ghaemiyeh.com
مجله داخلی
سال اول / شماره 3 / بهمن 1386
خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
ویراستار کتاب: زهرا سوسنی
سر مقاله...2 سر دبير - فاضل
سلسله مباحث تحقیقی در عقايد وهابيت (3)...3 آیت اللّه سیدان
سلسله مباحث پیرامون اهل کتاب (3)...12 استاد مردانی
تحقیقی در تصوّف (2)...19 هاشمی
جایگاه عزا داری در عرفان مولوی...27 باقر پور کاشانی
اظهار نظر برخی از مراجع و بزرگان در مورد مولوی...49
دُرّ محبت...54 بختیاری
تساوی فلسفه با حکمت...59 فاضل
نگاهی به فرهنگ و اندیشه ی یونانی...67 طاهری
برخی از فتاوای ابن عربی (2)...74 عرب شاهی
اعتبار زيارت عاشورا...77 فاضل
دفاع غزالی از یزید ابن معاویه...83 باقر پور کاشانی
شیطان پرستی و رمز عدد 666...93
اخبار دینی و مذهبی...105
معرفی کتاب...108
معرفی سایت...110
نشانی: مشهد مقدس - خ آزادی - پشت باغ نادری - ک سالاری - پ 86
URL:http://www.maktabvahy.com
تلفن تماس: 2220903 - 0511
به نام خالق هستی بخش
نگاه ویژه ی نشریه ی داخلی مکتب وحی به مسایل اعتقادی و اخلاقی است.
در این شماره علاوه بر موضوعات سلسله ای نشریه - که عبارتست از مباحثی پیرامون وهابیت، اهل کتاب، متصوّفه، فلاسفه و عرفا - مطالبی نیز پیرامون پیشینه ی همراه با شرک و بت پرستیِ یونانیان، با استناد به مدارک تاریخی تقدیم می گردد.
هم چنین، با توجه به ایام سوگواری حضرت ابا عبد اللّه الحسين عليه السلام، مناسب دیدیم پیرامون گریه و عزا داری بر مصائب اهل بيت عليهم السلام و نیز تولّی و تبری، مباحثی را مطرح کنیم. برداشت نا درست برخی هم چون جلال الدین بلخی درباره ی چگونگی مواجهه با شهادت امام حسین عليه السلام، استنباط نا صواب غزالی در رابطه با یزید، محبت به امام حسین علیه السلام و آثار آن، موضوعات دیگری است که در این شماره از مجله، از دید خوانندگان محترم خواهد گذشت.
تقاضای ما از مخاطبان گرامی آن است که مقالات را با دقت مطالعه کرده، ما را از نظرات ارزشمند خود مطلع سازند. سر دبیر - جعفر فاضل
آیت اللّه سیدان
مفهوم لغوی عبادت و شرک، دلیل وهابیون در ردّ توسل و نقد آن و نیز مصادیق و موارد توسل، موضوعاتی است که در شماره های قبل بدان ها اشاره شد.
در ادامه ی بحث به بررسی سایر اقسام توسل می پردازیم:
قسم سوم: خطاب به اولیا و درخواست دعا از آنان، در زمان حیاتشان.
قسم چهارم: خطاب به انبیا و اولیای الهی و درخواست دعا از ایشان پس از فوت آنان.
قسم پنجم و ششم: توسل به انبیا و اولیا در زمان حیات و مماتشان به منظور بر آورده شدن حاجات با اعتقاد به استقلال آنان در این رابطه؛ که این قسم، شرک به خداوند محسوب می شود.
قسم هفتم: توسل به اولیای خداوند در زمان حیاتشان، با اعتقاد به این که آنان در افعال خود استقلالی ندارند و هر آن چه از ایشان صادر می گردد، به اذن ذات اقدس اللّه است.
قسم هشتم: توسل به اولیای الهی بعد از مرگشان با اعتقاد به عدم استقلال آنان.
اینک ادامه ی بحث:
در صحت این نوع از توسل اختلافی وجود ندارد و وهابیون نیز بدان قایلند؛ چه این که آیات قرآن کریم و روایات ائمه اطهار (علیهم السلام) نیز گواه این مطلب است: الف- قوله تعالى: وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوّاباً رَحِيماً (1)
«و اگر آنان وقتی به خود ستم کرده بودند، پیش تو می آمدند و از خدا آمرزش می - خواستند و پیامبر (نیز) برای آنان طلب آمرزش می کرد، قطعاً خدا را توبه پذیر مهربان می - یافتند»
عکس
1) نساء / 64
ب - قوله تعالى: قَالُوا يَأَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا كُنَّا خَاطِئينَ * قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ (1)
«گفتند: پدر! از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه که ما خطا کار بودیم. گفت: به زودی برای شما از پرورد گارم آمرزش می طلبم که او آمرزنده مهربان است»
ج - عَن أنس رضى اللهُ عَنهُ قالَ: قالت أمّ سليم أمّى يَا رَسُولَ اللّه خادِمُكَ أَنَس، أدعُ اللهَ لَه، قَالَ اللَّهُمَّ أَکْثِرْ مَالَهُ وَ وُلْدَهُ وَ بَارِکْ لَهُ فِیمَا أَعْطَیْتَهُ. (2)
انس از مادر خود ام سلیم نقل می کند که گفت: ای رسول، خدا انس خادم توست، برای او دعا فرما! حضرت فرمود: پروردگارا مال و فرزند او را زیاد گردان و در آن چه به او عطا نموده ای، برکت قرار ده.
صحت این قسم از توسل منوط به اثبات امور چهار گانه ذیل است:
1- امکان عقلی حیات انبیا بعد از فوت آنان
2- اثبات عقلی یا نقلی حیات آنان پس از مرگ
3- امکان عقلی ارتباط و توجه ارواح به این دنیا
4- اثبات عقلی یا نقلی این ارتباط
امکان حیات ارواح، امری است مورد اتفاق همگان که اقامه ی دلیلی بر ردّ آن ممکن نمی باشد.
به دلیل آن که ادله نقلی برای اثبات این امر کافی به نظر می رسند، از ذکر استدلالات عقلی علما در این باره چشم پوشی کرده و به بیان نمونه هایی از شواهد قرآنی و روایی بسنده می کنیم.
الف) قوله تعالى: اَللّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنامِها فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَ يُرْسِلُ الْأُخْرى إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ (1)
«خداست که جان ها را هنگام مرگ می گیرد و آن که نمرده در خوابش، پس جان آن کسی که حکم مرگش را داده نگاه می دارد و آن دیگری را به وقت معین می نهد. بی گمان در آن، آیاتی است برای مردمی که می اندیشند.»
ب) قوله تعالى: حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ * لَعَلَّى أَعْمَلُ صَالِحاً فِيمَا تَرَكْتُ كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَ مِن وَ رَآئِهِم بَرْزَخٌ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ (2)
«آن گاه که مرگ یکی از ایشان فرا رسد، گوید پروردگارا! مرا باز گردانید، تا شاید در آن چه وا نهاده ام عملی صالح به جای آرم، نه چنین نیست، این سخنی است که او گوینده ی آن است و فرا رویشان برزخی است تا روزی که بر انگیخته شوند.»
آیات مذکور، ظهور دارند که ارواح به هنگام مرگ، همان طور که بوده اند، گرفته شده و در نشئه ی دیگر قرار خواهند گرفت و لذا پس از مرگ دارای حیاتند.
ج) قوله تعالى: وَ لاَ تَقُولُواْ لِمَنْ یُقْتَلُ فِی سَبیلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْیَاء وَلَکِن لاَّ تَشْعُرُونَ (3)
«و کسانی را که در راه خدا کشته می شوند، مرده نخوانید، بلکه زنده اند ولی شما نمی فهمید.»
د) قوله تعالى: وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ (1)
«هرگز کسانی را که در راه خدا کشته شده اند، مرده مپندار، بلکه که زنده اند و نزد پرورد گارشان روزی داده می شوند.»
آیات فوق در رابطه با مبحث مورد نظر ظهور دارند و وجه استدلال آن ها روشن است. نکته ی قابل توجه این است که حیات مذکور در این آیات تنها به شهیدان اختصاص ندارد بلکه انبیا، اولیا، علما و غیره نیز از این حیات بر خور دارند. و ذکر شهید تنها به جهت عنایت خاص به اوست.
ه) قوله تعالى: النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوًّا وَ عَشِيًّا وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذابِ (2)
« (اینک هر) صبح و شام بر آتش عرضه می شوند، و روزی که رستا خیز بر پا شود (فریاد می رسد که:) فرعونیان را در سخت ترین (انواع) عذاب در آورید.»
آیه ی مذکور در صدد بیان این نکته است که آل فرعون پس از مرگ و قبل از فرار سیدن قیامت، صبح و شام در عذاب به سر می برند و روشن است که وجود عذاب، فرع مسئله حیات است.
شواهد روایی در این زمینه بسیار است، ولی چون وهابیون مسئله حیات و ارواح پس از مرگ را پذیرفته اند و ذکر ادله نقلیه امر چهارم - یعنی ارتباط ارواح با این عالم - ما را از اثبات امر دوّم نیز بی نیاز می کند، از نقل این احادیث صرف نظر می کنیم.
از آن جا که به لحاظ عقلی، دلیلی بر محال بودن ارتباط ارواح و توجه آن ها به این عالم، وجود ندارد، فلذا این امر، ثابت و بدون اشکال است. و اما آن چه که بحث پیرامون آن مهّم به نظر می رسد و محل اشکال وهابیت نیز می باشد، امر چهارم است.
در کتب فریقین، روایات فراوانی وجود دارد که نشان دهنده ی ارتباط ارواح با این عالم می باشد.
«قتاده از انس بن مالک و او از ابو طلحه نقل می کند که: رسول خدا صلى اللّه عليه و سلم در روز بدر دستور داد 24 تن از بزرگان قریش را با ذلت و خاری در چاهی از چاه های بدر بیفکنند و چون بر گروهی غالب می شد، 3 شب در میدانگاه توقف کرده و در روز سوم دستور می داد کاروان حرکت کند، پس حضرت بار خود را بسته و به راه افتاد و اصحاب نیز به دنبال آن حضرت به راه افتادند و گفتند: هر گاه پیامبر صلی اللّه علیه و سلم برای حاجت
1) صحيح البخاری، کتاب المغازی، باب قتل ابی جهل، 167/5، ح 475، ناشر دار القلم بیروت، 1407
خود می رفت بر لب چاه می ایستاد و شروع می کرد به صدا زدن مردگان با نام های خود و اسامی پدرانشان که ای فلان بن فلان و ای فلان بن فلان، آیا نا فرمانی خدا و رسول او شادمانتان ساخت؟ به راستی که ما یافتیم آن چه را که پروردگارمان به حق به ما وعده داده بود، آیا شما نیز آن چه را که پروردگارتان به حق و عده کرده بود، یافتید؟ پس عمر گفت: ای رسول خدا! اجسادی که فاقد روحند توان سخن گفتن ندارند. حضرت فرمود: قسم به آن که جان محمد در دست اوست، آن چه را که ایشان در جواب سخنان من می گویند شما نمی - شنوید.»
انس از پیامبر صلی اللّه علیه و سلم نقل می کند که فرمود: زمانی که بنده در قبر خود نهاده شود یاران او پشت کرده و بروند و او صدای گام هایشان را بشنود، پس از آن است که دو ملک نزد او می آیند.
سعید مقبری از پدرش و او از ابو سعید قدری نقل می کند که رسول خدا صلى اللّه عليه و سلم فرمود: آن گاه که جسد میّت را در تابوت گذارده و مردان، آن را بر دوش خود حمل کنند، اگر زن نیکو کاری باشد، گوید: زود تر مرا ببرید و اگر نیکو کار نباشد، گوید: ای وای، آن را کجا می برند؟ همه چیز جز انسان صدای او را می شنود و اگر آدمی صدایش را بشنود قطعاً بی هوش خواهد شد.
«از ابن عمر روایت شده که گفت: زمانی که پیامبر صلی اللّه علیه و سلم مطلع شد که عده ای را در چاه دفن کرده اند، خطاب به آنان فرمود: آیا آن چه را که پرورد گارتان به شما وعده داده بود، یافتید؟ به حضرت عرض کردند: آیا با مردگان سخن می گویی؟ فرمود: آن چه را که من از آنان می شنوم شما نمی شنوید ولیکن آن ها نیز پاسخ شما را نمی دهند»
« از عبد اللّه بن عمر نقل شده که سعد بن عباده نزد او (از بیماری خود) شکایت کرد. پس پیامبر همراه با عبد الرحمن بن عوف، سعد بن ابی وقاص و عبد اللّه بن مسعود به عیادت او آمدند. زمانی که حضرت به نزد وی رفت، او را در حلقه ی خانواده اش یافت آنگاه فرمود: او مُرد. گفتند: نه یا رسول اللّه، پیامبر گریست و آنان نیز به گریه افتادند. پس از آن حضرت به زبان خود اشاره کرده و فرمود: آیا نمی شنوید که خداوند به واسطه ی این (زبان) عذاب نمی کند بلکه رحم می نماید و همانا شخص مرده به سبب گریه ی اهل خود بر او معذب می گردد.
1) صحيح البخاری، کتاب الجنائز، باب ما جاء فى عذاب القبر، ح 1278، 583/2
2) صحيح البخارى، كتاب الجنائز، باب البكاء عند المريض، ح 1217، 557/2 - ذکر این حدیث توسط استاد به معنای درست بودن مضمون آن نیست؛ چرا که گریه بر میت بدون اشکال است، مگر گریه ای که از حد خارج شود و حالت جزع و اعتراض داشته باشد. غرض استاد از ذکر این حدیث این است که بر اساس مدراک عامه، میت از حال دیگران مطلع می شود
کافی به اسنادش از امام صادق علیه السلام در زیارت قبور (نقل می کند که حضرت) فرمود: (اهل قبور) با شما انس می گیرند، و اگر از ایشان غایب شوید، به وحشت می افتند.
و در کافی آمده است که اسحاق بن عمار می گوید: از امام رضا علیه السلام پرسیدم: آیا مومن می فهمد که چه کسی به زیارت قبر او آمده است؟ فرمود: آری؛ و مادامی که کنار قبر او می ماند، مُرده با او انس می گیرد و چون بر خاسته و از کنار قبرش برود دچار وحشت می شود.
و در کافی آمده است که امام صادق (علیه السلام) به نقل از امیر المومنین (علیه السلام) فرمودند: مرده هایتان را زیارت کنید که ایشان به سبب زیارت شما خوشحال می شوند و
باید هر کدام از شما نزد قبر پدر و مادرش حاجت خود را بطلبد تا آنان برای بر آورده شدن آن دعا کنند.
احادیث فوق نمونه ای است از صدها نمونه ای که در ابواب مختلف کتب معتبر حديثی، در رابطه با موضوع مورد بحث، نقل شده است.
از احادیث مذکور کاملاً این استفاده را می توان کرد که توجّه ارواح به این دنیا پس از مرگ قطع نشده و بنا بر این درخواست دعا از ایشان بلا اشکال است. هم چنین رؤیاهای صادقه ای که حاکی از مشاهده ی اموات در خواب می باشد و از سوی افراد موثق نقل شده است، سخنان قبلی ما را تأیید می کند. و بدیهی است که این موضوع در رابطه با ارواح انبیا و اولیا که از تقرب بیش تری نزد خداوند بر خوردارند، بیش تر از دیگران صدق می کند.
استاد مردانی
در شماره های قبل در رابطه با معرفی اهل کتاب، به موضوعاتی از قبیل عدم طهارت آنان، اصالت یهودیت و نصرانیت و ماهیت وحی الهی اشاره شد.
در این شماره، پس از نگاهی اجمالی به زندگی حضرت موسی علیه السلام و نیز مقام ذات اقدس اله و پیامبران الهی از دیدگاه تورات موجود، انطباق یا عدم انطباق آن را با وحی الهی بررسی خواهیم کرد.
در حاشیه، بحثی مختصر از سیر تاریخی تورات آورده شده تا علّت منحرف شدن آن از مسیر حقیقی خود مشخص گردد.
حضرت موسی علیه السلام (1)در سال 1837 ق. م متولد شد. آن زمان مصادف بود با حکومت رامسس دوم یا همان ولید بن مصعب و نیز تا حدودی با حکومت ضحاک، پادشاه ظالم و جبّار ایران. پدر ایشان عمران نام دارد که در تورات به نام عمرام آمده است. مادرش یوکابد، و همسرش صفورا و فرزندانش برسیون (فرصوم) و الیعذر (العاذار) نام داشتند.
حضرت موسی علیه السلام پس از تولد به تقدیر الهی به کاخ فرعون راه پیدا کرد و مدّت 33 سال در قصر فرعون در کمال آسایش زندگی نمود. اما پس از کشته شدن آن مرد قبطی، که گویا خبّاز فرعون بوده است، از قصر فرعون متواری شده و به سوی مَدیَن می رود.
حضرت موسی علیه السلام در مدین با دختر حضرت شعیب علیه السلام به نام صفورا ازدواج کرده، به چوپانی برای آن حضرت مشغول می گردد.
1) کلمه ی موسی تشکیل یافته از «مو» به معنی آب و «سی» به معنی درخت است، یعنی از آب گرفته شده. حضرت موسی علیه السلام در صندوق قرار داده شده، روی رود نیل رها گردید و توسط فرعونیان از میان نیزارهای داخل آب گرفته شد، بدین مناسبت به حضرتش، موسی گفتند
سر انجام پس از 10 سال و در سن 43 سالگی، از حضرت شعیب علیه السلام اجازه سفر خواست و به وادی اَیمن رفت. در آن جا از جانب خداوند به پیامبری مبعوث گشته و مأموریت یافت به سرزمین مصر برود و فرعون جدید یعنی منفتاح (1)و فرعونیان را به خدا دعوت نموده، بنی اسراییل را از بند حکومت او رهایی بخشد. آن حضرت به همراه حضرت هارون عليه السلام در چهارمین روز ورود به مصر، وارد قصر سلطنتی فرعون شد.
بسیاری از قِبطی ها با دیدن معجزات حضرت موسی علیه السلام به او ایمان آوردند. مدت عمر آن حضرت، به نقل بعضی از تواریخ 126 و به نقل تورات 120 سال بوده است.
هم چنین یوشع بن نون از جانب حضرت موسی علیه السلام به جانشینی آن حضرت منصوب گردید.
آن بزرگوار در مدت 83 سال دوران رسالتش، بنی اسراییل را یاری کرد، ریشه ی ظلم و کفر ستم کاران دوران خود را خشکانید و مردم را به راه راست دعوت نمود. حضرت موسی علیه السلام گنجینه ی ارزشمند تورات (2)را به یادگار گذاشت. بر حضرتش الواح مقدس، آن هم بعد از چهل روز ریاضت و عبادت در حوریب و طور سینا از عالم غیب نازل شد.
حضرت موسی علیه السلام لاویان و دیگر مشایخ بنی اسراییل را گرد آورد، تورات را به آن ها اهدا نمود و سفارش کرد که: این کتاب را کنار تابوت عهدِ خداوند بگذارند. حضرت هر هفت سال تمامی بنی اسراییل، حتی زنان و کودکان و غریبان شهر را دعوت می کرد، و تورات را بر آن ها می خواند تا بفهمند، از خدا بترسند و به آن عمل نمایند.
حضرت موسی علیه السلام به مشایخ بنی اسراییل اطمینان نداشت و می دانست که افراد پیمان شکنی هستند؛ لذا از باب احتیاط، دستور فوق را صادر کرد، و حتی به آن ها هشدار داد که من از تمرّد و سر کشی شما را آگاهم و آن گاه که من از دنیا بروم، فاسد تر خواهید شد. (3)
با این وجود، بنی اسراییل از دستورات او تمرّد نموده، رو به بت پرستی و زنا آوردند و حتی برخی از آن ها، فرزندان خود را برای بت ها قربانی می کردند.
1) همان کسی که ماشطه، دختر فرعون قبل از خود را با دختر سه ساله اش به آتش می کشد و هم چنین آسیه، همسر فرعون قبلی را، به جرم این که به خدایی او ایمان نیاوردند به چهار میخ کشید و بدن او را پاره پاره کرد
2) تورات کلمه ای عبری به معنای هدایت است. تورات کنونی که جمع آوری شده، شامل 39 کتاب می باشد که به آن «عهد عتیق» می گویند
3) سفر تثنیه باب 31، آیات 29 و 30
تورات حقیقی، در حوادث و جنگ های مهمّی که بعد از حضرت موسی علیه السلام رخ داد، از بین رفت. (1)چنان چه در تورات آمده است، سلاطین فارس بر بابل، غالب آمده و به دستور کوروش، بنی اسراییل را به بیت المقدس باز گرداندند، و پس از آن داریوش، دستور ساختن بیت المقدس یا مسجد الاقصی را صادر نمود. بنای آن چند سال به طول انجامید.
یهودیان تا قبل از این که خشایار شاه به حکومت برسد، از داشتن یک کتاب آسمانی محروم بودند. وی برای جلوگیری از اختلافات به «عذرا» دستور داد که تورات را بر بنی اسراییل خوانده و برای آن ها تدریس نماید و او آن چه را که در حافظه داشت، گفت و آن ها نوشتند. بدین ترتیب توراتی که در طول 70 سال از بین رفته بود، تا اندازه ای باز نویسی شد، اما این نوشته ها نیز، در جنگ ها و رخداد های بعدی از بین رفت، بیت المقدس به آتش کشیده شد و تمام کتب دینی نیز سوزانده شد. با این وجود، مطالب تورات کم و بیش بر زبان ها باقی ماند، اما به دلیل آمیخته شدن با خیالات و افکار واهی اشخاص، به صورت تورات فعلی در آمد.
مستر هاکس آمریکایی در مورد این جنگ ها می گوید: (2)«بخت النصر سه بار، بلکه چهار بار، بر اورشلیم هجوم آورد و خانه خدا و قصر سلطنتی را، تصرّف کرد.» و نویسنده ی کتاب «اظهار الحق» در این کتاب می نویسد (3): کتاب های مقدس به کلی از میان رفت و «عذرا» دو باره آن ها را به وسیله ی الهام، به دست آورد.»
با اندکی مطالعه در تورات کنونی، در می یابیم این تورات، خدایی را معرفی می کند که با بشر، تفاوت چندانی ندارد!
به طور مثال در سفر تکوین باب 11 عدد 5، باب 12 عدد 7، باب 32 عدد 24، باب 35 عدد 9 و در سفر خروج باب 34 عدد 9 و در سفر اعداد باب 12 عدد 5، خدا به صورت یک موجود جسمانی معرفی شده است.
در سفر تکوین باب 2، عدد 1 و سفر خروج باب 2، عدد 11، خدا را جاهل و نادان معرفی می کند و در سفر تکوین باب 3 عدد 3 داستان ماری را می آورد که راست گفت اما خدا به حوّا و آدم دروغ گفت! و می گوید خدا پشیمان و محزون شد، و در سفر تکوین باب 6 عدد 5، خدا را فراموش کار معرفی می نماید، تا آن جا که ذکر کرده که خدا می گوید: خانه های خود را علامت بزنید، تا آن گاه که آمدم، خانه هایتان را گم نکنم! و مطالب دیگری از جمله این که، خدا به شکل شیر، پلنگ، خرس و کرم بید در می آید و ... در جای دیگر آورده که خداوند از زیر پایش آتش و از پایین او دود بیرون می آید و آتش سوزنده ی دهانش، زغال های زیر پایش را، به آتش می کشد.
در تورات فعلی، خدا اسیر دست حضرت یعقوب عليه السلام دانسته شده و در آن چنین آمده است: خدا از سر شب تا به صبح با یعقوب علیه السلام، کشتی گرفت! و نتوانست او را به زمین زند و آخر به یعقوب علیه السلام گفت: مرا رها کن، که فجر فرا رسیده است. يعقوب علیه السلام گفت: رهایت نمی کنم، مگر این که به من برکتی دهی! و خدا در مقابل، لقب اسراییل را به یعقوب عليه السلام داد، تا او را رها نماید!!!
بنا بر این نمی توان با این تورات، به خدایی غیر از یک بشر عادی دست پیدا کرد! (1)بلکه باید گفت: بر اساس آن، خدا بشری است که به برخی از گناهان هم آلوده شده است!
با کمال تاسف می بینیم در تورات موجود، برای پیامبران الهی علیهم السلام صفاتی ذكر شده که توصیف آن ها حتی برای انسان های عادی هم شرم آور است!
به عنوان نمونه در تورات آمده است (2): «لوط از صوغی بر آمد و با دو دختر خود در کوه ساکن شد، زیرا که ترسید در صوغر بماند، پس با دو دختر خود در مغازه سکونت کرد، دختر بزرگ به کوچک گفت: پدر پیر شده و مردی بر روی زمین نیست که بر حسب عادت
1) این، نظیر عقیده ی اهل سنت و به ویژه وهابیت است؛ زیرا آنان نیز خدا را به صورت یک موجود جسمانی تصوّر کرده اند. از جمله می گویند: خدا شب های جمعه سوار بر الاغی شده، به در خانه های مردم می آید و سخن او به آن ها این است که: آیا کسی هست توبه کند و من توبه اش را بپذیرم !!! این قبیل از عقاید آنان را در کتاب «خدا آیین وهابیّت» می توان مطالعه نمود
2) به دلیل ذکر این نمونه ها، پوزش می طلبیم، اما به نظر می رسد آوردن آن، به دلیل آشنایی بیش تر با متون مذکور ضروری است
كل جهان، به ما در آید بیا تا پدر خود را شراب نوشانیم و با او هم بستر شویم، تا نسلی از پدر خود نگهداریم پس در همان شب پدر خود را شراب نوشاندند و دختر بزرگ با پدر خویش هم بستر شد و لوط از خوابیدن و برخواستن وی آگاه نشد. روز دیگر دختر بزرگ به دختر کوچک گفت: اینک من با پدرم هم خواب شدم، اینک او را شراب بنوشانیم و تو بیا با او هم خواب شو، تا از پدر خود نسلی نگاه داریم، آن شب پدر خود را شراب نوشانیدند و دختر کوچک هم، با پدر هم بستر شد در حالی که پدر از خوابیدن و بر خاستن وی، آگاه نشد. پس هر دو دختر لوط، از پدر خود آبستن شدند، و دختر بزرگ پسر زایید، او را موآب نام نهاد و او تا امروز، پدر موآبیان است و دختر کوچک نیز پسری زایید که او را ابن عمّی نام نهاد، وی تا به حال، پدر بنی عمو است.» (1)
این عبارت را حتی در مورد افراد عادی هم نمی توان گفت، چه رسد به پیامبران الهی! و یا در مورد داوود علیه السلام می گوید: «او به پشت بام رفت و زن همسایه را در حال شستو دید، از او خوشش آمد و فرستاد تا او را آورند و با او زنا کرد و ... و سر انجام، شوهر او را که اوریا بود به صحنه ی جنگ فرستاد تا کشته شود و بتواند با زن او ازدواج نماید.» (2)و ...
متاسّفانه، در این تورات، مطالبی از این دست، فراوان یافت می شود. (3)ما در این جا به همین مقدار بسنده کرده و علاقمندان را برای مطالعه ی بیش تر در این باره، به کتاب انیس الاعلام (4)ارجاع می دهیم.
در خاتمه می توان نتیجه گرفت که تورات موجود در دست یهود، بنا بر آن چه خود آنان بدان اعتراف کرده اند و در کتاب هایشان آورده اند، به هیچ وجه آن الواح و اسفار خمسه (5)
الف- سفر تکوین (پیدایش) یعنی سفر براشیت به معنی قصه ها، چون در میان آن داستان هایی آمده است
ب- سفر خروج یعنی سفر شموت به معنی کیفیت بیرون آمدن آن ها از مصر
ج- سفر لاویان یعنی سفر و یقرا که در آن احکام آمده است
د- سفر اعداد یعنی سفر بمید بار که در آن احکام آمده است
ه- سفر مثنی یا تثنیه، به معنای این که این سفر دو بار نازل شده است و اسفار خمسه را پنتاتیرک می گویند
1) سفر پیدایش فصل 19 فقرات 30 تا آخر فصل
2) تورات / کتاب دوم سموئیل باب یازدهم
3) از جمله می توان به این نشانی ها مراجعه کرد: سفر پیدایش باب 9، 12، 19، 27، 32، 38، 39 و سفر خروج باب 4، 5، 32، 6 و کتاب خرقیال بنی، باب 4، سفر الاویان باب 18 و کتاب یوشع نبی باب 1، باب 2، باب 3
4) نویسنده ی این کتاب، شخصی است به نام محمد صادق فخر الاسلام، که از دین مسیحیت خارج شده و افتخار تشرف به دین اسلام را پیدا کرد
5) اسفار خمسه یعنی کتاب های پنج گانه که عبارتند از:
که بر حضرت موسی علیه السلام نازل شد، نیست. و هیچ سند متّصلی، این تورات را به حضرت موسی علیه السلام نمی رساند. هم چنین نمی توان فهمید، نسخه ی موجود در صندوق عهد، از چه زمانی مفقود گردیده است. چه این که در آیه ی 9 باب 8 از سفر ملوک 1، تورات فارسی، صفحه ی 537، آمده است: «وقتی حضرت سلیمان عليه السلام صندوق عهد را گشود، غیر از دو لوح سنگی که احکام عشره در آن ها درج بود، چیز دیگری نیافت.»
که آن احکام عشره (یا کلمات عهد) عبارتند از:
1- من خدای توام که تو را از زمین مصر، از خانه ی بندگی بیرون آوردم.
2- غیر از من خدای دیگری نیست.
