ghaemiyeh.com
سرشناسه:بهادری، مهدی، 1353-
عنوان و نام پديدآور:سبلالسلام/ مؤلف مهدی بهادری.
مشخصات نشر:قم: ذکری، 1403.
مشخصات ظاهری:586ص.
شابک:978-622-8438-11-5
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
موضوع:معنویت -- اسلام
Spirituality -- Islam
معنویت -- جنبههای قرآنی
Spirituality -- Qur'anic teaching
زندگی معنوی -- اسلام
Spiritual life -- Islam
زندگی معنوی -- جنبههای قرآنی
Spiritual life -- Islam -- Qur'anic teaching
رده بندی کنگره:BP250/55
رده بندی دیویی:297/63
شماره کتابشناسی ملی:9926660
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فیپا
بسم الله الرحمن الرحیم
سبلالسلام
مؤلف مهدی بهادری
مؤلف: ............................................................. مهدی بهادری
ناشر: ..................................................................... ذکری / قم
نوبت چاپ: .............................................................. اول / 1403
شمارگان: ............................................................... 500 نسخه
قیمت: ............................................................. 4/000/000 ریال
شابک: ............................................ 5-11-8438-622-978
حق چاپ محفوظ است
تلفن مرکز پخش: 09301301845
ساحت مقدس و نورانی اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام ، که ستارگان هدایت و مصداق آیۀ <وَ بِالنجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ> هستند. همچنین، تقدیم به شیفتگان اهل بیت عصمت و طهارت و روح ملکوتی عارف واصل، علامه ایازی، که دلدادۀ اهل بیت علیهم السلام بوده و این کمترین افتخار شاگردی در محضر ایشان را داشتم.
مقدمه 9
فصل اول: تعریف مفاهیم
تعریف سبیل در لغت و اصطلاح 16
فرق سبیل، طریق و صراط 17
معنای طریق 20
معنای سلام 22
مصادیق سبل السلام 24
فصل دوم: جنبه های ثبوتی راه های سلامت
سُبُل الله 28
سُبُل الاحسان 30
سبل الإسلام 53
سبل الأمن 67
سبل الانبیاء 85
سُبُل الحکمة 105
سبل التّوّابین 118
سُبُل الجنّة 129
سُبُل الحق 149
سُبُل الخیر 159
سبل الراغبین 172
سُبُل الرزق 182
سُبُل الّرشد 200
سُبُل الزاهدین 216
سبل السداد 239
سُبُل الشاکرین 256
سُبُل الصواب 270
سُبُل الطاعة 280
سبل قاصده 299
سُبُل القوام 310
سُبُل الکتاب 325
سبل الکعبه 338
سبل المبارک 356
سُبُل المطالب 378
سبل المعروف 390
سُبُل المکارم 399
سُبُل المکافحه 422
سُبُل المنافع 432
سبل نیّرة 443
سُبُل الواضحة 459
سُبُل الوصول 470
سبل الوقایة 487
سُبُل الهدی 497
فصل سوم: جنبههای سلبی سبیل
سُبُل الضلالة 516
سبل المجرمین 526
سبل المفسدین 542
سبل المهالک 564
فهرست منابع 576
خداوند متعال در آیۀ شریفۀ وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلّا لِيَعْبُدُونِ(1)«من جن و انس را نیافریدم جز برای اینکه عبادتم کنند.» هدف خلقت انسان را «عبودیت» معرفی میکند. ضرورت عقلی ایجاب میکند که برای تحقق این هدف، اسباب و شرایط لازم نیز فراهم گردد. یکی از این اسباب، «راه» عبودیت است. انسان، به عنوان موجودی سیّار، همواره در حال حرکت و سیر است و برای ادامه این سیر نیاز به راهی دارد که این مسیر را تسهیل کند.
با توجه به اینکه انسان معجونی از دو نشئهی دنیا و آخرت است، نیاز به دو نوع راه برای سیر در این دو عالم دارد: یک راه مادی و دیگری راه معنوی. اگرچه کیفیت سیر در این دو عالم متفاوت است، سیر در عالم مادی به صورت افقی و در راستای آیات الهی صورت میگیرد، همانطور که خداوند در قرآن میفرماید: قُلْ سيرُوا فِي الْأَرْضِ ثُمَّ انْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَة الْمُكَذِّبين(2)بگو درزمین سیر کنید سپس بنگرید سرانجام تکذیبکنندگان آیات الهی چه شده است؟
از سوی دیگر، سیر در عالم معنوی به صورت عمودی یا صعودی است، چنانکه در آیهای دیگر خداوند میفرماید: إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُه(1)سخنان پاکیزه به سوی او صعود میکند و عمل صالح را بالا میبرد.
از آنجایی که هر راهی نمیتواند به مقصد نهایی منتهی شود و برخی طرق ممکن است انسان را به ورطۀ سقوط بکشاند، تبیین دقیق «راه» امری بسیار مهم است. هر یک از دو جبهۀ حق و باطل راههایی را برای پیروان خود معرفی کردهاند. راه خدا، راهی مستقیم و حق است، در حالی که راه شیطان نه تنها راه نیست، بلکه میتوان آن را رهزنی و انحراف از مسیر درست دانست.
اما خداوند بر خود فرض کرده است که برای انسان راه مشخص قرار دهد: وَعَلَى اللهِ قَصْدُ السَّبِيلِ (2)این آیه بر الزام و مسئولیت الهی در این زمینه دلالت دارد. حقیقتاً، غیر از راه حق، راهی دیگر وجود ندارد و آنچه به بیراهه منجر میشود، در حقیقت وجود ندارد.
شیطان نیز تصریح میکند که بر سر راه مستقیم خدا کمین خواهد کرد تا بندگان را منحرف کند: قالَ فَبِما أَغْوَيْتَني لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقيم.(3)اکنون که مرا گمراه ساختی، من بر سر راه مستقیم تو کمین میکنم. این گواهی بر آن است که شیطان میداند اگر بندگان بر راه مستقیم و درست سیر کنند، دیری نخواهد پایید که الطاف الهی شامل حال ایشان میشود و او توان مقابله با آنان را نخواهد داشت.
از اینرو، سیر انسان به سوی خداوند، نیازمند عزم و ارادهای است که باید به سمت بالا و تعالی باشد. شیطان به خوبی میداند که حرکت به سمت خدا، به معنای جذب امدادهای الهی خواهد بود و در این مسیر، هیچ قدرتی قادر به مقابله با این نیروی الهی نخواهد بود.
انسان با توجه به تجربه نیاز خود به «راه» و استمداد از عقل در عالم مادی، توانسته است بهترین مسیرها را ترسیم کند و با استفاده از امکانات موجود، راه های مناسبی بسازد تا بتواند سیر خود را بهتر و سریعتر انجام دهد. او با به کارگیری وسایل نقلیه، فاصله زمانی را به حداقل رسانده و قادر است در کمترین زمان از محلی به محل دیگر منتقل شود.
اما در سیر معنوی، این فرآیند متفاوت است. انسان به حکم فطرت و با الهامهای الهی، درکی از خیر و شر دارد؛ همانطور که صائب تبریزی میگوید:
دل محال است زدلدار شود روی گردان
هر طرف قبله بُود قبلهنما میگردد
الهامات الهی، به نوعی یک راهنمایی باطنی برای انسان فراهم میآورد. با این حال، برای اینکه انسان به سلامت به مقصد نهایی برسد، خداوند پیامبران و رسولانی را فرستاده است تا با کمک آنان در سیر و سلوک معنوی، از مشکلات و گمراهی دور شوند.
مهمترین عامل در سیر و سلوک، داشتن هدف و مقصد است و پس از آن، سلامت راه و رسیدن ایمن به آن هدف. به همان اندازه که در سیر مادی این دو عنصر بسیار مهماند، در سیر معنوی نیز همینطور است. انسانی که بدون هدف و با وسیلهای ناکارآمد حرکت کند، جز اتلاف وقت و انرژی چیزی عایدش نمیشود. همین نکته در سیر معنوی نیز صدق میکند. بنابراین، برای
یک سیر معنوی مؤثر، هدف باید مشخص باشد و سلامت راه نیز تأمین گردد. خداوند نیز به وضوح هدف و مقصد را مشخص کرده و میفرماید: علی الله قصد السبیل که غایت این سیر، رسیدن به لقای الهی است.
و همچنین، سلامت راه را تأمین کرده است آنجا که میفرماید: يَهْدي بِهِ اللّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ يَهْديهِمْ إِلى صِراطٍ مُسْتَقيم.(1)خداوند به برکت آن کسانی که از خشنودی او پیروی کنند، به راه های سلامت هدایت میکند و به فرمان خود از تاریکی ها به سوی روشنایی میبرد و آنها را به سوی راه راست رهبری مینماید. در اینجا خداوند به برکت مسیرهای سالم، کسانی را که از خشنودی او پیروی کنند، به راه های سلامت هدایت میکند و آنها را از تاریکیها به سوی روشنایی میبرد.
حال پرسش این است که راههایی که خداوند برای سیر به سوی خود و لقای الهی قرار داده، چه چیزها یا چه کسانی هستند؟ بر اساس روایات و تفسیر آیات، اهل بیت علیهم السلام همان راهها هستند که خداوند برای این سفر معنوی مشخص کرده است. این راهها از سلامت کامل برخوردارند و پیروی از آنها قطعا ما را به مقصد خواهد رساند. خداوند حجت را بر بندگان خود تمام کرده و با تبیین راه روشن حق، سره حق را از ناسره آن جدا کرده است. با روشن شدن راه حق، راه باطل نیز شناخته میشود و وجدان انسان حکم میکند که از آن پرهیز کند. خداوند در آیهای میفرماید: وَكَذَلِكَ نُفَصِّلُ الْآيَاتِ وَلِتَسْتَبِينَ سَبِيلُ الْمُجْرِمِينَ(2)و این چنین آیات را بر میشمریم تا راه حقیقت برشما روشن شود و راه گناهکاران آشکار گردد.
این کتاب از سه فصل تشکیل شده است. فصل اول به تعریف مفاهیم اختصاص دارد؛ فصل دوم به جنبه های ایجابی راه های سلامت اشاره دارد، یعنی راههایی که باید برای رسیدن به سلامت هدف دنبال شوند؛ و فصل سوم به راه های ناسالم اختصاص دارد، یعنی راه های پرهیز شده. به طور کلی، این کتاب با رویکرد سلامت معنوی و عقیدتی نوشته شده است و خواننده محترم در خلال مطالعه آن به این مقاصد خواهد رسید.
در فصل اول، به بررسی و تعریف واژگان «سبیل»، «طریق»، «صراط» و «سلامت» و همچنین راه های الهی خواهیم پرداخت که ما را به لقای خداوند میرسانند.
ابنفارس در «مقیاس اللغة» معنای سبیل را اینگونه توضیح میدهد: «السّين و الباء و اللّام أصلٌ واحد يدلُّ على إرسال شىءٍ من عُلُوّ إلى سُفل و على امتداد شىء»(1)این به معنای این است که سین، باء و لام، اصل واحدی است که به فرستادن چیزی از بالا به پایین و نیز به ادامه و امتداد اشاره دارد.
راغب در کتاب «مفردات» درباره سبیل چنین میگوید: «السَّبِيلُ: الطّريق الذي فيه سهولة»؛(2)یعنی سبیل به راهی گفته میشود که در آن سهولت و راحتی وجود دارد. جمع آن «سُبُل» است. همچنین، سبیل به طور کلی برای هر چیزی که ما را به چیزی دیگر میرساند، چه خیر و چه شر، به کار میرود. برای مثال، در آیه «ادع الی سبیل ربک» و «لا تتبع سبیل المفسدین»(3)به این معنا اشاره شده است.
سبیلالله به هر راهی اطلاق میشود که در آن رضایت خداوند وجود دارد، مانند «قتل في سبيل اللّه»، «انفاق في سبيل اللّه» و «هجرت في سبيل اللّه»، در مقابل «سبیل المجرمین» که در آیه «نساء:76» و «انعام:55» آمده است.
صاحب کتاب «التحقیق» درباره سبیل مینویسد که اگر این واژه بدون قید و شرط به کار رود، به سبیل حق اشاره دارد: «و على هذا قد يطلق السبيل من دون إضافة مرادا منه السبيل الواحد الحقّ، و هو سبيل اللّه و سبيل الرشد و الهدى». به عنوان مثال: «فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِيلِ» و «يُرِيدُونَ أَنْ تَضِلُّوا السَّبِيلَ».(1)
وی ادامه میدهد: « ثم إنَّ حقيقة سَبيل الله عبارة عن مسير حقيقيّ للعبيد ينتهي إلى لقاء الله تعالى، وهو كمال العبد ومرتبة القصوى من الإنسانية». به این معنا که حقیقت راه خداوند مسیری واقعی برای بندگان است که به لقای خداوند منتهی میشود و این کمال و نهایت مرتبت انسانی است.
سبیل متعدّد است؛ زیرا رهروان آن متفاوت هستند. به حق نسبت داده میشود مانند سبیل الله، سبیل الحق و سبیل المؤمنین و نیز به باطل مانند سبیل المفسدین، سبیل الغی و امثال آن. در حالی که صراط، تنها یک راه بیشتر نیست و آن نیز حق است، بدون هیچگونه انحراف و آلودگی. کسی که در صراط مستقیم قرار گیرد، در امنیت کامل به سر میبرد و هیچ خطری او را تهدید نمیکند.
دلیل تکرار روزانۀ «اهدنا الصراط المستقیم» در نماز، این است که هدایت در این راه مراتب و درجاتی دارد و در حقیقت، ما درجات عالیه این راه را از خداوند میطلبیم. برخلاف سبیل، احتمال نقصان و شرک در صراط وجود ندارد.
1) التّحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج5، ص 46.
به بیان علامه طباطبایی رحمة الله ، صراط مستقیم نسبت به سبیلهای خدا مانند روح نسبت به بدن است. ایشان میفرمایند: «مَثل صراط مستقیم نسبت به سبیلهای خدا، مَثل روح است نسبت به بدن». چون هم عبادت را صراط مستقیم خواندهاند و هم دین را؛ هرچند این دو عنوان بین تمام سبیلها مشترک هستند.
بنابراین میتوان گفت مَثل صراط مستقیم نسبت به سبیلهای خدا، مَثل روح است نسبت به بدن. بدن انسان در زندگیاش حالتهای مختلفی دارد و در هر یک از این حالات، انسان به طور متفاوتی است. مثلاً انسان در حال جنینی غیر از انسان در حال طفولیت، بلوغ، جوانی، کهولت و سالخوردگی است. اما در عین حال، روح او همان روح است و در همۀ این حالات یکسان است و با بدن او همواره متحد است.
بدن ممکن است به حالاتی دچار شود که بر خلاف میل او باشد، در حالی که روح او صرف نظر از بدن، آن حالات را نخواهد، زیرا روح هیچگاه تحت تأثیر این حالات قرار نمیگیرد. چون روح مفطور به فطرت خداوند است و طبق حکم «لا تبدیل لخلق اللّه»، فطریات آن تغییر نمیکند.
این نشاندهندۀ این است که روح و بدن در این زمینهها تفاوت دارند. در همان حال، روح انسان مورد نظر همان بدن اوست و انسان که فرض کردیم، مجموعهای از روح و بدن است.
سبیل به سوی خدا همانند صراط مستقیم است، با این تفاوت که هر یک از سبیلها مانند سبیل مؤمنین، سبیل منیبین و سبیل پیروان رسول خدا صلی الله علیه واله ممکن است از داخل یا خارج دچار آفت شوند. اما صراط مستقیم همانطور که گفتیم، هرگز دچار چنین آفتهایی نمیشود.
شما ملاحظه کردید که ایمان که یکی از سبیلها است، ممکن است گاه با شرک یا ضلالت جمع شود. اما هیچکدام از شرک و ضلالت با صراط مستقیم جمع نمیشوند. بنابراین معلوم است که برای سبیلها درجات و مراتب متعددی وجود دارد، بعضی خالص و برخی دیگر آمیخته به شرک و ضلالت هستند. برخی از این سبیلها کوتاهتر و برخی دیگر دورترند؛ اما هر کدام به سوی صراط مستقیم هدایت میکنند. به معنای دیگر، تمامی آنها به سمت صراط مستقیم میرسند. (1)
با توجه به تعدد سبیلها و آمیختگی آنها با نقص و شرک و سایر آفات، هر سبیلی انسان را به صراط مستقیم نمیرساند. از این رو، باید به دنبال سبیلی باشیم که از هرگونه نقص و آلودگی سالم باشد تا ما را به صراط مستقیم رهنمون کند. صراط مستقیم، شاهراهی است که همه سبیلهای متعدد به آن ختم میشوند.
صراط به طور اوّلاً و بالذات به خداوند متعال نسبت داده میشود، همانطور که در قرآن میفرماید: وَ أَنَّ هَ-ذَا صِرَاطِي مُسْتَقِيمًا فَاتَّبِعُوهُ(2)(همانا این صراط مستقیم من است، پس از آن پیروی کنید). همچنین در آیهای دیگر آمده است: صِرَاطِ اللَّ-هِ الَّذِي لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ أَلَا إِلَى اللَّ-هِ تَصِيرُ الْأُمُورُ(3)(به راه خدا، همان خدایی که هر چه در آسمانها و زمین است ملک اوست، آگاه باشید که همه امور به سوی خدا باز میگردد).
ثانیاً و بالعرض، صراط به مصادیق دیگری مانند قرآن، پیامبر اکرم صلی الله علیه واله و امیرالمؤمنین علیه السلام نسبت داده شده است. بنابراین، اگر سبیلی به این صراط ختم شود، موجب رستگاری خواهد بود، زیرا در آن هیچگونه انحرافی وجود نخواهد داشت.
«طریق» به معنای راه است، راهی که با پا پیموده میشود. به گفته راغب اصفهانی، طریق به معنای «راهی که با پا پیموده و طی شده است»؛ و به معنای «راهی خشک در دریا.» (1)نیز آمده است. از این معنای اصلی، واژه «طریق» به عنوان استعارهای برای هر روشی که انسان در کارهای خوب یا ناپسند در پیش میگیرد، به کار رفته است. به عنوان نمونه، در قرآن آمده است: وَ یذْهَبا بِطَرِیقَتِکمُ الْمُثْلى(2)(آیین و روش نیکوی شما را از بین ببرند).
همچنین، «طریق» به معنای وسیله و یا واسطه نیز به کار رفته است؛ مانند: «نَالَ الشَّیءَ عَنْ طَرِیقِ فُلان» (به وسیله فلانی به چیزی نایل شد) و «وَصَلَ إِلَیْهِ بِطَریقِ الوِرَاثَة»(3)(آن چیز از راه وراثت به او رسید).
در فرهنگهای لغات مختلف، «طریق» به معانی گوناگونی از قبیل: راه، شیوه، روش، آیین، مسلک، حال، حالت، عادت، خو، پیشه و شغل آمده است.(4)در قرآن کریم نیز «طریق» به معانی مختلفی به کار رفته که به چند نمونه اشاره خواهیم کرد.
لا لِیهْدِیهُمْ طَرِیقا(1)آنها را به راه هدایت نخواهد کرد، اعمّ از راه های خوب یا بد؛ چراکه به صورت مطلق ذکر شده است.
إِلّا طَرِیقَ جَهَنَّم(2)مگر به سوی راه دوزخ. در اینجا تصریح به راه بد دارد، که همان راه جهنم و دوزخ است.
یهْدِی إِلَى الْحَق وَ إِلى طَرِیقٍ مُسْتَقِیم (3)به سوی حق و راه راست هدایت میکند. در این آیه، «طریق» به معنای راه خوب و راست به کار رفته است.
وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّرِیقَة... (4)و اگر آنها (جن و انس) بر طریقهی ایمان استقامت ورزند. در این آیه، به معنای راه ایمان ذکر شده است.
إِذْ یقُولُ أَمْثَلُهُمْ طَرِیقَةً إِنْ لَبِثْتُمْ إِلَّا یَوْمًا (5)هنگامی که آنکس که از همۀ آنان روشی بهتر دارد میگوید شما تنها یک روز درنگ کردید. در اینجا، «طریقه» به معنای مسلک و شیوه ذکر شده است.
«طریق» به معنای راه های زمینی و آسمانی نیز آمده است: وَ لَقَدْ خَلَقْنا فَوْقَکمْ سَبْعَ طَرائِق(6)ما بر بالای سر شما هفت راه (طبقه) قرار دادیم.
با توجه به معانی فوق و آنچه که در کتاب «مفردات الفاظ قرآن» آمده است، به نظر میرسد معنای «طریق» بهعنوان راهی که صرفاً وسیلهای برای رساندن است، به حقیقت نزدیکتر است. حال این راهها چه مجازی و چه
حقیقی، تفاوتی نمیکند؛ بلکه منظور در اینجا همان وسیلهای است که ناگزیر طی کنندهی راه را به مقصد میرساند، اعمّ از اینکه آن مقصد بد یا خوب، زمینی یا آسمانی باشد.
در قرآن کریم، واژۀ «صراط» فقط بهصورت مفرد آمده و جمع ندارد؛ اما واژه های «سبیل» و «طریق» هر دو بهصورت جمع نیز وارد شدهاند. جمع «سبیل»، «سبل» است: ثُمَّ کلِی مِنْ کلِّ الثَّمَراتِ فَاسْلُکی سُبُلَ رَبِّکَ ذُلُلا (1)سپس از تمام ثمرات تناول کن و راههایی را که پروردگارت برای تو تعیین کرده بهراحتی بپیما.
واژۀ «طریق» نیز بهصورت جمع (طرایق) آمده است: وَ لَقَدْ خَلَقْنا فَوْقَکمْ سَبْعَ طَرائِق (2)ما بر بالای سر شما هفت راه (طبقه) قرار دادیم.
در «سبیل» آنچه علاوه بر سهولت به ذهن میآید و لازمۀ آن است، امنیت و سلامت است. راهی قابل اعتماد است که سلامت و امنیت آن نیز تضمین شده باشد؛ لذا توجه به اینکه سبیل مضاف چه چیزی واقع میشود، بسیار مهم است. همۀ راههایی که به صراط مستقیم و خداوند ختم میشوند، قطعاً از سلامت و امنیت برخوردار هستند؛ بنابراین، دانستن معنای «سلامت» راه نیز اهمیت ویژهای دارد.
سلام از ماده «س ل م» به معنای عاری بودن از هرگونه عیب و نقص است. این واژه، که نامی از نامهای خداوند نیز هست، بیانگر این معناست
که خداوند از هرگونه نقص و عیب مبرّا است و به ساحت مقدّس او نقصی راه ندارد. همچنین، از این جهت به خداوند «سلام» گفته میشود که مالک تمامی سلامتی و عدم نقص در عالم وجود است. یعنی منشأ همۀ صحت و عدم نقص میباشد.
بهطور کلی، سبیل از حیث اتصاف به هر صفتی، در صورتی قابل اتّباع است که متصف به سلامت باشد. سبیلی که به هر نام و عنوانی دارای صفت سلامت باشد، به صراط مستقیم ختم میشود و هر سبیلی که چنین نباشد، قطعاً به ناکجاآباد خواهد رفت. به عنوان مثال، «سبیل المؤمنین» به این دلیل که مؤمنین متصف به سلامت عقیده و عمل هستند، به صراط مستقیم میرسد؛ اما «سبیل المفسدین» که متصف به ضدّ آن است، ما را به صراط مستقیم رهنمون نخواهد بود.
در سیر الیالله، آنچه باید سلامت آن تضمین شود، سلامت قلب است. قلب انسان مرکز عالم هستی است؛ اگر این قلب آباد باشد و سلامتش حفظ شود، فرجام کار خوب خواهد بود. در قرآن کریم آمده است: يَوْمَ لَا يَنْفَعُ مَالٌ وَلَا بَنُونَ إِلَّا مَنْ أَتَى اللهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ(1)روزی که نه مال و نه فرزندان منفعتی برای انسان ندارد، مگر کسی که با قلب سلیم به پیشگاه خداوند آید.
نقشۀ راهی که خداوند برای سالک ترسیم کرده است، او را به سلامت به مقصد میرساند. همانطور که اشاره شد، خداوند «سلام» است به معنای بری بودن از هرگونه عیب و نقص. کسی که میخواهد به محضر او برسد و در کنار مالک مقتدر بنشیند، باید صفت «سلام» در او تجلی پیدا کند.
1) سوره شعراء آیه 89.
سرای ابدی را خداوند به همین نام مزیّن کرده است: «دار السّلام»؛ یعنی سرایی که بری از هرگونه نقص است. چراکه این دار، دار خداوند سلام است و دارالسّلام یعنی داری که اختصاص به خداوند سلام دارد. هر کسی قابلیت ورود به این درگاه را ندارد و تا پاک و سالم نباشد، نمیتواند به جایی برسد.
خداوند بندگان خود را به این دارالاسلام فرا میخواند: وَ ٱللهُ يَدْعُواْ إِلَى دَارِ ٱلسَّلَمِ وَيَهْدِى مَن يَشَآءُ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ(1)خداوند به دارالسّلام دعوت میکند و هر که را بخواهد به صراط مستقیم هدایت مینماید.
وقتی خداوند برای بندۀ خود اینچنین جایگاهی تدارک میبیند، اسباب آن را نیز فراهم میکند. یکی از این اسباب، «سبیل سلامت» است. در قرآن آمده: يَهْدِي بِهِ اللهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوَانَهُ سُبُلَ السَّلاَمِ وَيُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِهِ وَيَهْدِيهِم إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ؛ خداوند به برکت آن، کسانی را که از خشنودی او پیروی کنند، به راه های سلامت هدایت میکند و به فرمان خود، از تاریکیها به سوی روشنایی میبرد و آنها را به سوی راه راست رهبری مینماید.
حال باید به دنبال مصادیق سبل السلام باشیم. این راه های سلامت چه کسانی و یا چه چیزهایی هستند؟ با توجه به روایات، مصادیق آنها نیز روشن میشود. با توجه به جایگاه رفیع اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام ، بیشک مصداق اتمّ و اکمل سبل السلام ایشان هستند. چنانکه در روایتی آمده است: «أَنْتُمْ السَّبِيلُ الاْعْظَمُ وَ الصِّرَاطُ الاْقْوَمُ»(2)شما بزرگترین راه و صراط راست و استوار هستید.»
چنانکه بیان شد، راهی ما را به مقصد میرساند که متصف به سلامت باشد. در حقیقت، «سلامت» به منزله درختی است که دارای شاخه های زیادی است. اصل «راه» سلامت است و عناوین دیگری که برای راه وجود دارد، فرع آن هستند که به آنها اشاره خواهد شد.
از ارکان مهم سیر و سلوک، یکی «راه» است. دوّم، سالک، که رونده در این مسیر است، و سومی، مقصد، که هدف این سلوک را تشکیل میدهد. وقتی صحبت از «راه» میشود، آنچه به ذهن تبادر میکند، سیر در این «راه» است. فلسفۀ وجودی «راه» برای سیر و سلوک است. همانطور که در سفر ظاهری نیازمند مقدماتی هستیم، در سیر معنوی نیز چنین است.
چهارم از ارکان سلوک، «عزم» و اراده بر پیمودن «راه» است. به قول معروف، یک سفر هزار کیلومتری با یک قدم آغاز میشود.
عزم در لغت، به معنای قطعیّت و تصمیم بر انجام امری و ایستادگی بر آن است. همچنین به معنای تصمیم قلبی بر انجام کار نیز آمده است. در قرآن، این واژه کاربردهای مختلفی دارد، از جمله اراده و تصمیم قلبی، مانند آیۀ شریفۀ: فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللهِ(1)پس هرگاه عزم و اراده کاری کردی، بر خداوند توکل نما، و آیه دیگر: لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا.
دیگر کاربرد «عزم» به معنای لازم و واجب آمده است، مانند آیۀ شریفۀ: وَ إِن تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ ذَلِكَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُور(2)اگر صبر و تقوا پیشه کنید، همانا این دو از عزم امور هستند». همچنین به معنای شریعت و حکم است: فَاصْبِرْ
كَمَا صَبَرَ أُولُو الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ(1)پس صبر کن همانطور که اولوالعزم از پیامبران، یعنی پیامبران دارای کتاب و شریعت، صبر کردند».
آخرین معنای «عزم» به معنای پیمان نیز آمده است: وَلَقَدْ عَهِدْنَا إِلَى آدَمَ مِن قَبْلُ فَنَسِيَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا(2)و ما از آدم از قبل عهد و پیمان گرفتیم، پس او فراموش کرد و در او عزمی برای این پیمان ندیدیم».
در همه این کاربردهای قرآنی، مفهوم «عزم» شامل میل و خواستن انجام کاری وجود دارد.
اگر انسان عزمی از خود برای سفر نشان ندهد، عملاً سیری اتفاق نمیافتد. سالک الیالله وقتی هدف خویش را که لقای حق باشد انتخاب کرد، عزم و آهنگ این سیر را میکند. خداوند در قرآن میفرماید: إِنَّ الَّذِينَ لَا يَرْجُونَ لِقَاءَنَا وَرَضُوا بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَاطْمَأَنُّوا بِهَا وَالَّذِينَ هُمْ عَنْ آيَاتِنَا غَافِلُون(3)آنها کسانی هستند که فرا رسیدن رستاخیز و دیدار ما، و پاداش و کیفر ما را امید نمیدارند و به ثواب ما دل نمیبندند. آنان کسانی هستند که از آیات ما غافلند.»
این آیۀ شریفه، عدم عزم گروهی را بیان میکند که میل و رغبتی به لقای حق ندارند؛ لذا عزم بر پیمودن راه حق را هم نمیکنند.
اهل بیت علیهم السلام به عنوان راه های رسیدن به خداوند متعال معرفی شدهاند. نخستین چیزی که سُبُل به آن اضافه میشود، کلمۀ مقدس «الله» است که مظهر جمیع کمالات الهی است. خداوند که از هرگونه نقص بری است، خود را «سلام» نامیده است؛ بنابراین، راه خداوند، سالمترین و مطمئنترین مسیر برای نزدیکشدن به اوست. این راه توسط خداوند ترسیم شده و بندگان را به پیمودن آن مکلّف کرده است. هدف از راه خدا، عمل به فرامین الهی اعم از یا اوامر و نواهی است. اگر بندهای از حیث اعتقاد موحّد باشد و طبق معیار توحید عمل کند، قطعاً به مقصد خود خواهد رسید.
اهل بیت علیهم السلام مظهر توحید خداوند هستند. توحید به معنای یکی کردن است و آنچه در عالم هستی غیر از حق تعالی وجود دارد، باید به یکپارچگی با واحد حقیقی پیوند بخورد تا درخت توحید در دل بنده به ثمر برسد. اهل بیت علیهم السلام مانند باغبانانی هستند که وجود ما را به وحدت خداوند وصل کرده و ما را موحد میسازند و ثمرهی توحید را به بار میآورند. چنانکه امام هادی علیه السلام در دعای جامعهی کبیره میفرماید: «و من اراد الله بدء بکم و من وحده قبل منکم».
سالمترین میوۀ عالم هستی، میوۀ توحید است. وقتی انسان غذای سالمی مصرف کند، سلامت خود را حفظ خواهد کرد. یکی از مهمترین عوامل سلامت در بدن انسان، غذاست. بنابراین، خداوند تأکید دارد که انسان باید
به غذای خود توجه داشته باشد: فَلْيَنْظُرِ الْإِنْسَانُ إِلَىٰ طَعَامِهِ(1)یعنی انسان باید به غذای خود دقت کند و از خوردن غذاهای مضر که باعث مسمومیت و بیماری میشود پرهیز کند. قلبی که غذای سالم دریافت کند، قلبی سالم و پاک خواهد بود: إِلّا مَنْ أَتَى اللهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ(2). نتیجۀ تغذیۀ سالم، عقیدۀ سالم و عمل صالح است که باعث سلامت قلب میشود. در آخرت، هیچ چیز به اندازۀ قلب سلیم به فریاد ما نمیرسد؛ نه مال و نه فرزند. در آنجا، هیچ چیز جز قلب سلیم به کار نمیآید. « لا ینفع مال که همان ضابطه است و لا بنون؛ که همان رابطه است. برخلاف دنیا که نیاز به اسباب است هم نیاز به رابطه است و هم ضابطه، آنجا نه رابطه به کار میآید و نه ضابطه. رابطۀ پدر و فرزندی، برادری و امثال آن منفعتی ندارد همچنین ضوابط دنیوی مثل بیع و شراء و امثال آن هیچ به کار نمیآید. آنچه که بنده را نجات میدهد قلب سلیم است. آنجا اسباب از کار میافتند آن چه به کار خویش ادامه میدهد مسبّب الاسباب است که خداوند متعال باشد. کفّار، مشرکان و گنهکاران در دنیا با تکیه بر اسباب کارشان را پیش میبردند و آن جا مقطّع الاسباب هستند بر خلاف مؤمنان که با مسبّب الاسباب در ارتباط هستند.
اهل بیت علیهم السلام سبل الله و راه های رسیدن به لقای حق هستند. نهج آنان نهج خداوند است. راه سالمی که از هرگونه آلودگی و نقص عاری هستند.
در زیارت جامعه، میخوانیم: «فِعْلُكُمُ الْخَيْرُ وَ عَادَتُكُمُ الْإِحْسَانُ وَ سَجِيَّتُكُمُ الْكَرَمُ...». امام سجاد علیه السلام در دعای وداع با ماه مبارک رمضان میفرماید: «اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ مِنْ نَاصِرٍ أَعَانَ عَلَى اَلشَّيْطَانِ وَ صَاحِبٍ سَهَّلَ سُبُل (سَبِيلَ)اَلْإِحْسَانِ اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ مَا أَكْثَرَ عُتَقَاءَ اَللَّهِ فِيكَ وَ مَا أَسْعَدَ مَنْ رَعَى حُرْمَتَكَ بِكَ».(1)امام سجّاد علیه السلام در دعای وداع با ماه مبارک رمضان میفرماید: درود بر تو از پشتیبانى که در برابر شیطان کردی و سلام بر تو ای صاحب تسهیلکنندۀ راههاى احسان، و درود خدا بر تو ای ماهی که بیشتر آزاد شدگان از جهنّم در تو آزاد شدند و چه خوشبختتر که به وسیلۀ تو مراقب حرمت تو باشند.
نظام خلقت، نظام احسن است که خداوند آن را به بهترین شکل مهندسی کرده است. چنانچه میفرماید: قَدْ جَعَلَ اللهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْرًا(2)به تحقیق خداوند برای هر چیزی قدر و اندازهای قرار داد. بیتردید، انسان که گُل سرسبد آفرینش است، از این قاعده مستثنا نیست و خداوند او را در بهترین شکل ممکن خلق کرده است؛ لذا میفرماید: فَتَبَارَكَ اللهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ(3). خداوند انسان را شاهکار خلقت خود معرفی میکند و به خود تبریک میگوید. خداوند که احسن الخالقین است، از انسانی که در احسن تقویم خلق شده است، میخواهد که رفتار و اعمالش هم از نیکوترین و بهترین نوع باشد. اصل و هدف حیات و ممات انسان هم این است که چه کسی بهترین عمل را انجام
میدهد: الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا وَهُوَ الْعَزِيزُ الْغَفُورُ(1). بنابراین خداوند به رسول خدا صلی الله علیه واله خطاب میکند و میفرماید: وَأَحْسِنْ كَمَا أَحْسَنَ اللهُ إِلَيْكَ(2)زیرا احسان از صفات ثبوتی خداوند است و همواره و پیوسته از او افاضه میشود. او از بندگان خود نیز همین انتظار را دارد که همواره مظهر حسن و احسان الهی باشند.
خداوند در قرآن، بندگان خود را به این مهم تشویق میکند و میفرماید: مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا(3)یعنی به ازای یک عمل حسنه، اجر مضاعف، ده برابر به بندگانش میدهد تا در انجام کارهای نیک رغبت بیشتری پیدا کنند. در زیارت جامعه امام هادی علیه السلام در شأن اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام میفرماید: «عادتکم الاحسان»؛ یعنی شما پیوسته در حال احسان و نیکی به دیگران هستید.
عادت در لغت به معنای «الحالة تتكرر على نَهْج واحدٍ»(4)حالتی است که بر یک روش واحد تکرار میشود. همچنین به اخلاق همیشگی شخص نیز گفته میشود. (5)اهل بیت علیهم السلام دائماً در حال احسان هستند و به عبارتی مظهر احسان خداوند به شمار میآیند. کاملترین عمل از کاملترین انسان صادر میشود و هر کار خیر و نیکی در عالم، از طریق اهل بیت علیهم السلام که انسانهای کامل هستند، ظهور و بروز مییابد.
بنابراین، برای تشخیص حُسن عمل نیاز به مرجعی داریم تا دچار خطا نشویم و کارهای ناشایست را نیک نپنداریم. چنانکه برخی انسانها به این توهّم دچار شده و کارهای بد خود را نیک میپندارند، در حالی که خود نمیدانند در زمره زیانکارترین انسانها قرار دارند: قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُم بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمَالًا. الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیهُمْ فیِ الحْیَوةِ الدُّنْیَا وَ هُمْ یحَسَبُونَ أَنهَّمْ یحُسِنُونَ صُنْعًا(1)بگو: [میخواهید] شما را از زیانکارترین مردم باخبر کنم؟ آنها کسانیاند که تمام سعی و تلاششان در زندگی دنیا به هدر رفته و با این حال خیال میکنند کار خوبی انجام میدهند.
مرجع تمام و کمال این امور کسی نیست جز اهل بیت علیهم السلام هر یک از حضرات معصوم در عصر خود، راهی به سوی کمال و جلوه و احسان هستند؛ لذا آنان بهدرستی سبل الاحسان هستند، یعنی راههایی که به احسان ختم میشوند.
معنای احسان
احسان، مصدر باب افعال از ریشۀ «حسن» است. واژهی حُسْن به معنای زیبایی و نیکی در مقابل بدی و زشتی به کار میرود. این کلمه مفهوم زیبایی، خوبی، نیکی، شایستگی و مورد پسند بودن را در بر میگیرد. مشتقات این واژه، مانند حَسَن، حَسَنَة، حَسَنَات، حُسْنی، محسن و اَحْسَن نیز در قرآن کریم بهوفور یافت میشوند. این اصطلاحها برای توصیف امور دینی و دنیایی بهکار میروند که به دلیل نوعی زیبایی عقلی، عاطفی، حسّی و ... سبب ایجاد احساس خوشی، رضایت و تحسین در انسان میشوند.
1) سوره کهف، آیه103.
راغب در مفردات میگوید که احسان بر دو وجه است: یکی بخشش به دیگران و دیگری نیکویی در عمل. این نیکویی هنگامی تحقق مییابد که فرد علمی را به نیکویی ببیند یا عملی را به خوبی انجام دهد. امیر مؤمنان علی علیه السلام فرمودهاند: «النَّاسُ أَبْنَاءُ مَا يُحْسِنُونَ وَ قَدْرُ كُلِّ امْرِئٍ مَا يُحْسِنُ فَتَكَلَّمُوا فِي الْعِلْمِ تَبَيَّنْ أَقْدَارُكُمْ؛(1)مردم فرزندان آن چیزی هستند که میدانند پس سخن بگویید تا قدر و ارزش شما معلوم گردد.»
احسان فراتر از إنعام و بخشش است. خداوند در قرآن میفرماید: إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ(2)و همچنین میفرماید: إِنَّ اللهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسَانِ(3). احسان بالاتر از عدل است؛ چرا که عدل به معنای وفای به حقّ و بخشیدن یا گرفتن چیزی است که بر فرد واجب است، در حالی که احسان به معنای بخشش چیزی بیشتر از آنچه واجب است و دریافت کمتر از آن چیزی است که حق فرد است.(4)
در نتیجه، احسان همواره زاید بر عدل بوده در حالی که اقدام به عدل واجب است، اقدام به احسان مستحب و پسندیده به شمار میآید. احسان از اصول مهم اخلاقی و انسانی است که موجب بهبود روابط اجتماعی و تقویت روحیۀ همکاری و پیوندهای انسانی میشود.
معانی احسان در قرآن
واژۀ احسان در قرآن در سه معنا به کار رفته است:
انجام کارهای نیک و رفتارهای صالح: در این کاربرد، احسان تقریباً معادل تقوا و پرهیزکاری است. بررسی موارد کاربرد واژۀ «محسن» و مشتقات آن در قرآن نشان میدهد که این واژه به دو معنا به کار میرود: نخست، نیکی و خیر رساندن به دیگران، و دوم، انجام دادن اعمال و رفتارهای نیک. آیات متعددی وجود دارد که پس از بیان اموری خاص، عاملان آن محسن خوانده شدهاند و خداوند در این آیات، مخاطبان قرآن را به انجام کارهای نیک ترغیب کرده است.
نیکی کردن به دیگران: در برخی آیات، بدون اشاره به مصادیق خاص نیکی، به نیکی کردن به دیگران امر شده است. به عنوان مثال، وَإِذْ أَخَذْنَا مِیثَاقَ بَنِی إِسْرَائیلَ ... وَقُولُوا لِلنَّاسِ حُسْنًا(1)، که در آن به نیکی به والدین، نزدیکان، یتیمان و مساکین توصیه شده است.
انجام کار نیک به طور کامل و شایسته: در این معنا، احسان اشاره به کیفیت انجام کار دارد. به عنوان نمونه، در آیهای آمده است: قُلْ یا عِبَادِ الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا رَبَّکُمْ لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا فِی هَذِهِ الدُّنْیا حَسَنَهٌ(2)که در آن به اعمال نیکو و شایسته پرداخته شده است.
مصادیق احسان در قرآن
در آیهای دیگر، خداوند میفرماید: ثُمَّ آتَینَا مُوسَی الْکِتَابَ تَمَامًا عَلَی الَّذِی
أَحْسَنَ(1)در این آیه، اعطای کتاب به موسی علیه السلام به خاطر انجام اعمال نیک و صالح وی یا پیروانش ذکر شده است.
در آیۀ 60 سوره الرحمن آمده است: هَلْ جَزَاءُ الْإِحْسَانِ إِلَّا الْإِحْسَانُ؛ یعنی آیا جزای نیکوکاری جز نیکوکاری است؟ این آیه بر اهمیت احسان و نیکی کردن به دیگران تأکید دارد.
راغب اصفهانی دربارۀ احسان میگوید: احسان به معنای انجام کارهایی بیشتر از آنچه که وظیفۀ فرد است و دریافت چیزی کمتر از حق است. همچنین، حضرت علی علیه السلام در نهج البلاغه دربارۀ تفاوت بین عدالت و احسان میفرمایند: « وَ قَالَ عليهالسلام فِي قَوْلِهِ تَعَالَى إِنَّ اَللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ اَلْإِحْسانِ اَلْعَدْلُ اَلْإِنْصَافُ وَ اَلْإِحْسَانُ اَلتَّفَضُّلُ »(2)یعنی عدل رعایت انصاف و احسان انعام و بخشش است.
این تعاریف و آیات گواهی بر تأکید قرآن بر نیکی، احسان و انجام اعمال صالح دارند که نه تنها به رشد فردی بلکه به تقویت جامعه کمک میکند.
احسان به معنای انجام کارها به صورت کامل
احسان به معنای انجام کارها بهگونهای نیکو و شایسته در شکل کامل آن در آیات قرآن به چشم میخورد. طبق کاربردهای قرآنی، فاعل احسان در این معنا محسن نامیده نمیشود. در آیۀ 7 سورۀ سجده آمده است: ٱلَّذِى أَحْسَنَ كُلَّ شَىْءٍ خَلَقَهُ؛ کسی که هر چیز را به نیکی آفرید.
در تفسیر نمونه دربارۀ معنای این آیه بیان شده است که این آیه اشاره به نظام احسن آفرینش بهطور کلی و آغازگر بیان خلقت انسان و مراحل تکامل او
به طور خاص است؛ یعنی «ٱلَّذِى أَحْسَنَ كُلَّ شَىْءٍ خَلَقَه»، و به هر چیز نیازی که داشت عطا کرد. به بیان دیگر، بنای کاخ عظیم خلقت بر «نظام احسن» مستقر است، یعنی بر چنین نظامی که از آن زیباتر تصور نمیشود.
خداوند در قرآن میفرماید: ٱلطَّلَاقُ مَرَّتَانِ فَإِمْسَاكٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِیحٌ بِإِحْسَانٍ(1)طلاق دو بار است، پس از آن یا باید همسر خود را بهطور شایسته نگاه دارید، یا به نیکی رها کنید».
منظور از «تسریح به احسان»، رها کردن زن بهنحو شایسته و نیکو است که باید بدون هیچگونه آزار و اذیت باشد. به عبارت روشنتر، این کار باید به بهترین نحو انجام گیرد. در تفسیر نمونه آمده است که همانطور که رجوع و نگهداری زن باید بر اساس صفا و صمیمیت باشد، جدایی نیز باید بر اساس احسان باشد. بدین معنا که جدایی باید از هر گونه عمل ناپسندی همچون انتقامجویی و ابراز خشم و کینه خالی باشد.
واژۀ احسان در همین معنا و کاربرد در نهج البلاغه نیز آمده است: «قِيمَةُ كُلِّ امْرِئٍ مَا يُحْسِنُهُ؛(2)ارزش هر انسان به اندازه امور و کارهایی است که آنها را به نیکویی انجام میدهد».
این کلام مشعر بر این است که مقدار و ارزش هر انسان به مهارت و دانایی او در انجام درست و نیکو کارها بستگی دارد. شاید همین نکته دلیل آن باشد که سید رضی، جمعآوریکننده نهج البلاغه، پس از نقل این عبارت مینویسد:
«وَهِيَ الْكَلِمَةُ الَّتِي لا تُصَابُ لَهَا قِيمَةٌ وَلَا تُوزَنُ بِهَا حِكْمَةٌ وَلَا تُقْرَنُ إِلَيْهَا كَلِمَةٌ؛(1)این از کلماتی است که برای آن قیمتی تصور نمیشود و هیچ حکمتی با آن برابر نیست و هیچ سخنی به آن نزدیک نمیشود.»
آثار دنیوی احسان
قرآن کریم در برخی آیات بهطور مستقیم به آثار دنیوی احسان خداوند به انسان اشاره میکند و میگوید که این احسان در دنیا آثار مبارک و خوبی دارد. در ادامه به برخی از این آثار اشاره میشود:
طبق آیات قرآن، یکی از آثار احسان خداوند به نیکوکاران، هدایت ویژه آنهاست. خداوند در قرآن از جایگاه ویژه حضرت ابراهیم علیه السلام ، فرزندان او و پیامبران پیش از او یاد میکند و آنها را هدایتشده از سوی خود مینامد. سپس میفرماید:
وَ وَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ كُلًّا هَدَيْنَا وَنُوحًا هَدَيْنَا مِن قَبْلُ وَمِن ذُرِّيَّتِهِ دَاوُدَ وَسُلَيْمَانَ وَأَيُّوبَ وَيُوسُفَ وَمُوسَى وَهَارُونَ وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ (2)و به او اسحاق و یعقوب را بخشیدیم و همه را به راه راست درآوردیم و نوح را پیش از آن [هدایت] نمودیم و از نسل او داوود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون را [هدایت کردیم] و اینگونه نیکوکاران را پاداش میدهیم.
در جایی دیگر، خداوند جهاد را که جلوهای از احسان است، بهعنوان مایهای از هدایت به راه های الهی میشمرد: وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ (1)و کسانی که در راه ما کوشش کردهاند، به یقین راه های خود را به آنها نشان خواهیم داد و خدا با نیکوکاران است.
اگرچه به تصریح آیات و روایات، آخرت دار جزا و ثواب است و نیکوکاران و بدکاران در آنجا به سزا و پاداش اعمال خود میرسند، اما بسیاری از اعمال، علاوه بر پاداش اخروی، پاداش دنیوی نیز دارند. از برخی آیات استفاده میشود که پاداش دنیوی به نیکوکاران یکی از آثار محبت خداوند به آنهاست.
از جمله این آیات، میتوان به آیه زیر اشاره کرد:
وَقِيلَ لِلَّذِينَ اتَّقَوْا مَاذَا أَنزَلَ رَبُّكُمْ قَالُوا خَيْرًا لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا فِي هَذِهِ الدُّنْيَا حَسَنَةٌ وَلَدَارُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ وَلَنِعْمَ دَارُ الْمُتَّقِينَ؛(2)و به کسانی که تقوا پیشه کردند، گفته شود: پروردگارتان چه نازل کرد؟ میگویند: خوبی. برای کسانی که در این دنیا نیکی کردند [پاداش] نیکی است و قطعاً سرای آخرت بهتر است و چه نیکوست سرای پرهیزگاران.
3.بهرهمندی از یاری خداوند
پیمودن راه صلاح همیشه آسان نیست؛ گاهی افراد با ایمان در مسیر تعالی معنوی با مشکلاتی روبهرو میشوند. جامعه اسلامی نیز در راه پیشرفت
به سوی آرمانهای دینی و دنیوی، با مسائلی متناسب با خود دست و پنجه نرم میکند. هر فرد یا جامعهای هنگام گرفتار شدن یا رویارویی با مشکلات، دوست دارد یار و یاوری داشته باشد تا در کنارش باشد و به او قوت قلب بدهد. طبق فرموده قرآن، یکی از آثار محبت خداوند به نیکوکاران این است که وعده میدهد در سختیهای مجاهدت فردی و اجتماعی در کنار آنها و یاورشان باشد: وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ (1)و کسانی که در راه ما کوشش کردهاند، به یقین راه های خود را بر آنها نمایش میدهیم و در حقیقت، خدا با نیکوکاران است.»
برای پیبردن به اینکه خداوند چگونه بندگان نیکوکار خود را همراهی و یاری میکند، مرور گذرایی به یادکرد قرآن از سرگذشت پیامبران و پیشوایان الهی و نصرتهای الهی بر آنان کافی است. به نظر میرسد با توجه به همین سرگذشتها و قراین موجود در سیاق داستانها، برخی از مفسران «معیّت» در آیۀ شریفه را به مفاهیمی همچون یاری، تأیید، رحمت، فضل، رتبه، عنایت، افکندن ترس در دل دشمنان، ابطال حیله های معاندان و دفع دشمنیهای آنان تفسیر کردهاند.
4.بهره مندی از رحمت الهی
برخی از آیات قرآن کریم بهرهمندی از رحمت الهی را یکی از آثار محبت خداوند به محسنین میشمارند؛ از جمله آیه: ادْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعًا وَخُفْيَةً إِنَّهُ لَا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ وَلا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاَحِهَا وَادْعُوهُ خَوْفًا وَطَمَعًا إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِيبٌ
1) سوره عنکبوت، آیه 69.
مِّنَ الْمُحْسِنِينَ (1)پروردگار خود را با زاری و نهانی بخوانید که او، تجاوزکاران را دوست ندارد و در زمین پس از اصلاح آن فساد نکنید و با بیم و امید او را بخوانید که رحمت خداوند به نیکوکاران نزدیک است.
این آیۀ شریفه ابتدا اشاره میکند که خداوند تجاوزکاران را دوست ندارد و سپس میفرماید: «رحمت (مهر و گذشت) خداوند به نیکوکاران نزدیک است.» با انضمام این آیه به آیات دیگری که محبت خداوندی را شامل نیکوکاران میدانند و توجه به اینکه در آیه، ابتدا از دوری تجاوزکاران از دوستی خدا صحبت شده است، میتوان نتیجه گرفت که بهرهمندی از رحمت الهی اثر محبت خداوندی است.
اهل لغت «رحمت» را به معنای رقّت، تعطف، رأفت و مغفرت تفسیرکردهاند.(2)در مورد انسانها، رحمت به معنای رقّت قلب همراه با مهرورزی است و گاهی نیز تنها به معنای رقّت به کار میرود؛ اما در برخی موارد، رحمت به معنای احسان بدون رقّت نیز بهکار میرود، مانند رحمت خداوند به بندگانش. بنابراین، در کاربست رحمت در مورد خداوند، جنبۀ رقّت قلب که انفعالی نفسانی است، وجود ندارد. به همین دلیل، گفتهاند رحمت از سوی خدا نعمتدهی و بخشندگی است و از انسانها دلسوزی و مهربانی.
سفرهی رحمت خداوند همیشه گسترده است و هیچ مانعی برای استفاده هیچکس وجود ندارد؛ اما آنچه موجب محرومیت انسانها از رحمت خدا میشود، دوری جسم و جان آنان از خدا و الطاف اوست. پس زمانی که انسان با احسان، این فاصله را از میان برمیدارد، رحمت خداوند شامل حال او خواهد شد.
از دیدگاه دیگر، ممکن است این عبارت یکی دیگر از شرایط اجابت دعا باشد؛ یعنی اگر میخواهید دعای شما یک دعای توخالی و فقط گردش زبان نباشد، باید آن را با «اعمال نیک» خود همراه سازید تا بدین وسیله، رحمت الهی شامل حال شما گردد و دعایتان به ثمر برسد. به این ترتیب، در این دو آیه اشاره به پنج شرط از شرایط قبولی دعا شده است: نخست اینکه دعا باید از روی تضرّع و در پنهانی باشد؛ دیگر اینکه از حدّ اعتدال تجاوز نکند؛ سوم اینکه با تولید فساد و تبهکاری همراه نگردد؛ چهارم اینکه توأم با بیم و امید متوازن باشد؛ و پنجم اینکه با نیکوکاری توأم گردد.
5.برخورداری از جایگاه والا در دنیا
در آیات قرآن کریم، عنایات خاصّ خداوند به برخی از پیامبران مطرح شده است: وَكَذَلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الأَرْضِ وَلِنُعَلِّمَهُ مِن تَأْوِيلِ الأَحَادِيثِ وَاللّهُ غَالِبٌ عَلَى أَمْرِهِ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ وَلمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْنَاهُ حُكْمًا وَعِلْمًا وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ(1). به این معنا که خداوند به حضرت یوسف علیه السلام عنایت فرمود و از نعمتهایی مانند حکومت (مُکنت)، قدرت تعبیر خواب، حکمت و علم برخوردار ساخت. مشابه همین تعبیر در مورد حضرت موسی علیه السلام نیز آمده است: وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوَى آتَيْنَاهُ حُكْمًا وَعِلْمًا وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ(2)؛و چون به رشد و کمال خویش رسید، به او حکمت و دانش عطا کردیم، و نیکوکاران را چنین پاداش مىدهیم.
در بخش پایانی این آیات، تصریح شده است که نیکوکاران چنین پاداشی میگیرند و اجری بر باد نخواهد رفت. با توجه به اینکه آمدن وصف «محسنین» دلالت بر علت دارد، میتوان فهمید که سبب رسیدن این اولیای خدا به جایگاه مذکور، نیکوکاری آنان بوده است. اما سؤال این است که آیا هر کسی با هر درجهای از احسان به چنین مقامات و نعمتهایی خواهد رسید؟ یا نه، بعضى از مفسّران احتمال مىدهند با توجّه به وعدۀ «كذلك نجزى المحسنين»، خداوند متعال هر نیکوکارى را بنا به درجات مختلف احسان، مقدارى حکمت [یا حکومت] متناسب با مقدار نیکوکارىاش عنایت کند؛ بنابراین، یکى از آثار محبّت خداوند به نیکوکاران برخوردار شدن آنان از جایگاههاى ویژه مادّى و معنوى در دنیا است آمدن عبارت «کذلک» در آیه، نشان بزرگى و بلند مرتبگى این پاداش است.
6.شایسته شدن برای دریافت تحیت الهی
قرآن کریم هنگام ذکر داستان برخی از انبیای بزرگوار، به آنها سلام داده است. پس از این سلام، خداوند میفرماید: «ما اینگونه نیکوکاران را پاداش میدهیم»: سَلَامٌ عَلَى نُوحٍ فِي الْعَالَمِينَ إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ (1)درود بر نوح علیه السلام در میان جهانیان، ما اینگونه نیکوکاران را پاداش مىدهیم این آیه به ما میآموزد که درود و تحیت الهی بر انبیای الهی، نشانهای از شایستگی و مقام والای آنان در نزد خداوند است و نشان میدهد نیکوکارانی که به درستی عمل میکنند، مستحق این تحیت ویژه خواهند بود.
1) سوره صافات، آیه79 و 80.
از کنار هم قرار گرفتن این سلامها و وعده های الهی، نتیجهگیری میشود که شایستگی اهل احسان به حدی میرسد که قابلیت دریافت چنین تحیتی را از سوی خداوند پیدا میکنند. با توجه به این نکته، به نظر میرسد سلام خداوند به بندگانی چون ابراهیم، نوح، موسی و الیاس علیهم السلام درجاتی به مراتب عالیتر از سلام به نیکوکاران عادی دارد. بنابراین، یکی از آثار محبت خداوند به محسنین، قابلیت دریافت سلام و تحیت الهی است.
7.پذیرفته شدن عمل
داستان ابراهیم و اسماعیل علیهما السلام در قرآن، یکی از مثالهای بارز برای فهم این مفهوم است. خداوند در آیات زیر به امتحان تاریخساز ابراهیم علیه السلام و موفقیت او و پسرش در این امتحان اشاره میکند: فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قَالَ يَا بُنَيَّ إِنِّي أَرَى فِي الْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانظُرْ مَاذَا تَرَى قَالَ يَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِن شَاء اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ فَلَمَّا أَسْلَمَا وَتَلَّهُ لِلْجَبِينِ وَنَادَيْنَاهُ أَنْ يَا إِبْرَاهِيمُ قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيَا إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ(1)و وقتى با او به جایگاه «سَعْى» رسید، گفت: اى پسرک من! من در خواب [چنین ] مىبینم که تو را سر مىبُرَم، پس ببین چه به نظرت مىآید؟ گفت: اى پدر من! آنچه را مأمورى بکن. انشاءاللّه مرا از شکیبایان خواهى یافت. پس وقتى هر دو تن در دادند [و همدیگر را بدرود گفتند] و [پسر ]را به پیشانى بر خاک افکند، او را ندا دادیم که اى ابراهیم! رؤیا [ى خود] را حقیقت بخشیدى. ما نیکوکاران را چنین پاداش مى دهیم
1) سوره صافات، آیات 102 تا 105.
این آیات به وضوح نشان میدهند که وقتی ابراهیم علیه السلام و فرزندش در برابر این امتحان الهی تسلیم شدند، خداوند دریافت قربانی و نقش مهم آن در تقدیر الهی را به آنها نشان داد. نتیجه این آزمون، پذیرفته شدن عمل ابراهیم علیه السلام به عنوان یک نیکوکار و همچنین پاداش او با جایگزینی قربانی، یعنی گوسفند، بود.
بنابراین، همانطور که خداوند وعدهای به محسنین داده است و آنرا مشابه آنچه با ابراهیم علیه السلام کرد خوانده، یعنی پذیرفتن عمل نیک آنان، باید پذیرفت که محبت خداوند به محسنین در پذیرش احسان آنها و پاداش آن تجلی مییابد. به این ترتیب، یکی از آثار محبت الهی، پذیرفته شدن و تایید اعمال نیک بندگان است که در نتیجه، آنها نیز شایسته تحیت و رحمت الهی قرار میگیرند.
8.مصونیت از سرزنش و عقاب
آیات 86 تا 93 سورۀ مبارکۀ «توبه» مردم را در مواجهه با دستور جهاد به سه گروه تقسیم میکند:
گروه اول: کسانی که با جان و مال در کنار پیامبر جهاد میکنند. این افراد رستگارند و به خیرات و بهشت دست مییابند.
گروه دوم: افرادی که با وجود توانایی برای شرکت در جهاد، از آن فرار میکنند و نزد پیامبر عذر میآورند. اینان نمیفهمند و به سبب اعمال ناشایست و نیات ناپاک، بر دلهایشان مُهر زده شده است.
گروه سوم: کسانی که به دلیل ضعف، بیماری یا فقر، توان شرکت در جهاد ندارند، اما از دل با خدا و رسولش هستند. این افراد، نیکوکاران (محسنین) شناخته میشوند.
قرآن کریم دربارۀ گروه سوم میفرماید: مَا عَلَى الْمُحْسِنِينَ مِن سَبِيلٍ(1)بر نیکوکاران سرزنشی نیست.» هرچند این آیات در فضایی خاص و ناظر به جهاد نازل شدهاند، اما با توجه به اینکه معارف قرآنی به مورد خاصی محدود نمیشوند، علمای دین از این آیات مفهوم گستردهتری برداشت کرده و قاعدهای فراگیر به نام «قاعده احسان» را پایهگذاری نمودهاند. بر اساس این قاعده، که بیشتر در فقه نمود دارد، اگر کسی از روی خیرخواهی و با قصد نیکوکاری عملی انجام دهد و اتفاقاً خسارتی به بار آید، ضامن نخواهد بود.
در عبارت «مَا عَلَى الْمُحْسِنِينَ مِن سَبِيل»، که ادامۀ جملۀ قبل است، به جای آوردن ضمیر (هُم)، از اسم ظاهر (المُحْسِنِینَ) استفاده شده است. این انتخاب به منظور توجه ویژه به جایگاه نیکوکاران و توصیف آنان به این عنوان ارزشمند است. همچنین، «مِن» زاید برای تأکید آمده و جمله به صورت استقراری بیان شده که مضمون پیشین را به روشنی و لطافت تأیید میکند. این عبارت از نظر بلاغی بسیار بغرنج است، زیرا معنایش این است که هیچ راهی برای هیچ سرزنشگری نسبت به آنان وجود ندارد؛ یعنی هیچ ملامتگری بر آنها گذر نمیکند و در دامن آنها قرار نخواهد گرفت. این نشاندهنده دورترین حالت عذاب و سرزنش از این بندگان است، به طوری که میتوان گفت این عبارت در حکم یک مثل جاری میباشد.
1) سوره توبه، آیه91.
بنابراین، میتوان نتیجه گرفت که یکی از آثار محبت خداوند به نیکوکاران این است که علاوه بر ایمنی از عذاب آخرت، در دنیا نیز از سرزنش و عقوبت تشریعی در امان خواهند بود.
آثار اخروی احسان
با اینکه خداوند متعال در دنیا پاداش و عقوبت بسیاری از اعمال انسانها را به آنها نشان میدهد، اما ظرفیت جهان مادی به قدری نیست که بتوان تمامی کردارها و اعمال بشر را در آن جزا داد. بر اساس آیات قرآن کریم، عالم آخرت محل مجازات است و آنجا است که نیکوکاران و بدکاران به پاداش واقعی اعمال خود خواهند رسید. محسنین نیز مانند دیگر بندگان محبوب خداوند، اگرچه از برخی آثار محبت خداوند در دنیا بهرهمند میشوند، اما جلوهگاه اصلی آثار محبت الهی به آنان در آخرت خواهد بود و در آنجا پاداش کامل و کافی را خواهند یافت.
البته جزئیات آثار اخروی محبت خداوند، به لحاظ عظمت و غیرمادی بودن، به سادگی قابل تصویر و توصیف نیستند. به همین دلیل، بسیاری از آیات مربوط به پاداشهای اخروی، بهصورت سربسته یا در قالب تمثیل به نعمتهای مادی دنیا بیان شدهاند. به عنوان مثال، زمانی که قرآن میخواهد پاداش محسنین در واقعۀ اُحد را بیان کند، به عبارت «أجرٌ عظیم» بسنده میکند: الَّذِينَ اسْتَجَابُواْ لِلّهِ وَالرَّسُولِ مِن بَعْدِ مَا أَصَابَهُمُ الْقَرْحُ، لِلَّذِينَ أَحْسَنُواْ مِنْهُمْ وَاتَّقَواْ أَجْرٌ عَظِيم(1)آنان که پس از آنکه زخم برداشته بودند، دعوت خدا و پیامبر را اجابت کردند، برای کسانی از آنان که نیکی و پرهیزگاری کردند، پاداشی بزرگ است.
1) سوره آل عمران، آیه172.
این آیۀ شریفه صرفاً عظمت پاداش را یادآور میشود و به نظر میرسد جزئیات آن به سادگی قابل بیان نیست. لحن مشابهی نیز در مورد همسران نیکوکار پیامبر اکرم صلی الله علیه واله به چشم میخورد: وَإِن كُنتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالدَّارَ الْآخِرَةَ فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِنَاتِ مِنكُنَّ أَجْرًا عَظِيمًا(1)و اگر خواستار خدا و رسول او و سراى آخرتید، پس به راستى خدا برای نیکوکاران شما پاداش بزرگى آماده کرده است.
در جای دیگری خداوند به نیکوکارانی که با تمام وجود تسلیم خداوند هستند، وعده پاداشی را میدهد: بَلَى مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِندَ رَبِّهِ وَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ(2)آری، هر کس که خود را با تمام وجود به خدا تسلیم کند و نیکوکار باشد، پس مزد او پیش پروردگارش است و بر آنان ترسی نیست و غمگین نخواهند شد.»
نوع بیان این آیه و نسبت دادن اجر به مقام ربوبی خداوند نیز نشاندهنده عظمت غیرقابل توصیف پاداش چنین افرادی است. پاداشی که در آیهای دیگر با عبارت لَهُم مَّا يَشَاءُونَ عِندَ رَبِّهِمْ، ذَلِكَ جَزَاء الْمُحْسِنِينَ(3)برای آنان، هرچه بخواهند پیش پروردگارشان خواهد بود. این است پاداش نیکوکاران.
اطلاق بیحد و حصر موجود در «ما»ی موصوله، هر اجر و پاداش قابل تصوری را در خود جای میدهد و برای بیان بزرگی یک پاداش، نمیتوان گویاتر و فراگیرتر از این سخن گفت. در جاهایی که به جزئیات پاداش نیکوکاران اشاره میشود، تنها تشبیهای اجمالی برای نزدیکی به ذهن شنوندگانی که اسیر بند
مادیات هستند، بیان میشود. وگرنه به فرمودۀ قرآن، عظمت پاداشهای اخروی خداوند به بندگان قابل تصوّر نیست: فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّا أُخْفِيَ لَهُم مِّن قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزَاء بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ(1)هیچکس نمیداند چه چیز از آنچه روشنیبخش دیدگان است به [پاداش] آنچه انجام میدادند برای آنان پنهان شده است.
با توجه به این سبک مجمل گویی در توصیف، آیات مرتبط با آثار اخروی محبت خداوند به نیکوکاران تنوع چندانی در شکل بیان ندارند و آنها را میتوان ذیل دو عنوان کلی بررسی کرد:
یکی از آثار اخروی احسان خداوند به نیکوکاران این است که آنها را شایستۀ بهرهمندی از نعمتهای بیپایان الهی در بهشت برین میگرداند. آیات قرآن کریم به این واقعیت تصریح کردهاند؛ از جمله: لِلَّذِينَ أَحْسَنُواْ الْحُسْنَى وَزِيَادَةٌ وَلاَ يَرْهَقُ وُجُوهَهُمْ قَتَرٌ وَلاَ ذِلَّةٌ أُوْلَ-ئِكَ أَصْحَابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ(2)برای کسانی که کار نیکو کردهاند، نیکویی [بهشت] و زیادتی [بر آن] است. چهرههایشان را غباری و ذلتی نمیپوشاند. اینان اهل بهشتند و در آن جاودانه خواهند بود.
اگرچه در بخش ابتدایی این آیۀ شریفه، نظرات تفسیری مختلفی درباره دو کلمۀ «الحسنى» و «زیادة» وجود دارد، اما بخش پایانی آیه روشن و صریح است و در آن از نیکوکاران به عنوان «اهل بهشت» که در آن حیات جاودان دارند، یاد شده است. برخی از آیات قرآن نیکوکاران را بهرهمند از سایه سارها، چشمه ها، جویبارها، میوه ها، خوراکیها و نوشیدنیهای بهشت میخوانند و
تأکید میکنند که این تنعّم، پاداشی است که خداوند در برابر احسان بندگان نیکوکار به آنها تفضل کرده است. به بیان دیگر، آوردن وصف «محسنین» در این نوع آیات نشاندهنده علت احسان نسبت به این پاداش است.
در آیهای دیگر که از همین نعمتهای بهشتی یاد میشود، بهرهمندی از این نعمتها را کامیابی بزرگ میخواند: وَالسَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ رَّضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُواْ عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدا ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ(1)و پیشگامانِ نخستین از مهاجران و انصار و کسانی که با نیکوکاری از آنان پیروی کردند، خدا از ایشان خشنود و آنان نیز از او خشنودند و برای آنان باغهایی آماده کرده که از زیر [درختان] آن نهرها روان است. همیشگی در آن جاودانهاند. این است همان کامیابی بزرگ.
2.برخورداری از پاداش افزونتر
در برخی از آیات قرآن کریم، هنگامیکه از بخششهای الهی به بندگان سخن به میان میآید، به «اهل احسان» وعدهای از پاداش افزونتر داده میشود. هرچند در تفسیر حقیقت این پاداش افزون، نظرات مختلفی وجود دارد، آنچه روشن است، این است که خداوند بهواسطه محبتش به محسنین، آنها را بر دیگران برتری خاصی بخشیده است: لِلَّذِينَ أَحْسَنُواْ الْحُسْنَى وَزِيَادَةٌ...؛ برای کسانی که کار نیکو کردهاند، نیکویی [بهشت] و زیادتی [بر آن] است.
در این آیۀ شریفه، به نیکوکاران دو وعده داده شده است: یکی «الحُسنى» و دیگری «زیاده» بر این حُسنى. در بیان مصداق این دو کلمه، میان مفسران اختلافنظر وجود دارد. خلاصه نظرات به شرح زیر است:
1) سوره توبه، آیه 100.
پاداش مضاعف: برخی بر این باورند که منظور از «زیاده»، پاداشهای مضاعفی است که خداوند در قبال اعمال خالصانه به بندگان عطا میکند، مانند اینکه عملی را ده برابر یا بیشتر پاداش میدهد که فراتر از استحقاق فرد است.
نمود ربوبی: برخی دیگر «زیاده» را به معنای توجه به جلوهگاه ذات ربوبی میدانند که پاداشی است افزون بر نعمتهای عادی بهشت. مفسران سنی به این نظر با آب و تاب فراوان اشاره کرده و در تأیید آن چندین روایت نقل کردهاند، در حالی که مفسرانی چون زمخشری که با این دیدگاه مخالفند، روایات «نظر الی الله» را به عنوان افترایی ندانسته اند.
در برخی تفاسیر شیعی، نظیر تفسیر قمی و تفسیر نمونه، برداشتهایی ارائه شده است که از آنها برداشت تشبیهی نشود. طبق برخی از این تفاسیر، «حُسنى» نمایانگر بهشت و «زیاده» در واقع پاداشهای دنیوی است که افزون بر پاداش اخروی است و در آخرت مورد محاسبه قرار نمیگیرد.
در روایتی از امیرالمؤمنین علیه السلام «زیاده» به غرفهای از مرواید یکتکه تفسیر شده که دارای چهار درب ورودی است.
بهعلاوه، برداشت علامه طباطبایی رحمة الله از این آیه چنین است که اگر مقصود از «الحسن» در آیه، عاقبت نیک باشد، از آنجایی که عقل انسان چیزی فراتر از حسن را درک نمیکند،(1)بنابراین معنای «زیاده» این خواهد بود که نیکوکاران مشمول فضلی میشوند که فراتر از طاقت درک انسان است و در آیات دیگر نیز به این مضمون اشاره شده است.
ایشان در ذیل آیه 35 سوره «ق» میفرمایند: «معلوم است که انسان هر چیز
1) المیزان، ج10، ص57.
خوب (حَسَن) را که فقط تصور هم کند دوست دارد، پس آنچه نزد خداست باید چنان باشد که انسان حتی آن را تصور نکرده باشد تا آرزوی آن را بنماید.»
اگرچه جمع بین تفاسیر مختلف ممکن است و برخی مفسران بر امکان این جمع تأکید کردهاند،(1)اما یک نکته مسلّم وجود دارد و آن این است که نیکوکاران به واسطه احسان و نیکیهایی که انجام میدهند، از سوی خداوند مستحقّ پاداشی افزونتر هستند.
دو آیۀ دیگر که با مضمون مشابه به پاداش افزون اشاره میکنند، عبارتند از:
آیۀ اول: وَإِذْ قُلْنَا ادْخُلُواْ هَ-ذِهِ الْقَرْيَةَ فَكُلُواْ مِنْهَا حَيْثُ شِئْتُمْ رَغَدا وَادْخُلُواْ الْبَابَ سُجَّدا وَقُولُواْ حِطَّةٌ نَّغْفِرْ لَكُمْ خَطَايَاكُمْ وَسَنَزِيدُ الْمُحْسِنِينَ(2)و [نیز به یادآرید] زمانی را که گفتیم: به این شهر درآیید و از هرجا که خواستید، به فراوانی بخورید و سجدهکنان از در وارد شوید و بگویید: [خداوندا] گناهان ما را ببخش، تا خطاهای شما را ببخشیم و [پاداش] نیکوکاران را خواهیم افزود.
آیۀ دوم: وَإِذْ قِيلَ لَهُمُ اسْكُنُواْ هَ-ذِهِ الْقَرْيَةَ وَكُلُواْ مِنْهَا حَيْثُ شِئْتُمْ وَقُولُواْ حِطَّةٌ وَادْخُلُواْ الْبَابَ سُجَّدا نَّغْفِرْ لَكُمْ خَطِيئَاتِكُمْ سَنَزِيدُ الْمُحْسِنِينَ(3)و [یاد کنید] زمانی را که به ایشان گفته شد: در این شهر سکونت گزینید و از آن هرجا که خواستید بخورید و بگویید: [خداوندا] گناهان ما را بریزید و سجدهکنان از دروازه [شهر] وارد شوید، تا گناهان شما را ببخشیم و به زودی بر [پاداش] نیکوکاران خواهیم افزود.
هر دو آیه محتوایی مشابه دارند و در آنها نتیجه اعمال بنیاسرائیل به دستور خاصی که در آیه به آن اشاره شده، بخشش گناهان مطرح گردیده
است. اما هر دو آیه با وعده پاداشی افزونتر برای محسنین پایان مییابند. این پاداش، فضل و رحمت الهی است که افزون بر ثوابهایی است که در ازای طاعتهایشان مستحقّ آن شدهاند.
تفاوت ظریف در عبارات
تفاوتی که بین دو آیه وجود دارد این است که عبارت «سَنَزِیدُ الْمُحْسِنِينَ» در آیۀ اول با واو و در آیۀ دوم بدون واو آغاز میشود. برخی مفسران برای حذف واو در آیه دوم این را اشاره به تفضل محض بودن پاداش افزون میدانند و بیان میکنند که این پاداش، چیزی در مقابل آنچه مأمور به انجامش بودهاند نیست.
این بررسیها نشان میدهد که یکی از آثار محبت خداوند به نیکوکاران، اعطای پاداشی بالاتر از پاداشهای معمول برای طاعتهای بندگان است.
نقش اهل بیت علیهم السلام
با توجه به اینکه امام هادی علیه السلام در زیارت جامعه در وصف اهل بیت علیه السلام فرمودهاند: «وَ فِعْلُكُمُ الْخَيْرُ وَ عَادَتُكُمُ الْإِحْسَانُ وَ سَجِيَّتُكُمُ الْكَرَمُ»؛ «کارهای شما سراسر خیر، و عادت شما به احسان و خصلت شما برخورد کریمانه است»، این نکته به خوبی روشن میشود که تمام آنچه پیرامون احسان بیان شد، در مورد اهل بیت علیهم السلام نیز صدق میکند.خداوند راه احسان و نیکی کردن را به بندگان آموخته و اهل بیت علیهم السلام بهعنوان معلمان بشریت، عملاً طریق احسان و نیکی را تعلیم دادند؛ بنابراین مصداق کامل راه های احسان و نیکی کردن هستند. این راه هم به عنوان یکی از راه های مطمئن ما را به سلامت به مقصد میرساند و فلاحت و رستگاری را نصیب ما میکند.
«اَللَّهُمَّ لاَ شَرِيكَ لَكَ لَكَ اَلْعِزَّةُ وَ اَلسُّلْطَانُ وَ اَلْجَلاَلُ وَ اَلْإِكْرَامُ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اِهْدِنِي سُبُلَ اَلْإِسْلاَمِ وَ أَقْبِلْ عَلَيَّ بِوَجْهِكَ اَلْكَرِيمِ؛(1)
خداوندا، شریکی برای تو نیست و عزت و سلطنت و بزرگی تنها از آن توست. بر محمد و آل محمد درود بفرست و مرا به راه های اسلام رهنمود کن و با چهرهی سخاوتمندت به من نظر فرما.»
مراد از اسلام، دین اسلام است نه شریعت خاص به نام اسلام، که تنها راه رسیدن به خداوند است و غیر آن راهی نیست. خداوند در قرآن میفرماید: إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللهِ الْإِسْلَامُ(2)همانا دین نزد خداوند تنها اسلام است. آنچه ما به عنوان یهودیت، مسیحیت و سایر ادیان ابراهیمی میبینیم، در حقیقت شریعتهایی هستند که روح همۀ آنها یکی است و آن اسلام است.
اما معنای شریعت، راغب در مفردات دربارۀ معنای شرع چنین میگوید: «الشرع: راه روشن و واضح. شَرَعْتُ له طريقا: راهی برای او باز کردم. الشرع: مصدر است و بعداً بهصورت اسم برای راه به کار رفته است که آن را شِرْع و شَرْع و شَرِیعَة گفتهاند. سپس برای راه الهی استعاره شده است.(3)
در آیۀ شِرْعَةً وَ مِنْهَاجًا(4)شِرْع به دو امر اشاره دارد:
اول: در معنی سرشت و نهاد و آنچه خداوند انسان را بر آن آفریده است،
که راهی است که او اراده و قصد کرده و به مصلحت بندگان و آبادانی بلاد برمیگردد. همانطور که در آیۀ وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضًا سُخْرِيًّا(1)به آن اشاره شده است.
دوم: شِرْع به آنچه خداوند از دین برای انسان مقدر کرده است، اشاره دارد، که او را با اختیار در برگزیند و هدف قرار دهد. این امر شامل آنچه است که شریعتهای مختلف در آن اختلاف کردهاند و آنچه که نسخ و جایگزینی آن را پیش میآورد. آیۀ ثُمَّ جَعَلْناكَ عَلَى شَرِيعَةٍ مِنَ الْأَمْرِ فَاتَّبِعْهَا(2)بر این معنا دلالت دارد و بیان میکند که: آنگاه تو را بر شریعتی از امر و دین قرار دادیم؛ پس آن را پیروی کن و از هوسهای ناآگاهان پیروی مکن.
ابن عباس گفته است: الشِّرْعَة: آنچه با قرآن آمده، و المنهاج: آنچه با سُنت آمده است؛ به عبارتی دیگر: «شِرْعَة: راه و پیروی از قرآن و منهاج: راه و پیگیری سنت است».(3)و آیۀ شَرَعَ لَكُم مِّنَ الدِّينِ(4)به اصولی اشاره دارد که تمامی کیشها و آیینها در آن مساویاند و نسخ در آن صحیح نیست، مانند معرفت و شناخت خداوند، همچنان که آیۀ وَمَنْ يَكْفُرْ بِاللَّهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ(5)به آن دلالت دارد.
کمال دین اسلام به ولایت است چنانچه خداوند در آیه اکمال میفرماید: الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِينا(6)
امروز، دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دین شما پذیرفتم. اهل بیت علیهم السلام هم ظرف ولایت خداوند هستند پس اهل بیت علیهم السلام راه دین اسلام هستند. خداوند میفرماید تمام دغدغه بندگان باید این باشد که مسلمان از دنیا بروند لذا بیان میکند يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ حَقَّ تُقَاتِهِ وَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنْتُمْ مُسْلِمُون(1)ای کسانی که ایمان آوردهاید! آنگونه که حق تقوا و پرهیزکاری است، از خدا بپرهیزید! و از دنیا نروید، مگر اینکه مسلمان باشید! (باید گوهر ایمان را تا پایان عمر، حفظ کنید.
تسلیم امر خدا شدن و سالم از دنیا رفتن بسیار مهم است. هر بنده مسلمان باید در انتخاب دین و مذهب خود نهایت دقت را داشته باشد تا به این امر مهم، که مورد تاکید خداوند است، برسد. اهل بیت علیهم السلام راه روشنی را در دین اسلام ارائه میدهند. هر امام در هر عصر و زمانی، طلایهدار و پرچمدار دین اسلام است. هر کسی که بخواهد به سعادت ابدی دست یابد، باید در راهی قدم بگذارد که اهل بیت علیهم السلام گام گذاشتهاند.چرا که آنان به معنای واقعی سبل الاسلام یا راه های اسلام هستند.
ویژگیهای دین اسلام
از آنجایی که در ابتدای کتاب به معنای اسلام اشاره شد، اکنون به ویژگیهای دین اسلام میپردازیم.
با ظهور دین اسلام، دیگر ادیان آسمانی اعتبار و حجیّت خود را از دست
1) سوره آل عمران، آیه 102.
داده اند و هر انسان مکلّف و آگاهی، ملزم به پذیرش دین اسلام است. اگرچه قرآن کریم بین پیامبران تفاوت نمیگذارد و ایمان به همۀ کتابهای آسمانی و تمامی پیامبران را از صفات مؤمنان به شمار میآورد، اما این تفاوت بین قرآن و دیگر کتابهای آسمانی و همچنین بین پیامبر اسلام و سایر پیامبران وجود دارد: اعتقاد به نبوت پیامبران پیشین و کتابهای آنها مستلزم عمل طبق دستورها و تعالیم آنها نیست. برخلاف دین اسلام که اعتقاد به حقّانیت آن، از عمل طبق آموزهها و دستورهای آن جداییناپذیر است. این امر به دلیل آن است که شریعت اسلام ناسخ شریعتهای پیشین خود است؛ بهخصوص با توجه به این که در کتابهای آسمانی گذشته تحریف واقع شده و صبغۀ الهی و قداست آن خدشهدار شده است.
تفاوت شرایع با یکدیگر
از مجموع آیات قرآن استفاده میشود که اختلاف شرایع با یکدیگر از نوع تباین نبوده است؛ بلکه خطوط اصلی و احکام کلی آنها (مانند نماز، روزه و زکات) مشترک و یکسان بوده و تفاوتهایی از دو جهت داشتهاند:
اول: از نظر تفصیل یافتن جزئیات احکام و تکمیل شرایع با گذشت زمان و به تناسب استعداد و توانایی مخاطبان.
دوم: از نظر نسخ پارهای از احکام و جایگزین شدن احکامی دیگر، به مقتضای شرایط زمانی. به عنوان مثال، برخی از چیزهایی که در شریعت حضرت موسی علیه السلام بر بنیاسرائیل حرام شده بود، در شریعت حضرت عیسی علیه السلام حلال گردید.
به عبارتی، مجموعه دستورهای اخلاقی و احکام عملیای که برای تنظیم روابط انسان با خود، خدا، طبیعت و دیگر انسانها معیّن شده (که اصطلاحاً
شریعت نامیده میشود) به مرور زمان و به تدریج تکمیل شده و در بعضی موارد تغییر پیدا کرده است تا در شریعت اسلام صورت نهایی و کامل خود را بیابد. بدیهی است طبق این نوع نگرش به نسبت شرایع با یکدیگر، با در اختیار داشتن آخرین و کاملترین دستورالعمل زندگی، جای برای عمل به شریعتهای گذشته باقی نمیماند.
به نظر علامه طباطبایی رحمة الله از آیۀ وَ أَنزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ مُصَدِّقًا لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتَابِ وَمُهَيْمِنًا عَلَيْهِ(1)(و کتاب آسمانی {قرآن} را به راستی و درستی به سوی تو فرو فرستادیم، در حالی که تصدیقکنندۀ کتابهای پیشین و حاکم بر آنهاست) میتوان این معنا را استنباط کرد. در این آیه، خداوند قرآن را هم مصدّق کتابهای آسمانی گذشته توصیف میکند، که بیانگر عدم تفکیک و جدایی بین شرایع است، و هم مهیمن بر آنها، تا گمان نشود که اسلام شرایع قبلی را بدون هیچگونه تغییری و بیکم و کاست حفظ نموده است؛ بلکه با نسخ و تکمیل احکام، در آنها دخل و تصرف کرده است.(2)
قرآن کریم در بیان این ویژگی با صراحت میفرماید: ... لَا يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَلَا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ .(3)به راستی آن کتابی ارجمند است که نه از پیش آن و نه از پشت سرش باطل به آن راه نمییابد؛ فرو فرستادهای است از حکیمی ستوده. علامه طباطبایی رحمة الله در تفسیر این آیه مینویسد: «راه
یافتن باطل به قرآن بدین معناست که تمام یا بخشی از معارف حق آن ناحق گردد، یا احکام و شریعتهای آن و نیز دستورهای اخلاقیاش لغو شده و عمل به آن سزاوار نباشد.»(1)
به طور کلی، راه یافتن باطل به قرآن را میتوان به سه صورت تصور کرد:
الف) وقوع تحریف در آن؛
ب) نسخ و بطلان به وسیله کتاب آسمانی دیگری؛
ج) دروغین بودن خبرهای آن.
از آنجا که آیه اشارهای مطلق دارد، هر نوع باطلی، از جمله نسخ به وسیله کتاب آسمانی دیگر، را رد میکند. بنابراین، اعتبار دین اسلام و کتاب آسمانی آن، قرآن، همیشگی و جاودانی است و به زمان خاصی محدود نمیشود.
جاودانگی معجزه و تحریفناپذیری کتاب آسمانی از ویژگیهای بارز دین خاتم است. دین جاوید به معجزهای همیشگی و ماندگار نیاز دارد تا همواره «برهانی» آشکار بر حقانیت آن باشد. به همین دلیل، معجزه دین آخرین از جنس کتاب انتخاب شده است. این امر علاوه بر اینکه سبب جاودانگی و عدم وقوع تحریف در این کتاب آسمانی میشود، فرصت را فراهم میآورد تا با پیشرفت علمی بشریت، به تدریج زوایای جدیدی از اعجاز آن آشکار گردد.
1) المیزان، ج17، ص604.
آیین اسلام در مقایسه با شرایع پیشین از دو جنبه کاملتر است:
الف. از نظرسطح تعلیمات
پیامبران تعالیم خود را متناسب با سطح درک و آگاهی مخاطبانشان ارائه میدادند. به همین دلیل، با رشد آگاهی و تکامل جامعۀ بشری، سطح تعالیم نیز ارتقا یافته است. برای مثال، توحید که بنیادیترین اصل اعتقادی است، درجات و مراتب مختلفی دارد. آنچه که یک انسان عامی به عنوان خدای یگانه در ذهن خود تصور میکند، با آنچه در دل یک عارف تجلی مییابد، متفاوت است. عرفا نیز از درجات مختلفی برخوردارند؛ چنانکه اگر ابوذر از آنچه در دل سلمان میگذشت آگاه میشد، بر او گمان شرک میبرد و او را میکشت.
به همین دلیل در روایات اسلامی آمده است که خداوند با علم به اینکه در آخرالزمان افراد متعمق و ژرفاندیش خواهند آمد، سوره «قل هو الله احد» و آیات نخستین سوره حدید تا جایی که میفرماید: «و هو علیم بذات الصدور» را نازل کرده است.(1)
عالیترین و کاملترین تصویر از توحید را باید در متون دینی اسلامی، به ویژه در آیاتی که در روایات به آنها اشاره شده، جستجو کرد.
ب. از نظر جامعیت و همه جانبه نگری
اسلام طراحی کلّی، جامع و متعادل برای تدبیر و تنظیم روابط فردی و اجتماعی و زندگی مادی و معنوی انسان به شمار میآید. این در حالی است که شرایع پیشین، برنامههایی موقت و محدود و تحت تأثیر شرایط خاص زمانی
1) کافی، ج1، ص91.
و مکانی بودهاند. به عنوان مثال، شریعت حضرت موسی علیه السلام در زمانی ظهور کرد که بنیاسرائیل قومی در بند بردگی فرعون بودند و از حقوق انسانی خود محروم بودند. به همین دلیل، در این دین بیشتر بر جنبه های مادی زندگی، نظیر کار و تلاش، جنگ، اصلاح معیشت، احساس شخصیت، و مطالبه حقوق فردی و اجتماعی تأکید شده است.
در آستانه ظهور حضرت عیسی علیه السلام ، همین قوم از مصائبی چون جنگ، ناامنی، اسارت و تبعید و حکومت پادشاهان ستمکار رنج میبردند. پیشوایان دینی در آن زمان به زراندوزی و دنیاطلبی روی آورده بودند و به جای حمایت از توده مردم در برابر ظلم و ستم، با وضع مالیاتهای سنگین بار سنگینی بر دوش آنان مینهادند. این مسائل سبب شد که در آیین مسیح علیه السلام به زهد، بیرغبتی به دنیا، رعایت حدود خود و حقوق دیگران، و محبت و انساندوستی توجه بیشتری شود.
حال آنکه اسلام تمامی این ویژگیها را در کنار هم به وجود میآورد و تعادلی در گرایشهای یکسویه یهود و مسیحیت ارائه میدهد. در این دین هم به دعا و عبادت، زهد و تقوا، تهذیب نفس و صفای درون، و به معنای روحی زندگی توجه و اهتمام شده است و هم به مظاهر مختلف زندگی، مانند کار، تحصیل علم، ازدواج، جهاد و حقوق اجتماعی افراد. به همین دلیل، قرآن کریم امت واقعی اسلام را «امت وسط» توصیف میکند؛ آنجا که میفرماید: وَكَذَٰلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِتَكُونُوا شُهَدَاءَ عَلَى النَّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيدًا؛(1)و بدینسان شما را امتّی میانه قرار دادیم تا بر مردم گواه باشید و پیامبر بر شما گواه باشد.» بدون شک، امّت وسط و متعادل، محصول تعالیم وسط و متعادل است.
1) سوره بقره، آیه 143.
تکامل و ارتقاء سطح تعالیم پیامبران از نظر کمّی نیز قابل توجه است.
دین اسلام دعوت خود را به قوم، گروه یا منطقه جغرافیایی خاصی محدود نکرده است؛ بلکه هر کس در هر کجای این کره خاکی که باشد، مخاطب این آخرین پیام الهی است. شواهد بسیاری از قرآن مؤید این مدعاست. در بسیاری از آیات، پیامبر اسلام صلی الله علیه واله با تعابیری چون «یا ایها الناس»، «یا بنی آدم» و «یا ایها الذین آمنوا» همگان را مخاطب قرار داده است، بدون آنکه به زمان، مکان یا قوم خاصی مقید شود.
آیت الله مصباح یزدی رحمة الله این مسأله را قرینهای میداند بر اختصاص دعوت دیگر پیامبران به قوم و گروه خاصی.(1)
شواهد قرآنی
در زمینه جهانی بودن دعوت و رسالت دیگر پیامبران، بین بزرگان اختلاف نظر وجود دارد. سایر پیامبران (طبق داستانهایی که قرآن روایت میکند) عمدتاً با تعبیر «یا قوم» به اقوام خود خطاب میکردند. به عنوان مثال، در دعوت نوح، ابراهیم، موسی، صالح، هود و شعیب علیهم السلام این مدل خطاب مشهود است. در مقابل، قرآن کریم پیامبر اسلام صلی الله علیه واله را با عناوینی چون «رحمة للعالمین»، «نذیراً للعالمین» و «کافة للناس» توصیف میکند و خود را «ذکر للعالمین» و «هدیً للناس» میخواند. همچنین به آن حضرت فرمان داده شده که اعلام کند قرآن
1) راه و راهنماشناسی، درس نوزدهم، ص453.
برای هشدار و انذار به هر کس است که این پیام الهی را دریافت کند، از هر قوم و طایفه، و در هر زمان و مکان: وَأُوحِيَ إِلَيَّ هَذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَمَنْ بَلَغَ(1)
در برخی آیات قرآن نیز اشاره شده که دین اسلام بر سایر ادیان، از جمله ادیان آسمانی دیگر، پیروز خواهد شد: هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَىٰ وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ.(2)شواهد دیگری از قرآن میتوان یافت که در برخی موارد، قرآن در تشریع احکام عملی، عنوان عمومی را انتخاب کرده است بدون اینکه آن را به قوم خاصی مقید کند. مثلاً در بیان وجوب حج میفرماید: و وَلِلّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعَالَمِينَ(3)، در حالی که اگر رسالت پیامبر مختص به یک قوم بود، باید میفرمود: «و لله علی الامة العربیة حج بیته». همچنین روایت رسول گرامی اسلام صلی الله علیه واله که فرمود: «والله الذی لا اله الاّ هو، انّی رسول الله الیکم خاصّةً وللناس عامةً»(4)، به وضوح بر جهانی بودن رسالت آن حضرت دلالت دارد.
شواهد و قرائن تاریخی
شواهد و قرائن تاریخی نیز گواهی بر جهانی بودن دین اسلام هستند. پیامبر اسلام صلی الله علیه واله به سران کشورها و قبایل مختلف نامه نوشت و آنان را به اسلام دعوت کرد. رویداد اسلام آوردن افرادی چون سلمان فارسی، صهیب رومی، بلال حبشی و پیروان سایر ادیان نیز نمونهای دیگر از همگانی بودن دعوت اسلامی است.
یکی دیگر از ویژگیهای دین اسلام که همچنین مختص به آن نیست، فطری بودن آن است. فطری بودن دین اسلام از یک سوی به معنای تطابق و سازگاری اصول اخلاقی و احکام عملی آن با فطرت انسانی است. اسلام انسانها را به عدالت، آزادی، برادری، نشر علم و تمدن، پرهیز از اخلاق ناپسند و کارهای زشت، و روی آوردن به فضیلتهایی چون راستگویی و وفای به عهد و ازدواج و سایر احکام شرعی دعوت میکند که همگی با فطرت انسان کاملاً هماهنگی دارند.
از سوی دیگر، فطری بودن به این معناست که کلیات و اصول اعتقادات دینی، دستورهای اخلاقی و احکام عملی اسلام در عمق سرشت انسان نهفته شده است و این خود به صورت نوعی شناخت و آگاهی یا گرایش درونی و غیراکتسابی نمود پیدا میکند؛ مانند خداجویی، خداشناسی، و گرایش به پرستش و عدالت و فضیلتخواهی.
فطری بودن دین اسلام از منظر علامه طباطبایی رحمة الله
علامه طباطبایی رحمة الله تفسیر اخیر از فطری بودن دین اسلام را مطابق با قانون عام هدایت تکوینی میداند که شامل تمام موجودات عالم، از جمله انسان، میباشد.(1)بر اساس این قانون، خداوند برای هدایت انسان به سوی سعادت و کمال شایستهاش، برخی آگاهیها و گرایشها مانند شناخت خدا و گرایش به پرستش او و حس فضیلت خواهی را در سرشت او قرار داده است.
1) المیزان، ج16، ص266.
به این ترتیب، انسانها تجهیز میشوند تا بتوانند راه کمال خود را بیابند و آن را پی بگیرند. ایشان برای تایید نظر خود به آیاتی از قرآن اشاره میکند.
شاهد قرآنی اول
آیه: فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَتَ اللهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ(1)
این آیه بر این حقیقت تأکید دارد که فطرت الهی انسان را بر اساس اصولی خاص آفریده است و این اصول تغییری نمیپذیرد. «ال» در کلمه «الدین» به یک دین خاص اشاره دارد که در آیهای دیگر به وضوح اسلام معرفی شده است: «انّ الدین عندالله الاسلام». با ترکیب این دو آیه، نتیجه میشود که اسلام دینی است که خداوند سرشت انسان را با آن درآمیخته و در آفرینش الهی دستخوش تغییر نخواهد شد.
شاهد قرآنی دوم
آیه: فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا(2)سوگند به نفس و آن کس که آن را درست کرد؛ سپس پلیدکاری و پرهیزگاریاش را به آن الهام کرد
این آیه به الهام خداوند به نفس انسان در مورد پلیدی و پاکی اشاره میکند. بدین ترتیب، خداوند به انسان آنچه را که مایه آلودگی و گناهکاری اوست و در مقابل آن، مایه طهارت و پاکی را شناسانده است. این آیه نشان
میدهد که هدایت فطری، نوعی از هدایت تکوینی است که با آفرینش و سرشت انسان آمیخته شده است.
همگامی تفسیرهای فطرت دین اسلام
با توجه به اینکه نظام تشریع با نظام تکوین هماهنگ است، به نظر میرسد دو تفسیر از فطری بودن دین اسلام - یکی از لحاظ تشریع و دیگری از لحاظ تکوین - قابل جمع هستند. هر دو مقام از یکدیگر تفکیکناپذیرند و لذا دو تفسیر معتبر و قابل قبول میباشد.
یگانگی دین الهی
شایان ذکر است که قرآن کریم به دین واحد الهی قائل است و نه به ادیان متعدد. روح و حقیقت دینداری در خضوع و تسلیم محض در مقابل اراده خداوند نهفته است و به نام «اسلام» شناخته میشود: «ان الدین عندالله الاسلام». قرآن اختلاف ادیان آسمانی را در فروع و جزییات احکام میبیند و میفرماید: «لکل جعلنا منکم شرعة و منهاجاً». همچنین در آیه 30 سوره رُوم (با توضیحاتی که پیشتر ذکر شد) دین را به عنوان یک حقیقت عمیق در جان و فطرت انسان معرفی میکند.
با توجه به ویژگیهایی که برای دین اسلام بر شمردیم، این دین نیاز به یک موطن و بستر مناسب دارد وجود پیامبر اکرم صلی الله علیه واله و اهل بیت علیهم السلام همان بستر مناسب برای دین هستند که خداوند دین را به تمامه در وجودشان قرار داده است. تمام ویژگیهایی که در دین وجود دارد در وجود اهل بیت علیهم السلام نیز وجود
دارد. رعایت آموزه های دین اسلام و گرفتن این آموزهها از اهلش که راسخون فی العلم هستند، ما را به سلامت کامل به مقصد و هدف میرساند؛ چرا که اسلام دینی است که برای انسان من المهد الی اللحد برنامه دارد و سلامتش را از همان آغاز زندگی در دنیا تأمین میکند کما این که خداوند درباره حضرت یحیی علیه السلام میفرماید: و سلام علیه یوم وُلِد و یوم یموت و یوم یبعث حیا؛ سلام خدا بر او(یحیی) زمانی که متولد شد و زمانی که از این جهان رخت بربست و زمانی که دوباره زنده خواهد شد.(1)
مرحوم علامه رحمة الله ذیل این آیۀ شریفه میفرماید: و اگر کلمۀ سلام را نکره آورد براى این بود که تعظیم را بفهماند، یعنى در این سه روز سلامى فخیم و عظیم بر او باد، و در این ایام که هر کدامش ابتداى یکى از عوالم است، و آدمى در آن زندگى مىکند از هر مکروهى قرین سلامت باشد، روزى که متولد مىشود به هیچ مکروهى که با سعادت زندگى دنیایش ناسازگار باشد دچار نگردد، و روزى که مىمیرد و زندگى برزخیش را شروع مىکند قرین سلامت باشد، و روزى که دوباره زنده مىشود و به حقیقت حیات مىرسد سلامت باشد، و دچار تعب و خستگى نگردد.
و اختلاف تعبیر در" ولد" و" یموت" و" یبعث" که اوّلى را گذشته و دو تاى آخر را به صیغۀ آینده آورد براى این بود که بفهماند این سلام را در حال حیات دنیویش به او فرستاده بود، نه اینکه در عصر رسول خدا صلی الله علیه واله به او فرستاده باشد.(2)
قال مولانا امیرالمؤمنین علی علیه السلام «فَالْجُنُودُ بِإِذْنِ اَللّهِ حُصُونُ اَلرَّعِيَّةِ وَ زَيْنُ اَلْوُلاَةِ وَ عِزُّ اَلدِّينِ وَ سُبُلُ اَلْأَمْنِ وَ لَيْسَ تَقُومُ اَلرَّعِيَّةُ إِلَّا بِهِمْ(1)سربازان به اذن خداوند دژ رعیّت، زینت سرزمینها، شرف دین و وسیله امنیت هستند. رعیت نمیتواند قیام کند مگر به واسطه آنان.
معنای امن
امن در اصل به معنای آرامش خاطر و آسودگی نفس و از بین رفتن بیم و هراس است. واژۀ «امان» میتواند به عنوان اسم به کار رود، به حالتی که برای انسان امنیت حاصل میشود، و همچنین به چیزی که موجب امنیت میگردد، اشاره دارد. مانند سخن خداوند متعال که فرمود: وَ تَخُونُوا أَمانَاتِكُمْ(2)یعنی به چیزهایی که بر آنها ایمن بودید، خیانت کردید.
در آیۀ إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ(3)، «امانت» به توحید، عدالت و عقل اشاره دارد، ولی در این آیه، «امان» به معنای عقل صحیح است. چراکه عقل همان چیزی است که با داشتن آن، توحید و یکتاپرستی و شناخت توحیدی حاصل میشود و عدالت جاری میگردد.
تمام علوم لازم برای مقام انسانی، از طریق عقل حاصل میشود و تمامی کارهای شایسته بشر نیز به وسیله عقل انجام میپذیرد. انسان با داشتن عقل و خرد، فضیلت و برتریش بر بسیاری از مخلوقات و آفریده ها را به اثبات
میرساند.(1)همچنین، «امن» به معنای تصدیق نیز آمده است و ایمان بر این اساس، یعنی تصدیق قلبی، موجب آرامش نفس و قلب انسان میشود.
این واژه با تمام مشتقاتش 723 بار در قرآن تکرار شده است که نشاندهندۀ اهمیت آن است. اگر این عدد را با هم جمع کنیم، حاصل آن 12 میشود و ما 12 امام داریم. بنابراین، امنیت و آرامش ما در گرو تصدیق و قبول ولایت اهل بیت علیهم السلام است و آنان راه های رسیدن به امنیت و سلامت ما هستند. ایمان از ریشه « اَمَنَ » است. کسی که ایمان میآورد و « آمَنَ» شد، یعنی دَخَلَ فی المأمن است. ولایت و امامت اهل بیت علیهم السلام مأمنی است که هر کسی به آنان پناه ببرد از هر شرّی در امان است.
اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام سیستم امنیتی فردی و اجتماعی هستند که تمام پیکره فردی و اجتماعی را در بر گرفته و نمیگذارند که خطری آنان را تهدید کنند.سرّ این همه تهدیدات که دامن جامعه بشری را فرا گرفته است همین است که توجهی به این سیستم امینی ولایت نداشته و ندارند.به برکت وجود اهل بیت علیهم السلام است که امنیت تمام ابعاد زندگی بشر را فرا میگیرد لذا برای داشتن امنیت در جمیع جهات باید به اهل بیت علیهم السلام پناه ببریم تا همیشه در امنیت و سلامت کامل باشیم.
در روایتی که در صدر آمد، حضرت امیر علیه السلام درباره صفات لشکر میفرماید:«لشکر دژ رعیت، زینت سرزمینها، شرف دین و وسیله امنیت و آرامش هستند.» این عبارت به لشکر ظاهری جهان اسلام اشاره دارد؛ اما اگر دقت کنیم، این خصوصیات برای لشکر معنوی و نامرئی خداوند نیز ثابت است.
1) ترجمه مفردات راغب، ج1، ص206.
به عبارتی، همانطور که لشکر فیزیکی داریم که از حریم و مرزها دفاع میکند و امنیت و آرامش را تأمین مینماید، مرزبانانی هم هستند که از حریم عقیده دفاع میکنند که به آنها مرزبانان دین گفته میشود. اهل بیت علیهم السلام مصداق بارز این مرزبانی هستند.
امنیت در اندیشه توحیدی
ایمان به عقاید اساسی شامل توحید، رسالت، معاد، عدل و امامت میتواند ضامن امنیت و آرامش برای بندگان خداوند باشد. انبیای عظام و اوصیای الهی، به عنوان جنود و لشکریان خداوند، در این مسیر الهام بخش و نگهبان اصول بنیادی دین هستند. همانطور که در قرآن آمده است، وَلِلّهِ جُنُودُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ؛ یعنی برای خداوند لشکریان در آسمانها و زمین وجود دارد و همگی در خدمت او هستند.
امنیت در قرآن
امنیت، نعمت الهی
در دیدگاه قرآن، ایجاد امنیت و برطرف کردن ترس از جامعه، از اساسیترین کارهای خداوند است و بستر اطاعت از اوامر الهی را فراهم میآورد. قرآن کریم میفرماید: فَلْیعْبُدُوا رَبَّ هذَا الْبَیتِ الَّذِی أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَ آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ (1)پس (به شکرانه این نعمت) باید پرورگار این خانه را پرستش کنند. همان که آنان را از گرسنگی نجات داد و از ترس امانشان داد. در سوره دخان،«مَقامٍ أَمِینٍ» به عنوان جایگاهی امن برای پرهیزکاران معرفی شده است: إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی مَقامٍ
1) سوره قریش، آیات 3 و 4.
أَمِینٍ(1)این آیه یادآور این است که امنیت مقام والایی است که خداوند به بندگان متقی عطا میکند.
ایجاد امنیت، رحمت الهی
ساخت سد ذوالقرنین به منظور ایجاد امنیت، نشاندهنده رحمت الهی است. قرآن بعد از روایت داستان ذوالقرنین در سورۀ کهف، امنیتی که با ساخت این سد به وجود آمده را، رحمت از جانب پروردگار میداند و میفرماید: قالَ هذا رَحْمَةٌ مِنْ رَبِّی(2)این رحمت از جانب پروردگار من است.
امنیت در آفرینش
امنیت در لایه های آفرینش نهفته است. قرآن میفرماید: أَمَّنْ جَعَلَ الْأَرْضَ قَراراً(3)کیست که زمین را قرارگاهی [امن] ساخت؟
این آیه به معنای امن بودن ذاتی زمین، اشاره دارد. خداوند زمین را به گونهای آفریده است که از نظر وسعت، نحوه حرکت، ایجاد آرامش از طریق کوهها، تأمین آب مورد نیاز انسانها، گیاهان و حیوانات، به بهترین شکل ممکن عمل کند.
زمین بهعنوان یک تصفیهخانه طبیعی عمل میکند. دارای خاصیت میکروبکشی است و میتواند آب آلوده را دریافت و آب زلال تولید کند. این مکانیزم بسیار مؤثر، ارزان، دائمی و بدون نقص فنی است و در نبود زمین، بوی بد و تعفن به شدت آزاردهنده خواهد بود.
در آیات متعددی، امنیت به عنوان یکی از نعمتهای ویژه الهی معرفی شده است. در یکی از این آیات آمده است: وَ اذْکرُوا إِذْ أَنْتُمْ قَلِیلٌ مُسْتَضْعَفُونَ فِی الْأَرْضِ تَخافُونَ أَنْ یتَخَطَّفَکمُ النَّاسُ فَآواکمْ وَ أَیدَکمْ بِنَصْرِهِ وَ رَزَقَکمْ مِنَ الطَّیباتِ لَعَلَّکمْ تَشْکرُونَ (1)و به یاد آورید زمانی را که شما کم بودید و در زمین (مکه) مستضعف بودید، میترسیدید مردم (دشمنان) شما را بربایند، پس خداوند در مدینه پناهتان داد و با یاری خویش، شما را نیرومند کرد و از پاکیزهها به شما روزی داد، باشد که شما شکرگزاری کنید.
در آیهای دیگر میفرماید: یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکرُوا نِعْمَتَ اللهِ عَلَیکمْ إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَنْ یبْسُطُوا إِلَیکمْ أَیدِیهُمْ فَکفَّ أَیدِیهُمْ عَنْکمْ(2)ای کسانی که ایمان آوردهاید! نعمت خداوند را بر خود یاد کنید، آنگاه که جمعی (از دشمنان) قصد داشتند به سوی شما دست تعدی دراز کنند؛ اما خداوند دست آنان را از شما کوتاه کرد.
امنیت همه جانبه
امنیت یکی از موضوعات کلیدی مورد توجه نظام اسلامی است. در قرآن میخوانیم: یا أَیهَا النَّبِی إِذا جاءَک الْمُؤْمِناتُ یبایعْنَک عَلی أَنْ لا یشْرِکنَ بِاللهِ شَیئاً وَ لا یسْرِقْنَ وَ لا یزْنِینَ وَ لا یقْتُلْنَ أَوْلادَهُنَّ وَ لا یأْتِینَ بِبُهْتانٍ یفْتَرِینَهُ بَینَ أَیدِیهِنَّ وَ أَرْجُلِهِنَّ وَ لا یعْصِینَک فِی مَعْرُوفٍ فَبایعْهُنَّ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللهَ إِنَّ اللهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (3)ای پیامبر! هنگامی که زنان مؤمن نزد تو آیند و با تو بیعت کنند که چیزی را شریک خدا قرار ندهند، دزدی نکنند، آلوده به زنا نشوند، فرزندان خود را نکشند، تهمت
و افترایی پیش دست و پای خود نیاورند، و در هیچ کار شایستهای مخالفت فرمان تو نکنند، با آنها بیعت کن.
در این آیه، ابعاد مختلف امنیت مورد تأکید قرار گرفته است:
امنیت مالی و اقتصادی: «لا یسْرِقْنَ» (دزدی نکنند)؛
امنیت خانوادگی: «لا یزْنِینَ» (آلوده به زنا نشوند)؛
امنیت جانی: «لا یقْتُلْنَ» (مرتکب قتل نشوند)؛
امنیت حیثیتی و عِرضی: «لا یأْتِینَ بِبُهْتانٍ» (تهمت نزنند)؛
امنیت سیاسی و اجتماعی: «لا یعْصِینَک فِی مَعْرُوفٍ» (در کارهای شایسته از تو اطاعت کنند).
امنیت، سفارش همۀ مکاتب الهی
امنیت جان و وطن، سفارش خداوند و تمامی مکاتب الهی است. قرآن میفرماید: وَ إِذْ أَخَذْنا مِیثاقَکمْ لا تَسْفِکونَ دِماءَکمْ وَ لا تُخْرِجُونَ أَنْفُسَکمْ مِنْ دِیارِکمْ(1)و (به یاد آرید) هنگامی که از شما پیمان گرفتیم، خونهای یکدیگر را نریزید و همدیگر را از سرزمین خود بیرون نکنید.
روش طاغوت آن است که براى محکم کردن پایگاه خود، قلعهها و کاخها بنا مىکند و مردم را آواره کرده و مورد آزار و هتک حرمت قرار مىدهد. در حالى که از نظر اسلام حتّى بستانکار حقّ ندارد، بدهکار را مجبور به فروش خانه خود نماید و اگر شخصى در مسجد براى خود جاى بگیرد، کسى حقّ ندارد در آنجا نماز بخواند و هر کس زودتر از دیگرى مکانى را براى کار یا عبادت یا کشاورزى انتخاب نمود، در اولویّت قرار مىگیرد و احدى حقّ مزاحمت ندارد.
1) سوره بقره، آیه 84.
امنیت کامل، هدف حکومت اهل ایمان
امنیت واقعی در سایۀ حکومت دین است و این امنیت در جامعۀ اسلامی، شرایط مناسبی برای عبادت فراهم میسازد. قرآن میفرماید: وَ لَیمَکنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَى لَهُمْ وَ لَیبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یعْبُدُونَنِی لا یشْرِکونَ بِی شَیئاً(1)و قطعاً دینی را که خداوند برای آنان پسندیده است، برای آنان استقرار و اقتدار بخشد و از پی ترسشان امنیت را جایگزین کند، تا (تنها) مرا بپرستند و چیزی را برای من شریک نگیرند.
امنیت و آرامش واقعی
امنیت و آرامش واقعی، در سایۀ ایمان و عمل صالح و پیوند با خدا و مردم است. قرآن میفرماید: فَمَنْ آمَنَ وَ أَصْلَحَ فَلا خَوْفٌ عَلَیهِمْ وَ لا هُمْ یحْزَنُون(2)آنها که ایمان آورند و (خویشتن را) اصلاح کنند، نه ترسی دارند و نه غمگین میشوند.
امنیت و امام، نیاز اصلی جامعه
در سورۀ بقره، در دو آیۀ متوالی، خداوند امامت و امنیت را در کنار یکدیگر آورده است و میفرماید: إِنِّی جاعِلُک لِلنَّاسِ إِماماً(3)فرمود: من تو را امام و رهبر مردم قرار دادم.
وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَیْتَ مَثَابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً (4)و (به یادآور) هنگامی که خانۀ (کعبه) را محل رجوع و اجتماع و مرکز امن برای مردم قرار دادیم.
ایجاد امنیت، مسئولیت رهبر
اولین کسی که باید در برابر به مخاطرهاندازان امنیت جامعه قیام کند، رهبر اسلامی است. قرآن میفرماید: لَئِنْ لَمْ ینْتَهِ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْمُرْجِفُونَ فِی الْمَدِینَةِ لَنُغْرِینَّک بِهِمْ ثُمَّ لا یجاوِرُونَک فِیها إِلَّا قَلِیلاً(1)اگر منافقان و کسانی که در دلهایشان بیماری است و آنان که در مدینه شایعهپراکنی میکنند، از کارشان دست برندارند، حتماً تو را بر ضد آنان میشورانیم.
اولیای خدا بهترین کسانی هستند که میتوانند ایجاد امنیت کنند و گرهگشای مردم باشند. قرآن میفرماید: قالُوا یا ذَا الْقَرْنَینِ إِنَّ یأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ… تَجْعَلَ بَینَنا وَ بَینَهُمْ سَدًّا(2)(آن مردم) گفتند: ای ذوالقرنین! همانا (قوم) یأجوج و مأجوج در این سرزمین فساد میکنند… آیا میشود میان ما و آنان سدی ایجاد کنی (تا از شرّشان ایمن شویم)؟
امنیت و دعاى حضرت ابراهیم علیه السلام
رهبران جامعه باید به فکر امنیت مردم باشند؛ چراکه امنیت، شرط لازم برای زندگی سعادتمند است. البته نباید امنیت به عنوان مجوزی برای آزادی گناه و عیاشی مطرح شود، بلکه باید مقدمهای برای عبادت و تقرب به خداوند باشد.
حضرت ابراهیم علیه السلام در دو مقطع زمانی برای تأمین امنیت مکه دعا کرده است. بار اول زمانی بود که اسماعیل و هاجر را در آنجا اسکان داد و به درگاه
خداوند درخواست کرد: رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً(1)پروردگارا این مکان را شهر امن قرار ده. بار دوم زمانی بود که جمعیتی به مکه آمد و در این شهر مقیم شد و ابراهیم علیه السلام در این مقطع نیز دعا کرد و گفت: وَ إِذْ قالَ إِبْراهِیمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً (2).
امنیت، بستری برای اقتصاد
امنیت و آرامش اجتماعی در رأس نعمتها و زمینهساز توسعه در روزی و اقتصاد جامعه به شمار میآید. قرآن کریم میفرماید: وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً قَرْیةً کانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً یأْتِیها رِزْقُها رَغَداً(3)به خداوند مثالی از قریهای ارائه میدهد که امن و آرام بود و روزیش از هر سو فراوان میرسید. همچنین میفرماید: أَوَلَمْ نُمَکنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً یجْبی إِلَیهِ ثَمَراتُ کلِّ شَیءٍ رِزْقا(4)بدین معنا که آیا ما آنان را در حرم امنی قرار ندادیم که بهره های هر چیزی به عنوان روزی از جانب ما به سوی آن سرازیر میشود؟
امنیت روانی
برای حفظ امنیت و آبروی مردم، نباید از استهزاء، طعن، عیبجویی، استفاده از القاب زشت، سوءظن، تجسّس و غیبت استفاده کرد. قرآن میفرماید: یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا یسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسی أَنْ یکونُوا خَیراً مِنْهُمْ وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسی أَنْ یکنَّ خَیراً مِنْهُنَّ وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَکمْ وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ بِئْسَ الاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ
الْإِیمانِ وَ مَنْ لَمْ یتُبْ فَأُولئِک هُمُ الظَّالِمُونَ (1)ای کسانی که ایمان آوردهاید! نباید گروهی از مردان شما گروه دیگر را استهزا کنند، شاید آنان از اینها بهتر باشند، و نه زنانی از زنان دیگر، شاید آنان از اینها بهتر باشند. و یکدیگر را مورد طعن و عیبجویی قرار ندهید و با القاب زشت و ناپسند یاد نکنید. بسیار بد است که بر کسی بعد از ایمان نام کفر بگذارید، و آنها که توبه نکنند، ظالم و ستمگرند.
یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا یغْتَبْ بَعْضُکمْ بَعْضاً أَ یحِبُّ أَحَدُکمْ أَنْ یأْکلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیتاً(2)ای کسانی که ایمان آوردهاید! از بسیاری از گمانها بپرهیزید؛چرا که بعضی از گمانها گناه است، و هرگز (در کار دیگران) تجسس نکنید، و هیچ یک از شما دیگری را غیبت نکند، آیا کسی از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده خود را بخورد؟
امنیت ظاهرى، در کنار آرامش درونى
قرآن میفرماید: لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ إِنْ شَاءَ اللهُ آمِنِينَ مُحَلِّقِينَ رُءُوسَکمْ وَمُقَصِّرِينَ لَا تَخَافُونَ(3)به طور قطع همه شما به خواست خدا وارد مسجد الحرام میشوید در نهایت امنیّت و در حالی که سرهای خود را تراشیده یا کوتاه کردهاید و از هیچ کس ترس و وحشتی ندارید. در این آیه «آمِنِينَ» به معنای امنیت و «لَا تَخَافُونَ» به آرامش درون اشاره دارد.
امنیت در ساخت و ساز
در هر کاری باید محکمکاری و اتقان داشت. پیامبر اکرم صلی الله علیه واله در جریانهای مختلف این مسئله را به مسلمانان گوشزد مىفرمود، در جریان دفن سعد بن معاذ خود وارد قبر او شده و لحد آن را ساخته و آجرها را چیده و سپس سنگ و گل خواست و بین آجرها را پر کرد، وقتى فارغ شد و خاک ریخت و قبر را صاف نمود، رو به اصحاب کرده فرمود: «اِنّى لَاَعلَمُ اَنَّهُ سَيَبْلَى وَ يَصِلُ اِلَيهِ البَلَاءُ وَ لَكِنَّ اللّهَ يُحِبُّ عَبداً اِذَا عَمِلَ عَمَلاً اَحْكَمَهُ»(1)من مىدانم که آن [میّت یا قبر] به زودى پوسیده و فاسد و خراب مىشود؛ ولى خداوند دوست دارد وقتى بنده عملى را انجام مىدهد، با محکمکارى انجام دهد.
قرآن دربارۀ ساخت سدّ مستحکم ذوالقرنین چنین میفرماید: آتُونى زُبَرَ الْحَديدِ حَتَّى إِذا ساوى بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ قالَ انْفُخُوا حَتَّى إِذا جَعَلَهُ ناراً قالَ آتُونى أُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْراً (2)پارههاى آهن براى من بیاورید تا آنگاه که میان دو کوه (با انباشتن پارههاى آهن) برابر شد، گفت: بدمید؛ تا وقتى که آن را (مانند) آتشى گرداند، گفت: مس گداخته و آب شده بیاورید تا روى آهنها بریزم. فَمَا اسْطاعُوا أَنْ يَظْهَرُوهُ وَ مَا اسْتَطاعُوا لَهُ نَقْباً (3)(پس از ساختن این دیوار آهنى، یأجوج ومأجوج) نتوانستند از آن بالا روند و نتوانستند در آن رخنهاى پدید آورند.
استحکام ساختمانها مانع قلع و قمع الهی نیست و نباید به خاطر استحکام بنا از قهر خداوند احساس امنیت کرد. قرآن میفرماید: وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ
وَ هُوَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ؛ قالَ ما أَظُنُّ أَنْ تَبِیدَ هذِهِ أَبَداً(1)او در حالی که بر خویش ستمکار بود، به درون باغ خود آمد و با غرور و سرمستی گفت: «گمان ندارم که هرگز این (باغ یا دنیا) نابود شود.
سپس اشاره میکند: وَ أُحِیطَ بِثَمَرِهِ فَأَصْبَحَ یقَلِّبُ کفَّیهِ عَلی ما أَنْفَقَ فِیها وَ هِی خاوِیةٌ عَلی عُرُوشِها وَ یقُولُ یا لَیتَنِی لَمْ أُشْرِک بِرَبِّی أَحَداً؛ (به هر حال عذاب خدا فرا رسید) و تمام میوه های آن نابود شد. او مرتباً دستهای خود را به خاطر هزینههایی که در آن صرف کرده بود، به هم میمالید و در حالی که تمام باغ بر پایهها فرو ریخته بود، میگفت: ای کاش کسی را شریک پروردگارم قرار نداده بودم.
امنیت محل زندگی
آب و امنیت از مزایای ضروری مسکن و زندگی است. قرآن میفرماید: وَ جَعَلْنَا ابْنَ مَرْیمَ وَ أُمَّهُ آیةً وَ آوَیناهُما إِلی رَبْوَةٍ ذاتِ قَرارٍ وَ مَعِینٍ(2)ما (عیسی) فرزند مریم و مادرش را معجزه قرار دادیم و آن دو را در سرزمینی مرتفع که دارای آرامش و امنیت و آب گوارا بود، جای دادیم.
امنیت برای ساکنان خانه
قرآن برای حفظ امنیت و آرامش ساکنان خانه و ممنوع بودن ورود سرزده به حریم دیگران میفرماید: یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُیوتاً غَیرَ بُیوتِکمْ حَتَّی تَسْتَأْنِسُوا وَ
تُسَلِّمُوا عَلی أَهْلِها؛ ذلِکمْ خَیرٌ لَکمْ لَعَلَّکمْ تَذَکرُونَ(1)ای کسانی که ایمان آوردهاید! به خانه هایی که منزل شما نیست، وارد نشوید، مگر آن که اجازه بگیرید و بر اهل آن سلام کنید. این به نفع شماست، شاید پند گیرید.
تأمین امنیت، حتی برای کفار طالب علم
حکومت اسلامی باید امنیت کامل و زمینه شنیدن کلام خدا و فرصت مطالعه آن را برای منحرفان فراهم کند، زیرا انحراف برخی به خاطر عدم تبلیغ ماست، نه از روی کینه. چه بسا اگر حق را بشنوند، تغییر یابند. این منطق مکتب اسلام است که به دشمن فرصت دهید تا آن را بشنود و امنیت او را تضمین کنید تا با فکر آسوده انتخاب کند.
قرآن میفرماید: وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِکینَ اسْتَجارَک فَأَجِرْهُ حَتَّی یسْمَعَ کلامَ اللَّ-هِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ (2)و اگر یکی از مشرکان از تو امان و پناه خواست، پس به او پناه بده تا کلام خدا را بشنود، سپس او را به مکان امنش برسان.
اهمیت امنیت در روایات
پیامبر اکرم صلی الله علیه واله میفرماید: لا خَیرَ فِی القَولِ إلّا مَعَ الفِعلِ، ولا فِی المَنظَرِ إلّا مَعَ المَخبَرِ ... ولا فِی الحَیاةِ إلّا مَعَ الصِّحَةِ، ولا فِی الوَطَنِ إلّا مَعَ الأَمنِ وَالسُّرورِ(3)در گفتار بدون عمل، و نگاه بدون آزمون، ارزشی نیست... و زندگی بدون سلامت، و وطن بدون امنیت و شادمانی، بیفایده است.
حضرت علی علیه السلام نیز میفرمایند: «شرُّ الأوطانِ ما لَم یَأمَن فیهِ القُطّان»(1)بدترین وطن، وطنی است که ساکنانش در آن ایمن نباشند.
امام صادق علیه السلام فرمود: «النَّعیمُ فِی الدُّنیا الأَمنُ وصِحَّةُ الجِسمِ، وتَمامُ النِّعمَةِ فِی الآخِرَةِ دُخولُ الجَنَّةِ»(2)نعمت دنیا، امنیت و تندرستی است، و کامل شدن نعمت در آخرت، ورود به بهشت است. تا زمانیکه بنده وارد بهشت نشود، هرگز نعمتها را به کمال نرسانده است.
امام صادق علیه السلام همچنین فرمود: «اللّهُمَّ إنَّکَ وَعَدتَنا عَلى لِسانِ نَبِیِّکَ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه واله ، وَ وعدُکَ الحَقُّ، أنَّکَ تُبَدِّلُنا مِن بَعدِ خَوفِنا أمناً، اللّهُمَّ فَأَنجِز لَنا ما وَعَدتَنا، إنَّکَ لا تُخلِفُ المیعاد»؛ و فرمود:«سَروَرَم! کدام وعده خدا به شماست؟» او در پاسخ فرمود: این سخن خداوند عزوجل است که: وَعَدَ اللهُ الَّذِینَ ءَامَنُوا مِنکُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ... (منظور، امنیت موعود در عصر ظهور است).
امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف میفرمایند:«یا آمِناً مِن کُلِّ شَیءٍ، وَ کُلُّ شَیءٍ مِنکَ خائِفٌ حَذِرٌ، أسأَلُکَ بِأَمنِکَ مِن کُلِّ شَیءٍ، وَ خَوفِ کُلِّ شَیءٍ مِنکَ، أن تُصَلِّیَ عَلی مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ، وَ أن تُعطِیَنی أمانا لِنَفسی وَ أهلی وَ وَلَدی وسائِرِ ما أنعَمتَ بِهِ عَلَیَّ، حَتّى لا أخافَ أحَدا، و لا أحذَرَ مِن شَیءٍ أبَدا، إنَّکَ عَلی کُلِّ شَیءٍ قَدیرٌ، وَ حَسبُنَا اللّه وَ نِعمَ الوَکیلُ»(3)در دعاهایش میفرمایند: «اى ایمن از هر چیز، و هر چیز از تو بیمناک به ایمنىات از هر چیز و بیمناکى هر چیز از تو، از تو درخواست
مىکنم که بر محمّد و خاندان محمّد، درود فرستى و به خودم و زن و فرزندم و دیگر نعمتهایى که بر من ارزانی داشتهاى، امنیت بخشی، به گونهاى که هرگز از کسى نترسم و از چیزى بیمناک نباشم، زیرا تو بر هر چیزى توانا هستی.
امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف همچنین میفرمایند: «و إِنّی لاَمانٌ لاَهْلِ الاَرْضِ کَما أَنَّ النُّجُومَ أَمانٌ لاَهْلِ السَّماءِ»(1)و به درستی که من مایۀ امان اهل زمین هستم، همچنان که ستارگان مایۀ امنیت اهل آسمانها هستند».
انواع امنیت
امنیت از نظر سطوح مختلف به دسته های زیر تقسیم میشود: امنیت عمومی، فردی، گروهی، ملی، و بینالمللی. همچنین، امنیت میتواند به لحاظ داخلی و خارجی و ابعاد متنوعی همچون معنوی، فردی، اجتماعی، سیاسی، نظامی، اقتصادی، حقوقی، فرهنگی و غیره مورد بررسی قرار گیرد. این دستهبندیها از لحاظ مفهومی و نظری به هم وابسته و نزدیکی هستند. در ادامه، تعریف مختصری از هر یک از این ابعاد امنیت ارائه خواهد شد.
امنیت فردی به معنای آرامش و آسایشی است که فرد بدون وابستگی به امکانات جامعه و دولت برای خود فراهم میکند. به عبارت دیگر، امنیت فردی حالتی است که جسم و روح فرد، در آن فارغ از ترس و آسیب نسبت به جان، مال یا آبروی خود و یا از دست دادن آنها زندگی کند.
1) بحارالانوار، ج78، ص380، روایت 1 باب 30.
امنیت اجتماعی به شرایط عاری از خطر و تهدید برای عموم مردم جامعه اطلاق میشود. در واقع، امنیت عمومی وضعیتی است که هیچگونه تهدید و خطری متوجه مال و جان، هستی و حیات افراد نباشد. به عبارتی دیگر، یک محیط عاری از خطر، از امنیت عمومی برخوردار است. هر جامعهای که در آن انحراف یا آسیبی وجود داشته باشد که جان و مال و هستی افراد را تهدید کند، فاقد امنیت عمومی است. این سطح ناظر بر تولید شرایطی است که در آن، منافع، مصالح و حقوق افراد، گروهها و نهادهای اجتماعی تأمین میشود.
امنیت ملی به معنای توانایی یک ملت برای پیگیری موفقیتآمیز منافع ملی خود در هر جایی از دنیا به همان نحوی است که خود آن را میبیند. این سطح از یک سو به شرایط تأمین و حفظ موجودیت نظام در درون و بیرون مرزها و از سوی دیگر به تواناییهای نظام در محیطهای داخلی و پیرامونی توجه دارد.
امنیت سیاسی به معنای تأمین آرامش و طمأنینه لازم توسط حاکمیت یک کشور برای شهروندان قلمرو خویش از راه مقابله با تهدیدات مختلف خارجی و همچنین تضمین حقوق سیاسی آنان در مشارکت جهت تعیین سرنوشت اجتماعی و سیاسی خویش است. نظام سیاسی باید در راستای امکان بخشی
و تسهیل مشارکت و دخالت مردم در تعیین سرنوشت خود و جامعه، امنیت و حضور آزادانه و برابر شهروندان را فراهم آورد و هرگز نباید کسی را به پذیرش باور سیاسی خاصی وادار یا بازداشت کند.
گاه امنیت عمومی به عنوان امنیت داخلی نیز گفته میشود. امنیت داخلی به شرایط و وضعیت عاری از هرگونه تهدید و خطری برای افراد، و شهروندان یک کشور اطلاق میشود. از نگاه دیگر، امنیت داخلی را وضعیت و شرایطی میدانند که افراد، گروهها، نهادها، سازمان ها، مؤسسات و... یک جامعه با تهدید و خطری که موجودیت و هستی آنها را با خطر روبه رو کند مواجه نباشند.
امنیت خارجی به معنی فقدان تهدیدات خارجی برای یک نظام و کشور و یا حکومت و یا جامعه است. این سطح امنیت، ناظر بر فراهم سازی بستر مناسب برای حفظ امنیت خارجی حاکمیت است.
همان طور که در قسمت اهمیت امنیت در روایات گذشت وجود مقدس امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف خود را امان برای مردم بیان فرمود و فرمود همان طور که ستارگان امان برای اهل آسمان هستند من هم امان اهل زمین هستم. این فرمایش حضرت ناظر به این است که امام چنین شأنی دارد؛ بنابراین امام هر عصری امان برای اهل زمین زمان خودش است. از حضرت امیر علیه السلام گرفته تا وجود مقدس امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف این شأن برایشان ثابت است.
اهل بیت علیهم السلام «امناء الرحمن» هستند. «امنا» جمع امین است یعنی امانتدار خداوند رحمان هستند. امانت به چیزی که امنیت و آرامش را به انسان بدهد گفته میشود و دارندۀ آن شی را امین میگویند در حقیقت، انسان امین، ظرف برای نگهداری آن چیزی هست که موجبات امنیت را فراهم میکند و آن چیز هم ولایت الهی است که در انسان کامل ظهور پیدا میکند. امام به خاطر ودیعۀ الهی ولایت در وجود خویش مایۀ آرامش و امنیت فردی و اجتماعی مردم است. امنیت از نعمتهای مغفول خداوند است و چون این نعمت دربردارندۀ محبّت است خداوند امنا را به صفت رحمان متّصف کرده است. به عبارتی بار عاطفی به همراه دارد. یکی از فرازهای زیبای جامعه کبیره این است که حضرت اهل بیت علیهم السلام را «کهف الوری» معرفی میکند. مراد از «کهف»، غاری است که در بالای کوه است و منظور از وری، ورای حق است. وقتی انسان نوک کوه باشد مورد هجمه بادهای سخت خواهد بود و سرمای زیادی را باید تحمل کند. در این حال وقتی غار و پناهگاهی پیدا شود و داخل آن برود، احساس آرامش و امنیت به او دست میدهد. اهل بیت علیهم السلام بعد از خداوند نه تنها پناهگاه انسان؛ بلکه همه موجودات عالم هستند. چون عالم مادی فسادپذیر است و خطرات زیادی مثل باد هوای نفس انسان را تهدید میکند وقتی به کهف حصین اهل بیت علیهم السلام پناه ببرد در امان خواهد بود و احساس امنیت به او دست خواهد داد. به عبارتی زیر پروبال آنان خواهد بود که بار عاطفی بسیار بالایی دارد.
قال ابوعبدالله جعفرالصادق علیه السلام :«... ثُمَّ قَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ إِنَّ أَكْثَرَ اَلْأَطِبَّاءِ قَالُوا إِنَّ عِلْمَ اَلطِّبِّ لَمْ يَعْرِفْهُ اَلْأَنْبِيَاءُ فَمَا نَصْنَعُ عَلَى قِيَاسِ قَوْلِهِمْ بِعِلْمٍ زَعَمُوا لَيْسَ تَعْرِفُهُ اَلْأَنْبِيَاءُ اَلَّذِينَ كَانُوا حُجَجَ اَللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ وَ أُمَنَاءَهُ فِي أَرْضِهِ وَ خُزَّانَ عِلْمِهِ وَ وَرَثَةَ حِكْمَتِهِ وَ اَلْأَدِلاَّءَ عَلَيْهِ وَ اَلدُّعَاةَ إِلَى طَاعَتِهِ ثُمَّ إِنِّي وَجَدْتُ أَكْثَرَهُمْ يَتَنَكَّبُ فِي مَذْهَبِهِ سُبُلَ اَلْأَنْبِيَاءِ وَ يُكَذِّبُ اَلْكُتُبَ اَلْمُنْزَلَةَ عَلَيْهِمْ مِنَ اَللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى فَهَذَا اَلَّذِي أَزْهَدَنِي فِي طَلَبِهِ وَ حَامِلِيهِ قَالَ فَكَيْفَ تَزْهَدُ فِي قَوْمٍ وَ أَنْتَ مُؤَدِّبُهُمْ وَ كَبِيرُهُمْ قَالَ إِنِّي لَمَّا رَأَيْتُ اَلرَّجُلَ مِنْهُمُ اَلْمَاهِرَ فِي طِبِّهِ إِذَا سَأَلْتُهُ لَمْ يَقِفْ عَلَى حُدُودِ نَفْسِهِ وَ تَأْلِيفِ بَدَنِهِ وَ تَرْكِيبِ أَعْضَائِهِ وَ مَجْرَى اَلْأَغْذِيَةِ فِي جَوَارِحِهِ وَ مَخْرَجِ نَفْسِهِ وَ حَرَكَةِ لِسَانِهِ وَ مُسْتَقَرِّ كَلاَمِهِ وَ نُورِ بَصَرِهِ وَ اِنْتِشَارِ ذَكَرِهِ وَ اِخْتِلاَفِ شَهَوَاتِهِ وَ اِنْسِكَابِ عَبَرَاتِهِ وَ مَجْمَعِ سَمْعِهِ وَ مَوْضِعِ عَقْلِهِ وَ مَسْكَنِ رُوحِهِ وَ مَخْرَجِ عَطْسَتِهِ وَ هَيْجِ غُمُومِهِ وَ أَسْبَابِ سُرُورِهِ وَ عِلَّةِ مَا حَدَثَ فِيهِ مِنْ بَكَمٍ وَ صَمَمٍ وَ غَيْرِ ذَلِكَ لَمْ يَكُنْ عِنْدَهُمْ فِي ذَلِكَ أَكْثَرُ مِنْ أَقَاوِيلَ اِسْتَحْسَنُوهَا وَ عِلَلٍ فِيمَا بَيْنَهُمْ جَوَّزُوهَا»(1)
امام صادق علیه السلام در مناظرۀ طولانی با زندیقی که بحثشان به علم انبیا رسید. فرمود: بیشتر پزشکان معتقدند که انبیا از علم پزشکى اطلاعى ندارند بنا بر عقیدۀ آنها مىخواهیم چه کنیم،علمى را مىگویند انبیا که نمایندۀ خدا بر مردم و امین پروردگارند در روى زمین و خزینۀ علم و وارث حکمت و راهنماى به سوى او دعوتکنندۀ مردمند به اطاعت خداى از آن علم بهره ندارند،از آن گذشته بیشتر از پزشکان را مشاهده کردهام که منحرف از راه انبیا هستند و
1) عوالم العلوم، ج20، ص533.
کتابهاى آسمانى را تکذیب مىکنند. همین مطلب موجب شده که بىعلاقه به علم پزشکى و پزشکان شوم.گفت:چگونه بىعلاقه هستى نسبت به گروهى که خود رئیس آنها محسوب مىشوى و معلّم آنهایى. فرمود:چون من مىبینم پزشکى ماهر و استاد در علم طب اگر از او سؤال کنى حدود نفس خود را نمىداند و ترکیب و تألیف بدن و اعضاى خویش را نمىشناسد و مجراى غذا در اعضا و جوارح و محل خروج نفس و حرکت زبان و جایگاه سخن و نور چشم و تحرّک آلت جنسى و اختلاف شهوات و ریزش اشک و محل شنوائى و محل درک و فهم و جایگاه روح و محل خروج عطسه و موجبات غم و اندوه و اسباب شادى و سرور و علل کرى و کورى و چیزهاى دیگر که اگر از آنها سؤال کنى چیزى ندارند جز آنچه بین خود مستحسن و مقبول مىشمارند و عللى را که تجویز نمودهاند.
راه انبیا، راه سعادت است کسی که در جستجوی سعادت است باید راه آنان را بپیماید. اهل بیت علیهم السلام وارثان انبیای الهی هستند. ماتَرَک انبیا چیزی جز عصمت، علم، زهد، خیرخواهی برای بندگان نبود. همۀ آنچه انبیا داشتند به صورت کامل آن نزد اهل بیت علیهم السلام است. راه اوصیای الهی غیر راه انبیا نیست. همۀ انبیا و اوصیای خداوند در مسیر، وحدت نظر دارند. هر کسی که بخواهد در راه انبیا قدم بگذارد باید قدم در راهی بگذارد که اهل بیت علیهم السلام میگذارند چرا که راه همان است. تنها فرقی که بین انبیا و اصیای رسول خدا صلی الله علیه واله است این است که بعد حضرت دیگر پیامبری مبعوث نشده و نمیشود وگرنه در تمام شئونات با هم یکسان هستند. راه اوصیا جدای از راه انبیا نیست.
معنای نبی و نبوت
انبیاء جمع نبی است و نبی در لغت به چند معنا آمده است:
ارتفاع و بلندی: و هي الارتفاعُ من الأَرض، لارْتِفاع قَدْره و لأَنه شُرِّف على سائر الخلق، فأَصله غير الهمز، و هو فَعِيل بمعنى مَفْعول، و تصغيره نُبَيٌّ ، و الجمع أَنْبِيَاء و قال الكسائي: النَّبِيُّ الطَّريقُ ایضا قال ابن فارس. نبی به معنی ارتفاع از سطح زمین است. این واژه به این نکته اشاره دارد که نبی، از حیث قدر و منزلت، بر سائر مخلوقات متمایز است. اصل این واژه غیر از همزه است و به صورت «فَعِیل» به معنای مفعول به کار میرود. تصغیر آن «نُبَیٌّ» و جمع آن «أَنْبِیَاء» است. همچنین کسایی میگوید: «النَّبِيُّ الطَّريقُ» و ابن فارس نیز تصریح دارد که «الأَنْبِياء طُرُقُ الهُدَى» است. (1)
طریق: معنای دوم نبی به عنوان «طریق» نیز آمده است. (2)
خبر دادن از غیب: معنای سوم نبی به معنای خبر دادن از غیب است. نبی به شخصی اطلاق میشود که برانگیختۀ خداوند به سوی مردم بوده و از غیب و آینده با وحی الهی خبر میدهد.(3)
صدای خفیف: معنای چهارم نبی، اطلاق به صدای خفیف است.
نبوّت هم از همین باب و به همین معناست؛ نُبُوّة،إخبار عن الغَيْب أَو المُسْتَقْبَل بإلهام من اللّه: «نُبوءات أَشعيا» إِخبار عن اللّه و ما يتعلَّق به ما أُعْلِن
حُدوثُه قبل أَوانه،ما أُخْبِر به قبل وَقْته حَزْرًا و تَخْمينًا:«رأَى نُبوءةً تَتحقَّق(1)الأَنْبِياءُ: طُرُق الهُدى .الطَّريقُ الواضِحُ و الأَنْبياءُ طُرُقُ الهُدَى(2)یعنی نُبوّت به معنای «إخبار عن الغَیْب أو المُسْتَقْبَل بإلهام من اللّه» است. به عنوان مثال، «نُبوءات أَشعیا» به معنای «إخبار عن اللّه و ما يتعلَّق به» است.
نبی به کسی گفته میشود که از طرف خداوند اخبار غیب را برای مردم میآورد و طریقی است که مردم به وسیلهی او به کمال میرسند. چنین شخصی، به لحاظ ارتباطی که با عالم غیب و خداوند دارد، شأن و منزلتش از دیگر انسانها بالاتر است و دارای علوّ درجات است. او در نهایت اوامر خداوند را به گوش مردم میرساند.
دلایل وجوب ارسال انبیا
الف. قاعده لطف: یکی از دلایل وجوب ارسال رسل در علم کلام، قاعدۀ لطف است. این قاعده به این معنا است که: هر کاری که به نزدیکتر شدن انسانها به اطاعت و یا دور شدن از گناه بینجامد، بر خداوند لازم است و او حتماً آن کار را انجام میدهد. دلیل عقلی این قاعده ریشه در صفت حکمت خدا دارد؛ زیرا حکیم هرگز نقضغرض نمیکند، به این معنا که هیچگاه کاری انجام نمیدهد که با هدفش تناقض داشته باشد. بنابراین، اگر خدا از انسانها میخواهد که او را اطاعت کنند، باید زمینه های اطاعت را نیز فراهم کند. پس، میتوان نتیجه گرفت که: چون خدا حکیم است و حکیم نقضغرض نمیکند و خدا اراده کرده است که انسانها از او اطاعت کنند، بنابراین، اطاعت انسانها
از خدا بدون وجود لطف ممکن نیست. همچنین، تکلیف گذاری بر انسانها بدون لطف نقضغرض به شمار میآید؛ پس لطف بر خدا واجب است.
