ترجمه اش اینست که اگر شاخ زندگاوی مردی یا زنی را و بمیرد آن مرد یا زن ، سنگسار کنید آن گاو را و خورده نشود گوشت

آن . (3)


1) سفر خروج ، باب بیست و سوم ، آیه 15 .

2) سفر خروج ، باب بیست و دوم، آیه 31.

3) سفر خروج ، باب بیست و یکم، آیه 28 .

و دیگر مفهوم آیه ای که در پاراش کی تیسا مذکور است و حاصل آن نهی است از خوردن ذبیحۀ کفّار و چنانچه ذبیحۀ غیر عالم حرام می بود چه احتیاج به تخصیص ذکر حرام بود این ذبائح بخصوص بود.

و ایضاً در پاراش احرموت از سفر سوّم مذکور است که «إيش إيش بَنِ إِسْرَائِلُ وَمِنْ هَكَرْ هَكَا بَتُو خَامْ أَشِرْ يَاصُودْ صِيْدَجَا أَو عُوفْ أَشِرْ يئاخِلْ وَشَافَحْ إِنْ دَامُو وَحِيْسَا هُو بِعافَارْ» یعنی مردی از بني إسرائيل يا غریبی که در میان ایشان جا گرفته است شکار کند حیوانی یا مرغی که مأكول اللحم باشند و بریزد خون او را بخاک. (1)

و از این آیه مستفاد می شود که شکار کرده شدهٔ بني إسرائيل يا كسى كه در میانه ایشان باشد و خدا پرست باشد از قبیل بندگان ایشان می توان خورد، هر چند در این دلالت نوع خفائی هست.

واما در خصوص حرام بودن جمع میان لبنیات را با گوشت دلیلش را این کلمه دانسته اند که « لاَ تَبِشَلْ گدی بِحَلْبَ إِيْمُو » يعني طبخ مكن گوشت بزغاله را با شیر مادر او . و طريق استدلال باین کلمه در میان بني إسرائيل باين نحو است که می گویند : این کلمه درسه (2)

سفر خروج ، باب سی و چهارم، آیه 26 .

سفر خروج ، باب بیست و سوم، آیه 19.

سفر تثنیه ، باب چهاردهم ، آیه 21 .

موضع از تورات مذکور است : در موضع اوّل منع از طبخ فهمیده

1) سفر لاویان ، باب هفدهم ، آیه 13 .

2) که آن سه مورد عبارت است از :

می شود و در موضع دوّم منع از اکل آن و در موضع سوّم منع از مطلق انتفاع بردن به آن و هرگاه این معانی فهمیده نشود باید تکرار باشد و تکرار بی فایده خواهد بود.

ووهن و سستی این استدلال کمال ظهور دارد، زیرا که بسیاری از احکام و قصص كتب سماوی هست که مکرر مذکور شده ، حتی اینکه در تورات حکمی که در ده دوازده موضع مذکور شده باشد موجود است و هیچ کس بر آن تکرار نکته ای نفهمیده و نگفته و بر تقدیری که نکته گفته شود چه چیز دلالت دارد که این علت تکرار است. و بعد از تسلیم آنچه می توان گفت گوشت بزغاله و شیر مادر اوست نه هر گوشت و هر شیر، و چنانچه راه استدلال را در اینجا بیان نکرده بودند و مثل سابق مهمل گذاشته بودند صرفه از برای ایشان بیشتر بود. خداوند عالم به همه کس دیدهٔ بینائی کرامت فرماید .

و همچنین استدلال کردن به آیه دیگر که در تورات مذکور است و آن اینست که «شُورٌ أَوْسِة أو تُو وَإتْ يَنُو لاَ تَشْحَتُو بِيُومْ إِحَادٌ» يعنى گاو را یا گوسفند را با بچه آن در یک روز ذبح مكنيد ، مثل استدلال سابق است ، بلکه اندکی از آن پریشان تر و ناتمام تر ، زیرا که در این آیه مطلق اسم لبنیات نیست.

فصل سوم

در ذکر ادله ای که برای ابدی بودن تورات اقامه نموده اند و جواب از آن ها

بدانکه اعتقاد علماء بني إسرائيل از متقدمین و متأخرین اینست که شریعت حضرت موسیٰ علیه السلام ابدی است و بعضی از ایشان این اعتقاد را داخل اصول دین شمرده اند و دیگری بر او انکار نموده و گفته که داخل اصول دین بودن این اعتقاد مسلم نیست نهایت اعتقاد جميع يهود اینست که شریعت موسی ابدی است . و متأخرین این طائفه در اثبات این مطلب ادله ای چند اقامه نموده اند بعضی نقلی و بعضى عقلی و متقدمین ایشان اکتفا به ادله عقلیه نموده ، از آن ادله نقلیه در کتاب ایشان مطلقاً اثری نیست، بلکه از کلام ایشان معلوم می شود که چیزی که دلالت بر این مدعا کند در كتب أنبياء موجود نیست.

و ما ادله عقليّه ايشان را که عمده مناط حکم و اتفاقی میان متقدمین و متأخرین ایشان است ذکر نموده جواب از آن ها می گوئیم و بعد از آن ادله نقلیه که متأخرین آن را بهم بافته و دلیل پنداشتند پرداخته بعون الله آن ها را نیز جواب می گوئیم و من الله الاستعانة و التوفيق .

اما ادله عقلیه ایشان سه دلیل است :

«اوّل» - آنکه چون اعتقاد ایشان چنین است که هیچ مخلوقی به شأن و مرتبه و رتبه حضرت موسیٰ عليه السلام بوجود نیامده و نخواهد آمد، پس می گویند که شریعت چنین کسی باید منسوخ نشود، زیرا که منسوخ شدن شریعت به شریعت دیگر دلیل نقصان رتبه صاحب شریعت اوّل است از صاحب شریعت دوّم .

و ما در جواب می گوئیم: که تمام آن دلیل موقوف است بر اثبات همان مقدمه که اعتقادی ایشان است و آن مقدمه ادعاء محض است و هیچ دلیل ندارد و آنچه منتهای دلیل ایشان است آیه ای است که در تورات در سفر (1)چهارم در پاراش بَهَعَلُوتْخا مذکور است و آن در مقامی است که بنی اسرائیل حضرت کلیم الله را متهم به صحبت داشتن با زنی که بر آن حضرت حرام بود داشته اند و خداوند رحیم مهربان در مقام برائت آن بزرگوار به هارون و مريم خواهر او می فرماید: که چنین سخنان مگوئید دربارۀ پیغمبر خود که خدا با او سخن می گوید و چنین نیست بنده من موسی و اوست در همه خانه های من امین و معتبر، روبرو سخن می گویم با او و به نور من نظر می کند، چه سبب نترسیدید بسخن گفتن درباره بنده من موسیٰ (2)و در دو آیه قبل از این آیات مذکور است که « مُشِه عَانَا وَمِوْدْ مِيكُولُ هَا أَدَامْ أَشِرْ عَلْ بِنِهَا أَدَامَا» یعنى موسى بسیار متواضع تر است از هر


1) سفر اعداد .

2) باب دوازدهم، آیه 5 إلى 8.

انسانی که بر روی آن زمین است . (1)

و خلاصه آنچه از این آیات مستفاد می گردد همین قدر است که موسی علیه السلام در نزد خدا صاحب مرتبه بوده و کسی که منکر این مطلب نیست و به اینکه آن حضرت پیغمبر مرسل و صاحب کتاب و مرتبه رفیعه و شأن بزرگ و کلیم خدا و افضل از بسیاری از انبیاء بوده همه کس اقرار دارند و مطلقاً احتیاج باثبات ندارد و بنى إسرائيل را ضرور نیست که از برای اثبات این مدعا این گناه شنیع خود را که اسناد دادن چنین امر شنیعی بچنان پیغمبر عظیم القدری بوده باشد اظهار نمایند . سبحان الله .

آیا از خدا شرم و از خلق آزرم نکردند استغفر الله ربی و اتوب اليه . نهایت این مراتب منافات ندارد با اینکه کسی دیگر مثل آن حضرت یا بهتر از آن حضرت بهم رسد و ناسخ شریعت آن حضرت باشد ، بلکه عبارت «أَشِرْ عَلْ بِنِهَا أَدَامَا » (2)في الجمله تأییدی می کند .

و ايضاً می گوئیم که چون بعد از این به ادله قاطعه ثابت خواهد شد که پیغمبری مبعوث بر جمیع بنی آدم خواهد گردید و بعد از اثبات این مقدمه بهمین دلیل لازم میآید که آن پیغمبر اشرف از حضرت موسی علیه السلام باشد .

«دوم» - از ادله عقلیه ایشان اینکه معلوم است که غرض از بعث رسل و انزال کتب بغیر از رسانیدن احکام الهی بعباد همان احکام که


1) باب دوازدهم، آیه 3.

2) چنانچه گذشت .

فعل یا ترک آن موجب صلاح معاد و معاش ایشان باشد نیست و در صورتی که پیغمبری مبعوث شد و تمام آنچه را در صلاح معاد و معاش مدخليّت است رسانید، ارسال پیغمبر دیگر که ناسخ شریعت پیغمبر اوّل بوده باشد ممتنع است ، زیرا که آن پیغمبر ثانی هرگاه امر کند به آنچه پیغمبر اوّل به آن امر کرده است ناسخ شریعت اوّلی نخواهد بود و اگر امر کند بغیر آنچه پیغمبر اوّل امر کرده است و حال اینکه مفروض اینست که آن پیغمبر اوّل جميع احکام را آورده است ، پس آنچه را پیغمبرثانی بیآورد مخالف صلاح و خلاف فرموده خدا خواهد بود و ظاهر است که مدعی آن دروغ گو است و قابل پیغمبری نیست ، پس هرگاه پیغمبری بعد از پیغمبری مبعوث شود از یکی از دو قسم خالی نخواهد بود: یا اینکه پیغمبر ثانی تابع پیغمبر اوّل و برپا دارنده شریعت او خواهد بود چنانچه أنبیاء بعد از حضرت موسى باین وضع مبعوث شدند و شریعت حضرت موسی را برپا داشتند و یا اینکه پیغمبر اوّل شریعت را کامل و تمام نیاورده و محتاج است باینکه دیگری آن را تمام نماید و آنچه را او بیان نکرده بیان کند مثل حضرت موسی که بعد از حضرت ابراهيم عليه السلام مبعوث شد و شریعت آن حضرت را که تمام و کامل نبود تمام کرد و چیزی از احکام آن حضرت را نسخ نکرد و علماء ایشان تصریح کرده اند باینکه نسخ در احکام الهی محال است .

و بعد از تمهید این مقدمات می گویند که چون شریعت حضرت موسیٰ تمام و کمال است و چیزی از احکام نمانده است که در آن

شریعت بیان نشده باشد پس بعثت پیغمبری دیگر از جانب خدا که حکم می کند که در شریعت موسیٰ نباشد ممتنع خواهد بود چه جای اینکه نسخ احکام تورات نموده حکمی بجای حکمی قرار دهد .

و این دلیل به چند وجه مردود است :

1 – اینکه می تواند بود که صلاح معاد و معاش در تمام عمر عالم نسبت به جميع طوائف و أمم یک چیزی بوده ، اصلاً تغیر و تفاوت در آن راه نیابد و صلاح طائفه مخالف دیگر نباشد و حال اینکه هر را رفتاری دیگر و آدابی علی حده است که هرگاه یکی از ایشان یکی را ترک نموده طریق طائفه دیگر را پوید ، در نظر عقلاء قبیح خواهد بود ، بلکه شخص واحد که بر طریق طائفه واحده بوده باشد در هر زمانی چیزی دیگر مناسب اوست. مثل آنکه شخص در حال طفولیت در دامن پدر خود نشستن جایز، بلکه خوش نماست و بعد از آن بتدریج رفتار او در خدمت پدر خود تغییر نموده کار بجائی می رسد که بغیر از ایستادن در حضور پدر وضعی دیگر او را لایق نیست . پس می تواند بود که امری در زمانی مستلزم صلاح بوده همان امر در وقت دیگر مستلزم فساد گردد ، پس پیغمبر اوّل در زمان اوّل امر به آن نموده پیغمبر ثانی در زمان ثانی از آن نهی کند.

2 - اینکه قول باینکه شریعت پیغمبر اوّل ناتمام است کلامی است بی معنی، زیرا که آن احکامی را که آن پیغمبر نیاورده در آن وقت آمدن آن ها ضرور بوده یا نه، بر تقدير اوّل مفاسد بسیار لازم می آید، از آن جمله بخل کردن خدا و گمراه و متحیر گردانیدن بندگان

بی فایده بودن ارسال پیغمبر و بر تقدیر ثانی آن شریعت تمام بوده نقصی نخواهد داشت.

3- اینکه علماء بني إسرائيل تصريح نموده اند که نسخ بسیار در احکام الهی واقع شد و احکام بسیار بجای احکام دیگر جاری گردیده ، از آن جمله يوسف بن البو در فصل سوم از باب چهارم کتاب ایقاریم ذکر کرده که تتبع و تدرّب کتب سابقین کردیم و یافتیم که حلال خدا در وقتی حرام می گردد و حرام در وقتی حلال می شود، چنانچه بر حضرت آدم و فرزندان او تا زمان نوح خوردن غیر گیاه زمین حرام بود و در زمان نوح اکل حیوانات مطلقاً حلال شد و همچنین بود تا اینکه حضرت موسیٰ اکل حیوان بیتزکیه را حرام فرمود. و همچنین عقد بعضی از محارم پیش از زمان حضرت موسیٰ حلال بود آن حضرت آن را حرام ساخت و ساختن مصبا که عبارت از موضع مرتفعی است که بجهت گذاشتن قربانی می سازند در اوّل بعثت موسیٰ حلال بود و آن حضرت در پای کوه، دوازده مصبا ساخت و بعد از چند وقت در حیات موسی حرام شد و آن حضرت منع از ساختن آن فرمود... و بعضی دیگر از مواضع را شمرده است .

4 - اینکه آنچه می گوئید که شریعت موسی تمام است مقصود از آن چیست ؟ هرگاه غرض اینست که آنچه بنی اسرائیل را در آن وقت ضرور بود در آن شریعت مذکور است مسلّم می داریم اما چه دخل به مدعا دارد و اگر مقصود اینست که مشتمل است بر آنچه تا آخر عالم بنی آدم را ضرور شود ممنوع خواهد بود، زیرا که به هیچ وجه دلیلی

بر این اقامه نشده بلکه هیچ کس این ادعا نکرده است و چگونه می تواند که این ادعا بکند و حال اینکه در کتب بعضی از أنبیاء مذکور است که شریعتی بهم خواهد رسید که بر بلندی ها آواز کنند و عبادت ایشان مشتمل بر رکوع و سجود باشد. و امثال این بسیار است و ما بعد از این اکثر آنها را ایراد خواهیم نمود. و همچنین خبر از نقل قیامت و احوال بهشت و دوزخ و زنده شدن مرده ها مطلقاً در شریعت موسیٰ مذکور نیست و چگونه میتواند بود که در شریعتی که تمام و كامل بوده است مطلقاً خبری از امر آخرت نبوده باشد.

( مؤلّف گوید ) که در عبارات بنی اسرائیل در تقریر این دلیل بجای کلمه شریعت موسی شریعت تورات مذکور است و ما بجهت دفع بحث اینکه هرگاه شریعت تورات تمام است پس احکام مشنا چیست (1)و از کجاست لفظ شریعت تورات را به شریعت موسی بدل کردیم و این بحث را كه في الحقيقه بحث عمده ای بود از ایشان مندفع ساختیم .

«سوم» - از ادله عقلیه ایشان دلیلی است که با اعتقاد ایشان دلالت


1) مؤلّف در اوّل فصل دوم همین باب دربارۀ آن می گوید: جناب اقدس الهی در کوه طور فرمانی چند زبانی به حضرت موسی داده که هیچ یک از آنها داخل در تورات نیست و گفته اند که مجموع آنها شصت باب است که لااقل چند برابر تورات است و آن فرمان ها از عهد حضرت موسیٰ تا دو هزار سال بر زبان ها جاری و در سینه ها نقش بوده و بعد از انقضاء آن مدت طویل علماء آن را در قید کتابت کشیده مسمی گردانیدند به مِشْنَا و اوّل آن کتاب اینست که « مُشِه قِبْيَل تُورَامَى سِيْنَى إِمْسَارَاهُ لِيُوشَعْ وَيُوشَعْ لِزِقينمْ » یعنی موسیٰ گرفت تورات را از سینا و سپرد به یوشع و یوشع سپرد به پیران.

می کند بر اینکه شریعت تورات تا حال نسخ نشده و آن این است که می گویند که چون در وقت نزول تورات علامات بسیار ظاهر شد از صاعقه ها و برق ها و آوازهای غریب و در آن وقت ششصد هزار کس در پای کوه جمع شده بودند ، پس هرگاه کتابی یا شریعتی دیگر نازل شود باید تمام آن علامت ها در وقت نزول ظاهر شده و آن جمعیت فراهم آید و تا حال هنوز این امور اتفاق نیفتاده ، پس شریعت تورات هنوز نسخ نشده .

و بطلان این دلیل از آن اظهر است که احتیاج به بیان داشته باشد و گویا فراموش کرده اند آنچه را خود در روز جمعیت در پای کوه استدعا نمودند که ما را طاقت دیدن و شنیدن این علامات و آوازها نیست و می ترسیم که هرگاه دیگر اتفاق افتد بمیریم و خداوند عالم التماس ایشان را پذیرفته استدعاء ایشان را به اجابت مقرون فرمود و به ایشان وعده داد که پیغمبر دیگر که مبعوث شود سخن خود را به دهن او می گذارم و این علامت ها را در حین نزول وحی ظاهر نمی سازم . و ما آن آیات را در فصل اوّل از همین باب (1)از پاراش شوفطيم نقل نموده آن را ترجمه کردیم.

اما ادله نقلیه ایشان

«اوّل » - دلیلی است که هَارَمیم که یکی از مفسرین معتبر ایشان و اعتقاد به ابدی بودن شریعت تورات را داخل اصول دین شمرده


1) یعنی در باب دوّم ، ولی قبل از ذکر باب اوّل آمده است بلکه مؤلّف در مقدمه آن باب نقل نموده است.

ذکر کرده است و آن این است که در سفر پنجم تورات در پاراش «راه آنوخی» مذکور است که «إتْ كُلِّ هَذا بَارٌ أَشِرْ آنُوحًى مَصَوهُ إِنْخِمْ أو تُو تشييمرُ وَ لَعَسُوتْ لاَ تُونِفْ عَالاؤ وَلَا يَقْرَعْ مِيْمَنُو» یعنی مر همه آن سخنانی را که من فرمان می دهم مر شما را آن را نگاه دارید برای عمل کردن نه بیفزائید بر او و نه کم کنید از او . (1)

مفسّر مذکور از اینکه فرموده است که کم و زیاد مکنید استدلال بر ابدی بودن نموده و گویا چنین فهمیده که هرگاه خدا طائفه ای را امر کند که شما دخل و تصرف مکنید و آنچه را من فرمان دهم بی کم و زیاد بعمل آورید بر جناب اقدس الهی نیز لازم می شود ، که آن امر را تغییر ندهد و نتواند که هیچ دخل و تصرف در آن بفرماید. و بطلان این ادعا کمال ظهور دارد و چنانچه در این آیه لفظ « لا أُوثِفٌ وَلا أَقْرَعْ» بصيغة متكلّم بجاى «لاَ تُوفْ وَلاَ تَقْرَع» مذکور بود، یعنی من که خداوند مختارم زیاد و کم نمی کنم راهی بجائی داشت .

«دوم» - از ادله نقلیه دلیلی است که آن را مفسّر مذکور ذکر نموده و آن اینست که در سفر پنجم در پاراش أتم نيْصَابِيْم مذکور است «هِنِيْسَارُوتُ لا دُنَائ الهِنوْ وَهَنْقِلُوتْ لأنُووُلْبًا نِنُو عَدْ عُولَامْ لَعَسُوتْ إِنَّ كُل دِير هَتُورًا هَزُوتْ» یعنی این پنهانی ها از برای خدای خالق ما و آن آشکارها برای ما و فرزندان ما همیشه برای بفعل آوردن مر همه سخنان تورات را اینک. (2)


1) سفر تثنیه ، باب دوازدهم آیه 32 .

2) سفر تثنیه ، باب بیست و نهم ، آیه 29 .

و این آیه را به وجه می توان فهمید :

1 - آنكه لفظ « عَدْ عُولام » قيد ما قبل بوده معنی چنین باشد که پنهانی ها از برای خدا و آشکارها برای ماست همیشه و تتمه آیه که از «لَعَسُوتْ» تا آخر بوده باشد معنیش این است که سخن های این تورات از برای عمل کردن و بجای آوردن است و براین توجیه بهیچ وجه دلالت بر مدعای مفسّر نمیکند .

2 - اینکه لفظ « عَدْ عُولام » را قید ما بعد گرفته معنی چنین شود که این سخنان تورات از برای عمل کردن است همیشه . و گویا مفسّر مذکور آیه را باین معنی حمل نموده به آن استدلال جسته است.

و مخفی نخواهد بود عَدْعُولام را قید ما بعد گرفتن بعید است ، بجهت اینکه هرگاه قید ما بعد بود بایست در آخر ذکر شود . و قطع نظر از این آنچه این قید را ضرور دارد اوّل آیه است، زیرا که چون مذکور شد که از برای ما فرزندان ما مظنّه می رفت که کسی توهم کند که از برای فرزندان بی واسطه ایشان باشد، پس بجهت رفع این توهم قيد « عَدْعُولام» ضرور بود.

مگر اینکه عبارت بطریق دیگر توجیه نموده بگوئیم که عَدْعُولام قيد اوّل و لَعَسُوتْ تا آخر تفسیر آشکارها باشد و حاصل معنی چنین شود که آشکارها برای ماست همیشه و آن عمل کردن بشریعت این تورات است :

و على ای تقدیر در جواب می گوئیم که : اوّلاً بر مفسّر مذکور لازم می آید که حکم بر بطلان احکام غیر تورات از مشنا و غیره نماید

چنانچه سابق بر این اشاره کردیم و ثانیاً بر او لازم است که لفظ «عَدْعُولام» را حمل بر معنی جاوید نماید و سابق بر این اشاره نمودیم که این لفظ از الفاظ مشترکه است و به چند معنی استعمال شده ، چنانچه در تورات وكتب ساير أنبياء مکرر استعمال شده به معنی زمان طویل بلکه گاهی استعمال شده و مقصود از آن هفتاد سال است، از آن جمله در کتاب ارمیا (1)در نشان بیست و پنجم مذکور است که ، بنی اسرائیل را بگو که بسبب نافرمانی شما خواهم فرستاد بنده خود بخت النصر را به زمین شما و آن زمین را خراب خواهم کرد خراب کردنی تا عولام و در آیهٔ بعد از آن خبر داده بني إسرائيل که بعد از هفتاد سال از اسیری خلاص شده ثانیاً ، این زمین را آباد خواهند کرد . بلکه در میان بنى إسرائيل عَدْعُولام را بیوبل تفیسر می کنند و یوبل به معنی پنجاه سال است چنانچه در مقام حکم آزاد شدن بنده به آن تصریح شده است و یوسف بن البو در مقام رد بر هارمیم بیشتر استعمالات عَدْعُولام را در غیر معنی جاوید جمع نموده در کتاب عقاریم ایراد کرده است هر که خواهد به آن رجوع کند.

( مؤلّف گوید ) که هارمیم این دو دلیل را به یکدیگر متصل کرده و باین نحو تقریر کرده که از آیه اوّل مستفاد می شود که همین تورات بخصوص را یعنی بودن کم و زیاد تا جاوید بعمل آورند . و به اعتقاد خود چنین پنداشته که دلیل باین وجه تمام تر است . و چون بعون الله تعالی از آن دو دلیل جواب داده شد معلوم خواهد بود که حال این


1) توضیحی راجع به ارمیا و کتابش در صفحه 24 داده شد.

ترکیب چه نحو است .

و ايضاً با هارمیم مضایقه ننموده از او استفسار می نمائیم که آیا جمیع آنچه در تورات مذکور است معمول به است یا چیزی در تورات هست که نباید به آن عمل کرده شود ، ثانی باطل خواهد بود و شق اوّل منتج مطلب ماست زیرا که ما از تورات و ساير كتب أنبياء اثبات نموده و خواهیم نمود که شریعت تورات موقت است و باید ترک کرده شود و پیغمبری دیگر که مبعوث بر کافه ناس بوده باشد مبعوث خواهد شد بلکه مبعوث شده اند و چنانچه متابعين تورات باین آیات عمل مینمایند باید تورات را کم کنند و الا باید به نسخ شدن آن قائل شوند .

«سوم» - از ادله نقلیه ایشان دلیلی است که آن را نیز همان مفسّر ایراد کرده است و آن اینست که در پاراش أتمْ نِيْصَا بِيْم (1)آیه ای مذکور است که مضمون آن اینست: که فرمان ها که من فرمان دادم بشما پوشیده نیست و دور نیست از تو در آسمان نیست که بگوئی کی می آورد آن را برای ما و در کنار دریا نیست که بگوئی کی می رود و آن را می آورد بلکه نزدیک است بشما که در دل و زبان شماست باید

بعمل بیاورید .

مفسّر مذکور گفته که: چون می فرماید که در آسمان نیست یعنی در آسمان دیگر حکمی و شریعتی نیست. و ضعف این دلیل از آن اظهر است که احتیاج بتعرض داشته باشد، بلکه مؤلف از ذکر این دلیل


1) سفر تثنیه ، باب سیام، آیه 11 إلى 14 .

بسیار خجالت کشید.

«چهارم» - از ادله نقلیه ایشان دلیلی است که آن را نیز هارمیم از کتاب یکی از انبیاء که او را ملاخی (1)می گویند ، استنباط کرده و طریق استنباط او چنین است که میگوید که در آخر آن کتاب مذکور است که «ذِخَرُو تُورَتْ مُونِه عَبْدِى أَشِرْ صِيويتي أو تُو بِحُورِبْ عَلْ كُل يَسْرائل حُوقِيْم وَمِشْيَاطِيْم» یعنی بیاد آورید دستوری موسی بنده من را فرمان دادم آن را در کوه سينا برهمة بنى إسرائيل رسم ها و شریعت ها . (2)

و در آیه بعد از آن گفته که «هینه آنوخی شُلِيحٍ لَأَخِمْ إِنَّ إِليَاهَنَابِي لِفْنِه بُو يُومْ أَدُنا هَكَا دُولٌ وهَنُورًا وهشِيب لِبْ أَبُوتُ عَلْ بَانِيْم وَلِبْ بَانِيْم عَلْ أبو تام بنْ أَبُو وَ هِيْكتى إِتْهَا أَرَض حَرم» یعنی اینک من می فرستم برشما مر الیاء نبی را پیش از آمدن روز خدای بزرگ سهمناک و برگرداند دل پدران به فرزندان و دل فرزندان را به پدران که مبادا بیابیم و بزنم مر آن زمین را و خراب کنم . (3)

مفسّر مذکور می گوید که ذکر این آیه بعد از آیه اوّل دلیل است بر اینکه باید رسم ها و شریعت های حضرت موسی علیه السلام بر قرار باشد و مردم به آن عمل نمایند تا آمدن الیاء و الياء در آخر دنيا متصل بروز بزرگ خدا که روز قیامت است خواهد آمد، چنانچه فرموده «لِفْتِه بُويُومْ أَدْنَای» ، پس باید شریعت حضرت موسی تا قیامت برقرار باشد .


1) و یا ملاکی گویند.

2) كتاب ملاکی ، باب 4، آیه 4 .

3) کتاب ملاکی ، باب 4، آیه 5 و 6.

و ما در جواب می گوئیم که هارمیم را التزام یکی از دو امر لازمست یا اینکه باید اقرار کند باینکه الیاء پیش از قیامت مبعوث خواهد شد تا معنی آخر آیه دوم که الیاء مهربان گردان دل پدران و پسران را بر یکدیگر و مهربانی موجب عدم خرابی آن زمین گردد درست آید ، زیرا که در قیامت کل زمین ها خراب شده مهربانی در میان پدر و پسر متصور نیست ، پس لازم می آید که شریعت موسی مقید به وقتی بوده تا زمان آمدن الیاء برپا باشد و بعد از آن نسخ شود. و یا اینکه التزام کند که مهربان گرداننده دل ها کسی دیگر است و آخر این آیه به اوّل دخل ندارد پس اصل استدلال او باطل خواهد بود زیرا که مبتنی است بر اینکه باید معنی هر دو آیه که بعد از هم ذکر شده بهم متصل باشند و اگر این ادعا نکند از هیچیک از این دو آیه بتنهائی استدلال نمی تواند نمود.

وايضاً می گوئیم که هرگاه هارمیم آیات بعد از یکدیگر بهم متصل نبوده از آن معنی می فهمد، باید از تمام تورات و همچنین کتب دیگر بغیر از یک معنی نفهمد ، زیرا که تمام آیات آن بعد از یکدیگر مذکور است و هر یک بما قبل و ما بعد خود متصل است و اتصال بعضی و انفصال بعضی دیگر ترجیح بلا مرجّح است. بلکه می گوئیم که ملاخی پیغمبر آیۀ اوّل را در مقام موعظه فرموده و مثل آن موعظه در کلام دیگر أنبياء موجود نیست و باعث براین طریق وعظ اینست که بني إسرائيل در بیت المقدّس اوّل نافرمانی بسیار کردند و خدا از ایشان انتقام کشید و ایشان را به اسیری بخت النصر گرفتار کرد ، این

پیغمبر به ایشان می فرماید که معصیت مکنید و احکام و فرمان های حضرت موسیٰ برپا دارید. و در آیه دوم خبر از آمدن الیاء پیغمبر داده چنانچه عادت تمام انبیاء این است که خبر از آمدن پیغمبر بعد از خود می دهند.

و اگر در این مقام بر مفسّر مذکور که از بزرگان علماء يهود است تفضّل نموده دل او را نشکنیم و با او در فهم معنی آیه موافقت نموده اتصال دو آیه را به یکدیگر فرض کنیم و بپذیریم که باید شریعت موسیٰ تا مبعوث شدن الیاء در روز بزرگ سهمناک برقرار باشد ، در جواب می گوئیم که در روز خدای بزرگ سهمناک در بسیاری مواضع از كتب أنبياء مذكور است که بر غیر خرابی ثانی بیت المقدس که آن وقت ظهور حضرت عیسی بن مریم بود قرار نمیگیرد و علماء به آن تصریح کرده اند . پس مفسّر مذکور را چه باعث است که باید روز خدای بزرگ سهمناک را در این مقام حمل بروز قیامت نموده خود را در مضیق چنین بحثی اندازد و حال آنکه دلیلی براین حمل ندارد ، بلکه ظاهر این است که روز خدای بزرگ سهمناک در این مقام نیز بهمان معنی بوده بعثت حضرت الیاء در همان ایام اتفاق افتاده باشد

و بظهور شریعت عیسوی شریعت موسی منسوخ شده باشد .

و اگر گوید که بنابراین باید حضرت الیاء در آخر بیت المقدس ثانی مبعوث شده باشد و حال اینکه از بعثت آن حضرت کسی خبر نداده در جواب می گوئیم که آیا مقصود اینست که از یهود کسی خبر بعثت حضرت الیاء نداده یا اینکه مطلقاً در میان هیچ طائفه ای خبر از بعثت

آن حضرت نیست . امّا ثانی معلوم است که در میان غیر یهود خبر از آن حضرت که به الیاس نبی در میان سایر طوائف مشهور است بسیار است و جميع علماء سیر و تواریخ ذکر کرده اند و گفته اند که در زمان قریب بزمان حضرت عیسی مبعوث شد، اما نبودن خبر بعثت آن حضرت در میان طائفهٔ یهود دو وجه می تواند داشت :

«اوّل» - اینکه چون بعثت آن حضرت بیت المقدس خراب شد و بنى إسرائيل كه بريهوديّت باقی بودند به اسیری افتادند و دیگر دو مرتبه جمع نشدند و فراغتی از برای ایشان اتفاق نیفتاد که توانند چیزی را ضبط نمایند، چنانچه در اسیری اول که بدست بخت النصر گرفتار شدند خط و کتاب خود را فراموش کردند و حال اینکه آن اسیری از هفتاد سال بیشتر نبود.

«دوم» - اینکه می تواند بود که چون بعثت حضرت الياء علامت انقراض دین یهود بود آن را دانسته منکر شده از روی تعصب و محبّت به دین آباء و اجداد ترک ذکر او کرده باشند، چنانچه حضرت زکریا و يحيى عَلَيْهما السلام که از جمله پیغمبران بزرگ و مبعوث بر بني إسرائيل بودند و ناسخ شریعت ایشان هم نبودند مطلقاً ذکر ایشان در میان یهود مذکور نیست بلکه یهود می گویند که در بیت المقدس ثانی مطلقاً پیغمبری مبعوث نشد .

و یوسف بن كوریان که از جمله مورّخین معتبر یهود است در تاریخ خود ذکر زکریا و یحیی نموده و تصریح پیغمبری ایشان کرده و گفته است که این همان يحيى است که مردم را در رودخانه یردن غسل

می داد .

( مؤلّف گوید ) که نقل غسل دادن حضرت یحیی مردم را که يوسف بن كوريان تصریح کرده این است که آن حضرت در وقت بعثت خود بشارت به پیغمبری حضرت عیسی بن مریم داده ، مردم را در رودخانه یردن غسل می داد و توبه می فرمود و ایشان را مستعد ادراک خدمت حضرت روح الله علیه السلام می کرد و در کتب نصاری باین مراتب تصریح شده و یهود بهمین جهت پیغمبری او را منکر شده مطلقاً در کتب خود اسم آن حضرت را مذکور نساخته اند و می تواند بود که ذکر نشدن اسم این دو پیغمبر نیز بجهت اوّل بوده باشد ، و الله يعلم .

بباید دانست که چون در میان بنی اسرائیل مبعوث شدن پیغمبران معین است که در چه زمان بوده و این ملاخی که هارمیم این دلیل را از کتاب او استنباط نموده وقت بعثتش معلوم نیست بهمین جهت او را خاتم پیغمبران گفته اند و بوجود پیغمبری بعد از او تا نزد قیامت قائل نیستند .

و این دلیل علاوه براینکه دلالتش بر مدعا به وضعی است که ملاحظه می شود و چند پیغمبر دیگر هم در میان بنی اسرائیل هست که زمان بعثتشان معلوم نیست پس بنابراین دلیل باید تمام آن ها خاتم پیغمبران باشند دلالت می کند بر خلاف اعتقاد ایشان ، زیرا که خاتم پیغمبران بودن این نبی لازم دارد که بعد از جميع أنبیاء مبعوث شده باشد .

و در میان بنی اسرائیل تا وقت مرخص شدن از اسیری بخت النصر پیغمبران بودند، پس باید این نبی در بیت المقدس ثاني مبعوث شده باشد تا خاتمیت بر او صدق کند و این خلاف اعتقاد ایشان است .

« پنجم » - از ادله نقلیه ایشان دلیلی است که یکی از مفسرین تورات از پاراش آخر تورات استنباط نموده و آن این است که می فرماید تَراصِيْوَا لاَ نُو مُشِه مُورَاشَا قِهِيْلَتْ يَعقُوب » یعنی این دستوری را به ما فرمان داد موسی به میراث به نسل یعقوب. (1)و در این آیه تورات را میراث خوانده و میراث نباید انتزاع شود.

و این دلیل از ادله غریبه است و معلوم نیست که غرض مستدل چیست؟ زیرا که اگر همین ظاهر را خواسته باشد که هر چه میراث باشد باید هرگز از ید وارث انتزاع نشود و اگر خدا هم خواهد که از وارث میراث را بگیرد جایز نباشد بسیار واهی خواهد بود و باید در پهلوی دلیل سوّم که از هارمیم نقل نمودیم، نوشته شود.

«ششم» - از ادله نقلیه ایشان آیه ای است که در پاراش أتمْ نِيْصَابِیم مذکور است و آن اینست « وَشَابْ أَدْنَاء أَلِهِذَا إِتْ شَبُوتَخَا وَرِيْحِمِخَا وَشَابٌ وَقِيْبِصْخَامِي كُلْهَا عَمِيْمٍ أَشِرْ هَنِيْصِخَا أَدْنَاى الوُهِخَا شَامَا » یعنی بازگرداند باز خدای خالق مر اسیران تو را و رحم کند ترا و باز گرداند و جمع کند از همه قوم ها که پراکنده کرده خالق تو آنجا . (2)

و آنچه از قبل یهود در اتمام این دلیل می توان گفت اینست: که


1) سفر تثنیه ، باب سی و سوم، آیه 4 .

2) سفر تثنیه، باب سیام، آیه 3 .

چون خداوند عالم به حضرت موسیٰ وعده فرموده که جمع کند قوم های پراکنده را در زمین بیت المقدس پس بنابراین لازم است که جمع يهود البته در زمین کنعان شده به شریعت موسی عمل نمایند و هرگاه شریعت موسی نسخ شود چگونه جایز است که ثانیاً به آن شریعت منسوخه عمل شود، پس باید برقرار بوده نسخ نشود .

و دلالت این دلیل بر مدعا مثل ادله سابقه است و احتیاج بطول دادن کلام در رد آن نیست و آنچه مقصود از این آیه است چنانچه از مطالعۀ اوّل پاراش تا این آیه معلوم می شود اینست که خداوند عالم به حضرت موسیٰ علیه السلام خبر می دهد که بعد از تو قوم تو از بیابان تيه خلاص شده ، داخل زمین داخل زمین کنعان خواهند شد و بسبب نافرمانی و بت پرستی به اسیری خواهند افتاد و دست ایشان از آن زمین کوتاه خواهد شد و ثانیاً بر ایشان رحم نموده ایشان را جمع خواهیم نمود و آن زمین را آباد خواهند کرد.

و این وعده ها تمام بعمل آمد و بنى إسرائيل بعد از موسى داخل آن زمین شدند و مدتی در آنجا اقامه نموده بيت المقدس ساختند و بعد بسبب معصیت بسیار بدست بخت النصر اسیر شدند و مدت هفتاد سال در زمین بابل به اسیری گرفتار بودند و بعد بخت النصر، کورش مجوس ایشان را مرخص نموده بزمین کنعان رفتند و آن را ثانیاً آباد کردند و مدتی دیگر در آن زمین اقامت نمودند و جمیع وعده های خدا درست شد و در هیچ موضع خبری و اثری از آبادی بيت المقدس ثالث بدست یهود نیست.