3- به اسم خداوند، به عبث قسم مخور.
4- روز شنبه را فراموش مکن و مقدس بدار.
5- پدر و مادر را احترام کن.
6- قتل مكن.
7- زنا مكن.
8- دزدی مکن.
9- شهادت دروغ مده.
10- به همسایه ات بدی مکن.
در رابطه با بخش اسفار خمسه از کتاب تورات، یهودیان معتقدند: «اگر هیچ یک از قسمت های تورات - که به نام عهد عتیق ارایه می شود - از موسی علیه السلام نباشد، دست کم، اسفار خمسه از موسی است.!»
اما باید گفت: اندک مطالعه ای در اسفار خمسه، ما را به این نتیجه رهنمون می سازد که آن ها نیز از حضرت موسی علیه السلام نمی باشد.
به عنوان نمونه در آیه ی 5 از فصل 34، سفر شنی می خوانیم: «حضرت موسی عليه السلام، بنده ی خدا، مرده است، او را دفن کردند، بنی اسراییل سه روز برایش عزا داری کردند، و تا به حال هم کسی ندانسته که قبر موسی کجاست و تا به حال هم پیغمبری چون موسی نیامده است و ...»
این عبارت، خود گویای این مطلب است، که این کتاب را کسی غیر از حضرت موسی علیه السلام در مورد ایشان نوشته است.
هم چنین در تورات، آیاتی وجود دارد که در آن ها نام پادشاهانی برده شده است که قرن ها بعد از حضرت موسی علیه السلام آمده اند! سبک و سیاق این آیات هم، به گونه ای نیست که بتوان آن ها را بر پیشگویی حمل نمود. (1)
در پایان باید گفت: گروهی هم چون اندریاس کاریس و اسپیموزا در کتاب های خود آورده اند که: «تورات کنونی مربوط به یک عصر و تألیف شخص واحدی نیست.»
به عنوان مثال، سفر خروج آن در قرن نهم قبل از میلاد، سفر تثنیه در قرن هفتم و هشتم قبل از میلاد و سفر لاویان 516 سال قبل از میلاد مسیح نگاشته شده است!!! و اگر دقت بیش تری شود، تناقض مطالب در تورات، محکم ترین دلیل بر این ادعاست. (2)
الف) کتاب دو ملوک ص 621، فصل 24، آیه ی 8 به بعد از تورات فارسی با کتاب تاریخ الایام ص 728 فصل 36، آیه ی 9 تناقض دارد
ب) تاريخ الایام 1، ص 635 فصل 7، آیه ی 7 به بعد با فصل 46، سفر تکوین، آیه ی 21 به بعد، ص 74 تناقض دارد
ادامه دارد ...
هاشمی
در شماره ی قبل، مطالبی پیرامون واژه ی صوفی، تصوف و تعریف آن و نیز اشاره ای مختصر به تاریخ پیدایش آن ها ارائه گردید و روشن شد که تصوف تقریباً از نیمه قرن دوّم هجری به وجود آمده است.
از آن جا که برای شناخت هر مکتب توجه به تاریخ و تحولات مربوط به آن، آشنائی با شخصیت هائی که حامل و وارث آن یا مبتکر در آن بوده اند، و هم چنین آشنائی با کتب اساسی آن مکتب لازم و ضروری است، لذا در ادامه، برای شناخت زمینه و انگیزه ی پیدایش تصوف در اسلام پیش از هر چیز باید تصویری از جامعه ای که تصوف از آن سر بر آورده، داشته باشیم، و تاریخ شکل گیری عرفان و تصوف را ترسیم نماییم. پس به بررسی اجمالی اوضاع جامعه ی اسلامی در دو
قرن اول هجری می پردازیم.
تاریخ رسمی اسلام با هجرت رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم از مکه به مدینه، در سال چهار دهم بعثت آغاز شد.
در ابتدای رسالت پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلم در میان مسلمین، اختلاف فرقه ای ایجاد نشد و این به آن خاطر بود که حضرت در میان مردم حضور داشته و در رأس حکومت بودند و دستورات ایشان، دستور مستقیم خداوند تلقی می شد، و اگر اختلاف نظر و یا اختلاف سلیقه ای به وجود می آمد، با رجوع به ایشان مسأله حل شده و مردم از ابهام و سر درگمی خارج می شدند. در واقع، اختلافات مسلمانان در آن روز با تکیه بر دین، حلّ و فصل می شد از طرفی اسلام هنوز نو پا بوده و جامعه ی اسلامی از جایگاه ویژه ای بر خوردار نشده بود تا در چشم دنیا پرستان به عنوان دست آویزی برای رسیدن به اهدافشان جلوه نمایی کند و طمع آنان را نسبت به خود بر انگیزد.
ولی این آرامش دیری نپایید؛ چه با گسترش اسلام و توجه و اقبال مردم به آن، مسلمانان از یک موقعیت اجتماعی و سیاسی بر خوردار شدند. لذا بعضی برای رسیدن به ثروت و ریاست
و اهداف دنیوی خود، وارد عرصه حکومت اسلامی شدند و لحظه ای را برای رسیدن به مقصود پلید خود از دست ندادند.
بزرگ ترین مانع برای رسیدن به ریاست و حکومت برای چنین افرادی، وجود رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم بود. لذا با ارتحال رسول مقدس اسلام صلى اللّه عليه و آله و سلم فعالیت این گروه شروع شد و با سعی فراوان مسیر حکومت را بسوی خود سوق دادند.
این مسیر ادامه یافت تا در نهایت، حکومت به دست بنی امیه و سپس بنی عباس رسید. با این که پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم در غدیر خُم و نیز قبل از آن، بارها تصریح کرده بودند که جانشین من علی بن ابی طالب علیه السلام است ولى مع الاسف، با دخالت دنیا طلبان، جریان سمت و سوی دیگری یافت و حکومت الهی از مسیر خود خارج گشته، سال ها طول کشید تا حق به جایگاه خود باز گردد. سر انجام پس از این که حضرت على عليه السلام علی رغم میل باطنی خویش، زمام حکومت را بدست گرفت، نخستین گامی که در راه اصلاح امور و اجرای احکام اسلام بر داشت، بر کنار کردن عمّال و کار گزارانی بود که توسط نا اهلان بر سر کار آمده بودند، بدین ترتیب فرمان عزل معاویه را صادر فرمود. از طرفی معاویه که به حیله گری شهره بود، پس از مرگ عثمان فرصت را مناسب دید و به عنوان خون خواهی او به مخالفت با حضرت علی علیه السلام پرداخت و عناصری را که مفتون مال و جاه بودند به دور خود گرد آورد. معاویه در تمام دوره حکومت عثمان، بر شامات حکومت می کرد و یکا یک افراد سر شناس و جاه طلب را به خوبی می شناخت و به جهات روحی آنان آگاه بود، از طرفی ثروت عظیم شام و منابع خراج این منطقه را در اختیار داشت و در نتیجه با خرج پول های هنگفت و حیله گری، مردم را به خون خواهی عثمان بر ضد حضرت علی علیه السلام بر انگیخت، مخالفت خود را صریحاً اعلام کرده و با دسیسه های ویژه ی خویش، جنگ جمل، صفین و نهروان را به راه انداخت. او با ایجاد انشعاب در سپاه حضرت امیر علیه السلام و پشتیبانی از خوارج، جنگ داخلی شدید و بنیان کنی در جامعه ی اسلام به وجود آورد. سر انجام امیر المومنین علیه السلام در محراب عبادت به شهادت رسیدند (سال 40 هجری) و با شهادت ایشان، او یکه تاز عرصه سیاست جهان پهناور اسلام گردید. معاویه با از میان بردن مخالفان سر سخت خود و جلب شخصیت های ابن الوقت، به وسیله ی مال منصب از سویی، و به وجود آوردن شرایط صلح اجباری با امام حسن علیه السلام و
کنار گذاشتن ایشان از صحنه ی مبارزه از سوی دیگر، به عنوان خلیفه ی بی رقیب مسلمانان یکه تاز میدان شد و تا زنده بود کوشید تا پایه های حکومت موروثی را در خاندانش مستحکم سازد.
و حال آن که خاندان بنی امیه همان گروهی بودند که در مکه با پیامبر اسلام صلى اللّه عليه و آله و سلم ستیزه جوئی ها کردند و در نهایت در برابر قدرت و عظمت اسلام تسلیم شده و به ناچار مسلمان شده بودند.
بعد از معاویه در زمان خلافت پسرش یزید، فاجعه ی بزرگ کربلا و مخالفت با مبانی اصیل اسلام به اوج خود رسید.
ظلم ها و جنایات بنی امیه، هر روز به شکل تازه ای ظاهر می گشت، تا سر انجام با قیام ها و آشوب هایی حکومت امویان که به صد سالگی نزدیک می شد، منقرض گشت.
پس از بنی امیه، عباسیان بر سر کار آمدند (132 هجری) ولی آن ها نیز راه امویان را ادامه داده و بساط عیش و نوش گستردند. هوی پرستی و خود کامگی در دوران خلفای عباسی به اوج خود رسید. آنان برای استحکام پایه های حکومتشان به کارهای مختلف دست زدند.
یکی از برنامه های آن ها برای بقای خود، به وجود آوردن محیطی مناسب برای بحث ها و جدل های عقیدتی بود، تا با مطرح شدن عقاید ادیان و مذاهب مختلف و جلسات مباحثه و مناظره، در عقاید مسلمین شک و شبهه ایجاد نموده و آن ها را گروه گروه نمایند، و چنان که در تاریخ ملاحظه می شود این سیاست را به خوبی عملی کرده و توانستند مسلمانان را از محور اصلی دین یعنی ائمه اطهار عليهم السلام متفرق نمایند. در همین دوران بود که بذر فرقه سازی در اسلام پاشیده شد، به گونه ای که تقریباً ریشه تمام فرقه های انحرافی در اسلام، تقریباً به همین دوره باز می گردد.
هاشم معروف الحسنی از دانشمندان و نویسندگان نامدار متأخر لبنان، می نویسد:
«بحث و جدال عقیدتی در آغاز دوران عبّاسی به منتهای شدّت رسید و آرا و عقاید، رنگ های تازه ای به خود گرفت، که مسلمانان نخستین و هم زمان با رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم، به آن ها نپرداخته بودند، از این بحث ها و بررسی ها که مسلمانان در ژرفای آن فرو رفته بودند، و از فریاد اختلافات شدیدی که در مجالس و محافل آنان طنین انداز بود فرقه ها و احزابی بر پایه موضوعات مختلف اسلامی به وجود آمد و از میان مسایلی که بحث و کشمکش در باره ی آن ها به اوج خود رسید، جبر و اختیار، وعد و وعید، خلق قرآن،
تجسیم و تشبیه، صفات خالق و دیگر اندیشه ها و آرایی بود که آمیختن مسلمانان عرب با عناصر دیگر در ایجاد آن ها، نقشی عمده داشت؛ و شاید عمل مذکور در پدید آوردن این جوّ فکری و بر انگیختن مبارزات عقیدتی در آن روزگار - که بیش ترین کار دانشمندان اسلامی و پیشوایان فکری، پرداختن به این امور گردیده بود - بزرگ ترین سهم را دارا بوده است، بی شکّ در آن دوره از تاریخ مسلمانان، اختلافاتی که در پیرامون موضوعات مورد جدال و کشمکش پدید آمد، بیش از آن چه دینی باشد سیاسی بود، مثلاً یکی از این اختلافات این بوده که آیا مرتکب گناه کبیره کافر است یا مسلمان، رأی به کفر او را کسانی می دادند که سر سخت ترین دشمنان حاکمانی بوده اند که خود را فرمانروایان مسلمانان می خواندند، و این در حالی است که این حاکمان آن چنان در انواع معاصی و منکرات فرو رفته بودند که به مخالفان آن ها امکان می داد آنان را به کفر و ارتداد منسوب کنند. دیگر، موضوع جبر و اختیار بود که در آن روزگار، کشمکش در پیرامون آن به شدت رواج داشت. جهم بن صفوان که گرایش او به حکّام اموی معروف است، از بزرگ ترین طرفداران نظریّه جبر بود، زیرا این تفکر، بار مسئولیت اعمال و رفتار عصیان گران اموی را از دوش آن ها بر می داشت. (و تمام ظلم و ستم های ظالمان در این تفکر، خواسته خداوند محسوب می شود و در نتیجه، ظالمان تبرئه می شوند!) هم چنین عقیده ی فرقه ی مرجئه، از کاخ های همین حکّام ستم گر اموی سر در آورد تا با رأی خوارج که این حکّام را کافر و مرتدّ می شمردند مقابله کند. و حتّی بقیه ی موضوعاتی که در معرض جدل و کشمکش بود، به وسیله ی حاکمان وقت، تغذیه و تأیید می شد. این حاکمان به سراغ آن عدّه از دانشمندان و راویان می رفتند که با جعل احادیث می کوشیدند اعمال آنان را تجویز و تبرئه کنند، و آن ها را در صفوف مؤمنان و پویندگان راه خدا جای دهند.
این دانشمندان و راویان برای اینان از پیامبر صلى اللّه علیه و آله و سلم روایت می کردند که فرموده است: خداوند گناهانی را که خلفا و حکّام مرتکب می شوند بر آن ها نمی نویسد، و همه ی ثواب ها را برای آن ها ثبت می کند.
اگر کسی بخواهد مجموعه های قدیمی حدیث را بررسی کند، ده ها شاهد بر تبرئه رژیم هر قلی اموی، و نظام امپراطوری عبّاسی می یابد که بی هیچ نرمش و ملاحظه به همه جنبش های انقلابی که به مخالفت با این دو رژیم بر خاسته اند یورش برده، آن ها را به سر کشی بر ضدّ اولو الامر، و تمرّد علیه نظام و قانون متّهم می سازد.» (1)
1) هاشم معروف الحسنى / تصوف و تشیع ص 298
در دوران بنی امیه و بنی عباس ظلم دستگاه حکومتی و تجمل گرایی باعث به وجود آمدن مخالفت ها در اقشار مختلف مسلمانان می شد که مردم به هر نحوی مخالفت خود را با این اعمال بروز می دادند. یکی از این روش ها روی گرداندن از دنیا بود و افرادی برای ابراز مخالفت با زندگی اشرافی حاکمان، به عبادت، زهد و دوری از دنیا پرداختند تا به نوعی انزجار خود را از حکومت ظالم زمان نشان دهند.
در نهایت، خروج خلافت دینی از جایگاه اصلی خود و عواملی دیگر، دست به دست هم داد و جنبش نیرومندی به عنوان زهد و مبارزه منفی در برابر دستگاه خلافت بروز و ظهور کرده و با گذشت زمان رواج یافت. ولی طولی نکشید که از حد اعتدال خارج شد و از محوری که می بایست برگرد آن بچرخد، دور شد و عملاً زهد گرایی اسلامی تبدیل به رهبانیت مسیحی گردید. (1)آیات متعدد قرآن، مسلمانان و مؤمنان را از این که زینت های خدا و نعمت های الهی را بر خود حرام کنند و از آن ها لذت نبرند، منع کرده است. (2)البته بدون جهت به خویشتن زجر دادن و از نعمات زندگی محروم شدن و این سخت گیری به خود را موجب رضای خدا پنداشتن، دلیل بر این است که خداوند کریم در ذهن به صورت نا معقولی نقش بسته است.
به تدریج اندیشه ی زهد و تارک دنیایی با حرف های تازه همراه شد و رنگی تازه یافت و به مرور زمان، خود، تبدیل به فرقه ای جدید و جدای از مسیر اصلی اسلام گشت، که هم زهد آن ها به جهت تند روی هایی که داشت و مخصوصاً به جهت ریاضت های سختی که بر خود تحمیل کردند از حدود شریعت منحرف شد و هم پیدایش اندیشه ی تأویل ظاهر و فکر رجوع به باطن احکام که نزد آن ها قوت گرفت، موجب بد گمانی عامه مردم نسبت به آن ها گردید.
گلدزیهر مستشرق معروف، معتقد است که زهد زاییده متن اسلام و قرآن است ولی تصوف از عقاید و افکار خارج از اسلام تأثیر پذیرفته است. (3)به این معنی، تصوف معجونی است از زهد و پارسایی که خمیر مایه ی آن از تعالیم قرآن گرفته شده و معتقدات اقوام غیر
مسلمان از قبیل بودایی، مانوی، زرتشتی، صوفیان مسیحی، نو افلاطونی، کِنِوسی، زروانی و هر مسی.
ولی اشتباه نشود که نص های قرآن در این طریقت به سادگی اصلی خود باقی نمانده حتى شأن نزول آن ها از خاطر رفته و در عوض با یک روش بیمار گونه مطابق روش خود، آن ها را تاویل و تفسیر کرده اند.
بدین ترتیب زهّادی که از عشرت طلبی های عامه اعراض نموده و در خانقاه ها و زاویه ها معتکف شده بودند، رفته رفته خود، صاحب مجامعی گردیدند و آداب و رسومی پدید آوردند که در دین سابقه نداشت. هم چنین به مرور زمان سخنانی بی پروا از صوفیه صادر می شد که گویی فقها و اهل حدیث را به مبارزه می خواند.
از جمله گفته شده است: «کسی با بُشر حافی (صوفی) مشاورت کرد که دو هزار درهم دارم حلال، می خواهم که به حج شوم. گفت تو به تماشا می روی اگر برای رضای خدا می روی برو و وام کسی بگزار یا بده به یتیم یا به مردی مقل حال، که آن راحت که به حال مسلمانی رسد از صد حج اسلام پسندیده تر باشد. گفت: رغبت حج بیش تر می بینم گفت: از آن که این مال ها نه از وجه نیکو به دست آورده ای، تا به نا وجوه خرج نکنی قرار نگیری» (1)
و به رابعه ی عدویّه گفتند: «حضرت عزّت را دوست داری؟ گفت: دارم. گفتند: شیطان را دشمن داری؟ گفت: از دوستی رحمن با عدوات شیطان نمی پردازم لکن رسول [را] - عليه الصّلوۀ و السّلام - به خواب دیدم. گفت: یا رابعه! مرا دوست داری؟ گفتم: یا رسول اللّه! که باشد که تو را دوست ندارد؟ لكن محبّت حق، مرا چنان فرو گرفته است، که دوستی و دشمنی غیر او در دلم نمانده است». (2)
این گونه سخنان، عامه ی مسلمانان را نسبت به این طایفه دچار تردید کرد، مخصوصاً که داستان عشق الهی نیز به میان آمد و موجب افزونی نفرت متشرّعه شد. اندک اندک سخنان دیگری هم از قبیل حلول، اتحاد و فنا در ذات خداوند متعال از صوفیه شنیده شد که کاملاً مخالف عقاید مسلمانان بود، توجه صوفیه به شعر و ذوق هم منتهی به وجد و سماع شد و کار به رقص و پایکوبی کشید.
آدم میتز مستشرق معروف، ضمن تحقیقات خود درباره ی صوفیه می نویسد: «در قرن پنجم، رقص نیز بر ساز و آواز افزوده شد.» (1)و این رویّه آن قدر ادامه پیدا کرد که هجویری می نویسد: «من دیدم از عوام گروهی می پنداشتند که مذهب تصوف جز رقص نیست!». (2)
سر انجام، انحرافات یکی پس از دیگری در اعمال، رفتار و عقاید صوفیان هویدا شد تا آن جا که صوفیان با تقسیم مسائل دینی و اسلامی به علم شریعت یا علم ظاهر که مخصوص علما و فقهای دینی است و علم طریقت یا علم باطن که مخصوص صوفیه است، راه خود را از متشرعه جدا نمودند. رفته رفته با گذشت زمان، جدایی ها و درگیری ها افزایش یافت و کار این مبارزه چنان بالا گرفت که برخی از سران صوفیه را بر سر دار کرد و موجب تکفیر جمعی از شیوخ تصوّف شد. اوج این درگیری را می توان در تکفیر حسین بن منصور حلاج (309 هجری) و به دار آویختن او مشاهده کرد.
همان طور که اشاره شد، صرف نظر از این عوامل داخلی که در پیدایش تصوف در جهان اسلام مؤثر بودند، جمعی از مستشرقین و بسیاری از مؤلفان اسلامی که درباره ی تصوف تحقیق کرده و کتاب نوشته اند اعتقاد دارند که عواملی نیز خارج از متن اسلام در پیدایش و تشکیل عقاید و افکار صوفیه تأثیر داشته است.
درباره ی عوامل خارجی پیدایش تصوف در اسلام و این که این شیوه از کجا وارد اسلام شده است، سخن بسیار است. گروهی از محقّقان آن را مولود افکار هندی دانستند و عده ای آن را زاییده ی فلسفه ی نو افلاطونی یونان می دانند. بعضی دیگر آن را از رهبانیت و زهد مسیحی منشعب دانسته و جمعی معتقدند تصوّف، مولود عکس العمل فکر آریایی در مقابل افکار عربی می باشد.
دکتر زرین کوب در ارزش میراث صوفیه می نویسد: «جستجوی یک منشأ غیر اسلامی برای تصوف اسلامیان، قرن های دراز معمای جالب و سرگرم کننده ای برای چندین نسل از محققان اروپا شده است و از این رو فرضیه های گوناگون در بیان اصل و منشأ تصوف اظهار گشته است.
از آن جمله ثالوک از قدمای قوم، مدعی شده است که منشأ عمده ی آن، آیین مجوس بوده است و حتی بعضی از مشایخ صوفیه نیز مجوسی نژاد بوده اند.
دوزی هم که از نام آوران قوم است همین نظر را تأیید کرده است. مارکس هورتن تأثیر آرای هندوان و مذاهب برهمنان را مخصوصاً در سخنان حلاج و بعضی دیگر از متصوفه چون با یزید و جنید قوی یافته است. هارتمان بیش تر به نفوذ هندوان به علاوه ی بعضی عوامل دیگر توجه بسیار کرده است و این نظریه را به کمک پاره ای قراین دیگر نیز تأیید نموده است. فون کرمر از تأثیر عنصر هندی و بودایی که به عقیده ی وی مظهرش جنید و با یزید است سخن گفته است و عنصر دیگری را هم نشان داده است که عبارت باشد از رهبانیت مسیحی و وی مخصوصاً حارث محاسبی و ذو النون مصری را از مظاهر آن بر شمرده است. وجود این عنصر مسیحی را خیلی از محققان دیگر نیز تأیید کرده اند و در بیان منشأ تصوف، به آن توجه خاص و رزیده اند. از آن جمله آسین پالاسیوس و نسینک و تور آندرا تأثیر عقاید مسیحی را در تصوف اسلامی نشان داده اند. بعضی محققان هم در بیان منشأ تصوف راه های دورتر رفته اند چنان که از آن میان وینفلد، براون و نیکلسون به تأثیر حکمت نو افلاطونی توجه ورزیده اند. مرکس به نفوذ حکمت یونانی و بلوشه به تأثیر عقاید و مبادی ایرانی اشارت کرده اند و کارادوو منشا تصوف را در آیین مسیح، در حکمت یونان، در ادیان هند و ایران، و حتی در آیین یهود سراغ می دهد.» (1)
به هر حال اولین نتیجه ای که از این بیانات به ذهن هر خواننده ای می رسد این است که محققین و مستشرقینی که در تصوف به اصطلاح اسلامی، تحقیق کرده اند عقائدی در آن یافته اند که به هیچ وجه با مبانی اسلام سازگاری نداشته است و لذا به ناچار، به دنبال ریشه هایی در خارج از اسلام برای آن بوده اند.
ادامه دارد ...
1) ارزش میراث صوفیه ص 12
باقر پور کاشانی
بقای اسلام، مرهون جهاد امام حسین علیه السلام و فدا کاری او در راه خداست، و اگر جریان عاشورا و فدا کاری امام حسین علیه السلام و یاران و اهل بیتش، اسلام به دست بنى اُمیه از بین رفته بود. یکی از روشن فکران در این باره گفته است: «الإسلام محمدیّ الوجود، و حسينىّ البقا» «اسلام به واسطه ی محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم به وجود آمد و به واسطه ی حسین علیه السلام تداوم یافت.»
در عصر حاضر نیز، آن چه بقای اسلام را تضمین می کند، زنده نگاه داشتن قیام آن حضرت است و این میسّر نخواهد شد مگر به وسیله ی پاسداری از شعایر حسینی؛ شعایری که در تمام ایّام سال، به ویژه در ماه های محرّم و صفر و ایّام عاشورا از سوی محبّین و شیعیان آن حضرت در سراسر جهان بر پا می شود. زیرا شعائر حسینی روح اسلام را درون انسان ها زنده نگاه داشته و نوعی ممارست عملی و همه جانبه از جریان پر رمز و راز کربلاست.
اگر این شعایر متروک شود، پیام انقلاب سيد الشهدا عليه السلام بدست فراموشی سپرده خواهد شد، و به دنبال آن از اسلام چیزی نخواهد ماند.
خداوند متعال در قرآن مجید می فرماید: یَا أیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعَائِرَ اللّهِ (1)«ای کسانی که ایمان آوردید، حرمت شعائر الهی را نگاه دارید.»
و نیز می فرماید: وَ مَن يُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللهِ فَإِنَّهَا مِن تَقْوَى الْقُلُوب (2)«و هر کس شعایر الهی را بزرگ می دارد، آن نشانه ی تقوای دل هاست.»
«شعائر» جمع شَعِیرَۀ به معنی علامت و نشانه است و نشانه های خدا، هر چیزی است که آدمی را به سوی خدا رهنمون گردد.
پس نماز، روزه، حج و حتی صفا و مروه (3)، از شعایر و نشانه های خدا است. امامان علیهم السلام از نشانه های خدا و بلکه عظیم ترین آیات الهی اند؛ چه این که از امیر المومنین علیه السلام نقل شده که: مَا لِلَّهِ آیَهٌ أَکْبَرُ مِنِّی «برای خداوند آیتی بزرگ تر از من وجود ندارد» لذا زنده نگاه داشتن یاد و راه و روش این بزرگواران، از بزرگ ترین و مهم ترین اموری است که آدمی را به سوی ذات اقدس اله هدایت می کند.
بدیهی است که ذکر مصیبت های ائمه علیهم السلام و عزا داری برای آنان نیز، از مصادیق شعائر الهی به حساب می آید.
در سنت پیامبر اکرم صلی اللّه و علیه و آله و سلم نیز مکرّر آمده است که حضرت در فقدان عزیزان خود می گریست. از جمله می توان به موارد ذیل اشاره کرد:
پس از در گذشت حضرت عبد المطلب علیه السلام، وجود مقدّس پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله بر جد عزیزش گریست؛ ام ایمن می گوید: أَنَا رَأَيْتُ رَسُولَ اللهِ يَمْشى تَحْتَ سَريره وَ هُوَ يَبْكي (4)«من پیامبر صلّی اللّه علیه و اله را دیدم که در پی جنازه ی عبد المطلب عليه السلام راه می رفت، در حالی که می گریست.»
در گذشت حضرت ابو طالب علیه السلام، عموی با ایمان و حامی عزیز پیامبر صلّی اللّه علیه و اله، بر آن حضرت بسیار گران آمد، حضرت علی علیه السلام می فرماید: «چون خبر رحلت پدرم ابو طالب علیه السلام را به پیامبر صلی اللّه علیه و آله دادم، ایشان گریست و فرمود: اذْهَبْ فَاغْسِلُهُ وَ كَفَّتُهُ وَ وَاره غَفَرَ اللهُ لَه وَ رَحِمَه (1)«او را غسل دهید و کفن کنید و به خاک بسپارید، خداوند او را بیامرزد و مورد رحمت خویش قرار دهد.»
روزی پیامبر صلّى اللّه عليه و اله قبر مادر عزیز خود آمنه عليها السلام را در ابوا زیارت کرد. به گفته مورّخان، آن حضرت در کنار قبر مادر گریست و همراه خود را نیز به گریستن انداخت. (2)
حضرت ابراهیم تنها پسری بود که در مدینه، نصیب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم شد، اما در یک سالگی در گذشت و پدر را در غم فقدان خویش به سوگ نشاند. پیامبر اکرم صلّى اللّه عليه و اله و سلم در ماتم فرزندش گریست، و در برابر اعتراض بعضی فرمود: تَدْمَعُ الْعَیْنُ وَ یَحْزَنُ الْقَلْبُ وَ لا نَقُولُ ما یُسْخَطُ الرَّبُ (3)«اشک چشم جاری می شود و دل غمگین می گردد، ولی سخنی نمی گوییم که خدا را به غضب آورد.»
حضرت فاطمه بنت اسد عليها السلام، همسر حضرت ابو طالب علیه السلام و مادر حضرت علی علیه السلام در نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بسیار محبوب بود. از آن جا که او در پرورش و نگاه داری رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بسیار اهتمام داشت، حضرت او را هم چون مادر خویش می دانست و لذا از رحلتش بسیار اندوه ناک شد و گریست، مورخان می گویند:
صَلَّى عَلَيْها و تَمَرَّغَ فِی قَبْرِهَا وَ بَکی « [پیامبر صلّى اللّه عليه و آله] بر او نماز خواند و در قبرش خوابید و بر او گریست.» (1)
حضرت حمزه عليه السلام فرزند عبد المطلب علیه السلام، از چهره های بر جسته و قهرمان اسلام بود که در نبرد احد به شهادت رسید. رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله در شهادت عموی خویش بسیار غمگین شد و او را سید الشهدا نامید و در فراقش گریست: ... لَمَّا رَأَى النَّبِيُّ حَمْزَةَ قَتِيلاً، بَكى فَلَمَّا رَأى ما مُثْلَ به شَهِقَ «پیامبر صلّى اللّه علیه و اله چون پیکر خونین حمزه علیه السلام را دید گریست و چون از مثله کردن او آگاهی یافت با صدای بلند گریه سر داد.» (2)
پیامبر صلّى اللّه علیه و آله درباره ی حضرت جعفر علیه السلام می فرماید: عَلَی مِثْلِ جَعْفَرٍ فَلْتَبْکِ اَلْبَوَاکِی (3)«بر گریه کنندگان است که در فراق مثل تو - اى جعفر - بگریند.»
