ghaemiyeh.com
مکتب وحی/ شماره هفتم/ خرداد 1388
حجت الاسلام جعفر فاضل: حسن ختام
خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
ویراستار کتاب: مریم محققیان
سرمقاله - راه های نفوذ شیطان: آیت الله سيد على علم الهدى...3
الهیات در نهج البلاغه: آیت الله سید جعفر سیدان...9
حدیث کساء... 17
حجت الاسلام حسنی: فکر توحید در کسب و کار...25
حجت الاسلام جعفر فاضل: اندیشه ی اقبال...31
حجت الاسلام محمد حسین بهشتی: تحلیل آرای تفسیری فخر رازی...41
علی اصغر ایمان دوست: تأثیر عقیده و اخلاق در کسب روزی حلال...49
حجت الاسلام سید حسن طاهری موسوی: تحقیقی در تصوف...55
سید محمود هاشمی: تحقیقی در مسیحیت...67
سجاد گوهری مقدم: صلح امام حسن...79
مجتبی کاظمی: داستان شعر فرزدق...87
راه و رسم سیر سلوک...93
حجت الاسلام جعفر فاضل: حسن ختام
خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
ویراستار کتاب: مریم محققیان
مرحوم آیت الله سید علی علم الهدی از شخصیت های شناخته شده علمی و معنوی مشهد مقدس بود. وی عمر گرانمایه خود را در مسیر احیای معارف مکتب وحی صرف نمود. از ایشان آثار مکتوب سودمندی بجا مانده است. کتاب «مناظره با دانشمندان» یکی از آثار آن عارف کامل است. نوشتار زیر، بر گرفته از مناظره هجدهم این کتاب است که با قدری ویرایش تقدیم حضور می گردد. به جهت مطالب زیبا و بلند این کتاب همگان را به مطالعه آن دعوت می کنیم.
مؤلف گوید:
مرحوم والد ماجد برای ما نقل کرد: «اوقاتی که در نجف اشرف مشغول تحصیل بودم، همزمان با عصر ناصرالدین شاه بود. ابراهیم خان، مستوفی دیوان اعلا، شبی در تهران علما را دعوت کرد. چون همگی جمع شدند، رو به علما کرد و گفت: «غرض از این دعوت این است که این روایت پیغمبر صلی الله علیه و آله را شرح دهيد: مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا(1)علما هر کدام بیانی کردند. ابراهیم خان از مجلس خارج شد و پس از ساعتی بازگشت در حالی که برهنه بود و فقط لنگی به کمر داشت و گفت: آقایان! این است معنای مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا این را گفت و از منزل خارج شد. هر چه تعقیبش کردند، او را نیافتند. او به نجف اشرف آمد و تا یک سال وارد شهر نشد؛ فقط مشک را از شط آب می کرد و بین نجف و کوفه سقایی می نمود و مردمانی را که از نجف به کوفه رفت و آمد می کردند آب می داد. پس از یک سال وارد شهر شد و به ریاضات و عبادات پرداخت. رفته رفته مقاماتی یافت و مردم عوام نجف مرید او شدند و از او کشف و کراماتی می دیدند و حوائج و مقاصد خود را از او می طلبیدند. کار او به جایی رسید که منزل او زیارتگاه عرب و عجم شد و عوام دسته دسته، به زیارت او می رفتند. خدم و حشم بسیاری بر ای او فراهم شد. لکن خواص به او عقیده نداشتند و از او کناره می گرفتند. گاهی در میان صحن مطهر در غرفه ای می نشست و مردم از زن و مرد بر قدم های او می افتادند و می گریستند.
خلاصه چند سالی به این منوال بود و عوام، از عرب و عجم قید ارادت او را به گردن نهاده بودند. شیخ طه عرب در صحن مطهر اقامه جماعت داشت. شبی مرد عربی آمد و خود را بر سجاده شيخ طه انداخت و گریه و ناله می کرد و پیوسته می گفت «شیخنا اکلت الخره اكلت الخره» عربی مکسر. یعنی: نجاست خوردم، نجاست خوردم. شیخ هم به او ملاطفت می کرد و می گفت: «چیست پدر من، برادر من؟» و او همی ناله می کرد و می گفت: «اكلت الخره» مردم هم هجوم آوردند و به تماشای او پرداختند. بعضی می گفتند: دیوانه شده و بعضی می گفتند: به او ظلم شده. شیخ هم با
1) بحار، ج27، ص 95
اصرار علت را سؤال می کرد تا که آن عرب گفت: «هذا ملعون الوالدین ابراهیم خان» چون این کلمه فحش بر زبان نسبت به ابراهیم خان راند، چشم ها بر او خیره شد و دست ها بلند شد که او را بزنند. شیخ بر مردم خشم کرد و گفت: «صبر کنید ببینم چه می گوید!»
گفت: «شغل من سقایی است و برای منزل ابراهیم خان آب می بردم و پیوسته به او التماس می کردم که: «مرا به مقامی برسان و از آن چه داری به من عطا فرما!» او جواب می داد: «لیاقت نداری و قابل مقام نیستی.» مدت یک سال کار من این بود و آرزومند بودم و او اجابت نمی کرد. تا روزی گریه کردم و التماس را از حد گذرانیدم. ابراهیم خان گفت: «اگر مقامی می خواهی، باید آن چه گویم اطاعت نمایی و به دستور من عمل کنی!»
گفتم: «حاضرم.»
گفت: «اکنون برو و امور عیال خود را تأمین بکن بعد بیا که مدتی نخواهی رفت». رفتم و امور عیالات را تأمین کردم. و سپس آمدم. آن گاه مرا میان سرداب برد و گفت: «حق نداری از این مکان خارج شوی. شب و روز در این سرداب باش تا آن که اجازه خروج دهم». او دستوراتی به من داد گفت: «در اول وقت وضو بگیر و نماز بخوان» و اذکار و اورادی به من تعلیم داد. من به دستور عمل نمودم. خودش برای من آب و غذا می آورد. من در آن سرداب تا چهل روز بودم و به دستور عمل می کردم. پس از چهل روز دستور را تغییر داد و گفت: «بایستی بول کنی و با بول خود وضو بگیری و نماز بخوانی!» و من به این دستور عمل کردم، تا چهل روز تمام شد. پس از آن دستور را تغییر داد و گفت: «اکنون بایستی با بول خود وضو بگیری و پس از نماز صد مرتبه لعن فاطمه زهرا کن این مطلب بر من گران آمد گفت: «نمی شود، اگر مقامی می خواهی بایستی عمل کنی!» بعد مرد عرب گفت: «شیخنا اكلت الخره» یعنی: نجاست خوردم و اطاعت کردم. چون سه اربعین تمام شد نزد من آمد و گفت: «اکنون وقتی است که به مقصد برسی. فردا پس از انجام عمل از سرداب خارج شو، برو در خارج شهر و آن چه دیدی و به تو گفته شد، عمل کن!»
چون فردا شد که امروز باشد، از سرداب خارج شدم و دیدم اوضاع نجف تغییر یافته و گویا این نجف آن نجف نیست که قبل از چهار ماه دیده بودم. رفتم تا از دروازه خارج شدم. باغ بسیار خوبی دیدم با اشجار و نباتات بسیار و خیلی خوش منظره، در آخر باغ جمعی را دیدم که نشسته بودند و منبری نصب شده، شخصی بر منبر نشسته با هیکلی مخصوص و برای آن مردم سخنرانی می کرد. من متحيرانه به اطراف می نگریستم و بر تعجب من افزوده می شد که در خارج نجف باغی نبوده و این چه منظره ای است که من می بینم؟ رو به طرف آن جمعیت رفتم. چون چشم آن متکلم از بالای منبر به من افتاد گفت: «مرحبا به بنده من! منم خدای تو؛ مرا سجده کن تا به مقاصد خود برسی و تو را مانند ابراهیم خان گردانم!»
گفتم: «لعن الله الشيطان» به مجرد این که این کلمه را گفتم: دیدم از عقب سیلی سختی به من وارد شد. افتادم، دیدم ابراهیم خان است. چند لگد به من زد و من مدهوش شدم. پس از مدتی به هوش آمدم و دیدم در خارج نجف در میان آفتاب افتاده ام نه باغی است و نه کسی را می بینم. فهمیدم که ریاضات، شیطانی بوده و اکنون توبه می کنم. آیا توبه من قبول است؟
چون شیخ طه که از بزرگان علمای عصر بود و در مردم عرب نفوذ داشت این کلمات را شنید به مردم خطاب کرد و به زبان عربی به آن مردم گفت: «وای بر شما چنین کسی را مرید می شوید؟!»
مردم چون شنیدند، به خانه ابراهیم خان هجوم آوردند که او را بکشند. او فهمید و فرار کرد. خانه او را خراب و اموال او را غارت کردند و خود او را به دست نیاوردند و اکنون کوچه ابراهیم خان در نجف معروف است.«
1- مناظره با دانشمندان آیت الله سید علی علم الهدی، عمران، چاپ اول 82، انتشارات سجده.
1- کیفیت معرفت الله به الله
2- اعجاز قرآن شاهد بر وجود ذات حق
3- مفهوم تجلی خداوند به قرآن
4- عدم وجود برهان صدیقین در نهج البلاغه
5- عدم دلالت آیات بر برهان صدیقین
6- تحمیل معانی بر قرآن
در این مبحث حضرت استاد در ابتدا به معنای صحیح عرفان الله به الله پرداخته و با حذف معانی غلط و خلاف عقل امکان به شناخت خداوند از طریق استدلال به معجزات بویژه قرآن کریم اشاره کرده اند و در ادامه مفهوم تجلی خداوند به قرآن را مورد بررسی قرار داده اند و در انتها با جمع بندی راه های مختلف اثبات خدا به فقدان برهان صدیقین در کلام امیر المؤمنین اشاره نموده و استدلال به برخی از آیات و روایات در جهت اثبات وجود برهان صدیقین در متون وحی را ناکام دانسته و از روش غلط تحمیل عقاید و افکار به متون دینی پرده بر داشته و نتیجه آن را تحریف دین دانسته اند.
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين و خيرُ الصلاة و السلام على خير خلقه، حبيب إله العالم، ابى القاسم محمد و على آله آل الله و اللعن الدائم على اعدائهم اعداء الله، مِنَ الآن إلى يوم لقاء الله.
در توحید صدوق (ص 285، حدیث 2) آمده است:
سُئِلَ أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ بِمَا عَرَفْتَ رَبَّكَ؟ قَالَ: بِمَا عَرَّفَنِي نَفْسَهُ. قِيلَ: وَكَيفَ عَرَّفَكَ نَفْسَهُ؟ از امیرالمؤمنین علیه السلام سؤال شد به چه چیز پروردگارت را شناختی؟ فرمودند: به آن گونه که خودش را شناساند! سؤال شد: چگونه خدا خودش را شناساند؟ فرمودند:
لَا تُشْبِهُهُ صُورَةٌ وَ لَا يُحَسُّ بِالْحَوَاسِّ وَ لَا يُقَاسُ بِالنَّاسِ؛ قَرِيبٌ فِي بُعْدِهِ، بَعِيدٌ فِي قُرْبِهِ، فَوْقَ كُلِّ شَيْءٍ وَ لَا يُقَالُ شَيْءٌ فَوْقَهُ، إِمَامُ كُلِّ شَيْءٍ وَ لَا يُقَالُ لَهُ أَمَامٌ؛ دَاخِلٌ فِي الْأَشْيَاءِ لَا كَشَيْءٍ فِي شَيْءٍ دَاخِلٌ وَ خَارِجٌ مِنَ الْأَشْيَاءِ لَا كَشَيْءٍ مِنْ شَيْءٍ خَارِجٌ؛ سُبْحَانَ مَنْ هُوَ هَذَا وَ لَا هَذَا، كَغَيْرِهِ، وَ لِكُلِّ شَيْءٍ مُبْتَدَأٌ. (1) [به این که] صورتی به او نمی ماند و به حواس درک نمی شود و نمی توان او را به خلق قیاس کرد؛ در عین این که دور است نزدیک و در حالی که نزدیک است دور می باشد، فوق هر چیزی است و نمی توان گفت چیزی فوق اوست، پیشاپیش هر چیزی است و نمی توان گفت برای او پیش (و جلوتری) هست؛ درون اشیاست نه به مانند ورود چیزی در چیزی و برون از اشیاست نه هم چون چیزی که از چیزی بیرون است. منزه است خدایی که چنین است و غیر او چنین نیست و برای هر چیزی آغازی هست.
این تعبیر، در اثبات خدا متفاوت از تعابیر گذشته است (هرچند می شود به آن چه که تاکنون گفته شد نیز ارجاع داد) «بما عرفنی نفسه» اگر اشاره به معرفت فطری و میثاقی انسان نسبت به حضرت حق باشد، در ارتباط با عهد الهی و میثاق خداوندی خواهد بود (چه در عالم ذر یا غیر آن).
و به بیانی دیگر با اعتقاد به عالم ذرّ ریشه و اساس معرفت فطری همان عالم ذرّ خواهد بود و با انکار عالم ذرّ، فطری بودن معرفت به این معناست که معرفت و شناخت حضرت حق در نهاد و فطرت هر انسانی هست.
اما اگر این کلام به معرفت فطری ارجاع داده نشود، می توان از آن به عنوان طریقی دیگر در مسئله شناخت استفاده نمود و آن عرفان «الله» به «الله» است.
با توجه به این که حضرت حق هرگز معقول و متصور نیست و به هیچ درکی از وسایل درک ظاهری و باطنی مُدرَک نمی باشد، می توان گفت خداوند متعال از طریق تعریف ذات به ذات شناخته می شود. برخی روایاتی که در آن ها «اعرفوا الله بالله» (2)آمده است را بر همین معنا حمل کرده و بعضی با توجیهاتی به این معنی خدشه کرده اند.
بجاست خود این موضوع جداگانه وارسی شود که بحث آن در جای خودش می آید.
این معنای دوم غیر از شناخت از طریق فطرت و شناخت از طریق استدلال به آیات است.
افزون بر این طرق، راه های دیگری - در نهج البلاغه - هست یکی از آن ها تذکر به معجزه بودن قرآن است. یعنی قرآن علاوه بر این که رسالت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله را اثبات می کند، اثبات کننده خود خدا نیز می باشد.
به طور کلی پدید آمدن چیزی یا شیئی بدون عوامل طبیعی نشان دهنده این است که یک حقیقتی غیر از علل طبیعی و عوامل مختلف و اسباب و مسبّبات عادی، در جریان است. این امر غیرعادی معجزه است که دیگران از آوردن مانند او عاجزند، نشان از وجود حضرت حق می دهد.
حوادثی که گاهی رخ می دهد (چه جریان های شخصی چه جریان های اجتماعی باشد) اگر به گونه ای باشد که از نظر عوامل طبیعی توجیه نداشته باشد - نفس تحقق پدیده ای که با عوامل طبیعی توجیه ندارد - گویای این است که یک حقیقت و عامل غیر طبیعی در کار است پیگیری این امر به اثبات حضرت حق می انجامد. بعضی این نکته را گفته اند، میزان استواری آن نیازمند بررسی است. ما در این جا تنها آن را یادآور شدیم.
شواهدی از نهج البلاغه در این زمینه بیان شده است. در خطبه 176- که درباره قرآن و سفارش به بهره مندی از قرآن است - می خوانیم: فَكُونُوا مِنْ حَرَثَتِهِ وَ اَتْبَاعِهِ وَ اسْتَدِلُّوهُ عَلَى رَبِّكُمْ از «و استدلوه على ربّكم» چنین استنباط شده است که با قرآن کریم، به پروردگارتان استدلال کنید.
چنان چه از این جمله این گونه معنا بشود که از قرآن و تذکرات و بیانات آن استفاده کنید و با آن ها به خدا تقرب بجویید و در صراط حق حرکت کنید (یعنی قرآن انسان ساز و تربیت کننده است) آن گاه ربطی به بحث پیدا نمی کند و نمی تواند به عنوان شاهد بحث ما مورد استناد قرار گیرد.
تقریری که در ارتباط با معجزات و کارهای غیر عادی گفته شد، در ارتباط با قرآن چنین تقریر می شود که قرآن فراتر از حد توانایی بشر است؛ به ویژه آن که از شخصی صادر شده که سابقه ای در بیان این گونه مسائل نداشته است پس نمی تواند ساخته بشر باشد. عامل دیگری هم در پدید آمدن آن وجود ندارد و در نتیجه افزون بر این که پیامبری پیامبر با قرآن اثبات می شود، خدا نیز به آن اثبات می گردد.
خدشه هایی به صورت خاصی در این استدلال به ذهن می آید که به آن ها نمی پردازیم.
باری، بعضی گفته اند: افزون بر این که راه فطرت، و راه توجه به خلقت، و تأمل در ابعاد مختلف جهان آفرینش و مصنوعیت و هدفداری آن، مثبت خداست، معجزه بودن قرآن هم مثبت خداست، و از این جمله امام علیه السلام در خطبه 183 نیز بر اثبات وجود خداوند سبحان استفاده کرده اند که: «فالقرآن... حَجَّةُ الله عَلى خَلقه»
اگر بگوییم «فالقرآن... حجّةَ الله على خلقه» یعنی قرآن کتاب راهنمای خدا بر خلق است [البته رسالت پیامبر به آن اثبات می شود] یعنی سخنان و مطالب آن و راهنمایی هایی که درباره مسائل اعتقادی و مسائل اخلاقی و مسائل اجتماعی دارد افزون بر اثبات رسالت بر خلق حجت است. اگر این گونه معنا کنیم ادعا را اثبات نمی کند و از بحث خارج است. اما اگر این گونه معنا شود که قرآن کریم حجت خداست بر خلق، یعنی در اثبات خود خالق حجت است، در راستای ادعای
مطرح شده خواهد بود.
جمله سومی که از آن استفاده کرده اند در خطبه 147 است. که اندکی از آن دو جمله پیشین قوّت بیشتری دارد، امام علیه السلام می فرمایند: فَتَجَلَّى لَهُمْ سُبْحَانَهُ فِي سُبْحَانِهِ فِي كِتَابِهِ مِنْ غَيْرِ أَنْ يَكُونُوا رَأَوْهُ خداوند تجلّی فرموده بر خلق در قرآن؛ یعنی اگر کسی در این کتاب تدبر کند تجلّی حضرت حق را در این کتاب می یابد.
این معنا از معرفت فطری جداست، معرفت فطری این بود که در فطرت انسان (بی استدلال و چیدن مقدمه) تعلق به حضرت حق هویداست؛ فطرت گویای این معناست و در حالت بأساء و ضرّاء هم بیشتر بروز می کند، بلکه یک یافت دیگری است که اگر به عرفان فطری برگردانیم و بگوئیم عرفان فطری معنای عامی است که مصادیقی دارد. این یکی از مصادیق آن است که به همان معرفت فطری برمی گردد.
اما اگر بگوییم در قرآن با طهارت قلب و نفس و رها کردن لجاج عناد تدبر کند یافت خاصی نسبت به این کتاب برایش حاصل می شود بگونه ای که این کتاب برایش جلوه حضرت حق می شود، در این صورت این بخش شاهد استدلال به قرآن در جهت اثبات حضرت حق خواهد بود.
روشن است جلوه - در این جا - به معنای تطوّر یا تنزّل خدا نمی باشد. جلوه، به معنای این که آیتی از آیات حضرت حق، غیر از این آیات محسوس به حواس ظاهری (که مسئله استدلال به آیات در آن جهت مطرح است) برایش تحقق پیدا می کند، این گونه می شود که «فتجلّی لهم سبحانه فی كتابه من غير أن يكونوا رأوه» بی آن که مسئله دیدن با چشم مطرح باشد؛ یعنی دیدن به حقیقت ایمان و همان شناخت خاص وجدانی.
و در این جا می توان گفت که خود این یافت و وجدان و تجلّی حضرت حق در قرآن، کاشف از اعجاز قرآن نیز می باشد، چنان که در جملات پیشین عکس این مطلب بود، یعنی معجزه بودن قرآن دلیل و کاشف از وجود حضرت حق بود.
امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه 91 می فرمایند:
وَ ارَانَا مِنْ مَلَكُوتِ قُدْرَتِهِ وَ عَجَائِبَ مَا نَطَقَتْ بِهِ آثَارُ حِكْمَتِهِ وَ اعْتِرَافِ الحَاجَةِ مِنَ الخَلْقِ إِلَى أَنْ يُقِيمَهَا بِمَسَاكِ قُوَّتِهِ، مَا دَلَّنَا بِاضْطِرَارِ قِيَامِ الحُجَّةِ لَهُ عَلَى مَعْرِفَتِهِ، فَظَهَرَتِ البَدَائِعُ الَّتِي أَحْدَثَتْهَا آثَارُ صَنْعَتِهِ وَ أَعْلَامُ حِكْمَتِهِ، فَصَارَ كُلُّ مَا خَلَقَ حُجَّةً لَهُ وَ دَلِيلًا عَلَيْهِ وَ إِنْ كَانَ خَلْقًا صَامِتًا، فَحُجَّتُهُ بِالتَّدْبِيرِ نَاطِقَةً وَ دَلَالَتُهُ عَلَى الْمُبْدِعِ قَائِمَةً «و از ملکوت قدرتش و شگفتی هایی که آثار حکمتش به آن ها گویاست و خلق معترف اند که نیاز دارند آفریدگار آن ها را به توانمندی اش به پا دارد، چیزهایی را به ما نمایاند که بی اختیار ما را بر معرفتش رهنمون است.
آثار صُنع و نشانه های حکمتش در آفریده های بدیعش هویداست؛ آن چه را آفرید، حجّت و دلیلی بر وجود اوست، هر چند خاموش به نظر آید [لیکن] حجّت خلق به تدبیر [خدای متعال] گویاست و دلالتش بر آفریدگار پایدار».
تا کنون در مسائل مربوط به الهیّات در نهج البلاغه اندکی در مسئله شناخت سخن به میان
آمد و بعد، طرق اثبات وجود حضرت حق بحث شد و بیان شد که از طریق فطرت، توجه به نظم و نظام و حکمت و هدف داری، از طریق مصنوعیّت و حدوث، در جهت اثبات حضرت حق می توان استدلال نمود و بعضی گفته اند که از طریق اعجاز قرآن نیز می توان برای اثبات خداوند متعال استدلال نمود.
البته در ارتباط با هر یک از این روش های معرفتی و همچنین عباراتی که به احتمال قوی با «عرفان الله بالله» ارتباط دارد شایسته است جستجوی کامل صورت گیرد و آن چه مربوط به هر یک از این طرق است جمع آوری شود مسلّماً نوع تبیین و تشریح امام علیه السلام در هر یک از این روش ها، از امتیاز خاصی برخوردار است.
به عنوان مثال در ارتباط با هدف داری و حکمت و نظم وقتی در عبارت های آن حضرت دقت شود در می یابیم که از جامعیّت و زیبایی و توجه و تذکر به همه نکات متناسب برخوردار است که این استواری و فضیلت ویژه آن حضرت است.
در همین عبارتی که خوانده شد چقدر مطلب زیبا بیان شده و تذکر عمیق است، امام علیه السلام می فرمایند: خدا چنان آثار قدرتش را نشان داد و آثار حکمتش را بروز داد تا آن که همه خلق بیابند که ناگزیر از اعتراف به مصنوعیت خود و ناگزیر از لزوم معرفت خدای سبحان اند (هم عجائب آثار حکمت و هم وابستگی و نیازمندی موجودات) آن چنان مشخص و روشن و بدیهی است که گویا اجباری در جهت خداشناسی پیش می آید؛ یعنی انسان عاقل می بیند که هیچ راهی ندارد جز این که بپذیرد که یک حقیقتی هست و یک مدبّری در کار است تا آن جا که فَصَارَ كُلَّ مَا خَلَقَ حُجَّةً لَهُ دَلِيلًا عَلَيْهِ وَ إِنْ كَانَ خَلْقًا صَامِتًا فَحُجَّتُهُ بِالتَّدْبِيرِ نَاطِقَةً وَ دَلَالَتُهُ عَلَى ٱلْمُبْدِعِ قَائِمَةً هر یک از پدیده ها حجت و برهانی بر وجود او می باشند، گرچه برخی مخلوقات به ظاهر ساکت اند، ولی به تدبیر خداوندی گویا و دلیل روشنی بر وجود، قدرت و حکمت اویند.
ناگفته نماند برهان صدیقین خواه در محل خودش برهان درستی باشد یا نباشد در مجموعه استدلال های موجود در نهج البلاغه در جهت اثبات ذات باری تعالی به چشم نمی خورد.
البته برخی گفتهاند کلمه «وجود» در نهج البلاغه به برهان صدیقین اشاره دارد به خصوص دو جمله زیر:
خطبه 94:
وَ دَلَّتْ عَلَيْهِ أَعْلَامُ ٱلظُّهُورِ... «نشانه های آشکار بر او دلالت دارند.»
فَهُوَ الَّذِي تَشْهَدُ لَهُ أَعْلَامُ ٱلْوُجُودِ عَلَى إِقْرَارِ قَلْبِ ذِي ٱلْجُحُودِ «پس اوست کسی که نشانه های وجود بر او گواهی دهند و قلب منکران را بر اقرار به وجودش وادارند.»
از این دو جمله چنین استفاده شده است:
نشانه های برجسته آشکار، دلیلی بر اوست.
عَلَم ها و نشانه های وجود شاهد است حتی برای قلب های منکران، که ناچارند به وجود او اقرار کنند.
در برهان صدیقین از نفس وجود استفاده می شد؛ [بر مبنای اصالت وجود] وجود مطلق، واقعیت غیرقابل انکار است و این واقعیت - که ثبوتش بدیهی است - فناناپذیر می باشد [چون وجود مقابل عدم است.] از سویی جهان گذرا و فناپذیر است. پس جهان، آن واقعیت فناناپذیر نمی باشد. در نتیجه حقیقت وجود واجب بالذات خواهد بود. (1)
بنابراین از خود «وجود» اثبات وجودِ حضرت حق شد این جمله که «تشهد له أعلام الوجود على اقرار قلب ذى الجُحُود» همین معنا را می رساند که شاهد بر حضرت حقريال اَعلام وجود است. این اساس از توجّه به وجود به خود مطلب رسیدیم. برهان صدیقین هم همین است. با صرف نظر از صحت و سقم این استدلال نمی توان گفت که این جمله حضرت مربوط به این استدلال می شود بخصوص که این عبارت در این معنا ظهور ندارد زیرا نشانه های وجود یعنی موجودات هستی شاهد اوست. و از طرفی قرار بر این شد که در برهان صدیقین موجودات، واسطه در اثبات نباشند، در حالی که در این استدلال وجود واسطه قرار داده شده است هنر برهان صدیقین، به این که وجود خالق به خود خالق بدون واسطه قرار گرفتن کائنات اثبات شود، ولی در این جا «اعلام الوجود» واسطه قرار گرفته است.
البته اگر کسی بخواهد تحمیل بکند و اصرار ورزد که از این جمله برهان صدیقین استفاده می شود، بحث دیگری است لیکن اگر در عبارت نیک بنگریم که می گوید: «فهو الذي تشهد لَه أعلام الوجود على إقرار قلب ذى الْجُحُود» یعنی این زمین، این آسمان، این خورشید، این موجودات (حقایقی که در خلقت هست) شاهد اوست، نه این که توجه به حقیقت وجود «بما هو وجود» در این عبارت حضرت مطرح باشد.
مخفی نماند بو علی سینا از «خلق» در برهان صدیقین استفاده نکرده است (2)و تقریر وی با تقریر ملاصدرا اندکی تفاوت دارد. بوعلی از آیه(3)سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَ فِي أَنفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ. (4)
البته با توجّه به زائد بودن «با» چنین استفاده کرده است که خدا خودش شاهد خودش است و چنین است آیه شَهِدَ الله أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلا هُوَ وَ الْمَلَائِكَةُ وَ ُأوْلُوا الْعِلْمِ قَائِمًا بِالْقِسْطِ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ
الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (1)که ظهور آیه در این است که خدا خود شاهد است بر این که جز او خدایی نیست، فرشته ها و اولی العلم هم این شهادت را می دهند. شکی نیست آیه أَوَلَمْ يَكف برَبِّكَ أَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ هیچ ربطی به این مطالب ندارد؛ زیرا معنای آن این است که خدا بر هر چیزی ناظر و گواه است؛ یعنی بدانید که در محضر خدا هستید و خداوند بر اسرار و برون و درون و همه شئونتان آگاه است. انسان باید مواظب و مراقب باشد که جرمی انجام ندهد و منحرف نشود و در مسیر صحیح حرکت کند؛ زیرا خدا شاهد و گواه بر هر چیزی است، شاهد بر هر چیز است.
جناب آیت الله العظمی صافی - که کتاب الهیات در نهج البلاغه را نوشته اند و مطالب و نکات بسیار ارزنده ای در آن هست - در ارتباط با این مطلب بیانِ لطیفی دارند، می گویند:
اگر شهید به معنی مشهود باشد محتمل است اشاره به این برهان باشد؛ یعنی هر چیز به او شهادت می دهد و به او احتیاج و نیاز و تعلّق دارد اما انصاف این است که اگر شهید به معنی مشهود هم باشد، ظهور آیه بر ادلّه دیگری (که اشیاء و مخلوقات، واسطه برای اثبات حق هستند) بیشتر است.
ولی اگر «شهید» به معنی «شاهد» باشد، مفاد آیه با این براهین ارتباطی پیدا نمی کند، بلکه دلالت بر احاطه علم خدا به هر چیز دارد. (2)
اگر شهید به معنای مشهود باشد یعنی خدا مشهود هر چیزی است و در نتیجه آیه به بحث توحید و اثبات خدا مرتبط می شود و به مسئله برهان صدیقین ارتباط پیدا نمی کند. معنای «مشهود» با توجّه به حرفِ «عَلَی» که به معناي «لام» نیست تضعیف می شود و اگر در آیه به جای «علی» «لام» به کار می رفت یعنی «لکلّ شیء شهید» به معنای «لکلّ شیء مشهود» بود زمینه بیشتری برای این استدلال داشت، ولی عَلَى كُلِّ شَيْءٍ است. (3)
1) آل عمران، 81
2) الهیات در نهج البلاغه، و برایش دوم، صفحه 501 - 601.
3) اگر گفته شود در ادبیات عرب گاهی «علی» به معنای «لام» به کار می رود مانند: وَ لِتُكَبِّرُوا الله عَلَى مَا هَدكُمْ، که بعضی گفته اند: «علی» در این جا به معنای «لام ثتعلیل می باشد، یعنی «لهدايته إياكم»، خواهیم گفت: در آیه مورد بحث اگر «علی» به معنای «لام» باشد، قطعا «لام تعلیل» نیست، بلکه «لام تقویت» است مانند رَبَّک فَقَالَ لَمَا يُرِيدُ و «علی» به این معنا به کار نرفته است. آری، اگر «شهید» به معنای «مشهود» و «علی» به معنای «فی» و ظرفیت باشد، قابل تطبیق با برهان صدیقین خواهد بود، لكن خلاف ظاهر آیه، نیازمند به قرینه و دلیل است و اگر آیات دیگری که این جمله در آن ها به کار رفته ملاحظه شود، معلوم می گردد که «شهید» به معنای «شاهد و ناظر» و «علی» هم به معنای «استعلا و برتری» است. مثلاً در سوره مائده، آیه 117 می فرماید: مَا قُلْتُ لَهُمْ إِلا مَا أَمَرْتَنِى به أن اعْبُدُوا الله رَبِّى وَ رَبَّكُمْ وَ كُنتُ عَلَيْهِمْ شَهِيدًا مَّا دُمْتُ فِيهِمْ فَلَمَّا تَوَفَّيْتَنِي كُنتَ أنتَ الرَّقِيبَ عَلَيْهِمْ وَ أَنتَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ و در سوره مجادله، آیه 6 می فرماید: يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ الله جَمِيعًا فَيُنَبِّئُهُم بِمَا عَمِلُوا أَحْصَاهُ الله وَ نَسُوهُ وَ اللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ
آیت الله صافی گلپایگانی در صفحه 106 (1)در ارتباط با تحمیل معنایی که در آیه ظاهر نیست تذکر خوبی داده اند و می فرمایند:
به طور قطع تفسیر قرآن در معنایی که آیه در آن ظاهر نیست جایز نمی باشد امّا بعض از حضرات حکما در مقام تفسیر آیات و روایات با پیش داوری، درباره هر مطلبی که بحث می کنند آیه ای از آیات یا حدیثی را بر آن منطبق می سازند، در حالی که اگر مطلب آن ها هم در آن مورد صحیح باشد، ولی مفاد آیه در آن مطلب ظهور ندارد، ولی اینان به مجرد وجود یک احتمال بعید یا تأویلاتی، آیه را از ظاهر خود - که آن نیز صحیح و معقول است - منصرف می سازند. و آن را موافق با رأی خود نشان می دهند؛ چنان که اگر کسی در بعضی موارد کتاب اسفار غور و دقّت کند، این جرأت دیده می شود. غفر الله لنا و لهم زلّاتنا و هفواتنا.
به ذهنم رسید که در این جهت یک شاهد بیاورم، متأسفانه گاهی معنایی که اصلاً درست نیست به آیه تحمیل می شود نه معنای که بعید و یا احتمالش ضعیف باشد.
در اسفار جلد 9 صفحه 352، در بحث خلود ملاصدرا می نویسد:
«و ممّا اسْتَدَل به صاحِبُ الفتوحات المكية على انقطاع عذاب المخلّدين في النار، قوله تعالى: وَ الَّذِينَ كَفَروا وَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا أُولَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ (2)و ما وَرَدَ في حديث النبوى من قوله:
و لَم يَبقَ فِي النَّارِ إِلَّا الَّذين هم أهلُها. و ذلك لأنَّ أشدَّ الْعَذابِ على أحد مُفارَقَةُ الموطن الذى ألفه فلو فارقَ النَّارِ أهلُها لَتَعذَّبوا باغ ترابهم عَمّا أهَّلُوا له، و إنَّ الله قد خَلَقَهُم على نشأة تألفُ ذلك الموطن.
أقول: هذا استدلال ضعيفٌ مبني على لفظ الأهل و الأصحاب و يَجوز استعمالهما في معنی آخر من المعانى النسبية - كَالمُقارنة و الْمُجاوَرَة و الإستحقاق و غیر ذلک - و لا نسلّم ايضاً أنَّ مُفارقة الموطن أشدُّ الْعَذاب إلا أن يُراد به الموطن الطبيعي، و إثبات ذلك مشكل.
و الأولى فى الإستدلال على هذا المطلب أن يُسْتَدَلَّ بقوله تعالى:
وَ لَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الْجِنِّ وَ الإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لَا يَفْقَهُونَ بِهَا وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِهَا وَ لَهُمْ آذَانٌ لا يَسْمَعُونَ بِهَا أَوْلَئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلَّ أَوْلَئِكَ هُمُ الْغَافِلُوا (3فَإِنَّ المخلوق الذى غاية وجوده أن يَدْخُلَ فِى جَهَنَّمَ بِحَسَبَ الوضع الإلهى و القضاء الرَّباني، لابد أن يَكونَ ذلك الدُّخُول موافقاً لطبعه و كمالاً لوجوده؛ إذ الغايات - كما مرّ - كمالات للوجودات و كمالُ الشَّيء الموافق له لا يكون عذاباً في حقّه و إنَّما يكون عذاباً في حقٌّ غيره مِمَّن خُلِقَ للدرجات العالية.)و قال فى الفتوحات: فَعُمِّرَتِ الدَّاران؛ أى دار النّعيم و دار الْجَحيم و سَبَقَت الرَّحمةُ الْغَضَبَ
و وَسِعَت كُلّ شيء حَتَّى جهنم و مَن فيها و الله أرحَمُ الرَّاحِمين.و قد وَجَدنا فِي نُفُوسِنا ممَّن جُبِّلَ عَلى الرَّحمَةِ بحيث لو مَكْنهُ اللهُ في خَلْقه لأزال صفة فِى العذاب عن العالم و الله قد أعطاه هذه الصفة و مُعطَى الكمال أحقُّ به؛ و صاحب هذه الصّفةُ، أنا و أمثالي، و نحن عباد مخلوقون أصحاب أهواء و أغراض، ولا شك إنَّه أَرحَمُ بخَلْقِه منا و قد قالَ عَن نَفسِه إنَّه أرحَمُ الرّاحمين فلانشُك إنَّه أرحَمُ بِخَلْقِه مِنّا، ونَحن عَرَفْنَا مِن نفوسنا هذه المبالغة.»صاحب فتوحات برای استدلال به پایان یافتن عذاب مخلّدان در آتش به این آیه که خدا می فرماید: آن ها اصحاب آتش اند، در آن جاودان می مانند» و این حدیث استدلال کرده است که از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده که فرمودند: «در دوزخ باقی نماند مگر کسانی که اهل آن اند» و این بدان جهت می باشد که سخت ترین شکنجه ها برای انسان جدایی از جایگاهی است که به آن انس دارد، اگر اهل دوزخ از آن جدا شوند به دور ماندن از چیزی که سزامند آن شده اند رنج می کشند، خدا آنان را بر نشئه ای آفرید که با آن موطن الفت دارند.می گویم: این استدلال ضعیف می باشد [زیرا] بر لفظ «اهل» و «اصحاب» مبتنی است که استعمالشان در معانی نسبی دیگر (مانند: مقارنت، محاورت، استحقاق و جز آن جایز است؛ و نیز این سخن را نمی پذیریم که مفارقت موطن، شدیدترین عذاب ها باشد مگر مقصود از آن، موطن طبیعی باشد، که اثبات آن دشوار است.)بهتر است بر این مطلب به این سخن خدای متعال استدلال شود که فرمود: البته بسیاری از جن و انس را برای جهنّم آفریدیم»؛ زیرا مخلوقی که غایت وجودش - به حسب وضع الهی و قضای ربانی - دخول در دوزخ است، ناگزیر این داخل شدن، موافق طبع و کمال برای وجودش باشد چرا که غایات، کمالاتی برای وجودات اند و کمال چیزی که سازگار با اوست در حق او عذاب نیست و تنها در حق دیگری که برای درجات برتر آفریده شده، عذاب می باشد.ابن عربی در فتوحات می گوید: پس هر دو سرا آباد می شود (یعنی هم بهشت و هم دوزخ و رحمت خدا بر غضبش پیشی می گیرد و هرچیزی - حتّی جهنّم و دوزخیان - را شامل می شود و خدا مهربان ترین (و دل سوزترین) مهربانان است.)ما در میان خودمان کسانی را می یابیم که با رحمت سرشته شده اند به گونه ای که اگر خدا به آنان میدان دهد، عذاب را از عالم بر می دارند! این در حالی است که خدا این صفت را به آن ها می بخشد و [پیداست] که دهنده کمال به این کار سزاوارتر است.صاحب این صفت من و امثال من اند و ما بندگانی هستیم آفریده خدا و اصحاب هواهای نفسانی و اغراض [ ناپسند] و بی گمان خدا به خلقش از ما مهربان تر است، چه درباره خودش گفته که او: «أرحم الراحمين» است. پس شک نداریم که او به خلقش از ما دل سوزتر است در حالی ما در [میان] خودمان [کسانی] به این حد از گذشت را می شناسیم.اموری در مسائل فلسفی (و حکمت متعالیه باید نقد و بررسی شود و دو شیوه در این زمینه شایان توجّه است:)
1. نقد خود مبانی و اصولی که مسلّم دانسته شده است.2. بررسی اموری که با قطعیّات و مسلّمات مکتب وحی ناسازگار است.هرکس با مکتب وحی «قرآن و حدیث» آشناست، می داند که بر اساس آموزه های دینی، بعد از این عالم برای تبهکاران و ستمگران گرفتاری و عذاب و شکنجه و ناراحتی هست و شدت هم دارد حال اگر کسی بگوید: «چنین نیست، عذاب برای دوزخیان عذب و گوارا می شود اگر آنان از جهنّم بیرون آیند اندوهگین می شوند!» پیداست که این سخن با مکتب وحی سازگار نیست و بر خلاف اصول قطعی آن است.فلسفه را که ما نقد می کنیم و حرفی درباره آن می زنیم، نمی خواهیم مسائل قطعی و عقلی را انکار کنیم؛ مسائلی که اثبات همه چیز - و خود وحی - به آن ها متکی است (معلول بی علت پدید نمی آید، دور و تسلسل و تناقض و تضاد باطل است جای حرف ندارد، این ها را کسی منکر نیست.)بحث در ارتباط با چیزهایی است که در فلسفه مطرح شده است و با تعالیم خدشه ناپذیر وحی ناسازگار می باشد و نیز شماری از قواعدی که صراحت عقلانی لازم را ندارد. ما می گوئیم نیازی به این مسائل نیست و پرداختن به آن ها تضییع عمر است.ارتقای فلسفه به این معنا در «حوزه» که مسائل ناسازگار با وحی آموخته شود و مبانی ای اصول موضوعه به حساب آید که دستاورد آن ها ضدیّت و تنافی با وحی است و به برنتافتن تعالیم مسلّم قرآن می انجامد، این کار ارتقا و پیشرفت نیست، بلکه انحطاط و جمود می باشد و اصراری است سخن گذشته گان که بنیادی استوار ندارد.مطالبی که نتایجی این چنین اسف بار دارد چرا در دروس حوزه الزامی می شود؟ اگر الزامی می شود، نقطه مقابلش، مکتوبات حضرات آیات مروارید و میرزا جواد آقای تهرانی و دیگران هم، باید الزامی شود.در این آیه شریفه ﴿وَ لَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِهَا وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِهَا وَ لَهُمْ آذَانٌ لا يَسْمَعُونَ بِهَا أَوْلَئِكَ كَالأَنْعَام بَلْ هُمْ أَضَلَّ أَوْلَئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ (1)«لام» لامِ عاقبت است نه لامِ غایت. یعنی ما جن و انس را آفریدیم [بعضی از] آن ها با سوء اختیار کارهایی کردند که به دوزخی شدنشان انجامید. لام عاقبت در قرآن فراوان است. یکی از آن ها این آیه است فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَحَزَنًا إِنَّ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَ جُنُودَهُمَا كَانُوا خَاطئِینَ (2)حضرت موسی را فرعون به این نیت بزرگ نکرد که دشمنش باشد، بلکه سرانجام و نتیجه پرورش او چنین شد.
1- قرآن.
2- نهج البلاغه، فیض الاسلام، چاپ آفتاب، تهران.
3- اصول کافی، ثقه الاسلام کلینی، من منشورات المكتبة الاسلامیه، تهران، شارع بوذرجمهری.
4- بحار الانوار، شیخ الاسلام مولی محمد باقر مجلسی، من منشورات المكتبة الاسلامیه، طهران شارع بوذرجمهری، المطبعة الاسلامیه، ربیع الثانی.
5- الاشارات و التنبیهات، شیخالرئیس ابن سینا، چاپ اول، 81، بوستان کتاب، قم.
6- اسفار الأربعه، صدرالدین محمد شیرازی، شرکۀ دار المعارف الاسلامیه، 83 ه.-
معرفت: برهان فضیلت
اهل ولایت از تهاجم نمیهراسد
آموختگان در مکتب ولایت
در قلب اهل ولایت، دشمن جایگاهی ندارد
ایفای وظیفه در برابر مزدوران فرهنگی
اهمیت حدیث کساء
متن و نزول آیه تطهیر و حدیث کساء
سند حدیث کساء
تواتر حدیث کساء
تأکید بزرگان بر تواتر حدیث کساء
تشکیک در سند حدیث کساء
کجاندیشی موجب جرأت دشمن
نشانهای از تأثر نویسنده «پژوهشی در حدیث کساء از صالحی نجفآبادی»
اختصاص عنوان اهل بیت به خاندان وحی
دلایل اختصاص اهل بیت به پنج نفر
فهرست مصادر کتاب
مقدمه
بسم الله الرحمن الرحيم
یکی از فرهیختگان کتابی را به من داد و نظرم را درباره آن جویا شد. به قول نویسنده اش، رساله مختصری بود در رد «حدیث کساء» که در مجالس مؤمنان قرائت می شود. آن نوشته، نقدی تهاجمی بر متن و سند این حدیث بود و حتی اصل جریان کساء در خانه ام سلمه و نزول آیه کریمه «تطهیر» درباره اهل بیت علیهم السلام را نیز مخدوش می نگاشت و بر آن بود که این حدیث مستفیض است آن نوشته، انگیزه ای شد تا به اختصار در هر دو ساحت پژوهشی حدیث کساء، متن و سند، تحقیقی را سامان بخشم؛ چه بررسی مفصل این حدیث، تحقیقی پردامنه و ژرف را می طلبد و فراختر از حدّ این مختصر است.
هدف از این بررسی مجمل، بیان فضایل اهل بیت علیهم السلام و دفع برخی شبهات درباره این حدیث شریف با استناد به منابع معتبر می باشد؛ استناد به مدارکی که علما و فقهای بزرگواری با مجاهدت و تلاش فراوان، این میراث ارجمند را در منابعی معتبر حفظ نموده و در گذر تاریخ به ما رسانده اند. برماست که آن بزرگواران را ارج گذاریم و سپاس داریم؛ چه هر آن که ارج آنان نداند، سپاس پروردگار هم نتواند. حضرت رضا علیه السلام فرمودند:
مَن لَمْ یشْكُرِ المِنْعِمِ مِنَ المخلُوقِینِ لَمْ یشْكُرِ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ (1) «هرکس به نعمتی که از آفریده های خداوند به او می رسد تشکر نکند از خداوند تشکر نکرده است.»
1) عيون الآخبار ج2 ص42
مسائل امام شناسی چنان نیست که تنها یک مسئله اعتقادی جدا افتاده از سایر معارف و ساحت کمتر ایمانی انسان باشد؛ بلکه امری است که در شبکه معرفت دینی، با تمام اجزای آن می پیوندد و هویت ایمانی را فرا می برد تمامیت عرصه شناختی انسان را تحت اندیشه والای ولایت الهی ارتقا می بخشد.
معرفت به مسائل امام شناسی با تکوین سعه وجودی انسان و سعادت ابدی وی پیوند دارد، که باید با تکیه بر وحی و برهان سلیم، در روح انسان ریشه دواند و در جان انسان جوانه زند. این معرفت ارجمند باید انسان را به سرمنزل اطاعت رساند و در نهایت به مقام و مرتبت فرازمند تسلیم و به اسلام محض ره برد. جنس معرفت به مسائل امام شناسی، از جنس دانستنی های عقل جزوی اندیش نیست که تنها در انبان شناخت ذهنی آدمی جمع گردد؛ بلکه از جنس دانش و بینشی که به نور می پیوندد و صاحب آن را به روشن بینی و بصیرت معنوی می رساند که تمام شئونات حیاتش را در می نوردد و ساحت اندیشگی و رفتاری را در پرتو خود فروغ می بخشد. درک فضایل رسول اعظم صلی الله علیه و آله و اهل بیت علیهم السلام و وقوف بر مرتبت الهی آنان، موجب جلای دیده و صفای جان و سبب سیر در مسالک معنوی و صعود بر مدارج کمالات است. این معرفت رهایی بخش، دل مؤمن را از تیرگی گناهان و کژ اندیشی ها می شوید و به سرچشمه پاکی و سلامت روح رهنمون می شود. حضرت علی امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: المَعْرِفَةُ بُرهَانُ الفَضْلِ (1)
خداوند ما را به مودّت اهل بیت علیهم السلام دستور داده است. مودت؛ دوست صدیق و جان نثاری پایدار را می گویند.(2)معرفت به فضایل و مناقب آنان و مودت بدان بزرگواران در طول حب الهی است و اهل معرفت بدان وسیله در منازل سلوک دینی گام می نهند و مراتب صعود را به سوی پروردگار طی می کنند. این روشن ضمیران هرچند در میان مردمان می زیند، اما پیش از آن و بیش از آن خود را در محضر حضرت احدیت جلّت عظمته می بینند و در پرتو نور ولایت، آن اولیای معصوم الهی و ائمه اطهار علیهم السلام را شاهد کردار و گفتار، پنهان و آشکار خود می دانند (3)
وَ قُلِ اعْمَلُواْ فَسَيَرَى الله عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ سَتْرَدُّونَ إِلَى عَالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهَادَةِ فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ (التوبة: 105) و بگو کارشان را بکنند، پس خدا و رسول او مؤمنان کار شما را خواهند دید و به زودی به سوی دانای پنهان و آشکار باز گردانده می شوید، آن گاه شما را به آن چه کرده اید، خبر می دهند.
و بدان سبب همواره در شکوه حضور الهی، در میانه خوف و رجاء می زیند. از امام صادق علیه السلام نقل شده است که فرمودند:العَارِفُ شَخْصُهُ مَعَ الخَلْقِ وَ قَلْبُهُ مَعَ اللّهِ (4) اهل معرفت به ظاهر با مردماند؛ ولی قلبشان متوجه خدای متعال است.
هدایت یافتگان مکتب وحی و امامت، از زلال علوم برهانی معلمان آسمانی بهره مندند و از اغوی و کژتابی های معلمانی که خود در تار اندود اوهام گرفتارند و دیگران را نیز به گرداب گمگشتگی و ضلالت دعوت می کنند، دوری می گزینند، چه آنان در حصن امان ولایت پناه یافته اند.
اهل معرفت ولایت هرگز از تهاجم فرهنگی کهنسال و دیرینه مخالفان ولایت و دشمنان خداوند و عمال آنان متأثر نمی شوند؛ بلکه در پرتو انوار تابناک ولایت، سنت حسنه معرفت اهل بیت علیهم السلام را با انقیاد و اطاعت از ایشان زینت داده و خود را از عوارض چرکین تهاجم فرهنگی می پالایند و به سوی کمال معرفت رشد می کنند.
قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدِ مِنَ الْغَيِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى لا انفصامَ لَها وَ اللهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (1) رشد از قهقرا بازشناسانده شد؛ پس هر کس به طاغوت کفر ورزد و به خدا ایمان آورد، به تحقیق به ریسمان محکم چنگ زده است که پارگی برای آن نیست و خدا شنوای دانا است.
اهل معرفت ولایت این سلوک را از امامان معصوم خود آموخته اند؛ چنان که امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمودند:
قُلتُ یَا رَسُولَ اللّهِ فَنَحْنُ أَفْضَلُ أَمِ الْمَلَائِكَةِ؟ فَقَالَ یَا عَلِیُّ نَحْنُ أَفْضَلُ خَیْرُ خَلِیقَةِ اللّهِ عَلَى بَسِیطِ الْأَرْضِ وَ خِیَرَةِ مَلَائِكَةِ اللّهِ الْمُقَرَّبِینَ وَ كَیْفَ لَا تَكُونُ خَیْرًا مِّنْهُمْ وَ قَدْ سَبَقْنَاهُمْ إِلَى مَعْرِفَةِ اللّهِ وَ إِلَى تَوْحِیدِهِ؛ فَبِنا عَرَفُوا اللّهَ وَ بِنا عَبَدُوا اللّهَ وَ بِنا اهْتَدَوْا السَّبِیلَ إِلَى مَعْرِفَةِ اللّهِ (2) «پرسیدم: ای رسول خدا، ما برتریم یا فرشتگان؟ فرمودند: ای علی ما برتر از آفریده های خدا بر گستره زمین و از برگزیدگان فرشتگان مقرب درگاه خداوندیم؛ چرا برتر از آنان نباشیم در حالی که به شناخت خدای تعالی و معرفت وحدانیتش پیشی گرفتیم؛ آنان به واسطه ما خدا را شناختند و به واسطه ما خدا را بندگی و عبادت کردند و به واسطه ما به راه شناخت خدا هدایت شدند.»
به اهل معرفت آشکار است که ارشاد و هدایت آن اصفیاء به معارف الهی و برگزیدگان در وفای به پیمان فطرت، مردمان را نیز به وفاداری به پیمان فطرت رهنمون ساخته و نعمت های فراموش شده خدا را در دل ها زنده می سازد. بر اثر انس دل به فضایل و معرفت آل محمد علیهم السلام صعود به مدارج کمال و شجره طیبه شرح صدر به درک حقایق و واقعیت ها به بار می نشیند و راه تعالی به مقامات عالی معرفت هموار می شود و صبر بر مشکلات مادی و گذشت از علقه های دنیوی آسان می گردد.
امام صادق علیه السلام راه یافتگان به اوج کمال معرفت را علوی نامیدند و فرمودند:
المُؤْمِنُ عَلَوِيٌّ لِأَنَّهُ عَلَا فِی المَعْرِفَةِ (3) «مؤمن علوی (عالی رتبه) است؛ زیرا او در معرفت به مقام عالی راه یافته است.»
بنابراین، انوار تابناک ولایت، تمام وجود مؤمن را فرا می گیرد و از درخشش فضایل اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام روح و روانش صفا و آرامش می یابد و توان تمییز حق از باطل و صواب از ناصواب در دلش متبلور می گردد و به هر چیز با فراست می نگرد. امام رضا علیه السلام می فرمایند:
اتَّقُوا فِرَاسَةَ المُؤْمِنِ فَإِنَّهُ یَنظُرُ بِنورِ اللّهِ (1) «از فراست مؤمن بپرهیزید که همانا او با نور خدا می نگرد.»
مؤمن، با این فراست هرگز آخرتش را با زندگی زودگذر معامله نمی کند و در فرصت کوتاه عمر محدود خود، از پرداختن به اموری که ضایع کننده عمر و سرمایه آخرت است، پرهیز می کند؛ زیرا با نور معرفت ولایت همه برنامه زندگی اش هدفمند گشته و ملاک انتخابش سود آخرت می شود؛ در اوج صفا و نورانیت دل، ولایت و فضایل اهل بیت صلوات الله عليهم و برائت از دشمنان آن ها در قلب او همواره افزون می گردد و از کج اندیشی و الهامات شیطانی در امان می ماند و هرگز به خود اجازه ابراز آن چه سوژه و بهانه تبلیغی به دشمنان آل محمد صلوات الله عليهم است، نمی دهد و دل و جان عاشقان ولایت و تربیت شدگان مکتب قرآن و عترت را جریحه دار نمی سازد.
امام باقر علیه السلام در تفسیر آیه کریمه:
مَا جَعَلَ اللّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ (2) «خداوند برای هیچ مردی در درونش دو دل ننهاده است.»
از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل می کند که فرمودند:
لَا یجْتَمِعُ حُبُّنَا وَ حُبُّ عَدُوِّنَا فِی جَوْفِ إِنْسَانٍ، إِنَّ اللّهَ لَمْ یجْعَلْ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ، فَیحِبُّ هَذَا وَ یبْغَضُ هَذَا، فَأَمَّا مُحِبُّنَا فَیخْلِصُ حُبَّهُ لَنَا كَمَا یخْلِصُ الذَّهَبَ بِالنَّارِ لَا كَدَرَ فِیهِ فَمَن أَرَادَ أَنْ یعْلَمَ حُبَّنَا فَلْیمْتَحِنْ قَلْبَهُ، فَإِنْ شَارَكَهُ فِی حُبِّنَا حُبُّ عَدُوِّنَا فَلَیسَ مِنَّا وَلَسْنَا مِنْهُ وَ اللّهُ عَدُوُّهُمْ وَ جِبْرِیلُ وَ مِيكَائِیلُ وَ اللّهُ عَدُوٌّ لِلْكَافِرِینَ (3) «محبت ما (آل محمد) با محبت دشمنان ما در درون انسانی هرگز جمع نمی گردد؛ خداوند برایش در درون او دو قلب قرار نداده است که یکی را دوست بدارد و با دیگری دشمنی بورزد. دوست ما دوستی خود را در حق ما خالص می گرداند، چنان که آتش طلا را خالص می سازد. پس هر کس بخواهد بداند دوست ما است، دلش را آزمایش کند، اگر در دوستی ما دشمن ما را شریک سازد، نه او از ما است و نه ما از اوییم و خداوند و نیز جبرئیل و میکائیل دشمن اویند و خداوند دشمن کافران است.»
آنان که از زلال کوثر قرآن کریم و آموزه های حیات بخش ائمه اطهار علیهم السلام بهره ای دارند، باید به نیکی مقام ارجمند آن بزرگواران را دریابند و برای احیای امر الهی در جوامع بشری، جایگاه والا و معارف بلند و روشن آنان را در تیره گون دنیای امروز بگسترند و آوای فلاح آنان را به جان های
آماده بفهمانند.