بدان که متأخرین علماء یهود که در قریب باین زمان بودند چون یافتند که از ادله سابقین چیزی دلالت بر ابدی بودن ندارد دست از آنها برداشته به اعتقاد خود دو آیه یکی از کتاب شعیا (1)و دوم از کتاب ارمیا جسته آن را دلیل قرار داده اند و ما هر دو را در این مقام ایراد نموده می گوئیم که :

« هفتم» - از ادله نقلیه ایشان دلیلی است که متأخرین از کتاب شعیا جسته اند و آن چنین است که در اواخر کتاب شعیا مذکور است که «کی كَأْشِرْ هَشَامَبِيْم هَحَدَا شِيْم وَ هَا أَرَصْ هَحَدَا شَا أَشِرْ أَتَى عُسِهْ عُمْدِيمْ لَفَانَيْ نِأَوُم أَدْنَاى كِنْ يَعَمُدْ زَرْعَخِمْ وَشِمْخِمْ» یعنی که چنانچه آسمان نو و زمین نو آنچه من بیافرینم باشند در پیش من گفتار خدا چنین باستند فرزندان شما و اسم شما . (2)

از این استدلال بر ابدی بودن شریعت حضرت موسیٰ علیه السلام نموده اند و حقیر هر چند تأمل و تفکر نمود که بلکه راهی از برای این مطلب جسته باشد میسر نشد و از کلام مفسّر کتاب شعیا نیز چیزی که از آن رایحه استدلال استشمام شود نیافت، فلهذا از آن گذشته متوجه نقل دلیل دیگر شد.

«هشتم» - از ادله نقلیه ایشان دلیلی است که از کتاب ارمیا (3)جسته اند و آن اینست که در نشان سی و یکم آن کتاب آیاتی چند مذکور است که خلاصه مضمون آن اینست که : خداوند عالم بسیاری


1) در صفحهٔ 42 توضیحی راجع به شعیا گذشت.

2) کتاب اشعياء ، باب ،66، آیه 22 .

3) در صفحه 24 توضیحی راجع به ارمیا و کتابش داده شده است .

از بدی های بنی اسرائیل را بر ایشان میشمرد و تهدید و تخویف بسیار به ایشان می کند و می فرماید که بسبب این نافرمانی ها و گناهان ولایت ایشان خراب خواهد شد و ایشان به اسیری خواهند افتاد.

و بعد از ذکر این مراتب در مقام ترحم خبر آبادی ثانی را به ایشان می دهد و می فرماید (1)که ثانیاً شرط نو نه آن شرط که با ایشان کردم در روز خروج از مصر و ایشان آن شرط را نگاه نداشتند و آن شرط که الحال میکنم اینست که باید تمام بنی اسرائیل مرا بشناسند و احکام مرا بدانند و باید شناختن و دانستن از روی یقین بوده ، در آن باب تقلید را روا ندارند و هر کس را علم حاصل باشد و در این صورت من خدای ایشان باشم و ایشان قوم من و من هم می آمرزم گناهان ایشان را و می گذرم از خطاهای ایشان .

و بعد از این فقرات آیه ای مذکور است که ترجمه اش اینست که چنین فرمود خدای دهنده آفتاب برای روشنائی روز و ماهتاب و ستارگان برای روشنائی شب شکافنده دریا و بموج آوردنده آن خدای ربّ العالمین که اگر بگردد و تغییر کند این رسم ها که نزد من است نیز فرزندان اسرائیل باطل شوند از بودن قوم من همه روزگاران . (2)

یعنی اگر از این شرط که من کردم بگردند و آن را نگاه ندارند و حق آن را مراعات نکنند من که خداوند آفتاب و ماه و ستاره ها و خالق


1) کتاب ارمیا ، باب سی و یکم، آیه 31 إلى 34.

2) کتاب ارمیا ، باب سی و یکم، آیه 35 و 36 .

و متصرّف اشياء وربّ العالمینم از ایشان انتقام کشم و ایشان را باطل کنم باطل کردنی که هرگز بر نخیزند و چنانچه الحال بر ایشان رحم نموده با ایشان تجدید عهد کردم دیگر نکنم .

و جميع آنچه را خدا در این آیه خبر داده است اتفاق افتاد و بني إسرائيل در آن زودی به اسیری افتادند و بعد از هفتاد سال بزمین کنعان برگشتند و مدتی دیگر در آن زمین به امنیت گذرانیدند و بعد از آن خراب شدند خرابی که دیگر برنخواستند . و علماء یهود همین آیه آخر را بتنهائی نقل نموده به آن استدلال برابدی بودن شریعت موسیٰ علیه السلام می کنند و می گویند که مراد از اینکه اگر این رسم ها برگردد بني إسرائيل باطل شوند اینست که اگر روشن کردن آفتاب روز را و ماهتاب و ستاره شب را به کردند بنی اسرائیل باطل شوند کشتن این رسم ها ممتنع پس بطلان شریعت بنى إسرائيل ممتنع خواهد بود . و بنابراین معنی قطع نظر از اینکه نظم سخن از یکدیگر خواهد گسیخت قیود بی مصرف در کلام بسیار خواهد شد و بنابر آن لفظ « هَحُوقِيْم هَالَه» که مقید به اسم اشاره است غلط خواهد بود و مطلقاً کلام مربوط بیکدیگر نخواهد شد .

و ظاهر آنچه از این آیه استنباط می شود دلیل موقت بودن است نه ابدی بودن و نظر باینکه متقدمین مثل هارمیم و امثال او متفطن شده اند که این آیه دلیل بر ایشان است نه از برای ایشان مطلقاً ذکر این دلیل را نکرده به ادله مذکوره متمسک شده اند و علماء این زمان از این معنی غافل شده خود را هدف سهام ملامت ساخته اند .

باب سوّم : علائم ظهور پیامبر (ص) صاحب شریعت در کتب انبیاء

در ذکر علاماتی که در کتب انبیاء بجهت ظهور پیغمبر صاحب شریعت مذکور است و بیان اینکه مصداق این علامات کیست

و در آن چند فصل است :

فصل اوّل

در علاماتی که از تورات استنباط می شود

در سفر پنجم در پاراش شوفطیم مذکور است که «نابی مِیقِرْ بِخَا..» إلى آخرها (1)و ما تمام این آیه را در اوّل باب دوم این کتاب نقل نموده ترجمه کردیم و در آنجا ثابت شد که باید آن پیغمبر از غیر بني إسرائيل بوده باشد و باید بني إسرائيل برادر زاده و مرتبۀ او از رتبه موسی کمتر نباشد و صاحب شریعت تازه باشد و نزول شریعت بر آن حضرت بطريق نزول الواح که با صاعقه ها و آوازها بود نباشد و معجزه آن پیغمبر این باشد که از غیب خبر دهد و خدا از منکران او انتقام کشد و او را مسلّط کند بر همه ادیان .


1) سفر تثنیه ، باب هجدهم، آیه 15 .

پس درست آمدن این علامات بر انبیائی که بعد از حضرت موسیٰ در میان بنی اسرائیل مبعوث شدند ممتنع خواهد بود و همچنین بر حضرت عیسیٰ بن مریم علیه السلام نیز درست نخواهد آمد زیرا که آن حضرت از بني إسرائيل بود، بلکه این علامات تمام بر احوال حضرت خاتم النبيين ( محمّد بن عَبْد الله ) صَلَّى الله عَلَيْهِ وَآلِه صادق است ، زیرا که آن حضرت از بنی اسماعیل است نه از بنی اسرائیل و برادری بني إسرائيل با بنی اسماعیل ظاهر است و نزول وحی و شریعت بر آن حضرت بطريق سخن در دهان گذاشتن بود و هیچ کس نقل نکرده که در حین نزول وحی بر آن حضرت علامتی ظاهر شده باشد و اخبار بغیب فرمودن آن حضرت مشهورتر است که احتیاج بذکر داشته باشد، از آن جمله خبر دادن به این است که پیغمبری مبعوث نخواهد شد و حال هزار و دویست سال (1)از زمان آن حضرت گذشته و کسی که ادعاء پیغمبری کند بهم نرسیده چه جای اینکه پیغمبری بهم برسد و انتقام کشیدن خدا از منکرین آن حضرت کمال ظهور دارد چه هر کس متابعت آن حضرت نکرد یا بر طرف شد یا به قید ذلت و خواری گرفتار شد و الحال نیز همه روزه شریعت آن حضرت در تزاید است و در اطراف و جوانب عالم خلقی در آن داخل می شوند و هرگز کسی از آن شریعت بیرون نرفته است .

و از مطالعه فصول بعد قطع و بت حاصل خواهد شد که مقصود از نبی غیر از جناب ختمی مآب نیست.


1) و همچنین الآن که مراحل تحقیق کتاب طی می شود، هزار و چهارصد و هجده سال می گذرد.

فصل دوّم

در نقل آیاتی که در کتاب شعیا مذکور است

• در نقل آیاتی که در کتاب شعیا (1)مذکور است

«اول» - آیاتی است که در فصل بیست و هشتم آن کتاب مذکور است و مشتمل است بر لفظ « قَوْلاً قَاوْ» و لفظ قولا قاو در عبارت کتب هیچ یک از انبیاء نیست مگر در کتاب نحمان (2)که در میان یهود به نَبُوأت هَلَد مشهور است. مذکور است که محمد نشان قولاقاو است و ما آن کتاب را در موضع خود باین رساله نقل خواهیم نمود انشاء الله تعالى .

و آن آیات اینست «کی صَوْلاً صَاوْ صَوْلَا صَاوْ قَوْلَاقَاوْ قَوْلَ قَاوْ زِعِرْ شام کی بَلَعَكِ سَافَا وَبَلاشَانْ أحَرِتْ يَدَبْرِ إلْهَا عَامٌ هَزِ أَشِرٌ أَمْرَ أَلِهِمْ زُتْ هَمَنُوحا » هَنِيْحُو لَعَايِفْ وَزُتْ هَمَرْكِبًا وَلا أَبُو سَمُوعْ وَهَا يَا لَهُمْ دَبَرٌ أَدْنَاى صَوْلاً صَاؤ صَوْلاً صَاوْ قَوْلاقَاوْ قَوْلاً قَاوْ زِعَرْ شَامُ زِعَرُ شَامَ لَمَعَنْ يَذْنُوا وَكاشلُوا حُرْ وَنِشْبَارُوْ وَنُقْشُو وَتِلْكَادُوْ» .

در کتاب شاراشیم که از کتب لغت است در فصل تو، مذکور است که معنی قولاق و این است که فرمان دهند پیغمبران فرمان بعد فرمان


1) توضیحی مختصر راجع به شعیا در صفحه 43 آورده شده است .

2) کتاب نحمان همان وحی کودک است.

وصولا صاو را نیز بهمین معنی گفته است و ترجمه این آیات این است

که: فرمان دهد بعد فرمان، اندازه کند بعد اندازه ، اندک اینجا اندک اینجا که بزبانی باشد که فهمیدن آن مشکل باشد و بزبان دیگر سخن گوید مر این قوم را آنچه امر کند بایشان آن ها آسایش است برای خستگان و این است آسایش و شنیدن آن خواهش و حال اینکه باشد برای ایشان سخن خدا فرمان دهد بعد فرمان و اندازه کند بعد اندازه اندک اینجا اندک اینجا باین سبب برطرف شوند و سرنگون شوند

پست شوند و شکسته شوند و به تله افتند و گرفته شوند . (1)

( مؤلف گوید ) که نشان هائی که در این آیات مذکور است با قطع نظر از آنچه در صحیفه نحمان در تعین آن تصریح شده کمال ظهور بر مقصود دارد، زیرا که جميع بني إسرائيل قائلند که غرض از این آیه خبر دادن بوجود شخص عظیم الشأنی است، این قدر هست که می گویند باید این شخص از بنی اسرائیل بوده باشد و بر آن تقیید دلیلی ندارند بلکه از بعضی از فقرات آن خلاف این فهمیده می شود .

و الحال می گوئیم که: باید آن پیغمبر فرمان دهد بعد فرمان و از این عبارت یکی از دو معنی مقصود می تواند بود: اول اینکه فرمان دادن این پیغمبر بعد از فرمان دادن پیغمبران دیگر باشد و معنی خاتم النبیین بودن است، دوّم اینکه فرمان دهد این پیغمبر بعد فرمانی باین معنی جميع احکام شریعت آن پیغمبر دفعةً واحدةً بر او نازل نشود مثل نزول تورات که دفعةً واحده بر حضرت موسیٰ نازل شد ،


1) كتاب شعیاء نبی، باب بیست هشتم، آیه 10 إلى 13.

بلکه بتدریج در زمان طویل روز بروز بر آن حضرت کتاب و شریعت نازل شده هر روز فرمان دهد فرمان تازه بعد از فرمان دیگر ، مثل نزول قرآن بر خاتم پیغمبران که در بیست سال متجاوز بر آن حضرت نازل شد .

و لفظ «زعر» در لغت عبری به معنی قلیل و لفظ «شام» به معنی

مکان و زمان هر دو استعمال میشود و مراد از این فقره نیز یکی از دو معنی خواهد بود: یکی آنکه فرمان دادن آن پیغمبر و نزول وحی بر او قدری در مکانی و قدری در مکانی دیگر یا قدری در زمانی و قدری در زمانی دیگر خواهد بود مانند نزول قرآن بر پیغمبر آخر الزمان که قدری در مکه و قدری در مدینه و قدری در سفرها در ازمنه مختلفه اتفاق افتاد ، نه مثل نزول تورات که تماماً در کوه سینا بیکدفعه نازل گردید . دیگر اینکه شریعت آن پیغمبر مشتمل باشد بر شریعت جمیع پیغمبران ، بدین معنی که از هر شریعتی چیزی در شریعت آن حضرت یافت شود، چنانچه بالفعل مشاهده می شود که در شریعت اسلام از هر شریعتی چیزی موجود هست ، مثل وجوب ختنه کردن از شریعت حضرت ابراهيم عليه السلام و حرمت نکاح محارم از شریعت حضرت موسیٰ عليه السلام و غير ذلك .

و صدق فقره بعد که به لغت دیگر سخن گوید با این قوم بر پیغمبر عربی ظاهر است ، زیرا که لغت آن حضرت عربی بود و عربی غیر از عبری است و از عبری مشکل تر است زیرا که مشتمل است بر اعراب و علامات که در لغت عبری نیست و به مجرد دانستن تحت

اللفظ مقصود مفهوم نمی شود بلکه لازم است که لااقل علم صرف و نحو و معانی بیان را بداند .

و ما صدق این مضمون که دین آسایش است مبعوث بدین سمحه سهله بودن آن حضرت است، زیرا که بپاداشتن احکام هیچ شریعتی بآسانی شریعت اسلام نیست، از آن جمله در هر زمینی که باشند و خواهند ایشان را جایز است که در آن زمین عبادت کنند و بر ایشان لازم نیست که در موضع مخصوصی به وظائف عبادت خود قيام نمایند، چنانچه بر بني إسرائيل واجب است که البته در زمین بيت المقدس بلکه در مکان معینی از آن زمين بعبادت خود قيام نمایند و آنچه در اسلام مقید است به موضع معین مقدمۀ حج است و وجوب آن در عمری یکدفعه بیش نیست و آن هم بشرط استطاعت است و مثل حج های یهود نیست که در سالی سه دفعه واجب باشد و استطاعت در آن شرط نباشد .

و همچنین عبادات اسلام در اطراف شبانه روز و اوقات فراغت از اشتغال قرار داده شده که بهیچ وجه مزاحم اشتغال و آسایش نبوده باشد و مثل عبادات نصاری نیست که ادای آن در نصف شب لازم باشد . و غیر از اینها نیز بسیار است که ذکر آنها موجب طول خواهد گردید .

و اینکه فرموده که خواهش و اراده ایشان نیست شنیدن آن را و باین سبب ببلاها گرفتار خواهند شد، احتیاج به بیان و تفصیل ندارد زیرا که نشنیدن و قبول نکردن یهود سخن آن حضرت را و کشته شدن

و ذلیل شدن ایشان از دست آن حضرت از آن مشهورتر است که بر کسی مخفی باشد.

«دوم» - آیاتی است که فصل چهل و دوم کتاب شعیا مذکور است و آن اینست که «هِنْ عَبْدِى إِثْمَاحْ بُو بَحِيرى رَاصْتَا نَفْشَى نَاتَتَى رُوْحِي عالاً و مِشْيَاط لكونيمْ يُصى لا يضعف وَلاَ بَيْسَا وَلَا بِسْمِيعُ بَحُوصُ قُولُوقَانِ رَاصُوصٌ لا يشبُر ويشْتَاكِهَا لاَ يَكَبَنَا لأَمْتِ يُصَى مِشْيَاط لايكة وَلَا يَارُوضٌ عِدْ يَاييمْ بَا أَرَصْ مِشْيَاطٌ وَلِتُورًا تُهُو إِبِيْم بَيَحِلُو » یعنی اینک بنده من اعانت کنم او را برگزیده من پسندیده جان من بدهم وحى خود را بر او و شریعت برای قوم ها بیرون آورد فریاد نکند و مرتبه بر خود قرار ندهد و نشنواند به بیرون سخن خود را نی خورد شده را نشکند و فتیله کتان نیم سوز را خاموش نکند براستی بیرون آورد شریعت را ضعیف نشود و نگریزد تا بنهد در زمین شریعت خود را و به کتاب ها و شریعت های او جزیره ها هم امیدوار باشند. (1)

( مؤلّف گوید ) که علماء بني إسرائيل سعى وكوشش بسيار نموده اند که بلکه این آیات را به هر وضع که بوده باشد بر کسی درست آورند تا بر پیغمبر آخر الزمان صدق نکند هیچ کس غیر از آن حضرت درست نیامده.

اما آنچه ایشان گفته اند اوّلاً سخن بی دلیل ایشان است که در هر مقام می گویند و آن این است که باید آن پیغمبر از بنی اسرائیل باشد و مع ذلك می گویند که بر هر پیغمبری از پیغمبران بني إسرائيل واجب


1) کتاب شعیاء نبی ، باب چهل و دوم ، آیه 1 إلى 4.

است که متابعت شریعت حضرت موسیٰ نموده باید شریعت دیگر نداشته باشد و هر چه ادعا کند باطل خواهد بود. و غافل شده اند از اینکه این بنده برگزیدهٔ خدا باید شریعت از برای قوم ها بیرون آورد و متابعت شریعتی کردن شریعت بیرون آوردن نیست.

و همچنین صدق این علامات بهمین دلیل بر (1)ماشیح که به اعتقاد ایشان نزد قیامت ظهور خواهد کرد درست نیست، زیرا که بزعم ایشان آن ماشیح بر شریعت حضرت موسیٰ علیه السلام خواهد بود.

و بعضی از علماء ایشان چون فهمیده است که بر پیغمبران بني إسرائيل و ماشيح بنابر معتقد ایشان صدق ندارد دست و پا کرده و از برای خود مفری جسته و این بنده برگزیدهٔ خدا را حمل بر کورش مجوس نموده و آن پادشاهی بت پرست بوده که بعد از بخت النصر بر زمین بابل مسلط شد و بنی اسرائیل را رخصت برگشتن به زمین کنعان داد.

و این حمل از امور عجیبه است که هیچ نادانی خود را راضی نمی کند که چنین سخنی بگوید و بنده برگزیده خدا را که این همه تعریف و ستایش او فرموده حمل کند بر شخص بت پرستی که هرگز خدا را نشناخته باشد.

و از این قبیل سخنان بسیار در این مقام گفته اند که در نقل آن فائده


1) منظور حضرت مسیح (على نبیّنا و آله و علیه السلام) بنابر نظر بعضی می باشند.

بسیار نیست ، پس بر میگردیم بتحقیق کلام حضرت شعیا علیه السلام و می گوئیم که : آنچه در این کلام مذکور است بر حضرت عیسیٰ بن مریم هم که نصاری معتقدند صدق ندارد، زیرا که می فرماید که آن بنده نگریزد تا ننهد بر زمین شریعت را و این دال است براینکه آن بنده مأمور بجهاد باشد و حضرت عیسیٰ بن مریم مأمور بجهاد نبود و آنچه در فقره آخر مذکور است که به کتاب او جزیره ها هم امیدوار باشند دلیل براین است که آن بنده مبعوث بر تمام عالم باشد و حضرت روح الله چنین نبود .

و صدق این علامات بر حضرت سیدالمرسلین کمال ظهور دارد ، زیرا که شریعت و وحی تازه به آن حضرت داده شد و از برای قوم ها و تمام خلق بیرون آورد و بر همه مبعوث بود و با کفار و مشرکین جهاد کرد تا اینکه به دین او در آمدند یا قبول جزیه کردند و ضعیف نشد و در هیچ جنگ نگریخت و سلاطین صاحب سطوت و شوکت را تابع و منقاد ساخت و با این همه مرتبه بر خود قرار نداد بلکه برروی خاک می نشست و بر خر برهنه سوار می شود و با بندگان و ضعیفان صحبت می داشت و هرگز صدا بلند نکرد و به اطراف زمین حتی جزیره ها و دریاها رسید.

و بعد از آن آیات فقرات چند که مشتمل است بر مذمّت بنی اسرائیل و اینکه از گناهان ایشان باز خواست خواهم نمود ، مذکور است و بعد از آن خطاب به حضرت شعيا عليه السلام فرموده می فرماید : منم خدائی که خواندم ترا براستی و محکم گیرم دست ترا

و نگهداری کنم برای شرط قوم و روشنائی قوم ها برای شکافتن چشم های کوران و بیرون آوردن بندیان از بند و خلاص کردن زندانیان از زندان تاریک ، منم خدائی که هو اسم من است و عزّت به دیگری ندهم و ستایش خود به بت ندهم پیشینیان آمدند و آیندگان را پیش از آمدن به شما اعلام می کنم مدح گوئید از برای خدا مدح نو و تسبیح کنند او را از کناره های زمین و دریاها و جزیره ها و بیابان ها و شهرها و خانه ها و مکان ها که مسکن اولاد قیدار است و ساکنان کمر کوه ها از سرکوه ها و بلندی ها فریاد کنند و عزّت از برای خدا قرار دهند و تسبیح خدا را در جزیره ها تعلیم کنند . (1)

و بعد از چند فقره دیگر می فرماید که : ببرم کوران را به راهی که ندانسته اند و ایشان را به جاده ای برم که ندانسته باشند و بجای تاریکی که در پیش ایشان باشد به روشنائی بدل کنم و کجی راه را به همواری بدل کنم این سخنان را که خبر داده ام البته خواهم کرد پس شرمنده و رو سیاه شوند آن جماعت که پناه به بت می برند و می گویند به بت های ریخته که شما خدایان مائید. (2)

( مؤلّف گوید ) که این قیدار همان قیدار پسر اسماعیل است و اولاد قیدار عربند و این فقره صریح است در اینکه این اساس از مدح و تسبیح نو از برای خدا قرار دادن و در بلندی ها فریاد کردن و عزّت از برای خدا قرار دادن و راه هموار راست و جاده مستقیم که


1) کتاب شعیاء نبی ، باب چهل و دوم ، آیه 6 إلى 12 .

2) کتاب شعیاء نبی علیه السلام، باب چهل و دوم، آیه 16 الی 17 .

بر کسی معلوم نبوده باشد و شریعت شامله که جمیع اهل عالم را شامل باشد و به جزیره ها و اطراف عالم برسد تماماً از اعراب خواهد بود و طالب حق را از این واضح تر دلیلی ضرور نیست و تطبیق جزئیات این فقرات براحوال پیغمبر آخر الزمان و امّت آن حضرت احتیاج بذکر ندارد و هر نظر کننده ای می فهمد.

بر می گردیم به ترجمه تتمه وحی خداوند عالم ، در یک آیه ذکر فرموده که آن بنده من امّی و ناخوان باشد و از کسی تعلیم نگرفته باشد و حاصل معنی آن آیه اینست که: ای جماعت امیین وکور وکر بشنوید و ببینید نیست کور وکری مثل بنده من که بفرستم او را مسلم و فرمان بردار است، هر چیز را می بیند و می شنوند نهایت ندیده و نشنیده می انگارد و خدا می خواهد بسبب راستی او بزرگ کند کتاب را و قوی گرداند . (1)

و بعد از آن می فرماید که: این قوم تالان غارت رسیده شده و پریشان احوال شوند و جوانان ایشان همه در خانه ها پنهان شوند و غارت و تالان کرده شوند و خلاص کننده ای برای ایشان نباشد و نباشد کسی که شفاعت ایشان را بکند کیست در میان شما که این را بشنود و گوش کند و اطاعت کند به آخرین . (2)

( مؤلّف گوید ) که آنچه بر بنی اسرائیل در ظهور اسلام وارد شد از غارت شدن و بقتل آمدن مشهور است و آنچه مذکور شده که کسی


1) کتاب شعیاء بنی، باب چهل و دوم ، آيه 18 إلى 21.

2) کتاب شعیاء بنی ، باب چهل و دوم ، آیه 22 و 23 .

شفاعت ایشان نکند در مقدّمۀ قتل قریظه درست ظاهر شد ، زیرا که بعد از شکستن ایشان عهدی را که با رَسُولُ الله صَلَّى اللَّه عَليه وآله بسته بودند و ساختن با کفار و یهود که در جنگ احزاب بر سر مدینه جمع شده بودند حضرت رسول الله صَلَّى الله عَليه وآله وَسَل-م ب-ر حصار ایشان مسلط شدند و حکم بقتل عام ایشان فرموده ایشان چون پیش از بعثت با انصار حلیف بودند استدعا نمودند که حضرت رسول صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلم بر ایشان حکم کند به آنچه سعد انصاری حکم نماید و مظنه آن ها چنین بود که چون با سعد سابقه خصوصیت و آشنائی داشتند شفاعت ایشان خواهد کرد و حکم بقتل عام ایشان نخواهد کرد، حضرت سیّد رسل استدعای ایشان را به اجابت مقرون فرموده به احضار سعد فرمان داد و سعد انصاری بعد از حضور حکم بقتل عام ایشان نموده اهل آن قریه تمام علوفه شمشیر اهل اسلام گردیدند و به هیچ وجه شفاعت کردن ایشان بخاطر سعد خطور نکرد چه جای اینکه ایشان را شفاعت کند و صدق کلام خدا که به شعبا فرموده بود به ظهور رسید .

و مراد از آخرین که می فرماید که کیست بشنود و اطاعت کند بآخرین همان آخرین است که در اوّل وحی مذکور شد که « پیشینیان آمدند و آیندگان را پیش از آمدن بشما اعلام می کنم» و آنچه علماء یهود در تفسیر آن ذکر کرده اند که مراد آخرین بلییه است که در آخر کار به ایشان می بایست برسد حرفی است بی معنی، زیرا که اطاعت کردن بلیه نامعقول است

و بعد از این آیات می فرماید که کی بنی اسرائیل را در ورطهٔ تالان و غارت گرفتار کرد بغیر از خدائی که معصیت کردیم او را و رضای او را تحصیل نکردیم و به کتاب او عمل ننمودیم تا غضب کرد و کارزار قوی شد و آتش فتنه شعله کشید و ایشان آن ها را بر خود قرار ندادند و چنین دانستند که از گناه دیگران است . (1)

و گویا مراد از این فقره جواب بحثی بوده باشد که مبادا کسی توهم کند که چگونه می تواند بود که بنده برگزیده خدا که تمام او رحمت

و رأفت و روشنائی است و از برای هدایت قوم ها مبعوث شده و می خواهد که مردم را بسوی خدا دعوت کند ، بنی اسرائیل را که در آن زمان بحسب ظاهر خداپرست منحصر در ایشان بود بکشد و ایشان را غارت کند.

جواب می گوید که: آن بنده ظلم نمی کند و بني إسرائيل بدو سبب مستوجب این عذاب ها شدند: یکی آنکه گناه بسیار کرده بودند و دوّم آنکه خود را گناه کار نمی دانستند و چنین می دانستند که ایشان هیچ گناه نکرده اند و دیگران گناه کارند و الحق صفت دوّم در جوش آوردن دریای غضب قهاری بسیار سریع و شديد الأثرتر از اوّل است .نعوذ بالله من هذا وذاك .

«سوم» - از آیاتی که در کتاب شعیا مذکور است آیه ای که در فصل چهل و پنجم ذکر شده و آن بعد از خطاباتی است که خداوند عالم به بنی اسرائیل می فرماید و می گوید که: ای باقی ماندگان قوم ها در یک


1) کتاب شعیاء نبی علیه السلام باب چهل و دوم ، آیه 24 و 25 .

مکان نزدیک به یکدیگر جمع شوید ، آیا ندانستند آن جماعت که بدست خود بت می تراشند و آنها را خدایان خود قرار می دهند و عبادت آنها می کنند رستگاری ایشان از آن ها ممکن نیست و از یکدیگر مشورت کنید که این بت پرستی را از قدیم کی بشما تعلیم کرده، آیا نه من خدایم و نیست خدائی بغیر از من و فرج دهنده ای نیست بغیر از من . (1)

و چون در آن زمان خدا پرستی بغیر از طائفة بني إسرائيل در ظاهر نبود و پیغمبری هم بر قومی دیگر مبعوث نشده بود مظنه می رفت که بني إسرائيل باين سخنان گوش نداده متمسک شوند باین که هرگاه بت پرستی بد بود چرا از برای تمام خلق غیر از بني إسرائيل منعی وارد نمی شد و پیغمبری بر ایشان مبعوث نمی گردید ، پس باید بت پرستی امری باشد مبنی بر اصل و همین شبهه را دلیل پنداشته از بت پرستی ممنوع نشوند ، فلهذا بعد از این فقرات می فرماید که « يَنُوالَيْ وَهِيو أَشْعُو كُل أَي أَرَض كى آنى إِلَ وَإِنْ عُود بي يَشْبَعْتِي يَا صَامی پی صِدَا قَادًا بَارُ وَلاَ يَا شُوبُ كى لى يَخْزَعْ كُلِّ بِرَخٌ تِيْشائع كُلِّ لَا شُونٌ » يعنى روى کنید بمن تا رستگار شوید ای همۀ اهل اطراف زمین که منم خدا و نیست دیگری بذات خود سوگند می خورم بیرون آمد از دهن من سخن براستی و برگشت ندارد که برای من دوتا شوند هم زانوها و قسم خورند هم زبان ها . (2)


1) کتاب شعیاء نبی علیه السلام ، باب چهل و پنجم، آیه 20 و 21 .

2) کتاب شعیاء نبی علیه السلام ، باب چهل و پنجم، آیه 22 و 23 .

و مقصود از این دو آیه این است که من این بت ها را برطرف خواهم کرد و چنین می کنم که کل عالم مرا عبادت کنند و بمن قسم خورند و معبودی دیگر نپرستند و چون این امور هنوز اتفاق نیفتاده بود بجهت اطمینان خاطر ایشان خبر را مؤکد بقسم فرموده و گفته که راست است و برگشت ندارد البته چنین خواهد بود.

و گویا نهی نکردن همۀ قومها و پیغمبر نفرستادن بر ایشان در آن وقت مبنی بر حکمتی بوده که بر ما مخفی است و اداء فرمودن این مطلب را که تمام خلق عبادت من خواهند کرد باین عبارت که همه زانوها دو تا خواهد شد برای من و حال اینکه در آن زمان زانو دوتا کردن در عبادت متعارف نبود اشاره است باینکه آن وقت را همه عالم منع خواهم کرد که در عبادت زانوها دو تا کردن را قرار دهم و آن

پیغمبر که باین طریق عبادت کند مبعوث بر کافه ناس خواهد بود.

و فایده آن اشاره اینست که بر کسی وقت ظهور پیغمبر مبعوث بر کافه ناس مخفی نماند و اینکه فرموده بمن قسم خورند همه زبان ها شاهد است قوی بر این مطلب زیرا که در شریعت خاتم انبیاء نهی از قسم خوردن بغیر خدا شده، حتی اینکه قسم خوردن بكتاب خدا و انبیاء و برگزیدگان را نیز تجویز نکرده اند ، بلکه در هیچ امری باین قدر تأکید نشده ، پس در این آیه سه نشان مذکور است : یکی زانو دوتا کردن در عبادت، دوّم قسم بغیر خدا خوردن را حرام کردن هر چند قسم به یکی از برگزیدگان خدا باشد ، سوّم مبعوث برکافه ناس بودن . و صدق این هر سه بر جناب ختمی مآب کمال ظهور دارد.

و اگر کسی گوید که: در این آیه مذکور است که همۀ زانوها خواهد شد برای خدا و همه زبان ها برای خدا قسم خواهند خورد و هیچ یک بعمل نیامده زیرا که تمام خلق داخل در دین آن حضرت نشده اند که زانو را دو تا کنند و بغیر از خدا قسم نخورند.

جواب می گوئیم که: بعد از بیان مقصود آن آیه این سخن به هیچ وجه ورود ندارد، زیرا که دانستی که غرض رفع شبهه بني إسرائيل بوده که نگویند که هرگاه بت پرستی اصل نداشت چرا خدا سایر خلق را منع نمی کند و پیغمبری بکافه خلق نمی فرستد. و این غرض بمجرد اینکه بفرماید که کسی را بکافۀ خلق خواهم فرستاد حاصل می شود و مقصود این نیست که خبر دهد که تمام خلق او را اطاعت خواهند کرد تا این بحث لازم آید .

و ایضاً می گوئیم واجب نیست که در روز اوّل بعثت پیغمبر تمام عالم به او ایمان آورند بلکه بتدریج پیغمبر و تابعان و نائبان آن حضرت به هر قسم که بوده باشد خلق را داخل در تحت فرمان شریعت می کنند تا اینکه بالمره داخل خواهند شد و وعده خدا درست خواهد شد و این اثر از وجنات احوال شریعت پیغمبر آخر الزمان ظاهر است زیرا که همه روزه فوج فوج داخل در اسلام می شوند و تا حال اتفاق نیفتاده که کسی از دین اسلام بیرون رفته باشد یا در شهر و ولایتی که اساس اسلام برپا شده موقوف شده باشد ولله الحمد .

«چهارم» - آیاتی است که در فصل چهل و سوم مذکور است

و مضمون آن تأکید همان فقرات است که در دوم و سوم نقل شد و در فصل اوّل خبر از خلاصی بنی اسرائیل است از بخت النصر و آبادی بيت المقدس و بعد از آن می فرماید که «كُلَ هَنِقْرَا بِشمَى وَلِحْبُودِي بَرَاتِيُو يَصَرْ تِيُو أَفْ عَسِيْتُو» یعنی همۀ خلق را برای خواندن نام خود

و عزّت مندی خود آفریدم و خلق کردم نیز بجا رسانم . (1)

و این فقره مطابق است با آنچه در قرآن مجید می فرماید که (وما خلقت الجن والانس إلا ليعبدون ) (2)و مقصود از این همان مطلبی است که در آیه بی نِشْبَعتی مذکور شد.

و بعد از آن می فرماید که بیرون آورد قوم کورکه چشم هست بر او و کرها که گوش هست در ایشان همه قوم ها جمع شوند يكسان جمعیت کنند امت ها کیست در ایشان که معلوم کند به ایشان این ها را و اولی ها را بشنواند به ایشان بدهند شهادت ایشان و تصدیق کنند و بشوند و بگویند راست است شما شاهد هستید می فرماید خدا و آن بنده من که برگزیدم او را از برای اینکه بدانید و اعتقاد کنید بمن و بفهمید که منم هو پیش از من نبوده است بزرگواری و بعد هم نخواهد بود منم منم خدا و نیست بجز من نجات دهنده ای من معلوم کردم و نجات دادم و خبر دادم و نیست در میان شما بیگانه و شما هستید می فرماید خدا منم بزرگوار .(3)


1) کتاب شعیاء نبی علیه السلام ، باب چهل و سوم ، آیه 7.

2) سوره ذاریات، آیه 56 و ترجمه آن این است ( و جن و انس را نیافریدم مگر اینکه مرا پرستش نمایند ) .

3) كتاب شعیاء نبی علیه السلام ، باب چهل و سوم، آيه 8 إلى 12.

( مؤلّف گوید ) که از این آیات تأکید آنچه از آیه هِنْ عَبْدی معلوم شد مستفاد می گردد و علاوه بر آن مشتمل است بر امر نمودن مر بني إسرائيل را که آن بنده برگزیده من که آمدن او شما را اعلام کردم شما شاهد بر پیغمبری او باشید و در وقت آمدن تصدیق کنید که اینست که خدا پیغمبران خبر داده و ما را اعلام کرده و بر تمام قوم ها و امت ها مبعوث است.

و تمام این فصل و فصل قبل از این و بعد از این بلکه تمام کتاب حضرت شعیا مشتمل است بر امثال این اخبار و نهی نمودن بني إسرائیل را از بت پرستی و ما از این فصول بهمین قدر اکتفا نموده یک آیه دیگر را از کتاب آن پیغمبر عظیم الشان که خبر در آن از این سخن نیست ، نقل می نمائیم و طالب حق و متعصب را هر دو بخود وا می گذاریم که إِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشَاء.

« پنجم» - آیاتی است که در فصل پنجاه و یکم آن کتاب مذکور است و آن اینست که «هَقْشِيْبُو إِلى عَمْيِ وِنْيؤمى إلى هَازَبِنُوكَى تُورًا مِبَاييتى تص ومَشْيَاطى لا وُرْعَمِيْم أَوْكَيع قَارُوبْ صِدْفِي يَا صَا يشعي وَزْرَاعى عَمِيْم بِشْيَاطُو إلى إييْم يَقَرُّو وَأَلْزَرُوا عَى بَيحِلُونَ» یعنی گوش دهید بمن ای قوم من و امّت من بمن گوش دهید که کتاب دستوری از نزد من بیرون می آید و شریعت خود را برای روشنائی قوم ها قرار می دهم نزدیک است راستی من بیرون آید. رستگاری من و به قوّت بازوی من قوم ها شريعت بجا آورند بمن گروه ها امیدوار باشند و به

قوت من امیدوار باشند. (1)

( مؤلّف گوید ) که رشی که یکی از مفسّرين معتبر بني إسرائيل است تصریح کرده به اینکه تو را هر کتابی است که به پیغمبری داده شود و تصریح کرده است باینکه این علامات تمام ظاهر خواهد شد و آنچه در این آیه و عده شده است تمام در وقت ظهور سانابروراکه در صَفَنْيَاء (2)پیغمبر مذکور است خواهد شد و ما آن کلام را در این کتاب نقل نموده، مقصد از آن معین خواهیم کرد.