ابن سعد از شعبی روایت کرده و چنین گوید: «علی کرم اللّه وجهه هنگام رفتن به صفین از کربلا گذشت، آن قدر گریه کرد که زمین از اشک هایش تر شد، پس فرمود: «خدمت رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله رسیدم در حالی که آن حضرت گریان بود، عرض کردم: یا رسول اللّه پدر و مادرم فدای شما، سبب گریه ی شما چیست؟ فرمود: الان جبرئیل نزد من بود و به من خبر داد که فرزندم حسین علیه السلام کنار شط فرات کشته می شود، در زمینی که به آن کربلا می گویند، آن گاه جبرییل مشتی از خاک آن را گرفت و به مشامم رساند، بعد از آن، مالک اشک خود نیستم.» احمد نیز همانند این حدیث را روایت کرده است. (4)
هر وقت پیامبر صلّى اللّه علیه و آله، حسین علیه السلام را می دید یا از تو یاد می کرد، گریه بر ایشان غالب می شد، و به علی علیه السلام می فرمود: او را نگاه دار، پس می بوسید گلوی او را و گریه می کرد، عرض می کردند: چرا گریه می کنی؟ می فرمود: جای شمشیرها را می بوسم (1)، و اگر حسین علیه السلام را خوشحال می دید گریه می کرد. (2)
پس به روشنی از سیره ی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم بر می آید که آن حضرت نه تنها گریه بر مردگان را منع نمی کردند، بلکه در مواقعی هم چون گریستن بر مصیبت سید الشهدا علیه السلام، بر این امر تأکید داشتند و این، چیزی است که تاریخچه ی آن به انبیاى الهى عليهم السلام بر می گردد؛ زمانی که هنوز واقعه ی کربلا اتفاق نیفتاده بود.
گریستن بر مصیبت امام حسین علیه السلام، موضوعی است که در زندگی سایر ائمه عليهم السلام نیز فراوان دیده می شود. به عنوان مثال روایت شده است که حضرت امام سجاد علیه السلام در مصیبت پدر بزرگوارش آن قدر می گریست که از چشمان مبارکش خون جاری می گشت.
مرحوم علامه مجلسی (رحمه اللّه علیه) در بحار الانوار روایت نموده است که: أن الإمام زين العابدين إذا أخذ إناءً ليشرب يبكي حتي يملأه دماً (3)«هر گاه امام زین العابدین علیه السلام ظرف آبی می گرفت که بنوشد، آن قدر می گریست که آن ظرف را پر از خون می ساخت.»
امام عصر عجل اللّه تعالی فرجه الشریف نیز در زیارت ناحیه مقدسه (4)خطاب به جد مظلوم خود می فرماید: فَلَئِنْ أَخَّرَتْنِي الدُّهُورُ وَ عَاقَنِي عَنْ نُصْرَكَ الْمَقْدُورُ وَ لَمْ أَكُنْ لِمَنْ حَارَبَكَ مُحَارِباً وَ لِمَنْ نَصَبَ لَكَ الْعَدَاوَةَ مُنَاصِباً فَلَأَنْدُبَنَّكَ صَبَاحاً وَ مَسَاءً وَ لَأَ
1) بحار الانوار ج 44، ص 261
2) بحار الانوار ج 44، ص 246
3) شعایر حسینی ص 48
4) علامه مجلسی «رحمه اللّه علیه» آن را به نقل از چندین نفر از بزرگوار ترین فقهای شیعه - مانند سیّد شریف مرتضی (علم الهدى رحمۀ اللّه عليه) و شیخ مفید «رحمه اللّه علیه» در «المزار» و شیخ محمد بن المشهدی در «المزار الكبير» - در بحار الانوار آورده و در خاتمه ی زیارت، بعد از نقل قول مولف «المزار الكبير» مبنی بر خارج شدن این زیارت از ناحیه ی مبارکه ی امام زمان علیه السلام بسوی یکی از نوّاب خاصّه ی آن حضرت، می نویسد: روشن شد که این زیارت دارای سندِ روایتی، و نقل شده از سوی امام معصوم علیه السلام است و احتمال دارد که اختصاصی به روز عاشورا نداشته باشد، چنان که سیّد مرتضی قدس سره آن را برای غیر عاشورا نیز وارد دانسته است
بْكِيَنَّ عَلَيْكَ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَماً حَسْرَةً عَلَيْكَ وَ تَأَسُّفاً عَلَى مَا دَهَاكَ وَ تَلَهُّفاً حَتَّى أَمُوتَ بِلَوْعَةِ الْمُصَابِ وَ غُصَّةِ الِاكْتِيَاب «پس اگر روزگاران مرا به تأخیر انداختند، و تقدیر الهی مرا از یاری تو باز داشت، و نبودم تا با کسانی که با تو جنگیدند بجنگم، و با آنان که به دشمنی تو بر خاستند، به دشمنی برخیزم، در [عوض] هر صبح و شام برتو ندبه و زاری می کنم و بر تو به جای اشک، خون گریه می نمایم، از روی حسرت بر تو و از سر سوز و تأسف بر مصیبت هایی که بر تو وارد گشت. تا آن زمان که در اثر سوز جان فرسای مصیبت و غصّه جانکاه و اندوه فراوان، جان سپارم.»
به گفته ی سعید بن مسیّب، عایشه به هنگام فوت پدرش ابو بکر، مجلس سوگواری بر پا نمود. چون خبر آن به عمر رسید، وی دستور داد تا از آن جلوگیری کنند. اما عایشه از دستور خلیفه سر پیچی کرد و عمر در مقابل نا فرمانی عایشه واکنش نشان می دهد و هشام بن ولید را مأمور ساخت تا نزد عایشه رفته و با زور شلاق، از نوحه و گریه عزا داران جلوگیری نماید. زنان چون از مأموریت هشام آگاه شدند، مجلس را ترک کرده و پراکنده شدند. آن گاه خلیفه، خطاب به آنان گفت: تردنَ أن يُعذّب أبو بكر ببكائِكُنّ إِنَّ اَلْمَیِّتَ یُعَذَّبُ بِبُکَاءِ أَهْلِهِ عَلَیْهِ (1)«می خواهید با گریه خود ابو بکر را عذاب کنید! همانا مرده با گریه ی نزدیکان خود، عذاب می شود.» و در روایت دیگر این گونه آمده است: يُعذّب في قبرهِ بالنّياحهِ عليه (2)«اگر بر میّت نوحه کنند او در قبر عذاب می شود.»
از نصر پسر ابی عاصم نقل است که: شبی عمر، صدای نوحه عزای زنی را از یکی از خانه های مدینه شنید، بی درنگ وارد خانه شد و زنان را پراکنده نمود و زن نوحه سرا را با تازیانه خود مضروب کرد، به گونه ای که روسری او از سرش افتاد. همراهان خلیفه با مشاهده ی این صحنه به او گفتند: ای خلیفه! موهای زن نمایان شد. عمر در پاسخ چنین گفت: أجل فلا حرمه لها (3)« آری، این زن احترام ندارد.»
از آن جا که از روایات فوق بر می آید که گریه و عزا داری برای مردگان جایز نیست و هم اکنون نیز وهّابیون با استناد به این گونه روایات بر این عقیده اند، نقد و بررسی آن ها بر اساس مدارک عامّه ضروری است.
در آغاز می توان از دیدگاه عایشه یاد کرد؛ او روایت زیر را، عاری از اعتبار می دانست و آن ها را نمی پذیرفت و به راویان آن، نسبت فراموشی و اشتباه می داد.فاضل نووی شافعی می گوید: «روایات فوق از نظر عایشه پذیرفته نشده، او به راویان آن نسبت فراموشی و اشتباه می دهد. زیرا خلیفه دوم و پسرش عبد اللّه، این روایات را به صورت صحیح از پیامبر صلی اللّه عليه و آله و سلم تلقی نکرده اند. چنان که ابن عباس می گوید: این روایات، سخن خلیفه است نه سخن پیامبر صلى اللّه عليه و آله و سلم.» (1)
اکنون به چند نمونه از روایاتی که دلالت بر ساختگی بودن روایات تحریم گریه بر مردگان دارد، اشاره می کنیم:
الف - از ابن ملیکه نقل شده است که: «یکی از دختران عثمان در گذشت. به همراه عبد اللّه بن عمر و عبد اللّه بن عباس در تشییع جنازه ی او شرکت کردیم. در میان آن دو، نشسته بودم که عبد اللّه بن عمر از گریه مردم، شِکوه کرد و به فرزند عثمان چنین گفت: چرا مردم را از گریه باز نمی دارید؟ همانا از رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم شنیدم که می فرمود: «مرده به خاطر گریه خویشانش، عذاب می شود»! در آن حال، ابن عباس رو به ابن عمر کرده، گفت: «عمر گوینده این حرف است، زیرا هنگامی که عمر بر اثر شدت زخم، در بستر مرگ بود، صهیب نزد او آمد و بر بالینش گریه و ناله سر داد. عمر از این حالت سر صهیب ناراحت شد و گفت: آیا بر من گریه می کنی، در حالی که پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم فرموده است که مرده به دلیل گریه نزدیکانش در عذاب خواهد بود»!
وی در ادامه می گوید: پس از درگذشت عمر، این سخن او را برای عایشه بازگو کردم، عایشه در پاسخ چنین بیان داشت: و اللّه ما حَدَّثَ رَسُولُ اللّه اَنَّ اللّه لَیُعَذَّبُ ... وَلکِنْ رَسُولُ اللّه صلى اللّه عَليه وَ آلِهِ وَ سَلَّم قالَ اِنَّ اللّه لَیَزیدُ الْکافِرُ بِبُکاءِ اَهْلِه عَلَیْهِ «سوگند به خدا که هرگز پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم چنین سخنی را بر لب نیاورده است، بلکه حضرت فرموده اند: «خداوند عذاب کافر را با گریه بستگانش، افزون می کند.» عایشه سپس سخن خود را با این جمله پی گرفت: حسبُكمُ القُرآن و لا تزرُ وازرةٌ وزر
1) شرح النووى ج 5 ص 308
أُخرى (1)«قرآن شما را در این باره کفایت می کند که فرمود: هیچ گنه کاری بار گناه دیگری را بر دوش نمی کشد.» آن گاه ابن عباس بر این جمله تأکید کرد که پروردگار می خنداند و می گریاند. گزارشگر این ماجرا می گوید: چون سخن از ابن عباس به پایان رسید، عبد اللّه بن عمر سکوت کرد و سخنی نگفت. (2) ب- روزی در حضور عایشه، سخنی از این گفته عبد اللّه بن عمر به میان آمد که به نقل از پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم می گوید: میّت با گریه ی خویشانش در قبر عذاب می شود! عایشه در واکنش چنین گفت: ذَهَلَ اِبْنُ عُمَرَ ! إِنَّمَا قَالَ رَسُولُ اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم: إِنَّهُ لَیُعَذَّبُ بِخَطِیئَتِهِ أَو بِذَنبِهِ، وَ إِنَّ أَهلَهُ لَیَبکُونَ عَلَیهِ الآنَ (3)«فرزند عمر فراموش کرده است، بلکه رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم چنین فرمود: مرده در قبر به خاطر گناهانش عذاب می شود، در حالی که نزدیکانش نیز در آن هنگام برای وی می گریند.»
ج- عایشه در فرازی دیگر مدعی است: انکم لتحدثون عن غیر کاذبین و لا مکذبین و لکن السمع یخطی (4)«عمر و فرزند او عبد اللّه، از روی عمد و آگاهی نسبت دروغ به رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم نداده اند، بلکه حدیث را از پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم اشتباه شنیده اند.»
د- هم چنین عایشه از این حکایت یاد می کند که روزی رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم از کنار قبری عبور می کرد، باز ماندگان آن مرده را دید که بر او می گریند، آن گاه این سخن را بر زبان جاری ساخت: «کسی سنگینی عمل دیگری را بر دوش نمی کشد.» (5)
در نتیجه، ادعای نهی و تحریم گریه بر اموات بر اساس مدارک عامه نیز بی مورد است.
اهل شهر حلب از قدیم شیعه و دارای علما، محدثین بزرگ، قضات و فقها بوده و به فراست مشهور و در برگزاری مراسم تشیّع آزاد بودند.
صاحب مثنوی هم در قونیه - که نزدیک حلب است - اقامت داشته و هم چند سالی در حلب بوده است. مولوی کم و بیش مراسم عزا داری عاشورا را دیده بود و چون این مسأله برایش سخت می آمد، عزا داری اهل حلب را در مثنوی مطرح کرد و از آن به عنوان غفلت یاد نمود. در مثنوی درباره ی صلاح الدین زرکوب چنین آمده است:
نیست در آخر زمان فریاد رس *** جز صلاح الدين صلاح الدین و بس
اما صلاح الدین پیش از او مُرد و مطابق وصیتش، مولوی جنازه او را با رقص و سماع تشییع کرد و به خاک سپرد. (1)
شاید مولوی، در این مطلب از مراد خود شمس تبریزی (2)تقلید کرده است؛ شمس در مقالات، شمس خجندی را که به ذکر مصایب اهل بیت علیهم السلام می پرداخت و بر آنان گریه می نمود، مسخره کرده و می گوید: «شمس خجندی بر خاندان پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم می گریست، ما بر وی گریستیم، یکی به خدا پیوست، بر وی می گرید!» (3)
شاید نظر مولوی درباره ی گریه و عزا داری بر میّت ریشه در تسنّن او داشته باشد. استاد مطهری و علامه ملا محمد طاهر قمی، مولوی را سنّی اشعری مذهب، صوفی، جزء فرقه ی حلاجيّه و معتقد به وحدت وجود دانسته اند. (4)
هم چنین استاد مطهری و مرحوم مدرّس تبریزی معتقدند که نسب او به ابو بکر بن ابی - قحافه می رسد. (5)
مولوی تحت عنوان «تشبیه مغفلی که عمر ضایع کند و در نزع بیدار شود و به ماتم اهل حلب ...» (6)می سراید:
روز عاشورا، همه اهل حلب *** باب انطاکیه اندر، تا به شب
1) نقدی بر مثنوی - آیت اللّه سید جواد مدرسی
2) شمس اهل تبریز و از خاندان معروف «بزرگ امیر» بود که همگی اسماعیلی مذهب بودند (شناخت مولوی، ناصر نجفی ص 21) سلسله تصوّف او به استادش، ابو بکر سلّه باف می رسد که سنّی مذهب بود (نفحات الانس، جامی، ص 464)
3) مقالات شمس، ص 271
4) آشنایی با علوم اسلامی استاد مطهری ج 2 «عرفان» ص 50- تحفه الاخيار - علامه ملاّ محمّد طاهر قمی ص 130
5) آشنایی با علوم اسلامی ج 2 «در معرفی مولوی» ص 123 - ریحانۀ الادب - مرحوم مدرس تبریزی ج 6 ص 30
6) مثنوی معنوی دفتر ششم: شماره 777 به بعد
گرد آید، مرد و زن ، جمعی عظیم *** ماتم آن خاندان دارد، مقیم
تا به شب نوحه کنند، اندر بُکا *** شیعه عاشورا برای کربلا
بشمرند، آن ظلم ها و امتحان *** کز یزید و شمر دید آن خاندان
از غریو نعره ها، در سر گذشت *** پر همی گردد، همه صحرا و دشت
یک غریبی، شاعری از ره رسید *** روز عاشورا و آن افغان شنید
شهر را بگذاشت و آن سو، رای کرد *** قصد جست و جوی آن هیهای کرد
پرس پرسان می شد اندر انتقاد *** چیست این غم، بر که این ماتم فتاد؟
این رئیسی، زفت باشد که بمرد *** این چنین جمعی نباشد، کار خرد
نام او القاب او، شرحم دهید *** که غریبم من، شما اهل دِهید
چیست نام و پیشه و اوصاف او *** تا بگویم، مرثیه الطاف او
مرثیه سازم، که مرد شاعرم *** تا از این جا برگ ولا لنگی برم
آن یکی گفتش، که تو دیوانه ای *** تو نه ای شیعه، عدوّ خانه ای
روز عاشورا، نمی دانی که هست *** ماتم جانی، که از قرنی به است
پیش مومن، کی بود این قصه خوار *** قدر عشق گوش، عشق گوشوار
پیش مومن، ماتم آن پاک روح *** شهره تر باشد، ز صد طوفان نوح
علامه محمد تقی جعفری، در کتاب تفسیر و نقد تحلیل مثنوی (1)
(این گروه) با تکیه به شخصیت عرفا، که بعضی از آن ها جهانی است، می خواهند وسیله ای برای تبلیغ علیه اسلام بیابند اسلام را «هو» کنند که اندیشه های ظریف و بلند عرفانی در فرهنگ اسلامی با اسلام بیگانه است و این عناصر از خارج، وارد این فرهنگ گشته است.
اسلام و اندیشه های اسلامی در سطحی پایین تر از این گونه اندیشه ها است.
این گروه مدعی هستند، که استناد عرفا به کتاب و سنت فقط تقیه و از ترس عوام بوده است، می خواسته اند به این وسیله جان خود را حفظ کنند (کلاس درس استاد سیّدان، بحث تبیین و تمایز مکتب وحی و عرفان و فلسفه در تاریخ 78/11/9)
در شرح ابیات فوق می نویسد:«اهالی حلب در روز عاشورا، در باب انطاکیه از بامداد تا به شب، گرد هم جمع می شدند و ماتم خاندان پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم را می گرفتند. این نوحه و ناله شیعه در روز عاشورا، برای حادثه کربلا بود. در آن ماتم، ستم گری ها و شکنجه هایی را که از یزید بن معاويه و شمر بن ذی الجوشن به امام حسین علیه السلام و خاندانش وارد شده بود، به یاد می آورند و از غریو و فریاد های آنان، صحرا و دشت پر می شود. در یکی از ایام عاشورا، شاعری از راه رسید و آن افغان و شیون را که اهالی حلب در باب انطاکیه، طنین انداز کرده بودند، شنید و رهسپار میان آن جمعیت گشت و در جستجوی علت آن هیهای و هیاهو بر آمد.
می پرسید: آیا شخص بسیار بزرگی از میان اینان رخت بر بسته است؟ زیرا چنین ناله و فریاد دسته جمعی کار کوچکی نیست.
1) آیت اللّه سیّد جعفر سیدان فرمودند: علامه جعفری منزل ما آمده بودند و نوشته ای را از بنده خواستند که یکی از مناظرات من در آن آمده بود، از جمله صحبت مثنوی مولوی شد، وقتی من اشکالاتی را مطرح کردم، ایشان به من این طور گفتند: «عده ای از متجددان عصر حاضر، مولوی را فوق اسلام دانسته، من خواستم با این تفسیر و نقد و تحلیل، این را برسانم که مولوی جزء ذرّیه ی مسلمین بوده، ولی اشتباهاتی هم دارد و خواستم آن ها را از آن موضعی که دارند، پایین بیاورم.» بعد از آن آیت اللّه سیدان فرمودند: کما این که استاد مطهری، در کتاب آشنایی با علوم اسلامی ج 2 در قسمت عرفان، در مورد نظریه گروهی از متجددان عصر حاضر در باب عرفان می فرمایند: «این گروه که با اسلام میانه ی خوبی ندارند و از هر چیزی که بوی اباحیت بدهد و بتوان آن را به عنوان نهضت و قیامی در گذشته علیه اسلام و مقررات اسلامی قلمداد کرد، به شدت استقبال می کنند ... و معتقدند که عرفا در عمل ایمان و اعتقادی به اسلام ندارند، بلکه عرفان و تصوّف نهضتی بوده از ناحیه ملل غیر عرب بر ضد اسلام و عرب، در زیر سرپوشی از معنویت ...
شما که اهل این محل هستید، بیایید نام و القاب او را به من شرح کنید و به من که بیگانه هستم، از نام و پیشه و اوصافش اطلّاعی بدهید و من مرد شاعری هستم، تا در اوصاف لطیف و برای در گذشتش مرثیه بسرایم.
یکی از آن مردم گفت: تو مرد دیوانه و از گروه شیعه نیستی، بلکه دشمن خاندان پیامبری، مگر نمی دانی که این روز عاشورا و روز ماتم آن جان جهان است، که به تنهایی از یک قرن انسان بهتر است. این داستان خونین، داستان کوچکی نیست، عشق گوشواره به اندازه عشق گوش به اوست. آری ای بیگانه غافل ...
پیش مومن، ماتم آن پاک روح *** شهره تر باشد، ز صد طوفان نوح (1)
«نکته گفتن آن شاعر جهت شیعه حلب»
گفت آری لیک، کو دور یزید *** کی بُد است آن غم، چه دیر این جا رسید
چشم کوران، آن خسارت را بدید *** گوش کرّان، این حکایت را شنید
خفته بودستید، تا اکنون شما *** که کنون جامه دریدید از عزا!
پس عزا بر خود کنید، ای خفتگان *** زان که بد مرگیست، این خواب گران
روح سلطانی، ز زندانی بجست *** جامه چون دَرّیم و، چون خاییم دست
چون که ایشان، خسرو دین بوده اند *** وقت شادی شد، چو بگسستند بند
سوی شادروان دولت، تاختند *** کنده و زنجیر را انداختند
دور مُلک است و، گه شاهنشهی *** گر تو یک ذره، از ایشان آگهی
1) تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی جلال الدین محمد بلخی، ج 13 ص 290 و 291
ور نه ای آگه، برو بر خود گری *** زان که در انکار نقل و محشری
بر دل و دین خرابت، نوحه کن *** چون نمی بیند، جز این خاک کهن
ور همی بیند، چرا نبود دلیر *** پشت دار و جان سپار و چشم سیر
در رخت کو، از پی دین فرخی؟ *** گر بدیدی بحر، کو کف سخی؟
آن که جو دید، آب را نکند دریغ *** خاصه آن کاو دید دریا را و میغ
علامه محمد تقی جعفری در شرح ابیات فوق می نویسد:
«شاعر وقتی که علت گریه و ماتم شیعیان حلب را می شنود، می گوید: بلی صحیح است، ولی کو دوران یزید؟ و کو حادثه ی کربلا؟ خبر آن حادثه غم انگیز، چقدر دیر به این جا رسیده است.
حادثه ی حسین به قدری سخت و تکان دهنده بود که چشم نا بینایان دیده و گوش مردم کر هم آن را شنیده است، شما مگر تا کنون خوابیده بودید؟ و این خواب غفلت، مرگ بدیست که شما در آن فرو رفته اید.
حال که روح یک مرد بزرگ، از زندان دنیا رها شده و رفته است، چرا ما درباره ی او، جامه بدرّیم دست بخاییم. چون آن بزرگوار، خسرو دین بود، رفتنش از دار دنیا، که گسستن زنجیر حوادث طبیعت است، موجب شادی و وجد است نه اندوه و ماتم. آن سروران به ایوان دولت ابدی رهسپار گشته اند و کنده و بند و زنجیر را از دست و پای روحشان باز نموده اند.
در حقیقت اگر تو هشیار باشی، دوران ملک و سروری آنان، با شهادتشان شروع شده است. و اگر از آگاهی و هشیاری محرومی، برو گریه بر حال خود کن، که کار تو نشان می دهد که منکر انتقال روح به ابدیت و آستانه محشری. برو گریه بر دل و دین خرابت کن، که جز این خاک کهنه و تیره چیزی نمی بیند. اگر دل تو عالمی، جز این خاک تیره و کهنه را می بیند، چرا دلیر و دارای پشتیبان و چشم سیر نبوده، و جان و حیات را به آن عالم نمی سپارد.
فرخی دین در روی تو دیده نمی شود، اگر به واقع، دل تو دریای دین را دیده است، پس کو آن کف با سخاوتش؟ کسی که آب را دیده است، دریغ از آب نمی کند، به خصوص کسی که دریا و ابر را دیده باشد.»
از مریدان و طرفداران افکار مولوی، که تحت تاثیر انحراف فوق الذکر واقع شده است، سید هاشم موسوی حدّاد می باشد که جناب حاج سید محمد حسین حسینی طهرانی، یاد نامه ای را برای ایشان نوشته اند، به نام روح مجرد. در این کتاب در حالات استاد خود، حدّاد می نویسد: در تمام دهه ی عزا داری، حال حضرت حدّاد، بسیار منقلب بود. چهره سرخ می شد و چشمان، درخشان و نورانی؛ ولی حال حزن و اندوه، در ایشان دیده نمی شد؛ سراسر ابتهاج و مسرّت بود. می فرمود: چقدر مردم غافلند که برای این شهید جان باخته، غصّه می خورند و ماتم و اندوه بپا می دارند! صحنه ی عاشورا، عالی ترین مناظر عشق بازی است؛ و زیبا ترین مواطن جمال و جلال الهی، و نیکو ترین مظاهر اسماء رحمت و غضب؛ و برای اهل بيت عليهم السّلام جز عبور از درجات و مراتب، و وصول به اعلی ذِروه ی حیات جاویدان، و منسلخ شدن از مظاهر، و تحقّق به اصل ظاهر، و فنای مطلق در ذات احدیّت چیزی نبوده است. به تحقیق روز شادی و مسرّت اهل بیت است. زیرا روز کامیابی و ظفر و قبولی ورود در حریم خدا و حرم امن و امان اوست. روز عبور از جزییّت و دخول در عالم کلّیّت است. روز پیروزی و نجاح است. روز وصول به مطلوب غایی و هدف اصلی است. روزی است که گوشه ای از آن را اگر به سالکان و عاشقان و شوریدگان راه خدا نشان دهند، در تمام عمر از فرط شادی مدهوش می گردند و یک سره تا قیامت که بر پا شود، به سجده ی شکر به رو در می افتند.
آقای حدّاد گفت: مردم خبر ندارند، و چنان محبّت دنیا چشم و گوششان را بسته که بر آن روز تأسف می خورند و هم چون زن فرزند مرده می نالند. مردم نمی دانند که همه ی آن ها، فوز و نجاح و معامله ی پر بها و ابتیاع اشیا نفیسه و جواهر قیمتی، در برابر خَزَف بوده است. آن کشتن، مرگ نبود؛ عین حیات بود. انقطاع و بریدگی عمر نبود؛ حیات سرمدی بود.
می فرمود: شاعری وارد بر مردم حَلَبَ گفت:
گفت: آری، لیک کو دور یزید *** کِی بُد است آن غم؛ چو دیر این جا رسید
چشم کوران، آن خسارت را بدید *** گوش کرّان، این حکایت را شنید
در دهه ی عاشورا، آقای حدّاد بسیار گریه می کرد، ولی همه اش گریه ی شوق بود. و بعضی اوقات از شدّت وَجد و سرور، چنان اشک هایشان متوالی و متواتر می آمد که گویی ناودانی است، که آب رحمت باران عشق را، بر روی محاسن شریفشان می ریزد.
چند بار، از روی کتاب مولانا محمّد بلخی رومی، این اشعار را با چه صوت و آهنگ دل نوازی می خواندند، که هنوز که هنوز است آن صدا و آن آهنگ و آن اشک های سیلاب وار در خاطره مجسّم؛ و تو گویی: اینک حدّاد است که در برابر نشسته و کتاب «مثنوی» را در دست دارد.
باید دانست که: آن چه را که مرحوم حدّاد فرموده اند، حالات شخصی خود ایشان، در آن اوان بوده است، که از عوالم کثرات عبور نموده و به فنای مطلق فى اللّه رسیده بودند، و به عبارت دیگر: سفر الی اللّه، به پایان رسیده، اشتغال به سفر دوّم که فی اللّه است داشته اند. همان طور که در احوال ملّای رومی در وقت سرودن این اشعار، و احوال آن مرد شاعر شیعی، وارد در شهر حلب نیز بدین گونه بوده است که جنبه ی وجه الخَلقی آن ها تبدیل به جنبه ی وجه الحقّى و وجه الرّبّی گردیده است؛ و از درجات نفس عبور کرده، در حرم عزّ توحید و حریم وصال حقّ، متمکّن گردیده اند.
امّا سایر افراد مردم، که در عالم کثرات گرفتارند و از نفس برون نیامده اند، البته باید گریه و عزا داری و سینه زنی و نوحه خوانی کنند، تا بدین طریق بتوانند راه را طیّ کنند و بدان مقصد عالی نایل آیند. این مجاز، قنطره ای برای آن حقیقت است. هم چنان که در روایات فراوان ما را امر به عزا داری نموده اند، تا بدین وسیله جان خود را پاک کنیم و با آن سروران در طیّ این سبیل هم آهنگ گردیم.» (1)
*نقد علامه محمد تقی جعفری (رحمه اللّه علیه) (2)
«شاعر مسافر حلب یا جلال الدین از زبان او به آن مردم می گوید: بروید به حال خودتان گریه کنید، زیرا که در خواب سنگینی فرو رفته اید. گمان نمی کنم عاقل با ایمانی پیدا شود و این حقیقت را که خواب های سنگین ما، سزاوار هزاران گریه ها است، تاملی داشته باشد. این
حقیقت را از حق تعالی شنیده ایم که فرموده است: فَلْیَضْحَکُوا قَلِیلاً وَ لْیَبْکُوا کَثِیراً جَزَآءً بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ (1)«کمی بخندند و بایستی زیاد بگریند، زیرا مجازات اندوخته های آنان چنین است.»