ب. قبح عقاب بلابیان: قاعدۀ قبح عقاب بلابیان، از قواعد عقلی و مبتنی بر پذیرش حسن و قبح عقلی است. مفهوم این قاعده این است که کیفر کردن شخصی که به او بیانی دربارۀ تکلیف از جانب شارع و مولا نرسیده است، در نزد عقل زشت و ناپسند به شمار میآید. بنابراین، عمل به این قاعده در موردی است که یا اصلاً بیانی از جانب مولا به عبد صادر نشده یا اینکه اگر صادر شده، به او نرسیده و او در این نرسیدن مقصّر نیست. یکی از آیاتی که بر این قاعده دلالت میکند آیهای است که خداوند میفرماید: و ما كُنّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولًا(1)و ما کسی را عذاب نخواهیم کرد تا اینکه رسولی را بفرستیم.
ج. حکمت خلقت: غرض و حکمت خلقت، معرفت و عبادت و بندگی خداوند است: وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ(2)؛ ما جن و انس را نیافریدیم مگر برای پرستش من». این امر به تعیین واسطهای بین خلق و خالق نیاز دارد تا طریق بندگی و عبادت خداوند را به آنها بیاموزد و این موضوع بدون تعیین واسطه ممکن نیست؛ زیرا خداوند در نهایت کمال و انسان در نهایت نقص قرار دارد. خداوند به این مطلب اشاره کرده است که: وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللهُ إِلّا وَحْيًا أَوْ مِنْ وَرَاءِ حِجَابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولًا فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ مَا يَشَاءُ إِنَّهُ عَلِيٌّ حَكِيمٌ(3)؛ و برای هیچ بشری یارای سخن گفتن با خداوند نیست مگر به وحی یا از پس پرده یا
به وسیلۀ رسولی که او را میفرستد تا به امر خداوند هر چه را که بخواهد انجام دهد؛ البته او خدای دانای حکیم و بلندمرتبه است». چنین واسطهای باید انسانهای برگزیدهای از طرف خداوند باشند که از جنس بشر هستند ولی در اوج بندگی خداوند قرار دارند. خداوند در قرآن از زبان پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه واله میفرماید: قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ (1)بگو بهراستی من بشری چون شما هستم.
د. تعلیم و تزکیه: مسلماً غرض از ارسال پیامبران تنها تعلیم نیست؛ بلکه یکی از اهداف انبیاء، تزکیه است. خداوند از میان بندگان خود، افرادی که از هر جهت صالح، کامل و ممتاز هستند را انتخاب میکند؛ بهگونهای که این نمونهها در میان مردم اسوهای به شمار میآیند و با اعمال و رفتار خود، دیگران را به سوی سعادت و کمال سوق میدهند. روشن است که این هدف، صرفاً با نزول کتب آسمانی یا نازل شدن این کتب بر ملائکه یا افرادی از غیر نوع بشر محقق نمیشود؛ زیرا در چنین شرایطی، مردم کسی را به عنوان الگو و اسوه در میان خود نمیبینند تا بتوانند خود را به آن هدف بلند برسانند. ممکن است که تصور کنند، طهارت و تزکیه مختص ملائکه است و آنها توانایی تزکیه خود را ندارند. خداوند در قرآن میفرماید: هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِنْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلَالٍ مُبِينٍ(2)اوست خدایی که میان عرب امّی (یعنی قومی که خواندن و نوشتن نمیدانستند) پیغمبری بزرگوار از همان مردم برانگیخت که بر آنان آیات وحی خدا تلاوت میکند و آنها را از لوث جهل و اخلاق زشت پاک میسازد و
شریعت و احکام کتاب سماوی و حکمت الهی میآموزد و همانا پیش از این، همه در ورطه جهالت و گمراهی آشکار بودند.
ه-. ارشاد و راهنمایی: ارشاد و راهنمایی به مصالح و منافع دنیا و آخرت، تنها از طریق ارسال پیامبران و شرایع آنها محقق میشود؛ چرا که درک عقل محدود است و نمیتواند همۀ مصالح و منافع انسانی را درک کند. تجربیات بهدستآمده از بشر نیز این مطلب را اثبات میکند. علاوه بر این، نیاز انسان به امور مادی محسوس محدود نیست و معمولاً ماورای عالم مادی نیز صرفاً با عقل و حس درک نمیشود. عقل و حس بهتنهایی قادر نیستند برنامهای برای سیر انسان به سوی سعادت در دنیا و آخرت ترسیم کنند. از اینرو، بعثت و ارسال انبیا ضروری است تا مردم را به سوی مصالح و منافع آنها در دنیا و آخرت راهنمایی کنند. (1)
و. اصلاح امور اجتماعی: برای ایجاد اصلاح در امور اجتماعی و در مواردی که نیاز به مقابله با مفاسد اجتماعی وجود دارد، فرستادگان الهی لازم هستند تا مردم را به سوی اقامه عدل و داد دعوت کنند و از مظلومان و محرومان دفاع نمایند. چرا که بهمحض نزول کتاب آسمانی، بدون مجاهده و قیام در برابر مفاسد اجتماعی، اصلاح ممکن نخواهد بود. بعثت انبیا برای اصلاح امور دنیوی نیز ضروری است؛ زیرا طبیعت انسان زندگی اجتماعی است و نوع بشر در امور معاش و زندگی خود به یکدیگر نیازمندند. شکی نیست که هر یک از انسانها بهتنهایی نمیتوانند تمام امور زندگی خود از جمله خوراک و پوشاک را تأمین کنند و لازم است هر فرد به کاری مشغول شود؛ مثلاً یکی نانوایی
1) بدایة المعارف ، ص224.
کند و دیگری خیاطی، و از اینجا داد و ستدها، معاملات، امور نکاح و جرم و جزا شکل میگیرد. در اکثر اوقات، اگر میان آنها قانونی وجود نداشته باشد که در زمان نزاع و کشمکش به آن مراجعه کنند، ممکن است موجب درگیری و هرج و مرج شود و چه بسا جنگ و خونریزی به وجود آید. بنابراین، ضروری است که قاعده و قانونی میان آنها باشد و این قانون باید بر پایۀ عدل مبتنی باشد و کسی که از تمام مصالح و مفاسد نوع انسانی آگاه است، آن را وضع کند و این شخص کسی جز خداوند نیست که شریعت خود را به واسطۀ پیامبران بر مردم نازل کرده است.(1)
ویژگیهای کلّی انبیا
الف. برخورداری از وحی: یکی از مهمترین ویژگیهای انبیا، برخورداری از «وحی» است. پیامبران از طریق وحی الهی به حقایق و معارف دینی واقف میشوند و در این دریافت، دچار خطا یا تردید نمیگردند.
ب. عصمت: یکی دیگر از مهمترین صفات انبیا که موجب امتیاز و برتری ایشان بر انسانهای عادی است، «عصمت» میباشد. متکلّمان اسلامی بر این نکته توافق دارند که پیامبران از عصمت برخوردارند، هرچند در تعیین حدود و ثغور آن، اختلافاتی وجود دارد.
ج. علم: از دیگر ویژگیهای مهمی که هر نبیّ باید دارا باشد، علم به موضوعاتی است که بشر به آن نیاز دارد. فرستادگان خدا تنها مردم را به مسائل عبادی ترغیب نمیکنند؛ بلکه آنها را به هر چیزی که دنیا و آخرتشان را آباد
1) علم الیقین فی اصول الدین، ص388.
میکند، دعوت و تعلیم مینمایند. البته، به اقتضای زمان، مکان و شرایط امّت هر پیامبر، ممکن است نتوانند همۀ مسائل علمی را بیان کنند. با توسعه زمان و رشد عقلی و فکری بشر، این موضوع به تدریج تحقق مییابد، همانطور که در عصر حاضر مشاهده میکنیم. روایتهای معتبر نیز جایگاه علم انبیا را به خوبی نشان میدهد.
د. بشر بودن انبیا: ویژگی دیگر پیامبران، بشر بودن آنان است. قرآن کریم به این ویژگی تأکید دارد و غالباً این مطلب را در پاسخ به بهانهگیریهای منکران و مخالفان بیان میکند که میپرسیدند چرا انبیا از جنس بشرند و فرشته نیستند؟
ه- . یکی بودن زبان انبیا با امّت: ازدیگر اوصاف عمومی پیامبران در قرآن این است که هر پیامبری به زبان امّت خویش سخن میگوید. حتی پیامبرانی که دارای رسالت عمومی و جهانی هستند، به زبان قومی که از میان آنها برخاسته و در بین آنان زندگی کردهاند، تکلّم میکردهاند. دلیل این مطلب، طبق آیۀ چهارم سورۀ ابراهیم، این است که هدف از ارسال پیامبر، تبیین اهداف الهی رسالت به واسطۀ اوست. اگر زبان پیامبر، که اصیلترین ابزار مفاهمه اوست، با زبان قومش تفاوت داشته باشد، در تبیین کامل رسالت و تحقّق بخشیدن به اهداف بعثت خود نخواهد توانست موفق باشد. همچنین، داشتن معجزه را نیز میتوان به عنوان یکی دیگر از ویژگیهای فرستادگان خدا دانست که به وسیلۀ آن، حقانیت خود را مبنی بر نبیّ یا رسول بودن، به اثبات میرسانند.
اصول کلی دعوت انبیا
پیامبران الهی با وجود اینکه هر یک متناسب با شرایط مکانی، زمانی و
مقتضیات عصر خود وظایفی بر عهده داشتند، اما از سنّتهای ثابتی پیروی کرده و اصول مشترکی در دعوتشان حاکم بود. این اصول کلّی و مشترک، از یک سو ما را با خطوط اساسی ادیان الهی آشنا میسازد و از سوی دیگر حقّانیت دعوت آنان را آشکار میکند. در آیاتی از قرآن کریم به این مطلب اشاره شده است؛ مانند آیه لَا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ(1)میان هیچ یک از آنان فرق نمیگذاریم و تسلیم فرمان او هستیم و آیه لَا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ(2)ما میان هیچ یک از پیامبران خدا فرق نمیگذاریم.که تأکید میکند مؤمنان واقعی کسانی هستند که میان پیامبران الهی تفاوتی نمیگذارند و به تعلیمات همۀ آنان ایمان دارند. این گواه روشنی است بر یگانگی اصول کلّی تعلیمات انبیا، و به همین دلیل، کسی که نبوّت یک پیامبر را انکار کند، مثل آن است که نبوّت همۀ انبیا را نپذیرفته است. قرآن در مورد قوم ثمود و لوط میفرماید که آنها همۀ رسولان را تکذیب میکردند، هرچند این دو قوم، هر کدام بیش از یک پیامبر نداشتند. این نشان میدهد که دعوت یک پیامبر، دعوت همۀ انبیا است. در ادامه به برخی از این اصول مشترک اشاره میکنیم:
اصل توحید و نفی شرک یکی از مهمترین اصول دعوت انبیا است. به شهادت آیات مختلف قرآن، هر یک از انبیا که مبعوث میشدند، نخستین گفتارشان دعوت به توحید بود. این اصل به خاطر تحقّق پذیری اش در معارف
دین، همواره در سرلوحۀ تعلیمات انبیا قرار داشت. آیات قرآن بارها تأکید میکند که مبارزه با طاغوتها و تخصیص پرستش تنها به خداوند، جزء محوری تعلیمات همۀ پیامبران بوده است؛ چرا که تا انسان بندۀ طاغوت است، در اسارت به سر میبرد و آنگاه آزاد میشود که تنها بندۀ خداوند باشد.
اعتقاد به معاد، یکی دیگر از اصول دعوت انبیا است. آیۀ 130 سوره انعام نشان میدهد که تمامی پیامبرانی که مبعوث شدند، مردم را از روز رستاخیز، مجازاتها و کیفرهای آن برحذر داشتند و همه در این اصل اساسی مشترک بودند.
دعوت به تقوا نیز از اصول کلّی دعوت انبیا است، زیرا هدف نهایی آفرینش بشر و نظم زندگی فردی و اجتماعی او بدون رعایت تقوا ممکن نیست. قرآن کریم به صورت مکرر از زبان انبیا، مردم را به رعایت تقوا دعوت میکند.
دعوت به عدالت اجتماعی یکی دیگر از اصول اساسی است؛ چرا که بدون اقامۀ قسط و عدالت اجتماعی، هرگز جامعۀ بشری به اهداف نهایی خود یعنی تکامل معنوی نخواهد رسید.
شکستن سنّتهای غلط، که مایۀ انحراف و عقبماندگی جوامع بشری
است، نیز از اصول کلّی دعوت انبیا بوده است. برنامۀ اصلی انبیا، تعلیم کتاب و حکمت و تحقیق دربارۀ معارف آنهاست. جهلزدایی و رفع تقلید از سنتهای نادرست، مقدمۀ ضروری هرگونه تعلیم و تحقیق به شمار میرود. از اینرو، پیامبران با تقلید باطل و جهل مبارزه کردند. آیات متعدد قرآن نشان میدهد که مبارزه با تقلید کورکورانه سیرۀ قطعی هر پیامبر بوده و از لوازم رسالت عام آنها به شمار میرود. قرآن کریم از پیامبران نقل میکند که به قوم خویش میگفتند: «سخن ما را بسنجید؛ اگر بهتر از سخن پیشینیان شما بود آنگاه بپذیرید و این نشان میدهد که دعوت به عقل و برهان و پرهیز از وهم و گمان، سنت مشترک همۀ انبیا بوده است.
آنچه دربارۀ انبیا بیان شد، همه این موارد در حق اهل بیت علیهم السلام به عنوان وصی رسول خدا صلی الله علیه واله ثابت است، با این تفاوت که حضرات اهل بیت پیامبر نیستند، بلکه وصی پیامبر هستند.
نخست این که اهل بیت علیهم السلام ورثۀ انبیا هستند. آنچه اهل بیت علیهم السلام از انبیا به ارث میبرند، نه تنها امور مادی است، هرچند امور مادی نیز مورد توجه اهل بیت علیهم السلام بوده است؛ مانند درخواست فدک حضرت زهرا علیها السلام از خلفا. اما امور معنوی بیشتر از آنها مورد اهتمام قرار گرفته است. تمام ویژگیها و وظایف کلّی انبیا در اهل بیت علیهم السلام جمع است. آنها دارای عصمت، علم، زبان واحد و بشر بودن هستند.
به طور دقیق، اهل بیت علیهم السلام مردم را به توحید و دوری از شرک دعوت میکنند و نیز آنها را به معاد توجه میدهند. امام هادی علیه السلام در زیارت جامعه به تمام این ویژگیها اشاره میکند: «عَصَمَكُمُ اللّهُ مِنَ الزَّلَلِ وَ آمَنَكُمْ مِنَ الْفِتَنِ»؛
خداوند شما را از لغزشها حفظ کرد و از فتنهها در امان داشت و آلودگی را از شما خاندان پیامبر دور کرد و شما را کاملاً پاک نگه داشت.»
بر اساس آیات قرآنی و روایات معتبر، همه آفریدگان آزموده میشوند و پیشوایان الهی نیز از این قاعده مستثنا نیستند. ولی آنها خداوند را آنچنان که باید، اطاعت میکنند و از همین رو در آزمایشهای الهی سرافرازند. لذا مراد از فتنه در اینجا آزمایش نیست، بلکه خداوند بر اساس سنت خویش، چهارده معصوم پاک را امان داده تا فریب فریبکاران از آنان دور باشد و از هرگونه خطا و اشتباهی ایمن باشند. تنها اراده الهی است که میتواند انسان را از خطا و اشتباه برهاند؛ زیرا طبیعت انسان، جایز الخطا بودن است و آنچه از انسان پذیرفته نیست، پافشاری و تکرار خطاست. اعتقاد ما درباره پیشوایان معصوم این است که از آنها هم خطای عادی سر نمیزند و این، موهبت الهی در حق آنان است و بس.
اهل بیت علیهم السلام هم مهبط وحی هستند و هم ترجمان وحی؛ یعنی هم محل فرود پیام خداوند و هم مترجم وحی الهی. همچنین با توجه به این که اهل بیت علیهم السلام باب مبتلا به الناس هستند و مرجع عاطفی و عقیدتی و غیره میباشند، از طرفی محدود به موقعیت جغرافیایی خاصی نیستند و لذا امام جمیع اهل الارض هستند. بنابراین، لامحاله باید به زبان هر قومی آشنا باشند و در روایات آمده که اهل بیت علیهم السلام به زبانهای غیر عربی نیز سخن گفتند.
خصوصیت دیگری که برای انبیا گفته شد و اهل بیت علیهم السلام نیز مستثنا از آن نیستند، بشر بودن آنهاست. حضرت امیر علیه السلام در حدیث شریف نورانیت که خطاب به سلمان و اباذر درباره فضیلت خود فرمود، در فراز پایانی میفرماید: «و
مَعَ هَذَا کلِّهِ نَأْکلُ وَ نَشْرَبُ وَ نَمْشِی فِی الْأَسْوَاقِ وَ نَعْمَلُ هَذِهِ الْأَشْیاءَ بِأَمْرِ رَبِّنا وَ نَحْنُ عِبَادُ اللَّهِ الْمُکرَمُونَ الَّذِینَ لَا یسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یعْمَلُونَ وَ جَعَلَنَا مَعْصُومِینَ مُطَهَّرِینَ وَ فَضَّلَنَا عَلَی کثِیرٍ مِنْ عِبَادِهِ الْمُؤْمِنِینَ.»(1)با تمام این امتیازات، ما غذا میخوریم و در بازارها راه میرویم و این کارها را به امر خدا انجام میدهیم. ما بندگان گرامی خدا هستیم که در برابر او اظهار نظر نمیکنیم و به دستورات او عمل میکنیم. خداوند ما را معصوم و پاک قرار داده و برتری بخشیده بر بسیاری از بندگان مؤمنش.
در اصول کلی که درباره انبیا بیان شد، وضع به همین شکل است. یکی از اصول مشترک انبیا دعوت به توحید و نفی شرک است. امام هادی علیه السلام در این زمینه میفرمایند: «مَنْ أَرَادَ اللَّهَ بَدَأَ بِكُمْ وَ مَنْ وَحَّدَهُ قَبِلَ عَنْكُمْ وَ مَنْ قَصَدَهُ تَوَجَّهَ بِكُم؛ هر که خدا را اراده کرده با شما آغاز میکند و هر کسی موحّد شد از طرف شما مورد قبول واقع شد و هر کس قصد خداوند را دارد، به شما توجه میکند.» همچنین در فرازی دیگر میفرمایند: «من جحدکم کافر و من حاربکم مشرک؛» که این جمله معیار سنجش کفر و شرک را با ایمان مشخص میکند و این اصول کلی، تمام انبیا برای آن تلاش کردند. همچنین توجّه به معاد، یکی دیگر از شاخصه های انبیا است که اهل بیت علیهم السلام در این امر نیز سهیم هستند.
امام هادی علیه السلام در ابتدای زیارت جامعه، وقتی میخواهد اهل بیت علیهم السلام را معرفی کند و عرض ارادت و سلام خود را به محضرشان ابلاغ کند، میفرماید: «السلام علیکم یا أهل بیت النبوة؛ سلام بر شما که اهل بیتِ نبوت هستید.» شارحان در شرح این فراز گفتهاند که قطعاً مراد حضرت از «بیت»، خانۀ خشتی
1) بحار الأنوار، باب 13، ج 26، ص 1.
و گلی نیست؛ بلکه اینجا «بیت» به نبوت اضافه شده است، یعنی عمارتی که مختص به نبوت است و به شخصیت حقوقی رسول خدا صلی الله علیه واله اشاره دارد، نه شخصیت حقیقی ایشان. اهل بیتِ پیامبر نمایندگان خانۀ نبوت هستند بنابراین تمام شئون پیامبر را دارا هستند، مگر اینکه آنان وصی هستند، نه خود پیامبر.
یکی از مباحثی که دربارۀ انبیا مطرح است، بحث تفضیل برخی از انبیا بر برخی دیگر است که خداوند در قرآن به این موضوع اشاره کرده است: تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللهُ وَرَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجَاتٍ وَآتَيْنَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّنَاتِ وَأَيَّدْنَاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ(1)بعضی از آن رسولان را بر بعضی دیگر برتری دادیم. برخی از آنان، خدا با او سخن میگفت و بعضی را درجاتی بالاتر دادیم و به عیسی بن مریم، نشانه های روشنی دادیم و او را با روح القدس تأیید نمودیم.» این فضیلت و مقام آن پیامبران، هر چند مانع اختلاف امّتها نشد، زیرا خداوند در این آیه میفرماید: «و اگر خدا میخواست، کسانی که بعد از آنها بودند، پس از آن همه نشانه های روشن که برایشان آمد، جنگ و ستیز نمیکردند. ولی خدا مردم را مجبور نساخته و آنها را در پیمودن راه سعادت آزاد گذارده است؛ اما این امتها بودند که با هم اختلاف کردند؛ بعضی ایمان آوردند و بعضی کافر شدند. و اگر خدا میخواست، با هم پیکار نمیکردند؛ ولی خداوند آنچه را میخواهد، (از روی حکمت) انجام میدهد و هیچکس را به قبول چیزی مجبور نمیکند.
1) سوره بقره، آیه253.
افضل بودن رسول خدا صلی الله علیه واله
رسول خدا صلی الله علیه واله خاتم نبوّت و سرآمد همۀ انبیا الهی است و بر همه فضیلت و برتری دارد. فخر رازی در تفسیر کبیر خود بیست دلیل بر افضل بودن رسول خدا صلی الله علیه واله بر تمامی انبیا اقامه کرده است که به چند نمونه از آنها اشاره میکنیم:
دلیل اول: «أَجْمَعْتِ الْأُمَّةُ عَلَى أَنَّ بَعْضَ الْأَنْبِيَاءِ أَفْضَلُ مِنْ بَعْضٍ، وَعَلَى أَنَّ مُحَمَّدًا صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ أَفْضَلُ مِنَ الْكُلِّ، وَيَدُلُّ عَلَيْهِ وُجُوهٌ أَحَدُهَا: قَوْلُهُ تَعَالَى: وَما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ(1)فَلَمَّا كَانَ رَحْمَةً لِكُلِّ الْعَالَمِينَ لَزِمَ أَنْ يَكُونَ أَفْضَلَ مِنْ كُلِّ الْعَالَمِينَ؛اجماع امت بر این است که برخی از انبیا نسبت به دیگران افضلیت دارند و همه بر این توافق دارند که محمد صلی الله علیه واله بهترین آنهاست. این موضوع را آیه ای از قرآن تأیید می کند: وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَچون خداوند پیامبرش را به عنوان رحمت برای همه جهانیان فرستاده است، بنابراین لازم است که وی از تمامی موجودات برتر باشد.
دلیل دوم: «قَوْلُهُ تَعَالَى: وَرَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ فَقِيلَ فِيهِ لِأَنَّهُ قَرَنَ ذِكْرَ مُحَمَّدٍ بِذِكْرِهِ فِي كَلِمَةِ الشَّهَادَةِ فِي الْأَذَانِ وَفِي التَّشَهُّدِ وَلَمْ يَكُنْ ذِكْرُ سَائِرِ الْأَنْبِيَاءِ كَذَلِكَ. خداوند در آیهای میفرماید: وَرَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ که به نظر آمده بهخاطر آن است که ذکر رسول خدا صلی الله علیه واله در اذان و تشهد با ذکر خداوند قرین شده است. این در حالی است که نام هیچ یک از پیامبران دیگر به این شکل ذکر نشده است.
دلیل سوم: «أنَّ اللَّهَ تَعَالَى أَمَرَ مُحَمَّدًا بِأَنْ يَتَحَدَّى بِكُلِّ سُورَةٍ مِنَ الْقُرْآنِ فَقَالَ: فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ [الْبَقَرَةِ: 23] وَأَقْصَرُ السُّوَرِ سُورَةُ الْكَوْثَرِ وَهِيَ ثَلَاثُ آيَاتٍ، وَكَانَ اللَّهُ تَحَدَّاهُمْ بكل ثلاثة آيَاتٍ مِنَ الْقُرْآنِ، وَلَمَّا كَانَ كُلُّ الْقُرْآنِ سِتَّةَ آلَافِ آيَةٍ، وَكَذَا آيَةٍ،
1) سوره انبیا، آیه107.
لَزِمَ أَنْ لَا يَكُونَ مُعْجِزُ الْقُرْآنِ مُعْجِزًا وَاحِدًا بَلْ يَكُونُ أَلْفَيْ مُعْجِزَةٍ وَأَزْيَدَ.وَإِذَا ثَبَتَ هَذَا فَنَقُولُ: إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ ذَكَرَ تَشْرِيفَ مُوسَى بِتِسْعِ آيَاتٍ بَيِّنَاتٍ، فَلِأَنْ يَحْصُلَ التَّشْرِيفُ لِمُحَمَّدٍ بِهَذِهِ الْآيَاتِ الْكَثِيرَةِ كَانَ أَوْلَى. خداوند به رسولش امر کرده است تا با هر سورهای از قرآن، به مردم چالش بزند و بفرماید: فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ (سوره بقره، آیه 23). کوتاهترین سوره، سورۀ کوثر است که شامل سه آیه میباشد. با توجه به اینکه کل قرآن شش هزار آیه یا بیشتر دارد، لذا باید گفت معجزه قرآن بیش از یک معجزه است و بنابراین نشانهای برای افضلیت پیامبر بر سایر انبیا است.
دلیل چهارم: معجزۀ رسول خدا صلی الله علیه واله از معجزات سایر انبیا برتر است، لذا لازم است که وی نیز در مقام والا و بالاترین درجه قرار گیرد.
دلیل پنجم: « أَنَّ مُعْجِزَةَ رَسُولِنَا صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ أَفْضَلُ مِنْ مُعْجِزَاتِ سَائِرِ الْأَنْبِيَاءِ فَوَجَبَ أَنْ يَكُونَ رَسُولُنَا أَفْضَلَ مِنْ سَائِرِ الْأَنْبِيَاءِ؛ »معجزۀ رسول خدا صلی الله علیه واله قرآن است که از جنس حروف و صداها به شمار میآید و به طور طبیعی باید زوال یابد. در حالی که معجزات سایر انبیا از اموری هستند که باقی میمانند. خداوند معجزه رسول خدا صلی الله علیه واله را تا پایان روزگار باقی نگه داشته، در حالی که معجزات دیگر انبیا در گذشت زمان از بین رفته اند.
دلیل ششم: «أَنَّهُ عَلَيْهِ السَّلَامُ بُعِثَ إِلَى كُلِّ الْخَلْقِ وَذَلِكَ يَقْتَضِي أَنْ تَكُونَ مَشَقَّتُهُ أَكْثَرَ، فَوَجَبَ أَنْ يَكُونَ أَفْضَلَ، أَمَّا إِنَّهُ بُعِثَ إِلَى كُلِّ الْخَلْقِ فَلِقَوْلِهِ تَعَالَى: وَما أَرْسَلْناكَ إِلَّا كَافَّةً لِلنَّاسِ وَأَمَّا إِنَّ ذَلِكَ يَقْتَضِي أَنْ تَكُونَ مَشَقَّتُهُ أَكْثَرَ فَلِأَنَّهُ كَانَ إِنْسَانًا فَرْدًا مِنْ غَيْرِ مَالٍ وَلَا أَعْوَانٍ وَأَنْصَارٍ، فَإِذَا قَالَ لِجَمِيعِ الْعَالَمِينَ: يَا أَيُّهَا الْكَافِرُونَ صَارَ الْكُلُّ أَعْدَاءً لَهُ، وَحِينَئِذٍ يَصِيرُ خَائِفًا مِنَ الْكُلِّ، فَكَانَتِ الْمَشَقَّةُ عَظِيمَةً، وَكَذَلِكَ
فَإِنَّ مُوسَى عَلَيْهِ السَّلَامُ لَمَّا بُعِثَ إِلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ فَهُوَ مَا كَانَ يَخَافُ أَحَدًا إِلَّا مِنْ فِرْعَوْنَ وَقَوْمِهِ، وَأَمَّا مُحَمَّدٌ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَالْكُلُّ كَانُوا أَعْدَاءً لَهُ، يُبَيِّنُ ذَلِكَ أَنَّ إِنْسَانًا لَوْ قِيلَ لَهُ: هَذَا الْبَلَدُ الْخَالِي عَنِ الصَّدِيقِ وَالرَّفِيقِ فِيهِ رَجُلٌ وَاحِدٌ ذُو قُوَّةٍ وَسِلَاحٍ فَاذْهَبْ إِلَيْهِ الْيَوْمَ وَحِيدًا وَبَلِّغْ إِلَيْهِ خبرا يوحشه ويؤذيه، فإنه قلما سمحت نَفْسُهُ بِذَلِكَ، مَعَ أَنَّهُ إِنْسَانٌ»؛ خداوند رسول خدا صلی الله علیه واله را به سوی کلّ خلق مبعوث کرده است و اقتضای آن این است که مشقّت و سختی این رسالت بیشتر از دیگر انبیا باشد پس واجب است که افضل و برتر از دیگران باشد. دلیل بر ارسال به سوی تمام خلایق قول خداوند است که فرمود:وَما أَرْسَلْناكَ إِلَّا كَافَّةً لِلنَّاسِ؛ تو را مبعوث نکردیم مگر برای همه مردم.(1)این امر، موجبات مشقّت زیادی را فراهم میکند به جهت این که حضرت تنها و اعوان و انصاری نداشته از طرفی خداوند خطاب به پیامبر فرمود يَا أَيُّهَا الْكَافِرُونَ که این خطاب شامل همه کافران میشود؛ لذا مشقّت حضرت در ایستادن مقابل کافران بیشتر است در حالی که حضرت موسی علیه السلام در مقابل خود فرعون را داشت...
دلیل هفتم: «أَنَّ دِينَ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ أَفْضَلُ الْأَدْيَانِ، فَيَلْزَمُ أَنْ يَكُونَ مُحَمَّدٌ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ أَفْضَلَ الْأَنْبِيَاءِ»؛ چون دین رسول خدا صلی الله علیه واله افضل ادیان است پس لازم میآید که خود حضرت نیز افضل از سایر انبیا باشد.
دلیل هشتم: أُمَّةَ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ أَفْضَلُ الْأُمَمِ، فَوَجَبَ أَنْ يَكُونَ مُحَمَّدٌ أَفْضَلَ الْأَنْبِيَاءِ، بَيَانُ الْأَوَّلِ قَوْلُهُ تَعَالَى: كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ(2)بَيَانُ الثَّانِي أَنَّ هَذِهِ الْأُمَّةَ إِنَّمَا نَالَتْ هَذِهِ الْفَضِيلَةَ لِمُتَابَعَةِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ،
قَالَ تَعَالَى: قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ(1)وَفَضِيلَةُ التَّابِعِ تُوجِبُ فَضِيلَةَ الْمَتْبُوعِ، وَأَيْضًا إِنَّ مُحَمَّدًا صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ أَكْثَرُ ثَوَابًا لِأَنَّهُ مَبْعُوثٌ إِلَى الْجِنِّ وَالْإِنْسِ، فَوَجَبَ أَنْ يَكُونَ ثَوَابُهُ أَكْثَرَ، لِأَنَّ لِكَثْرَةِ الْمُسْتَجِيبِينَ أَثَرًا فِي عُلُوِّ شَأْنِ الْمَتْبُوع؛ امّت پیامبر صلی الله علیه واله افضل امّتهاست پس واجب است که خود رسول خدا صلی الله علیه واله افضل انبیا باشد؛ چرا که امّت جنابش این فضیلت را مدیون و مرهون تبعیت از ایشان هستند؛ لذا فضیلت تابع موجب فضیلت متبوع میشود. علاوه بر این حضرت بر جن و انس مبعوث شده است؛ لذا اقتضا میکند که ثوابش بیشتر باشد.
دلیل نهم: «أَنَّهُ عَلَيْهِ السَّلَامُ خَاتَمُ الرُّسُلِ، فَوَجَبَ أَنْ يَكُونَ أَفْضَلَ، لِأَنَّ نَسْخَ الْفَاضِلِ بِالْمَفْضُولِ قَبِيحٌ فِي الْمَعْقُولِ»؛ همانا حضرت خاتم پیامبران است و این موجب میشود که ایشان افضل باشد؛ چرا که از نظر عقل قبیح است فاضل به وسیلۀ مفضول نسخ شود.
دلیل دهم: قَوْلُهُ عَلَيْهِ السَّلَامُ: «آدَمُ وَمَنْ دُونَهُ تَحْتَ لِوَائِي يَوْمَ الْقِيَامَةِ» وَذَلِكَ يَدُلُّ عَلَى أَنَّهُ أَفْضَلُ مِنْ آدَمَ وَمِنْ كُلِّ أَوْلَادِهِ، وَقَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ: «أَنَا سَيِّدُ وَلَدِ آدَمَ وَلَا فَخْرَ» وَقَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ: «لَا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ أَحَدٌ مِنَ النَّبِيِّينَ حَتَّى أَدْخُلَهَا أَنَا، وَلَا يَدْخُلُهَا أَحَدٌ مِنَ الْأُمَمِ حَتَّى تَدْخُلَهَا أُمَّتِي؛ رسول خدا صلی الله علیه واله فرمود آدم و همۀ فرزندان او من الاولین الی الآخرین روز قیامت زیر پرچم من هستند این جمله دلالت میکند که حضرت افضل از آدم و فرزندانش باشد.(2)
در تمامی دلایلی که برشمردیم، این نکته قابل توجه است که حضرات
معصوم علیهم السلام نیز در این امور دخالت و شراکت دارند. به عبارت دیگر، همانطور که انبیا راه و سویی به سوی خداوند و رستگاری بشریت هستند و انسانها را به سلامت به مقصد نهایی خود میرسانند، اهل بیت علیهم السلام نیز در این مسیر نقش برجستهای ایفا میکنند. آنها به عنوان وصیّ رسول خدا صلی الله علیه واله شناخته میشوند و تمام امتیازات و فضایل انبیا را دارند. بنابراین، اهل بیت علیهم السلام نیز چراغی هدایتگر برای انسانها هستند و در تحقق اهداف الهی و دستیابی به سعادت بشری مؤثرند. این ارتباط تنگاتنگ میان انبیا و اهل بیت علیهم السلام نشاندهنده اهمیت و نقش کلیدی آنها در دین و هدایت انسانها به سوی کمال است.
ادْعُ إِلى سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدين(1)
(مردم را) به راه پروردگارت با حکمت و پند نیکو فرا خوان و با آنان با روشى که بهتر باشد چالش ورز! بىگمان پروردگارت به آن کس که راه وى را گم کرده داناتر است و او به رهیافتگان داناتر است.
معنای حکمت
راغب در کتاب «مفردات» در تعریف حکمت میگوید: «و الْحِكْمَةُ: إصابة الحق بالعلم و العقل، فالحكمة من اللّه تعالى:معرفة الأشياء و إيجادها على غاية الإحكام، و من الإنسان: معرفة الموجودات و فعل الخيرات.و هذا هو الذي وصف به لقمان في قوله عزّ و جلّ: وَ لَقَدْ آتَيْنا لُقْمانَ الْحِكْمَةَ».(2)
«حَکَمَ» در اصل به معنای منع کردن به منظور اصلاح است؛ بنابراین، حکمت به معنای رسیدن به حقیقت با علم و عقل است. حکمت، از طرف خداوند، به معنای شناخت درست اشیاء و ایجاد آنها بر اساس نهایت استحکام است. از دید انسان، حکمت به معنای شناخت موجودات و انجام کارهای نیک و خیرات است، که این ویژگی بهروشنی در توصیف لقمان در قرآن مشاهده میشود. خداوند عزوجل در فرمایش خود میفرماید: وَ لَقَدْ آتَيْنا لُقْمانَ الْحِكْمَةَ (3)و تمام حکمت را با وصفی که از آنها کرده، بیان نموده است.
اگر درباره خداوند گفته میشود که او «حکیم» است، معنای آن با حکمت انسانی متفاوت است. به همین دلیل خداوند میفرماید: أَلَيْسَ اللَّهُ بِأَحْكَمِ الْحاكِمِينَ.(1)همچنین، زمانی که قرآن به «حکیم» وصف میشود، به این دلیل است که قرآن دربردارنده و متضمن حکمت است، مانند آیه: الر* تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْحَكِيمِ.(2)بر همین اساس، در آیه دیگری آمده است: وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنَ الْأَنْباءِ ما فِيهِ مُزْدَجَرٌ حِكْمَةٌ بالِغَةٌ (3).
ابن فارس نیز دربارۀ معنای حکمت میگوید: « حكم:الحاء و الكاف و الميم أصلٌ واحد، و هو المنْع. و أوّل ذلك الحُكم، و هو المَنْع من الظُّلْم. و سمّيَتْ حَكَمة الدابّة لأنها تمنعُها يقال حَكَمْت الدّابةَ و أحْكَمتها»(4)«حکم» از ریشه های «حاء»، «کاف» و «میم» نشأت میگیرد و به معنای منع است. اولین معنای آن «حکم» است؛ یعنی منع از ظلم. به افسار چهارپا نیز «حکم» گفته میشود، زیرا آن را از خوردن و جنبیدن منع میکند.
حکمت به این دلیل حکمت نامیده میشود که انسان را از جهل نجات میدهد و حقیقت اشیاء را به گونهای که هستند، به ما نشان میدهد. حکمت، مطابق با حق و بدون درهمریختگی یا اضافات است، و این شناخت در دل انسان جای میگیرد.
آلوسی در تفسیر «روح المعانی» در توضیح واژه «حکمت» از کتاب «البحر» نقل میکند که: « إنّ فيها تسعة وعشرين قولاً لأهل العلم ، قريبٌ بعضها من بعض و
عدّ بعضهم الأكثر منها اصطلاحًا و اقتصارًا على ما رآه القائل فرداً مهمّاً من الحكمة ، وإلاّ فهى فى الأصل مصدر من الإحكام ، و هو الإتقان في علمٍ أو عملٍ أو قولٍ أو فيها كلّها.(1)در این موضوع، دانشمندان بیست و نه قول ارائه دادهاند که برخی از آنها به یکدیگر نزدیکاند. عدهای از عالمان، بیشتر این معانی را اصطلاحی دانسته و به مصداق مهمّ «حکم» بسنده کردهاند و آن را در معنای حکمت آوردهاند. در واقع، واژه «حکمت» در اصل از مصدر «احکام» است که به معنای استواری و دقت در علم، گفتار و کردار، یا همه آنهاست.
بنابراین، از منظر واژهشناسی، کلمه «حکمت» نشاندهنده نوعی استواری و اتقان است و به هر چیز پایدار و نفوذناپذیر، اعم از مادی یا معنوی، اطلاق میشود.
حکمت در قرآن به پنج وجه بهکار رفته است:
پند دادن: وَمَا أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنَ الْكِتَابِ وَالْحِكْمَةِ يَعِظُكُمْ بِهِ وَاتَّقُوا اللهَ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ (2)به یاد آرید نعمت خدا را که به شما عنایت فرمود، و (بهخصوص نعمت بزرگ) کتاب آسمانی و حکمت الهی که به شما فرستاد و شما را به اندرز آن بهرهمند گرداند، و از خدا پروا کنید و بدانید که خدا به همه چیز آگاه است.
علم و فهم: وَلَقَدْ آتَيْنَا لُقْمَانَ الْحِكْمَةَ أَنِ اشْكُرْ لِلّهِ وَمَنْ يَشْكُرْ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللهَ غَنِيٌّ حَمِيدٌ(3)و ما به لقمان مقام (علم و) حکمت عطا کردیم
و فرمودیم که خدا را شکر کن، و هر کس شکر حق گوید به نفع خود اوست و هر که ناسپاسی و کفران کند، خدا (از شکر و سپاس خلق) بینیاز و به ذات خود ستوده صفات است.
قرآن: ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ»(1)ای رسول ما خلق را به حکمت (و برهان) و موعظه نیکو به راه خدایت دعوت کن و با بهترین طریق با اهل جدل مناظره کن، که البته خدای تو عاقبت حال کسانی را که از راه او گمراه شدهاند و آنان را که هدایت یافتهاند، بهتر میداند.
تفسیر قرآن: يؤْتِي الْحِكْمَةَ مَنْ يَشَاءُ وَمَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْرًا كَثِيرًا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلَّا أُولُو الْأَلْبَابِ(2)خدا فیض حکمت را به هر که خواهد عطا کند و هر که را به حکمت و دانش رسانند، درباره او مرحمت و عنایت بسیار کردهاند و این حقیقت را جز خردمندان متذکر نشوند.
5.پیامبری و نبوت: أمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَا آتَاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنَا آلَ إِبْرَاهِيمَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَآتَيْنَاهُمْ مُلْكًا عَظِيمًا(3)بلکه حسد میورزند با مردم (یعنی پیامبر و مسلمین) چون آنها را خدا به فضل خود برخوردار نمود. که؛ البتّه ما به آل ابراهیم کتاب و حکمت دادیم و به آنها ملک و سلطنتی بزرگ عطا کردیم.
در تمام این معانی، یک معیار کلی وجود دارد و آن بازداشتن از نادرستی و ناراستی است. از آنجایی که قرآن، سنت، عقل، علم، شریعت، خشیت و ورع، همگی از مصادیق بازدارنده از خطا و ناراستی هستند، به همین دلیل این موارد حکمت نامیده شدهاند. بنابراین، حکمت منحصر به هیچ یک از آنها نیست.
در احادیث، مقصود از حکمت، اطاعت خدا، شناخت امام، تفقه در دین و اجتناب از کبائر بیان شده است. مرحوم علامه مجلسی از بررسی احادیث چنین نتیجهگیری کردهاند که مراد از حکمت، علوم حقیقی سودمند و عمل به آن علوم است و همچنین علومی که بنده پس از عمل به دانسته های خود از درگاه خدا دریافت میکند. (1)
مرحوم علامه طباطبایی در ذیل آیه شریفه يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَنْ يَشاءُ میفرماید: کلمه «ایتاء» که مصدر «یؤتى» است به معنای عطا کردن است و کلمه«حکمت» به کسره »حاء» بر وزن «فعله» است که وزنی خاص برای افاده نوع دارد و به دلالت بر نوع معنایی اشاره میکند که در این قالب در آمده است. پس حکمت به معنای نوعی از احکام و اتقان یا نوعی از امر محکم و متقن است، بهگونهای که در آن هیچ رخنه یا سستی وجود نداشته باشد. این کلمه بیشتر در معلومات عقلی و حق و صادق استعمال میشود و بدین معناست که بطلان و کذب در هیچ وجه در آن معنا راه ندارد. این جمله دلالت دارد بر اینکه بیان حال انفاق و وضع همۀ علل و اسباب آن و آثار صالح آن در زندگی واقعی بشر، خود یکی از مصادیق حکمت است.»(2)
پس حکمت عبارت است از قضایای حقهای که مطابق با واقع باشد؛ بهگونهای که شامل سعادت بشر باشد. برای مثال، معارف حقه الهیه در بارهی مبدأ و معاد یا اگر شامل معارف از حقایق عالم طبیعی است، باید این معارف به سعادت انسان مرتبط باشد، مانند حقایق فطری که اساس تشریعات دینی را تشکیل میدهد.
و مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً معناى جمله روشن است. نکتهای که باید مورد توجه قرار گیرد این است که نامدهندهی حکمت ذکر نشده و این دو جهت دارد. یکی اینکه جمله قبلی که میفرماید: «خدا حکمت را به هر کس که بخواهد میدهد» دلالت میکند بر اینکه در جمله مورد بحث، «دهندهی حکمت» خدا است.
جهت دوم این است که بفهماند حکمت به خودی خود منشا خیر بسیاری است. هر کس آن را داشته باشد، خیر بسیار دارد و این «خیر بسیار» به این سبب نیست که حکمت منسوب به خداست و خدا آن را عطا کرده؛ چرا که صرف انتساب آن به خدا، باعث خیر کثیر نمیشود.
نکتهای دیگر که فرمود: «حکمت خیر کثیر است»، با اینکه جا داشت به خاطر ارتفاع شأن و نفاست امر آن را بهطور مطلق بیان کند «حکمت خیر است»، به این دلیل گفته شد که مفهوم خیر بودن حکمت، منوط به عنایت خدا و توفیق او است. همچنین، مسئلۀ سعادت انسان به عاقبت و پایان کار وابسته است. در مثل فارسی نیز آمده است: «شاهنامه آخرش خوش است»، چرا که ممکن است خدا حکمت را به کسی عطا کند، اما در نهایت او دچار انحراف شود و عاقبتش شرّ گردد.
بر پایۀ آنچه در تعریف کلی «حکمت» ذکر کردیم، حکمت در نگاه قرآن و حدیث به سه نوع تقسیم میشود: حکمت علمی، حکمت عملی و حکمت حقیقی. این تقسیمبندی و نامگذاری بر اساس تأمل در کاربردهای واژۀ حکمت در قرآن و احادیث اسلامی است. حکمت علمی، عملی و حقیقی، هر یک به منزلۀ پله های نردبان استواری هستند که انسان با بهرهگیری از آنها به قلۀ کمال انسانیت صعود میکند. جالب است که بدانیم پلهی اول این نردبان (یعنی حکمت علمی) توسط فرستادگان خداوند متعال بنا نهاده شده است. پلۀ دوم (یعنی حکمت عملی) را انسان خود باید بسازد و پس از آماده شدن این پله، آخرین پلۀ جهش به مقام انسان کامل که حکمت حقیقی است، بهوسیلۀ خداوند متعال، آماده خواهد شد.
اکنون توضیحی کوتاه دربارۀ این سه نوع حکمت:
حکمت علمی
مقصود از حکمت علمی، هرگونه دانستنی یا معرفتی است که برای صعود به مقام انسان کامل ضروری است. بهعبارتی دیگر، هم دانش مربوط به اعتقادات، «حکمت» است و هم دانش مربوط به اخلاق و هم دانش مربوط به اعمال. از این رو، قرآن کریم پس از ارائۀ رهنمودهای گوناگون در عرصه های اعتقادی، اخلاقی و عملی، همۀ آنها را حکمت مینامد: ذلِک مِمَّا أُوحِیَ إِلَیکَ رَبُّكَ مِنَ الحِکْمَة. اینها از حکمتهایی است که پروردگارت به تو وحی کرده است. این مفهوم حکمت، نخستین فلسفۀ بعثت انبیای الهی است. قرآن کریم در آیات متعدد بر این مطلب تأکید کرده است، از جمله در این آیه: لَقَد
مَنَّ اللَّهُ عَلَى المُؤمِنینَ إِذ بَعَثَ فِیهِم رَسُولًا مِن أَنفُسِهِم یَتلو عَلَیْهِم آیاتِهِ وَیُزَکِّیهِم وَیُعَلِّمُهُمُ الکتابَ وَالحِکْمَةَ وَإِن کانُوا مِن قَبْلُ لَفی ضَلالٍ مُبینٍ(1)خداوند بر مؤمنان منت نهاد هنگامی که در میان آنها، پیامبری از خودشان برانگیخت که آیات او را بر آنها میخواند و آنها را پاک میکند و قرآن و حکمت میآموزد؛ هر چند پیش از آن، در گمراهی آشکاری بودند.
حکمت عملی
حکمت عملی، برنامهای است برای رسیدن به مرتبه انسان کامل. از منظر قرآن و احادیث اسلامی، دانشی که مقدمه تکامل انسان باشد، «حکمت» نامیده میشود، با این تفاوت که دانش، پلۀ نخست تکامل و عمل، پلۀ دوم آن است. احادیثی که حکمت را به فرمانبرداری از خداوند متعال، مدارا با مردم، دوری از گناهان و اجتناب از نیرنگ تفسیر کردهاند، به حکمت عملی اشاره دارند.
حکمت حقیقی
حکمت حقیقی، نورانیتی و بصیرتی است که بهواسطۀ بهکارگیری حکمت عملی در زندگی برای انسان حاصل میشود. در واقع، حکمت علمی مقدمۀ حکمت عملی و حکمت عملی آغاز حکمت حقیقی است. تا زمانی که انسان به این درجه از حکمت نرسد، حکیم حقیقی نیست، هرچند که بزرگترین استاد حکمت باشد. حکمت حقیقی، جوهر دانش، نور دانش و
1) سوره آل عمران، آیه164.
دانش نور است و از اینرو، خواص علم حقیقی و آثارش به آن تعلق میگیرد که از مهمترین آنها بیم از خداوند متعال است. چنانکه در قرآن کریم آمده: إِنَّمَا يَخْشَى اللهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ(1)در میان بندگان خدا، تنها دانشمنداناند که از او بیمناکاند. این اثر در کلام پیامبر خدا نیز بهطور مستقیم بر حکمت حقیقی مترتب شده است؛ آنگونه که میفرماید: خَشْيَةُ اللّه ِعزّوجلّ رأسُ كُلِّ حِكمَةٍ.(2)بیم از خداوند عزّوجلّ، اساس هر حکمت است.
حکمت حقیقی، جاذبهای عقلانی و ضد کششهای نفسانی است؛ هر چه این جاذبه در جان انسان قوت یابد، تمایلات نفسانی او ضعیفتر میشود تا آنجا که ممکن است بهکلی از بین برود. در آن حال، عقل بهطور کامل زنده میشود و زمام انسان را به دست میگیرد و دیگر زمینهای برای انجام کارهای ناشایست در وجود او باقی نمیماند. در نتیجه، حکمت با عصمت همراه میشود و در نهایت، ویژگیهای حکیم و عالم حقیقی در آدمی پدیدار میگردد و او در بالاترین مراتب علم و حکمت، به والاترین درجات خودشناسی، خداشناسی، امامت و رهبری دست مییابد.
بر این پایه، انبیای الهی و اوصیای آنان که به قله حکمت علمی، عملی و حقیقی دست یافتهاند، از سوی خداوند متعال مأمور به تعلیم علم و حکمت به جامعه بشری شدهاند. به برخی از حکمتهای لقمان که در آیات 13 تا 19 سوره لقمان ذکر شده، اشاره میکنیم:
توحید و دوری از شرک؛ 2. معاد و رسیدگی به همۀ اعمال؛ 3. اقامۀ نماز؛ 4. امر به معروف و نهی از منکر؛ 5. صبر و استقامت در برابر مشکلات؛
تواضع و فروتنی؛ 7. اعتدال در راه رفتن و سخن گفتن. همانطور که میبینیم، مبانی اعتقادات صحیح، اعمال و اخلاق فردی و اجتماعی در سخنان لقمان جمع شده است.
مواردی که خداوند به عنوان حکمت از لقمان بیان فرمود، سلامتی بنده را در رسیدن به مقصد، که لقای الهی باشد، تضمین میکند. بنابراین، حکمت از عوامل مهم سلامت عقیده و عمل بنده برای رسیدن به هدف است.
«و رُویَ أَيْضًا عَنْ اِبْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: قالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ: «أَنَا دَارُ الْحِكْمَةِ وَ عَلِيٌّ بَابُهَا فَمَنْ أَرَادَ الْحِكْمَةَ فَلْيَأْتِ الْبَابَ» (1)رسول خدا صلی الله علیه واله فرمود: من خانه حکمت هستم و علی علیه السلام در آن است. پس هر کس حکمت میخواهد، باید از درِ آن وارد شود.
همانطور که در طلیعۀ این بخش بیان شد، خداوند به پیامبر صلی الله علیه واله فرمود که مردم را با حکمت و موعظۀ حسنه به سوی راه خدا دعوت کند. از بدیهیات است که رسول خدا صلی الله علیه واله معدن رحمت الهی است. امام و ولیّ خدا با پیامبر در تمام شئونات یکی هستند؛ مگر در یک چیز که پیامبر خاتم پیامبران است و بعد از ایشان پیامبری نیست و حضرت امیر علیه السلام وصیّ آن جناب است. بنابراین، یکی از شئونات پیامبر صلی الله علیه واله که «وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ» است، در حقّ وصیّ ایشان نیز ثابت است.
1) بحار الأنوار، ج40، ص207.
کسی که میخواهد حکمت بیاموزد، قطعاً باید خود بهرهای از حکمت داشته باشد و حکیم باشد. به عبارتی، رسول خدا صلی الله علیه واله و اهل بیت علیهم السلام استاد حکمتاند. وقتی میگوییم استاد فلسفه، یا استاد شیمی یا فیزیک، یعنی استادی که در فلسفه و شیمی یا فیزیک تبحّر دارد و مسلط بر این علوم است. حال استاد حکیم هم همینطور است؛ یعنی حکیم کسی است که مهارت در علم حکمت دارد.
از ویژگیهایی که امام هادی علیه السلام برای امام هر عصر بیان میفرماید، این است که فرمود: «مستودع لحکمته»؛ شما ودیعهگاه و امانتدار حکمت خداوند هستید.
در همین جا لازم است ذکر شود که اگر در ابتدای زیارت جامعه هر زائر موظف است 100 مرتبه «اللهاکبر» بگوید، از آن روست که گرفتار غلو نشود و گمان نکند که العیاذ بالله معصوم، خدا است. همچنین در فرازهایی که زائر به حضرات معصومین علیهم السلام به عنوان معدن حکمت سلام میدهد، نباید گمان کند که حکمت به طور مستقل در اختیار معصوم قرار گرفته و حضرات معصومین علیهم السلام به خداوند سبحان برای دریافت حکمت نیازی ندارند؛ چون آنان معادن حکمتاند و معدن جایی است که چیزی در آن اقامت دایم دارد و محل رشد و نمو آن است، پس حضرات معصومین علیهم السلام العیاذ بالله خدا نیستند، بلکه معدن و اصل حکمت اند.
با ذکر فراز «مُسْتَوْدَعاً لِحِكْمَتِهِ» این شبهه مرتفع میشود؛ زیرا این فراز بیان میدارد که حکمت به عنوان ودیعه در اختیار حضرات معصومین علیهم السلام قرار گرفته و حکمت امانت خدای سبحان در دست معصوم است. وقتی حکمت
امانت باشد، نقش معصوم، امانتداری است و حکمت از آن خداوند است. معصومان فقط امانتداران حکمتهای الهی هستند. هر کس را که خداوند اذن دهد، حضرات معصومین علیهم السلام حکمت را در اختیارش قرار میدهند و هر کس را که خدا اجازه ندهد، از دریافت حکمت بیبهره و محروم میگردد.
در فراز «مُسْتَوْدَعاً لِحِكْمَتِهِ»، معصوم مالک حکمت نیست، بلکه امین آن است. معصوم، پیش از هر صفت دیگری، عبد خداست و عبد صرفاً تحت نظر مولی عمل میکند. اما عبودیت او اقتضا میکند که از انواع حکمتها و معارف بهرهمند شود تا در برابر ربوبیت خدا، حق عبودیت خود را ادا کند.
اگر حکمت را به معنای ولایت در نظر بگیریم، باید بگوییم که حضرات معصومین علیهم السلام این ودیعه الهی را به نااهلان و خائنین، مخالفان و منکرین نمیدهند. هر فردی که این ودیعه به او سپرده میشود، باید با آن آشنا باشد. برای مثال، مأمون در محضر علی بن موسی الرضا علیه السلام جلسات علمی فراوانی داشت، اما از حکمت حضرت بهرهمند نشد. در مقابل، بزنطی، با آنکه مسیحی بود، به دلیل بهرهمندی از حکمت امام، به جایی میرسد که نامش در شمار روات ثقه مطرح شده است. هر جا نام بزنطی ذکر شود، روایتها قابل اعتماد و خدشهناپذیر هستند، چرا که او از محضر معصوم علیه السلام حکمت دریافت کرده است.
حضرت در فراز دیگری از زیارت جامعه میفرماید: «اهل بیت معادن حکمة الله» هستند. «معادن» جمع معدن و مشتق از عدن است که به معنای استقرار و ثبات است. اگر کسی وارد آن شود، برای همیشه در آنجا ثابت میماند. موطن و جایگاه حکمت در قلب امام است؛ از این رو در روایات
آمده است که «الحکمة معرفة الإمام؛ معرفت امام حکمت است». زمانی که این عبارت را با روایت «الحکمة ضالة المؤمن» کنار هم بگذاریم، معنایش این خواهد بود که «معرفه امام، ضاله المؤمن» است که همان حکمت میباشد.
با توجه به آنچه دربارۀ حکمت بیان شد، حکمت به دلیل اتقان و استحکامی که دارد، ما را به واقع میرساند. چون اهل بیت علیهم السلام ظرف و معدن و راه های دستیابی به حکمت الهیاند، بنابراین، راه دستیابی به حکمت نیز همان بزرگواران هستند و از ایشان به عنوان سبل الحکمة نیز یاد میشود. این ویژگیها، صحت و سلامتی ما را در مسیر رسیدن به مقصد تضمین میکنند.
قال علی بن الحسین علیهما السلام :«وَ فَسَحْتَ لَهُمُ اَلسَّبِيلَ إِلَيْكَ فَاسْتَشْعَرُوا مَدَارِعَ اَلْحِكْمَةِ وَ اِسْتَطْرَفُوا سُبُلَ اَلتَّوْبَةِ»(1)
و تو راه را برای آنان به سوی خود باز کردی، پس سپرهای حکمت را احساس کردند و راه های توبه را گشودند.
معنای توبه
ابن فارس این واژه را چنین معنا میکند: « التاء و الواو و الباء كلمةٌ واحدةٌ تدلُّ على الرُّجوع. يقال تَابَ مِنْ ذنبه، أى رَجَعَ عنه يتُوب إلى اللَّه تَوبةً و مَتَاباً، فهو تائب. و التَّوْبُ التَّوبة. قال اللَّه تعالى: وَ قابِلِ التَّوْبِ»(2)؛ «التاء و الواو و الباء کلمهای واحد است که بر رجوع دلالت دارد.» گفته میشود «تَابَ مِنْ ذنبه» به معنای «به سوی خداوند رجوع کرد» و «لاَ الله تَوبةً و مَتَاباً» به معنای «بازگشت به سوی خدا» است. بنابراین، توبه به عنوان واژهای نشان دهندهی بازگشت است؛ به گونهای که وقتی گفته میشود فردی از گناه خود توبه کرده است، یعنی از گناه به سوی خداوند برگشته است.
با توجه به اینکه خداوند گناه را به عنوان بیماری توصیف کرده است (در آیه "فی قلوبهم مرض")، توبه به معنای برگشت از بیماری به سلامتی است. در واقع، بندهی تائب قلب بیمار خود را به دورهی فطرت بازمیگرداند تا قلبش سالم گردد.
توبه یکی از جلوه های خاص رحمت بیپایان خداوند است. گناه و معصیت به طور طبیعی به تنبیه و عقاب منجر میشود. اگر کسی به دیگران ظلم کند، طرف مقابل حق دارد که پاسخ او را بدهد، و این یک امر عقلانی پذیرفته شده است. در تمام نظامهای حقوقی جهان، قوانین خاصی برای مجرمان لحاظ میشود و حکمها به آنها اعمال میگردد. در متون اسلامی نیز این موضوع پذیرفته شده است. مسائلی مانند قصاص و سرقت در آیات و روایات ما مطرح است. در نهایت، تجاوز به حقوق دیگران پیامدهای خاص خود را دارد؛ چه حقالنّاس باشد و چه حقالله.
انسان باید پیش از حرکت در زندگی به مرکب خود، یعنی جسمش، اطمینان کامل حاصل کند تا دچار مشکل نشود. سلامت این مرکب اهمیت بالایی دارد. راننده پیش از حرکت، وضعیت آب و روغن وسایل نقلیه را بررسی میکند و امروزه در خودروها، ازفناوری به نام دیاگ استفاده میشود که عیوب خودرو را شناسایی میکند. مثلاً روشن شدن چراغ چِک ماشین به معنای وجود ایراد فنی است که باید شناسایی و رفع گردد.
حالِ سالک نیز چنین است. خداوند برای انسان مرکبی قرار داده است که تمام اعمال او در آن انجام میگیرد و زمینهساز سیر معنوی اوست. ممکن است این مرکب از آسیبهایی رنج ببرد که به مشکلاتی در مسیر منجر شود. توبه به منزلۀ همان چراغ چِک است که وقتی روشن میشود، هم عیب را نشان میدهد و هم برای رفع آن اقدام میکند. همچنان که عیوب مختلفی در خودرو وجود دارد (مانند عیوب برقی، موتوری، چرخ و لاستیک)، انسان نیز ممکن است عیوبی داشته باشد که نیاز به شناسایی و پاکسازی داشته باشد.
به همین دلیل، حضرت امیر علیه السلام در دعای شریف کمیل به انواع گناه و آثار هر یک اشاره میکند. میفرماید: «اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِيَ الذُّنُوبَ الَّتِي تَهْتِكُ الْعِصَمَ اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِيَ الذُّنُوبَ الَّتِي تُنْزِلُ النِّقَمَ اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِيَ الذُّنُوبَ الَّتِي تُغَيِّرُ النِّعَمِ اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِيَ الذُّنُوبَ الَّتِي تَحْبِسُ الدُّعَاءَ اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِيَ الذُّنُوبَ الَّتِي تُنْزِلُ الْبَلَاء»؛ یعنی هر گناهی آثار مخصوص به خود را دارد و در مواقعی که بلایی، تغییر نعمتی و توجهی به خدا حس میکنیم، باید آن را در اعمال خود جستجو کنیم. ابتدا باید این گناهان را شناسایی کنیم و سپس با توبه آنها را پاک نماییم.
ولایت اهل بیت علیهم السلام مانند دستگاه دیاگ در خودرو عمل میکند و اهل بیت علیهم السلام کسانی هستند که نواقص ما را شناسایی کرده و آنها را از وجود ما دور میکنند. در زیارت جامعه نیز میخوانیم: «و ما خَصَّنا بِهِ مِنْ وِلايَتِكُمْ طيبا لِخَلْقِنَا وَ طَهارَةً لأِنْفُسِنَا وَ تَزْكِيَةً لنا وَ كفّارَةً لِذُنُوبِنا»؛ یعنی تمام اینها به سبب ولایت شماست که برای پاکی سرشت، طهارت جانها و توبة ما مفید است. به واسطۀ ولایت اهل بیت علیهم السلام ، هر نقصی که در وجود ما وجود داشته باشد، شناسایی و از ما زدوده میشود؛ چرا که آنان خود پاک و عاری از هر آلودگی هستند. ارتباط ما با وجود مقدس آنان ما را نیز پاک میکند؛ چرا که آنها مطهّر هستند. مانند دستگاه دیاگ که هم عیب را شناسایی میکند و هم آن عیب را از سیستم ماشین پاک مینماید. وقتی وجودمان از هر نقصی پاک شود و طهارت نفس داشته باشیم، گناهان ما وزر و وبال نخواهند شد. به این ترتیب، سبکبار خواهیم بود و بدون هیچ مشکلی میتوانیم به سیر و سلوک خود به سوی خداوند ادامه دهیم.
مثال دیگری که میتوان برای توبه زد، این است که با توجه به بحث سیر و حرکت در راه های خداوند، توبه در حقیقت به منزلۀ یک راه دور برگردان است. اگر کسی مسیری را اشتباه رفته باشد و متوجه این اشتباه شود، به سرعت از این راه دور برمیگردد. همانطور که پیشتر بیان شد، «سبیل» به راه حق و باطل انتساب دارد و احتمال اینکه در ادامهٔ مسیر راه را اشتباه برویم وجود دارد. توبه در اینجا همان راه دور برگردان است که با آن میتوانیم در صورت اشتباه به راه حق بازگردیم.
در قرآن و حدیث، واژه «توبه» گاه درباره انسان و گاه درباره خداوند متعال به کار رفته است. اگرچه هر دو کاربرد ریشه لغوی مشترکی دارند، مفهوم آنها در هر یک از این دو مورد متفاوت است. در ادامه، به توضیح این دو مفهوم میپردازیم:
مفهوم توبه انسان
در قرآن کریم، واژه «توبه» و کلمات مشتق از ریشه آن، 52 بار به انسان نسبت داده شده است. به عنوان مثال، در آیهای آمده است:
وَإِذَا جَآءَكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِايَتِنَا فَقُلْ سَلَمٌ عَلَيْكُمْ كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنكُمْ سُوءًا بِجَهَلَةٍ ثُمَّ تَابَ مَنْ بَعْدِهِ وَأَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ(1)هر گاه کسانی که به آیات ما ایمان دارند، نزد تو آیند، به آنها بگو: سلام بر شما. پروردگارتان رحمت را بر خود فرض کرده است. هر کس از شما کار بدی از روی نادانی انجام دهد و سپس توبه و اصلاح کند، مشمول رحمت خداوند خواهد بود؛ چرا که او آمرزنده و مهربان است.
1) سوره انعام، آیه54.
مقصود از توبه انسان در این آیه و آیات مشابه، بازگشت از گناه به منظور آمرزش الهی و زدودن آثار آن است. به عبارت دیگر، توبه عبارت است از بازگشت انسان از راه انحرافات اعتقادی، اخلاقی و عملی به راه مستقیم الهی که ضامن خوشبختی و سعادت او در دنیا و آخرت است.
انسان، در حقیقت، مسافری است که مقصد نهایی او، بهشت جاوید و دیدار با خداست: يَأَيُّهَا الْإِنْسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَى رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَقِيهِ؛(1)ای انسان! یقیناً تو با کوشش و تلاشی سخت به سوی پروردگارت در حرکتی، پس او را (در حالی که مقام فرمانروایی مطلق و حکومت بر همه چیز ویژه اوست) دیدار میکنی.
از نظر قرآن، راهی که خداوند متعال توسط انبیای خود برای رسیدن انسان به سعادت جاوید ارائه کرده، مستقیم و هماهنگ با عقل سلیم و فطرت پاک آدمی است. اما راه های دیگر، انحراف از مسیر درست زندگی و ناهمسو با مقتضای عقل و فطرت هستند. لذا به همۀ انسانها توصیه میفرماید:
وَأَنَّ هَذَا صِرَاطِي مُسْتَقِيمًا فَاتَّبِعُوهُ وَلاَ تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَن سَبِيلِهِ ذَ لِكُمْ وَصَّاكُم بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ(2)این راه مستقیم من است، از آن پیروی کنید و از راه های پراکنده (و انحرافی) پیروی نکنید که شما را از طریق حق دور میسازد. این چیزی است که خداوند شما را به آن سفارش میکند، شاید پرهیزگار شوید.
بنابراین، انسان برای رسیدن به مقصد نهایی آفرینش خود، باید راه درست
و مستقیم الهی را طی کند تا به هدف برسد و در هر نقطهای که کمترین انحرافی از این راه پیدا کرد، باید توبه کند و به صراط مستقیم الهی بازگردد. در این صورت، مورد لطف و رحمت حضرت حق قرار میگیرد، گناهانش آمرزیده میشود و کدورتهای آن از جانش زدوده میگردد؛ بلکه گناهانش به حسنات تبدیل میشود. بر این اساس، افزون بر شرع، عقل نیز توبه را بر انسان واجب مینماید و به همین دلیل، توبه از سپاهیان عقل شمرده شده است.
مفهوم توبۀ خدا
همانطور که اشاره شد، «توبه» در قرآن و حدیث، نه تنها در مورد انسان، بلکه در مورد خداوند متعال نیز به کار رفته است. در قرآن، واژه های برگرفته از ریشه «توبه» 35 بار به خدا نسبت داده شده است؛ مانند: لَقَد تَّابَ اللَّهُ عَلَى النَّبِيِّ وَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنصَارِ(1)البته خداوند بر پیامبر و مهاجران و انصار عطف توجه نمود و توبه آنها را پذیرفت» و همچنین: إِنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ(2)همانا خداوند، بسیار توبهپذیر و مهربان است.» و وَ أَنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ حَكِيمٌ(3)خداوند، بسیار توبهپذیر و حکیم است.
مقصود از توبۀ خداوند عزّ وجل، در این آیات و آیات مشابه، بازگشت لطف و رحمت او به سوی انسان برای زدودن آثار گناهان اوست.
انسان، ذاتاً نیازمند به خداست و همۀ نیکیهایی که به او میرسد، از
جانب خداست و او از خود، هیچ ندارد. «توبه» نیز یکی از نیکیهایی است که بدون عنایت او، امکانپذیر نیست. بر این پایه، تا خداوند متعال، زمینهی توبۀ گنهکار را فراهم نسازد و به او توفیق توبه ندهد، او موفق به این کار نخواهد شد. همچنین، پس از تحقق توبه، اگر خداوند توبهاش را نپذیرد و او را مشمول رحمت واسعهی خود قرار ندهد، توبهاش به ثمر نخواهد نشست. بنابراین، برای تحقق توبه انسان گنهکار و بازگشت او به خدا و راه مستقیم الهی، ابتدا باید عنایت و رحمت الهی به او بازگردد؛ زیرا گناه، نشانۀ خذلان و قطع عنایت حق تعالى است و تا گنهکار، مشمول عنایت او نشود، توفیق توبه پیدا نمىکند و پس از توبۀ انسان نیز باید رحمت واسعۀ الهى به تائب باز گردد تا توبه او پذیرفته شود و آثار گناه از جانش زدوده گردد. از این رو، براى هر بازگشت انسان از گناه، خداوند دو بار باید با رحمت به او باز گردد و براى هر توبه تائب، خدا دو بار باید توبه کند.
بر این اساس، یکی از صفات جمال حضرت حق -جلّ و علا - «توّاب» است؛ یعنی دارای این ویژگی است که بسیار با رحمت به بندگانش بازمیگردد. در قرآن، نُه بار این صفت در کنار صفت رحمت قرار گرفته و خداوند متعال به عنوان «التوّاب الرحیم»؛ یعنی «بسیار بازگشتکننده و مهربان» نامیده شده است که اشاره به این دارد که مهر و رحمت الهی، علت توّاب بودن اوست. همچنین، یک بار این صفت در کنار صفت حکمت قرار گرفته و خداوند به عنوان «تواب حکیم» معرفی شده است که بیانگر این است که توفیق برای توبه و پذیرفتن آن به مقتضای حکمت بالغه الهی است و گزاف نیست.
اهل بیت علیهم السلام حلقۀ اتّصال بین خداوند و بندگان او هستند؛ یعنی هم بندگان خدا و هم خداوند به واسطۀ این حضرات با هم سر آشتی پیدا میکنند. چنانکه در داستان حضرت آدم علیه السلام این قضیه مطرح شده است. وقتی حضرت آدم علیه السلام متوجه اشتباه خود شد، به درگاه خداوند متضرع گردید و خداوند به او کلماتی القا کرد که به واسطهی آن کلمات، حضرت حق اشتباه او را بخشید. در روایات تفسیری، آن کلمات به حضرات معصومین علیهم السلام نسبت داده شده است.
چون توبه به معنای بازگشت از گناه و آلودگی است، وقتی میگوییم به واسطۀ ولایت اهل بیت علیهم السلام پاک میشویم، این بدین معناست که با عمل به آنچه آن بزرگواران میفرمایند و به برکت ولایتشان از آلودگی پاک میشویم؛ چرا که «بکم علّمنا الله معالم دیننا»؛ یعنی به واسطۀ شما، خداوند معالم دینی را به ما آموخت. این یعنی اینکه اولا گناه نکنیم و اگر هم گناهی کردیم، بدانیم با چه اعمالی آن را پاک کنیم.
برای درک بهتر این مسئله، به مناجات التائبین امام سجاد علیه السلام رجوع میکنیم که حضرت چگونه و با چه ادبیاتی با خداوند صحبت میکند. وگرنه شأن معصوم اجل از آن است که بخواهد مرتکب گناه شود و بخواهد به درگاه خداوند توبه کند. پس این مناجات تعلیم است برای ما که گناهکار هستیم: «إِلَهِي أَلْبَسَتْنِي الْخَطَايَا ثَوْبَ مَذَلَّتِي، وَجَلَّلَنِي التَّباعُدُ مِنْكَ لِبَاسَ مَسْكَنَتِي، وَأَمَاتَ قَلْبِي عَظِيمُ جِنَايَتِي، فَأَحْيِهِ بِتَوْبَةٍ مِنْكَ يَا أَمَلِي وَبُغْيَتِي، وَيَا سُؤْلِي وَمُنْيَتِي»؛خدایا! گناهان بر من لباس خواری پوشانده و دوری از تو جامه
درماندگی بر تنم پیچیده و بزرگی جنایتم دلم را میرانده؛ پس آن را با توبه به درگاهت زنده کن، ای آرزویم و مرادم و خواستهام و امیدم.
حضرت در این فراز از مناجات به ما میآموزد که گناه کردن چه اثرات و عواقبی دارد. ایشان به سه اثر بزرگ اشاره کرده و میفرماید: «خداوند! اول اینکه گناه باعث شد لباس ذلت و خواری بر تن کنم. دوم اینکه مرا از تو دور ساخته که باعث بیچارگی من شده است. و سوم اینکه این گناهان موجب مردن دلم شده است.» این فرمایش حضرت، همان شناسایی گناه و آثاری است که برای بنده دارد.
در ادامه، حضرت چقدر زیبا و عاشقانه با خداوند صحبت میکند: «وَعَنَوْتُ بِالاسْتِكانَةِ لَدَيْكَ،فَإِنْ طَرَدْتَنِى مِنْ بابِكَ فَبِمَنْ أَلُوذُ ؟ وَإِنْ رَدَدْتَنِى عَنْ جَنابِكَ فَبِمَنْ أَعُوذُ؟ فَوا أَسَفاهُ مِنْ خَجْلَتِى وَافْتِضاحِى ، وَوا لَهْفاهُ مِنْ سُوءِ عَمَلِى وَاجْتِراحِى»؛ با ذلّت و خواری، به درگاهت تسلیم شدم، اگر مرا از درگاهت برانی به که روی آورم؟ و اگر از آستانت بازگردانی به که پناه برم؟ در این حال افسوس از شرمندگی و رسواییام و دریغ از زشتی کردار و فراهم آوردن گناهانم.
به ثمراتی که خداوند در قرآن برای توبه و استغفار برمیشمارد، اشاره خواهیم کرد. خداوند به پیامبر عظیمالشأن خود فرمود: «ای حبیب من، در دو صورت امّت تو را عذاب نمیکنم: یکی آن که تا تو در میان آنان هستی، آنان را عذاب نمیکنم و دیگری این که اگر امتّ تو به درگاه من استغفار کنند، عذاب را از سر آنان بر میدارم. زیرا طلب بخشش از خداوند، احترام به مقام ربوبی اوست.»
آیۀ شریفۀ وَمَا كَانَ اللهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فِيهِمْ وَمَا كَانَ اللّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَهُمْ يَسْتَغْفِرُونَ(1)خداوند تا زمانی که تو در میان مردم هستی، عذابشان نمیکند و همچنین تا زمانی که آنان طلب بخشش و مغفرت میکنند نیز عذابشان را نمیکند.
در جای دیگر به ثمرات گوناگون توبه و استغفار اشاره شده است و میفرماید: فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كَانَ غَفَّارًا يُرْسِلِ السَّمَاءَ عَلَيْكُمْ مِدْرَارًا وَيُمْدِدْكُمْ بِأَمْوَالٍ وَبَنِينَ وَيَجْعَلْ لَكُمْ جَنَّاتٍ وَيَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهَارًا مَا لَكُمْ لَا تَرْجُونَ لِلّهِ وَقَارًا(2)پس نوح گفت: گفتم به درگاه پروردگار خود طلب بخشش کنید که همانا او بسیار آمرزنده است. به برکت این استغفار، خداوند باران را از آسمان بر شما نازل خواهد کرد و از طریق اموال و فرزندان شما را یاری خواهد نمود و برای شما باغهای سرسبز و چشمه های روان پدید خواهد آورد. پس چرا به درگاه چنین خدای باعظمت سر تسلیم فرود نمیآورید؟
این آیات شریفه به اثرات استغفار اشاره دارند و بیان میکنند که در صورت استغفار، باران بر شما نازل میشود و با مال و فرزندان، یاریتان میکند و باغها و چشمه های شما را رونق میبخشد. تمامی این دستاوردهایی که بنده با استغفار به دست میآورد، از طریق اهل بیت علیهم السلام حاصل میشود. چنانچه امام هادی علیه السلام در جامعه کبیره میفرماید: «بکم فتح الله، بکم ینزل الغیث، بکم یمسک السماء ان تقع علی الارض، بکم ینفس الهم و یکشف الضر.» یعنی خداوند
به وسیلۀ شما خلقت را آغاز کرد و با شما به پایان میرساند. به واسطۀ شما باران را بر اهل زمین نازل میکند و از افتادن آسمان بر زمین جلوگیری میکند (که کنایه از بارش اجرام آسمانی و از بین رفتن زمین است). همچنین به واسطۀ شما، خداوند غم را از دل بندگان میزداید و سختیها را از بین میبرد.
عجیب این است که خداوند اهل بیت علیهم السلام را که بینیازند، به عنوان واسطۀ فیض قرار میدهد؛ اما اکثر نابخردان حاضر نیستند آنان را واسطۀ فیض و رحمت خدا بدانند.
نمونۀ بارز واسطۀ بخشش را میتوان به پذیرفتن توبۀ جناب حر از سوی حضرت اباعبدالله علیه السلام اشاره کرد. علیرغم اینکه آتش فتنۀ کربلا را او شعلهور کرد و جلوی حرکت امام حسین علیه السلام را گرفت، ولی هنگامی که او اظهار ندامت کرد، حضرت با آغوش باز او را پذیرفت. انشاءالله خداوند به حقّ محمّد و آل محمّد از ما نیز بگذرد و ما را مشمول الطاف خاصّهاش قرار دهد.
قَالَ صلی الله علیه واله : تَعَلَّمُوا اَلْعِلْمَ فَإِنَّ تَعَلُّمَهُ حَسَنَةٌ وَ مُدَارَسَتَهُ تَسْبِيحٌ وَ اَلْبَحْثَ عَنْهُ جِهَادٌ وَ تَعْلِيمَهُ مَنْ لاَ يَعْلَمُهُ صَدَقَةٌ وَ بَذْلَهُ لِأَهْلِهِ قُرْبَةٌ لِأَنَّهُ مَعَالِمُ اَلْحَلاَلِ وَ اَلْحَرَامِ وَ سَالِكٌ بِطَالِبِهِ سُبُلَ اَلْجَنَّةِ وَ مُونِسٌ فِي اَلْوَحْدَةِ وَ صَاحِبٌ فِي اَلْغُرْبَةِ وَ دَلِيلٌ عَلَى اَلسَّرَّاءِ وَ سِلاَحٌ عَلَى اَلْأَعْدَاءِ وَ زَيْنُ اَلْأَخِلاَّءِ يَرْفَعُ اَللَّهُ بِهِ أَقْوَاماً يَجْعَلُهُمْ فِي اَلْخَيْرِ أَئِمَّةً يُقْتَدَى بِهِمْ تُرْمَقُ أَعْمَالُهُمْ وَ تُقْتَبَسُ آثَارُهُمْ وَ تَرْغَبُ اَلْمَلاَئِكَةُ فِي خَلَّتِهِمْ لِأَنَّ اَلْعِلْمَ حَيَاةُ اَلْقُلُوبِ وَ نُورُ اَلْأَبْصَارِ مِنَ اَلْعَمَى وَ قُوَّةُ اَلْأَبْدَانِ مِنَ اَلضَّعْفِ وَ يُنْزِلُ اَللَّهُ حَامِلَهُ مَنَازِلَ اَلْأَحِبَّاءِ وَ يَمْنَحُهُ مُجَالَسَةَ اَلْأَبْرَارِ فِي اَلدُّنْيَا وَ اَلْآخِرَةِ - بِالْعِلْمِ يُطَاعُ اَللَّهُ وَ يُعْبَدُ وَ بِالْعِلْمِ يُعْرَفُ اَللَّهُ وَ يُوَحَّدُ وَ بِهِ تُوصَلُ اَلْأَرْحَامُ وَ يُعْرَفُ اَلْحَلاَلُ وَ اَلْحَرَامُ وَ اَلْعِلْمُ إِمَامُ اَلْعَقْلِ - وَ اَلْعَقْلُ يُلْهِمُهُ اَللَّهُ اَلسُّعَدَاءَ وَ يَحْرِمُهُ اَلْأَشْقِيَاءَ وَ صِفَةُ اَلْعَاقِلِ أَنْ يَحْلُمَ عَمَّنْ جَهِلَ عَلَيْهِ وَ يَتَجَاوَزَ عَمَّنْ ظَلَمَهُ وَ يَتَوَاضَعَ لِمَنْ هُوَ دُونَهُ وَ يُسَابِقَ مَنْ فَوْقَهُ فِي طَلَبِ اَلْبِرِّ وَ إِذَا أَرَادَ أَنْ يَتَكَلَّمَ تَدَبَّرَ فَإِنْ كَانَ خَيْراً تَكَلَّمَ فَغَنِمَ وَ إِنْ كَانَ شَرّاً سَكَتَ فَسَلِمَ وَ إِذَا عَرَضَتْ لَهُ فِتْنَةٌ اِسْتَعْصَمَ بِاللَّهِ وَ أَمْسَكَ يَدَهُ وَ لِسَانَهُ وَ إِذَا رَأَى فَضِيلَةً اِنْتَهَزَ بِهَا لاَ يُفَارِقُهُ اَلْحَيَاءُ وَ لاَ يَبْدُو مِنْهُ اَلْحِرْصُ فَتِلْكَ عَشْرُ خِصَالٍ يُعْرَفُ بِهَا اَلْعَاقِلُ وَ صِفَةُ اَلْجَاهِلِ أَنْ يَظْلِمَ مَنْ خَالَطَهُ وَ يَتَعَدَّى عَلَى مَنْ هُوَ دُونَهُ وَ يَتَطَاوَلَ عَلَى مَنْ هُوَ فَوْقَهُ كَلاَمُهُ بِغَيْرِ تَدَبُّرٍ إِنْ تَكَلَّمَ أَثِمَ وَ إِنْ سَكَتَ سَهَا وَ إِنْ عَرَضَتْ لَهُ فِتْنَةٌ سَارَعَ إِلَيْهَا فَأَرْدَتْهُ وَ إِنْ رَأَى فَضِيلةً أَعْرَضَ وَ أَبْطَأَ عَنْهَا لاَ يَخَافُ ذُنُوبَهُ اَلْقَدِيمَةَ وَ لاَ يَرْتَدِعُ فِيمَا بَقِيَ مِنْ عُمُرِهِ مِنَ اَلذُّنُوبِ يَتَوَانَى عَنِ اَلْبِرِّ وَ يُبْطِئُ عَنْهُ غَيْرَ مُكْتَرِثٍ لِمَا فَاتَهُ مِنْ ذَلِكَ أَوْ ضَيَّعَهُ فَتِلْكَ عَشْرُ خِصَالٍ مِنْ صِفَةِ اَلْجَاهِلِ اَلَّذِي حُرِمَ اَلْعَقْلَ»(1)
1) تحف العقول، ج2، ص28.
در تحصیل علم بکوشید که فرا گرفتن آن حسنه و گفتگویش تسبیح و کاوش در آن جهاد و آموختن او به جاهل صدقه و نشرش موجب قربت است؛زیرا علم راهنماى حلال و حرام است،طالب خود را به بهشت مىکشد، در تنهایى مونس و در غربت یار و در سختى رهنما و در برابر دشمن حربه و براى دوست زیب و زیور است.به وسیلۀ علم خدا اقوامى را رفعت بخشد و آنان را در طریق خیر پیشرو قرار دهد و اعمالشان چشمانداز، آثارشان مورد تقلید و اقتباس گردد، ملائکه به دوستى آنان رغبت کنند؛ چه علم حیاتبخش دلها و نور دیدگان و نیروى بدنهاست.خداوند حامل علم را در منزل دوستانش جاى دهد و دنیا و آخرت همنشینى نیکان نصیبش فرماید. علم وسیلۀ طاعت و عبادت و شناسایى خداست، با علم به یگانگى خدا پى برند، به خویشاوندان احسان کنند، حلال و حرام را باز شناسند و بالاخره علم چراغ راه عقل است.عقل را خدا به سعادتمندان عطا کند و از تیرهبختان دریغ فرماید؛ نشان عاقل این است که بر نادان ببخشاید،از ظالم بگذرد،براى زیردست تواضع کند،در تحصیل نیکى از بالا دست خود سبقت گیرد، به هنگام گفتن در سخن بیندیشد،(اگر نیک است بگوید و غنیمت برد و اگر بد است از آن لب فرو بندد و سالم ماند)چون فتنهاى پیش آید به خدا پناه برد و دست و زبان را نگاه دارد،چون فضیلتى بیند غنیمت شمارد، حیا را از دست ندهد و حرص و آزمندى از وى بروز نکند.این ده صفت است که عاقل را به آنها مىتوان شناخت.نشان جاهل این است که:همنشین را آزار دهد، به زیردست تجاوز کند، بر بالا- دست گردن فرازى نماید،نسنجیده لب بگشاید، سخنش ناشایست است و سکوتش غفلت. چون فتنه پیش آید بشتابد و در مهلکه افتد و چون فضیلتى بیند رو گرداند و کندى
کند. نه از گناه قدیم هراسد، نه در آینده دست از گناه کشد. در کار خیر تنبلى کند و به آنچه از دست داده اهمیّت ندهد.این ده صفت از صفات جاهلى است که از نعمت عقل محروم مانده... .
معنای جنّت
ابن فارس دربارۀ معنای جنّت مىگوید : «الجيم و النون أصل واحد وهو السترو التستر ... والجنة البستان وهو ذاك لأن الشجر بورقه يستر؛جیم و نون ، یک ریشه است و آن ، پوشش و پوشاندن است ... و جنّت ، بوستان است و چنین بودنش ، براى این است که درختان ، با برگهایشان [زمینى را ] مى پوشانند».(1)
راغب نیز در «مفردات» دربارۀ معنای «جنّت» چنین میگوید: «الجیم و النون اصل واحد است و آن به معنای پوشش و پوشاندن است ... و جنّت به معنای بوستان است و این نامگذاری به این خاطر است که درختان با برگهایشان زمین را میپوشانند.
در ادامه، مفردات توضیح میدهد: «اصل جنّ به معنای ستر و پنهان کردن چیزی از حواس است. مثلاً گفته میشود «جنّه اللیل» که به معنای پوشش شب است. همچنین، «الجنت»به هر باغی که با درختان پوشیده شده باشد اطلاق میشود. به همین دلیل، خداوند میفرماید: «فلا تعلم نفس ما اَخفى لهم من قرة أعین...» (هیچ کس نمیداند چه نعمتهایی برایشان پنهان شده است). همچنین، نوزاد را تا زمانی که در شکم مادر است «جنین» مینامند و جمع آن «اجنة» است. (2)
واژه «جنّت» و مشتقات آن در قرآن 147 بار در چهار معنا به کار رفته است:
بهشت آدم، ابو البشر، یعنی جایی که او و همسرش حوّا قبل از انتقال به زمین در آن زندگی میکردند و از آسایش کامل برخوردار بودند (غالب مفسران به این معنا توجه دارند).
بهشت دنیوی، یعنی باغها و بستانهایی که در این دنیا وجود دارد.
بهشت برزخی، یعنی جایگاه ارواح نیکوکاران در جهان پس از مرگ.
بهشت موعود در عالم آخرت.
این چهار معنا نشاندهندۀ تنوع واژه «جنّت» و چگونگی استفاده آن در متون دینی است.
در قرآن از بهشت موعود در عالم آخرت با نامهای دیگری نیز یاد شده است، مانند: «فردوس»، «دار السلام» و «دار المُقامه». در مجموع، در 337 آیه از قرآن، با الفاظ گوناگون به جایگاه نیکوکاران در آخرت اشاره شده است.
راهی که اهل بیت علیهم السلام در آن قدم نهادهاند، راهی است که به بهشت ختم میشود. تمام سعی و تلاش انبیا و اهل بیت علیهم السلام بر این است که مردم را به جایگاهی شایسته برسانند. بهشت، فرجام کار انسانهای مؤمن و متقی است. کسی که در دنیا تمام تلاش خود را برای تحصیل رضای خداوند انجام داده است، مظهر و مجلای این رضایت خداوند به صورت نعمتهای ابدی ظهور مییابد و جز حسن و زیبایی و آرامش چیزی نمیبیند. همۀ اینها در گرو اعمالی است که در دنیا انجام میدهد؛ به عبارتی، با اعمال خود معماری بهشت را میسازد. انسان در فردای قیامت در گرو اعمال خود است، چنانچه رسول خدا صلی الله علیه واله در خطبه شعبانیه به این موضوع اشاره کرده و میفرماید: «إن
أنفسکم مرهونهٌ بأعمالکم فُّکوها باستغفارکم؛ همانا جانهای شما در بند و گرو اعمال شماست، پس با استغفار جان خود را آزاد کنید.
بهشت نه تنها در آموزه های دینی مسلمانان مورد توجه قرار گرفته، بلکه در ادیان دیگر نیز به آن اشاره شده و جزء اعتقادات آنها به شمار میرود. حتی در آثار قلمی و هنری نیز به این موضوع پرداخته شده است. در فیلمهای هالیوودی نیز این مضامین به وفور مشاهده میشود.
بهشت مظهر جمال خداوند
بهشت مظهر رحمت خاص خداوند است که فقط شامل حال انسانهای متقی میشود. علاوه بر اینکه بهشت ساخته اعمال خود انسان و تجسم اعمال اوست، مظهر جمال خداوند نیز به شمار میرود. جمال که به حسن، نیکی و زیبایی تعبیر میشود. ابن فارس در معنای این واژه میگوید: «الجیم و المیم و اللام اصلان، احدهما تجمّع و عظم الخلق و الاخر حُسنٌ»؛(1)یکی تجمّع و عظمت خلق و دیگری حسن و زیبایی است؛ جمل بر دو معنا دلالت میکند: یکی تجمّع و دیگری حسن و زیبایی. جمع بین این دو معنا به این معناست که تمام حسن و زیبایی در یک جا جمع شده است.
راغب در «مفردات» درباره جمال میگوید: «الجمال: الحسن الکثیر، و ذلک ضربان: أحدهما جمال یخص الانسان فی نفسه او بدنه او فعله، و الثانی ما یتوصل منه الی غیره؛ بر این وجه فصبر جمیل یا فاصبر صبرا جمیلا»(2)جمال به حسن و زیبایی زیاد گفته میشود که بر دو گونه است: یکی اختصاص به انسان از
حیث نفس، بدن و فعل او دارد، و دیگری آن چیزی است که به وسیلۀ آن به غیر دست پیدا کند. به این ترتیب، معنای آیۀ شریفه «صبر جمیل» به واسطه این صبر به خداوند میرسد که مظهر همۀ زیباییهاست. تمام اعمالی که به واسطه آن به بهشت میرسیم، به زیبایی وصف میشوند؛ چرا که زیبا هستند و ما را به زیبایی میرسانند.
در علم کلام، از صفات جمالی خداوند به صفات ثبوتی یاد میشود، بر خلاف صفات جلالی که به صفات سلبی خداوند دلالت میکند. بهشت و تمام آنچه در آن است، مظهر جمال خداوند هستند. صفاتی چون سلام، رزاق، فتاح، نور، رب، نافع و ... همه از صفات جمالی خداوند هستند که در بهشت ظهور پیدا میکنند. در عرفان نیز بحث از صفات جمال و جلال معرکه آراء است. عموماً این دو صفت جمال و جلال در کنار هم آمدهاند. مرحوم سبزواری درباره این دو صفت میفرماید:
جمالُک فی کل الحقائقِ سائرو لیسَ لهُ الاّ جلالُک ساتِر
جمال تو در همه حقایق جاری است و تنها جلال توست که آن را میپوشاند و هر جمالی، فیض و رشحهای از جمال حق است.(1)
نامهای بهشت
یکی از نامهای بهشت، جنّت است که به معنای «گذشت» میباشد؛ اما گاهی اوقات جنّت مضاف یا صفت برای چیز دیگری قرار میگیرد، مانند جنّة الخلد، جنّة النعیم، جنّة المأوی، جنّات عدن و جنّات الفردوس. بدیهی
1) شرح دعای جوشن کبیر، ص390.
است که این صفات بیانگر حقیقتی هستند و خداوند با این صفات هدفی را دنبال میکند.
جنّة الخلد به معنای بهشتی است که کسی که در آن قرار گرفت، از بیرون رانده شدن ترسی ندارد. هم وعده حق که راستین است را میرساند و هم خلد و ابدیت را.
جنّة النعیم به بهشتی اشاره دارد که سراسر نعمت است و جامع تمام نعمتهاست، زیرا در قبال نعیم در دنیا که ولایت باشد، جامع خیرات است: ثُمَّ لَتُسْأَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ(1)که در روایات آمده مراد از آن نعمت ولایت است.
جنّة المأوی به بهشتی گفته میشود که پناهگاه امن و مطمئن برای مؤمنان است و هیچگونه ترس و اضطرابی آنان را تهدید نمیکند. این بهشت مخصوص کسانی است که در دنیا به کهف الوری و کهف الحصین که ولایت باشد، پناه بردهاند.
جنّات عدن
«عدن» در لغت به معنی اقامت و بقاء در یک مکان است. به همین دلیل، این کلمه به «معدن» که جایگاه بقای مواد خاصی است، اطلاق میشود. بنابراین، مفهوم «عدن» با خلود شباهت دارد؛ اما از آنجا که در جمله قبل به مسئله خلود اشاره شده، جنّات عدن به محلّ خاصی از بهشت پروردگار اطلاق میشود که نسبت به سایر باغهای بهشت امتیاز دارد.
1) سوره تکاثر، آیه8.
در احادیث اسلامی و کلمات مفسّران، این امتیاز به اشکال مختلف بیان شده است. در حدیثی از پیامبر صلی الله علیه واله آمده است: «عدن دار الله التی لم ترها عین و لم یخطر علی قلب بشر. لا یسکنها غیر ثلاثة: النبیین و الصدیقین و الشهداء»(1)بدین ترتیب، «عدن» آن خانۀ پروردگار است که هیچ چشمی آن را ندیده و به فکر کسی خطور نکرده و تنها سه گروه در آن ساکن میشوند: پیامبران، صدّیقان (کسانی که پیامبران را تصدیق کرده و از آنها حمایت کردهاند) و شهیدان.
جنّات الفردوس
فِرْدَوْس به معنی باغی است که در آن میوه، گل و سایر اسباب لذت و خوشی جمع آمده است. (2)بر اساس نقل زجاج، فردوس باغی است که شامل مزایا و محاسن تمام باغهاست. برخی معتقدند که فردوس نوعی درّه است که انواع علفها در آن میرویند. (3)
روضه
نام دیگر بهشت «روضه» است که به معنای باغ پر آب و درخت است و این ویژگی در قرآن به وفور ذکر شده است: جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا .
دار
یکی دیگر از نامهای بهشت «دار» است که به صفات خاصی متصف میشود. از جمله «دار الآخرة» تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عَلُوّاً فِي الْأَرْضِ
وَلَا فَسَادًا وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ(1)ما این دار (بهشت ابدی) آخرت را برای کسانی قرار میدهیم که در زمین خواهان برتری و فساد نیستند و عاقبت نیک مخصوص پرهیزکاران است.
دار المقامه: اَلَّذِی أَحَلَّنَا دَارَ الْمُقَامَةِ مِنْ فَضْلِهِ لَا يَمَسُّنَا فِيهَا نَصَبٌ وَلَا يَمَسُّنَا فِيهَا لُغُوبٌ(2)او که از فضلش ما را در این سرای جاودان جای داد، که در آن هیچ رنج و کسالت به ما نمیرسد.
دار القرار: يَا قَوْمِ إِنَّمَا هَذِهِ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا مَتَاعٌ وَإِنَّ الْآخِرَةَ هِيَ دَارُ الْقَرَارِ(3)ای قوم، این زندگانی (فانی) دنیا متاع ناچیزی است و سرای آخرت منزلگاه ابدی (و حیات جاودانی) است.
دار المتقین: وَلَ-دَارُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ وَلَنِعْمَ دَارُ الْمُتَّقِينَ(4).؛ و هم دار آخرت (این افراد) بهترین منزل است و بیشک خانه اهل تقوا بسیار مجلّل و نیکو خواهد بود.
دار السلام: لَهُمْ دَارُ السَّلَامِ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَهُوَ وَلِيُّهُمْ بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ(5)آنها را نزد پروردگارشان دار سلامت و خانه آسایش است و خدا دوستدار و سرپرست آنهاست به سبب نیکوکار بودنشان.
مؤمن وقتی در بهشت قرار میگیرد و اولین تجربۀ خود را در آنجا مشاهده میکند، با حمد و سپاس خدای متعال زبان به ستایش میگشاید. در این لحظه، فرشتهای نامهای از جانب خداوند برای او میآورد. رسول خدا صلی الله علیه واله
مضمون این نامه را بدین صورت بیان میکند: « مِن الحَیّ القَیّوم الّذی لایَموتُ إلی الحیّ القیّوم الّذی لایَموتُ. أمّا بعدُ، فإنّی أقولُ لِلشیء کُن فیَکون و قَد جعلتُکَ تَقولُ لِلشّیء کُن فیَکونُ»(1)از زندۀ پایدار و جاویدان به زندۀ پایدار و جاویدان. اما بعد، من میگویم به هر چیزی که بگویم "باش"، به سرعت وجود مییابد؛ و امروز تو نیز چنین هستی که به هر چیزی که بگویی "باش"، همان خواهد شد.
وسعت بهشت
قرآن کریم وسعت بهشت را مشابه با پهنۀ همۀ آسمانها و زمین دانسته و میفرماید: وَ سارِعُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقین(2). صاحب تفسیر المیزان معتقد است که منظور از «عرض بهشت»، چیزی در مقابل طول آن نیست و تعبیر عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ کنایهای از وسعت فراتر از درک بشر است. (3)در لغت عرب نیز هرگاه چیزی با وصف وسعت و بزرگی یاد میشود، آن را به عرض توصیف میکنند، مانند «بِلادٌ عَریضَةً» و «أرضٌ عَریضَة»(4). این نکات ما را به عمق عظمت و وسعت بهشت رهنمون میسازد.
درجات بهشت
بندگان صالح خداوند، در ایمان و عمل و نزدیکی به خداوند، دارای درجات متفاوتی هستند. قرآن کریم میفرماید: انْظُرْ کیفَ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى
بَعْضٍ وَ لَلْآخِرَةُ أَکبَرُ دَرَجاتٍ وَ أَکبَرُ تَفْضیلا (1)ببین چگونه بعضی را در دنیا به خاطر تلاششان بر دیگران برتری دادهایم، و درجات آخرت و برتریهای آن، از این نیز بیشتر است.
بنابراین، نزدیکی موقعیت بندگان نسبت به رحمت الهی متفاوت است که به آن درجات بهشت گفته میشود. امام صادق علیه السلام میفرماید: «لَا تَقُولُوا جَنَّةٌ وَاحِدَةٌ إِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ یقُولُ دَرَجَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٌ»(2)یعنی نگویید که بهشتی واحد است، زیرا خداوند فرموده است که درجاتی وجود دارد که برخی بالاتر از دیگران است.
درهای بهشت
مراد از «درها» یا «ابواب بهشت» که در قرآن و روایات فراوان به آن اشاره شده، راه های ورود به بهشت است که برای نیکوکاران که در دنیا به آن دست یافتهاند، گشوده است و بر روی نادرستکاران بسته است.
بر اساس روایات، جهنم دارای 7 در و بهشت دارای 8 در است. در حدیثی از امام علی علیه السلام آمده است: «بهشت دارای هشت در است؛ دری هست که پیامبران و صدّیقان از آن وارد میشوند؛ دری هست که شهدا و صالحان از آن وارد میشوند؛ همچنین از پنج در دیگر شیعیان و دوستداران ما وارد میشوند... و در آخرین باب، سایر مسلمانانی که به یگانگی خدا اعتقاد دارند و در دل آنان ذرهای بغض یا کینه نسبت به ما اهل بیت علیهم السلام وجود ندارد، وارد میشوند(3).
نعمتها و لذتهای بهشت
بهشت، به گونهای که قرآن و روایات توصیف کردهاند، مجمع تمام خوبیهاست و هر نعمت و لذتی در مقایسه با آن ناچیز است. امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: «کلَّ نَعِیمٍ دُونَ الْجَنَّةِ مَحْقُور»؛ یعنی هر نعمتی در برابر بهشت، ناچیز است. رسول خدا صلی الله علیه واله نیز میفرمایند: «إِنَّ اللهَ یقُولُ أَعْدَدْتُ لِعِبَادِی الصَّالِحِینَ مَا لَا عَینٌ رَأَتْ وَ لَا أُذُنٌ سَمِعَتْ وَ لَا خَطَرَ عَلَى قَلْبِ بَشَر»(1)خداوند فرمود: برای بندگان نیک خود چیزهایی فراهم آوردهام که نه چشمی دیده و نه گوش شنی، و نه به ذهن بشر خطور کرده است.
نعمتها و لذتهای بهشت بازتابی از اعمال و صفات پرهیزکاران است. از این رو، این نعمتها دارای مراتب و مقامات متفاوت و اشکال گوناگونی هستند و دسترسی اهل بهشت به این نعمتها به میزان درجات قرب آنان بستگی دارد.
باغهای بهشت
در قرآن کریم، دهها آیه به وصف باغهای بهشت و مراتب آنها پرداخته است. این باغها با واژههایی مانند «جنّة»، «حدیقة» و «روضة» به صورت مفرد یا جمع یاد شدهاند که قبلاً به بحث در مورد آنها پرداختهایم.
چشمه ها
از جمله نعمتهای بهشت، چشمه های جوشان و جاری است. برخی
1) بحارالانوار، ج8، ص92.
از این چشمهها دارای نامهای خاص و ویژهای برای گروهی از اهل بهشت هستند، مانند چشمۀ تسنیم،(1)چشمۀ کافور،(2)و چشمۀ سلسبیل. (3)
رودها
از دیگر نعمتهای بهشت، نهرهایی است که از زیر درختان جاری هستند. در برخی از آنها آب پاکیزه و خالص، و در برخی دیگر شراب، شیر یا عسل جاری است. قرآن کریم میفرماید: مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فیها أَنْهارٌ مِنْ ماءٍ غَیرِ آسِنٍ وَ أَنْهارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ یتَغَیرْ طَعْمُهُ وَ أَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّارِبینَ وَ أَنْهارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّى (4)در وصف بهشتی که به پرهیزگاران وعده داده شده، آمده است که در آن نهرهایی است از آبهای تغییرناپذیر و نهرهایی از شیری که طعمش دگرگون نمیشود و نهرهایی از شراب که آشامندگان از آن لذت میبرند و نهرهایی از عسل مصفّى.
خوردنیها و نوشیدنیها
از دیگر نعمتهای بهشت، خوراکیها و نوشیدنیهای آن است. خداوند به اهل بهشت میفرماید: کُلُوا وَ اشْرَبُوا هَنیئاً بِما أَسْلَفْتُمْ فِی الْأَیامِ الْخالِیةِ(5)از طعام و شرابهای لذیذ و گوارای بهشتی هر چه خواهید تناول کنید، برایتان گوارا باد که این پاداش اعمال ایام گذشته دنیاست.
نوشیدنی ها
علاوه بر آب، شراب، شیر و عسلی که در نهرهای بهشت جاری است و برای نوشیدن بهشتیان مهیاست، نوشیدنیهای دیگری نیز وجود دارد. از جمله نوشیدنی زنجبیل که از چشمۀ سلسبیل است: و یسْقَوْنَ فیها کَأْساً کانَ مِزاجُها زَنْجَبیلاً، عَیناً فیها تُسَمَّى سَلْسَبیلاً(1)و در آنجا به ایشان جامی بنوشانند که آمیزهاش زنجبیل است از چشمهای در آنجا که سلسبیل نامیده میشود.
میوهها
در بهشت میوه های فراوانی از هر گونهای که بهشتیان تمایل داشته باشند، موجود است. قرآن کریم برخی از میوه های دنیا مانند انار، خرما و انگور را نیز به عنوان میوه های بهشت ذکر کرده است.
گوشتها
متناسب با اشتهای اهل بهشت، خوراکهایی از گوشت فراهم است. از جمله خوراکهای لذیذ بهشت، گوشت پرندگان است: وَ لَحْمِ طَیرٍ مِمَّا یشْتَهُون(2).
همسران بهشتی
بانوان صالح در بهشت به همسران پرهیزکارشان ملحق میشوند. (3)همچنین اهل بهشت، چه از زنان باشند و چه از مردان، همسرانی به دلخواهشان
خواهند داشت. (1)قرآن کریم برای حوریان بهشتی ویژگیهایی بیان نموده است، از جمله اینکه میفرماید: وَ عِنْدَهُمْ قاصِراتُ الطَّرْفِ، یعنی زنان درشت چشم که تنها به شوهران خود نظر دارند و همدم آنها هستند. از ویژگیهای دیگر این همسران بهشتی این است که جوان و باکره هستند. قرآن نیز از آنان با تعابیری چون «اللّؤلؤ المکنون» و «خَیراتٌ حِسان» یاد کرده است که نشاندهنده ارزشمندی، حسن سیرت و زیبایی بینظیر آنان است.
زینتهای بهشت
قرآن کریم متناسب با آنچه برای اهل دنیا قابل تصور است، زینت اهل بهشت را توصیف نموده است. آنها دستبندهایی از طلا، مروارید و نقره بر دست و جامههایی از حریر نازک و دیبا بر تن دارند و بر تختهای زیبا و فرشهای ابریشمین تکیه میزنند.
مسکن های زیبا
قرآن کریم از منزلگاه های اهل بهشت به «مَساکنَ طَیبَة» یاد میکند: یغْفِرْ لَکمْ ذُنُوبَکمْ وَ یدْخِلْکمْ جَنَّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ وَ مَساکنَ طَیبَةً فی جَنَّاتِ عَدْنٍ ذلِک الْفَوْزُ الْعَظیم(2). همچنین قرآن از قصرهایی در بهشت خبر میدهد که نهرهای آب از زیر آنها جاری است: وَ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَنُبَوِّئَنَّهُمْ مِنَ الْجَنَّةِ غُرَفاً تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدینَ فیها نِعْمَ أَجْرُ الْعامِلینَ(3)یعنی مؤمنان
نیکوکار را در غرفههایی از بهشت جای خواهید داد که نهرها در دامن آنها جاری است و جاودانه در آن به سر خواهند برد. در حقیقت، این پاداش اهل عمل نیکوست. امنیت و آرامش در این غرفهها همواره برای اهل بهشت برقرار است. منظور از "غرفه" در این آیۀ شریفه، ساختمان بلندی است که بر اطراف خود مشرف باشد.
احوال و اعمال بهشتیان
قرآن کریم و روایات از احوال، اعمال و سخنان اهل بهشت با یکدیگر فراوان گفتهاند که گوشهای از آن را مرور خواهیم کرد:
ورود به بهشت
اهل بهشت پس از گذر از دنیا و پایداری در برابر ناملایمات فراوان، با سلام و درود ملائکه الهی به بهشت وارد میشوند و جاودانه در آن خواهند ماند: و سیقَ الَّذینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَراً حَتَّى إِذا جاؤُها وَ فُتِحَتْ أَبْوابُها وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها سَلامٌ عَلَیکمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدینَ(1)آنان را که تقوای الهی پیشه کردهاند، گروه گروه به بهشت میبرند. وقتی به بهشت برسند، درهایش گشوده میشود و خازنان بهشت به آنها میگویند: «سلام بر شما، بهشتتان خوش باد، به درون بیایید، همیشه در اینجا خواهید بود.
برطرف شدن اندوه و ترس
هرگونه اندوه و ترس از دل اهل بهشت زدوده خواهد شد: یا عِبادِ لا خَوْفٌ
1) سوره زمر، آیه73.
عَلَیکمُ الْیوْمَ وَ لا أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ... اَدْخُلُوا الْجَنَّةَ أَنْتُمْ وَ أَزْواجُکمْ تُحْبَرُونَ(1)ای بندگان من! امروز نه بیمتان هست و نه شما غمگین میشوید. شما و همسرانتان به بهشت درون شوید و شاد باشید.
آنان نیز خداوند را بر این نعمت بزرگ ستایش میکنند: وَ قالُوا الْحَمْدُ لِلهِ الَّذی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ إِنَّ رَبَّنا لَغَفُورٌ شَکورٌ(2)و میگویند: ستایش خدایی است که اندوه را از ما زدود، به راستی که پروردگار ما آمرزنده و قدرشناس است.
نشنیدن سخن لغو و بیهوده
آنان هرگز در آنجا سخن لغو و بیهودهای نمیشنوند، نه دروغی، نه دشنامی، نه تهمتی، نه زخم زبانی و نه سخریهای، بلکه تنها چیزی که در آنجا مرتباً به گوش میرسد، سلام است: لا یسْمَعُونَ فیها لَغْواً إِلَّا سَلاماً(3).
گفتگو با جهنمیان
در مراحلی از قیامت، بهشتیان با اهل جهنم گفتگوهایی دارند که در قرآن و روایات بیان شده است. در سوره مدّثر آمده است که اصحاب یمین از اهل جهنم میپرسند: «ما سَلَککمْ فی سَقَرَ؟» چه عاملی شما را به دوزخ کشاند؟ و آنان در پاسخ میگویند: قالُوا لَمْ نَک مِنَ الْمُصَلِّینَ وَ لَمْ نُطْعِمُ الْمِسْکینَ وَ کنَّا نَخُوضُ مَعَ الْخائِضینَ وَ کنَّا نُکذِّبُ بِیوْمِ الدِّینِ؛ حَتَّی أَتانَا الْیقینُ(4)پاسخ میدهند:
نمازگزار نبودیم و بینوا را اطعام نمیکردیم، و با یاوهگویان هم آواز بودیم، و روز جزا را انکار میکردیم، تا وقتی که مرگ ما فرا رسید.
در جایگاهی دیگر، آنان را ندا داده و میپرسند: نادى أَصْحابُ الْجَنَّةِ أَصْحابَ النَّارِ أَنْ قَدْ وَجَدْنا ما وَعَدَنا رَبُّنا حَقًّا فَهَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدَ رَبُّکمْ حَقًّا(1)و بهشتیان دوزخیان را ندا میکنند که آنچه پروردگارمان به ما وعده داد (از مقامات بهشتی) ما به حق و حقیقت یافتیم، آیا شما نیز به آنچه پروردگارتان وعده داد (از عذاب دوزخ) به حقیقت رسیدید؟ آنها میگویند: بله. آنگاه میان آنها منادیای ندا کند که لعنت خدا بر ستمکاران باد.
همچنین اهل جهنّم که خود را از مواهب بیشمار خداوند به اهل بهشت محروم می بینند به آنان می گویند: وَ نادى أَصْحابُ النَّارِ أَصْحابَ الْجَنَّةِ أَنْ أَفیضُوا عَلَینا مِنَ الْماءِ أَوْ مِمَّا رَزَقَکمُ اللهُ قالُوا إِنَّ اللهَ حَرَّمَهُما عَلَى الْکافِرینَ(2)و اهل دوزخ بهشتیان را گویند که ما را از آبهاى گوارا یا از نعم بهشتى که خدا روزى شما کرده بهره مند کنید. آنها پاسخ دهند که خدا این آب و طعام را بر کافران حرام گردانیده است».
بشارة المصطفى عَنْ عُمَرَ بْنِ إِبْرَاهِيمَ اَلْعَلَوِيِّ وَ سَعِيدِ بْنِ مُحَمَّدٍ اَلثَّقَفِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ عَبْدِ اَلرَّحْمَنِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَلِيٍّ اَلْمُرْهِبِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُجَالِدٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ حَفْصٍ عَنْ سَوَادَةَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِي اَلْعَبَّاسِ اَلضَّرِيرِ عَنْ أَبِي اَلصَّبَّاحِ عَنْ هَمَّامٍ أَبِي عَلِيٍّ قَالَ: قُلْتُ لِكَعْبٍ اَلْحِبْرِ مَا تَقُولُ فِي هَذِهِ اَلشِّيعَةِ شِيعَةِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ يَا هَمَّامُ إِنِّي لَأَجِدُ صِفَتَهُمْ فِي كِتَابِ اَللَّهِ
اَلْمُنْزَلِ إِنَّهُمْ حِزْبُ اَللَّهِ وَ أَنْصَارُ دِينِهِ وَ شِيعَةُ وَلِيِّهِ وَ هُمْ خَاصَّةُ اَللَّهِ مِنْ عِبَادِهِ وَ نُجَبَاؤُهُ مِنْ خَلْقِهِ اِصْطَفَاهُمْ لِدِينِهِ وَ خَلَقَهُمْ لِجَنَّتِهِ مَسْكَنُهُمُ اَلْجَنَّةُ إِلَى اَلْفِرْدَوْسِ اَلْأَعْلَى فِي خِيَامِ اَلدُّرِّ وَ غُرَفِ اَللُّؤْلُؤِ وَ هُمْ فِي اَلْمُقَرَّبِينَ اَلْأَبْرَارِ يَشْرَبُونَ مِنَ اَلرَّحِيقِ اَلْمَخْتُومِ وَ تِلْكَ عَيْنٌ يُقَالُ لَهَا تَسْنِيمٌ لاَ يَشْرَبُ مِنْهَا غَيْرُهُمْ وَ إِنَّ تَسْنِيماً عَيْنٌ وَهَبَهَا اَللَّهُ لِفَاطِمَةَ بِنْتِ مُحَمَّدٍ زَوْجَةِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ تَخْرُجُ مِنْ تَحْتِ قَائِمَةِ قُبَّتِهَا عَلَى بَرْدِ اَلْكَافُورِ وَ طَعْمِ اَلزَّنْجَبِيلِ وَ رِيحِ اَلْمِسْكِ ثُمَّ تَسِيلُ فَيَشْرَبُ مِنْهَا شِيعَتُهَا وَ أَحِبَّاؤُهَا وَ إِنَّ لِقُبَّتِهَا أَرْبَعَ قَوَائِمَ قَائِمَةً مِنْ لُؤْلُؤَةٍ بَيْضَاءَ تَخْرُجُ مِنْ تَحْتِهَا عَيْنٌ تَسِيلُ فِي سُبُلِ أَهْلِ اَلْجَنَّةِ يُقَالُ لَهَا اَلسَّلْسَبِيلُ وَ قَائِمَةً مِنْ دُرَّةٍ صَفْرَاءَ تَخْرُجُ مِنْ تَحْتِهَا عَيْنٌ يُقَالُ لَهَا طَهُورٌ وَ قَائِمَةً مِنْ زُمُرُّدَةٍ خَضْرَاءَ تَخْرُجُ مِنْ تَحْتِهَا عَيْنانِ نَضّاخَتانِ مِنْ خَمْرٍ وَ عَسَلٍ فَكُلُّ عَيْنٍ مِنْهَا تَسِيلُ إِلَى أَسْفَلِ اَلْجِنَانِ إِلاَّ اَلتَّسْنِيمَ فَإِنَّهَا تَسِيلُ إِلَى عِلِّيِّينَ فَيَشْرَبُ مِنْهَا خَاصَّةُ أَهْلِ اَلْجَنَّةِ وَ هُمْ شِيعَةُ عَلِيٍّ وَ أَحِبَّاؤُهُ وَ تِلْكَ قَوْلُ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِي كِتَابِهِ: يُسْقَوْنَ مِنْ رَحِيقٍ مَخْتُومٍ خِتامُهُ مِسْكٌ وَ فِي ذلِكَ فَلْيَتَنافَسِ اَلْمُتَنافِسُونَ وَ مِزاجُهُ مِنْ تَسْنِيمٍ عَيْناً يَشْرَبُ بِهَا اَلْمُقَرَّبُونَ فَهَنِيئاً لَهُمْ ثُمَّ قَالَ كَعْبٌ وَ اَللَّهِ لاَ يُحِبُّهُمْ إِلاَّ مَنْ أَخَذَ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْهُ اَلْمِيثَاقَ»(1)فرمود: اى همّام، وصف آنها را در کتاب نازل شده خدا مىبینم که آنها حزب خدا و طرفداران دین او و پیرو ولىّ او هستند و آنها از بندگان خاص خدا و در میان مخلوقش بزرگواران هستند که آنها را برگزیده است. برای دین او و آنها را برای بهشت خود آفرید، جایگاه آنها بهشت است، به بالاترین بهشت در خیمه های مروارید و حجره های مروارید، و از مقرّبان نیکوکاران هستند، از شهد مهر مینوشند، خدایا برای فاطمه بنت محمد، همسر علی بن ابی طالب، که از زیر ستون گنبد خود بر تگرگ کافور
1) بحار الأنوار، ج65، ص128.
و طعم زنجبیل و بوی مشک بیرون میآید؛ سپس جاری میشود و پیروان و عزیزانش مینوشند. از آن چهار ستون یکی از مروارید سفید بر آن است و از زیر آن چشمی بیرون میآید که در راه اهل بهشت جاری است، گفت سابیلی و فهرستی از مرواریدهای زرد دارد که از زیر آن چشمی بیرون میآید. چشمهای به نام تطهیر و فهرستی از سبزه های زمردی بیرون میآید و از زیر آن دو چشمه پر از شراب و عسل بیرون میآید که هر چشمی از آن تراوش میکند، به سوی پستترین آسمانها، به جز تسنیم، که به سوی بلندترین ها جاری است. و اهل بهشت از آن مینوشند و شیعه هستند برای من و دوستدارانش و این است که خداوند متعال در کتابش فرمود: از شهد مُهر که انتهای آن مشک است و در رقیبان و خلق و خوی او از تسنیم عیینه می نوشند نزدیکانند، پس به آنها تبریک میگوییم، سپس کعب گفت: به خدا سوگند هیچ کس آنها را دوست نمی دارد مگر کسانی که خدای متعال عهد را از آنها گرفته است.
«و هم أهل الذكر الّذين أمر اللّه هذه الأمّة بسؤالهم، و هم الّذين من سألهم - و قد سبق في علم اللّه أن يصدّقهم و يتّبع أثرهم - أرشدوه و أعطوه من علم القرآن ما يهتدي به إلى اللّه بإذنه و إلى جميع سبل الحقّ»(1)و آنان(اهل بیت علیهم السلام ) اهل ذکر هستند کسانی که خداوند به امّت امر به سوال از آنان کرد و آنان کسانی هستند که اگر کسی از آنان چیزی بپرسد ارشاد و عطایشان میکنند و به اذن خداوند هدایت میکنند و به سوی راه های حق راهنمایشان هستند».
دیگر واژهای که «سُبُل» مضاف آن قرار میگیرد، واژۀ «حق» است. «حق» اسم مصدر به معنای آنچه «ثابت» و مطابق واقع است و ضدّ آن «باطل» است. چنانکه به حفرهای که پاشنه در در آن قرار میگیرد و میچرخد، «حِقَّ الباب» میگویند. (2)به گفتۀ مناوی: «الحق هو الثابت الذى لا یسوغ انکاره»؛ حق چیزی ثابت است که انکار آن روا نیست.
واژۀ «حق» معمولاً با کلمات دیگری به کار میرود و معنای خاصی را اقتضا میکند. به عنوان مثال، وقتی گفته میشود «دین حق»، بدین معنی است که مجموعهای از قوانین منطبق با فطرت بشر و مقتضی نیاز او بوده و از جانب آفریدگار بشر و آگاه به حال او تنظیم شده است و هر دین و آیین و قانونی جز آن باطل به شمار میآید. برای حق در قرآن مصادیقی بیان شده است:
الف. حق یکی از نامهای خدا
«حق» یکی از نامهای خدای متعال است، زیرا وجود او ثابت و مستقر، فنا ناپذیر و سزاوار اطلاق هستی است. دیگر موجودات سزاوار نیست «موجود» نامیده شوند، چراکه به خودی خود موجود نیستند. مانند زمین که روشن به نور خورشید است، نمیتوان آن را روشن نامید، چراکه زمین در ذات خود تیره و تاریک است و تنها خورشید است که واقعاً روشن است. ممکنات را نباید موجود نامید؛ بلکه آن پرتو حق است که ممکنات را موجود نموده است. برخی آیات مرتبط عبارتاند از:
فَذَلِكُمُ اللهُ رَبُّكُمُ الْحَقُّ فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلَالُ فَأَنّى تُصْرَفُونَ(1)آن است خداوند، پروردگار حق شما (دارای همۀ این صفات)! با این حال، بعد از حق، چه چیزی جز گمراهی وجود دارد؟! پس چرا (از پرستش او) رویگردان میشوید؟
فَتَعَالَى اللهُ الْمَلِک الْحَقُّ(2)پس بلند مرتبه و بزرگوار است خدایی که به حق و راستی پادشاه ملک وجود است.
ذَلِكَ بِأَنَّ اللهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ الْبَاطِلُ وَأَنَّ اللهَ هُوَ الْعَلِيُّ الْكَبِيرُ(3)حقیقت این است که خدای یکتا حق مطلق است و هرچه جز او خوانده شود، باطل صرف است و علو مقام و بزرگی شأن مختص ذات پاک خداست.
ب. حق، به معنای ما فی الذمه
گاهی حقّ به آنچه بر عهده کسی ثابت است و باید به دیگری ادا کند، اطلاق میشود. از جمله:
وَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ وَالْمِسْكِينَ وَابْنَ السَّبِيلِ وَلَا تُبَذِّرْ تَبْذِيرًا (1)(ای رسول ما) تو خود حقوق خویشاوندان و ارحام خود را ادا کن و نیز فقیران و رهگذران بیچاره را به حق خودشان برسان و هرگز (در کارها) اسراف روا مدار.
وَالَّذِینَ فِی أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ مَّعْلُومٌ * لِّلسَّائِلِ وَالْمَحْرُومِ(2)و کسانی که در اموالشان برای سائلان و محرومان حقّ معلومی قرار دادند.
وَکانَ حَقًا عَلَینَا نَصْرُ الْمُؤْمِنِینَ (3)و بر ما نصرت و یاری اهل ایمان حتم است.
ج. حق، به معنای هدفدار
مَا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَینَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ(4)آسمانها و زمین و آنچه میان آسمان و زمین است نیافریدیم مگر به حق.
اگر چیزی برای غرضی نباشد، باطل و لغو است. پس آسمان و زمین و دیگر آفریدگان اگر برای غایتی آفریده نشده باشند، باطل و لغزند. این معنی در چند موضع قرآن مکرر گشته است. حکما میگویند هیچ ممکنی موجود نمیشود مگر برای غایتی.
د. حق، به معنای سزاوار
در برخی آیات، حق به معنی سزاوار به کار رفته است. مانند: فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَى اللهُ وَمِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَیهِ الضَّلَالَةُ (1)بعضی مردم را خدای تعالی هدایت کرد و بعضی سزاوار گمراهی شدند. این آیه و امثال آن نفی جبر است، یعنی آنهایی که گمراه شدند سزاوار گمراهی بودند و تقصیر از خود آنها بود. همچنین درباره عذاب فرموده: وَلَکنْ حَقَّتْ کلِمَةُ الْعَذَابِ عَلَى الْکَافِرِینَ (2)گروهی سزاوار عذاب شدند و آنها را عذاب کردیم.
ه- . حق، به معنای درست
حق به معنای درست، در مقابل باطل و نادرست قرار دارد. مانند آنچه در قرآن آمده است: وَلَا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ(3)که به ما توصیه میکند درست را با نادرست مشتبه نسازید و حق را به باطل نپوشانید.
حرام است بر دانشمندان که حق را از مردم پوشیده دارند، مگر در مواقعی که ضرر یا تقیّه باشد. جملهای دیگر نیز در قرآن آمده است: وَیوْمَ یقُولُ کنْ فَیکونُ قَوْلُهُ الْحَقٌّ(4)این جمله به ما یادآوری میکند که آن روز که خداوند خواهد گفت "باش"، آنچه او بخواهد موجود میشود و سخن او حق است.
همچنین آمده است: إِنَّ الظَّنَّ لَا یغْنِی مِنَ الْحَقِّ شیئاً (1)بدین معنا که گمان نمیتواند ما را از دستیابی به حقیقت و مطلب درست بینیاز کند. کسی که به گمان دلخوش کند و پندارد حقیقت را به گمان دریافته، در اشتباه است، زیرا حقیقت به گمان به دست نمیآید.
هرچند بسیاری از امور شرع و عرف مبتنی بر گمان است، باید توجه داشت که گمان در عرف راه عمل است، نه راه اعتقاد به واقع. برای مثال، اگر کسی به گمان سود برد تجارت میکند یا به گمان شفا از دوا استفاده میکند، باید توجه داشته باشد که اعتقاد یقینی ندارد که حتماً تجارت او سودآور خواهد بود یا دوای او شفا خواهد داد.
قرآن کریم در جایی دیگر میفرماید: وَمِمَّنْ خَلَقْنَا أُمَّةٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَبِهِ یعْدِلُونَ (2)از میان مردم که آفریدیم گروهی به حق راه مینمایند و به عدل حکم میکنند. این آیه به عنوان دلیلی برای مذهب شیعه مطرح است که لطف را بر خداوند واجب میداند. لطف به معنای آن است که خداوند همیشه آنچه مردم را به خیر و سعادت نزدیک میکند و از فساد و عذاب آخرت دور میسازد، برای آنان فراهم میآورد. یکی از این لطفها، وجود ائمه معصومین و آمران به معروف است.
حکمای اسلامی نیز به این اصل معترفند. برای نمونه، ابوعلی سینا در مقاله دهم از «الهیات شفا» تصریح میکند که خدایی که مصالح جزیی افراد بشر را فراموش نکرده است، چگونه ممکن است مصلحت کلیه افراد بشر را که
از ضروریات اجتماع آنها است نادیده بگیرد و پیغمبری را که آنان را به سنت عادله و قانون درست هدایت کند، مبعوث نکند؟ همچنین کسی که مردم را به حقوق خود ملزم کند از همۀ حوایج انسانی ضروریتر است.
حقیقت حق، عبارت است از سلطنت بر شیء و اینکه زمام شیء به دست صاحب حق باشد، به گونهای که قدرت بر اعمال و اسقاط آن داشته باشد. یکی دیگر از خصوصیات حق، قابلیت انتقال آن است؛ یعنی ذی حق، حق خود را به دیگری تفویض کند. وقتی حق قابلیت انتقال یافت، این امر صورت قهری به خود میگیرد و شارع باید آن را جعل کند، در حالی که در نقل، جابجایی حق با اسبابی صورت میگیرد.
ولایت اهل بیت علیهم السلام نیز حقّی است اصیل از سوی خداوند به رسول خدا صلی الله علیه واله و بعد به امر خداوند به امیرالمؤمنین علیه السلام و حضرات معصوم علیهم السلام منتقل شد. این امر قهری است، زیرا جعل آن به دست خداوند بود؛ لذا معنا ندارد که با اسبابی چون اجماع در سقیفه آن را نقل کنیم.
انسان به طور طبیعی و فطری حقطلب و دارای گرایش به حق است. این امر به دلیل کمالخواهی و نقصگریزی در نهاد انسان است، زیرا کمال تنها در حق یافت میشود و باطل جز نقص و فساد نیست. با این حال، به دلیل عوامل درونی و بیرونی، مانند اشتباه در تطبیق و تغییر ماهیت، انسان ممکن است نتواند حق را از باطل تشخیص دهد و به سوی باطل به قصد پیگیری حق گرایش پیدا کند.
افرادی که فطرت و طبیعت سالم خود را از دست دادهاند، به واسطۀ بیماری دل و سنگدلی از درک حق و باطل ناتوان شده و گاهی به سمت باطل گرایش پیدا میکنند و آن را با تمام وجود میجویند.
یکی از ویژگیهای حق، سودمندی و اصلاحکنندگی آن است؛ زیرا حق، امری صالح است و علاوه بر آنکه از فساد دوری میکند، موجب اصلاحات نیز میشود. در مقابل، باطل بر فساد و تباهی استوار است و هر چیزی را به نابودی میکشاند.
حق، بصیرتزا است و در حالی که باطل انسان را دچار جهل و نادانی میکند و مانع از دیدن حقایق میشود. خداوند در آیات 58 و 59 سوره روم به این امر اشاره میکند که دلهای کافران به خاطر کردارهای بدشان مهر شده و دیگر نمیتوانند حق را از باطل تشخیص دهند؛ حتی اگر تشخیص دهند، به سمت باطل گرایش پیدا میکنند. در حقیقت، یکی از عواقب طبیعی باطلگرایی، مهر شدن دلها و عدم توانایی درک حقایق است که به سقوط بیشتر در تباهی و هلاکت ختم میشود.
این باطلگرایی و کفر، قدرت تشخیص را از انسانها سلب میکند و حقایق را موهومات محسوب میکنند، در حالی که باطل خود را بهعنوان حق جلوه میدهد و به سمت آن میروند. خداوند در آیه 11 سورۀ بقره توضیح میدهد که تغییر ماهیت در فرآیند غلط در سایه کفر و نفاق، موجب میشود شخص بدون احساس به سمت باطل حرکت کند و افعال فاسد خود را اصلاحی بپندارد.
به عبارت دیگر، تغییر ذائقه و ادراک در این افراد باعث میشود باطل را بهعنوان حق درنظر بگیرند و فساد را اصلاح بدانند و حتی حقجویان را نادان و گمراه به شمار آورند و به تمسخر بگیرند.
در اصل، حق چیزی جز راست و صداقت نیست، در حالی که باطل به معنای دروغ و کذب است. به همین دلیل، اهل باطل همیشه بر دروغگویی پافشاری دارند و در رفتارشان صداقت و وفاداری دیده نمیشود، در حالی که خود را اهل صداقت و راستگویی میدانند و دیگران را به دروغ متهم میکنند.
با توجه به مصادیق حق در قرآن، میتوان گفت که حق به طور کلی به دو دسته حقوقی و غیرحقوقی تقسیم میشود. حق حقوقی شامل حقوق فردی و اجتماعی است، در حالی که حق غیرحقوقی به مسائل اخلاقی، معنوی و اعتقادی اشاره دارد.
مصداقی که مورد بحث ماست و اهل بیت علیهم السلام سبیل به سوی آن هستند، همان مصداق اول است که «حق» به معنای خداوند است. خداوند وجودی ثابت، لایتغیر و استوار دارد و تحت تأثیر هیچ عاملی نیست. به عبارتی، حق مطلق هیچ قیدی ندارد، مانند حق اخلاقی، حق مدنی و حق مالی و امثال آن. اهل بیت علیهم السلام سُبل این حق هستند و هر یک از امامان، به عنوان امام، راهی به سوی خداوند که حق است، میباشند. بدیهی است که راهی که به خداوند، که حق است، ختم میشود، هیچگونه انحراف و نقصی ندارد؛ زیرا خداوند بری از هر گونه عیب و نقصی است.
همانطور که خداوند حق است، اهل بیت علیهم السلام نیز حق هستند؛ زیرا آنان انسانهای کامل و خلیفه های خداوند هستند و تمام صفات الهی در آنان تجلی یافته است. رسول خدا صلی الله علیه واله دربارۀ حضرت علی علیه السلام میفرماید:
«علیّ مع الحق و الحق مع علی»؛ علی با حق است و حق هم با علی است. در این حدیث شریف، مراد از حق، خداوند متعال است که حضرت در معیّت او قرار دارد. وقتی که کسی و چیزی در معیّت کسی یا چیزی قرار گیرد، ملازم هم خواهند بود؛ لذا هر کجا حق است (یعنی خداوند)، حضرت امیر علیه السلام نیز حضور دارد. خداوند ساحت مقدسش بری از زمان و مکان است و به همین خاطر وجود حضرت نیز اینگونه است؛ حتی قبل از خلقت ظاهری عالم و آدم، خداوند نور حضرتش را خلق کرده بود و روحش فعال بوده است. همچنین، اولاد معصوم ایشان، که امامان بعد از ایشان هستند، نیز چنیناند؛ یعنی آیینه و راه حق و سالم برای رسیدن به کمال هستند.
یکی از مصادیق حق در قرآن «میزان» است که خداوند میفرماید: وَٱلوَزنُ يَومَئِذٍ ٱلحَقُّ فَمَن ثَقُلَت مَوَزِينُهُۥ فَأُوْلَ-ئِكَ هُمُ ٱلمُفلِحُونَ وَمَن خَفَّت مَوَزِينُهُۥ فَأُوْلَ-ئِكَ ٱلَّذِينَ خَسِرُواْ أَنفُسَهُم بِمَا كَانُواْ بِ-َايَتِنَا يَظْلِمُونَ(1)و روز محشر، بهحق روز سنجیدن اعمال است. پس آنان که در آن میزان حق وزین و نیکوکار بودند، بهحق رستگار خواهند بود و آنان که در آن میزان سبک وزن بودند (یعنی بیایمان و بدعمل) کسانیاند که به حقیقت به خود زیان رساندهاند؛ زیرا که به آیات ما ستم میکردند. بدون شک آیات خداوند که در حق آنان ظلم شده است، جز اهل بیت علیهم السلام ، کسی نیست.
داود الرقی میگوید: از امام صادق علیه السلام پرسیدم دربارۀ قول خداوند متعال: وَمَا تُغْنِي الْآيَاتُ وَالنُّذُرُ عَنْ قَوْمٍ لَا يُؤْمِنُون(2)امام فرمود: «آیات هم ائمه هستند
و نذر هم انبیای الهی»(1). اهل بیت علیهم السلام محک این میزان هستند؛ خداوند در قیامت با ولایت ایشان اعمال بندگان را مورد سنجش قرار میدهد. اگر کسی پایبند به ولایت ایشان نباشد، کفۀمیزان او به غایت سبک و اهل خسران خواهد بود.
اتصاف سُبل به حق، متضمن سلامت است؛ چون حق که خداوند است، «سلام» است، بنابراین سُبل الحق، قطعاً ما را به سلامت به مقصد میرساند.
گرچه دیگر مصادیق حق نیز در شأن اهل بیت علیهم السلام ثابت است؛ یعنی اگر حق را ما فی الذمه در نظر بگیریم، ولایت اهل بیت علیهم السلام عهدی است که بر ذمّۀ همه ماست. یا اگر به معنای هدفدار بودن فرض بگیریم، باز هم در شأن ایشان ثابت است؛ زیرا ولایت و خلافت الهی بزرگترین آزمون بشری است که برای خلقت انسان لحاظ شده است. حق به معنای سزاوار بودن و درست بودن نیز اینگونه است؛ چرا که اهل بیت علیهم السلام هم سزاوار مقام خلافت و ولایت هستند و احقیت بر همه دارند و هم این که این امر مطابق با واقع و خواست خداوند است.
حال که اهل بیت علیهم السلام به عنوان سبل الحق معرفی شدند پیمودن این راه حق قطعاً انسان را به سعادت ابدی میرساند چون متضمّن سلامت است؛ لذا اهل بیت علیهم السلام به جهت این که سبل الحق هستند واجب الطاعة هستند و خداوند در قرآن اطاعت از اهل بیت علیهم السلام را فرض کرده است؛ چرا که بهترین و سالمترین راه برای رسیدن به مقصد است.
1) اصول کافی، ج1، ص207.
قال مولانا امیرالمؤمنین علی علیه السلام :«فَاسْتَصْلِحُوا مَا تَقْدَمُونَ عَلَيْهِ بِمَا تَظْعَنُونَ عَنْهُ وَ اُسْلُكُوا سُبُلَ اَلْخَيْرِ وَ لاَ تَسْتَوْحِشُوا فِيهَا لِقِلَّةِ أَهْلِهَا وَ اُذْكُرُوا حُسْنَ صُحْبَةِ اَللَّهِ لَكُمْ فِيهَا»(1)؛ گذشته را اصلاح کنید و راه نیک و خیر در پیش بگیرید و از آن که اهلش کمند نهراسید بدانید که خدا در این مسیر همراه با شما است.
امام هادی علیه السلام در جامعۀکبیره میفرماید: «إِنْ ذُكِرَ الْخَيْرُ كُنْتُمْ أَوَّلَهُ وَ أَصْلَهُ وَ فَرْعَهُ وَ مَعْدِنَهُ وَ مَأْوَاهُ وَ مُنْتَهَاه»؛ اگر از خوبی یاد شود، آغاز و ریشه و شاخه و سرچشمه و جایگاه نهایتش شمایید.
تعریف خیر
ابن فارس و مفردات ذیل ماده خیر میگوید:« الخاء و الیاء و الراء اصل صحیح یدل علی العطف و المیل»؛ این کلمه بر توجه و میل دلالت میکند
راغب در کتاب «مفردات» درباره خیر چنین مینویسد: «ما یرغب فیه الکل کالعقل و العدل و الفضل و الشیء النافع. والخیر ضربان: خیر مطلق و هو ان یکون مرغوبا فیه بکل حال و عند کل احد کما وصف علیه السلام به الجنة فقال: لا خیر بخیر بعده النار و لا شرّ بشّر بعده الجنة و اخر خیر مقید و هو ان یکون خیرا لواحد شرّا للآخر کقوله تعالی: ان ترک خیرا (بقره 180) نسارع لهم فی الخیرات (مومنون 55) خیر، چیزی است که همه به آن تمایل دارند، مانند عقل، عدل و فضل و هر چیز نافع. خیر به دو نوع تقسیم میشود: خیر مطلق، که همیشه و در همه حال مطلوب است، همانطور که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:«هیچ خیری پس
1) تحف العقول، ج1، ص220.
از آتش جهنم خیر نیست و هیچ شرّی پس از بهشت خوب نیست.»(1)دیگری خیر مقید، که برای برخی افراد خیر است و برای دیگران ممکن است شر باشد. به عنوان مثال، خداوند در آیه 180 سوره بقره میفرماید: «ما به سرعت در کارهای خیر به آنان پیشی میگیریم.» لذا هر چیزی که همگان به آن میل و رغبت داشته باشند -مانند عقل، عدل و فضل- ارزشمند است (البته منظور از تمایل، رغبتی است که واقعاً منجر به منفعت میشود، نه برای شخصی که ممکن است در تشخیص خیر دچار اشتباه شود؛ چون چیزی که ذاتاً خوب است، هیچ اشتباهی در آن نیست). ایشان ادامه میدهد که خیر بر دو قسم است: خیر مطلق و محض، و خیر مقید که برای یک نفر خیر و برای دیگری ممکن است شر باشد.
واژه «خیر» صد و هشتاد بار در قرآن کریم آمده است که نشاندهنده اهمیت و جایگاه این مفهوم در قرآن است.
آثار بهرهمندی از خیر
افزایش ایمان: انجام کار خیر موجب بروز شور و شعفی خاص در فرد خیّر میشود؛ زیرا او هم توانسته است کاری نیک انجام دهد و هم برادر مؤمن خود را خوشحال کند. از این رو، شکرگزاری میکند از اینکه خداوند به او توانایی انجام این عمل را عطا کرده است. همچنین، فرد نیازمند نیز از اینکه خداوند مشکل او را حل کرده، قدردانی میکند و تمام تلاش خود را برای جلب رضای خداوند به کار میگیرد.
1) «ما خَیْرٌ بِخَیْرٍ بَعْدَهُ النّارُ و ما شَرٌّ بِشَرٍّ بَعْدَهُ الجَنَّةُ»؛ نهج البلاغه، حکمت387.
فریفته نشدن به جاه و مقام: در کار خیر، مهم نیست که فرد چه شخصیت یا مقام اجتماعی دارد، بلکه آنچه اهمیت دارد، توانایی در عمل خیر است و نباید فریفته جاه و مقام خود شود؛ زیرا فریفتگی میتواند زمینهساز کفر در فرد گردد. همانطور که در قرآن آمده: أَيُّ الْفَريقَيْنِ خَيْرٌ مَقاماً وَ أَحْسَنُ نَدِيًّا(1)وقتی آیات روشن ما بر آنان تلاوت میشود، کافران به مؤمنان میگویند: «کدام یک از دو گروه (ما و شما) جایگاهش بهتر، و جلساتش زیباتر، و نیکوکاریاش بیشتر است؟»
رستگاری: رستگاری فرد به انجام کارهای خالصانه وابسته است. قرآن کریم میفرماید: فَآتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ وَ الْمِسْكينَ وَ ابْنَ السَّبيلِ ذلِكَ خَيْرٌ لِلَّذينَ يُريدُونَ وَجْهَ اللَّهِ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ(2)پس حقّ نزدیکان و مسکینان و در راهماندگان را ادا کن! این برای کسانی که رضای خدا را میطلبند بهتر است و چنین کسانی رستگارانند.
هدايت ويژه: انجام کار خیر، موجب برخورداری انسان از هدایتهای ویژه الهی و پذیرش عمیقتر معارف دین میشود. قرآن میفرماید: و لَوْ عَلِمَ اللَّهُ فيهِمْ خَيْراً لَأَسْمَعَهُم(3)و اگر خدا در آنها خیری میدانست، (حرف حق را) به گوش آنها میرساند، اما اگر حق را به آنها برساند، سرپیچی کرده و روگردان میشوند.
رسیدن به رحمت الهی: احسان و نیکی، زمینهساز دریافت رحمت الهی است و بدون آن، انتظار رحمت بیمورد است. در قرآن آمده: أَهُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ
رَبِّكَ نَحْنُ قَسَمْنا بَيْنَهُمْ مَعيشَتَهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ... (1)آیا آنان رحمت پروردگارت را تقسیم میکنند؟ ما روزی آنها را در زندگی دنیا میانشان تقسیم کردهایم و برخی را بر برخی دیگر برتری دادهایم تا همدیگر را مسخر کرده و با همکاری پیش بروند؛ و رحمت پروردگارت از هرآنچه جمعآوری میکنند بهتر است.
بهرهمندی از همۀ خیرات: ایمان به خدا، زمینهساز بهرهمندی از تمامی خیرات است. قرآن میفرماید: لكِنِ الرَّسُولُ وَ الَّذينَ آمَنُوا مَعَهُ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ وَ أُولئِكَ لَهُمُ الْخَيْراتُ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُون(2)ولی پیامبر و کسانی که با او ایمان آوردند، با مال و جانهای خود جهاد کردند؛ و همگی خیرات برای آنهاست و آنها رستگارانند.
سعادت ابدی با انجام کارهای کوچک خیر: حتی انجام کارهای کوچک نیک نیز میتواند انسانها را به سعادت برساند. افراد میتوانند با انجام کمترین کار خیر به سعادت دست یابند. قرآن کریم میفرماید: إِنْ يَعْلَمِ اللَّهُ فِي قُلُوبِكُمْ خَيْراً يُؤْتِكُمْ خَيْراً(3)اگر خداوند، خیری در دلهای شما ببیند، بهتر از آنچه از شما گرفته شده به شما میدهد و شما را میبخشد؛ و خداوند آمرزنده و مهربان است.