و ابن عز را که او هم از مفسرین معتبر است گفته که هَمِرْ كِتَاه که در وحی قولاق و مذکور است ظاهر می شود و ما صدق وحي قولاقاو معلوم شد که کیست.

و بعد از این همه در ترجمه صحیفهٔ نحمان ثانیاً تبیینی می نمائیم . و بعد از این آیه آیاتی چند مذکور است که خلاصه آن خبر است که احکام خدا برگشت ندارد و آنچه را می فرماید و وعده می دهد خواهد کرد .



1) كتاب شعیاء نبی علیه السلام، باب پنجاه و یکم، آیه 4 و 5.

2) شرح مختصری راجع به صفنیاء پیغمبر علیه السلام در عبارت تصنیف و در حاشیه خواهد آمد.

فصل سوم

در نقل آنچه در کتاب صفنیاء پیغمبر مذکور است

• در نقل آنچه در کتاب صفنیاء (1)پیغمبر مذکور است

و صفنیاء پیغمبری است از آل داود که اواخر بیت المقدس اوّل مبعوث شد و کتاب او کتابی است مختصر مشتمل بر سه فصل و تمام آن کتاب مشتمل است بر خبر دادن از احولاتی که بر بنی اسرائیل وارد خواهد شد از خرابی ایشان و اسیری ایشان و برگشتن ایشان به بیت المقدس و آباد شدن بیت المقدس کرت دوّم و خبر از پادشاهان جبّار که در کتاب دانیال مفصل آن مذکور است.

و در نشان سوّم آن کتاب فقره ای مذکور است که خلاصه ترجمه آن اینست که بجهت جمع کردن همه قوم ها بر شریعت خود همه پادشاهان را بر طرف کنم بریختن غضب خود بر ایشان و گرمی خشم من بسوزد همه زمین را (2)و بعد از آن فقره می فرماید «کی از اهفُ إل عَمِيمْ سَانَاهِ بَرِورًا لِقُرُ: كُولامْ لِشِمْ أَدْنَاى لَعَابُدْ وَشَخِمْ إِحَادٌ »


1) لفظ صفنياء یعنی مخفی شده به توسط یهوه و او نهمين أنبياء اصغر و پسر کوشی و محتمل است که نوه حزقیای پادشاه باشد، تخمیناً در سال 430 قبل از مسیح یعنی در ابتدای سلطنت یوشیای پادشاه قبل از آنکه اصطلاحات آن پادشاه نیکو نهاد تکمیل گردد به نبوت شروع نمود.

( قاموس کتاب مقدس / 556 ) و توضیحی مختصری راجع به کتاب آن حضرت را خود مصنف آورده است.

2) کتاب صفنیاء نبی علیه السلام ، باب سوم ، آیه 8.

یعنی آن وقت بر می گردانم بقوم ها لب پاکیزه برای خواندن همه ایشان بنام خدا و عبادت کردن ایشان به یک روشن. (1)

و چون این اخبار مطابق است با آنچه در کتاب دانیال مذکور است و در آن کتاب از این مقام ابسط بیان شده ما را ضرور نیست که در این مقام تفصیل آن را بیان نموده، پادشاهان جبّار و انقراض ایشان را بیان می کنیم، بلکه حواله بوقت ترجمه نمودن صحیفه دانیال می کنیم .

فصل چهارم

در ذکر آیاتی که در کتاب حیقوق مذکور است

بدان که حیقوق (2)از پیغمبران عظیم الشأن بوده و آنچه از تاریخ يوسف بن كوريان معلوم می شود اینست که در وقت مسلط شدن بخت النصر بر بيت المقدس و بعد از آن در حیات بوده زیرا که در فصل سوم از باب اوّل آن کتاب مذکور است که چون زمان پادشاهی بخت النصر بسر رسید و سلطنت بابل به داریاوش که داراب مجوس


1) کتاب صفنیاء نبی علیه السلام ، باب سوم، آیه 9.

2) لفظ حیقوق چنانچه صاحب قاموس کتاب مقدس گفته است یعنی : (کسی که به آغوش کشید) و بعضی از نقادین نبوّت او را در دوره سلطنت یهویاقیم در حدود 607 قبل از مسیح می دانستند هر چند ممکن است که چندین سال قبل از این تاریخ نوشته شده باشد. (قاموس کتاب مقدس / 312)

است قرار گرفت و بجهتی که در کتاب دانیال مذکور است دانیال را در برکه سباع انداخت و در آن وقت به حیقوق که در زمین بیت المقدس می بود وحی رسید که به دیدن دانیال برود، آن حضرت به طی الأرض از بيت المقدس به بابل آمده در چاه درندگان رفته با حضرت دانیال صحبت داشته بهمان راهی که آمده بود برگشت . این است خلاصه آنچه در تاریخ ابن کوریان مذکور است.

بدان که چون حیقوق پیغمبر تسلّط بخت النصر را که مرد کافر بت پرست بود بر بنی اسرائیل که خدا پرست بودند ، دید و همه روزه اساس ظالمان را در تزاید میدید از این معنی دل تنگ و متفکر شد که آیا حکمت در این چه خواهد بود در مقام مناجات با قاضی الحاجات حکمت این استفسار نمود و مضامین مناجات آن حضرت در نشان اوّل از کتاب خودش مذکور است و في الحقيقه مضاميني است که از دل سوخته و خاطر افروخته و احوال پریشان و دیده گریان شبیه به اعتراضاتی که عشاق بر معشوق می کنند صادر گردیده و در اوّل نشان دوّم می فرماید که در آن مقام ایستاده منتظر جواب بودم که ناگاه بمن وحی شد که «كَتُبْ حَازُوْن وَبَائرُ عَل هَلُوحُتْ لَمَعَنْ يَارُوضٌ قُورْ أَبُوكى عُدْ حَازُونَ لَمُعِدْ وَيَافِيَحْ لَقِضٌ وَلا يَكْذِبْ إِيمْ بِمَحْمَحٌ صَكٍّ لوكى بُويَا بُوهُ وَلاَ يَأْجِرْ هِيْن عُوبَلاً لاَ يَاشرًا نَفْتُوبُو وَصَدَيقَ بِأمُونَا تُوبِخيه» یعنی بنویس وحی را و واضح بنویس برلوحی از این جهت که آسان باشد برقاری خواندن که پیغمبری به وعده هست که گفتگو کند از انجام و دروغ نگوید اگر دیر کند امیدوار باش با آمدن او که البته

آمدنی است و دیر نمی کند هر که سخت روئی کند با او شایسته نباشد جان او به او و صالح بسبب ایمان آوردن به او زندگی کند . (1)

( مؤلّف گوید ) لفظ «حازون» آنچه در لغت عبری استعمال شده به معنی نبوّت و وحی است و در نظر حقیر نیست که جائی بمعنی پیغمبر استعمال شده باشد و چون در این مقام می فرماید که حازون که به وعده خواهد آمد و چنین خواهد گفت و چنین خواهد کرد ظاهر است که به معنی پیغمبر باشد هر چند نبوّت به وعده بودن و ظاهر شدن لازم دارد که نبی به وعده بوده باشد زیرا که ممتنع است که نبوّت بی نبی ظاهر شود، فلهذا در این به مقام پیغمبر تفسیر کرده شده و لفظ «قص» به معنی انجام است و چون در این مقام حضرت حیقوق استفسار از سبب و لمیت وقوع این امور که عبارت از غلبه دشمن بر دوست بوده باشد نموده بود در جواب فرمودند که پیغمبری خواهد آمد . و در این دو احتمال می رود :

«اوّل» - اینکه خبر از انجام داشتن و دانستن اینکه امور به چه سبب اتفاق خواهد افتاد و چه فایده بر آن متفرع خواهد گردید از اسراری که هنوز وقت بروز آن نشده و مختص به پیغمبری است که خواهد آمد و تو را فهمیدن آن میسر نیست و آنچه بر تو لازم است این است که مردم را بر این بداری که به آن پیغمبر ایمان آورند و آن پیغمبر دیر نخواهد کرد و خواهد آمد .

و اگر کسی را بخاطر رسد که چگونه می شود که باید خبری در


1) کتاب حیقوق نبی علیه السلام ، باب دوّم ، آيه 2 إلى 4 .

وقتی بروز کند و جایز نیست بروز آن در وقت دیگر. می گوئیم که از امثال مشهوره است كه «الأمور مرهونة بأوقاتها» و بسیاری از اخبار بود که انبیاء سابق خبر نداده اند و انبیاء که بعد از ایشان مبعوث شدند آن خبرها را گفتند، مثل آنچه حضرت موسیٰ علیه السلام در تورات خبر داده أنبياء سابق مثل ابراهيم و نوح و آدم و غیر هم خبر نداده اند و همچنین انبیاء بعد از موسی علیه السلام مثل شعيا و دانیال و غير هم خبر بسیار دادند که از حضرت موسی نقل نشده است.

و «دوم» - از دو احتمال که در آن عبارت می رود اینست که پیغمبری در وعده هست که خبر از انجام که قیامت باشد خواهد داد و دروغ نخواهد گفت ، پس عالمی دیگر که انجام این عالم بوده باشد خواهد بود و تسلّط بدان بر نیکان سبب حصول اجر و مزید درجات نیکان در آخرت است و بدان بجزاء اعمال خود خواهند رسید و این زحمت کشیدن چند روزه دنیا در جنب آن نعمتها که از برای ایشان به أزاء آن مهیاست ، بسیار آسان است .

و به هر تقدیر این آیه صریح است که مراد از این نبی موعود پیغمبران بنی اسرائیل نیستند، زیرا که هیچ یک از انبیاء بني إسرائيل خبر از انجام ندادند و نفرمودند که امر عالم و آدم بکجا خواهد رسید و از قیامت مطلقاً گفتگو در میان ایشان نیست و به اعتقاد بني إسرائيل بعد از حیقوق پیغمبری مبعوث نشد، زیرا که دانستی که اعتقاد بني إسرائيل اینست که در بیت المقدس ثانی پیغمبری مبعوث نشد و چنانچه دانستی حیقوق بعد از خرابی اوّل بیت المقدس باين وحى

سرافراز گردید .

و صدق این آیه بر پیغمبر آخر الزمان کمال ظهور دارد زیرا که بیشتر از کتاب آن حضرت ذکر قیامت و احکام آخر تست و تمام مردم را دعوت به آخرت می فرمود . و فی الحقیقه گفتگوئی بغیر از اینکه باید تدارک سفر آخرت درست کرد ، نداشت .

و چون عبارت کتاب حیقوق درست فهمیده شد دیگر احتیاج باین نخواهی داشت که ما آنچه را علماء بنی اسرائیل در تعیین این نبی گفته اند و برکسانی که قرار داده اند ذکر کنیم و بر ابطال آن استدلال نمائیم .

و آنچه در آخر ذکر شده که هر که سخت روئی کند با آن پیغمبر جان به او سزاوار نیست، اشاره به آن فقره است که در تورات در آیه نابی اقیم (1)مذکور شد و ما در آن فصل به آن اشاره کردیم .

و غرض از اینکه فرموده که بنویس و واضح بنویس که برقاری آسان باشد خواندن آن اینست که چون حیرت و شبه از برای هرکس حاصل می شود و بسیارند که در این مقام معطل مانده و کافر شده و عدالت خدا را انکار کرده اند و چنانچه حیقوق با آن عظم رتبه و پیغمبری در این مقام متحیر شود از دیگران که رعیت اند چه توقع است فلهذا می فرماید که بنویس و واضح بنویس که بر کسی مشتبه نماند.


1) سفر تثنیه ، باب هجدهم، آیه 18 که در اوایل باب دوم توضیح داده شد.

و بعد از این بجهت تأکید این مطلب که دنیا به چیزی نمی ارزد و در جنب ثواب آخرت قدری ندارد چندین آیه در مذمت دنیا و شراب که في الحقيقه امّ الفساد واصل اساس دنیاست فرموده ، و ثانیاً در نشان سوّم خبر پیغمبر موعود را تکرار فرموده نشان از مکان بعثت آن حضرت داده و قدری از صفات آن حضرت را ذکر نموده و عبارت آن اینست که «الْوَهُ می تَيْمَانُ يَابُوءُ وَ قَارُسٌ مِهَرْ يَارَانٌ سِلاَ كِيْسًا شَامَبِيمْ هُدُو وَ تَهِيلاً تُومَا لاَ هَا آرَضٌ» یعنی رحمت خدا از جانب جنوب خواهد آمد و خاصی از کوه پاران همیشه خواهد بود، خواهد پوشانید آسمان را شرافت او و ستایش او پر خواهد کرد زمین را. (1)

( مؤلّف گوید ) که لفظ « الْوَه» در لغت عبری به معنی اله است و چون خدا را مکانی نیست و آمدن و رفتنی نسبت بذات خدا معنی ندارد پس باید به معنی رحمت خدا و وحی خدا بوده باشد و در بعضی جاها الوه استعمال شده و ملک مقصود است و این معنی هم در این مقام مناسب است .

و جمهور مفسرین یهود پاران را به مکه تفسیر نموده اند که خالی از تازگی نیست و في الحقيقه شنیدنی است و آن اینست که در اوّل پاراش آخر تورات عبارتی مذکور است که ترجمه اش این است که خدا آشکارا شد از سینا و بدرخشد از ساعیر و فیض بخشید از پاران، (2)و مراد از آن ظهور موسی و عیسی و محمد عليهم الصلوة


1) کتاب حیقوق نبی علیه السلام، باب سوم آیه 3.

2) سفر تثنیه ، باب سی وسوم ، آیه 2 .

و السلام است ، چه محل تجلّی و نزول وحی بر حضرت موسیٰ علیه السلام کوه سینا بود و محل بعثت حضرت عيسى عليه السلام ساعیر بود و محل ظهور نور محمدی صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّم در پاران بود.

و علماء بني إسرائيل در بیان این آیه گفته اند که اوّل خدا برکوه پاران تجلی کرد بر بنی اسماعیل و ایشان را تکلیف بپا داشتن تورات کرد و ایشان قبول نکردند و بعد از آن بر ساعیر تجلّی کرد بر فرزندان عيص برادر یعقوب ایشان نیز قبول نکردند و بعد از این هر دو بر کوه طور بر بني إسرائيل تجلّی کرد و ایشان قبول کردند .

و چون بحسب اعتقاد ایشان بنی اسماعیل و بنی عیص در عرضه نیستند که محل نزول وحي و تجلّى الهى باشند اعم از این که قبول کنند یا نکنند و این بیان منافی مذهب ایشان خواهد بود فلهذا آمده اند و بر طنبور نغمه افزودند و گفته اند که بر این دو جماعت تجلّی نکرد بلکه خداوند عالم از برای هر قومی ملکی در آسمان خلق کرده، که بزرگ آن قوم است و اختیار آن قوم در دست اوست و میکائیل را بزرگ بنی اسرائیل می دانند و جبرائیل را بزرگ بنی اسماعیل و همچنین سایر طوائف را و گفته اند که تجلی سعیری و پارانی بر دو ملک بزرگ بنی اسماعیل و بنی عیص بوده و آن دو ملک قبول نکردند و بنابراین معنی آیه بر عکس ترتیب ذکری خواهد بود، زیرا که به اعتقاد ایشان اوّل تجلّی پارانی بوده و بعد ساعیری و بعد سینائی و در این آیه عکس این ترتیب است و مراد از آشکار

شدن و درخشیدن و فیض رسانیدن عرض کردن وحی بملک و قبول نکردن ملک خواهد بود.

و دلالت این عبارت بر این مدعا اگر از معما مشکل تر نیست البته آسان تر نخواهد بود و چون به مقام تفسیر همین آیه از کتاب حیقوق رسیده اند حواله بتفسیر آن آیه از تورات نموده اند و آمدن قدوس را از جانب کوه پاران بهمان تجلّی بر ملک بنی اسماعیل نمودن و ملک قبول نکردن معنی کرده اند

و این داستان چه شبیه است بحکایت شخصی که نام حضرت یعقوب را فراموش کرده بود از کسی پرسید که چه بود نام آن امام که دختر او را شغال خورد؟ آن کس گفت که تمام این عبارت بر خلاف واقع است زیرا که امام نبود بلکه بیغمبر بود و دختر نبود بلکه پسر بود و شغال نبود بلکه گرگ بود و با این همه خورد باطل است زیرا که نخورد .

و ما قطع نظر از آنچه براین بیان نسبت به آیه تورات وارد می آید و اینکه مستلزم اسنادهای غریب و عجیب است بخدا و ملائکه و أنبیاء نموده بر آنچه در حمل نمودن آیۀ کتاب حیقوق براین معنی لازم می آید اشاره می کنیم و می گوئیم که لفظ « یابوء» در این مقام صیغهٔ مستقبل است و صیغهٔ مستقبل در عبری به معنی ماضی استعمال نشده اگر چه لفظ ماضی بمعنی استقبال استعمال شده .

و ایضاً اینکه می فرماید همیشه خواهد بود با اینکه روز اوّل قبول نکردند به چه نحو با یکدیگر ملایم می شود .

و ايضاً می فرماید که خواهد پوشاند شرافت است ، آن آسمان را و در قبول نکردن وحی و تجلّی خدا چه شرافت است ، بلکه هرگاه نقیض شرافت را ثابت نکند و سراسر از هم بگذرد بسیار مناسب تمام شده خواهد بود.

و ایضاً فقره ای که می فرماید که ستایشش زمین را پر خواهد کرد ، هیچ معنی نخواهد داشت زیرا که امری که در آسمان اتفاق افتد و خدا به یکی از ملائکه خود امر کند و آن ملک قبول نکند چه دخل به زمین دارد و چه ستایش کردنی در زمین بر این متفرّع است.

و ايضاً به اعتقاد ایشان تجلّی بر ساعیر و پاران هردو شد و هر دو قبول نکردند و ذکر احدهما در این مقام بدون دیگری وجهی ندارد .

و ايضاً اين مطلب مطلقاً به عبارت کتاب حیقوق ملائم نیست و دخلی بنقلی که سخن در آن است ندارد.

سبحان الله عناد و لجاج و تعصب و محبّت به مذهب أباء و اجداد وحبّ ریاست دنيا شخص را به چه مهلکه ها می اندازد و کار را به چه جاها می رساند و عاقل را به چه نحو کر و کور می سازد که امور بدیهه را نفهمد و باین پریشانی سخن بگوید که مستلزم تقبیح خدا و رسول و ملائکه بوده باشد و مع ذلك اظهار نماید که توقع اجر از خدا هم دارم نعوذ بالله من ذلك .

و ما هر چند در این رساله التزام کرده ایم که نسبت به هیچ کس پا از جادۀ ادب بیرون نگذاشته مباحثه و مجادله علمی را بمفاحشه و مراء تبدیل نکنیم، نهایت در این مقام قلم تیزرو اندکی سرکشی نموده چند

گامی عنان گسیخته حرکت کرد . استغفر الله من طغيان القلم . برگشتیم به تفسیر آیه کتاب حبقوق : در جانب جنوب بودن مکه معظمه که محل پیغمبر آخر الزمان بود نسبت به بیت المقدس که مکان نزول وحی بر حضرت حیقوق پیغمبر است کمال ظهور دارد و مذکور شد که جمهور مفسرین پاران را به معنی مکه تفسیر کرده اند ، پس ما را احتیاج به اثبات آن نیست و همیشه بودن آن حضرت باین معنی است که شریعت آن حضرت نسخ نخواهد شد و حال هزار و دویست سال از بعثت آن حضرت گذشته (1)و هر روز ظهور شریعت آن حضرت از روز پیش بیش است .

و شاید مراد از پوشاندن آسمان از شرافت آن حضرت اشاره به مقدمة معراج باشد و هرگاه کنایه از بیان شأن و بزرگی آن حضرت نیز باشد هم مناسب است.

و حاصل اینکه معنی ستایش او زمین را پر کند اینست که آن حضرت مبعوث بر تمام خلق زمین است، زیرا که معنی ستایش او با ستایش کردن او خدا راست یا ستایش کردن خلق او راست و هر دو معنی مستلزم این است که تمام خلق متابعت او کنند.

و در همین سوم که به تمام شدن آن کتاب حیقوق تمام می شود بعضی دیگر اشارات مذکور است که هر که خواهد به آن کتاب رجوع کند . و من الله التوفيق والهدايه .


1) که الان هزار و چهارصد و سی و یک سال گذشته است .

فصل پنجم

در نقل آیات و اخباری که در کتاب دانیال مذکور است و در آن چهار نمایش است

نمایش اول در ذکر صنم

در فصل دوم از کتاب دانیال (1)مذکور است که در سال دوّم پادشاهی بخت النصر پادشاهی خوابی دید و پریشان حال و آشفته شد و آن خواب را فراموش کرد و دانایان و منجمان را طلبیده به ایشان گفت که می خواهم بمن بگوئید که چه خواب دیده ام و تعبیر آن چیست؟ ایشان گفتند که پادشاه خواب را بما بگوید تا ما او را تعبیر کنیم . پادشاه گفت من خواب خود را فراموش کرده ام و چنانچه آن خواب را بمن خبر ندهید و تعبیر آن را نگوئید شما را بقتل میرسانم و خانه های شما را خراب می کنم و هرگاه خبر دهید بخشش و انعام و عزّت بسیار بشما می رسانم. ایشان همان جواب را دو مرتبه به عرض رسانیدند، غضب بر پادشاه مستولی شده ایشان را تهدید و تخویف بسیار نمود و ایشان بعرض رسانیدند که آدمی بر روی زمین نیست که تواند سخن پادشاه را معلوم کند و هرگز هیچ


1) از آیه 1 إلى 49 .

پادشاهی چنین تکلیف به دانشمندان نکرده است و بغیر از ملائکه که صحبت ایشان با بنی آدم میسر نیست کسی بر آن امر قادر نیست آتش غضب پادشاه شعله کشیده حکم بقتل تمام عام حكما و دانشمندان که در آن مملکت حاضر بودند کرد و در آن وقت حضرت دانیال با بني إسرائيل در زمین بابل به اسیری گرفتار بودند و آن حضرت را نیز حاضر ساختند که با دانشمندان بقتل آورند ، دانیال سبب غضب پادشاه را بر دانشمندان از سر کرده جلادان استفسار نموده سرکرده جلادان ماجری را بتفصیل از برای دانیال نقل کرد ، دانیال خود را به پادشاه رسانید و مهلت طلبید که تعبیر خواب را اعلام کند و بعد از حصول مهلت به خانه خود رفته با سه نفر دیگر از پیغمبران و بزرگان بنی اسرائيل حل این مشکل را از حلال مشکلات مسألت نمودند و در شب خداوند عالم مقدمه را بر حضرت دانیال ظاهر ساخت و آن حضرت بعد از قیام به ادای شکر و ثنای حضرت باری سرکرده جلادان را اعلام بخشید و او آن حضرت را بتعجیل نزد پادشاه برد و بعرض رسانید که دانیال آمده که حکایت خواب را با تعبیر بیان سازد، پادشاه او را نزد خود طلبیده گفت که : آیا تو خواب مرا می دانی و تعبیر او را می گوئی؟ دانیال گفت که هیچ یک از بنی آدم این سر را نمی تواند گفت و عالم به آن خدای خالق آسمان است و می خواهد در این خواب خبر دهد تو را از اموری که واقع خواهد شد در روزگاران بعد و نه این است که من به عقل خود خبر می دهم ترا بلکه به اعلام خداست خبر دادن. ای پادشاه در خواب دیدی که

صنم بزرگی که قدش بلند بود و شکوه او بسیار بود در برابر تو ایستاده بود و سر آن صنم از طلای خالص بود و سینه و بازوی آن نقره بود و شکم و رانش از مس بود و ساق او از آهن بود و پاهای او بعضی از آهن و بعضی از سفال بود و بعد از آن دیدی که سنگی از کوه رها شد و بر پاهای آن صنم که از آهن و سفال بود خورد و آن صنم را خورد کرد و باد اجزاء آن را متفرق کرد و اثری از آنها باقی نماند و آن سنگ بزرگ شد مثل کوه و تمام روی زمین از آن پر شد .

این است خواب تو و تعبیر آن اینست که توئی پادشاه و پادشاه پادشاهان که خالق آسمان و زمین است پادشاهی و حسن و قوّت و عزّت بتو بخشید و مسلّط کرد تو را بر ساکنان روی زمین از بنی آدم و حیوانات صحرا و مرغان هوا توئی آن سر که در آن صنم طلا بود . و بعد از تو برخیزد پادشاهی دیگر که از تو پست تر باشد و پادشاه سومین که از مس بود مسلط شود بر همهٔ روی زمین و پادشاه چهارم باشد قوی چون آهن و همچنان که آهن خورد می کند و می تراشد همهٔ آن ها را خورد کند و آنچه دیدی که پاهای او و انگشتان او بعضی از آن ها سفال کوزه گری بود و بعضی از آن ها آهن بود پادشاهی ایشان دو صنف باشد بعضی قوی باشند و بعضی ضعیف و این دو صنف به یکدیگر مخلوط نشوند همچنان که آهن مخلوط نشود به سفال و در ایام این دو پادشاه برانگیزاند خدای آسمان پادشاهی که در روزگاران تبه نشود و پادشاهی را بقوم دیگر را نگذارد و خورد کند و تمام کند همه این پادشاهان را و او بماند در روزگاران و آنچه دیدی که از کوه سنگ

بخودی خود رها شد و کسی مباشر آن سنگ نبود و خورد کرد آهن و مس و سفال و نقره و طلا را اشاره است باین که آنچه را دیدی البته خواهد شد و راست است خواب تو و معتبر است تعبیر آن .

و بعد از این مراتب مذکور است که بخت النصر تعظيم وتوقير دانیال را بعمل آورده بخشش بسیار به آن حضرت کرده او را مسلّط بر تمام مملکت بابل کرد و دانیال به اطلاع. پادشاه هر یک از بزرگان بني إسرائيل را بخدمتی از خدمات ملکی مأمور ساخته خود در خدمت پادشاه بود .

( مؤلّف گوید ) که آنچه از این کلام مستفاد می گردد این است که پادشاهی از زمان بخت النصر تا آخر عالم در پنج سلسله بوده باشد و سلسله اوّل همان سلسله است که بخت النصر از ایشان بوده و علامت سلسلهٔ دوّم این است که از سلسلهٔ اوّل پست تر و ضعیف تر باشند و علامت سلسلهٔ سوم این است که عالم گیر بوده باشد و بر تمام روی زمین مسلّط شود و علامت سلسلۀ چهارم اینکه دو سلسله با یکدیگر بزرگ شوند و با یکدیگر آمیخته باشند اما بایکدیگر مخلوط و ممزوج نشوند و یکی از آن دو سلسله که تعبیر آهن است بسیار قوی باشند و سلسله دیگر که تعبیر سفال است و در عبارت کتاب دانیال « حَسَفْ طِينا » مذکور است ضعیف باشند و علامت سلسله پنجم این است که تمام هر چهار پادشاه را بشکند و ضعیف نشود و همیشه باقی ماند و پادشاهی را به سلسلهٔ دیگر ندهد و بقومی دیگر وا نگذارد و خورد کند آهن و مس و سفال و نقره و طلا را. و سایر این

علامات که در پنجم مذکور است باید که اثری از هر یک از پادشاهان اربعه تا ظهور پنجم باقی باشد و إلا صادق نخواهد بود که سلسله پنجم در روزگار آن پادشاهان پیدا شود و خورد کند آهن و مس و سفال و نقره و طلا را .

و علماء بني إسرائیل هر یک از این سلسله ها را ملکوت اسم گذارده و در میان ایشان در تعیین ملکوت اوّل و دوم و سوم خلافی نیست و اختلاف ایشان در ملکوت چهارم بسیار است و ملکوت پنجم را هنوز منتظرند و می گویند که آن ملکوت ماشیح است و ماشیح به اعتقاد ایشان همان کس است که انبیاء به وجود او بشارت داده اند، و آنچه در تعیین ملکوت ها گفته اند اینست که بخت النصر بتصريح حضرت دانیال ملکوت اوّل است و پادشاهان مجوس که بعد از بخت النصر بهم رسیدند که کورش و داریوش از ایشان است ملکوت دوّم اند ، و مراد از ملکوت سوّم اسکندر رومی است و در ذکر ملکوت چهارم سه فرقه شده اند: فرقه ای گفته که ملکوت چهارم قیاصره اند که در روم می بودند و طیطوس رومی که بیت المقدس را دفعه ای دیگر خراب کرد از ایشان است و فرقهٔ دیگر گفته اند که مراد از ملکوت چهارم ملکوت اسلام است که در بنی اسرائیل به ملکوت قيدارية وملكوت بنى اسماعیل مذکور است و قیاصره را داخل ملکوت سوّم می گیرند و فرقه ثالثه ملکوت چهارم را مرکب از قیاصره و قیداریه گرفته اند و در نظر تمام ایشان همین مطلب بوده که عبارت را بنحوی درست کنند که هنوز داخل ملکوت پنجم نشده باشد و از

ابحاثی که بر هر یک از مذاهب ثلاثه وارد می آید غافل شده اند یا تغافل کرده اند و ما بعد از اینکه عبارت را موافق علامات که حضرت دانیال فرموده و مطابق آنچه در تواریخ عالم مذکور است معنی کردیم

اشاره به بعضی از آن ابحاث خواهیم کرد . و الله ولي التوفيق.

آنچه از تدرّب در کتب تواریخ مع اختلاف ها معلوم می شود اینست که اوّل پادشاهان عالم پیشدادیان که اوّل ایشان کیومرث است بوده باشد و بعد از انقضاء دولت ایشان پادشاهی به کسانی که ایشان را ، کیان می گفتند و اوّل ایشان کیقباد بود تعلق گرفت و بعد اسکندر رومی بر عالم مسلط شده ملوک طوائف شد و بعد از ملوک طوائف به طائفهٔ دیگر که به ساسانیان شهرت دارند تعلق یافت و ساسانیان به ظهور دولت اسلام منقرض شدند و این سلسله پادشاهان بزرگ عالم بودند و سایر سلسلها يا تابع بعضی از این پادشاهان بوده در ناحیه ای از نواحی مملکت به حکومت اشتغال داشتند یا اینکه ذیل یکی از پادشاهان بزرگ بوده و در حکم همان ملکوت بودند یا پادشاهی ایشان مختص به شهری و ولایتی بود و در تعداد پادشاهان عالم نبودند، مثل فراعنه مصر و پادشاهان بنی اسرائیل و عمالقه و امثال این ها، بلی در زمان ظهور پادشاهان ساسان در میان عرب پادشاهان بهم رسیدند و بزرگی ایشان بسیار شد و با وجود این ساسانیان را

خدمت میکردند و در جنب ساسانیان بسیار ضعیف بودند .

و بباید دانست که آنچه علماء تواریخ در احوال بخت النصر گفته اند اختلاف بسیار کرده اند : بعضی گفته که در ایام پسر گودرز بود

و از جانب کیان حاکم بابل بود و مسعودی او را از جانب لهراسب حاکم بابل دانسته، اما در ذکر پادشاهان کلدانیین او را شمرده وكلدانيين بتقرير مسعودی چهل و پنج نفر بودند که در بابل زمین فرمان فرما بودند و اوّل ایشان را نمرود جبّار گفته و سی و سوم ایشان را بخت النصر جبار ذکر کرده. و از این تقریر معلوم شد که مسعودی كلدانيین را در زمان بخت النصر تابع فرس می دانسته.

و بعضی از مؤرخین ، بخت النصر را پادشاه مستقل بر سر خود نقل کرده و این قول موافق است با اعتقاد یهود و به هر تقدیر غرض از ملكوت اوّل بنص حضرت دانیال بخت النصر است و چنانچه بخت النصر پادشاه مستقل بوده باشد خواه از کلدانیین و خواه از غیر ایشان و از کیان نباشد مراد از ملکوت دوّم کیان خواهد بود از لهراسب و گشتاسب و ما بعدهما .

و بعضی از علماء تواریخ ، تاریخی بطریق جدول به عبارت ترکی نوشته و در آنجا تصریح کرده باینکه کورش مجوس گشتاسب است و ضعف گشتاسب در سلطنت مشهور است .

و علامت ملکوت سوّم حضرت دانیال بر غیر اسکندر رومی صدق نمی کند زیرا که پادشاهی که عالم گیر باشد و تمام ربع مسکون را سیر کند و بعد از حضرت دانیال باشد و ملکوت دوّم بدست او تمام شود بغیر از اسکندر رومی نیست.

و مراد از ملکوت چهارم باید ساسانیان باشند، زیرا که تمام علامات که حضرت دانیال فرموده بر ایشان صدق می کند ، بجهت

اینکه ایشان با پادشاهان عرب با یکدیگر بزرگ شدند و این بعد از ملوک طوائف بود و پادشاهان عرب از ایشان ضعیف تر بودند و پیوسته خدمت ایشان را می کردند و به مصالحه و مهادنه روزگار گذرانیدند و با ایشان آشنا بودند، نهایت مخلوط به ایشان نمی شدند زیرا که مراد از مخلوط شدن چنانچه علماء یهود تصریح کرده اند تزویج کردن است و پادشاهان عرب با اینکه از فرس ضعیف تر بودند هرگز به تزویج کردن با ایشان راضی نشدند و خبر کشتن کسری نعمان را در این خصوص مشهور است و واقعه عظیمه که بنی شیبان را با کسری در خصوص دختر نعمان اتفاق افتاده در ألسنه و افواه مذکور و شعراء عرب در این خصوص اشعار بسیار گفته اند و ابن خاتون عاملی این حکایت را بتفصیل در کتاب سوانح الرضية نقل كرده .

و آنچه حضرت دانیال خبر داده که ملکوت چهارم که از آهن است بر همه غالب باشد در پادشاهان آل ساسان ظاهر بود، زیرا که نقل کرده اند که روزی که نامۀ جناب خاتم پیغمبران به خسرو پرویز که یکی از پادشاهان ساسان است رسید هفت پادشاه که یکی خاقان چین و دیگری رای هند بود در پایۀ سریر او حاضر بودند ، پس باید مراد از آهن پادشاهان اهل ساسان و مراد از خسف طينا عربند و تمام علامات درست آمد.

و آنچه در وصف ملکوت پنجم فرموده بر ملکوت اسلام که قیداریه است درست می آید، زیرا که ایشان بزرگ شدند در روزگار

همهٔ آن پادشاهان در وقتی که ساسانیه و عرب پادشاه بودند و اسکندریه نیز در روم هنوز برپا بودند و کیان و اشکیان نیز در دولت

ساسانیان صاحب اعتبار و سردار و فرمانروا بودند و تمام این ها در دست اسلام برطرف شدند و حال اثری از هیچ طائفه از طوائف نیست و اسلام پر کرد اطراف عالم را به اسم و آوازه خود .

پس معلوم شد که غرض از ملکوت چهارم ساسانیه و عرب بودند و از پنجم اسلام و سخن فرقۀ اوّلی از علماء یهود که ملکوت چهارم را به قیاصره تعبیر کرده اند بی جاست، زیرا که باید ملکوت چهارم دو صنف باشند با هم و غیر مخلوط بهم و قیاصره یک طائفه بودند. و همچنین بر قول فرقه دیگر که به قیداریه قرار می دهند نیز همین بحث وارد می آید و بر هر دو قول و قول ثالث که به قیاصره و قیداریه با هم قرار می دهند لازم می آید که ساسانیه را مطلقاً التفات نفرموده باشد ، با اینکه ایشان پادشاهان بزرگ و صاحب تسلط بودند.

و بر قول اوّل لابد قیداریه ملکوت پنجم می شود، یا اینکه تأویل کند و بگوید که قیداریه را نیز مثل ساسانیه انداخته و همین قیاصره را که ذیل اسکندریه اند و فی الحقیقه پادشاهان على حده نیستند ذکر کرده .

و بر قول ثالث که ملکوت چهارم را مشترک میان قیاصره و قیداریه می گیرند بحثی دیگر لازم می آید و آن اینست که معنی باهم بودن و بهم مخلوط نشدن باطل می شود زیرا که اوّل دولت قیداریه آخر دولت قیاصره بود و هرگاه جایز باشد که دو سلسله باهم نباشند به

یکدیگر ضم کرده به یک ملکوت تعبیر کنند ، چرا جایز نباشد که تمام پادشاهان عالم را به یکدیگر منضم ساخته به یک ملکوت تعبیر شود و خواب بخت النصر بی مصرف شود.

و از این مراتب تماماً قطع نظر نموده می گوئیم که منتهای مطلب یهود اینست که بثبوت رسانند که هنوز ملکوت چهارم تمام نشده و وعده ظهور ملکوت پنجم نرسیده و آن در وقت ظهور ماشیح که در آخر دنیاست خواهد بود و ثبوت این مطلب ما دام که کلام حضرت دانیال بی معنی و دروغ نسازند به کرسی نمی نشیند ، زیرا که از کلام آن حضرت معلوم شد که باید صاحب ملکوت پنجم در روزگاران این پادشاهان بهم رسد و او ایشان را تمام کند و حال هیچ اثری از آثار آن پادشاهان که تعبیر طلا و نقره و مس بوده اند نیست و تمام بر طرف

شده اند.

و ایضاً باید دانست که متقدمین علماء بنی اسرائیل در تفسیر آیه ای که در نشان چهاردهم کتاب زکریای پیغمبر مذکور است و آن آیه اینست که «وَهَا يَا يُومْ إِحَاد» إلى آخرها ، یعنی باشد یک روز که آن

ظاهر است در پیش خدا نه روز باشد و نه شب در وقت غروب روشنائی ظاهر شود. (1)تصریح کرده اند که غرض از آن وقت که نه روز باشد و نه شب ایام دولت چهارم ملکوت است و روشنائی ظاهر شدن اوّل ایّام ملکوت پنجم است. و تصریح کرده اند که ایام چهار ملکوت هزار سال است و تمام علماء ایشان از متقدمین متأخرين


1) کتاب زکریای نبی علیه السلام ، باب چهاردهم، آیه 7.

متفقند که ابتداء دولت بخت النصر در سنۀ سه هزار و سیصد و نوزده از هبوط آدم بوده و همچنین متفقند که هجرت حضرت خاتم الأنبياء در چهار هزار و سیصد و سی و چهار بوده و این دو تاریخ یک هزار و پانزده سال می شود و ظهور اسلام به چند سال قبل از هجرت بود ، پس هزار سال که ایشان قرار داده اند درست شد و در اوّل ظهور اسلام وعده ظهور ملکوت پنجم رسید .