معرفی فضائل ائمه هدی علیهم السلام آن گاه بیشتر ضروری می نماید که بدین نکته حسرت بار توجه که در ادوار مختلف تاریخ اسلام پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله عشیره مداران اموی و سایر زورمندان زرپرست که از همه هستی و حیات انسانی، جز ظاهر نتوانستند ببینند و جز بنا نهادن کاخ های تمتع و هوس آرمانی نداشتند و آموزه های جاودان را تاب نیاورده و حتی گوشه هایی ناچیز از فضایل آنان را خطری ریشه کن در برابر خواسته های دنیوی خود می دیدند. از این رو، تا آن جا که در توان داشتند با تبلیغات پردامنه در اذهان مردمان بی خبر بر تصویر ملکوتی آنان چنگ انداختند به انکار تمام فضایل آنان کمر بستند و به مدد زر و زور خویش، مزدوران فرهنگی بدین کار گماشتند و اوراق تاریخ را به ناروا آلودند این اقدام ضد خرد و ایمان آنان تنها بدین میزان محدود نماند و تمام عرصه های معارف دینی، از توحید نبوت و امامت و معاد تا فروع احکام دینی، را تحریف کردند و در آینه زنگار بسته خود کژتاب کردند.
برای زدودن این تحریفات مجاهده ای علمی و فراوان بایسته است و وظیفه عالمان دینی است که بر آن همت گمارند. ما در این نوشتار تنها به بررسی یکی از بی شمار فضایل آن بزرگواران که در جریان حدیث کساء و نزول آیه تطهیر بدان اشاره شده است می پردازیم؛ واقعه ای که از جمله حوادث روشنگری است که اندیشه و شیوه ی رسول اعظم صلی الله علیه و آله را برای تداوم هدایت و رهبری مسلمانان و جامعه اسلامی نشان می دهد.
یکی از وظایف مهم تربیت شدگان قرآن و عترت شناخت درست مقام و فضیلت اهل بیت صلوات الله علیهم و شناخت موارد تهاجم فرهنگی علیه آن اصفیای پروردگار و فضایل آن ها است. تهاجم فرهنگی بر قرآن و عترت تازگی ندارد و دیرینه و کهنسال است که البته اختصاص به مورد خاص ندارد. بلکه در تمامی مسائل اعتقادی توحید، نبوت، معاد و امامت و نیز در فروع دین جریان دارد. بررسی هر کدام این موارد فرصتی طولانی را می طلبد که این مختصر گنجایش تمام آن را ندارد. بلکه موضوع پژوهش و تحقیق این نوشته، فضیلتی از فضایل اهل بيت صلوات الله عليهم، حدیث کساء و نزول آیه تطهیر است.
رویداد نزول آیه تطهیر و صدور حدیث کساء از استثنایی ترین حوادث روشنگر و رکنی از ارکان هدایت و رهبری در تاریخ زندگی رسول اکرم صلی الله علیه و آله است. آن چه انسان را به حقیقت این واقعیت عقیدتی (1)نزدیک می کند، دقت و تأمل بی هیچ گونه پیش داوری در متن واقعه کساء و آیه تطهیر احادیثی است که در تبیین آن از ائمه اطهار صلوات الله عليهم وارد شده است. فضای خاص این
1) واقعه کساء و مانند آن تنها حوادثی تاریخی نیستند، بلکه هویت عقیدتی آن ها مقدم بر هویت تاریخی شان است.
رویداد و اجتماع پنج تن اصحاب کساء در زیر کساء و نزول آیه کریمه به روشنی اثبات می کند که ارتباطی ناگسستنی بین آن دو است که دلهای آزاد اندیشان را تا روز واپسین به عظمت و اهمیت این واقعه در معرفی پیشوایان آینده جامعه اسلامی و تحکیم بنیان رهبریت اسلام و مسلمین معطوف داشته و با برجسته ترین خصائص و فضایل اهل بیت علیهم السلام آشنا می گرداند.
بین نزول آیه تطهیر و اجتماع اصحاب کساء پیوند ناگسستنی وجود دارد؛ چنان که در اکثر روایات وارده در تفسیر آیه تطهیر بیان شده است. (1)نقل تاریخی کامل رویداد کساء مهم نیست؛ بلکه مهم تحلیل اعتقادی آن است که دو نتیجه با عظمت دارد و از احادیث متواتر وارده در تفسیر این حدیث از طریق شیعه و سنی روشن می شود:
1- آيه تطهیر رکنی از ارکان رهبری امت اسلامی است.
2- خدای تبارک و تعالی هیچ یک از انبیاء و اولیای خود را، به جز اصحاب کساء به چنین عنوان ملکوتی معرفی نفرموده است.
در اهمیت و جلالت این واقعه همین بس که به اتفاق محدثان و مفسران رسول خدا صلی الله علیه و آله ماه ها بعد از این رویداد خود شخصاً به تبلیغ آن می پرداخت و هر سپیده دم به در خانه فاطمه زهرا علیها السلام رفته و می فرمودند:
السلام عليكم اهل البيت و رحمة الله و بركاته، إنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْت وَيُطَهِّرَكُمْ تَطهيرا (2)
«سلام و رحمت خدا و برکات او بر شما ای اهل بیت؛ همانا خدا می خواهد از شما اهل بیت هر پلیدی را بزداید و به کمال پاکی پاک گرداند»
عن أم سلمة زوجة النبى صلى الله عليه و آله و سلم:
أَنَّ رَسُولَ اللّهِ كَانَ فِی بَیْتِهَا عَلَى مَنَامَتِهَا لَهُ عَلَیْهِ كِسَاءٌ خِیبَرِیٌّ فَجَاءَتْ فَاطِمَةُ بِبَرْمَةٍ فِیهَا حَرِیرَةٌ فَقَالَ رَسُولُ اللّهِ ادْعِ زَوْجَكِ وَ ابْنَیْهِ حَسَنًا وَ حُسَیْنًا فَدَعَتْهُمْ فَبَیْنَمَا هُمْ یأْكُلُونَ إِذْ نَزَلَتْ عَلَى النَّبِیِّ هَذِهِ الْآیَةُ إنَّما يُرِيدُ الله لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً.
1) از جمله مصادر: تفسیر قمی، ج 2، ص 193؛ الخصال، ج 2، ص 550 و 580؛ عیون الاخبار، ج1، ص231 و ج 2، ص 155 اکمال الدین و اتمام النعمة ص 272؛ اصول کافی، ج 1، ص 286 و 687؛ امالی شیخ صدوق، ص 200؛ امالی شیخ طوسی، ص 382 و 841 و 821 مجمع البیان، ج 8، ص357؛ تفسیر البرهان ج 3، ص309 تا 324؛ بحار الأنوار ج 35، ص 207 تا 232؛ صحيح الترمذی ج 2، ص 209؛ در المنثور ج 5، ص 198 و 199؛ مستدرک الصحيحين ج 3 ص 483؛ شواهد التنزيل ج 2 ص 10 تا 88؛ صواعق المحرقة ج2 ص 85؛ تفسیر طبری ج 22، ص 107؛ اسد الغابة ج 5، ص 521 و 586؛ تفسیر ابن کثیر ج 3، ص 483؛ فضائل الخمسة من الصحاح الستة ج 1، ص 224 تا 243؛ تعلیقه الاحقاق الحق ج 2، ص 502 تا 562؛ اعیان الشیعه ج 1، ص 308 و 309؛ غیر این ها از کتب معتبره
2) بحار الانوار، ج 35، ص 207 تا 236؛ فضایل الخمسة من الصحاح الستة، ج 1، ص 226، 253. الأحزاب، 33.
قَالَتْ: فَأَخَذَ رَسُولُ اللّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ بِفَضْلِ الْكِسَاءِ فَغَشَّاهُمْ إِيَّاهُ؛ ثُمَّ قَالَ: اللّهُمَّ هَؤُلاءِ أَهْلُ بَيْتِی وَ خَاصَّتِی فَاذْهَبْ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهِّرْهُمْ تَطْهِیرًا. قَالَهَا النَّبِیُّ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ثَلاثَ مَرَّاتٍ. فَأَدْخَلْتُ رَأْسِی فِی الْكِسَاءِ فَقُلْتُ: یَا رَسُولَ اللّهِ وَ أَنَا مَعَكُمْ فَقَالَ إِنَّكِ إِلَى خَیْرٍ (1) ام سلمه همسر پیامبر صلی الله علیه و آله گوید:
رسول خدا صلی الله علیه و آله در خانه اش بر خوابگاهش زیر کسای خیبری بود که فاطمه علیها السلام دیگ کوچکی که در آن حریره بود، برای پدرش آورد؛ رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمودند: شوهرت و دو پسرش را بخوان. فاطمه علیها السلام آنان را خواند. بعد از اجتماع همگی به خوردن آن مشغول شدند که در این هنگام آيه إِنَّما يُريدُ الله لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ َأهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطهيراً بر پیامبر نازل شد. ام سلمه ادامه می دهد: رسول الله صلی الله علیه و آله زیادی کساء را گرفت و با آن آنان را پوشاند. بعد دست خود را از زیر آن بیرون آوردند و به سوی آسمان اشاره کردند و گفتند: «خدایا اینان اهل بيت من و خاصّان من اند؛ پس از آنان آلودگی را دور کن و هر چه کامل تر پاکشان گردان.» این دعا را پیامبر صلی الله علیه و آله سه بار تکرار کردند. من سرم را به درون کساء بردم و گفتم: یا رسول الله من نیز با شمایم؟ فرمودند: تو به سوی خیری.»
به روایت عمره همدانیه، ام سلمه می گفت:
پیامبر در پاسخ من فرمودند: تو از زنان صالح من هستی؛ ولی اگر می فرمودند بلی، برای من از هر آن چه خورشید بر آن می تابد و فرو می نشیند، بهتر بود. (2)
خبر متواتر آن است که افراد زیادی به گونه ای آن را هماهنگ نقل کنند که هماهنگی و اتفاق نظر آنان به دروغ ممکن نباشد. (3)حدیث کساء از جمله احادیثی است که متواتر نقل شده است. در هر عصری، افراد زیادی از بزرگان شیعه و اعاظم اهل سنت با استناد به مدارک کافی اجتماع پنج تن اصحاب کساء را در زیر کساء و دعای پیامبر صلی الله علیه و آله را در حق آنان و آمدن پیامبر صلی الله علیه و آله به در خانه فاطمه زهرا علیها السلام را نقل کرده اند.
بعد از پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله تبلیغ این رویداد توسط امیرالمؤمنین علی علیه السلام و امام حسن مجتبی علیه السلام و امام حسین علیه السلام و بنابر روایت جابر بن عبدالله، فاطمه زهرا علیها السلام که از اصحاب کساء است و نیز از سایر ائمه اطهار علیهم السلام متواتر نقل شده است و به هر حال در نزد اعاظم شیعه و حتی بسیاری از علمای اهل سنت تواتر این حدیث ثابت و تردید ناپذیر است.
دانشمندان بزرگ شیعه نیز به تواتر این حدیث تصریح داشته اند؛ از جمله:
1- علامه حلی رحمه الله علیه می نویسد:
به اجماع مفسران و جمهور [علمای عامه] مثل احمد بن حنبل و دیگران، آیه تطهیر در شان کند رسول خدا، علی و فاطمه، حسنین صلوات الله عليهم نازل شده است. (1)
مخالف و موافق نقل کرده اند که این آیه در خانه ام سلمه علیها السلام نازل شده و رسول الله صلی الله علیه و آله در آن خانه بود و علی و فاطمه و حسنین علیهم السلام با او بودند. آنان را با کسای خیبری پوشانیدند و فرمودند: «اللهم هؤلاء اهل بيتى» [ خدایا اینان اهل بیت من اند.] در آن حال خداوند آیه تطهیر را نازل کرد و رسول الله صلی الله علیه و آله آیه را بر آنان خواند. ام سلمه علیها السلام عرض کرد: یا رسول الله، آیا من از اهل بیت تو نیستم؟ آن بزرگوار فرمودند: تو به سوی نیکی هستی. ولی نفرمودند که تو از اهل بیت من هستی. حتى اصحاب حدیث روایت کرده اند: درباره آیه تطهیر از عمر پرسیدند؛ گفت: از عایشه سؤال کنید. عایشه نیز گفت: آن آیه در خانه ام سلمه نازل شده، از او بپرسید؛ بهتر از من می داند. (2)
3- محدث خبیر، مرحوم حاج شیخ عباس قمی می گوید:
از توصیف جابر حضرت حسین علیه السلام را به خامس اصحاب کساء معلوم می شود که این لقب از القاب معروفه آن حضرت بوده و حدیث اجتماع خمسه طيبه علیهم السلام تحت كساء از احادیث متواتر است که علماء شیعه و سنی روایت کرده اند. (3)
4- صاحب تفسیر کنز الدقائق بعد از نقل روایات بسیار در تفسیر آیه کریمه می نویسد:
تخصیص اهل بیت به آل محمد صلوات الله علیهم از طریق خاصه و عامه متواتر است و روشن شد که دلیل آن اجماع نیست، بلکه احادیث متواتر است. (4)
5- مفسر عالی قدر شیخ ابوالفتوح رازی در تفسیر این آیه می نویسد:
و این خطاب مردان را باشد، نه خطاب با زنان. و نیز اخبار متواتره که مخالف و موافق روایت کرده اند از ابوسعید الخدری که رسول صلی الله علیه و آله گفت: این در حق پنج کس آمد: من، علی، فاطمه، حسن و حسین. (5)
6- علامه سید شرف الدین می نویسد:
بدون شک اهل بیتی را که خدای متعال از آنان آلودگی ها را دور کرده و به نص آیه تطهیر، هر چه کامل تر پاکشان کرده، جز پنج تن اصحاب کساء نیستند و این به روشنی افضلیت آن ها را بر هر آن چه روی زمین و زیر سایه آسمان است، اثبات می کند؛ زیرا آنان عبارت اند از: برادرش علی بن ابی طالب علیه السلام که به نص قرآن در آیه مباهله نفس پیامبر صلی الله علیه و آله است؛ فاطمه علیها السلام پاره تنش که خدا به غضب او غضب می کند و به رضای او راضی می شود و دو ریحانه اش حسنین علیهما السلام سید جوانان
اهل بهشت اند. با این دلایل محکم و روشن معلوم می شود که آن پنج تن مشمول آیه تطهیرند و کسی از فرزندان آدم در این فضیلت با آنان شریک نشده و احدی در این عالم زیر کساء به آنان ملحق نگشته است. در این خصوص کلام رسول الله صلی الله علیه و آله کافی است که فرمودند: أُنْزِلَتْ هَذِهِ الْآیَةُ فِی خَمْسَةٍ فِی فَاطِمَةَ وَ عَلِیٍّ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ وَ فَاطِمَةَ [این آیه درباره پنج نفر نازل شده است: من، علی، فاطمه، حسن و حسین ] و به اجماع اهل قبله از تمام مذاهب اسلامی آیه تطهیر در خانه ام سلمه نازل شده است و پس از آن با اجتماع و قرار دادن خود، علی، فاطمه و حسنین در زیر یک پوشش و دعا در حق آنان، ایشان را از همه امت برگزید. (1)
7- آیت الله العظمی صافی گلپایگانی می نویسد:
بر حسب احادیث متواتر و مشهور بین شیعه و سنی آیه تطهیر در مورد اجتماع پنج تن شخصیت ممتاز عالم آفرینش در زیر کساء و دعا و صلوات پیغمبر صلی الله علیه و آله که بر آن ها دفعات متعدد در منزل پیغمبر صلی الله علیه و آله و در خانه فاطمه علیها السلام و در حجره ام سلمه و بعض اماکن دیگر اتفاق افتاده، نازل شده. (2)
چنان که آمد تواتر حدیث کساء مورد اتفاق شیعه و سنی است؛ جز نزد عده ای که برای حفظ شأن خلفای خود از جاعلان حدیث درباره بنی امیه تقلید می کنند. اما نویسنده کتاب در پژوهش سند حدیث می نویسد:
این رویداد از نظر سند هیچ گونه خدشه ای را نمی پذیرد و محدثان بزرگ، آن را در کتب معتبره خود نقل کرده اند و این حدیث اصطلاحاً مستفیض است. (3)
صدر و ذیل این گفتار ناسازگار است. زیرا حدیث مستفیض از اقسام خبر واحد است و مترتب بر خبر واحد جز ظنّ نیست و ظن در معرض خدشه است. مستفیض خواندن حدیث کساء تازگی ندارد و صالحی نجف آبادی در مقاله ای در سال 1338 چنین ادعایی را مطرح کرده است:
مستفیض است: بنابر آن چه گفتم که قصه کساء در خلوت اتفاق افتاده، سند حدیث کساء متواتر نیست؛ زیرا ناقلان اصلی آن منحصر به اصحاب کساء و ام سلمه (و بنابر احتمالی عمرو بن ابی سلمه) است و کسی را ندیده ام که در میان اصحاب کساء این قصه را از رسول خدا و فاطمه نقل کرده باشد؛ (4)از این رو باید گفت راویان اصلی کساء چهار تن هستند: علی، حسنین و ام سلمه و چنین حدیثی را در اصطلاح مستفیض می گویند. (5)
1) الكلمة الفراء في تفضيل الزهراء، موسوعة الامام السيد شرف الدين، ج 5، ص14. و دوباره در ص16 بر تواتر این حدیث تأکید می کند
2) پرتوی از عظمت امام حسین علیه السلام، ص22
3) پژوهشی درباره حدیث کساء، ص11
4) نویسنده خود را از دو نکته به تغافل زده است: 1) تبلیغ پیامبر صلی الله علیه و آله که هر روز به در خانه فاطمه زهرا علیها السلام می آمد و خطاب به اهل بیت علیهم السلام می فرمودند: السلام عليكم اهل البيت و رحمه الله و برکاته و آیه تطهیر را قرائت می فرمودند؛ 2) نقل جابر این حدیث را از فاطمه زهرا علیها السلام
5) مکتب تشیع، سال 8331، سه ماهه دوم دی ماه، ص27
بطلان این گفتار و کج اندیشی در آن از جهاتی چند آشکار است:
الف - ادعای مقاله نسبتی بی ادبانه به صدیقه طاهره علیها السلام و ام سلمه بانوی بزرگوار پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله است و مستفیض خواندن حدیث با توضیح وی معنایی جز خدشه در عصمت امامان و نفی آن ندارد؛ زیرا بر آشنایان به علم درایة الحديث و علم رجال الحديث (حتى مبتديان آنان) پوشیده نیست که تقسیم اخبار و احادیث معصومان علیهم السلام به متواتر و واحد و خبر واحد به مستفیض و غير آن به اعتبار راویان از معصومان است تا صحت احادیث و وثاقت راویان معلوم گردد، نه صحت نقل خود معصوم. ساحت مقدس آن برگزیدگان از این اصطلاحات منزه است؛ زیرا اگر این اصطلاحات آنان را نیز فرا گیرد ارکان دین خدا بی اعتبار می شود و برای دشمنان اهل بیت ابزار نقد می گردد؛ چرا که او می تواند مدعی شود بالاتفاق کسی به غیر از پیامبر صلی الله علیه و آله از وحی و نزول قرآن خبر ندارد با سرایت دادن آن اصطلاح و ابلاغ آن توسط رسول اکرم صلی الله علیه و آله از مصادیق خبر واحد می گردد بدلیل عصمت و مقام نبوت و رسالت آن حضرت توهم تسری آن اصطلاح آشکارا باطل است و همچنین است درباره امامان معصوم علیهم السلام در حالی که امامان بعد از امام حسین علیه السلام احادیث بسیاری را از پیامبر و امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا صلوات الله عليهم نقل کرده اند که همه آن ها خبر واحد و مرسل به شمار آمده و ظنی یا حتی بی اعتبار خواهند شد. درباره پیامبر صلی الله علیه و آله هیچ کس چه شیعه و چه سنی، این نسبت را روا نمی دارد. شاید علماء اهل سنت، که مطابق مذهبشان منکر عصمت امامان شیعه اند، جریان این اصطلاحات را درباره آن بزرگواران جایز بدانند، اما شیعه تربیت شده در مکتب قرآن و عترت چنین نسبتی را هرگز جایز نمی داند و تضاد آشکارا با عقائد شیعه دارد.
ب- حتی خود کسانی که این خبر را مستفیض قلمداد کرده اند، اقرار داشته اند که این حدیث انکار ناپذیر است و البته صالحی نجف آبادی در جزوه ای که در حقیقت توبه است، می نویسد:
متواتر است؛ اگر چه قضیه کساء در خلوت واقع شده، بعداً مردم دیگر این قضیه را از حضرات معصومین یعنی خود اصحاب کساء و هم چنین از ام سلمه شنیده و برای دیگران نقل کردند و ناقلان آن به قدری زیاد هستند که از نقل آنان یقین حاصل می شود. (1)
صالحی نجف آبادی بعد از ادعای مستفیض بودن حدیث کساء در همان مقاله می نویسد:
ولی ناگفته نماند که قراین زیادی در کار هست که کسی که به تاریخ آشنا باشد، در وقوع این قضیه هیچ گونه تردیدی نمی کند و این قضیه بعداً به قدری معروف شد که آن روز را روز کساء گفتند و رسول خدا و علی و فاطمه و حسنین به اصحاب کساء ملقب گشتند. این بود اصل و ریشه داستان کساء. (2)
نویسنده پژوهشی درباره حدیث کساء همان مطلب را با تغییر مختصر در عبارت و باز پس از ادعای مستفیض بودن روایت می آورد:
به هر حال، قراین بسیاری وجود دارد که اگر کسی با تاریخ اسلام آشنا باشد، نمی تواند در وقوع این رویداد تردید کند. این رویداد در جامعه اسلامی به قدری معروف شد که روز وقوع آن روز کساء نامیده شد و پنجتن پاکی که مشمول عنایت الهی در آن روز شدند، به «اصحاب کساء» ملقب گردیدند.(1)
این نکته نشان می دهد که نویسنده بر اساس استدلال صالحی نجف آبادی حدیث کساء را مستفیض می داند و به هر حال، مستفیض خواندن حدیث کساء جز انكار عصمت اصحاب کساء هیچ پایه ای استوار نخواهد بود؛ اعذنا الله من زلل الاقدام.
به صراحت احادیث بیانگر رویداد کساء، نزول آیه مبارکه تطهیر بعد از اجتماع رسول اکرم صلی الله علیه و آله و علی امیرالمؤمنین و فاطمه و حسنین صلوات الله علیهم اجمعین در خانه ام سلمه می باشد و عنوان «اهل البیت» به آن خاندان وحی تفسیر شده است.
نزول آیه کریمه تطهیر بیانگر طهارت و عصمت «اهل بیت» در مرتبه ای والاتر از عصمت سایر اولیای الهی است و نزول آن در استمرار دین پیامبر اسلام نقش تعیین کننده دارد. حکمت، صدق و امانت داری آن حضرت که به گواهی پروردگار وَ مَا ینطِقُ عَنِ الْهَوَى إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یوحَى (2)گفتارش جز وحی و امر الهی نمی باشد، ایجاب می کند که مصادیق اهل بیت علیهم السلام را به درستی و کامل نشان دهد. به همین سبب است که می بینیم اولین مبلغ فضیلت رویداد کساء و نزول آیه تطهیر در تبیین عصمت اهل بیت صلوات الله عليهم خود رسول اکرم صلی الله علیه و آله می باشد که با تجمیع مخاطبین آیه شریفه در زیر کسا و بعد از خواندن آیه با دعایش:
اللّهُمَّ هَؤُلاءِ أَهْلُ بَيْتِی فَاذْهَبْ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهِّرْهُمْ تَطْهِیرًا (3) به طور شفاف آشکار ساخت کسی جز آن پنج تن در عصر نزول آیه حظی از آن اجتماع مقدس ندارد. این امر ناشی از یک محبت غریزی به خانواده نیست؛ بلکه محبت و علاقه اش به علی و فاطمه و اولاد پاک آن ها در حیطه رسالت آن بزرگوار بوده؛ چنان که امام زین العابدین علیه السلام در این زمینه می فرمایند:
وَ حَارِبْ فِی رِضَاكَ أَسْرَتَهُ وَ قَطِعْ فِی إِحْیَاءِ دِینِكَ رَحْمَةً وَ أَقْصَی الْأَدْنَیْنِ عَلَى حُجُودِهِمْ وَ قَرَّبْ الْأَقْصَیْنِ عَلَى اسْتِجَابَتِهِمْ لَكَ وَ وَلِّ فِیكَ الْأَبْعَادَینِ وَ عَادِ فِیكَ الْأَقْرَبِینَ (4) «و در زنده نگه داشتن دین تو از خویشانش برید و بیگانگان را به پذیرفتن دین تو به خود نزدیک نمود و در راه تو با دورترین ها دوستی کرد و برای تو با نزدیک ترین خویشانش دشمنی کرد.»
بنابراین، «اهل بیت» که در این آیه خدای تعالی به طهارت بسیار والای آن ها گواهی داده جز
آل و عترت هادیه رسول اکرم صلی الله علیه و آله نمی باشند.
ان شاء الله ادامه دارد...
1- اصول الكافي، ثقة الاسلام کلینی، ط دار الكتب الاسلامية.
2- اكمال الدين و اتمام النعمة، شیخ صدوق، ط منشورات مطبعة جديدة النجف.
3- الأمالي، ابی جعفر شیخ الطائفة، نشر دار الكتب، تهران.
4- الأمالي، شیخ صدوق، نشر کتابفروشی اسلامیه.
5- الأمالي، شیخ مفید، ط انتشارات جامعه مدرسین.
6- اعيان الشيعة، علامه سید محسن امین، ط بیروت.
7- احقاق الحق، سید نور الله الحسینی با تعلیقه ارزشمند فقیه اهل بیت مرحوم آقا نجفی مرعشی.
8- اسد الغابة في معرفة الصحابة، ابن اثیر جزری، ط مطبعة وهبیه.
9- اضواء على سنت المحمدية، محمود ابوریه، ط مصر.
10- بحار الأنوار، علامه مجلسی، ط موسسة الوفاء، بيروت.
11- بصائر الدرجات، شیخ القمیین، ابوجعفر صفار.
12- پرتوی از عظمت امام حسین علیه السلام، آیهالله العظمی صافی گلپایگانی.
13- پژوهشی درباره حدیث کساء، محمد ری شهری.
14- تفسیر عیاشی، ابو نظر محمد بن مسعود، معروف به العیاشی.
15- تفسير كنز الدقائق و بحر الغرايق، محمد بن محمدرضا القمی.
16- تفسیر روض الجنان و روح الجنان، شیخ ابولفتوح رازی.
17- تفسير على بن ابراهيم القمی.
18- تفسير مجمع البيان، امین الاسلام طبرسی.
19- تفسير البرهان، سید هاشم بحرانی.
20- تفسير القرآن العظيم، ابن كثير، ط دار المعرفة، بيروت.
21- تفسیر در المنثور، حافظ جلالالدین سیوطی.
22- تفسير جامع البيان، ابن جریر طبری، ط مطبعة الميمية، مصر.
23- تهذيب التهذيب، ابن حجر عسقلانی.
24- تصحيح الاعتقادات، شیخ مفید.
25- جواهر الكلام، شیخ محمد حسن نجفی.
26- جزوه یک فضیلت بزرگ، صالحی نجفآبادی.
27- خصال، شیخ صدوق.
28- دراية الحديث، شهید ثانی.
29- رياحين الشريعة، شیخ ذبیحالله محلاتی.
30- رشفة الصادى، سید ابوبکر، ط مصر.
31- رياض العلماء، خوانساری.
1- سخنی با دوستان خدا
2- هدف از کسب و کار
3- رابطه فکر توحیدی با کسب و کار
4- کسب و کار، وظیفه شرعی
5- فکر توحیدی در کسب و کار
6- کار برای عبادت
7- حد و مرز تلاش در کسب
8- كسب جلسه امتحان
9- کاسبی و خود سازی
10- آسیب شناسی کسب
11- روش برخورد با مشتری در اسلام
12- مشتری و برخورد خوش
13- انصاف با مشتری
14- قیمت یکسان با همه
15- عدم تعریف از جنس
16- صداقت در بیع
17- قبول مرجوعی
18- آشنایی با عقود اسلامی و مسائل شرعی
19- عقود جائزه
20- ايقاعات
21- اقسام بیع مشروع
22- بيع های غیر شرعی
23- شاخصه های عقد بیع
24- شرایط فروشنده و خریدار
25- شرایط کالا و قیمت
26- موارد صحت اکراه بر بیع
27- فروش های ممنوع
28- انواع خیار
29- چند دعا برای شروع کسب
30- فهرست منابع و مآخذ
32- رجال الحدیث و طبقاته آیه الله العظمی خویی.
33- رياض السالكين شرح صحيفة السجادية، سيد على خان معروف به این معصوم.
34- سفينة البحار، شیخ عباس قمی
35- سعد السعود، سيد بن طاووس.
36- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد.
37- شرح نهج البلاغه ابن هيثم بحرانى.
38- شواهد التنزيل حاكم حسكاني.
39- الشيخ المضيرة، ابوحريره
40- صواعق المحرقه ابن حجر هيثمي
41- صحيح الترمزی، ط مطبعه بولاق.
42- عيون الخبار، شيخ صدوق.
43- علل الشرايع، شيخ صدوق
44- علم الرجال، استاد جعفر سبحانی.
45- الغدیر، علامه امینی.
46- فضائل الخمسة من الصحاح الستة، علامه سید مرتضی فیروز آبادی.
47- الفصول المختاره شيخ مفيد
48- الفصل ابن حزم اندلسي.
49- الكنا و الالقاب، شیخ عباس قمی.
50- الكلمة الغراء فى تفضيل زهرا، علامه سید شرف الدين.
51- كامل الزيارة ابن قولويه
52- مكتبة التشيع سه ماه دوم (دی ماه) سال 1338
53- معارف ابن قتیبه دینوری
54- الملل و النهل، عبد الکریم شهرستانی.
55- میزان الاعتدال ذهبي.
56- معجم البلدان یاقوتى.
57- مستدرک الصحیحین، حاکم نیشابوری.
58- منتهى الآمال، شیخ عباس قمی.
59- معالم الزلفى، سید هاشم بحرانی.
60- مرآة الانوار، ابوالحسن الفتوني.
61- مسند احمد بن حنبل.
62- مستدرک سفینة البحار، علامه نمازی.
63- نهج الحق و كشف الصدق، علامه حلى.
64- وفيات الاعيان ابن خلكان.
65- الوجیزه شیخ بهایی.
66- ينابيع المودة، شیخ سلیمان قندوزی.
به نام مهربان کار آفرین
سخنم با توست ای دوست خدا، تعجب نکن مگر نشنیده ای «الکاسب حبیب الله»، تو که با تلاشت بار قسمتی از جامعه را به دوش می کشی و با همت بلندت چرخه اقتصاد کشور را به حرکت در می آوری. تو که برای رفع نیاز خود و خانواده ات با توکل به خدا و به فرمان او وارد عرصه کسب و کار و تجارت شده ای و جز رضایت حضرت حق و یاری رساندن به مردم قصد دیگری نداری. پس شایسته است درود و رحمت خدا را بر تو نثار کنیم و بر دستان پرتلاشت بوسه زنیم.
دوست عزیز آیا می دانی که برای هر کاری و از جمله کسب، راه های تدوین شده علمی وجود دارد که دانستن آن، موفقیت در کار را تضمین کرده و سرعت می بخشد؟
آیا می دانی دانش، دقت و مشورت، راه را برای کسب ساده و در عین حال موفق هموار می سازد؟
بسیاری از افرادی را که شما امروز در کسب و کار موفق می دانید، موفقیت خود را با تحمل زحمات فراوان در طی سالیان دراز بدست آورده اند؛ ولی چه بسا اگر از ابتدا با مطالعه و نیز با مشورت اهل دانش، وارد محیط فعالیت و تلاش و کار می شدند، بسیار آسان تر و زودتر به هدف خود می رسیدند. بنابراین بر ماست که اشتباهات دیگران را تکرار نکنیم.
زندگی در عرصه خانواده و جامعه و در میدان مبارزه و تلاش، زمانی هنر خواهد بود که با مطالعه و علم، همراه شود. میدان کسب و کار از میدان های پر فراز و نشیب زندگی بشری است که به نوعی همگان را به خود مشغول داشته است. لیکن تدوین این مساله به صورت یک علم نظری، امری است که بویژه در کشور ما کمتر بدان پرداخته شده است، به گونه ای که فعالان این میدان بسیار اندکند. (1)
اکنون این سؤال مطرح است که هدف از کار و تلاش (2)و اساساً هدف از زندگی چیست؟
شکی نیست که اگر زندگی با مرگ تمام شود و از پس این دنیا حیات بشر به نحوی دیگر ادامه نیابد خلقت انسان بیهوده خواهد بود و خدای دانای عادل، هرگز کار بیهوده نمی کند. پس خلقت هدفی دارد و آن، جز رسیدن به مقام قرب خدا نمی تواند باشد؛ زیرا حقیقتی مستقل و بی نیازی جز او وجود ندارد. قرآن کریم با بهترین بیان، این واقعیت را روشن ساخته است: يَا أَيُّهَا النَّاسُ انتم
1) بر اهل دانش است که روش صحیح کسب را به مردم آموزش دهند و اطلاعات مورد نیاز را به آنان بیاموزند که علاج واقعه را قبل از وقوع باید نمود.
2) توجه به هدف از خلقت و زندگی، به منظور هدفمند کردن کسب و کار، به عنوان یکی از مظاهر حیات بشری، بدین جهت است که هم سستی و کاهلی در این خصوص برداشته شود و هم روش صحیح کسب و تجارت در شعاع مقصودی معین، تبیین گردد.
الفُقراءُ إلى اللهِ وَ اللهُ هوَ الغَنِيُّ الحَمِيدُ. (1) بدون شک خدای مهربان که به عجز و ناتوانی انسان آگاه است، هرگز او را از یاری خود در رسیدن به این هدف، محروم نمی سازد. خداوند متعال، لطفش گسترده و مهربانی اش بی حد است. او یاری خود را فرو فرستاده و گوهری به نام عقل را که به تعبیر رسول خدا صلی الله علیه و آله توسط آن نیک را از زشت باز می شناسد و بوسیله او با خدای خود و نعمت هایش و علت خلقت و هدف آفرینش آشنا می شود به انسان عطا کرد. و چون می دانست عقل با تمام ارجمندیش مانند سایر مخلوقات محدود است؛ نمایندگان خود را برای تأیید و تکمیل آن، بسوی ما فرستاد.(2)
سخن را خلاصه کنم. ای دوست خدا. هدف از زندگی جز رسیدن به مقام قرب خدا نیست و برای رسیدن به این مهم باید از دو عنصر مهم عقل و وحی مدد جست.
کاسب در کسب و کار خود به عنوان یکی از جلوه های زندگی باید در پی خشنودی خدا باشد؛ زیرا هدف از حیات آدمی چیزی جز رسیدن به مقام قرب الهی نیست. بدیهی است کسی که چنین هدفی دارد هرگز در کسب به خطا نرفته و همواره مسائل شرعی و اخلاقی را رعایت می کند. ولی کسی که هدف او الهی نباشد و به حکم فطرت خود نیز عمل نکند، طبیعتا به دام های شیاطین، گرفتار خواهد شد.
در این نوشتار سعی شده است، قسمتی از معارف بلند اسلام در مورد کسب و کار، به اختصار تقديم شود که نتیجه آن، فکر توحیدی در کسب و کار خواهد بود. این فکر چنان چه بصورت یک باور قلبی در آید، به انسان نیت خالص و توکلی عمیق هدیه می کند هدیه ای که ثمره آن آرامش قلبی و دوری از هر نوع هراس و نگرانی از آینده است؛ زیرا یقین پیدا می کند که سررشته همه امور به دست خداست و خداوند نیز طبق مصلحت بنده خود عمل می کند.
ثمره فکر توحیدی، تلاش در تحصیل مال حلال خواهد بود؛ زیرا می داند که مال حرام چه عواقب وخیمی برای او و جامعه ببار خواهد آورد.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: هر کس مالی را از حرام بدست آورد خداوند در حوادث سخت آن را از بین می برد.
از امیرالمومنین علیه السلام نیز نقل شده است که فرمودند: هر کس مالی را از غیر حلال بدست آورد آن را در غیر حق مصرف خواهد نمود.
امام صادق علیه السلام نیز فرمودند: در آمد حرام، اثرش در فرزندان آشکار می شود.
قرآن مجید ما را به تلاش برای تحصیل روزی امر نموده است: فَانْشِرُوا فِي الْأَرْضِ وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللَّ-هِ در زمین پراکنده شوید و از فضل خدا روزی بخواهید.
از آن جا که بدست آوردن روزی حلال، در اکثر موارد آن، تنها با کسب و تجارت میسور است، روشن است، قرآن ما را به کسب و کار، امر نموده است. بر همین اساس است که پیامبر اسلام صلی الله عليه و آله و سلم فرمودند: کسب درآمد حلال بر هر مسلمانی واجب است.
اسلام، سستی و تنبلی در تحصیل معیشت را جایز نمی داند. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: کسی که در امر دنیایش کسل است در امر آخرت کاهلتر است و نیز فرمودند: کسی که توان تحصیل معاش خود را دارد، ولی تلاش نکند و سر بار دیگران شود، مورد لعن خداوند است. از امام صادق علیه السلام نیز نقل شده است: از ما نیست کسی که دنیا را برای آخرت و آخرت را برای دنیا ترک کند.
در روایت است که روزی آن حضرت از عمر بن مسلم سراغ گرفتند؟ گفتند: رو به عبادت آورده و تجارت را ترک کرده است فرمودند وای بر او آیا نمی داند که هر که از طلب روزی باز ایستد عبادتش قبول نمی شود؟
علی بن حمزه می گوید: حضرت ابوالحسن علیه السلام را دیدم در میان زمینی که متعلق به ایشان بود کار می کرد، در حالی که پاهایش غرق در عرق بود، عرض کردم: فدایت شوم، کارگران شما کجا هستند؟ فرمودند: علی بن حمزه، کسانی که از من و از پدرم بهتر بودند در زمین خود کار می کردند عرض کردم: مقصود شما کیست؟ فرمودند: رسول خدا صلی الله علیه و آله و امیرالمؤمنین عیله السلام و همه نیاکانم که به دست خود، کار می کردند. کار کردن، روش انبیاء و مرسلین و صالحان است.
گرچه وظیفه ما، تلاش در جهت تحصیل روزی است ولی باید این نکته هم در نظر باشد که این میدان، قتلگاه بسیاری از مردم بوده است. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: بهوش باشید که درهم و دینار، امت های قبل از شما را هلاک کرد و این دو، شما را نیز اگر مراقب نباشید هلاک می کند.
میدان کسب و کار، جلسه امتحانی است که بعضی از آن سربلند و بعضی سر افکنده خارج می شوند. ما از کدام دسته ایم؟
آنان که از مسیر شرعی طلب معیشت می کنند، سعادت مندان این میدان و کسانی که برای گذران این چند روز زندگی از مسیرهای حرام وارد می شوند، بی شک سر افکندگان این صحنه اند.
از دیدگاه اسلام، تلاش برای بدست آوردن روزی حلال، بر هر مسلمانی واجب است و اهمال در این امر جایز نیست در سخنان معصومین توصیههای ویژه ای در این خصوص شده است. از سوی دیگر، باید توجه داشت که عدم رعایت توصیه های دینی در این راه، می تواند این میدان را به
هلاکت گاه انسان مبدل ساخته و او را به ورطه نابودی بکشاند.
آیا می دانید در پهنه گیتی امری ساده تر از اثبات خدا وجود ندارد؟ زیرا خداوند برای سهولت کار، اقرار بر بودنش را در وجود ما قرار داده است و لذا همه ما با تمام وجود می یابیم که جهان خالقی دارد که یکتا و بی همتاست.
این یافت قلبی، در سرشت همگان وجود دارد و کسی نمی تواند این ندا را خاموش کند. حتی اگر انسان به گوشه ای خلوت برود و بخواهد باور به بودن خدا را از خود جدا سازد نخواهد توانست زیرا این اعتقاد در سرشت او گذارده شده است. حتی کسانی که خدا را انکار می کنند، با زبان انکار می کنند ولی قلبشان می گوید خدایی هست. امام صادق علیه السلام می فرمایند: .. خدا در عالم ذر اقرار بر بودن خود را در قلب ها گذاشت تا کسی روز قیامت نگوید من خدا را نشناختم.
ما با تمام وجود می یابیم خدایی داریم و می یابیم او خدایی یکتاست و شریکی ندارد و همین کافی است. بنابراین ما از طریق یافت قطعی، هم وجود خدا را باور داریم و هم توحید و یگانگی او را.
انسان باید باور کند که ریشه همه مشکلات بشر از خرد و کلان، ناشی از نداشتن فکر توحیدی یا غفلت از آن است. اگر کاسبی دروغ می گوید، کم فروشی می کند یا در معامله غش می کند، بخاطر این است که توحیدش هنوز کامل نشده است. اگر چنان چه توحیدش کامل شود کردارش رنگ توحیدی گرفته و براستی چه رنگی زیباتر و بهتر از رنگ خدایی.
روانشناسان معتقدند دو علت اصلی برای رفتار انسان شناخته شده است که عبارتند از: تفکر و هنجار. انسان آن طور که می اندیشد رفتار می کند و هنجارها نیز در رفتار او سهیم هستند، گرچه با کمی دقت می توان تسلیم در مقابل هنجار را نیز ناشی از نحوه فکر و تلقی انسان دانست.
بنابراین کسی که بخواهد رفتار توحیدی داشته باشد، یعنی همه کارهایش برای خدا شود، باید ابتدا فکر توحیدی داشته باشد و مراد از فکر توحیدی، باور قلبی به خدا و صفات اوست، که می توان آن را در هشت امر خلاصه نمود:
1- خداوند بسیار مهربان است و به کسی ظلم نمیکند.
2- خداوند غنی است و به احدی نیاز ندارد.
3- خداوند بسیار بخشنده است و خسیس نیست.
4- خداوند بر هر کاری توانا و قادر است و عاجز نیست.
5- خداوند بر همه امور داناست و خیر و مصلحت را بهتر میداند.
6- تا خدا چیزی را نخواهد، کاری انجام نمیشود.
7- خداوند همهکاره عالم است.
8- خداوند مدیون کسی باقی نمیماند.
این هشت مطلب، ما را در حل مشکلات اعتقادی و اخلاقی یاری می دهد. سؤلات و مشکلات
بی شماری را، می توان بوسیله یکی از این امور یا ضمیمه یکی با دیگری پاسخ داد، بسیاری می پرسند چرا خدا ما را آفرید؟ بسیاری میپرسند به چه دلیل برخی افراد از ابتدا ناقص متولد می شوند چرا بعضی در نعمت و بعضی در فقر و گرسنگی به سر می برند؟
و سؤالات متعدد دیگر که به راحتی از هشت امر یاد شده قابل حل است مضاف بر این که این عقاید آثار ارزشمند اخلاقی و اعتقادی فراوانی در پی دارد و پاسخ گویی پرسش های مطرح در حوزه کسب و کار نیز می باشد. از قبیل: چرا خدا ما را به کسب حلال امر کرده است؟ چرا ما رها نشدیم تا مطابق خواسته های خود عمل کنیم؟ چرا بعضی در کسب موفق و بعضی ناموفق اند؟ چرا باید در کسب، توکل به خدا داشته باشیم؟ چرا حرص و آز در کسب جایز نیست؟ چرا بعضی کسب ها حلال و بعضی حرام اند؟ چرا خدا ربا را حرام قرار داده است؟ چرا باید در مقابل خواست خدا در مقدار معیشت تسلیم و راضی باشیم؟ چرا خداوند متعال دعای برخی از ما را در بدست آوردن منافع مادی و دنیوی مستجاب نمی کند؟
پرسش های قابل طرح، بیش از آن است که در این نوشتار بگنجد، لذا به مواردی چند، که از اهمیت بیشتری برخوردار است اشاره می کنیم:
امام صادق علیه السلام به شخصی که برای تحصیل روزی، حرص می خورد و بیش از حد تلاش می کرد فرمودند: حریص مباش و به اندازه تلاش کن. زیرا تا خدا چیزی را نخواهد، آن امر محقق نمی شود و حرص ورزیدن، چیزی را تغییر نمی دهد. از این جاست که باب دعا و مناجات با خدا باز می شود، زیرا تلاش ما لازم است ولی کافی نیست و تا خدا چیزی را اراده نکند، آن امر صورت نمی پذیرد. لذا بر ماست که دست به دعا برداریم و از خدا آن چه را که خود به صلاح ما می داند مسئلت کنیم. بنابراین کاسب مسلمان، همان طور که تلاش می کند دعا می کند و حتی میزان مناجاتش از تلاشش بیشتر است، زیرا سهم خدا را در انجام کارها بیشتر می داند. امام صادق علیه السلام فرمودند: نگویید خدا همه چیز را از قبل مشخص و مقدر کرده است و دعا فایده ای ندارد. خداوند در آسمان خزائنی دارد و از آن خزائن به کسی نمی دهد مگر کسی که درخواست کند.
در روایات توصیه شده است که در کسب و کار اجمال داشته باشید. منظور از اجمال در کسب این است که تلاش بیش از حد نکنیم و حرص نورزیم. مرحوم کلینی در کافی با سند صحیح از قول ابو حمزه ثمالی از امام باقر علیه السلام نقل کرده که آن حضرت فرمودند:
رسول خدا صلی الله علیه و آله در حجة الوداع فرمودند: بدانید که جبرئیل در قلبم الهام نمود که کسی تا روزیش را به طور کامل نخورده از دنیا نمی رود. پس، از خدای عزّوجل بترسید و در طلب روزی رعایت اعتدال کنید، مبادا دیر رسیدن مقداری از روزی، شما را وادار کند تا از راه معصیت خدا آن را بطلبید؛ زیرا خدای تبارک و تعالی روزی را به طور حلال بین مردم تقسیم کرده، نه به طور حرام، بنابراین هر کس از خدای عزّوجل بترسد و صبر کند، خداوند از راه حلال روزی او را می دهد. و هر کس پرده حرمت را بدرد، عجله کند و از راه حرام روزی به دست آورد، خداوند از روزی حلال وی به همان اندازه بکاهد و در روز قیامت از او حساب کشیده شود.
آن چه انسان را مضطرب می سازد و آرامش را از او سلب می کند، ترس از شکست است، ولی
در فکر توحیدی و در مکتب وحی هرگز شکست متصور نیست. زیرا هر آن چه برای انسان رقم بخورد از ناحیه خداست و همان، خیر است. مؤمن اگر فقیر باشد پیروز است و اگر غنی باشد باز هم پیروز است. همان طور که مبارزی که در جبهه، علیه دشمن خدا می جنگد چه کشته شود و چه بکشد پیروز است.
از سوی دیگر چون آن چه برای انسان رقم می خورد از ناحیه اوست، باید تسلیم اراده الهی شود و چون خیرش در همان است که واقع شده، باید راضی باشد و بدین ترتیب است که باب تسلیم و رضا باز می گردد.
بنابراین: فکر توحیدی هماهنگ که باب حرص و نا امیدی را بر انسان می بندد، باب دعا و مناجات و نیز باب تسلیم و رضا را که از صفات اولیای الهی است، به روی آدمی می گشاید.
تفکر توحیدی به معنای باور قلبی به خدا و صفات او، ما را در حل مشکلات یاری داده و در میدان کسب و کار نیز راهگشای بسیاری از مسائل است. این اندیشه، اضطراب و ترس را از انسان دور نموده و اطمینان به خواست پروردگار و تسلیم در برابر اراده او را برای آدمی به ارمغان می آورد.
قال رسول الله صلی الله علیه و آله:
إِنَّمَا الْأَعْمَالُ بِالنِّيَّاتِ اعمال تنها به نیت ها بستگی دارند.
ارزش و قیمت گذاری هر عملی با نیت است. بنا بر این قیمت کسب و کار نیز با نیت کاسب رابطه مستقیم دارد.
حضرت امیر علیه السلام فرمودند: مومن باید زیرک باشد. انسان هوشیار و زیرک، کاری می کند که همه افعالش عبادت باشد تا باعث رشد و سعادت او شود ما ناگزیر به آب و غذا هستیم. ولی انسان زیرک، به گونه ای نیت می کند تا همه این امور که از لوازم لاینفک زندگی است، به شکل عبادی آید و بدین ترتیب، از خوردن و آشامیدن، بجای یک بهره، دو بهره بزرگ می برد.
بهره ما از خوردن و آشامیدن علاوه بر لذت، تامین نیروی جسمانی است. ولی اگر در مسیر یک هدف بلند - قوت یافتن به جهت اطاعت خدا - قرار گیرد یک عمل عبادی خواهد شد.
امیر مؤمنان علیه السلام به زیبایی از خداوند، قدرت و نیروی جسمانی را خواهند:
«قو على خدمتک جوارحی»
خدایا بدن مرا در جهت خدمت به خودت قوی بفرما.
حضرت علی علیه السلام قوت بدن را برای خدمت گزاری به خدا می خواهد. اگر می خورد و می آشامد برای این است که برای عبادت و اطاعت خدا بدنی نیرومند داشته باشد و بر ماست که از این، درس گیریم.
گر چه بطور طبیعی بشر در طول تاریخ همواره برای تأمین معاش خود تلاش نموده است و از نظر فقهی کسب و کار به خودی خود، امری مباح است
اما ما می توانیم با نیت خوب به کسب خود، جهت عبادی بدهیم و بدین ترتیب در هر حال چه مغازه یا اداره یا هر مکان دیگری که هستیم، دائم در حال عبادت خدا باشیم. به تعبیر قرآن، از افرادی شویم که کسب و کار و تجارت، آنان را لحظه ای از یاد خدا غافل نمی کند.
رِجَالٌ لَا تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ افرادی که نه تجارت و نه خرید و فروش آنان را از یاد خدا غافل نمی کند.
چرا شما مشغول کسب شده اید؟
شاید بگویید می خواهم ثروتمند شوم یا بگویید بخاطر تأمین معاش و یا به این جهت که سر بار دیگران نباشم. ممکن است فردی بگوید: انسان بدون کسب و کار و تلاش، انسان مرده است و زندگی برای او کسالت بار و بی معناست. دیگری بگوید نظام جامعه بشری بدون تلاش همگانی هرگز سامان نمی گیرد در هر حال هر فردی به نحوی از فعالیت های خود، هدفی را دنبال می کنند. بعضی دور را می بینند و بعضی نزدیک را.
اسلام به ما آموخته است که در همه کارهایتان، رضایت خدا را در نظر داشته باشید. و اگر کسی کاری را به این نیت انجام دهد، در حال عبادت و اطاعت خداست و لحظه لحظه بسوی خدا اوج می گیرد.
بنابراین، جواب اصلی ما در پاسخ به این سؤال این است: برای اطاعت از دستور خدا و کسب رضایت او. زیرا او از ما خواسته است که معاش خود و کسانی که تحت تکفل ما هستند را تأمین نماییم و همواره عضو مفیدی برای جامعه بشری بودی و چرخ صنعت و پیشرفت را هماهنگ با دیگران به حرکت در آوریم تا نتیجه آن راحتی و آسایش برای مردم جامعه باشد.
دین مبین اسلام، تنبلی را طرد و مایه عقب ماندگی می داند. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: کسی که در کار دنیای خود تنبل است قطعا در امور آخرت کاهل تر است. از سویی دیگر از نظر اسلام، کسی حق ندارد سربار دیگران شود. آن حضرت می فرمایند: کسی که سربار دیگران شود، مورد لعن خدا قرار می گیرد. لذا شخصی که می تواند تلاش کند ولی از روی تنبلی یا توقّع زیاد یا هر جهت دیگر از کار و مسئولیت شانه خالی کرده و سربار دیگران می شود، باید بداند از رحمت خدا بدور است و یک عضو بی مصرف برای جامعه محسوب می شود.
اسلام دین تلاش و فعالیت است. البته این تلاش، خود حد و مرزی دارد که بیان خواهد شد. آن چه قطعا مورد تأیید اسلام است. تلاش برای بدست آوردن روزی به قدر کفاف باشد.
اگر چه انسان به خاطر سرشت خاص خود، بعضی امور را دوست و از بعضی امور اکراه دارد. مثلا رفاه و آسایش را دوست دارد لیکن چه بسا رفاه، به زیان اوست. چه برخی ظرفیت ثروت و یا قدرت را ندارند و به بی راه می روند. بنابراین شایسته است انسانی که از مصلحت حقیقی خود آگاه نیست، در عین تلاش نهایت امور خود را به خداوند متعال واگذار نموده و همواره تسلیم اراده حق باشد.
امام باقر علیه السلام به عیادت جابر بن عبدالله انصاری رفتند. جابر با وجود کسالتی که داشت، با ادب
در محضر امام علیه السلام نشست. آن گاه به حضرت عرض کرد: ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله من به مرحله ای رسیده ام که فقر را از ثروت و مرض را از صحت و هجر را از وصل بیشتر دوست می دارم. حضرت فرمودند: ولی ما اهل بیت چنین نیستیم. جابر که بسیار تعجب کرده بود گفت: آن چه صحیح است، چیست؟ امام فرمودند: ما برای خدا تعیین تکلیف نمی کنیم. سعی و تلاشی که مامور به آن هستیم انجام می دهیم و منتظر امر خدا می شویم اگر خدا برای ما فقر را بخواهد ما هم فقر را می خواهیم. اگر برای ما ثروت را بخواهد، ما هم ثروت را می خواهیم و اگر برای ما درد و مرض را، ما درد را می خواهیم و اگر صحت را بخواهد، ما نیز همان را می خواهیم.
بنابراین انسان باید تلاش بشری خود را در جهت بدست آوردن روزی، طبق دستور خدا، انجام دهد. لیکن هدف خود را، بدست آوردن ثروت و یا امور موازی آن قرار ندهد، بلکه منتظر تقدیر خدا باشد. آن چه او برایش مقدر کرد بپذیرد و به تقدیر الهی راضی باشد.
شخصی نزدیک مسجد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله خرما می فروخت، کسب بسیار مختصری داشت ولی همواره موفق به حضور در نماز جماعت رسول مقدس اسلام صلی الله علیه و آله بود. پیامبر نسبت به او که بسیار فقیر بود دلسوزی نموده و به او به جهت برکت کسبش دو درهم دادند کسب او به تدریج رونق یافت و بعد از مدتی کوتاه از تجار خرمای مدینه شد؛ ولی حضورش به نماز روز به روز کمتر می شد. پیامبر صلی الله علیه و آله چون عدم حضور را در نماز دیدند، به حال او افسوس خورده و بر او ترحم ورزیدند و از او دو درهم را طلب نمودند او گفت بجای آن، دویست درهم می دهد که حضرت نپذیرفتند. چون دو درهم رسول اکرم صلی الله علیه و آله از دخل او خارج شد، وضع مالی اش رو به کسادی نهاد و به فقر سابقش برگشت پس از آن اما به طور منظم در نماز حضور می یافت. رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: این برای تو بهتر است.
کسب و تجارت در منطق دین، برای تأمین معاش است تا انسان توان عبادت را بیابد و اگر قرار باشد کار مانع عبادت شود، آن کسب و تجارت دینی نیست و قطعا جنبه عبادی ندارد.
شخصی برای سفر تجارتی از امام صادق علیه السلام تقاضای استخاره کرد. امام استخاره نمود و فرمود خیر نیست آن شخص بر خلاف استخاره به آن سفر رفت و سه برابر سال های قبل سود برد. او نزد امام رسید و تعجب خود را از استخاره ابراز کرد امام فرمود چون از شهر مدینه خارج شدی بعد از طی مسافتی به منزلگاهی رسیدی و خوابیدی و از فرط خستگی نماز صبح تو فوت شد، استخاره من به خاطر آن خوب نیامد. کسی که از اهمیت و عظمت نماز آگاه باشد می داند این خسارت قابل جبران نیست و مشغول شدن به کسب در هنگام اذان ناشی از این بی خبری است.
اگر منطق ما کار برای عبادت باشد، هرگز نماز را فدای کار نمی کنیم. بطور کلی هر چیزی که جلوی عبادت را بگیرد شیطانی است و باید از آن پرهیز شود. به همین جهت رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: مشتری حین اذان شیطان است.
گرچه تلاش در حوزه کسب و کار، لازمه ایجاد تمدن بشری و نشاط در زندگی است و امری
فطری و همگانی محسوب می شود، ولی نیت اصلی ما در این امر می بایست اطاعت امر خدا باشد و از این طریق است که کار عبادت شده و زمینه برخی عبادات دیگر را نیز فراهم می سازد.
با توجه به این که هر چیزی حد و مرز خاص خود را دارد این سؤال مطرح است. که حد و مرز تلاش چیست و چه مقدار است پاسخ به این پرسش با لحاظ هدف تلاش میسور می گردد هدف از تلاش در حوزه کار باید زمینه سازی برای عبادت و خدمت حضرت حق است و این مهم با تأمین ما يحتاج انسان یعنی همان حد کفاف حاصل می شود بر این اساس تلاش ما، می بایست به اندازه ای باشد که توان عبادت و بندگی را در ما ایجاد کند. و این امر با تحصیل معاش به قدر کفاف و نیاز حاصل می شود.