تعقّل: بهرهمندی از خیر زمینهساز اندیشه و تعقّل افراد را فراهم میآورد. اندیشه و تعقّل یکی از پاداشهای نامحدود و تصورناپذیر الهی است که
خداوند به افراد خیّر عطا میکند: ... وَ مَا عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ وَ أَبْقَى أَ فَلا تَعْقِلُون(1)و آنچه نزد خداوند است بهتر و باقی است، آیا نمی اندیشید؟
اهل بیت علیهم السلام بهترین راهنمایان در این مسیر هستند و آغاز هر کار خیر به واسطۀ آنان است. کسی که در صدد انجام کار خیری است، باید به آن حضرات اقتدا کند؛ زیرا به فرمودهی امام هادی علیه السلام ، آغاز هر کار خیر از معدن و فرجام همۀ کارهای خیر اهل بیت علیهم السلام نشأت میگیرد. هر آنچه از خداوند متعال صادر میشود خیر محض است؛ چرا که خداوند مستجمع جمیع خیرات و خوبیهاست و در ساحت مقدسش هیچ شر و نقصی راه ندارد.
یکی از مواردی که از خداوند صادر شد، خلق عالم امکان و مافیها است. هنگامی که خداوند خیر محض عالم را خلق کرد، اولین مخلوقات او، انوار اهل بیت علیهم السلام بودند که ذاتاً خیر و معدن خیر خلق شدند. این معنای «کنتم اوّله» است. البته معنای دیگری نیز برای آن وجود دارد؛ به این معنا که در عرصۀ مسابقه به سوی خیرات، آنها گوی سبقت را از همه ربوده و اولینها در میدان خیرات هستند.
امام هادی علیه السلام در ادامۀ این فراز از زیارت جامعه میفرماید: اهل بیت علیهم السلام اصل خیرات هستند و اصل و ریشۀ همه چیز با حضرات معصومین علیهم السلام است. در این فراز به ایشان گفته میشود که اگر شما نبودید، وجودی نبود. خودشان فرمودند: «لولانا لما عبد الله»؛ اگر ما نبودیم، خدا عبادت نمیشد. ریشۀ همۀ خوبیها در وجود آنان است؛ زیرا بندگی بالاترین درجۀ انسانیت است که در وجود آنان به بالاترین شکل جلوه گر است.
1) سوره قصص، آیه60.
در مسابقۀ خیرات، اولین نفرات حضرات معصومین علیهم السلام هستند و از این عبارت متوجه میشویم که اساساً خیرات در معصومین یافت میشود و در سایر افراد، سایۀ خیرات وجود دارد. میتوانید اصل و فرع را در نظر بگیرید؛ هر آنچه خیر در ما دیده میشود، کپی است. بگویند برایش سند بزنند و از عالم بالا تصویب کنند. آنچه که خیرات در فردی دیده میشود، اصلش در معصومین و فرع آن در ما یافت میشود. برای ما بالاصاله نیست و به وساطت معصوم است؛ هر کار خیری که از ما صادر میشود، ریشهاش از معصوم بوده و با وساطت معصوم در ما انعکاس پیدا کرده است.
حضرت در ادامه میفرماید: «إِنْ ذُكِرَ الْخَيْرُ كُنْتُمْ فَرْعَهُ». به اعتبار اینکه همۀ خیرات از جانب خدای سبحان است، حضرات معصومین علیهم السلام فرع بر حضرت حق میشوند؛ اما به اعتبار اینکه در عالم وجود، همۀ خیرات از معصومین مشتق میشود، اصل آنان هستند. در این رابطه، یک وجود در ارتباط با خدا فرع و در ارتباط با خلق خدا اصل است.
در این فراز میفرماید: شما فرع خیر هستید در حالی که اصل آن هستید. اصل در نظام این عالم و فرع در کل عالم وجود هستید. چون اصل در کل عالم وجود خدای سبحان است، از ناحیۀ آن اصل همه چیز به شما معصومین رسیده است. نسبت به ما اصل هستید و نسبت به کل عالم ممکنات در رابطه با خدا فرع هستید (یعنی همۀ خیرات را از خدا دریافت میکنید). حضرات معصومین علیهم السلام نسبت به واجبالوجود فرع هستند؛ زیرا ممکنالوجود میباشند؛ اما نسبت به ممکنات عالم، اصل هستند و خیرات از آنها به ما نازل میشود.
معنای دیگر: افعال معصومین فرع وجود آنهاست؛ خداوند وجود معصوم را نسبت به سایر موجودات اصل قرار داده و افعال ایشان را به عنوان فرع وجود خودشان مطرح کرده است. اینکه شما معصومین فرع در خیرات هستید، بدین معناست که خیرات از طریق شما به همه منشعب میشود. مفهوم «فرع» در اینجا به معنای شاخهگی و متفرع کردن است؛ یعنی با وساطت شما، فروع خیرات در زندگی افراد جاری و ساری میشود.
در این زمینه، «فرع» در مقابل اصل نیست، بلکه به معنای متفرعکننده و شاخهزار خیرات به شمار میرود. همه خیرات از طریق شما توزیع میگردد؛ به یک نفر خیر مالی، به دیگری خیر صفتی و به فردی دیگر خیر علمی میرسانید.
از این رو، هنگامی که میگوییم شما فرع خیرات هستید، به این معناست که هر خیری که در زندگی ما وجود دارد، فرع وجود شماست و به تبع وجود شما پدید آمده است. مثلاً اگر ما حلیم، صبور و شاکر هستیم، یا پرتوان زندگی میکنیم و حسن ظن به خدا داریم، همه اینها از شما ناشی میشود. شاعر میگوید: این همه آوازهها از شه بود،هرچند از حلقوم عبدالله بود.
در حقیقت، خیرات ما از معصوم است و ما فرع آنها در خیرات به حساب می آییم.
از سوی دیگر، شما معصومین فرع خیرات هستید بدین معنا که قوام و بقای همه خیرات به وجود شما بستگی دارد؛ هر خیری که شکل میگیرد و قوام پیدا میکند، این قوام از سوی شماست.
همچنین، وقتی میگوییم شما معصومین فرع خیرات هستید، واژه «فرع» به معنای «ثمر» است. ثمرۀ تمامی خیرات در دست شماست. اگر باغی به
خوبی سبز شده و درختان آن میوه های خوبی دادهاند، درختان نباید به خود ببالند که باغبان خوبی داشتهاند؛ آنچه اصل است وجود شماست. همچنین، اگر در میان افراد صفات خوب رشد یافته است، این نتیجه کار خود فرد نیست بلکه نتیجه تلاش و زحمت شماست. خدای سبحان میفرماید: أَأَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُون(1)شما گمان میکنید که خودتان کشت میکنید، در حالی که ما میکاریم و سبز میکنیم.
اگر برکت در مال ما وجود دارد، این برکت از شماست و برای ما نیست. همه این برکات ثمره وجود شماست و میدانیم که کریم هرآنچه میدهد کم نیست. تمامی خیرات در زندگی ما، ثمره وجودی شماست و مالک همۀ آنها شمایید. اگر رشد مناسبی کردهایم، این به واسطۀ شما بوده است و اگر زندگی ما به برکت همراه است، همه به لطف وجود مقدس شماست. ثمره از آنِ شماست و ثواب نیز فیالواقع برای شماست؛ و اگر پاداش آن در زندگی ما جاری میشود، این نیز به لطف شماست؛ وگرنه، ما مستحق آن نیستیم. محصول و پرورش همواره به شما وابسته بوده است.
معنای دیگر: هر کجا طاعتی وجود دارد، در حقیقت آن طاعت از آن شماست. اگر نماز ما به درستی اقامه میشود، در واقع این به لطف شما معصومین است. اگر قیام اباعبدالله علیه السلام نبود، شریعت دفن میشد و نماز وجود نداشت. اگر شما معصومین تحمل زحمات فراوان نمیکردید، اسلام به فراموشی سپرده میشد. آغاز اسلام با پیامبر صلی الله علیه واله و تداوم آن به واسطۀ حضور
1) سوره واقعه، آیه64.
شما معصومین علیهم السلام بوده است. از این رو، هر طاعتی که از هر کسی انجام میشود، پیآمد زحمات و سختیهایی است که معصومین تحمل کردهاند.
حضرت موسی بن جعفر علیه السلام میفرماید: «إنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ غَضِبَ عَلَى الشِّيعَةِ فَخَيَّرَنِي نَفْسِي أَوْ هُمْ فَوَقَيْتُهُمْ وَ اللَّهِ بِنَفْسِي؛(1)یعنی خداوند بر شیعیان غضب کرده بود و از من خواسته بود که کدام یک را انتخاب میکنید، خودم یا شیعیان؟ من گفتم: به خدا قسم شیعیان را نجات میدهم.
خدای سبحان پس از شهادت اهل بیت علیهم السلام تا امام صادق علیه السلام بر امت پیامبر غضب کرده بود و امام موسی بن جعفر علیه السلام فرمود که خداوند به من گفت: «یا تو باید سختیهای زیادی را تحمل کنی یا امت را مورد غضب قرار دهم.» به خدا قسم من شیعه را حفظ کردم با مصیبتهایی که خود متحمل شدم. تمام اطاعتهای ما فرع زحماتی است که معصومین بر دوش گرفتهاند. شما معصومین فرع همه خیرات هستید؛ زیرا کیفیت اطاعت از خدا از طریق شما به ما آموزش داده شده است. بنابراین، فرع همه خیرات شما هستید.
«بِنَا عُرِفَ اللَّهُ وَ بِنَا عُبِدَ اللَّهُ نَحْنُ الْأَدِلَّاءُ عَلَى اللَّهِ وَ لَوْلَانَا مَا عُبِدَ اللَّه»(2)یعنی اگر ما نبودیم، خدا شناخته نمیشد و اگر ما نبودیم، خداوند بندگی نمیشد. بدین معنا که از طریق شناخت شما معصومین به شناخت خالق نزدیک میشوید و از طریق اطاعت از معصوم به اطاعت از خدای سبحان میرسید.
امام صادق علیه السلام میفرماید: «نَحْنُ أَصْلُ كُلِ خَيْرٍ وَ مِنْ فُرُوعِنَا كُلُّ بِرٍّ فَمِنَ الْبِرِّ التَّوْحِيدُ وَ الصَّلَاةُ وَ الصِّيَامُ وَ كَظْمُ الْغَيْظِ وَ الْعَفْوُ عَنِ الْمُسِيءِ وَ رَحْمَةُ الْفَقِيرِ وَ تَعَهُّدُ
الْجَارِ وَ الْإِقْرَارُ بِالْفَضْلِ لِأَهْلِهِ وَ عَدُوُّنَا أَصْلُ كُلِّ شَرٍّ وَ مِنْ فُرُوعِهِمْ كُلُّ قَبِيحٍ وَ فَاحِشَةٍ فَمِنْهُمُ الْكَذِبُ وَ الْبُخْلُ وَ النَّمِيمَةُ وَ الْقَطِيعَةُ وَ أَكْلُ الرِّبَا وَ أَكْلُ مَالِ الْيَتِيمِ بِغَيْرِ حَقِّهِ وَ تَعَدِّي الْحُدُودِ الَّتِي أَمَرَ اللَّهُ وَ رُكُوبُ الْفَوَاحِشِ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ* وَ الزِّنَا وَ السَّرِقَةُ وَ كُلُّ مَا وَافَقَ ذَلِكَ مِنَ الْقَبِيحِ فَكَذَبَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ مَعَنَا وَ هُوَ مُتَعَلِّقٌ بِفُرُوعِ غَيْرِنَا»(1)ما [خاندان پیامبر]، ریشۀ همۀ خوبىها هستیم و هر نیکىاى، [میوهاى] از شاخههاى ماست و از جمله نیکىهاست: یکتا دانستن خدا، نماز، روزه، فروخوردن خشم، گذشت از کسى که بدىاى کرده است، ترحّم به نیازمند، رسیدگى به همسایه و اعتراف به کمال اهل کمال. دشمن ما نیز ریشۀ همۀ بدىهاست و هر زشتى و بدکارىاى، [میوهاى]از شاخههاى اوست و از جمله زشتىهاست: دروغ، بُخل، سخن چینى، قطع رابطه با خویشاوندان، رِباخوارى، به ناحقْ خوردنِ مال یتیم، تجاوز از حدودِ فرمانهاى الهى، بدکارگى آشکار و پنهان، زنا، دزدى و هر زشتىِ دیگرى از این دست. پس هر کس بگوید: با ماست، امّا به شاخههاى دشمن ما چنگ بزند، دروغگوست.«إِنْ ذُكِرَ الْخَيْرُ كُنْتُمْ مَعْدِنَهُ»؛به درستی که معدن خیرات، شما معصومین هستید.
«معدِن» به معنای اقامتگاه است؛ «عدن» به معنای مقیم و پایدار. «جنّات عدن» بهشتیهایی هستند که در آنها ماندگار خواهید بود. شما حضرات معصومین معدن خیرات هستید؛ محل اقامت و رشد و فزونی خیرات. هر خیری که به ما برسد، از معدن وجود معصومین علیهم السلام است. معصومین قرارگاه دائمی همۀ خوبیها هستند و هرگز دچار نقصان و کاستی نمیشوند.
1) كافى، ج 8، ص 242، ح 336.
اثر خیرات فکری و عملی که به واسطۀ معصوم صادر میشود، بسیار زیاد است. آنها همواره پر و افزونند.
برای کسب فضایل، به هر دری متوسل نشویم؛ بلکه به جایگاه اصلی خود رجوع کنیم؛ اصل توحید است. اخلاقیات و امور صحیح همه وابسته به آن است که به واسطۀ حضرات معصومین در دسترس قرار میگیرد. برای دستیابی به معدن خیر، به ایشان مراجعه کنیم.
خیر در وجود معصومین رشد و نمو کرده است و هرگاه به آنان مراجعه کنیم، همیشه پر از خیر هستند و هیچگاه کسری ندارند. آنان مانند بازار دنیایی نیستند که اندوخته شان تمام شود.
خدا جوهر وجود حضرات معصومین علیهم السلام را به گونهای قرار داده است که دائماً جلوهگاه صفات الهی باشند و اقامتگاه همۀ خیرات در عالم نزد معصومین است؛ فرقی ندارد چند نفر به سوی آنان دست دراز کنند یا همه ی دنیا از آنان تقاضا نمایند.
«إِنْ ذُكِرَ الْخَيْرُ كُنْتُمْ مَأْوَاهُ»؛ پناهگاه، شما معصومین هستید. کلمۀ «مأوا» نزدیک به کلمۀ «معدن» است. «مأوا» به معنای ملجأ و پناهگاه خیرات، شما معصومین هستید. هر خیری که در وجود آدمیان است، همه از سوی معصومین میباشد. اگر خیرات به معصومین سپرده نمیشد، حتماً نابود میگشت. معصومین منزلگاه و پناهگاه خیرات هستند؛ زیرا خیرات را میشناسند و جایگاه آن را میدانند.
اگر خیرات بخواهد در وجود ما سکنا بگیرد، این امر به واسطۀ معصومین ممکن است. وقتی خیرات ما به معصوم برمیگردد، حالمان خوب است؛ زیرا
خیراتمان به اصل خود بازگشته است. اما چنانچه آنها را به خود نسبت دهیم، چون با فطرت ناسازگار است، حالمان خوب نخواهد بود. اگر خیرات را به خود نسبت دهیم، حال خیرات ما بد خواهد بود؛ ولی اگر منزلگاه خیرات ما معصوم باشد، حالمان خوب است.
هر نعمتی که در عالم به ما میرسد، اصل و فرع آن نزد شما معصومین است. محل اقامت دائمی و بازگشت آن نعمت نیز شما هستید. شما واسطهی لحظه به لحظۀ نعمات ما هستید. امکان ندارد من از نعمتم لذت ببرم، اما وسائط فیض را نادیده بگیرم.
«إِنْ ذُكِرَ الْخَيْرُ كُنْتُمْ مُنْتَهَاهُ»؛ شما پایان همۀ خیرات هستید. هر خیری که بعد از اذن حق و به واسطۀ شما از ما صادر میشود، اثر آن مجدد به شما باز میگردد. هرکس که خیرش به شما بازگردد، بالاخره خودش به سوی شما بازخواهد گشت. خیر از خود فرد جدا نیست. خدا شما را قرار داده تا ما با خیرات به سوی شما بازگردیم و با شما به نزد خدای سبحان برویم.
خدای سبحان میفرماید: «ابتدا خیرات را به آل پیامبر علیهم السلام تقدیم کن که اصل خیر همین است.» کمال این است که ما به معصوم برسیم. وقتی به معصوم برسیم، به مقام فنا رسیدهایم. یعنی در آن حالت هیچچیز نیستیم. شاعر میگوید:
یکی قطره باران ز ابری چکید***خجل شد چو پهنای دریا بدید
که جایی که دریاست، من کیستم؟***گر او هست حقّا که من نیستم
قطره باران خوشحال است که باید به دریا بچکد و با او یکی شود. اگر نماز من به صورت جداگانه و بسته بندی شدهای باشد، جایی برای پذیرش نخواهد داشت؛ اما اگر نمازم به امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف برسد، حتماً پذیرفته میشود.
در دریا، دیگر قطره نیست؛ بلکه فقط دریا دیده میشود. این فرد که به ولایت وصل میشود، دیگر خود نیست و هرچه هست، مقام ولایت است. او به فنا و نیستی میرسد، اما نه نیستی که در عین هستی باشد.
تمام خیرات، منبعشان از خاندان پیامبر علیهم السلام است و نهایتاً هم به ایشان برمیگردد. پذیرش خیرات نزد آنان به کمیت وابسته نیست. نباید گفت اگر صد سلام بگویم به آنان میرسد و یک سلام نمیرسد؛ قلیل و کثیر فرقی ندارد. جنس کاری که انجام میدهیم باید خوب و خالص باشد. کار خوب باید از آنِ معصوم باشد و اگر فقط مختص به من باشد، نمیتواند خوب باشد.
پایان و انتهای همۀخیرات معصوم علیه السلام است. اگر کسی میخواهد بفهمد که آیا افعالش صحیح است یا نه، باید دقت کند که افعالش او را به کدام سمت میبرد. اگر رفتارش او را به شناخت و معرفت معصومین علیهم السلام راهنمایی کند، خیر است؛ اما اگر غیر از این باشد، گرفتار حجاب نورانی شده است.
اگر خواهان بهترینها هستیم، باید به معصومین علیهم السلام رجوع کنیم. اگر به سمت دیگری برویم، اشتباه کردهایم. در زیارت جامعه کبیره به ما گفته میشود که برای خیرات به سراغ سرچشمه بروید. بهترین نوع فکر، ذکر و همچنین بهترین نوع مال را از معصوم طلب کنید. اگر در پی کمال خاصی هستید، باید به سراغ معصوم بروید.
«و سبل الرّاغبین الیک شارعة و اعلام القاصدین الیک واضحه»(1)
راه های مشتاقان به سوی تو گشوده است.
معنای راغب
ابن فارس در تعریف این واژه چنین میگوید: «الراء و الغین و الباء، اصلان احدهما طلب لشیء و الاخر سعة فی شیء . فالاول الرغبة فی الشیء: الارادة له و الاخر الشیء الرغیب: الواسع الجوف یقال حوض رغیب»(2)این کلمه از ریشۀ «ر غ ب» گرفته شده است که برای آن دو معنا است اوّلی طلب و خواستن چیزی و دیگری وسعت یکی طلب چیزی و دیگری وسعت در چیزی است. در معنای اول، رغبت در یک چیز به معنای اراده داشتن آن است و در معنای دوم، شیء رغیب به معنای چیزی است که وسعت دارد. به عنوان مثال، حوض رغیب به معنای حوض وسیع است.»
صاحب مفردات نیز معنای وسعت در شیء را بیان کرده و این وسعت را در اراده و طلب نیز جاری میداند. او میگوید در این صورت، اقتضای حرص در آن چیز را میرساند. به عنوان مثال، در آیۀ شریفه إِنَّا إِلَى اللهِ رَاغِبُونَ(3)به این معناست که ما به سوی خدا تمایل داریم و اراده او را میکنیم. البته گاهی این
واژه معنای انصراف از رغبت را نیز میرساند، مانند آیۀ شریفۀ وَمَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْرَاهِيمَ (1)که به معنای هر کسی است که از دین ابراهیمی رو برگرداند. (2)
به طور خلاصه، معنای سبل الراغبین یعنی راه های مشتاقان حق. فطرت انسان همیشه و به گونهای بینهایت میل به خداوند دارد. یکی از نعمتهای ویژه خداوند «حرص» است که در وجود انسان قرار داده شده تا همیشه میل و طلب به سوی خداوند داشته باشد. دلیل این نعمت، این است که چون خداوند وجودش نامتناهی است و محدود به حدی نمیشود، ظرفیتی مناسب برای کسی که او را طلب میکند فراهم کرده است: به نام حرص و طمع، یا به عبارتی زیادهخواهی، تا متناسب با وجود نامتناهی خداوند گردد. بنابراین، انسان تا بینهایت میتواند به خداوند میل داشته باشد و از او طلب کند.
از این رو، انسان کامل به دلیل برخورداری از ظرفیت بینهایت، کامل تلقی میشود. وقتی صفات الهی در وجود انسان کامل متجلی میگردد، این تجلی محدود به حد خاصی نمیشود. لذا ما معتقدیم که علوم اهل بیت علیهم السلام بیپایان است، زیرا تجلی صفت علم بینهایت خداوند در آنان وجود دارد.
حضرت علی علیه السلام وقتی میفرماید «سلونی قبل ان تفقدونی» به معنای این است که بپرسید از من قبل از آنکه از میان شما بروم، چرا که در راه های آسمان تسلط بیشتری نسبت به راه های زمین دارم، این بیان نشاندهنده تجلی صفت علم الهی در وجود ایشان است که پایانی ندارد. خداوند فرموده است: «لیس کمثل شیء» و خلیفه او نیز «لیس کمثل شیء» است؛ به این معنا که حتی آینهای بینظیر و بینظیر بودن خداوند نیز در او متجلی است.
نکتۀ قابل توجه این است که خداوند دارالسلام را که محل آرمیدن و آسایش انسان است، متناسب با سعۀ وجودی او قرار میدهد. به این معنا که هر چقدر میل و شوق و اشتیاق انسان به خداوند و مطالبات او از خدا بیشتر باشد، در آخرت جایگاه او وسعت بیشتری خواهد داشت و محدودیت مادی در آنجا بروز نخواهد کرد. لذا خداوند در توصیف جایگاه انسانهای با تقوا، بهشت را اینگونه توصیف میکند: وَ جَنَّةٌ عِرضُهَا السَّمواتُ وَ الأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقینَ(1)یعنی بهشتی که وسعت آن به وسعت آسمانها و زمین است. حتی نعمتهای بهشت نیز چنین خاصیتی دارند و برای آنها حدی وجود ندارد. این معنا در آیۀ شریفهای که خداوند میفرماید: لَهُم ما یشاؤُنَ فیها و لَدَیْنا مَزید(2)یعنی بندگان هر چه در بهشت بخواهند برای آنها مهیا است، به وضوح دیده میشود. تا جایی که دیگر نمیدانند چه چیزی از خداوند بخواهند و در ادامه میفرماید: «لَدَینا مَزید»؛ یعنی افزون بر آنچه خود بندگان خواستهاند، نزد ما بیشتر از آن است که به آنها عطا خواهیم کرد.
متأسفانه، بشر در استفاده از این نعمت بزرگ «حرص» مرتکب اشتباه بزرگی شده و آن را در مجرای طبیعیاش به کار نبرده است؛ بلکه این نعمت را در جهت خواسته های بیارزش دنیوی استفاده کرده و میکند. این موضوع باعث شده است که راه مشتاقان متعدد گردد؛ برخی به دنیا و متعلقات آن اشتیاق پیدا میکنند و بعضی دیگر به دنبال آرامش ابدی و سرای آخرت میروند. کدام راه را بپیماییم، به اختیار خود ما بستگی دارد.
حال که چنین است، اگر ما به دنبال راه مطمئنی برای رسیدن به سعادت ابدی هستیم، باید راه درست را انتخاب کنیم. از سبل الراغبین، یعنی راه های مشتاقان، باید راه مشتاقان خدا را بشناسیم و بپیماییم؛ چراکه تنها این راه سالم است و ما را به سلامت به دارالسلام میرساند. بدون تردید، مصداق کامل آن اهل بیت علیهم السلام هستند، کسانی که در راه اشتیاق به خداوند قرار دارند و اطاعت و تبعیت از آنان ما را به سلامت به مقصد خواهد رساند.
مشتاقان حق همیشه در حال توسعۀ موجودیت خود هستند، آن هم موجودیتی که ماندگار باشد و زوالپذیر نباشد، بر خلاف مشتاقان دنیا که توسعۀ وجودی آنان به اندازۀ همین دنیاست و علاوه بر آن، زوالپذیر نیز هست. به عبارتی، اهل حق، اهل کوثر هستند که همان خیر ماندگار است و پایانی ندارد، اما اهل دنیا اهل تکاثر هستند، کسانی که در افتخار به دارایی خود به شمردن قبرهای مردگان خود روی آورده و آن را ملاک برتری میدانند؛ به فرمودۀ خداوند: حتی زُرْتُمُ المقابِر
در فراز زیبای زیارت امینالله، حضرت فرمودند: «و سُبُل الرّاغبین إلیک شَارِعة»؛ یعنی راه ما اهل بیت که مشتاقان حق هستیم، به سوی خداوند کشیده شده است و واضح است که کسی که در این راه قرار بگیرد، قطعاً به خداوند خواهد رسید و این غیر از این نخواهد بود. در ادامه، حضرت میفرمایند: «و أعلام القاصدین إلیک واضحة»؛ یعنی پرچمهای کسانی که تو مقصد و هدف آنها هستی، به سوی تو بالا و واضح است. خلاصه اینکه، اگر کسی بخواهد به فطرت خویش به طرف خداوند برود، تمام زمینه ها مهیا است.
به راستی مشتاق تر به خداوند از علی و اولاد علی کیست؟ هنگامی که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام شمشیر به فرق مبارکشان اصابت کرد، ندای ملکوتی ایشان همان جملۀ معروف بود که از ایشان نقل شده است: «فَزتُ وَ رَبِّ الْکَعْبَة»؛ بدین معنا که به خداوند کعبه رستگار شدم. کسی که خدا، بهشت خدا و رسول خدا صلی الله علیه واله به او مشتاقند.
یا با نگاهی به دعای سراسر نورانی عرفه در روز عرفه که روز معاشقۀ حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام با خداوند است، میتوان اشتیاق عمیق و با تمام وجود حضرت را به خداوند درک کرد. آن جا که میفرماید: «و اجْعَلْ رَغْبَتِي إِلَيْكَ فَوْقَ رَغْبَةِ الرَّاغِبِينَ، وَ حَمْدِي إِيَّاكَ فَوْقَ حَمْدِ الْحَامِدِينَ»؛ یعنی ای خدا، علاقه و اشتیاق من به تو را از میل مشتاقان و علاقهمندان بالاتر، و سپاس و ستایش من را به تو از سپاس سپاسگزاران برتر گردان. گویی حضرت در صحنهای از مسابقهای است که میخواهد گوی سبقت را از همه برباید و بر همه فائق آید.
امام علی بن الحسین زین العابدین علیه السلام در مناجات خمسعشر، مناجاتی به نام «مناجات الرّاغبین» دارند که بسیار زیباست و توجه به برخی از فرازهای آن خالی از لطف نیست. در حقیقت، حضرت در قالب دعا به مشتاقان طریق حقیقت میآموزد که چگونه با خداوند خویش ارتباط برقرار کنند.
در فراز اول این مناجات شریف، حضرت میفرماید: «الإلهی إِن کان قَلَّ زادی فی المسیر إلیک فلقد حَسُنَ ظنّی بالتوکل علیک»؛ یعنی خدایا، اگر من زاد و توشهای ندارم تا خود را به تو برسانم، ولی خوشبین هستم و حسن ظن دارم. این حسن ظن انگیزهای برای من میشود تا قدمی جلو بگذارم و یأس و ناامیدی را از خود دور کنم.
نکاتی که میتوان از این فراز اشاره کرد عبارتند از: عدم توانایی در ادا کردن حق خداوند: هر بندهای هر چه تلاش کند، باز هم حق خداوند ادا نمیشود. به فرمایش حضرت رسول صلی الله علیه واله : «ما عبدناک حق عبادتک و ما عرفناک حق معرفتک»؛ یعنی آن طور که شایسته شناخت و عبادت هستی نمیتوانیم حق تو را ادا کنیم. افزون بر این، کمی عبادت و بندگی و گناهان نیز شرایط را سختتر میکند. دوم:توجه به رجا و خوف: حضرت در عین حال که به امید و رجا اشاره دارد، به خوف نیز توجه میکند. به این معنا که نه ناامید باشد و نه امیدوار مطلق، بلکه در عین قلّت زاد، با توکل بر خداوند و حسن ظنّی که به او دارد، امیدوار است. در ادامه در فراز دوم میفرماید: «و إن کان جرمی قد اخافنی من عقوبتک، فانّ رجایی قد اشعرنی بالامن من نقمتک»؛ یعنی در حالی که به خاطر جرم و معصیتم مستحق عقاب و عذاب تو هستم، اما آنقدر به تو امیدوارم که نمیتوانم رحمت تو را نادیده بگیرم. حسن اعتماد و ظن بنده او را از حرکت باز نمیدارد. به عبارتی، بندهای که میخواهد به وصال حق برسد به دو بال خوف و رجا با هم نیاز دارد؛ با یک بال پرواز ممکن نیست.
گرچه بنده نگاهش به معصیت و نافرمانیهای گذشته و حال است، اما نگاهی هم به طاعت خود دارد و میگوید: «خداوندا! تو که خدای بهانهگیر خوبی هستی، سعی میکنی با کوچکترین بهانهای بنده را به سوی خودت بکشانی. این قلیل بندگی مرا بهانهای قرار بده و مرا به سمت خود جذب کن.» لذا میفرماید: «وَ إِنْ أَنُمِتْنِي الْغَفْلَةَ عَنِ الْاسْتِعْدَادِ لِلِقَائِكَ، فَقَدْ نَبَّهْتُنِي الْمَعْرِفَةُ بِكَرَمِكَ وَ آلَائِكَ»
در ادامه، حضرت برای جلب توجه خداوند به خود، چه زیبا میفرماید: «وَ إِنْ أَوْحَشَ مَا بَيْنِي وَ بَيْنَكَ فَرْطُ الْعَصْيَانِ وَ الطُّغْيَانِ، فَقَدْ آنَسَنِي بُشْرَى الْغُفْرَانِ وَ الرِّضْوَانِ»؛ یعنی ای عزیز من، اگر به خاطر عصیان و طغیان و تمرد، بین من و تو جدایی افتاد و این امر موجب وحشت من شد، اما وقتی به یاد بشارت تو به بخشش و رضوان میافتم، با تو مأنوس میشوم و دل من به سوی تو پر میکشد.
معنی شور و اشتیاق در زبان انگلیسی،یعنی (enthusiasm) کلمهای است که از ریشه یونانی به معنای «لبریز از خدا» میآید. بنابراین، پرشور بودن به معنای «لبریز از خدا» بودن است. به راستی، معنویت نمیتواند فاقد شور باشد. تمام پیامبران، امامان و آموزگاران معنوی بزرگ جهان انسانهایی پرشور بودند که گاه جان خود را به خاطر ایمانشان فداکردند. همچنین، تمامی مخترعان، مکتشفان و هنرمندان بزرگ نیز با شور و شوقی که داشتند به بشریت خدمت کردند. زندگی برخی از آنها هرچند بسیار کوتاه بود، اما چنان پرشور سپری شد که آثارشان تا ابد زنده و پابرجا خواهد ماند.
شور و شوق همان عاملی است که کوهنوردان را به فتح بلندترین قلّهها میکشاند، و همین عامل مکتشفان را به اعماق اقیانوسها و دورترین سرزمینها میبرد. این همان عاملی است که کودک روستایی را هر روز در گرما یا سرما با پای پیاده به مدرسهای چند کیلومتر آن سویتر میکشاند. همین عامل ما را پشت میز کار، پشت بوم نقاشی، پشت دستگاه تراش یا ماشین تحریر می نشاند.
بدون شور و شوق، ادیسون هرگز برای اختراع و کشف دائم تلاش نمیکرد و ما امروز لامپ برق نداشتیم. بدون شور و شوق حافظ، ما اکنون صدها غزل ناب و روحبخش این رند شیرازی را نداشتیم.
توجه داشته باشیم که شور و شوق مختص نوابغ یا افراد خاصی نیست. همه ی ما، اگر بخواهیم به راستی زندگی کنیم و در زندگیمان موفق باشیم، باید پرشور باشیم. امروزه متخصصان وقت زیادی صرف میکنند تا بفهمند چه چیزی باعث موفقیت میشود. در واقع، بیش از هر چیز، شور و شوق است که موفقیت را به ارمغان میآورد. شور و شوق کودک برای یادگیری، او را در درس و مشق موفق میکند. شور و شوق بذر، برای رشد کردن، آن را به دانه و سپس به درختی تناور تبدیل میکند. هر کاری که ما با احساس شور و شوق انجام دهیم، بذر موفقیت را در دل خود دارد.
ما برای انجام هر کاری نیاز به یک نیروی محرک داریم. گاهی نیازها و کمبودها باعث انگیزش ما میشوند. گرسنگی ما را به دنبال غذا میکشاند و تشنگیامان ما را به سوی یک نوشیدنی هدایت میکند. میزان انگیزه و اشتیاق ما برای دستیابی به یک هدف نقش مهمی در موفقیت ما در رسیدن به آن هدف دارد.
اشتیاق از درون ما به وجود میآید و هر یک از ما به طور طبیعی نسبت به برخی فعالیتها و کارها علاقه و اشتیاق بیشتری داریم. برای مثال، برخی شیفتهی فوتبال هستند، برخی به نقاشی علاقه دارند و برخی دیگر مشتاق سینما. اشتیاق نیرویی فراتر از انگیزه های معمولی است؛ این انرژی ابعاد معنوی و روحانی دارد و میتواند الهامبخش باشد. عشق در واقع همان میل، علاقه و گرایش است و فراتر از این مفاهیم، تجربهای عمیق و انسانی است. همه ی ما در زندگیامان احساس عشق و محبت را تجربه میکنیم و این عشق در تمام فعالیتهای روزانهمان نقش اساسی دارد. رفتارهای ما تحت
تأثیر خواستهها و گرایشهای درونیمان شکل میگیرد و همۀ این تمایلات، تجلیاتی از عشق هستند.
عشق و اشتیاق شدید ما را در راه دستیابی به اهدافمان یاری میکند. راز کسب دستاوردهای بزرگ، انجام کارهایی است که نسبت به آنها شور و اشتیاق داریم. وقتی کاری را که عاشق آن هستیم انجام میدهیم و متعهد به کسب درآمد از آن میشویم، دیگر صرفاً یک کار کسلکننده انجام نمیدهیم؛ بلکه هر روز با اشتیاق و انرژی تازه از خواب برمیخیزیم. هیجان کشف چالشهای روز جدید، ما را سرشار از انرژی خلاق و سرور میکند. هدف نهایی ما از هر کار، دستیابی به احساس رضایت و شادی است. هنگامی که در کار خود عشق و شور داریم، علاوه بر لذت از مسیر، به نتایج بزرگ و موفقیتهای چشمگیری نیز دست مییابیم.
همچنین، تبدیل اشتیاق به ثروت یک راز ارزشمند است. انجام کاری که به آن عشق میورزیم، میتواند ما را به ثروت سرشار برساند. عشق به کار این امکان را فراهم میکند که از عمر خود بهترین بهره را ببریم؛ زیرا عمر بزرگترین سرمایهی ماست. کار عاشقانه، کاری است که برای ما آسان و لذتبخش است. این رویا برای بسیاری وجود دارد که از طریق فعالیتهای مورد علاقهشان بتوانند درآمد کسب کنند، اما موانع ذهنی و نداشتن دانش کافی عمدتاً مانع این امر میشود. بسیاری از افراد بر این باورند که علاقه هایشان صرفاً برای تفریح و سرگرمی هستند، در حالی که باید توجه داشته باشیم که هیچ مانعی برای تبدیل این فعالیتها به درآمد وجود ندارد. اگر از کاری که انجام میدهید لذت ببرید، ثروت ناحدودی به سمت شما سرازیر خواهد شد.
با اینحال، اگر کارتان را فقط برای دریافت حقوق انجام دهید، به زودی دچار فرسودگی خواهید شد و روزها را به سختی سپری خواهید کرد. شاید تنها زمانی که شاد باشید، روزی باشد که حقوق خود را دریافت میکنید. این چرخهی بیپایان، اتلاف گرانبهاترین دارایی ما، یعنی عمر، است به خاطر حقوقی ناچیز. ولی اگر عاشق کار خود باشید، همیشه پر از شور و نشاط خواهید بود و این نیروی جادویی عشق و اشتیاق، راه را برای رسیدن به موفقیتهای بزرگ هموار خواهد کرد.
ایجاد اشتیاق سوزان برای دستیابی به موفقیت؛وضوح اهداف معمولاً اشتیاق درونی ما را برمیانگیزد. در حالت عادی، شاید هیچ تمایلی برای سفر به نقطهای نامعلوم در وسط بیابان بهمنظور یافتن گنج نداشته باشید؛ اما اگر نقشهی دقیقی از گنج به شما داده شود، بدون شک اشتیاق بیشتری پیدا خواهید کرد.
موضوع دیگری که در ایجاد اشتیاق مؤثر است، باور به تواناییهای خودمان است. اگر مطمئن باشیم که شکست غیرممکن است و موفقیت حتمی، اشتیاق بیشتری برای اقدام و دستیابی به هدف خواهیم داشت. اشتیاق سوزان، شدیدترین نوع اشتیاق و فوران شور و هیجان در درون ماست. این نوع اشتیاق دارای نیرویی جادویی است که میتواند ما را به اهدافمان نزدیکتر کند.
شور به انگلیسی(Enthusiasm) به معنای لذت بردن فراوان، علاقه یا تأیید چیزی است. ریشۀ این کلمه به الهام یا احساس داشتن حضور خداوند اشاره دارد. فرهنگ لغت جانسون، اولین فرهنگ لغت جامع زبان انگلیسی، شور را «باور بیهوده به دریافت وحی» یا «اعتماد به نفس بیهوده به برخورداری از لطف الهی یا ارتباط با خداوند» تعریف کرده است.
قال امامنا جواد الائمة علیه السلام فی طلب الرزق:... سَهِّلْ رَبِّ سُبُلَ اَلرِّزْقِ إِلَيَّ وَ أَثْبِتْ قَوَاعِدَهُ لَدَيَّ وَ بَجِّسْ لِي عُيُونَ سَعَةِ رَحْمَتِكَ [سَعَتِهِ بِرَحْمَتِكَ] وَ فَجِّرْ أَنْهَارَ رَغَدٍ اَلْعَيْشِ قِبَلِي بِرَأْفَتِكَ وَ رَحْمَتِكَ وَ اِصْرِفْ عَنِّي فِي اَلرِّزْقِ اَلْعَوَائِقَ وَ اِقْطَعْ عَنِّي مِنَ اَلضِّيقِ اَلْعَلاَئِقَ وَ اِرْمِنِي اَللَّهُمَّ مِنْ سَعَةِ اَلرِّزْقِ بِأَخْصَبِ سِهَامِهِ وَ اُحْبُنِي مِنْ رَغَدِ اَلْعَيْشِ بِأَكْثَرِ دَوَامِهِ وَ اُكْسُنِي اَللَّهُمَّ أَيْ رَبِّ سَرَابِيلَ اَلسَّعَةِ وَ جَلاَبِيبَ اَلدَّعَةِ فَإِنِّي يَا رَبِّ مُنْتَظِرٌ لِإِنْعَامِكَ بِحَذْفِ اَلضِّيقِ وَ لِتَطَوُّلِكَ بِقَطْعِ اَلتَّعْوِيقِ وَ لِتَفَضُّلِكَ بِإِزَالَةِ اَلتَّقْتِيرِ [بِبَتْرِ اَلتَّقْتِيرِ] [بِنِيَّةِ اَلْيَقِينِ] وَ لِوَصْلِ حَبْلِي بِكَرَمِكَ بِالتَّيْسِيرِ وَ أَمْطِرِ اَللَّهُمَّ عَلَيَّ سَمَاءِ رِزْقِكَ بِسِجَالِ اَلدِّيَمِ وَ أَغْنِنِي عَنْ خَلْقِكَ بِعَوَائِدِ اَلنِّعَمِ وَ اِرْمِ مَقَاتِلَ اَلْإِقْتَارِ مِنِّي وَ اِحْمِلْ عَسْفَ اَلضُّرِّ عَنِّي عَلَى مَطَايَا اَلْإِعْجَالِ وَ اِصْرِفْ عَنِّي اَلضِّيقَ [وَ اِصْرِفْ عَنِّي اَلضُّرَّ] بِسَيْفِ اَلاِسْتِيصَالِ وَ اِمْحَقْهُ [وَ أَتْحِفْنِي] عَنِّي رَبِّ مِنْكَ بِسَعَةِ اَلْإِفْضَالِ وَ أَمْدِدْنِي بِنُمُوِّ اَلْأَمْوَالِ وَ اُحْرُسْنِي [وَ أَخْرِجْنِي] مِنْ ضِيقِ اَلْإِقْلاَلِ وَ اِقْبِضْ عَنِّي سُوءَ اَلْجَدْبِ وَ اُبْسُطْ لِي بِسَاطَ اَلْخِصْبِ وَ صَبِّحْنِي بِالاِسْتِظْهَارِ وَ مَسِّنِي [وَ مَسِّئْنِي] بِالتَّمَكُّنِ مِنَ اَلْيَسَارِ إِنَّكَ ذُو اَلطَّوْلِ اَلْعَظِيمِ وَ اَلْفَضْلِ اَلْعَمِيمِ [اَلْجَسِيمِ] وَ أَنْتَ اَلْجَوَادُ اَلْكَرِيمُ اَلْمَلِكُ اَلْغَفُورُ اَلرَّحِيمُ اَللَّهُمَّ اِسْقِنِي مِنْ مَاءِ رِزْقِكَ غَدَقاً وَ اِنْهَجْ لِي مِنْ عَمِيمِ بَذْلِكَ طُرُقاً وَ اِفْجَأْنِي [وَ فَاجِئْنِي] بِالثَّرْوَةِ وَ اَلْمَالِ وَ اِنْعَشْنِي فِيهِ بِالاِسْتِقْلاَلِ يَا أَرْحَمَ اَلرَّاحِمِينَ»(1)پروردگارا، راه رسیدن به رزقم را برای من آسان کن و قواعد و مقررات آن را در من ثابت نگه دار و چشمه های فیض و رحمتت را برایم وسیع کن. همچنین، با رحمت و مهربانی خود، جریان و نعمت زندگی را برایم فراهم کن خداوندا، از راه در پیش
1) بحارالأنوار، ج98، ص231.
رویم برای به دست آوردن روزی، موانع را برطرف کن و از شکنجه های بیگانه فرارم بده. با لطف خود، من را به سمت فراوانی روزی هدایت کن و همچنین، مرا از نعمت و روزی خود بهرهمند کن و از نیازمندیهای بسیار دور نگه دار. به من بهرهمندی از روزی خود را بده و نیز، از خصوصیات عظیم و غنیمت بخش خود بهرهمند کن. با چشمان فیض و رحمت خود، بر روی من باران بارانید و من را از دام پرتگاه نجات ده. به من در راه به دست آوردن روزی، دستیاری کن و مرا از تلاش و دردسرهای بیشتر نجات بده. بهرهمندی از روزی خود را به من بده و از نعمت خود بهرهمند کن که به تلاش و دردسرهای بیشتر دچار نشوم. با شفقت خود، از سختیهای زندگیام بیزار شوم... .
معنای رزق
ابن فارس در مورد معنای «رزق» میگوید:« أصل واحد يدلّ على عطاء لوقت فَالرِّزْقُ: عطاء اللّه جلّ ثناؤه»(1)اصل این کلمه نشاندهنده عطایی در زمان مناسب است. بدین ترتیب، رزق به معنای عطای خداوند سبحانه و تعالی است. در تعریف این کلمه آمده است که« صحاح- رزق: الرِّزق: ما ينتفع به، و الجمع الأرزاق، و الرزق: العطاء»(2)«رزق» به معنای آن چیزی است که انسان از آن استفاده میکند و جمع آن «ارزاق» است.
راغب در «مفردات» اظهار میدارد: «الرزق: يقال للعطاء الجاري تارة دنيويّا كان أم اخرويّا»(3)که رزق به معنای بخشش دائمی است، چه این بخشش
مربوط به امور دنیوی باشد و چه اخروی. همچنین، واژه «رزق» به چگونگی تأمین نیازهای غذایی اشاره دارد و به مواردی اطلاق میشود که به معده میرسد و انسان را تغذیه میکند.
صاحب «التحقیق» میگوید:«انّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو انعام مخصوص بمقتضى حال الطرف و مطابق احتياجه لتدوم به حياته، و يكون بالإدرار و بالجريان اللازم. و هذه القيود هي الفارقة بينه و بين مفاهيم الإحسان و الانعام و الإعطاء و الحظّ و النصيب و الإنفاق؛ اصل این ماده به معنای انعامی ویژه است که مطابق با نیاز و وضعیت طرف مقابل است و برای ادامه زندگی او ضروری است. این ویژگیها رزق را از مفاهیمی مانند احسان، انعام، عطا، حظ و نصیب متمایز میکند. به عبارت دیگر، احسان به معنای انجام هر عمل نیکو است و قید ادامه حیات در احسان و انعام مدنظر نیست، اما انعام همیشه باید با حسنات مرتبط باشد و نیاز به شکرگزاری دارد.
رزق حقیقی، همان عطای جاری و حلال است و این نکته مهم است که برخلاف غذا و نصیب، که ممکن است حلال یا حرام باشند، رزق باید همیشه حلال باشد.
رزق ممکن است در امور مادی مانند آیات: کُلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ حَلالًا طَيِّباً و كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ و یا در معنویات مانند أَوْ ماتُوا لَيَرْزُقَنَّهُمُ اللَّهُ رِزْقاً حَسَناً و لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ وجود داشته باشد. همچنین، در بعضی موارد رزق به شکلی عام میتواند شامل هر دو بعد مادی و معنوی باشد.
در نهایت، رزق مرحلهای است که در آن ادامه زندگی و پیشرفت موجودات تأمین میشود. خداوند ابتدا موجودات را خلق میکند، سپس بر اساس طبیعت
هر یک، رزق مورد نیازشان را فراهم میآورد. این نوع هدایت به سمت کمال وجود و حرکت به سمت صعود، نکتهای کلیدی در معنای واقعی رزق است. (1)
با توجه به معنای لغوی، رزق به یک اعتبار به دو قسم تقسیم میشود: رزق مادّی و رزق معنوی. آنچه در هر دو قسم مسلّم است این است که چون به معنای عطا و بخشش است، لابدیّت عقلی اقتضا میکند که رزّاقی باشد که ببخشد وگرنه عطا معنا ندارد؛ به عبارت دیگر، عطا کنندهای نیست که عطا معنا پیدا کند. همچنین، باید وجود روزیخور وجود داشته باشد تا رزّاقیت به معرض ظهور برسد. به هر حال، در هر یک از این دو قسم، این خداوند است که رزق را به بندگان عطا میکند. لذا در قرآن میفرماید: وَمَا مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللهِ رِزْقُهَا وَيَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهَا وَمُسْتَوْدَعَهَا كُلٌّ فِي كِتَابٍ مُبِينٍ(2)یعنی هیچ جنبندهای در زمین نیست مگر این که رزقش بر عهده خداوند است. در واقع، عطای رزق فقط به دست خداوند است.
در خصوص رزق، در روایتی آمده است: «يا بنَ آدَمَ، خَلَقتُكَ مِن تُرابٍ ثُمّ مِن نُطفَةٍ فلَم أعيَ بِخَلقِكَ أ وَ يُعيِينِي رَغيفٌ أسُوقُهُ إلَيكَ في حِينِهِ»(3)ای آدمیزاده! من تو را از خاک و سپس از نطفه آفریدم و در آفرینش تو ناتوان نماندم. آیا رساندن به موقع گرده نانی به تو مرا درمانده میسازد؟
لقمان به فرزندش میگوید: «يا بُنَيَّ، لِيَعتَبِرْ مَن قَصُرَ يَقِينُهُ و ضَعُفَت نِيَّتُهُ في طَلَبِ الرِّزقِ أنّ اللّه َ تباركَ و تعالى خَلَقَهُ في ثلاثةِ أحوالٍ مِن أمرِهِ ، و آتاهُ رِزقَهُ و لَم يَكُن لَهُ في واحِدَةٍ مِنها كَسبٌ و لا حِيلَةٌ ، إنّ اللّه َ تباركَ و تعالى سَيَرزُقُهُ في الحالِ
الرابِعَةِ ... في رَحِمِ اُمِّهِ ... مِن لَبَنِ اُمِّهِ ... مِن كَسبِ أبَوَيهِ ... حتّى إذا كَبِرَ و عَقَلَ و اكتَسَبَ لِنفسِهِ ضاقَ بهِ أمرُهُ و ظَنَّ الظُّنونَ بِربِّهِ ، و جَحَدَ الحُقوقَ في مالِهِ و قَتَرَ عَلى نفسِهِ و عِيالِهِ ، مَخافَةَ إقتارِ رِزقٍ و سُوءِ يَقينٍ بالخَلَفِ مِنَ اللّه ِ تباركَ و تَعالى»(1)از جمله اندرزهاى لقمان به فرزندش این بود که :فرزندم! کسى که در به دست آوردن روزى، یقینش [ به خدا ] اندک و نیّتش [ به روزى رسان ] سست است، باید از این نکته عبرت آموزد که خداوند تبارک و تعالى او را در سه مرحله از خلقتش روزى داد، بدون آن که خودش در آنها تلاش و تدبیرى داشته باشد. پس، خداوند تبارک و تعالى در مرحله چهارم نیز روزى او را خواهد داد ... [مرحله اول] در رحم مادرش... و [مرحله دوم] از شیر مادرش [بود]... و [مرحله سوم] از درآمد والدینش روزى او را داد ... تا آن که بزرگ و فهمیده شد و مستقلاً به کسب درآمد پرداخت . در این هنگام، بر خود سخت گرفت و به پروردگارش بدگمان شد و از ترس تنگدستى و یقین نداشتن به جایگزین کردن نعمت از سوى خداوند تبارک و تعالى، حقوق [ خدا و مردم ] در مال خود را نادیده گرفت و خود و خانوادهاش را در سختى و تنگنا قرار داد.
این مراحل شامل: [مرحله اول] در رحم مادر، [مرحله دوم] از شیر مادر، و [مرحله سوم] از درآمد والدین است. هنگامی که بزرگ و فهمیده شد و مستقل به کسب درآمد پرداخت، نسبت به پروردگارش بدگمان شد و از ترس تنگدستی و عدم یقین به جایگزین کردن نعمت از سوی خداوند، حقوق [خدا و مردم] را در مال خود نادیده گرفت و خود و خانوادهاش را در تنگنای اقتصادی قرار داد. این حکایت تأکیدی بر یقین به رزق الهی و اعتماد به خداوند است.
1) الخصال، ص122.
اقسام رزق
از آنجا که هرگونه بهرهای که خداوند نصیب بندگان میکند، اعم از مواد غذایی، مسکن، پوشاک و یا علم، عقل، فهم، ایمان و اخلاص، «رزق» نامیده میشود، رزق، تنها محدوده رزق مادّی نیست؛ بلکه شامل رزق معنوی نیز میشود. قرآن دربارهی شهیدان میفرماید: ...بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یرْزَقُونَ(1)...آنها زندهاند و نزد پروردگارشان روزی میبرند». روشن است که روزی شهیدان، آن هم در جهان برزخ، نعمتهای مادّی نیست؛ بلکه نعمتهای معنوی است.
فَالَّذِینَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْالصَّالِحَاتِ لهَم مَّغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کرِیم(2)آنها که ایمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند، آمرزش و روزی پرارزشی برای آنهاست.
در این آیه، نعمتهای بهشت «رزق کریم» نامیده شده که مؤمنان خداترس و دارای عمل صالح و مردان و زنان پاکدامن به عنوان پاداش الهی از آن بهرهمند خواهند شد. همچنین رزق کریم از آن مواهب الهی است که جهادگران و مهاجران و انصار به آن نوید داده شدهاند: «وَالَّذِینَ ءَامَنُواْ وَ هَاجَرُواْ وَ جَاهَدُواْ فىِ سَبِیلِ اللهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لهَم مَّغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کرِیمٌ (3)و آنها که ایمان آوردند و هجرت نمودند و در راه خدا جهاد کردند و آنان که پناه دادند و یاری نمودند، آنان مؤمنان حقیقیاند؛ برای آنها آمرزش (و رحمت خدا) و روزی شایستهای است.
إِلَّا عِبَادَاللّهِ الْمُخْلَصِینَ أُوْلَئک لهَمْ رِزْقٌ مَّعْلُومٌ(1)جز بندگان مخلص خدا (که از کیفرها برکنارند)! برای آنان [بندگان مخلص] روزی معین و ویژهای است.
«رزق معلوم» به این معناست که خداوند در بهشت برای بندگان مخلص خود، رزقی میدهد که غیر از رزق سایر بهشتیان است و هیچ شباهتی به رزق دیگران ندارد. اگرچه نام رزق ایشان و رزق دیگران یکسان است، اما به جهت این که آنان جز به خداوند متعال به هیچ چیز دیگری وابسته نیستند، نه به زینتهای زندگی دنیا و نه به نعمتهای آخرت، در دل ایشان غیر از خدا، چیز دیگری وجود ندارد.
3.رزق حسن
وَالَّذِینَ هَاجَرُواْ فِي سَبِيلِ اللهِ ثُمَّ قُتِلُواْ أَوْ مَاتُواْ لَيرْزُقَنَّهُمُ اللهُ رِزْقًا حَسَنًا وَإِنَّ اللهَ لَهُوَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ(2)و کسانی که در راه خدا هجرت کردند، سپس کشته شدند یا به مرگ طبیعی از دنیا رفتند، خداوند به آنها روزی نیکویی میدهد و او بهترین روزیدهندگان است.
در این آیه، «رزق حسن» به عنوان پاداش کلیۀ مهاجران الهی مطرح شده است، خواه به مقام شهادت رسیده باشند و یا در این مسیر به مرگ طبیعی از دنیا رفته باشند.
«رزق حسن» اشاره به نعمتهایی دارد که وقتی چشم انسان به آن میافتد، چنان مجذوب میشود که نمیتواند از آن چشم بردارد و به غیر آن نگاه کند. تنها خداوند قدرت دارد که چنین روزی را به کسی عطا کند. همچنین در قرآن، مقام نبوت و فایده های حلال درخت انگور نیز «رزق حسن» نامیده شده است.
4.رزق بیحساب
تقوا عامل برخورداری از روزی بیحساب
وَمَن يَتَّقِ اللهَ يَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ... (1)و هر کس تقوای الهی پیشه کند، خداوند راه نجاتی برای او فراهم میکند و او را از جایی که گمان ندارد روزی میدهد.
5.مشیت روزیرسانی الهی
لَهُ مَقَالِيدُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن يَشَاءُ وَيَقْدِرُ إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ(2)کلیدهای آسمانها و زمین از آن اوست؛ روزی را برای هر کس بخواهد گسترش میدهد یا محدود میسازد؛ او به همه چیز داناست.
بر اساس بخش اخیر آیه «إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ»، توسعه و تنگی روزی بندگان بر اساس حکمت و علم الهی است؛ البته ارادۀخدا در زمینۀ وسعت و تنگی روزی مشروط به شرایطی است که بر زندگی انسانها حاکم است. تلاش و کوشش، اخلاص و فداکاری، و به عکس، سستی، تنبلی، بخل و آلودگی نیت نقش تعیینکنندهای در این موضوع دارند.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام ، آمده است: «لا تَكْسَلُوا فِي طَلَبِ مَعَايِشِكُمْ فَإِنَّ آبَاءَنا كَانُوا يَرْكُضُونَ فِيها وَيَطْلُبُونَها»(1)در طلب روزی و نیازهای زندگی سستی نکنید؛ زیرا پدران و نیاکان ما به دنبال آن میدویدند و آن را طلب میکردند.
در آیۀ دیگری، خداوند حکمت روزیرسانی خود را چنین بیان میکند: وَلَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبَادِهِ لَبَغَوْا فِي الْأَرْضِ وَلَكِن يُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مَّا يَشَاءُ إِنَّهُ بِعِبَادِهِ خَبِيرٌ بَصِيرٌ(2)هرگاه خداوند روزی را برای بندگانش وسعت بخشد، در زمین طغیان و ستم میکنند؛ از این رو به مقداری که میخواهد (و مصلحت میداند) نازل میکند، زیرا او نسبت به بندگانش آگاه و بیناست.
روزىدهنده خداست.خدای متعال میفرماید: وَ مَا مِن دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللهِ رِزْقُهَا(3)هیچ جنبندهای در زمین نیست مگر این که روزیاش بر عهده خداست. از این رو، فرزندکشی به دلیل ترس از تأمین هزینه های آنها حرام شده است: وَلَا تَقْتُلُوا أَوْلَادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلَاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَإِيَّاكُمْ إِنَّ قَتْلَهُمْ كَانَ خِطَأً كَبِيرًا(4)و فرزندانتان را از ترس فقر نکشید! ما آنها و شما را روزی میدهیم. مسلماً کشتن آنها گناه بزرگ است.
در استدلال بر عدم توانایی معبودان ساختگی مشرکان برای روزیرسانی، خداوند میفرماید: وَيَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللهِ مَا لَا يَمْلِك لَهُمْ رِزْقًا مِّنَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ شَيْئًا وَلَا يَسْتَطِيعُونَ (5)آنها غیر از خدا موجوداتی را میپرستند که هیچ رزقی برای آنها از آسمانها و زمین در اختیار ندارند و توان این کار را نیز ندارند.
ویژگیهای رزق بهشت
وَلَا تَمُدَّنَّ عَيْنَيكَ إِلَى مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجًا مِّنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا لِنَفْتِنَهُمْ فِيهِ وَرِزْقُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَأَبْقَى(1)و هرگز چشمان خود را به نعمتهای مادی که به گروههایی از آنان دادهایم، نینداز! اینها شکوفه های زندگی دنیایند تا آنان را در آن بیازماییم و روزی پروردگارت بهتر و پایدارتر است.
مقابلۀ «رِزْقُ رَبِّكَ» با «زَهْرَةَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا» نشاندهنده آخرتی بودن آن است. در آیهای دیگر، خداوند رزق دنیا را در مقابل رزق آخرت متاعی ناچیز میداند: اللهُ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن يَشَاءُ وَيَقْدِرُ وَفَرِحُوا بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا فِي الْأَخِرَةِ إِلَّا مَتَاعٌ؛ خداوند روزی را برای هر کس بخواهد وسیع و برای هر کس بخواهد تنگ قرار میدهد و آنها [کافران] به زندگی دنیا شاد شدند در حالی که زندگی دنیا در برابر آخرت، متاعی ناچیز است.
جَنَّاتِ عَدْنٍ مُفَتَّحَةً لَهُمْ الْأَبْوَابُ... إِنَّ هَذَا لَرِزْقُنَا مَا لَهُ مِن نَفَاد(2)باغهای جاودان بهشتی که درهایش به روی آنها گشوده است... این روزی ماست که هرگز برای آن پایانی نیست.
وَلَهُمْ رِزْقُهُمْ فِيهَا بُکْرَةً وَعَشِيًّا(1)و روزی آنان در بهشت هر صبح و شام مقدر است. این تکرار روزی در صبح و شام کنایه از آمدن آن بهصورت مداوم و بدون انقطاع است.
منابع روزی
هُوَ الَّذِي يُرِيكُمْ آيَاتِهِ وَيُنَزِّلُ لَكُم مِّنَ السَّمَاءِ رِزْقًا وَمَا يَتَذَكَّرُ إِلَّا مَن يُنِيبُ(2)او کسی است که آیات خود را به شما نشان میدهد و از آسمان برای شما روزی (باارزشی) میفرستد و تنها کسانی از این حقایق یاد میکنند که به سوی خدا بازگردند. مقصود از این رزق آسمانی، باران است که به واسطه آن گیاهان میرویند و روزی بندگان را تأمین میکنند. نامگذاری باران به رزق به این خاطر است که بهعنوان عاملی برای روزی محسوب میشود.
قُلْ مَن يَرْزُقُكُم مِّنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ(3)؛ بگو: چه کسی شما را از آسمان و زمین روزی میدهد؟... دادن روزی از زمین به این معناست که زمین محل رویش گیاهان، درختان و انواع مختلف مواد غذایی است.
عوامل جلب رزق و روزی
اولین عاملی که تأثیر آن در جلب روزی محسوس است، کار و تلاش و استفاده از زور بازو است. اما نکته مهم این است که بدانیم میزان تأثیرگذاری تلاش انسان در جلب روزی چقدر است؟ واقعیت این است که «انسان» همهکارۀ جهان خلقت نیست و همه چیز به هوش و تلاش او بستگی ندارد. در میان عوامل و اسباب بیشماری که در نظام علّیت جهان در کار است، «هوش و تلاش» انسان جزئی از آن به شمار میرود.
در فرهنگ قرآن، قارون نمایندهی انسان متکبر است که مال و ثروت خود را حاصل فکر و تلاش خود میداند و از خالق هستی غفلت میورزد: ... قالَ إنَّمَا أُوتِيتُهُ عَلَى عِلْمٍ عِندِي، أَوَلَم يَعْلَم أَنَّ اللهَ قَدْ أَهْلَكَ مِن قَبْلِهِ مِنَ الْقُرُونِ مَن هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَأَكْثَرُ جَمْعًا وَلَا يُسْأَلُ عَنْ ذُنبِهِمُ الْمُجْرِمُونَ(1)(قارون) گفت: این ثروت را به وسیلۀ دانشی که نزد من است به دست آوردهام. آیا او نمیدانست که خداوند اقوام پیش از او را که نیرومندتر و ثروتمندتر از او بودند هلاک کرد؟ (و هنگامی که عذاب الهی فرارسد) مجرمان از گناهانشان سؤال نمیشوند.
حاصل آنکه، جلب رزق و روزی به عوامل و شرایط زیادی وابسته است که فکر و ارادۀ انسان جزئی از آنهاست. به گفته شهریار:
اگر روزی به قدر عقل بودی***تمام عاقلان بودند قارون
ولیکن رزق در میزانِ عدل است***نه عاقل در شمار آرد نه مجنون
1) سوره قصص، آیه78.
روایات نیز به همین نکته متذکر شدهاند که هوش سرشار و قوت بازو «تمام علتِ» جلب روزی نیست. امام صادق علیه السلام : «اِنَّ اللهَ تَعالی وَسَّع اَرزاقَ الحُمقی لِیَعتَبِرَ العُقَلاءُ وَ یَعلَموا اَنَّ الدُّنیا لَیسَ یَنالُ ما فیها بِعَمَلٍ وَلا حیلهٍ»(1)خداوند روزی احمقها را وسعت بخشید تا عاقلان عبرت گیرند و بدانند که دست یافتن به دنیا، تنها با کار و تدبیر میسر نیست.
ارتباط ضمانت روزی با تلاش انسان
تقدیر الهی در خصوص دخالت کار و تلاش انسان در جلب روزی، تضمین روزی او را به صورت مطلق و غیرمشروط به همراه ندارد؛ بلکه این ضمانت به شرط تدبیر و تلاش انسان است. امام علی علیه السلام در این زمینه میفرمایند: «اطلبوا الرزقَ فإنَّهُ مَضمونٌ لِطالِبِه»(2)یعنی «رزق را طلب کنید؛ چرا که برای طالب خود ضمانت شده است.
در دستهای از روایات، ائمۀ دین حداقل کار و تلاش انسان در طلب روزی را مشخص کردهاند. به عنوان مثال، امام صادق علیه السلام در پاسخ به سؤال یکی از یاران خود که از وظیفۀ بنده در طلب روزی پرسید، فرمودند: «إذا فتحت بابک و بسَطتَ بساطَک فَقَد قَضَیتَ ما عَلَیک»(3)یعنی وقتی مغازۀ خود را گشودی و بساط خود را پهن کردی، وظیفۀ خود را به انجام رساندهای.
از جمع بندی این روایات مشخص میشود که وظیفۀ انسان برای جلب رزق و روزی، خود را در معرض روزی قرار دادن و «طلب» آن است. رزق و روزی گمشده یا گنجینهای نیست که ما مکلّف باشیم به هر قیمتی که شده آن را به چنگ آوریم؛ بلکه مانند جویی روان است که هر کس باید ظرفی به دست
گیرد و کنار آن نشیند و به قدر رفع عطش خود از آن بهرهبرداری کند. بنابراین، ما مکلّف به فراهم کردن «زمینۀ» روزی هستیم، نه «به دست آوردن» آن.
روش کسب رزق
در مورد طلب روزی، روایت است که مردی نزد رسول خدا صلی الله علیه واله آمد و گفت: «یا رسول الله صلی الله علیه واله ، صاحب عیالم و قرض و وام دارم و حالم سخت است. دعایی به من یاد دهید تا به وسیلۀ آن از خداوند طلب روزی کنم.» حضرت فرمود: «وضوی کاملی بگیر و دو رکعت نماز بخوان، پس رکوع و سجود آن را تمام به جا آور و سپس بگو: یا ماجد، یا واحد، یا کریم، اتوجه إلیک بمحمد نبی الرحمه...»(1)
در پایان، به برخی از عواملی که باعث افزایش روزی یا فقر و تنگی روزی میشوند، اشاره میکنیم:
عوامل افزایش روزی
دعا؛
دعا برای پدر و مادر؛
سحرخیزی؛
دوری از فحشاء؛
جارو کردن درب خانه؛
شستن ظرفها؛
صلۀ ارحام؛
شستن دست قبل و بعد از غذا؛
روشن کردن چراغ پیش از غروب آفتاب؛
1) اصول کافِی، ج3 (اَلجُزءُ الثّالِثُ، کِتَابُ اَلصَّلاَة، بَابُ اَلصَّلاَةِ فِی طَلَبِ اَلرِّزْقِ)، ص473.
خوردن ریزه های طعام کنار سفره؛
شانه کردن موی سر؛
گرفتن ناخن و شارب در روز جمعه؛
انگشتر عقیق، فیروزه و یاقوت را در دست کردن؛
دعا برای مؤمنین در خلوت؛
خواندن آیة الکرسی؛
سلام کردن؛
خواندن «قل هو الله أحد» بعد از ورود به خانه؛
خواندن سورۀ واقعه در شب پیش از خواب؛
و ... .
این عوامل، به عنوان روشهایی مؤثر در افزایش روزی و برکت در زندگی مطرح شدهاند.
عوامل تنگی روزی
انجام گناهان، خصوصاً دروغگویی؛
اظهار فقر در حالی که فقیر نیست؛
خوابیدن بین مغرب و عشاء و بعد از اذان صبح تا طلوع آفتاب؛
عاق والدین؛
شانه کردن مو در حالت ایستاده؛
جارو کردن خانه در شب؛
برطرف نکردن تار عنکبوت از خانه؛
ناشسته گذاشتن ظرفهای کثیف در منزل؛
و ... .
گاهی اوقات رزق به غیر خدا نسبت داده میشود که این از باب اسباب و تهیّۀ وسایل ظاهری است. همانطور که آنچه روح اراده میکند به واسطۀ قوای جسمانی انجام میدهیم، فاعل حقیقی خداوند است؛ ولی به واسطهی عوامل ظاهری کار انجام میشود.
آنچه دربارۀ اقسام، منابع، عوامل زیاد شدن و تنگی روزی بیان شد، همۀ آن متوقّف بر وجود یک وسیله است؛ اما اینکه این وسیله چیست، اختلافنظر وجود دارد. ظاهربینان وسیله را فقط اسباب مادّی معنا میکنند؛ اما در منطق قرآن، وسیله فراتر از اسباب مادّی است. اینکه خداوند میفرماید: «وابتغوا الیه الوسیله»؛ مراد اسباب و وسیلهای است که با حیات معنا ارتباط داشته باشد و آن وسیله جز اهل بیت علیهم السلام کسی نیست. اسباب مادی آخرین درجه و مرحلۀ مصداق وسیله است. به عنوان مثال، همانطور که ما برای دسترسی به آب چاه، نیاز به وسایلی چون دلو و طناب داریم تا به وسیلۀ آن آب را از ته چاه بیرون بکشیم، برای رزقی که آسمان است، اگر بخواهیم به آن دسترسی پیدا کنیم، باید از وسیلهای متناسب استفاده کنیم و آن وسیله هم جز اهل بیت علیهم السلام کسی نیست. لذا در دعای ندبه خطاب به مولا امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف آمده است: «این السبب المتصل بین الارض و السماء» کجاست آن که سبب اتّصال آسمان و زمین است؟ یا در زیارت جامعۀ امام هادی علیه السلام میفرماید: «بکم ینزل الغیث،» به واسطۀ شماست که خداوند باران را نازل میکند. دلیل آن هم این است که خداوند فرمود: «وَ فِي السَّماءِ رِزْقُكُمْ وَ ما تُوعَدُونَ»؛ رزق شما در آسمان است. برای اینکه به آن دسترسی پیدا کنید، باید به کمک وسیلهای متناسب این کار را انجام دهید.
رزق ما در آسمان است و مقسّم آن فقط خداوند است، اما این واسطه ها و وسیله ها نیز در این زمینه تأثیرگذارند. خداوند در این خصوص میفرماید: أَهُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ نَحْنُ قَسَمْنَا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَرَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضًا سُخْرِيًّا وَرَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ(1)؛ آیا آنها باید فضل و رحمت خدای تو را تقسیم کنند؟ در صورتی که ما خود معاش و روزی آنها را در حیات دنیا تقسیم کردهایم و بعضی را بر بعضی به درجاتی (از مال و جاه دنیوی) برتری دادهایم تا بعضی از مردم (به ثروت) بعضی دیگر را مسخر خدمت کنند، و (بهشت، دار) رحمت خدا از آنچه (از مال دنیا) جمع میکنند بسی بهتر است.
استفاده از جمع «قسّمنا» نشانگر این است که اولاً و بالذّات رزاق خداوند است و ثانیاً و بالعرض اهل بیت علیهم السلام ، لذا از باب تکریم فرمودند «قسّمنا»؛ یعنی ما تقسیم کردیم.
دلیل اینکه خداوند به بعضی از انسانها در رزق و روزی فراخی و تفضیل میدهد و به برخی دیگر عکس آن، این است که اگر به همه علیالسویه رزق عنایت کند، نظام اجتماعی بشر به هم میخورد. چون انسانها مستغنی میشوند و از هرگونه فعالیت اجتماعی دست برمیدارند، در نهایت به طغیان کشیده میشوند. در این باره خداوند میفرماید: كَلَّا إِنَّ الْإِنْسَانَ لَيَطْغَى أَنْ رَآهُ اسْتَغْنَى(2)چنین نیست (که شما میپندارید) به یقین انسان طغیان میکند، از اینکه خود را بینیاز ببیند.
در آیۀ دیگری، خداوند میفرماید: وَلَوْ بَسَطَ اللهُ الرِّزْقَ لِعِبَادِهِ لَبَغَوْا فِي الْأَرْضِ
وَلَكِنْ يُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مَا يَشَاءُ إِنَّهُ بِعِبَادِهِ خَبِيرٌ بَصِيرٌ(1)هرگاه خداوند روزی را برای بندگانش وسعت بخشد، در زمین طغیان و ستم میکنند؛ از اینرو به مقداری که میخواهد (و مصلحت میداند) نازل میکند، که نسبت به بندگانش آگاه و بیناست.
خلاصه اینکه اهل بیت علیهم السلام راه های دستیابی به رزق هستند و این رزق اعم از رزق مادّی و معنوی است. بنابراین، به آنها «سبل الرّزق» اطلاق میشود، یعنی راه های دستیابی و رسیدن به رزق. بدون تردید، یکی از رزقهای مهمی که میتوانیم از خداوند مسئلت کنیم، رزق محبّت اهل بیت علیهم السلام است که همسنگ با رسالت رسول خدا صلی الله علیه واله است؛ زیرا محبّت، اساس هر اراده، حرکت و انجام هر فعالیتی است.
امام سجاد علیه السلام میفرماید: «إِنَّا نَتَوَسَّلُ إِلَيْكَ بِمُحَمَّدٍ صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَ آلِهِ رَسُولِكَ وَ بِعَلِيٍّ وَصِيِّهِ وَ فَاطِمَةَ اِبْنَتِهِ والْحَسَنِ وَ اَلْحُسَيْنِ وَ عَلِيٍّ وَ مُحَمَّدٍ وَ جَعْفَرٍ وَ مُوسَى وَ عَلِيٍّ وَ مُحَمَّدٍ وَ عَلِيٍّ وَ اَلْحَسَنِ وَ اَلْحُجَّةِعَلَيْهِ السَّلاَمُ أَهْلِ بَيْتِ اَلرَّحْمَةِ وَ نَسْأَلُكَ إِدْرَارَ اَلرِّزْقِ اَلَّذِي هُوَ قِوَامُ حَيَاتِنَا وَ صَلاَحُ أَحْوَالِ عِيَالِنَا فَأَنْتَ اَلْكَرِيمُ اَلَّذِي تُعْطِي مِنْ سَعَةٍ وَ تَمْنَعُ عَنْ قُدْرَةٍ وَ نَحْنُ نَسْأَلُكَ مِنَ اَلْخَيْرِ مَا يَكُونُ صَلاَحاً لِلدُّنْيَا وَ بَلاَغاً لِلْآخِرَةِ وَ آتِنا فِي اَلدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي اَلْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ اَلنّارِ»(2)خداوندا همانا ما به سوی تو به واسطۀ توسل به محّمد و آل محمّد علیهم السلام که رسول توست و به علی علیه السلام که وصیّ اوست و به فاطمه و فرزندانش حسن و حسین، علی بن الحسین، محمدبن علی، ... ما از تو میخواهیم که روزی را که اساس زندگی ماست، فراهم کنی و حال فرزندانمان را بهبود ببخشی؛ زیرا تو سخاوتمندی که از فراوانی خود میبخشی و از سر توانایی خود دریغ میکنی و ما از تو مهربانی میخواهیم.
قال ابوعبدالله جعفربن محمد علیهما السلام :«بِنَا یَلْحَقُ اَلْمُقَصِّرُ اَلَّذِی یُقَصِّرُ بِحَقِّنَا مَنْ تَمَسَّکَ بِنَا لَحِقَ وَ مَنْ سَلَکَ غَیْرَ طَرِیقَتِنَا غَرِقَ لِمُحِبِّینَا أَفْوَاجٌ مِنْ رَحْمَةِ اَللَّهِ وَ لِمُبْغِضِینَا أَفْوَاجٌ مِنْ غَضَبِ اَللَّهِ وَ طَرِیقُنَا اَلْقَصْدُ وَ فِی أَمْرِنَا اَلرُّشْدُ»(1)بازماندهها که در حقّ ما کوتاهی میکنند میبایست خود را به ما برسانند هر کس دامن ما را به دست گیرد به مقصود میرسد و هر کس به جز در راه ما قدم بردارد غرق خواهد شد. برای دوستان ما فوجهایی از رحمت خدا است و برای دشمنان ما فوجهایی از غضب خدا است و راه ما میانهروی است و به کار بستن دستورات ما راهیابی است.
معنای رُشد
ابن فارس دربارۀ معنای «رشد» میگوید: «الرّاء و الشین و الدال أصلٌ واحدٌ يدلّ على استقامةِ الطّريق. فالمَراشِد: مقاصد الطُّرُقِ. و الرُّشْد و الرَّشد: خِلافُ الغَىّ. و أصاب فلان من أمره رُشْداً و رَشَداً و رِشْدة»(2)این مادّه اصلی است که دلالت بر استقامت راه میکند که خلاف غیّ است.
در قاموس دربارۀ معنای «رشد» چنین گفته شده است: (بر وزن قُفْل و فَرَس) هدایت، نجات، صلاح و کمال. در مفردات و قاموس و اقرب، هر دو وزن به یک معنی است. فیومی در مصباح «رشد» را صلاح و رسیدن به صواب گفته است. (3)
علامه مصطفوی رحمة الله در «تحقیق» گفته است: «أنّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو الاهتداء إلى الخير و الصلاح»(1)همانا اصل در این مادّه، هدایت به سوی خیر و صلاح است.
از مجموع معانی که برای «رشد» بیان شده است میتوان گفت «رشد» یعنی حرکت به سوی کمال که لازمۀ رسیدن به این کمال، هدایت، استقامت، مدیریت و استفاده از اسباب آن است.
آیات رشد در قرآن
در قرآن، نوزده بار این واژه با مشتقاتش تکرار شده است به عنوان نمونه:
وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَلْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ(2)و هنگامی که بندگانم دربارۀ من از تو بپرسند، پس من نزدیکم و دعای دعا کننده را اجابت میکنم. پس باید از من بپذیرند و به من ایمان بیاورند، شاید رشد یابند.
لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَِّاغُوتِ وَيُؤْمِنْ بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى لَا انْفِصَامَ لَهَا وَاللهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ(3)در قبول دین، اکراهی نیست. (زیرا) راه درست از راه انحرافی، روشن شده است؛ بنابراین، کسی که به طاغوت کافر شود و به خدا ایمان آورد، به دستگیرۀ محکمی چنگ زده است که گسستن برای آن نیست و خداوند، شنوا و داناست.
وَابْتَلُوا الْيَتَامَى حَتَّى إِذَا بَلَغُوا النِّكَاحَ فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْدًا فَادْفَعُوا إِلَيْهِمْ أَمْوَالَهُمْ وَلَا تَأْكُلُوهَا إِسْرَافًا وَبِدَارًا أَنْ يَكْبَرُوا وَمَنْ كَانَ غَنِيًّا فَلْيَسْتَعْفِفْ وَمَنْ كَانَ فَقِيرًا فَلْيَأْكُلْ بِالْمَعْرُوفِ فَإِذَا دَفَعْتُمْ إِلَيْهِمْ أَمْوَالَهُمْ فَأَشْهِدُوا عَلَيْهِمْ وَكَفَى بِاللهِ حَسِيبًا (1)و یتیمان را چون به حد بلوغ برسند، بیازمایید! اگر در آنها رشد (کافی) یافتید، اموالشان را به آنها دهید! و پیش از آنکه بزرگ شوند، اموالشان را از روی اسراف نخورید! هر کس که بینیاز است، (از برداشت حقالزحمه) خودداری کند؛ و هر کس که نیازمند است، به طور شایسته (و مطابق زحمتی که میکشد) از آن بخورد. و هنگامی که اموالشان را به آنها بازمیگردانید، شاهد بگیرید! اگرچه خداوند برای محاسبه کافی است.
سَأَصْرِفُ عَنْ آيَاتِيَ الَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَإِنْ يَرَوْا كُلَّ آيَةٍ لَا يُؤْمِنُوا بِهَا وَإِنْ يَرَوْا سَبِيلَ الرُّشْدِ لَا يَتَّخِذُوهُ سَبِيلًا وَإِنْ يَرَوْا سَبِيلَ الْغَيِّ يَتَّخِذُوهُ سَبِيلًا ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا وَكَانُوا عَنْهَا غَافِلِينَ(2)؛ به زودی کسانی را که در روی زمین به ناحق تکبّر میورزند، از (ایمان به) آیات خود، منصرف میسازم! آنها چنانند که اگر هر آیه و نشانهای را ببینند، به آن ایمان نمیآورند؛ اگر راه هدایت را ببینند، آن را راه خود انتخاب نمیکنند؛ و اگر طریق گمراهی را ببینند، آن را راه خود انتخاب میکنند! (همۀ اینها) به خاطر آن است که آیات ما را تکذیب کردند، و از آن غافل بودند.
وَجَاءَهُ قَوْمُهُ يُهْرَعُونَ إِلَيْهِ وَمِنْ قَبْلُ كَانُوا يَعْمَلُونَ السَّيِّئَاتِ قَالَ يَا قَوْمِ هَؤُلَاءِ بَنَاتِي هُنَّ أَطْهَرُ لَكُمْ فَاتَّقُوا اللهَ وَلَا تُخْزُونِ فِي ضَيْفِي أَلَيْسَ مِنْكُمْ رَجُلٌ رَشِيدٌ (3)و بیامدند او را
قومش میشتافتند بسوی او و از پیش بد کار بودند گفت ای قوم اینک دخترانم پاکیزهترند برای شما پس بترسید خدا را و خوارم نسازید در میهمانیام، آیا در شما مردی رشد یافته نیست.
در صحیفه سجادیه نیز کلمه «رشاد» در مقابل کلمه «ضلال» آمده است: «… و قبل الضلال بالرشاد». همچنین در بعضی از روایات منقول از ائمه معصومین علیهم السلام نیز به همین معنا استعمال شده است، مانند سخن حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام که میفرماید: «کَفَاکَ مِنْ عَقْلِکَ، مَا أَوْضَحَ لَکَ سُبُلَ غَیِّکَ مِنْ رُشْدِکَ»(1)از عقل همین قدر کافی است برای تو که راه رشد از غی و گمراهی را برایت آشکار میکند. اما با توجه به آیات قرآن که در آنها کلمه «رشد» یا مشتقات آن به کار رفته، چنین استنباط میشود که رشد از دیدگاه قرآن، عبارت از یک نوع قدرت تشخیص مسئولیّت آور و متعهدانه است. قرآن مجید در مورد یتیمان میفرماید که وقتی آنان را صاحب رشد دیدید، اموالشان را به آنها بدهید. جالب این است که این مطلب را بعد از بلوغ جنسی آنان، یعنی رسیدن به مرحلۀ توانایی نکاح بیان میکند. به عبارتی، قرآن میخواهد بفهماند که برخلاف استنباط غلط و رایج بعضیها که میگویند رشد همان بلوغ جنسی است، رشد عبارت است از همین قدرت تشخیص و تمیز مسئولیتآور در بهرهبرداری از امکانات و استعدادها؛ یعنی مرحلهای از کمال عقلی. اگر رشد و بلوغ جنسی به یک مفهوم بودند، بیان این دو در کنار یکدیگر در قرآن مجید نه تنها غیرضروری، بلکه مغایر با بلاغت و فصاحت لسان قرآن کریم بود.
1) نهج البلاغه، حکمت421.
ضرورت خودشناسی در مسئلۀ رشد
با توجه به معنای رشد، ضرورت انسانشناسی که تمام برنامه های اخلاقی مکاتب مختلف برای سعادت انسان پیریزی میشود، به خودی خود روشن میشود؛ زیرا برای پروراندن استعدادهای انسان باید دید که اولاً چه استعدادهایی در او نهاده شده است. از سوی دیگر، چون انسان موجودی است که فطرتاً دارای حبّ ذات است، بدیهی است که به خود میپردازد و در راه رسیدن به کمال نهایی خویش قدم برمیدارد. اساساً تمام تلاشهای بشری، اعم از علمی و عملی، برای تأمین لذتها و منافع و مصالح انسان انجام میگیرد. بنابراین، شناختن خود انسان، آغاز و انجام او و نیز کمالاتی که ممکن است به آنها نائل گردد، مقدّم بر همه مسائل است؛ بلکه بدون شناخت انسان و ارزش واقعی او، سایر بحثها و تلاشها بیهوده است. با این حال، با همه این تفاصیل، اگرچه بشر کنونی در علوم مختلف پیروزیهای شگرف و چشمگیری به دست آورده و از این طریق روز به روز بر طبیعت مسلطتر شده و بر جوهر اشیای اطراف خود آگاهتر گردیده است، معالوصف در شناخت خویش در مسیر قهری حرکت میکند. به قول مولوی:
قيمت هر كالا ميدانی كه چيست***قيمت خود را ندانی احمقی است
كه همی دانی يجوز و لايجوز***خود ندانی تو حوری يا عجوز
عوامل رشد
در این قسمت، به عواملی که موجب رشد انسان و رسیدن به کمال او میشود، اشاره میکنیم:
الف. اطاعت از خدا
امام صادق علیه السلام میفرمایند:«بَسَطْتَ بِالْخَيْرَاتِ يَدَكَ وَ عُرِفَتِ اَلْهِدَايَةُ مِنْ عِنْدِكَ وَ خَضَعَ لَكَ كُلُّ شَيْءٍ وَ اِنْقَادَ لِلتَّسْلِيمِ لَكَ كُلُّ شَيْءٍ سَبِيلُكَ جَدَدٌ وَ أَمْرُكَ رَشَدٌ وَ أَنْتَ حَيٌّ صَمَدٌ وَ أَنْتَ اَلْمَاجِدُ اَلْجَوَادُ اَلْوَاحِدُ اَلْأَحَدُ اَلْعَلِيمُ اَلْكَرِيمُ اَلْقَدِيمُ اَلْقَرِيبُ اَلْمُجِيبُ تَبَارَكْتَ وَ تَعَالَيْتَ عَمَّا يَقُولُ اَلظَّالِمُونَ»(1)دستانت را به خیر باز کردی و هدایت نزد تو شناخته شده است، تمام اشیا در برابر تو خاضع و تسلیماند. راه خود را تجدید کردهای و امرت موجب رشد است، در حالی که تو زنده و بینیاز هستی.
ب. اطاعت از رسول خدا صلی الله علیه واله
رسول خدا صلی الله علیه واله می فرماید:«مَنْ يُطِعِ اَللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ رَشَدَ وَ مَنْ يَعْصِهِمَا فَقَدْ غَوَى أُوصِيكُمْ عِبَادَ اَللَّهِ بِتَقْوَى اَللَّهِ اَلَّذِي َنفَعُ ِطَاعَتِهِ»(2)هر که خداوند و رسولش را اطاعت کند، به رشد و تعالی دست یافته است و هر کسی که نافرمانی کند، به تحقیق گمراه شده است. بندگان خدا، شما را به تقوای الهی که طاعتش موجب منفعت شماست، سفارش میکنم.
ج. اطاعت از امیرالمؤمنین علیه السلام
پیامبر صلی الله علیه واله فرموده است:«سَمِعْتُ رَسُولَ اَللَّهِ يَقُولُ: اَلْحَقُّ مَعَ عَلِيٍّ وَ عَلِيٌّ مَعَ اَلْحَقِّ ، مَنْ أَطَاعَ عَلِيّاً رَشَدَ، وَ مَنْ عَصَى عَلِيّاً فَسَدَ، وَ مَنْ أَحَبَّهُ سَعِدَ، وَ مَنْ أَبْغَضَهُ
شَقِيَ»(1)حق با علی است و علی با حق، هر کس علی را اطاعت کند، رشد کرده و هر کس از فرمان او سرپیچی کند، به فساد کشیده میشود. کسی که علی را دوست داشته باشد، به سعادت نایل میشود و کسی که بغض او را در سینه داشته باشد، گرفتار شقاوت خواهد شد.
د. عمل به قرآن
حضرت رسول صلی الله علیه واله بیان میفرمایند:« اَلْقُرْآنُ هُدًى مِنَ اَلضَّلاَلَةِ، وَ تِبْيَانٌ مِنَ اَلْعَمَى، وَ اِسْتِقَالَةٌ مِنَ اَلْعَثْرَةِ، وَ نُورٌ مِنَ اَلظُّلْمَةِ، وَ ضِيَاءٌ مِنَ اَلْأَحْزَانِ، وَ عِصْمَةٌ مِنَ اَلْهَلَكَةِ، وَ رُشْدٌ مِنَ اَلْغَوَايَةِ وَ بَيَانٌ مِنَ اَلْفِتَنِ، وَ بَلاَغٌ مِنَ اَلدُّنْيَا إِلَى اَلْآخِرَةِ وَ فِيهِ كَمَالُ دِينِكُمْ فَهَذِهِ صِفَةُ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ لِلْقُرْآنِ ، وَ مَا عَدَلَ أَحَدٌ عَنِ اَلْقُرْآنِ إِلاَّ إِلَى اَلنَّارِ»(2)قرآن هدایت از ضلالت و روشنی از کوری است؛ از لغزشها نگهداری کرده و در ظلمتها نور میدهد. قرآن پاسداری از هلاکت و رشد از گمراهی است و در فتنهها بیان و مبیّن است. کامیل دین شما در قرآن است و هیچکس از آن عدول نکرده است مگر این که به آتش در افتاده است.
ه . ولایت اهل بیت علیهم السلام
امام هادی علیه السلام در زیارت جامعه میفرماید:«وَ أَمْرُكُمْ رُشْدٌ وَ وَصِيَّتُكُمُ اَلتَّقْوَى وَ فِعْلُكُمُ اَلْخَيْرُ وَ عَادَتُكُمُ اَلْإِحْسَانُ وَ سَجِيَّتُكُمُ اَلْكَرَمُ وَ شَأْنُكُمُ اَلْحَقُّ؛امر شما موجب رشد است و سفارش شما همیشه به تقوی و کردار شما خیر و نیکی است. عادت شما احسان و شأنتان حق است.»
و. عقل
«الْبَاطِنِ اَلْخَفِيِّ مِنَ اَلْعَقْلِ إِلاَّ بِظَاهِرٍ مِنْهُ وَ نَاطِقٍ عَنْهُ يَا هِشَامُ كَانَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ يَقُولُ مَا مِنْ شَيْءٍ عُبِدَ اَللَّهُ بِهِ أَفْضَلَ مِنَ اَلْعَقْلِ وَ مَا تَمَّ عَقْلُ اِمْرِئٍ حَتَّى يَكُونَ فِيهِ خِصَالٌ شَتَّى اَلْكُفْرُ وَ اَلشَّرُّ مِنْهُ مَأْمُونَانِ وَ اَلرُّشْدُ وَ اَلْخَيْرُ مِنْهُ مَأْمُولاَنِ وَ فَضْلُ مَالِهِ مَبْذُولٌ وَ فَضْلُ قَوْلِهِ مَكْفُوفٌ نَصِيبُهُ مِنَ اَلدُّنْيَا اَلْقُوتُ وَ لاَ يَشْبَعُ مِنَ اَلْعِلْمِ دَهْرَهُ اَلذُّلُّ أَحَبُّ إِلَيْهِ مَعَ اَللَّهِ مِنَ اَلْعِزِّ مَعَ غَيْرِهِ وَ اَلتَّوَاضُعُ أَحَبُّ إِلَيْهِ مِنَ اَلشَّرَفِ يَسْتَكْثِرُ قَلِيلَ اَلْمَعْرُوفِ مِنْ غَيْرِهِ وَ يَسْتَقِلُّ كَثِيرَ اَلْمَعْرُوفِ مِنْ نَفْسِهِ وَ يَرَى اَلنَّاسَ كُلَّهُمْ خَيْراً مِنْهُ وَ أَنَّهُ شَرُّهُمْ فِي نَفْسِهِ وَ هُوَ تَمَامُ اَلْأَمْر»(1)امام باقر علیه السلام خطاب به هشام به نقل از حضرت امیر علیه السلام دربارۀ عقل میفرماید: خداوند عبادت نشده به هیچ چیزی بهتر از عقل هرگاه عقل کسی کامل شد خصایص زیادی در او نمایان میشود از کفر و شرک در امان خواهد بود. رشد و تعالی و توجه به خیر از او صادر میشود... .
ز. علم
علم ودانش، تفکّر و تعقّل یکی از عوامل سازندۀ انسان به شمار میرود . قرآن کریم برای علم و آگاهی ارزش بسیاری قایل است . در ارزش علم و دانش همین بس که نخستین آیاتی که بر پیامبر صلی الله علیه واله نازل شده است سخن از علم به میان آورده است.اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ* خَلَقَ الْإِنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ* اقْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ* الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ(2)بخوان به نام پروردگارت که خلق کرد، خلق کرد
انسان را از خون بسته، بخوان و پروردگارت از همۀ کریمان کریمتر است . او کسی است که نوشتن با قلم را یاد داد.
همانطور که ملاحظه میشود، قرآن در ابتدا به سخن از خدا میپردازد و پس از آن به انسان و در پایان به علم و دانش اشاره میکند. این امر نشاندهندۀ ارزش قرآن است، چرا که در نخستین آیاتی که بر مهبط وحی، یعنی قلب نازنین پیامبر صلی الله علیه واله ، نازل شده است، از خدا، انسان و علم سخن میگوید.
اگر کسی علم و آگاهی نداشته باشد، نمیتواند تکالیف الهی را بشناسد و به اطاعت صحیح از آنها تن دردهد. کسی که از دانش تهی باشد، چگونه میتواند به هدف حیات خویش دست یابد و در آن مسیر گام بردارد؟ خود قرآن علت سقوط بسیاری از تبهکاران را عدم تعقل میداند: وَ قاَلوُا لَو کُنَّا نَسمَعُ أَو نَعقِل مَا کُنّا فیِ أَصحَابِ السَّعیِر(1)و گفتند: اگر ما به سخن آنان گوش میدادیم یا تعقل میکردیم هرگز از یاران دوزخ نبودیم.
آیۀ فوق از زبان دوزخیان نقل میکند که در پاسخ به فرشتگان میگویند: اگر ما در دنیا دعوت رسولان را گوش میدادیم و به آنها عمل میکردیم و یا پیامها و حق بودن خود رسولان را درست تعقل میکردیم، هرگز از زمرۀ گمراهان و دوزخیان نبودیم. خداوند پلیدی و زشتی را به عدم تعقّل و اندیشه نسبت میدهد و افرادی را که نمیاندیشند، در زمرۀ پلیدان قرار میدهد: وَيَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ(2)و پلیدی را برای کسانی که تعقل نمیکنند، قرار میدهد.
قرآن کسانی را که عقل و اندیشه خود را به کار نمیبرند، همچون حیوانات به حساب می آورد: «إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ(1)؛بدترین جانوران در نزد خداوند، کرها و لالهایی هستند که تعقل نمیکنند.
در بررسی آیات مربوط به تفکر، تعقل و علم و آگاهی، این نکته قابل توجه است که هدف تنها آگاهی سطحی نیست؛ چراکه بسیاری از آگاهیها و دانشها و شناختهای انسانی نه تنها منشأ اثری در حیات بشر نیست، بلکه چه بسا ضرر و زیانهای فراوانی نیز برای انسانها ایجاد میکند.
انگیزۀ قرآن برای دعوت انسان به مطالعه و تفکر در آیات الهی این است که انسان هدفداری خلقت را در یابد. در یابد که جهان بیهوده خلق نشده است و خالقی دارد به نام خدا که انسان را به وجود آورده و ناظر بر همۀ رفتار و اعمال اوست؛ از اینرو، قرآن کریم برای آن نوع علم و آگاهی ارزش و اصالت قائل است که موجب تعالی و تکامل انسان شود. علمی که سازنده باشد، نه ویرانگر؛ علمی که راهگشا باشد، نه راهزن؛ علمی که انسان را صعود دهد، نه سقوط؛ علمی که موقعیت انسان را در هستی روشن سازد و ارتباط او را با خود، خدا و دیگران مطرح سازد. علمی که انسان به مدد آن توانایی درک آیه بودن جهان هستی را پیدا کند و هدفداری عالم هستی را در پرتو آن دریابد. از همین رو، قرآن به انسانها گوشزد میکند که اگر به جهان هستی و شگفتیهای آن بنگرند، جلوهی حق بودن آن را درک خواهند کرد: أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللّهَ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ بِالْحَقِّ(2)آیا نمیبینی که خداوند آسمانها و زمین را بر حق آفریده است؟
ح. ایمان
عامل دیگر تکامل انسان، ایمان است. منظور از ایمان، اعتقاد قلبی به خدا و فرامین او همراه با تسلیم به آنهاست. ایمان غیر از علم است؛ چرا که قرآن از کافرانی سخن میگوید که با وجود علم و آگاهی به سوی کفر گرایش داشتند. از جمله باید به شیطان اشاره کرد که خدا را میشناخت، به معاد اعتقاد داشت و میدانست که انبیا از سوی خدا مبعوث شدهاند، اما با این وجود، قرآن او را کافر میداند: أَبَىٰ وَاسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ(1)ابا کرد و کفر ورزید و از کافران بود. همچنین، فرعون و اطرافیانش علم به وجود خدا و رسالت حضرت موسی علیه السلام داشتند، اما در برابر آن حضرت موضعگیری خصمانه میکردند. حضرت موسی علیه السلام در خطاب به فرعون میگوید: قَالَ لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنْزَلَ هَٰؤُلَاءِ إِلَّا رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ(2)آری فرعون میدانست که آیاتی که موسی علیه السلام ارائه میدهد، از جانب خدا بر او نازل شده است؛ اما ایمان نداشت، زیرا علم او به رسالت موسی علیه السلام در دل و جانش نفوذ نکرده بود تا تسلیم شود.
قرآن در بسیاری از آیات خود از کسانی یاد میکند که راه حق را شناخته بودند و میدانستند که کدامین راه، راه هدایت و کدامین راه، باطل است، اما با این وجود، قدم به بیراهه ها و گمراهیها نهاده بودند: إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَصَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللهِ وَشَاقُّوا الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَىٰ لَنْ يَضُرُّوا اللّهَ شَيْئًا وَسَيُحْبِطُ أَعْمَالَهُمْ(3)همانا کسانی که کافر شدند و مردم را از راه خدا بازداشتند، و بعد از
آنکه راه خدا بر آنها آشکار شد با پیامبر مخالفت کردند، باید بدانند که هرگز به خدا ضرر نمیرسانند و به زودی اعمالشان نابود میشود.
آیهای دیگر میفرماید: يُجَادِلُونَكَ فِي الْحَقِّ بَعْدَمَا تَبَيَّنَ كَأَنَّمَا يُسَاقُونَ إِلَى الْمَوْتِ وَهُمْ يَنْظُرُونَ(1)دربارۀ حق، پس از آنکه آشکار شد، با تو مجادله میکنند، گویی به طرف مرگ رانده میشوند، در حالی که مینگرند.
از دیدگاه قرآن، ایمان غیر از علم است و ممکن است فردی علم به چیزی داشته باشد اما به آن ایمان نداشته باشد. به عنوان مثال، فردی آگاهی به وجود خدا و ضرورت وجود پیامبر داشته باشد، اما به خدا و پیامبر ایمان نداشته و در برابر آنها موضعگیری کند و به انکار آنها بپردازد.
اگر کسی علم به چیزی داشته باشد و آن علم در اعماق قلبش نفوذ کند و خود را ملزم بداند که بر اساس علمی که دارد عمل کند، یا اینکه رفتار و کردار وی مشحون از آن علم باشد، میتوان گفت آن فرد ایمان دارد و این اعتقاد در اعمال و رفتار او متجلی میشود.
به طور مثال، اگر فردی اعتقاد به خدا داشته باشد، یک بار این اعتقاد صرفاً علمی و آگاهی است و فرد میداند که خدایی وجود دارد. اما بار دیگر، این اعتقاد مبدل به ایمان میشود؛ یعنی اعتقاد فرد بر زبانش جاری میشود و یا در اعمال و رفتار او اثر آن مشاهده میگردد و حتی به عبودیت خدا پرداخته و به فکر و ذکر او مشغول میشود.
ایمان یکی از عوامل مهم تکامل انسان است و آثار آن در وجود فرد به وضوح نمایان است. هرچه ایمان قویتر باشد، تأثیر آن در ابعاد بیشتری از
1) سوره انفال، آیه6.
وجود انسان تجلّی میکند. شخصی که دارای ایمان ضعیفی است، ممکن است فقط اعتقاداتش را بر زبان آورد، اما کسی که ایمان محکمتری دارد، نه تنها در گفتار، بلکه در اعمالش نیز بدان ملتزم است. افرادی که از ایمان عمیقتری برخوردارند، بهطور مستمر حضور خدا را درک میکنند و در برابر هر خطا و اشتباهی که مرتکب شوند، خود را در پیشگاه خداوند شرمنده مییابند.
قرآن بهروشنی ایمان را به عنوان دومین بال تکامل انسان معرفی میکند؛ زیرا ایمان از دل و جان انسان نشأت میگیرد. اعتقاد باید در خُنُکِ قلب احساس شود و اگر علمی در درون نفوذ نکند، مؤثر نخواهد بود. آیا افرادی که مشروبات الکلی مینوشند، به ضررهای آن واقف نیستند؟ با وجود این علم، چرا از آن دست نمیکشند؟ پاسخ واضح است: چون این افراد ایمان ندارند و علم آنها در دلشان رسوخ نکرده است. همچنین، آیا کسانی که دست به جنایت میزنند، از زشتی اعمال خود آگاه هستند؟ بدون شک، آنها را میشناسند، اما عدم ایمان باعث میشود که تأثیر آن علم در قلبشان ضعیف باشد.
قرآن کریم میخواهد انسان را به گونهای تربیت کند که هم به علم و آگاهی صحیح دست یابد و هم این آگاهی در قلبش نفوذ کند تا او را به سوی عمل مثبت هدایت کند. قرآن مراقب است که تنها به عقل افراد توجه نکند، بلکه چشماندازش دگرگونسازی دلها و ورود علم به عمق جان انسان است. از این طریق، فرد تحت تأثیر یک محرک درونی به انتخابها و اقداماتی مثبت کشیده میشود. قرآن میخواهد شور و حال را در دلها ایجاد کند تا انسان با این انرژی بر مشکلات غلبه کرده و مسیر الهی خود را ادامه دهد.
در واقع، علم مرتبط با عقل و اندیشه است، در حالی که ایمان به دل و جان ارتباط دارد. کسی نمیتواند نقش دل و جان را در رشد و کمال انسانی نادیده بگیرد و تنها بر عقل تکیه کند. پیشرفتهای بشر در طول تاریخ نیز مدیون عقل و دانش نیست، بلکه ایمان و عشق نیز نقش بیبدیلی در این مسیر داشته است. آیا درآمد هر گونه فداکاری تنها با عقل توجیهپذیر است یا اینکه عشق و ایمان سهمی بزرگتر در این زمینه دارند؟
ط. عمل صالح
عامل دیگری که موجب رشد و تکامل انسان میشود، عمل صالح است. در زندگی، عوامل و عناصر متضاد و متخالفی وجود دارد که همواره انسان را به مبارزه و عمل میکشاند. این تنها شامل انسان نمیشود، بلکه در پیرامون او، در دنیای حیوانات نیز موانع و عوامل گوناگونی وجود دارند که آنها را نیز به انتخاب و عمل وادار میکنند. انسان همواره در تلاش است تا درگیر و دار زندگی به گونهای خود را به سرمنزل مقصود برساند و چون موجودی آگاه و صاحب اختیار، همیشه با چندین راه انتخابی مواجه است. او ناگزیر باید یک مسیر مشخص را برای خود انتخاب کند و بر اساس آن اقدام نماید.
انسان موجودی از پیش ساخته شده نیست که در زندگیاش دیگران تعیین کننده باشند؛ او باید با انتخاب و عمل خود را بسازد. در میان تمام پدیده های آفرینش، تنها انسان است که امکانهای بسیار و راه های متعددی در پیش رو دارد و تا زمانی که در برابر این امکانات موضعگیری نکند و دست
به عمل نزند، رشد نخواهد کرد. توجه به علم و اصالت آن در زندگی و لزوم آن برای انسان، از جمله مسائلی است که در اکثر مکتبهای عقیدتی و نظامهای فکری به دقت مورد بررسی قرار گرفته است.
برای نمونه، مارکسیسم کار و عمل را یکی از ابعاد مهم فعالیتهای نوع انسان میداند؛ زیرا در میان همه موجودات جهان، این تنها انسان است که با طبیعت ارتباط برقرار کرده و با عمل و کار خود به دگرگونی آن میپردازد و در همین حال، خود نیز دگرگون میشود. به عبارتی، کار و عمل انسان را میسازد و به وجود او شکلی متناسب با ابزار تولید و روابط اجتماعی حاکم بر جامعه میبخشد. از نظر مارکس، انسان به وسیله کار، به ویژه کار تخصصی، میتواند با جامعه و محیط خود ارتباط برقرار کرده و خویشتن را کامل کند؛ اما این امر زمانی ممکن است که در فرایند کار خود با آگاهی و توجه عمل کند و نه آنکه مانند نظام سرمایهداری، به طور ناآگاهانه خود را تباه سازد.
این نکته در اندیشه مارکس قابل تأکید است که انسان باید در راستای شرایط حاکم بر تاریخ، دست به انتخاب و عمل بزند. آدمی باید شرایط تاریخی را بشناسد و در مسیر آن عمل کند؛ اما اینکه چگونه میتوان مسیر تاریخ را شناخت، به اعتقاد مارکس، از طریق عمل میسر است. باید از برج عاج خویش به زیر آمده و به کوچه و بازار رفت تا در میان مردم حقیقت را یافت.
خلاصه اینکه در این مکتب، انسان باید به وسیله کار و عمل خود، در مسیر تاریخ خویشتن را بسازد.
مکتب اگزیستانسیالیسم، به ویژه طرفداران سارتر، نیز انتخاب و عمل را عنصر اصلی سازندگی انسان میدانند. در این مکتب، بشر چیزی جز انتخاب
و عمل نمیباشد. انسان نه تنها مسئولیت خود را به دوش دارد، بلکه با انتخاب و عمل خود، مسئولیت کلی انسانها را نیز بر عهده میگیرد. به این معنا که هر فرد باید با خود بیندیشد که آیا راضی است انتخاب او به عنوان ملاک برای رفتار دیگران قرار گیرد و به قاعده و اصل اخلاقی تبدیل شود یا خیر؟
عمل از نظر قرآن اهمیت فوقالعادهای دارد و موجب رشد و تکامل انسان شناخته میشود. به عبارت دیگر، عمل، سازندۀ شخصیت انسان است. در آیۀ «لکلٍّ درجاتٌ ممّا عملوا»، بر اساس آنچه هر کس انجام داده، درجاتی برای آنها در نظر گرفته شده است. این آیه مراتب و درجات کمال انسانی را در رابطه با عمل مطرح میکند. در واقع، اعمال انسان به شکوفایی استعدادهای نهفته در روح و روان او کمک میکند. اعمال مثبت موجب رشد استعدادهای مثبت و اعمال منفی نیز به فعلیت رسیدن استعدادهای منفی انسان منجر میشوند. به بیان دیگر، اعمال مؤمن باعث میشود که فرد در حدّ غرایز و خود طبیعی باقی نماند.
عواملی که اشاره شد، همگی موجب رشد و تعالی انسان میشوند. اهل بیت علیهم السلام به عنوان مخزن ولایت، علم، ایمان و عمل صالح شناخته میشوند و حاملان کتاب خداوند هستند که راه های رشد به شمار میآیند. هر کسی که از آنان اطاعت کند و مسیرشان را بپیماید، به یقین به رشد و فلاح خواهد رسید.
«یا أَبَاذَرٍّ، إِذَا أَرَادَ اَللَّهُ بِعَبْدٍ خَيْراً فَقَّهَهُ فِي اَلدِّينِ، وَ زَهَّدَهُ فِي اَلدُّنْيَا، وَ بَصَّرَهُ بِعُيُوبِ نَفْسِهِ. يَا أَبَا ذَرٍّ ، مَا زَهِدَ عَبْدٌ فِي اَلدُّنْيَا إِلاَّ أَثْبَتَ اَللَّهُ اَلْحِكْمَةَ فِي قَلْبِهِ، وَ أَنْطَقَ بِهَا لِسَانَهُ، وَ بَصَّرَهُ عُيُوبَ اَلدُّنْيَا وَ دَاءَهَا وَ دَوَاءَهَا، وَ أَخْرَجَهُ مِنْهَا سَالِماً إِلَى دَارِ اَلسَّلاَمِ»(1)ای اباذر زمانی که خداوند خیر بندهای را بخواهد او را فقیه در دینش قرار میدهد تا معالم دین خود را بداند و همچنین او را زاهد در دنیا قرار داده و نسبت به عیوبش بینا میکند. ای اباذر هیچ عبدی در دنیا زهد نورزید مگر این که خداوند حکمت را در قلبش کاشته است و زبانش به آن گویا شده است و عیوب دنیا را با چشم خویش دیده و درد و دوای آن را دانسته و از دنیا خارج میشود در حالی که در نهایت سلامت است و در دارالسّلام به آرامش ابدی میرسد.
معنای زهد
زهد در لغت «اصل صحیح یدل علی قلّة الشی. الزهید»(2)به معنای کمی چیزی است و بهطور دقیقتر، به معنای «کمی» و «قلیل» به کار میرود. زهد به معنای پشت کردن به دنیا، توجه به آخرت و قطع نظر کردن از غیر خدا و رویآوری به اوست. نقطه مقابل زهد، حرص و رغبت به چیزی است. زهد یکی از صفاتی است که انبیا به آن متصف بودند و در دیگر ادیان نیز وجود داشته است.
زهد با رهبانیّتی که در مسیحیت وجود دارد، تفاوت دارد. رهبانیّت به معنای خلوتگزینی به همراه پرهیز و اضطراب است که مورد قبول اسلام نیست و از آن نهی شده است. الرَّهْبَةُ و الرُّهْبُ به معنای ترس و خوف با دوراندیشی و احتیاط و اضطراب است.
حقیقت زهد
امیرالمؤمنین علیه السلام دربارۀ حقیقت زهد میفرماید: «همۀ زهد در دو جمله از قرآن آمده است. خداوند میفرماید: بر آنچه از دستتان میرود اندوهگین نشوید و به آنچه دستتان میآید شادمانی نکنید؛ بنابراین کسی که بر گذشته اندوه نخورد و برای آنچه به دستش میرسد شاد نشود، زاهد است.» (1)لِکَيْلا تَأْسَوْا عَلي ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ وَ اللهُ لا يُحِبُّ کُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ(2)این بدان خاطر است که برای آنچه از دست دادهاید تأسف نخورید و به آنچه به شما داده است دلبسته و شادمان نباشید و خداوند هیچ متکبر فخرفروشی را دوست ندارد.
بنابراین، حقیقت زهد عبارت است از عدم دل بستگی به دنیا و مافیها، نه این که از اسباب دنیا بهرهمند نشویم؛ زیرا خداوند بهرۀ منطقی از دنیا را گوشزد کرده و فرموده است: وَابْتَغِ فِيمَا آتَاكَ اللهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَلَا تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيَا وَأَحْسِنْ كَمَا أَحْسَنَ اللّهُ إِلَيْكَ وَلَا تَبْغِ الْفَسَادَ فِي الْأَرْضِ إِنَّ اللّهَ لَا يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ(3)به هر چیز که خدا به تو عطا کرده بکوش تا (ثواب و سعادت) دار آخرت تحصیل
کنی و اما بهرهات را از (لذّات و نعم حلال) دنیا فراموش مکن و (تا توانی به خلق) نیکی کن، چنانکه خدا به تو نیکویی و احسان کرده و هرگز در روی زمین فتنه و فساد به وجود نیاور، که خدا مفسدان را ابداً دوست نمیدارد.
ارکان زهد
زهد اسلامی و مطلوب امیرالمؤمنین علیه السلام دارای ارکانی است که در زیر به توضیح آنها پرداخته میشود:
الف. اخلاص پیشگی: زهد علی علیه السلام زهدی است که از هرگونه زهد فروش و ظاهرفریبی دور است. آن حضرت میفرمود: «برترین زهد، مخفی نگهداشتن آن (پرهیز از زهدفروشی) است.»(1)
ب. ترک جامعه گریزی: در زهد غیراسلامی، جامعه گریزی از مسایل اساسی است؛ اما در زهد اسلامی، دنیا به عنوان مزرعهای مورد توجه است که توشۀ آخرت از طریق آن تأمین میشود. گاهی تنها با قدم نهادن در دل اجتماع، این توشه فراهم میآید. آیا بدون حضور در جامعه، میتوان امر به معروف و نهی از منکر کرد؟ چگونه میتوان به دستگیری از فقرا پرداخت یا در حل مشکلات مردم همت گماشت و در نماز جماعت، حج و... شرکت کرد؟
ج. جمع میان دین و دنیا: در زهد مسیحی و زهد هندی و همچنین در بسیاری از مکاتب دیگر، دنیاگریزی و ترک کار و تلاش زندگی بخشی از زهدورزی محسوب میشود. در حالی که در زهد اسلامی، کار و تلاش و پرداختن به امور زندگی، طبق منشور «الدنیا مزرعة الآخرة» در متن زهدورزی قرار دارد. از این رو،
1) بحارالانوار، ج 10، ص 167.
امیرمؤمنان علیه السلام در توصیف انسان با ایمان میفرماید: «دنیا اسب راهوار انسان مؤمن است که از طریق آن به دیدار خدا میشتابد؛ پس به اصلاح این راهوار همت گمارید.»
آن حضرت در صدر منشور آسمانی خود از مالک اشتر میخواهد تا به آبادانی شهرها و مراکز آنها بپردازد.(1)در جای دیگری، علی علیه السلام میفرماید: «کسی که آب و خاک دارد؛ ولی در فقر به سر میبرد، از رحمت خدا به دور باد.»(2)در واقع، باید به استفادۀ بهینه و بهرهبرداری کامل از امکانات زندگی پرداخت. طبق ارکان زهد اسلامی، کسب اموال و پرداختن به کار و تلاش بایسته، هنر است. ولی هنر برتر آن است که در راه خدا و برای جلب رضای او از آن دل برکند و آن را انفاق نماید.
زهد، شرط پیامبری پیامبران
در دعای ندبه، آخرین حجت خدا به زهد به عنوان یکی از شروط اساسی برای پیامبری هر پیامبر اشاره شده است. خداوند با پیامبران شرط کرده است که در صورت زهد ورزیدن در دنیا، میتوانند مسئولیت نبوّت را بر عهده بگیرند.
«الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ، وَصَلَّى اللّهُ عَلَى سَيِّدِنا مُحَمَّدٍ نَبِيِّهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ تَسْلِيماً. اللّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ عَلَى مَا جَرى بِهِ قَضاؤُكَ فِي أَوْلِيائِكَ الَّذِينَ اسْتَخْلَصْتَهُمْ لِنَفْسِكَ وَدِينِكَ، إِذِ اخْتَرْتَ لَهُمُ جَزِيلَ مَا عِنْدَكَ مِنَ النَّعِيمِ الْمُقِيمِ الَّذِي لَازَوالَ لَهُ وَلَا اضْمِحْلالَ، بَعْدَ أَنْ شَرَطْتَ عَلَيْهِمُ الزُّهْدَ فِي دَرَجاتِ هذِهِ الدُّنْيَا الدَّنِيَّةِ وَزُخْرُفِها وَزِبْرِجِها، فَشَرَطُوا
لَكَ ذلِكَ، وَعَلِمْتَ مِنْهُمُ الْوَفاءَ بِهِ، فَقَبِلْتَهُمْ وَقَرَّبْتَهُمْ وَقَدَّمْتَ لَهُمُ الذِّكْرَ الْعَلِيَّ وَالثَّناءَ الْجَلِيَّ، وَأَهْبَطْتَ عَلَيْهِمْ مَلائِكَتَكَ، وَكَرَّمْتَهُمْ بِوَحْيِكَ، وَرَفَدْتَهُمْ بِعِلْمِكَ»؛ ستایش ویژه خدا، پروردگار جهانیان است و درود و سلام خدا بر سرور ما محمّد، پیامبرش و اهل بیت او. خدایا، تو را ستایش میکنیم بر آنچه به آن جاری شد از قضاوت تو درباره اولیایت، آنان که تنها برای خود و دینت برگزیدی. آنگاه که برای ایشان اختیار کردی فراوانی نعمت پا برجایی که نزد توست، نعمتی که تباهی و نابودی ندارد، پس از آنکه بیمیل بودن نسبت به رتبه های این دنیای فرومایه و زیورهایش را با آنان شرط کردی. آنان هم آن شرط را از تو پذیرفتند و تو هم وفا نمودن به آن را از جانب آنان دانستی، پس قبولشان کردی و مقرب درگاهشان نمودی و یاد والا و ثنای روشن پیش آوردی و فرشتگانت را بر آنان فرو فرستادی و به وحیات بزرگشان داشتی و از دانشت به آنان عطا کردی.
زهد موجبات سلامتی انسان را به همراه دارد؛ زیرا کسی که در دنیا زهد ورزد، دیگر سراغ دنیا طلبی نمیرود. علمای اخلاق و عرفا توجه خاصی به زهد دارند و آن را یکی از دلایل پیشرفت معنوی هر فرد میدانند. علمای اخلاق زهد را مایهی سلامت فرد میدانند و معتقدند که زهد پیچ و تاب بنده را در دنیا کم کرده و به آسایش او کمک میکند. عرفا نیز یکی از مهمترین مفاهیم کلیدی در سیر و سلوک را زهد معرفی میکنند. به نظر آنان، اگر کسی این توانایی را نداشته باشد که از لذّات دنیا چشم بپوشد، نمیتواند سالک این راه باشد.
یکی از مشربهای عرفانی، مشرب عرفان زاهدانه است که نقطه مقابل عرفان عاشقانه است. این مشرب با توجه به توحید ذاتی شکل گرفته و ترس از نافرمانی خداوند و گرفتار شدن به عذاب الهی، سبب توجه خاص به آن شده
است. خداوند در قرآن دو نگاه به دنیا معرفی میکند؛ از یک طرف انسان را از گرفتار شدن در منجلاب دنیا نهی میکند و از طرفی به صیرورت در متن دنیا تشویق مینماید. در این میان، عرفای زاهد با میل به نگاه اوّل، از نگاه دوم غفلت کرده و ترک دنیا را برگزیدند. زهد موجب میشود انسان گردنکشی نکرده و به استکبار رو نیاورد. خداوند در اینباره میفرماید:تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذينَ لا يُريدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقينَ(1)(آری،) این سرای آخرت را ( تنها ) برای کسانی قرار میدهیم که ارادۀ برتریجویی در زمین و فساد را ندارند و عاقبت نیک برای پرهیزگاران است». تمام گرفتاریهای بشر و طغیان او به خاطر رغبت و حرص به دنیا است امام صادق علیه السلام میفرماید: «همۀ خوبیها در خانهای استقرار یافته و کلیدش زهد و بیرغبتی به دنیا قرار داده شده است».(2)
زاهد واقعی
زاهد واقعی کسی است که از نعمتهای ابدی و بیپایان آخرت چشم میپوشد و به زندگی دنیایی دل نمیبندد. تعبیر «زاهد» در دنیا تنها یک تعبیر مجازی است. زاهد کسی است که نه تنها به نعمتهای بهشت بیمیل است، بلکه اصلاً تمایلی به آن نشان نمیدهد. دنیاگریزان در حقیقت دچار حرص و طمعی بیپایان به جایگاه ابدی هستند.
خداوند در اینباره میفرماید: إِنَّ الَّذِينَ لَا يَرْجُونَ لِقَاءَنَا وَرَضُوا بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَاطْمَأَنُّوا بِهَا وَالَّذِينَ هُمْ عَنْ آيَاتِنَا غَافِلُونَ (3)«البته آنهایی که به لقای ما امیدوار
نیستند و به زندگی پست دنیا دلخوش و دلبستهاند و آنهایی که از آیات و نشانه های ما غافلند.
فخر رازی در تفسیر این آیه میفرماید: «اعلم أنه-تبارك وتعالى- لما أقام الدلائل على صحة القول بإثبات الإله القادر الرحيم الحكيم، وعلى صحة القول بالمعاد والحشر والنشر، شرع بعده في شرح أحوال من يكفر بها وفي شرح أحوال من يؤمن بها»؛ بدان که خداوند تبارک و تعالی پس از اقامۀ دلایل بر صحت وجود خداوند قادر و رحیم و همچنین بر صحت معاد و حشر و نشر، به بیان احوال کسانی که به این امور کافر شدند پرداخته و مراد خداوند از لقای حق، رجوع به خداوند در روز قیامت برای حساب و جزاست.
در ادامه آمده است: «المعنى: إن الذين لا يرجون ولا يتوقعون لقاءنا يوم القيامة لحسابهم على أعمالهم في الدنيا»؛ به معنای این است که کسانی که به دیدار ما در روز قیامت امیدوار نیستند و بر اعمال خود در دنیا حساب نمیرسند، به زندگی دنیا رضایت داده و به زینتها و زیباییهایش دل بسته و به آن اطمینان پیدا میکنند؛ به حدی که با آن خوشحال و آرامش میگیرند.
خداوند این اشقیا را با چهار صفت توصیف کرده است که نشاندهندۀ غفلت و عدم توجه آنها به نعمتهای واقعی و ابدی است.
وصفهم- أولا- بعدم الرجاء في لقاء الله-تبارك وتعالى- بأن صاروا لا يطمعون في ثواب، ولا يخافون من عقاب، لإنكار الدار الآخرة؛ صفت اول آنان عدم امید به دیدار خداوند و طمع نداشتن به ثواب و نترسیدن از عذاب .
و وصفهم- ثانيا- بأنهم رضوا بالحياة الدنيا، بأن أصبح همهم محصورا فيها، وفي لذائذها وشهواتها؛ توصیف دوم آنان، رضایتشان به زندگی دنیا است که تمام تلاش خود را معطوف به آن کرده و فقط دنبال لذّتها و شهوترانی هستند.
واعلم أن الصفة الأولى إشارة إلى خلو قلبه عن اللذات الروحانية، وفراغه عن طلب السعادات الحاصلة بالمعارف الربانية، وأما هذه الصفة الثانية فهي إشارة إلى من استغرقه الله في طلب اللذات الجسمانية واكتفائه بها، واستغراقه في طلبها؛ در ادامه میگوید این صفات اشاره به خالی بودن قلبشان از لذّات روحانی و فارغ بودن از طلب سعادتی که با معارف ربّانی حاصل میشود و همچنین غرق کردنشان به وسیلۀ خداوند در طلب لذّات جسمانی است.
و وصفهم- ثالثا- بأنهم اطمأنوا بهذه الحياة، اطمئنان الشخص إلى الشيء الذي لا ملاذ له سواه، فإذا كان السعداء يطمئنون إلى ذكر الله، فإن هؤلاء الأشقياء ماتت قلوبهم عن كل خير، وصارت لا تطمئن إلا إلى زينة الحياة الدنيا؛ صفت سوّمی که برایشان بر میشمرد، اطمینان خاطر به زندگی است که این امر به خاطر مردن قلبشان و میل داشتن به هر کار خیری؛ لذا جز با زینت دنیا اطمینان خاطر به دست نمیآورند.
و وصفهم- رابعا- بالغفلة عن آيات الله التي توقظ القلب، وتهدى العقل، ونحفز النفس إلى التفكير والتدبير.
وبالجملة فهذه الصفات الأربع تدل دلالة واضحة على أن هؤلاء الأشقياء قد آثروا دنياهم على أخراهم، واستحبوا الضلالة على الهدى، واستبدلوا الذي هو أدنى بالذي هو خير؛ صفت چهارم اینکه همۀ اینها برخواستۀ از غلفت از آیات خداوند است که موجب بیداری قلب، هدایت عقل و صیانت نفس می شود. آری اینان کسانی هستند که دنیای پست را به خیر آخرت ترجیح داده و تبدیل کردند.
فلسفه زهد
یکی از دلایل و چرایی زهد ورزیدن در دنیا، رهایی از گرفتاریها و جنبه های منفی دنیای مادی است. توضیح این مطلب بدین صورت است که شیطان با اسباب و وسوسه های فراوان انسان را فریفته و زنجیر اسارت به دست و پای او میبندد و آزادی را از او سلب میکند. لذا اکتفا به حداقل نیازهای مادی در دنیا، زمینهساز کاهش لغزشها و فریبخوردگی میشود. به عبارتی، با این کار دست شیطان از اسباب مادی کوتاه میشود و قدرت اغواگری او کاهش مییابد.
علاوه بر این، نوعدوستی و درک مشکلات کسانی که بهره مادی کمتری دارند، میتواند از دیگر دلایل زهد باشد. این عمل در حقیقت ایثاری است که شخص به خاطر دیگران از حقوق مادی خود چشمپوشی کرده و با آنان ابراز همدردی میکند.
دلیل دیگر بر ارزش ذاتی زهد، این است که زهد موجب تقویت روحیه معنوی انسان میشود. خداوند درباره ظواهر دنیا میفرماید: اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِينَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَتَكَاثُرٌ فِي الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ(1)؛ یعنی «بدانید که زندگانی دنیا بازیچه و لهو و زینت و تفاخر و حرص در مال و فرزندان است». در حقیقت، دنیا به مانند بارانی است که گیاهی در پی آن برمیخیزد و برزگران (یا دنیاپرستان) را به شگفتی میآورد، اما پس از مدتی زرد و خشک میشود و می پوسد.
به این ترتیب، در آخرت برای دنیاطلبان عذاب سخت و برای مؤمنان آمرزش و خشنودی حق نصیب خواهد شد. بر این اساس، زندگی دنیا جز متاع فریب و غرور چیز دیگری نیست. زهد، با دوری از این فریبها، انسان را به
1) سوره حدید، آیه20.
سمت تقوا و پرهیزگاری سوق میدهد و به او کمک میکند تا به زندگی معقول و معناداری دست یابد.
ثمرات زهد
چشیدن حلاوت ایمان: وقتی بندهای به خاطر خدا لذت دنیا را از دلش خارج میکند، خدای کریم در مقابل، شیرینی ایمان را به او ارزانی میدارد. این لذت ایمان، ابدی، معنوی، آرامشدهنده و الهی است. امام صادق علیه السلام میفرماید: «حرامٌ علی قلوبکم أن تعرف حلاوة الإیمان حتی تزهَد فی الدنیا»(1)چشیدن حلاوت ایمان بر دلهای شما حرام است، مگر آنگاه که دلهایتان به دنیا زاهد و بینرغبت باشد.
ریزیش رحمت الهی: دل زاهد، سرشار از عشق خداست، چرا که او محبت خدا را به جای محبت دنیا انتخاب کرده است. هر جا که محبت خدا باشد، بیگمان رحمت الهی هم در آنجا متجلی میشود. حضرت علی علیه السلام میفرماید: «اِزهَد فی الدنیا تنزل علیک الرحمة»(2)به دنیا زاهد و بینرغبت باش تا رحمت بر تو فرود آید.
آسان شدن گرفتاریها: هدف زاهد بزرگ است و سختیهای راه در برابر هدف بزرگ او اصلاً به حساب نمیآیند. برای مثال، کسی که میخواهد در کنکور جزء نفرات اوّل باشد و در بهترین دانشگاه مشغول به تحصیل شود، انجام ندادن بازیها و سرگرمیها و نرفتن به مهمانی برایش آسان میشود.
حضرت امیر علیه السلام میفرماید: «و من زهد فی الدنیا هانت علیه المصائب»(1)هر که دل از دنیا برکند، مصیبتها و گرفتاریها بر او آسان شود.
جاری شدن حکمت: زاهد واقعبین میشود، زیرا حقیقت را یافته و اوهام و خیالات در سر ندارد. این اوهام از هوی و هوس نشأت میگیرد و محبت به دنیا است که انسان را به سوی هوی و هوس میکشاند. هرجا حکمت باشد، بصیرت و دانایی نیز حضور دارد و حکمت برای زاهد چراغی میشود تا او را به مقصد برساند. حضرت علی علیه السلام میفرماید: «من زهد فی الدنیا أثبت الله الحکمة فی قلبه و أنطق بها لسانه»(2)حکمت به وسیله زهد به بار مینشیند.
صبر در مقابل حرام: زاهد به سبب عدم محبت به دنیا، دست به کارهای حرام نمیزند. فرد زمانی کار حرام مرتکب میشود که آن کار را دوست داشته باشد و از آن لذت ببرد. حضرت علی علیه السلام میفرماید: «اَلزَّاهِدُ فِي اَلدُّنْيَا مَنْ لَمْ يَغْلِبِ اَلْحَرَامُ صَبْرَهُ وَ لَمْ يَشْغَلِ اَلْحَلاَلُ شُكْرَهُ»(3)زاهد به دنیا کسی است که در مقابل حرام صبر خود را از دست ندهد و در برابر نعمتهای حلال، او را از شکرگزاری غافل نسازد.
انجام کارهای خداپسندانه: پیامبر اعظم صلی الله علیه واله میفرماید: «سَأَلَ النَّبِیّ صلی الله علیه واله جَبْرَئِیلَ علیه السلام عَنْ تَفْسِیرِ الزُّهْدِ قَالَ الزَّاهِدُ یُحِبُّ مَنْ یُحِبُّ خَالِقَهُ وَ یُبْغِضُ مَنْ یُبْغِضُ خَالِقَهُ وَ یَتَحَرَّجُ مِنْ حَلَالِ الدُّنْیَا وَ لَا یَلْتَفِتُ إِلَى حَرَامِهَا فَإِنَّ حَلَالَهَا حِسَابٌ وَ حَرَامَهَا عِقَابٌ وَ یَرْحَمُ جَمِیعَ الْمُسْلِمِینَ كَمَا یَرْحَمُ نَفْسَهُ وَ یَتَحَرَّجُ مِنَ الْكَلَامِ كَمَا یَتَحَرَّجُ
مِنَ الْمَیْتَةِ الَّتِی قَدِ اشْتَدَّ نَتْنُهَا وَ یَتَحَرَّجُ عَنْ حُطَامِ الدُّنْیَا وَ زِینَتِهَا كَمَا یَتَجَنَّبُ النَّارَ أَنْ یَغْشَاهَا وَ أَنْ یُقَصِّرَ أَمَلَهُ كَأَنَّ بَیْنَ عَیْنَیْهِ أَجَلَه»(1)الزاهد آنچه را که آفریدگارش دوست دارد، دوست میدارد و آنچه را که آفریدگارش ناخوش دارد، ناخوش میدارد و از حلال دنیا پرهیز میکند و به حرام آن توجه نمیکند.
بیاعتنایی به دنیا: زاهد به سبب دلبستگیهای اخروی و معنوی، به مظاهر مادی دنیا بیاعتناست. او از پیامدهای خطرناک وابستگی به دنیا آگاه است و میداند که اگر دل به دنیا ببندد، سرمایه عظیم انسانیت خود را از دست خواهد داد. به همین خاطر به چیزی دل میبندد که ابدی و جاودانه باشد. حضرت علی علیه السلام میفرماید: «هر چه دنیا بیشتر برای زاهد خودآرایی کند، او بیشتر به آن پشت میکند.»(2)
برگزیدن آخرت: شخص زاهد به دنبال لذّت و آرامش حقیقی و دایمی است و ارزشهای دنیوی را به چشم حقارت نگریسته و به آنها بها نمیدهد و دنیا را برای دنیا نمیخواهد؛ بلکه برای بندگی خدا، انفاق و خدمت به خدا و برای آبادی آخرت میخواهد. زاهد هنگامی که راه طولانی و توشه اندک خویش را مینگرد دنیا را نه ناپسند؛ بلکه کم و زودگذر مییابد، به همین خاطر در جستجوی حقیقتی ماندگار گام برمیدارد و در این راه، آخرت را در برابر دنیا انتخاب میکند و رنج و سختیهای این راه را به جان میخرد و با همّتی بلند و پشتکاری فراوان به مقصود خویش نایل میگردد. امام صادق علیه السلام میفرماید: «زاهد کسی است که آخرت را بر دنیا بر میگزیند و خاکساری را بر بزرگی و
اقتدار و رنج را بر آسایش و گرسنگی را بر سیری و سربلندی آخرت را بر محبّت دنیا و ذکر و یاد خدا و آخرت را بر غفلت میگزیند و پیکرش در دنیاست و دلش در آخرت».(1)
اهل بیت علیهم السلام مصلِح دین و دنیا: امام هادی علیه السلام در زیارت جامعه میفرمایند:«بِمُوالاتِكُمْ عَلَّمَنَا اللّهُ مَعالِمَ دِينِنا، وَأَصْلَحَ مَا كانَ فَسَدَ مِنْ دُنْيانا؛ دستورات دینمان را به ما آموخت و از دنیایمان آنچه فاسد شده بود، اصلاح نموده».اهل بیت علیهم السلام آبادگران دنیا، دین و آخرت ما هستند. یکی از راه های اصلاح امور دنیای ما که به وسیلۀ ایشان انجام میگیرد، راه زهد است. با توجه به فرازی که از دعای ندبه نقل کردیم که خداوند زهد در دنیا را شرط پیامبری انبیا معرفی کرد، اهل بیت علیهم السلام که وارث انبیا عموماً و رسول خدا صلی الله علیه واله خصوصاً هستند، نیز زاهدان در دنیا هستند. سیرۀ عملی حضرات راهی است که با تأسّی به آن، امور دنیای ما را اصلاح میکند.
عُدَّةُ الدَّاعِی، رُوِیَ أَنَّ نُوحاً ع عَاشَ أَلْفَیْ عَامٍ وَ خَمْسَمِائَةِ عَامٍ وَ مَضَى مِنَ الدُّنْیَا وَ لَمْ یَبْنِ فِیهَا بَیْتاً وَ كَانَ إِذَا أَصْبَحَ یَقُولُ لَا أُمْسِی وَ إِذَا أَمْسَى یَقُولُ لَا أُصْبِحُ وَ كَذَلِكَ نَبِیُّنَا صلی الله علیه واله خَرَجَ مِنَ الدُّنْیَا وَ لَمْ یَضَعْ لَبِنَةً عَلَى لَبِنَةٍ وَ أَمَّا إِبْرَاهِیمُ علیه السلام فَكَانَ لِبَاسُهُ الصُّوفَ وَ أَكْلُهُ الشَّعِیرَ وَ أَمَّا یَحْیَى علیه السلام فَكَانَ لِبَاسُهُ اللِّیفَ وَ أَكْلُهُ وَرَقَ الشَّجَرِ وَ أَمَّا سُلَیْمَانُ علیه السلام فَقَدْ كَانَ مَعَ مَا هُوَ فِیهِ مِنَ الْمُلْكِ یَلْبَسُ الشَّعْرَ وَ إِذَا جَنَّهُ اللَّیْلُ شَدَّ یَدَیْهِ إِلَى عُنُقِهِ فَلَا یَزَالُ قَائِماً حَتَّى یُصْبِحَ بَاكِیاً وَ كَانَ قُوتُهُ مِنْ سَفَائِفِ الْخُوصِ یَعْمَلُهَا بِیَدِهِ
وَ رُوِیَ أَنَّ نَبِیَّنَا صلی الله علیه واله أَصَابَهُ یَوْماً الْجُوعُ فَوَضَعَ صَخْرَةً عَلَى بَطْنِهِ ثُمَّ قَالَ أَلَا رُبَّ
1) بحارالانوار، ج67، ص315.
مُكْرِمٍ لِنَفْسِهِ وَ هُوَ لَهَا مُهِینٌ أَلَا رُبَّ نَفْسٍ كَاسِیَةٍ نَاعِمَةٍ فِی الدُّنْیَا جَائِعَةٌ عَارِیَةٌ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَلَا رُبَّ مُتَخَوِّضٍ مُتَنَعِّمٍ فِی ما أَفاءَ اللَّهُ عَلى رَسُولِهِ ما لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ أَلَا إِنَّ عَمَلَ أَهْلِ الْجَنَّةِ حَزْنَةٌ بِرَبْوَةٍ أَلَا إِنَّ عَمَلَ أَهْلِ النَّارِ كَلِمَةٌ سَهْلَاءُ بِشَهْوَةٍ أَلَا رُبَّ شَهْوَةِ سَاعَةٍ أَوْرَثَتْ حُزْناً طَوِیلًا یَوْمَ الْقِیَامَةِ
وَ قَالَ سُوَیْدُ بْنُ غَفَلَةَ دَخَلْتُ عَلَى أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام بَعْدَ مَا بُویِعَ بِالْخِلَافَةِ وَ هُوَ جَالِسٌ عَلَى حَصِیرٍ صَغِیرٍ وَ لَیْسَ فِی الْبَیْتِ غَیْرُهُ فَقُلْتُ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ بِیَدِكَ بَیْتُ الْمَالِ وَ لَسْتُ أَرَى فِی بَیْتِكَ شَیْئاً مِمَّا یَحْتَاجُ إِلَیْهِ الْبَیْتُ فَقَالَ علیه السلام یَا ابْنَ غَفَلَةَ إِنَّ اللَّبِیبَ لَا یَتَأَثَّثُ فِی دَارِ النُّقْلَةِ وَ لَنَا دَارُ أَمْنٍ قَدْ نَقَلْنَا إِلَیْهَا خَیْرَ مَتَاعِنَا وَ إِنَّا عَنْ قَلِیلٍ إِلَیْهَا صَائِرُونَ وَ كَانَ علیه السلام إِذَا أَرَادَ أَنْ یَكْتَسِیَ دَخَلَ السُّوقَ فَیَشْتَرِی الثَّوْبَیْنِ فَیُخَیِّرُ قَنْبَراً أَجْوَدَهُمَا وَ یَلْبَسُ الْآخَرَ ثُمَّ یَأْتِی النَّجَّارَ فَیَمُدُّ لَهُ إِحْدَى كُمَّیْهِ وَ یَقُولُ خُذْهُ بِقَدُّومِكَ وَ یَقُولُ هَذِهِ تُخْرَجُ فِی مَصْلَحَةٍ أُخْرَى وَ یُبْقِی الْكُمَّ الْأُخْرَى بِحَالِهَا وَ یَقُولُ هَذِهِ تَأْخُذُ فِیهَا مِنَ السُّوقِ لِلْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ ع وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ علیه السلام مَا تَعَبَّدُوا لِلَّهِ بِشَیْ ءٍ مِثْلِ الزُّهْدِ فِی الدُّنْیَا»(1)،در کتاب عدّة الدّاعى نقل شده که حضرت نوح علیه السلام 2500 سال عمر کرد و در این مدّت خانهاى براى خود نساخت و هر روز صبح که میشد میگفت معلوم نیست به شب برسم و شب که میشد میگفت معلوم نیست تا صبح زنده بمانم و پیامبر ما هم صلی الله علیه واله چنین بود. از دنیا رحلت فرمود و یک خشت بالاى خشت ننهاد. و اما حضرت علیه السلام لباسش از پشم معمولى و خوراکش نان جو بود. و حضرت یحیى علیه السلام لباسش را از برگ خرما و خوراکش را از برگهاى درختان تهیّه میکرد.
و حضرت سلیمان علیه السلام با آن قدرت و سلطنت و ثروتى که داشت لباس
1) بحارالأنوار، ج 67، ص321.
مویى در بر میکرد و شبها هنگامى که تاریکى آن فراگیر میشد دست خود را بر گردن بسته و به قیام در عبادت به حال گریه شب زندهدارى مینمود و خوراکش برگهاى ریز و شکوفه هاى خرما بود که با دست خود تهیه میکرد.
روایت شده که پیامبر ما صلی الله علیه واله یکى از روزها گرسنه شد و سنگى را بر شکمش بست، و بعد فرمود: به افرادى که به نفس خود توجّه مىکنند و خود را براى آن پست کردهاند و بسا کسانى که بدنهاى آن ها پوشیده و در نعمت و رفاه به سر مىبرند در حالى که روز قیامت برهنه و گرسنه خواهند بود.
چه بسا افرادى که در نعمت فرو رفته اند و از خدا و رسول استفاده مى کنند در حالى که روز قیامت هیچ بهره اى نخواهند داشت، آگاه باشید که اعمال بهشتیان در جاى بالائى قرار دارد، و کارهاى اهل دوزخ در جاى پستى قرار گرفته، و بدانید که شهوت یک ساعت، اندوهى طولانى را در قیامت خواهد آورد.
سوید بن غفله گوید: خدمت على علیه السلام رسیدم بعد از اینکه بر خلافت استقرار پیدا کرده بود، امام علیه السلام روى حصیر کوچکى نشسته بود و در اطاق جز آن حصیر فرش دیگرى نبود، عرض کردم یا امیر المؤمنین علیه السلام بیت المال در دست شما است و من در اینجا از احتیاجات منزل چیزى مشاهده نمىکنم.
امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: اى فرزند غفله مرد عاقل از خانهاى که منتقل خواهد شد و به جاى دیگرى خواهد رفت توجّه نمىکند و اثاث و متاعى براى آن فراهم نمىسازد، ما خانه و محل آسایش دیگرى داریم که به زودى به آنجا نقل مکان خواهیم کرد.
على علیه السلام هنگامى که مىخواست خود را بپوشاند وارد بازار مى شد و دو جامه مىخرید، بهترش را به قنبر مىداد و دیگرى را خود در بر مىکرد، بعد
نزد نجّار مىرفت و آستینها را مىکشید و مىگفت زیادى ها را قطع کنید که در جایى دیگر مصرف خواهد شد، حسن و حسین علیهما السلام از آن براى بازار کیسه درست خواهند کرد.
رسول اکرم صلی الله علیه واله فرمود: هیچ کس خداوند را مانند زهد در دنیا عبادت و پرستش نکرده است.
عیسى علیه السلام به حواریوّن فرمود: به پست دنیا قانع شوید با سلامت در دین، چنان که اهل دنیا به کم دین با سلامت دنیا قانع شدند، و با دورى از ایشان دوستى خدا را بجویید و خداى را با خشم ایشان راضى کنید. پرسیدند اى روح خدا! با که همنشینى کنیم؟ فرمود: کسى که دیدنش خداى را به یادتان آورد و سخنش بر علم شما بیافزاید و عملش شما را بر آخرت ترغیب کند.
زهد حضرت امیر علیه السلام
حضرت امیر علیه السلام و اولاد معصومش علیه السلام ، مصداق «إن ذَکرَ الخَیر کنتم أوله و أصله و معدنه و منتهاه» هستند و لذا از زاهدترین مردم در عصر خود به شمار میآیند. با بررسی سیرۀ اهل بیت علیه السلام ، این مسئله روشن تر میشود.