( مؤلّف گوید ) که این زکریا غیر از زکریا پدر یحیی است و از زکریا

پدر یحیی در میان یهود مطلقاً خبری نیست، چنانچه سابق براین اشاره شد .

نمایش دوم در ذکر چهار حیوان

در فصل هفتم از کتاب دانیال (1)مذکور است که در سال اوّل پادشاهی بکشتَصَرْ پادشاه بابل حضرت دانیال شبی در خواب دید که در اطراف عالم دریای بزرگی پیدا شد و از آن دریا چهار حیوان بزرگ بیرون آمد که هر یک مغایر دیگری بود :

حیوان اوّل به شکل شیر بود و پرها داشت مثل پرهای کرکس و بعد از بیرون آمدن از دریا پرهای او ریخته و بر پاهای خود مثل آدمیان ایستاد و داده شد به او دل آدمیزاد .

و حیوان دوّم به شکل خرسی بود و آمد و در پهلوی آن یک ایستاد


1) آية 1 إلى 28 .

و سه استخوان چون دنده در میان دندان های او بود گفتند به او برخیز و بخور گوشت بسیار .

و حیوان سوّم به صورت پلنگ بود و چهار پر داشت مثل پر مرغ و چهار سر داشت و داده شد به او تسلط .

و حیوان چهارم شکل مهیب داشت و قوی بود بسیار و دندان های او از آهن بود و بزرگ بود می خورد و خورد می کرد و آنچه باقی می ماند پایمال می کرد و این حیوان از جمیع آن حیوانات عجیب تر بود و ده شاخ داشت.

دانیال می فرماید که: چون در آن شاخ ها نگریستم دیدم که شاخ کوچکی از میان آن شاخ ها بیرون آمد و سه شاخ از آن شاخ ها کنده شد و افتاد از پیش آن شاخ کوچک و بر شاخ کوچک او چشمان بود مثل چشم آدمی و دهنی بود که سخنان بزرگ می گفت و بعد از آن دیدم که کرسی ها گذاشته و پیری سالخورده بر بالای آن نشست که لباس او مثل برف سفید بود و موی سرش پاکیزه بود و کرسی او چون شعله آتش سوزان بود و رودخانه ای از آتش از پیش او بیرون می آمد

و کشیده می شد و هزار هزار از خدمتکاران او را خدمت می کردند

و بسیار بسیار در پیش او ایستاده بودند و به دیوان کردن نشست و کتاب ها گشوده شد و دیدم که آن شاخ سخن می گفت و دیدم که کشته شد و سوخته شد آن حیوان و باقی حیوانات سلطنت از ایشان گرفته شد و مهلت داده شدند تا وقت وعده و دیدم در میان این از آسمان کسی به صورت انسان آمد تا رسید به نزد آن پیر که بر کرسی نشسته

بود و به او داده شد تسلّط و عزّت و پادشاهی و مقرر شد که همه قوم ها وامت ها واهل لغت ها او را خدمت کنند و تسلطی به او داده شد که از او باز گرفته نشود و پادشاهی به او داده شد که تباه نشود. و من از این احوال پریشان خاطر شدم و به نزدیک یکی از آن ها که ایستاده بودند رفتم و از او استفسار کردم گفت : تعبیر اینها این است که چهار حیوان که دیدی چهار پادشاه باشند که در روی زمین بهم رسند و بعد از ایشان پادشاهی کنند خاصان بلند مرتبه «وَيحَسْنَوُنْ مَلْخُوتَا عَدْ عَالْمَا وَ عَدْ عَالَم عَالَمْیَا» یعنی ونیکو نگاهدارند پادشاهی را تا عالم ها و تا عالم عالم ها .

دانیال می فرماید: که خواستم تحقیق کنم حیوان چهارم را که عجیب تر از همه آنها بود و بسیار مهیب بود و دندان آهن داشت و ناخن مس داشت و می خورد و خورد می کرد و پایمال می کرد و سؤال کردم از ده شاخ که در سر داشت و از شاخ دیگر که بیرون آمد و از افتادن شاخ و چشم های آن شاخ و دهن آن و سخن گفتن بزرگ آن و از اینکه آن شاخ کوچک جنگ کرد با خاصان و غالب شد و از اینکه عتیق روزگاران بیآمد و دین داد به خاصان بلند مرتبه و اینکه دیدم که وقت رسید و پادشاهی را نیکو قبول کردند خاصان ؟

چنین گفت که : حیوان چهارم پادشاه چهارم باشد که در زمین بهم رسد که عجیب تر از آن سه پادشاه باشد بخورد همه زمین را و بکوبد و خورد کند و شاخ های ده گانه او ده پادشاه باشند که برخیزند و بعد از ده پادشاه پادشاهی برخیزد که عجیبتر از ایشان باشد سه پادشاه را

بر طرف کند و سخنان از جانب بالاگوید و به خاصان بلند مرتبه ناسزا گوید و خواهش کند تغییر دادن وقت ها و شریعت و داده شود بدست او تا وقت و در وقت و نصف وقت و اینکه به دیوان بنشست بگردانید و نیست کرد و کم کرد پادشاهی او را تا آخر و پادشاهی و سلطنت و بزرگی که پادشاهی تمام عزیز آسمان بوده باشد بخشیده شود به قوم خاصان بلند مرتبه پادشاهی او پادشاهی عالم است و هر سلطانی برای او خدمت کنند و سخن او را بشنوند.

دانیال می فرماید: تا اینجا بود آخر سخن و من بسیار آشفته شدم و این سخن را در دل نگاه داشتم .

( مؤلّف گوید ) که علماء یهود تماماً در این مقام ذکر کرده اند که مقصود از این نمایش و نمایش صنم یکی است و تعبیر سه حیوان اوّل همان تعبیر سه ملکوت اوّل آن نمایش است و چون در این سه

ملکوت اختلافی نکرده اند در این سه حیوان نیز اتفاق دارند و اختلاف ایشان در تعبیر حیوان چهارم مثل اختلافی است که در تعیین ملکوت چهارم مذکور شد و همان اقوال بعینها در این مقام مذکور است .

و يوسف بن کوریون در کتاب تاریخ خود می گوید : که بعد از مردن اسکندر یویانی مملکت را چهار امیر او تقسیم کرده هر یک در ربعی فرمان فرما شدند و بعد از گذشتن روزگاری قیاصره بهم رسیده آن سلسله های چهارگانه را برطرف کردند .

و گویا ابن کوریون مصداق چهار پر و چهار سر حیوان سوم را که به

اتفاق جميع علماء يهود اسکندر است این چهار امیر می دانسته ، فلهذا در اوّل ذکر قیاصره تصریح می کند با این که اینست تعبیر حیوان چهارم که در کلام دانیال مذکور است. نهایت چون یوسف مذکور معاصر سلطان هشتم از قیاصره بوده نتوانسته که تحقیق کند که غرض از ده پادشاه کیست و کدام است و مقصود از آن شاخ کوچک چیست .

و خلاصه کلام ابن کوریون در این مقام اینست که : پادشاه هشتم از قياصره که پدر طیطوس رومی بود به محاصره بيت المقدس آمد و مدتی به محاصره قیام نمود تا اینکه خبر برطرف شدن قیصر هفتمین رسید و سلطنت روم به پدر طیطوس قرار گرفت و او پسر خود را برلشکری که به محاصره مشغول بودند سردار کرده خود به دارالملك رفت و طيطوس بر بیت المقدس تسلط یافت و آن را خراب كرد و بني إسرائيل را اسیر کرد و ایشان را ذلیل ساخت .

و صاحب تاریخ که یوسف بن کوریون است ، گفته که من در جمیع مقدمات حاضر بودم و همه را برأي العین مشاهده کردم . و چون سایر مفسرین یهود مقصودی و مقصدی بغیر از این نداشته اند که سخنی بگویند و عبارت را به طریقی معنی کنند که هنوز زمان ملکوت چهارم باقی باشد و نوبت دولت بخاص خاصان نرسیده باشد و مطلقاً در بند اینکه آنچه می گویند مربوط است یا نه و موافق علامت درست می آید یا نمی آید نبوده اند و به اعتقاد خویش صنم را حسب الخواهش خود معنی کرده اند لهذا در این مقام زیاده براینکه مقصود از

این و آن نمایش یکی است چیزی نگفته اند.

و والد فقیر (1)در رسالهٔ موسومة بأنباء الأنبیاء که بعد از تشریف به شرف اسلام به تصنیف آن موفق شده اند، تعبیر سه حیوان اوّل که اثبات و نفی مطلبی بر آن موقوف نبوده از علماء یهود پذیرفته اند و در تعبیر حیوان چهارم متابعت یوسف بن كوريون كه في الحقيقه اعلم و اقدم آن سلسله است نبوده کلام او را بر طائفهٔ يهود حجت ساخته در اتمام آن فرموده اند که مراد از شاخ کوچک طیطوس است که بر بيت المقدس مسلّط شد و خاصان بلند مرتبه بني إسرائيل را ذلیل کرد و بیت المقدس را خراب کرد و خواست که شریعت خدا را تغییر دهد.

و در تفسیر اینکه داده شود به او وقت و دو وقت و نصف وقت می فرمایند که شاید مراد از وقت دویست و ده سال بوده باشد و مراد از دو وقت دو چندان که عبارت از چهارصد و بیست سال بوده باشد

و مراد از نصف وقت یک صد و پنج سال بوده باشد که مجموع آن هفتصد و سی و پنج سال بوده باشد و در اثبات این مدعا محتاجیم به دو مقدمه :

«اوّل» - در توجیه تفسیر یک وقت به مدت دویست و ده سال .

« دوّم » - در اثبات امتداد مدت پادشاهی ملکوت به مدت هفتصد و سی پنج سال .


1) محمد اسماعيل جديد الاسلام .

اما توجیه تفسیر یک وقت به مدت مذکوره اینست که ابتدا رفتن یعقوب و فرزندانش به مصر تا وقت بیرون آمدن بنی اسرائیل از آنجا که در این زمان در تعب و مشقت بودند دویست و ده سال بوده ، پس مراد از یک وقت همین قدر مدت خواهد بود.

و اما امتداد مدت پادشاهی ملکوت چهارم به این نهج است که در تاریخ یوسیفون در آخر فصل سوّم مذکور است ابتدا پادشاهی ملکوت چهارم با ابتدا پادشاهی هشمونائیم که یکی از پادشاهان بنی اسرائیل است موافق بود و از ابتدا پادشاهی هشمونائیم تا خراب شدن بیت المقدس در مرتبه ثانی دویست و شش سال گذشته بود و از هبوط آدم تا خراب شدن بیت المقدس در مرتبه ثانی سه هزار و هشتصد و بیست و هشت سال گذشته بود و بعثت خاتم النبيين صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِه در چهار هزار و سیصد وسی وچهار بود وبیست وسه سال بعد از بعثت آن حضرت مسلمانان بقيه ملكوت چهارم که پادشاه ایشان هرقل بود رفتند و ایشان را برطرف کردند . بنابراین ابتدا پادشاهی ملکوت چهارم تا وقتی که هرقل پادشاه آخر ایشان برطرف شده است هفتصد و سی و پنج سال می شود و شبهه ای نیز که بعد از انقضاء ملکوت چهارم ابتداء ملکوت پنجم است، پس مراد از ملکوت پنجم اسلام است و ایشانند خاص خاصان .

تمام شد خلاصة كلام والدم عليه الرحمة و فقیر را هنوز در این مقام شبهه چند به خاطر می رسد :

«اوّل» - اینکه در کلام حضرت دانیال تصریح شده است که آن پادشاه که تعبیر شاخ کوچک است بعد از ده پادشاه بهم رسد و طيطوس به اعتقاد یوسف بن کوریون بعد از هشت پادشاه بوده و آنچه مسعودی در مروج الذهب نوشته اینست که طیطوس بعد از شش پادشاه شد به شراکت دیگری و تنهائی پادشاه نبود و اینکه از کلام حضرت دانیال چنین مستفاد میگردد که باید پادشاه ملکوت چهارم یازده باشد ده نفر تعبیر ده شاخ و یک نفر که در آخر است تعبیر شاخ کوچک و قیاصره بنابر آنچه مسعودی نوشته از اوّل تا قسطنطین که یکی از پادشاهان بزرگ ایشان است و او همان پادشاه است که از بت پرستی بیرون آمد داخل دین نصرانیت شد زیاده از چهل نفر بوده اند و همچنین از قسطنطین تا هرقل جمع کثیر از ایشان به سلطنت رسیده اند و آنچه بعضی در تعیین ده نفر گفته اند که همان هشت نفر که یوسف بن کوریان اسم ایشان را مذکور کرده است با قسطنطين و هرقل ترجیح بلا مرجّح و سخن بی دلیل است و اعتمادی بر آن نیست .

«دوّم» - اینکه قیاصره وقتی تعبیر حیوان چهارم می شوند که تعبیر

اوّل بخت النصریه بوده باشند و ظاهر کلام حضرت دانیال اینست که این چهار پادشاه بعد از این نمایش بهم رسند، زیرا که در کلام آن فرشته که از برای دانیال حیوانات را تفسیر میفرمود لفظ « يَقُومُون » بصيغة مضارع مذکور است و مضارع به لغت عبری به معنی ماضی دیده نشده و این نمایش از برای دانیال در زمان بلشئصر پسر

بخت النصر اتفاق افتاد و در آن وقت پادشاهی بخت النصریه برپا شده و مدتی بر آن گذشته بود ، بلکه قریب به اتمام رسیده بود.

و اگر کسی گوید که چون در نمایش صنم از تمام مفسرین کلام دانیال تخلّف ورزیدی و ملکوت چهارم را به آل ساسان تعبیر کردی و حال اینکه هیچ یک از ایشان این سخن را نگفته بودند بلکه به آن راضی نیز نبودند، پس تو را چه چیز مانع است که به ایشان در این سخن که مراد از دو نمایش یکی است موافقت نمائی و این را نیز بهمان آل ساسان تعبیر کنی ؟

جواب می گوئیم: که ما در این رساله التزام کرده ایم که سخن بی دلیل نگوئیم و از کسی نپذیریم و دربند رضامندی احدی بغیر از خدای خالق آسمان و زمین نباشیم و از سرزنش کسی نیندیشیم و آنچه را حق می دانیم و به کرسی می توانیم نشانید بگوئیم و چنانچه خواهیم که این نمایش را همان صنم ذکر شد تفسیر کنیم از عهده آن بیرون نخواهیم آمد، زیرا که معلوم نیست که مقصود از حیوان اوّل کیست و برپا ایستادن او و داده شدن به او دل آدمیزاد اشاره به

چیست و چرا بشکل شیر بود و پرها بسان کرکس داشتن و بعد از بیرون آمدن ریختن چه مقصود است، همچنین سایر حیوانات و جزئیات صفات آنها مبهم مانده ، پس از تعیین و تفسیر آن گذشتن و آن را حواله به اهل آن نمودن اولی خواهد بود.

عَسَى الله أن يأتينا بالفتح او امر من عنده .

و آنچه بر سبیل احتمال در این مقام مذکور می شود این است که شاید مقصود از این نمایش و نمایش صنم غیر یکدیگر بوده باشد ، زیرا که نمایش صنم از بخت النصر اتفاق افتاده بود و آن اشاره بود به اموری که در مملکت او و ما حوى اتفاق می افتاد و احوال پادشاهانی بود که بر ملک بابل و آن سرزمین ها مسلّط خواستند شد و این نمایش تعلق به حضرت دانیال داشت .

و ظاهر این است که ذکر پادشاهان بیت المقدس و احوال آن سرزمین و چگونگی حال بني إسرائيل بوده باشد ، پس هر دو را حمل بر یک معنی کردن بعید خواهد بود.

و یکی از مؤیدات قویه ما در اینکه ملکوت چهارم نمایش صنم را به آل ساسان تعبیر کردیم و به قیاصره تعبیر نکردیم همین بود که قیاصره را هرگز بر مملکت بابل و آن ولایات که در تصرف بخت النصر بود تسلطی بهم نرسید و همیشه آل ساسان بر آن و همیشه آل ساسان بر آن زمین مسلط بودند. و مبادا یهودی را از مطالعه این فصل بخاطر رسد که اعتراف و اقرار ما به عجز از فهمیدن مقصود از این فصل کلام حضرت دانیال موجب ضعف ادله داله بر اصل مطلب که اثبات نبوت خاتم أنبياء است می شود، زیرا که بعون الله تعالى ما اثبات آن مطلب را بوجوه مختلفه نموده و خواهیم نمود و از اینکه ما این فصل را نفهمیدیم دلیل یهود نمی شود، زیرا که ایشان نیز در نفهمیدن با ما شریکند .

نمایش سوم در ذکر غوچ و بز

در فصل هشتم کتاب دانیال (1)مذکور است که در سال سوم از پادشاهی بلشئصر بعد از آنکه نمایش اولین بر من ظاهر شده بود و در کنار آن رودخانه ای ایستاده بودم چشم را گشاده دیدم که یک غوچ در کنار آن رودخانه ایستاده بود و شاخ ها داشت و آن شاخ ها بلند بود و یکی بلندتر بود از دومین و آن بلندتری بالا رونده بالا رونده بود در دیگری و آن غوچ شاخ می زد به جانب مغرب و جنوب و شمال و هیچ حیوان در پیش او نمی ایستاد و خلاص کننده نبود حیوانات را از دست او و آنچه خواهش او بود می کرد و بزرگ شد .

و بعد از آن بزی را دیدم که از همه بزها کوچکتر بود از جانب مغرب آمد و بر همۀ روی زمین سیر کرد و نبود پاهای او رسنده به زمین و از میان دو چشم او شاخی نمودار شد و بیامد به نزدیک آن غوچ که در کنار رودخانه ایستاده بود و حمله کرد بر او بزد او را و بر هم شکست شاخ های او را و آن غوچ نتوانست که در پیش او بایستد و او را به زمین انداخت و پایمال کرد و نبود خلاصی دهنده ای مر آن غوچ را از دست آن بز و آن بز کوچک بسیار بزرگ شد و آن شاخی که داشت بخودی خود شکسته شد و بر جای آن چهار شاخ دیگر بر آمد که محاذی چهار طرف آسمان بود و از یکی از آن چهار شاخ یک شاخ


1) آية 1 إلى 12.

دیگر بیرون آمد و بزرگ شد تا جنوب و مشرق و بیت المقدس و بزرگ شد تا به سپاه آسمان رسید و سپاه آسمان و ستاره های آن را بر زمین انداخت و پایمال کرد و از او برخواسته شد قربانی دائمی و انداخته شد جای خاص آن و کرد آنچه کرد و فیروزی داده شد .

( مؤلّف گوید ) که آنچه در این مقام به غوچ تعبیر کرده شد در کتاب دانیال بلفظ ایل مذکور است و چون مفسّبوین یهود ایل را به غوچ تفسیر کرده بودند ما نیز متابعت ایشان كرديم وإلا ظاهر اينست که ایل به معنی کبش که نوع ذکور معز است بوده باشد چنانچه در عربی باین معنی آمده .

و بالجمله مقصود از این کبش سلسله مجوسیه اند که پیش از

اسکندر سلطان و فرمان فرما بودند و سلطنت ایشان به همه اطراف عالم سوای مشرق زمین که در تصرف سلاطین ترک بود و پیوسته با مجوسیه جدال می کردند رسیده بود و پادشاهان اطراف از جنوب و مغرب و شمال منقاد ایشان بوده فرمایشات ایشان را بجز اطاعت چاره نداشتند و از همه آن پادشاهان که تابع مجوس بودند اهل روم ضعیف تر و کوچک بودند ، فلهذا در این نمایش اسکندر را به بز که نوع اناث كبش است تعبیر فرمودند که از همه بزها کوچک تر بود و شاخ بزرگ آن بز خود اسکندر است که بر پادشاهان مجوس مسلّط

شد و ایشان را شکست و بخودی خود مرد و کسی او را بر طرف نکرد و بعد از او آن چهار امیر که یوسف بن كوريون نقل کرده به سلطنت رسیدند و هر یک در ربعی سلطنت کردند و تعبیر آن چهار شاخ که

بجای یک شاخ روئیده ایشانند و از یکی از آن امیران که در مملکت روم فرمان فرما بود قیاصره که تعبیر آن شاخ است که از یکی از آن شاخها روئیده بیرون آمده بسیار بزرگ شدند و سلطنت و عظمت ایشان بسیار شد و با بزرگان بنی اسرائیل که در آن زمان خدا پرست و خوبان منحصر به ایشان بود و ستاره های راه هدایت و لشکر خدا بودند جنگ ها کردند و آخر الأمر طيطوس بر بیت المقدس مسلّط شد و آن مکان مقدس را خراب کرد و رسوم و شریعت بنى إسرائيل که عمده آن قربانی کردن در بیت المقدس بود از میان برخواسته شد و آن مكان شريف خراب و بایر ماند و آنچه خواست از جور و تعدی کرد .

و مخفی نماناد که آنچه در این نمایش مذکور است که آن شاخ از یکی آن شاخ های چهارگانه بیرون آمد مؤید است بر آنچه در نمایش صنم مذکور شد که قیاصره ذیل اسکندریه اند . و الله تعالى يعلم.

برگشتیم ، به تتمه کلام حضرت دانیال، آن حضرت می فرماید که شنیدم که فرشته ای با فرشته ای سخن می گفت و سؤال او این بود که «عَدْ مَانِي هَحَازُوْن هَتَامِيْد وَهَبِشَعَ قُومِمْ تِتْ وَقُدَسٌ وَصَبَامِرٌ مَس » معنی تحت اللفظ این فقره این است که تاکی این وحی این دائمی و این گناه شوم داده شود و قدوس و سپاه پایمال باشد . (1)

و والد فقیر (2)در رساله أنباء الأنبیاء می فرماید که حاصل معنی این سؤال این است که پرسید تاکی خواهد بود این وحی و نمایش که


1) کتاب دانیال نبی علیه السلام ، باب هشتم، آیه 13 .

2) محمد اسماعيل جديد الاسلام .

تفصیل آن مذکور شد که عبارت از گزارش احوال سه سلسله ملکوت باشد .

غرض اینکه می پرسد که نهایت مدت پادشاهی سه پادشاه که تسلط ایشان غضب خداست کی خواهد بود و تاکی خواهد بود دائمی ، یعنی حکم قربانی که از جمله عبادات بني إسرائيل بود تاکی خواهد بود و حکم آن باقی و منسوخ نخواهد بود و تاکی خواهد بود این گناه شوم ، یعنی آن بت پرستی تا کی رواج خواهد داشت و قدوس و سپاه تا کی پایمال خواهند بود، یعنی بیت المقدّس و لشکر خدا تا کی پایمال این جماعت بت پرستان خواهند بود.

و بعد از سؤال آن فرشته جواب داد و در جواب خطاب به حضرت دانیال نمود، چون غرض از سؤال و جواب اعلام آن حضرت بود والفاظ جواب این است « وَيُومَر إلى عَد عِرَبْ بُقَرْ أَلْفَيْم وَشِلُش ماؤت وَتِصْدَقْ قُدَش» یعنی به من گفت تا پسین و بامداد دو هزار و سیصد وراست شدن قدوس. (1)

بدان که بعضی از مفسرین کلام حضرت دانیال دو هزار و سیصد را به دو هزار و سیصد روز تعبیر کرده اند و بعضی از تفسیر آن ساکت مانده اند و بعضی به امور چند وارد آورده اند که درست نیامده و خلاف آن ظاهر شده. و آنچه والد فقیر در تعیین آن گفته بحسب ظاهر درست تر می آید و آن این است که دو هزار و سیصد را به دو هزار سیصد سال معنی فرموده و فرموده که چون از جمله سؤالات


1) کتاب دانیال نبی علیه السلام، باب هشتم، آیه 14 .

این بود که تاکی خواهد بود این بت پرستی و خرابی بیت المقدس . و آنچه مشاهد و مرئی است بت پرستی به ظهور اسلام بر طرف شد و بیت المقدس از خرابی بر آمد، پس انتهای آن مدت ظهور اسلام خواهد بود و راست شدن قدوس بعثت پیغمبر آخر الزمان خواهد بود.

و چون انتهاء آن معلوم شد باید معلوم شود که ابتدای آن کجا و به که می رسد و هرگاه دو هزار و سیصد حمل بر روز شود پیش از ظهور اسلام باین قدر زمانی امری نبود که توان ابتدا قرار داد ، پس حمل بر سال نموده می گوئیم که ظهور اسلام در سال چهار هزار و سیصد و سی و چهار از هبوط آدم بود و ولادت حضرت اسماعيل بنص تورات در دو هزار و سی و چهار بود، پس مابین این دو واقعه دو هزار و سیصد سال خواهد بود، پس ابتداء مدّت مذکور ولادت حضرت اسماعیل خواهد بود.

و وجه اینکه چرا فرشته ابتدا را از ولادت آن حضرت قرار داده بر فطن زیرک مخفی نخواهد بود، زیرا که ولادت آن حضرت اوّل ظهور کرامت پیغمبر عربی بود، چنانچه در باب اوّل این کتاب معلوم شد.

برگشتیم به نقل تتمۀ نمایش حضرت دانیال ، می فرماید که بعد از دیدن این علامات طلب فهمیدن آن ها نمودم ، دیدم در برابر من کسی به صورت مردی ایستاده و ندائی شنیدم از میان نهر که گفت ای جبرئیل بفهمان به او این وحی را و بیامد جبرئیل به پهلوی من و از آمدن او ترسیدم و بر رو افتادم، گفت بمن جبرئیل که بفهم ای فرزند

آدم این نمایش را که متصل است به قیامت . من از سخن گفتن او بیهوش شدم و بر رو در افتادم جبرئیل مرا برپا داشت و گفت: ترا اعلام می کنم از آنچه خواهد شد تا عاقبت ، این غضب آن غوچ دیدی که صاحب شاخ ها بود پادشاه مادی و پارس خواهد بود و آن شاخ بزرگ که از میان دو چشم او بیرون آمد اوّلین ایشان خواهد بود و آنچه دیدی که آن شاخ شکسته شد و در جای آن چهار شاخ دیگر بیرون آمد چهار پادشاه خواهد بود که از قوم او بیرون خواهند آمد و نباشند بقوّت او و در عاقبت پادشاهیت که نزدیک تمام شدن جرم گناه کاران است برخیزد پادشاه سخت روی فهم کننده و قوی شود نه بقوّت خود معجزه ها را تباه کند و فیروزی یابد و بکند و تباه کند قوی ها را و قوم خاصان را و بر عقل فیروزی یابد مکرها در دست و دل او

باشد و در همواری تباه کند بسیاران را و بر روی امیر امیران بایستد و به تمام شدن قوّت شکسته شود و نمایش صبح و شام که گفته شد راست است و تو پنهان کن این وحی را تا روزگاران بسیار.

دانیال می فرماید که من شکسته شدم و بیمار شدم چند ایام و برخواستم که بفعل آورم خدمت پادشاه و غمگین بودم بدان نمایش و نتوانستم که بفهمم . (1)

( مؤلّف گوید ) که مراد از مادی و پارس مداین و فارس است و مراد از یاون یونان است و مراد از پادشاه سخت روی فهیم طيطوس رومی است که بر بیت المقدس مسلّط شد و صاحبان قوّت


1) کتاب دانیال نبی علیه السلام ، باب هشتم، آیه 15 الی 27 .

بني إسرائیل را شکست . و مکر و حیله و فریب طيطوس در تاریخ یوسف بن کوریون با بسط وجهی مذکور است هر که خواهد مطلع شود به آن رجوع کند و آنچه فرموده که نتوانستم بفهمم غرض نمایش صبح و شام است

نمایش چهارم در ذکر هفتاد هفته حضرت دانیال

در فصل نهم کتاب (1)حضرت دانیال مذکور است که در سال اوّل پادشاهی داریاوش مطالعه می کردم کتاب هایی را که در آن بود شماره هفتاد سالی که خداوند عالم خبر داده بود به اوصیاء پیغمبر که باید بيت المقدّس در آن ظرف مدت خراب باشد، پس روزه گرفتم و پلاس پوشیدم و بر خاکستر نشستم و در مقام تضرّع و زاری بر آمدم و تضرّع کردم بسوی خدای خالق خود و گفتم ای خدای خالق بزرگوار وفاکننده به وعده ها خطا کردیم و به راه کج رفتیم و ظلم بر خود کردیم و تو را فرمان برداری نکردیم و نشنیدیم سخن پیغمبران تو را که از جانب تو سخن گفتند به گذشتگان ما خداوندا حکم تو عدل است و ما شرمسار و رو سیاهیم رحمت ها و بخشش ها از تو است و ما همه گناه کاریم و از فرمان تو و پیغمبران تو بیرون رفته ایم و آنچه بما رسیده است بسبب گناهان ماست که ما را خبر داده بود بنده تو موسیٰ بحصول پیوست سخنان او که گفته بود بما و معصیت بسیار کردیم


1) آية 1 إلى 24 .

و توبه نکردیم و پشیمان نشدیم و رسید بما آن سزاها و بدی های آن اعمال ، زیرا که درست کردار و عادل است خدای خالق ما و اکنون بشنو ای خدای خالق ما تضرّع بندۀ خود را و ناله های او را و رحم کن بر آن زمین مقدس که خراب شده است به امر تو ، خدایا مستجاب کن دعای ما را و رحم کن پریشانی ما و پریشانی آن شهر که عبادت در آن شهر می کنیم، مائیم راندگان و تضرّع ما به امید بسیاری رحمت تو است ، خدایا ببخش ما را و مستجاب کن دعاهای ما را و به تأخیر مینداز استجابت دعای ما را زیرا که می خوانیم تو را و دعا می کنیم بنام تو و این قوم پرستندگان تو اند و این شهر شهر برگزیده تو است و من اقرار کننده ام بگناهان خود و گناهان قوم خود که بني إسرائيل اند، قبول كن التماس مرا و استجابت کن دعای مرا .

حضرت دانیال می فرماید که من در نماز بودم و تضرع می کردم که ناگاه همان جبرئیل که او را در وحی سابق دیده بودم و می شناختم پروازکنان به نزد من آمد و وقت شام بود که به نزدیک من رسید و گفت ای دانیال اکنون آمدم که بفهمانم تو را در اوّل تضرع کردن که بیرون آمد سخن و من آمدم که اعلام کنم تو را زیرا که تو پسندیده ای ، فهم کن سخن را و بفهم نمایش را و الفاظ جبرئیل این است « شَابُو عَمِيمْ سبْعِيمْ نِحْنَحْ عَنْ عَمْخَا وَعَلْ عِيْر قَادْ شَخَا لَخَا لَخَلَّى هَبِشَعْ وُلْحَاتِمْ حَطَاوُتْ وَلْخَبِرْ عَاوُنْ وَلَهائى صِدَقَ عُولائيمْ وَلْحَتُومْ حَازُونَ وَنَابي وَلْمِشْوَحٌ قُدَسُ قَادَاشِیمْ » یعنی هفته های هفتاد بریده شد بر قوم تو و بر شهر خاص تو بجهت تمام شدن جرم و ختم شدن خطا و به کفاره

شدن گناه و به آوردن راستی عالم ها و مهر شدن نبوت نبی و بزرگ شد خاص خاصان .

( مؤلّف گوید ) که تمام علماء يهود متفقند که شابوع در این آیه به معنی هفت سال است و این معنی مطابق است با آنچه در لغت عربی سابوع بسین مهمله استعمال می کنند، زیرا که اطباء و منجمین در تقسیم عمر مولود گویند که در سابوع اوّل چنین و چنان خواهد شد و در دوّم چنین و غرض ایشان در هفت سال اوّل و هفت سال دوّم است و در فصل دهم کتاب دانیال نیز که شابوع به معنی هفت روز استعمال شده مقید بیامیم است، پس مراد از هفتاد هفته هفتاد هفت سال که چهار صد و نود سال است خواهد بود.

و ايضاً تمام علماء اتفاق کرده اند که در این آیه خبر است از آبادی بیت المقدس در مرتبه دوّم نهایت هیچ یک متوجه معنی آن نشده اند که معنى تحت اللفظ این آیه به چه نحو با یکدیگر مربوط می شود و چه نحو جواب استدعاء حضرت دانیال می شود، بلکه خلاصه آنچه که گفته اند این است که در این آیه شش امر مذکور است :

اوّل تمام شدن جرم ، دوّم ختم شدن خطا، سوّم کفاره شدن گناهان ، چهارم آوردن عدل عالمیان، پنجم مهر شدن نبوّت ، ششم بزرگ شدن خاص خاصان .

و گفته اند که سه امر اوّل در آن زمان که بیت المقدس آباد شد بعمل آمد و در سه امر آخر اختلاف بسیار کرده اند. مثل اینکه بعضی گفته اند که این سه امر بعد از قیامت بوقوع خواهد رسید و بعضی

دیگر گفته اند که این سه امر هم در بیت المقدس ثاني بعمل آمد و راستی عالم ها را به آبادی بیت المقدّس ثانی تعبیر کرده اند و مهر شدن نبی و نبوّت را هم گفته اند که در بیت المقدس ثانی در میان بني إسرائيل بوقوع پیوست و بزرگ شدن خاص خاصان را می گویند که عبارت از اینست که بیت المقدس خراب بود آباد شد و بزرگ شد.

و بطلان امثال این سخنان و عدم ربط آن بمقصود ظاهر است و خلاصه آنچه والد فقیر در رساله أنباء الأنبياء فرموده اند این است که مراد از هفتاد هفته سال است و این معنی در میان بني إسرائيل شايع است و مجموع هفتاد هفته چهار صد و نود سال می شود و ابتداء هر چند معلوم نیست اما چون از سخنان جبرئیل که بعد از این مذکور خواهد شد ظاهر می شود که انتهاء آن خراب شدن بیت المقدس ثانی از دست طيطوس، پس بنابراین ابتداء مدّت خراب شدن بيت المقدّس در مرتبۀ اوّلی خواهد بود زیرا که مابین دو خرابی چهارصد و نود سال بود و مراد از قطع شدن این مدت بر بني إسرائيل و شهر خاص که بیت المقدس است تعیین و تقدیر این مدت است بر ایشان، باین معنی که پیش از آن از برای ایشان مهلت نیست و بعد از انقضای این مدت باید ایشان بر طرف شوند و مذهب و ملت ایشان نسخ شود و بيت المقدس خراب شود و پادشاهی و پیغمبری از ایشان بدیگران منتقل شود و مراد از آوردن راستی عالم ها قرآن است که اخبار صادقه عالم ها در آن مذکور است و معنی ختم شدن نبی و نبوّت ظاهر است و مراد از بزرگ شدن خاص

خاصان ظهور پیغمبر آخرالزمان است که به آن حضرت ختم شد نبوّت .

تمام شد خلاصه سخن أنباء الأنبياء و آنچه در این مقام بخاطر فقیر می رسد این است که نوشته می شود :

بدان که کلمۀ «نِحْنَخ» را در ترجمهٔ کتاب دانیال بریده شد نوشته اند و طائفه يهود دارالعباده یزد نحنخ را به معنی قطع شد ترجمه می کنند و بریده شد باین معنی میتواند بود که خلاصه آن چنین باشد: که هفتاد هفته دیگر بر قوم تو قرار داده شد و امر ایشان باین مدت بریده و اندازه کرده شد و این معنی را از کتاب شاراشیم می توان فهمید .

و «لَخْلَى هِيَشَع» با پنج فقرۀ دیگر احتمال می رود که متفرع بر فقرهٔ اوّلی باشد و معنی چنین شود که هفتاد هفته دیگر فرصت از برای قوم تو و شهر تو قرار داده شد تا در این مدت گناهان را کفاره کنند و خطاها را تمام کنند - إلى آخر الفقرات .

و گویا مراد بني إسرائيل نيز همین معنی بوده در آنجا که گفته اند که سه امر اوّل در آبادی دوّم بيت المقدّس اتفاق افتاد و بنابراین معنی شاید که مراد از سه فقره آخر خبر از بعثت حضرت عیسیٰ بن مریم بوده باشد و خلاصه این باشد که این مدت دیگر به بني إسرائيل فرصت داده شد که چنین شخص عظیم الشانی از میان ایشان بهم رسد و کتاب خدا را ظاهر کند و نبوّت بوجود او در میان بنی اسرائیل ختم شود.

نهایت در مقام ایرادی به ذهن می رسد و آن این است که سه امر اوّل از جملهٔ شش امر در آبادی بیت المقدّس اتفاق نیافتاد ، زیرا که ایشان بعد از دخول آن زمین معصیت بسیار کردند و هر روز بدعت تازه ای از برای خود قرار دادند و بر قتل أنبياء مثل زكريا و يحيى و غیرهما اقدام نمودند حتی اینکه چنین می چنین می دانند که حضرت عیسی را نیز کشتند و مطلقاً در قید اینکه گناهی را کفّاره کنند یا از معصیتی پشیمان شوند نبودند تا اینکه ثانیاً رسید به ایشان آنچه رسید .

و شاید کسی در جواب گوید که خدا ایشان را فرصت داد از برای این اعمال و ایشان برپا نداشتند و بر پا ندانشتن تقصیری بود از ایشان و می توان بود که فقرات است علت موجبه فرصت دادن به بني إسرائيل بوده باشد. و حاصل معنی چنین شود که چون بسبب التماس و استدعاء حضرت دانیال یا بجهت دیگر از جهات مثل اسیر بودن و زحمت کشیدن و غیر ذلك گناهان گذشته ایشان کفاره شد و جرم های ایشان تمام شد و خطاهای ایشان محو شد ، پس باین جهت مدت دیگر برای ایشان قرار داده شد .

و چون احتمال می رفت که حضرت دانیال یا دیگری را بخاطر رسد که هرگاه گناهان ایشان آمرزیده شد و خداوند عالم بر ایشان ترحم و شفقت فرمود پس چرا باید فرصت و راحت ایشان در این مدت قلیل مقدر شود و چرا تا آخر عالم ایشان مرفه نباشند ؟

فلهذا سه فقره آخر را بجهت رفع این شبهه فرموده و طریق دلالت بر این مدعا بدین نحو است که چون در نزد ارباب ملل عمر دنيا مؤجل

و از برای آن ابتداء و انتهائی مقدّر است خصوص نزد یهود که براین مطلب کمال اصرار دارند و تمام ایشان به تخصیص حضرت دانیال را معلوم بود که خاص خاصان بزرگ خواهد شد و راستی عالمیان خواهد آورد و به ظهور آن بزرگوار نبوت ختم خواهد شد .