اما در ضمن، این حقیقت را هم نباید فراموش کنیم که گریه و ناله بر حسین علیه السلام جنبه ی عاطفی و معمولی ندارد، که مورد تحقیر مافوق عاطفه و احساسات قرار بگیرد؛ زیرا روشن است که خاک تیره گور، آن هم با گذشت سیزده قرن و اندی، عاطفه طبیعی و گریه هایی را که از احساسات طبیعی فوران می کند، خاموش می کند، چنان که در مرگ پدران و فرزندان خود می بینیم. بلکه این گریه ایست به حال حق و عدالت، که دست خوش هوای نفس یزید نا بکار و پیروانش گشته است. بگذارید دفاع انسان ها از حق و عدالت در صورت اشک تحول آور از اعماق جانشان برآید، تا آشکار شود که حق و عدالت از اعماق جان ها سر چشمه می گیرد. نه از رسوم و قرارداد های اعتباری و صوری و زود گذر.
خود جلال الدین می گوید:
تا نگرید ابر، کی خندد چمن *** تا نگرید طفل، کی نوشد لبن
طفل یک روزه، همی داند طریق *** که بگریم، تا رسد دایه شفیق
تو نمی دانی، که دایه ی دایگان *** کم دهد بی گریه، شیرت رایگان
گریه ی ابر است و سوز آفتاب *** استن دنیا، همین دو رشته تاب
اگر گذشتن و انقراض حادثه کربلا، بتواند دلیلی به عدم لزوم یاد بود آن داستان باشد، حتى جلال الدین هم نمی تواند بگوید: تنها به حال خود گریه کنید، زیرا چنان که داستان خونین کربلا گذشته و به سلسله ی ابدیت پیوسته است. هم چنین تبهکاری ها و گنه کاری های ما نیز به حکم:
هر نفس، نو می شود دنیا و ما *** بی خبر از نو شدن اندر بقا
1) توبه 82
عمر هم چون جوی نو، نو می رسد *** مستمری می نماید، در جسد
گذشته و به پشت پرده ی طبیعت خزیده است، دیگر جایی برای گریه نمی ماند.
اگر بگویید: گریه توأم با توبه و بازگشت، کثیفی ها و لجن های روح را شستشو می دهد، می گوییم: گریه بر داستان نینوا نیز کثافت ها و لجن هایی را که به روی انسان و انسانیت با دست تبهکاران کشیده می شود، شستشو می کند و می گوید: روی انسان را پاک نگه بدارید.
ممکن است شما موضوع گذشتن تبه کاری ها و گناهان را با، این مطلب رد کنید، که زشتی ها و معاصی در اعماق جان آدمی رسوب می کند و می ماند، لذا برای زدودن آن، احتیاج به گریه و زاری و توبه داریم، ما همین مطلب را درباره ی داستان امام حسین علیه السلام پیش می کشیم و می گوییم: درست است که قصه ی کربلا، قرون متمادی است که از پیش چشمان انسان ها گذشته است، اما وجدان تاریخ، این حادثه را که حیات آفرین انسانی است، در اعماق خود حفظ نموده و تعیین ردیف خود را در این کارزار مستمر، هر انسان در تمام زندگانی اش خواهان است. البته می پذیریم که داستان کربلا و بهره برداری از آن، بایستی هر چه بیش تر با وضع معقول تر و شایسته تری مانند مشعل فروزان در سر راه کاروانیان زندگی گرفته شود، تا برای ابد، هم چون چراغی فرا راه مردم حق جو و عدالت خواه بدرخشد. وانگهی جلال الدین، دو موضوع فرد و اجتماع را، در این داستان به هم مخلوط نموده و به نتیجه نا درستی رسیده است، زیرا گریه فرد به حال خود، موقعی امکان پذیر است که احساس لزوم عده ای از اصول و قوانین برای تکامل روحی برای او ثابت شود و سپس به انحرافش از آن اصول، غمناک و گریان شود، اگر داستان امام حسین علیه السلام را بیش تر مورد دقت قرار بدهیم، خواهیم دید که حمایت امام حسین علیه السلام از آن اصول و قوانین برای اجتماع بود، که او را به کشته شدن، آن هم با آن وضع فجیع که روزگاران مثلش را نشان نمی دهد، کشاند. پس گریه فرد، فرعی از گریه به حال آن انسان ها است، که برای آنان ضرورت رشد و کمال روحی تثبیت شده است.
اما این گونه که می گوید:
چون که ایشان، خسرو دین بوده اند *** وقت شادی شد، چو بگسستند بند
سوی شاد روان دولت تاختند *** کنده و زنجیر را انداختند
دور مُلک است و گه شاهنشهی *** گر تو یک ذره، از ایشان آگهی
مطلب به گونه کامل صحیح و منطقی است و در اخبار معتبر آمده است که در روز خونین عاشورا، با افزایش مصیبت و ناراحتی، نشاط امام حسین علیه السلام بیش تر می شد و صورتش گلگون می گشت و ما از شخصیت امام حسین علیه السلام همان عظمت را سراغ داریم، که جلال الدین متذکر شده است و سخنان خود آن شهید راه حق و عدالت، از آغاز خروج از مکه تا آخرین لحظات زندگانی اش هم، این حقیقت را بازگو می کند که خود می گفت:
سَأَمضِی وَ ما بِالْمَوْتِ عارٌ عَلَی الْفَتی *** اِذا ما نوی حَقَاً و جاهَدَ مُسْلِماً
فَاِنْ عِشْتُ لَمْ اَنْدِمْ و اِنْ مُتُّ لَمْ اَلُمُ *** کَفی بِکَ ذُلا اَنْ تعِیشَ و تُرْغَماً (1)
(من می روم و مرگ برای جوان مردی که نیت و هدف او حق و اسلام است، عاری نیست. با این نیت و هدف، اگر زنده بمانم، پشیمان نخواهم گشت و اگر بمیرم مورد توبیخ قرار نخواهم گرفت. کسی که زندگی کند و خوار گردد و دماغش به خاک ساییده شود، به نهایت ذلت و پستی تن در داده است.)
ولی جلال الدین این حقیقت را هم می بایست در نظر بگیرد، که اگر این منطق صحیح باشد، که مردان الهی با کشته شدن رو به دیدار خدا می روند، پس جای شادی و سرور و وجد است، نه جای تأثر و گریه، این نتیجه را هم می توان گرفت که: کشندگان مردان الهی، خدمت بزرگی به آنان انجام می دهند، که قفس آنان را می شکنند و مرغ روحشان را به عالم ملکوت به پرواز در می آورند، در صورتی که جلال الدین از زبان علی بن ابی طالب عليه السلام به آن کس که به صورت او خدو انداخت می گوید:
تو نگاریده ی، کف مولیستی *** آنِ حقّی، کرده ی من نیستی
1) هنگامی که اوس به سمت جهاد در رکاب پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم می شتافت، برادرش مرگ را به یاد او آورد و او برای آن که بی باکی خود را نشان دهد، این اشعار را خواند. (مدینۀ المعاجز، سید هاشم بحرانی ج 4 ص 177 - بحار الانوار ج 44 باب 37 ص 378 - بحار الانوار ج 45 باب 43 ص 238 ح 5 - تاریخ طبری ج 4 ص 305 - الکامل فی التاريخ ابن اثیر ج 4 ص 49
نقش حق را هم به امر حق شکن *** بر زجاجه ی دوست سنگ دوست زن
در مقابل مشیت مقام ربوبی، که برای مدت معینی روحی را در کالبد، برای تکامل بیش تر جای داده است، نباید کسی را جرأت و جسارت شکستن آن کالبد بوده باشد، مخصوصاً شکستن قفس روحی که نتیجه اش فساد و تباه کردن ارواح انسان ها به وسیله تبه کاران، خواهد بود. بنا بر مجموع ملاحظات گذشته گریه و یاد بود امام حسین علیه السلام و داستان عاشورا، حمایت از حق و عدالت و جلوگیری از جرأت و جسارت قفس شکنان می باشد.
یک بیان دیگر درباره ی عدم منافات میان سرور شهادت و تأثر سایر زنده ها این است که: سرور و ابتهاج روحانی برای شکستن قفس کالبد مادی هم چنان که جلال الدین گوشزد می کند، نه تنها شایسته ی خود شهدای راه ابدیت است، بلکه انسان های دیگر هم که از این نوع پرواز روحی، اطلاع حاصل می کنند، به وصول شهیدان به آن مقام والا، خرسند و شادمان می گردند. این اصلی است، که گمان نمی رود فی نفسه، مورد تردید کسی بوده باشد. کسی که آیه: وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ (1)«و گمان نکنید که کسانی که در راه خدا کشته می شوند، مردگانی هستند، بلکه آنان به زندگانی (حقیقی) رسیده، در نزد پروردگارشان از عنایات الهی برخوردار می گردند.» را بخواند، می فهمد که شهادت یعنی انتقال به حیطه عنایات الهی.
مگر خود امیر المومنین علیه السلام در موقع ورود ضربت جانکاه و مرگزای بر تارک مبارکش، نفرمود: فُزْتُ وَ رَبِّ الْکَعْبَهِ (2)(سوگند به پروردگار کعبه، به آن چه می خواستم، رسیدم) مسلم است آن روح عالی که در راه خواسته الهی و نجات انسان ها از گمراهی و بدبختی، با قفس تن وداع می گوید، و آن را بازیچه لبه شمشیرها و سایر اسلحه های سوزان و بران، قرار می دهد، به آن قدرت بزرگ رسیده است که توانسته است گام به مافوق حیات طبیعی و جهان هستی با آن همه جمال و جلالش بگذارد و رهسپار کوی لقاء اللّه و رضوان اللّه در ایام اللّه گردد.
علامه جعفری تحت عنوان منظره ی عاشورا از دیدگاه های مختلف می نویسد:
«درست است که حادثه ی نینوا و منظره ی بی نظیر عاشورا، یک حادثه و یک منظره بوده است، ولی همین حادثه و منظره ی واحد را می توان از دیدگاه های گوناگون مورد درک و تماس قرار داد:
1- پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلم، تخلف مردم را از آن همه سفارشات که درباره ی خاندان طهارت و عظمت کرده بود، می بیند که توصیه ها و دستورات او صدها بار، چه بوسیله قرآن و چه با گفتارهای شخصی خود، اتکا به فرزندان معصومش را که به جهت شایسته بودن به گستردن و تفسیر رسالت پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم به خاک نشینان کره ی زمین، گوشزد کرده بود، در آتش هوای و هوس دنیا پرستان انسان سوز، زبانه می کشد و از طرف دیگر، چنین قربانی های مقدس، برای برومند ساختن نهال مکتب انسانی که خود بنیان گذار آن است، ضرورت دارد، چنان که خود در این جمله معروف می فرماید: حُسَیْنٌ مِنِّی وَ أَنَا مِنْ حُسَیْنٍ (1)«حسین از من و من از حسینم.» یعنی آن ارتباط میان من و او وجود دارد که در آن هنگام که دین جاودان انسانی - الهی، دست خوش طوفان های نابود کننده شود، همین حسین است که عاشورایش چون کشتی نجات بخش، اسلام و قرآن را از غرق شدن نجات خواهد داد، که إِنَّ الْحُسَينَ مِصْبَاحُ هُدى وَ سَفِينَةُ نَجَاةٍ (2)«حسین چراغ هدایت و کشتی نجات است.»
2- فرشتگان و ارواح پاکی که از این خاکدان، به عالم بالا پرواز کرده اند، به این حادثه ی بهت انگیز، که میان آدمیان مفتخر به وَ لَقَد كَرمنا بنی آدم (3)اتفاق افتاده است، خیره و مبهوت می نگرند.
3- اما خود حسین علیه السلام، سرگرم حضور در بارگاه الهی، از سنگر خونین دفاع از حقوق انسان ها، در حال انجذاب به حوزه جاذبیت بی نهایت بزرگ، با این سروش حیات بخش است: أَ لاَ تَرَوْنَ أَنَّ اَلْحَقَّ لاَ یُعْمَلُ بِهِ وَ أَنَّ اَلْبَاطِلَ لاَ یُتَنَاهَی عَنْهُ وَ إِنِّی لَا أَرَی
الْمَوْتَ إِلَّا سَعَادَهً (1)«مگر ای انسان ها، نمی بینید که به حق عمل نمی شود و از باطل اجتناب نمی ورزند؟ من مرگ در راه دفاع از حق و ریشه کن کردن باطل را، چیزی جز سعادت نمی بینم» 4- یزید و پیروانش که شمر جنایت کار جایگاه فاضلاب تمام پلیدی های آنان بود، سرشار تمنا های حیوانی، غوطه ور در دریایی از لذت اجرای پلیدی ها و تبه کاری های پیشوایانش.
5- وجدان آگاه راد مردان تاریخ، که ادامه و بقای اصول عالی انسانی را، همواره به نیروهای تازه مستند می دانند، حادثه کربلا را به عنوان یکی از محرّک ترین نیرو، برای پیشبرد چرخ اصول و ایده های عالی انسانی، می نگرند.
دلیل بارز این نگرش، اقدامات امثال متوکل عباسی بود، که فرمان داد، قبر امام حسین علیه السلام را ویران نموده و جای آن را کشت و زرع کنند، تا مردم برای گریه محرک در آن جا جمع نشوند. غافل از این که مادامی که اصل حق و عدالت، برای انسان ها مطرح است، قبر امام حسین علیه السلام و هم مکتبانش، در درجات مختلف در دل های پاکان اولاد آدم با مصالح اصول پایدار انسانیت و با دو دست عقل و وجدان، محکم تر از آن ساخته شده است که به وسیله بیل و کلنگ متوکل ها آسیبی به آن ها برسد.
6- عرفا عینک جلال الدین را به چشم زده، شکسته شدن قفس ها و پرواز ارواح سعادتمند را، به اصل نخستین خود، می نگرند.
7- در میان این همه عینک های متنوع که برای تماشای حادثه ی خونین کشتارگاه سوزان کربلا، به چشم طبقات زده شده است، یک عینک دو جانبه نیز دیده می شود که اگر تیره و تارش نکنند، عالی ترین و همه جانبه ترین دید را، به تماشاگرش نصیب کرده است.
اینان کسانی هستند، که عقل و اندیشه مستند به مشاهده ی نمود آن حادثه ی خونین را، که چشم گیرترین مبارزه حق و باطل و انسانیت و ضد انسانیت است، می اندازند و ابدیت اصول حیاتی انسان را از آن استنتاج می کنند و در شادمانی روحی، بی نهایت غوطه ور می شوند و هنگامی که احساس پاک و ناب و سازنده ی خود را هم با آن تعقل و اندیشه هماهنگ می سازند.
1) تحف العقول، ابن شعبۀ الحرانی ص 245 - بحار الانوار ج 75 باب 20 ص 116 ح 2 - تاریخ طبری ج 4 ص 305 - شرح الاخبار، القاضى النعمان المغربی ج 3 ص 150
ریزش قطرات خون و افتادن سرها و دست ها و پاها و دوخته شدن چشمان حق بین را، با تیرها به دست کسانی که کوچک ترین دلیل برای بزرگ ترین جنایتی که می کنند، در دست ندارند، می بینند، می گریند و آه سوزان از سینه بر می آورند.
مگر این جریان انسان و انسانیت کش را، می توان بدون تأثّر عمیق، که گریه و ناله نشان کوچک و نا رسایی از آن تأثیر است، دید و یا شنید - که در جامعه بشری، حالتی می تواند بروز کند که گروهی بایستند و با فریاد بلند داد بزنند که ما چه کرده ایم برای چه ما را می کشید؟ و چرا در کشتن ما، همه ی اصول انسانی را زیر پا می گذارید؟ و آن جامعه نتواند برای جنایتی که مرتکب می شود، دلایل مورد جنایت را رد کند و برای کار خود دلیلی اگر چه ظاهر فریبنده ای داشته باشد، نتواند بیان کند!
آیا برای بر حذر داشتن انسان ها از امکان بروز چنین حالت بی نهایت شرم آور نباید متأثر گشت؟ این تأثر و گریه یک حالت بازتابی منفی نبوده، بلکه سازنده و نیرو بخش حیات انسان ها است.» (1)
1) تفسير و نقد و تحلیل مثنوی ج 13 ص 289 به بعد (با تخلیص)
در شماره ی نخست مجله ی داخلی مکتب وحی، نظر آیت اللّه صافی گلپایگانی و نظر آیت اللّه نوری همدانی درباره ی مولوی و تجلیل از او در مجامع عمومی درج گردید. با توجّه به استقبالی که از مطلب فوق به عمل آمد، نظر این دو فقیه بزرگوار تقدیم حضورتان می گردد.
آیت اللّه صافی گلپایگانی اعلام کرد: «برگزاری کنگره هایی مثل مولوی تاسف بار است.» آیت اللّه نوری همدانی نیز آثار و اندیشه های مولانا جلال الدّین را انحرافی خوانده است.
این اظهارات در حالی بیان می شود که سال 2007 از سوی سازمان فرهنگی ملل متحد، یونسکو، به عنوان سال جهانی مولانا تعیین شده و اقصا نقاط جهان شاهد برگزاری کنگره ها و مراسم بزرگ داشت این شاعر پارسی سرا است.
بر اساس گزارش های انتشار یافته در سایت رسمی حوزه علمیه ی قم، آیت اللّه صافی گلپایگانی دو روز قبل در دیدار شورای علمی کنگره علامه بلاغی، از «ترویج بدعت ها و ملاهی و مناهی در قالب کنگره ی مولوی شناسی» به شدت انتقاد کرده است.
آیت اللّه صافی گفته است: «همان اندازه که برگزاری کنگره هایی مثل علامه بلاغی برای اسلام و جامعه اسلامی مفید است، برگزاری کنگره هایی مثل مولوی تأسف بار است.»
وی برگزاری کنگره مولوی شناسی در تهران را که طی روزهای ششم و هفتم آبان ماه با حضور مقامات کشوری و هم چنین محققانی از 25 کشور جهان برگزار شد، موجب «ترویج بدعت ها و ملاهی و مناهی» معرفی کرده و گفته است «برای مطرح شدن بعضی سخنان در این کنگره باید از امام عصر خجالت کشید.»
آیت اللّه صافی که اظهارات وی در سایت رسمی خود ایشان نیز انتشار یافته، دولت محمود احمدی نژاد، رییس جمهوری ایران، را به خاطر تخصیص بودجه به برگزاری کنگره مولوی شناسی مورد سرزنش قرار داد و گفت: «پول های زیادی برای ترویج این برنامه مضر خرج کرده اند، و از مطالب بدعت آمیز تا برنامه ی رقص و سماع در این برنامه بوده است.»
وی در عین حال گفت: «به همان میزان که از خدمات ارزشمند دولت حمایت و تشکر می کنیم، برگزاری کنگره مولوی را نیز محکوم می نمائیم.»
آیت اللّه نوری همدانی، یکی دیگر از مراجع در قم نیز دوبار طی یک هفته مولوی را مورد حمله قرار داده است.
آقای نوری همدانی ابتدا روز دو شنبه در دیدار با مسئولین هماهنگ کننده سازمان تبلیغات سراسر کشور گفت: «کتاب شعر مولوی از نظر ادب و تمثیل قابل استفاده است، ولی در این کتاب انحرافات بسیاری وجود دارد که با اصول و عقاید ما هم خوانی ندارد و سبب منحرف شدن جامعه می شود.»
وی مولانا جلال الدین را شاعری منحرف معرفی کرده و گفت: «مولوی بینش درستی نسبت به اهل بیت نداشت و برخی از آثار او از اندیشه های انحرافی سر چشمه گرفته است.»
ایشان یکی از دلایل منحرف خواندن مولوی را این دانسته که «مولوی کلمه مولا را در روایت من کنت مولاه فهذا على مولاه به معنای دوست می گیرد در حالی که در تفکر شیعی به معنای سرپرست و زعامت جامعه است.»
وی با اعتراض به برگزاری کنگره ی مولوی شناسی در تهران و تبریز گفت: «مراسمی که برای مولوی در چند روز اخیر بر پا شد، برای پیامبر و ائمه اطهار بر پا نمی شود».
آیت اللّه نوری همدانی، روز چهار شنبه 9 آبان نیز در حین برگزاری درس خارج فقه، بار دیگر مولانا جلال الدین را مور تهاجم قرار داد و گفت: «بعضی چند صفحه از مثنوی را خوانده اند و تصور کرده اند که کتاب خوبی است، اما اگر با دقت آن را مطالعه کنند با لغزش های فراوانی مواجه خواهند شد.»
وی گفت: «ملای رومی، شاعر بسیار قوی است و در تمثیل خیلی مهارت دارد، اما نمی توان مثنوی را به کسی داد تا از راهنمایی های آن استفاده کند.»
آیت اللّه نوری همدانی در توضیح دلایل منحرف خواندن مولوی، این بار با اشاره به تمجید مولوی از منصور حلاج گفت: «این در حالی است که در جلد پنجاه و یک بحار الانوار توقیعی از امام عصر در انتقاد از حلاج آمده است.»
وی علاوه بر مولانا جلال الدین، شاعرانی چون شیخ فرید الدین عطّار نیشابوری را مورد نقد قرار داد و گفت : «در کتاب تذکرة الاولياء شیخ عطار، با عبارت های پر آب و تاب، برای صوفی ها چهره سازی شده است و برخی چون، با یزید بسطامی، ذو النون مصری و منصور حلاج را از ائمه علیهم السلام نیز بالاتر دانسته اند.»
آیت اللّه نوری همدانی، در ادامه سخنانش با انتقاد از رواج صوفی گری در کشور، دراویش را از جمله دشمنان امام شیعه معرفی کرد و گفت: «در روایات به نقل از ائمه آمده است که صوفی ها، دشمنان ما هستند.»
وی هم چنین مدعی شد: «سلاطین جور و جباران روزگار مانند هارون الرشيدها و پادشاهان صفویه برای کسب وجهه ی دینی خود به تقویت صوفی ها و ساختن خانقاه ها روی آوردند.»
آیت اللّه نوری همدانی علّت اصلی مخالفت خود با برگزاری کنگره مولوی شناسی انتشار آثار مولانا را نیز پنهان نکرد و با بیان این که «مولوی، صوفی و سنّی است»، گفت: «او [مولوی]، ابو طالب [عموی پیامبر اسلام] را کافر و مشرک می داند و در اشعار خود، ماجرای غدیر خم را لوث کرده است.»
در این که ایشان [مولوی] اعتقاد به اهل بیت علیهم السّلام ندارند و مطالبی بسیار بسیار بد و زننده دارند، حرفی نیست.
مشرب ایشان، سنی است و عایشه را که در مقابل حجت عصر امير المؤمنين عليه السلام لشگر کشی کرد و جنگ جمل را به راه انداخت و دشمن مولای متقیان بود، را خاتون پاک معرفی می کند.
بدبختی مولوی این است که ابو طالب علیه السلام را مشرک می داند. بدبخت بیچاره می گوید که ابو طالب علیه السلام در جهنم، کفش آهنی از آتش دارد. در حالی که حضرت ابو طالب عليه السلام معصومند؛ کما این که در زیارت ششم امير المؤمنین علیه السلام می خوانیم: أَشْهَدُ أَنَّكَ طُهْرٌ طَاهِرٌ مُطَهَّرٌ ، مِنْ طُهْرٍ طَاهِرٍ مُطَهَّرٍ. بلکه این عبارت به نظر من بالاتر از عصمت را می رساند.
حضرت ابو طالب علیه السلام چه خدماتی که به رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم نکردند تا مادامی که زنده بودند کسی جرأت جسارت به رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله و سلم را نداشت.
اما در این که مولوی معلومات زیاد داشته حرفی نیست و منافات ندارد که مولوی علی رغم عقائد نا درستش، حرف های خوبی هم داشته باشد، حرف هایی که عالم پسند باشد.
اگر ما حرف های خوب او را انکار کنیم به او صدمه نمی خورد، به ما صدمه می خورد چون این حرف ها در تمام دنیا روشن است و جای انکار ندارد و اشکالی در گفتن حرف های خوبش نیست، چنان چه در روایات هم آمده است.
[سپس معظم له به حالت شوخی فرمودند:] مولوی حرف های خوبی دارد، کما این که چرچیل هم حرف های بسیار خوبی داشت و لابد بوش هم حرف های خوبی دارد.
جلال الدین محمد که به جلال الدین رومی، جلال الدین بلخی، رومی، مولانا و مولوی نیز مشهور است، از شاعران پارسی گوی است که در قرن هفتم هجری قمری می زیست.
او را زاده بلخ از جمله بلاد وقت ایران به شمار می آورند و برخی نیز زادگاه های دیگری را برای مولوی ذکر می کنند.
اما آن چه مسلم است این که او یکی از پنج شاعر برجسته ی پارسی گوی است که به دنبال ماجرا های پر فراز و نشیب زندگی اش سر انجام در شهر قونیه در گذشته و مقبره او در این شهر - که در ترکیه امروزی، آن را شهر Konya می نامند - هر ساله پذیرای میلیون ها توریست از سراسر جهان است.
در سال های اخیر، اشعار مولوی مورد اقبال جهانی قرار گرفته و محبوبیت او در آمریکا به حدی رسیده که در برخی از دانشگاه های آمریکا برای شناخت آثار مولوی کلاس هایی تشکیل شده و برخی از ستارگان موسیقی اشعار او را 700 سال پس از مرگش می خوانند.
افغانستان و ترکیه هر دو ادعای مالکیت معنوی مولوی را دارند و به پیشنهاد ترکیه سال 2007 از سوی سازمان فرهنگی ملل متحد، یونسکو، به عنوان سال جهانی مولانا نام گذاری شد. هم چنین طی این سال مراسم مختلفی در کشور های مختلف به مناسبت بزرگداشت مولوی و با حضور مولوی شناسان بزرگ دنیا برگزار گردید. از جمله در اواسط تیرماه گذشته، مراسم بزرگداشت مولانا با حضور صد ها نفر از اندیشمندان، سفرا و اعضای سازمان ملل متحد در محل این سازمان با حضور بان
کی مون، دبیرکل سازمان ملل متحد برگزار شد.
بان کی مون در این مراسم اندیشه های انسان دوستانه و انسان گرایانه ی مولوی را دلیل گذر او از قرن ها و جاودانگیش بر شمرد و گفت: «اشعار مولانا در زمان نمی گنجد و فراتر از زمان است، مولانا جلال الدین محمد رومی با وجود گذشت هشت صد سال هم چنان زنده است.»
بختیاری
امام صادق عليه السلام فرمودند: «برای هر چیزی، پایه ای است و پایه و اساس اسلام، دوستی ما اهل بیت است.» (1)
امام حسین علیه السلام جان خود و عزیزانش را به قصد تقرّب به ذات اقدس اله و در راه حفظ دین او، در طبق اخلاص نهاد. به عبارت دیگر امام حسین علیه السلام هر آن چه داشت تقدیم خداوند نمود و خدا نیز به او، منزلتی بس بزرگ و سترگ عطا نموده، خود طالب خونش گردید. لذا است که خدای متعال در قلوب مؤمنان، برای وجود مقدس سيد الشهدا علیه السلام جایگاه ویژه ای قرار دارد. در این مورد امام ششم فرمود: «روزی نگاه مبارک پیامبر اسلام صلى اللّه عليه و آله و سلم به امام حسین علیه السلام افتاد، او را بر دامن گرفت و فرمود: در قلوب مؤمنین برای امام حسین علیه السلام - به خاطر شهادتش - حرارتی است که هیچ گاه به سردی نمی گراید.» (2)نیز رسول حق فرمود: «حسین را در قلب من، موقعیتی است که برای احدی نمی باشد.» (3)روزی پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم کودکی را در آغوش گرفت و مورد ملاطفت قرار داد، شخصی از علت آن پرسید. حضرت فرمود: «این کودک، پسرم حسین را دوست دارد دیدم، خاک قدم های حسینم را به صورت می کشد. جبرییل در این هنگام نازل شد و خبر داد که او از یاران
حسين بن علی علیه السلام در واقعه ی کربلاست.» (1). روزی پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلم به امیر المومنین علیه السلام فرمود: «حسین را نگاه دار. آن گاه در حالی که می گریست، تمام بدن حسین را غرق بوسه کرد و فرمود محل شمشیرها را می بوسم.» (2)
محبت سالار شهیدان، گوهری است که خداوند به هر کس نمی دهد. امام جعفر صادق علیه السلام در این باره می فرمایند: «هنگامی که خداوند عزّ و جّل برای بنده ای خیر بخواهد، دوستی امام حسین علیه السلام و محبت زیارتش را در دل او می افکند.» (3)نیز رسول مکرّم اسلام صلى اللّه عليه و آله و سلم پیرامون دوستی آن بزرگوار فرموده اند: «خدا، دوستداران حسین، را دوست دارد.» (4)
یا رب از دل های ما نور محبت را مگیر *** این تجمع، این توسل، این ارادت را مگیر
هستی ما بستگی دارد به حُبّ اهل بیت *** هر چه می خواهی بگیر، از ما ولایت را مگیر
گر چه امت اسلامی بر عظمت امام حسین و لزوم محبت حضرتش اتفاق نظر دارند ولی بسیاری از افراد، از عمق مطلب نا آگاه و از دقایق آن بی خبرند. در این مختصر به جهت عرض ارادت به محضر وجود مقدّس رسول اکرم، امیر المؤمنین و حضرت فاطمه ی زهرا عليهم السلام، به دو مطلب، یکی آثار محبت اهل بیت و دیگری فضیلت اشک بر مظلومیت امام حسین علیه السلام، اشاره می کنیم.
