شام سرزمین خاطره ها

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه : پیشوایی ، مهدی ، 1324 -

عنوان و نام پدیدآور : شام، سرزمین خاطره ها / مهدی پیشوائی.

مشخصات نشر : تهران: سازمان حج و زیارت،دفتر آموزش و تبلیغات، 1369.

مشخصات ظاهری : 231ص.: مصور( رنگی) .

یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.

موضوع : زیارتگاههای اسلامی -- سوریه -- دمشق

موضوع : اسلام -- سوریه-- دمشق -- تاریخ

رده بندی کنگره : BP263/6 /پ9ش2 1369

رده بندی دیویی : 297/765

شماره کتابشناسی ملی : 2164597

خیراندیش دیجیتالی: انجمن مددکاری امام زمان (عج) اصفهان

ویراستار کتاب: خانم فاطمه کدخدایی

اشاره

بسم الله الرحمن الرحیم

شام، سرزمین خاطره ها

مهدی پیشوائی

دفتر آموزش و تبلیغات حج و زیارت

شام، سرزمین خاطره ها

تهيه و تنظيم و نگارش: مهدی پیشوائی

چاپ اول: پاییز 1369، تعداد 10000 نسخه

چاپ: سازمان چاپ و انتشارات

وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی

فهرست مطالب

مقدمه... 7

سرزمین شام... 11

پیک اسلام در سرزمین شام... 13

شام در مسیر تاریخ... 17

نفوذ اسلام در شام... 17

آشنائی با کشور سوریه... 19

پیدایش نصیریه... 29

بیانیه علمای بزرگ علوی... 30

عقيدتنا... 33

ادلة التشريع عندنا اربعة... 36

فروع الدين... 37

الخاتمه... 40

علویین ترکیه... 44

جنگ شش روزه اعراب و اسرائيل... 47

اشغال ارتفاعات جولان توسط اسرائیل... 48

آثار تربیتی زیارت قبور شهیدان و شخصیت های بزرگ اسلامی... 53

قبور بزرگان آسمانی در شام... 55

1- یحیای شهید... 56

2- بلال بن رياح... 64

3- عبدالله بن جعفر... 77

4- اُمّ سلمه همسر پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله)... 90

5- اُمّ حبیبه همسر پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله)... 94

6- أسْماء همسر جعفر طيّار... 98

7- أمّ كلثوم دختر اميرمؤمنان (علیه السلام)... 100

8- حضرت سکینه... 104

9- حضرت رِقیّه... 109

10- عبدالله بن الامام زین العابدین... 112

11- فِضّة... 112

12- رُوؤس شهیدان کربلا... 115

قبور شخصیت های بزرگ اسلام در حومه دمشق... 123

1- مقداد... 123

2- حُجر بن عددی کِندی... 124

3- حضرت زینب دختر امیر مؤمنان (علیه السلام)... 171

ره آورد سفر اسیران... 185

مدفن حضرت زینب (علیه السلام)... 202

مبارزات تبلیغاتی امام چهارم (علیه السلام)... 221

مقدمه

هر هفته بیش از دو هزار نفر طی چند پرواز هواپیمایی از جمهوری اسلامی به مقصد زیارت مرقد دختر بزرگ امیر مؤمنان (علیه السلام) زینب کبری (سلام الله علیها) و سایر اهل بیت مدفون در سرزمین شام، به کشور سوریه عزیمت می نمایند.

راهنمایی این تعداد زائر که در بیش از 10 هتل استقرار می یابند، به عهدهٔ روحانیون محترمی است که بدین منظور هر هفته از طریق دفتر آموزش و تبليغات حج و زیارت اعزام می گردند.

از طرفی افرادی به عنوان مترجم از وزارت اطلاعات و جهانگردی کشور سوریه، مسئولیت همراهی زائران ایرانی را عهده دار هستند و مطالبی از طرف جهانگردی این کشور در اختیارشان گذاشته شده و آنان مطالب را برای زائرین بازگو می کنند. این مطالب گرچه عمدتاً در زمینه های مختلف سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و تاریخی منطقه شامات (1)و آثار باستانی و بنا های دیدنی کشور سوریه است و کمتر در زمینۀ اعتقادی و فرهنگی صحبت می کنند؛ ولی همین مقدار که در رابطه با زندگی و شرح حال اشخاص و کیفیت مبارزه و شهادت شخصیت های مورد قبول و علاقه شیعه سخن می گویند؛ غیر صحیح و در مواردی غیر مکفی و بعضاً به خاطر عدم درک صحیح فرهنگ تشیع و سطحی بودن مطالب، نه تنها سازنده و مفید نیست؛ بلکه ممکن است اثر منفی داشته باشد. هر چند تذکراتی به آنان داده شده و آنان گفته ها و


1) شامات به منطقه وسیعی گفته می شده که شامل اردن، فلسطین و بخشی از لبنان بوده و مرکز آن دمشق قرار داشته است. در ایران هم مناطقی هم چون خراسان، فارس و... به شامات معروف است.

نوشته هایشان را اصلاح کرده اند؛ در عین حال اظهاراتشان صحیح و تحقیق شده و تایید شده نیست.

از جهتی وظیفه اقتضا می کند زائرین را در طول هفته نسبت به تاریخ زندگی ساز و معارف روح افزا و فرهنگ تحول ساز و مبارزات رهایی بخش و سخنان راهگشای اهل بیت (علیهم السلام) آشنا نموده و آنان را در برابر فرهنگ بیگانه نیرومند سازیم؛ چرا که هدف از زیارت جز پیوند با آرمان ها و معتقدات صاحب قبر و بستن عهد و تحکیم پیمان برای تداوم راه او نیست.

بدین منظور بود که تهیه مطالبی درباره شخصیت هایی چون زینب کبری (سلام الله علیها)، بلال حبشی و حجر بن عدی و دیگر ستارگان فضیلت و نور- که جسمشان در سرزمین شام افول کرده است- ضروری می نمود. مطالبی که هم معرف اماکن و زیارتگاه ها باشد و هم زندگی و شرح مبارزات و نحوۀ- درگذشت و شهادتشان را- به گونه ای که در خور شأن و شخصیت آنان است- بیان نماید.

از طرفی سرزمین شام دارای تاریخ پرفراز و نشیبی است و اتفاقات گونه گونی در آن به وقوع پیوسته است.

گفته شده است که قضیهٔ هابیل و دام داری او و قابیل و کشاورزی او و سرانجام برادرکشی او در سرزمین شام بوده و امروزه در شصت کیلومتری شهر دمشق جایی به نام هابیل و قابیل معروف است.

و نیز جبل قاسیون که تعداد زیادی از پیامبران و انبیاء الهی در آن جا به مناجات با پروردگار خویش پرداخته اند و اوتاد و زهاد و عرفا و صالحین نیز در آن جا به چله نشینی نشسته اند و حتّی قبور بعضی از آنان در دامنۀ همان کوه قرار دارد و از این جهت آن جا را صالحیه می گویند. غار معروف اصحاب کهف نیز در همین کوه واقع است.

و هم چنین شهر حلب و محل زندگانی پیامبر بزرگ الهی حضرت خليل الرحمن (علیه السلام) و ارض صفین که مابین این شهر و موصل واقع شده و محل دفن شهدای صفین و تعدادی از یاران با وفای حضرت علی علیه السلام از قبیل: جناب عمار و جناب اویس و خزیمه بن ثابت ذوالشهادتین است.

و دیگر شهر حمص و قبر جناب قنبر آن شخصیت دلیر و با وفا که ارادتی

خاص به مولایش حضرت علی علیه السلام داشت و سرانجام بخاطر همین شدت علاقه بود که توسط حجاج به شهادت رسید.

بدیهی است که پرداختن به همۀ این موضوعات، کار دامنه دار و وسیعی است که در جای خودش باید انجام گیرد و از عهده و هدف ما خارج است و آن چه منظور ماست، این است که اماکن و مراقدی که جزء برنامۀ زیارتی امور و زیارت است و زائرین به آن جا برده می شود؛ مطالبی درباره شان تهیه نماییم. آن هم به طور اختصار، تا برای روحانیون محترم اعزامی هم، به منزلۀ شرح برنامۀ تبلیغی باشد.

على هذا در صدد برآمدیم تا مجموعه ای را تدوین نماییم که بر آورندۀ نیازهای فوق باشد و تأکیدمان بر دقّت و صحت آن بود. خصوصاً به این علّت که این کتاب به روحانیون داده می شود تا آنان بتوانند در سخنرانی ها از آن استفاده ببرند و با اطمینان خاطر مطالبش را نقل نمایند.

در پی چنین تأکید و وسواسی روشن است که تهیه آن از عهدۀ هر کس خارج بود؛ تا این که فاضل محترم و نویسندۀ ارجمند جناب حجت الاسلام آقای حاج شیخ مهدی پیشوایی تقبل زحمت نموده و با دقّت وافی و حوصله کافی و با تتبع و تحقیق، خواستۀ ما را برآورده نمودند. برای این که مطالعه کنندگان محترم از مراجع نیز مطلع باشند؛ مأخذ و سند مطالب را در پاورقی هر صفحه ذکر کرده و متن خطبۀ حضرت سجاد و حضرت زینب (سلام الله علیها) را نیز در این کتاب آورده اند. و چون رفتن به شهر جنگ زده و ویران شده قنیطره و دیدن آثار تعدی و وحشیگری صهیونیزم در برنامۀ یک هفته ای زائرین است؛ مختصری هم دربارۀ جنگ شش روزه اعراب و اسرائیل در این جا آمده است.

ضمن تشکر، امید است خداوند توفیق افزون به ایشان مرحمت فرماید.

در پایان از روحانیون محترم و خوانندگان ارجمند، انتظار داریم نظریات اصلاحی و پیشنهادات تکمیلی خود را در این باره، به صورت مکتوب ارائه دهند که بی تردید مورد بررسی قرار خواهد گرفت.

اسئل الله ان يوفقنا ويوفقكم

دفتر آموزش و تبلیغات حج وزیارت

سرزمین شام

سرزمین شام، برای مسلمانان سرزمین خاطره ها است. این سرزمین پیوند خاص با تاریخ اسلام دارد که ریشه های آن به سال های پیش از فتح دمشق باز می گردد. به سال های نوجوانی و جوانی بنیان گذار اسلام که همراه عموی خود سفری به این سرزمین کرد. در آن سال ها حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) جدّ خویش عبد المُطّلب را از دست داده بود و تحت سر پرستی عموی خود ابوطالب به سر می برد. بازرگانان قریش طبق معمول، هر سال یک بار به شام سفر می کردند. آن سال ابوطالب نیز با آنان آهنگ سفر کرد و تصمیم گرفت که برادر زاده خود را در مکه بگذارد و برخی را بر حفاظت او بگمارد. ولی هنگام حرکت برنامه او دگرگون شد و تصمیم گرفت که برادر زاده خود را که در آن روز بیش از دوازده بهار از سن او نگذشته بود همراه خود به شام ببرد. هنوز کاروان به مقصد نرسیده بود که در نقطه ای به نام «بُصری» حادثه ای پیش آمد. ابوطالب برنامۀ مسافرت را نیمه کاره رها کرد و به مکه بازگشت. علت قطع برنامه سفر این بود که در سرزمین بُصری راهبی به نام بُحیری زندگی می کرد. و به عِلّلی از کاروان قریش برای اِطعام در صومعه خود دعوت کرد. آن گاه که قریش از صرف غذا فارغ شدند روبه آنان کرد و گفت این کودک حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) متعلق به کیست؟ همگی:گفتند برادر زاده ابوطالب است. وی رو به ابوطالب کرد و گفت: کودک شما آیندۀ درخشانی دارد و این همان پیامبر موعود تورات و انجیل است و تمام خصوصیاتی که برای پیامبر پس از مسیح در کتاب های دینی خود خوانده ام بر

این کودک منطبق است. او دارای آیین جاودانی است. او را از چشم دشمن پنهان ساز! اگر ملت یهود او را ببینند و بشناسند نقشۀ قتل او را می ریزند. چه بهتر شما از این نقطه به مکه برگردید. از این جهت ابو طالب برنامۀ سفر خود را قطع کرد و به سرعت به مکه بازگشت. ولی برخی از تاریخ نگاران یادآور می شوند که هدف نهایی کاروان قریش همان نقطه بود که با راهب ملاقات کردند و ابوطالب کارهای بازرگانی خود را به سرعت به پایان رسانید و همراه برادر زادۀ خود به مکه بازگشت و از آن پس هرگز به سفر نرفت و حفاظت و سر پرستی برادر زاده را بر همه چیز مقدم داشت. (1)

دومّین سفر

پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) یک بار دیگر نیز به این سرزمین سفر کرد و آن زمانی بود که حضرت 25 سال داشت و هنوز در کنار عمویش ابوطالب زندگی می کرد. ابوطالب در صدد بود که برای برادر زادۀ خویش شغل مناسبی در نظر بگیرد در آن زمان خدیجه دختر خویلد زنی شرافتمند و تجارت پیشه بود و دامنۀ تجارت او تا مصر و حبشه کشیده شده بود. از این رو ابوطالب به برادر زاده خود گفت: خدیجه دنبال مرد امینی می گردد که سر پرستی تجارت او را به عهده گیرد چه بهتر خود را به وی معرفی کنی. او پیشنهاد ابوطالب را پذیرفت ولی بر اثر مناعت طبع و همّت بلندی که داشت از این که مستقیماً چنین پیشنهادی به خدیجه دهد، خودداری کرد. اتفاقاً خدیجه که از امانت و راستگویی و مکارم اخلاقی حضرت محمد آگاه بود، هنگامی که از مذاکرات آنان اطلاع یافت فوراً کسی را دنبال حضرت فرستاد و پیشنهاد کرد که با سرمایه وی برای تجارت رهسپار شام شود و اعلام کرد که حاضر است دو برابر آن چه به دیگران می دهد به حضرت بپردازد، لذا حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) این پیشنهاد را پذیرفت و هنگامی که کاروان بازرگانی قریش به سمت شام حرکت کرد، حضرت در رأس کالاهای بازرگانی

دیجه رهسپار شام گردید. خدیجه در این سفر شتر راهواری در اختیار وکیل خود قرار داد، و دو غلام


1) تاریخ اسلام (سال چهارم آموزش متوسطه عمومی) تألیف استاد جعفر سبحانی ص 27.

را که یکی از آن ها «میسره» نام داشت همراه او روانه کرد تا در کارها دستیار او باشند.

سرانجام کاروان به شام رسید و بازرگانان اجناس خود را فروختند و سود خوبی عائد گردید و حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) در بازگشت کالاهایی برای فروش در بازار «تهامه» خرید و همراه کاروانیان به مکه بازگشت. (1)

پیک اسلام در سرزمین شام

پیامبر اسلام از نخستین روز بعثت، آیین خود را آیین جهانی معرفی می کرد و در بسیاری از آیات قرآن به جهانی بودن اسلام تصریح شده است. از آن جمله می فرماید:

قُلْ يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعًا: «اى مردم من فرستاده خدا به سوی همگی شما هستم.» (2) پیامبر اسلام از سال های نخست بعثت، پیوسته در پی فرصتی بود که به نشر آیین خود در میان مِلّل جهان بپردازد اما توطئه های مختلف دشمنان اسلام اجازه انجام دادن این کار را نمی داد.

پس از آن که در سال ششم هجری پیمان صلح حُدیبیّه میان پیامبر اسلام و قریش بسته شد و فکر رسول خدا از خطر حمله قریش آسوده گردید، پیامبر تصمیم گرفت زمام داران وقت و رؤسای کشورهای مختلف آن روز را طی نامه هایی به اسلام دعوت کند و آیین خود را که از دائره یک عقیده ساده گام فراتر نهاده و به صورت یک آیین جهانی درآمده بود به ملل جهان آن روز عرضه نماید.

پیامبر اسلام مسئله دعوت زمام داران را مانند سایر مسائل مهم در یک شورای بزرگ مطرح ساخت و سپس شش نفر از ورزیده ترین افراد را طی نامه هایی که رسالت جهانی آن حضرت در آن ها منعکس بود به نقاط مختلف روانه کرد.


1) جعفر سبحانی، فروغ ابدیت، ج 1، ص 156.

2) قرآن كريم، سوره اعراف، آیه 158.

سفیران هدایت در یک روز رهسپار سرزمین های ایران،روم، حبشه، مصر، يمامه بحرین و حیره شدند.

قیصر پادشاه روم شرقی با خدا پیمان بسته بود که هرگاه در نبرد با ایران پیروز گردد به شکرانه این پیروزی، از مقر حکومت خود قُسطنطنیه به زیارت «بیت المقدس» پیاده رود، او پس از پیروزی به نذر خود جامه عمل پوشانید و پیاده رهسپار بیت المقدس گردید.

«دحيه کلبی» مأمور شد که نامه رسول خدا را به قیصر برساند، او سفرهای متعددی به شام داشت و به نقاط مختلف شام کاملاً آشنا بود. قیافۀ گیرا و صورت زیبا و سیرت نیکوی وی شایستگی همه جانبۀ او را برای انجام این وظیفه خطیر ایجاب می نمود. وی پیش از آن که شام را به قصد قُسطنطنیه ترک کند در یکی از شهرهای شام یعنی «بُصْری» (1)اطلاع یافت که قیصر عازم بیت المقدس است، لذا فوراً با استاندار بُصْری به نام حارث بن ابی شمر تماس گرفت و مأموریت خطیر و پراهمیت خود را به او ابلاغ کرد. مؤلف طبقات (2)می نویسد: «پیامبر دستور داده بود که نامه را به حاکم بُصْری بدهد و او نامه را به قیصر برساند» شاید این دستور از این نظر بود که پیامبر شخصاً از مسافرت «قیصر» آگاهی داشت، و یا این که از

از این جهت که شرائط و امکانات دحیه محدود بوده و مسافرت تا قسطنطنیه خالی از اشکال و مشقت نبوده است. در هر صورت سفیر پیامبر اسلام با حاکم بصری تماس گرفت، استاندار، «عدی بن حاتم» را خواست و او را مأمور کرد تا همراه سفیر پیامبر به سوی بیت المقدس بروند و پیام و نامه پیامبر را به حضور قیصر برساند.

ملاقات سفیر با قیصر در شهر حمص بود. او وقتی خواست به ملاقات قیصر برود، کار پردازان سلطان به او گفتند که باید در برابر قیصر سر به سجده بگذاری


1) «بُصْری» مرکز استان داری استان «حوران» بود که از مستعمرات قیصر به شمار می رفت و حارث بن ابی شمر و به طور کلی ملوک «غسّان» به صورت دست نشاندگی از قیصر در آن جا حکومت می کردند.

2) طبقات الكبرى، ج 1، ص 259.

و در غیر این صورت به تو اعتناء نخواهد کرد و نامه تو را نخواهد گرفت. دحیه سفیر خردمند پیامبر اسلام گفت: «من برای کوبیدن این سنت های غلط رنج این همه راه را بر خود هموار کرده ام. من از طرف صاحب رسالت محمد (صلی الله علیه و آله) مأمورم به قیصر ابلاغ کنم که بشر پرستی باید از میان برود، و جز خدای یگانه کسی مورد پرستش واقع نگردد، آیا با این مأموریت و با این عقیده و اعتقاد چگونه می توانم تسلیم نظریۀ شما شوم و در برابر غیر خدا سجده کنم؟»

منطق نیرومند و صلابت و استقامت سفیر، مورد اعجاب کارکنان دربار قرار گرفت، یک نفر از درباریان خیراندیش به دحیه گفت می توانی نامه را روی میز مخصوص قیصر بگذاری و برگردی و کسی جز او دست به نامه های روی میز نمی زند و هر موقع قیصر نامه را خواند، شما را به حضور می طلبد. دحیه از راهنمایی آن مرد تشکر کرد و نامه را روی میز گذارد و بازگشت.

قیصر نامه را گشود. ابتدای نامه که با «بسم الله» شروع شده بود، توجه قیصر را جلب کرد و گفت: من از غیر سلیمان (علیه السلام) تاکنون چنین نامه ای ندیده ام. سپس مترجم ویژۀ عربی خود را خواست تا نامه را بخواند و ترجمه کند. او نامه پیامبر را چنین ترجمه کرد:

[ نامه ایست ] از محمد فرزند عبدالله به هرقل بزرگ روم. درود بر پیروان هدایت، من تو را به آیین اسلام دعوت می کنم، اسلام آور تا در امان باشی خداوند به تو پاداش می دهد (پاداش ایمان خود و پاداش ایمان کسانی که زیر دست تو هستند) اگر از آیین اسلام روی گردانی گناه «اریسان» نیز بر تو است، ای اهل كتاب ما شما را به یک اصل مشترک دعوت می کنیم: غیر خدا را نپرستیم،کسی را انباز او قرار ندهیم، بعضی از ما بعضی دیگر را به خدائی نپذیرد (هرگاه ای محمد) آنان از آیین حق سر برتافتند بگو گواه باشید که ما مسلمانیم. (1)


1) بسم الله الرحمن الرحيم من محمد بن عبدالله الى هرقل عظيم الروم، سلام على من اتبع الهدى اما بعد فانی ادعوك بدعاية الاسلام اسلم تسلم یؤتک الله اجرک مرتین فان تولیت فانما علیک اثم (الا ريسين) و يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمه سواء بيننا و بينكم الا نعبد الا الله ولا نشرک به شيئا ولا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فان تولوا فقولوا بانا مسلمون. (محمد رسول الله).

شام در مسیر تاریخ

سوریه (شام) از لحاظ تاریخی تا قبل از قرون جدید مشتمل بوده بر کشورهای کنونی سوریه و لبنان و قسمت هایی از اردن و فلسطین که تا سال 1926 لبنان جزء آن بود.

در سال 63 میلادی امپراتوری روم بر سوریه دست یافت و از آن تاریخ سوریه تحت تسلط رومیان بود تا آن که در سال 395 میلادی پس از تجزیه دولت روم به دولت روم شرقی و غربی، سوریه جزء قلمرو امپراطوری روم شرقی (بیزانس) گردید ولی به تدریج استیلای بیزانس بر سوریه ضعیف شد.(1)

نفوذ اسلام در شام

منطقة

در سال 14 هجری (قرن هفتم میلادی) شام جزء قلمرو اسلامی گردید. بدین ترتیب که در زمان خلافت ابوبکر، ارتش اسلام به فرمان وی به سوی منطقۀ شام حرکت کرد، پس از درگیری هایی بین نیروهای اسلام و سپاهیان «هرقل» (هراکلیوس) امپراتور روم شرقی، در اردن و فلسطین نیروهای روم شکست خورده به دمشق عقب نشینی کردند و شهر دمشق توسط مسلمانان محاصره گردید. در این هنگام ابوبکر درگذشت (بیست و دوم جمادی الاخری سال سیزدهم هجری) و


1) گیتا شناسی کشورها چاپ 1365، ص 185.

عمر به خلافت رسید. سرانجام در تاریخ رجب سال 14 هجری شهر دمشق سقوط کرد و سربازان تحت فرماندهی خالد بن ولید پس از پیمان صلح از دروازه شرقی، و سربازان تحت فرماندهی ابو عبیده جرّاح با درگیری نظامی از دروازه ای به نام «باب الجابيه» وارد شهر شدند و ابو عبیده نیز پیمان صلح خالد را تصویب کرد. (1)

یعقوبی در این زمینه می نویسد:

شهر دمشق شهری است با شکوه و کهن و آن در جاهلیت و اسلام مرکز شام بوده است و آن را در همۀ جندهای شام (2)در بسیاری از رودخانه ها و آبادی و رودخانه اعظمش که «بَرَدا» (3)گفته می شود، نظیری نیست. شهر دمشق در سال چهارده هجری و در عهد خلافت عمر بن خطاب گشوده شد و «ابوعبيدة بن جراح» را پس از یک سال محاصره از دروازه ای به نام «باب الجابية» به صلح فتح نمود و خالد بن ولید از دروازه دیگرش به نام «باب الشرقی» بدون صلح درآمد و به عمر بن خطاب نوشتند و او هم عمل ابو عبيدة را روا داشت. (4)

البته در این پیروزی مسلمانان، آمادگی مردم آن منطقه جهت پذیرش اسلام بی تأثیر نبود و عواملی مانند نزدیکی مردم آن منطقه از نظر آداب و رسوم با عرب، رفتار ساده سپاهیان فاتح اسلام با مردم، مالیات های سنگینی که حکومت های قبلی از آنان می گرفت، خستگی مردم از بحث ها و جدال های کلامی و مکتب های فکری گوناگون که در مسیحیت پدید آمده بود، مردم آن سامان را از مسیحیت و حکومت رومیان رویگردان ساخته بود. (5)

در هر حال از آن تاریخ، منطقۀ شام به قلمرو اسلامی پیوست و از سال 40


1) فتوح البلدان، ابوالحسن احمد بن یحیی بلاذری، ص 130 - 128. در آغاز جنگ با رومیان خالد بن ولید در عراق بود و چون گزارش رسید که نیروهای رومیان بسیار مجهز و تعدادشان زیاد است ابوبکر به خالد دستور داد به منطقه شام رهسپار شود (فتوح البلدان، ص 117).

2) جند در این جا تقریباً نزدیک به معنی استان است.

3) با سه فتحه، بزرگترین رودخانه دمشق است.

4) البلدان، احمد بن ابی یعقوبی، ترجمه دکتر محمد ابراهیم آیتی، ص 105.

5) تاریخ تحلیلی اسلام، دکتر سید جعفر شهیدی، ص 108.

هجری که معاویه پس از شهادت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) زمام امور مسلمانان را در دست گرفت، تا سال 132 هجری «دمشق» پایتخت حکومت بنی امیه بود. در این تاریخ به دنبال سقوط سلسلهٔ بنی امیه با انقلاب عباسیان (با پشتیبانی شیعیان و ایرانیان) که موجب به قدرت رسیدن عباسیان گردید، شام اعتبار سابق خود را از دست داد و بغداد به عنوان پایتخت انتخاب گردید.

از سقوط بنی امیه به بعد، شام ادوار مختلفی را طی کرده که بیان آن ها درخور این نوشته کوتاه نیست.

آشنایی با کشور سوریه

سوریه یکی از جذاب ترین کشورهای عربی است. نام رسمی این کشور «جمهوری عربی سوریه» و نام محلى آن «الجمهورية العربية السورية» است. مساحت این کشور بالغ بر 185180 کیلومتر مربع است و در کنار دریای مدیترانه و در همسایگی کشور های ترکیه( از سمت شمال)، عراق (از سمت شرق و جنوب شرقی) اردن (از سمت جنوب)، فلسطین (از سمت جنوب غربی) و لبنان (از سمت غرب) قرار گرفته است.

جمعیت

جمعیت سوریه در سال 1979م بالغ بر 8,350,000 نفر بوده است (شصت و سومین کشور جهان از نظر جمعیت) ولی مترجمین سوری وابسته به وزارت ارشاد سوریه اخيراً جمعیت آن کشور را بالغ بر 12 میلیون نفر معرفی می کنند.

88% مردم این کشور عرب،6/3% کرد، 2/8% ارمنی و بقیه ترک، آسوری و چرکس هستند. 88% مردم آن دارای معتقدات اسلامی (سنّی، علوی در وزی) و 12% مسیحی هستند و زبان های رایج عبارتند از: عربی (زبان رسمی) کردی که عربی نوشته می شود زبان فرانسوی و ارمنی نیز رایج است.

پایتخت این کشور شهر دمشق (با 1,097,205 نفر جمعیت) می باشد. پر جمعیت ترین شهرهای سوریه عبارتند از: حَلَب، حمص، حماة و لاذقية. بنادر مهم

عکس

قسمتی از شهر دمشق که مسجد اموی در آن دیده می شود.

عکس

قسمتی از بازار حمیدیه دمشق که قبلا در شهر بوده است.

عبارتند از: لاذقية، طرطوس و بانیاس که در کنار دریای مدیترانه واقع شده اند.

سیستم حکومت

سیستم حکومت این کشور جمهوری است، قوۀ مقننه از یک مجلس قانونگذاری به نام «مجلس خلق» با 195 عضو تشکیل یافته است. قانون اساسی فعلی آن در سال 1973 تدوین شده است.

بر اساس آخرین تقسیمات کشوری، سوریه از 13 استان و شهر مستقل دمشق تشکیل شده است که زیر نظر فرماندار و یک شورای نسبتاً منتخب اداره می شود و استان های آن به ترتیب وسعت عبارتند از: حمص،دیرالزور، حسکه، رقه، حلب،،دمشق حماة سویدا، (جبل الدروز)، درعا،ادلب، لاذقیه، قنیطره و طرطوس که نام هر استان از نام مرکز آن مشتق است.

سوریه در سال 1945م به عضویت سازمان ملل درآمد. و علاوه بر آن در سازمان های زیر نیز عضویت دارد: اتحادیه عرب، کنفرانس اسلامی، جبهۀ پایداری اعراب، سازمان کشورهای غیر متعهد، بازار مشترک عربی. (1)

پس از پیروزی انقلاب اسلامی و تأسیس جمهوری اسلامی ایران، سوریه از جمله چند کشور عربی است که در بسیاری از مسائل منطقه و مسائل بین المللی نقطه نظرهای مشترکی با ایران دارند و در جنگ تحمیلی از موضع ایران حمایت می کند.

علویّین

در سوریه و لبنان و همچنین در ترکیه و عراق و شاید برخی از کشورهای دیگر فرقه ای به نام «علویین» وجود دارند که در هر حال از طوائف اسلامی و از فِرَقِ شیعه محسوب می شوند و علت تسمیه آنان به علویین، علاقۀ خاص این فرقه به حضرت علی بن ابیطالب (علیه السلام) است نه از لحاظ این که اولاد آن حضرت باشند. گرچه در بین قبائل مختلف آنان افرادی از اولاد علی نیز هستند. بنابراین هیچ


1) گیتاشناسی کشورها، چاپ 1365، ص 184-186.

رابطه ای میان آنان با سلسله علویین طبرستان که مدتی در آن ناحیه حکومت کرده اند، وجود ندارد.

فرقۀ علویین را تا حدود پنجاه سال پیش از این «نُصیریه» می گفتند و سلسلهٔ جبال محل سکونت آنان را، «جبال نصیره» می نامیدند و اینک به آن ها «جبل العلویین» گفته می شود. این سلسله جبال از انطاکیه آغاز گردیده و از غرب سوریه گذشته تا قسمتی از لبنان ادامه دارد.

علویین در سه کشور ترکیه و سوریه و عراق سکونت دارند. در سوریه گروهی از سران حکومت و دولت و بسیاری از افسران ارشد از جمله رئیس جمهوری کنونی علوی هستند. (1)

تاخت و تاز صلیبیان و حکومت های سنی بر ناحیۀ شمال سوریه تا انطاکیه علویین را بر آن داشت که همواره عقائد خود را کتمان کنند و همین امر باعث شد که تدریجاً عقائد نادرست و سخیف در بین آنان راه یابد و چون رئیس واحدی نداشتند و جهل و بی سوادی بر آنان غالب بود قهراً در کشاکش دهر، به دسته های مختلف، با عقائدی نادرست منشعب شدند و سرانجام هم از شهرها بیرون رفتند و به جبال نصیریه پناه بردند و اگر چنان دژ طبیعی مستحکمی یعنی جبال نصیریه نبود، شاید به کلی نابود و منقرض می شدند. چون این گروه سال های سال در این کوه جدا از سایر مسلمانان به سر می بردند، مسلمانان چیزی از دین و آیین و عقیده آنان نمی دانستند. هنوز هم بسیاری از افراد با کنجکاوی می پرسند: علویین چه فرقه ای هستند و عقیده و مذهبشان چیست؟

تا حدود نیم قرن پیش از این (که تحولی در عقیده و اوضاع و احوال علویین پدید آمد) قضاوت سایر مسلمانان دربارۀ آنان که شاید مستند به تحقیق و دلیل قطعی هم نبوده است آن بود که آنان علی اللهی هستند و دربارۀ علی (علیه السلام) و شاید ائمه دیگر یک نوع غُلُوّ دارند و در احکام عملی هم پیرو هیچ یک از مذاهب


1) در جریان جنگ اکتبر میان اعراب و اسرائیل اخباری در مطبوعات انتشار یافت حاکی از این که افسران سوری در جبهه جنگ نهج البلاغه همراه داشتند و برای پیروزی بر دشمن در جنگ از ائمه استمداد می کردند.

اسلامی نبوده اند، اصولاً پایبند به احکام شرعی نمی باشند و به جای عبادات اسلامی، اوراد و اذکار و آداب و رسوم مخصوص دارند که در نهایت اختفاء انجام می دهند این نوع داوری حتی در حال حاضر نسبت به بسیاری از افراد این طائفه بخصوص آنان که در شهر ها و قُرای ترکیه پراکنده هستند و از تحول نیم قرن اخیر علویین سوریه برخوردار نشده اند، وجود دارد.

به نظر می رسد که ملاک قضاوت درباره هر یک از طوائف دینی، طبقۀ عوام آن طائفه و مردمی که سال ها از مراکز علمی و از تماس با علماء و دانشمندان خود بدور بوده اند، نباشد، بلکه در این خصوص باید به سراغ علما و پیشوایان آنان رفت و به کتب و آثار ایشان رجوع کرد. تا بتوان عقیده ای نزدیک تر به واقع راجع به آن طائفه ابراز نمود. (1)

از حدود نیم قرن پیش به این طرف هم گام هایی در جهت بالا بردن آگاهی دینی علویین و تعلیم عقائد و معارف اسلامی به آنان برداشته شده و هم کوشش هایی به منظور شناخت درست و معرفی عقائد آنان صورت گرفته است. از آن جمله یکی از علویین به نام «محمد امین غالب الطويل» که اهل «کلیکیا» (محلی در نزدیکی طرطوس ترکیه) بوده است، کتابی به نام تاریخ العلویّین نوشته است که در سال 1966 م در بیروت منتشر شده است. این کتاب تا حدود زیادی به شناخت تاریخ پیدایش و آراء و عقائد دینی آنان یاری می کند. مؤلف کتاب در دولت عثمانی مقام و منصبی داشته و به مقتضای شغل خود دائماً در قُری و شهرهای علویین سفر می کرده و با آنان تماس گرفته است و پس از تسلّط فرانسوی ها بر سوریه نیز عضو دادگستری بوده است. مؤلف در آغاز کتاب راجع به اختلاف مسلمانان در مورد خلافت و انشعاب آنان به فرقه های گوناگون مطالبی نوشته است که خلاصه آن بدین قرار است:

...عده ای از مسلمانان بر حسب نص پیغمبر از آغاز طرفدار خلافت علی (علیه السلام) بودند و به این لحاظ کلیه شیعه و طرفداران علی (علیه السلام) را علوی می نامند. در


1) نشریه دانشکدۀ الهیات و معارف اسلامی مشهد، شماره 14، سال 1354، مقالۀ آقای محمد واعظ زاده خراسانی زیر عنوان «گزارشی از سوریه».

مورد بیعت غدیر می گوید: « این بیعت آشکار بود و قبل از آن پیغمبر سه بار در خفاء با علی بیعت کرد: بيعة الدار، بيعة الخيزرانه، بيعة ام سلمى» و پس از شرحی راجع به این سه بیعت می گوید: «اصولاً عقیده به این که بعضی از عقائد و اسرار دین سری است و اختصاص به اهلش دارد از همین جا آغاز شده است و پیغمبر پس از بیعت عامه برای علی که مربوط به خلافت ظاهری بود سِرّاً برای وی از بعضی بیعت گرفت و این بیعت مربوط به اسراری بود که به علی (علیه السلام) سپرده بود و ائمه اهل بیت، راجع به خلافت ظاهری پافشاری نداشتند و اهتمام خود را متوجه اسرار کردند و همین امر فارق میان خلافت و امامت است.

مؤلف، تاریخ علویین را به هفت دوره به این شرح تقسیم می کند:

دورۀ اول: از بیعت غدیرخم تا فاجعه کربلاء.

دورۀ دوم: از شهادت حسین (علیه السلام) تا وفات امام صادق (علیه السلام).

دورۀ سوم: از امامت حضرت موسی کاظم تا زمان غیبت امام دوازدهم.

دورۀ چهارم: از غیبت امام دوازدهم تا وفات امیرحسین کلزوم سجایری.

( 260 - 620 ه- ).

دورۀ پنجم: از هجرت امیر حسن مکزوم تا فتح سلطان سليم ( 620 - 923 ه- ).

دورۀ ششم: از فتح سلطان سلیم تا آغاز جنگ بین الملل اول (923 - 1330 ه- ).

دورۀ هفتم: از ترک مخاصمه موندر وسن تا پایان صلح عمومی...

مؤلف طی هر یک از این ادوار، ائمه و پیشوایان و موقعیت علویین را در برابر اوضاع و احوال عصر در آن دو دوره بیان می کند.

نظریّه محمد امین در شرح انقسام فرق شیعه و سیر امامت تا زمان امام دوازدهم، اختلافی با آن چه هست ندارد و می گوید: علویّین تا زمان امام دوازدهم با شیعه اثنی عشری موافق بودند تا این که پس از رحلت حضرت عسکری انشعاب پیدا شد. سبب انشعاب آن بود که علویین برخلاف شیعه معتقد بودند هر یک از ائمه دارای بابی هستند از این قرار:

1.

امام علی بن ابیطالب (علیه السلام) باب او سلمان فارسی.

2.

امام حسن (علیه السلام) باب او قيس بن ورقة معروف به سفينة.

3.

امام حسین (علیه السلام) باب او رشید هجری.

4.

امام زین العابدين (علیه السلام) باب او عبدالله الغالب الکابلی مکنی به کنگر.

5.

امام محمد باقر (علیه السلام) باب او یحیی بن معمر بن ام الطويل ثماني.

6.

امام جعفر صادق (علیه السلام) باب او جابر بن يزيد الجعفى.

7.

امام موسى الكاظم (علیه السلام) باب او محمد بن ابی زینب کاهلی.

8.

امام على بن موسى الرضا (علیه السلام) باب او مفضل بن عمر.

9.

امام محمد الجواد (علیه السلام) باب او محمد بن مفضل بن عمر.

10.

امام على الهادی (علیه السلام) باب او عمر بن فرات مشهور به کاتب.

11.

امام حسن عسکری (علیه السلام) باب او ابوشعیب محمد بن نصیر بصری نمیری.

12.

امام مهدی (علیه السلام) باب خاص نداشت، بلکه صفت بابیت با همان ابو شعیب بود که هنگام غیبت امام باب موجود بوده است. به همین مناسبت به جماعت علویین کنونی گاهی نصیریه نیز گفته می شود. اما عدۀ دیگر معتقد شدند که باب حسن عسکری (علیه السلام) ابویعقوب اسحق احمر است و فرقه اسحاقیه از علویین پیرو این عقیده هستند. و عدۀ دیگر که به آنان جعفریه یا شیعه اثنی عشری یا «متاوله» گفته می شود گفتند: امام، دیگر بابی ندارد. در این جا مؤلف ابدا نامی از نواب اربعه که به عقیدۀ شیعه اثنی عشریه پس از امام عسکری (علیه السلام) در طول غیبت صغری واسطه میان مردم و امام بودند نمی برد و این خود عدم اطلاع مؤلف را از مذهب شیعه می رساند.

به عقیده «محمد امین» امامت، نزد علویین اختصاص به دوازده تن دارد و آنان اوصیاء رسول و معصوم هستند.

وی در فرق میان پیغمبر و امام می گوید: نبی محل نزول وحی خداست و امام مصدر ارادۀ خداست بدون وحی. و معنی طهارت و عصمت را همین می داند که ارادۀ امام منطبق با اراده خداست و کلیه اعمال و اقوال و نیات و خاطرات قلبیه امام موافق و منطبق با ارادۀ الهی و منبعث از آن است و تنها امام در تفسیر قرآن مصیب است.

وی می گوید: عقیده به همین مزایا برای امام است که دیگران، علویین را متهم می سازند که آنان علی را خدا می دانند و همان است که امویین و دیگران

را به بغض علویین وا داشته است. و بالاخره نتیجه می گیرد که امامت غیر از خلافت است.

محمد امین تصریح می کند که علویین قرآن را محرف نمی دانند و قرآن ایشان همین قرآن موجود نزد همه مسلمین است، اما آنان بسیاری از احادیث اهل سنت را مجعول می دانند و به مناسبت، عده ای از جاعلان و واضعان حدیث را نام می برد و می گوید: در میان علويين هم واضعان حديث وجود داشتند، از جمله «مهلب بن ابی صفره» احادیثی در مورد خدعه در جنگ وضع کرد.

وی می گوید: تا امام وجود داشت شیعه تحت رهبری وی متفق القول بودند و پس از رحلت امام حسن عسکری (علیه السلام) این اتفاق کلمه از بین رفت و وضع شیعه دگرگون شد آن گاه دنبالۀ فرقۀ انشعابی علویین را که پس از امام حسن عسکری (علیه السلام) به گفته او پیرو باب وی «ابوشعیب سید محمد بن نصیر» بودند چنین بیان می کند که این ابوشعیب ساکن سامرا بوده و پس از او «محمد بن جندب» و پس از او «ابومحمد عبدالله بن محمد الحنان الجنبلائی» عهده دار وظیفه رهبری علویین شدند. به عقیده مؤلف باب، از جملهٔ تشکیلات دینیه است ولی چون ابواب مانند خود ائمه اهل البیت از حمایت اسلام و مسلمین برخوردار نبودند، لهذا ناچار به کتمان و استتار شدند وی می گوید: ابواب ائمه در علم و تقوی وارثان اوصیاء هستند و رؤسای دینی مردم به شمار می روند. (1)


1) نشریۀ دانشکده الهیات و معارف اسلامی مشهد، شماره 14، سال 1354، مقالۀ آقای محمد واعظ زاده خراسانی زیر عنوان «گزارشی از سوریه».

پیدایش نصیریه

به مناسبت عقیدهٔ خاص علویین در مورد «سید محمد بن نصیر» این فرقه به «نصیریه» معروف شده است و در کتب مِلّل و نِحّل و امثال آن، عقائد این فرقه زیر عنوان «نصیریه» مطرح شده است. در لغت نامه دهخدا به نقل از شرح المواقف زیر عنوان «نصیر» چنین آمده است: طائفه ای از غُلاة شيعه معتقدند که حق تعالی در ذات امیرالمؤمنین علی عليه الصلاة و السلام حلول کرده. و حجت آوردند که ظهور روحانی در جسمانی از مطالبی است که قابل انکار نمی باشد. مانند ظهور جبرئیل در صورت بشر برای امور خیر، و ظهور شیطان در صورت بشر در امور شَرّ و چون علی و اولادش بر سایر معاصران برتر و به تأییدات وابسته به اسرار باطنیه مؤید بوده اند از این رو حق به صورت آنان ظهور کرد و به زبان آن ها گویا شد و آنان را دستگیری کرد و از این رو خدایی را در ذات امامان از نسل علی منحصر دانند. (1)

و نیز مرحوم علامه محمد علی مدرس دربارۀ این فرقه چنین می نویسد: «نصیریه موافق آن چه در مقیاس الهداية از تعلیقۀ بهبهانی نقل شده، عنوان فرقه ای از غُلاة شیعه که اتباع محمد بن نصیر نمیری اند که امام علی النقی را ربّ دانسته و خودش را نیز مرسل از طرف آن حضرت پنداشته و لواط و نکاح محارم را تجویز می کردند.» آن گاه اضافه می کند: «ولی معروف ما بین شیعه ایشان از شعب سبائیه و معتقد به ربوبیت حضرت امیرالمؤمنین و اتباع شخص نصیر (بر وزن کمیل) و یا


1) لغت نامه دهخدا زیر مادۀ نصیر.

محمد بن نصیر هستند.»

در تذکرة الائمه که اشتباهاً به علامه مجلسی منسوب دانستند گوید که: آن حضرت رئیس ایشان یا جمعی از ایشان را کشته و بلکه به آتش سوزاند و زنده گردانید که بلکه از آن عقیده فاسده منصرف باشند، مثمر نشده و در آن عقیده دیگر راسخ تر شده و گفتند که: پیش از آن که مرده را زنده کرده باشی به ربُوبیت تو معتقد بودیم تا چه رسد به آن که آن را نیز مشاهده کردیم. (1)

امام على النقى (علیه السلام) محمد بن نصیر نمیری را مورد لعن قرار داد و به یاران و پیروان خود دستور داد از او دور و برحذر باشند. (2)

تُرک های سنی مذهب، در مسلمان بودن علویین شک ندارند و از اطلاق عنوان علوی بر آنان دریغ نمی ورزند. اما برعکس، عرب های سنی مذهب منطقۀ شام و لبنان، از این عنوان ناراضی هستند و اصرار دارند که آنان را نصیریه بنامند. همان لقبی که علویین به شدت از آن بیزارند به طوری که یکی از دانشمندان بزرگ علوی می گوید: اطلاق اسم نصیریه بر علویین از قبیل اطلاق کلمه «رافضی» بر شیعه امامیه و «نواصب» بر اهل سنت است.

در هر حال چنان که قبلاً اشاره کردیم در نیم قرن اخیر تحولی در اوضاع و احوال علویین پدید آمده است که بی شک کوشش های بی دریغ علماء و دانشمندان و مبلغان شیعه در این زمینه نقش مهمی داشته است.

بیانیه علمای بزرگ علوی

در این جا لازم است بیانیه علمای بزرگ علوی را منعکس کنیم که ما را با عقائد علویین در زمان حاضر بهتر آشنا می سازد. این بیانیه که طی جزوه ای به نام «العلويون شیعه اهل البیت» در زمینۀ تشریح و توضیح عقائد علویین به قلم گروهی از علماء و پیشوایان برجسته علوی در دو کشور سوریه و لبنان است، در


1) ريحانة الادب، ج د، ص 194.

2) اختیار معرفة الرجال، معروف به «رجال کشی». تصحیح حسن مصطفوی، ص 520.

تاریخ 1392 ه- ق در بیروت منتشر شده است.

در آغاز این جزوه پس از حمد و ثنای خدا و درود و تحیات به پیشوای بزرگ اسلام حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) و ائمه اطهار (علیهم السلام) مقدمه ای نوشته شده است که خلاصه آن چنین است.

یکی از مهم ترین عوامل تفرقه و جدایی بین مردم، نا آگاهی آنان از حقیقت مذهب و عقیده یکدیگر است. و این که طبق میل و هوای خود، بدون تحقیق عقیده ای را به دیگران نسبت می دهند و این نا آگاهی تفرقه انداز، در گذشته و حال آثار خود را به جای گذاشته است. در حالی که امروز اعراب و مسلمانان باید بیش از هر وقت دیگر به حساب این اتهامات و تفرقه اندازان برسند و حقیقت را تحقیق کنند.

هیچ اجتماعی از یک نوع انحراف خالی نیست و مصلحت در ازاله آن انحراف است نه شهرت دادن و مبالغه کردن درباره آن. اجتماع ما مسلمانان علوی در گذشته هدف سخت ترین تهمت ها قرار گرفته و هنوز هم، دل های مریض می خواهند قبور گذشته را نبش کنند و آن چه را دشمنان اسلام به وجود آورده و اشاعه داده اند همان را از نو تکرار نمایند.

ما، مسلمانان را برحذر می داریم و اعلام خطر می کنیم که در چنین شرائط خطیری که دشمنان از همه طرف ما را احاطه کرده و انتظار نابودی ما را دارند، از تجدید این خاطرات ننگین خودداری کنند و به کسانی که در اشاعۀ این اتهامات پیشگام هستند می گوئیم: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ آذَوْا مُوسَىٰ فَبَرَّأَهُ اللَّهُ مِمَّا قَالُوا وَكَانَ عِنْدَ اللَّهِ وَجِيهًا (1)هیچ دعوتی از دعوت به اصلاح و وحدت و مودّت و هیچ کلمه ای از کلمه توحید بهتر نیست. و ما به پیروی از همین روش پسندیده پرده از روی برخی از نقشه های بیگانگان برمی داریم:

الف: در ابتدای اشغال سوریه توسط فرانسوی ها اشغالگران بیگانه تصمیم خطرناکی گرفتند که دولت مستقلی به نام «علویین» خلق کنند. همان طور که در مغرب (مراکش) می خواستند قوم بربر را از عرب جدا کنند و برای آنان دولت


1) سوره احزاب، آیه 69.

مستقلی تشکیل دهند و مقرر داشتند که بربره بر طبق عرف و عادت دیرینه خود داوری و قضاوت کنند نه بر طبق شریعت اسلام. و همچنین اراده کردند که علویین محکمه مذهبی خاصی به جز محاکم اسلامی داشته باشند. اما قُضاة ما این مطلب را به شدت رد کردند و با اصراری بلیغ و با تمام کوشش اعلان کردند که ما مسلمان هستیم و فقه ما فقه جعفری است و بیگانگان ناچار شدند از تصمیم خود برگردند. بیگانگان جویای آن بودند که با این نقشه شوم، علویین را از حظیره عُروبت و اسلام دور کنند تا سیطره خود را برایشان مستحکم سازند.

ب: در سال 1936م علمای ما قطعنامه ای را شامل دو بند نشر دادند:

بند اول: هر فرد علوی مسلمان است و به شهادتین، شهادت می دهد و ارکان خمسه اسلام را بر پا می دارد.

بند دوم: هر فرد علوی که به اسلامیت خود معترف نباشد یا قرآن را کتاب آسمانی و محمد (صلی الله علیه و آله) را پیغمبر خود نداند، شرعاً علوی شمرده نمی شود و انتساب وی به علوی صحیح نیست و در دنبالۀ این قطعنامه اعلامیه دیگری راجع به دین و عُروبت خود نشر دادند که در آن چنین آمده بود:

علویین، شیعه و مسلمانند و در طول تاریخ خود ثابت کرده اند که از پذیرش هر دعوتی که به عقیده ایشان لطمه می زند امتناع ورزیده اند.

علويين طائفه ای جز یاران علی علیه السلام نیستند و علی کسی جز این عَمّ و داماد و وصی پیغمبر و اول مؤمن به اسلام و دارای عالی ترین مقام در علم و فقه و جهاد در دین مقدس اسلام نیست و قرآن کریم همان کتاب علویین است.

علویین مردمی جز اعقاب و احفاد قبائل عرب که امام علی علیه السلام را در بیابان فرات یاری می کردند نمی باشند.

ج: در یک آشوب دیگر که بیگانگان در سال 1938 م بر پا ساختند علمای ما در پاسخ سئوالی که از آنان شده بود، نوشتند:

«ان الدين عند الله الاسلام و من يبتغ غير الاسلام دينا فلن يُقْبَلَ منه و هو فى الاخرة من الخاسرين».

مذهب ما همانا مذهب امام صادق است که به استناد گفتۀ پیغمبر اسلام إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ اَلثَّقَلَیْنِ مَا إِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِ لَنْ تَضِلُّوا بَعْدِی الخ این راه را

برگزیده ایم، این عقیده ماست. این فتوا را عده ای دیگر از علماء که نامشان در جزوه آمده امضاء کرده اند.

پس از توضیحات یاد شده بیانیه ای با امضای 80 نفر از مشایخ و بزرگان علویین در سوریه و لبنان با ذکر عنوان و شغل، آمده است که در بین آنان مدرس دینی، دکتر، امام جماعت، قاضی شرع، تحصیل کرده حوزه علمیه نجف اشرف، فارغ التحصيل كلية الفقه، نجف و كلية الشريعة دمشق و جامع ازهر و امثال این ها درج شده است که ما ذیلاً عین متن عربی آن را از نظر خوانندگان محترم می گذرانیم:

عقيدتنا

الدین:

نعتقدانه ما شرعه الله سبحانه لعباده على لسان رسول من رسله و آخر الاديان الالهية و اكملها هو الاسلام إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلَامُ. (1)وَمَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلَامِ دِينًا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِينَ. (2)

الاسلام:

هو الاقرار بالشهادتين «اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله» و الالتزام بما جاء به النبي (صلی الله علیه و آله) من عند الله.

الایمان:

هو الاعتقاد الصادق بوجود الله سبحانه و ملائکته و کتبه و رسله مع الاقرار بالشهادتين.


1) سوره آل عمران، آیه 19.

2) سوره آل عمران، آیه 85.

اصول الدين:

نعتقدان اصول الدين خمسه: التوحيد، العدل و النبوة والامامة والمعاد وتجب معرفتها بالبرهان و الدليل. الموجب للعِلم لا بالظن او التقليد.

التّوحيد:

نعتقد بوجوب وجود اِله واحد لا شريك له، لا يشبه شيئا ولا يشبهه شیئی، خالق للكائنات كليها و جزئيها لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ ۖ وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ (1)و هو كما اخبر عن نفسه بقوله تعالى:قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصَّمَدُ لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوًا أَحَدٌ. (2)

العَدْل:

اشاره

نعتقد بان الله تعالى عدل منزه عن الظلم وَلَا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَدًا (3)ولا يحب الظالمين و انه تعالى اثباتا لعدله «لَا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا﴾ (4)ولا يأمر الناس الا بما فيه صلاحهم ولا ينهاهم الاعمافيه فسادهم مَنْ عَمِلَ صَالِحًا فَلِنَفْسِهِ ۖ وَمَنْ أَسَاءَ فَعَلَيْهَا ۗ وَمَا رَبُّكَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ. (5)### النُبُوّة:نعتقد بان الله سبحانه، لطفا منه بعباده، اصطفى منهم رسلا و امدهم بالمعاجز الخارقة و ميزهم بالاخلاق العالية، و ارسلهم الى الناس ﴿لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ (6)لتبليغ رسالاته حتى يرشدوهم الى ما فيه صلاحهم، و يحذر وهم عما فيه فسادهم في الدنيا والاخرة وَ مَا نُرْسِلُ الْمُرْسَلِينَ إِلَّا مُبَشِّرِينَ وَ


1) سوره الشورى الآية 11.

2) سورة التوحيد.

3) سورة الكهف الاية 49.

4) سورة البقرة الآية 286.

5) سورة فصلت الآية 46.

6) سورة النساء الآية 165.

مُنْذِرِينَ. (1) و الانبياء كثيرون و قد ذكر منهم في القرآن الكريم خمسة و عشرون نبيا و رسولا، اولهم ابونا آدم و خاتمهم سيدنا محمد بن عبدالله (صلی الله علیه و آله) و هو نبی و رسول ارسله الله للعالمين كافة بشيراً و نذيراً، و شريعته السمحة آخر الشرائع الالهية و اكملها و هي صالحة لكل زمان و مكان.

و نعتقد ان الله عصم الانبياء من السهو و النسيان و ارتكاب الذنوب عمداً و خطاءً قبل النُبُوّة و بعدها، و جعلهم افضل اهل عصورهم و اجمعهم للصِفات الحميدة.

الاِمامة:

نعتقد انها منصب الهى اقتضته حكمة الله سبحانه لمصلحة الناس فى موازرة الانبياء بنشر الدعوة والمحافظة بعدهم على تطبيق شرائعهم وصونها من التغيير و التحريف و التفسيرات الخاطئة.

و نعتقد ان اللطف الالهى اقتضى ان يكون تعيين الامام بالنص القاطع و الصريح وَرَبُّكَ يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ وَيَخْتَارُ ۗ مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ (2). و ان يكون الامام معصوما مثل النبي عن السهو و الذنب والخطاء لكي يطمئن المومنون بالدين الى الاقتداء به في جميع اقواله و افعاله، و الائمة عندنا اثنا عشر، نص عليهم النبي واكد السابق منهم النص على امامة اللاحق.

و نعتقدان الامام الذي نص عليه الله تعالى و بلغ عنه رسوله الامين فى احاديث متواترة هو امير المؤمنين على بن ابیطالب علیه السلام عبدالله و اخو رسوله و سید الخلق بعده و جاء النص بعده لابنيه سیدی شباب اهل الجنه الحسن والحسين عليهما السلام و بعدهما للتسعة من ولد الحسين: الامام زين العابدين على بن الحسين، فابنه الامام الباقر محمد بن علی، فابنه الامام الصادق جعفر بن محمد، فابنه الامام الكاظم موسى بن جعفر، فابنه الامام الرضا


1) سورة انعام الاية 48.

2) سورة القصص الآية 68.

على بن موسى، فابنه الامام الجواد محمد بن علی، فابنه الامام الهادی علی بن محمد، فابنه الامام الحسن بن على الملقب بالعسكری، فابنه الامام الثاني عشر صاحب الزمان الحجة المهدی، عجل الله به فرج المؤمنين، و سيظهره الله في آخر الزمان فيملاء الدنيا قسطاً وعدلاً كما ملئت ظُلما و جوراً.

المعاد:

نعتقد ان الله سبحانه يبعث الناس احياء بعد الموت للحساب وَأَنَّ السَّاعَةَ آتِيَةٌ لَا رَيْبَ فِيهَا وَأَنَّ اللَّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِي الْقُبُورِ. (1)فيجزى الحسن باحسانه و المسيئى باسأته لِيَجْزِيَ الَّذِينَ أَسَاءُوا بِمَا عَمِلُوا وَيَجْزِيَ الَّذِينَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَى. (2)يَوْمَئِذٍ يَصْدُرُ النَّاسُ أَشْتَاتًا لِيُرَوْا أَعْمَالَهُمْ فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ. (3)

و كما نؤمن بالمعاد فاننا نؤمن بجميع ما ورد في القرآن الكريم و الحديث الصحيح من اخبار البعث والنشور و الحشر، و الجنة والنار، و العذاب والنعيم،و الصِراط و الميزان، وما الى ذلك رَبَّنَا آمَنَّا بِمَا أَنْزَلْتَ وَاتَّبَعْنَا الرَّسُولَ فَاكْتُبْنَا مَعَ الشَّاهِدِينَ. (4)

ادلة التشريع عندنا اربعة

1- القرآن الكريم

نعتقدان المصحف الشريف المتداول بين ايدى المسلمين هو كلام الله تعالى لا تحريف فيه و لا تبديل. وَإِنَّهُ لَكِتَابٌ عَزِيزٌ،لَا يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَلَا مِنْ خَلْفِهِ ۖ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ (5)


1) سورة الحج، الآية 7.

2) سورة النجم، الآية 31.

3) سورة الزلزال، الآية 6-7.

4) سورة آل عمران الآية 53.

5) سورة فصلت، الآية 41-42.

2- السُنّة النبوية:

و هى عندنا ما ثبت عن النبي (صلی الله علیه و آله) من قول و فعل و تقرير و هي المصدر الثاني للتشريع و نعتقدان من انكر حكما من احكامها الثابتة فهو كافر مثل من انكر حكما من احكام القرآن، لان السنة النبوية لا تتعارض مع الكتاب الكريم اطلاقا و يلحق بها ما ثبت عن الأئمة الطاهرين قولاً و فعلاً و تقريراً.

3-الاجماع:

نعتقد ان ما اجمع عليه المسلمون من احكام الدين، و فيهم الامام المعصوم، فهو دلیل قطعی، و لو خفى علينا مستندة من الكتاب و السنة، و الاجماع بهذا التعريف لا يتعارض مع نصوصهما.

