ghaemiyeh.com
قال امير المؤمنين على عليه السلام
لِقَاحُ اَلْإِیمَانِ تِلاَوَهُ اَلْقُرْآنِ شکوفایی در شد ایمان، تلاوت قرآن است
Faith flourishes through Quranic recitation
مجله داخلی
مکتب وحی
سال اول / شماره 5 / تابستان 1387
سرمقاله - بزرگ ترین فضيلت امير المؤمنين...3 سردبير - فاضل
الهيات در نهج البلاغه...5 آیت الله سیدان
شهادت فاطمه عليها سلام افسانه نیست...19 آیت الله مکارم شیرازی
آیا خانه های مدینه درب داشت؟...33 علامه جعفر مرتضى عسكرى
مناظره ناتمام با عالم یهود...41 آیت الله علم الهدی
رؤیای تعقّل...57 حجت الاسلام فاضل
پدر ایمان...76 حجت الاسلام فاضل
ارزش عقیده...94 باقرپور کاشانی
تحقیقی در تصوّف...104 هاشمی
تأثير يونان بر فرهنگ اسلام...131 طاهری
تحلیل آرای فخر رازی...143 ایماندوست
حسن ختام - قسمتی از شرح تائیه دِعبل...162
نشانی: مشهد مقدس - خ آزادی - پشت باغ نادری - ک سالاری - پ 86
URL:http://www.maktabvahy.com
تلفن تماس: 2220903 - 0511
خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
ویراستار کتاب: شهناز محققیان
سرمقاله - بزرگ ترین فضیلت امير المؤمنين عليه السلام
بسمه تعالی
روزی مأمون به امام رضا علیه السلام گفت: بزرگ ترین فضیلت امير مؤمنان على عليه السلام در قرآن کدام است؟ امام فرمودند:
فضيلته في المباهلة و أنّ رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم باهل بعلىّ و فاطمه زوجته و الحسن والحسين عليهم السلام و جعله منها كنفسه و جعل لعنة الله على الكاذبين و قد ثبت أنّه ليس أحد من خلق الله يشبه رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم فوجب له من الفضل ما وجب له إلّا النبوّة، فأىَّ فضل و شرف و فضيلة أعلى من هذا؟ برترین فضیلت آن حضرت، در جریان مباهله است. همانا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به وسیله علی، فاطمه همسرش، حسن و حسين عليهم السلام (با نصاری نجران) مباهله نمود، و آن حضرت را همانند خویش دانست، و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار داد و البته ثابت است کسی از آفریدگان خدا همانند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نبوده، بنابراین، همه فضایلی که رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم داشت، برای علی علیه السلام نیز می باشد جز پیامبری، پس کدامین فضل و برتری بالاتر از این فضل و شرف است؟
مأمون گفت: شاید رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم با کلمه «انفسنا»، به جان خویش اشاره نموده است!
امام رضا علیه السلام فرمودند:
چنین اشاره ای جایز نیست، چرا که رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم با همه آن ها به سوی نصاری نجران بیرون آمده و با همه آن ها به مباهله پرداخته است. اگر جان خویش را اراده فرموده بود، می بایستی علی علیه السلام را از
مباهله خارج می نمود، در صورتی که به اتفاق همه مسلمانان، على عليه السلام جزء آنان بوده است.
مأمون گفت: در آن هنگام که پاسخ آید، سخن ساقط می شود. (1)
و ابن حمّاد در شأن وجود مقدس امیرمؤمنان علیه السلام این گونه سروده است:
سمّاه ربّ العرش في الذكر نفسه *** فحسبك هذا القول إن كنت ذا خبر
و قال لهم: هذا وصييّ و وارثى *** و من شدّ ربّ العالمين به أزرى
على كزرّي من قميصي إشاره *** بأن ليس يستغنى القميص عن الزرّ
پروردگار عرش، علی را در قرآن، خود پیامبر خواند و این سخن برای تو اگر اهل خبری، بس است.
پیامبر خدا صلى الله علیه و آله و سلم به آنان فرمودند: این جانشین و وارث من است، و او کسی است که پروردگار جهانیان بوسیله او پشت من را محکم نمود.
على عليه السلام نسبت به من، مانند پارچه ام نسبت به پیراهن من است اشاره به این که هرگز پیراهن از پارچه بی نیاز نیست.
سردبیر - فاضل
1) این روایت از مناقب دیلمی نقل گردید ولی نظیر آن را علامه مجلسی را علامه مجلسی رحمة الله عليه در بحار الانوار، ج 35، ص 275 از «الفصوص المختارة» شيخ مفيد رحمة الله علیه نقل کرده است.
آیت الله سید جعفر سیدان
كتاب نهج البلاغه بخاطر معارف بلند آن همواره مورد توجه اهل دانش و بصیرت بوده است اساتید و دانشمندان زیادی خود را از این سرچشمه زلال وحی سیراب ساخته و پیمانه علم خود را پر نمودند. بی توجهی و غفلت از این منبع عظیم معرفتی، چیزی جز زیان آشکار را در پی ندارد.
آن چه در این شماره و شماره های بعد، تقدیم حضور شما می گردد. سلسله مباحث الهیات در نهج البلاغه است که توسط استاد معقول و منقول، سید جعفر سیدان عنوان شده و با تلاش موسسه مصباح الهدی تدوین گشته است.
بسم الله الرحمن الرحيم
اَلْحَمدُ لله ربِّ الْعالَمینَ، و خَیرُ الصَّلاه و السَّلام عَلی خَیر خَلْقه، حَبیب إله العالَم، أبی القاسم محمَّد و عَلی آله آل الله؛ و اللَّعْن الدَّائم عَلی أعدآئهم أعدآء الله، مِن الآن إلی یَوم لقاء الله. در اصول کافی از امام صادق علیه السلام روایت شده است که فرمودند:
مَنْ کَانَ عَاقِلاً کَانَ لَهُ دِینٌ، وَ مَنْ کَانَ لَهُ دِینٌ دَخَلَ اَلْجَنَّهَ؛ (1) هر که عاقل است دین دارد و هر که دیندار باشد به بهشت در آید.
شایسته است هر شخص عاقل، در دوران زندگی اش، درباره مسائل فکری و نیز عملی، مطابق موازینی، مرام و مکتبی داشته و روشی را برای خود برگزیند. این مسأله، امری است بدیهی که نیاز به بحث و استدلال ندارد
در این مسیر، نخستین سوال این است که از چه راهی می توان به نتایج مطلوب دست یافت؟
با توجه به گوناگونی راه های شناخت، بر انسان است که در پی تشخیص درست از نادرست و حق از باطل بر آید.
ما دریافته ایم ابزار اصلی شناخت، عقل است و به همین وسیله به حقیقت وجود آفریدگار و پیام وحیانی او پی بردیم. حال با توجه به پذیرش وحی، تصدیق پیامبر گرامی صلى الله علیه و آله وسلم ائمه معصومین علیهم السلام، قرآن و آن چه از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و عترت آن حضرت به جای مانده است، می توانیم موضوع مهم «الهیات در نهج البلاغه» را مورد بحث قرار داده و از این خوان گسترده بهره مند شویم.
بدیهی است که اگر کسی، حقانیتِ مکتب وحی را نپذیرد، طرح این موضوع برایش بی معناست زیرا بحث تحت عنوان «الهیات در نهج البلاغه» تنها در صورت پذیرش حقانیت این مکتب، موضوعیت دارد.
با این پیش فرض، اکنون می خواهیم بدانیم که در این مسئله، چه مباحثی مطرح است، کیفیت این مباحث چگونه است و دستاوردهای آن کدام اند؟
1) اصول کافی، ج 1، ص 11.
گرچه برای روشن شدن این موضوع معمولاً یکی از خطبه هایی که در باب مسائل توحیدی است، بررسی می شود، لیکن قبل از هر چیز شایسته است فهرست مطالب مربوط به بحث توحید ذکر و یکی از عناوین آن مطرح گردد؛ تا بتوان از کل این مجموعه، برداشت صحیحی ارائه نمود. با این شیوه، زمینه برای بررسی وسیع و دقیقِ مباحث فراهم می آید.
بررسی راه های شناخت خداوند در نهج البلاغه گرچه از بحث ما خارج است، لیکن بدیهی است که نگاهی به آن قطعاً خالی از فایده نخواهد بود.
در پاسخ به این سئوال که برای اصل اثبات خدا از چه ابزاری می توان بهره جست، باید گفت فطرت و استدلال به آیات آفاقی و انفسی و شناخت خداوند بواسطه رهنمود خود او از جمله آن هاست. آیا شناخت فطری همان عرفان «الله» به «الله» است؟ هر کدام از این ها بررسی دقیق و وسیعی را می طلبد.
پیداست که باید در این زمینه از کلمات حضرت، در غیر نهج البلاغه و سخنان سایر ائمه علیهم السلام در دیگر جوامع حدیثی استفاده شود، ولی کانون توجّه ما در این جا، سخنان امیرالمؤمنین علیه السلام با محوریّت نهج البلاغه است
برای اثبات توحید ذات اقدس اله، راه های مختلفی وجود دارد. یکی از این راه ها که در نهج البلاغه آمده است و من در جای دیگری ندیده ام آن است که حضرت می فرمایند:
لَوْ کَانَ لِرَبِّکَ شَرِیکَ لَأَتَتْکَ رُسُلُهُ (1) اگر برای پروردگارت شریکی می بود، فرستادگانش نزد تو می آمدند.
1) نهج البلاغه، محمد دشتی، نامه 31.
خداوند دارای صفات متعددی از قبیل: حیّ، عالم، قادر، رازق و ... است. که در رابطه با هر کدام در جای خود می بایست بحث شود.
این که در عین اثبات مجموعه ای از صفات برای خدا بر نفی برخی از صفات از او تاکید شده، به چه معناست؟
و پاسخ به این سوال که آیا میان خالق و مخلوق سنخیت وجود دارد و یا بینونت کامل میان آن ها حکم فرماست.
مباحثی که در این راستا مطرح است از مسائل مهم و اساسی است. این، فهرستی از برخی عناوین الهیات در نهج البلاغه است. در این میان، نیکوست انسان با اندیشه هایی که با بیانات نورانی امیرالمومنین علیه السلام در تضاد است نیز آشنا شود.
گرچه تمامی شیعیان به کتاب و عترت ملتزمند و اساساً شیعه بودن بدون این التزام بی معناست لیکن تا کنون مراجعه جدی به کتاب و بیانات ائمه معصومين عليهم السلام صورت نگرفته است این نکته ای است که صاحبان قلم و اندیشمندان بسیاری بدان اقرار دارند. اخیراً بعضی از فلاسفه با اعتراف به کوتاهی خود در این زمینه، این حقیقت را بر زبان آورده اند که: «ما به این فکر افتاده ایم که با اهتمامی بیشتر به کتاب و عترت توجه کنیم».
به نظر می رسد با این که آنان با برخی از دیدگاه های ما که از منابع وحی اخذ شده است مخالف اند ولی خود متوجه زیان کم توجهی به کتاب و سنت شده و گاه به آن اذعان می کنند.
بنابراین کم توجهی به کتاب و سنت، امری واقعی است. البته برخی به این دو منبع ارزشمند استناد می جویند، لیکن به دلیل ناسازگاری مضامین وحی با آراء و افکار خود، گرفتار توجیه و تاویل شده اند.
در هر حال، بجاست هر چه بیشتر از مجموعه نفیس نهج البلاغه استفاده شود، اختلاف برداشت ها مانعی ندارد لیکن برداشت هایی قابل قبول است که به روشی صحیح صورت گیرد و موجب معنا کردن واژگان به مفاهیم متضاد نگردد.
متاسفانه باید گفت برخی برداشت ها با فهم عموم مردم ناسازگار است؛ به عنوان مثال خداوند متعال می فرماید:
إنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ (1) شرک ظلمی است بزرگ
ابن عربی در «فصوص الحکم» بیان می دارد که مقصود از لَظُلْمٌ عَظِیمٌ، نهایتِ جهل و نادانی است، متنِ سخنِ او چنین است: فإنَّه لا يشرك معه إلّا عينه، و هذا غايه الجهل (2)، زيرا او (مشرک) با خدا، جز عینِ خدا را شریک نمی سازد؛ و این نهایتِ جهل است.
چنان که ملاحظه می کنید این برداشت صراحتاً در جهت متضاد با شعار همه پیامبران یعنی یکتا پرستی است. مضاف بر این که این برداشت خلاف ظاهر آیه است و با آیات متعدد دیگر مانند بیزاری خداوند از مشرکین و وعده خلود آنان در جهنم نیز کاملاً ناسازگار است.
برای توجه بیشتر به کتاب و سنت بجاست حدیثی ذکر شود، در کتاب توحید صدوق از امام صادق علیه السلام به نقل از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت شده است که فرمودند:
وَ بَعَثَ إلَيهِمُ الرُّسُلَ لَتِكونَ لَهُ الحُجَّةُ البالِغَةُ عَلى خَلقِهِ، و يَكونَ رُسُلُهُ إلَيهِمْ شُهَداءَ عَلَيهِم، وَ ابتَعَثَ فيهِمُ النَّبِيّينَ مُبَشِّرينَ و مُنذِرينَ؛ لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَنْ بَیِّنَهٍ وَ یَحْیی مَن حَیَّ عَنْ بَیِّنَهٍ وَ لِیَعْقِلَ الْعِبَادُ عَنْ رَبِّهِمْ مَا جَهِلُوهُ؛ (3)
خدا فرستادگان را سوی مردم فرستاد تا برای او حجتِ رسا بر خلقش باشند و فرستادگانش گواهان بر مردم باشند و پیامبران را در میان ایشان با بشارت و انذار بر انگیخت تا هر که هلاک شود با بیّنه - حجت روشن- هلاک گردد و هر که زنده شود با بیّنه زنده شود و بندگان با تعقّل در آن چه از پروردگارشان رسیده آن چه را نمی دانند، بیابند.
بنابراین با آمدن انبیاء علاوه بر این که حجت بر مردم تمام می شود، راه نجات و رستگاری، مشخص می گردد. پیامبران آمدند تا این که مردم راهی داشته باشند تا دستورات دین را از خود ذات اقدس اله اخذ نمایند. باید توجه داشت سایر راه ها امن نیست، حق و باطل به هم آمیخته و تمییز این دو از یکدیگر بسیار مشکل است. لکن آن چه توسط رسولان الهی از ذات مقدس پروردگار اخذ شود، خطاناپذیر است.
به نظر می رسد ذکر بخشی از خطبه ها یا عبارات مرتبط با بحث، از نهج البلاغه، قبل از مطرح ساختن مطالب، مفید بوده و زمینه مناسبی را در ذهن خواننده ایجاد می کند. لذا ما در این جا به قسمتی از خطبه 65 این کتاب شریف اشاره می کنیم.
امام على علیه السلام می فرمایند:
الْحَمْدُ للَّهِ الَّذِي لَمْ تَسْبِقْ لَهُ حَالٌ حَالاً فَيَكُونَ أَوَّلاً قَبْلَ أَنْ يَكُونَ آخِراً وَ يَكُونَ ظَاهِراً قَبْلَ أَنْ يَكُونَ بَاطِناً كُلُّ مُسَمًّى بِالْوَحْدَةِ غَيْرُهُ قَلِيلٌ وَ كُلُّ عَزِيزٍ غَيْرُهُ ذَلِيلٌ وَ كُلُّ قَوِيٍّ غَيْرُهُ ضَعِيفٌ وَ كُلُّ مَالِكٍ غَيْرُهُ مَمْلُوكٌ وَ كُلُّ عَالِمٍ غَيْرُهُ مُتَعَلِّمٌ وَ كُلُّ قَادِرٍ غَيْرُهُ يَقْدِرُ وَ يَعْجَزُ وَ كُلُّ سَمِيعٍ غَيْرُهُ يَصَمُّ عَنْ لَطِيفِ الْأَصْوَاتِ وَيُصِمُّهُ كَبِيرُهَا وَ يَذْهَبُ عَنْهُ مَا بَعُدَ مِنْهَا وَ كُلُّ بَصِيرٍ غَيْرُهُ يَعْمَى عَنْ خَفِيِّ الْأَلْوَانِ وَ لَطِيفِ الْأَجْسَامِ وَ كُلُّ ظَاهِرٍ غَيْرُهُ غَير بَاطِنٌ وَ كُلُّ بَاطِنٍ غَيْرُهُ غَيْرُ ظَاهِرٍ.
لَمْ يَخْلُقْ مَا خَلَقَهُ لِتَشْدِيدِ سُلْطَانٍ وَلا تَخَوُّفٍ مِنْ عَوَاقِبِ زَمَانٍ وَلا اسْتِعَانَةٍ عَلَى نِدٍّ مُثَاوِرٍ وَلا شَرِيكٍ مُكَاثِرٍ وَلا ضِدٍّ مُنَافِرٍ وَلَكِنْ خَلائِقُ مَرْبُوبُونَ وَعِبَادٌ دَاخِرُونَ. لَمْ يَحْلُلْ فِي الْأَشْيَاءِ فَيُقَالَ هُوَ فيها كَائِنٌ وَلَمْ يَنْأَ عَنْهَا فَيُقَالَ هُوَ مِنْهَا بَائِنٌ لَمْ يَؤُدْهُ خَلْقُ مَا ابْتَدَأَ وَلا تَدْبِيرُ مَا ذَرَأَ وَلا وَقَفَ بِهِ عَجْزٌ عَمَّا خَلَقَ وَلا وَلَجَتْ عَلَيْهِ شُبْهَةٌ فِيمَا قَضَى وَقَدَّرَ بَلْ قَضَاءٌ مُتْقَنٌ وَعِلْمٌ مُحْكَمٌ وَأَمْرٌ مُبْرَمٌ الْمَأْمُولُ مَعَ النِّقَمِ الْمَرْهُوبُ مَعَ النِّعَمِ. (1) حمد خدایی که حالتی بر حالت دیگرش سبقت نگرفته تا اول باشد قبل از آن که آخر باشد و ظاهر باشد قبل از آن که باطن باشد (بلکه در عین این که اول است آخر می باشد و در عین این که ظاهر است باطن می باشد).
هر چیزی که یگانه نامیده شد، جز او اندک است و هر عزیزی غیر او ذلیل و هر توانمندی جز او ضعیف و هر مالکی غیر او مملوک و هر عالمی جز او دانش آموز است.
هر قادری جز او ناتوان است و هر شنوایی غیر او صداهای لطیف را نشنود و صداهای بلند او را کر سازد و آوازهای دور را درک نکند؛ و هر بینایی جز او از دیدن رنگ های ضعیف و اجسام لطیف کور باشد؛ هر ظاهری جز او غیر باطن یعنی آشکار است و هر باطنی غیر او نا آشکار می باشد (تنها ظاهری که پنهان و در عین پنهانی ظاهر است، اوست).
آن چه را آفرید نه برای استواری فرمان روایی است و نه از بیم عواقب روزگار و نه برای یاری خواستن جهت پیروزی بر همتایان و نه از سر فخرفروشی بر شریکان و ستیزه جویی با مخالفان. بلکه آفریدگانی،
1) نهج البلاغه، محمد دشتی، خطبه 65
پرورش یافته و بندگان، فروتن اویند. خدا در اشیا حلول نکرده است تا بتوان گفت در آن جاست و از آن ها جدا نیست تا بتوان گفت از آن ها دور است.
خلق آغازین او را ناتوان نساخت و در تدبیر مخلوقات در نماند و از آن چه آفرید عجز در او راه نیافت و شبهه ای در قضا و قدرش در نیامد، بلکه قضای او متقن است و علمش مُحْکم و امرش استوار. در نقمت ها، کانون امید است و با نعمت ها کانون ترس.
باید گفت در مسائل که پیش از این به برخی از آن ها اشاره شد، مهم تر از هر چیز، موضوع شناخت و میزان شناخت است؛ زیرا شکل گیری تمامی مکاتب و عقاید گوناگون ناشی از اختلاف شناخت آنان بوده است.
آن چه در این زمینه از اهمیت بسیاری برخوردار است مشخص شدن معنای شناخت و تبیین میزان شناخت است. بحث های مفصلی در این باره مطرح است به عنوان مثال در رابطه با مسأله امکان شناخت، برخی بر این باورند که آن امری امکان ناپذیر است و بر آن استدلال هایی نیز آورده اند که چه بسا در نگاه نخست درست به نظر بیایند.
اصل شناخت در نزد ما، با براهین مستدل، امکان پذیر است.
در این زمینه کتاب های زیادی از گروه های مختلف به نگارش درآمده است موضوع مبحث ما یعنی الهیات در نهج البلاغه اقتضاء می کند به این مسئله تنها نگاهی گذرا داشته باشیم.
از منظر نهج البلاغه یعنی آن چه در خطبه ها، وصایا و کلمات قصار امیرالمومنین علیه السلام در این مجموعه آمده است مسئله امکان شناخت از بدیهیات است و لزوم شناخت امری مفروغ عنه می باشد؛ زیرا در سرتاسر این کتاب شریف امر و نهی های بسیاری در جهت تکامل روحی انسان آمده و بر این مسأله تاکید شده است که آدمی می بایست در
راه تعلیم و تربیت گام های موثری بر دارد آن گاه که حضرت، امتیازات و صفات شخصیت های ممتاز و متقی را در خطبه متقین بر می شمارند می فرمایند:
فَمِنْ عَلامَةِ أَحَدِهِمْ أَنَّكَ تَرَى لَهُ قُوَّةً فِي دِينٍ وَ حَزْماً فِي لِينٍ وَ إِيمَاناً فِي يَقِينٍ وَ حِرْصاً فِي عِلْمٍ؛ بر این اساس یکی از صفات پرهیزگاران، حرص در علم است. پیداست که علم، یعنی شناخت. فلذا بدیهی است که مسئله شناخت و تأکید بر آن در این مجموعه، امری کاملاً مسلّم است.
ابزار شناخت متعدد است؛ نظیر حواس ظاهر عقل و فطرت البته اگر آن را از عقل جدا بدانیم در بیانات حضرت عبارات فراوانی وجود دارد که نشان می دهد این موارد جزء ابزار شناختن به حساب می آیند.
آن حضرت در خطبه 153 می فرمایند:
فَلْیَنْتَفِعِ اِمْرُؤٌ بِنَفْسِهِ فَإِنَّمَا اَلْبَصِیرُ مَنْ سَمِعَ فَتَفَکَّرَ وَ نَظَرَ فَأَبْصَرَ وَ اِنْتَفَعَ بِالْعِبَرِ..... (1) حضرت، انسان را متوجه این نکته می سازند که باید از تمام سرمایه های وجودی اش در جهت کسب معرفت و شناخت بهره بگیرد (یعنی استفاده از کلیّه حواس).
در خطبه 83 نیز این گونه آمده است:
جَعَلَ لَكُمْ أَسْمَاعاً لِتَعِيَ مَا عَنَاهَا وَأَبْصَاراً لِتَجْلُوَ عَنْ عَشَاهَا. (2) بنابراین باید توجه داشت موارد یاد شده تنها ابزاری برای شناخت هستند و اما روش استفاده صحیح از آن ها مسئله دیگری است به همین جهت به معیار تشخیص حق از باطل در برخی از سخنان دیگر آن حضرت اشاره شده از جمله خطبه 83 که می فرمایند:
فَاتَّقُوا اللهَ عِبَادَ اللهِ تَقِيَّةَ ذِي لُبٍّ شَغَلَ التَّفَكُّرُ قَلْبَهُ ..... (3)
روشن است که در این جا به مسئله تفکر به عنوان روش صحیح رسیدن به حقایق اشاره شده است.
در خطبه اول نهج البلاغه به مسئله تعقل به عنوان روش صحیح رسیدن به حقیقت توجه خاصی شده است:
وَ واتَرَ الَیْهِمْ أنْبیائَهُ لِیَسْتَأدُوهُمْ میثاقَ فِطْرَتِه وَ یُذَکَّرُوهُمْ مَنْسِیَّ نِعْمَتِهِ... وَ یُثیرُوا لَهُمْ دَفائِنَ العُقُولِ؛ (1) خدا پیامبرانش را پیاپی فرستاد تا اَدای میثاق فطرت الهی را از آنان بخواهند و نعمت [های] فراموش شده اش را به یادشان آورند و برایشان گنجینه های عقل ها را آشکار سازند.
این موارد، نکاتی است که می تواند انسان را در جهت شناخت حق، موفق کند.
مسئله اول خداشناسی است؛ یعنی زمانی که انسان به این عالم پا می نهد و به حد درک و شعور می رسد اولین و مهم ترین مسئله برای او آن است که آیا این هستی و خلقت - و آن چه که می بیند - از علم و قدرت و شعور و تدبیری پدید آمده است یا خیر؟ پس از آن است که موضوعات عمیقی نظیر یگانگی، عدالت و صفات خداوند، بینونتِ او با ماسوای خودش، اَزَلیت، اَبَدیت، لم یَلِد و لم يُولَد بودن وی، وحدت صفات با ذات و مسائلی از این قبیل برای او مطرح خواهد شد.
اولین پرسش، برای انسانی که از سرشت خود غفلت دارد، آن است که آیا موجودات و کائنات وابسته اند و یا به خود قائمند؟ آیا وابستگی آنان به یک حقیقت دانا، توانا و حَیّ است؟
در ارتباط با این مطلب، که گاهی از آن، تعبیر به استدلال به آیات می شود در مجموعه شریف نهج البلاغه به طور کامل سخن به میان آمده است و در نوع نهج البلاغه هایی که دارای آدرس های موضوعی و فهرست موضوعی هستند، فروع این بحث وجود دارد؛ در خلقت فرشتگان، خلقت زمین، آسمان، ستاره ها، پرنده ها، درنده ها،
1) همان، خطبه 1.
گیاهان، موجودات مختلف، به صورت های گوناگون و به تفصیل، حضرت سخنانی بیان می کنند که گاهی صورت استدلال دارد و گاهی تذکر است.
در ارتباط با ذات مقدس حضرت حق مطالبی را بیان فرموده اند که بسیار شگفت انگیز است. امام یک شخص معمولی نیست. کسی است که به جزئیات خلقت موجودات و تک تک ویژگی های آن ها احاطه دارد فلذا طبیعی است که تشریح او با دیگران متفاوت است و از عمق، اتقان، گیرایی و امتیازات فوق العاده ای برخوردار می باشد.
به خاطر روشن بودن این مسئله، تنها به نمونه هایی از آن اشاره می کنیم:
در خطبه اول آمده است:
وَ يُرُوهُمْ الْآيَاتِ الْمُقَدِّرَةَ، مِنْ سَقْفٍ فَوْقَهُمْ مَرْفُوعٍ وَ مِهَادٍ تَحْتَهُمْ مَوْضُوعٍ، وَ مَعَائِشَ تُحْيِيهِمْ وَ آجَالٍ تُفْنِيهِمْ وَ أَوْصَابٍ تُهْرِمُهُمْ، وَ أَحْدَاثٍ تَتَتَابَعُ عَلَيْهِمْ.... در همین چند جمله کوتاه، جوانب مختلفی بیان شده است، تقابل خاصی که در عبارات؛ از «و معایش تحییهم» و «و آجال تفنيهم» دیده می شود، به این نکته اشاره دارد که رنج ها و ابتلائات از نشانه های خداوند است و انبیا انسان ها را به این نشانه ها تذکر و توجه داده اند.
آن حضرت در خطبه 83 می فرماید:
أَمْ هذَا الَّذِي أَنْشَأَهُ فِي ظُلُماتِ الْأَرْحامِ، وَ شُغُفِ الْأَسْتارِ، نُطْفَةً دِهاقاً، وَ عَلَقَةً مُحاقاً، وَ جَنِيناً وَ راضِعاً، وَ وَلِيداً وَ يافِعاً، ثُمَّ مَنَحَهُ قَلْباً حافِظاً، وَ لِساناً لافِظاً، وَ بَصَراً لاحِظاً در ارتباط با خلقت انسان (مراحل پیچیده ای که طی آن نطفه به انسان تبدیل می شود، به دنیا می آید و به رشد و کمال می رسد) حضرت انسان را متوجه این مطلب می سازد که امر آفرینش او، یکی از مهم ترین نشانه ها و آیات الهی است که نباید از آن غفلت کند.
پس، حضرت از طریق تبیین خلقت موجودات - به انحاء مختلف - در رابطه با اثبات حضرت حق و تذکر به وجود آفریدگار متعال سخن گفته اند.
در خطبه 49 می فرماید:
الْحَمْدُ للَّهِ الَّذِي بَطَنَ خَفِيَّاتِ الْأَمُوُرِ وَ دَلَّتْ عَلَيْهِ أَعْلامُ الظُّهُورِ وَامْتَنَعَ عَلَى عَيْنِ الْبَصِيرِ فَلا عَيْنُ مَنْ لَمْ يَرَهُ تُنْكِرُهُ وَلا قَلْبُ مَنْ أَثْبَتَهُ يُبْصِرُهُ.سَبَقَ فِي الْعُلُوِّ فَلا شَيْ ءَ أَعْلَى مِنْهُ وَقَرُبَ فِي الدُّنُوِّ فَلا شَيْ ءَ أَقْرَبُ مِنْهُ فَلا اسْتِعْلاؤُهُ بَاعَدَهُ عَنْ شَيْ ءٍ مِنْ خَلْقِهِ وَلا قُرْبُهُ سَاوَاهُمْ فِي الْمَكَانِ بِهِ.لَمْ يُطْلِعِ الْعُقُولَ عَلَى تَحْدِيدِ صِفَتِهِ وَلَمْ يَحْجُبْهَا عَنْ وَاجِبِ مَعْرِفَتِهِ فَهُوَ الَّذِي تَشْهَدُ لَهُ أَعْلامُ الْوُجُودِ عَلَى إِقْرَارِ قَلْبِ ذِي الْجُحُودِ.تَعَالَى اللَّهُ عَمَّا يَقُولُهُ الْمُشَبِّهُونَ بِهِ وَالْجَاحِدُونَ لَهُ عُلُوّاً كَبِيراً؛ ستایش خداوندی را که از امور نهان آدمی [آگاه] است و نشانه های آشکار بر او دلالت دارند و هرگز در برابر چشم بینندگان، ظاهر نمی گردد، نه چشم کسی که او را ندیده می تواند انکارش کند و نه قلبی که او را شناخت می تواند مشاهده اش کند.
در والایی و برتری از همه پیشی گرفت، پس چیزی از او برتر نیست و آن چنان به مخلوقات نزدیک است که نزدیک تر از او چیزی نمی تواند باشد؛ مرتبه بلندش او را از خلقش دور نساخت و نزدیکی او به اشیا آن ها را همسان او قرار نداد.
عقل ها را بر حقیقت ذاتِ خود آگاه نساخت، ولی در عین حال از معرفت اجمالی خویش بازشان نداشت اوست که همه نشانه های هستی بر او گواهی دهند و دل های منکران را به اقرار وجودش واداشت.
خدا بسی برتر است از آن چه تشبیه کنندگان و منکران بر زبان می آورند.
شهید ثانی یادآور می شود که اثبات خدا به وسیله موجودات و کائنات از سه طریق ممکن است
1- مصنوعیت و وابستگی جهان هستی.
2- نظم و نظام کائنات.
3- هدف داری شگفت موجودات.
پیش از این، نکته ای را در رابطه با بحث خداشناسی مطالعه کردم که ذکر آن، خالی از فایده نیست و آن این است که بسیاری از اعضای بدن کودک در رحم مادر، بی فایده به نظر می رسد. البته قلب او مایه حیات است، لیکن چشم و گوش و زبانش در آن جا به کار نمی آید اما هنگامی که پا به این عالم می گذارد همه اعضا و جوارحش معنادار می گردد؛ یعنی آینده نگری و هدفداری در او به وضوح مشاهده می شود.
انشاء الله ادامه دارد...
1- اصول کافی، ج 1، ص 11.
2- نهج البلاغه، محمد دشتی، نامه 31.
3- لقمان، 13.
4- فصوص الحكم، ص 1091.
5- توحید صدوق، ص 45، ح4.
6- نهج البلاغه، محمد دشتی، خطبه 65
7- همان، خطبه 153
8- همان، خطبه 83
9- همان.
10- همان، خطبه 1.
آیت الله مکارم شیرازی
اخیراً مقاله ای تحت عنوان «افسانه شهادت فاطمه زهرا سلام الله عليها» منتشر شد. در این مقاله، بعد از ذکر پاره ای از فضایل حضرت فاطمه سلام الله عليها، بی احترامی های به آن بانوی مکرمه انکار شده است استاد مکارم شیرازی در نوشتاری، بر اساس مدارک عامه، ثابت نموده جریان شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها یکی از واقعیت های انکار ناپذیر تاریخ است اینک پاسخ استاد، با قدری ویرایش، تقدیم حضور می گردد:
از آن جا که بخشی از این مقاله، تحریف روشن تاریخ اسلام است، ما را بر آن داشت که به گوشه ای از این تحریف و بیان بخشی از این حقایق بپردازیم؛ تا ثابت شود شهادت بانوی اسلام یک واقعیّت انکار ناپذیر تاریخی است و اگر آن ها چنین بحثی را آغاز نکرده بودند ما در این شرایط، آن را دنبال نمی کردیم.
عناوین و موضوعاتی که در رابطه با آن ها در این نوشتار سخن خواهیم گفت، عبارتند از:
1- عصمت حضرت زهرا سلام الله علیها در لسان پیامبر صلی الله عليه وآله.
2- احترام خانه آن حضرت در قرآن و سنت.
3- هتک حرمت خانه آن حضرت پس از درگذشت پدر بزرگوارش.
این نکته حائز اهمیت است که تمامی مطالب این مقاله از منابع معروف اهل سنّت استفاده شده است.
در رابطه با نکته اول باید گفت: مقام والای وجود پاک فاطمه زهرا سلام الله عليها در کلام نورانی رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نمایان شده است. به برخی از این سخنان که حاکی از عصمت و پیراستگی آن حضرت است اشاره می کنیم:
فاطِمَه بَضْعَهُ مِنّی فَمَنْ أَغْضَبَها أَغْضَبَنِی. (1) فاطمه پاره تن من است، هر کس او را به خشم آورد بسان این است که مرا خشمگین کرده است.
ناگفته نماند که خشم رسول خدا صلى الله عليه وآله و سلم مایه اذیت و ناراحتی اوست و سزای کسی که مایه اذیت آن حضرت شود در قرآن کریم، مشخص شده است:
الَّذِينَ يُؤْدُونَ رَسُولَ اللهِ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ (2) رسول حق در کلام دیگری که نشان دهنده اوج مقام دخت گرامی اش است، می فرمایند:
يا فَاطمهًْ إِنَّ الله یَغضِبُ لَغَضَبِکِ وَ یَرْضَی لِرِضَاکِ (1) دخترم فاطمه!، خدا با خشم تو، خشمگین، و با خشنودی تو، خشنود می شود.
سزاست که انسان با اندکی تأمل در این گونه احادیث، سر بر آستان سراسر نور آن بانوی مطهره نهد و به عجز خود از درک مقام وجودی او اعتراف نماید. از این رو است که لقب «سرور زنان جهان» به او اختصاص یافت و پدرش در حق اش فرمود:
یا فاطِمَهُ! أَلا تَرْضینَ أنْ تَکُونَ سَیِّدَهَ نِساءِ الْعالَمینَ، وَ سَیِّدَهَ نِساءِ هذِهِ الاُمَّهِ وَ سَیِّدَهَ نِساءِ الْمُوْمِنینَ. (2) دخترم فاطمه! آیا به این کرامتی که خدا به تو داده خشنود نمی شوی که تو، سرور زنان جهان و سرور زنان این امّت و سرور زنان با ایمان باشی.
محدثان نقل کرده اند، وقتی آیه مباركه فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ (3)بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرود آمد، آن حضرت این آیه را در مسجد تلاوت کرد در این هنگام شخصی برخاست و گفت: ای رسول گرامی مقصود از این بیوت با این اهمیّت چیست؟ پیامبر فرمودند: خانه های پیامبران! در این موقع ابوبکر برخاست و در حالی که به خانه علی و فاطمه علیهما السلام اشاره می کرد، گفت: آیا این
خانه از همان خانه ها است؟ پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم در پاسخ گفت: بلی از بر جسته ترین آن ها است (1)
همچنین در نقل ها آمده است پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله سلم مدت نُه ماه به در خانه دخترش می آمد، بر او و همسر عزیزش سلام می کرد و این آیه را می خواند:
إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِيراً (2) بنابراین شکی نیست که خانه نورانی فاطمه زهرا سلام الله عليها نزد خداوند متعال از عظمت و احترام بسیاری برخوردار بود و این احترام می بایست از سوی قاطبه مسلمانان نیز رعایت می شد، لیکن آن چه نمی بایست رخ دهد به وقوع پیوست.
نادیده گرفتن حرمت خانه امامت و هتک حرمت خانه فاطمه زهرا سلام الله عليها واقعیتی تاریخی است که بر اساس اصل «حقیقت شیء، نگهبان آن است» محفوظ مانده و تاریخ، آن را برای ما نقل نموده است. ما در این جا طبق ترتیب زمانی به ذکر مدارکی از اهل سنت می پردازیم که این واقعه را نقل کرده اند.
ابوبکر ابن ابی شیبه (159-135) مؤلف كتاب المصنَّف به سندی صحیح چنین نقل می کند: إِنَّهُ حيٖنَ بُويِعَ لِأبي بَكْرٍ بَعْدَ رَسُولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله كانَ عَليٌّ وَ الزُّبَيْرُ يَدْخُلانِ عَلى فاطِمَةَ بِنْتِ رَسُولِ اللّه، فَيُشاوِرُونَها وَ يَرْتَجِعُونَ في أَمْرِهِمْ.
1) قرأ رسول الله هذه الآية فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ فقام إليه رجل: فَقالَ: أَیُّ بُیُوت هذِهِ یا رَسُولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله؟ قالَ: بُیُوتُ الأنْبِیاءِ، فَقامَ إِلَیْهِ أَبُوبَکْرٍ، فَقالَ یا رَسُولَ اللّه: أَهذَا الْبَیْتُ مِنْها - مُشیرآ إلی بَیْتِ عَلِیٍّ وَ فاطِمَهَ قالَ: نَعَمْ، من بَیْتَ عَلِیٍّ وَ فَاطِمَهَ، قَالَ: «نَعَمْ، مِنْ أَفَاضِلِهَا (الدر المنثور: ج 6، ص 203؛ تفسیر سوره نور، روح المعانی، ج 18، ص 174).
2) احزاب، 33 و در المنثور، ج 6، ص 606.
فَلَمّا بَلَغَ ذلِكَ عُمَرُ بنُ الْخَطّابِ خَرَجَ وَ دَخَلَ عَلى فاطِمَةَ، فَقالَ: يا بِنْتَ رَسُولِ الله صلى الله عليه وآله وَ اللهِ ما أَحَدَ أَحَبُّ إِلَيْنا مِنْ أَبِيكَ وَ ما مِنْ أَحَد أَحَّبَ إِلَيْنا بَعْدَ أَبيكَ مِنْكِ، وَ أيْمُ اللهِ ما ذاكَ بِمانِعي إِنِ اجْتَمَعَ هؤلاءِ النَّفَرُ عِنْدَكَ أَنْ أَمرْتُهُمْ أَنْ يُحْرَقَ عَلَيْهِمُ الْبَيْتِ. قالَ: فَلَمّا خَرَجَ عُمَرُ جاؤُوها، فَقالَتْ: تَعْلَمُونَ أنَّ عَمَرَ قَدْ جاءَني، وَ قَدْ حَلَفَ بِاللهِ لَئِنْ عُدْتُم لَيَحرِقَنَّ عَلَيْكُمُ الْبَيْتَ، وَ أَيْمُ اللهِ لَيْمِضَيَّن لِما حَلَفَ عَلَيْهِ. هنگامی که مردم با ابی بکر بیعت کردند، علی و زبیر در خانه فاطمه به گفتگو و مشاوره می پرداختند و این مطلب به عمر بن خطاب رسید او به خانه فاطمه آمد و گفت: ای دختر رسول خدا محبوب ترین فرد برای ما پدر تو است و بعد از پدر تو خود تو ولی سوگند به خدا این محبت مانع از آن نیست که اگر این افراد در خانه تو جمع شوند من دستور دهم خانه را بر آن ها بسوزانند.
این جمله را گفت و بیرون رفت، وقتی علی علیه السلام و زبیر به خانه بازگشتند، دخت گرامی پیامبر علیها السلام به علی علیه السلام و زبیر گفت: عمر نزد من آمد و سوگند یاد کرد که اگر اجتماع شما تکرار شود، خانه را بر شماها بسوزاند، به خدا سوگند! آن چه را که قسم خورده است انجام می دهد! (1)
همان طور که یاد شد، سند این نقل، صحیح است.
احمد بن يحيى جابر بغدادی بلاذری (متوفای 270) نویسنده معروف و صاحب تاریخ بزرگ، این رویداد تاریخی را در کتاب خود، «انساب الاشراف» این گونه نقل می کند:
إِنَّ أَبابَكر أَرْسَلَ إلى عَليٍّ يُريدُ الْبَيْعَةَ فَلَمْ يُبايِعْ، فَجاءَ عُمَرُ وَ مَعَهُ فَتيلة! فَتَلَقَتْهُ فاطِمَةَ عَلَى الْبابِ.
1) مصنف ابن ابی شیبه، ج 8، ص 572، کتاب المغازی.
فَقالَتْ فاطِمَةُ: يَابْنَ الْخَطّاب، أَتَراكَ مُحْرِقاً عَليَّ بابي؟ قالَ: نَعَمْ، وَ ذلِكَ أَقْوى فيما جاءَ بِهِ اَبُوكِ.... (1) ابوبکر به دنبال علی علیه السلام فرستاد تا بیعت کند، ولی علی علیه السلام از بیعت امتناع ورزید. سپس عمر همراه با فتیله (آتشزا) حرکت کرد و با فاطمه در مقابل باب خانه روبرو شد، فاطمه گفت: ای فرزند خطاب می بینم در صدد سوزاندن خانه من هستی؟! عمر گفت: بلی این کار کمک به امری است که پدرت برای آن مبعوث شد!!
