ghaemiyeh.com
بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین
قال الامير المؤمنين علیه السلام:
يَا طَالِبَ الْعِلْمِ إِنَّ الْعِلْمَ ذُو فَضَائِلَ كَثِيرَةٍ فَرَأْسُهُ التَّوَاضُعُ وَ عَيْنُهُ الْبَرَاءَةُ مِنَ الْحَسَدِ وَ أُذُنُهُ الْفَهْمُ وَ لِسَانُهُ الصِّدْقُ وَحِفْظُهُ الْفَحْصُ وَ قَلْبُهُ حُسْنُ النِّيَّةِ وَعَقْلُهُ مَعْرِفَةُ الْأَشْيَاءِ وَ الْأُمُورِ وَ يَدُهُ الرَّحْمَةُ وَ رِجْلُهُ زِيَارَةُ الْعُلَمَاءِ وَ هِمَّتُهُ السَّلَامَةُ وَ حِكْمَتُهُ الْوَرَعُ وَ مُسْتَقَرُّهُ النَّجَاةُ وَ قَائِدُهُ الْعَافِيَةُ وَ مَرْكَبُهُ الْوَفَاءُ وَ سِلَاحُهُ لِينُ الْكَلِمَةِ وَ سَيْفُهُ الرِّضَا وَ قَوْسُهُ الْمُدَارَاةُ وَ جَيْشُهُ مُحَاوَرَةُ الْعُلَمَاءِ وَ مَالُهُ الْأَدَبُ وَ ذَخِيرَتُهُ اجْتِنَابُ الذُنُوبِ وَ زَادُهُ الْمَعْرُوفُ وَ مَاؤُهُ الْمُوَادَعَةُ وَ دَلِيلُهُ الْهُدَى وَ رَفِيقُهُ مَحَبَّةُ الْأَخْيَارِ. الكافي، ج1، ص48 حضرت امير المؤمنين علیه السلام فرمودند:
ای جویای دانش! دانش فضیلت های بسیاری دارد: سَرش تواضع، چشمش دوری از حسد، گوشش فهم، زبانش راستگویی، حافظه اش جستجو، دلش خوش نیّتی، عقلش شناخت اشیاء و امور، دستش رحمت، پایش دیدار دانشمندان، همّتش سلامت، حکمتش تقوا، قرار گاهش نجات، جلودارش عافیت، مَركبش وفا، سلاحش نرمی سخن، شمشیرش خشنودی، کمانش سازگاری، سپاهش گفتگو با دانشمندان، داراییش ادب، اندوخته اش پرهیز از گناهان، توشه اش نیکی، جایگاهش، گفت و گو و مذاکره، رهنمایش هدایت و دوستش، محبّت به نیکان است.
مکتب وحی
فصلنامه تخصصی الهيات و معارف اسلامی
صاحب امتیاز: جعفر فاضل زاده
سر دبیر و مدیر مسئول: جعفر فاضل زاده
هیئت تحریریه: جعفر فاضل زاده
احمد احمدی
سید حسین میر نورالهی
علی عزیز پوریان
سید محسن طیب نیا
محمّد علی پاکدل
علی اصغر ایماندوست
قاسم عارفی
حمید نیک فکر
روح الله اسماعیلی
مدیر داخلی: روح الله اسماعیلی
مدیر هنری: بانو ری پور
ویراستار و صفحه آرایی: روح الله اسماعیلی
شماره ثبت: 77230
چاپ و صحافی: چاپخانه بزرگ قرآن کریم- مشهد مقدّس
شمارگان: 3000 نسخه
قیمت: 140000 ریال
خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
ویراستار کتاب: حدیثه کریمی
مکتب وحی
فصلنامه تخصصی الهيات و معارف اسلامی
صاحب امتیاز: جعفر فاضل زاده
سر دبیر و مدیر مسئول: جعفر فاضل زاده
هیئت تحریریه: جعفر فاضل زاده
احمد احمدی
سید حسین میر نورالهی
علی عزیز پوریان
سید محسن طیب نیا
محمّد علی پاکدل
علی اصغر ایماندوست
قاسم عارفی
حمید نیک فکر
روح الله اسماعیلی
مدیر داخلی: روح الله اسماعیلی
مدیر هنری: بانو ری پور
ویراستار و صفحه آرایی: روح الله اسماعیلی
شماره ثبت: 77230
چاپ و صحافی: چاپخانه بزرگ قرآن کریم- مشهد مقدّس
شمارگان: 3000 نسخه
قیمت: 140000 ریال
سال هشتم/ شماره بیست و دوم/ تابستان 1395
سرنوشتار- اهمیّت ازدواج...5 سر دبیر
قاعده «الواحد» و بداهت ثبوت و نفی آن...11 حضرت آیت الله استاد حاج سیّد جعفر سیّدان
شرحی کوتاه بر زیارت آل یس- بخش اول...25 حجّت الاسلام جعفر فاضل