4- العَقل:

الدليل العقلى حجة اذا وقع فى سلسلة العلل او كان من المستقلات العقلية و يقتصر استعمال الدليل العقلي في الفقه عندنا على المجتهد، و هو من عنده ملكة تساعده على استنباط الاحكام الفرعية من ادلتها التفصيلية و المرجع المقلد عندنا هو (من كان من الفقهاء صائنا لنفسه، حافظا لدينه مخالفا لهواه، مطيعا لامر مولاه، فللعَوام ان يقلدوه) كما ورد عن صاحب الزمان عجل الله فرجه.

فُروع الدين

نعتقد انها كثيرة و كنا نؤثران نكتفى بذكر بعضها رغبة في الايجاز محيلين المتطلع الى المعرفة و المرجف و الجاهل و المتعنت الى كتب علمائنا المبثوثة في المكاتب فهى تفصل عقائدنا بوضوح، و لكننا انسياقا مع خطتنا التي رسمناها فى هذا البيان، رأينا ان نتعرض لذكر بعضها بكثير من الايجاز، و خصوصا العبادات منها:

الصلاة:

نعتقدانها كَانَتْ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ كِتَابًا مَوْقُوتًا (1)و انها عمود الدين واهم العبادات التي فرضها الله تعالى على عباده واجب الاعمال اليه (ان قُبِلَت قُبِل ما سواها، و ان رُدّت رُدّ ما سواها ).

و نعتقد ان الصلوات المفروضة يوميا خمس: الظهر و العصر و المغرب و العِشاء و الصبح، و مجموع ركعاتها سبع عشرة ركعة تقصر الرباعية منها الى النصف فى حالات السفر و الخوف.

و نعتقد ان من الصلوات الواجبة: صلاة الجمعة والعيدين مع استكمال شروطها و صلاة الطواف الواجب وصلاة الميت و... الخ.

كما نعتقد ان من الصلوات المستحبة النوافل او السنن، و مجموع ركعاتها اربع و ثلاثون ركعة فى الاوقات الخمسة و تعرف عندنا بالرواتب اليومية ويجوز الاقتصار على بعضها كما يجوز تركها جميعا.

و نعتقد بحصول الثواب على فعل المستحبات وعدم العقوبة على ترك فعلها.

الاذان والاقامة:

نعتقد باستحبابهما قبل الدخول فى الصلوة وفصول الاذان عندنا ثمانية عشر فصلا و فصول الاقامة سبعة عشر. اما الشهادة لعلى عليه السلام بالولاية فنعتقد استحباب ذكرها فيهما بعد الشهادة لمحمد (صلی الله علیه و آله) بالرسالة كما نعتقد ان عدم ذكرها لا يؤثر فى صحة اقامتهما.

الصوم:

نعتقدانه من اركان الدين الاسلامى، و يجب على كل مكلف مستطيع امتثالا لقوله سبحانه: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيَامُ.... (2)

و هو شرعا الامساك عن المفطرات من اول الفجر الصادق الى المغرب


1) سورة النساء، الآية 103.

2) سورة البقرة، الآية 183.

الشرعى مع نية القُربة و يجب فى شهر رمضان و فى موارد اخرى مذكورة في كتب الفقه.

الزكاة:

نعتقد انها من الاركان التي بني عليها الاسلام و لها شرائط عديدة مذكورة في كتب الفقه و تجب في النقدين: الذهب و الفضة و الانعام الثلاثه: الا بل و البقر و الغنم و الغلات الا ربع: الحنطة و الشعير و الثمر و الزبيب و تستحب في موارد آخر.

الخمس:

نعتقد بانه حق واجب فرضه الله بقوله تعالى:وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ. (1)

الحج:

نعتقد بانه واجب لقوله تعالى: وَلِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا (2)و يجب على كل مسلم عاقل، ذكرا كان ام انثى، مَرّة واحدة في العُمْر، بشرط الاستطاعة و تخلية السرب (اى الا من على النفس والمال و اللعرض).

الجهاد:

نعتقد بانه من اركان ديننا و يجب من اجل الدعوة الى الاسلام و وجوبه كفائی و يجب ايضا من اجل الدفاع عن الاسلام و بلاد المسلمين و عن النفس والعرض و المال و وجوبه عينى على كل من يستطيع ان يقدم نفعا.

الامر بالمعروف و النهي عن المنكر:

نعتقد انهما من فُروع الدين نعتقد ان الله امر بكل خير و سمّاه معروفا، امر


1) سورة الانفال الاية 41.

2) سورة آل عمران الآية 97.

ایجاب او ندب، و نهى عن كل شَرّ و سماها منكرا، نهى تحريم او كراهة وَلْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ (1).

الوِلاء والبراء:

و معنا هما المحبة لله و لانبيائه وللائمة الطاهرين و البراءة من اعداء الله.

اما بقية فروع الدين، و منها الزواج والطلاق و الخُلْع و الظهار و الايلاء و منها احکام کالدیات و القصاص و الكفارات و منها معاملات كالبيع و الشراء و الضمان و المزارع و المساقاة و سواها، فاننا نعمل بها وفق نصوص مذهبنا الجعفرى، دون خلاف، مستندين الى مراجعة الكثيرة واهمها للفقهاء المجتهدين الكتب الاربعة: الكافي للكليني، والتهذيب والاستبصار للطوسى، و من لا يحضره الفقيه للصدوق، الرسائل العملية و هى فتاوى الفقهاء المراجع.

الخاتمة

هذه هی معتقداتنا نحن المسلمين (العلويين) و مذهبنا هو المذهب الجعفرى الذى هو مذهب من عرفوا بالعلويين و الشيعه معاوان التسمية (الشيعي و العلوى) تشير الى مدلول واحد والى فئة واحدة هى الفئة الجعفرية الامامية الاثنا عشرية.

و اننا لنسأل الله ان يكون فى بياننا هذا من الحقائق ما يكفى لا زاحة الضباب عن عيون الجاهلين و المغرضين وان يجد فيه القريب والبعيد، والمنصف و المتحامل، منهلا عذبا و مرجعا مقنعا.

و اننا لنعتبر كل من ينسب الينا او يتقول علينا بما يغاير ما ورد فى هذا البيان مفتريا او مدفوعا بقوى غير منظورة يهمها ان تتفرق كلمة المسلمين فتضعف شوكتهم او جاهلا ظالما لنفسه للحقيقة ولا قيمة لقول احدهما عند العقلاء المتقين.

هذا بياننا ينطق علينا بالحق والمطلع عليه ان يحكم بما يشاء و عليه التبعة امام و الدين و الوطن و من الله وحده نستمد العون و نسأله التوفيق الى ما فيه وحدة


1) سورة آل عمران الآية 104.

امة نبينا محمد (صلی الله علیه و آله) و صلاحها في دينها و دنیاها بتعارفها و تألفها و تسامحها و تعاونها على البر و التقوى و على جهاد اعدائها المتربصين جميعا دون استثناء.

و الحمد لله اولا و آخرا و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم.

اسماء و عناوين اصحاب الفضيلة رجال الدين موقعى هذا البيان من المسلمين (العلويين) فى الجمهورتين العربية السورية و اللبنانية.

الاستاذ ابراهيم جمال-اللاذقية.

الاستاذ ابراهيم سعود. حلبكو -جبلة.

الاستاذ ابراهيم صالح معروف-حمص.

الاستاذ ابراهيم حرفوش - المقر مدة بانياس - مقيم باللاذقيه.

الشيخ ابراهيم حسن النجار - الشبطلية - مقيم باللاذقية.

الشيخ ابراهيم الكامل - خطيب في مسجد الامام على (علیه السلام) طرابلس لبنان.

الشيخ احمد على حلوم - الشبطلية - مدرس ديني في منطقة اللاذقية.

الشيخ احمد محمد رمضان - امام مسجد كرم غيزل - صافيتا.

الاستاذ الحاج احمد عيد الخير - قرادحة مقيم باللاذقية.

الشيخ اسماعيل شحّود اللاذقية.

الشيخ حسين سعود-حلبّكو - جبلة.

الشيخ حسن عباس آل عباس بيصين - المشرفة - مصياف.

الشيخ حبيب صالح معروف-حمص.

حاج الشيخ حامد عامودي الطرابلسي حمص.

الاستاذ الشيخ حمدان الخير - خطيب جامع بالقرداحة.

الشيخ حسن محمد على - الدالة-جبلة.

الشيخ حيدر محمد حيدر - امام مسجد الحصنان.

الشيخ سلمان خليل الوقاف - امام مسجد دريكيش.

الشيخ رجب سعيد خليل - اللاذقية - مفتى منطقه بانياس.

الشيخ سلمان احمد سلمان-حمين-صافيتا.

الشيخ سليمان حسن - اللاذقية.

الشيخ سلمان احمد خضر - جبلة.

الحاج الشيخ سليمان عیسی مصطفی - خطیب جامع الامام الصادق (علیه السلام) في حريصون.

الاستاذ صالح على صالح - عين التينة - الحفة - مقيم في دمشق.

الحاج الشيخ عبد الرحمن الخير - القرداحة - مدرس دينی - مقيم في دمشق.

الشيخ عبد اللطيف ابراهيم مرهج - الدبدابة - صافيتا.

الحاج الشيخ عبدالكريم على حسن - حمين - خطيب جامع الامام على (علیه السلام) فى طرطوس.

الحاج الشيخ عبد اللطيف الخير - امام جامع بالقرداحة.

الشيخ عبد الكريم الخطيب.

الشيخ عباس ميهوب حرفوش - المقر مدة - بانياس.

الشيخ عبد اللطيف شعبان كفرقو - صافيتا.

الشيخ عبدالله عابدین - مفتى منطقه الحفة.

الشيخ عبد الهادى حيدر - ابو قبیس - مصياف.

الشيخ على عبدالله - خطيب مسجد الصفصافة - صافيتا.

الحاج الشيخ على عبد الرحمن كنكاور - جبلة، المفتى و المدرس الديني فی صافيتا.

الشيخ على احمد محمد كتوب-الدريكيش.

الشيخ على حسن على - برمانة المشايخ - طرطوس.

الشيخ على محمود منصور - طرابلس - لبنان.

الشيخ على معروف ابراهيم - الرستين - اللاذقية.

الشيخ على عيسى حسن - جبلة.

الشيخ على عزيز ابراهيم - طرابلس - لبنان، متخرج من كلية الفقه في النجف الاشرف.

الشيخ على ابراهيم حسن.

الدكتور على سليمان الاحمد - اللاذقية.

الشيخ غانم ياسين - اللاذقية.

الشيخ فضل فضه - بكسا - اللاذقية.

الشيخ فضل غزال-تلاّ - الحفة - مجاز من كلية الفقه في النجف الاشرف.

الشيخ كامل حاتم، خطيب مسجد الامام زين العابدين عليه السلام فی مشتقبتا - اللاذقية.

الشيخ كامل الخطيب - امام مسجد في جيبول جبلة.

الشيخ كامل صالح معروف - بيت الشيخ ديب - صافيتا.

الحاج الشيخ محمود صالح عمران - الطلیعی - صافيتا - خطيب مسجد الامام الصادق (علیه السلام) في حمص.

الشيخ محمد حامد، قاضی شرعی متقاعد - مقيم بطرطوس.

الشيخ محمود صالح يوسف، مدرس دینی و خطیب جامع الامام الحسين (علیه السلام) في بانياس.

الشيخ محمد حمدان الخير - القرداحة.

الشيخ محمود سليمان الخطيب - جيبول-جبلة - مقيم باللاذقية.

الاستاذ محمد علی احمد، قرداحة - خطيب جامع الامام الرضا (علیه السلام) فى حبلة.

الشيخ محمد محرز - الشبطلية - اللاذقية قاضی شرعی متقاعد.

الشيخ محمد يوسف حمدان عمران - ضهر بشیر - صافيتا مقيم في حمص.

الحاج الشيخ محمود مرهج - بحنين - طرطوس - مدرس في دریکیش و مجاز من النجف الاشرف و كلية الشريعة بدمشق.

الشيخ محمد على رمضان.

الشيخ محمود احمد عمران - ضهر بشیر -صافيتا - مقيم بطرطوس.

الشيخ محمود محمد سلمان - الجبيلية جبلة.

الشيخ محمود على الشريف - بشرائپل - صافيتا - مقيم في طرابلس - لبنان.

الشيخ محمود سعيد - اللاذقية.

الشيخ محمود على سلمی-طرابلس - لبنان.

الاستاذ محمد بدر - الشامية - اللاذقية.

الشيخ مسعود صالح حلسّوم - الرستن - اللاذقية.

الاستاذ مصطفى السيد - بعمرة - صافيتا - مدرس ديني في سمت قبلة - جبلة و مجاز من جامعة الازهر.

الشيخ معلی محمد عبد الرحمن.

الشيخ منصور صالح عمران - خطيب مسجد الامام الصادق (علیه السلام) فی الطليعی - صافيتا.

الشيخ معروف بدر - الشامية - اللاذقية.

الحاج الشيخ نصر الدين زيفا - لواء الاسكندرون - مقيم في دمشق.

الشيخ ياسين محمد اليونس - بيت الشيخ يونس - صافيتا-قاضی شرعی متقاعد - مقيم في طرطوس.

الشيخ ياسين عبد الكريم محمد - المصطبة-صافيتا.

الشيخ يوسف حسن يوسف-طرابلس - لبنان.

الشيخ يوسف حلّوم - شبطلية - مجاز من كلية الشريعة بدمشق.

الشيخ يوسف صارم - مدرس دینی فی دریوس و خطيب جامع الامام الصادق (علیه السلام) في اللاذقية.

الشيخ يوسف ابرهيم اليونس - بيت الشيخ يونس - صافيتا - قاضی شرعی متقاعد.

الشيخ يونس حسن خدام.

الشيخ يونس محمد - بيت نافلة - دريكيش.

الشيخ يوسف غانم الخطيب-طرابلس - لبنان.

علويين تُركيّه

در پایان این بحث یادآوری می کنیم که آن چه دربارۀ علویین گفته شد مربوط به علویین لبنان و سوریه است، اما علویین ترکیه احتمالاً وضع دیگری دارند که احتیاج به بررسی بیشتری دارد. گرچه علویین سوریه و ترکیه در حال حاضر همه به نام علوی نامیده می شوند و عدۀ آنان در شهرهای مختلف تُرکیه اعم از شمال و جنوب و سایر نقاط مملکت به طوری که گفته می شود بیش از یک میلیون نفر است، اما به احتمال قوی همۀ علویین ترکیه، هم عقیده با علویین سوریه نیستند، تنها آنان که در شهرهای مجاور سوریه از قبیل انطاکیه، اسکندرون و طرطوس

سُکنی دارند با وجود اختلافات مسلکی که بسیار شبیه به اختلاف طرق صوفیه می باشد همه از یک اصل هستند و این طائفه در مجموع شاید از یک میلیون تن تجاوز نکنند که در حدود چهار صد هزار نفر آنان در سوریه و مابقی در تُرکیه زندگی می کنند. اما آنان که در سایر شهرهای ترکیه دور از مرز های سوریه هستند بخصوص آنان که مجاور شمال عراق می باشند ظاهراً با علی اللهی ها و به اصطلاح (اهل حق) هم مسلک باشند و آن مسلک با همه فِرقه های مختلف آن، یک نوع تصوف غُلُوّآمیز است و از بین ائمه اهل بیت تنها علی و حسن و حسین (علیهما السلام) را می شناسند و پس از آنان اقطاب خود را جانشین امام می دانند و نسبت به حضرت علی (علیه السلام) تا مرز خدایی غُلُوّ می کنند. (1)


1) نشریه دانشکده الهیات و معارف اسلامی مشهد، شماره 14، ص 245.

جنگ شش روزه اعراب و اسرائیل

اشغال فلسطین توسط صهیونیست ها و جنگ هایی که به دنبال آن بین اعراب و اسرائیل رخ داده، از حوادث بزرگی است که کشور سوریه درگیر آن بوده است. یکی از این حوادث جنگ شش روزه در سال 1967 م (1346 شمسی) بود که طی آن بخشی از کشور سوریه توسط اسرائیل اشغال گردید. در این جنگ اسرائیل ابتدا با حملۀ برق آسا نیروی هوایی مصر را از کار انداخت و سپس به کشورهای دیگر عربی تجاوز کرد.

توضیح این که: کمی قبل از ساعت 8 صبح روز 5 ژوئن 1967 م که خلبانان مصری در پایگاه های «ابو سویره»، «العريش»، «بیر قفقفه» و سایر فرودگاه های کنار کانال «سوئز» مشغول صرف صبحانه بودند، هواپیما های اسرائیلی ظاهر شدند و هدف های خود را بمباران کردند. رادارهای مصری نتوانسته بودند قبل از رسیدن هواپیما های مهاجم، آن ها را تشخیص دهند.

خلبانان اسرائیلی، با صورت بندی چهار فروندی و ده فروندی، در برابر دیدگان حیرت زده افراد پادگان های صحرای سینا، بارانی از بمب و راکت روی مواضع آن ها فرو ریختند و قبل از آن که مصریان بتوانند با هواپیماهای خود به پرواز درآیند، فرودگاه ها و آشیانه ها را منهدم کردند.

در نخستین دقائق آغاز جنگ، شش فرودگاه در صحرای سینا از بین رفته بود. در جنوب قاهره نیز مهم ترین پایگاه هواپیماهای جنگی 16-TUمصری به سختی بمباران شده بود.

حملات، به حدّى سریع و غافلگیرانه بود که مصریان نتوانستند هیچ نوع اقدام دفاعی به عمل آورند. ایستگاه های رادار مصر از کار افتاده بود. توپ خانه ضد هوایی و موشک های زمین به هوا غیر قابل استفاده شده بودند. آن دسته از خلبانان که در مدد پرواز برآمدند هواپیما نداشتند و آن هایی که از زمین برخاسته بودند، در آسمان نابود شدند.

البته پیش از آغاز جنگ سرزمین مصر، به وسیله یک شبکه متراکم رادار، تحت مراقبت قرار گرفته بود. توپ خانه ضد هوایی، با موشک های زمین به هوای SA2 در نقاط حساس متمرکز شده بودند. با این حال طی دو ساعت و پنجاه دقیقه نیروی هوایی اسرائیل موفق به تأمین حاکمیت هوایی در آسمان کشور خود و کشورهای عربی خاورمیانه گردید.

پیش از آغاز جنگ، فرماندۀ نیروی هوایی اسرائیل پیش بینی کرده بود که برای نابودی قدرت هوایی مصر پنج تا شش ساعت وقت لازم است در صورتی که دو ساعت و نیم بعد از آغاز جنگ، مصر نیروی هوایی نداشت.

در ساعت نه و نیم صبح روز نهم ژوئن، واحد های ارتش اسرائیل به کانال سوئز رسیدند و کلیه ساحل آسیایی کانال سوئز را اشغال کردند.

چهار لشگر مصری به کلی نابود شد و به سه لشگر تلفات سختی وارد شد، صحرای سینا، پس از 93 ساعت نبرد به تصرف ارتش اسرائیل درآمد. این پیروزی برای ارتش اسرائیل به قیمت 280 کشته و در حدود 800 نفر زخمی تمام شد. تلفات ارتش مصر در حدود ده هزار تن سرباز و درجه دار و هزار و پانصد تن افسر بود و 40 خلبان مصری نیز کشته شدند و 5000 تن افسر و سرباز اسیر گردیدند.

اشغال ارتفاعات جولان توسط اسرائیل

روز پنجم ژوئن هنگامی که ستون های نظامی ارتش اسرائیل به صحرای سینا حمله کردند، سوری ها عکس العملی از خود نشان ندادند و این موضوع برخلاف انتظار ژنرال ها و وزیران اسرائیل بود. رهبران دمشق خیلی دیر دست به کار جنگ شدند و شاید هم در صدد پیدا کردن راهی بودند که خود را از مهلکه کنار

نگاه دارند.

پس از آن که ارتش اسرائیل به مواضع و استحکامات سوریه حمله کرد، باز هم رهبران سوریه از همه نیروهای خود استفاده نکردند و تیپ هفتم زرهی را که نیرومندترین واحدهای رزمی بود و همچنین تیپ پنجم پیاده خود را در حوالی «حومس» نگاه داشتند. زیرا نگران اقدام مخالفان رژیم بعث بودند.

بین کشورهای عرب هم مرز اسرائیل، مرز شصت و هفت کیلومتری سوریه، کوتاه ترین و در عین حال مزاحم ترین مرز ها برای اسرائیل است. این خط مرزی در ارتفاعات «بازان» و «جولان» قرار دارد و کوهستان «هرمون» که ارتفاع آن 2814 متر است و اغلب از برف پوشیده می باشد، مسلط بر این منطقه است.

هر چند سوری ها روز پنجم ژوئن تکان نخوردند ولی از روز ششم بارانی از آتش توپ خانه بر روی «کیبوتس های» اسرائیلی باز کردند.

نخستین تعرض ارتش سوریه، روز ششم ژوئن آغاز شد، در ساعت هفت صبح دو گردان پیاده و تعدادی ارابه جنگی در سمت «وان» و «شریشو» وارد خاک اسرائیل شدند و نیروهای مُدافع یهودی را عقب راندند، ولی با مداخله فوری هوایی و نیروهای تقویتی، مجبور به عقب نشینی گردیدند.

مواضع ارتش سوریه در ارتفاعات «جولان» بسیار مستحکم و مدرن بود و استحکامات آن تحت نظر مهندسان ارتش شوروی تهیه شده بود. در بیشتر مواضع توپ ها و موشک های ضد ارابه قرار داشت. دویست قبضۀ توپ ضد هوایی، دفاع هوایی جبهۀ مزبور را تأمین می کرد و 265 قبضۀ خُمْپاره انداز سنگین و توپ های دوربرد (122 میلیمتری با برد 22 کیلومتر) در جبهه مستقر شده بود.

خط رابط استحکامات و سنگرها، با سقف های بتونی به یکدیگر متصل می شد و بسیاری از آن ها در برابر بمب های ناپالم مقاومت می کردند. ستاد ارتش اسرائیل قبلاً با استفاده از گزارش سازمان های جاسوسی و عکس برداری هوایی، اطلاعات کاملی از نحوۀ ارتش سوری ها در اختیار ژنرال «آلازار» فرماندۀ اسرائیلی صحنۀ عملیات گذارده بود.

صبح روز نهم ژوئن ژنرال «آلازار» به واحد های تحت امر خود فرمان حمله به سوریه را صادر کرد. در طرح عملیاتی فرماندۀ صحنۀ عملیات، حمله به ارتفاعات

سوریه از شمال و جنوب انجام می گرفت در حالی که چون سوری ها تصور می کردند دشمن از ناحیۀ مرکزی یعنی «بنت یاکو» حمله خواهد کرد، عمدۀ قوای خود را در آن جبهه متمرکز کرده بودند.

روز نهم ژوئن، نبرد در صحرای سینا و اردن پایان یافت و واحدهای تقویتی اسرائیل به سرعت به جبهۀ سوریه منتقل شدند و نیروی هوایی اسرائیل به طور کامل در اختیار ژنرال «آلازار» قرار گرفت. در ساعت یازده و نیم اولین عناصر سرهنگ «آلبرت» که نیرومندترین واحدهای پیاده ارتش اسرائیل است با پشتیبانی یک تیپ زرهی از «کفارسولد» وارد خاک سوریه شدند. مأموریت این واحد ها، باز کردن راه «قنیطره» بود.

با این که مواضع سوری ها در ارتفاعات «جولان» یکی پس از دیگری سقوط می کرد، معهذا استاد ارتش سوریه نمی خواست از تیپ هفتاد زرهی که مأمور دفاع از پایتخت در برابر تهدید مخالفان رژیم بود، استفاده کند.

صبح روز دهم «قنیطره» که در مرکز ارتفاعات قرار دارد، اشغال گردید و بعد از ظهر آن روز آخرین مقاومت ارتش سوریه در هم شکسته شد و ارتش اسرائیل به هفتاد و پنج کیلومتری دمشق رسید.

در ساعت هیجده، قرار آتش بس از طرف سازمان مِلَل به مورد اجراء گذارده شد. جنگ سوریه و اسرائیل بیست و هفت ساعت به طول انجامید. در این جنگ دو تیپ پیاده ارتش سوریه تلفات سختی دید و به سه تیپ دیگر زیان هایی وارد شد، از 300 تانک سوری ها حدود 70 دستگاه نابود شد و 40 دستگاه به دست ارتش اسرائیل افتاد و از 18 گردان توپخانه متمرکز در جبهه «جولان» 9 گردان آن را اسرائیلی ها به غنیمت گرفتند. (1)

از زمان برقراری آتش بس که اکنون بیش از بیست سال می گذرد، نیروهای حافظ صلح سازمان ملل متحد بین نیروهای طرفین در منطقۀ «جولان» مستقر شده است.

اکنون شهر ویران شده «قنیطره» در دست سوریه است و به همان حال


1) جنگ شش روزه اعراب و اسرائیل، غلامرضا نجاتی (تلخیص از صفحات 125 تا 181).

ویرانی نگه داشته شده است تا عُمقِ جنایات و وحشیگری های صهیونیست ها را نشان دهد. ساختمان های این شهر که عموماً با بتون آرمه ساخته شده بود، همه با خاک یکسان شده است و بیمارستان 400 تختخوابی این شهر که ساختمان سنگی و بسیار مقاومی داشته، توسله گلوله های دشمن سوراخ سوراخ شده است و هر بیننده ای را سخت متأثر می سازد.

جنگ شش روزه اعراب و اسرائیل از جهات متعددی از حوادث عبرت انگیز زمان ما است، زیرا یک طرف اختلاف بین سران کشورهای عرب در آن زمان، یکی از عوامل مهم شکست آن ها بود و از طرف دیگر به واسطه ضعف آن ها، صلحی که به اعراب تحمیل شد، صلحی عادلانه نبود و مجامع بین المللی که در دست ابرقدرت ها است، دردی را برای آن ها دوا نکرد به طوری که هنوز هم بعد از بیست سال بخش های زیادی از سرزمین های آن ها در اشغال اسرائیل است و این نشان می دهد که امروز وضع دنیا و قطب بندی های سیاسی و نظامی طوری است که هر کشور و ملتی که حاضر به فداکاری و جانبازی در راه استقلال و آزادگی خود نباشد، شاهد اشغال سرزمین خود توسط بیگانگان و هزار گونه خفّت و خواری خواهد بود.

آثار تربیتی زیارت قُبُور شهیدان و شخصیت های بُزُرگ اسلامی

از آن جا که برنامه سفر مسلمانان ایرانی به کشور سوریه (که از طرف سازمان حج و زیارت ترتیب داده می شود) جنبه زیارتی دارد، بی مناسبت نیست که پیش از معرفی شهیدان و شخصیت های بزرگی که قبورشان در این سرزمین قرار گرفته است، توضیح کوتاهی پیرامون آثار تربیتی و اخلاقی زیارت قبور این شخصیت ها بدهیم:

علماء و دانشمندان اسلام به پیروی از آیات قرآن مجید و احادیث، برای زیارت قبور، مخصوصاً زیارت قبور پیامبران و صالحان، فضیلت و ثواب قائل شده اند. در صدر اسلام، زیارت قبر پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) و شهیدان راه خدا در میان مسلمانان یک سُنّت بود. چنان که فاطمه زهرا (علیها السلام) دختر گرامی پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) در هر جمعه به زیارت قبر عموی خود حمزه می رفت و در کنار قبر او نماز می گزارد و گریه می کرد. (1)

پس از پایان جنگ اُحد که طی آن هفتاد نفر از یاران پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) به شهادت رسیدند، پیامبر دستور داد اجساد شهیدان را از نقاط مختلف میدان جنگ جمع آوری کنند، آن گاه فرمود:

بیایید این ها را زیارت کنید. به دیدن هر یک بروید، به آن ها سلام کنید. سوگند به خدایی که اختیار جانم در دست اوست، هیچ مسلمانی تا روز قیامت به


1) مستدرک حاکم، ج 1، ص 377/ وفا الوفاء، ج 2، ص 112/ سنَن بیهقی، ج 4، ص 78.

این ها سلام نمی کند جز این که جواب سلام او را می دهند.

از نظر شیعه مسئلۀ زیارت به قدری اهمیت دارد که در کتاب ارزنده، الذّریعة الى تصانيف الشيعة حدود 65 صفحه اسامی کتاب هایی درج شده است که در مشروعیت زیارت و دُعاء و شرح آن ها نوشته شده است.

قُبوری که مورد توجه خدا پرستان جهان، بالاخص مسلمانان است غالباً مدفن گروهی است که در اجتماع دارای رسالتی بودند و رسالت خود را به گونه ای شایسته انجام داده اند. این گروه عبارتند از:

1.

پیامبران و پیشوایان مذهبی که رسالت الهی را به دوش گرفته و با دادن جان و مال و نثار خون عزیزان و تحمل رنج و درد به هدایت مردم هِمّت گماشتند.

2.

علماء و دانشمندان بزرگ که بسان شمع سوخته و اطراف خود را روشن ساخته اند، و در محافل تحقیقاتی با «قوت لایموتی» ساخته و گنجینه بزرگی را به نام علم و دانش در اختیار بشر نهاده اند و او را با کتاب الهی، و کتاب طبیعت، و زبان آفرینش آشنا ساخته اند و علوم دینی و انسانی و طبیعی را پی ریزی نموده اند.

3.

گروهی که از مظالم اجتماع، و حق کشی های روز افزون و تبعیض های ناروا، جام صبرشان لبریز شده و برای احیای حقوق انسانی و عدالت اجتماعی جان برکف با حاکم ستمگر و خودخواه به نبرد پرداخته اند، و با خون خود مظالم حاکم جائر را از اجتماع شسته اند (شُهدای راه اسلام).

هیچ انقلاب و رفرمی در اجتماع بی بهاء، نخواهد بود و بهای انقلاب مقدسی که می خواهد کاخ های ستمگران را فرو ریزد، و گلوی چروکیده آنان را بفشرد، خون مقدس آن گروه از رزمندگان است که می خواهند عدالت و دادگری، حُرّیت و آزادی را به کشور بازگردانند. این گروه ها هستند که مردم به زیارت آنان می روند و اشک شوقی، در کنار مرقد آنان می ریزند و به یاد خدمات ارزنده و جانبازی های مقدس آنان می افتند و با خواندن سوره ای از قرآن روح آن عزیزان را نوازش می دهند و با سرودن اشعاری دربارهٔ فداکاری ها، فضائل انسانی و ملکات اخلاقی آنان، خاطره و مکتب آنان را احیاء و زنده می سازند و توده ها را برای پیمودن راه آنان، دعوت می نمایند.

زیارت قبور این گروه از شخصیت ها یک نوع سپاسگزاری و قدردانی از

جانبازی و فداکاری های آنان است و هشدار به نسل معاصر است که پاداش آن کسی که راه حق و فضیلت را برگزیند، و در دفاع از عقیده و گسترش حُرّیت و آزادی جان بسپارد، این است که هیچ گاه از خاطره ها محو نمی گردد، مُرور زمان که همه چیز را کهنه و نابود می سازد خاطرۀ آنان را نه تنها محو و نابود نمی کند، بلکه آتش عشق را در دل های صاف و پاک داغ تر و شعله ور تر می سازد، پس چه بهتر نسل معاصر و نسل های آینده نیز راه آنان را بپیمایند. زیرا با دیدگان خود پاداش جانبازی رجال حق را دیدند.

بررسی یاد شده، ما را از اهمیت بزرگداشت شخصیت های بزرگ مذهبی و جانبازان راه حق و حقیقت آگاه ساخت، روی این بیان باید پیوسته در بزرگداشت این افراد در حال ممات، بسان حال حیات بکوشیم، و آثار و یادگارهای آنان را حفظ و صیانت نماییم. میلاد و زاد روز آنان را جشن بگیریم و روز وفات آنان را روز سوگواری اعلام کنیم و با بر پا ساختن مجالس عظیم و سخنرانی های مؤثر و مفید مردم را در آن روز به شناسایی مکتب آنان و حفظ و نگهداری آن در اعصار آینده، دعوت نماییم. مدفن و خاک آنان را محترم شمرده و از هر نوع تحقیر خودداری کنیم، زیرا احترام به خاک آنان، احترام به مکتب و دعوت آن ها است همچنان که اهانت و تحقیر مدفن و آثار آنان، اهانت به راه و رسم آنان به شمار می رود. (1)

قبُور بزرگان آسمانی در شام

اشاره

از آن جا که قبور تنی چند از بزرگان و رجال الهی و شهیدان راه خدا در خود شهر دمشق، و قبور عده ای دیگر در حومه و خارج از این شهر قرار دارد، نخست به معرفی گروه اول و سپس به گروه دوم می پردازیم:


1) آئین وهّابیت، استاد جعفر سبحانی، ص 113.

1-یحیای شهید

اشاره

آن روز زکریا پیر شده بود، سفیدی موها، خمیدگی کمر و سستی و ناتوانی همه از ضعف و پیری خبر می داد ولی هنوز انجام امور دینی عبادتگاه (هیکل) به عهده او بود و تبلیغ و انذار مردم همچنان نحوه رسالت او را مشخص می نمود. همسر پیرش آرام بخش خانواده او بود و مغازه اش روزانه فقط یک ساعت کار می کرد تا مختصر درآمدی داشته باشد که آن را صرف مستمندان نماید و آن گاه در خانه به یاد خدا باشد.

نود سال زندگی طولانی با تنها همسرش در عین این که سالم و ساکت بود ولی چندان دلچسب به نظرش نمی رسید. اگر خداوند فرزندی نیز به او عنایت می فرمود این خانواده همچنان اهمیت خود را حفظ می کرد و حکمت و امانت خداوند با مرگ زکریا به آن فرزند انتقال می یافت. فرزند عموی زکریا فرد صالحی به نظر نمی رسید. غلامانش نیز چندان خوب نبودند. مردم اگر سر پرست و رهبری نداشته باشند قوانین حق و دین را زیر پا می گذارند.

درخواست فرزند از درگاه خدا

زکریا به درگاه خدای متعال ملتمس گردید: «بار خدایا مرا تنها مگذار تو بهترین وارثان هستی.» همسر زکریا پیر و ناز بود، حضرت مریم به عنوان فرزند در خانه زکریا پرورش می یافت و چه زن نمونه ای که خداوند او را مقرب درگاه خود کرده بود و اعجازی که در خانه زکریا از این زن دیده می شد رحمت خداوندی را

برای این خانواده نشان می داد.

زکریا همچنان در محراب عبادت بود که ملائکه فرمان خدا را به او ابلاغ کرد:

یا زَکَرِیّا اِنّا نُبَشِّرُکَ بِغُلامٍ اسْمُهُ یَحْیی. ای زکریا ما ترا بشارت می دهیم به فرزندی که اسمش یحیی است. با این صدا و خبر، روان زکریا دگرگون شد و حیرت و وجد و شعف او را در میان گرفت و از خود پرسید: چگونه ممکن است زکریای نود ساله و همسر پیرش صاحب فرزندی گردد؟ این سئوال فقط برای اطمینان قلب بود وگرنه از خدا چنین سئوالی را نمی کرد. فرشتگان پاسخ زکریا را چنین دادند:

مگر آن خدایی که ترا از نیستی به وجود آورد، قدرت ندارد فرزند به تو عنایت کند؟ گرچه تو در آخرین روزهای عمر خود هستی و در انتهای زندگی قرار گرفته ای ولی این کار از قدرت خدا دور نیست.

زکریا درخواست کرد علامت این لطف و عنایت را به او بنمایانند. خداوند وحی کرد علامت این است که سه روز زبان تو از گفتن باز می ماند و نمی توانی با مردم سخن بگویی مگر با رمز و اشاره.

راستی چقدر دردناک است بی فرزندی و چقدر زیبا و دوست داشتنی است خبر تولد نوزادی در سن پیری و بی فرزندی.

تولّد يحيى

و آن گاه یحیی به دنیا آمد و خداوند او را از کودکی به پیامبری برگزید. یحیی بزرگ شد و عالم و عابد دوران گردید آن چنان عبادتی که چشمش ضعیف و اندامش لاغر گردید و آن چنان علمی که مسائل تورات را بررسی کرد و مشکلات آن را حل کرده بود. درباره مسائل معقول آن قضاوت می نمود و آن قدر در پیروی حق پافشاری می کرد که در میان مردم به یک فرد مبارز و حق طلب مشهور گردید.

«هیرودیس» زمامدار فلسطین و قدرت باطل زمانه نیز در همین دیار یحیی حکومت می کرد و کاخش زیر ندای حق طلبانه یحیی کمی متزلزل شده بود. عشق بازی او با «هرودیا» دختر برادرش که زیباترین دختر روزگار بود، مخالفت

يحيی را در پی داشت، یحیی اعلام کرد در آیین او ازدواج با دختر برادر جائز نیست و با روح تورات سازش ندارد و مخالفت خود را اعلام داشت. نظر و عقیده یحیی در شهر منتشر شد و به گوش «هیرودیا» برادر زاده «هیرودیس» رسید، دل نگران شد زیرا اطلاع یافتن مردم و پیروی آن ها از عقیده یحیی سخت خطرناک جلوه می کرد. لذا مخالفت پنهانی خود را با یحیی شروع کرد و نقشه نابودی وی را ترسیم نمود و آن گاه که عمویش از هوای نفس انباشته شده بود و دیگر به فرمانبری هوس می پرداخت، «هیرودیا» نقشه اش را برملا کرد و آرزویش را به عمویش روشن ساخت و آن سریحیی بود... کسی که به سلطان بدگویی کرده افشاگری نموده و روش دیگری را ارائه داده است جزایش همین است.

«هیرودیس» خواسته برادر زاده زیبایش را پذیرفت و به جنایت دیگری دست یازید: مأموران یحیی را دستگیر کردند و سرش را بریدند و سر بریده یحیی در داخل طشت زرین به دختر اهدا شد و باز معنویت و آرامش ابدی با لذّت مُوَقّت معامله شد و باطل در برابر حق ایستاد. (1)

اکنون محل دفن سر مطهر حضرت یحیی در داخل مسجد اموی دمشق با گنبد و ضریح زیبا یادآور آن شهید راه حق است. اما محل دفن بدن شریف حضرت یحیی در مسجد «دلم» در یکی از نواحی دمشق به نام «زبدانی» است. (2)

«ابن کثیر» از «زید بن واقد» نقل می کند که وی می گوید: «هنگامی که می خواستند مسجد دمشق را بنا کنند، سر مبارک حضرت یحیی را مشاهده کردم که از زیر یکی از ارکان سمت قبله مسجد، در سمت شرقی و جنب محراب بیرون آوردند و پوست صورت و موی سر آن حضرت تغییر نکرده بود.»

«ابن کثیر» سپس از ابن عساکر نقل می کند: هنگام ساختن مسجد، سر مطهر حضرت یحیی را زیر ستونی که به ستون «سکاکه» معروف بود، دفن کردند. (3)


1) علامه مجلسی در حیوة القلوب عامل شهادت حضرت یحیی را ربیبه (دختر زن) «هیرودیس» که با او زنا کرد، می داند و نظریه بالا با استفاده از کتاب قصه های قرآن نوشته محمد احمد جلاد المولى، على محمد البجاوی، محمد ابوالفضل ابراهیم، ترجمۀ مصطفی زمانی در این جا آمده است.

2) مراقد اهل بیت در شام: سید احمد فهری، ص 16 (به نقل از کتاب منتخبات التواريخ).

3) البداية و النهاية، ج 2، ص 55.

همچنین از زید بن واقد نقل شده است که می گوید:

موقعی که مسجد اموی را می ساختند، من از طرف ولید سرکارگر بودم. ناگاه گودالی باز شد و غاری نمایان گشت. جریان را به ولید گزارش دادیم. چون شب فرا رسید ولید خودش در حالی که پیشاپیش او شمع گرفته بودند، آمد و به اندرون آن غار رفت. دیدیم که کنیسه و نمازخانه کوچکی است به مساحت 3 ذرع در 3 ذرع، و صندوقی آن جا است. ولید در صندوق را گشود، در میان آن صندوق سبدی بود که در میان آن، سر حضرت یحیی بود و بر آن سبد نوشته شده بود: «هذا رأس يحيى بن زَكَريّا» ولید دستور داد که سر مقدس را به جایگاهش برگردانند و ستونی را که بر قبر می گذارند با بقیه ستون ها امتیازی داشته باشد. (1)

مسجد جامع دمشق

این مسجد شش هزار سال پیش از میلاد ساخته شده و در آن زمان بت خانه بوده است. بعداً در زمان مسیحیت به کلیسا تبدیل شده است. پس از فتح شام که تفصیل آن در اوائل این جزوه گذشت، قسمتی از آن کلیسا به مسجد تبدیل شد و قسمتی به صورت کلیسا باقی ماند و در زمان حکومت ولید بن عبدالملک تمامی آن به صورت مسجد درآمد. (2)

ولید بن عبدالملک مثل سایر خلفای بنی امیه حاکمی غاصب و ستمگر بود و در زمان حکومت خود جنایات متعددی مرتکب شد. اما او این امتیاز را نسبت به سایر زمامداران اموی داشت که هیچ کدام از آنان در دوران زمامداری خود، به اندازه او کارهای عام المنفعه و امور خیریه انجام نداده بودند. ولید در دوران زمامداری خود، در تأسیس و توسعه و تعمیر مساجد و اماکن مقدس کوشش می کرد. استانداران و فرمانداران خود را به این کارها تشویق می نمود.

در اثر این علاقه ولید، بناهای بزرگ و آثار خیریه متعددی از او به یادگار


1) مراقد اهل بيت ص 16 (به نقل از کتاب منتخبات التواريخ).

2) وليد بن عبدالملک در سال 86 ه- ق پس از مرگ پدرش عبدالملک به خلافت رسید (سیوطی،تاريخ الخلفاء ص 224/ الفخرى، ص 126 / تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 28) و در سال 96 درگذشت.

مانده است که از آن جمله می توان مسجد جامع دمشق را نام برد. مسجد پیامبر در مدینه هم به دستور او توسعه یافت و قسمتی از منازل مجاور، جزو مسجد گردید. همچنین به دستور او مسجد الاقصی توسعه یافت.

ولید بنای مسجد جامع دمشق را در سال 87 یا 88 هجری آغاز کرد. او هنگام بنای آن نصاری را فراهم آورد و گفت ما می خواهیم کلیسای «یوحنا» را جزء مسجد خود کنیم و هر کلیسایی را در هر جا بخواهید به عوض آن به شما می دهیم و اگر بخواهید قیمت آن را به شما می دهیم و اگر بخواهید قیمت آن را مضاعف می پردازیم. آنان نپذیرفتند و عهدنامه خالد بن ولید را (مبنی بر محفوظ ماندن کلیسای مزبور) به نظر او رسانیدند، گفتند ما در کتاب های خود خوانده ایم که هر کس این کلیسا را منهدم سازد، خفه خواهد شد. ولید گفت: من اول کسی باشم که آن را خراب کنم. سپس در حالی که قبای زردی به تن داشت به هدم آن پرداخت و مردم نیز او را متابعت کردند، پس از آن به مقداری که می خواست بر مسجد افزود و آن چه توانایی داشت در بنای آن کوشید و در صرف اموال کوتاهی نکرد و بر آن چهار در قرار داد. می گویند: ساختمان مسجد نه سال به طول انجامید و هر روز ده هزار کارگر در آن رخام بشکستند و ششصد سلسله طلا در آن به کار رفت، مسجد جامع دمشق این زیبایی و عظمت را تا سال 461 داشت و در این تاریخ حریقی در آن روی داد و آن را از عظمت و زیبایی سابق انداخت. (1)بعد از آن نیز این مسجد چند بار دچار آتش سوزی شده که مهم ترین آن ها هنگام حمله مغول ها بوده که 85 درصد مسجد سوخت که البته تعمیر گردید.

شبستان کنونی مسجد 15132 متر مربع وسعت دارد و دارای 44 ستون و دو طبقه می باشد. این شبستان از سه قسمت تشکیل شده است که قسمت وسط دارای گنبد بزرگی به نام «عقاب» است. (2)در این مسجد چهار محراب به نام چهار فرقه تَسَنّن یعنی فرقه: مالکی، حنبلی، شافعی، حنفی وجود دارد.


1) لغت نامه دهخدا،جلد 16 (ماده جامع).

2) ساختمان شبستان مسجد طوری است که طرفین شبستان از بیرون، شبیه دو بال عقاب و گنبد مزبور شبیه سر عقاب می باشد.

عکس

شبستان مسجد اموی و ضریح مطهر حضرت یحیی بن زکريا علیه السلام پیغمبری که مورد هدف توطئه سلطانی بوالهوس و عیاش قرار گرفت و به شهادت رسید.

2- بلال بن رياح

اشاره

جوانی بود لاغر اندام و سیه فام و قد بُلند که دست تقدیر او را از سرزمین حبشه به مکه آورده بود. و پس از حوادثی سرانجام غلام مردی شده بود که از نظر سنگدلی و دشمنی با اسلام، میان قریش ضرب المثل بود. بلال اگرچه ظاهری دل آرا و قیافه ای گیرا نداشت و مانند حبشی های دیگر، مورد خشم طبیعت قرار گرفته بود ولی دلی روشن و فکری روشن تر از آن داشت.

هنوز امواج گسترش اسلام از سرزمین مکه تجاوز نکرده بود که او با کمال میل و رغبت اسلام آورد و از خدایان مصنوعی که ملت های عرب آن ها را معبود خود می پنداشتند، ابراز تنفر نمود، شهامت قابل تحسین و ستایش وی در این بود که او زیر دست و برده مردی به نام أُمَيّة بن خلف بود که از سران قریش به شمار می رفت و با تمام قُوا در کوبیدن اسلام و محو آثار توحید کوشش می کرد. هرگاه برده چنین مردی، به محمد (صلی الله علیه و آله) ایمان می آورد، و توحید و اسلام در دل زیردستان او راه یابد، می توان طرز رفتار ظالمانه و مبارزۀ ناجوانمردانه او را با زیردستانش حدس زد.اُمَيّة، برای برگردانیدن بلال از پیروی اسلام، او را با وضع بسیار خشنی شکنجه می داد. ما دو نمونه از شکنجه های وی را در این جا می آوریم که از جهاتی مشابه شکنجه های قُرون وسطای اروپا است:

1. در گرمای داغ و سوزان ظهر عربستان که نمی توان پا را برهنه بر ریگ و سنگ نهاد، بلال را لُخت می کرد و او را روی سنگ ها و ریگ های سوزان مکه

می خوابانید، و سنگ و یا چوب بزرگی بر سینه او می گذاشت و می گفت باید به همین حالت باقی بمانی تا جان بسپاری و یا این که از آیین توحید و روش محمد برگردی و سر بر آستان بتان قریش مانند «لات» و «عُزّی» بگذاری. ولی او در برابر این خشونت های ضد انسانی با تمام قدرت استقامت می ورزید و با صدای بلند بر تمام این آزارها لبخند تمسخر آمیز میزد و می گفت: «اَحَدٌ أَحَدٌ» یعنی خدای من خدای آسمان ها و زمین و خدای تمام موجودات جهان، برخلاف اندیشه های شما ملت عرب بت پرست یکی است و شریک و انبازی ندارد و سیصد و شصت خدای شما موهوم و بی اساس می باشد. (1)

2. اُمیّه برای ارعاب و ترسانیدن بلال، از طریق دیگر نیز وی را شکنجه می داد: گاهی پوست گاوی را با آن آلودگی و تعفن بر او می افکند تا آن جا که نزدیک می شد که بلال خفه گردد. ولی بلال از شعار توحید و یکتاپرستی خود «احد احد» دست برنمی داشت. (2)

وَرَقَة بن نُوفَل که از دانشمندان مکه بود و بر اثر مطالعه کتب دینی مسیحیان به آیین مسیح گراییده بود، از ثبات و استقامت این غلام حبشی در عقیده و مذهب خود سخت در شگفت مانده بود و از نیرویی که ایمان به یک فرد دارای هدف می دهد فوق العاده تعجب می نمود. حتی روزی به امیه پرخاش کرد و گفت: ثُبات و بردباری بلال و ایمان او به آیین یکتاپرستی مرا مجذوب خود ساخته است. به خدا سوگند اگر این غُلام در این راه شهید شد من قبر او را مزار خویش قرار داده به عنوان تبرک قبر او را زیارت می کنم. (3)

تنها بلال نبود که در این راه پایداری و استقامت می ورزید، بلکه تمام شاگردان ممتاز پیامبر در برابر شکنجه های ضد انسانی قریش، سینه های خود را سپر کرده و سرسختانه در برابر آزار بت پرستان استقامت می ورزیدند. گاهی این ملت درنده، زره آهنین بر تن مسلمانان بی پناه می پوشانیدند و آن ها را زیر آفتاب


1) سیرۀ ابن هشام، ج 1، ص 381.

2) طبقات ابن سعد، ج 3، ص 232.

3) سیره ابن هشام، ج 1، ص 318.

نگاه می داشتند و گاهی در میان ظرف های بزرگ مملو از آب می انداختند و با گذاردن سر پوش بر آن، بیچارگان را به سرحد خفگی می رسانیدند. گاهی ریسمان به گردن بِلال افکنده و سر ریسمان را به دست یک مشت جوان بازیگر می دادند تا او را میان دو کوه بدوانند. (1)

بلال آزاد می شود

بلال، روزها و ماه های پُر مشقت و سختی را زیر شکنجه های ناجوانمردانه قریش می گذراند تا آن که ابوبکر آن را با غلام دیگری که در اختیار وی بود مبادله کرد و بلال را خرید و آزاد کرد و این نخستین و آخرین حقی است که خلیفه بر گردن بلال دارد ولی باید دید سرانجام خلیفه در برابر این خدمت از بلال چه توقعاتی داشت؟ البته این موضوع که بلال آزاد شدۀ خلیفه است مورد تردید نیست، ولى مؤلف قاموس الرجال در این قسمت تشکیک نموده و از کتاب نقض عثمانیه تألیف اسکافی نقل کرده که بلال آزاد شده رسول خدا است. ولی شاید این نسبت از این نظر باشد که آزادی او به دستور پیامبر (صلی الله علیه و آله) انجام شده بود. لذا او به یک معنی آزاد شده پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) می باشد.

مؤلف مزبور به این مقدار اکتفاء نکرده و خود را به سیره محمد بن اسحاق و طبقات واقدی نیز نسبت داده است. ولی در سیره ابن هشام که تلخیص سیره ابن اسحاق می باشد و نیز در طبقات ابن سعد که در حقیقت صورت منظمی از طبقات استادش واقدی است، مطلب همان طور است که نقل کردیم و این دو نویسنده او را آزاد شده ابوبکر می دانند (2)و شواهد و قرائن زیادی بر این مطلب وجود دارد که گفته خواهد شد.

اُمیّه به دست بلال کشته می شود

از آن جا که آثار وضعی اعمال انسان هرگز نهفته نمی ماند و هر عملی که


1) طبقات ابن سعد، ج 3، ص 233.

2) سیره ابن هاشم،ج 1،ص318/ طبقات، ج 7، ص 386 و نيز ج 3، ص 232.

انسان انجام می دهد، روزی اثر وضعی خود را نشان می دهد اگرچه انسان بکوشد که آن را در قعر دریاها یا اوج آسمان ها و دل خاک ها پنهان سازد. (1)

در جنگ بدر امیه و فرزند وی اسیر شدند. در میان مسلمانان کسانی بودند که نمی خواستند امیه و فرزندش کشته شوند ولی همین که چشم بلال به اُمیّه و فرزندش افتاد و آن شکنجه های ضد انسانی را به خاطر آورد بی اختیار مسلمانان را به کمک خود خواست و گفت: «يا انصار الله رأس الكفر اُمَيّة بن خلف لا نجوت ان نجی» یعنی امیه از سران کفر و پایه گذاران شرک و تشکیل دهنده این ارتش است، او را نباید زنده گذاشت، دعوت های پیاپی بلال گروهی را تحت تأثیر قرار داد و امیه و فرزندش که مدت ها بلال را شکنجه داده بودند به دست بلال کشته شدند.


بلال بر اثر انتقال از مکه به سرزمین مدینه گرفتار تب سختی شده بود،نه تنها بلال، بلکه اکثر مهاجران در این نقطه دچار «وَبا» و تب نوبه بودند. هر موقع بلال به یاد آن شکنجه ها می افتاد و تب و لرزی که در مدینه دامن گیر او شده بود او را تحت فشار قرار می داد، بی اختیار به سران کفر لعنت می فرستاد و می گفت:«اللهم العن عُتْبَة بن ابی ربيعة و اُمَيّة بن خلف» خدایا عتبه و امیه را از رحمت خود دور کن زیرا آنان ما را از وطن دور ساخته به سرزمین تب خیز روانه ساخته اند. پس از آن اشعار غم انگیزی می سرود که ترجمه آن ها به قرار زیر است:

آیا روزی فرا می رسد که من شبی را در مکه صبح کنم و اطراف من گیاهان خوشبو باشد؟

آیا روزی من از آب های «مجنه» (مکانی در مکه) خواهم نوشید؟

آيا من کوه های «شامه» و «طفیل» را خواهم دید ؟ (2)

با در نظر گرفتن این مراتب، (به یاد آوردن آن شکنجه ها و رنجوری و ناتوانی در غربت) تصدیق خواهید نمود که بلال حق داشت احساساتی شود و مسلمانان را


1) سوره لقمان، آیه 16.

2) الدرجات الرضيعة فی طبقات الامامية، ص 363.

برای کشتن امیه دعوت نماید.

بلال پیامبر را به زبان حبشی مدح می کند.

روزی پیامبر (صلی الله علیه و آله) در میان یاران خود نشسته بود. ناگهان بلال وارد شد و شعر زیر را که در مدح پیامبر است سرود:«اره، بره، کنکره کری، کردی، مندره»

پیامبر فوراً شعر را به عربی ترجمه کرد و حسان بن ثابت شاعر توانای اسلام آن را در همان محضر، به شعر عربی درآورد و گفت:

اذا المكارم في آفاقنا ذكرت *** فانما بک فينا يضرب المَثَلُ (1)

معنی: اگر برای نمونه های بارز اخلاقی، مظهری بخواهیم، شما فرد روشن آن هستید.

علاقه بلال به خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله)

قرار بود بلال در وقت معینی با پیامبر ملاقات کند. ولی دیر کرد و عذر خود را چنین بیان کرد: از کنار منزل حضرت زهرا (سلام الله علیها) عبور می کردم زهرا (سلام الله علیها) را دیدم که با یک دست، فرزند دلبند خود را نوازش می دهد و با دست دیگر گندم را آرد می کند. به حضرتش عرض کردم یکی از این کارها را به من واگذار کن، زهرا (سلام الله علیها) فرمود: مادر برای پرورش و نگاه داری فرزند مناسب تر است. من ناچار مشغول آسیاب نمودن شدم. از این نظر تأخیر کردم. پیامبر از نوازش و علاقه وی به خاندان عزیز خود خرسند شد و در حق وی دعا فرمود.

پیامبر (صلی الله علیه و آله) به بلال اذان را تعلیم می دهد

موقعیت بلال و شهرت وی در میان مسلمانان، از روزی آغاز گردید که پیامبر او را به مقام مؤذنی مفتخر ساخت. جبرئیل امین نازل گردید. اذان و اقامه را به رسول خدا تعلیم نمود. پیامبر علی را خواست که بلال را احضار نماید. بلال


1) مجمع البحرين، ماده بلال.

شرفیاب گردید. پیامبر اذان را به وی تعلیم داد و دستور داد در اوقات نماز با صدای بلند و رسایی که داشت اذان بگوید. بدین ترتیب بلال برای نخستین بار در تاریخ اسلام به مقام مُؤذنی رسید. اگر مِلَلِ دیگر با نواختن ناقوس ها و یا وسائل دیگر مردم را به معابد دعوت می نمایند، در جامعه اسلامی اذان مؤذن که خلاصه آیین اسلام است، رمز لزوم اجتماع برای پرستش خدا در مساجد به شمار می رود. (1)

پیامبر اکرم، نه تنها الفاظ اذان را به او تعلیم نمود، بلکه اوقات فرائض را نیز به وی یاد داد و به مردم می فرمود: بلال مرد وقت شناسی است. هر موقع اذان بگوید، نماز بخوانید و در هنگام سحر در ماه روزه امساک کنید، و موقع افطار روزه خود را بشکنید. اما اذان ابن ام مکتوم (وی نیز یکی از اصحاب رسول خدا بود، ولی ضعف بینایی داشت) اعتبار ندارد، ولی متأسفانه دست های مرموز، در كتب حديث و تاریخ، این حقیقت را وارونه جلوه داده و مطلب را دربارۀ بلال به عکس نقل نموده اند. (2)این غرض ورزی درباره این سرباز مجاهد، به جرم علاقه شدید وی نسبت به خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) بوده است، و بلال در این قسمت تنها نیست، بلکه این گونه حق کشی دربارهٔ دیگران نیز انجام گرفته است.

اذان بلال بر فراز کعبه

روزی که پیامبر (صلی الله علیه و آله) مکه را فتح کرد، و تمام بت ها را از خانه کعبه برچید، دستور داد که بلال بالای بام کعبه قرار گیرد، و برای اقامه فریضه ظهر اذان بگوید. بلال صدای رسای خود را به گفتن تکبیر و شهادت به یگانگی خدا، و رسالت محمد (صلی الله علیه و آله) بلند نمود. به طوری که تمام مشرکان مکه از کوچک و بزرگ ندای او را شنیدند و موی بر بدن آن ها راست گردید، زیرا در پایگاه شرک، برای نخستین بار ندای توحید رسماً بلند می شد. خالد بن سعید که آن روزها مشرک بود: «گفت سپاس خدا را که پدرم (سعید) مرد و چنین روزی را ندید» حارث بن هشام گفت: «ای کاش من قبلاً می مردم و صدای بلال را


1) من لا يحضره الفقيه، باب اذان، روایت 2.

2) وسائل الشيعه ابواب اذان، باب 8، حدیث 1.

نمی شنیدم. (1)

حلبی در سیره خود می نویسد: بلال در سال هفتم هجرت که سال عُمْرَة القضاء است و یک سال پیش از فتح مکه بود، در بالای بام کعبه اذان گفت و مسلمانان آن سال بر اساس پیمان «حُدَيْبيّه» توانستند سه روز در مکه بمانند و اعمال عمره را که سال قبل از آن نتوانسته بودند انجام دهند قضاء نمایند و بلال نیز در بالای بام کعبه اذان گفت و ابراز انزجار خالد و حارث مربوط به همین سال است. (2)

بلال با این که مخرج حرف «شین» نداشت و تمام شین ها را «سین» تلفظ می نمود، ولی وی روی سوابق درخشان و رسایی صدا و پاکی قلب، برای مقام مؤذنی انتخاب گردید، و پیامبر فرمود: «سین بلال در پیشگاه الهی شین است.» گاهی به پیامبر (صلی الله علیه و آله) اعتراض می نمودند که چرا بلال را برای این کار مأمور نموده اند در صورتی که دیگران از نظر قرائت و مخارج حروف از او بهترند. حضرت در پاسخ آنان می فرمود: اگر بلال قرائت درست ندارد، ولی از نظر اعمال و افعال، بی نهایت پاک و شایسته است و این قسمت کمبود قرائت وی را جبران می نماید. (3)

او در تمام دوران معاشرت خویش، با پیامبر (صلی الله علیه و آله) یک بار مورد عتاب پیامبر قرار گرفت و آن موقعی بود که پس از گشودن دژهای خیبر «صفیه دختر حُيَىْ بن اخطب» را از کنار اجساد کشتگان یهود عبور داد و آن زن سخت ناراحت گردید. پیامبر با کمال ناراحتی به وی فرمود: مگر رحم از دلت رخت بربسته که زن اسیر را از کنار کشتگانش عبور دادی؟ (4)

بلال و دستگاه خلافت

برای شناسایی کامل روحیات یک فرد، و اندازه ثبات و استقامت او در راه


1) الدرجات، صفحه 365.