امام صادق علیه السلام دربارۀ زهد حضرت امیر علیه السلام میفرماید: «بدان که امیرالمؤمنین علیه السلام بعد از رسول خدا صلی الله علیه واله از زاهدترین مردم بود و هیچ زاهدی به مرتبۀ زهد آن حضرت نرسید. تمامی زهاد به خاطر اخلاص خود به درگاه او، به او اقتدا کرده و رحل اقامت بر درگاهش افکندهاند. او هرگز از طعامی سیر نشد و همواره خوراک و پوشاک او از دیگران خشنتر بود. لباسش از کرباس بسیار درشت و خوراکش نان جوین بدون سبوس بود. نعلینش نیز از لیف خرما بود.
حضرت امیر علیه السلام به مدت پنج سال خلیفه بود و در این مدت هیچ آجر
و خشتی بر روی یکدیگر نگذاشت و هرگز گاو و گوسفندی جمع نکرد. او هزار مملوک خرید که با عرق جبین و زحمت خود به دست آورده بود و برای رضای خدا آنها را آزاد کرد. عمل او مانند کسی بود که همواره به سوی بهشت و دوزخ چشم دوخته و نظر میکند. نفقۀ آن حضرت از غلهای بود که خود داشت و به مردم نان و گوشت میداد، در حالی که خود تنها در زیت میخورد.
زمانی که عُدی بن حاتم بر آن حضرت وارد شد، دید که در پیش او مشک کهنهای است که در آن مقداری آب خالص وجود دارد و در نزد او ریزه های نان جوین و نمک دیده میشود. عُدی گفت: «یا امیرالمؤمنین! من میبینم شما روزهای دراز با شکم گرسنه سر میبرید و در امور مسلمانان کوشش میکنید، و شب را به بیداری و مشقت در بندگی خدا میگذرانید. آیا افطار شما همین است؟» حضرت فرمود: «علّلِ النفس بالقنوع و الا طلبت منک فوق ما یکفیها»(1)نفس را به قناعت مشغول کن و در برابر آن بازدارش، زیرا در غیر این صورت سرکشی خواهد کرد و بیشتر از آنچه که نیاز دارد از تو طلب خواهد نمود.
از احنف بن قیس روایت شده است که وقتی به نزد معاویه رفتم، از شیرینی و ترشی به حدی برای او آوردند که تعجب کردم. سپس طعامهای رنگارنگ در سفرۀ او چیدند، که نام آنها را نمیدانستم و یک به یک از او میپرسیدم و او پاسخ میداد. وقتی معاویه طعام خود را وصف کرد، مرا گریه فرا گرفت. معاویه از من پرسید: «چرا گریه میکنی؟»
گفتم: «به یادم آمد که شبی در خدمت علی علیه السلام بودم. وقتی افطار شد، آن حضرت مرا به ماندن دعوت کرد و انبانی سر به مهر طلبید. وقتی حاضر
1) بحارالاانوار، ج40، ص345.
کردند، گفتم: این چه چیز است؟ فرمود: سویق جو است. گفتم: آیا ترسیدی که از آن بردارند، یا بخل کردی که آن را مهر کردهای؟ فرمود: نه این و نه آن؛ بلکه ترسیدم حسن و حسین علیهما السلام آن را به روغن یا زیت بیالایند. گفتم: مگر حرام است؟ فرمود: نه، اما بر امامان عادل واجب است تا به قدر ضعیفترین مردم قسمت کنند تا فقیر را از جاده بیرون نبرند.» معاویه گفت: «تو یاد کردی از کسی که هیچکس نمیتواند فضل او را انکار کند»
از اصبغ بن نباته روایت شده است که علی علیه السلام فرمود: «داخل شدم به بلاد شما با همین لباسهای کهنه و اسباب و شتر سواری خود و اگر از بلاد شما بیرون روم و با خود ببرم زیاده از آنچه آوردهام، بدانید که در مال خدا و مال مسلمانان خیانت کردهام.»
روایت شده که روزی آن حضرت به بازار بزازان آمد و به مردی فرمود: «دو جامه به من بفروش.» آن مرد گفت: «یا امیرالمؤمنین! هرچه بخواهی نزد من هست.» حضرت چون دانست که آن مرد او را شناخته است، از او گذشت و به در دکان پسری رفت و دو جامه خرید؛ یکی را به سه درهم و یکی را به دو درهم. سپس فرمود: «ای قنبر، آن جامهای که به سه درهم خریدهام، تو بردار و بپوش.» قنبر عرض کرد: «تو به آن سزاوارتر هستی، زیرا که بر منبر میروی و برای مردم خطبه میخوانی.»
حضرت فرمود: «ای قنبر! تو جوانی و لباس بهتر به تو زیبنده است و من از پروردگار خود شرم دارم که بر تو تفضیل جویم. از رسول خدا صلی الله علیه واله شنیدم که فرمود: به غلامان خود بپوشانید از آنچه خود میپوشید و بخورانید از آنچه خود میخورید.»
وقتی آن جامه را پوشید، آستین آن به قدری بلند بود که از سر انگشتان او گذشت. امر کرد تا آن را ببرید و جدا کرده بیندازند. آن پسر عرض کرد: «به من بده تا کنار آستین آن را بدوزم.» فرمود: «نه، بگذار به همین صفت که هست، زیرا عمر از این شتابندهتر است.»
بعد از آن، پدر آن پسر آمد و عرض کرد: «یا امیرالمؤمنین! پسرم تو را نشناخته و اکنون دو درهم از شما زیاد گرفته است.» حضرت فرمود: «نمیگیرم و من او را گول نزدهام و او مرا گول نزده است و ما به رضا و توافق یکدیگر معامله کردهایم.»
از سوید بن غفله روایت شده است که: «وقتی به خدمت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام آمدم، دیدم کاسهای از دوغ بسیار ترش در پیش آن جناب است و قرصی از نان جو خشک که پوست و نخاله جو بر روی آن پیدا بود، بر دست داشت و به زحمت تمام آن را میشکست. و اگر به دست شکسته نمیشد، به قوت زانوی خود آن را میشکست و در کاسه میریخت و با آن دوغ میخورد. پس مرا تکلیف خوردن کرد. گفتم: روزه دارم.
فرمود: «از رسول خدا صلی الله علیه واله شنیدم که فرمود: کسی که روزهاش مانع او شود از طعامی که میل به آن دارد، بر خدا حق است که او را از طعام بهشت و شراب از شراب بهشت سیر کند.»
سوید ادامه میدهد: «(فضه) کنیز آن حضرت نزد او ایستاده بود. با او گفتم: وای بر تو، ای فضه! آیا نمیترسی از خدا در مورد این پیرمرد که آرد نان او را غربال نمیکنید و نخاله آن را نمیگیرید؟ فضه گفت: خود آقا مرا امر کرده که نخالۀ آن را نگیرم.
حضرت از من پرسید: به فضه چه گفتی؟ من آنچه گفته بودم را عرض کردم. فرمود: «پدر و مادرم فدای رسول خدا باد که هرگز سبوس نان او را نگرفتند و سه روز از نان گندم سیر نخورد تا از دنیا رحلت فرمود.»
روایت است که عمرو بن حریث در کمین آن حضرت بود که غذای آن حضرت را ببیند. دید فضه انبانی سربسته آورد و یک گرده نان جو خشک درشت از میان انبان بیرون آورد. عمرو گفت: «ای فضه! چرا نخاله این آرد را نگرفتی و آن را پاک نکردی؟» گفت: «چگونه چنین کنم، حال آنکه امیرالمؤمنین علیه السلام مرا از آن نهی کرده و من نان نیکو در میان انبان او میگذاشتم. امیرالمؤمنین علیه السلام در انبان را مهر کرد که دیگر نتوانیم طعام پاکیزه در آن گذاریم.»
سپس امیرالمؤمنین علیه السلام آن نان را ریز کرد در کاسه و قدری آب بر آن ریخت و اندکی نمک بر آن پاشید و آستین بالا زد و از آن خورد. چون فارغ شد، دست بر محاسن خود گرفت و فرمود: «ای عمرو! خائب و خاسر است این ریش من اگر از جهت طعام او را در آتش جهنم بسوزانم و این مرا کافی خواهد بود و به آن قناعت توانم نمود.» (1)
«عَنْ نَوْفٍ الْبِكَالِیِّ قَالَ بِتُّ لَیْلَةً عِنْدَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام فَرَأَیْتُهُ یُكْثِرُ الِاخْتِلَافَ مِنْ مَنْزِلِهِ وَ یَنْظُرُ إِلَى السَّمَاءِ قَالَ فَدَخَلَ كَبَعْضِ مَا كَانَ یَدْخُلُ قَالَ أَ نَائِمٌ أَنْتَ أَمْ رَامِقٌ فَقُلْتُ بَلْ رَامِقٌ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ مَا زِلْتُ أَرْمُقُكَ مُنْذُ اللَّیْلَةِ بِعَیْنِی وَ أَنْظُرُ مَا تَصْنَعُ فَقَالَ یَا نَوْفُ طُوبَى لِلزَّاهِدِینَ فِی الدُّنْیَا الرَّاغِبِینَ
1) غایه المرام، ص، 672، به نقل از امالى صدوق، ص 233، ح، 16؛ بحارالأنوار، ج، 41، ص 103، ح 2؛ نهج البلاغه، حکمت 77.
فِی الْآخِرَةِ قَوْمٌ یَتَّخِذُونَ أَرْضَ اللَّهِ بِسَاطاً وَ تُرَابَهُ وِسَاداً وَ كِتَابَهُ شِعَاراً وَ دُعَاءَهُ دِثَاراً وَ مَاءَهُ طِیباً یَقْرِضُونَ الدُّنْیَا قَرْضاً عَلَى مِنْهَاجِ الْمَسِیحِ علیه السلام إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى أَوْحَى إِلَى عِیسَى علیه السلام یَا عِیسَى عَلَیْكَ بِالْمِنْهَاجِ الْأَوَّلِ تَلْحَقْ مَلَاحِقَ الْمُرْسَلِینَ قُلْ لِقَوْمِكَ یَا أَخَا الْمُنْذِرِینَ أَنْ لَا تَدْخُلُوا بَیْتاً مِنْ بُیُوتِی إِلَّا بِقُلُوبٍ طَاهِرَةٍ وَ أَیْدٍ نَقِیَّةٍ وَ أَبْصَارٍ خَاشِعَةٍ فَإِنِّی لَا أَسْمَعُ مِنْ دَاعٍ دُعَاءَهُ وَ لِأَحَدٍ مِنْ عِبَادِی عِنْدَهُ مَظْلِمَةٌ وَ لَا أَسْتَجِیبُ لَهُ دَعْوَةً وَ لِی قِبَلَهُ حَقٌّ لَمْ یَرُدَّهُ إِلَیَّ»(1)نوف بکالى گوید: شبى نزد امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب علیه السلام ماندم و دیدم که مکرّر از منزلش بیرون مى رود و به آسمان نظر مىکند. گوید سپس بارى دیگر به روش همیشه داخل شد و فرمود: خوابى یا بیدار؟ عرض کردم: بیدارم اى امیر مؤمنان، از اول شب چشم بتو دوختهام و آنچه مىکردى مى دیدم. فرمود: اى نوف خوشا به حال آنان که به دنیا زاهد و بى میل مىگردند و به آخرت میل و علاقه مىورزند، قومى که زمین خدا را گلیم، و خاکش را بستر و کتاب خدا را پیراهن زیر و دعاى او را لباس رو قرار داده اند (از کتاب خدا در پنهانى پند گیرند و در آشکار دعا کنند) و آب زمین را به منزلۀ بوى خوش به کار مىبرند و بر روش حضرت مسیح علیه السلام از دنیا دل بریده اند همانا خداى متعال به عیسى علیه السلام وحى کرد که: اى عیسى بر تو باد به روش پیشینیان تا به سر منزل پیامبران برسى. اى برادر بیم دهندگان به قوم خود بگو که: در هیچ خانهاى از خانههاى من جز با دلهاى پاک و دستهاى تمیز و ناآلوده، و دیدگان خاشع و فرو خفته داخل نشوند، که من دعاى آن کس
1) بحارالانوار، ج67، ص 316.
را که مرا بخواند و حقّى از مردم در گردن وى باشد نمى شنوم، و تا آن زمان که حقّى نزدش داشته باشم و به من برنگردانده باشد دعایش را مستجاب نگردانم»
«عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ إِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِعَبْدٍ خَیْراً زَهَّدَهُ فِی الدُّنْیَا وَ فَقَّهَهُ فِی الدِّینِ وَ بَصَّرَهُ عُیُوبَهَا وَ مَنْ أُوتِیَهُنَّ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْرَ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ وَ قَالَ لَمْ یَطْلُبْ أَحَدٌ الْحَقَّ بِبَابٍ أَفْضَلَ مِنَ الزُّهْدِ فِی الدُّنْیَا وَ هُوَ ضِدٌّ لِمَا طَلَبَ أَعْدَاءُ الْحَقِّ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ مِمَّا ذَا قَالَ مِنَ الرَّغْبَةِ فِیهَا وَ قَالَ أَ لَا مِنْ صَبَّارٍ كَرِیمٍ فَإِنَّمَا هِیَ أَیَّامٌ قَلَائِلُ أَلَا إِنَّهُ حَرَامٌ عَلَیْكُمْ أَنْ تَجِدُوا طَعْمَ الْإِیمَانِ حَتَّى تَزْهَدُوا فِی الدُّنْیَا قَالَ وَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام یَقُولُ إِذَا تَخَلَّى الْمُؤْمِنُ مِنَ الدُّنْیَا سَمَا وَ وَجَدَ حَلَاوَةَ حُبِّ اللَّهِ وَ كَانَ عِنْدَ أَهْلِ الدُّنْیَا كَأَنَّهُ قَدْ خُولِطَ وَ إِنَّمَا خَالَطَ الْقَوْمَ حَلَاوَةُ حُبِّ اللَّهِ فَلَمْ یَشْتَغِلُوا بِغَیْرِهِ قَالَ وَ سَمِعْتُهُ یَقُولُ إِنَّ الْقَلْبَ إِذَا صَفَا ضَاقَتْ بِهِ الْأَرْضُ حَتَّى یَسْمُو»(1)امام صادق علیه السلام فرمود: چون خدا خیر بندهاى را خواهد، او را نسبت بدنیا بى رغبت و نسبت بدین دانشمند کند و به عیوب دنیا بینایش سازد و بهر که این خصلتها داده شود، خیر دنیا و آخرت داده شده و فرمود: هیچ کس حق را در راهى بهتر از زهد دنیا نجسته است و آن ضد مطلوب دشمنان حق است.راوى گوید: عرضکردم: قربانت، آنها از چه راه میجویند؟ فرمود: از رغبت به دنیا. و فرمود آیا شخص پر صبر کریمى نیست؟ همانا دنیا چند روزاند کست، همانا حرام است بر شما که مزّۀ ایمان چشید جز آنکه نسبت به دنیا بىرغبت شوید.و شنیدم امام صادق علیه السلام میفرمود: چون مؤمن از دنیا کنار کشد، رفعت پیدا کند و شیرینى محبّت خدا را دریابد، و نزد اهل دنیا دیوانه نماید، در صورتى
1) اصول کافی، ج2، ص13.
که شیرینى محبّت خدا به آنها آمیخته شده که به چیز دیگر مشغول نشوند و شنیدم میفرمود: زمانى که دل صفا پیدا کند، زمین برایش تنگ شود. تا آنجا که پرواز کند».
اقتدا به امیرالمؤمنین علیه السلام ، امام المتقین و سایر ائمه علیهم السلام ، سلامت ما را در راه رسیدن به دارالسلام تضمین میکند؛ بنابراین زهد یکی از راه های به سلامت رسیدن است که به وسیلۀ اهل بیت علیهم السلام تضمین شده است.
منسوب لمولانا صاحب العصر و الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف «… أَوْضَحْتَ سُبُلَ اَلسَّدَادِ، وَ جَاهَدْتَ فِي اَللَّهِ حَقَّ اَلْجِهَادِ، وَ كُنْتَ لِلَّهِ طَائِعاً، وَ لِجَدِّكَ مُحَمَّدٍ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ تَابِعاً، وَ لِقَوْلِ أَبِيكَ سَامِعاً، وَ إِلَى وَصِيَّةِ أَخِيكَ مُسَارِعاً، وَ لِعِمَادِ اَلدِّينِ رَافِعاً»(1)راه های سداد را روشن ساختی و حق جهاد را ادا کردی و برای خداوند مطیع و برای جد خویش تابع و برای قول پدرت گوش شنوا داشتی و نسبت به وصیت برادر خویش به سرعت پیش رفتی و پایه دین را بلند کردی.
معنای لغوی و کاربرد آن
سداد در لغت به معنای استقامت، پایداری و نفوذناپذیری است. راغب در تعریف خود میگوید: «السَّد و السُّد» که هر دو به یک معنا هستند و سد به ضم (سُ) به معنای دیوار و مانع طبیعی، و به فتح (سَ) به معنای مانع ساختگی و موانع تشبیه شده است، مانند جمله: «و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا». سد به این دلیل به این نام خوانده میشود که مقاوم و نفوذ ناپذیر است و از ورود آب جلوگیری میکند. (2)
با توجه به معنای سداد، باید بررسی شود که چه چیزها و یا چه کسانی اهل و در راه سداد هستند.
نخستین کسی که به این صفت متصف است، خداوند متعال است که عزیز و شکست ناپذیر است. در ادعیه آمده است: «سُبْحَانَكَ أَنْتَ اَللَّهُ اَلسَّدِيدُ
اَلْمُنْعِمُ، سُبْحَانَكَ أَنْتَ اَللَّهُ اَلْخَالِقُ اَلرَّازِقُ»(1). بدین معنا که توای خدایی که نعمت دهندهای استوار هستی، منزّه هستی. در فراز دیگری میفرماید: «يَا ذَا اَلْعَرْشِ اَلْمَجِيدِ، يَا ذَا اَلْقَوْلِ اَلسَّدِيدِ، يَا ذَا اَلْفِعْلِ اَلرَّشِيدِ، يَا ذَا اَلْبَطْشِ اَلشَّدِيدِ، يَا ذَا اَلْوَعْدِ وَ اَلْوَعِيدِ، يَا مَنْ هُوَ اَلْوَلِيُّ اَلْحَمِيدُ».(2)
وقتی سداد صفتی برای حق تعالی قرار میگیرد، بهطور طبیعی شامل کتاب او و حاملان آن نیز میشود. این دو ثقل در تمام چیزها با یکدیگر برابر و از هم جدا نشدنی هستند. بنابراین، قرآن نیز قول سدید خداوند است که همواره استوار و نفوذ ناپذیر بوده و در طول تاریخ هیچ خدشهای به آن وارد نشده است.
اهل بیت علیهم السلام نیز اهل سداد هستند. چنانچه امام سجاد علیه السلام در دعای بیستم صحیفه میفرماید: «واجعلنی من اهل السداد»؛ خدایا مرا از اهل استواران در دین و نفوذ ناپذیران قرار ده.
خداوند میفرماید: وَ الَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ مِنَ الْكِتابِ هُوَ الْحَقُّ مُصَدِّقًا لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ إِنَّ اللهَ بِعِبادِهِ لَخَبيرٌ بَصيرٌ(3)، یعنی آنچه از کتاب به تو وحی کردیم حق است و تصدیقکننده و هماهنگ با کتابهای پیش از آن. خداوند نسبت به بندگانش خبیری بیناست.
همچنین میفرماید: ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنَا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَيْراتِ بِإِذْنِ اللهِ ذلِكَ هُوَ الْفَضْلُ الْكَبيرُ(4)، که به
این معناست که این کتاب را به گروهی از بندگان منتخب خود به ارث دادیم. برخی از آنها بر خود ستم کردند، برخی میانهرو بودند و برخی به اذن خدا در نیکیها پیشی گرفتند. این همان فضیلت بزرگ است.
در این دو آیه شریفه، خداوند کتاب را به پیامبر وحی کرد و سپس در آیۀ بعدی میفرماید که این کتاب را به کسانی از بندگان خود که آنها را برگزیدیم، به ارث دادیم. به عبارت دیگر، حقیقت کتاب (وحی) در دست میراثداران واقعی آن، که اهل بیت علیهم السلام هستند، قرار دارد. امام باقر علیه السلام در ذیل این آیۀ شریفه میفرماید: «السَّابِقُ بِالْخَیْرَاتِ الْإِمَامُ فَهِیَ فِی وُلْدِ عَلِی وَ فَاطِمَه»(1)؛ یعنی «سابق به خیرات، امام است، که از فرزندان علی و فاطمه است.
رسول خدا (ص) درباره امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف چنین میفرماید: «مَعَاشِرَ النَّاسِ ألاَ وَ إنِّي مُنْذِرٌ عَلِيٌّ هَادٍ، مَعَاشَرَ النَّاسِ إنِّي نَبِيٌّ وَ عَلِيٌّ وَصِيّي، ألاَ وَ إنَّ خَاتَمَ اْلأَئِمَّةِ مِنّا الْقَآئِمُ الْمَهْدِيُّ صَلَوَاتُ اللّهِ وَ سَلاَمُهُ عَلَيْهِ...» (2). این به معنای آن است که آگاه باشید همانا من انذاردهنده و علی هادی امت است. همچنین، خاتم ائمه، مهدی قائم از ماست که درود و سلام خداوند بر او باد... آگاه باشید همانا او شجاع و دلیر و استوار است.
امام سجاد علیه السلام نیز درباره سداد میفرماید: «وَفِّقْنِي لِطَاعَةِ مَنْ سَدَّدَنِي، وَ مُتَابَعَةِ مَنْ أَرْشَدَنِي. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ...»(3)یعنی «خدایا! بر محمد و آلش درود فرست و مرا در این امور پایدار و استوار دار... .
او همچنین میافزاید که باید در برابر کسانی که به او خیانت کردهاند ایستادگی کند و در این راستا با سلاح نصیحت و خیرخواهی عمل کند و به نیکی با کسانی که از او دوری جستهاند، پاسخ دهد و از بدیها چشمپوشی کند.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ ، وَ مَتِّعْنِي بِالِاقْتِصَادِ ، وَ اجْعَلْنِي مِنْ أَهْلِ السَّدَادِ ، وَ مِنْ أَدِلَّةِ الرَّشَادِ ، وَ مِنْ صَالِحِ الْعِبَادِ ، وَ ارْزُقْنِي فَوْزَ الْمَعَادِ ، وَ سلَامَةَ الْمِرْصَادِ ؛خدایا! بر محمّد و آلش درود فرست و مرا در تمام امور زندگی از میانهروی بهرهمند کن و اهل صواب و درستی و از زمره راهنمایان به خیر و از بندگان شایستهات قرار ده؛ و رستگاری روز قیامت و سلامت از کمینگاه عذاب را روزیام کن.
و اجعلنى من اهل السداد؛بار الها! مرا از اهل سداد قرار ده.
قرآن شریف دربارۀ بزرگترین قول حق که اقرار به وحدانیت ذات اقدس الهى است، و همچنین دربارۀ استقامت و پایدارى در امر توحید فرموده است:إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ(1)؛کسانى که گفتند: مالک واقعى و پروردگار ما خداوند است
و روى گفتۀ ایمانى خود استقامت و پایدارى نمودند، فرشتگان رحمت بر آنها نازل مىشوند و مژده مىدهند که در آینده، خوف و هراسى ندارند و براى گذشته نیز حزن و اندوهى نخواهند داشت.
شناخت حق و باطل و تمیز صواب از خطا که معیار سداد است، راجع به مسایل اعتقادى و اخلاقى و تشخیص خوب و بد در امور مربوط به
1) سوره فصلت، آیه30.
سعادت انسانهاست. هدایت تشریعى بارى تعالى که توسط حضرت محمد بن عبدالله صلی الله علیه واله به مردم ابلاغ گردیده راهنماى تمام ابعاد حق و ممیّز همۀ صوابها از خطاها است. خداوند در قرآن شریف هدف مأموریت رسول اکرم صلی الله علیه واله را در جملۀ کوتاهى ذکر نموده و فرموده است:«هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَىٰ وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ»(1)اوست خداوندى که رسول خود را به هدایت و دین حق، بین مردم فرستاده است.
کسى که مىخواهد اهل سداد باشد و راه حق و صواب را بپیماید، باید بىقید و شرط از اوامر الهى اطاعت نماید و دستورهاى سعادتبخش او را عملا به کار بندد، چه اوست که به تمام حقایق واقف است و راه صواب را که مایۀ تعالى و تکامل انسانهاست، مىداند. مردم در عصر رسول اکرم صلی الله علیه واله ، دعوت آن حضرت را به گونههاى مختلف تلقى مىنمودند و از خود واکنشهاى متفاوتى نشان مىدادند. بعضى آنقدر در امور دنیوى و جلب منافع مادى غرق بودند که تمام همّشان براى گردآورى مال و ازدیاد ثروت مبذول مىگردید و براى توجّه به تعالیم الهى که راه نیل به کمال معنوى و احیاى انسانیت است، وقتى باقى نمىگذاردند، فقط از مال خود سخن مىگفتند و به آن افتخار مىنمودند. قرآن شریف دربارۀ این گروه فرموده است:أَلْهَاكُمُ التَّكَاثُرُ* حَتَّىٰ زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ(2)
ازدیاد ثروت و تکاثر در اموال آنقدر شما را از یاد خداوند غافل نگاه داشته تا عمرتان به سر آید، بمیرید و در قبرستانها مسکن گزینید.
عن عبدالله بن الشخير عن ابيه قال: انتهيت الى رسولالله صلی الله علیه واله «يقولُ ابنُ آدمَ:
مالي مالي! و هَل لكَ يا ابنَ آدمَ مِن مالِكَ إلاّ ما أكَلتَ فأفنَيتَ ، أو لَبِستَ فأبلَيتَ ، أو تَصدَّقتَ فأمضَيتَ»(1)عبدالله شخیر از پدرش نقل کرده که مىگوید: به رسول اکرم صلی الله علیه واله رسیدم، در حالى که سورۀ تکاثر را مىخواند. فرمود: فرزند آدم مىگوید: مال من، مال من و از مالت براى تو چیزى نیست، مگر آن را که خوردى و فانى نمودى یا آن را که در بر کردى و پوشاندى، یا آن را که با امضاى خود به دگرى اعطا نمودى.
مال داشتن در نظر بعضى از آنان آنقدر مهم و معیار بزرگى بود که تصور مىکردند ملاک شایستگى براى امر نبوت و احراز مقام رسالت، داشتن ثروت بسیار است. از این رو، نبوت رسول گرامى صلی الله علیه واله را براى نداشتن ثروت نفى نمودند:وَقَالُوا لَوْلَا نُزِّلَ هَٰذَا الْقُرْآنُ عَلَىٰ رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ(2)؛گفتند: چرا این قرآن بر آن دو نفر بزرگ ثروتمند و سرمایهدار مکه و طائف، یعنى ولید و حبیب نازل نشده است.
خلاصه، غاصبان ثروت در عصر پیامبر اسلام صلی الله علیه واله ، راه صواب و سعادت خویش را گردآورى مال مىدانستند. از این رو، به تعالیم بارى تعالى و دعوت فرستادۀ خداوند اعتنا نمىنمودند. بعضى در عصر رسول اکرم صلی الله علیه واله اسیر بتپرستى و گرفتار عقاید موهوم پدران و اجداد خویش بودند و مىدانستند که با اجابت دعوت پیشواى اسلام صلی الله علیه واله و قبول یکتاپرستى باید از معتقدات پیشینیان خود دست بردارند و این کار با تعصب خانوادگى آنان سازگار نبود. از این رو، نه تنها دعوت پیشواى اسلام صلی الله علیه واله را اجابت ننمودند؛ بلکه در مقابل
آن حضرت به مخالفت برخاستند و تا قدرت داشتند، براى حفظ بتها و خاموش کردن صداى اسلام کوشش نمودند. ناگفته نماند که این گرفتارى به رسول بزرگوار اسلام صلی الله علیه واله اختصاص نداشت؛ بلکه انبیای گذشته نیز بیش و کم با مشکل بتپرستى مواجه بودند و خداوند در قرآن شریف پارهاى از آنها را ذکر فرموده است. قوم شعیب دو انحراف بزرگ اساسى داشتند: یکى اعتقادى و آن دیگر مالى. از طرفى به پیروى از پدران خویش بت مىپرستیدند و از طرف دیگر در معاملات و داد و ستدها خیانت مىنمودند و کم فروشى مىکردند. حضرت شعیب علیه السلام ، معلّم بزرگ الهى، با این هر دو عمل به مبارزه برخاست و مردم را از بتپرستى و خیانت مالى برحذر داشت. قوم نادان به جاى اینکه عقل خود را به کار گیرند و در سخنان شعیب فکر کنند تا از انحراف اعتقادى و مالى رهایى یابند، به استهزاء گفتند:«قَالُوا يَا شُعَيْبُ أَصَلَاتُكَ تَأْمُرُكَ أَنْ نَتْرُكَ مَا يَعْبُدُ آبَاؤُنَا أَوْ أَنْ نَفْعَلَ فِي أَمْوَالِنَا مَا نَشَاءُ إِنَّكَ لَأَنْتَ الْحَلِيمُ الرَّشِيدُ»(1)اى شعیب! آیا نماز خواندنت تو را واداشته که ادّعاى نبوّت کنى تا ما پرستش معبودهاى پدران خود را ترک گوییم، یا از تصرف در اموالمان به دلخواه خویش دست برداریم؟
غیر از مالدوستی و تعصب بتپرستی، عوامل دیگری نیز وجود داشت که سد راه مردم در پذیرش دین مقدس اسلام بود و برای جلوگیری از طولانی شدن سخن، از شرح و توضیح آنها خودداری میشود. سرانجام، مجاهدتهای پیوسته رسول اکرم صلی الله علیه واله در تبلیغ دین اسلام به نتیجه رسید و به تدریج گروهی که روح آزاد و اهل منطق و استدلال بودند، به آیین الهی گرایش پیدا کردند و
1) سوره هود، آیه87.
راه حق و صواب را که اصل اول سداد است، پذیرفتند و طبق دستور پیشوای اسلام عمل نمودند.
بنابراین، به شرحی که توضیح داده شد، کسانی اهل سداد هستند که واجد دو اصل اساسی باشند: یکی پیمودن راه صواب و دیگری پایداری و استقامت در آن راه. اگر پیروی از راه حق مشقتی ایجاد نکند و موجب خطر مالی یا جانی نشود، ادامۀ آن راه چندان دشوار نیست؛ اما اگر طی کردن آن راه منجر به بلاها و خطراتی شود و شارع اسلام تحمل آن مشکلات را در زمینه امر مورد نظر لازم بداند، آیا افراد تحمل خواهند کرد و با استقامت به راه حق ادامه میدهند یا از ادای وظیفه شانه خالی میکنند و راه حق را ترک میگویند؟
حضرت حسین بن علی علیهما السلام که این صحنه را مشاهده فرموده و در ورطه بلاها و گرفتارها قرار گرفته و عمل افراد را در این زمینه از نزدیک شاهد بود، به این پرسش پاسخ داده است: «مردم گرد دین هستند، مادامی که به معیشت آنها آسیبی نرسد و چون پای آزمایش و گرفتار به میان بیاید، تنها عده قلیلی در دین پابرجا و ثابتقدم میمانند.»
یکی از افراد ثابتقدم در راه حق، بلال بن رباح، موذن رسول اکرم صلی الله علیه واله بود. او در مکه ایمان آورد و راه صواب را در پیش گرفت. مشرکان برای آنکه او را از پیروی اسلام بازدارند، تصمیم گرفتند آزارش دهند و با شکنجه های جانکاه او را از دین حق بگردانند. امیه بن خلف، در ظهر گرم، او را بر زمین سوزان بطحا به پشت میخواباند و دستور میداد سنگ بزرگی بر سینهاش قرار دهند. سپس میگفت: «تو همچنان باید در این وضع بمانی تا بمیری یا به
محمد صلی الله علیه واله کافر شوی و لات و عزی را پرستش نمایی.» اما او در این وضعیت سخت و طاقتفرسا همچنان بر تعهد خویش در توحید و اسلام ثابتقدم بود و خداوند یگانه را با نام «احد احد» یاد میکرد. جالب اینکه بعد از رحلت رسول اکرم صلی الله علیه واله ، بلال با اوضاع و احوال پیشآمده، از صراط مستقیم منحرف نشد و همچنان در راه حق و صواب استقامت نمود.
روزی بلال از بیعت با ابوبکر خودداری کرد. عمر به او گفت: «اى بلال! این پاداش تو به ابوبکر در مقابل آزادیات است که نمیخواهی با او بیعت کنی؟» بلال پاسخ داد: «اگر ابوبکر مرا برای خدا آزاد کرده، برای خداوند من را رها کند، و اگر برای غیر خدا آزادم کرده، عتقی واقع نشده و من همانند سابق مملوک او هستم و خود را تسلیم او میکنم؛ اما بیعت نمیکنم با کسی که رسول اکرم صلی الله علیه واله او را خلیفه خود قرار نداده است و کسی که پیامبر به خلافت خود برگزید، بیعتش تا روز قیامت بر گردن ما هست.» عمر از سخنان بلال خشمگین شد و گفت: «بیپدر! دیگر در میان ما نمان.» بلال به شام سفر کرد و در باب الصغیر دمشق از دار دنیا رفت.
خلاصه اینکه، استقامت و پایداری در راه حق و صواب بسیار دشوار است. به فرموده حضرت حسین علیه السلام در زمینه امتحان و ابتلاء به بلا، افراد متدین و ثابتقدم کمیاباند. خداوند در قرآن کریم به رسول اکرم صلی الله علیه واله دستور داد: «فاستقم كما امرت و من تاب معك»؛ پس تو، ای پیامبر معظم، طبق ماموریتی که داری استقامت کن، و همچنین کسانی که با هدایت تو به خداوند برگشتهاند، باید استقامت نمایند.»
از ابن عباس نقل شده است: «ما نزلت آيه كانت اشق على رسولالله صلی الله علیه واله من هذه الايه و لهذا قال: شيبتنى هود »(1)آیهاى بر رسولالله صلی الله علیه واله که از این آیه سختتر باشد.» لذا حضرت فرمود: «سوره هود مرا پیر کرد.» ابنعباس میگوید: «آیهای بر رسول اکرم صلی الله علیه واله نازل نشد که مانند این آیه مشقتبار تلقی گردد.» برخی گفتهاند: سنگینی و مشقت این آیه برای پیشوای اسلام به دلیل دستوری است که خداوند در استقامت و پایداری مردم داده است.
از آنچه ذکر شد، روشن است که افراد با ایمان اگر در تمام امور پیرو حق و صواب باشند و در راه رسیدن به حق استقامت و پایداری نمایند، از اهل سداد به حساب میآیند و برای نیل به این مقام بسیار رفیع باید از ذات اقدس الهی مدد بخواهند و در پرتو فیض و رحمت حضرت باریتعالی به این هدف مقدس دست یابند، و این دستور پیشوای معظم اسلام است.
فى الحديث انه قال لعلی علیه السلام :« يا عليُّ ! سَلِ اللهَ الهُدى، و السَّدادَ، و اذكرْ بالهدى هدايتَك الطريقَ، و بالسَّدادِ تسديدَك السَّهمَ»(2)رسول گرامى صلی الله علیه واله به على علیه السلام فرمود: در پیشگاه الهى دعا کند و از خداوند سداد را درخواست نماید.
حضرت زینالعابدین علیه السلام در جملۀ دوم دعاى شریف «مکارم الاخلاق» به پیشگاه خداوند عرض مىکند: و اجعلنى من اهل السداد؛بار الها! مرا به گونهاى قرار ده که تمام گفتار و رفتارم بر وفق صواب باشد و در راه اعتلاى حق و اقامۀ اوامر مقدست آنطور که باید و شاید استقامت و پایدارى نمایم.
امام سجاد علیه السلام و پدر بزرگوارش حضرت حسین علیهما السلام ، دو امام معصوم و دو پیشواى گزیدۀ حضرت بارى تعالى هستند و در مقام عمل، پیرو بىقید و شرط حق و صواباند و کوچکترین قدمى فراتر نمىگذارند و این دو حجّت الهى در زمانى واقع شدند و در شرایطى قرار گرفتند که حداکثر پایدارى و استقامت را در حوادث سنگین شهادت و اسارت از خود نشان دادند و به عالىترین درجهى سداد نایل آمدند.
جالب آنکه اصحاب حضرت سیدالشهداء علیه السلام درس استقامت و پایدارى را از مولاى خود آموخته و در راه اعتلاى حق به سختترین ناملایمات تن داده و در کمال بصیرت و بینش، فداکارى در راه حق را استقبال نموده و به مقام رفیع شهادت نایل آمدند. حضرت حسین علیه السلام پس از ورود به کربلا، در مقابل اصحاب خود خطبهاى خواند و فرمود:«أَ لاَ تَرَوْنَ أَنَّ اَلْحَقَّ لاَ يُعْمَلُ بِهِ وَ أَنَّ اَلْبَاطِلَ لاَ يُتَنَاهَى عَنْهُ لِيَرْغَبَ اَلْمُؤْمِنُ فِي لِقَاءِ اَللَّهِ مُحِقّاً فَإِنِّي لاَ أَرَى اَلْمَوْتَ إِلاَّ سَعَادَةً وَ لاَ اَلْحَيَاةَ مَعَ اَلظَّالِمِينَ إِلاَّ بَرَماً إِنَّ اَلنَّاسَ عَبِيدُ اَلدُّنْيَا وَ اَلدِّينُ لَعْقٌ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ يَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَايِشُهُمْ فَإِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلاَءِ قَلَّ اَلدَّيَّانُونَ»(1)آیا نمىبینید که به حق و صواب عمل نمىشود و باطل مورد نهى قرار نمىگیرد، با وجود وضعى این چنین، فرد با ایمان حق دارد راغب مرگ و لقاى خداوند باشد. من مرگ را جز سعادت نمىبینم و زندگى با این ستمگران در نظرم چیزى جز ملامت و آزردگى نیست.
آنگاه زهیر بن قین برخاست و گفت: یابن رسولالله خطبهات را شنیدیم. اگر دنیا براى ما پایدار مىبود و در آن زندگى جاودان مىداشتیم، قیام با تو را بر حیات ابدى دنیا مقدم مىنمودیم.پس از زهیر بعضى دیگر از اصحاب
1) تحف العقول، ج2، ص245.
با ایمان آن حضرت به پا خاستند، سخنانى همانند زهیر گفتند و مراتب استقامت خویش در راه حق را ابراز نمودند.
بنابراین، سداد به معنى درستکار بودن، محکمکار بودن، کار صحیح و درست انجام دادن، اهل سداد باشم یعنى کارى که بر عهده مىگیرم انجام بدهم آن را درست و خوب انجام بدهم مسلمان هم باید این طور باشد که کارى که به دست مىگیرد اوّلاً باید اگر این کار ازش ساخته نیست تعهّد نکند نه تنها نباید دنبال آن کار برود، اگر پیشنهاد هم بکنند باید به عهده نگیرد. کارى که مسلمان به عهده گرفت باید مطمئن باشد که از عهدۀ آن کار درست بر مىآید و الا اگر عاجز است و نمىتواند باید به عهده نگیرد و اگر کارى را به عهده گرفت باید به وجه احسن انجام بدهد اهل سداد بودن یعنى این. یعنى سست کارى نکند، سهلانگارى نکند ولو هر کار خیر کوچک و بى اهمیت. گاهى بعضى ها هم که مىبینند کار کوچک و بى اهمیتى است مىگویند بله دقّت لازم نیست چیز مهمى نیست حالا هر طور شد انجام مىدهیم، نه، فرق نمىکند در دین اسلام تأکید شده است هر کارى چه کار کوچک چه کار بزرگ، چه کار مهم چه کار غیرمهم هر کارى را انسان به دست مىگیرد و انجام مىدهد باید خوب و درست و محکم انجام بدهد محکم کارى کردن و درست کارى کردن به معنى سداد است حضرت امیر علیه السلام مىفرماید:«فان تقوى الله مفتاح سداد؛(1)تقوا مفتاح و کلید درستکارى کردن و محکم کارى است مسلمان باید درستکار و محکم کار باشد قصهاى است دربارۀ حضرت رسول صلی الله علیه واله که براى ما خیلى آموزنده است، کسى مرده بود و دفنش کرده بودند و حضرت رسول صلی الله علیه واله مشغول بود و
1) نهج البلاغه،خطبه 230.
قبرش را که مىپوشید حضرت خیلى دقت مىکرد که این قبر را محکم کارى بکند، رخنههایش را بگیرد، کلوخ بگذارد، محکم کارى مىکرد دقت مىکرد در پوشیدن این قبر و ساختن این قبر. شخصى به حضرت گفت آقا! شما که این کارها را مىکنید این زحمتها را مىکشید چهار روز دیگر بناست این لاشۀ گندیده بشود و خودش و قبرش نابود و تباه شود این قدر دقت و محکمکارى نمىخواهد حضرت مىفرماید مىدانم «انى لاعلم انه سيبلى.»
زود باشد که این جسد لاشه بشود و از هم بپاشد و فاسد شود «و يصل البلى اليه» ولى خداوند دوست مىدارد بندهاى کارى را به دست مىگیرد اگر عملى را انجام مىدهد آن را به بهترین وجه انجام بدهد ولو یک کار خیلى خیلى کوچک به دستتان مىدهند یا خودتان مىخواهید کارى براى خودتان انجام بدهید این کار را باید به وجه احسن انجام بدهى این از تعلیمات اسلامى است که به بیانات مختلف به ما تعلیم دادهاند که اگر همین یک نکته را انسان رعایت مىکرد دیگر خیلى فسادها راهش بسته مىشد خلاصه از جمله چیزهایى که حضرت مىخواهد همین است و اجعلنى من اهل السداد مرا از اهل سداد و از مردان درستکار محکم کار قرار بده که کارى که انجام مىدهند خوب و محکم و شایسته انجام مىدهند.(1)
مورد دیگری که سدید صفت برای آن قرار گرفته است واژۀ « قول» است. با توجّه به آیات قرآن واژۀ سداد دربارۀ قول هم به کار رفته است مثل يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَقُولُوا قَوْلًا سَدِيدًا(2)اى کسانى که ایمان آوردهاید، از خدا پروا دارید و سخنى استوار گویید.
سخنى بگویید استوار که مستلزم حق است، یعنى گفتار راست و درست دربارۀ مؤمنان. مراد قول «سدید» سخنى است که صدق باشد نه کذب، صواب باشد نه خطا، جدّ باشد نه هزل، خالص باشد نه مشوب، به یک کلمۀ جامع هر چهار مرتبه را اشاره فرموده است. در ادامه به ثمرۀ قول سدید اشاره میکند و میفرماید: یُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمالَکُمْ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ مَنْ یُطِعِ اللهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فازَ فَوْزاً عَظِیماً(1)پس به این طریق سخن کنید تا:یُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمالَکُمْ: تا به صلاح آورد خداى تعالى براى شما اعمال شما را، یعنى توفیق دهد شما را در اعمال صالحه، یا اصلاح آن فرماید به قبول و اعطاى ثواب، وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ: و بیامرزد براى شما گناهان شما را، یعنى به جهت استقامت شما در قول و عمل، گناهان شما را بیامرزد. بعد فرمایش کلى فرماید: وَ مَنْ یُطِعِ اللهَ وَ رَسُولَهُ: و هر که فرمانبردارى کند خداى را و پیغمبر او را در آنچه فرماید، فَقَدْ فازَ فَوْزاً عَظِیماً: پس به تحقیق فایز شود به خیر و برّ. مراد، خود فیروزى یابد فیروزى بزرگ، یعنى در دنیا حمید و در آخرت سعید باشد. یا «فوز عظیم» رضوان حق و انواع مکرمت الهى است.
آیۀ شریفه امر است به مکارم اخلاق و به ملازمه نهى است از مذامّ اقوال. و چون قسمت عمدۀ آن از تراوشات زبانى است، لذا امر فرموده به تسدید گفتار در جمیع احوال، زیرا حفظ زبان و سخن استوار، اصل همه خیرات و سر آمد طاعات باشد. و از جمله آثار آن اصلاح اعمال و آمرزش گناهان؛ و البته مؤمن فطن چنین عملى را ترک نخواهد نمود، بلکه استقامت ایمان منوط است به استقامت زبان، چنانچه از حضرت پیغمبر صلی الله علیه واله مروى است فرمود« لا يَستَقيمُ
1) سوره احزاب، آیه71.
إيمانُ عَبدٍ حتّى يَستَقيمَ قَلبُهُ ، و لا يَستَقيمُ قلبُهُ حتّى يَستَقيمَ لِسانُهُ»(1)استقامت ندارد ایمان بنده تا مستقیم شود قلب او، و استقامت پیدا نکند قلب او تا مستقیم شود زبان او ، یعنى به راستى و درستى و حق گویا باشد.
در کتاب کافى از حضرت باقر علیه السلام فرمود: أبوذر رحمة الله مىگفت: «يا مُبتَغي العِلمِ، إنَّ هذا اللِّسانَ مِفتاحُ خَيرٍ ومِفتاحُ شَرٍّ ، فاختِمْ على لِسانِكَ كما تَختِمُ على ذَهَبِكَ وَوَرِقِكَ»(2)اى طلبکننده علم، به درستى که این زبان کلید خیر و کلید شر است، پس مهر کن زبان خود را چنانچه مهر کنى طلا و نقره خود را (کنایه از آنکه حفظ کن آن را).
از دیگر موارد میتوان به دین اشاره کرد سدید الدین؛ به دو معناست یکی این که ذات دین استوار است و نفوذناپذیر دیگر این مراد دارنده دین است که در دین نفوذناپذیر است هر دو قول صحیح است. همچنین میتوان به رای السدید هم اشاره کرد یعنی کسی که در تعقّل و اندیشه استوار است و نفوذ ناپذیر.
با توجه به این که مؤمنان همیشه با خداوند، قرآن ، اهل بیت علیهم السلام و دین مرتبط هستند، اقتضای حالشان این است که آنان نیز متّصف به این صفت شوند و انتظار هم همین است به عنوان نمونه میتوان به جواب نامه امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف به شیخ مفید رحمة الله اشاره کرد که حضرت چنین فرمود: «للأخ السديد، و الوليّ الرّشيد، الشيخ المفيد، أبي عبد اللّه محمّد بن محمّد بن النعمان أدام».(3)
عوامل سداد
عامل اول سداد علم است.امیر مؤمنان علیه السلام میفرماید:« الإيمانُ و العِلمُ أخَوانِ تَوأمانِ ، و رَفيقانِ لا يَفتَرِقانِ »(1)ایمان و دانش، برادران همزادند و دو رفیقاند که از هم جدا نمىشوند.
انسان، نمىتواند عالم به مفهوم حقیقى آن باشد و مؤمن نباشد و به تعبیر آیۀ ذیل، عالم حقیقی کسی است که حقانیت قرآن و رسول خدا صلی الله علیه واله را تصدیق میکند: وَ يَرَى الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِي أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ هُوَ الْحَقَّ(2)کسانى که به آنان دانش دادهاند، مىدانند که آنچه از پروردگارت به سوى تو فرو فرستاده شده، حق است.
دوّمین عامل نفوذناپذیری، عمل صالح است. از امیر مؤمنان علیه السلام روایت شده که فرمود:مَن عَمِلَ لِلمَعادِ ظَفِرَ بِالسَّداد»(3)هر که براى مَعاد کار کرد، به نفوذناپذیری دست یافت و نیز فرمود:مَن أصلَحَ المَعادَ ظَفِرَ بِالسَّدادِ؛هر که مَعاد را آباد کرد، به نفوذناپذیری دست یافت.
کار برای آخرت، چیزی جز کار شایسته نیست؛ و اصلاح آخرت نیز با ایمان و عمل صالح محقق میشود: الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَنَّة(4)کسانى که ایمان آوردهاند و کارهاى شایسته کردهاند، اهل بهشتاند.عمل صالح که در این آیه و در آیات فراوان دیگری از قرآن، در کنار ایمان آمده
است،به معنای عمل خالص است؛ بنا بر این، اگر همۀ کارهای انسان، خالص و همراه معرفت و ایمان باشد، به تدریج اهل سداد خواهد شد و هوای نفس و شیاطین انس و جن نمیتوانند در او نفوذ کنند. جامعهای هم که از چنین افرادی تشکیل شود، جامعه نفوذناپذیری خواهد بود.
یکی از خصوصیات اهل ارشاد، تقوا و اهل سداد بودن است. خداوند در قرآن کریم دو مرتبه از لفظ «ارشاد» استفاده کرده است. یکی از این موارد به داستان فرعون مربوط میشود که خود را به عنوان مرشد و خیرخواه مردم معرفی میکند و میخواهد حضرت موسی علیه السلام را به قتل برساند تا مبادا دین مردم تغییر کند و آنها را گمراه سازد. فرعون برای فریب و گمراهی مردم، اینچنین وانمود میکند که اگر دینشان تغییر کند و بر اساس فرمایش حضرت موسی علیه السلام باشد، در زمین فساد خواهد شد. بر این اساس، طبق این آیات، انسان باید حق و حقیقت را بشناسد تا بتواند اهل ارشاد به سوی حق را نیز شناسایی کند.
قال رسول الله صلی الله علیه واله :أَلاَ إِنَّ عَلِيّاً [هُوَ]اَلْمَوْصُوفُ بِالصَّبْرِ وَ اَلشُّكْرِ ثُمَّ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدِي مِنْ صُلْبِهِ مَعَاشِرَ اَلنَّاسِ لاَ تَمُنُّوا عَلَى اَللَّهِ فِينَا مَا لاَ يُطِيعُكُمُ اَللَّهُ وَ يَسْخَطُ عَلَيْكُمْ وَ يَبْتَلِيكُمْ بِسَوْطِ عَذَابٍ إِنَّ رَبَّكُمْ لَبِالْمِرْصادِ»(1)رسول خدا صلی الله علیه واله درباره حضرت امیر علیه السلام فرمود: آگاه باشید که همانا علی به صبر و شکر متّصف است؛ سپس بعد او فرزندان من که از صلب او هستند نیز این چنیناند. ای مردم از خدا دربارۀ ما چیزی را آرزو نکنید که خدا از شما اطاعت نمیکند و بر شما غضب میکند و تازیانه به شما می زند، همانا پروردگار شما مراقب است.
«اَللَّهُمَّ سَمِعْنَا لِأَمْرِكَ، وَ أَطَعْنَا وَ اِتَّبَعْنَا صِرَاطَكَ اَلْمُسْتَقِيمَ، فَاهْدِنَا رَبَّنَا، وَ لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ اَلْهُدَى عَنْ طَاعَتِكَ، وَ اِجْعَلْنَا مِنَ اَلشَّاكِرِينَ لِأَنْعُمِكَ»(2)خداوندا ما فرمان تو را شنیدیم و اطاعت کردیم و راه مستقیم تو را پیروى کردیم، پس پروردگارا ما را هدایت کن و دلهایمان را پس از آن منحرف مگردان و از طاعتت هدایت کن و ما را از شکرگزاران نعمت خود قرار ده.
معنای شکر
راغب در تعریف شکر میگوید: «شکر به معنای تصور نعمت و اظهار آن است». همچنین بیان کرده است که این کلمه از «کشر» به معنای کشف گرفته شده و ضد آن «کفر»، به معنای فراموش کردن و پنهان کردن نعمت است.
سپس شکر را به سه دسته تقسیم میکند و تصریح میکند: «شکر بر سه نوع است: شکر قلب، که به معنای تصور نعمت است؛ شکر زبان، که عبارت است از ستایش و ثنای نعمتدهنده؛ و شکر سایر جوارح، که به معنای مکافات نعمت به اندازه استحقاق است.» (1)
علمای اخلاق در تعریف شکر گفتهاند: «الشُّکرُ هُوَ صَرْفُ الْعَبْدِ جَمیعَ ما أنْعَمَهُ اللهُ فیما خُلِقَ لاِجْلِهِ»؛شکر عبارت است از صرف تمامی نعمتهایی که خدا به انسان داده، به اهدافی که برای او آفریده شده است.»(2)
اهمیت شکرگزاری
شکر و مشتقات آن 69 مرتبه در قرآن تکرار شده است. عقل حکم میکند که إنعام و تفضل، موجب تشکر از نعمتدهنده است. شکرگزاری امری واجب است که خداوند تأکید بسزایی بر آن داشته است. در اهمیت شکر همین بس که خداوند هم عموم بندگان خود را به شکرگزاری دستور داده و هم پیامبران الهی و مقربان درگاهش را مورد خطاب قرار داده است. این امر را با توحید و ایمان به خدا مرتبط دانسته و فرموده است: وَاشْكُرُوا لِلّهِ إِنْ كُنْتُمْ إِيَّاهُ تَعْبُدُونَ(3)اگر به خدا ایمان دارید و او را میپرستید، شکرگزار او باشید.
همچنین در آیهای دیگر، خداوند شکرگزاری را همپایه ذکر خود قرار میدهد: فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ وَ اشْکُرُوا لِی وَ لَاتَکْفُرُونِ(4)پس همواره یاد من کنید تا من نیز شما را یاد کنم و شکرگزار من باشید و کفر نورزید.
برای درک بیشتر اهمیت این موضوع، اشاره به این نکته ضروری است که یکی از امور بدون محدودیت، که خداوند بر آن تأکید دارد، ذکر است. تمام اعمال عبادی ما محدودیتهایی دارند، اعم از نماز، روزه، حج، زکات، خمس و غیره؛ اما تنها چیزی که خداوند برای آن محدودیتی قائل نیست، ذکر و یاد اوست. لذا فرموده است: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللهَ ذِكْرًا كَثِيرًا (1)خداوند را فراوان یاد کنید» زیرا «ولذکر الله اکبر؛ یاد خداوند بسی بزرگ است». از این رو، قرار گرفتن شکر در کنار ذکر و یاد خداوند، اهمیت شکرگزاری را نشان میدهد.
دلیل دیگری که اهمیت شکر را مینمایاند، این آیۀ شریفه است که شکرگزاری را در مقابل کفر قرار داده است: وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِن شَکَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّکُمْ وَلَئِن كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِي لَشَدِيد(2)و (همچنین به خاطر بیاورید) هنگامی را که پروردگارتان اعلام داشت: «اگر شکرگزاری کنید، (نعمت خود را) بر شما خواهم افزود؛ و اگر ناسپاسی کنید، عذابم شدید است.
یکی از دلایل اهمیت شکرگزاری همین بس که بیان قرآن کریم میفرماید: قَليلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ(3)(کمتر از بندگان من شکرگزارند). امام صادق علیه السلام در تبیین این آیۀ شریفه میفرماید: «اگر نزد خداوند عبادتی بهتر از شکرگزاری در همه حال وجود داشت که بندگان مخلصش با آن عبادت کنند، قطعاً آن را دربارۀ همۀ خلقش به کار میبرد؛ اما چون عبادتی بهتر از آن نبود، از میان
عبادات، شکرگزاری را خاص قرار داد و صاحبان آن را ویژه گردانید و فرمود: "و اندکی از بندگان من سپاسگزارند. (1)
مرحوم علامه محمدتقی جعفری رحمة الله دربارۀ شکر میگوید: «شکر و سپاس، یکی از عالیترین عوامل سازندۀ روح انسانی است. آغاز چنین معرفت و عملی، آغاز تکامل انسانی و برقراری یک ارتباط معقول میان او و جهان هستی و همنوعان خویش است. در راه وصول به چنین مقام والا، نخستین معرفتی که نصیب انسان میگردد، این است که او به هیچ وجه از خالق هستی و فیضبخش کائنات طلبکار نیست و در نتیجه آنچه را که در این زندگانی به دست میآورد، ضرورتی نیست که خداوند مجبور است آن را به مخلوقات خود بدهد. تنها چنین معرفتی است که فیض بودن هستی را برای انسان قابل درک میسازد. یک نتیجۀ بسیار با اهمیت که از این درک حاصل میشود، طراوت و انبساط و سرور درونی است که با غوطهور شدن در مصائب و ناگواریهای حیات طبیعی هرگز مختل نمیگردد. هر نعمتی شایستۀ شکری است که برای برآمدن از عهده حق آن نعمت، بایستی آن را بهجا آورد و خود این توجه و آگاهی تدریجاً میتواند اراده شکرگزاری را تحریک نموده و این کمال را نصیب انسان سازد.»(2)
بر اساس آیات قرآنی، شکر به نفع خود انسان است و شکر یا ناسپاسی، هیچ نفع یا ضرری برای خداوند ندارد؛ زیرا خداوند از انسان و افعال او غنی و بینیاز است. بر همین اساس، شکر نعمت باعث برکت و افزون شدن آنها میشود. امام علی علیه السلام شکر را نشانۀ ایمان و تقوا و مایۀ برکت و حفظ نعمتها خوانده است.
شکور از صفات و اسماء خداوند است. شکور بودن خداوند به این معناست که گرچه اصل وجود بندگان و اعمالشان از آنِ خداوند است «إنّا لله، ما برای خدا هستیم»، مالک حقیقی همه ما خداوند است و او هیچ منفعت و ضرری از اعمال ما نمیبیند؛ اما خداوند اعمالی را که ما به ساحت مبارکش پیشکش میکنیم، احسان تلقی کرده و در مقابل این عمل از بنده شکرگزاری میکند. لذا میفرماید: «هل جزاء الاحسان الا الاحسان؛ آیا جزای نیکی جز نیکی است؟»
مرحوم علامه طباطبایی رحمة الله دربارۀ شکور بودن خداوند میفرماید: «مشکور بودن سعی و تلاش آخرتخواهان از سوی خداوند به این معناست که خداوند عمل چنین کسانی را به بهترین وجه قبول نموده و کوشش آنان را میستاید و ستایش خدا در برابر عمل بنده عبارت است از تفضل او بر بندهاش. پاداش نیکی که به بندهاش میدهد، تفضلی بر بندهاش است و گرنه وظیفۀ بنده، بندگی مولا و نباید خود را طلبکار مولایش بداند. پس ثواب دادن، تفضل مولا است و ثنا خواندنش بر بنده، تفضلی دیگر است.» (1)
متعلّق و موضوع شکر
تمام نعمتهایی که خداوند به بندگان خود عطا میکند، موضوع شکرگزاری هستند؛ اما برخی از نعمتها هستند که خداوند بهطور خاص به شکرگزاری آنها امر کرده است.
1) تفسیرالمیزان، ج13، ص66.
الف. وجود خداوند
اگر خداوند تمام نعمتها را از بنده خود دریغ کند، همین که بنده بهرهای از وجود پیدا کرده است، خود بزرگترین نعمت اوست. وجود داشتن و برخورداری از تعقل و تفکر، این درک که بنده سهمی از وجود پیدا کرده است، هیچ جایگزینی ندارد. برخورداری از این نعمت مدیون و مرهون وجود حق تعالی است. بعد از این، هر نعمتی که خداوند به بنده ارزانی میدارد، از باب فضل اوست. همانطور که در قرآن آمده است: «هذا من فضل ربی؛ این از فضل پروردگار من است». بنابراین، تمام نعمتها متفرع بر وجود هستند، حتی نعمت وجودی رسول خدا صلی الله علیه واله و نعمت ولایت و دیگر نعمتها. خداوند در قرآن میفرماید: و اللهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لَا تَعْلَمُونَ شَيْئًا وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ(1)و خدا شما را از بطن مادران بیرون آورد در حالی که هیچ نمیدانستید و به شما گوش و چشم و قلب اعطا کرد تا (دانا شوید و) شکر (این نعمتها) بهجا آورید.
ب. نعمت والدین
خداوند در قرآن میفرماید: وَوَصَّيْنَا الْإِنْسَانَ بِوَالِدَيْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْنًا عَلَى وَهْنٍ وَفِصَالُهُ فِي عَامَيْنِ أَنِ اشْكُرْ لِي وَلِوَالِدَيْكَ إِلَيَّ الْمَصِيرُ(2)و ما به هر انسانی سفارش کردیم که در حق پدر و مادر خود نیکی کند، به خصوص مادر که چون بار حمل فرزند برداشته و تا مدّت دو سال که طفل را از شیر باز کرده، (هر روز) بر
رنج و ناتوانیش افزوده است. (و فرمودیم که) شکر من و شکر پدر و مادرت به جای آور، که بازگشت (خلق) به سوی من خواهد بود.
والدین هر کسی، علت خلقت و وجود او هستند؛ لذا خداوند ادا کردن حق پدر و مادر را از مصادیق شکرگزاری معرفی کرده و در کنار شکرگزاری از خود، امر به شکر از والدین را مطرح نموده است. به عبارتی، والدین سرچشمۀ نعمتهای مادی هستند و هر نعمت مادی که به بنده میرسد به اصل و مرجع آن برمیگردد. نعمت والدین آنقدر با اهمیت و با ارزش است که اگر تمام عمر به آنان خدمت کنیم، باز هم حقشان ادا نمیشود.
خداوند نمونهای از اهمیت احترام به پدر و مادر و شکرگزاری از آن را در داستان حضرت موسی علیه السلام و فرعون بیان میکند، آنجا که فرمود: اذْهَبَا إِلَى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى فَقُولَا لَهُ قَوْلًا لَيِّنًا لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشَى(1)به سوی فرعون بروید که همانا او طغیان کرده است، پس با قول نرم با او گفتگو کنید شاید متذکر شد و از خداوند ترسید». شاید یکی از اسرارش این باشد که چون موسی علیه السلام در دامن فرعون رشد کرده است، اینگونه به او خطاب شده است؛ زیرا هر پدری برای فرزند خویش چنین رفتار میکند. لذا خداوند به همین خاطر فرموده است که چون حقّی بر گردن تو دارد، با زبان نرم و ملایم با او سخن بگویید.
به همین ترتیب، در مورد پدر و مادر نیز خداوند می فرماید:وَ قَضَی رَبُّکَ اَلَّا تَعْبُدُوا اِلّا إیّاهُ وَ بِالْوالِدَیْنِ اِحْسانَاً اِمّا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الْکَبَر اَحَدُهُما اَوْ کَلاهُما فَلاتقُلْ لَهُما اَفٍ وَ لاتَنْهَرْهُا وَ قُلْ لَّهُما قَوْلَاً کَریماً وَ اْخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُلِّ مِنْ الرَّحْمَهِ وَ قُلْ رَبَّ ارْحَمْهُما
1) سوره طه، آیه 44 و 45.
کَما رَبَیّانِی صَغِیراً(1)و پروردگارت حکم قطعی کرد که جز او را نپرستید و به پدر و مادر خود نیکی کنید حال اگر در نزد تو یکی از آن دو یا هر دو به کهنسالی رسند به آنان اُف مگو و بر آنها فریاد مزن و سخن درشت مگو و با آنان سخنی کریمانه بگوی. و از روی مهربانی در برابر آنها بالهای خضوع و ذلّت فرود بیاور و بگو پروردگارا هر دو را رحمت کن به پاس آنکه مرا در خردسالی تربیت کردند.
ج. نعمت دین و یکتاپرستی
وَاتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبَائِي إِبْرَاهِيمَ وَإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ مَا كَانَ لَنَا أَنْ نُشْرِكَ بِاللهِ مِنْ شَيْءٍ ذَلِكَ مِنْ فَضْلِ اللهِ عَلَيْنَا وَعَلَى النَّاسِ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَشْكُرُونَ(2)؛ و از آیین پدرانم ابراهیم (خلیل) و اسحاق و یعقوب (که دین توحید و خداپرستی است) پیروی کردم. در آیین ما هیچ چیزی نباید با خدا شریک گردد؛ این از فضل و عطای خدا بر ما و بر همۀ مردم است، لیکن اکثر مردمان شکر به جا نمیآورند.
مراد از تبعیت از «ملّة»، پیروی در دین و آیین است. دینداری، موحّد بودن و از شرک دوری کردن از جمله نعمتهایی است که باید شکر آن بهجا آورده شود. لذا خداوند در پایان آیه میفرماید: لیکن اکثر الناس شکرگزار این دو نعمت نیستند.
د. نعمت علم
بدون تردید یکی از نعمتهای خاص و ویژۀ خداوند، علم است. به وسیلۀعلم که نتیجۀ تعقل است، بشر بر سایر موجودات برتری دارد. تا جایی
که در میان افراد بشر، عالمان نسبت به عوام از جایگاه ویژهای برخوردارند: يَرْفَعِ اللهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ وَاللهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ(1)کسانی را که علم به آنان داده شده است، درجات عظیمی میبخشد؛ و خداوند به آنچه انجام میدهید آگاه است.
بنابراین، جایگاهی که علم به انسان میبخشد، موجب میشود بنده شکر این نعمت را بهجا آورد: وَلَقَدْ آتَيْنَا لُقْمَانَ الْحِكْمَةَ أَنِ اشْكُرْ لِلّهِ وَمَنْ يَشْكُرْ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللهَ غَنِيٌّ حَمِيدٌ(2)و ما به لقمان مقام (علم و) حکمت عطا کردیم و فرمودیم که خدا را شکر کن و هر کس شکر حق گوید به نفع خود اوست و هر که ناسپاسی و کفران کند، خدا (از شکر و سپاس خلق) بینیاز و (به ذات خود) ستوده صفات است.
وَلَقَدْ آتَيْنَا دَاوُودَ وَسُلَيْمَانَ عِلْمًا وَقَالَا الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِي فَضَّلَنَا عَلَى كَثِيرٍ مِنْ عِبَادِهِ الْمُؤْمِنِين(3)؛ و همانا ما به داود و سلیمان مقام دانشی بزرگ عطا کردیم و گفتند: ستایش و سپاس خدایی را که ما را بر بسیاری از بندگانش با ایمان فضیلت و برتری عطا فرموده است.
ه . نعمتهای مادی
تمام اسباب مادی که خداوند در اختیار بشر قرار داده است، برای آسایش و رفاه اوست. به برکت علم و دانش، تحولی که در زندگی بشر رخ داده و زندگی را برای او سهل و آسان کرده است، نیاز به شکر از خداوند دارد. لذا خداوند
میفرماید: وَلَقَدْ مَكَّنَّاكُمْ فِي الْأَرْضِ وَجَعَلْنَا لَكُمْ فِيهَا مَعَايِشَ قَلِيلًا مَا تَشْكُرُونَ(1)و همانا ما شما (فرزندان آدم) را در زمین تمکین و اقتدار بخشیدیم و در آن بر شما معاش و روزی مقرر داشتیم، لیکن اندک شکر نعمتهای خدای را به جا میآورید. امّا متاسفانه هر چه علم بیشتر پیشرفت میکند ناشکری بنده و فاصله او از خداوند بیشتر میشود و این ریشه در غرور آدمی دارد کما این که خداوند میفرماید:يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ(2)ای انسان چه چیز تو را نسبت به خدای بزرگوارت این طور مغرور و سرکش کرده است؟». میفرماید علی رغم این که این تمکّن را ما به بشر دادیم؛ اّما شکرگزاران آن بسیار کم هستند.
ز. نعمت ولایت
بیشک یکی از بزرگترین نعمتهای خداوند، نعمت ولایت است. تمام نعمتهایی که تاکنون بیان شد، منشأ آن نعمت ولایت هستند. ولایت، اوّلاً و بالذّات از آن خداوند است و ثانیاً و بالعرض از آن خلفای الهی. نعمتهای دیگر، متفرع بر این نعمت عظیم هستند؛ نعمت والدین، علم، دین و یکتاپرستی و همچنین نعمتهای مادی، همه در گرو این نعمت هستند. نعمت ملکی ما که پدر و مادر ما هستند، منشا وجودشان رسول خدا( صلی الله علیه واله و اهل بیت علیهم السلام هستند که خداوند عالم را با وجود آنان آغاز کرد: «بکم فتح الله»
از طرفی، رسول خدا صلی الله علیه واله فرمود: «یا علی، من و تو پدران این امت هستیم؛» و پدر به معنای سبب ایجاد فرزند است. بنابراین، حضرت رسول صلی الله علیه واله و حضرت امیر علیه السلام پدران ما هستند و شکرگزاری از آنان واجب است. همچنین، سرچشمه
نعمت علم نیز رسول خدا و خاندان مطهر او هستند؛ کما اینکه حضرت امیر علیه السلام میفرمایند: «علم از کوهسار وجود من سرچشمه میگیرد».(1)نعمت دین نیز در پرتو ولایت به کمال خود رسیده است.
تمام آنچه که بیان شد و شکرگزاری آن واجب است، در وجود این خاندان جمع است. با توجه به معنای شکر که شامل تصوّر و اظهار نعمت و استفاده صحیح در جای خود است، ولایت نعمتی است که باید هم تصوّر شود و هم اظهار گردد و هم در جای اصلی خود قرار گرفته و به درستی استفاده شود. در غیر این صورت، شکر این نعمت بهجا نخواهد آمد.
در داستان خداوند و شیطان، وقتی خداوند او را از حریم کبریایی خود راند، شیطان به خداوند عرضه داشت: لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيمَ ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَيْمَانِهِمْ وَعَنْ شَمَائِلِهِمْ وَلَا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شَاكِرِينَ(2)من بر سر راه مستقیم تو، در برابر آنها کمین میکنم! سپس از پیش رو و از پشت سر، و از طرف راست و از طرف چپ آنها، به سراغشان میروم؛ و بیشتر آنها را شکرگزار نخواهی یافت.
اینکه گفته شد: «اکثر بندگان خود را شکرگزار نخواهی یافت»، مراد شکر نعمت ولایت است؛ یعنی نمیگذارم بندگانت به یاد نعمت ولایت بیفتند و آن را اظهار کنند و بابت آن از تو تشکر کنند. وقتی نعمتی مورد شکر واقع نشود، نقطه مقابل شکر، یعنی کفر، قد عَلَم میکند: «لَئِن كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِي لَشَدِيدٌ؛ اگر کفران نعمت کنید، بدانید که عذاب من دردناک است» و این همان چیزی است که شیطان به دنبال آن است.
هر کسی که کفران این نعمت کند، این نعمت را اظهار نکند و حق را به حقدار ندهد، سر از کفر در میآورد و جایگاه کافران نیز: «إلی جهنم و بئس المصیر» است؛ لذا امام هادی علیه السلام میفرمایند: «و من جحَد کم کافر و من حاربکم مشرک؛ هر کس شما را انکار کند و نعمت ولایت را قبول نکند، کافر است و هر کسی که با شما سر ناسازگاری و جنگ داشته باشد، مشرک است». و شرک نیز به فرموده خداوند: «إن الشرک لظلم عظیم» و کسانی که ظالم باشند، فرمودند: «علی لعنه الله علی الظالمین».
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه واله آمده است که حضرت علی علیه السلام متّصف به صفات صبر و شکر است و این دو صفت، او را شناخته میسازد.(1)همچنین فرزندان او که از صلب ایشان هستند نیز همین خصوصیات را دارند؛ یعنی صبور و شاکرند. بررسی زندگی هر یک از حضرات معصوم علیهم السلام این حقیقت را تصدیق میکند، به ویژه سرور و سالار شهیدان، حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام ، که در حادثۀ غمبار عاشورا، بهطور فوقالعادهای صبر و شکرگزاری نموده است. اهل بیت علیهم السلام خود شاکرند و همچنین نعمتی هستند که باید به خاطر وجودشان شکرگزار خداوند بود.
حضرت امیر علیه السلام دربارۀ شکرگزاری میفرمایند: «إنَّ للهِ فی کلِّ نعمَةٍ حقّاً، فمن أدّاهُ زادَهُ مِنها، ومن قَصَّرَ عنهُ خاطَرَ بزوالِ نعمتِهِ»(2)خداوند در هر نعمتی حقی دارد. کسی که حق آن را ادا کند، آن نعمت را بر او افزون میکند و کسی که در آن کوتاهی نماید، آن نعمت را در خطر زوال قرار میدهد.
وجود اهل بیت علیهم السلام نعمتی است که شکر واجب بر آن مترتب میشود. تشکر از اهل بیت در حقیقت تشکر از خداوند است. در حدیثی از امام زین العابدین، علی بن الحسین علیهما السلام میخوانیم: «إنَّ اللَّهَ... یحِبُّ کلَّ عَبْدٍ شَکورٍ یَقُولُ اللَّهُ تَبَارَکَ وَتَعَالَی لِعَبْدٍ مِنْ عَبِیدِهِ یَوْمَ الْقِیامَةِ أَشْکرْتَ فُلاناً فَیقُولُ بَلْ شَکرْتُکَ یا رَبِّ فَیقُولُ لَمْ تَشْکرْنِی إِذْ لَمْ تَشْکرْهُ ثُمَّ قَالَ أَشْکرُکمْ لِلَّهِ أَشْکرُکمْ لِلنَّاسِ»(1)خداوند... هر بندۀ شکرگزاری را دوست دارد. خداوند متعال روز قیامت به برخی از بندگانش میگوید: آیا از فلان شخص تشکر کردی؟ او میگوید: خدایا! من شکر تو را گزاردم. خداوند میفرماید: به سبب اینکه از او تشکر نکردی، شکر مرا ادا ننمودهای. سپس امام علیه السلام میفرماید: شاکرترین شما در برابر خدا، شاکرترین شما در برابر بندگان خداست.
خلاصه اینکه اهل بیت علیهم السلام راه های شکرگزاری خداوند هستند و شکر خدا موجب افزایش نعمت میشود و موجبات رضایت او را فراهم میآورد. زمانی که خدا از بندهای راضی باشد، او را با سلامت به مقصدش خواهد رساند.
امام سجاد علیه السلام در دعای سی و هفتم صحیفه سجادیه دربارۀ شکر میفرمایند: «اللَّهُمَّ إِنَّ أَحَداً لَا يَبْلُغُ مِنْ شُكْرِكَ غَايَةً إِلَّا حَصَلَ عَلَيْهِ مِنْ إِحْسَانِكَ مَا يُلْزِمُهُ شُكْرا»؛ خدایا! کسی از شکرگزاریات به نهایت شکر نمیرسد جز این که از احسانت نعمتی به دست میآورد که او را به شکری دیگر وا میدارد. و از آنجا که نعمتهای تو پیوسته و پیدرپی به بندگان میرسد، پس کسی را قدرت بر شکر نیست؛ بنابراین سپاسگزارترین بندگانت ناتوان از شکرگزاریات و عابدترین ایشان در اطاعتت کوتاه و کاستی است.
1) اصول کافی، ج2 ، ص 99.
آثار شکر خدا
دوری از عذاب الهی: خداوند در قرآن میفرماید:ما يفْعَلُ اللّهُ بِعَذابِکمْ إِنْ شَکرْتُمْ وَ آمَنْتُمْ وَ کانَ اللّهُ شاکراً عليما (1)؛ اگر سپاس بدارید و ایمان آورید، خدا مىخواهد با عذاب شما چه کند؟ و خدا همواره سپاسپذیر [حق شناسِ ] داناست».
ازدياد نعمت: «شکر نعمت، نعمتت افزون کند.» این، ضرب المثلی است که متأثّر از آیات و روایات است. از جمله آنکه امام صادق علیه السلام میفرماید: «مَنْ أُعْطِي الشُّکرَ أُعْطِي الزِّيادَةَ، يقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَئِنْ شَکرْتُمْ لأَزِيدَنَّکمْ »(2)پس همین زیادت درنتیجه این واکنش، رضامندی برای مؤمن را نیز به دنبال خواهد داشت».
مصون ماندن از گرفتاریها: انسانی که لطف خداوند را با شکر کردن از یاد نبرد، خداوند نیز او را از گرفتاریها و آشوبها حفظ میکند. که مصون ماندن او از این گرفتاریها، ناخودآگاه، رضامندی را به دنبال خواهد داشت. مؤمن، در حقیقت با شکر کردن، به نوعی از یک پادزهر معنوی استفاده کرده است. مفهوم متّضاد شکر، کفران نعمت است. در ورای این مفهوم (کفران و مخفی داشتن نعمتها) نیز عواقبی خطرناک وجود دارد که انسان با استفاده از پادزهر آن خود را از بسیاری از مشکلات دنیوی و اخروی مصون میدارد.
در ادامه باید متذّکر شد که خداوند تبارک و تعالی نیز در معنای ربوبیت خود به نوعی شاکر است. عذاب نکردن، حزن و اندوه را از دل بردن، به نیکیها اضافه کردن، همه از مواردی است که خداوند به خاطر ایمان و عمل صالح بندگانش به آنها عطا کرده که نوعی سپاس از آنها نیز به حساب میآید. در آیات متعددی از قرآن مجید، صفت شاکر بودن به خداوند متعال نسبت داده شده است.
يَا خَيْرَ مَنْ يَدْعُو لِسُبْلِ صَوَابٍ؛
ای بهترین کسی که به سوی راه های پسندیده و صحیح دعوت میکنی.(1)
معنای صواب
«الصَّوَابُ» به معنای نیک و پسندیده است؛ چیزی که ذاتاً محمود و قابل قبول باشد. این واژه به دو صورت قابل بیان است:
اول: به اعتبار آن که چیزی بر اساس حکم عدل و شرع، ذاتاً و نفسانی پسندیده و مطلوب باشد.
دوم: به کار بردن واژه "صواب" به لحاظ قصد کننده، به طوری که وقتی هدف و مقصود خود را به واسطه شواهد و مقاصد خود بررسی کرده باشد، میگویند: «أَصَابَ کذا»، یعنی آنچه را که در جستوجوی آن بود، یافت و به آن رسید. به عنوان مثال: «أَصَابَهُ السَّهمُ» به معنای این است که تیر به او رسید و اصابت کرد. (2)
واژه «مُصِیبَة» به این دلیل «مصیبت» نامیده میشود که اصل آن به تیراندازی مربوط میشود؛ سپس به معنای سختی و دشواری تغییر یافته است. دلیل این نامگذاری این است که وقتی تیر به شخصی اصابت کند، ممکن است موجب درد، خونریزی و حتی کشته شدن او شود؛ بنابراین به کسی که مورد هدف تیر قرار میگیرد «مُصاب» گفته میشود. زیرا تیرها، سختیها
و مشکلاتی را به همراه دارند که با طبع ما سازگار نیست و سبب درد و رنج میشوند؛ لذا شخصی که هدف این تیر است "مصیبتزده" نامیده میشود؛ بدین معنا که تیر سختیها به او اصابت کرده است.
اگر ما تیر را پرتاب کنیم و تیر به هدف برسد، گفته میشود که تیر به «صواب» اصابت کرده است، یعنی به درستی به جایی که باید تیر برسد، رسید؛ اما اگر تیر به سوی ما رها شود و ما هدف باشیم، این صواب نیست بلکه مصاب است. خداوند در قرآن خطاب به پیامبر صلی الله علیه واله میفرماید: وما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ ولكِنَّ اللهَ رَمى(1)یعنی زمانی که تو تیر را رها کردی، تو نکردی؛ بلکه خداوند آن را رها کرد. بنابراین، زننده تیر در اینجا خداوند است و دشمن نیز «مُصاب» است و این تیر موجب شکست و رنج و سختی فراوانی برای آنان میشود.
در آیۀ شریفه: وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِیبَهٌ قَالُوا إِنَّا لِلهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ راجعون(2)زمانی که مصیبت به آنان رسید، یعنی تیر مشکلات و سختیها و نقص در جان و مال به مؤمنان وارد آمد. چون مؤمنان میدانند که این مشکلات از جانب خداوند است، میگویند: «ما از خدا هستیم و به سوی او باز میگردیم.
در فرهنگ قرآنی، مصیبت شامل هر چیز که به انسان آسیب میزند و مقصد اوست، میشود و از این رو شامل خیر و شر هم میشود. این مطلب را میتوان از آیات 22 و 23 سوره حدید درک کرد؛ زیرا خداوند میفرماید: ما
أَصابَ مِن مُّصِيبَةٍ فِي الأَرْضِ وَلَا فِي أَنفُسِكُم إِلَّا فِي كِتَابٍ مِّن قَبْلِ أَن نَّبْرَأَهَا إِنَّ ذَٰلِكَ عَلَى اللّهِ يَسِيرٌ؛ هیچ مصیبتی در زمین و در وجود شما نمیرسد مگر آنکه پیش از ایجاد آن در کتابی [مانند لوح محفوظ] ثبت شده است. بیتردید، این تقدیر حوادث بر خدا آسان است تا بر آنچه از دست شما رفت، تأسف نخورید و بر آنچه به شما عطا کرده است، شادمان و دلخوش نشوید و خدا هیچ خیالباف گردنکش خودستا را دوست ندارد.
در این آیات، مصیبت شامل گرفتهها و داده های الهی شده است. بنابراین، مصیبت تنها محدود به بدبختی و شر نیست، بلکه شامل خیرات و نعمتها نیز میشود؛ اما در عرف، غالباً به اموری که به ظاهر شر به نظر میرسند، ارجحیت دارد.
بدون تردید، اهل بیت علیهم السلام یکی از مصادیق سبل الصواب هستند، زیرا آنان دارای مقام عصمت هستند و عصمت اقتضا میکند که هر چیزی که معصومان به قول و فعل بیان میکنند، مطابق با واقع و عین صواب باشد. خداوند در شأن اهل بیت علیهم السلام میفرماید: يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِكَةُ صَفًّا لا يَتَكَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ قالَ صَوابا(1)روزی که روح و فرشتگان (دیگر) در صف ایستادهاند؛ دم نخواهند زد مگر آن کس که (خداوند) بخشنده به او اذن دهد و او سخن درست گوید.
امام صادق علیه السلام در ذیل این آیۀ شریفه میفرماید: «عن معاوية بن وهب، قال: سألت أبا عبد الله علیه السلام عن قول الله تبارك و تعالى: لا يَتَكَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ
1) سوره نبأ، آیه38.
الرَّحْمَنُ وَ قالَ صَواباً، قال: نحن و الله المأذون لنا في ذلك اليوم، و القائلون صوابا»؛(1)معاویه بن وهب میگوید: از امام صادق علیه السلام در مورد این آیه پرسیدم و حضرت فرمود: قسم به خداوند، ما در آن روز مأذون هستیم و ما قائل به صواب هستیم.
در جای دیگری، حضرت در پاسخ به این که آن قول صواب چیست، نیز توضیح میدهد: «روى معاوية بن عمار عن أبى عبد الله عليه السلام قال: سئل عن هذه الاية فقال: نحن و الله المأذونون لهم يوم القيامة و القائلون صوابا، قال: جعلت فداك ما تقولون؟ قال: نمجد ربنا و نصلي على نبينا و نشفع لشيعتنا فلا يردنا ربنا؛ ...» (2)معاویه بن عمار از حضرت پرسید: فدایت شوم، آن قول صواب چیست و چه میگویید؟ حضرت فرمود: خداوند را به بزرگی یاد میکنیم و بر پیامبر خود درود میفرستیم و شفاعت شیعیان خود را میکنیم و خداوند نیز درخواستهای ما را رد نمیکند».
در روایات، مصادیق واژه «صواب» بیان شده است که عبارتند از:
الف. صواب القول: به معنای گفتاری است که ذاتاً محمود و پسندیده باشد و هیچگونه لغو، بیهودگی یا خلاف واقع در آن وجود نداشته باشد. صواب در گفتار آنقدر اهمیت دارد که حضرت امیر علیه السلام در خطبه متقین، نخستین صفت یک انسان متقی را گفتارش معرفی میکند و میفرماید: «متقین کسانی هستند که منطقهم الصواب؛» یعنی گفتارشان ذاتاً محمود و پسندیده است. آنان هیچ چیزی نمیگویند که از ارزش و شخصیتشان کاسته شود. زبان، بلندگوی دل است. امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: «لِسَانُ الْعَاقِلِ وَرَاءَ قَلْبِهِ، وَقَلْبُ
الاَحْمَقِ وَرَاءَ لِسَانِهِ»(1)زبان عاقل پشت قلب اوست؛ ولی قلب احمق پشت زبان اوست.
«إنَّ لِسانَ الْمُؤمِنِ وَراءَ قَلْبِهِ فَإذا أرادَ أنْ يَتَكَلَّمَ بِشَىْء تَدَبِّرُهُ بِقَلْبِهِ ثُمَّ أمْضاهُ بِلِسانِهِ وَ إنَّ لِسَانَ الْمُنافِقِ أمامَ قَلْبِهِ فَإذا هَمَّ بِشَىْء أمْضاهُ بِلِسانِهِ وَلَمْ یَتَدَبَّرَه بِقَلْبِهِ»(2)زبان انسان مؤمن پشت قلب او است؛ لذا هنگامی که میخواهد سخنی بگوید، نخست در آن تدبیر میکند، سپس بر زبانش جاری میسازد؛ ولی زبان منافق جلو قلب اوست؛ لذا هنگامی که تصمیم به گفتن چیزی میگیرد، بدون هیچ تدبیر بر زبانش جاری می سازد. به قول سعدی:
تا مرد سخن نگفته باشد***عیب و هنرش نهفته باشد
بر اساس فرمایش امیرالمؤمنین علیه السلام ، حقیقت انسان در زیر زبانش نهفته است. اگر بخواهیم دربارۀ کسی قضاوت کنیم، نخست باید ببینیم چگونه سخن میگوید. وجود مؤمن بهعنوان حاکم متعالی، گویی خداوند از زبان او سخن میگوید. مولوی در آغاز مثنوی اینچنین میسراید:
بشنو از نی چون حکایت میکند***از جداییها شکایت میکند
در حقیقت، انسان به نی تشبیه میشود. نی دو طرف دارد: یک سر در دهان نیزن و طرف دیگر سوراخی که دم نیزن صوتش را از آن خارج میکند. همانطور که نی زن با هنرمندی خود آهنگ میآفریند، حال انسان نیز بدینگونه است. وجود انسان شبیه نی است که یک طرف آن به عالم ملکوت و طرف دیگر به عالم ناسوت مربوط میشود. در این بین، نیزن قهّاری که خدای بزرگ باشد، در این نی میدمد و آیات زیبای حق از آن به گوش میرسد. مولوی در این بیت بیان میکند آنچه در مثنوی میآورم، از من نیست؛ بلکه
نی وجودم در دهان نیزن است و از عالم ملکوت در این جسم دمیده میشود. این همان کلام خداوند است که درباره رسول خدا صلی الله علیه واله فرموده است: «ما ینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی؛ حبیب من از روی هوا و خواهشهای نفسانی سخن نمیگوید؛ بلکه هر آنچه میگوید وحیای است که به او نازل شده.
امام علی علیه السلام ، معروف به امام المتقین، پرچمدار و طلایهدار تقواست. آیا ممکن است حضرت دیگران را به تقوا سفارش کند، در حالی که خود از آن بهرهای نداشته باشد؟ در این صورت، نقض غرض پیش خواهد آمد و خداوند در آیهای شریفه میفرماید: يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ؛ ای کسانی که ایمان آوردهاید، چرا به آنچه میگویید عمل نمیکنید؟ شأن حضرت فراتر از این است که به آنچه میگوید عمل نکند. به قول امام هادی علیه السلام در زیارت جامعه: «إن ذکر الخیر کنتم اوله و اصله و فرعه و معدنه و منتهاه؛ اگر خیری گفته شود، شما اول و اصل و فرع و معدن و انتهای آن هستید.
حضرت امام هادی علیه السلام میفرماید: «السلام علیکم یا أعلام التقی؛ سلام بر شما ای نشانه های تقوا.» ائمه معصومین بهعنوان مرشدانی که علم تقوا را به دوش میکشند، در سفر انسان به آخرت نقش برجستهای دارند. آنان تابلوهای راهنمایی هستند در مسیر صراط مستقیم. اگر وجود نداشتند، خطرات ممکن است انسان را به هلاکت بکشاند. حرکت صحیح در این مسیر، ان شاءالله به مقصد میرسد. خطرات در مسیر معنوی بیشتر از مادی است و به همین دلیل گفتهاند صراط در قیامت از شمشیر برندهتر و باریکتر از موی است. این صراط، در دنیا نیز وجود دارد و باطن آن را در قیامت به ما نشان میدهند. خطا و اشتباه در این دنیا، همانند زمین خوردن در صراط است.
نهایتاً، هر عالم دینی که احکام الهی را به مردم آموزش میدهد، در حد خود علم هدایت را بهجا میآورد. امام هادی علیه السلام بارها تأکید کرده است که ائمه مستمر بندگان خدا را به تقوا سفارش میکنند: «و امرکم رشد و وصیتکم التقوی» یکی از این سفارشها، مدیریت گفتار است که از ویژگیهای انسان با تقوا به شمار میرود. گفتار آنان صواب است و سخنانشان به حق میباشد. از ما نیز خواسته شده تا در گفتار خود به همین صواب توجه کنیم.
ب. صواب العمل: صواب العمل به معنای این است که اعمالی که بنده انجام میدهد، باید از بهترین کیفیت برخوردار باشند و آنچه شایسته عمل است، به درستی انجام گیرد. ظهور و بروز عمل بنده باید به گونهای باشد که مورد رضایت خداوند قرار گیرد. اگر چنین باشد، آن عمل به عنوان عمل صالح شناخته میشود و میتواند امور بنده را اصلاح کند.
یکی از دلایل عدم حصول ثمره از بسیاری از دستورهای دینی این است که حق عمل را آنطور که شایسته است، ادا نمیکنیم. به همین خاطر خداوند در قرآن برخی از نمازگزاران را مورد عتاب قرار میدهد و تهدیدشان میکند؛ زیرا آنها حق نماز را به درستی ادا نمیکنند. در این راستا، خداوند میفرماید: وَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ الَّذِينَ هُمْ فِي صَلَاتِهِمْ سَاهُونَ؛ یعنی کسانی که در نماز خود غافل هستند، مستحق عذاباند. بنابراین، صواب العمل به این معناست که عمل در قالب حقیقی خود قرار بگیرد.
امام صادق علیه السلام در توضیح آیۀ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا فرمود: مقصود، کمیت عمل نیست، بلکه کیفیت و نیکویی آن اهمیت دارد، حتی اگر از نظر مقدار کم باشد. ارزش عمل بستگی به ترس از خدا و نیت پاک دارد. ایشان
همچنین بیان کردند که حفظ و نگهداری از عمل بعد از انجام آن، از خود عمل دشوارتر است. در واقع، عمل خالص، عملی است که در آن توجه به مردم و جلب تعریف و تمجید آنها منظور نباشد و فقط خداوند و لطف او در نظر باشد.
برای اینکه عمل قابل قبول باشد، ذکر نیت صحیح و دوری از ریا بسیار حائز اهمیت است. فراخوانی آیۀ قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلَى شَاكِلَتِهِ نیز به این معناست که هر کس بر اساس نیت خود عمل میکند. اصل عمل و ارزش آن بدون خلوص و نیت خوب، ارزشی ندارد و باعث تضییع عمر و اتلاف وقت میشود.
حضرت در ادامه بیان کردند که «أَصُوبُكُمْ عَمَلًا» به معنای عمل بهتر و نیکوتری است و صدق عمل و خلوص آن، انسان را به خدا نزدیک میکند. به همین دلیل، درجات قرب به خدا متفاوت است و هر مرتبهای نتایج خاص خود را دارد. حضرت عمل ارزشمند را در دو اصل خلاصه کردند: «إنما الإصابة خشية اللّه و النية الصادقة». بنابراین، مهمترین اصل در قبول عمل، نیت پاک و دوری از گناه است، چنانکه خداوند میفرماید: «فَمَنْ كَانَ يَرْجُو لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا»(1)
چنین نتیجهگیری میشود که تنها از افرادی با تقوا و پرهیزگار عمل صالح پذیرفته میشود، زیرا خداوند تنها از «المتقین» عمل را قبول میفرماید. به قول صائب تبریزی:
1) سوره کهف، آیه110.
آه هواپرست به مقصد نمیرسد***نتوان زدن به تیر هوایی نشانه را
ج. صواب التدبیر: الإمام الصّادق علیه السلام : اعتبر يا مفضّل! بأشياء خلقت لمآرب الإنسان، و ما فيها من التّدبير، فإنّه خلق له الحبّ لطعامه، و كلّف طحنه و عجنه و خبزه. و خلق له الوبر لكسوته، فكلّف ندفه و غزله و نسجه. و خلق له الشّجر فكلّف غرسها و سقيها و القيام عليها. و خلقت له العقاقير لأدويته، فكلّف لقطها و خلطها و صنعها. و كذلك تجد ساير الأشياء على هذا المثال. فانظر! كيف كفي الخلقة الّتي لم يكن عنده فيها حيلة، و ترك عليه في كلّ شيء من الأشياء موضع عمل و حركة لما له في ذلك من الصّلاح، لأنّه لو كفي هذا كلّه، حتّى لا يكون له في الأشياء موضع شغل و عمل، لما حملته الأرض أشرا و بطرا، و لبلغ به كذلك إلى أن يتعاطى أمورا فيها تلف نفسه. و لو كفي النّاس كلّ ما يحتاجون إليه، لما تهنّئوا بالعيش، و لا وجدوا له لذّة؛ ألا ترى لو أنّ امرءا نزل بقوم فأقام حينا بلغ جميع ما يحتاج إليه من مطعم و مشرب و خدمة، لتبرّم بالفراغ، و نازعته نفسه إلى التّشاغل بشيء؟ فكيف لو كان طول عمره مكفيّا لا يحتاج إلى شيء؟ و كان من صواب التّدبير في هذه الأشياء الّتي خلقت للإنسان أن جعل له فيها موضع شغل لكيلا تبرمه البطالة، و لتكفّه عن تعاطي مالا يناله، و لا خير فيه إن ناله.(1)
امام صادق علیه السلام : اى مفضّل! از چیزهایى عبرت بگیر که براى رفع نیازمندیهاى آدمى آفریده شده، و تدبیرهایى در آنها به کار رفته است: دانه براى خوراک او آفریده شده، لیکن آرد کردن و خمیر کردن و پختن آن به عهده خود انسان گذاشته شده است. کرک و پشم براى پوشش او آفریده شده؛ ولى زدن و رشتن و بافتن آن تکلیف خود اوست. درخت براى او آفریده شده، امّا نشاندن و
1) بحارالأنوار، ج 3، ص 86- 87.
آب دادن و رسیدگى به آن کارهایى است که خود باید بکند. گیاهان دارویى براى درمان او آفریده شده، لیکن چیدن و ترکیب کردن و ساختن دارو از آنها به خود او واگذار شده است. و دیگر چیزها را نیز به همینگونه خواهى یافت. پس بنگر که چگونه آنچه را انسان خود نمىتوانسته است پدید آورد خداوند پدید آورده است؛ لیکن در هر یک از آنها جاى کار و کوششى باقى گذاشته است؛ زیرا که صلاح آدمى در همین چگونگى بوده است، چون اگر این کار نیز از عهدۀ آدمى برداشته مىشد، و براى او هیچ کار و شغلى باقى نمىماند، انسان از ناسپاسى و سرمستى چنان مىشد که زمین نمىتوانست تحمّلش کند، و سرانجام به کارهایى دست مىزد که به تلف شدن او منجر مىگشت؛ به واقع اگر همۀ نیازمندیهاى مردمان (بىکوششى و کارى و زحمتى) در اختیار ایشان مىبود، زندگى دیگر گوارا نمىشد و از آن لذّتى براى هیچ کس فراهم نمىآمد؛ آیا ندیدهاى که اگر کسى مهمان قومى شود و مدّتى بماند و همۀ آنچه مىخواهد از خوراک و پوشاک و پذیرایى در اختیارش باشد، از بیکارى خسته و ملول مىشود، و دلش مىخواهد خودش را به چیزى مشغول دارد؟ پس بر این قیاس کن که اگر آدمى در تمام عمر هر چه مىخواست در اختیار مىداشت به چه رنجى گرفتار مىشد. و حسن تدبیر در چیزهایى که براى انسان آفریده شده، در آن است که جایى براى کار آدمى در آنها باقى مانده است، تا هم از بیکارى دلگیر نشود، و هم او را از پرداختن به چیزهایى باز دارد که یا به دست نمىآید، یا به خیر و صلاح او نیست.
قال مولانا امیرالمؤمنین علیه السلام : «...اَللَّهُمَّ رَبَّ اَلظَّلاَمِ وَ اَلْفَلَقِ وَ اَلْفَجْرِ وَ اَلشَّفَقِ وَ اَللَّيْلِ وَ ما وَسَقَ وَ اَلْقَمَرِ إِذَا اِتَّسَقَ خَالِقَ اَلْإِنْسَانِ مِنْ عَلَقٍ أَظْهَرْتَ قُدْرَتَكَ بِبَدِيعِ صَنْعَتِكَ وَ خَلَقْتَ عِبَادَكَ لِمَا كَلَّفْتَهُمْ مِنْ عِبَادَتِكَ وَ هَدَيْتَهُمْ بِكَرَمِ فَضْلِكَ إِلَى سُبُلِ طَاعَتِكَ وَ تَفَرَّدْتَ فِي مَلَكُوتِكَ بِعَظِيمِ اَلسُّلْطَانِ...»(1)ای خدا، پروردگار ظلمت و صبح صادق، آفتاب طلوع کننده و آغاز روز، ماه پر زیبایی و غروب، شب و آنچه که میسازی، ای خالق انسان از قطرهای خون، تو قدرت خلقت بی نظیر خود را ظاهر کردی و بندگان خود را به عبادت و بندگیات چیزی که بر آنها تکلیف داده بودی هدایت کردی و با کرم و فضلت، آنها را به راه طاعتت هدایت فرمودی. ای خدای بیمثال، در سلطنت عظیمت و قدرت تو تنهایی، منحصر به فردی.
یکی از بحثهای مهم که در آیات و روایات بسیار به آن پرداخته شده است، موضوع «اطاعت» میباشد. تمام آنچه خداوند از بندگان خود میخواهد، در همین یک کلمه خلاصه میشود. اوامر و نواهی الهی، تبلور و ظهور اطاعت از خداوند است.
معنای اطاعت: راغب در تعریف این واژه میگوید: «الطوع» به معنای انقیاد و فرمانبرداری است و نقطه مقابل آن «کره» به معنای نافرمانی است. در آیات نمونههایی از این واژه به چشم میخورد: ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً(2)و وَ
لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً (1). «طوع» به موجوداتی اطلاق میشود که با اختیار و اراده، راه حق را میگزینند و «کره» به موجوداتی اشاره دارد که به ناچار چنین هستند.
«طاعة» مانند «طوع» است، اما بیشتر در زمینه فرمانبرداری با رأی و اختیار به کار میرود. در این زمینه دعا کردن و یادکردن خدا به بزرگی در آنچه منظور شده است (معنی دقیق طاعت، یادکردن خدا با عظمت و تسبیح و تنزیه اوست).
استطاعة به معنای توانایی و قدرت است و از «طوع» مشتق شده است. این واژه به حالاتی که فعل را به وقوع میرساند، اشاره دارد. در نظر محققان، استطاعت نامی برای معانی و مفاهیمی است که انسان از طریق آن اراده خود را در ایجاد فعل، ممکن میسازد و بر آنچه میخواهد، قادر میشود و این بر چهار اصل استوار است:
زیرساخت و سرنوشت مختص به انسان به عنوان فاعل و انجامدهنده کار؛
تصور و در نظر گرفتن فعل و کاری که باید انجام شود؛
ماده و جسمی که تأثیرش را بپذیرد؛
وجود ابزار و آلتی که فعل باید با آن انجام شود.
(مثلاً نوشتن، برای نوشتن به چهار اصل فوق نیاز داریم)
به همین دلیل گفته میشود: «فلانٌ غیرُ مُسْتَطِيع للكتابة» یعنی او واجد شرایط نوشتن نیست و استطاعت ندارد، و این زمانی گفته میشود که یکی از آن چهار اصل یا بیشتر را نداشته باشد. نقطه مقابل استطاعت، «عجز» است
1) سوره آل عمران، آیه 83.
و به این معنی است که شخص یکی از آن چهار شرط را نیابد یا بیشتر از یکی را. اگر تمام این چهار اصل را داشته باشد، او مستطیع مطلق است، و اگر فاقد آنها باشد، عاجز مطلق یا بهکلی ناتوان است. اگر برخی از آنها را داشته باشد، از جهتی مستطیع و از جهتی عاجز است و اگر چنین فردی به «عجز» توصیف شود، شایستهتر خواهد بود. (1)
واژه «طاعت» با تمام مشتقاتش 118 مرتبه در قرآن تکرار شده است که نشاندهنده اهمیت آن و تأکید مکرر بر آن است. اطاعت از خداوند، بهصورت نصّ، عقل، فطرت و اجماع واجب و لازم است. خداوند تکالیف را بر اساس اقتضای وجودی انسان واجب کرده است و هیچ تکلیفی را به مالایطاق قرار نداده است؛ همانطور که در قرآن آمده: لَا يُكَلِّفُ اللهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا (2).
با توجه به تعریفی که درباره طاعت ارائه شده، دو نوع اطاعت داریم: اختیاری و الزامی. خداوند به انسان این ظرفیت را داده تا با اختیار خود از او اطاعت کند که این خود اوج احترام و کرامت به انسان است. تمامی موجودات بهطور کرهای سر به آستان حق میسایند، اما به انسان اختیار داده شده است تا با قدرت و اراده خود این عمل را انجام دهد. هنگامی که بنده به امر خداوند عمل میکند، در حقیقت، ادب را رعایت کرده و از این اختیار سوءاستفاده نمیکند. بلکه با رعایت ادب، به خداوند بازگشته و در ذهن خود میگوید که این اطاعت حق مسلم خداوند است و باید او را اطاعت کرد.
سرّ واجب بودن عبادات نیز به اوج رحمت و محبت خداوند به بندگان برمیگردد. بندگی بنده ناشی از نیاز خداوند نیست، بلکه لطف اوست که شامل حال بندگان میشود. واجب بودن عبادات، برای بنده ایجاد انگیزه کرده و او را مکلّف به انجام اعمال عبادی میکند. اگر وجوب عبادات نبود، بسیاری از بندگان تمایلی به عبادت نداشتند؛ هرچند که با وجود وجوب، برخی از بندگان از آن سر باز میزنند. مانند اعمال مستحب که به دلیل مستحب بودن، عموماً انجام نمیشوند.
اگر واجب بودن عبادات وجود نداشت، فلسفه وجود انسان در عالم معنا نداشت. افزون بر این، خداوند در قبال اعمال بندگان، پاداشی قرار داده که جایگاه ابدی و بری از هرگونه نقص، یعنی بهشت با نعمتهای بیپایان، است.
در این میان، بعضی شبهه میکنند و میگویند: لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ(1)در پذیرش دین اکراهی نیست. این سخن نادرست است و آیه به درستی معنا نمیشود. منظور از این آیه این نیست که در دین اجبار نیست، بلکه این است که در دین، چیزی وجود ندارد که باعث اکراه فرد شود و نیاز او را تأمین نکند و همچنین چیزی که با ساختار وجودی او تضاد داشته باشد. خداوند میفرماید: «یرید بکم الیسر»، او همیشه نسبت به بندگانش آسان میگیرد.
بهعکس این ادعا، در دین اجبار وجود دارد و باید نیز باشد. دلیل آن این است که وقتی انسان دینی را میپذیرد، باید قوانین آن را نیز بپذیرد. این یک امر مسلم است و در عرف نیز چنین است. برای مثال، کسی که وارد نظامی میشود، باید به قوانین آن تن بدهد و عدم پذیرش، او را به تنبیه میکشاند.
1) سوره بقره، آیه256.
همچنین، فرض کنید کسی بر فراز کوهی ایستاده و میخواهد خود را به پایین بیندازد. او اختیار دارد که خود را بیندازد یا نه؛ اما وقتی خود را انداخت، نمیتواند بگوید که نباید دست و پا و سرش بشکند و من نباید بمیرم. اقتضای سقوط، آسیبدیدن و حتی مرگ است.
بنابراین، وقتی دین را میپذیریم، باید به دستورات آن عمل کنیم و در پذیرش قوانین آن، اختیاری نداریم. عدم عمل به قوانین الهی موجب غضب خداوند میشود و فرجام آن چیزی جز سقوط نیست. لذا خداوند میفرماید: وَمَنْ يَحْلِلْ عَلَيْهِ غَضَبِي فَقَدْ هَوَىٰ(1)هر کسی که موجبات غضب مرا فراهم کند، به حقیقت سقوط خواهد کرد و کسی که سقوط کند، قطعاً آسیب خواهد دید و حیات طیبه را از دست خواهد داد و به مردهای تبدیل میشود.
اقسام اطاعت
در متون اسلامی، دو نوع اطاعت ذکر شده است: اطاعت تکوینی و اطاعت تشریعی.
تکوین به معنای ایجاد و خلقت است و به قوانینی که خداوند وضع کرده و اثری برای آن قرار داده، اشاره دارد. مخالفت با این قوانین موجب نابودی میشود، مانند ایجاد و خلقت آتش که اقتضای ذات آن سوزاندن است. این یک قانون مسلّم طبیعی است که تمام عقلای عالم آن را پذیرفتهاند و مخالفت با آن، سوختن را به دنبال دارد.
1) سوره طه، آیه81.
خداوند در قرآن مواردی را بیان میکند که به اطاعت تکوینی از او اشاره دارد، مانند آیهای که به گیاهرویاندن زمین طیّب به اذن خدا اشاره میکند: و البَلَدُ الطَّیِّبُ یَخرُجُ نَباتُهُ بِاِذنِ رَبِّه(1). یا آیهای دیگر درباره زنبور عسل که از کوهها خانهاش را اختیار میکند و از شهد میوهها عسل میسازد: و اَوحی رَبُّکَ اِلَی النَّحلِ اَنِ اتَّخِذی مِنَ الجِبالِ بُیوتًا... ثُمَّ کُلی مِن کُلِّ الثَّمَرتِ (2).
همچنین مواردی مانند آتش نمرود که بر ابراهیم علیه السلام سرد و سلامت شد: ینارُ کونی بَردًا و سَلمًا... (3)، و زمین که در داستان نوح علیه السلام آب خود را فرو برد: یاَرضُ ابلَعی ماءَکِ (4)، از دیگر مثالهاست.
در برخی موارد، اطاعت از غیر خداوند نیز تکویناً صورت گرفته است، چنانکه کوهها و پرندگان در تسخیر داود علیه السلام بوده و از او اطاعت میکردند و به هر جا که اراده او میکرد، باز میگشتند: اِنّا سَخَّرنَا الجِبالَ مَعَهُ یُسَبِّحنَ بِالعَشیِّ والاِشراق * والطَّیرَ مَحشورَةً کُلٌّ لَهُ اَوّاب(5).
علاوه بر این، آفریدن پرنده از گل و زنده ساختن مردگان و شفادادن به کور مادرزاد که به اذن خداوند به دست عیسی علیه السلام صورت گرفت: ...اِذ تَخلُقُ مِنَ الطّینِ کَهَیَةِ الطَّیرِ بِاِذنی(6)، و اطاعت اجزای به هم آمیختۀ چهار مرغ در پی
فراخواندن ابراهیم علیه السلام : ...فَخُذ اَربَعَةً مِنَ الطَّیرِ... ثُمَّ ادعُهُنَّ یَأتینَکَ سَعیًا(1)نیز از نمونه های اطاعت تکوینی هستند.
اطاعت تشریعی
امّا تشریع، از ریشه «شرع» به معنای نوشیدن آب با دهان آمده است. از این ریشه، مشتقات متعددی منشعب میشود که از جمله آنها «شریعت» است که به معنای «آبشخور» به کار میرود. برخی میگویند علت اینکه احکام خدا و حلال و حرامهای او «شریعت» نامیده میشوند(2)، به همین دلیل است؛ زیرا دستورات الهی آبشخور حیات انساناند.
«تشریع» نیز در اصل، در لغت عربی به معنای «خیلی بالا بردن» چیزی است، و در جایی که آب نهر به اندازهای بالا آمده باشد که حیوانات به راحتی بتوانند از آن آب بنوشند، به کار میرود. (3)
مجموعاً، به قوانینی که خداوند برای بشر وضع کرده و او را ملزم به انجام آن کرده است، اطاعت تشریعی گفته میشود. یکی از مهمترین خصوصیات این نوع اطاعت، قابل تغییر بودن آن است؛ یعنی ممکن است یک حکم در زمانی واجب باشد و در زمان یا عصر پیامبری دیگر، واجب نباشد.
اطاعت اولا و بالذات از آن خداوند است.
امیرالمؤمنین علیه السلام در مناجات با خداوند میفرماید: « لَم تَخلُقِ الخَلقَ لوَحشَةٍ،و لا استَعمَلتَهُم لِمَنفَعَةٍ..... و لا يَنقُصُ سُلطانَكَ مَن عَصاكَ، و لا يَزِيدُ في مُلكِكَ مَن أطاعَكَ؛
به خاطر تنهایى خود ، آفریدگان را نیافریدى و براى سود ، به کارشان نگرفتى ....عصیانِ عاصیان ، از قدرت تو نکاهد و اطاعت فرمانبرداران، بر پادشاهى تو نیفزاید.
خَلَقَ الخَلقَ حينَ خَلَقَهُم غَنِيّا عن طاعَتِهِم، آمِنا مِن مَعصِيَتِهِم؛ لأنّهُ لا تَضُرُّهُ مَعصيَةُ مَن عَصاهُ، و لا تَنفَعُهُ طاعَةُ مَن أطاعَهُ؛ آفریدگان را در حالى بیافرید که به طاعت آنان نیازى ندارد و از معصیت آنان در امان است ؛ زیرا نافرمانىِ نافرمانان به او زیان نمى زنَد و فرمانبرىِ فرمانبرداران به او سودى نمى رسانَد».
حضرت علیه السلام در ادامه خطاب به انسان فرمود :«لَم تَخلُ مِن لُطفِهِ مَطْرَفَ عَينٍ في نِعمَةٍ يُحدِثُها لكَ، أو سَيِّئَةٍ يَستُرُها علَيكَ، أو بَلِيَّةٍ يَصرِفُها عنكَ، فما ظَنُّكَ بهِ لَو أطَعتَهُ؟؛ در نعمتى که براى تو پیش مىآورَد، یا گناهى که از تو مىپوشانَد، یا بلایى که از تو بر مىگرداند ، لحظهاى از لطف او دور نبوده اى ؛ پس اگر فرمانش را برى چه خواهد کرد؟»(1)
حضرت علیه السلام در کتاب شریف «غرر الحکم، باب طاعت» موارد زیر را از ثمرات اطاعت از خداوند بر میشمرد:
الطَّاعَةُ حِرزٌ؛ طاعت خدا ، پناهگاهى استوار است.
الطَّاعَةُ للّه أقوى سَبَبٍ؛ فرمانبرى از خدا ، محکمترین رشته است.
الطّاعةُ تُطفِئُ غَضَبَ الربِّ؛ فرمانبرى از خدا ، خشم پروردگار را فرو مىنشاند.
الطّاعَةُ عِزُّ المُعسِرِ، الصَّدَقةُ كَنزُ المُوسِرِ؛ طاعت، عزّت تنگ دست است، صدقه، گنج توانگر است.
طاعَةُ اللّه مِفتاحُ كُلِّ سَدادٍ، و صَلاحُ كُلِّ فَسادٍ؛ طاعت خدا، کلید هر درستى است و مایۀ اصلاح هرگونه تباهى .
1) میزان الحکمة، ج 6، ذیل ماده طاعت.
أطِعْ تَغنَمْ؛فرمانبردار باش تا غنیمت برى.
أجدَرُ الناسِ برَحمَةِ اللّهِ أقوَمُهُم بالطّاعَةِ ؛سزاوارترین مردم به رحمت خدا ، فرمانبردارترین آنهاست.
بالطّاعَةِ يكونُ الإقبالُ؛ با طاعت است که بخت روى مىآورد.
بالطّاعةِ يكونُ الفَوزُ؛ با طاعت است که رستگارى حاصل مىشود.
بادِرِ الطّاعَةَ تَسعَدْ؛ به سوى طاعت بشتاب تا سعادتمند شوى.
اِجعَلُوا طاعَةَ اللّهِ شِعارا دُونَ دِثارِكُم؛ فرمانبرى از خدا را جامه زیرین خود قرار دهید.
إنَّ اللّهَ سبحانَهُ جَعَلَ الطّاعَةَ غَنيمَةَ الأكياسِ عِندَ تَفرِيطِ العَجَزةِ؛ خداى سبحان، طاعت [خود ] را غنیمتى قرار داده است که مردمان زیرک و هوشیار به هنگام کوتاهى کردن نا توانان درمانده، آن را از آنِ خود مىکنند.
إذا قَوِيتَ فَاقْوَ على طاعَةِ اللّهِ سبحانَهُ، إذا ضَعُفتَ فاضعُفْ عن مَعاصِي اللّه؛اگر نيرومندى؛ در طاعت خداوند سبحان نیرومند باش و اگر ناتوانى در نافرمانى از خدا، ناتوان باش.
أكرِمْ نفسَكَ ما أعانَتكَ على طاعةِ اللّه؛ تا زمانى که نفْسِ تو در راه فرمانبرى از خدا یاریت میرساند، او را گرامى دار.
ثابِرُوا على الطّاعاتِ، و سارِعُوا إلى فِعلِ الخَيراتِ؛ در طاعات خدا پایدارى ورزید و به انجام کارهاى خیر بشتابید.
إنّ أنصَحَ الناسِ أنصَحُهُم لنفسِهِ و أطوَعُهم لِرَبِّهِ؛ خیرخواهترین مردم کسى است که نسبت به خود خیرخواهتر و در برابر پروردگارش، فرمانبردارترین مردم باشد.
إذا أخَذتَ نفسَكَ بطاعَةِ اللّهِ أكرَمتَها و إنِ ابتَذَلتَها في مَعاصِيهِ أهَنتَها؛ اگر نفْس خویش را به طاعت خدا گیرى، آن را گرامى داشته اى و اگر در نافرمانى او به کار گیرى، خوارش کرده اى.
أطِعِ اللّهَ سبحانَهُ في كُلِّ حالٍ، و لا تُخْلِ قَلبَكَ مِن خَوفِهِ و رَجائهِ طَرْفَةَ عَينٍ؛ در همه حال خداى سبحان را اطاعت کن و دل خود را لحظهاى از بیم و امید او تهى مدار.
علَيكُم بطاعَةِ مَن لا تُعذَرُونَ بجَهالَتِهِ؛ بر شما باد به فرمانبردارى از کسى که در شناخت او معذور نیستید.
إنّ وَلِيَّ محمّدٍ مَن أطاعَ اللّه َ و إن بَعُدَت لُحمَتُهُ، و إنّ عَدُوَّ محمّدٍ مَن عَصَى اللّه و إن قَرُبَت قَرابَتُهُ؛ دوستِ محمّد صلی الله علیه واله کسى است که از خدا فرمان برد، هرچند خویشاوند او نباشد و دشمنِ محمّد صلی الله علیه واله کسى است که خدا را نافرمانى کند، اگر چه از خویشان نزدیک او باشد.
لَو قد عايَنتُم ما قَد عايَنَ مَن ماتَ مِنكُم لَجَزِعتُم و وَهِلتُم، و سَمِعتُم و أطَعتُم؛ اگر آنچه را رفتگان شما دیدهاند مىدیدید، بیگمان بیتابى مىکردید و مىهراسیدید و فرمان خدا را به گوش دل مىشنیدید و فرمان مى بردید!
امام على علیه السلام -در نامه خود به حارث هَمْدانى- نوشت :
امام زین العابدین علیه السلام -در دعا- فرمود: اللَّهُمَّ صَلِّ على محمّدٍ و آل محمّدٍ و اجعَلْنا مِمَّن سَهَّلتَ لَهُ طريقَ الطّاعَةِ بالتّوفيقِ في مَنازِلِ الأبرارِ، فَحُيُّوا و قُرِّبُوا و
اُكرِمُوا و زُيِّنُوا بخِدمَتِكَ؛(1)بار خدایا! بر محمّد و آل محمّد صلوات فرست و ما را از کسانى قرار ده که با توفیق خود راه طاعت و رسیدن به منازل ومقامات نیکان را برایشان هموار کردى ؛ پس با خدمت به تو، حیات یافتند و مقرّب شدند و گرامى گشتند و آراسته گردیدند .
امام هادى علیه السلام فرمود:مَن أطاعَ الخالِقَ لَم يُبالِ بسَخَطِ المَخلوقِ؛(2)هر که آفریدگار را فرمان برد ، از خشم و ناخشنودى مخلوق پروایى به دل راه ندهد.
اطاعت، ثانیاً و بالعرض از آن کسانی است که خداوند اطاعتشان را فرض کرده است.امر به اطاعت دیگران از طرف خداوند و اطاعت از او در این زمینه همه ثمرات گفته شده را به همراه دارد.
اوّلین دسته از کسانی که اطاعت آنان به امر خداوند تشریعاً واجب است. پیامبران الهی هستند و سرآمد همۀ آنان وجود مقدّس حضرت رسول صلی الله علیه واله است؛ لذا میفرماید: اطیعوا الله و اطیعوا الرسول همان طور که از خدا اطاعت میکنید از رسولش نیز اطاعت کنید که اطاعت از او اطاعت از خداوند است. مَن یُطِعِ الرَّسولَ فَقَد اَطاعَ اللّهَ (3)نه تنها در زمین که در آسمانها نیز پیامبر واجب الاطاعه است و فرمانش را فرشتگان اطاعت میکنند، از این رو در شب معراج، فرشتگان به فرمان پیامبر درهای بهشت را گشودند.(4)«مُطاع ثَمَّ اَمین»(5)و چون شریعت محمدی صلی الله علیه واله تا قیامت پابرجاست، اطاعت از فرمانهای آن حضرت پس از وفات ایشان نیز واجب است.
گروهی دیگر که در قرآن به اطاعت از آنان امر شده، اولی الامر هستند: ...اَطیعُوا اللّهَ واَطیعُوا الرَّسولَ واُولِی الاَمرِ مِنکُم (1)در این که مراد از اولی الامر چه کسانی هستند بین فریقین اختلاف وجود دارد. با توجّه به ادّله، شیعه قایل است که مراد اهل بیت عصمت و طهارت هستند؛ ولی عامه تشتت آراء دارند و هر کسی چیزی گفته که متاسفانه همۀ این نظرات ناصواب است. مفسّران عامه اولیالامر را بر مصادیق گوناگونی مانند اصحابپیامبر، خلفای راشدین، اهل علم و فقه، فرماندهان جنگی، والیان و حاکمان و اهل حل وعقد تطبیق کردهاند.(2)
از دیگر کسانی که اطاعتشان واجب است، فقیه جامع الشرایط است که به عنوان نایب عام امام معصوم علیه السلام مطرح هستند. با توجّه به اینکه برای عامه مردم تحصیل معالم دین میّسر نیست و تنها عدۀ کمی به این امر اهتمام دارند، لازم است مردم از آنان در مسایل شرعی تبعیت کنند. مورد بعدی اطاعت از پدر و مادر و زن از شوهر البته مشروط به این که معصیت خداوند در این اطاعت نباشد.
بعد از بیان گروه های واجب الاطاعة، به اطاعت از اهل بیت علیهم السلام میپردازیم که محور بحث ماست.خداوند به دلیلهایی اطاعت از اهل بیت را لازم و فرض کرده است و مفترض الطاعة قرار داده است. عدم اطاعت از آنان گناه کبیره محسوب شده و عذاب و عقاب الهی را به دنبال دارد. از این ادّله میتوان به آیۀ اکمال:الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِينا؛امروز، دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام
را به عنوان دین شما پذیرفتم (1)آیۀ تطهیر: إِنَّمَا یُرِیدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً؛بیگمان، خدا اراده کرده است تا آلودگی را از شما اهل بیت [پیامبر] بزداید و شما را پاک و پاکیزه گرداند. (2)آیه تبلیغ: يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ؛اى پیامبر، آنچه را از جانب پروردگارت به تو نازل شده، ابلاغ کن؛ و اگر نکنى رسالتش را به انجام نرساندهاى. و خدا تو را از [گزند] مردم نگاه مىدارد. بی گمان، خدا گروه کافران را هدایت نمىکند.(3)آیۀ مباهله:فَمَنْ حَاجَّک فِیهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءَک مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَکمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَکمْ وَأَنفُسَنَا وَأَنفُسَکمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَللعْنَتَ الله عَلَی الْکاذِبِینَ؛هرگاه بعد از علم و دانشی که (دربارۀ مسیح) به تو رسیده، (باز) کسانی با تو به محاجّه و ستیز برخیزند، به آنها بگو: «بیایید ما فرزندان خود را دعوت کنیم، شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خویش را دعوت نماییم، شما هم زنان خود را؛ ما از نفوس خود دعوت کنیم، شما هم از نفوس خود؛ آنگاه مباهله کنیم؛ و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.(4)اشاره کرد. در روایات هم از لسان مطهر اهل بیت علیهم السلام احادیث زیادی در اینباره نقل شده است که به بعضی از این روایات اشاره میکنیم:
حضرت امیر علیه السلام در باب اطاعت از خود فرمود:« إن أطَعتُمُونِي فَإنّي حامِلُكُم إن شاءَ اللّه ُ على سبيلِ الجَنَّةِ، و إن كانَ ذا مَشَقَّةٍ شَديدَةٍ و مَذاقَةٍ مَريرَةٍ»(5)اگر اطاعتم کنید، به خواست خدا شما را به راه بهشت مى برم ، هرچند راهى پر رنج و پر مرارت باشد.
حضرت علیه السلام در فرمان ولایت مصر به مالک اشتر مرقوم فرمود: « وَ اردُدْ إلى اللّه ِ و رسولِهِ ما يُضلِعُكَ مِن الخُطُوبِ، و يَشتَبِهُ علَيكَ مِن الاُمورِ؛ فقد قالَ اللّهُ تعالى لِقَومٍ أحَبَّ إرشادَهُم : «يا أَيُّها الذينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّهَ و أَطِيعُوا الرَّسولَ و أُولِي الأَمْرِ مِنْكُمْ فإِنْ تَنازَعْتُمْ في شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلى اللّهِ و الرَّسولِ» فالرَّدُّ إلى اللّه ِ الأخذُ بِمُحكَمِ كتابِهِ، و الرَّدُّ إلى الرَّسولِ الأخذُ بِسُنَّتِهِ الجامِعَةِ غيرِ المُفَرِّقَةِ؛ مسایل دشوارى را که از پس آنها بر نمىآیى و امورى را که در آنها شبهه و تردید دارى، به خدا و رسول او ارجاع ده؛ چه، خداى متعال به کسانى که دوست داشته ارشادشان کند، فرموده است: «اى کسانى که ایمان آوردهاید! از خدا فرمان برید و رسول و اولو الامر خود را اطاعت کنید و چنانچه دربارۀ چیزى اختلاف کردید، آن را به خدا و رسول ارجاع دهید» ارجاع دادن به خداوند، همان عمل کردن به محکمات کتاب اوست و ارجاع دادن به رسول همان عمل کردن به سنّت اوست که مایۀ اتّحاد و همبستگى است و از پراکندگى و جدایى جلوگیرى مىکند .
امام صادق علیه السلام میفرماید: «إنَّ اللّهَ عَزَّوجلَّ أدَّبَ نَبِيَّهُ على مَحَبَّتِهِ، فقالَ: و إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظيمٍ(1)ثُمّ فَوَّضَ إلَيهِ فقالَ عَزَّوجلَّ: و ما آتاكُمُ الرَّسولُ فَخُذُوهُ و ما نَهاكُمْ عَنهُ فَانْتَهُوا(2)خداوند عزّ و جلّ پیامبرش را بر مهر و محبّت خویش تربیت کرد و سپس فرمود : «راستى که تو را خویى والا است»آنگاه [کار دین و امّت را] به او وا گذارد و فرمود: هرچه را پیامبر براى شما آورده بگیرید و از آنچه بازتان داشته است، باز ایستید»(3)
بعضی از علمای شیعه، امامت را جزء اصول دین میشمارند و بعضی هم جزء اصول مذهب، ولی طبق ادلّه و شواهدی، میتوان امامت را از اصول دین برشمرد که عبارتند از:
امامت محور دین است زیرا: در آیۀ تبلیغ خداوند متعال انجام وظیفه رسالت توسط پیامبر اکرم صلی الله علیه واله را به ابلاغ مسئلۀ مهمّی منوط کرده و عدم ابلاغ آن را مساوی با انجام ندادن وظیفهاش معرفی کرده است؛ و آن مسئلۀ مهم حتی طبق نقل فخر رازی امامت امام علی علیه السلام است. چنانکه او در ذیل آن مینویسد: «نزلت الاية في فضل علي بن ابيطالب علیه السلام و لما نزلت هذه الاية اخذ بيده و قال : «من كنت مولاه فعلي مولاه ...» یعنی: «این آیه در فضیلت امام علی بن ابیطالب علیه السلام نازل شده است و وقتی این آیه نازل شد پیامبر اکرم صلی الله علیه واله دست حضرت علی علیه السلام را گرفت و فرمود: هر کسی را که من مولایش هستم علی علیه السلام مولای اوست»
طبق نقل ابن ابی الحدید معتزلی، پیامبر اکرم صلی الله علیه واله فرمود: «من مات و لا امام له مات ميتة جاهلية»یعنی هرکسی بمیرد در حالی که امامی برایش نیست، به مرگ جاهلی مرده است.» آیا میتوان پذیرفت چیزی که نبودش در حال مرگ موجب مرگ جاهلی (بدون اسلام) میشود جزء اصول دین نباشد؟
امام علی علیه السلام امامت را ستون و اساس دین میداند و در مورد امامان اهل بیت علیهم السلام میفرماید: «هم اساس الدين» و باز میفرماید: «هم دعائم الاسلام».
طبق حدیث منزلت که در کتب شیعه و اهل سنت از پیامبر اسلام صلی الله علیه واله نقل شده است؛ بلکه به گفتۀ ابن ابی الحدید، همۀ فرق اسلامی آن را نقل
کردهاند. همانگونه که ابن ابی الحدید از آن حدیث فهمیده، امام در تمام مراتب، به منزلۀ پیامبر است و تنها وحی قرآنی دریافت نمیکند؛و آن حدیث چنین است که پیامبر اکرم صلی الله علیه واله به امام علی علیه السلام فرمود: «انت مني بمنزلة هارون من موسي الا انه لا نبي بعدي» تو نسبت به من همچون هارون به موسی هستی جز اینکه پس از من پیامبری نیست.
در حدیث معروف ثقلین که در کتب شیعه و اهل سنت نقل شده و پیامبر اکرم صلی الله علیه واله امامان را قرین جداییناپذیر قرآن قرار داده که تمسّک به آن دو را مایۀ نجات از گمراهی معرفی کرده است و همچنین در حدیث معروف سفینه که باز در کتب شیعه و اهلسنت نقل شده پیامبر اکرم صلی الله علیه واله ائمۀ اطهار علیهم السلام را مانند کشتی نوح علیه السلام مایۀ نجات دانسته است.
امامت بالاتر از نبوّت است چرا که طبق آیۀ 124 سورۀ بقره، ابراهیم نبی علیه السلام با وجود برخورداری از مقام نبوّت، ابتدا از مقام امامت برخوردار نبود و بعد از پشت سر گذاردن آزمایشهایی خدا او را به مقام امامت منصوب کرد و فرمود: «... اني جاعلك للناس اماماً» امام رضا علیه السلام در مورد مقام والای امامت میفرماید: «... ان الامامة خص الله عزّوجلّ بها ابراهيم الخليل بعد النبوة و الخلّة مرتبة ثالثة و فضيلة شرّفه بها و اشار بها: «اني جاعلك للناس اماما» یعنی همانا امامت مقامی است که خدای عزّوجلّ بعد از رتبه نبوّت و خلت در مرتبه سوّم به ابراهیم خلیل علیه السلام اختصاص داده و به آن فضیلت مشرّفش ساخته و نامش را بلند و استوار نموده و فرموده: «همانا من تو را امام مردم گردانیدم».پس امامت جزء اصول دین است و اطاعت از او موجب قبول طاعات و دخول در بهشت است.(1)
1) اصول کافی، ج1، ص199؛ کمال الدین، ص 676؛ أمالی الصدوق، ص537.
علاوه بر آنچه بیان شد، امام هادی علیه السلام در زیارت جامعه، قبول ولایت را فرض از طرف خدا میداند و انکار آن را مستوجب غضب الهی میداند «و علی من جحد ولایتکم غضب الرحمن» اگر پذیرش ولایت واجب نبود مستحق غضب خداوند رحمان قرار نمیگرفت. یا در فراز دیگر میفرماید:«و من جحدکم کافر؛ کسی که شما را انکار کند کافر است. اساساً کافر کسی است که تن به اطاعت خداوند نداده و نخواهد داد.
عَنْ بَشِيرٍ اَلدَّهَّانِ، قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ علیه السلام ، يَقُولُ: إِنَّ اَللَّهَ فَرَضَ طَاعَتَنَا فِي كِتَابِهِ فَلاَ يَسَعُ اَلنَّاسَ جَهْلُهَا، لَنَا صَفْوُ اَلْمَالِ، وَ لَنَا اَلْأَنْفَالُ، وَ لَنَا كَرَائِمُ اَلْقُرْآنِ ، وَ لاَ أَقُولُ لَكُمْ إِنَّا أَصْحَابُ اَلْغَيْبِ، وَ نَعْلَمُ كِتَابَ اَللَّهِ ، وَ كِتَابُ اَللَّهِ يَحْتَمِلُ كُلَّ شَيْءٍ، إِنَّ اَللَّهَ أَعْلَمَنَا عِلْماً لاَ يَعْلَمُهُ أَحَدٌ غَيْرُهُ، وَ عِلْماً قَدْ أَعْلَمَهُ مَلاَئِكَتَهُ وَ رُسُلَهُ، فَمَا عَلِمَتْهُ مَلاَئِكَتُهُ وَ رُسُلُهُ فَنَحْنُ نَعْلَمُهُ؛ خداوند در کتاب خود اطاعت از را ما واجب کرد، پس مردم نمی توانند از آن غافل شوند، بزرگواران قرآن، و من به شما نمیگویم که ما اصحاب غیب هستیم و کتاب الغیب را می دانیم.همانا خداوند به ما علمی آموخت که غیر از خودش کسی آن را نمیداند و علمی آموخت که آن را فرشتگان و پیامبران میدانند پس آن علم را آنان نمیدانند در حالی که ما میدانیم».
عَنِ اَلْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ سَمِعْتُ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَقُولُ: أَنَا سَيِّدُ اَلنَّبِيِّينَ وَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ سَيِّدُ اَلْوَصِيِّينَ وَ اَلْحَسَنُ وَ اَلْحُسَيْنُ سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ اَلْجَنَّةِ وَ اَلْأَئِمَّةُ بَعْدَهُمَا سَادَةُ اَلْمُتَّقِينَ وَلِيُّنَا وَلِيُّ اَللَّهِ وَ عَدُوُّنَا عَدُوُّ اَللَّهِ وَ طَاعَتُنَا طَاعَةُ اَللَّهِ وَ مَعْصِيَتُنَا مَعْصِيَةُ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ؛(1)امام
1) بحار الأنوار، ج36، ص228.
حسن علیه السلام فرمودند: از رسول خدا صلی الله علیه واله شنیدم که فرمودند: من سرور انبیا و علی سرور اوصیا و حسن و حسین سرور جوانان اهل بهشت و ائمه بعدشان سروران پرهیزکاران هستند دوستداران ما دوستدار خداوند و دشمنان ما دشمنان خداوند هستند اطاعت از ما اطاعت از خداوند است و معصیت و سرپیچی از ما معصیت خداوند عزوجل است.
حضرت فاطمه علیها السلام فرمود: «... وَطاعَتَنا نِظاماً لِلملَّةِ وَ اِمامَتنَا أماناً لِلفُرقَةِ وَالجِهادَ عِزًّا لِلإسلامِ»(1)خداوند پیروی از ما را سبب سامان یافتن آیین، و رهبری ما را موجب ایمنی از تفرقه، و جهاد را سبب عزّت و قدرت برای اسلام قرار داده است.
آنچه به مجموعهای انسانی «وحدت» و «نظام» می بخشد، داشتن مرکزیت و محور است.
«امام» در جامعۀ اسلامی چنین نقشی دارد. از تفرقۀ فکری و عملی جلوگیری میکند، از تفسیرهای گوناگون از دین که موجب گسست دینی است مانع می شود و به سبب محور بودن سبب پیدایش نظم و نظام در دین و در میان مسلمانان میگردد واین وقتی میسر می شود که مردم امامت امام را بپذیرند و در عمل هم از او تبعیّت و اطاعت داشته باشند.
در این حدیث پیروی از خاندان رسالت و اطاعت از اهل بیت علیهم السلام مایۀ این وحدت و مانع بی سر و سامانی وضع دین و مؤمنان شمرده شده است
«جهاد» نیز که از تکالیف مهم دینی است، سبب عزّت و شوکت اسلام است. در احادیث ما سخن از این است که جهاد دری از درهای بهشت است
1) الاحتجاج طبرسی، ج1، ص 134
که به روی بندگان خاص خدا گشوده شده است و کسانی که از روی بی رغبتی آن را ترک کنند، گرفتار ذلّت و خواری میشدند.اگر اسلام در زمان پیامبر گسترش یافت، در سایۀ جانفشانیهای مجاهدان بود. خدا هم جان و مال رزمندگان را به بهای «بهشت» از آنان خریده است. جهاد هم وقتی ارزشمند و مقدّس است که تحت فرمان پیشوای الهی و عادل باشد وگرنه به غارتگری و جهانگشایی تبدیل می شود.
خلاصه این که پیروی از سیره اهل بیت علیهم السلام ، قولاً، فعلا و تقریراً یکی از راه های به سلامت رسیدن و دستیابی به فلاحت و رستگاری است.یکی از راه های اطاعت از خداوند، اطاعت از اهل بیت علیهم السلام است. به عبارتی یکی از راهها و شاخه های درخت سبل السلامة،اطاعت از اهل بیت علیهم السلام است.
قال امیرالمؤمنین علیه السلام :«تَاللَّهِ لَقَدْ عُلِّمْتُ تَبْلِیغَ اَلرِّسَالاَتِ وَ إِتْمَامَ اَلْعِدَاتِ وَ تَمَامَ اَلْکَلِمَاتِ وَ عِنْدَنَا أَهْلَ اَلْبَیْتِ أَبْوَابُ اَلْحُکْمِ وَ ضِیَاءُ اَلْأَمْرِ أَلاَ وَ إِنَّ شَرَائِعَ اَلدِّینِ وَاحِدَةٌ وَ سُبُلَهُ قَاصِدَةٌ مَنْ أَخَذَ بِهَا لَحِقَ وَ غَنِمَ وَ مَنْ وَقَفَ عَنْهَا ضَلَّ وَ نَدِمَ اِعْمَلُوا لِیَوْمٍ تُذْخَرُ لَهُ اَلذَّخَائِرُ وَ تُبْلَى فِیهِ اَلسَّرَائِرُ وَ مَنْ لاَ یَنْفَعُهُ حَاضِرُ لُبِّهِ فَعَازِبُهُ عَنْهُ أَعْجَزُ وَ غَائِبُهُ أَعْوَزُ وَ اِتَّقُوا نَاراً حَرُّهَا شَدِیدٌ وَ قَعْرُهَا بَعِیدٌ وَ حِلْیَتُهَا حَدِیدٌ وَ شَرَابُهَا صَدِیدٌ . أَلاَ وَ إِنَّ اَللِّسَانَ اَلصَّالِحَ یَجْعَلُهُ اَللَّهُ تَعَالَى لِلْمَرْءِ فِی اَلنَّاسِ خَیْرٌ لَهُ مِنَ اَلْمَالِ یُورِثُهُ مَنْ لاَ یَحْمَدُهُ »(1)به خدا سوگند! تبلیغ رسالتها، وفاى به وعدهها و تفسیر کلمات الهى، به من آموخته شده است، و درهاى حکمت و احکام الهى، و اسباب روشنایى امور نزد ما اهل بیت علیهم السلام است.آگاه باشید! تعلیمات و قوانین دین، یکى است و راههاى آن مستقیم و نزدیک و سهل است. کسى که از آن راه برود به منزل مقصود مىرسد و غنیمت مىبرد، و آنکس که از آن باز ایستد گمراه و پشیمان مىگردد. براى آن روز که ذخیره ها پس انداز مى شود و اسرار درون فاش مى گردد، عمل صالح انجام دهید، کسى که از عقل موجود خویش بهره نگیرد، در بهره گیرى از مسائل عقلى دور دست ناتوان تر و در استفاده از عقل پنهان (مسائل پیچیده) بى نصیب تر خواهد بود. از آتشى که حرارتش شدید و عمق آن زیاد و زیورش غل و زنجیر آهنین است و آشامیدنى آن آب جوشان است بپرهیزید!آگاه باشید! نام نیکى که خداوند پس از درگذشت انسان، براى او در میان مردم قرار مىدهد بهتر از مالى است که انسان آن را به ارث براى کسانى مىگذارد که هرگز سپاسش را نمى گویند».
1) نهج البلاغه، خطبه120.
«... فَهَؤُلاَءِ قَوْمٌ شَرَحَتْ قُلُوبُهُمْ بِالشُّبْهَةِ وَ تَطَاوَلُوا عَلَى غَيْرِهِمْ بِالْفِرْيَةِ وَ حَسِبُوا أَنَّهَا لِلَّهِ قُرْبَةٌ وَ ذَلِكَ لِأَنَّهُمْ عَمِلُوا بِالْهَوَى وَ غَيَّرُوا كَلاَمَ اَلْحُكَمَاءِ وَ حَرَّفُوهُ بِجَهْلٍ وَ عَمًى وَ طَلَبُوا بِهِ اَلسُّمْعَةَ وَ اَلرِّيَاءَ بِلاَ سُبُلٍ قَاصِدَةٍ وَ لاَ أَعْلاَمٍ جَارِيَةٍ وَ لاَ مَنَارٍ مَعْلُومٍ إِلَى أَمَدِهِمْ(1)پس اینان جماعتى هستند که دل هاشان به شبهه دم ساز گردیده و با دروغ و بهتان بر دیگران بزرگى کنند و پندارند که آن کردار موجب قرب و نزدیکى به خداوند است. این بدان جهت است که به هوا و هوس رفتار کرده و گفتار دانایان را تغییر داده و کورکورانه و جاهلانه آن را تحریف نمودند و با این رفتار خواهان شهرت و ریاکارى شدند، بدون دانستن راه هاى سهل و مستقیم و نزدیک، و نشانههاى متداول، و علامت مشخّصى، تا سرآمدن عمرشان و رسیدن به آب گیر نهایى خود این راه را طى کنند....
معنای قصد
قصد در لغت به معنای اعتدال، عزم و اراده بر انجام کاری است،(2)به این معنا که چیزی در آن افراط و یا تفریط وجود نداشته باشد. راغب در مفردات، قصد را به معنای «استقامة الطریق» تفسیر میکند که در آن، میل به طرف افراط یا تفریط وجود ندارد. واژۀ «مقصد» نیز از این ریشه ناشی میشود و به معنای زمان و مکان قصد شده است. وقتی میگوییم به مقصد رسیدیم، یعنی به آن مکان یا زمانی که برای رسیدن به آن اراده و حرکت کردیم، دست یافتیم.
برای اینکه «قصد» بهطور جامع مورد نظر قرار گیرد، باید تمامی عناصر تکمیلکننده معنای آن، از جمله نیت، عزم، اراده، حرکت و نهایتاً اعتدال را مد نظر قرار دهیم و سپس بر انجام کار اقدام کنیم. شالوده هر کاری، نیت بر انجام آن است؛ «انما الاعمال بالنیات» (هر عملی به نیّت آن وابسته است).
در مسائل عقیدتی، علاوه بر موارد مذکور، «قربت» نیز باید در «قصد» لحاظ شود. هر عمل عبادی اگر فاقد «قربت» باشد، معتبر نخواهد بود. اعمال بندگان به دو صورت تصوّر میشوند: یکی تعبّدی که شرط صحت آن، قصد تقرّب به خداوند است و دیگری توصّلی، یعنی کارهایی که قصد قربت در آنها شرط نیست، همچون شستن و تطهیر لباس.
در صورت قصد قربت، انگیزه های قصد متفاوت است: یا کار را به قصد اطاعت از فرمان خداوند انجام میدهیم، به این دلیل که خداوند سزاوار اطاعت است، یا به قصد شکر نعمتهای خداوند، این کار را انجام میدهیم. علاوه بر این، محبوبیت ذاتی عمل و نیز تمایل به رسیدن به ثواب و دور ماندن از عذاب الهی، از دیگر دلایل قصد قربت به شمار میآید.
با توجه به معنای قصد، معنای «سبل قاصده» نیز روشن میشود؛ یعنی راههایی که در آنها اعتدال وجود دارد و از افراط و تفریط آزاد هستند و به قصد تقرب به خداوند طی میشوند. ولایت به نوعی سبیل قاصده است، زیرا هیچگونه افراط و تفریطی پس از پذیرش ولایت و عمل به آن وجود ندارد. با توجه به اینکه این راه به خداوند ختم میشود، قصد قربت در متن این قصد وجود دارد و ما را به منزل مقصود میرساند.
اهل بیت علیهم السلام بهعنوان راه های اعتدال، مستقیم و بیاعوجاج هستند. این راه، خالی از نقصان و اسراف است و هر کسی که در این مسیر قدم نگذارد، به هدف خود نخواهد رسید. لذا حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: «مَنْ أَخَذَ بِهَا لَحِقَ وَ غَنِمَ وَ مَنْ وَقَفَ عَنْهَا ضَلَّ وَ نَدِمَ»(1)هر کسی که این راه را انتخاب کند به حق ملحق شده و از غنائم الهی بهرهمند خواهد شد.
خداوند وعدۀ غنائم فراوانی به بندگان خود داده است: وَعَدَكُمُ اللّهُ مَغَانِمَ كَثِيرَةً تَأْخُذُونَهَا...(2)، و هم صاحب این غنیمهها است و هم عطا کننده آن. حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: «مانح کل غنیمة و فضل»؛ خدایی که سخاوتمندانه از روی فضل، این غنائم را به بندگان خود عطا میکند.