مورّخ شهير عبدالله بن مسلم بن قتیبه دینوری، (212-276) از پیشوایان ادب و از نویسندگان پرکار حوزه تاریخ اسلامی است، که کتاب هایی نظیر «تأویل مختلف الحديث» و ادب الكاتب» را به رشته تحریر در آورد. (2)وی در کتاب «الإمامه و السياسة» چنین می نویسد:
إنّ أبابَکْر ٍرضی الله عنه تَفَقَّدَ قَوْمآ تَخَلَّفُوا عَنْ بَیْعَتِهِ عِنْدَ عَلیّ کَرَّمَ اللهُ وَجْهَهُ فَبَعَثَ إِلَیْهِمْ عُمَرُ فَجاءَ فَناداهُمْ وَ هُمْ فی دارِ عَلیٍّ، فَأَبَوْا أَنْ یَخْرُجُوا فَدَعا بِالْحَطَبِ وَ قالَ: وَالَّذی نَفْسُ عُمَرَ بِیَدِهِ لَتَخْرُجَنَّ أَوْ لَأُحْرِقَنَّهَا عَلَی مَنْ فيها، فَقِیلَ لَهُ یَا أَبَا حَفْصٍ إِنَّ فِیهَا فَاطِمَةَ فَقَالَ وَ إِنْ!! (3) ابوبکر از کسانی که از بیعت با او سر برتافتند و در خانه علی گرد آمده بودند، سراغ گرفت و عمر را به دنبال آنان فرستاد، او به در خانه علی علیه السلام آمد و همگان را صدا زد که بیرون بیایند و آنان از خروج از خانه امتناع ورزیدند در این موقع عمر هیزم طلبید و گفت: به خدایی که جان عمر در دست اوست بیرون بیایید یا خانه را بر سر کسانی که در آن هستند آتش می زنم. مردی به عمر گفت ای ابا حفص (کنیه عمر) در این خانه، فاطمه، دختر پیامبر است، گفت: باشد!!
ابن قتیبه جریان را این گونه نقل می کند: ثُمَّ قَامَ عُمَرَ فَمَشَى مَعَهُ جَمَاعَةً حَتَّى أَتَوْا فَاطِمَةَ فدقوا الْبَابِ فَلَمَّا سَمِعْتُ أَصْوَاتُهُمْ نَادَتِ بِأَعْلَى صَوْتِهَا يَا أَبَتَاهْ رَسُولُ اللَّهِ ماذا لَقِينَا بَعْدِكَ مِنِ ابْنُ الْخُطَّابِ ، وَ ابْنُ أَبِي قُحَافَةَ فَلَمَّا سَمِعَ الْقَوْمِ صَوْتَهَا وَ بكائها انْصَرَفُوا. وَبَقِیَ عُمَرُ وَ مَعَهُ قَوْمٌ فَأَخْرَجُوا عَلَیّاً فَمَضَوْا بِهِ إلی أبی بَکْر فَقالُوا لَهُ: بایِعْ، فَقالَ: إنْ أَنَا لَمْ أَفْعَلْ فَمَه؟ فَقالُوا: إِذاً وَاللّه الَّذی لا إلهَ إِلّا هُوَ نَضْرِبُ عُنُقَک....! (1)
عمر همراه با گروهی به در خانه فاطمه ،آمد آنان در خانه را زدند، هنگامی که فاطمه صدای آنان را شنید، با صدای بلند گفت: ای رسول خدا پس از تو چه مصیبت هایی به ما از فرزند خطاب و ابی قحافه رسید، وقتی مردم که همراه عمر بودند صدای زهرا و گریه او را شنیدند برگشتند، ولی عمر با گروهی باقی ماند و علی را از خانه بیرون آوردند نزد ابی بکر بردند و به او گفتند بیعت کن، علی علیه السلام گفت: اگر بیعت نکنم چه می شود؟ گفتند: به خدایی که جز او خدایی نیست، گردن تو را می زنیم ...
بدیهی است که این نقل تاریخی در نظر بسیاری از علمای اهل تسنن و پیروان آن ها تلخ و ناگوار باشد لذا برخی در صدد این بر آمدند که انتساب كتاب «الإمامة و السياسه» به ابن قتیبه را مورد تردید قرار دهند، در حالی که ابن ابی الحدید استاد فن تاریخ این کتاب را از آثار او می داند و پیوسته از آن نقل می کند، متأسفانه باید گفت این کتاب دچار تحریف شده و بخشی از مطالب آن به هنگام چاپ حذف شده است در حالی که همان مطالب در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید آمده است.
«زر کلی» در اعلام این کتاب را از آثار ابن قتیبه می داند و سپس می افزاید: برخی از علما در این نسبت نظری دارند بنابراین او تردید را به دیگران نسبت می دهد نه به خویش، همچنان که الیاس سرکیس (2)این کتاب را از آثار ابن قتیبه می داند.
محمد بن جریر طبری (متوفای 310) در تاریخ خود رویداد قصد هتک حرمت خانه وحی را چنین بیان می کند: أَتَی عُمَرُ بْنُ اَلْخَطَّابِ مَنْزِلَ عَلِیٍّ وَ فِیهِ طَلْحَهُ وَ اَلزُّبَیْرُ وَ رِجَالٌ مِنَ اَلْمُهَاجِرِینَ فَقَالَ وَ اَللَّهِ لَأُحْرِقَنَّ عَلَیْکُمْ أَوْ لَتَخْرُجُنَّ إِلَی اَلْبَیْعَهِ فَخَرَجَ عَلَیْهِ اَلزُّبَیْرُ مُصْلِتاً بِالسَّیْفِ فَعَثَرَ فَسَقَطَ اَلسَّیْفُ مِنْ یَدِهِ فَوَثَبُوا عَلَیْهِ فَأَخَذُوهُ (1)
عمر بن خطاب به خانه علی آمد در حالی که طلحه و زبیر و گروهی از مهاجران در آن جا گرد آمده بودند وی رو به آنان کرد و گفت به خدا سوگند خانه را به آتش می کشم مگر این که برای بیعت بیرون بیایید زبیر از خانه بیرون آمد در حالی که شمشیر کشیده بود، ناگهان پای او لغزید و شمشیر از دستش افتاد، در این موقع دیگران بر او هجوم آوردند و شمشیر را از دستش گرفتند.
این نقل تاریخی نشان می دهد اخذ بیعت برای خلیفه با تهدید و ارعاب صورت گرفته، بدیهی است که این نوع بیعت از هیچ ارزشی برخوردار نیست و چنین خلیفه ای حق خلافت بر مردم را ندارد.
شهاب الدین احمد معروف به «ابن عبد ربه آندلسی» مؤلف كتاب «العقد الفريد» متوفای (463 ه- ) در کتاب خود بحثی مشروح درباره تاریخ سقیفه آورده و تحت عنوان کسانی که از بیعت ابی بکر تخلف جستند چنین می نویسد: فَأمّا عَليٌّ وَ الْعَبّاسُ وَ الزُّبَيرُ فَقَعَدُوا فِي بَيْتِ فاطِمَةَ حَتّى بَعَثَ إِلَيْهِمْ أَبُوبَكْرُ، عُمَرَ بْنَ الْخَطّابِ لِيُخْرِجَهُمْ مِنْ بَيْتِ فاطِمَةَ وَ قالَ لَهُ: إنْ أَبَوْا فَقاتِلْهُمْ، فَأَقْبَلَ بِقَبَسٍ مِنْ نارٍ أَنْ يُضرِمَ عَلَيْهِمُ الدّارَ، فَلَقِيَتْهُ فاطِمَةُ فَقالَ: يا ابْنَ الْخَطّابِ أَجِئْتَ لِتَحْرِقَ دارَنا؟! قالَ: نِعَمْ، أوْ تَدْخُلُوا فيٖما دَخَلَتْ فيٖهِ الأُمَّةُ! (2)
علی و عباس و زبیر در خانه فاطمه نشسته بودند که ابوبکر، عمر بن خطاب را فرستاد تا آنان را از خانه فاطمه بیرون کند و به او گفت اگر بیرون نیامدند، با آنان نبرد کن! و در این موقع عمر بن خطاب با مقداری آتش به سوی خانه فاطمه رهسپار شد تا
خانه را به آتش بکشد در این موقع با فاطمه روبرو شد. دختر پیامبر گفت: ای فرزند خطاب آمده ای خانه ما را بسوزانی، او در پاسخ گفت: بلی مگر این که در آن چه امّت وارد شدند، شما نیز وارد شوید!
در تمامی نقل هایی که تا کنون بدان ها اشاره شد، تنها تصمیم به هتک حرمت، مطرح شده بود لکن در برخی از نقل های تاریخی صریحاً آمده است که این هتک حرمت صورت گرفت و آنان بیشرمانه حریم وجود مقدس فاطمه زهرا سلام الله علیها را زیر پا گذاشتند.
ابو عبيد قاسم بن سلام (متوفای 224) در کتاب خود به نام «الأموال» که مورد اعتماد فقهای عامه است نقل می کند: عبد الرّحمن بن عوف می گوید: که من در بیماری ابوبکر برای عیادت او وارد خانه او شدم پس از گفتگوی زیاد به من گفت: آرزو می کنم ای کاش سه چیز را که انجام دادم، انجام نمی دادم، همچنان که آرزو می کنم ای کاش سه چیز را که انجام ندادم انجام می دادم نیز آرزو می کنم سه چیز را از پیامبر سؤال می کردم.
امّا آن سه چیزی که انجام دادم و آرزو می کنم که ای کاش انجام نمی دادم عبارتند از:
ای کاش پرده حرمت خانه فاطمه را نمی گشودم و آن را به حال خود وا می گذاشتم هرچند برای جنگ بسته شده بود.
ابو عبید هنگامی که به این جا می رسد به جای جمله: لَمْ أکْشِفْ بَیْتَ فاطِمَهَ وَ تَرَکْتُهُ... می گوید: کذا و کذا. و اضافه می کند که من مایل به ذکر آن نیستم!.
ولی عدم نقل این عبارت توسط او به دلیل تعصب مذهبی یا علل دیگر باعث نشده است که حقیقت مخفی بماند زیرا محققان کتاب وی به این نکته اشاره کرده اند که جملات حذف شده در کتاب میزان الاعتدال آمده است، افزون بر آن دیگران این عبارات را در کتاب های خود نقل کرده اند.
1) الأموال، پاورقی 4، چاپ نشر کلیات از هريه الأموال 144، بیروت و نیز ابن عبد ربه در عقد الفريد، ج 4، ص 93 نقل کرده است چنان که خواهد آمد.
از دیگر کسانی که این سخن را از ابوبکر نقل کرده و در کتاب های خود آورده اند، می توان به ابوالقاسم سلیمان بن احمد طبرانی (260 -360) در «المعجم الکبیر»، ابن عبدربه در «العقد الفريد» و محمد بن یزید بن عبدالاکبر بغدادی (210 - 285) در «الكامل» اشاره کرد. مسعودی متوفای 325 و نویسنده کتاب «مروج الذهب» نیز همین مضمون را به گونه ای دیگر نقل کرده و گویا خواسته سخن ابوبکر را به عینه نقل نکند و عبارت مذکور را این گونه آورده است:
فوددت أني لم اكن فشت بيت فاطمه و ذكر في ذلك كلاماً كثيراً.
ابراهيم بن سیار نظّام معتزلی (160-231) که به خاطر زیبایی کلامش در نظم و نثر به نظّام معروف شده است در کتاب های متعددی واقعه بعد از حضور در خانه فاطمه علیها السلام را نقل می کند وی می نویسد: انّ عمر ضرب بطن فاطمه يوم البيعة حتى ألفت المحسن من بطنها. (1)
عمر در روز اخذ بیعت برای ابی بکر بر شکم فاطمه زد، به گونه ای که فرزندی که در رحم داشت و نام او را محسن نهاده بودند، سقط کرد!!
«احمد بن محمّد» معروف به «ابن ابی دارم» محدث کوفی (متوفای 357) (2)، نقل می کند که در محضر او این خبر خوانده شد: إنَّ عُمَرَ رَفَسَ فاطِمَهَ حَتّی أسْقَطَتْ بِمُحْسِنٍ، عمر لگدی بر فاطمه زد و او فرزندی را که در رحم داشت و نامش محسن بود، سقط کرد! (3)
1) الوافي بالوفيات، ج6، ص17، شماره 2444 و ملل و نحل شهرستانی، ج 1، ص57، چاپ دارالمعرفه، بیروت و در ترجمه نظام به کتاب «بحوث في الملل و النحل»، ج 3، ص 248 و 255 مراجعه شود.
2) محمّد بن أحمد بن حماد كوفى درباره او می گوید: كان مستقیم الأمر، عامة دهره، او در سراسر عمر خود پوینده راه راست بود.
3) ميزان الاعتدال، ج 3، ص 459.
وی هجوم به خانه فاطمه زهرا سلام الله علیها را در دو مورد از کتاب خود آورده است و ما به نقل یکی از این موارد بسنده می کنیم:
و الَّذِي نَفْسُ عُمَرَ بِيَدِهِ، لَيَخْرُجَنَّ أَوْ لأحرقتها عَلَى مَنْ فِيهَا....!
قَالَتْ لَهُ طَائِفَةُ خَافَتِ اللَّهُ، وَ رَعَتْ الرَّسُولِ فِي عَقِبَهُ:
یا أَبَا حَفْصٍ، إِنَّ فِيهَا فَاطِمَةَ...! فَصَاحَ لَا يُبَالِي: وَ إِنْ...!
وَ اقْتَرَبَ وَ قَرْعَ الْبَابِ، ثُمَّ ضَرْبِهِ وَ اقْتَحَمَهُ... وَ بداله عَلَىّ ... وَرَنَّ حینَذاک صَوْتُ الزَّهْراءِ عِنْدَ مَدْخَلِ الدّارِ... فَإنْ هِیَ إلّاطَنینَ اسْتِغاثَه... (1)
قسم به کسی که جان عمر در دست اوست یا باید بیرون بیایند یا خانه را بر ساکنانش آتش می زنم.
عده ای که از خدا می ترسیدند و در پی مراعات منزلت پیامبر صلى الله عليه وآله پس از او بودند گفتند: «ابا حفص، فاطمه در این خانه است». او بی پروا فریاد زد: «حتی اگر او در خانه باشد!!». نزدیک شد، در زد، سپس با مشت و لگد به در کوبید تا به زور وارد شود.
على عليه السلام را دید... طنین صدای زهرا در نزدیکی مدخل خانه بلند شد... این ناله استغاثه او بود.....!
1) عبدالفتاح عبدالمقصود، علی بن ابی طالب، ج 4، ص 276 - 277.
این بحث را با ذکر نقل دیگری از «مقاتل ابن عطیّه» در کتاب «الامامهٔ و السیاسه» پایان می دهیم (هرچند هنوز ناگفته ها بسیار است!)
او در این کتاب چنین می نویسد:
إنّ أبابکر بَعْدَ ما أَخَذَ الْبَیْعَهَ لِنَفْسِهِ مِنَ النّاسِ بِالإرْهابِ وَ السَّیْفِ وَ الْقُوَّهِ أرْسَلَ عُمَرَ وَ قُنْفُذآ وَ جَماعَهً إلی دارِ عَلیٍّ وَ فاطِمَهَ علیهما السلام وَ جَمَعَ عُمَرُ الْحَطَبَ عَلی دارِ فاطِمَهَ وَ أَحْرَق بابَ الدّارِ... (1) هنگامی که ابوبکر از مردم با تهدید و شمشیر و زور بیعت گرفت، عمر، قنفذ و جماعتی را به سوی خانه علی و فاطمه عليهما السلام فرستاد و عمر هیزم جمع کرد و در خانه را آتش زد...
و در ذیل این روایت تعبیرات دیگری آمده است که قلم را یارای بیان آن ها نیست.
به یقین مطالعه این بحث کوتاه و مستند به مدارک اهل سنت، می تواند کسانی را که در باب شهادت حضرت فاطمه سلام الله علیها دچار تردیدند اقناع کرده و حقیقت را بر ایشان آشکار نماید امید است که خداوند متعال همه ما را از تعصب های بیجا در امان نگاه داشته و در مسیر مطالعات اسلامی آزاد اندیشی را نصیب ما گرداند.
والسلام
1) كتاب الامامة و الخلافة، ص 160 - 161، تأليف مقاتل بن عطيّه که با مقدّمه ای از دکتر حامد داود استاد دانشگاه عین الشمس قاهره به چاپ رسیده، چاپ بیروت، مؤسّسة البلاغ.
1- فتح الباری در شرح صحیح بخاری، ج 7، ص 84 و نیز بخاری این را در بخش علامات نبوت، ج 6، ص 491 و در اواخر مغازی، ج 8، ص 110 آورده است.
2- مستدرک حاکم، ج 3، ص 154 مجمع الزوائد، ج 9، ص 203 و حاکم در کتاب مستدرک احادیثی می آورد که جامع شرایطی می باشند که بخاری و مسلم در صحت حدیث، آن ها را لازم دانسته اند.
3- مستدرک حاکم، ج 3، ص 156.
4- احزاب، 33 و در المنثور، ج 6، ص 606.
5- مصنف ابن ابی شیبه، ج 8، ص 572، کتاب المغازی.
6- انساب الأشراف، ج 1، ص 586 طبع دار معارف، قاهره.
7- الاعلام زرکلی، ج 4، ص 137.
8- الامامة و السياسة، ص 12، چاپ مکتبهٔ تجاريه كبرى، مصر.
9- همان، ص 13.
10- معجم المطبوعات العربية، ج 1، ص 212.
11- تاریخ طبری، ج 2، ص443، چاپ بیروت.
12- عقد الفريد، ج4، ص93، چاپ مکتبه هلال.
13- الأموال، پاورقی 4، چاپ نشر کلیات از هريه الأموال 144، بیروت و نیز ابن عبد ربه در عقد الفريد، ج 4، ص 93 نقل کرده است چنان که خواهد آمد.
14- الوافي بالوفيات، ج6، ص17، شماره 2444 و ملل و نحل شهرستانی، ج 1، ص57، چاپ دارالمعرفه، بیروت و در ترجمه نظام به کتاب «بحوث في الملل و النحل»، ج 3، ص 248 و 255 مراجعه شود.
15- ميزان الاعتدال، ج 3، ص 459.
16- عبدالفتاح عبدالمقصود، علی بن ابی طالب، ج 4، ص 276 - 277.
17- كتاب الامامة و الخلافة، ص 160 - 161، تأليف مقاتل بن عطيّه که با مقدّمه ای از دکتر حامد داود استاد دانشگاه عین الشمس قاهره به چاپ رسیده، چاپ بیروت، مؤسّسة البلاغ.
علامه جعفر مرتضی عسکری
کسانی که مطالعه صحيح و کاملی در تاریخ نداشته اند، مدعی شده اند که منازل مدینه و مکه در زمان صدر اسلام نظیر درهای امروزی سردرب چوبی نداشته و مردم برای حفظ خانه های خود از دید اغیار، تنها از پرده استفاده می کردند. آنان پس از طرح این ادعا، نتیجه گرفته اند که: ماجرای سوزاندن درب خانه حضرت زهرا علیها سلام و قرار دادن ایشان بین در و دیوار افسانه ای بیش نیست!!
این شبهه به «دکتر سهیل زکار» نسبت داده شده است؛ اگر چه مدرک مستندی که این استناد را اثبات کند در دست نیست به هر حال از آن جا که این کلام از سوی برخی دیگر نیز تکرار شده پاسخ به آن ضروری است.
آن چه در ذیل می آید خلاصه ای از مستندات علامه سید جعفر مرتضی عاملی در کتاب مأساة الزهرا، درباره درب داشتن خانه های مکه و مدینه است، که توسط آقای حسینی عارف تنظیم گردیده است.
1- «ابوفدیک» می گوید: از «محمد بن هلال» درباره مختصات اتاق و حجره عایشه پرسیدم. در ضمن پاسخ گفت: درب آن به سوی شام بود. گفتم: آن درب یک مصراع (1)داشت یا دو مصراع؟ گفت: یک مصراع. پرسیدم: از چه جنسی بود؟ پاسخ داد: یا از چوب عرعر بود یا از درخت ساج. (2)
2- از «ابوموسی اشعری» نقل شده است که به همراه پیامبر صلى الله عليه وآله و سلم به «بئر أديس» وارد شدند. پیامبر صلى الله عليه و آله و سلم داخل شد و ابوموسی بیرون باقی ماند ابوموسی می گوید: کنار دربی نشستم که جنس آن از جریب نخل بود. (3)
3- «ابوذر» رحمة الله علیه از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل می کند که فرمودند: اگر کسی از کنار خانه ای گذشت که درب آن بسته نبود و پرده نیز داشت و نگاهش به داخل خانه افتاد، گناهی بر او نیست؛ بلکه مقصر اهل آن خانه اند. (4)
4- در حدیث ازدواج حضرت علی علیه السلام و حضرت فاطمه علیها سلام آمده است: پیامبر صلى الله عليه وآله و سلم به آن دو دستور داد که به منزلشان وارد شوند، سپس برایشان دعا کرد، آن گاه برخاست، بیرون رفت و در را با دست مبارکش به
روی آنان بست ثُمَّ قَامَ فَأَغْلَقَ عَلَیْهِمَا اَلْبَابَ بِیَدِهِ. (5)
5- از پیامبر صلی الله عليه وآله و سلم نقل شده است که فرمودند: هر کس متصدی امری از امور مردم گردد، سپس درش را به روی فقیر و مظلوم و صاحب حاجتی
ببندد خداوند تبارک و تعالی نیز درهای رحمتش را در زمان فقر و حاجت وی، به رویش خواهد بست. (1)
6- «ابو حمید» از پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم نقل می کند که: او به ما امر کرد که شب ها ظروف آب را در گوشه ای قرار دهیم و نیز دستور داد که شب هنگام درها را ببندیم. (2)
7- از «جابر» و «ابوهریره» نقل است که پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم فرمودند: درب منزلت را ببند و نام خدا را جاری کن، بدرستی که شیطان درب بسته را باز نمی کند. (3)
8- در حدیث اسلام آوردن مادر «ابوهریره» و دعا کردن رسول الله صلى الله عليه وآله و سلم برای او، از زبان ابوهریره نقل شده است: ... پس دوان دوان به سوی او رفتم تا به او مژده دهم که رسول الله برایت دعا کرد. وقتی به خانه رسیدم درب منزل را بسته یافتم و صداى تكان خوردن آب در مشک و نیز صدای پای مادرم را شنیدم.... (4).
9- در حدیثی از عایشه است که: رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم در شبی از شب ها وی را خفته پنداشت پس بآرامی کفش هایش را پوشید و عبایش را برداشت، سپس در را باز کرد، بیرون رفت و در را پشت سرش بست (ظن أنها رقدت فانتعل رويدا و أخذ رداءه رويدا ثم فتح الباب رويدا ثم خرج و أجافه رویدا). (5)
در تمامی احادیث فوق، بستن درب با تعابیری مانند «اغلاق الباب»، «ردّ الباب» و «إجافه الباب» آمده است که همگی به معنی «بسته نمودن درب» است و برای پرده و نظایر آن به کار نمی رود.
10- در احادیث متعددی - از جمله 21 حدیث که علامه جعفر مرتضی در کتاب مذکور آورده است - از تعابیر «دق الباب»، «طرق الباب»، «ضرب الباب» و «قرع الباب» استفاده شده است که همگی به معنای «در زدن» هستند و روشن است که این گونه از تعابیر، برای پرده به کار نمی رود. از جمله در حدیث رفتن پیامبر به منزل «ابو الهيثم بن التيهان» آمده است: پس درب خانه را زدیم. زنی گفت: چه کسی در می زند؟ عمر پاسخ داد این رسول الله است... (1)
11- در احادیث متعدد دیگری - از جمله 43 حدیثی که نویسنده کتاب مأساة الزهرا آورده است - به تعابیری همچون «الاجابه من وراء الباب» یعنی «پاسخ از آن سوی در»، «خلف الباب» یعنی «پشت در»، «حرک الباب» یعنی «حرکت دادن در»، «وضع اليد على الباب فدفعه» یعنی «هل دادن در با دست و باز کردن آن»، «فتح الباب» یعنی «باز کردن درب»، «الباب المقفل» یعنی «درب قفل شده» و «کسر الباب» یعنی «شکستن در» بر می خوریم که هیچ یک از این تعابیر با پرده و مانند آن سازگاری ندارد.
12- همان گونه که در تواریخ شیعه و سنی آمده است، اهل یثرب (مدینه النبی) تا پیش از هجرت پیامبر اسلام صلى الله عليه وآله و سلم گرفتار جنگ داخلی دائمی بودند و اختلافات خونین در میان آن ها بیداد می کرد؛ تا جایی که معروف بود که حتی شب ها نیز شمشیر و اسلحه را از خود دور نمی کردند. (2)تا این که خداوند با بعثت پیامبر صلی الله عليه وآله و سلم بر آنان منت نهاد و برادری و صلح را برایشان به ارمغان آورد. با توجه به این مسئله عقلانی نیست مردمانی که دائماً خطر همسایه را احساس می کردند و در حال جنگ و جدال بودند و حتی در هنگام خواب، نزد
خود شمشیر نگه می داشتند، برای خانه هایشان که مال و ناموس خود را در آن حفظ می کردند و شب ها در آن می آرمیدند، درب نگذارند و فقط به آویختن پرده اکتفا کنند.
13- احادیث دیگری نیز وجود دارد که نشان می دهد منازل مدینه نه تنها درب داشتند بلکه آن درب ها دارای قفل و کلید نیز بودند زیرا کلمه «مفتاح» به معنای کلید بارها در نقل هایی تاریخی تکرار شده است؛ از جمله از «دکین بن سعيد المزني» نقل است که گفت: نزد پیامبر صلی الله عليه وآله و سلم رفتیم و از او درخواست طعام کردیم. پس فرمودند: «یا عمر! برو و به آن ها غذا بده». فارتقى بنا الى عليه، فأخذ المفتاح من حجزته، ففتح... (1)
همچنین در تاریخ آمده که:
حين كلّم على عليه السلام طلحه فى امر عثمان، انصرف على عليه السلام الى بيت المال، فأمر بفتحه، فلم يجدوا المفتاح، فكسر الباب، و فرق ما فيه على الناس، فانصرفوا من عند طلحه حتى بقى وحده، فسر عثمان بذلک. (2)
14- دسته دیگری از روایات نیز وجود دارد که به وضوح از وجود درب هایی با جنس چوب حکایت می کنند؛ احادیثی که در آن ها تعبیر «شق الباب» به معنای «شکاف بین دربهایی که از چوب ساخته می شود» بکار رفته است. مسلم است که پرده، دارای شق و شکاف نیست، بلکه درهایی که از «تخته» یا «سعف نخل» ساخته می شدند، ممکن بود. خلل و شکافی بین آن ها به وجود بیاید؛ به عنوان مثال از عایشه نقل شده است: هنگامی که خبر شهادت جعفر بن ابی طالب و عبدالله بن رواحه را آوردند؛ پیامبر بر زمین نشست و آثار حزن و اندوه در صورتش نمایان شد و من از شکاف در (شق الباب) او را می نگریستم.... (3)
نیز امام صادق علیه السلام از امیرالمؤمنین علی علیه السلام نقل فرموده است که: ... روزی رسول الله صلى الله عليه وآله و سلم در حجره یکی از زنانش نشسته بود و مدراتی (نوعی
شانه از جنس چوب یا فلز) در دست داشت، در این هنگام مردی از شکاف در (شق الباب) به داخل نگریست. پیامبر فرمودند: «اگر نزدیک تو بودم با این مدراه، چشمت را در می آوردم». (1)
گرچه شاید با ده ها سندی که ذکر شد نیازی به نقل مستندات زیر نباشد، اما قطعاً خالی از فایده نیز نخواهد بود:
1- قریش، تصمیم به قتل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گرفتند، جناب ابوطالب به فرزندش علی علیه السلام فرمود: پسرم! نزد عمویت «ابولهب» برو و درب خانه اش را بزن. اگر در را باز کرد داخل شو و اگر باز نکرد درب را بشکن و داخل شو و به او بگو: «پدرم برایت پیغام داد: مردی که عمویش زنده است ذلیل نمی شود». پس علی علیه السلام رفت و درب خانه ابولهب را بسته دید. فرمود در را باز کنید ولى تقاضایش را اجابت نکردند پس به در هجوم برد و آن را شکست و داخل شد... (2)
2- از «ام هانی» دختر ابوطالب نقل است که: لما كان يوم فتح مكه أجرت رجلين من أحمائى، فأدخلتهما بيتا و اغلقت عليهما بابا. (3)
3- این حدیث پیامبر صلى الله عليه وآله و سلم نیز بسیار معروف است که پس از ورود سپاهیان اسلام به مکه در جریان فتح این شهر فرمودند: من دخل دار ابی سفیان فهو آمن، و من اغلق [عليه] بابه فهو آمن، یعنی هر کس به خانه ابوسفيان داخل شود امان دارد و هر کس داخل خانه اش شود و درب را به روی خود ببندد نیز در امان است. (4)
1) قرب الاسناد، ص 18 من لا يحضره الفقیه، ج4، ص 74.
2) کافی، ج 8، ص 276 – 277.
3) مسند احمد، ج 6، ص 343.
4) سنن ابی داود، ج 2، ص 162. مسند احمد، ج 2، ص 292. وسائل الشيعه، ج 15، ص 27. تهذيب الاحكام، ج 4، ص 116. صحیح مسلم (انتشارات داراحياء التراث العربي)، ج3، ص 1408. کافی، ج 5، ص 12. بحار الانوار، ج 75، ص 169.
لازم به ذکر است که مکه به دلیل آن که حرم امن الهی است، شرایط امنیتی بسیار بهتری نسبت به مدینه داشت و خوف جنگ داخلی و خونریزی در آن نمی رفت با این همه مطابق احادیث متعددی که «علامه سید جعفر مرتضی» در کتاب مأساة الزهراء نقل کرده است - و ما تنها به ذکر سه مورد از آن ها بسنده کردیم - علاوه بر خانه های مدینه، منازل مکه نیز دارای درب بودند.
1- وفاء الوفاء، ج 2، ص 459، 456، 542.
2- صحیح مسلم، ج 7، ص 118. صحیح بخاری، ج 2، ص 187.
3- مسند احمد، ج 5، ص 153.
4- بحار الانوار، ج 4، ص 122، 142. مناقب خوارزمی، ص 243.
5- مسند احمد، ج 3، ص 441
6- صحیح مسلم، ج3، ص 1593.
7- سنن ابی داود، ج 2، ص 339، مسند احمد، ج 3، ص 386، سنن ابی ماجه، ج 2، ص 1129.
8- مسند احمد، ج 2، ص 230.
9- تاريخ المدينة لابن شبة، ج 1، ص 88 - 89، في هامشه عن عمدة الاخبار، ص 123، 124، راجع وفاء الوفاء، ج 3، ص 883، عن مسلم و النسائي.
10- كنز العمال، ج 7، ص 194.
11- اعلام الوری ص 55، بحار الانوار، ج 19، ص 8 - 10.
12- سنن ابی داود، ج 4، ص 361، مسند احمد، ج4، ص 174.
13- تاریخ طبری، ج 4، ص 431
14- كنز العمال، ج 15، ص 732.
15- قرب الاسناد، ص 18 من لا يحضره الفقیه، ج4، ص 74.
16- کافی، ج 8، ص 276 – 277.
17- مسند احمد، ج 6، ص 343.
18- سنن ابی داود، ج 2، ص 162. مسند احمد، ج 2، ص 292. وسائل الشيعه، ج 15، ص 27. تهذيب الاحكام، ج 4، ص 116. صحیح مسلم (انتشارات داراحياء التراث العربي)، ج3، ص 1408. کافی، ج 5، ص 12. بحار الانوار، ج 75، ص 169.
سید علی علم الهدی
مرحوم آیت الله سید علی علم الهدی از شخصیت های شناخته شده علمی و معنوی مشهد مقدس بود. وی عمر گرانمایه خود را در مسیر احیای معارف مکتب وحی صرف نمود. از ایشان آثار مکتوب سودمندی بجا مانده است. کتاب «مناظره با دانشمندان» یکی از آثار آن عارف کامل است. نوشتار زیر، برگرفته از مناظره اول این کتاب است که با قدری ویرایش تقدیم حضور می گردد. به جهت مطالب زیبا و بلند این کتاب، همگان را به مطالعه آن دعوت می کنیم.
آیت الله علم الهدی می نویسد:
در سال 1366 قمری برای معالجه چشم به تهران رفتم و به مدت یک ماه در بیمارستان فارابی بستری بودم. روزی حوالی بعد از ظهر بر تخت خود خوابیده بودم که ناگاه کسی وارد شد و من از صدای او بیدار شدم همین که بر تخت قرار گرفت مشغول سخن گفتن شد از او سؤال کردند اهل کجا هستید و مذهب شما چیست؟
گفت: ساکن همدان و کلیمی هستم و برای عمل چشم آمده ام. من خود را به خواب زدم در حالی که سخنان او را می شنیدم و از سخنان او دانستم که دانشمند است. فردی کنار تخت من آمد و گفت: آقا بیدارید یا خواب؟
آهسته گفتم: بیدارم.
گفت: مردی که وارد شد می گوید کلیمی است. دین کلیمی چیست و عقیده ایشان چه می باشد؟ با صدای بلند گفتم: کلیمیان گمان می کنند امت حضرت موسای کلیم هستند، اما حق را زیر پا نهاده اند و از آن دوری کرده اند. آن مرد صدای مرا شنید و با کمال شدت به گفته من اعتراض کرد من حرکت کرده و در حالی که نشسته بودم سخن خود را تکرار کرده و گفتم: شما از دین حق کناره گرفته اید و حق را زیر پا نهاده اید.
دلیل این سخن شما چیست؟
زیرا نبوت حضرت محمد صلى الله علیه و آله و سلم مانند آفتاب روشن است لکن شما ایمان نمی آورید.
چنین نیست، نبوّت او برما ثابت نشده است.
شما در مقام تحقیق نیستید و حق را طلب نمی کنید و گر نه حق بر شما ظاهر می گردد.
شما از علمای این امت هستید یا از عوام آن ها؟
چند صباحی از عمر خود را در مدرسه به سر برده ام. شما از علمای یهود هستید یا عوام آن ها؟
می توانم بگویم که به حدّی از درجه فهم رسیده ام.
بسیار خوب من هم آرزوی دیدار چنین کسی را داشتم. اکنون که ما از مشغله های روزمره فارغ هستیم، می توانیم در کمال آسایش با یکدیگر سخن بگوییم.
ما دلیلی را نمی پذیریم، مگر آن که از تورات برای ما ثابت گردد. فردا که روز ملاقات است، اطرافیان ما و شما می آیند و من به جهت بیماری چشم شما، به خویشانتان می گویم که تورات را بر شما قرائت کنند.
اسم شریف شما چیست؟
اسحاق.
آقای اسحاق! اگر به فردا موکول کنید، تا روز ملاقاتی بعد، چند روز طول می کشد. از طرف دیگر اگر تورات به همان زبان عبری موسی علیه السلام باشد ما نمی فهمیم و اگر ترجمه آن باشد، حجت نخواهد بود.
به هر حال، تورات در قلب شماست و می توانید آن را بخوانید، در فرصتی دیگر آن را خواهند آورد. از سوی دیگر خداوند به ما عقل عطا فرموده که از هر حجّتی بالاتر است. پس، از بیانات شما استفاده می کنیم. آن گاه شروع به سخن پیرامون صفات کلیمیان کرد، تا این که به این جمله رسید: هیتلر، رئیس جمهور آلمان، را ما کشتیم.
گفتم: چگونه شما او را کشتید؟
گفت: او دشمن یهود بود و در نظر داشت که این طایفه را به کلی نابود کند و نسل یهودیان را از بین ببرد عالم بزرگ ما از فلسطین به تمام یهودیان عالم اعلان کرد: می بایست از این دشمن بزرگ به خدا پناه برید و همگی در یک زمان روزه بگیرید و از خدا بخواهید که شرّ او را از شما بردارد و این دشمن بزرگ را هلاک سازد. آن گاه همه ما چهل و هشت ساعت روزه گرفتم و دعا کردیم تا خدا هیتلر را هلاک و یهودیان را از شرّ او آسوده کند.
گفتم: آقای اسحاق! اجازه می دهید سؤالی بپرسم؟
بفرمایید.
حضرت موسای کلیم علیه السلام خاتم پیغمبران بود یا بعد از او پیغمبرانی آمدند؟
نه، بلکه پیغمبرانی چون داوود و سلیمان و غیر آن ها آمدند.
اجازه می دهید مسأله دیگری سؤال کنم؟
بفرمایید.
شما بهتر از ما تاریخ را مطالعه کرده اید. بفرمایید حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم، پیغمبر اسلام که امروزه نام او جهان را فراگرفته، نزد شما چگونه شخصیتی است؟
مردی بود حکیم و دانشمند و عالم اما پیغمبری او را قبول نداریم.
بفرمایید مردمان جزیرة العرب که ایشان در میان آن ها بود، چه اشخاصی بودند؟
مردمانی جاهل و نادان و بت پرست و مطلقاً بی بهره از علم که یکدیگر را می کشتند و اموال هم را غارت می کردند و شرافت انسانی را زیر پا می گذاشتند.
آقای اسحاق! این پیامبر در میان چنین قوم جاهلی، علم و حکمت را از کجا آموخت؟! در لندن یا پاریس؟! تاریخ بیانگر چیست؟
سكوت اسحاق.
در هیچ یک از تواریخ کلیمیان و مسیحیان فارس و عرب، سخنی مبنی بر این که این شخص برای علم آموزی به دیاری رفته یا استادی دیده باشد، یافت نمی شود.
چنین است.
بنابراین معلوم می شود که علم او نشأت گرفته از غیب است و این نشان از پیغمبری اوست.
صحیح است، لکن پیغمبری او بر ما ثابت نیست.
آقای اسحاق! انسان خدا را ندیده، لكن به طريق عقل شناخته است. تاریخ نشان می دهد این انسان قبل از آن که ادعای نبوت کند، در میان آن مردم به صیانت امانت و صداقت شهره بوده است و همه او را دوست می داشتند چون دعوی نبوت نمود، با او به دشمنی پرداختند که از این میان خویشان او نقش بیشتری در عداوت ایفا کردند چرا که همگی بت پرست بودند. آزار و اذیت
آنان همواره موجبات ناراحتی او را فراهم می کرد و حتی در صدد قتل او بر آمدند و این ها همه در حالی بود که وی یاوری نداشت. با این وصف، استقامت ورزید و مردم را به پرستش خدای یگانه دعوت نمود. از کارهای قبیح، ستم و خودسری منع کرد و آنان را به تمدن، دیانت و انسانیت فرا خواند؛ در مقابل، آن ها از کارهای زشت خود دست نکشیدند و همچنان به آزار و اذیت او می پرداختند.
آن حضرت با ارائه معجزات و حلاوت بیان و اخلاق خوش، آن مردم دور از تمدن را ارشاد نمود تا رفته رفته به نصرت الهی و زحمات او به نتیجه رسید و ایشان با مشاهده ادله براهین و معجزات به او ایمان آوردند. با این وصف چگونه عقل تصدیق می کند که آن حضرت را یک نفر شخص عادی فرض کنند و منکر نبوّت او باشند؟!
بر ما معلوم است که او پیغمبر نبوده، زیرا که پیغمبری در اولاد اسحاق بوده است و او از اولاد اسماعیل است.
آقای اسحاق! آیا دلیلی از تورات یا از کتب پیغمبران گذشته دارید که بایستی حتما پیغمبری در اولاد اسحاق باشد و در غیر او نباشد؟
نه و لکن سیره از قدیم بر این جاری بوده که انبیا از اولاد اسحاق بوده اند.
خدا به هر که خواهد؛ خواه از اولاد اسحاق؛ خواه از اولاد اسماعیل و خواه از غير، منصب نبوت را اعطا می کند و این توفیق، نصیب هر کس که خداوند اراده نماید، خواهد شد آقای اسحاق آیا شما تصور می کنید که خلق خدا از آغاز به آن بلادی که اولاد ابراهیم در آن بوده اند منحصر شده است؟ آیا این قابل قبول است که خداوند در مملکت فارس، روم، ترک، اروپا، آفریقا، چین و هند در هیچ زمان برای اقامه حجّت پیغمبری نفرستاده و خلق خود را رها کرده باشد؟!
آقای اسحاق! خداوند یکصد و بیست و چهارهزار پیغمبر برای ارشاد بندگان فرستاده و مسلم است که تمام آن ها از اولاد اسحاق نبوده اند. پس لازم نیست که پیغمبری در اولاد اسحاق باشد.
چون سخن به این جا، رسید، گفت: اکنون غروب است و من اعمالی دارم که باید انجام دهم.
گفتم: بسیار خوب من هم می بایستی نماز خود را به جای آورم. او به اورادی مشغول شد که برای من قابل فهم نبود و من نیز مشغول به نماز خود شدم.
ناگفته نماند هنگامی که من با او مشغول مناظره بودم مردمی که آن جا بودند حتی پزشکیارها و پرستارها به دقت و با هیجان و شعف خاصی به سخنان ما گوش میدادند و لب از سخن گفتن فرو بسته بودند.
من نماز را تمام کردم. پس از مدتی او هم از اوراد خود فارغ شد. غذا آوردند؛ برنج با گوشت بود، برای هر کدام گذاردند، تا نوبت به او رسید. گفت: نمی خورم.
گفتند: آبگوشت هم هست.
گفت: نمی خورم برای من تخم مرغ بياوريد!
گفتند: نداریم.
گفت: چیز دیگر.
گفتند: برای بیمارستان فقط پلو و آبگوشت دستور داده اند.
گفت: هیچ نمی خورم و آن بیچاره گرسنه ماند. من تا آن زمان نمی دانستم که آن ها ذبیحه (1)ما را نمی خورند.
به هر حال، او را قدری به سخنان متفرقه مشغول کردم و آن گاه گفتم: سؤالی دارم اجازه می فرمایید؟
گفت: بفرمایید.
درباره حضرت ابراهيم خليل عليه السلام شما چه عقیده ای دارید و تورات در مورد او چه می گوید؟
حضرت ابراهیم، پیغمبر و خلیل خدا و پدر پیغمبران بود. و قدری از حالات حضرت ابراهیم را بیان کرد، تا رسید به این جا که گفت: حضرت ابراهیم دو فرزند داشت یکی اسماعیل که ما در او کنیز بوده و دیگر اسحاق که مادر او
1) گوسفند و گاوی که بنا به دستور شریعت اسلام ذبح شده باشد.