از روایات نیز چنین استفاده می شود که تلاش برای تأمین معاش خود و کسانی که مسئولیت آنان با ماست، لازم و ضروری است و اندازه واجب آن، بقدر کفاف (یعنی در خور شأن و شخصیت و نیاز لازم انسان) می باشد.
اما تلاش برای ثروت بیشتر، گرچه حرمت شرعی ندارد ولی ولی مورد تشویق هم قرار نگرفته است و بستر این مطلب در تبعات خاص ثروت اندوزی پنهان شده است که به سنجش از آن تبعات اشاره می گردد.
1- مسئولیت انسان نسبت به خانواده، جامعه و بخصوص فقرا بیشتر می شود. مطابق معارف دینی افراد ثروتمند مقابل قشر فقیر وظایف سنگینی دارد.
2- ثروت بیشتر انگیزه عیش طلبی بیشتر و طبعا زمینه عیش های حرام را فراهم می سازد و این امر، کار را بخصوص برای افراد سست اراده سخت کند.
3- بطور معمول با ازدیاد ثروت، امکان تعلق خمس بیشتر وجود دارد.
4- یکی از آثار طبیعی ثروت بیشتر انتظار بیشتر در صحرای قیامت است زیرا مطابق روایت در حرام عقاب و در حلال حساب است و ثروت بیشتر موجب حسابرسی بیشتر و بالطبع طولانی تر خواهد بود و به این لحاظ است که فقرای مؤمن نسبت به اغنیا خیلی زودتر و راحت تر وارد بهشت می شوند.
بهر حال کسانی که آرزوی مال و ثروت بسیار را دارند باید متوجه مسئولیت سنگین آن هم باشند و اگر از این حیث به مال و ثروت نگاه شود، ثروت نه تنها نعمت نیست بلکه نقمت محسوب می شود.
روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله و همراهان، عده ای از گله شتری گذشتند. حضرت از صاحب شتران درخواست شیر نمود. آن مرد امتناع ورزید و بهانه آورد. رسول اکرم صلی الله علیه و آله درباره او فرمودند: خدا به تو اولاد و ثروت بدهد و از او گذشتند و به کاروان دیگری از شتران رسیدند و از صاحب آن شتران نیز درخواست شیر نمودند. آن مرد با احترام، قدح شیری را نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و اصحاب نهاد. حضرت در مورد او فرمودند: خدا به او عفاف و به اندازه کفاف بدهد. اصحاب با تعجب به رسول
خدا گفتند شما آن مرد که از دادن شیر امتناع کرد را دعا به ثروت نموده و این مرد بسیار مؤدب را به اندازه کفاف دعا نمودید. حضرت فرمودند: من آن مرد را نفرین کردم.
تلاش در این جهت از مصادیق آخرت خواهد بود مشروط به این که در حد کفاف باشد. امام علیه السلام به شخصی که مشغول کار شد تا روزی خود را بدست آورد و گمان می کرد مشغول دنیا شده است، فرمودند: این دنیا نیست آخرت است. ثواب کسی که در این راه تلاش می کند جهاد در راه خداست. در واقع کاسب مسلمان، اگر با دقت نظر و معرفت، به کار روی آورد، هم دنیای خود را تأمین کرده است و هم آخرتش را. چنین کاسبی است که در روایت از او با عنوان «حبیب الله» یاد شده است.
بهترین نیت و متعالی ترین هدف ممکن برای کسب و کار جلب رضایت خداوند و زمینه سازی بیشتر برای ایجاد محیط محبت و اطاعت حضرت حق.است این تلاش بهتر است در حد کفاف باشد زیرا طبیعت تلاش و فعالیت بیشتر مشغول شدن به امور دنیوی و غفلت از آخرت است و در كل ثروت مسئولیت بیشتری را در پی دارد و امتحان را مشکل می.کند
حکمت الهی چنین قرار گرفته است که بندگانش را مورد امتحان و آزمون قرار دهد. بستر ناب این جلسه امتحان دنیا است که هم در آن خیر است و هم شر بدیهی است امتحان یک گزینه ای مفهومی ندارد. به همین جهت امکان امتحان در بهشت و نیز در جهنم وجود ندارد.
بهشت، همواره یک گزینه ای است، زیرا در آن، هر چه هست، خیر است و شرّ وجود ندارد. جهنم نیز یک گزینه ای است و جز شر در آن یافت نمی شود. بدین لحاظ خداوند دنیا را که مخلوطی از بهشت و جهنم است آفرید که زمینه امتحان بوجود آید.
در تمام کارها و فعالیت ها دنیوی این دو گزینه «حلال و حرام». وجود دارد و سیاست الهی است که ما همان طور که زندگی کنیم، امتحان دهیم و لحظه ای از جلسه امتحان خارج نباشیم لذا لحظه عمر ما در جلسه امتحان سپری می شود. و همواره این دو گزینه در جمیع شئون زندگی ما وجود دارد تا آن ها که مطیع اند از کسانی که سرکشاند مشخص شوند و هر کس لیاقت خود را نشان دهد.
لذا می توان تمام مشاغل را جلسه امتحانی دانست که باید پیروز از آن خارج شد و چقدر زیباست که این جمله را همواره در محل کار نصب العین خود سازیم: «این جا جلسه امتحان است».
تمامی دانشمندان بر لزوم مقابله و مخالفت با خواسته غلط نفس اتفاق نظر دارند و یکی از عرصه ها مهم مبارزه با نفس محیط کار است.
از آن جا که اسلام دین معتدلی است برای کنترل نفس ریاضت های خاصی را مشخص کرده است. کنترل و مدیریت خواسته های نفس امری ضروری است. نفس برتری جویی را دوست دارد، خداوند نماز را واجب نمود تا مانع تکبر آدمی شود، نفس ثروت را دوست دارد، لیکن بر اوست تا خمس و زکات مالش را بپردازد، جان را دوست دارد، خداوند جهاد را قرار داد. نفس راحتی را دوست دارد، ولی خدا او را به کسب و کار مکلف نمود. و در نهایت، نفس انسان خوردن و آشامیدن را دوست دارد، ولی باید با روزه، به خود ریاضت دهد تا به قله رفیع تقوا نائل آید.
بی شک ریاضت های اسلامی کامل و جامع اند و طوری برنامه ریزی شدهاند که اراده را به اندازه لازم برای مقابله با نفس تقویت می سازد و اگر ریاضتی بیش از این لازم می بود بطور حتم به آن امر می شدیم. خصوصیات ریاضت مورد تأیید اسلام از این قرار است:
الف- نباید به بدن ضرر برساند. لذا روزه بر فرد مریض یا کسی که روزه، کسالت او را تشدید کند نه تنها واجب نیست بلکه حرام است. ریاضت نباید باعث نقص عضو یا صدمه به بدن شود.
ب- باعث عسر، حرج و سختی بسیار نشود. روزه بر کسانی که سختی فراوانی را باید متحمل شوند مانند سالمندان، واجب نیست.
ج- باعث جدایی از مردم و جامعه نشود. رسول اکرم صلی الله علیه و آله صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: در اسلام رهبانیت و عزلت نشینی نیست.
اسلام نمی خواهد مردم در بیابان و یا کوه ها به تنهایی زندگی کرده مشغول عبادت شوند. اسلام می خواهد مردم در جامعه باشند زندگی آنان عبادت باشد. در جامعه بودن و خوب بودن هنر است. در خلوت و تنهایی پاک زیستن چندان هنر نیست.
د- او را از امور لازم دیگر باز ندارد. ریاضت ها نباید ما را از امور لازمی چون صله رحم، رسیدن به خانواده، تفریح سالم کسب و کار و ادای تکلیف خود نسبت به مردم و جامعه باز دارد. امام صادق علیه السلام فرمودند: از ما نیست کسی که دنیایش را برای آخرت و آخرتش را برای دنیا ترک کند.
ه- منع شرعی نداشته باشد. ریاضتی که با اسباب غیر شرعی باشد مردود است، نقل شده شخصی از مشاهیر یکی از فرقه ها وارد حمام شد و متوجه شد مردم او را خیلی احترام می کنند او نیز برای مخالفت با نفسش لباس شخص دیگری را در تن کرد و از حمام خارج شد تا مردم او را دزد بدانند. بدیهی است که این گونه از کارها مشروع نیست و حفظ آبرو واجب عقلی و شرعی است.
میدان کسب به مثابه جلسه امتحان است و آدمی چنان چه در این مسیر، درست گام بردارد و از خواهش های نفسانی اش دست کشد، قطعاً از این امتحان سربلند بیرون خواهد آمد.
تکالیفی که از سوی خدا بر عهده ما نهاده شده که بوسیله آن ها مورد امتحان قرار می گیریم مایه خودسازی ما نیز هست. و در این میان، تکالیف در حوزه کسب و تجارت جایگاه خاصی دارد. زمینه
های متعدد آزمایش در کسب و تجارت، این حوزه را از سخت ترین عرصه امتحان الهی قرار داده است. آفات فراوان موجود در حوزه کار نیازمند واکنش صحیح است که این مهم جز با روح قوی و کنار ایمانی استوار حاصل نمی گردد برخی از آن آفات عبارت اند از:
1- برخورد با افراد کم حوصله و عصبی برخورد با نامحرم
2- رشوه ربا
3- سود غیر مجاز حقوق فقرا
4- کم فروشی بی انصافی
5- کسادی بازار دروغ
6- تنبلی و تن آسائی برخورد با حقوق مشتری
7- ثروت دوستی و مال اندوزی قسم خوردن
8- دادن خمس و زکات حقوق شریک
9- حقوق عیال و فرزندان برخورد با حرص و آزار برخورد با (؟....)
10- غش در معامله و...
بی گمان کسی که در این ورطه، با ایستادگی در مقابل نفس خود را نجات دهد از اولیای الهی است به این لحاظ کاسبی، خود می تواند بعنوان یک نردبان ترقی و رشد به سوی کمالات تلقی شود.
برای تقویت روح نیازی نیست چون مرتاضان هندی، اعمال شاقه ای مانند خوابیدن روی میخ و چله های سخت و طاقت فرسا را انجام دهیم؛ بلکه کافیست در کسب و کار خود، روش صحیحی در پی گیریم تا از خطراتی که ممکن است ما را تهدید کند در امان بمانیم.
در میدان کسب و کار، آسیب ها و خطرات بسیاری انسان را تهدید می کند که مقابله با آن ها می تواند شغل آدمی را به نردبانی برای ترقی مبدّل ساخته و او را به سوی کمالات والای الهی سوق دهد.
تکالیفی که بر عهده ما نهاده شده، هم مایه امتحان است و هم موجب خودسازی، در این میان تجارب جایگاه خاصی دارد.
روش اسلام در برخورد با مشتری بسیار دقیق و کاربردی است و حقوق طرفین با رعایت عدل و انصاف لحاظ شده است.
مستحب است فروشنده با مشتری:
1- خوش اخلاق باشد. (روی گشاده - کلام نیکو - برخورد گرم داشته باشد)
2- انصاف داشته باشد. (آن چه برای خود می پسندد برای دیگران بپسندد و آن چه برای خود نمی پسندد برای دیگران نپسندد)
3- قیمت را با همه یکسان حساب کند و در صورتی که مشتری ناتوان بود برای او تخفیف دهد.
4- از جنس تعریف نکند و مشتری هم از جنس بد نگوید.
5- صداقت داشته باشد. (دروغ نگوید - فریب ندهد- غش نداشته باشد.)
6- مرجوعی را بدون هیچ سؤالی قبول کند.
توضیح بیشتر
اخلاق خوش از بزرگ ترین نعمت های خداوند است امام علیه السلام فرمودند: اخلاق خوب سه امر است:
1- روی گشاده (صورت گرفته و عبوس نباشد)
2- كلام نيكو (مؤدبانه صحبت شود و از کلمات زشت استفاده نشود.)
3- برخورد نرم (تندی نشود و با ملاطفت و گرمی با مشتری برخورد شود.)
در صفات مؤمن آمده است در حالی که در دل غمی دارد، ولی با صورت باز و شاد با دیگران برخورد می کند. روی گشاده و چهره شاد باعث محبت و جلب مشتری می شود.
دستور این است که به مشتری احترام بگذاریم. احترام این است که به او بها بدهیم، به او توجه کنیم، که با نام کوچک او را نخوانیم و از القاب زشت استفاده نکنیم. قرآن کریم در این خصوص فرموده است:
لَا تَنَابَذُوا بِالْأَلْقَابِ کسی را به لقب زشت مورد سرزنش قرار ندهید.
احترام نیز باید متناسب با شخصیت طرف مقابل باشد. احترام بیش از حد نوعی استهزاء است. اگرچه برخورد گرم و با ملاطفت، از توصیه های دین ماست، ولی این نباید با سبکی اشتباه شود. باید رسم و فرهنگ معمول جامعه نیز لحاظ شود و مرز بین محرم و نامحرم کاملا رعایت شود.
انصاف با مشتری از اساسی ترین مسائل اخلاقی کسب است. انصاف یعنی آن چه برای خود می پسندیم برای دیگران هم بپسندیم. اگر دوست نداریم به ما دروغ بگویند، حق ما را ضایع کنند و... ما نیز با دیگران چنین نکنیم.
سخنی از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده است که اگر مد نظر باشد هرگز بی انصافی نمی کنیم و آن این است که فرمودند بی انصاف از من نیست.
مال و ثروتی که از بی انصافی و گران فروشی حاصل شود برکت ندارد و قطعا در موارد نیک صرف نخواهد شد.
گران فروشی مکروه است و همواره بار منفی اخلاقی خود را دارد که باعث دوری از معنویت، بی برکتی در رزق و گریز مشتریان در دراز مدت خواهد بود.
گران فروشی بار شرعی نیز دارد، زیرا اگر مشتری از قیمت مطلع نباشد و فروشنده جنس را گران بفروشد، او حق دارد معامله را فسخ کند.
یکی از مستحبات کسب این است که فروشنده پس از آن که قیمت را منصفانه مشخص نمود، را به همه مشتری ها یکسان بگوید.
اگر قیمت جنس متفاوت گفته شود، علاوه بر این که ممکن است باعث اختلاف مشتریان شود، آبروی فروشنده به جهت اتهام به فرصت طلبی نیز در معرض خطر قرار گیرد.
بهتر است فروشنده از جنس تعریف و تمجید نکند و مشتری هم نباید از جنس، بد بگوید. فروشنده با روی خوش و احترام لایق، جنس را عرضه کند و مشتری هم آن را ببیند؛ اگر چنان چه مایل بود آن را خریداری کند اگر فروشنده به دروغ از جنس تعریف کند این معامله بار شرعی دارد و در مواردی باطل و در مواردی فعل حرام خواهد بود.
البته اگر مشتری از جنس یا قیمت آن سؤال کرد بر اساس فَأَمَّا السَّائِلَ فَلَا تَنهَرْ بايد فروشنده با صداقت آن چه می داند بگوید.
کاسب مسلمان باید در کسب خود صداقت داشته باشد و باعث گمراهی مشتری نشود.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: «تاجر راستگو در روز قیامت با صدیقین و شهیدان محشور می شود.
امام صادق علیه السلام فرمودند: فریب دادن کسی که در نرخ کالا به شما اعتماد می کند حرام است.
امام صادق علیه السلام به خرما فروشی که خرماهای تازه را رو و خرماهای خراب را زیر قرار داده، فرمودند: تو با مسلمانان صادق علیه السلام نیستی.
یکی از مصادیق واضح و روشن عدم صداقت، غش در معامله است. غش در معامله حرام قطعی است و رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: کسی که با مسلمانان غش کند، با یهود محشور می شود.
الف- اگر کسی جنسی را با جنس دیگر مخلوط کند و به قیمت جنس عالی بفروشد، مثلاً برنج خوب را با برنج متوسط مخلوط کند و به قیمت برنج خوب بفروشد، این کار، یکی از مصادیق غش در معامله محسوب می شود. اما اگر به قیمت مخلوط بفروشد اشکالی ندارد.
ب- اگر کسی به طلا مس اضافه کند و طلای هفده عیار را به عنوان طلای هجده عیار
بفروشد، این غش در معامله بوده و حرام است.
ج- اگر کسی ماشین ناقص را به عنوان ماشین سالم و بی عیب بفروشد، این کار غش در معامله محسوب می شود.
د- فروش سبزی یا میوه روزهای قبل به عنوان میوه و سبزی روز، یکی دیگر از مصادیق غش در معامله است.
ه- فروش جنسی که تاریخ مصرف آن گذشته است به هر عنوانی که باشد، غش در معامله به حساب می آید.
و- اگر کسی جنس استفاده شده را به عنوان جنس نو بفروشد، این کار نیز غش در معامله بوده و حرام است.
مستحب است در کسب سخت گیری نشود و سخت گیری در کسب مکروه محسوب می شود، بهتر است فروشنده مرجوعی را اگر چنان چه سالم است و به گونه ای است که دست دوم محسوب نمی شود، بدون هیچ سؤالی از مشتری قبول کند و او را در حیا قرار نداده یا مجبور به دروغ گفتن نکند. سخت نگرفتن حس خوبی برای مشتری نسبت به معاملات آینده ایجاد می کند و محیط کسب را از آرامش و اطمینان پر می سازد.
در فقه اسلامی، مستحباتی در باب کسب ذکر شده که شایسته است فروشنده در برخورد با مشتری آن ها را رعایت کند. از جمله این مستحبات می توان به خوش اخلاقی، انصاف، قیمت یکسان با همه، عدم تعریف از جنس، صداقت در بیع و قبول مرجوعی اشاره کرد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرمایند: کسی که با مسائل شرعی کسب آشنا نباشد، از جایی که گمان ندارد وارد ربا خواهد شد. بنا بر این لازم است هر مسلمان قبل از شروع فعالیت های اقتصادی با عقود اسلامی و حلال و حرام آن کاملا آشنا گردد.
اینک برای آشنایی شما با عقود اعم از لازمه و جایزه و نیز ایقاعات در اسلام، اشاره می کنیم.
عقدهائی که الزام آور هستند و طرفین عقد را ملزم می نمایند عبارت اند از:
1- عقد بیع خرید و فروش.
2- عقد اجاره، تملیک منفعت مال و ملک بمدت معین.
3- عقد مزارعه، درخت کاری و نهال کاری.
4- عقد مساقات، آبیاری درختهای میوه.
5- عقد ضمان، به عهده گرفتن مسئولیت مال و منفعت آن.
6- عقد نیابت در عمل، خواه عبادت باشد مانند حج یا نباشد.
7- عقد بیمه، تعهد ادای خسارت و جبران ضرر معین و زیانهای حاصله.
8- عقد رهن، گرو نهادن مال نزد دیگری.
9- عقد کفالت، ضامن شدن برای بدهکار نزد طلبکار،
10- عقد حواله، به عهده گرفتن ادای دین یا حق دیگری از جانب او.
11- عقد صلح، مصالحه نمودن در هر امری که مورد اختلاف یا تردید یا نزاع است.
12- عقد هبه لازمه، بذل و بخشش و هدیه دادن به خویشاوندان.
13- عقد مكاتبه، غلام و کنیزی که با پرداخت مقداری از قیمت خود با قرارداد خود را آزاد کند.
14- عقد نکاح، ازدواج شرعی خواه دائم یا منقطع باشد.
15- عقد جزیه و ذمه، مالیاتی که اهل کتاب طبق قرارداد معین پرداخت میکنند.
16- عقد امان، قرارداد مصونیت جان، مال و عرض که میان مسلمان و کافر حربی جاری میشود.
17- عقد سبق و رمایه، مسابقه تیراندازی و اسب دوانی و مانند آن.
18- عقد بیعت با معصوم علیهم السلام مانند، بیعت رضوان و بیعت غدیر که با پیامبر صلی الله علیه و آله و امیرالمؤمنین علیه السلام انجام شد
19- عقد حلف و پیمان دفاع و همکاری میان شخص، قبیله یا گروه.
20- عقد اخوت، عقد برادری ایمانی و دینی که پیامبر صلی الله علیه و آله میان مهاجر و انصار بستند و مؤمنین در روز عید غدیر میبندند.
قرار دادهائی که می توان یک طرفه آن ها را باطل نمود عقود جائزه هستند که عبارتند از:
1 - عقد امان؛ می توان امانی که به مشرکین برای شنیدن کلام خدا داده شده است لغو کرد.
2- عقد عاریت؛ مالی را که انسان به عاریت در اختیار دیگری می گذارد می تواند پس گیرد.
3- عقد ودیعت؛ سپردن امانتی به دیگری که از او باز می ستاند.
4- عقد وکالت: می توان اختیاراتی را که به شخصی داده ایم تا به نیابت از ما کاری را انجام دهد، اقاله کنیم.
5- عقد شرکت، در سرمایه و کار میان دو نفر یا بیشتر که هر وقت بخواهند آن را فسخ می کنند.
6- عقد جعاله، قرار دادن جائزه و حق السعی و بهره در مقابل انجام کاری که هر کس انجام دهد، که می توان آن را لغو نمود.
7- عقد وصیت، سفارش نمودن به اموری که پس از مرگ انجام می شود
8- عقد هبه به اجنبی، بخشش نمودن به غیر از خویشاوندان چنان چه تعریف نشده باشد که می تواند برگرداند.
9- عقد هدنه، متارکه جنگ و به زمین نهادن اسلحه تا وقت معین که اگر طرف مقید نشود بهم می زنند.
به قراردادهای یک جانبه که یک طرفه انجام می شوند، ایقاع گویند که عبارتند از:
1- ایقاع طلاق، که مرد زنش را جدا میکند.
2- ایقاع ابرا ذمه، بخشیدن حق یا دین مدیون.
3- ایقاع اجازه عقد فضولی و امضای آن.
4- ایقاع اقاله وکیل از وکالت و عزلش.
5- ایقاع وقف نمودن موقوفه.
6- ایقاع حبس نمودن مال.
7- ایقاع صدقه استحبابی دادن به فقیر و غیره.
8- ایقاع عتق و آزاد ساختن بنده، کنیز و برده.
9- ایقاع اباحه تملک ملک یا مال برای هر کس.
10- ایقاع اباحه تملک منفعت به منتفع.
11- ایقاع اجازه تصرف در مال برای دیگران.
12- ایقاع اجازه عقد صغیر هنگام بلوغش یا رد اجازه و فسخ عقد.
13- ایقاع اسلام و ایمان آوردن و اقرار به شهادتین.
14- ایقاع ارتداد، کفر، شرک ورزیدن، برگشتن از دین و خروج از آن.
15- ایقاع توبه نمودن از ارتداد، کفر، گناه معصیت و بازگشت به دین.
16- ایقاع رجوع نمودن مرد به زوجه مطلقه رجعیه خود.
17- ایقاع رجوع از هبه به اجنبی و پس گرفتن هدیه.
گرچه عقود اسلامی متعدد هستند ولی بحث ما، تنها در عقد بيع است. بعضی از بیع ها مشروع و بعضی غیر مشروع است که دسته اول عبارت اند از:
1- بیع نقد و نسیه، که یکی را به دیگری تبدیل کنند.
2- بيع نقدین که عبارتست از: خرید و فروش طلا به نقره و نقره به طلا.
3- بیع صرف، خرید و فروش پول های رایج، سکه ها و اسکناس ها.
4- بیع سلف، که مشتری پول را بدهد و پس از مدتی جنس را تحویل گیرد.
5- بیع سلم، که فروشنده جنس را ارزانتر از قیمت روزش، پیش فروش می نماید.
6- بیع مراجعه و مواضعه، خرید و فروش با در نظر گرفتن سود معین یا زیان معین
7- بيع حیوان، خرید و فروش حیوان ها تماماً یا پوست یا گوشت و جزئی از آن ها.
8- بيع معاطاتی، خرید و فروش بدون عقد لفظی و داد و ستد مجرد.
9- بیع ثمار، خرید و فروش میوه های درختان یا پس از چیدنشان.
10- بيع عقار، خرید و فروش منازل، املاک، ساختمان ها و زمین ها.
11- بیع فضولی، خرید و فروش از جانب دیگری با احتمال رضایتش و اجازه بعدی او.
بیع های غیر شرعی که حرام اند عبارت اند از:
1- بیع ربوی؛ خرید و فروش دو جنس مکیل یا موزون همجنس با اضافه
2- بیع غصبی؛ خرید و فروش مال و جنس دیگران بدون رضایت آنان
3- بیع غرری؛ خرید و فروش جنس مغشوش و اجحافی در قیمت و غیره.
هر بیعی سه شاخصه دارد:
1- فروشنده (بایع)
2- خریدار مشتری
3- کالا و جنس (مبيع)
هر یک از موارد یاد شده دارای شرایط خاصی که رعایت آن ها برای واقع شدن عقد لازم است.
شرایط فروشنده و خریدار از قرار ذیل است:
1- فروشنده و خریدار باید هر دو بالغ باشند و یا به اذن بالغ خرید و فروش کنند. کودکانی که برای خرید نزد فروشنده می آیند با اذن والدین خود این کار را می کنند و در واقع آنان وکیل والدین خود در خرید هستند و در حقیقت معامله با والدین آن ها انجام می گیرد.
2- طرفین عقد باید عاقل بوده و دیوانه نباشند.
3- طرفين عقد باید سفیه و ابله نباشند.
4- طرفین باید در معامله قصد جدی داشته باشند و اگر عقد از روی شوخی باشد، محقق نمی گردد.
5- طرفین باید مالک باشند، یعنی فروشنده مالک جنس و خریدار مالک ثمن و قیمت باشد.
6- طرفین باید از روی اختیار معامله را واقع کنند لذا اگر یکی از طرفین توسط شخصی مجبور شود معامله صحیح نیست.
7- طرفین باید محجور نباشند مانند مفلس.
8- طرفین نباید از مال خود ممنوع التصرف باشند مثل محارب، مرتد قاتل و غیره
9- طرفین باید قدرت تسلیم داشته باشند یعنی فروشنده توان تحویل جنس و خریدار توان پرداخت عوضش را داشته باشد. لذا اگر انگشتری را که در اعماق دریا افتاده است بفروشد و قدرت تحویل آن را به مشتری نداشته باشد، معامله صحیح نیست.
10- طرفین باید عقد را امضاء و قبل از جدا شدن، اقاله یا فسخ نکنند و گرنه معامله اثری ندارد.
کالا و قیمت آن، باید دارای شرایط ذیل باشند:
1- مقدار آن ها کاملاً مشخص باشد یا از جهت وزن و یا پیمانه.
2- توان تحویل هر یک موجود باشد. یعنی ثمن و مثمن قابلیت پرداخت و تسلیم داشته باشند. اما اگر کبوتر فراری را بفروشد که توان تحویل آن را ندارد معامله صحیح نیست.
3- وصف و خصوصیات کالا و عوضش کاملا مشخص باشد. بخصوص در مورد کالایی که بدون دیدن خریداری می شود که باید اوصافش کاملاً شفاف بیان شود.
4- باید جنس و عوضش ملکیت مطلقه داشته باشند، یعنی آزاد باشند. لذا جنسی را که گمرک توقیف کرده و یا جنسی را که دادگاه آن را مهر و موم کرده تا آزاد نشود نمی توان فروخت.
5- تعامل بر عین مال واقع شود نه بر منفعتش و گرنه در اجاره داخل خواهد شد.
6- جنس و عوضش نباید منع شرعی داشته باشد و نیز مقدمه و کمک در وقوع حرام نباشد. مانند شراب که منع شرعی دارد و مانند فروختن سی دی مبتذل و یا فروش انگور برای ساختن شراب.
7- تصرف در کالا و عوضش باید مباح باشد و منع شرعی نداشته باشد. لذا جنس و مال غصبی قابل خرید و فروش نیست.
8- کالا و قیمتش باید قابلیت انتقال از یکی به دیگری را دارا باشند
9- کالا و قیمتش باید نزد عقلاء دارای قیمت باشد لذا مثلاً بيع حيوانات کوچک یا موذی که قیمتی ندارند صحیح نیست.
گفتیم از شرایط صحت معامله این است که طرفین از روی اختیار عقد را جاری کنند ولی در مواردی اکراه بر بیع و اجبار بر فروش جایز است که عبارت اند از:
1- فروش حاكم شرع و قاضی، مال مفلس را برای ادای قرض او به طلبکاران
2- فروش حاکم شرع و قاضی، مال کسی را که از ادای قرضش تمکن دارد و ادا نمی کند.
3- فروش حاکم شرع و قاضی، مال میت را برای ادای قرض او با امتناع ورثه
4- فروش حاکم شرع و قاضی، مال شرکتی که بعضی از شرکا از فروش امتناع کنند.
5- فروش حاکم شرع و قاضی، مال محتکر را به قیمت عادلانه با امتناعش از فروش.
6- فروش حاکم شرع و قاضی، مال ممتنع از زکات را برای رساندن به مستحقین آن
7- فروش حاكم شرع و قاضی، بنده شخص کافر را که مسلمان گشته بی رضایت کافر.
8- فروش حاکم شرع و قاضی، به اذن ولی فقیه مال ممتنع از خمس را بجهت تقاص
9- فروش حاکم شرع و قاضی، مال میت را برای تقسیم ارث به ورثه با امتناع وصی میت.
10- فروش حاکم شرع و قاضی، مال و منفعت موقوفه را برای مصرف نمودن وقف با امتناع متولى.
بر اساس شرایطی که در کالا و عوضش ذکر شد فروش های ممنوع کاملاً واضح و مشخص می شود که عبارت اند از:
1- فروش ماهی ها و حیوانات دریائی که در آب مرده اند.
2- فروش مال و ملک مغصوب دیگران بی رضایت آنان
3- فروش پشم های حیوان ها بر بدنشان پیش از چیدن آن ها
4- فروش روغن حیوانات نجس شده بدون اعلام مشتری
5- فروش کبوتران در هوا پیش از شکارشان
6- فروش ماهی های آب ها و دریاها پیش از شکارشان
7- فروش جنس معیوب بدون اعلام مشتری و بی رضایت او.
8- فروش انگور کشمش یا خرما برای شراب ساختن.
9- فروش چوب و تخته برای ساختن صلیب یا آلات لهو و موسیقی.
10- فروش اسلحه به دشمنان محارب مسلمانان.
11- فروش وسایل قمار و برد و باخت حرام و نرد و شطرنج.
12- فروش وسایل لهو و ساز و تار و موسیقی.
13- فروش تمامی مردارها و میت های انسان ها و حیوان ها.
14- فروش سم های کشنده و گازهای سمی برای جنایت.
15- فروش موش ها و حشره ها بجز زنبور عسل و کرم ابریشم.
16- فروش بول نجس، لیکن اجرت گرفتن بر نقل فاضل آب جایز است.
17- فروش غایط انسان، لیکن مزد گرفتن برای نقل آن جایز است.
18- فروش منی انسان و حیوان ها، لیکن اجرت گرفتن برای باردار نمودن حیوان ماده با نر جایز است.
19- فروش خون های نجس، لیکن اجرت گرفتن برای تزریق آن جایز است.
20- فروش زمین و ساختمان و اثاث مساجد.
21- فروختن مرد و زنی که آزادند و همچنین اطفال آزاد زاده.
22- فروختن مرد و زن غلام و کنیز مرتکب قتل، بی رضایت ولیّ مقتول.
23- فروختن مرد و زن غلام و کنیز که مرتکب جنایتی شده اند که بیش از قیمت آنان است.
24- فروختن اجزای حرام حیوانات حلال گوشت.
25- فروختن مرد و زن غلام و کنیز که مرتد شده اند.
26- فروختن مرد و زن غلام و کنیز که مسلمانند به کافر.
27- فروختن مرد و زن غلام و کنیز که فرار نموده و در اختیار نیستند.
28- فروختن زمینی که در جهاد اسلامی فتح شده، بدون اجازه حاکم شرع و فقیه مجتهد.
29- فروختن مال وقف شده مگر در موارد ضرورت و مصلحت آن.
30- فروختن دو جنس مکیل و موزون مشابه با زیادتی.
31- فروختن محصولی که هنوز به دست نیامده.
32- فروختن جنسی به مدت غیر محدود و اجل غیر معلوم.
33- فروختن قرض به قرض و دین به دین.
34- فروختن جنین در شکم حیوان مادرش و هم چنین تخم.
35- فروختن سگ ها بجز سگ شکاری.
36- فروختن خوک و خنزیر زمینی که نجس است و دریایی که وحشی است.
37- فروختن پرندگان وحشی مگر شکاری.
38- فروختن حیوان که با شیر خوک بزرگ شده باشد.
39- فروختن حیوان حلال نجاست خوار بی استبراء و بی اعلام برای کشتن.
40- فروختن حیوان حلال گوشتی که وطی شده، که باید بعد از کشتنش سوزانده شود.
41- مزد گرفتن برای اموری که به انسان واجب عینی است و مزد گرفتن بر فعل حرام یا کاری که نتیجه آن حرام است، جایز نیست.
42- مزد گرفتن بر انجام واجبات عینی که بخود شخص تعلق یافته حرام است.
43- مزد گرفتن بر انجام واجبات کفائی و عبادی که بخود شخص تعلق یافته حرام است.
44- مزد گرفتن بر انجام قضاوت شرعی حرام است.
45- مزد گرفتن بر اذان گفتن حرام است.
46- مزد گرفتن بر آواز خوانی و غنا حرام است.
47- مزد گرفتن بر زنا دادن حرام است.
48- مزد گرفتن بر لواط دادن حرام است.
49- مزد گرفتن بر تجسس حرام، حرام است.
50- مزد گرفتن قیادت و دو نفر را به حرام به هم رساندن، حرام است.
51- مزد گرفتن برای سحر، جادو، شعبده و چشم بندی نمودن حرام است.
52- مزد گرفتن بر اعانت نمودن ظالمان در ظلمشان حرام است.
53- مزد گرفتن بر قتل و جرح بیگناه حرام است.
54- مزد گرفتن برعزاداری حرام و نوحه به باطل، حرام است.
55- مزد گرفتن برای هجوم به مؤمنین و دشنام آنان و غزل سرائی در وصف ناموس و عرض مسلمانان حرام است.
56- مزد گرفتن بر شهادت و گواهی زور و دروغ حرام است.
57- مزد گرفتن برقذف مؤمن بیگناه و تهمت زدن به او حرام است.
58- مزد گرفتن بر حمل و نقل یا ساختن شراب و آبجوی مخمّر حرام است.
59- مزد گرفتن برنبش قبور مؤمنان حرام است.
60- مزد گرفتن برساختن آلات لهو و صلیب ها و مجسّمه ها حرام است.
61- مزد گرفتن بر اسقاط جنین و نطفه مسلمان حرام است، مگر این که به نحوی اسقاط آن شرعا جایز شمرده شود.
شرایطی که برای فروشنده و خریدار و هم چنین کالا از سوی اسلام ذکر شده است، بر اساس سه مطلب است:
1- رعایت حقوق طرفین، مثل انجام شدن معامله از روی اختیار، عقل و بلوغ، لذا بیع با دیوانه، سفیه و نابالغ صحیح نیست.
2- جلوگیری از درگیری، مثل مشخص بودن دقیق جنس و وصف و مقدار آن.
3- بی ضرر و بی مفسده بودن معامله، مثل بیع مشروبات الکلی یا هر بیع انگور برای ساختن شراب که حرام است.
ولی در عین حال اگر معامله با تمام تمهیداتی که ذکر شد انجام شد باز هم اسلام در مواردی حق فسخ معامله را برای طرفین باز گذاشته است که به کسی اجحاف نشود. منظور از خیار همان اختیار فسخ معامله است.
مواردی که شرعاً اختیار فسخ و به هم زدن معامله جایز می باشد عبارتند از:
1- خيار مجلس، طرفین معامله تا در مجلس عقد معامله هستند می توانند آن را فسخ کنند.
2- خیار غبن، اگر یکی از طرفین مغبون شده باشد و آن را اثبات کند می تواند معامله را فسخ کند.
3- خیار شرط، اگر طرفین یا یکی از آن دو، شرط اختیار فسخ را در ضمن معامله ذکر کنند می توانند آن را فسخ کنند.
4- خیار شرکت، اگر مقداری از جنس و مال به دیگری تعلق داشته باشد می توانند آن را فسخ نمایند.
5- خیار تدلیس، اگر یکی از طرفین در جنس یا ثمن کلاهبرداری نماید دیگری می تواند معامله را فسخ کند.
1- مولای کائنات از دیدگاه اقبال
2- کتاب آیینه حق
3- دشمنی با حضرت امیر علیه السلام نشانه نفاق
4- على عليه السلام تقسيم کننده بهشت و دوزخ
5- جلوه های حیدری از نگاه علامه اقبال لاهوری
6- خیار تخلف شرط، اگر شرطی را که ضمن معامله قرارداده بود تحقق نیابد، می تواند آن را فسخ کند.
7- خیار عیب، چنان چه در جنس یا عوض آن عیبی باشد که ذکر نشده است، می تواند فسخ کند.
8- خیار رؤیت، اگر نشانه و صفت مال غیر از آن چه قبلاً رؤیت شده باشد، می تواند فسخ کند.
9- خیار تأخیر، اگر مشتری در ادای ثمن و پول و فروشنده در ادای جنس تأخیر بسیار کند می تواند معامله را فسخ نماید.
10- خیار حیوان، مشتری می تواند حیوان را تا سه روز برگردانده و معامله را فسخ کند.
11- خيار تعذّر تسلیم، اگر فروشنده نتواند جنس را تحویل دهد می توانند فسخ کنند.
12- خیار تبعّض صفقه، اگر چندین جنس با هم معامله شود و بعضی را برگرداند در بقیه هم اختیار فسخ با فروشنده را دارد. صفقه وقتی موجب خیار است که مشتری در حین معامله عالم به آن نباشد ولی در هر حال ثمن تقسیط می شود.
از آن جا که بنابر روایات، عدم آشنایی با مسائل شرعی کسب، موجب می شود انسان ناخواسته به دام گناهانی هم چون ربا گرفتار آید، بنابراین آشنایی با مواردی همچون عقود اسلامی، ایقاعات، اقسام بیع، بیع های غیر مشروع، شرایط فروشنده و خریدار، شرایط مؤمنین و انواع خیارات، امری ضروری محسوب می شود.
بهتر است هر روز کار را با گفتن اذان شروع کنیم. شروع کار با ندای توحید، روح انسان را صیقل می دهد، او را در راه کسب روزی حلال، یاری داده و شیاطین را دور می سازد.
در اصول کافی روایتی از حنان، به نقل از پدرش آمده است که می گوید: ابو جعفر علیه السلام به من فرمودند: «ای ابوالفضل، آیا جایی داری که در آن جا بنشینی و با مردم معامله کنی؟ عرض کردم:
آری، فرمودند: هیچ مرد مؤ منی نیست که شب و روز به محل کار خود و بازار برود و موقعی که قدم در بازار می گذارد، بگوید:
اللَّهُمَّ إني أسْأَلُكَ مِنْ خَيْرِهَا وَ خَيْرِ أَهْلِهَا مگر این که خداوند عزوجل فرشتگانی را بگمارد که او را تا وقتی که به منزلش بر می گردد، حفظ کنند و به او بگوید: من تو را امروز به اذن خدای عز و جل از شرّ بازار و اهل بازار حفظ کردم و امروز از خیر آن و خیر مردم به تو روزی دادم و موقعی که در جای خود می نشیند بگوید:
أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ وَ أَشْهَدُ أَنْ مُحَمَّدًا عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ فَضْلَكَ حَلَالًا طَيِّبًا وَ أَعُوذُ أَنْ أَظْلِمَ أَوْ أُظْلَمَ وَ أَعُوذُ بِكَ مِنْ صَفْقَةٍ خَاسِرَةٍ وَ يَمِينٍ كَاذِبَةٍ پس اگر این کلمات را بگوید، فرشته ای که موکّل به اوست، گوید: مژده باد تو را که امروز کسی در بازار پر بهره تر از تو نیست، تو بر حسنات شتافتی و بدی ها را از خودت محو کردی، بزودی آن چه خداوند نصیب تو کرده به طور فراوان، حلال و پاک، با برکت به تو خواهد رسید.» و سپس بگو:
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اجْعَلْ لِي فِيهِ إِنِّي اشْتَرَيْتُهُ أَلْتَمِسُ فِيهِ مِنْ فَضْلِكَ، اللَّهُمَّ إِنِّي اشْتَرَيْتُهُ أَلْتَمِسُ فِيهِ مِنْ رَزْقِكَ فَاجْعَلْ لِي فِيهِ رَزْقًا و بعد هر قسمتی را سه بار تکرار کند.
1- كافي، ثقة الإسلام الكليني، دار الكتب الإسلامية، چاپ سوم، بهار 1361، چاپخانه حیدری.
2- من لا يحضره الفقيه، شیخ صدوق، چاپ دوم، 1404، منشورات جماعة المدرّسين في الحوزة العلمية في قم المقدسة.
3- الغارات، ابراهیم بن محمد ثقفی، چاپ دوم.
4- تفسیر آلوسی، آلوسی.
5- الدعوات، قطب الدین راوندی، چاپ اول، 1407، چاپخانه امیر قم، مدرسه المهدي (عجل الله تعالى فرجه الشريف).
6- مستدرک الوسایل، میرزای نوری، چاپ دوم 1408-1389، مؤسسه آل البیت علیهمالسلام لإحياء التراث، بيروت.
7- التوحید، شیخ صدوق، منشورات جماعة المدرّسين في الحوزة العلمية في قم المقدسة.
8- منتهی المطلب، علامه حلّی، چاپ اول 1341، مؤسسه الطبع و النشر في الرضويه المقدسة، مجمع البحوث الإسلامية، ایران، مشهد.
9- الخلاف، شیخ طوسی، چاپ جدید 1409، مؤسسه النشر الاسلامی التابعة لجماعة المدرّسين في قم المشرفة، چاپخانه مؤسسه النشر الاسلامی.
10- الهدایه، شیخ صدوق، چاپ اول 1418، اعتماد، قم، مؤسسه امام هادی علیه السلام.
11- فقه الرضا، علی بن بابویه، چاپ اولی، 1406، المؤتمر العاملي للإمام الرضا علیه السلام، مشهد المقدسة.
21- نهج السعادة، شیخ محمودی، مؤسسه الاعلمي للمطبوعات، بيروت- لبنان.
تاریخ بشریت شخصیتی چون مولای کائنات على ابن ابيطالب علیه السلام سراغ ندارد که دوست و دشمن دست به دست هم دهند تا فضایل برجسته و صفات عالی او را مخفی سازند ولی در نهایت جهان پر از مناقب او گردد.
دشمن، کینه و عداوت او را به دل گرفت و از روی بدخواهی در اخفای مقامات و مراتب بلند او کوشید و دوست با وجود مهر صمیمانه اش از ترس آزار چاره ای جز لب فرو بستن نداشت.
تلاش های خصمانه خاندان بنی امیه در محو آثار و فضایل خاندان عصمت و طهارت فراموش نشدنی است. پنهان کردن فضایل امیرالمؤمنین علیه السلام و غرض ورزی در تحلیل حقایق مسلم درباره آن حضرت، منحصر به عصر بنی امیه نبود بلکه پیوسته این نمونه کامل بشریت از طرف دشمنان و مغرضان مورد تعدی قرار گرفته است. نویسندگان متعصب نیز از تجاوز به حقوق خاندان حضرت علی علیه السلام خودداری نکردند و هم اکنون نیز که چهارده قرن از آغاز اسلام می گذرد، برخی که خود را روشن فکر آزادمرد و رهبر نسل نو می پندارند، با قلم های زهرآگین خود به مقاصد اموی کمک می کنند و پرده بر روی فضایل بی نظیر وی می کشند. یکی از شخصیت های سترگ تاریخی بشریت مولای متقیان حضرت علی علیه السلام است که همه ولایت ها و بزرگواری ها را در وجود خویش گرد آورده است. علی علیه السلام مرد یک زمان و یک زمین نیست، او به همه زمان ها و همه ملت ها تعلق دارد. علی علیه السلام مجسم است و باید آیات روشن خداوندی را در کتاب وجود علی علیه السلام قرائت کرد. علی علیه السلام معیار حق و باطل و مرز بین نور و ظلمت است. او همیشه با حق و حق همیشه با اوست. حق بر محور وجود علی علیه السلام می چرخد. علی علیه السلام مرد سیاست، عدالت، حکومت، ریاست، ریاضت، زهد، خطابت، خشم، محبت، عرفان، عبادت، امانت، دیانت، صداقت و شرافت است.
بله! همه جسمند و او روح، همه تن اند و او جان، همه پوستند و او مغز، همه طفل رهند و او رهبر، همه مرید و او مراد، همه مقدمه و او مقصود، همه وسیله اند و او هدف. على علیه السلام كمال دین و تمام نعمت الهی است و هیچ عبادتی بدون حب او پذیرفته نیست. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در این باره فرمودند:
حُبَّ عَلَى جَوازٍ لِلْجَنَّةِ محبت على جواز داخل شدن در بهشت جاوید خداوند است و محبت او سند جنت است.
ممكن هى نهيى حشر کی میدان سی گذرنا جب تک که نه هاتهمیی پروانه علی کا
ممکن نیست کسی از میدان حشر بگذرد و در دست سند گذر از حضرت علی علیه السلام نداشته باشد.
شخصی خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و سؤال کرد: ای رسول خدا من روزها را روزه می گیرم و نماز می خوانم و عمل صالح انجام می دهم. آیا برای من راه نجات از آتش جهنم هست، یعنی از آتش جهنم مصون هستم؟ فرمودند: نه! مصون بودن از آتش جهنم یک شرط دارد. آن شخص ترسید و گفت: ای رسول خدا آن شرط کدام است؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:
بدان اگر تو هزاران رکعت نماز و هزاران دفعه حج و عمره مفرده به جا آوری و هزار دفعه در
جنگ شرکت کنی و صحف آسمانی را بخوانی و به آن عمل کنی، اهل نجات نخواهی بود، اگر در دلت محبت علی نباشد.
نقل می شود روزی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: ای علی گوشت تو، گوشت من است، خون تو، خون من است، استخوان تو، استخوان من است، نفس تو، نفس من است، روح تو روح من است، مثل تو مثل من است، من از تو هستم و تو هم از من هستی.
طبق این حدیث شریف حضرت محمد صلی الله علیه و آله جسم روح و نفس علی علیه السلام را از خود می داند. این جا مناسب می دانم ترجمه یکی از اشعار خودم را تقدیم کنم:
يا على علیه السلام تو مصداق آیه اکملت نعمتی هستی و ابلاغ ولایت تو آخرین پیام قرآن بود.
و هر کس با تو باشد و عشق ولای تو را داشته باشد، او مرد با خدایی شده است و محبت تو نشانه ایمان به خداست و هر کس یا علی گفت، مشکلش برآورده شده است.
شمایل و شکل نورانی تو چون فرزند عمران است و اندام نازنین تو چون محمد مصطفی صلی الله علیه و آله.
رخسار تابناک و درخشنده تو هیبت موسی را بر خود دارد.
لباست زهد عیسی علیه السلام و تقوی یحیی است که تو زیب تن فرموده ای.
زیبایی یوسف کنعان علیه السلام در برابر یک تبسم تو چون روزنه و اشعه نور خورشید است، در مقابل خورشید فروزان.
معجزات تمام انبیاء الهی به یمن فضل و بخشش توست و حریم خانواده تو فاطمة الزهراء علیها سلام است.
هر جا اراده آهنین و بر حق تو دور می زند، رضایت الهی نیز همراه آن می گردد و به فرموده پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله هر جا علی علیه السلام باشد، حق نیز با اوست.
جایگاه ابدی دوست تو، بهشت است و دشمن تو اهل جهنم خواهد بود.
علی دوستی و محبت خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله را به عنوان حق خداوند بر بندگانش معرفی می کند و می فرمایند:
عَلَيْكُمْ بِحُبِّ آلِ نَبِيِّكُمْ فَإِنَّهُ حَقُّ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَالْمُوجِبُ عَلَى اللَّهِ حَقَّكُمْ بر شما باد دوستی و محبت خاندان پیامبرتان. این دوستی را به عنوان حق خداوند سبحان را به جا آورید. مطمئناً باعث می گردد تا خدا شما را به بهشت و درجات عالیه برساند. سپس در این باره استدلال به قرآن کرده می فرماید:
أَلَا تَرَوْنَ إِلَى قَوْلِ اللَّهِ تَعَالَى: قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى آیا نمی نگرید سخن خداوند متعال را که می فرماید: من از شما در مقابل رسالتم مزد و اجری نمی خواهم، مگر دوستی اهل بیت و نزدیکانم.
علّامه اقبال علیه چه خوب سروده است:
ای باب مدینه محبت *** ای نوح سفينه محبت
ای ماهی نقش باطن من *** اى فاتح خیبر دل من
از هوش شدم مگر بهوشم *** گویی که نصیری خموشم
اما چه کنم می تولا *** تند است برد فند زمین ها
ز اندیشه عاقبت رهیدم *** جنس غم آل تو خریدم
از ابن عباس روایت شده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: قبول ولایت علی علیه السلام پذیرفتن ولایت خداست، دوستی با علی علیه السلام عبادت خداست، پیروزی از علی علیه السلام امری است که خداوند آن را بر بندگان واجب گردانیده است. دوستان علی علیه السلام دوستان خدایند و دشمنان علی علیه السلام دشمنان خدا می باشند. جنگ با علی علیه السلام در حکم جنگ با خدا و تسلیم و اطاعت از علی علیه السلام در حکم تسلیم و اطاعت از حکم خداست.
از ابوذر غفاری رحمه الله روایت شده است که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: هیچ کس را با علی علیه السلام همانند نکنید و در برابر او قرار ندهید که کافر می شوید. و هر کس را بر علی علیه السلام برتری ندهید، تا مرتد نشوید. از انس بن مالک روایت شده است که رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: خداوند متعال از نور علی ابن ابیطالب علیه السلام هفتاد هزار فرشته آفرید که تا روز قیامت برای علی علیه السلام و دوستدارانش طلب آمرزش و مغفرت کنند.
از جمله روایاتی که درباره فضایل علی نقل شده، روایتی است که احمد بن حنبل در مسند بخاری و مسلم در مسند سهل بن سعد و مسند سعد بن ابی وقاص و مسند ابو هریره و مسند فقیه شافعی ابن مغازلی در کتاب المناقب نقل شده است:
1- إِنِّي دَافِعُ الرَّايَةَ غَدًا إِلَى رَجُلٍ يُحِبُّهُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَرَسُولُهُ
به زودی پرچم جنگ را به دست کسی می دهم که خدا و رسولش را دوست می دارد و خدا و رسولش نیز او را دوست می دارند. او بر نمی گردد مگر این که خدا قلعه را با دست او می گشاید.
2- لَا أُعْطِينَّ هَذِهِ الرَّايَةَ غَدًا رَجُلًا يَفْتَحُ اللَّهُ عَلَى يَدَيْهِ يُحِبُّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَيُحِبُّهُ وَ رَسُولُهُ
[حديث الرايه]
فردا این پرچم را به دست مردی خواهم داد که خداوند قلعه [قلعه خیبر] را با دسترهای او خواهد گشود؛ خدا و رسول او را دوست می دارند، او نیز خدا و رسولش را دوست دارد.
مردم شب را به سر بردند و می گفتند که فردا پیامبر صلی الله علیه و آله پرچم را به دست چه کسی خواهد داد؟
چون صبح شد، خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدند. همه آن ها انتظار داشتند که پرچم به او داده شود. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: علی ابن ابیطالب کجاست؟ یکی گفت: یا رسول الله چشمانش درد می کند. فرمودند: کسی را دنبال او بفرستید. چون علی علیه السلام آورده شد، پیامبر آب دهن خود را به چشمان او مالید، برای او دعا کرد و کاملاً خوب شد؛ گویا علی هیچ دردی نداشته است و پرچم را به علی علیه السلام داد.
3- لَا أُعْطِينَ الرَّايَةَ رَجُلًا كَرَّارًا غَيْرَ فَرَّارٍ يُحِبُّ اللَّهَ رَسُولَهُ وَيُحِبُّهُ وَ يُحِبُّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ.
پرچم را به دست مردی می دهم که سخت حمله کننده و غیر فرار است، خدا و رسول را دوست می دارد و خدا و رسولش نیز او را دوست می دارند.
4- لَا أُعْطِينَ الرَّايَةَ غَدًا رَجُلًا يُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ كَرَّارًا غَيْرَ فَرَّارٍ لَا يَرْجِعُ حَتَّى يَفْتَحَ اللَّهُ عَلَى يَدَيْهِ فَأَعْطَاهَا عَلِيًّا فَفَتَحَ عَلَى يَدَيْهِ.
5- أَمَا وَاللَّهِ لَأُعْطِينَ الرَّايَةَ غَدًا رَجُلًا يُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيُحِبُّهُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ يَأْخُذُهَا عَنْوَةً.
به خدا قسم فردا پرچم جنگ را به مردی می دهم که خدا و رسول را دوست می دارند و قلعه را با غلبه فتح می کند.
موقعی که پیامبر این جمله را فرمودند، علی علیه السلام در آن جا حاضر نبود. چون فردا شد، مردانی از قریش به سوی پرچم گردن کشیدند و امید هر یک از آن ها این بود که صاحب آن مرتبه، او باشد. پیامبر صلی الله علیه و آله «سلمه بن اکوع» را به دنبال على علیه السلام فرستاد. على علیه السلام سوار بر شتری آمد و او را نزدیک پیامبر صلی الله علیه و آله خواباند در حالی که چشمش درد می کرد و با یک قطعه برد قطری بسته بود. سلمه گفت: آمدم که شتر او را به جلو بکشم تا خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله برسد. پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمودند: یا علی چه شده است؟ جواب دادند: چشمم درد می کند. فرمودند: نزدیک من بیا، علی علیه السلام نزدیک تر شد. پیغمبر آب دهن خود را به چشمانش مالید و فوری خوب شد. پس از آن چشم علی علیه السلام تا زنده بود، درد نکرد. آن گاه پرچم را به دست علی علیه السلام داد و او حرکت کرد.
اقبال این کراری امیر المؤمنین علیه السلام را رمز سعادت ملتها می داند که اگر چنین شوند:
می شناسی معنی کرار چیست؟ *** این مقامی از مقامات علی است
امتان را در جهان بی ثبات نیست ممکن جز به کراری حیات
ابن ابی الحدید هم خطاب به انسان کامل - مولی علی علیه السلام - می گوید:
فیک یا اعجبه الكون غدا الفكر عليلا كلما قدم فكری فیک شبرا فر میلا
ای علی که اعجوبه جهان آفرینشی، عقل درباره داوری تو علیل است. هرگاه خرد خواست یک وجب به تو نزدیک شود، آن چنان ناتوان ماند که فرسنگها فرار کرد.
این بود شمه ای از ویژگی های انسان کامل حضرت امیر علیه السلام که در دیوان علّامه اقبال از آنان یاد شده است.
دشمنی با حضرت امیر علیه السلام نشانه نفاق.
صحیح ابو داود و صحیح بخاری روایت کردهاند که پیامبر صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود:
وَلَا يُحِبُّكَ إِلَّا مُؤْمِنٌ وَلَا يُبْغِضُكَ إِلَّا مُنَافِقٌ. جز مؤمن کسی تو را دوست نمی دارد و جز منافق کسی با تو دشمنی نمی کند.
پیامبر صلی الله علیه و آله که دوستی علی علیه السلام را نشانه ایمان و دشمنی او را علامت نفاق معرفی کرده است، می فرمایند:
يَا أَيُّهَا النَّاسُ أُوصِيكُم بِحُبِّ أَخِي وَابْنِ طَالِبٍ فَإِنَّهُ لَا يُحِبُّهُ إِلَّا مُؤْمِنٌ وَلَا يُبْغِضُهُ إِلَّا مُنَافِقٌ. مردم! من شما را به مهر برادر و پسر عمم، علی بن ابیطالب سفارش می کنم زیرا کسی جز مؤمن او را دوست نمی دارد و کسی جز منافق او را دشمن نمی دارد.
بدین جهت خود علی علیه السلام سوگند یاد می کند: به خدایی که دانه را شکافت و انسان را آفرید،
این پیمان را پیامبر صلی الله علیه و آله با من بسته که جز مؤمن مرا دوست نمی دارد و جز منافق کسی با من دشمنی نمی کند.
ابن عباس روایت می کند رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: علی علیه السلام را دوست دارم. پس هر کس علی را دوست بدارد، در حقیقت مرا دوست داشته است و هر کس او را دشمن بدارد، مرا دشمن داشته است. ای محمد! تو هر جا باشی، علی هم با توست و هر جا علی باشد، دوستانش هم با او خواهند بود، هر چند آلوده به گناه باشند.