از سوی دیگر، هر کس در این راه کوتاهی کند، جز پشیمانی سودی نخواهد داشت: «مَنْ وَقَفَ عَنْهَا ضَلَّ وَ نَدِمَ»؛ کسی که از این راه پر خیر و برکت خودداری کند، هم گمراه میشود و هم پشیمان. امام هادی علیه السلام در زیارت جامعه، کسانی که این «راه» در مقابلشان قرار میگیرد را به سه گروه تقسیم میکند و میفرماید: «فالراغب عنکم مارق و اللازم لکم لاحق والمقصرفي حقکم زاهق»؛ آنهایی که از شما رویگردانند، از دین خارج شدند و آنهایی که با شما همراهی کردند به مقصد رسیدند و آنهایی که درحق شما کوتاهی کردند هلاک شدند.
الف. مارقین
مارق به کسی میگویند که از دین خارج میشود. این واژه به کسانی اطلاق میشود که در جنگ صفین با شعار «لا حکم الا لله» به صف حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام خروج کردند. حضرت در پاسخ به آنان فرمود: «کَلِمَةُ حَقٍّ یُرادُ بِهَا الْباطِلُ، نِعَمْ انَّهُ لا حُکْمَ الّا لِلَّهِ، وَلکِنَّ هؤُلاءِ یَقُولُونَ: لا اِمْرَةَ الّا لِلَّهِ، وَ انَّهُ لابُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ امْیرٍ...» (1)این شعار سخن حقی است، ولی از گفتن آن منظوری باطل دارند.
وجه تشابه این معنا با معنای لغوی «خروج الشی عن شیء» (خارج شدن چیزی از چیزی) این است که مارقین از راه دین خدا عبور کرده و به بیراهه رفتهاند. فرجام این کار، گمراهی و در نهایت پشیمانی است. به قول صائب تبریزی:
لازم تیر هوایی است جدایی ز هدف***به مقامی نرسد هر که دلش هر جایی است
لذا داشتن هدف و اهتمام برای رسیدن به آن، و عدم عبور از آن، موجب نجات و عدم پشیمانی خواهد شد:
مده چو تیر هوایی به باد عمر عزیز***کشیده دار کمان تا نشان شود پیدا
ب. ملازمین
در معنای لازم گفته شده است: اللام و الزاء و المیم، اصل واحد صحیحی است که بر مصاحبت و همراهی دایمی چیزی با چیز دیگر دلالت دارد.(2)
ملازم یعنی همراهی کردن یکی با دیگری. امام هادی علیه السلام کسانی را که ملازم و همراه امام باشند و همیشه و در همه حال گوششان به فرمان مولایشان باشد، ملازمانی معرفی میکند که ملحق به امام خود هستند و چه در دنیا و چه در آخرت در کنار هم خواهند بود. حضرت نتیجه این ملازم بودن را «لحوق» بیان میکند.
«لحق» به معنای درک کردن چیزی و رسیدن به آن است. وقتی مأموم همیشه و در همه حال ملازم امام خویش باشد، در حقیقت او را درک کرده و به او رسیده است.(1)چگونه کسی که امام خود را درک کرده و به عظمت او پی برده است، میتواند او را رها کند؟ بلکه برعکس، همیشه نگران این خواهد بود که نکند موجباتی فراهم شود که از امام خویش جدا شود. لذا کسانی که قدم در راه امام خود نمیگذارند، امام خویش را نشناخته و یا به دلیل پیروی از هوای نفس خود، از امام خویش عبور میکنند. در هر دو صورت جز خسران چیزی عاید آنان نخواهد شد.
نکتۀ جالب در این فراز از زیارت جامعه این است که حضرت ابتدا مارقین را بیان کرده و سپس ملازمان و بعد مقصران را ذکر میکند. این ترتیب نشاندهنده آن است که راه میانه و اعتدال، راه نجات است. به فرمایش حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام : «اليَمينُ و الشِّمالُ مَضَلَّةٌ، و الطَّريقُ الوُسطى هِي الجادَّةُ»(2)راست و چپ راه گمراهی است و تنها راه نجات، راه وسط یا همان اعتدال است.
ج. مقصّر زاهق
«قصر» در لغت به دو معنا آمده است: اول اینکه دلالت کند بر اینکه چیزی به نهایت و پایان خود نرسیده باشد. دوم اینکه دلالت بر حبس دارد که این دو معنا نزدیک به هم هستند.(1)به کسی که عامدانه و عالمانه کاری میکند که به خط پایان و سرانجام کار خود نرسد، مقصِّر میگویند. «زاهق» نیز به کسی اطلاق میشود که از چیزی بگذرد و آن را پشت سر بگذارد. حضرت میفرماید که کسی که در امر ما عامدانه و عالمانه جلوتر از ما باشد، در حقیقت امام را پشت سر گذاشته و قطعاً به هدف نخواهد رسید، چرا که این کار در فرهنگ اسلامی نشاندهنده بیادبی و عمل نادرست به حساب میآید و عقلای قوم آن را مذموم میدانند.
در فرازی از زیارت امینالله میخوانیم: «اَللّهُمَّ اِنَّ قُلُوبَ الْمُخْبِتينَ اِلَيک والِهَةٌ، وَسُبُلَ الرَّاغِبينَ اِلَيک شارِعَةٌ، وَاَعْلامَ الْقاصِدينَ اِلَيک واضِحَةٌ»،خدایا براستى دلهاى فروتنان درگاهت بسوى تو حیران است و راههاى مشتاقان به جانب تو باز است و نشانه هاى قاصدان کویت آشکار و نمایان است و قلب هاى عارفان از تو ترسان است».
همانطور که اهل بیت علیهم السلام راه های مطمئن و معتدل را نشان میدهند، هر کس پا جای پای آنان بگذارد به فلاحت و رستگاری دست مییابد. اما کسانی که از غیر آنان پیروی کنند، بدون شک هدف تیر شیطان قرار خواهند گرفت و بهطور قطع پا در جای پای شیطان خواهند گذاشت و در هر سمتی
1) مقاییس اللغة، ج5، ص95.
که شیطان بخواهد آنان را سوق خواهد داد. امام حسن عسکری علیه السلام دربارۀ حقیقت دنیا میفرمایند:«دیدم که تیر دنیا به سوی هدفی که حرکت کرد رسید و بسیاری را از پا درآورد: قال حسن بن علی العسکری علیه السلام «...قَالَ اَلْحَكِيمُ إِنِّي لَمَّا رَأَيْتُ اَلدُّنْيَا دَارَ تَصَرُّفٍ وَ زَوَالٍ وَ تَقَلُّبٍ مِنْ حَالٍ إِلَى حَالٍ وَ رَأَيْتُ أَهْلَهَا فِيهَا أَغْرَاضاً لِلْمَصَائِبِ وَ رَهَائِنَ لِلْمَتَالِفِ وَ رَأَيْتُ صِحَّةً بَعْدَهَا سُقْماً وَ شَبَاباً بَعْدَهُ هَرَماً وَ غِنًى بَعْدَهُ فَقْراً وَ فَرَحاً بَعْدَهُ حُزْناً وَ عِزّاً بَعْدَهُ ذُلاًّ وَ رَخَاءً بَعْدَهُ شِدَّةً وَ أَمْناً بَعْدَهُ خَوْفاً وَ حَيَاةً بَعْدَهَا مَمَاتاً وَ رَأَيْتُ أَعْمَاراً قَصِيرَةً وَ حُتُوفاً رَاصِدَةً وَ سِهَاماً قَاصِدَةً وَ أَبْدَاناً ضَعِيفَةً مُسْتَسْلِمَةً غَيْرَ مُمْتَنِعَةٍ وَ لاَ حَصِينَةٍ عَرَفْتُ أَنَّ اَلدُّنْيَا مُنْقَطِعَةٌ بَالِيَةٌ فَانِيَةٌ وَ عَرَفْتُ بِمَا ظَهَرَ لِي مِنْهَا مَا غَابَ عَنِّي مِنْهَا وَ عَرَفْتُ بِظَاهِرِهَا بَاطِنَهَا وَ غَامِضَهَا بِوَاضِحِهَا وَ سِرَّهَا بِعَلاَنِيَتِهَا وَ صُدُورَهَا بِوُرُودِهَا فَحَذَرتُهَا لِمَا عَرَفْتُهَا وَ فَرَرْتُ مِنْهَا لِمَا أَبْصَرْتُهَا.»(1)
امام حسن عسکری علیه السلام در این حدیث طولانی دربارۀ دنیا میفرمایند: حکیم گفت همانا من دنیا را خانۀ دگرگونی و زوال و از حالی به حال دیگر دیدم و دیدم اهل دنیا و مصیبتها و گرفتاریها را هدف قرار گرفتهاند. سلامتی را دیدم که بعد از آن بیماری آمد، جوانی را دیدم که پس از آن پیری آمد، ثروت را دیدم که بعد از آن فقر و تنگدستی آمد؛ دیدم که بعد از خوشحالی، غم و اندوه آمد و بعد از عزّت، ذلّت و بعد از راحتی، سختی، بعد از امنیت، ترس و بعد از حیات، مرگ و بعد از آن عمرهای کوتاه و مرگهای زودرس و تیرهای به هدف رسیده آمد. بعد از همۀ اینها با بصیرت شناختم که از دنیا باید بگریزم.
کسی که با سبل قاصده باشد، هرگز نمیمیرد. مرگ برای کسانی است که امام خویش را نشناسند و از او پیروی نکنند. رسول خدا صلی الله علیه واله میفرماید:
1) بحار الأنوار، ج75، ص383.
«مَنْ ماتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ إمامَ زَمانِهِ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّة»(1)هر کس بمیرد و امام زمانش را نشناخته باشد، به مرگ جاهلیّت مرده است. از طرفی، خداوند در قرآن میفرماید: وَلَا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْيَاءٌ وَلَكِنْ لَا تَشْعُرُونَ(2)و نگویید کسانی که در راه خداوند کشته شدند مرده اند؛ بلکه زنده اند و لکن شما نمی فهمید.
داستانی که در اینجا بیان میشود به وضوح نمایانگر تاثیر معنوی و برکت اهل بیت علیهم السلام بر زندگی انسانهاست.
روایت شده که مردی از بزرگان بلخ هر سال به حج میرفت و در مدینه، به زیارت پیامبر صلی الله علیه واله و همچنین حضرت علی بن حسین علیهما السلام میشتافت و برای آن حضرت هدایای فراوانی میآورد و مسائل دینی خود را از ایشان میپرسید. او به شهر خود بازمیگشت. یک سال همسرش به او گفت: «تو هدایای زیادی میبری، اما آن آقا چیزی به تو نمیدهد.» مرد در پاسخ گفت: «آن کسی که من برایش هدیه میبرم مالک دنیا و آخرت و تمامی آنچه در دست مردم است، زیرا او خلیفۀ خدا در زمین و حجّت اوست و پسر پیامبر و امام ما است.» پس از شنیدن این حرف، همسرش دیگر چیزی نگفت.
1) ابن عطیه اندلسی، عبدالحق بن غالب، المحرر الوجیز فی تفسیر الکتاب العزیز، تحقیق، عبدالشافی محمد، عبدالسلام، ج 5، ص 34، بیروت، دارالکتب العلمیة، چاپ اول، 1422ق؛ زمخشری، محمود، الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، ج 4، ص 220، بیروت، دار الکتاب العربی، چاپ سوم، 1407ق؛ فخرالدین رازی، ابوعبدالله محمد بن عمر، مفاتیح الغیب، ج 27، ص 595، بیروت، دار احیاء التراث العربی، چاپ سوم، 1420ق؛ عطار، محمد بن ابراهیم، تذکرة الأولیاء(معرب، الوسطانی)، محقق، جادر، محمد ادیب، مترجم، اصیلی وسطانی، محمد، ص33، دمشق، دار المکتبی، چاپ اول، 1430ق.
2) سوره بقره، آیه154.
سال بعد، او دوباره عازم حج شد و به محضر زین العابدین علیه السلام رسید و پس از سلام، دست ایشان را بوسید. حضرت مشغول صرف غذا بودند و او را نیز به خوردن تعارف کردند. پس از صرف غذا، امام علیه السلام آفتابه و طشت درخواست کردند. آن مرد از جا برخاست و آب بر دست امام ریخت. حضرت علیه السلام فرمودند: «تو مهمان ما هستی، چطور آب بر دستان ما میریزی؟» مرد گفت: «من علاقه دارم.» امام علیه السلام فرمودند: «حالا که دوست داری، چیزی به تو نشان میدهم که خیلی مورد علاقۀ تو است و خوشحال میشوی.»
مرد آب را ریخت تا یک سوم طشت پر شد. امام علیه السلام پرسیدند: «چه میبینی؟» مرد پاسخ داد: «آب» حضرت فرمودند: «این یاقوت قرمز است» مرد دوباره نگاه کرد و دید که واقعاً یاقوت قرمز شده است. فرمودند: «آب را بریز.» مرد آب را ریخت تا دو سوم طشت پر شد. امام علیه السلام پرسیدند: «این چیست؟» مرد گفت: «آب است.» حضرت فرمودند: «نه، زمرّد سبز است.» مرد دوباره نگاه کرد و دید که واقعاً زمرّد سبز شده است. سپس فرمودند: «آب را بریز.» مرد آب را ریخت تا طشت پر شد و پرسید: «این چیست؟» امام علیه السلام فرمودند: «آب است.» مرد پاسخ داد: «بله.» امام افزودند: «نه، این دُرّ سفید است.» مرد متحیر شده و خود را به پاهای امام انداخت و شروع به بوسیدن دستان ایشان کرد.
امام علیه السلام فرمودند: «ما چیزی نداریم که پاداش تحفه و هدایای تو را بدهیم. همین جواهرها را بهعنوان هدیه از طرف ما ببر و پوزش ما را به خاطر سرزنش همسرت پذیرا باش.» مرد حیرتزده پرسید: «آقا، چه کسی سخن همسرم را برای شما نقل کرد؟ واقعاً شما از خاندان نبوت صلی الله علیه واله هستید؟» سپس از امام وداع کرده و به سمت بلخ حرکت کرد.
وقتی به خانه رسید، جواهرها را بر روی همسرش گذاشت و جریانی را که اتفاق افتاده بود، شرح داد. همسرش سجدۀ شکر به جای آورد و از شوهرش خواست که او را نیز به خدمت امام ببرد. سال بعد که مجدداً عازم حج شد، همسرش را نیز با خود برد. اما در میان راه، او بیمار شد و نزدیک مدینه از دنیا رفت. مرد نزد امام علیه السلام رفت و جریان را نقل کرد. امام علیه السلام دو رکعت نماز خواند و دعاهایی کرد و سپس به مرد فرمودند: «برو پیش همسرت، خداوند او را به لطف و کرمش زنده کرده است.» مرد به سرعت به منزل برگشت و وقتی وارد خیمه شد، همسرش را سالم و نشسته یافت. مرد پرسید: «چطور خداوند تو را زنده کرد؟» همسرش سوگند خورد که فرشتۀ مرگ (عزرائیل) آمد و روح او را قبض کرد و به طرف بالا برد، ناگهان شخصی با چهرهای زیبا و شخصیت خاص وارد شد که اوصافش را تعریف میکرد. مرد گفت: «همان زین العابدین علیه السلام است.»
همان لحظه که ملکالموت چشمش به او افتاد گفت السلام علیک یا حجة الله السلام علیک یا زین العابدین جواب داده به او گفت روح این زن را برگردان او به زیارت ما آمده بود من از خدا خواستهام که سى سال دیگر زنده بماند و زندگى خوشى داشته باشد چون به زیارت ما آمده بود. ملکالموت گفت به دیدۀ منّت روح مرا به جسد برگرداند، من با چشم دیدم ملکالموت دست آن آقا را بوسید و رفت،آن مرد دست زن خود را گرفت و خدمت زین العابدین علیه السلام آورد موقعى که آقا با اصحاب خود نشسته بود ناگاه زن خود را بر زانوان امام انداخته می بوسید و می گفت به خدا قسم این آقا و مولاى من است همین آقا مرا با دعاى خودش زنده کرد آن زن و مرد بقیۀ عمر خود را در خدمت زین العابدین علیه السلام به سر بردند.(1)
1) بحارالأنوار، ج46، ترجمه خسروی، ج 1، ص 37.
«يَا مَعْشَرَ اَلْإِسْلاَمِ فَهُوَ اَلنَّبِيُّ اَلْمُصْطَفَى عَلَمِ اَلْهُدَى يَا خَيْرَ مَنْ يَدْعُو لِسُبْلِ قِوَامٍ»(1)
ای جماعت مسلمین پس او پیامبر اختیار شده و پرچم هدایت است.
ای بهترین کسی که مردم را به استوارترین راه ها دعوت می کنی.
معنای قوام
راغب در معنای قوام از مادۀ (قَوَمَ) چنین میگوید:قَامَ، یَقُومُ، قِیَاماً: به پا خاست و برخاست.قَائِمٌ: به پا خاسته.أَقَامَ بالمكان إِقَامَةً: در آنجا اقامت گزید. اسم فاعل آن قائم است.قوام دارای معانی مختلفی است که میتوان آن را به چهار دسته تقسیم کرد:
قيام قهری: به معنای برخاستن اجباری با جسم و بدن، مانند آیات:
قائِمٌ وَ حَصِيدٌ(2)
ما قَطَعْتُمْ مِنْ لِينَةٍ أَوْ تَرَكْتُمُوهَا قائِمَةً عَلَى أُصُولِهَا(3)
قيام اختیاری: برخاستن با اختیار، مثلاً در آیات:
الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَاماً وَ قُعُوداً وَ عَلَى جُنُوبِهِمْ(4)
الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاءِ(5)
الَّذِينَ يَبِيتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَ قِيَاماً(1)
قيام در معنای مراعات و محافظت: مانند در آیات:
كُونُوا قَوَّامِينَ لِلَّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ(2)
قائِماً بِالْقِسْطِ(3)
أَ فَمَنْ هُوَ قائِمٌ عَلَى كُلِّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ(4)
قيام به قصد و اراده: مانند در آیات:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ(5)
يُقِيمُونَ الصَّلاةَ(6)
قِیَام و قِوَام به معنای آنچه که چیزی را برپا میدارد و ثابت میکند، همچون عماد و سناد است. این معانی شامل تکیهگاه، ستون، پایه و اساس نیز میشود. به عنوان مثال در آیه:
وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَكُمُ الَّتِي جَعَلَ اللَّهُ لَكُمُ قِيَاماً(7)،
به این معناست که خداوند آن را به عنوان چیزی که نگهدارنده شماست قرار داده است.
همچنین در آیه:
جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ(1)
مفهوم این است که کعبه نگهدارنده و قوام زندگی شماست که معاش و معاد شما را ثابت و پایدار میکند.
به طور کلی، قوام به معنی ثبات، حفظ و نگهداری است و پایه و اساس هر چیزی را مشخص میکند.
واژۀ «قوم» و تمام مشتقات آن 597 مرتبه در قرآن کریم تکرار شده است، که نشاندهندۀ اهمیت فوقالعاده این مقوله و تأکیدات مکرر بر آن است. خلاصه آنچه خداوند از پیامبر صلی الله علیه واله خواسته، در یک جمله گنجانده شده است: قُلْ إِنِّي أَعُظُكُمْ بِوَاحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ(2)بگو همانا من شما را به یک کلمه موعظه میکنم و آن این که فقط برای خدا قیام کنید. قیام برای خداوند به معنای این است که در تمامی حالات خدا را مدنظر داشته و خالصانه اعمال خود را برای او انجام دهید.
خداوند خود قیّوم است؛ «قیّوم» صیغۀ مبالغه از قیام است، به این معنی که خداوند به ذات خویش قیام دارد و همچنین قیام دیگر موجودات به او وابسته است. بهطور کلی، قیّوم و حی در کنار یکدیگر آمدهاند. وقتی بحث حیات پیش میآید، آنچه به ذهن ما میرسد موجوداتی هستند که به ظاهر دارای رشد، نمو و حرکت هستند؛ امّا حیات خداوند با حیات موجودات متفاوت است. حیات ما وابسته به عناصر مادی و فیزیکی مانند آب، هوا، غذا
و سلامتی است. حیات به معنای وسیع و واقعی آن، عبارت است از: «علم» و «قدرت». بنابراین، وجودی که دارای علم و قدرت بیپایان است، حیات کامل دارد. حیات خداوند مجموع علم و قدرت اوست و بر اساس علم و قدرت، موجود زنده از غیر زنده تشخیص داده میشود.
نمو، حرکت، تغذیه و تولید مثل از ویژگیهای موجوداتی است که ناقص و محدودند و دارای کمبودهایی هستند که باید با تغذیه، تولید مثل و حرکت آنها را تأمین کنند. امّا کسی که کمبودی ندارد، این امور درباره او مطرح نمیشود.
روشن است قیام به معنای ایستادن است و در محاورات روزمره به حالتی که انسان به صورت عمودی بر زمین قرار دارد، اشاره میکند. اما این معنا دربارۀ خداوند که از جسم و صفات جسمانی منزه است، مفهوم ندارد و به معنای انجام کار خلقت، تدبیر و نگهداری است، زیرا وقتی انسان میخواهد کاری را انجام دهد، برمیخیزد.
آری، اوست که همۀ موجودات جهان را آفریده، تدبیر، نگهداری و پرورش آنها را بر عهده گرفته است و به طور دائم و بدون هیچ وقفهای قیام به این امور دارد.
از این بیان روشن میشود که قَیُّوم در واقع، ریشه و اساس تمام صفات فعل الهی است (که اشاره به صفاتی دارد که ارتباط خداوند با موجودات جهان را بیان میکند) مانند آفریدگار، روزیدهنده، زندهکننده، هدایتکننده و مانند اینها. اوست که روزی میدهد، اوست که زنده میکند، اوست که میمیرد و اوست که هدایت میکند؛ بنابراین، صفات خالق، رازق، هادی، محیی و ممیت همه در وصف قَیُّوم جمع هستند.
و از اینجا روشن میشود که برخی مفهوم قَیُّوم را محدود به قیام به امر خلقت و یا فقط امر روزی دادن و موارد مشابه دانستهاند، در حالیکه این مفهوم گستردهتر است و همۀ آنها را شامل میشود. چراکه همانگونه که گفته شد، قَیُّوم به معنای کسی است که به ذات خود قیام دارد و دیگران به او قیام دارند و به او نیازمندند.
در حقیقت، «حیّ» تمام صفات الهی مانند علم و قدرت و سمیع و بصیر بودن و مانند آن را شامل میشود و «قَیُّوم» نیاز تمام موجودات را به او بازگو میکند؛ بنابراین گفته شده که این دو، با هم اسم اعظم الهی هستند. (1)
اوّلاً و بالذات قیّومیّت از آن خداوند متعال است؛ اما ثانیاً و بالعرض، مواردی وجود دارد که دارای قوام هستند؛ یعنی خداوند به آنان این قوام را بخشیده است. یکی از این موارد، کتاب خداوند است که دارای قوام است؛ لذا خداوند در مورد قرآن میفرماید: الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَى عَبْدِهِ الْكِتَابَ وَلَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجًا قَيِّمًا لِيُنْذِرَ بَأْسًا شَدِيدًا مِنْ لَدُنْهُ وَيُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْرًا حَسَنًا(2)؛ ستایش و سپاس مخصوص خداست که بر بندۀ خاص خود این کتاب بزرگ (قرآن) را نازل کرد و در آن هیچ نقص و کژی ننهاد. این کتابی است در نهایت استواری تا (خلق را) از عذاب سخت خود بترساند و اهل ایمان را که اعمالشان نیکوست به اجر بسیار نیکو بشارت دهد.
مرحوم علامه طباطبایی رحمة الله در ذیل این آیۀ شریفه، در معنای واژه «قیّم» میفرماید: «کلمۀ «قیّم» به معنای کسی است که مصلحت چیزی را تأمین
نموده، امور آن را تدبیر نماید، مانند قیّم خانه که قایم به مصالح خانه است و اهل خانه در امور خانه به او مراجعه میکنند. کتاب قیّم، آن کتابی است که مشتمل بر معانی قیّمی باشد و آنچه قرآن کریم متضمن آن است، اعتقاد حق و عمل صالح است، همچنان که خداى تعالى دربارۀ قرآن میفرماید: يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ وَ إِلى طَرِيقٍ مُسْتَقِيمٍ و دین صحیح اسلام هم همین است. چنانچه خداى سبحان در مواضعی از کتابش دین خود را به قیّم بودن توصیف کرده، از آن جمله فرموده: فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ الْقَيِّمِ.
بنابراین، توصیف کتاب به وصف قیّمیّت به خاطر این است که متضمن دین قیّم است، دینی که قائم به مصالح عالم بشری است، چه مصالح دنیایی، و چه آخرتی. همچنین آیۀ شریفه: إنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدي لِلَّتي هِيَ أَقْوَمُ وَ يُبَشِّرُ الْمُؤْمِنينَ الَّذينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً كَبيرا(1)نیز به قیّومیّت قرآن اشاره دارد. قرآن قیّوم است که به دین با قوام و مستحکم هدایت میکند.
مورد دیگری که دارای قوام است، دین است. خداوند در چند جای قرآن به قیّتی دین اشاره میکند: فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ الْقَيِّمِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لا مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللّهِ يَوْمَئِذٍ يَصَّدَّعُونَ(2)پس، روی (دل) برای این دین استوار راست بدار پیش از آنکه روزی فرا رسد که از سوی خداوند بازگشتی ندارد. در آن روز، مردم پراکنده میشوند.
ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ(3)این دین پا برجاست اما بیشتر مردم نمیدانند. دین هم چون کتاب فرستادۀ خداوند متصف به
قیّومیّت است؛ یعنی از استواری خاص برخوردار هستند که هیچ گونه کجی و نادرستی در آن راه ندارد.
از دیگر مواردی که خداوند به قوام توصیف کرده است، خانۀ کعبه است که میفرماید: جَعَلَ اللّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ(1)خداوند، خانۀ محترم کعبه را (وسیلۀ) برپایی (امور) مردم قرار داده است و (نیز) ماه حرام و قربانی (بینشان) و قربانیهای دارای گردنبند را؛ اینچنین است تا بدانید خداوند آنچه را در آسمانها و زمین است میداند و خداوند به هر چیز داناست.
قیام از قائم است و قائم به معنای چیزی است که پا برجاست. این پابرجایی فعلیت دارد و به این معنا نیست که در گذشته قائم بوده؛ بلکه قیّومیّت خانۀ خدا، همواره وجود داشته و خواهد داشت. خداوند این خانه را مظهر قیام قرار داده است، چون مظهر قیّومیّت است؛ بنابراین، نماز را باید همیشه به طرف این خانه اقامه کنیم. به همین دلیل گفته میشود «نماز را اقامه کنید» نه «بخوانید» یا «قرائت کنید». همانطور که خانۀ کعبه نماد پایداری و استواری دین است، نماز که یکی از شرایط قبولی آن توجه به قبله است نیز باید همین خصوصیت را داشته باشد. چون خانۀ خدا قوام دارد و استوار است، موجب امنیّت میشود. خانهای که ارکان آن استوار و محکم نباشد، متزلزل خواهد بود و در برابر عواصف و طوفان فرو خواهد ریخت.
از دیگر چیزهایی که دارای صفت قوام است، مسجد است. خداوند در این باره میفرماید: لا تَقُمْ فيهِ أَبَداً لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوى مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ
1) سوره مائده، آیه97.
تَقُومَ فيهِ فيهِ رِجالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرين(1)هیچگاه در آن (مسجد) حاضر مشو! بیگمان، مسجدی که از روز نخست بنیان آن بر پرهیزکاری نهادهاند، سزاوارتر است که در آن حاضر گردی؛ در آن مردانی هستند که پاکی را دوست میدارند و خداوند پاکیزگان را دوست دارد.
خداوند مسجد را مکانی برای قیام قرار داده است؛ هم قیام برای عبادت و هم برای جهاد. این مکان، یک پایگاه اجتماعی مطمئن برای مسلمانان است. در طول تاریخ، بهویژه در دوران هشت سال دفاع مقدس، بیگمان یکی از مراکز و پایگاه های مهم برای تجهیز خط مقدم، مساجد بوده است. خداوند این مکان مقدس را بهاینصورت توصیف میکند که مسجدی که اساس آن بر تقوا استوار است، سزاوارتر برای قیام در آن است. در این پایگاه مذهبی، مردانی هستند که دوستدار پاکی و طهارتاند و خداوند نیز آنان را دوست دارد. در مقابل، مسجدی که اساس آن بر نفاق استوار است، مانند مسجد ضرار، که خداوند دستور تخریب آن را به رسول خدا صلی الله علیه واله داده است، تأثیری منفی دارد.
مورد بعدی، روز قیامت است. قیامت به معنای اقامه است. چنانکه در معنای لغوی گذشت، یکی از معانی اقامه، عدل است. روز قیامت، روز اقامۀ عدل است؛ در این روز، اعمالی که بندگان در دنیا انجام دادهاند با ترازوی عدل الهی سنجیده میشود. خداوند میفرماید: لَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلى يَوْمِ الْقِيَامَةِ لا رَيْبَ فيه(2)قطعاً ما همه شما را در روز قیامت که شکی در آن نیست جمع میکنیم. این جمع کردن برای اقامۀ عدل و رسیدگی به حساب بندگان است.
همچنین میتوان به دیگر معنای اقامه که اتمام و ثبوت است اشاره کرد؛ زیرا قیامت پایان عملگرایی است، جایی که دیگر انجام اعمال معنایی ندارد و خداوند چیزی را به عنوان انجام اعمال نمیپذیرد. در این زمان، مسئلۀ ثبوت نیز مطرح است: آیا بندگان خدا به خاطر اعمالی که در دنیا انجام دادهاند، در بهشت ثبوت و استقرار مییابند یا در جهنم؟ گرچه خداوند به خاطر شدت نفاق و کفر برخی، حتی برای آنان ترازوی عدلی قرار نمیدهد و مستقیماً آنان را به جهنم میبرد و در آنجا به اقامت و استقرار میرساند: أولئِكَ الَّذينَ كَفَرُوا بِآياتِ رَبِّهِمْ وَ لِقائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فَلا نُقيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَزْنا(1)آنان کسانی هستند که آیات و لقای پروردگارشان را انکار کردند و اعمالشان تباه گردید؛ از این رو، روز رستاخیز ترازویی برای آنان برقرار نمیشود.
وجود مقدس رسول خدا صلی الله علیه واله ، که ظرف قرآن است، نیز مظهر قیّومیّت خداوند است. خداوند به او میفرماید: فَلِذلِكَ فَادْعُ وَ اسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ(2)پس به همین (یگانگی مردم را) فراخوان و چنان که فرمان یافتهای، پا برجا بمان. خداوند جنابش را به استقامت متوجه کرده و از حضرت میخواهد در آنچه به تو امر شده، برای پیاده کردن آن پایداری کنی. این کتاب قیّم و دین قیّم، در دست رسول قیّم است تا راه را به بندگان نشان دهد و آنها را به سعادت ابدی برساند.
قبلاً بیان کردیم که اهل بیت علیهم السلام در تمام شئون اجرایی رسول خدا صلی الله علیه واله شریک هستند، تنها فرقشان این است که پیامبر نیستند و رسول خدا صلی الله علیه واله
خاتم پیامبران است. با توجه به این مسئله، اهل بیت علیهم السلام هم شأن قیّومیّت دارند. یکی از ارکان داشتن ولایت همین قیّومیّت است. در زیارت جامعه، یکی از شئونات و ویژگیهای امامان معصوم علیهم السلام این است که آنان قیامکنندگان به امر خداوند هستند؛ یعنی همین شأنی که خداوند برای رسول خدا صلی الله علیه واله بیان فرمود، برای ایشان نیز ثابت است: الْقَوَّامُونَ بِأَمْرِهِ؛ یعنی قیامکنندگان به امر خداوند. امر خداوند هم عبارت است از اقامۀ حدود الهی که در فرازی دیگر از زیارت جامعه میفرماید: «أَقَمْتُمْ حُدُودَهُ»؛ یعنی شما اقامهکنندگان حدود خداوند هستید.
همچنین اقامهکنندگان نماز، که ستون دین است و قوام دین به آن بستگی دارد، هستید و واسطۀ رزق بندگان خدا که زکات را دریافت کرده و به اهلش میرسانید؛ یعنی قوام عبادی و اقتصادی جامعه به دست شماست: و أَقَمْتُمُ الصَّلاةَ وَ آتَيْتُمُ الزَّكَاةَ.
خداوند از بندگان خود میخواهد تا برای سالم رسیدن به مقصد، هم راه استوار و مستحکم را برگزینند و هم از رهروان پایدار و استوار پیروی کنند؛ لذا میفرماید: يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّمينَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلَّهِ وَ لَوْ عَلى أَنْفُسِكُمْ أَوِ الْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبينَ إِنْ يَكُنْ غَنِيًّا أَوْ فَقيراً فَاللَّهُ أَوْلى بِهِما فَلا تَتَّبِعُوا الْهَوى أَنْ تَعْدِلُوا وَ إِنْ تَلْوُوا أَوْ تُعْرِضُوا فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبيرا(1)ای مؤمنان! به دادگری به پا خیزید و برای خداوند گواهی دهید، هر چند به زیان خود یا پدر و مادر و یا نزدیکانتان باشد و اگر یکی از طرفین (دعوا) دارا باشد یا نادار، خداوند به (دستگیری از) هر دو سزاوارتر است، پس (در گواهی دادن) از هوی (نفس) پیروی نکنید که
1) سوره نساء، آیه 135.
به یک سو گرایید و اگر (در گواهی دادن) زبان بگردانید یا (از آن) رو برتابید، بیگمان خداوند از آنچه میکنید آگاه است.
در دیگر آیات، خداوند به ثمرات این قیام و استقامت در راه خدا اشاره میکند و میفرماید: إِنَّ الَّذينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلاَّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتي كُنْتُمْ تُوعَدُون(1)؛ فرشتگان بر کسانی که گفتند: پروردگار ما خداوند است سپس پایداری کردند، فرود میآیند که نهراسید و اندوهناک نباشید و شما را به بهشتی که وعده میدادند مژده باد!». کسانی که در راه خدا استوار هستند و قوام دارند، نه ترسی به دلشان راه دارد و نه محزون میشوند و دیگر این که خداوند به آنان بشارت به بهشت میدهد.
از دیگر ثمرات استقامت در راه خدا و قوام داشتن این است که میفرماید: و أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّريقَةِ لَأَسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقاً(2)اینکه (به من وحی شده است) اگر بر راه (حقّ) پایدار باشند، آنان را از آبى (و رفاهى) فراوان سیراب میکنیم.
در راه خدا و طریقتی که قوام و استحکام دارد حرکت کنید و شما هم قوام و پایدار باشید، شما را سیراب خواهیم کرد. در مورد معنای آب، بعضی آن را به علم تفسیر کرده و برخی به حیات جاودانه همراه با نعمت و آسایش معنی کردهاند. مرحوم علامه طباطبایی رحمة الله ذیل این آیۀ شریفه میفرماید: «و مراد از «طریقه» طریقۀ اسلام است و «استقامت بر طریقه» به معنای ملازمت و ثبات بر اعمال و اخلاقی است که ایمان به خدا و به آیات او اقتضاء آن را دارد. و
«ماء غدق» به معنای آب بسیار است و بعید نیست از سیاق استفاده شود که جمله «لَأَسْقَیْنَاهُمْ ماءً غَدَقاً» مثالی باشد که بخواهد توسعه در رزق را برساند.(1)
آنچه مسلّم است، حقیقت آب در بهشت قطعاً با آب دنیا تفاوت دارد. فسادپذیری آب دنیا یکی از مهمترین ویژگیهای آن است؛ در حالی که آب مایۀ حیات و ادامۀ زندگانی میباشد. اما نعمتهای بهشت هیچ زوالی ندارند. یکی از پر تکرارترین آیات قرآن به آب در بهشت اشاره دارد. اهل جهنم از مؤمنان درخواست آب میکنند: و نادى أَصْحابُ النَّارِ أَصْحابَ الْجَنَّةِ أَنْ أَفيضُوا عَلَيْنا مِنَ الْماءِ أَوْ مِمَّا رَزَقَكُمُ اللهَ قالُوا إِنَّ اللهَ حَرَّمَهُما عَلَى الْكافِرينَ(2)و دوزخیان به بهشتیان میگویند: «مقداری آب یا از آنچه خدا به شما روزی داده، به ما ببخشید.» آنان در پاسخ میگویند: «خداوند اینها را بر کافران حرام کرده است.»
ثمرۀ استقامت در راه خدا که قوام و استحکام دارد، این است که میفرماید: يبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوانٍ وَ جَنَّاتٍ لَهُمْ فيها نَعيمٌ مُقيم(3)پروردگارشان آنان را به بخشایش و خشنودی از سوی خویش و باغهایی که در آنها نعمتی پایدار است نوید میدهد.» این فرمایش بر خلاف تصورات کافران است که خیال کردهاند هر آنچه هست در این دنیاست و در محاجّه با مؤمنان میپردازند: و إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ قالَ الَّذينَ كَفَرُوا لِلَّذينَ آمَنُوا أَيُّ الْفَريقَيْنِ خَيْرٌ مَقاماً وَ أَحْسَنُ نَدِيًّا(4)و هنگامی که آیات روشن ما بر ایشان خوانده میشود، کسانی که کفر
ورزیدهاند به مؤمنان میگویند: کدام یک از این دو گروه دارای جایگاهی بهتر و محفلی آراسته تر است؟
جایگاه کافران بر خلاف جایگاه مؤمنان است. مؤمنان در بهشت اقامت دارند و از نعمتهای زوالناپذیر برخوردار میباشند، اما منافقان و کافران به فرمودۀ خداوند: وَعَدَ اللَّهُ الْمُنافِقينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْكُفَّارَ نارَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها هِيَ حَسْبُهُمْ وَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ وَ لَهُمْ عَذابٌ مُقيم(1)خداوند به مردان و زنان منافق و کافران، آتش دوزخ را وعده کرده است که در آن جاودانند؛ همان آنان بس! و خداوند آنان را لعنت کرده و عذابی پایدار خواهند داشت.
راهی که قوام دارد ممکن است با سختیها و موانع نیز همراه باشد. به عبارتی، ممکن است در طول سیر به سمت مقصد با موانعی روبرو شویم، مانند گذشتن از پلها یا موانع دیگر. استقامت در این راه مستلزم تحمل سختیها و مشقات خاص خود است؛ لذا خداوند این راه را جهاد میداند و آن بهسادگی نیست. سالک باید با همت خویش و اتکال به خداوند و اهل بیت علیه السلام این مسیر را بپیماید. در این راستا، راغب اصفهانی در مفردات واژۀ «عبور» را بسیار زیبا معنا کرده است: «اصل واژه عَبْر به معنای گذشتن و رفتن از حالتی به حالت دیگر است، اما کلمۀ عُبُور مخصوص گذشتن از آب است؛ چه با شناوری، در کشتی، بر پل یا بر مرکب سوار.
عَبَرَ القومُ: این عبارت به معنای رفتن گروهی از جهان دنیاست، گویی که آنان از پل دنیا عبور کردهاند.
1) سوره توبه، آیه68.
عِبَارَة: به خاصّ سخنی اطلاق میشود که هوا را از زبان گوینده به گوش شنونده منتقل میکند و به وی میرساند.
اعْتِبَار و عِبْرَة: حالتی است که انسان را از معرفت و شناخت چیزی که دیده شده، به چیزی که در گذشته رخ داده و دیده نشده، میرساند. إِنَّ فِي ذلِكَ لَعِبْرَةً (1)، فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الْأَبْصارِ(2)
واژه تَعْبِیر نیز مخصوص تعبیر خواب است؛ یعنی توجیه خوابها که از ظاهر خواب به باطن آن میرسد. مانند آیه: إِنْ كُنْتُمْ لِلرُّويا تَعْبُرُونَ(3)که به این معناست: «اگر تعبیر خواب میدانید و میتوانید». این واژه اخص از واژۀ تأویل است، زیرا تأویل هم دربارۀ خواب و هم غیر خواب به کار میرود.
با توجه به معانی که راغب برای «عبور» بیان کرده است، در این مسیر، سالک باید از موانع عبور کند، به عبارات متولیان دین توجه کند و از حال گذشتگان عبرت گیرد و از تجربیات آنان برای رفع نواقص خود بهره ببرد.
خلاصۀ کلام در این بخش این است که خداوند یک سیر منطقی را در سبل قوام بیان میکند:
اوّل، خداوند خود قیّوم است (که معنای قیّومیّت خدا را بیان کردیم).
دوّم، کتابی را برای ما فرستاده است که آن نیز دارای قوام است قیِّمًا لِتُنذِرَ بِسَاءٍ....
سوّم، دینی را برای بندگان خود فرستاده که آن هم قوام دارد ذلِكَ الدِّينُ القَيِّمُ.
چهارم، پیامبری را فرستاد که او نیز مظهر قیّومیّت خداوند است و به او فرمود: فَاستَقِم كَمَا أُمِرْتَ.
پنجم، بعد از پیامبر خدا صلی الله علیه واله ، اهل بیت علیهم السلام را قوّامان با امر خود قرار داد.
ششم، در ادامه به بندگان خود توصیه به استقامت کرد و فرمود: و إن لو استقاموا.
پس از اتمام سیر در این دنیا، انسان به قیامت میرسد، آنجا ترازوی عدالت را برقرار میکند و فرجام آن برای بندگان یکی از دو راه خواهد بود:
يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوانٍ وَ جَنَّاتٍ لَهُمْ فِيهَا نَعيمٌ مُقيمٌ؛ پروردگارشان آنان را به بخشایش و خشنودی از سوی خویش نوید میدهد و باغهایی که در آنها نعمتی پایدار وجود دارد.
وَعَدَ اللّهُ الْمُنافِقينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْكُفَّارَ نارَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها هِيَ حَسْبُهُمْ وَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ وَ لَهُمْ عَذابٌ مُقيمٌ؛ خداوند به مردان و زنان منافق و کافران، آتش دوزخ را وعده کرده است که در آن جاودانند؛ همان آنان بس! و خداوند آنان را لعنت کرده و عذابی پایدار خواهد داشت.
وَ لَقَدْ أُعْطِيتُ اَلسَّبْعَ اَلَّتِي لَمْ يُسْبَقْ إِلَيْهَا أَحَدٌ قَبْلِي: بُصِّرْتُ سُبُلَ اَلْكِتَابِ، وَ فُتِحَتْ لِيَ اَلْأَسْبَابُ، وَ عُلِّمْتُ اَلْأَنْسَابَ، وَ مَجْرَى اَلْحِسَابِ، وَ عُلِّمْتُ اَلْمَنَايَا وَ اَلْبَلاَيَا وَ اَلْوَصَايَا وَ فَصْلَ اَلْخِطَابِ(1)
هر آیینه به من هفت چیز عطا شد که هیچ کس در آن از من سبقت نگرفته است: راه های کتاب به من نشان داده شد، ابواب اسباب به روی من گشوده شد، علم انساب به من آموخته شد، مجرای حساب بندگان قرار گرفتم، علم منایا و بلایا به من آموخته شد و خداوند مرا فصل الخطاب قرار داده است.
معنای کتاب
کتاب از مادۀ «کتب» مشتق است. ابن فارس دربارۀ این واژه میگوید: «الکاف، التاء و الباء، اصل صحیح واحدی است که به جمع چیزی با چیزی اشاره دارد... کتاب، و آن غیر از این نیست که به معنای فرض است؛ مثل قول خداوند که میفرماید: کتب علیکم الصیام (روزه بر شما واجب شده است). این کلمه همچنین به معنای حکم و گاهی به معنای قدر نیز به کار رفته است.(2)
راغب در معنای کتاب میگوید: «کتاب به معنای دوختن چرمها به یکدیگر از طریق خیاطی است و بیانگر اثبات، تقدیر، ایجاب، فرض و عزم نیز میباشد. وجه این معانی این است که ابتدا چیزی موردنظر واقع میشود
و سپس گفته میشود و در نهایت نوشته میشود؛ بنابراین، اراده مبدأ و کتابت پایان کار است. به همین ترتیب، کتاب به معنای مکتوب نیز به کار میرود.(1)یعنی حروفی که به هم پیوسته و یک معنا را بیان میکنند، درست مانند دوختن چرم که در نتیجه آن مشک تهیه میشود و آب در آن نگهداری میشود. معانی و مفاهیم از طریق گفتار و کتابت به ظهور میرسند.
معنای کتاب در اصطلاح و قرآن
برای اطلاق واژه «کتاب» بر قرآن، از سوی قرآنپژوهان و مفسرین اقوال متعددی ارائه شده است. زرکشی معتقد است که قرآن از این جهت «کتاب» نامیده شده است که انواع قصص، آیات، احکام، اخبار و معارف را بهگونهای ویژه در خود جمع کرده است.(2)صبحی صالح در اشاره به نامهای قرآن بیان میکند که عنوان «کتاب» بر قرآن اشاره به جمع و فراهمآوری مطالب در سطور است؛ زیرا کتابت به معنای جمع حروف و شکل دادن به الفاظ است.(3)
افرادی که ماده اصلی «کتاب» را به معنای ثبوت و اظهار میدانند، دربارۀ سبب اطلاق این واژه به قرآن بیان داشتهاند که قرآن ثابت در تمام عوالم و جامع جمیع معارف و کمالات است؛ بنابراین، به آن کتاب گفته شده است. وصف قرآن به «کتاب» به معنای تثبیت احکام، استواری مفاهیم و تحقق محتوایی مضامین آن در قلوب مؤمنان است، بهگونهای که هیچ شکی را برنمیتابد.(4)
واژۀ کتاب در قرآن
ماده «کَتَبَ» با تمامی مشتقاتش 319 بار در قرآن آمده است. به طور کلی، کاربرد این کلمه را میتوان به سه قسم تقسیم کرد: بخشی از آن به عنوان موصوف برای صفتی قرار گرفته است؛ مانند «مبین» (12 مرتبه)، «منیر» (6 مرتبه)، «مسطور» (3 مرتبه)، «حکیم» (2 مرتبه)، «عزیز» (1 مرتبه)، «مکنون» (1 مرتبه)، «کریم» (1 مرتبه)، «حفیظ» (1 مرتبه)، «مصدق» (4 مرتبه) و «معلوم» (1 مرتبه).
قطعاً علت اینکه «کتاب» موصوف این اوصاف قرار گرفته است، بدون دلیل نمیتواند باشد و در حوزۀ علوم قرآنی به این بحث پرداخته شده و برخی مفسران نیز به این موضوع اشاره کردهاند. به طور کلی، میتوان در حوزۀ صفت به چهار دستهبندی رسید:
الف. اوصاف و ویژگیهایی که بیانگر نحوۀ بیان و ساختار «کتاب» هستند، از جمله «مبین».
ب. اوصافی که بیانگر اهمیت کتابند، مانند «عزیز».
ج. اوصافی که بیانگر ارتباط کتاب (قرآن) با دیگر کتب آسمانی است، از جمله «تصدیق و مصدق».
د. اوصاف و ویژگیهایی که بیانگر صحت محتوا، اتقان مضامین و روشنی مفاهیم کتاب هستند، مانند «علم».
همنشینهای فعلی «کتاب» را میتوان در سه گروه قابل بررسی قرار داد: دستهای از افعال نحوۀ انتقال کتاب به انسان از جانب خداوند را بیان میکنند.
دستۀ دیگری از افعال، بیانگر واکنش مؤمنان در برابر کتاب هستند و دستۀ سوم واکنش کافران را بیان میدارد.
در بین افعالی که با «کتاب» همنشین شدهاند، میتوان به افعال «ءَامَن، یؤمنون، یمَسِّکُونَ، تتلون، قرء، یکتمون، کذبوا، کفر، اختلفوا، نزل، جاء، أتی، وُضع و ذکر» اشاره کرد.
پس از بررسی 13 فعل از مجموع افعالی که در قرآن همراه با واژۀ «کتاب» بهکار رفته است، این نتیجه بهدست میآید که واژۀ «کتاب» به ازای همنشینی با هر یک از افعال مذکور به یک معنا و مفهوم خاص اشاره میکند.
همنشینهای اسمی واژه «کتاب»
علاوه بر همنشینهای وصفی و فعلی، همنشینهای اسمی واژه «کتاب» نیز مورد بررسی قرار گرفتهاند. در این گروه، یک اسم بهصورت «مضاف و مضاف الیه» همراه با واژه «کتاب» آمدهاست، مانند «اهل الکتاب»، «ام الکتاب»، «تفصیل»، «امام» و «رحمت و حق».
پس از بررسی چهار اسم از مجموع اسمهایی که در قرآن همراه با واژه «کتاب» بهکار رفتهاند، میتوان گفت که واژه «کتاب» در نتیجه همنشینی با هر یک از این موارد به یک معنا و مفهوم خاص اشاره میکند. این همنشینی در قرآن موجب شده که واژه «کتاب» دارای پنج معنی شود؛ از جمله: کتب آسمانی، لوح محفوظ، آیات محکم، تورات، و قرآن(1).
1) مقاله پژوهشی، معناشناسی واژه کتاب در قرآن بر پایه روابط همنشینی.
با توجه به معانی لغوی و اصطلاحی که برای واژه «کتاب» بیان شد، اهل بیت علیهم السلام نسبت به کتاب، که شامل قرآن و لوح محفوظ است، احاطه کاملی دارند. امام هادی علیه السلام در «جامعه کبیره» درباره قرآن میفرماید: «وَ نُورِهِ وَ بُرْهانِهِ... و خصَّكم ببرهانه و نوره». همچنین در جای دیگر میفرماید: «وَ حَفَظَةِ سِرِّ اللَّهِ وَ حَمَلَةِ كِتَابِ اللَّه؛ نگهبانان راز خدا و حاملان کتاب خدا». اهل بیت علیهم السلام هم حاملان علمی قرآن هستند و هم حاملان عملی آن. بنابراین، مراد از «کتاب الله» قرآن است، چنانکه ظاهر نیز همین است. اگر علاوه بر قرآن که کتاب تشریع است، کتاب تکوین (که سراسر عالم خلقت است) را نیز در نظر بگیریم، صحیح است که بگوییم اهل بیت رسالت علیهم السلام هم علم به حقایق و اسرار عالم هستی دارند، هم عملاً تدبیر و اداره عالم وجود به اذن خدا بر دوش آنان نهاده شده است و مدیریت و تدبیر عالم خلق بر عهده آنهاست؛ همچنین هم حامل علم به کتاب خدا هستند، هم حامل عمل و تدبیر و تنظیم کتاب الله. حتی اگر مقصود از کتاب الله صرفاً قرآن باشد، باید گفت که مقصود از قرآن تنها همان مرتبهای نیست که در دست ماست و متشکل از حروف و نقوش نوشته بر صفحات و الواح است. این قرآن نیز باید دارای قداست و احترام خاص خود باشد و نمیتوان بدون طهارت به آن نقوش و حروف دست زد.
فقط اهل بیت علیهم السلام عارف به حقیقت قرآن هستند
عارفان به قرآن کسانی هستند که من خوطب به هستند، «مَنْ خُوطِبَ بِهِ؛ کسی که مخاطب به خطابات قرآن است». چنانکه در قرآن میخوانیم: یا أيُّهَا
النَّبِيُّ إنَّا أرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً* وَ داعِياً إلَي اللهِ بِإذْنِهِ...(1)ای پیامبر، همانا ما تو را شاهد، بشارتدهنده و ترساننده فرستادیم، و به اذن خدا دعوتکننده به سوی الله هستی...» و وَ أنْزَلْنا إلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ... (2)و بر تو ذکر را نازل کردیم تا برای مردم بیان کنی....
پس از او، کسانی که همان رسول، آنها را هم طراز قرآن و جانشین خویش معرفی کرده و گفته است: اِنّي تارِكٌ فيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتابَ اللهِ وَ عِتْرَتي اَهْلَ بَيْتِي ما اِنْ تَمَسَّكْتُم بِهِما لَنْ تَضِلُّوا اَبَداً وَ اِنَّهُما لَنْ يَفْتَرِقا حَتّي يَرِدا عَلَيَّ الْحَوْضَ؛ این حدیث شریف از مسلّمات بین دو گروه شیعه و سنی است و نشان میدهد که همیشه باید اهل بیت رسول صلی الله علیه واله کنار قرآن باشند تا حقایق آن به وسیلۀ آنها برای امت تبیین شود. جز آنها، کسی نمیتواند این کار را انجام دهد. چه بسیارند آیات که ابتداشان مربوط به مطلبی خاص و وسطشان مربوط به موضوعی دیگر است و پایانشان به مطلبی جدا از دو مطلب اول و آخر مربوط میشود. تشخیص و تبیین این مطالب به الهامات غیبی نیاز دارد که در انحصار سکونتداران بیت وحی و نبوت است؛ زیرا بدیهی است که: «اَهْلُ الْبَيْتِ اَدْرِي بِما فِي الْبَيْتِ»؛ تنها صاحبخانه میداند که در خانه چه دارد. وگرنه فردی که به طور ناگهانی وارد شود، چه میداند که در زوایای خانه چه گوهرهایی مستور است؟
در گفتار برخی از اهل معرفت آمده است که مردی از امام مسألهای راجع به تفسیر «کهیعص» میپرسد؛ امام علیه السلام میفرماید: «وَ فَسَّرْتُ لَكَ لَمَشَيْتَ عَلَي الْماءِ»؛ یعنی اگر من تفسیر همین حروف پنجگانه را برای تو بگویم، تو میتوانی
به برکت آن روی آب راه بروی. این به این معناست که در آن سرّی وجود دارد و آگاهی از آن تأثیر خاصی دارد. خود قرآن نیز میگوید: وَ إذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَة حِجاباً مَسْتُوراً(1)«در قرآن آیاتى هست که قرائت آن سبب پوشیده ماندن انسان از چشم دیگرانی میشود که ایمان نمیآورند». اما که کدام آیات چنین تأثیری دارند، ما نمیدانیم. این خطاب به رسول اکرم صلی الله علیه واله است که وقتی تو قرآن را قرائت کنی، ما بین تو و مردم پردهای میافکنیم و آنها تو را نمیبینند و نمیتوانند به تو لطمهای بزنند، با اینکه چشمانشان باز است و فضا روشن است و پردهای به حسب ظاهر در بین نیست. تو از آنها مستور خواهی شد. اما ما نمیدانیم کدام قسمت از آیات دارای این اثر است. این رمز و راز و سرّ آیات قرآن در دست امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است. آن حضرت در عین اینکه میان مردم است، مردم او را نمیبینند. یکی از راههایی که امام علیه السلام خود را از نظر دیگران پنهان نگه میدارد و از شر دشمنان مصون میماند، همین راه است.
در باب شگفتیهای قرآن کریم میتوان به مواردی اشاره کرد، مثل این آیه شریفه: وَ لَوْ أنَّ قُرْآناً سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبالُ أوْ قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ أوْ كُلِّمَ بِهِ الْمَوْتَي... (2). اگر بنا بود کلامی باشد که با آن بتوان کوهها را حرکت داد یا زمین را قطع کرد یا با مردهها سخن گفت، آن کلام یقیناً همین قرآن است... اما کدام قسمت از قرآن و با چه شرایطی، ما نمیدانیم. از حضرت امام ابوالحسن الکاظم علیه السلام منقول است که: قَد وَرَثْنا هذَا الْقُرْآنَ الَّذِي فيهِ ما تُسَيَّرُ بِهِ الجبالوَ تُقَطَّعُ بِهِ الْبُلْدانُ وَ يُحْيَي بِهِ
الْمَوْتَي(1)ما وارث این قرآنیم که در آن آیاتی هست که به وسیلۀ آن کوهها را میتوان حرکت داد و شهرها را پیمود و مردهها را زنده کرد.آری، آنان که حامل اسرار قرآناند، از این آیات آگاهند.
آصف بن برخیا، وزیر سلیمان علیه السلام است که قرآن قدرت خارقالعادهاش را صریحاً نشان میدهد؛ به طوری که در یک چشم به هم زدن، تخت ملکه سباء را از کشوری به کشور دیگر منتقل کرد. در مورد او آمده است: ...عِندَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ(2). او تنها اندکی از علم کتاب را میدانست و نسبت علم او با علم کسی که آیه: ...عِندَهُ عِلْمُ الْكِتابِ(3)در شأن او نازل شده (امیرالمؤمنین علیه السلام ) مانند نسبت یک قطره با دریا است؛ چرا که او علم تمام کتاب را دارا بود.
وجود مقدس امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف آگاه از حقایق قرآن است. آن کس که یک قطره را داشت، آن کار خارقالعاده را انجام داد؛ حال، آن کس که تمام دریا را دارد، چه کارهایی میتواند انجام دهد؟ او وجود مقدس امام هر زمان است و از حاملان کتاب الله است. به همین دلیل امام باقر علیه السلام فرمود: «لَيْسَ شَيْءٌ أَبْعَدُ مِنْ عُقُولِ الرِّجَالِ مِنْ تَفْسيرِ الْقُرْآنِ»؛ هیچ مطلبی به اندازۀ تفسیر قرآن از افکار عموم مردم فاصله ندارد.
«إنَّ آيَةً تَنْزِلُ أَوَّلُهَا فِي شَيْءٍ وَ أَوْسَطُهَا فِي شَيْءٍ آخَرَ وَ آخِرُهَا فِي شَيْءٍ». ممکن است اول، وسط و آخر یک آیه ناظر به چند مطلب جدا از یکدیگر باشد. اما کیست که بتواند از درون آن آیه، آن مطالب گوناگون را بیرون بکشد؟ در حدیث
آمده است: «إنما...تَطْهِيراً مِنْ مِلادِ الْجاهِلِيَّة؛ تنها کسانی میتوانند از لطایف حقایق قرآن آگاه شوند که مطهر از میلاد جاهلیتند و مولود مادر علماند و در هیچ مرحله از مراحل خلقتشان آلوده به قذارت جهل نشدهاند». در زیارت وارث میخوانیم: «وَ لَمْ تُنَجِّسْكَ الْجاهِلِيَّة بِأَنْجَاسِهَا؛ و هرگز جاهلیت تو را ناپاک نگردانیده.
آنها از لحظۀ تولد و پیش از آن نیز عالم به حقایق بودهاند؛ اینطور نیست که ابتدا جاهل متولد شوند و بعد علم را کسب کنند. این ما هستیم که از مادر جاهل متولد میشویم و سپس از این استاد و آن استاد، از این عالم و آن عالم، از این کتاب و آن کتاب به گدایی میپردازیم تا چیزی از علوم به دست آوریم؛ آن هم مخلوط با هزاران اشتباه و غلط.
بیخبری ابوحنیفه از بطون و اسرار قرآن:
امام صادق علیه السلام به ابوحنیفه فرمود: «أنت فقیه أهل العراق؛ تو فقیه اهل عراق هستی [که برای مردم فتوا به احکام خدا میدهی]؟» گفت: بله. امام علیه السلام فرمود: «فَبِمِ تُفْتِيهِم؛ بر اساس چه فتوا میدهی؟» گفت: «بِكِتابِ اللهِ وَ سُنَّة نَبِيِّهِ؛ بر اساس کتاب خدا و سنت پیامبرش صلی الله علیه واله ». امام علیه السلام فرمود: «يا أبا حنيفة، تَعْرِفُ كِتابَ اللهِ حَقَّ مَعْرِفَتِهِ وَ تَعْرِفُ النّاسِخَ وَ الْمَنْسوخَ؛ ای ابوحنیفه، آیا کتاب خدا را آنچنان که باید میشناسی؟ آیا ناسخ و منسوخ آن را میدانی؟» باز گفت: بله. امام علیه السلام فرمود: «يا أبا حنيفة، ادّعَيْتَ عِلْماً؛ ای ابوحنیفه، ادعایی بزرگ کردی. وَيْلَكَ، ما جَعَلَ اللهُ ذلِكَ إلا عِنْدَ أَهْلِ الْكِتابِ الَّذِينَ أُنْزِلَ اِلَيْهِمْ وَيْلَكَ وَ لا هُوَ اِلاّ عِندَ الخاصِّ مِنْ ذُرِّيَّة نَبِيِّنا (1)وای بر تو ! آن کسی که صاحب قرآن است، علم به
1) بحارالانوار، ج 92، ص110، ح 10.
حقایق قرآنش را پیش اهلش گذاشته و آنها جز خواصّ ذرّیّۀ پیغمبر ما کسی نیستند. وَ ما وَرَّثَكَ اللهُ مِنْ كتِابِهِ حَرْفاً؛ خداوند یک حرف از کتاب خودش را هم به تو نداده است.
البتّه، منظور این است که معنای حرفی از حروف قرآن را هم نمی دانی؛ وگرنه حروف قرآن را که ما هم بلدیم.ما هر روز و شب در نماز میخوانیم: إيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إيَّاكَ نَسْتَعِينُ * إهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ *صِراطَ الَّذِينَ أنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لاَ الضَّالِّينَ؛
این مقدار را که ابوحنیفه هم بلد است.او امام فرقۀ حنفیهاست که نه تنها الفاظ قرآن بلکه مفاهیم آن را نیز میداند که: إيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إيَّاكَ نَسْتَعِينُ؛ خدایا،تنها تو را میپرستیم و تنها از تو استعانت میجوییم».
او و ما همه میدانیم که: وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ *الَّذِينَ إذَا اكْتالُوا عَلَي النَّاسِ يَسْتَوْفُونَ *وَ إذا كالُوهُمْ أوْ وَزَنُوهُمْ يُخْسِرُونَ؛ وای به حال کم فروشان! آن کسانی که وقتی میخواهند حقّ خودشان را بگیرند، به تمام و کمال میگیرند؛ امّا وقتی حقّ مردم را میخواهند بدهند، کم میدهند».(1)
الفاظ و مفاهیم این آیات را ابوحنیفه و دیگران هم میدانند؛ امّا آن چه او و امثال او نمی دانند، بطون و اسراری است که ممکن نیست کسی به آنها پیببرد، جز خاندان عصمت علیهم السلام که قلوب شان فرودگاه وحی و الهامات الهی است.
1) سوره مطفّفين، آيات 1 تا 3.
تفسير امام اميرالمؤمنين علیه السلام
از ابنعبّاس منقول است که: من در یک شب مهتابی خدمت امام امیرالمؤمنین علیه السلام در خارج شهر کوفه بودم. به من فرمود: (الف) که اوّلین حرف از حروف جملۀ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ العالَمِينَ است،تفسیرش چیست؟ ابن عبّاس، که از شاگردان مبرّز امام امیرالمؤمنین علیه السلام در تفسیر است و جزو دانشمندان شناخته شده است، میگوید: درجواب امام علیه السلام سکوت کردم، چون چیزی نداشتم که بگویم.خود امام شروع به تفسیر کردد و ساعتی راجع به تفسیر حرف (الف) مطالبی فرمود و سپس به تفسیر چهار حرف دیگر از کلمۀ «الحمد»پرداخت و هنوز از تفسیر حرف (دال) فارغ نشده بود که (بَرِقَ عَمُودُ الصُّبْحِ)سپیدۀ صبح دمیدو به من فرمود: قُمْ يا اَبن عَبّاسِ اِلَي مَنْزِلِكَ وَ تَأَهَّبْ لِفَرْضِكَ؛ ای ابن عبّاس، برخیز و به منزلت برو و آمادۀ نمازت باش».
یعنی از اوّل شب تا سحر به تفسیر حروف پنج گانۀ کلمۀ «الحمد» پرداخته و باز به پایان نرسیده است .فرموده است: لَوْشِئْتُ لَاَوْقَرْتُ سَبْعِينَ بَعِيراً مِنْ تَفْسيرِ فاتِحَة الْكِتابِ؛ اگر بخواهم، از تفسیر سورۀ فاتحة الکتاب هفتاد شتر را سنگین بار می کنم».(1)
البتّه، عدد هفتاد این جا از باب افادۀ تکثیر است و خصوص عدد منظور نیست که هفتاد و یک و هشتاد نمی شود. فرمودهاند: «وَ اللهِ لَقَدْ تَجَلَّي اللهُ لِخَلْقِهِ في كَلامِهِ وَلكِنْ لا يُبْصِرون؛به خدا قسم، خداوند در آیینۀ کلامش برای خلقش تجلّی کرده است ولیکن نمیبینند».(2)
خدا که وجود لایتناها است، قهراً تجلّیاش نیز لایتناها خواهد بود و جز خودش و اولیایش (در حدّ اذن) احاطه به حقایق آن نخواهند داشت؛امّا:«حَفَظَة سِرِّاللهِ؛خاندان رسول صلی الله علیه واله نگهبانان راز خدا هستند».
خداوند رازها و اسراری دارد که کسی جز رسول و اهل بیتش علیهم السلام محرم آن رازها نیست و آنها نیز بر حسب طبع راز نگه داری، آن رازها را پیش کسی فاش نمیکنند؛ چرا که اگر قابل فاش کردن بود، دیگر رازی نمی بود و آن بزرگواران نیز(حَفَظَة سِرِّاللهِ) و رازداران خدا نمی شدند. این شعر از کتاب یکی از اهل معرفت نقل شده است:
غلامی با طبق میرفت خاموش***طبق را سر بپوشيده به سرپوش
يكی گفتش: چه داری بر طبق تو***مكن با من كجی بر گو به حق تو
از غلام خواست که از محتوای طبق سرپوشیده آگاهش سازد . غلام در پاسخ این درخواست و توقّع بی جا گفت:
ز روی عقل اگر بايستی اين راز***كه تو دانستهای بودی سرش باز
یعنی،برای این سرپوش روی آن نهاده و مستورش کردهاند که تو و امثال تو ندانند در آن چه چیزهایی هست؛ وگرنه بازش میگذاشتند. همه چیز درخور درک همه کس نیست. این ابیات منسوب به امام سیّدالسّاجدین علیه السلام است:
اِنّي لَاَكْتُمُ مِنْ عِلمي جَواهِرَه***كَيْ لا يَراهُ اَخُو جَهْلٍ فَيَفَتْنَنا
وَ رُبَّ جَوْهَرِ عِلْمٍ لَوْ اَبوُحُ بِهِ***لَقِيلَ لِي اَنتَ مِمَّنْ يَعْبُدُ الوَثَنا
وَ قَدْ تَقَدَّمَ فِي هذا اَبوُحَسَنٍ***اِلَي الْحُسَيْنِ وَ وَصَّي قَبْلَهُ الْحَسَنا
«من گوهرهایی از دانسته های خودم را پنهان می دارم که در صورت فاش شدن، سبب گمراهی آدم نادان می شود و چه بسیار از حقایق علمی نزد من هست که اگر اظهار کنم، می گویند تو از گروه بت پرستانی و پیش از من، این پوشیده نگه داشتن بسیاری از حقایق علمی را امیرالمؤمنین علی علیه السلام به فرزندانش، حسن و حسین علیهما السلام سفارش کرده است».
حضرت امیر علیه السلام در فرازی که در صدر آمده است فرمود : من به راه های کتاب بصیرت داده شدم. در زیارت جامعۀ امام هادی علیه السلام وارد است که حضرت می فرماید اهل بیت علیهم السلام حملة کتاب الله و هم چنین تراجم وحی الله هستند یعنی علاوه بر این که کتاب نزد آنان است و حاملان کتاب الهی هستند، مترجم آن نیز هستند. یعنی به کُنه این کتاب آشنا هستند و مفسّر واقعی کتابند. به عبارتی اهل بی علیهم السلام بهترین جهانبینی را به وسیلۀ قرآن به مردم معرفی می کنند تا بشر به سعادت واقعی دست یابد. بنابراین حضرات معصوم علیهم السلام راه های هدایت بشر به وسیلۀ قرآن هستند درحقیقت این کتاب نقشه گنج است که به وسیلۀ آنان ترجمه می شود تا به گنج مخفی که حق تعالی باشد برسند.
«محمّدبن عليّ بن إبراهيم بن مهزيار قال: سمعت أبي يقول: سمعت جدّي عليّ بن إبراهيم [بن مهزيار] يقول: قال لي صاحب الزّمان عجل الله تعالی فرجه الشریف : يا بن مهزيار، كيف خلّفت إخوانك في العراق؟ قلت: في ضنك عيش و هناة و قد تواترت عليهم سيوف بني الشيصبان . فقال: قاتلهم اللّه، أنّى يؤفكون، كأنّي بالقوم قد قتلوا في ديارهم، و أخذهم أمر ربّهم ليلا و نهارا. قلت: متّى يكون ذلك، يا بن رسول اللّه؟ قال: إذا حيل بينكم و بين سبل الكعبة بأقوام لا خلاق لهم، و اللّه و رسوله منهم براء»(1)محمدبن علی ازجد خود ابراهیم بن مهزیار نقل کرد که امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف فرمود ای پسر مهزیار برادرانت در عراق را چگونه پشت سر گذاشتی؟( کنایه از این که احوال شان چگونه است) عرض کردم در سختی معیشت و شمشیرهای بنی الشیطان بر سرشان فرود می آید فرمود خدا آنها را بکشد، چگونه به آنها تهمت می زنند، گویا مردم در سرزمین شان کشته شده اند و فرمان پروردگارشان شب و روز آنها را می گیرد. گفتم: ای فرزند رسول خدا چه زمانی خواهد بود؟ فرمود: اگر میان شما و راه های کعبه با مردمی که در آن سهمی ندارند، حایل باشد.
کعبه
کعبه به عنوان مقدّسترین مکان روی زمین، نخستین خانۀ توحید و نماد توحید از سوی مسلمانان شناخته میشود. قرآن کریم آن را خانهای مبارک نامیده و دلیل این تقدس را وسیلهای برای هدایت، همبستگی و تقرب به خداوند بیان کرده است.
1) تفسير كنز الدقائق، ج6، ص46.
بر اساس روایات، امام علی علیه السلام کعبه را پرچمی برای اسلام معرفی کرده و امام صادق علیه السلام نیز نگاه به کعبه را نوعی عبادت دانسته و فرموده است که تا زمانی که کعبه پابرجاست، دین پایدار خواهد بود. با گذشت زمان، کعبه به شکل بتکده درآمد، اما پس از فتح مکه توسط پیامبر اسلام صلی الله علیه واله ، بتهای موجود در کعبه از بین رفتند.
«کعبه» پرکاربردترین نام برای خانۀ خداست و به همین دلیل چنین شناخته میشود و در قرآن نیز به کار رفته است. در قرآن، کعبه همچنین با نام «بیت» (در ترکیبهای مختلف) یاد شده که مشهورترین آن تعبیر «بیتالله» (خانه خدا) است. تعبیرهای دیگر شامل: البیت، البیت الحرام، البیت العتیق، «البیت المعمور» و «البیت المحرم» میباشد. در زمانهای قدیم، کعبه با نامهای دیگری چون قادِس، ناذِر و القریة القدیمة نیز شناخته میشد.
علّت نامگذاری به کعبه
دو دلیل اصلی برای نامگذاری کعبه ذکر شده است: نخست، خانۀ خدا به شکل مربّع است و عرب این اسم را به خانهای که چهارگوش باشد اطلاق میکند. دوم، کعبه در لغت به معنای ارتفاع آمده است و به دلیل ارتفاع و بلندی آن از سطح زمین، به این نام خوانده شده است.
گفته اند در روایات بسیاری، کعبه پیش از ابراهیم علیه السلام و بهدست آدم علیه السلام بنا شده است. حتی در برخی روایات، ساخت کعبه به قبل از خلقت حضرت آدم نیز نسبت داده شده است. دیدگاه مشهور بین عالمان شیعه این است که بنای کعبه به پیش از حضرت ابراهیم علیه السلام مربوط میشود و بر این اساس
میگویند این بنا در طوفان حضرت نوح علیه السلام از بین رفت و حضرت ابراهیم علیه السلام به همراه فرزندش اسماعیل علیه السلام کعبه را بر اساس پایه های موجود دوباره بنا کرد.
برخلاف این دیدگاه، علامه طباطبایی رحمة الله بنای کعبه را به حضرت ابراهیم علیه السلام نسبت داده است. محمدجواد مغنیه، یکی از مفسران معاصر شیعه، نیز روایات مربوط به ساخت کعبه قبل از آدم علیه السلام را خبر واحد دانسته و آن را نپذیرفته است.
ارکان کعبه
ارکان، جمع «رکن» و به معنای پایه و ستون است. در گوشه های چهارگانه داخل کعبه، چهار ستون سقف خانه را نگه داشته است و به هر یک از زوایای کعبه که ستونی را دربر دارد، «رکن» گفته میشود. کعبه دارای چهار رکن است:
رکن شرقی (رکن حجرالاسود): این رکن تقریباً به سمت مشرق و چاه زمزم قرار گرفته و حجرالاسود در آن جای دارد. آغاز و پایان هر طواف از مقابل رکن حجرالاسود است.
رکن شمالی یا عراقی: این رکن یکی از زوایای کعبه است که تقریباً بهسمت شمال عربستان، یعنی کشور عراق واقع شده و طوافکننده پس از آن به حِجر اسماعیل میرسد.
رکن غربی یا شامی: این رکن یکی از زوایای کعبه است که در سمت مغرب واقع شده و طوافکننده پس از حِجر اسماعیل به آن میرسد.
رکن جنوبی یا رکن یمانی: این رکن که مُستَجار در کنار آن قرار دارد، یکی از زوایای کعبه است و تقریباً بهسمت جنوب و کشور یمن واقع شده و حاجیان در طواف، پس از آن به حجرالاسود میرسند.
بخشهای بیرونی کعبه
حجر الاسود
حجرالاسود سنگی مقدّس و نصب شده بر دیوار کعبه است که طواف از آن آغاز و به آن ختم میشود
مُستَجار و مُلتَزَم
مستجار بخشی از دیوار غربی خانه خدا است که در دیوار پشت کعبه قرار گرفته است. مستجار در نزدیکی رکن یمانی و روبهروی در خانه خدا قرار گرفته است. دیوار کعبه که برای فاطمه بنت اسد، مادر امام علی علیه السلام گشوده شد و او برای به دنیا آوردن علی علیه السلام وارد آن گشت، مستجار دانسته شده است.
ملتزم را در یک معنا، بخشی از دیوار کعبه میان حجرالاسود و در کعبه دانستهاند و در معنای دیگر، هممعنای مستجار استفاده شده است.
درب کعبه
درِب کعبه بر دیوار شرقی کعبه واقع شده و در روایات شیعه به خواندن دعا در زمان رسیدن به آن، توصیه کردهاند.
شاذَروان
شاذَروان برآمدگی کوتاه در اطراف دیوار کعبه است که جز در بخش حِجر اسماعیل، در سه سمت دیگر کعبه وجود دارد. مشهور فقیهان شیعه، این برآمدگی را جزو کعبه دانستهاند که طوافکننده باید خارج از آن، طواف کند.
ناودان طلا
ناودانی از جنس طلا بر بالای دیوار شمالی کعبه که آب روی سقف را به محوطه حِجر اسماعیل میریزد به دعا زیر این ناودان توصیه شده و آن را مستجاب دانستهاند.
داخل کعبه
کعبه، در ابتدای ساخت، سقف نداشت و در سال پنجم پیش از بعثت، در بازسازی، قریش سقفی برای آن بنا کرد که شش ستون در دو ردیف سهتایی داشت. در بازسازی کعبه توسط ابنزبیر، شش ستون تبدیل به سه ستون گشت و امروزه نیز تنها سه ستون باقی است.
داخل کعبه، اتاق کوچکی وجود دارد که راهپلهای برای رفتن روی سقف کعبه است. این اتاقک، دارای در کوچکی است که درِ توبه خوانده میشود. این در از طلا ساخته شده است.
از دورانهای قدیم، قبایل، طوایف و پادشاهان هدایایی را برای نصب در درون کعبه ارسال میکردند. هم چنین چاهی درون کعبه وجود داشت که هدایا را در آن قرار میدادند. این چاه در بازسازی کعبه توسط قریش، از بین رفت.
رویدادهای مهم
ولادت امام علی علیه السلام
امام علی علیه السلام در داخل کعبه متوّلد شد. برخی منابع اهلسنّت نیز این واقعه را گزارش کرده اند.
نصب حجر الاسود به وسیلۀ پیامبر صلی الله علیه واله
پنج سال پیش از بعثت پیامبر اسلام صلی الله علیه واله ، در مکه، سیلی جاری شد و کعبه را ویران کرد. پس از سیل و خرابی کعبه، قریش به بازسازی آن همّت گمارد. در هنگام بازسازی، هر قبیله، خواستار نصب حجرالاسود بود. اختلاف شدّت گرفت و سرانجام با پیشنهاد حضرت محمد صلی الله علیه واله ، سنگ را در عبایی گذاشته، اطراف آن، به رؤسای قریش سپرده شد و چون به مکان آن رسیدند، پیامبر صلی الله علیه واله سنگ را با دست خود برداشت و در جای مخصوص گذاشت.
آن چه بیان شد مربوط به ظاهر خانۀ خداست. امّا این ظاهر یک ملکوت و باطنی هم دارد که باعث قوام ظاهرش شده است. ملکوت آن چیزی نیست جز ولایت که در اهل بیت علیهم السلام ظهور پیدا کرده است. خداوند برای اثبات اهمیّت مقام ولایت و ارزش آن، مظهر ولایت که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام باشد را مولود این خانه قرار داده است. آن چه یک مسلمان باید به آن توجّه کند به حقیقت آن است نه خشت و گل این خانه. چنان چه خداوند دربارۀ حقیقت ذبح کردن که از اعمال حج است می فرماید: لَنْ يَنالَ اللَّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها وَ لكِنْ يَنالُهُ التَّقْوى مِنْكُمْ(1)؛ آن چه از قربانی به خداوند می رسد، گوشت و خون آن نیست؛بلکه آن چه به خداوند می رسد روح این عمل که عبارت از تقوی است. همۀ اعمال و مناسک حج اینچنین است و دارای اسراری است. که سبل الکعبه که اهل بیت علیهم السلام باشند مبیّن این اسرار هستند. امام سجاد علیه السلام در حدیثی دربارۀ اسرار حج به یکی از یاران خود که از سفر حج برگشته بود فرمود: «لَما رَجَعَ مَولانا زَیْنُ العابِدینَ علیه السلام مِن الحَجِّ اسْتَقْبَلَهُ الشِبْلیُّ. فَقالَ علیه السلام له: حَجَجْتَ
1) سوره حج، آیه37.
یا شِبلیُّ؟قالَ: نَعَمْ یا ابْنَ رَسُولِ اللّه فَقال علیه السلام : اَنَزَلْتَ المیقاتَ وَ تَجَرَّدْتَ عَنْ مَخِیطِ الثِّیابِ وَ اغْتسَلْتَ؟قالَ: نَعَم.قالَ علیه السلام : فَحینَ نَزَلْتَ المیقاتَ نَوَیْتَ اَنَّکَ خَلَعْتَ ثَوْبَ الْمَعْصِیَةِ وَ لَبِسْتَ ثَوْبَ الطاعَة؟»قالَ: لا قالَ علیه السلام : فَحینَ تَجَرَّدْتَ عَنْ مَخِیطِ ثِیابِکَ نَوَیْتَ اَنَّکَ تَجَرَّدْتَ مِنَ الِّریاء وَ النِّفاقِ وَ الدُّخُولِ فی الشُّبَهاتِ؟قالَ: لا قالَ علیه السلام : فَحینَ اغْتَسَلْتَ نَویْتَ اَنَّکَ اغْتَسَلْتَ مِنَ الْخَطایا وَ الذُّنُوبِ؟قالَ: لا.قالَ: قالَ فما نَزَلْتَ المیقاتَ وَ لا تَجَرَّدْتَ عَن مَخیطِ الثِّیابِ وَ لا اغْتَسَلْتَ؛ هنگامی که امام سجاد علیه السلام از سفر حج بازگشت شخصی به نام «شبلی» که او نیز حج گزارده بود، به استقبال امام شتافت.امام علیه السلام از او پرسید: ای شبلی! آیا حج گزاردی ؟شبلی گفت: آری فرزند پیامبر !امام علیه السلام فرمود: آیا به «میقات» فرود آمدی و جامههای دوخته را از تن درآوردی و غسل کردی؟شبلی گفت: آری.امام علیه السلام فرمود: آن گاه که به میقات فرود آمدی و جامههایت را درآورده، «غسل احرام» کردی و خواستی «لباس احرام» بپوشی آیا چنین نیت کردی که «لباس گناه» را نیز از خویشتن دورگردانی و «جامه اطاعت خداوند» را در برکنی؟شبلی گفت: نه! امام علیه السلام فرمود: آن هنگام که جامههای دوخته را از تن بیرون میآوردی، آیا قصد کردی که از ریا و نفاق و امور شبههناک نیز به درآیی ؟شبلی گفت: نه! امام علیه السلام فرمود: هنگامی که آلودگیهای بدن خویش را با غسل میزدودی، آیا در این اندیشه بودی که خویشتن را نیز از رذیلتها و گناهان بشویی؟شبلی گفت: نه ! امام علیه السلام فرمود: پس، نه به میقات فرود آمدهای و نه از لباس دوخته جدا شدهای و نه غسل کردهای!
«ثُمَّ قالَ علیه السلام : تَنَظَّفْتَ وَ اَحْرَمْتَ وَ عَقَدْتَ بِالْحَجِّ؟قالَ: نَعَم.قالَ علیه السلام فَحینَ تَنَظَّفْتَ وَ اَحْرَمْتَ وَ عَقَدْتَ الْحَجَّ نَوَیْتَ اَنَّکَ تَنَظَّفْتَ بِنُورِ التَّوْبَةِ الْخالِصَةِ للّه
تَعالی؟قالَ: لا قالَ علیه السلام : فحِینَ اَحْرَمْتَ نَوَیْتَ اَنَّکَ حَرَّمْتَ عَلی نَفْسِکَ کلَّ مُحَرَّمٍ حَرَّمَه اللّه عَزَّوَجَلَّ؟ قالَ: لا قالَ علیه السلام : فَحینَ عَقَدْتَ الْحَجَّ نَوَیْتَ اَنَّکَ قَدْ حَلَلْتَ کُلَّ عَقْدٍ لِغَیْرِ اللّهِ؟قالَ: لا قالَ لَهُ علیه السلام : ما تَنَظَّفْتَ وَ لا اَحْرَمْتَ وَ لا عَقَدْتَ الْحَجَّ.»
سپس امام علیه السلام به او فرمود: آیا نظافت کردی و «مُحرِم» شدی، (لباس احرام پوشیدی) و نیّت حج کردی ؟شبلی گفت: آری. امام علیه السلام فرمود: آنگاه که نظافت میکردی و احرام میبستی و نیّت حج مینمودی، آیا قصدت این بود که با نور توبه و بازگشتی خالصانه به سوی خداوند، پلیدیها وگناهان جانت را نیز بزدایی؟شبلی گفت: نه ! امام علیه السلام فرمود: هنگام «محرم شدن» در این اندیشه بودی که علاوه بر آن چه در حال احرام، بر تو حرام میگردد ( هر چه را خداوند ) برای همیشه حرام فرموده است نیز بر خویشتن حرام گردانی؟ شبلی گفت: نه ! امام علیه السلام فرمود: هنگام بستن پیمان حج، اندیشیدی که هر قید و بند غیر خدایی را از خویشتن بگشایی و تنها در گرو پیمان خداوند باشی ؟ شبلی گفت: نه ! امام علیه السلام فرمود: پس، نه نظافت کردی و نه محرم شدهای و نه پیمان حج بستهای ! «قالَ لَهُ علیه السلام : اَدَخَلْتَ المِیقاتَ وَصَلَّیْتَ رَکْعَتَیِ الاِحْرامِ وَ لَبَّیْتَ؟ قالَ: نَعَمْ. قالَ علیه السلام : فَحینَ دَخَلْتَ المِیقاتَ نَوَیْتَ اَنَّکَ بِنِیَّةِ الزِّیارَةِ؟ قالَ: لا قالَ علیه السلام : فحینَ صَلَّیْتَ الرَّکْعَتَینِ نَوَیْتَ اَنَّکَ تَقَرَّبْتَ اِلَی اللّه بِخَیْرِ الاْعْمالِ مِنَ الصَّلاةِ وَ اَکْبَرِ حَسَنا للْعِبادِ؟قالَ: لا. قالَ علیه السلام : فَحینَ لَبَّیْتَ نَوَیْتَ اَنَّکَ نَطَقْتَ للّهِ سُبْحانَهُ بِکُلِّ طاعَةٍ وَ صَمَتَّ عَنْ کُلِّ مَعْصِیَةٍ؟ قالَ: لا. قالَ لَهُ علیه السلام : ما دَخَلْتَ المِیقاتَ وَ لا صَلَّیْتَ وَ لا لَبَّیْتَ.» امام علیه السلام به او فرمود: آیا به «میقات» که وارد شدی، دو رکعت «نماز احرام» گزاردی و «لبیک» گفتی؟ شبلی گفت: آری.امام علیه السلام فرمود: هنگام ورود به «میقات»، نیت و اندیشهات نایل شدن به زیارت خداوند و وصول به
لقای پروردگار بود ؟ شبلی گفت: نه! امام علیه السلام فرمود: آن هنگام که «نماز احرام» میخواندی، آیا نیت کردی که به وسیله نماز، که بهترین اعمال و برترین حسنات بندگان است، به خداوند نزدیک شوی و به او تقرب جویی؟ شبلی گفت: نه ! امام علیه السلام فرمود: هنگامی که «لبیک» میگفتی، نیت و اندیشهات این بود که زبانت را تنها به طاعات خداوند بگشایی و از همۀ گناهان فرو بندی؟ شبلی گفت: نه! امام علیه السلام فرمود: نه به میقات وارد شدهای و نه نماز گزاردهای و نه لبیک گفتهای! «ثُمَّ قالَ لَهُ علیه السلام : اَدَخَلْتَ الْحَرَمَ وَ رَأَیْتَ الْکَعْبَةَ وَ صَلَّیْتَ؟ قالَ: نَعَمْ. قالَ علیه السلام : فَحینَ دَخَلْتَ الْحَرَمَ نَوَیْتَ اَنَّکَ حَرَّمْتَ عَلی نَفْسِکَ کُلَّ غِیْبَةٍ تَسْتَغِیبُهَا المُسْلِمِینَ مِنْ اَهْلِ مِلَّةِالاْسْلامِ؟ قالَ: لا.قالَ علیه السلام : فَحینَ وَصَلْتَ مَکَّةَ نَوَیْتَ بِقَلْبِکَ اَنَّکَ قَصَدْتَ اللّه؟ قالَ: لا.قالَ علیه السلام : فَما دَخَلْتَ الْحَرَمَ وَ لا رَأَیْتَ الْکَعْبَةَ وَ لا صَلَّیْتَ.»سپس امام علیه السلام به او فرمود: آیا به «حرم» وارد شدی و «کعبه» را دیدی و نماز گزاردی ؟ شبلی گفت: آری.امام علیه السلام فرمود: آن هنگام که به حرم وارد شدی، قصد کردی که«غیبت» از مسلمانان و ملّت اسلام و بی حرمتی به آبرو و شخصیت آنان را بر خویشتن حرام گردانی ؟شبلی گفت: نه ! امام علیه السلام فرمود: هنگامی که به «مکّه» رسیدی، چنین اندیشیدی و این گونه نیت کردی که تنها به قصد خداوند آمدهای (نه به قصد شهرت و تجارت و…؟!) شبلی گفت: نه ! امام علیه السلام فرمود: پس، نه به حرم وارد شدهای و نه کعبه را دیدهای و نه نمازگزاردهای!
«ثُمَّ قالَ علیه السلام : طُفْتَ بِالْبَیْتِ وَ مَسَسْتَ الاْرَکانَ وَسَعَیْتَ؟قالَ: نَعَمْ.قالَ علیه السلام : فَحینَ سَعَیْتَ نَوَیْتَ اَنَّکَ هَرَبتَ اِلَی اللّهِ وَ عَرَفَ مِنْکَ ذلِکَ عَلاّمُ الْغُیُوبِ؟قالَ: لا.قالَ علیه السلام : فَما طُفْتَ بِالْبَیْتِ وَ لا مَسَسْتَ الاْرکانَ وَ لا سَعَیْتَ.»
سپس امام علیه السلام فرمود: آیا کعبه را «طواف» کردی و ارکان آن را مسّ نمودی و «سعی» به جا آوردی؟ شبلی گفت: آری. امام علیه السلام فرمود: هنگام «سعی»، چنین نیت کردی که به سوی خداوند میگریزی و به او پناه میبری و اوست که آگاه به نهانهاست، و بر این نیّت و اندیشهات آگاه است؟ (و تو را پناه میدهد)؟ شبلی گفت: نه! امام علیه السلام فرمود: پس، نه طواف کردهای و نه ارکان را مسّ نمودهای و نه سعی به جا آوردهای!
«ثُمَّ قالَ علیه السلام لَهُ: صافَحْتَ الْحَجَرَ وَ وَقَفْتَ بِمَقامِ اِبْراهِیمَ علیه السلام وَصَلَّیْتَ بِهِ رَکْعَتَینِ؟قالَ: نَعَمْ.فَصاحَ علیه السلام صَیْحَةً کادَ یُفارِقُ الدُّنیا.ثُمَّ قالَ علیه السلام : آهٍ آهٍ، مَنْ صافَحَ الْحَجَرَ الاْسْوَدَ فَقَدْ صافَحَ اللّهتَعالی. فَانْظُرْ یا مِسْکین لا تُضَیِّعْ اَجْرَ ما عَظُمَ حُرْمَتُهُ وَتَنْقُضِ الْمُصافَحَةَ بِالْمُخالَفَةِ وَ قَبْضِ الْحَرامِ نَظیرَاَهْلِ الآثامِ.ثُمَّ قالَ علیه السلام : نَوَیْتَ حینَ وَقَفْتَ عِنْدَ مَقامِ اِبْراهیمَ علیه السلام اَنَّکَ وَقَفْتَ عَلی کُلِّ طاعَةٍ وَ تَخَلَّفْتَ عَنْ کُلِّ مَعْصِیَةٍ؟قالَ: لا. قالَ علیه السلام : فَحینَ صَلَّیْتَ فِیهِ رَکْعَتَیْنِ نَوَیْتَ اَنَّکَ صَلَّیْتَ بِصَلاةِ اِبْراهِیمَ علیه السلام وَ اَرْغَمْتَ بِصَلاتِکَ اَنْفَ الشَّیطانِ؟قالَ: لا.قالَ علیه السلام لَهُ: فِما صافَحتَ الحَجَر الاَسوَد وَ لا وَقَفتَ عِندَ المَقام وَ لا صَلّیتَ فیهِ رَکعَتینِ».
سپس امام علیه السلام به شبلی فرمود: با «حجر الاسود» مصافحه کردی و به آن دست کشیدی و در «مقام ابراهیم علیه السلام » ایستادی و در آن مقام دو رکعت نماز گزاردی ؟شبلی گفت: آری.در این هنگام، امام علیه السلام فریادی سوزناک برآورد و حالتی به او دست داد که نزدیک بود از دنیا برود (و روح مطهرش از شوق و خشیت خداوند، به ملکوت آسمانها پرواز کند!) سپس (به خود آمد و به ناله) گفت: آه ! آه…و آن گاه فرمود: کسی که با «حجر الاسود» مصافحه کند و به آن دست دهد، همانا با خداوند متعال مصافحه کرده است ! پس، ای مسکین !
نیک بنگر که مبادا حرمت آن را تباه سازی و پیمانی اینچنین عظیم را بشکنی و دستی را که در دست خداوند نهادهای، به گناهانی بیالایی که گنه کاران به آن آلودهاند.سپس امام علیه السلام فرمود: هنگامی که در مقام ابراهیم ایستادی، نیت کردی که بر عهد و فرمان خداوند، بایستی و از تمامی گناهان روی گردان شوی؟ شبلی گفت: نه ! امام علیه السلام فرمود: آن هنگام که در مقام ابراهیم نماز میخواندی، قصدت این بود که نمازی چونان ابراهیم علیه السلام بخوانی و با آن نماز، بینی شیطان را به خاک بمالی؟شبلی گفت: نه ! امام علیه السلام به او فرمود: پس، نه با حجر الاسود مصافحه کردهای و نه در مقام ابراهیم ایستادهای و نه در آن جا نماز گزاردهای!
«ثُمَّ قَالَ علیه السلام لَهُ: أَشْرَفْتَ عَلَی بِئْرِ زَمْزَم َوَ شَرِبْتَ مِنْ مَائِهَا؟قَالَ: نَعَمْ قَالَ علیه السلام : نَوَیْتَ أَنَّکَ أَشْرَفْتَ عَلَی الطَّاعَةِ وَ غَضَضْتَ طَرْفَکَ عَنِ الْمَعْصِیَةِ؟قَالَ: لَا قَالَ علیه السلام : فَمَا أَشْرَفْتَ عَلَیْهَا وَ لَا شَرِبْتَ مِنْ مَائِهَا!»
سپس امام علیه السلام به او فرمود: آیا به سر «چاه زمزم» رفتی و از آب آن نوشیدی ؟ شبلی گفت: آری.امام علیه السلام فرمود: آیا در آن هنگام، در این اندیشه بودی که بر سر طاعت خداوند رفتهای و چشمان خویش را از گناهان فرو پوشیدهای ؟ شبلی گفت: نه ! امام علیه السلام فرمود: پس، نه بر سر چاه زمزم رفتهای و نه از آب آن نوشیدهای!
«ثُمَّ قَالَ لَهُ: أَ سَعَیْتَ بَیْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ وَ مَشَیْتَ وَ تَرَدَّدْتَ بَیْنَهُمَا؟قَالَ: نَعَمْ قَالَ لَهُ: نَوَیْتَ أَنَّکَ بَیْنَ الرَّجَاءِ وَ الْخَوْفِ؟قَالَ: لَا قَالَ علیه السلام : فَمَا سَعَیْتَ وَ لَا مَشَیْتَ وَ لَا تَرَدَّدْتَ بَیْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَة»
سپس امام علیه السلام به او فرمود: آیا میان دو کوه « صفا» و «مروه»، « سعی» کردی و بین آن دو، راه پیمودی ؟ شبلی گفت: آری.امام علیه السلام به او فرمود: آیا در آن حال
چنین اندیشیدی که میان «خوف» و «رجاء» و ترس وامید هستی (و خشیت و رحمت خداوند را یک جا در جان خویش فراهم آوردی؟ شبلی گفت: نه ! امام علیه السلام فرمود: پس، سعی نکردهای و میان صفا و مروه راه نپیمودی !
«ثُمَّ قَالَ علیه السلام : أَ خَرَجْتَ إِلَی مِنًی؟ قَالَ: نَعَمْ.قَالَ علیه السلام : نَوَیْتَ أَنَّکَ آمَنْتَ النَّاسَ مِنْ لِسَانِکَ وَ قَلْبِکَ وَ یَدِکَ قَالَ: لَا قَالَ علیه السلام : فَمَا خَرَجْتَ إِلَی مِنی»
سپس امام علیه السلام فرمود: آیا از مکّه به سوی «منا» رفتی؟ شبلی گفت: آری، امام علیه السلام فرمود:آیا در «منا»، نیت و اندیشهات این بود که مردم را از زبان و قلب و دست خویش در امان بداری ؟ شبلی گفت: نه ! امام علیه السلام فرمود: پس، به منا نرفتهای !
«ثُمَّ قَالَ علیه السلام لَهُ أَ وَقَفْتَ الْوَقْفَةَ بِعَرَفَةَ وَ طَلَعْتَ جَبَلَ الرَّحْمَةِوَ عَرَفْتَ وَادِیَ نَمِرَةَ وَ دَعَوْتَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ عِنْدَالْمِیلِ وَ الْجَمَرَاتِ؟.قَالَ نَعَمْ قَالَ هَلْ عَرَفْتَ بِمَوْقِفِکَ بِعَرَفَةَ مَعْرِفَةَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ أَمْرَ الْمَعَارِف وَالْعُلُومِ وَ عَرَفْتَ قَبْضَ اللَّهِ عَلَی صَحِیفَتِکَ وَ اطِّلَاعَهُ عَلَی سَرِیرَتِکَ وَ قَلْبِکَ؟قَالَ: لَا.قَالَ علیه السلام نَوَیْتَ بِطُلُوعِکَ جَبَلَ الرَّحْمَةِ أَنَّ اللَّهَ یَرْحَمُ کُلَّ مُؤمِن و مُؤِنَةٍ وَ یَتَوَلَّی کُلَّ مُسْلِمٍ وَ مُسْلِمَةٍ قالَ علیه السلام : قَالَ فَنَوَیْتَ عِنْدَ نَمِرَةَ أَنَّکَ لَا تَأْمُرُ حَتَّی تَأْتَمِرَ وَ لَا تَزْجُرُ حَتَّی تَنْزَجِرَ؟قَالَ: لَا قَالَ فَنَوَیْتَ عِنْدَ نَمِرَةَ أَنَّکَ لَا تَأْمُرُحَتَّی تَأْتَمِرَ وَ لَا تَزْجُرُ حَتَّی تَنْزَجِرَ قَالَ لَا قَالَفَعِنْدَ مَا وَقَفْتَ عِنْدَ الْعَلَمِ وَ النَّمِرَاتِ نَوَیْتَ أَنَّهَاشَاهِدَةٌ لَکَ عَلَی الطَّاعَاتِ حَافِظَةٌ لَکَ مَعَ الْحَفَظَةِبِأَمْرِ رَبِّ السَّمَاوَاتِ؟قالَ:لا.قالَ علیه السلام :فَمَا وَقَفْتَ بِعَرَفَةَ وَ لَا طَلَعْتَ جَبَلَ الرَّحْمَةِ وَ لَاعَرَفْتَ نَمِرَةَ وَ لَا دَعَوْتَ وَ لَا وَقَفْتَ عِنْدَ النَّمِرَاتِ.»
سپس امام علیه السلام به او فرمود: آیا در صحرای «عرفات»توقف کردی و بر «جبل الرحمة» (کوه رحمت) بالا رفتی و «وادی نمرة» را شناختی و نزد «المیل»
و «الجمرات»، خداوند را خواندی و با وی به مناجات پرداختی ؟شبلی گفت: آری.امام علیه السلام فرمود: آیا هنگام توقف در «عرفات» در این اندیشه بودی و این معرفت را یافتی که همۀ معارف و دانشها از آن خداوند است و نامۀ اعمال و لوح سرنوشت تو در دست اوست، و همو بر نهان و قلبت آگاه است ؟ شبلی گفت: نه ! امام علیه السلام فرمود: آنگاه که از «جبل الرحمة» بالا میرفتی، در این اندیشه بودی که خداوند بر هر مرد و زن با ایمان، رحمت میآورد و آنان را زیر لوای ولایت خویش دارد؟ شبلی گفت: نه ! امام علیه السلام فرمود: نزد «نمرة» قصد کردی که کسی را به کاری امر نکنی؛ مگر آن که خودت آن را انجام دهی، و از کاری نهی نکنی مگر این که خود از آن دوری گزینی؟شبلی گفت: نه !امام علیه السلام فرمود: هنگام توقف نزد «علم و نمرات» به یاد داشتی که آنها شاهد تو و طاعتهایت هستند و همراه با نگهبانان الهی و به فرمان پروردگار آسمانها، نگهبان تواند؟شبلی گفت: نه !امام علیه السلام فرمود: پس، در عرفات توقف نکردهای و بر کوه رحمت بالا نرفتهای و نمرة را نشناختهای و دعا نخواندهای و نزد نمرات درنگ ننمودهای !
«ثُمَّ قَالَ علیه السلام : مَرَرْتَ بَیْنَ الْعَلَمَیْنِ وَ صَلَّیْتَ قَبْلَ مُرُورِکَ رَکْعَتَیْنِ وَ مَشَیْتَ بِمُزْدَلِفَةَ وَ لَقَطْتَ فِیهَا الْحَصَی وَمَرَرْتَ بِالْمَشْعَرِ الْحَرَامِ؟قَالَ: نَعَمْ.قَالَ علیه السلام :فَحِینَ صَلَّیْتَ رَکْعَتَیْنِ نَوَیْتَ أَنَّهَا صَلَاةُ شُکْرٍ فِی لَیْلَةِ عَشْرٍ تَنْفِی کُلَّ عُسْرٍ وَ تُیَسِّرُ کُلَّ یُسْرٍ؟قَالَ: لَا.قَالَ علیه السلام : فَعِنْدَ مَا مَشَیْتَ بَیْنَ الْعَلَمَیْنِ وَ لَمْ تَعْدِلْ عَنْهُمَایَمِیناً وَ شِمَالًا نَوَیْتَ أَنْ لَا تَعْدِلَ عَنْ دِینِ الْحَقِّ یَمِیناً وَ شِمَالًا لَا بِقَلْبِکَ وَ لَا بِلِسَانِکَ وَ لَابِجَوَارِحِکَ؟قَالَ: لَا.قَالَ علیه السلام : فَعِنْدَ مَا مَشَیْتَ بِمُزْدَلِفَةَ وَ لَقَطْتَ مِنْهَا الْحَصَی نَوَیْتَ أَنَّکَ رَفَعْتَ عَنْکَ کُلَّ مَعْصِیَةٍ وَ جَهْلٍ وَ ثَبَّتَّکُلَّ عِلْمٍ وَ عَمَلٍ؟قَالَ: لَا.قَالَ علیه السلام : فَعِنْدَ مَا مَرَرْتَ بِالْمَشْعَرِ الْحَرَامِ نَوَیْتَ أَنَّکَ أَشْعَرْتَ قَلْبَکَ إِشْعَارَ أَهْلِ التَّقْوَی وَ الْخَوْفَ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ؟قَالَ: لَا.
قَالَ علیه السلام : فَمَا مَرَرْتَ بِالْعَلَمَیْنِ وَ لَا صَلَّیْتَ رَکْعَتَیْنِ وَ لَامَشَیْتَ بِالْمُزْدَلِفَةِ وَ لَا رَفَعْتَ مِنْهَا الْحَصَی وَ لَامَرَرْتَ بِالْمَشْعَرِ الْحَرَامِ»
سپس امام علیه السلام فرمود: از میان «عَلَمین» (دو علم) گذر کردی و پیش از آن، دو رکعت نماز گزاردی و به سوی وادی «مُزدلفه» راه پیمودی و از آن جا سنگهای ریز برداشتی و به «مشعرالحرام» رفتی؟
شبلی گفت: آری. امام علیه السلام فرمود: هنگام نماز گزاردن، چنین اندیشیدی که این، «نماز شکر» است در شب دهم (ذیالحجه) که سختیها را آسان میگرداند و آرامش و آسایش به ارمغان میآورد ؟ شبلی گفت: نه ! امام علیه السلام فرمود: آنهنگام که از میان «دو علم» میگذشتی و به راست و چپ منحرف نمیشدی، آیا در نیت و اندیشهات قصد کردی که با قلب و زبان و دیگر اعضای بدنت از دین حق منحرف نگردی ؛ نه به راست و نه به چپ
شبلی گفت: نه ! امام علیه السلام فرمود: هنگام رفتن به «مزدلفه» وجمعآوری ریگها، آیا قصدت این بود که هرگناه و جهلی را از خویشتن دورسازی و به جای آن، علم و عمل بنشانی ؟ شبلی گفت: نه ! امام علیه السلام فرمود: آن گاه که «مشعرالحرام» رفتی، قصدت این بود که شعار و شعور اهل تقوا و خشیت الهی را به قلبت بچشانی و با پارسایان هم ساز گردی ؟ شبلی گفت: نه ! امام علیه السلام فرمود: پس، از میان آن دو علم عبور نکردهای و دو رکعت نماز نخواندهای وبه مزدلفه نرفتهای و از آنجا ریگ بر نداشتهای و به مشعرالحرام واردنشدهای!
«ثُمَّ قَالَ علیه السلام لَهُ: وَصَلْتَ مِنًی وَ رَمَیْتَ الْجَمْرَةَ وَ حَلَقْتَ رَأْسَکَ وَذَبَحْتَ هَدْیَکَ وَ صَلَّیْتَ فِی مَسْجِدِ الْخَیْفِ وَ رَجَعْتَ إِلَی مَکَّةَ وَ طُفْتَ طَوَافَ الْإِفَاضَةِ؟قَالَ: نَعَمْ قَالَ علیه السلام : فَنَوَیْتَ عِنْدَ مَا وَصَلْتَ مِنًی وَ رَمَیْتَ الْجِمَارَ أَنَّکَ بَلَغْتَ إِلَی مَطْلَبِکِ
وَ قَدْ قَضَی رَبُّکَ لَکَ کُلَّ حَاجَتِکَ؟قَالَ: لَا قَالَ علیه السلام : فَعِنْدَ مَا رَمَیْتَ الْجِمَارَ نَوَیْتَ أَنَّکَ رَمَیْتَ عَدُوَّکَ إِبْلِیسَ وَ غَضِبْتَهُ بِتَمَامِ حَجِّکَ النَّفِیسِ؟ قَالَ: لَا قَالَ علیه السلام : فَعِنْدَ مَا حَلَقْتَ رَأْسَکَ نَوَیْتَ أَنَّکَ تَطَهَّرْتَ مِنَ الْأَدْنَاسِ وَ مِنْ تَبِعَةِ بَنِی آدَمَ وَ خَرَجْتَ مِنَ الذُّنُوبِ کَمَا وَلَدَتْکَ أُمُّکَ؟ قَالَ: لَا قَالَ علیه السلام : فَعِنْدَ مَا صَلَّیْتَ فِی مَسْجِدِ الْخَیْفِ نَوَیْتَ أَنَّکَ لَاتَخَافُ إِلَّا اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ ذَنْبَکَ وَ لَا تَرْجُو إِلَّارَحْمَةَ اللَّهِ تَعَالَی ؟ قَالَ: لَا قَالَ علیه السلام : فَعِنْدَ مَا ذَبَحْتَ هَدْیَکَ نَوَیْتَ أَنَّکَ ذَبَحْتَ حَنْجَرَةَالطَّمَعِ بِمَا تَمَسَّکْتَ بِهِ مِنْ حَقِیقَةِ الْوَرَعِ وَ أَنَّکَ اتَّبَعْتَ سُنَّةَ إِبْرَاهِیمَ علیه السلام بِذَبْحِ وَلَدِهِ وَ ثَمَرَةِ فُوءَادِهِ وَ رَیْحَانِ قَلْبِهِ وَحَاجَّهُ سُنَّتُهُ لِمَنْ بَعْدَهُ وَ قَرَّبَهُ إِلَی اللَّهِ تَعَالَی لِمَنْ خَلْفَهُ؟ قَالَ: لَا قَالَ علیه السلام : فَعِنْدَ مَا رَجَعْتَ إِلَی مَکَّةَ وَ طُفْتَ طَوَافَ الْإِفَاضَةِنَوَیْتَ أَنَّکَ أَفَضْتَ مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ تَعَالَی وَ رَجَعْتَ إِلَی طَاعَتِهِ وَ تَمَسَّکْتَ بِوُدِّهِ وَ أَدَّیْتَ فَرَائِضَهُ وَتَقَرَّبْتَ إِلَی اللَّهِ تَعَالَی؟ قَالَ: لَا قَالَ لَهُ زَیْنُ الْعَابِدِینَ علیه السلام : فَمَا وَصَلْتَ مِنًی وَ لَا رَمَیْتَ الْجِمَارَ وَ لَا حَلَقْتَ رَأْسَکَ وَ لَا أَدَّیْتَ نُسُکَکَ وَ لَا صَلَّیْتَ فِی مَسْجِدِالْخَیْفِ وَ لَا طُفْتَ طَوَافَ الْإِفَاضَةِ وَلَا تَقَرَّبْتَ ارْجِعْ فَإِنَّکَ لَمْ تَحُجَّ. فَطَفِقَ الشِّبْلِیُّ یَبْکِی عَلَی مَا فَرَّطَهُ فِی حَجِّهِ وَ مَا زَالَ یَتَعَلَّمُ حَتَّی حَجَّ مِنْ قَابِلٍ بِمَعْرِفَةٍوَ یَقِین».
سپس امام علیه السلام به شبلی فرمود: به «منا» رسیدی و «جمرهها» را سنگ سار کردی و موهای سرت را زدودی و قربانی کردی و در «مسجد خیف» نماز گزاردی و به مکّه بازگشتی و «طواف افاضه» انجام دادی؟ شبلی گفت: آری.امام علیه السلام فرمود: هنگام رسیدن به «منا» و سنگ سار جمرهها ؛ آیا چنین اندیشیدی که به هدف خویش رسیدهای و خداوند، خواستههایت را برآورده است ؟ شبلی گفت: نه ! امام علیه السلام فرمود: هنگام سنگ سار جمرهها، اندیشهات این بود که دشمنت، شیطان و یاران او را سنگسار میکنی و به وسیله حج ارجمندت آنها
را از خود میرانی شبلی گفت: نه ! امام علیه السلام فرمود: آن هنگام که موهای سرت را میزدودی، آیا اندیشهات این بود که خویشتن خویش را نیز از همۀ آلودگیها پاک میکنی و آن چه را از مردمان برعهدهداری، بر میداری و از گناهان و آلودگیها بیرون میآیی ؛ همانند روزی که از مادر زاده شدهای؟ شبلی گفت: نه ! امام علیه السلام فرمود: هنگام نماز گزاردن در مسجد «خیف»، چنین اندیشیدی که از هیچ کس و هیچ چیز «خوف» نداری و جز از خداوند و گناهانت نمیترسی و به هیچ کس و هیچ چیز؛ مگر رحمت خداوند، امید نداری ؟شبلی گفت: نه ! امام علیه السلام فرمود: آیا هنگام قربانی کردن، چنین اندیشیدی که با دست یازیدن به حقیقت ورع و پارسایی، گلوی طمع را ببری و از سنّت و سیره ابراهیم علیه السلام پیروی کنی ؛ که با قربانی کردن فرزند خویش و میوۀ دلش برای رضای خداوند، این سنّت را بر پا ساخت و برای مردمان پس از خود به یادگار نهاد ؟ شبلی گفت: نه ! امام علیه السلام فرمود: هنگامی که از قربان گاه به مکّه بازگشتی و «طواف افاضه» را انجام دادی، آیا چنین اندیشیدی که از رحمت خداوند، سرشار شدهای و اینک به سوی طاعت او روی آوردهای و به محبّت وی چنگ زدهای و فرمانهای واجب او را انجام دادهای و به «قرب الی اللّه» و نزدیکی به خداوند دست یافتهای ؟شبلی گفت: نه ! امام سجاد علیه السلام به او فرمود: پس، به منا نرسیدهای، و جمرهها را سنگ سار نکردهای و موهایت را نزدودهای و قربانی نکردهای و مناسک و اعمالت را انجام ندادهای و در مسجد خیف نماز نگزاردهای و طواف افاضه را به جای نیاوردهای و به خداوند، تقرب و نزدیکی نیافتهای ! بازگرد که حج نگزاردهای !در این هنگام «شبلی» به گریه درآمد و بر غفلت و تقصیرخویش و از دست دادن آن همه فایده و آثار و اسرار گران قدر حج، سخت گریست. و از
آن پس و تا فرا رسیدن موسم حجی دیگر، به فراگیری بیشتر معارف و علوم و رموز حج پرداخت و سال بعد، با معرفتی سرشار و یقینی استوار، حج گزارد.(1)
امام علی بن الحسین علیه السلام در خطبۀ مشهور خود در مجلس یزید وقتی خود را معرفی می کند، یکی از شاخصه های معرفی ایشان مکّه، منا، صفا و مروه و زمزم و...است. یعنی روح همۀ اینها ما هستیم. راه رسیدن به حقیقت خانه خدا و مناسک حج ما هستیم. «أَیُّهَا النَّاسُ أَنَا ابْنُ مَکَّةَ وَ مِنَی أَنَا ابْنُ زَمْزَمَ وَ الصَّفَا أَنَا ابْنُ مَنْ حَمَلَ الرُّکْنَ بِأَطْرَافِ الرِّدَا أَنَا ابْنُ خَیْرِ مَنِ ائْتَزَرَ وَ ارْتَدَی أَنَا ابْنُ خَیْرِ مَنِ انْتَعَلَ وَ احْتَفَی أَنَا ابْنُ خَیْرِ مَنْ طَافَ وَ سَعَی أَنَا ابْنُ خَیْرِ مَنْ حَجَّ وَ لَبَّی أَنَا ابْنُ مَنْ حُمِلَ عَلَی الْبُرَاقِ فِی الْهَوَاءِ أَنَا ابْنُ مَنْ أُسْرِیَ بِهِ مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الْأَقْصَی أَنَا ابْنُ مَنْ بَلَغَ بِهِ جَبْرَئِیلُ إِلَی سِدْرَةِ الْمُنْتَهَی أَنَا ابْنُ مَنْ دَنا فَتَدَلَّی فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنی أَنَا ابْنُ مَنْ صَلَّی بِمَلَائِکَةِ السَّمَاءِ أَنَا ابْنُ مَنْ أَوْحَی إِلَیْهِ الْجَلِیلُ مَا أَوْحَی أَنَا ابْنُ مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفَی أَنَا ابْنُ عَلِیٍّ الْمُرْتَضَی أَنَا ابْنُ مَنْ ضَرَبَ خَرَاطِیمَ الْخَلْقِ حَتَّی قَالُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّه»؛
ای مردم! من فرزند مکّه و منایم، من فرزند زمزم و صفایم، من فرزند کسی هستم که حجر الاسود را با ردای خود حمل و در جای خود نصب فرمود، من فرزند بهترین طواف و سعی کنندگانم، من فرزند بهترین حج کنندگان و تلبیهگویان هستم، من فرزند آنم که بر براق سوار شد، من فرزند پیامبری هستم که در یک شب از مسجد الحرام به مسجد الاقصی سیر کرد، من فرزند آنم که جبرئیل او را به سدرة المنتهی برد و به مقام قرب ربوبی و نزدیک ترین جایگاه مقام باری تعالی رسید، من فرزند آنم که با ملائکۀ آسمان نماز گزارد، من فرزند
1) مستدرک الوسائل، ج 10، ص166.
آن پیامبرم که پروردگار بزرگ به او وحی کرد، من فرزند محمد مصطفی صلی الله علیه واله و علی مرتضایم علیه السلام ، من فرزند کسی هستم که بینی گردن کشان را به خاک مالید تا به کلمۀ توحید اقرار کردند.
حج یعنی حلاجی کردن جسم و جان. وقتی روح و جسم ما به وسیلۀ گناه سخت می شود، اعمال حج این فایده را دارد که روح و جسم ما را حلاجی می کند تا جان تازه ای به پیکرۀ وجود ما دمیده شود و سلامتی به وجود ما برگردد.
در فراز اوّل این قسمت، امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف در خطاب به ابن مهزیار فرمود تا زمانی که بین راه های کعبه و شما حایلی باشد عاقبت مسلمانان خوب نخواهد بود. به حقیقت حج و کعبه نخواهد رسید و سلامتش تضمین نخواهد شد کسی که با ملکوت آن ارتباط برقرار نکند.
زیارت جامعه: «السَّلَامُ عَلَى مَسَاكِنِ بَرَكَةِ اللَّهِ؛ سلام بر کسانی (حضرات معصومین علیهم السلام ) که برکات خداوند سبحان در وجود آنها استقرار یافته است».
معنا و مفهوم برکت
برکت و تمام مشتقات آن از مادّۀ «بَرَکَ» گرفته شده است. راغب در معنای برکت چنین میگوید: «ثبوت الخير الإلهی فی الشیء»؛ یعنی برکت به معنای استقرار خیر الهی در چیزی است. در قرآن کریم آمده است: لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ(1)که به این معنا اشاره دارد. برکت به این مفهوم است که خیر مانند آب در برکهای استقرار و ماندگاری پیدا میکند.
مبارک به چیزی اطلاق میشود که در آن خیر وجود دارد. به همین دلیل قرآن میفرماید: وَ هذا ذِكْرٌ مُبارَکٌ أَنْزَلْناهُ(2)و این اشارهای به خیرات الهی است. بنابراین، مبارک یعنی چیزی که خیر در آن قرار دارد.(3)
علامه مصطفوی در معنای برکت بیان داشته است: «تحقیق آن است که اصل واحد در این مادّه، فضل، فیض، خیر و افزایش است که میتواند مادی یا معنوی باشد. پس مبارک به معنی چیزی است که خیر در آن وجود دارد و برکت به معنای افزایش و خیر خاص است.»(4)
برکت میتواند به معنای افزایش و خیر مخصوصی در نظر گرفته شود و
در اصطلاح به نوع خاصی از آب که در جایی تجمع مییابد، اطلاق میشود. همچنین بارک به معنای ثبوت و استقرار نیز هست و نشاندهنده قدرت و شجاعت در موجودات زنده مثل شتر، است که به عنوان وسیلهای مهم برای زندگی در مناطق عربی به شمار میرود.
وقتی از واژۀ «بارک» استفاده میشود، به ادامه و استمرار برکت دلالت دارد. این واژه با مشتقاتش 32 بار در قرآن تکرار شده است.
مصادیق برکت در قرآن
الف. خداوند: با توجه به معنای برکت که ثبوت خیر و استمرار آن است، حقیقت برکت از آن خداوند است. خداوند متعال منشأ همۀ برکات است و در قرآن میفرماید: تَبَارَكَ الَّذِي بِيَدِهِ الْمُلْكُ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ(1)یعنی خداوند بزرگوار و مبارک است که فرمانروایی به دست اوست و بر هر چیزی تواناست.
این به این معناست که خداوند فرمانروا و مبارکی است که تمام خیرها به صورت پایدار و بدون زوال از او صادر میشود. در آیهای دیگر نیز آمده است: تَبارَكَ الَّذي نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعالَمينَ نَذيراً(2)یعنی کسی که قرآن را بر بندهاش نازل کرد، زوالناپذیر و پربرکت است.
مفسران برای تبارک سه معنی اصلی ارائه کردهاند که به تداوم و فراوانی خیرات الهی اشاره دارد.
به معنای برتری و بزرگواری: این واژه دلالت بر صفت سرمدی و عزّت ازلی و ابدی او دارد.
به معنای دایم و ثابت: این واژه کنایه از دوام ذات لم یزل و لایزال او است.
حاصل هر سه معنی این است که پروردگار بزرگوار با خیر کثیر، پایدار و برتر است و تمام برکات از وجود اقدس او صادر و نازل میشود. (1)
خداوند در قرآن میفرماید: تَبارَكَ الَّذي جَعَلَ فِي السَّماءِ بُرُوجاً وَ جَعَلَ فيها سِراجاً وَ قَمَراً مُنيراً(2)یعنی جاودان و پربرکت است آن خدایی که در آسمان منزلگاههایی برای ستارگان قرار داد و در میان آن چراغی روشن و ماهی تابان آفرید.
ب. قرآن: خداوند دربارۀ مبارک بودن قرآن میفرماید: کتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَیک مُبَارَک(3)این کتابی است که فرستادیم، کتابی فرخنده و اصل هر خیر.
وقتی خداوند سرچشمۀ همۀ برکات است، هر چه از او صادر میشود نیز همین خصوصیت را دارد و قرآن نیز معدن خیر و برکت است که بهطور مستمر و زوالناپذیر از آن بهرهبرداری میشود. در این آیه، خداوند بندگان را به تدبیر در قرآن دعوت میکند. قرآن آنقدر خیر و برکت در خود دارد و محل جوشش خیر است که غواصان خرد هر چه تلاش کنند، به کُنه آن نخواهند رسید. هر کسی، چه عوام و چه خواص، از قرآن بهرهمند میشود و در عین حال هیچ چیزی از آن کم نمیشود.
حضرت امیر علیه السلام دربارۀ عظمت و برکت قرآن میفرماید: «وَ كِتَابُ اللَهِ بَيْنَ أظْهُرِكُمْ؛ نَاطِقٌ لاَ يعْيَا لِسَانُهُ، وَ بَيْتٌ لاَ تُهْدَمُ أركَانُهُ، وَ عِزٌّ لاَ تُهْزَمُ أعْوَانُهُ»؛ تا آنکه میفرماید: «كِتَابُ اللَهِ تُبْصِرُونَ بِهِ، وَ تَنْطِقُونَ بِهِ، وَ تَسْمَعُونَ بِهِ. وَ ينْطِقُ بَعْضُهُ بِبَعْضٍ، وَ يشْهَدُ بَعْضُهُ عَلَى بَعْضٍ. لاَ يخْتَلِفُ فِى اللَهِ؛ وَ لاَ يخَالِفُ بِصَاحِبِهِ عَنِ اللَهِ»(1)قرآن کتاب خدا در میان شماست؛ گویندهای است که هیچگاه زبانش از گفتار خسته نمیشود، خانهای است که هیچوقت پایههایش فرونمینشیند و عزیزی است که ابداً یارانش پا به فرار نمیگذارند... کتاب خدا، کتابی است که به موجب آن شما میبینید، سخن میگویید و میشنوید. برخی از آیاتش روشنگر برخی دیگر است و برخی شاهد بر صحت بعضی دیگر. در معرفی خداوند اختلافی ندارد و کسی را که با او سروکار دارد، به راهی مخالف راه خدا نمیبرد.
همچنین در خطبۀ دیگری میفرماید: «وَاعْلَمُوا أَنَّ هذَا الْقُرْآنَ هُوَ النَّاصِحُ الَّذِی لاَ یَغُشُّ، وَ الْهَادِی الَّذِی لاَ یُضِلُّ، وَ الْمُحَدِّثُ الَّذِی لاَ یَکْذِبُ. وَ مَا جَالَسَ هذَا الْقُرْآنَ أَحَدٌ إِلَّا قَامَ عَنْهُ بِزِیَادَة أَو نُقْصَان: زِیَادَة فِی هُدىً، أَوْ نُقْصَان مِنْ عَمىً. وَاعْلَمُوا أَنَّهُ لَیْسَ عَلَى أَحَد بَعْدَ الْقُرْآنِ مِنْ فَاقَة، وَ لاَ لاِحَد قَبْلَ الْقُرْآنِ مِنْ غِنىً ; فَاسْتَشْفُوهُ مِنْ أَدْوَائِکُمْ، وَاسْتَعِینُوا بِهِ عَلَى لاَوَائِکُمْ، فَإِنَّ فِیهِ شِفَاءً مِنْ أَکْبَرِ الدَّاءِ: وَ هُوَ الْکُفْرُ وَ النِّفَاقُ، وَ الْغَیُّ وَ الضَّلاَلُ، فَاسْأَلُوا اللهَ بِهِ، وَ تَوَجَّهُوا إِلَیْهِ بِحُبِّهِ، وَ لاَ تَسْأَلُوا بِهِ خَلْقَهُ، إِنَّهُ مَا تَوَجَّهَ الْعِبَادُ إِلَى اللهِ تَعَالَى بِمِثْلِهِ»(2)بدانید این قرآن، پند دهندهاى است که هرگز کسى را نمىفریبد و هدایت گرى است که هیچ گاه گمراه نمى سازد و سخن گویى است
که هرگز دروغ نمى گوید. هیچ کس در کنار این قرآن ننشسته جز این که از کنار آن با زیاده یا نقصانى برخاسته، زیادتى در هدایت یا نقصانى از کوردلى و جهالت. و بدانید هیچ کس با داشتن قرآن، فقر و بیچارگى ندارد و هیچ کس بدون آن غنا و بى نیازى نخواهد داشت. حال که چنین است براى درمان بیمارى هاى خود از قرآن شفا بطلبید و براى پیروزى بر شداید و مشکلات از آن یارى بجویید، زیرا در قرآن شفاى سختترین بیمارىها یعنى کفر و نفاق و جهل و ضلالت است، بنابراین آنچه را مىخواهید به وسیله قرآن از خدا بخواهید و با محبّت قرآن به سوى خدا روى آورید، و هرگز به وسیله آن از مخلوقات او چیزى نخواهید، زیرا بندگان به چیزى مانند آن به خدا تقرّب نجستهاند».
ج. برکت وجودی رسول خدا صلی الله علیه واله : خداوند درباره برکت وجودی رسول خدا صلی الله علیه واله میفرماید: و ما کانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فيهِمْ(1)یعنی خدا تا زمانی که تو (پیغمبر رحمت) در میان آنها هستی، آنان را عذاب نخواهد کرد. حضرت امیر علیه السلام در حکمت 88 نهج البلاغه به همین مطلب اشاره کرده و میفرماید: «كَانَ فِي الْأَرْضِ أَمَانَانِ مِنْ عَذَابِ اللَّهِ وَ قَدْ رُفِعَ أَحَدُهُمَا، فَدُونَكُمُ الْآخَرَ، فَتَمَسَّكُوا بِهِ؛ أَمَّا الْأَمَانُ الَّذِي رُفِعَ فَهُوَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه واله ، وَ أَمَّا الْأَمَانُ الْبَاقِي فَالاسْتِغْفَارُ؛ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ ما كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ». یعنی بر روی زمین مردم را از عذاب خدا دو چیز مایه امان بود: یکی از آن دو برداشته شد و دیگری بر جای ماند، آن را بگیرید و بدان تمسک جویید. آن امان که برداشته شد، رسول الله صلی الله علیه واله بود و آن امان که برجا ماند، استغفار است. خداوند میفرماید: «تا آنگاه که
1) سوره انفال، آیه33.
تو در میانشان هستی، خدا عذابشان نکند و تا آنگاه که از خدا آمرزش میطلبند، خدا عذابشان نخواهد کرد». سید رضی در این باره میگوید: امام علیه السلام این معنا را به نیکویی استنباط کرده است.
همچنین حضرت علیه السلام دربارۀ برکت وجودی رسول خدا صلی الله علیه واله میفرماید: «مُسْتَقَرُّهُ خَيْرُ مُسْتَقَرٍّ وَ مَنْبِتُهُ أَشْرَفُ مَنْبِتٍ فِي مَعَادِنِ الْكَرَامَةِ وَ مَمَاهِدِ السَّلَامَةِ. قَدْ صُرِفَتْ نَحْوَهُ أَفْئِدَةُ الْأَبْرَارِ وَ ثُنِيَتْ إِلَيْهِ أَزِمَّةُ الْأَبْصَارِ. دَفَنَ اللَّهُ بِهِ الضَّغَائِنَ وَ أَطْفَأَ بِهِ الثَّوَائِرَ. أَلَّفَ بِهِ إِخْوَاناً وَ فَرَّقَ بِهِ أَقْرَاناً. أَعَزَّ بِهِ الذِّلَّةَ وَ أَذَلَّ بِهِ الْعِزَّةَ. كَلَامُهُ بَيَانٌ وَ صَمْتُهُ لِسَانٌ»(1)یعنی قرارگاه او بهترین قرارگاهها است و خاستگاه او شرافتمندترین خاستگاهها در معادن کرامت و مهدهای پاکدامنی. دلهای نیکوکاران به سوی او گرایش یافت و نگاهها به سمت او معطوف شد. خداوند با بعثت او کینهها را مدفون ساخت و آتش خصومتها را خاموش نمود. او میان دوستان الفت برقرار کرد و میان خویشاوندان جدایی افکند. فرودستان را عزیز گرداند و عزیزان را فرودست ساخت، حقایق را گاه به زبان آشکار نمود و گاه به خاموشی.
د. زمین: خداوند تمامی زمین را برای مردم مبارک گردانید تا از آن بهرهمند شوند و سود برند: جَعَلَ فِيهَا رَوَاسِی مِن فَوْقِهَا وَ بَارَک فِيهَا(2)یعنی در زمین کوهها قرار دادیم و در آن برکت دادیم. قرار دادیم. قرنهای متمادی، خداوند به واسطۀ زمین همواره سخاوتمندانه به همۀ موجودات برکت و روزی میرساند. هر آنچه از برکات مادی وجود دارد، همه به برکت زمین است. حتی تمامی علوم رایج در میان بشر، منشأ آن همین زمین است که با کاوش و تلاش و کوشش و تدبّر و تفکّر به آن دست یافته اند.
ه . بیت المقدس: به ویژه، زمین بیت المقدس و نواحی آن را مبارک خواند: إِلَى الْمَسْجِدِ الأَقْصَى الَّذِی بَارَکنَا حَوْلَهُ(1)مسجد الاقصی که پیرامون آن را مبارک گردانیدیم.
و. خانۀ کعبه: إِنَّ أَوَّلَ بَیتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لِلَّذِی بِبَکّةَ مُبَارَکا(2)نخستین خانه عبادت که برای مردم نهاده شد، آن است که در مکه است، فرخنده و بابرکت. حضرت ابراهیم علیه السلام بعد از اتمام تجدید بنای خانه کعبه دعا فرمود و به خداوند عرضه داشت: وَإِذْ یَرْفَعُ إِبْراهیمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَ إِسْمَاعِیلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّکَ أَنْتَ السَّمیعُ الْعَلِیمُ(3)و (نیز به یاد آورید) هنگامى که ابراهیم و اسماعیل، پایه های خانه (کعبه) را بالا میبردند، (و میگفتند:) «پروردگارا! از ما بپذیر، که تو شنوا و دانایى.
در ادامه خواسته های خود فرمود: وَ إِذْ قالَ إِبْراهِیمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ وَ الْیوْمِ الْآخِرِ(4)و بیاد آورید هنگامى که ابراهیم از خدا خواست: «پروردگارا! این سرزمین را شهر امنى قرار ده، و اهل آن را -آنها که ایمان به خدا و روز بازپسین آوردهاند- از ثمرات (گوناگون) روزى ده.
وَ إِذْ قالَ إِبْراهِیمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً(5)به یاد آورید) زمانى را که ابراهیم گفت: «پروردگارا! این شهر (مکه) را شهر امنى قرار ده». این دعاى حضرت ابراهیم علیه السلام به اجابت رسید و خدا این سرزمین مقدّس را کانون امن و امان قرار
داد و امنیتى از نظر ظاهر و باطن به آن بخشید که امنیت نسبی شهر مکّه در زمان ظهور اسلام، شاهدی بر این مدعاست: أَ وَ لَمْ یرَوْا أَنَّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً(1)آیا ندیدند که ما حرم امنى (براى آنها) قرار دادیم؟
ز. آب باران: نَزَّلْنَا مِنَ السَّمَاء مَاء مُّبَارَکا(2)و از آسمان آبی پر خیر و برکت را فرو فرستادیم. آب نه تنها موجب ادامۀ حیات است؛ بلکه اصل وجودیت اشیای عالم به این مادۀ گرانبها گره خورده است. یعنی هم علت موجده است و هم علت مبقیه. ایجاد و بقای تمام موجودات به آب بستگی دارد. اگر آب نباشد، نه تنها حیات انسان، بلکه حیات تمام موجودات به خطر افتاده و به نابودی میرود. نبودن آب باعث مرده شدن اصل زمین خواهد شد؛ بنابراین هر آنچه در روی کره زمین میبینیم، همه به برکت آب است. چون نزول آب به دست خداوند است و از طرفی خداوند وجود خیر و برکت محض است، آب هم همین خصوصیت را دارد.
به نقل از مولوی:
تا نگرید ابر کی خندد چمن***تا نگرید طفل کی نوشد لبن
خداوند در قرآن درباره نزول باران میفرماید:أَأَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ(3)آیا شما آن را از ابر نازل میکنید؟ یا ما نازل میکنیم؟
بنابراین، اصل حیات به دست خداوند است.
ح. درخت زیتون: شَجَرَةٍ مُّبَارَکَةٍ زَیتُونِةٍ(1)درخت مبارک زیتون زیتون از معدود نعمتهایی است که خداوند به آن قسم یاد کرده و فرموده: وَ التِّینِ وَ الزَّیْتُونِ؛ قسم به انجیر و زیتون. درباره اینکه چرا خداوند به زیتون قسم خورده است نظرات متعددی مطرح است:
برخی بر این باورند که «تین» به کوهستانی اشاره دارد که «دمشق» بر بلندی آن واقع شده و «زیتون» به کوهستانی اشاره دارد که «بیت المقدس» بر بالای آن بنا شده است. نامگذاری این دو میوه بر این دو کوه به خاطر رویش آنها در این مناطق و همچنین ارتباط تاریخی انبیاء با این مکانهاست.
نظر دیگری این است که «تین» و «زیتون» به دوران حضرت آدم علیه السلام و حضرت نوح علیه السلام اشاره دارد؛ زیرا لباسی که آدم و حوا در بهشت پوشیدند از برگ درختان انجیر بود و در پایان طوفان نوح علیه السلام ، شاخهای از زیتون بیرون آمد که نشانه پایان طوفان بود.
در روایتی آمده که «تین» به مدینه و «زیتون» به بیت المقدس اشاره دارد. البته احتمالات دیگری نیز در این باره وجود دارد.(2)
معنای دو میوه مشهور نیز ممکن است مراد باشد؛ چرا که اگر این دو قسم را بر معنای اولیه آنها یعنی «انجیر» و «زیتون» حمل کنیم، باز هم دارای معنا و ارزش است. زیرا انجیر و زیتون دارای ارزش غذایی بالایی هستند و پزشکان فواید بسیاری را برای آنها بیان کردهاند که برخی از آنها به شرح زیر است:
بیشک تمامی میوههایی که خداوند آفریده، ارزشمندند؛ اما برخی از آنها از نظر ارزش و خاصیت غذایی به نوعی برتری دارند. در این میان، «زیتون» از جمله میوههایی است که هم دارای خاصیت غذایی و هم ارزش دارویی است و همچنین منبعی برای سوخت و روشنی است. از برگ و هسته آن نیز بهرهبرداری میشود. برخی متخصصان بر این باورند که زیتون معجزهگر است و برای درمان بسیاری از بیماریها از جمله نقرس، تصلب شرایین، فشار خون و دردهای عصبی مؤثر است.
نکتۀ قابل توجه این است که در میان مواد غذایی، هیچ مادهای به اندازۀ زیتون دارای «پتاسیم» نیست. «پتاسیم» در ساختار عضلات و انرژی بدن نقش مهمی دارد و در عملکرد غدد داخلی بدن مؤثر است. کمبود پتاسیم میتواند رشد را متوقف کند و به اختلالهایی در دستگاه تنفسی منجر شود.
«پتاسیم» در فعالیت و تصفیه سلولهای کبدی نیز مؤثر است و به بهبود عملکرد کبد در دفع مواد سمی کمک میکند. همچنین این عنصر در عملکرد کلیهها نقش کلیدی دارد و به دفع مواد سمی از خون کمک مینماید. پتاسیم همچنین در ساختار گلبولهای قرمز خون وجود دارد و در حفظ و ساخت آنها تأثیرگذار است.
علاوه بر پتاسیم، زیتون حاوی مواد معدنی دیگری چون فسفر، کلسیم، منیزیم و آهن است که هر یک نقشی حیاتی و سازنده در زندگی ما دارند.
ط. بقعه: بقعهای که حضرت موسی علیه السلام در آنجا آتش را دید، در جانب راست وادی، یعنی جانب مغرب آن، مبارک خوانده شده است: شَاطِئِ الْوَادِی الْأَیمَنِ فِی الْبُقْعَةِ الْمُبَارَکةِ(1).
ی. تحیّت و سلام: پس بر خودتان سلام کنید، سلامی از جانب خداوند که مبارک و پاکیزه است: فَسَلِّمُوا عَلى أَنْفُسِکمْ تَحِیةً مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُبارَکةً طَیبَة(2)پس سلام کنید بر خودهاتان سلام کردنى از نزد خدا بابرکت پاکیزه.
ک. شب قدر: همانا ما قرآن را در شبی مبارک نازل کردهایم: إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیلَةٍ مُّبَارَکةٍ(3)همانا ما قرآن را در شبی مبارک(قدر) نازل کردیم.
ل. پیامبران: در میان پیامبران، حضرت مسیح علیه السلام را مبارک خواندهاند: وَجَعَلَنِی مُبَارَکا أَینَ مَا کنتُ(4). یکی از مصادیق مهم برکت که متأسفانه مورد غفلت قرار گرفته، ولایت است که موطن آن وجود مقدس اهلبیت علیهم السلام میباشد. این ولایت، وجود مقدس آنها را مبارک و ظرفی برای سرازیر شدن برکت قرار داده است؛ زیرا لازمه داشتن ولایت، عصمت، علم و قدرت است که اهل بیت علیهم السلام جامع آنها هستند.
«عَنِ الْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَهْ قَالَ سَمِعْتُ ابْنَ عَبَّاسٍ (یَقُول قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه واله ) ذِکْرُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عِبَادَهْ وَ ذِکْرِی عِبَادَهْ وَ ذِکْرُ عَلِیٍّ (عِبَادَهْ وَ ذِکْرُ الْأَئِمَّهْ مِنْ وُلْدِهِ عِبَادَهْ وَ الَّذِی بَعَثَنِی بِالنُّبُوَّهْ وَ جَعَلَنِی خَیْرَ الْبَرِیَّهْ إِنَّ وَصِیِّی لَأَفْضَلُ الْأَوْصِیَاءِ وَ إِنَّهُ لَحُجَّهْ اللَّهِ عَلَی عِبَادِهِ وَ خَلِیفَتُهُ عَلَی خَلْقِهِ وَ مِنْ وُلْدِهِ الْأَئِمَّهْ الْهُدَاهْ بَعْدِی بِهِمْ یَحْبِسُ
اللَّهُ الْعَذَابَ عَنْ أَهْلِ الْأَرْضِ وَ بِهِمْ یُمْسِکُ السَّماءَ أَنْ تَقَعَ عَلَی الْأَرْضِ إِلَّا بِإِذْنِهِ وَ بِهِمْ یُمْسِکُ الْجِبَالَ أَنْ تَمِیدَ بِهِمْ وَ بِهِمْ یَسْقِی خَلْقَهُ الْغَیْثَ وَ بِهِمْ یُخْرِجُ النَّبَاتَ أُولَئِکَ أَوْلِیَاءُ اللَّهِ حَقّاً وَ خُلَفَائِی صِدْقاً عِدَّتُهُمْ عِدَّهْ الشُّهُورِ وَ هِیَ اثْنا عَشَرَ شَهْراً وَ عِدَّتُهُمْ عِدَّهْ نُقَبَاءِ مُوسَی بْنِ عِمْرَانَ ثُمَّ تَلَا هَذِهِ الْآیَهْ وَ السَّماءِ ذاتِ الْبُرُوجِ ثُمَّ قَالَ أَ تَقْدِرُ یَا ابْنَ عَبَّاسٍ إِنَّ اللَّهَ یُقْسِمُ بِالسَّمَاءِ ذَاتِ الْبُرُوجِ وَ یَعْنِی بِهِ السَّمَاءَ وَ بُرُوجَهَا قُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ فَمَا ذَاکَ قَالَ أَمَّا السَّمَاءُ فَأَنَا وَ أَمَّا الْبُرُوجُ فَالْأَئِمَّهْ بَعْدِی أَوَّلُهُمْ عَلِیٌّ وَ آخِرُهُمْ الْمَهْدِیُّ أَجْمَعِینَ»(1)اصبغبننباته گوید: از ابنعبّاس شنیدم که میگفت: پیامبر صلی الله علیه واله فرمود: ذکر خدا [و یاد او] عبادت است و یاد من عبادت است، و یاد علی و یاد امامان از فرزندان او نیز عبادت است. و سوگند به آن که مرا به پیغمبری برانگیخته و بهترین مردمان قرارم داده، وصیّ من بهترین اوصیا است و به درستیکه او حجّت خدا بر بندگانش است، و خلیفۀ او بر خلقش است و امامان راهنمای پس از من از فرزندان او هستند، به خاطر آنها خداوند عذاب را از اهل زمین باز میدارد، و به وجود ایشان آسمان را نگه میدارد از این که جز به اذن او بر زمین فرود آید، و نگه میدارد به سبب آنها کوهها را از این که مردم را به اضطراب اندازد و به برکت آنها خلقش را بهوسیلۀ باران سیراب کند، و بهواسطۀ ایشان گیاه را میرویاند، اینان بهراستی اولیای خدا و به درستی جانشینان من هستند، شمارۀ آنها شمارۀ ماههاست که دوازده ماه است و عددشان به عدد نقیبان موسی بن عمران (است، سپس حضرت این آیه را تلاوت فرمود: سوگند به آسمانهایی که دارای برجها است. آن گاه فرمود: «ای پسر عبّاس! آیا میپنداری که خداوند به آسمانِ دارای برجها سوگند یاد
1) بحارالانوار، ج91، ص69.
فرموده و مقصودش همین آسمانها و برجها است»؟ عرض کردم: ای رسول خدا صلی الله علیه واله پس مقصودش چیست؟ فرمود: «آسمان منم، و برجها امامان پس از من هستند که اوّلی آنها علی و آخرشان مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است.
امام هادی علیه السلام در زیارت جامعه میفرماید: «فعلکم الخیر، عادتکم الاحسان و سجیتکم الکرم». روانشناسان عادت را اینگونه تعریف میکنند: «عادت»به انگلیسی (Habit) به معنای هدایت خودکار رفتارهای فردی است که با حداقل زحمت و انرژی انجام میشوند.
چارلز داهیگ در کتاب «قدرت عادت» خود بیان میکند که وقتی ما فعّالیتی انجام میدهیم، پس از پایان آن، مغز آن را بررسی کرده و مرور میکند که آیا میتواند آن فعالیت را به شکل خودکارتر انجام دهد تا در تکرارهای بعدی انرژی و درگیری کمتری از مغز صرف کند. در صورت امکان، این عمل در یک چرخه سه بخشی به یک فعالیت خودکار تبدیل میشود که ما آن را «عادت» مینامیم. این چرخه دارای سه بخش اساسی است: نخست، سرنخ یا نشانهای که باعث ترغیب شخص به انجام آن فعالیت میشود؛ دوم، انجام آن فعّالیت که به شکل تکراری خواهد بود؛ و سوم، پاداشی که فرد از انجام آن کسب میکند و موجب تقویت بیشتر این عادت و تکرار دوباره آن میشود.
اغلب عادتهای مثبت مثل کمک به دیگران، غذا خوردن و مسواک زدن، و همچنین عادتهای منفی همچون اعتیاد به سیگار، الکل و پرخوری به راحتی قابل توجیهاند. نویسنده در ادامه بحث خود به بررسی نحوه تأثیرگذاری بر چرخه عادتها و تغییر آنها در سطوح فردی، سازمانی و اجتماعی میپردازد و تلاش کرده است تا تمامی بررسیهای علمی در زمینه
کنش شناسی و عصبشناسی مربوط به عادتها را جمعآوری کرده و به آنها استناد کند.