و این امور از جمله مقدّراتی است که تغییر در آن ممکن نیست ، پس ایشان را خبر داد که از این بیشتر زمان بشما نمی رسد و می باید که بعد از این مدت اسباب ظهور خاص خاصان فراهم آيد . و في الحقيقه این نیز مژده ای بود بنی اسرائیل را زیرا که ایشان پیش از ظهور آن حضرت بسیار شایق و طالب آن حضرت بودند، چنانچه هنوز هم اظهار این مطلب می کنند و می گویند که ما انتظار او را می کشیم و همه روزه چشم در راه وصول آن حضرت هستیم .

و اگر کسی گوید که در آخر هفتاد هفته که آن وقت خرابی بیت المقدس است در مرتبه ثانی تا ظهور خاص خاصان که مصداق آن پیغمبر آخرالزمان عَلَيْهِ صَلَواتُ الله الملك المنان است زمان طویلی فاصله بود، پس انقطاع هفتاد هفته را به ظهور آن حضرت چه نسبت و هرگاه ظهور آن حضرت مقارن آخر هفتاد هفته اتفاق مس افتاد این معنی درست می شد.

جواب می گوئیم که این مطلب را به دو وجه تصحیح می توان کرد :

«اول» - اینکه چون عادة الله چنین جاری شده که أنبیاء را در وقتی مبعوث گرداند که خلق در گمراهی و ضلالت فرو رفته باشند خصوصاً أنبياء اولوا العزم عظیم الشأن را ، مثل اینکه حضرت خلیل و کلیم را

نفرستاد مگر در وقتی که نمرود و فرعون دعوای خدائی کردند ، پس بنابراین باید که ظهور خاص خاصان نیز که بر تمام عالم مبعوث است نباشد مگر در وقتی که تمام عالم در جاهیلیت بوده محتاج به پیغمبری باشند و چون خدا پرست در عالم بحسب ظاهر منحصر به بني إسرائيل بود لازم می نمود که آن سلسله نیز از نظم افتاده سلسله ای از خداپرستان در ظاهر برپا نباشند تا بحکم عادة الله خاص خاصان مبعوث بر عالمیان گردد پس انقراض بني إسرائيل سبب عمده ای بود از برای ظهور آن حضرت و واجب بود که در زمان طویلی پیش از ظهور اتفاق افتد .

«دوم» - اینکه چون ظهور حضرت عیسی علیه السلام قریب به انتهاء هفتاد هفته اتفاق افتاد و آن حضرت از سایر أنبیاء صریح تر اخبار به وجود خاص خاصان فرمود ، چنانچه پیش از آن حضرت کسی بنام مبارک آن حضرت تصریح ننموده و حضرت عيسى عليه السلام تصریح به آن کرده بنحوی که قرآن مجید به آن ناطق است در آنجا که می فرماید « واذ قَالَ عیسی بْنِ مریم یا بَنِي إِسْرائِيلَ أَنِّي رَسُولُ اللَّهِ اليكم مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْراةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِى أَ سَمِّهِ احْمَدِ » (1)یعنی گفت عيسى بن مريم اى بني إسرائيل بدرستی که من فرستاده خدایم بسوی شما در حالتی که تصدیق کننده ام تورات را و بشارت دهنده ام برسولی که می آید بعد از من که اسم او احمد است.


1) سوره صف ، آیه 6.

پس در عهد حضرت عیسی آن حضرت را نحو ظهوری اتفاق افتاد که پیش از آن اتفاق نیفتاده بود و کسی به اسم آن حضرت تصریح نکرده بود ، بلکه سایر انبیاء صفات آن بزرگوار را خبر داده بودند .

و بهر تقدير خلاصه سخن چنین شد که خداوند عالم دعای حضرت دانیال را استجابت فرمود و گناهان بني إسرائيل را آمرزید و هفتاد هفته بر زمان ایشان افزود و علت زیاده بر این ندادن را نیز به أحسن وجهى اعلام فرمود .

این بود آنچه در این مقام بخاطر فقیر رسید و چنانچه بعد از این معنی از این واضح تر و نزدیکتر بخاطر رسد یا از جائی استنباط شود ملحق به مقام خواهد نمود و هرگاه یکی از نظر کنندگان در این کتاب را معنی درستی بخاطر رسد باثبات آن منت گذارند .

بباید دانست که آنچه در آخر همین فصل از کتاب دانیال مذکور است تفصیل امور واقعه که در این هفتاد هفته است بر سبیل اجمال و در نقل آن زیاده فائده نیست هر که خواهد به کتاب دانیال رجوع کند .

و ايضاً بباید دانست که ایراد این نمایش هفتاد هفته بباب ابدی نبودن احکام تورات آن این کتاب انسب بود ، نهایت چون تمام کلام حضرت دانیال در این باب مذکور شده بود و مجمل دخلی هم باین مطلب داشت ذکر شد.

« اكمال فيه اتمام »

در فصل دهم کتاب دانیال (1)مذکور است که در سال سوم پادشاهی کورش فارسی سه هفته بسیار اندوهگین بودم و طعام و شراب نخوردم و در روز بیست و چهارم در کنار رودخانه بزرگی ایستاده که شخصی بصورت انسان برمن ظاهر شد به هیئت غریب و لباس غریب پوشیده بود و من بسیار ترسیدم و بی هوش افتادم ، آن شخص بنزد من آمد و مرا برداشت و بمن گفت مترس من مترس من آمدم که بفهمانم ترا آنچه واقع میشود بر قوم تو که یک پیغمبری دیگر در روزگاران هست .

و همچنین نقل می کند تا آخر سخن و غرض از ایراد این کلام نقل همین سخن بود که پیغمبر دیگر هست و معلوم است که غرض از آن پیغمبر کیست .


1) که از اوّل آیه 1 تا اواخر باب مذکور است .

فصل ششم

در وحی کودک

و در آن دو بیان است :

« بیان اوّل در احوال کودک و حکایت او »

و آن چنانست که یکی از علماء بنی اسرائیل که او را پنحاس گفتند و مستجاب الدعوة بود زوجهای داشت راحل نام و آن ضعیفه بسیار خدا ترس و مطیع و فرمان بردار شوهر و صاحب حسن و وجاهت بود و پیوسته از خدا مسألت می نمود که او را فرزندی کرامت کند و در این مسألت تضرّع و گریه و زاری بسیار می کرد تا اینکه نوبتی پنحاس به تقریبی گریه و زاری راحل را شنید و عجز و تضرّع او را در طلب فرزند دید و دلش بر آن ضعیفه سوخته در طلب فرزند با آن زن هم داستان گردید و تیر دعاء ایشان بهدف اجابت رسید و اثر حمل در راحل ظاهر شده بعد از شش ماه از ابتداء حمل پسری نیکو صورت پاکیزه سیرت قدم به عرصه عالم نهاد و تولد آن مولود در روز

پنج شنبه اوّل تشرین اوّل سال چهار صد و بیست از خرابی بیت المقدس در مرتبه ثانی بود و این سال سی و چهار سال مقدم است بر ولادت با سعادت خاتم أنبياء محمّد مُصْطَفَى صَلَّى اللهُ عَلَيه وآله و این مولود را نحمان نام کردند و چون متولد شد به سجده رفت و بعد از سر برداشتن گفت که این پرده آسمان که شما می بینید بر بالای آن نهصد و پنجاه و پنج پرده دیگر هست و بر بالای آن پرده ها چهار حیوان هست و بر بالای حیوانات کرسی بلند پایه ای است و بالای آن کرسی آتش سوزاننده و خدمتکاران آن کرسی ، و کرسی تمام از آتش است.

چون پنحاس این سخنان را از فرزند خود شنید او را از سخن گفتن منع بلیغ فرموده با تندی به او گفت که خاموش باش ، پس خاموش شد و تا دوازده سال سخن نگفت و راحل پیوسته گریه و زاری نموده می گفت که کاش ما را فرزندی نشده بود زیرا که عاقبت فرزند ما لال و بی زبان شد، روزی پنحاس از مدرس خود بازگشته داخل خانه شد و راحل به طریقی که عادت او بود بخدمت پنحاس نموده پاهای او را شست و نحمان را به نزد پدر آورده در مقام تضرّع و زاری ایستاد و التماس کرد که پنحاس دعا کند تا خداوند عالم او را گویا گرداند یا او را از ایشان بگیرد. پنحاس گفت که نحمان سخن گوید اما چون گویا گردد سخنان گوید که مردم از آن خوف بردارند . راحل التماس کرد که دعا کند که خدا او را گویا گرداند و سخنان را مخفی و مجمل گوید ، پنحاس دهن بر دهن نحمان گذاشته او را قسم داد که

سخن نگوید مگر سخنی که مجمل باشد و کسی نفهمد مگر در وقتی که آن سحنان بعمل آید و باین شروط او را رخصت سخن گفتن داد.

چون آن کودک گویا شد پنج وحی موافق حروف ابجد گفت که تمام آن ها خبر از امور آینده است و خبر داد که شما مرا بدست خود دفن خواهید کرد و بعد از چندی آن مولود مسعود جان را بجان آفرین سپرد و او را در قریه كَفَّرْ بَرْعَمْ که از قرای بیت المقدس است در مکانی که چهل نفر از علمای یهود مدفون بودند دفن کردند.

( مؤلّف گوید ) که چون مقصود کودک و غرض از آن وحی مبارک بشارت به ظهور (1)

این است که ساسان به دساتیر خبر داد *** جاماسب بروز سوم تیر خبر داد

بر بابک برنا پدر پیر خبر داد *** بودا بصنم خانه کشمیر خبر داد

مخدوم سرائیل به ساعیر خبر داد *** و آن کودک نا شسته لب از شیر خبر داد

دیوان ادیب الممالک / 512.

حضرت خاتم النبيين و ذکر اوصاف حمیده آن جناب و اخبار به وقایعی است که بعد از آن حضرت تا زمان ظهور مهدي آل محمّد صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّم وهبوط حضرت عيسى بن مریم و زنده شدن مردگان اتفاق خواهد افتاد و هر چند بسیاری از ألفاظ آن وحى غير مفهوم است زیرا که خبر از واقعه ای است که هنوز وقوع نیافته و خبر آن بما نرسیده ، نهایت بسیاری از آن عبارات ظاهر

1) چنانچه شاعر گرانمایه ادیب الممالک فراهانی در اشعار دلربا و مفصلی که در مورد ولادت حضرت خاتم الأنبياء صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّم سروده ، اشاره به خبر دادن کودک به ظهور پیغمبر صَلَّی اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّم کرده است :

است که چه معنی دارد و هرگاه علماء یهود در آن توغل می نمودند و آن را مثل سایر کتب خود تفسیر میکردند بغیر از این چاره نداشتند که ترک دین آباء و اجداد خود نموده پیروی مذهب حق محمدی نمایند و این با مزاج ایشان که مجبول بر عصبیت و لجاج است مطلقاً موافقت نداشت ، فلهذا بقدر وسع وطاقت و طاقت سعی در اخفاء کتاب مذکور نموده چنان کردند که نشان آن در صفحه روزگار نماند و کسی از آن خبر نداشته باشد.

اما چون امور عالم منوط به مشیّت دیگری است نسخه آن در کنف حفظ الهی محفوظ مانده تا چندی قبل از این زمان که کتابی از کتب بني إسرائيل را که موسوم است به تأکید است به تأکید و مصوه بقالب خانه برده بودند که بقالب رسانند و نسخهٔ مذکور با آن کتاب در یک جلد بوده و بقالب رسیده و علماء بر صحت آن شهادت دادند، زیرا که بناء امر قالب خانه بر اینست که تا کتابی بصحت نپیوندد و علماء بر خوبی و درستی آن شهادت ندهند و سجل ننویسند آن را بقالب نمی برند ، لاجرم چون کتاب مذكور بقالب رسيده في الجمله نسخه آن در عالم انتشاری بهم رسانید، یکی از آن نسخ در دارالعباده یزد بنظر والد (1)فقير كه في الحقيقه اعلم از جمیع علماء طائفه خود بود رسید و ایشان در معانی آن تأمل بسیار فرموده بسیاری را به نحوی که مقصود از آن عبارت يقيناً همان بود تفسیر فرمودند و بعضی را در پرده ابهام گذاشتند و بعد از اینکه آن مرحوم به جوار رحمت ایزدی پیوست


1) محمد اسماعيل جديد الاسلام.

فقیر در کتاب مذکور و آنچه آن مرحوم ترجمه فرموده بودند توغل و تأمل بسیار کرده بعضی دیگر از فقرات آن را به اعتقاد ناقص خود فهمیده ضمیمه افکار ایشان نمود.

و وضع كتاب مذکور باین طریق است که در وحی اوّل شروع بحرف ألف شده باین نحو که آیه اوّل مصدر به ألف است و دوّم به باء وسوم به جیم و همچنین تا آخر قرشت و در وحی دوّم بعکس اول که ابتداء به تاء قرشت شده نهایت به ألف نرسیده و چند آیه بیشتر نیست و وحی سوم و چهارم بطریق وحی اوّل است و احتمال می رود که وحی دوم نیز تمام بوده بجهتی از جهات آن آیه از میان رفته باشد . و الله تعالى يعلم .


« بیان دوّم در ذکر وحی کودک »

که در میان بنی اسرائیل به نبوت هیلد مشهور است :

« وحى اوّل »

مشتمل است بر تمام حروف تهجی که از الف تا تاء قرشت بوده باشد :

«حرف الألف»

«آيَنَا أَمَّتَا مَزْعَزَعْ بِرْيَاتَا أَمَّتَا عَابْدَا هَدَمْدَانَا بِيَدِ بْنِ أَمْنَا » یعنی بیایند گروهی و طائفه ای که از جا بکنند و حرکت دهند تمام خلق را کرده شود خرابی ها بدست پسر کنیز.

مراد از این آیه خبر از ظهور اسلام است و از آنچه می فرماید که از جا بکنند و حرکت دهند تمام خلق را مقصود اینست که چون پیش از بعثت خاتم پیغمبران پیغمبری که بر تمام خلق مبعوث باشد فرستاده نشده بود بلکه بر بسیاری از طوائف هیچ پیغمبری مبعوث نشد و غیر از بنی اسرائیل که برگزیدگان خدا بودند و خدا ایشان را بر تمام خلق آن زمان تفضیل داده بود طائفۀ دیگر کتابی و پیغمبری و شریعتی در ظاهر نداشتند و سایر خلق به منزله بهائم بودند و هنوز بمرتبه ای که توانند بعقل و دلیل چیزی از مبدأ و معاد بفهمند ترقی نکرده بودند و چون بمرتبۀ کمال که عبارت از انسانیت بوده باشد رسیدند و قابل

اینکه در عرصه تکلیف در آیند شدند خداوند عالم پیغمبر آخرالزمان را بر تمام عالم مبعوث گردانیده آن حضرت را مخاطب بخطاب ( أَرْسَلْناكَ لِلنَّاسِ كَافَّةً ) (1)فرموده تا اینکه آن حضرت از هیچ طائفه ای قطع نظر ننموده مجموع را بسوی خدا و قیامت دعوت نماید و پیغمبری آن حضرت مثل پیغمبری خلیل الله نبوده که اختصاص به اهل نینوی داشته باشد و نه مثل پیغمبری کلیم الله (2)و روح الله (3)بود که بر بني إسرائيل بخصوص ها مبعوث بودند .

پس معنی این فقره که تمام خلق را از جا کنده بسوی خدا حرکت خواهد و هیچ یک را در مرتبۀ خود وا نخواهد گذاشت که او را از جا نجنباند و بسوی خدا حرکت ندهد و لفظ « هَدْمَدَاتا» که بخرابی تفسیر شد موافق است با آنچه علماء تفسیر کرده اند و قریب است به لغت عربی زیرا که در عربی هدم به معنی خرابی است . و حاصل معنی این فقره اینست که بظهور اسلام خرابی بسیار شود و في الحقیقه چنین شد زیرا که به ظهور اسلام ممالک بسیار بدست ایشان منقرض و خراب شد مثل خیبر و قريظه و نضیر و بنی قینقاع از طوائف یهود و تمام پادشاهان از عجم و روم و غیرهما بدست ایشان منقرض شدند، چنانچه حضرت دانیال به آن خبر داده بود و بسیاری

از شهرهای ایشان خراب شد و تمام عبادت خانه های ایشان برکنده


1) مفهوم آیه 28 ، سوره سبأ که خداوند تبارک و تعالی می فرماید : ( وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلاَّ كَافَّةً لِلنَّاسِ بَشِيراً وَ نَذِيراً )

2) مقصود حضرت موسیٰ على نبينا وآله وعليه السلام.

3) مقصود حضرت عيسى على نبينا و آله و علیه السلام .

شد و طاق ایوان کسرى بمجرد ولادت با سعادت آن حضرت شکست و بنیان سلاطین بزرگ از رعب تزلزل پذیرفت .

و بعضی از ملاهای یهود این زمان لفظ «هدمداتا» را به خاموشی تفسیر کرده و می توان بود که مقصود از خاموشی رفع فتنه و جدال باشد که پیش از ظهور اسلام در میان خلق برپا بود، چنانچه در جاهلیت هر طائفه و قبیله ای با یکدیگر جدال و نزاع داشته پیوسته در نزاع و ناامنی بوده فتنه و فساد کمال ارتفاع داشت و مقدمات اوس و خزرج و قريظه و نضیر هنوز در السنه و افواه مشهور و در اشعار عرب مذکور است و بوجود آن حضرت و ظهور اسلام بالمره بر طرف و آتش فتنه ها خاموش گردید و خداوند عالم تأليف قلوب ايشان نموده تمام را به یکدیگر برادر گردانید .

و معنی بدست پسر کنیز ظاهر است، زیرا که خاتم پیغمبران از اولاد اسماعیل و آن حضرت فرزند هاجر کنیز ساره بود و حکایت ایشان بتفصیل در اوائل همین کتاب گذشت.

« حرف الباء »

«بَعَالْمَا دَنْشَا وَحَردِيْن كَرشَا جَبَارِينَ حَالْشَا وَهِ-لْمِينَ قِيْشَا»

بدان که لفظ «دنشا» در نظر فقیر نیست که در جایی از کتاب های عبری استعمال شده باشد و در کتب لغتی که الحال نزد فقیر موجود است ضبط نشده و والد فقیر این لفظ را در این مقام به فراموش کردن

تفسیر کرده و در بعضی ترجمه ها به معنی کندن بنظر رسیده و در ترجمه فارسی که یکی از ملاهای یهود نوشته به معنی خراب کردن ترجمه کرده و هرگاه به معنی کندن و خراب کردن باشد بهمان معنی است که در حرف الف مذکور شد، زیرا که معنی چنین میشود که عالم را خراب کند یا بکند و هرگاه به معنی فراموش کردن باشد با فقره بعد بسیار مناسب خواهد بود زیرا که در فقره بعد لفظ «حردین » را به چندانیدن تفسیر می کنند و معنی چندانیدن حرکت دادن و ترسانیدن و از جا کندن است.

و «کرشا» به معنی راندن و دور کردن است ، چنانچه در شاراشیم تصریح شده و در تورات بهمین معنی استعمال شده .

و خلاصه دو فقره بنابراین چنین خواهد شد که عالم یعنی دنیا را فراموش کند و حرکت دهد و براند و دور کند - یعنی آن پسر کنیز ۔ هرگز میل بدنیا نکند و آن را از خود دور کند ، چنانچه در احادیث اهل بیت رسالت وارد شده که جبرئیل کلید تمام گنج های عالم را برای آن حضرت آورد و پیغام رسانید که از قبول کردن این ها چیزی از شأن و مرتبه تو نخواهد کاست و آن حضرت قبول نکرد و گفت نمی خواهم و عمده شریعت آن حضرت امر به زهد از دنیاست . و معنی دو فقره آخر اینست که جبّاران را راست کند و بشکند و خراب کند و ظهور این معنی بدست آن جناب اظهر از آن است که احتياج باثبات و شاهد داشته باشد .

و از حرف جیم و دال ابجد و تمام حروف هنوز چیزی مفهوم فقیر

نشده.

و در حرف حاء حطی احتمال میرود که غرض خبر از مقدمه اصحاب فیل باشد، زیرا که شاید معنی آن فقرات چنین باشد که حیوانی خواهند آورد که خانه مقدسی را خراب کند و آن حیوان راضی نشود و خراب نکند.

و حرف طاء وياء وكاف نيز مثل آن حروف است در ابهام .

« حرف اللام »

«لَشْبِيرَتْ أَبَابًا دَمِستَمامی باء لا بِهِوْلِه أَرْكَا دِيصَمَعْ مَلْكَا»

برای شکسته بودن آن در که بسته شده باشد از آمدن نرسیده باشد به آن درمان و جاره که بروید پادشاه ، خلاصهٔ معنی این فقرات شاید خبر از خرابی خانه کعبه بوده باشد، چنانچه در تاریخ روضة الصفا (1)مذکور است که خانه کعبه پیش از ولادت حضرت رسالت خراب شد و سی و پنج سال بعد از ولادت آن حضرت ساخته شد.

« حرف الميم »

«مُحَمَّدْ كَأَيَا أَعَا بَأيَا دِيْطَمَعْ هَويَا ويَهى كَلِيْلَیا » یعنی محمد بزرگ صاحب اقتدار چوب خواهش کرد شده که فرونشاند بوده را و باشد


1) روضة الصفا، جلد 2 ، صفحهٔ 95 و 96 .

کل و جمله .

بدان که لفظ « بَأيَا » در نسخهٔ موجود در نزد فقیر به الف است و به

معنی خواهش شده وقتی درست است که بعین بوده باشد و چون از این قیبل تبدیلات در کلام عبری بسیار است و مطلقاً در بند املاء نیستند خود را باین معنی راضی کرده ترجمه نمود و اگر به الف درست باشد و تبدیل نشده باشد معنی آن فهمیده نمی شود .

و لفظ «كَلِيْلَيَا » به معنی جمله وکل و به معنی بهتر از همه و به معنی تاج که مرادف اکلیل بوده باشد آمده و هر یک در مقام مناسب است.

و می تواند بود که لفظ « مُحمَّد كَأيَا » تتمه آيه قبل بوده باين نحو باشد که بروید پادشاه که محمد صَلَّی اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّم صاحب اقتدار است و تمام فقرات بعد صفت محمد صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وسَلَّم بوده باشد .

و آنچه در این مقام بخاطر بعضی از علماء یهود رسیده و گفته است که چرا محمد را پادشاه گفته بسیار بارد است، زیرا که کتب أنبياء مکرر پیغمبران را پادشاه گفته اند، چنانچه حضرت موسی در سفر پنجم تورات در پاراش سوم پادشاه خوانده شده و غیر از این موضع نیز از این قبیل بسیار است . و شاید «محمد كأيا » ابتدا كلام بوده فقرات بعد بر آن حمل شود.

و خلاصه سخن بر هر تقدیر اینست که آن حضرت چوب خواهش کرده شده است و این معنی کنایه است از خوبی و صلاح آن حضرت

و چوب را کنایه از مرد صالح قرار دادن در لغت عبری متعارف است ، چنانچه در تورات مذکور است که در وقتی که حضرت موسیٰ علیه السلام جاسوسان به زمین کنعان میفرستاد سفارش کرد که ببینید که در آن زمین چوبی هست. و علماء گفته اند یعنی ببینید که در آن زمین مرد صالحی هست .

و معنی فرونشاندن بوده را نسخ ادیان و رسوم است که به بعثت آن حضرت اتفاق افتاد. و مراد از کل بودن عموم بعثت و رسالت آن حضرت است بر کافه ناس .

« حرف النون »

«نَحَرا كَدَ مُطا وِلْتُتْ قُصْ مَطَا مِتَعَبِدْ قَطَاطًا وَ هَوَا حَسَفْ طِنْيادَا مَلْطا» یعنی روشن کند چون برسد و به نشان قیامت برسد کننده جنگ باشد و باشد از سفال گل بیرون آمده .

فقره روشن کند چون برسد حجّت بر منکرین نبوّت آن حضرت است، زیرا که زمین روشن نمی شود مگر به نور هدایت و ضلالت و اضلال تاریکی است نه روشنی .

و فقره بعد ظاهر است، زیرا که به قیامت رسیدن آن حضرت دلیل برخاتم بودن است و جنگ کردن آن حضرت با دشمنان دین مشهور است.

و فقره آخر خبر است باینکه آن پیغمبر از سلسله عرب است

و اشاره است به آنچه حضرت دانیال در نمایش صنم خبر داده بود و در آنجا به ثبوت پیوست که حسف طینا عرب است

« حرف السين »

« سَكَرْ پُوهَا وَ تُشَجا وَ آرِیلٌ كِسْهَا نَفَتْ نَفْشِه يَهَا » یعنی محکم کند سخن را مدح و تسبیحات را و برود و ببرد بیرون آید جان امیر .

غرض از محکم کردن سخن اشاره است باینکه معجز آن حضرت سخن خواهد بود و فصاحت و بلاغت را بجائی خواهد رسانید که اساس آن بسیار محکم باشد و از هم نریزد و سخن را به نحوی بگوید که کسی دخل و تصرف در آن نتواند کرد و تحریف و تبدیل در آن راه نیابد .

و مراد از محکم کردن مدح و تسبیح بر پا شدن نماز یومیه است و مراد از رفتن و بریدن او غالب شدن اوست در جنگ . و مراد از بیرون آمدن جان امیر احتمال دارد که کشته شدن امیران و سرداران سپاه ها باشد که با آن حضرت جنگ کردند .

« حرف العين »

«عَفَاعَزَا وَنَافَلْ عَزِيزًا وَبَاطِلاً كُزَا وَدى شَلَطَتْ وَكَزَا» یعنی بپوشاند سختی را و براندازد سختی را و باطل کند بت را و آنکه مسلط شود

آسمان را و بگذرد.

شاید مراد از پوشانیدن سختی و بر طرف کردن سختی اطفاء نائره قتل و غارت و ناخوشی ها باشد که پیش از آن حضرت بود و مردم در جاهلیت انواع زحمت می کشیدند و به ظهور شریعت آن حضرت آن فتنه و فساد بطور کلی مرتفع شد.

و شاید مراد این باشد که آن حضرت بدین سمحه سهله مبعوث شد و تمام تکلیفات شاق و سختی ها که در شریعت های دیگر بود برداشت.

و مراد از باطل کردن بت معلوم است، زیرا که آن حضرت اساس بت پرستی را باطل کرد و چه بسیار بت ها چه در مکه و چه در غیر مکه بدست آن حضرت و اصحاب آن حضرت شکسته شد و مراد از فقره آخر خبر از معراج آن حضرت است .

« حرف الفاء »

«فَخَرَارى هَوَا وَمُكَدِلْ بَن كَدْ وَا أتْ قَوْلاً قَاوْ هَوَا كُلْبُو بَوَاه »

مراد از فخر اسفال است، به این معنی به عربیت که فخار به معنی کوزه گر است نزدیک است و حاصل معنی اینست که او از اسفال باشد بزرگ کند پسران بت پرستان را نشان قولاقا و اوست همه او در شادی است.

حاصل معنى فقره اوّل همان اشاره است باینکه آن حضرت از

عرب است که بنشان حضرت دانیال و معنی فقره دوّم كمال ظهور دارد زیرا که آن حضرت بعد از اینکه بر مکه و سایر اطراف مسلّط شد و هر کسی که اطاعت او نکرد کشت نهایت هر که اطاعت کرد و اولاد آن جماعتی را که کشت نهایت مراعات کرد و تمام اولاد بت پرستان در اسلام بزرگ شدند و به امارت و بزرگی رسیدند و مجموع بواسطهٔ آن حضرت بود .

و آنچه مذکور است که نشان قولاقا و اوست اشاره است به آنچه حضرت شعیا خبر داده است در فصل بیست و هشتم (1)کتاب خود و در آنجا لفظ قولاقا و مذکور است و در سایر کتب انبیاء در جائی دیگر این لفظ مذکور نیست و مقصود از کلام کودک این است که همین محمد نشان قولاقاو است که در کتاب شعیا مذکور است و ما آن را در همین کتاب (2)نقل نمودیم و ترجمه کردیم و آنچه از آن استنباط می شد نوشتیم و چون در این مقام صریح است که احوال کیست و مقصود کدام شخص است، زیرا که علاوه علامات تصریح اسم دارد، پس بنابراین مقصود حضرت شعیا نیز همان شخص باشد و ابهامی از برای آن عبارت شعیاء نیز باقی نماند و فی الحقیقه همین دو فقره از برای طالب حق کافی است و احتیاج به چیز دیگر ندارد . و در کتاب آروخ که از جمله کتب لغت است مذکور است که لفظ


1) کتاب شعیاء نبی علیه السلام باب بیست و هشتم، آیه 10 و 13 .

2) در اوّل فصل دوّم از باب سوّم .

«وای» به معنی اندوه و مصیبت است و لفظ «واه» به معنی شادی و خوشی ، فلهذا ما فقره چهارم را بنحو مذکور معنی کردیم و مقصود از آن ظاهر است .

« حرف الصاد »

«صِيْهَرَا شَاهَا وَسِيْبَاه وَها شَاطَا وَ شَامْعَا وَعَرقْ بَهَا»

معنى تحت اللفظ فقره اوّل این است که روشنائی درنگ کند. شاید که غرض رد شمس (1)باشد و شاید اشاره به شق القمر (2)باشد و بهر تقدیر از فقرات مبهمه است و حقیقت مقصود معلوم نیست. و از حروف دیگر تا آخر وحی چیزی معلوم نمی شود مگر از حرف تاء که می توان حمل بر ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالى فَرَجَهُ الشَّرِيف نمود، زیرا که حاصل معنی این است که بیاید ساعتی که قوی شود رستگاری و بسیار شود نبوّت و جاری شود و پر شود همه زمین .


1) اشاره به آن وقتی است که خورشید غروب کرده بود و به دعای رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِه برگشت. خصائص الکبری، جلد 2 ، صفحهٔ 137.

2) چنانچه آمده است: از ابن عباس که گفت: عده ای از مشرکین آمدند نزد پیغمبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِه و عرضه داشتند که اگر تو راستگو می باشی (در مورد قیامت که آیه نازل شده بود) « اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ » «سوره قمر آیه 1» پس ماه را برای ما دو نیم کن، پیغمبر اکرم صَلَّی اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّم به آنها فرمودند: اگر انجام دادم ایمان می آورید عرضه داشتند بلی ، و ماه شب چهارده بود که پیغمبر اکرم صَلى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِه از خداوند درخواست نمودند آنچه که مشرکین از پیغمبر صَلَّی اللهُ عَلَيْهِ وَآلِه طلب نموده بودند، پس ماه دو شقه شد الخ ، ( مجمع البيان طبرسی، جلد ،9 ، صفحهٔ 186، تفسیر سوره قمر).

«وحى دوّم»

که بعکس وحی اوّل است و از تاء قرشت شروع شده و تا فاء رسیده است :

« حرف التاء »

«تشك تِفَارًا وَتِرِبْ كُبورا وَيشْتَرُو أسيرا» یعنی بسیار شود شرافت و بسیار شود جبروت و گشوده شوند بستگان . مقصود از این فقرات واضح است .

« حرف الشين »

«شيْنَا شِيْنَا وُمَشِتْيْنَا عَاقَا وَمَعْقَاعِيْنَا وَدَبِيْنَا مِسْتَنقَا »

یعنی شش آرزومند همان شش به دشواری افتند دشواری بعد از دشواری و چسبندگان به رحمت بیفتند .

«حرف الراء »

«رَعَصَا مِتْرَسًا وَنَاصَا وَحَلْسًا دَيسَا» یعنی بسختی بیفتند و به تنگی بیفتند و به عذاب افتند و کنده شوند و خورد شوند.

« حرف القاف »

« قَفِيْصَا مِثْعَرفًا عَل يَدسَا دِسَفَاه كَصُرِفَا بِتْرُ وفَانِيْتَسَا يَحُومَا »

یعنی به خنجر از قفا بریده شود بر کنار رودخانه و در صحرا مثل امتحان کرده شده و شکسته شده گرفته می شود در زفاف .

« حرف الصاد »

«صَبُوعًا نِصْبَعَا نِسَرفَا وَنِفْرَعَا وُمْيُودَعَا بَدِيعَا شَبوعًا نِسْتَعْشَعَا »

یعنی خیمه های رنگین که جای نشست فرزند آزادگانست سوخته شود و آشکار شوند خویشان معروف که به ناز پروریده شده بودند .

( مؤلّف گوید ) که شاید مراد از این فقرات به تمام ها خبر از مقدمه واقعه کربلا باشد و آن شش نفر برگزیده بزرگان و چسبیدگان باقی اصحاب باشند و مراد از سرقفا بریده شده سيّد الشهداء عَلَيْهِ السَّلام و حکایت زفاف و عروسی حکایت قاسم بن الحسن عَلَيْهِما السَّلام بوده ، فقرات آخرین خبر از اسیر شدن و سوختن خیمه های اهل بیت عَلَيْهِمُ السَّلام که فرزند زادگان حضرت رسالتند بوده باشد و الله يعلم .

و از حرف تاء این وحی و تمام سه وحی دیگر چیزی که توان مطلبی فهمید دستگیر نشد ، فلهذا از آن گذشته امیدواری به کرم پروردگار اینست که توفیق فهم تمام را کرامت فرماید،

«إِنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدير».

باب چهارم : احوال حضرت عیسی بن مریم (ع) در نگاه انبیاء پیشین

در احوال حضرت عیسی بن مریم علیه السلام و ایراد آنچه أنبياء سابق دربارۀ آن بزرگوار خبر داده اند باد

« اوّل » - در پاراش و یحی یعقوب از سفر اوّل تورات مذکور است که چون وقت وفات حضرت یعقوب عليه السلام رسید اولاد امجاد خود را طلبیده هر یک را جدا جدا تفقد فرموده گوش و هوش ایشان را به جواهر گرانبهای نصیحت و وصیت تزئین بخشید و ایشان را اخبار و اعلام نموده که هر یک از ایشان و اولاد ایشان بروزگاران چه خواهد رسید ، (1)از آن جمله در شأن یهودا باین عبارت فرموده که « لآيَاتُورِ شبط مى يهودا و مُحْو قِقُ می بِمِن رِعْلاَقٌ عَدْ كَى يَابُوِ شِيلُو وَ لُو بِيْقَهَتْ عَمِيْم » یعنی دور نشود سلطنت از یهودا و بزرگی از فرزندان او تا اینکه بیاید شیلو و به او جمع شوند قوم ها. (2)

( مؤلّف گوید ) که «شیلو» باتفاق علماء يهود اسم مسیح است و مسيح در كتب أنبياء به هفت اسم مذکور است. و آنچه از تدرّب


1) سفر پیدایش ، باب چهل و نهم ، از آیه 1 إلى 9 .

2) سفر پیدایش، باب چهل و نهم ، آیه 10 .

کتب معلوم می شود این است که سلطنت بر اولاد یهودا که حضرت داود و سلیمان از آن سبطاند قرار داشت تا وقت خرابی بیت المقدس در مرتبه ثانی و در خرابی بیت المقدس سلطنت اولاد یهودا تمام شد و از آن وقت تا حال که دو هزار سال است از بني إسرائيل صاحب حکمی در عالم وجود ندارد و از سلطنت و پادشاهی و بزرگی ایشان اثری باقی نیست ، پس اگر ما صدق شیلو کسی باشد که هنوز بوجود نیامده باشد بنحوی که اعتقاد علماء يهود د است لازم می آید که سخن پیغمبر خدا دروغ باشد و سلطنت از اولاد یهودا پیش از ظهور مسیح بر طرف شده باشد ، پس باید مسیح کسی باشد که ظهور او مقارن خرابی بیت المقدس باشد و آن عیسیٰ بن مریم بود که در آن اوان مبعوث شد و مقارن بعثت او سلطنت اولاد یهودا به انقراض پیوست و همه قوم ها مگر طائفه قلیلی از بنی اسرائیل بر او جمع شدند و به پیغمبری او اقرار کردند و الحال نیز اقرار دارند چه از طائفه اسلام و چه از اهل فرنگ و غیرهم .

«دوم» - در نشان پانزدهم (1)کتاب شعیا آیاتی چند مذکور است که در آن آیات خبر است از کسی که اولاد پیشا که پدر حضرت داود پیغمبر است شخص بزرگی عظیم الشأن بهم خواهد رسید و اوّل آن آیات این است «وَيَاصَا خُطَرْ میكَزَعْ پیبِشَيْ وَنصَرْ مِی شَارَاشَا وَبِفِرِه» و همچنین تا آخر آیه و خلاصۀ معنی آیات این است که بیرون آید شاخه ای از ریشه پیشا و برومند شود و قرار گیرد بر او روح خدا و روح


1) یازدهم است .

حکمت و بینش و روح اندیشه و جبروت و روح دانش و ترس خدا گفتار او بترس خدا باشد و بطريق وحی و الهام سخن گوید بدون تعلم از کسی و حکم کند براستی برای درویشان و نصیحت کند متواضعان زمین را و بزند زمین را به عصا دهن خود و روح لب های او بکشد ظالمان را یعنی جهاد ظالمان با عصا و شمشیر نکند بلکه بزبان و قوت نفس خود ایشان را بر طرف کند و به راه راست دلالت کند و باشد اساس کار او بر عدل و راستی بطریقی که گرگ و میش با یکدیگر چرا کنند و کسی را اذیت بکسی نرسد و بچه شیر خواره دست در سوراخ مار کند و شیر درنده مانند حیوانات وحشی بچرد و پر شود کوه خاص من از دانش و فهم مثل این که دریا از آب پر می شود.

و در آخر آن آیات مذکور است که «وَهَايَاهُ يَيُومْ هَهُو شُورَشُ بِيْشَيَ

أَشِرْ عُومِدٌ لَيْس عَمِيمٌ إليو كُويِيمْ بِيدرُوشُو وَهَايْنَاهُ مَنُوحًا تُوكَابُودْ»

یعنی باشد در آن روز شاخه درخت پیشا که برپا شده است برای علم قوم ها به او قوم ها بگروند و باشد جای او عزّت و بزرگی . (1)

( مؤلّف گوید ) که از اولاد پیشا بودن حضرت عيسى بن مريم علیه السلام در کتب انساب و تواریخ مسطور است و هیچ یک از علماء انساب در این معنی خلاف نکرده اند و آنچه در این آیات مذکور است به تمام ها موافق است با آثار آن حضرت که از شاخه درخت پیشا بود و روح الله لقب داشت و تعلیم از کسی نگرفت حتی اینکه


1) از آیه 1 تا آخر آیه 10 .