در جای دیگر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمودند:
حُبُّ عَلِيٍّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ يَأْكُلُ السَّيِّئَاتِ كَمَا تَأْكُلُ النَّارُ الحَطَبَ. دوستی علی گناهان را می خورد، آن چنان که آتش هیزم را.
کتاب المناقب از چند طریق روایت کرده است که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند:
يَا أَيُّهَا النَّاسُ مَنْ آذَى عَلِيًّا فَقَدْ آذَانِي. ای مردم! هر کس علی را اذیت کند، مرا اذیت کرده است.
ابن مغازلی در کتاب المناقب به سند خود روایت کرده است، پیامبر صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمودند:
إِنَّكَ قَسِيمُ الجَنَّةِ وَالنَّارِ وَإِنَّكَ بَابُ الجَنَّةِ وَتَدْخُلُهَا بِغَيْرِ حِسَابٍ. تو قسمت کننده بهشت و جهنمی و تو در بهشت را می کوبی و بدون حساب داخل آن می شوی. به همین جهت شافعی می سرود:
على حبه جنه قسیم النار و الجنه
وصى مصطفى حقا امام انس و الجنه
امام اهل سنت - امام حنبل - درباره مولا علی علیه السلام پرسید: علی علیه السلام بهترین بشر و بهترین جوانمرد است.
قال: رسول الله صلی الله علیه و آله: عَلِيٌّ خَيْرُ البَشَرِ فَمَنِ أَبَى فَقَدْ كَفَرَ.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: علی علیه السلام بهترین بشر است و هر کس او را رد کرد، کافر است.
استاد شهریار نیز می گوید:
چه اسیری؟ که همان دشمن اوست *** تو خدایی مگر؟ ای دشمن دوست
در جهانی همه شور و همه شر *** ها على بشر كيف بشر
شیروان مست ولای تو، علی *** جان عالم به فدای تو، علی
فقیه شافعی ابن مغازلی به سند خود از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل کرده است که فرمودند:
إِنَّ المنَادِيَ نَادَى يَوْمَ أُحُدٍ: لَا سَيْفَ إِلَّا ذُو الفَقَارِ وَ لَا فَتَى إِلَّا عَلِيٌّ. در جنگ احد جبرئیل در میان آسمان و زمین ندا کرد: شمشیری نیست جز ذوالفقار و جوانمردی
1- چکیده
2- تفاسیر عامّه و آیه مودّت
3- بررسی اقوال مختلف پیرامون آیه مودّت
4- آراء فخر رازی درباره آیه مودّت
5- اشکالات فخر رازی به آیه و پاسخ او
6- نقاط ضعف پاسخهای فخر رازی
7- پاسخ صحیح اشکالات فخر رازی
8- حقایقی از زبان مفسرین عامّه
9- آدرس اشتباه
10- اشکالات حدیث «اصحابی کالنجوم...»
11- اشکالات استدلال فخر رازی به حدیث «اصحابی کالنجوم»
12- تحلیل و بررسی اعتقاد به متابعت از صحابه
13- تعریف صحابه
14- عدالت صحابه در نظر عامّه
15- نظر شیعه درباره صحابه
16- اشکالات اقتداء به صحابه
17- منافقین ناشناخته
18- قاریان منافق
19- کفر و نفاق پس از ایمان به علّت حسادت
20- فرجام نامیمون
21- روایاتی که حالات پایان عمر را ملاک سعادت و شقاوت میداند
22- جاسوسی در بین اصحاب
23- خوارج در بین اصحاب
24- امتحان با اهل بیت
25- فسق ظاهر بعضی از صحابه
26- اصحاب ساختگی
27- اقتدا به کدام یک از صحابه
28- ابو هریره بزرگ ترین صحابه به لحاظ تعداد روایات
29- تأکیدات آیه قُل لَا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى
30- مودّت خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله چگونه محقق می شود؟
31- فصل مشترک پیامبر و عترت
32- خلاصه مطالب و نتیجه گیری
33- مأخذ و مراجع
نیست جز علی علیه السلام
به هر حال درباره مولای کائنات - على ابن ابيطالب علیه السلام- گفتنی ها زیاد است.
ای علی! پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در شب معراج، کلام خدا را با صدای تو شنید و آوای دل انگیز تو گوش های پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را در معراج نوازش می داد. تو بودی که شب هجرت برای حفظ جان رسول اکرم صلی الله علیه و آله در بر بسترش آرمیدی و جانت را برای رضای خداوند و حفظ جان رسولش در طبق اخلاص گذاشتی. این ایثار تو چنان موجب رضایت پروردگار می گردد که آیه و من الناس من یشرى نفسه ابتغاء مرضات الله در شأن تو نازل گردیده است.
در جنگ احد چنان شجاعت و فداکاری از خود نشان دادی که فرشته خدا جبرئیل را به وجد آوردی تا در میان زمین و آسمان ندا دهد: لَا فَتَى إِلَّا عَلِيٌّ وَلَا سَيْفَ إِلَّا ذُو الفَقَارِ. در این جنگ خطرناک و سرنوشت ساز، رشادت و ایثار تو بود که اسلام را نجات داد و تو بودی که مرکز یهودی ها، یعنی قلعه خیبر را قلع و قمع نمودی. بامداد غیبی الهی در خیبر را از بیخ و بن کندی و دشمن سرسخت اسلام، - یهودیان خیبر - و سردارشان - مرحب - را از میان برداشتی و فتح و پیروزی نصیب مسلمانان شد. امروز در جنوب لبنان و فرزندان همان علی بن ابیطالب علیه السلام بینی صهیونیست را به خاک مذلّت مالیده و نمی گذارند حرکت و جنب و جوشی از خود نشان بدهند. کجایند حکومت هایی که اسلحه و مقام و تخت و حکومت در اختیار آنان است؟ و کجایند آن مسلمانانی که دم از اسلام می زنند و خود را همه چیز اسلام جلوه می دهند؟ همان علی علیه السلام که در جنگ خندق در مقابل عمرو بن عبدود - سردار نیرومند عرب که از شنیدن اسمش لرزه بر اندام جنگجویان می افتاد و هیچ کس جرأت مقابله با او را نداشت - مبارزه کرد و با کشتن او آبروی اسلام را حفظ و عزت و سرافرازی را برای مسلمانان دو چندان نمود. بنا به فرموده پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله این مبارزه در حقیقت مبارزه کل کفر در مقابل کل ایمان بود و وجود علی علیه السلام در این پیکار، نشانه کل ایمان بود. بَرَزَ الْإِيمَانُ كُلُّهُ إِلَى الشِّرْكِ كُلِّهِ.
وقتی علی بن ابی طالب علیه السلام سر عمرو را نزد پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله آورد، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند:
ضَرْبَةُ عَلِيٍّ يَوْمَ الْخَنْدَقِ أَفْضَلُ مِنْ عِبَادَةِ الثَّقَلَيْنِ. یک ضربه علی علیه السلام در خندق از عبادت ثقلین بهتر و برتر است.
هزاران بوسه بر پای اقدسش که بر شانه مبارک رسول خدا صلی الله علیه و آله سوار شد و خانه کعبه را از لوث بها و بت پرستی پاک نمود؛ خانه ای که ابراهیم و فرزندش اسماعیل علیهما السلام آن را بنا نهاد و قبله مسلمان را از هر پلیدی و رجس، پاک و منزه ساخت. باید متوجه بود که هر کس به علی علیه السلام و خاندانش نزدیک شود، پاک و طاهر می شود و هر کس از آنان دور شود، به هر پلیدی، کفر و نفاق
مبتلا می شود و جایگاهش آتش جهنم است و حضرت علی علیه السلام یکی از منظورین آیه تطهیر است:
إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا محبت علی در دل هر کس باشد، نشانه حلال زاده بودن اوست و در دل هر کس بغض و نفرت علی علیه السلام باشد، حلال زاده نیست. محبت علی علیه السلام ایمان و بغض و نفرت او، کفر و نفاق است. پیامبر صلی الله علیه و آله درباره علی فرموده است: هر کس به علی علیه السلام عشق و محبت بورزد، به من عشق و محبت نموده و هر کس مرا دوست داشته باشد، گویا به خدا عشق و محبت دارد و هر کس محب خداست، بهشت ابدی جایگاه اوست. ذکر علی علیه السلام ذکر من است و ذكر من، ذکر خداست و ذکر خدا عبادت است. محبت علی علیه السلام عین حقیقت و ذکر علی علیه السلام عین عبادت و اطاعت علی علیه السلام عین شریعت و الفت علی علیه السلام عین شرافت است.
روی حق آبروی حق علی است *** علی آیینه خدای علی است
به ولای علی قسم، ایمان *** به خدای علی، ولای علی است
مصطفی را سزد که در کعبه *** دوش پاکش به زیر پای علی است
در رضای علی، رضای خداست *** در رضای خدا، رضای علی است
حضرت امیر علیه السلام بخاطر دوری از هوای نفس و مطابق حضرت حق مصداق کامل عقل است و هرگز از حق تعالی جدایی ندارد و بدین جهت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرموده است:
الْحَقُّ مَعَ عَلِيٍّ وَعَلِيٌّ مَعَ الْحَقِّ. حق با علی و علی علیه السلام نیز با حق است.
به نظر اقبال، باید آیین حیدری گسترش یابد؛ زیرا فرهنگ حیدری جوامع بشر را به سر منزل مقصود و ساحل نجات می رساند. همان حیدری که در جنگ ها یکی را می کشت و دیگری وامی گذارد در عین شجاعت با دیدن طفل یتیمی را که مشاهده می کرد، اشک می ریخت و او را به دامان محبت و ملاطفت می نشاند.
لافتی الّا علی *** لا یسف الّا ذوالفقار
هر که گردد در جهان چون بو تراب *** باز گرداند ز مغرب آفتاب
علّامه اقبال با یقین به مقام و منزلت بی بدیل حضرت علی علیه السلام رمز عقب ماندگی ملت هند را دوری از شخصیت حضرت علی علیه السلام می داند و سرود:
مسلم هندی چرا میدان جنگ گذاشت
همّت او بوی کرّاری نداشت؟ *** پنجه او پنجه حق می شود
ماه از انگشت او شق می شود *** پنجه حیدر که خیبر گیر بود
قوت او از همین شمشیر بود *** مرتضی کز تیغ او حق روشن است
بوتراب از فتح اقلیم تن است
ان شاء الله ادامه دارد
أيه شريفه 23 سوره شوری از آیات مهمّی است که درباره اهل بیت علیهم السلام نازل شده و یکی از دلایل امامت آن بزرگواران می باشد. آن هایی که قبلاً پیشوایان دیگری برای خود انتخاب کرده اند در آیه به توجیهات غیر منطقی دست زده اند و آیه را به نحوی تفسیر کرده اند که این فضیلت متوجه اهل بیت نشود.
فخر رازی در تفسیر آیه اقوال مختلفی نقل کرده و در نهایت معنی درست آیه را بیان نموده است، لکن برای این که پیشوایانش از این فضیلت بی نصیب نمانند تلاش کرده است آن ها را در این امر مشارکت دهد.
با توجه به مطالب فوق در این بخش تحلیل هایی پیرامون سه محور صورت پذیرفته است:
بطلان نظر آنانی که آیه را به غیر اهل بیت نسبت داده اند.
اشتباهات فخر رازی در مشارکت دادن صحابه در مصداق آیه
بخشی از دلایل امامت اهل بیت در این آیه و چگونگی تحقق مودّت اهل بیت تفاسیر عامه و آيه مودّت
خدای تعالی در قرآن کریم می فرماید:
قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى. بگو برای پیامبری، خود جزء دوستی در خاندانم پاداشی نمی خواهم.
با این که آیه فوق بطور قطع و یقین بر لزوم مودت خاندان پیامبر دلالت دارد، عدّه ای از مفسران و نویسندگان عامّه به خاطر این که نتوانسته اند این فضیلت بزرگ را برای اهل بیت تحمل کنند، معنای دیگری برای آن نقل کرده اند.
در این بخش تفسیرهای مختلفی که مطرح شده از جمله تفسیر فخر رازی تبیین و تحلیل می شود.
بخاری در تفسیر این آیه می نویسد:
قُلْ يَا مُحَمَّدُ لِهَؤُلَاءِ الْمُشْرِكِينَ مِنْ كُفَّارِ قُرَيْشٍ: لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَى هَذَا الْبَلَاغِ وَالنُّصْحِ لَكُمْ مَالًا تُعْطُونِيهِ وَ إِنَّمَا أَطْلُبُ مِنْكُمْ أَنْ تَكُفُّوا شِرْكَكُمْ عَنِّي وَتَذَرُونِي أُبَلِّغُ رِسَالَاتِ رَبِّي. إِنَّ لَمْ تَنصُرُونِي فَلَا تُؤْذُونِي بِمَا بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ مِنَ الْقَرَابَةِ. ای محمد، به این مشرکین کفار قریش بگو برای ابلاغ رسالت و پندهایی که به شما می دهم، مال و اموالی نمی طلبم، بلکه می خواهم شرّ خود را از من نگه دارید و بگذارید پیام های پروردگارم را به مردم برسانم. اگر مرا یاری نمی کنید به خاطر قرابتی که بین من و شما وجود دارد، آزارم ندهید. صاحب کتاب امداد القارى بشرح التفسير من صحیح بخاری، در تفسیر این آیه چهار قول نقل کرده است:
اوّل: من پاداشی برای پیامبری خود از شما نمی خواهم، جز این که بخاطر خویشاوندی مرا دوست بدارید و صله رحم کنید.
دوّم: من برای آن چه برای شما آورده ام پاداشی نمی خواهم، جز این که نزدیکان مرا دوست بدارید.
سوّم: من برای پیامبری خود پاداشی نمی خواهم جز این که خدا را دوست بدارید و با عمل صالح به او نزدیک شوید.
چهارم: من پاداشی برای پیامبری خود نمی خواهم، جز این که با نزدیکان خود پیوند بر قرار کنید.
قول بخاری که گفته است: مخاطب آیه مشرکین قریش می باشند و پیامبر از آن ها خواسته است برای پاداش رسالت، بخاطر خویشاوندی وی را آزار ندهند مردود است، زیرا:
الف- اجر و پاداش در مقابل کار است، اگر این خواهش مربوط به زمان کفر مشرکین تصور شود. تقاضای اجر هر چه باشد درست نیست. زیرا در نظر مشرکین پیامبر صلی الله علیه و آله کاری که مستحق پاداش باشد انجام نداده است، لذا مطالبه پاداش غیر منطقی است و پیامبر صلی الله علیه و آله هرگز چنین تقاضایی مطرح نمی فرمایند و اگر این تقاضا پس از مسلمان شدن آنان باشد طبیعتاً آزار دادنشان هم منتفی است.
ب- در قرآن آیاتی وجود دارد که پیامبر را به صبر و شکیبایی امر می کند و هیچ گاه به آن حضرت دستور داده نشده است که از مشرکین چنین تقاضایی بفرماید: نمونه این قبیل آیات بدین قرار است:
فَاصْبِرْ كَمَا صَبَرَ أُوْلُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ آن چنان که پیامبران اولوالعزم صبر کردند. تو هم صبر کن.
وَ لَقَدِ اسْتَهْزِئَ بِرُسُلٌ مِّن قَبْلِك پیامبران پیش از تو را نیز مسخره کردند.
وَ لَقَدْ كَذَّبَتْ رُسُلٌ مِّن قَبْلِكَ فَصَبَرُوا عَلَى مَا كُذَّبُوا وَ أُوذواْ حَتَّى أَتَاهُمْ نَصْرُنَا وَ لَا مُبَدِّلَ لِكَلِمَاتِ الله وَ لَقَدْ جَاءَكَ مِن نَّبَا الْمُرْسَلِينَ پیامبران پیش از تو تکذیب و آزار شدند و بر این تکذیب و آزار صبر کردند تا این که یاری ما فرا رسید این سنّت جاریه الهی تغییر نکرده است و تو در اخبار پیامبران از آن آگاه شده ای.
با توجه به توضیحات فوق روشن می شود که آزارها و اذیت های مشرکین قابل پیش بینی بوده و خداوند پیامبر خود را مأمور به صبر کرده است و چنین خواهشی مغایر صبر و فرمان الهی می باشد.
ج- در عرف جامعه، اجر و مزد باید با ارزش خدمات ارائه شده متناسب باشد، یعنی هر چه خدمت ارزشمندتر باشد مزدش بیشتر است، رسالتی که آثارش هدایت و سعادت نسل بشر تا قیامت می باشد چگونه ممکن است پاداشش خودداری از آزار، یا دوستی و محبت در یک مقطع زمانی کوتاه باشد؟
2- قول کسانی که گفته اند، منظور این است که: «من برای پیامبر صلی الله علیه و آلهی خود پاداشی نمی خواهم جز آن که خدا را دوست بدارید و با عمل صالح به او نزدیک شوید» باطل است و به هیچ وجه نمی توان از آیه شریفه چنین معنایی استنباط نمود.
روشن ترین دلیل این اشتباه، معنی لغوی کلمه «القربی» است.
در فرهنگ لغات عربی از جمله کتاب «المنجد» کلمه «القربی» نزدیکان رحمی معنی شده است.
کسانی که آیه «را نزدیک شدن به خدا با عمل صالح» معنی کرده اند، کلمه «تقرّب» را به جای «القربی» قرار دادهاند و این عمل در واقع یک نوع تحریف است و کسانی که مرتکب این عمل خلاف شده اند مستحق عذاب و مجازات می باشند.
3- قول کسانی که گفته اند معنی آیه این است که: «من پاداشی برای پیامبری خود نمی خواهم جز این که با نزدیکان خود پیوند برقرار کنید». نسنجیده و بی پایه است زیرا:
اولاً: بدون قرینه و دلیل مودّت را صله رحم معنی کردن یک نوع تحریف است.
ثانیاً: مودّت نزدیکان که عبارتند از فرزندان جزو غرایز انسان است و همه به سوی آن تمایل و کشش دارند. لذا امر به آن امر به تحصیل حاصل است.
ثالثاً- در آیات قرآن هیچگاه به مودّت فرزند امر نشده است بلکه بعکس به مسلمانان در این باره هشدار داده شده و دلیلش آیات ذیل است:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ مِنْ أَزْوَاجِكُمْ وَأَوْلَادِكُمْ عَدُوًّا لَّكُمْ فَاحْذَرُوهُمْ وَ إِن تَعْفُوا وَ تَصْفَحُوا و تَغْفِرُوا فَإِنَّ الله غَفُورٌ رَّحِيمٌ إِنَّمَا أَمْوَالُكُمْ وَ أَوْلَادُكُمْ فِتْنَةٌ وَ الله عِندَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ ای کسانی که ایمان آورده اید، بعضی از همسران و فرزندانتان دشمنان شما هستند، از آن ها بر حذر باشید و اگر عفو کنید و چشم بپوشید، خدا هم بخشنده و مهربان است مسلماً اموال و فرزندانتان وسیله آزمایش شما هستند و پاداش بزرگ نزد خداوند است.
وَاعْلَمُوا أَنَّمَا أَمْوَالُكُمْ وَ أوْلاَدُكُمْ فِتْنَةٌ وَ أَنَّ الله عِندَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ بدانید که اموال و فرزندان شما وسیله امتحان شما هستند و خداوند است که پاداش بزرگ نزد اوست.
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تُلْهِكُمْ أَمْوَالُكُمْ وَ لَا أَوْلَادُكُمْ عَن ذِكْرِ اللَّهِ وَ مَن يَفْعَلْ ذَلِكَ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ ای مؤمنان اموال و اولادتان شما را از یاد خدا غافل نگرداند. آن هایی که از یاد خدا غافل شوند از زیانکاران خواهند بود.
با توجه به دلایل و توضیحات فوق مشخص می شود که منظور از «القربی» در آیه مورد نظر منحصراً نزدیکان پیامبر صلی الله علیه و آله یعنی: علی، فاطمه حسن و حسین علیهم السلام می باشند.
فخر رازی در تفسیر خود، ابتدا آیه را مانند بعضی از مفسّرین متعصب عامّه معنی می کند و مصداق «القربی» را مشرکین مکه معرفی می نماید لکن در نهایت بحث مفصّل و جالبی دارد که در ادامه همین بخش نقل می شود.
فخر رازی برای تفسیر آیه سه قول به شرح زیر نقل می کند:
قول شعبی: «اختلاف اقوال در این آیه زیاد شد و ما به ابن عباس نوشتیم که تفسیر آیه را
برای ما بیان کند».
ابن عباس نوشت: پیامبر صلی الله علیه و آله با قریش قرابت نسبی داشت. لذا خداوند در این آیه می فرماید: بگو برای آن چه شما را به آن دعوت می کنم پاداشی نمی خوام جز آن که به خاطر خویشاوندی که با شما دارم مرا دوست داشته باشید.
قول کلبی: ابن عباس گفت: هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله وارد مدینه شد برای وی گرفتاری ها و مخارجی پیش آمد و چیزی در دست نداشت. انصار با خود گفتند: این مرد شما را هدایت کرده است و در این شهر خواهر زاده و همسایه شماست مقداری از اموال خود را برای وی جمع کنید. این کار را انجام دادند و اموال را نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آوردند پیامبر صلی الله علیه و آله اموال را قبول نکرد.
سپس این آیه نازل شد:
قُل لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى «من برای ایمان آوردن شما پاداشی نمی خواهم جز این که نزدیکان مرا دوست بدارید»
3- قول حسن: «منظور از قربی آن چیزی است که شما را به خدا نزدیک می کند از قبیل عمل صالح»
یادآروی: قول اول و سوم قبلاً بررسی و در مورد بطلان آن ها توضیحات لازم ارائه شد و قول دوم نیاز به توضیح خاصی ندارد.
فخر رازی پس از نقل اقوال فوق اشکالات خود را به این صورت مطرح می کند و پاسخ می دهد:
«اگر گفته شود که این آیه مشکل ساز است زیرا؛ در خواست اجرت برای تبلیغ نبوت به دلایل زیر جایز نیست:
اول: خداوند از اکثر انبیاء علیهم السلام حکایت کرده است که آن ها صراحتاً گرفتن اجرت را نفی کرده اند چنان که در داستان نوح علیه السلام می فرماید:
وَ مَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْر إِنْ أَجْرِىَ إِلَّا عَلَى رَبِّ الْعَالَمِينَ من از شما مزدی نمی خواهم، مزد و پاداش من بر عهده کسی جز پروردگار جهانیان نیست.
هم چنین در داستان هود و صالح و داستان لوط و شعیب این موضوع (نخواستن اجر) تکرار شده است.
هنگامی که انبیاء گذشته به کلی گرفتن اجر و مزد را مردود دانسته اند، پیامبر ما که افضل و برتر از سایر پیامبران است در نگرفتن مزد رسالت اولی است.
دوم: پیامبر ما در سایر آیات قرآن، گرفتن مزد و پاداش رسالت را نفی کرده و فرموده است
قُلْ مَا سَأَلْتُكُم مِّنْ أَجْر فَهُوَ لَكُمْ إِنْ أَجْرِيَ إِلَّا عَلَى اللهِ وَ هُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ بگو آن چه به عنوان اجر از شما طلب کردم متعلق به خود شماست. مزد و پاداش من به عهده کسی جز خدا نیست و او بر همه چیز گواه است.
و نیز فرموده است:
قُل مَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ وَ مَا أَنَا مِنَ الْمُتَكَلِّفِينَ بگو من برای رسالت اجر و پاداشی از شما نمی خواهم و از کسانی نیستم که دیگران را به مشقت و زحمت بیندازم.
سوم: عقل دلالت می کند بر این که برای رسالت نباید اجر و مزد گرفت، زیرا تبلیغ رسالت واجب است. خداوند متعال فرموده است
بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَ إِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ ای پیامبر آن چه به قلب تو نازل شده به مردم برسان که اگر چنان نکنی پیامبری خدا را به جای نیاورده ای.
بنابراین ابلاغ رسالت واجب است و درخواست مزد برای به جا آوردن واجبات از پایین ترین مردم پسندیده نیست چه رسد به برترین علماء.
چهارم: نبوت بالاتر از حکمت است و خداوند درباره حکمت فرموده است
وَ مَن يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْرًا كَثِيرًا هر کس حکمت به او عطا شود، خیر و نیکی های بسیار به او داده شده است.
از طرفی درباره دنیا فرموده است:
مَتَاعُ الدُّنْيَا قَلِيلٌ بهره دنیا اندک است. بنابراین چگونه عقل معاوضه بهترین چیز را با پایین ترین چیزها نیکو می شمارد؟ پنجم: درخواست مزد موجب متهم شدن پیامبر می شود و این امر با لزوم اطمینان و یقین به درستی پیامبری منافات دارد. بنابراین با توجه به این دلایل در خواست اجرت برای تبلیغ رسالت هرگز جایز نیست و ظاهر آیه اقتضا می کند که برای تبلیغ و پیامبری اجری مطالبه شده که آن دوستی در خاندان پیامبر است.
این بود بیان اشکال و سوال، اکنون پاسخ اشکالات و سؤالات: (ادامه گفتار فخر رازی)
در این که برای تبلیغ و پیامبری درخواست مزد جایز نیست اختلافی وجود ندارد، باقی می ماند.
جمله: إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى که به دو صورت پاسخ می گوییم:
اوّل این که من چیزی جز این إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى را نمی خواهم و این در حقیقت اجر نیست، زیرا به بار آمدن محبّت و دوستی بین مسلمانان کار واجبی است. خداوند می فرماید:
وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاء بَعْض بعضی مردمان با ایمان و زنان با ایمان اولیاء بعضی دگرند و پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: مؤمنین مانند ساختمانی هستند که اجزایش به هم پیوسته است و آیات و اخبار در این زمینه بسیار است و هنگامی که ایجاد محبت بین همه مسلمانان واجب باشد، در حق بهترین مسلمانان و بزرگانشان اولی است و فرموده خداى تعالى: آ قُل لَّا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبَى
در واقع چنین است که دوستی خاندان پیامبر در واقع اجر و پاداش نیست.
دوّم، پاسخ دیگر این است که در این آیه، استثناء منقطع است و جمله آقُل لَّا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ
أَجْرًا تمام است و به قسمت بعدی ارتباط ندارد و معنی چنین می شود که من از شما برای پیامبری اجری نمی خواهم، لکن خویشاوندی خود را به شما یادآور می شوم. با این ترتیب اجر شمرده می شود در حالی که اجر نیست این بود اشکالات و پاسخ فخر رازی
ملاحظه می شود که فخررازی مطابق عادت معمول خود، اشکالات را محکم بیان می کند، لکن پاسخی که می دهد به هیچ وجه با مقام و موقعیت آیه تناسب ندارد.
پاسخ فخر رازی به اشکالات خودش از جهات زیر دارای ضعف است:
عدم ارتباط آيه «المومنون و المؤمنات...» با آیه «... الا المودة في القربى»
عدم ارتباط آيه إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى با بزرگان مسلمین
اشتباه در منقطع شمردن استثناء در آیه مورد نظر
فخر رازی آیه شریفه
وَ الْمُؤمِنُونَ وَ الْمُؤمِنَاتُ بعضُهم أولياء بعض يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ وَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَاةَ و يطيعون الله و رسوله را دلیل وجوب محبت بین مسلمین دانسته است در صورتی که هیچ دلیلی برای این معنی در دست نیست و شخص ایشان در تفسیر آیه برداشتی دارد که غیر از این است:
فخر رزای در تفسیر این آیه می نویسد:
و أعلم أنَّهُ تعالى لما وصف المؤمنين بكون بعضهم أولياء بعض ذكر بَعدَهُ ما يجرى مجرى التفسير و الشرح لَهُ فقال (يأمرون بالمعروفَ وَ يَنهون عن المنكر و يقيمون الصلوة و يوتون الزكوة و يطيعون الله و رسوله فَذَكر هذه الامور الخمسة التي بها يتميز المؤمن مِنَ المنافق»)بدان که خدای تعالی پس از آن که مؤمنین را به دوستی یکدیگر توصیف کرد در ادامه عباراتی را یادآوری فرمود که به منزله تفسیر و شرح آن جملات است لذا فرمود: (این مؤمنان و مؤمناتی که گفته شد کسانی هستند که امر به معروف و نهی از منکر می کنند، نماز را بر پا می دارند، زکات می دهند و خدا و پیامبرش را اطاعت می نمایند و این اعمال پنج گانه ای را که بوسیله آن ها مؤمن از منافق مشخص می شود، یادآوری فرمود.)ملاحظه می شود که فخر رازی در این تفسیر غرض آیه را ذکر صفات مؤمنین و وجه تمایز آن ها از منافقین بیان کرده و این تفسیر درست و بلا اشکال است بنابراین آن معنایی که ذیل آیه «اجر رسالت» به عنوان پاسخ اشکال بیان کرد یعنی وجوب محبّت بین مسلمین و به تبع آن وجوب محبت بزرگان مسلمین، از این آیه به دست نمی آید.در این جا سؤالی به ذهن خطور می کند: منظور فخر رازی از این نوع تفسیر در ذیل آیه «اجر رسالت» چیست؟ پاسخ این سوال این است که: وی سعی دارد از هر موقعیتی به نفع پیشوایان فرقه
ای خود استفاده کند. لذا آن ها را در فضایل خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله شریک می کند، این موضوع از ادامه تفسیر آیه نیز به دست می آید که در جای خود یادآوری خواهد شد.پاسخ دوم فخر رازی که گفته در این جا استثناء منقطع است، درست نیست زیرا: با قواعد و شواهدی که در ادبیات برای استثنای منقطع ذکر شده تطبیق ندارد.ضمناً فخر رازی در شرح این پاسخ قول بخاری یعنی واسطه قرار دادن خویشاوندی با قریش برای خودداری از اذیّت و آزار را تلویحاً تأیید نموده است که مردود بودن این قول در صفحات قبل تشریح شد.### پاسخ صحیح اشکالات فخر رازیضعف پاسخ هایی که فخر رازی به اشکالات خود داده بود بیان شد. اکنون پاسخ همان اشکالات به شیوه دیگری بیان می شود:پاسخ اشکال اول که گفته است خداوند از اکثر انبیاء حکایت کرده است که آن ها صراحتاً گرفتن اجرا را نفی کرده اند.بصورت مختصر این است که همه آیات مربوط به انبیاء گذشته که اجر رسالت را نفی کرده اند، ضمن مکالمه آنان با کفّار است، به عبارت دیگر مخاطب نوح، هود، صالح، لوط و شعیب علیهم السلام کافران زمان خودشان بوده اند لکن مخاطب آيه ﴿إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى مسلمانند. فخر رازی نیز به این امر اعتراف دارد و در تفسیر آیه گفته است: به موجب این آیه محبّت و دوستی بین مسلمانان کار واجبی است.
پاسخ اشکال دوم نیز مانند پاسخ اشکال اول است یعنی هر جا خطاب پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به کفّار بوده است اجر رسالت را بکلی نفی فرموده است.
پاسخ اشکال سوم که گفته است: عقل حکم می کند بر این که برای رسالت نباید اجر و مزد گرفت زیرا تبلیغ رسالت واجب است و خداوند فرموده است «بلغ ما أنزل الیک..» این است که مطالبه این اجر به موجب امر و دستور خدای تعالی است. یعنی به موجب همین آیه «بَلغ ما أنزل الیک..» بر پیامبر صلی الله علیه و آله واجب است که آیه... إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى را به مردم ابلاغ فرماید و در واقع مودّت نزدیکان پیامبر نیز بخشی از رسالت است، عمل به این آیه با شرایطش بخشی از اسلام و مکمل دین است، که اجمالش در این آیه نازل شده و تفصیلش همزمان با نزول آیه
يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَ إِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَغْتَ رِسَالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ منَ النَّاس» نازل گردیده است.این آیه در حجه الوداع نازل شد و آن چه پیامبر مأمور ابلاغ آن بود در سرزمین غدیر به اطلاع مسلمانان رسید و اگر ولایت علی علیه السلام ابلاغ نمی شد مثل این بود که رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله بطور کامل تبلیغ نشده است.روایات ذیل گوشه ای از این واقعه را بیان می کند:سیوطی در درّ المنثور در تفسیر آیه فوق می نویسد: «وَ اَخْرَج ابن ابی حاتم و ابن مردویه و
ابن عساكر عن ابي سعيد الخدري، قال نزلت هذه الايه «يا ايها الرسول بلّغ ما أنزل اليك...» على رسول الله يوم غدير خم فى على بن ابى طالب و اخرج ابن مردويه عن ابن مسعود قال كنا نقرا علي عهد رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم يا ايها الرسول بلغ ما أنزل اليک مِن رَبِّكَ أَنَّ عليا مولى المومنين و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك مِنَ الناس»ای پیامبر آن چه از جانب پروردگارت بر تو نازل شد مبنی بر این که علی مولای مؤمنان است ابلاغ کن که اگر چنین نکنی در واقع پیامبری خدا را انجام نداده ای و خداوند تو را از شر مردم نگه می دارد.فخر رازی نیز یکی از وجوهی که برای شأن نزول این آیه نقل می کند واقعه غدیر است.پاسخ اشکال چهارم که گفته است: نبوت بالاتر از حکمت است، حکمت خیر کثیر است، متاع دنیا قلیل است چگونه عقل معاوضه بهترین چیزها (نبوت را با پایین ترین چیزها (متاع دنیا) نیکو می شمارد، این است که:)مودّت اهل بیت به هیچ وجه متاع دنیا نیست، بلکه بخشی از اعتقادات اسلامی است و نتایج اخروی دارد و علاوه بر روایاتی که در این مورد از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده آیات ذیل نیز دلیل این حقیقت است.﴿قُلْ مَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلَّا مَن شَاء أَن يَتَّخِذَ إِلَى رَبِّهِ سَبِيلًا بگو از شما بر این رسالت هیچ اجری نمی خواهم مگر این که کسی بخواهد به سوی پروردگارش راهی بجوید.
قُلْ مَا سَأَلْتُكُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ بگو آن چه به عنوان اجر از شما طلب کردم متعلق به خود شماست (آثارش به نفع شما و نتیجه اش به خود شما بر می گردد) آن چه فخر رازی در پایان پاسخ دوم خود گفت که اجر در آیه إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى اجر شمرده می شود در حالی که اجر نیست، از این دو آیه به دست می آید و این تعبیر خوبی است زیرا: این اجر با اجر و مزدهای معمول و مرسوم بین مردم قابل مقایسه نیست.
پاسخ اشکال پنجم که گفته است درخواست مزد موجب متهم شدن پیامبر می شود و این امر با لزوم اطمینان و یقین به درستی پیامبری منافات دارد این است که مجموع جواب های بالا به این اشکال پاسخ می دهد زیرا بیان شد که اولاً مخاطب این آیه کفّار نیستند که در خواست اجر در دل آن ها شک و شبهه ایجاد کند بلکه مسلمانانی هستند که به صداقت پیامبر گرامی اسلام ایمان دارند.
ثانیاً این اجر، اجر مادّی نیست بلکه اجر معنوی است که باعث تکامل ایمان می شود و بخشی از اسلام است که نتایجش به خود مسلمانان بر می گردد.
ادامه تفسیر فخر رازی:
... نقل صاحب الكشاف عن النّبي صلی الله علیه و آله أَنَهُ قالِ مَنْ مات على حب آل محمّد مات شهيداً اَلا وَ مَنْ ماتَ عَلى حُبّ آل محمد مات مغفوراً لهُ
﴿ألَا مَنْ مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ تَائِبًاألَا وَ مَن مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ مُؤْمِنًا مُسْتَكْمِلَ الْإِيمَانِألَا وَ مَن مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ بَشرَهُ مَلَكُ الْمَوْتِ بِالْجَنَّةِ ثُمَّ مُنْكِرٌ وَ نَكِيرٌألَا وَ مَن مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ يُزَفُّ إِلَى الْجَنَّةِ كَمَا يُزَفُّ الْعَرُوسُ إِلَى بَيْتِ زَوْجِهَاألَا وَ مَن مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ فُتِحَ لَهُ فِي قَبْرِهِ بَابَانِ إِلَى الْجَنَّةِألَا وَ مَن مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ جَعَلَ اللَّهُ قَبْرَهُ مَزَارًا مَلَائِكَتِهِ الرَّحْمَةِألَا وَ مَن مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ عَلَى السُّنَّةِ وَ الْجَمَاعَةِألَا وَ مَن مَاتَ عَلَى بُغْضِ آلِ مُحَمَّدٍ جَاءَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مَكْتُوبًا بَيْنَ عَيْنَيْهِ آيِسٌ مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِألَا وَ مَن مَاتَ عَلَى بُغْضِ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ كَافِرًاألَا وَ مَن مَاتَ عَلَى بُغْضِ آلِ مُحَمَّدٍ لَمْ يَشُمَّ رَائِحَةَ الْجَنَّةِ هر کس با محبت آل محمد علیهم السلام بمیرد شهید از دنیا رفته است.
آگاه باشید هر کس با محبت آل محمد علیهم السلام بمیرد بخشوده است.
آگاه باشید هر کس با محبت آل محمد علیهم السلام بمیرد با حالت توبه از دنیا رفته است.
آگاه باشید هر کس با محبت آل محمد علیهم السلام بمیرد مؤمن و با ایمان کامل از دنیا رفته است.
آگاه باشید هر کس با محبت آل محمد علیهم السلام بمیرد فرشته مرگ و سپس نکیر و منکر به او بشارت بهشت می دهند.
آگاه باشید هر کس با محبت آل محمد علیهم السلام بمیرد او را چنان به طرف بهشت می برند که عروس را به خانه داماد.
آگاه باشید هر کس با محبت آل محمد علیهم السلام بمیرد در قبر او دو پنجره به طرف بهشت گشوده می شود.
آگاه باشید هر کس با محبت آل محمد علیهم السلام بمیرد خداوند قبر او را زیارتگاه فرشتگان رحمت قرار می دهد.
آگاه باشید هر کس با محبت آل محمد علیهم السلام بمیرد بر سنت و جماعت اسلام از دنیا رفته است.
آگاه باشید هر کس با کینه آل محمد علیهم السلام بمیرد روز قیامت در حالی وارد عرصه محشر می شود که در پیشانی او نوشته شده ناامید از رحمت خدا.
آگاه باشید هر کس با کینه آل محمد علیهم السلام بمیرد کافر از دنیا رفته است.
آگاه باشید هر کس با کینه آل محمد علیهم السلام بمیرد بوی بهشت به مشامش نخواهد رسید.
ادامه عبارت فخر رازی:
«هذا هو الذى رواه صاحب الكشاف و انا اقول آل محمد علیهم السلام هم الذين يؤول أمرَهم اليه فَكُلِّ مَن كان أمرهم كان أمرهم اليه اشد و اکمل کانوا هم الآل و لا شك أن فاطمة و عليا و الحسن و الحسين كان التعلق بينهم و بَينَ رسولِ الله اَشَدُّ التعلقات و هذا كالمعلوم بالنقل المتواتر فَوَجَبَ ان يكونوا هم الآل و ايضاً اختلفَ الناسُ في الآل فقيل هُم الاقارب و قيل هم أُمَّتَهُ فَإِن حَمَلنا القرابَة فَهُم الآل و امّا غير هم فَهَل يدخلون تحت لفظ الآل فمختلفٌ فيه
و روى صاحب الكشاف أنه لما نزلت هذه الاية قيل يا رسول الله مَن قرابتك هؤلاء الذّين وَجَبتَ علينا مودّتَهُم فقال علی و فاطمه و ابنا - هما فثبت ان هؤلاء الأربعة اقاربُ النّبى صلی الله علیه و آله اذا ثبت هذا وَجَبَ أن يكونوا مخصوصين بمزيد التعظيم و يَدُلّ عليه وُجوهٌ (الاوّل) قوله تعالى (الّا المودّة في القربي) و وجه الاستدلل ماسبق (الثاني) لَا شَكٍّ أنَّ النبي صلی الله علیه و آله كان يُحِبُّ فاطمة قال علیها السلام: «فاطمة بضعَةً منّى يؤذيني مايؤذيها و ثَبَت با لنقل المتواتر عن رسول لله لا أنّه كان يُحِبُّ عليّاً و الحسن و الحسين و اذا ثَبَت ذلك وَجَبَ على كل الامة مثله لقوله «وَاتَّبِعُوهُ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ» و لِقولِهِ «فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخَالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ»
و لقوله: قُلْ إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ الله فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ الله وَ لقوله سبحانه لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُول الله اسْوَةٌ حَسَنَةٌ»(الثالث انَّ الدعاء للآل منصب عظيمٌ و كذلك جعل هذا الدعاء خاتمة التشهد في الصلوة و هو قوله:)اللهم صَلِّ عَلى محمد و على آل محمد و اَرحَم محمّداً و آل محمد و هذا التّعظيم لم يوجد فى حق غير الآل فَكَلّ ذلك يَدُلُّ عَلى اَنَّ حُبَّ آل محمد واجبٌ»فخر رازی می نویسد: این آن چیزی است که صاحب تفسیر الکشّاف روایت کرده است و من اضافه می کنم که آل محمد آنانی هستند که کارشان به او باز می گردد و کسانی که به پیامبر صلی الله علیه و آله متصل باشند آل او محسوب می شوند و بدون شک وابستگی فاطمه و علی و حسن و حسین با رسول الله علیهم السلام محکم ترین وابستگی هاست و این موضوع از روایات متواتری که در این زمینه نقل شده به روشنی فهمیده می شود. بنابراین به طور قطع و یقین آل محمد ایشانند، گر چه مردم در مصداق آل گفتار متفاوتی دارند، بعضی گفته اند که آنان نزدیکان پیامبرند و بعضی گفته اند امّت پیامبرند، لذا اگر آل را به نزدیکان اطلاق کنیم همان ها (فاطمه و علی و حسن و حسین آل پیامبرند، امّا در این که دیگران در شمول آیه در آیند اختلاف است.و صاحب کشاف روایت کرده است که وقتی این آیه نازل شد، از پیامبر خدا پرسیدند این نزدیکانی که مودّت آن ها را بر ما واجب کردی چه کسانی هستند؟ فرمود علی و فاطمه و پسران آن ها، بنابراین ثابت شد که این چهار نفر نزدیکان پیامبرند و در این حالت واجب است که آن ها به تعظیم و بزرگواری اختصاص داشته باشند و جهت مختلفی بر این امر دلالت دارد:اول: فرموده خدای تعالی است در آیه ﴿إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى که نحوه استدلال به آن قبلاً بیان شد.
دوم: بی شک پیامبر صلی الله علیه و آله فاطمه را دوست می داشت و فرمود: فاطمه پاره تن من است هر چه مایه آزار او شود مرا نیز آزار می دهد و با نقل حدیث متواتر از پیامبر ثابت شده است که علی و حسن و حسین علیهم السلام را دوست می داشت بنابراین بر همه امت اسلامی واجب است که مانند پیامبر صلی الله علیه و آله آن ها را دوست بدارند و دلیل آن فرموده خداست در آیه وَاتَّبَعُوهُ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ از پیامبر پیروی کنید تا هدایت شوید و آیه:
قُلْ ان كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ الله (ای پیامبر) بگو اگر خدا را دوست می دارید مرا اطاعت کنید تا خدا شما را دوست بدارد. و آيهلَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ محققاً پیامبر خدا برای شما پیشوا و مقتدای خوبی است.
سوّم: همانا دعا کردن برای خاندان پیامبر منصب بزرگی است و به همین جهت این دعا در خاتمه تشهد نماز قرار داده شده که مسلمانان باید به این عبارت دعا کنند: «اللهم صل على محمد و على آل محمد و ارحم محمّداً و آل محمد» و این گونه بزرگداشت درباره کسی جز آل محمد پیدا نمی شود، تمام این ها که گفته شد بر این دلالت دارد که دوستی آل محمد واجب است.
این بود استدلال های فخر رازی درباره وجوب مودّت خاندن پیامبر صلی الله علیه و آله، اگر سخنان وی به همین جا ختم می شد جای تحسین علیه السلام و آفرین داشت، لکن چه سود که در آخرین لحظه حق و باطل را مخلوط کرده، آدرس درست و غلط را در کنار هم نهاده و وسیله سرگردانی مسلمانان را فراهم ساخته است.
همان طور که قبلاً اشاره شد فخر رازی در وجوب محبّت اهل بیت دلایل محکم و روشنی بیان کرد، لکن با کمال تأسف در خاتمه با استدلال های غیر منطقی و نامربوط صحابه را در کنار اهل بیت قرار داد تا مسلمانان را بدان جهت سوق دهد. به همین جهت ضرورت دارد روی این آدرس اشتباه خط قرمزی کشیده شود تا مسلمین دچار اشتباه نشوند.
ادامه تفسیر فخر رازی:
«قَوْلُهُ تَعَالَى إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى فِيهِ مَنْصِبٌ عَظِيمٌ لِلصَّحَابَةِ لِأَنَّهُ تَعَالَى قَالَ: وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ * أُوْلَئِكَ الْمُقَرَّبُونَ فَكُلُّ مَنْ أَطَاعَ اللَّهَ مُقَرَّبٌ عِنْدَ اللَّهِ فَدَخَلَ تَحْتَ قَوْلِهِ إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى وَ الْحَاصِلُ أَنَّ هَذِهِ الْآيَةَ تَدُلُّ عَلَى وُجُوبِ حُبِّ آلِ رَسُولِ اللَّهِ وَحُبِّ أَصْحَابِهِ»
در آیه إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى براى صحابه مقام بزرگی وجود دارد، زیرا خداوند فرموده است:
(پیشی گیرندگان، پیشی گیرندگان، آنان مقرّب در گاه الهی می باشند) بنابراین هر کس خدا ر اطاعت کند نزد خدا مقرّب و مشمول آیه إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى می شود و در نتیجه، این آیه بر وجوب حبّ آل رسول الله و حبّ اصحاب او دلالت دارد.
این بود استدلال فخر رازی و اکنون تجزیه و تحلیل این استدلال و تشریح سستی و بی پایگی آن:
1- آيه وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ از آیات مربوط به قیامت است و به هیچ وجه نمی توان آن را بر اصحاب منطبق کرد.
2- اقوال مختلفی در تفسیر عامّه برای مصداق آیه بیان شده است، از جمله این که گفته اند، منظور، پیشگامان از امّت ها می باشند
3- روایاتی وجود دارد که نام مصادیق السَّابِقُونَ را بیان کرده است، اکنون دو نمونه از این روایات نقل می شود:
ابن ابی حاتم و ابن مردویه از ابن عباس در تفسير آيه و السابقون السابقون روایت کرده اند که گفت: منظور یوشع بن نون است که در ایمان به موسی پیشی گرفت و مؤمن آل یس است که در ایمان به عیسی پیشی گرفت و علی بن ابی طالب است که در ایمان به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله پیشی گرفت
ابن مردویه در معنی آيه والسابقون السابقون از ابن عباس روایت کرده است که گفت این آیه درباره حزقیل مؤمن آل فرعون و حبیب نجّار که در سوره پس از او یاد شده و علی ابن ابی طالب نازل شده است و هر یک از آن ها پیشی گیرنده در امّت زمان خود بوده است و به لحاظ سبقت در ایمان علی علیه السلام برترین آنان است.
ملاحظه می شود که در این تفاسیر هیچ ارتباطی بین این آیه و آيه إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى توسط مفسّرین اظهار نشده و بنابر آن چه در دو روایت فوق بیان شد می توان آیه وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ را جزء آیات فضایل امیر المؤمنین علیه السلام به شمار آورد.
4- اگر چنان باشد که فخر رازی گفته است یعنی هر کس خدا را اطاعت کند مشمول آیه إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى مى شود از خود این مقربین که به گمان فخر رازی اصحاب پیامبر می باشند، تكليف (مودّت في القربى) ساقط می شود که نقض غرض است زیرا مودّت فی القربی تکلیفی است که بر همۀ امّت اسلامی واجب است و هیچ یک از مسلمانان حتی صحابه از شمول آن خارج نیستند.
5- همان طور که قبلاً بیان شد در فرهنگ لغات عربی «القربی» به معنی افراد خانواده است و «مقرب» به معنی نزدیک شده و غالباً به نزدیکان درگاه مقام های بالا اطلاق می شود. با این توضیح مشخص می شود که به کار بردن کلمه «مقرب» به جای «القربی» یک نوع تحریف است.
6- روایاتی وجود دارد که با صراحت اسامی «القربی» را بیان کرده است و عبارتند از: علی، فاطمه، حسن و حسین علیهم السلام که یکی از این روایات قبلاً از صفحه 165 جلد 27 تفسیر کبیر فخر رازی نقل شد، معلوم نیست فخر رازی این روایت را فراموش کرده که در این جا منظور از «القربی» را اصحاب دانسته یا خود را به فراموشی زده است؟
فخر رازی پس از مشارکت دادن صحابه در مصداق آیه إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى حدیثی را در بیان مقام اهل بیت نقل می کند که بسیار مناسب است، لکن بلافاصله با آب و تاب حدیث دیگری در مورد اصحاب مطرح می کند که به منزله همان آدرس غلط است فخر رازی چنین ادامه می دهد: «... وَ سَمِعتُ بعض المذكرين قال انه صلى الله عليه وسلم قال: مَثَلُ أَهْلِ بيتى كَمَثَلِ سفينةِ
نوحٍ مَنْ رَكِبَ فيها نَجا و قال:أَصْحَابِي كَالنُّجُومِ بِأَيِّهِمُ اقْتَدَيْتُمْ اهْتَدَيْتُمْ و نحن الآن في بحر التكليف و تضربنا امواج الشبهات والشهوات و راكب البحر يحتاج إلى أمرين (أحدهما) السفينة الخالية عَن العيوب و الثقب (الثاني) الكواكِبُ الظاهرة الطالعة النيّرة فاذا رَكِبَ تلک السفينة وَ وَقَعَ نَظَرَهُ عَلى تلك الكواكب الظّاهرة كان رجاء السلامة غالباً فكذلك ركب اصحابنا أَهْلُ السُّنَّةِ سفينة آل محمد وَ وَضعوا ابصارَهُم عَلى نجوم الصّحابة فَرَجوا مِنَ اللهِ تعالى اَنْ يفوزُوا با لَسَّلامَةِ وَ السّعادة في الدّنيا والاخرة» یکی از مدرسین می گفت که پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده است: «مثل اهل بیت من مانند کشتی نوح است هر که سوار آن شد نجات یافت» و نیز فرمود: «اصحاب من مانند ستارگانند که به هر کدام از آن ها اقتدا کنید هدایت می شوید» و ما اکنون در دریای تکلیف قرار داریم و امواج شبهات و شهوات بر ما کوبیده می شود و کسی که در دریا گرفتار شده به دو چیز نیازمند است یکی کشتی بدون عیب و نقص و دیگری ستاره های درخشان پس هرگاه سوار کشتی شد و چشمش به ستارگان صحابه بود از خدا امید دارد که با سلامت و سعادت در دنیا و آخرت پیروز شود.
و یاران ما یعنی اهل سنّت این چنین بر کشتی حُب آل محمد سوارند و چشم هاشان را به ستارگان صحابه دوخته اند. بنابراین از خداوند امید دارند که در دنیا و آخرت به سلامت و سعادت نایل شوند.
این است گفتار فخر رازی و بیراهه ای که به جای راه با خطی زیبا و جملاتی دلنشین و توصیف مناظر زیبا برای مسلمین ترسیم کرده است با توجه پیچ و خم های طریق ضرورت دارد علائم هشدار دهنده در این راه نصب شود تا آن هایی که در این مسیر قدم بر می دارند مراقب خود باشند.
در یک بررسی اجمالی مشخص می شود که استدلال به حدیث «اصحابی کالنجوم...» دارای اشکالاتی به شرح زیر است:
اوّل: مفهوم و مفاد حدیث از لحاظ عقلی و منطقی مشکل ساز است. زیرا بنا بر تعریفی که علمای عامّه از صحابه دارند هر کس پیامبر صلی الله علیه و آله را با ایمان ملاقات کرده باشد و با حالت ایمان بمیرد صحابی محسوب می شود.
با این حساب هزاران صحابه وجود دارد، از طرفی مسلمانان مخیّرند هر کدام از آن ها را که خواستند به پیشوایی خود برگزینند، با این ترتیب اسلام به جای 73 فرقه به هزار فرقه تقسیم می شود، در حالی که پیامبر صلی الله علیه و آله امّت خود را از تفرقه بر حذر داشته زیرا: آن جا که فرموده است امّت من به 73 فرقه تقسیم می شوند، هشدار داده که فقط یک فرقه اهل نجات است.
دوّم: «... این حدیث را تعداد زیادی از علمای اهل سنّت تکذیب کرده اند از جمله ابوحیان اندلسی، ابن عساکر، ابن جوزی، ابن مکتوم، ذهبی، ابن امیر الحاج، متّقی هندی طبرانی، خفاجی، شوکانی، لکنهویی، صدّیق حسن خان، سیوطی و... نام این افراد و تکذیب آن ها را کتاب عبقات الانوار مرحوم میر حامد حسین علیه السلام هندی آورده و ابن عبد البرّ نیز در کتاب (جامع بيان العلم و فضله) ذکر کرده است»
سوّم: نمونه هایی از کفر، نفاق و فسق در بعضی از صحابه وجود دارد که نشان می دهد فاقد صلاحیّت مقتدا شدن می باشند، این نمونه ها در بخش بعدی تشریح خواهد شد.
فخر رازی صحنه ای ترسیم کرده که مسلمانان در کشتی اهل بیت سوارند و چشم به ستارگان اصحاب دوخته اند، گرچه این تصور ظاهراً زیبا ست، اشکالاتی به شرح زیر دارد:
اول: اگر کشتی، کشتی نجات است، مطمئناً ناخدایی مانند نوح علیه السلام دارد که نیاز به راهنمایی گرفتن از ستارگان ندارد.
دوّم: اگر ساکنین کشتی هر کدام خواسته باشند از ستاره ای برای انتخاب مسیر کمک بگیرند مسلماً همه ستاره ها یک جهت را نشان نمی دهند و در صورت عمل به این تصور غلط، کشتی باید به جهات مختلف حرکت کند و هرگز به مقصد نمی رسد.
سوم: در حدیث «سفینه» پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده است: «مَثَلُ اهل بیتی...» و نفرموده: «مَثَلُ حُبّ اهل بيتي...» لکن فخر رازی می گوید «سفينة حُب آل محمد»، تشبیه اهل بیت به کشتی نوح صریح ترین سخنی است که از پیامبر صلی الله علیه و آله در مورد متابعت از اهل بیت بیان شده زیرا مسافران کشتی متابعان بی چون و چرای کشتیبان می باشند.
چهارم: در این حدیث که اهل بیت به کشتی نوح تشبیه شده اند، وجه شبه، نجات مردم از غرق شدن و هلاکت است بنابراین، ناجیان امت اسلامی فقط اهل بیت می باشند و هر که به کسی غیر از آنان پناه ببرد غرق خواهد شد. در واقعه طوفان نوح فرزند نوح علیه السلام گفت: سَاوِی الَى جَبَلٍ
يَعْصِمُنِي مِنَ الْمَاءِ قَالَ لا عَاصِمَ الْيَوْمَ مِنْ امْرِ اللَّهُ إِلا مَن رَّحِمَ وَ حَالَ بَيْنَهُمَا الْمَوْجُ فَكَانَ مِنَ الْمُغْرَقَينَ من به کوه پناه می برم تا مرا از غرق شدن نجات دهد. نوح علیه السلام فرمود: هیچ کس از این بلا رهایی نخواهد یافت مگر این که مورد رحمت خداوند قرار گیرد، که ناگهان موجی بین آن دو حائل و پسر نوح در زمره غرق شدگان قرار گرفت. اگر پیامبر صلی الله علیه و آله اهل بیت خود را به کشتی نوح تشبیه فرموده معنایش این است همان طور که در آن زمان هیچ نجات دهنده ای جز کشتی وجود نداشت برای امّت نیز هیچ نجات دهنده ای جز اهل بیت وجود ندارد.
بنابراین ستارگان فرضی فخر رازی هیچ نقشی در نجات امّت ندارند و کسانی که به غیر از اهل بیت پناه ببرند مانند پسر نوح می باشند که برای نجات به کوه پناه برد و چنین پناهگاهی برای او فایده نداشت و غرق شد.
برای کامل شدن بحث متابعت از صحابه لازم است ابعاد مختلف این موضوع که در نظر عامه از اهمیت خاصّی برخوردار است به صورت فشرده و مختصر بررسی شود.