ساره همسر آن حضرت بوده است، شما مسلمان ها معتقديد اسماعيل ذبيح الله بوده و ما اسحاق را ذبیح الله می دانیم از یکی از علمای اهل تسنن سؤال کردم که آیا در قرآن شما آیه ای هست که نشان دهد اسماعیل ذبیح الله بوده؟ گفت: نه آیه ای در این مورد نیست. گفتم: آن عالم اشتباه کرده این مطلب در قرآن آمده است.
در کدام سوره و آیه؟
در سوره صافات؛ آن جا که خدای متعال داستان ابراهیم را بیان می کند تا این که می فرماید:
فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلیمٍ * فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ قَالَ یَا بُنَیَّ إِنِّی أَرَی فِی الْمَنَامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ مَاذَا تَرَی قَالَ یَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِی إِنْ شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِینَ آن گاه می فرماید:
وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ سَلامٌ عَلَی إِبْرَاهِیمَ کَذَلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ * أَنَّهُ مِن عِبادِنَا المُؤمِنِينَ* وَ بَشرناهُ بِإِسحَقَ نَبِيًّا مِّنَ الصَّالِحِينَ (1) ترجمه آیات این است:
ما او (ابراهیم) را به پسری بردبار و صبور بشارت دادیم * هنگامی که با او به مقام سعی و کوشش رسید، گفت: پسرم! من در خواب دیدم تو را ذبح می کنم، نظر تو چیست؟
گفت: پدرم! هر چه به تو امر شده است، اجرا کن، به خواست خدا مرا از صابرین خواهی یافت.
سپس می فرماید:
ما ذبح عظیمی را فدای او کردیم * سلام بر ابراهیم * ما این گونه، نیکو کاران را پاداش می دهیم * او از بندگان با ایمان ماست * ما او را به اسحاق، پیامبری از شایستگان بشارت دادیم.
1) صافات، 101 - 112.
در این آیات آمده است که در آغاز، خداوند ابراهیم را به غلامی حلیم که مراد، اسماعیل است؛ بشارت داد و او را مأمور به ذبح فرزندش نمود آن گاه گوسفندی را فرستاد تا ابراهیم، او را به جای اسماعیل ذبح نماید.
گفت: به هر حال، اسماعیل فرزند کنیزی به نام هاجر بود و اسحاق فرزند بانویی به نام ساره، پس ساره به ابراهیم امر کرد که کنیز خود را همراه با فرزندش به مكان دوری ببرد تا او آن ها را نبیند و ابراهیم آنان را به میان کوه های تهامه برد در حالی که ابداً آب و آبادانی در آن جا نبود.
گفتم: سبحان الله، آيا ممكن است پیغمبر خدا که خليل الله نام گرفت، به واسطه عمل به سخن همسرش، به کنیز و فرزند خود رحم نکند؟
گفت: نه چنین نیست بلکه خدا این گونه امر کرده بود و آنگاه که ابراهیم آن ها را در آن سرزمین دور افتاده گذاشت، دلش به رحم آمد و عرض کرد: خداوندا! ذریه خود را در چنین جایی گذاردم و به تو سپردم خطاب رسید غم مخور! من این مکان را آباد می کنم و خلقی را در این جا قرار می دهم و از نسل این فرزند پیغمبری می آفرینم و او را بر شرق و غرب عالم مبعوث می کنم و همگان در تحت فرمان او داخل شوند و او خاتم پیغمبران باشد.
چون سخن را به این جا رسانید گفتم: آقای اسحاق ! سؤالی دارم، اجازه می فرمایید؟
گفت: بفرمایید.
گفتم: شما تواریخ جهان را مطالعه کرده اید از آن زمان تا کنون چند هزار سال گذشته است. آیا در تاریخ آمده است که کسی از نسل اسماعیل به پیغمبری مبعوث شده باشد کتاب آورده باشد دعوی خاتمیت نماید، و مردم در تحت فرمان او در آمده باشند، جز حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم که در مکه معظمه وطن اسماعيل، به پیامبری مبعوث شد؟
گفت: نه.
گفتم: پس همین است وعده خدا به ابراهيم خليل عليه السلام.
چون سخن به این جا رسید، ساعتی سر به گریبان فکر فرو برد و پس از آن گفت: ای عالم مسلمان! هیچ عاقلی نتواند منکر پیغمبری محمد شود، لكن او بر قوم خود پیغمبر بود، نه بر تمام خلق. قرآن شما نیز همین را می گوید.
گفتم: شاید نظر به این آیه باشد:
وَ كَذلِكَ أُوحينا إليكَ قُرآناً عَرَبِيَّاً لتُنذِرَ أُمَّ القُرى وَ مَن حَولها (1) و این گونه قرآن عربی را بر تو وحی کردیم تا امّ القری (مکه) و مردم پیرامون آن را انذار دهی.
بلی
آقای اسحاق! قرآن به خط بیم دادن اهل مکه و اطراف آن به صورت عربی نازل شد زیرا هر پیغمبری که خدا بر می انگیزد و کتابی که بر او نازل می کند به زبان قومش می باشد نه آن که منحصر به آن قوم باشد شما هم نیز معتقدید حضرت موسی به تمام خلق خدا مبعوث شد در صورتی که تورات به زبان عبرانی نازل شد و انجیل به زبان سریانی و همچنین سایر پیغمبران قرآن نیز از آن جا که بر قوم عربی فرود آمد، به زبان عربی است.
در قرآن شما آیه ای وجود دارد که دلالت کند دعوت پیامبر شما جهانی و عالمگیر است.
آری
کدام آیه؟
در اول سوره فرقان آمده است:
تَبارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعالَمِينَ نَذِيراً (2) زوال ناپذیر و پر برکت است کسی که قرآن را بر بنده اش نازل کرد تا بیم دهنده جهانیان باشد.
و این آیه صریحاً بیان می کند به این که حضرت بر تمام اهل عالم پیغمبر بود.
آن گاه گفتم: آقای اسحاق! چرا منصفانه قضاوت نمی کنید؟ شما شخص دانشمندی هستید، تواریخ جهان را بسیار دیده اید تورات و سایر کتب را مطالعه فرموده اید، آیا وقت آن نرسیده که در نبوت محمد صلى الله عليه و آله وسلم تأمل كنید. کسی که به تنهایی
در میان گروهی کفّار بت پرست، بیرق نبوّت بر دوش گرفت و در حالی که خویشاوندانش با او دشمنی کردند و مدت سیزده سال در مکه تحت فشار و اذیت بود، با نشانه های روشن، مردمی وحشی منش را هدایت و ارشاد نمود، لیکن روز به روز بر اعراض و انکار آن ها افزوده می شد تا جایی که برای او چاره ای جز هجرت باقی نماند. در مدینه هم به دعوت خود ادامه داد تا آن که عده ای به آیین اسلام در آمدند. آن گاه از جانب خدا مأمور به جهاد شد اولین جنگی که واقع شد غزوه بدر بود که آن حضرت همراه، با سیصد و سیزده نفر اعراب پابرهنه و فقیر که اکثر ایشان وسیله جنگی نداشتند و تنها سلاحشان سنگ و چوب بود و مرکب نیز نداشتند، در آن به نبرد پرداختند این عده قلیل با بیش از نهصد نفر نیروی جنگی دشمن روبرو شدند. عرب هایی قوی پنجه، شجاع و متهوری که همگی غرق آهن و فولاد بودند. ابوجهل وقتی که لشکر آن حضرت را دید گفت: برای ما ننگ است که با این ها بجنگیم، بلکه غلامان خود را می فرستیم که محمد و اصحابش را دست بسته و زنجیر کرده برای ما بیاورند لیکن خداوند ملائکه خود را به یاری مسلمانان فرستاد به گونه ای که هفتاد نفر از سرکردگان دشمن کشته شدند و هفتاد نفر از بزرگان ایشان به اسارت در آمدند، در حالی که از اصحاب پیغمبر نه یا ده نفر کشته شدند چنان که خداوند در قرآن در سوره آل عمران می فرماید:
وَلَقَدْ نَصَرَكُمُ اللهُ بِبَدْرٍ وَأَنتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ * إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِينَ أَلَنْ يَكْفِيَكُمْ أَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلَاثَةِ آلَافٍ مِنَ الْمَلَائِكَةِ مُنْزَلِينَ * بَلَى إِنْ تَصْبِرُوا وَتَتَّقُوا وَيَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هَذَا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلَافٍ مِنَ الْمَلَائِكَةِ مُسَوِّمِينَ (1) خداوند شما را در بدر یاری کرد در حالی که شما (نسبت به آن ها ناتوان بودید. پس از خدا بترسید (و در برابر دشمن، مخالفت فرمان پیامبر نکنید) تا شکر نعمت او را به جا آورده باشید * در آن هنگام که تو به مومنان می گفتی آیا کافی نیست پروردگارتان شما را به سه هزار نفر از فرشتگان که (از آسمان) فرود می آیند، یاری کند؟! * آری، (امروز هم) اگر استقامت و تقوا پیشه کنید و دشمن به همین زودی به سراغ شما بیاید، خداوند
1) آل عمران 123 - 125.
شما را با پنج هزار نفر از فرشتگان که نشانه هایی با خود دارند، مدد خواهد کرد.
رفته رفته حقانیت این پیغمبر بر مردم آشکار گشت و مردم فوج فوج بر اساس دلیل، برهان، حجّت و بیان، داخل این دین محکم شدند که خدا در سوره بقره می فرماید:
لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ (1) در قبول دین اکراهی نیست (زیرا) راه درست از راه انحرافی مشخص شده است.
تا امروز که بیش از سیصد و پنجاه میلیون مسلمان صدایشان در تمام جهان به نوای (اشهد ان محمداً رسول الله) بلند است.
حال آیا جای شکی برای یک انسان خردمند و منصف باقی می ماند؟ آقای اسحاق! شما را سوگند می دهم به موسای کلیم و ابراهیم خلیل که آن چه بین خود و خدا دانسته اید و از کتب آسمانی و تواریخ جهانی و ادراکات شخصی فهمیده اید بفرمایید و چیزی را کتمان نکنید و از جانب انصاف کناره نگیرید!
چون سخن به این جا رسید، گفت: همان است که می فرمایید؛ شکی نیست که او پیغمبر بوده، در کتب نیز علامات این پیغمبر می باشد و در کتب آسمانی بیان شده که برای این پیغمبر دوازده وصی است اول آن ها داماد و پسر عموی اوست و پس از او اولاد دختر وی یکی بعد از دیگری و دوازدهمین آن ها مهدی آخرالزمان است که می آید و بر سر تا سر جهان حکومت می کند و ظلم و ستم را برطرف کرده و به عدل رفتار خواهد کرد این مطلب بر ما معلوم است، لکن این پیغمبر بر ما کلیمیان پیغمبر نیست زیرا که حضرت ارمیای پیغمبر از ما عهد و پیمان گرفته که از دین خود دست برنداریم و از راه خود جدا نشویم تا مهدی آخرالزمان بیاید چون او آمد ما همه ایمان می آوریم.
چون سخن را به این جا رسانید، گفت: شما خسته شدید من نیز خسته شدم چند ساعت از شب گذشته است، خوب است اجازه دهید بخوابم.
1) بقره، 256.
گفتم بخوابید و با خود گفتم این مرد بیش از هشت روز این جا خواهد بود و من انشاء الله او را مسلمان می کنم و حتی او را تشویق خواهم کرد که کلیمیان دیگر را هم ارشاد کند.
چون صبح دمید، او مشغول اوراد خود شد من نیز به نماز ایستادم. تا طلوع آفتاب به اوراد اشتغال داشت. چون فارغ شد، گفتم: آقای اسحاق! مسأله ای بر من مشکل شده، اجازه می دهید؟
بفرمایید
موسای کلیم علیه السلام فقط برای بنی اسرائیل مبعوث شد یا بر تمام خلق؟
بر تمام خلق
آیا حضرت موسی علیه السلام تمام احکام و تکالیف را برای مردم بیان کرد، یا بعضی را پنهان داشت؟
نه، بلکه آن چه خدا به او وحی کرده بود برای خلق بیان کرد.
شما فرمودید که حضرت ارمیا علیه السلام از یهودیان عهد و پیمان گرفته که از دین و عقیده خود دست بر ندارند، تا مهدی آخر الزمان بیاید پس چرا حضرت موسی علیه السلام که پیغمبر عظیم الشأنی بود این مطلب را نفرمود، تا بعد از تقریباً هزار سال حضرت ارمیا آمد و چنین امر مهمی را گفت؟ پس بایستی گفت: العیاذ بالله حضرت موسی در ادای وحی کوتاهی کرده یا سخن حضرت ارميا العياذ بالله دروغ بوده که هر دو نادرست است. پس باید گفت: این خبر را دروغ به حضرت ارمیا نسبت داده اند چنان که بر تمام پیغمبران دروغ می بستند!
ساکت شد و جوابی نداد.
گفتم: نکته دیگر نیز هست.
بفرمایید.
آیا ممکن است پیغمبر خدا دروغ گوید، یا عملی بر خلاف مأموریت خود انجام دهد؟
این امر ممکن نیست.
پس چرا حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم که نبوّت او را تصدیق نمودید یهود را دعوت كرد، لكن بعضی ایمان آوردند و بعضی سرپیچی کردند؟
ممکن است این دعوت مربوط به یهودیان جزیرة العرب باشد و به سایر یهودیان ربطی نداشته باشد.
سبحان الله! سخن میرانید، پیغمبر خاتم، تمامی یهود و نصاری و مجوس و پیروان سایر ادیان را دعوت کرد به سلاطین و علمای یهود نامه نوشت و یهود و نصاری نجران را دعوت کرد و برای پادشاه یمن و روم و ایران پیک فرستاد زیرا خاتم پیغمبران بود و نبوّت به آن حضرت ختم شد و چه این که خطاب های قرآن نظیر: «یا اهل الكتاب» «یا بنی اسرائیل» شامل تمامی کسانی می شود که، تحت این عناوین می گنجند. قرآن یهودیانی که حق را انکار نمودند و از ایمان آوردن به رسول خاتم اعراض کردند، شدیداً مذمت کرده و در سوره آل عمران می فرماید:
إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللّهِ الْإِسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ إِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ وَ مَنْ یَکْفُرْ بِآیاتِ اللّهِ فَإِنَّ اللّهَ سَرِیعُ الْحِسابِ (1) همانا دین نزد خدا اسلام است و کسانی که کتاب آسمانی به آن ها داده شد، اختلافی (در آن) ایجاد کردند، مگر بعد از آگاهی و علم. آن هم به خاطر ظلم و ستم در میان خود و هر کس به آیات خدا کفر ورزد (خدا به حساب او می رسد، زیرا) خداوند سریع الحساب است.
آقای اسحاق! از شأن شما به دور است که این گونه از بدیهیات را انکار نمایید!
چون سخن به این جا رسید و همه راه ها بر او بسته شد عاجز ماند و گفت: فعلاً این سخنان را کنار گذارید و بفرمایید عقيده شما مسلمانان درباره عُزَیر چیست؟
گفتم: عُزَیر پیغمبری از پیغمبران خداست که تحت شریعت حضرت موسی علیه السلام بود، ولی شما یهودیان او را پسر خدا می نامید.
چنین نیست ما او را پیغمبر هم نمی دانیم، او تنها مردی خوش بیان و خوش نویس بود.
آن گونه که ما اطلاع داریم شما او را پسر خدا و زنده کننده تورات می دانید.
1) آل عمران 19.
طایفه ای هستند که او را پسر خدا می دانند که آن ها را یهود می گویند لکن ما یهودی هستیم و این سخن را قبول نداریم بلکه او را پیغمبر هم نمی دانیم.
بسیار خوب. بحثی نداریم
شما عیسی را قبول دارید ولی چه دلیلی بر حقانیت او دارید؟
ما عيسى عليه السلام را پیغمبر خدا می دانیم اما نه هر عیسی نامی را بلکه آن عیسایی که پیغمبر ما او را تصدیق کرده است برای ما این دلیل بر نبوت عیسی کافی است که پیامبرمان نبوت او را تصدیق کرده چه این که نبوت موسی علیه السلام را نیز تصدیق نموده است.
درباره انجیل چه می گویید؛ آیا آن را حق می دانید؟
بلی انجیل کتاب خداست که بر حضرت عیسی علیه السلام نازل شد، اما نه این انجیل که مسیحیان امروز دارند و آن را به عیسی نسبت می دهند، زیرا انجیل را اصلی پس از آن حضرت مفقود شد مسیحیان عده ای از محفوظات خود را نوشتند و به چهار انجیل قائل شدند و به همین دلیل بعضی کلمات غیر مناسب در آن وجود دارد که با هم اختلاف دارند حال آن که انجیل نازل شده بر حضرت موسی یکی است لذا این انجیل ها نزد ما پذیرفته نیست آقای اسحاق بفرمایید آیا این تورات که نزد شماست همان توراتی است که به زبان عبری بر موسی فرود آمده و آیا ابداً دست نخورده است؟
گفت: بلی
گفتم: بفرمایید که تابوت سکینه چه بوده و چه شد که بین بنی اسرائیل اختلاف واقع شد؟ و چرا بعد از حضرت یوشع، مدتی تورات مفقود بود و بعد یافت شد!
گفت: تابوت سکینه صندوقی بود که بعضی از آیات و صحف و خصایص انبیا و بعضی الواح در آن بود، بنی اسرائیل مأمور به احترام و تعظیم آن بودند و یوشع در جنگ هایش با کفّار آن را برابر لشکر می گذاشت و پیروز می شد بعد از او سلاطین بنی اسرائیل نیز چنین می کردند و بر دشمنان خود غالب می شدند هرکس مقدم بر تابوت بود کشته می شد از این جهت همیشه پیروزی از آن بنی اسرائیل بود (از برکت این صندوق) تا این که دولت بنی اسرائیل بر تمامی دولت ها قوت گرفت و همه دنیا از
شوکت و حشمت اسرائیلیان در هراس بودند. البته عزّت آنان از برکت این تابوت بود، بعدها این تابوت را کنار کوچه ها گذاشتند و بچه ها با آن بازی می کردند و مورد بی احترامی واقع می شد چنان که شما مسلمان ها گاهی به قرآنی که معتقدید کتاب خداست بی احترامی می کنید و به دست اطفال می دهید یا اوراق آن را در مساجد می ریزید. به هر حال به دلیل این بی احترامی های بنی اسرائیل بود که خداوند آنان غضب کرد و آن تابوت مفقود شد پس از آن ذلت به بنی اسرائیل رو آورد و دولت های بیگانه بر آن ها غلبه کردند کم کم شوکت از آن ها زایل شد و خواری و ذلت گریبانگیرشان شد سال ها گذشت تا آن که به درگاه خدا ناله کردند خدا بر آن ها منت گذاشت و طالوت را پادشاه ایشان گردانید تابوت را نیز فرشتگان برای او آوردند، عزت و شوکت بار دیگر به بنی اسرائیل بازگشت و پس از طالوت سلطنت به داوود و سلیمان منتقل شد.
اما تورات، در میان بنی اسرائیل محترم بود و به آن عمل می کردند تا آن که رفته و رفته اشخاص نا اهل دنیا طلب و شهوتران متصدی امور شدند و اختلاف میان آن ها در گرفت آن گاه تورات در میان آن ها ناپدید شد پس از مدتی، علما گرد هم جمع شدند و از این پیشامد اظهار ناراحتی و نگرانی نمودند یک نفر از بزرگان (که نام او را گفت ولی من فراموش کردم) گفت: غم مخورید زیرا تورات در سینه من هست و من آن را حفظ کرده ام و برای شما بیان خواهم کرد!
چون اسحاق سخن را به این جا رسانید صدای پرستار بلند شد ساکت باشید و همه بخوابید که آقای پروفسور برای معاینه می آید. همگی خوابیدیم، پروفسور آمد و تک تک افراد را معاینه کرد تا به آن یهودی رسید و معاینه او طولانی شد. بعد او را با خود برد و من چند ساعت به انتظار نشستم، ولی او نیامد از پرستار پرسیدم چرا این پیرمرد یهودی نیامد؟
گفت: آقای پروفسور فرمودند هنوز وقت عمل چشم او نرسیده چند ماه دیگر بیا و او رفت بسیار حسرت خوردم به گونه ای که در عمرم چنین افسوسی نخورده بودم.
1- صافات، 101 - 112.
2- شوری، 7
3- فرقان، 1.
4- آل عمران 123 - 125.
5- بقره، 256.
6- آل عمران 19.
جعفر فاضل
با توجه به مطالبی که در شماره های قبل تقدیم حضور شما گردید، مشخص شد که عقل در اسلام جایگاهی بس والا دارد ولی نگاه بسیاری از افراد به آن متعادل نبوده است؛ برخی چون فلاسفه در مورد عقل راه افراط و برخی چون حنابله راه تفریط را پیموده اند فلاسفه مدعی اند که فلسفه همان عقل است این در حالی است که در بسیاری از مبانی، میان خود آنان اختلاف نظر جدی وجود دارد و در بسیاری از موارد بین محصول فلسفه و وحی تخالف بنیادی وجود دارد. اینک ادامه بحث...
با توجه به آن چه گذشت، می توان گفت اصولی وجود دارد که قطعی است و حتی فلاسفه نیز به آن اذعان دارند:
اصل اول: عصمت و حجیت عقل
اصل دوم: محدودیّت عقل
اصل سوم: امکان اشتباه از ناحیه عاقل در نتیجه.
دو اصل اول نشانگر این مطلب است که نظریات فلاسفه، نمی تواند از قطعیت برخوردار باشد، به ویژه که آنان در اهمّ مسائل زیر بنایی، با یکدیگر اختلاف دارند. البته ملاصدرا محدودیت عقل را پذیرفته است لذا خود اعتراف می کند که تمام مسائل را بیان نکرده و ناگفته های بسیاری مانده اما با این وجود به اصل سوم توجه ننموده است؛ زیرا تمام آن چه را که در کتاب اسفار است صحیح و بدون اشکال می داند. یعنی ناگفته ها فراوان ولی آن چه گفته شده بطور کامل صحیح است. وی اسفار را به مثابه قرآن می ستاید و مدعی است که نگارش آن به الهام الهی آغاز شده است . او تصریح می کند در این کتاب هیچ گونه اعوجاج، کاستی و تزلزلی وجود ندارد، اثری است که در نهایت رفعت و بلندی، مطالبش قریب الفهم بوده و به عبارت بهتر، سهل و ممتنع می باشد:
فَصَنَّفتُ كِتاباً إلهيّاً للسالكينَ المُشْتَغِلِينَ بِتَحصيلِ الكَمالِ و أبرَزتُ حِكمَةً رَبَّانِيَةً لِلطالِبين لِأسرارِ حَضرَة ذِي الجَمَالِ وَ الجَلالِ، كادَ أَن يَتَجَلَّى الحَقُّ فِيهِ بِالنُور ِالمُوجِبِ لِلظُّهُورِ وَ قَرُبَ أَن يَنكَشِفَ بِها كُلِّ مَرمُوزٍ وَ مَستُورٍ. و قَد أَطْلَعِنِي اللَّهُ فِيهِ عَلَى المَعَانِي المُتَساطِعَةَ أَنوارُها فى مَعارِفِ ذاتِهِ وَ صِفاتِهِ، مَعَ تَجوالِ عُقُول العُقَلاءِ، حَولَ جَنابِهِ و تَرجاعِهِم حاسِرِينَ وَ أَلْهَمَنى بِنَصْرِهِ المُؤَيِّدِ بِهِ مَن يَشَاءُ مِن عِبادِهِ، الحَقائق المُتَعَالِيَة أسرارُها في اِستِكشافِ مَبْدِئِهِ وَ مَعادِهِ مَع تَطوافِ فُهُومِ الفُضَلاءِ حَرِيم حَماه و تَردادِهِم خاسِرِينَ، فَجاءَ بِحَمدِ اللهِ كَلاماً لا عِوَجَ فِيهِ وَلَا ارتيابَ و لا لِجاجَةَ و لا اِضطِرابَ يَعتَريه، حافِظاً لِلأوضاعِ، رامِزاً مُشبعاً في مَقامِ الرَمزِ و الإشباعِ قَريباً مِنَ الأفهامِ، في نِهَايَةِ عُلُوّهِ، رَفيعاً عالياً فِي المَقامِ مَعَ عَايَهِ ذُنُوّهِ، إِذ قَدِ انْدَمَجَت فيهِ العُلُومِ التألهِيَّةِ فِى الحِكمَةِ البَحثيَّةِ
و تَدَرَّعَت فِيهِ الحَقَائِقُ الكَشفِيَّة بالبياناتِ التعليميَّة و تَسَربَلَتِ الأسرارُ الربانية، بِالعباراتِ المَأنُوسَةِ لِلطِباعِ و استَعمَلَتِ المَعانِي العَامِضَةِ فِى الألفاظِ القَرِيبَةِ مِنَ الأَسماعِ، فَالبَراهِينُ تَتَبَختر اتضاحاً وَ شُبَه الجاهِلينَ لِلحَقِّ تَتَضاءَلَ اِفتِضاحاً، أُنظُر بِعَينِ عَقلِكَ إِلَى مَعَانِيهِ هَل تَنظُرَ فِيهِ مِن قُصُورٍ ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ كَرَّتَيْنِ إِلى أَلفاظه هَلْ تَرَى فِيهِ مِنْ فُطُور. (1)از این رو کتابی برای رهروانی که در کار فراگیری کمال اند نوشتم و حکمت ربانی را برای جویندگان اسرار الهی نمایان ساختم نزدیک است که حق در این کتاب به نور نمایانگر نمودار گردد و در پرتو آن، هر راز و نهانی آشکار گردد.خداوند مرا در این کتاب بر حقایقی آگاه ساخت که انوار آن در معارف ذات و صفات الهی ساطع است با آن که خردمندان در گرداگرد جنابش، بسیار گشته اند ولی با افسوس و حسرت باز آمده اند خداوند به همان مددی که هر کس از بندگانش را خواهد، یاری می رساند، به من حقائقی الهام نمود که رازهایش در تحقیق مبدأ و معاد، بلند و ارجمند است، حال آن که چه بسیار دانشوران هوشمندی که در پیرامون حریم حرمش گردیده و زیانکار باز گشته اند.ستایش خدایی را که آن چه حاصل آمد، سخنی است که کژی ندارد، آشفتگی و پریشانی در آن راه نمی یابد. مطالب در جای خویش گفته شده است. آن جا که جای رمز و کنایه است به رمز و هر جا که مقام توضیح و تبیین است، به تفصیل سخن گفته شده است. با آن که مطالبش در نهایت بلندی است ولی الفاظش به فهم نزدیک است و با همه سادگی اش از مقامی بس بلند و عالی برخوردار است زیرا در این کتاب علوم الهی و حکمت بحثی، سخت در آمیخته و حقایق کشفی در لباس بیانات آموزشی درآمده و رازهای الهی جامه عبارات مأنوس پوشیده است. معانی بسیار مشکل در الفاظ گوش آشنا بکار رفته به گونه ای که گویی براهین از فرط وضوح به خود می بالند و شبهات نا آگاهان به حق، از رسوایی فرو می کاهند و به زوال می گرایند.
1) اسفار اربعه، ج 1، ص 9.
به چشم عقل در معانی آن بنگر، آیا در آن هیچ کوتاهی می بینی؟ پس دوباره به الفاظش، کوتاه نظر کن، آیا در آن ها هیچ گسیختگی می یابی؟ (1)با توجه به امکان اشتباه عاقل، چگونه می توان به این صراحت و قاطعیت این کتاب را عاری از هر نقص و اشتباه دانست آیا ملاصدرا سخن استاد خود، میرفندرسکی را که می گوید فلاسفه در علم و عمل، گاه خطا کنند، (2باور ندارد.)عجیب آن است که خود ملاصدرا به بعضی از متکلمین چنین خدشه می کند:﴿ ثُمَّ العَجَب إِنَّ أَكثر ما رأينا مِنهُم يَخُوضُونَ فِي المَعقُولاتِ و هُم لا يَعرِفُونَ المَحسُوسات، و يَتَكَلَّمُونَ فِى الإلهيّات و هُم يَجْهَلُونَ الطَبيعيّات. (3) جای تعجب است، بیشتر کسانی را که از ایشان می بینیم، در معقولات غور می کنند حال آن که با محسوسات آشنایی ندارند و درباره الهیات سخن می گویند در حالی که نسبت به طبیعیات جاهلند.
آیا این سخن در مورد خود فلاسفه بیشتر صدق نمی کند؟ آیا نظراتی که فلاسفه قدیم و جدید در باب محسوسات ارائه داده اند (4)
فَمِن أنواع المَحَبَّةِ محبة النفوسِ الحَيوانِيَّةِ لِلنِكاح و السفادِ، فى إدراجها في سلك الحَيواناتِ ايماءٌ لَطيفٌ إِلى أَنَّ النِساء عُقُولَهُنَّ وَ جُمُودَهُنَّ عَلى إدراكِ الجُزئيّاتِ و رَغبَتُهُنَّ إِلى زَخارف الدُّنيا، كِدنَ اََن يَلْتَحِقنَ بِالحَيواناتِ الصامِتَة حَقّاً و صِدقاً، سيرتُهُنَّ الدَوابِّ و لَكِن كِساهُنَّ صُورَةً الإِنسان لِئَلَّا يَشمَئِزُّ عَن صُحبَتِهِنَّ و يَرغَبُ في نِكَاحِهِنَّ، و مِن هُنا غَلَبَ فِي شَرِعِنَا المُطَهَّرِ جَانِب الرجال و سَلَطَهُم عَلَيْهِنَّ فِي كَثيرِ مِنَ الأحكامِ كَالطَّلاقِ والنُّشُوزِ و إدخالِ الضَرَرِ عَلَى الضَرَرِ، و غَيْرُ ذَلِكَ خِلافاً لِبَعضَ الأديانِ فِى بَعض الأحكامِ فَأَينَ السَهَا مِنَ البيضاء؟ (ج7، ص 172) آيا کسانی که در رابطه با مسائل ساده و محسوس چنین سخن می گویند، می توان به نظرات آنان در معقولات اعتماد نمود؟
و بطلان آن ها ده ها سال است که ثابت شده است خود دلیل بر غیر قابل اعتماد بودن اقوال فلاسفه در مسائل مشکل عقلی نیست.1) شرح الاسفار الاربعه استاد محمد تقی مصباح یزدی - مترجم - ، ج 1، ص 53 به بعد.
2) رساله صناعیه مهم ترین اثر ابوالقاسم فندرسکی معروف به میر فندرسکی رساله فارسی معروف به صناعیه است که به عنوان حقایق الصنایع نیز شهرت دارد رساله صناعیه یک بار در هند (1267) با اخلاق ناصری و بار دوم به کوشش علی اکبر شهابی در تهران (1317ش) به طبع رسیده است.
3) اسفار، ج 9، ص 201.
4) تأسف بار این که ملاصدرا در اسفار، به طور صریح زنان را جزء حیوانات دانسته است. آیا این نیز از همان مطالب بلند و دقیق فلسفه است که هیچ خدشه ای نمی توان به آن وارد ساخت! و مِنها تولُّدُ الحَيواناتِ المُختلِفَةِ وَ بَثَّ فِیها مِنْ کُلِّ دَابَّةٍ، بقره، 164 و در زمین انواع حیوانات را پراکنده کرد و برانگیخت. بَعْضَهَا للأكل و الْأَنْعامَ خَلَقَها لَكُمْ فِيها دِفْءٌ وَ مَنافِعُ وَ مِنْها تَأْكُلُونَ نحل، 5 و چهارپایان را برای انتفاع شما خلق کرد تا به پشم آن ها دفع گرمی و سردی کرده و فواید بسیار دیگر برید و بخورید. و بعضها للرکوب و الزینة وَ الْخَیْلَ وَ الْبِغالَ وَ الْحَمِیرَ لِتَرْکَبُوها وَ زِینَةً نحل، 8، اسب و استر و حمار را برای سواری و تجمّل مسخّر شما گردانید. و بَعضُها لِلحَمل وَ تَحْمِلُ أَثْقَالَكُمْ إِلَى بَلَدٍ لَمْ تَكُونُوا بَالِغِيهِ إِلَّا بِشِقِّ الْأَنْفُسِ نحل، 7 و بارهای سنگین شما را از شهری به شهر دیگر برند که جز به مشقت بسیار نتوانید برد، همانا پروردگار شما بسیار مهربان و بخشنده است. إِنَّ رَبَّکُمْ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ و بعضها للتجمل و الراحة وَ لَکُمْ فِیها جَمالٌ حِینَ تُرِیحُونَ وَ حِینَ تَسْرَحُونَ نحل، 6 و هنگامی که بامدادان به چرا می برید و شامگاهان از چرا بر می گردانید، برای شما زینت هستند. و بعضها للنكاح وَاللَّهُ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوَاجًا روم، 21 و خداوند برای شما جفت هایی از جنس خودتان قرار داد. و بَعضُها لِلْمَلابس وَ البَيتِ وَ الاثاث وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ جُلُودِ الْأَنْعامِ بُيُوتاً تَسْتَخِفُّونَها يَوْمَ ظَعْنِكُمْ وَ يَوْمَ إِقامَتِكُمْ وَ مِنْ أَصْوافِها وَ أَوْبارِها وَ أَشْعارِها أَثاثاً وَ مَتاعاً إِلى حِينٍ النّحل 80 و برای سکونت موقت سفر، از پوست چهارپایان خیمه ها را قرار داد تا وقت حرکت و سکون سبک وزن و قابل انتقال باشد و از پشم و کرک و موی آن ها اثاث منزل و اسباب زندگانی تهیه و استفاده کنید. (اسفار، ج 7، ص 137-136).
به قسمتی از اطلاعات فیلسوف معاصر، استاد حسن زاده آملی در باب محسوسات و طبیعیات توجه کنید:
... و یا تار مویی که از دم اسب بطور مثال بر روی آب قرار گیرد و لای و لجن بر آن نشیند کم کم مزاجی پدید آمده و حیاتی گرفته به شکل ماری در می آید و یا مقداری کاه با آب و گل آمیخته گردد و چون گردکانی کرد شود و در چاله ای زیر خشتی نهاده شود کم کم به صورت کژدمی بدر می آید. و یا پارچه کهنه ای با آب و لجن آمیخته شود بر روی خاکی مرطوب بنهند، پس از مدت کمی کرم های خراطین از آن پدید می آید .... (1).
1) خیر الاثر در رد جبر و قدر، حسن زاده آملی ص 138، چاپ نوبت دوم پاییز 1375.
با وجود چنین خطاهای فاحشی چه باید کرد؟ چه میزان و ملاکی برای تشخیص حق از باطل وجود دارد؟
می دانیم که در انتخاب میزان شناخت، اختلاف عظیمی بین مکاتب وجود دارد. بعضی چون مادیون میزان را حسّ، برخی همچون فلاسفه میزان را عقل و گروهی مانند عرفا، میزان را شهود دانسته اند ولی خطا پذیر بودن حس و شهود و محدود بودن عقل، این موارد را از میزان بودن خارج می سازد اساساً اطلاق میزان به شیءای که امکان خطا در آن وجود داشته باشد صحیح نیست زیرا خود آن نیز، نیاز به میزان دیگری دارد.
بعضی نیز چون پروتاگوراس و ابن سینا معیار همه چیز را انسان می دانند؛ طرفداران این ،نظریه برای آن، توجیهات مختلف و در عین حال متناقضی ذکر کرده اند. باید گفت اگر مراد از انسان، فرد فرد انسان ها باشد، کسی که معصوم نیست هرگز نمی تواند معیار سنجش حق از باطل قرار گیرد زیرا جمله «همه چیز»، شامل حق و باطل نیز خواهد شد.
استاد حسن زاده نیز به این مطلب توجه نموده و در این مورد می نویسد:
مراد از سخن پروتاگوراس و نیز ابن سینا که انسان مکیال همه اشیاء است و همه بدو اندازه گیری می شوند امیرالمومنین علیه السلام است که حق و باطل براساس حقیقت وجودی او سنجیده می شود و لذا على مع الحق والحق مع على!! (1)
بر این مبنا، باید تمامی داده های فلسفی را با کلام وحی سنجید و آن چه را که با این معیار سازگاری ندارد طرد نمود. اکنون این سوال مطرح می شود که آیا فلاسفه مسلمان، سخنان خود را با کلمات وجود مقدس امیرالمومنین علیه السلام به عنوان یک انسان کامل مطابقت داده و یا به عکس، عقایدشان را بر سخنان اهل بيت عليهم السلام تحمیل کرده اند؟
کسی که با انصاف و بدون سرسپردگی، در سخنان و آرای فلاسفه دقت کند به این حقیقت رهنمون می شود که محصول فلسفه با مکتب وحی سازگاری ندارد، مگر با توجیهاتی که آن ها نیز منشأ وحیانی ندارند. از آن جا که حصول دو محصول متفاوت از
1) شرح دروس معرفت نفس، حسن زاده آملی، ص 61 - 62.
بذر یکسان امکان پذیر نیست، وحدت مبانی مکتب وحی با مبانی فلسفه، چنان که فلاسفه مدعی اند، معقول نیست.
برای روشن شدن این مهم، تنها به صورت اجمال، به مواردی از اختلاف محصولات فلسفی با معارف وحیانی اشاره می شود:
1- محصول فلسفه این است که خدا به دلیل آن که علت تامّه است، از حيث ذاتش مجبور به خلقت است، ولی مکتب وحی می گوید خدا قادر است خلق کند و قادر است خلق نکند.
2- فلسفه صدرایی معاد را روحانی می داند. اما مکتب وحی سخن از معاد جسمانی دارد. یعنی روح با همین بدنی خاکی در روز قیامت محشور می شود.
3- فلسفه از سنخیت خالق و مخلوق سخن می گوید ولی مکتب وحی می گوید بین خدا و خلق هیچ سنخیتی وجود ندارد.
4- فلسفه می گوید، خدا عاقل است و آن را با عقل متحد می داند، ولی محصول مکتب وحی این است که عقل مخلوق خداست و لذا قهراً مقهور اوست.
5- محصول فلسفه این است که خدا علت العلل است ولی مکتب وحی می گوید، قانون علیت که جاری در کائنات است مخلوق حضرت حق است و لذا درباره خود خدا جاری نیست.
6- بر پایه محصولات فلسفه، مخلوقات از خداوند صادر شده اند، حال آن که بر اساس تعالیم مکتب وحی آن چه مطرح است ایجاد و انشای ابتدایی خلائق است نه صدور.
7- از لوازم فکر فلسفی، یکی دانستن خدا با کائنات است، ولی مستفاد از مکتب وحی جدایی خالق از خلق و بالعکس است.
و موارد بی شمار دیگر ...
حال آیا صحیح است که با وجود تضادها و ناسازگاری های فلسفه با وحی، که ما تنها به برخی از آن ها اشاره کردیم، این دو را با یکدیگر مساوی دانست؟
شگفت انگیز این که با وجود این همه تخالف، استاد حسن زاده مدعی است:
پس فلسفه در لسان فلاسفه یونان و حکمت، در زبان حکمای ایرانی با مقام محمود در کلام آیات و روایات اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام، یکی است. و بر این اساس، امام، فیلسوف کامل در میان مخلوقات و ،خدا فیلسوف کامل در مجموع کائنات خواهد شد.
و تصریح می کنند:که فیلسوف کامل، امام است و فلسفه علم به حقایق اشیاء است و اشیاء، اسماء عيني اند. (1)
و نیز می نویسد: پس حکمت و فلسفه علاوه بر این که همان مقام محمود است و همان امامت و پیشوایی ای که مطلوب و ممدوح هر بنی بشر است در اعلی مراتب ،آن حق متعال است که او را هم به تصریح قرآن کریم می توان حکیم دانست، چرا که حکمت، علم به اعیان و ذوات موجودات است و خداوند عالم به جميع مخلوقات و آفریده های خویش است. (2)
ایشان بدون ذکر هیچ دلیلی مقام محمود را همان ادراک حقایق موجودات دانسته و چون مدعی اند غایت فلسفه نیز ادراک حقایق موجودات است فلسفه را همان مقام محمود معرفی کرده اند. روشن است که باید در ابتدا اثبات کنند «مقام محمود» که قرآن از آن سخن گفته است: وَ مِنَ اللَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِه نافِلَهً لَکَ عَسی اَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقاما مَحْمُوداً، و ما آن را از خداوند متعال مسئلت می نماییم، وَ أسْأَلُهُ أنْ يُبَلِّغَنِي الْمَقامَ المَحْمُودَ لَكُمْ عِنْدَ اللّه، همان ادراک حقایق موجودات است. هر کس، تفسیر قرآن را مطابق نظر خود، جایز بداند، بدیهی است که جامعه دچار تشتت آراء خواهد شد و دیگر نمی توان به تفسیری اعتماد کرد. اگر کسی مقام محمود را بدون دلیل، به ادراک حقایق عالم معنا کند، شخص دیگری تفسیر مقام محمود را به ادراک خرافه بودن مبانی فلسفی، برای خود جایز خواهد دانست.
البته اگر چنان چه ایشان از عهده این مهم نیز خارج شوند باید در مرحله دوم ثابت کنند که غایت فلسفه ادراک حقایق موجودات است که در این سخن نیز تأمل بسیار است. (3)
1) همان، ص 91
2) همان، ص 91 - 92.
3) نشريه رابطه دین با فلسفه، گفتگو با دکتر عبدالجواد فلاطوری: فلسفه صدرایی هم که یکی از آن فلسفه هاست البته هنر عظیمی است. صدر المتألهين واقعاً خيال می کرد که فلسفه بيان حقیقت نفس الامر مخلوق الهی است و بر اساس این اعتقاد فکر کرد و سیستمی از اندیشه پدید آورد. فکر او قابل تحسین است اما آن نیست که آدم بنشیند و برای آن سینه بزند و بگوید تمام حقیقت در این خلاصه شده است.