عادت، یک روال رفتاری است که بهطور منظم تکرار میشود و تمایل دارد به صورت ناخودآگاه رخ دهد. تقریباً به همین معنا، معمولاً وقتی کاری را بارها و بارها تکرار کرده باشیم، به راحتی به آن عادت میکنیم؛ اما اگر کاری را هرچند وقت یکبار و بدون استمرار انجام دهیم، برای ما تازگی خواهد داشت. هنگامی که ما به اهل بیت علیهم السلام میگوییم «عادت شما احسان است»، به این معناست که آنها این عمل را آنقدر تکرار کردهاند که برایشان ملکه شده و تبدیل به یک عادت گردیده است. افراد وقتی به امری عادت میکنند، ناخودآگاه بدون این که متوجه باشند، به سمت انجام آن عمل متمایل میشوند. هرچند که برای برخی افراد، کارهای مطلوب و برای برخی دیگر، کارهای نامطلوب به صورت عادت درآمده است. ائمه اطهار علیهم السلام آنقدر روح خود را به احسان عادت دادهاند که همواره به سمت احسان به دیگران میل میکنند.
بذل و بخشش در وجود معصومان علیهم السلام به صورت یک خصلت اخلاقی درآمده است، به نحوی که به ایشان میگوییم «خلق و خوی شما کرم است». حتماً افرادی را مشاهده کردهاید که وقتی نیازمندی به آنان مراجعه کند، او را دستخالی بازنمیگردانند و حتی اگر نتوانند کمک قابلتوجهی به او نمایند، در حد توانشان او را راضی میکنند؛ زیرا خداوند در آیه 10 سوره ضحی میفرماید: وَأَمَّا السَّائِلَ فَلَا تَنْهَرْ، و با سائل خشونت مکن و او را مران.
در ادامۀ زیارت جامعه کبیره میخوانیم: «خُلق و خوی شما کرم است». مسلماً از کسی که بخشش جزء خُلقیات او شده، جز کرامت توقع دیگری
نمیرود. با این وجود، چرا در میان ائمه که خود خاندان کرامت هستند، امام حسن علیه السلام ملقب به «کریم اهل بیت» است؟
اهل بیت علیهم السلام اهل کوثر هستند. یکی از واژههایی که معنای نزدیک به برکت دارد، واژۀ «کوثر» است. «کوثر» وصف است که از «کثرت» گرفته شده و به معنی خیر و برکت فراوان است و به افراد «سخاوتمند» نیز «کوثر» گفته میشود. در روایات ذیل آیۀ شریفه إِنَّا أَعْطَیْنَاکَ الْكَوْثَرَ، حضرت فاطمه علیها السلام را مصداق آن معرفی کردهاند. حضرت ظرف و وعایی برای ولایت است که اهل بیت علیهم السلام از وجود مقدسه ایشان به وجود آمدند.
آن سرّ مستودع که خداوند در وجود بیبی به ودیعه گذاشته، وجود مقدس بقیة الله الاعظم عجل الله تعالی فرجه الشریف است که بعد از ظهور حضرتش، جهان رنگ و بوی برکت به خود خواهد گرفت. احتمال میرود که مقصود از آن محسن شهید باشد و همچنین احتمال میرود امام حجت بن الحسن العسکری عجل الله تعالی فرجه الشریف باشد. اگر پرسیدید که چگونه میتواند مقصود امام حجت باشد در حالی که ایشان تحت عنوان «و بنیها» قرار دارند، باید گفت که این مسئله در لغت عرب جایز و مرسوم است، از قبیل ذکر خاص بعد عام.
این روش در قرآن نیز استعمال شده است؛ آنجا که خداوند دربارۀ حضرت جبرئیل علیه السلام میفرماید: مَن كَانَ عَدُوًّا لِاللَّهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَرُسُلِهِ وَجِبْرِيلَ وَمِيكَالَ فَإِنَّ اللَّهَ عَدُوٌّ لِلْكَافِرِينَ. ملاحظه میشود که علیرغم این که لفظ «ملائکه» عام است و شامل جبرئیل و میکائیل علیه السلام میشود، به خاطر اهمیت و جایگاه این دو ملک، آن را جداگانه بیان فرموده است.
بنابراین، وجود ائمه علیهم السلام و خصلتهای اخلاقی آنها بهویژه در بخشش و کرامت، مستند به تعالیم دینی و روایات معتبر است که از عمق محبت و رحمت این خاندان حکایت میکند.
برای ایجاد و افزایش برکت در زندگی، به عواملی که موجب برکت میشود اشاره میکنیم:
خداوند در قرآن میفرماید: وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَکَاتٍ مِنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ(1)اگر اهل دیار و شهرها ایمان به خدا بیاورند و تقوای الهی را رعایت کنند، ما ابواب برکات خود را از زمین و آسمان بر آنان میگشاییم.
امام رضا علیه السلام نیز فرمودهاند: «اِذَا اُطِعْتُ رَضِیتُ وَاِذَا رَضِیتُ بَارَکْتُ وَلَیْسَ لِبَرَکَتِی نَهَایَهٌ»(2)خداوند به یکی از پیامبران خود چنین وحی فرمود: «اگر اطاعت شوم راضی میشوم و اگر راضی شوم برکت نازل میکنم و برای برکت من پایانی نیست.
حضرت علی علیه السلام در نهج البلاغه میفرماید: «فَمَنْ اَخَذَ بِالتَّقْوَی عَزَبَتْ عَنْهُ الشَّدَائِدُ بَعْدَ دُنُوِّهَا وَاحْلَوْلَتْ لَهُ الْاُمُورُ بَعْدَ مَرَارَتِهَا وَانْفَرَجَتْ عَنْهُ الْاَمْوَاجُ بَعْدَ تَرَاکُمِهَا وَاَسْهَلَتْ لَهُ الصِّعَابُ بَعْدَ اِنْصَابِهَا وَهَطَلَتْ عَلَیْهِ الْکَرَامَهُ بَعْدَ قُحُوطِهَا وَتَحَدَّبَتْ عَلَیْهِ الرَّحْمَهُ بَعْدَ نُفُورِهَا وَتَفَجَّرَتْ عَلَیْهِ النِّعَمُ بَعْدَ نُضُوبِهَا وَوَبِلَتْ عَلَیْهِ الْبَرَکَهُ بَعْدَ اِرْذَاذِهَا»(3)کسی که تقوا را پیشه کند، سختیها پس از آن که به او نزدیک
شدهاند از او دور میشوند، امور پس از تلخیشان برایش شیرین میشوند و امواج متراکم [سختیها] گشایش مییابد و سختیها و مشکلات بهوجودآمده، آسان می گردد. کرامت از دسترفته او باز میگردد، و رحمت گریزان از او، جلب میشود و نعمتها پس از فرونشستن، به جوشش در میآید و برکت پس از کمشدنش، فزونی میگیرد.»
حضرت علی علیه السلام میفرماید: «بِالْعَدْلِ تَتَضَاعَفُ الْبَرَکَاتُ»(1)رعایت عدالت، باعث افزایش برکتها خواهد شد.
امام صادق علیه السلام نیز فرمودهاند: «اِنَّ النَّاسَ یَسْتَغْنُونَ اِذَا عَدَلَ بَیْنَهُمْ وَتُنَزِّلُ عَلَیْهِمُ السَّمَاءُ رِزْقَهَا وَتُخْرِجُ الْاَرْضُ بَرَکَاتَهَا بِاِذْنِ اللهِ عَزَّوَجَلَّ»(2)اگر بین مردم به عدالت رفتار شود، همه بینیاز و دارا میشوند و آسمان روزیاش را بر آنها نازل کرده و زمین برکاتش را به اذن خداوند خارج میکند.»
حضرت علی علیه السلام به کمیل فرمود: «یَا کُمَیْل! اَلْبَرَکَهُ فِی مَالِ مَنْ آتَی الزَّکَاهَ وَ وَاسَی الْمُؤْمِنِینَ وَ وَصَلَ الْاَقْرَبِینَ»(3)ای کمیل! برکت در مال کسی است که زکات میپردازد و به افراد با ایمان رسیدگی و به خویشان خود کمک میکند.
پیامبر اکرم صلی الله علیه واله فرمود: «تَزَوَّجُوا لِلرِّزْقِ فَإِنَّ لَهُنَّ الْبَرَکَه»(1)؛ برای رسیدن به رزق و روزی ازدواج کنید؛ زیرا برای زنان برکت [مقرر شده] است». همچنین فرمود: «اَعْظَمُ النِّسَاءِ برکةً أَیْسَرَهُنَّ مَؤُونَهً»(2)با برکتترین زنان، کسانی هستند که خرجشان کمتر باشد.
امام صادق علیه السلام فرمود: «مَنْ غَسَلَ یَدَهُ قَبْلَ الطَّعَامِ وَبَعْدَهُ بُورِکَ لَهُ فِی أَوَّلِهِ وَآخِرِهِ»(3)کسی که دست خود را قبل و بعد از خوردن غذا بشوید، در آغاز و انتها برایش برکت به همراه میآورد.
همچنین فرمود: «مَنْ سَرَّهُ اَنْ یَکْثُرَ خَیْرَ بَیْتِهِ فَلْیَتَوَضَّأ قَبْلَ حُضُورِ الطَّعَام»(4)رسول خدا صلی الله علیه واله نیز فرمود: «وضو و شستن دستها قبل و بعد از غذا، برکت و سلامتی به دنبال خواهد داشت» .
حضرت صادق علیه السلام فرمود: «ألَا وَ اِنَّ لِکُلِّ امْرِیءٍ رِزْقاً هُوَ یَأتِیهِ لَا مَحَالَهَ فَمَنْ رَضِیَ بِهِ بُورِکَ لَهُ وَ وَسِعَهُ وَ مَنْ لَمْ یَرْضَ بِهِ لَمْ یُبَارَکْ لَهُ فِیهِ وَ لَمْ یَسَعُهُ»(5)هشیار باش که برای هر کسی روزی میباشد که حتماً به آن میرسد، پس کسی که به
آن روزی راضی باشد برایش مبارک میگردد و توسعه مییابد، و کسی که به آن راضی نباشد نه برکت میکند و نه وسعت مییابد».
رسول خدا صلی الله علیه واله فرمود: «ثَلَاثٌ فِیهِنَّ الْبَرَکَهُ: اَلْبَیْعُ اِلَی اَجَلٍ وَ الْمُقَارَضَهُ وَ اِخْلَاطُ الْبُرِّ بِالشَّعِیرِ لِلْبَیْتِ لَا لِلْبَیْعِ»(1)سه کار باعث جلب برکت در زندگی میشود: فروش جنس به صورت مدتدار (نسیه)، قرض دادن و مخلوط کردن گندم با جو برای مصرف در خانه، نه برای فروش که ظاهراً کنایه از سادهزیستی در زندگی است».
رسول اکرم صلی الله علیه واله فرمودند: «کِیلُوا طَعَامَکُمْ، فَإِنَّ الْبَرَکَهَ فِی الطَّعَامِ الْمَکِیلِ؛ مواد غذایی خود را کیل و وزن کنید، زیرا برکت در غذای کیل شده است».
رسول خدا صلی الله علیه واله فرمودند: «إِنَّ فِی الرِّفْقِ الزِّیَادَهُ وَ الْبَرَکَهُ وَ مَنْ یَحْرَمُ الرِّفْقَ یَحْرُمُ الْخَیْرَ»(2)مدارا کردن با مردم، باعث افزایش و برکت میشود و کسی که محروم از مدارا است، از خیر و برکت محروم میگردد.
امام صادق علیه السلام میفرماید: «الَدَقَهُ تَقْضِی الدِّیْنَ وَ تَخْلُفُ بِالْبَرَکَهِ»(3)صدقه دادن، باعث ادای دین میشود و برکت به همراه دارد.
پیامبر اسلام صلی الله علیه واله فرمودند: «إِذَا دَخَلَ أَحَدُكُمْ بَیْتَهُ فَلْیُسَلِّمْ فَإِنَّهُ یَنْزِلُهُ الْبَرَکَهَ»(1)هرگاه یکی از شما داخل خانه میشود، باید سلام کند، زیرا این عمل باعث نزول برکت به آن خانه خواهد شد.
پیامبر اکرم صلی الله علیه واله در روایتی خطاب به حضرت علی علیه السلام فرمودهاند: «یَا عَلِیُّ! إِنَّ اللهَ بَارَکَ لِأُمُّتِی فِی بُکُورِهَا»(2)ای علی! خداوند صبحگاهان را برای امّت من مایۀ برکت قرار داده است.
حضرت علی علیه السلام فرمودند: «الْبَیْتُ الَّذِی یُقْرَاُ فِیْهِ الْقُرْآن وَیُذْکَرُ اللهُ فِیْهِ، تُکْثَرُ بَرَکَتُهُ وَتَحْضَرُهُ الْمَلَائِکَهُ وَتَهْجُرُهُ الشَّیَاطِین؛ رسول اکرم صلی الله علیه واله نیز دربارۀ ثواب و برکات قرائت آیه الکرسی فرمودند: «إِنَّ فِیْهَا لَخَمْسِینَ کَلِمَهً فِیْ کُلِّ کَلِمَهٍ خَمْسُونَ بَرَکَه»(3).
حضرت علی علیه السلام در این باره فرمودند: «اَکْرِمُوا الْخُبْزَ فَإِنَّ اللهَ أَنْزَلَهُ مِنْ بَرَکَاتِ السَّمَاءِ وَ أَخْرَجَهُ مِنْ بَرَکَاتِ الْأَرْضِ»(4)نان را گرامی بدارید، زیرا خداوند آن را از برکات آسمان نازل کرده و از برکات زمین برآورده است
همچنین پیامبر صلی الله علیه واله فرمودهاند: «فَإِنَّ الْخُبْزَ مُبَارَکٌ»؛(1)نان را محترم بشمارید، زیرا مایه برکت است.
رسول خدا صلی الله علیه واله ضمن سفارش دربارۀ احترام به بزرگترها، بهویژه افراد مسن، فرمودهاند: «الْبَرَکَهُ مَعَ أَکَابِرِهِمْ»(2)بزرگان آنها، مایه برکتاند.
وجود فرزند دختر در خانه، یکی از عوامل نزول برکت است. در روایتی از رسول اکرم صلی الله علیه واله چنین میخوانیم: ««مَا مِنْ بَیْتٍ فِیهِ الْبَنَاتُ اِلَّا نَزَلَتْ کُلَّ یَوْمٍ عَلَیْهِ اِثْنَتَا عَشْرَهَ بَرَکَهً وَرَحْمَهً مِنَ السَّمَاءِ وَلَا تَنْقَطِعُ زِیَارَهُ الْمَلَائِکَهِ مِنْ ذَلِکَ الْبَیْتِ یَکْتُبُونَ لِاَبِیهِمْ کُلَّ یَوْمٍ وَلَیْلَهٍ عِبَادَهَ سَنَهٍ»(3).
در روایات، چند عامل برکتزا هنگام غذاخوردن ذکر شده است که بدانها اشاره میکنیم:
خوردن غذا به صورت دست جمعی: روایت شده است: «اِنَّ الْعَبْدَ اِذَا جَلَسَ عَلَی الْمَائِدَهِ مَعَ اَخِیهِ الْمُؤْمِنِ اُفْرِغَتْ عَلَیْهِمَا الرَّحْمَه وَتُسَاقِطُ عَلَیْهِمَا الْبَرَکَهُ فَلَا یَزَالَانِ کَذَلِکَ حَتَّی یَقُومَا عَنْهَا»(4)وقتی انسان سر سفره ای همراه برادر مؤمن
خود -برای صرف غذا- می نشیند، رحمت الهی بر آنان سرازیر می شود و برکت خداوند بر آنان می بارد و پیوسته چنین خواهند بود تا از آن سفره برخیزند».
رسول خدا صلی الله علیه واله فرمود«اِذَا کَانَ اِسْمُ بَعْض اَهْلِ الْبَیْتِ اِسْمُ نَبِیٍّ لَمْ تَزَلِ الْبَرَکَهُ فِیهِم»(1)هنگامی که نام یکی از ساکنان خانه، اسم یک پیامبر باشد، هماره برکت، قرین آنها خواهد بود».
19.غذاهای با برکت
عسل: پیامبر اعظم صلی الله علیه واله فرموده است: «اِنَّ اللهَ عَزَّ وَجَلَّ جَعَلَ الْبَرَکَهَ فِی الْعَسَلِ وَفِیهِ شِفاءٌ مِنَ الْاَوْجَاع»(2)برکت را در عسل قرار داد و در آن شفای دردهاست».
قال علی بن الحسین علیه السلام :«اَللَّهُمَّ إِنِّي أَجِدُ سُبُلَ اَلْمَطَالِبِ إِلَيْكَ مشرعة وَ مَنَاهِلَ اَلرَّجَاءِ إِلَيْكَ مترعة وَ أَعْلَمُ أَنَّكَ لِمَنْ دَعَاكَ بِمَوْضِعِ إِجَابَةٍ وَ لِلصَّارِخِ إِلَيْكَ بِمَرْصَدِ إِغَاثَةٍ وَ أَنَّ اَلْقَاصِدَ إِلَيْكَ لَقَرِيبُ اَلْمَسَافَةِ مِنْكَ»(1)خداوندا؛ همانا من راه حوائج خلق را به سوی تو باز می بینم و چشم های امید بندگان را به درگاهت پر آب می بینم و می دانم تو برای کسی که تو را می خواند در مقام اجابتی و درهای دعا برای فریاد خواهان به سوی تو باز است و می دانم که تو برای حاجت امیدواران اجابت کننده ای.
معنای سبل المطالب
سبل، چنانکه گذشت، جمع سبیل به معنای راه است و این لفظ به طور کلی بر هر دو نوع راه، یعنی راه خیر و شر، اطلاق میشود که بستگی به مضاف دارد. در این جمله، «سبل» به «المطالب» اضافه شده است. «مطالب» جمع «مطلب» است که هم بهعنوان مصدر و هم بهعنوان اسم مکان به کار میرود و به معنای موضع طلب است. اما معنای ظاهری آن بیشتر به معنای مصدر است؛ به این معنا که راه طلب به سوی تو گشوده است؛ این اشاره به وسعت رحمت الهی و کرم او دارد، زیرا رحمتش همواره گشوده است و هیچکس ناامید برنمیگردد.
یکی دیگر از راههایی که سلامت آن تضمین شده است و هیچ نقص و خطری در آن وجود ندارد، راه مطالبه گری است که از طریق مصداق صحیح
1) مفاتیح، دعای ابوحمز ثمالی.
آن انجام میشود. انسان باید بداند چگونه و چه مطالبههایی داشته باشد که ضرری برای دین و دنیا و آخرت او نداشته باشد. همه میدانیم که ما موجوداتی نیازمند و در عین حال هوشمند هستیم؛ یعنی به طور غریزی به دنبال حوائج خود نمیرویم، بلکه هوشمندانه و عاقلانه در صدد برآورده کردن نیاز خود هستیم.
از طرفی، اینطور نیست که بتوانیم همه نیازهای خود را به تنهایی تأمین کنیم. تلاش و کوشش بر عهده ماست، اما اینکه قطعا به خواسته های خود برسیم، همیشه در اختیار ما نیست. تدبیر امور ما به دست خداوند متعال است. همچنین باید توجه داشت که همه خواسته های ما معقول و منطقی نیستند و الزاما به مصلحت و منفعت ما ختم نمیشوند. بنابراین، در خواسته های خود ممکن است دچار اشتباه شویم و باید طوری نیاز خود را از خداوند مدبّر درخواست کنیم که به سود ما باشد و بر دریافت آن اصرار نکنیم. خداوند در قرآن میفرماید: عَسَى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَعَسَى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَاللهُ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ(1)ممکن است چیزی را مکروه بشمارید، در حالی که آن برای شما خیر باشد، و یا چیزی را دوست دارید که در واقع شرّ و فساد شما در آن است و خدا به مصالح امور داناست و شما نادانید.
مولوی در مثنوی داستانی دارد که به این واقعیت اشاره میکند. ماجرا از این قرار است که یک مارگیر که تنها منبع درآمدش مارگیری و دورهگردی بود، بعد از اینکه کارش را در شهری تمام کرد و از شهر بیرون رفت، زیر درختی خوابید. کیسه مارهای او نیز در کنارش بود. ناگهان یک سارق کیسه مار او را
1) سوره بقره، آیه216.
دزدید و رفت. وقتی مارگیر بیدار شد و کیسهاش را ندید، شروع به آه و ناله و دعا به درگاه خداوند کرد و از او خواست که چرا کیسه مار او دزدیده شده است، زیرا این تنها راه امرار معاش او بود.
او ناراحت و افسرده به بیابان رفت و به جنازهای برخورد که کیسه مارش کنار آن بود و ظاهرا مار از کیسه خارج شده و سارق را نیش زده و کشته بود. با دیدن این صحنه، مارگیر بسیار خوشحال شد و از خداوند تشکر کرد و گفت: «خدایا، سپاسگزارم که دعای مرا مستجاب نکردی، زیرا اگر آن مار کنارم بود، ممکن بود مرا از پای درآورد.
دزدکی از مارگیری مار بُرد***ز ابلهی آن را غنیمت می شمرد
وارهید آن مارگیر از زخمِ مار***مار کُشت آن دزد او را زارِ زار
مارگیرش دید، پس بشناختش***گفت : از جان، مارِ من پرداختش
در دعا می خواستی جانم از او***کِش بیابم، مار بستانم از او
شکرِ حق را کآن دعا مردود شد***من زیان پنداشتم، و آن سود شد
بس دعاها کآن زیان است و هلاک***وز کرَم می نشنود یزدانِ پاک
یکی از بنیادیترین راه های ارتباط با خداوند، دعا و مسئلت از ساحت اوست، چرا که تمام وجود ما به وجود او گره خورده است. بندگان جز خداوند کسی ندارند که نیازهایشان را برآورده کند. آنچه از حق در وجود ما جلوهگر شده و به ما اعتبار میبخشد، همه و همه از آن اوست. کجا برویم که او در آنجا نباشد؟ «لایمکن الفرار من حکومتک». چه چیزی بخواهیم که در ید قدرت او نباشد؟ «لله ما فی السموات و الارض». او مالک الملک علی الاطلاق و عالم هستی است.
فطرت ما خداخواه است و نیاز به او را در درون خود احساس میکند؛ آیا ممکن است قبلهنما نوک پیکان خود را از سمت قبلهاش بردارد؟ فلسفه وجود قبلهنما اقتضای این را دارد. به قول صائب تبریزی:
دل محال است ز دلدار شود روگردان***هر طرف قبله بود قبلهنما میگردد
خداوند متعال که خود ناز است و ما همه نیاز داریم، باید بدانیم چگونه با او سخن بگوییم تا نیازهایمان را بهخیر برآورده کند. به گونهای که هم او راضی باشد و هم ما از داده و ندادهاش بس راضی و خوشنود باشیم.
اینگونه مطالبهگری نیاز به راه دارد. بیتردید، اهل بیت علیهم السلام یکی از بهترین و مطمئنترین راه های درخواست از خداوند هستند؛ چرا که آنان دارای مقام عصمت هستند و خواسته های معصوم دارای چارچوب مشخصی است. اهل بیت هم شأن و منزلت خداوند را حفظ میکنند و هم خواسته های خود را از حضرت حق مطالبه مینمایند. حضرات معصوم علیهم السلام در ادعیۀ خود که بسیار هم فراوان است، راه حرف زدن و درخواست حوائج و نیازها را به ما میآموزند. انسان نباید از هر کس بیسر و پایی چیزی بخواهد؛ گدایی کردن در درگاه حق یک هنر است و نیاز به تعلیم دارد. خداوند اهل بیت علیهم السلام را وسیله و راهی قرار داده تا نیاز خود را از طریق آنان مطالبه کنیم. به فرمایش امام هادی علیه السلام ، اهل بیت علیهم السلام «الباب المبتلا به الناس» هستند؛ یعنی خداوند آنان را دری قرار داده است که مردم به آنان محتاج هستند.
حال ببینیم این ابواب رحمت چگونه دعا و مطالبه کردن از حق را به ما میآموزند:
مدح و ثنا قبل از دعا
امام صادق علیه السلام میفرماید: وقتی یکی از شما حاجتی طلب میکند، باید ابتدا پروردگار را مدح و ثنا گوید؛ چرا که هر کس بخواهد از سلطان درخواستی کند، اول بهترین کلماتی را که میتواند بر زبان جاری کند (سپس حاجت خود را بیان میکند).(1)روش معصومان در دعا، شروع با مدح الهی است. چنانکه حضرت علی علیه السلام دعای معروف کمیل را با ذکر رحمت واسعه و قدرت قاهرۀ خداوند آغاز کرده است و امام باقر علیه السلام در ابتدای دعای سَمات، خداوند را اینگونه تمجید میکند: «خداوندا، تو را به اسم اعظمت میخوانم که اگر برای گشودن درهای بسته آسمان خوانده شود، باز میشوند». همچنین، امام سجاد علیه السلام در دعای پنجم صحیفه میفرماید: «ای کسیکه شگفتیهای عظمتت پایان نمیپذیرد.
صلوات بر پیامبر و اهل بیت علیهم السلام
صلوات، دعایی است که همیشه مورد پذیرش حق تعالی قرار میگیرد. پس اگر دعایی همراه با صلوات باشد، قطعاً اجابت خواهد شد؛ زیرا خداوند بزرگتر از آن است که قسمتی از دعا را اجابت کند و قسمتی را نپذیرد. لذا معصومان علیهم السلام دعا را همیشه با صلوات بر پیامبر و آل او ختم میکردند و همچنین اکثر مواقع، دعا را با صلوات آغاز مینمودند. امیرمؤمنان علیه السلام دعای کمیل را با صلوات ختم میکند، همچنین مناجات شعبانیه را با صلوات شروع و ختم میکند و امام سجاد علیه السلام تمام دعاهای خود در صحیفه سجادیه را با صلوات به پایان میبرد.
1) اصول کافی، ج2، ص485.
پیامبر اکرم صلی الله علیه واله فرمودهاند: «کُلُّ دُعاءٍ یُدْعَى اللّهُ عَزَّوَجَلَّ بِهِ مَحْجُوبٌ عَنِ السَّماءِ حتّى یُصَلَّى عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»(1)یعنی هر دعایی که خداوند عزوجل به آن خوانده شود، از رفتن به آسمان محجوب است تا صلوات بر محمد و آل محمد فرستاده شود.
ذکر نعمتهای الهی
ائمۀ معصومین علیهم السلام هنگامی که دعا میکردند، بر اساس درخواست خود، نعمتهای خداوند را بر میشمردند و سپس حاجت خود را بیان میکردند. حضرت علی علیه السلام در دعای کمیل نعمتهای معنوی خداوند را به زیبایی یادآور میشود: «خدایا چه زشتیهایی که از من پوشاندی... چه لغزشهایی که مرا در آن حفظ کردی... و چه تعریف و تمجیدهای زیبایی که من شایستۀ آن نبودم در بین مردم رواج دادی». امام سجاد علیه السلام نیز در دعای ابوحمزه ثمالی میفرماید: «خدایا، میدانم که آمادۀ برآوردن حاجات امیدواران».
دعا با حال تضرع
امام صادق علیه السلام میفرماید: خداوند به موسی علیه السلام وحی کرد که وقتی در حضور من ایستادهای، همچون شخص محتاج و ذلیل بایست.(2)انسان به معنای واقعی فقیر است؛ زیرا هرچه دارد از خداست و جان او و تمام نعمتهای ظاهری و باطنیاش از خداوند است. لذا انسان باید در وقت دعا به معنای واقعی گدایی کند، چنانکه پیامبر اسلام صلی الله علیه واله هنگام دعا دستانش
را بالا میگرفت، مانند مسکین و بیچارهای که درخواست غذا میکند.(1)همچنین، امام صادق علیه السلام بعد از نماز دستانش را بالا میگرفت و دعا میکرد(2).
دعای همراه با جماعت
در دین اسلام به جماعت اهمیت زیادی داده شده است؛ حتی عبادات فردی مانند نماز اگر به جماعت انجام شود، ثواب آن چندین برابر میشود. دعا نیز اگر به جماعت برگزار شود، به اجابت نزدیکتر است. به همین دلیل، هنگامی که برای امام باقر علیه السلام مشکلی پیش آمد، زنان و کودکان را جمع میکرد و دعا مینمود و بقیه آمین میگفتند. (3)
دعا برای همگان
اسلام دینی است که به تمامی ابعاد فردی و اجتماعی بشر توجه دارد و کمک به دیگران را وظیفه هر شخصی و حتی شرط مسلمانی میداند. پیامبر اسلام صلی الله علیه واله میفرماید: «کسی که صبح برخیزد و به امور مسلمین اهمیت ندهد، مسلمان نیست».(4)خود معصومان علیهم السلام حتی در خلوت نیز به یاد دیگران بودند. امام رضا علیه السلام در دعای خود میفرماید: «خداوندا، همۀ مؤمنان در سراسر جهان را ببخش».(5)امام حسن مجتبی علیه السلام درباره عبادت مادرش فاطمۀ زهرا علیها السلام میفرماید: «شبی مادرم تا صبح مشغول عبادت و دعا بود و من میشنیدم
که برای همۀ همسایگان و مسلمانان دعا میکند؛ اما برای خودش هیچ دعا نکرد. صبح از ایشان علت این امر را پرسیدم و ایشان فرمود: «الجار ثمّ الّدار، اوّل همسایه بعد اهل خانه».(1)
دعا هنگام شب
تاریکی شب، فرصتی مناسب برای خلوت کردن و راز و نیاز با پروردگار به ویژه در نیمه های شب است که عموم مردم در خواب راحت هستند. چنانکه امام سجاد علیه السلام هنگام شب که همۀ چشمها در خواب بودند، دعا میفرمود و امام باقر علیه السلام بعد از نماز شب دعا میکرد.(2)
دعا بعد از نماز
نماز معراج روح و ارتباط بنده با خداست و بهترین فرصت برای طلب حاجت در حال ارتباط با معبود است. به همین دلیل، امام صادق علیه السلام بعد از نماز دست به دعا برمیداشت و امام سجاد علیه السلام بعد از نماز ظهر دعا میکرد.(3)
دعا در اوقات مقدس
معصومان علیهم السلام به اوقات مقدسی که باعث اجابت دعا میشود، اهمیت میدادند و حاجات خود را در آن اوقات به درگاه خداوند عرضه میکردند. اکثر دعاهای وارده از معصومان علیهم السلام مخصوص به زمان خاصی است. چنانکه امام سجاد علیه السلام در ماه مبارک رمضان، بعد از نماز شب، دعای ابوحمزه ثمالی را
میخواند(1)و امام کاظم علیه السلام در روز مبعث دعا میفرمود. حضرت علی علیه السلام نیز دعای کمیل را نیمه شعبان در حال سجده می خواند.(2)
شیوۀ اهل بیت علیه السلام در مسئلت کردن از خداوند برای ما درس آموز است. یعنی ما هم باید این گونه از خداوند مسئلت کنیم
نمونه ای از دعای امام سجاد علیه السلام : یا إِلَهِی لَوْ بَکیتُ إِلَیک حَتَّی تَسْقُطَ أَشْفَارُ عَینَی، وَ انْتَحَبْتُ حَتَّی ینْقَطِعَ صَوْتِی، وَ قُمْتُ لَک حَتَّی تَتَنَشَّرَ قَدَمَای، وَ رَکعْتُ لَک حَتَّی ینْخَلِعَ صُلْبِی، وَ سَجَدْتُ لَک حَتَّی تَتَفَقَّأَ حَدَقَتَای، وَ أَکلْتُ تُرَابَ الْأَرْضِ طُولَ عُمُرِی، وَ شَرِبْتُ مَاءَ الرَّمَادِ آخِرَ دَهْرِی، وَ ذَکرْتُک فِی خِلَالِ ذَلِک حَتَّی یکلَّ لِسَانِی، ثُمَّ لَمْ أَرْفَعْ طَرْفِی إِلَی آفَاقِ السَّمَاءِ اسْتِحْیاءً مِنْک مَا اسْتَوْجَبْتُ بِذَلِک مَحْوَ سَیئَةٍ وَاحِدَةٍ مِنْ سَیئَاتِی. وَ إِنْ کنْتَ تَغْفِرُ لِی حِینَ أَسْتَوْجِبُ مَغْفِرَتَک، وَ تَعْفُو عَنِّی حِینَ أَسْتَحِقُّ عَفْوَک فَإِنَّ ذَلِک غَیرُ وَاجِبٍ لِی بِاسْتِحْقَاقٍ، وَ لَا أَنَا أَهْلٌ لَهُ بِاسْتِیجَابٍ، إِذْ کانَ جَزَائِی مِنْک فِی أَوَّلِ مَا عَصَیتُک النَّارَ، فَإِنْ تُعَذِّبْنِی فَأَنْتَ غَیرُ ظَالِمٍ لِی. إِلَهِی فَإِذْ قَدْ تَغَمَّدْتَنِی بِسِتْرِک فَلَمْ تَفْضَحْنِی، وَ تَأَنَّیتَنِی بِکرَمِک فَلَمْ تُعَاجِلْنِی، وَ حَلُمْتَ عَنِّی بِتَفَضُّلِک فَلَمْ تُغَیرْ نِعْمَتَک عَلَی، وَ لَمْ تُکدِّرْ مَعْرُوفَک عِنْدِی، فَارْحَمْ طُولَ تَضَرُّعِی وَ شِدَّةَ مَسْکنَتِی، وَ سُوءَ مَوْقِفِی؛ ای خدای من، اگر به درگاهت آنقدر زاری کنم که پلک چشمانم برهم افتد و چندان به گریه و ناله صدا بلند کنم که صدایم قطع گردد و چندان به پیشگاهت بر پای ایستم که پایم ورم کند، و آنقدر برایت رکوع نمایم که استخوانهای پشتم از هم بپاشد و چندان سجده کنم که چشمهایم از کاسه درآید و در همۀ عمرم خاک زمین
خورم و تا زندهام آب آلوده به خاکستر بنوشم و در اثنای این احوال چندان ذکر تو گویم که زبانم از کار بماند، آن گاه از روی شرم ساری چشم به آفاق آسمان باز نکنم، با این همه، مستحقّ محو یکی از گناهانم نخواهم بود
و اگر به وقتی که سزاوار آمرزشت شوم مرا بیامرزی و در آن زمان که مستحقّ عفوت شوم از من بگذری، همانا این آمرزش و بخشش به خاطر استحقاق من نیست و من این شایستگی را ندارم؛ زیرا جزای من در نخستین گناه آتش جهنّم بود، پس اگر مرا به عذاب مبتلا کنی بر من ستم نکردهای.
ای خدای من، اکنون که مرا به پردهپوشیات در پوشیده و رسوایم نکردهای و به بزرگواریات با من مدارا نمودهای و به کیفرم عجله نکردهای و از سرِ فضلت بردباری ورزیدهای و نعمتت را از من زایل نساختهای، و احسانت را بر من تیره ننمودهای، پس بر طول زاریام و سختی زمین گیریام، و بدی حالم رحمت آر.(1)
نمونه دوم: دعای حضرت علیه السلام در نماز شکر در سجدۀ نماز شب:«إلَهِى بِعِزَتِکَ و جَلالِکَ و عَظَمَتِکَ لَو أنِى مُنذُ بَدَعتَ فِطرَتِى مِن أوَلِ الدَهرِ عَبَدتُکَ دَوامَ خُلُودِ رُبُوبِیَتِکَ بِکُلِ شَعرَة فى کُلِ طَرفَة عَینٍ سَرمَدَ الأبَدِ بِحَمدِ الخَلائِقِ و شُکرِهِم أجمَعِینَ، لَکُنتُ مُقَصِرًا فى بُلُوغِ أداءِ شُکرِ خَفِىِ نِعمَة مِن نِعَمِکَ عَلَىَ! و لَو أنِى کَرَبتُ مَعادِنَ حَدِیدِ الدُنیا بِأنیابِى و حَرَثتُ أرضَها بِأشفارِ عَینِى و بَکَیتُ مِن خَشیَتِکَ مِثلَ بُحُورِ السَماواتِ و الأرَضِینَ دَمًا و صَدِیدًا لَکانَ ذَلِکَ قَلِیلًا مِنِى فى [من] کَثِیرِ ما یَجِبُ مِن حَقِکِ عَلَىَ! و لَو أنَکَ إلَهِى عَذَبتَنِى بَعدَ ذَلِکَ بِعَذابِ الخَلائِقِ أجمَعِینَ و غَطیتَ لِلنارِ خَلقِى و جِسمِى و مَلأتَ طَبَقاتِ جَهَنَمَ [و أطباقَها] مِنِى حَتَى لا تَکُونَ فى النارِ مُعَذَبٌ غَیرِى و لا یَکُونَ لِجَهَنَمَ حَطَبٌ سِواىَ لَکانَ
1) صحیفه سجادیه، دعای شانزدهم.
ذَلِکَ بِعَدلِکَ عَلَىَ قَلِیلًا فى کَثِیرِ ما استَوجَبتُهُ مِن عُقُوبَتِکَ»(1)خدایا قسم به عزّت و جلال و عظمتت، اگر مرا از آن هنگام که فطرتم را بسرشتى از ابتداى عالم خلقت در تمام دوران بى نهایت پروردگارى تو به عبادت مى پرداختم و به تعداد موهاى بدنم در تمامى لحظهها در گستره بىانتهاى عالم وجود همراه با حمد و شکر تمام خلایق به شکر تو مىپرداختم و به تحقیق در ادای شکر نعمتى از نعمتهاى پنهانى تو عاجز و ناتوان بودم و اگر معدنهاى آهن دنیا را با ناخنهاى خود حفر مىنمودم و زمین را با مژۀ چشمان شخم مىزدم و از خوف و بیم تو مانند دریاهاى آسمانها و زمین خون و خونابه از دیدگان مىباریدم قطعاً این مقدار کمى از بسیار حقوقى بود که نسبت به تو مىتوانستم ابراز کنم و اگر تو اى خداى من پس از این امور مرا عذاب نمایى به عذاب تمامى خلایق و جسم و بدنم را به آتش دوزخ بسپارى و تمامى طبقات جهنّم را از بدن و جسم من انباشته کنى تا کسى غیر از من در دوزخ باقى نماند و هیچ هیزمى جز بدن من در جهنّم وجود نداشته باشد، تمامى این مسایل عقوبتى ناچیز است از عقوبتهاى بسیار که به مقتضاى عدل تو نسبت به من روا مىدارى.
طاووس یمانی گفت: «شبی از کنار کعبه عبور می کردم، دیدم امام سجّاد علیه السلام به حجر اسماعیل علیه السلام وارد شد و مشغول نماز گردید؛ سپس به سجده رفت. من با خود گفتم: این مرد صالح از خاندان رسالت و نیکی است، خوب است از فرصت استفاده کنم و گوش کنم بدانم که دعای آن حضرت در سجده چیست؟ شنیدم در سجده گفت: «عُبَيْدُكَ بِفِنَائِكَ مِسْكِينُكَ بِفِنَائِكَ
1) انوار ملکوت، علامه طهرانی.
فَقِيرُكَ بِفِنَائِكَ سَائِلُكَ بِفِنَائِك»(1)بندۀ کوچک تو به در خانۀ تو آمده بی چارۀ تو به در خانۀ تو آمده، فقیر تو به در خانه تو آمده، درخواست کننده ات به درگاه تو آمده است. طاووس می گوید: «آن را یاد گرفتم و در رفع هر اندوه و گرفتاری آن دعا را خواندم و اندوه و گرفتاریم بر طرف شد.
پیامبر اکرم صلی الله علیه واله به علی علیه السلام فرمود: به برکت وجود امامان از نسل توست که به امتّم باران داده می شود و دعای شان مستجاب می شود خداوند، بلا را از آنان بر می گرداند و رحمت، از آسمان فرود می آید.(2)
نتیجه این که اهل بیت علیهم السلام به عنوان راه های مطالبه گری از حق هستند. چنان چه گذشت عصمت و علم حضرات معصوم علیهم السلام باعث می شود که انسان بهترین راه و روش مسئلت را از خداوند داشته باشد که قطعاً سلامت خواسته اش تضمین شده است و طبق سیرۀ اهل بیت علیهم السلام اگر به مطالب خود برسد شاکر و اگر نرسد صبور است و می داند این دعا قطعاً ثمره خواهد داشت ولو این که ثمره اش در این دنیا معلوم نباشد.
«عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ: لَعَنَ اَللَّهُ قَاطِعِي سُبُلِ اَلْمَعْرُوفِ قِيلَ وَ مَا قَاطِعُو سُبُلِ اَلْمَعْرُوفِ قَالَ اَلرَّجُلُ يُصْنَعُ إِلَيْهِ اَلْمَعْرُوفُ فَيَكْفُرُهُ فَيَمْتَنِعُ صَاحِبُهُ مِنْ أَنْ يَصْنَعَ ذَلِكَ إِلَى غَيْرِهِ»(1)امام صادق علیه السلام فرمود خداوند کسی را که راه معروف را قطع می کند از رحمت خود دور کند. سؤال شد چه کسی راه معروف را قطع می کند؟ فرمود کسی که دربارۀ او معروف انجام داده می شود و او کفران می کند و این کار او سبب می شود که صاحب معروف دیگر آن معروف را دربارۀ غیر آن شخص انجام ندهد.
سبل معروف، یعنی راه های شناخته شده خداوند؛ چرا که آنچه از معروف به ذهن میآید و علامت حقیقت است، این است که مراد از معروف، آن چیزی است که شناختهشده است و موجب معرفت و شناخت میشود. وقتی انسان به چیزی شناخت دارد، یک احساس امنیت نیز به همراه این معرفت خواهد داشت، زیرا این شناخت به او اطمینان میدهد که خطری او را تهدید نمیکند.
رهزنان راه معروف، پا به پای شیطان میگذارند؛ همانطور که شیطان به فرمودۀ خداوند گفت: قَالَ فَبِمَا أَغْوَيْتَنِي لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيمَ ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَيْمَانِهِمْ وَعَنْ شَمَائِلِهِمْ وَلَا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شَاكِرِينَ(2)حال که مرا گمراه کردی، بر سر راه مستقیم تو مینشینم و از پیش و از پشت و از چپ و راست آنان میآیم (و هر یک از قوای عامله و ادراکی آنها را به میل باطل میکشم) و بیشتر آنان را شکر گزار نعمتت نخواهی یافت.
راه معروف ابهامی در خود ندارد و آنقدر روشن است که روندگان آن هیچگونه احساس ترس و ناامیدی در خود نمیکنند و به سلامت این راه ایمان دارند. آنچه مسیر بشری را دستخوش تحریف قرار داد، سدّ راه معروف بود که همان راه ولایت است. اگر اجتماع سقیفه رقم نمیخورد و همه چیز در مجرای طبیعی خود جریان داشت، اکنون شاهد وضع به مراتب بهتری در جهان اسلام بودیم. خداوند متعال میفرماید:لَوَ اجْتَمَعَ النَّاسُ عَلَى حُبِّ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ لَمَا خَلَقْتُ النَّار(1)اگر مردم بر محبت علی علیه السلام خصوصاً و اهل بیت عمومًا تجمع میکردند و این راه معروف بسته نمیشد، خداوند آتش جهنم را خلق نمیکرد و این همان معنای سلامت محض است. به قول عطار نیشابوری:
من بتو صد بار گفتم صد هزار***دست از دامان حیدر بر مدار
راه حیدر رو که اندر راه او***نور حق بد از دل آگاه او
راه راه اوست دیگر راه نیست***گر روی جای دگر جز چاه نیست
حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام در جمله تاریخی خود فرمود: «من قیام نکردم مگر برای امر به معروف و نهی از منکر»، که معنایش ترسیم راه معروف و نشان دادن بیراهه منکر است. به عبارتی، هم خود حضرت معروف است و هم راهش که در کربلا به منصه ظهور رسید؛ اما قطع کنندگان راه معروف، مسیر حق را تغییر داده و ادامه کار سقیفهنشینان با قوت پیش رفته است. اینان مورد لعنت خداوند و دور از رحمت او هستند.
اینکه امام باقر علیه السلام میفرماید: «عَنْ بُرَيْدٍ اَلْعِجْلِيِّ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ يَقُولُ: بِنَا عُبِدَ اَللَّهُ وَ بِنَا عُرِفَ اَللَّهُ وَ بِنَا وُحِّدَ اَللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَ مُحَمَّدٌ حِجَابُ
1) بحارالانوار، ج39، ص268.
اَللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى»(1)، به این معناست که به وسیله ما، خدا پرستش شد و به وسیله ما خدا شناخته شد و به وسیله ما خداوند تبارک و تعالی یگانه شناخته شد و محمد صلی الله علیه واله پردهدار خداوند تبارک و تعالی است (تا واسطۀ میان او و مخلوقش باشد). مراد از این جمله این است که حضرات معصوم راه بندگی خدا و راه شناخت خداوند هستند. خداوند خود تجلی همه آنچه در عالم ممکنات است، هست و خود اعرف المعروفات است؛ هر کس یا چیزی که به خداوند ختم شود، قطعاً معروف و از مصادیق سبل معروف است.
بیشک ولایت و امامت اهل بیت علیهم السلام معروفترین راه برای رسیدن به کمال الهی است که هیچگونه اعوجاج و انحرافی در آن وجود ندارد. برادران ناتنی ما (اهل سنت) به معروف و منکر که از مسلمات دین مبین اسلام است، اذعان و اعتقاد دارند. قطعاً برای راه معروف و منکر مصادیقی وجود دارد. الحق و الانصاف چه مصداقی کاملتر از اهل بیت علیهم السلام برای راه معروف میتوان سراغ داشت؟
معروفات و منکرات حریم حدود الهی هستند و اگر کسی از حدّ خداوند عبور کند، قطعاً سقوط خواهد کرد. خلاصه اینکه هر مسیر و راهی برای خود حدود و حریمی دارد و توجه به این حریمهاست که سلامت انسان را تأمین میکند. به عنوان مثال، در اتوبانی که سرعت مجاز آن 120 کیلومتر در ساعت است، اگر کسی با سرعت غیرمجاز 180 کیلومتر برود، قطعاً سلامت خود و وسیلهاش را به خطر انداخته است؛ زیرا در صورت بروز مانعی ممکن است نتواند خودرو را کنترل کند و این امر میتواند به خطرات جانی و مالی منجر شود.
1) الکافي، ج1، ص145.
بایدها و نبایدها در شرع مقدس متضمن سلامت ما در سلوک الی الله هستند. راه معروف، راهی روشن و واضح است. نورانیتی دارد که ما را به سوی هدف سوق میدهد. هر چه راه روشنتر باشد، امنیت و آسایش آن بیشتر خواهد بود. در بزرگراهها و اتوبانها، روشنایی نقش مهمی ایفا میکند و این روشنایی به معنای این است که ذات راه باید روشن و افق دید وسیع باشد. این امر امنیت راننده را تأمین میکند و به او آسایش و آرامش میدهد و موجب میشود در پیمودن راه برای رسیدن به مقصد نگرانی نداشته باشد.
در سیر الی الله، راه معروف، راه روشنی است که وسعت دید انسان را افزایش میدهد و او را از خطرات احتمالی آگاه میسازد. اهل بیت علیهم السلام مانند رسول خدا صلی الله علیه واله هم جنبه تبشیر دارند و هم انذار. امر به معروف جنبه تبشیری و نهی از منکر جنبه انذاری دارد.
امام علی علیه السلام میفرماید: «إعرفوا اللّهَ بِاللّهِ والرَّسولَ بِالرِّسالَةِ، و اُولي الأمرِ بِالأمرِ بِالمَعروفِ و العَدلِ و الإحسانِ»(1)خدا را به خدا بشناسید و رسول را به رسالتش و اولیالامر را به فرمان دادنشان به نیکیها و عدالت و نیکوکاری.
حضرت امیر علیه السلام درباره اهمیت و ارزش امر به معروف، آن را معیار شناخت اولیالامر معرفی میکند. خداوند در قرآن کریم هنگامی که امر به تبعیت از حضرت رسول صلی الله علیه واله میکند، شاخصۀ رسول خدا صلی الله علیه واله را پنج امر بیان میکند: «الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوبًا عِنْدَهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَالْإِنْجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَيُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَاتِ وَيُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبَائِثَ وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلَالَ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِمْ فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ
1) اصول کافی، ج1، ص185.
وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ أُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»(1)هم آنان که پیروی میکنند از آن رسول (ختمی) و پیغمبر امّی که در تورات و انجیل در دست آنها (نام و نشان و اوصاف) او را نگاشته مییابند، که آنها را به هر نیکی امر میکند و از هر زشتی نهی مینماید و برای آنان هر طعام پاکیزه و مطبوع را حلال و هر پلید منفور را حرام میگرداند و احکام پر رنج و مشقتی را که مانند زنجیر بر گردن خود نهادهاند، از آنان برمیدارد (و دین آسان و موافق فطرت بر انسانها میآورد). پس آنان که به او گرویدند و از او حرمت و عزّت نگاه داشتند و یاریاش کردند و از نور نازلشده با او پیروی نمودند، آن گروه به حقیقت رستگاران عالمند.
یکی از شاخصه های پیامبر صلی الله علیه واله برای تبعیت از ایشان، این است که حضرتش امر به معروف و نهی از منکر میکند و به عبارتی، راه معروف و منکر را برای مؤمنان تبیین مینماید. سپس به ثمره شجره طیبه اشاره میکند که پاک و حلال است و مؤمنان باید از آن بهرهبرند و از ثمره شجره خبیثه دوری کنند.
بیتردید، راه معروف و شناختهشده، باعث قوام دین است. در روایتی، حضرت امیر علیه السلام میفرماید: «قِوامُ الشَّريعَةِ الأمرُ بِالمَعروفِ، و النَّهيُ عَنِ المُنكَرِ، و إقامَةُ الحُدودِ»(2)برپایی شریعت به وسیله امر به معروف و نهی از منکر و اقامه حدود ممکن است که غایت دین نیز به شمار میآید.
در ادامه، حضرت علیه السلام اهمیت تبیین راه معروف و روشن را اینگونه بیان میکند: «ما اَعْمالُ الْبِرِّ كُلُّها وَالْجِهادُ فى سَبيلِ اللّهِ عِنْدَ الاْمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْىِ
عَنِ الْمُنْكَرِ؛ اِلاّ كَنَفْثَةٍ فى بَحْرٍ لُجِّي»(1)؛ تمام کارهای نیک و حتی جهاد در راه خدا در مقابل امر به معروف و نهی از منکر، نسبت به آن چیزی نیست جز به اندازه رطوبتی که از بخار دهان خارج میشود.
حضرت علیه السلام در ادامه بیان اهمیت تبیین راه معروف و هشدار نسبت به راه منکر میفرماید: «و أفضَلُ مِن ذلكَ كُلِّهِ كَلِمَةُ عَدلٍ عِندَ إمامٍ جائرٍ»؛ بالاتر از همه این اعمال نیک، جهاد در راه خدا، امر به معروف و نهی از منکر، سخن عادلانهای است که در مقابل پیشوای ظالم گفته شود. آن حضرت در جای دیگر به مردم میگوید: «من دو حق بر گردن شما دارم؛ اوّل وفای به بیعت و دوّم خیرخواهی برای من به صورت آشکار و پنهان است».(2)
«وَ أَمَّا حَقِّي عَلَيْكُمْ فَالْوَفَاءُ بِالْبَيْعَةِ وَ النَّصِيحَةُ فِي الْمَشْهَدِ وَ الْمَغِيبِ وَ الْإِجَابَةُ حِينَ أَدْعُوكُمْ وَ الطَّاعَةُ حِينَ آمُرُكُمْ»(3)؛حق من بر شما وفای به بیعت و نصیحت آشکار و نهان است». بنابراین از منظر امام، عامۀ مردم و آحاد جامعه نه تنها وظیفه دارند که مقابل پیشوای ظالم بایستند و او را از معصیت باز دارند، بلکه در مقابل پیشوای عادل و معصومی همچون خودش هم حق دارند ناصح او باشند و بالاتر از آن، این که این یک تکلیف است و حق امام بر مردم است که باید مردم آن را ادا نمایند! در جایی دیگر به مردم تذکر میدهد که اگر به این وظیفه و حقّ خود یعنی امر به معروف و نهی از منکر نسبت به حاکم عمل نکنند، مستوجب عقوبت و مجازات الهی خواهند بود.
«أيُّها النّاسُ، إنَّ اللّه َ عَزَّ و جلَّ لا يُعَذِّبُ العامَّةَ بِذَنبِ الخاصَّةِ إذا عَمِلَتِ الخاصَّةُ بِالمُنكَرِ سِرّا مِن غَيرِ أن تَعلَمَ العامَّةُ، فإذا عَمِلَتِ الخاصَّةُ بِالمُنكَرِ جِهارا فلَم يُغَيِّرْ ذلكَ العامَّةُ، استَوجَبَ الفَريقانِ العُقوبَةَ مِنَ اللّه ِ عَزَّ و جلَّ»(1)هرگاه خاصه بطور پنهانی و به گونهای که عامه نفهمند مرتکب منکر شوند، خداوند عامه را عذاب نمیدهد. ولی اگر خاصه بطور علنی و آشکار مرتکب منکر گردند و عامه برای تغییر و اصلاح آنان اقدام نکنند، هر دو گروه(عامه و خاصه) سزاوار عقوبت و مجازات خداوند عزوجل میباشند.(2)
ابو حنیفه خدمت امام صادق علیه السلام رسید و مسایلى را پرسید از جمله سؤال هایش این بود که گفت: فدایت شوم امر به معروف چیست؟
حضرت علیه السلام فرمود: «الْمَعْرُوفُ یَا أَبَا حَنِیفَةَ! الْمَعْرُوفُ فِی أَهْلِ السَّمَاء،ِ الْمَعْرُوفُ فِی أَهْلِ الْأَرْضِ وَ ذَلِکَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ»؛ ای ابوحنیفه! معروف چیزى است که معروف در آسمان باشد و معروف در زمین و آن امیرالمؤمنین على بن ابى طالب علیه السلام است.
پرسید: فدایت شوم پس منکر چیست؟!
حضرت علیه السلام فرمود: «اللَّذَانِ ظَلَمَاهُ حَقَّهُ وَ ابْتَزَّاهُ أَمْرَهُ وَ حَمَلَا النَّاسَ عَلَی کَتِفِهِ؛ آن دو نفرى که به او ستم روا داشتند و مقامش را غصب نمودند و مردم را علیه او شوریدند.ابوحنیفه گفت: مگر نهى از منکر این نیست که شخص را ببینى مشغول گناهى است او را نهى نمائى؟!
حضرت صادق آل محمد علیهم السلام فرمود:«لَیْسَ ذَاکَ أَمْرٌ بِمَعْرُوفٍ وَ لَا نَهْیٌ عَنْ مُنْکَرٍ إِنَّمَا ذَلِکَ خَیْرٌ قَدَّمَهُ؛ این امر به معروف و نهى از منکر نیست، کار خوبى است که انجام داده است».
ابوحنیفه گفت آقا بفرمایید تفسیر این آیه را: «ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ؛حضرت علیه السلام فرمود: به نظر تو منظور از نعیم چیست؟!
عرض کرد: امنیّت و صحّت بدن و غذا. حضرت علیه السلام فرمودند: اگر خداوند تو را در روز قیامت نگه دارد تا از هر لقمه اى که خورده اى و هر شربت آبى که نوشیده اى حساب بکشد باید مدّت بسیار زیادى بایستى! عرض کرد پس نعیم چیست فدایت بشوم؟حضرت علیه السلام فرمود: «النَّعِیمُ، نَحْنُ الَّذِینَ أَنْقَذَ اللَّهُ النَّاسَ بِنَا مِنَ الضَّلَالَةِ وَ بَصَّرَهُمْ بِنَا مِنَ الْعَمَی وَ عَلَّمَهُمْ بِنَا مِنَ الْجَهْلِ؛ نعیم ما هستیم که خداوند مردم را به واسطۀ ما نجات بخشیده از گمراهى و از کورى به بینش رسانده و از نادانى به علم. عرض کرد: چرا قرآن همیشه تازه است؟حضرت علیه السلام فرمود: «لِأَنَّهُ لَمْ یُجْعَلْ لِزَمَانٍ دُونَ زَمَانٍ فَتُخْلِقَهُ الْأَیَّامُ وَ لَوْ کَانَ کَذَلِکَ لَفَنِیَ الْقُرْآنُ قَبْلَ فَنَاءِ الْعَالَم؛زیرا قرآن اختصاص به یک زمان ندارد تا گذشت زمان او را کهنه نماید، اگر چنین بود (یعنی اگر اختصاص به یک زمان داشت) قرآن نابود می شد قبل از فناى عالَم».(1)
سبل المعروف، یعنی راه های شناخته شده و روشن که باعث از بین رفتن حجاب می شود جز اهل بیت علیه السلام کسی دیگر نیست.در همۀ زیارات ائمه هدی علیه السلام این فراز « اشهد انک قد اقمت الصلوة و آتیت الزکاة و امرت بالمعروف و نهیت عن المنکر» جزء جدایی ناپذیر این زیارات است. نکتۀ قابل توجّه
1) بحارالانوار، ج10، ص208.
این است که امام در متن همۀ این راه ها قرار دارد و پرچم دار هدایت است به عبارتی کار امام فقط ارائه طریق نیست که فقط راه را نشان بدهد؛ بلکه خود در متن این طریق وجود دارد و کارش ایصال الی المطلوب است یعنی ما را به سرمنزل مقصود می رساند.
خلاصه این که یکی از راه هایی که سلامت آن تضمین شده است و ما را سالم به دارالّسلام حق می رساند، سبل المعروف است که مصداق کامل آن اهل بیت علیهم السلام هستند هر کس پشت سر امام خود که معروف است و در راه معروف قدم گذاشته باشد فرجام نیکی برای او رقم خواهد خورد.
قال مولانا امیرالمؤمنین علی علیه السلام : «ثُمَّ قَالَ وَ قَدْ عُلِمَ مَوْضِعِي مِنْ رَسُولِ اَللَّهِ صلی الله علیه واله وَ اَلْقَرَابَةُ اَلْقَرِيبَةُ وَ اَلْمَنْزِلَةُ اَلْخَصِيصَةُ وَضَعَنِي فِي حَجْرِهِ وَ أَنَا وَلِيدٌ فَضَمَّنِي إِلَى صَدْرِهِ وَ يَلُفُّنِي فِي فِرَاشِهِ وَ يُمِسُّنِي جَسَدَهُ وَ يُشِمُّنِي عَرَقَهُ وَ كَانَ يَمْضَغُ اَلشَّيْءَ ثُمَّ يُلْقِمُنِيهِ وَ مَا وَجَدَ لِي كَذِبَةً فِي قَوْلٍ وَ لاَ خَطَأً فِي فِعْلٍ وَ لَقَدْ قَرَنَ اَللَّهُ بِهِ مِنْ لَدُنْ كَانَ فَطِيماً أَعْظَمَ مَلَكٍ مِنْ مَلاَئِكَتِهِ يَسْلُكُ بِهِ سَبِيلَ اَلْمَكَارِمِ وَ مَحَاسِنَ أَخْلاَقِ اَلْعَالَمِ لَيْلَهُ وَ نَهَارَهُ»(1)و شما میدانید که من در نزد رسول خدا صلی الله علیه واله چه منزلتی داشتهام خویشاوندی من با آن گرامی و موقعیت خصوصی من با آن حضرت بدان گونه ای بود که از همان کودکی در آغوش گرم او بودم و او مرا بر روی دامن خود مینهاد و در روی سینۀ خویش جای میداد و مرا در بستر خود میخوابانید چنان که تنم را به تن خویش میچسبانید و بوی خوش خود را به من میبویانید و گاه چیزی را میجوید و بعد آن را به من میخورانید پیامبر صلی الله علیه واله هیچ گاه دروغی از من نشنید و لغزشی در رفتارم مشاهده نکرد. خداوند از همان هنگامی که رسول اللَّه صلی الله علیه واله از شیر گرفته شد برای آن گرامی فرشتهای عظیم الشّأن را هم نشین فرمود تا راه های مکارم اخلاق را بپیماید و محاسن اخلاق جهانیان را شب و روز به او یادآوری.
تعریف مکارم
مکارم جمع مکرمت است و به معنای بزرگواریها، ارجمندیها و والاییها میباشد و از ماده کرم است. ابن فارس در مورد معنای این واژه
1) الطرائف، ج2، ص413.
مینویسد: «الکاف و الراء و المیم اصل صحیح له بابان، یکی از آنها شرف در چیزی است در خود یا شرف در خلقی از اخلاق»؛ به این معنا که «مرد کریم» به شرافت و علوّ در خود یا در اخلاق انسان اشاره دارد. (1)
راغب در مفردات چنین میگوید: اگر این ماده به عنوان صفت خداوند به کار رود به معنای احسان و انعام است، اما اگر به عنوان صفت انسان به کار رود، نامی برای اخلاق و رفتارهای پسندیده خواهد بود. همچنین، به نقل از برخی، گفته شده که کرم مانند حرّیت است، با این تفاوت که حرّیت هم برای خوبیهای کوچک و هم بزرگ به کار میرود، در حالی که کرم فقط در مورد خوبیهای بزرگ استعمال میشود.(2)
تعریف اخلاق
اخلاق جمع خُلق است. واژه خُلق دو کاربرد دارد، مشابه با خَلق که آن نیز دو کاربرد دارد:
الف. خَلْق به معنای چگونگی و ساختار جسمی یک شخص است، که مراد از آن مجموعه و نظام کلی اندامهای اوست.
ب. خَلْق به معنای چگونگی ساختار هر یک از اندامهای انسان است که هر کدام بخشی از کاربرد اول را ایفا میکنند.
خُلق به معنای چگونگی و نظام شخصیت درونی یک شخص است که نشاندهندۀ مجموعه و نظام خصلتهای اوست. به عبارتی، مراد از خَلق صورت انسانی و منظور از خُلق سیرت او است. بنابراین، اخلاق به معنای
مجموعهای هماهنگ و کلی از خصلتها و سجایایی است که شخصیت انسان را تشکیل میدهند، همانطور که چگونگی خَلْقِ اندامهای بدن، به طور کلی ساختار جسم و پیکر انسان را میسازد.
خصایل و سجایای نیک، شخصیت نیک را شکل میدهند و خصایل و سجایای بد، شخصیت بد را به وجود میآورند. علاوه بر معصومان، همۀ انسانها در سلسله و نسبیّت قرار دارند و شخصیت هر فرد به نسبت سجایای خوب و بدش شکل میگیرد.
مکارم الاخلاق: خصلتهای بزرگوارانه، خصایل ارجمندانه و سجایای والای شخصیت، خُلقهای کریم که شخصیت انسان را تشکیل میدهند.
در علم اخلاق، خُلق را به دو نوع تقسیم کردهاند: خُلق پسندیده و خُلق نکوهیده، که به آنها «خلق حسن» و «خلق قبیح» نیز گفته میشود. هر کدام از این دو مدرج هستند: خُلق قبیح و خُلق اَقبح. مکارم اخلاق را میتوان به دو معنای متفاوت تفسیر کرد:
الف. مکارم در تقابل با قبایح؛ در این صورت به معنای «خلقهای خوب» در مقابل «خلقهای قبیح» است و شامل هر خلقی میشود که نکوهیده نیست.
ب. مکارم در تقابل با «لوائم» و «مَلائم»؛ در این حالت، معنی مکارم اخلاق به «خلقهای والاتر» اشاره دارد.
منشأ اخلاق: اینکه گفته میشود «انسانها خُلق را به دو نوع تقسیم کردهاند؛ خُلق پسندیده و خُلق نکوهیده»، عامل و منشأ این تقسیم چیست؟
آیا منشأ آن، قراردادها و اعتبارهاست یا اینکه این تقسیم از گرایشها و تنفّرهای ذاتی انسان برمیخیزد؟
علوم انسانی غربی و نظریه «انسانشناسی» غربی، تعریفی که غربیان از انسان دارند و او را حیوان میدانند، لزوماً و الزاماً ایجاب میکند که اخلاق امری اعتباری و قراردادی باشد؛ زیرا برای حیوان، چیزی به نام خُلق خوب یا بد مطرح نیست.
برخی از غربیان، علاوه بر الزام و ایجاب تعریف مذکور، از زندگی عینی و عملی بشر نیز دلیل میآورند که اخلاق صرفاً یک امر قراردادی است. ریمون آرون در کتاب «مراحل اساسی اندیشه در جامعهشناسی» میگوید: «گاهی یک رفتار در نظر یک جامعه به شدت منفور و ناهنجار است، در حالی که همان رفتار در نظر جامعهای دیگر کاملاً معصومانه محسوب میشود».
اما از نظر اسلام، انسان حیوان نیست، بلکه دارای روحی فراتر از غریزه است. حیوان فقط روح غریزی دارد، اما انسان علاوه بر روح غریزه، روح دیگری به نام «روح فطرت» دارد و اخلاق از اقتضاهای اساسی و اصلی روح فطرت است. همانطور که زبان، خانواده، جامعه، تاریخ، درک زیبایی و زیباخواهی، گریه و خنده، «خود نکوهیدن» (سرزنش خود)، درگیری و کشمکش با خود، حیاء و در نهایت، آنچه در زندگی انسان هست و حیوان فاقد آن است، همگی از روح فطرت ناشی میشوند. اینها از نظر «انسانشناسی» و تعریف انسان است.
خداوند انسان را مورد تکریم خود قرار داده و تاج کرامت را بر سرش نهاده و او را برتر از تمام موجودات عالم امکان قرار داده است. «و لقد کرّمنا بنی آدم.؛ به تحقیق ما فرزندان آدم را تکریم کردیم»؛ چرا که خداوند خود کریم است.
چنانکه میفرماید: اقْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ؛ بخوان به نام پروردگار خود که منشأ تمام بزرگیها و شرف و والاییهاست». خداوند کتابی را فرستاد که آن نیز «کتاب کریم» است و بعد پیامبری را به سوی مردم فرستاد که او نیز «رسول کریم» است. به این ترتیب، خداوند در صدد برگزاری کلاس درس کرامت برآمده است.
وقتی گفته میشود استاد فیزیک یا استاد شیمی، به معنای استادی است که در علم شیمی و فیزیک تبحّر دارد و این دروس را به دانشجویان تعلیم میدهد. وقتی خداوند میفرماید رَبُّكَ الْأَكْرَمُ، مقصود خداوندی است که میخواهد به انسان درس کرامت بیاموزد. لذا استادی که میفرستد، متخصص درس کرامت و بزرگواری است و کتابش نیز یک کتاب تخصصی در زمینۀ کرامت و بزرگی است.
همانطور که قبلاً ذکر شد، اهل بیت علیهم السلام در تمام شئون پیامبر شریک هستند، مگر اینکه بعد از رسول خدا صلی الله علیه واله ، پیامبری نیست. یکی از این شئونات، تدریس و تعلیم درس کرامت است. امام هادی علیه السلام در زیارت جامعه دو فراز در باب کرامت دارد: اول اینکه منشأ همۀ کرامتها خداوند است: «الفائزون بکرامته؛ اهل بیت علیه السلام رستگاران به کرامت خداوند هستند». سپس در فراز دیگری اهل بیت علیهم السلام را اصول و ریشه های کرامت معرفی میکند: «السلام علیکم یا اصول الکرم؛ سلام بر شما که پایهها و ریشه های کرامت و بزرگواری هستید». امام هر عصری سبیل مکارم الاخلاق است و به بهترین فضایل راهنمایی میکند.
در سیر الی الله، گاهی سالک به صورت فردی سلوک دارد و گاهی نیز به اقتضای وجود خود، فارغ از زمان و مکان، سلوک جمعی و اجتماعی را تجربه میکند. در این صورت است که مکارم اخلاق تبلور پیدا کرده و رخ نمایان میکند. در کاروان عشق و معرفت هیچگونه اختلافی نیست و همه آهنگ واحدی را سر میدهند و آن هم آهنگ دلنشین توحید و یگانگی خداوند است. همگی زیر درخت توحید جمع میشوند.
اندک اندک جمع مستان میرسند***اندک اندک میپرستان میرسند
دلنوازان ناز نازان در رهند***گلعذاران از گلستان میرسند
اندک اندک زین جهان هست و نیست***نیستان رفتند و هستان میرسند
اگر تمام پیامبران و اوصیای الهی در یک شهر جمع شوند و با هم زندگی کنند، کوچکترین اختلافی بین آنها وجود ندارد و نخواهد داشت. خداوند در قرآن میفرماید: قُلْ آمَنَّا بِاللهِ وَمَا أُنْزِلَ عَلَيْنَا وَمَا أُنْزِلَ عَلَى إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ وَالْأَسْبَاطِ وَمَا أُوتِيَ مُوسَى وَعِيسَى وَالنَّبِيُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لَا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ(1)بگو: به خدا ایمان آوردیم و به آنچه بر ما و بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط نازل گردیده و آنچه به موسی و عیسی و (دیگر) پیامبران از طرف پروردگارشان داده شده است، ما در میان هیچ یک از آنان فرقی نمیگذاریم و ما همه تسلیم پروردگاریم .نظر به اینکه در متن دعای صدر دربارۀ خلقهای اساسی، اصلی و ریشهای سخن به میان آمده و بحث در اصول اخلاق مطرح است که خلقهای فرعی بر آنها متفرع هستند، باید گفت که مراد از «خلقهای» ذکر شده در این دعا، خلقهایی هستند که هر
1) سوره آل عمران، آیه 84.
کدام مادر و منشأ و مبنای خلقهای درجۀ دوم میباشند؛ مکارم اخلاق یعنی پایه های اصلی و اساسی و مادرهای خلقها، نه به معنای «خلقهای خوب» در مقابل «خلقهای بد».
با بیانی دیگر، امام علیه السلام در این دعا از بحث دربارۀ خلقهای بد عبور کرده و در افق بالاتری سخن میگوید؛ وی در مقام بیان خوبترها و اصیلترها در برابر خوبها قرار دارد.
جامعترین آیه مکارم اخلاق
خُذِ الْعَفْوَ وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ وَأَعْرِضْ عَنِ الْجَاهِلِينَ(1)عفو و میانهروی را پیشه کن (عذر مردم را بپذیر و بر آنان آسان بگیر) و به کارهای عقل پسند و نیکو فرمان بده و از جاهلان اعراض کن.
این آیه با تمام سادگی و فشردگی، همۀ اصول اخلاقی را در بر دارد؛ هم اخلاق فردی (الْعَفْوَ) و هم اخلاق اجتماعی (وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ)، هم با دوست (عَفْوَ) و هم با دشمن (أَعْرِضْ)، هم زبانی (وَأْمُرْ) و هم عملی (أَعْرِضْ)، هم مثبت (خُذِ) و هم منفی (أَعْرِضْ)، هم برای رهبر و هم برای امت، هم برای آن زمان و هم برای این زمان. چنانکه امام صادق علیه السلام فرمود: «در قرآن آیهای جامعتر از این آیه در مکارم اخلاق نیست». البته شکی نیست که عفو، در مسایل شخصی است و نه در حقالنّاس و بیتالمال.
وقتی این آیه نازل شد، پیامبر صلی الله علیه واله از جبرئیل توضیح و شیوۀ عمل به این آیه را درخواست کرد. جبرئیل پیام آورد: «تَعفُو عَمّن ظَلَمَک، تُعطی مَن حَرَمَک،
1) سوره اعراف، آیه199.
تَصِل مَن قَطَعَک؛(1)از کسی که به تو ظلم کرده درگذر، به کسی که تو را محروم کرده عطا کن و با کسی که با تو قطع رابطه کرده است، ارتباط برقرار کن.
اقسام حیات و زندگی
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اسْتَجِیبُواْ لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُم لِمَا یُحْیِیکُمْ وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ وَأَنَّهُ إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ(2)ای کسانی که ایمان آوردهاید! هرگاه خدا و رسول شما را به چیزی که حیاتبخش شماست، دعوت میکنند، بپذیرید و بدانید خداوند، میان انسان و دل او حائل میشود و به سوی او محشور میشوید».
حیات، اقسام مختلفی دارد:
حیات گیاهی: أَنَّ اللهَ یُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا(3)خدا زمین را زنده میکند.
حیات حیوانی: لَمُحْیی الْمَوْتَی(4)خداوند مردگان را زنده میکند.
حیات فکری: مَنْ کَانَ مَیْتًا فَأَحْیَیْنَاهُ(5)آن که مرده بود و زندهاش کردیم.
حیات ابدی: قَدَّمْتُ لِحَیَاتِی(6)کاش برای زندگیم چیزی پیش فرستاده بودم.
مقصود از حیاتی که با دعوت انبیا فراهم میآید، حیات حیوانی نیست؛ چون بدون دعوت انبیا نیز این نوع حیات وجود دارد؛ بلکه مقصود حیات فکری، عقلی و معنوی، اخلاقی و اجتماعی و بالاخره حیات و زندگی در تمام
زمینه ها است، البتّه ممکن است مراد از دعوت به حیات در این جا (به دلیل آن که آیه در کنار آیات جنگ بدر آمده است)، دعوت به جهاد باشد.
حیات انسان، در ایمان و عمل صالح است و خداوند و انبیا هم مردم را به همان دعوت کردهاند. (دَعَاکُم لِمَا یُحْیِیکُمْ) اطاعت از فرامین آنان رمز رسیدن به زندگی پاک و طیب است، چنانکه در جای دیگر میخوانیم: مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِّن ذَکَرٍ أَوْ أُنثَى وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَاةً طَیِّبَةً وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا کَانُواْ یَعْمَلُون(1)و طبق روایات شیعه و سنّی، یکی از مصادیق حیات طیّبه، پذیرش ندای پیامبر اسلام صلی الله علیه واله در مسئلۀ ولایت علی بن ابیطالب علیه السلام و اهل بیت علیهم السلام اوست.
مکارم الاخلاق در روایات
پيامبر صلی الله علیه واله : «إِنَّمَا بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَكَارِمَ الْأَخْلَاقِ(2)به راستى که من براى به کمال رساندن مکارم اخلاق مبعوث شده ام».
رابطۀ بعثت و مکارم اخلاق: این حدیث یکی از مشهورترین احادیث در باب مکارم اخلاق است.
معنای بعثت: بعثت به معنای برگزیدن فردی به پیامبری از سوی خدا و آغاز دوره نبوّتش است. هرچند بعثت دربارۀ برگزیدن همۀ پیامبران علیهم السلام به نبوّت کاربرد دارد؛ امّا از آن برگزیدن حضرت محمّد صلی الله علیه واله به پیامبری به ذهن متبادر میشود از اینرو در فرهنگ اسلامی، روز مبعث به روزی گفته میشود
که حضرت محمد صلی الله علیه واله به رسالت مبعوث شده است بعثت در لغت به معنای برانگیختن است هم چنین به معنای ارسال و روانه کردن نیز آمده است.
بعثت در قرآن کریم به معنای برانگیختن و فرستادن پیامبران برای هدایت مردم(1)و همچنین حشر مردگان به کار رفته است.(2)در قرآن کریم از بعثت پیامبر صلی الله علیه واله به عنوان منّت یاد شده است. منّت از ریشه «مَنّ» به معنای سنگی است که برای وزن کردن اجسام استفاده میشود و اعطای هر نعمت سنگین و گرانبهایی را منّت میگویند. بعثت پیامبر صلی الله علیه واله نیز به واسطۀ آثار و برکات فراوانی که دارد، به عنوان نعمتی بسیار بزرگ معرفی شده است.(3)
لَقَدْ مَنَّ الله عَلَى الْمُؤْمِنینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولًا مِنْ أَنْفُسِهِمْ، یَتْلُو عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیَهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَهَ وَ إِنْ کَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلالٍ مُبینٍ(4)خداوند بر مؤمنان منّت گذاشت هنگامی که در میان آنان پیامبری از جنس خودشان برانگیخت که آیات او را بر آنها بخواند، آنها را پاک کند و کتاب و حکمت به آنان بیاموزد، هرچند پیش از آن در گمراهی آشکاری بودند.
با توجه به معنای «لام» در «لاتمّم»، میتوان رابطۀ بعثت با مکارم اخلاق را در دو وجه بیان کرد:
وجه اول: اگر لام در «لاتمّم» لام تعلیل باشد، معنای روایت چنین میشود: «من مبعوث نشدم جز به این علت که مکارم اخلاق را تمام کنم.» در این معنی، تنها علت بعثت پیامبر صلی الله علیه واله تکمیل مکارم اخلاق است. از آنجا که
علل بعثت پیامبر به تتمیم مکارم اخلاق منحصر نمیشود و علل دیگری مانند اتمام حجّت و قطع عذرخواهی نیز وجود دارد، این حصر، حصر حقیقی نیست و حصر اضافی به شمار میرود.
وجه دوم: اگر «لام» در «لاتمّم» به معنای صیرورة (عاقبت و مآل) باشد، معنی چنین میشود: «من مبعوث نشدم جز اینکه در عاقبت، مکارم اخلاق را تمام کنم.» در این معنا، تنها عاقبت و مآل (هدف و سرانجام) مورد نظر برای بعثت، تکمیل مکارم اخلاق است. در این حالت نیز حصر اضافی است؛ زیرا میتوان برای بعثت پیامبر صلی الله علیه واله غیر از تکمیل مکارم اخلاق، اهداف دیگری در نظر گرفت. بنابراین، معنی چنین خواهد بود: «من مبعوث نشدم جز به این هدف که از میان اخلاقیات، مکارم اخلاق را کامل و تتمیم کنم» که حصر در اخلاقیات ملحوظ میشود.
ناگفته نماند که در هر دو وجه، اگر بتوان تنها علت بعثت پیامبر را در تکمیل مکارم اخلاق خلاصه کرد یا تنها هدف، عاقبت و مآل بعثت را تکمیل مکارم اخلاق دانست، میتوان ادعا کرد که حصر حقیقی است و رابطۀ بعثت با مکارم اخلاق معنای روشنتر و دقیقتری پیدا میکند. تحقیق در این باره نیاز به فرصت بیشتری دارد که در حوصلۀ این نوشتار نیست.
نتیجه اینکه بر اساس این روایت شریف، بین بعثت پیامبر و تکمیل مکارم اخلاق رابطهای وجود دارد. این رابطه، اهمیت مکارم اخلاق را میرساند؛ زیرا به عنوان تنها علت یا هدف بعثت پیامبر صلی الله علیه واله در اخلاقیات مورد نظر بوده است.(1)
1) اخلاق، اصغر هادی، دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، ج، 5، ص6.
دو دیدگاه کلی دربارۀ اخلاق وجود دارد:
دیدگاه اول: دیدگاه غربی، که از دورۀ رنسانس آغاز شده است. پس از ناکارآمدی کلیسا و شکست آن، جامعۀ آن روز غرب به سمت اخلاق سکولاریسم روی آورد. مبنای اعتقادی آنان اومانیسم یا مردمسالاری بود، که موجب شد اخلاق را نیز طبق قواعد خود معنا کنند. بدین ترتیب، جامعۀ انسانی را بینیاز از دین دانسته و خود به تعریف مبانی اخلاقی پرداختند.
دیدگاه دوم: دیدگاه دینی که دین و اخلاق را از یکدیگر جدا نمیداند. از نظر این دیدگاه، به محاسن اخلاق اشاره میشود، در حالی که در دیدگاه اول تنها به جنبه های مثبت اخلاق پرداخته میشود. این حدیث شریف به دیدگاه دوم اشاره دارد(1)حضرت فرمودند: «من مبعوث شدم که مکارم اخلاق را به کمال برسانم»، یعنی هرچند انسان به برخی از محاسن و نکات خوب اخلاقی پی برده است، اما در مواردی قدرت تشخیص ندارد و دچار اشتباه میشود. لذا اکمال و اتمام آن، وابسته به بعثت رسول صلی الله علیه واله است.
امام علی علیه السلام در سخنان خود به اهمیت مکارم اخلاق تأکید میکنند:
امام علی علیه السلام : «عَلَيْكُمْ بِمَكَارِمِ الْأَخْلَاقِ فَإِنَّهَا رِفْعَةٌ وَ إِيَّاكُمْ وَ الْأَخْلَاقَ الدَّنِيَّةَ فَإِنَّهَا تَضَعُ الشَّرِيفَ وَ تَهْدِمُ الْمَجْدَ»(2)به مکاتم اخلاق پایبند باشید که آن مایۀ سربلندی است و از اخلاق پست دوری کنید که آن انسانهای شریف را پست کرده و بزرگوارى را از بین مىبرد.
همچنین می فرماید: «نَزِّهْ عَنْ كُلِّ دَنِيَّةٍ نَفْسَكَ وَ ابْذُلْ فِي الْمَكَارِمِ جُهْدَكَ تَخْلُصْ مِنَ الْمَآثِمِ وَ تُحْرِزِ الْمَكَارِمَ»(1)خود را از هر پستی پاک کن و در راه مکارم اخلاق نهایت کوشش خود را به کار گیر تا از گناهان برهای و مکارم را به دست آوری.
در جای دیگر فرمودند: «لَوْ كُنَّا لَا نَرْجُو جَنَّةً وَ لَا نَخْشَى نَاراً وَ لَا ثَوَاباً وَ لَا عِقَاباً لَكَانَ يَنْبَغِي لَنَا أَنْ نَطْلُبَ مَكَارِمَ الْأَخْلَاقِ فَإِنَّهَا مِمَّا تَدُلُّ عَلَى سَبِيلِ النَّجَاح»(2)اگر هم به بهشت امید و باور نداشتیم و از دوزخ نمیهراسیدیم و پاداش و کیفر در میان نمیبود، باز شایسته بود که در طلب مکارم اخلاق برآییم؛ زیرا که راه موفقیت و پیروزی در تحصیل مکارم اخلاق است.
امام صادق علیه السلام : در پاسخ به سوالی دربارۀ مکارم اخلاق، فرمودند: «اَلعفوُ عَمَّن ظَلَمَكَ وَصِلَةُ مَن قَطَعَكَ وَ إعطاءُ مَن حَرَمَكَ وَ قَولُ الحَقِّ وَ لَو عَلى نَفسِكَ»(3)گذشت از کسی که به تو ظلم کرده، ارتباط با کسی که با تو قطع رابطه کرده، عطا به آن کس که از تو دریغ داشته است و گفتن حق، اگرچه بر ضد خودت باشد.
تمسک به برخی از رفتارها که در برخی جوامع جرم شناخته شده و منفور هستند، و در برخی دیگر به عنوان کردار معصومانه تلقی میشوند، به نوعی شبیه رابطۀ انسان با غذا و خوراکیها است. در نظر برخی جوامع، خوردن فلان غذا منفور و مشمئزکننده است، در حالی که همان غذا در نظر جامعۀ دیگر، خوب و مطلوب محسوب میشود. آیا این به این معناست که میتوان گفت
انسان ذاتاً نسبت به هیچ غذایی اشمئزاز ندارد؟ آیا حس اشمئزاز واقعیت ندارد و فقط از عادتها ناشی شده است؟ چه کسی میتواند ادعا کند که حس اشمئزاز از ذاتیات انسان نیست؟
آنچه عادتها، تربیتها و حوادث تاریخی به وجود میآورند، جهت جریان و بستر کار حسهای ذاتی است، نه ایجاد اصل و اساس آن حس. حسها و احساسات اینچنینی محصول آفرینش و خلقتاند و انکار این واقعیت، معادل انکار همۀ واقعیتهاست و به سفسطه آسیب میزند.
علاوه بر این، عادتها و تربیتها، قراردادها و اعتبارها تنها میتوانند «بدها» را به «خوب» مبدل کنند و از عکس آن عاجزند؛ یعنی هرگز نمیتوانند «خوب» را به «بد» تبدیل کنند. برای مثال، همجنسگرایی که یک کردار نکوهیده است، در جامعهای ممکن است به کردار خوب تبدیل شود، اما هرگز ازدواج با جنس مخالف در هیچ جامعهای و در هیچ زمانی به «رفتار بد» و نکوهیده تبدیل نمیشود. این یک اصل بزرگ و بس مهم است که دستاندرکاران علوم انسانی غربی به شدت از آن غافلاند.
چرا چنین است؟ چرا عادتها و تربیتها و قراردادها میتوانند بدها را به خوب مبدل کنند، اما نمیتوانند خوبها را به بد مبدل کنند؟ این پرسش، پرسش بس مهم و یکی از کلیدهای حل مشکلات در علوم انسانی است که نیازمند پاسخ علمی است. متأسفانه، در عرصۀ علوم انسانی غربی نه تنها این سؤال مطرح نمیشود، بلکه پاسخی نیز به آن داده نمیشود.
پاسخ این است که شکستن مرزهای هنجارها و ناهنجارها و تبدیل ناهنجارها به هنجار، یک پشتوانه قوی دارد به نام روح غریزه. اقتضائات غریزی
در وجود انسان فشار میآورد که عنوان و مفهومی به نام «ناهنجار» وجود نداشته باشد؛ روح غریزه همیشه میکوشد بر روح فطرت عاصی شود.
اما تبدیل هنجارها به ناهنجار هیچ پشتوانهای ندارد؛ زیرا این کار نه خوشایند روح غریزه است و نه خوشایند روح فطرت. روح فطرت، پاسدار هنجارها است، نه مبدلکنندۀ هنجار به ناهنجار.
و اما روح غریزه: این روح دشمن لفظ «ناهنجار» و دشمن مفهوم و معنی این واژه است و هیچ چیزی را ناهنجار نمیداند تا هنجار را به ناهنجار تبدیل کند.
البتّه این بحث در اصل و اساس «انسان شناسی» است. نه در مسائلی که در درجۀ دوّم قرار دارند و نسبت به اصول ذاتی اولیۀ انسان، در مرحلۀ دوّم هستند؛ مانند (مثلاً) امر به معروف که از هنجارها است ممکن است در جامعه ای به عنوان رفتار ناهنجار و با عنوان مزاحمت به دیگران، شناخته شود و ممکن است یک جامعه ای به حالتی برسد که در آن به جای امر به معروف و نهی از منکر، امر به منکر و نهی از معروف شود همان طور که رسول خدا صلی الله علیه واله فرمود: «كَيْفَ بِكُمْ إِذَا أَمَرْتُمْ بِالْمُنْكَرِ وَ نَهَيْتُمْ عَنِ الْمَعْرُوفِ؟» امّا در همان جامعه، معروف های درجۀ اوّل هرگز به منکر مبدّل نمی شوند و اگر از آنها نهی شود خود نهی کننده و نهی شونده هر دو می دانند که این نهی از معروف است همان طور که یک شراب خوار دوست خود را به شراب خواری دعوت می کند و از خواندن نماز نهی می کند.
همین پرسشوپاسخ آن، یکی دیگر از ادلّۀ روشن و برهان های قاطع است بر صحّت و استواری انسان شناسی مکتب قرآن و اهل بیت علیهم السلام ، و نیز
گشایندۀ این مجهول بزرگ است که علوم انسانی غربی از مواجهه با آن هراس دارد تا چه رسد که پاسخ علمی به آن بدهد.
اخلاق کسبی و اخلاق اکتسابی: در قرآن آیه ای داریم که یک رکن اساسی را در علوم «انسان شناسی»، «شخصیت شناسی» و «رفتار شناسی» بیان میکند و روشن میکند که: اولاً: انسان موجودی است که هم به «کسب» قادر است و هم به «اکتساب». ثانیاً: شخصیت درونی انسان می تواند کسبی یا اکتسابی و یا با نسبتی از این دو باشد. ثالثاً: رفتار انسان نیز میتواند بر اساس شخصیت کسبی و یا اکتسابی و یا با نسبتی از این دو باشد.
حیوان فاقد این هر دو است؛ نه کسب دارد و نه اکتساب؛ زیرا موجودی «ایستا» است و لذا فاقد اخلاق نیز هست. آن چه حیوان دارد «خوی غریزی» است.کسب یعنی کسی آن چه را که دارد، به کار گیرد و بپروراند و به فوائد و منافع آن برسد. تعریف: کسب یعنی بالندهکردن و پروراندن داشته ها. انسان موجودی است که با داشتن روح فطرت، عناصر اصلی خُلقهای انسانی را در آفرینش خود دارد، اگر همانها را بپروراند و بالنده کند و از آسیبها حفاظت کند، او کسب کرده است. این را باید اخلاق کسبی نامید.
اگر او این عناصر را پرورش دهد و از آسیبها حفاظت کند، میتوان گفت که به «اخلاق کسبی» دست یافته است. اما اگر این خصلتها را نپروراند و آنها را از آفتها محفوظ ندارد، این داشتهها را از دست میدهد و دیگر فرصتی برای کسب نخواهد داشت. در این صورت، به «اکتساب» میپردازد؛ چرا که انسان موجودی است شبیه یک ظرف که نمیتواند خالی بماند و یا با چیزی پر میشود یا با هوا. انسان یا با «اخلاق کسبی» پر میشود یا با «اخلاق اکتسابی».
اکتساب به معنای این است که انسان چیزی را که خود ندارد از دیگری بگیرد یا از دیگران دریافت کند. در وجود انسان، اصالت با روح فطرت است و قرار است روح غریزه و اقتضائاتش ابزار دست روح فطرت باشد. وقتی که داشته های فطری از دست رفت، غریزه اصالت مییابد و انسان از انسانیت بیگانه میشود؛ زیرا او ابزار را هدف قرار داده است و بنابراین شخصیتش اکتسابی میگردد و این اکتساب از غیر، از غریزه که غیر اصیل است، خواهد بود. در حالی که غریزه در وجود حیوان اصالت دارد و آنها دارای اصالت هستند، اما در وجود انسان چنین نیست.
بهطور کلی، اکتساب در این مفهوم به معنای واگذار کردن داشته های اصیل خود و به دستآوردن داشته های اصیل حیوان است.
کلمات «کسب» و «اکتساب» و مشتقاتشان، هرچند که اولی از ثلاثی مجرد و دومی از باب افتعال است، در موقعیتهای مختلف ممکن است به جای یکدیگر به کار روند و دارای یک معنی واحد شوند؛ اما زمانی که در تقابل یکدیگر قرار میگیرند، به معانی متفاوتی دست مییابند.
فرازهایی از دعای مکارم الاخلاق امام علی بن الحسین علیه السلام :
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ بَلِّغْ بِإِیمَانِی أَکمَلَ الْإِیمَانِ، وَ اجْعَلْ یقِینِی أَفْضَلَ الْیقِینِ، وَ انْتَهِ بِنِیتِی إِلَی أَحْسَنِ النِّیاتِ، وَ بِعَمَلِی إِلَی أَحْسَنِ الْأَعْمَالِ»؛ خدایا! بر محمّد و آلش درود فرست و ایمانم را به کاملترین ایمان رسان و یقینم را برترین یقین قرار ده و نیتّم را به بهترین نیّتها و عملم را به بهترین اعمال پایان بخش.
حضرت علیه السلام در اوّلین فراز این دعای شریف، به اساس و بنیان هر کار خیری اشاره میکند. او چهار پایۀ اساسی هر عمل خیر را بر میشمرد که شامل
ایمان، یقین، نیت و حُسن عمل است. منشأ و نیروی محرکۀ هر عملی، ایمان و اعتقاد قلبی است. انسان به چیزی که اعتقاد دارد، جامۀ عمل میپوشاند و هر کاری را که امنیت خاطرش را تأمین کند، میل به انجام آن پیدا میکند. ما با اعمال خود است که گنج ابدی در بهشت را استخراج میکنیم؛ بنابراین مهم است که بدانیم چه چیزی را استخراج میکنیم: آیا طلای ناب به دست میآوریم یا بدل آن که هیچ خاصیت و ارزشی ندارد؟ با توجه به این که خداوند وجودش خیر محض است و هر چه از او صادر میشود نیز چنین است، ایمان به اوامر و نواهی الهی ما را به گنج حقیقی میرساند.
خداوند از باب امتنان، ایمان را زینت قلب مؤمن قرار داده و میل و گرایش به این زینت را در او به ودیعه گذاشته و او را به طرف آن سوق میدهد و از طرفی اکراه از بدی، کفر و فسق و فجور را به او الهام کرده است. در واقع، خداوند هم قوه جاذبه و هم قوه دافعه را در وجود انسان قرار داده است. در پایان آیه نیز ثمرۀ این وضعیت را رشد و تعالی مؤمن بیان میکند: «وَلَكِنَّ اللهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمَانَ وَزَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ وَكَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْيَانَ أُولَئِكَ هُمُ الرَّاشِدُونَ»(1)ولیکن خدا مقام ایمان را محبوب شما گردانید و در دلهاتان نیکو بیاراست و کفر و فسق و معصیت را زشت و منفور در نظرتان ساخت. اینان به حقیقت اهل صواب و هدایتند.
با توجه به میل انسان به زینت و زیبایی، شیطان نیز برای این که بندگان خدا را از دستیابی به گنج حقیقی محروم کند، از همین راه بندگان را تطمیع کرده و اعمال ناشایست را در نظرشان زینت و زیبا جلوه میدهد. به عنوان
1) سوره حجرات، آیه7.
نمونه، قرآن میفرماید: وَإِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ(1)یعنی آنگاه که شیطان کردارهای زشت آنان را در نظرشان زیبا نمود. اما کسی که ایمان به خداوند دارد، حقیقت این زینت ظاهری را میبیند و میداند که این گنج حقیقی نیست؛ بلکه بدل است و هیچ ارزشی ندارد. کمالخواهی ذاتیش او را به سمت گنج حقیقی سوق میدهد.
سپس حضرت به رکن دیگر اشاره کرده و از خداوند مسئلت میکند که خدایا، یقین مرا بهترین یقین قرار ده. یقین نقطه مقابل شک است و به معنای روشن و ثابت شدن چیزی است. مرحوم علامه طباطبایی رحمة الله در معنای یقین میفرماید: «یقین به معنی قوت ادراک ذهنی است به طوری که قابل زوال و ضعف نباشد».(2)مورد و متعلّق یقین، مربوط به چیزی است که از لوازم و اجزای ایمان است، مانند اعتقاد به وجود خداوند متعال، بعثت انبیا و عالم آخرت. آنچه در کمال انسان و رسیدن او به سعادت نقش دارد، یقین داشتن به این است که تمام امور هستی به دست خداست و او مسبّبالاسباب است. انسان باید هیچگونه توجهی به غیر او نداشته باشد و همۀ اسباب و وسائط را مسخر فرمان و حکم خدا بداند.
انسان باید بداند که خدا ضامن روزی اوست و هر چه را او مقدّر کرده، میرسد؛ و در نتیجه طمعی به دیگران نداشته باشد. او باید بداند که نتیجۀ تمامی اعمال خوب و بدش را خواهد دید و خداوند شاهد و ناظر بر اعمال اوست و خود حاکم روز قیامت است. حتی از خطورات قلبی انسان نیز آگاه است. این حقیقت یقین است.
کسی که دارای چنین یقینی باشد، به لوازم آن نیز ملتزم میشود؛ زیرا تفاوت میان ایمان و یقین به همین است که چه بسا انسان به چیزی ایمان دارد، ولی بعضی از لوازم آن را فراموش میکند و در نتیجه، عملی منافی با ایمانش انجام میدهد. برعکس، یقین دیگر با فراموشی نمیسازد؛ زیرا اگر کسی عالم و مؤمن به روز حساب باشد و همواره به یاد آن روزی باشد که به حساب کوچک و بزرگ اعمالش میرسند، مرتکب گناهان نمیشود و نزدیک قُرقگاه های خدا هم نمیشود. (1)یقین، اعلی مرتبۀ ایمان است که بنده با آن به حقیقت و کنه چیزی علم پیدا میکند.
حضرت بعد از یقین، به رکن دیگر یعنی «نیت» اشاره میکند. در حقیقت، از اینجا راه مؤمن از غیر مؤمن جدا میشود. مؤمن عملش را برای خداوند و رسیدن به تقرب انجام میدهد، در حالی که منافق اعتقادی به تقرب خداوند ندارد و عملش به خاطر خواهشهای نفسانی است. به قولی: «العمل بلا متابعة هو عیش النفس»؛ یعنی عملی که بدون متابعت از حق باشد، جز لذت برای نفس ثمرهای دیگر ندارد. روایت معروف «إنما الأعمال بالنیات» حقیقت عمل را روشن میکند و پرده از ابهام عمل برمیدارد. به وسیلۀ نیت است که حسن و قبح عمل به منصۀ ظهور میرسد؛ لذا حضرت در رکن چهارم که حسن عمل باشد، اشاره کرده و میفرماید: «خدایا، عمل مرا از بهترین اعمال قرار بده.
دعاهایی که از اهل بیت علیهم السلام صادر شده است، جنبۀ تعلیمی دارد به ما می آموزند که چگونه با خداوند حرف بزنیم و از او مسئلت کنیم وگرنه حضرات شأنشان اجل از این است که نقصی در وجود مبارکشان باشد و بخواهند با
1) تفسیر المیزان، ج1، ص73
درخواست از خداوند این نواقص را جبران کنند. به فرمایش امام هادی علیه السلام «إنْ ذُكِرَ الْخَيْرُ كُنْتُمْ أَوَّلَهُ وَ أَصْلَهُ وَ فَرْعَهُ وَ مَعْدِنَهُ وَ مَأْوَاهُ وَ مُنْتَهَاه» به ما یاد می دهند همیشه اعلی مرتبۀ هر چیزی را از خداوند مطالبه کنیم .چون خود این چنین هستند؛ لذا خداوند به مؤمنین سفارش می کند که نهایت تقوا را رعایت کنید یا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُون(1)اى کسانى که ایمان آوردهاید! آنگونه که حقّ تقوا و پرهیزگارى است، از مخالفت فرمان خدا بپرهیزید؛ و جز بر آیین اسلام از دنیا نروید. گرچه ممکن است به بالاترین درجۀ آن نائل نشویم ؛ ولی باید تمام تلاش خود را انجام دهیم. فَاتَّقُوا اللهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ وَاسْمَعُوا وَأَطِيعُوا وَأَنْفِقُوا خَيْرًا لِأَنْفُسِكُمْ وَمَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولَٰئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ(2)پس تا بتوانید خدا ترس و پرهیزکار باشید و (سخن حق) بشنوید و اطاعت کنید و از مال خود برای (ذخیره آخرت) خویش (به فقیران) انفاق کنید. و کسانی که از خوی لئامت و بخل نفس خود محفوظ مانند آنها به حقیقت رستگاران عالمند؛ لذا حضرت می فرماید: خداوندا؛ اکمل ایمان، افضل یقین، احسن نیت و احسن اعمال را برای من قرار ده و روزی من کن.
در ادامه به بعضی دیگر از فرازهای زیبا و دلنشین این دعای شریف اشاره می کنیم که می فرماید:«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ، وَ أَبْدِلْنِی مِنْ بِغْضَةِ أَهْلِ الشَّنَآنِ الْمَحَبَّةَ، وَ مِنْ حَسَدِ أَهْلِ الْبَغْی الْمَوَدَّةَ، وَ مِنْ ظِنَّةِ أَهْلِ الصَّلَاحِ الثِّقَةَ، وَ مِنْ عَدَاوَةِ الْأَدْنَینَ الْوَلَایةَ، وَ مِنْ عُقُوقِ ذَوِی الْأَرْحَامِ الْمَبَرَّةَ، وَ مِنْ خِذْلَانِ الْأَقْرَبِینَ النُّصْرَةَ، وَ مِنْ حُبِّ الْمُدَارِینَ تَصْحِیحَ الْمِقَةِ، وَ مِنْ رَدِّ الْمُلَابِسِینَ کرَمَ الْعِشْرَةِ،
وَ مِنْ مَرَارَةِ خَوْفِ الظَّالِمِینَ حَلَاوَةَ الْأَمَنَة؛ خدایا! بر محمّد و آل محمّد درود فرست و [این خصلتهایی که میشمارم، به نفع من] تغییر ده: شدت کینۀ دشمنان را به محبّت و حسد متجاوزان را به مودّت و بدگمانی و تهمت اهل صلاح را به اطمینان و دشمنی نزدیکان را به دوستی و مخالفت خویشان را به خوشرفتاری و تنها و بییار گذاشتن نزدیکان را به یاری و دوستی فریب کاران را به درست شدن دوستی و ردّ کردن همنشینان را به رفتاری کریمانه و تلخی ترس از ستمکاران را به شیرینی امنیّت.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ سَدِّدْنِی لِأَنْ أُعَارِضَ مَنْ غَشَّنِی بِالنُّصْحِ، وَ أَجْزِی مَنْ هَجَرَنِی بِالْبِرِّ، وَ أُثِیبَ مَنْ حَرَمَنِی بِالْبَذْلِ، وَ أُکافِی مَنْ قَطَعَنِی بِالصِّلَةِ، وَ أُخَالِفَ مَنِ اغْتَابَنِی إِلَی حُسْنِ الذِّکرِ، وَ أَنْ أَشْکرَ الْحَسَنَةَ، وَ أُغْضِی عَنِ السَّیئَةِ؛ خدایا! بر محمّد و آلش درود فرست و مرا به این اموری که از تو میخواهم پایدار و استوار دار: ایستادن در برابر کسی که به من خیانت کرده، با سلاح نصیحت و خیرخواهی؛ پاداش دادن به کسی که از من دوری جسته، با نیکی و خوبی؛ جزا دادن به کسی که مرا از عطایش محروم ساخته، با بذل و بخشش؛ تلافی کردن نسبت به کسی که با من قطع رابطه کرده، با صله و پیوند؛ مخالفت ورزیدن با کسی که از من غیبت کرده، با نیکو یاد کردن از او؛ به جا آوردن سپاس، در برابر خوبی و چشمپوشی از بدی.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ حَلِّنِی بِحِلْیةِ الصَّالِحِینَ، وَ أَلْبِسْنِی زِینَةَ الْمُتَّقِینَ، فِي بَسْطِ الْعَدْلِ، وَ کظْمِ الغَیظِ، وَ إِطْفَاءِ النَّائِرَةِ، وَ ضَمِّ أَهْلِ الْفُرْقَةِ، وَ إِصْلَاحِ ذَاتِ الْبَینِ، وَ إِفْشَاءِ الْعَارِفَةِ، وَ سَتْرِ الْعَائِبَةِ، وَ لِینِ الْعَرِیکةِ، وَ خَفْضِ الْجَنَاحِ، وَ حُسْنِ السِّیرَةِ، وَ سُکونِ الرِّیحِ، وَ طِیبِ الْمُخَالَقَةِ، وَ السَّبْقِ إِلَی الْفَضِیلَةِ، وَ إِیثَارِ التَّفَضُّلِ، وَ
تَرْک التَّعْییرِ، وَ الْإِفْضَالِ عَلَی غَیرِ الْمُسْتَحِقِّ، وَ الْقَوْلِ بِالْحَقِّ وَ إِنْ عَزَّ، وَ اسْتِقْلَالِ الْخَیرِ وَ إِنْ کثُرَ مِنْ قَوْلِی وَ فِعْلِی، وَ اسْتِکثَارِ الشَّرِّ وَ إِنْ قَلَّ مِنْ قَوْلِی وَ فِعْلِی، وَ أَکمِلْ ذَلِک لِي بِدَوَامِ الطَّاعَةِ، وَ لُزُومِ الْجَمَاعَةِ، وَ رَفْضِ أَهْلِ الْبِدَعِ، وَ مُسْتَعْمِلِ الرَّأْی الْمُخْتَرَعِ؛ خدایا! بر محمّد و آلش درود فرست و مرا به زیور شایستگان بیارای و زینت پرهیزکاران را به من بپوشان که زیور و زینت شایستگان و پرهیزکاران در این امور است: گسترش عدالت، فروخوردن خشم، خاموش کردن آتش فتنه، جمع کردن پراکندهشدگان، اصلاح بین مردم، آشکار کردن کارهای خوب مردم، پوشاندن عیوب انسانها، نرمخویی، فروتنی، خوشرفتاری، آرامش، وقار، خوشاخلاقی، پیشی گرفتن به سوی فضیلت، انتخاب نیکی و احسان، ترک سرزنش، خوبی کردن به غیر مستحق، حقگویی گرچه سنگین باشد، اندک شمردن گفتار و کردار خوبم، هر چند زیاد باشد؛ و زیاد شمردن گفتار و رفتار بدم، هر چند اندک باشد؛ و همۀ این امور را به دوام اطاعتم از حضرتت و همراهی با مسلمانان و دست برداشتن از اهل بدعت و آنان که رأی ساختگی در دین را به کار میگیرند، کامل کن.
«... یا مُحَمَّدُ هَذَا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ صَفِيِّيَ اَلَّذِي أُؤَيِّدُ بِهِ هَذَا اَلدِّينَ يُرَجَّحُ عَلَى جَمِيعِ أُمَّتِكَ بَعْدَكَ فَذَلِكَ حِينَ شَرَحَ اَللَّهُ صَدْرِي بِأَدَاءِ اَلرِّسَالَةِ وَ خَفَّفَ عَنِّي مُكَافَحَةَ اَلْأُمَّةِ وَ سَهَّلَ عَلَيَّ مُبَارَزَةَ اَلْعُتَاةِ اَلْجَبَابِرَةِ مِنْ قُرَيْشٍ»(1)ای محمّد این علی بن ابی طالب صفیّ من است کسی که دین خودم را به وسیلۀ او تأیید کردم و به واسطۀ او تمام امّت تو را ترجیح دادم و به واسطۀ او شرح صدر در ادای رسالت و از رویارویی با امّت را راحت کردم و مبارزه با گردن کشان از قریش را بر تو سهل کردم.
معنای مکافحه
الكَفْح: من المكافحة؛ و هي مصَادفة الوجه كَفَّةً كَفَّةً؛ رو در رو شدن به صورت ناگهانی.(2)المُكَافَحَةُ: مُصَادَفَةُ الوَجْهِ بالوَجْهِ مُفاجَأةً. و هو في الحَرْب؛ مکافحه یعنی به صورت تصادفی و ناگهانی در جنگ مقابل هم قرار گرفتن.(3)الْمُكَافَحَةِ و هي المدافعة تلقاء الوجه؛ مکافحه به معنای مدافعه چهره به چهره.(4)
مکافحه از کفح به معنای مبارزه رو در رو است. این فعل وقتی به باب مفاعله برود قطعاً طرف مقابلی را هم باید فرض کرد وگرنه مبارزه رودررو معنا نخواهد داشت.(5)اگر معنای جنگ رو در رو را به معنای عام بگیریم، هرگونه مبارزه و راه کاری را که دشمن اتخاذ می کند اعم از فیزیکی و غیر آن، مکافحه بر آن صدق می کند.
در هر راهی احتمال مواجه شدن با رهزن وجود دارد راه حق هم مستثنای از این قاعده نیست. دلیلش همان است که خداوند از قول شیطان فرمود: لاقعدن لهم صراطک المستقیم، بر سر صراط مستقیم تو می ایستم و بندگان تو را شکار می کنم این تهدید مستقیم شیطان است شیطانی که دشمنی او واضح و آشکار است « ان الشیطان لکم عدوّ مبین»؛ بنابراین کسی که قدم در این چنین راهی می گذارد، باید مسلّح و مراقب باشد که مورد شبیخون دشمن قرار نگیرد. معنای آیۀ شریفه «الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا» همین است یعنی کسی که در راه ما جهاد کند ما راه های پیروزی و فایق آمدن بر دشمن را به آنان نشان می دهیم و آنان را غالب بر دشمنان قرار می دهیم چرا که فان حزب الله هم الغالبون؛ پیروزی از آن حزب الله است.اهل بیت علیهم السلام راه های پیروزی بر شیاطین جن و انس هستند خداوند به واسطۀ آنان بندگان را بر شیطان و جنودش پیروز می گرداند.
با رجوع به سیرۀ اهل بیت علیهم السلام خصوصاً حضرت امیر علیه السلام و حسنین علیهما السلام به این معنا بیشتر خواهیم رسید.
«أنا واللّه أحقّ بها من جميع الناس و لأنّي أولى برسول اللّه حيّا و ميّتا و أنا وصيّه و وزيره و وارثه و مستودع سرّه، و عيبة علمه، و أنا الصدّيق الأكبر، و الفاروق الأعظم، و أوّل من آمن باللّه و برسوله، و صدّقه. و أحسنكم بلاء (في سبيل اللّه) في جهاد المشركين و أشدّكم مكافحة في قتال الكافرين، و أعرفكم بالكتاب و السنّة و أفقهكم بالدّين و أقضاكم في الأحكام و أعلمكم بعواقب الأمور، و أذربكم لسانا، و أثبتكم جنانا، و أقربكم إلى رسول اللّه مودة و رحما فعلى ما تنازعون فى هذا الأمر أنصفونا إن كنتم تخافون اللّه على أنفسكم. ثمّ أعرفوا النّاس الحقّ مثل ما عرفته
لكم الأنصار و الا فبيئوا بالظلم و العدوان و أنتم تعلمون»(1)؛ سوگند به خداوند من سزاوارتر از تمام مردم به خلافت هستم همان من أَولی به رسول خدا صلی الله علیه واله هستم چه در قید حیات باشد و یا نباشد همانا من وصیّ و وزیر و وارث او و سر به ودیعه گذاشتۀ او هستم همانا من صدّیق اکبر و جداکنندۀ بزرگ و اوّلین کسی که به خداوند و رسولش ایمان آورد و او را تصدیق کرد بهترین شما در جهاد در راه خدا با مشرکان هستم و سخت گیرتر در مواجهه و مبارزه و رودر رو در جنگ با کافران هستم همانا من داناتر از همۀ شما به کتاب خدا و سنت و فقیه ترین شما به دین خداوند و بهترین قاضی در احکام و اعمال شما هستم...
یکی از مواردی که از مبارزه و نبرد به ذهن تداعی می کند، شجاعت است. شجاعت مفهومی است که مصادیق متعددی دارد فقط خلاصه در شجاعت میدان نبرد نظامی نمی شود. شجاعت در میدان سیاست، شجاعت در مقام قضاوت، شجاعت در ابراز مسائل علمى و منطقى، شجاعت در امر به معروف و نهى از منکر، شجاعت در بیان حق و بهطور کلى، شجاعت در برابر هوس هاى نفسانى. از این رو، در روایات اسلامى براى شجاعت وجوه مختلفى ذکر شده است. مثلاً امیر مؤمنان على علیه السلام در یکجا مى فرماید: «العجز آفة والصبر شجاعة؛ عجز و ناتوانى، آفت و صبر و شکیبایى، شجاعت است(2)و در جاى دیگر از پیامبر اکرم صلی الله علیه واله نقل مى کند که فرمود: اشجع الناس من غلب هواه؛ شجاع ترین انسان ها کسى است که بر هوس هاى نفسانى پیروز گردد.(3)
به عبارتی مبارزه باقی است؛ ولی صحنۀ مبارزه تغییر می کند. گاه میدان جنگ نظامی، گاه در صحنۀ سیاست و امثال آن.
تاریخ اذعان دارد که شخصیت حضرت امیر علیه السلام بری از این است که از جنگ بهراسد و بخواهد میدان جنگ را ترک کند دوست و دشمن همه شجاعت حضرتش را ستودند به فرمایش خود حضرت در خطبۀ قاصعه که فرمود: انا وضعت فى الصغیر بکلاکل العرب و کسرت نواجم قرون و ربیعة و مضر؛ من کسی هستم که در دوره جوانی بزرگان عرب را به زانو در آوردم و ستارگان و نام آوران قرون و ربیعه و مضر را در هم شکستم. حضرت علیه السلام در فراز بالا که گذشت فرمود:... أشدّكم مكافحة في قتال الكافرين؛ من سرسخت ترین شما در جنگ و رویارویی با کفّار هستم. در تاریخ وارد است که وقتى على علیه السلام سر بریده عمروبن عبدود را نزد مسلمانان آورد و پیش روى رسول خدا صلی الله علیه واله به زمین انداخت ابوبکر و عمر آن چنان تحت الشعاع عظمت و شجاعت على علیه السلام قرار گرفتند که بى درنگ برخاستند و سر على علیه السلام را بوسیدند.(1)
ابن ابیالحدید میگوید: علی علیه السلام شجاعی بود که نام گذشتهگان را محو کرد و جایی برای آیندگان باقی نگذاشت. در قدرت ساعد و نیروی بازو نظیری نداشت و یک ضربت او، قویترین شجاعان را به مرگ و هلاکت میرساند، بهگونهای که هیچ مبارزی از دست او جان سالم به در نبرد و شمشیری نداشت که به دومین نیاز داشته باشد. هر رزمجوی دلاوری را که میکشت، تکبیر میگفت و در لیلة الهریر، شمار تکبیراتش به 523 رسید که مشخص شد او در آن شب 523 نفر از ابطال نامی را به دیار هلاکت فرستاده است(2).
خطیب خوارزمی و واقدی، دو نفر از علمای معروف اهل تسنن، به سند خود نقل میکنند که پیامبر صلی الله علیه واله فرمود: «لمبارزه علی بن ابیطالب لعمرو بن عبدود افضل من عمل أمتی الی یوم القیامة؛ قطعا ارزش نبرد علی - پسر ابوطالب - با عمرو بن عبدود، برتر از ارزش اعمال نیک امت من تا روز قیامت است»(1).
از سخنان معروف پیامبر صلی الله علیه واله در مورد شهامت علی علیه السلام یکی این است که او را به عنوان «کرّار غیر فرار؛ بسیار حمله کننده به دشمن بدون آنکه پشت به دشمن نماید و فرار کند» خواند. ایشان این تعبیر را در ماجرای پیروزی علی علیه السلام در جنگ خیبر برای آن حضرت به کار برد. جالب اینجاست که هرگاه پیامبر صلی الله علیه واله میخواست کافران یاغی را تهدید کند و رعب و وحشت در دلشان پدیدار سازد، آنها را به وجود علی علیه السلام تهدید میکرد و میفرمود: «اگر از فرمان برگرید و سرکشی کنید، علی علیه السلام را به سراغ شما میفرستم.»
بر همین اساس نقل شده که شخصی از امیرمؤمنان علیه السلام پرسید: چرا اسب چابک و تیزرو برای خود فراهم نمیکنی تا در جنگها از آن استفاده کنی؟ در پاسخ فرمود: «من نیازی به اسب ندارم؛ زیرا من هیچگاه از حمله دشمن فرار نمیکنم و هرگاه به کسی حمله کنم و او فرار کند، او را دنبال نمیکنم.»(2)
همانطور که گفته شد، مواجه شدن با دشمن فقط در میدان نظامی نیست؛ بلکه عرصه های دیگر را نیز شامل میشود. یکی از مصادیق شجاعت، صبر در زمان مقتضی است. به فرموده خود حضرت علیه السلام : «الصبر شجاعة؛ صبر پیشه کردن به وقت خود شجاعت است»، که البته این کار نیاز به بینش بالایی
دارد. افق دید انسان باید بهحدی گسترده باشد که بتواند دوردستها و نتایج کارش را ببیند. وقتی روش دشمن در جنگ و رویارویی عوض میشود، ما هم باید تغییر روش بدهیم وگرنه احتمال شکست بالاست. حضرت امیر علیه السلام در داستان فدک، در مبارزه با جرثومه فساد با صبر به میدان رفت و ابتکار عمل را از دشمن گرفت. اینکه جلوی چشم فاتح غزوات به ساحت مقدس ناموس خدا هتک حرمت کردند، علیرغم اذعان دوست و دشمن به شجاعت حضرت، دست به قبضه شمشیر نبرد و مبارزه نظامی به راه نینداخت، نشانهای از خردمندی و آیندهنگری اوست. در خطبه شقشقیه میفرماید: «من ردای خلافت را رها ساختم و دامن خود را از آن در پیچیدم (کنار رفتم)، در حالی که در این اندیشه فرو رفته بودم که آیا با دست تنها (بدون یاور) به پاخیزم (و حق خود و مردم را بگیرم) یا در این محیط پرخفقان و ظلمتی که پدید آوردهاند، صبر کنم؟ محیطی که پیران را فرسوده، جوانان را پیر و مردان با ایمان را مانند واپسین دم زندگی به رنج وا میدارد. (عاقبت) دیدم بردباری و صبر به عقل و خرد نزدیکتر است، شکیبایی ورزیدم؛ ولی به کسی میماندم که خار در چشم و استخوان در گلو دارد و با چشم خود میدیدم میراثم را به غارت میبرند. خلاصه این که حضرت با هر کس با سلاح مخصوص به خودش با آنان روبرو شد و مبارزه کرد؛ لذا در جای دیگر می فرماید: «وَ لِلْأُمَّةِ نَاصِحاً وَ فِي غَمَرَاتِ اَلْمَوْتِ سَابِحاً وَ لِلْفُسَّاقِ مُكَافِحاً وَ بِحُجَجِ اَللَّهِ قَائِماً وَ لِلْإِسْلاَمِ وَ اَلْمُسْلِمِينَ رَاحِماً وَ لِلْحَقِّ نَاصِراً وَ عِنْدَ اَلْبَلاَءِ صَابِراً وَ لِلدِّينِ كَالِئاً» ؛ در این فراز حضرت نفرمود من با فساق به مقاتله پرداختم و در میدان جنگ نظامی با آنان مبارزه کردم؛ بلکه فرمود من
با فساق روبرو شدم؛ امّا دیگر به نوع مبارزه خود اشاره نکرد یقیناً به فراخور و اقتضاء حال با آنان مبارزه کرده است.(1)
امّا امام حسن و امام حسین علیهما السلام ، رسول خدا صلی الله علیه واله دربارۀ این دو دردانۀ هستی فرمود: «الحسن و الحسین امامان قاما او قعدا؛ حسن و حسین هر دو امام هستند چه بنشینند و چه قیام کنند».(2)
با توجّه به شرایطی که برای امام حسن علیه السلام رقم خورد، ایشان به عنوان امام معصوم، بهترین موضع را اتخاذ کرد و آن هم صلح با معاویه بود. این حرکت حضرت، نه از باب ترس و استیصال؛ بلکه عین درایت حضرنش بود. حضرت در آن شرایط بهترین تصمیم را برای مبارزه با معاویه اتّخاذ کرد این خود عین شجاعت بود که حضرت انجام داد؛ لذا نباید با نگاه ضعف به صلح حضرت نگریست. این که رسول خدا صلی الله علیه واله فرمود حسن و حسین امام هستند ولو این که یکی مجبور به قعود شود و دیگری مجبور به قیام در هر حال امام جامعه هستند، معنایش این است که امام جامعه با توجّه به مقام عصمتش بهترین تصمیمات را اتخاذ می کند و هرگز اشتباه در محاسبه ندارد. این خود یک روش در مبارزه به حساب می آید. از طرفی امام حسین علیه السلام وارد یک نبرد خونین شد و در مقابل انبوهی از جمعیت بی خرد به جنگ وارد شد و ثمره ماندگاری از خود بر جا گذاشت. همانطور که در زعامت امام حسن علیه السلام نباید ان قلتی وارد کرد، مبارزه نظامی امام حسین علیه السلام را به علّت قلّت سپاهش و یا چیز دیگر نباید ان قلت وارد کرد چون امام معصوم کاری خلاف عقل و خواسته خداوند انجام نمی دهد.
با نگاهی به سیرۀ امام زین العابدین علی بن الحسین علیهما السلام ، شیوۀ خاصی از مبارزه را مشاهده میکنیم. حضرت بهترین راهکار و شیوۀ مبارزه را در قالب دعا بیان فرمودند و یادگار بسیار گرانبهایی برای شیعه بر جای گذاشتند: صحیفۀ سجادیه. این اثر گرچه در قالب دعا است، اما اگر اندیشه عمیقتری در معارف آن به کار رود، اطلاعات و معانی زیادی در آن نهفته است. دعای حضرت برای مرزداران، به ظاهر یک دعا است، ولی در حقیقت بهترین روشنکنندۀ اهداف و مقاصد عالی انسانی میباشد. در دعای 27 صحیفه که معروف به دعا برای مرزداران است، اینگونه میفرماید:«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ كَثِّرْ عِدَّتَهُمْ، وَ اشْحَذْ أَسْلِحَتَهُمْ، وَ احْرُسْ حَوْزَتَهُمْ، وَ امْنَعْ حَوْمَتَهُمْ، وَ أَلِّفْ جَمْعَهُمْ، وَ دَبِّرْ أَمْرَهُمْ، وَ وَاتِرْ بَيْنَ مِيَارِهِمْ، وَ تَوَحَّدْ بِكِفَايَةِ مُؤَنِهِمْ، وَ اعْضُدْهُمْ بِالنَّصْرِ، وَ أَعِنْهُمْ بِالصَّبْرِ، وَ الْطُفْ لَهُمْ فِي الْمَكْرِ.»خدایا! بر محمّد و آلش درود فرست و تعدادشان را بیافزا و سلاحشان را تیز و برّان کن و اطراف و جوانبشان را محکم و نفوذناپذیر ساز و جمعشان را به هم پیوند ده و کارشان را راست و رو به راه کن و آذوقه آنان را پیدرپی برسان و سختیهایشان را به تنهایی کارساز باش و به یاری خود نیرومندشان ساز و به شکیبایی مددشان ده و آنان را در چارهجویی، دقّت نظر عنایت کن.
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ أَنْسِهِمْ عِنْدَ لِقَائِهِمُ الْعَدُوَّ ذِكْرَ دُنْيَاهُمُ الْخَدَّاعَةِ الْغَرُورِ، وَ امْحُ عَنْ قُلُوبِهِمْ خَطَرَاتِ الْمَالِ الْفَتُونِ، وَ اجْعَلِ الْجَنَّةَ نَصْبَ أَعْيُنِهِمْ، وَ لَوِّحْ مِنْهَا لِأَبْصَارِهِمْ مَا أَعْدَدْتَ فِيهَا مِنْ مَسَاكِنِ الْخُلْدِ وَ مَنَازِلِ الْكَرَامَةِ وَ الْحُورِ الْحِسَانِ وَ الْأَنْهَارِ الْمُطَّرِدَةِ بِأَنْوَاعِ الْأَشْرِبَةِ وَ الْأَشْجَارِ الْمُتَدَلِّيَةِ بِصُنُوفِ الثَّمَرِ حَتَّى لَا يَهُمَّ أَحَدٌ مِنْهُمْ بِالْاِدْبَارِ، وَ لَا يُحَدِّثَ نَفْسَهُ عَنْ قِرْنِهِ بِفِرَارٍ»؛خدایا! بر محمّد و آلش درود فرست و هنگام برخورد با دشمن، یاد دنیای خدعهگر فریبکار را از خاطرشان ببر و اندیشۀ مال فتنهانگیز را از صفحۀ دلشان محو کن و بهشت را برابر چشمشان قرار ده و آنچه را در بهشت فراهم
کردهای از مساکن ابدی و سراهای ارجمند و حوریان زیباروی و نهرهای روانشده با آشامیدنیهای رنگارنگ و درختانی با شاخ و برگ آویخته، همراه با میوه های گوناگون، در برابر دیدگان شان بنمایان تا هیچ کدام از آنان آهنگ پشت کردن به دشمن نکند و فکر گریز از هماورد را به خاطرش نگذراند.
با مطالعه در زندگی امام باقر و امام صادق علیهما السلام ، به وضوح درمییابیم که این دو امام بزرگوار نیز در مبارزه با دشمنان، روشی خاص و منحصر به فرد را اتخاذ کردهاند. نوع مواجهۀ آنها با تهدیدات، بهویژه در زمانی که خداوند متعال، از باب«اللهمَّ اشغل الظالمین بالظالمین» بنیعباس و بنیامیه را به جان یکدیگر میاندازد، بهوضوح نشاندهندۀ این است که آنها به جای استفاده از سلاح و مبارزات نظامی، به مبارزۀ علمی و تربیت شاگردان پرداختهاند. امامان همواره سیرۀ خاص خود را دنبال کرده و به ترویج علم و دانش پرداختهاند و به همین ترتیب، سایر امامان نیز در برابر دشمنان خود اقداماتی مشابه داشتهاند. این امر در حقیقت مطابق با سنت الهی است که فرمود: وَكَذَٰلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَيَاطِينَ الْإِنْسِ وَالْجِنِّ(1)یعنی خداوند به همراه هر پیامبری، دشمنانی از شیاطین جن و انس قرار داده است.
بنابراین، به عنوان پیروان اهل بیت علیهم السلام باید در مواجهه با دشمنان خود، مهارتهای لازم را به کار بگیریم. همانطور که دشمنی شیاطین جن و انس با پیامبران و اوصیای الهی پایانناپذیر است، این رویارویی برای مختصری از پیروان آنان نیز ادامه خواهد داشت. از اینرو، مناسب است که همواره برای مقابله با شیاطین و دشمنان، آمادهباشیم و با توجه به شرایط زمان و مکان، بهترین روشهای مبارزه را انتخاب کنیم.
1) سوره انعام، آیه 112.
مبارزه فقط محدود به عرصه نظامی نیست. حدیث مشهوری از رسول اکرم صلی الله علیه واله مؤید این مطلب است که امام علی علیه السلام نقل میکند: «إنَّ رسولَ اللّه صلی الله علیه واله بَعثَ سَرِيّةً، فلَمّا رَجَعوا قالَ: مَرْحَبا بقَومٍ قَضَوُا الجِهادَ الأصْغَرَ و بَقِيَ علَيهِمُ الجِهادُ الأكْبَرُ. قيلَ: يا رسولَ اللّه، و ما الجِهادُ الأكْبَرُ؟ قالَ: جِهادُ النَّفْس»(1)؛ امام على علیه السلام :پیامبر خدا صلی الله علیه واله سپاهى را به جنگ اعزام کرد. وقتى برگشتند فرمود: خوشامد مى گویم به مردمانى که جهاد اصغر را گذراندند؛ ولى جهاد اکبر هم چنان بر عهده آنان باقى مانده است. عرض شد: اى رسول خدا! جهاد اکبر چیست؟ فرمود:جهاد با نفس. امام علیه السلام فرمود: برترین جهاد آن است که انسان با نفس نهفته در میان دو پهلوى خود بجنگد.
شیطان راه های متعددی برای مقابله با بندگان خدا دارد. نکته مهم این است که در چه زمانی و با چه ابزارهایی باید مواجهه کنیم. یکی از شیوه های شیطان در مقابله با انسانها، غفلت است؛ او به آرامی و محتاطانه به سوی شکار خود نزدیک میشود، بیآنکه حواس او متوجه شود. به همین علّت، خداوند در قرآن میفرماید: وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ(2)یعنی از گامهای شیطان پیروی نکنید، زیرا او دشمنی آشکار برای شماست. آن هم با غافل کردن ما اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطَانُ فَأَنْسَاهُمْ ذِكْرَ اللهِ أُولَئِكَ حِزْبُ الشَّيْطَانِ أَلَا إِنَّ حِزْبَ الشَّيْطَانِ هُمُ الخاسرون(3)شیطان بر (دل) آن ها سخت احاطه کرده که فکر و ذکر خدا را به کلّی از یادشان برده، آنان حزب شیطانند، الا (ای اهل ایمان) بدانید که حزب شیطان به حقیقت زیان کاران عالمند.
قال امیراَلْمُؤْمِنِينَ علیه السلام :... تَجُرُّونَ بِهِ إِلَيْهِمُ اَلْمَنَافِعَ وَ تَدْفَعُونَ بِهِ عَنْهُمُ اَلْمَضَارَّ تَجِدُوهُ عِنْدَ اَللّهِ يَنْفَعُكُمُ اَللَّهُ تَعَالَى بِجَاهِ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ اَلطَّيِّبِينَ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ فَيَحُطُّ بِهِ عَنْ سَيِّئَاتِكُمْ وَ يُضَاعِفُ بِهِ حَسَنَاتِكُمْ وَ يَرْفَعُ بِهِ دَرَجَاتِكُمْ»(1)مؤمنان را که به وسیله آن به آنها منفعت می دهی و به وسیله آن زیان را از آنها دور می کنی، آن را نزد خدا خواهی یافت.
راغب در «مفردات» نفع را اینگونه تعریف میکند: «ما یستعان به فی الوصول الی الخیرات و ما یتوصل به الی الخیرفالنفع خیر و ضده الضر»(2)نفع چیزی است که به کمک آن بتوان به خیرات دست یافت و هر چیزی که با آن به خیر دسترسی پیدا شود نفع گویند؛ ضدّ آن ضَرر است». واژۀ «نفع» و مشتقات آن پنجاه بار در قرآن کریم ذکر شده است.
نفع مطلق
نافع یکی از اسما و صفات خداوند است و به معنای سودبخشنده و سودرسان میباشد. نقطه مقابل آن «ضار» است که به معنای زیان رسان به دشمنان است. تمام منافع از آن خداوند است و این امر در آیات قرآن بهصراحت بیان شده است. به عنوان نمونه:
قُلْ لا أَمْلِکُ لِنَفْسِی نَفْعًا وَلا ضَرًّا إِلَّا مَا شَاءَ اللَّهُ وَ لَوْ کُنْتُ أَعْلَمُ الْغَیْبَ لَاسْتَکْثَرْتُ مِنَ الْخَیْرِ وَمَا مَسَّنِیَ السُّوءُ إِنْ أَنَا إِلَّا نَذِیرٌ وَبَشِیرٌ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ(3)(بگو: من مالک سودی و زیانی برای خود نیستم، مگر آن مقداری که خدا بخواهد).
قُلْ لا أَمْلِکُ لِنَفْسِی ضَرًّا وَلا نَفْعًا إِلَّا مَا شَاءَ اللَّهُ لِکُلِّ أُمَّهٍ أَجَلٌ إِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ فَلَا یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَهً وَلا یَسْتَقْدِمُونَ(1)؛ (بگو: من (تنها پیغمبر و رسانندۀ اوامرو نواهی الهی هستم و اختیار) هیچ سود و زیانی برای خود (یا برای مردمان) در دست ندارم مگر آن چیزی که خدا بخواهد. هر ملتی دارای مدت زمان محدودی است و هر وقت زمان آنان به سر رسید، نه لحظهای تأخیر میکنند و نه لحظهای پیشی میگیرند).
امام حسین علیه السلام در مورد منافع که همگی از آن خداوند است و اوست که نازل کنندۀ تمام خیرات و منافع و نازل کنندۀ قرآن که کتاب جامعی است که تمام خیرات و منافع در آن قرار دارد، میفرماید: «... وَ مُنْزِلُ الْمَنَافِعِ وَ الْكِتَابِ الْجَامِعِ بِالنُّورِ السَّاطِعِ وَ هُوَ لِلدَّعَوَاتِ سَامِعٌ وَ لِلْدَّرَجَاتِ رَافِعٌ وَ لِلْكُرُبَاتِ دَافِعٌ وَ لِلْجَبَابِرَةِ قَامِعٌ وَ رَاحِمُ عَبْرَةِ كُلِّ ضَارِعٍ وَ دَافِعُ ضَرْعَةِ كُلِّ ضَارِعٍ فَلاَ إِلَهَ غَيْرُهُ وَ لاَ شَيْءَ يَعْدِلُهُ.»(2)
امیر مؤمنان علیه السلام دربارۀ منفعت رساندن خداوند به جنین میفرماید: «تَمُورُ فِی بَطْنِ أُمِّكَ جَنِيناً لاَ تَخْبُرُ وَ لاَ تَسْمَعُ نِدَاءً ثُمَّ أُخْرِجْتَ مِنْ مَقَرِّكَ إِلَى دَارٍ لَمْ تَشْهَدْهَا وَ لَمْ تَعْرِفْ سُبُلَ مَنَافِعِهَا فَمَنْ هَدَاكَ لاِجْتِرَارِ اَلْغِذَاءَ مِنْ ثَدْیِ أُمِّكَ وَ حَرَّكَكَ عِنْدَ اَلْحَاجَةِ مَوَاضِعَ طَلَبِكَ»(3)در شکم مادرت به حالت جنینی میجنبید، نه از جایی خبر داشتی و نه صدایی را میشنیدی، و سپس تو را از جایگاهت به سراهایی آوردند که قبلاً ندیده بودی و راه های سودبخش آن را نمیشناختی. پس چه کسی تو را راهنمایی کرد تا از پستان مادرت شیر بمکی؟ و در هنگام ضرورت توان حرکت به سمت موارد نیازت را به تو داد.
اهل بیت علیهم السلام و نفعرسانی
نظر به اینکه عالم، عالم اسباب است و خداوند همۀ امور را با واسطه انجام میدهد، نفع و خیر رساندن نیز مستثنای از این قاعده نیست. یعنی خداوند با واسطه به بندگان خود نفع میرساند. از طرفی، منفعت به وسیلۀ دست به دست دیگری میرسد و از طرف دیگر، با توجه به اینکه اهل بیت علیهم السلام یدالله هستند، باید گفت: «عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ: نَحْنُ الْمَثَانِي الَّذِي أَعْطَاهُ اللَّهُ نَبِيَّنَا مُحَمَّداً صلی الله علیه واله وَ نَحْنُ وَجْهُ اللَّهِ نَتَقَلَّبُ فِي الْأَرْضِ بَيْنَ أَظْهُرِكُمْ وَ نَحْنُ عَيْنُ اللَّهِ فِي خَلْقِهِ وَ يَدُهُ الْمَبْسُوطَةُ بِالرَّحْمَةِ عَلَى عِبَادِهِ»(1)امام باقر علیه السلام فرمود: ما هستیم آن مثانی که خدا به پیغمبر خود محمد صلی الله علیه واله عطا کرد، ما همان وجه خدا هستیم که بین شما هستیم و ما عین خدا در خلقش و دست رحمتش که به بندگان دراز کرده، شناسد ما را هر که شناسد و نادیده گیرد ما را هر که نادیده گیرد، سوگند به پیشوایی متقین. پس مراد از بیده الخیر اهل بیت علیهم السلام هستند؛ لذا خیر و منفعت به واسطۀ حضرات معصوم علیهم السلام به دست ما می رسد و آنان سبل المنافع هستند یعنی راه های به دست آوردن منفعت ها.
دنیا و تجارت
به نظر میرسد که کسی در محضر حضرت امیر علیه السلام دنیا را مذمت میکرده و به بدی از آن یاد میکرد، حضرت در مورد حقیقت دنیا به او چنین فرمود: «وَ قَدْ سَمِعَ رَجُلًا يَذُمُّ الدُّنْيَا أَيُّهَا الذَّامُّ لِلدُّنْيَا الْمُغْتَرُّ بِغُرُورِهَا [الْمُنْخَدِعُ] الْمَخْدُوعُ بِأَبَاطِيلِهَا إِنَّ الدُّنْيَا دَارُ صِدْقٍ لِمَنْ صَدَقَهَا وَ دَارُ عَافِيَةٍ لِمَنْ فَهِمَ عَنْهَا»؛
1) اصول کافی، ج1، ص143.
ای کسی که دنیا را مذمت میکنی و به فریب آن گرفتار شدهای، بدان که دنیا دار صدق است برای کسی که آن را راست و درست بفهمد، و دار عافیت است برای کسی که آن را درک کند.
«وَدَارُ غِنًى لِمَنْ تَزَوَّدَ مِنْهَا وَ دَارُ مَوْعِظَةٍ لِمَنِ اتَّعَظَ بِهَا»؛ و خانۀ بینیازی است برای کسی که از آن توشه بردارد و سرای موعظه است برای کسی که از آن پند بگیرد.«مَسْجِدُ أَحِبَّاءِ اللَّهِ وَ مُصَلَّى مَلَائِكَةِ اللَّهِ وَ مَهْبِطُ وَحْيِ اللَّهِ وَ مَتْجَرُ أَوْلِيَاءِ اللَّهِ»؛ سجده گاه دوستان خداست، و محل نماز فرشتگان خداست، و محل فرو آمدن وحی الهی است، و تجارت گاه اولیاء خدا است.«اكْتَسَبُوا فِيهَا الرَّحْمَةَ وَ رَبِحُوا فِيهَا الْجَنَّةَ»؛ در آنجا رحمت الهی را کسب کرده اند و بهشت را سود بردهاند«فَمَنْ ذَا يَذُمُّهَا وَ قَدْ آذَنَتْ بِبَيْنِهَا وَ نَادَتْ بِفِرَاقِهَا وَ نَعَتْ نَفْسَهَا وَ أَهْلَهَا»؛ پس چه کسی آن را مذمت می کند در حالی که دنیا دوری خود را اعلان نموده و ندای جدایی خود را سر داده و خبر هلاکت و نابودی خود و اهلش را رسانده است«فَمَثَّلَتْ لَهُمْ بِبَلَائِهَا الْبَلَاءَ وَ شَوَّقَتْهُمْ بِسُرُورِهَا إِلَى السُّرُورِ»؛ پس با گرفتاری خود گرفتاری آخرت را مجسّم نموده و با شادی های خود مردم را به شادی های آخرت تشویق نموده است.(1)
وقتی از واژۀ «منفعت» استفاده میکنیم، نخستین چیزی که به ذهن میرسد، تجارت است. گویی این دو، حقیقتی برای هم شدهاند. منفعت از جمله واژههایی است که دو رویکرد دارد: یکی مادّی و دیگری معنوی. در منفعت مادّی، انسان تلاش میکند که با مال تجارت خود، حداکثر سود و بهره را به دست آورد. بدیهی است که وجود سرمایۀ اولیه در تجارت ضروری است، که از آن به عنوان مواد تجارت یاد میشود.
1) نهج البلاغه، حکمت126.
تمثیلات زیادی دربارۀ تجارت خانه بودن دنیا وجود دارد. حدیث مشهور «الدنیا مزرعة الآخرة» (دنیا محل کشتزار آخرت است) یکی از این نمونههاست. کشاورزی همواره به عنوان عملی با خیر و منفعت بسیار توصیف شده است. با توجه به اینکه برکت و افزایش محصول در دست خداوند است، خداوند در قرآن میفرماید: أَأَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ(1)(آیا شما آن تخم را میرویانید یا ما رویانندهایم؟)
رعایت تقوای الهی سبب میشود که خیر و برکت زیادی نصیب بنده گردد. چنانکه در قرآن آمده است: إِنَّ الَّذِينَ يَتْلُونَ كِتَابَ اللَّهِ وَ أَقَامُوا الصَّلَوةَ وَ أَنفَقُوا مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ سِرًّا وَ عَلَانِيَةً يَرْجُونَ تَجَرَةً لَّن تَبُورَ* لِيُوَفِّيَهُمْ أُجُورَهُمْ وَ يَزيدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّهُ غَفُورٌ شَكُورٌ(2)(کسانی که کتاب الهی را تلاوت میکنند و نماز را برپا میدارند و از آنچه به آنان روزی دادهایم، پنهان و آشکار انفاق میکنند، تجارتی پرسود و بیزیان امید دارند.)
این اعمال باعث میشود که خداوند پاداش کامل و افزون بر فضایل خود را به آنها عطا کند؛ چراکه اقامۀ نماز، انفاق واجب (پرداخت زکات) و مستحبّی، موجب میشود خداوند در این تجارت بین خود و بنده، سود سرشاری را نصیب او کند. زکات به معنای رشد و نمو است. وقتی بنده زکات مال خود را پرداخت میکند، در حقیقت مال خود را افزایش میدهد؛ گرچه در نظر کوتهبین، به نظر میآید که مقدار کمی از مالش را به فقرا میدهد و این امر باعث کاهش مال او میشود. غافل از اینکه برکت و منفعت در دست خداوند است.
کشاورز برای به دست آوردن محصول خوب نیاز دارد که دو اصل را رعایت کند: یکی فراهم کردن عوامل جذب برای محصول و دیگری حذف عوامل دفعی. به عنوان مثال، محصول برای رشد و به ثمر رسیدن نیاز به آب، خاک و نور خورشید دارد و از طرف دیگر، باید حشرات و علفهای هرز را از دور و بر محصول دور کند تا محصول به سلامت به رشد و ثمر برسد. هنگامی که به ثمره دست یافت، در حقیقت به فلاحت رسیده است، یعنی به منفعتی که به آن راضی بود، دست یافته است.
تجارت و منفعت مادّی در دو بُعد فردی و اجتماعی مورد بررسی قرار میگیرد. خداوند به منفعت اجتماعی نظر خاص و ویژهای دارد و برخی از احکام اسلامی بهعنوان شالوده برای تقویت بنیه اجتماعی وضع شدهاند؛ مانند زکات، جهاد و حج. این موارد در نظام اجتماعی نقش اساسی دارند، زیرا ستون فقرات هر جامعه، اقتصاد آن است. اگر این ستون بشکند، جامعه دیگر قدرت برخاستن و سرپا ماندن را نخواهد داشت. به همین دلیل، خداوند تأکید میکند که قوام جامعه را به دست هر کسی ندهید؛ مثلاً کسی که تخصص در امور اقتصادی ندارد و نمیتواند منفعت و ضرر را تشخیص دهد، نباید متولی این امور قرار گیرد. چنانکه در قرآن آمده: وَلَا تُؤْتُوا السُّفَهَاءَ أَمْوَالَكُمُ الَّتِي جَعَلَ اللهُ لَكُمْ قِيَامًا وَارْزُقُوهُمْ فِيهَا وَاكْسُوهُمْ وَقُولُوا لَهُمْ قَوْلًا مَعْرُوفًا(1)و اموالی که خدا قوام زندگی شما را به آن مقرر داشته به تصرف سفیهان ندهید و از مالتان نفقه و لباس به آنها دهید و با آنان سخن نیکو و دلپسند بگویید.
1) سوره نساء، آیه5.
عمر، مال التجارة انسان
غیر از تجارت صوری و مادّی، یک نوع تجارت دیگر وجود دارد که قرآن بر آن تأکید دارد و آن تجارت معنوی است. در این نوع تجارت، کسی که بهترین استفاده را از عمر خود میبرد و اعمال نیک بیشتری انجام میدهد، بهره بیشتری میبرد. در تجارت معنوی، مال التجارة انسان، عمر اوست و تمام هستی و سرمایهای که خداوند در اختیارش قرار داده است. در اینجا، فروشنده انسان و خریدار خداوند متعال است؛ چنانکه در قرآن آمده: انَّ اللهَ اشتَری مِنَ المُؤمِنِینَ أَنفُسَهُم وَأَموَالَهُم بِأَنَّ لَهُم الجَنَّةَ(1)(خداوند جان و مال اهل ایمان را به بهای بهشت خریداری کرده است).