2) سیره حلبی، ج 2، ص 75.

3) الدرجات الرفيعة، ص 363.

4) سيرة ابن هشام، ج 3 ص 336.

عقیده و ایمان، تغییر محیط و دگرگونی اوضاع یکی از شرائط اساسی است. زیرا زندگی یک فرد در شرائط یک نواخت نمی تواند کاملاً روحیات و عمق شخصیت فرد را برای ما ترسیم کند. زیرا چه بسا در آن محیط قدرت ابراز روحیات و اعمال غرائز نفسانی امکان پذیر نباشد. ولی اگر شرائط دگرگون گردد و میدان برای اشباع غرائز و نیل به مقاصد مادی بازتر شود و مقتضیات برای آشکار ساختن حب جاه و ارتقاء به مناصب ظاهری فراهم شود، چه بسا غرائز سرکوفته با فراهم شدن شرائط بیدار شود و تمام موانع از سر راه برداشته شده، ایمان و اعتقاد به روز رستاخیز و کیفرهای الهی محکوم غرائز گشته و به دست فراموشی سپرده شود.

پس از فوت رسول خدا محیط اسلامی دگرگون گردید و برای بلال و امثال او فرصتی بود که با دادن یک «امتیاز» مقاماتی در دستگاه خلافت اسلامی به دست آورند. کافی بود که او برای تثبیت خلافت خلیفه چند نوبت اذان بگوید. در این صورت هر چه می خواست در اختیار او می گذاشتند. ولی از آن جا که او مرد فرصت طلبی نبود و برخلاف عقیده خود گام برنمی داشت، حاضر نشد خلافت خلفاء را تأیید کند، و عوض شدن محیط، کوچک ترین تغییری در روش او به وجود نیاورد. این ک تفصیل جریان:

پس از فوت نخستین مسئله ای که مسلمانان را دو تیره نمود، مسئله خلافت بود، هواداران خلیفه (ابوبکر) دست و پا می کردند که خلافت انتخابی و غیر قانونی وی را یک امر طبیعی و واقعی جلوه دهند. از این نظر یکی از عوامل تحکیم و تقویت آن این بود که بلال همان طوری که مؤذن رسول خدا بود، مؤذن خلیفه نیز باشد و رسماً با او بیعت کند. به همین منظور کارگردان خلافت (عمر) با بلال ملاقات کرد و گفت: شایسته نیست که تو از بیعت با ابوبکر، سر باز زنی در حالی که او ترا خریده و آزاد ساخته است. بلال گفت: هرگاه ابوبکر مرا برای خدا آزاد کرده، پاداش خود را از خدا بخواهد و اگر منظور دیگری داشته، اکنون حاضرم باز به بردگی وی بازگردم. من با کسی که پیامبر او را خلیفه مردم قرار نداده، بیعت نمی کنم. هنوز بیعت علی (علیه السلام) که در روز غدیر انجام گرفت بر گردن ما است، با این وضع من چگونه می توانم با ابوبکر بیعت کنم؟

عمر از سخنان وی ناراحت گردید و گفت: نباید در مدینه بمانی. از این رو

بلال راه شام را در پیش گرفت و اشعاری در این باره سرود (1)که اینک ترجمه آن را در این جا می آوریم:

«من به وسیله خدا از چنگال عفریت کفر نجات یافتم، نه به وسیله ابوبکر. اگر خدا نبود، درندگان بندهای بدن مرا می دریدند.

خداوند موقعیت خوبی به من داد و مرا در انظار مردم گرامی ساخت و خدا سرچشمه خیر است (2)

الله بوّأنی خیراً و اکرمنی *** وانما الخير عندالله متبع

فشار دستگاه خلافت در این جا پایان نپذیرفت، کارگردان خلافت برای جلب کمک، بلال را تحت فشار قرار داد که حتماً باید برای ابوبکر اذان بگوید. حتی خود خلیفه شخصاً با بلال ملاقات کرد و گفت باید به کار خود ادامه دهی و اذان بگویی. از پاسخی که بلال داد، به دست می آید که ابوبکر آزاد کردن او را به رخ وی کشیده بود. او در پاسخ گفت: هرگاه آزاد کردن من برای خدا بوده، باید پاداش خود را از او بگیری و در غیر این صورت من حاضرم به حالت اولی بازگردم، خلیفه بدان که من هرگز پس از رسول خدا برای احدی اذان نخواهم گفت. (3)

از لابلای صفحات تاریخ این طور استفاده می شود که فشار برای رام کردن بلال در همین جا خاتمه نیافت. و اگر هم خود خلیفه او را رها کرده بود، ولی حاشیه نشینان خلافت او را تحت فشار گذارده بودند که او باید برای کمک به رسمیت خلافت، اذان بگوید. فشار به قدری بود که روز جمعه موقعی که خلیفه روی منبر قرار گرفته بود، ناگهان بلال منفجر شد و با لحنی تند رو به ابوبکر کرد و گفت: مرا برای خدا آزاد کرده ای یا برای خودت. او گفت: برای خدا. گفت در این صورت اجازه بده من برای جهاد در راه خدا مدینه را ترک گویم. (4)

این قطعات تاریخ، حاکی است که او برای دستگاه خلافت کوچک ترین


1) الدرجات الرفيعة، ص 376.

2) بالله لابابی بکر نجوت ولو *** لا الله قامت على اوصالى الضبع

3) طبقات ابن سعد، ج 3، ص 237 -236.

4) همان مأخذ، ص 237.

کمکی نکرده و هرگز سودای جهاد در مغز وی نبود و او این نقشه را برای رهایی از فشار دستگاه خلافت ریخت و جز این چاره ای نداشت. زیرا اگر در مدینه می ماند و با دستگاه خلافت همراهی نمی کرد، خود این فاصله گرفتن ضربه ای مؤثر بر خلافتی بود که دوران نطفه بندی خود را می گذراند و این ضربت برای او ارزان تمام نمی شد. برای این شهامت و استقامت بود که امام صادق (علیه السلام) درباره وی می فرمود: «بلال بنده صالح خدا بود، وی گفت من برای کسی پس از پیامبر (صلی الله علیه و آله) اذان نمی گویم: و بر اثر کناره گیری او از این کار، و روی کار آمدن مؤذن هایی که فرمان بردار دستگاه خلافت بودند، یک فصل از اذان (حی علی خیر العمل) حذف گردید. (1)

پس از رحلت پیامبر (صلی الله علیه و آله) بلال چند بار اذان گفته است

1.

در روزهایی که پیامبر اکرم فوت کرده بود، دختر گرامی پیامبر در هاله ای از غم و مصیبت قرار گرفته بود. روزی به بلال پیام فرستاد که برای تجدید خاطره پدر ارجمندش، در مأذنه مخصوص خود قرار گیرد و به رسم زمان پیامبر اذان بگوید. او به پاس دخت پیامبر، برای نخستین بار مهر سکوت را شکست و اذان خود را شروع کرد. گریه و ناله مردم با شنیدن صدای بلال بلند شد مردان و زنان به یاد دوران حیات پیامبر (صلی الله علیه و آله) افتادند، و بیش از همه دخت گرامی پیامبر به شدت گریست. وقتی بلال دومین شهادت را با صدای مُهَیّجْ و رسای خود گفت، صديقه طاهره با شنیدن نام پدر از حال رفت. فوراً به بلال خبر دادند که اذان خود را نا تمام بگذارد، و از مأذنه پایین بیاید. (2)

2.

فشار دستگاه خلافت نخستین مؤذن پیامبر را از سرزمین مدینه به سرزمین شام کشانید و او به عنوان مرزبانی و حفظ حدود اراضی اسلامی در شام سُکنی گزید، شبی در عالم خواب پیامبر را دید که به او می فرماید: بر ما ستم کردی و از جوار و همسایگی ما رخت بر بستی و از ما تجدید دیدار نمی نمایی؟ بلال از


1) من لا يحضره الفقيه، كتاب الصلوه، باب 16 حدیث 9.

2) همان مأخذ، حديث 47.

خواب بیدار شد و تصمیم گرفت برای زیارت قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و تجدید دیدار از اهل بیت و بازماندگان حضرت رهسپار مدینه شود. او وارد مدینه گردید و به زیارت قبر پیامبر شتافت. او در کنار قبر، مشغول گریه و زاری بود، ناگهان «حسنین» را دید. آن ها را به سینه خود فشرد و صورت آن ها را بوسید و غرق اشک و گریه گردید. فرزندان و نور دیدگان پیامبر از او درخواست نمودند که هنگام صبح اذان بگوید. او با این که تصمیم گرفته بود پس از مرگ پیامبر، هرگز اذان نگوید، بالای بام مسجد قرار گرفت و صدا را به تکبیر بلند کرد. مدینه با شنیدن تکبیر بلال به خود لرزید. وقتی نخستین شهادت را بر زبان جاری ساخت، لرزه و اضطراب مردم دو برابر گردید. وقتی گفت: «اشهد ان محمداً رسول الله» زنان و مردان از خانه بیرون ریختند و صدای ناله و گریه و شیون مردم به آسمان رفت. (1)

در این تکه تاریخی به راستی معنای حکومت بر قلوب روشن می گردد، قدرت و نیروی این حکومت تا این حد است که با شنیدن نام قائد بزرگ خود، از زبان مؤذن رسمی وی، زن و مرد بی اختیار به یاد دوران حیات او افتاده و در دریایی از غم و امواجی از اندوه فرو می روند.

استیضاح فرمانده سپاه اسلام

در زمان خلافت عمر خالد بن ولید فرمانده کل نیروهای اسلامی در سرزمین شام بود و مدت ها «دمشق» از طرف ارتش اسلام مورد محاصره قرار گرفته، زد و خورد ادامه داشت. دستگاه اطلاعاتی خلافت، گزارش هایی بر ضدّ فرمانده ارتش اسلام (خالد) به مدینه فرستاد. خلیفه به ابُوعبیده که فرماندهی قسمتی از ارتش را عهده دار بود، و زیر نظر خالد انجام وظیفه می نمود، نامه ای نوشت و در آن نامه خالد را از مقام فرماندهی عزل کرد، و منصب فرماندهی کل را به ابوعبیده واگذار نمود. ابوعبیده مرعوب شجاعت و بی باکی خالد بود از این نظر جرأت نکرد نامه خلیفه را برای او بخواند و طبعاً نامۀ خلیفه بدون پاسخ ماند. خلیفه از تأخیر پاسخ نگران گردید. نامۀ دیگری به همان مضمون نوشت و افزود که خالد را دستگیر کن


1) سدُ الغابة، ج 1، ص 208.

و دست های او را با عمامه خویش ببند و در یک دادگاه خصوصی به کلیه کارهای وی که در دوران فرماندهی انجام داده است، رسیدگی بنما.

ابوعبیده به علت بی باکی و بی پروایی خالد و محبوبیتی که در میان سربازان و افسران داشت، باز جرأت نکرد دستور خلیفه را اجرا کند، ولی بلال قهرمان از مضمون نامه آگاه گردید و با این که مورد خشم دستگاه خلافت بود و روی بی اعتنایی به خلیفه به سرزمین شام آمده بود، با کمال شهامت حاضر شد نامه خلیفه را در اجتماع عمومی بخواند، پس از قرائت نامه، عمامه خالد را از سرش برداشت و دست های او را بست و روانه زندان ارتش نمود و در یک دادگاه به کلیه دستورات و خدمات او رسیدگی نمود. و او نیز به پرسش های بلال پاسخ داد. (1)

این قطعه تاریخی، که به طور فشرده، در این جا نقل گردید از یک آزادی بی سابقه ای حکایت می کند. آزادی تا این حد که یک مسلمان حبشی و آزاد شده، بزرگ ترین فرمانده ارتش را که از خانواده های اصیل و نامدار قریش و فرزند «ولید بن مُغیره» حکیم متفکر عرب بود، به پای میز محاکمه می کشد، و او را بازداشت می نماید، وانگهی می رساند که این غلام حبشی که در دوران پیری سنگین ترین و دشوارترین کارها (مرزبانی) را به عهده گرفته بود، چه شهامت بزرگی داشت که ابتکار کار را به دست گرفت و از شجاعت و قهر و خشم خالد نترسید.

بلال روایت مفصلی دربارهٔ پاداش اذان و مقامات معنوی مؤذنان دارد که مرحوم «صدوق» آن را نقل نموده است و ما برای اختصار از نقل آن خودداری می نماییم. (2)

سرانجام بلال «سيد المؤذنين» که انتخاب او برای این مقام از طرف پیامبر (صلی الله علیه و آله) یک نوع محو نژاد پرستی بود، طبق روایت مشهور در سال 20 هجری در شام درگذشت و در «باب الصغير» دمشق به خاک سپرده شد.


1) تفسير المنار، ج 4، ص 37.

2) الفقيه، كتاب الصلوة، باب 16 حدیث 45.

اکنون بر فراز قبر بلال بقعه کوچکی در قبرستان معروف «باب الصغير» ساخته شده و روی ضریح او نوشته شده است: «ضریح سيدنا بلال مؤذن رسول الله. (1)


1) شرح حال بلال از جلد اول کتاب، شخصیت های اسلامی شیعه، (مجموعهٔ بحث های استاد جعفر سبحانی و تحقیق و تنظیم و نگارش مهدی پیشوایی) نقل گردید.

3- عبدالله بن جعفر

نخستین نوزاد مسلمان در سرزمین حبشه

هفت سال از ظهور اسلام و چهار سال از دعوت و تبلیغ آشکار پیامبر اسلام می گذشت. در این مدت مشرکان و بت پرستان مکه از وسائل مختلف برای جلوگیری از نفوذ و گسترش اسلام، استفاده کرده بودند، ولی تقریباً همه آن ها بی ثمر بود.

آنان سرانجام تصمیم گرفتند مسلمانان را زیر فشار و شکنجه قرار دهند تا دست از پیروی محمد (صلی الله علیه و آله) بردارند. به دنبال این تصمیم موج فشار و شکنجه متوجه مسلمانان شد، به حدی که افرادی همچون «یاسر» و «سُمیه» زیر شکنجه به شهادت رسیدند. پیامبر اسلام با توجه به این فشار روزافزون به مسلمانان اجازه داد به سرزمین حبشه (که کشوری مسیحی و منطقه ای امن بود) هجرت کنند تا موقتاً از محیط فشار مکه دور باشند بر این اساس گروهی از مسلمانان که تعدادشان بیش از هشتاد نفر بود به سر پرستی عموزاده پیامبر جعفر بن ابیطالب (که بعدها به جعفر طیّار و جعفر «ذوالجناحین» ملقب گردید) رهسپار حبشه گشتند. (1)در میان این گروه چند نفر همراه همسران مسلمانشان بودند که یکی از آنان جعفر بن ابیطالب بود. جعفر در این سفر، همسر خود اسماء دختر عُمَیس را همراه برده بود. در مدّت اقامت در حبشه کودکانی برای برخی از مسلمانان به دنیا آمد


1) البته در سال پنجم بعثت یک گروه پانزده نفری به حبشه هجرت کردند و با شنیدن شایعه مسلمان شدن مردم مکه به این شهر بازگشته بودند.

که نخستین آن ها، نوزادی بود که اسماء همسر جعفر به دنیا آورد و نام او را عبدالله نهادند، بدین ترتیب عبدالله بن جعفر نخستین نوزاد مسلمان در سرزمین حبشه بود. (1)اقامت مسلمانان در حبشه طول کشید و تعدادی از آنان به مکه و یا به مدینه بازگشتند، اما آخرین گروه آنان به سرپرستی جعفر بن ابیطالب در سال هفتم هجرت، به مدینه بازگشتند و پس از فتح خیبر در این سرزمین به حضور پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) رسیدند و حضرت از دیدار جعفر اظهار خوشحالی کرد.

پس از بازگشت از حبشه، عبدالله به حضور پیامبر رسید و با حضرت بیعت کرد. از امام صادق (علیه السلام) روایت شده است که فرمود: از جوانان خردسال، تنها حسن و حسین فرزندان علی (علیه السلام) و عبدالله بن جعفر با پیامبر اسلام بیعت کردند و جز آنان کسی در این سن با پیامبر بیعت نکرد. (2)

در آغوش پیامبر (صلی الله علیه و آله)

یک سال پس از بازگشت جعفر از حبشه، جنگ «موته» پیش آمد و پیامبر اسلام در این جنگ سه فرمانده (به صورت علی البدل) برای سپاه اسلام تعیین کرد که یکی از آنان جعفر بن ابیطالب بود، در این جنگ هر سه فرمانده به شهادت رسیدند. وقتی که پیامبر در مدینه از شهادت جعفر آگاه گردید به خانه او تشریف برد و به همسر او اسماء تسلیت گفت و کودکانش را مورد تفقّد و نوازش قرار داد. عبدالله بن جعفر در این باره می گوید: وقتی که پیامبر از شهادت پدر ما جعفر آگاه گردید، به خانه ما آمد و به مادرمان اسماء گفت: فرزندان برادرم کجا هستند؟ آن گاه ما را صدا کرد و نزد خود نشاند و اشک از چشمانش سرازیر گردید. مادرم گفت: یا رسول الله آیا خبری از جعفر به شما رسیده است؟ حضرت فرمود: بلی جعفر به شهادت رسیده است. خدا او را رحمت کند. در این موقع مادرم گریه و


1) اسد الغابه، عزالدین ابن اثیر (متوفى 630) ج 3 ص 134 ؛ الاستيعاب، ابن عبدالبر (متوفی 463) ص 276؛ الدرجات الرفيعه فى طبقات الشيعه، سید علیخان مدنی شیرازی (متوفی 1130) دو فرزند دیگر نیز برای جعفر در حبشه متولد گردید که محمد و عون نامیده شدند.

2) الدرجات الرفيعه، ص 168.

ناله کرد. رسول خدا خانه ما را ترک گفت. پس از سه روز پیامبر باز به خانه ما آمد و ما را که خردسال بودیم، نزد خود نشاند و به مادرم فرمود: از این به بعد به جعفر گریه نکنید. سپس سلمانی خواست و او سر ما را اصلاح کرد و سپس دست برادرم محمد را گرفت و فرمود: این شبیه عموی ما ابوطالب است. و به برادرم «عون» فرمود:این، خُلقاً و خلقاً شبیه پدرش هست و آن گاه دست های مرا گرفت و بالا کشید و فرمود: خدایا خاندان جعفر را حفظ کن و به معامله عبدالله برکت بده. در این هنگام مادرمان در حالی که گریه می کرد و از یتیمی ما یاد می نمود، پیش آمد. پیامبر فرمود: آیا از آینده اینان نگران هستی؟ من سر پرست آنان در دنیا و آخرت هستم. (1)

بدین ترتیب عبدالله و برادرانش تحت سر پرستی و کفالت مستقیم پیشوای بزرگ اسلام رشد و پرورش یافتند و عناصری شایسته بار آمدند.

مُدافع حَریم وِلایت

دوران جوانی عبدالله بن جعفر مصادف با فتنه و تشنج در جامعه اسلامی بود. او از همان زمان همواره مدافع حریم ولایت بود و در صحنه های مختلف سیاسی و نظامی در کنار امیر مؤمنان (علیه السلام) و پس از او در کنار امام حسن و امام حسین (علیه السلام) قرار داشت. عبدالله از زمان حکومت عُثمان که انحراف های آشکار در اداره امور جامعه اسلامی مورد اعتراض مسلمانان آزاده قرار گرفت، در کنار امیر مؤمنان (علیه السلام) و در جرگه مخالفان عثمان قرار داشت. هنگام تبعید ابوذر به ربذه با آن که عثمان بدرقه ابوذر را ممنوع اعلام کرده بود، او همراه حسنین (علیهما اسلام) و عقیل و عَمّار یاسِر، در ركاب امیر مؤمنان (علیه السلام) در بدرقه ابوذر حاضر شده بود. (2)وی یکی از راویان حدیث معروف «غدیر» است. (3)و طی گفتگوی مفصلی در حضور چند تن از شخصیت های بزرگ آن روز با این حدیث با معاویه احتجاج کرد و با سخنان گرم و مستند و


1) عمدة الطالب فى انساب آل ابی طالب، جمال الدین احمد بن عنبه (متوفی 828) ص 36.

2) الغدير، ج 8 ص 296.

3) همان ماخذ، ج 1 ص 49.

منطقی، فضیلت خاندان پیامبر و امامت علی (علیه السلام) را اثبات نمود. (1)

عبدالله در صحنه های نظامی

عبدالله چه هنگام صلح و چه در زمان جنگ، مورد اعتماد و طرف مشاوره علی (علیه السلام) و پس از او مورد اعتماد امام حسن و امام حسین (علیها السلام) بود چنان که در جنگ صفین یکی از فرماندهان سپاه امیر مؤمنان (علیه السلام) بود. (2)او در این جنگ آن چنان در جبهه مقدم با رشادت و دلاوری می جنگید که علی (علیه السلام) از کشته شدن او نگران بود. (3)و نیز او یکی از شهود حَکَمیّت از طرف علی (علیه السلام) بود. (4)

هنگامی که قیس بن سعد، یکی از برجسته ترین یاران وفادار علی (علیه السلام) از طرف حضرت استان دار مصر بود، معاویه (که با هیچ نیرنگی نتوانسته بود او را به سوی خود جلب کند) نامه ای به نام او جعل کرد مبنی بر خون خواهی عثمان و طرفداری از معاویه و این جریان به صورت شایعه به مرکز حکومت علی (علیه السلام) رسید و باعث نگرانی گردید. امیر مؤمنان (علیه السلام) که از این قضیه نگران شده بود و درعین حال چنین حرکتی را از طرف قیس باور نمی کرد فرزندان خود حسن و حسین (علیهما السلام) و عبدالله بن جعفر را خواست و دربارۀ این موضوع با آنان مشاوره نمود. (5)و این، نمایانگر میزان اعتماد علی (علیه السلام) نسبت به عبدالله بود.

عبدالله بن جعفر یکی از نزدیک ترین اشخاص به علی (علیه السلام) بود به طوری که گاهی شاهد صحنه هایی بود که دیگران به آن راه نداشتند. مثلاً می دانیم که پس از شهادت علی (علیه السلام) مراسم تغسیل و تکفین حضرت شبانه و به دور از آگاهی عموم صورت گرفت ولی در همین مراسم عبدالله حضور داشت ابن اثیر می نویسد: جنازه علی (علیه السلام) را حسن و حسین و عبدالله بن جعفر غُسْل دادند. (6)او


1) الغدير، ص 199.

2) الاصابة، ابن حجر عسقلانی (متوفی 852) ج 2 ص 289.

3) الكامل في التاريخ، عزالدين ابن اثیر، ج 3 ص 324؛ صفين نصر بن مزاحم منقری (متوفی 12 ص 530.)

4) مدرک،اخیر صفحه 307.

5) الكامل فى التاريخ، ج 3 ص 271.

6) الكامل في التاريخ، ص 392.

همچنین در تدفین پیکر پاک علی (علیه السلام) که شبانه صورت گرفت در کنار حسنین (علیهما السلام) قرار داشت. (1)این ها نشان می دهد که وی تا چه حد به خاندان علی (علیه السلام) نزدیک و محرم اسرار بوده است.

مبارزه با حکومت معاویه

پس از شهادت علی (علیه السلام) عبدالله در کنار امام حسن (علیه السلام) قرار گرفت و پیوسته مدافع حریم خاندان امامت بود و در این زمینه هیچ گونه نرمشی از خود نشان

نمی داد و به عظمت و فضیلت خاندان امامت سخت معتقد بود. او می گوید:

روزی با حسن و حسین (علیهما السلام) در مجلس معاویه بودیم، عبدالله بن عباس و فضل بن عباس نیز حضور داشتند. معاویه رو به من کرد و گفت: ای عبدالله چه قدر حسن و حسین را بزرگ می شماری؟ در حالی که آنان بهتر از تو نیستند پدرشان نیز بهتر از پدر تو نیست، و اگر فاطمه دختر پیامبر نبود، می گفتم: مادرت اسماء دختر عُمیس نیز از او کمتر نیست.

من در پاسخ گفتم، به خدا تو درباره این دو و پدر و مادرشان چیزی نمی دانی. به خدا سوگند آنان بهتر از من، پدرشان بهتر از پدر من، و مادرشان بهتر از مادر من است. معاویه تو آگاه نیستی که من چه سخنانی درباره این دو و پدر و مادرشان از پیامبر شنیدم و به خاطر سپردم و آن را برای مردم نقل کردم.

معاویه گفت:رسول خدا چه گفت؟ بگو، به خدا سوگند تو نه دروغگو هستی و نه متهم. من گفتم: از آن چه تو تصور می کنی بالاتر است..

آن گاه عبدالله در برابر اصرار معاویه پیشگویی پیامبر اسلام را دربارۀ حکومت بنی امیه مطرح کرد و سپس جریان غدیر را پیش کشید و سخنان صریح پیامبر (صلی الله علیه و آله) را دربارۀ امامت حسن و حسین (علیهما السلام) پس از امیر مؤمنان نقل کرد... (2)

در جریان حرکت سپاه امام حسن (علیه السلام) به سوی لشگر معاویه، عبدالله در سپاه


1) عمدة الطالب فى انساب آل ابیطالب، ص 62.

2) كتاب سليم بن قيس كوفى هلالى عامری (متوفی حدود 90 هجری) ص 231، الغدیر، ج 1 ص 199؛ احتجاج طبرسی، ج 2 ص 154.

امام حسن (علیه السلام) بود و پس از آن که یاران امام حسن (علیه السلام) پراکنده شدند و مکاتباتی بین حضرت و معاویه، جهت برقراری صلح رد و بدل شد، امام حسن (علیه السلام) برادرش حسین (علیه السلام) و عبدالله جعفر را خواست و موضوع را با آنان درمیان گذاشت. (1)

عبدالله بن جعفر پس از شهادت امام حسن (علیه السلام) در کنار امام حسین (علیه السلام) به مبارزه با جنایات معاویه ادامه داد و برخلاف برخی افراد، وسوسه های معاویه در او مؤثر واقع نشد.

هنگامی که معاویه جهت اخذ بیعت برای فرزندش یزید تلاش و کوشش می کرد، او جزء معدود شخصیت های بزرگ آن زمان بود که به هیچ وجه زیر بار بیعت نرفتند و در رأس این شخصیت ها امام حسین (علیه السلام) قرار داشت. معاویه در ادامه این کوشش ها، نامه هایی به بزرگان جامعه اسلامی نوشت و هر کدام را به نحوی جهت بیعت با «یزید» تشویق کرد، از آن جمله طی نامه ای به عبدالله بن جعفر نوشت: «می دانی که من تو را بر دیگران مقدم داشته ام و نسبت به تو و خاندانت نظر خوب داشته ام، ولی گزارش هایی از تو رسیده است که آن ها را خوش ندارم. اگر بیعت کنی مورد سپاس و تقدیر قرار می گیری، ولی اگر خودداری بورزی به اجبار بیعت خواهی کرد.»

عبدالله بن جعفر در پاسخ معاویه نوشت: « نامه تو رسید و از مضمون آن آگاه شدم. نوشته ای که مرا بر دیگران مقدم می داری. اگر چنین کاری بکنی به بهره خود رسیده ای (به نفع خودت هست) و اگر خودداری ورزی، نسبت به خود کوتاهی کرده ای. اما این که نوشته ای مرا برای بیعت با یزید مجبور می کنی، ما نیز تو و پدرت را بر اسلام مجبور کردیم و شما را برخلاف میلتان وارد اسلام کردیم.» (2)

همچنین معاویه در جریان این تلاش ها در سال 50 هجری سفری به شهر مدینه

کرد، وقتی وارد این شهر شد و در اقامتگاه خود استقرار یافت، عبدالله بن عباس، عبدالله بن جعفر، عبدالله بن عمر، عبدالله زُبَیر را احضار کرد وقتی این عده آمدند به


1) الكامل فى التاريخ، ج 3 ص 392.

2) الامامة والسياسة، ابن قتَيْبة دينورى (متوفى 276) ج 1 ص 179 ؛ الغدير، ج 10 ص 241.

حاجب خود دستور داد تا زمانی که این عده حضور دارند به کسی اجازه ورود ندهد. آن گاه با شیطنت خاصی طی سخنانی، موضوع ولیعهدی «یزید» را پیش کشید و با جملات نرم و فریبنده ای آنان را جهت بیعت تشویق کرد.

پس از سخنان معاویه، هر کدام از حاضران در رد پیشنهاد معاویه سخنانی گفتند. عبدالله بن جعفر دومین نفر بود که به سخنرانی پرداخت. او به پا خاست و طی سخنان مستدلی پیرامون خلافت، نظریه معاویه را رد کرد و به وی گفت: از خدا بترس، فردای قیامت خداوند در مورد این ملت که امروز تحت حکومت تو قرار گرفته اند از تو سئوال خواهد کرد. (1)

شخصیت والای عبدالله

به علت همین موضع گیری های خصمانه عبدالله با معاویه و نیز به خاطر محبوبیت چشمگیر او در افکار عمومی معاویه و دار و دسته وی همیشه در صدد هتک احترام و تحقیر شخصیت او بودند و در این زمینه هیچ فرصتی را از دست نمی دادند. ولی عبدالله که در مناظره و حاضر جوابی مردی فوق العاده بود، همواره آنان را محکوم و رسوا می ساخت.

در کتب تاریخ و رجال مناظره های متعددی از وی با معاویه و اطرافیانش نقل شده است که این جزوه گنجایش آن ها را ندارد. او روزی وارد مجلس معاویه شد. در آن مجلس عبدالله بن عباس و عمروعاص نیز حضور داشتند، عمروعاص با دیدن عبدالله شروع به بدگویی از وی کرد و او را متهم به شهوترانی و آزمندی و شرکت در مجلس غِناء و طَرَب و اسراف در مال و ثروت و... نمود. ابن عباس بیدرنگ گفت: «به خدا دروغ گفتی آن گونه که تو گفتی نیست. او در پیشگاه خدا بسیار ذاکر و در برابر نعمت های الهی سپاسگزار و از بدگویی بیزار است. او بخشنده و با سخاوت و بزرگواری بردبار است. اگر نشانه گیری کند، هدف را می زند و اگر مورد سئوال قرار گیرد، پاسخ مناسب می دهد. نه در سخن گفتن فرو می ماند، نه از کسی باک دارد و نه عیب جوی غیبت کننده است. او در میان


1) همان مأخذ، ص 243؛ الامامة والسياسة، ج 1 ص 173.

قریش موقعیت ممتازی دارد. در شجاعت و دلیری همچون شیر و در میدان نبرد پیشتاز و دلیر است. او شریف و بخشنده است و از خانواده ای پست و بدنام نیست...»

ابن عباس آن گاه سخن را به خانوادۀ پست عمرو عاص و سوابق ننگین او کشید و طی سخنان مفصلی او را رُسوا ساخت (1)

بخشش و کرم عبدالله

عبدالله بن جعفر یکی از ثروتمندان و بخشندگان و سخاوتمندان مشهور جامعهٔ اسلامی بود، به طوری که «جواد» (بخشنده) و «بَحْر الجواد» (دریای بخشش) (2)و «قُطب السّخاء » (3)لقب داشت.

ابن عبدالبر می نویسد: «کان عبد الله بن جعفر كريماً جواداً ظريفاً خليفاً عفيفاً سخيّا يسمى بحر الجواد و يُقال انه لم يكن فى الاسلام اسخى منه.» (4)

می گویند: روزی یزید بن معاویه (گویا برای استمالت عبدالله بن جعفر) اموال هنگفتی برای وی فرستاد. عبدالله همۀ آن ها را در میان اهل مدینه تقسیم کرد و چیزی از آن وارد منزل عبدالله نشد. (5)

او به قدری بلند همت و بخشنده بود که گاهی او را ملامت و متهم به اسراف می کردند. او در پاسخ می گفت: خداوند مرا چنین عادت داده (مال و ثروت فراوان داده است) من هم مردم را چنین عادت داده ام. حال می ترسم اگر این بخشش ها را قطع کنم، خدا نیز نعمت خود را از من قطع کند. (6)


1) الغدير، ج 2 ص 138.

2) الغدير، ج 2 ص 138 - تهذيب الاسماء ابو زكريا محيى الدين النوري (متوفى 676) ج 1 ص 264.

3) الدرجات الرفيعه، ص 169.

4) عبدالله جعفر بزرگوار، سخاوتمند، بذله گو، خوش خلق و پاکدامن بود و دریای سخا لقب داشت، می شود که در عالم اسلام سخاوتمندتر از او کسی نبوده است (الاستیعاب، ج 2 ص 276؛ در حاشیه الاصابه).

5) الاصابه، ج 2 ص 290، الدرجات الرفيعه، ص 175.

6) الاستيعاب، ج 2 ص 277.

دربارۀ بخشش های بزرگ او داستان های فراوانی در کتب تاریخ و رجال نقل شده است که از گنجایش این جزوه خارج است.

البته ثروت فراوان و برکت اموال عبدالله در اثر دعای پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) بود. پیامبر اسلام روزی او را در کوچکی دید که اسباب بازی هایی از گل درست می کند. پرسید چه می کنی؟ او پاسخ داد: این ها را می فروشم و رُطَب می خرم و می خورم. حضرت گفت: خدایا به معامله او برکت بده. (1)

عبدالله مستجاب الدّعوه بود

عبدالله مستجاب الدّعوه بود و در تاریخ، نمونه هایی از اجابت دعاهای او در پیشگاه خداوند عالم نقل شده است. (2)برای نمونه می توان از اجابت دعای او درباره «حکیم اَعْوَر» نام برد.

حکیم اعور یکی از شعرای طرفدار بنی امیه در دمشق بود و سپس به کوفه منتقل شد. روزی شخصی نزد عبدالله آمد و گفت: حکیم اعور با اشعار خود در کوفه شما (خاندان پیامبر) را هَجو کرده است. عبدالله پرسید: چیزی از اشعار او را به یاد داری؟ گفت: بلی و این دو بیت را خواند:

صلبنا لكم زيدا على جذع نخلة *** و لم نرمهد يا على الجزع يصلب

و قستم بعثمان علیا سفاهه *** و عثمان خير من على واطيَب

عبدالله دست های خود را در حالی که می لرزید، به سوی آسمان بلند کرد و گفت: خدایا اگر دروغ گفته است سگی را بر او مسلط ساز. حکیم که شبانه از کوفه خارج شده بود، شیری در بیابان او را درید. (3)

عبدالله در آخر عمر، دچار مضیقه مالی گردید و در یک روز جمعه چنین کرد: خدایا مرا (به وُفُور نعمت و ثروت) عادت داده ای منهم بندگان تو را (به بذل


1) الدرجات الرفيعه، ص 196 ؛ الاصابه، ج 2 ص 289. مشابه این موضوع در کتاب المغازی واقدی (ج 2 ص 767) نیز نقل شده است. پیامبر در جریان تسلیت شهادت جعفر نیز برای عبدالله دعاء کرد که در صفحات گذشته نقل گردید.

2) اسد الغابه، ج 3 ص 135.

3) الغدير، ج 2 ص 197.

و بخشش) عادت داده ام. حال اگر نعمت خود را از من بازداشته ای مرا زنده نگذار، در اثر اجابت این دعاء جمعه دیگر از دنیا رفت. (1)

در رِکاب امام حسین (علیه السلام)

عبدالله پس از شهادت امام حسن (علیه السلام) در صحنه مبارزه با حکومت ضد اسلامی اموی، در کنار امام حسین (علیه السلام) قرار داشت، دو سال پیش از مرگ معاویه که فشار و تضیقات نسبت به شیعیان از طرف حکومت وی به اوج شدت رسیده بود، امام حسین (علیه السلام) به حج مشرف شد و قبلاً از صحابه و تابعین و بزرگان جامعهٔ اسلامی آن روز خواست که آن سال در اجتماع عظیم حج شرکت کنند. در موسم حج منی بیش از هفتصد نفر از رجال و شخصیت های برجسته از بنی هاشم و غیر بنی هاشم در چادر امام اجتماع کردند و حضرت در آن جمع، سخنرانی مفصل و کوبنده و افشاگرانه ای برضد حکومت معاویه ایراد کرد و بدعت ها و اعمال ضد اسلامی او را یکی یکی شمرد و از حاضران خواست سخنان او را یادداشت کنند و وقتی به موطن خود بازگشتند با افراد مورد اطمینان در میان بگذارند و با آگاهی بخشیدن به آنان از وضع اسفبار جامعه اسلامی، آنان را به تشکیل حکومت راستین اسلام، به رهبری خاندان پیامبر، دعوت کنند. این برنامه امام حسین (علیه السلام) یک حرکت عظیم تبلیغی برضد حکومت ننگین معاویه بود.

یکی از چهره های درخشانی که در آن اجتماع بزرگ در کنار امام حسین (علیه السلام) قرار داشت، عبدالله بن جعفر بود. (2)

دو فرزند شهید

می دانیم که عبدالله بن جعفر با حضرت زینب (علیها السلام) دختر بزرگ امیر مؤمنان (علیه السلام) ازدواج کرده بود و از او فرزندانی داشت.

در سال 60 هجری هنگام حرکت امام حسین (علیه السلام) از مدینه، نه تنها عبدالله


1) الدرجات الرفيعه، ص 182.

2) کتاب سليم بن قيس، ص 206، احتجاج طبرسی، ج 2 ص 160، چاپ نجف؛ الغدیر، ج 1 ص 198.

موافقت کرد که همسرش، همراه برادر خود امام حسین (علیه السلام) به این سفر برود، بلکه زمانی که امام پس از دریافت نامه های کوفیان در مکه عازم حرکت به سوی عراق شد، او دو نفر از فرزندان خود را همراه امام حسین (علیه السلام) کرد.

به گفته مورخان هنگام حرکت امام حسین (علیه السلام) از مکه به سوی عراق، عبدالله نامه ای به شرح زیر نوشت و توسط دو پسرش «عون» و «محمد» به دنبال آن حضرت فرستاد.

«شما را سوگند می دهم به خدا که چون این نامه مرا خواندید از راهی که در پیش گرفته اید، برگردید. زیرا من بیمناکم که اگر این راه را ادامه دهید، کشته شوید و خاندانتان گرفتار شوند. اگر شما به قتل برسید، نور هدایت در روی زمین خاموش می گردد زیرا امروز پرچم دار هدایت و مایه امید مؤمنان شما هستید در حرکت شتاب نکنید، من نیز به دنبال این نامه به شما خواهم پیوست.» (1)

آن گاه عبدالله بن جعفر نزد عمرو بن سعید (حاکم مکه از طرف یزید) رفت و از او خواست نامه ای به حسین بن علی (علیه السلام) بنویسد و طی آن به او امان بدهد تا شاید حسین بن علی (علیه السلام) از رفتن به عراق منصرف شود. عمرو بن سعید این پیشنهاد را پذیرفت و نامه ای به مضمون یاد شده نوشت و به برادرش «یحیی بن سعید» داد. یحیی و عبدالله بن جعفر نامه را به حسین بن علی (علیه السلام) رساندند ولی هر چه کوشیدند حضرت نپذیرفت. (2)

عبدالله پس از نومیدی از انصراف امام حسین (علیه السلام) به دو فرزندش عون و محمد توصیه کرد که از امام جدا نشوند و همراه او جهاد کنند. (3)این دو جوان (4)در روز


1) اما بعد فانى اساء لك بالله لما انصرفت حين تقراء كتابي هذا فانی مشفق عليک من هذا الوجه ان يكون فيه هلاک و استیصال اهل بیتک ان هلكت اليوم طفئى نور الارض، فانک علم المهتدین و رجاء المؤمنين فلا تعجل بالسيرفاني في اثر و السلام.

2) الكامل فى التاريخ، ج 4 ص 40 ؛ الارشاد، شیخ مفید (متوفی 413) ص 219؛ تاریخ طبری، ج 6 ص 219.

3) الارشاد، ص 219.

4) مادر عون، حضرت زینب کبری (علیها السلام) بوده است. اما برخی از دانشمندان می گویند: محمد از مادر دیگری بوده است. برای نمونه مراجعه شود به مقاتل الطالبین، ابوالفرج اصفهانی (متوفی 356) ص60.

عاشورا در کربلاء بودند و در رکاب امام جنگیدند و به شهادت رسیدند. (1)

وقتی که خبر شهادت دو فرزند عبدالله بن جعفر در مدینه به او رسید، مردم جهت تسلیت به دیدن او می رفتند. یکی از غلامان او ضمن تسلیت گفت: این مصیبتی است که از حسین به ما رسید. عبدالله سخت خشمگین شد و نعلین خود را به سوی او پرتاب کرد و گفت: ای پسر زن پست آیا در مورد حسین چنین می گویی؟ به خدا سوگند اگر در رکاب او حاضر بودم، دوست داشتم از او جدا نشوم تا کشته شوم، به خدا سوگند من فرزندان خود را به میل و اراده خود از دست دادم و و مصیبت آن ها برای من سهل است، زیرا آنان در کنار برادرم و پسر عمویم ایستادگی و جانفشانی کرده و با او کشته شدند.

سپس افزود: اگر شخصاً حسین را یاری نکردم و با او مواسات ننمودم، فرزندانم او را یاری کردند. (2)

می گویند: علت این که عبدالله در کربلاء حاضر نبود این بود که وی در آن زمان بینایی خود را از دست داده بود. (3)

در سال 63 یزید بن معاویه پس از آگاهی از شورش مردم شهر مدینه بر ضد حکومت وی، سپاهی به فرماندهی «مسلم بن عُقبه» جهت سرکوبی مردم مدینه گسیل داشت، مسلم با بی رحمی و درنده خویی عجیبی مردم مدینه را سرکوب کرد و سه روز شهر را برای سربازان خود مباح اعلام نمود و جنایات وحشتناکی مرتکب شد که در تاریخ به فاجعه (حرّه) معروف شده است. عبدالله بن جعفر پیش از این حادثه از تصمیم یزید آگاه شد و کوشش کرد که یزید را از این اقدام منصرف سازد. ولی کوشش های او به نتیجه ای نرسید و آن فاجعه رخ داد.(4)


1) انساب الاشراف، احمد بن يحيى بلاذری (متوفی قرن سوم) ج مربوط به زندگانی حسن بن علی و حسین بن علی (علیهما السلام) ص 223.

2) الكامل فى التاريخ، ج 4 ص 89؛ الدرجات الرفيعه، ص 175.

3) عمدة الطالب، ص 37 (توضيحات و تعلیقات محمد صادق آل بحر العلوم الطباطبائي).

4) الطبقات الكبری، محمد بن سعد (متوفی 230) ج 5 ص 114.

محل دفن عبدالله بن جعفر

اکنون در قبرستان «باب الصغیر» دمشق، قبری به نام عبدالله بن جعفر در کنار قبر بلال وجود دارد. ولی این موضوع تا آن جا که نگارنده بررسی کرده است سند تاریخی ندارد. بلکه غالب مورخان محل دفن او را قبرستان معروف «بقیع» در شهر مدینه می دانند و هم اکنون در قبرستان بقیع در کنار قبر عقیل بن ابی طالب قبری است که به قبر عبدالله بن جعفر معروف است.

عبدالله بن جعفر بنابر مشهور در سال 80 هجری در سن نود سالگی در مدینه درگذشت. (1)و پس از تشییع با شکوه، و با تجلیل فراوان توسط مردم مدینه در قبرستان مدینه به خاک سپرده شد. (2)


1) الاستيعاب، ج 2 ص 276 ؛ در حاشیه الاصابه ؛ الاصابه، ج 2 ص 289؛ تذکره الخواص، سبط ابن الجوزى، ص 191، عمده الطالب، ص 38؛ تهذیب الاسماء، نوری ج 1 ص 264.

2) مدرک اخیر؛ اسد الغابه، ج 3 ص 135؛ تذکره الخواص، ص 191. برخی از مورخان محل دفن او را ابواء نوشته اند و در تاریخ وفات او نیز اقوال دیگری نقل شده است.

4- اُمّ سلمه همسر پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله)

اشاره

ام سلمه دختر «ابی امیه بن مُغَيْرَة مخزومی» (1)یکی از همسران پیامبر اسلام بود. شوهر قبلی او ابوسلمه (عبدالله) بن عبد الاسد مخزومی پسر عمه رسول خدا (2)و همچون حمزة بن عبد المطلب برادر شیری آن حضرت بوده است. (3)

اُمّ سلمه و عبدالله چهار فرزند به نام های: سلمه، عمر، زینب، رقیه داشتند. (4)و به مناسبت فرزند اول،اُمّ سلمه و ابوسلمه خوانده می شدند.

دو هجرت

اُمّ سلمه با همسرش ابوسلمه دوبار همراه مهاجران حبشه، به آن سرزمین هجرت کرد و سپس به مکه بازگشت و آن گاه به مدینه هجرت نمود.

در جریان هجرت به مدینه، قریش می خواستند مانع هجرت او و شوهرش به مدینه شوند، لذا او را با وضع دلخراشی از همسر و فرزند خردسالش جدا کردند، و این جدایی به مدت یک سال طول کشید. (5)


1) نام ام سلمه هند بوده است سیرة النبی، عبدالملک بن هشام (متوفی 218) ج 1 ص 349؛ الاصابه، ج 4 ص 458 ؛ الاستيعاب، ج 4 ص 471.

2) تاریخ پیامبر اسلام، دکتر محمد ابراهیم آیتی بیرجندی ص 119؛ مادر عبدالله «بِرّه» دختر حضرت عبدالمطلب بوده است (سیرة النبی، ج 1 ص 269 - پاورقی ).

3) سيرة النبى، ج 2 ص 102.

4) سيرة النبى، ج 4 ص 294.

5) مشروح این جریان را در کتاب های زیر مطالعه فرمائید: اُسدُ الغابه، ج 5 ص 588 ؛ الاصابه، ج 4 ص 458؛ سيرة النبى، ابن هشام،ج 2 ص 112؛ تاریخ پیامبر اسلام، دکتر آیتی، ص 186.

ابوسلمه در جنگ اُحد زخمی شد و در اثر آن در جمادی الاخری سال سوم هجری به شهادت رسید (1)و پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) در سال چهارم هجری اُمّ سلمه را تزویج کرد. (2)

پارسایی اُمّ سلمه و ارتباط او با خاندان امامت

در روایات ما وارد شده است که ام سلمه از نظر پارسایی و فضیلت و مقام معنوی پس از حضرت خدیجه سرآمد همۀ زنان رسول خدا بود. (3)

اُمّ سلمه ارتباط و پیوستگی خاصی با خاندان امامت داشت و بارها حافظ ودایعی از علوم و اسرار ولایت از طرف خاندان پیامبر بود. (4)

اُمّ سلمه غلامی داشت که نسبت به علی (علیه السلام) بدگویی می کرد. این بانوی بزرگ سخنانی را که پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) در مناسبت های مختلف درباره فضیلت امام علی (علیه السلام) شنیده بود، برای غلام نقل کرد و در اثر آن، غلام از حقیقت آگاه و منقلب شد و از این جسارت توبه کرد. (5)

جریان سپردن تربیت امام حسین (علیه السلام) توسط پیامبر اسلام به اُمّ سلمه و پیشگویی حضرت درباره شهادت امام حسین (علیه السلام) مشهور و در منابع مختلف نقل شده است.

یکی دیگر از افتخارات اُمّ سلمه این است که آیه تطهیر در خانه او نازل شده بود. (6)او می گوید پیامبر در خانه خود بود که دخترش فاطمه پارچه حریری نزد آن حضرت آورد. پیامبر فرمود: همسر و دو فرزندت حسن و حسین را صدا کن فاطمه


1) الاستيعاب، ج 4 ص 82.

2) الاصابه، ج 4 ص 458؛ تاریخ پیامبر اسلام ص 347.

3) تنقيح المقال، شیخ عبدالله مامقانی (متوفی 1351) ج 3؛ فصل النساء ص 72.

4) مدرک اخیر؛ قاموس الرجال، علامه شیخ محمد تقی شوشتری، ج 1 ص 396.

5) تنقيح المقال، ج 3 ص 72 (فصل النساء).

6) اُسْدُ الغابة، ج 5 ص 586 ؛ قاموس الرجال، ج 10 ص 396.

آنان را آورد، سپس غذا خوردند. بعد پیامبر عبایی بر آن ها افکند و گفت: اَللَّهُمَّ هَؤُلاَءِ أَهْلُ بَیْتِی وَ عِتْرَتِی فَأَذْهِبْ عَنْهُمُ اَلرِّجْسَ وَ طَهِّرْهُمْ تَطْهِیراً. در این هنگام آیه «انما یرید الله..» نازل شد. من گفتم آیا من هم با شما هستم ای رسول خدا فرمود: «انک الی خیر انک الی خیر». تو بر خیر و نیکی هستی، اما در زُمره این گروه نیستی. (1)

نصیحت به عایشه

هنگامی که ناکثین سرگرم آمادگی و مقدمه چینی جهت حرکت به سوی بصره و ایجاد توطئه و بلوی در آن شهر بودند. اُمّ سلمه شنید که آنان عایشه را با خود همراه ساخته اند و می خواهند از موقعیت او سوء استفاده کنند. او سخت ناراحت شد و به سراغ عایشه رفت و طی سخنان مبسوطی او را نصیحت کرد که آلت دست طلحه و زُبَیر نشود و آیه قرآن را که به زنان پیامبر اسلام توصیه می کند که در خانه خود بمانند، به او یادآوری کرد. ولی سخنان او در عایشه اثر نکرد و ناگزیر به گروهی از مهاجران و انصار پیام فرستاد که عثمان در میان شما کشته شد و همچنان که دیدید خود این دو نفر (طلحه و زبیر) بر ضد او فعالیت می کردند و از کشته شدن عثمان با علی (علیه السلام) بیعت کردند. اکنون به بهانه خون خواهی ضد علی (علیه السلام) شوریده اند و می خواهند همسر رسول خدا را با خود ببرند. در حالی که خداوند به همۀ همسران پیامبر دستور داده است که در خانه های خود بنشینند، اینک اگر عایشه غیر از این دستور، دستور دیگری می داند که ما نمی دانیم آن را اعلام کند. (2)

اُمّ سلمه از هر کوششی در جهت تحکیم جناح علی (علیه السلام) فروگذار نمی کرد و در مناسبت های مختلف، گفتار های رسول خدا را در تجلیل از مقام علی (علیه السلام) یادآوری می کرد. زمانی که عبدالله بن زُبیر خاله خود «عایشه» را به مخالفت با


1) مجمع البیان، ج 7 ص 357 - تفسیر نمونه، ج 17 ص 299.

2) الجمل، شيخ مفيد ص 126. مشابه این احتجاج در قاموس الرجال تألیف علامه شیخ محمد تقی شوشتری ج 10 ص 398 نقل شده است.

على (علیه السلام) تشویق می کرد و این حدیث را که پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) فرمود: عَلِیُّ بعدی وَلِیُّ النّاسِ انکار می نمود، اُمّ سلمه به وی گفت: اگر این حدیث را خود از پیامبر نشنیده ای از خاله ات عایشه بپرس که آیا پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) دربارۀ علی (علیه السلام) فرمود: «انت خلیفتی فی حیاتی و بعد مماتی» یا نه؟

عبدالله بن زبیر این موضوع را از عایشه پرسید، او پاسخ داد: بلی من این حدیث را از رسول خدا شنیدم. (1)

اُمّ سلمه به قدری نسبت به حقانیت علی (علیه السلام) اعتقاد داشت که هنگامی که حضرت آماده حرکت جهت خاموش ساختن بلوای بصره می شد به حضرت عرض کرد: اگر نمی ترسیدم که در راه شما، خدا را نافرمانی کنم (خانه را ترک گویم) و اگر می دانستم که از من می پذیری، همراه شما به میدان جنگ می آمدم. ولی این پسرم عمر که از جانم برایم عزیزتر است، در رکاب شما حرکت می کند و در تمام صحنه ها مطیع و فرمان شماست. (2)

اُمّ سلمه در یکی از سال های 62/61/59 بعد از همه زنان رسول خدا وفات یافت. (3)در قبرستان باب الصغير دمشق قبری منسوب به او هست و بالای در آرامگاه نوشته شده است: هذا ضريح السيدة اُمّ سلمه زوجة سيدنا محمد (صلی الله علیه و آله). ولی به گفته «ابن عبدالبر» و «سمهودی» او در مدینه در قبرستان «بقیع» به خاک سپرده شده است. (4)


1) قاموس الرجال، ج 10 ص 398 به نقل از تاریخ اعثم کوفی.

2) مدرک گذشته، ص 399 به نقل از طبری؛ تذكرة الخواص، ص 65.

3) الاصابه، ج 4 ص 459.

4) الاستيعاب، ج 4 ص 423 ؛ وفاء الوفاء باخبار دارالمصطفی، ج 1 ص 912 تألیف نورالدین على بن احمد السمهودی (متوفی 911).

5- اُمّ حبیبه همسر پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله)

اشاره

اُم حبیبه دختر ابوسفیان و خواهر معاویه، نامش «رمله» یا «هند» و مادرش عمّه عثمان بن عفّان بود. (1)شوهر قبلی او «عبدالله جحش» پسر عمّه رسول خدا بود و از او دختری به دنیا آورد به نام «حبیبه» و به همین مناسبت، «اُمّ حبيبه» نامیده شد. (2)

اُمّ حبیبه برخلاف پدرش که از سران شرک و بت پرستی و از سرسخت ترین دشمنان اسلام بود، مسلمان شد. عبدالله نیز آیین اسلام را پذیرفت، و هنگامی که موضوع هجرت به حبشه پیش آمد این زوج مسلمان نیز همراه سایر مهاجران به سرزمین حبشه هجرت کردند و در حبشه «عبدالله بن جحش» پیرو آیین مسیحیت شد و اُمّ حبیبه را نیز وسوسه کرد که مسیحیت را بپذیرد ولی او مقاومت کرد و در پیروی از اسلام پایدار ماند. عبیدالله در میگساری افراط کرد و در اثر آن در حال کفر از دنیا رفت.

ازدواج پیامبر با اُمّ حبیبه

پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) پس از اطلاع از این حادثه شخصی به نام «عمرو بن امية ضمری» را به حبشه اعزام نمود تا دلشکستگی همسر او را جبران کند، و او را به


1) اُسْد الغابة، ج 5 ص 457 ؛ الاستيعاب ج 4، ص 303.

2) الاصابه، ج 4 ص 307.

عقد پیامبر درآورد تا مسلمانان بدانند که اگر برای آنان حادثه ای رخ دهد، همسرانشان بی پناه نخواهند بود. (1)

پس از ورود فرستاده پیامبر، نجاشی، یکی از زنان وابسته به خویش را نزد اُمّ حبیبه فرستاد، و پیام حضرت را به او ابلاغ کرد و از او خواست اگر مایل به این ازدواج است، شخصی را به عنوان وکیل معرفی نماید «اُمّ حبیبه» از این خبر فوق العاده خوشحال شد و «خالد بن سعید» را وکیل قرار داد.

نجاشی به این مناسبت مجلسی ترتیب داد و «جعفر بن ابی طالب »و عموم مسلمانان مهاجر را دعوت نمود. پس از اجتماع «مَدْعُوّین» نجاشی خطبه ای خواند و طی آن ابراز عقیده به اسلام و نبوت حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) نمود و سپس موضوع پیام رسول خدا مبنی بر تزویج اُمّ حبیبه را مطرح کرد و گفت اینک من امر پیامبر اسلام را اجراء می کنم. آن گاه مبلغ چهار صد دینار به عنوان مهر در برابر حُضّار ریخت.

خالد بن سعید نیز خطبه ای ایراد کرد و طی آن موافقت اُمّ حبیبه را اعلام نمود و عقد را اجراء کرد. آن گاه نجاشی چهارصد دینار را به وی تحویل داد. در این هنگام مدعوین خواستند مجلس را ترک گویند. نجاشی گفت: بنشینید، روش پیامبران این است که هنگام ازدواج، اطعام می کنند. آن گاه به افتخار این ازدواج از عموم حضار پذیرایی به عمل آمد. (2)

تَوَلّی و تَبَرّى

اُمّ حبیبه از پدرش ابوسفیان که سردمدار کفر و شرک بود، نفرت داشت طوری که یک بار ابوسفیان به خانه او آمد، اُمّ حبیبه به او بی اعتنایی کرد. این جریان پس از نقض پیمان صلح «حُدَیبیه» بین مسلمانان و مشرکان امضاء گردید.


1) با بررسی علل ازدواج پیامبر با زنان متعدد روشن می گردد که بسیاری از آن ها علت مشابه با مورد بحث داشته است. شخصیت های اسلامی شیعه، ص 302.

2) داستان تزویج ام حبیبه با تلفیق از مدارک زیر تنظیم و نگارش یافت: حياة الصحابه، ج 3 ص 313؛ سفينة البحار، ج 1 ص 204 (ماده حبیب) تاریخ طبری، ج 3 ص 1570 و ج 4 ص 1772؛ البدايه و النهايه، ج 4 ص 143؛ طبقات ابن سعد، ج 1 ص 208 و ج 8 ص 97؛ سيرۀ ابن هشام، ج 1 ص 238.

در جریان این پیمان «بنی بکر» متحد قريش و قبیله «خزاعه» متحد مسلمانان گشتند، یکی از مواد این پیمان آتش بس میان طرفین به مدت ده سال بود.

پس از هفده یا هیجده ماه از صلح حُدَیْبیه، بنی بکر با همکاری قریش به خزاعه حمله کردند و افرادی از آنان را کشتند و بدین وسیله پیمان آتش بس را نقض کردند. پس از آن حادثه، قریش به زودی از کرده خویش پشیمان شدند و به اشتباه خود پی بردند.

ابوسفیان که از عواقب این کار سخت نگران شده بود، جهت تحکیم پیمان با شتاب رهسپار مدینه شد، او در مدینه به حجره دخترش «اُمّ حبیبه» وارد شد، اما چون خواست روی تشک رسول خدا بنشیند، دخترش آن را به هم پیچید و از نشستن پدر روی آن مانع شد. ابوسفیان گفت: دخترم نمی دانم آیا مرا از این تشک حیف دانستی یا این را از من؟ گفت: این تشک از آن رسول خدا است و تو فرد مشرک و پلیدی هستی و دوست نداشتم که روی تشک رسول خدا بنشینی. ابوسفیان گفت: راستی که پس از رفتن از پیش من بد دختری شده ای. (1)

اگر اُمّ حبیبه یک روز از پدر خود ابوسفیان ابراز نفرت کرد و تعهد خود را نسبت به مکتب اسلام نشان داد، متأسفانه - به گفته مورخان - بعدها نتوانست این پایبندی به تولّی و تبرّی را که لازمه ایمانست، حفظ کند چنان که «مسعودی» می نویسد:

پس از کشته شدن عثمان «اُمّ حبیبه» پیراهن خونین او را توسط «نُعمان بن بشیر» برای برادرش معاویه به شام فرستاد. (2)

همچنین سبط بن الجوزی می نویسد: وقتی که اُمّ حبیبه خبر قتل و سوزانده شدن محمد بن ابى بكر والى على (علیه السلام) در مصر را شنید قوچی را بریان کرد و برای عایشه (خواهر محمد) فرستاد و به این وسیله تشفّی خاطر خود را به واسطه قتل محمد، به انتقام خون عثمان اعلام کرد. (3)


1) تاریخ پیامبر اسلام، دکتر محمد ابراهیم آیتی بیرجندی، ص 513.