آیا براستی می توان رهاورد فلسفه را، شناختِ واقعیتِ اشیاء دانست؟ آیا بشری که ما أُوتِیتُمْ مِنَ اَلْعِلْمِ إِلاّ قَلِیلاً در وصفش نازل شده، می تواند مدعی چنین امری شود؟
بوعلی سینا درباره ناتوانی بشر در کشف حقائق اشیاء می نویسد:
إِنَّ اَلْوُقُوفَ عَلَى حَقَايِقِ اَلْأَشْيَاءِ لَيْسَ فِي قُدْرَةِ الْبَشَرِ وَ نَحْنُ لاَ نَعْرِفُ مِنَ اَلْأَشْيَاءِ إِلاَّ الْخَوَاصُّ وَ اللَّوازِمُ وَ الْأَعْرَاضِ وَ لا نَعْرِفُ الْفُصُولَ الْمُقُوَّمَةَ لِكُلِّ وَاحِدٍ مِنْهَا اَلدَّاخِلَةُ عَلَى حَقِيقَتِهِ بَلْ نَعْرِفُ أَنَّهَا أَشْيَاءُ لَهَا خَوَاصُّ وَ أعراض فَإِنَّا لاَ نَعْرِفُ حَقِيقَةَ الْأَوَّلِ وَ لَا الْعَقْلَ وَ لا النَّفسَ وَ لا الفَلكَ وَ لا النَّارُ وَ الهَواءُ وَ الْمَاءُ وَ الأرْضُ و لانَعْرِفُ أَيْضاً حَقَايِقُ الأَعْرَاضِ ..... (1) در توان بشر نیست که حقائق اشیاء را دریابد. ما از چیزها تنها خواص و لوازم و اعراض آن ها را می شناسیم و فصل های مُقَوّم هر یک را- که نشان دهنده حقیقت آن ها هستند- درک نمی کنیم، بلکه همین اندازه می فهمیم که چیزهایی در عالم هست و خواص و اعراضی دارد، و گرنه ما حقیقت مبدأ اول، عقل، نفس، فلک آتش هوا، آب و زمین را درک نمی کنیم، حتی در مورد اعراض نیز به حقائق آن ها نمی رسیم ...
خواجه نصیرالدین طوسی نیز، درباره ناتوانی عقل از فهم همه حقائق و کائنات و نیاز حتمی آن به امدادهای ربّانی و الهامات وحیانی صراحتاً می گوید: إن العقل لا يَتَطَّرقُ إلى ما يُرشِدُون إليه، عقل نمی تواند به آن چه پیامبران بدان ارشاد می کنند (و می آموزند)، راه ببرد.
وی پیش از این سخن نیز یادآوری می کند که پیامبران تنها برای آموختن آن چه «منقول» شمرده می شود نیامدند، بلکه آموختن این گونه مدرکات عقلی نیز، جزء وظایف و برنامه های آنان بوده است.
1) اسفار، ج 1، ص 392.
شهاب الدین سهروردی نیز بدست آوردن تعریف حقیقی برای اشیاء را در کتاب های خود مورد اشکال قرار داده است. از جمله در «حکمه الاشراق» ذیل عنوان «قاعده إشراقيه فى هدم قاعده المشائين فى التعریفات» می نویسد:
فَتَبَيِّنَ أنَّ الاتيان على الحدّ - كَما التزم به المَشّاوُون - غيرُ ممكن للإنسان، و صاحِبُهُم اعتَرَفَ بِصُعُوبَهِ ذلك، فإذَن ليس عندَنا إلّا تعريفاتُ بأمور تَخُصُّ بالاجتماع.
از آن چه گفتیم آشکار گشت که ارائه «حد» آن گونه که فیلسوفان مشّائی می گویند - برای انسان ممکن نیست. پیشوای آنان نیز به دشواری آن اعتراف کرده است. بنابراین تعریف ها و حدهایی که ما داریم شامل چند خصوصیت است که در چیزی (محدود) جمع شده است.
جالب تر این که خود ملاصدرا هم به این مطلب اعتراف می کند:
اِعلَم أَنَّ أفاضلَ البشرِ قاصرون عن اِدراك حقائقَ الأمور السّماويه و الأرضيّهِ على وجهِها، و عن الاحاطه بدقائق الصّنعهِ و عجائبِ الفطرة، و آثار العنايه والحكمه التي فيها، بل الأكثرونَ عاجزونَ عن ادراكِ حقيقهِ النّفس، التي هي ذات الشّخص ... فإذا كانت احاطه الانسان بنفسه و بدنه - على ما ينبغى - متعذَّرهً، فكيفَ يكونُ الإحاطهُ بما في العالم الجسمانيِّ و الروحاني ممكنة؟ (1)
بدان که فاضلان زبده بشر، از درک حقایق امور آسمانی و زمینی - بدانسان که در خور است - و از احاطه به دقایق آفرینش و عجایب فطرت (سرشت خلق) و آثار عنایت و حکمت الهی در آن ها دستشان کوتاه است، بلکه بیشتر آنان از شناخت حقیقت نفس، یعنی ذات خود، ناتوانند ... پس در صورتی که اطلاع کامل یافتن انسان از نفس خود و بدن خود - آن چنان که شایسته است - امکان پذیر نباشد، چه سان ممکن خواهد بود که درباره آن چه در عالم اجسام و عالم ارواح هست و می گذرد، اطلاع کامل بهم رساند؟
1) همان، ج 7، ص 118
همچنین آلبرت انیشتاین می گوید: در تكامل فكر علمی، حقیقتی به صورتی خیلی روشن ظاهر و بارز گشته است: هیچ رازی در جهان فیزیکی نیست که به رازی دیگر - در ورای خود - منتهی نشود. همه شاهراه های عقل و همه کوره راه های علوم نظری و فرضیّات و حدسیّات، سرانجام به فضای بی پایانی منتهی می گردد که عقل بشر از درک اندازه آن قاصر است. (1)
عموم فلاسفه معتقدند غایت فلسفه، وصول به حقایق اشیاء و علم به اعیان و ذوات موجودات است و بدیهی است که رسیدن به این غایت در نزد آنان، باید مقدور نوع بشر محسوب شود زیرا اگر این گونه نباشد فلسفه علمی بیهوده خواهد بود. با این سخن فلاسفه خواسته و یا ناخواسته راه را برای این که افرادی، ادعای امامت کرده و یا خود را بی نیاز از ائمه اطهار علیهم السلام بدانند باز کردند (2)ولی چنان چه برخی از خود فلاسفه اذعان کردند و صول به حقایق اشیاء امکان پذیر نیست بنابراین هدف و غایت فلسفه را وصول به حقایق اشیاء دانستند هم از جهت صغری و هم کبری مخدوش است.
چگونه می توان نظر فلاسفه معاصر مبنی بر برابری فلسفه و دین الهی را پذیرفت حال آن که در میان خود آنان در اهم مسائل (3)اختلاف بنیادی وجود دارد و هر از گاه مسائل آن با توجیهاتی، دست خوش تغییر می شود. (4)اصول و مبانی متغیر و غیر
1) اجتهاد و تقلید در فلسفه به نقل از جهان و انیشتاین، ص 21.
2) چنان چه در جامع الشتات (خواجوی)، ص 18، نقل شده است ابن عربی خود را بی نیاز از شناخت امام زمان می دانست و می گفت من از خداوند شناخت امام زمان نخواستم که اگر می خواستم حتماً او را به من می شناسانید. به همین جهت مرحوم فیض کاشانی در شرح خود بر فصوص، ص 241، بر ابن عربی خرده می گیرد.
3) مانند اصالت وجود و ماهیت اشتراک لفظی یا معنوی وحدت وجود و یا عدم وحدت، اتحاد عاقل و معقول یا عدم آن، اراده عین علم است یا غیر آن است مسئله نفس و مراتب آن و نیز بحث تجرد نفس، حرکت جوهری یا کون و فساد معاد جسمانی یا روحانی، مختار بودن حضرت حق یا موجب بودن، قدمت عالم یا حدوث آن، ارتباط خلق به نحو عليت يا مؤثریت و نیز سنخیت خالق با خلق یا تباین
4) در مسائل مختلف مثل وحدت وجود توجيهات مختلفی ذکر شده است که خود نشانگر این مطلب است که فهم واحد و مسلمی از این مطالب وجود ندارد.
ثابت فلسفی چگونه با اصول متقن و ثابت دین قابل جمع است. تأسف بارتر این که بخواهند با داده های غیر ثابت فلسفی عقاید دینی را توجیه و تفسیر کنند که البته نتیجه آن مشخص است.
دکتر فلاطوری (1)که عمر خود را در راه تعلیم فلسفه و تدریس آن گذرانده است و با فلسفه شرق و غرب نیز آشنایی کامل دارد، در این مورد می گوید:
اگر اصول دینی بر پایه های یک فلسفه یا علم مبتنی شد چون آن پایه ها بطور دائم در حال جرح و تعدیل هستند و می توانند از بین بروند، در آن صورت آن عقایدی که بر آن پایه ها استوار شدهاند متزلزل خواهند شد. (2)
و نیز می گوید: آخر كدام عقول عشره؟ کدام افلاک ؟ چگونه ما عقایدمان را بر اموری مبتنی کنیم که به هیچ وجه پایه ندارد؟ نتیجه این امر فقط سست کردن مبنای عقاید دینی مان است.
همچنین می گوید: اگر فلسفه حالت تقدس به خود بگیرد، جمود پیدا می کند، همین طور وقتی که دین، حالت فلسفی پیدا کند آن هم اشکال پیدا می کند در آن صورت
1) استاد عبدالجواد فلاطوری در سال 1304 در اصفهان به دنیا آمد. وی از نوادگان حکیم متأله، مرحوم آخوند ملا اسماعیل اصفهانی استاد فلسفه مرحوم حاجی سبزواری است. فلاطوری از ابتدای جوانی علاوه بر تحصیلات دبیرستانی به کسب معارف اسلامی همت گماشت و در شهرهای اصفهان، تهران و مشهد در محضر اساتید ارجمندی همچون عارف بزرگوار، آقا شیخ محمد علی شاه آبادی، حکیم متأله میرزا مهدی آشتیانی، حکیم و فقیه بزرگوار حاج شیخ محمد تقی آملی، حضرت آیت الله خوانساری آقا شیخ محمد رضا کلباسی و آیت الله شیخ هادی کدکنی نیشابوری به تلمذ پرداخت. وی همچنین در کشور آلمان به تحصیل رشته هایی چون روانشناسی علوم تربیتی، علوم اجتماعی و تطبیق ادیان پرداخت و رساله دکترایش را درباره اخلاق عملی کانت به نگارش در آورد. دکتر فلاطوری استاد دانشگاه کلن آلمان در رشته های فلسفه (به ویژه تطبیقی) حقوق، کلام، علوم اسلامی و اسلام معاصر بودند و آکادمی علمی اسلامی را در شهر کلن به منظور تحقیق، تدوین و عرضه اسلام به زبان فکری اروپا تأسیس نموده است. از موفقیت های چشمگیر این آکادمی، تحقیق و تصحیح کتب درسی مدارس آلمان در مورد عرضه اسلام بوده است.
2) نشریه دانشگاه انقلاب دوره جدید شماره 98 و 99 (نشریه دین به فلسفه)، مصاحبه با دکتر فلاطوری.
دین براساس مطالبی پایه گذاری می شود که متزلزلند بنابراین در آن صورت هم دین را و هم فلسفه را خراب کرده ایم.
دکتر فلاطوری درباره فلسفه صدرائی، که مدعی کشف حقایق دینی است، چنین گفته است: ... به واقع بزرگان فلسفه ما بخصوص مرحوم صدرالمتألهین، فلسفه را ابزار فهم دین می دانستند، یعنی فلسفه ابزاری برای بیان حقیقت دینی شد، حال کیست که جرأت داشته باشد به چنین فلسفه ای اعتراض کند؟ در واقع اگر کسی اعتراضی به این فلسفه بکند، برای خودش زحمت درست کرده است. اما واقع امر این است که اگر نگاه کنید، می بینید که پایه هایی که فلسفه صدرالمتألهین بر آن اساس بوده الان فرو ریخته است.
بنابراین باید به فلسفه به عنوان یک سیستم و ابزار پاسخگویی نگاه کرد نه به عنوان علمی که خود واقعیت باشد یا پرده از واقعیت بردارد.
آقای فلاطوری در پاسخ به این سؤال که برای خروج از وضعیت فعلی آموزش فلسفه در ایران، چه باید کرد، چنین می گوید: به نظر من قبل از هر چیز توجه به یک نکته ضروری است و آن نکته این است که امروز دیروز و فردا را کنار بگذاریم همین طور این را هم کنار بگذاریم، که یک حقيقت نفس الامری وجود دارد و وظیفه این فلسفه این است که آن را بشناسد ما باید به این نکته توجه کنیم که در مقابل سلسله ای از مسائل دنیای امروز قرار گرفته ایم و باید برای آن ها راه حلی پیدا کنیم. برای حل این مسائل، نوعی مبانی فکری انتخاب می کنیم و بر اساس آن ها پاره ای از راه حل ها را به بحث می گذاریم اگر آن راه حل ها با آن مبانی، متلائم و هماهنگ بود، آن تبيين قابل تحسین است، بنابراین ما در فلسفه به دنبال حقيقت نفس الامرى نیستیم؛ سؤال از حقيقت نفس الامری مربوط به حوزه دین است نه فلسفه و این سؤالات دینی از اول هم در فلسفه مطرح نبوده است و بزرگانی چون افلاطون و ارسطو نیز هرگز چنین داعیه ای نداشته اند بنابراین، امروز هم فلسفه افلاطون و ارسطو قابل بحث است و اصلاً مسأله قدیم و جدید و برتر و بهتر مطرح نیست. این که گفتید چه کار بکنیم یکی از کارهای لازم این است که ببینیم فیلسوفان بزرگ از قبيل افلاطون و ارسطو خودشان مدعی چه چیزی هستند و خواسته اند چه چیز را بشناسند و چه مقدار به آن خواسته خود نزدیک شده اند. (1)
1) همان.
گر چه این مصاحبه در سطح وسیعی منتشر شد و بسیاری آن را ملاحظه کردند ولی به نظر می رسد نقطه نظرات ایشان مورد مطالعه دقیق قرار نگرفته است. از مجموع سخنان دکتر ،فلاطوری چنین استفاده می شود.
الف) باید به منطق ارسطویی که فلسفه ارسطویی و در نهایت حکمت متعالیه را به بار آورد، نگاه ابزاری داشت.
بدون شک کار ارسطو در حوزه منطق، قابل تحسین است (1)ولی وظیفه منطق، تبیین وقایع است نه کشف حقایق. نگاه به منطق باید نگاه ابزاری باشد. یعنی ابزاری برای مطرح شدن در دنیا ابزاری برای دفع شبهات و تبیین وقایع، نه این که از فلسفه انتظار کشف حقائق اشیاء و تبیین رابطه خلق با خالق را داشته باشیم؛ آن گونه که پیروان فلسفه صدرایی می گویند. فلسفه مبین واقعیت ها نیست، بلکه یکی از سیستم هایی است که جهان را تبیین می کند و این سیستم، همین قدر که بی تعارض و منسجم باشد کافی است.
ب) منطق ارسطویی گرچه در ظرف ذهن است ولی آن ذهنیات بر اساس تجربیات او در حوزه طبیعیات آن زمان بوده است لذا با بروز کشفیات و حقائق جدید در حوزه طبیعیات، قطعاً استحکام آن زیر سؤال می رود.
ج) ورود فلسفه ارسطویی به آئین مسیحیت و تقدس یافتن آن، هم به فلسفه صدمه زد و هم به دین مسیحیت زیرا عقاید ارسطو جزء عقاید رسمی کلیسا شد، لذا مخالفت با ارسطو مخالفت با دین محسوب شده و بدین ترتیب مخالفین وی دچار دین زدگی شدند بنابراین، باید فلسفه را از دین جدا نمود به نظر مرحوم فلاطوری این مشکلی است که وارد دین اسلام هم شده است و اگر برای جدا ساختن فلسفه و دین اقدام نکنیم به هر دو لطمه خواهد خورد.
1) گر چه افرادی مثل بیکن در مقابل منطق ارسطو ایستادند چه این که ارسطو در واقع، اصل را ذهن می دانست ولی بیکن، اصل را عين و متن واقع، ولذا منطق ارسطویی کلینگر است ولی منطق بیکنی جزئی نگر بوده و از نگرش کلی ارسطویی در حد فاحشی کاسته است.
د) فلسفه ارسطویی بر اساس تجربیات آن روز بود همان طور که فلسفه غرب نیز مبتنی بر واقعیات موجود در دایره فرهنگ غرب است. زیرا كانت هم مثل ارسطو فیزیکدان بود و مبنای کار خود را فیزیک قرار داده بود. لذا این فلسفه ها، بر فرض صحت، به دلیل محدود بودن و عدم جامعیت، با تغییر بنا عوض خواهند شد. بنابراین اگر بخواهیم فلسفه الهی داشته باشیم باید از بدیهیات وحی آغاز کرده و بر پایه آن بدیهیات، فلسفه را سامان بخشیم.
ر) فلسفه ارسطویی و صدرایی، در جامعه بشری، قابل اجرا نبوده و به اصطلاح کاربردی نیست. این فلسفه آن قدر پیچیده است که برای فهم آن باید خط به خطش را نزد یک استاد تلمذ کرد. بدیهی است چنین فلسفه ای با سختی و پیچیدگی ای که دارد، قادر نیست حیات بشری را تأمین نماید.
ز) اثبات استحکام آیات قرآن کریم، این معجزه بزرگ الهی، با استناد به اقوال فیلسوفان، شرم آور است.
بنابراین گرچه ارسطو با بیان منطق به خوبی در مقابل سوفسطائی ها ایستاد. (1)ولی منطق او چیزی بر هستی نیفزود. او و پیروانش سعی دارند نظام هستی را با نظام ذهنی خود هماهنگ کنند بعنوان مثال، ارسطو سعی داشت افلاک را همان عقول عشره معرفی کند. گویا جهان هستی می بایست خود را هر طور شده با نظمی که او در عالم تصور می کند منطبق سازد. لذا جهانی که ارسطو تنظیم می کند، لزوماً جهانی نیست که در متن خارج است بلکه جهانی است که زائیده نگرش اوست. (2)
و چه راحت است که از همان ابتدا سوفسطی بشویم و بگوییم اصلاً الفی نداریم و چه عجیب است که بالاخره همه ما در این مسیر باید سوفسطی شویم و بگوییم نه ما هستیم و نه دیگران هستند، فقط خدا است و خدا حرف اول و آخر خدا است و خدا است که دارد خدایی می کند از آن به بعد دیگر انسان هیچ نگرانی ندارد و راحت می شود. (مقدمه شرح نهاية الحكمه، داود صمدی آملی ،ج 1، ص 15)
1) البته او خود در مواردی سوفسطائی شد، زیرا به نظر می رسد او نیز با انگاری سوفسطائی به به جنگ سوفسطائی ها رفت یکی دیگر از مواردی که نشان می دهد ارسطو به دام سوفسطائی افتاده است، نظریه اعتباریت ماهیت اوست که با این نظر حقیقت کثرات اشیاء را نفی کرد و آن را اعتباری دانست.
2) مخفی نماند که تنها ارسطو به دام سوفسطائی ها نیفتاد، بلکه این امر دامنگیر برخی از فلاسفه معاصر نیز شده است؛ استاد داود صمدی آملی در مقدمه شرح خود بر نهایة الحکمه تصریح می کند که سوفسطائی ها حرف بلندی داشتند ولی بعضی حرف آن ها را درک نکردند و خوب است که ما همه سوفسطائی بشویم. وی می نویسد: ... سوفسطائی کیست که نظریه او حتی در عرفان نیز مطرح شده است تا این که بالاخره به فرمایش جناب شیخ اکبر محیی الدین ابن عربی در فصوص و فرمایش حضرت استاد در کتاب هایشان رسیدیم و دیدیم که سوفسطی ها چقدر حرف بلند و خوبی دارند؛ منتهی دیگران آن گونه که باید به سر فرمایشات ایشان نرسیده اند ... همچنین می نویسد:
در نهایت می بایست مجدداً به این نکته اشاره کنیم که عقل دارای جایگاه بلندی است و اساس فهم و رسیدن به حقایق است ولی آن چه فلاسفه آن را عقل می خوانند به جهت مخالفتش با وحی، عقلانی نیست و البته بوسیله خرد نیز، قابل نقد و انکار است.
به سخن دیگر، فلاسفه موهومات را در قالب معقولات جا زده و سال هاست که عده ای را سرگرم خود ساخته اند لذا این وظیفه دانشمندان آگاه به تعالیم دینی است که بپا خیزند و معارف وحیانی را از عقاید خرافه پاک نموده و مردم را بسوی سرچشمه زلال وحی رهنمون کنند.
شکی نیست درک مفاهیم وحی با تفکر، تدبر و تعقل در آیات و روایات است، ولی توضیح معارف دینی بر اساس عقاید فلسفی و مبانی ،یونانی به معنای اصالت دادن به افکار بشری است و نتیجه این کار جز تحمیل عقاید بشری به معارف بلند وحیانی نیست و نباید آن را مصداق تفسیر وحی یا هر اصطلاح و نام دیگری دانست.
فلاسفه مسلمان از ابتدا سعی بر آن داشتند که به فلسفه قداست بخشند و آن را وارد حوزه دین کنند به نحوی که هیچ مقام روحانی نتواند در مقابل آن بایستد، لذا فلسفه را همان حکمت و حکمت را همان فلسفه و یا بالاتر از این امام را یک فیلسوف کامل معرفی نمودند. بدیهی است هیچ کس نمی تواند در مقابل چنین
فلسفه ای بایستد زیرا ایستادگی در مقابل آن مقابله با دین تلقی می شود ولی به لطف پروردگار برخی از علما و طلاب و عده ای از اهل مطالعه و دقت با توجه به مخالفت نظرات فلاسفه با متون صریح وحی، با سخن و قلم خود در مقابل این هجوم خاموش نایستادند و با نقد نظریات فلاسفه مطلب را بر طالبان حقیقت روشن ساختند. بیدارگری های بیدار شدگانی چون فیلسوف فلاطوری و سالها پیش از این مرحوم فیض کاشانی رحمة الله و دیگر علما میتواند هشداری باشد به طلاب و دانشجویان جوانی که در اثر تبلیغات ،غالب تمایل به فلسفه پیدا کردند.
1- عقل در عین عصمت محدود است.
2- اشتباهات از ناحیه عاقل است نه عقل.
3- رسیدن به کنه واقعیات اشیاء متعذر است.
4- تعریف فلسفه به ادراک واقعیات اشیاء تعریفی بدون دلیل و بی پایه است. علاوه بر این که، ادراک واقعیات میسور نیست.
5- بر این که فلسفه همان مقام محمود است دلیلی اقامه نشده، بلکه ناسازگاری آن با مفاد وحی، خود نشان دهنده بطلان این سخن است.
6- میزان تشخیص حق از باطل سیره و کلام امیرالمومنین و اهل بیت عصمت علیهم السلام است.
7- توجیه متون وحی با داده های فلسفی از مصادیق تحمیل عقاید به وحی محسوب می شود.
8- ورود فلسفه به دین با توجه به متغیر بودن مبانی و محصولات آن، دین را از حالت ثبوت خارج کرده و باعث متزلزل شدن آن خواهد شد.
9- آمیختگی فلسفه و دین به هر دوی آن ها صدمه خواهد زد.
10- نگاه انسان به فلسفه باید نگاهی ابزاری باشد نه اعتقادی.
11- ارسطو و پیروانش با این که در مقابل سوفسطائی ها ایستادگی کردند ولی با انکار واقعیت ماهیات به دام آنان افتاده و خود سوفسطائی شدند.
12- مباحث فلسفه کاربردی نیست و برای درمان دردهای جامعه نمی توان از آن بهره جست.
13- منطق ارسطویی، فلسفه ارسطویی و حکمت صدرایی بر اساس تجربه و حس شکل گرفته است و پایه گذاران آن ها بر آن بودند که با دقت و تفکر در محسوسات، اسرار خداوند متعال را کشف نمایند، در حالی که تمامی قوانین موجود در طبیعت مخلوق اوست و درباره ذات احدیت جاری نمی شود لذا بر فرض صحت این قوانین، آن ها فقط در رابطه با مخلوقات و ممکنات جاری می شوند.
14- بعضی از فلاسفه، فکر سوفسطی را ستوده و مدعی اند سخن سوفسطائی ها فهمیده نشده است.
1- اسفار اربعه، ج 1، ص 9.
2- شرح الاسفار الاربعه استاد محمد تقی مصباح یزدی - مترجم - ، ج 1، ص 53 به بعد.
3- اسفار، ج 9، ص 201.
4- خیر الاثر در رد جبر و قدر، حسن زاده آملی ص 138، چاپ نوبت دوم پاییز 1375.
5- شرح دروس معرفت نفس، حسن زاده آملی، ص 61 - 62.
6- همان، ص 91
7- همان، ص 91 - 92.
8- اسفار، ج 1، ص 392.
9- همان، ج 7، ص 118
10- اجتها د و تقلید در فلسفه به نقل از جهان و انیشتاین، ص 21.
11- نشریه دانشگاه انقلاب دوره جدید شماره 98 و 99 (نشریه دین به فلسفه)، مصاحبه با دکتر فلاطوری.
12- همان.
جعفر فاضل
روز بیست ششم رجب روز وفات حضرت ابوطالب علیه السلام است. سید بطحاء حضرت ابوطالب سه سال قبل از هجرت و در سال 10 بعثت از دنیا رفت. (1)سن آن حضرت به هنگام رحلت 81 سال بود. (2)
از آن جا که برخی با جعل روایاتی، نسبت به ساحت حضرت ابوطالب عليه السلام اسائه ادب کرده و به ایشان نسبت شرک داده اند، مناسب است در این مورد تحقیق و بررسی شود البته بر اهل دقت و تحقیق، انگیزه این گونه نسبت ها در جهت وارد ساختن خدشه به مقام امیر المؤمنين عليه السلام به منظور پوشش دادن بر کاستی های فراوان برخی از مدعیان، مخفی نیست سخن ما در این مقاله پیرامون اثبات ایمان استوار حضرت ابوطالب علیه السلام و اخلاص ایشان است.
درباره حضرت ابوطالب علیه السلام سخن های گفتنی بسیار است. مطالبی که می تواند مورد بحث قرار گیرد عبارت اند از:
شایستگی حضرت ابوطالب علیه السلام در کفالت رسول اسلام و سبب سپرده شدن این مسؤلیت به جناب ابوطالب علیه السلام با وجود فقر و تنگدستی ایشان. و این که منصب کفالت رسول اکرم صلى الله عليه وآله منصب بزرگی است.
انجام وظیفه کفالت به نحو احسن و اتم و تأثیر این کفالت صحیح در حفظ جان حضرت رسول صلى الله علیه وآله و استدامه اسلام.
مقام و ریاست حضرت ابوطالب علیه السلام در حجاز و حسب و نسب شریف ایشان.
ایمان قوی و استوار ایشان و شباهت حضرت به اصحاب کهف در سیره و پاداش و ترجیح ایمان وی بر ایمان خلایق.
سهم حضرت ابوطالب علیه السلام در استواری اسلام و بقای دین.
لزوم اعتقاد به ایمان حضرت ابوطالب علیه السلام .
اعتقاد حضرت ابوطالب علیه السلام به رسالت رسول اسلام صلى الله عليه و آله و ولايت حضرت امير المؤمنين عليه السلام.
استدلال های ارائه شده است از خاندان وحی بر ایمان حضرت ابوطالب علیه السلام.
تصریح شش معصوم - رسول اکرم امیرالمؤمنین امام صادق امام باقر، امام سجاد، امام رضا عليهم السلام - به برتری ایمان وی بر ایمان جن و انس.
ارتباط حضرت ابوطالب علیه السلام با خداوند و مستجاب الدعوه بودن ایشان.
شواهدی از کتب اهل سنت بر ایمان حضرت ابوطالب علیه السلام.
قرائن و شواهدی بر ایمان حضرت ابوطالب علیه السلام.
اجماع علمای امامیه بر ایمان حضرت ابوطالب علیه السلام .
عظمت اجر حضرت ابوطالب علیه السلام به جهت حفاظت جان رسول خدا صلى الله عليه وآله و سهیم بودن ایشان، در تمامی اعمال خیر مسلمین.
بحث در تمامی این عناوین مستلزم تدوین کتابی مستقل و قطور است اما بر آنیم تا بطور مختصر و مفید بحث را طوری طرح کنیم که تمامی این مسائل مورد بررسی قرار گیرد.
حضرت عبدالمطلب علیه السلام زن های متعددی داشت اسم یکی از آن ها فاطمه بنت عمرو بن عائذ است. از جناب فاطمه عبدالله پدر رسول اکرم صلی الله عليه وآله و ابوطالب پدر امیرالمؤمنين عليه السلام و زبیر و عبد الکعبه به دنیا آمدند از زن های دیگر حضرت عبدالمطلب علیه السلام، فرزندانی چون عباس و حارث متولد شدند. بنابراین عباس (که بنی عباس به ایشان منتسب هستند). برادر حضرت عبدالله است، ولی فقط از طرف .پدر اما حضرت ابوطالب علیه السلام برادر عبدالله است هم از طرف پدر و هم از طرف مادر. بنابراین عباس عموی حضرت محمد صلي الله عليه و اله و سلم است ولی فقط از طرف پدر و جناب ابوطالب علیه السلام عموی حضرت محمد صلى الله عليه و اله و سلم است هم از طرف پدر و هم از طرف مادر اهمیّت این مطلب تا حدی است که ثمرات اعتقادی بسیاری بر آن مترتب است.
هارون که از بنی عباس بود از حضرت موسی بن جعفر علیه السلام سؤال کرد، چرا شما خود را لایق حکومت می دانید در حالی که همان طور که ابوطالب عليه السلام عموى پیامبر است عباس نیز عموی پیامبر است و شما چه فضیلتی بر بنی عباس دارید و چرا اعتقاد دارید خلافت به بنی عباس نمی رسد و در فرزندان حضرت علی علیه السلام است؟
حضرت موسی بن جعفر علیه السلام در جواب فرمودند: عباس درست است که عموی پیامبر است ولی عباس و عبدالله فقط از طرف پدر با هم برادر بودند ولی جد ما حضرت ابوطالب علیه السلام هم از طرف پدر و هم از طرف مادر با عبدالله برادر است؛ لذا قرابت ما به حضرت رسول اکرم صلی الله عليه وآله بیشتر است.
یعنی اگر قرار باشد نزدیکی به رسول الله صلى الله عليه وآله ملاک جانشینی حضرت رسول اکرم صلى الله علیه و آله ،باشد قرابت حضرت علی علیه السلام به رسول الله از قرابت فرزندان عباس به رسول اکرم صلی الله علیه وآله بیشتر است.
حضرت عبدالمطلب علیه السلام، هشت سال بعد از عام الفیل از دنیا رفت ایشان کفیل حضرت رسول صلى الله علیه و آله بوده و هنگام وفات به حضرت ابوطالب عليه السلام وصیت نمود که کفالت و سرپرستی برادر زاده اش محمد صلى الله عليه وآله را قبول کند و ابوطالب علیه السلام
نیز پذیرفت. بیشک این وصیت از روی معرفت و شناخت بوده است. زیرا حضرت عبدالمطلب علیه السلام با وجود حارث، زبیر، عباس و دیگران، تنها به ابوطالب علیه السلام این مسئولیت را واگذار نمود با این که می دانست ابوطالب علیه السلام از وضعیت اقتصادی ضعیفی برخوردار است. صاحب تاریخ طبری در این مورد نوشته است: چون عبدالمطلب علیه السلام را مردن نزدیک شد ابوطالب علیه السلام را سفارش به وکالت و کفالت رسول اکرم صلى الله عليه وآله نمود. (1)
صاحب کتاب تاریخ طبری، علت مطلب را چنین می نویسد: ابوطالب عليه السلام با جناب عبدالله برادر تنی بود به این جهت کفالت به وی داده شد. ولی این نظر نادرست است چرا که اگر تنها این جهت باعث شد که کفالت حضرت رسول صلى الله عليه وآله را به ابوطالب علیه السلام بدهند، سزاوار بود که به زبیر یا عبد الکعبه این پیشنهاد می شد، چرا که آن ها هم برادر تنی عبدالله بودند و هم قوت مالی بیشتری داشتند، ولی حضرت ابوطالب علیه السلام از نظر مالی در تنگنا بود در کتب اهل سنت نوشته شده است که جناب ابوطالب علیه السلام فقیر بود در تاریخ یعقوبی از حضرت امير المؤمنين عليه السلام نقل است که فرمودند: اولین کسی که در عین فقر، ریاست کرد پدر من بود.
نمی توان پذیرفت فردی فقیر با وجود افرادی ثروتمند کفالت و سر پرستی پیامبر را عهده دار شود مگر این که از جهات دیگری بر همگان برتری داشته باشد. لیاقت و شایستگی حضرت ابوطالب علیه السلام در جهت حضانت رسول مقدس اسلام صلى الله عليه وآله بر جناب عبدالمطلب علیه السلام محرز شده بود و به همین جهت حضرت عبدالمطلب عليه السلام برای این امر مهم ایشان را برگزیدند.
نکته قابل توجه این است که عبدالمطلب علیه السلام می دانست که حضرت محمد طلبی الله عليه وآله، رسول خدا است و این حقیقت را برای حضرت ابوطالب علیه السلام بازگو نمود و از وی عهد گرفت که برای حضانت و حفاظت حضرتش، ایمان خود را مخفی سازد و جناب ابوطالب علیه السلام نیز چنین کرد بر همه آشکار است که تا زمانی که ابوطالب علیه السلام زنده بود احدی نتوانست به رسول اکرم صلی الله علیه وآله آسیبی برساند.
1) تاريخ طبری، ج 2، ص 272.
ابن ابی الحدید در ضمن اشعاری می نویسد: اگر ابوطالب علیه السلام و پسرش نبودند دین این چنین استوار نمی شد. ابوطالب علیه السلام در مکه از پیامبر حمایت کرد و فرزندش علی در مدینه بی دریغ از پیامبر دفاع نمود. (1)
از آن چه گفتیم این نتایج به دست می آید:
الف) ایمان راسخ ابوطالب علیه السلام به رسول اكرم صلى الله عليه وآله.
ب) ابوطالب علیه السلام به بهترین صورت از رسول اکرم صلی الله عليه وآله حضانت نمود.
تاریخ یعقوبی می نویسد: رسول اکرم صلی الله عليه وآله در بیست سالگی، دو نفر را در عالم خواب دیدند که یکی به دیگری گفت این همان است و تو مأمور او هستی. حضرت این خواب را به عموی خویش بازگو نمود ابوطالب علیه السلام نزد علمای مکه از یهود و نصاری رفت و خواب را تعریف کرد. آن ها هم گفتند این شخص یک روح پاک و مطهری است که بزودی قیام می کند و نشانه های دیگری را که در کتبشان از رسول آخر الزمان خوانده بودند در رسول اکرم صلی الله عليه وآله دیدند و بیان کردند و همه به خوبی فهمیدند محمد بن عبد الله رسول خدا خواهد شد. (2)
این پذیرفتنی نیست که علمای یهود آگاه به شخصیت حضرت رسول صلى الله عليه وآله شوند ولی ابوطالب علیه السلام که همواره با رسول خدا بود از این واقعیت محروم بماند.
در همین تاریخ یعقوبی است که علمای یهود و نصاری به ابوطالب علیه السلام گفتند: این برادر زاده شما رسول اسلام است از وی حفاظت کن و ایمان به وی بیاور و ایمانت را مخفی کن که تمام این ها مأموریت است.
در سخنرانی حضرت ابوطالب علیه السلام در جریان ازدواج رسول اکرم صلى الله عليه وآله چنان چه در تاریخ یعقوبی آمده است شواهد واضحی بر ایمان حضرت ابوطالب علیه السلام وجود دارد. ابوطالب علیه السلام گفت: هیچ کس از قریش در شأن و منزلت به برادر زاده من نمی رسد. بلکه هیچ بشری را نمی شود با او مقایسه ،کرد لایقاس به احد.
و این درست همان تعبیری است که بعدها امام صادق عليه السلام درباره ائمه عليهم السلام فرمودند: لایقاس بنا بشر و این نشان از معرفت کامل حضرت ابوطالب علیه السلام از شخصیت رسول خدا صلى الله عليه وآله است.
ابوطالب عليه السلام حضرت محمد صلى الله علیه و اله و سلم را که هشت یا ده سال از عمر شریفش گذشته بود با مواظبت کامل به شام و برای تجارت برد. ابوطالب علیه السلام گفت: من هرگز این طفل را از خود دور نمی سازم.
در تاریخ طبری آمده است: بحیرا راهبی پیر و سالخورده بود. او بر اساس متون عهدین با نشانه های رسول آخرالزمان آشنا بود وی می دانست ظهور این رسول از مکه خواهد بود لذا از هر کاروانی که از عربستان به آن دیار می رسید، برای دیدن آخرین رسول خدا جستجو می کرد تا این که کاروان حضرت ابوطالب عليه السلام رسید با رسیدن این کاروان درخت خشکیده ای که سالیان درازی در آن جا بود سبز شد و میوه داد. بحیرا دید بر این کاروان ابر سایه افکنده است و با خود گفت این هم نشانه دوم بحیرا گمشده خود را در آن کاروان یافت و با دیدن مهر نبوت بر دوش حضرت محمد صلى الله عليه واله وسلم، ایمان آورد. واضح است که این نشانه ها، از دید حامی حضرتش مخفی نبود. (1)
در عین حال در تاریخ طبری آمده است رسول اکرم صلى الله عليه وآله از جناب ابوطالب علیه السلام خواست که ایمان آورد و جناب ابوطالب عليه السلام در جواب گفتند: من نمی توانم از دینم جدا شوم و دین پدرانم را ترک کنم ولی این جریان اگر صحیح نقل شده باشد، دلیل بر ایمان ابوطالب علیه السلام است. زیرا دین ابوطالب علیه السلام همه و پدرانش، دین ابراهیم حنیف علیه السلام بوده است و این طور سخن گفتن از باب تقیه است و ما می دانیم که عبدالمطلب علیه السلام از ابوطالب خواسته بود ایمان خود را مخفی کند و او نیز چنین کرد. (2)
شخصی به امیرالمؤمنین علیه السلام گفت: افسوس که پدرت مشرک بود. آن حضرت فرمودند: چطور ممکن است فرزند تقسیم کننده بهشت و جهنم باشد و پدر در آتش!
پر واضح است که مقصود حضرت امیر علیه السلام این نیست که چون من تقسیم کننده جهنم و بهشتم پدرم را شفاعت کرده و به بهشت می برم چه در قرآن کریم تصریح شده است که شفاعت شافعین به مشرکین نمی رسد بلکه مراد این است که چگونه از پدری که مشرک باشد چنین فرزندی امکان تولد دارد. علاوه بر این بارها
حضرت امیر المؤمنین علیه السلام تصریح به ایمان ناب حضرت ابوطالب علیه السلام داشتند و با توجه به این که آن حضرت در نزد تمامی فرق مسلمین قابل اعتماد و وثوق اند؛ لذا نباید کسی در ایمان پدر حضرت علی علیه السلام شک کند.
در تبصره سبط ابن جوزی صفحه 6 اشعار حضرت امیر علیه السلام درباره پدرشان ذکر شده است:
ابا طالب عصمت المستجيرى *** و غيث المحول و نور الظلم
پدر من پناه هر پناه جو و فریاد رس بیچارگان و نوری در تاریکی ها بود.
مقصود حضرت این بود که در آن تاریکی های شرک، پدرم از نور ایمان برخوردار بود.
در این مورد حضرت باقر العلوم علیه السلام فرمودند: اگر ایمان خلایق را در یک کفه و ایمان جدم ابوطالب علیه السلام را در کفه دیگر نهند هر آینه ایمان جدم سنگین تر خواهد بود.
امام صادق عليه السلام فرمودند برای ابوطالب علیه السلام دو اجر است. یک اجر برای ایمان و یک اجر برای کتمان ایمانش. مانند اصحاب کهف که ایمانشان را مخفی کردند.
شخصی از امام رضا علیه السلام در مورد ایمان ابو طالب علیه السلام سؤال کرد حضرت فرمودند: اگر معتقد به ایمان ابوطالب علیه السلام نباشی نهایت کار تو در آتش است و شخص امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: بخدا قسم که پدرم ابوطالب و جدم عبدالمطلب و هاشم و عبد مناف هرگز حتی لحظه ای بت نپرستیدند. شخصی پرسید چه چیزی را قبل از اسلام می پرستیدند؟ حضرت فرمودند آن ها مخفیانه به
سوی قبله نماز می خواندند و بر دین حنیف ابراهیم علیه السلام بودند که رسول صلى الله عليه وآله آن را تکمیل کرد. (1)
یکی از احکام مورد اتفاق فریقین این است که اگر چنان چه زن مشرکی اسلام آورد و شوهر او بر کفر باقی ماند باید آن زن از شوهرش جدا شود زیرا عقد ازدواج فسخ می شود. لذا وقتی زینت، دختر رسول خدا صلي الله عليه و اله و سلم مسلمان شد و شوهر او زید بن العاص بر کفر باقی ماند رسول اکرم صلى الله عليه واله وسلم حکم به جدایی او از همسرش دادند امام سجاد علیه السلام با استناد به این واقعه تاریخی و این حکم الهی با تعجب نسبت به کسانی که گفتند حضرت ابو طالب عليه السلام مشرک بوده است می فرمودند: جای بسی تعجب است که رسول اسلام مأمور بود هر زنی که مسلمان می شد را از شوهر کافرش باز گیرد و بر همین اساس اگر ابوطالب عليه السلام كافر بود می بایست فاطمه بنت اسد را از او جدا سازد. زیرا فاطمه بنت اسد که مادر جدّم امیرالمؤمنین علیه السلام است از اولین زن هایی است که اسلام آورد، ولی هرگز رسول خدا صلي الله عليه وآله حكم به جدایی فاطمه از ابوطالب علیه السلام ننمود. از این جا معلوم می شود که ابوطالب علیه السلام با ایمان بوده است ولی بنابر مصالحی ایمان خود را مخفی می داشت. ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه (2)همین استدلال امام سجاد عليه السلام بر ایمان ابوطالب علیه السلام را یاد آور می شود.
امام باقر عليه السلام استدلال دیگری دارند که می فرمایند هر سال امير المؤمنين عليه السلام از طرف پدرشان حج می رفتند و اگر ابوطالب علیه السلام مشرک بود حج برای مشرک معنایی ندارد و علاوه بر این، امیرالمؤمنین علیه السلام در وصیت نامه خود نیز سفارش نمودند هر سال برای پدرشان حج بروند. (3)
رسول اکرم صلي الله عليه و اله و سلم برای ابوطالب علیه السلام رحمت فرستاده و استغفار نمودند و در تشییع جنازه وی گریه کردند از آن جا که رسول خدا صلى الله عليه وآله معصوم است و
دوستی او برمبنای دوستی خداست لذا هر کس که حضرتش او را دوست بدارد نزد خداوند محبوب است.