در تعریف صحابه ابن حجر می نویسد: «وَ اصَحُ ما وقفتُ عليه من ذلك انّ الصحابى مَنْ لقى النبي صلى الله عليه و آله و سلم مومناً به ومات على الاسلام، فَيَدخل فيمن لَقِيهِ مَن طالت مجالَسَتَهُ او قَصُرَت وَ مَنْ رَوى عنه اولَم يَرو و مَن غزا مَعَهُ أُولَم يَغز و مَنْ رَآه و لو لم يجالسهُ وَ مَن لَم يَرَهُ لعارض كالعمى»
صحیح ترین عبارتی که برای تعریف صحابی به دست آوردم این است که صحابی کسی است که با ایمان، پیامبر صلی الله علیه و آله را ملاقات کرده باشد و با حالت مسلمانی بمیرد، بنابراین هر کس همنشینی اش با پیامبر زیاد باشد یا کم باشد از او روایت کرده یا نکرده باشد همراه او در جنگ ها شرکت کرده باشد یا نکرده باشد، در زمره اصحاب داخل می شود.
ابن حجر می نویسد: «اتَّفَقَ أَهلُ السِّنَّةَ عَلى أَنَّ الجميع عُدولٌ »
اهل سنت اتفاق دارند که همه صحابه عادلند
ابن عبد البرّ نیز می نویسد: «وَ بَعَد فَإِن العِلمَ محيط بأنَّ السُّنَنَ احْكامُ جَارِيَةً عَلَى المُرء في دينه في خاصّةً نَفسه و فى اهله و ما له و مَعلومٌ اَنَّ مَنْ حُكمَ بقوله و قصى بشهادته فلابد من معرفة اسمه و نَسَبه و عدالته و المعرفة بحاله و نحن وان كان الصّحابة رضى الله عنهم قد كفينا البحث عَن احوالِهِم لاَجمَاعَ اهْلِ الحقِّ مِنَ المسلمين و هم اهل السّنة و الجماعة على إنَّهم كلّهم عدول، فواجب الوقوف على أسمائهم. (مقدمه كتاب الاستيعاب في معرفة الاصحاب)
همه می دانند که سنت ها (حدیث) احکامی دینی هستند که اشخاص آن ها را اجرا می کنند، این احکام در خود شخص و در خانواده و مالش جریان دارد، بدیهی است موقعی که به گفتار شخصی حکم صادر شود و به شهادت وی قضاوت شود ناچار اسم، نسب و عدالت و حالات وی، باید شناخته شود.
اگر چه به بحث در احوال صحابه نیازی نیست، زیرا مسلمانان اهل حق، یعنی اهل سنّت و جماعت اجماع کرده اند که آن ها عادلند، لازم است از احوال آنان اطلاع حاصل کرد.
علمای شیعه در این که تعریف صحابه چیست نظر خاصی ندارند، زیرا خود را مقیّد به متابعت از صحابه نمی دانند بعکس علمای عامّه که خود را به متابعت از صحابه مقیّد کرده اند و شاید به همین علت است که از همه خطاهای صحابه چشم پوشیده اند و همه آن ها را عادل می دانند. عذر و بهانه ای که برای این چشم پوشی به زبان می آورند به دو صورت است:
اول این که همه آن ها را تائب می دانند و می گویند در پایان عمر توبه کرده اند.
دوم این که اصحابی را که عمل خلاف انجام داده اند، مجتهد خطا کار قلمداد می کنند و بدین صورت علاوه بر آن که عذاب و عقابی برای جنایت های آنان قائل نیستند می گویند مجتهدی که به صواب رأی داده دو ثواب دارد و آن که به خطا رای داده یک ثواب
هم چنین آن عده که پیامبرآن ها را لعن کرده لعن پیامبر صلی الله علیه و آله را برای ملعون استغفار می دانند و در این زمینه از قول ابی هریره روایتی نقل می کنند که پیامبر فرموده است: «خدایا هرکس را لعنت کردم لعنتم را برای او کفّاره و قربت قرار بده» به این صورت است که آب پاکی روی همه خطاهای آنان ریخته و همه را عادل می دانند، البته جز این چاره ای ندارند، زیرا وقتی همه اصحاب را مقتدای خود قرار دهند، مجبورند آن ها را عادل بدانند.
بهترین نظری که درباره صحابه وجود دارد، نظر علامه سیّد شرف الدین جبل عاملی است که می فرماید: والحقُ انَّ الصّحبةَ بما هيَ فَضيلة جليلة لكنَّها غيرُ عاصمة و الصحابَةُ فهيمُ العدول و فيهم الاولياء... و فيهم مجهول الحال و فيهم المنافقون
واقعیت این است، مصاحبت با پیامبر صلی الله علیه و آله بخودی خود فضیلت بزرگی است لکن انسان را از گناه باز نمی دارد و در بین صحابه اشخاص عادل و اولیای الهی وجود دارد، مجهول الحال و منافق هم پیدا می شود.
دلائل روشنی وجود دارد که اجازه نمی دهد به صحابه اقتدا کرد و اکنون به تعدادی از این دلایل بصورت مختصر اشاره می شود:
مثال: اگر کسی بگوید تعدادی از خرماهای موجود در این ظرف آغشته به سم مهلک است لکن تشخیص داده نمی شود: هیچ انسان عاقلی به آن ها دست نمی زند.
با وجود این که خداوند متعال در قرآن می فرماید تعدادی از اعراب اطراف شما منافقند و تعدادی از اهل مدینه در نفاق خود مهارت دارند تو ای پیامبر آن ها را نمی شناسی، علمای عامه همه مسلمانان زمان پیامبر را عادل می دانند معلوم نیست چه چیزی باعث این سهل انگاری شده است؟، وقتی انسان عاقل حاضر نیست جانش را با خوردن خرمایی که احتمال مسمومیّت دارد به خطر بیندازد چگونه سعادت اخروی خود را به دست کسانی می سپارد که خداوند در مورد آن ها هشدار داده است؟
این موضوع در آیه 101 سوره توبه بیان شده است وَ مِمَّنْ حَوْلَكُم مِّنَ الاعْرَاب مُنَافِقُونَ و مِنْ أهْل الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفَاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنعَذِّبُهُم مَّرَّتَيْنِ ثُمَّ يُرَدُّونَ إِلَى عَذَابٍ عَظِيم
تعدادی از اعراب اطراف مدینه منافقند و بعضی از اهل مدینه در نفاق خودشان پا بر جا هستند و در تظاهر به اسلام بقدری مهارت دارند که (تو ای پیامبر) آن ها را نمی شناسی لكن ما آن ها را می شناسیم، آن ها را دو بار عذاب می کنیم و عاقبت به عذاب سختی باز می گردند.
فخر رازی در تفسیر آیه می نویسد: «قوله (مَرَدُوا عَلَى النِّفَاقِ) اى ثَبتوا و استمروا و لَم يتوبوا عنه ثم قال تعالى لا تعلمهُم نحن نَعَلَمُهُم و هو كقوله (لا تَعْلَمُونَهُمُ الله يَعْلَمُهُمْ)
وَالمعنى انّهم تمرّدوا فى حرفة النفاق فصاروا فيها استاذين و بَلَغَوا الى حيث لا تعلم أنت نفاقهم مَعَ قوّه خاطرک و صفاء حدسک و نفسک»
یعنی در نفاق خود پا بر جا و استوارند و توبه نمی کنند سپس خداوند می فرماید: شما دشمنان خود را نمی شناسید خدا آن ها را می شناسد و معنایش این است که آن ها با صفت نفاق خو گرفته اند و در این راه به قدری استاد و ماهر شده اند که تو با همه هوش و تیز فهمیت آن ها را نمی شناسی.
هیچ یک از اعمال و صفات ظاهری اشخاص حتی قاری بودن آن ها نباید ما را از خطر منافقین غافل سازد شاید به همین علت است که پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده است: «اکثَرُ منافقی امّتی قُراؤها»
یعنی بیشتر منافقین امّت من قاریان آن ها می باشند.
کفر و نفاق پس از ایمان به علّت حسادت
تعدادی از صحابه عمری را به حالت اسلام سپری کردند لکن پس از مدتی منافق شدند لذا خداوند خطاب به آن ها می فرماید: لا تَعْتَذِرُوا قَدْ كَفَرْتُم بَعْدَ إِيمَانِكُمْ إِن نَّعْفُ عَن طائفَة مِّنكُمْ نُعَذِّبْ طَائِفَةٌ بِانَّهُمْ كَانُوا مُجْرِمِيین عذر نیاورید که عذرتان پذیرفته نیست شما پس از ایمان آوردن کافر شدید، اگر از برخی در گذریم عده ای را عذاب خواهیم کرد، زیرا آن ها مردمی زشت کردارند.
فخر رازی در تفسیر این آیه از قول اصمّ می نویسد: «انهم كانوا يعرفون كونه رسولاً صادقاً
من عند الله تعالى إلا انهم كفروا بِهِ كفروا به حَسَداً و عناداً»
این دسته از منافقان پیامبر را به عنوان پیامبری راست گو از طرف خداوند می شناختند لکن از کنار روی حسادت و کینه توزی کافر شدند.
هم چنین فخر رازی در تفسیر آیه اَم يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنَا آلَ ابْرَهِيمَ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْنَاهُم مُّلْكًا عَظِیما می نویسد:
«وَ اعْلَم أَنَّ الحَسَدَ لا يَحصُلَ الّا عند الفضيلة فَكُلما كانَت فضيله الانسان أَتَمَّ و اكمَلَ كَانَ حَسَد الحاسدين عليه أعظم ومعلوم أنَّ النبوَّةَ أَعظم المناصب في الدِّينِ ثُمَّ إِنَّهُ تعالى أعطاها لِمحمد صلى الله عليه و سلم و ضُمَّ إِليها أنَّهُ جَعله كلّ يوم أقوى دولة و أعظم شوكة و اكثر أنصاراً و أعواناً و كُلّ ذلك ممّا يوجب الحَسَدَ العظيم» و بدان که حسادت به وجود نمی آید مگر به خاطر فضیلت و برتری بنابراین هر چه فضیلت انسان بیش تر و کامل تر باشد حسادت حسودان بر او زیادتر است و معلوم است که نبوت بزرگ ترین مناصب دینی است و خداوند پیامبری را به محمد صلی الله علیه و آله عطا فرمود به علاوه هر روز دولت او را قوی تر و شوکت او را بزرگ تر و تعداد یار و یاور او را زیادتر کرد و این ها از اموری است که موجب حسادت حسودان می شود.
این نظر فخر رازی، نظری است نسبتاً منطقی که با قواعد اجتماعی انطباق دارد، موضوعی که قابل تأمل است این است که: حسادت را فقط متوجه پیامبر صلی الله علیه و آله نموده، در حالی که ضمیر «آتاهم» جمع است، از این ضمیر و قرینه آن در آیه یعنی «آل ابراهیم» مشخص می شود که محسودان آل محمد علیهم السلام می باشند، مؤید این مطلب روایتی است که ابن حجر هیثمی از امام باقر علیه السلام ذیل همین آیه نقل کرده است که فرمود: مصداق کلمه «النّاس» در این آیه ما هستیم.
قرینه دیگری که نشان می دهد: منظور از محسودان و کسانی مورد فضل خدا قرار گرفته اند، آل محمد صلوات الله علیهم می باشند کیفیت ذکر صلوات است که در آن آل محمد و آل ابراهیم در یک ردیف قرار گرفته اند.
و اکثر مفسّرین از جمله فخر رازی در تفسیر آیه إِنَّ اللهَ وَ مَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يَا أيُّهَا الَّذينَ آمَنُو صَلوا عَلَيْهِ وَسَلَمُوا تَسْلِيما
روایتی بدین مضمون نقل کرده اند: «سُئِل النبيُّ صلى الله علیه و آله و سلم كيف نصلى علیک یا رسول الله؟ فقال قولوا: اللهم صَلِّ على محمد و على آل محمد كما صلّيت على ابراهیم و علی آل ابراهیم و بارک علی محمد و علی آل محمد كما باركت على ابراهيم و علی آل ابراهيم انَّكَ حَميدٌ مجيدٌ» (صحیح بخاری، ج 4، ص 871، المستدرك على الصحيحين، ج 4، ص 871، ح 4674 و تفسیر کبیر فخر رازی، ج 52، ص 772)
از پیامبر صلی الله علیه و آله سؤال شد یا رسول الله چگونه بر شما صلوات بفرستیم؟ فرمودند بگویید: بار خدایا بر محمد و آل محمد درود فرست همان طور که بر ابراهیم و آل ابراهیم درود فرستادی و بزرگی و کرامت محمد و آل محمد را مستدام بدار همان طور که کرامت ابراهیم و آل ابراهیم را مستدام داشتی.
با توجه به این آیه می توان گفت که صلوات بر محمد و آل محمد از بزرگ ترین فضایل آل محمد
صلوت الله علیهم می باشد زیرا، علاوه بر صلوات خدا و فرشتگان، مسلمانان نیز تا قیامت در تشهد نماز بر آنان درود می فرستند.
نکته قابل تأمل: معمولاً کسانی به دیگران حسادت می کنند که خود را هم تراز یا بال تر از محسودان می دانند.
در مطالب گذشته بیان شد که نمی توان چشم بسته جمیع صحابه را عادل دانست و طبق مفاد حدیث ساختگی آن ها را مقتدای خود قرار داد و در این رابطه یکی از آیات قرآن که کفر پس از ایمان را بیان می کرد تشریح شده در این بخش آیات و روایاتی مطرح می شود که نشان می دهد عده ای از مسلمانان آسیب پذیرند و معلوم نیست بتوانند تا پایان عمر در اسلام راستین ثابت قدم بمانند و این حقایق دلیل دیگری بر جعلی بودن حدیث مذکور و عدم عدالت بعضی از صحابه می باشد.
نمونه ای از آیات بدین قرار است:
1- الَّذِينَ آمَنُوا وَلَمْ يَلْبِسُوا إِيمَانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولَئِكَ لَهُمْ الْأَمْنُ وَهُمْ مُهْتَدُونَ (انعام-28)
آنان که به خدا ایمان آوردند و ایمان خود را با ستم نپوشاندند، در موقعیتی امن و در زمره هدایت یافتگان قرار دارند.
این آیه بر این دلالت دارد که عده ای از گروندگان به اسلام ممکن است مرتکب ظلم به خود يا ظلم به دیگران شوند.
این قبیل افراد را نمی توان در زمره هدایت یافتگان به شمار آورد. بنابراین چنین نیست که مسلمانان همگی تا پایان عمر مصونیت داشته باشند، مسلما اصحاب از این امر مستثنی نیستند.
2- در قرآن کریم خدای متعال با عبارت وَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنْتُمْ مُسْلِمُونَ (آیه عمران 102)
به مسلمانان هشدار داده است که: مراقب باشید! جز با حالت مسلمانی نمیرید این تحذیر دلیل بر آن است که همواره خطر سقوط در کمین مسلمانان است. لذا خداوند برای نشان دادن وسیله ایمنی در آیه بعد فرموده است:
وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعًا وَلَا تَفَرَّقُوا (آل عمران، 103) همگی به ریسمان خدا چنگ زنید و متفرق نشوید (تا با ایمان بمانید.)
لازم به یادوری است که منظور از «حبل الله» در این آیه قرآن و عترت می باشد
ب توجه به مفاد این آیات، تصور این که همه اصحاب به طور قطع و یقین تا پایان عمر توانسته اند ایمان خود را حفظ کنند - بخصوص آن هایی که دست از دامان عترت پیامبر برداشته اند - ساده لوحانه است.
3- انَّ الَّذِين يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اللَّهَ يَدِ اللهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ فَمَن نَكَثَ فَإِنَّمَا يَنكُثُ عَلَى نَفْسِهِ وَ مَنْ أوْفَى بِمَا عَاهَدَ عَلَيْهُ الله فَسَيُؤْتِيهِ اجْرًا عَظِيمًا
کسانی که با تو بیعت می کنند در واقع با خدا بیعت می کنند، دست خدا بالای دست آن هاست، پس اگر کسی بیعت خود را بشکند به زیان خود اقدام کرده است و هر کس به عهدی که با خدا
بسته پایدار بماند خدوند به وی اجر و پاداش بزرگی عطا خواهد کرد.
در این آیه نیز عصیان عهد کشی پیش بینی شده و خداوند به آنان که با پیامبر صلی الله علیه و آله عهد و پیمان بستند هشدار داده است که چنان چه عهد خود را بشکنند به زیان خود عمل کرده اند.
بدون شک ناکثین صدر اسلام که عده ای از آنان جزء اصحاب بودند، مصداق بارز این آیه اند زیرا بیعت با خلیفه پیامبر صلی الله علیه و آله مانند بیعت با پیامبر و بیعت با نبی مکرّم بیعت با خداست.
یاد آوری:
بعضی رضایت خداوند را در آیه 18 سوره فتح لَقَدْ رَضِيَ اللهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ اذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ... رضایت مطلق پنداشته اند در صورتی که این رضایت مقیّد به بیعت است و هنگامی که بیعت از بین برود، رضایت هم از بین می رود، بنابراین ناکثین که عده ای از آنان جزء اصحاب بودند مشمول رضایت خدای متعال نیستند.
روایاتی که حالت پایان عمر را ملاک سعادت و شقاوت می داند:
در این بخش روایاتی نقل می شود که مدلّل می سازد، حالت پایان عمر ملاک سعادت و شقاوت است و این روایات دلیل دیگری است بر بطلان حدیث «اصحابی کالنجوم...» و اعتقاد به عدالت كلّ صحابه.
نمونه این روایت بدین قرار است:
1- عَنْ حَنْظَلَةَ الا سیدی قَالَ: «قُلتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّا إِذَا كُنَّا عِندَكَ عَلَى حَالٍ فَإِذَا فَارَقْنَاكَ كُنَّا عَلَى غَيْرِ ذَلِكَ؟ فَقَالَ: وَالَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لَوْ كُنْتُمْ تَكُونُونَ عَلَى الْحَالِ الَّذِي تَكُونُونَ عَلَيْهِ عِندِي لَصَافَحَتْكُمُ الْمَلَائِكَةُ وَ لَأَظَلَّتْكُم بِأَجْنِحَتِهَا
حنظله اسیدی گفت: از پیامبر خدا پرسیدم چگونه است که ما وقتی در حضور شما هستیم حالتی داریم امّا وقتی از شما جدا می شویم حالت دیگری در ما به وجود می آید؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: سوگند به کسی که جانم در دست اوست اگر در همان حال که در نزد من هستید باقی بمانید ملائکه با شما مصافحه می کنند و شما را در سایه پر و بال خود قرار می دهند.
2- لَا تَعْجَبُوا بِعَمَلِ عَامِلٍ حَتَّى تَنظُرُوا بِمَا يَخْتِمُ لَهُ
رفتار (نیک) کسی شما را به شگفتی وا ندارد تا این که ببیند پایان کارش چه می شود!
این روایت درست مقابل آن چیزی است که قائلین به عدالت کلیه صحابه به آن معتقد می باشند.
3- قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله: إِنَّا فَرَطُكُمْ عَلَى الْحَوْضِ وَ لَا نَازِعَنَّ أَقْوَامًا، ثُمَّ لَاعْلَبَنَّ عَلَيْهِمْ فَأَقُولُ: يَا رَبِّ أَصْحَابِي فَيَقُولُ: إِنَّكَ لَا تَدْرِي مَا أَحْدَثُوا بَعْدَك
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: (در قیامت) من پیشرو شما بر حوض می باشم و با عده ای (که مانع رسیدن به حوض می شوند) به نزاع می پردازم و غالب می شوم آن گاه می گویم خدایا این ها اصحاب من هستند، خداوند می فرماید نمی دانی پس از تو چه (انحرافاتی) ایجاد کردند.
4- «طلحه بن عبیدالله و ابن عباس و جابر بن عبدالله می گویند پیامبر صلی الله علیه و آله هنگامی که بر کشتگان احد نماز گزاردند فرمودند: من گواه اینان خواهم بود، ابوبکر گفت: ای رسول خدا مگر
آن ها برادران ما نبودند و ما هم مانند ایشان جهاد نکردیم؟ فرمودند: چرا ولی اولا این گروه بهره و نصیبی از این جنگ نبردند، ثانیا نمی دانم شما بعد از من چه کارها خواهید کرد، ابوبکر گریست و گفت مگر ما بعد از تو زنده خواهیم بود؟»
5- «علاء بن مصیّب از پدرش نقل کرد: براء بن عازب را دیدم و گفتم: خوشا به حالت با پیامبر مصاحبت نمودی و در زیر درخت با او بیعت کردی. گفت ای برادر نمی دانی بعد از او چکار کردیم!»
طبق روایات فوق عده ای از اصحاب دست به اعمالی زده اند که مورد رضای خدا و پیامبرش نبوده است. بنابراین چگونه می توانند عادل باشند و مقتدای دیگران قرار گیرند.
نمونه دیگری که از برخی اصحاب در مورد اعمال خلاف می توان نشان داد معاشرت و دوستی آنان با دشمنان اسلام است.
«علی علیه السلام فرمودند: پیامبر صلی الله علیه و آله من و زبیر و مقداد را به مأموریت فرستادند و فرمودند بروید تا به سرزمین مسطح خاخ برسید در آن جا زن کجاوه سواری را خواهید دید که نامه ای همراه دارد، نامه را از او بگیرید، ما راه افتادیم و اسب های خود را راندیم تا به همان سرزمین رسیدیم و آن زن کجاوه سوار را دیدیم، گفتیم نامه همراهت را بیرون آر، گفت هیچ نامه ای همراه من نیست. گفتیم نامه را می دهی یا بازرسی کنیم؟ در این هنگام نامه را از لای موهای بافته شده خود بیرون آورد، نامه را به حضور رسول الله صلی الله علیه و آله آوردیم. نامه از حاطب بن ابی بلتعه بود که درباره وضعیت پیامبر صلى الله عليه و آله و سلم به گروهی از مشرکین مکّه نوشته بود، پیامبر صلی الله علیه و آله به حاطب فرمودند این چه کاری است؟
حاطب گفت عجله نفرمایید من قرشی نیستم لکن از پسر خواندگان قریشم، چون برخی از مهاجرین همراه شما از نزدیکانی که در مکه دارند حمایت می کنند، من هم که کسی در مکه نداشتم می خواستم مانند آن ها، حمایت خودم را به اهل مکه نشان بدهم. من کافر و مرتد نشده ام و از کفر بعد از اسلام هم راضی نیستم. پیامبر فرمودند: راست گفت، در این موقع عمر گفت بگذارید تا گردن این منافق را بزنم، پیامبر فرمودند او در جنگ بدر شرکت داشته است. تو چه می دانی خدا از نیت او آگاه است. من شما را بخشیدم
یکی از دلایل بطلان حدیث «اصحابی کالنجوم...» وجود خوارج در بین اصحاب است که به اتفاق همه مسلمانان صلاحیّت مقتدا شدن را ندارند، حدود 10000 نفر از آن ها در نهروان با علی علیه السلام جنگیدند و اکثرشان کشته شدند روایت ذیل نظر پیامبر صلی الله علیه و آله را درباره آنان بیان می کند.
«احمد بن حنبل از ابی سعید خدری نقل می کند که: ابوبکر به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله رسید و گفت: ای پیامبر خدا در فلان جا بودم که مردی خاشع و خوش اندام را دیدم مشغول نماز است. پیامبر فرمودند: برو و او را بکش ابوبکر رفت، چون حالت نماز و خشوع او را دید، دلش راضی نشد او را
بکشد و برگشت. پیامبر صلی الله علیه و آله به عمر فرمودند: تو برو او را بکش، عمر نیز مانند ابوبکر او را در آن حال دید، راضی نشد او را بکشد و برگشت سپس گفت یا پیامبر دیدم نماز با خشوعی می خواند گفت یا پیامبرخدا دیدم نماز با خشوعی می خواند، دلم راضی نشد او را بکشم، پیامبر صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام دستور داد تا او را بکشد، علی برای کشتن او حرکت کرد لکن او را ندید. لذا برگشت و گفت ناپدید شده آن گاه پیامبر فرمودند این شخص و یارانش، قرآن می خوانند، در حالی که این قرائت از ترقوه (شانه) آنان بالاتر نمی رود، این ها از دین خارج می شوند، هم چنن که تیز از کمان خارج می شود و همان طور که تیر به کمان بر نمی گردد، این ها هم به دین بر نمی گردند، این ها را بکشید که بدترین مردمند.»
گویا ناشران و پیروان «حدیث اصحابی کالنجوم...» آیات و روایات مربوط به امتحان مردم را نشنیده اند که پیشوایی و عدالت همه اصحاب را بدون چون و چرا پذیرفته اند.
خداوند می فرماید: أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ
آیا مردم پندارند همین که بگویند ایمان آوردیم، رهایی پیدا می کنند و امتحان نمی شوند؟
روایت ذیل بنحوی می تواند تفسیر این آیه باشد:
إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ قَالَ: كَيْفَ بِكُمْ وَ بِزَمَانٍ يُوشِكُ أَنْ يَأْتِيَ يُغَرْبَلُ النَّاسُ فِيهِ غَرْبَلَةً، وَ بْقَى حُثَالَةٌ مِنَ النَّاسِ قَدْ مَرَجَتْ عُهُودُهُمْ وَ أَمَانَاتُهُمْ... چه می کنید زمانی که مردم غربال می شوند و کسانی که عهد و امانت آنان فاسد شده مانند تفاله روی غربال باقی می مانند.
پیامبر فرمودند: إِنَّكُمْ سَتُبْتَلَوْنَ فِي أَهْلِ بَيْتِي مِنْ بَعْدِي
شما پس از من با اهل بیتم امتحان می شوید.
تاریخ گواه است که امت اسلامی پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله با اهل بیت امتحان شدند و با کمال تأسف بسیاری از آن ها از این امتحان رو سفید بیرون نیامدند.
مسلمانان باید توجه داشته باشند که این امتحان خاتمه پیدا نکرده است و تا قیامت ادامه دارد. لذا بر همگان واجب است در قدم اول حق اهل بیت را آن چنان که شایسته است بشناسند، سپس آن را ادا کنند.
عده ای از صحابه که طبق حدیث ساختگی «اصحابی کالنجوم...» می توانند مقتدا باشند دارای فسق ظاهر بوده اند. و در قرآن از آن ها به عنوان الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ یاد شده است. چنان که درّالمنثور در تفسیر آیه وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ از چندین طریق نقل کرده است که:
وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ قَالَ أَصْحَابُ الْفَوَاحِشِ منظور از کسانی که قلبشان مریض است، شهوت رانان می باشند.
اکنون برای نمونه تعدادی از فاسقان که جزء اصحاب شمرده می شوند و فسقشان در کتب عامّه نقل شده معرفی می شوند.
1- خالدبن ولید با حالت مستی پیدا شد و به دستور پیامبر صلی الله علیه و آله او را تازیانه زدند و بر او خاک پاشیدند.
2- وليد بن عقبه مرتکب شرب خمر شد.
3- مغيرة بن شعبه مرتکب زنای محصنه شد.
حالات تعدادی از صحابه که به منزله ستارگان مقتدای عامه می باشد، این چنین است، برای اطلاع بیشتر در مورد صحابه به کتب «صحابه در قرآن» تألیف سیّد ضیاء الدين عليا نسب مراجعه شود.
عدّه ای از همین اصحاب که عادلند و مانند ستارگان مقتدا قرار می گیرند اصلا وجود خارجی نداشته اند و حدیث سازان حدیث را همراه راوی آن خلق کرده اند، علامه سید مرتضی عسگری در کتاب «صد و پنجاه صحابه ساختگی» یک صدو پنجاه صحابه را نام می برد که وجود خارجی ندارند و در کتب مختلف عامه از آن ها به عنوان صحابه نام برده شده است. این اصحاب ساختگی تا قرن حاضر که علامه عسگری این حقایق را منتشر کرده به عنوان ستاره مقتدای عدّه ای قرار داشته اند و در حال حاضر نیز آن هایی که مطلب این کتاب به گوششان نرسیده باشد هم چنان به پیروی از آن ها ادامه می دهند.
تا این جا دلایلی بیان شد که از بطلان حدیث «اصحابی کالنجوم...» و اعتقاد به عدالت کل صحابه حکایت داشت. اکنون اگر همه آن دلایل را نادیده بگیریم، سؤالاتی در ذهن به وجود می آید که نیازمند تأمل است:
چگونه می توان به این حدیث جامه عمل پوشاند؟ در کجا چنین بی قید و شرط پیشوا انتخاب می کنند؟
مگر کسی پیدا می شود که همه اصحاب را بشناسد و یکی از آن ها را به صورت دلخواه پیشوای خود قرار دهد؟
پیشوا به چه منظور انتخاب می شود؟ آیا غیر این است که انتخاب می شود تا از او پیروی شود؟
وقتی معیاری برای انتخاب وجود ندارد و به استناد حدیث ساختگی «اصحابی کالنجوم...» همه اصحاب صلاحیت پیشوا شدن دارند، بررسی صلاحیّت لازم نیست پس با قرعه می توان او را انتخاب کرد.
اکنون تصور شود که قرعه به نام یکی از آن ها درآمد چگونه می توان از او پیروی کرد؟
مگر همه اصحاب کتاب و رساله دارند که پیروان بخوانند و عمل کنند؟
مگر کلیه گفتار و رفتار صحابه ثبت و ضبط شده که طبق آن عمل شود؟ رابطه این امام و مأمومین چگونه برقرار می شود؟
آیا از پیروی پیشوایان مذهب چهارگانه حنبلی، شافعی، حنفی و مالکی که جزء اصحاب نبوده اند باید دست برداشت؟
و بالاخره چگونه می توان به این حدیث عمل کرد؟
آن هایی که این حدیث ساختگی را شعار خود قرار داده اند نشان دهند که چگونه به آن عمل می کنند؟
ممکن است کسی بگوید یک نفر را پیدا کردم که گفتار او ثبت و ضبط شده است. آن کس ابوهریره است که بیش از همه حدیث دارد.
پاسخ چنین شخصی در بخش بعدی بیان شده است.
اگر قرار باشد به کسی اقتدا شود که بیش ترین حدیث را نقل کرده، آن کس ابوهریره است که در سال هفتم هجری مسلمان شد و 5374 حدیث نقل کرده است در صورتی که از چهار خلیفه پیامبر که سابقه اسلامشان از ابوهریره خیلی بیشتر است جمعا 1411 حدیث نقل شده است.
در دوران خلافت عمر ابوهریره والی بحرین بود لکن پس از مدتی به خاطر اختلاس عزل شد و علاوه بر باز پس گیری 10000 دینار از وی، با شلاق نیز به مجازت رسید.
مرحوم سيّد عبد الحسين شرف الدین در کتاب «ابو هریره» زوایای مختلفی از شخصیت ابوهریره را نشان داده و روایاتی را که وی نقل نموده بررسی کرده است. نتیجه این بررسی ها بدین قرار است:
ابوهریره روایاتی نقل کرده که با یک دیگر تناقض دارد.
ابوهریره روایاتی را از زبان خودش نقل کرده که به زمان های پیش از مسلمان شدنش مربوط می شود.
ابوهریره حدیث «اصحابی کالنجوم من اقتدی بشی منها اهتدی» را جعل کرده و ذهبی از دانشمندان عامه انتشار این حدیث را از بلایا می شمرد.
ابوهریره احادیثی درباره پیامبران گذشته نقل کرده که با عقل سازگار نیست.
ابوهریره احادیثی نقل کرده که از جسم بودن خدای سبحان حکایت دارد.
ابوهریره در احادیث خود اعمال و گفتار ناروایی به پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت داده که در شأن آن حضرت نیست.
ابوهریره از زبان حیوانات روایاتی نقل کرده است (یعنی ادّعا کرده که زبان حیوانات را می فهمد)
ابوهریره روایاتی نقل کرده که با روایات عایشه و ام سلمه تناقض دارد.
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: کسی که بیش ترین دروغ را به پیامبر خدا نسبت می دهد ابوهریره است.
صاحب کتاب آداب العرب می نویسد: ابوهریره بیشترین روایات را نقل کرده، در صورتی که بیش
از سه سال مصاحبت با پیامبر صلی الله علیه و آله را درک نکرد. لذا عمر، عثمان، علی و عایشه منکر روایات وی بودند. او اولین کسی است که در اسلام متهم (به دروغ گویی) شده و بیش از همه عایشه روایات وی را انکار می کرد.
ابن قتیبه صاحب كتاب تأويل مختلف الحدیث می نویسد: هر یک از عمر، عثمان، علی و عایشه ابوهریره را دروغ گو دانسته اند. این است چهره کسی که بعضی می خواهند به عنوان ستاره و با استناد به حدیث «اصحابی کالنجوم....» او را پیشوای خود قرار دهند.
تأكيدات آیه قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى
فخر رازی در ادامه تفسیر آیه می نویسد:
«اوَرَد صاحبُ الكشاف على نفسِهِ سؤالا فقال: هلا قيل إِلا مَوَدّة القربى. او الّا المودة للقربى و ما معنى قوله (الا المودة في القربى) و اجابَ عَنهُ بان قال جعلوا مكانا للمودة و مقراً لها»
صاحب تفسیر کشاف سؤالی بدین مضمون مطرح کرده است که چرا در این آیه عبارت «الا مودّة القربى» يا «الا مودّة للقربی» به کار برده نشده و منظور از عبارت «الا المودة في القربى» چیست؟ سپس خودش (صاحب کشاف) پاسخ داده است که نزدیکان پیامبر مکان و مقرّی» برای مودّت قرار گرفته اند.
این بود ترجمه تفسیر کشاف که فخر رازی نقل کرده است، این سؤال و جواب واقعا جای تحسین دارد.
واقعا چنین است که اهل بیت پیامبر جایگاه مودّت می باشند و این جایگاه تا قیامت استقرار دارد.
مودّت خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله چگونه محقق می شود؟
فخر رازی در تفسیر این آیه وجوب دوستی آل محمد صلی الله علیه و آله را ثابت کرد. اکنون جا دارد سؤال شود، این دوستی چگونه محقق می شود؟
در چنین مودّتی که با تأکیدات بسیار به صورت وحی پیامبر صلی الله علیه و آله مأمور ابلاغ آن شده چه وظیفه ای را ایجاب می کند؟ آیا محض اظهار محبت کافی است؟ آیا وظیفه دیگری جز اظهار محبت مشخص نشده است؟
پاسخ این سؤالات از آیات و روایات ذیل به دست می آید: قُل ان كنتُمْ تُحِبُّونَ الله فَاتَّبَعُونِي يُحْبِبْكُمُ الله
اگر راست می گویید و خدا را دوست دارید از من (که پیامبر خدایم) پیروی کنید در این صورت خدا نیز شما را دوست خواهد داشت.
جَاءَ رَجُلٌ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، كَيْفَ تَرَى فِي رَجُلٍ أَحَبَّ قَوْمًا وَ لَمَّا يَلْحَقْ بِهِمْ؟قَالَ رَسُولُ اللَّهِ: الْمَرْءُ مَعَ مَنْ أَحَبَّ مردی آمد نزد پیامبر خدا و گفت: ای پیامبر صلی الله علیه و آله خدا رأی شما درباره مردی که قومی را دوست
دارد امّا به آن ها ملحق نمی شود چیست؟ پیامبر فرمودند: انسان همراه کسی است که دوستش دارد.
معنی این فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله این است که اگر کسی شخصی را دوست دارد مطمئناً همراه او خواهد بود و مفهوم مخالفش این است که اگر همراه او نبود در اظهار دوستی صادق نیست و دروغ می گوید:
و نیز می فرمایند:
مَنْ سَرَّهُ أَنْ يَحْيَى حَيَاتِي وَ يَمُوتُ مَمَاتِي وَ يَسْكُنَ جَنَّةَ عَدْنٍ الَّتِي غَرَسَهَا رَبِّي فَلْيُوَالِ عَلِيًّا مِنْ بَعْدِي وَلْيُوَالِ وَلِيَّهِ وَلْيَقْتَدِ بِأَهْلِ بَيْتِي مِنْ بَعْدِي فَإِنَّهُمْ عِتْرَتِي خُلِقُوا مِنْ طِينَتِي وَ رُزِقُوا فَهْمِي وَعِلْمِي فَوَيْلٌ لِلْمُكَذِّبِينَ بِفَضْلِهِمْ مِنْ أُمَّتِي، الْقَاطِعِينَ فِيهِمْ صِلَتِي لَا أَنفَعُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ شَفَاعَتِي هر کس زندگی و مرگی مانند زندگی و مرگ من می خواهد و سکونت در بهشت جاودانی که خدا برایم خلق فرموده او را شادمان می سازد، باید پس از من علی را ولی خود قرار دهد و سپس هر که را او ولی قرار داد ولی خود قرار دهد و نیز باید پس از من به اهل بیتم اقتدا کند زیرا آن ها فرزندان من می باشند از سرشت من آفریده شده اند و از فهم و دانش من بهره برده اند، وای بر آن دسته از امّتم که فضیلت آن ها را تکذیب کند و حق خویشاوندی آن ها با مرا به جا نیاورند، خداوند شفاعتم را نصیب آن ها نخواهد کرد.
ابن حجر هیثمی در کتب الصواعق المحرقه در اثنای آیاتی که درباره اهل بیت نازل شده می نویسد:... (الايه الرّابعه) قوله تعالي» وَقِفُوهُمْ أَنَّهُم مَّسْئُولُونَ اخرج الديلمي عن ابى سعيد الخدرى انّ النبى صلی الله علیه و آله قال: وقفوهم أنّهُم مسئولون عَن ولايَة عَلى و كان هذا هُوَ المراد الواحدى بقوله روى في قوله تعالى وقفوهم أنّهم مسئولون عن ولايةً علي و اهل البيت لان الله أمَرَ نبية صلی الله علیه و آله ان يعرف الخلق انَّهُ لا يسأَلَهُم على تبليغ الرسالة اجراً الا المودة في القربي، و المعنى أنَّهُم يُسئلونَ هَل والوهُم حَقَّ الموالاة كما أوصاهم النبي صلی الله علیه و آله ام اضاعوها و اهملوها فتكونَ عليهم المطالبة و التبعة»
چهارمین آیه (از آیات مربوط به اهل بیت) فرموده خدای متعال است: «وقفوهم انهم مسئولون در موقف حساب نگاهشان دارید که باید پاسخ بدهند دیلمی از ابی سعید خُدری روایت کرده است که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: نگاهشان دارید که در مورد ولایت علی باید پاسخ دهند و مراد واحدی (از مفسرین عامه) آن جا که گفته است: نگاهشان دارید تا درباره ولایت علی و اهل بیت پاسخ دهند همین روایت بوده است. زیرا خداوند به پیامبر صلی الله علیه و آلهش دستور داده است که مردم را آگاه سازد که برای تبلیغ رسالت به جز مودّت خاندانش پاداشی نمی خواهد و معنی چنین می شود که: روز حساب از آنان سؤال می شود که آیا ولایت اهل بیت را آن طور که شایسته بود و پیامبر سفارش کرده بود به جا آورده اند یا آن را ترک کرده و مهمل گذاشته اند که در این صورت باز خواست می شوند و عاقبت بدی خواهند داشت.
ابن حجر در ادامه همین بحث می نویسد:
«... و في رواية صحيحة: انّى تارك فيكم امرين لن تضلّوا ان تبعتمو هما و هما كتاب الله و اهل بيتى عترتى زاد الطبّرانى انى سَألتَ ذلك لهما فلا تقدموهما فتهلكوا و لا تقصروا
عنهما فتهلكوا و لا تعلموهم فَانّهم اعلَمُ مِنكُم»
در روایت صحیح آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: من دو فرمان را در میان شما باقی می گذارم تا هنگامی که از آنان پیروی کنید هرگز گمراه نخواهید شد و آن دو عبارتند از: کتاب خدا (قرآن) و اهل بیتم.
طبرانی (محدث بزرگ عامه) ادامه روایت را چنین نقل کرده است: «من این مقام را برای آن دو درخواست کرده ام از آن ها پیشی نگیرید که هلاک می شوید و از آن ها عقب نمانید که هلاک می شوید و به آن ها چیزی نیاموزید زیرا آن ها از شما داناترند.
دقت در این روایت و روایات مشابه که به قول ابن هجر بیش از 20 نفر از صحابه آن ها را روایت کرده اند نکات ذیل را به مسلمانان می آموزد و کسانی که ادّعای محبت اهل بیت را دارند می خواهند به مفاد آيهإِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى عمل كنند لازم است آن ها را رعایت کنند:
1- قرآن و عترت دو و عترت دو حکم مهم و ارزشمند است که از پیامبر صلی الله علیه و آله باقی مانده اند و تا قیامت پایدارند.
2- پیروی یکی از این دو بدون همتای دیگرش کسی را به مقصد نمی رساند و آن هایی که قرآن بدون عترت را انتخاب کرده اند از فیض سعادت محرومند.
3- همان طور که مسلمانان لازم است از دستورات قرآن پیروی کنند، باید از دستورات امامان اهل بیت نیز متابعت کنند.
4- تحریف در قرآن و فرمایشات اهل بیت باعث هلاکت می شود. آن چه قرآن و عترت بیان کرده اند، نه کمتر و نه زیادتر باید در عمل رعایت شود.
5- نباید به ذهن کسی خطور کند که بیشتر از قرآن و عترت چیزی می داند زیرا، اهل بیت از سرشت پیامبر آفریده شده و از فهم و علم او بهره برده اند.
6- قرآن و عترت تا قیامت از هم جدا نمی شوند.
ابن حجر در ضمن شرح آیاتی که درباره اهل بیت نازل شده می نویسد: الایة الثالثه قوله تعالى: سلام علی آل ياسين، نقل جامعةً مِنَ المفسرين عن ابن عباس رضى الله عنهما انّ المراد بذلک سلامٌ علی آل محمد و كذا قاله الكلبي...
و ذكر الفخر الرّازى ان اهل بيته صلّى الله عليه وسلم يساوونه في خمسة اشياء في السلام، قال السلام علیک ایها النبی و قال سلام علی آل یاسین و في الصلاة عليه و عليهم فى التشهد و فى الطّهاره قال طه ای یا طاهر و قال يطهركم تطهيرا و في تحريم الصدقة و في المحبة قال تعالى فاتبعوني يحببكم الله وقال لا اسئلكم عليه اجراً الا المودة في القربى»
سومین آیه درباره اهل بیت آیه ای است که خدا می فرماید «سلام على آل ياسين»
گروهی از مفسرین از ابن عباس روایت کرده اند که مراد از آن سلام بر آل محمد است و کلبی نیز چنین گفته است... و فخر رازی یاد آور شده است که اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله در پنج چیز با وی مساویند.
1- در سلام آن چنان که در نماز می گویند: السّلام عليك ايّها النبىّ... و خداوند در قرآن فرموده
است: سلام على آل ياسين
2- در صلوات چنان که در تشهد می خوانند: اللّهم صل علی محمد و آل محمد که هم بر پیامبرصلوات فرستاده می شود و هم بر آل پیامبر.
3- در پاکی و طهارت که خداوند به پیامبر فرموده است: «طه» یعنی ای طاهر و به اهل بیت فرموده: إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا
4- در صدقه، که هم بر پیامبر حرام است و هم بر آل پیامبر
5- در محبت که خداوند درباره پیامبر فرموده: إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ و درباره اهل بیت فرموده است: قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى
آن چه بیان شد اندکی بود از روایات و اظهار نظرهای دانشمندان عامّه که درباره پیروی از اهل بیت نقل کرده اند. روایاتی که در این باب در کتب امامیه وجود دارد بسیار است و برای رعایت اختصار از نقل آن ها خودداری شده است.
روایات متعددی نقل شده که همه آن ها بر وجود وجه مشترکی بین پیامبر و عترت دلالت دارد. در این بحث ابتدا نمونه هایی از این روایات از مآخذ عامّه نقل می شود و سپس راجع به چگونگی این وجه مشترک توضیحاتی بیان خواهد شد.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: فاطمه پاره تن من است آن چه مایه رنجش او شود مایه رنجش من نیز هست.
خدای عزوجل با غضب فاطمه غضب می کند و با خشنودی فاطمه خوشنود می شود.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: علی از من است و من از علی هستم و (وظایفی که به من واگذار شده) کسی جز خودم و علی به جا نمی آورد.
-... إِنَّ النَّبِيَّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ قَالَ: عَلِيٌّ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ رَأْسِي مِنْ بَدَنِي
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: نسبت علی به من به منزله سرم نسبت به بدنم می باشد.
عَنْ أَبِي سَعِيدٍ الْخُدْرِيِّ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ لِعَلِيٍّ: أَنْتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى، إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: ای علی نسبت تو به من به منزله هارون است نسبت به موسی جز این که پس از من پیامبری وجود ندارد.
إِنَّا وَ أَهْلَ بَيْتِي شَجَرَةٌ فِي الْجَنَّةِ، وَ أَغْصَانُهَا فِي الدُّنْيَا، فَمَنْ شَاءَ اتَّخَذَ إِلَى رَبِّهِ سَبِيلًا پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: من و اهل بیتم درختی هستیم در بهشت که شاخه هایش در دنیا قرار دارد بنابراین هر کس می خواهد راهی به سوی پروردگارش بجوید. (باید از این شاخه ها بهره مند شود)
1- مقدمه
2- عشق در لغت و تعریف آن
3- عشق در آیات و روایات
4- عشق نزد فلوطین
5- عقل
6- عشق در روایات
7- عشق از دیدگاه صوفیه
8- نتیجه
قُلْ مَا اسْتَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْر الَّا مَن شَاء أَن يَتَّخِذَ إِلَى رَبِّهِ سَبِيلاً بگو برای پیامبری از شما مزدی نمی خواهم جز این که به سوی پروردگار خود راهی بجویید.
إِنَّ النَّبِيَّ قَالَ لِفَاطِمَةَ وَ عَلِيٍّ وَ حَسَنِ وَ احُسَيْنِ: أَنَا حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَكُمْ، وَسِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَكُمْ. پیامبر به فاطمه و علی و حسن و حسین علیهم السلام فرمودند: هر کس با شما بجنگد با من در جنگ است و هر کس تسلیم شما باشد تسلیم من است.
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ: «مَنْ أَطَاعَنِي فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ، وَ مَنْ عَصَانِي فَقَدْ عَصَى اللَّهَ، وَ مَنْ أَطَاعَ عَلِيًّا فَقَدْ أَطَاعَنِي، وَ مَنْ عَصَى عَلِيًّا فَقَدْ عَصَانِي پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: هر کس مرا اطاعت کند در واقع خدا را اطاعت کرده است و هر کس مرا نافرمانی کند خدا را نافرمانی کرده است و هر که علی را اطاعت کند در واقع مرا اطاعت کرده است و هر کس علی را نافرمانی کند مرا نافرمانی کرده است.
از جمع این روایات نتایجی بشرح زیر به دست می آید:
این فرمایشات از روی احساسات عاطفی و علاقه خانودگی بیان نشده است. بلکه مقتضای شایستگی آن بزرگواران و جایگاهی است که خدای متعال برای آنان قرار داده است.
حبّ و بغض و غضب و رضای همه آنان یکپارچه و منطبق با غضب و رضای خدای متعال است.
این که گفته شود: اگر کسی جسم یا روح فاطمه علیها السلام را آزرد، جسم و روح پیامبر هم آزرده می شود درست است، لکن هدف نهایی نیست، بلکه منظور امری گسترده تر از این است و در واقع خوشنودی فاطمه و همسر و فرزندانش توأم با خشنودی پیامبر صلی الله علیه و آله و خدا و غضب آن ها همراه با غضب پیامبر و خداست همچنین گفتار آن ها گفته پیامبر و خدا و رفتار آن ها منطبق با رفتار پیامبر و رضای خداست.
از این روایات استفاده می شود که نسبت اهل بیت به پیامبر مانند اعضاء به بدن و شاخه ها به درخت است و همان طور که تصوّر بدن بدون اعضاء و جوارح و درخت بدون شاخه نقص بزرگی را در ذهن مجسّم می سازد ایمان بدون ولایت اهل بیت نیز ناقص است و اقتدای به اهل بیت موجب اکمال دین است.
آن چه فخر رازی گفت: «اهل بیت در پنج چیز با پیامبر صلی الله علیه و آله مساویند» گوشه ای از این یگانگی است و بهترین تعبیری که می توان بیان کرد این است که اهل بیت و رسول الله صلی الله علیه و آله جز در مقام نبوّت در همه کمالات یکسانند.
خلاصه مطالب و نتیجه گیری
مفسرین عامه برای کلمه «القربی» در آیه قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى مصادیق نادرستی بیان کرده اند که بکلی بی اساس است.
فخر رازی در تفسیرش اشکالاتی به آیه وارد کرده و سپس پاسخ داده، لكن اشکالاتش محکم تر از پاسخ هایی است که داده است. لذا پاسخ های فخر رازی نقد شد و پاسخ جداگانه در ردّ اشکالات مطرح گردید.
فخر رازی حدیث مَثَلُ أَهْلِ بَيْتِي كَمَثَلِ سَفِينَةِ نُوحٍ ... را در تأیید تفسیر آیه نقل کرده، لکن بلافاصله با مطرح کردن حدیث «اصحابی کالنجوم...» در کنار حدیث سفینه خوانندگان را به پیروی از اصحاب سوق داده است.
حدیث «اصحابی کالنجوم...» از زاویای مختلف مورد بررسی قرار گرفت و نادرستی آن ثابت شد. نظر علمای عامّه در مورد عدالت کلیه صحابه نقد و بررسی شد و دلائل مختلفی مبتنی بر عدم عدالت بعضی از صحابه بیان گردید
زوایای مختلف شخصیت یکی از بزرگ ترین صحابه یعنی ابوهریره نشان داده شد.
نظر به این که در کتب عامه از جمله در تفسیر فخر رازی اظهار محبت به اهل بیت فراوان دیده می شود، چگونگی تحقّق مودّت اهل بیت مورد بحث قرار گرفت تا ثابت شود اظهار محبت به تنهایی کافی نیست.
در پایان تحت عنوان فصل مشترک پیامبر و اهل بیت نسبت پیامبر به اهل بیت با استفاده از آیات و روایات تشریح شد و مشخص گردید که اهل بیت و پیامبر صلی الله علیه و آله به استثنای مقام نبوت در بقیه فضائل یکسانند و اقتدای به اهل بیت موجب اکمال دین است.
تفسیر الکبیر فخر رازی، چاپ مصر، مطبعة البهية المصرية
الدّر المنثور- جلالالدین سیوطی- بیروت 3891
صحیح بخاری- بیروت، احیاء التّراث العربي
صحیح مسلم، بیروت- 5591
سنن الترمذی، دار الفکر بیروت، 0891
سنن ابن ماجه با تعلیقات محمد فؤاد عبدالباقی 4591
سنن نسائی- بیروت- 0391
المستدرك على الصحيحين- حاکم نیشابوری- دار المعرفة بیروت 8991
مسند امام احمد بن حنبل، مکه دار الباز 1414 ه- ق
فتح الباری فی شرح صحیح البخاری- ابن حجر عسقلانی- چاپ دوم بیروت
امداد القاری، بشرح کتاب التفسير من صحیح بخاری- مكتبة الفرقان- عجمان سال 2000 م.
كنز العمّال، متقی هندی- بیروت، مؤسسه الرساله - 3991
الصواعق المحرقة، ابن حجر هیثمی- قاهره 5691
تطهیر الجنان ضمیمه الصواعق المحرقة- ابن حجر هیثمی- قاهره 5691
الإصابة في معرفة الصحابة ابن حجر- قاهره، 6791
الاستیعاب في معرفة الاصحاب، عبدالله بن محمد بن عبدالبرّ، مصر
تاریخ طبری- ترجمه ابوالقاسم پاینده انتشارات اساطیر 1631 ه- ش
مغازی واقدی، ترجمه دکتر مهدوی دامغانی- مرکز نشر دانشگاهی 1631 ه- ش
ابوهریره، سید عبدالحسین شرفالدین- چاپ انصاریان قم
دیدگاه های دو مکتب در اسلام، ج 2، علامه مرتضی عسگری، ترجمه سردار نیا، نشر بنیاد بعثت، 5731 ه- ش
صحابه در قرآن، سید ضیاءالدین علیا نسب، مؤسسه آموزشی امام خمینی، 3831 ه- ش
در شماره های قبل از این سلسله مقالات بطور اجمال به بررسی فرقه صوفیه از جهت سیر تاریخی و عوامل شکل گیری، همچنین تبیین شماری از اعتقادات انحرافی آن ها که ریشه در خرافه های اقوام غیر اسلامی داشت، پرداختیم.
حال در ادامه بحث برای روشن تر شدن انحرافات این فرقه از دین اسلام و مکتب تشیع، به بررسی دقیق تر این عقاید می پردازیم.
یکی از مبانی مهم صوفیه «عشق» است که تاثیر آن را در بیشتر اعتقادات آن ها می توان مشاهده نمود.
در این مقاله به بررسی موضوع عشق در سه محور پرداخته می شود و در خلال آن به مباحث مرتبط نیز اشاره ای خواهد شد، آن سه محور عبارتند از:
الف - معنای لغوی عشق
ب- عشق در لسان ائمه
ج- عشق نزد صوفیه
از آن جا که کلمه عشق عربی است ابتدا باید بر معانی کاربردی آن در کلام عرب و ریشه یابی لغوی آن و سپس نوع استعمال آن در فارسی اشراف یابیم. البته در این جا بحث ما تنها جنبه لغوى ندارد بلکه هدف آن است که بدانیم این لفظ بازتاب کدام حقیقت است؟ و آیا معنایی که در ذهن ما تبادر می کند همان ترجمه عشق است و یا حب شدید و یا معانی مختلف دیگر؟ و آیا عشق نزد صوفیه همان است که به ذهن ما خطور کرده؟ و یا معنایی غیر از آن دارد؟
فرهنگ فارسی معین در معنای کلمه عشق چنین می نویسد: دوستی مفرط و محبت تام و آن در روانشناسی یکی از عواطف است که مرکب می باشد از تمایلات جنسی، حس جمال، حس اجتماعی، تعجب، عزت نفس و غیره، علاقه بسیار شدید و غالبا نا معقولی است که گاهی هیجانات کدورت انگیز را باعث می شود و آن یکی از مظاهر مختلف تمایل اجتماعی است که غالبا جزو شهوات به شمار می آید که ماخوذ از ماده عَشَقَه است و عشقه تیره ای از گیاهان دولپه ای جداگلبرگ است، که معمولاً به درختان دیگر می پیچند و از آن ها بالا می روند و چون در محل اتکا به درخت پایه ریشه فرعی خارج می کنند و مواد غذائی درخت پایه را می مکند. از این جهت مضرند زیرا درختان پایه را خشک می کنند و نیز اگر به دیوار بچسبند چون ریشه های فرعی آن در دیوار فرو می روند دیوار را خراب می کنند. نوع مهم گیاهان این تیره عشقه است.
فرهنگ عمید: شیفتگی، دلدادگی، دلبستگی و دوستی مفرط
منتهی الارب: کوری حس از دریافت عیوب محبوب و یا مرضی است وسواسی که می کشد مردم را به سوی خود جهت خلط و تسلیط فکر بر نیک پنداشتن بعضی صورت ها.
اقرب الموارد: اسم است از مصدر عشق و آن به معنی افراط است در حب از روی عفاف و یا فسق.
ابن سینا می گوید «المحبه المفرطه هى العشق.» عشق همان محبت مفرط و از حد گذشته است.
هم چنین می گوید: «هو مرض سوداوى ينتهى الى الجنون» عشق بیماری سوداوی است که به دیوانگی منتهی می شود.
نتیجه تمام این تعابیر را می توان چنین خلاصه نمود:
عشق یعنی محبت شدید و افراطی که آدمی را از فرمان عقل و حکومت آن خارج می سازد. پس می توان گفت: «عشق بیش از هر عامل دیگری «ضد عقل» است، هر جا پا گذاشت عقل را از مسند حکومتش معزول می کند. اینست که عقل و عشق در ادبیات عرفانی به عنوان دو رقیب معرفی می گردند».
در قرآن کریم کلمه عشق و مشتقات آن دیده نمی شود و دوستی و محبت با کلمات حب، اشد حبا، مودت و... بیان گردیده است.
هم چنین روایت معتبری که کلمه عشق در آن به عنوان مدح به کار رفته باشد نمی یابیم و هر
جا که روایتی مستند در این باب به چشم می خورد در مقام مذمت عشق است.
آیات و روایاتی که در ذم عشق است می توان به دو دسته تقسیم نمود:
دسته اول: آیات و روایات فراوانی که در مدح عقل، عقلانیت، علم، فهم، بصیرت، دقت و.. وارد شده است و بالملازمه هر رفتار غیر عاقلانه را مردود اعلام می نماید، که طبق تعریف های فوق رفتارهای عاشقانه نیز از این قبیل می باشد.
دسته دوم: روایاتی که خاصاً درباره عشق وارد شده و به وضوح آن را امری مذموم برشمرده است.