2) مروج الذهب، ج 2 ص 353 چاپ بیروت.

3) به نقل از قاموس الرجال، ج 10 ص 390.

اُمّ حبیبه در سال 44 هجری از دنیا رفت. (1)اکنون در قبرستان «باب الصغير» دمشق قبری منسوب به او هست و بالای در آرامگاه نوشته شده است: «هذا ضریح السيدة ام حبيبة زوجة سيدنا محمد (صلی الله علیه و آله). » ولی «ابن حجر عسقلانی» می نویسد: او در سال 44 هجری در مدینه وفات یافت. (2)

در قبرستان «بقیع» در مدینه قبری به نام او معروف است و «سمهودی» در كتاب وفاء الوفاء باخبار دارُالمصطفى (ج 1 ص 912) شواهدی برای دفن او در مدینه نقل کرده است.


1) الكامل في التاريخ، ج 3 ص 446؛ اسد الغابه، ج 5 ص 458 ؛ الاستيعاب، ج 4 ص 306.

2) الاصابه، ج 4 ص 307.

6- اَسْماء همسر جعفر طَیّار

اسماء دختر عُميس جعفر بن ابی طالب (جعفر طیار) بود. او از زنانی بود که در مکه اسلام اختیار کرد و همراه همسرش به حبشه هجرت کرد. این زوج مسلمان و پر شور و با ایمان تا سال هفتم هجری (فتح خیبر) با آخرین گروه باقی مانده در حبشه در آن سرزمین به سر می بردند، (حدود 13 سال) و مقارن فتح خیبر به مدینه بازگشتند. (1)پس از آن که جعفر بن ابیطالب در سال 8 هجری در جنگ «موته» به شهادت رسید (که در شرح حال عبدالله بن جعفر توضیح داده شد) اسماء با ابوبکر ازدواج کرد و «محمد بن ابی بکر» از او تولد یافت و پس از درگذشت ابوبکر علی (علیه السلام) او را تزویج کرد و یحیی از او متولد شد. (2)اسماء از بانوان محدّثه بود (3)و خاندان پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) ارتباط و پیوستگی خاص معنوی داشت و چنان که مشهور است در مدتی که حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) بستری بود پرستاری و مراقبت از او را به عهده داشت و پس از شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها در غُسل دادن پیکر آن بانوی بزرگ، علی (علیه السلام) را یاری می داد. و به همین مناسبت


1) اسماء و میمونه (همسر پیامبر اسلام) و سلمی همسر حمزه بن عبدالمطلب و ام الفضل همسر عباس بن عبدالمطلب با هم خواهر بودند. اسد الغابه، ج 5 ص 395؛ قاموس الرجال، ج 10 ص 380.

2) الاستيعاب، ج 4 ص 235 (در حاشیه الاصابه) ؛ اسد الغابه، ج 5 ص 395؛ الاصابه، ج 4 ص 231؛ تذكره الخواص، بسط ابن الجوزى ص 54؛ تهذیب الاسماء، نووى ج 1 ص 264.

3) الاستيعاب، ج 4 ص 236 - اسد الغابه، ج 5 ص 396.

گوشه هایی از حوادث چند روز آخر عمر حضرت زهرا (سلام الله علیها) از او نقل شده است. (1)

پیامبر اسلام می فرمود: «اسماء از زنان بهشتی است.» (2)

قبر اسماء در قبرستان «باب الصغير» دمشق قرار گرفته است. بالای در آرامگاه نوشته شده است: «ضريح السيدة اسماء زوجة جعفر طيار - ضريح السيدة ميمونة بنت الامام الحسن بن علی بن ابی طالب، ضريح حميدة بنت مسلم بن عقیل.» تاریخ بنای این آرامگاه 1330 ذکر شده است.


1) بحار الانوار، ج 43 ص 181 تا 190؛ قاموس الرجال، ج 10 ص 380.

2) مدرک اخیر، ص 382.

7- اُمّ كُلْثُوم دختر امیر مؤمنان (علیه السلام)

اشاره

اُمّ كلثوم دختر على (علیه السلام) نیز همراه زنان و اطفال حضرت سید الشهداء (علیه السلام) در كربلاء بود و شاهد عینی آن فاجعه خونین و مصیبت جانگداز. او نیز پس از شهادت برادرش، همچون زینب همراه اسیران و سر های شهیدان به سوی شام رفت و گوشه ای از رسالت ابلاغ پیام انقلاب حسین (علیه السلام) به عهده او بود. اُمّ كلثوم مثل خواهرش زینب ناطقی زبردست بود و با نطق خویش صدای انقلاب حسینی را به گوش مردم نا آگاه شهرهای مختلف تحت سیطره بنی امیه می رساند.

اکنون آرامگاه ام کلثوم در «باب الصغير» دمشق در کنار قبر منسوب به حضرت سکینه واقع شده است و زیارتگاه شیعیان می باشد.

یک نکته قابل توجه

گروهی از دانشمندان و صاحبنظران معتقدند که اُمّ كلثوم دختر علی (علیه السلام) که در کربلاء بوده، مادرش حضرت زهراء (سلام الله علیها) نبوده است. زیرا ام کلثوم دختر حضرت زهرا در زمان امام حسن مجتبی (علیه السلام) در مدینه از دنیا رفت و در قبرستان بقیع به خاک سپرده شد بنابراین ام کلثوم که قبرش در «باب الصغير» دمشق است احتمالاً یکی دیگر از دختران علی (علیه السلام) به همین نام بوده است.

مرحوم حاج ملا هاشم خراسانی (متوفی 1352) در کتاب مُنتَخب التواريخ (ص 114) به نقل از کتاب حُجة السعادة تأليف اعتماد السلطنه چنین می نویسد: نقله حدیث از طرق معتبر نقل نموده اند که جناب ام کلثوم دختر امیر المؤمنين (علیه السلام) و

فاطمه زهرا عليها السلام والده زید بن عمر و رقیه بنت عمر در حیوة حضرت مجتبی (علیه السلام) در مدینه طیبه از دنیا رحلت فرمود و رحلت او و فرزندش زید در یک روز اتفاق افتاد و تقدم و تأخر موت احدهما معلوم نشد الى ان قال و ام كلثوم بنت على که نام شریفش در وقعه طف در همه جا مذکور می شود و خطب و اشعار به او منسوب می گردد، ام کلثوم دیگری است از سایر زوجات امیر المؤمنین (علیه السلام) چون على القول الصحيح امير المؤمنین (علیه السلام) را از بنات دو زینب بود و ام کلثوم، زینب کبری زوجه عبدالله بن جعفر بود و ام کلثوم کبری زوجه عمر بن الخطاب بود و هر دو از صدیقه طاهره بودند و زینب الصغرى و ام کلثوم الصغرى از سایر امهات به وجود آمدند. و شیخ حُرّ در وسائل الشیعه از عماریاسر روایت کرده: «اخرجت جنازة ام كلثوم بنت على و ابنها زيد بن عمرو فى الجنازة الحسن و الحسين و عبدالله بن عمرو عبدالله بن عباس و ابو هُرَيْرَه فوضعوا جنازة الغلام ممايلى الامام و المرئة ورائه و قالوا هذا هو السُنّة.»

پس معلوم شد که جناب ام کلثوم بنت فاطمه در وقعه طف اصلاً در دنیا نبوده و مستفاد از روایت مذکوره آن که جناب ام کلثوم کبری در مدینه طیبه از دنیا رفت و ظاهراً قبر شریفشان هم در مدینه طیبه باشد.

و نیز مرحوم «دکتر محمد ابراهیم آیتی بیرجندی» که در تاریخ صاحب نظر بود با اشاره به حضور ام کلثوم در کربلاء چنین می گوید:

«این ام كلثوم دختر امیر المؤمنین است اما نه از حضرت زهرا است و بنا به روایت کلینی و شیخ طوسی و مرحوم طبرسی، عمر بن الخطاب او را به فشار و کشمکش زیادی در زمان خلافتش به تزویج خود درآورد و بعد از او در مدینه در اثر آوار از دنیا رفت و این ام کلثوم را که در کربلاء حاضر بود، ام کلثوم صغری گویند و مادرش ام ولد است. (1)


1) بررسی تاریخ عاشوراء، ص 171، موضوع ازدواج عمربن خطاب با ام کلثوم را گروهی از دانشمندان بزرگ شیعه از آن جمله شیخ مفید، مرحوم شیخ محمد جواد بلاغی، و سید عبدالرزاق مقرم انکار کرده اند. برای توضیح بیشتر مراجعه شود به کتاب مرقد العْقيله زينب، تأليف شيخ محمد حسنين السابقي، ص 165.

عکس

محل دفن و ضریح مطهر حضرت ام كلثوم دختر حضرت علی بن ابیطالب عليها السلام.

موضوع درگذشت ام كلثوم دختر حضرت زهراء (علیها السلام) در مدینه همزمان با مرگ فرزندش زید، در زمان حکومت معاویه و هنگامی که حاکم مدینه، سعید بن العاص بوده است، در منابع مختلفی آمده است. (1)


1) از آن جمله ابن سعد در الطبقات الكبرى (ج 8 ص 464) و يحيى بن الحسن نسابه عبیدلی در اخبار الزينبات ( ص 124) و مرحوم سید محسن امین در اعیان الشیعه (ج 3 ص 386 چاپ جدید) این موضوع را نقل کرده اند.

8- حضرت سکینه

اشاره

دربارۀ سال ولادت حضرت سکینه اطلاع دقیقی در دست نداریم اما بنا به فرمایش پدر بزرگوارش در کربلاء که «تو بهترین بانوانی» می توان گفت که در آن هنگام بانویی رشیده بود و بین ده تا سیزده سال داشته است و بدین حساب تولدش بین سال های 47 تا 50 می باشد.

مورخان گفته اند که وی در مدینه تولد یافته است. (1)مادر او «رُباب» و برادرش «علی اصغر» است.

سکینه یکی از القاب این بانوی بزرگ است که مادرش رُباب او را با آن ملقب ساخت. (2)و یاد آور سکون و وقار او است. بنابراین مناسب است که نامش را به فتح سین و کسر کاف «سَکِینه» گویند و نه «سُکَینه» (به ضم سین و فتح کاف) که بر زبان ها جاری است. چنان که شیخ محمد صبان این نظریه را مشهورتر دانسته و می نویسد: مشهور در میان مردم، مکبر بودن نام این بانو، به فتح سین و کسر کاف است. (3)

نام او را بعضی آمنه یا امینه و برخی دیگر اُمیمه یا امیمه دانسته اند. (4)ولی


1) سكينة، سيد عبدالرزاق مقرم ترجمه حسن طارمی ص 263 (بضمیمه شرح حال مسلم بن عقیل و على اكبر).

2) وفيات الاعيان، ابن خَلّكان ج 2 ص 396.

3) اسعاف الراغبین، در حاشیه نور الانصارص 211.

4) وفيات الاعيان؛ تهذيب الاسماء، نووى ج 1 ص 163 - اعيان الشيعه ج 3 ص 491.

تغری بردی نام او را «آمنه» می داند. (1)و روایت ابو اسحق مالکی آن را تأیید می کند. او از سکینه نقل می کند که شما مرا همنام با مادر رسول خدا آمنه بنت وهب ساختید. (2)

سكينه محو جمال سَرْمَدى

در حدیث آمده است: حسن مثنی فرزند امام مجتبی علیه السلام برای خواستگاری یکی از دو دخت عمویش فاطمه و سکینه خدمت حضرت سيد الشهداء صلوات الله علیه رسید امام فرمودند: فاطمه را برایت برمی گزینم بیش از خواهرش به مادرم فاطمه دخت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شبیه است در دینداری چنان می باشد که شب را سراسر به عبادت به سر می برد و روز را به روزه، و در جمال آنسان که حُورالعین را مانند است، اما سکینه غالب بر او چنان است که با تمام وجود به آستان کبریائی حق تبارک و تعالی برکشیده و سزاوار ازدواج با کسی نمی باشد. (3)

این گفتار حضرت سید الشهداء، بیانگر مقام والای معنوی حضرت سکینه است به طوری که فاطمه با آن همه عبادت و روزه داری و شب زنده داری، از نظر کمال معنوی به پایه او نمی رسیده است.

مرحوم حاج شیخ عباس قمی محدث عالیقدر می نویسد:

سکینه بی بی زن ها و عقیله قریش بود. با حصافت عقل و اصابت رأی گویند او افصح و اعلم مردم بوده به زبان عرب و علم و شعر و فضل و ادب و از برای او قضایای کثیره است. (4)

امام حسین (علیه السلام) عنایت خاصی به این دخت خویش داشت و با ابراز الطاف خود به او، منزلت عظیم وی را آشکار می ساخت. چنان که در کربلاء هنگام وداع


1) النجوم الظاهره، ج 1 ص 276 (به نقل سید عبدالرزاق مقرم در کتاب سکینه ص 262).

2) اعيان الشيعه، ج 3 ص 492.

3) اسعاف الراغبين، ص 210؛ سكينه، سید عبدالرزاق مقرم ترجمۀ حسن طارمی ص 170.

4) منتهى الامال، ج 1 ص 463.

با زنان و اطفال، چون دید سکینه از زنان کناره گرفته می گرید فرمود:

سيطول بعدى يا سكينة فاعلمي *** منک البُكاء اذا الحمام دهانی

لا تحرقى قلبی بدمعک حسرة *** مادام منّى الروح في جسمانی

فاذا اقتلت فانت اولى بالذی *** تأتينه يا خيرة النسوان

: بدان ای سکینه که بعد از من گریه بسیاری در پیش خواهی داشت. اما تا آن هنگام که جان در بدن دارم، با این اشک جانگذاز خود دلم را آتش مزن، پس از آن که کشته شدم، تو که «بهترین زنانی» سزاوارترین فرد برای گریستن بر من باشی.

در این جا امام او را «خبرة النسوان» می نامد و لفظ جمع افاده عموم می کند یعنی بانو سکینه برترین زن مسلمان است. جز آن بانوانی که دلیل صریح بر فزونی مقام آنان وجود دارد مانند حضرت زهرا و حضرت زینب. (1)

سکینه پیام آور خون پدر

سکینه همچون دیگر خواهران و دختران حضرت سید الشهداء (علیه السلام) شاهد فاجعه خونین کربلاء بود. سکینه تمام وقایع عاشورا را به چشم دید، صدای پدرش را می شنید که ندای «هل من ناصر ینصرنی» را به آسمان بلند می ساخت. بانوان حرم رسالت و پرده نشینان خاندان امامت را شاهد بود که چون خصم بدسگال آتش به خیمه هاشان افکند، در بیابان پر از تیغ و خار نینوا می دویدند و حامی و پناهی جز زین العابدین افتاده به بستر نداشتند. اما با این همه مصیبت و بلاء، ناشکیبایی نورزید و از جاده تسلیم خارج نشد. چنان که مورخان هیچ سخنی از این بانوی عظیم الشان که نشانه اضطراب و تزلزل وی باشد نقل نکرده اند و حال آن که می دانیم در کوفه و شام بر اهل بیت چه گذشت؟ و این صبر و تحمل وی نبود مگر در پرتو همان پیوند و اتصال او به بارگاه پروردگار که قبلاً به آن اشاره شد.


1) سكينه، ص 266.

ازدواج

حضرت سکینه در ایام حیات پدر بزرگوارش بالغه و رشیده بود و این از سخن امام حسن (علیه السلام) به حسن مثنی هنگامی که به خواستگاری وی آمد - روشن می گردد که فرمود: «یکی از این دو دخترم را برگزین: «فاطمه یا سکینه» و فاطمه از سکینه بزرگ تر بود. از این گفتار امام بر می آید که سکینه در سنی بوده که قابلیت ازدواج داشته است وگرنه امام برای او عذر کم سن و سالی می آورد. در صورتی که امام این امر را مطرح نکرد، بلکه تنها به لحاظ روح متعالى و بس لطيف بانو سکینه، وی را شایسته ازدواج ندانست.»

مورخان نوشته اند که امام حسین (علیه السلام) وی را به ازدواج عبدالله اکبر فرزند امام مجتبی (علیه السلام) درآورد ولی عبدالله پیش از آن که با وی همبستر شود، در کربلاء به درجه شهادت رسید. (1)

برخی از نویسندگان نوشته اند: سکینه پس از شهادت عبدالله چند بار ازدواج کرد ولی این موضوع نیاز به بررسی بیشتری دارد.

در هر حال حضرت سکینه پس از بازگشت از سفر کوفه و شام، در خانه پدر خود تحت کفالت حضرت زین العابدین در مدینه اقامت گزید و خاطره شهادت پدر و یارانش را همراه دیگر زنان هاشمی با سوگواری و عزاداری زنده نگه داشت.

سکینه در روز پنجشنبه پنجم ربیع الاول سال 117 درگذشت. (2)و بدین ترتیب حدود 70 سال عمر کرد و محضر سه امام را درک نمود: پدرش حسین بن علی (علیه السلام) و امام چهارم و امام باقر (علیه السلام).

نوری می نویسد: اکثر مورخان معتقدند که او در مدینه وفات یافته است (3)«یاقوت حِمَوی» نیز می گوید اهالی طبریه (بندری در فلسطین) تصور می کنند که قبر سکینه در آنجاست اما حق آن است که آرامگاه او در مدینه می باشد. (4)


1) سكينه، ص 232 و 256.

2) وفيات الاعيان، ابن خلكان ج 2 ص 396؛ تهذيب الاسماء، نوری، ج 1 ص 163.

3) مدرک اخیر.

4) معجم البلدان، ج 4 ص 19 چاپ بیروت.

اما برخی دیگر گفته اند: در شام در گذشته و قبرش در همان جا است. (1)

مقبره و ضریح منسوب به حضرت سکینه دختر امام حسین علیها السلام.

عکس


1) تهذيب الاسماء، ج 1 ص 163 بعضی از مورخان گفته اند او در سال 117 در مکه وفات یافت و طبعا در همان جا دفن گردید (تذکره الخواص، سبط بن الجوزى ص 280).

9- حضرت رقیه

اشاره

«عماد الدین طبری» در کتاب «کامل بهائی» به نقل از کتاب حاویه (در مثالب معاويه) تأليف قاسم بن محمد بن احمد مأمونی از دانشمندان اهل تسنن چنین می نویسد:

زنان خاندان نبوت در حالت اسیری حال مردان که در کربلاء شهید شده بودند، بر پسران خود و دختران ایشان پوشیده می داشتند و هر کودکی را وعده می دادند که پدر تو به فلان سفر رفته است باز می آید، تا ایشان را به خانه یزید آوردند، دخترکی بود 4 ساله، شبی از خواب بیدار شد و گفت: پدر من حسین کجاست؟ این ساعت او را خواب دیدم سخت پریشان. زنان و کودکان جمله در گریه افتادند و فغان از ایشان برخاست. یزید خفته بود از خواب بیدار شد و حال تفحص کرد. خبر بردند که حال چنین است آن لعین در حال گفت که بروند سر پدر او را بیاورند و در کنار او نهند، ملاعین سر بیاوردند و در کنار آن دختر 4 ساله نهادند، پرسید این چیست؟ ملاعين گفت سر پدر تو است. آن دختر بترسید و فریاد برآورد و رنجور شد و در آن چند روز جان به حق تسلیم کرد. (1)

معروف است که حضرت رقیه در خرابه شام از دنیا رفت. مزار این مخدره در حال حاضر در یک بازارچه قدیمی دمشق کمی دور از مسجد اموی قرار گرفته است و عاشقان حرم حسینی به زیارتش می شتابند.


1) کامل بهائی، ص 179؛ منتهی الامال، ج 1 ص 437.

عکس

ضریح و حرم مطهر حضرت رقیه دختر سه ساله امام حسین علیها السلام قبل از توسعه.

تاریخچه توسعه حرم حضرت رقيه

مرقد مطهر این دختر مظلومه بارها تعمیر شده و آخرین تعمیر آن که تا زمان پیروزی انقلاب اسلامی باقی مانده بود، تعمیری بود که به وسیله «میرزا علی اصغرخان» صدر اعظم ایران در سال 1323 هجری قمری انجام گرفت و مرحوم علامه سید محسن امین اشعاری در این باره سروده بود که بر بالای درب آن نقش شده بود و از جمله آن ها این دو بیت است که خود او در اعیان الشیعه نقل می کند و بیت آخر ماده تاریخ تعمیر مرقد این مظلومه است:

له ذو التُربة العُلْيا علىّ *** وزير الصدر في ايران جدد

و قد ارختها تزهو بناء *** بقبر رُقیة من آل احمد

ولی به علت کثرت توجه علاقمندان خاندان اهل بیت به قبر این دختر معصومه و کوچکی محل و گنجایش نداشتن آن برای زائرین، مرحوم مغفور «حاج شیخ نصرالله خلخالی» به صدد آن برآمد که حرم این مخدره را توسعه دهد و بدین منظور با کمک عده ای از نیکوکاران و محبان این خاندان، خانه های اطراف حرم را خانه های اطراف حرم را خریداری کرد ولی به خاطر تعصب های جاهلانه و طمعکاری های مغرضانه جمعی از صاحبان خانه ها از تخلیه آن خانه ها خودداری کردند. و چون ساختمان جدید به منظور تأسیس یک محل عبادی بود متصدیان امر نمی خواستند متوسل به زور شوند، با این که شرعاً چنین حقی را داشتند لذا تخلیه و تخریب کامل خانه های اطراف چندین سال به طول انجامید و چشم علاقه مندان و مشتاقان به انتظار بود تا آن که به حمد الله پس از پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی دام ظله در نتیجۀ مساعی و بذل و بخشش بی دریغ بانیان و متصدیان که اضعاف مضاعف قیمت استحقاقی را به صاحبان خانه ها پرداخت کردند در تاریخ 1984/12 (میلادی)- 1364 ه- با حضور بعضی از مسئولین و مقامات دولتی سوریه و جمعی از علماء و روحانیون رسماً شروع به ساختمان شد و برای اطمینان بیشتر از استحکام بنا مسیر رودخانه ای را که در داخل بنای فعلی بود هر چند قبلاً تغییر داده بودند به طور کلی از ساختمان حرم بیرون بردند، و این تعمیر تقریباً پنج ماه به طول انجامید، سپس شروع به پی ریزی بنای جدید حرم گردید و مجموع مساحت ساختمان تقریباً 4500 متر مربع است که 600 متر مربع متر مربع تقریبی از این

مساحت فضای باز، و باقی زیربنا است و در قسمت جنوبی ساختمان مسجدی به وسعت 800 متر مربع (20×40) ساخته شده است و وسعت حرم و رواق هایش در بنای جدید تقریباً 2600 متر مربع خواهد بود. خداوند به بانیانش جزای خیر عنایت فرماید. (1)

10-عبدالله بن الامام زين العابدين

ابو محمد عبدالله الباهرين على بن الحسين مردى فقیه و فاضل و متولی صدقات پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) و امیر مؤمنان (علیه السلام) بود. (2)و از پدران بزرگوار خود از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) اخبار بسیاری روایت کرده و مردم آثار بسیار از او نقل کرده اند.

یکی از روایات منقول از او، این خبر است که پیامبر اسلام فرمود: بخیل و تمام بخیل کسی است که نام من نزد او برده شود و بر من صلوات نفرستد.

عبدالله مذکور را به واسطه حسن و جمال و درخشندگی رخسار، عبدالله الباهر می نامیدند. عده ای مادر او را ام عبدالله مادر امام محمد باقر (علیه السلام) دانسته اند. (3)

11- فِضّه

اشاره

یکی دیگر از کسانی که قبرش در قبرستان «باب الصغير» دمشق قرار گرفته، فِضّه، کنیز حضرت زهرا (علیها السلام) است. فضه بانویی مسلمان، پاکدامن، پرهیزگار و آشنا با قُرآن و معارف قُرآنی بود. ابن حجر عسقلانی (متوفی 852 ه- ) او را «نوبیه» یعنی اهل حبشه و کنیز فاطمه زهرا (علیها السلام) معرفی می کند. (4)


1) مراقد اهل بیت در شام، سید احمد فهری ص 47.

2) اعلام الورى باعلام الهدى، طبرسی 263.

3) منتهى الامال، ج 2 ص 43.

4) الاصابه ج 4 ص 387.

نقل شده است که حضرت زهرا (علیها السلام) پس از ازدواج با علی (علیه السلام) روزی از سنگینی کارهای خانه به پدر بزرگوارش پیامبر (صلی الله علیه و آله) شکایت کرد، پیامبر «فضه» را جهت کمک به کارهای خانه به او بخشید. (1)

دُعاهای مُسْتَجاب

فضه پس از انتقال به خانه زهرا (سلام الله علیها) درس تقوی و پرهیزگاری و پیوند با خدا را در آن کانون علم و ایمان قرار گرفت و به درجه والایی از ایمان و معرفت نائل گردید به طوری که دعا های او در پیشگاه خداوند متعال به اجابت می رسید.

پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) دعایی به فضه یاد داده بود که در مشکلات با آن دعا به خدا متوسل می شد، از طرف دیگر حضرت زهرا (علیها السلام) قسمتی از کارهای خانه را خود انجام می داد و قسمتی دیگر را به عهدۀ فضه می گذاشت. روزی به فضه فرمود:

«آیا امروز خمیر درست می کنی یا نان می پزی؟ فضه گفت: خمیر تهیه می کنم و هیزم می آورم آن گاه رفت و هیزم بیاورد. مقداری هیزم گرد آورد و آن را به صورت پشته ای بست ولی به علت سنگینی نتوانست آن را بردارد. در این هنگام با همان دعایی که پیامبر یادش داده بود، دعا کرد. ناگهان مرد عربی از راه برسید و هیزم را به دوش کشید و تا در خانه حضرت زهرا (علیه السلام) آورد. (2)

فضه در پرتو ارتباط با خاندان وحی و نبوت در فقه و معارف اسلامی به حدی رسیده بود که روزی تحسین عُمر بن خطّاب را آن چنان برانگیخت که گفت:

یک تار موی آل ابیطالب هم از عُمَر بن خطّاب فقیه تر است. (3)

مرحوم حاج مُلّا هاشم خراسانی از مِصباح کَفعَمی نقل می کند که: فضه باب حضرت فاطمه (علیها السلام) بوده است. (4)


1) معالى السبطين، شیخ محمد مهدی مازندرانی ص 136 (به نقل از کتاب اللمعه البيضاء).

2) معالى السبطين، شيخ محمد مهدی مازندرانی ص 136 (به نقل از کتاب اللمعة البيضاء).

3) مرقد العقيلة زينب، ص 235 (به نقل از مناقب ابن شهر آشوب، ج 1 ص 493 چاپ ایران).

4) منتحب التواريخ، ص 116.

اُنس دیرینه با قُرآن

فضه آن چنان با قرآن انس و آشنایی داشت که سال ها در گفتگو های روزمره پاسخ لازم را با آیات قرآن می داد. مرحوم علامه مجلسی از ابوالقاسم قشیری در این زمینه قضیه ای نقل می کند که ذیلاً عین آن را از نظر خوانندگان محترم می گذرانیم:

«قال بعضهم انقطعت عن الطريق فى البادية عن القافلة فوجدت امراءة فقلت لها من انت ؟ فقالت ( و قُل سلام فسوف تعلمون) فسلمت عليها و قلت ما تصنعين هاهنا ؟ قالت ( یا بنی آدم خذوا زينتكم) فقلت من این اقبلت؟ فقالت (ينادون من مكان بعيد) فقلت این تقصدين ؟ قالت (و لله على الناس حج البيت) فقلت متی انقطعت عن القافلة ؟ قالت (و لقد خلقنا السموات والارض فى ستة ایام) فقلت اتشتهين طعاما ؟ فقالت (و ما جعلناهم جسد الا يأكلون الطعام) فاطعمتها ثم قلت هرولی و استعجلى قالت (لا يكلف الله نفسا إلا وسعها) فقلت اردفک؟ فقالت (لو كان فيهما الهة الا الله لفسدتا) فنزلت فاركبتها فقالت: (سبحان الذى سخر لنا هذا) فلما ادركنا القافلة قلت الك احد فيها ؟ قالت (يا داود انا جعلناك خليفة في الارض و ما محمد الا رسول، يا يحيى خذ الكتاب، يا موسى انى انا الله) فصحت بهذه الاسماء فاذا انا باربعه شباب متوجهين نحوها فقلت من هؤلاء منک؟ قالت (المال و البنون زينة الحياة الدنيا) فلما اتوها قالت (یا ابتا استأجره ان خير من استأجرت القوى الامين) فكافئونی باشیاء فقالت (والله يضاعف لمن يشاء) فزادوا على فسألتهم عنها فقالوا هذه اُمّنا فضة جارية الزهراء عليها السلام ما تكلمت منذ عشرين سنة الا بالقُرآن. (1)

فضه پس از وفات حضرت زهرا (علیها السلام) گاهی در خانه حضرت زینب، گاهی در خانه امام حسن (علیه السلام) و زمانی در خانه امام حسین (علیه السلام) بسر می برد و در حادثه کربلاء در کنار حضرت زینب (علیه السلام) حضور داشت. (2)

فضه در سفر مجدد حضرت زینب (علیها السلام) به شام نیز آن بانوی بزرگ را همراهی کرد و پس از وفات حضرت زینب، همچنان در شام اقامت داشت و مجاور قبر آن


1) زينب الكبرى، ص 65.

2) معالى السبطين، ص 137.

حضرت بود تا آن که چشم از جهان فرو بست و در قبرستان «باب الصغیر» دمشق به خاک سپرده شد.

«سيدة نفيسة» «همسر اسحاق مؤتمن» فرزند امام صادق (علیه السلام) که در سال 193 ه- به زیارت حضرت زینب رفته بود، فضه را نیز زیارت کرد. (1)

12-رُوؤس شهیدان کربلا

اشاره

در قبرستان «باب الصغير» دمشق بقعه ای است معروف به محل دفن سرهای شهیدان کربلا می گویند: پس از آن که این سرها را همراه زنان و اطفال به شام آوردند، در این محل دفن کردند، گفته می شود این سرها، عبارتند از سرهای شهیدان کربلا از بنی هاشم، به اضافه سر حبیب بن مظاهر و حُرّ بن یزید ریاحی که جمعاً بالغ بر 16 سر می باشد. اکنون 16 علامت به نشانه 16 سر بر این مرقد گذاشته شده است و اسامی سیزده تن دیگر در آن نوشته شده است. ولی مشهور در میان علمای شیعه این است که این سرهای شهیدان همراه سر مطهر امام حسین (علیه السلام) توسط حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) به کربلا آورده شد و به بدن ها ملحق گردید.

علامه فقید مرحوم سید محسن امین در اعیان الشیعه (ج 1 ص 627) در این زمینه چنین می نویسد:

«رأيت بعد سنه 1321 في المقبرة المعروفة بمقبرة باب الصغير بدمشق مشهدا وضع فوق بابه صخرة كتب عليها ما صورته:

«هذا مدفن رأس العباس بن على و رأس على بن الحسين الاكبر و رأس حبیب بن مظاهر» ثم انه بعد ذلك بسنين هدم هذا المشهد و اعيد بنأوه و ازیلت هذه الصخرة و بنى ضريح داخل المشهد و نقش عليه اسماء كثيرة لشهداء كربلاء و لكن الحقيقة انه منسوب الى الرؤس الشريفة الثلاثة المقدم ذكرها بحسب ما كان موضوعا على بابه كما مرّ و هذا المشهد: الظن قوىّ بصحة نسبته لانّ الرؤس


1) مرقد العقيله زینب، ص 234-236.

عکس

مقام سرهای مطهر شهدای کربلا عليهم السلام معروف است که برای مدتی 16 سر بریده را در این محل به نمایش مردم گذاشتند.

الشريفة بعد حملها الى دمشق و الطواف بها و انتهأ غرض يزيد من اظهار الغلبة و التنكيل باهلها والتشفّى لابد ان تدفن في احدى المقابر فدفنت هذه الرؤس الثلاثة في مقبرة باب الصغير و حفظ محل دفنها و الله اعلم.»

مشهد رأس الحسين (علیه السلام)

در این جا بی مناسبت نیست که درباره محل دفن سر مطهر سید الشهداء (علیه السلام) به ویژه در مورد رأس الحسین در «قاهره» و ریشه تاریخی آن توضیح مختصری بدهیم:

علامۀ فقید سید محسن امین در این زمینه چنین می نویسد:

در مورد محل دفن سر مطهر حضرت سید الشهداء (علیه السلام) اقوال مختلفی نقل شده است که ما آن ها را در کتاب لواعج الاشجان آورده ایم این اقوال عبارتند از:

1. سر مقدس حضرت در نجف اشرف سمت سر مبارك حضرت امیر مؤمنان (علیه السلام) دفن شده است. برخی از علمای شیعه به استناد اخباری که به این مضمون در کتاب کافی و تهذیب و کتب دیگر از طریق شیعه از ائمه (علیهم السلام) نقل شده این قول را پذیرفته اند. در بعضی از این روایات آمده است که امام صادق (علیه السلام) به پسرش اسماعیل فرمود:

«وقتی که سر امام حسین به شام برده شد، یکی از دوست داران ما آن را دزدید و برد در کنار قبر امیر مؤمنان (علیه السلام) دفن کرد. مؤید این معنی استحباب زیارت امام حسین (علیه السلام) در بالای سر امیر مؤمنان (علیه السلام) است که از ائمه نقل شده است.

2. سر مطهر به بدن حضرت ملحق گردید. در بحار الانوار آمده است که مشهور در میان علمای امامیه این است که علی بن الحسین (علیه السلام) سر حضرت را به کربلاء برگرداند. سید بن طاوس در لهوف می نویسد: سر حضرت به کربلا برگردانده شد و با پیکر پاکش دفن گردید و علمای ما به این معنی عمل کرده اند...» ابن نما می گوید: آن چه از این اقوال قابل اعتماد است این است که سر حضرت پس از آن که در شهرها گردانده شد، به پیکرش ملحق گردید و با آن دفن شد. از سید مرتضی نقل شده است که در پاسخ بعضی از مسائل گفته است: سر حضرت، از شام به کربلاء برگردانده شد و به بدن ملحق گردید. شیخ طوسی نیز فرموده

است که «استحباب زیارت اربعین امام حسین (علیه السلام) به همین مناسبت است. سبط بن الجوزی نیز گفته است: مشهورترین اقوال این است که یزید آن را همراه اسیران به مدینه برگردانید و سپس در کربلا به بدن او ملحق گردید.

3.

بیرون کوفه نزدیک قبر امیر مؤمنان (علیه السلام) دفن شده است. این روایت در کافی از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است.

4.

در مدینه منوره نزد قبر مادرش فاطمه (علیها السلام) دفن شده است. طرفداران این نظریه می گویند: یزید آن را به «عمروبن سعید بن عاص» حاکم مدینه فرستاد و او آن را نزد قبر مادرش دفن کرد.

5.

در دمشق به خاک سپرده شده است. سبط بن الجوزی از ابن ابی الدنيا نقل کرده است که سر حسین بن علی (علیه السلام) در خزانه دربار یزید در دمشق پیدا شد، در کتاب جواهر المطالب از ابن ابی الدنیا نقل شده است که سر حضرت در خزانه درباریزید بود و پس از آن که یزید به هلاکت رسید، سر را گرفتند و آن را غُسل دادند و در داخل «باب الفراديس» در دمشق دفن کردند.

6.در مسجد شهر معروف «رقه» در کنار فرات دفن شده است. سبط ابن الجوزی نقل کرده است که یزید ملعون گفت: سر حسین را در برابر سر عثمان، نزد فرزندان «ابی معیط» خواهم فرستاد. فرزندان ابی معیط در شهر «رقه» ساکن بودند. وقتی که یزید آن را فرستاد، آنان سر را در خانه های خود دفن کردند و بعدها آن خانه جزء مسجد گشت.

7. در مصر دفن شده است. به این معنی که خلفای فاطمی آن را ابتداء از «باب فرادیس» به «عسقلان» و سپس از آن جا به «قاهره» منتقل کردند. در قاهره زیارتگاه بزرگ و با عظمتی به این نام وجود دارد. این قول را از سبط بن الجوزی نقل کرده است.

علامه امین پس از نقل این اقوال اضافه می کند:

«مورخان متعددی نقل کردهاند که خلیفه فاطمی مصر، دستور داد سری را که در عسقلان (بين مصر و شام) دفن شده بود به این عنوان که سر حسین بن علی (علیه السلام) است درآوردند و به مصر بردند و در محلی که به «رأس الحسين» معروف شده است به خاک سپردند و اکنون آن محل زیارتگاه بزرگی است و در کنارش مسجد

بزرگی ساخته شده است. و من در سال 1321 آن را دیدم. مردم مصر اعم از زن و مرد دسته دسته به آن جا می روند و زیارت و دعا و تَضَرّع می کنند.»

مرحوم امین سپس می افزاید:

«در انتقال آن سر از عسقلان و دفن آن در مصر توسط فاطمیان هیچ شکی نیست ولی این که آیا آن سر، سر حضرت حسین بن علی (علیه السلام) بوده است یا نه، محل شک است. در هر حال چهار قول اخیر صرفاً مبتنی بر روایات و اقوال اهل سُنّت است». (1)

چنان که ملاحظه گردید، مشهد رأس الحسین در قاهره بر اساس این نقل تاریخی استوار است که گویا سر حضرت در عسقلان مدفون بوده و از آن جا به قاهره منتقل گردیده است.

شیخ عبدالله شبراوی شافعی در چگونگی انتقال این سر از عسقلان به قاهره چنین می نویسد:

در شعبان سال چهارصد و نود و یک، افضل پسر فرمانده نیروهای مصر لشگریان مصر را به سوی «بیت المقدس» گسیل داشت. در آن زمان دو پسر «ارتق» به نام های «اسکان» و «ابلغاری» همراه گروهی از بستگان و لشگریانش و افراد زیادی از تُرکان، بیت المقدس را در تصرف خود داشتند. افضل پیام فرستاد و از آنان خواست بدون جنگ تسلیم شوند. ولی آنان نپذیرفتند. ناگزیر افضل به شهر حمله کرد و با نصب منجنیق آن را سنگباران و قسمتی از شهر را ویران کرد. آن دو ناگزیر تسلیم شدند، افضل به آنان خلعت بخشید و آزادشان ساخت و به اُردوگاه خود بازگشت و بدین ترتیب به بیت المقدس تسلط یافت. وی آن گاه وارد عسقلان شد.

در این شهر محل قدیمی و کهنه ای بود که سر حسین بن علی بن ابی طالب در آن جا دفن شده بود. او سر را بیرون آورد و آن را معطر ساخت و به بهترین خانۀ عسقلان منتقل ساخت. مدفنی که در عسقلان در «خانه جمالی» بود. توسط فرمانده نیروهای مصر تعمیر و پسرش افضل آن را تکمیل کرد و رأس شریف


1) اعيان الشيعه ج 1 ص 626 (باتلخيص)

عکس

مقام رأس الحسين عليه السلام گفته شده مدت 3 روز سر مطهر در این محل به نمایش گذاشته شده است.

همچنان در عسقلان بود تا آن که از آن جا به قاهره انتقال یافت و وصول آن به قاهره روز یکشنبه دوم جمادی الاخری سال پانصد و چهل و هشت بود. (1)


1) الاتخاف بحب الاشراف، ص 78 (به نقل از کتاب المواعظ والاعتبار في الخطط والاثار، تأليف تقى الدین مقریزی).

قُبور شخصیت های بزرگ اسلام در حُومه دمشق

اشاره

اینک که معرفی و شرح حال بزرگانی که قبرشان در شهر دمشق قرار گرفته به پایان رسید به معرفی گروه دوم یعنی شخصیت های بزرگی که قبرشان در حومه دمشق قرار گرفته است می پردازیم:

1- مِقْداد

در راه دمشق - زینبیه شهرکی است به نام «بِبَیلا» و در آن جا قبری است که به «مِقداد بن اَسوَد» صحابی بزرگ و با عظمت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) منسوب است. ولی این نسبت درست نیست. زیرا مورخان و رجال نویسان می نویسند: او در زمان خلافت عثمان (در سال 33 هجری) در سرزمین «جرف» (یک فرسخی مدينه) وفات یافت و جنازه او به مدینه حمل و در قبرستان «بقیع» به خاک سپرده شد. (1)

مرحوم حاج شیخ عباس قُمی پس از نقل درگذشت او در جرف و دفن وی در بقیع می نویسد:

«قبری که در شهر «وان» به وی نسبت می دهند واقعیت ندارد. بلی محتمل


1) اسد الغابه، ابن اثیر، ج 4 ص 410، الدرجات الرفيعه: سید علیخان مدنی ص 225 ؛ تنقیح المقال. مامقانی ج 3 ص 245.

است که قبر فاضل مقداد، سیوری یا قبر یکی از مشایخ عرب باشد. (1)از آن جا که دانشمندان محل قبر مقداد را در مدینه می دانند ما از نگارش شرح حال مقداد در این جا صرف نظر کردیم.

2- حُجر بن عدى كِندى

به راستی قلم در برابر عظمت و وفای حجر، عاجز و ناتوان است. او کسی نبود که بزرگی ها و فداکاری های او را بتوان به آسانی ترسیم کرد.

او مرد خدا بود. مرد رزم بود. مرد وفا بود. شب زنده دار و روزه دار بود. او یک مسلمان راستین بود.

از دوران جوانی، دلاوری و شجاعت با سرشت او در هم آمیخته شده و خون حماسه و پیکار در رگ های او جاری بود. زندگانی او از روزی که اسلام آورد، در مبارزه و پیکار با کفر و شرک و پیروان باطل سپری شد و سرانجام نیز جان خود را در این راه فدا کرد و با آغوش باز از مرگ استقبال کرد.

خوب است در این جا قدری درنگ کنیم و تاریخ را ورق بزنیم و با تاریخچهٔ زندگانی پر افتخار و حماسه آفرین «حجر» بیشتر آشنا شویم:

او در نوجوانی همراه برادرش، «هانی بن عدی» به حضور پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) شرفیاب شد و به آیین اسلام گروید. (2)

گوهر شخصیت او در پرتو اسلام درخشندگی یافت و وجود او که کانون مشتعل استعدادها و شایستگی های شگرف بود، نُضج و تکامل یافت و به حدی رسید که تاریخ نگاران درباره او می نویسند:

او با این که در زمان پیامبر از نظر سن و سال جوان بود، از یاران با فضیلت و عالیقدر آن حضرت به شمار می رفت. (3)او از دوران حیات پیامبر چیزی درک نکرد و پس از اندک زمانی که از مسلمانی او می گذشت، پیامبر از دنیا رفت. به همین


1) منتهى الامال، ج 1 ص 118.

2) اسد الغابه، ج 1 ص 385؛ طبقات ابن سعد، ج 6 ص 217؛ الاصابه، ج 1 ص 323.

3) كان من فضلاء الصحابه (الاستيعاب، ج 1 ص 355؛ اسد الغابه، ج 1 ص 385).

جهت تاریخ، مشخصات بیشتری از کوشش ها و مجاهدت های حجر را در زمان حیات پیامبر اسلام ثبت نکرده است و در جنگ های زمان آن حضرت نیز اسم او به چشم نمی خورد. ولی در فتح «شام» یکی از سربازان فاتح بود. (1)و همو بود که «مرج عذرا» را فتح کرد. (2)و نیز در جنگ «قادسیه» شرکت داشت. (3)

حجر در میدان جنگ، از هیچ خطری نمی ترسید و در راه پیروزی ارتش اسلام، هیچ چیز نمی توانست مانع پیشروی او باشد.

در جریان فتح مدائن هنگامی که ارتش اسلام به کنار رود «دجله» رسید، با چنین رود بزرگی روبه رو شد، به طوری که هیچ کس جرأت نداشت وارد دجله شود. در این هنگام صدای رسای «حجر» بلند شد که: «چه چیز مانع شده است که از این رود گذشته خود را به دشمن برسانید؟ هیچ کس بدون اذن پروردگار و پیش از رسیدن اجل قطعی نخواهد مرد.» (4)این را گفت و با اسب به داخل دجله تاخت. همین که حجر وارد آب شد بقیه سپاه نیز خود را به آب زدند، ایرانیان که این منظره را دیدند، وحشت کرده گفتند: «اینان (که چنین از آب عبور می کنند) سپاه «دیو» اند و از بیم نابودی فرار کردند.» (5)

حجر نیکوکار

چنان که گفتیم «حجر بن عدی» سلحشور دلیر و جانبازی بود که هرگز در صحنهٔ جنگ، بیم به خود راه نمی داد اما آن چه به شخصیت او جاودانگی بخشیده، تنها سلحشوری و جنگ آوری او نبود، بلکه رمز جاودانگی او در این است که در عین رزمجوئی، مرد تقوی و نیایش و معنویت بود، و به همین سبب او را «حجر الخیر»

(حجر نیک) می نامیدند، در برابر «حجر شر» که از یاران معاویه بود. (6)


1) الغارات، ج 2 ص 814/ البدايه والنهایه، ج 8 ص 55.

2) طبقات ابن سعد، ج 6 ص 355/ مرج عذرا محلی در دوازده میلی دمشق است.

3) طبقات، ج 6 ص 217؛ معارف ابن قنيبه، ص 334؛ مستدرک حاکم، ج 3 ص 468 ؛ الاصابه، ج 1 ص 313.

4) وما كان لنفس ان تموت الا باذن الله كتابا مؤجلا - آل عمران: 145.

5) حياة الصحابه، ج 4 ص 511 به نقل از تفسیر ابن کثیر، ج 1 ص 410.

6) در جنگ صفین یک روز در آغاز جنگ، این دو حجر که با هم عموزاده محسوب می شدند به جنگ تن به تن پرداختند، و حجر شر تاب مقاومت نیاورد، و به کمک نیروهای معاویه از جنگ حجر خیر فرار کرد، (صفین، نصر بن مزاحم، ص 243).

او از مردان خدا و یکی از نیایش کنندگان بزرگ بود. نسبت به مادرش همواره نیکی می کرد. نماز و روزه فراوان انجام می داد. (1)او هرگز بی وضوء نمی ماند، و هر وقت وضو می گرفت نماز می خواند. (2)

حجر به قدری پاک نهاد و پرهیزگار بود که بعضی از رجال و شخصیت ها حتی معاویه و زیاد بن ابیه نیز نتوانستند نیکی ها و فضائل او را انکار کنند. و یکی از آنان به نام شُریح بنهانی (3)که از بزرگان کوفه بود، شهادتی را که زیاد بن ابیه به نام او جعل کرده بود، تکذیب کرد، زیاد پس از دستگیری و اعزام حجر به شام (که تفصیل آن در صفحات آینده خواهد آمد) طوماری با امضاء ها و شهادت های دروغین بر ضد حجر و یارانش تهیه کرد و شهادت نامه ای نیز به نام شریح بنهانی جعل کرد و برای معاویه فرستاد. شریح پس از اطلاع از این موضوع، طی نامه جداگانه ای خطاب به معاویه نوشت:

«شنیده ام زیاد، شهادتی از قول من در مورد «حجر» به تو نوشته است. شهادت من در مورد حجر این است که او از نمازگزاران و زکات دهندگان است. او پیوسته حج و عمره به جای می آورد و امر به معروف و نهی از منکر می کند. خون و مال او حرام است اینک می خواهی او را بکش. می خواهی آزاد کن.» (4)

حجر بر اثر همین پاکدلی و پرهیزگاری، از افراد معدود «مُسْتَجاب الدَعوة» بود و دعاهای او در پیشگاه پروردگار به هدف اجابت می رسید. (5)چنان که هنگامی که حجر با عده ای از یاران و شیعیان علی علیه السلام در «مرج عذراء» بازداشت بود، روزی احتیاج به غُسل پیدا کرد. دژخیمان از دادن آب خودداری


1) كان من عبادالله و زهاده و کان بارا بامه و كان كثير الصلوة و الصيام.

2) الغدير، ج 11 ص 54 ؛ البداية والنهاية ج 8 ص 50.

3) غیر از شریح قاضی معروف است.

4) تاریخ طبری، ج 6 ص 153.

5) الاستيعاب، ج 1 ص 357؛ اسد الغابه، ج 1 ص 386.

کردند. حجر:گفت سهم آب مرا بدهید با آن غسل کنم، اگر خواستید فردا آب ندهید.

مأمور گفت: می ترسم از تشنگی بمیری و معاویه مرا بکشد. در این هنگام حجر، با قلبی پاک دست به دُعا بلند کرد و از خدا آب خواست. طولی نکشید ابری ظاهر شد و به فرمان پروردگار ریزش باران آغاز شد، حجر به اندازه نیاز از آب باران استفاده کرد.

همرزمان حجر که این منظره را دیدند، از او خواستند تا برای نجات خود و آنان دعا کند. حجر گفت: خدایا آن چه سعادت ما در آن است، پیش بیاور. (1)

حجر مرد هدف و عقیده بود. او به مردان حق و فضیلت عشق می ورزید و حجر بود که هنگام مرگ «ابوذر» در «رَبَده» همراه «اشتر» بر بالین او حاضر شد. آری مردان خدا از همرزمان خود چنین یاد می کنند. (2)

یار جانباز

حجر پس از رحلت پیامبر (صلی الله علیه و آله) پیوسته در کنار علی (علیه السلام) بود و از یاران خاص و علاقه مندان وفادار امیر مؤمنان (علیه السلام) به شمار می رفت. لیکن علاقه او به علی (علیه السلام) و جاذبه علی در دل او، مثل سایر علاقه ها و مانند سایر جاذبه ها نبود، بلکه این پیوند و کشش وَرایِ همه پیوندها و کشش های عادی بود. حجر که شیفته حق و عدالت و تشنۀ فضیلت و مردانگی و پیرو راستین اسلام بود، همۀ این ها را در وجود علی می دید. و علی که در زمان خلافت کوتاه مدتش برای استقرار حکومت عادلانه اسلامی نیازمند مردان وارسته و مبارز و حق طلب بود، حجر را عنصری شایسته برای این هدف می دید. از این رو حجر در اخلاص و فداکاری در راه علی به حدی رسیده بود که در میان یاران علی (علیه السلام) نمونه بود. (3)

او در هر سه جنگی که در مدت خلافت امیر مؤمنان علیه السلام پیش آمد


1) الاصابه، ج 1 ص 314؛ حياة الصحابة، ج 4 ص 527.

2) مدرک گذشته، ص 313.

3) اسد الغابه، ج 1 ص 385.

یعنی جنگ «صفّین»، «نهروان» و «جمل» در رکاب آن حضرت شمشیر می زد. او در جنگ صفین فرماندهی قبیله خود «کنده» (1)و در جنگ نهروان فرماندهی جناح چپ سپاه علی علیه السلام را به عهده داشت. (2)

حجر در راه علی و برای سرکوبی دشمنان داخلی اسلام، همۀ خطرها را به جان می خرید و از هیچ گونه فداکاری دریغ نمی ورزید. او پیش از شروع جنگ صفین، روزی پشتیبانی خود را از امیر مؤمنان (علیه السلام) چنین اعلام کرد:

«ما زاده جنگ و فرزندان شمشیریم. می دانیم جنگ را از کجا باید شروع کرد و چگونه از آن بهره برداری نمود. ما با جنگ بزرگ شده و آن را آزموده و خوب شناخته ایم. ما دارای یاران نیک، خویشان و عشیرۀ فراوان، رأی آزموده و نیروی پسندیده ای هستیم. اینک اختیار ما در دست توست. اگر به شرق و غرب جهان بروی، در رکاب تو هستیم و هر چه دستور بدهی اطاعت می کنیم.»

علی علیه السلام پرسید: آیا همۀ افراد قبیله ات همین رأی را دارند؟ عرض کرد: من جز نیکی از آنان ندیده ام و اینک از طرف همه آنان دست وفاداری و پیروی به سوی شما دراز می کنم.

امیر مؤمنان علیه السلام از این ابراز وفاداری خوشحال شد و درباره او دعا کرد. (3)

رشادت ها و فداکاری های حجر در جنگ صفین دیدنی بود. او در مواقع حساس و دشوار جنگ مثل کوه استوار پایداری می کرد و با بازوانی نیرومند و دلی سرشار از ایمان پیکار می کرد. او در گرما گرم جنگ، اشعار مهیج و پر شوری در ستایش علی (علیه السلام) می خواند و دل های یاران علی (علیه السلام) را لبریز از عشق و محبت آن حضرت نموده آنان را به جنگ با دشمنان علی ترغیب می کرد.

او ضمن اشعار پُر سوزی چنین می گفت:


1) صفين، ص 117.

2) اسد الغابه، ج 1 ص 385؛ الاستيعاب، ج 1 ص 355؛ ابن سعد در طبقات، ج 6 ص 217 و نیز ابن كثير در البداية والنهاية (ج 8 ص 50) فقط از شرکت او در جنگ صفین و جمل نام می برند.

3) صفين، ص 104.

«پروردگارا علی را برای ما سالم نگهدار، او را که خداپرستی پاکنهاد و پاکیزه سرشت، راهیاب حق، و مورد رضایت توست و (مثل دشمنانش) نادان و کج اندیش نیست، برای ما حفظ کن و او را هادی این امت قرار بده.

خدایا همچنان که پیامبر را حفظ نمودی، علی را نیز حفظ کن. چه او یار نزدیک پیامبر و وصی و جانشین برگزیده اوست. (1)

هنگامی که «سُفيان بن عُوف غامدی» به دستور معاویه به شهر «انبار» واقع در قلمرو حکومت امیر مؤمنان (علیه السلام) حمله کرد و گروهی را کشت و شهر را غارت کرد و در آن حدود رعب و وحشت شدیدی ایجاد نمود، امیر مؤمنان (علیه السلام) پس از دریافت گزارش این حمله «سعید بن قیس هَمدانی» را با هشت هزار نفر سپاه برای مقابله با «سفیان» و بیرون راندن او از عراق اعزام نمود. امام از این که در اثر سستی و عدم همکاری عراقیان، نیروهای معاویه تا قلمرو حکومت آن حضرت نفوذ کرده بودند، سخت آزرده و متأثر بود. و چون در آن روزها حال مزاجی حضرت خوب نبود، خطبه ای نوشت و به دست غلامش سعد داد تا در حضور او برای مسلمانان بخواند. سعد خطبه حضرت را که به نام خطبه «جهاد» معروف شده است، خواند.

بعد از چند روز، باز حضرت خطبه ای ایراد نمود و مردم عراق را به واسطه سستی و بی حالی آنان، توبیخ کرد. پس از پایان سخنان امام، سر و صدای حضار بلند شد و بعضی از مسلمانان، سخنان بیهوده ای گفتند و از هر حنجره ای صدایی برخاست و وضع مجلس آشفته شد. در این هنگام حجر بن عدی و سعید بن قیس همدانی (که از مأموریت نظامی برگشته بود) به پا خاستند و با شور و حرارت کاملی ابراز وفاداری نموده چنین گفتند:

«ای امیر مؤمنان خدا هرگز برای شما حادثه بد پیش نیاورد. هر دستوری داری بده تا ما انجام دهیم. به خدا سوگند ما هرگز از یاری تو دریغ نمی ورزیم. اگر تمام اموال ما در راه یاری تو از بین برود یا تمام اقوام ما در این راه کشته شوند،


1) «يا ربنا سلم لنا عليا - سلم لنا المهذب النقيا - المؤمن المسترشد المرضيا - و اجعله هادی امه مهديا - لا اخطل الرأى و لا غبیا - و احفظه ربی حفظك النبيا - فانه کان له وليا - ثم ارتضاه بعده وصيا» صفین، ص 381.

باکی نداریم.» (1)

مأموریت نظامی حساس

حجر بن عدی کسی نبود که تنها به دادن شعار و اعلام آمادگی اکتفا کند، بلکه عملاً نیز از هرگونه جانبازی و فداکاری برای سرکوبی دشمنان داخلی اسلام فروگذار نمی کرد. چنان که برای مقابله با شبیخون ها و یورش های ضحاک بن قیس یکی از فرماندهان بی باک معاویه، از جانب امیر مؤمنان علیه السلام مأموریت یافت و این مأموریت را به بهترین وجهی انجام داد.

حمله ضحاک از این قرار بود که پس از جریان حَکَمیّت، به معاویه گزارش رسیده بود که علی علیه السلام با سپاه خود آماده حرکت به سوی شام است. معاویه پس از شنیدن این خبر به وحشت افتاد و به جمع آوری سپاه و سرباز پرداخت. در این هنگام فتنه نهروانیان شروع شد و علی علیه السلام ناگزیر به سرکوبی آنان پرداخت. معاویه که تا این هنگام در حال انتظار و نگرانی به سر می برد، از طریق جاسوسان خود آگاه شد که سپاه علی (علیه السلام) برای حرکت به سوی شام بی بی میلی و سستی نشان داده اند. معاویه از این خبر فوق العاده خوشحال شد و جریان را به اطلاع یاران و مشاوران بزرگ خود رساند.

آن گاه ضحاک بن قیس فهری را که یکی از فرماندهان بزرگ و وفادارش بود، احضار نمود و به وی دستور داد با سه، تا چهار هزار نفر سپاه به سوی عراق حرکت نماید و در حوالی کوفه به هر جا رسید قتل و غارت به راه انداخته پیروان علی علیه السلام را تار و مار سازد و از کشتار فروگذار نکند.

ضحاک، طبق دستور معاویه به سوی عراق حرکت کرد و اموال شیعیان علی عليه السلام را به غارت برد و به هر کس رسید به قتل رساند و به یک کاروان شبیخون زد و اموالشان را گرفت و عمرو بن عمیس برادر زاده عبدالله بن مسعود و گروهی از همراهان او را به قتل رسانید.

امیر مؤمنان (علیه السلام) از دریافت این گزارش سخت ناراحت شد و یاران خود را توبیخ نمود که سستی و بی حالی از خود سستی و بی حالی از خود نشان می دهند و به حدی در لاک خود


1) الغارات، ثقفى ج 2 ص 481.

فرو رفته اند که دشمنان به داخل منطقۀ آنان یورش می برند. آن گاه یار دلیر و جانباز خود حجر بن عدی را احضار فرمود: او را با چهار هزار نفر سپاه، به مقابله ضحاک روانه ساخت.