پیامبر صلی الله علیه وآله به عقیل فرمودند: من تو را از دو جهت دوست دارم یکی از این جهت که فامیل من هستی و یکی از این جهت که ابوطالب علیه السلام تو را زیاد دوست می داشت. پس دوست داشتن حضرت ابوطالب علیه السلام برای رسول اکرم صلی الله علیه وآله یک میزان و ملاک است.
چنان چه در تاریخ الخميس (1)و استيعاب (2)ذکر شده. در جریان جنگ بدر اولین کسی که زخمی شد عبیده عموی پیامبر بود عبیده، شعری که حضرت ابوطالب علیه السلام معمولا می خواند تکرار کرد که معنای آن شعر این است که: نمی توانند به برادر زاده ام دست بیابند مگر از روی جنازه های ما عبور کنند و خود عبیده اضافه نمود، کجا است ابوطالب علیه السلام تا ببیند ما به این مطلب عمل کردیم. در این هنگام رسول خدا صلى الله عليه وآله به ابوطالب عليه السلام رحمت فرستاد و برای وی استغفار کردند و در پایان جنگ فرمودند: کجاست عمویم تا ببیند امروز را و شاد شود و این خود نشان از ایمان مخفی ابوطالب علیه السلام دارد که آرزویش پیروزی اسلام بود.
در سال قحطی، مردم برای طلب باران نزد رسول خدا صلي الله عليه واله وسلم آمده و تقاضای دعا نمودند حضرت دعا فرمودند و به دعای مبارکش آسمان پر از ابر شد و باران تندی بارید در این جا بود که پیامبر صلى الله عليه و اله و سلم فرمودند: کجاست ابوطالب عليه السلام که این روز را ببیند که چشمش روشن گردد و شادمان شود. (3)
در تشییع جنازه حضرت ابوطالب علیه السلام نیز رسول مکرم صلى الله عليه و اله و سلم شركت کرده و برای وی رحمت فرستادند و ما می دانیم رسول اکرم صلی الله علیه وآله برای مشرک رحمت نمی فرستند. زیرا هر موحدی باید نسبت به مؤمن دوست و نسبت به مشرک دشمن باشد و از او تبری بجوید. (4)
این تصور که حضرت ابوطالب علیه السلام در اواخر عمر ایمان آورده است، بدون سند و مخالف شواهد عقلی و نقلی است.
در زیارت نامه ها و بعضی دعاها خطاب به اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام این گونه می گوییم:
أَشْهَدُ أَنَّكَ كُنْتَ نُوراً فِي الْأَصْلَابِ الشَّامِخَةِ، وَ الأَرْحَامِ المُطْهَرَّةِ گواهی می دهم ای مولای من، تو نوری در صلب های پاک و بلند مقام بودی و در رحم های پاک جای داشتی.
بر اساس مدارک، ما معتقدیم، تمامی پدران و اجداد حضرت علی علیه السلام، افرادی پاک از آلودگی شرک و گناه بوده و هرگز جز بر درگاه خدای یگانه پیشانی نساییدند. و در مقابل عامه، با ساختن روایتی، معتقدند که پدر رسول خدا صلى الله عليه وآله و پدر امير المؤمنين عليه السلام، بخاطر شرک جایگاهش در آتش .است در مهم ترین کتب عامه یعنی صحیح مسلم چنین نقل شده است انس گفت شخصی از پیامبر پرسید، آیا پدر من درآتش است؟ حضرت فرمودند بله. چون کافر از دنیا رفت و چون آن مرد از آن جا رفت پیامبر به اطرافیانش فرمود که پدر من هم در آتش است. (1)
در سنن ابن ماجه و ابن داوود (2)نیز نقل شده ابوهریره گفت: پیامبر قبر مادرش را زیارت کرد و گریه کرد و کسانی که نزد وی بودند گریستند. آن گاه رسول اکرم صلى الله علیه وآله فرمودند: من از خدایم خواستم و اجازه گرفتم تا درباره مادرم طلب مغفرت کنم و چنین اجازه ای به من داده نشد و از خداوند خواستم تا قبر مادرم را زیارت کنم خدا در خواست من را پذیرفت و در پایان فرمودند: شما نیز قبرها را زیارت کنید که زیارت قبور یادآور مرگ است. (3)
حال جای این پرسش باقی است که این مقدار اصرار و تلاش در جهت مخدوش ساختن وجهه اجداد اهل بیت برای چیست؟ و این فکر، چه هدفی را تعقیب می کند؟ پاسخ به این مهم باشد تا وقت دگر. (4)
1) صحیح مسلم، ج، 1 كتاب الايمان.
2) سنن ابن ماجه و ابن داوود، ص 572.
3) صحیح مسلم، ج 3. سنن داوود، ص 195.
4) وقايع الايام، ج 1، ص 289، می نویسد: سیوطی می گوید احادیثی که جسارت به آن بزرگوار کرده اند از موضوعات زمان معاویه و غیر آن است، و برای شادی شجره ملعونه بنی امیه است و یکی از راویان آن مغیره بن شعبه بوده که در دشمنی با بنی هاشمی شهره آفاق است.
رسول اکرم صلى الله عليه و آله در مورد عبدالمطلب عليه السلام به امير المؤمنين عليه السلام فرمودند: او هرگز بتی را نپرستید و گوشت حیوانی که با نام بت ذبح شده بود نخورد و می گفت من پیرو آیین جدم ابراهيم عليه المسلمه هستم.
پیامبر اکرم صلى الله عليه وآله فرمودند من و علی از یک نور بودیم و همیشه با هم بودیم و از پشتی به پشتی منتقل می شدیم سپس این نور دو نیم شد یکی در صلب عبدالله قرار گرفت و یکی در پشت ابوطالب علیه السلام بعد من از طریق آمنه متولد شدم و علی از طریق فاطمه بنت اسد.
در زیارت جامعه است که می خوانیم:
اشْهَدُ انَّکَ کُنْتَ نُوراً فِی الاْصْلابِ الشامِخَهِ وَالاْرْحامِ الْمُطَهَّرَهِ، لَمْ تُنَجّسْکَ الْجاهِلیَّهُ بِانْجاسِها شهادت می دهم شما در صلب مردان بلند مرتبه و رحم های مادران پاک بودید و هرگز نجاست جاهلیت شما را آلوده نساخت.
بدون شک، اگر چنان چه یکی از پدران یا مادران اهل بیت علیهم السلام، اهل شرک می بودند، با توجه به این که قرآن، مشرکین را نجس اعلام نموده است، این نجاست بنا بر وراثت به نسل های بعدی منتقل می گشت و بدین ترتیب محلی برای آیه تطهیر باقی نمی ماند بنابراین اگر کسی حتی یکی از پدران اهل بیت را اهل شرک بداند، دانسته یا ندانسته آیه تطهیر را رد کرده و حکم آن مشخص است.
حافظ گنجی شافعی می نویسد: حضرت علی علیه السلام در کعبه از فاطمه بنت اسد، متولد شد. ابوطالب علیه السلام و فاطمه بر فراز کوه ابوقبیس رفته و از خداوند خواستند که نام مولود کعبه را مشخص نماید:
يا رب هذا القصب دجى *** و القمر المبتلج المضى
بين لنا من امرك الخفى *** ما ذا ترى في امر هذا الصبى
بار پروردگاری که صاحب تاریکی شب هستی و صاحب این ماه درخشنده ای از آن علم مكنون و مخفی خودت برای ما بیان کن که چه اسمی روی این فرزند می گذاری.
لوحی از آسمان آمد بر آن این اشعار نوشته شده بود:
خصصتما بالولد الزكي *** و الطاهر المنتجب الرضى
و اسمه من قاهر العلى *** على اشتق من العلى
که آن لوح را حضرت ابوطالب علیه السلام حفظ کرد و به دیوار کعبه آویزان نمود و بنی هاشم به آن لوح افتخار می کردند و تا زمان حجاج بود و بعد گم شد. (1)
بعضی نقل کرده اند که صدایی به گوش رسید که گفت: ای ابوطالب وای فاطمه بنت اسد، من فقط به شما این ارزش را عطا کردم و فقط به شما علی دادم؛ به شما فرزندی انتخاب شده، پاک و مورد رضایت عطا کردم. یعنی فرزندی به شما دادم که هم زکی (2)است، هم طاهر (3)است، هم منتجب (4)است و هم رضی (5)است.
خدای تعالی فرمود من که بلند مرتبه هستم اسم او را از اسم خود مشتق کردم (این اشتقاق به اصطلاح نحوی ها اشتقاق کبیر است).
حضرت ابوطالب علیه السلام بعد از این جریان سجده شکر به جای آورد و ده شتر قربانی کرد.
از این جریان به خوبی استفاده می شود:
1- حضرت ابوطالب عليه السلام موحد بوده لذا از خداوند درخواست اسم نمود نه از بت ها.
2- مقام ابوطالب علیه السلام تا آن جا بود که خداوند جواب او را داد.
3- حضرت ابوطالب علیه السلام خدا را سجده کرد نه بت ها را .
4- بالاترین منصب و افتخار حضرت ابوطالب علیه السلام، داشتن فرزندی چون علی علیه السلام است.
5- با استناد به کلمه منتجب، ابوطالب علیه السلام دانست که فرزندش برای منصب امامت انتخاب شده است.
6- به استناد به کلمه طاهر منتجب و رضی، عصمت و طهارت حضرت امیرالمؤمنین عليه السلام ثابت می شود.
7- از این جریان معلوم می شود که حضرت ابوطالب علیه السلام دارای معرفت والایی نسبت به خداوند بوده است لذا در اشعارش گفت ای خدایی که صاحب ماه هستی و علم مکنون داری و مالک آسمان و زمینی.
8- خداوند همان طور که با موسی سخن گفت با ابوطالب علیه السلام سخن گفت.
9- ابوطالب عليه السلام مستجاب الدعوه بود.
با نظر انصاف، این جریان کافی در اثبات وحدانیت حضرت ابوطالب علیه السلام حتی در نزد اهل سنت است، ولی برخی با استناد به این سخن که وحی مختص پیامبران است در صحت این جریان تشکیک کرده اند در حالی که با نظر دقیق، تنها وحيى مختص انبیاء است که محتوای آن شریعت باشد. توجه به استعمال کلمه وحی در قرآن حتی برای زنبور عسل و مادر حضرت موسی، ما را به این واقعیت آشنا می کند. (1)
خداوند به حضرت ابوطالب علیه السلام ده فرزند داد و جز در مورد امیرالمؤمنين عليه السلام، از خداوند تقاضای اسم ننمود و این امر مرسوم .نبود بنابراین جناب ابوطالب علیه السلام از قبل می دانست که تولد حضرت علی علیه السلام در کعبه است و نام او را تنها
1) مادر حضرت موسى پیامبر نبود و قرآن می فرماید وَ أَوْحَیْنا إِلی أُمِّ مُوسی ما وحی کردیم به سوی مادر موسی که این پسر را شیر بده و در دريا بيفكن إِنَّا رَادُّوک إِلَيْكِ ما او را به تو بر می گردانیم. در مورد مادر حضرت عیسی علیه السلام نیز که پیامبر نبود خداوند می فرماید فَناداها مِنْ تَحْتِها انَّ لا تَحْزَنِي
خدا بر می گزیند و شعر وی که سرود بَیِّن لنا مِن أمرکَ الخَفِی اشاره لطیفی به این واقعیت داشت.
مطابق روایات، نام علی علیه السلام بر حضرتش از ابتدای خلقت توسط خداوند نهاده شده بود و این امر پنهان می بایست در هنگام تولد حضرتش آشکار شود. حضرت ابوطالب علیه السلام می خواست خداوند از آن راز پرده بردارد.
حلية الاولیاء می نویسد که پیامبر صلی الله علیه وآله فرمودند:
مكتوب على ساق العرش لا اله الا الله وحده لا شریک له و محمد عبدی و رسولی و ایدته بعلی بن ابی طالب. (1)
بر ساق عرش نوشته شده خدایی جز الله نیست، او یکتاست و شریکی ندارد و محمد بنده و فرستاده من است او را به علی بن ابیطالب کمک نمودم.
در خصایص کبری و تفسیر در المنثور نیز آمده است که حضرت رسول صلى الله عليه و آله در معراج این عبارت را به همین صورت دیدند. (2)
در مناقب خطیب خوارزمی می نویسد، پیامبر صلی الله عليه و اله و سلم فرمودند:
مَکْتُوبٌ عَلَی بَابِ اَلْجَنَّهِ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اَللَّهِ بر در بهشت نوشته شده است علی برادر رسول خداست
تا کنون مشخص شد که سید بطحاء حضرت ابوطالب علیه السلام از اولیای الهی بوده و ایمانی استوار داشت جابر بن عبدالله انصاری :گوید راهبی بود به نام مثرم بن رعیب که 190 سال عبادت کرده بود ولی حاجتی از خدا نخواسته بود. روزی از خداوند خواست یکی از اولیائش را به او بنمایاند. خداوند متعال جناب ابوطالب علیه السلام را
نزد او فرستاد. آن راهب به ابوطالب عليه السلام بشارت داد که خداوند به تو پسری می دهد که ولی خداست و اسم شریف او علی است. هنگامی که او را دیدی سلام من را به او برسان و به او بگو که مثرم راهب، به وحدانیت خدا و ولایت تو يا اميرالمومنين عليه السلام شهادت می دهد. (1)
اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام بر ایمان حضرت ابوطالب عليه السلام اجماع نموده اند. ابن اثیر جزری شافعی در این مورد می نویسد اهل بیت برایمان ابوطالب علیه السلام اجماع دارند و اجماع اهل بیت علیهم السلام حجت است. پیامبر حضرت ابوطالب علیه السلام را خیلی دوست می داشت و فرمود: آن بزرگوار در قیامت اجازه شفاعت خواهد یافت. هنگامی که حضرت امیر خبر وفات ابوطالب عليه السلام را به پیامبر داد، آن حضرت سخت محزون شد و فرمود یا علی برو و او را غسل، حنوط و کفن کن و چون بر سریر نهادی من را خبر نما و چون نظر شریف رسول خدا صلى الله عليه وآله بر نعش عمویش ابوطالب علیه السلام افتاد، گریست و فرمود ای عمو، صله رحم و مهربانی کردی و جزای خیر دیدی ای عمو، در کوچکی مرا کفالت کردی و در بزرگی حمایت و نصرت نمودی.
سپس پیامبر خطاب به مردم فرمودند سوگند به خدا که اذن شفاعت می دهم در روز قیامت به عمویم که جن و انس از آن شفاعت تعجب کنند. با رحلت ابوطالب عليه السلام جبرئیل نازل شد و گفت ای پیامبر یاور تو از دنیا رفت هجرت کن. (2)
درباره حضرت ابوطالب علیه السلام باید قدمی بلند تر برداشت. زیرا مطابق برخی از روایات، ایشان یکی از اوصیاء حضرت ابراهیم علیه السلام بوده است علامه مجلسی رحمة الله علیه می نویسد: امامیه اتفاق دارند بر اسلام و ایمان جناب ابوطالب علیه السلام به پیامبر صلي الله علیه و اله و سلم و این که هیچ گاه بتی را عبادت نکرده است. بلکه ابوطالب عليه السلام یکی از اوصیاء حضرت ابراهيم عليه السلام است. مرحوم صدوق رحمة الله علیه در این خصوص می نویسد: در حدیث آمده که جناب عبد المطلب عليه السلام حجت الهى و جناب ابوطالب عليه السلام وصی ایشان بوده است طبق روایت مواریث انبیاء، عصای حضرت
موسی، انگشتر حضرت سلیمان و.... توسط عبدالمطلب عليه السلام به ابوطالب علیه السلام سپرده شد که ایشان آن ها را به خاتم الانبیاء صلی الله علیه وآله سپردند.
1- منتخب التواريخ ص .43. بحار الانوار، ج 19، ص 24.
2- منتخب التواريخ، ص 80.
3- تاريخ طبری، ج 2، ص 272.
4- شرح ابن ابی الحدید، ج 14، ص 85.
5- تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 14.
6- تاریخ طبری، ج 2، ص 277.
7- همان، ص 313.
8- كمال الدین صدوق، 104.
9- شرح نهج البلاغه، ص 312.
10- وقايع الايام، ج 1، ص 303.
11- تاريخ الخميس، ج 1، ص 162.
12- استیعاب، ج 2، ص 502.
13- سیره حلبی.
14- خطیب بغدادی، ج 13، ص 16.
15- صحیح مسلم، ج، 1 كتاب الايمان.
16- سنن ابن ماجه و ابن داوود، ص 572.
17- صحیح مسلم، ج 3. سنن داوود، ص 195.
18- کفایه الطالب حافظ گنجی شافعی، ص 260.
19- خصايص كبرى، ص 10.
20- مناقب، ج 2، ص 192 و 193 و 197. روضه الواعظين، ج1، ص 78.
21- منتخب التواريخ، ص 113 و 114. شرح ابن ابی الحدید، ج 14، ص 66 تا 85
22- بحار الانوار، ج 19، ص 69.
وحيد باقر پور کاشانی
عقیده از ریشه «عقد» و عقد به معنای بستن، پیوند زدن و گره خوردن است. برای این واژه دو قسم مادی و معنوی متصور است عقد مادی، مانند پیوند شاخه درختی به شاخه دیگر و عقد معنوی مانند عقد ازدواج که زن و شوهر را به هم پیوند می دهد. اما عقیده در اصطلاح عبارت از چیزی است که به روح و فکر انسان پیوند می خورد لذا پذیرفتن هر نظریه چه حق و چه باطل آن را به ذهن آدمی گره زده و حاصل آن، شکل گیری یک عقیده است.
ریشه تمام رفتارها و جهت گیری های مادی و معنوی انسان، به عقاید و باورهای او بر می گردد. انسان بر اساس عقایدی که دارد افعالی را انجام می دهد و براساس همان عقاید، اموری را ترک می کند به طور مثال در امور مادی، انسان چون عقیده دارد که آتش سوزنده است به آن دست نمی زند یا چون می داند زهر کشنده است، هرگز آن را نمی خورد با این وجود چون علم دارد که دوای تلخ، ضامن سلامتی اوست آن را می خورد و اما در امور معنوی، آن عاملی که سبب می شود یک انسان دست به
دعا بردارد، نماز بخواند و متعبد به آداب دینی شود اعتقاد به خداست، در حالی که این امور برای منکر خدا، معنا و مفهومی ندارد.
بنابراین، عقیده، بالاترین نقش را در زندگی فردی و اجتماعی انسان ایفا می کند، به تعبیر قرآن کریم:
قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلَى شَاكِلَتِهِ (1) بگو [ای پیامبر] هر کس بنا بر شاکله خود عمل می کند.
در تفاسیر، مطالب ارزنده ای نسبت به تفسیر این آیه ذکر شده است. برخی از تفاسیر، شاکله را به معنای مذهب (2)و بعضی به معنای نیّت (3)عده ای نیز بین این دو معنا جمع کرده اند.
تفسیر نمونه، در جمع بین این دو معنا می نویسد نیت انسان که از اعتقادات او بر می خیزد، به عمل او شکل می دهد. در نتیجه، آن چه شکل، شاکله هیأت باطنی و واقعی انسان را می سازد عقاید و باورهای اوست این عقیده است که به انسان انگیزه عمل و به زندگی جهت می دهد اگر عقاید انسان صحیح و مطابق با واقع باشد زندگی او در مسیر صحیح قرار می گیرد و اگر نادرست و باطل باشد، مسیر زندگیش به بیراهه می رود هیچ مکتبی به اندازه اسلام، برای عقیده آدمی ارزش قائل نیست؛ تا آن جا که معیار ارزیابی اعمال نیز در اسلام عقیده است و حتی اعمال نیک چنان چه همراه با عقاید صحیح نباشند، فاقد ارزش شمرده می شود.
امام باقر علیه السلام در این مورد می فرمایند:
لاَ یَنْفَعُ مَعَ اَلشَّکِّ وَ اَلْجُحُودِ عَمَلٌ با شک و انکار، هیچ عملی سود ندارد. (4)
و روشن است اگر انسان از نظر اعتقادی، سالم نباشد و آن چه را که شایستگی مقبولیت دارد انکار و یا در آن تردید کند، عملی که از این عقیده بر می خیزد نمی تواند سودمند باشد. زیرا عقیده به انسان انگیزه می دهد انگیزه به عمل جهت می بخشد و این دو عاملند که در تعیین مفهوم عمل و خوب یا بد بودن آن نقش اساسی ایفا می کنند. به طور نمونه، یکی از مهم ترین مسایل عقیدتی و اسلامی در تمام ادوار و
اعصار، اعتقاد به ولایت امامان معصوم علیهم السلام بوده است این عقیده مطابق روایات متعدد، مایه رهایی از ضلالت و گمراهی و موجب تقرب به خداوند متعال و ترقّی و کمال نفس است و بدون آن هیچ طاعت و عبادتی مقبول نیست. امام زین العابدین علیه السلام در این مورد فرمودند:
لَوْ أَنَّ رَجُلاً عُمِّرَ مَا عُمِّرَ نُوحٌ فِی قَوْمِهِ أَلْفَ سَنَهٍ إِلاّ خَمْسِینَ عاماً یَصُومُ اَلنَّهَارَ وَ یَقُومُ اَللَّیْلَ فِی ذَلِکَ اَلْمَکَانِ (يعنى بَيْنَ الرُّكُن و المَقام ثُمَّ لَقِيَ اللّه بِغَيْرِ وَلا يَتِنا لَمْ يَنْفَعُهُ ذلِكَ شَيْئاً). (1) اگر شخصی به قدر آن چه نوح در قوم خود عمر کرد (نهصد و پنجاه سال) زندگی کند و روزها را روزه و شب ها را در بین رکن و مقام به نماز و عبادت بایستد و خدا را ملاقات کند بدون (اعتقاد به) ما، این اعمال برای او هیچ نفعی نخواهد داشت.
خطیب خوارزمی در مناقب و ابن حجر (2)در لسان المیزان از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم روایت می کنند که ایشان فرمودند: یا علی! اگر بنده ای، بندگی خدا را بنماید آن گونه که نوح در قومش بود و برای او مثل کوه احد طلا باشد و در راه خدا انفاق نماید و عمرش طولانی شود تا هزار حج پیاده به جا آورد، سپس بین صفا و مروه مظلوم کشته شود؛ اگر ولایت تو را نداشته باشد بوی بهشت را استشمام نخواهد کرد و داخل آن نخواهد شد. (3)
1) المحاسن، احمد بين خالد البرقى، ج 1، ص 91، ح 43 و من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 245، ح 2313 و وسائل الشيعه، ج 1، ص 122، ح 12 و امالی شیخ طوسی، ص 132، ح 22 و بحار الانوار، ج 27، ص 172 - 173، ج 27، ص 16.
2) آیت الله وحید خراسانی در مورد ابن حجر می گویند: ایشان از علمای بزرگ اهل سنت است و از دانشمندان رجالی است و نظرات او معتمد رجال اهل سنت است، این مردی است که نقادی مثل او نیست و حتی دست ذهبی را در نقد رجالی بسته است. بنابراین اگر حدیثی را تایید کرد و مورد خدشه ندانست نتوانسته بر آن خدشه وارد کند. قابل ذکر است مرحوم علامه حلى رضوان الله تعالي علیه این حدیث را در منهاج الكرامه در ششمین دلیل بر وجوب پیروی از مذهب امامیه ذکر کرده اند.
3) مناقب خوارزم و لسان الميزان، ابن حجر، ج 5.
روایات یاد شده و روایات فراوانی که در متون روایی ما نظير بحارالانوار آمده است، (1)اهمیت و لزوم عقیده به اهل بیت علیهم السلام را کاملاً مشخص می سازد. این اهمیت در چنان سطحی است که اولین چیزی که پس از مرگ از انسان پرسش می شود عقاید اوست.
مباحث عقیدتی، از دیدگاه اسلام، در صدر همه مباحث است و پایه دو علم اخلاق فقه (احکام) نیز محسوب می شود.
در جنگ جمل، که یکی از صحنه های درگیری منافقین با امیرالمؤمنین علیه السلام بود روزی در بحبوحه جنگ، هنگامی که سپاهیان امام علیه السلام در حضور حضرت مشغول تنظیم نقشه عملیات جنگی بودند یکی از اعراب بادیه نشین از جا برخاست با صدای بلند گفت یا امیرالمؤمنین، أَتَقُولُ إِنَّ اللهَ واحِدٌ؟ ای امیرالمؤمنین، آیا به عقيده شما، خدا یکی است ؟
این سؤال برای سپاهیانی که درگیر جنگ بودند نا بهنگام به نظر رسید، لذا عده ای از آن مرد که شرایط را درک نکرده بود سخت عصبانی شده و به اعتراض گفتند: ای اعرابی! آیا نمی بینی که امیرالمؤمنین به جنگ می اندیشد؟ حضرت فرمودند: دَعُوهُ فَإِنَّ الَّذِي يُرِيدُهُ الْأَعْرَابِيُّ هُوَ الَّذِي نُرِيدُهُ مِنَ الْقَوْمِ (2)رهایش کنید آن چه این اعرابی در پی [فهم] آن است همان چیزی است که ما از این قوم می خواهیم. (3)
1) علامه مجلسى رضوان الله تعالي عليه، در جلد 27 بحارالانوار، هفتاد و یک روایت در همین باب نقل نموده اند.
2) مرحوم شیخ صدوق رضوان الله تعالي عليه در توحید (باب معنى الواحد و التوحيد و الموحد، حدیث سوم)، خصال و معانی الاخبار این حدیث را از شخصی به نام ابي المقرام بن شريح (و او از پدرش) نقل کرده است...
3) یعنی این جنگ، جنگ عقیده است و ما می جنگیم تا عقاید صحیح در جامعه مطرح و حکمفرما گردد.
انسان بواسطه ایمان و عقیده سالم، می تواند به مرحله ای برسد که مقامش از ملائکه بالاتر رود و بواسطه عقیده نادرست به جایی می رسد که در زمره نجاسات محسوب شود. (1)
فلذا ارزش، اعتبار و آبروی آدمی نزد خداوند متعال، به عقاید صحیح او بستگی دارد. آن کس که به خدا رسول و امامان علیهم السلام اعتقاد راسخ دارد و اطاعت ایشان را بر خود فرض نموده مؤمن است و چنین مؤمنی است که در عظمت از کعبه پیشی می گیرد.
امام صادق علیه السلام در حین طواف رو به خانه خدا نموده و فرمودند: آبروی مؤمن از تو بالاتر است. (2)آن قدر مؤمن نزد پروردگار ارزش دارد که اگر کسی موجب خوشحال کردن مؤمنی شود مورد رحمت ویژه الهی قرار می گیرد.
امام صادق عليه السلام فرمودند: کسی که مؤمنی را خوشحال کند، خداوند در روز قیامت او را خوشحال می نماید و به او می گویند هر چه دوست داری از خدا بخواه زیرا بدون شک تو کسی هستی که قصد داشتی دوستان خدا را در سرای دنیا خوشحال کنی آن گاه هر چه بخواهد به او می دهند و علاوه بر آن چه خواسته است خداوند از نزد خود آن قدر از نعمت های بهشتی به او عطا می کند که به قلب او خطور نکرده باشد. (3)
1) از جمله نجاسات دهگانه ای که مراجع تقلید در رساله عملیه خود آورده اند «کافر» و نیز مشرک است. یعنی همان اجتنابی که از نجاسات نه گانه لازم است از کافر و مشرک نیز لازم می باشد خداوند متعال در آیه 28 سوره توبه می فرماید: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ؛ ای کسانی که ایمان آوردید همانا مشرکان نجس اند.
2) مستدرک الوسائل، ج 9، ص 343
3) قَالَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ : مَنْ سَرَّ اِمْرَأً مُؤْمِناً سَرَّهُ اَللَّهُ یَوْمَ اَلْقِیَامَهِ ، وَ قِیلَ لَهُ: تَمَنَّ عَلَی رَبِّکَ مَا أَحْبَبْتَ فَقَدْ کُنْتَ تُحِبُّ أَنْ تَسُرَّ أَوْلِیَائِی فِی دَارِ اَلدُّنْیَا فَیُعْطَی مَا تَمَنَّی وَ یَزِیدُهُ اَللَّهُ مِنْ عِنْدِهِ مَا لَمْ يَخْطُرْ عَلَى قَلْبِهِ مِنْ نَعِيمِ الْجَنَّةِ ثواب الاعمال و عقاب الاعمال (با ترجمه محدث بندر ریگی، شیخ صدوق، ص 321).
همچنین مقام مؤمن نزد خداوند متعال آن قدر رفیع است که اگر کسی او را ذلیل کند، مورد غضب پروردگار واقع خواهد شد. معلی بن خنیس می گوید از امام صادق عليه السلام شنیدم که فرمودند خداوند عزّوجل می فرماید: کسی که بنده مؤمن مرا ذلیل کند، بداند که به جنگ من آمده و کسی که او را احترام و تکریم نماید، بداند از غضب من در امان است. (1)
از سوی دیگر علاقه خود معصومین علیهم السلام نیز به کسانی که از اعتقاد مستحکم تری برخوردار بودند بیشتر بود. از آن جمله است ابو محمد هشام بن حکم وی تسلط زیادی به مباحث اعتقادی داشت و برای فهم اعتقادات زحمات زیادی را متحمل شده تا جایی که خود می گوید و الله هیچ کس در مباحث توحید مرا مقهور و مغلوب نساخته است تا امروز که در این مقام ایستاده ام. (2)
حضرت صادق علیه السلام در منی در بلندی مرتبه و مقام وی آن هم در حضور، شیوخ شیعه مانند حمران بن عین، قیس یونس بن یعقوب و ابو جعفر مؤمن طاق فرمودند:
هذا ناصِرُنا بِقَلْبِهِ وَ لِسانِهِ وَ يَدِهِ. (3) هشام کسی است که ما را با قلب و زبان و دستش یاری می کند.
ابوهاشم جعفری در مورد هشام بن حکم از حضرت جواد علیه السلام سؤال کرد، حضرت فرمودند: خداوند رحمت کند او را در دفع شبهات مخالفان از این ناحیه (یعنی از فرقه ناجیه) چه بسیار اهتمام می نمود هشام کتاب هایی پیرامون توحید و امامت به رشته تحریر در آورد وی در رد زنادقه، مادیون، فلاسفه و معتزله مطالبی
نوشت، از آن جمله می توان به کتاب های "شیخ و غلام"، "ثمانيه ابواب"، و "الرد على ارسطالیس" (1)اشاره کرد.
از مطالب یاد شده چنین استنتاج می شود که میزان تقرب به خداوند، عقیده و عمل صالح است لذا هر مقدار که عقیده قوی تر گردد بالطبع تقرب بیشتری حاصل می شود.
یک بررسی اجمالی نشان می دهد که ریشه بیشتر بی عدالتی ها و ظلم ها، به عقاید فاسد و نادرست بر می گردد در این قسمت به نمونه هایی از این موارد اشاره می کنیم.
بردگی ذاتی افراد ضعیف، عقیده ای است که به ارسطو (2)نسبت داده شده است. او در کتاب سیاست می نویسد: طبیعت، غلام را خلق کرده و لذا بربرها و اقوام دور از تمدن برای انقیاد و خدمتگذاری و یونانیان برای فرمانروایی و آزادگی آفریده شده اند. (3)
1) همان، ص 1089.
2) ارسطو در سال 384 پیش از میلاد در استاگیرا از بلاد مقدونیه متولد شد و خانواده اش یونانی و پدرش طبیب بود. در هیجده سالگی در آتن به آکادمی در آمد و تا وفات افلاطون یعنی مدت بیست سال از شاگردان او بود در چهل و یک سالگی به معلمی اسکندر معروف تعیین گردید و چند سالی به تربیت او اهتمام ورزید سپس به آتن برگشته در گردشگاهی بیرون آن شهر موسوم به لوکایون به تعلیم پرداخت و لوکایون را فرانسویان لیسه گفته اند و از این رو بعضی اوقات حکمت ارسطو را حکمت لیسه می گویند اما بیشتر معروف به حکمت مشاء است چه ارسطو تعلیم خود را در ضمن گردش اضافه می کرد پس پیروان او را مشایی می گویند و در یونانی این کلمه پریپاتتیکوس است حوزه تدریس ارسطو تا زمان مرگ اسکندر در آتن دایر بود چون آتنیان از آن پادشاه دلخوش نبودند پس از مرگ او ارسطو نتوانست در آتن بماند، مهاجرت کرد و سال بعد در شصت و سه سالگی (322) در گذشت (سیر حکمت در اروپا، محمد علی فروغی، ص 35-36).
3) تاریخ بردگی، ج 1، ص 35.
تنها خدا آگاه است که این عقاید، چه فاجعه های بزرگ انسانی را در یونان و بلکه برای همه بشر به ارمغان آورد.
به گفته ویل دورانت: پس از گذشتن چندین قرن بردگی جزو عادات به شمار می رفت و مردم به آن همچون یک امر ضروری و فطری می نگریستند. ارسطو آن را طبیعی و غیرقابل اجتناب می شمرد. (1)
ارنست رنان نیز، این عقاید را تأیید کرده و معتقد است غرب، نژاد کارفرمایی و شرق نژاد کارگری است و برای همین است که طبیعت، نژاد کارگر را بیشتر می کند.
به نوشته ویل دورانت، در بعضی از نقاط مانند گینه جدید، هبرید جدید جزایر سلیمان، فیجی، هندوستان و.... زن را خفه می کردند و با شوی مرده، در گور می گذاشتند یا از وی می خواستند خود را بکشد تا در زندگی آخرت خدمتگزار شوهر باشد. (2)
از اموری که مشرکان در دوران جاهلیت بدان معتقد بودند، این بود که آنان زن را مایه ننگ و موجب شرمساری می دانستند و بدین جهت، دختران خود را زنده به گور می کردند این مسأله به قدری شایع بود که یکی از شعرای عرب با لحن افتخار آمیز می گوید:
سَمَّيْتُها إِذْ وُلِدَتْ تَمُوتُ *** وَالقَبرُ صِهْرٌ ضَامِنٌ دَمِيتُ
نام آن نوزاد دختر را به هنگام تولد «تموت» (یعنی "می میرد" در مقابل "یحیی" به معنای "زنده می ماند") گذاردم و قبر داماد من است که او را در برگرفته و خاموش ساخته است. (3)
و برخی نقل کرده اند که اعراب در دوران جاهلیت هنگامی که زمان وضع حمل زن، فرا می رسید حفره ای، در زمین حفر می کردند و زن کنار آن می نشست اگر نوزاد دختر بود او را در میان گودال پرتاب می کردند و اگر پسر بود او را نگه می داشتند. (4)
بر اثر ترویج عقاید فاسد بین مسلمین و سوء استفاده از جهل آن ها، کار به جایی رسید که در کشور اسلامی، امام حسین علیه السلام و اصحاب بزرگوار ایشان را به شهادت رسانیدند و زنان و بچه های ایشان را به بدترین وضع به اسارت بردند روشن است اگر کسی به واقع به اسلام معتقد باشد، دست به چنین جنایت عظیمی نخواهد زد.
اسلام با زبان هراکلیوس روم، یا با زبان شبهات کافرانه ابن ابی العوجاء و کفر گویی امثال او و نظریات جاثلیق، زمین گیر نشد؛ اسلام با به انحراف کشیدن عقیده که محصول روایات جعلی ابوهریره و ابودرداء و فتاوای امثال كعب الاحبار، ابوموسی اشعری و شریح قاضی بود، سیر واقعی خود را از دست داد و تنها کسانی که با تمسک به قرآن و اهل بيت رسول خدا عليهم السلام راه صراط مستقیم را پیش گرفتند از خطرات و آفات در امان ماندند. چه این که رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: تا زمانی که به قرآن و اهل بیت من تمسک بجویید گمراه نخواهید شد.
1- اسراء، 84
2- تفسیر مجمع البيان، تفسير كشف الحقايق، تفسیر عاملى، تفسیر شریف لاهیجی.
3- تفسیر عاملی، تفسیر شریف لاهیجی.
4- اصول کافی، ج 2، ص 400، ح 7 و الفقه المنسوب للامام الرضا عليه السلام: 388 وفيه "أروى..." و بحار الانوار، ج 72، ص 124، ح 1.
5- المحاسن، احمد بين خالد البرقى، ج 1، ص 91، ح 43 و من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 245، ح 2313 و وسائل الشيعه، ج 1، ص 122، ح 12 و امالی شیخ طوسی، ص 132، ح 22 و بحار الانوار، ج 27، ص 172 - 173، ج 27، ص 16.
6- مناقب خوارزم و لسان الميزان، ابن حجر، ج 5.
7- مستدرک الوسائل، ج 9، ص 343
8- منتهى الامال، ص الامال، ص 1090
9 - همان.
10- همان، ص 1089.
11- تاریخ بردگی، ج 1، ص 35.
12- تاریخ تمدن ویل دورانت، ج 1، ص 33.
13- همان، ص 53.
14- خورشید اسلام چگونه درخشید؟، ج 1، ص 35.
15- مجمع البیان، ج 10، ص 674.
سید محمود هاشمی
همان طور که در شماره قبل اشاره شد، حوالی قرن سوم هجری، مسلمانان با افکاری روبرو شدند که پیش از آن، سابقه نداشت؛ افکاری همچون عشق به خدا، وصول به حق و فناء فی الله که نمی توانست مولود فرهنگ اسلام و یا انحرافات داخلی مسلمانان باشد البته زهد و عدم تمایل به دنیا که در آیات و روایات به آن تأکید شده است می توانست در اثر بی توجهی به حقیقت آن و افراط و زیاده روی، به ریاضت های نامطلوب تبدیل شود، چنان که در زمان پیامبر صلى الله عليه و آله و سلم و اميرالمؤمنین علیه السلام نمونه هایی از این افراط ها وجود داشت که به شدت با آن ها برخورد شد ولی اعتقاد به حلول و اتحاد، وحدت وجود، سقوط تكليف، عشق، سخن گفتن از آتش زدن کعبه و بهشت و جهنم، پناه بردن به صومعه ها و طواف بر آتشکده مجوسیان، فرياد انا الحق وليس فى جبتى سوى الله، مطالبی نبود که مسلمانان در سابقه دینی خود به یاد داشته باشند و یا در اثر افراط و تفریط در اصول و فروع اسلام به آن دست یافته باشند.
لذا، این سؤال مطرح می شود که بروز چنین افکاری در میان مسلمانان معلول چه عللی بوده و منشاء آن کدام تفکر غیر اسلامی است؟
این سؤال مهمی است که هر محققی با اندکی مطالعه در باب اصول تصوف به آن می رسد شاهد بر این مدعا مطالبی است که محققین و مستشرقین از صوفیه و غیر آن ها در پاسخ به این سؤال نوشته اند و شاید بتوان گفت کتابی با موضوع تاریخ تصوف نگاشته نشده مگر آن که فصلی از آن در مورد ریشه های غیر اسلامی آن است و این خود بهترین دلیل بر مدعاست.
صوفیه برای این که تصوف را مسلکی جوشیده از اسلام جلوه دهند به راه های مختلفی از جمله جعل ،حدیث تأویل و تغییر آیات و روایات و صوفی معرفی کردن اولیاء و بزرگان و چهره های برجسته جهان اسلام تمسک .جستند افسانه رساندن خرقه و سند تصوف به ائمه اطهار علیهم السلام نمونه روشنی از این موهومات است. برای نمونه خواجه محمد پارسا از سران سلسله نقشبندیه پس از این که سلسله سند تصوف خود را به جنید بغدادی و بایزید بسطامی و بالاخره به امام صادق علیه السلام می رساند، مدعی می شود که خرقه امام صادق علیه السلام از دو طریق به پیامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم می رسد، یکی از طریق اجداد خود و دیگری از طریق خلیفه اول ابوبکر! و جالب تر آنست که مدعی می شود حضرت امیر علیه السلام نیز تحت ولایت و تربیت معنوی ابوبکر بوده است! (1)
بنابراین تکیه کردن به سخنان صوفیه برای پی بردن به منشاء این مسلک، بیراهه ایست که بطلان آن از آغاز روشن است بلکه آن چه ما را در این مسیر یاری می کند دقت و تأمل در تاریخ و سیر فکری صوفیان در زمان پیدایش آنان مطالعه فرهنگ و اندیشه اقوام و ملت های همدوره با آن هاست.
از نظر تاریخی مسلم است که در آن عصر و در همسایگی بلاد اسلامی ادیان و مکاتبی وجود داشت که کم و بیش شبیه صوفیه بودند، به طوری که برخی از مرام های آنان را بطور شگفت آوری می توان در آن مکاتب مشاهده نمود.
قبل از این که شواهدی بر این ادعا آورده شود باید خاطر نشان کرد که بیگانگی سخنان و افکار صوفیانه از قبیل عشق، وحدت و فنا، با مبانی اسلام و از طرف دیگر
1) نقدی بر مثنوی، علی اکبر مصلایی، ص 115.
وجود مکاتبی با همین اعتقادات در همان عصر و در مجاورت ممالک اسلامی، ما را به یکی از دو نتیجه زیر رهنمون می سازد:
1- صوفیان، عقائد و افکار خود را از غیر مسلمانان گرفته، آن ها را با آیات و روایات عجین نموده و با پوشاندن الفاظ و اصطلاحات اسلامی بر اندامشان به نام عرفان و تصوف اسلامی ارائه کرده اند.
این نظریه ای است که بسیاری از تصوف شناسان مطرح کرده اند و ادله و شواهدی بر آن ارائه نموده اند.
2- در صورتی که مورد اول پذیرفته نشود ناگزیر باید پذیرفت که مرام صوفیه شباهت زیادی (حتی در اصول اعتقادات) با عقائد بعضی از غیر مسلمانان به ویژه آئین های هند و دارد. بنابراین اگر تصوف مکتبی صحیح و اسلامی باشد آئین های مذکور را نیز می بایست حق و منطبق بر اسلام دانست هر چند در شکل ظاهر و جزئیات ممکن است متفاوت باشند ولی چون در اصول مشترک اند باید گفت هندوها و امثال ایشان صوفیان اصیل اند، به ویژه این که بیشتر صوفیان معتقدند شکل و ظاهر دین اهمیت نداشته و معیار اصلی، محتوا و مغز دین است:
ما كه باطن بین جمله کشوریم *** دل ببینیم و به ظاهر ننگریم (1)
نتیجه این که باید چنین کفاری را در حقیقت مسلمانانی دانست که به باطن دین دست یافته اند و اسلام آنان از بیشتر مسلمانانی که به گفته صوفیان به ظاهر دین تمسک کرده اند از عمق بیشتری برخوردار باشد و این در حالیست که پیامبر اکرم الله عليه وآله و سلم و ائمه معصومين عليهم السلام هرگز این مکاتب را تأیید نکرده و حتی امثال هندوان را در ردیف اهل کتاب هم قرار نداده اند.