حال در این جا به بررسی دقیق تر این دو دسته می پردازیم:
عقل
یکی از نعمت های بزرگ خداوند متعال که آن را به بشر ارزانی داشته، عقل است که در قرآن کریم به تعبیرات مختلف متجاوز از پنجاه مورد به اهمیت آن اشاره شده است. قرآن می فرماید: إِنَّ شَرَّ الدَّوَابَّ عِندَ الله الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لا يَعْقِلُونَ بدترین جنبندگان نزد خداوند افراد کر و لالی هستند که تعقل نمی کنند.
و ندامت افرادی را که در اثر عدم تعقل به عذاب اخروی گرفتار شده اند چنین بیان می نماید: و قالوا لو نسمع أو نعقل ما كنا فى اصحاب السعیر و می گویند اگر ما گوش شنوا داشتیم یا تعقل می کردیم در میان دوزخیان نبودیم.
و به کسانی که کور کورانه از پدران خود تقلید می نمایند هشدار می دهد که اگر چه آن ها تعقل نکرده اند و هدایت نشده اند، باز هم از آن ها پیروی می کنید؟ أَوْ لَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ شَيْئًا وَلَا يَهْتَدُونَ
این گونه آیات روشن می نماید که سعادت، هدایت و نجات بشر بدون بکار گیری عقل امکان پذیر نمی باشد.
و در روایات فراوان که از شارع مقدس به دست ما رسیده جایگاه عقل به خوبی تبیین شده است. امیرالمؤمنین علیه السلام یکی از علل مهم بعثت انبیاء را شکوفایی عقول بشری معرفی می نمایند و يثيروا لهم دفائن العقول ره آور وحی الهی آن است که دفینه ها و گنجینه های اندیشه و خرد انسان را نمایان می کند.
در دین اسلام و مذهب تشیع عقل از جایگاه ویژه ای برخوردار است در مجامع حدیثی شیعه مانند «کافی» و «بحار» کتاب العقل پیش از هر بابى حتى باب التوحید ذکر شده است این نکته بیانگر توجه ویژه اسلام به ارزش عقل و عقلانیت است. احادیث فراوان که در این زمینه از ائمه معصومین علیهم السلام به ما رسیده بیش از آن است که در این مقام به همه آن ها بپردازیم ولی برای نمونه به چند مورد اشاره می نماییم:
خداوند عقل را پس از آن که خلق نمود چنین خطاب فرمود: وَ عِزّتِى وَ جَلَالِي مَا خَلَقْتُ خَلْقاً هُوَ أَحَبّ إِلَيَّ مِنْكَ وَ لَا أَكْمَلْتُكَ إِلَّا فِيمَنْ أحِبْ أَمَا إِنِّي إِيَّاكَ آمُرُ وَ إِيَّاكَ أَنْهَى وَ إِيَّاكَ أَعَاقِبُ وَ إِيَّاكَ أَثِيبُ.
به عزت و جلالم هیچ آفریده ای را نیافریدم که از تو پیش من محبوب تر باشد و تو را کامل نکردم جز در وجود آن کس که او را دوست دارم، آگاه باش من تو را امر می کنم و تو را نهی می کنم، تو را عقاب می کنم و تو را ثواب می دهم.
حضرت علی علیه السلام فرمودند:
قَوَاعِدُ الْإِسْلَامِ سَبْعَةٌ، فَأَوَّلُهَا الْعَقْلُ اسلام بر هفت پایه بنا شده که اول آن عقل می باشد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:
إِذَا بَلَغَكُمْ عَنْ رَجُلٍ حُسْنُ حَالٍ فَانْظُرُوا فِي حُسْنِ عَقْلِهِ فَإِنَّمَا يُجَازَى بِعَقْلِهِ. چنان چه شما را به حسن حالت کسی (در عبادت) خبر دهند حسن عقل او را ملاحظه کنید چون خداوند به اندازه عقل پاداش می دهد.
حضرت امام کاظم علیه السلام فرمودند:
إِنَّ اللَّهَ عَلَى النَّاسِ حُجَّتَيْنِ، حُجَّةً ظَاهِرَةً وَ حُجَّةً بَاطِنَةً، فَأَمَّا الظَّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَ الْأَنْبِيَاءُ وَ الْأَئِمَّةُ (عَلَيْهِمُ السَّلَام، وَ أَمَّا الْبَاطِنَةُ فَالْعُقُولُ) همانا برای خداوند بر مردم دو حجت است حجت آشکار و حجت پنهان، اما حجت آشکار رسولان و پیامبران و امامان علیهم السلام هستند و حجت پنهان عقول مردمان است.
هم چنین حضرت می فرمایند: يَا هِشَامُ إِنَّ الله تَعَالَي يَقُولُ فِي كِتَابِهِ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَذِكْرَى لِمَنْ كانَ لَهُ قَلبٌ يَعْني عَقل وَ قَالَ وَ لَقَدْ آتَيْنا لُقمانَ الحِكمَه قَالَ الفَهمَ و اَلْعَقل
ای هشام خدای تعالی در کتابش می فرماید «همانا در این کتاب یاد آوری است برای کسی که دلی دارد» یعنی عقل دارد و فرموده «همانا به لقمان حکمت دادیم» مقصود از حکمت عقل و فهم است.
و قال رسول الله صلی الله علیه و آله:
النَّاسُ يَعْمَلُونَ بِالْخَيْرِ، وَإِنَّمَا يُعْطَوْنَ أُجُورَهُمْ عَلَى قَدْرِ عُقُولِهِمْ مردم کار خوب می کنند و پاداش آنان به میزان خردهایشان داده می شود.
و حضرت صادق علیه السلام فرمودند:
الْعَقْلُ دَلِيلُ الْمُؤْمِنِ. عقل راهنمای مؤمن است.
و مولی امیرالمومنین علیه السلام می فرمایند:
فَقْدُ الْعَقْلِ فَقدُ الْحَيَاةِ وَ لَا يُقَاسُ إِلَّا بِالأمْوَاتِ. فقدان عقل فقدان زندگی است (زیرا بی خردان) مقایسه نمی شوند مگر با مردگان.
همان طور که مشاهده می شود در روایات معصومین علیهم السلام جایگاه خاصی برای عقل تبیین شده است و می توان گفت شناخت و به کارگیری عقل اولین گام در مسیر بندگی خداوند است و به همین جهت عقل از جایگاه منحصر به فردی در میان همه معارف دینی برخوردار است و لذا هر رفتاری که باعث جدایی و دوری انسان از این موهبت الهی شود مذموم و خلاف سیره پیشوایان
دین است.
دسته دوم از روایات آن قسمت است که خاصا در مذمت عشق وارد شده است که به نمونه هایی اشاره می نماییم:
مفضل می گوید از حضرت صادق علیه السلام در خصوص عشق سوال کردم، حضرت فرمودند: قلب هاییست که از ذکر خدا خالی شده و خدا حب غير خود را به آن ها چشانده است.
همان طور که مشاهده می شود کلمه «العشق» در روایت به صورت مطلق آمده است و لذا روایت شریفه هر چه که نام عشق بر آن اطلاق شود مورد مذمت قرار می دهد، پس نمی توان عشق را به دسته های مختلف تقسیم کرده و مثلا بگوییم؛ این حدیث در مذمت عشق نفسانی غیر عفیف است و شامل عشق های دیگر نمی شود!
امیرمؤمنان علیه السلام می فرمایند:
مَنْ عَشِقَ شَيْئًا أَعْمَى بَصَرَهُ وَأَمْرَضَ قَلْبَهُ هر کس به چیزی عشق ورزد دیده اش را کور می کند و قلبش را مریض می نماید.
در این روایت نیز حضرت علی علیه السلام با زیباترین تعابیر عشق را زیر سوال برده اند و با ذکر کلمه «شیئا» آن را به طور کلی و نسبت به همه چیز رد فرموده اند و از آن جا که تعبیر شیئ به خداوند متعال نیز اطلاق می شود عشق به خدا هم شامل این حدیث می باشد و لذا نمی توان از این لفظ در مورد خداوند استفاده نمود.
احادیثی که در تأیید عشق استفاده می کنند
طرفداران عشق در اثبات مدعای خویش به چند روایت استناد جسته اند که لازم است مورد بررسی قرار گیرد:
مورد اول احادیث متعددی از قبیل:
مَنْ عَشِقَ وَكَتَمَ وَمَاتَ، مَاتَ شَهِيدًا و یا
إِنَّ لِلَّهِ شَرَابًا لِأَوْلِيَائِهِ، إِذَا شَرِبُوا سَكِرُوا، وَإِذَا سَكِرُوا طَرِبُوا... ویا
مَنْ طَلَبَنِي وَجَدَنِي، وَ مَنْ وَجَدَنِي عَرَفَنِي، وَ مَنْ عَرَفَنِي عَشِقْتُهُ، وَمَنْ عَشِقْتُهُ قَتَلْتُهُ، وَمَنْ قَتَلْتُهُ فَعَلَيَّ دِيَتُهُ، وَ مَنْ عَلَيَّ دِيَتُهُ فَأَنَا دِيَتُهُ است اما روایات یاد شده از مجامع حدیثی اهل سنت است و این امر ما را بی نیاز از بررسی و نقد می کند.
مورد دوم روایتی که از رسول اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است که فرمودند:
أَفْضَلُ النَّاسِ مَنْ عَشِقَ الْعِبَادَةَ فَعَانَقَهَا، وَأَحَبَّهَا بِقَلْبِهِ، وَبَاشَرَهَا بِجَسَدِهِ...
با فضیلت ترین مردم کسی است که عاشق عبادت باشد و آن را در آغوش کشد و...
راوی این حدیث فردی است به نام «عمرو بن جمیع» که علماء رجال، او را فردی ضعیف الحديث و فاسد المذهب خوانده اند که در حکومت ظلم، صاحب منصب بوده است و در کتب روایی نیز او را ضعیف دانسته اند:
نجاشی در مورد او می گوید: ضعیف
طوسی درباره او می گوید: ضعیف الحدیث
علامه حلی در مورد او می گوید: ضعیف بتری
مضاف بر این که برخی گفته اند این کلمه «عسق» به معنی «ملازم گشتن» بوده است و به اشتباه «عشق» ثبت و نقل شده است.
مورد سوم روایت است آن گاه که امیرالمومنین علیه السلام به کربلا رسیدند فرمودند:
مَنَاخُ رُكَّابٍ وَمَصَارِعُ عُشَّاقٍ شُهَدَاءُ، لَا يَسْبِقُهُمْ مَنْ كَانَ قَبْلَهُمْ وَلَا يَلْحَقُهُمْ مَنْ كَانَ بَعْدَهُمْ... «این جا محل فرود آمدن سواران و بر زمین افتادن عاشقان شهید است نه قبل از ایشان کسی از ایشان سبقت جسته و نه بعد از ایشان کسی به ایشان می رسد...»
علامه مجلسی این حدیث را از کتاب الخرائج و الجرائح نقل می کند در حالی که در کتاب الخرائج، عبارت «عشاق » موجود نیست! در کتاب کامل الزیارات، ص 453 و کتاب التهذیب، ج 6، ص 72 نیز که از منابع حدیثی می باشد. همین روایت آمده است ولی آن جا هم کلمه «عشاق» در حدیث موجود نمی باشد. در نتیجه حدیث فوق که در بحار نقل شده است یا سندی ندارد و یا اگر سند آن را قبول کنیم باید از کلمه عشاق صرف نظر نماییم.
نکته قابل توجه این که علامه مجلسی در جای دیگری از بحار، همین روایت را به نقل از التهذيب بدون کلمه عشاق آورده است.
برخی با توجه به عدم اطلاع از معنای واقعی عشق و روایاتی که در مذمت آن وارد شده است از این کلمه بهره جسته اند و این در حالیست که مراد آنان حب شدید است نه معنای مطرح در میان صوفیه که همواره در مقابل عقل قرار گرفته و به حلول و اتحاد و وحدت وجود می انجامد، لذا با توجه بیشتر به سیره پیشوایان معصوم علیهم السلام و تبعیت از آن بزرگواران پرهیز از بکارگیری این گونه الفاظ نیکوتر می نماید.
صوفیان با محور قرار دادن عشق همه چیز را تحت الشعاع آن قرار دادند، تا آن جا که علم و عقل را در مسیر عشق بی ارزش دانسته و ادعا دارند برای رسیدن به سر منزل عشق باید از چهار چوب عقل خارج شد تا بتوان عشق را درک نمود!
مولوی می گوید:
عشق آمد، عقل او آواره شد *** صبح آمد شمع او بیچاره شد
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت *** شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
یا این که:
از در دل چون که عشق آید درون *** عقل رخت خویش اندازد برون
عقل را قربان کن اندر عشق دوست *** عقل ها باری از آن سویست کوست
و در جای دیگر در اثبات این که اسلام دین عشق است نه عقل! درباره عمر بن الخطاب می گوید تا زمانی که عمر عاقل بود و از عقل پیروی می کرد مسلمان نمی شد و با بو الحكم (ابوجهل) هم عقیده بود، اما زمانی که عاشق شد به اسلام در آمد!
آن زمان که بحث عقلی ساز بود *** این عمر با بوالحکم هم راز بود
چون که عاشق گشت و عقل از کف بداد *** پس به دنبال محمد اوفتاد
هم چنین عطار می گوید:
عشق جانان آتش است و عقل دود *** عشق کامد در گریزد عقل زود
«صوفيه عشق به خدا را مدار و اساس همه جد و جهدهای خود قرار داده و می خواهند با پر عشق مدارج کمال را پیموده و به خدا واصل شده، در ذات او محو و فانی گردند و با این فنا خدا شوند.»
از آن جا که صوفیان عشق را با تفکر وحدت وجود در هم آمیخته اند مفهوم جدیدی از آن بوجود آمده است.
به پندار آن ها آخرین و بالاترین مرحله کمال برای عاشق پس از وصول به معشوق، ارتقاء به مقام فناء در ذات اوست، یعنی صوفی هنگامی که به آخرین مرحله عشق به خدا رسید، به ذات باری تعالى واصل شده و در ذات خدا فانی می شود! در این هنگام میان او و حضرت حق وحدت حقیقی حاصل شده خبری، اثری و واقعیتی از عاشق بی قرار در میان نیست و هر چه هست خداست! و از آن جا که بین صوفی و خدایش هیچ بینونتی باقی نمی ماند، حتی می توان گفت: «او خداست!».
این همان معنای عشق صوفیانه است که با مبنای وحدت وجود به آن رسیده اند، فریاد «انا الحق» منصور حلاج، «سبحانی ما اعظم شانی» و «لیس فى جبتی سوی الله» بایزید بسطامی و... همه و همه نشأت گرفته از همین اعتقاد است.
مولوی در تأیید سخنان حلاج می گوید: منصور را چون دوستی حق به نهایت رسید دشمن خود شد و خود را نیست گردانید، گفت «انا الحق» یعنی «من فنا گشتم، حق ماند و بس» و این بغایت تواضع است و نهایت بندگی است یعنی «اوست و بس» دعوی و تکبر آن باشد که گوئی «تو خدائی و من بنده» پس هستی خود را نیز اثبات کرده باشی پس دوی لازم آید و این نیز که می گویی «هو الحق» هم دوی است زیرا که تا «انا» نباشد «هو» ممکن نشود پس حق گفت «انا الحق» چون غیر او موجودی نبود و منصور فنا شده بود، آن سخن حق بود.
جدایی از مکتب اهل بيت علیهم السلام مسأله عشق در بین صوفیه را آن قدر موضوعیت داد که عده ای آن را سر چشمه همه عالم پنداشتند؛ جامی در اشعه اللمعات می گوید: «کيف ينكر العشق و ما في
1- عیسی علیه السلام از نظر کتاب مقدس
2- تفاوت شخصیت عیسی علیه السلام از لحاظ قرآن و مسیحیت
3- حضرت مریم علیها السلام از دیدگاه قرآن و مسیحیت
4- كتاب مقدس (عهد قدیم و عهد جدید)
5- تحریفات در مسیحیت
«الوجود الا هو» چگونه عشق را انکار می کنید و حال آن که غیر از عشق در جهان وجود ندارد!
و در بیان این که معشوق و محبوب بلکه عاشق و محب در همه مراتب، حضرت حق است، می گوید: «غیرت معشوقی آن اقتضا کرد که عاشق غیر او را دوست ندارد و به غیر او محتاج نشود، لاجرم خود را عین (همه) اشیاء کرد تا هرچه را دوست دارد و به هر چه محتاج شود او بود؛
غیرتش غیر در جهان نگذاشت لاجرم عین جمله اشیاء شد»
شیخ روزبهان بقلی از بزرگان صوفیه در کتاب عبهرالعاشقین می نویسد: «..چون خواست که کنز ذات به مصباح صفات بگشاید ارواح عارفان را به جمال عشق برایشان تجلی کرد و صفات خاص برایشان ظاهر شد، ایشان از هر صفتی لباسی یافتند»
«... پس اصل عشق قدیم است عشاق حق را عشق با جان قدیم است عشق لبابه زمین قدم است که گرد درخت جان عاشق چون بدان جا رسید مأخوذ عشق گشت از آن ذروه به زیر نتوان آمد که معشوق حق شد و عاشق حق شد در عشق همرنگ عشق شد چون عاشق همرنگ عشق شد، عاشق و معشوق یک رنگ شدند آن گاه عاشق در مملکت حق حاکم شود.»
و حال آن که این همان عشقی است که در صفحات قبل موضع ائمه علیهم السلام را نسبت به آن دیدیم!
دکترغنی می نویسد:
بزرگ ترین عامل قوی که تصوف را بر اساس عشق و محبت استوار ساخت عقیده به وحدت وجود بود. زیرا همین که عارف خدا را حقیقت ساری در همه اشیاء شمرد و ما سوی الله را عدم دانست، یعنی جز خدا چیزی ندید و قائل شد به این که:
جمله معشوق است و عاشق پرده ای *** زنده معشوق است و عاشق مرده ای
طبعاً نسبت به هر چیزی عشق می ورزد و مسلک و مذهب او صلح کل و محبت به همه موجودات می شود. شیخ سعدی می گوید:
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست *** عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
ولى عالم محبت و عشق خواص صوفیه وسیع تر و بالاتر از عشقی است که سعدی گفته است. زیرا فرق است بین معشوقی که: همه عالم از اوست و معشوقی که «همه عالم اوست»
با بررسی مبحث عشق در صوفیه و هم چنین عنایت به این که یکی از مبانی مهم اعتقادی صوفیه وحدت وجود است، می توان گفت؛ منتهای عشق در دیدگاه صوفیان فنا در ذات معشوق (یعنی خداوند متعال) و یکی شدن با اوست و نهایت آن فریاد «انا الحق» است، این در حالیست که در احادیث فراوان از ائمه معصومین علیهم السلام این مبنا عین شرک معرفی و به تباین و عدم سنخیت خالق و مخلوق تاکید فراوان شده است.
در این رابطه حضرت امام صادق علیه السلام فرمودند:
لا يَليقُ بالّذى هُوَ خَالِقُ كُلِّ شيء إلا أَنْ يَكُونَ مُبائِناً لِكُلّ شيء مُتَعالِياً عَنْ كُل شَىء خالق اشیا را نسزد مگر این که مخالف و مباین با اشیا و والاتر از آن ها باشد.
و امثال این حدیث شریف که در کلام معصومین علیهم السلام فراوان دیده می شود، فنای صوفیه را از ریشه مردود اعلام نموده و سر انجام عشق صوفیانه را مخالف با توحید اهل بیت علیهم السلام اعلام می دارد.
در مقالات بعد ان شاء الله به انحرافات ناشی از برداشت های «عشق صوفیانه» پرداخته خواهد شد.
قرآن
نهج البلاغه
عرفان نظری، دکتر سید یحیی یثربی، چاپ دوم، 47، دفتر تبلیغات اسلامی، حوزه علمیه قم
الاشارات و التنبيهات، شیخ رئیس ابن سینا، چاپ اول، 5731، النشر البلاغه قم
جاذبه و دافعه علی علیه السلام، استاد مطهری، انتشارات صدرا، قم، خیابان ارم
سیری کوتاه در مرام صوفیگری، محمد مردانی، چاپ قلم ناشر: مؤلف
اصول کافی، ثقه الاسلام کلینی، من منشورات المكتبة الاسلاميه، تهران، خیابان بوذرجمهری
رجال العلامه الحلی، چاپ دوم، مطبعه الحیدریه، نجف، 1831 ه- ق
رجال النجاشی، موسسه النشر الاسلامی، چاپ ششم، 8141 ه- ق
مستدرک سفینه البحار، شیخ علی نمازی شاهرودی، چاپ اول، 5041، قم الدراسات الاسلامیه في مؤسسة البعثة
عارف و صوفی چه میگوید، جواد تهرانی، چاپ دوم، تیر 6431
فيه ما فيه، جلالالدین مولوی، چاپ پنجم، 2631، چاپخانه سپهر
بحار الانوار، شیخ الاسلام مولی محمد باقر علیه السلام مجلسى، من منشورات المكتبة الاسلاميه، تهران، خیابان بوذرجمهری، المطبعة الاسلاميه، ربيع الثاني.
حضرت مسیح علیه السلام چنان چه در انجیل یوحنا آمده است، خود منادی یکتاپرستی بود.
در انجیل مرقس آمده است: اول همه احکام این است که بشنو ای اسرائیل! خداوند، خدای ما، خداوند واحد است و خداوند، خدای خود را به تمامی دل و تمامی جان و تمامی خاطر و تمامی قوت خود محبت نما.
اما با وجود این مشاهده می کنیم که پیروان حضرت مسیح به «تثلیث» و سه گانه پرستی روی آورده اند. گرچه این انحراف ناممکن و بی سابقه نیست، چنان که در تورات آمده است: «بنی اسرائیل پس از رهایی از ستم های فرعون مصر و گام نهادن در صحرای سینا، همین که چند شبی از فیض حضور پیامبر و منجی خود موسی علیه السلام محروم شدند، به گوساله پرستی گرفتار آمدند و از دایره توحید خارج گشتند.»
در حال حاضر اعتقاد به تثلیث و تعبد در برابر حکومت «پاپ» چنان در ژرفای روح مسیحیان رخنه کرده که مصلحان بزرگ مسیحی نیز نتوانسته اند با کج روی های آنان به مبارزه برخیزند. و اگر احیاناً با یکی از آن ها در موردی به مخالفت پرداختند خود در موردی دیگر در گردابی فرو رفتند.
«لوتر» مصلح مشهور مسیحی و بنیان گذار مذهب پروتستان گرچه در برابر فرمان های بی چون و چرای پاپ ایستادگی کرد و از تعبد و تسلیم محض نسبت به ارباب کلیسا سرباز زد، ولی با تثلیث هماهنگ شد و روی خوش نشان داد و نتوانست این رأی ناصواب را از ذهن پیروان خود بزداید.
در روزگار ما نیز کشیشانی که در آمریکای لاتین از مسئله «الهیات رهایی بخش» سخن می گویند و می کوشند تا ایده مسیحی را با تاریخ و عمل منطبق سازند و ویژگی های اجتماعی آن را نشان دهند، این دسته نه تنها با تثلیث مخالفت نکرد، بلکه به آن دامن می زند و بدین شکل نفوذ شرک در جهان مسیحیت هر روز عمیق تر می شود.
ما مسلمانان معتقدیم که حضرت مسیح علیه السلام مردم را به بندگی خدای یگانه فرا می خواند و به اصولی واضح و روشن در این زمینه دعوت می نمود و در یکتا پرستی با دیگر پیامبران خدا عليهم السلام هم آواز و هماهنگ بود، به طوری که شناخت دیانت او بر عقل طبیعی انسان نا مأنوس نمی آمد و بر فطرت آدمی نیز سنگینی نمی کرد.
در زمان ما مبلغان مسیحی با هماهنگی قدرت ها، جوانان مسلمان را از توحید دعوت به شرک و تثلیث می کنند و از طرفی برخی از نویسندگان با آشنا کردن مسلمانان با آیین ها و عقاید و نظرات مسیحیت نه تنها در راستای تثبیت اعتقادات اسلامی مردم کاری نمی کنند بلکه هموار کننده راه مبشرین کلیسا برای نفوذ در افکار مسلمانان هستند در واقع جهان اسلام از دو سو دشمنان دانا و دوستان نادان ضربه می خورد و این جریان وظیفه دوستان آگاه را در جهت حفظ مبانی توحیدی و آشنا ساختن عموم مرد با واقعیت ها بسیار سنگین تر می نماید پیراستن دامن حضرت مسیح از آن چه به آن حضرت به غلط نسبت داده اند و معرفی نمودن حضرت مسیح به عنوان بنده برگزیده وظیفه هر موحد وظیفه آشناست.
شایان به ذکر است حضرت عیسی علیه السلام در نامه های پولس، بشر معرفی نشده است بلکه خداوندی است که برای آمرزش گناهان بشر از آسمان به زمین نزول کرده است؛ بنابراین نیازی به تاریخ و نسب ندارد.
و این در حالی است که در اناجیل متی و لوقا برای حضرت عیسی علیه السلام شجره نامه ای ذکر شده است. در شجره نامه ای که لوقا ذکر می کند نسبت حضرت عیسی علیه السلام را تا حضرت آدم ابوالبشر بیان می کند. قابل ذکر است که این شجره نامه اگر درست هم باشد شجره نامه یوسف، که به زعم مسیحیان شوهر مریم علیها السلام است می باشد، نه شجره نامه عیسی زیرا مسیحیان معتقدند که عیسی از روح القدس است نه از یوسف
هدف مسیحیان از ذکر شجره نامه دو مطلب زیر است:
نسب آن حضرت را به داود برسانند تا پیش گویی عهد عتیق را در مورد منجی و مصلحی که از نسل داود خواهد آمد بر حضرت عیسی تطبیق دهند.
نسب را به حضرت اسحق برسانند که بگویند با زنده ماندن اسحق مصلح جهانی از نسل او بوجود می آید در حالی که این شجره نامه مربوط به یوسف شوهر مریم است.
به طور کلی این تعارض وجود دارد که بالاخره آیا عیسی پسر یوسف است یا چنان که در جای دیگر کتاب مقدس به آن تصریح شده عیسی متولد از روح القدس است.
به نظر می رسد با وجود این تعارضات بهتر است مسیحیان معتقد به قدیمی ترین منابع خود که در آن سخنی از اصل و نسب آن حضرت به میان نیامده، اکتفا کنند.
قرآن مجید حضرت عیسی علیه السلام را این گونه معرفی می کند: او از پیامبران بزرگ صاحب شریعت است. خداوند وی را بر بسیاری از پیامبران دیگر برتری بخشیده و آیات و نشانه های روشن و معجزات بسیاری را توسط او نمایان نموده است. او روح الله، کلمه الله و موید به روح القدس است. حضرت عیسی علیه السلام دارای خلقتی استثنایی و معجزه آساست و مانند حضرت آدم به اراده خاص خداوند بدون وجود سبب قریب، متولد شده است. وی قبل از هر چیز خود را عبد و بنده خدایی می داند که او را پیامبر و وجودش را مبارک قرار داده و برای او انجیل را آورده که مایه نور و هدایت است.
بر اساس قرآن کریم سرانجام هنگامی که توطئه ها برای قتل حضرت عیسی علیه السلام شدت گرفت، خداوند او را از شر دشمنانش نجات داد و به سوی خود بالا برد و بدین ترتیب عروج مسیح آغاز شد. حضور مجدد او در میان مردم، گواه نزدیکی «قیامت» خواهد بود.
در مسیحیت برداشت های متفاوتی از شخصیت حضرت عیسی علیه السلام شده است و بسته به نظر نویسندگان اناجیل و نوشته های پولس و سایر نویسندگان عهد جدید و اعتقاد نامه هایی که ارباب کلیسا تصویب کرده، شکل های مختلفی (از بندگی تا خدایی) برای آن حضرت ترسیم می شود، که بدین قرار می توان بر شمرد:
1- عيسی به قدرت خدا (روح القدس) در شکم بانوی مقدسی به نام مریم قرار گرفت و از وی زاده شد (مولود مقدس).
2- عیسی، «بنده خدا» است، همان بندهای که اشعیای نبی در مورد او پیشگویی کرده بود که با وجود بی گناهی، بار گناهان قوم را بر دوش می گیرد و آنان را با تحمل رنج ها، نجات می دهد.
3- رايج ترين لقب حضرت عیسی علیه السلام در اناجیل «پسر انسان» است که یاد آور آن شخصیتی است که دانیال نبی در کتابش از او نام می برد که قبل از روز واپسین خواهد آمد و خداوند داوری و پادشاهی را به او خواهد سپرد.
4- او «مسیح» است همان منجی ای که انبیاء بنی اسرائیل وعده داده بودند برای نجات قوم یهود می آید.
5- عيسى آن «شبان نیکو» است که وظیفه اش ارشاد خلق است او «راه»، «حقیقت» و «زندگی» است؛ راهی است به سوی خدا که حقیقت را به ارمغان آورده و مردم را به زندگی حقیقی رهنمون می کند.
6- او «صورت خدای نادیده» و جلوه بشری خداست. از طریق او با برخی از صفات و کمالات خدا آشنا می شویم.
7- عیسی علیه السلام «پسر خدا» است او چون زمان به کمال رسید، خدا پسر خود را فرستاد که از زن زاییده شد. هدف از این نام گذاری این است که ایمان خود را به ارتباط صمیمانه و استوار عیسی علیه السلام با خدا بیان کنیم و اعلام داریم که پیام ازلی و غیر مخلوق خدا در عیسی ساکن شده است. لقب «پسر خدا» یعنی معرفت متقابل و صمیمانه (عیسی خدا را می شناسد) و وحدت اراده (عیسی چیزی جز اراده خدا را تحقق نمی بخشد.)
8- کلمه خداست: «مسیحیان - بخصوص با استناد به انجیل یوحنا - ایمان دارند که انسانی است که کلمه خدا در او زیست می کند؛ یعنی پیام ازلی که خدای حکیم هر چیز را به وسیله آن آفرید، با تجسم یافتن در عیسای انسان، در میان بشر خیمه خویش را بر افراشت. پیام ازلی با قرار گرفتن در عیسای انسان، به شکل انسانی زیست می کرد که مانند همه مردم برای تحصیل لقمه ای می کوشید، می خورد و می نوشید، دوستان و خویشاوندانی داشت، رنج کشید و مرد. تنها تفاوت عیسی با دیگران این بود که مرتکب هیچ گناهی نشد.»
9- عیسی «خداوند» است؛ یعنی مولایی که قدرت و سلطه دارد. به اعتقاد مسیحیان، هنگامی که خدا، عیسی را از میان مردگان بر انگیخت، این لقب را به او عطا کرد و اشاره به میانجی بودن او بین خدا و بشر و نشستن او بر طرف راست خداوند برای داوری در روز واپسین دارد.
10- نهايتاً شخصیتی که مسیحیت به حضرت عیسی می دهد «اولوهیت» است. در انجیل یوحنا و نوشته های او و رساله های پولس و اعتقاد نامه ها، عیسی «خدا» نامیده می شود: در ازل کلمه بود. کلمه با خدا بود و کلمه خود خدا بود. از ازل کلمه با خدا بود. همه چیز به وسیله او هستی یافت و بدون او چیزی آفریده نشد.
در اعتقاد مسیحیان، پس از حضرت عیسی علیه السلام هیچ شخصیتی از موقعیت و جایگاه حضرت مریم علیها السلام برخوردار نیست. در طول تاریخ، کلیسا کوشیده است با توصیفاتی هم چون بکارت و پاکی و معراج حضرت مریم علیها السلام چهره ممتاز این بانوی مقدس را محفوظ بدارد.
اما آن چه از خود اناجیل در مورد این شخصیت قابل برداشت است با آن چه از تعالیم ارباب کلیسا دست می دهد، تا حدودی تفاوت دارد.
آیاتی که از کتاب مقدس در مورد حضرت مریم علیها السلام می توان ملاحظه نمود زیاد نیستند و اصولا آن بانو در کتاب مقدس حضوری کم رنگ دارند.
اما چگونه این آبستنی، چهرهای استثنائی از حضرت مریم علیها السلام ارائه می کند نویسندگان مسیحی چنین پاسخ می دهند: تولد خداوند مجسم از یک دوشیزه، پیشنهادی از ناحیه فرشته خدا بود که مریم علیها السلام می توانست آن را نپذیرد، اما وی با اطمینان کامل به محبت خدا و اشتیاقش برای پذیرش ننگ اجتماعی، که به خاطر تولد کودک بدون ازدواج، به او نسبت داده می شد، نقش بزرگی در نجات بشریت ایفا کرد.
به گفته کتاب مقدس، حضرت مریم علیها السلام در عقد شخصی به نام یوسف بود. اما قبل از آمیزش با همسر خود، او را از «روح القدس» حامله شد و تا زمان تولد حضرت عیسی علیه السلام با وی هم بستر نشد.
از عبارت فوق بر می آید که حضرت مریم علیها السلام پس از تولد حضرت عیسی علیه السلام به نکاح يوسف درآمد؛ بنابراین باکره بودن حضرت مریم، تنها تا زمان تولد حضرت عیسی علیه السلام است ضمن این که کتاب مقدس، به وجود خواهران و برادرانی برای حضرت عیسی اشاره کرده است.
پروتستان ها که کتاب مقدس را بر سنت کلیسایی مقدم می دارند، معتقد به دوشیزگی حضرت مریم علیها السلام تا زمان تولد حضرت عیسی هستند و وجود چهار پسر و چندین دختر را برای حضرت مریم ذکر کرده اند.
با وجودی که مسیحیان معتقد به آموزه «گناه ذاتی» هستند و تمام انسان ها را تا زمانی که غسل «تعمید» انجام نداده باشند، گناهکار می شناسد، در مورد حضرت عیسی و مریم علیهما السلام استثنا قائل شده اند و حکم به طهارت و پاکی آن دو می کنند؛ با این تفاوت که در مورد حضرت عیسی قائل به پاکی اولی و ذاتی هستند، اما در مورد حضرت مریم این سؤال وجود دارد که از چه زمان وی از گناه مبرا شده است؟ نویسنده ای مسیحی می نویسد: آنسلم (1033-1109م) بر این باور بود که مریم با گناه اولیه به دنیا آمده است. برخی، از جمله آکوئیناس (1225-1274م) معتقد بود که
وقتی نطفه مریم بسته شد گناه اولیه در او وجود داشت، اما پیش از آن که به دنیا آید از هر گناهی تطهیر شد؛ و بالاخره داتز اسکوتوس (1265 - 1308م) این نظر را مطرح کرد که لقاح حضرت مریم «لقاح مطهر» بوده است... استدلال وی بر این اساس بود که محفوظ نگه داشتن وی از گناه اولیه، از تطهیر کردن او از این گناه، عملی کامل تر محسوب می شود. از دید او، عیسی مسیح به عنوان نجات دهنده کامل باید کسی را به کامل ترین طریق ممکن نجات بخشد و برای چنین نجاتی چه کسی را مناسب تر از مادر او می توان یافت؟
حضرت مریم علیها السلام اکنون کجاست؟ آیا او هم چون فرزندش زنده و در آسمان ها است یا در دل خاک آرمیده است؟
اناجیل در این باره چیزی نمی گوید. تنها نکته ای که از اناجیل استفاده می شود این است که مریم علیها السلام در زمان مصلوب شدن عیسی علیه السلام در کنار وی حضور داشته است.
پیش تر پروتستان ها معراج حضرت مریم را مردود یا دست کم بدون دلیل می دانند؛ ولی کاتولیک ها بر این باورند که حضرت مریم علیها السلام به آسمان رفته است.
تنها زنی که در قرآن نامش به صراحت ذکر شده حضرت مریم علیها السلام است. نام ایشان 43 بار در قرآن ذکر شده است افزون بر این که سوره نوزدهم قرآن به نام وی و نیز سوره سوم قرآن به نام آل عمران که خانواده اویند نام گذاری شده است و این در حالی است که در انجیل بخشی به نام این بانو وجود ندارد.
قرآن مجید ویژگی های بسیار ارزشمندی برای حضرت مریم علیه السلام ذکر می کند: او دختر پیامبری به نام عمران است و تحت تکفل حضرت زکریا بزرگ شده است و مادرش بنا بر نذری که داشت او را محرر ساخت است.
از دید قرآن، حضرت مریم علیها السلام در محراب عبادت از ارزاق شگفت انگیز الهی بهره مند می شده است.
در جای دیگر، قرآن مجید، حضرت مریم علیها السلام را به گونه ای منحصر به فرد توصیف نموده است: «و آن گاه که فرشتگان گفتند: ای مریم! همانا خداوند تو را برگزید و پاکیزه گردانید و بر زنان جهان برتری بخشید. ای مریم! فرمان بردار پروردگارت باش و همراه نماز گزاران سجده و ركوع كن»
چنان که ملاحظه می شود، قرآن مجید، چهره ای به مراتب برتر و والاتر نسبت به اناجیل از حضرت مریم علیها السلام نمایان می سازد؛ او را زنی برگزیده و پاک و ممتاز معرفی می کند و در پی این پاکی و عصمت است که فرشته خدا بر او نازل می شود تا به او فرزندی پاک سیرت بخشد؛ روح در او دمیده می شود و از خداوند معجزات بسیار می بیند.
در نهایت خداوند، حضرت مریم علیها السلام را الگویی برای همه کسانی که ایمان آورده اند معرفی می کند. مریم مقدس که قرآن از آن یاد می کند بسیار مقدس تر و والا مقام تر از مریمی است که
در اناجیل از آن سخن رانده شده است. از این میان توجه خاص قرآن کریم به مقام زن نباید مورد غفلت قرار گیرد.
قرآن مجید، نصاری را متهم به پرستش حضرت مریم علیها السلام کرده و این اقدام آنان را نکوهیده است.
ممکن است یک مسیحی این اتهام را نپذیرد و پرستش حضرت مریم را انکار کند و نسبت دادن اعتقاد به الوهیت مریم به مسیحیان را نسبتی ناروا بداند، به خصوص که مریم مقدس یکی از شخصیت های سه گانه تثلیث نیست.
استاد طباطبائی به عنوان یک مفسر قرآن، این مسئله را بررسی و با توجه به سخنان دانشمندان مسیحی اثبات می کند که این نکته قرآنی کاملاً مقرون به صحت است.
تونی لین نیز به پرستش حضرت مریم علیها السلام در برخی از شهرهای اروپایی اشاره می کند: در قرن شانزدهم میلادی برخی از شهرهای اروپایی به پرستش مریم باکره مشهور بودند، که می توان به شهر «اینسیدلن» اشاره کرد.
در این باره ذکر نکته ای که برخی از نویسندگان اسلامی بدان اشاره کرده اند، بسیار مفید است: به نظر می رسد، آن چه مورد نظر قرآن است، پرستش عملی حضرت مریم است، نه اعتقاد به الوهیت وی. قرآن کریم در مواردی از پرستش عملی و احترام فوق العاده در حد احترام به خداوند، به الوهیت تعبیر کرده است؛ چنین تعبیری را در تشریح دنیا گرایی گروهی از مردم هم می توان یافت: آیا ندیده ای کسی را که هوس خویش را «معبود» خود قرار داده است.
با این توضیح می توان ادعا کرد که در حال حاضر نیز بسیاری از مسیحیان، مریم را در مقام مادر خداوند می پرستند و در مقابل تصویر و مجسمه او به عبادت می پردازند.
در خاتمه این بخش توجه به این نکته خالی از لطف نیست که می توان از جایگاه ویژه حضرت مریم علیها السلام در میان مسلمانان و مسیحیان به نتیجه ای راهبردی رسید و آن این که، بر خلاف حضرت عیسی علیها السلام که در عین برخورداری از مقامی والا در میان پیروان دو آیین، به محور اختلافات اساسی دو مذهب در آموزه تثلیث و تجسیم بدل شده است مریم علیها السلام شخصیتی است که می تواند محور تفاهم و گفتگوی سازنده میان پیروان اسلام و مسیحیت باشد.
کتاب مقدس، عنوان مجموعه ای از نوشته های کوچک و بزرگ است که مسیحیان همه و یهودیان بخشی از آن را، کتاب آسمانی و الهی خود می دانند، عنوان معروف این مجموعه در زبان انگلیسی و بیشتر زبان های اروپایی «بایبل» به معنای کتاب ها گرفته شده است.
در زبان های فارسی و عربی عنوان عهدین نیز برای این کتاب به کار می رود. عنوان مذکور به این اعتقاد مسیحیان اشاره دارد که خداوند دو عهد و پیمان با انسان بسته است: یکی «عهد قدیم»
که در آن خداوند از انسان پیمان گرفته است که بر شریعت الهی گردن نهد و دیگری «عهد جدید» که پیمان بر سر محبت خدا و عیسی مسیح است.
متناظر با این تقسیم، کتاب های مربوط به دوره اول را عهد قدیم و کتاب های مربوط به دوره دوم را عهد جدید می خوانند و هر دو قسمت از نظر مسیحیان مقدس و معتبر است، لکن یهودیان معتقدند که خدا تنها یک پیمان با انسان بسته و آن همان پیمان شریعت است و بر این اساس تنها بخش عهد قدیم را که عهد می نامند قبول دارند.
این بخش از کتاب مقدس که قریب سه چهارم کل کتاب می باشد مشتمل بر 39 یا 46 کتاب است.
طبق نسخه 46 کتابی که مورد پذیرش اکثر مسیحیان است. عهد قدیم به سه بخش تقسیم می گردد:
بخش اول: اسفار پنجگانه تورات و کتب تاریخی دیگر
بخش دوم: کتب حکمت، شعر و مناجات
بخش سوم: کتب انبیا و پیش گویی های آن ها
هر چند باور عمومی یهودیان و مسیحیان این است که تورات فعلی نوشته و یا کتاب آسمانی حضرت موسی علیه السلام است، اما کسانی در گذشته و حال انتساب تورات موجود به حضرت موسی علیها السلام را قاطعانه رد کرده و به اثبات این نظریه پرداخته اند که تورات موجود در قرون پس از آن حضرت نوشته شده است.
بخش دوم کتاب مقدس، عهد جدید است که تنها مسیحیان آن را قبول دارند. عهد جدید به زبان یونانی نوشته شده است، در حالی که حضرت عیسی علیه السلام و حواریون او به زبان آرامی (لهجه ای از زبان عبری) سخن می گفتند. علت این امر آن است که با کشور گشایی اسکندر و ایجاد یک امپراطوری بزرگ، زبان یونانی در بسیاری از مناطق تبلیغ شد؛ به گونه ای که بسیاری از مردم با این زبان آشنایی یافتند. هنگامی که رسولان مسیحی برای مردم منطقه دریای مدیترانه و اطراف آن سخن می گفتند یا می نوشتند؛ طبیعی بود که از زبان مشترک (یونانی) استفاده کنند.
عهد جديد به طور کلی به 4 بخش تقسیم می شود:
1- زندگی نامه و سخنان حضرت عیسی علیه السلام: این بخش مشتمل بر 4 انجیل است که گفته می شود «متی»، «مرقس»، «لوقا»، «یوحنا» آن ها را نوشته اند.
سه انجیل نخست سبکی یکسان دارند و مطالب مندرج در آن ها هماهنگ اند و با فرهنگ یهودی اختلاف چندانی ندارند؛ اما انجیل چهارم (یوحنا) از نظر مطالب با اناجیل دیگر متفاوت است و با فرهنگ یهودی سازگاری ندارد و در آن الوهيت حضرت عیسی مطرح شده است. سه انجیل اول را اناجیل هم نوا یا هم دید می نامند.
2- تبلیغات و مسافرت های تبلیغی مبلغان مسیحی: در این بخش کتاب «اعمال رسولان» وجود دارد که اقدامات حواریون و دیگر مسیحیان، مخصوصاً پولس را بیان می کند.
3- نامه ها: رسولان نامه هایی به شهرها و افراد گوناگون نگاشته اند که 21 عدد از آن ها در مجموعه عهد جدید آورده شده اند. سیزده یا چهارده نامه از پولس، سه نامه از یوحنا، دو نامه از پطرس و یک نامه از یعقوب و یهودا وجود دارد.
4- رؤیا و مکاشفه: در این بخش تنها کتاب «مکاشفه یوحنا» قرار دارد که کتاب سری و رمزی است و حوادث آینده را پیش گویی می کند.
مسیحیان معتقدند که آیینشان بر اساس کتاب مقدس استوار است که نویسندگان آن گرچه انسان های معمولی اند، ولی اولا با هدایت روح القدس دست به قلم برده اند؛ ثانیا تایید آبای کلیسا و فتوای آنان مبنی بر اعتبار کتاب مقدس پشتوانه آنان است.
از سوی دیگر ملاحظه می شود برای کسی که در پی حق و حقیقت باشد اثبات حجیت کتاب مقدس به استناد دو امر فوق قابل پذیرش نیست، زیرا هدایت روح القدس و ارزش تایید آبای کلیسا خود مستند به کتاب مقدس اند و روشن است که برای اثبات اعتبار کتاب مقدس به خود آن نمی توان تمسک نمود.
از طرف دیگر،
اشکالات فراوان در محتوا،
وجود اصولی که با عقل و منطق ستیزه دارد،
وجود پیش گویی هایی که محقق نشدند،
مطالبی که با دیگر کتب آسمانی تضاد دارند و...
زمینه طرح بحث تحریف را ایجاد می کند.
در پاسخ به پرسش مزبور ابتدا، انگیزه ها، زمینه ها و عوامل تحریف را بررسی می کنیم سپس به طرح دیدگاه صاحب نظران پرداخته، در نهایت تحریف را از منظر قرآن پی می گیریم.
در جمع پیروان هر پیامبری افرادی با انگیزه ها و برداشت های مختلف حضور دارند.
نخبگانی که بر اساس تحلیل آرمانی و در عین حال واقع گرایانه به او می پیوندند.
افراد آرمان گرا و غیر واقع بینی که بر اساس احساسات ایمان می آورند.
گروهی که امواج اجتماعی و یا منافع مادی آنان را به دین می کشاند.
و بالاخره افراد فرصت طلبی که در انتظار کسب موقعیت های اجتماعی اند.
به طور معمول با مرگ یا غیبت آن پیامبر و فروکش کردن شور و هیجان اولیه، گروه فرصت طلب برای نیل به اهداف خود به فعالیت می پردازد و چه بسا از تفسیر و تاویل و در صورت امکان از تغییر الفاظ سخنان مکتوب یا کتاب آن پیامبر، در جهت اهداف خود بهره می جویند.
از سوی دیگر، ادیان الهی به بیان حوادث آینده در قالب پیش گویی ها و بشارت پرداخته اند که
بسیاری از آن ها به زبان رمز و همراه با ذکر قراین و شواهد خاص بوده و طبیعی است که آرمان گرایان احساساتی اکثر بشارات را به زمانهای نزدیک تعبیر کرده، به شوق وقوع آن ها لحظه شماری می کنند که با گذشت زمان و عدم تحقق پیش گویی ها، آنان با بحران عقیدتی مواجه می گردند و زمینه تفسیر و تاویل متون ایجاد می شود.
برخی از پیروان ادیان نیز در برخورد با افکار و اندیشه های رایج، به قصد حمایت از دین و جلب توجه دیگران، ترجیح می دهند آموزه های دینی را به گونه ای تفسیر نمایند که بر اساس آن، مقبولیت دین تضمین گردد در اعتقاد آنان جذب پیروان بیشتر بر حفظ تعالیم و اصول مکتب رجحان دارد.
موفقیت تحریف کنندگان در صورتی است که زمینه های اجتماعی برای فعالیت آنان مهیا باشد. چه در جامعه اسرائیلیان در عهد عتیق و چه در جامعه مسیحیت پس از حضرت عیسی علیه السلام چنین زمینه هایی فراهم بوده است که در ذیل به برخی از آن ها اشاره می شود:
کتابت متون مقدس در میان بنی اسرائیل چندان رایج نبود و بیشتر بر حفظ مطالب به صورت شفاهی اهتمام می شد. در طول تاریخ بارها اورشلیم شاهد حمله ویرانگر متجاوزان و از بین رفتن اماکن و متون مقدس یهودی بوده است.
در میان مسیحیان نیز تا پایان قرون وسطی کتابت رواج چندانی نداشت و تعالیم اساسی کتاب مقدس به صورت شفاهی، سینه به سینه نقل می شد که طبعاً نمی توانست دقیق باشد.
تا قرن پانزدهم میلادی تنها روحانیون، مجاز به مطالعه کتاب مقدس بودند و استفاده از کتب دینی چندان شایع نبود. پس از اصلاحات پروتستانی در قرن شانزدهم، مردم عادی نیز مجاز به مطالعه این کتاب شدند. در کلیسای کاتولیک از نیمه دوم قرن بیستم، در شورای واتیکان دوم، به غیر روحانیون توصیه شد که کتاب مقدس را مطالعه کنند.
بر اساس گزارش عهد عتیق، در میان بنی اسرائیل پیامبران دروغین فراوان بودند و بسیاری از آنان نوشته های خود را به نام وحی و الهام به مردم ارائه می کردند.
در عهد جدید هم به کسانی بر می خوریم که با ادعای رسالت از جانب عیسی علیه السلام و حواریون وی و با ادعای برخورداری از هدایت های روح القدس، به نشر عقاید خود به نام عقاید راستین و ارتدکسی مسیحیت می پرداختند. از نگاه بسیاری از دین پژوهان، پولس که مهم ترین شخصیت در شکل گیری الهیات مسیحی است، از این افراد است.
جایگاه ویژه روحانیت در تفسیر و تبلیغ دین، آنان را در موقعیتی ممتاز و تاثیر گذار قرار داده است. اگر به موازات این نقش، دستگاه های نظارتی درون سازمانی و یا مراقبت های مردمی وجود
نداشته باشد، رفته رفته منصب روحانیت به ابزاری برای کسب موقعیت اجتماعی و انحراف فرهنگی تبدیل می شود.
قرآن کریم اعتماد بی قید و شرط مسیحیان به دانشمندان دینی را نکوهش می کند:
اتَّخَذوا أَحبارهُم وَ رهبانهم أرباباً مِن دونِ الله اینان راهبان و دانشمندان خود را به جای خدا رب خود قرار داده اند.
تجربه تاریخی نشان داده است که اغلب حاکمان به منافع حکومتی خود بیش از مصالح اجتماعی اندیشیده اند و آن گاه که در کنار صاحبان مناصب دینی قرار گرفته اند و در حد امکان از آن بهره برده اند و یا به معامله با آنان پرداخته اند. آموزه های کتاب مقدس، به ویژه تعالیم پولس، حاکمان را نسبت به مردم در موضع برتر و مردم را سرسپرده آنان معرفی می کند.
اعتبار کتاب مقدس مسیحیان همواره مورد انتقاد اندیشمندان قرار داشته اما از قرن نوزدهم میلادی، مباحث انتقادی مربوط به کتاب مقدس وارد مرحله جدیدی شده است: «بولتمان» (1884- 1976) که بزرگ ترین متخصص عهد جدید در قرن بیستم لقب یافته است در اثر مهم خود، «تاریخ سنت هم نظر»، به ارزیابی کتاب مقدس مسیحیان می پردازد. از نظر او بسیاری از سخنان مکتوب عیسی علیه السلام گفته های خود او نیست بلکه محصول حیات جوامع مسیحی اولیه است.
«آدلف فون هارتاک» مورخ توانای قرن نوزدهم و بزرگ ترین متخصص آثار پدران در عصر خود، در مجموعه سه جلدی تاریخ اصول ایمان، این باور را مطرح کرد که انجیل تحت تاثیر فلسفه یونان تغییر یافته است. وی در پی آن بود که تاریخ فرایند یونانی شدن مسیحیت را نشان دهد. از نظر او، مذهب ساده عیسی علیه السلام به ویژه به واسطه تعالیم پولس، به مذهبی در مورد عیسی علیه السلام تغییر یافته و به اصل ایمانی تجسم خدای پدر تبدیل شده است.
ذیلا به برخی از مصادیق تحریف اشاره می شود.
1- در سفر «پیدایش» می خوانیم: بعد از این ایام که خدا ابراهیم علیه السلام را امتحان کرد، به او گفت: ای ابراهیم. عرض کرد: لبیک. گفت: «اکنون پسر خود را که یگانه فرزند تو است و او را دوست می داری، یعنی اسحاق را بردار و بر زمین موریا برو و او را در آن جا بر یکی از کوه هایی که به تو نشان می دهم به عنوان هدیه سوختنی قربانی کن.
در این متن که مربوط است به جریان ذبح کردن یکی از فرزندان حضرت ابراهیم علیه السلام به دست او، پس از عبارت «یگانه فرزند»، عبارت «یعنی اسحاق» قرار گرفته است. در حالی که عبارت صریح عهد عتيق، وعده تولد اسحاق را سیزده سال پس از تولد اسماعیل می داند. یعنی اسماعیل تا چهارده سالگی تنها فرزند ابراهیم است. پس به نظر می رسد در این جا تحریفی صورت گرفته باشد و شاید عبارت «یعنی اسحاق» بعداً به متن عهد عتیق اضافه شده باشد.
2- انجيل متى، عیسی علیه السلام را از فرزندان سلیمان بن داود علیه السلام می داند در حالی که وی در انجیل لوقا فرزند ناتان بن داود معرفی شده است.
3- در انجیل متی، عیسی علیه السلام اعلام می کند که پس از مصلوب شدن سه شبانه روز در زمین مدفون خواهد ماند: زیرا هم چنان که یونس سه شبانه روز در شکم ماهی ماند، پسر انسان نیز سه شبانه روز در شکم زمین خواهد بود.
در حالی که اناجیل دیگر مدت فوت او را از غروب جمعه تا قبل از سپیده یکشنبه، یعنی حداکثر یک روز و دو شب می دانند.
4- انجیل متی در توضیح علت سکونت عیسی علیه السلام در «ناصره» می نویسد: آمده در بلندی مسمی به ناصره ساکن شد تا آن چه به زبان انبیا گفته شده بود تمام شود که: «به ناصری خوانده خواهد شد» این در حالی است که هیچ یک از کتب انبیا در بر دارنده چنین بشارتی نیست.
5- انجیل متی بشارت کتاب اشعیا در مورد «تولد فرزندی از باکره» را بر تولد عیسی علیه السلام از مریم عليها السلام منطبق کرده است: و این همه برای آن واقع شد تا کلامی که خداوند به زبان نبی گفته بود تمام گردد که اینک باکره آبستن شده پسری خواهد زایید و نام او را «عمانوئیل» خواهند خواند...
در حالی که با دقت در داستان بشارت تولد «عمانوئیل» معلوم می گردد که این بشارت مربوط به واقعه ای است که شش قرن قبل از تولد عیسی علیه السلام به وقوع پیوسته و تمام شده و آن بشارت در آن زمان به فعلیت رسیده است.
تحریف ممکن است به صورت لفظی، معنوی، جعل، کتمان حق و آمیختن حق و باطل انجام پذیرد بررسی مفصل آیاتی که در آن ها از تحریف سخن به میان آمده مجال واسعی را می طلبد اما در این جا به صورت مختصر به برخی آیات اشاره می شود:
1- در برخی آیات خداوند یهود را به تحریف سخنان خدا و یا پیچاندن زبان خود به قصد طعنه زدن به دین متهم می کند که گویا مراد از تحریف در این جا، اعمال زشت یهود در تمسخر قرآن و مسلمانان در مقطعی خاص است.
2- در برخی دیگر از آیات، به نگارش کتب توسط نویسندگان بشری و انتساب آن به خدا اشاره شده است که اصطلاحاً جعل نامیده می شود و یک تحریف کلی محسوب می گردد.
پس وای بر آنان که با دست های خود کتاب می نویسند سپس می گویند: این از جانب خداست، تا بدان بهای ناچیزی به دست آوردند.
3- در برخی آیات مسئله کتمان حق توسط اهل کتاب مطرح شده است: کسانی که به ایشان کتاب دادیم، همان گونه که پسران خود را می شناسند، او [حضرت محمد صلى الله عليه وآله و سلم] را می شناسند و مسلما گروهی از ایشان حقیقت را نهفته می دارند و خودشان هم می دانند.
4- در برخی آیات، اهل کتاب به خلط حق و باطل متهم شده اند: ای اهل کتاب! چرا حق را با باطل می آمیزید و به هم مشتبه می سازید و حقیقت را پوشیده می دارید در حالی که می دانید.
آیه فوق می تواند اشاره به نفوذ افکار انحرافی مانند تثلیث و قول به پسر خدا بودن و الوهیت
1- اشاره
2- مختصری از زندگانی امام حسن علیه السلام
3- وقایع زمان امام حسن مجتبی علیه السلام
4- شخصیت معاویه
5- معنا و مفهوم امام و حجت خدا
6 -دیدگاه اسلام در برابر صلح یا جنگ
7- مناظرات و مکاتبات قبل از صلح
8- اوضاع زمان امام حسن علیه السلام
9- دلایل پذیرش صلح
10- متن صلح نامه
11- قوانین صلح
12- مقایسه شرایط امام حسن علیه السلام با امام حسین علیه السلام
13- نتیجه
14- چکیده مطلب
15- فهرست منابع و مآخذ
عیسی باشد که به مسیحیت راه یافته و در کتاب مقدس احیانا مطرح گردیده است.