در تعلّم لغت احتیاج به معلمی نداشت و در طفولیت سخن گفت و هرگز جهاد نکرد و امر نبوّت را به نصیحت و زبان برپا داشت و خلق را نصیحت می کرد و بقوّت نفس از ایشان انتقام می کشید.

و آنچه علماء یهود در این مقام می گویند این است که از علامات ظهور او صلح کل و دوستی و دشمنان مثل گرگ و میش و گاو و خرس است و باید کسی به کسی اذیت نرساند و حال اینکه از زمان حضرت آدم تا حال پیوسته تیغ جفای ظالمان بر سر مظلومان آخته و دست زبردستان همیشه بر زیردستان افراخته بوده ، پس آن شخص را که در آیات خبر داده اند باید هنوز نیامده باشد .

و ما در جواب می گوئیم که آنچه اعتقاد طائفه اسلام و متواتر در احادیث ایشان است که حضرت عیسی بن مریم علیه السلام در آخرالزمان در خدمت قائم آل محمّد عَجَّلَ الله تَعَالَى فَرَجَهُ الشَّريف به زمین خواهد آمد و در زیر عَلَم آن حضرت خواهد ایستاد و در میان لشکر آن حضرت به عزّت و بزرگی فرمان فرما خواهد بود و همچنین در احادیث وارد است که در آن زمان صلح اتفاق خواهد افتاد و هیچ یک از حیوانات اذیت به دیگری نخواهد رسانید و دست اذیت

ظالمان از مظلومان کوتاه خواهد شد و ظهور این امور در کعبه معظمه که کوه خاص خداست خواهد بود و راستی و عدل آن وادی را خواهد پر کرد ، (1)و چون این امور هنوز اتفاق نیفتاده پس بر کسی که


1) بطوری که در قرآن کریم اشاره شده است در سوره نساء، آیه 159 ، و ان من اهل الكتاب إلا ليؤمنن به قبل موته، یعنی و هیچ یک از اهل کتاب نیست إلا اینکه قبل از مرگش به او ایمان می آورد. و کما اینکه از مشهورترین تعابیری که در مورد ظهور حضرت مهدى عَجَلَ الله تَعالى فَرَجَهُ الشَّريف شده، تعبيري است که در روایات آمده است: يملأ الله الأرض قسطاً وعدلاً بعد ما ملئت ظلماً وجوراً ، یعنی خداوند تبارک و تعالی پر می کند زمین را از عدل و داد بعد از اینکه پر شده بود از ظلم و ستم .

از دین اسلام خارج باشد حجّت نمیشود، نهایت مسلمانان را موجب مزيد يقين و استحكام اعتقاد خواهد گردید.

و اگر کسی گوید که : امنیت و رفاهیت موقوف بود بر اطاعت کردن حضرت عیسی علیه السلام چنانچه طائفه ای که آن حضرت را اطاعت کردند حال هم در رفاهیت اند مثل اهل فرنگ ، بسیار بعید نخواهد بود.

مخفی نماند که بیشتر کتاب حضرت شعیا علیه السلام خبر است از احوال حضرت عیسی علیه السلام و چون از برای آن حضرت دو ظهور است یکی در اوّل و یکی در آخر و علامات هر دو ظهور با هم دیگر ذکر شده و آنچه از آثار ظهور ثانی (1)است اتفاق نیفتاده و اگر مجملی از آن ها را در احادیث توان جست حجّت بر خصم که احادیث


1) همچنین که پیغمبر أكرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّم فرمودند: « لن تهلك أمة أنا أولها وعيسى بن مريم في آخرها و المهدي في وسطها » الحاوى للسيوطي ، جلد 2 / 134 به نقل از تاریخ ما بعد الظهور / 849 ، « یعنی : هلاک نمی شود آن امتی که من در اوّلش باشم و عیسی بن مریم در آخرش و مهدی در وسط آن» و این صفات به تمامه درست مطابق عقیده و مذهب شیعه است که معتقدند به نبوت پیغمبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِه و بعد از ایشان ، پس از خلافت و جانشینی امیر المؤمنين على بن ابي طالب و ده امامان معصوم عَلَيْهِمُ السَّلام پس از ایشان معتقد و پیرو امام دوازدهم یعنی حضرت مهدی عجل الله تعالى فرجه الشریف می باشند و بعد ايضاً معتقدند که وقتی حضرت مهدى عَلَيْهِ السلام ظهور خواهند کرد انشاء الله حضرت عیسیٰ عَلَيْهِ السَّلام از آسمان به زمین می آید و به ایشان اقتداء می کند. الحمد لله الذي هدانا لهذا .

را منکر است نخواهد بود و بجهت عدم وقوع نمی توان او را الزام داد ، خصوصاً در صورتی که خصم اعتقاد بوجود حضرت عيسى نداشته باشد و چنین داند که آن حضرت کشته شد و بردار کشیده شد و آنچه از علاماتی که علامت ظهور اوّل بوده و اتفاق افتاده خصم بدست آویز اینکه آن شخصی که این علامات در شأن او وارد است باید تمام آن ها بر او صدق کند منکر می شود، پس بنابراین غالب آن کتاب بر آن جماعت غیر مفهوم خواهد ماند و از مطالعه آن حاصلی جز حیرت عاید ایشان نمی گردد .

بلی آن جماعت متفق الکلمه می گویند که این علامات تماماً در شأن ماشیح است و او را موجود می دانند و انتظار ظهور او را می کشند و از جهت استحکام اساس ادعاء خویش به اهل اسلام می گویند که غرض ما از ماشیح مهدی آخرالزمان است که شما نیز به آمدن او امیدوارید .

نهایت در شأن ماشیح موعود سخنان چند می گویند که بر هیچ یک از آن ها دلیلی ندارند ، مثل اینکه می گویند که باید از بنی اسرائیل باشد و بر شریعت تورات رفتار کند و دین یهودیت را برپا دارد و در رتبه از موسى بن عمران پست تر باشد.

و اگر کسی تمام آنچه ایشان در شأن ماشیح می گویند ملاحظه کند و با یکدیگر بسنجد از قبیل آسمان و ریسمان خواهد بود و چون خامه تیز گام در قطع مراحل این رساله عجول و عمر نا پایدار از آن اعجل است در خود مجال اقامت برسر این مطلب ندید و از نقل کتاب حضرت شعیا زبان بکام کشید ، اگر مشیت الله قرار گرفته باشد

و در اجل موعودی تأخیری واقع شود و توفیق موافقت نماید اراده هست که بعد از فراغ از تألیف این رساله تمام کتاب شعیا را ترجمه بلکه تفسیر نماید و بعون الله تعالی در آنجا چگونگی این کلمات و عبارات به ظهور خواهد رسانید.

و آنچه در این مقام اشاره به آن ضرور است اینست که در این اوان یکی از ابو الفضول های یهود که خود را عالم می پندارد و در مشهد مقدّس ساکن است کتابی تصنیف کرده و به مضمون « برعکس نهند نام زنگی کافور » آن را مسمى بحياة الروح ساخته و در آن کتاب در مقام اثبات ابدی بودن شریعت تورات از شأن پنجاه و چهارم کتاب شعیا آیه ای (1)جسته و آن را دلیل بر مدعاء خود پنداشته و استدلال مذکور علاوه بر بی بنا بودن و بر مدعا دلالت نداشتن مستلزم فساد کلی است از برای یهود ، زیرا که ایشان بغیر از اینکه می گویند که دلیل ما برهر مدعائی متابعت آباء اسلافست و ایشان چنین و چنین گفته اند و از ما اعلم و اصلح بودند و ما را متابعت ایشان واجب است، چیز دیگر در دست ندارند و این سخن را در جمیع مواد چه در اصل ملت و اعتقاد و چه در تفسیر و ترجمه كتب أنبياء جاری می سازند و بقدر سرموئی از تقلید گذشتن و بجانب تحقیق میل کردن را جایز نمی دانند .

و استدلال بی پائی که آن مدعی علم کرده از جمله سخنانی است که خود از پیش خود تراشیده و به متصرّفهٔ ناقص خود آن را جسته


1) آیه 9 و 10 .

و دلیل پنداشته، زیرا که آیۀ مذکوره در ضمن آیاتی است که باتفاق کل خبر است از احوال ماشیح و هیچیک از مفسرین ایشان بجز اینکه مجملاً گفته که تمام این آیات چه در این نشان پنجاه و چهارم و چه در نشان پیش از آن و بعد از آن در شأن ماشیح است چیز دیگر نگفته .

و خلاصه مضمون آن آیه اینست که من چنان شرط کردم که دیگر طوفان به زمین نیاورم شرط کردم که تو را غضب نکنم و زجر نکنم و اگر کوه ها و کمرها رها شوند و بگردند سلامتی و رحمت من از تو نگردد . (1)

و دلالت این آیه بر مطلب مستدل معلوم نیست که از چه و چه است و اگر گوید که این آیه از سایر آیات جداست و بما قبل و بما بعد مطلقاً دخل ندارد و خطاب به بنی اسرائیل است . می گوئیم که : بنابراین باید که خداوند عالم بعد از حضرت شعیا دیگر بني إسرائيل را غضب نکند و حال اینکه غالب آنچه بر بنی إسرائيل وارد شد بعد از آن حضرت بود، زیرا که آن حضرت در اواسط بيت المقدس اوّل مبعوث شد و بچندی فاصل بخت النصر بر ایشان مسلط شد و کرد آنچه کرد و بعد از آن تا این زمان رسید به ایشان آنچه رسید و در این صورت نزاع مستدل از ما گذشته تعلق بخدا و پیغمبر گرفت و لازم آمد که ایشان دروغ گفته به وعده خود وفا نکرده باشند .

و اگر گوید که : مقصود از اینکه تو را غضب نکنم و سلامتی از تو نگردد اینست که شریعت شما منسوخ نشود، می گوئیم: عجب


1) كتاب شعیاء نبی علیه السلام، باب پنجاه و چهارم، آیه 9 و 10 .

دلالتی و غریب استدلالی میانۀ غضب کردن و نسخ نمودن شریعت چه ملازمه است و بر تقدیر اثبات ملازمه باید که شریعت بنى إسرائيل چند دفعه نسخ شده باشد، زیرا که خدا شده باشد، زیرا که خدا بر ایشان چند دفعه غضب کرد که یکی از آنها تسلّط بخت النصر و دیگر تسلّط طیطوس بود وعلى هذا القياس بجهت بت پرستی ها و معصیت ها چندین دفعه به بلاها و عذاب ها گرفتار شدند .

«سوم» - در فصل پنجم میخاء پیغمبر مذکور است که « وَأَنَا بِتْ لِحَمْ إِفْرَانَا صَاعِيرٌ لِهْيُوتُ بِأَلِفْ يَهُودَا مِيْمِخَالِى يَصِ لِهْيُوتْ مُوشِلْ بِيَسْرَائل وَمُصْ أَوْتَاوْ مِيْقِدَمْ مِيمُعلَاَمْ لَأَخِنْ بِيْتِنِمْ عِدْعِتْ يُولِدَا يَا لَآدَاهُ».

بدان که بیت لحم قریه ای از قرای بیت المقدس است که در زمان بني إسرائيل در تصرف سبط يهودا بود و آن قریه را افراتا نیز می گویند و حاصل معنی اینست که تو ای بیت لحم کوچکی از برای بودن مکان بزرگان یهودا از تو برای من بیرون می آید از برای مسلط شدن بر بني إسرائيل و بيرون آمدن او امریست که مقدّر شده است پیش از

خلقت عالمیان لیکن بدهم ایشان را تا وقتی که زاینده بزاید. (1)

و دلالت این فقرات بر این مدعا اینست که باتفاق مؤرّخین حضرت عیسی علیه السلام در بیت لحم متولد شد و مادر او از سبط یهودا بود و آنچه در کتب سماوی و عرف و غیرهما متعارف است اینست که فرزند را به پدر نسبت می کنند چنانچه می گویند که زائید ابراهیم اسحاق را و اسحاق یعقوب را و یعقوب فلان و فلان را و هرگز


1) کتاب میکاه نبی، باب پنجم ، آیه 2 و 3.

اتفاق نیفتاده که فرزندی را به مادر اسناد دهند مگر نسبت عیسیٰ بن مریم که در این مقام فرموده که زاینده بزاید بجهت اینکه آن حضرت بی پدر متولد شد. و هرگاه کسی خود را از تعصب خالی کند تشکیکی از برای او باقی نخواهد ماند.

و اگر کسی گوید که: شاید این مولود بعد از این در بیت لحم اتفاق افتد. در جواب می گوئیم که این بسیار بعید است، زیرا که در صورتی که سلسله دولت بنی اسرائیل از یکدیگر گسیخت و اسپاط متفرق شده هرکس بطريقي افتاد بحيثيتی که هیچ یک از آحاد بنی اسرائیل نمی داند که از چه سبط و کدام طائفه است و خدا داند که بیت لحم در کدام مکان بوده و الحال خراب است یا آباد . و بهر حال منصف می داند که باید این امر اتفاق افتاده باشد .

«چهارم» - در نشان بیست و سوم کتاب ارمیا چند آیه مذکور است که حاصل معنی آن این است که وعده فرموده است خداکه برویاند از نسل داود صدیقی را که بزرگ بزرگ شود و در روزگار او رستگار شود يهودا و امنیت یابند بنی اسرائیل و در آخر می فرماید که « وَزِه شِمُو أَشِرْ يَفْروء أدْنَائ صِدْقِنُو» یعنی و این اسم او آنچه بخواند او را خدای صديق ما . (1)

و همچنین در نشان سی و سوم از همان کتاب آیاتی مذکور است که مضمون آن قریب است بمضمون آیات نشان بیست و سوم ، مگر

اینکه ضمائری که در این نشان است ضمیر مؤنث است و حاصل


1) آیه 5 و 6 .

معنی آن اینست که وعده خدا اینست که برویاند از نسل داود رویانیدن صدیقی و رستگاری یابد به او یهودا و امنيت يابد بيت المقدس .

و باز در آخر همان آیه می فرماید که « وَزِهُ أَشِرْ يقر الآه أَدْنَائ صِدْقِنُو» . (1)

و آنچه علماء یهود در این دو مقام گفته اند اینست که این آیات نشان ماشیح است و بر این چیزی نیفزوده اند . و یکی از مفسرین که او را ردق گویند گفته که ماشیح خود بخود مثل گیاه صحرا بروید و گویا این معنی را از لفظ روئیدن و رویانیدن که در آیات مکرر مذکور است استنباط نموده و في الحقيقه درست فهمیده زیرا که بوجود آمدن فرزند بی پدر شبیه است بروئیدن گیاه خود روی ، یعنی گیاهی که کسی تخم آن را نکاشته باشد و بمحض دهقانیت قدرت حضرت احد بدون اسباب ظاهری روئیده باشد و آن علامات بر مسیح بن مريم صدق دارد (2)خصوصاً در صورتی که باقی آنچه در آیه مذکور است نیز بر آن حضرت درست آید، مثل اینکه از آل داود باشد و رستگار شود به او سبط یهودا، زیرا که آنچه در کتب تواریخ مذکور است و بعضی از علماء یهود به آن قائلند اینست که تمام سبط یهودا به آن حضرت ایمان آوردند و در بستر راحت و امنیت استراحت گزیدند


1) آیه 15 و 16 .

2) چنانچه مرحوم مولى محمد مهدی نراقی در کتاب خود انيس الموحدین / 117 ذکر فرموده است: بنابر نظر بعضی ماشیح حضرت صاحب الزمان عَجَّل الله تعالی فرجه الشریف می باشد .

و مثل سایر یهود حیران و سرگردان و ذلیل نماندند

و فقرة « يقرء أدنائ صدقنو » را در هر دو موضع بدو وجه می توان ترجمه کرد: یکی «ادنای» فاعل « يقرء » بوده حاصل معنی چنین باشد که بخواند خدا او را صدیق. و دیگر اینکه فاعل « یقرء » را تقدیر کرده «ادنای» را داخل مقروء قرار دهیم و باین طریق معنی کنیم که بخواند خواننده او را خدای راستی.

و بر هر تقدیر این علامت نیز بر آن حضرت صدق می کند ، زیرا که بر تقدیر اوّل صدیقی خواند خدا او را ظاهر است . و در قرآن مجید به آن تصریح واقع شده و مکرر در شأن مسیح بن مریم مصدق فرموده . (1)

و بر تقدير دوّم خدا خواندن آن حضرت را در میان طائفه نصاری مشهور است و خداوند احد در چند موضع از قرآن مجید به آن تصریح فرموده قائلین این قول را سرزنش کرده ، از جمله آن مواضع در سوره مبارکه مائده در دو موضع فرموده « لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِيحُ بْنِ مَرْيَمَ » . (2)

و چون ضمائری که در نشان سوّم است مؤنث است می تواند بود که غرض از آن خبر خود مریم علیها السلام بوده باشد و صدیق خواندن خدا مریم را در قرآن در سوره مائده (3)صریح است چنانچه


1) سوره آل عمران، آیه 50 « وَ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْراةِ .....»

2) آیه 72 ، یعنی به تحقیق که کفر ورزیدند کسانی که گفتند بدرستی که خدا همان مسیح بن مریم است.

3) آیه 75.

می فرماید که «وامه صدیقه» و همچنین نصاری آن معصومه را خدا

می دانند .

اگر متعصبی گوید که: چه مانع دارد که از آل داود دیگری نیز متولد شود که این صفات بر او درست آید و او را صدیق یا خدا خوانند و خود بخود بروید و سایر صفات دیگر نیز که در همین آیات و سایر آيات كتب أنبیاء در نشان ماشیح مذکور است بر او درست آید ، مثل اینکه بوجود او بنى إسرائيل براحت و امنیت افتند و پادشاه باشد و بر همه مسلط شود و دلیل بر اینکه آن شخص عیسی بن مریم بوده باشد چیست و حال اینکه او در آخر بیت المقدس ثانی بوجود آمد که اوّل خرابی و پریشانی بني إسرائيل بود.

در جواب می گوئیم که : اعتقاد طائفه یهود اینست که ماشیح موعود متولد شده است، زیرا که در تفسیر آیاتی که در نشان پنجاه و سوّم (1)کتاب حضرت شعیاء پیغمبر مذکور است و اوّل آن آیات اینست که «هِيْنِه يَسِكيْل عَبْدِى يَارُومْ» إلى آخرها و حاصل معنى آن آیات خبر است از بنده برگزیده از بندگان خدا که بیاید و بزرگ شود و دهن پادشاهان از او بسته شود و بنماید به ایشان آنچه را ندیده باشند و بفهماند آنچه را نشنیده باشند. (2)

و همچنین اوصاف آن بنده را می شمارد تا اینکه در فقره ای می فرماید که او بیمناک است از تقصیرات ما و خسته است از گناهان ما سلامتی ما از اوست و جراحت او شفاست برای همه ما و ما چون


1) و همچنین اواخر باب پنجاه و دوم .

2) کتاب شعیاء نبی علیه السلام ، باب پنجاه و دوم ، آیه 15 .

گوسفندان سرگردان شدیم. (1)و همچنین صفات او را می شمارد تا آخر آيات .

مترجمین ایشان می گویند که غرض از آن بنده ماشیح است و نقل کرده اند که یکی از علماء او را داربی یوشع می گویند بر در کن عدن یعنی بهشت عدن ماشیح را دید که تمام بدن او مجروح و خسته و بیمناک بود بجهت گناه بنی اسرائیل و بر او زخم بسیار بود و کسی که هنوز متولد نشده باشد و قدم بعرصه وجود نگذاشته باشد به چه نحو می تواند که بر در بهشت بنشیند و اندام او زخم و جراحت داشته باشد. و در غیر این موضع نیز در تفاسیر و ترجمه های خود تصریح بوجود آمدن ماشیح کرده اند .

پس بنابراین احتمال اینکه ماشیح بعد از این متولد خواهد شد باطل خواهد بود و بر تقدیری که موجود شده باشد ورد و بحث در خصوص اینکه چرا بوجود او سایر علامات بعمل نیامده مشترک خواهد شد میان ما و یهود، یهود را لازمت که متابعت ما نموده قائل شوند باینکه از برای آن حضرت دو ظهور است واحدهما اتفاق افتاده و بعضی علامات مثل اینکه از چه سلسله است و در کجا متولد می شود، ما صدق بهم رسانیده و ما بقی مانده و بعمل خواهد آمد و آن شخص که متولد شده و مراد از ماشیح اوست یا مسیح بن مریم است یا غیر اوست و هرگاه غیر او بوده باشد میگوئیم که فرزندی که در میان سبط یهودا متولد شود شد و غیر مسیح بن مریم بود کیست


1) کتاب شعیاء نبی علیه السلام، باب پنجاه و سوم، از اوائل باب تا آخر آیه 6 .

و چرا از آن شخص هیچ خبری نیست و مسیح بن مریم با وجود اینکه بر باطل بود باین شدّت مشهور شد، بلکه می گوئیم که کسی که در عالم فرزند بی پدر متولد شدن را غیر از آن حضرت ادعا نکرده و در هیچ کتاب تاریخی نیز مذکور نیست مگر در تاریخ طوائف اتراک که قریب به آن نقلی هست و می گویند که زنی عالنقوا نام بی شوهر زائید و بر تقدیر صدق نه آن زن از آل داود بود و نه از سبط يهودا و نه از طائفه بنى إسرائيل بود و از فرزندانی که ادعا کردند که بی پدر زائیده است سه نفر بودند و هر سه کافر بودند و شخص کافر ماشیح نمی تواند بود ، پس باید که البته آن شخص مسیح بن مریم بوده باشد .

و اگر گوید که مسیح بن مریم کشته شد و بردار آویخته شد و کسی که کشته شود ماشیح نیست زیرا که باید ماشیح زنده باشد و جمیع علامات درباره او صدق کند .

در جواب می گوئیم که : بر هر صاحب بصیرتی معلوم است که تمام امور عالم بر وفق مشية الله جاری است و از احدی بی اذن و اراده او امری متمشی نمی گردد چنانچه گفته اند :

اگر تیغ عالم بجنبد زجای *** نبرد رگی تا نخواهد خدای

و در صورتی که اراده خدا به افتاء مسیح بن مريم تعلق نگرفته باشد و باید که آن حضرت زنده بماند یهود را چگونه میسر می شود که او را بکشند و بردار کنند.

و آنچه برخصم محقق است بیش از این نیست که شخصی را به حیله عیسی بن مریم گرفته بردار کردند ، اما برهمان دارکنندگان نیز مشتبه شد که آیا عیسی بن مریم بوده یا نه و آن اشتباه از آن زمان تا

حال که قریب به دو هزار سال است در میان جميع طوائف مشهور است، چنانچه در کتاب تاریخی که موسوم است بشبط يهودا مذکور است و در آن کتاب گفته که طائفه نصاری می گویند که عیسی بن مریم کشته نشد و مسلمین را در زنده بودن آن حضرت تشکیکی نیست و در قرآن مجید صریحاً مذکور است که « وَ قَوْلِهِمْ أَنَا قَتَلْنَا عِيسَى بْنِ مریم رَسُولَ اللَّهِ وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ وَانِ الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِيهِ لَفِى شَكٍّ مِنْهُ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمِ الَّا اتِّباعَ الظَّنِّ وَ ما قَتَلُوهُ يَقِيناً بَلْ رَفَعَهُ اللَّهُ اليه وَ كانَ اللَّهُ عَزِيزاً حَكِيماً » (1)یعنی مهر نهاد خدا بر دل های یهود بسبب گفتن ایشان اینکه کشتیم ما عیسی بن مریم را و حال اینکه نکشتند او را و بردار نیاویختند او را و لكن شبه شد از برای ایشان ، بدرستی که آن کسانی که اختلاف کرده اند در شأن او در شکند از احوال او نیست از برای ایشان از دانش مگر ظن و نکشتند او را از روی یقین بلکه خدا او را بالا برد بسوی خود و خدا غالب وحكيم است.

و این حکایت شبیه است به آنچه یهود در شأن موسى بن عمران می گویند و در کتاب سیفریار شار که از جملهٔ کتب معتبره ایشان است مذکور است و خلاصه آن حکایت اینست که چون آن حضرت در مصر قبطی را کشت به امر فرعون او را گرفته در مقام سیاستگاه بپای دار حاضر کردند و چون خواستند او را سیاست کنند به امر خداوند اکبر ملکی آن حضرت را از چنگال ایشان رهانیده در بیابانی گذاشت


1) سوره نساء، آیه 158 .

و شبه آن حضرت را خدا بر یکی از آن جماعت انداخته آن شخصکشته شد و بدار آویخته شد و آن بزرگوار بسلامت ماند .

و چنانچه خصم پرده شرم و حیا را از چهره وقاحت برداشته بگوید که : ما را در نسب حضرت عیسیٰ بن مریم شبه است و او را صادر از فحشاء و بغی می دانیم و نمی توانیم که بماشیح بودن چنین کسی راضی شویم و حال اینکه باید ماشیح بهترین خلق باشد .

در جواب می گوئیم که: آیا فرزند بی پدر موجود شدن را ممکن دانید و تجویز آن را می کنید یا اینکه می گوئید که ممتنع است که بی پدر کسی موجود شود؟ و شق ثانى بيقين باطل است زیرا که دلیلی بر این مدعا دلالت ندارد بلکه خلاف آن از ملاحظه قدرت خدا بنظر می آید زیرا که در صورتی که تواند که بی پدر و مادر خلق پدر را بطریقی اولی می تواند آفرید و او را در خلق کردن هیچ احتیاج به ماده و مدت نیست و علاوه براین آنچه از عبارت سابق معلوم شد آن بود که باید ماشیح بخودی خود بروید و هرگاه ممتنع باشد که چنین فرزندی بعمل آید لازم می آید که آن علامت کذب بوده برکسی صدق نکند .

و بر تقدیر اوّل که ممکن باشد بلکه واجب باشد که ماشیح موعود نیز بی پدر موجود شود و این یکی از علامات آن حضرت باشد می گوئیم که: آیا دلیلی دلالت بر این مطلب می کند که مریم دختر عمران که مادر آن حضرت بود باغیه بود که از آن دلیل لازم آید که آن حضرت صادر از فساد باشد و خصم را ممکن نیست که ادعاء دلیلی بر این نماید بلکه آنچه از تتبع کتب تواریخ و غیرها معلوم می شود این

است که آن معصوم در زمان خود از زهاد و عباد و نساک بوده کسی را در طهارت و عصمت آن حضرت سخنی نبود و بر تمام عمر خود بغیر از عبادت و ملازمت بيت المقدس کاری نداشت و در آن زمان از عباد وزهاد و نساک بنی اسرائیل که در بیت المقدس بودند گوی سبقت می ربود و علاوه براین از خاندانی بود که تمام آن ها پاک و پاکیزه و خداترس و بزرگ بودند و بعد از اینکه حضرت عیسی قدم به عرصه عالم گذاشت جمعی از اهل فساد از رهگذر اینکه آن حضرت را مخل اوضاع دنیوی خود می دانستند آن دانستند آن معصومه را بفساد نسبت داده خود را مستحق غضب الهی گردانیده باعث این شدند که بالمره بر طرف و ناچیز شده به انواع بلاها مبتلا گردیدند .

خلاصه هرگاه باید که مادر ماشیح بی شوهر آن حضرت را بزاید کسی از مریم باین امر سزاوارتر نیست، زیرا که پاکیزه ترین و بهترین زنان بود و کسی به او به هیچ وجه احتمال بغی و فساد نمی داد ، پس باید که طالب حق خود را از امراض و اغراض خالی کرده بنظر تأمّل و تفكّر امور و ادله را ملاحظه نماید و مع ذلك از حضرت مسبب الأسباب مسألت نماید که او را براه راست هدایت نماید و اگر نه کسی که در مقام عناد بایستد و بنای امر را بر اغماض گذارد و متابعت اسلاف را سرمایه استظهار داند هفتاد مقابل این ادله به او نفع نمی رساند. و السلام على من اتبع الهدى .


باب پنجم : مدح و جایگاه بنی‌اسرائیل در آیات و روایات

در ذکر آیات و اخباری که دلالت بر مدح و خوبی بنی اسرائیل می کند و معانی آن آیات و اظهار آنچه در این مقام ضرور است

بباید دانست که خداوند صمد بلسان أنبياء بني إسرائيل ايشان را خبرها داده و در هر یک از کتب مضمون آیه مباركه « يا بَنِي إِسْرائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وانى فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمِينَ » (1)که ترجمه آن اینست که اى بني إسرائيل ياد كنید نعمت مرا آنچنان نعمتی که بشما انعام کردم به آن و بدرستی که من تفضیل دادم شما را بر خلق عالمیان گوش زد ایشان فرموده.

و مضمون آیه دیگر که می فرماید « یا بنی إِسْرائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَوْفُوا بعهدى أُوفِ بِعَهْدِكُمْ وایای فَارْهَبُونِ » (2)يعنى اى بني إسرائيل ياد آوريد نعمت مرا که انعام کردم به آن بر شما


1) سوره بقره، آیه 47 .

2) سوره بقره ، آیه 40 .

و وفا کنید بعهد من اگر وفا کنید بعهد من وفا میکنم بعهد شما و از من بترسید و بس .

در چندین موضع به ایشان فرموده و بنی اسرائیل این آیات را دست آویز خود کرده به آن فخر می کنند و چنین می دانند که این مراتب دلیل است بر اینکه باید ایشان یهودیت را ترک نکرده بر این مذهب استحکام و ابرام ورزیده به هیچ وجه دست از آن ملت منسوخه ندارند ، بنابراین لازم گردیده که بعضی از آن آیات را در این مقام نقل نموده باندازه فهم خود آن ها را ترجمه کنیم که حقیقت آن بر ناظران در این رساله مخفی نماند.

و در این باب دو فصل ایراد می شود: یکی در آیاتی که دلالت بر فضیلت ایشان می کند بدون اینکه شرطی شده باشد و دوم در آنچه با شرط دلالت بر مدعا دارد.


فصل اوّل

در ذکر آیات و اخباری که دلالت بر فضیلت بني إسرائيل می کند مطلقاً

«اوّل» - آیه ای است که در آخر پاراش وا إِنْحَنَنْ مذکور است و آن اینست که «كَى عَمْ قَارُسٌ أَتاهُ لأَدْنَائ الْهِخَا بَخَا بَاحَرْ أَدْنَايْ إِلْهِذَا لِهْيُوت لُو لَعَمْ سَقُولاَه می كُل هَا عَمِيمٌ أَشِرْ عَلْ بَنِهَا أَدَامَا » یعنی قوم خاص تو از برای خدای خالق خود تو را برگزید خدای خالق تو از برای خود قوم برگزیده از همه قومها که در روی آن زمین ساکن اند . (1)

و آنچه علماء یهود در این آیه می گویند اوّلاً اینست که از کلمه هاء اشاره که بر سر لفظ أداما مذكور است قطع نظر نموده در ترجمه آیه می گویند که خدا برگزید بنی اسرائیل را از همه قوم ها که بر روی زمین اند و بعد این که آیه را حسب الخواهش خود معنی کرده اند می گویند که پس باید قوم خاص خدا منحصر باشد در بني إسرائيل و در روی زمین کسی از خواص نباشد و معلوم است که خداوند احد دیگری را بر قوم خاص خود ترجیح نمی دهد و بیگانه را از آشنا بهتر

نمی داند ، پس چگونه می تواند بود که از قومی دیگر که بیگانگان درگاه خالق عالمند کسی بهم رسد که ناسخ طریقه آشنایان بوده ایشان را متابعت او واجب باشد.

و سستی این کلمات ظاهر است، زیرا که در تورات ها أداما مذکور


1) سفر تثنیه ، باب هفتم، آیه 6.

است و چنانچه دانستی اشاره است به آن قومی که در آن زمین ساکن اند و مؤید همین معنی است آنچه در آیات سابق بر این آیه مذکور است و خلاصه مضمون آن ها امر است بداخل شدن در زمین بيت المقدس و شکستن بت ها و خراب کردن مذبح ها و عبادت خانه های آن جماعت که در آن زمین ساکن بودند و تأکید و تهدید بسیار فرموده است در اینکه مبادا به آن جماعت به هیچ وجه بناء آشنائی بگذارند و با ایشان وصلت کنند و دختر به ایشان دهند و از ایشان دختر بگیرند . و تمام آن آيات منع و زجر بنى إسرائیل است از آشنائی و دوستی با کفار و بت پرستان آن سرزمین .

و بعد از آن آیه منقولست که شما از این بت پرستان بهترید و مع ذلك در آیه بعد می فرماید که از بسیاری و زیادتی شما بر این قومان بود که شما را برگزیدم و اختیار کردم از برای بودن از قوم زیرا که شما از این قومان بسیار کم ترید بلکه بجهت عهدی بود که خدا با پدران شما کرده بود که بیرون آورد شما را و رها کند از دست فرعون پادشاه مصر و اینکه بدانی که خدای خالق تو نگاه دارنده و و فاکننده است به وعده ها و فرمان های خود . (1)

خلاصه آنچه از تمام این آیات معلوم می شود اینست که خداوند عالم بني إسرائيل را بجهت خوبی پدران ایشان بر تمام آن قوم ها که در آن زمین ساکن و مشغول بت پرستی بودند برگزیده و ایشان را نسبت به آن طوائف قوم خاص خود خوانده و از این مراتب ایشان را فخر کردن نمی رسد و بسیار سهل است که خدا پرست از بت پرست بهتر


1) سفر تثنیه ، باب هفتم آيۀ 7 إلى 9.

باشد و بر تقدیری که ایشان بهترین خلق زمین باشند لازم نیست که تا قیامت بهتر باشند و خدا قومی دیگر را خاص نگرداند، بلکه جایز است مثل اینکه در آن وقت ایشان برگزیده خدا بودند در وقت دیگر طائفه دیگر خاص خدا گردند و ایشان را تفضیل بر دیگران دهد.

«دوم» - آیه ای است که در پاراش راه آنوخی مذکور است و آن آیه این است که «بانِيمْ آتمْ لأَدْنَا إِلْهُمْ لا يَتَكَدُدُو وَلَا تَا مِيْمُو تَارْحاهِ بِنْ عِنْظِمْ لَا مِتْ كى عَمْ قَادُ أَتَاهُ لأَدْنَا الْهِذَا وُبِخَا بَاحَرْ أَدْنَايْ بِهْيُوتٌ لُو لَعَمْ سَقُولاَه می كُل هَا عَمِيمٌ أَشِرْ عَلْ بَنِهَا أَدَامَا » (1)و آیۀ دوم از این دو آیه بعينها همان آیه است که از پاراش و اتحنن نقل شد و استنباط و جواب از آن احتیاج به تکرار ندارد و معنی آیه اوّل اینست که شما طائفه و گروه خدای خالق خودید نه رخسار بخراشید و نه زخم کنید میان چشم ها و صورت های خود را از برای مرده.

و لفظ «بانیم» که در این آیه مذکور است بحسب متن لغت به معنی پسران است و ما در ترجمه متابعت صاحب کتاب شاراشيم کرده آن را به طائفه و گروه ترجمه کردیم و صاحب کتاب مذکور این لفظ را به معانی بسیار ترجمه کرده از آن جمله طائفه و گروه و مردم و فضلاً وتلميذ و جماعت وغير ذلك وبر تقدیری که خصم این معانی را از صاحب کتاب شاراشیم قبول نکند و خواهد که به معنی مشهور حمل کند می گوئیم که معلوم است که خداوند یگانه صمد را فرزند به طریق حیوانات نمی باشد و او را زوجه و جفتی نیست پس باید که حمل بر اقرب مجازات نموده بگوئیم که یعنی شما خاصان


1) سفر تثنیه ، باب چهاردهم، آیه 1 و 2.

و برگزیدگان و دوستان به منزله پسران خدائید.

و جمع این معانی چه نفع به روزگار ایشان می کند و چه دلالت دارد که باید ایشان بر شریعت خود راسخ بوده پیغمبری دیگر را اطاعت نکنند و تا قیام قیامت و بر یهودیت باقی باشند و از اینکه می فرماید که شما خاصان خدائید لازم نمی آید که خدا را دیگر خاصی نبوده باشد.

«سوم» - آیه ای است که در پاراش اله شموت مذکور است و آن در مقامی است که خداوند عالم حضرت موسی را بسوی فرعون می فرستد و به او امر می فرماید که بگو فرعون را «كُوهُ آمَرُ أَدْنَايْ بَنی مَجُورى يَسْرَائل » إلى آخرها ، يعنی چنین گفت خدا که پسر اوّل زاد من است اسرائیل و می گوید به تو که بفرست پسر مراکه عبادت کند مرا . (1)

و علماء یهود به همین آیه که فرموده است «بنی مجوری» فخر می کنند و می گویند که ما را فرزند خود خوانده . و ما در جواب سخنان را اعاده می کنیم و می گوئیم که در این فرزند خواندن چه دلالت است بر ابدی بودن احکام تورات و اینکه البته باید شریعت حضرت موسیٰ منسوخ نشود چگونه عاقل خود را به امثال این ادله واهیه تسلّی می دهد و در مقابل براهین تامه می ایستد و ابرام می ورزد ( وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ ) . (2)


1) سفر خروج ، باب چهارم، آیه 22 و 23 .

2) سوره نور، آیه 40 .

فصل دوم

در ذکر آیات و اخباری که دلالت بر فضیلت بني إسرائيل می کند به شرط اینکه فرمانبرداری کنند و از اوامر و نواهی الهی تجاوز نکنند

و عمده آن آیاتی است که در پاراش ويشمع يترو در سفر دوّم مذکور است و خلاصه معنی آن اینست که چون بني إسرائيل از مصر بیرون آمدند به بیابان سینا در آن منزل به حضرت موسیٰ علیه السلام وحی رسید که بگو به بنی اسرائیل که دیدید آنچه کردم به مصریان و برداشتم و بلند گردانیدم شما را و اکنون اگر بشنوید سخنان مرا و برپا دارید شروط و احکام مرا باشید نزد من برگزیدگان و شما خواهید بود به من بزرگان و قوم خاص . (1)

و قریب باین مضمون در کتب انبیاء بسیار است و در بسیاری از مواضع تورات تصریح شده که برپا دارید شریعت و احکام را تا اینکه من عزّت دهم شما را و رفاهیت بخشم و برکت نهم و در نقل تفاصیل آن ها پر فائده ای نیست و بسیاری از آن موضع مثل همین آیات که از پاراش ويشمع يترو نقل شد بعد از وقوع مقدّمه است که خداوند عالم از جماعتی که کافر بوده اند انتقام کشیده و بجهت اینکه مبادا


1) سفر خروج ، باب نوزدهم، آیه 1 تا آخر و آیه 6.