سلیم بن قیس از امیر المؤمنين عليه السلام نقل می کند: «خوشا به حال کسی که دوستی ما اهل بیت خدا در دل او نفوذ کرده، تا ایمان در دلش چون کوه احد، ریشه دار و محکم گردد.» (5)
و هم چنین حسن بن عبد اللّه از پدرش و او از جدش امام مجتبی علیه السلام و ایشان از رسول گرامی صلی اللّه عليه و آله و سلم نقل می کند که فرمود: «دوستی اهل بیت من، باعث کمال دین است.» (1)
مفضل بن عمر از امام صادق عليه السلام نقل می کند که حضرت فرمود: «هر کس ما اهل بیت را، دوست بدارد و به حقیقت، محبّت ما در دل او جای گیرد، سر چشمه های حکمت برز زبانش جاری خواهد شد و ایمان در قلبش تازه گردد.» (2)
بکر بن محمد ازدی، از امام ششم علیه السلام نقل می کند که فرمود: «همانا محبت ما اهل بیت، گناهان را از بندگان پاک می کند، همان گونه که باد تند، برگ ها را از درختان می افکند.» (3)
امام باقر علیه السلام نیز فرمودند: «به سبب دوستی ما، گناهان آمرزیده می شود.» (4)
پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله و سلم می فرمایند: «هر کس اهل بیتم را دوست بدارد، البته به ریسمان محکمی که در آن گسستگی نیست، چنگ زده است.» (5)و نیز فرمود: «محبت من و دوستی خاندانم، در هفت جای ترسناک، سود می دهد؛ هنگام جان دادن، در قبر، هنگام محشور شدن، زمان دریافت پرونده ی اعمال، وقت حسابرسی، در زمان سنجش اعمال و هنگام عبور از پل صراط.» (6)و نیز فرمودند: «شفاعت من شامل آن تعداد از امتم می شود که اهل بیت مرا دوست دارند و پیروان من هستند.» (7)
پیامبر اعظم صلی اللّه عليه و آله و سلم فرمودند: «نورانی ترین شما در قیامت، کسی است که محبّت بیش تری نسبت به خاندان من داشته باشد.» (1)
اسماعیل بن مسلم شعیری از امام صادق علیه السلام و ایشان از پیامبر خاتم صلی اللّه عليه و آله و سلم نقل می کند، که «ثابت ترین شما بر پل صراط، با محبت ترین شما نسبت به اهل بیتم است.» (2)
مفضل بن عمر از امام صادق عليه السلام نقل می کند که فرمود: «هر کس اهل بیت را دوست داشته باشد برای او عمل هفتاد نبی و هفتاد صدیق و هفتاد شهید است.» (3)
گریه بر مصايب سيد الشهدا علاوه بر پیام بلند و شور غیر قابل وصفش، لازمه ی طبیعی محبت است. همان محبتی که اساس اسلام و دین است، همان محبتی که بوسیله ی آن اعمال پذیرفته می شود و همان محبتی که مزد رسالت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم است. و بر همین اساس است که امام صادق علیه السلام فرمود: «کسی که بر حسین گریه نکند به او جفا کرده است. (4)و گریه کننده بر امام حسين عليه السلام، در بهشت با آن حضرت، هم درجه خواهد بود.» (5)و نیز فرمود: «هر که بر حسین گریه کند، حق ما را ادا نموده و اجر رسالت پیغمبر را ادا کرده است.» (6)و نیز فرمودند: «کسی که نزد او یاد حسین بن علی شود، پس از چشمان او حتی به اندازه بال مگسی اشک جاری شود، پاداش او بر خداست و آن کم تر از بهشت نخواهد بود.» (7)
در فضیلت گریاندن نیز فرموده اند: «هر کس بگرید یا بگریاند یا خود را برای امام حسين عليه السلام به گریه بزند، جزو بهشتیان خواهد بود.» (8)
امام صادق عليه السلام فرمودند: «هنگامی که حسین کشته شد، آسمان گریست.» و نیز امام باقر علیه السلام فرمودند: «بعد از شهادت یحیی بن زکریا، آسمان بر احدی جز امام حسین نگریست، و بر او چهل روز گریه کرد.» (1)
1) بحار الانوار 211/45 - كامل الزيارۀ ص 90
فاضل
عموم فلاسفه معتقدند، فلسفه همان حکمتی است که قرآن کریم از آن سخن گفته است. ولی برای مدعای خویش هیچ دلیل قانع کننده ای ارائه نکرده اند.
صاحب منظومه بر مبنای این فکر سروده است:
نَظَمْتُها فی الحکمه التی سَمَتْ *** فی الذکر بالخیر الکثیر سُمِّیت
(این منظومه را در فن حکمت به نظم در آوردم، حکمتی که در ذکر - یعنی قرآن کریم - از آن با عنوان خیر کثیر یاد شده است. (1))
استاد سید محمد جواد ذهنی تهرانی در شرح خود بر منظومه (2)می نویسد: «تفسیر حکمت در این آیه به حکمت مورد بحث که حکمت یونانیون می باشد، خالی از اعتساف نیست، اگر چه در بعضی از تفاسیر اهل سنت مانند تفسیر کبیر فخر رازی به این معنا منطبق شده، ولی در بسیاری از تفاسیر معتبر، چه از اهل سنت و چه از تفاسیر امامیه این طور بیان نشده است. در تفسیر شریف تبيان تأليف شيخ الطائفه المحقه ابی جعفر محمد بن الحسن الطوسی قدس سره هشت معنا برای آن نقل می فرماید و در هیچ کدام از آن ها خصوص این حکمت گفته نشده است ... و به نظر قاصر حقیر، بهترین معنایی که برای حکمت می باشد، همان معنا و تفسیری است که در روایات اهل بیت عصمت و طهارت
عليهم السلام وارد شده است و به لحاظ آن که أهل البیت أدری بما فی البیت و به اعتبار آن که تنها، قول ایشان بخصوص در تفسیر آیات و فهم کلمات قرآن حجت و برهان است از این رو به آن قائل شدن و اعتقاد ورزیدن، خالی از هر گونه دغدغه و شائبه شک و تردید است.»
در تفسیر شریف نور الثلقین روایاتی به این مضمون وارده شده اند: اَلْحِکْمَهَ هِیَ طَاعَهُ اَللَّهِ وَ مَعْرِفَهُ اَلْإِمَامِ
1- عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنِ اَلصَّادِقِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ قَالَ سَمِعْتُهُ یَقُولُ عَلَیْهِ السَّلاَمُ: وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْرًا كَثِيرًا قال (عَلَيْهِ السَّلاَمُ: مَعرِفَهُ الإِمامِ ، وَاجتِنابُ الکَبائِرِ الَّتی أوجَبَ اللّهُ عَلَیهَا النّارَ) (1)
ابو بصیر از امام صادق علیه السلام نقل می کند که از ایشان شنیدم که در مورد آیه ی «و هر کس به او حکمت داده شود، پس خیر کثیر به او داده شده» فرمود [ منظور،] شناختِ امام [معصوم علیه السلام] و پرهیز از گناهان کبیره ای است که خداوند برای آن ها آتش را قرار داده است.
2- عَنْ أَبِی بَصِیرٍ ، عَنْ أَبِی عَبْدِ اَللَّهِ (عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ : فِی قَوْلِ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْرًا كَثِيرًا فقال (عَلَيْهِ السَّلاَمُ): طَاعَهُ اَللَّهِ وَ مَعْرِفَهُ اَلْإِمَامِ) (2)
ابو بصیر از امام صادق علیه السلام در مورد این کلام الهی که می فرماید: «و هر کس به او حکمت داده شود، پس خیر کثیر به او داده شده» نقل می کند که حضرت فرمود: منظور، پیروی و اطاعت خدا و شناخت امام می باشد.
بنا بر این، حکمت به معنای فرمان برداری از خداوند و شناختن امام علیه السلام خواهد بود.
البته از سوی اهل بیت علیهم السلام معانی و مصادیق دیگری نیز برای حکمت بیان شده است که می توان تمامی آن ها را با معانی مذکور منطبق و متّحد دانست.
تا کنون به این نتیجه رسیدیم که یکی دانستن فلسفه و حکمت قرآنی، تنها یک ادعا است و روایات، مؤیّد این مطلب نمی باشد. استاد حسن زاده آملی، در پاسخ به این پرسش که «آیا فلسفه همان حکمت است؟» (3)گفته اند: «بزرگان علم و دین را در تعریف
حکمت که همان تعریف فلسفه است، تعبیراتی شریف و گران قدر است ما آن تعریفات را در آغاز مفاتيح الاسرار لسُلاّك الاسفار گرد آوردیم ...»
ایشان پس از بیان تعاریف حکمت و فلسفه از دیدگاه فلاسفه ی مشهور و نیز بر اساس تعاریف مطرح شده از جانب خود، حکمت مطرح شده در قرآن کریم را همان فلسفه دانسته است.
استاد حسن زاده آملی در ذیل آیه ی اُدْعُ اِلی سَبیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَهِ وَ الْمَوْعِظَهِ الْحَسَنَهِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتی هِیَ اَحْسَنُ (1)می نویسد: «حکمت، برهان و موعظه ی حسنه، خطابه و جادلهم، جدال احسن می باشد.» (2)
لذا ایشان حکمت را به برهان و در صفحه 14، برهان را به حکم عقل، تفسیر نموده اند. بنا بر این ایشان معتقدند فلسفه همان احکام عقل است و مراد از حکمت نیز همان فلسفه می باشد. این در حالی است که اگر حکمت را به برهان معنا کنند، بایستی مطابق آیه ی یَآ أیُّهَا النَّاسُ قَدْ جَآئَکُم بُرْهَانٌ مِّن رَّبِّکُمْ وَ أنْزَلْنَآ إلَیْکُمْ نُورًا مُّبِینًا (3)«اى مردم برای شما از جانب خدا برهانی محکم آمد و نوری تابان به شما فرستادیم.» مراد از برهان را خود قرآن می دانستند. که بر این اساس پیام آیه این می شد: «مردم را با آیات معجزه آسای الهی به راه خدا دعوت کنید.»
به عبارت دیگر، تفسیر حکمت در قرآن کریم، به برهان، نیاز به اقامه ی دلیل دارد و دلیلی بر آن ذکر نشده است. و اما تفسیر نمودن برهان به طور مطلق به حکم عقل، به دلیل محدودیت عقل و خارج بودن فلسفه ی احکام از دسترس آن، امری عجیب است. امام صادق علیه السلام می فرمایند: اِنَّ دینَ اللّهِ لایُقَاسُ الْعُقُولِ « بدرستی که دین خدا به عقل ها قیاس نشود.»
عده ای طرح مطالبی از قبیل اثبات وجود خدا مانند برهان صدیقین ابن سینا (4)و مباحث پیرامون مبدأ و معاد را دلیل بر الهی بودن فلسفه می دانند. و بدین ترتیب می خواهند به فلسفه اسلامی ای که مولود کندی (5)و منبسط شده توسط ملا صدرا است قداست بخشند.
آیا اگر فردی یا مکتبی درباره مبدأ و معاد بحث کرد، دلیل بر الهی بودن او يا آن مکتب است!؟ مگر ادیان و مذاهب منحرف موجود در عالم، از مبدأ و سخن نگفته اند؟ آیا اگر کسی وارد عرصه بحث مبدأ و معاد شد، بحث او الهی می شود و لو نتیجه بحث او انکار مبدأ و معاد باشد و یا نتیجه بحث او مخالف مدارک وحی باشد؟
گاه، عده ای با مطرح نمودن برخی از فلاسفه گذشته و حال و تعریف از دانش و ایمان ایشان، سعی در قداست بخشیدن به خود فلسفه دارند که متأسفانه این موضوع در سال های اخیر تشدید شده است. لاهیجی (1)می نویسد: «هر کس را اندک معرفت به احوال علما باشد، داند که علمای اسلام همیشه در علم حکمت مختلف بوده اند و در هر زمانی جمع کثیری از علمای معروف که شک و قدح در دانش و ایمان و تشنیح ایشان کم تر از شک در روشنی آفتاب و ماه نیست، اهل حکمت و معروف به آن بوده اند.»
به آقای لاهیجی و کسانی که بجای بررسی مطالب به شخصیت ها رو می آورند، عرض می کنیم کسی که اندک معرفت به احوال علما از صدر اسلام تا کنون داشته باشد، داند که اکثر علمای اسلام یا به سراغ فلسفه نرفتند و یا در مقابل فلسفه ایستادند. روش عالمانه این نیست که ما به سراغ شخصیت ها برویم، زیرا در هر طرف، شخصیت های مهمّی وجود دارد. بلکه باید حق را شناخت و بوسیله آن اهل حق را پیدا نمود، نه این که افرادی را به عنوان شخصیّت های مهم، بپذیریم و آن گاه همه ی سخنان آن ها را تلقی به قبول نمائیم. در حالی که حضرت امیر المؤمنین می فرمایند:
اِعْرِفِ اَلْحَقَّ تَعْرِفْ أَهْلَهُ (2)«ابتدا حق را بشناس آن گاه اهل حق را بشناش.» اَلْحَقُّ لاَ یُعْرَفُ بِالرِّجَالِ اِعْرِفِ اَلْحَقَّ تَعْرِفْ أَهْلَهُ (3)«حق با اشخاص و شخصیت ها شناخته نمی شود ابتدا حق را بشناس تا اهل حقیقت را بشناسی.» ابو حمزه ثمالی نیز از امام صادق علیه السلام چنین نقل می کند:
اِيّاكَ اَنْ تَنْصِبَ رَجُلاً دُونَ الْحُجَّةِ فَتُصَدِّقَهُ في كُلِّ ما قالَ (4)«بپرهیز از این که به شخصی غیر از حجت خدا اعتقاد بورزی و در هر آن چه گفت او را تصدیق نمایی.»
1) در رسائل فارسی ص 13 نوشته حسن بن عبالرزاق لاهیجی
2) الوسائل الباب 10 من صفات الما ضى ح 32 - السرائر ابن ادریس حلی 45/1 - امالی مفید مجلس اول
3) الطرائف فی معرفۀ مذاهب الطوائف سيد ابن طاووس ص 136 - روضۀ الواعظین فتال نیشابوری ص 31 - بحار 126/40
4) وسایل الشیعه 126/27 - معانی الاخبار صدوق 169 - الکافی 298/2 - بحار 153/70
می گویند: فلسفه صدرایی فلسفه تکامل یافته است (1)و نه تنها التقاطی نیست، بلکه در بسیاری از موارد، اختلاف بین فلاسفه مشّا و اشراق را حل نموده و میان فلاسفه و متکلمین از یک سو و فلاسفه و عرفان از سوی دیگر آشتی برقرار کرده است. (2)ولی با مراجعه به مباحث ملا صدرا در اسفار به خوبی به این نتیجه می رسیم که ملا صدرا همه ی مباحث را به عرفان ختم نموده که خود نیز در مواردی به این مطلب تصریح کرده است. آیا گسترش مباحث فلسفی لزوماً به معنای تکامل است؟
جالب تر و عجیب تر آن که مدعی هستند که فلسفه اسلامی به واسطه ی قرآن بارور شده است ولی کجا و چگونه، دلیلی بر آن ارائه نشده است. آیا استخراج چند صفت از صفات خداوند از قرآن و تفسیر آن بر اساس فلسفه ی یونانی، تغذیه از قرآن محسوب می شود؟
آیا توجیه آیاتی مثل اَللّهُ نُورُ السَّمواتِ وَ الاْرْضِ (3)و آیه ی هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظّاهِرُ وَ الْباطِنُ (4)و آیه ی فَاَيْنَمَا تُوَلُّوا فَتَمَ وَجَهُ اللهِ (5)بر مذاق فلاسفه ی یونان، تغذیه از قرآن است یا تحمیل عقاید به آن؟ نکته ی جالب دیگر این است که آنان مدعی اند فلسفه در خدمت دین قرار گرفته است و بدون آن نمی توان به شبهات جدید پاسخ داد. لذا لاهیجی در فایده ی فلسفه می نویسد:
بالنظر إلى اصول الاسلام و هُوَ حِفظُ عقائدِ الدِّينِ عَن أَن يُزلِزِلُها شُبَه المُبطلين (6)«فلسفه ناظر بر ارکان اسلام است و دین را از این که به وسیله ی شبهات اهل باطل متزلزل شود، حفظ می کند.» فلسفه ای که در زمان مأمون به منظور ورود شبهات و تزلزل در دین وارد عرصه ی اسلام شد و مشخص است امثال مأمون جز این هدفی نداشته اند، حال چگونه ممکن است در خدمت دین و دفع شبهات باشد؟!
فلسفه ای که به عقیده ی بسیاری از علمای اسلام گرفتار انحراف است، چگونه می تواند مدافع این دین مبین باشد؟!
1) کتاب های «نظام حکمت صدرایی عبد الرسول عبودیت و سیر حکمت در ایران و جهان» (سید محمد خامنه ای)
2) آشنایی با علوم اسلامی، استاد مطهری ص 110
3) سوره نور آیه 35 یعنی: «خداوند نور (وجود بخش) آسمان ها و زمین است»
4) سورۀ حديد 3 یعنی: «در اول و آخر هستی و پیدا و نهان وجود همه، اوست»
5) بقره آیه 115 «پس به هر طرف رو کنید، به سوی خدا روی آورده اید. ...»
6) رسائل فارسی، حسن بن عبد الرزاق / لاهيجى ص 74
آیا فلسفه ای که مبانی آن مورد اختلاف خود فلاسفه بوده و هر از چند گاه تغییراتی در آن حاصل می شود، می تواند مبین دین قویم و بدون تغییر اسلام باشد؟!
به نظر شهید ثانی خواندن قسمتی از فلسفه بخاطر ایجاد شک، حرام است.
قال الشهيد الثانى فى منية المريد فى الخاتمة في باب القسام العلوم .... و بقى علوم آخر بعضها محرم آخر بعضها محرم مطلقا كالسحر و الشعبدة و بعض الفلسفة و كل ما يترتب عليه آثار الشكوك (1) شهید ثانی در خاتمه کتاب منيۀ المريد در باب اقسام علوم گفته است: « ... و باقی ماند علوم دیگری که بعضی از آن ها به طور مطلق حرام اند. مثل سحر، شعبده و بعضی از و هر چه که بر آن شک و تردید مترتب شود»
و آیت اللّه خویی این مدعا را که یادگیری فلسفه برای حفاظت از دین و دفع شبهات لازم است، بصراحت رد می کنند:
سُوال: هل إنّ دراسة الفلسفة لازمة لطالب العلوم الدینیّة الذی یضع نفسه فی موضع الأخذ و الردّ بالنسبة إلی سائر العقائد و الأدیان، و هل هناک وجوب کفائیّ علی طلاّب العلوم الدینیّة فی القیام بهذا الدور، و هل یمکن إدخال هذا تحت عنوان کونه (أی الفلسفة مقدّمة للأمر بالمعروف و النهی عن المنکر أو کونه مقدّمة للحفاظ علی الدین أو کلیهما، و إن لم تکن لازمة لطلّاب العلوم الدینیّة فهل فیها رجحان أو لا رجحان فیها أصلاً. ثمّ إنّ دراسة الفلسفة علی من تکون غیر جائزة؟ أرجو أن توضّحوا لنا جواب هذه الفقرة تماماً. و لو فرضنا أنّ فهم علم أصول الفقه أو بعض أبوابه _ فهماً صحیحاً کاملاً _ کان متوقّفاً علیها فهل هناک رجحان فی دراستها عموماً، أو بقید أنّ هذا الطالب یکون له مستقبل جیّد فی الإفادة إن شاء اللّه ...؟)
1) منيه المريد ص 381 - انوار النعمانيه ج 3 ص 376
جواب: لم یتّضح لنا توقّف ما ذکر علی دراسة الفلسفة و قد تعرّضوا للمقدار اللازم منها فی طیّ أصول الدین و الفقه، و إذا خاف من الضلال إثر دراستها حرم و إلّا فلا مانع منه فی حدّ نفسه، و اللّه العالم (1) آیت اللّه خوئی در جواب این سؤال که آیا آموختن فلسفه برای امر به معروف و نهی از منکر و نیز حفظ دین از شبهات منکرین و فهم صحیح وحی لازم است، می نویسند: «برای ما توقف آن چه ذکر شد بر فلسفه واضح نشده است. برای حصول موارد ذکر شده، آن چه در اصول دین و فقه آمده است، کافی است و اما آموختن فلسفه بخودی خود مانعی ندارد ولی اگر از آموختن آن بیم گمراهی باشد، خواندن آن حرام است.
اسلام با محتوای بلند خود همواره جوابگوی شبهات بوده و هست و ما در مقابل شبهات با ابزار وحی و عقل، بیمه هستیم. و البته نباید تصور شود که همه ی سؤالات جواب دارد.
بلکه با توجه به محدودیت عقل و مستوریت علت احکام، بایستی روحیه ی تعبد در امور غیبی را زنده نگاه داشت که ارزش، در همین تعبد است.
بدیهی است که توجه تام، به قرآن و روایات، امری مستحسن است و نباید این امر را با اخباری گری، اشتباه گرفت، چرا که اگر چنان چه اعتماد به آیات و روایات اخبارگری باشد، پس باید ملا صدرا نیز اخباری باشد. ملا صدرا در باب ششم نفس در اسفار، پس از اقامه براهین عقلی بر تجرد نفس، به ادله ی سمعیه تمسّک می کند. (2)
بعضی از طرف داران فلسفه می گویند برای رسیدن به سعادت، نیاز است خود و دنیای خود و خدای خود را بشناسیم تا بدانیم چگونه زندگی کنیم و فلسفه را متکفل این مهم می دانند. (3)غافل از این که کنه اشیا از ما مخفی است و هرگز به آن نمی رسیم و آن مقداری از شناخت که لازمه سعادت است، توسط قرآن کریم و روایات معصومین به ما ارائه شده است. ما با عمل به دستورات دین مبین اسلام به حالت یقین خواهیم رسید و در این جهت هیچ نیازی به فلسفه دیده نمی شود. و حتی بعضی از علما مردم را از صرف عمر خود، در مطالعه فلسفه منع می کنند.
من أعرض عن مطالعة العلوم الدينيّة وصرف أوقاته في إفادة الفنون الفلسفيّة، فعن قريب لسان حاله يقول عند شروع شمس عمره في الأفول «شیخ می گوید هر کس از مطالعه ی علوم دینی سر باز زند و وقت خود را صرف مسایل فلسفی کند، پس به زودی زبان حالش در وقت غروب خورشید عمرش؛ این خواهد بود:
تمام عمر با اسلام در داد و ستد بودم *** کنون می میرم و از من بت و زنار می ماند (1)
علامه بحر العلوم در آخر اجازه خود، مرحوم علامه را نصیحت می کنند که عمر خود را صرف فلسفه نکند که علوم موهومی است و آن طور که ادعا می شود، معقول نمی باشد.
و اوصيه أيّده اللّه بالكدّ في تحصيل المقامات العالية الأخرويّة سيّما الجدّ في نشر أحاديث أهل بيت النبوّة و العصمة صلوات اللّه و سلامه عليهم، و رفض العلائق الدنيّة الدنيوية، و إيّاه و صرف نقد العمر العزيز في العلوم المموّهة الفلسفية فإنّها كَسَرابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً (2) «او را به تلاش در آموختن مقام های بلند اُخروی توصیه می کنم: به خصوص در نشر سخنان اهل بیت نبوت و عصمت که درود و سلام خدا بر آنان باد، و دوری از دلبستگی های دنیوی و پرهیز از این که عمر گران قدر خود را در علوم وهمی فلسفی صرف کند که این علم مثل سرابی است که انسان تشنه آن را آب می پندارد»
ادامه دارد ...
طاهری
اندیشه و عقاید یونانی از دیر باز وارد عرصه های گوناگون زندگی بشر شده و به نوبه ی خود بر فرهنگ و آداب و باور ملت ها در شرق و غرب عالم تأثیر نهاده است و از این رو، اندیشه ی بسیاری از نام آوران را به خود مشغول داشته و دارد. منطقه ی شرقی ما نیز از این کالای وارداتی بی نصیب نمانده است و هنگامی که با دقت و با نگاه پژوهش به باور های دینی می نگریم این مطلب، شکل نگران کننده ای پیدا می کند.
در این سلسله مقالات، با تکیه بر گزارش های تاریخی به باز خوانی و بررسی عقاید و اندیشه های یونانی و شناخت ذات آن می پردازیم تا میزان تطابق آن با باور های دینی روشن شود.
در شرایط کنونی که دین اسلام را از همه سو، با استفاده از جذاب ترین فنون و روش های تبلیغی و هنری مورد هجوم قرار داده اند، لزوم باز نگری در باور ها و نظریاتی که این روزها به فراوانی گفته و شنیده و تکرار می شود و همه ی آن ها را به اسلام و قرآن نسبت می دهند، به شدت احساس می شود. بر آنیم که هر باور و اندیشه ای را باید دقیقاً در همان ظرف زمانی مکانی و با همان ریشه ها و پیشینه ی تاریخی اش و با تکیه بر گزارش های موثق مورد بررسی قرار داد. و این تنها راه رسیدن به شناخت واقعی و نتایج مطابق واقع و بر کنار ماندن از خطا های فاحش و اجتناب از فرو غلطیدن به ورطه ی خیال بافی یا توجیهات زمانه پسند یا نانِ دین را به نرخ روز خوردن است و معتقدیم که در مورد وقایع تاریخی هرگز نمی توان با قواعد عقلی و علی القاعده گفتن ها سخن راند و نتیجه گرفت. تحلیل حوادثی که قرن ها پیش رخ داده است و صدها یا هزاران عامل انسانی متفاوت و متعارض در وقوع آن دخالت داشته اند، تنها به یاری عقل ممکن نیست بلکه باید بر مبنای مدارک موثق سخن گفت. طبیعتاً حکمِ زمان حال را نمی توان قاطعانه بر واقعه ای که مثلاً دو هزار سال پیش رخ داده است منطبق کرد. از جمله مواردی که به باور های ما، سخت آسیب رسانده، سخنانی است که این روزها،
چه بسا که در پوشش فخیم «خرد گرایی» و یا مثلاً به صرافت «نظریه پردازی»، به بازار پر هیاهوی اندیشه عرضه می شوند.
بررسی اندیشه های یونانی به خصوص با توجه به ظرف زمانی خودش؛ مشخص می کند که بسیاری از این ها توهّم محض اند و کوچک ترین نسبتی با وحی ندارند و طبیعتاً موجب خطاها و بدعت های دیگر می شوند و از این رو بی گمان طرح آن ها در مجامع عمومی، خدعه با اهل ایمان، و ثمره ی آن، گمراهی و ایجاد رخنه در صفوف مسلمانان است.
پرداختن به این مطلب از حیث دیگری هم ضرورت تام دارد و آن این است که چنان که بعدها خواهیم دید، تمدن و اندیشه ی یونانی بدون شک مبدأ اخلاق و اندیشه و فرهنگِ امروز غرب و استکبار جهانی است و بدون شناختِ ذات و هویّت و فرهنگ غرب، تعامل با آنان به آسیب ها و زیان های جبران نا پذیری منجر خواهد شد؛ چنان که نتایج تلخ این عدم شناخت را، در تاریخ دو قرن اخیر کشورمان بارها شاهد بوده ایم.
این روزها در رسانه ها و سمینارها آن قدر در ستایش از فیلسوفان یونانی سخن می گویند و مقاله و کتاب می نویسند که براستی کم تر کسی به خود جرأت می دهد یا به این فکر می افتد که فارغ از این هیاهو، خود مستقیماً به مدارک تاریخی رجوع کند و واقعیات جامعه ی یونانی و محصولات آن را - چنان که بوده است - دریابد و به عنوان یک وظیفه ی عقلی و دینی، به دیگران نیز انتقال دهد. اما اگر کسی پا پیش بگذارد و کتاب های تاریخ تمدن غرب و تاریخ فلسفه را که فراوان هم هستند مطالعه کند، از کثرت مدارک و مخالفت صریح آن با مفاد اکثر سخنرانی ها و نوشته ها در این باب، بهت و حیرت گریبانش شده و فرو می ماند که اینان چگونه به خود اجازه می دهند واقعیت را بپوشانند و عقاید یونانی را به عنوان نظریات اسلامی از پشت تریبون ها به مردم القا کنند؟
اما اگر کتاب های معتبر تاریخ دوره ی باستان و به ویژه منابع اولیه ی یونانی را بگشاییم و کار پژوهش در فرهنگ و تمدن یونان را از مسأله ی «پرستش» آغاز کنیم، در می یابیم که تاریخ اروپا حکایت کاملاً متفاوتی را بیان می کند.
یونانیان در آغاز تاریخ خود، برخی حیوانات را محترم می داشتند و آنان را نیمه خدا می شمردند. ولی البته، مانند مصریان و هندیان، به خدایان انسانی بیش تر توجه داشتند. آثار مربوطه به این دوران نشان می دهد که حتی برخی حیوانات مانند گاو و خوک و مار را نیز
مقدس و در زمره ی «خدایان» می شمردند. مار پرستی از کرت به آتن رسید. در معبد آتِنِه در آکروپولیس، ماری مقدّس لانه داشت و مؤمنان در هر ماه، با تقدیم نانِ عسلی، بدو تقرب می جستند و به همین خاطر است که در بسیاری از آثار هنری یونان، در پیرامون پیکر های هِرمِس و آپولون یا خدایان دیگر، تصویر مار دیده می شود. در نظر یونانیان، مار، خدای نگهبانِ معبد ها و خانه ها بود. هم چنین از آن جا که عجیب ترین و نیرومند ترین قوای طبیعی در نظر پیشینیان، نیروی تولید مثل بود؛ یونانیان هم مانند سایر اقوام در برابر مظاهر عمده ی تولید انسانی نیایش می کردند، هم چنان که اِلهه حاصل خیزیِ خاک را می پرستیدند، به این جهت در برخی مراسم دینی مربوط به پرستش «خدایان»، صورت عضو تناسلی مرد را به نمایش می گذاشتند و مجسمه سازان و نقاشان یونانی بارها به ساختن آن می پرداختند. جنبه نا خوشایند تر در پرستش دستگاه تناسلی، در دوره ی یونان گرایی (هِلِنیسم) و دوره ی تسلط رومیان بر یونان ظهور پیدا کرد و «پریاپوس» نام خدا یا مجسمه ای بود که منحصراً به همین خاطر پرستیده می شد و یونانی ها برای پرستش او به فعالیت های شنیع جنسی می پرداختند. تصویر این بت، روی گلدان ها و دیوارهایی که در شهر مدفون پومپئی از زیر خاک بیرون آورده شده، فراوان است.