مقابله با ضحاک که از فرماندهان نامدار شام بود به خصوص پس از یورش هایی که در داخل قلمرو حکومت علی (علیه السلام) به عمل آورده و دل ها را به لرزه درآورده بود، کار آسانی نمی نمود. اما اگر دیگران از ضحاک و امثال او حساب می برند حجر هرگز از امثال او بیم به خود راه نمی داد. علی (علیه السلام) خود توجه داشت که چه کسی را برای مقابله با چه کسی انتخاب نماید؟

حجر با سپاه خود به سرعت حرکت کرد و خط سیر نیرو های ضحاک را شناسایی نمود و به تعقیب آنان پرداخت سرانجام در سرزمین «تَدْمُر» (1)که از آن جا تا «حلب» پنج روز راه بود، سپاه ضحاک را متوقف ساخت و با آنان به نبرد پرداخت نبرد تا شب ادامه داشت. در جریان جنگ نوزده نفر از سپاه ضحاک و فقط دو نفر از یاران حجر کشته شدند. تاریکی شب مانع ادامه جنگ شد و حجر بن عدی به سپاه خود دستور استراحت داد ولی پس از روشن شدن هوا، متوجه شدند که ضحاک با استفاده از تاریکی شب با قوای خود، فرار کرده است. (2)

بدین ترتیب برگی دیگر بر افتخارات زرین حجر افزوده شد و او با پیروزی به کوفه بازگشت.

پیمان وفاداری

... بامداد روز بیستم ماه رمضان، شهر کوفه چهره ای دیگر داشت. همه نا آرام و نگران بودند، حادثه سحرگاه روز قبل، همه چیز را عوض کرده بود:

در اطراف خانه امیر مؤمنان علیه السلام انبوهی از جمعیت دیده می شدند که با بی تابی انتظار می کشیدند. این بار برخلاف همیشه درب این خانه به روی مردم بسته بود. مردم طاقت نمی آوردند و برای اطلاع از حال امام اجازه ورود


1) بروزن سَمبل.

2) الغارات، ثقفى ج 2 ص 416-426.

می خواستند. ناگاه در میان انتظار و نا آرامی جمعیت، در باز شد و مردم به داخل خانه علی (علیه السلام) راه یافتند.

امیر مؤمنان (علیه السلام) که زخم شمشیر زهر آلود سحرگاه دیروز او را سخت رنجور کرده بود، در میان بستر آرمیده بود. صدای «السلام علیک یا امیرالمؤمنین» در فضای خانه طنین افکن بود و امام جواب همه را یک یک و به آرامی ادا می کرد،پس از لحظه ای چند، همه آرام شدند. گویا منتظر بودند سخنان امام را بشنوند. سخنان حکیمانه ای که از صدف های دریایی و گل های بهاری زیباتر بود. سخنانی که بشر را به راه می آورد و انسان را در پیشگاه حِکمت و عظمت آن به خضوع وا می داشت.

همه آرام شدند،... ناگاه در میان حیرت و اندوه و سکوتی که بر همه جا حکمفرما بود، آهنگ سخنان امام طنین افکند، سخنانی که هر جا امیر مؤمنان (علیه السلام) لب برای ادای آن می گشود، همه گوش می شدند و امواج موزون و نافذ گفتارش، چون نسیمی جانبخش، همه را به حرکت و حیات فرا می خواند.. حرکت و حیات در مسیر تکامل...

ولی این بار، امام قدرت سخن گفتن نداشت و شاید تماس با مردم در آن حال، برای سلامتش زیان داشت. ولی پیوند آن حضرت با مردم، ناگسستنی بود و دوست نداشت حتی در واپسین دم زندگی، مردم را از ملاقات خود بازدارد و اجازه ندهد تا دیدگان مشتاق، چهره اش را نبینند و گوش های شنوا کلماتش را نشنوند... همه منتظر بودند و کسی دم بر نمی آورد..

سکوت شکست... تا یک بار دیگر، کلمات امام علی علیه السلام در فضای عالم هستی طنین افکند و سخنانش چون برق، محیط تاریک و ظلم زده انسان ها را روشن کند... این بار توصیه اش این بود:

«مردم، قبل از این که مرا از دست بدهید، هر سئوالی دارید بکنید ولی با توجه به حال مصیبت بار پیشوایتان، سئوالتان، خلاصه و سبک باشد.» (1)

با ادای سخنان امام، موج تأثر و اندوه، همه را فرا گرفت. قطرات اشک،


1) ايها الناس سلونی قبل ان تفقدونی و خففوا سئوالكم المصيبة امامكم.

چون شبنم های بهاری، بر گونه ها غلطید و صدای ناله و اندوه، فضا را پر کرد... دل های سوخته در مصیبت از دست دادن حامی و مُدافع حقوق مردم سخت به تپش افتاده بود. آنان غمخوار و دلسوزی نداشتند، و تنها علی بود که همیشه با آنان بود.

در این هنگام صدایی شنیده شد. صدایی که اشک ها و ناله ها را برای لحظه ای متوقف کرد. این صدا، صدای حُجر بن عدی بود که در برابر امام ایستاده و با سوز و گداز خاصی، اشعاری را که سروده بود می خواند او در اشعار خود چنین می گفت:

«تأسف و اندوه من به خاطر سرور پرهیزگار، پدر پاکان و شیر مرد پاکیزه خویی است که او را کافری پست و و گمراه و دور از رحمت خدا گنهکاری مفسد و سنگدل کشت.

لعنت خدا بر کسی باد که از شما خاندان دوری کند، زیرا شما خاندان پیامبر راهنما و نقطه امید من در روز رستاخیز هستید.» (1)

قتله کافر حنث زنیم *** لعين فاسق نفل شقی

فیلعن ربنا من حاد عنكم *** ويبرء منكم لعنا و بی

لانكم بيوم الحشر ذخرى *** و انتم عترة الهادی النبی

چشمان نافذ و بصیر امیر مؤمنان به سوی حجر دوخته شد و او را مخاطب ساخته فرمود:

«چگونه خواهی بود هنگامی که تو را به تبری از من فرا خوانند و چه خواهی گفت در آن حال که از تو بخواهند پیوند دوستیت را از من بگسلی؟» (2)

حجر پاسخ داد:

«به خدا سوگند اگر با شمشیر بدنم را پاره پاره کنند، و اگر خرمنی از آتش بیفروزند تا مرا در آن بیندازند تمام این ها را قبول می کنم ولی تبری از تو را نه.»

توطئه شوم

حجر بن عدی شب نوزدهم ماه رمضان که علی علیه السلام ضربت خورد، در مسجد کوفه بود، نزدیکی های صبح نجوای اشعث بن قیس را با عبد الرحمن بن ملجم


1) فیا اسفى على المولى التقى *** ابو الاطهار حيدرة الزكی

2) (کیف لی بک اذ ادعيت الى البرائة منى فما عساك ان تقول).

شنید که می گوید: زود باش صبح دمید و هوا روشن شد، به مقصد خود نائل نمی شوی. حجر از این سخنان به توطئه آنان پی برد و با شتاب به سوی خانه امیر مؤمنان (علیه السلام) حرکت کرد تا به حضرت اطلاع دهد که از رفتن به مسجد خودداری نماید. ولی از شگفتی های تاریخ این است که حجر از راهی به خانه علی رفت و علی از راه دیگری رهسپار مسجد شد. (1)

اینک که کوشش حجر برای جلوگیری از وقوع چنین فاجعه ای به نتیجه نرسیده بود، از سوز دل اشک تأثر از دیده فرو می ریخت و همۀ آمال خود را از دست رفته می دید و با چنان اشعاری که گذشت سوز دل خود را بیان می کرد.

امیر مؤمنان (علیه السلام) از این شور و علاقۀ حجر ابراز خوشحالی نموده فرمود: «حجر تو در هر کار خیری موفق بوده ای، خداوند از جانب خاندان پیامبر، پاداش نیک به تو بدهد. (2)

علی علیه السلام یک بار دیگر نیز شهادت حجر و یارانش را پیشگویی کرد و فرمود:

«اهل کوفه، هفت نفر از بهترین مردان شما در «عذرا» کشته خواهند شد و آنان مانند «اصحاب اُخدود» خواهد بود.» (3)

خستگی از جنگ

جنگ جمل و صفین و نهروان، و همچنین جنگ های توأم با تلفاتی که بعد از جریان حَکَمیّت، میان واحدهای ارتش معاویه، و نیروهای امیر مؤمنان در عراق و حجاز و یمن درگرفت، در میان یاران علی (علیه السلام) یک نوع خستگی از جنگ و علاقه به صلح و متارکه جنگ ایجاد کرد. زیرا طی پنج سال خلافت علی (علیه السلام)، یاران آن حضرت هیچ وقت اسلحه به زمین ننهادند مگر به قصد آن که فردا در جنگ دیگری


1) ارشاد مفید، ص 17.

2) وقفت لكل خیریا حجر جزاک الله خیرا عن اهل بیت نبیک (بحارالانوار ج 42، ص 290، حجربن عدى، ع. الهياري ص 15- 25).

3) الغارات، ج 2 ص 815، الغدير، ج 11 ص 54، تاریخ ابن کثیر، ج 8 ص 55.

شرکت کنند.

از طرف دیگر جنگ آنان با بیگانگان نبود، بلکه در واقع با اقوام و برادران و آشنایان دیروزیشان بود که در جبهه معاویه قرار گرفته بودند.

مردم عراق در واقع با این دست و آن دست کردن، و کُندی در گسیل داشتن نیروها برای جنگ با گروه های مختلف شام که به حجاز و یمن و حدود عراق شبیخون می زدند، علاقه به صلح و خستگی از جنگ را نشان دادند. و این که دعوت مجدد امیر مؤمنان را به جنگ صفین به کندی اجابت نمودند، نشانه همین خستگی از جنگ بود.

پس از شهادت امیر مؤمنان (علیه السلام) که «حسن بن علی» به خلافت رسید، کوشش های فراوان کرد تا دست خیانتکار معاویه را از بازی با سرنوشت مسلمانان کوتاه سازد، ولی متأسفانه این کوشش ها بی ثمر ماند. زیرا عراقیان بیش از زمان امیر مؤمنان (علیه السلام) سستی از خود نشان دادند. و هنگامی که امام مجتبی (علیه السلام) مردم را به جنگ با اهل شام دعوت نمود، مردم خیلی به کندی آماده شدند. (1)

هنگامی که خبر حرکت سپاه معاویه به سوی کوفه به امام مجتبی (علیه السلام) رسید، دستور داد مردم در مسجد جامع گرد آمدند. آن گاه خطبه ای آغاز کرد و پس از اشاره به بسیج نیرو های معاویه، مردم را به جهاد در راه خدا و ایستادگی در مبارزه با پیروان باطل، دعوت نمود و لزوم صبر و فداکاری و تحمل دشواری ها را گوشزد کرد. ولی با اطلاعی که از روحیه مردم داشت نگران بود که دعوت او را اجابت نکنند. همین طور هم شد. زیرا پس از پایان خطبهٔ جنگی مهیج حضرت، همه سکوت کردند و اَحَدی سخنان آن حضرت را تأیید نکرد. (2)

ولی امام حسن (علیه السلام) کسی نبود که از خود ضعف نشان دهد و فوراً عقب نشینی کند. به همین جهت به دعوت مردم برای جنگ با معاویه ادامه داد و به گردآوری سپاه پرداخت.


1) ارزیابی انقلاب امام حسین (علیه السلام)، ص 197 - 200.

2) مقاتل الطالبيين، ص 39.

نقش حجر در بسیج نیروها

در این هنگام امام به حجر بن عدی مأموریت داد تا مردم را برای جنگ، دعوت و تشویق کند. حجر در این شرائط بحرانی با شور و حرارت کامل، به فعالیت پرداخت و در یاری امام نقش چشمگیری ایفاء کرد.(1)ولی با همۀ این ها عراقیان به کندی آماده شدند. سرانجام امام با یاری و همکاری حجر و دیگر یاران خود سپاهی ترتیب داد و برای مقابله با معاویه حرکت کرد.

ولی به واسطه فقدان جبهۀ نیرومند و متشکل در عراق، عدم هماهنگی در سپاه امام که از گروه های مختلف و متضاد تشکیل یافته بود، خیانت بعضی از فرماندهان سپاه و توطئه های شیطانی معاویه، پیش از آغاز جنگ، سپاه امام از هم پاشید و تمام کوشش های امام و شیعیان شایسته و دلیر بی ثمر ماند و امام ناگزیر پیمان صلح (صلحی تحمیلی) با معاویه را امضاء کرد.

امام مجتبی (علیه السلام) به خوبی می دانست که سستی یاران او در مقابله، با معاویه عواقب وخیم و خطرناکی به دنبال دارد. امام حوادث شوم و تاریک آینده را به خوبی پیش بینی می کرد. او می دانست که اگر معاویه (بدون وجود یک قدرت مخالف) به جامعه اسلامی تسلط یابد، عرصه را بر شیعیان تنگ خواهد کرد و امثال حجر را زنده نخواهد گذاشت، به همین جهت با تأسف و اندوه فراوان فرمود:

«... اگر (به علت سستی و بی وفایی شما) ناگزیر شوم زمامداری مسلمانان را به معاویه واگذار کنم، یقین بدانید در حکومت بنی امیه، هرگز روی خوشی و شادمانی نخواهید دید و گرفتار انواع اذیت ها و آزار ها خواهید شد.»

آن گاه فرمود:

«هم اکنون انگار به چشم خود می بینم که فردا فرزندان شما (به علت قطع حقوق و مقرری و عوایدشان) بر در خانه فرزندان آنان ایستاده درخواست آب و نان می کنند. آب و نانی که حق فرزندان شما است (و خداوند آن را برای آنان قرار داده است) ولی بنی امیه آنان را از در خانۀ خود می رانند و از حق خود محروم

می کنند. (2)


1) ارشاد مفید، ص 205.

2) بلاعة الامام الحسن (علیه السلام)، به نقل از جلاء العیون، سید شبّر ج 1 ص 345.

طولی نکشید که پیشگویی امام مجتبی (علیه السلام) به تحقق پیوست. زیرا معاویه از انعقاد پیمان صلح، پایه های حکومت پلید خود، را بیش از پیش استوار ساخت و تمام قلمرو کشور اسلامی را تحت سیطره خود درآورد. فشار و شکنجه شیعیان را آغاز کرد..».

اینک بیش از یک سال از شهادت امیر مؤمنان (علیه السلام) نمی گذشت. در این مدت جامعه اسلامی شاهد حوادث تلخ و آسَفباری بود.

با شهادت علی (علیه السلام) معاویه به آرزوی دیرینه خود رسیده بود. یعنی کشور اسلامی را تحت تسلّط خود درآورده، و نفس ها را در سینه ها خفه کرده بود و در هر نقطه ای که مقاومتی شکل می گرفت با کمال بی رحمی در هم می کوبید.

در کوفه

البته معاویه این برنامه ها را به تنهایی انجام نمی داد، بلکه به یاری و همکاری سه تن از جنایتکاران تاریخ اسلام یعنی: عمر وعاص، زیاد بن ابیه و مُغيرة بن شعبه انجام می داد. در تاریخ اسلام، این چهار مرد نا بکار از زیرک ترین حیله گران و مکاران روزگار شناخته شده اند.

البته گرچه معاویه بر حسب ظاهر تسلّط کامل یافته بود ولی باز هم از نفوذ معنوی و محبوبیت عمیق علی علیه السلام در دل های شیعیان بیمناک بود. به همین جهت با تبلیغات و سمپاشی های مداوم، کوشش می کرد چهره محبوب آن حضرت را در افکار عمومی وارونه نشان دهد. از این رو به نمایندگان و کارگردانان خود در نقاط مختلف دستور داده بود که از ناسزاگوئی به امیر مؤمنان عليه السلام کوتاهی نکنند.

در دنباله این برنامه ننگین در سال 41 هجری که معاویه مغيرة بن شعبه را به فرمانروایی شهر کوفه منصوب کرد، بزرگترین وظیفهٔ او را بدگویی به علی علیه السلام و پیروان او اعلام کرد.

جنایات مُغیره

برای این که مغیره را اندکی بهتر بشناسیم باید یادآور شویم که او همان کسی است که ولیعهدی یزید را که سر چشمه حوادث خونین و غم انگیزی در تاریخ اسلام شد، پایه گذاری کرد. او روزی که حکومت خود را در کوفه از دست رفته یافت، برای ادامه آن، مسأله جانشینی یزید را پیش کشید و به معاویه پیشنهاد کرد که در زمان حیات خود یزید را به ولیعهدی منصوب کند و از مردم برای او بیعت بگیرد.

البته معاویه قبلاً این موضوع را در نظر داشت ولی جرأت نمی کرد که آن را اظهار کند به خصوص این که هنگام صلح با امام حسن علیه السلام شرط کرده بود که برای خود جانشین تعیین نکند.

با این ترتیب، وقتی که معاویه این پیشنهاد را از مغیره شنید، با شادمانی پرسید آیا چنین کاری امکان پذیر است؟

مغیره پاسخ داد: از اهالی کوفه من بیعت می گیرم. زیاد بن ابیه نیز از مردم بصره بیعت می گیرد و غیر از مردم این دو شهر، کسی با این امر مخالفت نمی کند.

به دنبال این مذاکره مغیره به کوفه بازگشت و با حیله ها و دسیسه های ننگینی از مردم کوفه، برای ولیعهدی یزید بیعت گرفت و به هدف خود رسید؛ یعنی حکمرانی کوفه را دوباره به چنگ آورد. ولی به گفته خود وی شکافی درمیان مسلمانان پدید آورد که تا روز رستاخیز، پر شدنی نیست. (1)

این گوشه ای از جنایت های مغیره بود که برای روشن شدن ریشه های مبارزات حجر بن عدی به آن اشاره کردیم. اینک برگردیم به اصل مطلب:

در سال 41 هجری، هنگامی که معاویه، مغیره را به حکومت کوفه منصوب کرد هنگام «تودیع» به وی چنین گفت:

«... من مطلب زیادی را می خواستم به تو سفارش کنم، ولی آن ها را به بینش و بصیرت تو واگذار می کنم، زیرا تو خود می دانی که رضایت من در چیست. و می دانی که چگونه باید رفتار کنی تا حکومت من استوارتر، و وضع مردم بهتر


1) الغدير، ج 10 ص 229، تاریخ یعقوبی، ج 2 ص 209.

شود... ولی یک چیز را به تو توصیه می کنم و آن ناسزا گویی به علی و طلب آمرزش و رحمت برای عثمان است. باید شیعیان علی را در فشار بگذاری. آنان را پراکنده سازی. شهادت آنان را نپذیری. و شیعیان عثمان را تحسین کنی و آنان را مقرب قرار داده شهادتشان را بپذیری.

مغيره وعده خوش خدمتی داد و معاویه او را با خرسندی روانه کوفه کرد. مغیره پس از ورود به کوفه، مأموریت خود را آنچنان که معاویه دستور داده بود، آغاز کرد... ولی هر بار که زبان به بدگویی از امیر مؤمنان علی (علیه السلام) می گشود، با پاسخ تند و دندان شکن حجر بن عدی مواجه می شد.

به محض آن که مغیره زبان به بدگویی از امیر مؤمنان (علیه السلام) و قاتلان عثمان، و تمجید از عثمان و طرفداران وی می گشود، حجر، فریاد زد:

این شمایید که مورد لعن و نکوهش خدا هستید. خداوند می فرماید: «بر پای دارنده عدالت باشید و برای خدا گواهی بدهید» (1)و من گواهی می دهم کسی که شما نسبت به او بدگویی می کنید، از هر کسی بهتر و شایسته تر است و کسی که از او ستایش و تمجید می نمایید، سزاوار نکوهش و ملامت است.

مُغیره پاسخ می گفت:

«حجر، از روزی که من به حکمرانی این شهر رسیده ام، از این حربه ها زیاد دیده ام و دیگر حربه تو در من اثر ندارد. اینک از زمامدار مقتدر کشور بترس و از خشم و کیفر او بهراس. بدان که خشم او گاهی افراد فراوانی مثل تو را نابود می کند.»

مغیره با حیله گری خاصی در برابر اعتراض های تند حجر، نرمش نشان می داد و عکس العمل او از حدود این گونه تهدید های لفظی تجاوز نمی کرد. او فقط هشدار می داد که حجر از نرمش او مغرور نشود و از مخالفت با حکومت مقتدر معاویه بهراسد وگرنه ممکن است این مخالفت ها برای او گران تمام شود.

یک بار دیگر نیز که مغیره سخنان دیکته شده خود را تکرار کرد و زبان به بدگویی از امیر مؤمنان و ستایش از عثمان گشود، ناگهان با بانگ خشمگین و


1) كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاءَ لِلَّهِ سوره نساء آیه 135.

رسای حجر بن عدی که در داخل و خارج مسجد طنین افکند، مواجه شد که:

«به جای این بدگویی ها دستور بده حقوق و مقرری مردم و سربازان را که قطع کرده ای، بپردازند. تو حق نداری حقوق مسلمانان را ضبط کنی. پیش از تو هیچ حاکمی اجازه چنین کاری را به خود نداده بود. تو به جای رسیدگی به وضع مردم، در بدگویی از امیر مؤمنان (علیه السلام) و ستایش از جنایتکاران اصرار می ورزی.

سخنان تند و آتشین حجر دلیر، در مسجد پیچید و دل ها را تکان داد به طوری که اکثریت مردم با او همصدا شده گفتند:

«آفرین بر حجر. او راست می گوید. این سخنان به چه درد ما می خورد،...؟ کم کم صدای اعتراض مردم اوج گرفت وضع مجلس بر ضد مغيره تغيير یافت...»

مغیرۀ حیله گر، هرگز در برابر کارهای دشوار در نمی ماند، و چون این بار نیز با اعتراض مردم دلیر و بی پروایی مانند «حجر بن عدی» مواجه گردید، به جای دستور بازداشت و مجازات، نرمی و مُدارا از خود نشان داد و از منبر پایین آمد و مسجد را ترک گفت...

گروهی از معتمدان وی که از کار او در حیرت بودند، نزد وی رفته گفتند:

چرا اجازه می دهی این مرد این گونه بی پروا به تو اعتراض کند و اُبُهت تو را در هم بشکند؟ این کار دو زیان دارد: یکی این که وزنه و عظمت تو را از بین می برد؛ و دوم این که خشم معاویه را بر ضد تو برمی انگیزد.

مغیره گفت: «من با این مُدارا و گذشت، سر حجر را بر باد دادم، زیرا او خیال می کند هر حاکمی، مثل من رفتار می کند. او به روش خود ادامه خواهد داد و حاکم بعدی او را در نخستین وهله به بدترین وضعی به قتل خواهد رساند.» (1)


محبوبیت عمومی و شایستگی و فضیلت حجر به اندازه ای بود که مغیره ناگزیر به آن اعتراف کرد و گفت: «نمی خواهم بهترین مردان این شهر را بکشم تا آنان در پیشگاه خدا سعادتمند گردند و من بدبخت و تبهکار.» و اضافه کرد:


1) تاریخ طبری، 6 ص 142، البداية والنهاية، ج 8 ص 50-52 ؛ الغدير، ج 9 ص 117-120.

«با قتل حجر و یاران او، معاویه در دنیا به عزت و آقایی می رسد ولی مغیره روز قیامت ذلیل و مُعَذِّب می گردد.» (1)

ابن عساکر در تاریخ معروف خود می نویسد:

معاویه طی نامه ای به مغیره نوشت: «نیاز به اموال پیدا کرده ایم اموالی برای ما بفرست.»

مغیره کاروانی حامل کالاها و اموال به شام روانه کرد. هنگامی که کاروان کوفه را ترک گفت، حجر از موضوع آگاه شد و با یارانش کاروان را ضبط کرد و گفت: به خدا سوگند اجازه نخواهیم داد این کاروان به شام برود تا حق به حقدار برسد.

گزارش ضبط کاروان به مغیره رسید، برخی گفتند: اجازه بده هم اکنون سر حجر را از تن جدا کرده، بیاوریم. وی گفت: «نه من هرگز دست به قتل حجر نمی زنم.» (2)

مغیره، با هوش شیطانی خود دریافته بود که صلاح وی در مبارزه با حجر بن عدی نیست، زیرا او همان کسی است که پس از پیمان صلح اجباری امام حسن (علیه السلام) با معاویه، نارضایی خود را از این پیمان آشکار ساخت و پسر ارشد امیر مؤمنان عليه السلام را به جنگ با معاویه دعوت کرد و از شدت محبت به علی عليه السلام و مخالفت با معاویه گفت:

«کاش من پیش از این مرده بودم و چنین روزی را نمی دیدم، زیرا با تن دادن به حکومت معاویه به آن چه از آن می ترسیدیم، گرفتار شدیم.»

حجر این سخنان را که خالی از جسارت نسبت به پیشگاه مقدس امام حسن علیه السلام نبود، تحت تأثیر احساسات شدید گفت و از شدت ناراحتی توجه نداشت که با چه شخصیت بزرگی سخن می گوید.

قیافۀ امام مجتبی علیه السلام از این سخنان متغیر شد. حسین بن علی که در مجلس حضور داشت، به حجر اشاره کرد. و او ساکت شد.


1) مدرک گذشته.

2) تاریخ ابن عساکر، ج 4 ص 85؛ البدايه والنهايه، ج 8 ص 50.

امام حسن عليه السلام یادآور شد که در یاران خود آمادگی و وفایی که بتوان به آن اعتماد کرد، نیافته و بیشتر آنان را از جنگ گریزان دیده و به همین جهت راضی نشده است مردم را به کاری که طبعاً به آن مایل نیستند وادار کند و در این میان خون عده ای از شیعیان فداکار نیز ریخته شود. (1)

ص: 22 نقل شده است.

حجر آزرده و ملول از آن مجلس بیرون آمد ولی هرگز نمی توانست خلافت ضد اسلامی بنی امیه را تحمل کند. پس اگر حجر در برابر حکمران کوفه به مخالفت برمی خاست، جای شگفتی نبود. و مغیره می دانست که به هر صورت صلاح او در مبارزه با حجر نیست، چه گذشته از آمادگی او برای هر گونه مقاومت، مردم می دانند که این یار وفادار علی (علیه السلام) کسی است که به زُهد و عبادت فراوان شهرت بسیار دارد. به علاوه از فضلای یاران پیامبر است و در عین حال مردی جنگجو و در راه حق، سخت بی پروا است و در صراحت بیان و شجاعت، شاگرد بزرگ مکتب پیشوای پرهیزکاران علی (علیه السلام) است.

زیاد بن امیه جنایتکار

در سال 50 هجری دست مرگ طومار عمر مغیره بن شعبه را در هم نوردید و معاویه، زیاد بن ابیه برادر خوانده بدنام و سفّاک خود را که حکمران بصره بود، به حکمرانی کوفه نیز منصوب نمود.

ماجرای برادری این دو مرد جاه طلب و نا پاک، به راستی از رسوایی های تاریخی به شمار می آید. زیرا معاویه در آغاز کار از زیاد بیمناک بود و میان آن دو نامه های تندی رد و بدل شده بود ولی سرانجام معاویه به کمک مُغیره بن شعبه (2)و با تطمیع و دسایس گوناگون، او را با خود همراه ساخت و برای این که از هوش و شیطنت او برای تأمین مقاصد خویش بهره برداری نماید، او را برادر خود معرفی کرد و برای این منظور «صورت مجلس» تهیه کرد که پدرش «ابوسفیان» در حال مستی با زنی روسبی زنا کرده است و زیاد فرزند حلال زاده! این مستی و زناکاری


1) قاموس الرجال، ج 3 ص 88؛ قریب به این مضمون در الاخبار الطوال نیز

2) مروج الذهب، ج 2 ص 56 چاپ مصر.

است. بنابراین باید او را برادر معاویه دانست. (1)

این نطفه پاک! برای معاویه بیش از اندازه قابل فیض بود، زیرا با شیطنت ویژه خود، به آسانی از عهده هر کار دشواری برمی آمد.


پس از پنج سال از این داستان برادر خواندگی افتضاح آمیز، یعنی در سال 45 هجری، «زیاد» از طرف «معاویه» حاکم بصره شد و پس از رسیدن به مقر فرمانروایی، مقررات منع عبور و مرور شبانه اعلام کرد و دستور داد مردم پس از نماز مغرب و عشاء از خانه های خود خارج نشوند.

او به قدری شدت عمل به خرج داد و با مردم با خشونت و بی رحمی رفتار کرد که در مدت کمی شهر را آرام و نفس ها را در سینه ها خفه ساخت. (2)

شاید برای شناختن نسب و طرز کار «زیاد» همین اشاره کافی باشد. اینک که این مرد ستمگر، با این سوابق درخشان در پرتو خوش خدمتی به معاویه، پس از مرگ مغیره، حکمران دو شهر مهم (کوفه و بصره) شده بود، پیدا بود که مخالفت با او چه خطرهایی در پی دارد، اما مگر حجر بن عدی شاگرد دلیر و مبارز مکتب تشیع، از زیاد و بی پروایی او در آدم کشی اندیشه به خود راه می داد؟

وقتی زیاد، به کوفه وارد شد، بالای منبر رفت و خطبه تهدید آمیز و ماهرانه ای خواند و در پایان خطبه، ماجرای قتل عثمان را پیش کشید و به قاتلان او بدگویی کرد. حجر، بی درنگ مثل زمان مغیره به پا خاست و به زیاد اعتراض کرد. (3)

زیاد حجر را احضار کرد و مطلبی را به او یادآوری نمود که می توان آن را اصل مورد قبول همۀ دنیا پرستان شمرد. وی گفت:

«حجر»، می دانی که من تو را به خوبی می شناسم زیرا من و تو پیش از این، هر دو در صف یاران علی (علیه السلام) بوده و دل به مهر علی بسته بودیم ولی امروز اوضاع عوض شده است. پس مراقب رفتار خود باش و به دست خود قبر خود را حفر نکن.


1) الغدير، ج 10 ص 216-227.

2) تاریخ طبری ج 6 ص 126.

3) تاریخ طبری، ج 6 ص 143.

زبان خود را نگهدار و در خانه ات بنشین. (1)

در هیچ یک از مأخذ بزرگ از سنی یا شیعی، صحبت از این نیست که زیاد در حضور حجر، اهانتی به على (علیه السلام) کرده باشد. و شاید این تنها دلیل سکوت حجر، برای مدتی کوتاه در دوران حکومت اوست (حجر بن عدی درخششی در تاریکی، حسن اکبری مرزناک ص 57.)

این تخت من نشیمن توست، هر روز باید پیش من بیایی و هر حاجت داشته باشی بگو تا بی درنگ انجام دهم. مواظب خود باش و کاری نکن که من ناگزیر به عکس العمل شوم. می دانم تو آدم بی صبری هستی. مبادا این اوباش و بی خردان تو را تحریک کنند. من هرگز خواری یا سبک شمردن حق تو را تحمل نمی کنم و تو را مثل خود می دانم.»

ولی حجر کسی نبود که به دلخواه زیاد رفتار کند، لذا چندی نگذشت که در بصره به زیاد خبر رسید که حجر بن عدی، شیعیان را گرد خود جمع کرده جلسات سری تشکیل می دهد.

عمر بن حریث که جانشین زیاد در کوفه بود (2)از عهدۀ جلوگیری برنیامده به وی نوشت:

«اگر به کوفه احتیاج داری زود خود را به کوفه برسان.»

زیاد به سرعت خود را به کوفه رساند و عده ای از بزرگان کوفه را نزد حجر فرستاد تا بلکه حجر دست از مخالفت بردارد ولی نتیجه ای نگرفت. (3)

آن گاه زیاد بر فراز منبر رفت و خطبه تهدید آمیزی خواند و ضمن آن گفت:

«اگر نتوانم این قریه ناچیز (یعنی کوفه) را از شرّ تحریکات حجر حفظ کنم، مرد نیستم. من بلایی بر سر حجر بیاورم که برای آیندگان عبرت باشد. آن گاه


1) گویا زیاد به سبب زهد فراوان حجر، و محبوبیت او نزد رسول خدا که او را محبوب همگان می دید، و یا به علت ترس از او که بزرگ قبیله «کنده» بود، در نزدیکی به او سخت کوشا بود و در احترام و بزرگداشت او زیاده روی ها می کرد، احترام او را بر خویشتن واجب می شمرد و حرفی برخلاف میل او نمی زد.

2) در آن زمان «زیاد» در فصل زمستان در بصره و در فصل تابستان در کوفه به سر می برد، در بصره «سمرة بن جندب» و در کوفه «عمرو بن حریث» را به جای خود می گذاشت (نفس المهموم، ص 72).

3) طبقات، ابن سعد، ج 6 ص 218.

خطاب به حجر کرده گفت:

«کور خوانده ای و تو مانند آن حیوانی هستی که در تاریکی شب به جستجوی طعمه شتافت، اما اشتباهاً به سراغ گرگ رفت و خود طعمه او شد...»

حجر و یارانش که بیش از هر روز اطراف حجر را گرفته بودند در مسجد، سخنان تهدید آمیز زیاد را می شنیدند.

هنگامی که مأموران به دستور زیاد خواستند حجر را دستگیر کنند، همراهان او مانع شدند و گفتند: «حجر نه پیش زیاد خواهد آمد نه به فرمانش اعتناء خواهد کرد.»

جریان را به زیاد خبر دادند. او عده بیشتری را برای بازداشت حجر مأمور کرد، اما باز هم یاران حجر از او حمایت کردند. زیاد وقتی این موضوع را شنید خشمگین شد و به بزرگان کوفه پرخاش کرده و گفت: «دل های شما با حجر است و برادران و پسران و خویشان خود را به حمایت او گماشته اید و خود پیش من آمده اید، اگر ثابت نکنید که چنین نیست، کجروی شما را با لشگریان انبوهی که برای تنبیه شما خواهم فرستاد، راست خواهم نمود.»

بزرگان کوفه وحشت زده از جا برخاستند و فریاد برآوردند که همه به فرمان تو هستیم و هر چه دستور بدهی انجام خواهیم داد.

زیاد گفت: هر یک از شما باید برادر و پسر و قوم و خویش خود را از گرد حجر پراکنده سازد.

متنفذین کوفه به دستور او رفتار کردند. و چون از شماره یاران حجر کاسته شد، رئیس پلیس کوفه مأموریت یافت حجر و یارانش را دستگیر کند و اگر خواستند مقاومت نمایند به ضرب چوب آن ها را از پای درآورد و اگر کسی از آن ها حمایت کرد، او را نیز در هم بکوبد.

رئیس پلیس نزد حجر رفت و از او خواست پیش زیاد برود. یاران حجر گفتند: هرگز حجر نزد زیاد نخواهد آمد.

در این هنگام مأموران شهر، با چوب های بازار به جان حجر افتادند و با آن که گفته یکی از یاران حجر، در آن موقع جز یک شمشیر در دست همه یاران حجر نبود باز زد و خورد آغاز شد و یاران حجر با کمال رشادت ایستادگی و مقاومت

کردند.

حجر به پیشنهاد یکی از همرزمان خود، جنگ کنان به سوی محل قبیله خود «کنده» پیشروی کرد و خود را به منزل رسانید و گروه انبوهی از همرزمان او در اطراف خانه حجر گرد آمدند.

در این هنگام، زیاد با تهدید و ارعاب، قبائل بزرگ کوفه را مأمور ساخت که با قوای خود، حجر را دستگیر کرده نزد او بیاورند.

جنگجویان چند قبیله به سوی خانه حجر حرکت کردند، حجر چون دید تعداد یاران او با انبوه هجوم آوران، یکسان نیست به آنان گفت: «پراکنده شوید، شما یارای برابری با انبوه سپاهی که به جنگ شما آمده اند، ندارید و من دوست ندارم شما به خاطر من کشته شوید» و پس از رفتن آنان، خود به تنهایی به سوی یکی از قبائل حرکت کرد.

در این ماجرا قیافه های متضاد کوفیان جلوه گر شد. جمعی مثل همیشه همین که وضع را خطرناک و خود را دچار مخاطره دیدند از معرکه کنار رفتند. عده کمی هم مردانه سینه را سپر تیر حوادث کردند و آماده هر گونه جانبازی شدند.گروهی نیز بی تفاوت تماشاگر این صحنه شدند.

مأموریت محمد بن اشعث

در نتیجۀ این حوادث، حجر در میان قبائل عرب آواره گردید. زیاد برای یافتن او نهایت کوشش را به کار برد و هر کس از همرزمان حجر دستگیر شد، زیر شکنجه قرار گرفت تا محل اختفای او را نشان بدهد. سرانجام زیاد از دستگیری او نا امید گشت و محمد بن اشعث خویشاوند نزدیک حجر را خواست و به او اخطار کرد که اگر حجر را پیدا و تسلیم نکند باغ ها و خانه هایش را ویران و خود وی را نابود خواهد کرد.

محمد بن اشعث سه روز مهلت خواست، زیاد یادآور شد که اگر تا سه روز حجر را تسلیم نکند خود او کشته خواهد شد. (1)


1) برخی از مورخان نوشته اند: محمد ابن اشعث در پاسخ زیاد گفت: من با حجر ارتباط ندارم و ما با یکدیگر دشمن هستیم، و آن گاه «جریر بن عبدالله» داوطلب آوردن حجر شد.

خبر گرفتاری همرزمان و خویشان حجر، او را که در خانه یکی از دوستانش پنهان بود، سخت پریشان و اندوهگین ساخت، به طوری که سرانجام تاب نیاورد و شخصی را پیش محمد بن اشعث فرستاد و پیغام داد که می دانم چه شرطی با زیاد کرده ای اما نگران نباش من خود نزد زیاد خواهم رفت، ولی تو باید با چند تن از بزرگان کوفه پیش زیاد بروی و با او شرط کنی که مرا پس از تسلیم شدن شام نزد معاویه بفرستد تا در آن جا سرنوشت من معلوم گردد.

محمد بن اشعث و چند تن دیگر نزد زیاد رفتند و او شرط حجر را قبول کرد و خود واسطه ها را مأمور آوردن حجر گردانید.

هنگامی که زیاد، یار دلیر و پایدار علی (علیه السلام) را در برابر خود دید زبان به طعنه گشود، ولی حجر به وی یادآور شد که او را امان داده و قبول کرده است او را پیش معاویه بفرستد و نباید از تعهد خویش سرباز زند. آن گاه زیاد دستور داد حجر را به زندان ببرند. وقتی حجر در میان حلقه محاصره مأموران به سوی زندان حرکت کرد، زیاد گفت: «اگر احترام امانی که داده ام در میان نبود، هم اکنون خونش را می ریختم.»

کشته شدن آری، بدگویی به علی (علیه السلام) نه

اینک که رهبر یاران امیر مؤمنان علیه السلام به زندان افتاده بود، زیاد فرصت خوبی به دست آورده بود که مطابق میل معاویه، مردان سرشناسی را که به دوستی علی (علیه السلام) شهرت یافته بودند، سرکوب سازد.

مأموران زیاد برای دستگیری این قبیل شیعیان بسیج شدند و جمعی را دستگیر ساختند و از میان آنان عده ای را آزاد و برخی را زندانی کردند.

یکی از دستگیر شدگان، شخصی به نام صیفی بن فسیل از طایفۀ «بنی همام» بود. او در اثر سعایت یکی از افراد قبیله خود دستگیر شد. وقتی او را نزد زیاد بردند زیاد گفت:

ای دشمن خدا دربارۀ ابوتراب چه می گویی؟

•

نه من او را نمی شناسم.

•

دروغ می گویی خیلی خوب او را می شناسی.

-آیا علی بن ابیطالب را نمی شناسی؟

•

چرا می شناسم.

•

او همان ابوتراب است.

•

نه، علی، ابوالحسن و ابوالحسین است. (1)

در این هنگام یکی از مأموران زیاد، برای خوش آیند وی گفت: امیر به تو می گوید: ابوتراب است و تو حرف امیر را رد می کنی؟

صیفی پاسخ داد: اگر امیر دروغ بگوید، من هم باید دروغ بگویم و حرف باطل او را تأیید کنم؟

زیاد از شهامت او خشمگین شد و گفت: عصا را بیاورید. وقتی عصا را آوردند، زیاد گفت:

•

چه گفتی؟

•

بهترین سخن را درباره بنده ای از بندگان خدا گفتم.

•

با عصا آن قدر او را بزنید تا نقش زمین گردد. دژخیمان آن قدر او را زدند تا توش و توان از دست داد و نقش زمین گشت.

در این هنگام زیاد دستور داد دست نگهدارید، و از او پرسید:

•

درباره علی چه می گویی؟

•

به خدا سوگند اگر مرا قطعه قطعه کنی، جز آن چه شنیدی نخواهم گفت:

•

باید علی را لعن کنی وگرنه سر از تنت جدا خواهم کرد.

•

می توانی مرا بکشی ولی از من لعن به علی (علیه السلام) نخواهی شنید. اگر مرا بکشی در این راه من به فیض شهادت خواهم رسید ولی تو تبهکار خواهی شد.

•

او را با زنجیر گران ببندید و روانه زندان کنید.


1) دشمنان امیر مؤمنان (علیه السلام) به طعنه آن حضرت را ابوتراب یعنی مصاحب خاک می نامیدند. این یار دلیر علی (علیه السلام) با توجه به این کنایه تحقیر آمیز آنان، سخن زیاد را رد کرد و گفت: «علی، ابوالحسن و ابوالحسین (پدر حسن و حسین) است.

بدین ترتیب یکی دیگر از همرزمان حجر، راهی زندان شد...

شهادت های دروغین

زیاد پس از سرکوبی و بازداشت همرزمان حجر، برای آن که معاویه را به کشتن آنان وادار کند، شروع به جمع آوری شهادت های دروغین و طومارهای بی اساس بر ضد آنان کرد.

ابتدا از چهار نفر از بزرگان کوفه شهادت خواست. و این گواهان عادل و بی غرض و راستگو! که لابد برای خدا شهادت می دادند! چنین گواهی دادند:

«حجر عده ای را دور خود جمع کرد و به خلیفه سوم ناسزا گویی نمود و مردم را به جنگ با امیر المومنین (معاویه) تحریک کرد و می خواست خلافت را به خاندان علی بن ابی طالب بازگرداند. حجر با یارانش فرماندار معاویه را از کار برکنار کرد و اظهار دوستی و علاقه به علی نمود و از دشمنان و مخالفان او بیزاری جست. این عده که همراه او هستند، مهم ترین یاران و همفکران او هستند.»

زیاد در تهیه شهادت های دروغ، بسیار کوشید تا دیگر جای تردید یا اغماض برای معاویه باقی نماند. و سوگند یاد کرد که آن قدر در این راه تلاش خواهد کرد که رگ های گردن حجر بریده شده و خون او ریخته شود. به همین جهت گفت:

«این شهادت چندان قاطع نیست و باید تعداد شهود بیش از چهار نفر باشد.» لذا تعداد زیادی را جمع کرد و از آنان مطابق دلخواه خود شهادت گرفت. به طوری که طی آن حکم کفر حجر را صادر کردند.

زیاد بن ابیه شهادتنامه ای نیز از قول شُریح بن هانی که یکی از شخصیت های بزرگ کوفه بود، جعل کرد و برای معاویه فرستاد. شریح وقتی از این جریان آگاه شد، نامه ای به معاویه نوشت و طی آن حجر را ستود و شهادت مجعول را تکذیب کرد. (1)

پس از تکمیل طومار ها و شهادتنامه ها، «زیاد بن ابیه» به دو تن از مأموران


1) متن نامه شریح در صفحات گذشته درج شده است.

ارشد دستور داد که حجر و یازده تن از شیعیان علی (علیه السلام) را که در زندان به سر می بردند، به سوی شام حرکت بدهند، این گروه عبارت بودند از:

1.

حجر بن عدى

2.

ارقم بن عبدالله

3.

شریک بن شداد

4.صیفی بن فسیل

5.

قبيصة بن ضبيعه

6.

كريم بن عفيف

7.

عاصم بن عوف

8.

ورقاء بن سمى

9.

کدام بن حیان

10.

عبدالرحمن بن حسان

11.

مجرز بن شهاب

12.

عبدالله بن حويه. (1)

به دستور زیاد، این عده را دست بسته در کجاوه ها جای دادند و از بامداد تا شامگاه عمداً در میدان کوفه نگاه داشتند تا هم دیگران بترسند و هم زیاد به همه بفهماند که هیچ کس در برابر قدرت او جرأت مخالفت ندارد.

اسیران دلیر

هنگامی که این گروه مبارز، به جانب شام به حرکت درآمدند، دل های نیکان و پاکان در سینه ها به تپش درآمد و اشک های تأثر از دیدهٔ روشن بینان روان شد.

وصایای این قُربانیان دلیر و بی گناه به اقوام خود، هنگام جدایی از آنان، کمال رشادت و پایداری آنان را به ثبوت رسانید. یکی از آنان به نام


1) پس از رسیدن این گره به «مرج عذرا» در نزدیکی شام، دو نفر دیگر نیز بازداشت و روانه مرج عذرا گردیدند. لیکن آنان با شفاعت بعضی از بزرگان آن روز دمشق، همراه با پنج تن از این گروه آزاد شدند.

قبيصة بن ضبيعة هنگامی که کاروان اسیران در بیرون شهر کوفه به مقابل خانه او رسید، دید دخترانش پشت بام جمع شده به آنان نگاه می کنند. او از مأموران اجازه گرفت و به نزد دخترانش رفت. دختران سخت می گریستند. او مقداری ساکت شد تا دختران آرام بگیرند. آن گاه از آنان خواست ساکت شوند. وقتی ساکت شدند، چنین گفت:

«با خدا باشید و شکیبایی بورزید. امیدوارم خداوند در این گرفتاری، یکی از دو نیکی را برای من روزی کند: یا به شهادت برسم که خوشبختی و سعادت بزرگی است و یا به سلامت نزد شما بازگردم. کسی که به شما روزی می دهد و کفالت و نگهداری شما را به عهده دارد، خداست که زنده است و هرگز نمی میرد. خدا نگهدار شما است و امیدوارم مرا نیز حفظ کند و به میان شما بازگردم.»

«قبیصه» این سخنان را با آرامش و اطمینان گفت و با جمله اخیر، از دختران خداحافظی کرد.

وقتی این دوازده تن را به جانب دمشق حرکت دادند، دختر حجر بن عدی با مشاهده آنان اشعاری خواند که ترجمه چند بیت آن چنین است:

«ای ماه تابناک طالع شو تا مگر حجر را روان بینی، اینک حجر به سوی معاویه روان است تا به میل زیاد بن ابیه کشته شود.

ای حجر، ای حجر قبیله بنی عدی، هر کجا بروی سلامت و شادی به همراهت.

کاش حجر با مرگ طبیعی زندگی را بدرود می گفت و همچون شتر قربانی قطعه قطعه اش نمی کردند ولی اگر حجر کشته شد، باکی نیست زیرا خطر مرگ همیشه در کمین بزرگان هر قومی است.» (1)

يسير الى معاوية بن حرب *** ليقتله كما زعم الامير

الا يا حجر حجر بنی عدی *** تلقتک السلامة و السرور

فیا لیت حجرا مات موتا *** ولم ينحر كما ينحر البعير

فان يهلک فکل زعیم قوم *** من الدنيا الى هلک یسیر

(تاریخ طبری، ج 6 ص 142 - 152) غیر از مسعودی، سایر مورخان، این اشعار را به یکی از زنان شیعه انصاری نسبت داده اند.


1) ترفع ايها القمر المنير *** تبصر هل ترى حجرا یسیر

در مرج عذراء

کاروان اسیران به دوازده میلی دمشق یعنی مرج عذراء رسید. نام مرج عذراء برای حجر نامی آشنا بود، زیرا او فاتح آن سرزمین بود. وقتی که در پاسخ پرسش از نام آن سرزمین گفتند، این جا مرج عذراء است، گفت:

«الحمدلله، من نخستین کسی بودم که در راه خدا قدم در این سرزمین گذاشتم و من بودم که این جا را فتح کردم، ولی اینک مرا در بند زنجیر به این جا آورده اند. (1)باری ورود کاروان به مرج عذراء به اطلاع معاویه رسید. معاویه با حضور بزرگان شام، نامۀ زیاد را باز، و شروع به خواندن کرد. پیداست که زیاد چگونه جنایت خود را خدمتی بزرگ برای معاویه و استواری خلافت او قلمداد کرده بود:

ماجرای خطرناکی بود اما به یاری خدا به بهترین وجهی خاتمه یافت. آشوب گران به جای خود نشستند و امیرالمؤمنین (معاویه) از زحمت آنان رهایی یافت. گروهی از فتنه جویان و در رأس آنان حجر بن عدی که خود را از مسلمانان جدا نموده و به جنگ آماده شده بودند، مغلوب گشتند. و ما به یاری خدا بر آنان پیروز شدیم.

برای این که جای تردید باقی نماند،بزرگان،معتمدان، نیک خواهان، پیرمردان و دین داران کوفه را دعوت کردم تا به هر آن چه به چشم خود دیده و می دانستند گواهی بدهند. شهادت آنان در آخر این نامه نوشته شده است.»

در این هنگام نامه شریح بنهانی نیز که در آن از جعل شهادت به نام وی، پرده برداشته و حجر را ستوده بود خوانده شد.

معاویه پاسخ زیاد را چنین نوشت:

«در کار حجر تأمل بسیار کردم، گاهی او را در خور عفو، و زمانی سزاوار قتل یافتم.»


1) طبقات، ابن سعد، ج 6 ص 219؛ تاریخ یعقوبی، ج 2 ص 219.

طبعاً این جواب، تردید آمیز بود. وقتی زیاد از مضمون آن آگاه شد، نامه ای به وسیله زید بن حجیه برای معاویه فرستاد و در آن تذکر داد که اگر تو را به این سرزمین نیاز است، باید حجر و یارانش را از میان برداری. یزید بن حجیه در راه بازگشت به شام در مرج عذراء به حجر و همرزمانش برخورد و به به آنان گفت:

«راه نجاتی برای شما نمی بینم. من نامه ای آورده ام که در آن صحبت از قتل شماست، اگر پیامی برای معاویه دارید بگویید تا من به استحضار وی برسانم.»

حجر گفت: «به معاویه بگو گواهانی که بر ضد ما گواهی داده اند از روی دشمنی و حسد به ما تهمت زده اند.»

یزید پس از رسیدن به شام نامۀ زیاد و پیغام حجر را به معاویه رسانید. او گفت: حرف «یزید» صحیح تر است تا حرف «حجر».

آن گاه عامر بن اسود را به مرج عذراء فرستاد تا از حال دو تن از اسیران خبر بگیرد. هنگام بازگشت او، حجر به وی گفت:

«از جانب من به معاویه بگو، ما به خاطر امانی که زیاد به ما داده نزد تو آمده ایم. از خدا بترس و در ریختن خون ما شتاب مکن». حجر این سخنان را با تأکید و تکرار گفت. عام از تکرار سخنان او بر آشفت، حجر به سرزنش وی پرداخت و گفت:

فکر تو همه این است که از معاویه جایزه بگیری. اما من و یارانم که فردا کشته خواهیم شد، در اندیشۀ دیگری هستیم. پس مرگ و زندگی ما برای تو یکسان است، بنابراین راه خود را در پیش بگیر و برو.

«عامر» از این سرزنش شرمسار گشت و سوگند خورد که پیغام حجر را به معاویه خواهد رسانید و در نجات وی خواهد کوشید.

پس از بازگشت عامر، گفتگو دربارۀ سرنوشت زندانیان آغاز گردید. برخی از حاضران مجلس، در مورد بستگان یا دوستان خود که جزو متهمین بودند، شفاعت کردند و شفاعت آنان قبول شد.

مالک بن هبیره هم دربارۀ حجر بن عدی وساطت کرد، اما معاویه نپذیرفت بلکه برآشفت و گفت:

حجر، بزرگ قوم است بیم دارم که اگر آزاد شود کوفه را بر ضد من بشوراند، و

فردا ناگزیر شوم تو و یارانت را برای فرو نشاندن فتنه او، به عراق روانه کنم.»

مالک پاسخ داد:

معاویه انصاف ندادی. من همراه تو در جنگ صفین جنگیدم و تو پیروز شدی و کارت بالا گرفت ولی امروز در مورد پسر عمویم از تو خواهشی می کنم و تو پاسخ رد به من می دهی و به دستاویز بیم شورش و فتنه، به خواهش من ترتیب اثر نمی دهی؟»

مالک این را گفت و خشمگین از مجلس خارج شد.

معاویه برای این که کار یکسره شود، سه نفر به نام «هدبه»، «حصین» و «ابوشریف» را مأمور کرد که بیدرنگ به مرج عذراء بروند و عفو شدگان را آزاد کنند و حجر و بقیه متهمان را به قتل برسانند.

مأموران به مرج عذراء رسیدند.

«آخرین شب»

برنامۀ عبادت و راز و نیاز پر سوز و گداز حجر و یارانش در شب آخر، تعجب و تحسین مأموران را برانگیخت و همه را تحت تأثیر قرار داد. مأموران گفتند: امروز صبح دیدیم که نماز را طولانی برگزار کردید و خوب دعا خواندید. اینک بگویید نظر شما درباره عثمان چیست؟

پاسخ دادند: او نخستین کسی است که در حکومت اسلامی ستمگری کرد و حق را زیر پا گذاشت. (1)

مأموران گفتند: معاویه شما را خوب شناخته است. اینک ما مأموریت داریم به شما پشنهاد کنیم که از علی بیزاری بجویید و به او بدگویی کنید. اگر این کار را کردید شما را آزاد می کنیم ولی اگر خودداری کردید شما را به قتل خواهیم رساند. به نظر معاویه، خون شما به واسطه شهادت مردم کوفه هَدَر، و قتل شما واجب است. اما در عین حال امیرالمؤمنین (علیه السلام) شما را عفو می کند. از این مرد تبری بجویید تا شما را آزاد کنیم.


1) نَفَس المَهْموم، ص 80.

همه پاسخ دادند: هرگز این کار را نخواهیم کرد. و طبق نوشته مسعودی گفتند:

«شکیبایی بر تیغ تیز برای ما آسان تر از قبول پیشنهاد شماست. ما هرگز تن به چنین کار زشت و ننگین نخواهیم داد. از مرگ استقبال می کنیم و ورود به خدمت پیامبر و علی را بر داخل شدن در آتش دوزخ ترجیح می دهیم. (1)

معاویه و مُزدوران وی گمان می کردند اکنون که حجر بن عدی اسیر و در زنجیر و در دو قدمی مرگ است، در برابر شبح قتل روحیه اش ضعیف خواهد شد. در حالی که حجر و همرزمانش هوشیار تر از آن بودند که از مقاصد پلید و شوم معاویه آگاه نباشند و شجاع تر از آن بودند که از مرگ بترسند. از این رو به چنین کاری تن نداده، همچنان موضع شجاعانه خود را حفظ کردند.

معاويه و حجر هر دو می دانستند که بیزاری و تبرّی حجر و یارانش از علی علیه السلام خود بزرگ ترین پیروزی برای هدف معاویه یعنی ترویج دشنام دادن به علی به حساب می آید و اگر حجر، تن بدان کار می داد راه دشنام دادن به علی (علیه السلام) را برای همیشه هموار می ساخت و هر مقاومتی را در برابر آن در هم می شکست. بدین سبب حجر و یارانش از بیزاری جستن از علی (علیه السلام) به شدت خودداری کرده همگی به استقبال مرگ شتافتند. (2)

حماسه شهیدان

باری هفت تن از همراهان حجر آزاد و باقی به مرگ محکوم شدند. (3)

هنگامی که نوبت قتل حجر وفادار و بزرگوار رسید، از دژخیم خود اجازه خواست دو رکعت نماز بخواند. او موافقت کرد. حجر به نماز ایستاد و نماز را طول داد. (4)پرسیدند: آیا از ترس مرگ نماز را طول دادی؟ گفت:


1) مروج الذهب، ج 3 ص 4.

2) اعیان الشیعه، ج 1 ترجمه فارسی ص 358.

3) این هفت تن عبارت بودند از دو نفری که بعداً به گروه 12 نفری پیوسته بودند به اضافه پنج نفر به اسامی: ارقم بن عبدالله، کریم بن عفيف، عاصم بن عوف، ورقاء بن سمی، عبدالله بن حويه.

4) مروج الذهب، ج 3 ص 4.

«به خدا سوگند در عمرم هر وقت وضوء گرفته ام، دو رکعت نماز خوانده ام، و هرگز نمازی به این کوتاهی نخوانده ام و برای این که خیال نکنید من از مرگ می ترسم، به این کوتاهی خواندم. (1)آن گاه سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت:

«پروردگارا شِکوه ستمگران را به درگاه تو می کنیم. کوفیان برضد ما شهادت دروغ دادند و شامیان ما را می کشند. اگر مرا در این جا بکشند، نخستین مجاهد اسلامی خواهم بود که در این جا خونش ریخته می شود. من نخستین کسی بودم که پرچم اسلام را در این سرزمین به اهتزاز درآوردم.»

آن گاه گفت:

«بعد از مرگ من، زنجیر از دست و پایم باز نکنید و خون پیکرم را نشویید زیرا می خواهم روز رستاخیز، با همین وضع با معاویه روبه رو شوم. (2)

«هدبه» در آخرین لحظه به حجر پشنهاد کرد که اگر هم اکنون از علی (علیه السلام) بیزاری جویی تو را آزاد خواهم کرد.

حجر گفت: «با آن که قبر خود را حفر شده، کفن خویش را گسترده، و شمشیر مرگ را عریان می بینم هرگز به آن چه شما می گویید تن در نمی دهم.» (3)

گویی در این هنگام حجر پیشگویی امیر مؤمنان (علیه السلام) را به یاد آورد که روزی به وی فرمود:

«حجر چه خواهی کرد اگر تو را زیر شکنجه قرار داده مجبور کنند که به من بدگویی کنی؟»

حجر عرض کرد: اگر مرا چنین در فشار گذاشتند چه کنم؟

علی (علیه السلام) فرمود: به من بدگویی بکن ولی از من تبری مجوی زیرا من پیرو آیین حق هستم. (4)

امیر مؤمنان (علیه السلام) بر فراز منبر در شهر کوفه فرمود: مردم شما را مجبور به بدگویی نسبت به من می کنند، بدگویی بکنید و شما را مجبور به تبری جستن از من می کنند، از من تبری نجویید، زیرا من پیرو آیین محمد صلى الله عليه و آله هستم.


1) البداية والنهاية، ج 8 ص 50، تاريخ يعقوبي ج 2 ص 219.

2) الاستيعاب، ج 1 ص 356؛ الاصابه ج 1 ص 313؛ اسد الغابه، ج 2 ص 386؛ تاریخ ابن عساکر، ج 4 ص 86، مستدرک حاکم، ج 3 ص 469.

3) مستدرک حاکم، ج 4 ص 469.

4) رجال کشی، ص 94 - شاید فرق بین بدگویی کردن و تبری جستن این باشد که بدگویی متوجه شخص آن حضرت بود، در حالی که تبری جستن، مربوط به «مکتب» و موضع عقیدتی اوست که همان اسلام و تشیع است و طبعاً نباید از مکتب تبری جست. و شاهد این معنی حدیثی است که در کتاب، وسائل الشيعه (ج 6 ص 476 - بحث تقیه) از امیر مؤمنان (علیه السلام) نقل شده است و خلاصه مضمون آن این است که:

سرانجام دژخیم، مأموریت خود را انجام داد و رگ های گردن حجر را قطع کرد و خون پاک یار پاکباز و سرفراز علی (علیه السلام) ریخته شد.

رفتار معاویه با حجر و همرزمانش از منحط ترین روش هایی بود که یک حکومت دربارۀ مردم به کار می بندد. و از آن پست تر و منحط تر این بود که فرزند جوان حجر را که هیچ کس نمی گفت دستی در این کار داشته است، با پدرش حجر به قتل رسانید.