پس از بیان این مقدمه اکنون به بررسی چگونگی همانندی تصوف با آئین های دیگر و احتمال سرایت و نفوذ آن در میان مسلمانان می پردازیم.
1) مثنوی، دفتر چهارم.
مطالعه جغرافیای فرهنگی جهان صدر اسلام نشان می دهد نقاطی در نزدیکی مرزهای مسلمانان وجود داشته است که عقیده و مرامی مشابه افکار و آداب صوفیه داشته اند به عنوان مثال در غرب بلاد اسلامی مکتب نو افلاطونی با افکاری چون کشف و شهود، ریاضت و.... رواج داشت. همچنین آئین گنویسی با ویژگی های مشابه، افرادی را به خود جذب کرده بود.
در شرق، باقیمانده برخی مذاهب و مکاتب ایرانی مانند: آئین میترا، مانی و حکمت های خسروانی و همچنین مکاتب هندی و بودائی، شباهت زیادی با طریقت صوفیه داشته اند.
از طرفی در آئین مسیحیت که عده ای از مسلمانان قبل از رجوع به اسلام پیرو آن بودند وجوه مشترکی با تصوف دیده می شود.
جستجوی یک منشأ غیر اسلامی برای تصوف اسلامیان، قرن های متمادی معمای جالب و سرگرم کننده ای برای چندین نسل از محققان اروپا شده است و از این رو فرضیه های گوناگون در بیان اصل منشأ تصوف اظهار گشته است. (1)دکتر قاسم غنی که تألیفات او نشان از علاقه وی به عرفان و تصوف دارد، تحت عنوان «منابع غیر اسلامی تصوف» چنین می نویسد به طوری که گفته شد از اواخر قرن دوم هجری و مخصوصاً در قسمت اول قرن سوم افکار تازه ای از قبیل عشق، محبت، عرفان، معرفت، فنا، بقا و امثال آن وارد تصوف شد که با اصول و افكار قدیم یعنی زهد و تعبد وطلب نجات اخروی و غیره متوازیاً پیش می رفت.
با پیدا شدن افکار جدید، رموز و تعبیرات اسرار آمیز خاصی نیز به میان آمد و مخصوصاً توصیه می شد که اسرار حق باید از نا محرم مکتوم بماند و هر که به اسرار الهی آشنا شد باید مهر خاموشی بر دهان زند و لب از افشاء بر بندد. (2)
ایشان پس از نقل چند شاهد بر اثبات این مطلب می نویسد:
حاصل آن که سالخوردگان صوفیه و مردم با حزم و [با] تجربه آن ها به سایرین تعلیم می دادند که از افشای اسرار خودداری کنند و اگر اظهار و افشا ضروری باشد باید به رموز و اصطلاحات مخصوص متوسل شوند و البته واضح است که این
احتیاط ها ناشی از آن است که تصوف رنگ دیگری گرفته و از زهد ساده عهدهای اول خارج شده به افکار و آرای تازه ای آغشته گشته چندان که مورد اعتراض و حمله فقها و علما واقع شده است زیرا همه این آراء و افکار تازه بالاخره بر اساس وحدت وجود قرار می گیرد. (1)
و در جایی دیگر می نویسد: منابع مهم خارجى تصوّف عبارت است از دیانت مسیحی و اعمال رهبانان و افکار هندی و ایرانی و بودایی که مخصوصاً از جنبه ریاضت و ترک دنیا مؤثر بوده اند. بعد چیزی که تصوف را به شكل فلسفه درآورد یعنی به شكل بحث و طریقه مخصوصی در آورد که وارد حل و بحث مسئله خلقت شد و از خالق تا مخلوق را مورد صحبت قرار داد بدون شک تا مقدار زیادی فلسفه يونان مخصوصاً نوافلاطونی بوده است. هر گاه مقایسه دقیقى بين افكار و آراء و گفته های صوفیه هر قرن و افکار و آرای هندی و ایرانی و فلسفه نوافلاطونی و عناصر مسیحی به عمل آید و نیز عوامل تاریخی و اجتماعی که تصوف تحت تأثیر آن پیدا شده و یا تغییر و تحول یافته مطالعه ،شود خواهیم دید که قسمت معظمی از عقاید و اعمال صوفیان را می توان با آراء و اعمال مرتاضین و عرفای سایر ملل توفیق داد.
مثلاً زهد ابراهیم ادهم و عشق رابعه و عقاید عرفانی جنید و ذوالنون و فنای بایزید و حلاج و موضوع انسان کامل که در اصل ابتكار حلاج است و بعدها ابن عربی و ابراهيم بن عبد الکریم گیلانی آن را پرورانده، شكل بخصوصی به آن داده اند و فلسفه اشراق سهروردی موسوم به حکمۀ الاشراق» که خود نام «حکمت اشراق» امتزاج فلسفه و تصوف را می رساند؛ همه این ها مناسبات بسیار نزدیک بین تصوف و فكر هندی و نوافلاطونی و مسیحیت را جلوه گر می سازد. (2)
نتیجه این که ایشان ریشه تصوف را محدود در یک منبع نمی داند و می گوید واقع امر این است که تصوف طریقه مرکب و بسیار پیچ در پیچی است و منابع مختلف و متنوع داشته و از سرچشمه های متعدد آب خورده است. صوفیه هم از حيث مذاق و سليقه، التقاطی بوده و مانند مردمان متعصب و خشک هیچ وقت پای
خود را به یک جا نبسته اند به این معنی همین که رأی و عقیده ای را موافق ذوق و حال خود یافته اند، منتسب به هر کس و هر جا بوده گرفته اند. (1)
همچنین دکتر زرین کوب در مورد این انحراف صوفیه و تأثیر پذیری آن از بیگانگان چنین می نویسد با ابراهیم ادهم تأثیر بودایی وارد تصوف شد، با ذوالنون تأثیر مسيحى و نوافلاطوني حارث محاسبی محاسبه نفس را مدار کار خویش کرد و بایزید دم از حلول یا اتحاد زد وقتی نوبت به حلاج رسید تصوف مبلغی از حدود شریعت خارج شده بود و محافظه کاری امثال جنید هم نتوانست باز حیثیت آن را اعاده کند. (2)
از این مطالب می توان نتیجه گرفت که برای بررسی دقیق تر این مسئله می بایست آیین های هندو، مسیحیت، ایران باستان و یونان را مورد بررسی قرار داد و احتمالات مختلف را در تأثیر پذیری تصوف از عوامل غیر اسلامی بررسی نمود.
در نتیجه ارتباط مسلمانان با مسیحیت از همان ابتدا شاید بتوان گفت اولین تأثیر پذیری صوفیه، از راهبان مسیحی بوده است.
از محورهای اصلی تشابه میان عرفان اسلامی و مسیحیت می توان به افراط در زهد و تحقیر دنیا، عشق و محبّت و از مسائل فرعی به پوشش ظاهری (پشم پوشی)، عزلت، سیاحت، سکوت، تجرد، ذکر، توکل، ملامتی گری و تأسیس دیر و خانقاه اشاره کرد که این موارد در مسیحیت مقارن با پیدایش تصوف در اسلام، در میان مسیحیان وجود داشته است.
دکتر غنی در این رابطه چنین می نویسند:
رهبانیت و زهد نه فقط از تعالیم انجیل استنباط می شود بلکه از مهمترین تعلیمات آن و موافق با روح مسیحیت است و می توان گفت که بیش از هر مذهبی مستعد اخذ آرای زاهدانه و عارفانه است.
مدت ها قبل از ظهور اسلام افکار عرفانی در دیانت مسیح و یهود تمکن یافته بود و افکار و تعبیرات فیلون، حکیم یهودی که در سال های اول قرن اول میلاد با تورات همان تأویلات و تفسیرات عارفانه ای را کرد که بعدها صوفیه با قرآن کردند و نیز آرای
فلوطین که در اصطلاح ملل و نحل اسلامی «شیخ یونانی» نامیده شد و فلسفه نوافلاطونی همه در مسیحیت رسوخ بسیار داشته است جماعتی از مسیحیان به نام مرتاضین و توابین و تارکین دنیا در همه جا می گشته اند و در اشعار و تواریخ دوره جاهلیت نام یک عده زاهد، از قبیل امیه بن ابی الصلت و صوفه برده شده و نیز تفاصیلی از عادات و اخلاق مرتاضین مسیحی باقی مانده است.
از حکایاتی که از صدر اسلام برای ما باقی مانده نیز به تماس مسلمان ها با رهبان مسیحی پی می بریم در حکایتی که قبلاً راجع به عثمان بن مظعون که یکی از زهاد صحابه پیغمبر بوده نقل کردیم ملاحظه شد که تصمیم هایی که بر ترک دنیا و زن و فرزند گرفته بود می گفت اريد ان اختصی یعنی می خواهم خود را از مردی بیندازم و اخصا کنم و به طوری که جاحظ در الحیوان می گوید این اختصا از اعمال رهبان مسیحی بوده است. (1)
دکتر غنی در مورد دلایل این تأثیر پذیری می گوید:
انتشار اسلام در سوریه و عراق و مصر تماس مسلمان ها را با راهبين مسیحی بیشتر کرد و بهتر از پیشتر به عادات و اعمال و افکار و گفته های آن ها وقوف یافتند و بسیاری از آن ها را پذیرفتند به طوری که بعضی از دشمنان مسلمان صوفیه در مقام سرزنش آن ها را متشبه به راهبین مسیحی شمرده اند بتدریج گفته های انجیل در بیانات مرتاضین و زهاد و پیشروان تصوّف بیشتر دیده می شود، از جمله چنان که مرگولیوث مستشرق معروف انگلیزی (انگلیسی) برخورده است، در نوشته هایی که از حارث محاسبی، یکی از اولین نویسندگان صوفی، معاصر جنید بغدادی برای ما باقی مانده استعارات بسیار از انجیل دیده می شود. (2)
سپس برای روشن ساختن و تأیید این بحث بعضی گفته های محاسبی از تذکرهٔ الاولیاء را با تعالیم باب پنجم انجیل متی مقایسه می نماید و در ادامه می نویسد: یکی از چیزهایی که در بین زهاد مسلمین در قرن دوم انتشار یافت، خودداری از خوردن غذاهای حیوانی است که از عادات رهبان و نساک مسیحی است. حدیث ظاهراً مجعولی هم بر ضد این عادت ساخته شده است که هر که چهل روز حیوانی
نخورد به سوء اخلاق و به کمی عقل دچار خواهد شد و به این مناسبت است که مالک دینار گفته است:
ندانم که آن چه معنی است آن سخن را که هر که چهل روز گوشت نخورد، عقل او نقصان گیرد و من بیست سال است که نخورده ام و عقل من هر روز زیادت است.
اضافه بر این ها، دو چیز دیگر ظاهراً تا مقدار زیادی تحت تأثیر مسیحیت زهّاد و پیشروان تصوف پیدا شده است یکی «ذکر» و دیگری «توکل».
مطابق اصول اسلامی نماز از جمله واجبات است که مطابق اصول و تربیت [ترتیب] معینی در ساعات و اوقات معلومی باید به جا آورده شود. بسیاری از صوفیان قرون اول «ذکر» را اساس توجه به خدا دانسته و در اهمیت، بر سایر اعمال مقدم شمرده اند. و نیز راجع به «توکل» چنین تعلیم می دانند که مؤمن باید در مقابل خداوند مانند میّت در دست غسال باشد یعنی از خود هیچ اراده و خواهشی نداشته باشد و به هیچ وسیله و اسبابی متوسل نشود و همین ترک وسایل و اسباب است که «فقر» خوانده می شود صوفی باید ابن الوقت باشد، یعنی نه به عقب بنگرد و نه به فردا فکر کند.
نیز می نویسد:
پشمینه پوشی یا تصوّف که، به طوری که قبلاً گفته شد، کلمه «صوفی» ناشی از آن است، از عادات راهبین مسیحی است که بعد در صوفیه هم شعار زهد محسوب شده است.
دلق که این همه در اشعار و کتب صوفیه وارد شده همه جا به معنی لباس صوفیه است، یعنی خرقه ای که روی همه لباس ها می پوشیده اند و ظاهراً پشمی بوده است. دلق یا ساده بوده یا وصله داشته که در آن صورت «دلق مرقّع» می گفته اند و اگر رنگ به رنگ بوده، «دلق ملمّع» می گفته اند.
در بین صوفیه اسلام، رنگ دلق همیشه کبود و سیاه بوده و «دلق ازرق» گفته می شده است. خرقه رهبان که ظاهراً در قرون اول سفید رنگ بوده بعدها سیاه رنگ بوده است. «سوکوران» که فردوسی در شاهنامه از آن ها صحبت می کند مقصود اساقفه
نسطوریان مسیحی است که در قرن سوم به ایران پناهنده شده اند و آن ها هستند که لباس پشمینه خشن را در روی بدن می پوشیده اند تا یک نوع ریاضتی باشد. اصطلاح صوفی و صوفیه (به صیغه تأنیث) که فارسی آن پشمینه پوش است، به مردان و زنان این مسیحیان اطلاق می شده است و نیز موضوع عشق و محبت الهی که بعدها از مواضيع مهم تصوف شده، اساس بزرگ مسیحیت محسوب است.
.. حاصل آن که مسیحیت از راه مرتاضین و فرقه های سیّار راهبین، مخصوصاً فرقه های سوریه ای که در اطراف در گردش بودند و غالباً از فرقه نسطوریه از فرق نصاری بوده اند بسیار چیزها به صوفیه اسلام آموخته است، در حالتی که تأثیر کنیسه مسیحیت در مسلمین، بسیار محدود بوده است زندگی در صوامع و خانقاه نیز تا اندازهای تقلید به مسیحیان و راهبین است.
از نکات قابل توجه یکی این است که جنید معروف به بغدادی که اصلاً ایرانی و نهاوندی بوده از پدر و مادر مسیحی است که بعدها اسلام آورده اند و تربیت اولیه جنید با پدر و مادر مسیحی بوده است و اهمیت مقام جنید در بین صوفیه و تأثیر آرای او به مقامی است که شیخ عطار درباره او می گوید:
و عبدالله خفیف گفت: بر پنج کس از پیران ما اقتدا کنید و به حال ایشان متابعت نمایید و دیگران را تسلیم باید شد اول حارث محاسبی دوّم جنید بغدادی، سوم رویم چهارم ابن عطا، پنجم عمر ابن عثمان مکی رحمهم الله زیرا که ایشان جمع کردند میان علم و حقیقت و میان طریقت و شریعت و هر که جز آن پنج اند اعتقاد را شایند اما این پنج را هم اعتقاد شاید و هم اقتدا شاید...
جامی نیز در نفحات الانس، شبیه به همین عبارت ذکر کرده است و جنید را از پیشوایان درجه اول تصوّف شمرده است. (1)
همچنین دکتر زرین کوب تأثیر مسیحیت در تصوف را چنین بیان می کند:
اعتماد صوفیه به سلسله مراتب اولیاء که در رأس آن ها قطب قرار دارد، در فهم مقاصد آن ها اهمیت دارد، اما اصل آن به احتمال قوی مأخوذست از آن چه نزد گنوسی های مسیحی سابقه داشته است. ذکر نام خضر به عنوان ولی نیز در خور توجه است. در واقع نام خضر در اقوال صوفيه مكرر ذکر می شود. این رهنمای
1) همان، ص 629.
ناپیدای گمراهان و ره نورد بی ملال بیابان های دراز، یادآور الياس و جرجيس نصاری است. (1)
اگر در مکتب ها و مذهب های دیگر، عرفان، جزئی از کل به حساب آید یا به صورت امری عارضی مطرح باشد، در ادیان و مکاتب هند یک عنصر و جوهر اصلی و ذاتی است اصولاً با مطالعه عقائد و مذاهب هندی این مطلب روشن می شود که مذاهب و مکاتب فلسفی هند با تمام اختلافات فکری و عقیدتی ای که در میان آن ها وجود دارد همگی ایدئولوژی خاصی را دنبال می کنند و در یک جا به هم می رسند و این ایدئولوژی همان طرز تفکر و روش افراطی حادی است که ما آن را تصوف می نامیم.
اصالت سرزمین هندوستان در پرورش افکار صوفیانه بقدری روشن است که با مختصر مراجعه به عقائد و اندیشه های مذاهب هندی در این باره جای تردیدی باقی نمی ماند تا آن جا که بعضی بر این باورند که هند زادگاه تصوف بوده و افکار صوفیانه از آن جا به مذاهب و بلاد دیگر سرایت و نفوذ کرده است.
«فن کرمر» شرق شناس معروف، نتیجه مطالعات و تحقیقات خود را در این زمینه چنین بیان کرده است: تصوف به معنای اصح کلمه چنان که در مسالک مختلف ظاهر می شود اساساً از عقاید و افکار هند برخاسته است و مبدا و مبنای تصوف بالخصوص یکی از مذاهب فلسفى هندوستان معروف به «ودانتا» vdanta می باشد. (2)
دکتر غنی می نویسد: اگر عقیده آن هایی که تصوف را زاییده افکار هندی و بودایی می دانند مبالغه باشد لااقل باید گفت که از چیزهایی که تأثیر بسیار در تصوف اسلامی داشته افکار و آداب و عادات هندی و بودایی است.
اسلام به فاصله کمی بعد از ظهور از حدود عربستان خارج شد و به سرعت برق در هر جهت پیش می رفت طولی نکشید که به سر حد چین رسیده و در زمان بنی امیه سند را مسخر نموده، مناسبات تجاری و اقتصادی بین مسلمین و اقوام و قبایلی که از
حيث فكر و تمدن و اخلاق با مردم سایر قسمت های جهان فرق زیاد داشتند بر قرار ساخت.
از قرن دوّم به بعد که مسلمان ها به نقل کتب سایر ملل پرداختند و دایره علوم وسعت یافت مقداری آثار بودایی و هندی به عربی ترجمه شد که از جمله چیزهایی است راجع به تصوف عملی یعنی زهد و ترک دنیا و شرح عادات و رسومی در این باب از هندی ها و بودایی ها اضافه بر نقل کتب هندی و بودایی در قرن دوم هجری و مناسبات تجارتی و اقتصادی مسلمین با هندی ها از اوایل حکومت بنی عباس جماعتی از تارکین دنیا و دوره گردان هندی و مانوی در عراق و سایر ممالک اسلامی منتشر بودند و همان طور که در قرن اول از رهبان سیار مسیحی صحبت می شد، در قرن دوّم هم ذکر تارکین دنیای سیار دیگری به میان می آید که نه مسلمان اند و نه مسیحی و جاحظ آن ها را «رهبان الزنادقه» می نامد و به موجب شرحی که می دهد از زهاد مانویه هستند. جاحظ می گوید: این ها سیاح اند و سیاحت برای آن ها در حکم توقف و عزلت نسطوریان است در صوامع و دیرها و این جماعت همیشه دو به دو سیاحت و سفر می کنند، به طوری که تا انسان یکی از آن ها را دید باید قطع کند که دومی هم چندان دور نیست و قریباً پیدا خواهد شد و عادت آن ها این است که دو شب در یک محل نخوابند و این سیاحان دارای چهار خصلت اند: «قدس و طهر و صدق و مسکنت». این سیاحان به نوبه خود در صوفیه مسلمان موثر واقع شده اند و آن ها هستند که سرگذشت بودا را منتشر ساخته، او را سرمشق زهد و ترک دنیا معرفی کردند، به طوری که مرتاضین در نوشته های خود به عنوان سرمشق تزهد می نویسند: «امیر قوی شوکتی که پشت پا به دنیا زد و خود را آزاد ساخت، مرد راه بود» یا آن که گفته اند «امیری در خور ستایش و احترام است که به زئ فقر در آید» و این موضوع به اشکال مختلف، قصصی به وجود آورده است.
نکته مهمی را که باید متذکر بود این است که متجاوز از هزار سال پیش از اسلام مذهب بودایی در شرق ایران یعنی بلخ و بخارا و نیز در ماوراء النهر شایع بوده و صومعه ها و پرستشگاه های معروفی داشته است و مخصوصاً صوامع بودایی بلخ بسیار مشهور بوده است.
در قرون اول اسلامی، بلخ و اطراف آن از مراکز بسیار مهم تصوّف شده و صوفیان خراسان در تهوّر فکری و آزادمنشی پیشرو سایر صوفیان به شمار می رفته اند و عقیده فناء فی الله که تا اندازه ای مقتبس از افکار هندی است بیشتر به دست صوفیه ای خراسانی، از قبیل بایزید بسطامی و ابو سعید ابوالخیر ترویج می شده است.
گولدزیهر، مستشرق معروف اتریشی معتقد است که صوفیان قرن دوم هجری گذشت ابراهیم ادهم امیر زاده بلخی را که ترک دنیا نموده، به زی دراویش در آمده سر و به واسطه ریاضت های طولانی از بزرگان صوفیه شده است مطابق آن چه از شرح حال بودا شنیده بودند ساخته و پرداخته اند.
حدس گولدزیهر ممکن الصحه است و از احتمالات قریب به واقع است و نظایر آن بسیار دیده شده که پیروان مذاهب و مسالک در عالم شور و قوت تخیلی که دارند گاهی برای پیشروان و بزرگان خود سرگذشت هایی شبیه به سرگذشت اولیاء سایر مذاهب ساخته اند و اگر کسی سرگذشت بودا را چنان که در کتب بوداییان مضبوط است سرگذشت افسانه مانند ابراهیم ادهم چنان که در کتب تراجم احوال عرفا، از قبیل حلیة الاولیاء ابی نعیم اصفهانی و تذکرة الاولياء شيخ عطار مذکور است با هم مقایسه نماید بدون شبهه مشابهات عجیبی ما بین این دو سرگذشت، جلب نظر او را خواهد نمود. (1)
در این جا برای نمونه به مواردی از تعالیم آیین های هند که مشابهت فراوانی با اصول اعتقادی تصوف دارد اشاره می کنیم:
زهد، ریاضت و تحقیر دنیا و پرهیز از لذایذ دنیوی از مشخصات عمده ادیان هندی است. به اعتقاد آن ادیان جهان مادی گذران و پر مشقت است و اساس آن را بر درد و رنج قرار می دهند مثلاً همه تعلیمات بودا پیرامون چهار محور است و معروف است به چهار حقیقت شریف بودا که عبارتند از: 1- زندگی در این دنیا پر از رنج است، 2- این رنج سببی دارد، 3- می توان به این رنج پایان بخشید، 4- رهایی وجود دارد که به پایان این رنج می انجامد. (2)
همان طور که مشاهده می شود این نگرش طبعاً به مسئله نجات می انجامد و لذا همه مکتب های هندی موضوع نجات را مطرح کرده، راه و روش آن را بر اساس رعایت اصول اخلاقی و تصفیه و تزکیه نفس تعلیم می دهند که حاصلش تحمل ریاضت های دشوار بر اساس پشت پا زدن به همه ی تمایلات و خواهش ها و لذایذ زندگی بشری است.
آئین جین پیروان خود را به زهد و خود فراموشی و کف نفس و یک نوع رهبانیت افراطی دعوت می کند و به روزه گرفتن و برهنگی اهمیت فوق العاده قائل است به طوری که می نویسند مؤسس این آئین ،خود 12 سال تمام در حال زهد و ریاضت کشی و سکوت و برهنگی و تجرّد به سر می برده و همواره دور از اجتماع زندگی می کرده است و هم اکنون نیز نیمی از جینی ها تنها با یک لنگ به سر می برند.
به عقیده جینی زندگی جز رنج نیست و هوس های نفسانی منشأ همه ی رنج ها است باید هوس ها را از خود دور کرد و به ریاضت خود را عادت داد.
همچنین در مذهب «یوگ» که پیروان آن به نام جوکیان معروفند انقطاع از جهان مادی به وسیله ریاضت های جانفرسا و تمرینات شاقه و ترک همه چیز تنها راه رهائی از تجدید زندگی (تناسخ) و اتصال و اتحاد با روح کلی است.
ریاضت ها و اعمال شاقه و طرز زندگی جوکیان بسیار طاقت فرساست. یک نفر جوکی مدت ها با بی حرکتی قبض حواس، انضباط تنفس، تمرکز فکر و تلقینات مخصوص خود را شکنجه و ریاضت می دهد و برای این که به مقام برهمائی برسد، لازم می داند که از خانه و زن و فرزند دست شسته به دوره گردی و در یوزه گری بپردازد و زهد و ریاضت کشی را پیشه ساخته در اعماق جنگل ها به حالت سکوت و روزه داری بسر برد. (1)
مرحوم علامه محمد تقی جعفری در این مورد چنین می نویسند: اختصاراً باید دانست که در موقع تحلیل تاریخی این مکتب اولین مملکتی که اولین ریشه های مكتب وحدت موجودی در آن تشخیص داده می شود محیط هندوستان است. در
1) تاریخ تصوف، عمید زنجانی، ص 28.
کتاب «ودا» که آن را Sruit (شنيده شده از مبدأ) می دانند، انسان را جزئی از کل دانسته است (کل عبارت از خدا) سپس در قوس نزولی این کل در صورت آگنی Agni (آتش) پرتیوی Pertivi (زمین)، نارونا Narona (احاطه کننده)، اندرا Andra (آسمان)، سوريا Soria (آفتاب)، سوما Soma (ماه) جلوه گر شده است.
البته از جنبه تاریخی شاید قدیمی ترین کتاب فلسفی و عرفانی است که در شرق و غرب دیده می شود سپس مکاتب متعددی در هند یا از همین هسته اولی و یا از ریشه هائی معروف شده است که با اختلاف در اسالیب فلسفی جملگی در ضرورت گوشه گیری و بر انداختن ریشه اجتماع و يكى دانستن مبدأ و موجودات شرکت داشته اند... این مکاتب وحدت چنان چه از هند بسائر بلاد آسیائی آفریقائی منتشر شده بود، بممالک اروپا هم سرایت نموده و مدت های متمادی افکار نوابغ را در زیر شکنجه های خودبینی و تجسمات وهمی و اشراقی خنثی کرده بود. (1)
همچنین ایشان در بررسی دیدگاه های مولوی که از شارحان بزرگ تصوف است چنین می فرمایند شباهت های قابل توجهی میان جهان بینی حکمای هند و طرز تفکر مولانا دیده می شود وحدت وجود یا وحدت موجود که در اوپانیشاد دیده می شود اگر چه مولانا نظرهای مختلفی درباره آن ابراز می کند ولی بعضی از ابیات مثنوی و دیوان شمس نظريه وحدت (پانته اسیم) را مطرح می کند.
در مقدمه اوپانیشاد درباره کائنات و ارتباط آن ها با خدا چنین می گوید: مسئله نسبت بين وجود مطلق و جهان (كائنات) غير قابل حمل است. وجود بالاتر از فهم و ادراک ناپذیر را با جهان مخصوص و قابل ادراک، ربط دادن بدون آن که به مقام سبحانیت و غیر قابل اداراک بودن آن خدشه وارد ،آید محال بنظر می رسد. معذلک فکر بشری در همه ادوار تحت تأثيرات سحرآمیز این مسئله بوده و در کشف اسرار آن. راه مجاهده پیموده است. متفکرین اوپانیشاد توجه فراوانی وقف بر حل این مشكل نموده اند. جهان خلقت را دو جنبه است: یکی عالم خارج از بشر و دیگر عالم درون بشر. تعیین روابط این دو عالم با وجود مطلق كار حكمت و فلسفه است. این رابطه از سه صورت خارج نیست یا کائنات و وجود مطلق شیای واحدند، یا کائنات نتیجه و حاصل وجود مطلق است و یا کائنات مستقل از او است. اوپانیشاد بطور کلی طرفدار دو نظر اولی است.
1) مبدأ اعلی، علامه محمد تقی جعفری، ص 76.
هر دو نظریه (اول و دوّم) در مثنوی در موارد متعدد دیده می شود، از آن جمله:
ما که باشیم ای تو ما را جان جان *** تا که ما باشیم با تو در میان
ما عدم هائیم و هستی های ما *** تو وجود مطلقی فانی نما
ما همه شیران ولى شير علم *** حمله مان از باد باشد دم بدم
حمله مان از باد و ناپیداست باد *** جان فدای آن که ناپیداست باد
باد ما و بود ما از داد تست *** هستی ما جمله از ایجاد تست
لذت هستی نمودی نیست را *** عاشق خود کرده بودی نیست را (1)
شنکره از بزرگ ترین آموزگاران مکتب ودانتا معتقد بود تنها برهمن واقعی است، هیچ چیز جز او وجود ندارد هرگاه او را به عنوان واقعیت متعالی بشناسند هیچ موجود دیگری جز برهمن موجود نیست. (2)
در کلیه ادیان و مکاتب هندی، به استثنای آئین بودائی، اصل و جوهر ثابتی، در پس مظاهر گذران و ظواهر ناپایدار عالم پذیرفته شده که از آن با عباراتی از قبیل «آتمان»، «جیوا» و «پورشا» تعبیر کرده اند. آنان معتقدند که این اصل ثابت و واحد، ذاتاً پاک و بی آلایش است و آن چه موجب کدورت و تاریکی این اصل لایتناهی می گردد، پرده ی اوهام و پندار (maya) و نادانی (avidva) عالمگیر است، که رخ جهانتاب حق را به حجاب تعیّنات، محجوب کرده و در پس هزاران پرده لطیف و کثیف پنهان نموده است. تار و پود عالم از رشته تعینات عینی و ذهنی بافته شده است و آن را به عبارات مختلف، چون «پراکریتی»، «مایا» و ذره نام نهاده اند.
مفهوم وحدت وجود در متون هندی ریشه عمیقی دارد. چنان که از دوران ودائی گفته اند: هستی یکی است و شعرا آن را بسیار گویند. کریشنا درباره خود می گوید تری آب ها منم، روشنائی خورشید و ماه منم و بین الفاظ ودا كلمه «اُ م» (اسم اعظم) منم... عطر دلپذیر خاک منم و روشنائی آتش منم، حیات همه موجودات منم و زهد زاهدان منم... نطفه همه موجودات منم... با این که تمام موجودات و کائنات و جهان هستی، تجلیات صفات بی حد و حصر من است، ولی صورت ناپیدای من به تمام
این عالم محیط است و تمام موجودات در من مستقراند ولی من در آن ها قرار نیافته ام. همان گونه که تمام رودهائی که از اقیانوس سر چشمه می گیرند، باز بدان باز می گردند، همان طور نیز همه چیز از برهمن صادر می شود و به او باز می گردد.
ساختمان حکمت «ودانتا» بر دو پایه استوار و اساسی «برهمن» و «آتمان» است. اگر بخواهیم و دانتا را به اجمال بیان کنیم، ناگزیر خود را در برابر این عبارت حیرت انگیز، مانند «توهمانی» (tattvam asi) «این آتمان، همان برهمن است» (ayam atma brahma)، «تمام این عالم برهمن است، جهان فانی است و جیوا همان برهمن است نه غیر او»، خواهیم یافت. عالم آئینه تجلیّات حق است و اصنام، مظاهر صفات لایتناهی حق اند.
در تعالیم و دانتا، برهمن یک ذات مطلق و نامتناهی است که ما فوق هستی است و محیط به آن و به منزله یک نوع عدم و نیستی، مبرّا از هر گونه اسم و رسم و صفات کمّی و کیفی و ظلمت محض است.
علامه محمد اقبال لاهوری، فریاد «اَنا الله» حسین بن منصور حلاج را، به تعالیم آئین و دانتاگرایان مربوط و مطابق دانسته است و آن را همان «اهم برهماسمی» (Aham Brahma asmi به زبان و دانتا می داند. (1)
در کتاب جوک باسشت که طریقه جوکیان هند را به تفصیل بیان کرده چنین آمده است: طالبان شناخت حق! و جویندگان دریافت هستی مطلق گوش و هوش به من دارید که این ذات «بَرهَم» که عقل خاص، بی مانند و همتا و بی نام و نشان و نقش و رنگ و صورت باشد و باقی و پاینده و دریای ذوق و سرور ابدی بود و تغییر و تبديل و حد و نهایت به او راه نداشته باشد ناگاه خود به خود در ذات خود اندیشه آفرینش نمود. بعد از آن صفت اطلاق و بی قیدی فرود آمد و کدورت و تیرگی و دوئی را به خود راه داد، از یکی و یگانگی به هزار تعیّن و هزار صورت شده ظهور کرد و هر تعینی را نامی و نشانی و عملی و کرداری در خور او بخشیده و موت و حیات و رنج و راحت و شادی و غم هر کدام را مقرر کرده در این عالم موجود گردانید و هر کس را موافق سرنوشت او به راهی داشت که در این عالم زندگانی کند.
1) سیر تکاملی و اصول و مسائل عرفان و تصوف، دکتر یثربی، ص 64 .
اکنون سخن در وحدت ذات باری تعالی و پیدائی کثرت می کنم و حقیقت آفرینش را مشرَح می سازم که همان یک زمان کامل الصفات به چه نوع چندین ذات ها نمود و به چه طریق خود را در مظاهر موجودات ظاهر گردانید؟
از من بشنو که «برهم روپ» Brahama-rupa که عبارت از ذات بحت و هستی مطلق است و مجرد از جميع قیدها و مبری از تمامی نسبت ها که چگونگی و کیفیت را به حضرت او راه نباشد و گفت و شنود را در او هیچ گنجایش نبود و آن ذات پاک محض «بده» (1)یعنی عقل خالص در کمال ذوق و راحت و آسایش خود به خود در خود است. و چون با «برهم روپ» که محض (بده) است باشد با تعقل کردن و تصور نمودن یار شد، یعنی همین که آن هستی مطلق خود به خود تصور کرد و «بدگیان پرتچه» (2)یعنی: دریافت ظاهر خود را خود دانست که این منم. از آن هستی و حقیقت که بی تغییر و تبدیل است و بر یک قرار است «مُن» (3)پیدا شد که تغيّر و تردّد صفت او است و مراد از «مُن» اندیشه و خیال است. چنان که از دریایی که برقرار است، پس از وزیدن باد جنبش و تغيير و تبدل حالات دریا، از مدّ و جزر یعنی بالا و پست شدن آب و تافتن حضرت نیّر اعظم (4)او را اسامی مختلف پیدا شود، مثل «لَهَر» (5)یعنی موج» و «تَرَنگ» (6)یعنی درخشیدن آب هر لمحه بنمودی دیگر دیگر و غیر آن.
پس از همان خواهش این جهان مثل «اندرجال» (7)یعنی آن چه مشعبدان (8)و نیرنگ سازان می نمایند و آن «نمود» حقیقت و نفس الامر ندارد، موجود گردید.
... حقیقت عالم «برهم» است و این نمودهای گوناگون و مظاهر رنگارنگ جلوه ذات اوست. مثلاً چنان که گوشواره و طوق و غیره از طلا می سازند حقیقت آن همه طلا است و این زیورها به سبب تعیّنات و صورت های علی حده هر کدام نامی دارند و در حقیقت این عالم «برهم» است و چیزی بغیر ذات «برهم» در این مظاهر و تعیّنات ظهور ندارد که عالم در حقیقت حق است و حق عالم چنان که زیورها طلا و طلا زیورهاست.
... تو را باید که از شمار دوئی و از حساب منی و توئی برآئی و این تعیّن را به دل خود راه دهی که هرچه موجود شده و به نظر در می آید در حقیقت جلوه جمال «برهم» و ظهور هستی مطلق است. اوست که ذات خود را که یگانه و بی مانند است، به چندین شکل ها و صورت ها نموده است و می نماید و در همه جا و همه چیزو همه کس ظهور هستی مطلق و تصرف حق است و آن ذات حق است که بوده است و خواهد بود و در همه جا و در همه کس و در همه چیز ظهور اوست و او سر به سر ذوق و شادی و راحت است و آن همه احوال نسبت به او چون نسبت موج و حباب و بخار است با ذات دریا
... هر چه به نظر در می آید از آسمان ها و زمین ها و موجودات عالم و تعین های آن از هر رنگ و هر گونه شکل سراسر ظهور هستی مطلق و جلوه «برهم» است و اوست که به چندین صورت ها و شکل ها می نماید و وحدت و یگانگی اوست که به رنگ کثرت و دونی و دوگانگی ظاهر می شود و می نماید و این منی و تونی و این از من و آن از او هم از «برهم» است و گوینده این عبارت که این منم نیز ذات «برهم» و نور غیب است (1)و غير ذات او را در تمام مراتب وجود و ظهور بود و نمود نیست. (2)
1) این مطلب را می توان با گفته های بایزید بسطامی مقایسه نمود که می گوید: ندا کردند از من در من که ای تو، من یعنی به مقام الفناء فى الله رسیدم و گفت: حق تعالی سی سال آیینه من بود آکنون من آیینه خودم- یعنی آن چه من بودم نماندم. که من و حق شریک بود. چون من نماندم حق تعالی آیینه خویش است. این که می گویم که اکنون آیینه خویشم، حق است که به زبان من سخن می گوید و من در میانه ناپدید. (تذكرة الاولياء، ص 190).
2) تنبيه الغافلين و ايقاظ الراقدين، ص 34 - 40.
موضوع رهائی و آزادی را همه مکاتب فلسفی هندی، چه متشرّع و چه غیر متشرّع پذیرفته اند و آن را به عباراتی چون «نیروانا»، «کوالا»، «موکتی» آراسته و کمال انسان را در وصول به این مقام دانسته اند. و این مقام، همان مقام «فنا» است که سالک را از گردونه هستی، بیرون آورده و از تعلّقات آزادش می گرداند.
در حکمت برهمنان هند نیز، انسان را از طریق تأمل و اعتبار به نوعی کمال روحی دعوت می کنند که رسیدن به آن کمال عامل تقرّب به خداست و سالک می کوشد تا با اتحاد با برهمن، از خود فانی شده و از ادوار تناسخ رهائی یابد.
در تعالیم اوپانیشادها هم، برهمن و آتمان به عنوان حقیقت الهی مطرح شده است. برهمن حقیقت هستی و آتمان هم آن روح جهانی الهی است که سالک باید به مرحله وحدت با آن رسیده حلاج وار نوای اناالحق (من برهما هستم) سر دهد.
در تعالیم «ودانتا» هم، سعادت انسان در وصول به مبدأ هستی است، بودا هم هدف سلوک را وصول به نیروانا یعنی نیستی و محو و سکون می داند. (1)
عرفان هند مانند ادیان هندوان همواره نگران این اندیشه است که انسان چگونه می تواند وجود جزیی و محدود خود را در وجود کل فانی کند و از این رو بنای آن- مثل ادیان هندی - مبتنی است بر اندیشه معرفت ریاضت و فنا. (2)
بر حسب تعلیم اوپانیشاد: وقتی که مرد عارف و اهل راز، در وجود نورانی و وجود قاهر و عقل مطلق که عین برهما است نیک تأمل می کند، از خیر و شرّ برتر می گراید، از هر گونه شهوات و اهواء نفسانی خویشتن را منزّه می دارد و سرانجام به ادراک «وحدت نهائی» فائز می گردد... همچنان که رودخانه ها به دریا می ریزند و نام و و صورت خود را از دست می دهند و عین دریا می شوند، مرد عاقل نیز همچنان وقتی خود را از قید نام و صورت برهاند در ورای این «طور»، در ذات نورانی عقل مطلق، مستهلک و فانی می شود. آن کس که برهما يعنى وجود فائق
متعالی را ادراک کند، خود نیز برهما می گردد این، جوهر تعلیم اوپانیشاد مجموعه عرفان هندوان است که نزدیک سه تا شش قرن پیش از میلاد مسیح در هند پدید آمده است و هم امروز اگر از الفاظ و اصطلاحات آن صرف نظر شود شباهت آن را با سخنان صوفیه نادیده نمی توان گرفت. (1)
در تعالیم بودا نیز - با آن که بعضی محققان وجود چیزی را به نام عرفان بودایی انکار کرده اند و با آن که در آن دیانت اصلاً تصور خلقتی و خالقی مطرح نشده است - فکر فقر و زهد و ریاضت و فنا به نوعی عرفان منتهی می شود. در حقیقت با آن که آیین بودا خود معتقد به امر متحقق ثابتی به نام وجود مطلق هم نیست غایت آن دیانت نیز - مثل عقاید براهمه - جنبه عرفانی دارد زیرا که هدف تعلیم وی، تخریب فردیت و انانیت است و راه نیل بدین غایت نیز بدان گونه که بودا توصیه کرده است با آن چه نزد عرفا و صوفیه متداول است شباهت دارد و زاهد بودایی از بسیاری جهات به عارف و صوفی مسلمان شبیه است. (2)
یکی از مکاتب فلسفی بودایی معرفت را بر سه قسم می داند:
1- علم دنیوی یا علم عوام النّاس.
2- علم برتر از دنیا.
3- برترین علم که همان علم ورای دنیا می باشد.
معرفت اخیر، علم بوداها و علم بوداهای بالقّوه (بودی ساتواها) است که به کنه اشیاء پی برده اند. و این معرفتی ممتاز و شریف و تصور ناپذیر و ابدی است که از آن به عنوان «تاتهاتا» یا «آن چنانی» تعبیر می کنند.
سالک در چهارمین درجه مراقبه اش که مقام نیروانا است، به مقام «تاتهاتا» می رسد مقامی که نه مرگ است و نه نابودی، بلکه یک مقام متناقض (شطحی) است که عقل و فهم از درک آن ناتوان است و تنها فرزانه و حکیمی که قوس صعودی «بودی ساتوا» را پیموده است و سرشت وجود خویش را با خرد شریف آنان درهم آمیخته، قادر به درک آن است. (3)
در میان ادیان هندی هرگز علم از عمل جدا نیست کافی نیست که ما فقط بدانیم که آتمان چیست و برهمن کدام است، بلکه بایستی که این حقایق ، جزئی از وجود ما بگردند و ما عين آن حقایقی بشویم (1)که به آنان گرویده ایم. باید بین انسان و برهمن برهمن اتّحاد کاملی حاصل گردد و این اتحاد فقط در مقام وصال و فنا (Samadhi) ميّسر است و بس. آن چه مورد نظر این مکتب است، فقط فرا گرفتن علوم نظری نیست، بلکه غرض یک نوع کیمیاگری معنوی و تبدیل مس وجود به زر وحدت است به چند بیتی از شانکارا در رابطه با آزادی و نجات توجه کنیم:
نفس خویش را خاموش کن، بر حواس خود تسلط یاب.