البته، یک خریدار دیگر نیز وجود دارد که سعی میکند این مال التجارة گرانبها را به قیمت اندک بخرد و آن کسی نیست جز شیطان؛ چنانکه در قرآن آمده: أُولئِکَ الَّذِینَ اشتَرَوُا الضَّللَةَ بِالهُدَی فَمَا رَبِحَت تِّجَارَتُهُم وَ مَا کَانُوا مُهتَدِینَ(2)(ایشانند که گمراهی را به جای راه راست خریدند، پس تجارت آنها سود نکرد و راه هدایت نیافتند).
معامله با خداوند سود و منفعت سرشاری به دنبال دارد، در حالی که معامله با شیطان جز خسران و زیان چیزی عاید انسان نمیکند.
اگر سرمایه های ارزشمند خود، یعنی عمر و مال، را به غیر از خدا بفروشیم، در این بازار ضرر کردهایم؛ زیرا:
الف. خداوند تنها تاجری است که سرمایه های کم ارزش انسان را نیز خریداری میکند: فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَه(1)(هر کس به اندازه ذرهای خوب کار کند، آن را خواهد دید).
ب. او عیوب جنس را اصلاح می کند و رسوا نمی سازد.(2)
ج. در برابر این سرمایهها، بهای عظیم (بهشت ابدی) پرداخت میکند: خَالِدِينَ فِيهَا(3)(در آن جاودانه خواهند ماند).
د. وفای خداوند به عهد خویش تنها به اعطای پاداش به اندازه کار نیک نیست بلکه پاداشی بہتر میدهد: مَن جَاءَ بِالحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِّنْهَا(4)(هر کس کار نیکی آورده، برایش بهتر از آن خواهد بود) و یا دوبرابر: مَن ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا فَيُضَاعِفَهُ لَهُ وَلَهُ أَجْرٌ كَرِيمٌ(5)(کیست آن کس که به خدا وامی نیکو دهد تا [نتیجهاش را] برای او دوچندان گرداند و پاداشی نیکو برای او باشد؟) و یا بیشتر و تا ده برابر: مَن جَاءَ بِالحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا یا حتی هفتصد برابر: مثل الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنبَتَتْ سَبْعَ سُنبُلَاتٍ فِي كُلِّ سُنبُلَةٍ مِئَةُ حَبَّةٍ(6).
ه . در معامله با خدا، سود یقینی و قطعی است: وَعَدَ عَلَيْهِ حَقًّا(7)(این وعدهای است که بر آن حق است) و یا میفرماید: وَمَن أَوْفَى بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ (و کیست وفادارتر به عهدش از خدا).
آیا تجارتی از این پرسودتر وجود دارد که انسان مال خدا را به خود خدا بفروشد و در ازای متاع ناپایدار، سعادت جاوید را دریافت کند؟
بزرگترین خیر و منفعت بنده در معامله با خداوند، رسیدن به جایگاه ابدی و نجات از عذاب الهی است: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَى تِجارَةٍ تُنْجِيكُمْ مِنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ * تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ... يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ يُدْخِلْكُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ وَ مَسَاكِنَ طَيِّبَةً فِي جَنَّاتِ عَدْنٍ ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ(1)(ای اهل ایمان، آیا شما را به تجارتی سودمند که شما را از عذاب دردناک نجات دهد، دلالت کنم؟ به خدا و رسول او ایمان آورید و با مال و جان در راه خدا جهاد کنید، که این کار از هر تجارت اگر دانا باشید برای شما بهتر است).
این تجارت، در گام اول، که مرحلۀ اعتقاد است، به خداوند و رسولش ایمان آوردن و در گام بعدی، که مرحلۀ عمل است، انجام دادن نماز، زکات و جهاد با مال و جان است. حاصل این تجارت از یک سو مغفرت الهی و از سوی دیگر رهایی از عذاب الهی و دستیابی به بهشت جاویدان است.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: «وَ كُلُّ نِعْمَةٍ دُونَ الْجَنَّةِ مَحْقُورٌ، وَ كُلُّ بَلَاءٍ دُونَ النَّارِ عَافِيَةٌ»(2)(هر نعمتی که غیر از بهشت باشد حقیر و ناچیز است و هر بلایی که کمتر و غیر از آتش جهنم باشد عافیت است). آری، بزرگترین دستاورد یک انسان این است که به آرامش و آسایش ابدی برسد.
پذیرش ولایت، بزرگترین سرمایه مؤمن
بدون شک، هر کس بهرهای از ولایت دارد، منفعت زیادی به دست آورده و سود فراوانی برده است؛ زیرا اعمال بندگان با ولایت سنجیده میشود. ولایتمداری و عمل به فرامین اهل بیت علیهم السلام کفه اعمال انسان را سنگینتر کرده و سود بیشتری را نصیب او میسازد. خداوند، خریدار اعمال، به شرط ولایت، آنها را قبول میکند و در غیر این صورت، جز خسران چیزی نصیب بنده نخواهد شد. خسران بدین معناست که نهتنها سودی به دست نمیآید بلکه سرمایه خویش را نیز از دست میدهد. چنانکه صائب تبریزی میگوید:
من گرفتم که قمار از همه عالم بردی***هر چه بردی، همه را باخته میباید رفت
دنیا محل عمل و آخرت محل جزاست. یکی از نامهای روز قیامت، «یوم التغابن» است، یعنی روز آشکار شدن ضرر و زیان حقیقی. روزی که پرده از حقیقت اعمال برداشته میشود و بندگان میبینند و درمییابند که آیا اعمالشان در دنیا سودمند بوده یا ضایع شده و خسران را به همراه داشته است. مرحوم طبرسی در مورد تغابن میگوید: «تغابن به معنای انتخاب چیز نادرست و ترک چیز درست یا بالعکس است. کافر از این رو مغبون (بازنده) است که بهره آخرت را ترک کرده و تنها از دنیا بهرهمند شده است؛ در حالی که مؤمن غابِن (برنده) است، چراکه بهره دنیا را ترک کرده و بهره آخرت را اخذ نموده است(1).
چه بسا کسانی که در دنیا منافعی به دست میآورند، در حالی که همین منافع در آخرت موجب خسران آنها خواهد شد. همانطور که ایمان به خداوند
1) مجمع البیان، ج10، ص450.
و رسولش و جهاد در راه خدا با جان و مال، تجارتی است که ما را از عذاب دردناک نجات میدهد، نقطه مقابل آن، تکذیب آیات خدا (اهل بیت) است که موجب خسران میشود.
وَلَا تَكُونَنَّ مِنَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللهِ فَتَكُونَ مِنَ الْخَاسِرِينَ(1)و هرگز نباید از کسانی باشی که آیات خدا را تکذیب کردند که آنگاه از زیانکاران خواهی شد. در جای دیگر، زیانبارترین اعمال را معرفی کرده و میفرماید:
قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمَالًا؛ بگو آیا میخواهید شما را از زیانکارترین مردم آگاه سازیم؟ الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا؛ (زیانکارترین مردم) آنها هستند که (عمر و) سعیشان در راه دنیای فانی تباه گشته و به خیال باطل میپنداشتند که نیکوکاری میکنند. أُولَئِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآيَاتِ رَبِّهِمْ وَلِقَائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فَلَا نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَزْنًا؛ همین دنیاطلبانند که به آیات خدای خود کافر شدند و (روز) ملاقات با خدا را انکار کردند؛ لذا اعمالشان همه تباه گشته و در روز قیامت هیچ وزن و ارزشی نخواهند داشت.(2)
بدترین خسران این است که برای اعمال ما سنجشی در نظر گرفته نشود و گویی کار حسنهای از ما صادر نشده است. این همان خسران مبین است که در پرتو انکار آیات الهی، که اهل بیت علیهم السلام باشند، رخ میدهد. بنابراین، اهل بیت علیهم السلام منشأ تمام منافع دنیا و آخرت هستند. هر کسی که به فکر منفعت خویش است، باید به درگاه آنان پناه ببرد.
قال مولانا المیرالمؤمنین علی علیه السلام «فَاتَّقِ اللَّهَ فِيمَا لَدَيْكَ، وَ انْظُرْ فِي حَقِّهِ عَلَيْكَ وَ ارْجِعْ إِلَى مَعْرِفَةِ مَا لَا تُعْذَرُ بِجَهَالَتِهِ، فَإِنَّ لِلطَّاعَةِ أَعْلَاماً وَاضِحَةً وَ سُبُلًا نَيِّرَةً وَ مَحَجَّةً نَهْجَةً وَ غَايَةً مُطَّلَبَةً، يَرِدُهَا الْأَكْيَاسُ وَ يُخَالِفُهَا الْأَنْكَاسُ، مَنْ نَكَبَ عَنْهَا جَارَ عَنِ الْحَقِّ وَ خَبَطَ فِي التِّيهِ وَ غَيَّرَ اللَّهُ نِعْمَتَهُ وَ أَحَلَّ بِهِ نِقْمَتَهُ. فَنَفْسَكَ نَفْسَكَ، فَقَدْ بَيَّنَ اللَّهُ لَكَ سَبِيلَكَ وَ حَيْثُ تَنَاهَتْ بِكَ أُمُورُكَ، فَقَدْ أَجْرَيْتَ إِلَى غَايَةِ خُسْرٍ وَ مَحَلَّةِ كُفْرٍ، فَإِنَّ نَفْسَكَ قَدْ أَوْلَجَتْكَ شَرّاً وَ أَقْحَمَتْكَ غَيّاً وَ أَوْرَدَتْكَ الْمَهَالِكَ وَ أَوْعَرَتْ عَلَيْكَ الْمَسَالِك»(1)از خدا در مورد آن چه در اختیار دارى بترس و در حقى که خداوند بر تو دارد نظر کن و به معرفت و شناسایى چیزى که در ندانستن آن معذور نیستى باز گرد؛ زیرا اطاعتِ (اوامر و نواهى الهى) نشانه هاى واضح، راه هاى نورانى، جادّه هاى روشن و آشکار و مستقیم و سرانجامى خواستنى دارد که هوشمندان به آن مى رسند و فرومای گان و نابخردان از آن منحرف مى شوند. هر کس از آنروى بر تابد از حق منحرف شده و در بیابان بدبختى و گمراهى سرگردان خواهد شد; خداوند نعمتش را از او مى گیرد و بلا و مجازاتش را بر او مى فرستد.
زنهار زنهار مراقب خویشتن باش که خداوند سرنوشت نهایى تو را از این راه که مى روى روشن ساخته و آن چه را که امور زندگانى تو به آن منتهى مى شود بیان کرده (سرنوشتى شوم و عاقبتى مذموم دارى) چرا که تو به سوى عاقبتى زیانبار و منزل گاه کفر پیش مى روى، زیرا هواى نفست تو را به درون شر وارد ساخته و در پرتگاه گمراهى انداخته و در مهلکه ها داخل نموده و راه هاى نجات را بر تو دشوار ساخته است.
1) نهج البلاغه، نامه 30.
معنای نیّرة
ابن فارس در معنای «نیّرة» این گونه گفته است: «النون، و الیاء المشددة و الراء اصل تدل علی وضوح شیء و بروزه»؛ این کلمه دلالت میکند بر واضح بودن چیزی و بروز و آشکار شدن آن.(1)به عبارتی، ظاهر و آشکاری که بر کسی پوشیده نیست. چیزی را که بتوان با چشم دید و آن را درک کرد، نیّره مینامند. معمولاً این واژه به عنوان صفت برای کلمهای دیگر به کار میرود.
در فرمایش حضرت امیر علیه السلام در صدر کلام، فرمودند: «سبلاً نیرةً»؛ یعنی راههایی که چنین صفتی دارند، واضح و آشکارند. خداوند برای اینکه حجت بر بندگانش تمام شده باشد، راه های هدایت را آشکار و واضح قرار داده است. هم به فطرت انسان، راه هدایت را نشان داده است: إِنَّا هَدَينَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا(2)و هم به واسطه انبیا و اوصیا، که میفرمایند: مَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولًا(3)ما کسی را عذاب نکردیم مگر بعد از اتمام حجت با ارسال رسول.
وضوح و آشکار بودن راه هدایت به خاطر وجود نور است. اگر نور نباشد، پیدا کردن راه حق در ظلمت و تاریکی بسیار دشوار است. چه زیبا فرموده حضرت امیر علیه السلام : «قَدْ أَضَاءَ الصُّبْحُ لِذِي عَيْنَيْنِ»(4)برای کسی که دو چشم بینا دارد، صبح روشن است. کسی که بیدار باشد و طلوع زیبای خورشید را ببیند،
از روشنایی صبح آگاه است؛ اما کسی که در خواب فرو رفته باشد یا خود را به خواب بزند، درکی از روشنایی صبح نخواهد داشت.
کسی که ظهور و بروز حق را با تمام جلوهاش نفهمد، درکی از راه هدایت نخواهد داشت. حضرت امیر علیه السلام میفرمایند: برای اینکه خداوند اطاعت شود، خداوند نشانه های واضح و راه های روشن را قرار داده است.
مصادیق راه های روشن
الف. خداوند: اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ...(1)؛ خداوند، ولی و سرپرست کسانی است که ایمان آوردهاند و آنها را از ظلمتها به سوی نور میبرد». اصل هدایت به وسیله خداوند صورت میگیرد: رَبُّنَا الَّذِي أَعْطَى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى(2)پروردگار ما کسی است که همه موجودات را خلق کرد سپس هدایتشان کرد». این هدایت میتواند تکوینی یا تشریعی باشد. زیرا خداوند عین حق است و حق مطابق با واقع و آنگونه که باید باشد، بوده و هیچ خللی را نمیپذیرد و مورد قبول هر عقل سلیم است؛ مانند حساب دو و دو که چهار میشود. حتی اگر همه عالم توافق کنند که حاصل جمع آن پنج یا سه است، عدد چهار با افتخار در جلوی این جمع میایستد و میگوید: «اینجا، جایگاه من است» چون مطابق با واقع است. هر راهی که خداوند ترسیم کند، قطعا راه روشن و آشکاری است و هیچ خللی در آن نیست و نخواهد بود.
خداوند نور و درهم شکننده تاریکیهاست. هیچجایی نیست که محضر خداوند نباشد؛ بنابراین، راه خداوند روشنترین راههاست. این راه با احساسات
ما محسوس میشود تا بتوانیم به راحتی آن را بیابیم و در آن قدم بگذاریم. از مصادیق این راه های محسوس و آشکار میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
ب. فطرت: فطرت، قبلهنمایی است که در هر حال، جهت قبله را به درستی نشان میدهد؛ یا قطبنمایی است که در دریای متلاطم دنیا، ناجی ماست. فلسفه وجودی قبلهنما و یا قطبنما چیزی جز نشان دادن کعبهٔ مقصود نیست: فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا(1)پس الهام فرمود به نفس فسق و فجور و تقوا را». به قول صائب تبریزی:
دل محال است زدلدار شود روگردان*** هر طرف قبله بود قبله نما می گردد
درک حُسن و قبح ذاتی به خاطر نعمتی است که خداوند در وجود ما قرار داده است. در هر جای دنیا، با هر ملیت و زبانی، هنگامی که صدق و کذب عرضه شود، حکم به حسن صدق و راستگویی داده میشود و قبح کذب و دروغگویی مورد تأکید قرار میگیرد. لذا، در جامعه بشری، برای اینکه نیروی بازدارندهای وجود داشته باشد که افراد را از این اعتدال خارج نکند، این اصول به صورت قانون درآمده و برای کسی که از آن تعدی کند مجازات وضع شده است.
اما گاهی اوقات، گرد و غبار معصیت بر سر این فطرت ما مینشیند و باعث میشود نتوانیم با این قبلهنما راه را پیدا کنیم. قبلهنما در هر حال کار خودش را میکند و ایرادی بر آن وارد نیست، بلکه این غبار معصیت است که نمیگذارد ما جهت نشان داده شده به وسیله قبلهنما را ببینیم.
1) سوره شمس، آیه8.
ج. قرآن: قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبِينٌ(1)آری، از طرف خدا، نور و کتاب روشنگر به سوی شما آمد». کلام خداوند نوری است راهگشا. قرآن، به جهت نورانیّت ذاتیاش، روشنکنندۀ راه است: اِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ یِهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ(2)همانا این قرآن هدایت میکند به چیزی که آن چیز درستترین و ماندگارترین است.
د. انبیا عظام: رَسُولًا يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آياتِ اللَّهِ مُبَيِّناتٍ لِيُخْرِجَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَ مَنْ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ وَ يَعْمَلْ صالِحاً يُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها أَبَداً قَدْ أَحْسَنَ اللَّهُ لَهُ رِزْقا(3)؛ پیامبری به سوی شما فرستاده که آیات روشن خدا را بر شما تلاوت میکند تا کسانی را که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند، از تاریکیها به سوی نور خارج سازد. و هر کس به خدا ایمان آورده و اعمال صالح انجام دهد، او را در باغهای بهشتی وارد میکند که از پای درختانش نهرها جاری است و جاودانه در آن میمانند و خداوند روزی نیکویی برای او قرار داده است.
موسی علیه السلام نیز وظیفهدار هدایت مردم خود به سوی نور است: وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مُوسَى بِآياتِنا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَكَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ(4)ما موسى را با آیات و معجزات خود فرستادیم و دستور دادیم: قومت را از تاریکیها به سوی نور خارج ساز.
ه. اوصیای الهی: وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلَاةِ وَإِيتَاءَ الزَّكَاةِ وَكَانُوا لَنَا عَابِدِين(1)و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که خلق را به امر ما هدایت کنند و کارهای نیک، از جمله اقامه نماز و ادای زکات، را به آنها وحی کردیم و آنان به عبادت ما پرداختند.
در زیارت جامعه، امام هادی علیه السلام اهل بیت علیهم السلام را اینگونه معرفی میکند: «السَّلامُ عَلَى أَئِمَّةِ الْهُدَى، وَمَصابِيحِ الدُّجَى؛ سلام بر پیشوایان هدایت و چراغهای تاریکی». آنچه مسلم است، هدایت بدون وجود امام ممکن نیست. اساساً اگر امامی نباشد، هدایتی صورت نمیگیرد، زیرا امام حجّت، نور و برهان است: «السلام علی الائمه ... حجته و صراطه و نوره و برهانه». اهل بیت علیهم السلام هم نورند، هم برهان و هم حجت، آن هم حجت بالغۀ خداوند: قُل فَللَّهِ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ(2)بگو برای خدا دلیل رسا و قاطع است.
«حجت بالغة» به معنی این است که دلایل خداوند برای بشر بسیار روشن و رساست، بهگونهای که هیچگونه تردیدی برای افراد باقی نمیگذارد. از امام صادق علیه السلام سؤال شد که معنای آیه چیست؟ حضرت فرمود: خداوند در روز رستاخیز به بندهاش میفرماید: «بندۀ من، آیا میدانستی و گناه کردی؟» اگر بگوید آری، میفرماید: «چرا به آنچه میدانستی عمل نکردی؟» و اگر بگوید نمیدانستم، میفرماید: «چرا یاد نگرفتی تا عمل کنی؟» در این موقع فرد حیران میماند و این همان حجت بالغۀ خداوند است.(3)
در روایات تشبیهاتی دربارۀ اهل بیت علیهم السلام مطرح شده که نشاندهندۀ جایگاه و ارزش وجودی آنان است، مانند تشبیه آنان به خانۀ کعبه که باید به سوی آن رفت و آن را طواف کرد. پیامبر اکرم صلی الله علیه واله به مولی علی علیه السلام فرمود: «مثلکم یا علی مثل بیت اللّه الحرام»(1)مثل شما مانند خانه خداست.
دیگر تشبیه به سر و جایگاه چشم در سر آمده است که بدین معنی است که باید اهل بیت علیهم السلام فرماندۀ کل قوای زندگی باشند. پیامبر اکرم صلی الله علیه واله فرمود: «اجعلوا أهل بیتی منکم مکان الرأس من الجسد و مکان العینین من الرأس، فإنّ الجسد لا يهتدی إلا بالرأس، ولا يهتدی الرأس إلا بالعینین»(2)اهل بیتم را همانند سر در بدن قرار دهید و همانند دو چشم در سر، زیرا جسد بیسر راهی نمیبرد و راهیابی سر هم از طریق چشم است.
در روایات، اهل بیت علیهم السلام به کشتی نوح تشبیه شدهاند. تنها کسانی از طوفانهای گمراهکنندۀ زندگی جان سالم به در میبرند که سوار بر این کشتی شوند. نشستن از دور و شعار دادن کافی نیست؛ نجات تنها در گرو سوار شدن بر این کشتی است. سوار شدن بر کشتی اهل بیت علیهم السلام به معنای عمل به رهنمودهای آنها و اداره کردن زندگی بر اساس قرآن و سنّت آنهاست. ابوذر نقل میکند که پیامبر اکرم صلی الله علیه واله فرمود: «الا انّ مثل اهل بیتی فیکم مثل سفینة نوح من قومه من رکبها نجا و من تخلّف عنها غرق»(3)آگاه باشید که مثل اهل بیتم در بین شما مانند کشتی نوح در قوم خود است؛ هر کس سوار آن شود نجات مییابد و هر کس که سوار نشود، غرق میشود.
امیر مؤمنان علی علیه السلام نیز فرمود: «من اتبع امرنا سبق، من رکب غیر سفینتنا غرق»(1)آنکس که مطیع امر ما باشد، پیشی میگیرد و آن کس که بر غیر کشتی ما سوار شود، غرق میشود.
در روز قیامت، مردم جز با امام خود محشور نمیشوند: يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ(2)روزی که همۀ مردم را با امامشان فرا میخوانیم.
خلاصه اینکه، کسانی که چشم بصیرت دارند، حق را بهخوبی درک میکنند، زیرا نشانه های آن کاملاً آشکار است؛ خواه این حق به معنای ذات پاک پروردگار باشد، آنگونه که قرآن میفرماید: سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْء شَهِيدٌ(3)به زودی نشانه های خود را در اطراف عالم و در درون جانشان به آنها نشان میدهیم تا برای آنان آشکار گردد که او حق است. آیا کافی نیست که پروردگارت بر همه چیز شاهد و گواه است؟ و یا اینکه حق مراد قرآن مجید باشد، همانطور که میفرماید: قَدْ جَاءَكُمْ مِنَ اللهِ نُورٌ وَكِتَابٌ مُبِينٌ(4)(آری) از طرف خدا نور و کتاب روشنی به سوی شما آمد.
یا اینکه منظور آیین اسلام و آورندۀ آن باشد، همانگونه که قرآن میفرماید: لاَ إكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِ(5)؛ اکراهی در قبول دین نیست. زیرا راه راست از راه انحرافی روشن شده است». یا اینکه مراد رسول گرامی اسلام صلی الله علیه واله
باشد، آنگونه که میخوانیم: يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَرْسَلْنَاكَ شَاهِدًا وَمُبَشِّرًا وَنَذِيرًا * وَدَاعِيًا إِلَى اللهِ بِإِذْنِهِ وَسِرَاجًا مُنِيرًا(1)ای پیامبر! ما تو را گواه فرستادیم و بشارتدهنده و بیمدهنده، و تو را دعوتکننده به سوی خدا به فرمان او قرار دادیم و چراغی روشنی بخش.
مقصود از عبارت «خلَقَکُمُ الله أنواراً فَجَعَلَکُمْ بِعَرْشِهِ مُحْدِقینَ حَتّى مَنَّ عَلَیْنا بِکُمْ» در زیارت «جامعه» خود اهل بیت علیهم السلام هستند. همچنین ممکن است منظور تمامی حقایق عالم هستی باشد.
قرآن میفرماید: وَمَنْ کَانَ فِى هَذِهِ أَعْمَى فَهُوَ فِى الاْخِرَةِ أَعْمَى وَأَضَلُّ سَبِیلا(2)کسی که در این جهان نابینا بوده، در آخرت نیز نابینا و گمراهتر خواهد بود.
قدم گذاشتن در راهی که به عاقبتی خوش برای انسان میانجامد، قطعاً با آثار و ثمرات خاصی همراه است. امام هادی علیه السلام در زیارت جامعه، آثار این ولایتمداری را به دو بخش دنیوی و اخروی تقسیم کرده است.
الف. آثار دنیوی
خداوند آفرینندۀ نظام هستی است و موجودات قابلیت پذیرش فیض را بهطور مستقیم ندارند. از اینرو، انسانهایی بهعنوان واسطه های فیض در آفرینش و استمرار وجود قرار داده شدهاند که آنها را «حجّت» نامیدهاند.
ولایتمداری و قدم نهادن در راه اهل بیت علیهم السلام موجب افزایش ایمان میشود. هر چه محبت و معرفت انسان به اهل بیت علیهم السلام بیشتر باشد، ایمان او نیز قویتر خواهد شد. محبت اهل بیت علیهم السلام پیوندی عمیق با محبت خدا دارد. رسول اکرم صلی الله علیه واله فرمودند: «مطمئنترین دستاویز ایمان، محبت در راه خدا و بیزاری از دشمنان خدا است.» بیشک ائمه علیهم السلام از اولیای خدا هستند و محبت آنان سبب افزایش ایمان میشود. امام علی علیه السلام به اصحابش فرمود: «خوشا به حال کسی که محبت ما اهل بیت در قلبش رسوخ کرده باشد، زیرا ایمان در دل چنین کسی ثابتتر از کوه احد خواهد بود.
یکی از فضایل کلیدی اخلاقی که در آموزه های دینی اهمیت ویژهای دارد، تقوا است. «تقوا» در اصل از مادّه «وقایه» به معنای نگهداری یا خویشتنداری است؛ از همین روست که امام علی علیه السلام «تقوا» را به عنوان دژی نیرومند در برابر خطرات گناه شمرده است: «اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّ التَّقْوَى دَارُ حِصْنٍ عَزِيز»(1)بدانید ای بندگان خدا، تقوا دژی مستحکم و غیرقابل نفوذ است.
1) نهج البلاغه، خ157.
بر این اساس، تقوا به معنای نگه داشتن انسان از نافرمانی خداوند، دوری از رذایل اخلاقی و تقویت زیرساخت نگرش انسان (ایمان به مبدأ و معاد) تعریف میشود. مهمترین وسیله ارتباطی انسان به خدا، نماز و خدمت به بندگان خداست: الم ذلِكَ الْكِتابُ لارَيْبَ فيهِ هُدىً لِلْمُتَّقينَ الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ(1)آن کتاب باعظمتی است که شک در آن راه ندارد و مایه هدایت پرهیزکاران است. پرهیزکاران کسانی هستند که به غیب ایمان میآورند، نماز را برپا میدارند و از تمام نعمتها و مواهبی که به آنان روزی دادهایم، انفاق میکنند.
عشق به ائمه اطهار علیهم السلام ، بهترین وسیله و زمینه برای پاکسازی روح از پلیدیها و تهذیب نفس است؛ زیرا انسان ولایتمدار میکوشد با بهرهگیری از امام خویش، تقوا را رعایت کند تا میان او و امامش سنخیت به وجود آید: «وَ مَا خَصَّنَا بِهِ مِنْ وِلايَتِكُمْ طِيبا لِخَلْقِنَا وَ طَهَارَةً لِأَنْفُسِنَا وَ تَزْكِيَةً لَنَا»؛ آنچه خداوند در پرتو ولایتمداری شما به ما ارزانی داشت، موجب پاکی طینت ما، پاکدامنی ما و برای تزکیه و تهذیب ماست.
یکی از برکات ولایت اهل بیت علیهم السلام و پیروی از آنان، دینشناسی است که در این جمله بدان اشاره شده است. «معالمِ» دین، نشانه های روشن دین
1) سوره بقره، آیه 1و2.
است؛ یعنی رهنمودهای اساسی و روشن دین را با پیروی از اهل بیت علیهم السلام میتوان آموخت؛ چرا که «اهل خانه، بهتر میدانند که در خانه چیست.
اهل سنّت واقعی: ولایت اهل بیت علیهم السلام ، سبب میشود که رهنمودهای دینی پیامبر صلی الله علیه واله ، تا اواسط قرن سوم هجری در جامعه اسلامی تداوم یابد؛ چنانکه از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمود: «سخن من، سخن پدرم [امام باقر علیه السلام ] است و سخن پدرم، سخن جدّم [امام زین العابدین علیه السلام ] است و سخن جدّم، سخن حسین علیه السلام است و سخن حسین، سخن حسن علیهما السلام است و سخن حسن، سخن امیر مؤمنان علیهما السلام است و سخن امیر مؤمنان علیه السلام ، سخن پیامبر خدا صلی الله علیه واله است و سخن پیامبر خدا صلی الله علیه واله ، کلام خداوند عزوجل است.
پاسداری از دین: «وَ حُجَجًا عَلَى بَرِيَّتِهِ وَ أَنْصَارًا لِدِينِهِ»؛ [شما را] دلایل محکمی بر مخلوقاتش و یاورانی برای دینش قرار داد.
یکی از آثار مهم ولایت، پاسداری از دین است. اهل بیت علیهم السلام برای حفظ دین از سه رویکرد سکوت، صلح و قیام بهره بردند. اگر این رویکرد امامان در پاسداری از دین نبود، ممکن بود ما از دین منحرف شویم: «مَنْ أَتَاكُمْ نَجَا وَ مَنْ لَمْ يَأْتِكُمْ هَلَكَ إِلَى اللَّهِ تَدْعُونَ»؛ آنکه به سوی شما آمد، نجات یافت و هر که نیامد، هلاک شد». به همین دلیل، در این زیارت از اهل بیت علیهم السلام به عنوان حافظ دین خدا یاد شده است.
امامان معصوم علیهم السلام با تأیید دین مردم، به تصحیح عقاید آنها میپرداختند. روزی خالد بجلی، از اصحاب امام صادق علیه السلام ، به خدمت حضرت رسید و گفت: «میخواهم دین خود را که بدان پایبندم، برای شما بیان کنم» و سپس عقایدش را بیان کرد. امام علیه السلام نیز او را تأیید کرد و وقتی گفت: «گواهی میدهم که خداوند
تو را وارث همۀ ائمه علیهم السلام قرار داده است»، حضرت فرمود: «کافی است. سکوت اختیار کن که گفتار حقی را گفتی و دارای عقاید حقی هستی».(1)
علاوه بر اینکه پیروی از اهل بیت علیهم السلام در نظام آفرینش، به طور طبیعی برکات مادی را برای انسان در زندگیاش به همراه دارد، تجربه نشان داده که بسیاری از مشکلات زندگی با توسل به آنها قابل حل است.
توسل: «زَائِرٌ لَكُمْ لائِذٌ عَائِذٌ بِقُبُورِكُمْ»؛ زائر شما هستم، پناهنده به قبر شمایم». یکی از بحرانهایی که مردم و بهویژه نسل جوان را تهدید میکند، ناامیدی است؛ زیرا بسیاری از مردم هنگام گرفتاری، پناهگاهی ندارند و دچار بحران روحی میشوند؛ چنانکه امروزه صدها هزار جوان از ناراحتی روانی رنج میبرند. ویلیام جیمز میگوید: «مؤثرترین داروی شفابخش نگرانی، ایمان و اعتقاد مذهبی است». بر این اساس، جوان به پناهگاهی نیاز دارد تا از سرگردانی و چهکنمها رهایی یابد.
پذیرفته شدن واجبات: «وَ بِمُوالاتِكُمْ تُقْبَلُ الطَّاعَةُ المُفْتَرَضَةُ»؛ به وسیلۀ ولایت شما، عبادات واجب، پذیرفته میشود.
ب. آثار اخروی
1) الأمالى، طوسى، ص296، ح582.
و رفتار اهل بیت: را الگو قرار دهد تا شایستگی لازم برای شفاعت را کسب کند؛ چنانکه استاد مطهری رحمة الله مینویسد:اگر فرضاً هیچ دلیل نقلى بر شفاعت در دست نبود، ناچار بودیم از راه عقل و براهین قاطعى از قبیل برهان امکان اشرف و نظام داشتن هستى، به آن قایل شویم ... خوشبختانه قرآن کریم ما را در اینجا نیز رهبرى فرموده است؛ با ضمیمه کردن روایات اسلامى، خصوصاً با توجّه به آن چه در روایات معتبر و شامخ شیعه در باب ولایت کلیه رسولخدا صلی الله علیه واله و ائمه اطهار علیهم السلام : و مراتب ولایت در طبقات پایینتر اهل ایمان رسیده است؛ چنین استنباط مىکنیم که وسیلۀ مغفرت تنها یک روح کلى نیست؛ بلکه نفوس کلیّه و جزییۀ بشرى با اختلاف مراتبى که دارند، هر کدام سهمى از شفاعت دارند و این، یکى از مهمترین معارف اسلام و قرآن است که تنها در مذهب مقدّس شیعه به وسیلۀ ائمه اطهار علیهم السلام : و شاگردان مکتب آنها خوب توضیح داده شده است؛ از این رو از افتخارات این مذهب شمرده مىشود.
دهد، در حالى که مؤمن باشد، پس آنان وارد بهشت مىشوند و در آن روزى بىحسابى به آنها داده خواهد شد». بنابراین ولایتمداری، از مصادیق مهم عمل صالح است و انسان را به سوی آن سوق میدهد.
برید بن معاویه عجلی میگوید:نزد امام باقر علیه السلام بودم که ناگاه شخصی که پیاده از خراسان برای ملاقات آن حضرت آمده بود، وارد شد. دو پای خود را که ترکیدگی و شکاف برداشته بود، برای نشان دادن بیرون آورد و عرض کرد: «به خدا قسم، چیزی جز محبّت شما اهل بیت مرا به این کار وا نداشت و دوستی شما باعث شد که این راه طولانی را پیاده بیایم». امام باقر علیه السلام فرمود: «به خدا قسم اگر سنگی ما را دوست بدارد، خداوند تبارک و تعالی او را با ما محشور گرداند و آیا دین، چیزی جز محبت است؟».(1)
1) بحارالانوار، ج25، ص97.
در دعای شریف ندبه خطاب به مولی امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف می خوانیم: «يَا اِبْنَ اَلْبُدُورِ اَلْمُنِيرَةِ يَا اِبْنَ اَلسُّرُجِ اَلْمُضِيئَةِ يَا اِبْنَ اَلشُّهُبِ اَلثَّاقِبَةِ يَا اِبْنَ اَلْأَنْجُمِ اَلزَّاهِرَةِ يَا اِبْنَ اَلسُّبُلِ اَلْوَاضِحَةِ يَا اِبْنَ اَلْأَعْلاَمِ اَللاَّئِحَةِ يَا اِبْنَ اَلْعُلُومِ اَلْكَامِلَةِ يَا اِبْنَ اَلسُّنَنِ اَلْمَشْهُورَةِ»(1)ای فرزند ماههاى تابان و چراغهاى فروزان و ستارگان درخشان! اى فرزند راههاى روشن خدا!اى فرزند نشانهاى آشکار حق!اى فرزند علوم کامل الهى! اى فرزند سنن و قوانین معروف آسمانى!اى فرزند معالم و آثار ایمان که مذکور است.
معنای واضح: ابن فارس ذیل ماده «وضح» چنین می گوید: الواو و الضّاد و الحاء اصل واحد یدل علی ظهور الشی و بروزه؛ وضح اصلی است که دلالت می کند بر ظهور و بروز یک شیء.(2)
بنابراین تعریف، راه واضح، یعنی راهی که ظهور و بروز داشته باشد. راهی که مشتبه نباشد و سالک بابت «راه» خیالش راحت است.
امام علیه السلام در فراز بالا به سه نکتۀ مهم اشاره فرموده که هر یک بخشى از این کلام را تشکیل مى دهند:
رهروان راه حق را به اعتماد به نفس دعوت مى کند که هرگز از کمى پویندگان این راه وحشتى به خود راه ندهند.
به یک اصل مهم اسلامى اشاره فرموده و آن این که رضایت به اعمال دیگران انسان را در سرنوشت آنها شریک مى سازد، هر چند عملاً دخالتى نداشته باشد.
«أَيُّهَا النَّاسُ لاَ تَسْتَوْحِشُوا فِي طَرِيقِ الْهُدَى لِقِلَّةِ أَهْلِهِ، فَإِنَّ النَّاسَ قَدِ اجْتَمَعُوا عَلَى مائِدَة شِبَعُهَا قَصِيرٌ، وَ جُوعُهَا طَوِيلٌ.أَيُّهَا النَّاسُ، إِنَّمَا يَجْمَعُ النَّاسَ الرِّضَى وَ السُّخْطُ. وَ إِنَّمَا عَقَرَ نَاقَةَ ثَمُودَ رَجُلٌ وَاحِدٌ فَعَمَّهُمُ اللّهُ بِالْعَذَابِ لَمَّا عَمُّوهُ بِالرِّضَى، فَقَالَ سُبْحَانَهُ: (فَعَقَرُوهَا فَأَصْبَحُوا نَادِمِينَ) فَمَا كَانَ إِلاَّ أَنْ خَارَتْ أَرْضُهُمْ بِالْخَسْفَةِ خُوَارَ السِّكَّةِ الْمحْمَاةِ فِي الاْرْضِ الْخَوَّارَةِ.أَيُّهَا النَّاسُ، مَنْ سَلَكَ الطَّرِيقَ الْوَاضِحَ وَرَدَ الْمَاءَ، وَ مَنْ خَالفَ وَقَعَ فِي التِّيهِ»(1)اى مردم! در طریق هدایت از کمى پویندگانش وحشت نکنید، زیرا مردم گرد سفرهاى اجتماع کردهاند که سیرى آن کوتاه و گرسنگى آن بس طولانى است. اى مردم! رضایت و نارضایتى (نسبت به عملى از اعمال) موجب وحدت مردم (در کیفر و پاداش) مىشود (مگر نمىدانید) ناقه ثمود را تنها یک نفر پى کرد امّا کیفر و عذاب الهى آن، همۀ قوم ثمود را فرا گرفت؛ زیرا همگى به عمل آن یک نفر راضى بودند. خداوند سبحان مىفرماید: فَعَقَرُوهَا فَأَصْبَحُوا نَادِمِينَ؛ آن قوم ناقه را پى کردند و سرانجام (هنگام نزول بلاى فراگیر) پشیمان شدند و طولى نکشید سرزمین آنان هم چون آهن گداخته اى که در زمین نرمى فرو رود با صداى وحشتناکى فرو رفت. اى مردم! آن کس که راه واضح و آشکار را بپوید به آب مىرسد امّا کسى که مخالفت کند در بیابان سرگردان خواهد شد (و تشنه کام جان مىدهد).
1) بحارالانوار، ج67، ص158.
امام علیه السلام در نخستین نکته از این گفتار پرمعنا به پیوندگان راه حق دلداری میدهد که هرگز به جهت کمی نفرات تزلزل به دل راه ندهند. ایشان میفرماید: «ای مردم! در راه هدایت از کمی پیروانش وحشت نکنید»؛ (أَيُّهَا النَّاسُ لاَ تَسْتَوْحِشُوا فِي طَرِيقِ الْهُدَى لِقِلَّةِ أَهْلِهِ). سپس به دلیل آن اشاره کرده و میفرماید: «زیرا مردم گرد سفرهای اجتماع کردهاند که سیری آن کوتاه و گرسنگیاش بسیار طولانی است»؛ (فَإِنَّ النَّاسَ قَدِ اجْتَمَعُوا عَلَى مائِدَة شِبَعُهَا قَصِيرٌ، وَ جُوعُهَا طَوِيلٌ).
این بیان به این نکته اشاره دارد که اگر رهروان جاده هدایت کم هستند، به دلیل جاذبه های دنیوی است. امام علیه السلام در این کلام پرمعنا دنیا را به سفرهای رنگین تشبیه میکند که مواد کمارزش و یا بیارزشی از نظر تغذیه در آن گذارده شدهاند، اما با زرق و برق آراسته شدهاند. دنیا طلبان اطراف آن را میگیرند، غافل از اینکه مواد غذایی آن تنها در مدتی آنها را سیر میکند و پس از آن گرسنگی طولانی در پیش است. این «جوع طولانی» ممکن است اشاره به اندوه و حسرتی باشد که در هنگام مرگ و بعد از آن و در صحنه قیامت به دنیا پرستان دست میدهد و پیوسته بر تقصیرهای خود در دنیا تأسف میخورند.
این عبارت پرمعنا از امام علیه السلام در واقع برگرفته از آیات قرآن است. در آیه 100 سوره مائده میخوانیم: قُلْ لا يَسْتَوِى الْخَبِيثُ وَالطَّيِّبُ وَلَوْ أَعْجَبَكَ كَثْرَةُ الْخَبِيثِ؛ بگو هیچگاه ناپاک و پاک مساوی نیستند، هر چند که فراوانی ناپاکان تو را به شگفتی اندازد». همچنین آیات دیگری که سخن از اکثریت جاهل، بیایمان، غیرعاقل، فاسق، ناسپاس و مانند آن دارد.
سپس امام علیه السلام دومین نکته را یادآور میشود؛ نکتهای که میتواند بسیاری از مسائل اعتقادی و اجتماعی را حل کند و آن این است که آنچه گروه های اجتماعی را از یکدیگر جدا میسازد، همبستگی افکار و دلهاست، هر چند روی صحنه افراد خاصی از آنها باشد. تمام کسانی که با آن افراد همبستگی فکری و رضایت قلبی دارند، در یک گروه جای میگیرند. این نکته را بهروشنی بیان میفرماید: «ای مردم! رضایت و ناراضی بودن (نسبت به عملی از اعمال) موجب وحدت مردم (در کیفر و پاداش) میشود»؛ (أَيُّهَا النَّاسُ، إِنَّمَا يَجْمَعُ النَّاسَ الرِّضَى وَالسُّخْطُ).
بنابراین نه تنها شرکت در عمل یا تهیه مقدمات و اعانت بر اثم سبب شرکت در نتیجه میشود، بلکه رضایت قلبی نیز همین کار را میکند. لذا در زیارتنامهها با صراحت این تعبیر آمده است: «وَ لَعَنَ اللهُ أُمَّةً سَمِعَتْ بِذلِكَ فَرَضِيَتْ بِه»؛ خداوند لعنت کند گروهی را که جنایات جانیان را در کربلا شنیدند و به آن رضایت دادند»، هر چند بعد از آن جانیان در عرصۀ زندگی دنیا ظاهر شدند.
در خطبه دوازدهم، امام علی علیه السلام هنگامی که سخن یکی از اصحاب خود را پس از جنگ جمل شنید که آرزوی حضور برادرش را در این میدان و شریک شدن در این پیروزی میکرد، فرمود: «نه تنها او با ما بود، بلکه گروههایی که هنوز از مادر متولد نشدهاند و بعد از تولد، همعقیده با ما خواهند بود نیز در این میدان حضور داشتند و در این پیروزی شریک بودند». این سخن افق تازهای را در مطالعات اسلامی در برابر چشم ما میگشاید و به همگان هشدار میدهد که مراقب پیوندهای قلبی و رضایت و غضب باطنی باشند.
این مطلب به قدری اهمیت دارد که در روایات متعددی از معصومان علیهم السلام به آن اشاره شده است. مرحوم شیخ حرّ عاملی در کتاب «وسایل» در ابواب امر به معروف و نهی از منکر، باب مستقلی تحت عنوان «وجوب انکار المنکر بالقلب علی کل حال و تحریم الرضا به و وجوب الرضا بالمعروف» ذکر کرده و در آن باب، هفده حدیث در این زمینه آورده است. از جمله، در حدیث مفصلی از امام علی بن موسى الرضا علیه السلام نقل شده است که فرمود: «لَوْ أنَّ رَجُلا قُتِلَ بِالْمَشْرِقِ فَرَضِىَ بِقَتْلِهِ رَجُلٌ بِالْمَغْرِبِ لَكانَ الرّاضِى عِنْدَ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ شَريكُ الْقاتِلِ»؛اگر مردی در مشرق کشته شود و دیگری در مغرب به این قتل راضی باشد، در پیشگاه خداوند عزّ و جل، شریک قاتل خواهد بود.
کوتاه سخن اینکه در فرهنگ اسلام، نهتنها شرکت در عمل یا معاونت در مقدمات، سبب شرکت در نتایج میشود، بلکه رضایت قلبی نیز این اثر را دارد. در ادامه، امام علیه السلام به دلیل محکمی از قرآن مجید برای اثبات این حقیقت تمسک میجوید و میفرماید: «ناقه ثمود را تنها یک نفر پای کرد؛ اما عذاب الهی همه قوم ثمود را فرا گرفت، زیرا همگی به عمل آن یک نفر راضی بودند. خداوند سبحان میفرماید: فَعَقَرُوهَا فَأَصْبَحُوا نَادِمِينَ؛ آن قوم ناقه را پای کردند و سرانجام (هنگام نزول بلای فراگیر) پشیمان شدند و طولی نکشید که سرزمین آنان مانند آهن گداختهای که در زمین نرم فرو رود، با فریاد وحشتناکی فرو رفت» (وَ إِنَّمَا عَقَرَ نَاقَةَ ثَمُودَ رَجُلٌ وَاحِدٌ فَعَمَّهُمُ اللّهُ بِالْعَذَابِ لَمَّا عَمُّوهُ بِالرِّضَى، فَقَالَ سُبْحَانَهُ: (فَعَقَرُوهَا فَأَصْبَحُوا نَادِمِينَ) فَمَا كَانَ إِلَّا أَنْ خَارَتْ أَرْضُهُمْ بِالْخَسْفَةِ خُوَارَ السِّكَّة الْمُحْمَاةِ فِي الْأَرْضِ الْخَوَّارَةِ).
سخن مولای ما اشارهای به معجزه حضرت صالح علیه السلام دارد که وقتی از آن حضرت معجزهای خواستند، به فرمان خدا ناگهان شتری از دل سنگهای کوه بیرون آمد! همگی دیدند، گروهی ایمان آوردند و گروه بیشتری راه عناد و انکار را پیش گرفتند. حضرت صالح علیه السلام توصیه کرد که به این شتر کمترین آزار نرسانند، زیرا عذاب الهی به سراغ آنها خواهد آمد، اما آنها به این سخن اعتنا نکردند و آن شتر را با ضرباتی بر پایش کشتند و زلزلهای عظیم آمد. زمین آنها را شکافت و کافران و خانه هایشان در دل زمین فرو رفتند. معروف است که قاتل این شتر مرد سنگدلی به نام «غدّار بن سالف» بود؛ ولی در آیه قرآن جمله فَعَقَرُوهَا به صیغه جمع آمده است، زیرا همگی به عمل او راضی بودند و این رضایت خود را با دعوت و تشویق او به انجام دادن این عمل زشت ابراز کردند، همانگونه که در آیه 29 سوره قمر آمده است: فَنَادَوْا صَاحِبَهُمْ فَتَعَاطَى فَعَقَرَ آنها یکى از یاران خود را صدا زدند، او به سراغ این کار آمد و (ناقه را) پى کرد».جمله خَارَتْ أَرْضُهُمْ بِالْخَسْفَةِ خُوَارَ السِّكَّةِ الْمُحْمَاةِ اشاره به این است: هنگامى که میخ آهنین در آتش گداخته شود با سرعت بیشترى در زمین فرو مىرود آن هم در زمین نرم. آرى! شهر و آبادى آنها به همین سرعت در درون زمین بر اثر زلزلهاى وحشتناک فرو رفت.سپس امام علیه السلام در بخش سوّم این خطبه به همۀ انسان ها هشدار مى دهد و مى فرماید: «اى مردم! آن کس که راه واضح و آشکار را بپوید به آب مى رسد امّا کسى که مخالفت کند در بیابان سرگردان خواهد شد (و تشنه کام جان مىدهد)» أَيُّهَا النَّاسُ، مَنْ سَلَكَ الطَّرِيقَ الْوَاضِحَ وَرَدَ الْمَاءَ، وَ مَنْ خَالفَ وَقَعَ فِي التِّيهِمنظور از «طریق واضح» راهى است که قرآن و سنّت و دلیل عقل ارائه داده، که انسان ها را به آب حیات معنوى رهنمون مىشود و آن ها که
به بی راهه روند از آن محروم شده در کفر و بى ایمانى جان مى دهند. بىشک راه و روش امام علیه السلام یکى از مصادیق روشن «اَلطَّريقُ الْواضِحُ» است، زیرا او به منزلی نفس نبىّ و آگاه ترین امّت به راه و روش آن حضرت بود، همان گونه که امام علیه السلام در خطبۀ 97 فرمود: «من نشانه روشنى بر حقانیّت خویش از پروردگارم دارم و بر طریق پیامبرم صلی الله علیه واله گام بر مى دارم و در راهى پیش مىروم» (و إنى لعلى بیّنة من ربّى و منهاج من نبیّى و إنى لعلى الطریق الواضح».بدیهى است کسى که از جادّۀ اصلى برود در اثناى راه به منزل گاه هایى مى رسد، داراى آب کافى و آن کس که از بی راهه مى رود غالباً گرفتار بیابان هاى خشک و بى آب مى شود و از تشنگى هلاک مى گردد.
عالم ظهور و جلوۀ حق است انسان آیینۀ تمام نمای حق است که تمام صفات الهی در او متجلّی می شود با توجّه به این که خداوند وجودش خیر محض است و هر آنچه خداوند خلق کرد تجلّی اوست، هر چیزی که در عالم است واضح و دارای ظهور و بروز است یکی از این چیزها، راه است. راهی که به خداوند ختم شود قطعاً واضح و روشن است در لسان روایات گاه از آن به سبیل واضح و گاهی هم به محجةالبیضاء یا محجةالقائمه یاد می شود محجة یعنی واضح و آشکار بیضاء یعنی روشن و درخشنده و قائمه یعنی راه روشنی که الان وجود دارد و قابل رفت و آمد است. امیر المؤمنین علیه السلام در اینباره می فرماید: «ولم يخل سبحانه خلقه من نبى مرسل او كتاب منزل او حجة لازمة او محجة قائمة»؛ خداوند بندگان خود را بدون نبی مرسل، کتابی که خود نازل کرد، حجّة لازمه یا راه روشنی که الان موجود است قرار نداده است. (1)
1) الصراط المستقيم إلی مستحقی التقديم، ج1، ص113.
در طول زمان، در هر امتى چهار چیز قطعا بوده است:
الف. یا پیامبرى بوده است (مانند موسى , عیسى، ابراهیم و ... که بنابر حدیثى 124000 پیامبر بوده است).
ب. یا اگر خود پیامبر صلی الله علیه واله نبوده، کتاب پیامبر صلی الله علیه واله بوده است. (همچنان که در دنبالۀ همین خطبۀ اوّل دارد که: و خلف فيكم ما خلفت الانبياء فى اممها این پیامبر هم در میان شما همان چیزى را گذارد که سایر پیامبران در میان امت هاى خود - یعنى کتاب را ) کتاب، یعنى مجموعۀ تدوین شده معارف و احکام و همۀ پیغمبران علیهم السلام آن را داشته اند. منتهى کتاب برخى از آنان، کتابى است که براى نخستین بار بر خود او نازل شده (و از این نمونه چند پیغمبر بیش نداریم) و برخى دیگر،کتاب باقی مانده از پیامبر قبلى، که اى بسا این کتاب بد فهمیده مى شده یا عین کتاب از بین رفته بوده است، یا چیزى بر آن افزوده و یا از آن کاسته شده است و این پیغمبر مى آید و همین کتاب را تصحیح شده و مدوّن و درست و بىنقص و بىاضافى، ارائه مى دهد و یا تأویل و تفسیر درست مى کند. (مثلاً عدّه اى بعد از موسى تورات را بد مىفهمیدند. آلوده با اندیشه هاى شرک آلود، پیامبرانى نظیر سلیمان، داود و یوشع و ... مى آمدند و آن را با مفاهیم صحیح بر مردم بیان مىکردند.) این عمل در زمان خود ما نیز مشهود است، فهم معارف قرآنى در زمان ما (با توجّه به محفوظ ماندن عین قرآن و مفاهیم و حقایق آن) با زمان هاى قبل بسیار فرق دارد.در گذشته این معارف را بسیار بد مىفهمیدند؛ چرا که معارف حاکم بر اذهان معارف غلطى بود.
ج. یا دلیلى ثابت و غیر قابل انکار در بین مردم بود. مانند دوران بعد از عیسى علیه السلام پس از آن که وى به آسمان ها عروج کرد (او کشته نشد و از دنیا نرفت)، عیسویان دچار یک ظلم دوگانه شدند یکى ظلم امپراتورى روم که مشرک و کافر بود و به شدّت این آیین توحیدى و مترقّى را تحت فشار گذاشت و دیگرى ظلم بنى اسرائیلیان غیر عیسوى (یهودیان)، که آن ها هم اسرائیلى بودند و از همین نژاد و ملّت؛ اماّ پیام عیسى را با دیده قبول نگاه نکردند. مرتجعان سنّت گراى اسرائیلى در نتیجۀ این دو ظلم، آنان سالیان سال در اختناق و در خفاء - در زیر زمینى در روم و شام و خاور میانه و . . . زندگى مى کردند. اجتماعات نداشتند. نمى توانستند میراث نبوت را آزادانه به یکدیگر برسانند. حواریّان عیسى علیه السلام مجبور بودند،کوله بار رنج و حزن شان بر دوش و از این شهر و به آن شهر و از این دیار به آن دیار حرکت کنند و پیام عیسى را برسانند . این موجب شد که کتاب انجیل که در دست عیسى بود در دست رس مردم نباشد و انجیل را الان با چهار روایت مىبینید – متى، مرقس، لوقا، یوحنا، این انجیل ها عین آن آیات و آثار و حکم عیسى علیه السلام نیست
د. یا راهى روشن و آشکار . راه روشن عبارت است از احکامى که در خود کتاب اگر نیست؛ اما در دست مردم است
بعد وجود رسول خدا صلی الله علیه واله این راه به وسیلۀ اهل بیت علیهم السلام ادامه پیدا کرده و رهروان راستین لقای دوست به پیمودن این راه اهتمام داشتند. حضرت امیر علیه السلام در خطبه ای دربارۀ راه روشن چنین می فرماید: به جان خودم سوگند در جنگیدن با کسی که مخالفت حق کرده و در راه ضلالت و گمراهى قدم نهاده است مسامحه و سستى نمى کنم (زیرا جنگیدن با مخالفان حق واجب
و سهل انگارى و سستى در آن معصیت است). پس اى بندگان خدا از خدا بپرهیزید (سخن بی جا نگویید و کار ناشایسته نکنید) و از خدا به سوى خدا بگریزید (از خشم او در پناه رحمتش، و از عذاب او در پناه آمرزشش، و از عدل او در پناه فضلش) و در راه واضح و روشنى که جلوی شما قرار داده (راه راست شریعت) بروید.(1)
حسن ختام این بخش را روایاتی قرار می دهیم که امیرالمؤمنین علیه السلام درباره سبیل واضح بیان فرمود:
حضرت امیر علیه السلام باز در این باره می فرماید: «إنّ اللّه َ قد أوضَحَ لَكُم سَبيلَ الحَقِّ و أنارَ طُرُقَهُ فَشِقْوَةٌ لازِمَةٌ أو سَعادَةٌ دائمَةٌ»؛ همانا خداوند راه حق را براى شما آشکار کرد و راههاى آن را روشن ساخت . پس، [از آن به بعد] یا بدبختى همیشگى است و یا سعادت پایدار .
«قد وَضَحَتْ مَحَجَّةُ الحَقِّ لِطُلاّبِها»؛شاهراه حق، براى جویندگان آن آشکار شده است.
«مَن عَدَلَ عن واضِحِ المَسالِكِ سَلَكَ سُبُلَ المَهالِكِ»؛هرکه از راههاى روشن منحرف شود، راه هاى هلاکت را بپیماید.
«مَن زَلَّ عن مَحَجَّةِ الطريقِ وَقَعَ في حَيرَةِ المَضِيقِ»؛هرکه از شاهراه به بیراهه رود، در سرگردانىِ کج راهه بیفتد.«مَن عَدَلَ عن واضِحِ المَحَجَّةِ غَرِقَ في اللُّجَّةِ»؛هرکه از جاده راست و روشن منحرف شود، در غرقاب فرو رود «فَنَفسَكَ نَفسَكَ ! فقد بَيَّنَ اللّه ُ لكَ سَبيلَكَ، و حَيثُ تَناهَتْ بِكَ اُمُورُكَ»؛به خود آى و خویشتن را دریاب ! خداوند راه تو و فرجامت را روشن ساخته است.
1) نهج البلاغه، خطبه24.
امام صادق علیه السلام :«و اللّه ِ نحنُ سَبيلُ اللّه ِ الذي أمَرَ اللّه ُ بِاتِّباعِهِ، و نحنُ و اللّه ِ الصِّراطُ المُستَقيمُ، و نحنُ و اللّه ِ الذينَ أمَرَ اللّه ُ العِبادَ بطاعَتِهِم»؛به خدا قسم ما همان راه خداییم که خداوند به پیمودن آن فرمان داده است. به خدا ما همان راه راست هستیم، به خدا ما همان کسانى هستیم که خداوند بندگان را به اطاعت از آنان فرمان داده است.
امام على علیه السلام : «إنّ مِن أحَبِّ عِبادِ اللّه ِ إلَيهِ عَبدا أعانَهُ اللّه ُ على نَفسِهِ ... و ارتَوى مِن عَذبٍ فُراتٍ سُهِّلَتْ لَهُ مَوارِدُهُ، فَشَرِبَ نَهَلاً، و سَلَكَ سَبيلاً جَدَدا»؛از محبوب ترین بندگان خدا نزد او، بنده اى است که خداوند او را در برابر نفْسش یارى رساند ... و از آب گوارایى که آبشخورهاى آن برایش هموار و آسان شد، سیراب گردید و سپس راه راست و هموارى را پیمود.
امام على علیه السلام در خطبهاى در روز غدیر فرمود: «إعلَمُوا أيّها المؤمنونَ أنَّ اللّه َ عزّ و جلّ قالَ: «إنّ اللّه َ يُحِبُّ الذين يُقاتِلُونَ في سَبِيلِهِ صَفّا كَأَنَّهُم بُنيانٌ مَرصُوصٌ» .حديث أ تَدرُونَ ما سَبيلُ اللّه ِ و مَن سَبِيلُهُ ؟ أنا سَبِيلُهُ الذي نَصَبَنِي لِلاتِّباعِ بَعدَ نَبِيِّهِ صلی الله علیه واله »؛ بدانید اى مؤمنان که خداوند عزّوجلّ فرموده است: «خداوند دوست دارد کسانى را که در راه او صف بسته هم چون بناى [محکم ] سربى مى جنگند». آیا مىدانید راه خدا چیست و چه کسى راه اوست؟ من راه خدا هستم که منصوبم کرد، تا بعد از پیامبرش صلی الله علیه واله آن را بپیمایند.
«اَلْمُنَاجَاةُ اَلثَّامِنَةُ: مُنَاجَاةُ اَلْمُرِيدِينَ: بِسْمِ اَللَّهِ اَلرَّحْمَنِ اَلرَّحِيمِ سُبْحَانَكَ مَا أَضَيْقَ اَلطُّرُقَ عَلَى مَنْ لَمْ تَكُنْ دَلِيلَهُ، وَ مَا أَوْضَحَ اَلْحَقَّ عِنْدَ مَنْ هَدَيْتَهُ سَبِيلَهُ، إِلَهِي فَاسْلُكْ بِنَا سُبُلَ اَلْوُصُولِ إِلَيْكَ، وَ سَيِّرْنَا فِي أَقْرَبِ اَلطُّرُقِ لِلْوُفُودِ عَلَيْكَ، وَ قَرِّبْ عَلَيْنَا اَلْبَعِيدَ وَ سَهِّلْ عَلَيْنَا اَلْعَسِيرَ اَلشَّدِيدَ»(1)پاک و منزهى اى پروردگار اگر تو راهنما نباشى چه قدر راه ها تنگ و دشوار است و اگر تو هدایت کنى چه قدر راه حق واضح و هویداست خدایا ما را مستقیم به راه وصالت ببر و به نزدیک ترین طریق براى ورود بر حضرتت رهسپار گردان دور را به ما نزدیک ساز و سخت و مشکل را بر ما آسان فرما».
معنای وصول
ابن فارس دربارۀ معنای آن چنین می گوید: الواو و الّصاد و اللّام، اصل واحد یدّل علی ضمّ شیءالی شیء حتّی یعلقه. والوصل ضد الهجران؛ وصول از ریشه وَصَلَ به معنای ضمیمه و اضافه کردن چیزی به چیزی دیگر به نحوی که بینشان علقه باشد و بهم گره خورده باشند. و وصل ضدّ هجران و جدایی و دوری است.(2)
راغب می گوید: الاتّصال: اتّحاد الاشیاء بعضها ببعض کاتّحاد طرفی الدائرة و ضده الانفصال و یستعمل فی الاعیان و فی المعانی قال الله تعالی: و یقطعون ما امر الله به ان یوصل . فی المعانی کقوله تعالی: ولقد وصلنا لهم القول؛ اتّصال که
از ماده « وَصَلَ» است به معنای یکی بودن و اتحاد اشیاء با بعضی دیگر است مثل اتّحاد دو طرف دایره ها و ضدّ آن انفصال و جدایی است و به دو گونه استعمال می شود استعمال در اعیان و استعمال در معانی.(1)
سبل الوصول؛ یعنی راه هایی که باعث پیوستن و به حلقه درآمدن بنده به جرگۀ عبودیت می شود. بدون تردید اهل بیت علیهم السلام یکی از حلقه های پیوند بین بندگان و خداوند هستند این امر در پرتو ولایت اهل بیت علیهم السلام صورت می گیرد.
وصال ثمرۀ عشق و محبّت است تا محبّت نباشد وصالی در کار نخواهد بود محبّت یعنی میل به خواستن و رسیدن. محبّت و عشق اساس خلقت است. حرکتی که خداوند از بدو خلقت آغاز کرده است حرکت حبّی است.حدیث معروف کنز گویای این مطلب است که خداوند در جواب داود که پرسید چرا خلق را خلق کردی فرمود: «یا رَبّ لِماذا خَلَقْتَ الخَلْق؟ قال: کُنْتُ کَنزا مَخفّیا فَاَحبَبْتَ اَن اُعْرَف فَخَلَقْتُ الخلَقَ لاُعرَف» یعنی: پروردگارا! برای چه مخلوقات را آفریدی؟ خدای تعالی فرمود: گنجی پنهان بودم، دوست داشتم که شناخته شوم، پس خلق را آفریدم تا مرا بشناسند.(2)انسان آیینۀ خدا نما آن قدر برای خداوند با ارزش است که تمام هستی را برای او رقم زد در حدیث قدسی وارد است که خداوند فرمود:«عَبْدِي خَلَقْتُ اَلْأَشْيَاءَ لِأَجْلِكَ وَ خَلَقْتُكَ لِأَجْلِي، وَهَبْتُكَ اَلدُّنْيَا بِالْإِحْسَانِ وَ اَلْآخِرَةَ بِالْإِيمَان»؛ بنده من تمام اشیاء عالم را برای تو خلق کردم و تو را برای خودم خلق کردم دنیا را به احسان خودم به تو بخشیدم و آخرت را به ایمان تو به آن.
وقتی خداوند لباس «کُن» را بر اندام آدم پوشاند، چشمان او بسته بود؛ اما گوشش صدای ملکوتی و الهی «کن» را شنید و عاشق این صدا شد. به قول ابن عربی، در آن لحظه نخستین مرتبۀ محبت رقم خورد که همان «هوی» است. هوی در تعریف ابن عربی، به معنای فرود آمدن محبت در دل محب در اوّل پیدایش است که منشأ آن یا شنیدن، یا احسان، و یا دیدن میباشد. احسان خداوند و آن صدای ملکوتی «کن»، آدم را بیقرار کرده بود؛ لذا بر آن شد که دنبالهرو این صدای ربّانی و دلنشین برود. بر این اساس، آدم لباس عزم بر تن کرد تا شاید به لقای دوست برسد، بدون اینکه توجهی به اطرافش کند و جز آرزوی وصال و دیدن چهره یار چیزی در سر نداشت، غافل از اینکه قبل از او، معشوقش عاشقش بوده است و به خاطر عشق، خلقتش را رقم زد.
آدم در ادامه به سرزمین حب میرسد و در اینجا واله و شیدا میشود، زیرا اقتضای ذات خداوند چنین است. الله را از آن جهت «الله» نامیدهاند که به معنای سرگشتگی و از خودبیخودشدن است، یعنی عقل حیران و سرگشتهای که در شناخت حق گرفتار آمده است. بنده آنقدر در این مرحله غرق در او میشود که هیچ نمیبیند؛ زیرا عاشق فقط معشوق خویش را میبیند و نه چیزی دیگر. به عبارتی، بنده تازه موحّد میشود، زیرا سنگ بنای توحید، محبت و عشق به خداوند است.
اینجاست که محب، خود را در بیابان عشق میبیند در حالی که تنها است و نه هیچکس دیگر؛ یک در مقابل یک. او آینه حق میشود. زیبایی حق چنان او را مدهوش و میخکوب میکند که هیچ ارادهای بر ترک محبوب ندارد. در این لحظه میفهمد که چون صیدی گرفتار صیاد شده و در دام ودّ است.
وادی ودّ، وادی ثبات و استقرار است و مصداق الذین آمنوا اشد حبّا لله میشود. همچنین مصداق الذین آمنوا و عملوا الصالحات سیجعل لهم الرحمن ودّاً قرار میگیرد؛ مدالی پر افتخار که خداوند بر گردن بنده میاندازد و او را به این لقب مفتخر میسازد. بنابراین، توحید که ریشه در محبت دارد، سبب میشود بنده به حق برسد.
اتصال، سرّ سالک به حق است که در پی آن جز حق نمیبیند. حکایت منازل: اتصال مفهومی روشن دارد که به نزدیک شدن، وصل شدن و گونهای رسیدن اشاره میکند. این واژه در سلوک دارای مفهومی عمیق، شایع و مصادیق بسیار است. اتصال به معنای وصل شدن، یکی از حالات و اوصاف سالک است و سالکی که به چنین حالتی نرسد، اساساً سالک نیست یا سلوکش ناقص و غیر مبتنی بر قواعد بوده است. حال اتصال بهطور قطع برای سالک رخ میدهد و وی چنین حالتی را خواهد یافت، مشروط بر اینکه تحت نظر استاد کامل حرکت کند و به اصول طریق پایبند باشد.
حال مقصود از اتصال کدام است و سالک به چه و کجا متصل میشود؟ میگوییم مصداق وصل فراوان است و درجات آن با توجه به رتبۀ سالک در سیر متفاوت میشود. از یک نگاه، گاهی سالک به عنایت حق وصل میشود و عنایت او را در بر میگیرد؛ مانند همین که اهل سلوک شده و به راه افتاده است و این از مبدأ عنایت حق است. یا اینکه گاهی در حضور استاد کامل نیست، اما حضور و عنایت ایشان را احساس و حتی ادراک میکند. یا زمانی حضور حق را احساس کرده و بدینسان به وصال میرسد. گاهی هم ظهور
فعل یا اسم حق و حتی خودِ اسم را ادراک کرده و بدان اتصال مییابد. بالاترین رتبۀ اتصال برای سالک مبتدی، اتصال به ربّ خود است.
از نگاهی دیگر، سالکی که در مرتبۀ نفس قرار دارد، رتبهای از اتصال به جلوهای از حق مییابد و سالک حاضر در مرتبۀ عقل، ظهوری دیگر از آن را درک میکند. همچنین، سالک حائز رتبۀ قلب، اتصالی فراتر مییابد و به همین ترتیب تا مراتب بالاتر. علاوه بر این، برای برخی از سالکان، اتصال دوامی طولانی دارد و برای برخی دیگر کمتر.
اتصال را میتوان بهعنوان پیوستگیِ مقطعی معنا کرد. تفاوت آن با وصول در این است که در وصول، نوعی استقلال وجود دارد؛ اما در اتصال، باید با کمک افراد یا مُعِدّات دیگر وصل رخ دهد.
برای این اتصال، سه رتبه قابل شناسایی است:
اتصال حق: بیواسطه هم با خودش و هم با تمام ظهورات متصل است. اتصال او به حقیقت، وصول است.
اتصال مشهود: این نوع اتصال ذاتی بوده و هم به خودش، هم به حق و هم به ظهورات مربوط میشود. اتصال مشهودان با واسطههایی به افعال یا برخی اسماء یا وحدت و… اتصالی مقطعی دارند.
اتصال مشاهد: بیشتر اتصالات او ارضی است. باید دانست که همۀ عوالم در همین عالم ناسوت وجود بالفعل دارد.
اهل بیت علیهم السلام مظهر توحید خداوند هستند و رسیدن به توحید محقق نمیشود مگر از طریق اهل بیت علیهم السلام . به همین دلیل، خداوند به پیامبر صلی الله علیه واله امر میکند که به امّت خود در مورد مودت اهل بیت علیهم السلام سفارش کند. قُل
لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى؛ یعنی در عوض اجر رسالت، اهل بیت مرا دوست بدارید. خداوند نفرمود محبت بورزید؛ بلکه فرمود مودت داشته باشید، یعنی محبتی که ثبات و استقرار داشته باشد. زیرا این محبت و مودت، زمینهساز توحید است که به وسیلۀ آنان به آن دست پیدا میکنیم. آنان آیات خداوند هستند؛ آیاتی که انکارشان سر از کفر و شرک در میآورد: وَمَا يَجْحَدُ بِآيَاتِنَا إِلّا الْكَافِرُونَ(1)
روایتی در ذیل آیه شریفه از امام صادق علیه السلام نقل شده است که حضرت میفرماید: الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثَاقِهِ وَيَقْطَعُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَيُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ أُولَئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ(2)فاسقان کسانی هستند که پیمان خدا را، پس از محکم ساختن آن، میشکنند و پیوندهایی را که خدا دستور داده برقرار سازند، قطع نموده و در روی زمین فساد میکنند. اینها زیانکارانند.
تفسیر برهان از حضرت صادق علیه السلام در این آیه میفرماید: الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ المَأخوذ عَلَيْهِم لِلَّه بِالرُّوبُوبِيَّةِ وَلِمُحَمَّدٍ بِالنُّبُوَّةِ وَلِعَلِيٍّ بِالْإِمَامَةِ وَلِشِيعتِنا بِالْمَحَبَّةِ وَالْكَرَامَةِ؛ یعنی آنان که نقض عهد نمودند...
آن عهدى که اخذ شده بود از ایشان براى خدا به ربوبیت، و براى حضرت محمّد صلی الله علیه واله به نبوّت و براى علی علیه السلام به امامت و براى شیعیان ایشان به محبّت و کرامت.
عهدى که اخذ شده به سبب عقل و آن حجّت قائمه است بر بندگان که دالّ است بر توحید و صدق نبوّت انبیاء.
عهدى که خداى تعالى به زبان انبیاء از امّتان ایشان گرفته به آن که چون یکى از ایشان به رسالت مبعوث شود و بر وفق دعوت خود معجزات نماید، تصدیق او نمایند و کتمان آن ننمایند و مخالفت فرمان او به جا نیاورند و اشاره به این است آیۀ شریفه: وَ إِذْ أَخَذَ اللّهُ مِیثاقَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ «2» الى آخر الآیه.
عهدى که گرفته است از انبیا به این وجه که اقامۀ دین او کنند و متفرّق نشوند
عهدى که اخذ فرموده از علما به این که حق را ظاهر کنند و کتمان آن را ننمایند.
وَ یَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ: و قطع مىکنند آن چیزى را که خدا به آن امر فرموده است. و مراد چیزى است که حق تعالى به قطع آن راضى نیست، مانند تفرقۀ میان انبیا و کتاب هاى ایشان به ایمان به بعض و اعراض از بعض، و از جمله آن است اعراض از حضرت رسالت صلی الله علیه واله و قرآن و مؤمنان و قطع رحم و امثال آن. و از این قبیل است ترک پیوستگى با پیغمبر و امام به اطاعت ایشان، چنان چه خدا امر فرموده، و ترک صله ذوى القرباى حضرت رسول صلی الله علیه واله به مودّت و محبّت.
در تفسیر برهان، بالاترین رحم و واجبترین آن از حیث حقوق، رحم رسول الله صلی الله علیه واله باشد. به درستى که حق ایشان به سبب حضرت محمد صلی الله علیه واله است، چنان چه حقّ خویشان انسان به سبب پدر و مادرش است و حق حضرت پیغمبر صلی الله علیه واله اعظم است از حق پدر و مادر. هم چنین حق رحم آن حضرت عظیمتر و قطع آن قبیحتر باشد.
وَ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ، و فساد مىکنند در زمین، به این وجه که منع مىنمایند مردمان را از ایمان و قطع طریق و استهزاء به حق و اذیّت مؤمنان و آن چه باعث اختلال نظام عالم باشد، مانند مؤسسات مُحرّمه و اشاعه و ترویج معاصى الهیه و امور منهیّۀ اسلامیّه که موجب فساد اخلاق جامعه و اعراض مردم از قوانین مقدّسه الهیه مىگردد و تماماً فساد در زمین خواهد بود. أُولئِکَ هُمُ الْخاسِرُونَ، این جماعت موصوفه به صفات سه گانه، ایشان زیان کارند در دنیا و آخرت؛ زیرا سرمایه ایمان و صلاح و ثواب اخروى را بدل کردند به انکار و فساد و عقاب ابدى.
بنابراین، عهد الهی که نقض شد، ولایت اهل بیت علیهم السلام است که خداوند به پذیرش آن امر کرده بود. ولایت و خلافت الهی بعد از رسول خدا صلی الله علیه واله به حضرت امیر علیه السلام انتقال یافت و پس از ایشان، این مقام به امامان علیهم السلام بعدی رسید. متأسفانه، این حلقه وصل قطع شد و این امر موجب بروز فساد در میان جامعه اسلامی گردید. تعبیری که امام هادی علیه السلام در زیارت جامعه به کار بردهاند، این است که اهل بیت علیهم السلام «الآیات الموصله» هستند؛ یعنی آیاتی که سلسلهوار و زنجیروار پشت سر هم قرار میگیرند. این امر، خود نشاندهندۀ ولایت اهل بیت علیهم السلام در هر زمان است تا به وجود مقدس امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف برسد.
دوره حضرت اوج خلاقیت و شاهکار خداوند است. بیان شد که آغاز خلقت به محبت خداوند گره خورده و این حرکت حبّی از خلقت آغاز شده است تا به زمان رسول خدا صلی الله علیه واله برسد که به پایان خود نزدیک میشود. چنانکه در تعریف لغوی اشاره شد، یکی از معانی وصل، رسیدن دو سر دایره است.
آغاز خلقت با پیامبر صلی الله علیه واله شروع شد و با ایشان به پایان خود میرسد. محمود شبستری در «گلشن راز» به این موضوع اشاره کرده است:
ز احمد تا احد یک میم فرق است ***جهانی اندرین یک میم غرق است
پایان این حرکت حبّی کسی جز حبیب خدا، رسول خدا صلی الله علیه واله نیست و پس از ایشان، اوصیای آن حضرت، این حرکت را به کمال میرسانند. غیبت حضرت بقیه الله الاعظم عجل الله تعالی فرجه الشریف اوج خلاقیت و هنر خداوند است؛ زیرا خداوند ایشان را مظهر غیب هویت قرار داده است، به عبارتی مظهر هو که در سوره توحید بیان شده است: قل هو الله احد؛ بگو آن که در پرده غیبت است و جمال خود را پوشانده، الله است. امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف مظهر این هویت است که در پرده غیبت نشسته است و لذا همچنان که خداوند به صفات و آیات شناخته میشود، حضرت نیز چنین است. یعنی در عین حال که وجود دارد و واسطه فیض است، از دیدگان مستور است؛ اما آنچه مسلم است، «زیبارو تاب مستوری ندارد» و روزی چهره خود را آشکار میکند که از آن به ظهور تعبیر میکنیم. کسی که بتواند خلیفه خدا را که از نگاهها مستور است درک کند، در حقیقت به توحید ناب دست یافته است. این ما هستیم که از فیض دیدارش محروم هستیم و نه اینکه حضرت دست مبارکش کوتاه باشد. این بیتوفیقی بشر است که از ظاهری بودن حضرت نیز بیبهره مانده است. به قول شاعر:
خوب کردی که رخ از آینه پنهان کردی*** هر پریشان نظری لایق دیدار تو نیست
در نهایت میتوان گفت که اهل بیت علیهم السلام حلقه وصل خداوند هستند. در دعای ندبه میخوانیم: «این السبب المتصل بین الارض و السماء»؛ کجاست آن
که زمین و آسمان را به هم پیوند میزند؟ یعنی هر آنچه خداوند میخواهد به بشر و اهل زمین ارزانی بدارد، به برکت وجود امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است. در این فراز نفرمودند «این السبب المتصل بین البشر و السماء» بلکه فرمودند «بین الارض»؛ یعنی وجود امام، برکت برای همه موجودات زمین است، اعم از انسان و دیگر موجودات.
عِدل اهل بیت علیهم السلام قرآن نیز به عنوان یکی دیگر از حلقه های وصل برای رسیدن به وصال خداوند محسوب میشود. در دعای معروف آمده است: «اَللَّهُمَّ وَ كَمَا نَصَبْتَ بِهِ مُحَمَّداً صلی الله علیه واله عَلَماً لِلدَّلاَلَةِ عَلَيْكَ وَ أَنْهَجْتَ بِآلِهِ علیهم السلام سُبُلَ اَلْوُصُول إِلَيْكَ فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ اِجْعَلِ اَلْقُرْآنَ وَسِيلَةً لَنَا إِلَى أَشْرَفِ مَنَازِلِ اَلْكَرَامَةِ»(1)خداوند، همانطور که محمد صلی الله علیه واله را پرچمی برای دلالت بر خود قرار دادی و آلش را راهنمای رسیدن به سبل وصول به سوی خود قرار دادی، پس بر محمد و آلش درود فرست و قرآن را وسیلهای برای ما قرار بده تا به شریفترین منازل کرامت برسیم.»
همچنین، اهل بیت علیهم السلام نیز به عنوان راهنما در این مسیر شناخته میشوند. به عنوان مثال، در دعای دیگری آمده است: «قَدْ مَهَّدْتَ لِي بِمَنِّكَ سُبُلَ اَلْوُصُولِ إِلَى اَلتَّحْمِيدِ وَ اَلتَّسْبِيحِ وَ اَلتَّمْجِيدِ»(2)یعنی راه های حمد و تسبیح و تمجید را برای من هموار کردی.
ولایت اهل بیت علیهم السلام وسیلهای است که راه را برای ما روشن میکند و عبادت خداوند به وسیله آن پذیرفته میشود. خداوند متعال به ما قوا و
حسهایی چون چشم، زبان و گوش داده که به وسیله آنها او را عبادت کنیم و این قوا تحت تسلط ما هستند. اگر این قوا در اختیار عبد مؤمنی قرار گیرد، روح مؤمن است که عبادت میکند. این قوا به واسطه عبادت او، عبادت خدا را انجام میدهند؛ زیرا انوار عبادت و طاعت به روح اختصاص دارد و در جسم هم جاری میشود. بهترین منزلت بندگی یک جسم آن است که در اختیار مؤمن قرار گیرد و تسلیم خدا باشد تا مؤمن بتواند عبادت خدا را به جای آورد. اگر جسم در این حالت تحمّل کند، به واسطه این عبادت، مؤمن به نورانیت و رشد خواهد رسید. بالاترین درجات بندگی ما این است که به مقامی برسیم که تسلیم اولیای معصوم علیهم السلام شویم و تمامی قدرت و قوّه خود را به آنها واگذار کنیم تا اراده و ولایت آنها در وجود ما جاری شود.
ما به وسیله عبادت آنهاست که خداوند متعال را مورد عبادت قرار میدهیم. زمانی که معصیت واقع میشود، هنگامی است که از محیط ولایت آنها خارج میشویم. اگر از محیط ولایت آنها فاصله گرفته و بخواهیم با قدرت و قوۀ خود، مستقل از سرپرستی خداوند متعال عبادت کنیم، این همان مرحلهای است که عبادت ما، به شیطنت و معصیت تبدیل میشود.
کار شیطان این بود که میخواست در عبادت خداوند متعال، مستقل عمل کند و این نوع عبادت، استکبار به شمار میرود. زمانی که به او گفته شد سجده کن، او گفت: «خدایا خودت را سجده میکنم؛ ولی ولیّ و خلیفهات را نه». او خضوع نسبت به خداوند داشت، ولی نه از طریق خضوع در برابر خلیفه.
در عالم، تنها یک راه وجود دارد و آن راه بندگی و توجه به اولیای معصوم و عبادت الهی است. بَلْ عِبَادٌ مُكْرَمُونَ لَا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ(1)ایشان کسانی هستند که عبادت و بندگی حقیقی بهوسیله آنها محقق میشود. بندگی دیگران از طریق توجه به بندگی آنهاست که انسان حول و قوۀ خود را تحت ولایت و سرپرستی آنها قرار میدهد. در واقع، با این کار، قدرت و قوه های آنها در وجود او جاری میشود. اگر همه عالم هم در اختیار آنها باشد، تنها خدا را عبادت میکنند و چیزی را در مسیر غیر بندگی خدا قرار نمیدهند. بنابراین، اگر عالم در اختیار آنها قرار گیرد، کمترین تقصیری نمیکنند. اگر بندهای تمام قوا و توان خود را به اولیای معصوم واگذار کند و فرمان و اراده آنها بر قواهای او جاری شود، تنها اراده خداوند متعال را جاری خواهد کرد و نورانیت عبادت معصومان علیهم السلام در وجود او جاری میگردد.
عبادت هیچ مخلوقی در عالم، مستقل از عبادت آنها نیست. این از شئون عبادت آنهاست که به واسطه ولایت آنها، عبادت خداوند متعال محقق میشود. چنانکه معرفت نیز همینگونه است، زیرا معرفت از رموز عبادت است و تنها از این طریق به بندگان اعطا میشود. اینگونه نیست که به کسی به طور مستقل معرفتی داده شود یا نورانیت علمی به او عطا گردد؛ همانطور که این مطلب در روایات متعددی آمده است. از جمله روایت معروف امیرالمؤمنین علیه السلام است که حضرت در ضمن این روایت، تعبیری نورانی دارد که آمده است: «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَوْ شَاءَ لَعَرَّفَ الْعِبَادَ نَفْسَهُ»(2)اگر
خداوند متعال میخواست، میتوانست خود را به بندگان مستقیم معرفی کند، نه اینکه نتواند این کار را انجام دهد، بلکه خودش اینگونه خواست.
در روایت داریم: «جَعَلَنَا أَبْوَابَهُ وَ صِرَاطَهُ وَ سَبِيلَهُ وَ الْوَجْهَ الَّذِي يُؤْتَى مِنْهُ»(1)خداوند متعال ما را سبیل، صراط، باب و وجه قرار داده و ما تنها راه هستیم. دیگر راه های فرعی نیز به ما ختم میشود و ما ابواب الهی هستیم؛ ابوابهایی که به سوی بندگان باز میشود. بندگان از این راهها به سوی خدا میروند که همه این امور با عنایت ما صورت میگیرد.
خداوند میفرماید: كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ(2)همه چیز هالک است، مگر وجه خداوند متعال. منظور از وجه چیست؟ در روایات معانی مختلفی برای این «وجه» ذکر شده است. یکی از معانی وجه این است که وجه به عملی اشاره دارد که متوجه خداست. اگر انسان حول و قوهاش متوجه خدا و برای خداوند باشد، آن عمل وجه الله است.
بنابراین، هر ارادهای که متوجه خداوند متعال باشد، صبغه وجهاللهی پیدا میکند. در روایت دیگری نیز همین معنا با تعبیری متفاوت بیان شده است که وجهالله، طریقی است که مردم از طریق آن به خدا متوجه میشوند و این همان دین خداست؛ چرا که دین، حقیقتی در عالم است که خداوند متعال آن را نازل کرده تا از این طریق، مردم را به خود متوجه سازد. حال اگر در مسیر خداوند متعال باشند، در مسیر وجه الهی قرار دارند و به حضرت حق توجه دارند و اگر از مسیر دین خارج شوند، از طریق توجه به خداوند متعال
گام نمیزنند و هر آنچه از وجودشان در مسیر دین نباشد، فانی است. تنها آن مقدار از وجود انسان باقی میماند که در مسیر دین خدا قرار گیرد.
در روایت دیگری، امام باقر علیه السلام میفرماید: «وجه الله و دین خدا، ما هستیم.»(1)باطن دین چیزی جز ولایت آنها نیست. باطن نماز و زکات و حج، ولایت آنهاست و این مطلب با تعابیر مختلفی بیان شده است.
بنابراین، باطن دین که وجهالله است، همان ولایت امام معصوم علیهم السلام است. به عبارتی دیگر، وجود آنها متوجه و مجذوب خداوند متعال است و با تمام وجود، غرق در جذبهها و محبتهای الهی و در حرکت به سمت خداوند متعال هستند و وجود آنها، راه توجه دیگران به خداست؛ لذا این جاذبه، همه را به سمت خداوند متعال میکشاند و اگر جاذبهای عالم را به سمت خداوند سوق دهد، این همان جاذبه الهی است.
امام رضا علیه السلام فرمود: «در دنیا هیچ نعمتی حقیقی نیست.» هنگامی که سؤال شد، پس معنای آیه ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنْ النَّعِيمِ چیست؟ حضرت علیه السلام فرمود: «منظور از نعیم، ما هستیم.»(2)این نعمت حقیقی است و اگر کسی وظایف و تکالیف خود را نسبت به این نعمت انجام دهد، این نعمت او را به نعیم ابدی و درجات بهشت میرساند.
ولایت خداوند متعال، راه وصول به نعمتهای حقیقی است و همۀ نعمتهای حقیقی، شئون این نعمتاند و از طریق این نعمت، بندگان به خدا میرسند. ما که در دار دنیا آمدیم، برای این است که به این تکلیف عمل کنیم. به بیان دیگر، نسبت به نعمت ولایتی که خداوند متعال بر ما نازل کرده،
شاکر و قدردان باشیم و تکالیف خود را نسبت به آن انجام دهیم. اگر کسی تکالیف خود را نسبت به این نعمت انجام داد، در حقیقت نسبت به دیگر نعمتهای الهی نیز تکالیفش را به انجام رسانده است. از این رو، سؤال در این باره، درباره نعمت ولایت اولیای معصوم علیهم السلام است.
تمام تلاش ما باید در جهت شناخت تکالیف و به انجام رساندن آنها باشد؛ چرا که همۀ درجات به این وسیله حاصل میشود و آن التزام عملی هم در سایۀ التزام به این اصل اعتقادی است. کسانی که این اصل را با فرع اشتباه کردند، هر چه تلاش کنند به جایی نخواهند رسید؛ زیرا این تکلیف، اصل است و تکالیف دیگر، از شئون این تکلیف هستند. همانطور که نماز، روزه، زکات، حج و دیگر تکالیف، همه از شئون توحیدند؛ اما هیچ یک در عرض توحید نیستند.
حضرت علیه السلام فرمود: «ارواح مؤمنین از مرتبه جسم ما یعنی از علیین آفریده شدهاند و به همین علت، ارواح شیعیان به سمت ما متمایل است؛ چرا که روح امام در روح مؤمن جاری است.» در زیارت جامعه داریم که: «أَرْوَاحُكُمْ فِي الْأَرْوَاحِ»؛ به وسیلۀ آن روح است که آنها عبادت و بندگی خداوند متعال را به جا میآورند؛ زیرا به حیات بندگی و مرحلهای از درک بندگی خداوند متعال میرسند.
حقیقت قلوب به اولیای معصوم عطا شده و این مرتبهای از علم است که هیچکس نمیتواند آن را تحمل کند؛ چرا که او قدرت درک و پذیرش آن علم را ندارد و مکلّف به آن تکالیف نیز نیست. این تکالیف تنها مختص خود آنهاست، زیرا دیگران قادر به انجام آن تکالیف نیستند. این بدان معنا نیست که علم به آنها داده نمیشود؛ بلکه مراتبی که دیگران ممکن است به آن برسند، متناسب با بندگیشان و به میزان ارادهشان در بندگی خداوند متعال
است. به همان میزان، این علوم و معارف به ایشان اعطا میشود تا با آن علوم، اطاعت و بندگی خدا را به جای آورند.
بنابراین، انوار معرفت معصومان علیهم السلام به کسانی عطا میشود که ظرفشان برای اطاعت و بندگی خداوند متعال آماده باشد و خود را برای این علم آماده کرده باشند تا با آن، بندگی خدا را به انجام رسانند. شاید یکی از معانی تحمل علم نیز همین مورد باشد؛ یعنی فردی باید بتواند با این علم، بندۀ خداوند باشد و ظرفیتی برای انجام این عبادت و بندگی بیابد. کسی که ظرفیت یک امتحان را ندارد، علم آن به او عطا نمیشود. پس اگر ظرفیت را پیدا کند، آن علم به او عطا و عنایت میگردد.
این تصور نادرست است که کسی فکر کند بندگی فقط به معنای خضوع، تواضع و سجده است. حقیقت بندگی به معصومان علیهم السلام عطا شده و تنها با شفاعت آنهاست که دیگران میتوانند بندگی خداوند متعال را انجام دهند. در روایت داریم: «لو لا نحن ما عُبِدَ اللَّهُ» (اگر ما نبودیم، خداوند عبادت نمیشد).
گاهی این سخن در روایات مختلف به تعابیر متفاوتی بیان شده است. مثلاً در روایت دیگری از معصوم علیهم السلام آمده است که خداوند متعال انوار ما را بر گردان آفرید و سپس ملائکه را آفرید و به آنها فرمود: تسبیح خدا را بگویید. آنها گفتند ما نمیتوانیم خدا را تسبیح کنیم. خداوند به ما فرمود و ما خدا را تسبیح کردیم تا ملائکه از ما تسبیح خدا را یاد گرفتند.
بنابراین، حقیقت عبادت و سرّ آن، نیازمند آموزش است و اگر خداوند متعال آنها را آموزش ندهد، کسی نمیتواند اسرار بندگی را بیاموزد. خداوند نخست این اسرار را به معصومان علیهم السلام عطا کرده و به آنها تعلیم داده است و دیگران آن را از ایشان آموختهاند؛ لذا اسرار عبادت از طریق آنها به دیگران
آموزش داده شده و به شفاعت آنها، این عبادات به حقیقت میپیوندد و پذیرفته میشود. اینگونه نیست که اگر کسی بخواهد بنده خداوند باشد، خداوند بهطور مستقیم رموز و اصول بندگی را به او عطا کند؛ بلکه تمامی بندگیها در پرتو بندگی نبیاکرم صلی الله علیه واله انجام میشود و از این راه، دیگران به شفاعت این بندگی میرسند و رموز بندگی را از معصومان علیهم السلام میآموزند. حقیقت بندگی چیزی جز تسلیم انسان به اولیای معصوم علیهم السلام نیست تا بتواند به وسیله آنها عبادت خدا را به جا آورد.
کار برای آخرت چیزی جز کار شایسته نیست و اصلاح آخرت نیز با ایمان و عمل صالح محقّق میشود: الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُولَئِكَ أَصْحَابُ الْجَنَّة. عمل صالح که در این آیه و در آیات فراوان دیگری از قرآن، در کنار ایمان آمده است، به معنای عمل خالص است. بنابراین، اگر همه کارهای انسان خالص و همراه با معرفت و ایمان باشد، به تدریج اهل سداد خواهد شد و هوای نفس و شیاطین انس و جن نمیتوانند در او نفوذ کنند. جامعهای که از چنین افرادی تشکیل شود، جامعهای نفوذناپذیر خواهد بود. یکی از خصوصیات اهل ارشاد باید تقوا و اهل سداد بودن باشد.
خداوند در قرآن کریم دو مرتبه از لفظ ارشاد استفاده کرده است، یکی از آن الفاظ مربوط به داستان فرعون است که خود را مرشد و خیرخواه مردم معرفی کرده و میخواهد حضرت موسی علیه السلام را به قتل برساند که مبادا دین مردم را تغییر داده و آنها را گمراه کند.فرعون برای فریب و گمراه کردن مردم به آنها چنین وانمود میکند که اگر دینشان تغییر کرده و بر اساس فرمایش های حضرت موسی علیه السلام باشد در زمین فساد خواهد شد؛ طبق این آیات انسان باید حق و حقیقت را بشناسد تا بتواند اهل ارشاد به سوی حق را هم بشناسد.
«...مَنْ لِي إِلاَّ أَنْتَ فِيمَا دِنْتُ، وَ اِعْتَصَمْتُ بِكَ فِيهِ، تَحْرُسُنِي فِيمَا تَقَرَّبْتُ بِهِ إِلَيْكَ، يَا وِقَايَةَ اَللَّهِ وَ سِتْرَهُ وَ بَرَكَتَهُ، أَغِثْنِي أَدْرِكْنِي، صِلْنِي بِكَ وَ لاَ تَقْطَعْنِي»(1)چه کسی جز توست در آن چیزی که نزدیک می شوم و در آن دامن تو را می گیرم مرا در چیزی که به واسطۀ آن به تو تقرّب می جویم حفظ کن ای خدای حافظ و مرا دریاب و به خود متصل کن و مرا از خود جدا مساز.
معنای وقایه: راغب در معنای وقایه چنین می گوید:«وِقَايَة حفظ الشی عما یوذیه و یضره؛نگه داشتن از چیزى است که زیان و ضرر مىرساند».(2)ابن فارس نیز در معنای آن می گوید:«وقى؛الواو و القاف و الياء: كلمةٌ واحدة تدلُّ على دَفْعِ شىءٍ عن شىءٍ بغيره؛ این واژه کلمه ای است که دلالت می کند بر دفع چیزی از چیز دیگر به واسطه غیر خودش.(3)
کلمه تقوی نیز ریشه اش از همین مادّه است؛ بنابراین اگر بخواهیم تقوی را تعریف کنیم باید این چنین بگوییم: تقوی یعنی حفظ کردن خود از عذاب الهی به واسطۀ رعایت اوامر و نواهی الهی. اگر بخواهیم یک مثال عرفی بزنیم، بهترین مثال، قوانین راهنمایی و رانندگی است وقتی به تقاطع می رسیم با چراغی مواجه می شویم که دارای سه رنگ است. رنگ سبز مجاز بودن عبور، رنگ زرد عبور با احتیاط و رنگ قرمز یعنی عبور ممنوع است اگر کسی در تقاطع به این رنگ ها توجّه نکند و در صورت قرمز بودن چراغ، بگذرد، با توجّه به عبور
خودرو از سمت دیگر موجب تصادف و در نهایت تصادم می شود. در جاده ای که سرعت مطمئنۀ آن 80 کیلومتر در ساعت است، سرعت بیشتر از آن موجب تصادف خودرو و در نتیجه باعث پرت شدن در درّه می شود که هم ضرر مالی به همراه دارد و هم ضرر جانی؛ بنابراین رعایت قوانین رانندگی موجب حفظ امنیت و سالم رسیدن به مقصد می شود.
از ظریفی پرسیدند تقوی چیست؟ گفت مثل راه رفتن با پای برهنه در راهی که پر از تیغ و خار باشد. چنین انسانی قطعاً در چنین راهی با نهایت دقّت و احتیاط و جمع کردن دامن خویش حرکت می کند تا مبادا تیغ و خار پایش را بیازارد و موجب درد شود.
اهل بیت علیه السلام مانع عذاب ما در جهنّم می شوند در فراز ابتدایی این قسمت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را «وقایة الله» معرفی می کند. در حدیث معروف سلسلة الذهب، امام رضا علیه السلام در ادامۀ حدیث شریف «کلمة لااله الا الله حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی»، فرمود: «وهذا بشروطها و انا من شروطها»؛ کلمۀ طیّبۀ لا اله الا الله دژ محکم من است هر کسی وارد این دژ شود از عذاب من در امان است بعد حضرت فرمود این مشروط به شرطی است و من از شروط آن هستم یعنی پذیرش امامت و ولایت اهل بیت علیه السلام شرط آن است. اگر این شرط را نپذیرید از عذاب الهی در امان نخواهید بود. این همان معنای وقایه بودن یا مانع از عذاب بودن اهل بیت علیهم السلام است.
وقایه بودن شأن همه امامان معصوم علیهم السلام است.
امیرالمؤمنین علیه السلام سپر برای حفظ جان رسول خدا صلی الله علیه واله بود «قَالَ: يَا عَبَّاسُ يَا عَمَّ رَسُولِ اَللَّهِ صلی الله علیه واله إِنَّ جَبْرَئِيلَ يُخْبِرُنِي عَنِ اَللَّهِ جَلَّ جَلاَلُهُ أَنَّ عَلِيّاً لَمْ يُفَارِقْكَ فِي
وَحْدَتِكَ، وَ آنَسَكَ فِي وَحْشَتِكَ، فَلاَ تُفَارِقْهُ فِي مَسْجِدِكَ لَوْ رَأَيْتَ عَلِيّاً وَ هُوَ يَتَضَوَّرُ عَلَى فِرَاشِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه واله وَاقِياً رُوحَهُ بِرُوحِهِ، مُتَعَرِّضاً لِأَعْدَائِهِ، مُسْتَسْلِماً لَهُمْ أَنْ يَقْتُلُوهُ شَرَّ قَتْلَةٍ لَعَلِمْتَ أَنَّهُ يَسْتَحِقُّ مِنْ مُحَمَّدٍ اَلْكَرَامَةَ وَ اَلتَّفْضِيلَ، وَ مِنَ اَللَّهِ تَعَالَى اَلتَّعْظِيمَ وَ اَلتَّبْجِيلَ إِنَّ عَلِيّاً علیه السلام قَدِ اِنْفَرَدَ عَنِ اَلْخَلْقِ فِي اَلْبَيْتُوتَةِ عَلَى فِرَاشِ مُحَمَّدٍ وَ وِقَايَةِ رُوحِهِ بِرُوحِه»(1)؛ ای عباس، ای عموی رسول خدا صلی الله علیه واله ، همانا جبرئیل از طرف خدا به من خبر داد که همانا علی علیه السلام در تنهایی تو از تو جدا نیست و مونس تو در تنهایی توست اگر علی علیه السلام را در مسجد دیدی از علی جدا نشو. او به جای پیامبر در بسترش خوابید و روح خود را وقایه و مانع روح او قرار داد تا جان رسول خدا صلی الله علیه واله در امان باشد...
با توجّه به زیارات اهل بیت علیهم السلام به این مهم می رسیم که آنان چه در دنیا و چه آخرت امان برای ما هستند. بکم علمنا الله معالم دیننا؛ به واسطۀ شما خداوند معالم دین را به ما آموخت. یعنی رعایت حلال و حرام خداوندی که به واسطۀ شما آموختیم ما را از عذاب الهی حفظ می کند. در زیارات همۀ حضرات علیهم السلام این عبارت وجود دارد، اشهد انک قد اقمت الصلاة و آتیت الزکاة و امرت بالمعروف و نهی عن المنکر؛ شهادت می دهم که همانا تو نماز را اقامه کردی و زکات را پرداختی و امر به معروف و نهی از منکر کردی.همۀ این موارد مصدایق محفوظ و مصمون ماندن ما از عذاب الهی می شود. خداوند در قرآن دربارۀ بعضی از نمازگزاران چنین می فرماید: ویل للمصلین الذین هم فی صلوتهم ساهون؛ وای بر نمازگزارانی که نماز را سبک می شمارند. این تهدیدی است برای بعضی از نمازگزاران تازه کسی که نماز می خواند و به آن عقیده دارد؛ ولی
1) تفسير العسکری علیه السلام ، ج1، ص17.
بد می خواند خداوند وعدۀ عذاب داده است؛ لذا امام صادق علیه السلام هم لحظۀ آخر عمر شریف همه را جمع کرده و فرمود: هر کسی از شما نماز را سبک بشمارد از شفاعت ما محروم خواهد شد. پس ادای دقیق حقّ نماز، این عذاب و عدم بهره مندی از شفاعت را از ما دور می کند. این همان معنای وقایه بودن اهل بیت علیهم السلام است. «وَ مَا أَخَافُ عَلَى نَفْسِي رَجَاءَ أَنْ تَكُونَ لِي حِجَاباً وَ سَنَداً وَ كَهْفاً وَ حِرْزاً وَ شَافِعاً وَ وِقَايَةً مِنَ اَلنَّارِ غَداً وَ أَنَا مِنْ مَوَالِيكُمْ اَلَّذِينَ أُعَادِي عَدُوَّكُمْ وَ أُوَالِي وَلِيَّكُمْ عَلَى ذَلِكَ أَحْيَا وَ عَلَيْهِ أَمُوتُ وَ عَلَيْهِ أُبْعَثُ إِنْ شَاءَ اَللَّه»(1)به امید این که شما برای ما حجاب و سند و کهف و حرز و شفیع و مانع از عذاب آتش هستید از هیچ چیزی نمی ترسم. من از دوست داران شما هستم و با دشمنان شما دشمن و با دوستان شما دوست هستم و بر این عقیده زنده هستم و می میرم و حتی بعد این که دوباره از خاک سر برآوردم ان شاءالله. یکی از ثمراتی که تقوا دارد این است؛ که خداوند به برکت این تقوا به انسان متّقی رزق می رساند آن هم از جایی که فکرش را هم نمی کند بی تردید رزقی را که خداوند به بنده خود به سبب رعایت تقوا می دهد، رزق حلال و طیب است غذایی که هیچ گونه آلودگی ندارد و به او آسیبی نمی رساند وَ مَنْ يَتَّقِ اللّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجا وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ(2)هر کسی تقوای الهی را پیشه خود قرار دهد خداوند برای او راهی قرار می دهد ( در بن بست قرار نمی گیرد) و هم چنین به او از جایی که محاسبه نمی کند روزی می رساند. این تقوای فردی و شخصی است؛ امّا در باب تقوای اجتماعی هم می فرماید: وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَ اتَّقَوْا
لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْض(1)اگر اهل شهرها و روستاها ایمان به خدا داشته باشند و تقوای الهی را پیشه کنند هر آینه درهای برکات خود را از آسمان و زمین بر آنان باز می کنیم.
باز شدن در برکات به روی انسان، یعنی گشوده شدن روزی که مبارک است و چیزی که مبارک است قطعاً فساد در آن راه ندارد به عبارتی طیّب است و غذای طیّب هم ملایم طبع انسان است و هیچ گونه خطری در آن ملاحظه نمی شود وقتی که انسان چنین غذایی بخورد قطعاً سالم است و قلب او نیز سالم خواهد بود. از طرفی روزی که خداوند به برکت تقوا نصیب بنده می کند، خلاصۀ در روزی مادّی نمی شود؛ بلکه روزی معنوی را نیز شامل می شود مثل علم و حکمت و امثال آن. تنها جسم نیست که نیاز به غذای مقوّی و مغذّی دارد؛ بلکه روح انسان نیز نیازمند به غذا است منتهی نوع غذای این دو فرق می کند. کسی که تقوای الهی را رعایت می کند، خداوند بهترین علم و حکمت را روزی او می کند. وَ نُفَضِّلُ بَعْضَها عَلى بَعْضٍ فِي الْأُكُل؛ و برتری دادیم در روزی و خوردنی ها بعضی را بر بعض دیگر».(2)رزق معنوی قطعاً ارزشش به مراتب بالاتر از رزق مادّی است و در بین رزق مادّی نیز بعضی بر بعض دیگر برتری دارند و برتری آن هم به خاطر خاصیتی که در آن رزق مادّی وجود دارد مثلاً زیتون و انجیر که خداوند به این دو میوه قسم یاد می کند. رعایت تقوا و تداوم حیات به واسطۀ رزق طیّب سلامت بنده را تضمین می کند و با آسایش و راحتی تمام به راه خود برای رسیدن به لقای دوست ادامه می دهد. یکی از موضوعات محوری
نهج البلاغه حضرت امیر علیه السلام که زیاد به آن پرداختد، مفهوم تقوا است در آیات قرآن هم به این مهم زیاد پرداخته شده است. و این نشان از اهمّیت بالای این مقوله دارد.
حضرت امیر علیه السلام امام المتّقین است پرچم دار بندگان با تقوای خداوند است .هر کس پشت سر حضرت حرکت کند و پا جا پای حضرت بگذارد قطعاً به فلاحت و رستگاری می رسد. یکی از شاهکارهای حضرت در نهج البلاغه خطبه 193 که به خطبۀ متّقین معروف است. حضرت به درخواست همّام آن را ایراد فرمود. حضرت در این خطبۀ شریفه، نسبت به هر چیزی که ما را به عذاب خداوند نزدیک می کند و از نعمت های ابدی بهشت دور می کند هشدار می دهد. حضرت حالات گوناگونی از بندگان با تقوا را به تصویر می کشد. این خطبه چنان در وجود همّام کارگر شد که بعد شنیدن این خطبه دادی کشید و مرغ جانش به آسمان پرواز کرد. از باب تبرک به بخش هایی از این خطبه زیبا اشاره می کنیم:
«فَالْمُتَّقُونَ فِيهَا هُمْ أَهْلُ الْفَضَائِلِ؛ مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ وَ مَلْبَسُهُمُ الِاقْتِصَادُ وَ مَشْيُهُمُ التَّوَاضُعُ، غَضُّوا أَبْصَارَهُمْ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ وَقَفُوا أَسْمَاعَهُمْ عَلَى الْعِلْمِ النَّافِعِ لَهُمْ، نُزِّلَتْ أَنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فِي الْبَلَاءِ كَالَّتِي نُزِّلَتْ فِي الرَّخَاءِ وَ لَوْ لَا الْأَجَلُ الَّذِي كَتَبَ اللَّهُ [لَهُمْ] عَلَيْهِمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِي أَجْسَادِهِمْ طَرْفَةَ عَيْنٍ شَوْقاً إِلَى الثَّوَابِ وَ خَوْفاً مِنَ الْعِقَابِ، عَظُمَ الْخَالِقُ فِي أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِي أَعْيُنِهِمْ، فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُنَعَّمُونَ وَ هُمْ وَ النَّارُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُعَذَّبُونَ، قُلُوبُهُمْ مَحْزُونَةٌ وَ شُرُورُهُمْ مَأْمُونَةٌ وَ أَجْسَادُهُمْ نَحِيفَةٌ وَ حَاجَاتُهُمْ خَفِيفَةٌ وَ أَنْفُسُهُمْ عَفِيفَةٌ، صَبَرُوا أَيَّاماً قَصِيرَةً أَعْقَبَتْهُمْ رَاحَةً طَوِيلَةً تِجَارَةٌ مُرْبِحَةٌ يَسَّرَهَا لَهُمْ
رَبُّهُمْ، أَرَادَتْهُمُ الدُّنْيَا فَلَمْ يُرِيدُوهَا وَ أَسَرَتْهُمْ فَفَدَوْا أَنْفُسَهُمْ مِنْه؛ امّا پرهیزکاران در دنیا داراى فضیلت هاى برترند، سخنان شان راست، پوشش آنان میانه روى، و راه رفتن شان با تواضع و فروتنى است، چشمان خود را بر آن چه خدا حرام کرده مى پوشانند، و گوش هاى خود را وقف دانش سودمند کرده اند.
و در روزگار سختى و گشایش، حال شان یکسان است. و اگر نبود مرگى که خدا بر آنان مقدّر فرموده، روح آنان حتى به اندازه بر هم زدن چشم، در بدن ها قرار نمى گرفت، از شوق دیدار بهشت، و از ترس عذاب جهنّم. خدا در جان شان بزرگ و دیگران کوچک مقدارند، بهشت براى آنان چنان است که گویى آن را دیده و در نعمت هاى آن به سر مى برند، و جهنّم را چنان باور دارند که گویى آن را دیده و در عذابش گرفتارند.
دل هاى پرهیزکاران اندوهگین، و مردم از آزارشان در أمان، تن هایشان لاغر و درخواست هایشان اندک، و نفس شان عفیف و دامن شان پاک است.
در روزگار کوتاه دنیا صبر کرده تا آسایش جاودانه قیامت را به دست آورند: تجارتى پر سود که پروردگارشان فراهم فرموده، دنیا مى خواست آن ها را بفریبد؛ امّا عزم دنیا نکردند، مى خواست آن ها را اسیر خود گرداند که با فدا کردن جان، خود را آزاد ساختند.
«فَمِنْ عَلَامَةِ أَحَدِهِمْ أَنَّكَ تَرَى لَهُ قُوَّةً فِي دِينٍ وَ حَزْماً فِي لِينٍ وَ إِيمَاناً فِي يَقِينٍ وَ حِرْصاً فِي عِلْمٍ وَ عِلْماً فِي حِلْمٍ وَ قَصْداً فِي غِنًى وَ خُشُوعاً فِي عِبَادَةٍ وَ تَجَمُّلًا فِي فَاقَةٍ وَ صَبْراً فِي شِدَّةٍ وَ طَلَباً فِي حَلَالٍ وَ نَشَاطاً فِي هُدًى وَ تَحَرُّجاً عَنْ طَمَعٍ يَعْمَلُ الْأَعْمَالَ الصَّالِحَةَ وَ هُوَ عَلَى وَجَلٍ يُمْسِي وَ هَمُّهُ الشُّكْرُ وَ يُصْبِحُ وَ هَمُّهُ الذِّكْرُ يَبِيتُ حَذِراً وَ يُصْبِحُ فَرِحاً حَذِراً لِمَا حُذِّرَ مِنَ الْغَفْلَةِ وَ فَرِحاً بِمَا أَصَابَ مِنَ
الْفَضْلِ وَ الرَّحْمَةِ إِنِ اسْتَصْعَبَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ فِيمَا تَكْرَهُ لَمْ يُعْطِهَا سُؤْلَهَا فِيمَا تُحِبُّ قُرَّةُ عَيْنِهِ فِيمَا لَا يَزُولُ وَ زَهَادَتُهُ فِيمَا لَا يَبْقَى يَمْزُجُ الْحِلْمَ بِالْعِلْمِ وَ الْقَوْلَ بِالْعَمَلِ تَرَاهُ قَرِيباً أَمَلُهُ قَلِيلًا زَلَلُه خَاشِعاً قَلْبُهُ قَانِعَةً نَفْسُهُ مَنْزُوراً أَكْلُهُ سَهْلًا أَمْرُهُ حَرِيزاً دِينُهُ مَيِّتَةً شَهْوَتُهُ مَكْظُوماً غَيْظُهُ الْخَيْرُ مِنْهُ مَأْمُولٌ وَ الشَّرُّ مِنْهُ مَأْمُونٌ إِنْ كَانَ فِي الْغَافِلِينَ كُتِبَ فِي الذَّاكِرِينَ وَ إِنْ كَانَ فِي الذَّاكِرِينَ لَمْ يُكْتَبْ مِنَ الْغَافِلِينَ»؛ و از نشانه هاى یکى از پرهیزکاران این است که او را این گونه مى بینى: در دین دارى نیرومند، نرم خو و دوراندیش است، داراى ایمانى پر از یقین، حریص در کسب دانش، با داشتن علم بردبار. در توان گرى میانه رو، در عبادت فروتن، در تهیدستى آراسته، در سختى ها بردبار، در جستجوى کسب حلال، در راه هدایت شادمان و پرهیز کننده از طمع ورزى، مى باشد.
اعمال نیکو انجام مىدهد و ترسان است، روز را به شب مى رساند با سپاس گزارى، و شب را به روز مى آورد با یاد خدا، شب مى خوابد؛ اما ترسان و بر مى خیزد شادمان، ترس براى این که دچار غفلت نشود، و شادمانى براى فضل و رحمتى که به او رسیده است.
اگر نفس او در آن چه دشوار است فرمان نبرد، از آن چه دوست دارد محرومش مى کند. روشنى چشم پرهیزکار در چیزى قرار دارد که جاودانه است، و آن را ترک مى کند که پایدار نیست، بردبارى را با علم، و سخن را با عمل، در مى آمیزد.
پرهیزکار را مى بینى که: آرزویش نزدیک، لغزش هایش اندک، قلبش فروتن، نفسش قانع، خوراکش کم، کارش آسان، دینش حفظ شده، شهوتش در حرام مرده و خشمش فرو خورده است. مردم به خیرش امیدوار، و از آزارش در امانند.
اگر در جمع بى خبران باشد نامش در گروه یاد آوران خدا ثبت مى گردد، و اگر در یاد آوران باشد نامش در گروه بى خبران نوشته نمى شود.
آن چه حضرت به عنوان صفات پرهیزکاران بیان فرمود همۀ آن تضمین کننده سلامت انسان با تقوا است. در گفتار با صواب سخن می گویند. ذاتا محمود و پسندیده کلام بر زبان جاری می کنند چیزی که باعث کم شدن ارزش آنان شود بر زبان نمی آورند به قول صائب تبریزی:
کودک از بی خبری ها زلب بام افتاد***از لب هر که نسنجیده سخن گفت و برفت
آری انسانی که بی پروا و بدون تفکر حرف می زند در حقیقت از ارزش خود کاسته است مثل کودکی که معنای ارتفاع و افتادن و شکستن دست و پا را نمی داند و به طرف لبه بام حرکت می کند و به پایین سقوط می کند، کسی که نسنجیده سخن می گوید حالش این چنین است یعنی شخصت خود را با سخن نا به جا از لب دهان خود زیر پا می اندازد و سلامت روحی و روانی خود را به مخاطره می اندازد انسان با تقوا از تمامی گناهانی که از زبان صادر می شود خود را حفظ می کند و این باعث مصونیت او از عذاب و در نتیجه حفظ سلامت او می شود. غیبت، تهمت، دروغ، نمامی و...اینها گناهان کبیره ای است که مرتکب شونده آن را به سختی عذاب دچار می کند؛ امّا متّقی حواسش به گفتارش است. به قول سعدی:
تا مرد سخن نگفته باشد***عیب و هنرش نهفته باشد
به فرمایش حضرت امیر علیه السلام المرء مخبوء تحت لسانه، مرد زیر زبان خویش پنهان است وقتی لب به سخن می گشاید عیارش مشخص می شود.
فرازهای دیگر این خطبۀ ارزش مند به همین منوال است مثلاً می فرماید: ملبسهم الاقتصاد؛ در پوشش و امور جاری زندگی انسان های میانه رو هستند. آن چه مایۀ تأسّف است این است که امروزه اقتصاد در معنای واقعی خود استفاده و به کار نمی رود اقتصاد از قصد به معنای میانه روی است؛ ولی امروزه به صورت افعال معکوس استفاده می شود هر کسی که پول بیشتری داشته باشد را اقتصاددان می دانند. زیادی داشتن انسان را مقتصد نمی کند؛ بلکه کسی که میانه روی در استفاده داشته باشد را مقتصد می گویند؛ لذا انسان با تقوا خود را برای بیشتر داشتن اموال دنیا به زحمت نمی اندازد تمام بزه کاری هایی که در جامعۀ بشری رواج دارد بسترش همین زیاده خواهی است که باعث قتل و دزدی و تجاوز و امثال این ها می شود.
«قَالَ ابن عباس: قَامَ رَسُولُ اَللَّهِ صلی الله علیه واله فِينَا خَطِيباً فَقَالَ فِي آخِرِ خُطْبَتِهِ جَمَعَ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَنَا عَشْرَ خِصَالٍ لَمْ يَجْمَعْهَا لِأَحَدٍ قَبْلَنَا وَ لاَ تَكُونُ فِي أَحَدٍ غَيْرِنَا فِينَا اَلْحُكْمُ وَ اَلْحِلْمُ وَ اَلْعِلْمُ وَ اَلنُّبُوَّةُ وَ اَلسَّمَاحَةُ وَ اَلشَّجَاعَةُ وَ اَلْقَصْدُ وَ اَلصِّدْقُ وَ اَلطُّهُورُ وَ اَلْعَفَافُ وَ نَحْنُ كَلِمَةُ اَلتَّقْوَى وَ سَبِيلُ اَلْهُدَى وَ اَلْمَثَلُ اَلْأَعْلَى وَ اَلْحُجَّةُ اَلْعُظْمَى وَ اَلْعُرْوَةُ اَلْوُثْقَى وَ اَلْحَبْلُ اَلْمَتِينُ وَ نَحْنُ اَلَّذِينَ أَمَرَ اَللَّهُ لَنَا بِالْمَوَدَّةِ فَما ذا بَعْدَ اَلْحَقِّ إِلاَّ اَلضَّلالُ فَأَنّى تُصْرَفُون»(1)ابن عباس می گوید: پیامبر صلی الله علیه واله در میان ما برخاست و در آخر خطبه فرمودند: خداوند در ما ده خصلت جمع کرد در حالی که قبل از ما و حتّی بعد از ما در کسی جمع نکرده و نخواهد کرد که عبارت است از حکم، بردباری، علم، نبوت، بزرگی، شجاعت، قصد، صدق، پاکی، عفاف. همانا ما کلمۀ تقوی(مظهر توحید و اخلاص)، راه هدایت، مثَل اعلی و حجت بزرگ، ریسمان مطمئن، حبل متین و ما کسانی هستیم که خداوند امر به مودّت و محبّت ما کرده است.
فی زیارة ائمة المؤمنین علیهم السلام :... «وَ أَشْهَدُ أَنَّكُمُ اَلسَّبِيلُ إِلَى اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ اَلطُّرُقُ إِلَى ثَوَابِهِ وَ اَلْهُدَاةُ إِلَى خَلِيقَتِهِ وَ اَلْأَعْلاَمُ فِي بَرِيَّتِهِ وَ اَلسُّفَرَاءُ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ وَ أَوْتَادُهُ فِي أَرْضِهِ وَ خُزَّانُهُ عَلَى عِلْمِهِ وَ أَنْصَارُ كَلِمَةِ اَلتَّقْوَى وَ مَعَالِمُ سُبُلِ اَلْهُدَى وَ مَفْزَعُ اَلْعِبَادِ إِذَا اِخْتَلَفُوا وَ اَلدَّالُّونَ عَلَى اَلْحَقِّ إِذَا تَنَازَعُوا وَ اَلنُّجُومُ اَلَّتِي بِكُمْ يُهْتَدَى»(2)شهادت می دهم همانا شما راه به سوی خداوند عزّوجلّ هستید و راه به سوی پاداش و هدایت به سوی خالق و پرچم های میان بندگان خوب و سفیران بین
خدا و خلقش و میخ های در زمین و خزینۀ علم او و یاری گر کلمه تقوی(توحید و اخلاص) و راه های هدایت و پناه بندگان خدا زمان اختلاف و دلالت کنندگان بر حق زمانی که با هم نزاع می کنند و ستارگانی هستید که به وسیلۀ آن هدایت می شوند.
معنای هدایت
هدایت در لغت به معنی ارشاد، راهنمایی و نشان دادن راه با لطف و مدارا و مهربانی است.(1)هم چنین به معنای سکون و آرامش نیز آمده است.(2)وجه این معنا و جمعش با معنای اوّل این است که وقتی انسان راه خود را پیدا کرده باشد به آرامش و سکینه می رسد.
امّا در اصطلاح قرآنی، آیت الله جوادی آملی رحمة الله هدایت را این گونه معنا کرده است:«هدایت در اصطلاح عبارت از تعیین کمال مناسب یک شیء و راه رسیدن به آن است».(3)علامه طباطبایی رحمة الله دربارۀ معنای آن می فرماید:« هدایت در اصطلاح عبارت است از نشان دادن هدف و راهنمایی افراد».(4)در جای دیگر می فرماید:«هدایت، شناختن درست و صحیح هدف، انتخاب راه و طریق صحیح برای رسیدن به هدف و پایداری در مسیر است و هدایت در عام ترین معنای خود شامل همه مخلوقات خداوند میگردد».(5)
یکی از اسما و صفات الهی، صفت هادی است؛ بنابراین تمام هدایت ها از آن خداوند است. بعضی از انسان ها آیینۀ این صفت خداوند قرار می گیرند و بندگان را به سوی خدا هدایت می کنند. انبیا و اهل بیت علیهم السلام که انسان کامل هستند و صفات کامل خداوند در آنان متجلّی است نیز مظهر هدایت خداوند هستند.
اقسام هدایت
در تقسیم اولیّه هدایت به دو قسم تکوینی و تشریعی تقسیم می شود:
الف. هدایت تکوینی: یا هدایت عام که از آن به هدایت خَلقی و ایجادی نام برده می شود که در ذات و سرشت موجودات وجود دارد. انواع ادراکاتی که در حیوانات و انسان است نشانۀ هدایت تکوینی آنان است. مثل احساس، شعور، عقل، وجدان. وقتی فرعون از حضرت موسی علیه السلام دربارۀ خدا پرسید، ایشان خداوند را این گونه معرفی کرده است:قالَ رَبُّنَا الَّذی أَعْطی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی(1)گفت: پروردگار ما همان کسی است که به هر موجودی، آن چه را لازمۀ آفرینش او بوده داده؛ سپس هدایت کرده است.
ب. هدایت تشریعی: یا هدایت خاص که فقط شامل انسان است. انسان به جهت دارا بودن عقل و قوّۀ تفکّر، که رسول باطنی است، قادر به تشخیص حُسن و قُبح است؛ امّا گاهی در فرایند تشخیص حسن و قبح اشتباه می کند و قدرت استفاده از تمام ظرفیت عقلی خود را ندارد؛ لذا خداوند از باب منّت رسولان خود را به عنوان رسولان ظاهری به سوی مردم فرستاده و هدایت آنان را
1) سوره طه، آیه50.
تکمیل کرده است؛ البتّه زمانی که مردم از رسولان خدا اطاعت کنند و به عقل خود اقناع نشوند و گرفتار جهل مرکّب نشوند، این هدایت با وجود رسولان کامل می شود.
امام خمینی قدس سره برای هدایت، به حسب انواع سیر و سلوک، مراتبی میشمرد از جمله: هدایت به نور فطرت، هدایت به نور قرآن، هدایت به نور شریعت، هدایت به نور یقین، هدایت به نور محبّت و هدایت به نور ولایت(1).
مرحوم طبرسی هدایت تشریعی را به چند قسم تقسیم کرده است. (2)
اوّل: هدایت اوّلیه و نخستین
این نوع هدایت در واقع همان هدایت تشریعی است و شامل همۀ انسان ها اعم از مؤمن و کافر میشود. .. وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدی (3)درحالی که هدایت از سوی پروردگارشان برای آنها آمده است. وَ هَدَیْناهُ النَّجْدَیْنِ(4)«و او را به راه خیر و شرّ هدایت کردیم!»
دوم: هدایت ثانویه یا «پاداشی»
وقتی مؤمنان از هدایت تشریعی و عمومی خداوند بهره میبرند و پیامبران الهی را تصدیق مینمایند، خداوند آن ها را مشمول هدایت خاص قرار میدهد و در واقع به آن ها پاداش عطا می کند: وَ الَّذینَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدیً وَ آتاهُمْ
تَقْواهُمْ(1)کسانی که هدایت یافتهاند، خداوند بر هدایت شان میافزاید و روح تقوا به آنان میبخشد.
آغاز و شروع هدایت از ناحیۀ خداوند است، وقتی انسان ها راه هدایت را برگزینند، خداوند به عنوان پاداش آن ها را مشمول هدایت خاصّه ی خود قرار میدهد؛ البتّه هدایت یک امر استمراری و یک امر وجودی مانند رشد درختان است که همواره باید وجود داشته باشد و انسان باید همواره از گناه پرهیز نماید، نه اینکه یک امر مقطعی باشد مانند بنای ساختمان؛ لذا انسان اگر بعد از هدایت گناه نماید، به ضلالت و گمراهی میافتد، این گونه نیست که اگر کسی هدایت شد دیگر به ضلالت نمیافتد؛ مثلاً در مورد ارتداد اوّل هدایت است، بعد ضلالت؛ لذا اگر بعد از هدایت مرتکب معصیت شود، تمام اعمال نیکو و خیری که انجام داده است حبط و نابود میشود.
سوم: هدایت به مفهوم، رسیدن به هدف
چنان چه قرآن میفرماید: إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ یَهْدیهِمْ رَبُّهُمْ بِإیمانِهِمْ تَجْری مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهارُ فی جَنَّاتِ النَّعیمِ(2)کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته انجام دادند، پروردگارشان آنها را در پرتو ایمانشان هدایت میکند، از زیر (قصرهای) آنها در باغ های بهشت، نهرهایی جاری است، این گونه هدایت مختصّ به مؤمنان است».
چهارم: هدایت به مفهوم حکم و اراده خدا
این نوع هدایت تعلّق به ارادۀ خداوند دارد وَ مَنْ یَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَ مَنْ یُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُمْ أَوْلِیاءَ مِنْ دُونِهِ(1)«هر کس را خدا هدایت کند، هدایت یافته واقعی است و هر کس را گمراه سازد، هادیان و سرپرستانی غیر خدا برای او نخواهی یافت.این نوع هدایت اختصاص به اهل ایمان دارد».
مصادیق هدایت گران
حال باید دید چه کسانی پرچم هدایت را در دست داشته و بندگان خدا را از ضلالت و گمراهی نجات می دهند؟ هدایت به اعتباری به دو قسم اصلی و تبعی تقسیم می شود. هدایت اصلی یا همان اوّلاً و بالّذات ازآن خداوند متعال است و بعد از آن هر که را خداوند مصداق هادی قرار دهد.
الف. خداوند: با توجّه به آن چه بیان شد و آیاتی که به آن اشاره می شود، اوّلین کسی که هدایت گر است و موجودات را به طور عام و انسان را به طور خاص هدایت می کند، خداوند است.وقتی بحث از هدایت می شود قطعاً و به صورت لابّدیّت عقلی، باید یک هادی را تصور کرد وگرنه هدایت معنا نخواهد داشت به عبارتی هدایت از طرف کسی غیر از خود انسان باید صورت گیرد.قُلْ هَلْ مِنْ شُرَكائِكُمْ مَنْ يَهْدي إِلَى الْحَقِّ قُلِ اللهُ يَهْدي لِلْحَقِّ أَ فَمَنْ يَهْدي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلاَّ أَنْ يُهْدى فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ(2)بگو: «آیا هیچ یک از معبودهاى شما، بهسوى حق هدایت مىکند»؟! بگو: «تنها خدا
به حق هدایت مىکند. آیا کسى که هدایت بهسوى حق مىکند براى پیروى شایستهتر است، یا آن کس که هدایت نمىشود مگر هدایتش کنند؟! شما را چه مىشود، چگونه داورى مىکنید.
ب. قرآن: دومیّن مصداق هدایت گری، قرآن است که خداوند دربارۀ آن می فرماید: ذٰلِكَ الكِتابُ لا رَيبَ فيهِ هُدًى لِلمُتَّقينَ(1)آن کتابی که هیچ شکی در آن نیست مایه هدایت متّقین است». البتّه قرآن کتاب برای همۀ عالمیان است؛ ولی چون فقط متّقین از آن بهره می برند، خداوند آن را منحصر در هدایت برای آنان قرار داده است به عبارتی شرط بهره بردن از هدایت قرآن، تقوا است. آیۀ دیگر دربارۀ هدایت گری قرآن این است که خداوند می فرماید:وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَانًا لِّكُلِّ شَيْءٍ وَهُدًى وَرَحْمَةً وَبُشْرَى لِلْمُسْلِمِينَ(2)ما بر تو کتابی را نازل کردیم که بیان کننده برای هر چیزی است و مایه هدایت و رحمت و بشارت برای همه مسلمین است». إنَّ هَذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ وَيُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْرًا كَبِيرًا(3)همانا این قرآن (خلق را) به راست و استوارترین طریقۀ هدایت میکند و اهل ایمان را که نیکوکار باشند به اجر و ثواب بزرگ بشارت میدهد.»
ج. انبیا: از جمله آیاتی که دلالت بر هدایت گری انبیاء علیهم السلام دارد، این آیۀ شریفه است که می فرماید:و امّا ثَمودُ فَهَدَينهُم فاستَحَبُّوا العَمى عَلَى الهُدى(4)امّا ثمود را هدایت کردیم؛ ولی آنها نابینایی را بر هدایت ترجیح دادند». هُوَ الَّذى
ارسَلَ رَسُولَهُ بِالهُدى ودينِ الحَقّ(1)کسی است که رسولش را با هدایت و دین حق فرستاده....». گرچه این دو آیۀ شریفه به هدایت گری پیامبران به صورت فردی اشاره دارد؛ ولی در مجموع هدف همۀ انبیاء یکی است و آن هم هدایت مردم به سوی خداوند؛ لذا می فرماید:اذ جاءَتهُمُ الرُّسُلُ مِن بَينِ ايديهِم ومِن خَلفِهِم الّا تَعبُدوا الَّا اللَّهَ(2)آن هنگام که رسولان آنها از پیش رو و پشت سر (و از هر سو) به سراغ شان آمدند و آنها را به پرستش خدای یگانه دعوت کردند».
د. اوصیای الهی: اهل بیت علیهم السلام به عنوان وصیّ رسول خدا صلی الله علیه واله بعد ایشان پرچم دار هدایت هستند. امام هادی علیه السلام در زیارت جامعه می فرماید: «السلام علی ائمة الهدی؛ سلام برشما که امامان و پرچم دار هدایت هستید».حضرت امیر علیه السلام در حدیث شریف نورانیّت ذیل آیۀ شریفهانما انت منذر و لکل قوم هاد؛ همانا تو انذار دهنده هستی و برای هر قومی هادی است» فرمود: یا سلمان یا جندب انما رسول الله منذر و انا هاد؛ ای سلمان ای اباذر همانا رسول خدا منذر است و من هادی هستم». مسئلۀ بعدی این است که چون هدایت گر اصلی خداوند است، اگر کسی بخواهد هدایت گر باشد باید از طرف او جعل شود؛ لذا می فرماید:و جعلناهم ائمة یهدون بامرنا و اوحینا الیهم فعل الخیرات...؛ ما آنان را ائمه قرار دادیم تا مردم را به امر ما به سوی من هدایت کنند؛ چرا که برای هدایت نیاز به وحی است و این وحی اعمال خیر از طرف خدا صورت می گیرد. امام صادق علیه السلام ذیل آیۀ شریفه«و علامات و بالنجم هم یهتدون»، می فرماید: آن علامت و آن ستارگان ما هستیم که موجب هدایت مردم است.
مرحوم علامه طباطبایی رحمة الله دربارۀ ارتباط امام با هدایت می فرماید:«هدایت امام از باب ایصال الی المطلوب است نه ارائه طریق، صِرف این که فقط راه را نشان بدهد نیست؛ بلکه خود پیشرو و طلایه دار است و بندۀ خدا را به مقصد می رساند. آن چه مسلّم است این است که با توجّه به ختم نبوت، هدایت گری خداوند تا دامنۀ قیامت باید ادامه داشته باشد و این ضرورت ایجاب می کند که در هر عصری امام برای هدایت باید وجود داشته باشد
آثار هدایت
یکتاپرستی: قُلْ إِنِّي نُهِيتُ أَنْ أَعْبُدَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللهِ قُل لا أَتَّبِعُ أَهْوَاءكُمْ قَدْ ضَلَلْتُ إِذًا وَمَا أَنَاْ مِنَ الْمُهْتَدِينَ(1)بگو که مرا از پرستش آن خدایان باطل که شما میپرستید منع فرمودهاند. بگو: من پیروی هوس های شما نکنم تا مبادا گمراه شده و راه هدایت نیابم».
آرامش: قُلْنَا اهْبِطُواْ مِنْهَا جَمِيعًا فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُم مِّنِّي هُدًى فَمَن تَبِعَ هُدَايَ فَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ(2)گفتیم: «همگی از آن، فرود آیید! هرگاه هدایتی از طرف من برای شما آمد، کسانی که از آن پیروی کنند، نه ترسی بر آنهاست و نه غمگین شوند».
استرجاع: الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ؛ أُوْلَئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوَاتٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ وَأُولَئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ(3)آنها که هرگاه مصیبتی به ایشان میرسد، می گویند: «ما از آنِ خدایم؛ و به سوی او باز می گردیم این ها،
همانها هستند که الطاف و رحمت خدا شامل حال شان شده و آنها هستند هدایتیافتگان».
تسلیم امر الهی: وَكَذَلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِّتَكُونُواْ شُهَدَاء عَلَى النَّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيدًا وَمَا جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِي كُنتَ عَلَيْهَا إِلَّا لِنَعْلَمَ مَن يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّن يَنقَلِبُ عَلَى عَقِبَيْهِ وَإِن كَانَتْ لَكَبِيرَةً إِلّا عَلَى الَّذِينَ هَدَى اللّهُ وَمَا كَانَ اللهُ لِيُضِيعَ إِيمَانَكُمْ إِنَّ اللّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُوفٌ رَّحِيمٌ(1)همانگونه (که قبلۀ شما، یک قبلۀ میانه است) شما را نیز، امّت میانهای قرار دادیم (در حدّ اعتدال، میان افراط و تفریط؛) تا بر مردم گواه باشید و پیامبر هم بر شما گواه است و ما، آن قبلهای را که قبلاً بر آن بودی، تنها برای این قرار دادیم که افرادی که از پیامبر پیروی میکنند، از آنها که به جاهلیّت باز می گردند، مشخّص شوند و مسلّماً این حکم، جز بر کسانی که خداوند آنها را هدایت کرده، دشوار بود. (این را نیز بدانید که نمازهای شما در برابر قبلۀ سابق، صحیح بوده است)؛ و خدا هرگز ایمان [= نماز] شما را ضایع نمی گرداند؛ زیرا خداوند، نسبت به مردم، رحیم و مهربان است».
تقوا: وَالَّذِينَ اهْتَدَوْا زَادَهُمْ هُدًى وَآتَاهُمْ تَقْواهُمْ(2)کسانی که هدایت یافتهاند، خداوند بر هدایت شان میافزاید و روح تقوا به آنان میبخشد».
خشیت: وَفِي أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ لِّلسَّائِلِ وَالْمَحْرُومِ(3)و در اموال آنها حقّی برای سائل و محروم بود».
رستگاری: الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُم بِالآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ؛ أُوْلَئِكَ عَلَى هُدًى مِّن رَّبِّهِمْ وَأُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ(1)هم آنان که نماز را برپا میدارند، و زکات را میپردازند و آنها به آخرت یقین دارند».
صبر: وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِّنَ الْخَوْفْ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِّنَ الأَمْوَالِ وَالأنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ؛ أُوْلَئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوَاتٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ وَأُولَئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ(2)قطعاً همۀ شما را با چیزی از ترس، گرسنگی و کاهش در مال ها و جان ها و میوهها، آزمایش می کنیم و بشارت ده به استقامتکنندگان».
گریه: أُوْلَئِكَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِم مِّنَ النَّبِيِّينَ مِن ذُرِّيَّةِ آدَمَ وَمِمَّنْ حَمَلْنَا مَعَ نُوحٍ وَمِن ذُرِّيَّةِ إِبْرَاهِيمَ وَإِسْرَائِيلَ وَمِمَّنْ هَدَيْنَا وَاجْتَبَيْنَا إِذَا تُتْلَى عَلَيْهِمْ آيَاتُ الرَّحْمَن خَرُّوا سُجِّدًا وَبُكِيًّا(3)؛ آنها پیامبرانی بودند که خداوند مشمول نعمت شان قرار داده بود، از فرزندان آدم، و از کسانی که با نوح بر کشتی سوار کردیم و از دودمان ابراهیم و یعقوب و از کسانی که هدایت کردیم و برگزیدیم. آنها کسانی بودند که وقتی آیات خداوند رحمان بر آنان خوانده میشد به خاک میافتادند، در حالی که سجده میکردند و گریان بودند».
مراقبۀ نفس: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ عَلَيْكُمْ أَنفُسَكُمْ لاَ يَضُرُّكُم مَّن ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ إِلَى اللهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعًا فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ(4)ای کسانی که ایمان آوردهاید! مراقب خود باشید! اگر شما هدایت یافتهاید، گمراهی کسانی
که گمراه شدهاند، به شما زیانی نمیرساند. بازگشت همۀ شما به سوی خداست؛ و شما را از آن چه عمل میکردید، آگاه میسازد».
انابه: انابه به معنای بازگشت از غفلت به ذکر و از وحشت به انس، ترک اصرار بر گناهان و ملازمت استغفار، فرار از خلق به سوی حق، اشتغال به خدمت حق، اخلاص داشتن، بازگشت به حق با صفای نیت و صدق عقیده است. خواجه عبدالله انصاری در «منازل السائرین» انابه را منزل چهارم از 100 منزل سلوک به سوی خدا دانسته و برای آن مراتبی برشمرده مانند انابه از سیئات به حسنات، از غیر خدا به خدا و از خدا به خدا و نیز انابه از روی اصلاح چنانکه بر پایه عذر، از روی وفا چنانکه بر پایه عهد و از روی حال چنانکه بر پایه اجابت باشد یا انابه نفس، قلب و روح. «انابۀ نفس» آن است که عبد آن را به خدمت وا دارد، «انابه ی قلب» آن است که او را از غیر حق تهی سازد و «انابه ی روح» دوام ذکر است تا غیر او را یاد نکند و جز به او نگراید. انابه نزد اهل کلام خارج کردن قلب از تیرگیهای شبهات است. برخی انابه را متضمّن چهار امر «محبّت خدا»، «خضوع برای خدا»، «اقبال به خدا »و اعراض از غیر خدا دانستهاند. انابه که از نشانه های هدایت است در قرآن کریم هجده مرتبه ذکر شده یازده مرتبه به صورت فعل و هفت مرتبه به صورت اسمی شَرَعَ لَكُم مِّنَ الدِّينِ مَا وَصَّى بِهِ نُوحًا وَالَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ وَمَا وَصَّيْنَا بِهِ إِبْرَاهِيمَ وَمُوسَى وَ عِيسَى أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَلا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ كَبُرَ عَلَى الْمُشْرِكِينَ مَا تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِ اللهُ يَجْتَبِي إِلَيْهِ مَن يَشَاء وَيَهْدِي إِلَيْهِ مَن يُنِيبُ(1)آیینی را برای شما تشریع کرد که به نوح توصیه کرده بود و آن چه را بر تو وحی فرستادیم و به ابراهیم و موسی و عیسی سفارش
1) سوره شوری، آیه13.
کردیم این بود که: دین را برپا دارید و در آن تفرقه ایجاد نکنید! و بر مشرکان گران است آن چه شما آنان را به سویش دعوت می کنید! خداوند هر کس را بخواهد بر می گزیند و کسی را که به سوی او بازگردد هدایت میکند».
ذکر خدا: اصل و اساس «هدایت» و «ضلالت»، به یاد خدا بودن و غافل از او نبودن است ذکر خدا یعنی در ظاهر و باطن در قلب و عمل و زبان به یاد خدا بودن و متوجّه ساحت قدسی او بودن است. معنای اصطلاحی ذکر یاد کردن زبانی، عملی و قلبی خداوند به تکبیر، تسبیح، تحمید، تهلیل و حوقله و اسماءالحسنی است: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللهَ ذِكْرًا كَثِيرًا(1)ای کسانی که ایمان آوردهاید! خدا را بسیار یاد کنید».
هدايت انبيا و اوصیای الهی از سوى خداوند، سبب توکّل آنان بر او: قالَت لَهُم رُسُلُهُم ان نَحنُ الّا بَشَرٌ مِثلُكُم ولكِنَّ اللَّهَ يَمُنُّ عَلى مَن يَشاءُ مِن عِبادِهِ وما كانَ لَنا ان نَأتِيَكُم بِسُلطنٍ الّا بِاذنِ اللَّهِ وعَلَى اللَّهِ فَليَتَوَكَّلِ المُؤمِنون وما لَنا الّا نَتَوَكَّلَ عَلَى اللَّهِ وقَد هَدنا سُبُلَنا ... وعَلَى اللَّهِ فَليَتَوَكَّلِ المُتَوَكّلون(2)پیامبرانشان به آنها گفتند درست است که ما بشری همانند شما هستیم ولی خداوند بر هر کس از بندگانش بخواهد و شایسته ببیند نعمت میبخشد (و مقام رسالت عطا میکند) و ما هرگز نمی توانیم معجزه ای جز به فرمان خدا بیاوریم (و از تهدیدهایشما نمیهراسیم) و افراد با ایمان باید تنها بر خدا توکّل کنند؛ چرا ما بر خدا توکّل نکنیم با این که ما را به راه های (سعادت) مان رهبری کرده ... و توکّلکنندگان باید فقط بر خدا توکل کنند».
ای مهار عاشقان در دست تو***در ميان اين قطارم روز و شب
ربوبیت الهی اقتضا می کند اوّلاً همۀ بندگان خود را هدایت کند والذی قدّر فهدی و کسی که پذیرای این هدایت باشد خداوند بر هدایت او می ا فزایدوَيَزِيدُ اللّهُ الَّذِينَ اهْتَدَوْا هُدًى؛ وَالَّذِينَ اهْتَدَوْا زَادَهُمْ هُدًى وَآتَاهُمْ تَقْوَاهُمْ در نتیجه به کمال هدایت می رسد و این در بستر ولایت الهی اتفاق می افتدمَا مِنْ دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذٌ بِنَاصِيَتِهَا إِنَّ رَبِّي عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ؛ بنابراین قبول ولایت اهل بیت علیهم السلام خود سرآغاز هدایت استإِنَّ وَلِيِّيَ اللهُ الَّذِي نَزَّلَ الْكِتَابَ وَهُوَ يَتَوَلَّى الصَّالِحِينَ؛ «خداوند در قرآن برای هدایت گری رسول خدا صلی الله علیه واله ویژگی هایی بر شمرد. با توجه به این که اهل بیت علیهم السلام اهل بیت نبوت علیهم السلام و وارث انبیا به طور عموم و رسول خدا صلی الله علیه واله به طور خصوص هستند تمام این ویژگی هایی را که بر می شماریم در وجود مقدس شان تبلور دارد.»