معاویه و زیاد بن ابیه می خواستند از عاطفه پدری حجر نسبت به فرزندش که به گمان خودشان بر جان او می ترسید، بهره برداری کنند به این امید که شاید دل حجر نرم گردد و خود از علی علیه السلام بیزاری جوید و یا آن که فرزندش از علی تبری کند. لیکن حجر هنگامی که از تصمیم آنان آگاه شد، از آنان درخواست کرد تا فرزندش را پیش از او بکشند. آنان نیز درخواست او را پذیرفتند. آن گاه رو به حجر نموده وی را مورد استهزاء قرار داده گفتند: خیلی زود داغ فرزند را نصیب خود کردی. اما آنان در این فکر سخت اشتباه کرده بودند. معاویه و اطرافیانش کوچک تر از آن بودند که با مقاصد پست و آرمان های منحط خود، به اوج هدف عالی و آرمان بلند حجر بن عدی دست یابند.

باری حجر پاسخ داد: «ترسیدم که فرزندم وضع هولناک شمشیر را بر گردن من ببیند و پس از من از علی (علیه السلام) تبری و بیزاری جوید. (1)

ولی «مسعودی» می گوید: از حجر فقط یک دختر ماند و او همان بود که در فراق پدر، اشعاری را که در صفحات پیش نقل شد، سرود.



1) اعیان الشیعه ج 1 ترجمه فارسی ص 358 - در مورد فرزند یا فرزندان حجر، سخن مورخان یکی نیست، به گفته برخی حجربن عدی دو پسر به نام عبدالله و عبدالرحمن داشت و هر دو شیعه بودند و در جنگ «مختار بن ابی عبیده» با «مصعب بن زبیر» همراه مختار بودند و در این جنگ کشته شدند (الاصابه، ج 1 ص 314؛ تاریخ ابن عساکر، ج 4 ص 85، قاموس الرجال، ج 3 ص 88 - التلخيص، ذهبی در حاشیه مستدرک حاکم ج 3 ص 468.)

علاوه بر حجر، شش نفر از یاران او نیز در مرج عذراء کشته شدند که اسامی آنان به قرار زیر است:

1- شریک بن شداد حضرمی

2- صیفی بن فسیل شیبانی

3- قبيصة بن ضبيعه عبسى

4- محرز بن شهاب منقری

5- کدام بن حيان عنزی

6-عبد الرحمن بن حسان عنزی. (1)

بازتاب شهادت حجر بن عدى

خبر شهادت جانگداز حجر دلیر و همرزمان جانباز او بازتابی وسیع داشت، این حادثه دلخراش موجی از نفرت و انزجار از حکومت پلید معاویه، در سراسر جامعۀ اسلامی به وجود آورد و افکار عمومی را چنان تکان داد که از همه جا صدای اعتراض نسبت به کشتارهای بی رحمانه معاویه برخاست، مخصوصاً مردم عراق از این فاجعه بسیار ناراحت بودند و می گفتند: «نخستین ذلت و خواری که گریبانگیر مردم کوفه شد، مرگ امام حسن مجتبی (علیه السلام)، قتل حجر، و پیوستن «زیاد» به معاویه، به عنوان پسر «ابوسفیان» است. (2)

ولی پیشاپیش همه اعتراض کنندگان، حسین بن على علیه السلام بود. حسین بن علی (علیه السلام) طی نامه شدید اللحنی به معاویه اعتراض کرد و او را در قتل حجر و یارانش مورد انتقاد قرار داد. نامه حسین بن علی (علیه السلام) در پاسخ نامه معاویه بود که طی آن از رهبری جنبش های ضد اموی به وسیله امام حسین (علیه السلام) اظهار


1) الغدیر، ج 11 ص 53.در تنظیم سرگذشت و مبارزات حجر بن عدی علاوه بر منابع تاریخی که نام برده شد از مقاله مرحوم دکتر ناظرزاده کرمانی در سالنامه مکتب تشیع نیز سود برده شده است.

2) تاريخ طبری، ج 6 ص 156.

نگرانی و گله نموده بود. حسین بن علی علیه السلام در پاسخ وی نوشت:

«اما بعد نامۀ تو، به دستم رسید، نوشته ای که خبرهایی از من به گوش تو رسیده است که به گمان تو هیچ وقت زیبنده من نبوده و تو آن ها را در خور شأن نمی دانسته ای. باید بگویم تنها خدا است که انسان را به کارهای نیک هدایت نموده توفیق اعمال خیر را به انسان می دهد. اما آن چه از ناحیه من به گوش تو رسیده، یک مشت سخنان بی اساسی است که چاپلوسان و سخن چینان تفرقه انداز و دروغ پرداز، از خود ساخته و پرداخته اند. من نه تدارک جنگی بر ضد تو دیده ام و نه قصد خروج بر ضد تو داشته ام و این، نه به خاطر ترس از تو، و بیم عذرخواهی از تو، یا دوستان ستمگر و بیدین توست که پیروان حزب ستمگران و برادران شیطانند، بلکه به واسطه ترس از خدا می باشد. آیا تو نبودی که حجر بن عدی و یاران او را که همه از نمازگزاران و پرستش کنندگان خدا بودند، کشتی ؟ آیا حجر و یارانش گناهی غیر از این داشتند که با ظلم مبارزه می کردند. بدعت ها را ناروا می شمردند، امر به معروف و نهی از منکر می نمودند و در راه خدا از سرزنش هیچ سرزنش کننده ای باک نداشتند. تو، به حجر و یارانش امان دادی و سوگندی اکید یاد کردی و به آنان اطمینان کامل دادی که به واسطه حوادث گذشته آزارشان نکنی و کینه های گذشته را کنار بگذاری، ولی پس از آن همه امان ها و سوگندها، دست به خون پاک آن ها آلودی و مرتکب ستم و تجاوز شدی و در پیشگاه خدا به خود جرأت گناه دادی و سوگند خدایی را سبک شمردی...» (1)

معاویه در سالی که حجر بن عدی و یارانش را کشت، به حج رفت و در مکه با حسین بن علی علیه السلام ملاقات کرد. وی در این ملاقات از راه طعنه به آن حضرت گفت:

• آیا شنیدی که ما با حجر بن عدی و یارانش و شیعیان پدرت چه کردیم؟

1) الامامة و السياسة، ج 1 ص 181 ؛رجال کشی، ص 49 با اندکی تفاوت؛ احتجاج طبرسی، چاپ نجف ص 161 ؛ انساب الاشراف، ج 3 ص 153، چاپ بیروت. نامۀ امام حسین (علیه السلام) مفصل است و ما تنها قسمت مربوط به حجر را نقل کردیم.

•

چه کردی.

•

آنان را کشتیم و کفن کردیم و بر آنان نماز گزاردیم.

حسين بن على عليه السلام لبخندی زد و فرمود:

• آنان دشمنان تو بودند و تو با آنان چنین رفتار کردی، ولی بدان اگر ما پیروان و دوستان تو را بکشیم، نه بر آنان نماز می خوانیم و نه کفن می پوشانیم و نه آنان را دفن می کنیم (زیرا آنان را مسلمان نمی دانیم). (1)

اعتراض عایشه

یکی دیگر از کسانی که به قتل حجر اعتراض کرد، عایشه بود. با آن که عایشه میانه خوبی با امیر مؤمنان علیه السلام نداشت و به همین جهت چندان دلش به حال یاران آن حضرت نمی سوخت، اما عظمت شخصیت حجر از یک سو، و اهمیت فاجعه (که طی آن گروهی از پاکمردان به قتل رسیدند) از سوی دیگر عایشه را وادار به اعتراض کرد. به گفته بعضی از مورخان، عایشه پس از دستگیری حجر و انتقالش به شام، شخصی را نزد معاویه فرستاد تا مانع کشتن حجر شود ولی وقتی فرستاده او به شام رسید که کار از کار گذشته بود. (2)

در هر حال معاویه در سفری که به منظور اخذ بیعت برای ولیعهدی پسرش «یزید» وارد مدینه شد به خانه «عایشه» رفت، عایشه در این گفتگو در مورد قتل حجر و یارانش به معاویه اعتراض کرد و او را سخت مورد ملامت قرار داد. معاویه به بهانه این که: «گناه قتل حجر به گردن کسانی است که برضد او شهادت داده و طومار امضاء کرده اند» (3)خود را تبرئه کرد و گفت:

«حساب مرا با آنان به روز قیامت واگذار.» (4)

عایشه گفت: از پیامبر اسلام شنیدم فرمود: بعد از من هفت نفر کشته می شوند


1) سفينه البحار ج 1 ص 224 -ماده ح؛ تاریخ یعقوبی، ج 2 ص 219.

2) تاریخ طبری، ج 6 ص 156 - طبقات ابن سعد، ج 6 ص 220؛ اسد الغابه، ج 1 ص 386؛الاستیعاب، ج 1 ص 355.

3) مدرک اخیر ص 357؛ تاریخ طبری، ج 6 ص 156.

4) الامامة والسياسة، ج 1 ص 183 ؛ الاستيعاب، ج 1 ص 356؛ اسد الغابه، ج 1 ص 386.

که خدا و اهل آسمان از قتل آنان خشمگین خواهند شد. (1)

چهار جنایت بزرگ

حسن بصری نیز یکی دیگر از افرادی بود که قتل حجر و یارانش را محکوم کردند. او با این که هوادار عثمان بود، و با امیر مؤمنان (علیه السلام) دشمنی داشت اما جنایت های معاویه را محکوم کرد. او گفت:

معاویه دست به چهار جنایت و عمل ننگین زده است که هر کدام از آن ها کافی است که او را برای همیشه گرفتار خشم و عذاب الهی گرداند:

1.

او به کمک گروهی از نا بخردان، بر امت اسلامی چیره شد و سرنوشت مسلمانان را در دست گرفت بدون آن که با آنان مشاوره کند. در حالی که رجال با فضیلت و عده ای از یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله) در میان امت بودند.

2.

پسر شراب خوار و مست خود را که لباس حریر می پوشید و به ساز و آواز مشغول بود ولیعهد خود کرد.

3.

زیاد بن ابیه را (که از بستر نامشروعی متولد شده بود) برادر خود (پسر ابوسفیان معرفی کرد) در حالی که پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) فرمود:

«فرزند متعلق به شوهر زن است و زناکار باید سنگسار شود.» (2)

4. او دست به خون حجر آلوده کرد. وای بر او از بابت قتل حجر و یارانش.(3)

آرزوی مرگ

موج غم و اندوه تلخی که شهادت حجر بن عدی و همرزمانش به وجود آورد، منحصر به این ها نبود بلکه این خبر در اقصی نقاط کشور پهناور اسلامی با عکس -


1) تاریخ ابن عساکر، ج 4 ص 86؛ البداية و النهاية، ج 8 ص 55. در مدرک اخیر، به جای «هفت نفر» گروهی از مردم ذکر شده است.

2) الولد للفراش و للعاهر الحَجَر.

3) تاریخ طبری، ج 6 ص 157.

العمل شدید مردم رو به رو شد. از آن جمله ربیع بن زیاد حارثی استاندار معاویه در منطقه خراسان، با این که خود از اعضای حکومت معاویه بود، همین که خبر قتل حجر را شنید، گفت:

«خدایا اگر ربیع در پیشگاه تو آبرو دارد، مرگ او را برسان. دعای او به هدف اجابت رسید و هنوز از مجلس برنخاسته بود که جان به جان آفرین تسلیم کرد. (1)

حسن بصری می گوید: از طرف معاویه در خراسان مأموریت نظامی داشتم. فرمانده ما یکی از تابعین بود. روزی نماز ظهر را با امامت او خواندیم. پس از نماز، او به منبر رفت و گفت:

«مردم حادثه بزرگی در جهان اسلام رخ داده است که پس از مرگ پیامبر (صلی الله علیه و آله) چنین حادثه ای رخ نداده بود. به من خبر رسید که معاویه، حجر بن عدی را کشته است. اگر مسلمانان غیرت داشته باشند معاویه را به کیفر این جنایت بزرگ برسانند چه بهتر وگرنه از خداوند خواستارم به زودی مرگ مرا برساند حسن بصری می گوید: همان روز این مرد از دنیا رفت. (2)

توجیهات بی اساس

چنان که گفتیم، فاجعه قتل حجر و یارانش انعکاس وسیعی در افکار عمومی داشت و برای معاویه گران تمام شد، معاویه می خواست با عذر تراشی ها و دروغ پردازی هایی خود را تبرئه کند، ولی هرگز نتوانست قتل حجر و یارانش را که از بهترین مردان جامعه اسلامی بودند، توجیه نموده خود را از این جنایت بزرگ، تبرئه کند. او در مقابل فشار مردان حقگو و اعتراض های شخصیت های بزرگ آن روز دستاویز ها و بهانه های مختلفی پیش می کشید و هر بار عذر مضحکی عنوان می کرد. او گاه می گفت:

«مصالح عالی امت، ایجاب می کرد حجر و همراهانش کشته شوند. زیرا وجود آنان مایه فساد و موجب فتنه و آشوب در میان امت بود. و من فکر کردم قتل


1) اسد الغابه، ج 1 ص 386؛ الاستيعاب، ج 1 ص 358.

2) سفينه البحار، ج 1 ص 224.

یک نفر برای حفظ مصالح مردم، بهتر از بقای او و ایجاد فتنه است.» (1)

و گاه می گفت:

«آنان را من نکشتم، بلکه کسانی کشتند که بر ضد آنان شهادت دادند.» (2)

و گاهی نیز گناه قتل حجر و یارانش را به گردن زیاد می انداخت و می گفت:

«چه کنم زیاد دربارۀ آنان نامه ها به من نوشت و تأکید کرد و گزارش داد که اگر زنده بمانند اسباب دردسر شده شکافی به وجود خواهند آورد که به این زودی پر نخواهد شد.» (3)

یا این که می گفت: پسر سمیه مرا به این کار وادار کرد و من حرف او را پذیرفتم. (4)

سئوالی که در این جا پیش می آید و در دادگاه تاریخ مطرح است، این است که: آیا مصالح عالی امت ایجاب می کرد که بزرگ مرد شایسته اسلام یعنی مؤمنان در بالای منابر مورد لعن و ناسزا گویی قرار گیرد و مردم از او تبّری بجویند؟ و اگر این کار را نمی کردند موجب بروز فتنه و فساد می شد؟ آیا مخالفت با چنین بدعت ننگینی، در آیین اسلام مجوز قتل کسی می گردد؟

آیا شهادت هایی که زیاد بن ابیه برضد حجر و یارانش جمع آوری کرد راست بود؟ یا چنان که اشاره کردیم عموما شهادت های دروغی بود که با تطمیع یا تهدید از مردم گرفته شده بود؟ مگر شریح بن هانی یکی از بزرگان آن روز که از زبان او شهادت نامه ای برضد حجر جعل شده بود، در نامه ای خطاب به معاویه، آن شهادت نامه را تکذیب نکرد؟ (5)آیا این شهادت ها بود که مجوز قتل حجر بود؟ از همه مضحک تر، این عذر معاویه است که می گفت: «زیاد» مرا وادار به این کار کرده و آن قدر تأکید نمود تا من دستور قتل حجر را صادر کردم.

باید پرسید: آیا معاویه حکمران زیاد و فرمانبر او بود یا برعکس؟ آیا کسی که


1) الغدير، ج 11 ص 57 ؛ البداية والنهاية، ج 8 ص 55.

2) تاریخ طبری، ج 6 ص 156 - الاستيعاب، ج 1 ص 358؛ البداية والنهاية، ج 8 ص 53.

3) اسد الغابه، ج 1 ص 386؛ الاستيعاب، ج 1 ص 356.

4) تاریخ طبری، ج 6 ص 156.

5) این نامه در صفحات گذشته درج شده است.

می باید در این باره تصمیم بگیرد، معاویه بود یا زیاد؟

این عذر معاویه چه قدر شباهت به عذر پسرش یزید دارد که بعدها، گناه قتل امام حسین (علیه السلام) و یارانش را به گردن عُبِیْدُ الله پسر همین زیاد انداخت و گفت:

«این» کار، کار عبید الله است».

چرا حجر بن عدی تقیه نکرد؟

اکنون که مبارزات حجر و انعکاس شهادت او را خواندید، ممکن است در این جا سئوالی پیش آید و آن این است که چرا حجر بن عدی و یارانش تقیه نکردند؟ و آیا در مواردی که جان انسان در خطر است تقیه واجب نیست؟ و اگر آن روز افشاگری و مبارزه علنی واجب بود، چرا شخصیت های بزرگ دیگر از یاران امیر مؤمنان عليه السلام قيام و مبارزه نکردند؟ به عبارت دیگر، آیا حجر و همرزمانش به قیامی حساب نشده و انقلابی زودرس و عجولانه دست زدند و بی جهت جان خود را به خطر انداختند و کاری شبیه انتحار انجام دادند؟ یا گروه دوم که ظاهراً خاموش بودند و ساکت و این مسیر را نپیمودند، افرادی وظیفه نشناس و ترسو و بی تفاوت و نا آگاه بودند؟

پاسخ:

باید توجه داشت که اصولاً موقعیت ها و موارد و اشخاص با هم فرق می کنند.

گاهی خطری که از ناحیه دشمن متوجه است، چندان مهم نیست و اساس مکتب را تهدید نمی کند. در چنین مواردی می توان تقیه نمود. ولی گاهی خطر چنان جدّی و مهم است که اساس مکتب و مذهب در معرض خطر قرار می گیرد. طبعاً در چنین مواردی که سکوت و بی تفاوتی و تسلیم و سازش به قیمت نابودی مکتب تمام می شود تقیه جائز نیست بلکه باید با تحمل همه خطرات مبارزه و مقاومت کرد.

البته لازم نیست چنین خطری از ناحیه یک توطئه و دسیسه بزرگ متوجه گردد بلکه گاهی ممکن است یک اقدام کوچک، یا یک سکوت از یک پیشوای بزرگ مذهبی در برابر عملی نامشروع، اساس مکتب را به خطر بیندازد. در چنین مواردی

سکوت پیشوا و رهبر که موجب تزلزل مکتب می گردد، جائز نیست.

حدیثی از پیشوای ششم نقل شده است که شاهد این معنی است. زُرارة یکی از یاران امام صادق (علیه السلام) از آن حضرت پرسید: آیا کشیدن مسح پا (در وضوء) از روی کفش (مطابق روش اهل سنت) از روی تقیه جائز است؟

حضرت فرمود: سه چیز است که من هرگز در آن ها تقیه نمی کنم:

1.

شراب خواری

2.

کشیدن مسح از روی کفش (در وضوء)

3.

حج تمتع. (1)

یعنی به هر قیمت تمام شود، شراب نمی خورم، از روی کفش مسح نمی کشم و حج تمتع را ترک نمی کنم.

نکته حدیث در این جاست که حضرت نگفت واجب است مسلمانان در این سه مورد تقیه نکنند، بلکه فرمود: که «من تقیه نمی کنم» پیدا است اگر پیشوای بزرگی مانند امام صادق علیه السلام در چنین مواردی که نشان دهنده طرز تفکر، و امتیاز فقه شیعه است، تقیه نماید فقه شیعه و مبانی تفکر شیعه از بین می رود. از این رو به هر قیمت تمام شود، تقیه نمی کند (گو آنکه برای دیگران تقیه در این مورد جایز باشد).

رفتار رهبران مذهبی دیگر نیز چنین است. مثلاً اگر یک مجتهد بزرگ و مرجع تقليد بخواهد از روی تقیه علناً شراب بخورد یا همسر خود را بی حجاب در یک مجمع عمومی بیاورد، دیگر به هیچ وجه نمی توان حرمت این عمل را به مردم ثابت کرد. به همین جهت تقیه از چنین شخصی در چنین مواردی پذیرفته نیست.

اکنون که مطلب قدری روشن شد، برگردیم به اصل بحث و این که چرا حجر تقیه نکرد؟

حجر بن عدی پس از شهادت امیر مؤمنان علیه السلام در میان شیعیان، سَمبُل تشیع، و چهره درخشانی بود. سکوت و سازش او با حکومت معاویه، تشیع را با خطر جدی روبرو می ساخت. از این رو سکوت شخصیت هایی مثل او جائز نبود.


1) وسائل الشيعه، ج 6 ص 469.

ولی افرادی که هم سطح او نبود، چنین وضعی نداشتند و می توانستند تقیه کنند.

بنابراین، هم آنان که مبارزه و جانبازی و فداکاری کردند، به وظیفه خود عمل نمودند، و هم افرادی که به این مبارزه نپیوستند کوتاهی نکردند. به عبارت دیگر در محیط پر خفقانی همچون محیط حکومت معاویه که تبلیغات دروغین دستگاهش که به وسیلهٔ جیره خواران و مزدوران و پاره ای از دانشمندان دین فروش همچون ابو هُریره که زمانی هم در صف صحابه پیامبر (صلی الله علیه و آله) قرار داشته اند، چنان اوج گرفته که مردم به کلی از حقائق اسلام و آن چه حکومت جبار با آنان می کند، بی خبر مانده اند. و مکتب انسان ساز علی (علیه السلام) با تمام نقاط درخشانش چنان سانسور شده و زیر پرده های سکوت و خفقان قرار گرفته که برای عقب راندن این ابرهای ضخیم و تیره و تار قُربانیانی لازم است که مرگشان طوفان های عظیم به پا کند. در این گونه موارد - ولو به عنوان واجب کفایی - افشاگرانی لازم است تا سرحد مرگ و قُربانی شدن در این راه پیش بروند.

ولی آیا شهادت همه کس طوفان زا و موج افکن است. آیا از دست رفتن هر کسی می تواند لرزه بر افکار خفته بیفکد؟.. و پایه های این حکومت را بلرزاند؟.. مسلماً نه.

حجر بن عدی،ها میثم تمّارها، و در موارد مشابه، ابوذرها، و عمّار ها، می بایست در این میدان ها گام بردارند و دست به افشاگری بزنند و دیدیم که خونشان چه طوفانی بپا کرد.

«حجر بن عدی» و یارانش بعد از آن که مهر سکوت را در عصر خفقان معاویه شکستند و همه جا را با طنین رعد آسای گفتار خود به لرزه درآوردند و به روشنگری پرداختند، بی آنکه حاضر شوند جان خود را با گفتن یک جمله ساده در مورد جدایی از مکتب علی (علیه السلام) نگهدارند، شربت شهادت نوشیدند. ولی در صفحات گذشته دیدیم که مرگشان چه طوفانی از خشم و اعتراض در سراسر حجاز و عراق برانگیخت. طوفانی که معاویه هرگز انتظارش را نداشت.

و اما آنان که در درون حکومت های فاسد نفوذ کردند و به پست های حساس رسیدند، حسابشان جدا است. آنان نه به خاطر پول و ثروت و نه به خاطر مقام و موقعیت، بلکه به عنوان یک «تاکتیک حساب شده» زیر نظر پیشوایان بزرگ

اسلام، به این کارها دست زدند. و علاوه بر این که پناهگاهی برای ستمدیدگان بودند، و عملاً قسمتی از مظالم این دستگاه های جبار را خنثی می کردند، در تسریع نابودی آن ها سهم مؤثری داشتند و تنها به خاطر همین اهداف به چنان همکاری تن در می دادند.

ولی اشتباه نشود راه سوء استفاده در این زمینه آن چنان وسیع است که هر کس باید خود را در این گونه موارد متهم کند مبادا گرفتار وسوسه های دروغین گردد و به گمان خدمت به خلق خدا و پیشبرد هدف های انقلابی، در خدمت ظالمان و صاحبان «زر و زور» درآید و خود را «سلمان فارسی» یا «على بن يقطين» به شمارد. در حالی که در واقع نقش «ابن زیاد» یا «عُمَر سعد» را دارد. (1)

اشتباه «ولها وزن»

اشاره

در پایان این فصل، بی مناسبت نیست داوری «ولها وزن» آلمانی را دربارهٔ نهضت و شهادَت حجر بن عدی بررسی کنیم. وی در کتاب خود به نام الخوارج و الشیعه از این که افکار عمومی مسلمانان به سوی ماجرای حجر و یارانش و تقبیح قتل آنان معطوف گشته، سخت به تعجب افتاده است. وی عقیده دارد که قتل حجر و یارانش یک امر طبیعی بوده و منافات با قوانین اسلام نداشته است. آن گاه می پرسد: پس چرا مسلمانان، قتل آنان را تقبیح می کنند؟ او پس از این سئوال می کوشد عللی برای این امر بتراشد که همۀ آن ها دلالت دارد بر این که وی از تاریخ و حقائق اسلام و مخصوصاً از تاریخ زندگی مسلمانان در آن عصر و همچنین از شخصیت خود حجر كاملاً بی خبر بوده است.

وی سپس افکار عمومی را که بر ضد قتل حجر برانگیخته شده است، چنین توجیه می کند که مسلمانان کشتن هیچ کس را تجویز نمی کنند مگر آن که کسی مرتکب قتل شده باشد و چون حجر و یارانش هیچ کس را نکشته بودند، مسلمانان کشتن آنان را تقبیح نموده آن را فاجعه ای دردناک به شمار می آوردند. در صورتی که قیام بر ضد حکومت نیز موجب قتل خواهد بود.


1) در این زمینه پاسخ دیگری نیز گفته شده است که در کتب فقهی مورد بحث قرار گرفته است.

اشتباه بزرگ ولها وزن در اینجاست که او نمی داند اگر قیام بر ضد حکومتی موجب کیفر قتل است، قیام بر ضد حکومتی است که بر اساس موازین اسلام روی کار آمده باشد (نه این که فقط اسمش حکومت اسلامی باشد). ولی آیا حکومت ستمگر معاویه بر اساس موازین اسلامی روی کار آمده بود؟ آیا وی، روی چه مجوزی بر مردم حکومت می کرد؟ گرچه شیعه اصولاً خلافت و جانشینی پیامبر (صلی الله علیه و آله) را یک منصب الهی می داند و «شورا» را به رسمیت نمی شناسد، اما اگر فرضاً هم شورا را مجوز قانونی خلافت بدانیم، آیا معاویه با کدام شورایی به حکومت رسیده بود تا قیام بر ضد آن موجب قتل باشد؟

«ولها وزن» نمی داند که حجر مکرر می گفت: «من بیعت معاویه را نقض نکرده ام» (1)بلکه اقدام حجر در واقع انعکاس فریادها و نارضایی های مردم ستمدیده بود که مزدوران معاویه آن ها را در حلقوم ها خفه کرده بودند. ولی اگر هم نقض بیعت می کرد، باز جرمی محسوب نمی شد زیرا در آن زمان قیام بر ضد حکومت، در نظر مردم مسلمان، یک عمل قانونی محسوب می شد و علت آن این بود که مسلمانان حکومت بنی امیه را یک حکومت غاصب و ستمگر می دانستند و به همین دلیل افکار عمومی، از هر قیام و انقلابی که بر ضد این حکومت به وجود می آمد، پشتیبانی می کرد.

عمل حجر بن عدی و یارانش چیزی جز آن چه ما امروز «تظاهر اعتراض آمیز» می نامیم، نبود. زیرا حجر، بر ضد ستمگری و استبداد و اعمال ناروای معاویه و دشنام دادن به علی علیه السلام بر سر منابر، اعتراض می کرد. و این ناسزا گویی نتیجۀ تحریکات حکومتی بود که زیاد بن ابیه نمایندگی آن را داشت و حجر بن عدی، یار شُجاع و دلیر پیامبر، نمی توانست در برابر چنین خلافکاری ها و اهانت به دومین شخصیت والای جهان اسلام، صبر و شکیبایی نماید.و -چنان که در صفحات گذشته دیدیم - هنگامی که تحت تعقیب قرار گرفت، چون احساس کرد ممکن است میان طرفین کشتار وسیعی رخ بدهد، به مردمی که اطراف او جمع شده بودند تا با دشمنان او بجنگند اعلام کرد که متفرق شوند. آن گاه خود را


1) الغدير، ج 11 ص 41: تاریخ طبری، ج 6 ص 148 - 153.

در برابر امانی که گرفت، تسلیم دستگاه حکومت کرد. هیچ قانونی در دنیا شخصی را که مانند حجر به حکومتی اعتراض کند، محکوم به مرگ نمی سازد.

حقیقت این است که نه حجر و نه حتی یک نفر از یاران او، مبادرت به عملی نکرده بودند که استحقاق کیفر زندان داشته باشند چه رسد به این که آنان را محکوم به مرگ کنند. ولی چون این گروه به داشتن تمایلات آزادی خواهی معروف بودند و از سوی دیگر از وفادارترین یاران علی (علیه السلام) به شمار می رفتند و برای دستگاه حکومت اموی این فرصت پیش آمده بود که با یک کشتار دست جمعی جدید، همۀ آزاد مردانی را که زیر بار بردگی نمی رفتند و تن به ذلت نمی دادند و از ظلم و فساد و ستمگری ناراضی بودند، نابود سازد از این رو همۀ آنان را از پای درآورد.

آری معاویه که مورخان مزدور بنی امیه، او را چهرۀ بردبار و با گذشت ترسیم کرده اند بدون هیچ پروایی دست به خون بی گناهان آلود و حتی پیمانی را که بسته بود مبنی بر این که گذشته ها را فراموش کند، زیر پا گذاشت.

ولها وزن، می بایست بداند که اصولاً اسلام، مكتب عدالت و ضد ظلم و ستمگری است و هرگز ستمگری های افرادی که به نام خلیفۀ پیامبر (صلی الله علیه و آله) از هیچ ظلمی فرو گذار نمی کردند، نمی تواند مورد قبول اسلام و مسلمانان باشد.

به هر ترتیب، اگر فرضاً اعمال حجر بن عدى موجب کیفر مرگ برای او بود، می بایست او را پس از محاکمه و اثبات جرم، بکشند نه این که رفتار کینه توزانه و خارج از حدود عدالت و قانون با او بکنند. در صورتی که دژخیمان معاویه صریحاً به او اعلام کردند که وی را نه به خاطر اعمالی که انجام داده، بلکه به خاطر آن که از علی بیزاری و تبری نجسته است، خواهند کشت. حال آیا عدم بیزاری از علی، چه از طرف حجر باشد و چه از طرف شخصی دیگر باعث محکومیت به مرگ است؟ (1)

بنابراین اگر فاجعه قتل حجر و یارانش افکار عمومی را تکان داد، علت آن حق کشی ها و جنایت پیشگی حکومت معاویه بود نه عاملی که ولها وزن پنداشته است.


1) اعيان الشيعه، ترجمه فارسی، ج 1 ص 359-361.

اگر ولها وزن قتل گروهی از پاک ترین رجال اسلام را به دست جلادان مزدور حکومت معاویه یک امر طبیعی معرفی می کند حق دارد. زیرا او تحت تأثیر تعالیم «نیچۀ» آلمانی و اصول مکتب حزب نازی قرار گرفته است. اما می بایست بداند که منطق اسلام قابل قیاس با منطق نیچه یا دکترین حزب نازی نیست.

اما نه دفاعیات ولها وزن و نه توجیهات خود معاویه، هیچ کدام نمی تواند واقعیت ها را دگرگون سازد و بی شک معاویه در پیشگاه خدا، گرفتار کیفر این جنایت بزرگ خواهد شد. چنان که نشانه های آن از همان هنگام مرگ وی آشکار شد. او در دم مرگ دچار کابوس وحشتناکی شده بود و در حالی که به شدت دچار تشنج و درد بود، تکرار می کرد: «ای حجر مؤاخذه و گرفتاری من به خاطر تو طولانی خواهد بود.» (1)

اکنون قبر حجر و یارانش در 37 کیلومتری دمشق قرار گرفته و بر فراز آن مسجدی ساخته شده است. و نیز ضریحی جهت آنان توسط چند تن از نیکوکاران ایرانی ساخته شده و اسامی شهیدان روی سنگ قبر نوشته شده است.

این محل که در قدیم مرج عذراء نامیده می شده، اکنون توسط مردم محلی با حذف کلمه «مرج» به صورت «عدرا» (با دال) تلفظ می شود. (2)


1) ان یومی بک یا حجر بن عدى لطويل (البداية والنهاية، ج 8 ص 53).

2) شرح حال حجر بن عدی عیناً از کتاب شخصیت های اسلامی شیعه ج 2، شامل بحث های استاد جعفر سبحانی و تحقیق و تنظیم و نگارش مهدی پیشوایی نقل شد.

3- حضرت زینب دختر امیر مؤمنان (علیها السلام)

حضرت زینب کبری سلام الله علیها در سال پنجم هجری در زمان حیات پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) در شهر مدینه دیده به جهان گشود. (1)مادرش زهرا (علیها السلام) او را به حضور علی (علیه السلام) آورد و از او خواست نامی برای آن نوزاد انتخاب کند. علی (علیه السلام) اظهار داشت: من در این کار از رسول خدا سبقت نمی گیرم. در آن هنگام پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) در سفر بود. وقتی که پیامبر (صلی الله علیه و آله) از سفر بازگشت و علی (علیه السلام) از او درخواست کرد برای آن نوزاد اسمی انتخاب کند حضرت فرمود من در این کار از پروردگار خود سبقت نمی گیرم. در این هنگام جبرئیل نازل شد و پس از ابلاغ سلام الهی به حضرت گفت نام این نوزاد را «زینب» بگذارید. (2)بنابراین نام این بانوی بزرگ از طرف خداوند عالم برگزیده شده است.

زینب سومین فرزند علی (علیه السلام) و فاطمه زهرا (علیها السلام) و کوچک تر از حسین (علیه السلام) بود. در حدیثی آمده است که پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) فرمود: به افراد حاضر و غایب امتم توصیه می کنم که این دختر را احترام کنند زیرا او شبیه خاله اش ام کلثوم است. (3)


1) زينب كبرى، الشيخ جعفر النقدى ص 18. در تاریخ ولادت حضرت زینب اقوال دیگری نیز نقل شده است.

2) مدرک گذشته ص 17.

3) مرقد العقيلة زينب، شيخ محمد حسنيين السابقى ص 19 (به نقل از الطراز المذهب و الخصائص الزينبيه).

بانوی نمونه

زینب که در کانون وحی و دودمان نبوت چشم به جهان گشوده و ارزش های والای انسانی را از پدری همچون علی و مادری همانند زهرا به ارث برده بود، در خاندان امامت و در فضای پاک خانه علی (علیه السلام) و زهرا رشد و پرورش یافت. و درس تقوا، شجاعت، عفت و مبارزه با انحراف ها را از پدر و مادرش فرا گرفت و آن چنان به کمال معنوی و تعالی انسانی رسید که به عنوان «عقیله بنی هاشم» یعنی بانوی با شخصیت و بزرگوار هاشمی معروف شد. چنان که عبدالله بن عباس شاگرد بزرگ و برجسته علی (علیه السلام) وقتی که خطبه «فدک» حضرت زهرا (علیها السلام) را از طريق حضرت زینب نقل می کرد از او به عنوان عقلیه یاد کرد و می گفت: حدثتنی عقيلتنا زينب بنت على (علیه السلام). (1)

ابن اثیر جزری می نویسد: زینب بانویی عاقل، خردمند و زبان آور بود. (2)جلال الدین سیوطی نیز در کتاب رسالة الزینبیه از حضرت زینب با تعبیراتی مشابه تعبیرات ابن اثیر یاد می کند. (3)

مؤلف جنات الخلود می گوید:

زینب کبری در بلاغت،زهد، تدبیر و شجاعت، نظیر پدر و مادرش بود زیرا سر پرستی امور خاندان امام حسین (علیه السلام) بلکه همۀ هاشمیان بعد از شهادت حسین بن علی (علیه السلام) با رأی و تدبیر او صورت می گرفت. (4)

در برخی از روایات وارد شده است که هر وقت حضرت زینب به دیدار برادرش حسین بن علی می رفت، امام حسین (علیه اسلام) به احترام او از جا برمی خاست و او را در جای خود می نشانید (5)و این نشانۀ دیگری بر عظمت، شخصیت و کمال معنوی حضرت زینب به شمار می رود.


1) مقاتل الطالبيين، ابوالفرج اصفهانی ص 60.

2) كانت زينب امراءة عاقلة لبيبة جزلة (اسد الغابه، ج 5 ص 469 ).

3) زينب الكبرى، الشيخ جعفر النقدى ص 28.

4) مدرک گذشته ص 27.

5) مدرک گذشته ص 22.

ازدواج

هنگامی که زینب کبری (علیها السلام) به سن بلوغ و رشد رسید، افرادی از اشراف عرب و بزرگان قبائل برای خواستگاری او می آمدند ولی علی (علیه السلام) موافقت نمی کرد. شاید نظر علی (علیه السلام) به گفتار رسول خدا بود که روزی به فرزندان علی (علیه السلام) و جعفر نگاه کرد و فرمود:

دخترانمان برای پسرانمان، و پسرانمان برای دخترانمان. (1)

از این رو علی (علیه السلام) او را به ازدواج برادر زاده خود عبدالله بن جعفر که جوانی شایسته و بخشنده و جوانمرد،بود درآورد. (2)ثمرۀ این ازدواج چند پسر و دختر بود که متأسفانه تعداد آن ها در میان مورخان و نسب شناسان مورد اتفاق نیست. برخی از مورخان، فرزندان او را چهار تن به نام های، علی، عون اکبر، عباس، و ام کلثوم دانسته اند. و برخی دیگر از پسری به نام جعفر نیز یاد کرده اند. (3)سبط بن الجوزی او را فقط دارای دو پسر به نام های عون و عبدالله می داند. (4)ابن حزم اندلسی معتقد است او یک دختر و یک پسر به نام علی داشته است. (5)

ابن اثیر جزری فرزندان او را پنج نفر به این شرح می داند: علی، عون اکبر، عباس، محمد و ام کلثوم. (6)«طبرسی» فرزندان او را چهار نفر به نام های: علی،جعفر، عون اکبر، و ام کلثوم می داند. (7)در هر حال سرگذشت دو تن از این فرزندان یعنی عون و ام کلثوم در تاریخ تا حدی روشن است بدین معنی که: ام کلثوم را یزید بن معاویه خواستگاری می کرد، عبدالله بن جعفر گفت: اختیار این دختر دست دایی وی حسین بن علی (علیه السلام) است و امام حسین (علیه السلام) با پیشنهاد یزید مخالفت کرد و او را به پسر عمویش «قاسم بن محمد بن جعفر طیار» تزویج


1) مدرک گذشته ص 76.

2) شرح حال عبدالله بن جعفر در بخش اول این جزوه به تفصیل آمده است.

3) مدرک گذشته ص 126.

4) تذكرة الخواص، ص 321.

5) جمهرة انساب العرب، ابو محمد علی بن حزم اندلسی (متوفی 406) ص 38 و 68.

6) اسد الغابه، ج 5 ص 269.

7) اعلام الوری ص 204.

کرد و مهریه اش را مزرعه ای که حضرت در اطراف مدینه داشت قرار داد. (1)

و عون در کربلاء در رکاب امام حسین (علیه السلام) به شهادت رسید و بدین ترتیب زینب نیز همچون برادرش حسین فرزند جوان خود را در راه خدا قربانی داد و در این امر با امام حسین (علیه السلام) مواسات کرد.

دانش سرشار

شخصیت والای حضرت زینب کبری (علیها السلام) از ابعاد گوناگونی قابل بحث و بررسی است. یکی از این ابعاد دانش و آگاهی این بانوی بزرگ در زمینه معارف اسلامی است. زینب کبری از بانوان محدّثه بود. عالم بزرگ جهان تشیع مرحوم صدوق در بخشی از احادیث خود، سخنان حضرت زهرا (علیها السلام) را از طریق حضرت زینب نقل کرده است. (2)

«طبرسی» می گوید: زینب (علیها السلام) اخباری از مادرش زهرا (علیها السلام) نقل کرده است. (3)

«عِماد المحدثین» می گوید: زینب کبری از مادر و پدر و دو برادرش و همچنین از ام سلمه و ام هانی و زنان دیگر روایت می کرد. و امام چهارم (علیه السلام)، عبدالله بن عباس، عبدالله بن جعفر، فاطمه صغری دختر امام حسین (علیه السلام) و دیگران از او نقل روایت کرده اند. (4)

از سید نورالدین جزایری حکایت شده است که در کتاب خود به نام الخصائص الزينبيه نقل کرده که حضرت زینب در ایام اقامت پدرش علی (علیه السلام) در کوفه، در منزل خود برای زنان جلسه درس تفسیر قرآن داشت. (5)

مشهورترین روایتی که از حضرت زینب (علیها السلام) روایت شده است، خطبۀ مادرش فاطمه زهرا (علیها السلام) در مورد «فَدَکْ» است. همچنین حدیث معروف


1) وفاء الوفاء باخبار دارالمصطفى، ج 4 ص 1151؛ زينب الكبرى ص 129.

2) تنقيح المقال، ج 3 ص 79.

3) اعلام الوری با علام الهدی، فضل بن حسن طبرسی ص 204.

4) زينب الكبرى، ص 35.

5) زينب الكبرى، ص 36.

«ام ایمن» که طی آن پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) شهادت امام حسین (علیه السلام) را پیشگویی کرده بود از حضرت زینب (علیها السلام) نقل شده است (بخواست خدا در صفحات آینده در مورد این حدیث توضیح خواهیم داد).

عبادت و ارتباط با خدا

زینب کبری همچون پدر و مادر با عظمت خود، در زمینۀ عبادت و پرستش خدا نیز فردی ممتاز و برجسته بود. او هنگامی که در محراب عبادت می ایستاد با شور و جذبهٔ خاصی به پرستش خدا می پرداخت و محو جمال الهی می گردید. بعضی از دانشمندان نقل کرده اند که حضرت زینب (علیها السلام) در تمام عمر خود مناجات و پرستش شبانۀ خود را ترک نکرد. و حتی در شب یازدهم محرم که شبی بسیار تلخ و دردناک و مصیبت بار بود و پریشانی زنان و دختران امام حسین (علیه السلام) وصف ناپذیر بود، این برنامه را ترک نکرد. از امام چهارم (علیه السلام) نقل شده است که فرمود: عمه ام زینب نمازهای واجب و مستحبی خود را در جریان حرکت ما از کوفه تا شام ترک نکرد. امام می فرماید: در یکی از منزل های بین راه دیدم عمه ام نشسته نماز می خواند. وقتی علت این کار را پرسیدم، پاسخ داد که به علت ضعف و گرسنگی سه شب است که توان ایستادن را ندارد و چون مأموران یزید در طول راه در هر شبانه روز به هر نفر فقط یک قرص نان می دادند و کودکان سیر نمی شدند، او سهم غذای خود را به کودکان داده و خود گرسنه مانده و دچار ضعف شده بود. (1)

اُلگوی صبر و مُقاومت

یکی از ابعاد بزرگ و چشمگیر شخصیت والای حضرت زینب (علیها السلام) صبر و استقامت حیرت انگیز این بانوی بزرگ است. زینب به راستی الگوی صبر و مقاومت در برابر طوفان مشکلات و مصائب بود. و هر کس که نقش و رسالت زینب را بعد از شهادت امام حسین (علیه السلام) مورد بررسی قرار دهد، بی اختیار در برابر اراده آهنین و صبر و مقاومت شگفت انگیز این زن شیردل و قهرمان سر تعظیم فرود


1) مدرک گذشته ص 62.

می آورد. می دانیم که پس از شهادت حسین بن علی (علیه السلام) یارانش در کربلا، چون علی بن حسین به شدت بیمار و ضعیف بود. سر پرستی و نگهداری زنان و اطفال بنی هاشم و دیگر یاران امام حسین (علیه السلام) را زینب کبری به عهده گرفت. آن هم در حال اسیری و گرفتاری در دست دشمن پلید و بی رحم.

زینب کبری از کربلا تا کوفه و از کوفه تا شام و از شام تا مدینه سرپرست و ملجاء و پناهگاه زنان و اطفال داغ دیده و عزیز از دست رفته بود و در نگهداری و مراقبت از این عزیزان از هیچ کوششی فروگذار نمی کرد

زینب زنی نبود که همه جا زانو بزند و زلف پریشان کرده گریه کند، بلکه او زنی آگاه و موقع شناس بود که هر کاری را در موقع مناسب انجام می داد. در موقع مناسب خطبه می خواند و به بیدارگری افکار گول خورده و افشاگری ماهیت حکومت پلید بنی امیه می پرداخت. به هنگام لزوم به دنبال کودکان گم شده از قافلهٔ اسیران می رفت تا آن ها را به آغوش عزیزانشان برگرداند. و گاه خود را سپر بلای آنان قرار می داد و تازیانه هایی را که توسط دشمن برای آزردن آنان به هوا رفته بود، به جان تحمل می کرد و اجازه نمی داد آنان صدمه ببینند. و اگر در جایی گریه را مؤثر می دید (همچون قتلگاه کربلا در روز یازدهم) گریه می کرد، ولی چنان گریه پر سوز و گدازی که دوست و دشمن را تحت تأثیر قرار می داد و عواطف مردم را جهت حمایت از مظلومیت و اهداف امام حسین (علیه السلام) تحریک می کرد و هرگاه جان عزیز امام چهارم (علیه السلام) را در خطر می دید (همچون عبور از قتلگاه کربلاء و همچون مجلس عبیدالله بن زیاد) همه چیز را فراموش می کرد و با تمام وجود جهت نجات جان امام می شتافت در این جا بی مناسبت نیست که به یک نمونه روشن و برجسته از این گونه فداکاری های زینب بزرگ اشاره کنیم:

حدیث ام ایمن

امام چهارم طی حدیث مفصلی می فرماید:

...هنگامی که در طف «کربلا» آن مصیبت برای ما پیش آمد و فرزندان و برادران و دیگر یاران او کشته شدند و یزیدیان، زنان و اطفال و بازماندگان پدرم را سوار بر شتران کردند تا به کوفه ببرند، من پیکرهای آنان را نظاره می کردم که

که چگونه در میدان جنگ افتاده اند و کسی آن ها را به خاک نمی سپارد. این صحنه دلخراش برای من بسیار گران آمد و از مشاهدهٔ این صحنه چنان منقلب شدم که نزدیک بود روح از بدنم جدا شود. عمه ام زینب کبری دختر علی (علیه السلام) متوجه این حالت من شد و گفت ای یادگار جد و پدر و برادرانم چرا این گونه منقلب شده ای؟ گفتم چرا منقلب نشوم در حالی که سرورم و برادران و عموها و عموزادگانم را می بینم که پیکرهای بی جان و آغشته به خونشان در این بیابان افتاده است. لباس هایشان را به یغما برده اند. کسی آنان را کفن و دفن نمی کند. کسی به آنان اعتناء نمی نماید. کسی به آنان نزدیک نمی شود. گویی آنان از مردمان (نامسلمان) دیلم و خزر هستند.

عمه ام گفت: «این صحنه تو را منقلب نکند، زیرا این قضیه را قبلاً پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) به جد و پدر و عمویت خبر داده بود. خداوند از گروهی از این امت که فرعون های زمانه آنان را نمی شناسد ولی در میان اهل آسمان ها شناخته شده اند پیمان گرفته است که این اجساد را دفن کنند. آنان این اعضای پراکنده را جمع می کنند و این پیکر های آغشته به خون را به خاک می سپارند و در این سرزمین طف علامتی بر فراز قبر پدرت سيد الشهداء (علیه السلام) نصب می کنند. آثار قبر پدرت با گذشت زمان هرگز کهنه نمی شود و از بین نمی رود. البته زمامداران کفر و پیروان ضلالت در محور نابودی آن می کوشند اما کوشش آنان به جایی نمی رسد و آثار آن هر روز روشن تر گشته و مقامش فراتر می رود.» امام چهارم می فرماید: «در این موقع چگونگی این پیشگویی و خبر از عمه ام توضیح خواستم. عمه ام در پاسخ حدیث ام ایمن را بازگو کرد...(1)چون حدیث ام ایمن که حضرت زینب (علیها السلام) با نقل آن امام چهارم را آرامش بخشید، مفصل است، در این جا به تناسب بحث، مفاد اجمالی آن را از نظر خوانندگان محترم می گذرانیم:

ام ایمن می گوید: «روزی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به منزل فاطمه (علیها السلام) رفت. فاطمه برای او حریره پخت (2)و علی (علیه السلام) مقداری خرما در یک طبق آورد. من هم


1) ام ایمن کنیزی بود که از عبدالله پدر پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) به ارث مانده بود و در کوچکی آن حضرت از او مراقبت می کرد. پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) می فرمود: ام ایمن از زنان اهل بهشت است.

2) حریره نوعی غذا بوده که از مخلوط آرد و شیر یا آرد و روغن پخته می شده است.

مقداری شیر و کره برای آن ها بردم. پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) و علی (علیه السلام) و فاطمه (علیها السلام) و حسین (علیه السلام) از آن غذاها خوردند. سپس پیامبر نگاهی به علی و فاطمه و حسن و حسین کرد و آثار خوشحالی در سیمای حضرت آشکار گردید. آن گاه پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) نگاهی به طرف آسمان کرد، سپس سر به سجده گذاشت و در سجده اشک از چشمانش سرازیر گردید و صدای او به گریه بلند شد. پس از آن که سر از سجده برداشت، علی و فاطمه علت گریه و اندوه حضرت را از او پرسیدند. حضرت فرمود: هم اکنون جبرئیل فرود آمد و به من خبر داد که این نوه (اشاره به حسین بن علی) با گروهی از فرزندان و اعضای خاندانت همراه افرادی از نیکان امتت در کنار فرات در سرزمینی به نام کربلاء کشته خواهد شد...پس از کشته شدن حسین (علیه السلام) خداوند گروهی از امت تو را (که کفار آنان را نمی شناسند و در ریختن آن خون ها نه عملاً شرکت خواهند داشت و نه با زبان و نیت) برمی انگیزد. آنان می آیند و اجساد حسین و یارانش را دفن می کنند و برفراز قبر حسین علامتی نصب می کنند تا نشانه ای برای پیروان حق (جهت شناسائی قبر آن حضرت و وسیله ای برای رستگاری مؤمنان در پرتو زیارت قبر حسین) گردد... (1)

جانشین ظاهری حسین بن علی (علیه السلام)

پس از شهادت حسین بن علی (علیه السلام) که امام چهارم سخت بیمار و ناتوان و جان عزیزش از طرف دشمن مورد تهدید بود، زینب کبری جانشین ظاهری برادرش حسین بن علی (علیه السلام) بود و با کسب دستور سری از امام چهارم، مسائل و مشکلات را حل می کرد. این معنی از حدیثی که در کتب ما نقل شده است، استفاده می شود.

احمد بن ابراهیم می گوید: در سال هشتاد و دو در مدینه به منزل «حکیمه خاتون» دختر محمد بن علی الرضا (امام جواد) خواهر ابوالحسن العسكرى (امام


1) زينب الكبرى، ص 40 - 45 به نقل از کتاب کامل الزيارة، تأليف ابوالقاسم جعفر بن محمد بن قولویه، مصحح بحارالانوار در ذیل صفحه 179 جلد 45 (چاپ جدید) می گوید: ناقل این حدیث خود ابن قولویه نیست بلکه یکی از شاگردان اوست که به نسخه کتاب افزوده است.

هادی) رفتم و از پشت پرده با او گفتگو کردم و در مورد (رهبر) دین وی از او پرسش کردم. او ائمه (علیه السلام) را نام برد تا آن که فرزند امام حسن عسکری (علیه السلام) را با قید نام کوچکش به عنوان امام دوازدهم معرفی کرد.

گفتم، فدایت شوم تولد او را دیده ای یا آن را روایت می کنی؟

•

از ابی محمد (امام حسن عسکری) روایت می کنم که او این موضوع را برای مادر خویش نوشته است.

•

اکنون آن کودک کجا است؟

-پنهان است.

• پس اکنون مرجع و پناهگاه شیعیان کیست؟

-جده (مادر امام حسن عسکری).

-از کسی پیروی کنم که وصی و اجراء کننده دستور های او یک زنست؟

• این کار به پیروی از حسین بن علی (علیه السلام) است، زیرا حسین بن علی (علیه السلام) در ظاهر خواهر خود زینب دختر علی (علیه السلام) را وصی و جانشین خود قرار داد و برای حفظ جان على بن الحسين (علیه السلام) دستور های او توسط حضرت زینب اجرا می گردید و به او نسبت داده می شد. (1)

دفاع از حق و مبارزه با انحراف

سفر حضرت زینب با موکب حسین، نخستین مرحله از فعالیت های مبارزاتی او نبود، بلکه این بانوی بزرگ به پیروی از علی (علیه السلام) و زهرا (علیها السلام) دفاع از جبهه حق و مبارزه با انحرافات را از همان سنین جوانی و از دوران پر فراز و نشیب امامت پدرش علی (علیه السلام) آغاز کرده بود. یک نمونه آن اقدام او در جهت حمایت از جبهه امیر مؤمنان (علیه السلام) در جریان جنگ «جمل» بود.


1) كمال الدين و تمام النعمة، محمد بن علی بن بابویه، باب 45 (توقیعات) حدیث 37- این حدیث را با اندکی اختلاف در لفظ مرحوم شیخ طوسی در کتاب الغيبه، ص 138، فصل مربوط به ولایت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و مسعودی در اثبات الوصية، ص 261 نقل کرده اند. ولی در هر دو کتاب به جای سال هشتاد و دو، دویست و دو ذکر شده است که دومی صحیح به نظر می رسد.

توضیح این که: پیش از آغاز این جنگ، زمانی که نیرو های طلحه و زُبیر به همراهی عایشه در بصره مستقر شده بودند و سپاه علی (علیه السلام) در سر راه خود به سوی بصره، به منزل «ذی قار» رسیده بود، عایشه طی نامه ای به حفصه دختر عمر و یکی از همسران پیامبر (صلی الله علیه و آله) نوشت:

ما در بصره فرود آمده ایم و علی به ذی قار رسیده است. خدا گردن علی را خواهد شکست. او مثل شتر بوری است که اگر جلو برود نحر می شود و اگر عقب برود پاهایش قطع می گردد (راه پس و پیش ندارد و محکوم به شکست است). (1)

وقتی که نامه به دست حفصه رسید اظهار خوشحالی کرد و کودکان بنی تیم (قبيله عمر) و عدی (قبیله ابوبکر) را جمع کرد و دف و دایره هایی به دست دختران داد و از آن ها خواست دف بزنند و به صورت دسته جمعی این گونه آواز بخوانند:

«ما الخبر ؟ على كالاشقر بذى قار، ان تقدم نحر و ان تأخر عقر».

این خبر به گوش ام سلمه (همسر با ایمان پیامبر اسلام) رسید و از شدت ناراحتی گریست و گفت: لباس های مرا بیاورید تا بروم و آن ها را از این کار منع کنم.

ام کلثوم دختر امیر مؤمنان (علیه السلام) (2)گفت: من به جای شما می روم، زیرا من اینان را بهتر از شما می شناسم. آن گاه لباس های خود را پوشید و با حجاب و حیا به صورت ناشناس در حالی که گروهی از دختران او را همراهی می کردند به محل اجتماع آنان رفت و چنان که گویی از تماشاچیان است وارد مجلس شد، وقتی بازی ها و کار های سفیهانه آنان را دید صورت خود را باز کرد و به حفصه گفت:

اگر امروز تو و خواهرت برضد امیر مؤمنان دست به دست هم داده اید، دیروز بر ضد برادرش رسول خدا دست به دست هم داده بودید. تا آن که خداوند دربارهٔ


1) اما بعد فلما نزلنا البصره و نزل على بذي قار و الله داق عنقه كدق البيضة على الصفا انه بمنزلة الاشقران تقدم نحرو ان تأخر عقر.

2) طبق اظهار صاحب نظران، در کتب تاریخ و رجال و مقتل هر کجا ام کلثوم به طور اطلاق یاد شده مقصود ام کلثوم کبری یعنی حضرت زینب دختر بزرگ علی (علیه السلام) است.

شما دو تن آیه قرآن نازل کرد. بدانید که خدا این دشمنی های شما را بدون کیفر نخواهد گذاشت.

حفصه با شنیدن سخنان دختر رشید علی (علیه السلام) شرمنده شد و گفت: اینان از روی نادانی این کارها را کردند و بی درنگ آنان را پراکنده ساخت. (1)

پیام آوران انقلاب حسین (علیه السلام)

هر انقلاب و نهضتی عمدتاً از دو بخش «خون» و «پیام» تشکیل می گردد.

مقصود از بخش «خون» مبارزات خونین و قیام مسلحانه است که مستلزم کشتن و کشته شدن و جانبازی در راه آرمان مقدس است؛ و مقصود از بخش «پیام» رساندن و ابلاغ پیام انقلاب و بیان آرمان و اهداف انقلاب می باشد.

در پیروزی یک انقلاب اهمیت بخش دوم کمتر از بخش اول نیست، زیرا اگر اهداف و آرمان های یک انقلاب در افکار عمومی تبیین نشود، انقلاب از حمایت و پشتیبانی توده ها برخوردار نمی گردد و در کانون اصلی خود به دست فراموشی سپرده می شود و چه بسا گرفتار تحریف ها و دگرگونی ها توسط دشمنان انقلاب گردد.

با بررسی قیام مقدس امام حسین (علیه السلام) این دو بخش کاملاً در آن به چشم می خورد، زیرا انقلاب امام حسین (علیه السلام) تا عصر عاشورا ادامۀ بخش اول یعنی بخش «خون» و شهادت و ایثار بود و رهبر و پرچمدار آن خود حسین بن علی (علیه السلام) بود. در حالی که بخش دوم آن از عصر عاشورا آغاز گردید و پرچمدار آن امام زین العابدین و زینب کبری (علیها السلام) بودند که پیام انقلاب و شهادت سرخ آن حضرت و یارانش را با اشعار و سخنرانی های خود به اطلاع افکار عمومی می رساندند و طبل رسوایی حکومت پلید اموی را به صدا درآوردند.

با توجه به تبلیغات بسیار گسترده و دامنه داری که حکومت اموی از زمان


1) الجَمَل، شيخ مفيدی ص 149،مقصود حضرت زینب از آیه قرآن که درباره حفصه و عائشه نازل گردیده، آیات اول سوره تحریم است که به دنبال توطئه زنان آن دو، بر اثر حسادت به «زینب بنت جحش» یکی دیگر از همسران پیامبر نازل گردید.(جهت آگاهی بیشتر به تفسیر این آیات مراجعه شود).

معاویه به بعد بر ضد اهل بیت (به ویژه در منطقه شام) به عمل آورده بودند، بی شک اگر بازماندگان امام حسین به افشاگری و بیدارسازی نمی پرداختند، دشمنان اسلام و مزدوران قدرت های وقت، قیام و نهضت بزرگ و جاویدان آن حضرت را در طی تارخ لوث می کردند و چهره آن را وارونه نشان می دادند. و همچنان که برخی از آنان به امام حسن (علیه السلام) تهمت زده گفتند: در اثر ذات الریه و سل از دنیا رفت، عده ای دیگر هم ادعا می کردند که حسین بن علی (علیه السلام) با سرطان از دنیا رفت. اما تبلیغات گسترده بازماندگان حضرت سید الشهداء (علیه السلام) در دوران اسیری که حماقت و کینه توزی یزید چنین فرصتی را برای آنان پیش آورد، اجازه چنین تحریف و خیانت را به دشمنان حسین (علیه السلام) نداد.