با توجه به مطالب یاد شده به روشنی به این واقعیت نزدیک می شویم که اناجیل مطرح به علل مختلف نمی تواند همان انجیل مقدماتی که از آسمان نازل شده باشد؛ تعارضات کتاب مقدس مسیحیان تحریف شخصیت حضرت مسیح علیه السلام از مخلوق به مولود و ورود خرافات بی اساس و... این مطلب را تأیید می کند.
در ادامه این سلسله مقالات به بررسی بیشتر این موارد پرداخته خواهد شد.
ان شاء الله تعالی ادامه دارد
1 - مسیحیت، سید محمد ادیب آل علی، سپهر قم، چاپ اول 58، انتشارات مرکز مدیریت حوزه علمیه قم.
2- نگاهی به مسیحیت و پاسخ به شبهات، علی اصغر رضوانی، پاسدار اسلام، چاپ اول 58، انتشارات مسجد مقدس جمكران.
یکی از مسائل سؤال بر انگیز تاریخ اسلام، مسئله صلح امام حسن مجتبی علیه السلام با شخصی مثل معاويه بن ابی سفیان است.
گرچه برای کسانی که با معنای امام و مقام معصوم آشنایند طرح این گونه سؤالات از اساس بی مورد است؛ ولی برای عده ای ورود در این مسئله و بیان حقایق آن خالی از فایده نیست.
در این خصوص قبل از هر چیز لازم است نگاهی به شخصیت و زندگانی امام مجتبی علیه السلام افکنده و از آن رهگذر صلح امام علیه السلام را مورد توجه قرار دهیم.
حرکت دادن قلم در وصف شخصیتی که همه خوبی ها را در حد کمال از خدای خود دریافت نموده بسیار سخت است و مجال واسعی می طلبد در این مختصر تنها به دو فضیلت اساسی و ریشه ای یعنی علم وجود امام اشاره ای خواهیم نمود و آن گاه نگاهی گذرا به شجاعت مثال زدنی امام خواهیم داشت تا با ظرفیت بهتری بتوان مسئله صلح امام علیه السلام را با معاویه مورد توجه قرار داد.
در دین اسلام، هر مسلمانی، مسئولیت سنگینی در برابر مستمندان و تهیدستان اجتماع به عهده دارد و به حکم پیوندهای عمیق معنوی و رشته های برادری دینی که در میان مؤمنین بر قرار است. باید همواره در تأمین نیازمندی های محرومان اجتماع کوشا باشد. پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و پیشوایان دینی ما، نه تنها سفارش های مؤکدی در این زمینه نموده اند، بلکه هر کدام در عصر خود، نمونه برجسته ای از انسان دوستی و ضعیف نوازی بودند.
پیشوای دوم، نه تنها از نظر علم، تقوی، زهد و عبادت، مقامی برگزیده و ممتاز داشتند، بلکه از لحاظ بذل و بخشش و دستگیری از بیچارگان و درماندگان نیز در عصر خود مشهور خاص و عام بودند. وجود گرامی آن حضرت آرام بخش دل های دردمند، پناهگاه مستمندان و تهیدستان و نقطه امید درماندگان بود. هیچ فقیری از در خانه آن حضرت دست خالی بر نمی گشت. هیچ آزرده دلی شرح پریشانی خود را نزد آن بزرگوار بازگو نمی کرد، جز آن که مرهمی بر دل آزرده او نهاده می شد. گاه پیش از آن که مستمندی اظهار احتیاج کند و عرق شرم بریزد، احتیاج او را برطرف می ساخت و اجازه نمی داد رنج و مذلت سؤال را بر خود هموار سازد. عظمت و بزرگواری امام مجتبی علیه السلام چنان چشمگیر است که برخی از عامّه به آن اذعان دارند.
«سیوطی» در تاریخ خود می نویسد: «حسن بن علی» دارای امتیازات اخلاقی و فضائل انسانی فراوان بود، او شخصیتی بزرگوار، بردبار، باوقار، متین، سخی و بخشنده و مورد ستایش مردم بود.
امام حسن علیه السلام گاهی مبالغ قابل توجهی پول را، یک جا به مستمندان می بخشیدند، به طوری که مایه شگفت واقع می شد، نکته قابل توجه یک چنین بخشش چشمگیر این است که حضرت مجتبی علیه السلام با این کار برای همیشه شخص فقیر را بی نیاز می ساخت و او می توانست با این مبلغ،
تمام احتیاجات خود را برطرف نموده و زندگی آبرومندانه ای تشکیل بدهد و احیاناً سرمایه ای برای خود تهیه نماید. امام روا نمی دید مبلغ ناچیزی که خرج یک روز فقیر را بسختی تأمین می کند، به وی داده شود و در نتیجه او ناگزیر گردد برای تامین روزی، هر روز دست احتیاج به سوی این و آن دراز کند.
روزی عثمان در مسجد نشسته بود؛ مرد فقیری از او کمک مالی خواست. عثمان پنج درهم به وی داد مرد فقیر گفت: مرا نزد کسی راهنمایی کن که کمک بیشتری به من کند. عثمان به طرف امام حسن و امام حسین علیهما السلام و عبدالله جعفر، که در گوشه ای از مسجد نشسته بودند، اشاره کرد و گفت: نزد این چند نفر جوان که در آن جا نشسته اند برو و از آن ها کمک بخواه. وی پیش آن ها رفت و اظهار مطلب کرد. حضرت مجتبی علیه السلام فرمودند: از دیگران کمک مالی خواستن، تنها در سه مورد رواست، دیه ای (خون بها) به گردن انسان باشد و از پرداخت آن بکلی عاجز گردد، یا بدهی کمر شکن داشته باشد و از عهده پرداخت آن برنیاید و یا فقیر و درمانده گردد و دستش به جایی نرسد. آیا کدام یک از این ها برای تو پیش آمده است؟
گفت: اتفاقاً گرفتاری من یکی از همین سه چیز است. حضرت مجتبی علیه السلام پنجاه دینار به وی داد. سپس حسین بن علی علیه السلام چهل و نه دینار و عبدالله بن جعفر چهل و هشت دینار به وی دادند.
فقیر موقع بازگشت، از کنار عثمان گذشت. عثمان گفت: چه کردی؟ جواب داد: از تو پول خواستم تو هم دادی، ولی هیچ نپرسیدی پول را برای چه منظوری می خواهم؟ اما وقتی پیش آن سه نفر رفتم یکی از آن ها (حسن بن علی) در مورد مصرف پول از من سوال کرد و من جواب دادم و آن گاه هر کدام این مقدار به من عطا کردند.
عثمان گفت: این خاندان، کانون علم و حکمت و سرچشمه نیکی و فضیلتند، نظیر آن ها را کی توان یافت؟
حسن بن علی علیه السلام تمامی توان خویش را در راه انجام امور نیک و خداپسندانه، به کار می گرفت و اموال فراوانی در راه خدا می بخشید. مورخان و دانشمندان در شرح زندگانی پرافتخار حضرت، بخشش بی سابقه و انفاق بسیار بزرگ و بی نظیر ثبت کرده اند که در تاریخچه زندگانی هیچ کدام از بزرگان به چشم نمی خورد و نشانه دیگری از عظمت نفس و بی اعتنایی آن حضرت به مظاهر فریبنده دنیا است. در روایات این گونه بیان شده است:
«حضرت مجتبی علیه السلام در طول عمر خود سه بار ثروت خود را به دو نیم تقسیم کرده، نصف آن را برای خود نگه داشت و نصف دیگر را در راه خدا بخشید.»
امام حسن علیه السلام به شهادت تاریخ، فردی شجاع و با شهامت بودند و هرگز ترس و بیم در وجود ایشان راه نداشت. آن حضرت در راه پیشرفت اسلام از هیچ گونه جانبازی دریغ نمی ورزیدند و
همواره آماده مجاهدت در راه خدا بودند. حضور مؤثر امام علیه السلام در دو جنگ جمل و صفین نمونه ای از شجاعت و رشادت آن امام همام است.
امام مجتبی علیه السلام در جنگ جمل، در رکاب پدر خود امیرمؤمنان علی علیه السلام در خط مقدم جبهه می جنگیدند و از یاران دلاور و شجاع على علیه السلام سبقت می گرفتند و بر قلب سپاه دشمن حملات سختی داشتند.
آن بزرگوار در جنگ صفین نیز، در بسیج عمومی نیروها و گسیل داشتن ارتش امیر مؤمنان علی علیه السلام برای جنگ با سپاه معاویه، نقش مهمی به عهده داشتند.
در دوران خانه نشینی امیر المؤمنین علیه السلام صدمات غیر قابل جبرانی به پیکره اسلام وارد شد و دوران پر رنج و محنت آوری برای اهل بیت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بود. اما این مسأله سبب انزوای کامل اهل بیت علیهم السلام از جامعه و بی تفاوتی آنان نسبت به جامعه خود نمی شد بلکه آن ها فعالیت های ارزنده ای از خود نشان می دادند. در این میان امام مجتبی علیه السلام نیز سهم عمده ای بر دوش داشتند. بسیج مردم برای شرکت در جنگ جمل و حضور در آن بسیج مردم برای شرکت در جنگ صفین و حضور در آن و فرماندهی نظامی سخنگوی امام علی علیه السلام در ماجرای حکمیت، جانشین فرهنگی امام علی علیه السلام امام جمعه موقت کوفه، قضاوت به جای امام علی علیه السلام از جمله فعالیت های فرهنگی امام حسن علیه السلام قبل از امامت بوده است.
پس از آن که حضرت علی علیه السلام در محراب عبادت خون خویش را به پای درخت توحید نثار کردند امام مجتبی علیه السلام غمگین در سوگ اسوه صبر و بردباری، برفراز منبر رفتند و بعد از حمد و سپاس خداوند در فرازی از سخنانشان فرمودند:
... لَقَدْ قَبَضَ فِي هَذِهِ اللَّيْلَةِ رَجُلٌ لَمْ يُسْبِقْهُ الْأَوَّلُونَ بِعَمَلٍ وَلَا يَدْرِكُهُ الْآخِرُونَ بِعَمَلٍ... «هر آینه در این شب مردی از دنیا رفت که کسی از پیشینیان در عمل از او پیشی نگرفت و آیندگان هم در عمل به او نخواهند رسید.»
امام مجتبی علیه السلام در سال چهلم هجرت و در سن 37 سالگی با مردم بیعت کردند و با آن ها شرط کرده که: با هر که من صلح کنم شما هم صلح کنید، با هر که من جنگ کنم شما هم جنگ کنید و آن ها قبول کردند. در ضمن امام علیه السلام نامه ای به معاویه نوشتند و او را دعوت به بیعت کردند و متذکر شدند که اگر در امر اداره جامعه اخلال کند و جاسوس بگمارد با قاطعیت برخورد خواهند کرد و در مورد دستگیری و اعدام دو جاسوس وی به او هشدار دادند. مهم ترین چالشی که امام حسن علیه السلام در طول دوره امامت و بلکه حیات خود با آن رو به رو شدند، مسأله نفوذ اموی ها در حاکمیت دینی دوره های قبل و بروز آثار آن در این دوره است. نفوذی که از زمان رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم شروع و در خلافت عثمان به اوج خود رسید.
مهم ترین و حساس ترین بخش زندگانی امام مجتبی علیه السلام که مورد بحث و گفتگوی فراوان واقع شده و موجب خرده گیری دوستان کوته بین و دشمنان مغرض یا بی اطلاع گردیده است، ماجرای صلح آن حضرت با شخصی چون معاویه و کناره گیری اجباری ایشان از صحنه خلافت و حکومت اسلامی است. چند روز بعد از امضای قرارداد صلح امام حسن علیه السلام با مردم کوفه وداع کردند و رهسپار مدینه شدند.
برای بررسی جریان صلح امام حسن علیه السلام با شخصی چون معاویه لازم است به دو مطلب اشاره
گردد:
1- شخصیت معاویه
2- معنا و مفهوم امام
از این رهگذر به تحلیل صحیحی درباره این واقعه تاریخی می پردازیم.
معاویه در سایه حکومت 20 ساله خود بر شام توانست پایگاهی استوار و تقریباً ثابت برای خودش فراهم کند و از طریق رشوه های بی شمار مردم آن دیار را با خود همراه و همیار کند و با دسیسه های عمروعاص و دیگر یاران خود، یکی یکی بر مخالفین خود غالب شد و آنان را از پیش پای خود برداشت و مع الاسف بر اساس این کارها موقعیت او در شام، در میان مسلمانان بالا رفت تا حدی که در شام، به تنها صحابی نامدار پیامبر صلی الله علیه و آله معروف شد. در سایه حکومت او، بنی امیه و باند آن ها رو به رشد نهاد و با بنی هاشم مقابله نمود و تدریجاً با گذشت زمان توانست اکثر افراد و به تعبیر دیگر توده مردم را با روش های شیطنت انگیز خود فریب دهد و خواص افراد را با بذل و بخشش حساب بیت المال مسلمین و هم چنین با سپردن پست های حکومتی، به سوی خود جذب کند و موقعی که از لحاظ پایه های حکومت، خود را استوار و تثبیت شده یافت؛ شروع به دست بردن در احکام دین نمود و با تحریف آن و جعل احادیثی درباره خود و خلفای سه گانه، مردم را به سوی دین وارونه، سوق داد. لذا این باند خطرناک توانست در طی 20 سال با استقلال و بی آن که مورد مؤاخذه قرار گیرد، به زندگی خود ادامه دهد و با به شهادت رسانیدن یاران با وفای امیرالمؤمنین علیه السلام و امام مجتبی علیه السلام نظیر حجر بن عدی، رشید هجری و... صدای مخالف با خود را قطع نماید.
معنا و مفهوم کلمه امام در شریعت اسلام با توجه به آیات و روایات چیزی جز عصمت نیست و بر همین اساس است که اطاعت از امام و حجت خدا بر همگان واجب است. بنابر این می توان به طور خلاصه گفت امام به معنای واجب الطاعه است.
-- عترت رسول الله صلی الله علیه و آله در آیه تطهیر در قرآن، معصوم و مطهر نام برده شده اند.
إِنَّمَا يُرِيدُ الله لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا بدرستی که جز این نیست که خدا اراده فرمود پلیدی را از شما بر طرف نماید و شما را پاک گرداند.
2- حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند:
الحَسَن وَ الحُسين امامان قاماً أو قعداً حسن و حسین علیهما السلام پیشوا هستند، چه قیام کنند و چه صلح کنند.
امامت، مقام و منزلت انبیا و میراث اوصیاست، امامت، خلافت خدا در روی زمین است. امامت، زمام دین، نظام مسلمانان، صلاح و عزت مؤمنان است، امامت، اساس اسلام رشد یابنده و پایه بلند
آن است که حلال خدا را حلال و حرام خدا را حرام و حدود خدا را اقامه و دین خدا را پاسداری می کند و مردم را با حکمت و اندرزهای نیکو و دلیل های رسا، به راه پروردگار می خواند. امام، چون خورشید تابنده ای است که با نورش، عالم را درخشان می کند
امام، امین خدا در بین خلقش، حجت او در میان بندگانش و خلیفه او در سرزمین هایش است و مردم را به دین خدا دعوت و از حریم او، حراست می کند. امام کسی است که از گناهان، پاک و از عیوب، مبراست. به علم، مخصوص و به حلم، موسوم است. رشته اتصال دین، عزت مسلمانان، مایه خشم منافقان و نابودی کافران است.
امام، در روزگار خویش، یگانه است و هیچ کس به پای او نمی رسد و هیچ عالمی با او برابر نیست. جانشینی برای او یافت نمی شود و نظیر و مانندی برای او نیست. تمام فضایل و نیکی ها را داراست؛ بدون این که آن ها را طلب یا کسب کرده باشد، از جانب خداوند کریم به او عطا شده است.
بنابراین کلمه امام به معنای حجت و جانشین خداست که از هر عیب و نقصی مبرا است. لذا اگر صلح کند و یا جنگ نماید همان صحیح خواهد بود. به این نکته رسول مقدس اسلام تصریح نموده و فرمودند: حسن و حسین علیهما السلام هر دو امامند چه بجنگند و چه صلح کنند. یعنی مرکز سخن، امامت آن ها می باشد و چون امام هستند هر کاری انجام دهند، قطعاً صحیح بوده و کسی را نشاید اعتراض کند و در واقع اعتراض به کارهای اهل بیت علیهم السلام نشناختن معنا و مفهوم امام است.
3- شخصی خدمت حضرت مجتبی علیه السلام می رسد و عرض می کند ای پسر رسول خدا مرا نصیحتی کنید، حضرت وی را این گونه نصیحت نمودند:
اگر ابهت و شخصیت اجتماعی می خواهی بدون این که سلطنتی داشته باشی، لباس ذلت و معصیت را به در آور و لباس اطاعت حق را بپوش. ما عترت رسول الله هستیم که در روایت ثقلین، رسول اکرم صلی الله علیه و آله ما را در کنار قرآن و مبیّن قرآن و پشتوانه اسلام قرار داده است.
إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمْ الثَّقَلَيْنِ: كِتَابَ اللَّهِ وَعِتْرَتِي، لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ من دو چیز گران بها و سنگین در میان شما به امانت می گذارم؛ کتاب خدا و عترتم یعنی اهل بیتم و این دو هرگز از هم جدا نمی شوند تا این که در حوض کوثر بر من وارد شوند.
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا الله وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أَوْلِى الأمْرِ مِنكُمْ ای کسانی که ایمان آورده اید خدا را اطاعت کنید و پیامبر صلی الله علیه و آله و اولیای امر خود را [نیز] اطاعت کنید.
قُل لَّا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبَى بگو به ازای آن [رسالت] پاداشی از شما خواستار نیستم مگر دوستی در باره نزدیکانم.
بعضی مایلند ادعا کنند که خلافت امام حسن علیه السلام با انتخاب و بیعت مسلمین با آن حضرت علیه السلام بود نه به وصیت کسی، حتی پدر ایشان.
روایات زیادی وارد شده است که این فضا را تایید نکرده و به مسئله جانشینی منصوص حضرت حسن ابن على علیه السّلام از سوی امیرالمؤمنین علیه السلام تصریح می کند:
الف- امام حسن علیه السلام در نامه ای به معاویه نوشتند:
وَبَعْدُ، فَإِنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ لَمَّا نَزَلَ بِهِ الْمَوْتُ وَلَانِي هَذَا الْأَمْرُ بَعْدَهُ و بعد (از حمد و سپاس خدا)، آن گاه که امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب در آستانه رحلت بود، امر خلافت را به من سپرد.
ب- هیثم بن عدی گفت: بسیاری از مشایخی که درک کردم، برایم حدیث کردند که علی بن ابی طالب علیه السلام خلافت را به حسن علیه السلام سپرد.
پ- جند بن عبدالله بر علی علیه السلام وارد شد و گفت: یا امیرالمؤمنین! اگر تو را از دست دادیم- خدا کند از دست ندهیم- با حسن علیه السلام بیعت کنیم؟ فرمودند: آری.
ت- به نظر ابوالفرج و دیگران، هنگامی که خبر شهادت امیرالمؤمنین و بیعت مردم با امام حسن عليه السلام به ابوالاسود رسید، برخواست و خطبه خواند؛ از جمله گفت:
و به امانت فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله و فرزند خودش و سلاله و شبیه پیامبر از لحاظ خلق و خوی (صورت و سیرت ) وصیت کرد.
ث - مسعودی معتقد است که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند:
من به خلافت حسن و حسین علیهما السلام سفارش می کنم؛ پس سخن آنان را گوش دهید و فرمانشان را اطاعت کنید.
بسیاری از مؤلفان، سفارش امام علی علیه السلام به خلافت فرزندش، امام حسن علیه السلام را در کتب خود آورده اند.
علاوه بر این، احادیث بسیاری است که امامان را با اسامی آنان ذکر می کند
ج- آن گاه که امیرالمؤمنین علیه السلام رحلت نمودند مردم نزد امام حسن علیه السلام آمده و عرضه داشتند:
تو خلیفه و جانشین پدرت و وصی او هستی.
چ- مسعودی گوید:
گروهی از مردم گفته اند علی علیه السلام به دو فرزندش حسن و حسین علیهما السلام وصیت کرد که هر دو در آیه تطهیر شریک وی بودند و این گفتار بسیاری از کسانی است که قائل به تعیین و نصب امام بوده اند.
کسی که با محتوای عمیق قرآن و سیره پیامبر اسلام آشنا باشد، بخوبی می داند اسلام اساساً با جنگ مخالف است و جنگ با دشمن را تنها در صورت فتنه و آشوب جایز می داند. به سخنی دیگر اسلام همواره پیرو صلح و آشتی است ولی اگر دشمن بنا بر حمله و آشوب یا رخنه بر صفوف مسلمین داشته باشد سخت با او مقابله می کند بنابراین همان طور که اسلام در شرائط خاصی دستور می دهد مسلمانان در مقابل حمله دشمن سخت بایستند، هم چنین دستور داده است در شرایطی با دشمن صلح کنند، این دو صحنه در تاریخ حیات پیامبر نیز مشاهده می شود.
با نگاهی عمیق در آیات قرآن به این نتیجه می رسیم که در آن، هم دستور به جنگ دفاعی و هم دستور به صلح مشاهده می شود. به عنوان نمونه در سوره بقره (آیه 190) در باب جنگ این گونه آمده است:
وَ قَاتِلُواْ فِي سَبيل الله الَّذِينَ يُقَاتِلُونَكُمْ وَ لا تَعْتَدُواْ إِنَّ اللَّهَ لاَ يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ (و در راه خدا، با کسانی که با شما می جنگند، بجنگید...) و یا در باب صلح در سوره انفال، آیه 61 چنین می خوانیم: وَ إِن جَنَحُوا لِلسَّلْم فَاجْنَحْ لَهَا وَ تَوَكَّلْ عَلَى الله إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ
(اگر تمایل به صلح نشان دادند، تو هم نیز تمایل نشان بده و بر خدا توکل نمای که او شنوای دانا است.)
در جایی دیگر، سوره نساء، آیه 128 می خوانیم وَ الصُّلْحُ خَيْر، (و صلح بهتر است.)
بنابراین، همان گونه که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله بر اساس مصالح عالی تری که احیاناً آن روز برای عده ای قابل درک نبود، موقتاً با دشمن صلح کردند. حضرت مجتبی علیه السلام نیز، که رهبر دور از خطا و معصوم جامعه و پیشوای دینی بودند و به تمام جهات و جوانب قضیه بهتر از هر کس دیگر آگاهی داشتند، با دور اندیشی، صلاح جامعه اسلامی را در عدم ادامه جنگ تشخیص دادند.
هر چند با نگاهی دقیق تر باید گفت، حضرت مجتبی علیه السلام در واقع صلح نکردند، بلکه صلح بر ایشان تحمیل شد. یعنی، اوضاع و شرائط نامساعد و عوامل مختلف دست به دست هم داده اوضاعی به وجود آورد که صلح به عنوان یک مسئله ضروری بر امام علیه السلام تحمیل گردید و حضرت علیه السلام جز پذیرفتن صلح چاره ای ندیدند، به گونه ای که هر کس دیگر به جای حضرت علیه السلام بود و در شرائط ایشان قرار می گرفت، چاره ای جز قبول صلح نمی داشت؛ زیرا هم اوضاع و شرائط خارجی کشور اسلامی و هم وضع داخلی عراق و اردوی حضرت علیه السلام هیچ کدام آماده ادامه جنگ نبود.
چون حکومت الهی بعد از شهادت حضرت امیر علیه السلام به امام حسن علیه السلام رسید امام خطرناک ترین دشمن، در مقابل خود و اسلام را معاویه دانستند، لذا امام در صدد مقابله با این دشمن خطرناک اسلام برآمده و با ارسال نامه هایی از او خواستند که دست از باطل بردارد و مانند سایر مردم با ایشان بیعت نماید و خود سری نکند قسمتی از نامه امام حسن علیه السلام به این شرح است:... همانا پدرم على رضوان الله تعالى علیه - که در روز رحلت و نیز روزی که به پیروی آیین اسلام مفتخر گردید
و روزی که در قیامت بر انگیخته شود و در همه حال رحمت خدا بر او باد - همین که از دنیا رفت مسلمانان امر خلافت را پس از او به من واگذار کردند و من از خدا می خواهم که در این دنیای ناپایدار، چیزی که موجب نقصان نعمت های آخرتش گردد به ما ندهد... و این که من اقدام به ارسال نامه برای تو کردم چیزی نبوده مگر این که میان خود و خدای سبحان درباره تو عذری نداشته باشم (اتمام حجت کرده باشم) این را بدان که اگر دست از مخالفت با من برداری بهره و نصیبی بزرگ خواهی داشت و مصلحت مسلمانان نیز مراعات می شود از این رو به تو پیشنهاد می کنم. که بیش از این به توقف در باطل خود اصرار مورزی و دست نگهداری و مانند سایر مردم که با من بیعت کرده اند تو نیز بیعت کنی زیرا تو خود می دانی که من در پیشگاه خداوند نسبت به هر مرد دانا نیکوکاری نسبت به این امر شایسته ترم. از خدا بترس و ستم مکن و خون مسلمین را بدین وسیله حفظ نما... پس راه مسالمت پیشگیر و سر تسلیم فرود آر و درباره این امر با کسی که شایستگی آن را دارد و از تو سزاوار تر است ستیزه مکن تا بدین وسیله خداوند آتش جنگ و اختلاف را فرو نشاند و وحدت کلمه پیدا شود و میان مردم اصلاح و سازش بوجود آید و اگر در خودسری و گمراهی خود پافشاری داری و سر سازش نداری ناچار با مسلمانان و لشکر بسیار به سوی تو کوچ خواهم کرد و با تو پیکار می کنم تا خداوند میان ما حکم کند و او بهترین داوران است.
در مقابل، معاویه هم به امام نامه هایی نوشت که در تمام آن ها اصرار به حاکمیت خود و عدم پذیرش بیعت با امام علیه السلام را مطرح کرد و به دنبال آن، به فراهم ساختن لشکری از مردم شام اقدام نمود و آن ها را به سوی عراق حرکت داد.
از آن طرف امام علیه السلام هم با اطلاع از لشکر کشی معاویه، از مردم در خواست شرکت در ارتش را نمودند و جمع کثیری برای مبارزه با معاویه به امام علیه السلام پیوستند. در این وقت امام علیه السلام، عبیدالله بن عباس را فرمانده یک دسته از سپاهیان خود نموده و به او دستور دادند حرکت کند تا به معاویه برسد و او را هر جا یافت از حرکت نگه دارد تا امام علیه السلام برسند. او حرکت کرد تا به محلی به نام «مسکن» رسید و مقابل معاویه قرار گرفت. معاویه با حیله و نیرنگ توانست او را فریب داده و تقریباً با مبلغ یک میلیون درهم دین او را خرید و ابن عباس به امام علیه السلام پشت نموده و به سوی معاویه رفت. با فرار ابن عباس اختلاف در لشکر پیش آمد و از آن طرف نیز معاویه بوسیله جاسوسان خود با وعده ها و دادن پول و.... توانست بسیاری از لشکریان امام علیه السلام را فریب دهد و امام حسن علیه السلام بدون یار و یاور مانده و یاران بی وفا، ایشان را رها کردند.
مورخین می نویسند؛ امام علیه السلام پس از مشاهده این همه بی وفایی و نفاق و دورویی از سوی لشكريان و اصحاب و یاران خود با این که دیگر امیدی به پایداری و استقامت آن ها در برابر دشمن نداشتند و از میل درونی آن ها مطلع گشته بودند باز هم برای اتمام حجت، سخنانی به این مضمون بیان فرمودند: وای بر شما! به خدا قسم معاویه هیچ وقت برای هیچ کدام از شما به آن چه ضمانت کرده عمل نخواهد کرد و من چنین پندارم که اگر دستم را در دست او گذارم و با او مسالمت کنم چنان نیست که مرا به حال خود بگذارد تا به آیین جدم عمل کنم. ولی؟ آینده شما را چنان می بینم که (با این سستی ها و نفاق ها) پسرانتان بر در خانه های فرزندان آن ها ایستاده و از آن ها نان و آبی که
حق خود آن هاست و خداوند برای آن ها مقرر فرموده مطالبه می کنند ولی آن ها توجه به خواسته های ایشان نکرده و نان و آبی به ایشان نمی دهند؛ پس دوری و هلاکت بر ایشان و رفتارشان باد... وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مَنقَلَبٍ يَنقَلِبُونَ
امام حسن علیه السلام پس از این سخنرانی و سخنان دیگر، پیشنهاد صلحی که معاویه آن را مطرح کرده بود به لشکریان عرضه نمودند و فرمودند: معاویه ما را به چیزی خوانده که نه در آن عزت و بزرگواری است و نه انصاف، اکنون اگر طالب زندگی و حیات هستید از او بپذیرم «و اغضضنا علی القذى» و این خار را در دیده خود فرو برده و دیده را بر هم نهیم و اگر طالب مرگ (با عزت و شرف) هستید ما جان خود را در راه رضای خدا بذل می کنیم و محاکمه را به خدای یکتا وا می گذاریم.
راوی گوید وقتی سخن امام مجتبی علیه السلام به این جا رسید تمام قوم گفتند: «ما طالب زندگی و حیات هستیم». و به این ترتیب بود که امام حسن علیه السلام پیشنهاد صلح را پذیرا شدند.
بنابراین اگر یاران امام حسن علیه السّلام مانند یاران امام حسین علیه السلام آماده شهادت بودند و به استقبال مرگ می رفتند امام علیه السلام با معاویه صلح نکرده و تا شهادت مبارزه را با او ادامه می دادند. در واقع علّت صلح با معاویه خواست عمومی مردم نادان و طالب زندگی و حیات خفّت بار بود. اما داستان قبول صلح از سوی امام حسن علیه السلام به این مسئله ختم نمی شود و اسرار دیگری دارد که به آن اشاره می کنیم.
از نظر سیاست خارجی آن روز، جنگ داخلی مسلمانان به سود جهان اسلام نبود؛ زیرا امپراتوری روم شرقی که ضربت های سختی از اسلام خورده بود، همواره مترصد فرصت مناسبی بود تا ضربت موثر و تلافی جویانه ای بر پیکر اسلام وارد کند و خود را از نفوذ اسلام آسوده سازد.
وقتی که گزارش صف آرایی سپاه امام حسن علیه السلام و معاویه در برابر یکدیگر، به سران روم شرقی رسید، زمامداران روم فکر کردند که بهترین فرصت ممکن برای تحقق بخشیدن به هدف های خود را به دست آورده اند، لذا با سپاهی عظیم عازم حمله به کشور اسلامی شدند تا انتقام خود را از مسلمانان بگیرند. آیا در چنین شرائطی، شخصی مثل امام حسن علیه السلام که حفظ رسالت اسلامی را به عهده شان بود راهی جز این که با قبول صلح، این خطر بزرگ را از جهان اسلام دفع کنند، داشتند؛ و لو آن که به قیمت فشار روحی و سرزنش های دوستان کوته بین تمام شود؟
امام باقر علیه السلام به شخصی که بر صلح امام حسن علیه السلام خرده می گرفت، فرمودند: اگر امام حسن علیه السلام این کار را نمی کرد خطر بزرگی به دنبال داشت.
شک نیست که هر زمامدار و فرماندهی اگر بخواهد در میدان جنگ بر دشمن پیروز گردد، باید از جبهه داخلی نیرومند، متشکل و هماهنگی برخوردار باشد و بدون داشتن چنین نیرویی، شرکت
شناخت انسان و هدف زندگی
مبانی اعتقادی و سهم آن در کسب حلال و موفق
مبانی اخلاقی و سهم آن در کسب حلال و موفق
1- انصاف
2- صداقت
3- ادب، تواضع و خلق
4- اعتدال
5- حياء
آسیب های کسب و کار
روش برخورد با مشتری
خاتمه
در جنگ مسلحانه نتیجه ای جز شکست ذلت بار نخواهد داشت.
در بررسی علل صلح امام مجتبی علیه السلام از نظر سیاست داخلی، مهم ترین موضوعی که به چشم می خورد، فقدان جبهه نیرومند و متشکل داخلی است، زیرا مردم عراق و مخصوصاً مردم کوفه، در عصر حضرت مجتبی علیه السلام نه آمادگی روحی برای نبرد داشتند و نه تشکل، هماهنگی و اتحاد.
شاید هیچ سندی در ترسیم دور نمای جامعه متشتت و پراکنده آن روز عراق و نشان دادن سستی عراقیان در کار جنگ، گویاتر و رساتر از گفتار خود آن حضرت علیه السلام نباشد. حضرت مجتبی علیه السلام در «مدائن» یعنی آخرین نقطه ای که سپاه امام تا آن جا پیشروی کرد، سخنرانی جامع و مهیجی ایراد نموده و طی آن چنین فرمودند:
هیچ شک و تردیدی ما را از مقابله با اهل شام باز نمی دارد. ما در گذشته به نیروی استقامت و تفاهم داخلی شما، با اهل شام می جنگیدیم، ولی امروز بر اثر کینه ها اتحاد و تفاهم از میان شما رخت بر بسته، استقامت خود را از دست داده و زبان به شکوه گشوده اید.
وقتی که به جنگ صفین روانه می شدید دین خود را بر منافع دنیا مقدم می داشتید، ولی امروز
منافع خود را بر دین خود مقدم می دارید. ما همان گونه هستیم که در گذشته بودیم. ولی شما نسبت به ما آن گونه که بودید وفادار نیستید.
عده ای از شما، بستگان خود را در جنگ صفین و عده ای دیگر خویشان خود را در نهروان از دست داده اند. گروه اول، بر کشتگان خود اشک می ریزند و گروه دوم، خون بهای کشتگان خود را می خواهند و بقیه نیز از پیروی ما سرپیچی می کنند!
معاویه پیشنهادی به ما کرده است که دور از انصاف و بر خلاف هدف بلند و عزت ما است. اینک اگر آماده کشته شدن در راه خدا هستید، بگویید تا با او در مبارزه برخیزم و با شمشیر پاسخ او را بدهم و اگر طالب زندگی و عافیت هستید، اعلام کنید تا پیشنهاد او را بپذیرم و رضایت شما را تأمین کنم.
سخن امام که به این جا رسید، مردم از هر طرف فریاد زدند: «البقیة البقیة»: ما زندگی می خواهیم، ما می خواهیم زنده بمانیم!
آیا با اتکا به چنین سپاه فاقد روحیه رزمندگی، چگونه ممکن بود امام علیه السلام با دشمن نیرومندی مثل معاویه وارد جنگ شوند؟ آیا با چنین سپاهی، که از عناصر متضاد تشکیل شده بود و با کوچک ترین غفلت احتمال خطرزا بودن خود آن ها وجود داشت، امید پیروزی به ذهن خطور می کرد؟
بنابراین، کار امام حسن علیه السلام با «قیام» و اعلان جنگ و تهیه لشکر آغاز شد و سپس با درک عمیق اوضاع و شرائط جامعه اسلامی و رعایت مصالح روز، منجر به صلح مشروط گردید. قابل ذکر است صلح امام علیه السلام با معاویه در واقع از سوی مردم بود و روش امام عدم اجبار مردم بر امور بود.
ان شاء الله ادامه دارد.
تاریخ خلفا رسول جعفریان، چاپ دوم، انتشارات دلیل ما، تابستان 28.
تاریخ اسلام، علی اکبر فیاض، چاپ شانزدهم، دانشگاه تهران 5831.
بحار الانوار، علامه محمد باقر مجلسی، چاپ سوم، انتشارات خورشید، بهار 47.
بسم الله الرّحمن الرّحيم و بِهِ نَستَعین، إِنَّهُ خَيرٍ ناصِرٍ و مُعِينٍ
برای آشنایی بیشتر با راه های صحیح موفقیت در کسب و کار، لازم است نخست از انسانیت انسان سخن بگوئیم و به اهداف او در زندگی، نگاهی بلند بیندازیم. این نوشتار به پاکی ها می پردازد و قصد ندارد بیراهه های این مسیر را بیان نماید و به عبارت دیگر هر موفقیتی را تأئید و تجویز نمی کند بلکه الگوهای صحیح آن را بیان می دارد. الگوهایی برای توفیق بیشتر که عقل و دین آن ها را تأکید نموده و برای همه اصناف مشاغل (تولید کنندگان، تجار، فروشندگان کلی و جزیی، خدمات و...) سودمند است.
انسان به جهت بهره مند بودن از گوهر عقل از جایگاه بلندی برخوردار است. عقل سرمایه ای است که باید آدمی در دوران عمر خویش به بهترین گونه ها از آن بهره گیرد تا از فراز و نشیب های مختلف زندگی به سلامت عبور کند و از شیطان و خطرات ایمنی یابد.
به دلیل اهمیت سلامت زیستن، در کنار گوهر گران بهای عقل، این حجت بی همتای الهی، پیامبران خدا و دستورات پاک ایشان نیز به یاری انسان ها شتافته اند تا پیام های عقل را توضیح و تکمیل کنند و آدمی بتواند به مدد عقل و دین، به سعادت و خوشبختی واقعی در دو جهان نائل آید. واقعیت این است که همگان جویای سعادتند و هر کس بر اساس نگرش خود آن را جستجو می کند اما این کامیابی تنها با عنصر عقل و دین حاصل می گردد.
عقل و دین، دو نعمت خطاناپذیر خدا، یار یکدیگر و تکمیل کننده یکدیگرند. هرگز با هم ستیز نمی کنند و هیچ یک به تنهایی صاحب خود را به مقصد سعادت نمی رسانند، بلکه باید از وجود گرامی هر دو به گونه ای صحیح و به موازات یکدیگر بهره برد تا به سرمنزل مقصود راند. بر اساس آیات قرآن و روایات، هدف از آفرینش انسان عبودیت حضرت حق است که جز در سایه تقوا حاصل نمی شود.
تقوای انجام واجبات خدا و ترک حرامهای او در دو حوزه اعتقادات و اخلاق است. تقوی هدف آفرینش انسان، مقصود همه تعلیمات الهی و یگانه راه موفقیت دنیا و خوشبختی آخرت است زیرا بر دو پایه استوار عقل و دین بنا شده است تقوا مانند دیگر تعالیم الهی روشن و واضح است. اما باید ن را به عنوان یک ضرورت همگانی و یک تکلیف بشناسیم و در دوران عمر خویش بر آن همت نمائیم تا از برکات آن در زندگی، خانه و خانواده، کار و کسب و دیگر زوایای حیات، بهره مند شویم و باور نمائیم راهی برای سعادت واقعی جز در سایه تقوا موجود نیست.
اینک که سخن از شناخت انسان و اهداف او در زندگی به میان آمده است و اشاره ای به تقوی نموده ایم، مناسب است قدری پیرامون واجبات و حرام های خداوند سخن بگوئیم.
خداوند که خالق انسان هاست و بسیار مهربان، سود و زیان ما را بهتر از همه می شناسد و بیش از همگان در صدد یاری ماست. لذا آن بخش از نیازهای انسانی را که باید تأمین شوند و وجودشان ضروری حیات است در قالب واجبات قرار داده است. واجبات مجموعه ای گسترده از نیازهای زندگی بشرند با آثاری بزرگ که در همه حال پایبندی به آن ها یک ضرورت است. ضرورتی برای ایجاد دنیایی سالم و پاک و آخرتی آباد که ترک آن ها موجب صدمات و خطرات بسیار است چنان که «حرام های» الهی، وجودی تهدید کننده و مخرّبند و اگر تأملی کنیم بسیاری از رنج ها و غصه های انسان ها از ابتدای تاریخ تا به امروز از واجبات رها شده و انواع گناهان و آلودگی ها نشأت گرفته است.
همواره به یاد داشته باشیم ما خود محتاج اطاعت خدا، انجام واجبات و ترک محرمات الهی هستیم و قطعاً سعادت و آسایش دو جهان وابسته به آن است. این بندگی و پیروی حق، هدف خلقت انسان و اولین وظیفه انسانی او و مهم ترین مسئولیت عقلانی و دینی اوست و باید بر آن
همت نمائیم. باید به راهنمایی های عقل و دین همواره توجه کامل نمائیم و به یاری آن ها سودها و زیان های بی شمار خود را بشناسیم تا از انواع ناملایمات و پیامد زشتی ها ایمنی یابیم و به خیر و سعادت نزدیک شویم. اگر در این امر سستی نمائیم، علاوه بر انواع تلخی های دنیا و نیز آخرت، عقلانیت و دیانت ما مورد تردید جدی قرار می گیرد و چه بسا در ردیف جانوران، درندگان و بلکه شیاطین قرارمان دهد.
به یاد داشته باشیم عقل و کامل ترین دین الهی یعنی اسلام، پاسخ گویی همه نیازهای مادی و معنوی ما است و تعلیمات آن در چنان سطحی از فراگیری و دقت قرار دارد که تا قیامت انسان ها را کفایت می کند و برخورداری از آن ها ساده اما محتاج همت است. برای چنین سعادتمندی باید از اوقات خود بهرهای بیشتر بریم مدیریت وقت و برنامه ریزی صحیح جهت رسیدگی به امور زندگی و از سوی دیگر مطالعه کتب سودمند، تفکر، مشورت با صاحب نظران متدین و پرسش، مهم ترین راه های برخورداری از حقایق و زمینه ساز سعادتمندی و سرافرازی است.
از اموری که عقل به سادگی درباره آن حکم می کند و دستورات اسلامی به روشنی آن را بیان فرموده اند این است که آدمی بیهوده آفریده نشده است و در خلقت زیبای طبیعت و شگفتی های آفرینش انسان و راز و رمزهای بیشمار وجودی او هدفی والا نهفته است و چگونه می توان پذیرفت که جهانی چنین با عظمت و منظم و موجود شگفت انگیزی چون انسان برای مدتی خوردن، خوابیدن و ارضای شهوات آفریده شده باشد.
اسلام و عقل، انسانی ما را موظف می کنند به همه نیازهای مادی و معنوی خود به گونه ای صحیح پاسخ دهیم و ریاضت ها در این زمینه مطرودند. خوردن، خوابیدن و ارضای انواع شهوات مادی بخشی از این نیازها هستند که باید عاقلانه و مشروع اجابت شوند و کوتاهی در آن ها موجب رنج و زیان است. نیازهای روحی و معنوی ما نیز محتاج اجابتی منطقی و شرعی هستند و کمبودها در آن ها نیز به انواع مشکلات می انجامد که گاه بسیار دردناک و طاقت فرساست. از این نیازهای مادی می توان به کسب و کار، شغل سودمند، پرهیز از بیکاری و بی ثمری اشاره نمود در این مختصر به مهم ترین ضرورت ها در ارتباط با کار و کسب و بلکه در ارتباط با زندگی می پردازیم تا راه های صحیح توفیق در آن ها را بیابیم و از خطرات در کمین آگاه شویم.
ایمان و باورهای قلبی نقشی موثر و بسیار روشن در توفیقات زندگی و در محیط کسب و کار دارند زیرا:
انسانی که خدا را باور دارد و به توحید و یگانگی او اقرار می نماید موفق به اطاعت دستورات پاک الهی و برخورداری از آثار بی شمار آن هاست و چگونه می توان بدون این باور به چنین توفیق بزرگ دست یافت و بدون خدا و تعالیم حیات بخش او به چنین نجات و رستگاری نائل آمد در حالی که راهی دیگر برای این سرافرازی نیست و بسیارند بیراهه هایی که به فساد و زیان می انجامند.
و چنین است باور نبوت نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و امامان معصوم علیه السلام
که در یک پیروی صحیح، انسان ها را ملزم به پیروی دستوران ایشان می نماید. دستوراتی که در قالب آیات قرآنی به همراه مجموعه ای گسترده و ارزشمند از روایات و احادیث دینی، راه های چنین رستگاری و سعادت را به انسان ها عرضه نموده اند.
تعالیم اسلامی در قالب آیات قرآن کریم، روایات و سیره معصومین علیه السلام با همه ظرافت و دقت به زوایای زندگی انسان ها توجه نموده اند و پاسخ گوی همه نیازهای ایشانند و اگر تأملی کنیم بسیاری از رنج ها و غصه های انسان ها و شکست های کاری، خانوادگی، فرهنگی، اجتماعی و... بر اثر بی توجهی به این دستورات و ساده انگاشتن آثار آن هاست و چاره آن منحصراً همت یادگیری و عمل به آن هاست.
توصیه های قرآن کریم و روایات شریف به انصاف، میانه روی، وفای به عهد، توکل، ترک، ربا، نهی از کم فروشی، رعایت حقوق خلق و وظیفه شناسی و بسیاری دیگر نمونه هایی از این راهنمایی های ارزشمند برای کار و کسبی موفق و حلال و بلکه در همه ابعاد و زوایای زندگی هستند که باید در همه حال مورد توجه و دقت قرار گیرند و لازم است به عنوان انسانی هوشمند و دانا با توجهی بیش تر به این تعالیم پاک، آن ها را سرلوحه برنامه های زندگی خود قرار دهیم زیرا چنان که گذشت عمل به آن ها به نفع خود ما و نتیجه ای غیر از سعادت فردی و پیشرفت و آبادانی اجتماعی ندارد.
از دیگر اعتقادات الهی و بسیار موثر در چگونگی زندگی و کسب و کار، باور عدالت خدا و قیامت اوست. این کلام نیاز به توضیح چندانی ندارد و کاملاً آشکار است اگر آدمی، خداوند و عدالت او و مرگ و حسابرسی او را در سرای دیگر باور داشته باشد از بسیاری حرام ها و آلودگی ها می گریزد و به یاد فردای دشوار محاسبات و جواب گویی، از زشتی ها هراسان می شود و قطعاً به رزق حلال الهی و وظیفه شناسی و رعایت انصاف و حقوق خلق روی می آورد.
مبانی اعتقادی، محدود به اصول دین نیست بلکه توجه به فروعات مذهبی نیز در همه ابعاد زندگی و خصوصاً در محیط های کار و کسب تأثیر بسزایی دارد و در این میان نماز از جایگاهی ویژه برخوردار است.
نماز سخن گفتن بنده با پروردگار بی همتاست و از مهم ترین فروعات اسلامی بشمار می آید. نماز را با آرامش، خاشعانه و با توجه به معانی و مفاهیم آن و با قرائتی صحیح به پا داریم و در هنگامه اذان، یاد خدا و گفتگو با معبود را بر کسب و کار مقدم داشته و در صورت امکان با حضور در مساجد، از برکات بیشمار آن بهره مند گردیم. نماز سبب توسعه رزق، آرامش درون، پرهیز از زشتی ها و آلودگی هاست.
از دیگر مبانی اعتقادی و مهم و بسیار کاربردی در کسب و کار موفق و حلال، توجه به شرایط فقهی معاملات است. این شرایط به تفصیل در رساله های عملیه ذکر شده اند و همگی برگرفته از آیات قرآنی و روایات معصومين عليهم السلام هستند که با تلاش فقهای گران قدر و تحقیقات مطالعات بسیار ایشان در اختیار قرار گرفته اند.
وظیفه ما این است که. «تقلید» را به عنوان ضرورتی عقلایی بپذیریم و برای عمل به مسائل
شرعی بخصوص معاملات مرجعی که او را اعلم می دانیم انتخاب کنیم و بدین شکل فراگیری این احکام آسان خواهد شد و از ورود به معاملات باطل، فاسد و پول های حرام و شبهه ناک و آثار مخرب آن در زندگی جلوگیری می شود.
آن چه که گذشت اشاره ای گذرا به تأثیر عقیده در کسب حلال بود اما از تأثیر اخلاق و رفتار نیک در جهت باروری کسب حلال نباید غفلت ورزید.
اخلاق در لغت به معنای خُلق و خوی و منش و در اصطلاح به مجموعه رفتارهای انسان گفته می شود. اخلاق را آدب و خوش برخورد بودن معنا نکنیم که این ها قطراتی از دریای فضائل اخلاقند. اخلاق، مجموعه ای از رفتارها است که هر یک آثار خاص خود را در پی دارند و همگی کاربردی، بسیار مهم و در همه حال پرداختن به آن ها یک ضرورت است. در اهمیت مباحث اخلاق همین مقدار کافیست که بدانیم آثارشان بسیار بزرگ و در همه عمر با ما همراهند و در زوایای زندگی ما ایفای نقش می کنند و محال است لحظه ای از آن ها جدایی یابیم.
این نوشتار مجالی برای پرداختن به همه مباحث اخلاق ندارد بلکه مهم ترین آن ها را در ارتباط با کسب و کار، فهرست وار و با توضیحاتی مختصر معرفی می نماید. با این امید که هیچ گاه اهمیت آن ها را از یاد نبریم و برای توفیقاتی بیشتر در کسب و کار، پاکی های آن را سر لوحه برنامه های خود در محیط کار و بلکه در همه زندگی قرار دهیم.
انصاف، در سلامتی محیط کار نقشی تعیین کننده دارد زیرا سبب رضایت مشتری، جلب اعتماد عمومی و سرمایه رسیدن به رزق حلال خداست و همه فروشندگان خصوصاً در کیفیت و قیمت اجناس نیازمند رعایت آن هستند.
لازم است مشخصات ثبت شده روی جنس با محتوای درونی جنس مطابقت داشته باشد و باید جداً از هر گونه فریب و بی عدالتی در این زمینه خودداری ورزید. زیرا سبب بی اعتمادی و نارضایتی مردم، دشمنی، کسادی کار، فروش باطل، پول حرام، حقوق حق الناس و زشتی هایی دیگر از این قبیل می شود که مستقیماً بر توفیقات کسبی و سلامتی آن تأثیر منفی می گذارد.
به یاد داشته باشیم در تعالیم اسلامی، از انواع معاملات حرام، معاملات مغشوش (فریبکارانه) است که مهم ترین آن ها عبارتنداز:
1- مخلوط کردن دو هم جنس و فروش به قیمت جنس بهتر؟
2 - مخلوط کردن دو غیر هم جنس
3 - ایجاد صورت ظاهری غیر واقعی برای جنس
4 - مخفی کردن عیب جنس
برای کسب و کاری موفّق و حلال باید در قیمت گذاری اجناس منصفانه عمل نمائیم. برای این منظور و با توجه به نوسانات قیمت ها سزاوار است دقت نمائیم کمتر جنس به قیمت متعارف و به قیمت روز معامله شود. درصد سودمان منطقی و عادلانه باشد.
راست گویی از ارکان موفقیت در زندگی و خصوصاً کار و کسب است. برای کسبی موفق و حلال نیازمند وقار، شخصیت، احترام و اعتماد عمومی هستیم و دروغ از بزرگ ترین گناهان، منشأ همه بدی ها و زشت ترین رفتارهاست و وجود ناپاکش مستقیماً سبب هتک شخصیت دروغ گو، ترس، سوءظن و بی اعتباری در کسب می شود. همواره از هر گونه دروغ بپرهیزیم و از ورود آن در کار خود جلوگیری نمائیم و باور داریم که این حربه شیطانی نه تنها سبب پیشرفت نمی شود بلکه موجب درد و نفرت است و با کلماتی مانند دروغ مصلحت آمیز و دیگر توجیهات هرگز مداوا و اصلاح نمی شود.
آیات و روایات بسیاری زشتی دروغ را یادآوری نموده اند و پیروی خدا مقتضی پیروی از دستورات حیات بخش اوست دستوراتی که در جهت خیر فردی و اجتماعی ما قرار دارند و صداقت از مهم ترین آن هاست.
ادب از محورهای اساسی موفقیت در کسب محسوب می شود رفتارهای نیکو موجب محبت، جلب رضایت و اعتماد عمومی است و از ارکان کار و کسبی پیروز و موفق است.
از نشانه های روشن این ادب و فروتنی «سلام» است «سلام» دستوری دینی با آثاری بزرگ است و سزاوار است در برخورد با همگان و خصوصاً در محیط کسب و کار از آن غفلت ننمائیم و همواره در کسب این ثواب اخروی پیشقدم باشیم، جادوی محبت تأثیرات روانی بسیار بزرگی در مراجعین ایجاد می کند که مهم ترین آن ها احترام متقابل صمیمیت، حسن ظن و اعتماد است. و در مقابل هیچ چیز مانند تندخویی، سبب جدایی و نفرت دیگران نمی شود و وجود آن در محیط کار، مستقیماً توفیقات و موفقیت ها را مخدوش می کند.
به پیروی از تعالیم اسلامی و سیره نبی اکرم صلى الله علیه و آله و سلم همواره با چهره ای متبسم و لبی خندان و نرم خویی با خلق خدا روبرو شویم و از تأثیرات قوی این حرکت زیبا در محیط کار و توفیقات کسب غفلت ننمائیم. تلاش کنیم غصه ها و ناراحتی های احتمالی را در درون خود نگاه داریم و چاره ای برای آن بیندیشیم و از سرایت آن به بیرون (محیط کار، خانه و خانواده و دوستان) خودداری ورزیم که حاصل آن ضربه به شخصیت خود، ناراحتی دوستان و شادمانی بدخواهان ما خواهد بود.
انسان به گونه ای آفریده شده است که نظام خلقت آن با میانه روی سازگاری دارد و به عبارت دیگر هر افراط و تفریط، اخلالی در مصالح و منافع انسان ایجاد می کند و او را به گونه ای زیان می رساند.
در حوزه کار و کسب نیز نیازمند این اعتدال هستیم و نمونه های آن را می توان در مقدار کار، مقدار تعطیلی کار، چگونگی قیمت گذاری اجناس، نورپردازی، نظم، نظافت محیط کسب و بسیاری دیگر یافت که هر یک می تواند حکایتی از اعتدال، زیاده روی و یا کوتاهی در امور کسب باشد و آثار خاص خود را در پی دارد. آثاری که مستقیماً بر توفیقات کسب مؤثرند و قابل تردید و انکار نیست.
به معنی شرم از خدا در قالب پرهیز از هر گونه گناه و نافرمانی در برابر او و حیای با خلق به معنای رعایت ضوابط و قواعد متعارف و مشروع و پرهیز از هر گونه بی بندوباری در محل کار و کسب است. حیاء ضرورتی برای توفیق در کار و کسب است و حاصل آن پاکی از زشتی ها، عزت و اعتماد است و می توان آن را در نوع پوشش فروشنده، چهره ظاهری و چگونگی معاشرت و سخن گفتن او، چگونگی برخورد او با نامحرمان، وضعیت اجناس، چگونگی قیمت گذاری و کیفیت آن ها، وضعیت کلی محیط کار، تراز و توزین اجناس و بسیاری دیگر یافت که هر یک نتایج خاص خود را در کار و کسب ایجاد می کنند.
همواره به یاد داشته باشیم بی حیایی با خدا و خلق او از بزرگ ترین آسی بها بر مجموعه زندگی و در محیط کسب است و سرانجامی تلخ خواهد داشت.
قابل ذکر است تأثیرات اخلاق در زندگی و سهم آن در کسب موفق و حلال، بیش از موارد ذکر شده اند. آن چه گذشت اشاره ای کوتاه به مهم ترین آن ها بود و آن چه در ادامه سخن و تحت عناوین «آسیب های کسب و کار» و «روش های برخورد با مشتری» می خوانیم، ادامه تأثیرات اخلاق در محیط کار است که از اهمیت ویژه ای برخوردار است.
مهم ترین آسیب ها در حوزه کسب را فهرست وار و گاه با توضیحاتی کوتاه تقدیم می گردد.
لازم است با توجه به استعدادها و امکانات خویش و با توجه دقیق به نیازها و شرایط مکان به انتخاب شغل اقدام نمائیم. در این مطلب نیازمند محاسبات، فکر و بلکه مشورت با اهل فن هستیم و شتاب زدگی در این زمینه از بزرگ ترین آسیب هاست و می تواند به شکست کلی در موقعیت شغلی و تجاری انسان بیانجامد.
توجه به بورس اجناس در کلان شهرها از نکاتی است که در این زمینه می تواند ما را یاری نماید.
تلاش کنیم از رنگ های شاد در محیط فروشگاه بهره برده و از نورپردازی مناسب استفاده نمائیم و نیز مراقبت باشیم نورپردازی به گونه ای نباشد که چهره اجناس را تغییر و موجب فریب مشتریان شود مضاف بر این که باید جداً از اسراف پرهیز شود.
انتخاب نام مناسب و متعارف ضرورت است و اگر از نام هایی استفاده کنیم که دارای معانی خیر مفاهيم والا هستند بهتر است.