خویش را در کنه واقعیت ممتازی که در اعماق دل نیز متجلّی است معدوّم ساز.
هنگامی که با برهمن یکی گردی، تاریکی هائی که از ازل بر اثر نادانی سایه بر دلت افکنده بودند در آنی ناپدید خواهند شد.
آن چه ورای نظام طبقاتی و معتقدات خانوادگی است. آن چه نه صورت دارد و نه شكل.
آن چه بر فراز نیکی و بدی است. آن چه ورای زمان و مکان و حواس است.
آن برهمن است و تو همان بر همنی. (2)
در آئین های «و اسودوا کریشنا» و کیش «بهاگاواتا» توحید و طریق عشق و محبّت تعلیم می شد. در آئین بهاگاواتا، مسئله موهبت و فیض مطرح گردید. در اوپانیشادها فقط به معرفت و عمل تأکید می شد، اما آئین بهاگاواتا طریق محبّت را برگزیده و توجه محض به ذات ستودنی یعنی «کریشنا» را امن ترین راه ها انگاشت. سالک باید در
طلب وصال حقّ و معبود ازلی، از همه چیز بگذرد و تمام خواسته های خود را فدای خواسته های حق کند، تا خداوند، فیض و عنایت خود را به او ارزانی دارد. (1)
نهضت طريق عشق، در جنوب هند به وجود آمد و پیروان این طریق را «آلوار» (alvars) یا عابدین و مجذوبین مستغرق در محبت ایزدی می گفتند. سرودهای آنان مملوّ از شور و شوق و احساسات عرفانی بود در این طریقه به علم و عمل، بر فیض و عنایت حق و نیز بر تسلیم و توکل تأکید شده است. طریق عشق به طریق معرفت ترجیح دارد که از این راه زودتر می توان رسید. راه عشق، سرانجام به اتحاد می انجامد. سالکان این طریق یکسو نگر و یکسان بین اند، عاشق اند بر همه عالم از هیچ کس و هیچ چیز متنفّر نیستند ،حتی از بدها. از دیدگاه پر مهر آنان، در رحمت حق بر گناهکاران بسته نیست و خداوند، خداوندگار همگان است. (2)
راز و رمز و تمثیل در عرفان هندی از عصر پیدایش «ریک ودا» (که مهم ترین مدرک باقی مانده از دوران باستان اندیشه انسانی است) مطرح بوده است. تعالیمی را متناسب عوام ندانسته و منحصر به خواص می دانستند. برای عوام یک عبادت ظاهری و ناکاملی را فراهم ساخته و برای خواص روش معنوی ویژه ای داشتند و مطالب خویش را با بیان رمزی و استعاره ای ادا می کردند که عوام و خواص هر یک به نسبت درجه خویش از معنی و مفهوم آن ها بهره مند شوند. سرودهای ودائی بر مبنای این اصل بنیان شده بودند. (3)
و در مسایل فرعی اقتباس شده از آیین های هندی، می توان به موارد زیر اشاره کرد:
1- خیالی بودن پدیده های جهان، که در عرفان اسلامی هم ما سوى الله، موجودات وهمی و نقش دوّمین چشم احول (دو بین) معرفی شده است.
2- هفت مرکز آئین تانترا که مقایسه شود با لطایف سبعه عرفای اسلام. مخصوصاً از نظر رنگ های مختلف که برای مراکز و مراتب در هر دو مکتب تعیین شده است. (هانری کربن هم، در این رابطه مقایسه ای دارد).
3- ذکر و حبس نفس.
4- «تو»، «آن» هستی.
5- حصر فکر و مراقبه (دیانا)
6- اشاره به آتمن با «آن» که مقایسه شود با اطلاق «هو» به حق و عدم قابلیت تعبیر، ناتوانی زبان و بطلان منطق در قلمرو عرفان و این که فهمیدن همان نفهمیدن است و اقرار به معرفت، شرک است. که مقایسه شود با بحث هویّت و توحید در رساله قیصری و شعر خواجه عبدالله انصاری که: ما وَحَّد الواحِد...
7- شباهت در کرامات اولیاء از جمله در موضوع ذهن خوانی و تسلط بر خواطر، رسیدن به فوق زمان و مراتب عالیه معرفت، رسیدن به اسرار مبدأ آفرینش (سرّ قَدَر)، بی اعتنایی به حور و قصور و توجه به مقاصد عالی تر.
8- بحث عالم صغیر و کبیر وجود لطیفه ربّانی در همگان، ولی در حجاب های متعدد، خود را با خود در خود جستن و برابر بودن شناخت خویشتن با شناخت حقیقی هستی.
9- خدمت به مرشد و لزوم ارشاد.
10- مقامات هشتگانه بودائیان مشابه حال و مقام در تصوف اسلامی
11- و مسائلی از قبیل خرقه پوشیدن و تقسیم شدن در دسته های مختلف در عمل و ذكر. (1)
به نظر گلدزیهر، مستشرق معروف آلمانی، عوامل مؤثر در اقتباس تصوف اسلامی از تعالیم هندیان، عبارتند از:
1- انتشار اسلام در مشرق و رسیدنش به سرزمین هند و چین.
2- ترجمه برخی از کتب هندی به زبان عربی، در قرن دوم هجری که از آن جمله است کتاب (بلوهر و بوداسب) و کتاب (بد).
3- حضور جمعی از حکمای هند که به نام (سمنیّه) معروف بودند. در مجالس خصوصی بحث و مناظره ادبا و علما و روشنفکران. و همین امر باعث وجود نشانه هائی از تأثیر عقائد هندیان در ادب عرب است. از جمله در اشعار ابوالعلاء و پیش از وی در اشعار ابوالعتاهیه.
1) عرفان و تصوف، ص 70.
4- رفت و آمد جوکی ها و راهبان هندی در سرزمین های اسلامی، در اوایل خلافت عباسی. و حتی در دوران خلافت اموی هم این سیاحان به شام و سوریه رفت و آمد داشتند.
و جاحظ (متوّفی 255 ه-) چنان که گذشت از آنان به عنوان (راهبان زندیق) نام برده است.
و عقاید پیروان بودا در ملل و نحل شهرستانی به عنوان (اصحاب بَدَدَه) مطرح شده و قسمتی از عقاید و دستوارت اخلاقی وی نقل شده است و بدده یعنی بوداها مؤلف شخص دارای اوصاف آن چنانی را که برای بودا ذکر کرده اند مشابه حضرت خضر دانسته است.
اگرچه کتاب ملل و نحل مربوط به دوره های بعدی است، اما منظور آن است که عقاید و افکار هندی جزء مکاتب رسمی جهان مطرح می شده است و در کتب کلامی قدیم هم، حکمای هند را به عنوان سمنيّه مطرح کرده اند که همان «شمنیسم» است، که دین کلیه اقوام و نژادهای مغول و تاتار بوده که در اورال و آلتائی و سراسر آسیای مرکزی و سیبری و مغولستان پراکنده بودند و در قسمت های شرقی ایران یعنی خراسان هم زیاد بوده اند و در قرن دوم هجری یکی از مشاهیر ایشان به نام جریر بن حازم ،ازری در بصره با عمر بن عبید (144- 80 ه-) متکلم معروف معتزلی، مناظره کرده است. (1)
1) همان، ص 74.
همان طور که مشاهده می شود مقایسه مبانی فکری صوفیه (که در شماره قبل بررسی شد) و بعضی غیر مسلمانان، از وجود ارتباطی نزدیک بین آن ها حکایت دارد به گونه ای که می توان از مجموع آن ها چنین نتیجه ای گرفت، بسیاری از اصول عقیدتی متصوفه وام گرفته از خارج اسلام است.
در مباحث آینده به منظور بررسی عمیق تر این مبحث به تبیین اعتقادات سایر ادیان و مکاتبی خواهیم پرداخت که مشابهت زیادی با مبانی تصوف دارند.
ان شاء الله ادامه دارد...
1- نقدی بر مثنوی، علی اکبر مصلایی، ص 115.
2- مثنوی، دفتر چهارم.
3- ارزش میراث صوفیه، دکتر زرین کوب، ص12.
4- بحث در آثار و افکار و احوال حافظ، قاسم غنی، ص 617.
5- همان، ص 617.
6- همان، ص 565
7- همان، ص 620
8- کارنامه اسلام، دکتر زرین کوب، ص 153.
9- بحث در آثار و افکار و احوال حافظ، قاسم غنی، ص 622.
10- همان، ص 624
11- همان، ص 629.
12- ارزش میراث صوفيه، ص 93.
13- تاریخ تصوف، عمید زنجانی، ص 25.
14- بحث در آثار و افکار و احوال حافظ، ص 713.
15- معرفی مکتب های فلسفی هند، ترجمه فرناز ناظرزاده کرمانی، ص 269.
16- تاریخ تصوف، عمید زنجانی، ص 28.
17- مبدأ اعلی، علامه محمد تقی جعفری، ص 76.
18- مولوی و جهان بینی ها، علامه محمد تقی جعفری، ص 62.
19- فلسفه دین در قرن بیستم، ص 48
20- سیر تکاملی و اصول و مسائل عرفان و تصوف، دکتر یثربی، ص 64 .
21- تنبيه الغافلين و ايقاظ الراقدين، ص 34 - 40.
22- عرفان و تصوف، دکتر یثربی، ص 65.
23- ارزش میراث صوفیه، دکتر زرین کوب، ص17.
24- همان، ص 18.
25- همان، ص 19.
26 ادیان و مکتب های فلسفی هند به نقل عرفان و تصوف، دکتر یثربی، ص 66.
27- همان، ص 67.
28- همان.
29- همان، ص 68
30- همان.
31- عرفان و تصوف، ص 70.
32- همان، ص 74.
علیرضا طاهری
در شماره های پیش ویژگی های پرستش را در جامعه یونان باستان نسبتاً به تفصیل بر شمردیم و گفتیم که پرداختن به این مقوله بر اساس گزارش های موثق تاریخی، چه از این لحاظ که اندیشه و اخلاق یونانی، مبدأ فرهنگ و اخلاق امروز غرب است و چه به این دلیل که به ویژه در سال های اخیر تلاش گسترده ای در همسان نشان دادن اندیشه یونانی با باورهای اسلامی صورت می گیرد ضرورت دارد و از این رو، پاسداران مرزهای ایمان را نشاید که در برابر آن، کار را به سکوت و مجامله بگذارنند. همچنین دیدیم که بر اساس گزارش ها یونان در سراسر پیشینه تاریخی اش، ملحد یا مشرک و خدایان پرست و بت پرست است و هرگز خدای یکتا را نپرستیده و هیچ پیامبری به آن پای ننهاده و همه معابد زرین و زیبای یونان بتکده هایی مالامال از بت ها و مجسمه های گوناگون بوده است شرک همه زوایای جامعه یونان را در تسخیر خود داشت و الحاد در نظر آنان، عدم پرستش خدایان رسمی شمرده می شد و یونانی ها، صدها مظهر طبیعت را از روی ترس و برای دفع شر و یا جلب منفعت می پرستیدند و عجیب آن که در عین حال، گرانمایه ترین و مقدس ترین میراث ادبی یونان، همین موهومات و افسانه های مربوط به زندگی «خدایان» و زاد و ولد آن ها است. جامعه یونانی - و در صدر آن سیاستمداران و فيلسوفان - معتقد به جبر بود و انسان در نگاه آنان، موجودی درمانده و بازیچه ای در دست قوای بی شمار طبیعی شمرده می شد که هرگز نمی تواند از چنگال سرنوشت محتوم خود بگریزد و اینک به بررسی مطلب می پردازیم:
پژوهش درباره هر فرهنگ، با اجزاء گوناگونی که دارد همواره نیازمند به بررسی تاریخی و کاوش در بنیادهای اولیه آن است و گرنه بدون شک، میل به تحمیل برداشت های کنونی بر رویدادهایی که قرن ها پیش اتفاق افتاده اند حقایق را همچنان در حجاب جهل نسبت به واقعیات زندانی خواهد کرد اما به پاسداشت مجال اندکی که در دست است، ما از همه اجزاء فرهنگ یونانی عجالتاً به تحقیق در مهم ترین آن ها، یعنی باورهای دینی و اندیشه و اخلاق و رفتار مردم و سپس معرفی نامدارترین محصولات انسانی جامعه یونان - یعنی سقراط و افلاطون و ارسطو و اسکندر - و همچنین کلیاتی از تاریخ فلسفه، به عنوان برترین محصول فرهنگ یونانی می پردازیم و در هر مورد به نسبت یا میزان تطابق آن با وحی و عقاید اسلامی نیز سخن خواهیم گفت.
نخستین نکته ای که در خصوص پرستش یونانی، هر پژوهشگر مسلمانی را شگفت زده و در عین حال نگران می کند این است که چطور فیلسوفان ما، تضاد دو مسیر را با این همه وضوح در نیافتند و عمر خود را بر سر ترویج فرهنگ کفرآمیز غربی گذاشتند و یا مابعدالطبیعه فلسفی، که کوچک ترین نسبتی با توحید اسلامی نداشت چگونه توانست در این سطح وسیع و با روندی چنین شتابان با حُسن قبول و بلکه با اعجاب و ستایش روبرو شود؟ (1)
برای رسیدن به پاسخ دقیق و منطبق با واقعیات راهی جز پژوهش تاریخی- اجتماعی وجود ندارد و بررسی های مقدماتی متأسفانه حاکی از آن است که گویی هیچ کس پیشتر در اندیشه طرح این سؤال نبوده و یا اساساً چنین دغدغه ای، مقبولیّت و یا حتى موضوعیّت نداشته است.
ورود فرهنگ غربی به سرزمین های اسلامی آن چنان به آرامی و به همراه تأیید و اقبال و میدان داری فیلسوفان و حمایت پادشاهان انجام شد که ناخواسته تا عمیق ترین لایه های اعتقاد مسلمانان نفوذ کرد تا آن جا که برخی از فیلسوفان - و در صدر آنان ابن رشد و بوعلی سینا - با کمال میل همه عمر خود را صرف ترویج فلسفه ارسطو و به
1) پاسخ به این سؤالات در شماره آینده به اتمام خواهد رسید.
کارگیری روش فلسفی در فهم عقاید دینی کردند و بسیاری را نیز به دنبال خود کشیدند.
ناآگاهی فیلسوفان از واقعیات تاریخی به نتایج بسیار مخربی در زمینه های خداشناسی و روش شناخت و عدم فهم مدلولات صریح قرآن و انحراف از مذاق اسلام رسید تا آن جا که واقعگرایی دینی و ارجاعات مکرر وحی به شناخت عالم واقع جای خود را کاملاً به ذهنگرایی ارسطویی و اکتفا به فهم و برداشت شخصی داد. گزارش ها حاکی از آن است که همه اینان در هاله ای از نور و اعجاب و تقدّس به افلاطون و ارسطو می نگریستند و چنین بود که از این قافله سودا زده هیچ کس در نیافت که روح فلسفه یونانی «طبیعیّات» است (1)و فلسفه ارسطویی یک فلسفه سراپا مادی است که به هیچ موجود فوق طبیعی باور ندارد و مطلقاً نمی توان آن را در حوزه دینی به کار گرفت. پس از ارسطو فیلسوفان رواقی و اپیکوری هم قائل به اصالت ماده بودند و آن ها هم ابزار شناخت و نیل به حقیقت را منحصراً «حسّ» می دانستند. (2)بنابراین، فلسفه یونان، در پیشینه باستانی اش، همواره «مادی» و «دهری» بوده است. (3)
گذشته از این خطای بزرگ در شناخت روح فلسفه یونانی، فیلسوفان مسلمان به گونه ای محو یونان شده بودند که با این همه تاکیدی که در قرآن بر یکتایی خداوند و نفی شرک می شود از سه عبارتی که در فیزیک ارسطو هست و به کثرتِ محرّک های نا متحرّک اشاره می کند و جمله ای که در کتاب دوازدهم از متافیزیک [لامبدأ] است که در آن ارسطو صراحتاً از 55 محرک متعالی سخن می گوید (4)و از دو موردی که در کتاب اخلاق نیکوماخوس، از «خدایان» نام می برد، (5)باز هم شرک ارسطو را نفهمیدند. همچنین، با وجود آن که سقراط در دادگاه به صراحت اعلام می کند که همچون دیگران، خورشید و ماه را «خدا» می داند (6)و در حالی که سقراط همواره از «خدایان» به صورت جمع سخن گفته و منظورش خدایان سنتی یونان بوده است (7)اما فیلسوفان ما چنان به چشم ارادت و اعجاب به سقراط می نگریستند که باز هم مشرک بودنش را نفهمیدند و حتی برخی او را «شهید راه عدالت» خواندند.
1) فلسفه رواقی، ژان برن، ترجمه دکتر سید ابوالقاسم پورحسینی، ص 47.
2) شكّاكان یونان، دکتر یحیی مهدوی، ص 83 ، 103.
3) در شماره های بعد به این موضوع خواهیم پرداخت.
4) مابعدالطبيعه، ارسطو، لا مبدأ، ص 1074، الف و همچنین نگاه کنید به تاریخ فلسفه، فردریک کاپلستون، ترجمه سید جلال الدین مجتبوی، ج 1، یونان و روم، ص 360 – 361.
5) اخلاق نيكوماخوس، ص 1139، ب ، 1148، ب.
6) آپولوژی، 26.
7) ر.ک تاریخ فلسفه، کاپلستون، ج 1، ص 133 – 134.
راستی باید پرسید که در حالی که ارسطو و افلاطون و سقراط و فلوطین بارها در خصوص اعتقاد خود به «خدایان» اعتراف کرده و از نحوه پرستش آن ها و نذر و نیاز به در گاهشان سخن گفته بودند چرا مشرک بودن اینان را نپذیرفتند؟ و چرا آن ها را به عنوان مصادیق واقعی و تاریخی «آلهه پرستان» در آیات قرآن، در نظر نگرفتند تا نحوه تلقّی و عمل خود را مطابق فرمان خدا تنظیم کنند؟
می دانیم که تعبیر آلهه [خدایان] به اشکال گوناگون 34 بار در آیات قرآن به کار رفته و گمراهی خدایان پرستان به صراحت اعلام شده است اما فیلسوفان مسلمان، به دلیل جهل نسبت به واقعیات تاریخی و همچنین محبت و اعجابی که در قلب خود نسبت به فلاسفه خدایان پرست یونانی احساس می کردند و بر خلاف روش قرآنی، هیچ گاه این آیات را بر مصادیق خارجی آن تطبیق نکردند و ملت اسلام را نیز به دنبال خود به سوی محبت مشرکین و تعظیم اندیشه آنان کشاندند. این در حالی است که فهم معنای بسیاری از آیات قرآن با بررسی رابطه دیالکتیک آن با شرایط نزول آیه و ویژگی های خاص زمانی و مکانی افراد درگیر در آن حادثه، رابطه نزدیک و بستگی مستقیم دارد و بلکه این پژوهش تاریخی، که از آن به عنوان «شأن نزول آیات» نام می بریم یکی از بهترین راه های فهم معانی قرآن است و بنابراین در این خصوص هم، فلاسفه مسلمان مطلقاً از روش واقعگرایی که مکتب وحی ارایه می دهد بهره نگرفته اند بلکه از راه مستقل ذهنی و یونانی رفته اند.
واقعاً چه شد که فیلسوفان، نه تنها فرمان های الاهی مبتنی بر مبارزه دائمی با مشرکین و کشتن همه آن ها - هر جا که یافت شوند - را زیر پا نهادند بلکه با تمام وجود به همانان که خداوند پلیدشان خوانده و بیزاری خود را اعلام فرموده و عذابی جاویدان را به آنان وعده داده ،است عشق ورزیدند و زمام اندیشه و نحوه سخن گفتن خود را به مشرکان سپردند و همه نظریاتشان را - حتی با مباینت با قرآن - با جان و دل پذیرفتند و ترویج کردند؟
آیا اینان کلام خدا را نمی شنیدند که فرمود:
قَدْ کَانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبْرَاهِیمَ وَالَّذِینَ مَعَهُ إِذْ قَالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآءُ مِنکُمْ وَ مِمَّا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ کَفَرْنَا بِکُمْ وَ بَدَا بَیْنَنَا وَ بَیْنَکُمُ الْعَدَاوَةُ وَالْبَغْضَاءُ أَبَدًا حَتَّی تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ (1)
1) ممتحنه، 4
در ابراهیم و یارانش برای شما الگوی نیکویی هست آن گاه که به قوم خود گفتند ما از شما و هر آن چه غیر از خدا می پرستید بیزاریم؛ به شما کفر می ورزیم و همیشه میان ما و شما - تا زمانی که به خدای یگانه ایمان بیاورید - دشمنی و کینه آشکار خواهد بود.
آیا سخن حضرت ابراهیم را نخوانده بودند که: پسرم به خدا شرک مورز که به تحقیق، شرک ورزیدن ستمکاری بزرگ است. (1)و آیا نمی دانستند که شرک، گمراهیِ بسیار دور از حق است؟ (2)و چگونه نفهمیدند که شرک، همه کارهای انسان را نابود می کند؟
آیا فیلسوفان ما نمی دانستند که همه پیامبران از نسل حضرت ابراهیم نیز، مأمور به بت شکنی و بیزاری از مشرکانند؟
و یا نخوانده بودند که دعای ابراهیم این بود که: خداوندا! من و فرزندانم را از پرستش بت ها دور نگهدار!
و آیا قرآن را نمی خواندند که
وَ مَن یُشْرِکْ بِاللَّهِ فَکَأَنَّمَا خَرَّ مِنَ السَّمَاءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّیْرُ أَوْ تَهْوِی بِهِ الرِّیحُ فِی مَکَانٍ سَحِیقٍ. (3) هر كس به خدا شرک آورد مانند آن است که از آسمان سقوط کرده و پرنده [گوشتخواری] او را ربوده و یا باد او را به دور دست ها پرتاب کرده باشد!
چگونه چنین افراد فرو افتاده و درهم شکسته ای را به رهبری اندیشه خود برگزیدند؟ آیا نمی شنیدند که خداوند می فرماید:
لا تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَالیَوْمِ الآخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حادَّ اللهَ وَ رَسُولَهُ ولَو کانُواْ آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُم أَوْ إخْوانَهُمْ أَوْ عَشِیرَتَهُمْ (4) هرگز گروهی را نخواهی یافت که به خدا و روز پسین ایمان دارند [و در عین حال] دشمنان خدا و فرستاده اش را [هم] دوست بدارند، هر چند پدران یا فرزندان یا برادران یا خویشاوندان آن ها باشند.
فیلسوفان، با وجود نهی صریح در آیات متعدد و در حالی که خداوند، مؤمنین را حتی از دوستی یهود و نصاری باز می دارد، (1)کفار و مشرکین را به دوستی و بلکه به سرپرستی اندیشه خود برگزیدند.
آیا فیلسوفان احتمال نمی دادند که از جمله مصادیق فکری و عملی این دو آیه از کتاب خدا باشند که می فرماید:
بسیاری از آنان را می بینی که دوستدار کافرانند؛ چه کار زشتی را پیشاپیش برای خود فرستاده اند که خداوند را نسبت به آنان به خشم آورد و در عذاب جاویدان بمانند و اگر براستی به خدا و پیامبر و آن چه بر او نازل شده ایمان داشتند کافران را به دوستی بر نمی گزیدند ولی آن ها نا فرمانند. (2)
راستی چطور نفهمیدند که جان و روح و روان همه ادیان آسمانی یکتاپرستی و مبارزه با شرک و خدایان پرستی و بت پرستی است که محور فرهنگ یونانی به شمار می آید؟ مگر همه این ها به صراحت و بارها در کتاب خدا بیان نشده بود؟
بی گمان، فهم تقابل فرهنگ شرک با معارف اسلام برای همگان و به ویژه برای فیلسوفان نامدار ما کار بسیار آسانی بوده است و اکنون، این تردید گزنده ذهن و قلب را بر می آشوبد که آیا ممکن نیست که آنان، به دلیل عشق به ارسطو و افلاطون و با علم به مشرک بودن آن ها این واقعیت را از همه پنهان کرده باشند؟!
بر اساس آن چه گفتیم می توان دریافت که موجبات اصلی این کوری و کج فهمی و انحراف از وحی ناشی از:
جهل مطلق نسبت به واقعیات تاریخ یونان
بی اعتنایی به «وحی» و بازی با قرآن
نحوه نگرش و اعتماد بی حد و حصر نسبت به فلسفه و کارآیی آن و
عشق به ارسطو و افلاطون و خودباختگی و افسون شدگی در برابر مشرکان بوده است و این چهار عامل، در طول زمان به ده ها خطای دیگر انجامید و آسیب های سهمگینی بر ساحت ایمان و اعتقادات اسلامی وارد کرد.
به نظر می رسد که عوامل اصلی در این انحراف عظیم، همان دو عامل نخست بوده است و همین ها بود که به انزوا و جدا شدن فیلسوفان از جامعه ایمانی و رویارویی
با اهل حدیث انجامید و گرنه چطور می توان تصور کرد که فیلسوفی چون بوعلی سینا، مثلاً آن چه را که در خصوص پرستش یونانیان گفتیم بداند و در عین حال، از عقلانیّت مابعدالطبیعه ارسطویی دفاع کند، که سراسر آن بحث در خصوص تصورات و و مفروضات و مفهومات است و نه درباره «موجودی متعالی» که خالق جهان است باید او را پرستید؟ (1)و چطور می توان تصور کرد که ادیبی همچون بوعلی سینا که عربی را به آن فصاحت می نویسد و قصیده عینیه اش از شاهکارهای شعر عربی است به آیات قرآن - چنان که باید - رجوع کرده و در عین حال، مثلاً بیزاری و نفرت خداوند از مشرکان و دستور به اعراض از آنان را نفهمیده !باشد و یا چگونه می توان گفت که فیلسوفی همچون صدرالمتألهین شیرازی، اگر چه قرآن را قرائت کرده و یا حتی بر برخی از سوره ها تفسیر نوشته است اما تأکیدات مکرر بر گمراهی آنان و وعده خلود مشرکین در آتش را ندیده یا نفهمیده است و همین طور چگونه امکان دارد که صدرا، سطری از تاریخ یونان را خوانده باشد و در عین حال در کتاب اسفار خود افلاطون خدایان پرست و بت پرست را سیزده بار «افلاطونُ الالهی» و حتی یک بار «شریفُ الالهی» خطاب کند؟ (2)
در مورد اِلاهی خواندن افلاطون، صدرا عین همان خطایی را می کند که فارابی 700 سال پیش از او انجام داده بود (و در صفحات بعد به نامگذاری کتابش می رسیم)
1) می دانیم که سرانجام از ما بعد الطبیعه ،ارسطویی محرّک اولی (محرّک غیرمتحرّک) بیرون می آید که تنها یک مفهوم یا یک قوه است که تازه همان هم تنها به این دلیل مورد قبول ارسطو است که فرضِ عدمش، موجب بروز مشکلاتی در هرم مابعدالطبیعه فلسفی می شود و چنین محركي " بايد" وجود داشته باشد و گرنه کار به دور و تسلسل می کشد! معنای این سخن آن است که محرّک اولی یا سنگ زیر بنای مابعدالطبیعه ارسطویی، با همه هیبتی که از دور نشان می دهد، تنها یک فرض و یک تحکّمِ محض ذهنی است. در شماره های بعد به این موضوع خواهیم رسید.
2) اسفار، ج 6، ص 180.
می بینید که گذشت هفت قرن هم نتوانسته انجماد ذهن این فیلسوف را باز کند و یا موجب تصحیح این خطای بزرگ فارابی شود.
با تأسف فراوان باید گفت که وقوع تمام این خطاها در خصوص جهل تاریخی فلاسفه، از همان ابتدا کاملاً قابل پیش بینی بود و به بیان دیگر با کنار گذاشتن روش جامعِ قرآنی و گزینش معرفت فلسفی به جای آن محال بود که چنین عدم تطابقی با واقعیات تاریخی و دینی به وجود نیاید زیرا فیلسوف - برحسب تعریف و بنا به هویّت صنفی اش - تمایلی به مطالعه تاریخی و نتیجه گیری از آن ندارد و می دانیم که در فلسفه تنها «عقل و احساس» به عنوان منبع شناخت شمرده می شوند و «تاریخ» اساساً جزو منابع معرفت فلسفی نیست و از این رو درس ها و تجارب تاریخی، کوچک ترین نقشی در تکامل و پیشبرد آن ندارد و فلسفه ذاتاً گرفتار ارتجاع و انجماد فکر است.
پس از آن جا که در حوزه معرفت فلسفی جایی برای «تاریخ» لحاظ نشده است، حتی با وجود همه این انحرافات از رهنمود وحی و حقایق تاریخی، در واقع هیچ امر قابل نکوهشی از جانب طایفه فیلسوفان رخ نداده تا در خصوص آن بحث شود و همه این ها رونوشت برابر اصل است و به تعبیر دیگر و از همان ابتدا سالبه منتفی بوده است به انتفای موضوع و گویی فیلسوفان مسلمان نیز همچون نیاکان یونانی خود، تنها به فکر بیان نظریات خود هستند و چه باک که مبلغ و مروّج فرهنگ شرک باشند یا سخنانشان با آیات قرآن و واقعیات بیرونی تطبیق نکند.
به بیان دیگر فیلسوفان به خاطر همان ضیق و محدودیتی که در حوزه معرفت فلسفی داشتند و با طردِ تفکر در فطرت الاهی و ضمیر انسانی و طبیعت و با کنار گذاشتن معرفت های بسیار ارجمندی که در قلب افراد نقش می بندد و همچنین با حذف تاریخ، امکان نداشت که به این برهوت گمراهی و کوری فرو نیفتند و از همان ابتدا محال می نمود که بتوانند از این مسیر تنگ و محدود به معرفتی دست یابند که در حوزه وحیانی بسیار فراتر از آن را در اختیار همگان نگذاشته باشند. بنابراین برای فهم حقیقت توجه مستمر به این مطلب حائز اهمیت فراوان است که به علت جهل فلاسفه مسلمان نسبت به تاریخ یونان باستان و فرورفتن در دهلیزهای تصورات ذهنی و طرد روش قرآنی، بدون شک اینان اساس و روح و روش و ساختار فلسفه یونان را وارونه
فهمیدند و همین خطاهای بزرگ را به شاگردان و جامعه خود هم انتقال دادند و به این ترتیب، دائماً بر دامنه انحرافات در جامعه اسلامی افزوده می شد.
اینک باید پرسید که چرا هیچ یک از فیلسوفان مسلمان و امثال کندی و فارابی و بوعلی و ابن رشد و سهروردی و صدرا، حتی یک کلمه در خصوص تفاوت های عظیم معرفت آسمانی با معرفت فلسفی و کاستی های شناخت بشری و تضاد نتایج حاصل از این دو بر زبان نیاوردند؟ و چرا در غیاب امام معصوم علیه السلام و مفسر الاهی، هیچ کدام به این ملت تازه مسلمان نگفتند که معرفت ،فلسفی بر حسب تعریف و در بنیاد خود، فطرت و ضمیر انسانی را با آن ساختار خداجویش نادیده می گیرد و به علاوه در تضاد مستقیم با رهنمود قرآن، از مطالعه «طبیعت» - برای رسیدن به وجود خدای یکتای عليم و قادر على الاطلاق - و همچنین از بررسی «تاریخ» سر باز می زند؟ و چرا هیچ یک از اینان به مسلمانان نگفت که جامعه یونانی، سراپا ملحد و مشرک و قائل به ازلیّت عالم است و از این رو از بنیان در تقابل مستقیم با ستون فقرات اعتقاد دینی- یعنی توحید و یکتاپرستی و حدوث عالم - قرار دارد؟ و چرا هیچ یک نگفتند که به تصریح قرآن، وظیفه ما به عنوان یک مسلمان بیزاری و طرد و ردّ فرهنگ یونان و مقابله با همه محصولاتی است که از آن بیرون می آید نه محبت و جذب و اخذ و یا توفیق و تطبیق و زانو زدن در برابر مشرکین!
همین بی اعتنایی های مداوم به وحی و غلبه عشق و احساس بر عقل فیلسوفان بود که موجب شد کار انحراف به جایی برسد که فیلسوف برجسته ای مثل فارابی (259 - 339)، هجری با وجود اختلافات متعدد و عمیقی که بین نظریات افلاطون و ارسطو هست، کتاب «الجمع بین رأیی الحکیمین: افلاطون الالهی و ارسطو» را بنویسد و همه چیز را به توجیه برگزار کند و بگوید: دین محمدی با حکمت یونانی متناقض نیست و هیچ اختلافی میان حكماء و انبياء وجود ندارد و همچنین هیچ اختلافی میان ارسطو و محمد نیست و هر چیز که افلاطون و ارسطو بر آن اتفاق کنند، حقّ مطلق است و هرچه این دو حکیم بگویند پذیرفتنی است زیرا سخن این دو حکیم مطلق، بری از شوائب است و هر دوی آن ها بدون تردید حکمت را از سرچشمه صافی اش نوشیده اند!
کجروی های فارابی به آن جا می رسد که او به سقراط و افلاطون و ارسطوی بت پرست به چشم ائمه معصومین می نگرد و می کوشد تا افلاطون و ارسطو را به مقام «عصمت» برساند . (1)
شدّت و غلیان عشق فارابی نسبت به افلاطون و ارسطو به اندازه ای بوده است که وی اولاً چنان که گفتیم اختلاف و تضاد آشکار بین مبانی و نظریات فلسفی آن دو را نمی فهمد و یا نمی بیند و به شدت انکار می کند و ثانیاً به این کار ناپسند دست می زند که وحی را وسیله توجیه و تأیید نظریات مشرکان می سازد تا آن جا که در واقع، این پیامبر اسلام است که پیرو و مؤید افلاطون و ارسطو است و در این عمل همواره فارابی، وحی را بر فلسفه تطبیق می کند نه آن که حتی وحی و فلسفه یونانی را مثلاً به نقطه میانه ای بکشاند و بر هم منطبق سازد.
واقعاً فارابی به عنوان یک مسلمان، چه پاسخی به درگاه خداوند در روز بازپسین، برای این خیانت عظیم خواهد داشت؟ و فراموش نکنیم که تأثیر فارابی بر فیلسوفان بعد از خود، بسیار عمیق و دامنه دار بوده است.
از فارابی به عنوان یک فیلسوف شیعی نام می برند و می دانیم که او تقریباً تمامی عمرش را در دوره نوّاب خاص حضرت ولیعصر علیه السلام بسر برده است. اما آیا هرگز در جایی خوانده اید که او نیز همچون بسیاری از مؤمنان و چنان که شیوه سلف صالح بوده است، عقاید و نظریات خود را به امام معصوم علیهم السلام و یا نایبان بزرگواری که با حضرتش در تماس مستقیم بودند، عرضه کرده و چگونگی آن را جویا شده باشد؟
حقیقت تلخی که اکثر ما از آن غفلت می کنیم آنست که «وحی» نیز - با همه عظمتش - اساساً جزو منابع معرفت فلسفی نیست و یک فیلسوف - هم بر حسب تعریف و هم بر حسب مشی عملی - منحصراً در مقابل «عقل» خود تسلیم می شود و التزامی به «وحی» ندارد و از این رو، این «فلسفه» است که با طرد «وحی» از منابع معرفت، راهش را از «دین» جدا می کند. (2)
1) فلسفه شیعه، شیخ عبدالله نعمه، ترجمه سید جعفر غضبان، ص 397 - 419 و تاریخ فلسفه در جهان اسلامی، حنا آلفاخوری و خلیل الجر، ترجمه عبدالمحمد آیتی، ص 400 - 408 و تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی تا اواسط قرن پنجم دکتر ذبیح الله صفا، ج 1، ص 187 - 184
2) با همین توضیح کاملاً روشن می شود که تعبیراتی مانند فلسفه اسلامی یا فلسفه مسیحی چه چه قدر بی معنا است.
به این ترتیب، در واقع امکان نداشت فارابی عاشق فلسفه، یکباره عنوان و مشی و معرفت فلسفی خود را ترک کند و به جرگه شیعیان، با منابع معرفتی و روش و راه و پیشوای کاملاً متفاوت بپیوندد و کما این که هرگز نشنیده ایم که هیچ فیلسوف دیگری هم در طول چهارده قرن، عقاید و نظریات خود را به امام زمانش عرضه کرده باشد.
البته باید کاملاً توجه داشت که حتی اگر چنین مکاتبه یا ملاقاتی با حضرت ولیعصر علیه السلام از سوی فیلسوفان نیز ادعا می شد می بایست مضمون آن با مدارک وحیانی فراوانی که در اختیار داریم تطبیق می کرد در حالی که اولاً تمام متون آسمانی ما در خلاف جهت ادعا و مشی و مکتب فیلسوفان است و ثانیاً می بایست سلسله سند نیز جداگانه مورد بررسی و تأیید رجال شناسان شیعی قرار می گرفت و این نکته بسیار مهم و روشنگری است که در میان کل روات مورد وثوق علمای اسلام، حتی نام یک فیلسوف مشهور وجود ندارد.
نکته حائز اهمیّت آن است که این وحدت رویه فیلسوفان به هیچ وجه اتفاقی نبوده است زیرا اساساً در معرفت فلسفی، فردی به عنوان «امام معصوم» و یا قولی به نام «فصل الخطاب» مطرح نیست تا فیلسوفان او را بجویند و یا خواستار نظرش باشند.
ان شاء الله ادامه دارد...
1- فلسفه رواقی، ژان برن، ترجمه دکتر سید ابوالقاسم پورحسینی، ص 47.
2- شكّاكان یونان، دکتر یحیی مهدوی، ص 83 ، 103.
3- مابعدالطبيعه، ارسطو، لا مبدأ، ص 1074، الف و همچنین نگاه کنید به تاریخ فلسفه، فردریک کاپلستون، ترجمه سید جلال الدین مجتبوی، ج 1، یونان و روم، ص 360 – 361.
4- اخلاق نيكوماخوس، ص 1139، ب ، 1148، ب.
5- آپولوژی، 26.
6- ر.ک تاریخ فلسفه، کاپلستون، ج 1، ص 133 – 134.
7- ممتحنه، 4
8- لقمان، 13.
9- نساء، 116
10- حج، 31.
11- مجادله، 22.
12- مائده، 51
13- مائده، 80 - 81
14- اسفار، ج 6، ص 180.
15- فلسفه شیعه، شیخ عبدالله نعمه، ترجمه سید جعفر غضبان، ص 397 - 419 و تاریخ فلسفه در جهان اسلامی، حنا آلفاخوری و خلیل الجر، ترجمه عبدالمحمد آیتی، ص 400 - 408 و تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی تا اواسط قرن پنجم دکتر ذبیح الله صفا، ج 1، ص 187 - 184
علی اصغر ایمان دوست
یکی از دانشمندان شهیر و شناخته شده عامه بویژه در عرصه تفسیر قرآن کریم فخر رازی است. وی بسیار دقیق و نکته نگر است و در بسیاری از مباحث قرآنی مسیر صحیح و متقنی را طی کرده اما در مباحث کلامی (علی رغم ذوق و استعداد خاصی که در این حوزه دارد) نتوانسته خود را از اسارت افکار فرقه ای رهایی بخشد و توشه علمیاش را به مقصد حقیقی برساند و این ویژگی در عمده مباحث کلامی مطرح شده در تفسیر وی دیده می شود.
محور بحث در این نوشتار، آیات شریفه 119 سوره توبه، 35 سوره مائده و 102 و سوره آل عمران می باشد و هدف از آن نقد نظرات فخر رازی و تمیز سره از ناسره است.
خداوند متعال در آیه 119 سوره توبه می فرماید:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ
ای کسانی که ایمان آورده اید از خدا پروا کنید و با صادقین باشید.
تفاسیر شیعه بر اساس روایات مصداق اکمل «صادقین» را امیرالمؤمنین و ائمه معصومين عليهم السلام معرفی کرده اند از میان مفسران عامه کسانی همچون رشید رضا در «المنار»، سیوطی در «الدّر المنثور» و آلوسی در «روح المعانی» درباره مصداق «الصّادقین» اقوالی را ذکر کرده اند که یک قول در همه آن ها مشترک است و آن، وجود مقدس حضرت على بن ابيطالب عليه السلام است ثعلبی نیز در «الکشف و البیان» «مَعَ الصَّادِقِينَ» را به مَعَ علىّ بن اَبيطالب وَ اَصْحابه و مَعَ آل مُحمّد تفسیر کرده است.
نکته لطیفی که در برخی از تفاسیر از جمله تفسیر المیزان و نمونه بدان اشاره شده، آن است که مراد از عبارت وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ امر به پیروی از صادقین است، نه مانند آن ها شدن، زیرا در این صورت می فرمود كُونُوا من الصَّادِقِينَ.