بني إسرائيل را بخاطر برسد که چون خدا این طائفه را بسبب ما هلاک کرد و ما را بر ایشان تفضیل داد پس ما دوستان خدا خواهیم بود و هرگز با ما چنین نخواهد کرد و ما پیوسته مُرفّه الحال خواهیم زیست هر چند عصیان و نافرمانی کنیم. فلهذا در هر مقام مضمون آیه ( يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنَا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمُ خَبِيرُ ) (1)

که حاصل ترجمه آن اینست که ای گروه مردمان بدرستی که ما خلق کردیم شما را از مردی و زنی - یعنی در اصل شما تفاوتی نیست و کسی را مزیتی بر دیگری از این رهگذر که پسر فلان است یا طائفه بهمان حاصل نخواهد بود و قرار داد طائفه و قبیله بجهت اینست هر کس شناخته شود و فلان کس پسر فلان از فلان پسر بهمان ممتاز باشد و بدرستی که گرامی ترین شما در نزد خدا اتقای شما است و آن کس که پرهیزکارتر است نزد خدا عزیزتر است و خدا دانا و با خبر است ، گوش زد ایشان فرموده و ایشان را از خواب غفلت بیدار ساخته و تنبیه و تصریح فرموده است باینکه هرگاه شما شروط مرا برپا دارید و مرا اطاعت کنید و پرهیزکاری را شعار خود ساخته از مراتب بندگی و عبودیت تجاوز نکنید در نزد من گرامی خواهید بود و من شما را عزیز می گردانم و إلّا اینکه شما و دیگران در صورتی که مرا اطاعت نکنید یکسان خواهید بود و از همه انتقام خواهم کشید .

و بهمین جهت است که ایشان را بلسان انبیاء که بعد از حضرت


1) سوره حجرات ، آیهٔ 13 .

موسیٰ علیه السلام مبعوث شدند مذمت بسیار فرموده و گناهان ایشان را بر ایشان شمرده و ما در این مقام بجهت اتمام حجت قدری از آن مذمت ها و سرزنش ها را نقل خواهیم کرد و حاصل سخن ما با طائفة يهود اینست که چگونه عاقل خود را باین امر راضی کند که امثال این کلمات را حجّت خود قرار داده باین دست آویز خود را از سعادت دارین محروم گردانیده مغرور شود باینکه خدا ایشان را برگزیده و ایشان را قوم خاص خود خوانده.

بلی کدام متقی است که خدا به او آشنا نیست و کدام ظالم را با خدا آشنائی است ( انَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هادُوا وَ النَّصارى وَ الصَّابِئِينَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الاخر وَ عَمِلَ صالِحاً فَلا خَوْفُ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ ) (1)



1) سوره بقره، آیه 62 ، و معنی آن چنین است: ( همانا کسانی که ایمان آوردند و کسانی که به یهود گرویدند و نصرانی ها و صابئین ، هر که ایمان به خدا وروز قیامت آورد و عمل صالح انجام داد پس هیچ ترس و غمی بر ایشان نیست ) .

باب ششم : در ذکر مذمّت ها كه خدا بزبان أنبياء ، بنی اسرائیل را فرموده

در ذکر مذمّت ها كه خدا بزبان أنبياء ، بنی اسرائیل را فرموده

در پاراش کی نابوء در سفر پنجم از تورات مذکور است که روزی حضرت موسیٰ علیه السلام به قوم خود فرمود که چون از رودخانه یردن گذشتید باید قوم بنى إسرائيل دو طائفه شده شش سبط بر یک سمت برکوه گریزنم بایستند و شش سبط دیگر برکوه ابال ولاویان با آواز بلند بگویند که لعنت و نفرین باد آن کسی را که بت بتراشد و بسازد و تمام بگویند آمین و لعنت باد آن کسی را حرمت ندارد پدر و مادر خود را و همۀ قوم بگویند آمین و همچنین در هر فقره قوم بگویند آمین .

و تتمه فقرات اینست که : لعنت باد آنکه برباید زمین همسایه خود را و لعنت باد آنکه به غلط اندازد کور را در راه و لعنت باد آنکه حق

غریب و یتیم و بیوه را ببرد یا به نا حق بر ایشان حکم کند و لعنت باد بر آنکه بخوابد با زن پدر خود و لعنت باد بر آنکه جمع شود با بهائم و لعنت باد بر آنکه بخوابد با خواهر خود و لعنت باد بر آنکه بخوابد با

مادر زن خود و لعنت باد بر آنکه بزند رفیق خود را در جای تنهائی و لعنت باد بر آنکه رشوه بگیرد و خون نا حق کند و لعنت باد بر آنکه بعمل نیاورد فرمان های تورات را . (1)

و بعد از این فقرات می فرماید که اگر بشنوید قول خدای خالق خود را به این معنی که نگاه دارید و بعمل آورید فرمان های او را که من امروز بشما می فرمایم بدهد خدای خالق شما را بلندی بر همه قوم های این زمین بیابید این همه برکت هائی که مذکور می شود و رسیدن

این برکت ها موقوف است و شنیدن امر خدای خالق خود برکت یابی در شهر وبرکت یابی در صحرا و برکت یابی در فرزندان خود و برکت یابی در ثمرۀ زمین خود و در حیوانات و کارها و گله های گوسفند خود و برکت یابی در ظروف و اوانی خود و برکت یابی در آمدن خود و بیرون رفتن و بگرداند خدا دشمنان تو را ذلیل تو و زخم خورده در راه تو بگریزاند از پیش تو و خدا برکت در انبار تو و در کسب تو برکت می دهد تو را در زمینی که خدای خالق تو می دهد به تو برانگیزاند خدا تو را از برای خود به خاص بودن چنانچه عهد کرده است اگر نگاه داری مر فرمان های خدا را و بروید در راه های او و ببینند همه قوم های زمین که نام خدا خوانده شد بر تو و بترسند از تو باقی گذارد تو را خدا به نیکوئی در فرزندان تو و در حیوانات تو و در زراعت تو بر آن زمین که عهد کرده خدا به پدران تو که آن را به تو دهد و بگشاید خدا

آن


1) سفر تثنیه ، باب بیست و هفتم آیه 12 الی 26 که آخر باب بیست و هفتم است.

به تو خزائن خود را آسمانها ببارند بر زمین در وقتش و برکت دهد مکاسب تو را و قرض دهی به قومان دیگر و احتیاج به قرض گرفتن از کسی نداشته باشی و زیر دست نگردی و همه این ها در صورتی است که بشنوید فرمان های خدای خالق خود را که من می فرمایم شما را امروز به نگاه داشتن و بعمل آوردن و براست و چپ میل مکنید از برای رفتن بدنبال خدایان دیگر و اگر نشنوی قول خدای خود را به نگاه داشتن و عمل آوردن فرمان های او از رسوم ها که من می فرمایم امروز بیاید بر تو همه نفرین ها و بدی هائی که مذکور می شود، ملعون باشی در شهر ملعون باشی در صحرا خیر و برکت برطرف شود از هر چیز و نفع نبری از فرزند خود و خیر و برکت نیابی در ثمره زمین خود و گاو و گوسفند خود ، ملعون باشی اگر داخل شوی و اگر بیرون روی وارد آید از جانب خدا بر تو محنت ها و آشوب ها و زجرها در هر چاره و اندیشه که بعمل آوری و نتیجه دهد افعال بد تو نیست شدن و نابود شدن تو را و بفرستد خدا بتو مر و با و مرگی را تا تمام گرداند تو را از بالای آن زمینی که به آن زمین خواهی آمد بمیراث گرفتن آن زمین يعني بيت المقدس و برساند خدا بتو بسیاری از آلام و اسقام از اورام و تب لرز و سوزش و سرسام و سموم و یرقان و بتو برسد بلاها از شمشیر و تاخت شدن و بگردد آسمان بر بالای سر تو مس و زمین در زیر پای تو آهن و به عوض باران خاک از آسمان ببارد و بوده باشی زخم خورده در پیش دشمنان و گریزان از دشمن باشی در جمیع شهرهای آن زمین ترسان و باشد جنّه و بدن تو خوراک حیوانات

و مرغان و گرفتار گرداند خدا تو را به انواع بلاها از خوره و پیسی و جرب و کری که شفائی از برای آنها نباشد و گرفتار گرداند تو را بدیوانگی و کوری و حیرانی دل که راه بجایی نبری و بر مراد و مطلب خود پیروز نگردی و باشی در همه روزگاران ستم رسیده و سرگردان و نباشد فرج دهنده ای از برای تو زن خطبه کرده تو را دیگران بگیرند و خانه آباد کرده تو را دیگران ساکن شوند و میوه خورند دیگران از درختی که تو نشانیده باشی و گاو و گوسفند تو را در نظر تو ذبح و تو را از گوشت آن نصیب ندهند و فرج دهنده ای از برای تو نباشد و پسران و دختران تو در دست دیگران اسیر باشند و تو بر احوال ایشان مطلع باشی و نتوانی چاره کنی و بخورند همۀ میوه های زمین تو را و همه حاصل دست کرد تو را قومی که نشناسی آن قوم را و باشی ستم کشیده و شکسته شده در همۀ روزگاران و باشی دیوانه در نظر خود چون نظر کنی گرفتار کند خدا تو را بمرض خوره از کف پای تا فرق سر تو که شفائی نباشد آن را و بر طرف کند تو را و پادشاه ترا و مسلّط کند برتو قومی که نشناسی تو و پدر تو آن قوم را و خدمت کنی آنجا خدایانی را که از سنگ و چوب تراشیده باشند و پریشان احوال به حیثیتی که بتو مثل زنند و تو را سرزنش کنند در همه آن قوم ها که خدا تو را گرفتار ایشان کرده است برکت بر طرف شود از زمین تو بنحوی که تخم بسیار بکاری و حاصل کم جمع کنی و بخورد آن را ملخ و درخت انگور بنشانی و خدمت کنی و تو را میوه ندهد و آن را کرم بخورد و زیتون در حدود زمین تو بسیار باشد و تو نتوانی که از آن روغن

بگیری و استعمال کنی زیرا که کنده شود آن زیتون و پسران و دختران بزائی و از برای تو باقی نمانند بلکه به اسیری افتند و اشجار و اثمار و اراضی تو را دیگران میراث گیرند دیگران بر سر تو مسلط شوند و تو بسیار پست شوی و دیگران تو را قرض دهند و تو محتاج به قرض گرفتن باشی و دیگران صاحب اختیار و بزرگ باشند و تو پست و ذلیل باشی و برسد بتو همۀ این نفرین ها تاخت برند بر تو تا نیست گردانند تو را و این ها بجهت اینست که نشنیدی قول خدای خالق خود را بنگاه داشتن فرمان های او رسوم های او که فرمود ترا و به عوض اینکه عبادت نکنی خدای خالق خود را در شادی و رفاهیت خدمت خواهی کرد مر دشمنان خود را که بفرستد خدا او را در قحطی و تشنگی و برهنگی و کمی هر چیز و بگذارد غلّ آهن را در گردن تو تا بر طرف کند تو را بفرستد خدا قومی را از اطراف آن زمین به مثابۀ کرکس که پرواز کنند و نفهمی زبان آن قوم را و قومی سخت رو باشند که از پیران شرم نکنند و بر اطفال رحم نکنند، فانی و نیست گردانند چهارپایان را و زراعت ها را تا اینکه باقی نگذارند دانه ای از زراعت و هیچ از روغن و بر طرف کنند گاو و گوسفند را و عذاب کنند مردم را بر دروازه ها و مسلط شوند بر شهرها و حصارها و قلعه ها و عذاب کنند بر در هر دروازه ای که در شهرهای شماست بخوری در آن قحطی و محاصره گوشت فرزندان خود را که جگر گوشگان شمایند و هر کس تمام اقوام و اقربای خود را در اسیری و زحمت ببیند و همه نازپروردگان به زحمت و مشقت و عذاب گرفتار شوند و زنان و دختران بدست

دشمنان اسیر شوند . (1)

( مؤلّف گوید ) که آنچه در این فصل نوشته شد از پاراش کی تابوء از سفر پنجم تورات است و در همین پاراش و پاراش بعد از این و دیگر مواضع تورات از این قبیل تهدیدات و وعیدها بسیار است و در نقل آن ها بجز ملال چیزی دیگر عائد روزگار مطالعه کننده نخواهد گردید ،

فلهذا بهمین قدر اکتفا نموده تتمه را حواله می کنیم به کتاب تورات . و غرض ما از ایراد این فصل در این مقام تأکید و تبیین این مدعا بود که بنی اسرائیل را با خدا خویشی و پدر فرزندی نیست و آنچه ادعا می کنند که ابناء الله و احباؤه دروغ می گویند و کرامت و عزت ایشان در نزد خدا موقوف بر فرمان برداری و اطاعت کردن ایشان است و معلوم است که هر طائفه ای که اطاعت و فرمان برداری کنند البته عزّت و بزرگی خواهند یافت و تمام آنچه را خدا در این آیات فرموده و ایشان را به آن ترسانیده بعمل آمد و آنچه را نهی کرده بود ایشان منتهی نشدند و به أشد عذاب ها گرفتار شدند ، چنانچه در نوبت اوّل بخت النصر برایشان مسلط شد و ایشان را به اسیری به بابل آورد و در آن مناجات که از برای حضرت دانیال در زمین بابل اتفاق افتاد و ما قدری از آن را در این کتاب نقل کردیم مذکور است که نشنیدیم آنچه را فرمود بما موسی بنده تو و گرفتار شدیم به آن و عیدها که آن حضرت فرموده بود و ثانیاً خدا بر ایشان رحم کرده و ایشان را خلاصی بخشید و ایشان متعظ نشده کرت دیگر فرمان های او را


1) سفر تثنیه ، باب بیست و هشتم، آیه 1 الی 54.

فراموش کردند و نگاه نداشتند و بعمل نیاوردند و غضب خدا بر ایشان شدید شد و به قحط و تنگی و گرسنگی و محاصره گرفتار شدند و اهل روم بر ایشان مسلط شده ایشان را بر طرف کردند .

و يوسف بن كوریون در تاریخ خود نقل کرده که در آن محاصره فرزند خود را کشتند و خوردند و ایضاً نوشته که آنچه در آن محاصره در شهر سوای آنچه بدست دشمن کشته شدند و گرفتار شدند هزار هزار و صد هزار نفر بودند. نعوذ بالله من غضب الله ، و پادشاهی از میان ایشان بیرون رفت و تا حال هنوز آثار آن از احوال ایشان هویدا است و در جمیع ولایات و اقالیم گرفتار خواری و ادای جزیه اند ، نه ایشان را در نزد مسلمین اعتباری و نه در پیش طائفه نصرانی قدری و مقداری هست و نه از خود ملاذ و ملجأئی دارند .

و ما در این مقام چند آیه از کتب سایر انبیاء در مذمّت این طائفه نقل نموده فصل را به آن ختم می کنیم ، و بالله التوفيق .

در اوّل کتاب حضرت شعیا علیه السلام آیاتی چند مذکور است که حاصل ترجمه آن اینست که ای آسمان ها بشنوید و ای زمین ها گوش کنید چنین می فرماید خدا که پسران بزرگ کردم و بلند کردم و ایشان نافرمانی کردند مرا می شناسد گاو صاحب خود را و خر آخر خود را و بنى إسرائيل كه قوم منند نشناختند و فهم نکردند و ای بر قوم خطاکار سنگین گناه نسل بدکاران و فرزندان بدکاران واگذاشتند خدا را و به غضب آوردند خدای اسرائیل را یا خوبان بني إسرائيل را

و برگشتند به قهقری. (1)یعنی به عوض اینکه بایست ترقی کنند و بسوی خدا میل کنند تنزّل کرده میل به هوای نفس کردند و باین سیاق ایشان را مذمّت فرموده و همان و عیدها که در تورات به ایشان وعده فرموده بود که هرگاه احکام خدا را بر پا ندارند بر ایشان وارد آید بر ایشان شمرده تا اینکه سخن را بجائی رسانیده که می فرماید (2)که ماه ها وعیدهای شما را دشمن میدارم و در هنگام برداشتن شما دست های خود را به درگاه من می پوشانم چشم های خود را از شما هر چند بسیار تضرع کنید من نیستم شنوا آن را دست های شما آلوده است به خون .

و ايضاً در نشان ششم همان کتاب آیاتی چند مذکور است که حاصل معنى آن اینست که وقتی دیدم ملائکه خدا را که پرواز میکردند و یکی از آن ها بنزد من آمد و آتشی در دست داشت و گفت که باین قوم بگو که شنیدن بشنوید و فهم نکنید بدل دیدن ببینید و ندانید ، یعنی از برای ایشان در ظاهر چشم و گوش خواهد بود و خدا بر آن ها مهر خواهد نهاد که فهم و تعقل چیزی نکنند . (3)

و بعد از این آیه است که فربه کن دل این قوم را و گوش او را سنگین کن و چشمان او را بپوشان که مبادا ببینند و بشنوند و فهم کنند و باز کنند و علاج کنند . (4)


1) کتاب شعياء نبي عليه السلام ، باب اوّل ، آيه 2 إلى 4.

2) در همان باب آیه 14 و 15 .

3) آیه 6 إلى 9 .

4) آیه 10 .

و ایضاً در نشان پنجاه و نهم آن کتاب مذکور است که دست خدا کوتاه نیست از فرج دادن و گوش خدا سنگین نشده است از شنیدن بلکه گناهان شما حائل شده است میان شما و خدا و خطاهای شما پوشانیده است رحمت خدا را از شما زیرا که دستان شما بخون آلوده است و انگشتان شما در معصیت فرو رفته است لب های شما دروغ گفتند و زبان های شما به باطل و نا حق گفتگو می کنند ، نیست کس راستگوئی در میان شما و نیست به عدالت حکم کننده ای ، میل کنندگانید به هیچ و پوچ و سخن گویندگانید بباطل ولا يعنی و بار بردار شوند بزحمت و بزایند بکجی. (1)

و ایضاً در نشان شصت و پنجم این کتاب مذکور است که از نسل یعقوب از سبط يهودا بیرون آورم کسی را که بمیراث گیرد کوه خاص (2)مرا و مراد از آن کس حضرت عيسى بن مريم و می فرماید که تابعان و پیروان او در راحت و فراغت باشند و شما بني إسرائيل بسبب اينكه بت پرستی کنید و از برای بت خانچها و سفرها ترتیب دهید کشته شوید و بسلّاخ خانه برده ، سر بریده شوید زیرا که خواندم شما را و اجابت نکردید و کلام فرمودم و شما نشنیدید و بدی کردید در نظر من و آنچه من نخواستم شما کردید باین سبب چنین امر کرد خدای ربّ العالمین که بخورند بندگان من و شما گرسنه باشید و بندگان من بیاشامند و شما تشنه باشید و بندگان من


1) آية 1 إلى 4 .

2) آیه 9.

شادی کنند و شما شرمنده باشید و بندگان من خوشحالی کنند از خوشی دل و شما ناله کنید از درد دل و از شکستگی خاطر مویه کنید و یاد کرده شود اسم شما به نفرین. (1)

و در کتاب حضرت ارمیا علیه السلام مذمت بسیار در شأن بني إسرائيل مذکور است، چنانچه در نشان دوّم مذمت ایشان بر بت پرستی فرموده (2)و در نشان چهارم می فرماید که بی فهمند قوم من و مرا ندانستند پسران نادانند ایشان و صاحب فهم نیستند ایشان و بسیار دانایند در بدی و خوبی را ندانسته اند . (3)و در نشان پنجم می فرماید که بشنوید ای قوم بی فهم و بی عقل که چشم هست برایشان و نمی بینند و گوش هست برایشان و نمی شنوند و از من نمی ترسند. (4)و در نشان هفتم خطاب پیغمبر فرموده می فرماید که تضرّع و التماس درباره این قوم مکن که من از تو نخواهم شنید آیا نمی بینی که چه می کنند ایشان در شهرها و در کوچه های بیت المقدس که هیمه جمع می کنند اطفال ایشان و آتش می کنند مردان ایشان و خمیر می کنند زنان ایشان و سرانجام و ترتیب می کنند هدیه ها و پیش کشی ها بجهت خدایان بیگانه و غرض ایشان به خشم آوردن من است . (5)


1) آيه 10 إلى 15 .

2) آیه 26 و 27 .

3) آیه 22 .

4) آیه 21 و اوّل 22 .

5) آیه 16 الی 18 .

و در نشان هشتم میفرماید که چگونه میگویند که عاقلانیم ما و دستوری خدا با ماست و به تحقیق که دروغ گفتند و شرمنده شوند عقلاء ایشان و بگیر آیند و مخالفت کردند سخن را و کجاست عقل در ایشان، باین سبب بدهم زنان ایشان را بدیگران و صحرای ایشان را بميراث بران زیرا که تمام ایشان از کوچک و بزرگ طماعانند و دروغ گویان . (1)

و در نشان یازدهم می فرماید که برفتند بدنبال خدایان باطل و خدمت کردند ایشان را باطل کردند بنی اسرائیل شرط مرا که شرط کرده بودم با پدران ایشان ، باین سبب امر کرد خدا که من می آورم برای ایشان بدی که نتوانند بیرون آمد از او تضرع کنند بدرگاه من و من نشنوم از ایشان بروند به آن شهرها و آن کوچه هائی که عطرها بجهت بت ها می سوختند و بنزد آن بت ها تضرّع کنند و فرج از برای ایشان نخواهد بود زیرا که به عدد شهرهاى بني إسرائيل و کوچه های بيت المقدس بودند بتان و ای ارمیا التماس مکن تو از برای این قوم و ایشان را دعا مکن که من نیستم اجابت کننده بسبب بدی ایشان (2)و در اوّل نشان پانزدهم می فرماید که اگر بایستند به پیش من موسى و اشموعيل بجهت التماس بنى إسرائيل که من قبول نخواهم کرد التماس ایشان را ، دورکن این جماعت را از پیش من و اگر بگویند بتو که به کجا برویم بگو به ایشان که چنین امر کرد خدا که هرگاه مرگ


1) آية 8 إلى 10 .

2) آیه 10 و 11 .

خواهید بسوی مرگ و اگر شمشیر خواهید بسوی شمشیر و اگر قحط خواهید بسوی قحطی و اگر اسیری خواهید بسوی اسیری (1)

و در نشان شانزدهم ارمیا می فرماید که چنین امر شده بمن که نیائی بخانۀ ماتم ایشان از برای ماتم داری و نه موی گوئی از برای ایشان که برداشتم سلامتی خود را از این قوم و فضل و رحمت خود را بمیرند بزرگان و کوچکان و به آن زمین قبر نشوند و کسی از برای ایشان ماتم نگیرد . (2)

و در اواخر نشان بیست و سوم می فرماید که ، فراموش کنم ایشان را فراموش کردنی و رها کنم ایشان را و آن شهر را که بدادم به ایشان و پدران ایشان و بدهم ایشان را سرزنش همیشگی و خجالت همیشگی که هرگز فراموش نشود . (3)

و در آخر نشان بیست و چهارم می فرماید که ، بدهم ایشان را ترس و اضطراب و بدی در همۀ مملکت های آن زمین به سرزنش بنحوی که ضرب المثل باشند و به نفرین در همۀ آن مملکت ها که ایشان را پراکنده خواهم کرد بفرستم بر ایشان شمشیر و قحطی و مرگی تا تمام کنم ایشان را از آن زمین که دادم به ایشان و پدران ایشان. (4)

( مؤلّف گوید ) که آنچه از هر نشان کتاب ارمیا نقل شد قلیلی بود از كثير و تمام کتاب آن حضرت مشحون است به مذمّت و ذکر بدی


1) آیه 1 و 2 .

2) آیه 5 و 6 .

3) آیه 39 و 40 .

4) آیه 9 و 10 .

بني إسرائيل و ما از هر یک کمی نقل کردیم تا نشانه باشد و معلوم است که غرض این وعده ها هیچ یک نقل خرابی اوّل بيت المقدس نیست زیرا که خدا شنید بعد از آن دعاهای ایشان و تضرع های ایشان را و آنچه در این آیات می فرماید و عید است باینکه هرگز نخواهم شنید ، پس غرض از این آیات خرابی دوّم و پریشانی است که ثانیاً اتفاق افتاد و حال دو هزار سال است که به آن گرفتارند.

و در نشان هجدهم کتاب ارمیا آیاتی مذکور است که که ذکر آن در این مقام مناسب است و خلاصۀ آن اینست که وحی رسید به حضرت ارمیا علیه السلام که برو بکارخانه کوزه گری که در آنجا چیزی بتو معلوم خواهد شد ، آن حضرت می فرماید که رفتم بکارخانه کوزه گری و دیدم استاد کوزه گر را که پاره گل در دست داشت و چیزی می ساخت و هرگاه او را از آن خوش نمی آمد آن را برهم زده از آن گل چیز دیگری می ساخت بشکل دیگر و در این حال بمن وحی رسید که بهمین نحو است عادت و رفتار من با بنی آدم و بگو به طائفه بني إسرائيل که آیا مرا بر ایشان تسلطی که این کوزه گر را برگل است نیست بلکه هرگاه وعده بدی بدهم قومی را و ایشان در نظر من نیکی کنند و از گناهان خود پشیمان شوند من آن بدی را از ایشان صرف نموده به اصلاح احوال ایشان می کوشم و ایشان را می آمرزم و اگر وعده نیکی به قومی بدهم و ایشان بد کنند در نظر من ، من آن نیکی را از ایشان منصرف ساخته ایشان را به عذاب ها گرفتار می کنم و از ایشان

انتقام می کشم . (1)

و فائده نزول آن وحی بر حضرت ارمیا علیه السلام آن بود که مبادا بني إسرائيل به وعده ای که خدا به انبیاء خود داده بود فریفته شده ترک فرمان کنند و چنین دانند که خدا از ایشان انتقام نخواهد کشید بسبب اینکه ایشان از آل یعقوب و شجره اسحق و ابراهيم اند و يقين بدانند که خدا عادل است و جزای عمل هر کس را به آن کس خواهد رسانيد « انَّ خَيْراً فَخَيْرُ وَانٍ شَرّاً فَشَرُّ » . و في الحقيقه اين وعده اى است زهره شکاف که هرکس را بفکر کار خود می اندازد و قطع رشته امیدواری هر ذی حیاتی می کند .

اللَّهُمَّ ارْزُقْنَا تَوْفِيقِ الطَّاعَةِ وَ الْبُعْدِ عَنِ الْمَعْصِيَةِ .

برگشتیم به تتمه نقل آیاتی که در کتب أنبياء در مذمّت بني إسرائيل وارد شده است .

در نشان سوّم کتاب عاموس پیغمبر مذکور است که «کی لا يَعسِه أدْنَا دَابَاركى إيمْ كَالاَ سُدُو إِلْ عَبَادَا وَهَنبِيايم» یعنی نمی کند خدا امری را مگر اینکه آشکار می کند سر آن را از برای بندگان خود که پیغمبرانند . (2)

و در نشان پنجم می فرماید که من قرار دادم برای شما مویه ای را بني إسرائيل بيفتند طائفه بنی اسرائیل که دیگر برنخیزند و آواره شوند از این زمین و دیگر برپا دارنده نباشد از برای ایشان. (3)


1) آية 1 إلى 10 .

2) آیه 7 .

3) آیه 1 و 2 ، با اندکی اختلاف .

و در کتاب ملاخی پیغمبر مذمت بسیار وارد است و این ملاخی همان پیغمبری است که پیش از این دو آیه از کتاب او را در مقام سخن در ابدی بودن تورات نقل کرده ایم و طریق استدلال هارمیم را از آن ذکر نموده جواب دادیم و آنچه از علماء یهود که در این زمان موجودند استماع شده اینست که دلیل از این تمام تر نیست ، خلاصه ملاخه از پیغمبران عظیم الشان بوده و یهود کمال اعتماد بر کتاب او دارند و در نشان دوّم کتاب آن حضرت مذکور است که شما گمراه شدید و از راه راست بیرون افتادید و گمراه کردید بسیاران را در شریعت و تباه کردید شرط وی را و من قرار دادم از برای شما خواری و مذلت را نسبت به جمیع طوائف، زیرا که شما نگاه نمی دارید طریقه مرا و چشم می پوشید در اجرای احکام شریعت من و بعضی را بر بعضی ترجیح می دهید آیا همه فرزند یک پسر نیستند و خدای واحد همه را خلق نکرده است، پس به چه سبب خیانت کرد مرد با برادر خود و خیانت کرد و تباهی و معصیت کرده شد در میان بني إسرائيل و در بيت المقدس ستت کرد یهود خاص خدا را زیرا که صاحب شد دختر بیگانه را . (1)

و بعد از این می فرماید که « يَحْزِتْ أَدْنَائ لَا إِيْشَ أَشِرْ يَعَسِه نَاعِرُ وَعُنهُ مَا هَالِ يَعَقُبْ وَمَكِسٌ مِنْحَاهُ لأَدْنَاى صَبَاؤُتْ » یعنی نیست کند خدا مردی را که به هم رساند فرزند و فرزند زاده از آل یعقوب و نزدیک


1) 8 إلى 11 .

آورنده هدیه از برای خدای ربّ العالمین. (1)

و این آیه مبتنی است بر آنچه اوّل (2)می فرماید و خلاصه آن اینست که فرزندت عزّت میدارد پدر را و عبد و مولای خود را پس اگر پدرم من کجاست عزّت من و اگر مولایم کجاست ترس من فرمود خداى ربّ العالمین که ای بزرگان که خوارکنندگانید اسم مرا و می گوئید که در چه چیز خوار کردی اسم تو را در این خوار گردید که نزدیک می آورید به قربانگاه من قربانی رد شده را و می گوئید که چه عیب دارد قربانی ما و این سخن شما بجهت اینست که حقیر می پندارید سفره و قربانگاه خدا را نزدیک می آورید حیوان کور را برای قربانی آیا نیست بد و نزدیک می آورید شل و خسته آیا نیست بد و اگر این کور و شل و خسته را پیش کش برید از برای پادشاه خود آیا از شما راضی می شود و به این پیشکش منظور می دارد مراعات جانب شما را و در صورتی که چنین هدیه در دست تو باشد می پذیرد سخن تو را و روا می کند حاجت تو را همچنین مرا به شما رغبت نیست و از مشرق تا مغرب بزرگ است اسم من در نزد همه قوم ها و در هر مقامی تعظیم می کنند اسم مرا و هدیۀ نیکو می آورند و شما خوارکنندگانید اسم مرا .


1) آیه 12 .

2) در باب اوّل از آیه 6 إلى 12.

باب هفتم : در ذکر آیاتی چند از زبور حضرت داود علیه السلام

در ذکر اخبار و احوالی چند که ایراد آن مناسب این رساله است

و در آن چند فصل است :

فصل اوّل

در ذکر آیاتی چند از زبور حضرت داود علیه السلام

بدان که در مزبور نوزدهم زبور مذکور است که «تُوْرَتْ أَدْنَای تَمِيْمَاءَ مَشِيْبَتْ نَافِسٌ » . (1)

و علماء یهود این آیه را حجت تمام بودن تورات حضرت موسیٰ قرار داده و تام بودن آن معنی میکنند که یعنی باید هرگز نسخ نشود . و طريق استدلال ایشان اینست که لفظ «تورت» به تورات موسیٰ تفسیر می کنند و حال اینکه در میان لغت عبری چنین متعارف است که لفظ علم را مصدر به کلمه ها می کنند و در هر کجا که می خواهند که


1) آیه 8.

از تورات موسی خبر دهند به لفظ هتورا خبر می دهند و همچنین در سایر الفاظ و این معنی بر متدرّب مخفی نیست و بسی غریب است امر یهود که در بسیاری از مواضع هتورا را به مطلق دستوری تفسیر می کنند و در این مقام تورا را به تورات موسیٰ عليه السلام .

و بر هر تقدیر لفظ تمیماه که معنی آن تمام اوست به تمام است او تفسیر می کنند و به این نحو خلاصه می کنند که تورات خدا یعنی تورات موسیٰ تمام است تسکین دهنده جان هاست و در هیچ موضع تورات موسی بتورت ادنای تعبیر نشده است و معنی آیه موافق عبارت بر وجه صحیح اینست که دستوری خدا تمام آن آسایش جان هاست و این معنی مطلقاً دلالت بر مدعاء یهود ندارد و بر تقدیری که آنچه یهود ادعا می کنند ثابت شود چه دلالت دارد بر اینکه باید نسخ نشود .

و علاوه بر این می گوئیم که هرگاه سخن ایشان تمام باشد منافی آیات بسیار از زبور خواهد بود، زیرا که بر بني إسرائيل لازم بود که مادام که مكلّف به شریعت تورات باشند داخل سلسلۀ دیگر نشوند و سلسلۀ دیگر را بخود راه ندهند و مع ذلك خداپرست را منحصر در بنی اسرائیل می دانند و بنابراین مقدّمات لازم می آید که هرگز تمام روی زمین خدا پرست نباشد بلکه هیچ سلسلة غير بني إسرائيل را خدا نشناسد زیرا که تورات همیشگی است و مادام که حکم او باقی

است دیگری خدا پرست نخواهد شد.

و در زبور آیات بسیار هست که صریح است در اینکه خلق روی

زمین خواهند شد، چنانچه در مزبور بیست و دوم می فرماید که «يذْكَرُو وَيَاشُوبُو إِلْ أَدْنَاى كُل أيِسْ أَرَضِ» إلى آخرها ، يعني ياد كنند و باز کردند بسوی خدا همه اطراف زمین و سجده کننده به پیش او همه قبیله ها و گروه ها زیرا که خدا راست پادشاهی و تسلط برگروه ها تمام شوند و سجده کننده همۀ سرکشان روی زمین و به پیش او بر رکوع روند همۀ فرو روندگان بخاک و جان ظالمان زنده نخواهد ماند . (1)

و در مزبور چهل و هفتم می فرماید که بزرگان قوم ها جمعیت نمودند و ایمان آوردند به خدای ابراهیم. (2)

و در مزبور شصت و ششم می فرماید که همه خلق زمین سجده می کنند تو را و سرود می گویند برای تو و سرود می گویند نام تو را همیشه. (3)

و در مزبور شصت و هفتم بعد از آنکه در تمام مزبور نقل قوم های روی زمین را می کند و شکر گفتن و تسبیح کردن ایشان را بیان می فرماید در آخر می گوید که بترسند از خدا همه اطراف زمین . (4)

و در مزبور نود و ششم می فرماید که تسبیح گوئید خدا را تسبیح تازه و تسبیح گوئید خدا را ای همه خلق روی زمین. (5)


1) آية 27 إلى 29 .

2) آیه 9.

3) آیه 4 .

4) آیه 7 .

5) آیه 1 .

و در مزبور هشتاد و ششم می فرماید که همۀ قوم ها که آفریده بیایند و سجده کنند پیش تو خدایا و عزّت دارند نام تو را . (1)

و امثال این آیات در زبور بسیار است و ما بهمین قدر اکتفا کردیم زیرا که طلب کننده حق را کفایت است.



1) آیه 9 .

فصل دوّم

یکی از ابوالفضول های یهود که در این زمان در صدد تألیف رساله ای در اثبات حقیقت و نسخ نشدن دین یهود بر آمده در این کتاب قدری معجزه ها و خوارق عادات که از انبیاء سلف صادر شده بود نقل کرده و بعد از آن گفته که پیغمبر و رسول باید که امثال این مردم که صاحب این معجزات اند باشند و آن کسی که اهل اسلام به پیغمبری او اعتقاد دارند صاحب هیچ معجزه ای نیست و از او مثل این خوارق عادات بلکه از این ها کمتر نیز صادر نشده .

و از این عبارت معلوم می شود که این ابوالفضول معجزات پیغمبر آخرالزمان را که اظهر من الشمس است در مقام لجاج و تعصب انکار کرده و نمی داند که اگر کسی با او معارضه بمثل نموده منکر معجزات أنبياء سلف شود و بگوید چگونه برتو معلوم شده که آن پیغمبران صاحب معجزه بوده اند چه خواهد گفت؟

و اگر گوید که در کتبی که در میان یهود متداول است مذکور است می گوئیم که مثل این کتب اهل اسلام نیز در شأن پیغمبر آخرالزمان موجود است بلکه بسیار بیشتر از آنچه در کتب سلف در شأن جمیع أنبياء نقل است، پس بنابراین سخن هیچ امتی در شأن پیغمبر خود مسموع نیست و باید که معجزه ای که بالفعل جاری باشد دلیل بر

خصم شود و چنین معجزه ای از انبیاء سلف باقی نیست .

و اگر مدعی دست بجدل زده بگوید که اهل اسلام منکر معجزات أنبياء سلف نیستند و یهود منکرند معجزات پیغمبر آخرالزمان را ، پس معجزات أنبياء احتياج به اثبات ندارند زیرا که مجمع علیه است و چون معجزات پیغمبر آخرالزمان مختلف فيه است به اثبات محتاج است .

در جواب می گوئیم که: این شبهه ای است که بسی خلق را از اهل ملل گمراه کرده است و باین دست آویز خود را سرگردان دارند ، زیرا

که اهل اسلام که تصدیق پیغمبران سابق را می کنند نه اینست که اشخاص موجوده بالفعل که حال در میان مردم موجود باشد تصدیق کنند و اشاره کنند که این شخص پیغمبر است، بلکه ایشان می گویند که خدا پیغمبران بسیار فرستاده چه بر بنی اسرائیل و چه بر غیر ایشان و آن پیغمبران فرستاده خدا بودند و از جانب خدا سخن می گفتند و تمام ایشان خبر از بعثت پیغمبر آخرالزمان دادند، بلکه مبعوث شدن ایشان از جهت فراهم آمدن اسباب نبوّت آن حضرت بود و همان طائفه ای که باین نحو مبعوث شدند پیغمبران صاحب معجزه بودند و اقرار بوقوع معجزه ای از آن پیغمبران می کنند ، خلاصه به صاحب معجزه بودن آن موسی قائلند که خبر بوجود پیغمبر آخر الزمان داده و محمد عربی را به پیغمبری یاد کرده . و اگر یهود نیز

به پیغمبری همان قائلند موسیٰ پس بر ایشان لازم است که اقرار به

پیغمبری پیغمبر آخرالزمان کنند .