چنان که از افسانه های یونانی بر می آید، «خدایان یونانی» به تدریج تغییر صورت داد و همواره به انسان شبیه تر شد و عاقبت به اورانوس تبدیل گشت و سپس به هیات زئوس، فرستنده ی ابر و بارنده ی باران و سازنده ی رعد در آمد. در رأس خدایان اولمپی، زئوس، خدای بزرگ یا «خدای خدایان» قرار داشت امّا از لحاظ زمانی، نخستین خدا به شمار نمی رفت. زئوس و برادرانش جهان را با قرعه، میان خود تقسیم کردند؛ آسمان به زئوس رسید و دریا به پوسیدون و زیر زمین به هادِس. در عین حال در اساطیر یونانی، جهان، مخلوقِ خدایان نیست، بلکه پیش از «خدایان» هم وجود داشته است.
بیش تر خدایان یونانی به جای آسمان در زمین سکونت داشتند و زمین، خود نیز در آغاز خدایی بود و مادری شکیبا و بخشنده به شمار می رفت. ترسناک ترین خدایان یونانی در زیر زمین یا در غارها و شکاف های زمین می زیستند. یونانیان، روزها توجهی به این خدایان نداشتند، ولی شب ها، برای رفع وحشت خود، آن ها را می پرستیدند. یونانیِ متدیّن خود را بازیچه ای در دست قوای بی شمار الاهی می دید که نه تنها افعال، بلکه افکارش نیز نهایتاً
مقهور آنان است. موضوع کتاب ایلیاد هومر، از همان بند اوّلش، خشم آشیل و مصایبی است که برای یونانیان به همراه آورد و همه کارها به دست «خدایان» است.(1)
عقاید دینی، همان اندازه که یونانیان را به وحدت کشاند، به تفرقه انداخت؛ زیرا به جز خدایان اولیهی، اولمپی، که همه، آن ها را می پرستیدند، فرقه ها و قدرت های منسجم تری نیز وجود داشت که تبعیّتی از زئوس نداشتند. جدایی های سیاسی و قبیله ای چند خدایی را دامن زده و یکتا پرستی را غیر ممکن ساخت. در یونان قدیم، هر خانواده خدایی مخصوص داشت و به نام او آتش اجاق دائماً می سوخت و پیش از خوردن غذا، به او خوراک و شراب تقدیم می کردند. این مراسم مقدس، یعنی تقدیم خوراک به خدایان، اساسی ترین و مهم ترین رسم مذهبی در منازل بود. بسیاری از مردم، مجسمه ی خدا را، خود خدا می دانستند و از این رو، در شستن و پوشانیدن و رعایت حال آن اهتمام می ورزیدند. شیوه های عبادت یونانی هم، مانند خدایان یونانی بسیار متنوع بود. یونانی ها برای دفع شرّ خدایان زمینی، به عبادت آن ها می پرداختند ولی خدایان آسمانی را صمیمانه پرستش می کردند. به گمان یونانیان، خدایان در همین بت ها و سنگ ها تجسّم می یابند.
هر طایفه و قوم و قبیله و شهر، همانند خانواده، «خدایان» مخصوص به خود داشت؛ آتنه خدای شهر آتن بود، دِمِتر خدای شهر الئوسیس، هِرا خدای شهر ساموس، آرتمیس خدای شهر اِفِسوس (2)و پوسیدون خدای شهر پوسیدونیا؛ در وسط هر شهر و در بلند ترین قسمت آن، معبد خدای آن شهر قرار داشت.
شرکت در مراسم نیایش خدا، نشانه، امتیاز و لازمه ی شهر نشینی بود. در جنگ ها، اهالی هر شهر، صورت خدای خود را، به عنوان علامت و شعار، پیشا پیش لشکر به حرکت در می آوردند و قبل از هر کار خطیر، با خدای خاص خود مشورت می کردند. تخیّلِ دینیِ یونانیان وقتی که از محدودیت محلی بیرون آمد، موجد اساطیر و خدایانِ مشترکِ یونانیان شد. یونانی ها برای هر یک از مظاهر طبیعت و جامعه، برای هر یک از نیروهای زمینی و آسمانی، خوشی ها و نا خوشی ها نیکی ها، و بدی ها و کارها، مظهر یا خدایی می شناختند. خدایان
1) خدا و فلسفه (مفهوم خدا در فلسفه ی غرب)، اتین ژیلسون، ترجمه شهرام پازوکی /20
2) شهر باستانی اِفِسوس که در حدود سال 330 قبل از میلاد، مقر حکومت بوده است در غرب ترکیه ی امروزی، بین شهرهای ازمیر و آیدین واقع شده است و آثار باز مانده از آن، یکی از بزرگ ترین مراکز باستانی و توریستی ترکیه به شمار می رود. نزدیکی اِفِسوس با مرز غربی ایران و در عین حال، تاثیرات اندکِ خدایان پرستیِ یونانی بر اعتقادات زرتشتی کاملا قابل تعمق است
یونانی هیات های انسانی داشتند و این هم از ویژگی های یونان است. هیچ قومی خدایان خود را چنین شبیه و نزدیک به آدمیان تصور نکرده است.
چند خدایی امری ضروری بود و مردم به شماره ی عواملِ زندگی، برای خود خدا می تراشیدند و درباره ی هر یک از خدایان، اساطیری وجود داشت که تبار و سر گذشت و بستگی های انسانی او و هم چنین مراسم مربوط به او را روشن می کرد. این اساطیر، که یا از مقتضیات محلی ناشی می شد یا ساخته ی شاعران دوره گرد بود، عقاید، فلسفه، آداب و تاریخ یونان کهن را به وجود آورد.
نفوذ اساطیر به قدری بود که نه تنها هیچ امکانی برای یکتا پرستی باقی نمی نهاد بلکه تا پایان عصر یونان گرایی، برای خود اساطیر و حتی خدایانِ تازه ای آفریدند. بر حسب مدارک تاریخی، حتی پنج قرن پس از افلاطون - یعنی در حدود نیمه ی قرن دوم میلادی - نیز، هنوز مردم به «خدایان» اعتقاد داشتند و خرافات و اساطیر عصر هومر، هم چنان زنده و نیرومند بود و عواطف مردم را تحریک می کرد.
این قوم نیمه وحشی، کاملاً اندیشه طبیعی و فطرت خود را منکوب کرده بودند به گونه ای که هر یک از مظاهر هستی مانند خورشید، ماه، ستارگان، دریا، زمین، آسمان، باران، توفان، رعد و برق، رنگین کمان و مانند آن را به مقام الوهیّت می رساندند و آنان را برای سودشان از آن ها و در امان ماندن از شرّشان، می پرستیدند؛ مُلحد در اعتقاد یونانی به کسی گفته می شد که «خدایان رسمی» را نمی پذیرفت و عبادت نمی کرد و الحاد در نزد آنان عبارت بود از عدم پرستش «خدایان» است.
مقدّس ترین بخشِ فرهنگ یونانی، از پرستش حیوانات و مظاهر طبیعت آغاز می شود و به آلت پرستی و نهایتاً به «خدایان پرستی» می رسد؛ پس سیر تاریخیِ «ما بعد الطبیعه ی یونانی»، حرکتی است از پرستش حیوان و جماد تا پرستش خدایان بی شمار یا توهّم محض و این واقعیتی است که در هنگام ارزیابی تمدن و فرهنگ اروپایی، هرگز نباید مبادی و هم چنین استقلال و انفکاکِ همیشگیِ آن را از «پرستش شرقی» فراموش کرد.
پرستش یونانی، با همین اَشکال جاهلانه و سرا پا شرک آلودش، مطلقاً بر مبنای عقل یا فطرت انسانی و یا محبت الاهی و یا حتی علاقه به همان بت های سنگی نبود بلکه تماماً از یک سو، بر اساس دو عامل تخیّل و ترس و از سوی دیگر، بر دو مبنای جلب منفعت و دفع شرّ صورت می گرفت و این جاست که «تقابلِ مبنایِ پرستش» در جامعه و اندیشه ی یونانی با اندیشه و عبودیّت دینی به وضوح آشکار می شود و بدین ترتیب، اعتقاد یونانی به جانب
احساس و خیال بافی می گراید. اساساً اندیشه ی یونانی، از همان ابتدا و در اساس خود، عقلی عملی، منفعت گرا و دنیا طلب است؛ نه عقلِ ناب، لُب و عقل خالی از هر گونه شائبه عقلی که آخرت گرا باشد.
بنا براین، مقدّس ترین اعتقادِ جامعه ی یونانی، «شرک» است که فلاسفه ی یونانی کاملاً آن را تأیید و ترویج می کنند.
یونان پایگاه و دژ مستحکم «خدایان پرستی» و بت پرستی و فلسفه و دشمنی با کتاب های آسمانی بود. یونان جایی است که در تمام تاریخ، هیچ پیامبری به آن پا نگذاشته است؛ بر اساس هزاران شاهد و گزارش تاریخی، اگر پیامبری به سوی این سرزمین شرک فرستاده می شد، بدون شک به کشته شدن پیامبر و شکست مطلق می انجامید. زیرا مردمی که هرگز خدای واحد را نپرستیده اند و همواره به یاری و رهبری فیلسوفان، در مقابل پیامبران بنی اسرائیل صف کشیده و آنان را مسخره می کنند و سخت بر پرستش خدایانِ خود مصمم اند، محال بود که سخنان آسمانی را بشنوند. (1)
چنان که دیدیم یونان مجمع و مرکز انحرافات مربوط به پرستش است؛ یونان هرگز در پیشنیه ی تاریخی خود الاهی نبوده و خدای یکتا - یعنی یَهوِه، خدای یهود - را نپرستیده و دین آنان را نپذیرفته است و در طولِ حدود 1500 سال در این منطقه، حتی یک بار هم برای خدای یکتا «سجده» نشده است. اساساً یونانی ها هرگز سجده نمی کردند، زیرا سر بر خاک نهادن در سنّت یونانی، نشانه ی نهایت ذلّت بود و از این رو حتی در برابر بت های خود هم، ایستاده نیایش می کردند. بر اساس صدها شاهد در تاریخ اروپا، در همه ی دوران باستان و حتی تا حدود 200 سال پس از ظهور حضرت مسیح علیه السلام، در همه ی منطقه ی یونانی، حتی یک نفر خدا پرست - نه از توده ی مردم و نه از سیاست مداران یا فیلسوفان - وجود نداشته است؛ فیلسوفان یونانی بارها و صراحتاً، به بت پرستی و «خدایان پرستیِ» خود اعتراف و اقرار کرده اند. معابد یونانی - با همین نام فریبنده ای که دارند - منحصراً مكان بت ها و محل حضور مردم برای عبادت بت ها بوده است. (2)
1) چنان که بعدها خواهیم دید، نقش فلسفه در ترویج و پرستش اوهام و تثبیت اساطیر به عنوان یک واقعیّت مسلّم در اذهان یونانی - و سپس در تاریخ همه ی دنیا - بسیار مخرّب و وحشتناک بود. همان وقتی که ارسطو در مقامِ اثباتِ تخیلاتی از قبیل «عقول عشره» پا فشاری و استدلال می کرد، باب و سیعی از خطا ها و انحرافات را به روی بشر می گشود
2) تاریخ تمدن، ویل دورانت / ج 214/201/200/199/198/197/107/2 و ج 239/10
اکنون دیگر کاملاً روشن است کسانی که برای اثبات مشابهت و یا حتی عینیّتِ عقاید یونانی با عقاید اسلامی می کوشند، چه امر محالی را می طلبند و به دنبال خود، توده مردم را به چه برهوتی می کشانند.
ادامه دارد ...
عرب شاهی
ابو عبد اللّه محمد بن علی طایی حاتی اندلسی معروف به ابن عربی از مشاهیر عرفان، در قرن ششم و هفتم می زیسته است. او در هفتم رمضان سال 560 هجری قمری در مرسیه متولد و در 28 ربيع الآخر سال 638 در دمشق در گذشت. قبر او در صالحیه دمشق است. سخن درباره ی ابن عربی و عقاید او بسیار است، بعضی
او را شیعه و برخی او را از عامه می دانند. در شماره ی قبلی، بعضی از فتاوی ابن عربی را از کتاب فتوحات ذکر کردیم که عبارتند از:
الف) عدم وجوب قضای نمازی که عمداً ترک شده است ب) عدم اشکال استماع غنا.
ج) عدم حرمت تخلّی به سوی کعبه. د) وجوب نماز جمعه بر مسافر.
ه) عدم وجوب قضا و کفاره بر کسی که دانسته روزه بخورد.
بر آگاهان مسایل شرعی، روشن است که این فتاوی با هیچ یک از نظرات علمای شیعه از گذشته تا حال هماهنگ نیست. در این شماره نظر شما را به پاره ای دیگر از فتاوی ابن عربی جلب می کنیم:
1- ابن عربی می گوید: الصَّلَاةُ خَيْرٌ مِنَ النَّوم بجای حَيَّ عَلَى خَيْرِ اَلْعَمَلِ سنت حسنه است.
همان طور که می دانید، اولین بار این حکم، توسط خلیفه دوم صادر شد. او مردم را مجبور کرد در نماز صبح بجای حَيَّ عَلَى خَيْرِ اَلْعَمَلِ جمله ی الصَّلَاةُ خَيْرٌ مِنَ النَّوم را بگویند. ابن عربی همان طور که خود معترف است به تبعیت از خلیفه دوم جمله ی الصَّلَاةُ خَيْرٌ مِنَ النَّوم را در اذان صبح، نه تنها جایز، بلکه آن را به حد وجوب می رساند. او فتوای خود را به حدیث مَنْ سَنَّ سُنَّهً حَسَنَهً مؤید می کند، غافل از این که مورد روایت در اجرایی ساختن نظر شارع است، نه ساختن شریعت تازه.
ابن عربی در مورد جمله ی «نماز بهتر از خواب است» چنین می نویسد: «بعضی آن را جزو اذان شرعی شمرده و معتبر می دانند و برخی آن را از کارهای عمر دانسته و برای آن
اعتبار قایل نیستند، اما مذهب ما این است که آن شرعی است، اگر چه از کارهای عمر است، زیرا که شارع، خود فرموده است: «هر کس رویّه ی نیکی را ایجاد کند برای او اجرش خواهد بود» و تردیدی نیست که این سنت، نیک می باشد، لذا شایسته است به استناد به این حدیث ذکر این جمله را معتبر بدانیم و به این اعتبار، اذان با این جمله، مشروع خواهد بود.» (1)
2- ابن عربی می گوید، «تكتيف» (یعنی قرار دادن دست روی دست، در حال نماز) جایز است بلکه به آن توصیه نیز شده است. وی می نویسد: «... خدا بندگان را به قیام در حالی که دست های خود را روی هم گذارده اند دعوت کرد و این طور قیامی جز برای پادشاهان سزاوار نیست ... و به همین خاطر است که دستور به تکتیف در نماز داد. زیرا این جا محل قیام عبد در مقابل پادشاه است.» (2)
3- ابن عربی حکم به جواز آمین بعد از سوره فاتحه را صادر می کند. (3)
4- ابن عربی موافق عامه، اضطباع را در طواف لازم می داند. اضطباع یعنی طوری لباس احرام را بپوشد که شانه راست لخت و شانه چپ پوشیده باشد. این فتوای او، مستند است به روایتی از ترمذی: «ترمذی صاحب سنن و او از یعلی بن امیّه نقل می کند که نوشته است: رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم در حالی که نیمی از ردایش بر دوش و نیمی زیر بغلش بود، طواف کعبه کرد. (4)
1) «امّا التثويب فى أذان صلاه الصبح و هو قولهم «الصلاۀ خير من النوم» من الناس من يراه من الاذان المشروع فيعتبره و من الناس من يراه من فعل عمر فلا يعتبره و لا يقول به و أما مذهبنا فانا نقول به شرعا و ان كان من فعل عمر فان الشارع قرره بقوله «من سن سنۀ حسنۀ» و لا شك انها سنۀ حسنۀ ينبغی أن تعتبر شرعا و هی بهذا الاعتبار من الاذان المسنون» الفتوحات المكيۀ ج 400/1
2) «ثم قال: اللّهم انت الملک و ذلك ان اللّه لما دعاه الى القيام بين يديه و ذلك انه لا ينبغی أن يدعو الى هذه الصفۀ الّا الملوك، فخصّ هذا الاسم فی التوجيه دون غيره و لهذا شرع التكتيف فی الصلاه فی حال الوقوف لانه موطن وقوف العبد بین یدی الملک» الفتوحات /419/1
3) «فان كان هو التالی، فلا لنفسه عند فراغ الفاتحۀ آمين و ان كانت النفس التاليۀ، فلا بد أن يقول هو آمين ...» الفتوحات ص 448
4) «ذکر الترمذى يعلى بن أميه أن النبیّ صلى اللّه عليه و سلم طاف بالبيت مضطبعاً و عليه برد قال أبو عیسی هذا حديث حسن صحيح الاضطباع أن يكون طرف من الرداء على كتفك اليسرى و ما بقى منه تتأبطه تحت ذراعك اليمنی ثم تمرّبه الى صدرك الى كتفك اليسرى فتغطيها بطرفه فيكون الكتف الايمن مكشوفا و الايسر مستورا هذا اليجمع بين حالتی الستر و التجلى و الغيب و الشهاده و السرّ و العلن ...» الفتوحات ج 1 ص 750
5- این بسیار تأسّف بر انگیز است که عامه، روزه ی روز عاشورا بلکه کل محرم را مستحب می دانند و روایتی را در مدح روزه ی روز عاشورا به عنوان روز نجات بنی اسرائیل از فرعونیان ساخته اند و برای روزه ی آن روز ثواب فراوان نقل کرده اند. ابن عربی این مطالب را در فتوحات ردّ نمی کند و با ذکر روایتی تلویحاً بر آن صحّه می گذراد. او می نویسد: «مسلم از ابی قتاده ذکر کرد که رسول خدا صلى اللّه علیه و سلم درباره ی روزه ی روز عاشورا فرمود: چون روز عاشورا را روزه گرفتی، به حساب خدا بدان که کفاره ی گناهان سال گذشته ات قرار دهد.» (1)
6- ابن عربی می گوید دباغی، پوست میته را پاک می کند.
وی می نویسد: آن چه که به سمت آن رفته ام و به آن معتقدم این است که انتفاع از کلیه ی پوست های میته جایز است و دباغی آن ها را پاک می کند و چیزی از میته حیوانات را دور نمی افکنم. (2)
7- ابن عربی تمام بدن زن را عورت ندانسته بلکه عورت او را در قُبُل و دُبُر منحصر می داند.
وی در باب عورت زن می نویسد: بعضی معتقدند که غیر از صورت و کفین، تمام بدن زن عورت است ... ولی اعتقاد ما، این است که همه ی زن عورت نیست مگر قُبُل و دُبُر. (3)
1) «و لما كان الصوم أعنى صوم عاشورا مرغباً فيه و كان فرضه قبل فرض رمضان على الاختلاف فی فرضيته صح مقام الوجوب و كان حكمه حكم الواجب ... ذكر مسلم عن أبی قتاد أن رسول اللّه صلى اللّه عليه و اله و سلم قال فی صيام يوم عاشورا «احتسب على اللّه ان يكفر السنۀ التی قبله ...». الفتوحات ص 634/1
2) «كلها و ان الدباغ يطهرها كلها، لا أحاشى شيئاً من ميتات الحيوان. و الذی أذهب اليه و أقول به، ان الانتفاع جائز بجلود الميتات.» الفتوحات ص 380/1
3) «فمن قال انها كلها عورۀ، ما خلا الوجه و الكفين ... و اما مذهبنا فليست العورۀ فى المرأۀ ايضاً الا السؤتين.» الفتوحات ص 408/1
فاضل
حمد و ستایش خدایی را که ما را آفرید و درود فراوان به رسول گرامی اسلام و اهل بیت پاکش که کانون الطاف و رحمت بی کران الهی هستند.
زیارت عاشورا، از زیارت های نابی است که از گذشته تا حال، مورد توجه علما و اهل خلوص و تقوا، قرار داشته است. آثار شگفت انگیزی که از این زیارت بروز کرده، غیر قابل انکار است.
برای مشخص شدن اعتبار آن، توجه به چند نکته ضروری است:
نکته ی اول: سند این زیارت است، که با بررسی های صورت گرفته، اعتبار آن کاملاً ثابت شده است.
زیارت عاشورا در دو کتاب مهم «کامل الزيارات»، تأليف مرحوم شیخ ابو القاسم جعفر بن محمد بن قولویه و «كتاب مصباح المتهجدين و سلاح المتعبدین» نوشته ی مرحوم ابی جعفر محمد بن الحسن الطوسی، آمده است. مرحوم شیخ طوسی، این کتاب را مختصر نمود و نام آن را مختصر المصباح نهاد. قابل ذکر است، اگر چه بنای شیخ در این کتاب، بر اختصار بوده ولی از جهت اهمیت زیارت عاشورا، آن را نیز نقل نموده است.
علامه مجلسی، این زیارت را در بحار الانوار (1)و كتاب تحفۀ الزّاير (2)نقل می کند. مرحوم محدث بزرگوار، شیخ عباس قمی نیز در مفاتیح الجنان، آن را نقل نموده است.
زیارت عاشورا در کتاب مصباح، به سه سند و در کتاب کامل الزّیارات به دو سند روایت شده است.
زیارت عاشورا از صفوان که شخص شناخته شده و مهمی است، نقل شده است. از آن جا که سلسله سند از امام صادق علیه السلام به امام باقر علیه السلام و بعد به امام سجاد علیه السلام و سپس به امام حسین علیه السلام و امیر المومنین علیه السلام و رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم و جبرییل و در نهایت به خداوند متعال می رسد، لذا حدیث، حدیث قدسی است. حجت الاسلام موحد ابطحی اصفهانی در کتاب زیارت عاشورا و آثار شگفت آن، می نویسد: «ظاهر امر این است که حدیث، حدیث قدسی است.»
زیارت عاشورا، در کتاب کامل الزیارت، دارای دو سند است. یک سند آن، بسیار قوی و محكم و یک سند ضعیف است. بر اساس مبانی علم رجال، وجود یک سند قوی برای اعتبار یک روایت کافی است. سند دوم به دلیل وجود محمّد بن موسی و حکیم بن داود، ضعیف و غیر قابل استناد است. اما سند اول که با محمد بن اسماعیل آغاز می شود، در نهایت سلامت و قوت است و ما به بررسی آن خواهیم پرداخت.
طریق شیخ رحمه اللّه به محمد بن اسماعیل به تصریح علامه و دیگران، صحیح است. چه؛ شیخ از مفید و او از صدوق و او از پدرش و او از احمد بن محمد بن عیسی و او از محمد بن اسماعیل که خود از اجله ثقات است و شیعه بر جلالت او اتفاق دارد و او از صالح بن عقبه و او از سیف بن عمیره و او از علقمه، زیارت عاشورا را نقل کرده است. در اعتبار سند تا محمد بن اسماعیل حرف و سخنی نیست. و اما بعد از او صالح بن عقبه، سیف بن عمیره و علقمه واقع شده است که آن ها نیز به دلایل زیر معتبرند:
صالح بن عقبه معتبر است زیرا:
1- شخصیت های موثقی مانند محمد بن اسماعیل، اسماعیل بن بزيع، جميل بن دراج، زید شحام، حسین بن سیف، از او روایت کرده اند. (1)
2- مرحوم شیخ طوسی در فهرست، برای او کتابی ذکر کرده است. روش شیخ این است که اگر راوی ممدوح نباشد، تصریح می کند. هم چنین ایشان در رجال خود صفحه 352 باب صاد، صالح بن عقبه را از اصحاب امام صادق علیه السلام دانسته اند.
1) مراجعه شود به کتاب علل الشرایع صفحات 441 - 460 - 525 و ثواب الاعمال صفحات 89 - 92 و خصال صفحه 123 - 391 و کتب فراوان دیگر
3- گر چه علامه در رجال خود، (1)صالح بن عقبه را قدح نموده است، ولی مجلسی اول و دیگران، قدح مذکور را بی مورد دانسته اند، زیرا قدح، مستند به ابن غضائری است و در صحّت اسناد کتاب رجال او به وی، تردید وجود دارد.
از سوی دیگر، مؤلف کتاب خلاصه، در جرح و تعدیل، از کتب خمسه رجاليه (2)متابعت نموده و خود، قدح مستقلی ندارد. نکته ی بعدی این است که متأسفانه ابن غضائری کسانی را قدح کرده و به آن ها نسبت غلوّ می دهد که روایاتی را در مدح اهل بيت عليهم السلام نقل کرده باشند.
دلیل دیگری که نشان دهنده ی وثاقت و وجاهت صالح بن عقبه است، روایات فراوانی است که از وی در ثواب فضایل و مناقب اهل بیت علیهم السلام در کتب دیگر شیعه نقل شده است. مانند روایاتی که در باب ثواب زیارت امام حسین علیه السلام، ثواب تسبيح فاطمه زهرا سلام اللّه علیها، ثواب استغفار، فضایل امیر المومنین و اهل بیت، ذکر نام دوازده امام علیهم السلام و ... بیان شده است. (3)
سيف بن عمیره نیز به دلایل زیر معتبر است:
1- شیخ در فهرست و نجاشی و علامه در خلاصه، به وثاقت او تصریح کرده اند. در رجال نجاشی (4)و فهرست شیخ طوسی (5)آمده است: «سیف بن عمیره، ثقۀ کوفی نخعی عربى له كتاب روی عن ابی عبد اللّه و ابى الحسن عليهما السلام و له كتاب يرويه جماعات من اصحابنا.»
2- در کتاب کشف الرموز طعنی نسبت به او آمده که ظاهراً به ابن شهر آشوب مستند است. وی به سیف نسبت «وقف» داده است. ولی شهید در این باره می فرماید: «بعضی او را تضعیف کرده اند، ولی صحیح این است که او ثقه و مورد اطمینان است و کلام ابن شهر آشوب، علاوه بر این که موافقی ندارد، مخالف صریح فهرست و نجاشی است. و در علم
رجال ثابت شده است، که در هنگام تعارض اقوال، نظر نجاشی بر نظرهای دیگر مقدم است.»
اما علقمۀ بن محمد الحضرمی، چنان چه در رجال برقی (1)ذکر شده است، از اصحاب ممدوح امام باقر علیه السلام است و بی نیاز از توصیف است. بنا بر این اشکالی در سند وجود ندارد.
نکته ی دوم: بر فرض، سند زیارت عاشورا، قوی نباشد - که البته سند معتبری دارد - ولی متن قوی و هماهنگی آن با روایات و زیارت های دیگر، دلیل بر قوت آن است. بطور قطع می توان گفت که هر یک از فرازهای زیارت عاشورا چه آن جا که مدح و ستایش و سلام است و چه آن جا که نفرین و لعن بر دشمنان خداست، با ده ها روایات معتبر، قابل تأیید است. و این در علم اصول ثابت است که از راه های اثبات صحّت یک روایت، مطابقت متن آن، با آیات و روایات دیگر است. آقای موسی خسروی (2)می نویسد که از آیت اللّه بهجت درباره ی سند زیارت عاشورا پرسیدم، ایشان گفتند: «متن زیارت عاشورا بر عظمت آن شاهد و گواه است. یعنی چنین متنی، نیاز به سند ندارد.»
نکته ی سوم: توجه بسیار مراجع تقلید و خبرگان علم فقه و رجال و مداومت آنان در قرائت زیارت عاشورا از گذشته تا حال، خود دلیل اهمیت و عظمت این زیارت است.
توجه و مداومت بزرگانی چون آیت اللّه شیخ محمد حسین اصفهانی (معروف به کمپانی)، آیت اللّه شیخ صدرای باد کوبه ای، حجت الاسلام سيد على موحد ابطحی اصفهانی، آیت اللّه حاج میرزا ابو الفضل تهرانی، آیت اللّه شیخ مرتضی انصاری، علامه مجلسی، آیت اللّه میرزا محمد تقی شیرازی، عالم بزرگوار شیخ نجفی قوچانی صاحب سیاحت شرق، آیت اللّه شیخ عبد الکریم حائری مؤسّس حوزه علمیه قم و بسیاری از علمای دیگر، بر زیارت عاشورا شاهد بر این مدعاست.
آقای خسروی از آقای دکتر محمد هادی امینی فرزند علامه امینی نقل می کند که: پدرم با کثرت مطالعات و تحقیقاتی که داشت، بر خواندن زیارت عاشورا مداومت داشت، و
من حدود چهار سال بعد از فوتشان، ایشان را خواب دیدم و از ایشان پرسیدم که چه عملی باعث نجات است، به من گفتند: زیارت عاشورا را به هیچ عنوان و عذری ترک مکن.