اکنون به بخشی از آن چه فخر رازی در ذیل این آیه بدان اشاره کرده، می پردازیم؛ وی ابتدا تفسیر اجمالی از آیه ارائه داده و می نویسد: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ في مخالفه امر رسول وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ يعنى مع الرسول و اصحابه في الغزوات (1)، آن گاه می گوید:
... فَكَانَتِ الآيةُ دالةٌ عَلى أنَّ مَنْ كانَ جَائِرُ الخطأ وَجَبَ كُونُهُ مُقْتَدِياً بمَنْ كان واجب العِصْمَةَ، هُمُ الَّذِينَ حَكَمَ الله بكونهم صادقين، فهذا يَدلُّ عَلَى أَنَّهُ واجبٌ على جائِزِ الخطا كونُهُ مَعَ المَعْصومِ عَنِ الخطأ حتى يكون المعصوم عن الخطأ مانعاً لجائز الخطأ عَن الخطأ، و هذا المعنى قائم فى جميع الأزمان، فَوَجَبَ حُصُولُه فى كُلِّ الأزمان... (2)این آیه دلالت بر این دارد که بر جایز الخطا واجب است به معصوم اقتدا کند، زیرا معصومین کسانی هستند که خداوند به صدق آنان حکم فرموده است، لذا واجب است افراد جایزالخطا از معصوم پیروی کنند تا معصوم آن ها را از خطا مانع شود و این معنی در هر زمانی ضرورت دارد و باید در همه زمان ها محقق شود ...از مضمون عبارت فوق میتوان چنین برداشت کرد که فخر رازی معتقد است:
1- مصادیق واژه صادقین در این آیه می بایست از هر گونه خطا و اشتباه مصون باشند.2- متابعت از صادقین بر همه مسلمانان واجب است، زیرا انسان ممکن الخطا بوده و لذا باید از کسی که معصوم از خطاست پیروی کند.3- این دستور الهی یعنی همراهی با صادقین منحصر به مسلمانان صدر اسلام نمی باشد بلکه در همه زمان ها لازم الاجرا است.فخر رازی با وجود این تعابیر صحیح و متقن، گام آخر را به اشتباه برداشته است زیرا معتقد است مراد از «صادقین» در این آیه مجموع امت می باشد.صاحب تفسیر نمونه، این ادعا را مردود شمرده و در این باره می نویسد:اگر منظور از صادقین مجموع امت باشد بنابر این «پیرو» نیز جزء آن مجموع محسوب شده و در واقع جزئی از پیشوا می شود و اتحاد تابع و متبوع پیش خواهد آمد، در حالی که از ظاهر آیه چنین بر می آید که پیروان از پیشوایان و تابعان از متبوعان جدا هستند. (1)اگر شناخت افراد صادق ممکن نبود، خداوند چنین دستوری صادر نمی فرمود، زیرا تکلیف به ما لايطاق از حکیم علی الاطلاق محال است؛ بنابراین شناخت این انسان ها امری ممکن و میّسر است.علاوه بر روایاتی که تاکنون در مورد مصادیق صادقین بیان شد، در آیات قرآن نیز دلائل روشنی بر این امر وجود دارد پیش از این از قول فخر رازی نقل شد که لازم است فرد صادق معصوم باشد و این مطلب، کاملاً درست و منطقی به نظر می رسد؛ بنابراین اگر معصومین معرفی شده باشند، صادقین هم معرفی شده اند و این معنی از آیه تطهیر بدست می آید:﴿إِنَّمَا يُريدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا (2) خداوند چنین می خواهد که هر گونه رجس و آلایش را از شما خانواده نبوت زایل کند.
بنابراین یکی از دلایل و قرائن معرفی صادقین همین آیه است که نشان می دهد مصداق، آن ائمه معصومین از اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می باشند. تنها همین
افراد صادق می باشند که امکان پیروی از آنان وجود دارد و اگر منظور از صادقین، راستگویان از امت های قبل می بود - آن طور که برخی پنداشته اند - بدیهی است که امکان پیروی از آن ها وجود ندارد.
خداوند در سوره فاتحه الکتاب امر به پیروی و اطاعت (کسانی که نعمت داده شده اند) نموده است. طبق روایات، اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام نیز از جمله کسانی شمرده شده اند که خداوند متعال نعمت خود را به آنان عطا کرده است. (1)
از ام سلمه نقل شده که گفت: از رسول خدا صلى الله عليه وآله و سلم سؤال کردم، از قول خداوند سبحان و کسانی که فرمان برند خدا و رسول را پس آن گروه (در روز رستاخیز) با آنانند که خداوند برایشان نعمت داده است، از پیامبران و راستگویان و شهيدان و صالحین و اینان خوب هم نشینانی اند؛ که حضرت فرمود: اول کسانی را که خداوند بر ایشان نعمت داده، از گروه پیامبران من هستم و از صديقين على بن ابیطالب علیه السلام است و از شهدا حسن و حسین هستند و از صالحین حمزه می باشد و حسن اولئك رفيقا امامان اند که دوازده امام بعد از من هستند.
، بنابراین می بایستی مراد از صادقین که خداوند انسان ها را به پیروی از ایشان مأمور نموده هم همین انوار مقدس باشد.خداوند مسلمانان را موظف فرموده که در هر شبانه روز حداقل 10 نوبت از او بخواهند آنان را به راه راست یعنی راه کسانی که به آنان نعمت بخشیده، هدایت فرماید.
فخر رازی در تفسیر آیه اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ می گوید: اگر منظور از هدایت، اسلام باشد تحصیل حاصل است. آن گاه پس از توجیهاتی مراد از صراط را در آیه
1) عن ام سلمه قالت: سألت رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم عن قوله الله سبحانه: فَأُولَئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِينَ وَحَسُنَ أُولَئِكَ رَفِيقاً، قال: اَلَّذِینَ أَنْعَمَ اَللّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ اَلنَّبِیِّینَ أَنَا وَ اَلصِّدِّیقِینَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ وَ اَلشُّهَداءِ اَلْحَسَنُ وَ اَلْحُسَیْنُ وَ اَلصّالِحِینَ حَمْزَهُ وَ حَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً اَلْأَئِمَّهُ اَلاِثْنَا عَشَرَ بَعْدِی. (البرهان في تفسير القرآن، ج 2، ص 125).
صِراطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ، راه و صراط ابوبکر معرفی می کند؛ (1)لیکن این سخن وی هیچ معیار صحیحی ندارد زیرا ابوبکر انسان معصومی نبوده و در شمار کسانی که مورد انعام الهی قرار گرفتند نیز به حساب نمی آید. ثعلبی که او نیز همچون فخر رازی از مفسران عامه است، روایتی نقل می کند که مؤید نظر شیعیان است عن ابی بريد في قوله تعالى: اهدِنَا الصِّرَاطَ المُستَقِيمَ قَالَ صِراطَ محمد صلی اللَّهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ عَلِيهِم السلام. (2)
فخر رازی دربارۀ مصاديق الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ می نویسد:
قولُهُ غَيْر الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِم وَ لاَ الضَّالِّين يَدُلُّ عَلى اَنَّ اَحَداً من الملائكة و الانبياء عليهم السلام ما اَقْدَمَ عَلى عَمَل يخالف قولَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِم، و لا عَلى اعتقاد الذين أَنْعَمَ الله عَلَيْهِم لِأَنَّهُ لَوْ صُدِرَ عَنْهُ ذلك لكانَ قَدْ ضَلَّ عَنِ الْحَقِّ لِقَولِهِ تعالى فَمَاذَا بَعْدَ الحَقِّ إلا الضَّلالُ ولَوْ كانوا ضالين لما جاز الاقتداء بهم و لا الاهتداء بطريقهم، ولكانوا خارجينَ عَنْ قَولِهِ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ. و لما كان ذلك باطلاً علمنا بهذه الايةَ عِصْمَةَ الانبياء وَ المَلائِكَةَ عَليه السلام. (3)
قول خداوند غَيرِ المَغضُوبِ عَليهِمْ وَلَا الضَّالِّينَ بر این دلالت دارد که هیچ یک از ملائکه و پیامبران علیهم السلام کاری که مخالف قول و اعتقاد کسانی که خداوند بر آن ها نعمت داده است الَّذينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ انجام نمی دهند اگر چنین کنند گمراه شده اند، زیرا خداوند می فرماید فَمَاذَا بَعْدَ الحَقِّ إلا الضَّلالُ و اگر از گمراهان باشند پیروی از آنان و راه آنان جایز نیست و از شمول کسانی که به آن ها نعمت داده شده خارج می شوند و چون چنین اتفاقی باطل است عصمت پیامبران و ملائکه ثابت می شود.
نظر فخر رازی این است که هیچ یک از ملائکه و پیامبران، کاری مخالف قول و یا اعتقاد کسانی که مشمول این آیه هستند انجام نمی دهند وی عصمت انبیاء و ملائکه را نیز بر همین اساس اثبات می کند.
باید گفت با توجه به مضامینی که فخر رازی به آن ها اشاره کرده است بجز پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه معصومین علیهم السلام هیچ کس شایستگی این مقام را ندارد به ویژه این که خود وی معتقد است صادقین لزوماً باید معصوم باشند.
نیکوست در این جا نظری بیفکنیم به ضرورت پیروی از اهل بیت علیهم السلام در بیانات اميرالمؤمنين على عليه السلام، آن حضرت می فرماید: أُنْظُرُوا أَهْلَ بَيْتِ نَبِيِّكُمْ، فَالْزَمُوا سَمْتَهُمْ، وَاتَّبِعُوا أَثَرَهُمْ؛ فَلَنْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ هُدىً، وَ لَنْ يُعِيدُوكُمْ فِي رَدىً. فَإِنْ لَبَدُوا فَالْبُدُوا، وَ إِنْ نَهَضُوا فَانْهَضُوا، وَ لا تَسْبِقُوهُمْ فَتَضِلُّوا، وَ لا تَتَأَخَّرُوا عَنْهُمْ فَتَهْلِكُوا.. (1)
همواره اهل بیت پیامبرتان را در نظر داشته باشید و پیروی از راه آنان را بر خود واجب بدانید که هرگز شما را از راه راست هدایت بیرون نمی برند و به هلاک و گمراهی بر نمی گردانند. هر گاه نشستند، بنشینید و هر گاه قیام کردند، قیام کنید. و از ایشان پیش نیفتید که گمراه و سرگردان خواهید شد و عقب نمانید که هلاک و بیچاره می شوید.
این مضمون در حدیث ثقلین از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم نیز روایت شده که در بخش آخر مقاله بیان خواهد شد.
این قبیل روایات قرینه ای است بر این که منظور از صِراطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ راه اهل بیت علیهم السلام است و مصداق «صادقین» نیز آن بزرگواران می باشند.
یکی دیگر از آیاتی که تفسیر آن را از نگاه فخر رازی ملاحظه خواهیم کرد، آیه 35 سوره مائده است که می فرماید:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ
1) نهج البلاغه، خطبه 96
ای کسانی که ایمان آورده اید تقوی پیشه کنید و برای رسیدن به خدا در طلب وسیله باشید.
این آیه یکی از آیاتی است که قرینه ای برای تفسیر آیه 119 سوره توبه محسوب می گردد و با کمی دقت ملاحظه می شود که کلیه ارکان و جملات این دو آیه نظیر هم بوده و بنابراین می توان گفت که در جمله وَ ابْتَغُوا إِلَیهِ الْوَسِیلَةَ، واژه «وسیله» در حکم همان «صادقین» در آیه 119 سوره توبه است.
فخر رازی در تفسیر این آیه احتمالاً به این حقیقت- یعنی تشابه وسیله و صادقین پی برده و برای نادیده گرفتن آن، برخلاف نظریات خود دربارهٔ معنی «متقین»، جملهٔ اتَّقُوا اللَّهَ را اجتناب از معاصی و جملۀ وَ ابْتَغُوا إِلَیهِ الْوَسِیلَةَ را انجام عبادات و طاعات دانسته است و می نویسد: اِعلَم أن مجامع التكليف محصورة في نوعين لا ثالِثَ لَهُما اَحَدُهُما ترك المنهيّات و اليه الاشارة بقوله وَاتَّقُوا اللَّهَ و ثانيهما: فعل المأمورات و اليه الاشارة بقوله تعالى وَ ابْتَغُوا إِلَیهِ الْوَسِیلَةَ. (1)
بدان که همه تکالیف از دو صورت بیرون نیست یکی ترک محرمات که با جمله - اتَّقُوا اللَّهَ به آن اشاره شده و دیگری انجام واجبات که با جمله - وَ ابْتَغُوا إِلَیهِ الوسيله بیان شده است. وی برای اثبات نظر خود یا به قول بعضی برای تشکیک در مطلب، ادّعای تعلیمیه را مطرح و پاسخ می دهد:
تعلیمیه گویند: این آیه بر این دلالت دارد که برای قرار گرفتن در راه خدا شناسی نیاز به معلمی است که خدا را به ما بشناساند و نیز نیاز به راهنمایی است که ما را در جهت شناخت او راهنمایی کند این مفاهیم از آن جا فهمیده می شود که خداوند بدون بیان قید خاصی ما را به طلب وسیله، امر فرموده است و ایمان به خدا از بزرگ ترین مطالب و گرامی ترین مقاصد می باشد پس ناچار برای دستیابی به ایمان صحیح، وسیله ای مورد نیاز است. (2)
در ادامه فخر رازی این گونه پاسخ می دهد:
وَ جَوابنا أَنَّهُ تعالى اَمَرَ بابتغاء الوسيلة اليه بَعْدَ الايمان به، والايمان به عبارةٌ عَن المَعْرِفَةَ بهِ فكان هذا أَمْراً بابتغاء الوسيلة بَعْدَ الايمان و بَعْدَ مَعرِفَتِهِ، فَيَمَتَنعُ أَن يكون هذا أَمْراً بطَلَب الوَسيلة إِلى مَعرفتِه فكان المراد طَلَبُ الوَسيلة إِلَيْهِ في تحصيل مَرْضاتِهِ وَ ذَلكَ بالعبادات و الطّاعات. (1) پاسخ این است که خدای تعالی پس از حصول ایمان به وی، به طلب وسیله امر فرموده است و ایمان عبارت از شناخت خداوند می باشد پس این دستور در مورد جستجوی وسیله پس از ایمان به او و شناختش بوده و از این رو امر به آن به منظور شناخت او نمی باشد؛ پس منظور از جستجوی وسیله به دست آوردن خوشنودی خداست و این خشنودی جز از طریق انجام عبادات و طاعات حاصل نمی شود.
در این جا برای توضیح مطلب و اثبات بطلان ادعای فخر رازی، لازم است به چند نکته اشاره شود:
چنان که در مباحث آینده روشن خواهد شد انجام عبادات و طاعات در بخش اوّل آیه یعنی اتَّقُوا اللَّهَ نهفته است و اگر بخش دوم آیه یعنی وَ ابْتَغُوا إِلَیهِ الْوَسِیلَةَ نیز انجام عبادات و طاعات معنی شود تکرار نا بجا خواهد بود.
این سخن فخر رازی که ایمان عبارت از شناخت خداوند می باشد، صحیح نیست و تعریف وی از ایمان در سایر مباحث تفسیری اش نیز، مغایر با این اظهارات است؛ چنان که در تفسیر آیه 3 سوره بقره به تفصیل انواع ایمان را بر شمرده که هیچ یک با معنی فوق سازگار نمی باشد اکنون به اختصار، بخشی از این تفاسیر را به ملاحظه می نشینیم:
... فنقول: الايمان عبارةً عن التصديق بكلِّ ما عُرف بالضرورة كونه من دين محمد صلي الله و آله و سلم مَعَ الاعتقاد فَنَفْتَقِرُ فى اثبات هذه المذهب الى إثباتِ قيود أربعة؟ (القيد
1) همان.
الاوّل) إن الايمان عبارةٌ عن التصديق و يَدلُّ عليه وجوة ... الرابع: إن الله تعالى كلَّما ذكر الايمان في القرآن أضافهُ إِلى القَلب.
قال مِنَ الَّذِينَ قالُوا آمَنَّا بِأَفْوَاهِهِمْ وَلَمْ تُؤْمِن قُلُوبُهُمْ (1)و قوله وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌ بِالإِيمَان (2)
کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الاْیمَانَ (3)وَلَکِن قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا یَدْخُلِ الاِْیمَانُ فِی قُلُوبِکُمْ (4)... (5) همان طور که ملاحظه می شود تعریف او از ایمان عبارت است از: تصدیق و اعتقاد به آن چه جزء دین محمد صلي الله عليه و آله و سلم شمرده می شود امّا در تفسیر وَ ابْتَغُوا إِلَیهِ الْوَسِیلَةَ ایمان را شناخت خدا تفسیر کرده است.
فخر رازی برای این که آیه را مطابق مذهب خود تفسیر کند، جمله اتَّقُوا اللَّهَ را به گونه ای ناقص معنی کرده و «تقوی» را احتراز از معاصی تفسیر نموده است:
اعلم انّ مجامع التكليف محصورة فى نوعين لاثالث لَهُما، أَحَدُ هما ترک المنهيات و اليه الاشارة بقوله اتقو الله و ثانيهما: فعل المأمورات و اليه الاشارة بقوله تعالى وَابْتَغُوا إِليهِ الوَسيلة و لمّا كان ترك المنهيات مقدماً على فعل المأمورات بالذات قدمه تعالى عليه في الذكر. (6)
تکالیف اسلامی از دو حال خارج نیست: ترک محرمات که جمله اتَّقُوا اللَّهَ مشیر به آن است و دیگر انجام واجبات که جمله وَ ابْتَغُوا إِلَیهِ الْوَسِیلَةَ مصداق آن می باشد و چون ترک محرمات تقدم ذاتی دارد خداوند ابتدا فرمود: اتَّقُوا اللَّهَ، سپس وَ ابْتَغُوا إِلَیهِ الْوَسِیلَةَ را مؤخر داشت.
به دو طریق می توان بطلان سخن فوق را ثابت کرد:
اول: نظر او راجع به معنی «تقوی» و «متقین» در سایر آیات مغایر با این نظر است، چنان که در تفسیر آیه 2 سوره بقره می گوید: المتّقى في اللّغة اسمُ فاعِل مِنْ قولِهِ وقاهُ فاتقى، والوقاية فرط الصيانة اذا عرفت هذا فنقول: إِنَّ اللهَ تعالى ذكر المتقى ههنا في مَعرَضَ المَدْحِ وَ مَنْ يكون كذلك أولى بأن يكون متّقيا في امور الدنيا، بَلْ بَانْ يكونَ متقياً فيما يتصل بالدين و ذلك بأن يكون آتياً بالعبادات، محترزاً عن المحظورات. (1)
متقی در لغت اسم فاعل است از «وقاهُ فاتّقی»، و «وقایه» به معنی حفظ و نگهداری فوق العاده است اکنون که این معنی روشن است، می گوییم خداوند در این جا پرهیزگاران را در مقام مدح قرار داده است و کسی که این گونه باشد، به طریق اولی در امور دنیا و بلکه در آن چه به دین مربوط می شود پرهیزگار است. و این حالت در صورتی محقق می شود که واجبات را به جا آورد و از محرّمات اجتناب ورزد.
ملاحظه می شود که بر خلاف نظر فوق، در این عبارت منظور از متقی کسی است که تکالیف عبادی را انجام دهد و از منهیات اجتناب کند و بدیهی است که این به واقعیت نزدیک تر است.
دوم: با توجّه به آیاتی که پس از آیه هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ در سوره بقره ذکر شده، معنی کامل «تقوی» و «متقی» روشن می گردد.
در این سوره خداوند متقین را معرفی کرده و صفات آن ها را بر می شمرد:
هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ متقین کسانی هستند که به غیب یعنی آن چه از محدوده حواس انسان فراتر است ایمان دارند.
وَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ نماز را بر پا می دارند.
وَ مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ از آن چه به آن ها روزی دادیم انفاق می کنند.
والَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ
1) همان، ج 2، ص 20.
و کسانی هستند که به آن چه بر تو و پیامبران پیشین نازل شده ایمان دارند.
وَبِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ و معاد و قیامت را باور دارند.
با توجه به آیات فوق مشخص می شود که تقوی چهار رکن دارد:
1- ایمان به غیب که همان توحید است.
2- ایمان به آن چه بر پیامبران نازل شده که نبوّت است.
3- باور داشتن آخرت که اعتقاد به قیامت است.
4- عمل به دستورات الهی که همان فروع دین است از قبیل روزه، نماز، زکات، حج، جهاد و غیره است.
در واقع سه مورد اوّل، اعتقادی و جزء اصول دین و بقیه عملی و جزء فروع دین است.
پس می توان گفت که تقوی عبارت است از اعتقاد به اصول دین، انجام واجبات و ترک محرّمات و آن چه در سراسر قرآن به طور مکرر با عبارت الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ آمده، مؤید همین معنی می باشد لذا میتوان گفت: تقوی عبارت از ایمان و عمل صالح است، بنابراین تفسیر «وسیله» در وَابْتَغُوا إِلَيهِ الوَسيلة به «عمل صالح» نادرست است و چنان چه گفته شد، مراد از «وسیله» همان مصادیق واژه «صادقین» در آیه 119 سوره توبه (1)می باشد نا گفته نماند که در روایات نیز «وسیله» به ائمه اطهار و وجود مقدس امیر مؤمنان على عليه السلام تطبيق شده است؛ به عنوان مثال سید هاشم بحرانی در تفسیر خود «البرهان» به نقل از مناقب ابن شهر آشوب می نویسد:
1) يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَكُونُوا مَعَ الصَّادِقِين، ای کسانی که ایمان آورده اید از خدا پروا کنید و با صادقین باشید.
قال امير المؤمنين عليه السلام فى قوله تعالى: وَ ابْتَغُوا إِلَیهِ الْوَسِیلَةَ: «أَنَا وَسِیلَهُ». (1)صاحب تفسیر نور الثقلین نیز به نقل از «عیون اخبار الرضا» آورده است که پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمودند:﴿اَلْأَئِمَّهُ مِنْ وُلْدِ اَلْحُسَیْنِ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ، مَنْ أَطَاعَهُمْ فَقَدْ أَطَاعَ اَللَّهَ، وَ مَنْ عَصَاهُمْ فَقَدْ عَصَی اَللَّهَ، هُمُ اَلْعُرْوَهُ اَلْوُثْقَی وَ هُمُ اَلْوَسِیلَهُ إِلَی اَللَّهِ تَعَالَی. (2)
آیات 102 و 103 از سوره مبارکه آل عمران:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ حَقَّ تُقَاتِهِ وَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنتُم مُّسْلِمُونَ * وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّه جَمِيعا وَلاَ تَفَرَّقُوا ای کسان که ایمان آورده اید، آن طور که شایسته خداست از او پروا کنید و مراقب باشید که جز در حالت مسلمانی نمیرید. و همگی با چنگ زدن به ریسمان خدا خود را حفظ کنید و متفرق نشوید.
مباحث پیرامون این آیه در سه بخش ارائه می شود:
وجه تشابه آن با آیه 119 سوره توبه و آیه 35 سوره مائده.
نظریات فخر رازی در تفسیر کبیر و تحلیل آن.
سایر دلایل و قرائن نقلی موجود در جهت اثبات ارتباط این آیه با وجود مقدس اهل بيت عليهم السلام.
چینش واژگان در آیات مذکور و تکیه بر رعایت تقوی الهی در بخش آغازین آن ها، از وجوه تشابه به این آیات است، با این تفاوت که در آیه سوّم بر کیفیت تقوی تأکید بیشتری صورت گرفته و این مسئله گوشزد شده است که مبادا جز در حالت اسلام جان خود را تقدیم ملائکه مرگ .کنید
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَكُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ (1) يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَابْتَغُوا إِلَيهِ الوَسيلة (2) يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ حَقَّ تُقَاتِهِ وَلا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنتُم مُّسْلِمُونَ * وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللهِ جَمِيعًا وَلَا تَفَرَّقُوا (3) با نگاهی اجمالی در میابیم: قسمت اول آیات، مشابه هم است بدین مضمون که بعضی ممکن است در حفظ تقوی خویش تا پایان عمر توفیق نیابند لذا مراقبت از استمرار حالت تقوی توسط ایشان ضروری است.
وجه تشابه دیگر آن است که بخش دوم هر سه آیه، اشاره به راهنمایانی دارد که خداوند، مؤمنین را متوجه آنان فرموده و ایشان توسط پیامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم معرفی شده اند. در این مورد روایات مربوط به آیه 119 سوره توبه و آیه 35 سوره مائده قبلاً بیان شد و روایات مربوط به آیه 103 سوره آل عمران از مفسران عامه در همین بخش بیان خواهد شد.
فخر رازی در تفسیر این آیه شریفه می نویسد ثم قال تعالى وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللهِ جَمِيعًا وَأَعْلَمْ أَنَّه تعالى لَمّا أمرهم بالأنقاء عن المحظورات اَمَرَهُمْ بالتمسك بالاعتصام بما هُوَ كالاصل لجميع الخيرات و الطاعات وَ هُوَ الاعتصام بحبل الله.
1) توبه، 119. (ای کسانی که ایمان آروده اید تقوی الهی پیشه کنید و با مردان راستگوی با ایمان ایمان بپیوندید.)
2) مائده 35 (ای اهل ایمان از خدا بترسید (بوسیله ایمان و پیروی اولیاء حق) و به خدا توسل جوئید).
3) آل عمران، 102-103. (ای اهل ایمان از خدا بترسید چنان که شایسته خدا ترس بودن است، و پیوسته به یاد او باشید تا نمیرید جز به دین مبین اسلام و همگی به رشته دین خدا چنگ زده و متفرق نشوید)
و بدان که وقتی خداوند متعال آنان را به احتراز از منعمیات امر کرد، دستور داد که اعتصام (چنگ زدن) را پیشه خود سازند، زیرا که آن اصل تمامی خوبی ها و طاعت هاست و این است چنگ زدن به ریسمان الهی.
وَ اَعْلَمْ أَنَّ كُلَّ مَنْ يَمشى عَلى طريق دقيق يخاف أن تزلق رجله فاذا تَمسَّكَ بحبل مشدود الطرفين بجانبى ذلك الطريق اَمِنَ مِنَ الخوف و لا شك أن طريق الحقِّ طريق دقيق، و قد انْزَلَقَ رَجُلٌ الكثير مِن الخلق عنه. فَمَن أعتَصَم بدلائِل الله و بَيِّنَاتِهِ فَإِنَّهُ يَأْمَن مِن ذلك الخوف فكان المراد من الحبل ههنا كُلُّ شيء يمكن التوصل به إلى الحق في طريق الدين وَ هُوَ انواع كثيرة فذكر كُلّ واحدٍ مِنَ المفسّرين و احداً من تلك الاشياء... و قيل: أَنه القرآن رُوِيَ عَنْ على رضي الله عنه عن النبي صلى الله عليه و آله وسلم أنه قال: «أما أنها سَتكُونَ فتنه». قيل فَمَا المَخرَجُ مِنها ؟ قالَ: «کِتَابُ اَللَّهِ فِیهِ نَبَأُ مَا کَانَ قَبْلَکُمْ وَ خَبَرُ مَا بَعْدَکُمْ وَ حُکْمُ مَا بَیْنَکُمْ هُوَ حَبْلُ اللهِ المتين» وَ رَوى ابن مسعود عن النبي صلي الله عليه و آله وسَلَّم أَنَّه قال: «هذا القرآن حَبل الله» و رُويَ عَنْ ابي سعيد الخُدْرِي عَن النبي صلي الله عليه وآله و سلم أنه قال: إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ اَلثَّقَلَیْنِ. کِتَابَ اَللَّهِ تَعَالَی حَبْلٌ مَمْدُودٌ مِنَ اَلسَّمَاءِ إِلَی اَلْأَرْضِ وَ عِتْرَتِی أَهْلَ بَیْتِی. (1)
هر کس روی پل باریکی راه برود که می ترسد پایش بلغزد، دست خود را به ریسمانی می گیرد که به دو طرف پل محکم بسته شده تا از خطر سقوط محفوظ بماند. گمان راه حق، راه دقیق و باریکی است که مردان زیادی در مسیر آن دچار لغزش شده اند بنابراین کسی که به دلایل و بينات الهی چنگ بزند، از این خطر محفوظ می ماند. لذا مقصود از ریسمان در این آیه هر چیزی است که با آن رسیدن به حق در طریق دین امکان پذیر باشد و دارای انواع زیادی است هر یک از مفسرین یکی از آن ها را بیان کرده اند... از جمله گفته شده که منظور قرآن است و از علی علیه السلام روایت شده که پیامبر فرمودند به زودی فتنه ای بروز خواهد کرد پرسیدند راه بیرون رفتن از آن
1) تفسير كبير، ج 8، ص 173.
چیست؟ فرمودند: به وسیله قرآن که در آن اخبار گذشته و آینده و احکام مورد نیاز شما وجود دارد و آن است ریسمان محکم خداوند.
همچنین ابن مسعود از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم روایت کرده است که فرمودند: این قرآن ریسمان الهی است ابی سعید خدری نیز از آن حضرت نقل کرده است: که من دو چیز گرانقدر در بین شما باقی می گذارم کتاب خدا که ریسمانی است کشیده شده از آسمان به زمین و عترت و اهل بیتم.
از این نظریات فخر رازی دو نکته جالب بدست می آید: اول این که اعتصام بحبل الله را همچون اصلی برای جميع نيكوئى ها و طاعات بر شمرده؛ دوم این که برخلاف بعضی مفسرین که «حبل الله» را به ریسمانی برای نجات از قعر چاه تشبیه کرده اند، معتقد است هر کس در مسیر باریکی که دارای پرتگاه است گام بر دارد می ترسد که پایش بلغزد، لذا اگر ریسمانی را که به دو طرف این راه محکم بسته شده است بگیرد از خطر سقوط ایمن می گردد و بی گمان راه حق، راه باریکی است که مردان زیادی در این راه لغزیده و سقوط کرده اند.
این تعبیر علاوه براین که بسیار روشن و کاربردی است، حالت استمرار را نیز در بر دارد لذا هر کس به راهنمایان و روشن گرانی که خداوند تعیین فرموده متمسک شود از خطر سقوط در ضلالت و هلاکت در امان خواهد بود.
بنابراین منظور از «حبل» یا ریسمان در این آیه هر چیزی است که در راه دین بتواند ما را به حق و سعادت برساند و مانع سقوط معنوی، گمراهی و شقاوت شود.
مفسّرین برای حبل مصادیق مختلفی بیان کرده اند؛ از جمله این مصادیق قرآن است که فخر رازی نیز به برخی از آیات و روایات آن اشاره کرد.
در این که یکی از مصادیق بارز «حبل» در این آیه، قرآن است شکی وجود ندارد لیکن توجه به روایات دیگر از جمله حدیث شریف ثقلین، ما را به این اصل متوجه می سازد که قرآن همواره با اهل بیت عجین است و جدایی از اهل بیت، توفیق رسیدن به سعادت و نجات را از آدمی سلب می کند. برای توضیح بیشتر در این باره، ابتدا به
نظر فخر رازی در کیفیت بهره وری از قرآن اشاره کرده و سپس احادیثی را که در باب ثقل اکبر (قرآن) و ثقل اصغر (سنت) وارد شده، متذکر می شویم.
فخر رازی معترف است که در قرآن آیات متشابهی وجود دارد که مستمسک فرق باطل قرار می گیرد وی در تفسیر آیه دوم سوره بقره ذلِكَ الْكِتَابُ لَا رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ می گوید السؤال: الثاني كيف وصف القرآن كله بأنَّهُ هُدى و فيه مجملٌ و متشابه كثيرٌ و لو لا دلالة العقل فَما تَميَّز المحكم عن المتشابه فيكون الهدى في الحقيقة هو الدلالة العقلية لا ،القرآن و من هذا نُقلَ عَن على بن ابى طالب رضى الله عنه أَنَّهُ قال لا بن عباس حين بَعَتَه رسولاً إلى الخوارج لا تحتج عليهم بالقرآنِ فَإِنَّه خُصم ذووجهين و لو كان هدى لما قال على بن ابى طالب ذلك فيه و لانا نرى جميع فرق الاسلام يحتجون به و نرى القرآن مملوءاً من آيات بعضها صريح في الجبر و بعضها صريح في القدر، فلا يمكن التوفيق بينهما الا بالتعسف الشديد فكيف يكون هدى؟
الجواب: أن ذلك المتشابه و المجمل لمّا لم ينفك عمّا هُوَ المراد على اليقين - و هُوَ اما دلالة العقل أو دِلالة السمع - صار كلّه هدى ؟ (1)
فخر رازی در عبارت فوق این سؤال را مطرح می کند که چگونه قرآن می تواند هادی و راهنما باشد، حال آن که در آن آیات مجمل و متشابه زیادی وجود دارد و اگر دلالت عقلی نبود فرق بین محکم و متشابه روشن نمی شد؛ بنابراین منظور از هدایت در این آیه دلالت عقلی است نه قرآن و برای این ادعا دلیلی از علی بن ابیطالب علیه السلام نقل می کند که وقتی آن حضرت ابن عباس را برای مذاکره نزد خوارج فرستاد به او فرمودند با آن ها با قرآن محاجه مکن، زیرا قرآن زوایایی دو وجهی دارد. بنابراین اگر قرآن برای همه هادی و روشنگر بود علی علیه السلام چنین سخنی نمی فرمودند. به همین جهت است که می بینیم کلیه فرق اسلام به قرآن احتجاج می کنند و نیز می بینیم که قرآن سرشار است از آیاتی که بعضی از آن ها بر «جبر» و بعضی بر «قدر» صراحت دارد و جمع بین این دو دسته آیات ممکن نیست مگر با زحمت زیاد.
1) همان، ج 2، ص 21 - 22.
وی در پاسخ به این اشکال می گوید از آن جا یی که این متشابهات و مجملات، از آن چه که یقیناً مراد است جدا نیستند با دلالت عقلی یا دلالت نقلی - می توان گفت همه آن ها هادی هستند.
با دقّت در طرح این اشکال و پاسخ آن روشن می شود که فخر رازی شبهه را بصورت مفصل با ذکر دلیل نقلی و نمونه های خارجی بیان کرده است و لیکن به گونه ای خلاصه و مجمل به آن ها پاسخ گفته، به نحوی که هیچ خواننده ای را نمی تواند قانع کند.
پاسخ روشن و متقن این اشکال در روایات ثقلین نهفته است زیرا در این روایات بر همراهی قرآن و اهل بيت عليهم السلام تأکید شده است بدین معنا که اگر مسلمانان در کنار قرآن به اهل بیت نیز تمسک بجویند، هدایت شده و گمراه نخواهند شد.
این روایات در تفاسیر و کتب روایی عامه نیز آمده است، به عنوان مثال سیوطی در «الدر المنثور» ذیل آیه 103 سوره آل عمران آورده است:
قال رسول الله صلي الله عليه و سلم إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ خَلِیفَتَیْنِ کِتَابَ اَللَّهِ عزوجل حَبْلٌ مَمْدُودٌ مَا بَیْنَ اَلسَّمَاءِ إِلَی اَلْأَرْضِ وَ عِتْرَتِی أَهْلَ بَیْتِی وَ إِنَّهُمَا لَنْ یَفْتَرِقَا حَتَّی یَرِدَا عَلَیَّ اَلْحَوْضَ.
پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم فرمودند: من دو جانشین بین شما باقی می گذارم یکی کتاب خداوند عزوجل که ریسمانی است کشیده شده بین آسمان و زمین و دیگری اهل بیتم و این دو هرگز از هم جدا نمی شوند تا (در قیامت) کنار حوض کوثر بر من وارد شوند.
قال رسول الله صلى الله عليه و سلم إِنِّی فَرَطٌ لَکُمْ وَ إِنَّکُمْ وَارِدُونَ عَلَیَّ اَلْحَوْضَ فَانْظُرُوا کَیْفَ تَخْلُفُونِّی في الثقلين، قِيلَ: وَ مَا الثَّقَلَانِ یا رَسُولَ اللَّهِ ؟ قَالَ : الْأَكْبَرُ كِتَابِ اللَّهِ عزوجل؛ سَبَبُ طَرْفَهُ بید اللَّهِ وَ طَرْفَهُ بِأَيْدِيكُمْ ، فَتَمَسَّكُوا بِهِ لَا تَضِلُّوا ؛ وَ الْأَصْغَرُ عترتی ، وَ أَنَّهُمَا لَنْ یفترقا حَتَّى یردا عَلَى الْحَوْضِ وَ سَأَلْتُ لَهُمَا ذَاكَ رَبِّي، فَلا تَقْدُمُوهُمَا فَتَهْلِكُوا، وَلا تُعَلِّمُوهُمَا، فَإِنَّهُمَا أَعْلَمُ مِنْكُمْ. (1)
1) الدّر المنثور، ج 2، ص 60.
پیامبر صلى الله عليه وآله و سلم فرمودند: من پیشرو شمایم و شما (در قیامت) کنار حوض بر من وارد می شوید، پس بنگرید که پس از من با «ثقلین» چگونه رفتار می کنید رسیدند ای پیامبر خدا «ثقلان» چیست؟
فرمودند: ثقل اکبر, کتاب خداوند عزّوجّل است که وسیله و ریسمانی است که یک سرش به دست خداوند و طرف دیگر آن به دست شماست پس به آن تمسک جویید که در این صورت هرگز از بین نمی روید و گمراه نخواهید شد و ثقل اصغر خاندان منند و این دو هرگز از هم جدا نخواهند شد تا (در قیامت) کنار حوض بر من وارد شوند، این (وضعیّت) را من از خداوند خواستار شده ام، پس از آن ها پیشی نگیرید که هلاک خواهید شد و به آن ها چیزی نیاموزید زیرا آن ها از شما داناترند.
در این مقاله به چند آیه از آیات فراوانی که در قرآن کریم در موضوع ولایت وجود دارد اشاره شد و روشن گشت که آیات مذکور هر کدام به نحوی مؤید دیگری است و همگی بر عظمت مقام اهل بيت عليهم السلام و لزوم تمسک به آنان دلالت دارد. در ضمن این مباحث، نظریات فخر رازی - مفسّر بزرگ عامه- نیز تحلیل گردید و مشخص شد که وی گر چه در تفسیر آیات و تشریح دلالت های آن، به زیبایی و به گونه ای متقن قلم می زند لیکن همان طور که در آغاز این نوشتار بدان اشاره کردیم، نتوانسته از تعصب مذهبی خود دست شسته و به حقیقت اعتراف کند.
1- تفسير كبير، ج 16، ص 220.
2- همان، ص 221.
3- تفسیر نمونه، جزء 8، ص 183.
4- احزاب، 33.
5- تفسير كبير، ج 1، ص 260.
6- تفسير الكشف و البیان، ج 1، ص 120.
7- تفسير كبير، ج 1، ص 260.
8- نهج البلاغه، خطبه 96
9- تفسير كبير، ج 11، ص 220.
10- همان.
11- همان.
12- مجادله، 22.
13- حجرات، 14.
14- تفسير كبير، ج 2، ص 25.
15- همان، ج 11، ص 219
16- همان، ج 2، ص 20.
17- البرهان، ج 2، ص 292
18- تفسير نور الثقلین، ج 1، ص626.
19- تفسير كبير، ج 8، ص 173.
20- همان، ج 2، ص 21 - 22.
21- الدّر المنثور، ج 2، ص 60.
خُروجُ إمامٍ لا مَحالةَ خارجٌ *** يَقُومُ عَلى اسمِ اللهِ وَ الْبَركاتِ
يُمَيِّرُ فینا كُلَّ حَق وَ باطِلٍ *** وَ يَجْزِی عَلَى النَّعماء وَ النَّقِماتِ
خروج امامی بدون شک انجام خواهد شد که با نام خدا و برکات فراوان قیام خواهد نمود و در میان ما هر حقی را از باطل جدا خواهد ساخت و مردم را بر نیکی ها پاداش و از بدان انتقام خواهد گرفت.
به روایت ابن بابويه (1)رحمة الله عليه دعبل گفت چون من این دو بیت را خواندم، امام رضا عليه السلام بسیار گریست، و سر بسوی من بلند نمود و فرمود: ای خزاعی!
1) كمال الدين تاليف ابن بابویه، ص 372، به تصحیح علی اکبر غفاری – تهران – 1390ق.
روح القدس این دو بیت را بر زبان تو گفته است آیا می دانی کیست آن امام و کی قیام خواهد نمود؟ (1)
الى الحشر حتى يبعث الله قائماً *** يفرج عنا الهم والكربات
قال من حضر مجلس الرضا عليه السلام لما نطق دعبل بهذا البيت تهلل وجه الرضا عليه السلام و طأطأ راسه الى الارض و بسط كفيه و رمق بطرفه الى السماء و قال: اللهم عجل فرجه و سهل مخرجه و انصرنا به و أهلک عدوّه ... [فلما وصل دعبل الى قوله:]
خروج امام لامحاله خارج *** يقوم على اسم الله و البركات
قال ابو الصلت: فلما سمع الامام ذلك قام قائماً على قدميه و طأطأ رأسه منحنياً به الى الارض بعد أن وضع كفّه اليمنى على هامته وقال : اللهم عجل فرجه و سهل مخرجه و انصرنا به نصراً عزيزا ...
و استظهر بعض الأفاضل من الحديث المذكور فى هذا الكتاب انه مستند ما نرى من فعل الشيعه
من القيام عند ذكر القائم عليه السلام و وضع اليد على الراس..."
گفتم: نه ای مولای من! تنها شنیده ام که امامی از میان شما خروج خواهد کرد و زمین را از فساد پاک و پر از عدالت خواهد نمود.پس حضرت فرمودند: ای دعبل: امام بعد از من محمد پسر من است و بعد از محمد پسر او علی امام است و بعد از علی پسر او حسن امام است و بعد از حسن پسر او حجت قائم امام است، که در غیبت انتظار او خواهند کشید و چون ظاهر شود همه کس اطاعت او خواهند کرد اگر از عمر دنیا جز یک روز نماند خداوند آن روز را چنان دراز کند تا او قیام کرده و زمین را که پر از ظلم و جور شده است پر از عدل و داد کند.
1) شيخ آقا بزرگ طهرانی در الذریعه، ج 23، ص 247 ضمن معرفی کتاب مؤجج الاحزان گفته: "ذكر فيه مولفه ان دعبل الخزاعى لما بلغ قوله من التائيه:
و اما آن که چه وقت بیرون می آید خبر دادن از وقت است و مرا پدرم از پدرش و او از پدرانش از حضرت امیر المومنين عليه السلام خبر داد از حضرت رسول صلى الله عليه و آله پرسیدند کی قائم از فرزندان تو بیرون خواهد آمد؟ فرمود مَثَل آمدن او مَثَل قیامت است که حق تعالی می فرماید که به غیر از خدا کسی از وقت آن خبر ندارد. (1)او بی خبر و بناگاه خواهد آمد.
فَیا نَفْسُ طِیبی ثُمَّ یا نَفْسُ فَابْشَرِی *** فَغَيْرُ بَعیدٍ كلُّ ما هُوَآتِ
وَ لا تَجْزَعی مِنْ مُدَّةِ الْجَورِ انَّنی *** أَرَى قُونِی قَدْ آذَنَتْ بِثَبَاتِ
پس ای جان خوش باش و خوش باش و بشارت باد که آن چه خواهد شد، دور نیست و از درازی زمان ستم ناله مکن می بینم توان خود را که ظاهر می کند.
1) اشاره به آیه 187 سوره اعراف است: یَسْئَلُونَکَ عَنِ السّاعَهِ أَیّانَ مُرْسیها قُلْ إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ رَبِّی لا یُجَلِّیها لِوَقْتِها إِلاَّ هُوَ ... لا تَأْتِيكُمْ إِلاّ بَغْتَةً ....