ویژگی های رسول خدا صلی الله علیه واله و اهل بیت علیهم السلام در هدایت
الف. حریص بودن بر هدایت: لَقَد جاءَكُم رَسولٌ مِن انفُسِكُم عَزيزٌ عَلَيهِ ما عَنِتُّم حَريصٌ عَلَيكُم بِالمُؤمِنينَ رَءوفٌ رَحيم(1)رسولی از خود شما به سویتان آمد که رنج های شما بر او سخت است، و اصرار به هدایت شما دارد و نسبت به مؤمنان رئوف و مهربان است». ان تَحرِص عَلى هُداهُم فَانَّ اللَّهَ لا يَهدى مَن يُضِلُّ وما لَهُم مِن نصِرين(2)هر قدر بر هدایت آنها حریص باشی (سودی ندارد) چرا که
خداوند کسی را که گمراه ساخت هدایت نمیکند و یاورانی نخواهند داشت». اهل بیت علیهم السلام مستثنای از این قاعده نیستند آنان نیز در هدایت مردم خون دل خوردند. از مصداق بارز آن می توان به سرور و سالار شهیدان آقا اباعبدالله علیه السلام اشاره کرد تا آخرین لحظه دست از خطابه و هدایت مردم کوردل برنداشت. جناب حر را پذیرا شد در معرکه وقتی سر وصدا می کردند، فرمود: أَيُّهَا النَّاسُ اسْمَعُوا قَوْلِي وَ لَا تَعْجَلُوا حَتَّی أَعِظَكُمْ بِمَا يَحِقُّ لَكُمْ عَلَيَّ وَ حَتَّى أُعْذِرَ إِلَيْكُمْ فَإِنْ أَعْطَيْتُمُونِي النَّصَفَ كُنْتُمْ بِذَلِكَ أَسْعَدَ وَ إِنْ لَمْ تُعْطُونِي النَّصَفَ مِنْ أَنْفُسِكُمْ فَأَجْمِعُوا رَأْيَكُمْ ثُمَّ لا يَكُنْ أَمْرُكُمْ عَلَيْكُمْ غُمَّةً ثُمَّ اقْضُوا إِلَيَّ وَ لا تُنْظِرُونِ إِنَّ وَلِيِّيَ اللهُ الَّذِي نَزَّلَ الْكِتابَ وَ هُوَ يَتَوَلَّى الصَّالِحِينَ(1)«ای گروه مردم گفتار مرا بشنوید و شتاب نکنید تا شما را به آن چه حق شما بر من است پند دهم، و عذر خود را بر شما آشکار کنم پس اگر انصاف دهید سعادتمند خواهید شد و اگر انصاف ندهید پس نیک بنگرید تا نباشد کار شما بر شما اندوهی؛ سپس دربارۀ من آن چه خواهید انجام دهید و مهلتم ندهید، همانا ولی من آن خدایی است که قرآن را فرو فرستاد و او است سرپرست و یار مردمان شایسته».
ب. جدیت در هدایت: لَيسَ عَلَيكَ هُداهُم ولكِنَّ اللَّهَ يَهدى مَن يَشاءُ وما تُنفِقوا مِن خَيرٍ فَلِانفُسِكُم وما تُنفِقونَ الَّا ابتِغاءَ وجهِ اللَّهِ وما تُنفِقوا مِن خَيرٍ يُوَفَّ الَيكُم وانتُم لاتُظلَمون(2)«هدایت آنها (بهطور اجبار)، بر تو نیست، (بنابراین، ترک انفاق به غیر مسلمانان، برای اجبار به اسلام، صحیح نیست)، ولی خداوند، هر که را بخواهد و شایسته بداند، هدایت میکند. و آنچه را از خوبیها و اموال انفاق میکنید، برای خودتان است، (ولی) جز برای رضای خدا، انفاق نکنید! و آن چه از خوبی ها انفاق
میکنید، (پاداش آن) به طور کامل به شما داده میشود، و به شما ستم نخواهد شد».
وان كانَ كَبُرَ عَلَيكَ اعرَاضُهُم فَانِ استَطَعتَ ان تَبتَغِىَ نَفَقًا فِى الارضِ او سُلَّمًا فِى السَّماءِ فَتَأتِيَهُم بِايَةٍ ولَو شاءَ اللَّهُ لَجَمَعَهُم عَلَى الهُدى فَلا تَكونَنَّ مِنَ الجهِلين(1)«و اگر اعراض آنها بر تو سنگین است چنان چه بتوانی نقبی در زمین بزن یا نردبانی به آسمان بگذار (و اعماق زمین و آسمان ها را جستجو کن) تا آیه (و نشانه دیگری) برای آنها بیاوری (ولی بدان این لجوجان ایمان نمیآورند)؛ امّا اگر خدا بخواهد آنها را (اجبارا) بر هدایت جمع خواهد کرد؛امّا هدایت اجباری چه سود دارد؟پس هرگز از جاهلان نباش».
با نگاه به سیرۀ عملی اهل بیت علیهم السلام جدّیت در کارشان معلوم می شود. حضرت امیر علیه السلام هر راهی که موجب هدایت مردم بود را رفته است سکوت بیست و پنج سالۀ حضرت در عین قدرتی که داشت نمونۀ بارز برای ایشان است به فرمایش خود حضرت « الصبر شجاعة؛ صبر کردن شجاعت است». شجاعتی از جنس خاص که به چشم خیلی ها نیامده است.
ج. هدایت با تعالیم قرآن: الر كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلى صِراطِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ(2)«الر؛ این کتابی است که بر تو نازل کردیم تا مردم را از تاریکیهای (شرک و ظلم و طغیان) به سوی روشنایی (ایمان و عدل و صلح) به فرمان پروردگارشان درآوری، به سوی راه خداوند عزیز و
حمید». رَسُولًا يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آياتِ اللَّهِ مُبَيِّناتٍ لِيُخْرِجَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ ...(1)رسولی به سوی شما فرستاده که آیات روشن الهی را بر شما تلاوت میکند، تا آنها را که ایمان آورده، و عمل صالح انجام داده اند از تاریکی ها به نور هدایت کند».
در این باب نیز اهل بیت علیهم السلام همین وظیفه را اعمال کردند یعنی هدایت به وسیلۀ قرآن. چرا که آنان هم حاملان این کتاب شریف هستند و هم مترجم آن«حملة کتاب الله» و « تراجم وحی».
د. استفاده پیامبر از تمام روشها: بهرهجویى پیامبر صلی الله علیه واله از تمام روش هاى موجود و وسائل ممکن، براى هدایت مردم: وَ إِنْ كانَ كَبُرَ عَلَيْكَ إِعْراضُهُمْ فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تَبْتَغِيَ نَفَقاً فِي الْأَرْضِ أَوْ سُلَّماً فِي السَّماءِ فَتَأْتِيَهُمْ بِآيَةٍ وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَى الْهُدى فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْجاهِلِينَ(2)«و اگر اعراض آنها بر تو سنگین است چنان چه بتوانی نقبی در زمین بزن یا نردبانی به آسمان بگذار (و اعماق زمین و آسمان ها را جستجو کن) تا آیه (و نشانه دیگری) برای آنها بیاوری ( ولی بدان این لجوجان ایمان نمیآورند) امّا اگر خدا بخواهد آنها را (اجبارا) بر هدایت جمع خواهد کرد (امّا هدایت اجباری چه سود دارد؟) پس هرگز از جاهلان نباش».
در این مورد نیز اهل بیت علیهم السلام اقدامات مختلفی را برای هدایت مردم انجام دادند. شاید همۀ اقدامات بهوسیله یک امام صورت نپذیرفته باشد؛ امّا هر یک از حضرات به مقتضای زمان خود روشی را اتّخاذ کردند حضرت امیر علیه السلام
با سکوت، امام حسن علیه السلام با صلح، امام حسین علیه السلام با قیام، امام سجاد علیه السلام با ابزار علم در قالب دعا، امام باقر و امام صادق علیه السلام با علم و... خلاصه از تمام روش ها و هر راهی که بشود مردم را هدایت کنند بهره بردند.
امّا بهره مندان از هدایت شان کسانی بودند که دارای روحیۀ تسلیم بودند و امر رسول و امام خود را مطاع می دانستند.وَ ما أَنْتَ بِهادِی الْعُمْیِ عَنْ ضَلالَتِهِمْ إِنْ تُسْمِعُ إِلَّا مَنْ یُؤْمِنُ بِآیاتِنا فَهُمْ مُسْلِمُونَ(1)«و نیز نمیتوانی کوران را از گمراهی برهانی، تو فقط میتوانی سخن خود را به گوش کسانی برسانی که آماده پذیرش ایمان به آیات ما هستند و در برابر حق تسلیم اند وَ ما أَنْتَ بِهادِ الْعُمْیِ عَنْ ضَلالَتِهِمْ إِنْ تُسْمِعُ إِلَّا مَنْ یُؤْمِنُ بِآیاتِنا فَهُمْ مُسْلِمُونَ(2)و (نیز) نمیتوانی نابینایان را از گمراهی شان هدایت کنی، تو تنها سخنت را به گوش کسانی میرسانی که ایمان به آیات ما میآورند و در برابر حق تسلیم اند». و هم چنین پاک دلان بی اد عا وَ مَنْ یُرِدِ اللَّهُ فِتْنَتَهُ فَلَنْ تَمْلِکَ لَهُ مِنَ اللَّهِ شَیْئاً أُولئِکَ الَّذِینَ لَمْ یُرِدِ اللَّهُ أَنْ یُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ ...(3)... و کسی را که خدا (بر اثر گناهان پی در پی) بخواهد مجازات کند قادر به دفاع از او نیستی، آنها کسانی هستند که خدا نخواسته دل هایشان را پاک کند».
فرجام کسانی که پذیرای هدایت خداوند هستند و پشت سر امام خود حرکت می کنند، همان است که ما در صدد بیان آن هستیم یعنی: وَالسَّلَامُ عَلَى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَى؛ و سلام و درود خداوند بر کسی که از هادیان تبعیت کرد».(4)
قال رسول الله صلی الله علیه واله :«أَيُّهَا اَلنَّاسُ اِعْرِفُوا اَلْحَقَّ تَعْرِفُوا أَهْلَهُ وَ تَأَمَّلُوا سُبُلَ اَلضَّلاَلَةِ تَعْرِفُوا سَابِلَهَا فَقِفُوا عِنْدَ مَا وَقَّفَكُمُ اَللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ أَنْفِذُوا لِمَا أَمَرَكُمُ اَللَّهُ بِهِ وَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ يَسْتَعْصِمُ بِاللَّهِ لَكُمْ وَ يَسْأَلُهُ تَوْفِيقَكُمْ وَ يَرْغَبُ إِلَيْهِ فِي هِدَايَتِكُمْ وَ اَللَّهُ حَسْبُهُ وَ عَلَيْهِ تَوَكُّلُهُ وَ لاَ قُوَّةَ إِلاَّ بِاللَّهِ اَلْعَلِيِّ اَلْعَظِيمِ»(1)ای مردم، حق را بشناسید تا اهل آن (پیروانش) را بشناسید، و به راه های گمراهی بیندیشید تا پیروان آن را بشناسید. بنابراین، در آنچه خدا شما را در آن قرار داده، توقف کنید و آنچه را خدا به شما دستور داده، انجام دهید. و امیر المؤمنین علیه السلام (فرمانده مؤمنان) به خداوند برای شما پناه میبرد و از او توفیق شما را درخواست میکند و به سوی او در هدایتمتان رغبت دارد. و خداوند برای او کافی است و بر او توکل میکند و هیچ نیرنگی جز با خداوند بلند مرتبه و بزرگ نیست.
معنای ضلالت
راغب اصفهانی می گوید: «الضّلال: العدول عن الطّریق المستقیم و یضادّه الهدایة»(2)تجاوز از طریق مستقیم و ضدّ آن هدایت است». ابن فارس می گوید:«الضّاد و اللّام اصل صحیح یدّل علی معنی واحد و هو ضیاع الشیء و ذهابه فی غیر حقّه»(3)ضایع شدن و از بین رفتن چیزی و رفتن آن در جایی که سزاوار آن نیست.
لفظ ضلال در قرآن با چهار وصف: مبین، بعید، قدیم، کبیر، توصیف شده است مثل إِنِّي أَراكَ وَ قَوْمَكَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ(1)(به خاطر بیاورید) هنگامی را که ابراهیم به پدرش [= عمویش] «آزر» گفت: «آیا بت هایی را معبودان خود انتخاب می کنی؟! من، تو و قوم تو را در گمراهی آشکاری میبینم. ذلِكَ هُوَ الضَّلالُ الْبَعِيدُ(2)این همان ضلالت (و حسرت) دور (از طریق نجات) است». إِنَّكَ لَفِي ضَلالِكَ الْقَدِيمِ(3)همانا تو در گمراهی گذشته ات هستی». إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا فِي ضَلالٍ كَبِيرٍ(4)جز این نیست مگر این که در گمراهی بزرگی هستید.
وصف بعید، نوعاً دربارۀ شرک و کفر به قیامت و کفر به خدا به کار رفته است مثل إِنَّ الَّذِينَ يُمارُونَ فِي السَّاعَةِ لَفِي ضَلالٍ بَعِيدٍ(5)کسانی که به قیامت ایمان ندارند درباره آن شتاب میکنند؛ ولی آنها که ایمان آوردهاند پیوسته از آن هراسانند، و میدانند آن حق است؛ آگاه باشید کسانی که در قیامت تردید میکنند، در گمراهی عمیقی هستند» وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ ضَلَ ضَلالًا بَعِيدا(6)و هر کس برای خدا همتایی قرار دهد، در گمراهی دوری افتاده است»و نیز فرموده: وَ مَنْ يَكْفُرْ بِاللهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ فَقَدْ ضَلَ ضَلالًا بَعِيدا(7)کسی که خدا و فرشتگان او و کتابها و پیامبرانش و روز واپسین را
انکار کند، در گمراهی دور و درازی افتاده است. أَ لَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوى. وَ وَجَدَكَ ضَالًّا فَهَدى(1)آیا او تو را یتیم نیافت و پناه داد؟! و تو را گم شده یافت و هدایت کرد» این دو آیه راجع به حضرت رسول صلی الله علیه واله است.
نظیر این قول موسى علیه السلام است که در جواب اعتراض فرعون که یک نفر قبطى را کشتهاى! فرمود: فَعَلْتُها إِذاً وَ أَنَا مِنَ الضَّالِّينَ(2)موسی گفت: آری من چنین فعلی را مرتکب شدم (ولی نه بر عمد بلکه) در آن هنگام من (برای نجات سبطیان از ظلم قبطیان) به وادی حیرت سرگردان و از گم شدگان (دیار شما) بودم (و کاری به قصد نجات مظلومی کردم به قتل خطایی منتهی شد».
باید دانست: مراد از ضلال پیوسته انحراف دینى و عملى یعنى کفر و معصیت نیست؛ بلکه ضلال اعم از این دو معنى است. پسران یعقوب می گفتند: لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلى أَبِينا مِنَّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبانا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ(3)هنگامی که (برادران) گفتند: «یوسف و برادرش [= بنیامین] نزد پدر، از ما محبوب ترند؛ در حالی که ما گروه نیرومندی هستیم! مسلّماً پدر ما، در گمراهی آشکاری است! منظورشان این بود: کثرت علاقۀ پدرمان نسبت به یوسف و برادرش با آن که ما گروهى قوى و کار کن هستیم انحراف و مبالغه است. هم چنین آن گاه که کاروان از مصر بسوى کنعان رهسپار شد و خبر پیدا شدن یوسف و نیز پیراهن وى را همراه داشت، یعقوب فرمود: اگر سفیهم نشمارید من بوى یوسف را احساس می کنم.
پیداست که ضلال در آیه، به معنى کفر نیست و بعید است که به معنى عصیان باشد؛بلکه ظاهراً غرض شان مبالغه در حبّ یوسف و برادرش بود و به نظرشان چنان علاقه مورد نداشت که آنها جمعیّت نیرومندى بوده و کار یعقوب را اداره می کردند و می بایست پدرشان آنها را بیشتر یا اقّلاً مثل یوسف و برادرش دوست بدارد.
بنابراین ضلالت در آیه وَ وَجَدَكَ ضَالًّا فَهَدى انحراف از نبوّت است یعنى تو پیامبر نبودى و از پیامبرى کنار بودى. خدا تو را هدایت کرد و رسالت داد. ضلالت پیغمبر نبودن و هدایت، رسالت دادن است مثل ما كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتابُ وَ لَا الْإِيمانُ وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدِي بِهِ مَنْ نَشاءُ (1)
این آیات روشن می کنند که آن حضرت پیش از رسالت چیزى از نبوّت خود نمی دانست و نسبت به آنها منحرف و کنار بود، تا خدا بآن آیات هدایتش فرمود و رسالت داد وگرنه نمی شود گفت: نعوذ باللّه تو گمراه بودى، بد کار بودى خدا هدایت نمود.
امین الاسلام طبرسى در مجمع هفت قول دربارۀ این آیه آورده قول اوّل این است: خدا تو را ضالّ (و منحرف) یافت از نبوت و شریعتى که الآن دارى یعنى از این ها غافل بودى به آن دو هدایت فرمود و آن قول حسن، ضحّاک، و جبایى است آن گاه قسمتى از آیه شورى و یوسف را که در بالا نقل شد آورده است. در کشّاف گوید: معناى ضلال و (انحراف) از علم شرایع و آن چه با شنیدن به دست می آید، است مثل ما كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتابُ وَ لَا الْإِيمانُ.بیضاوى گوید: تو را از علم حکمت ها و احکام ضالّ (و منحرف) یافت. در تفسیر جلالین
1) سوره شوری، آیه52.
گفته: وَ وَجَدَكَ ضَالًّا عَمَّا أَنْتَ عَلَيْهِ الْآنَ مِنَ الشَّرِيعَةِ.هم چنین است قول جوامع الجامع و تفسیر ابن کثیر. اقوال دیگرى از قبیل این که آن حضرت در کودکى در شعاب مکّه راه خود را گم کرد و نظیر آن گفته اند ولى بسیار بعید است که چنین چیزهاى سبک مراد باشد.
امّا دربارۀ موسى علیه السلام که به فرعون فرمود: فَعَلْتُها إِذاً وَ أَنَا مِنَ الضَّالِّينَ؛ به نظر می آید مراد عدم علم و ندانستن است یعنى: من آن کار را کردم در حالی که نمی دانستم به قتل قبطى منجر خواهد شد. و قتل خطایى واقع شد.
در سورۀ قصص آیه15، پس از آن که استغاثه سبطى نقل شده می فرماید: فَوَكَزَهُ مُوسى فَقَضى عَلَيْهِ قالَ هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌ مُبِينٌ يعنى؛ موسى باو مشت زد و او را کشت. گفت: این منازعه که این ها می کردند از عمل شیطان است و او دشمن و اضلال گر آشکارى است.
از این کلمه روشن می شود که موسى علیه السلام از این که دفاع او از سبطى منجر به قتل قبطى شد ناراحت بوده است؛ لذا فرموده: این منازعه کار شیطان است که چنین گرفتاری ها به بار می آورد. در المیزان از عیون اخبار الرضا نقل شده که حضرت به مأمون فرمود: هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِیعنى: این اقتتال که میان این دو نفر واقع گردید.
و اگر «هذا» به عمل موسى راجع باشد ظاهرا مراد آن است: انجامیدن دفاع به قتل از کار شیطان است که من می خواستم فقط از سبطى دفاع کنم نه این که قبطى را بکشم.
و این که در ذیل همان آیه آمده: قالَ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي فَاغْفِرْ لِي فَغَفَرَ لَهُ قهراً مراد آن است که خدایا من خودم را به زحمت انداختم فرعونیان این کار را
نادیده نخواهند گرفت براى من چارهاى کن و از کید آنها خلاصم نما. خداوند او را چاره کرد که به مدین گریخت و از فرعون خلاص شد چنان که در مقام امتنان فرموده: وَ قَتَلْتَ نَفْساً فَنَجَّيْناكَ مِنَ الْغَمِّ... و غفران به معنى پوشاندن است «غفر الشىء: ستره» غفران ذنوب نیز بدان مناسبت است؛ لذا هیچ مانعى ندارد که بگوییم: مراد موسى علیه السلام از ضلالت همان ندانستن عاقبت امر است یعنى: اى فرعون من آن کار را کردم در حالی که نمی دانستم منجر به قتل خواهد شد و قتل خطایى بوده؛ لذا عقوبتى بر من نیست. و چون از شما ترسیدم فرار کردم.
کار موسى گناه نبود؛ لذا قرآن در مقام امتنان فَنَجَّيْناكَ مِنَ الْغَمِّ فرموده و در سوره قصص پیش از قصّۀ قتل قبطى آمده: وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ اسْتَوى آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ آن که خدا چنین تعریفش کند قتل عمد از وى سر نزند. و آن جا که به خدا عرض می کند: وَ لَهُمْ عَلَيَّ ذَنْبٌ فَأَخافُ أَنْ يَقْتُلُونِ به اعتبار عقیدۀ فرعونیان است و یا به اعتبار معناى لغوى «ذنب» است که کار وخیم العاقبة باشد و امّا این که معصیت خدا باشد دلیلى نداریم چنان که در المیزان فرموده است.
اضلال خدا يعنى چه؟
اضلال چنان که در گذشته گفته شد، در آیات قرآن هم به خدا نسبت داده شده، هم به شیطان و هم به دیگران باید دانست اضلال خدا روى چه شرایطى است و چگونه و براى چه کسانی است.آیاتى داریم از این قبیل: أَ تُرِيدُونَ أَنْ تَهْدُوا مَنْ أَضَلَ اللَّهُ(1)آیا شما میخواهید کسانی را که خداوند (بر اثر
1) سوره نساء، آیه88.
اعمال زشتشان) گمراه کرده، هدایت کنید؟! در حالی که هر کس را خداوند گمراه کند، راهی برای او نخواهی یافت» ؛ فَمَنْ يَهْدِي مَنْ أَضَلَ اللَّهُ(1)پس چه کسی میتواند آنان را که خدا گمراه کرده است هدایت کند؟»؛ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى عِلْمٍ(2)خدا او را دانسته (و پس از اتمام حجت) گمراه ساخته»؛«إِنْ هِيَ إِلَّا فِتْنَتُكَ تُضِلُ بِها مَنْ تَشاءُ وَ تَهْدِي مَنْ تَشاءُ»(3)این کار جز فتنه و امتحان تو نیست، که به این امتحان هر که را خواهی گمراه و هرکه را خواهی هدایت میکنی...»؛ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ(4)و هر کس را خدا به گمراهی واگذارد دیگر هیچ کس وی را هدایت نتواند کرد».
از این قبیل آیات در قرآن بسیار است؛ ولى در عین حال این اضلال عمومیّت ندارد و قرآن خود کسانى را که مورد اضلال خدایند در آیات دیگرى بیان می کند از قبیل: وَ ما يُضِلُ بِهِ إِلَّا الْفاسِقِينَ(5)ولی تنها فاسقان را با آن گمراه میسازد»؛وَ يُضِلُ اللَّهُ الظَّالِمِينَ وَ يَفْعَلُ اللَّهُ ما يَشاءُ(6)و خداوند ستم کاران را به حال گمراهی وا میگذارد و خدا هر چه بخواهد (به اختیار مطلق) میکند»؛ كَذلِكَ يُضِلُ اللَّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرْتابٌ(7)این گونه خداوند هر اسرافکار
تردیدکنندهای را گمراه میسازد» كَذلِكَ يُضِلُ اللَّهُ الْكافِرِينَ(1)خدا این گونه مردم کافر (مشرک) را گمراه میگرداند (یعنی از رحمت خود محروم میکند.
این آیات به خوبى روشن می کنند که خداوند هر کسى را اضلال نمی کند؛ بلکه مورد اضلال خداوندى فاسقان، ظالمان، مسرفان و کافراناند.
مخصوصاً آیۀ اوّل که مفید حصر است؛ امّا این که خدا چرا آنها را اضلال می کند باید علّت را در خود آن گروه ها جستجو کرد و با تدّبر و دقّت روشن می شود که آنها با سوء اختیار خویش طریق ناحق را انتخاب می کنند خداوند نیز اضلال شان می کند به عبارت دیگر خداوند رویاننده است هرکه زهر بکارد آن را مىرویاند و هر که شهد بکارد آ ن را. خداوند پیوسته به بندگان نیرو می دهد هر که در راه بد رود و هر که در راه خوب.
پس علّت اضلال در خود گمراهان است که عبارت باشد از فسق، ظلم، اسراف و کفر. در صدر آیه كَذلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرْتابٌ« هست»: وَ لَقَدْ جاءَكُمْ يُوسُفُ مِنْ قَبْلُ بِالْبَيِّناتِ فَما زِلْتُمْ فِي شَكٍّ مِمَّا جاءَكُمْ بِهِ حَتَّى إِذا هَلَكَ قُلْتُمْ لَنْ يَبْعَثَ اللَّهُ مِنْ بَعْدِهِ رَسُولًا كَذلِكَ .. این نشان می دهد که عدم تدبّر در آیات بیّنات یوسف و پیوسته ماندن در شکّ و منقطع دانستن وحى خدا، سبب اضلال شده است ما بعد آیه كَذلِكَ يُضِلُ اللَّهُ الْكافِرِينَ این طور آمده: ذلِكُمْ بِما كُنْتُمْ تَفْرَحُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ بِما كُنْتُمْ تَمْرَحُونَ یعنى علت اضلال خود پسندى و شرک بوده است.
این مطلب طورى است که خداوند در بعضى از آیات هدایت را به خودش نسبت می دهد و ضلالت را طور دیگر بیان می کند. مثل: فَرِيقاً هَدى وَ فَرِيقاً حَقَّ
1) همان، آیه74.
عَلَيْهِمُ الضَّلالَة(1)جمعی را هدایت کرده؛ و جمعی (که شایستگی نداشتهاند)، گمراهی بر آنها مسلّم شده است؛ فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَى اللَّهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَيْهِ الضَّلالَةُ؛(2)یعنى کارشان و کفرشان ضلالت را بر آنها تثبیت کرد. در بعضى از آیات آمده: آنها خود ضلالت را خریدند و آن را به جاى هدایت گرفتند: أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى(3)؛ آنان کسانی هستند که هدایت را به گمراهی فروختند».
و به مضمون بعضى آیات، خدا هیچ قومى را اضلال کننده نبوده؛ مگر پس از اتمام حجّت و بیان واقعیّت وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُضِلَ قَوْماً بَعْدَ إِذْ هَداهُمْ حَتَّى يُبَيِّنَ لَهُمْ ما يَتَّقُونَ إِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ(4)و خدا بعد از آنکه قومی را هدایت کرد دیگر گمراه نکند تا بر آنها آن چه را باید از آن بپرهیزند معین و روشن بیان کند، که خدا محقّقاً به همه چیز داناست.». صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لَا الضَّالِّينَ این آیه مردم را به سه گروه نعمت دادگان، غضب شدگان، و گمراهان تقسیم می کند. گروه اوّل عبارتاند از انبیا و صدّیقان و شهیدان و صالحان چنان که در آیۀ دیگر هست وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ(5)و آنان که اطاعت خدا و رسول کنند البته با کسانی که خدا به آنها لطف فرموده یعنی با پیغمبران و صدّیقان و شهیدان و نیکوکاران محشور خواهند شد، و اینان نیکو رفیقانی هستند»
گفته اند: مغضوب علیهم عبارتاند از یهود، و ضالّین از نصارى. که این دو کلمه دربارۀ آنها در قرآن به کار رفته است.
در تفسیر عیّاشى دو حدیث از محمد بن مسلم و معاویة بن وهب از حضرت صادق علیه السلام نقل شده که مغضوب علیهم را به یهود و ضالّین را به نصارى تفسیر فرموده. در مجمع روایت محمد بن مسلم را از تفسیر عیّاشى نقل فرموده است.(1)
ملاحظۀ آیات قرآن معنى این دو کلمه را اعمّ از یهود و نصارى نشان می دهد و هر یک در جاى دیگرى به کار می رود و قابل جمع هم هستند. در این صورت فرمایش امام علیه السلام یا از باب تطبیق است و یا این که در این آیه فقط آن دو گروه مرادند، دقّت در عقاید و اعمال یهود نشان می دهد که آنها واقعا مغضوب علیهم اند.
1) تفسیر عیاشی، ج1، ص22؛ بحرانی، البرهان فی تفسیرالقرآن، ج1، ص115.
وَكَذَلِكَ نُفَصِّلُ الْآيَاتِ وَلِتَسْتَبِينَ سَبِيلُ الْمُجْرِمِينَ(1)و هم چنین ما آیات را مفصّل بیان می کنیم (تا حق روشن شود) و تا راه گنه کاران معین و آشکار شود».
وَ کَذلِکَ نُفَصِّلُ الْآیاتِ وَ لِتَسْتَبِینَ سَبِیلُ الْمُجْرِمِینَ یَعْنِی: مَذْهَبُهُمْ وَ طَرِیقَتُهُمْ تَسْتَبِینُ إِذَا وَصَفْنَاهُمْ(2)یعنی وقتی که آنها را توصیف کنیم، عقیده و راه و روش شان آشکار می گردد.
معنای جرم
جرم، از ریشۀ عربی «ج ر م»، به معانی قطع کردن، چیدن میوه از درخت، حمل کردن، کسب کردن، ارتکاب گناه، و وادار کردن به کاری ناپسند بهکار رفته است.(3)مجرم کسی است که از حق بریده و به باطل روی آورده و بر کار ناپسند خود اصرار میورزد.(4)در متون و منابع دینی، جرم یا جریمه و مشتقات آن، مترادف با گناه و در همان معنای لغوی بهکار رفته است. برخی فقها و مؤلفان دینی نیز جرم را گناه و ذَنب (گناه) را جرم معنا کردهاند.(5)بنابراین، جرم در اصطلاح متون دینی و فقهی، هر نوع کار ممنوع شرعی است که خداوند برای آن کیفر دنیوی (از قبیل حد، تعزیر، قصاص، دیه، کفاره) یا اخروی مقرر کرده،
اعم از انجام دادن کاری که در دین از آن نهی شده یا ترک کردن کاری که بدان امر شده است.
قوانین جرایم در کشورها
امروزه نمیتوان کشوری را یافت که بدون قانون باشد و سرپیچی از قانون به عنوان جرم در نظر گرفته نشود. برای اینکه جامعه بشری با مشکلات عدیده مواجه نشود و از عدالت و امنیت نسبی برخوردار باشد، افراد جامعه ملزم به رعایت قوانین هستند. در صورتی که کسی از این قوانین سرپیچی کند، مجرم محسوب شده و برای وی مجازاتی تعیین میشود. این اصل توسط عقل و همچنین شرع تأیید شده است، مشروط بر اینکه قوانین منطبق با نیازهای واقعی بشر و فطرت او باشد و نه هر قانونی که بر پایه بنیه اخلاقی و ارزشی نباشد. به عنوان مثال، وضع قانونی برای همجنسگرایان یا قانونی برای آزادی عقیده شیطانپرستان میتواند باطنی خلاف طبیعت بشر داشته باشد.
با توجه به حسن و قبح ذاتی برخی از اعمال و رفتار که مورد توافق عمومی قرار دارد، در هر نقطه از دنیا نسبت به اعمالی که ذاتا قبح دارند، جرم تعیین شده و مجازاتی برای آن لحاظ میشود. مثالهایی از این قبیل شامل سرقت، قتل، رشوه و... است. فقه اسلام نیز از این قاعده مستثنی نیست و احکامی را برای مجازات مرتکبان جرایم مثل دزدی، قتل و موارد مشابه وضع کرده است. در مواردی که حقالناس نقض میشود و آن حق ادا نگردد، طرف مجرم شناخته شده و محکوم و تعزیر میشود.
اقسام جرم
جرم به لحاظی به دو نوع تقسیم میشود: جرم مادی و جرم معنوی. مصادیق جرم مادی مانند سرقت، اختلاس، و قتل ملموس هستند؛ اما گاهی جرمی صورت میگیرد که مصداق خارجی و محسوس ندارد. هر یک از این دو نوع جرم میتواند به صورت عمد یا غیرعمد واقع شود. نوع اول قطعاً دارای مجازات است؛ اما نوع دوم زمانی به عنوان خطای محض محسوب میشود که شرایط خاصی مانند جنون یا عدم هوشیاری شخص وجود داشته باشد.
هر جرم مادی دارای سه رکن اساسی است:
قانونی: وصف مجرمانه باید به موجب قانون تعیین شده باشد.
معنوی: جرم باید با قصد و نیت مجرمانه همراه باشد.
مادی: جرم باید به صورت عمل خارجی انجام شده باشد.
این ارکان خود میتوانند به چند صورت مختلف تقسیم شوند:
الف. جرم اخلاقی
از موارد جرم اخلاقی میتوان به رابطۀ نامشروع اشاره کرد که جزء جرایمی است که کمتر کسی به آن توجه میکند. در واقع، بسیاری از افراد به دلیل ترس از افشای آبرو، از پیگیری حق و حقوق خود منصرف شده و ترجیح میدهند دربارۀ این جرم با مراجع قانونی صحبت نکنند. این در حالی است که قوانین بسیار محکمی در حمایت از آسیبدیدگان رابطۀ نامشروع وجود دارد که میتواند از حقوق شخص دفاع کند. در اسلام، برای کسانی که مرتکب چنین
اعمالی میشوند، مجازاتهای سختی در نظر گرفته شده است، چراکه این رفتار میتواند نظام اجتماعی جامعه را مختل کند.
احکام حدود در قانون شرعی برای این جرم به صراحت اعلام شده است. به طور مثال، در قرآن آمده است: الزَّانِيَةُ وَالزَّانِي فَاجْلِدُوا كُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا مِائَةَ جَلْدَةٍ وَلَا تَأْخُذْكُمْ بِهِمَا رَأْفَةٌ فِي دِينِ اللهِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ وَلْيَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ(1)بدین معنا که باید هر یک از زنان و مردان زناکار را به صد تازیانه مجازات کنید و هرگز دربارۀ آنان در دین خدا رأفت نداشته باشید، اگر به خدا و روز قیامت ایمان دارید، و باید عذاب آن بدکاران را جمعی از مؤمنان مشاهده کنند.
دستور حضور جمعی از مؤمنان در صحنۀ مجازات به این دلیل است که هدف تنها این نیست که گنهکار کیفر شود، بلکه مقصود این است که مجازات او سبب عبرت دیگران نیز بشود. علاوه بر این، این امر گوشزد میکند که نباید تحت تأثیر احساسات و محبتهای بیمورد قرار گرفت.
علت انتخاب روابط نامشروع در میان جرایم اخلاقی این است که این نوع رابطه اثر منفی خود را بر فرزندان خواهد گذاشت، چرا که شیطان در این سنتها سهیم میشود. در قرآن آمده است: وَاسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ وَأَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَرَجِلِكَ وَشَارِكْهُمْ فِي الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ وَعِدْهُمْ وَمَا يَعِدُهُمُ الشَّيْطَانُ إِلَّا غُرُورً(2)یعنی «برو و هر که را توانستی با آواز خود تحریک کن و در اموال و اولاد با ایشان شریک شو و به آنها وعده های دروغ و فریبنده بده، که وعدۀ شیطان جز غرور و فریب نخواهد بود.
شیطانی که تمام تلاش خود را بر انحراف فرزندان آدم از صراط مستقیم صرف میکند، در قرآن میفرماید: قَالَ فَبِمَا أَغْوَيْتَنِي لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيمَ ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَيْمَانِهِمْ وَعَنْ شَمَائِلِهِمْ وَلَا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شَاكِرِينَ(1)یعنی «شیطان گفت: چون تو مرا گمراه کردی، من نیز در کمین بندگانت در سر راه راست تو مینشینم، سپس از پیش روی و از پشت سر و از سمت راست و چپ آنان میآیم و بیشتر آنان را شکرگزار نعمت تو نخواهی یافت.
با توجه به این مطالب، شگفتآور نیست که در روایات، حب و بغض حضرت امیر علیه السلام را میزان برای حلال زاد گی قرار دادند که به چند نمونه آن هم از اسناد اهل سنت اشاره می کنیم:
الف. ابوسعید خُدری میگوید: «کنّا معشر الأنصار نبور أولادنا بحبِّهم علیّاً رضی الله ؛ فإذا وُلد فینا مولودٌ فلم یحبّه عرفنا أ نّه لیس منّا»(2)ما، گروه انصار، فرزندانمان را با دوست داشتن علی علیه السلام امتحان میکردیم؛ پس هرگاه فرزندی از ما متولد میشد و او را دوست نمیداشت، میفهمیدیم که او فرزند ما نیست.
ب. عباده بن صامت میگوید: «کنّا نبور أولادنا بحبِّ علیّ بن أبی طالب رضی الله ؛ فإذا رأینا أحدهم لا یحبّ علیّ بن أبی طالب رضی الله علمنا أنّه لیس منّا وأ نّه لغیر رِشْدَة»(3)؛ما فرزندانمان را با دوست داشتن علی بن ابیطالب علیه السلام امتحان میکردیم و وقتی میدیدیم که یکی از آنها علی علیه السلام را دوست ندارد، می فهمیدیم که از ما نیست و او به طریقۀ حلال به دنیا نیامده است.» حافظ
جزری در کتاب «أسنی المطالب» پس از ذکر این حدیث نوشته است: «از قدیمالایام مشهور است که تنها زنازاده با علی علیه السلام دشمنی میکند».
ج. حافظ حسن بن علی عدوی از احمد بن عبده ضبی از ابوعیینه از ابن زبیر از جابر نقل کرده است: «أمرنا رسول الله صلی الله علیه واله أن نعرض أولادنا على حبِّ علیِّ بن أبی طالب علیه السلام »(1)پیامبر خدا صلی الله علیه واله به ما دستور داد که فرزندانمان را بر دوستی علی بن ابیطالب علیه السلام عرضه کنیم.» رجال این حدیث از رجال صحیحین (صحیح بخاری و مسلم) هستند و همه از ثقات محسوب میشوند.
د. حافظ طبرانی در کتاب «الولایة» با سند خود از علی علیه السلام نقل کرده است: «لا یحبّنی ثلاثة : ولد الزنا، ومنافق، ورجل حملت به اُمّه فی بعض حیضها»(2)مرا سه نفر دوست ندارند: زنازاده، منافق و کسی که مادرش در حال حیض به او حامله شده باشد.
ه. از ابوبکر نقل شده است: «من پیامبر خدا صلی الله علیه واله را دیدم که خیمهای برپا کرده و بر کمانی عربی تکیه داده بود و در آن خیمه، علی، فاطمه، حسن و حسین علیهم السلام بودند. و فرمود: «یامعشر المسلمین! أنا سلمٌ لمن سالمَ أهل الخیمة، حربٌ لمن حاربهم، ولیٌّ لمن والاهم، لا یحبّهم إلاّ سعید الجدِّ طیّب المولد، ولا یبغضهم إلاّ شقیُّ الجدِّ ردیء المولد»(3)ای گروه مسلمانان! من در صلح با کسی هستم که با اهل خیمه در صلح باشد، و در جنگ با کسی هستم که با آنان در جنگ است. هیچ کس نمیتواند آنها را دوست بدارد مگر فرد خوشبخت
و حلالزاده، و هیچ کس نمیتواند با آنها دشمنی کند مگر فرد بدبختی که نسلش ناپاک باشد.
بحبَّ علیّ تزولُ الشک***وتصفو النفوسُ ویزکو النجار
فمهما رأیتَ محبّاً له***فثَمّ العلاءُ وثَمّ الفخار
ومهما رأیتَ بغیضاً له***ففی أصلِهِ نسبٌ مستعار
فمهّد على نَصبه عذرَهُ***فحیطانُ دارِ أبیه قصارُ
با دوستى على شکّ ها برطرف مى شود، و نَفْس ها و روح ها تصفیه مىشود، و اصل ونَسَب پاک مى گردد.
پس هر جا دوستدار او را دیدى، برترى و فخر آنجاست .
و هر گاه دشمن او را دیدى پس در اصل و نَسَب او نَسَبى عاریه گرفته شده است .
پس براى دشمنى او عذرى درست کن، (و بگو) دیوارهاى خانه پدرش کوتاه بوده است.
و همو سروده است:
حبُّ علیّ بن أبی طالب فرضٌ على الشاهدِ والغائبِ***و اُمُّ من نابذَهُ عاهرٌ تبذلُ للنازلِ والراکب
دوستى على بن أبى طالب علیه السلام بر هر شاهد و غایبى واجب است و هر کس با او دشمنى ورزد مادرش بد کاره بوده و بر پیاده و سواره خود را عرضه مىکرده است.(1)
1) دیوان الصاحب بن عبّاد، ص 95 .
ب. جرم اقتصادی
یکی از مهمترین دلایل وقوع جرم و جنایت در جوامع، مشکلات اقتصادی است. در حقیقت، کاهش درآمدها باعث شده است که بسیاری از افراد به دنبال کلاهبرداری و سوءاستفاده های مالی از دیگران باشند. از جمله این جرایم مالی میتوان به اختلاس، رشوهخواری و پولشویی اشاره کرد. قوانین مربوط به این جرایم در سالهای اخیر دچار تغییر و تحولات اساسی شده و میزان مجازاتهای آن به شدت افزایش یافته است. همچنین حبس مال و عدم پرداخت حقالناس نیز از مصادیق جرم اقتصادی به شمار میرود که هم قانون و هم شرع برای آن مجازاتی تعیین کردهاند.
یکی از مواردی که موجب میشود حق بیتالمال بر گردن شخص ثابت شود، عدم پرداخت خمس و زکات است. اهل سنت پرداخت خمس را تنها در یک مورد جایز میدانند و آن هم در غنایم جنگی است، در حالی که غنایم در آیه خمس معنای وسیعی دارد که حتی شامل سود کسب و تجارت نیز میشود. خلیل فراهیدی میگوید: «الغنم، الفوز بالشی فی غیر مشقة و الاغتنام، انتهاز الغنم»(1)، که به معنی بدست آوردن چیزی است بدون سختی و به معنای استفاده از غنیمت است.
وقتی حق اهل بیت علیهم السلام ادا نشود، شیطان در آن مشارکت پیدا میکند و با همان غذا نطفه فرزند منعقد میشود، که ممکن است باعث ایجاد دشمنی نسبت به آنان گردد.
1) العین، ذیل ماده غنم.
ج. جرم سیاسی
با توجه به عینیت دین و سیاست و اینکه حکومت الهی باید مبتنی بر اراده خداوند باشد نه فرد یا اکثریت، اگر بر علیه حکومت اسلامی جرمی رخ دهد، حاکم اسلامی موظف است با این پدیده مبارزه کند و ریشه فساد سیاسی را بخشکانَد. در قرآن، خداوند معیار حکومت را حکومت دینی میداند؛ زیرا انبیا به اراده خداوند و خواست او مقاصد دین را پیاده میکنند. به عنوان مثال درباره آل ابراهیم میفرماید: أمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَىٰ مَا آتَاهُمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنَا آلَ إِبْرَاهِيمَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَآتَيْنَاهُمْ مُلْكًا عَظِيمًا(1)ما به خاندان ابراهیم کتاب آسمانی و حکمت بخشیدیم و حکومت عظیمی به آنها دادیم.
در مورد طالوت (یکی از سلاطین معروف بنیاسرائیل) از قول پیامبر آن زمان (اشموئیل) آمده است: وَقَالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طَالُوتَ مَلِكًا(2)پیامبرشان به آنها گفت: خداوند طالوت را سلطان و زمامدار شما قرار داده است.
بزرگترین جرم سیاسی تاریخ بشریت زمانی اتفاق افتاد که امیرالمؤمنین علیه السلام مشغول تجهیز و کفن و دفن پیامبر خدا صلی الله علیه واله بود. در آن زمان، عدهای جمع شدند و ثمره رسالت که خلافت ولی خدا باشد را به غارت بردند و مسیر و سرنوشت بشریت را دستخوش تغییر قرار دادند. آنها سفاکانی را بر مردم مسلط کردند که جز خونریزی، منطقی نمیدانستند؛ بنابراین خداوند فرمود: إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِينَ مُنْتَقِمُونَ(3)همانا ما حتماً از کسانی که مرتکب جرم شدند انتقام خواهیم گرفت.
د. جرم خیانت در امانت
امانت دارای معنای گستردهای است و شامل موارد بسیاری میشود؛ به عنوان مثال، اسرار فردی و اجتماعی، نظامی و سیاسی یک کشور از مصادیق امانت به شمار میروند. هر فردی که مسئولیتی را بر عهده دارد، باید در مسائل مربوط به شغل خود امانتدار باشد و نباید اسرار کشورش را به بیگانگان بفروشد. خیانت در امانت چنین فردی میتواند موجب فشارهای سیاسی، نظامی و اقتصادی بر مردم شود و او متحمل پیامدهای سنگینی خواهد شد.
یک نمونه تاریخی از این مسئله مربوط به ستون «توبه» در مسجد النبی صلی الله علیه واله است. بسیاری از حجاج بیت الله الحرام که مدینه الرسول صلی الله علیه واله را زیارت کردهاند، با این ستون آشنا هستند. ستون توبه نماد یک حادثۀ تاریخی در صدر اسلام است و این واقعه در برخی از آیات قرآن منعکس شده و برداشتهای مختلفی از آن وجود دارد. اما این نماد همچنین تحلیلی کاملاً سیاسی دارد که نشاندهنده ویژگیهای حکومتها و جوامع الهی است.
بنی قریظه یکی از قبائل یهودیان مدینه بودند که با مسلمانان پیمان امنیتی مشترک داشتند؛ اما در جنگ احزاب، پیمان خود را با پیامبر صلی الله علیه واله نقض کردند. آنها به عنوان «ستون پنجم» مشرکان وعده دادند که مدینه را از درون به آشوب کشیده و از پشت به مسلمانان ضربه بزنند تا لشکر احزاب بتوانند مقاومت مسلمانان را در هم بشکنند. پس از شکست و عقبنشینی کفّار قریش و همپیمانان آنها، پیامبر صلی الله علیه واله به دستور الهی بیدرنگ سپاه خود را به سوی قلعه های بنی قریظه گسیل کرد و دژ آنها را به محاصره درآورد.
بزرگان بنی قریظه درخواست کردند تا «ابولبابه اوسی» برای مشورت نزد آنان فرستاده شود. ابولبابه که قبلاً با یهودیان پیمان دوستی داشت، به دژ آنها وارد شد. یهودیان به دور او جمع شدند و با شیون و زاری از او سؤال کردند که آیا صلاح است تسلیم شوند؟ ابولبابه پاسخ داد: «بله»، و با دست به گلو خود اشاره کرد که اگر تسلیم شوید، کشته خواهید شد. او میدانست که پیامبر صلی الله علیه واله موافقتی با موجودیت این جمعیت که خطری برای آیین توحید بودند نخواهد داشت. اما ابولبابه از اینکه به مصالح عالی اسلام و مسلمانان خیانت کرده و اسرار آنها را فاش کرده است، پشیمان شد. از این رو با بدنی لرزان و چهرهای رنگپریده از دژ خارج شد و به مسجد النبی صلی الله علیه واله رفت و خود را به یکی از ستونها بست و با خدا پیمان بست که در صورت عدم مغفرت، تا پایان عمر به همین حالت به سر برد.
آیۀ شریفۀ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَخُونُوا اللهَ وَالرَّسُولَ وَتَخُونُوا أَمَانَاتِكُمْ وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ(1)خبر خیانت ابولبابه را به پیامبر رساند. اقدام ابولبابه برای توبه نیز به محضر پیامبر اکرم صلی الله علیه واله گزارده شد. پیامبر فرمود: «اگر قبل از این عمل پیش من میآمد، من برای او از خداوند طلب آمرزش میکردم و خداوند او را میبخشید؛ اما اکنون باید بماند تا مغفرت خدا شامل حال او گردد.
همسر ابولبابه در اوقات نماز به مسجد میآمد و گرهای که او را به ستون بسته بود باز میکرد و پس از انجام فریضه بار دیگر او را به ستون میبست. شش روز گذشت تا صبح روزی که پیامبر مهمان أم سلمه بود، پیک وحی فرود آمد و آیه شریفه وَآخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلًا صَالِحًا وَآخَرَ سَيِّئًا عَسَى اللهُ أَنْ
1) سوره انفال، آیه27.
يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إِنَّ اللهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ(1)را که حاکی از آمرزش ابولبابه بود، آورد. نگاه ام سلمه به چهره نورانی پیامبر صلی الله علیه واله افتاد که بر لبش خندهای بود. پیامبر به او فرمود: «خداوند از تقصیر ابولبابه درگذشت، برخیز و بشارت بده. وقتى همسر پیامبر آمرزش ابولبابه را به مردم بشارت داد مردم ریختند تا بندها را باز کنند؛ ولى ابولبابه گفت: باید پیامبر این قید و بندها را باز کند. پیامبر صلی الله علیه واله براى اقامۀ نماز صبح وارد مسجد گردید و با دست هاى مبارک خود بندها را باز کرد.
خلافت رسول خدا صلی الله علیه واله امانتی بود که میبایست به دست صاحب واقعیاش، امیرالمؤمنین علیه السلام ، برسد؛ اما در این امانت خیانت ورزیدند. لذا این عمل نیز از مصادیق جرم به شمار میرود و مرتکبان آن باید منتظر عدل خداوند باشند.
ه. جرم سرقت
غصب خلافت بزرگترین سرقت تاریخ بشریت است که اتفاق افتاده، چرا که آثار وضعی منفی زیادی بر جامعه گذاشته و آن را از خیر کثیر محروم کرده است. حضرت امیر علیه السلام در خطبه شقشقیه میفرماید: «اوّلی در حالی که میدانست جامۀ خلافت برازندۀ من است، ولی آن را به تن کرد و از من دریغ داشت.» جرم سرقت هم کیفر دنیوی دارد و هم اخروی. خداوند دربارۀ سارقان میفرماید: وَ السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُما جَزاءً بِمَا كَسَبا نَكالًا مِنَ اللهِ وَ اللهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ(2)دست مرد دزد و زن دزد را به کیفر عملی که انجام دادهاند، به عنوان یک مجازات الهی قطع کنید! و
خداوند توانا و حکیم است». فردای قیامت، خداوند دستانشان را از نعمتهای ابدی بهشت قطع خواهد کرد. همانطور که مؤمنان به چهره شناخته خواهند شد، مجرمان نیز به خاطر جرمشان شناسایی خواهند شد.
و. جرم قتل
یکی دیگر از جرایمی که در جوامع بشری شایع است، ارتکاب جرم قتل است که با انگیزه های مختلفی در جامعه رواج دارد. یکی از این انگیزهها، قدرتطلبی و جاهطلبی است که برخی افراد برای رسیدن به آن آمادهاند تا هر کس را که در این مسیر قرار دارد از بین ببرند. اهل بیت علیهم السلام شهدای مظلومی هستند که قربانی جاهطلبی مفسدان و مجرمان قرار گرفتند.
مجرمان حقیقی
در صلوات شعبانیه میخوانیم: «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، شَجَرَةِ النُّبُوَّةِ وَمَوضِعِ الرِّسَالَةِ وَمُختَلَفِ المَلائِكَةِ وَمَعدِنِ العِلمِ وَأَهلِ بَيتِ الوَحيِ»؛ خداوندا بر محمّد و آل محمّد درود فرست که درخت نبوت و محل رسالت، مهبط فرشتگان و معدن علم و اهل بیت وحی هستند». ثمرۀ شجره طیبۀ نبوت و رسالت رسول خدا صلی الله علیه واله ولایت اهل بیت علیهم السلام است. با اینکه خداوند تأکید فرمود که هرگاه بر کسی وارد میشوید از در خانه وارد شوید: لَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقى وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها وَ اتَّقُوا أللهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ(1). واگر چنان چه به شما اجازه ورود دادند داخل شوید وگرنه حق داخل شدن را ندارید:فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فِيهَا أَحَدًا فَلَا تَدْخُلُوهَا حَتَّى يُؤْذَنَ لَكُمْ وَإِنْ قِيلَ
1) سوره بقره، آیه 189.
لَكُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْكَى لَكُمْ وَاللهُ بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِيمٌ(1)و اگر کسی را نیافتید باز وارد نشوید تا اجازه یابید، و چون (به خانهای درآمدید و) گفتند: برگردید، به زودی بازگردید که این برای تزکیه و پاکی شما بهتر است، و خدا به هر چه میکنید داناست». اما برخی بودند که درب حریم ولایت را به آتش کشیدند و به زور وارد حریم اهل بیت علیهم السلام شدند و صاحب باغ ولایت را به بند کشیدند و برای بیعت گرفتن به مسجد بردند. اینان سارقانی هستند که از ثمرۀ رسالت، یعنی ولایت، چیدند و به ساحت ولیّ خدا بدترین جسارت را روا داشتند؛ اما غافل از این بودند که خداوند نظارهگر است و آنان را به جرم سرقت محاکمه و مجازات خواهد کرد و انتقام سختی از آنان خواهد گرفت: وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُكِّرَ بِآيَاتِ رَبِّهِ ثُمَّ أَعْرَضَ عَنْهَا إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِينَ مُنْتَقِمُونَ(2)و کیست بیدادگرتر از آن کس که به آیات پروردگارش پند داده شود [و] آن گاه از آن روى بگرداند قطعاً ما از مجرمان انتقام کشنده ایم».
تمام اقسام جرایمی که بیان شد اعم از سیاسی، اقتصادی، اخلاقی، قتل، سرقت و خیانت در امانت در غاصبان خلافت جمع است و دست شان به خون عزیزترین بندگان خداوند آلوده است. از آنان ائمة الکفر ساخته شده که یدعون الی النار چرا که -وَإِنَّ الشَّيَاطِينَ لَيُوحُونَ إِلَىٰ أَوْلِيَائِهِمْ(3)، همانا شیاطین به دوستان خود زشتی ها و بدی ها را القا می کنند در حالی که نقطۀ مقابل شان ائمه هدایت بودند يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ(4)
فرجام کار مجرمان بسیار سخت خواهد بود.امام باقر علیه السلام می فرماید:«... جَابِرٍ اَلْجُعْفِيِّ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ علیه السلام قَالَ: خَطَبَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ علیه السلام بِالْكُوفَةِ - بَعْدَ مُنْصَرَفِهِ مِنَ اَلنَّهْرَوَانِ وَ بَلَغَهُ أَنَّ مُعَاوِيَةَ يَسُبُّهُ وَ يَلْعَنُهُ وَ يَقْتُلُ أَصْحَابَهُ فَقَامَ خَطِيباً فَحَمِدَ اَللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ وَ صَلَّى عَلَى رَسُولِ اَللَّهِ صلی الله علیه واله وَ ذَكَرَ مَا أَنْعَمَ اَللَّهُ عَلَى نَبِيِّهِ وَ عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ لَوْلاَ آيَةٌ فِي كِتَابِ اَللَّهِ مَا ذَكَرْتُ مَا أَنَا ذَاكِرُهُ فِي مَقَامِي هَذَا يَقُولُ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: وَ أَمّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ اَللَّهُمَّ لَكَ اَلْحَمْدُ عَلَى نِعَمِكَ اَلَّتِي لاَ تُحْصَى وَ فَضْلِكَ اَلَّذِي لاَ يُنْسَى يَا أَيُّهَا اَلنَّاسُ إِنَّهُ بَلَغَنِي مَا بَلَغَنِي وَ إِنِّي أَرَانِي قَدِ اِقْتَرَبَ أَجَلِي وَ كَأَنِّي بِكُمْ وَ قَدْ جَهِلْتُمْ أَمْرِي وَ أَنَا تَارِكٌ فِيكُمْ مَا تَرَكَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صلی الله علیه واله - كِتَابَ اَللَّهِ وَ عِتْرَتِي وَ هِيَ عِتْرَةُ اَلْهَادِي إِلَى اَلنَّجَاةِ خَاتَمِ اَلْأَنْبِيَاءِ وَ سَيِّدِ اَلنُّجَبَاءِ وَ اَلنَّبِيِّ اَلْمُصْطَفَى يَا أَيُّهَا اَلنَّاسُ لَعَلَّكُمْ لاَ تَسْمَعُونَ قَائِلاً يَقُولُ مِثْلَ قَوْلِي بَعْدِي إِلاَّ مُفْتَرٍ وَ أَنَا أَخُو رَسُولِ اَللَّهِ صلی الله علیه واله وَ اِبْنُ عَمِّهِ وَ سَيْفُ نَقِمَتِهِ وَ عِمَادُ نُصْرَتِهِ وَ بَأْسُهُ وَ شِدَّتُهُ أَنَا رَحَى جَهَنَّمَ اَلدَّائِرَةُ وَ أَضْرَاسُهَا اَلطَّاحِنَةُ أَنَا مُوتِمُ اَلْبَنِينَ وَ اَلْبَنَاتِ أَنَا قَابِضُ اَلْأَرْوَاحِ وَ بَأْسُ اَللَّهِ اَلَّذِي لاَ يَرُدُّهُ عَنِ اَلْقَوْمِ اَلْمُجْرِمِينَ»(1)جابربنجعفی از ابو جعفر محمد بن علی علیه السلام نقل میکند که: «امیر مؤمنان علی بن ابیطالب علیه السلام در کوفه خطبهای خواند، پس از اینکه از نهران بازگشت و به او رسید که معاویه او را سب و لعن میکند و اصحابش را به قتل میرساند. پس او قیام کرد و خطبهاش را آغاز کرد و خداوند را حمد و ثنای بسیار گفت و بر رسول خدا صلی الله علیه واله درود فرستاد و نعمتهایی که خداوند بر پیامبرش و بر او عطا کرده بود را یادآور شد. سپس گفت: «اگر آیهای در کتاب خدا نبود، به آنچه که در این مقام یاد میکنم، نمیپرداختم.» خداوند عزوجل میفرماید: «و اما به نعمت پروردگارت، پس یاد کن.
1) تفسیر البرهان ج4 ص329.
سپس گفت: «خدایا! ستایش تو را به خاطر نعمتهای فراوانی که نمیتوان شمارش کرد و فضلت که فراموش نخواهد شد، میکنم. ای مردم! به من رسیده است که وقت مرگم نزدیک است و به نظر میرسد که شما در مورد من جهل ورزیدهاید. من آنچه را که رسول خدا صلی الله علیه واله ترک کرده، در میان شما میگذارم: کتاب خدا و عترت من که عترت راهنمای به سوی نجات و خاتم پیامبران و سید بزرگان است. ای مردم! شاید شما ندانید که کسی پس از من مشابه سخنان من نگوید، مگر دروغپرداز. من برادر رسول خدا، پسر عموی او و شمشیر خداوند در انتقامگیری و محور نصرت او و قدرت و قوتش هستم. من آسیاب جهنم هستم که به حرکت درآمده و دندانهای آسیاب آن هستم. من کشنده پسران و دختران هستم. من قبضکننده ارواح هستم و قدرت خداوند که از قوم مجرمان دور نمیگردد، بر من تسلط دارد.
...حضرت امیر علیه السلام در فراز پایانی معرفی خود می فرماید»« همانا من قبضه کنندۀ روح ها هستم و عذابی که خداوند آن را از قوم مجرم بر نمی گرداند.(1)
هم چنین امام باقر علیه السلام ذیل آیۀ شریفه:إِلاّ أَصْحابَ اَلْيَمِينِ فِي جَنّاتٍ يَتَساءَلُونَ عَنِ اَلْمُجْرِمِينَ ما سَلَكَكُمْ فِي سَقَرَ(2)مؤمنان از مجرمان می پرسند چه چیز شما را به این روز انداخت؟ می فرماید: قائل این حرف امیرالمؤمنین علیه السلام است و آنان در جواب می گویند: یا علی المکذبون بولایتک؛ ما تکذیب کنندگان ولایت تو بودیم».
وَقَالَ مُوسَى لِأَخِيهِ هَارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَأَصْلِحْ وَلَا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ(1)و موسی به برادر خود هارون گفت: تو اکنون جانشین من در قوم من باش و راه صلاح پیش گیر و پیرو راه اهل فساد مباش».
معنای فساد
راغب در مفردات دربارۀ معنای فساد چنین می گوید:«الفساد خروج الشیء عن الاعتدال قلیلا کان الخروج عنه او کثیراً و یضادّه الصّلاح و یستعمل ذلک فی النفس و البدن و الاشیاء الخارجة عن الاستقامة؛خارج شدن هر چیزى از حدّ اعتدال، فساد است، خروجش کم باشد یا زیاد.فساد، ضدّ صلاح است و کاربرد آن در نفس، بدن و اشیاى خارجى، وقتى است که از حدّ تعادل خارج شده باشند.(2)مفسد به کسی گفته می شود که فساد را وجود خارجی می دهد. اصل این است که صفات و کارهایی که جنبه سلبی دارد نباید ظهور پیدا کند. این که کسی آن را رواج دهد مفسِد است. یعنی همه چیز را از مجرای اعتدال خارج می کند. یکی از ان قلت هایی که ملائکه در مسئله سجده بر آدم آوردند، بحث فساد و خون ریزی ابنای آدم در زمین بود گویا فساد در روی زمین یکی از شاخص های بشر است که به آن استدلال شده است.
ولایت اهل بیت علیهم السلام ، راهی برای دستیابی به صلاح و اصلاح است. کسی که این ولایت را میپذیرد، در حقیقت گام به سوی اعتدال و صلاح برمیدارد و
جزء مصلحان به شمار میآید. چنین فردی همواره در حال انجام اعمال صالح است. یکی از کلیدواژه های پر تکرار در قرآن، واژه «ایمان» و «عمل صالح» است. ایمان و عمل صالح، لازمه قبولی و پذیرش ولایت به شمار میآید. کسانی که اعتقادی به ولایت اهل بیت علیهم السلام ندارند، در واقع اعمالشان صالح نیست، هرچند که به ظاهر آنها را انجام دهند؛ زیرا اثر وضعی بر آن اعمال بار نخواهد شد و در قیامت به خوردن آنها کان لم یکن به حساب خواهد آمد و عدم پذیرش ولایت، موجب بیوزنی آن عمل میگردد.
ریشه فساد
خداوند ریشه فساد را در یک جمله خلاصه کرده و آن را «إعراض از آخرت» معرفی میکند: تِلكَ الدّارُ الآخِرَةُ نَجعَلُها لِلَّذينَ لا يُريدونَ عُلُوًّا فِي الأَرضِ وَلا فَسادًا وَ العاقِبَةُ لِلمُتَّقينَ(1). مفهوم آیه این است که کسانی که اراده برتری طلبی و اهل فساد را دارند، نصیبی در آخرت ندارند و از آن دور خواهند بود. چنین افرادی معمولاً به سمت فسق و فجور گرایش پیدا میکنند و برای کسب منافع بیشتر، تمام اصول اخلاقی را زیر پا میگذارند.
در «مصباح الشریعة» آمده است: امام صادق علیه السلام فرمودند: «فساد ظاهر، ناشی از فساد باطن است. هر کسی که باطن خود را اصلاح کند، خداوند آشکار او را نیز اصلاح میکند. و هر کس در خلوت به خداوند خیانت کند، خداوند نهان او را آشکار میسازد. بزرگترین فساد آن است که بنده به غفلت از خداوند راضی باشد. این فساد از طول امید، حرص و تکبر متولد میشود».
1) سوره قصص، آیه83
خداوند در داستان قارون نیز به این موضوع اشاره کرده است: وَ لا تَبْغِ اَلْفَسادَ فِي اَلْأَرْضِ إِنَّ اَللّهَ لا يُحِبُّ اَلْمُفْسِدِينَ. این خصوصیات، اعتقاد قارون و ریشه در حب دنیا، جمع آوری آن، پیروی از نفس و برآورده ساختن شهوات، و تبعیت از شیطان و غفلت از خداوند و فراموشی نعمتهای او دارد. در واقع، همۀ این عوامل در غفلت از خداوند و نسیان نعمتهایش جمع شدهاند.(1)
اقسام فساد
زمانی که فساد در یک جامعه نهادینه میشود، به تمام بخشها سرایت کرده و مانند عفونتی که تمام بدن انسان را فرا میگیرد، همهجانبه میشود. این مسئله باعث میشود که فساد به اقسام مختلفی تقسیم شود، از جمله:
الف. فساد اخلاقی
در طول تاریخ و به گواه قرآن، اقوامی بودند که دچار انحطاط اخلاقی شده و جامعه را به فساد کشاندند. نمونه بارز آن قوم لوط است که به عمل شنیع لواط معروف هستند. قرآن کریم درباره عمق فاجعه اعمال آنها داستانی را نقل میکند. زمانی که مهمانان به ظاهر ناشناس وارد خانه حضرت لوط علیه السلام شدند، او از ورود آنان به سختی مضطرب شد، زیرا قوم خود را میشناخت و میدانست که به زودی متعرض آنها میشوند. خیلی زود، مردم به واسطه همسرش از میهمانان خبر دار شدند و به سرعت به سمت خانه لوط هجوم آوردند و به یکدیگر مژده میدادند. لوط علیه السلام از خانه بیرون آمد و در تلاش برای نصیحت و تحریک رشد آنها سعی کرد. او حتی دختران خود را به آنان
1) تفسير كنز الدقائق، ج10، ص98.
پیشنهاد کرد و گفت: «ای مردم! این دختران من در اختیار شمایند [با آنها ازدواج کنید] و اینها برای شما پاکیزهترند؛ پس از خدا بترسید و مرا نزد میهمانانم رسوا مسازید». اما مردم درخواست او را رد کردند و گفتند: «ما هیچ علاقهای به دختران تو نداریم و به هیچ وجه از میهمانان تو دست نخواهیم کشید». در نهایت، قوم لوط به واسطه رسولان خدا که به شکل بشر مهمان او بودند، به هلاکت رسیدند.
نکته قابل تأمل این است که حضرت لوط علیه السلام برای جلوگیری از فساد، حتی با علم به این که قومش صالح نیستند، حاضر شد دخترانش را به همسری آنان درآورد. در جوامع امروز نیز معمولاً اگر خواستگاری برای دختر یا خواهر کسی بیاید، درباره او تحقیقاتی انجام میشود تا از سلامت اخلاق فردی و اجتماعیاش مطمئن شوند و با طیب خاطر اقدام به ازدواج کنند. اما آن حضرت برای ریشهکنی فساد، اینگونه اقدام کرد.
انحطاط اخلاقی در هر عصر و زمان وجود داشته است؛ اما امروز متأسفانه با وجود ابزارهایی چون شبکه های اجتماعی و ماهوارهها، این مسئله شیوع بیشتری پیدا کرده است. به گونهای که در کتب درسی بحث همجنسگرایی را ترویج میکنند. طبق آماری که ویکیپدیا اعلام کرده، حدود سی و سه کشور همجنسگرایی را به صورت قانونی تصویب کردهاند. این مشکل با شتاب زیادی در حال پیشرفت است. یکی از بیماریهای شنیع که خصوصاً جوامع اروپایی با آن مواجهاند، بیماری پدفیلیا است که در آن افراد بزرگسال تمایل جنسی به کودکان پیدا میکنند. برخی معتقدند که این اختلال نیست، بلکه
جنایت است. حتی اگر فرض کنیم که اختلال و بیماری محسوب شود، قانونی اعلام کردن آن و به تاراج بردن معصومیت کودک، عمیقاً شنیع است.
خلاصه آنکه جامعه بشری در حال حاضر در یک انحطاط اخلاقی بسیار بدی به سر میبرد و اگر این روند شدت پیدا کند، به گواه قرآن و تاریخ، قطعاً عذاب سختی را در پی خواهد داشت. سرّ این که خداوند در قرآن داستان قوم لوط را مطرح میکند، در حقیقت تذکری به جامعه بشری است.
ب. فساد اقتصادی
ضعف مدیریت یکی از عوامل اصلی فساد اقتصادی است. اسلام توجه ویژهای به مسئله اقتصاد دارد و بر اساس قرآن، اولین قدم در این زمینه، مدیریت صحیح و سالم است. مدیریت کارآمد موجب تقسیم عادلانه ثروت در جامعه میشود. خداوند در قرآن تاکید میکند که هر کسی را مسلط بر اموال خود نکنید؛ زیرا قوام جامعه به اقتصاد آن بستگی دارد. اگر اقتصاد جامعه ضعیف باشد، جامعه حرکتی نخواهد داشت. آیهای از قرآن به این موضوع اشاره میکند: وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَکُمُ الَّتی جَعَلَ اللهُ لَکُمْ قِياماً وَ ارْزُقُوهُمْ فيها وَ اکْسُوهُمْ وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً؛ یعنی اموال خود را که خداوند وسیله قوام زندگی شما قرار داده به دست سفیهان نسپارید و از آن به آنها روزی دهید و لباس بر آنان بپوشانید و با آنان سخن شایسته بگویید. تعبیر «قیام» در این آیه بسیار زیبا و ظریف است؛ زیرا اقتصاد را به عنوان ستون فقرات جامعه معرفی میکند. اگر این ستون فقرات بشکند، جامعه برپا نخواهد ماند. فردی که فقیر است، به همین دلیل فقیر نامیده میشود؛ زیرا ستون فقرات مالی او شکسته
و نمیتواند بلند شود و قیام کند. در مواردی، فقر به حدی میرسد که فرد مسکین شده و حتی قادر به بیرون آمدن از خانه خود نیست و به مرور زمان خانهنشین میشود.
بدترین کار ممکن آن است که انسان از عهده کاری برنیاید ولی سرپرستی آن کار را به عهده بگیرد؛ این خیانت بزرگی است. کسی که در مدیریت اقتصادی ناتوان است، در حقیقت نسبت به مسائل اقتصادی سفیه میباشد.
یکی دیگر از مسائلی که اسلام بر آن تأکید کرده، حرمت ربا است؛ چرا که ربا باعث بیماری اقتصادی میشود. در این شرایط، سرمایهدار وضعش بهتر و فقیر، فقیرتر میشود. به اهمیت حرمت ربا همین بس که خداوند در قرآن، خورنده ربا را به عنوان جنگجو با خود معرفی میکند: يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ذَرُوا ما بَقِيَ مِنَ الرِّبا إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنينَ * فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ إِنْ تُبْتُمْ فَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوالِکُمْ لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ(1)
حرمت رشوه نیز یکی دیگر از عوامل بیماری اقتصادی است که بر حرمت آن تأکید زیادی شده است. قرآن نیز به این مسئله پرداخته و حرمت آن را ثابت کرده است: وَلاَ تَأْكُلُواْ أَمْوَلَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْبَاطِلِ وَتُدْلُواْ بِهَآ إِلَى الْحُكَّامِ لِتَأْكُلُواْ فَرِيْقاً مِّنْ أَمْوَلِ الْنَّاسِ بِالإِثْمِ وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ.(2)بنابراین، اگر در جامعهای سوء مدیریت اقتصادی، ربا، رشوه و امثال آن شایع باشد، قطعاً آن جامعه با مشکلات عدیدهای روبرو خواهد بود.
از سوی دیگر، اسلام برای بهبود وضع افراد جامعه راهکارهای جذبی نظیر پرداخت مالیات، زکات، خمس، انفاق و وقف را معرفی کرده است که بهمنظور کمک به اقتصاد جامعه طراحی شدهاند. جالب است که زکات در قرآن بهطور مکرر در کنار نماز ذکر شده است؛ هر کجا که خداوند از نماز صحبت کرده، زکات را نیز مطرح کرده است. در زیارت حضرات معصومان نیز به این دو فریضه در کنار هم اشاره شده است: «اشهد انکم اقمتم الصلوة و اتیتم الزکاة»
مدیریت اقتصادی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام
امام علی علیه السلام انگیزه خود را از پذیرفتن حکومت، برقراری قسط و عدل، ایجاد امنیت، دفاع از مظلومان و ستمدیدگان، مقابله با ظالمان و ستمگران، تقسیم عادلانه بیتالمال در میان مسلمانان و فراهمسازی زمینه های لازم برای رشد، پویایی، عزّت و سربلندی جامعه اسلامی عنوان کرده است. شهادت ایشان نیز در راستای تحقق چنین اهداف بلندی بوده است.
حضرت ابتدا از پذیرش مسئولیت خلافت امتناع کرد و فرمود: «دعونی و التمسوا غیرى فانّا مستقبلون أمراً له وجوه و الوان؛ من را رها کنید و سراغ دیگری بروید، زیرا ما با امری روبهرو هستیم که دارای چهرهها، شکلها و رنگهای گوناگون است».(1)اما پس از آنکه پذیرفت این بار سنگین را بر دوش کشد، بر حسب وظیفه و تکلیف و امانت الهی فرمود: وَ اعلموا اِنّی ان اجبتکم رکبت بکم ما أَعْلم وَ لَم اضغ الی قول القائل وَ عتَب العاتب؛ اگر مهار مرکب حکومت در اختیار من قرار گیرد، من طبق تشخیص و وظیفه خود عمل خواهم کرد و گوش به
1) نهج البلاغه، خطبه 92.
حرف این و آن یا ملامت کسی نخواهم داد و بر اساس علم و دانایی و توانایی خود اقدام خواهم نمود.
آنگاه که حکومت را پذیرفت، اهداف، فلسفه حکومت، برنامهها، سیاستها و اصول کار خود را در موارد مختلف اعلام کرد که از جمله اینهاست:
«لولا حُضورَ الحاضِر وَ قیامُ الحُجّة بِوجود النّاصِر وَ ما أَخَذَ اللهُ عَلی العُلَماء أن لا یُقارّوا عَلی كظة ظالِم وَ لا سَغب مَظلوم لالقیْت حَبْلَها عَلی غاربها وَ لسقیت آخرها بِكأس أَوَّلِها»(1)اگر گروهی برای یاری من آماده نبودند و حجّت خداوند با وجود یاوران بر من تمام نمیگشت و پیمان الهی با دانایان در باره عدم تحمّل پرخوری ستمکاران و گرسنگی ستمدیدگان نبود، مهار این زمامداری را به دوش نمیانداختم و انجام آن را مانند آغازش با پیاله بیعنایت سیراب میکردم و در آن هنگام میفهمیدید که این دنیای شما در نظر من از اخلاط دماغ یک بز ناچیزتر است.
«اللهُمَّ اِنّك تَعلم اِنَّه لَم یَكُن الذی كان مِنّا مُنافسة فی سُلطان وَ لا التِماس شی ء من فُضول الحُطام ...» (2)پروردگارا تو می دانی که مطالبه و اقدام ما برای به دست آوردن حکومت نه برای تلاش و رقابت در میدان سلطه گری بوده و نه
برای خواستن زیادتی از مال دنیا؛ بلکه همۀ هدف ما ورود به نشانه های دین تو و اظهار اصلاح در شهرهای تو بوده است، باشد که بندگان ستم دیده تو امن و امان یابند و آن کیفرها و احکام تو که از اجرا باز ایستاده است به جریان بیفتد و بر پا گردد.
«وَ الله لهی احب الیَّ مِن امرَتِكُم الاّ ان اقیم حقّا او ادْفَع باطِلا»(1)به خدا سوگند این کفش بی ارزش، در نزد من بهتر از زمام داری بر شماست؛ مگر این که حقی را بر پا دارم یا باطلی را از بین ببرم».
«وَ اِنّ مَسیری هذا لَمثلُها فَلانقبنَّ الباطِل حَتّی یخرُج الْحَق مِن جنْبه؛ مالی وَ لقُرَیش»(2)و این مسیری که امروز در پیش گرفته ام مانند مسیری است که از روز اوّل برای پیروزی اسلام در پیش گرفته بودم؛ قطعاً باطل را خواهم شکافت و حق را از پهلوی آن بیرون خواهم آورد؛ قریش از من چه می خواهد.»
«فَلیسَت تصْلح الرّعیة الا بِصَلاح الولاة وَ لا تَصْلح الولاة الا بِاستقامة الرَّعیة»(3)پس رعیت صالح نمی شود مگر به اصلاح ولات و زمام داران، و زمامداران صالح نمی شوند مگر با استقامت مردم.
«قَد علمتُم اِنَّه لا ینبَغی انْ یكُون الوالی علی الفُروج وَ الدماء وَ المَغانم و الاحْكام وَ امامة المُسلِمین البخیل ...» (1)شما می دانید که نباید والی و زمام دار بر نوامیس و نفوس و خون های مسلمانان و اموال و احکام و پیشوایی و زمام داری امّت اسلامی، کسانی باشند که نسبت به اموال آنان حریص باشند و نه جاهل در احکام و امور و نه جفاکار و نه حیف و میل کننده و نه اهل رشوه و نه تعطیل کنندۀ سنّت
«لا یُقیم اَمر الله الاّ من لا یُصانِع وَ لا یُضارِع وَ لا یَتّبِع المَطامع»؛امر خدا را اقامه نمی کند مگر کسی که اهل ساخت و پاخت و تشابه و سازش با دشمنان نباشد و از طمع ها نیز پیروی نکند.
«فَوَ الله اِنی الی لِقاء الله لمُشتاق وَ حسن ثَوابِه لمُنتَظر راجٍ وَ لكنّی آسی أن یَلی اَمر هذه الاُمة سُفهاؤها وَ فجّارها فیتّخذوا مال الله دولا وَ عباده خولا وَ الصَالِحین حَربا وَ الفاسقین حزبا؛به خدا قسم من مشتاق ملاقات خدا هستم و به پاداش نیکوی او امیدوار، اما از آن خوف دارم که امر امّت به دست سفیهان و فاسقان بیفتد، آن گاه مال خدا را دست به دست بگردانند و بندگان او را به خدمت گمارند و با صالحان در جنگ باشند و فاسقان را حزب و یار گیرند.
«وَ الله لو وَجدته قَد تَزوج بِه النّسآء وَ ملك بِه الاماء لرددته الی بِیت المال فَاِنّ فی العَدْل سعة و من ضاق علیه العدل فالجور علیه اضیق»(2)به خدا سوگند اگر بیابم که به مهر زنان در آمده یا بهای کنیزکان شده، آن را به بیت المال
بازمی گردانم، همانا در عدالت گشایشی است و کسی که عدالت بر او تنگ آید پس ستم بر او تنگ تر است».
«لَو كانَ المال لی لسوّیت بینهُم فكَیف وَ المال مالُ الله، اَلا و انّ اعْطاء المال فی غَیْر حقّه تبذیر وَ اِسراف»(1)اگر مال از آن من بود در میان آنها مساوات را رعایت می کردم چه رسد که مال، مال خداست و اینان همگی بندگان خدایند و در بیت المال شریک و سهیم. آگاه باشید که عطا کردن مال در غیر جای خودش تبذیر است و اسراف».
8 . مبارزه با خشونت و استبداد
«اِستعمل العَدل وَ احْذر العَسف وَ الحَیف»(2)عدالت را به کار گیر و از زورگویی و تضییع حق بپرهیز» و «فلا تکلّمونی بِما تُکلّم بِه الجبابرة؛ همچون سخن گفتن با جباران با من سخن مگویید.
از آنچه که حضرت بیان فرمود، این نتیجه به دست میآید که جامعه آن روز، پیش از زمامداری حضرت علیه السلام ، گرفتار سوء مدیریت، ظلم به طبقه ضعیف، خشونت و تضییع بیتالمال بوده است. تمامی این موارد، اقتصاد جامعه را بیمار و فاسد کرده بود و حضرت بهعنوان مصلح واقعی در صدد اصلاح امور اقتصادی برآمد.
ج. فساد سیاسی
جامعه بشری زمانی بستر رشد خود را فراهم خواهد کرد که همگی مؤلفهها را دارا باشد. یکی از این مؤلفهها، رهبر و زعیم آن جامعه است. امام و مأمومان باید مکمل یکدیگر باشند و هر دو باید به یک سوی حرکت کنند. اگر امام جامعه انسان کاملی نباشد، ضعف در تمامی عرصهها بروز پیدا میکند. از طرفی، اگر مأمومان جامعه نیز همراه امام نباشند و نافرمانی مدنی داشته باشند، این موضوع نیز میتواند موجب بروز مشکلاتی گردد.
قدرت و ثروت از عوامل مهم فساد هستند. کسی که در عرصه سیاست، از قدرت خود به خوبی بهره نبرد، قطعاً جامعه را دچار اضمحلال میکند. تاریخ گواه خوبی بر این مطلب است؛ چه حاکمانی که به علت سوء استفاده نادرست از قدرت و ثروت هم خود به هلاکت رسیدند و هم جامعه را به قهقرا بردند. لذا خداوند درباره حاکمانی که بد عمل میکنند، دعوت به مبارزه با آنان کرده و میفرماید: وَإِذَا تَوَلَّى سَعَى فِي الأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيِهَا وَيُهْلِكَ الْحَرْثَ وَالنَّسْلَ وَاللّهُ لاَ يُحِبُّ الفَسَادَ(1)؛ نشانه آن این است که هنگامی که روی برمیگردانند (و از نزد تو خارج میشوند)، در راه فساد در زمین کوشش میکنند و زراعتها و چهارپایان را نابود میسازند؛ (با اینکه میدانند) خدا فساد را دوست نمیدارد.
در این آیه شریفه، مراد از تولی، همان حاکمی است که تسلط بر امور جامعه دارد. مراد از سعی، به معنای عمل و نیز به معنای سرعت در راه رفتن است. در نتیجه، معنای آیه چنین است که این منافق شدید الخصومه، زمانی که قدرت پیدا کند و ریاستی به دست آورد، سعی میکند فساد را در زمین
1) سوره بقره، آیه205.
گسترش دهد. ممکن است کلمه «تولی» به معنای اعراض از روبهرو شدن و گفتوگو کردن نیز باشد؛ به این معنا که چون از نزد تو بیرون میشود، وضعش متفاوت از وضعی میشود که در حضور تو داشت. در حضور تو دم از صلاح و اصلاح و خیر میزند و میگوید در این راه سعی خواهد کرد؛ اما هنگامی که خارج میشود، در راه فساد و افساد سعی میکند.(1)
حاکمان در نگاه حضرت امیر علیه السلام
«قُلوبُ الرَّعِيَّةِ خَزائِنُ راعيها فَما اَودَعَها مِن عَدلٍ اَو جَورٍ وَجَدَهُ»(2)دلهای مردم صندوقچه های حاکم هستند. آنچه از عدالت یا ظلم در آنها بگذارد، همان را خواهد دید
«اسْتَعْمِلِ الْعَدْلَ وَ احْذَرِ الْعَسْفَ وَ الْحَيْفَ فَإِنَّ الْعَسْفَ يَعُودُ بِالْجَلَاءِ وَ الْحَيْفَ يَدْعُو إِلَى السَّيْف»(3)عدالت را اجرا کن و از زورگویی و ستمگری بپرهیز، زیرا زورگویی مردم را به ترک وطن وامىدارد و ستم، آنها را به قیام مسلحانه میکشاند.
«اِنَّ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ فَرَضَ عَلَى اَئِمَّةِ العَدلِ اَن يُقَدِّروا اَنفُسَهُم بِضَعَفَةِ النّاسِ كَيلا يَتَبَيَّغَ بِالفَقيرِ فَقرُه»(4)خداوند عزّوجلّ بر پیشوایان عادل واجب کرده که سطح زندگی خود را با مردم ناتوان برابر کنند تا فقیر، به خاطر فقرش آزرده نشود.
«مَن عَمِلَ بِالعَدلِ حَصَّنَ اللّه مُلكَه»(1)امام علی علیه السلام : هر کس به عدالت رفتار کند، خداوند حکومتش را حفظ خواهد کرد.
«خَيرُ المُلوكِ مَن اَماتَ الجَورَ وَ اَحيَى العَدل»(2)بهترین فرمانروا کسی است که ظلم را از بین ببرد و عدل را زنده کند.
«يا بُنَىَّ ... إِذَا دَعَتْكَ الْقُدْرَةُ عَلَى ظُلْمِ مَنْ هُوَ دُونَكَ فَاذْكُرْ قُدْرَةَ اللَّهِ عَلَيْك»؛ فرزندم ... هرگاه قدرت، تو را به ظلم بر زیر دستت فرا خواند، قدرت خدا را بر خودت به یادآور».
«مَن نَصَبَ نَفْسَهُ لِلنّاسِ اِمَامًا فَلْيَبْدَأ بِتَعْلِيمِ نَفْسِهِ قَبْلَ تَعْلِيمِ غَيْرِهِ وَ لْيَكُنْ تَأَدُّبُهُ بِسِيَرَتِهِ قَبْلَ تَأَدُّبِهِ بِلِسَانِهِ وَ مُعَلِّمُ نَفْسِهِ وَ مُؤَدِّبُهَا أَحَقُّ بِالْإِجْلَالِ مِنْ مُعَلِّمِ النَّاسِ وَ مُؤَدِّبِهِم»(3)کسی که خود را پیشوای مردم قرار داده، باید پیش از آموزش دیگران، خود را آموزش دهد و پیش از آنکه دیگران را با زبان، ادب بیاموزد، با کردار خود ادب آموزد. بهدرستی که آموزشدهنده و ادبآموز خود، بیش از آموزگار و ادبآموز مردم، شایسته تجلیل است.
«تِسْعَةُ أَشْيَاءَ قَبِيحَةٌ وَ هِيَ مِنْ تِسْعَةِ أَنْفُسٍ أَقْبَحُ مِنْهَا مِنْ غَيْرِهِمْ: ضِيقُ الذَّرْعِ مِنَ الْمُلُوكِ وَ الْبُخْلُ مِنَ الْأَغْنِيَاءِ وَ سُرْعَةُ الْغَضَبِ مِنَ الْعُلَمَاءِ وَ الصِّبَا مِنَ الْكُهُولِ وَ الْقَطِيعَةُ مِنَ الرُّءُوسِ وَ الْكَذِبُ مِنَ الْقُضَاةِ وَ الزَّمَانَةُ مِنَ الْأَطِبَّاءِ وَ الْبَذَاءُ مِنَ النِّسَاءِ وَ الطَّيْشُ مِنْ ذَوِي السُّلْطَان»(4)نه چیز زشت است اما از نه گروه زشتتر، درماندگی و ناتوانی از دولتمردان؛ بخل از ثروتمندان؛ زودخشم از دانشمندان؛
حرکات بچگانه از میانسالان؛ جدایی حاکمان از مردم؛ دروغ از قاضیان؛ بیماری کهنه از پزشکان؛ بدزبان بودن از زنان و سختگیری و ستمگری از سلاطین.
این عبارات نمایانگر رویکرد جامع و عمیق امام علی علیه السلام به حکومت، عدالت و مسئولیتهای حاکمان در قبال مردم است
مصادیق مفسدان فی الارض
از عجایب رفتاری مفسدان در زمین این است که خود را مصلِح می دانند و گمان می کنند که کارشان درست است:الَّذينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً(1)همان کسانى که سعى و تلاش شان در زندگى دنیا گم [و نابود] شده؛ درحالىکه، مىپندارند کار نیک انجام مىدهند». در جای دیگر می فرماید وقتی به آنان می گوییم در زمین فساد نکنید، ادّعا می کنند ما مصلِح هستیموَإِذَا قِيلَ لَهُمْ لَا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ قَالُوا إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ(2).
خداوند در قرآن افرادی را به عنوان شاخص های فساد معرفی می کند و سرانجام کارشان را نیز بازگو می کند و در نهایت آنان را مایۀ عبرت برای آیندگان قرار داده است.
سنّت خداوند است که در مقابل هر پیامبری در هر عصری یک شیطان از جنّ یا انس قرار داده است یا کنار هر مصلحی، یک مفسد قرار داده است.چنان چه در این باره در قرآن تصریح شده است:وَكَذلِكَ جَعَلنا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا
شَياطينَ الإِنسِ وَالجِنِّ يوحي بَعضُهُم إِلى بَعضٍ زُخرُفَ القَولِ غُرورًا وَلَو شاءَ رَبُّكَ ما فَعَلوهُ فَذَرهُم وَما يَفتَرونَ(1)اینچنین در برابر هر پیامبری، دشمنی از شیاطین انس و جنّ قرار دادیم؛ آن ها بطور سری (و درگوشی) سخنان فریبنده و بیاساس (برای اغفال مردم) به یکدیگر میگفتند؛ و اگر پروردگارت میخواست، چنین نمی کردند؛ (و میتوانست جلو آنها را بگیرد؛ ولی اجبار سودی ندارد.) بنابر این، آنها و تهمتهایشان را به حال خود واگذار». که به عنوان نمونه به چند مورد اشاره می کنیم:
الف. نمرود: یکی از استوانه های فساد در روی زمین نمرود است که هم عصر حضرت ابراهیم علیه السلام بود؛ گرچه در قرآن کریم به اسم او تصریح نشد؛ ولی با توجّه به روایاتی که دربارۀ پادشاه زمان حضرت ابراهیم علیه السلام وارد است به نام او اشاره شده است. در قرآن به خصوصیات نمرود اشاره شده است که موجب شد از او یک مفسد فی الارض ساخته شود و زمینۀ آن هم خونریزی و مقابله با پیامبر خدا حضرت ابراهیم علیه السلام بود. از خصوصیات برجستۀ او، ادّعای الوهیت و خدایی، غرور، کفر، جهل، ترویج بت پرستی و قدرت طلبی است. طبری دربارۀ نام کامل او چنین می گوید:« نمرود بن کوشِ بن کنعان بن حام بن نوح، پادشاه بابل بود».(2)
خداوند دربارۀ او می فرماید:أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِي حَاجَّ إِبْراهِيمَ فِي رَبِّهِ أَنْ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ قالَ أَنَا أُحْيِي وَ أُمِيتُ قالَ إِبْراهِيمُ فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ
الظَّالِمِينَ(1)آیا ندیدی که پادشاه زمان ابراهیم علیه السلام به دلیل حکومتی که خدا به او داده بود درباره (یکتایی) خدا با ابراهیم به جدل برخاست؟ چون ابراهیم گفت: خدای من آن است که زنده گرداند و بمیراند، او گفت: من نیز زنده میکنم و میمیرانم. ابراهیم گفت که خداوند خورشید را از طرف مشرق برآورد، تو اگر توانی از مغرب بیرون آر؛ آن نادان کافر در جواب عاجز ماند؛ و خدا راهنمای ستم کاران نخواهد بود.
نمرود به الوهیّت خداوند معتقد بود؛ زیرا اگر الوهیّت خداوند مورد قبول وى نبود سخن ابراهیم علیه السلام را که خدا خورشید را از مشرق مىآورد قبول نمى کرد، نسبت به ربوبیّت خودش نیز در کنار الوهیّت خداوند باور داشت. ابراهیم علیه السلام مدّعى بود که ربّ او خداوند و نه دیگرى است؛ ولى نمرود مدّعى بود که وى ربّ ابراهیم علیه السلام است وگرنه تسلیم ابراهیم علیه السلام نمىشد و مبهوت نمىماند.(2)
بنابر روایات و تفاسیر و آن چه در تواریخ آمده نام این شخص «نمرود بن کنعان» بوده است، وی اوّلین کسی بود که به محاجّه و ستیز لفظی در مورد ذات خداوند پرداخت. «محاجّه» به معنای چیره شدن با حجّت بر خصم است؛ ولی برخی گویند مراد این آیه مجادله است؛ زیرا کار نمرود مجادله به باطل بود که با هدف درهم کوبیدن حق صورت گرفت. مشهور است روزی نمرود و مردم شهر برای برپایی جشنی به خارج شهر رفتند وقتی بازگشتند دیدند تمام بت ها شکسته شده، بعد از این که معلوم شد شکستن بت ها کار ابراهیم علیه السلام است، او را به آتش افکندند تا انتقام این کار را از او بگیرند؛ ولی خداوند، آتش را بر خلیل الله علیه السلام سرد نمود.
از امام صادق علیه السلام روایت شده:«این ماجرا (محاجّه) بعد از انداختن ابراهیم در آتش واقع شده و محاجّه و مخاصمه نمرود با ابراهیم از روی طغیان و سرکشی بوده و به اعتبار این که خداوند به او ملک و حکومت اعطاء کرده خود را ربّ مردم پنداشته و ملک در اینجا به معنای نعمتهای دنیوی است که خداوند آن را در دنیا بر مؤمن و کافر عرضه میدارد، امّا ملک به معنای تملیک امر و نهی و تدبیر امور مردم و وجوب اطاعت مردم، اعطای آن از جانب خداوند فقط بر کسانی جایز است که اهل صلاح و سداد و رشد و هدایت باشند که مسلّما چنین کسانی جز پیامبر و اهل بیت طاهرین علیهم السلام او نخواهند بود که ایشان به همه احتیاجات مردم از ابتدا تا انتها آگاهی و علم دارند.(1)
ب. فرعون: فرعون به عنوان یکی از سردمداران فساد در زمین معرفی شده است داستان فرعون در قرآن بیان شده است. دربارۀ فرعون خداوند می فرماید:إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِي الْأَرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِيَعًا يَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْنَاءَهُمْ وَيَسْتَحْيِي نِسَاءَهُمْ إِنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ(2)همانا فرعون در زمین (مصر) تکبر و گردن کشی آغاز کرد و میان اهل آن سرزمین تفرقه و اختلاف افکند، طایفهای از آنها (بنی اسرائیل) را سخت ضعیف و ذلیل می کرد، پسرانشان را میکشت (که مبادا به ظهور موسی قدرت یابند) و زنان شان را زنده میگذاشت (که به خدمت پردازند). همانا فرعون مردی بسیار مفسد و بد اندیش بود». داستان فرعون با حضرت موسی علیه السلام فراز و نشیب زیادی دارد. گردن کشی او در مقابل خداوند و این که خود را خدا معرّفی کند از مصادیق بارز فساد اوست
این برتری طلبی او موجب شده است که خون های زیادی را هدر دهد. کشتن فرزندان پسر و زنده نگه داشتن زنان بی فرزند از اقدامات فجیع او به شمار می رود فرجام کار او این شد که در نیل غرق شود و خداوند بدن او را نگه دارد تا مایۀ عبرت آیندگان شود.فَالْيَوْمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكُونَ لِمَنْ خَلْفَكَ آيَةً وَإِنَّ كَثِيرًا مِنَ النَّاسِ عَنْ آيَاتِنَا لَغَافِلُونَ؛(1)پس ما امروز (تو را غرق دریای هلاک کرده و) بدنت را برای عبرت آیندگان به ساحل نجات میرسانیم با آن که بسیاری از مردم از آیات قدرت ما غافل هستند.» گرچه خواست دم آخر به درگاه خداوند توبه کند؛ ولی مهر مفسد فی الارض پیشانی او را لکه دارکرد:ألآْنَ وَ قَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ وَ کُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدینَ(2)(اکنون ایمان مى آورى؟! در حالى که قبل از این طغیان و گردن کشى و عصیان نمودى، و در صف مفسدان فى الأرض و تبهکاران قرار داشتى».
ج. شدّاد: عاد که حضرت هود علیه السلام مأمور هدایت قوم عاد شد، دو پسر به نام «شدّاد» و «شدید» داشت، عاد از دنیا رفت، شدّاد و شدید با قلدری جمعی را به دور خود جمع کردند و به فتح شهرها پرداختند، و با زور و ظلم و غارت بر همه جا تسلّط یافتند، در این میان، شدید از دنیا رفت، و شدّاد تنها شاه بیرقیب کشور پهناور شد، غرور او را فرا گرفت، (هود علیه السلام او را به خداپرستی دعوت کرد، و به او فرمود:«اگر به سوی خدا آیی، خداوند پاداش بهشت جاوید به تو خواهد داد، او گفت:بهشت چگونه است؟ هود علیه السلام بخشی از اوصاف بهشت خدا را برای او توصیف نمود. شدّاد گفت این که چیزی نیست من خودم
این گونه بهشت را خواهم ساخت، کبر و غرور او را از پیروی هود علیه السلام باز داشت. بعضی در ذیل آیۀ 6 تا 8 سوره فجر ماجرای بهشت شدّاد و هلاکت او را قبل از دیدار آن بهشت نقل کردهاند. در این آیات چنین میخوانیم: اَلَمْ تَرَ کَیفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِعادٍ إِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ الَّتِی لَمْ یخْلَقْ مِثْلُها فِی الْبِلادِ؛ آیا ندیدی پروردگارت با قوم عاد چه کرد؟ با آن شهر اِرَم و باعظمت عاد چه نمود؟ همان شهری که مانندش در شهرها آفریده نشده».
او تصمیم گرفت از روی غرور، بهشتی بسازد تا با خدای بزرگ جهان عرض اندام کند، شهر اِرَم را ساخت، صد نفر از قهرمانان لشکرش را مأمور نظارت ساختن بهشت در آن شهر نمود، هر یک از آن قهرمانان هزار نفر کارگر را سرپرستی میکردند و آنها را به کار مجبور میساختند، شدّاد برای پادشاهان جهان نامه نوشت که هر چه طلا و جواهرات دارند همه را نزد او بفرستند، و آنها آنچه داشتند فرستادند، آن قهرمانان مدت طولانی به بهشتسازی مشغول شدند، تا این که از ساختن آن فارغ گشتند، و در اطراف آن بهشت مصنوعی، حصار (قلعه و دژ) محکمی ساختند، در اطراف آن حصار هزار قصر با شکوه بنا نهادند، سپس به شدّاد گزارش دادند که با وزیران و لشکرش برای افتتاح شهر بهشت وارد گردد.
شدّاد با همراهان، با زرق و برق بسیار عریض و طویلی به سوی آن شهر (که در جزیره العرب، بین یمن و حجاز قرار داشت) حرکت کردند، هنوز یک شبانه روز وقت میخواست که به آن شهر برسند، ناگاه صاعقهای همراه با
صدای کوبنده و بلندی از سوی آسمان به سوی آنها آمد و همه آنها را به سختی بر زمین کوبید، همه آنها متلاشی شده و به هلاکت رسیدند.(1)
د. کفار حجاز: رسول خدا صلی الله علیه واله با یک نفر در تقابل نبود؛ بلکه کلّ کفّار و مشرکان قریش و حجاز درمقابل حضرتش بودند و در این مدّت بیست و سه سال چندین جنگ را بر حضرت تحمیل کردند و موجبات آزار و اذیت آن جناب را فراهم کردند.حضرت در این مدت کوتاه بیست و شش یا بیست و هفت غزوه داشت و این نشان دهندۀ زحمات و تلاش بی وقفۀ حضرت در جهت اعتلای دین مقدس اسلام است. تا جایی که خود ایشان فرمود:«مَا أُوذِی نَبِی مِثْلَ مَا أُوذِیتُ»(2)هیچ پیامبری به اندازۀ من اذیّت نشد».
بعد رسول خدا صلی الله علیه واله امیرالمؤمنین علیه السلام نیز از این سنّت مصون نماند و آن حضرت نیز در مقابل خود شیطان مجسّمی مثل معاویه را داشت که برای تخریب شخص و شخصیّت حضرت از هیچ کاری فروگزار نکرد. بماند که بعد رسول خدا صلی الله علیه واله محکوم به بیست و پنج سال خانه نشینی شد. به عبارتی حضرت بعد رسول خدا صلی الله علیه واله در چند جبهه با شیاطین به مبارزه پرداخت؛ گرچه روش مبارزه حضرت با هر مقابله ای فرق می کرد؛ ولی این سنّت خدا که در مقابل هر پیامبری یک شیطان قرار دادیم در بارۀ امیرالمؤمنین علیه السلام نیز صادق بود. بعد امیرالمؤمنین علیه السلام این سنّت دربارۀ سایر ائمه علیهم السلام نیز جاری بود در مقابل امام حسن علیه السلام معاویه، امام حسین علیه السلام یزید، در مقابل امام سجاد علیه السلام ولید بن عبدالملک، درمقابل امام باقر علیه السلام هشام بن عبدالملک، در مقابل امام
صادق علیه السلام منصور دوانقی، در مقابل امام موسی بن جعفر علیه السلام هارون، در مقابل امام رضا علیه السلام مأمون، در مقابل امام جواد علیه السلام همسرش ام الفضل به تحریک برادرش جعفر بن مأمون و به دستور عمویش معتصم عباسی؛ در مقابل امام هادی علیه السلام معتز عباسی و در مقابل امام حسن عسکری علیه السلام معتمد عباسی قرار داشت؛ ولی خداوند آخرین مصلح خود را نگه داشت و روزی خواهد امد و زمین را از هرگونه فساد پاک می کند و این وعدۀ خداوند است که فرمود:وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ(1)و ما بعد از تورات در زبور (داود) نوشتیم که البته بندگان نیکوکار من ملک زمین را وارث و متصرّف خواهند شد.
1) سوره انبیاء، آیه105.
قال مولانا امیرالمؤمنین علیه السلام : «مَنْ عَدَلَ عَنْ وَاضِحِ اَلْمَسَالِكِ سَلَكَ سُبُلَ اَلْمَهَالِكِ»(1)هر کسی از راه واضح عدول کند گرفتار راه های هلاکت می شود.
معنای هلاکت
ابن فارس در معنای هلاکت می گوید:الهاء و اللام و الكاف: يدلُّ على كَسْرٍ و سُقوط. منه الهلاكُ: السُّقوط(2)راغب نیز دربارۀ معنای هلاک می گوید: هَلَاک و مرگ چند وجه دارد:
چیزى نزد تو نیست و نزد دیگرى هست مثل آیه: هَلَكَ عَنِّي سُلْطانِيَهْ؛ قدرت و شوکتم از من دور شد.(3)
چیزى با دگرگونى و فساد از بین برود مانند: وَ يُهْلِكَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ؛ یا «هَلَکَ الطعامُ» غذا فاسد شد.(4)
به معنى مرگ و مردن: إِنِ امْرُؤٌ هَلَكَ؛(5)
هلاکت به معنى باطل شدن چیزى از جهان و نبودن مستقیم آن چیز که فنا نامیده شده در آیۀ زیر به آن اشاره می کند.كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ(6)
مرحوم علامه مصطفوی دربارۀ معنای هلاکت می گوید: «هلك:...و
التحقيق:أنّ الأصل الواحد في المادّة: هو ما يقابل الحياة، و هو أعمّ من الممات و الفناء، و هو سقوط عن الحياة، أى انقضاء الحياة، و الحياة في كلّ شيء بحسبه.و سبق أنّ الفناء: زوال ما به قوام الشيء من خصوصيّاته، و هو قبل الانعدام فانّه زوال ذات الشيء بالكلّيّة.و قلنا إنّ الموت هو انتفاء الحياة، و هو يتحقّق بانتفاء أمرين: إمّا بحدوث اختلال و فساد في أجزاء الموضوع و في نظمها. أو في حالة ارتباط الروح و تعلّقه بينه و بين مبدئه الّذى منه النفخ.فظهر أنّ الحياة هو تحقّق النظم بين أجزاء الشيء و وجود الشرائط فيه...».(1)
واژۀ هلاکت با مشتقاتش شصت و سه بار در قرآن تکرار شده است. آن چه مسلّم است، زمینۀ هلاکت در دست خود انسان است رحمت واسعۀ الهی اقتضای هلاکت ندارد خداوند در حقّ بندگان خود ظلم روا نمی دارد؛ لذا خداوند می فرماید:وَ أَنْفِقُوا في سَبيلِ اللَّهِ وَ لا تُلْقُوا بِأَيْديكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ وَ أَحْسِنُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنين؛و در راهِ خدا، انفاق کنید! و (با ترک انفاق،) خود را به دست خود، به هلاکت نیفکنید! و نیکى کنید! که خداوند، نیکوکاران را دوست مىدارد».(2)یا در آیه دیگر می فرماید:مَثَلُ ما يُنْفِقُونَ في هذِهِ الْحَياةِ الدُّنْيا كَمَثَلِ ريحٍ فيها صِرٌّ أَصابَتْ حَرْثَ قَوْمٍ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ فَأَهْلَكَتْهُ وَ ما ظَلَمَهُمُ اللَّهُ وَ لكِنْ أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُون(3)آن چه آنها در این زندگى پست دنیوى انفاق مىکنند، همانند باد سوزانى است که به زراعت قومى که بر خود ستم کرده (و در غیر محل و وقت مناسب، کشت نمودهاند)، بوزد؛ و آن را نابود سازد. خدا به آنها ستم نکرده؛ بلکه آنها، خودشان به خویشتن ستم مىکنند.
عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى بْنِ عُبَيْدٍ عَنْ أَبِي جَمِيلَةَ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ علیه السلام : كَانَ فِي وَصِيَّةِ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ علیه السلام أَصْحَابَهُ ...فَاجْعَلُوا أَنْفُسَكُمْ دُونَ دِينِكُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّ اَلْهَالِكَ مَنْ هَلَكَ دِينُهُ وَ اَلْحَرِيبَ مَنْ حُرِبَ دِينُهُ أَلاَ وَ إِنَّهُ لاَ فَقْرَ بَعْدَ اَلْجَنَّةِ أَلاَ وَ إِنَّهُ لاَ غِنَى بَعْدَ اَلنَّارِ لاَ يُفَكُّ أَسِيرُهَا وَ لاَ يَبْرَأُ ضَرِيرُهَا.
امام هادی علیه السلام در زیارت جامعه دربارۀ هلاکت می فرماید:«أَنْتُمْ اَلسَّبِيلُ اَلْأَعْظَمُ وَ اَلصِّرَاطُ اَلْأَقْوَمُ وَ شُهَدَاءُ دَارِ اَلْفَنَاءِ وَ شُفَعَاءُ دَارِ اَلْبَقَاءِ وَ اَلرَّحْمَةُ اَلْمَوْصُولَةُ وَ اَلْآيَةُ اَلْمَخْزُونَةُ وَ اَلْأَمَانَةُ اَلْمَحْفُوظَةُ وَ اَلْبَابُ اَلْمُبْتَلَى بِهِ اَلنَّاسُ مَنْ أَتَاكُمْ فَقَدْ نَجَا وَ مَنْ لَمْ يَأْتِكُمْ فَقَدْ هَلَكَ إِلَى اَللَّهِ تَدْعُونَ وَ عَلَيْهِ تَدُلُّونَ وَ بِهِ تُؤْمِنُونَ وَ لَهُ تُسَلِّمُونَ وَ بِأَمْرِهِ تَعْمَلُونَ وَ إِلَى سَبِيلِهِ تُرْشِدُونَ وَ بِقَوْلِهِ تَحْكُمُونَ سَعْدِ وَ اَللَّهِ من وَالاَكُمْ وَ هَلَكَ مَنْ عَادَاكُمْ وَ خَابَ مَنْ جَحَدَكُمْ وَ ضَلَّ مَنْ فَارَقَكُمْ».
عوامل هلاکت در قرآن
ظلم
قُلْ أَرَأَيْتَكُمْ إِنْ أَتاكُمْ عَذابُ اللَّهِ بَغْتَةً أَوْ جَهْرَةً هَلْ يُهْلَكُ إِلاَّ الْقَوْمُ الظَّالِمُون(1)بگو به من خبر دهید اگر عذاب خدا بطور ناگهانى (و پنهانى) یا آشکارا به سراغ شما بیاید، آیا جز جمعیّت ستم کار هلاک مىشوند؟!».
فَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها وَ هِيَ ظالِمَةٌ فَهِيَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشيد(2)چه بسیار شهرها و آبادی هایى که آنها را نابود و هلاک کردیم در حالى که (مردمش) ستم گر بودند، به گونهاى که بر سقف هاى خود فروریخت!
(نخست سقف ها ویران گشت؛ و بعد دیوارها بر روى سقف ها!) و چه بسیار چاه پر آب که بىصاحب ماند؛ و چه بسیار قصرهاى محکم و مرتفع!».
غفلت
ذلِكَ أَنْ لَمْ يَكُنْ رَبُّكَ مُهْلِكَ الْقُرى بِظُلْمٍ وَ أَهْلُها غافِلُون(1)این به خاطر آن است که پروردگارت هیچ گاه (مردم) شهرها و آبادی ها را به خاطر ستم های شان در حال غفلت و بىخبرى هلاک نمىکند. (بلکه قبلًا رسولانى براى آنها مىفرستد.
وَ كَمْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها فَجاءَها بَأْسُنا بَياتاً أَوْ هُمْ قائِلُون(2)چه بسیار شهرها و آبادی ها که آنها را (بر اثر گناه فراوان شان) هلاک کردیم! و عذاب ما شبهنگام، یا در روز هنگامى که استراحت کرده بودند، به سراغ شان آمد».
بطالت
أَوْ تَقُولُوا إِنَّما أَشْرَكَ آباؤُنا مِنْ قَبْلُ وَ كُنَّا ذُرِّيَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ أَ فَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ الْمُبْطِلُون(3)یا بگویید: «پدرانمان پیش از ما مشرک بودند، ما هم فرزندانى بعد از آنها بودیم؛ (و چارهاى جز پیروى از آنان نداشتیم؛) آیا ما را به آن چه باطلگرایان انجام دادند مجازات مىکنى؟!»
وجود بینّه
إِذْ أَنْتُمْ بِالْعُدْوَةِ الدُّنْيا وَ هُمْ بِالْعُدْوَةِ الْقُصْوى وَ الرَّكْبُ أَسْفَلَ مِنْكُمْ وَ لَوْ تَواعَدْتُمْ لاَخْتَلَفْتُمْ فِي الْميعادِ وَ لكِنْ لِيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْراً كانَ مَفْعُولاً لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيى مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ إِنَّ اللَّهَ لَسَميعٌ عَليم(1)در آن هنگام که شما در طرف پایین بودید، و آنها در طرف بالا؛ (و دشمن بر شما برترى داشت؛) و کاروان (قریش)، پایین تر از شما بود؛ (و وضع چنان سخت بود که) اگر با یکدیگر وعده مىگذاشتید (که در میدان نبرد حاضر شوید)، در انجام وعدۀ خود اختلاف مى کردید؛ ولى (همۀ این ها) براى آن بود که خداوند، کارى را که مىبایست انجام شود، تحقّق بخشد؛ تا آنها که هلاک (و گمراه) مىشوند، از روى اتمام حجّت باشد؛ و آنها که زنده مىشوند (و هدایت مىیابند)، از روى دلیل روشن باشد؛ و خداوند شنوا و داناست».
گناه
كَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ وَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كَذَّبُوا بِآياتِ رَبِّهِمْ فَأَهْلَكْناهُمْ بِذُنُوبِهِمْ وَ أَغْرَقْنا آلَ فِرْعَوْنَ وَ كُلٌّ كانُوا ظالِمين(2)این، (درست) شبیه (حال) فرعونیان و کسانى است که پیش از آنها بودند؛ آیات پروردگارشان را تکذیب کردند؛ ما هم بخاطر گناهان شان، آنها را هلاک کردیم، و فرعونیان را غرق نمودیم؛ و همۀ آنها ظالم (و ستم گر) بودند.
عدم ایمان
وَ لَقَدْ أَهْلَكْنَا الْقُرُونَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَمَّا ظَلَمُوا وَ جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ وَ ما كانُوا لِيُؤْمِنُوا كَذلِكَ نَجْزِي الْقَوْمَ الْمُجْرِمين(1)ما امّت هاى پیش از شما را، هنگامى که ظلم کردند، هلاک نمودیم، در حالى که پیامبران شان دلایل روشن براى آنها آوردند، ولى آنها ایمان نیاوردند، این گونه گروه مجرمان را کیفر مىدهیم». ما آمَنَتْ قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها أَ فَهُمْ يُؤْمِنُون؛ تمام آبادی هایى که پیش از این ها هلاک کردیم (تقاضاى معجزات گوناگون کردند، و خواسته آنان عملى شد، ولى) هرگز ایمان نیاوردند؛ آیا این ها ایمان مىآورند؟!
فسق
وَ إِذا أَرَدْنا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنا مُتْرَفيها فَفَسَقُوا فيها فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْناها تَدْميراً(2)و هنگامى که بخواهیم شهر و دیارى را هلاک کنیم، نخست اوامر خود را براى «مترفهین» (و ثروت مندان مست شهوت) آن جا، بیان مىداریم، سپس هنگامى که به مخالفت برخاستند و استحقاق مجازات یافتند، آنها را به شدّت درهم مىکوبیم.
اسراف
ثُمَّ صَدَقْناهُمُ الْوَعْدَ فَأَنْجَيْناهُمْ وَ مَنْ نَشاءُ وَ أَهْلَكْنَا الْمُسْرِفينَ(3)؛سپس وعدهاى را که به آنان داده بودیم، وفا کردیم! آنها و هر کس را که مىخواستیم (از چنگ دشمنان شان) نجات دادیم؛ و مسرفان را هلاک نمودیم!».
تکذیب
فَكَذَّبُوهُما فَكانُوا مِنَ الْمُهْلَكين(1)(آرى،) آنها این دو را تکذیب کردند؛ و سرانجام همگى هلاک شدند.»
فَكَذَّبُوهُ فَأَهْلَكْناهُمْ إِنَّ في ذلِكَ لَآيَةً وَ ما كانَ أَكْثَرُهُمْ مُؤْمِنين(2)آنان هود را تکذیب کردند، ما هم نابودشان کردیم؛ و در این، آیت و نشانهاى است (براى آگاهان)؛ ولى بیشتر آنان مؤمن نبودند!.
جرم
أَهُمْ خَيْرٌ أَمْ قَوْمُ تُبَّعٍ وَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ أَهْلَكْناهُمْ إِنَّهُمْ كانُوا مُجْرِمين؛ آیا آنان بهترند یا قوم «تبّع» و کسانى که پیش از آنها بودند؟! ما آنان را هلاک کردیم، چرا که مجرم بودند!».
عوامل هلاکت در روایات
إعراض از ولایت
حضرت امیر علیه السلام : «فَقَالَ الْأَشْعَثُ وَ اللَّهِ لَئِنْ كَانَ الْأَمْرُ كَمَا تَقُولُ لَقَدْ هَلَكَتْ أُمَّةُ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه واله غَيْرُكَ وَ غَيْرُ شِيعَتِكَ فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ علیه السلام فَإِنَّ الْحَقَّ وَ اللَّهِ مَعِي يَا ابْنَ قَيْسٍ كَمَا أَقُولُ وَ مَا هَلَكَ مِنَ الْأُمَّةِ إِلَّا النَّاصِبُونَ [وَ النَّاكِثُونَ] وَ الْمُكَابِرُونَ وَ الْجَاحِدُونَ وَ الْمُعَانِدُونَ فَأَمَّا مَنْ تَمَسَّكَ بِالتَّوْحِيدِ وَ الْإِقْرَارِ بِمُحَمَّدٍ صلی الله علیه واله وَ الْإِسْلَامِ وَ لَمْ يَخْرُجْ مِنَ الْمِلَّةِ وَ لَمْ يُظَاهِرْ عَلَيْنَا الظَّلَمَةَ وَ لَمْ يَنْصِبْ لَنَا الْعَدَاوَةَ وَ شَكَّ فِي الْخِلَافَةِ وَ لَمْ يَعْرِفْ
أَهْلَهَا وَ وُلَاتَهَا وَ لَمْ يَعْرِفْ لَنَا وَلَايَةً وَ لَمْ يَنْصِبْ لَنَا عَدَاوَةً فَإِنَّ ذَلِكَ مُسْلِمٌ مُسْتَضْعَفٌ يُرْجَى لَهُ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ يُتَخَوَّفُ عَلَيْهِ ذُنُوبُه»(1)... اشعث به حضرت عرض کرد اگر امر این گونه است که می فرمایید هر آینه امّت رسول خدا صلی الله علیه واله اهل هلاکند مگر شما و شیعیان شما پس حضرت به اشعث فرمود : همانا حق به خدا سوگند با من است ای پسر قیس چنان چه گفتم و هلاک نخواهند شد از امّت مگر کسانی که ناکث، مکابر، انکار کنندۀ حق ما، کسانی که با ما دشمنی می کنند پس کسی که به توحید تمسّک جوید و به رسول خدا صلی الله علیه واله و اسلام اقرار داشته باشد از این ملّت خارج نخواهد شد و هم چنین کسی که علیه ما ظلم نکند و پرچم عداوت بلند نکند و در خلافت ما شک نکند ...
«جَابِرٌ قَالَ: قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ علیه السلام : قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه واله : التَّارِكُونَ لِوَلَايَةِ عَلِيٍّ، وَ الْمُنْكِرُونَ لِفَضْلِهِ، وَ الْمُضَاهُونَ أَعْدَاءَهُ خَارِجُونَ مِنَ الْإِسْلَامِ، مَنْ مَاتَ مِنْهُمْ عَلَى ذَلِكَ، قَالَ: فَقَالَتْ أُمُّ سَلَمَةَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه واله لَقَدْ هَلَكَ الْمُبْغِضُونَ عَلِيّاً، وَ التَّارِكُونَ لِوَلَايَتِهِ، وَ الْمُنْكِرُونَ لِفَضْلِهِ، وَ الْمُضَاهُونَ أَعْدَاءَهُ، وَ إِنِّي لَأَجِدُ قَلْبِي سَلِيماً لِعَلِيٍّ، فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه واله : صَدَقْتِ وَ تَحَزَّزْتِ أَمَا إِنَّ اللَّهَ لا يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ وَ لَا يُزَكِّيهِمْ وَ لَا يُكَلِّمُهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ، وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ»(2).
دنیا
«قَالَ سُلَيْمُ بْنُ قَيْسٍ سَمِعْتُ أَبَا الْحَسَنِ علیه السلام يُحَدِّثُنِي وَ يَقُولُ إِنَّ النَّبِيَّ صلی الله علیه واله قَالَ مَنْهُومَانِ لَا يَشْبَعَانِ مَنْهُومٌ فِي الدُّنْيَا لَا يَشْبَعُ [مِنْهَا] وَ مَنْهُومٌ فِي الْعِلْمِ لَا يَشْبَعُ
مِنْهُ فَمَنِ اقْتَصَرَ مِنَ الدُّنْيَا عَلَى مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَهُ سَلِمَ وَ مَنْ تَنَاوَلَهَا مِنْ غَيْرِ حِلِّهَا هَلَكَ إِلَّا أَنْ يَتُوبَ وَ يُرَاجِعَ وَ مَنْ أَخَذَ الْعِلْمَ مِنْ أَهْلِهِ وَ عَمِلَ بِهِ نَجَا وَ مَنْ أَرَادَ بِهِ الدُّنْيَا هَلَكَ وَ هُوَ حَظُّهُ وَ الْعُلَمَاءُ عَالِمَانِ عَالِمٌ عَمِلَ بِعِلْمِهِ فَهُوَ نَاجٍ وَ عَالِمٌ تَارِكٌ لِعِلْمِهِ فَهُوَ هَالِك»(1)دو حریص و گرسنه سیر نخواهند شد حریص دنیا و حریص علم پس کسی که از دنیا به آن چه خداوند حلال کرد اکتفا کند سالم ماند و نجات یافت و کسی که غیر از آن از دنیا بخواهد هلاک خواهد شد مگر این که توبه کند و برگردد و حریص علم هم اگر علم را از اهلش بیاموزد و به آن عمل کند نجات پیدا کرده است؛ ولی اگر کسی با علم دنیا را اراده کند بهره اش همان است و علما دو دسته هستند دسته ای به علم خود عمل می کنند که اهل نجاتند و دسته ای که عامل نیستند پس اهل هلاکت هستند.
لقمان در حکمتی به فرزند خود دربارۀ دنیا هشدار می دهد:«يَا بُنَيَّ إِنَّ الدُّنْيَا بَحْرٌ عَمِيقٌ- قَدْ هَلَكَ فِيهَا عَالَمٌ كَثِيرٌ- فَاجْعَلْ سَفِينَتَكَ فِيهَا الْإِيمَانَ- وَ اجْعَلْ شِرَاعَهَا التَّوَكُّلَ- وَ اجْعَلْ زَادَكَ فِيهَا تَقْوَى اللَّهِ، فَإِنْ نَجَوْتَ فَبِرَحْمَةِ اللَّهِ- وَ إِنْ هَلَكْتَ فَبِذُنُوبِك»(2)ای پسرم همانا دنیا دریای عمیقی است که انسان های زیادی را در خود غرق کرده است پس بر تو باد به ساختن کشتی که در آن ایمان قرار دهی و بادبانش را توکّل قرار ده و توشه خود را درآن تقوی الهی قرار ده پس اگر نجات یافتی به رحمت خداست و اگر هلاک شدی پس بدان به خاطر گناهان توست».
حسد
قَالَ الصَّادِقُ علیه السلام الْحَاسِدُ يُضِرُّ بِنَفْسِهِ قَبْلَ أَنْ يُضِرَّ بِالْمَحْسُودِ كَإِبْلِيسَ أَوْرَثَ بِحَسَدِهِ لِنَفْسِهِ اللَّعْنَةَ وَ لِآدَمَ علیه السلام الِاجْتِبَاءَ وَ الْهُدَى وَ الرَّفْعَ إِلَى مَحَلِّ حَقَائِقِ الْعَهْدِ وَ الِاصْطِفَاءَ فَكُنْ مَحْسُوداً وَ لَا تَكُنْ حَاسِداً فَإِنَّ مِيزَانَ الْحَاسِدِ أَبَداً خَفِيفٌ بِثِقْلِ مِيزَانِ الْمَحْسُودِ وَ الرِّزْقُ مَقْسُومٌ فَمَا ذَا يَنْفَعُ الْحَسَدُ الْحَاسِدَ وَ مَا ذَا يَضُرُّ الْمَحْسُودَ الْحَسَدُ وَ الْحَسَدُ أَصْلُهُ مِنْ عَمَى الْقَلْبِ وَ الْجُحُودِ بِفَضْلِ اللَّهِ تَعَالَى وَ هُمَا جَنَاحَانِ لِلْكُفْرِ وَ بِالْحَسَدِ وَقَعَ ابْنُ آدَمَ فِي حَسْرَةِ الْأَبَدِ وَ هَلَكَ مَهْلَكاً لَا يَنْجُو مِنْهُ أَبَداً وَ لَا تَوْبَةَ لِلْحَاسِدِ لِأَنَّهُ مُسْتَمِرٌّ عَلَيْهِ مُعْتَقِدٌ بِهِ مَطْبُوعٌ فِيهِ يَبْدُو بِلَا مُعَارِضٍ مُضِرٍّ لَهُ وَ لَا سَبَبٍ وَ الطَّبْعُ لَا يَتَغَيَّرُ مِنَ الْأَصْلِ وَ إِنْ عُولِج»(1)انسان حسود جز این که به خود ضرر بزند نفع دیگری نمی برد مثل ابلیس که با حسادتش نسبت به آدم لعنت خداوند را به ارث برده است پس هرگز حسود نباش؛ چرا که ترازوی حسود در مقابل محسود همیشه سبک است و رزق هم تقسیم شده است و حسد اصلش از کوری قلب و انکار فضل خداوند است و این دو بال برای کفرند و به واسطه حسد است که فرزند آدم در حسرت ابدی فرو می رود ...».
هلاکت تن
قَالَ وَ كَانَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام يَدْعُو عِنْدَ الِاسْتِسْقَاءِ بِهَذَا الدُّعَاءِ يَقُولُ يَا مُغِيثَنَا وَ مُعِينَنَا عَلَى دِينِنَا وَ دُنْيَانَا بِالَّذِي تَنْشُرُ عَلَيْنَا مِنَ الرِّزْقِ نَزَلَ بِنَا نَبَأٌ عَظِيمٌ لَا يَقْدِرُ عَلَى تَفْرِيجِهِ غَيْرُ مُنْزِلِهِ عَجِّلْ عَلَى الْعِبَادِ فَرَجَهُ فَقَدْ أَشْرَفَتِ الْأَبْدَانُ عَلَى الْهَلَاكِ فَإِذَا هَلَكَتِ الْأَبْدَانُ هَلَكَ الدِّينُ يَا دَيَّانَ الْعِبَادِ وَ مُقَدِّرَ أُمُورِهِمْ بِمَقَادِيرِ أَرْزَاقِهِمْ لَا تَحُلْ بَيْنَنَا
1) مصباح الشریعه، ص104.
وَ بَيْنَ رِزْقِك»(1)حضرت امیر علیه السلام هنگام طلب باران این دعا را می خواند:.... هر آینه بدن ها در آستانۀ هلاکتند و وقتی بدن ها هلاک شوند دین هلاک می شود ای جزا دهندۀ بندگان و ای مقدّر کنندۀ تقدیرهای بندگان در رزق بین ما و رزق خود پرده میفکن.
تکبّر
ثُمَّ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه واله : عَصَى اللَّهَ إِبْلِيسُ، فَهَلَكَ لِمَا كَانَ مَعْصِيَتُهُ بِالْكِبْرِ عَلَى آدَمَ وَ عَصَى اللَّهَ آدَمُ بِأَكْلِ الشَّجَرَةِ، فَسَلِمَ وَ لَمْ يَهْلِكْ لِمَا لَمْ يُقَارِنْ بِمَعْصِيَتِهِ التَّكَبُّرَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ علیهم السلام ، وَ ذَلِكَ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى قَالَ لَهُ:«يَا آدَمُ عَصَانِي فِيكَ إِبْلِيسُ، وَ تَكَبَّرَ عَلَيْكَ فَهَلَكَ، وَ لَوْ تَوَاضَعَ لَكَ بِأَمْرِي، وَ عَظَّمَ عِزَّ جَلَالِي لَأَفْلَحَ كُلَّ الْفَلَاحِ كَمَا أَفْلَحْتَ، وَ أَنْتَ عَصَيْتَنِي بِأَكْلِ الشَّجَرَةِ، وَ بِالتَّوَاضُعِ لِمُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ تُفْلِحُ كُلَّ الْفَلَاحِ، وَ تَزُولُ عَنْكَ وَصْمَةُ الذِّلَّةِ فَادْعُنِي بِمُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ لِذَلِكَ».(2)
استبدال
«فَلَا تَزُولُوا عَنِ الْحَقِّ وَ وَلَايَةِ أَهْلِ الْحَقِّ فَإِنَّهُ [فَإِنَ] مَنِ اسْتَبْدَلَ بِنَا هَلَكَ وَ مَنِ اتَّبَعَ أَمْرَنَا لَحِقَ وَ مَنْ سَلَكَ غَيْرَ طَرِيقِنَا غَرِقَ فَإِنَّ [وَ إِنَ] لِمُحِبِّينا أفواج [أَفْوَاجاً] مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ وَ إِنَّ لِمُبْغِضِينَا أفواج [أَفْوَاجاً] مِنْ عَذَابِ [غَضَبِ] اللَّهِ طَرِيقُنَا الْقَصْدُ وَ فِي أَمْرِنَا الرُّشْدُ [إِنَ] أَهْلَ الْجَنَّةِ يَنْظُرُونَ [إِلَى] مَنَازِلِ شِيعَتِنَا كَمَا يُرَى الْكَوْكَبُ الدُّرِّيُّ فِي السَّمَاءِ لَا يَضِلُّ مَنِ اتَّبَعَنَا وَ لَا يَهْتَدِي مَنْ أَنْكَرَنَا وَ لَا يَنْجُو مَنْ أَعَانَ عَلَيْنَا؛ هر کس
حق ما را مبدّل کند هلاک شد و هر کسی که از امر ولایت ما تبعیّت کرد به ما ملحق شد و هر کس راهی غیر از راه ما را پیمود غرق شد ...».(1)
«عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ مِهْرَانَ عَنْ رَجُلٍ عَنْ أَبِي الْمَغْرَاءِ عَنْ ذَرِيحٍ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ: مِنَّا الْإِمَامُ الْمَفْرُوضُ طَاعَتُهُ مَنْ جَحَدَهُ مَاتَ يَهُودِيّاً أَوْ نَصْرَانِيّاً وَ اللَّهِ مَا تَرَكَ اللَّهُ الْأَرْضَ مُنْذُ قَبَضَ اللَّهُ آدَمَ إِلَّا وَ فِيهَا إِمَامٌ يُهْتَدَى بِهِ إِلَى اللَّهِ حُجَّةً عَلَى الْعِبَادِ مَنْ تَرَكَهُ هَلَكَ وَ مَنْ لَزِمَهُ نَجَا حَقّاً عَلَى اللَّهِ(2).
«وَ إِنَّ شِيعَتَنَا آخذين [آخِذُونَ] بِحُجْزَتِنَا مَنْ فَارَقَنَا هَلَكَ وَ مَنِ اتَّبَعَنَا [تَبِعَنَا] لَحِقَ بِنَا وَ التَّارِكُ لِوَلَايَتِنَا كَافِرٌ وَ الْمُتَّبِعُ لِوَلَايَتِنَا مُؤْمِنٌ لَا يُحِبُّنَا كَافِرٌ وَ لَا يُبْغِضُنَا مُؤْمِنٌ وَ مَنْ مَاتَ وَ هُوَ مُحِبُّنَا كَانَ حَقّاً [حَقِيقٌ] عَلَى اللَّهِ أَنْ يَبْعَثَهُ مَعَنَا نَحْنُ نُورٌ لِمَنْ تَبِعَنَا وَ هُدًى لِمَنِ اقْتَدَى بِنَا وَ مَنْ ر َغِبَ عَنَّا فَلَيْسَ مِنَّا وَ مَنْ لَمْ يَكُنْ مِنَّا فَلَيْسَ مِنَ الْإِسْلَامِ فِي شَيْء»(3)
نفس امّاره
امام سجّاد علیه السلام : «إِلَهِي إِلَيْكَ أَشْكُو نَفْساً بِالسُّوءِ أَمَّارَةً وَ إِلَى اَلْخَطِيئَةِ مُبَادِرَةً وَ بِمَعَاصِيكَ مُولَعَةً وَ بِسَخَطِكَ مُتَعَرِّضَةً تَسْلُكُ بِي مَسَالِكَ اَلْمَهَالِكِ وَ تَجْعَلُنِي عِنْدَكَ أَهْوَنَ هَالِكٍ كَثِيرَةَ اَلْعِلَلِ طَوِيلَةَ اَلْأَمَلِ إِنْ مَسَّهَا اَلشَّرُّ تَجْزَعُ»(4)
قرآن کریم
ابن ابی الحدید، عبدالحمید بن هبةالله، شرح نهج البلاغه،قم، مکتبة آیةالله العظمی المرعشی، 1404ق.
ابن بابویه، محمدبن علی، عیون اخبار الرضا علیه السلام ، قم، انتشارات دارالکتب الاسلامیه، 1381.
ابن بابویه، محمدبن علی، کمال الدین و تمام النعمة، قم، دارالحدیث، 1395ش.
ابن شهرآشوب، محمدبن علی، مناقب آل ابی طالب علیه السلام ، قم، انتشارات المکتبة الحیدریة، 1376ش.
ابن طاوس، رضی الدین ابی القاسم، الطرائف فی معرفة مذاهب الطوائف،قم، نشر خیام، 1385ش.
ابن فارس، احمد بن فارس، مقاییس اللغة، مکتب الإعلام الاسلامی، قم، 1404ق.
ابن کثیر، اسماعیل بن عمر، البدایة و النهایة، بیروت، لبنان، دارالفکر، 1398ق.
ابن مشهدی، محمدبن جعفر قیومی، قیومی اصفهانی، جواد،المزار الکبیر، قم، موسسة النشر الإسلامی، 1419..
ابن معروف، محمدبن عبدالخالق، کنز اللغات، تهران، انتشارات مرتضوی، 1385.
ابی مختف، لوط بن یحیی ازدی،مقتل الحسین علیه السلام ، قم، انتشارات دارالهدی لاحیاء التراث الاسلامی، 1386.
اربلی، علی بن عیسی، کشف الغمة فی معرفة الائمة، قم، نشر شریف الرضی، 1421ق.
اسماعیل بن عباد، المحیط فی اللغة، تحقیق محمد حسن آل یاسین، لبنان، بیروت، نشر عالم الکتب1414.
امام حسن عسکری علیه السلام ، تفسیر منسوب امام حسن عسکری علیه السلام ، بی جا، نشر بنی الزهرا، 1398.
امام زین العابدین علیه السلام ، علی بن الحسین، قم، تشر کوثر، 1385ش.
امام صادق علیه السلام ،مصباح الشریعة، تهران، انتشارات پیام حق، 1377ش.
امام فخر رازی، محمدبن عمر، التفسیر الکبیر،بیروت لبنان، دار إحیاء التراث العربی، 1420ق.
آلوسی، محمود بن عبدالله، روح المعانی، لبنان، بیروت، دار احیا التراث العربی، 1420ق
بحرانی، سیدهاشم، البرهان فی تفسیر القرآن، قم، انتشارات بیناد بعثت، 1375.
بحرانی، عبدالله بن نورالله، عوالم العلوم و المعارف، قم، موسسه الامام المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف 1429ق.
بدرالدین، محمدبن بهادر، البرهان فی علوم القرآن، لبنان، بیروت، دارالمعرفة، 140 ق.
برقی، خالد، المحاسن، قم، دارالحدیث، 1395.
بروجردی، سیدابراهیم، تفسیر جامع قرآن، قم، انتشارات عصر ظهور، 1395.
بقلی شیرازی، شیخ روزبهان، کشف الاسرار و مکاشفات الانوار، تهران، انتشارات مولی، 1399ش.
بکری، ابوالحسن بن عبدالله، الانوار فی مولد النبی محمد صلی الله علیه واله ، قم، انتشارات مکتبة الحیدریة، 1389.
پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلام، دایرة المعارف قرآن کریم، قم، بوستان کتاب،1382.
تمیمی آمدی، عبدالواحد بن محمد، غررالحکم و دررالکلم، قم، نشر دارالحدیث، 1383ش.
جزایری، سید نعمت الله، النورالمبین فی قصص الانبیاو المرسلین، قم، آسیانا، 1428 ق.
جعفری، علامه محمدتقی، شرح نهج البلاغه، قم، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1379.
جوادی آملی، عبدالله، هدایت در قرآن، قم، مؤسسه إسرا، 1383.
حر عاملی، محمدبن حسن، کلیات حدیث قدسی، ترجمه فیضی، کریم، تشر طلیعه سبز، 1390.
حر عاملی، محمدبن حسن، وسائل الشیعة،قم، انتشارات کتابچی، 1386ش.
حرانی، ابن شعبه، تحف العقول عن آل الرسول صلی الله علیه واله ، قم، دارالحدیث، 1383.
حسینی طهرانی، سیدمحمدحسین، امام شناسی، مشهد، مؤسسۀ علوم و معارف اسلامی، 1387ش.
حسینی طهرانی، سیدمحمدحسین، انوارملکوت، قم، نشر اندیشه، 1389ش.
حکیمی، محمدرضا، الحیاة، ترجمه آرام، احمد، قم، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1378.
حلی، محمد، المحتضر، قم، المکتبة الحیدریة، 1382ش.
حمیری، نشوان بن سعید، شمس العلوم، مصحح، عمری، حسین، دمشق، سوریه، دارالفکر، 1420ق.
حویزی، عبدعلی بن جمعه، تفسیر نورالثقلین، تهران، نشر نوید اسلام، 1392ش.
خویی، حبیب الله، منهاج البراعة، قم، نشر المکتبة الاسلامیة، 1324ق.
دهخدا، علی اکبر، فرهنگ دهخدا، تهران، دانشگاه تهران، 1385.
دیلمی، حسن بن محمد، ارشاد القلوب، قم، دارالحدیث، 1395.
راغب اصفهانی، حسین بن محمد، الفردان فی غریب القرآن، دمشق، دارالقلم، 1416ق.
زمخشری، محمد بن عمر، تفسیر کشاف، تهران، انتشارات ققنوس، 1391.
زمخشری، محمود بن عمر، الفائق فی غریب الحدیث، مصر، قاهره، داراحیاالکتب العربیه، 1364.
زینی دجلان، احمد، اسنی المطالب فی بخاه ابی طالب، انتشارات عطار، 1400ش.
سبزواری، ملاهادی، شرح جوشن کبیر، مترجم، شیخ الاسلامی، علی، انتشارات نوید اسلام، 1394.
سید بن طاووس، علی بن موسی، اقبال الاعمال، قم، انتشارات سماء قلم، 1387.
سیدبن طاووس حلی، سیدعلی جمال الاسبوع، قم، انتشارات شریف الرضی، 1330 ق
سیلم بن قیس هلالی، کتاب سلیم بن قیس، تهران، مؤسسه بعثت، 1407ق.
شیخ بهایی، بهاءالدی محمد عاملی، مفتاح الفلاح، انتشارات حکمت، 1392ش.
شیخ صدوق، محمدبن علی بن بابویه، خصال، قم، کتابچی، 1381ش.
شیخ صدوق، محمدبن علی بن بابویه، من لایحضره الفقیه، قم، النشرالاسلامی، 1404ق.
شیخ مفید، الارشاد، قم، انتشارات فرهنگ اسلامی، 1392ش.
صاحب بن عباد، اسماعیل بن عباد، دیوان صاحب بن عباد، بیروت، لبنان، دارالقلم،1405ق.
صبحی صالح، نهج البلاغه، مشهد، مجمع البحوث الاسلامیه العتبة الرضویه المقدسة، 1374ش.
صفار، محمدبن حسن، بصائر الدرجات، قم، انتشارات زائر، 1392.
طباطبایی، سیدمحمدحسین، تفسیر المیزان، مترجم موسوی محمدباقر، قم، جامعه مدرسین، 1378ش.
طبرسی، احمدبن علی، احتجاجات طبرسی، قم، دارالاسوة، 1422ق.
طبرسی، حسن بن فضل، مکارم الاخلاق، تهران، نشر حبیب، 1378.
طبرسی، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، بیروت، لبنان، دارالمعرفة، 1408ق.
طبری آملی، محمدبن جریر، تاریخ طبری،تهران، انتشارات سروش، 1380.
طبری، محب الدین، احمد بن عبدالله، ریاض النضرة، بیروت، لبنان، دارالغرب الاسلامی، 1404ق
طریحی، فخرالدین بن محمد، مجمع البحرین، تحقیق، احمدالحسینی، تهران، نشر مرتضوی، 1395.
طوسی، محمدبن حسن، امالی طوسی، اندیشه هادی، 1394ش.
طوسی، محمدبن حسن، مصباح المتهجد، لبنان، بیروت، موسسۀ فقه الشیعه،1425ق.
فرات بن ابراهیم کوفی، محمدکاظم، تفسیر فرات کوفی، قم، انتشارات دلیل ما، 1392.
فراهیدی، خلیل بن احمد، العین، انتشارات دارالهجرة، 1368.
فیض کاشانی، محمدبن شاه مرتضی، المحجة البیضاء، قم، نشرحسنین، 1384.
فیض کاشانی، محمدحسن، الوافی، اصفهان، عطر عترت، 1430ق.
فیض کاشانی، ملامحسن، تفسیر صافی، تهران، مکتبة الصدر، 1415ق.
فیض کاشانی، ملامحسن، علم الیقین فی اصول الدین، تهران، نشر به دید، 1381.
فیض کاشانی، ملامحسن، نوادرالاخبار،قم، انتشارات دلیل ما، 1385.
فیومی، احمد بن محمد، مصباح المنیر فی غریب الشرح الکبیر، لبنان، بیروت، نشر المکتبة العلمیة. 1410ق.
قریشی علی اکبر، قاموس قرآن، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1372ش.
قمی، محمدبن محمدرضا،مصحح،حسین درگاهی، تفسیرکنز الدقائق، نشر شمس الضحی، 1394.
قمی، شیخ عباس، مفاتیح الجنان، قم، الهادی، 1390.
کفعمی، تقی الدین ابراهیم بن حسن، البلد الامین، تهران، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، 1418ق.
کلینی، محمدبن یعقوب،اصول کافی، تهران، انتشارات دارالثقلین، 1390.
کوفی اهوازی، حسین بن سعید، الزهد، قم، المطبعة العلمیة، 1399ق.
مالکی اشتری، ابی الحسین ورام، تنبیه الخواطر و نزهة النواظر، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1368.
مجلسی، محمدتقی، بحارالانوار، قم، نشراسلامیه، 1386ش.
مجلسی، محمدتقی، زاد المعاد، لبنان، بیروت، نشر موسسة الاعلمی للمطبوعات، 1423ق.
محدث نوری، میرزا حسین، مستدرک الوسائل الشیعة، قم، موسسة آلالبیت علیه السلام لاحیاء التراث،1420ق.
محدث، سیدجلال الدین، تمیمی آمدی، عبدالواحد، شرح غررالحکم، تهران، دانشگاه تهران، 1384.
محمدی ری شهری، محمد، اهل بیت فی الکتاب و السنة، قم، دارالحدیث، 1377.
محمدی ری شهری، محمد، میزان الحکمة، قم، دارالحدیث، 1389ش
محمودی، ضیاء الدین، اصول ستة عشر، قم، مؤسسۀ اهلالبیت علیهم السلام ، بی تا.
مرتضوی، سیدضیاء، دانشنامه امام خمینی رحمة الله ،تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی،1400ش.
مشکینی اردبیلی، علی، قصارالجمل، قم، دارالحدیث، 1393.
مصطفوی حسن، التحقیق فی کلمات القرآن، مرکز نشر آثار علامه مصطفوی، تهران، 1388ش.
معلوف، لوییس، المنجد فی اللغة، قم، تشر ذوی القربی، 1422.
معین، محمد، فرهنگ معین، تهران، نشر زرین، 1382ش.
مفید، محمدبن محمد، امالی مفید، قم، نشر آدینه سبز، 1394.
مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، تهران، انتشارات دارالکتب الاسلامیه، 1374ش.
مناع بن خلیل القطان، مباحث فی علوم القرآن، لبنان، بیروت، مکتبة المعارف، 1421ق.
مهیار، رضا، فرهنگ ابجدی،تهران، انتشارات اسلامی، 1375.
مؤسسه آل البیت علیه السلام لإحیاء التراث، الفقه المنسوب للامام الرضا علیه السلام ، قم، موسسه آل البیت، 1406ق
نباطی بیاضی، علی بن یونس، الصراط المستقیم الی مستحقی التقدیم، قم، تشر مرتضوی، 1384ش.
نجاح الطائی، تفسیر اهل البیت علیهم السلام ، قم، دارالهدی لإحیاء التراث، 1439ق.
نعمان بن محمد، ابن حیون، دعائم الاسلام، قم، موسسة آلالبیت علیهم السلام ، 1383ق.
هادی، اصغر، اخلاق، اصفهان، دفتر تبلیغات اسلامی، 1387.
یعقوبی، احمد بن اسحاق، تاریخ یعقوبی، لبنان، بیروت، 1404ق