شیخ مشکور که از علمای بسیار مهذب نجف و از شاگردان مرحوم میرزای شیرازی است، خواب می بیند که آیت اللّه محلاتی از دنیا رفته و به او مقام شایسته ای داده شده است. شیخ از مرحوم محلاتی می پرسد: این مقام را از کجا بدست آورده ای؟ مرحوم محلاتی می گویند: از زیارت عاشورا. شیخ مشکور، خواب خود را برای میرزا شیرازی نقل کرده و مرحوم میرزا دستور عزا داری می دهند. با این وجود طلاب گفتند: خواب حجت نیست و هنوز خبر فوت ایشان به ما نرسیده است، مرحوم آیت اللّه میرزای شیرازی می گویند: این خواب هر کسی نیست، خواب شیخ مشکور است. (1)بعد از سه روز، خبر فوت مرحوم آیت اللّه محلاتی به نجف می رسد. مرحوم محلاتی مدت سی سال هر روز زیارت عاشورا را خواند و هرگز آن را ترک نکرد و اگر مریض می شد نایب می گرفت.
از شیخ محمد حسن انصاری برادر زاده و داماد مرحوم شیخ انصاری نقل شده که فرزند سوم شیخ - معروف به آقا شیخ بزرگ که از اجله ی اهل فضل نجف اشرف بود - را در عالم رؤیا دیدم و از او پرسیدم که آن جا چه عملی برای ما بیش تر سود دارد؟ آقا بزرگ، سه بار تکرار کردند: زیارت عاشورا. (2)حقیر نیز شاهد بودم که یکی از مراجع بزرگوار، هر روز زیارت عاشورا را می خواند و آن را ترک نمی نمود.
نکته ی چهارم: تجربه شده زیارت عاشورا در رفع مشکلات و قضای حاجات بسیار مفید است. آثار شگفت و فراوانی که از این زیارت در میان مردم بروز کرده، خود دلیل محکمی بر حقانیت و صحت آن است. (3)
در سالی که وبا مردم سامرا را دسته دسته به کام مرگ می بُرد، مرحوم میرزا محمد تقی شیرازی به شیعیان گفتند: آیا شما مرا مجتهد می دانید و اگر حکمی کنم، اطاعت می کنید.
1) به ظاهر، مقصود مرحوم میرزا شیرازی آن است که این خواب، به لحاظ شخصیت مهذّب و بزرگوار شیخ مشکور، خواب عادی و عامیانه نیست، بلکه رویای صادقه می باشد
2) زندگی و شخصیت شیخ انصاری چاپ قدیم ص 330 چاپ جدید ص 377
3) برای اطلاع بیش تر به کتاب زیارت عاشورا و آثار شگفت آن، نوشته مرحوم حجت الاسلام موحدی ابطحی، داستان های شماره 13 - 9 و کتاب شرح زیارت عاشورا و داستان های شگفت آن، نوشته جناب موسی خسروی صفحات 41 - 24 - 12 و داستان های شگفتِ مرحوم دستغیب مراجعه نمایید
حضار گفتند بله، ایشان حکم کردند که همه، ده روز زیارت عاشورا بخوانند و ثوابش را به مادر امام زمان حضرت نرجس خاتون هدیه کنند. شیعیان زیارت عاشورا خواندند و از آن پس، احدی از آنان از دنیا نرفت و تمامی تلفات از عامه بود و باعث شد که عده ای از آنان متنبّه شوند.
نکته ی پنجم: زیارت عاشورا، صرف نظر از سند قوی آن، تحت ادله ی عمومی استحباب زیارت امام حسین علیه السلام قرار گرفته و مشمول اخبار «من بلغ» نیز می شود.
نکته ی ششم: سفارش وجود مقدس امام زمان علیه السلام به خواندن زیارت عاشورا حاکی از اعتبار و عظمت این زیارت است.
در کتاب شريف نجم الثاقب صفحه ی 464 و نیز کتاب مفاتیح الجنان، حکایت سید رشتی چنین نقل شده است: «مرحوم سید احمد بن سید هاشم بن سید حسن موسوی رشتی، در سفر حج از قافله عقب ماند. حضرت بقیه اللّه الاعظم، ارواحنا فداه، او را نجات دادند. در این تشرّف، حضرت مهدی عج به او می فرمایند: که نافله شب بخوان تا راه را پیدا کنی، او نماز شب را می خواند. بعد به او می فرمایند: جامعه بخوان، مرحوم رشتی جامعه را از حفظ می خواند. بعد امام زمان علیه السلام می فرمایند: عاشورا بخوان. او زیارت عاشورا را نیز از حفظ می خواند با تمام لعن و سلام و دعای علقمه. آن گاه حضرت او را سوار بر مرکب کرده و او را به دوستانش می رسانند و در بین راه، به سید رشتی می فرمایند: چرا شما نافله نمی خوانید؟ نافله، نافله، نافله. چرا شما عاشورا نمی خوانید؟ عاشورا، عاشورا، عاشورا. چرا شما جامعه نمی خوانید؟ جامعه، جامعه، جامعه.»
باقر پور کاشانی
ابو حامد محمد بن محمد غزالی، از بزرگان شناخته شده تصوف، در سال 450 هجری در طابران طوس به دنیا آمد. وی تحت تأثیر شدید عقاید اشعری بوده و این عقاید را در مسائل عرفانی خویش نیز وارد می سازد.
از غزالی آثار متعددی به جای مانده است که از مهم ترین آن ها می توان به کتاب «احیاء علوم الدین» و کتاب «کیمیای سعادت» اشاره نمود.
در نوع کتاب های غزالی، مطالب خرافه و خلاف عقل و شرع، فراوان دیده می شود. از آن جمله است دفاع نا خرد مندانه ی وی از یزید بن معاویه.
لازم است قبل از ورود به بحث و طرح نظر غزالی در خصوص یزید، به دو امر مهم یعنی تولّی و تبرّی اشاره شود.
تولّی، همان محبت ورزی به خداوند و رسول او و امامان معصوم علیهم السلام است.
تبری نیز به معنای بیزاری جستن از دشمنان خدا و دشمنان چهار ده معصوم علیهم السلام است.
تولی و تبری، از واجبات شرعی و از فروع دین است و آیات و احادیث فراوانی (1)بر این امردلالت دارد که به ذکر چند نمونه اکتفا می کنیم.
قال اللّه سبحانه و تعالى: يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا آبَاءَكُمْ وَ إِخْوانَكُمْ أَوْلِيَاءَ إِنِ اسْتَحَبُّوا الْكُفْرَ عَلَى الْإِيمَانِ وَ مَنْ يَتَوَكَّمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُم (2)«ای کسانی که ایمان
آورده اید! اگر پدران و برادرانتان، کفر را به جای ایمان بر گزیرند، آنان را به دوستی نگیرید و هر که از شما با ایشان دوستی کند، از ایشان شمرده می شود.»
و قال اللّه تعالى: لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِياءَ (1)«دشمنان من و دشمنان خودتان را دوست نگیرید.»
و قال اللّه تعالى: لا تَجِدُ قَومًا یُؤْمِنُونَ بِاللهِ و الیَومِ الآخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللهَ و رَسُولهُ و لو کَانُوا آبَاءهُمْ أَو أَبْنَاء هُمْ أَو إِخْوانَهُمْ أَو عَشِیرَتَهُمْ أُولئِکَ کَتَبَ فِی قُلوبِهِمُ الإِیمَانَ و أَیَّدَهُم بِرُوحٍ مِّنْهُ و یُدْخِلهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ خَالدِینَ فِیهَا رَضِیَ اللهُ عَنْهُمْ و رَضُوا عَنْهُ أُولئِکَ حِزْبُ اللهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللهِ هُمُ المُفْلحُونَ (2)«چنین نخواهی یافت،
مردمی که ایمان به خدا و روز قیامت آورده اند، دوستی با دشمنان خدا و رسول کنند؛ هر چند آن افراد، پدران و پسران و یا برادران و یا خویشاوندان آن ها باشند. این مردم پایدارند، خدا بر دل هایشان نور ایمان را نوشته و به روح قدس الهی آن ها را موید و منصور گردانیده و آنان را در قیامت به بهشتی داخل کند که نهرها زیر درختانش جاری است و جاودان در آن جا از نعمت های الهی بهره مند هستند و خدا از آن ها خشنود و آن ها هم از خدا خشنودند، اینان به حقیقت حزب خدا هستند. ای اهل ایمان! آگاه باشید که تنها حزب خدا رستگارند.»
و از پیامبر اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلم حدیثی طولانی نقل شده است که آن حضرت درباره ی حضرت امیر و اولادش فرمود: آگاه باشید و بدانید که دشمنان على عليه السلام اهل شقاق و جدایی از حق و تجاوزگران و برادران شیطانند؛ آگاه باشید و بدانید که دوستان علی و اولادش کسانی هستند که خدا ایشان را در کتابش یاد کرده و فرموده: لا تَجِدُ قَومًا یُؤْمِنُونَ بِاللهِ و الیَومِ الآخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللهَ و رَسُوله (3)«ای پیامبر! نمی یابی قومی را که به خدا و روز آخرت ایمان دارند (دوستان علی و اولادش)، دوستی کنند با کسانی که با خدا و رسول دشمنی کردند و در باره ی جانشینی آن حضرت ستیزه نمودند و راه خود را پیش گرفتند.»
و پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلم در روز غدیر خم بر وجوب تولّی نسبت به امامان عليهم السلام و تبرّی از دشمنان ایشان تأکید کرده و ضمن مطالبی درباره ی امیر المومنین عليه السلام فرمودند: اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ «خدایا دوستی کن با کسی که دوستی کند با علی و دشمنی کن با کسی که با علی دشمنی کند.»
از این نکته نیز نباید غفلت کرد که محبت خداوند و اولیاء او، با دوستی دشمنان خداوند و اهل بيت عليهم السلام قابل جمع نبوده و اساساً تصور این امر غیر ممکن است.
علامه مجلسی (رحمه اللّه علیه) از ابی الجارود نقل می کند که امام باقر علیه السلام در تفسیر آیه ی مَّا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِّن قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ (1)«خدای تعالی در باطن هیچ فردی دو قلب قرار نداده است» فرمود: « دوست ما، محبتش به ما را خالص می گرداند هم چنان که طلا به واسطه ی آتش، خالص و پاک می شود به طوری که در آن طلا هیچ نا خالصی یافت نشود. کسی که می خواهد بداند محبت ما را، پس قلب خویش را امتحان کند، پس اگر در محبت ما، محبت دشمن ما را شریک قرار داده، او از ما نیست و ما از او نیستیم و خدای تعالی دشمن این گونه کسان است و جبرئیل و میکاییل و خدا، دشمن کافران اند.» (2)
رویه ی خداوند در قرآن کریم در تبری از دشمنان، لعن است. بنا بر این از مصادیق تبرّی و بیزاری از دشمنان خداوند متعال و دشمنان امامان علیهم السلام، «لعن» است.
«لعن» به معنای طرد و راندن و اٍبعاد (دور کردن) است و گفتن لعنۀ اللّه به طریق نیایش و خواستن از خداست، و معنای آن این است که: خدا او را رانده و از رحمتش دور فرماید.
مراد از راندن و دوری در این جا، فرو فرستادن عذاب و محرومیت از رحمت است و بعید نیست که لعن به معنای غضب باشد. بنا بر این عبارت «لعنۀ اللّه عليه» یعنی «غضب خدا بر او باد!» (3)
مجوّزات لعن، با استناد به قرآن کریم مشخص می شود. خداوند، اهل کفر، اهل فسق و کذب و ظالمین را لعن فرموده است: فَلَعْنَهُ اللهِ عَلَی الْکافِرِینَ (4)«پس لعنت خداوند بر
کافرین باد.»، وَ غَضِبَ اللّهُ عَلَیْهِ وَ لَعَنَهُ (1)«خشم کرد خدا بر او (قاتل) و لعنت کرد او را.»، وَ الخَامِسَهُ أنَّ لَعْنَهَ اللّهِ عَلَیْهِ إنْ کَانَ مِنَ الکَاذِبِینَ (2)«مرتبه ی پنجم این که لعنت خدا بر او اگر از دروغگویان باشد.» أَلاَ لَعْنَةُ اللّه عَلَی الظَّالِمِینَ (3)«آگاه باشید که لعنت خدا بر ظالمین است» (4)
با قدری تأمل در تاریخ اسلام براحتی به این نتیجه می رسیم که دشمنان اهل بیت، تمامی این صفات پست را دارا بودند و لذا از هر جهت مستحق لعن هستند.
بی شک لعن ظالمین اهل بیت، ثواب عظیمی دارد. در «شفاء الصدور» از «عيون» و «امالی» به سند متصّل از حضرت رضا علیه السلام نقل کرده است که آن حضرت به ریّان بن شبیب فرمودند: اگر خواستار آنی که در غرفه های بهشتی هم نشین پیامبر و خاندان او باشی، بر قاتلان حسین عليه السلام لعنت كن.
«کامل الزیارات» از داود رقی نقل می کند: خدمت امام صادق علیه السلام بودم که آب خواست. چون آشامیدند چشمان حضرت پر از اشک شد. آن گاه فرمود: یا داود! لعن اللّه قاتل الحسین؛ هیچ بنده ای نیست که آبی بنوشد و یاد حسین نکند و قاتلانش را لعنت نکند مگر آن که خدای عزّ و جل برای او صد هزار حسنه بنویسد و صد هزار گناهش را محو کند و صد هزار درجه بلندش کند و چنان است که صد هزار بنده آزاد کرده باشد و در روز قیامت خدای تعالی او را با شاد کامی و خاطر آسوده محشور کند.
یزید، فردی نا پاک زاده بود (5)
«فان يكن الزمان اتى علينا *** به قتل الترك و الموت الوحى
فقد قتل الدّعى و كلب هند *** بارض الطف اولاد النبى»
مراد وی از دعیّ ابن زیاد و از کلب یزید است) موید این مطلب اخباری است که از اهل بیت رسالت عليهم السلام وارد شده که فرمودند: قاتل حسین علیه السلام ولد الزنا است. و قاتل حسین علیه السلام عنوانی است که شامل حال شمر و ابن سعد و ابن زیاد و یزید می شود و تمام ایشان نا پاک زاده بوده اند، چنان چه در مقام خود ثابت است
و در طول زندگی خود مرتکب جنایات و فجایع عظیمی شد تا جایی که این مسأله در تاریخ از مسلمات و قطعیّات محسوب می شود.1) نسا / 93
2) نور / 7
3) معنی ظلم حق را پایمال کردن و از بین بردن، یا قرار دادن چیزی در غیر موضع خود به طوری که مستحق خدمت و عقاب شود
4) هود/ 7
5) مادر یزید «میسون» بود که میسون غلام پدر خود را بر نفس خود متمکن ساخت و به یزید بارور شد، و او را از وقتی پیش معاویه بردند از غلام پدرش حامله بود (بنا به نقل تجارب السف و الزام النواصب و ربيع الابرار (ز محشری) و بحار و قمقام زخارص ص 229 و المجالس الحسينيه ص 134) و نسّابه کلبی با این نسب اشاره کرده می گوید:
در مروج الذهب که از تواریخ اهل سنت است این گونه آمده است:
«کار یزید، شرب خمر و ترک نماز و بازی با سگان، محاوله، طنبور، نای، و طی مادران، خواهران و دختران بوده است.» (1)
يزيد مدت سه سال و نه ماه خلافت کرد. در سال اول، حضرت سید الشهدا علیه السلام را با گروهی از بنی هاشم و اصحاب به فجیع ترین وضع کشته و زنان و کودکان و اهل بیت پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم را به همراه سرهای بریده ی شهدا در شهرها گردانید. (2)در سال دوم، اهل مدینه را قتل عام کرد و خون و مال و عرض مردم را سه روز بر لشکریان خود مباح ساخت. (3)در سال سوم نیز کعبه ی مقدّسه را خراب کرد و آتش زد. (4)
هم چنین در بسیاری از کتب تاریخی کفر گویی های یزید آمده است. نوشته اند:
«یزید هنگامی که امام حسین علیه السلام را کشت و اسیران را در نزد خود حاضر کرد، سر آن حضرت را در طشت طلا برابر خود گذاشت و به آن حضرت که دارای اوصاف هاشمیه و بهجت فاطمیه بود، رو کرده و با چوب به دندان های مبارکش اشاره می کرد، ناگاه کلاغی از بالای قصر صیحه زد و همه مجلسیان از بنی امیه به وحشت افتادند؛ در این وقت این اشعار را خواند:
يا غُرَابَ البَين ما شِئتَ فَقُل *** إِنَّمَا تَندُبُ أَمراً قَد فَعَلَ
ليت آشیاخی ببَدر شَهدُوا
وَقَعَة الخَزْرَجِ مَع وَقْعِ الأَسَلِ
لَاهَدُوا وَ اسْتَهَلُوا فَرَحا *** ثُمَّ قَالُوا يَا يَزِيدُ لَا تَشَل
قَد قَتَلْنَا القَومَ مِن ساداتِهِم *** و عَدَلْناهُ ببَدر فَاعْتَدَلَ
لَستُ مِن خِندِفِ إِن لَم أَنتَقِم *** مِن بَني أَحمدَ ما كانَ فَعَلَ
لَعِبَتْ هَاشِمُ بالمُلكِ فلا *** خَبَرٌ جَاءَ و لا وَحَى نَزَلَ
یعنی ای کلاغ آن چه می خواهی بگو، همانا ندبه ی تو برای امری است که انجام گرفت. ای کاش بزرگان من که در جنگ بدر کشته شدند، اینک می بودند و شادمان می شدند و به من می گفتند: دستت شل مباد. ما نیز از بزرگان بنی هاشم کشتیم و با جنگ بدر برابری نمود، من از خندف (جد یزید) نیستم، اگر از فرزندان احمد انتقام نگیرم، هاشم و فرزندانش با سلطنت بازی کردند، پس نه خبری آمده و نه وحی نازل گشته. (1)
آلوسی می نویسد: هنگامی که کاروان اسرای خاندان رسالت در گذرگاه جیرون رسیدند، آن جا صدای کلاغان بلند شد که یزید سرود:
لما بدت تلك الحمول و أشرقت *** تلك الشموس على ربى جيرون
نعب الغراب، فقلت قل أولا تقل *** فقد اقتضيت من الرسول ديوني (2)
یعنی، آن هنگام که آن کاروان پدیدار شد و آن خورشیدها بر بالای تپه های جیرون درخشیدند، کلاغ بانگ زد. پس به وی گفتم: می خواهی بانگ بزن و می خواهی نزن، که من دیون خود را از پیامبر صلی اللّه علیه و آله باز پس گرفتم!
با این جنایات، روشن است که یزید، ستم کارترینِ افراد است و لذا مستحق لعن خواهد بود. این مساله آن قدر واضح است که حتی کثیری از علمای متعصب عامه، تصریح به کفر یزید کرده و لعن یزید را تجویز نموده اند. به عنوان مثال می توان از قاضی ابو یعلی، احمد بن حنبل، ابن جوزی، (1)کیاهرسی، (2)شیخ محمّد بکری، سعد تفتازانی (3)و سبط ابن الجوزی (4)نام برد.
جاحظ می گوید: گناهانی که یزید مرتکب شد، از کشتن حسین علیه السلام و ترساندن مردم مدینه و خراب کردن کعبه و اسیر کردن دختران رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و چوب زدن به دندان حسین علیه السلام، آیا این ها دلیل قساوت و دشمنی و تیره رأیی و کینه و عناد و نفاق اوست یا نشانگر اخلاص و علاقه ی وی به پیامبر صلى اللّه عليه و آله و پاسداری از شریعت و سیره ی آن بزرگوار؟! سپس می افزاید: به هر حال، این کارهای او مصداق فسق و گمراهی بوده، و وی فاسق ملعون است و کسی نیز که از ناسزا گفتن به ملعون جلوگیری کند ملعون می باشد. (5)
آلوسی نیز تاکید دارد که در لعن یزید، تردید به خود راه مده، زیرا که او ویژگی های نا پسند بسیار دارد و در تمامی ایام تکلیفش از ارتکاب گناهان کبیره باز نایستاده است. در پلیدی او همین بس که در مکّه و مدینه، آن همه جنایت نمود و به کشتن امام حسين عليه السلام - که برترین درود های خداوند بر او و جدش باد - رضایت داد و از آن اظهار خشنودی کرد و به خاندان آن حضرت اهانت نمود و گمان من این است که این خبیث به رسالت حضرت ختمی مرتبت صلى اللّه علیه و آله ایمان نیاورده بود. به هر حال، مجموع جنایات یزید درباره ی ساکنان حرم امن الهی (مکّه) و خاندان پیامبر صلی اللّه علیه و آله و عترت پاک آن بزرگوار، چه در هنگام حیات حسين بن على عليه السلام و چه بعد از ممات ایشان، و دیگر
تبه کاری های او، کم تر از این نبود که اوراق قرآن را در میان کثافت افکند. من تصوّر نمی کنم که امر او بر اغلب مسلمانان مخفی و پوشیده بوده باشد، چیزی که هست مسلمین در آن هنگام مغلوب و مقهور (خلفای جور) بودند و جز شکیبایی کار دیگری از دستشان بر نمی آمد، تا خداوند خود کار خویش را به پایان برد. اگر کسی هم از سر احتیاط می ترسد یزید را صريحاً لعن کند، پس چنین بگوید: «خداوند لعنت کند کسی را که به کشتن امام حسین علیه السلام و یارانش راضی شد و عترت پیامبر صلی اللّه علیه و آله را بدون جهت آزرد و حق آنان را غصب کرد.» زیرا به این ترتیب، باز (یزید) را لعن کرده، زیرا او بطور اخص مشمول این لعن است. با این گونه لعن هیچ کس جز ابن عربی مالکی و پیروانش مخالفت نکرده اند. زیرا آنان بر پایه ی آن چه از آنان نقل شده، ظاهراً لعن کسی را که راضی به قتل امام حسین علیه السلام می باشد جایز نمی شمارند. به جانم قسم، این همان گمراهی بزرگی است که نزدیک است بر گمراهی خود یزید بچربد! (1)
ابو حامد غزّالی (معروف به امام محمّد غزالی)، فردی سنّی، شافعی، اشعری مذهب (2)
خَذَ لَهُمْ اللَّه (یعنی خداوند آنان را خوار نماید). «روضات الجنات ج 8 ص 178» غزالی هم چنین از مدرسان مدرسه نظامیّه بغداد بوده که از مراکز مهم ترویج اهل سنت در آن زمان به شمار می آید» ریحانۀ الادب، مرحوم مدرس تبریزی، ج 4 ص 237» و هم چنین او از مدرّسان برجسته اهل تسنن در مسجد اموی در شام بوده است. «ریحانۀ الادب ج 4 ص 238»
و در جرگه ی صوفیان بوده است. در کتاب «احیاء العلوم» می نویسد: «لعن مسلمانان جایز نیست و یزید مسلمان است و نسبت قتل یا امر یا رضای او به قتل حسين عليه السلام سو ظن به مسلمان است و به حکم کتاب و سنّت حرام است. هر کس شک در صحت این نسبت کند در غایت حماقت است. اگر سلطانی یا امیری یا وزیری کسی را کشت، بدست آوردن قاتل یا آمر یا راضی اگر چه آن ها نزدیک باشند مقدور نیست،1) روح المعانی: ج 8، ص 125
2) «وفيات الاعيان؛ ابن خلکان، ج 3 ص 353»، غزالی در کتاب المنقذ من الضّلال خود؛ مذهب شیعه را باطل می داند و مقام عصمت ائمه طاهرین علیهم السلام را باطل و بی اساس می خواند «روضات الجنات، مرحوم خوانساری» ج 8 ص 177» و علمای شیعه را به علمای اهل کتاب تشبیه نموده و می گوید: همه ی بدن آن ها به نجاست آلوده است. هر کجا که کلمه ی رافضه (شیعه) را در کتاب خود ذکر می نماید بلا فاصله بعد از آن می نویسد
خصوصاً اگر زمان بعید و مکان شاسع باشد و مانند مورد کلام که از زمان یزید و شهادت حضرت ابا عبد اللّه عليه السلام 400 سال گذشته است (یعنی تا زمان غزالی). پس چگونه معلوم می شود که یزید قاتل یا آمر یا راضی بوده؟ مطلب دیگر این که باید به اهل اسلام حسن ظن داشت و اگر فرضاً ثابت شد چنان چه اشاعره می گویند: «قتل مسلمانان موجب کفر نیست»، ممکن است قاتل فرضاً یزید باشد ولی اگر توبه کرده و بعد مرده لعن او جایز نیست، مانند کافر که اگر توبه کند لعنش جایز نیست. و معلوم نیست که یزید از قتل سید الشهدا عليه السلام توبه نکرده است. پس لعن چنین مسلمانی جایز نیست و اگر کسی لعن كند معصیت کرده است و اگر لعن او جایز باشد و کسی او را لعن نکند گنه کار نیست. و اما یزید از کجا معلوم است که او دور از رحمت الهی است و گفتن این که او از رحمت خدا دور است، ترخص به غیب است، مگر درباره ی کسی که به کفر مرده باشد. و ترحّم بر یزید جایز است، بلکه مستحب است، و بلکه او داخل در عموم اَللَّهُمَّ اِغْفِرْ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ اَلْمُؤْمِنَاتِ است، و یزید مؤمن بوده !!!» (1)
فغانی، شاعر سنّی خطاب به غزالی می گوید:
بر چنین کس نکنی لعنت و، شرمت بادا *** لعن اللّه يزيداً و على آل يزيد
سنایی غزنوی نیز می گوید:
داستان پسر هند مگر نشنیدی *** که از او بر سر اولاد پیمبر چه رسید؟!
پدر او لب و دندان پیمبر بشکست *** مادر او جگر عمّ پیمبر بمکید
خود، بنا حق، حق داماد پیمبر بگرفت *** پسر او سر فرزند پیمبر ببرید
بر چنین قوم چرا لعنت و نفرین نکنم *** لعن اللّه يزيداً و على آل يزيد
این که غزالی یزید را مسلمان و مومن می داند و نسبت دادن جنایت عظیم کربلا را به یزید سوء ظن می داند از مانند او که مدّعی علم و کمال است بسیار عجیب است زیرا از قطعیاتی
1) احیاء العلوم ج 3 ص 106 (ترجمه و تخلیص)
که در تاریخ اسلام آمده است جنایت یزید و اصحابش در کربلا می باشد و هر محققی با اندک تحقیق می تواند به این مطلب برسد.
هم چنین این که او مسأله ی توبه یزید را پیش می کشد نیز، از او بسیار بعید است. زیرا بر احتمال توبه، حکمی بار نمی شود و علاوه بر این، کارنامه ی حکومت سه ساله ننگین یزید، نشان از دوری او از توبه است. چون یزید سه سال و نه ماه خلافت کرد، در سال اول حکومتش حضرت سید الشهدا علیه السلام را با گروهی از بنی هاشم و اصحاب شهید کرد - به تفصیلی که در کتب مقاتل ذکر شده است - اما جنایاتش به این جا ختم نشد، بلکه بعد از آن به قتل عام مردم مدینه پرداخت، خون و مال و عرض مسلمین را سه روز بر لشکریان خود مباح ساخت و کعبه ی مقدّسه را خراب کرده، به آتش کشید و تخریب کعبه یازده روز قبل از هلاکتش به وقوع پیوست. (1)
یزیدی که شب آخر عمرش با مستی شراب می خوابد و صبح او را مرده می یابند، آیا می شود این احتمال را در مورد او داد که توبه کرده است؟!
در کیفیت مرگ یزید، شیخ صدوق (رحمه اللّه علیه) می فرماید: یزید شب با حال مستی خوابید و صبح او را مرده یافتند، در حالی که بدن او تغییر کرده، مثل آن که قیر مالیده شده باشد. و بدن نحسش را در باب الصغیر دمشق دفن کردند. (2)
به هر حال از شخصی مثل یزید، توبه بسیار بعید است. گر چه غزالی توجه ندارد که مسأله ی قتل نمایندگان خدا در زمین، حسابی جدا از حساب قتل افراد عادی دارد و در حد كفر باللّه است.
جاری شدن لعن یزید بر لسان معصومین ما را بر لعن یزید بس است:
اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلی ذلِکَ اَللّهُمَّ الْعَنِ الْعِصابَهِ الَّتی جاهَدَتِ الْحُسَیْنَ وَ شایَعَتْ وَ بایَعَتْ وَ تابَعَتْ عَلی قَتْلِهِ اَللّهُمَّ الْعَنْهُمْ جَمیعا ... اَللّهُمَّ خُصَّ أنْتَ أوَّلَ ظَالِمٍ بِاللَّعْنِ مِنِّي، وَ ابْدَأْ بِهِ أوَّلاً، ثُمَّ الْعَنِ الثَّانِيَ ثُمَّ الثَّالِثَ، ثُمَّ الرَّابِعَ، اَللّهُمَّ الْعَنْ يَزِيدَ بْنَ مُعاوِيَةَ خامِسا ... اللَّهُمَّ الْعَنْ أَبَا سُفْیَانَ وَ مُعَاوِیَهَ وَ یَزِیدَ بْنَ مُعَاوِیَهَ عَلَیْهِمْ مِنْکَ اللَّعْنَهُ أَبَدَ الْآبِدِینَ (3)
666: یک سمبل با عنوان شماره تلفن شیطان توسط گروه های هوی متال وارد ایران اسلامی شده اما آن در حقیقت، علامت انسان و نشانه جانور در میان شیطان پرستان است و بر اساس مکاشفات 13:18 « ... پس هر کس حکمت دارد عدد وحش را بشمارد، زیرا که عدد انسان است و عددش 666 است.» از سال ها پیش تاکنون این عدد با اشکال مختلف بر روی دیوار شهرهای بزرگ کشور مشاهده می شود.