اینک برای آن که نقش و رسالت عظیم اسیران آزادی بخش کربلا در بیدار سازی و رساندن پیام انقلاب بزرگ امام حسین (علیه السلام) به خوبی روشن گردد، در این جا ناگزیریم قدری به عقب برگردیم و نگاهی به تاریخچه حکومت معاویه در شام بیفکنیم:

دوران سلطه معاویه در شام

اصولاً باید توجه داشت که شام از آن روز که به تصرف مسلمانان درآمد، فرمانروایانی چون خالد پسر ولید و معاویه پسر ابوسفیان را به خود دید. مردم این سرزمین نه صحبت پیغمبر را دریافته بودند و نه روش اصحاب او را می دانستند و نه اسلام را چنان که در مدینه رواج داشت می شناختند. یکصد و سیزده تن از صحابه پیغمبر یا در فتح این سرزمین شرکت داشتند و یا به تدریج در آن جا سکونت گرفتند. نگاهی به ترجمه احوال این عده نشان می دهد که جز چند تن از آنان بقیه مدت کمی محضر پیغمبر را درک کرده اند. و جز یک یا دو یا چند حدیث از او روایت نداشتند. بیشتر این عده در خلافت عمر و عثمان تا آغاز حکومت معاویه مردند. در زمان قیام و شهادت امام حسین (علیه السلام) تنها یازده تن از آنان زنده بودند و در شام به سر می بردند. مردمانی بین هفتاد تا هشتاد سال که گوشه نشینی را بر آمیختن با توده ترجیح داده بودند و در عامه نفوذی نداشتند. در نتیجه نسل جوان آنان را که در سن یزید بودند از اسلام حقیقی چیزی نمی دانستند و شاید

در نظر آنان اسلام هم حکومتی بود مانند حکومت کسانی که پیش از این دسته بر آن سرزمین فرمان می راندند. تجمل دربار معاویه، حیف و میل مال مردم، پرداختن به مظاهر تمدن ظاهری چون ساختن کاخ های مجلل و ایجاد گارد احترام و كوكبة مفصل. تبعید و زندانی کردن و کشتن مخالفان، برای آنان امری طبیعی بود. زیرا تا نیم قرن پیش چنین نظامی در حکومت قبلی نیز دیده می شد و مسلماً کسانی بودند که می پنداشتند آن چه در مدینه نیز می گذشته چنین بوده است. (1)

در نتیجه مردم شام کردار معاویه پسر ابوسفیان و پیرامونیان او را سنت مسلمانی می پنداشتند.

معاویه در حدود 42 سال در دمشق امارت و خلافت کرد. در حدود پنج سال از طرف خلیفه دوم و در حدود دوازده سال از طرف خلیفه سوم امیر شام بود. کمتر از پنج سال هم در زمان خلافت امیر مؤمنان علی بن ابیطالب (علیه السلام) و در حدود شش ماه نیز در خلافت امام حسن (علیه السلام) حکومت شام را به دست داشت چیزی کمتر از بیست سال هم خلافت اسلامی را در عهده داشت. (2)

تبلیغات زهرآگین

معاویه در این مدت نسبتاً طولانی، مردم شام را طوری پرورش داد که فاقد بصیرت و آگاهی دینی باشند و در برابر اراده و خواست معاویه بی چون و چرا تسلیم گردند. معاویه در طی این مدت نه تنها از نظر نظامی و سیاسی مردم شام را تحت سلطه خود قرار داد، بلکه از نظر فکری و مذهبی نیز مردم آن منطقه را کور و کر و گمراه بار آورد تا آن چه او به عنوان تعلیمات اسلام به آنان عرضه می کند بی هیچ اشکالی بپذیرند. او با شیطنت و دهاء خاصی که داشت، در این زمینه به کامیابی های بزرگی دست یافت که درخور توجه است، دسیسه های او را در وارونه نشان دادن چهره درخشان مرد بزرگی مثل علی (علیه السلام)، بدعت و ناسزا گویی به آن حضرت را همه می دانیم. همچنین می دانیم که در جریان شهادت عماریاسر


1) قيام حسین علیه السلام، دکتر سید جعفر شهیدی ص 185.

2) بررسی تاریخ عاشورا، دکتر محمد ابراهیم آیتی بیرجندی ص 47.

(سرباز نود ساله و مبارز دیرین و نستوه اسلامی) در جنگ صفین در رکاب علی (علیه السلام) که پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) شهادت او را به دست ستمگران، پیشگویی کرده بود، معاویه با ترفند عوام فریبانه ای در میان سپاه شام شایع ساخت که قاتل عمار علی است. زیرا علی او را به میدان جنگ آورده و باعث قتل او شده است. (1)

داستان «ناقه» و «جمل» و قضیه فضاحت بار خواندن نماز جمعه در روز «چهارشنبه» توسط معاویه نیز مؤید دیگری برای این معنی است و چندان معروف است که نیازی به توضیح ندارد. (2)

حکومت پلید بنی امیه با تبلیغات زهرآگین و کینه توزانه ای خاندان پاک پیامبر (صلی الله علیه و آله) را در نظر مردم شام منفور جلوه داده و در مقابل، بنی امیه را خویشان رسول خدا قلمداد کرده بود. به طوری که مورخان می نویسند:

پس از پیروزی انقلاب عباسیان و استقرار حکومت «ابوالعباس سفاح» ده تن از امرای شام نزد وی رفتند و همه سوگند خوردند که ما تا موقع قتل «مروان» آخرین خلیفه اموی نمی دانستیم که رسول خدا جز بنی امیه خویشاوندی داشته است که از او میراث برد تا آن که شما امیر شدید. (3)

بنابراین جای شگفتی نیست که در مقتل ها بخوانیم:

به هنگام در آمدن اسیران به دمشق مردی رو در روی علی بن الحسین (علیه السلام) ایستاد و گفت:

سپاس خدایی را که شما را کشت و نابود ساخت و مردمان را از شرتان آسوده کرد و امیرالمؤمنین را بر شما پیروز گردانید. علی بن الحسین (علیه السلام) خاموش ماند تا مرد شامی آنچه در دل داشت بیرون ریخت، سپس از او پرسید:

•

قرآن خوانده ای؟

•

آری.

•

این آیه را خوانده ای؟: قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَىٰ (4)


1) انساب الاشراف، ج 2 ص 317.

2) هر دو جریان را مسعودی در مروج الذهب، ج 3 ص 1 چاپ بیروت آورده است.

3) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 7 ص 159.

4) بگو بر رسالت خود مزدی از شما نمی خواهم مگر دوستی نزدیکان من (شوری: 22).

•

آری.

•

و این آیه را: وَآتِ ذَا الْقُرْبَىٰ حَقَّهُ (1).

•

آری.

•

و این آیه را إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا (2)

•

آری.

•

ای شیخ! این آیه ها در حق ما نازل شده است. ماییم «ذوی القربی». ماییم اهل بیت پاکیزه از آلایش.

شیخ دانست آن چه درباره این اسیران شنیده درست نیست. آنان خارجی نیستند، بلکه فرزندان پیغمبرند از آن چه گفته بود پشیمان شد و گفت:

خدایا من از بعضی که از اینان در دل داشتم به درگاه تو توبه می کنم. من از دشمنان محمد و آل محمد بیزارم (3)

ره آورد سفر اسیران

اینک با توجه به این همه تبلیغات گسترده و زیانبار بر ضد خاندان پیامبر، اهمیت سفر باز ماندگان امام حسین (علیه السلام) به شام به خوبی روشن می گردد. زیرا آنان در این سفر، آثار چهل سال تبلیغات مسموم کننده را از بین بردند و چهرۀ كريه حکومت اموی را به خوبی معرفی کردند و افکار خفتۀ مردم شام را بیدار و متوجه حقائق ساختند. به طوری که می توان گفت هنگام بازگشت به مدینه پیروزمندانه بازگشتند. چون مأموریت خود را به خوبی انجام داده بودند.

در این جا برای آن که عظمت رسالت و مأموریتی که پیام آوران قیام امام حسین


1) و حق خویشاوندان را بده (اسراء: 26)

2) همانا خدا می خواهد پلیدی را از شما اهل بیت ببرد و شما را پاک سازد، پاک ساختنی (احزاب: 33).

3) زندگانی علی بن الحسین (علیه السلام): دکتر سید جعفر شهیدی (به نقل از مقتل خوارزمی ج 2 ص 61 - لهوف ص 74).

(علیه السلام) انجام دادند کاملاً روشن گردد، بی مناسبت نیست به دو نمونه تاریخی اشاره کنیم:

1- مصونیت خاندان امامت در جریان حمله سپاه یزید به مدینه

توضیح آن که پس از شهادت امام حسین (علیه السلام) همزمان با مناطق دیگر کشور اسلامی، اندک اندک شهر مدینه نیز که مرکز خویشاوندان پیامبر بود به هیجان آمد. حاکم مدینه به گمان خود تدبیری اندیشید و گروهی از بزرگان شهر را به دمشق فرستاد تا از نزدیک خلیفهٔ جوان را ببینند و از مراحم وی برخوردار شوند تا شاید در بازگشت به مدینه مردم را در اطاعت از وی تشویق نمایند.

یزید که نه تربیت درستی داشت نه از تدبیر و دوراندیشی بر خوردار بود و نه ظاهر اسلام را رعایت می کرد، پیش روی نمایندگان مدینه نیز به شراب خواری و سگ بازی و کارهای خلاف شرع پرداخت، نمایندگان مدینه همین که از شام باز گشتند، فغان بر آوردند و گفتند، یزید مردی شراب خواره و سگ باز و فاسق است و چنین کسی نمی تواند خلیفه و امام مسلمانان باشد. سرانجام شورش سراسر شهر را فرا گرفت. حاکم شهر و خاندان اموی را از شهر بیرون کردند. چون این خبر به شام رسید یزید لشگری را مأمور سرکوبی مردم مدینه کرد و مسلم بن عقبه را که مردی سالخورده بود امیر آن لشگر کرد. مسلم مدینه را محاصره کرد. پس از چندی ساکنان شهر درماندند و تسلیم شدند. سپاهیان شام سه روز مدینه را قتل عام کردند و از هیچ زشتکاری باز نایستادند، چه مردان دیندار و پارسا و شب زنده دار که کشته شدند و چه حرمت ها که در هم شکست و چه زنان و دختران که از تجاوز این مردم وحشی نرستند. (1)

در این فاجعه بزرگ، خانه امام زین العابدین و بنی هاشم او تعرض مصون ماند و به همین جهت ده ها خانواده مسلمان در مدت محاصره شهر به خانه آن حضرت پناهنده شده و از خطر نجات یافتند.

طبری می نویسد:


1) تاریخ تحلیلی اسلام، دکتر سید جعفر شهیدی، ص 170.

هنگامی که یزید، مسلم بن عقبه را به مدینه فرستاد، به او گفت، على بن الحسين در کار شورشیان دخالتی نداشته است. دست از او باز دار و با وی به نیکویی رفتار کن. (1)

شیخ مفید نیز می نویسد:

مسلم بن عقبه وقتی وارد مدینه شد على بن الحسين (علیه السلام) را خواست. وقتی على بن الحسين حاضر شد او را نزدیک خود نشاند و احترام کرد و گفت امير المؤمنین مرا سفارش کرده است که به تو نیکی و بخشش کنم و حساب تو را از دیگران جدا سازم. علی بن الحسین او را سپاس گفت. آن گاه مسلم به اطرافیان خود گفت: استر مرا برای او زین کنید و به او گفت: به میان خانواده ات برگرد. گویا آنان را ترسانیدیم و شما را به واسطه آمدنت به این جا به زحمت افکندیم و اگر در دست ما چیزی بود چنان که سزاوار هستی ترا صله می دادیم. (2)

شک نیست که علت این رفتار مسلم این بود که علی بن الحسین (علیه السلام) از آغاز شورش خود را کنار کشید و با مردم هم داستان نگشت. چون پایان کار را می دانست. اما این نیز مسلم است که شهادت حسین بن علی (علیه السلام) برای حکومت یزید گران تمام شده بود و هنوز حکومت وی به علت این جنایت بزرگ تحت فشار افکار عمومی بود. از این رو یزید نمی خواست با آزار خاندان امامت خود را بدنام تر سازد.

2. دستور عبدالملک بن مروان به حجاج، در جهت خودداری از آزار و اذیت بنی هاشم.

یعقوبی می نویسد: عبدالملک بن مروان به حجاج که از طرف وی حاکم حجاز بود، نوشت: مرا به خون فرزندان ابوطالب آلوده نکن زیرا من دیدم که چون خاندان حرب (ابوسفیان) با آنان در افتادند پیروز نشدند. (3)

و لما ولى عبدالملک بن مروان و استقامت له الاشياء كتب الى الحجاج كتابا و خطه بيده كتب فيه بسم الله الرحمن الرحيم من عبدالله عبدالملک بن مروان الى الحجاج بن يوسف: اما بعد فحسبى دماء بنى عبدالمطلب فانى رأيت آل ابي سفيان لما و لغوا فيها لم يلبثوا بعدها الا قليلا والسلام (البته در بحار، به جای «فحسبی» «فجنبنی» نقل شده است).

از آن جا که می دانیم عبدالملک از خلفای باهوش و عاقل و سیاستمدار اموی


1) تاریخ طبری، ج 7 ص 421.

2) الارشاد، ص 260.

3) تاريخ یعقوبی، ج 3 ص 49 (ضمن حوادث زمان عمر بن عبدالعزیز) این معنی در کتاب الاختصاص مرحوم شیخ مفید (ص 315) چاپ دفتر انتشارات جامعه مدرسین، قم و نیز در کتاب بحار الانوار (ج 46 ص 119) چاپ جدید از امام صادق (علیه السلام) به این صورت نقل شده است:

بود (1)و می دانیم که او پنج سال پس از فاجعه کربلاء به حکومت رسید به اهمیت و ارزش این اعتراف پی می بریم. زیرا این دستور نشان می دهد که خاندان ابوسفیان با همۀ فشاری که به دودمان ابی طالب وارد آوردند در اهداف شوم خود کامیاب نشدند و در افکار عمومی جامعه اسلامی منفور گردیدند.

در هم کوبیدن پشتوانۀ فکری امویان

معمولاً در جوامع بشری قدرت ها و حکومت های ستمگر هر اندازه زور داشته باشند بالاخره نیاز به یک پشتوانه فکری و فلسفی و عقیدتی دارند. یعنی به یک نظام اعتقادی نیاز دارند که تکیه گاه نظام اقتصادی و سیاسی و وضع موجود آن ها باشد. به تعبیر دیگر قدرت های حاکم ستمگر همواره در کنار ابزار تسلّط نظامی و پلیسی بر مردم، نیازمند ابزار فکری و روانی نیز هستند تا مردم را به راحتی رام و مطیع خود سازند، زیرا اگر مردم، مردمی دارای فکر و اندیشه درست باشند و نظام حاکم بر خود را نظام فاسد و خائن بدانند، هرگز زیر بار آن نمی روند. از این نظر ضرورت یک پشتوانه فکری و عقیدتی برای این گونه حکومت ها به خوبی روشن می گردد. البته ممکن است این پشتوانه فکری بر حسب تفاوت جامعه ها به صورت یک فلسفه، یک مکتب، یک «ایسم» و یا به صورت یک مذهب و اندیشه مذهبی باشد.

حکومت جبار و ضد اسلامی بنی امیه نیز خود را شدیداً نیازمند چنین پشتوانه فکری و عقیدتی می دید. و چون جامعه، جامعه اسلامی بود ناگزیر بود جنایات خود را با توجیهات مذهبی پوشانده، فکر مردم را با یک سلسله تبلیغات مذهبی


1) الفخرى. ص 122.

تخدیر کند. نباید خیال کنیم که بنی امیه نسبت به داوری مردم بی تفاوت بودند و در برابر جنایاتشان می گفتند: بگذار مردم هر چه می خواهند بگویند. نه، آنان در مقام اغفال افکار مردم و القای یک سلسله افکار و اندیشه ها بودند تا فکر مردم قانع شود که وضع موجود بهترین وضع است و باید حفظ شود.

جبرگرایی

از طرف دیگر یکی از راه های تخدیر افکار مردم و رام ساختن آنان ترویج جبرگرائی است. معمولاً هر وقت حکومت های جبار بخواهند خود را توجیه کنند، جبرگرا می شوند. یعنی همه چیز را به خدا مستند می کنند. در برابر هر کاری تلقین می کنند که کار خدا بود که این جور شد. اگر مصلحت خدایی نبود، این جور نمی شد و خدا خودش نمی گذاشت که این جور بشود. منطق جبرگرایی این است که: آن چه هست همان است که باید باشد و آن چه نیست همان است که نباید باشد. (1)

دقیقاً یکی از پشتوانه های فکری و عقیدتی حکومت بنی امیه منطِق جبرگرایی بود. آنان با ترویج جبرگرایی کوشش داشتند هر گونه اعتراض احتمالی مردم را در نطفه خفه کنند.

امویان به منظور تحکیم پایه های حکومت خود و جلوگیری از انقلاب مردم مسلمان، فرقۀ «جبریّه» را ترویج و حمایت می کردند. امویان با خطر نفوذ «قدریّه» مواجه بودند. این فرقه معتقد به حریّت اراده و آزادی انسان در مقام عمل بود و عقیده داشت که انسان هر نوع عملی را که در زندگی پیش می گیرد به میل خود انتخاب می کند و چون در انتخاب عمل و رفتار، آزاد است در برابر اعمال خود مسئول است. زیرا هر حریّتی طبعاً مستلزم مسئولیت می باشد.

این مذهب برای امویان که از مخالفت ملت مسلمان بیمناک بودند، خطر بزرگی محسوب می شد. از این رو پیروان و رهبران «قدریه» را زیر فشار قرار داده از مذهب جبر که درست نقطه مقابل آن بود، جانب داری می کردند. زیرا مذهب جبر


1) اقتباس از: حماسۀ حسینی، شهید مرتضی مطهری، ج 1 ص 318.

در زمینه مبارزات سیاسی، با هدف های امویان سازش داشت. این مذهب به مردم می گفت:

وجود امویان و کار های آنان هر قدر هم که ناروا و ظالمانه باشد جز تقدیر الهی نیست و به هیچ وجه قابل تغییر و تبدیل نمی باشد. بنابراین مخالفت با آن ها هیچ فایده ای ندارد. معاویه تظاهر به مذهب جبر و پیروی از عقیدۀ «مُرجئه» می کرد تا اعمال خود را در برابر ملت بدین نحو توجیه کند که هر چه او می کند طبق مقررات الهی است و هیچ راهی برای تغییر آن وجود ندارد. به علاوه چون معاویه خلیفه اسلامی است هیچ عملی به مقام او لطمه نمی زند و مجوز مخالفت با او نخواهد بود.

پیداست شخصی مثل معاویه از منافع مهمّی که ممکن بود مذهب جبر برای او در بر داشته باشد غفلت نمی کرد. وی و سایر امویان به خوبی می دانستند که خاندان آن ها برای مسلمانان غیر قابل تحمل است و باز می دانستند که آن ها در نظر بسیاری از افراد ملّت، یک مشت فریبکار و دشمن خاندان پیامبر و قاتل افراد پرهیزگار و بی گناه هستند و نیز می دانستند که اگر عقیده ای باشد که مردم را از انقلاب بر ضدّ آن ها و اعمالشان باز بدارد، مذهب جبر است. مذهبی که به مردم می گوید: خداوند از روز اول مقدر کرده است که این خاندان به حکومت برسند، بنابراین اعمال و رفتار آن ها جز نتیجۀ تقدیر حتمی خدا نیست از این رو نفوذ این افکار و عقائد در ذهن مسلمانان کاملاً به نفع امویان و حکومت آن ها بود.

«احمد امین» می نویسد: به نظر می رسد بنی امیه از عقیده به حُریت اراده رو گردان بودند و این موضوع فقط از نظر دینی نبود، بلکه انگیزه اصلی آن، ملاحظات سیاسی بود. زیرا مذهب جبر این بود که خدای جهان آفرین که همۀ امور جهان در دست قدرت اوست، بنی امیه را بر مردم مسلّط ساخته و حکومت آن ها به حکم قضاء و قدر الهی است. بنابراین لازم است در برابر قضاء و قدر خدا تسلیم شد.

بهره برداری از اشعار تخدیری

به منظور تأیید این افکار، علاوه بر عوامل دینی گذشته، از شعر نیز بهره برداری می شد و به گفته «بروکلمان» معاویه می توانست از نفوذ فوق العاده شعرای معاصر

خود در افکار عمومی، به منظور تأمین مصالح خانوادگی خود استفاده کند. معاویه و همچنین خلفای اموی بعدی به اشعار شعرایی که حکومت آن ها را مولود تقدیر و مشیت الهی معرفی می کردند با خوشحالی و رضایت گوش می دادند. و حتی آن ها را به سرودن اشعاری وادار می نمودند تا هیچ فرد با ایمانی یارای قیام بر ضد آن را نداشته باشد.

مزدوران معاویه مأموریت داشتند افکار بنی امیه، بویژه معاویه را در قالب هایی بریزند که در میان عوام و توده مردم به سهولت شایع گردد. خواه به وسیله نقل روایاتی از زبان پیامبر باشد و خواه به وسیله شعر.

همان طور که از مذهب جبر، به منظور موجه جلوه دادن رفتار خاندان اموی در افکار عمومی، بهره برداری می کردند همچنین در موقع شدت ناراحتی ملت و یا هنگامی که عامل محرکی مردم را متوجه ظلم و خودکامگی حُکام و عُمال اموی می کرد از مذهب جبر، به منظور آرام ساختن مردم، استفاده می نمودند. (1)

زینب در کاخ پسر زیاد

پس از حادثه عاشورا، مزدوران یزید با استفاده از این روش شروع به تبلیغ کردند و پیروزی ظاهری یزید را خواست خدا معرفی نمودند.

عُبیدالله بن زیاد پس از شهادت امام حسین (علیه السلام) مردم را در مسجد بزرگ کوفه جمع کرد تا قضیه را به اطلاع آن ها برساند و قیافه مذهبی به خود گرفت و گفت: «الحمد لله الذي اظهر الحق و نصر امیرالمؤمنین و اشیاعه و قتل الكذاب بن الكذاب.»

:«خدا را شکر می کنم که حق را پیروز کرد و امیرالمؤمنین (یزید) را یاری کرد و دروغگو پسر دروغگو را کشت. (2)

حضرت زینب و حضرت علی بن الحسین (علیه السلام) که از شگرد تبلیغی دشمن آگاه بودند در جریان اسیری خود، این پایگاه فکری دشمن را هدف قرار داده با سخنان


1) ارزیابی انقلاب حسین (علیه السلام)، محمد مهدی شمس الدین ترجمه مهدی پیشوایی، ص 140-134.

2) لهوف، ص 69.

و استدلال های خود به شدت آن را کوبیدند و یزید و یزیدیان را مسئول اعمال و جنایاتشان معرفی کردند. یکی از جلوه های برخورد این دو تفکر، هنگامی بود که زنان و کودکان حسینی را وارد کاخ عبید الله بن زیاد کردند.

آن روز عبیدالله در کاخ خود دیدار عمومی ترتیب داد و دستور داد سر بریده امام حسین (علیه السلام) را در برابرش بگذارند. آن گاه زنان و کودکان را وارد کاخ نمودند. زینب در حالی که کم ارزش ترین لباس های خود را به تن داشت و زنان و کنیزان اطراف او را گرفته بودند، به صورت ناشناس وارد شد و بی اعتنا در گوشه ای نشست. عبیدالله چشمش به او افتاد و پرسید: این زن که خود را کنار کشیده و دیگر زنان گردش جمع شده اند کیست؟ زینب پاسخ نگفت، عبیدالله سئوال خود را تکرار کرد یکی از کنیزان گفت: او زینب دختر فاطمه، دختر پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) است. عبیدالله رو به زینب کرد و گفت:

سپاس خدا را که شما را رسوا ساخت و کشت و دروغ هایتان را آشکار ساخت. (1)

زینب پاسخ داد:

سپاس خدا را که ما را به واسطهٔ پیامبر خود (که از خاندان ماست) گرامی داشت و از پلیدی، پاک گردانید. جز فاسق رسوا نمی شود و جز بدکار دروغ نمی گوید و الحمدلله او ما نیستیم، دیگرانند (یعنی تو و دار و دسته ات هستید ) (2)

پسر زیاد گفت: دیدی خدا با خاندانت چه کرد؟

زینب پاسخ داد: جز زیبایی ندیدم، آنان کسانی بودند که خدا مقدّر ساخته بود کشته شوند و آن ها هم مردانه به خوابگاه خود رفتند و بزودی خداوند تو و آنان را در روز رستاخیز روبرو می کند. و از تو، به درگاه خدا شکایت و دادخواهی می کنند. اینک بنگر که آن روز چه کسی پیروز خواهد شد. مادرت به عزایت بنشیند ای پسر مرجانه. (3)


1) الحمد لله الذى فضحكم و قتلكم و اكذب احد وثتكم.

2) انما يفضح الفاسق و يكذب الفاجر و هو غيرنا و الحمد لله (ارشاد، شیخ مفید ص 244).

3) ما رأيت الا جميلا هؤلاء قوم كتب الله عليهم القتل فبرزوا إلى مضاجعهم و سيجمع الله بینک و بينهم فتحاج و تخاصم فانظر لمن يكون الفلج يومئذ ثكلتك امك يابن مرجانة.

پسر زیاد (از سخنان صریح و تند زینب و از اینک ه او را با نام مادر بزرگ بدنامش یعنی مرجانه خطاب کرد) سخت خشمگین شد و خواست تصمیم سویی بگیرد. یکی از حاضران به نام «عمر بن حریث» (به منظور تحریک حمیت عربی پسر زیاد) گفت: امیر این یک زن است و کسی زن را به خاطر سخنانش موأخذه نمی کند.

پسر زیاد بار دیگر خطاب به زینب گفت: خدا دلم را با کشته شدن برادر نافرمانت حسین و خاندان شورشگر و سرکشت شفا داد. (1)

زینب گفت:

به جانم قسم مهتر مرا کشتی، نهال مرا قطع کردی و ریشه مرا در آوردی. اگر این کار مایۀ شفای توست، همانا شفا یافته ای. (2)

پسر زیاد که تحت تأثیر زیبایی کلام زینب قرار گرفته بود با خشم و استهزاء گفت:

این هم مثل پدرش سخن پرداز است. به جان خودم پدر او نیز شاعر بود و سخن به سجع و قافیه می گفت.

زینب گفت:

زن را با قافیه گویی چه کار؟ (حالا چه وقت سجع گفتن است؟). (3)

ابن زیاد می خواست وانمود کند که هر کس بر حسب ظاهر در جبهۀ نظامی شکست بخورد رسوا شده است زیرا اگر او به حق بود در جبهۀ نظامی غالب می شد.

زینب کبری (علیها السلام) که به خوبی می دانست پسر زیاد از چه دیدگاهی سخن می گوید، پشتوانه فکری او را در هم کوبید و با این سخنانش اعلام کرد که معیار شرف و فضیلت، حقیقت جویی و حقیقت طلبی است، نه قدرت ظاهری. زینب


1) لقد شفى الله قلبى من طاغتیک الحسين و العصاة المردة من اهل بيتک.

2) لعمرى لقد قتلت کهلی و قطعت فرعی و اجتثثت اصلى فان كان هذا شفاک فقد اشتفيت

3) لهوف. ص 68.

اعلام کرد که کسی که در راه خدا شهید شده رسوا نمی شود، رسوا کسی است که ظلم و ستم کند و از حق منحرف شود.

عبیدالله بن زیاد انتظار داشت زینب مصیبت دیده و عزیز از دست داده با دو جمله صحبت به زانو در آید، اشک بریزد و عجز و لابه کند. اما زینب شیر دل سخنان او را در دهانش شکست و غرورش را در هم کوبید.

در تاریخ بشر کدام زنی را می توان یافت که شش یا هفت برادر او را کشته باشند، پسری از وی به شهادت رسیده باشد، ده نفر از برادرزادگان و عموزادگان او را کشته باشند، سپس او را با همۀ خواهران و برادرزادگانش اسیر کرده باشند، آن گاه بخواهد در حال اسیری و گرفتاری از حق خود و شهیدان خود دفاع کند. آن هم در شهری که مرکز حکومت و سلطنت پدرش بوده و در دارالحکومه ای که پدرش در حدود چهار سال از دوران خلافت خود را همان جا ساکن بوده است و با این وضع و با این همه موجبات ناراحتی و افسردگی، نه تنها از آن چه بر سر وی آمده است گله مند نباشد، بلکه با کمال صراحت بگوید که ما چیزی بر خلاف میل و رغبت خویش ندیده ایم. اگر مردان ما به شهادت رسیده اند برای همین کار آمده بودند و اگر جز این باشد جای نگرانی و اضطراب خاطر است. اکنون که آنان وظیفه خدایی خویش را به خوبی انجام داده اند و افتخار شهادت را به دست آورده اند، جز این که خدا را بر این توفیق سپاسگزاری کنیم، چه کاری از ما شایسته است. (1)

خطبه زینب (علیها السلام) در کوفه

این جا کوفه است، کوفه با دمشق بسیار فرق دارد، کوفه شهری است که تا بیست سال پیش مرکز حکومت علی (علیه السلام) بود. این جا مرکز شیعیان بود. مردم این جا که بخشی از عراقیانند، طالب حکومت عدل اسلامی و خواهان آزادی از ستمگران و هواخواه اهل بیتند، اما حاضر نیستند بهای چنین نعمتی را بپردازند. اینان هم زندگی مادی و ثروت و ریاست می خواهند و هم آزادی از یوغ ستمگران، اما اگر


1) بررسی تاریخ عاشورا، ص203.

فشاری بر آنان وارد شود یا منافعشان را در خطر ببینند، دست از همه آرمان های خود می کشند. اینان شخصیتی دو گونه دارند، گرفتار نوعی تضاد درونی هستند. از یک سو پسر پیغمبر را با شور و حرارت دعوت می کنند، از سوی دیگر چون فشار بر آنان وارد می شود، نه تنها وعده خود را فراموش می کنند، بلکه کمر به قتل او می بندند، پس باید اینان را بیدار کرد. باید متوجه خطاهایشان ساخت. باید گفت که با قتل حسین بن علی (علیه السلام) چه جنایت بزرگی مرتکب شدند.

این وظیفهٔ بیدار سازی از میان زنان بیشتر به عهدۀ زینب است زیرا زنانی که در کوفه سن آنان از سی سال تجاوز می کرد و زینب را بیست سال پیش در دوران حکومت علی (علیه السلام) در این شهر دیده بودند و حرمت او را در دیده علی و حشمت وی را در چشم پدران و شوهران خویش مشاهده کرده بودند، زینب برای آنان چهره ای آشنا بود اینک دیدن صحنه رقت بار اسیری زینب میان خیل اسیران، خاطرات گذشته را زنده می کرد. زینب از این فرصت استفاده نمود. شروع کرد به صحبت کردن. مردم صدای آشنایی شنیدند. گویی امام علی (علیه السلام) صحبت می کرد. حنجره، حنجرۀ على و صدا، صدای علی بود. راستی این علی است که حرف می زند یا دختر علی است. آری او زینب کبری بود که سخن می گفت.

احمد بن طاهر معروف به، ابن طیفور ( 204 - 280 ه-) در کتاب بلاغات النساء که مجموعه ای از سخنان بلیغ بانوان عرب و اسلام و یکی از قدیمترین منابع است می نویسد:

خدیم اسدی (1)می گوید: در سال شصت و یک که سال قتل حسین (علیه السلام) بود وارد کوفه شدم، دیدم زنان کوفه گریبان چاک زده گریه می کنند و علی بن الحسین (علیه السلام) را دیدم که بیماری او را ضعیف و ناتوان ساخته بود. علی بن الحسین (علیه السلام) سر بلند کرد و گفت: ای اهل کوفه بر ما گریه می کنید؟ پس چه کسی جز شما ما را کشت؟

در این هنگام ام کلثوم (2)با دست به مردم اشاره کرد که خاموش باشید. با


1) در کتاب لهوف راوی خطبه بشیر بن خزیم اسدی ذکر شده است و در نسخه بلاغات النسا، هم به صورت خذیم و هم به صورت خدام نقل شده است.

2) چنان که قبلاً یادآوری کردیم، معمولاً هر جا ام کلثوم به صورت مطلق یاد شود، مقصود زینب کبری(علیها السلام) است.

اشارهٔ او نفس ها در سینه ها بند شد. صدای زنگ شترها خاموش گشت (بر اثر ازدحام جمعیت برای شنیدن سخنان زینب، شترها از حرکت ایستادند. و زنگ های گردن آن ها بی حرکت ماند و خاموش گشت) آن گاه سخن آغاز کرد. من زنی با حجاب و حیا را فصیح تر از او ندیده ام، گویی از زبان علی (علیه السلام) سخن می گفت.

سخنان زینب چنین بود:

«مردم کوفه، مردم مکار خیانت کار، هرگز دیده هاتان از اشک تهی مباد، هرگز ناله هاتان از سینه بریده نگردد. شما آن زن را می مانید که چون آن چه داشت می رشت، یک بار رشته های خود را پاره می کرد. نه پیمان شما را ارجی است و نه سوگند شما را اعتباری. جز لاف، جز خودستایی، جز در عیان مانند کنیزکان تملق گفتن و در نهان با دشمنان ساختن چه دارید؟ شما گیاه سبز و تر و تازه ای را می مانید که بر توده سرگین رسته باشد و مانند گنجی هستید که گوری را بدان اندوده باشند. چه بد توشه ای برای آن جهان آماده کردید. خشم خدا و عذاب دوزخ. گریه می کنید؟ آری به خدا گریه کنید که سزاوار گریستنید. بیش بگریید و کم بخندید با چنین ننگی که برای خود خریدید چرا نگریید؟ ننگی که با هیچ آب شسته نخواهد شد. چه ننگی بدتر از کشتن پسر پیغمبر و سید جوانان بهشت؟مردی که چراغ راه شما و یاور روز تیره شما بود. بمیرید! سر خجالت را فرو بیفکنید! به یک بار گذشته خود را بر باد دادید و برای آینده هیچ چیز به دست نیاوردید. از این پس باید با خواری و سر شکستگی زندگی کنید، چه شما خشم خدا را برای خود خریدید. کاری کردید که نزدیک است آسمان بر زمین زمین افتد و بشکافد و کوه ها در هم بریزد.

می دانید چه خونی را ریختید؟ می دانید این زنان و دختران که بی پرده در کوچه و بازار آورده اید چه کسانی هستند؟ می دانید جگر پیغمبر خدا را پاره کردید؟ چه کار زشت و احمقانه ای، کاری که زشتی آن سراسر جهان را پر کرده است، تعجب می کنید که از آسمان قطره های خون بر زمین می چکد. اما بدانید که خواری عذاب رستاخیز سخت تر خواهد بود. اگر خدا هم اکنون شما را به

گناهی که کردید نمی گیرد، آسوده نباشید. خدا کیفر گناه را فوری نمی دهد، اما خون مظلومان را هم بی کیفر نمی گذارد. خدا حساب همه چیز را دارد.»

این سخنان که با چنین عبارت شیوا از دلی سوخته برمی آمد و از دریایی مواج از ایمان به خدا نیرو می گرفت را دگرگون کرد. شنوندگان دست ها را بر دهان همه نهاده دریغ می خوردند. در چنان صحنۀ غم انگیز و عبرت آمیز، مردی از بنی جعفی که ریشش از گریه تر شده بود شعری بدین مضمون خواند:

«پسران این خاندان بهترین پسرانند و هرگز بر دامن فرزندان این خانواده لکه ننگ یا مذلت ننشسته است.» (1)

زینب در کاخ یزید

یزید دستور داد اسیران را همراه سر های شهیدان به شام بفرستند. قافله اسیران به سمت شام حرکت کردند. مأموران ابن زیاد بسیار تندخو و خشن بودند و دربار شام به انتظار رسیدن این قافله که پیک فتح و پیروزی محسوب می شد، دقیقه شماری می کرد. به گفته مورخان کاروان اسیران از دروازه ساعات در میان هزاران تماشاچی وارد شهر گردید. آن روز شهر دمشق غرق شادی و سرور به مناسبت پیروزی یزید بود. قافله اسیران در میان انبوه جمعیت،کوچه ها و خیابان ها را پشت سرگذاشت و تا کاخ بلند حکومت یزید بدرقه شد.

درباریان بر جایگاه های مخصوص نشسته و یزید بر فراز تخت با غرور و نخوت تمام آماده دیدار اسیران بود. در مجلس یزید، برخلاف مجلس عبیدالله، همه کس راه نداشت، بلکه بزرگان کشور و سران قبائل و برخی از نمایندگان خارجی حضور داشتند و از این جهت مجلس فوق العاده مهم و حساس بود.

اسیران وارد کاخ شدند و در گوشه ای که در نظر گرفته شده بود، قرار گرفتند. چون چشم یزید به اسیران خاندان پیامبر افتاد، و آنان را پیش روی خود ایستاده دید، دستور داد تا سر امام حسین (علیه السلام) را در میان طشتی نهادند و با چوبی که در دست داشت، به دندان های امام می زد و اشعاری را «که عبدالله بن زبعری سهمی»


1) قیام حسین، دکتر سید جعفر شهیدی، ص 182.

در زمان کافر بودن خود گفته بود و یادآور کینه های جاهلی بود، می خواند و چنین می گفت:

«کاش بزرگان من که در بدر حاضر بودند و گزند تیرهای قبیله خزرج را دیدند، امروز در این مجلس حاضر بودند و شادمانی می کردند و می گفتند یزید دستت شل مباد به آل علی کیفر روز بدر را دادیم و انتقام خود را از آنان گرفتیم...» (1)

لا هلّوا واستهلّوا فرحا *** ثم قالوا یا یزید لاتشل

(بلاغات النساء ص 2)

خطبۀ حضرت زینب

اگر مجلس به همین جا خاتمه می یافت، یزید برنده بود و یا آن چه به فرمان او انجام می یافت چندان زشت نمی نمود. اما زّینب نگذاشت کار به این صورت پایان بیابد. آن چه را یزید شادی می پنداشت، در کام او از زهر تلخ تر کرد به حاضران نشان داد که اینان که پیش رویشان سر پا ایستاده اند، دختران کسی هستند که یزید به نام او بر مردم شام سلطنت می کند. زینب با قدرت و شهامت تمام آغاز سخن کرد و خطاب به یزید گفت:

«خدا و رسولش راست گفته اند که: پایان کار آنان که کردار بد کردند، این بود که آیت های خدا را دروغ می خواندند و آن را مسخره می کردند.

یزید چنین می پنداری که چون اطراف زمین و آسمان را بر ما تنگ گرفتی و ما را مانند اسیران از این شهر به آن شهر بردند، ما خوار شدیم و تو عزیز گشتی؟ گمان می کنی با این کار قدر تو بلند شده است که این چنین به خود می بالی و بر این و آن تکبر می کنی؟ وقتی می بینی اسباب قدرتت آماده و کار پادشاهیت منظم است از شادی در پوست نمی گنجی. نمی دانی این فرصتی که به تو داده شده است برای این است که نهاد خود را چنان که هست آشکار کنی؟ مگر گفته خدا را فراموش کرده ای: «کافران می پندارند این مهلتی که به آن ها داده ایم برای آنان خوب است، ما آن ها را مهلت می دهیم تا بار گناه خود را سنگین تر کنند، آن گاه به


1) لیت اشیاخی ببدر شهدوا *** جزع الخزرج من وقع الاسل

عذابی می رسند که مایه خواری و رسوایی است.»

ای پسر آزاد شدگان (1)این عدالت است که زنان و دختران و کنیزکان تو پس پرده عزت نشینند و تو دختران پیغمبر را اسیر کنی؟ پرده حرمت آنان را بدری؟ صدای آنان را در گلو خفه کنی و مردان بیگانه آنان را بر پشت شتران از این شهر به آن شهر بگردانند؟ نه کسی آن ها را پناه دهد، نه کسی مواظب حالشان باشد، نه سر پرستی از مردانشان آنان را همراهی کند. مردم از این سو و آن سو برای نظاره آنان فراهم شوند؟

اما از کسی که سینه اش از بغض ما آکنده است جز این چه توقعی می توان داشت؟ می گویی کاش پدرانم که در جنگ بدر کشته شدند این جا بودند و هنگام گفتن این جمله با چوب به دندان پسر پیغمبر می زنی. ابداً به خیالت نمی رسد که گناهی کرده ای و منکری زشت مرتکب شده ای، چرا نکنی؟ تو با ریختن خون فرزندان پیغمبر و خانواده عبدالمطلب که ستارگان زمین بودند، دشمنی دو خاندان را تجدید کردی. شادی مکن چه بزودی در پیشگاه خدا حاضر خواهی شد، آن وقت است که آرزو می کنی کاش کور و لال بودی و این روز را نمی دیدی. کاش نمی گفتی پدرانم اگر در این مجلس حاضر بودند از خوشی در پوست نمی گنجیدند، خدایا خودت حق ما را بگیر و انتقام ما را از آن که بر ما ستم کرد، بستان. به خدا پوست خود را دریدی و گوشت خود را کندی.

روزی که رسول خدا و خاندان او و پاره های تن او در سایه رحمت خدا آرمیده باشند، تو با خواری هر چه بیشتر پیش او خواهی ایستاد. آن روز، روزی است که خدا وعدۀ خود را انجام خواهد داد. این ستمدیدگان را که هر یک در گوشه ای به خون خود خفته اند، گرد هم خواهد آورد. او خود می گوید: «مپندارید آنان که در راه خدا کشته شده اند، مرده اند، آنان زنده اند و از نعمت های پروردگار خود بهره مند می باشند.»


1) وقتی پیغمبر مکه را فتح کرد بزرگان قریش و در رأس آنان ابوسفیان جد یزید از گذشته خود پشیمان بودند و می ترسیدند پیغمبر آنان را مجازات کند ولی پیغمبر به آنان فرمود بروید شما آزاد شدگانید. زینب با این بیان اشاره به آن عفو بزرگ جد خود در مورد جد یزید می کند.

اما آن کسی (معاویه) که ترا چنین بناحق بر گردن مسلمانان سوار کرد، آن روز که دادخواه، محمد و دادگر خدا و دست و پای تو گواه جنایات تو در آن محكمه باشد، خواهد دانست کدام یک از شما بدبخت تر و بی پناه تر خواهند بود. یزید ای دشمن خدا و پسر دشمن خدا، سوگند به خدا تو در دیدۀ من ارزش آن را نداری که سرزنشت کنم و کوچک تر از آن هستی که تحقیرت نمایم، اما چه کنم اشک در دیدگان حلقه زده و آه در سینه زبانه می کشد.پس از آن که حسین کشته و حزب شیطان ما را از کوفه به بارگاه حزب بی خردان آورد تا با شکستن حرمت خاندان پیغمبر پاداش خود را از بیت المال مسلمانان بگیرد، پس از آن که دست این دژخمیان به خون ما رنگین و دهانشان از پاره گوشت های ما آکنده است، از آن که گرگ های درنده بر کنار آن بدن های پاکیزه جولان می زنند، توبیخ و سرزنش تو چه دردی را دوا می کند؟

اگر گمان می کنی با کشتن و اسیر کردن ما سودی به دست آورده ای به زودی خواهی دید آن چه سود می پنداشتی جز زیان نیست. آن روز جز آن چه کرده ای حاصلی نخواهی داشت. آن روز تو پسر زیاد را به کمک خود می خوانی و او از تو یاری می خواهد تو و پیروان تو در کنار میزان عدل خدا جمع می شوید. آن روز خواهی دانست بهترین توشۀ سفر که معاویه برای تو آماده کرده است این بود که فرزندان رسول خدا را کشتی. به خدا من جز از خدا می ترسم و جز به او شکایت نمی کنم. هر کاری می خواهی بکن! هر نیرنگی که داری بکار ببر! هر دشمنی که داری نشان بده! به خدا این لکه ننگ که بر دامن تو نشسته است هرگز سترده نخواهد شد. سپاس خدا را که کار سادات جوانان بهشت را به سعادت پایان داد. بهشت را برای آنان واجب ساخت. از خدا می خواهم رتبه های آنان را فراتر برد و رحمت خود را بر آنان بیشتر گرداند. چه او کار داری تواناست.»

عکس العمل چنین گفتار که از جگری سوخته و دلی سرشار از تقوی نیرو می گرفت، معلوم است. سخت دل ترین مرد، هنگامی که با ایمان و تقوی روبرو می شود، ناتوانی خود و قدرت حریف را می بیند، برای چند لحظه هم که شده است از تصمیم گیری عاجز می گردد. سکوتی مرگبار سراسر کاخ را فرا گرفت. یزید آثار و علائم ناخوشایندی را در چهره حاضران دید. گفت: خدا بکشد پسر

مرجانه را. من راضی به کشتن حسین نبودم..) (1)

متن خطبۀ حضرت زینب کبری (علیها السلام) به روایت احمد بن ابی طاهر در کتاب بلاغات النساء.

«صدق الله و رسوله يا يزيد ثم كان عاقبة الذين أساؤا السؤان كذبوا بايات الله و كانوا بها يستهزئون اظننت يا يزيد انه حين اخذ علينا باطراف الارض و اکناف السماء فاصبحنا نساق كما يساق الاسارى ان بنا هو انا على الله و بک عليه كرامة و ان هذا لعظيم خطرک فشخمت بانفک و نظرت فی عطفیک جدلان فرحا حین رأيت الدنيا مستوسقة لك و لا امور متسقة علیک و قد امهلت و نفست و هو قول الله تبارک و تعالى: «لا يحسبن الذين كفروا انما نُملى لهم خيراً لانفسهم انما نُملى لهُم ليزدادوا اثماً ولهم عذاب مهين.»

امن العدل يابن الطُلَقا تخدیرک نسأک و امأک و سوقك بنات رسول الله (صلی الله علیه و آله) قد هتکت ستورهن و اصلحت صوتهن مكتئبات تحدى بهن الاباعر و يحدو بهن الاعادى من بلد الى بلد لا يراقبن و لا يؤوين يتشوفهن القريب و البعيد ليس معهن ولى من رجالهن و كيف يستبطا فى بغضتنا من نظر الينا بالشنق و الشنئان و الاحن والاضغان».

اتقول: «لیت اشیاخی بیدر شهدوا» غير متاء ثم و لا مستعظم و انت تنكث ثنایا ابی عبدالله بمحضرتک و لم لا تكون كذلک و قد نكأت القرحة و استأصلت الشاقة باهراقك دماء ذرية رسول الله (صلی الله علیه و آله) و نجوم الارض من آل عبد المطلب ولتردن على الله و شيکا موردهم ولتودن انک عمیت و بکمت و انک لم تقل: «فاستهلوا و اهلوا فرحا» اللهم خذبحقنا و انتقم لنا ممن ظلمنا و الله ما فريت الا فى جلدک و لا خزرت الى فى لحمک و سترد على رسول الله (صلی الله علیه و آله) برغمک و عترته و لحمته في حظيرة القدس يوم يجمع الله شملهم ملمومين من الشعث و هو قول الله تبارک و تعالی:

وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ. و سیعلم من بواک و مکنک من رقاب المؤمنين اذا كان الحَكَمُ الله و الخصم


1) قيام حسین (علیه السلام)، دکتر سید جعفر شهیدی، ص 187 - 189 (با اندکی تغییر).

محمد (صلی الله علیه و آله) و جوارحک شاهدة عليك فبئس للظالمين بدلا ايكم شر مكانا اضعف جندا، مع انی و الله يا عدو الله و ابن عدوه استصغر قدرک و استعظم تقریعک غیر ان العيون عبری و الصدور حرى و ما يجزى ذلک او يغني عنا و قد قتل الحسين (علیه السلام) و حزب الشيطان يقربنا الى حزب السفهاء ليعطوهم اموال الله على انتهاك محارم الله فهذه الايدى تنطف من دمائنا و هذه الافواه تتحلف من لحومنا و تلك الجشث الزواكى يعتامها عسلان الفلوات فلئن اتخدتنا مغنما تتخذن مغرما حين لا تجد الا ما قدمت یداک تستصرخ يا ابن مرجانة و ليتصرخ یک و تتعاری و اتباعك عند المیزان و قدر وجدت افضل زاد زودک معاویه قتلک ذرية محمد (صلی الله علیه و آله) فواله ما تقيت غير الله و لا شكواى الا الى الله، فکِدْ کیدک واسع سعیک و ناصب جهدك فو الله لا يرخص عنک عارما اتيت الينا ابدا و الحمد لله الذى ختم بالسعادة و المغفرة لسادات شبّان الجنان فاوجب لهم الجنة اسأل الله ان يرفع لهم الدرجات و ان يوجب لهم المزيد من فضله فانه ولي قدير.

مَدْفَن حضرت زینب (علیها السلام)

محل دفن حضرت زینب (علیها السلام) در میان دانشمندان و مورخان مورد اختلاف است و در این زمینه سه قول وجود دارد:

1.

مدينه (قبرستان بقیع).

2.

مصر (قناطر السباع قاهره).

3.

شام (حومۀ دمشق).

علامه فقید سید محسن امین طرفدار نظریّه اول است و معتقد است که حضرت زینب (علیها السلام) در مدینه دفن شده است و برای این مطلب دلائلی ذکر می کند که از آن جمله می توان سه دلیل زیر را یاد کرد:

1- بازگشت حضرت زینب (علیها السلام) پس از فاجعه کربلا به مدینه، قطعی و مسلم است. اما خروج مجدد او از این شهر ثابت نشده است، بنابراین باید گفت: در مدینه وفات یافته و در همان جا دفن شده است. گرچه تاریخ وفات و محل دفنش دقیقا روشن نباشد.

این دلیل در واقع نوعی استصحاب است که مرحوم «امین» به آن استناد کرده است.

2- این که گفته شده است که عبدالله بن جعفر در حومه دمشق مزرعه و قریه داشته و همراه همسرش جهت سرکشی یا بهره برداری از آن ها رفته بوده و در این سفر حضرت زینب درگذشته است، در هیچ یک از کتب تاریخی از چنین مزرعه ای اسمی به میان نیامده است و اصولاً چون عبدالله فرد بخشنده ای بوده، هرگز مال و ثروت در دست او دوام نمی آورده است. بنابراین چگونه ممکن است دارای چنین مزرعه و قریه ای بوده باشد؟

اگر فرضاً عبدالله بن جعفر چنین مزرعه ای داشته، ممکن بود شخصاً برای رسیدگی به وضع آن به شام برود و دیگر نیازی به بردن همسر و دیگر اعضای خانواده خود که مستلزم هزینه زیادی بود، نداشت.


البته مقام علمی و تحقیقات و مطالعات ارزندۀ تاریخی علامه امین بر اهل فضل و مطالعه پوشیده نیست، اما برخی از صاحب نظران، نظریه معظم له را نمی پذیرند و معتقدند که:

گرچه دفن حضرت زینب در مدینه (بقیع) یک امر ممکن و کاملاً طبیعی است زیرا قبر برادر امام حسن (علیه السلام) و بسیاری از بزرگان بنی هاشم در این قبرستان قرار دارد که خصوصیات و تفصیل آن ها در کتب مربوط بیان شده است، اما باید توجه داشت که اگر او در این قبرستان دفن شده بود، طبعاً قبرش با توجه به شخصیت و عظمت مقامش مشخص می شد. در حالی که در هیچ یک از کتب مربوط به تاریخ مدینه و مزارات این شهر نامی از محل قبر او به میان نیامده است، در صورتی که نام زنانی همچون «ام البنین» که در بقیع دفن شده اند در کتاب هایی مانند وفاء الوفاء منعکس شده است.

مسعودی در شرح حال امام حسن مجتبی (علیه السلام) می نویسد:

«حسن بن علی در بقیع در کنار قبر مادرش فاطمه (علیها السلام) به خاک سپرده شد و در این قبرستان تا این زمان سنگی است که روی آن چنین نوشته شده است:

«الحمد لله مبيد الامم و محيى الرمم هذا فاطمة بنت رسول الله (صلی الله علیه و آله) سيدة

نساء العالمين و الحسن بن على بن ابيطالب و على بن الحسين بن على و محمد بن علی و جعفر بن محمد رضوان الله عليهم اجمعين.» (1)

و این نشان می دهد که قبر آن بزرگواران در قرن چهارم یعنی تا زمان مسعودی مشخص بوده است. و اگر قبر حضرت زینب (علیها السلام) در این قبرستان قرار داشت نام او هم حداقل تا زمان مسعودی روی قبر نوشته می شد. چنان که قبر همسرش عبدالله بن جعفر در همان قبرستان مشخص است، بنابراین چگونه ممکن است قبر حضرت زینب در بقیع باشد، اما هیچ نشانی از آن نباشد، و در هیچ تاریخی یاد نشده باشد؟

از طرف دیگر موضوعات تاریخی جای اعمال استصحاب نیست که بگوییم، بازگشت حضرت زینب (علیها السلام) به مدینه قطعی است، اما خروج او از این شهر ثابت نشده است، پس در همان شهر و همان جا به خاک سپرده شده است. (2)

آیا حضرت زینب در مصر دفن شده است؟

چنان که اشاره شد عده ای معتقدند که زینب دختر علی (علیه السلام) در مصر وفات یافته و قبر او در «قناطر السباع» قاهره قرار دارد.

قدیمی ترین سند تاریخی در این زمینه کتاب اخبار الزينبات تأليف نسابه عبيدلى يعنى ابى الحسين يحيى بن الحسن بن جعفر الحجة بن عبيد الله الاعرج بن الحسين الاصغر بن الامام على بن الحسین (علیه السلام) متونی 221 ه- می باشد. (3)

متن اخبار الزينبات توسط آقازاده معظم له از آن استخراج و مستقلاً چاپ شده است (مقدمه ص 1) در این جزوه هر جا از کتاب یاد شده نام برده شده، مقصود همین نسخه است.


1) التنبيه و الاشراف، ص 260 چاپ مصر.

2) مرقد العقيله زینب، محمد حسنين السابقی ص 103.

3) نسخه این کتاب سال ها در دسترس نبود تا آن که چند سال پیش مطالب آن را آقای دکتر حسن محمد قاسم مصری مدیر مجله هدى الاسلام، ضمن كتاب خود به نام السيدة زينب نقل کرد. وی در مقدمه خود یادآور شده است که نسخۀ آن را توسط یکی از دوستان دانشمند خود در حلب (شام) به دست آورده است. دکتر حسن یک نسخه از کتاب خود را برای حضرت آیة الله العظمی مرعشی نجفی به ایران فرستاده است.

وی در شرح حال حضرت زینب دختر علی (علیه السلام) شش روایت در مورد وفات و درگذشت او نقل کرده است که بعضی از آن ها حاکی از درگذشت حضرت زینب در مصر است. در این جا ابتدا متن روایات ششگانه وی را عیناً و بدون ترجمه نقل نموده سپس نقد و بررسی اهل نظر را دربارهٔ آن ها از نظر خوانندگان محترم می گذرانیم:

1- حدثنا زهران بن مالک قال سمعت عبدالله بن عبد الرحمن العتبي يقول حدثنى موسى بن سلمة عن الفضل بن سهل عن على بن موسی قال اخبرنی قاسم بن عبدالرزاق و على بن احمد الباهلى قالا: اخبرنا مصعب بن عبدالله قال كانت زينب بنت على وهي بالمدينه تألب الناس على القيام باخذ ثار الحسين فلما قام عبدالله بن الزبير بمكة و حمل الناس على الاخذ بثار الحسين و خلع يزيد، بلغ ذالک اهل المدينة فخطبت فيهم زينب و صارت تؤلبهم على القيام للاخذ بالثار، فبلغ ذلک عمرو بن سعيد فكتب الى يزيد يعلمه بالخبر فكتب اليه ان فرّق بينها و بینهم فامران ينادى عليها بالخروج من المدينة و الاقامة حيث تشاء فقالت: قد علم الله ما صار الينا، قتل خيرنا و انسقنا كما تساق الانعام و حملنا على الاقتاب فو الله لاخرجنا و ان اهريقت دماؤنا.

فقالت لها زينب بنت عقيل يا ابنة عماه قد صدقنا الله وعده و اورثنا الارض نتبواء منها حيث نشاء فطیبی نفسا و قرى عينا و سيجزى الله الظالمین، اتریدین بعد هذا هو انا، ارحلى الى بلد امن، ثم اجتمع عليها نساء بنی هاشم و تلطفن معها في الكلام و واسينها.

2- و بالاسناد المذكور مرفوعا الى عبیدالله بن ابی رافع قال سمعت محمدا ابا القاسم بن على يقول:

لما قدمت زينب بنت على من الشام الى المدينة مع النساء والصبيان ثارت فتنه بينها و بين عمرو بن سعيد الاشدق و الى المدينه من قبل يزيد، فكتب الى يزيد يشير عليه بنقلها من المدينة، فكتب له بذلک فجهزها هی و من اراد السفر معها من نساء بنى هاشم الى مصر فقد متها لايام بقيت من رجب.

3- حدثني ابي عن أبيه عن جدى عن محمد بن عبدالله عن جعفر بن محمد الصادق عن ابيه عن الحسن بن الحسن قال:

لما خرجت عمتي زينب من المدينه خرج معها من نساء بني هاشم فاطمة ابنة عمى الحسين و اختها سكينة.

4- و حدثنی ابی قال: روینا بالاسناد المرفوع الى على بن محمد بن عبدالله قال:

لما دخلت مصرفى سنة 145 سمعت عسامة المعافري يقول: حدثنى عبدالملک بن سعید الانصاری قال حدثنى وهب بن سعيد الاوسى عن عبدالله بن عبدالرحمن الانصارى قال: رأيت زينب بنت على (علیه السلام) بمصر بعد قدومها بايام فو الله ما رأيت مثل ها و وجه ها كانه شقة قمر.

5- و بالسند المرفوع الى رقية بنت عقبة بن نافع الفهرى قالت كنت فيمن استقبل زينب بنت على (علیه السلام) لما قدمت مصر بعد المصيبة، فتقدم اليها مسلمة بن مخلد و عبدالله بن الحارث و ابو عميرة المزنى فعزاها مسلمة و بكى فبكت و بكي الحاضرون و قالت هذا ما وعد الرحمن وصدق المرسلون ثم احتمل ها الى داره بالحمراء، فاقامت به احد عشر شهرا و خمسة عشر يوما و توفيت و شهدت جنازتها و صلى عليها مسلمة بن مخلد في جمع بالجامع و رجعوا بها فدفنوها بالحمراء بمخدعها من الدار بوصيتها.

6- حدثنى اسماعيل بن محمد البصرى-عابد مصر و نزيلها-قال حدثنی حمزة المكفوف قال اخبرنى الشريف ابو عبدالله القرشى قال سمعت هند بنت ابی رافع بن عبيد الله بن رقية بنت عقبة بن نافع الفهرى تقول:

توفیت زينب بنت على (علیه السلام) عشية يوم الاحد لخمسة عشر يوما مضت من رجب سنة 62 من الهجرة و شهدت جنازتها و دفنت بمخدعها بدار مسلمة المستجدة بالحمراء القصوى حيث بساتين عبدالله بن عبدالرحمن بن عوف الزهرى. (1)

شیخ محمد حسنین سابقی مؤلف دانشمند کتاب مرقد العقيلة زينب با تحليل و بررسیر گسترده ای این روایات را، هم از نظر سند، هم از نظر مفاد، و هم از نظر قرائن و شواهد خارجی مورد خدشه قرار داده است و ما دلائل او را ذیلا به صورت اختصار از نظر خوانندگان محترم می گذرانیم:


1) اخبار الزينبات ص 115- 122.