و اگر می گویند که موسی خبر به پیغمبری آن پیغمبر نداده پس اهل اسلام نیز آن کسی را که خبر به این مطلب نداده باشد و به پیغمبری آن بزرگوار تصدیق نکرده باشد صاحب معجزه نمی دانند و او را پیغمبر نمی گویند و مثل این شخص را نمی شناسند ، پس از این تصدیق فائده ای عائد روزگار آن یهودی که بگوید معجزات موسیٰ مثلاً مجمع عليه است و کسی منکر آن نیست و ما معجزه پیغمبر آخرالزمان را تصدیق نمی کنیم نشد و به اعتقاد او هر دو مقام ابهام ماند و اثبات هر دو منوط بر سخن خود آن پیغمبر شد.

و چون هر امتی در شأن پیغمبر خود صاحب غرضند سخن ایشان مناط نیست و بر هر مدعی مطلبی شود اثبات لازم است ، پس یهودی را لازم است که اثبات نبوّت أنبیاء خود نماید و معجزات ایشان را ثابت گرداند و در اثبات مدعاء خود از طائفه اسلام عاجزتر است. زیرا که بعضی از معجزات پیغمبر آخرالزمان در میان است و کسی آن را انکار نمی تواند نمود، مثل قرآن که در این هزار و دویست سال زمان کسی را معارضۀ آن میسر نگردیده با اینکه در مواضع متعدده آن مذکور است که اگر کسی می تواند مثل أقل سوره ای از آن را بیاورد . (1)

و یا در سوره یونس، آیهٔ 38 خداوند تبارک و تعالی می فرماید: ( قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ) (ای پیغمبر صلَّی الله علیه و آله و سلم) بگو پس بیاورید یک سوره همانند آن و بخوانید هر آن کس را که می توانید بجز خدای تبارک و تعالی » اگر از راستگویان می باشید.


1) همانطوری که در سوره بقره آیه 23 ، خداوند تبارک و تعالی می فرماید: ( وَانٍ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ . . . الخ ) يعني : و اگر در شک می باشید از آنچه که ما قرآن نازل کردیم بربنده مان ( پیغمبر اکرم صَلَّى الله عَلَیهِ وَآلِهِ ) پس مانند آن یک سوره بیاورید .

و اعجاز آن از دو حیثیت است: یکی از رهگذر کمال قرآن که ، کتابی است با این عظم شأن و سلامت بیان که کسی را اتیان بمثل آن میسر نیست و دیگر اخبار بغیب که کسی را میسر نخواهد شد که مثل آن را بیاورد و این معجزه عظیم است زیرا که آن حضرت بتنهائی جميع طوائف را بکفر و عصیان نسبت داد و کسی را از برای خود نگذاشت که یاور و معین او باشند و بغیر از خدا چشم توقع و اعانت از کسی نداشت چنانچه اوّل بدعوت قریش که اقوام او بودند برخواسته مضمون ( وانذر عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ ) (1)را بگوش ایشان رسانیده و با این حالت چنین کتابی آورده به بانگ بلند فریاد کرد که به مثل این را بیاورید و هرگز نخواهد آورد و حال هزار و دویست سال گذشت که کسی مدعی اتیان بمثل آن نشد و همگی طوعاً او کرهاً فرمان او را گردن گذاشتند و بسیاری کشته و ذلیل و خوار شدند .

و دیگر از معجزات آن حضرت خبر دادن باین است که پیغمبری بعد از من مبعوث نخواهد شد و این سخن را على رؤوس الأشهاد فرمود و تا حال نیز درست آمده متنبی نیز بهم نرسید و این نیز معجزه عظیمه است .

و در این اوان که قلم واسطی نژاد در وادی تحریر این فصل می شتافت چنین مسموع شد که یکی از فضلاء بلکه فضول های یهود


1) سوره شعراء آیه 214 ، یعنی آگاه کن خویشاوندان نزدیکت را .

ادعاء نموده که این سخن را از ما که بنی اسرائیلیم شنوده بوده و در كتب أنبیاء دیده بود که پیغمبری مبعوث نخواهد شد.

و هر چند سراپای این سخن را ملاحظه نمود بغیر از بی ربطی قائل چیزی دیگر بنظر نیامد، زیرا که در کتب أنبياء مطلقاً مذکور نیست که دیگر پیغمبری مبعوث نخواهد شد ، بلکه در تمام آن ها تصریح شده که پیغمبری به وعده هست و ما قلیلی از آن را در این رساله نقل کردیم.

و اگر گوید که این سخن زبانی در میان یهود مذکور است ، می گوئیم که بر سخن زبانی ایشان چه اعتماد است که کسی آن را گرفته بر آن اصرار نماید ، خصوصاً در صورتی که خلاف مضمون کتب ایشان باشد.

وايضاً علماء تاریخ از هر سلسله و طائفه اتفاق دارند که آن حضرت امی بود و کتابی نخوانده بود و با کسی از اهل کتاب صحبتی نداشته بود بلکه در آن اوان در مکه معظمه که مولد و منشأ آن جناب بود کسی از اهل کتاب نبود .

و معجزه دیگر آن حضرت که از همه معجزات آن حضرت رنگین تر است اینست که در سوره جمعه می فرماید که ( مَثَلُ الذین حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوها كَمَثَلِ الْحِمارِ يَحْمِلُ أَسْفاراً ) (1)و ظهور این معجزه بعد از اینست که کسی تمام این رساله را بنظر دقت ملاحظه نماید و بر خریت علماء یهود اطلاع بهم رسانیده آیۀ مذکوره


1) آیه 5، یعنی (کسانی که مکلف به تورات شدند مانند دراز گوشی هستند که کتاب هائی را حمل می کند...)

را معجزه داند .

و ما قطع نظر از جمیع این مراحل و مطالب نموده می گوئیم که ظهور معجزات بسیار از کسی دلیل بر عظم شأن آن پیغمبر نیست ، بلکه دلیل است بر اصرار امت او در گمراهی و در صورتی که امت در انكار أنبياء اصرار ننمایند ایشان محتاج به تکرار معجزه نیستند ، آیا هرگز دیده و شنیده شده است که خوبان از انبیاء طلب معجزه کنند. بلکه در آن وقت که موسی علیه السلام وارد مصر شد و به هارون نقل کرد که خدا مرا به پیغمبری اختیار کرده و امر نموده که تو مرا در این امر یاری کنی و باتفاق من بیائی که به نزد فرعون رفته او را دعوت نمائیم ، هارون سمعاً وطاعة گفته بلا توقف به آن امر خطیر تن در داد مطلقاً طلب گواهی از آن حضرت ننمود و فرعون ملعون در شنیدن فرمان آن همه ابا و امتناع نموده ساعت بساعت معجزه دیگر طلب می نمود .

پس ابو الفضول مذکور در مقام اثبات معجزات بسیار از برای انبیاء خود از اصل کار غافل شده و نفمیده که این معنی مستلزم بی آبروئی او و طائفه اوست . و في الحقيقه اثبات معجزه ای که ما از سوره جمعه نقل نمودیم نموده و شاهد حاضری از برای ما جسته و سخن ما را بکرسی نشانده .

و آنچه از معجزات که از پیغمبر آخرالزمان و دیگر پیغمبران صادر شد در مقامی بود که کسی در مقابل اصرار می نمود و ایشان را ملجاً می ساخت و همین اخبار بغیب دادن را که ما در معجزات جناب ختمی مآب اثبات نمودیم بجهت اصرار طائفه یهود بود .

و بیان این اجمال اینست که چون حضرت کلیم الله در آیه نابی آقیم که در پاراش شوفطیم (1)از تورات مذکور است و ما آن را نقل نموده ترجمه کردیم خبر داده بود که از علامات آن پیغمبر موعود اینست که از غیب خبر دهد و جناب ختمی مآب نیز این کار یهود را تا انقراض عالم می دانست بر اصرار و ابرام ایشان علم داشت بطریقی از غیب خبر داد که هر روز ظهور آن بیشتر گردیده کسی را انکار آن میسر نگردد و حجت بر طائفه یهود نیز تمام باشد و نتوانند گفت که بر ما

معلوم نیست که آیا آن حضرت اخبار از غیب فرموده یا نه .

و اگر کسی اساس شریعت آن حضرت را بنظر دقت ملاحظه کند می فهمد که تمام آن مبنی است بر طوری که در ضمن آن مصالح اممی که بعد از آن حضرت بوجود خواستند آمد نیز منظور داشته شده و آن نيز في الحقيقه اخبار از غیب است زیرا که می دانسته که به چه وضع خواهد شد و از آن قرار نموده، مثل اینکه در شریعت حضرت موسیٰ که خدا حج کردن بر بنی اسرائیل را واجب گردانید آن را مقید به شرطی نکرد و نگفت که حج بر شما واجب است به شرط استطاعت ، زیرا که بنی اسرائیل را امر کرد به اینکه در زمین ساکن شوند و از آن مکان بیرون نروند و هر ساله حج کنند و در آن وقتی که حضرت خاتم الأنبیاء حج را بر امت خود واجب ساخت جمعیت و وسعت مملکت ایشان از بني إسرائيل و زمين بيت المقدس کمتر بود و مع ذلك وجوب حج را مقید به استطاعت


1) سفر تثنیه ، باب هجدهم، آیه 18 .

فرموده (1)ملاحظۀ جانب آن امت ها که بعد از آن حضرت بهم رسیدند و در اطراف عالم متفرق شدند نیز فرموده و إلّا از مدینه تا مکه کمتر از شهر بني إسرائيل فاصله بود و ممکن بود که بطریقی که بني إسرائيل هر ساله سه دفعه به حج می رفتند ایشان نیز یک دفعه بروند و احتیاج به قید استطاعت مطلقاً نبود.

و طائفة يهود همان طائفه اند که علماء متقدمین ایشان ذکر کرده اند که با وجود اینکه ایشان طالب موسی علیه السلام بودند و آن همه معجزات را از آن حضرت در مصر ملاحظه نمودند و آن حضرت ایشان را از چنگال فرعونیان خلاص نمود و در هنگام گریختن چنان دریائی را شکافته از برای ایشان گشود ایشان ایمان به آن حضرت نیاورده بودند و در مقام انکار اصرار می نمودند تا وقتی که در پای کوه سينا بجهت نزول تورات و الواح جمع شدند و سخن خدا را بگوش خود شنیدند و دیگر چاره ای بجز اذعان ندیدند ، پس در آن وقت به آن حضرت ایمان آوردند و او را به رسالت قبول کردند.

سبحان الله العظيم وبحمده .



1) چنانچه در سوره آل عمران، آیه 97 اشاره به آن شده است .

فصل سوّم

بباید دانست که علماء یهود تتبع کتاب تورات نموده آنچه از اوامر و نواهی در آن کتاب مستطاب مسطور است شماره کرده اند و گفته اند که تمام آن اوامر و نواهی ششصد و سیزده است و تمام آنها را فرموده خدا می دانند و مطلقاً در میان ایشان از وجوب و استحباب و حرام و مکروه و مباح نیست، بلکه جمیع اوامر واجب و تمام نواهی حرام است و در آن میان فعل و ترک هیچ یک را اولویت نیست. و تفاصيل آن را در اوّل نسخ تورات که به قالب برده اند مسطور است . و بعضی از علماء ایشان اساسی ترتیب داده و بنائی گزارده که در مذهب یهودیت اصولی و فروعی می باشد و اصول را سیزده چیز قرار داده و گویا غرض او از اصول اموری است که اعتقاد داشتن به آن ها را بر هر یک از افراد بنی اسرائيل واجب دانسته و آن سیزده چیز اینست : اوّل خدا موجود است، دوّم خدا أحد است ، سوم جسم و جسمانی نیست، چهارم خدا قدیم است، پنجم خالق کل مخلوقات است ، ششم اینکه نبوّت بقوم خاص خود داده است نه غیر، هفتم اینکه بر نخواست و بر نخیزد از بني إسرائيل مثل موسی علیه السلام ، هشتم اینکه تورات راست و درست را بدست نبی خاص بقوم خاص خود عطا فرمود ، نهم اعتقاد به ابدی بودن تورات ، دهم خدا علیم است ،

یازدهم جزاء دهنده نیک و بد است، دوازدهم اعتقاد به آمدن اعتقاد ماشیح ، سیزدهم بزنده شدن مرده ها .

و جمیع علماء که بعد از این شخص بوجود آمده اند متابعت او کرده سخن اصول و فروع را در میان آورده بهمین وضع قبول کرده ، مگر یکی از علماء که او را یوسف بن البو میگویند در مقام مقابله آن مؤسس ایستاده و سخنان او را رد کرده و ادله ای که بر اثبات بعضی از آن اصول مثل ابدی بودن تورات و غیره اقامه نموده است نپذیرفته و گفته است که دلیلی بر این اصول مثل ابدی بودن تورات و فرستادن ماشیح نیست، بلکه چون تمام علماء به آن تصریح کرده اند ما را اعتقاد داشتن به آن واجب و بناء اصول را یوسف مذکور بر سه چیز قرار داده اوّل شناختن خدا دوّم اعتقاد به کتاب خدا، سوّم اعتقاد باینکه نیک و بد جزاء داده خواهد شد.

و غرض ما از ایراد این کلمات حصول اطلاع مطالعه کننده این رساله است بر تمام اوضاع این طائفه و در این مقام می گوئیم که : بعضی از این اصول سیزده از جمله اموری است که مطلقاً در تورات وكتب ساير أنبياء دليلىی بر آن یافت نمی شود و يوسف بن البو نيز متعرّض این نشده .

و یکی از آن جمله اعتقاد به زنده شدن مرده هاست که در کتب أنبياء مطلق اثری از آن نیست بلکه تمام جزای بدی ها در دنیا مقرر است (1)مثل قحط و طاعون و شمشیر و رفع برکت و امثال این ها و ما


1) بنابر كتب خود آنها .

قدری از آن ها را در باب قبل از این باب نقل نمودیم و بر حقیر معلوم نیست که چه چیز علماء یهود را بر آن داشته که (1)قائل به زنده شدن مرده و حشر و نشر شوند و بر آن اصرار نموده داخل اصول شمرند و حال اینکه چیزی از مذهب ایشان موقوف بر آن نیست ، (2)نه اینست که در کتب انبیاء عبارتی موجود باشد که بدون اینکه به نشر و حشر قائل شوند درست نیاید و نه اینست که هرگاه ساکت از آن باشند راه بحثی بر ایشان مفتوح باشد مگر اینکه از این اساس خواسته اند که راه بحث عوام خود را بر خود مسدود سازند ، زیرا که اگر ایشان در مقام موعظه عوام خود را نصیحت کنند و گویند که يهوديت واجب است و تارک آن ملعون و مطرود است و کسی که احکام تورات را بر پا ندارد گرفتار خواهد شد به انواع عذاب ها که خدا در تورات وعده فرموده مثل قحط و قتل و غیرهما. عوام در جواب خواهند گفت که ما می بینیم که بسیاری از یهود ترک یهودیت نموده مسلمان و نصاری شدند و بر ایشان بسیار خوب تر و بهتر از یهود که بر یهودیت باقیند می گذرد . پس علماء ایشان ملجأ شده اند که در جواب بگویند که محل انتقام از آنانی که ترک یهودیت کرده اند عالمی دیگر خواهد بود و آن عالم آخرت است و این جماعت بعد از زنده شدن معاقب خواهند شد.

و اگر این سخن را نگویند بر ایشان لازم می آید که اذعان کنند که


1) با توجه به تورات وكتب أنبياء دیگرشان .

2) به خلاف دین مقدس اسلام که معاد از اصول آن و سهم بزرگی از قرآن را شامل شده است .

مذهب يهوديت باطل است و خدا را با آن طائفه نظری نیست.

و آنچه در خصوص ماشیح (1)قائل شده اند بنابراین است که چون عبارات كتب أنبیاء دلالت می کند بر وجود پیغمبر عظیم الشأن و ایشان را رد آن میسر نیست و بحقیقت آن رسیدن و اذعان کردن نیز موقوف بر توفیق یافتن است که از برای ایشان میسر نیست ، فلهذا لفظ ماشیح پیدا کرده اند و اعتقاد به آمدن ماشیح را از اصول قرار داده هر روزه بگوش عوام خود می خوانند که اگر احدی از ایشان را یکی از این آیات گوشزد شود بحقیقت آن نرسد و بی تأمل حمل بر ماشیح کند .

و دیگر از جمله سخنانی که در این مقام می توان گفت اینست که دلیل بر اصل سوّم چیست بلکه آنچه معلوم می شود از ظاهر عبارت كتب أنبیاء غیر از این است .

و علاوه بر این سخنان که مذکور شد این اساس اصول بسیار مغشوش و پریشان بنظر می آید و به تحقیق آن بوجهی که بحثی بر آن وارد نیاید اشکال دارد، زیرا که مؤسس استفسار می نمائیم که آیا این سیزده امر از جملهٔ ششصد و سیزده است یا نه ؟ اگر بگوید بلی از جمله آن هاست اوّلاً می گوئیم که چرا سیزده امر از میان آن امور امتیاز یافته و اصول شده و باقی بحال خود مانده و ثانیاً می گوئیم که چنین نیست بلکه ما تتبع امور ششصد و سیزده کرده اوّل و ثانی این اصول را در آنجا یافتیم و از باقی خبری نبود.

و اگر آن شق تردید را اختیار کند و گوید که این امور داخل ششصد


1) مطالبی راجع به ماشیح مذکور شد.

و سیزده امر نیست ، می گوئیم چنین نیست زیرا که اوّل و ثانی چنانچه دانستی داخل است و ما بقی داخل نیست.

و اگر مدعی گوید که پیدا کردن اصول دخلی به ششصد و سیزده چیز که علماء از تورات کردهاند ندارد بلکه این اصول اموری است که باید اعتقاد به آنها داشت و تعلّق به اعضاء و جوارح ندارد و آنچه جمع کرده اند اموریست که از افعال است و تعلّق بفعل یا ترک دارد. خواهیم گفت که اوّل و ثانی این اصول داخل اعتقاد است یا عمل و به اختیار هر شق دخول آن در یک جا بی جاست زیرا که اگر از عمل است چرا در اصول شمرده شده و اگر از اعتقاد است چرا داخل ششصد و سیزده چیز است.

و اگر گوید چه مانع دارد که امر واحد در تحت دو علم باشد به دو اعتبار و در مقام باین نحو باشد که اعتقاد بوجود واجب الوجود و توحید داخل در اصول و وجوب تحصیل آن اعتقاد باین معنی که هر مکلّفی لازم است که این اعتقاد را تحصیل نماید داخل در فروع و از ششصد و سیزده امر شمرده شود. می گوئیم که آیا تحصیل اعتقاد یازده امر باقی بر مکلف واجب است یا نیست و چه فرق است میان وجوب تحصيل اعتقاد باین دو امر و آن یازده امر در صورتی که واجب است همه واجب است و اگر واجب نیست هیچ یک واجب نیست و فرق پیدا کردن تحکم است.

مگر اینکه گوید که تحصیل این دو امر از تورات مستنبط است و از برای وجوب باقی اثری نیست . می گوئیم که این سخن علاوه بر اینکه

مخالف اعتقاد مؤسس مذکور است و آن مؤسس تمام این اصول را از تورات مستنبط می داند في نفسه باطل است ، زیرا که با وجود آن همه تأکیدات که در تورات وارد شده که بر تورات چیزی می فزائید و کم مکنید لازم می آید که در اوّل امر این همه امور بر تورات افزوده شود ذلك حضرت موسیٰ علیه السلام از آنچه که مقصود از تکلیف است ساکت مانده اصول آن را بخلق نرسانیده باشد و این گمانی است بسیار فاسد.

و آنچه بگمان فقیر می رسد و گویا در نفس الأمر چنین باشد آنی است که مؤسس مذکور بجهت رواج دین یهود و اینکه مبادا رخنه ای در اساس آن رسد چند چیز جسته و چنین پنداشته که هرگاه این امور رایج شد دیگر دین یهود مصون و محفوظ خواهد ماند :

« اوّل » - اینکه نبوّت بقوم خاص خود که غرض از آن بنی اسرائیل است داده است نه بغیر ایشان و مقصود از تأسیس این مقدمه اینست که از غیر بنی اسرائیل پیغمبری نخواهد بود.

«دوم» - اینکه برنخیزد از بني إسرائيل مثل موسی و حاصل این مقدمه بانضمام مقدمه اوّلی اینست که هرگز شریعت موسی نسخ نخواهد شد، زیرا که در صورتی که پیغمبری مختص بني إسرائيل باشد و مثل موسیٰ پیغمبری از بنی اسرائیل برنخیزد البته شریعت آن حضرت نسخ نخواهد شد .

و سه اصل دیگر از آن سیزده اصل بجهت اتمام حجت و جواب از ابحاث باحثين قرار داده: اوّل اینکه تورات را بقوم خاص خود عطا

فرموده، دوّم آمدن ماشیح ، سوّم زنده شدن مرده ها . و یک مقدمه دیگر که اعتقاد به ابدی بودن تورات باشد بجهت تأکید امر خود بنا گذارده و این مقدّمات را اصول نامیده که در نظر مردم عظم داشته چنین دانند که منکر یکی از این ها کافر و مستحق قتل است و منکر ضروری دین است و به مجرد اینکه کسی از این مقوله سخنی بگوید تمام یهود اعم از عوام و خواص به انکار او برخیزند و گوش بحرف آن قائل نداده او را مستحق انواع عقوبت دانند.

باقی مقدمات را از اصول شمردن و عدد آن را به سیزده رسانیدن بجهت استطراد و دفع ما يقال است که کسی براه فکر آن مؤسس پی نبرد و براساس تدلیس او اطلاع نیابد و بلکه بواسطه سخن حقی باطل او نیز رواج یابد و مردم مخالفت اصول شش گانه را مثل منکر ذات خدا و صفات خدا دانند .

و ما این رساله را در این مقام بذکر حکایتی که از موضوع رساله خارج نیست ختم می نمائیم و امید اجر و چشم داشت ثواب در ترتیب و تنظیم آن از خداوند داریم لا غير .

و آن حکایت اینست که فقیر بعد از تشریف بشرف اسلام و ظهور و وضوح حقیقت شریعت خير الأنام پیوسته راغب و طالب بود بلکه کسی را دلالت نموده گمراهان بی بصیرت را که از امثال این ادله واضحه چشم می پوشند بفکر کار خود اندازد و همیشه در مقام حیرت و تعجب بودم که چه چیز مانع بینایش علماء يهود شده و ایشان را از مشاهدهٔ چنین امری که اظهر من الشمس است باز

داشته، یا اینست که کتب أنبياء سلف مطالعه نمی کنند و یا اینکه معانی آن را نمی فهمند و الا هر بی فهمی که ترجمه تحت اللفظ آن کتب را بفهمد بحقیقت کار می رسد و شبهه و شکی از برای او باقی نمی ماند .

و باین سبب مکرر گفت و شنود با این طائفه نموده مجالس متعدده در این خصوص منعقد ساخت، نهایت هرگز بفکر اینکه باید پرده از روی کار ایشان برداشت و ایشان را در انجمن ارباب فهم و ذكا رسوا ساخت نبود و هر وقت و هر مکان که اتفاق ملاقات با یکی از علماء و دانشمندان ایشان می افتاد به مقتضای وقت کلمه ای چند از هرجا مذکور می شد .

تا اینکه در همین سال شخصی از طائفهٔ یهود از مشهد مقدس طوس وارد دارالعباده یزد شده کتابی بخط یهود ابراز نمود که یکی از علماء آن طائفه که در مشهد مقدس ساکن است تألیف نموده و آن مسمّى بحياة الروح ساخته و در آن کتاب سخن از اصول سیزده گانه پرداخته، روزی فقیر بعنوان تفنّن نظر به صفحه ای از صفحات آن کتاب انداخته عجب گنجی بنظر آمد و معنی كَنْزُ المُهمَلات که در ألسنه و أفواه مشهور است مشاهده شد زیرا که مؤلّف آن کتاب بهمین قدر که در اصول یهود تصنیف نماید راضی نشده کتاب مذکور را از نظم و نثر ملمّع ساخته از سخنان حکما اعم از اشراق و مشا (1)


1) مرحوم اية الله مطهری رحمه الله تعالی در بیان اشراق ومشاء می فرماید: فلاسفه اسلامی به دو دسته تقسیم می شوند، فلاسفه اشراق وفلاسفه مشاء، سر دسته فلاسفه اشراقی اسلامی، شیخ شهاب الدين سهروردی از علماء قرن ششم است و سر دسته فلاسفه مشاء اسلامی، شیخ الرئيس ابو علی سینا بشمار می رود. اشراقیان پیرو افلاطون ومشائیان پیرو ارسطو بشمار می روند. تفاوت اصلی و جوهری روش اشراقی و روش مشائی این است که در روش اشراقی برای تحقیق در مسائل فلسفى ومخصوصاً «حکمت الهی» تنها استدلال و تفكرات عقلی کافی نیست، سلوک قلبی و مجاهدات نفس و تصفیه آن نیز برای کشف حقایق ضروری و لازم است ، اما در روش مشائی تکیه فقط بر استدلال است . ( آشنائی با علوم اسلامی، بخش فلسفه صفحه 141).

خصوصاً از رساله حدود شیخ ابو علی سینا (1)بسیاری در آن درج کرده با اینکه خود هر از بر فرق نکرده و عبارات و کلمات یهود را که میراث بکسی دارد نفهمیده و مع ذلك گاهی در مقام نصیحت و گاهی در حین فخریه بعضی کلمات پهلودار نامربوط از او طراویده.

چون این مراتب مشاهده حقیر گردید و عمق حمق آن طائفه را که تا آن وقت نفهمیده بود فهمید لازم دید که عجاله در دارالعباده مذکور چند مجلس عام و ازدحام تمام برپا نموده علماء و بزرگان و عوام و ساير الناس آن طائفه را گوشمالی داده قبایح اعمال و عدم ادراک و لجاج و بی انصافی ایشان را در حضور دانشمندان هر طائفه برایشان شمارد و بالکلیه از قبایح و فضایح ایشان پرده بردارد .

و بهمین اکتفا نکرده نگارش گزارش آن مجالس را از علماء و حضار التماس نماید و سواد آن را به اطراف عالم منتشر سازد تا تنبیهی باشد که دیگر از اهل ذمه کسی از حد خود پا بیرون نگذارد


1) ابو علی سینا از مشاهیر بزرگ جهان اسلام و از اعاظم شیعه بشمار می رفت و چنانچه در الکنی و الالقاب، جلد 2، ص 172 ، آورده شده است : او حسین بن عبد الله بن سینا و به شیخ الرئیسس ملقب بود.......ودر سنه 427 یا 428 قمری در شهر همدان در گذشت ، أعلى الله مقامه العالى .

و چون این عزم تصمیم یافت به اشفاق صاحب اختیار آن بلد دام اقباله العالی سه چهار مجلس منعقد شد و تمام علماء و فضلاء وقضاة و حكّام و اعیان و اشراف و عوام در آن جمع شدند و طائفه يهود نیز حاضر شده علماء و فضلاء ایشان را در صف اسلام راه داده ایشان را از هر رهگذر مطمئن خاطر ساختند و حالی خاطر نشان ایشان شد که کسی را با ایشان از رهگذر چوب و خنجر کاری نیست و جدال از روی علم و ادله کتاب آسمانی است .

و بعد از تأسیس این اساس سخن در میان آمده هر یک از مجالس مذکوره بقدر چهار پنج ساعت نجو می کشید و خلاصه آنچه حضار مجلس گزارش آن مجالس را در مقام شهادت نگاشته خامه فصاحت ختامه فرموده اند در این مقام نقل می نمایم .

و صورت التماس نامۀ فقیر از فضلاء حضار اینست :

بعد از حمد و ثنای حکیم مرسلی که بواسطه ارسال رسل و انزال کتب سرگشتگان بیدای حیوانی را بسر منزل حصول امانی هدایت نمود و پس از درود و نعمت نبی مرسلی که به آیات ظاهره و معجزات باهره متحیران صحرای هیچ میدانی را به شهرستان وصول بسعادت جاودانی دعوت فرموده .

غرض از تحریر و تسطیر این کلمات وافرة البرکات آن است که چون حضرت بخشایندهٔ شفیق قائد توفیق را رفیق طریق این در بحر

معاصی غریق نمود و به مقالید غایت بی نهایت ابواب هدایت بر خاطر او گشود و بر خود واجب و لازم گردانید و شكراً لبعض نعمائه بقدر

مقدور سعی و کوشش نموده آنچه در بیان حقیقت و ثبوت ملت بیضای محمّدی صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّم از كتب أنبياء سابق عليهم صلوات الله الملك الخالق مستفاد می گردد به منصه ظهور رسانیده اطمینان بخش خاطر موافقان و بر هم زن هنگامه مخالفان گردد ، فلهذا مدتی مدید اوقات شبانه روزی خود را صرف تدرّب كتب أنبياء سلف و تبكيت و الزام علماء ناخلف نمود و نقاب اختفاء از چهره عروس مدعا به احسن وجهی گشود، تا اینکه کار به جائی رسید که کم ترین به این وصف معروف گردید و الزام این طائفه را از کمترین هر صاحب حواسی دید و شنید و عداوت طائفهٔ یهود نسبت به این امیدوار به الطاف قادر و دود به مرتبه أعلى رسید و در این اوان که جمعی از خراسان به این سامان آمدند در میان ایشان یکی از یهودان کتابی ابراز نمود که یکی از آن طائفه علی رغم حقیر تصنیف نموده و ادله فاسده و شواهد متفرّقه کاسده خود را در رشته تألیف کشیده ، چون اساس آن مبنی بر انکار ضروریات خود یهود است صلاح چنین دانسته شد که پیش از آنکه بر آن کتاب شرحی بلکه جرحی نوشته آید بر علماء بر یهود مراتب مذکوره را مشافهة على رؤس الاشهاد موجه داشته شهود عدل بر آن گرفته آید که راه انکار آن طائفه ادبار مسدود گردد .

پس التماس و استدعاء از علماء و فضلاء و اشراف ونقباء وسادات وعظماء و ساير مؤمنين و غيره هم از هر ملت که در مجالسی که فیمابین حقير وعلماء يهود اتفاق افتاد حاضر بودند ،

می نماید که آنچه دیده و شنیده باشند در حواشی صحیفه مرقوم سازند و به مهر خود مزین فرمایند ، الباقي والسلام عليكم .

و خلاصه سجلات که علماء عظام و فضلاء گرام بر صحیفه نوشته اند بر سبیل اختصار و حذف تکرار اینست که نقل کرده می شود .

عالی جناب فضائل مآب مقدّس ألقاب سلالة الفضلائى كهف الحاج و العمار مستدعی متن در مجالس متعدده که بهم بهم نزدیک و در اوایل شهر ذى قعدة الحرام سنه هزار و دویست و ده هجری بود آیات و اخبار بسیار از تورات موسى وكتب أنبياء مثل حضرت شعیا و ارمیا و دانیال و حیقوق و صحیفۀ نحمان که در میان یهود به نبوّت هیلد مشهور است و بزبان فارسی به وحی کودک موسوم است و غیره هم و تفاسیر و بیانات علماء در بیان نشان و اظهار شأن ذي شأن خاتم پیغمبران بر آن گمراهان خواند و ایشان در جواب آن ادله از شاخی به شاخی پریده گاهی میگفتند که آن جماعت که از ما اعلم بودند متشبث به این طریقت بودند و ما نیز متابعت ایشان می کنیم و نوبه دیگر می گفتند که این ادله و آیات بر ارمیا صدق می کند و بعد از ابطال این سخنان به ادله و برهان چاره بجز اذعان به نبوّت و سروری و اقرار و اعتراف به پیغمبری آن جناب ندیده با آن همه عناد و لجاج و اصرار و انکاری که در جبلت آن طائف موجود است متفق الکلمه گفتند که آن جناب پیغمبر بر حق و مبعوث از حق بر خلق است نهایت مبعوث است بر جماعتی که کتاب و رسولی نداشته باشند و بنی اسرائیل که

صاحب کتاب و شریعتند مکلف به متابعت آن حضرت نیستند و چون از ایشان بر این تخصیص مطالبۀ دلیلی شد بغیر از دفع الوقت جوابی ظاهر نشد .

و عالی جناب مذکور ادله بسیار از آیات و اخبار بر خلاف ادعاء ایشان اقامه نموده علماء بني إسرائيل سعى و کوشش بسیار در تحریف و تبدیل آنها نمودند اما امر از آن ابین و دلالت ادله بر مدعا از آن اظهر بود که بر احدی مخفی ماند و في الحقيقه اين گزارش باعث تجدید ایمان جمعی کثیر از مؤمنان گردید و ایمان علم اليقين مسلمانان به عین الیقین رسید ( وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ ) (1)( ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ ). (2)

وعلماء يهود در ضمن صحيفة مذكوره بخط عبری این فقرات را نوشته اسامی خود را در ذیل آن ثبت نمودند : کمترینان ملاهای بني إسرائيل ساكن يزد فلان و فلان إلى آخرها قائل هستیم موافق گفتهٔ نبوّت هیلد که این محمد نام از اولاد حضرت اسماعیل پیغمبر بر حق است از جانب خدا برای بنی اسماعیل غیر از بني إسرائيل عن قبول فلان عن قبول فلان... إلى آخر الاسماء .

این بود خلاصه آن صحیفه و در نقل سجلات علماء و فضلاء اسلام نهایت اختصار بعمل آمد و آنچه نقل شد مضمون یک سجل بود و بر صحیفۀ مذکوره دوازده سجل نوشته شده است و چون


1) سوره نور، آیه 40 .

2) سوره حدید، آیه 21 .

مضمون تمام به یکدیگر قریب بود و در نقل باقی فایده ندید از ایراد اعراض نمود.

الْحَمْدُ لِلَّهِ أَوَّلًا واخراً والصلوة وَ السَّلَامُ عَلَى نَبِيِّهِ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ سَائِرِ الْأَنْبِيَاءِ وَ الْمُرْسَلِينَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ .

ختم بالخير والسعادة في السادس من شهر رمضان المبارك سنة احدى عشرة ومأتين بعد الألف من الهجرة على مهاجرها السلام و التحية .

حاج بابا قزوینی یزدی


الْحَمْدُ لِلَّهِ مِثْلَ مَا حَمِدَ بِهِ حَامِدُ إِلَى أَبَدِ الْأَبَدِ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدِ الْمُنْتَجَبُ وَ أَهْلِ بَيْتِهِ الْحُجُبِ الَّذِينَ أَمَرَنَا اللَّهُ بِمَوَدَّتِهِمْ وَ البرائة مِنْ أَعْدَائِهِمْ إِلَى قِيَامِ يَوْمِ الدِّينِ .

وقد ختم تحقيقه في التاسع من شهر رمضان المبارك سنة تسعة عشر و أربع مأة بعد الألف من الهجرة ، بعون الله وتوفيقه و نسئل الله تعالى أن يُعجِّل في فرج مولانا و مقتدانا و امامنا و ولي عصرنا الحجة بن الحسن المهدى صلوات الله تعالى وسلامه عليه و أن يجعلنا أصحابه وأنصاره والممتثلين لأمره بشوكة مُحمَّد و آله .


«فهرست مطالب»

مقدمه محقق 5

مقدمة طبع اوّل 11

مقدمه مؤلف 19

باب اوّل

( در ذکر آنچه خداوند عالمیان به حضرت إبراهيم عَلَيْهِ السَّلام و اولاد آن حضرت وعده فرموده و اثبات شأن و مرتبۀ حضرت اسماعيل عَلَيْهِ السَّلام) 27

تتمه 41

باب دوّم

(در ذکر اخبار انبیاء به پیغمبری عظیم الشأن و اینکه آن پیغمبر از غیر بنی اسرائیل است) 45

فصل اوّل

(در اثبات مقید بودن حکم تورات بزمان بودن بنی اسرائیل در ارض بيت المقدس) 56

فصل دوم

(در اثبات اینکه عباداتی که اکنون در میان بنی اسرائیل متداول است اختراعی است) 64

فصل سوم

(در ذکر ادله که برای ابدی بودن تورات اقامه نموده اند و جواب از آن ها ) 75

باب سوم

(در ذکر علاماتی كه دركتب أنبياء بجهت ظهور پیغمبر صاحب شریعت مذکور است و بیان اینکه مصداق این علامات کیست ) 97

فصل اوّل

(در علاماتی که از تورات استنباط می شود) 97

فصل دوم

( در نقل آیاتی که در کتاب شعیا مذکور است ) 99

فصل سوم

( در نقل آنچه در کتاب صفنیاء پیغمبر است ) 116

فصل چهارم

( در ذکر آیاتی که در کتاب حیقوق مذکور است ) 117

فصل پنجم

( در نقل آیات و اخباری که در کتاب دانیال است ) 127

نمایش اوّل : در ذکر صنم 127

نمایش دوّم : در ذکر چهار حیوان 137

نمایش سوم : در ذکر غوچ و بز 147

نمایش چهارم : در ذکر هفتاد هفته حضرت دانیال 153

فصل ششم

( در وحی کودک ) 163

بیان اوّل : در احوال کودک و حکایت او 163

بیان دوم : در ذکر وحی کودک 168

وحی اوّل

( حرف الألف ) 186

( حرف الباء ) 170

( حرف اللام ) 172

( حرف الميم ) 172

( حرف النون ) 174

( حرف السين ) 175

( حرف العين ) 175

( حرف الفاء ) 176

( حرف الصاد ) 178

وحی دوم

( حرف التاء ) 179

( حرف الشين ) 179

( حرف الراء ) 179

( حرف القاف ) 180

( حرف الصاد ) 180

باب چهارم

( در احوال حضرت عیسیٰ بن مریم عَلَيْهِ السَّلام و ایراد آنچه أنبیاء سابق درباره آن بزرگوار خبر داده اند ) 181

باب پنجم

(در ذکر آیات و اخباری که دلالت بر مدح و خوبی بنی اسرائیل می کند و معانی آن آیات و اظهار آنچه در این مقام ضرور است ) 199

فصل اوّل

در ذکر آیات و اخباری که دلالت بر فضیلت بنی اسرائیل می کند مطلقاً 201

فصل دوم

در ذکر آیات و اخباری که دلالت بر فضیلت بنی اسرائیل می کند به شرط اینکه فرمان برداری کنند و از اوامر و نواهی الهی تجاوز نکنند 205

باب ششم

( در ذکر مذمت ها که خدا انبیاء ، بزبان بنی اسرائیل را فرموده ) 209

باب هفتم

( در ذکر اخبار و احوالی چند که ایراد آن مناسب این رساله است ) 225

فصل اوّل

در ذکر آیاتی چند از زبور حضرت داود عَلَيْهِ السَّلام 225

فصل دوم 229

فصل سوم 237