عکس
صلیب وارونه (upside pown cross): این نماد حکایت از «وارونه شدن مسیحیت» دارد و استهزای این دین است. صلیب وارونه در گردن بندهای بسیاری مشاهده شده و خواننده های راک انواع مختلف آن را به همراه دارند.
عکس
نماد صلیب شکسته یا چرخ خورشید (sun wheelc، swastika): چرخ خورشید یک نماد باستانی است که در برخی فرهنگ های دینی هم چون کتیبه های بر جای مانده از بودایی ها و مقبره های سلتی و یونانی دیده شده است.
عکس
لازم به توضیح است این علامت سال ها بعد توسط هیتلر به کار رفت، لکن برخی با هدف به سخره گرفتن مسیحیت این سمبل را وارد شیطان پرستی کردند.
چشمی در حال نگاه به همه جا (All seeing Eye): چشم در برخی نماد های روشن فکری نیز به کار می رود. اما شیطان پرستان اعتقاد
عکس
دارند چشمِ در بالای هرم، چشم شیطان است و «بر همه جا نظارت و اشراف دارد.»
این علامت در پیشگویی، جادوگری، نفرین گری و کنترل های مخصوص جادوگری مورد استفاده قرار می گیرد. گفتنی است این نماد بر روی دلار آمریکایی نیز به کار رفته است.
عکس
این نماد ها به انگلیسی، Ankh انشاء می شود و سمبل شهوت رانی و باروری است. و از آن ها به معنای روح شهوت زنان نیز تعبیر می شود.
امروزه نماد «فمنیسم»، نمادی برداشت شده از سمبل های شیطانی است.
عکس
پرچم رژیم صهیونیستی: این نکته بسیار قابل توجه است که رژیم صهیونیستی علاوه بر حمایت های آشکار و پنهان، حتی از قرار گرفتن نماد رسمی کشور نا مشروعش در کانون علایم شیطان گرایان نیز پرهیز ندارد.
ضد عدالت (Anti justice): با توجه به این که تبر رو به بالا، نماد عدالت در روم باستان به شمار می آمده است، شیطان پرستان تبر رو به پایین را با عنوان نماد ضد عدالت در راه پیمودن مسیر تاریک خویش انتخاب کرده اند.
فمنیست ها نیز از سمبل دو تبر رو به بالا به معنای مادر سالاری باستانی استفاده می کنند.
عکس
سر بز (Goat Head): بز شاخدار، بز مندس mendes (همان ba'al بعل خدای باروی مصر باستان)، بافومت، خدای جادو، scapegoat (بز طلیعه یا قربانی).
این یکی از راه های شیطان پرستان برای مسخره کردن مسیح است؛ زیرا گفته می شود مسیح مانند برّه ای به عنوان کفاره ی گناهان بشر کشته شد. همان طور که در توضیح نماد های اول اشاره شد، این نماد تصویر کاملی است از بز قرار گرفته در نماد پنتاگرام.
هرج و مرج (Anarchy): این نماد به معنای از بین بردن تمام قوانین است و دلالت بر این امر دارد که «هر چه تخریب کننده است، تو انجام بده» نماد مذکور، عمدتاً مورد استفاده گروه های هوی متال است.
عکس
چشم شیطان (Aye of satan): این نماد که کم تر شناخته شده است، به معنای «چشم شیطان»، نظارت و اقتدار می باشد. شیطان پرستان دو نماد فوق را به عنوان سمبل هایی در زیور آلات خود مورد استفاده قرار می دهند.
سیاست اسرائیل
رژیم اشغالگر قدس که سلامت اخلاقی، روحی و روانی انسان ها را همواره به منزله تهدیدی جدی برای منافع ملی خود می بیند، سعی کرده است با ایجاد جریان های مسموم فرهنگی و تزریق آن ها به مجاری حیاتی جوامع، جوانان را به دام گمراهی بکشاند.
در یک نگاه جامع، می توان ارتباط رژیم صهیونیستی و نقش آن در سازماندهی گروه های شیطان پرست را در محورهای ذیل بررسی کرد:
الف) این گروه ها به لحاظ فلسفه اولیه و بستر های معرفتی از ارتباط وسیعی با این رژیم برخور دارند.
ب) نحله های مختلف شیطانی توسط دو سازمان عمده جاسوسی یعنی CIA و موساد سازماندهی، هدایت و تغذیه می شوند.
ج) بودجه، نظارت و پشتیبانی شیطان پرستان فعال در جمهوری اسلامی ایران، به صورت مستقیم توسط سازمان موساد تأمین شده و این سلسله اقدامات با اهداف امنیتی دنبال می شود.
د) رژیم صهیونیستی از اعضای گروه ها برای مقاصد شوم سیاسی و جاسوسی بهره می برد، به گونه ای که انجام خشونت بارترین اعمال به این گروه ها واگذار می شود.
در بخش های گذشته اشاره کردیم که نحله مورد مطالعه با استفاده از موسیقی نتوانست به نفوذ خود در اقصا نقاط جهان تحقق بخشد. عمده این اقدامات در فضای تأسیس
و فعالیت گروه متالیکا تا کنون دنبال شده است که در ادامه به معرفی آن ها خواهیم پرداخت.
در سال 1981 یک نوازنده درام به نام لارس الريچ با انتشار یک آگهی فراخوان، تشکیل یک گروه هوی متال را اعلام و پس از مدتی موفق به جذب افراد مختلفی
می شود.
فعالیت این گروه ها مانند سایر گروه های هوی متال به صورت غیر قانونی و زیر زمینی، آشکارا و در خفا با حمایت سازمان های جاسوسی ایالات متحده آمریکا و با شعار های اجتماعی و اعتراضی تداوم دارد.
این گروه چند سال بعد پیشنهاد های Black metal را نیز دنبال کرده و ضمن ارائه ی آثار مختلف، زمینه را برای شکل گیری گروه های بعدی فراهم آورد.
متالیکا در حقیقت، ضد ارزش هایی را ارائه می نماید که به آن ها می توان عنوان «بازگشت به تاریکی» را اطلاق نمود. محورهای اصلی تفکرات شیطان پرستان، عبارت است از: بی رحمی، تجاوزات جنسی، فحاشی، هجوم و حمله به جامعه و فرهنگ عمومی آن.
خوانندگان این گروه بر روی صحنه و در کلیپ های خیابانی دست به خوردن و آشامیدن میوه های فاسد، ادرار، مدفوع، خون و مردار نموده و از کثیف ترین گروه های موسیقی جهان به حساب می آیند.
گفتنی است متالیکا از هم جنس بازی نیز دفاع می کند و آلبومی را در سال روز مرگ کوئین، هم جنس باز بنام آمریکایی منتشر کرده است.
برخی آمارها حکایت از این امر دارد که تا کنون بیش از ده میلیون و دویست هزار کپی از آلبوم های این گروه (موسیقی شیطانی) به فروش رسیده است.
برای آشنایی با افکار خوانندگان و اداره کنندگان گروه های متالیکا در ادامه، برخی از اشعار ایشان با ترجمه آن ارائه می شود:
Band: Nargaroth
Song: The Day Burzum Killed Mayhem
(Album: Black Metal Ist Krieg)
؟A year of misery
سال بدبختی؟
.Darkness fills the sky
تاریکی آسمان را در برگرفت
.I hear the warriors ery
صدای گریه سلحشور را می شنوم
The legend tells a story
افسانه ها داستانی را بیان می کنند
،From a Viking from the north
از وایکینگی از شمال
؟Who met a Death Warrior
چه کسی سلحشور مرگ را ملاقات کرده؟
.Black Metal was never really the same
بلک متال هرگز یکسان نبود
The legend call it murder
افسانه ها آن را کشتار نامیدند
.And the Viking had survived
و وایکینگ نجات یافت
But the eyes of the Death Warrior
اما چشمان سلحشور مرگ
.Never saw again the sun upon the sky
هرگز خورشید را بر فراز آسمان ندید
:And the quintessence
و در اصل:
،Everyone recognized war
همگان جنگ را تایید کردند
That Black Metal isn't just Entertainment anymore
بلک مثال فقط یک سرگرمی نبود
I can still remember
هنوز هم می توانم به یاد بیاورم
.My emotions so confused
احساسات فوق العاده مغشوشم را
.My soul was seeking answers
روحم به دنبال پاسخ بود
.No knife I let unused
تیغه ای نبود که بگذارم بی استفاده بماند
So many questions
سوالات بسیار زیادی
I had to satisfy
مجبور بودم که خرسند باشم
،My soul was under torture
روحم زیر شکنجه بود
But I knew my way was right
اما من می دانستم که راه من درست است
I see a cemetery fall asleep under fog
قبرستانی را دیدم که در زیر مه به خواب رفته بود
.And I know the old days will never come again
و من می دانم که روزهای گذشته هرگز باز نمی گردند
this year of misery was the knife
سالی از بد بختی که همانند چاقویی
.which split the Black Metal scene apart
چشم انداز بلک متال را از هم جدا ساخت
،Since that mighty day Black metal split his Way
بعد از آن روز بزرگ بلک متال توسط او دو نیم شد
.And the unity was never the same again
و یگانگی هرگز به جود نیامد
Lies, rumors and hate. Moneymaking, sadness and sha
دروغ ها، شایعات و نفرت. منافع، دل سردی و شرمساری.
.and all this by, the Day as Burzum Killed Mayhem
و همه این ها در روزی که بارزام، مایهم را کشت
!Remember this day! Remember this way
این روز را به خاطر سپار، این طریق را به خاطر سپار
!That you never betray, what here leads your On way
تو هرگز تسلیم نخواهی شد، که در این جا به راهی سوقت دهند
And I never will forget
و من هرگز فراموش نخواهم کرد
.The day as this both warriors met
روزی را که این دو سلحشور رو در رو شدند
The blood was hot the moon was red
خون جوشان بود و ماه قرمز رنگ،
.And Black Metal created his own grave
و بلک متال برای خود قبری ایجاد کرد
And I dream from days before
و من رویایی دیدم از روز قبل
،Black Metal Maniacs, no whore
مجنونان بلک متال، هیچ فحشایی نبود
In the legions of war
در سپاه نبرد
.The demons in our heads the law
شياطين بر سر ما قانون،
،So I summon you once again
و من تو را بار دگر فرا خواندم
We should never forget the pain
ما هرگز نباید رنج را از یاد ببریم
From older days in our veins
از روزگاران گذشته در شاهرگ ها
.We now cut of that it can flow like rain
تکه ای از آن هست که همانند باران گردش کند
Arrghh, this was the legend from
این افسانه ای بود از
الف. جاذبه های مجازی و حاشیه ای موسیقی متالیکا مانند ایجاد فضا برای روابط آزاد دختران پسران
ب. ارزان و قابل دسترسی بودن موسیقی با توجه به ارتقاء تجهیزات فنی تکثیر و توزیع
ج. کاهش سطح حساسیت یا حساسیت زدایی از طریق نفوذ به خانواده ها، شرکت ها، اتومبیل های شخصی، رایانه های شخصی بالاخره گوشی های تلفن همراه.
روندی که موسیقی متالیکا در گسترش مقوله ی شیطان پرستی تا کنون طی کرده است، بسیار قابل توجه می باشد.
ظهور یک خواننده جدید، دقیقاً به مثابه ی یک شیطان جدید است که همواره توجه بساری از اقشار مختلف مردم به ویژه جوانان را در کشور های مختلف به خود جلب می کند.
موسیقی متال نیز در افزایش تعداد مخاطبین شیطان گرایی، نقش به سزایی ایفا می کند. از سوی دیگر با گذشت زمان خوانندگان متالیکا همه روزه بیش تر تمایلات شیطانی خود را آشکار می نمایند و بدین سان می توان آن ها را تنها عامل تبلیغ شیطان گرایی معرفی کرد.
برایان هاگ وارنر نام اصلی فردی است که امروز به مرلین منسون یا به اختصار (MM) شهرت یافته است.
وی اکنون علاوه بر هواداران چندین هزار نفری در اقصا نقاط جهان به عنوان شیطان بزرگ شناخته شده و مورد پرستش قرار می گیرد. او مانند سایر افرادی که از چهره های
شاخص شیطان پرستی به حساب می آیند، دوران کودکی خود را با سختی های فراوان، مانند فقر و تنگ دستی سپری کرده است.
برایان وارنر یا MM تا کنون توانسته است برای شیطان پرستی نقش یک منجی را ایفا کند و آنان را از بن بست عزلت خارج کرده، مجدداً به عرصه فعالیت های اجتماعی وارد سازد.
مرلین منسون نیز مانند سایر چهره های شناخته شده شیطانیسم، چندین بار در طول عمرش یعنی طی 38 سال گذشته، به مدت چند ماه یا چند هفته از نظرها دور شده و پس از آن با ارائه ی یک کنسرت بزرگ و یا در چهره ای جدید و البته سخیف تر از گذشته ظاهر شده است. (1)
گفتنی است طبق اطلاعات موجود، زمانی که این افراد غایب می شوند، جلساتی را با برخی از مقامات بلند پایه امنیتی آمریکا و رژیم صهیونیستی برگزار می کنند، خواسته هایشان را مبنی بر حمایت های مالی حقوقی و ... بیان کرده و از حمایت ایشان برخور دار می شوند.
با توجه به اهمیت نقش MM در هدایت و جذب جوانان و نوجوانان ایرانی به شیطان پرستی، در آینده به خواست خداوند پژوهش کاملی در مورد وی ارائه خواهد شد.
دروزی ها اقوام مهاجری هستند که از مناطق غربی کشور طی فاصله زمانی حداقل 10 قرن پیش به دلیل آزارهای حکومت وقت بر علیه شیعیان، فراری شده و در مناطقی از فلسطین اشغالی، سوریه، لبنان و ... سکنی گزیده اند.
برخی از مورخان و کارشناسان ادیان بر این باورند که دروز های درون گرا نوعی از شیطان پرستی را اختیار کرده اند و ریشه هایی از ایشان در عراق و ایران (مناطق غرب کشور ایران) مستقر شده و دارای معبد مقدس می باشند.
به احتمال قوی و بر اساس اسناد تاریخی دقیق، نسبت شیطان پرستی به فرقه گنوسی، منشعب از اهل حق می باشد؛ که آشکارا به شیطان پرستی روی آورده اند.
1) لازم به ذکر است که شیطان پرستان ادعا می کنند که در این مدت به ملاقات شیطان یا شیاطین می روند و دستوراتی را دریافت می کنند
در این رابطه باید متذکر شد که بانیان تقدیس ابلیس در تصوف دارای قدمت تاریخی زیادی می باشند و آن چنان که در تاریخ به نقل از خود آنان آورده شده، افرادی هم چون احمد غزالی، ذو النون مصری و سنایی از پایه گذاران اولیه ی شیطانیسم در میان مسلمانان بوده اند. تأثیر پذیری تمامی فرقه های تصوّف از این اقطاب و شکل گیری شیطان پرستی در میان ایشان (آن گونه که در فرقه گنوسی دیده می شود) امری طبیعی و بدیهی است.
لکن گنوسی ها از جذب مردم و معاشرت و رویا رویی با آنان پرهیز داشته و در چند دسته کوچک به مراسمات خاص شیطان پرستی هم چون قربانی، حج شیطان و... می پردازند.
نوع جدید شیطان پرستی طی یک بازه زمانی 10 ساله، با چند وقفه به ایران وارد شده است.
در بند بعدی به گروه هایی که عامل ورود شیطان پرستی به ایران بوده اند، اشاره خواهیم کرد. اما به طور کلی می توان عوامل ورود این جریان را، به گونه ی زیر بر شمرد:
• مهم ترین عامل ورود شیطان پرستی به ایران، رواج یافتن میل جوانان به استفاده از موسیقی متالیکا و ساز گیتار بوده است. طی 10 سال گذشته موسیقی متالیکا به صورت زیر زمینی و غیر مجاز وارد کشور شده و در چار چوب آن، مفاهیم نحله های انحرافی مورد بحث در اختیار جوانان قرار گرفته است.
• اقدام تأمل بر انگیز و بسیار ناشیانه ی صدور مجوز برای گروه ها، آلبوم ها و کتاب های اشعار موسیقی متالیکا نیز نقش اساسی در جلب توجه عموم مخاطبین جوان به این نحله ایفا نموده است. گفتنی است هوی متال، متال تاریک، گوتیک متال یا متال گوتیک، چند سبک از موسیقی شیطانی متالیکا بودند که به یمن غفلت اعجاب انگیز مسئولین فرهنگی - که جدال و اصلاحات سیاسی را پیشه خود قرار داده بودند - وارد کشور شد. نمونه ای از متون ترجمه شده ای که به صورت قانونی! در کشور به فروش رسید در ادامه می آید:
... uniting our tearful eyes
enchanting
At night ... I kiss the serpent in thy tears
For years ... thy sorrow I've mourned
تاریکی ... قلب خون آلود مرا در آغوش می گیری
رویاهایم ... چشمان اشک بارمان را متحد می کند
فریبنده
در شب ... ابلیس را در اشک هایم می بوسم
برای سال ها ... غم های تو سوگواری من است
Harken my moonchilds cru
yearning for another night
Mourning my once beloved
rezmorized and ravendark
گوش کن به صدای گریه فرزندان ماه من
که آرزوی شبی دیگر را دارند
ماتم مورد علاقه من
هیپنوتیزم و تاریکی
My pale enchantress of the night
at last my candle's burning down
The wintermoon is shining bleak
for thee my enchantress
جادو گر زندانی شب
از آخرین شمع سوزانم
ماه پاییزی سیاه غم انگیز می درخشد
جادوگر من برای تو
Enchanting all my dreams
a beauty and her flood of tears
Nightfall embrace my heart
mezmerized and ravendark
رویاهایم را فریب بده
زیبا و سیل اشک هایش
سقوط شب قلب مرا در آغوش می گیرد
هیپنوتیزم و تاریکی
My pale enchantress of the night I desire thee
جادوگر زندانی شب های من من تو را آرزو می کنم
Fearful I walk with thee ... through dusk Through winds of loss ... Her beauty and her
با ترس با تو قدم می زنم ... به سوی خاک به سوی باد های گمراهی ... او زیباست
flood embrace my bleeding heart Tearful I fall with thee ... at last Lead me there ... to where thy shadows cast
طوفان در آغوش می گیرد قلب خونین مرا با اشک سقوط می کنم با تو ... در آخر مرا راهنمایی کن ... به جایی که سایه هایت پخش می شوند
They dance in velvet darkness lost
آن ها می رقصند در مخمل از دست رفته تاریکی
Rise ... Bleak winter full moon
برخیز ای ماه غمگین
... Rise
برخیز ... (1)
http://www.hamavaz.com/modules.php?file=article&name=News&sid=2006
ادامه دارد ...
1) منبع
کشف سندی خطرناک متعلق به موضوع باز سازی حرمین عسکریین عليهما السلام در سامرا از دفتر عدنان دلیمی رهبر بزرگ ترین ائتلاف عامّه سنی های پارلمان عراق، سبب شگفتی محافل سیاسی این کشور شد.
به گزارش شیعه نیوز به نقل از شبکه خبر، پایگاه خبری صوت السلام در این باره نوشت: امضاء کنندگان این سند شامل برخی از نیروها، شبه نظامیان عامّه منطقه غرب عراق و حتی تعدادی از سیاستمداران حاضر در عرصه سیاست عراق متعهد شده اند با تمام وجود و حتی در صورت لزوم با نثار خون خود در برابر تلاش ها برای باز سازی مرقدین شریفین بایستند و چون سدّی در برابر باز سازی این زیارتگاه شیعی عمل کنند.
در ادامه ی این سند، سیاستمداران امضاء کننده و موسسه اوقاف عامّه به ریاست عبد الغفور السامرایی متعهد شدند در برابر تلاش های دولت برای باز سازی حرمین عسکريين عليهما السلام مقاومت کنند، مگر آن که دولت با برخی از شرایط آنان موافقت کند که از جمله این شرایط می توان به موارد زیر اشاره کرد:
1- نام حرمین به مسجد بزرگ سامرا تغییر داده شود.
2- مرقد توسعه نیابد و در همین محدوده کنونی باز سازی شود.
3- گنبد و مناره های مرقد طلا کوب نشود.
4- مقبره مثل حال حاضر پنجره نداشته باشد و نام عسکریین هم تنها بر روی سنگ مرمر كف مسجد (حرم) نوشته شود.
5- سرداب غیبت (سرداب مقدس امام زمان علیه السلام) تخریب شود و هیچ نشانه ای بر غیبت در آن نباشد.
6- اداره و تولیت مسجد (حرمین شریفین) در دست اداره اوقاف عامّه باشد و هیچ گاه از مسجد (حرمین) اذان شیعیان پخش نشود.
7- شرط آغاز باز سازی موافقت مراجع شیعه با این شرایط است.
عکس
امضاء کنندگان در توجیه امضای این توافق نامه با اهانت آشکار به معتقدات شیعه ابراز می دارند باز سازی حرمین عسکریین جز با رضایت اهالی سامرا که اکثریت آن ها را عامّه تشکیل می دهند، ممکن نیست. زیرا گروه عامّه در این شهر از دو چیز رنج می برند یکی آن که نظاره گر شرک به خدا در این مکان هستند و دیگر این که نظاره گر برگزاری شعایری در این محل هستند که از طرف خدا نازل نشده است.
عدنان دلیمی رییس جبهه توافق بزرگ ترین ائتلاف عامّه پارلمان عراق است. وی که ارتباط تنگا تنگی با برخی از کشورهای همسایه عرب و تعدادی از گروه های تروریستی عراق دارد با هدف فشار بر دولت نوری المالکی، پنج وزیر و یک معاون نخست وزیر وابسته به جبهه توافق را از کابینه خارج کرد.
ضمن آن که اخیراً دو خودروی بمب گذاری شده که برای عملیات تخریبی آماده شده بود در دفتر وی کشف شد و در پی آن چندین نفر از محافظان شخصی به همراه پسرش باز داشت شدند.
باز داشت شدگان به دست داشتن عدنان دلیمی در آماده سازی خودرو های بمب گذاری شده اعتراف کردند.
عکس
اهانت به پیامبر اسلام در جوامع غربی هر روز ابعاد تازه ای به خود می گیرد و در این میان برخی سازندگان برنامه های تلویزیونی سعی می کنند از این قافله عقب نمانند.
یک کانال تلویزیونی مسیحیان آمریکا با عنوان Faith TV قصد دارد به زودی یک برنامه جدید موهن درباره پیامبر اسلام پخش کند.
در این شوی تلویزیونی اهانت آمیز، که قرار است به زودی پخش شود تصویر خشن منتسب به پیامبر اسلام بر روی نان شیرینی نقش بسته و حاضران به تناوب این نان شیرینی را می خورند.
این تصویر یکی از کاریکاتور هایی است که چندی پیش انتشار آن ها در رسانه های دانمارک، خشم مسلمانان جهان را بر انگیخت.
موتولوف میچل سازنده این برنامه موهن با عنوان "Flamethrower" در اظهاراتی وقیحانه ادعا کرد: «قصد داریم با پخش این برنامه نشان دهیم که صورت (حضرت) محمد (صلی اللّه علیه و آله و سلم) لذیذ است! ما در حال تمرین آزادی بیان هستیم!» وی افزود: «در صدد هستیم تا نشان دهیم زمانی که این شیرینی را پخته و آن را می خوریم خداوند با ماست!»
پخش این برنامه از یک کانال تلویزیونی مسیحی آمریکا در حالی است که طی سال های اخیر انتشار کاریکاتور های موهن از پیامبر اسلام در نشریات اروپایی موجی از اعتراضات را در میان مسلمانان به پا کرده و نکته جالب آن که پیش تر نشریات آمریکا از چاپ این تصاویر خودداری کرده بودند.
به گفته سازنده برنامه ی Flamethrower قرار است این شوی موهن پس از پخش تلویزیونی بر روی سایت اشتراک ویدئویی یوتیوب قرار داده شود.
Faith TV یک کانال پخش فیلم، مستند و بیوگرافی های مربوط به مسیحیان است. این اهانت از سوی یک شبکه ی مذهبی مسیحیان به پیامبر اسلام در حالی است که مسلمانان حضرت عیسی علیه السلام را محترم می شمارند و حتی نام کودکانشان را عیسی و مریم می گذارند.
توهین های سازمان یافته به پیامبر اسلام در یکی دو سال اخیر تشدید شده و به نظر نمی رسد این سلسله توهین ها، صرفاً محصول تصمیمات فردی بوده باشد.
مؤلف: مرحوم شیخ عباس قمی
مترجم: محمد باقر کمره ای تعداد صفحه: 688
ناشر: مسجد مقدس جمکران (28 اسفند، 1385)
قیمت پشت جلد: 42000 ریال
محتوای کتاب: این کتاب را مؤلف محترم آن در مصیبت حضرت سید الشهداء نوشته و از بهترین و معتبر ترین مقاتلی است که تاکنون به رشته تحریر در آمده است. کتاب از ولادت حضرت شروع شده، سپس در مناقب حضرت و آن گاه تمام وقایع بیعت تا مرحله شهادت ایشان از اول تا به آخر را شرح می دهد.
مؤلف: شیخ جعفر شوشتری
مترجم: سید محمد حسین شهرستانی
ناشر: دار الکتاب (24 مهر، 1386)
قیمت پشت جلد: 38500 ریال
محتوای کتاب: اثر فقیه گران قدر و خطیب توانا «شیخ جعفر شوشتری» که بحقّ عاشق دل سوخته سرور آزادگان، حضرت حسین بن علی علیهما السلام بود، که به هنگام بیان مصائب آن حضرت، هم خود آتش می گرفت و هم شعله های آتش را در قلب هر شنونده شعله ور می ساخت، می باشد. علامه محقق «آقا بزرگ تهرانی» (صاحب الذریعه) در تجلیل این کتاب می نویسد:
«این کتاب از جلیل ترین کتاب هایی است که در واقعه کربلا نوشته شده بلکه هیچ کس مانند این کتاب ننوشته.»
مؤلف: محمد حسین سیف اللّهی
ناشر: مسجد مقدس جمکران (11 تیر 1386)
قیمت پشت جلد: 12000 ریال
محتوای کتاب: حکایت شیدایی حاج رسول داد خواه تبریزی که ره صد ساله را یک شبه طی کرد و خود را از فرش یک لات لا ابالی به عرش نوکری حضرت سید الشهدا رسانید و چنان در عزای اربابش سوخت که از آتش خویش اطرافیانش را نیز گداخت و فسانه شد و در خاک گشت.
نویسنده: عبد الکریم بن طاووس حسنی (سید ابن طاووس)
مترجم: محمد جواد مولوی نیا
ناشر: سرور - قم (چاپ اول، 1384 شمسی)
نوع جلد: سلفون سخت
زبان: فارسی و عربی
شابک: 6 - 37 - 6314 - 964
توجه: معرفی سایت ها، لزوماً به معنای تأیید تمامی محتوای آن ها نیست.
http://www.abalfazl.com
سایت ابا لفضل عليه السلام
سایتی که اسمش گویای رسمش می باشد و اختصاص به قمر منیر بنی هاشم و پیرامون وی دارد که از سه زبان فارسی، عربی و انگلیسی بهره می برد و از بخش های آن می توان اشاره کرد به:
• زندگی نامه (که تحقیقی جامع در زندگی و شجره نامه ی حضرت عباس بن علی می باشد)
• حرم مطهر (معرفی کاملی از حرم مطهر حضرت ابا الفضل العباس و تاریخچه ی آن)
• زیارت (زیارات مختص حضرت به صورت فایل های صوتی)
• توسل (چند طریق مختلف توسل به باب الحوائج عليه السلام)
• کرامات (از بخش های جذاب سایت که در آن از عنایات حضرت عباس به شیعیان، اهل سنت،کلیمیان، مسیحیان و زردشتیان به صورت نوشتاری، صوتی و تصویری سخن به میان آمده است)
• کتاب شناسی، داستان، اشعار، مقالات، نگار خانه، پرسش و پاسخ
http://www.emamhossein.com
سایت تخصصی حضرت امام حسین و حضرت علی اصغر عليهما الاسلام
سایتی با طراحی زیبا با دو زبان انگلیسی و فارسی که معمولا به روز می باشد و دارای قسمت های زیر می باشد:
• تاریخ عاشورا (که از ولادت امام حسین عليه السلام شروع می شود و به ورود اهل بيت عليهم السلام به مدینه ختم می گردد)
• بانک ها (شامل بانک عکس، بانک صوتی، بانک شعر و ادبیات عاشورایی و بانک حدیث)
• آرشیو مطالب
• ارتباط مستقیم با کربلای معلی و حرم امام رضا علیه السلام
• نظر سنجی
http://www.imamhossein.net
شبکه اطلاع رسانی امام حسین علیه السلام
سایتی کامل و زیبا با بخش هایی مانند:
• مقالات (که در موضوعات مرتبط با حضرت ثار اللّه دسته بندی گردیده اند)
• احادیث (شامل 30 حدیث از حضرت ابا عبد اللّه الحسين عليه السلام)
• ادعیه و زیارات (متن 34 زیارت مرتبط با حضرت و اصحاب گرامیشان)
• مجموعه صوتی (شامل مولودی، مداحی، ادعیه و زیارات و سخنرانی ها)
• اشعار، داستان ها، تصاویر، تالار گفتمان، پرسش و پاسخ، سایت های عاشورایی، پخش زنده کربلا، جستجو و ...