بررسی روایات از نظر سند

1- اکثر راویانی که عبیدلی این روایات را از آنان نقل کرده است، مجهول هستند و پس از بررسی و تتبع فراوان در کتب رجال و تراجم و نسب هیچ اثری از آنان به دست نیاوردیم اینان عبارتند از:

زهران بن مالک-عبدالله بن عبدالرحمن العتبي-على بن احمد الباهلى-قاسم بن عبدالرزاق محمد بن عبدالله (1)-علی بن محمد بن عبدالله-عسامة المعافری-عبدالملک بن سعيد الانصارى-وهب بن سعيد الاوسى اسماعيل بن محمد البصرى-حمزة المكفوف.

با آن که سیوطی شرح حال تابعان و محدثان و راویان و مورخان قدیم و جدید را نوشته است، اما شرح حال هیچ کدام از این چند نفر که یاد کردیم در کتاب وی نیامده است. و چون وضع اینان بر ما مجهول است، طبعاً روایتشان نیز فاقد اعتبار خواهد بود. از این گذشته سند روایت دوم به مصعب بن عبدالله بن مصعب بن ثابت زبیری (متوفی 233) می رسد که از یک خانواده مخالف و دشمن سرسخت اهل بیت بوده و دشمنی این خانواده با علی (علیه السلام) و خاندان او در میان مورخان و دانشمندان ما مشهور و امر مسلمی است، بنابراین روایت چنین شخصی نمی تواند قابل اعتماد و استناد باشد.

بررسی مفاد روایات

مفاد این روایات نیز خالی از تناقض و اشکال تاریخی نیست. مثلاً روایت مصعب حاکی از این است که عبدالله بن زبیر در مکه قیام کرد و مردم را به خون خواهی حسین (علیه السلام) دعوت نمود. در حالی که دعوت وی به خون خواهی حسین در هیچ یک از تواریخ نقل نشده است، بلکه آن چه مسلم است این است که عبدالله بن زبیر مردم را به خلافت خود دعوت کرد.

از طرف دیگر، پس از حادثه کربلا یزید در مدینه چندان نفوذ و قدرتی نداشت که بتواند حضرت زینب (علیها السلام) را مجبور به هجرت از این شهر بکند، بلکه برعکس


1) در میان راویان چند نفر به این نام هستند و معلوم نیست مقصود در این جا کدامیک از آن ها است.

پس از فاجعه کربلا و رسوا شدن حکومت یزید، وی از آزار و اذیت خاندان امام حسین (علیه السلام) پرهیز می کرد تا اسباب بدنامی بیشتری فراهم نشود. چنان که در جریان شورش مردم مدینه دیدیم که علی بن الحسين (علیه السلام) و خاندان علوی از تعرض مصون ماندند.

علاوه بر این ها چند تناقض دیگر نیز در این روایات به چشم می خورد که نشان می دهد احتمالاً جعل و تحریف در این روایات وجود دارد از آن جمله:

1.

روایت اول حاکی است که حضرت زینب قسم یاد کرد که مدینه را ترک نکند ولی روایات دیگر می گوید: او از مدینه هجرت کرد و به مصر رفت. یعنی سوگند خود را نقض کرد. آیا این معنی از حضرت زینب باور کردنی است؟

2.

روایت دوم حاکی است که حضرت زینب (علیها السلام) چند روز به آخر ذیحجه مانده وارد مصر شد و روایت پنجم می گویدک حضرت زینب (علیها السلام) پس از یازده ماه و پانزده روز اقامت در مصر درگذشت. بر این اساس وفات آن بانوی بزرگ باید در ذیقعده سال بعد رخ داده باشد در حالی که روایت ششم حاکی است که او در رجب سال 62 وفات یافته است و این ها با هم سازگار نیستند.

3.

چنان که ملاحظه می شود روایت سوم از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است و آن حضرت از پدرش امام باقر (علیه السلام) و او از حسن بن الحسن نقل کرده است. در حالی که می دانیم حضرت باقر (علیه السلام) در کربلا حضور داشته است و قطعاً موقع خروج حضرت زینب از مدینه شاهد قضیه بوده است. بنابراین معنی ندارد که حسن بن حسن این موضوع را بشنود ولی حضرت باقر (علیه السلام) و پدرش علی بن الحسین (علیه السلام) بزرگ خاندان هاشمی در آن زمان از قضیه بی خبر باشند و امام باقر (علیه السلام) آن را از حسن بن الحسین روایت کند. از این گذشته این روایت فقط حاکی از خروج حضرت زینب از مدینه است اما از رفتن او به مصر سخنی به میان نیامده است بنابراین ارتباطی به موضوع ندارد.

4.

راوی روایت چهارم یعنی عبدالرحمن انصاری می گوید: «زینب را چند روز پس از ورود به مصر دیدم، صورت او مثل پاره ماه بود» این معنی هرگز با حیاء و حجاب حضرت زینب سازگار نیست و ما می دانیم که حضرت زینب حتی در دوران اسارت و سختی، نمونۀ اعلای حیاء و پوشش و عفت بوده است.

بنابراین چگونه ممکن است او با چنین وضعی در برابر بیگانگان حاضر شود؟

5. طبق روایت پنجم وقتی که حضرت زینب (علیها السلام) وارد مصر شد مسلمة بن مخلد به استقبال او رفت و به او تسلیت گفت و گریه کرد و حضرت زینب را به خانه اش برد و پس از وفات حضرت زینب در تشییع جنازه او حاضر شد و بر او نماز خواند و او را در همان خانه به خاک سپرد. در حالی که به گواهی تاریخ بن مخلد انصاری یکی از بزرگ ترین هواداران بنی امیه و از آغاز جوانی از دشمنان سرسخت امیر مؤمنان (علیه السلام) بود و با آن حضرت بیعت نکرد و به شام فرار کرد و با معاویه به جنگ با علی (علیه السلام) رفت. معاوية بن ابی سفیان، مسلمه و دوستش معاوية بن خدیج را که در مصر بودند دعوت کرد که در خون خواهی عثمان شرکت کنند. آن دو دعوت وی را اجابت کردند و به او نامه نوشتند که سپاه خود را هر چه زودتر به مصر بفرست، ما تو را یاری می کنیم. آن گاه معاویه عمروعاص را با شش هزار نفر به آن جا فرستاد. مسلمه پس از مرگ معاوية بن ابی سفیان برای پسر او یزید از مردم مصر بیعت گرفت. معاوية بن خدیج دوست و همکار مسلمه همان کسی است که محمد بن ابی بکر نماینده علی (علیه السلام) در مصر را به قتل رساند و سپس جنازه او را در شکم الاغی قرار داد و آن را آتش زد. با این تفاصیل چگونه باور کردنی است که چنین شخصی، آن گونه از حضرت زینب استقبال و پذیرایی کند؟ و چگونه قابل قبول است که حضرت زینب به خانه چنین شخصی برود؟ و چگونه ممکن است که در مدت اقامت حضرت زینب در مصر هیچ کس از بنی هاشم و علویان به دیدار او نرود و کسی در بیماری از او عیادت نکند و کار به جایی برسد که پس از مرگش نیز عنصر پلیدی مثل مسلمه بر جنازه او نماز بخواند؟.

در پایان این قسمت این نکته را نیز یادآوری کنیم که روایت پنجم از «رقیة» دختر «عقبه بن نافع» نقل شده است و می دانیم که پدر وی عقبه از کاسه لیسان معاویه و یزید بود و یزید او را به حکمرانی افریقا منصوب کرد. وضع خود رقیه نیز بر ما مجهول است، بنابراین روایتی که تنها او نقل کرده قابل اعتماد نمی باشد. (1)


1) تلخيص از کتاب مرقد العقيلة زينب ص 83-101.

نظر مُوَرّخان

شیخ محمد حسنین سابقی علاوه بر نقد روایات مزبور از نظر سند و مفاد، که خلاصۀ آن را از نظر خوانندگان محترم گذراندیم، این موضوع را از زاویه دیگری نیز مورد بررسی قرار داده و آن عدم انعکاس این موضوع در کتاب های مورخان به ویژه مورخان مصری است. وی می نویسد: با آن که می دانیم مورخان مصری از قدیم عنایت خاصی به جمع آوری و ثبت اخبار، حوادث و رویداد های مربوط به کشور خود داشتند و کتاب های فراوانی در این زمینه نوشته اند، اما با این حال هیچ کدام از آنان اشاره ای به موضوع دفن حضرت زینب در این سرزمین نکرده اند، بلکه برعکس تصریح نموده اند که هیچ یک از فرزندان صلبی علی (علیه السلام) وارد مصر نشده است. به عنوان نمونه مورخانی که ذیلا از آن ها نام می بریم هیچ کدام اشاره ای به این موضوع نکرده اند:

1.

عبدالرحمن بن عبد الحكم مصرى متوفى 257 مؤلف کتاب منهج السالک فی اخبار مصر و القُرى و والممالک.

2.

ابو محمد حسن بن ابراهيم بن ذولاق ليثي مصرى متوفی 387.

3.

ابو عمر و محمد بن یوسف کندی متوفی 354 مؤلف كتاب وُلاة مصر.

4.

عزالملک محمد بن عبدالله بن احمد حرانی مسیحی متوفی 420.

5.

قاضی ابو عبدالله محمد بن سلامه قضاعی شافعی متوفی 453 مؤلف كتاب اُنس الزائرین که کلا پیرامون زیارتگاه ها و بقاع متبرکه مصر نوشته شده است.

6.

ابو طاهر احمد بن محمد سلفی متوفی 576.

7.

احمد بن على بن عبد القادر مقریزی متوفی 845 مؤلف كتاب الخطط و الاعتبار معروف به خطط مقریزی.

8.

حافظ شمس الدین ابو عبدالله محمد بن ناصرالدین انصاری مصری متوفی 814 مؤلف كتاب، الكواكب السيارة في ترتيب الزيارة اين مورخ با آن که شرح حال و تاریخ وفات و محل قبر تمام زنانی را که زینب نامیده می شده اند و در مصر

بوده اند نوشته هیچ نامی از زینب دختر علی (علیه السلام) نبرده است.

9.

شمس الدین محمد بن عبد الرحمن ابوالخیر سخاوی مصری متوفی 902،این مورخ که در فقه و ادبیات عرب و تاریخ و رجال نابغه دوران بوده و کتاب مستقلی در زندگانی حضرت زینب (علیها السلام) دارد، با وجود اطلاعات وسیعی که دربارۀ کشور مصر داشته، سخنی از وفات حضرت زینب به میان نیاورده است و بلکه برعکس می گوید: از دانشمندان متقدم نقل شده است که هیچ کدام از فرزندان صلبی علی (علیه السلام) در مصر وفات نیافته است.

10.

ابراهيم بن علی بن محمد بن ظهيرة مخزومی مصری متوفی 891 صاحب كتاب الفضائل الباهرة فى محاسن مصر و القاهرة.

11.

حافظ نورالدین ابوالحسن علی بن احمد بن عمر بن خلف سخاوی حنفی مصری متوفی 814 که کتابی به نام تُحفَة الاحباب پیرامون زیارتگاه های مصر دارد و بانوان علوی زینب نام را که در مصر دفن شده اند، معرفی می کند، ولی از زینب دختر علی (علیه السلام) سخنی به میان نمی آورد.

12.

مورخ بزرگ و متتبع حافظ جلال الدین عبدالرحمن بن ابی بکر سیوطی مصری متوفی 911 که وسعت اطلاعات او در علوم مختلف به همه روشن است و بیش از پانصد جلد تألیفات دارد، او کتابی به نام حسن المحاضرة في تاريخ مصر و القاهره و کتاب دیگری به نام درّ السحابة فیمن دخل مصر من الصحابة دارد و در هیچ کدام موضوع دفن زینب دختر علی (علیه السلام) در مصر مطرح نشده است.

13.

جمال الدین ابو المحاسن یوسف بن تغري بردی متوفی 704 مؤلف کتاب النجوم الزاهرة فى اخبار ملوك مصر و القاهرة.

14.

ابن دقماق ابراهیم بن محمد ایدمر علائی متوفى 792 مؤلف كتاب الانتصار لواسطة عقد الامصار.

15.

مورخ بزرگ مصری محمد بن علی بن ميسر متوفی 677.

چنان که ملاحظه می شود هیچ کدام از این دانشمندان و مورخان که به عنوان نمونه ذکر شدند، و از قرن سوم به این طرف زندگی می کردند از دفن زینب دختر علی (علیه السلام) در مصر سخنی به میان نیاورده اند، در حالی که بعضی از آنان از امامزادگانی که با چند واسطه از نسل علی (علیه السلام) بوده اند یاد کرده اند و اگر حضرت

زینب در آن سرزمین دفن شده بود، حتماً او را مقدم بر همه زنان علوی معرفی می کردند. غیر از این مورخان، تعدادی از دانشمندان نیز که کتاب های ویژه ای پیرامون زیارتگاه ها و بقاع متبرکه و مساجد مصر نوشته اند، مانند: ابن بونس،هتنانی،قرشی، ابن سعد نسابه، ابن عطایا، حموی، ابن عبد الكريم،حرملة بن بللوه،مکی،سراج الدین ملقن، جوهر سکری، ابن عنتر، ابن حمامة، ابن ابی طلحه و موفق الدین هیچ کدام به این موضوع اشاره نکرده اند. (1)

نظر ابن عساکر و ابن طولون

بلی موضوع دفن حضرت زینب دختر علی (علیه السلام) در مصر تنها از دو نفر نقل شده است:

1.

ابن عساکر.

2.

ابن طُولُون که می گویند: در کتاب الرِسالة الزّینبیه این موضوع را نقل کرده است.

شیخ محمد حسنین سابقی صحت این معنا را نیز انکار می کند و می نویسد:

«مجلدات چاپ شده تاریخ ابن عساکر را به دقت و صفحه به صفحه بررسی کردیم، همچنین نسخه خطی جلد مربوط به سیره امیر مؤمنان (علیه السلام) که در بعضی از کتاب خانه های نجف وجود داشت (سپس چاپ شد) و نیز تهذیب این تاریخ را که در هفت جلد چاپ شده است، به دقت بررسی کردیم، چنین مطلبی در آن وجود نداشت. اما مجلدات دیگر خطی آن در دمشق و قاهره هنوز به دست ما نرسیده است. وی اضافه می کند: اگر ابن عساکر چنین مطلبی نوشته بود، حتماً بر دانشمندان بزرگی که کتاب های مستقلی دربارۀ زیارتگاه های مصر نوشته اند، مانند ابن سعد و ابن زیات و سخاوی و نیز بر مورخان بزرگی مانند: سیوطی و ابن تغری بردی و میسر پوشیده نمی ماند.

همچنین اگر این موضوع در تاریخ ابن عساکر وجود داشت، هرگز مورخ بزرگ و مطلعی مثل سیوطی از آن بی اطلاع نمی ماند به ویژه آن که سیوطی همیشه این


1) تلخیص از کتاب مرقد العقلية زينب، ص (29-44).

تاریخ را همراه داشته و حتی آن را تهذیب نموده نامش را تُحفة المذاكر المنتقى من تاريخ ابن عساکر نهاده است. البته تنها کسی که این موضوع را از ابن عساکر نقل کرده استاد حسن محمد قاسم مصری است، ولی او از نقل عین عبارت ابن عساکر خودداری کرده است و نویسندگان معاصر دیگر نیز با اعتماد به نوشته وی آن را یک امر مسلم تلقی کرده اند.

تازه اگر هم ابن عساکر چنین مطلبی نوشته باشد در برابر تصریح دانشمندان بزرگ مصر که به اوضاع کشورشان آشناترند، اعتبار نخواهد داشت و دیدیم که مورخان مصری یا این موضوع را مطلقاً نقل نکرده اند و یا تصریح نموده اند که احدی از فرزندان صلبی علی (علیه السلام) وارد مصر نشده است. (1)

خوشبختانه دوره کامل تاریخ ابن عساکر چاپ شده است. نگارنده در جریان سفر به سوریه در بهمن ماه سال 1368 در مرکز فرهنگی سفارت جمهوری اسلامی ایران در دمشق به کتاب مزبور مراجعه کرد، ابن عساکر در جلد مربوط به شرح حال زنان زندگی نامه زینب کبری (علیها السلام) را نوشته است ولی در مورد تاریخ و محل درگذشت این بانوی بزرگ کوچک ترین مطلبی ندارد او پس از توضیحی پیرامون زندگی و شخصیت حضرت زینب (علیها السلام) می نویسد... امّا زينب فتزوّجها عبدالله بن جعفر فَماتَت عنده و قد ولدت له على بن عبدالله و اَخاً له اخر يقال له عون (2). چنان که ملاحظه می فرمائید ابن عساکر تنها درگذشت حضرت زینب را ذکر می کند ولی نامی از محل دفن او نمی برد.

اما مطلب منسوب به ابن طولون نیز که تنها ناقل آن استاد محمد قاسم است در بی پایگی کمتر از مطالب منقول از ابن عساکر نیست. زیرا قاضی نورالدین عدوی شامی متوفی 1035 هجری در کتاب زیارات نقل می ند که ابن طولون در کتاب سيرة السيدة زينب نوشته است که مدفن عقیله زینب در قریه راویه در غوطه دمشق است.


1) مرقد العقيلة زينب ص 68.

2) تاريخ مدينه دمشق-مطبوعات مجمع اللّغة العربية بدمشق بتحقيق سكينة الشّهابي، تاريخ الطبع 1403 ه- 1982 م- ص 121.

چنان که ملاحظه می شود رساله ابن طولون دربارۀ سیره حضرت زینب کبری (علیها السلام) است، اما تعجب آور است که استاد حسن محمد قاسم مدعی است که رسالهٔ ابن طولون در زندگانی زینب وسطی که با عمر بن خطاب ازدواج کرده نوشته شده است و این نشان می دهد که صحت و اصالت ادعای استاد حسن قاسم تا چه پایه است؟ (1)

گزارش جهانگردان

از مورخان که بگذریم، این موضوع در سفرنامه ها و گزارش های جهانگردان مسلمان نیز که وارد مصر شده و از شئون مختلف این کشور و از آن جمله زیارتگاه ها و مساجد آن یاد کرده اند، به چشم نمی خورد. مثلاً ابوالحسن علی بن ابی بکر هروی متوفی 611، ابن جبیر اندلسی متوفى 614، ابن بطوطه مغربی متوفی 777، حموی بغدادی متوفی 624، ابن شاهین زاهری متوفی 873 متعرض این موضوع نشده اند.

زینب مدفون در مصر کیست؟

اکنون این پرسش پیش می آید که اگر حضرت زینب دختر علی (علیه السلام) در مصر دفن نشده است پس قبری که در محلهٔ «قناطر السباع» قاهره است، متعلق به کیست؟ در پاسخ این پرسش باید یادآوری کنیم که از بررسی و تتبع در تواریخ روشن می گردد که زینبی که در مصر (قاهره) دفن شده است، زینب بنت یحیی المتوج بن الحسن الانور بن زيد بن حسن بن علی بن ابی طالب است. ولی از آن جا که ذهن انسان با شنیدن نام مشترک بین چند نفر، متوجه مشهورترین آن ها می گردد، بسیاری از مردم تصور کرده اند این همان زینب مشهور یعنی زینب دختر علی بن ابیطالب (علیه السلام) است، (2)در حالی که این تصور کاملاً بی اساس است.


1) مرقد العقيله زینب ص 69. البته چنان که قبلاً هم اشاره کردیم موضوع ازدواج ام کلثوم دختر علی (علیه السلام) با عمر، در میان دانشمندان ما مورد بحث و اختلاف است.

2) مدرک گذشته، ص 51، اعيان الشيعه، ج 7 ص 142.

البته نسبت دادن افراد به جد بزرگ آنان معمول است چنان که امامان ما را پسر پیغمبر می خواندند. بنابراین اگر زینب بنت یحیی را زینب بنت علی بخوانند، هیچ اشکالی نخواهد داشت.

آرامگاه حضرت زینب (علیها السلام) در حومۀ دمشق

در جنوب شرقی دمشق پایتخت کشور سوریه قبری واقع شده است که در سال های اخیر به صورت وسیع و بسیار مجلل و با شکوه تجدید بنا شده است. دلائل و شواهد فراوانی گواهی می دهد که قبر حضرت زینب کبری (علیها السلام) دختر امیر مؤمنان (علیه السلام) همین قبر است، منتها دانشمندان گاهی از او به عنوان «ام کلثوم» و گاهی به نام «زینب» یاد کرده اند. توضیح این که مورخان نام صاحب این قبر را چهار گونه ذکر کرده اند:

1.

عده ای از او فقط به نام ام کلثوم یاد کرده اند.

2.

گروهی او را زینب مکنی به ام کلثوم دانسته اند و گاهی این را نیز اضافه کرده اند که دختر حضرت زهرا بوده است.

3.

دستۀ سوم او را زینب صغری مکنی به ام کلثوم می دانند و می گویند: او همسر محمد بن عقیل و مادرش کنیز بوده است.

4.

و بالاخره گروهی از دانشمندان شیعه و سنی تصریح کرده اند که کسی که در قریه راویه دفن شده است، زینب کبری دختر امیر مؤمنان (علیه السلام) است که مادرش حضرت زهراء (علیها السلام) بوده است.

می توان این اقوال را بدین گونه جمع کرد که چون بنا به دلائل متعددی که دانشمندان ما ارائه کرده اند، کنیۀ زینب کبری (علیها السلام) ام كلثوم بوده است (1)لذا اختلافی میان نظریه یکم و دوم و چهارم وجود ندارد، و با توجه به این که نظریه سوم دلیل روشن تاریخی ندارد و دانشمندان ما این نظریه را رد کرده اند. نتیجه می گیریم که صاحب قبر مزبور حضرت زینب کبری (علیها السلام) دختر بزرگ امیر مؤمنان (علیه السلام) و فاطمه زهرا (علیها السلام) است.


1) مرقد العقیله، ص 119 به بعد، زینب الکبری، شیخ جعفر نقدی ص 17 و 29.

اما این که حضرت زینب چرا و چگونه به شام سفر کرده و چگونه در آن جا در گذشته؟ و آیا در سال قحطی همراه همسرش عبدالله بن جعفر به آن جا سفر کرده و یا در فاجعه حرّه و حملۀ سپاه یزید به مدینه. در منابع قدیم چیزی در این زمینه به چشم نمی خورد. ولی در بعضی از کتاب های متأخرین و معاصرین جریان سفر این بانوی بزرگ نقل شده است، اما صحت و جزئیات آن روشن نیست.

از حافظ شمس الدین محمد بن طولون دمشقی متوفی 952 ه- نقل شده است که وی در کتابی که دربارۀ زندگی حضرت زینب تألیف نموده نوشته است که حضرت زینب (علیها السلام) در جریان فاجعه «حرّه» (سال 62 ه- ) به شام سفر کرد. (1)

اما مرحوم علامه امین از کتاب تحیة اهل القبور بالماء ثور نقل می کند که:

زینب کبری (علیها السلام) در زمان عبدالملک مروان (2)در سال قحطی همراه همسرش عبدالله بن جعفر به شام رفت تا عبدالله در آن جا به قری و مزارعی که داشت رسیدگی کند و زینب (علیها السلام) در آن مدت درگذشت و در آن جا به خاک سپرده شد. (3)و اعتماد السلطنه در کتاب خیرات حسان در این زمینه می نویسد:

«... اما تربت زينب کبری (علیها السلام) به اصح روایات در یکی از قُرای شام است. سال مجاعه در مدینه اتفاق افتاد عبدالله جعفر با عیال به سمت شام روانه شد و در ایام توقف در قریه که اکنون مزار زینب کبری آن جا است، آن بانوی معظمه ناخوش شده و به آن مرض درگذشت و همان جا به خاک رفت. (4)

امام زمان در حرم حضرت زینب (علیها السلام)

مرحوم خطیب شهیر حاج محمدرضا سقازاده، در مقدمه کتاب خصائص زینبیه از زبان مرحوم آية الله آخوند ملا علی همدانی که بزرگ ترین شخصیت علمی و


1) مرقد العقيله زينب، ص 154.

2) عبدالملک مروان از سال 65 ه- ق تا سال 86 خلافت کرد.

3) اعيان الشيعه، ج 7 ض 140 مرحوم سید محسن امین پس از نقل این جریان آن را با دلائلی که قبلا توضیح دادیم، رد می کند.

4) ج 2 ص 29 (به نقل از واعظ چرندابی در تعلیقه کتاب عظمت حسین بن علی، تألیف ابو عبدالله زنجانی ص 82).

روحانی در همدان بود و در آغاز پیروزی انقلاب اسلامی به رحمت الهی پیوست نقل می کند و می گوید: روزی در پاسخ حقیر راجع به مدفن حضرت زینب سلام الله علیها فرمودند:

آية الله آقا ضیاء عراقی رضوان الله علیه فرمودند: شخصی شیعه مذهب از شهر قطیف حجاز به قصد زیارت حضرت ثامن الائمه روحی فداه حرکت می کند، در وسط راه پولی را که برای مخارج رفت و آمد برداشته بود گم می نماید. نه دیگر روی برگشتن و نه خرج ادامه سفر را داشته است متوسل به ذیل عنایت حضرت بقية الله اعظم مولانا و مقتدانا الامام حجة بن الحسن العسكري روحی و ارواح العالمين له الفداء می شود. در همان حال ملاحظه می کند سید نورانی جلیل القدری با او همراهی می کند می فرماید: این وجه را بگیر ترا به سِرٌّ من رأی می رساند. در آن جا نزد وکیل ما حاج میرزا حسن شیرازی برو و بگو سید مهدی فرمودند: پولی از ما در پیش تو است این قدر بدهد تا به زیارت جدم على بن موسى الرضا (علیه السلام) بروی. آن شخص اظهار کرده متوجه نشدم که این بزرگوار کیست و از کدام جانب آمد. عرض کردم هرگاه به آیة الله شیرازی عرض کنم (سید مهدی فرمودند) از من می پرسد کیست و چه نشانه ای و سند و علامتی داری؟ فرمود: به آقای شیرازی سید مهدی فرمود: به این نشانی که امسال در فصل تابستان شما با حاج ملا علی کنی طهرانی در شام در حرم عمه ام «زینب کبری» مشرف بودید و از کثرت زوار و ازدحام جمعیت در سطح حرم ریخته بودند شما عبای خود را از دوش برداشته و در دست جمع کرده و به آن وسیله حرم را جاروب کردی و در گوشه ای از حرم گرد آوردی و حاج ملا علی کنی با دست های خود برداشته و بیرون برد، من آن جا بودم.

قطیفی می گوید: وقتی در سِرّ من رأی به خدمت آیة الله شیرازی رسیدم و عرض کردم بی اختیار از جا بلند شد و دست در گردنم انداخت و چشم هایم را بوسید و تبریک گفت.

بعد گفت: در تهران خدمت آیة الله کنی رسیدم مطلب را تصدیق کرد ولیکن قلباً ناراحت شد که چرا حواله و فرمانی به ایشان از جانب آن حضرت صادر نشده

عکس

ضریح و حرم مطهر حضرت زینب علیها السلام.

عکس

گنبد و صحن مطهر حضرت زینب علیها السلام.

است. (1)


1) مراقد اهل بیت در شام: سید احمد فهری ص 74.

مبارزات تبلیغاتی امام چهارم (علیه السلام)

اینک که شرح حال حضرت زینب به پایان رسید، به مبارزات تبلیغاتی امام چهارم پس از انقلاب کربلا می پردازیم و یادآور می شویم که:

برای رهایی از ذلت و بردگی و بازیابی عزت و آزادگی و فراهم ساختن زمینه برای یک انقلاب ریشه دار و بنیادی، در سطحی گسترده بر ضد بیداد و خفقان و تحریف حقائق و آگاهی و بیدار سازی و روشنگری مردم ضروری است. پس باید مردم را روشن کرد و به آنان آگاهی و شناخت داد تا احساس مسئولیت کنند، آن گاه خود به خود شورش و انقلاب پدید می آید.

این؛ جزو نقشه امام حسین (علیه السلام) بود که مرحلۀ اول انقلاب یعنی فداکاری و جانبازی را خود و یارانش با شهادت انجام دادند. مرحله دوم و حساس و دشوارتر یعنی آگاهی بخشی به جامعه را بر عهدهٔ امام زین العابدین و زینب کبری گذارد. تنها با این نوع مبارزه بود که می شد تمام بافته های سی و چند ساله بنی امیه را از بین برد و شورشی بنیادی بر ضد بنی امیّه پی افکند و کاخ یزید و امویان را برای همیشه لرزاند و واژگون کرد.

این مبارزه که توأم با مظلومیت اهل بیت بود و از کوفه شروع شد، نخست با خطبۀ زینب دختر امیر مؤمنان (علیه السلام) در بازار کوفه و بعد با سخنان کوتاه و ساده، ولی بسیار پر شور و مؤثر زین العابدین در کوفه آغاز گردید، امام به جمعیتی که بیشتر برای تماشای اسیران آمده بودند، اشاره کرد که سکوت کنند، و همه ساکت شدند آن گاه پس از ستایش و درود خدا فرمود:

«مردم آن که مرا می شناسد، می شناسد، آن که نمی شناسد خود را بدو شناسانم: من علی فرزند حسین فرزند علی بن ابی طالبم. من پسر آنم که حرمتش را درهم شکستند و نعمت و مال او را به غارت بردند... و کسان او را اسیر کردند. من پسر آنم که در کنار نهر فراتش سر بریدند، در حالی که نه به کسی ستم کرده نه با کسی مکری به کار برده بود. من پسر آنم که او را از قفا سر بریدند و این مرا فخر بزرگی است.

مردم شما به پدرم نامه ننوشتید؟ و با او بیعت نکردید؟ و پیمان نبستید؟ و فریبش ندادید؟ و به پیکار او برنخاستید؟ چه زشت کاری و چه بد اندیشه و بدکرداری؟ اگر رسول خدا به شما بگوید: فرزندان مرا کشتید و حرمت مرا درهم شکستید، شما از امت من نیستید به چه رویی به او خواهید نگریست؟

این سخنان کوتاه و جانگداز در آن محیط خفقان و ارعاب، طوفانی بپا کرد و چنان در عمق روح و جان مردم کوفه نفوذ کرد که ناگهان از هر سو بانگ برخاست، مردم به یکدیگر می گفتند:

تباه شدید و نمی دانید علی بن الحسین گفت: خدا بیامرزد کسی را که پند مرا بپذیرد و به خاطر خدا و رسول آن چه می گویم در گوش گیرد. سیرت ما باید چون سیرت رسول خدا باشد که نیکو ترین سیرت است همه گفتند:

پسر پیغمبر ما شنوا، فرمانبردار، و به تو وفاداریم. از تو نمی بُریم و با هر که گویی پیکار می کنیم و با آن که خواهی در آشتی به سر می بریم. یزید را می گیریم و از ستمکاران بر تو بیزاریم. علی بن الحسین گفت:

هیهات ای فریبکاران دغل باز. ای اسیران شهوت و آز. می خواهید با من هم کاری کنید که با پدرانم کردید؟ نه به خدا هنوز زخمی که زده اید خون فشانست و سینه از داغ مرگ پدر و برادرانم سوزان، تلخی این غم ها گلوگیر و اندوه من تسکین ناپذیر است و از شما می خواهم نه با ما باشید نه بر ما. (1)


1) زندگانی علی بن الحسین: دکتر سید جعفر شهیدی ص 65-امام چهارم پاسدار انقلاب خونین كربلاء: علی اکبر حسنی ص 40-احتمال هست که این سخنرانی در بازگشت اهل بیت از شام در کوفه ایراد شده باشد زیرا از یک طرف خطبه طولانی است و در موقع رفتن به شام برای ایراد چنین خطبه ای نه آزادی وجود داشت و نه وقت و فرصت و از طرف دیگر طبرسی در آغاز این خطبه می گوید:«احتجاج على بن الحسين (علیه السلام) على اهل الكوفه حين خرج من الفسطاط و توبیخه اياهم على غدرهم و نكثهم قال حذيم بن شریک الاسدی خرج زین العابدين الى الناس و او ماء اليهم ان اسكتوا... و می دانیم که موقع رفتن به شام خیمه ای وجود نداشته است که امام از آن بیرون آید.

گفتگوی امام سجاد با پسر زیاد

چنان که در شرح حال حضرت زینب گفتیم، دستگاه حکومت بنی امیه از جبریگری بهره برداری می کرد و کارها و جنایت های خود را به اراده خدا نسبت می داد و بدین وسیله افکار عمومی را تخدیر می کرد و چون امام سجاد (علیه السلام) و حضرت زینب (علیها السلام) از این شگرد تبلیغی دشمن آگاه بودند، به شدت با آن مبارزه می کردند. نمونه روشن این مبارزه گفتگوی امام با پسر زیاد در کوفه است. پس از آن که اسیران اهل بیت را به مجلس عمومی در کاخ پسر زیاد وارد کردند و سخنان تندی بین او و زینب کبری (علیها السلام) رد و بدل گردید، پسر زیاد به طرف علی بن الحسين (علیه السلام) متوجه شد و گفت:

•

این کیست؟

•

بعضی از حاضران گفتند:

•

على بن الحسين (علیه السلام).

•

مگر خدا علی بن الحسین را نکشت؟

•

برادری داشتم که او را نیز علی بن الحسین می گفتند، مردم او را کشتند.

•

نه خدا او را کشت.

•

اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا وَالَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنَامِهَا. (1)

•

با چه جرأتی این گونه جواب مرا می دهی؟ او را ببرید و گردنش را بزنید.

در این هنگام زینب کبری (علیها السلام) که حافظ ودیعه امامت بود، گفت: پسر زیاد کسی از مردان ما را زنده نگذاشتی، اگر می خواهی او را بکشی، مرا نیز با او بکش.

علی بن الحسين (علیه السلام) گفت: عمه خاموش باشد تا من با او سخن بگویم. سپس گفت: پسر زیاد مرا از کشتن می ترسانی؟ مگر نمی دانی که کشته شدن شعار


1) سوره زمر آیه 42 (خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض می کند و ارواحی را که نمرده اند نیز به هنگام خواب می گیرد).

ما، و شهادت، کرامت ماست؟ (1)

خطبه امام سجاد در شام

چنان که قبلاً هم اشاره شد، سفر بازماندگان امام حسین (علیه السلام) به شام، در رساندن پیام انقلاب حسین (علیه السلام ) و افشای ماهیت پلید حکومت یزید، نقش اساسی داشت. آنان در لباس اسارت همان جهاد مقدس را انجام دادند که حسین (علیه السلام) در لباس خون و شهادت انجام داد. توقف اسیران در شام فرصت خوبی بود برای آنان تا مردم شام را که در اثر تبلیغات چهل ساله معاویه شناخت صحیحی از اسلام و خاندان پیامبر نداشتند، آگاه سازند. از این رو بازماندگان حسین (علیه السلم) از هر مناسبتی در این زمینه بهره برداری می کردند. خطبۀ امام سجاد (علیه السلام) که در یکی از روزهای توقف در شام ایراد شد در این میان نقشی تعیین کننده داشت و طبل رسوایی یزید را به صدا درآورد.

مرحوم علامه مجلسی به نقل از صاحب مناقب و دیگران می نویسد:

روایت شده است که روزی یزید دستور داد منبری گذاشتند تا خطیب بر فراز آن سخنانی در نکوهش حسین (علیه السلام) و علی (علیه السلام) برای مردم ایراد کند.

خطیب بالای منبر رفت و پس از حمد و ستایش خدا، سخنان زیادی در نكوهش على بن الحسين و حسين بن على (عليهما السلام) گفت و سپس در مدح و ستایش معاویه و یزید، داد سخن داد و از آنان به نیکی یاد کرد. علی بن الحسین (علیه السلام) (از میان جمعیت) بانگ زد: وای بر تو ای خطیب خشنودی خلق را به خشم خالق خریدی و جایگاهت را در آتش دوزخ آماده کردی.

سپس گفت: یزید اجازه می دهی بالای این چوب ها بروم و سخنانی بگویم که در آن رضای خدا باشد و برای این حاضران اجر و ثوابی؟ یزید اجازه نداد. مردم گفتند: امیر اجازه بده بر منبر برود شاید از او سخنی بشنویم (ببینیم چه می گوید؟)

یزید گفت: اگر او بر فراز این منبر برود پایین نمی آید مگر آن که من و خاندان


1) لهوف، ص 6.

ابوسفیان را رسوا سازد.

کسی گفت:امیر مگر این (جوان اسیر) چه می داند، و چه می تواند بگوید؟

یزید گفت: او از خاندانی است که علم را از کودکی با شیر مکیده اند و با خون آن ها در آمیخته است.

مردم آن قدر اصرار ورزیدند تا سرانجام یزید اجازه داد، آن گاه حضرت بالای منبر قرار گرفت، و ابتدا خدا را حمد و ستایش کرد و سپس خطبه ای ایراد کرد که اشک ها را از دیدگان سرازیر کرد و دل ها را به لرزه درآورد.

امام فرمود: مردم خداوند به ما (خاندان پیامبر) شش امتیاز ارزانی داشته و با هفت فضیلت برتری بخشیده است. شش امتیاز ما اینست که خدا به ما علم، حلم،بخشش،بزرگواری،فصاحت، و شجاعت داده و محبت ما را در دل های مؤمنان قرار داده است. هفت فضیلت ما این که: پیامبر برگزیده خدا از ماست، صديق (على بن ابيطالب) از ماست، جعفر طیار از ماست، شیر خدا و شیر رسول او (حمزۀ سید الشهدا) از ماست. دو سبط این امت حسن و حسین از ماست. (1)

مردم هر کس مرا شناخت که شناخت، و هر کس نشناخت خود را به او معرفی می کنم: من پسر مکه و مِنایم من پسر زمزم و صفایم، منم فرزند آن بزرگواری که «حجر الاسود» را با گوشه و اطراف عبا برداشت (2)منم فرزند بهترین کسی که احرام بست و طواف و سعی بجا آورد. منم فرزند بهترین انسان ها. منم فرزند کسی که در شب معراج از مسجد الحرام به مسجد الاقصی برده شد. منم پسر کسی که در سیر آسمانی به سدرة المنتهی رسید. منم پسر کسی که در سیر ملکوتی آن قدر به حق نزدیک شد که رخت به مقام قاب قوسین او ادنی کشید. (3)منم فرزند کسی که با فرشتگان آسمان نماز گزارد. منم فرزند کسی که خداوند بزرگ به او وحی


1) برخی از مورخان که خطبه حضرت سجاد (علیه السلام) را با عبارت «فضلنا بسبع» نقل کرده اند، فضیلت هفتم را ذکر نکرده اند و برخی، فضیلت هفتم را به صورت «منا البتول» و بعضی دیگر «منا المهدی» نقل کرده اند.

2) اشاره به نصب حجر الاسود توسط پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) در سن 35 سالگی آن حضرت، و رفع اختلافات مردم مکه با این تدبیر.

3) بین او و حق، دو کمان یا کمتر فاصله بود.

کرد. منم پسر محمد مصطفی، منم پسر علی مرتضی، منم فرزند کسی که آن قدر با مشرکان جنگید تا زبان به «لا اله الا الله» گشودند. منم پسر کسی که در رکاب پیامبر خدا با دو شمشیر و دو نیزه جهاد کرد (1)، دوبار هجرت کرد (2)

الف- هجرت اول از مکه به مدینه و سپس هجرت از آن جا به یمن به امر پیامبر (صلی الله علیه و آله) برای ارشاد و رهبری و هدایت مردم آن سامان.

ب- هجرت از مکه به مدینه و سپس از آن جا به کوفه (پس از وفات پیامبر و در دوران خلافت علی (علیه السلام).

ج- هجرت اول از مکه به شعب ابوطالب (که مدت سه سال طول کشید) و دوم هجرت از مکه به مدينه (امام چهارم پاسدار خونين كربلاء ص 66).

دو بار با پیامبر بیعت نمود. در بدر و چنین شجاعانه جنگید و لحظه ای به خدا کفر نورزید. من پسر کسی هستم که صالح مؤمنان، وارث پیامبران، نابود کننده کافران، پیشوای مسلمانان، نور مجاهدان، زیور عابدان، فخر گریه کنندگان (از خشیت خدا) شکیباترین صابران، بهترین قیام کنندگان، از تبار یاسین فرستاده خدا است، نیای من کسی است که پشتیبانش جبرئیل و یاورش میکائیل و خود حامی و پاسدار ناموس مسلمانان بود. او با مارقین (از دین بدر رفتگان) و ناکثین (پیمان شکنان) و قاسطین (ستمگران) جنگید، و با دشمنان کینه توز خدا جهاد کرد. منم پسر برترین فرد قریش که پیش از همه به پیامبر گروید و پیشگام همۀ مسلمانان بود. او خصم گردنکشان، نابود کننده مشرکان، تبر خدایی بر سر منافقان، زبان حکمت عابدان، یاری کننده دین خدا، ولی امر خدا، بوستان حکمت الله و کانون علم الهی بود.

سپس فرمود: منم پسر فاطمه (علیها السلام)، منم پسر سرور زنان... امام در معرفی خود آن قدر منم، منم گفت که صدای گریه و ناله مردم بلند شد.

یزید ترسید شورشی بر پا شود لذا به مؤذن دستور داد تا اذان بگوید، موذن بپا خاست و اذان را شروع کرد و گفت: الله اکبر، الله اکبر.

امام فرمود: بلی هیچ چیز از خدا بزرگتر نیست و چون مؤذن گفت: اشهد ان لا


1) گویا اشاره به شکسته شدن شمشیر علی (علیه السلام) در جریان جنگ «احد» است که از طرف خداوند عالم «ذوالفقار» به آن حضرت داده شد.

2) دربارۀ دو بار هجرت کردن علی (علیه السلام) چند احتمال وجود دارد که ذیلا به آن ها اشاره می شود:

اله الا الله، گفت: بلی مو و پوست و گوشت و خون من به یگانگی خدا شهادت می دهند. همین که مؤذن گفت: اشهد ان محمدا رسول الله، امام از بالای منبر رو به یزید کرد و گفت: یزید آیا این محمد (صلی الله علیه و آله) جد من است یا جد تو؟ اگر بگویی جد توست، دروغ گفته ای و حق را انکار کرده ای و اگر بگویی جد من است، پس چرا فرزندان او را کشتی؟

اذان و اقامه که تمام شد، یزید پیشاپیش مردم ایستاد و نماز ظهر خواند. (1)

عماد الدین طبری (از دانشمندان قرن هفتم هجری ) در کتاب کامل بهائی در پایان خطبه حضرت سجاد (علیه السلام) می نویسد:

«... (امام سجاد) گفت: ای یزید این رسول عزیز کریم جد من بوده است یا جد تو، اگر گویی که جد تو بوده است، عالمیان می دانند که دروغ می گویی، و اگر گویی که جد من بوده چرا پدرم را بی گناه شهید کردی و مال او را به تاراج دادی و عورات او را به بردگی آوردی؟ این بگفت و دست زد و جامه بدرید و در گریه افتاد و گفت: به خدا که اگر در دنیا کسی هست که رسول جد او باشد، به غیر از من نباشد، پس چرا این مرد پدر مرا به ظلم کشت و ما را چنان که اسیران روم آورند، آورد. پس گفت: ای یزید این کار کردی و می گویی محمد رسول الله و روی به قبله می کنی؟ وای بر تو روز قیامت جد من و پدر من خصم تو باشد.

یزید لعین در این اثنا بانک بر مؤذن زد که قامت بگو، زمزمه و دمدمه عظیم در خلق افتاد. بعضی نماز کرده بعضی نماز نکرده پراکنده شدند.» (2)

متن خطبه حضرت سجاد (علیه السلام)

فى البحار: (3)وَ قَالَ صَاحِبُ الْمَنَاقِبِ وَ غَیْرُهُ رُوِیَ أَنَّ یَزِیدَ لَعَنَهُ اللَّهُ أَمَرَ بِمِنْبَرٍ وَ خَطِیبٍ لِیُخْبِرَ النَّاسَ بِمَسَاوِی الْحُسَیْنِ علیه السلام وَ عَلِیٍّ علیه السلام وَ مَا فَعَلَا فَصَعِدَ الْخَطِیبُ الْمِنْبَرَ فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَی عَلَیْهِ ثُمَّ أَکْثَرَ الْوَقِیعَهَ فِی عَلِیٍّ وَ الْحُسَیْنِ وَ أَطْنَبَ فِی


1) بحار الانوار، ج 45 ص 137 چاپ جدید-بعضی از قسمت های خطبه امام سجاد (علیه السلام) ترجمه نگردیده این قسمت ها با نهادن سه نقطه مشخص شده است.

2) کامل بهائی ص.30 مؤلف این کتاب در تاریخ 675 تألیف کتاب را به پایان رسانده است.

3) جلد 45 چاپ جديد.

تَقْرِیظِ مُعَاوِیَهَ وَ یَزِیدَ لَعَنَهُمَا اللَّهُ فَذَکَرَهُمَا بِکُلِّ جَمِیلٍ قَالَ فَصَاحَ بِهِ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ (علیه السلام وَیْلَکَ أَیُّهَا الْخَاطِبُ اشْتَرَیْتَ مَرْضَاهَ الْمَخْلُوقِ بِسَخَطِ الْخَالِقِ فَتَبَّوأْ مَقْعَدَکَ مِنَ النَّارِ)ثُمَّ قَالَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ علیه السلام یَا یَزِیدُ ائْذَنْ لِی حَتَّی أَصْعَدَ هَذِهِ الْأَعْوَادَ فَأَتَکَلَّمَ بِکَلِمَاتٍ لِلَّهِ فِیهِنَّ رِضاً وَ لِهَؤُلَاءِ الْجُلَسَاءِ فِیهِنَّ أَجْرٌ وَ ثَوَابٌ قَالَ فَأَبَی یَزِیدُ عَلَیْهِ ذَلِکَ فَقَالَ النَّاسُ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ ائْذَنْ لَهُ فَلْیَصْعَدِ الْمِنْبَرَ فَلَعَلَّنَا نَسْمَعُ مِنْهُ شَیْئاً.فَقَالَ إِنَّهُ إِنْ صَعِدَ لَمْ یَنْزِلْ إِلَّا بِفَضِیحَتِی وَ بِفَضِیحَهِ آلِ أَبِی سُفْیَانَ فَقِیلَ لَهُ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ وَ مَا قَدْرُ مَا یُحْسِنُ هَذَا فَقَالَ إِنَّهُ مِنْ أَهْلِ بَیْتٍ قَدْ زُقُّوا الْعِلْمَ زَقّاً.قَالَ فَلَمْ یَزَالُوا بِهِ حَتَّی أَذِنَ لَهُ فَصَعِدَ الْمِنْبَرَ فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَی عَلَیْهِ ثُمَّ خَطَبَ خُطْبَهً أَبْکَی مِنْهَا الْعُیُونَ وَ أَوْجَلَ مِنْهَا الْقُلُوبَ ثُمَّ قَالَ أَیُّهَا النَّاسُ أُعْطِینَا سِتّاً وَ فُضِّلْنَا بِسَبْعٍ أُعْطِینَا الْعِلْمَ وَ الْحِلْمَ وَ السَّمَاحَهَ وَ الْفَصَاحَهَ وَ الشَّجَاعَهَ وَ الْمَحَبَّهَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ وَ فُضِّلْنَا بِأَنَّ مِنَّا النَّبِیَّ الْمُخْتَارَ مُحَمَّداً وَ مِنَّا الصِّدِّیقُ وَ مِنَّا الطَّیَّارُ وَ مِنَّا أَسَدُ اللَّهِ وَ أَسَدُ رَسُولِهِ وَ مِنَّا سِبْطَا هَذِهِ الْأُمَّهِ مَنْ عَرَفَنِی فَقَدْ عَرَفَنِی وَ مَنْ لَمْ یَعْرِفْنِی أَنْبَأْتُهُ بِحَسَبِی وَ نَسَبِی.أَیُّهَا النَّاسُ أَنَا ابْنُ مَکَّهَ وَ مِنًی أَنَا ابْنُ زَمْزَمَ وَ الصَّفَا أَنَا ابْنُ مَنْ حَمَلَ الرُّکْنَ بِأَطْرَافِ الرِّدَا أَنَا ابْنُ خَیْرِ مَنِ ائْتَزَرَ وَ ارْتَدَی أَنَا ابْنُ خَیْرِ مَنِ انْتَعَلَ وَ احْتَفَی أَنَا ابْنُ خَیْرِ مَنْ طَافَ وَ سَعَی أَنَا ابْنُ خَیْرِ مَنْ حَجَّ وَ لَبَّی أَنَا ابْنُ مَنْ حُمِلَ عَلَی الْبُرَاقِ فِی الْهَوَاءِ أَنَا ابْنُ مَنْ أُسْرِیَ بِهِ مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الْأَقْصَی أَنَا ابْنُ مَنْ بَلَغَ بِهِ جَبْرَئِیلُ إِلَی سِدْرَهِ الْمُنْتَهَی أَنَا ابْنُ مَنْ دَنا فَتَدَلَّی فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنی أَنَا ابْنُ مَنْ صَلَّی بِمَلَائِکَهِ السَّمَاءِ أَنَا ابْنُ مَنْ أَوْحَی إِلَیْهِ الْجَلِیلُ مَا أَوْحَی أَنَا ابْنُ مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفَی أَنَا ابْنُ عَلِیٍّ الْمُرْتَضَی أَنَا ابْنُ مَنْ ضَرَبَ خَرَاطِیمَ الْخَلْقِ حَتَّی قَالُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ أَنَا ابْنُ مَنْ ضَرَبَ بَیْنَ یَدَیْ رَسُولِ اللَّهِ بِسَیْفَیْنِ وَ طَعَنَ بِرُمْحَیْنِ وَ هَاجَرَ الْهِجْرَتَیْنِ وَ بَایَعَ الْبَیْعَتَیْنِ وَ قَاتَلَ بِبَدْرٍ وَ حُنَیْنٍ وَ لَمْ یَکْفُرْ بِاللَّهِ طَرْفَهَ عَیْنٍ أَنَا ابْنُ صَالِحِ الْمُؤْمِنِینَ وَ وَارِثِ النَّبِیِّینَ وَ قَامِعِ الْمُلْحِدِینَ وَ یَعْسُوبِ الْمُسْلِمِینَ وَ نُورِ الْمُجَاهِدِینَ وَ زَیْنِ الْعَابِدِینَ وَ تَاجِ الْبَکَّائِینَ وَ أَصْبَرِ الصَّابِرِینَ وَ أَفْضَلِ الْقَائِمِینَ مِنْ آلِ یَاسِینَ رَسُولِ رَبِّ الْعَالَمِینَ أَنَا ابْنُ الْمُؤَیَّدِ بِجَبْرَئِیلَ الْمَنْصُورِ بِمِیکَائِیلَ أَنَا ابْنُ الْمُحَامِی عَنْ حَرَمِ الْمُسْلِمِینَ وَ قَاتِلِ الْمَارِقِینَ وَ النَّاکِثِینَ وَ

الْقَاسِطِینَ وَ الْمُجَاهِدِ أَعْدَاءَهُ النَّاصِبِینَ وَ أَفْخَرِ مَنْ مَشَی مِنْ قُرَیْشٍ أَجْمَعِینَ وَ أَوَّلِ مَنْ أَجَابَ وَ اسْتَجَابَ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ أَوَّلِ السَّابِقِینَ وَ قَاصِمِ الْمُعْتَدِینَ وَ مُبِیدِ الْمُشْرِکِینَ وَ سَهْمٍ مِنْ مَرَامِی اللَّهِ عَلَی الْمُنَافِقِینَ وَ لِسَانِ حِکْمَهِ الْعَابِدِینَ وَ نَاصِرِ دِینِ اللَّهِ وَ وَلِیِّ أَمْرِ اللَّهِ وَ بُسْتَانِ حِکْمَهِ اللَّهِ وَ عَیْبَهِ عِلْمِهِ.سَمِحٌ سَخِیٌّ بَهِیٌّ بُهْلُولٌ زَکِیٌّ أَبْطَحِیٌّ رَضِیٌّ مِقْدَامٌ هُمَامٌ صَابِرٌ صَوَّامٌ مُهَذَّبٌ قَوَّامٌ قَاطِعُ الْأَصْلَابِ وَ مُفَرِّقُ الْأَحْزَابِ أَرْبَطُهُمْ عِنَاناً وَ أَثْبَتُهُمْ جَنَاناً وَ أَمْضَاهُمْ عَزِیمَهً وَ أَشَدُّهُمْ شَکِیمَهً أَسَدٌ بَاسِلٌ یَطْحَنُهُمْ فِی الْحُرُوبِ إِذَا ازْدَلَفَتِ الْأَسِنَّهُ وَ قَرُبَتِ الْأَعِنَّهُ طَحْنَ الرَّحَی وَ یَذْرُوهُمْ فِیهَا ذَرْوَ الرِّیحِ الْهَشِیمَ لَیْثُ الْحِجَازِ وَ کَبْشُ الْعِرَاقِ مَکِّیٌّ مَدَنِیٌّ خَیْفِیٌّ عَقَبِیٌّ بَدْرِیٌّ أُحُدِیٌّ شَجَرِیٌّ مُهَاجِرِیٌّ مِنَ الْعَرَبِ سَیِّدُهَا وَ مِنَ الْوَغَی لَیْثُهَا وَارِثُ الْمَشْعَرَیْنِ وَ أَبُو السِّبْطَیْنِ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ ذَاکَ جَدِّی عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ.ثُمَّ قَالَ أَنَا ابْنُ فَاطِمَهَ الزَّهْرَاءِ أَنَا ابْنُ سَیِّدَهِ النِّسَاءِ فَلَمْ یَزَلْ یَقُولُ أَنَا أَنَا حَتَّی ضَجَّ النَّاسُ بِالْبُکَاءِ وَ النَّحِیبِ وَ خَشِیَ یَزِیدُ لَعَنَهُ اللَّهُ أَنْ یَکُونَ فِتْنَهٌ فَأَمَرَ الْمُؤَذِّنَ فَقَطَعَ عَلَیْهِ الْکَلَامَ فَلَمَّا قَالَ الْمُؤَذِّنُ اللَّهُ أَکْبَرُ اللَّهُ أَکْبَرُ قَالَ عَلِیٌّ لَا شَیْ ءَ أَکْبَرُ مِنَ اللَّهِ فَلَمَّا قَالَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ قَالَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ شَهِدَ بِهَا شَعْرِی وَ بَشَرِی وَ لَحْمِی وَ دَمِی فَلَمَّا قَالَ الْمُؤَذِّنُ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ الْتَفَتَ مِنْ فَوْقِ الْمِنْبَرِ إِلَی یَزِیدَ فَقَالَ مُحَمَّدٌ هَذَا جَدِّی أَمْ جَدُّکَ یَا یَزِیدُ فَإِنْ زَعَمْتَ أَنَّهُ جَدُّکَ فَقَدْ کَذَبْتَ وَ کَفَرْتَ وَ إِنْ زَعَمْتَ أَنَّهُ جَدِّی فَلِمَ قَتَلْتَ عِتْرَتَهُ قَالَ وَ فَرَغَ الْمُؤَذِّنُ مِنَ الْأَذَانِ وَ الْإِقَامَهِ وَ تَقَدَّمَ یَزِیدُ فَصَلَّی صَلَاهَ الظُّهْرِ.

مرگ یزید و کناره گیری فرزندش معاویه

يزيد بن معاویه در مدت کوتاه حکومت خود، جنایات زیادی مرتکب شد. او علاوه بر قتل امام حسین (علیه السلام) و یارانش، شهر مکه و مدینه را مورد حمله نظامی و هتک حرمت قرار داد و افراد بی گناهی را کشت، اما بیش از چهار سال حکومت نکرد و در ربیع الاول سال 64 هجری با پرونده ای سیاه و یک دنیا جنایت و گناه در سن سی و هشت سالگی مرد. (1)

ابن العبرى مورخ مسیحی (متوفی 685 ه- ) می نویسد:


1) التنبيه و الاشراف، على بن الحسين المسعودى (متوفى 345 ص 265 ).

وقتی که یزید مرد، حکومت به پسرش معاویه رسید. او از نظر عقیدتی، قَدَری بود (1)زیرا معلمش «عمر مقصوص» با تعلیمات خود، او را پیرو این عقیده ساخته بود. وقتی که مردم با او بیعت کردند، به معلمش مقصوص گفت: نظرت چیست؟ او گفت: یا با مردم با عدالت رفتار کن یا کناره گیری کن. معاویه در اجتماع مردم خطبه ای ایراد کرد و طی آن گفت:

جدم معاویه بر سر خلافت با کسی که از او شایسته تر و نسبت به او مقدم بود، به جنگ و مخالفت پرداخت و سپس خلافت را به پدرم واگذار کرد در حالی که پدرم شایستگی این منصب را نداشت. اینک من دوست ندارم که با بار گناهان حکومت بر شما با خدا دیدار کنم. خود تصمیم بگیرید و هر کس را می خواهید به عنوان خلیفه انتخاب کنید.

آن گاه از منبر پایین آمد و در خانه را به روی خویش بست و به عبادت پرداخت و مدت حکومت او بیست روز بود. به دنبال این قضیه بنی اميه به سوی عمر مقصوص هجوم بردند و به او گفتند: تو این حرف ها را به او یاد دادی و فکر او را منحرف کردی، آن گاه او را در پارچه ای پیچیدند و زنده دفن کردند. (2)

«مسعودی» پس از نقل سخنان معاویه، می نویسد:

مادرش به وی گفت: ای کاش من کهنه حیض بودم و این سخنان را از تو نمی شنیدم. معاویه در پاسخ او گفت: مادر ای کاش من یک کهنه حیض بودم و این مسئولیت را بر عهده نمی گرفتم. آیا رواست که بنی امیه ثمرۀ حکومت و قدرت را ببرند ولی من گرفتار وِزْرو و بالِ عواقب آن گردم؟ نه، هرگز من چنین کاری نمی کنم. (3)

مدت حکومت معاویه را به اختلاف، چهل روز و سه ماه نیز نوشته اند و در مورد علت مرگ او برخی معتقدند او را مسموم کردند و برخی می گویند او را ترور


1) مقصود از قَدَری بودن وی این است که او مخالف جبریگری بود که جد و پدرش آن را ترویج می کردند. قَدَری ها انسان را از نظر فکر و عمل آزاد و مسئول می دانستند.

2) تاریخ مختصر الدول، ص 111.

3) مروج الذهب ج 3 ص 73 چاپ بیروت.

کردند و گروهی مرگ او را با اجل طبیعی می دانند. (1)

پایان


1) مدرک گذشته-جریان استعفاء و سخنان معاوية بن یزید در تاریخ یعقوبی ج 2 ص 241 و بحار الانوار ج 46 ص 119 چاپ جدید نیز با مقداری اختلاف نقل شده است.