تمییزی و زیبایی در محل کار، یکی از اصول قطعی کسب موفق است و فقدانش آسیب زننده ای بزرگ است. نظافت و پاکی در مشتری انگیزه خرید ایجاد می کند و بر این اساس لازم است. همواره مراقبت نمائیم کف فروشگاه تمییز باشد و اجناس مرتباً گردگیری شوند. ویترین ها تمییز و شیشه ها کاملاً شفاف و پاک باشد و محل ورود به فروشگاه روزانه نظافت شود.
به اختصار از ضرورت نظافت و پاکیزگی محل کار سخن گفتیم اما نظم مقوله ای دیگر است. باید علاوه بر رعایت بهداشت محیط کار، به نظم آن نیز کاملاً توجه کنیم و به یاد داشته باشیم نظم، ضرورتی برای خوب زیستن و از ارکان توفیقات کسب است.
نظم در ساعات کار و استراحت، نظم اجناس و محیط داخلی فروشگاه، نظم محاسبات و حساب دختری، نظم پوشش و چهره ظاهری فروشنده، طبقه بندی زیبا و صحیح اجناس و بسیاری دیگر ضرورت کسبی موفقند. در زمینه چیدن ویترین توصیه می شود اجناس به گونه ای قرار گیرند که به راحتی دیده شوند و مانع دید درون مغازه و رفت و آمد نباشند.
متأسفانه گاه ملاحظه می کنیم اجناس برخی مغازه ها از حد مغازه تجاوز کرده و پیاده رو را اشغال نموده است این علاوه بر زشتی محیط، مصداقی از بی نظمی و سدّ معبر است که در تعالیم اسلامی حرام و تجاوز به حقوق عابرین محسوب می شود و هیچ گونه توجیه شرعی ندارد.
به یاد داشته باشید حریم هر مغازه فضای درون آن است و به بیرون از آن تجاوز نمی کند.
بی توجهی به مطلب فوق موجب دشواری خرید برای مشتری، سؤالات پی در پی و خسته کننده مشتریان و احساس بی اعتمادی می گردد.
مانند صدای بلند رادیو، تلویزیون و همهمه هایی مانند آن ها که در دقت و تمرکز فروش، برخورد مناسب با مشتری، انتخاب مشتری و ارتباط صحیح او با فروشنده و نظم محیط کار مستقیماً تأثیر منفی داشته و سبب آسیب می شود و مهم ترین حاصل آن بی رغبتی مشتری خواهد بود.
9- فعالیت های نامنظم کاری و بی نظمی در ساعات کار
باید از تعطیلی های بی موقع و خصوصاً هنگام نیاز مراجعین جداً اجتناب نمود.
سحرخیزی، دستور دینی و موجب خیر، سلامتی شادابی و برکات کسب است.
بی توجهی به مسائل ایمنی از سرقت، آتش سوزی، خرابی ساختمان و مانند آن ها می تواند به بروز حوادث و گاه ضررهای عمده مالی بیانجامد. با مطالعه و یا رجوع به کارشناسان بر امنیت محیط کار خود بیفزائید.
به یاد داشته باشید تبلیغات صحیح از ارکان موفقیت در کار است، تابلو مناسب، نام خوب جهت فروشگاه، کارت ویزیت زیبا و مانند آن ها سرمایه های خوب تبلیغ و توفیقات بیشتر در کار شماست.
قبلاً از ضرورت نظم در محیط کار گفته ایم اما به دلیل اهمیت «حساب دفتری» جداگانه به این مطلب که نشانه ای دیگر از نظم است می پردازیم.
نظم محیط کار، شامل وجود حسابی دفتری برای ثبت به موقع و دقیق دخل و خرج های فروشگاه نیز هست. این دفتر کار می تواند علاوه بر محاسبات و درج تاریخ های فروش و چگونگی فروش هر جنس، مشتریان خوب و بد حساب و نیز بدهکاران و طلبکاران شما را معلوم دارد و مهم تر این که در محاسبات مخارج و خمس و تصمیمات آینده کاری نقشی موثر و مستقیم دارد. وجود چنین حساب دفتری ضرورتی برای شغلی منظم و موفق است.
همواره تبلیغات باید بر اساس صداقت باشد و تعریف ها مبالغه آمیز درباره اجناس عاقبتی غیر از ضرر و زیان ندارد. اجناس را چنان که هستند اعلام و به مشتری عرضه نمائیم و اگر تلاشی می کنیم در بهبود کیفیت آن ها باشد و نه گزافه گویی درباره آن ها که دروغ است و آثار سوء خود را در پی دارد.
از مهم ترین آسیب های کسب است که هر گونه آن سبب هتک شخصیت فروشنده یا خریدار، ترس، بی اعتمادی، خصومت و بسیاری دشواری های دیگر این دنیا و سرای دیگر می شود. از دروغ در همه ابعاد زندگی و خصوصاً در محیط کار جداً بپرهیزید و هرگز از صداقت و انصاف فاصله نگیرید.
از مطالب مهم در آسیب های کار و متأسفانه نسبتاً شایع است. هیچ گاه خدای بزرگ را گواه مقاصد بی مقدار دنیا قرار ندهیم که راست آن مکروه و دروغ آن حرامی بزرگ است.
تندخویی سبب نفرت و گریز مردم می شود و محیط کار را دگرگون، مضطرب و موجب آسیب های جدی به کار و کسب می شود.
ناراحتی های خود را به محیط (محل کار، خانواده، خویشان و...) منتقل نکنیم. همواره در خوشی و ناخوشی با چهره ای گشاده با خلق خدا روبرو شویم و بهتر است خشم خود را کنترل کرده درباره حل منطقی مشکل خود چاره اندیشی کنیم و ناامید نشویم.
توضیح آن به اختصار در بخش قبل گذشت.
که این ناآشنایی می تواند درباره قیمت صحیح کالا، جنس کالا و انواع آن باشد و در همه حال سبب زیان خواهد بود.
ترازوی سالم یک ضرورت است. علاوه بر آن، کم فروشی از حرام های بزرگ خداست و وزن کردن غیر عادلانه اجناس موجب آثاری تلخ در دنیای انسان، کار و کسب او و سرای دیگر است. از دیگر آسیب های کسب و کار، نقصان اجناس لازم در محل کسب است و باید در این زمینه و در جهت رفع نیاز مشتریان چاره ای بیندیشید و تدارک نمائید و ضمناً به یاد داشته باشید سزاوار است همواره پیمانه را به نفع مشتری کمی سنگین تر نمائید و چگونگی آن در ارتباط با اجناس مختلف، متفاوت است. این عمل سبب حفظ شدن از حقوق الناس و پول های حرام و نیز موجب رغبت بیشتر مشتری و محبت و اطمینان او می شود. احساس عزت و انصاف در فروشنده ای که منافع دیگران را مورد توجه قرار می دهد سبب رونق کسب خواهد بود.
شامل پس نگرفتن جنس (با فرض صحت و عدم استفاده مشتری)، سخت گیری در تخفیف جنس، نسیه ندادن به افراد مطمئن و مانند آن ها که سبب احساس تلخی در فروشنده و بی رغبتی مشتری می شود.
انعطاف پذیری در فروشندگی زیباست و اگر سخت گیری می کنیم در محل سزاوار آن مانند دقت در کسب و نظافت محل و مانند آن ها باشد.
برای کسبی موفق، شاداب در محیط کار حاضر شویم، خستگی های جسمانی و روحی مستقیماً سبب اخلال در کسب هستند و باید دلایل آن ها را جستجو کرد و در صدد رفع هر یک از آن ها برآمد.
از آسیب های مهم در کار و کسب است. برخی مشاغل محتاج تمرکز و دقت بیشتر و برخی کمترند اما در هر حال ضرورتی برای توفیقات کسب است، قبل از شروع به کار راهی برای آسودگی فکری خود بیابیم و از سبب های بی دقتی و بی توجهی در کار مانند صداهای بلند گفتگوی تلفنی،
حضور دوستان در محیط کار و توقف ایشان و مانند آن ها خودداری نمائیم.
خوب سخن گفتن موجب محبت و رغبت مردم می شود و به کارگیری الفاظ زیبا و مؤدبانه از مهم ترین هنرهای فروشنده ای موفق است و نیازمند تمرین و کسب مهارت است تا تدریجاً به آن عادت نمائیم.
همواره از بیان کلمات رکیک خودداری کنید و در محیط کار بیشتر دقت نمائید و به یادداشته باشید در تعالیم اسلامی دشنام و بدزبانی نسبت به هیچ کس جایز نیست و حرام است.
بی اعتنایی به نظرات دیگران نشانه تکبر و مقدمه سقوط و شکست هر انسان است و در محیط کار می تواند باعث نفرت دیگران، بروز اشتباهات و گاه اشتباهاتی جبران ناپذیر شود.
در همه ابعاد زندگی و خصوصاً در محیط کار و کسب، از مشورت، پرسش، تلاش فراگیری بیشتر و احترام به نظریات صاحب نظران کوتاهی نکنیم و باور داشته باشیم این تواضع، سرمایه عزت ما خواهد بود و در کاهش آسیب ها نقشی مهم ایفاء می نماید.
صادقانه به مشتری نشان دهید هدف شما فقط فروش کالایتان نیست بلکه به منافع و خواست های او نیز توجه دارید. جنس با کیفیت مناسب تر را به او پیشنهاد کنید. او را در خرید بهتر راهنمایی کنید و اگر موجود ندارید، تلاش کنید در اختیار او قرار گیرد. این یاری می تواند با یک تلفن به همکاران آدرسی دیگر و یا وعده ای برای مراجعه مجدد باشد.
ارائه این گونه خدمات، مشتری را به شما راغب کرده و در این خرید و خریدهای دیگر او و توفيقات كسب شما کاملاً موثر است.
به خواست مشتری صمیمانه و با حوصله گوش دهید. گوش ندادن به خواست مشتری و یا بی اعتنایی به او (صحبت تلفنی، تماشای تلویزیون، گفتگو با دیگران و...) بی احترامی و بی ادبی و ضربه ای قاطع به کسب شماست.
اگر مشتریان خود را درجه بندی کنید اعتماد همه آن ها را به تدریج از دست می دهید. مشتریان خود را از هر طبقه و درجه اجتماعی که هستند یکسان بنگرید و به انصاف با آن ها رفتار کنید و این منافاتی با احترام بیشتر به شخصیت های اجتماعی ندارد.
تبلیغات صحیح، عرضه کالا به بهترین صورت آن، توضیحات کافی در محاسن و معایب جنس،
توجه به امکانات مالی خریدار، خوب سخن گفتن، کلمات صادقانه و برخورد محترمانه با مشتری از راه های صحیح ایجاد انگیزه خرید در مشتریان است.
مشتری را در ارزیابی اجناس، مقایسه قیمت ها، پرسش و انتخاب آزاد بگذارید. او در مقام خرید تلاش دارد با کمترین قیمت به بهترین جنس دسترسی یابد. این تلاش او را محترم دارید و سعی نکیند جنس مورد نظر خود را به او تحمیل کنید. زیرا می تواند عواقب خوشی نداشته باشد و اعتبار شما لطمه وارد نماید.
فروش اجباری یا اکراهی یا فروش اجباری جنس همراه جنس دیگر تبعات شرعی دارد.
توضیح آن ها قبلا گذشت.
تلاش کنید با آرامش و با سرعت مشتری را پاسخ گوئید و از معطلی او در محیط فروشگاه جلوگیری نمائید.
توضیح آن ها قبلاً گذشت.
در صورت مراجعه مجدد مشتری و پس دادن جنس، اگر سالم است و مورد استفاده قرار نگرفته است و زمان زیادی از خرید آن نگذشته است، جنس را با روی گشاده پس بگیرید و این نرمش به ضرر شما نخواهد بود بلکه سبب محبت و رغبت بیشتر مشتری می شود.
آن چه به اختصار گذشت تلاشی صمیمانه برای موفقیت های بیشتر شما در کسب روزی حلال بود:
ارائه صحیح خدمات به جامعه توفیقی از جانب خداست که پاکی های بسیاری با خود به همراه می آورد. عزت، سرافرازی، اعتماد مردم، محبت های متقابل، آرامش درون، رزق حلال، نشاط، نظم، امید، شجاعت و برنامه ریزی های بهتر نمونه هایی از این پاکی ها هستند که بر منافع مادی مقدمند بلکه سبب کسب پول بیشتر و منافع بهتر مادی هستند و قطعاً ارائه کنندگان غلط خدمات و و فریب کاران معاملات، نه فقط از چنین پاکی ها بی بهره اند بلکه گرفتار انواع رنج های روحی و شرمساری در پیشگاه خدا خواهند بود.
1- قرآن کریم.
2- اصول کافی، تألیف محمد بن یعقوب کلینی، متوفای 328 هجری قمری.
3- بحار الانوار، تأليف علامه مجلسی، متوفای 1111 هجری قمری.
4- غرر الحكم، تأليف عبدالواحد آمری - متوفای 510 ه.
در دوران حکومت ولید بن عبدالملک اموی، ولیعهد و برادرش، هشام بن عبدالملک به قصد حج، به مکه آمد و به آهنگ طواف قدم در مسجد الحرام گذاشت.
چون به منظور استلام حجر الاسود به نزدیک کعبه رسید، فشار جمعیت میان او و حطیم حائل،شد ناگزیر قدم واپس نهاد و بر منبری که برای وی نصب کردند، به انتظار فروکاستن ازدحام جمعیت بنشست و بزرگان شام که همراه او بودند در اطرافش جمع شدند و به تماشای مطاف پرداختند.
در این هنگام حضرت علی بن الحسین علیه السلام که سیمایش از همگان زیباتر و جامه هایش از همگان پاکیزه تر و شمیم نسیمش از همه طواف کنندگان دلپذیرتر بود، از افق مسجد بدرخشید و به مطاف درآمد، و چون به نزدیک حجر الاسود رسید، موج جمعیت در برابر هیبت و عظمتش واپس نشست و منطقه استلام را در برابرش خالی از ازدحام ساخت، تا به آسانی دست به حجر الاسود رساند و به طواف پرداخت.
تماشای این منظره موجی از خشم و حسد در دل و جان هشام بن عبدالملک برانگیخت و در همین حال که آتش کینه در درونش زبانه می کشید، یکی از بزرگان شام رو به او کرد و با لحنی آمیخته به حیرت گفت: این کیست که تمام جمعیت به تجلیل و تکریم او پرداختند و صحنه مطاف برای او خلوت گردید؟ هشام با آن که شخصیت امام علیه السلام را نیک می شناخت، اما از شدت کینه و حسد و از بیم آن که درباریانش به ایشان مایل شوند و تحت تأثیر مقام و کلام حضرتش قرار گیرند، خود را به نادانی زد و در جواب مرد شامی گفت: او را نمی شناسم.
در این هنگام روح حساس ابو فراس فرزدق از این تجاهل و حق کشی سخت آزرده شد و با آن که خود شاعر دربار اموی بود، بدون آن که از قهر و سطوت هشام بترسد و از درنده خویی آن امیر مغرور خودکامه بر جان خود خوف برد، رو به مرد شامی کرد و گفت: اگر خواهی تا شخصیت او را بشناسی از من بپرس، من او را نیک می شناسم.
آن گاه فرزدق در لحظه ای از لحظات تجلی ایمان و معراج روح، قصیده جاویدان خود را که از الهام وجدان بیدارش مایه می گرفت، با حماسه های افروخته و آهنگی پرشور، سیل آسا بر زبان راند و اینک دو بیتی از آن قصیده و قسمتی از ترجمه آن:
هذا الذي تعرف البطحاء وطأته و البيت يعرفه و الحل و الحرم
هذا الذى احمد المختار والده صلى عليه الهى ما جرى القلم...
این کسی که تو او را نمی شناسی، همان است که سر زمین بطحاء جای گام هایش را می شناسد و کعبه و حل و حرم در شناسائیش همدم و هم قدمند.
این کسی است که احمد مختار پدر اوست، که تا هر زمان قلم قضا در کار باشد، درود و رحمت
خدا بر روان پاک او باد...
این فرزند فاطمه، سرور بانوان جهان است و پسر پاکیزه گوهر وصی پیغمبر است، که آتش قهر و شعله انتقام خدا از زبانه تیغ بی دریغش همی درخشد...
و از این دست اشعاری سرود که هم چون خورشید بر تارک آسمان ولایت می درخشد و نور می افشاند.
وقتی قصیده فرزدق به پایان رسید، هشام مانند کسی که از خوابی گران بیدار شده باشد، خشمگین و آشفته به فرزدق گفت: چرا چنین شعری - تا کنون - در مدح ما نسروده ای؟ فرزدق گفت:
جدی بمانند جد او و پدری هم شأن پدر او و مادری پاکیزه گوهر مانند مادر او بیاور تا تو را نیز مانند او بستایم.
هشام برآشفت و دستور داد تا نام شاعر را از دفتر جوایز حذف کنند و او را در سرزمین عسفان میان مکه و مدینه به بند و زندان کشند چون این خبر به حضرت سجاد علیه السلام رسید دستور فرمودند دوازده هزار درهم به رسم صله جایزه نزد فرزدق بفرستند و عذر بخواهند که بیش از این مقدور نیست.
فرزدق صله را نپذیرفت و پیغام داد: من این قصیده را برای رضای خدا و رسول خدا و دفاع از حق سروده ام و صله ای نمی خواهم.
امام صله علیه السلام را باز پس فرستاند و او را سوگند دادند که بپذیرد و اطمینان دادند که چیزی از ارزش واقعی آن، در نزد خدا کم نخواهد شد.
بر گرفته از:
www.pasokhgoo.ir/?q=fa/node/2651
در روزگای به سر می بریم که بساطت کلاس های مدعی سلوک، فراوان و عرفان های غربی و شرقی در قالب های مختلف به صورت های جذاب مطرح شده است. مشتریان این نوع کلاس کمتری ها غالبا کسانی هستند که در درون، میلی به معنویات دارند. ولی گاه اسیر افکاری انحرافی و یا افراطی شده و گاه مسئله تهذیب روح را با تقویت روح اشتباه گرفته و راه را از چاه نشناخته و از مسیر صحیح غافل می مانند.
قبل از پرداختن به این مهم، لازم است که راه و روش های مطرح برای رسیدن به عرفان و کمال، مورد بررسی قرار گیرد.
از سوی مکاتب مختلف، راه های متعددی، برای رسیدن به این مقصد، ارائه شده است که اکثر آن ها خالی از اشکال نیست. مطرح ترین آن ها عبارتند از:
این روش، انسان خود ساخته را، انسان معتدل معرفی می کند. بعنوان مثال کسی که خسیس است شخص معتدلی نیست و همچنین کسی که تمام ثروت خود را می دهد این نیز شخص معتدلی نیست. قرآن کریم هم افراد خسیس را مورد نکوهش قرار داده است و هم کسانی که تمام ثروت خود را می بخشند روش کار در روش عالمانه خودسازی با ضد است. مثلا در این روش درمان خساست با بخشش فراوان امکان پذیر است. این شیوه با همه فواید، مشکلاتی نیز دارد از قبیل
این روشن بخاطر سختی هایش قابل فهم عموم نیست و از این لحاظ کاربردی نمی باشد.
اصلاح صفات زشت با ضد آن بخصوص در مواردی که آن ضد توجیه شرعی نداشته باشد مورد اشکال است.
اساس این روش با نقل حکایت گذشتگان و برخی از بزرگان بنا نهاده شده است. این شیوه گرچه مفید و مؤثر است ولی همواره از خطر مطرح شدن اسوه های دروغین و مدعیان خیالی رنج می برد.
این مکتب بر این اعتقاد است که با تمام خواسته های نفس باید مبارزه کرد و لازم است که در این مسیر، گاه انسان شخصیت خود را بشکند تا نفس خود را سرکوب کند. در احوال بعضی از بزرگان این گروه می خوانیم که چون وارد حمام شد و دید مورد احترام مردم قرار گرفته است، عمدا لباس دیگری را پوشید تا او را دزد بخوانند و بدین ترتیب با نفس خود مخالفت کرده باشد.
روش مخالفت با نفس، نیز دارای مشکلات متعددی است که عبارت اند از:
1- مخالفت با نفس در همه موارد صحیح نیست. زیرا گاه در خواست نفس حق است. بعنوان نمونه نفس انسان می گوید غذا بخور و این را هم عقل و هم شرع تایید می کند ولی اگر نفس انسان
بگوید اسراف کن، این جا چون اسراف حرام است باید با نفس مخالفت کرد.
2- مواردی از مخالفت با نفس، که با حفظ آبرو و شخصیت منافات داشته باشد مورد تایید عقل و شرع نیست، قرآن کریم می فرماید: عزت برای خدا و رسول و مؤمنین است. در کتاب شریف وسایل الشیعه به نقل از امیرالمؤمنین علیه السلام آمده است: «من وقف بنفسه موقف التهمة، فلا يلومن من اساء به الظن» یعنی هرکس با بیان یا رفتارش، خود را در موضع و موقف اتهام دیگران قرار دهد، نباید دیگران را به خاطر سوءظنی که به او یافته اند ملامت کند.
علی علیه السلام در سخن دیگری توصیه کرده اند که «ایاک و مواطن التهم» یعنی از مواضعی که شما را در مظان اتهام قرار می دهد، بپرهیزید. همچنین در کتاب شریف وسایل الشیعه از امام صادق علیه السلام نیز نقل شده که فرمودند: مَن دَخَلَ مَوْضِعًا مِن مَواضِعِ التُّهْمَةِ فَاتُّهِمَ، فَلَا يَلُومَنَّ إِلَّا نَفْسَهُ یعنی هرکس با سخن یا رفتارش، خود را در موضع اتهام دیگران قرار دهد و متهم شود، کسی جز خودش را ملامت نکند.
3- مخالفت با نفس نباید با ابزار و روش غیر شرعی صورت پذیرد. مانند ریاضت هایی که به جسم و روح صدمه می زنند. یا انسان را به رهبانیت و دوری از جامعه دعوت می کنند یا شخص را از ایفای نقش مفید در جامعه و خانواده باز می دارند.
مشخص شد مخالفت با نفس بطور مطلق نه مقدور است و نه مشروع و بزودی مشخص می شود ملاک در خودسازی اطاعت از حضرت حق است و بر همین اساس، مسئله اطاعت یا مخالفت با نفس روشن می گردد.
بر اساس این ملاک، اگر نفس درخواستی مخالف حکم شرع داشته باشد باید با آن مخالفت شود.
توجه به مفهوم «الله» و تدبر در کلمه «لا اله الا الله» راه گشای رسیدن به این حقیقت است. دقت در مفهوم الله ما را به اطاعت از خداوند و توجه به مفهوم لا اله الا الله ما را از اطاعت غیر خدا منع می سازد.
مفهوم کلمه الله همواره با خالق و خالقیت هم راز و هم فراز است. به همین مناسبت از آن جا که خدا خالق ماست مالک ماست و از آن جا که مالک ماست صاحب اختیار ماست و چون صاحب اختیار ماست باید از هر جهت اطاعت شود. بنابراین بین «اطاعت» و الله» اتحادی ناگسستنی است و از سوی دیگر کلمه لا اله الا الله این اطاعت را منحصر در الله می سازد و لذا اطاعت غیر خدا وارد حیطه شرک و دوگانه پرستی می شود.
مطابق آيه أَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ، بیانگر انحصار اطاعت از خدا است. زیرا در فرهنگ قرآنی اطاعت محض ذات الهی است و به همین لحاظ اطاعت از هر چیزی بمنزله خدا قرار دادن آن است و شرک محسوب می گردد. بدیهی است اطاعت از نمایندگان حق من اطاع الرسول فقد اطاع الله - همان اطاعت از خداست و اما اطاعت هر چیزی از جمله نفس که با مخالفت دستورات خدا همراه باشد مصداق شرک و پلیدی است. بنابراین مخالفت با نفس در مکتب وحی تنها در صورتی که در خواست نفس با درخواست حضرت حق منافات داشته باشد مجوز دارد و اطاعت از نفس در
مواردی که شارع بر آن صحه گذارده است بی مانع است.
از مطالب یاد شده، مقصود از خود سازی در مکتب وحی، کاملا روشن و مبرهن می گردد که همان پاک نمودن نفس از هر نوع شرک است، اطاعت از خداوند توحید و اطاعت از غیر خدا از جمله نفس سرکش، شرک است.
اما چرا بعضی به مخالفت با نفس با روش های سخت و همراه با ریاضت روی آورده اند؟
سر مطلب این است که مخالفت با نفس روح را قوی کرده و به او قدرت تصرف در اشیای دیگر را می دهد. این قدرت روحی را بیش تر مردم با تهذیب و پاکی روح اشتباه گرفته و این موارد زمینه را برای انحراف فراهم آورده است اما حقیقت این است که تقویت روح مانند تقویت جسم یک صنعت است و لزوما ربطی به تقوا ندارد تصرفات روحی مرتاضین بی دین هندی، گواه روشنی بر این مدعاست.
البته دستورات دینی ما از قبیل روزه، که گذشت از شکم و شهوت است و نماز، که گذشت از منیت است و خمس، که گذشت از مال و ثروت است به اندازه نیاز روح را قوی می سازد و برای کسانی که بیش از این می خواهند، باید به مستحبات توجه نمایند و بیش از این ها اگر لازم بود حتما شریعت کامل اسلام به آن امر می نمود.
بهر حال تقویت روح به معنای قوی ساختن روح در جهت تاثیر در بدن و خارج از آن، متفاوت از تهذیب روح است که به معنای پاک ساختن روح از شرک و خباثت است. گرچه دستورات دینی طوری تنظیم شده است که علاوه بر تهذیب روح تقویت آن را نیز البته بحد نیاز تضمین می کند.
تاکنون معنای تهذیب نفس که همان پاک نمودن درون از هر نوع شرکی است. معلوم گردید و نیز روشن شد روش در تحصیل این معنا، اطاعت از حضرت حق است و مخالفت با نفس بنحو مطلق ملاکی ندارد. حال به یکی دیگر از متفرعات این بحث، که بسیار مهم و سرنوشت ساز است اشاره می گردد تا بدین وسیله باب برخی از انحرافات اعتقادی بسته شود:
تهذیب نفس بدون اعتقاد صحیح (دین) و ارتباط عمیق با خداوند (عبادت) صورت نمی پذیرد و کسانی که تهذیب روح را با حذف دین می جویند راه بجایی نمی برند.
دین اسلام بر چهار رکن: خدا، قرآن، پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت علیهم السلام استوار است. لذا تمامی مسلک هایی که سیر و سلوک خود را جدای از خدا قرآن و پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت عصمت علیهم السلام، قرار داده اند از مسیر حق جدایند.
در مطالعه کتب برخی از مدعیان سیر و سلوک، و نیز کتب کسانی که سعی دارند با میل شخصی آن مطالب را با ظواهر آیات و روایات تطبیق دهند، هیچ اثری از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و اهل بیت عصمت علیهم السلام، در طی طریق، دیده نمی شود. ایشان معتقدند که سیر و سلوک چیزی جز مخالفت نیست و بر همین اساس رسول اکرم صلی الله علیه و آله و امیر المؤمنین علیه السلام را نیز از سالکان همین راه، معرفی کرده اند.
چگونه می توان دوستی دوستان خدا و اطاعت از نمایندگانش را از اعتقاد و دوستی خدا جدا نمود!
انس بن مالک گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: جبرئیل نزد من آمد و گفت: ای احمد، اسلام ده
سهم است و کسی که از این سهم ها برای او نباشد بدبخت است.
1- شهادت به این که خداوندی جز خدایی که خالق آسمان و زمین است وجود ندارد. و این کلمه توحید است.
2- نماز و نماز پاکی است.
3- خمس و زکات که این فطره است.
4- روزه که این سپر آتش است.
5- حج که شریعت است.
6- جهاد که باعث عزت است.
7- امر به معروف که این وفای به عهد است.
8- نهی از منکر که این اتمام حجت است.
9- جماعت که این باعث الفت است.
10- طاعت خدا و رسول و اهل بیت که این باعث مصونیت از اشتباه و گناه است.
جبرئیل به رسول خدا عرض کرد: این دین، بمانند درختی است که ایمان تنه آن و نماز عروق آن و زکات آب آن و روزه شاخه های آن و حسن خلق برگ آن و دوری از گناه میوه آن است. و همان طور که درخت بی میوه کامل نیست، مسلمانی که از گناه دوری نمی کند، کامل نیست.
ابو عبد الله الجدلی می گوید: نزد امیرالمؤمنین علیه السلام رفتم و از معنای «حسنه» که در این آیه آمده است، سؤال کردم:
مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِّنْهَا وَهُم مِّن فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ وَ مَن جَاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَكُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِي النَّارِ هَلْ تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ کسی که حسنه بیاورد برای او بهتر از آن است و او از فزع روز قیامت در امان است و کسی که سیئه بیاورد با صورت در آتش انداخته شود. آیا مجازات می شوید، مگر برای کارهایی که کرده اید.
حضرت فرمودند: منظور از «حسنه» ولایت و دوستی ما اهل بیت است.
در روایتی دیگر (6) بیان شده است، که ولایت اهل بیت علیهم السلام همان هدایت است.
امام باقر علیه السلام فرمودند (7): ده چیز است که اگر کسی آن ها را داشته باشد، خدای تعالی او را وارد بهشت می سازد. آن ها عبارت اند از:
1- شهادت بر این که خدایی جز خدای خالق آسمان و زمین نیست.
2- شهادت به رسالت رسول مقدس اسلام حضرت محمد بن عبد الله صلى الله عليه وآله.
3- اقرار به آن چه از طرف خدای تعالی آمده است.
4- اقامه نماز.
5- دادن زکات (خمس و زکات)
6- روزه ماه مبارک رمضان.
7- حج بيت الله.
8- ولایت نسبت به اولیای الهی.
9- دشمنی نسبت به دشمنان خدای تعالی.
10 - اجتناب از هر مسکری.
امام باقر علیه السلام فرمودند: اسلام بر پنج پایه بنا شده است و مهم ترین آن ها ولایت است. آن پنج عبارت اند از:
1- نماز
2- زکات
3- روزه
4- حج
5- ولایت، و به چیزی بمانند ولایت ندا نشده است.
رَجَعْنَا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ قَافِلِينَ مِن تَبُوكَ، فَقَالَ لِي فِي بَعْضِ الطَّرِيقِ: أَلْقُوا لِي الْأَحْلاسَ وَ الْأَقْتَابَ، فَفَعَلُوا، فَصَعِدَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ فَخَطَبَ فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ بِمَا هُوَ أَهْلُهُ، ثُمَّ قَالَ: مَعَاشِرَ النَّاسِ!... مَا لِي إِذَا ذُكِرَ آلُ إِبْرَاهِيمَ عَلَيْهِ السَّلَامُ تَهَلَّلَتْ وُجُوهُكُمْ، وَإِذَا ذُكِرَ آلُ مُحَمَّدٍ كَأَنَّمَا يُفَقَّا فِي وُجُوهِكُمْ حُبُّ الرُّمانِ؟... وَاللَّهِ الَّذِي بَعَثَنِي بِالْحَقِّ نَبِيًّا، لَوْ جَاءَ الْقِيَامَةَ بِأَعْمَالٍ كَأَمْثَالِ الْجِبَالِ، وَلَمْ يَجِئْ بِوِلَايَةِ عَلِيٍّ ابْنِ أَبِي طَالبٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ لَأَكْبَهُ أَحَدُكُمْ يَوْمَ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ فِي النَّارِ. بنابراین جستجوی هدایت بدون ولایت اهل بیت علیهم السلام و رعایت قوانین شرع از قبیل نماز امکان پذیر نیست و آن چه در زمان ما در قالب های عرفان غربی و شرقی مطرح می شود ولی از عبادت خدا و ولایت دوستان خدا بی بهره است ربطی به تهذیب نفس ندارد و حیله ای از سوی شیطان برای سرگرم ساختن کسانی است که از درون میلی به این گونه مسائل دارند.
دوری از اهل بیت علیهم السلام و نیز دور ساختن مردم از آن ذوات مقدس علیه السلام در طول تاریخ به شکل ها و ترفندهای مختلفی رخ داده است.
برخی با ترتیب دادن مراحلی برای سلوک، با تردستی و زیرکی اهل بیت علیهم السلام را به نحوی از این حوزه حذف کردند و در نهایت آن بزرگواران علیهم السلام را نیز از سالکین این مراحل معرفی کردند. در حقیقت در این دیدگاه، رسول اکرم صلی الله علیه و آله و حضرت امیر علیه السلام نیز جزء سالکین همین طریق هستند، که با طی مراحلی به آن مقام شامخ رسیده اند. بنابراین در سیر سلوکی افراطی، مسأله اعتقاد به ولایت و رسالت، هیچ دخلی در پیشرفت معنوی ندارد. بلکه آن ها می گویند که درست است که ولایت و رسالت به رسول اکرم صلی الله علیه و آله داده شده است، ولی بدست آوردن مقام ولایت برای هر کسی میسور است. لذا ممکن است کسی با طی مراحل سلوکی به همان مقام ولایتی که رسول اکرم صلی الله علیه و آله داشتند برسد.
اساس مطلب در این نظر، فنای در خدا و بقای در این فنا است و این مقام را به عنوان یک مسلمان برای رسول اکرم صلی الله علیه و آله نیز قائلاند و معتقدند افراد دیگری نیز به همین مقام
رسیده اند و یا می توانند برسند.
حال چرا خداوند رسول اکرم صلی الله علیه و آله را برای این پست برگزید و دیگران را بر نگزید؟ آیا این همان، ترجیح بلا مرجح نیست؟ و اگر کسی در این مقام همتای رسول اکرم صلی الله علیه و آله باشد. آیا دستورات حضرت رسول را باید اطاعت کند؟ و آیا فرستادن رسول با توجه به این که ممکن است هر کسی بدون تمسّک به نبی، به مقام والایی برسد لغو نیست؟
در کتب سیر و سلوکی معمول، مراحلی را برای رسیدن به کمال مطلق ذکر می کنند که این مراحل در حق هر کسی جاری است. حال آن شخص سالک، معتقد به ائمه اطهار باشد یا نباشد. لذا کسانی را که به امامت بلا فصل حضرت امیر علیه السلام اعتقادی ندارند و بلکه دشمنان آن حضرت را ستوده اند؛ در این مکتب جزو بزرگان فانی در حق و اولیای مقرب درگاه ایزدی نامبرده می شوند. و این کار را برای برخی از علمای شیعه متمایل به این گونه افکار سخت کرده است و آنان را وادار به توجیه نموده است.
مطابق روایات، مقام نبوت برای رسول اسلام صلى الله علیه وآله و ولایت برای امیر المومنین علیه السلام با طی مراحلی که معمولا بیان می شود نبوده است بلکه از ازل از سوی خدا صلی الله علیه و آله به ایشان داده شده است. جابر از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل نمود که فرمودند: نخست خداوند نور من را خلق نمود و از آن نور علی جدا گردید خداوند صفات کمال و عصمت ذاتی را به اهل بیت علیهم السلام در همان ازل بر اساس علم خود که می دانست به عهد خود وفا می کنند، عطا نمود. در ابتدای دعای ندبه می خوانیم:
اللَّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ عَلَى مَا جَرَى بِهِ قَضَاؤُكَ فِي أَوْلِيَائِكَ الَّذِينَ اسْتَخْلَصْتَهُمْ لِنَفْسِكَ وَ دِينِكَ إِذَا اخْتَرْتَ لَهُمْ جَزِيلَ مَا عِندَكَ مِنَ النَّعِيمِ الْمُقِيمِ الَّذِي لَا زَوَالَ لَهُ وَ لَا أَضْمِحْلَالَ بَعْدَ أَنْ شَرَطْتَ عَلَيْهِمْ الزُّهْدَ فِي دَرَجَاتِ هَذِهِ الدُّنْيَا الدَّنِيَّةِ وَ زُخْرُفِهَا وَ زُبُرِجِهَا فَشَرَطُوا لَكَ ذَلِكَ وَ عَلِمْتَ مِنهُمْ الْوَفَاءَ بِهِ فَقَبِلْتَهُمْ وَ قَرَّبْتَهُمْ وَ قَدَّمْتَ لَهُمْ الذِّكْرَ الْعَلِيَّ وَ الثَّنَاءَ الْجَلِيَّ. پروردگارا تو را ستایش می کنم برای هر چه در قضا و قدر تقدیر کردی بر خاصّان و محبّانت یعنی آن کسانی که وجودشان را برای حضرتت، خالص و برای دینت، مخصوص گردانیدی. چون نعمت بزرگ و ابدی و بی زوال را که نزد تست بر آنان اختیار کردی. بعد از آن که زهد در لذات و زیب و زیور دنیای دون را بر آن ها شرط فرمودی. آن ها هم بر این شرط متعهّد شدند و تو هم می دانستی که به عهد خود وفا خواهند کرد. پس آنان را مقبول و مقرّب درگاه خود فرمودی و علوّ ذکر و نام بلند و ثنای خاص و عام بر آنان از پیش عطا کردی.
بنا بر این قرار دادن حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله را در عداد سالکان، بی احترامی و بی خبری از مسائل وحی است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: هنوز آدم ساخته نشده بود و بین آب و گل بود که من نبی بودم.
بنابراین، نباید حضرت رسول صلی الله علیه السلام و حضرت امیر علیه السلام را جزو سالکان دانست. زیرا آن ها فراتر از سیر و سلوک اند. بلکه باید گفت، سیر و سلوک هر کسی باید به ایشان ختم شود؛ زیرا نزدیک شدن به اهل بیت عصمت علیهم السلام نزدیک شدن به خداست و حب ایشان، حب خداوند است و تبعیت ایشان، تبعیت خداوند است. در زیارت عاشورا خطاب به امام حسین علیه السلام می گوییم:
(يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ إِنِّي أَتَقَرَّبُ إِلَى اللَّهِ وَ إِلَى رَسُولِهِ وَ إِلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ إِلَى فَاطِمَةَ وَ إِلَى الْحَسَنِ وَ إِلَيْكَ بِمَوَالاتِكَ وَ بِالْبَرَاءَةِ أَعْدَائِكَ).
ای ابا عبد الله من بوسیله دوستی شما و دشمنی با دشمنان شما به خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله و امیر المؤمنين و فاطمه زهرا علیها سلام و حسنین علیهم السلام نزدیک می شوم.
یکی دیگر از مشکلات سلوک افراطی در نهایت آن است. این نوع سلوک، نهایتی تعریف شده دارد و آن فنای در ذات خدا است به این معنا که عبد خود را خدا بداند و در این صورت سیر به بلوغ خود رسیده و تنها کار سالک حفظ آن است. اما این مطلب مورد تایید آیات و روایات نیست و توسط اهل بیت مطرح نشده است و سعی فراوانی که صاحبان این نوع عرفان ها در جهت تطبيق آن ها با آیات و روایات کرده اند بی حاصل مانده است و ناشی از بی اطلاعی از روش استفاده از قرآن و روایات است.
در منابع وحی اثری از فنای در ذات حق و ظهور حضرت حق در همه اشیا دیده نمی شود و این که در لسان معصومین به خداوند ظاهر گفته می شود به منظور اتحاد یا حلول با اشیاء نیست بلکه به معنای قهر و غلبه بر اشیاء است.
اما الظاهر فليس من اجل انه علا الاشياء بركوب فوقها و قعود عليها و تسنم لذراها و لكن ذلك لقهره و لغلبته الاشياء
اما ظاهر از این رو نیست که بر اشیاء بار شده یا بر آن ها نشسته و یا ریشه در آنان دارد بلکه مراد این است که بر همه اشیاء قدرت و غلبه دارد.
در نظر سلوکیان افراطی، شریعت ابزاری برای رسیدن به مقام فنای الهی است و چون سالک فانی شود نیاز به عبادت ندارد زیرا ذوب در خداوند شده است.
در این دیدگاه وقتی انسان به مقام وصل و فنا رسید، دیگر نیازی به عبادت و شریعت ندارد. زیرا واصل شده است و هر چه در عالم است و از جمله خود را، فانی در خدا بلکه عین حق و خدا می داند. وقتی به این گروه اشکال می شود، پس چرا حضرت رسول صلی الله علیه و آله هرگز عبادت را رها نکردند؟ می گویند: بقیه مردم برای استکمال نفس و تقرّب بحق عبادت می کنند، ولی رسول اکرم صلی الله علیه و آله چون به مقام فنا رسیده اند، عبادت ایشان برای استکمال و تحصیل قرب نیست و عبادت فقط جنبه شکر دارد. جالب این که برای مدعای خود هیچ دلیل قابل طرحی را ذکر نکرده اند.
وصول الى الله جز عبادت و اطاعت از حضرت حق نیست و در واقع عبادات از قبیل نماز، دو نقش را ایفا می کنند. نماز هم خود وصال است و هم زمینه وصال بیشتر را فراهم می سازد و این وصال مراتب دارد ولی برایش نهایتی نیست زیرا خداوند حدی ندارد و آن طور که لایق است هرگز پرستیده نمی شود در کلمات معصومين قد قامت الصلوه به رسیدن به خدا معنا شده است یعنی
خود عبادت رسیدن است و از طرفی عبادت مرکبی نیز برای وصول بیشتر معرفی شده است.
(قَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ إِنَّ الْوُصُولَ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ سَفَرٌ لَا يُدْرَكُ إِلَّا بِامْتِطَاءِ اللَّيْلِ).
رسیدن به خدا سفری است که جز با مرکب شب درک نمی شود.
لذا این ادعا که بعد از وصال، عبادت موجب قرب نیست بلکه دلیل بر شکر است، بی ریشه و غلط است زیرا خداوند مانند نهایت یک مسیر نیست که به توان به آن رسید و از طرفی بین خلق و خالق تباین ذاتی است و ذوب مخلوق در خالق کاملا بی اساس و ناشی از عدم آشنایی با مبانی دینی است. مقصود از وصال به خداوند در مکتب وحی، وصول به رحمت الهی و کسب منزلت و مقام در بارگاه الهی است و البته این وصال مراتبی دارد و نهایتی برای آن متصور نیست.
سالکان افراطی برای هر یک از مراحل خود، نامی گذاشته اند. مثلاً کلمه «می» را برای حالت مراقبه استعمال می کنند و در اشعار خود از «می» و «میخانه» و «میگساری» و «ساقی» و این گونه الفاظ که مناسب حال شراب خواران و میگساران و شهوت گران، استفاده کرده اند و اگر اعتراضی به ایشان شود می گویند: مراد ما از «می» مراقبه است.
از دیدگاه دینی تشبه به گنه کاران از هر لحاظ غلط است حضرت امیرالمومنین علیه السلام فرمودند:
من تشبه بقوم عد منهم - کسی که به قومی شبیه شود از آنان شمرده می شود.
پیامبر بزرگوار و اهل بیت پاکشان علیهم السلام که در اوج عرفان الهی اند هرگز در مقام بیان مطالب بلند خود از این الفاظ استفاده نکردند و شاگردان این مکتب نیز همواره از استعمال چنین الفاظی پرهیز نمودند.
چرا کلمات مورد استعمال اهل باده و شراب باید وارد محیط پاک معرفت شود؟ و اساسا چه لزومی دارد که از کلماتی چون «زیبا چهره» و «میکده» استفاده شود.
در این نوع سیر گفته می شود بالاترین مرحله سیر مقام خلوص است، که با شهادت حاصل می.شود و منظورشان از شهادت، قطع علاقه روح به بدن است که این کار را شهدا با نثار جان و سالکان با طی طریق انجام می دهند.
این کلمات گرچه جذاب است ولی دارای اشکالات بنیادی است بخصوص که امکان تحصیل این امر، از اسباب غیر شرعی - مانند خودکشی - وجود دارد.
ملاک خلوص را شهادت دانستن و سر عظمت شهادت را قطع علاقه روح به بدن معرفی کردن این پیام را می دهد که ملاک، قطع علاقه روح به بدن است و طبیعی است بر این اساس مبنای کار خود را بر ریاضت مبتنی بر مخالفت با نفس به منظور قطع علاقه روح به بدن و مادیات قرار می دهند. یا همان مخالفت با نفس به روش افراطی که شرحش گذشت.
بهر حال این نوع افکار آثار زیان باری چون تحلیل حرام و تحریم حلال را در پی خواهد داشت.
زیرا مخالفت با نفس را به نحو افراطی تجویز می کند. به حدی که نعمت های خدا را استفاده نکرده و برخود حرام می سازند از قبیل ترک حیوانی که در میان این قوم، بسیار معمول است:
قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَ الطَّيِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ (11) بگو چه کسی زینت ها و رزق طیبی که خداوند برای بندگانش خارج کرده است حرام کند؟
اهل بيت علیهم السلام هم فرمودند چه کسی بهتر از مؤمنین که از نعمت های خداوند استفاده کنند.
این گروه می گویند اگر عبادتی را برای جهت دنیوی انجام دهید شما اخلاص ندارید. در حالی که از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و ائمه اطهار علیهم السلام که معلم اخلاص اند روایات بسیار وارد شده است که به مردم آموختند برای رفع مشکلات دنیوی و اخروی خود، متوسل به نماز و نذر شوند، این آیه قرآن کریم به همین مطلب اشاره کرده است:
وَاسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلَاةِ. (12) طلب یاری خواهید بوسیله صبر و نماز.
در روایات، خواص نمازها و اعمال خیر بیان شده است که هم مردم تشویق به اعمال خیر شده و هم در صورت گرفتاری، بوسیله عبادت گرفتاری خود را رفع کنند که این عین اخلاص است زیرا که برای رفع مشکلات خود به دستور خداوند درب خانه خداوند رفته اند و علاوه بر این خواسته های نفس، در صورتی مذموم است که مخالف شریعت باشد.
اما خلوص در مکتب وحی به معنای دوری از هر نوع شرک است و انسان مخلص تنها خدا را می پرستد و تنها او را دوست می دارد و تنها از او اطاعت می کند و بر همین اساس هر چه رنگ و بوی الهی داشته باشد دوست داشته و هر چه چنین نباشد دوست نمی دارد. بر این اساس بدن و جميع مادیات چنان چه در مسیر خدا قرار گیرند محبوب مومن هستند و در غیر این صورت مبغوض اند. امام سجاد علیه السلام پس از صدقه دادن به دست خود بوسه زدند و فرمودند: این صدقه قبل از این که بدست کسی برسد به دست خدا رسید.
سلوکیان افراطی، دو مرتبه برای اخلاص قائلاند:
1- اخلاص در عمل
2- اخلاص ذاتی و معتقدند تمامی خواص برای اخلاص ذاتی است.
و از لابلای کلام این قوم معلوم می شود که مرادشان از اخلاص ذاتی این است که سالک در دار وجود، وجودی جز ذات حق را نبیند، و همه وجودها را مندک در ذات الهی بداند. در نزد ایشان، اخلاص ذاتی دارای چهار اثر مهم و خاصیت است:
1- شیطان به مخلصین (اخلاص ذاتی) راهی ندارد چنان چه در قرآن به این گفته شیطان اشاره شده است. دلیل آن این است، که انسانی که به اخلاص ذاتی رسیده است، همه چیز را خالص در او می بیند و شیطان به هر شکلی که ظهور کند باز با نظر الهی به آن نگاه کرده و از او استفاده الهی می کند.
در نظر این گروه آن چه که هست خداست و جلوات او و شیطان نیز لزوما از این قاعده مستثنی نخواهد بود. سستی این سخن به خوبی واضح است زیرا شیطان در مقابل رحمان قرار است و هرگز این دو جمع نمی شوند و چگونه ضدی جلوه ضدی شود؟
این گروه بر اساس این گمان که خدا همه چیز است، مخلصین را کسانی می دانند که همه چیز را او (خدا) بینند.
حضرت امیر علیه السلام فرمودند: ذات حضرت حق مباین با مخلوق است و بر این اساس می توان گفت مخلوق سوای از خالق و غیر اوست و لذا خلق را خالق و تجلیات او دانستن غلط و باطل است و صحیح این است که گفته شود هر آن چه که هست مخلوق او است. طبیعی است با این دیدگاه اخلاص ذاتی یاد شده و تفسیر ارائه شده درباره مخلصین جایگاهی نخواهد داشت.
2- اثر دومی که برای اخلاص ذاتی ذکر کرده اند؛ این است که این گروه از محاسبه معاف اند. چرا که اینان عملی ندارند که از آن ها پرسش شود و از طرفی همیشه حاضرند و احضار ایشان معنی ندارد چون ایشان به خلعت ابدیت مخلّع شده اند و آیه وَنَفَخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ إِلَّا مَا شَاءَ اللَّهُ. را کنار آیه «فانهم لمحضرون» قرار داده و نتیجه گرفته اند که مخلصین همیشه حاضرند و احضار فرع بر غیبت است، پس احضار ایشان معنی ندارد. لذا برای ایشان محاسبه ای نیست.
آن چه که براحتی از آیه مذکور، استفاده می شود این است که در نفخه اوّل همه چیز از بین می رود، الا چیزهایی که خدا بخواهد. حال آن چیزها و یا افراد چه کسانی هستند از آیه معلوم نمی شود و نسبت دادن این که آن کسان، کسانی هستند که فانی در حق شده اند و آن ها ممات ندارند، تیری است که در تاریکی انداخته شده است. چون هیچ وجودی فانی در ذات حق نمی شود و وصال به معنی لحوق و یا علم به لحوق، محال عقلی و نقلی است. ولی اگر مراد از فانی در ذات حق یعنی مستغرق شدن در حب پروردگار به طوری که همه چیز را برای او بخواهد این خوب است. اما از کجا معلوم که تمامی کسانی که به این حالت رسیده اند در این نفخه از بین نمی روند. بنابراین باید کلام وحی را از حاملان وحی آموخت و حاملان وحی یعنی اهل بیت عصمت و طهارت فرموده اند ما اسمای الهی هستیم و ما هستیم که در آن نفخه از بین نمی رویم
3- به این گروه کراماتی ما واری طور پاداش داده می شود و آیه وَمَا تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ - إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ. و لَهُمْ مَا يَشَاءُونَ فِيهَا وَ عِندَنَا مَزِيدٌ را شاهد بر این مدعی دانسته اند. در حالی که منظور از ما يشاؤون و امثال ذلک، این است که ما فوق آن چه فکر می کنند از نعمت های بهشتی به آن ها می دهیم نه این که پاداش آن ها مافوق پاداش بهشتی است و از سنخ دیگری باشد. اما در ارتباط با آیه وَ مَا تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ - إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ. باید بگوییم؛ این آيه درباره افرادی است که اهل عذاب هستند قبل از این آیه آمده است إِنَّكُمْ لَذَاقُوا الْعَذَابَ الْأَلِيمَ. و سپس می فرماید: این عذاب ها نتیجه همان اعمال بد شما است و سپس بالکلیه انسان های خوب و مخلص را از این مقوله استثنا می کند، که به اصطلاح علمای نحوی استثنای منقطع است. لذا استدلال به این آیه که جزای مخلصین نوعی دیگر است، جزای انسان های دیگر به خاطر اعمال
آن ها و جزای مخلصین به خاطر عمل او نیست و او در حقیقت عملی ندارد او فانی در ذات حق است، بسیار بی ربط و غلط است. چون آیه وَمَا تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ با توجه به سیاق آیه، خطاب کره به اهل عذاب است و این مطلب را بیان می کند که ای اهل عذاب، عذاب شما به خاطر اعمال شما است و لذا این آیه هیچ ربطی به اعمال نیکان ندارد. سپس بعد از این، مخلصین را به عنوان بندگان مکرّم که در طرف مقابل این اهل عذاب هستند، معرفی می کند إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ.
جالب این است، که اهل سلوک می گویند: معنای این آیه، این است که اهل اخلاص، جزایی به خاطر اعمالشان دریافت نمی کنند. چون آن ها عملی ندارد و جزای آن ها چیزی بالاتر از پاداش است. یعنی بالاتر از نعمت های بهشتی است ولی توجه به ادامه آیه این معنا را رد می کند: أُولَئِكَ لَهُمْ رِزْقٌ مَّعْلُومٌ وَفَوَاكِهُ وَهُمْ مُكْرَمُونَ فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ عَلَى سُرُرٍ مُتَقَابِلِينَ يُطَافُ عَلَيْهِمْ بِكَأْسٍ بَيْضَاءَ لَذَّةً لِلشَّارِبِينَ لَا فِيهَا غَوْلٌ وَلَا هُمْ فِيهَا يُنْزِفُونَ وَعِندَهُمْ قَاصِرَاتُ الطَّرْفِ.
برای آنان روزی معین و ویژه ایست، میوه های (گوناگون و پر ارزش) و آن ها گرامی داشته می شوند، در باغ های پر نعمت بهشت، در حالی که بر تخت ها رو به روی یکدیگر تکیه زده اند و گرداگردشان قدح های لبریز از شراب طهور را می گردانند، شرابی سفید و درخشنده و لذتبخش برای نوشندگان. شرابی که نه در آن مایه تباهی عقل است و نه از آن مست می شوند و نزد آن ها همسرانی زیبا چشم است که جز به شوهران خود محبت نمی ورزند
4- سلوکیان گویند: این گروه خداوند را همان طور که سزاست حمد و ستایش می کنند. سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ - إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ.
در رابطه با توصیف خدای تعالی اهل بیت علیهم السلام فرمودند: وقتی که فهمیدیم که عاجز از وصف خدای تعالی هستیم، خدا را شناخته ایم.
امام سجاد علیه السلام فرمودند:
إلهي قَصُرَتِ الأَلْسُنُ عَنْ بُلُوغِ ثَنَائِكَ كَمَا يَلِيقُ بِجَلاَلِكَ وَ عَجَزَتِ العُقُولُ عَنْ إِدْرَاكِ كُنْهِ جَمَالِكَ وَ انْحَسَرَتِ الأَبْصَارُ دُونَ النَّظَرِ إِلَى سُبُحَاتِ وَجْهِكَ وَ لَمْ تَجْعَلْ لِلْخَلْقِ طَرِيقًا إِلَى مَعْرِفَتِكَ إِلَّا بِالْعَجْزِ عَنْ مَعْرِفَتِكَ.إلهي: فَاجْعَلْنَا مِنَ الَّذِينَ تَرَسَّخَتْ أَشْجَارُ الشَّوْقِ إِلَيْكَ فِي حَدَائِقِ صُدُورِهِمْ وَ أَخَذَتْ لَوْعَةُ مُحَبَّتِكَ بِمَجَامِعِ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ إِلَى أَوْكَارِ الْأَفْكَارِ يَأْوُونَ وَ فِي رِيَاضِ الْقُرْبِ وَ الْمُكاشَفَةِ يَرْتَعُونَ، وَ مِنْ حِيَاضِ الْمُحَبَّةِ بِكَأْسِ الْمُلَاطَفَةِ يَكْرَعُونَ، وَ شَرَائِعِ الصَّفَاءِ يَرِدُونَ، قَدْ كُشِفَ الْغِطَاءُ عَنْ أَبْصَارِهِمْ، وَ انْجَلَتْ ظُلْمَةُ الرَّيْبِ عَنْ عَقَائِدِهِمْ، وَ ضَمَائِرِهِمْ، وَ انْتَفَتْ مُخَاجَلَةُ الشَّكِّ عَنْ قُلُوبِهِمْ وَ سَرَائِرِهِمْ وَ انْفَرَجَتْ بِتَحْقِيقِ الْمَعْرِفَةِ صُدُورُهُمْ، وَ عَلَتْ لِسَبْقِ السَّعَادَةِ فِي الزُّهْدَةِ هَمَّهُمْ وَ عَذُبَ فِي مَعِينِ الْمُعَامَلَةِ شُرْبُهُمْ، وَ طَابَ فِي مَجْلِسِ الْأُنْسِ وَ طَابَ فِي مَجْلِسِ الْأُنْسِ سِرُّهُمْ، وَ آمَنُوا فِي مَوْطِنِ الْمُخَافَةِ سُرُبُهُمْ، وَ اَطْمَأَنَّتْ بِالرُّجُوعِ إِلَى رَبِّ الْأَرْبَابِ أَنْفُسُهُمْ وَ تَيَقَّنُوا بِالْفَوْزِ وَ الْفَلَاحِ أَرْوَاحُهُمْ وَ قَرَّتْ بِالنَّظَرِ إِلَى مُحِبِّيهِمْ أَعْيُنُهُمْ وَ اسْتَقَرَّ بِإِدْرَاكِ السُّؤْلِ وَ نَيْلِ الْمَأْمُولِ قَرَارُهُمْ وَ رَبِحَتْ فِي بيع الدُّنْيَا بِالْآخِرَةِ تِجَارَتُهُمْ. إلهِي مَا أَلَذُّ خَوَاطِرِ الإِلْهَامِ بِذِكْرِكَ عَلَى الْقُلُوبِ وَ مَا أَحْلَى الْمَسِيرِ إِلَيْكَ بِالْأَوْهَامِ فِي مَسَالِكِ الْغُيُوبِ، وَ مَا أَطْيَبَ طَعْمِ حُبِّكَ وَ مَا أَعْذَبَ شُرْبِ قُرْبِكَ؟