چکیده ی کتاب جنّة العاصمه در وصف یگانه بانوی آفرینش حضرت زهرا علیها السلام...55 تخلیص توسط بانو خسروی
آثار اشک بر مصائب حضرت سیدالشهداء علیه السلام- بخش اول...77 استاد روح الله اسماعیلی روشناوند
سیری در زندگانی کریمه ی اهل بیت حضرت معصومه علیها السلام...103 حجّت الاسلام قاسم عارفی
الهی نامه علّامه مجلسی رحمة الله...115 حجّت الاسلام علی عزیز پوریان
نقش طلحه در فتنهی عثمان...137 استاد علی اصغر ایماندوست
نظر ابن تیمیه پیرامون آیه ى ليلة المبيت...169 حجّت الاسلام جعفر فاضل
سیری در ادلّه ی لزوم عصمت امام علیه السلام...189 استاد ساجده سعادت خواه
تصویر معاویه در آیینه ی تاریخ...205 دکتر احمد احمدی
بررسی آراء اخباریان با تأکید بر جایگاه عقل در نزد آنان...229 حجّت الاسلام حمید نیک فکر
ادبیات و اهل بیت علیهم السلام...271 گروه ادبی موسسه مکتب وحی
مروری بر افکار شیخ احمد احسایی (شیخیه)- بخش دوم...293 حجّت الاسلام بهنام فخرآور
بررسی شخصیت ابوهریره...307 حجّت الاسلام سیّد حسین میر نورالهی
گذری بر افکار و شخصیت شمس تبریزی- بخش اول...329 استاد سیّد علیرضا موسوی
وحدت وجود در فرهنگ شرق و غرب...353 حجّت الاسلام سید محسن طیب نیا
حسن ختام- نگاهی به حدیث شريف المهدى من ولدى...377 سر دبیر
موسسه مکتب وحی نبوی- که پستی: 9186175864
شماره تماس با موسسه: 09157001433
شماره حساب موسسه: 6063731025169310
www.maktabvahy.com
maktabvahy2009@gmail.com
ازدواج امر مقدّسی است که برای تداوم نسل بشر از سوی حضرت حق تمهید شده است تا بستر زندگی برای امتحان و در نتیجه رشد و بالندگی فراهم آید. ولی این مزرعه بندگی بی آفت نیست و همواره در خطر آسیب ها است از آن جا که بیش تر آسیب ها، از ناحیه کشش های جنسی است بنابر این هویدا است که با تحقّق ازدواج از نصف دین حفاظت شده است. رسول گرامی صلی الله علیه و آله فرمودند:
إِذَا تَزَوَّجَ الرَّجُلُ أَحْرَزَ نِصْفَ دِينِهِ فَلْيَتَّقِ اللَّهَ فِي النِّصْفِ الْآخَرِ. شخصی که ازدواج می کند. در حقیقت نصف دین و آئین خود را حفظ کرده است. پس بر او لازم است که برای حفظ باقیمانده ی آن، تقوای الهی را پیشه ی خود سازد. (1)
به همین خاطر است که عَذَبْ بودن [مجرّد بودن] در فرهنگ دینی امری مکروه است و لذا ازدواج امر مقدّس و ستودنی است که باعث تحقّق اراده خداوند متعال و رشد معنوی است. در روایت است بیش ترین اهل جهنّم انسان های بی همسر هستند. (2)رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند:
يُفَتَّحُ أَبْوَابُ السَّمَاءِ بِالرَّحْمَةِ فِي أَرْبَعِ مَوَاضِعَ عِنْدَ نُزُولِ الْمَطَرِ وَ عِنْدَ نَظَرِ الْوَلَدِ فِي وَجْهِ الْوَالِدَيْنِ وَ عِنْدَ فَتْحِ بَابِ الْكَعْبَةِ وَ عِنْدَ النِّكَاحِ. درهای رحمت آسمان در چهار وقت گشوده می شود: موقع بارش باران، زمانی که فرزند به چهره پدر و مادرش با محبّت می نگرد، هنگام گشوده شدن در کعبه، هنگام برپایی مراسم عقد و عروسی. (3)
تلاش برای ازدواج جوانان امری نیکو و باعث حفاظت جامعه از گناه و موجب رسیدن به آرامش و زمینه ای برای رشد است. امام کاظم علیه السلام فرمودند:
ثَلَاثَةٌ يَسْتَظِلُّونَ بِظِلِّ عَرْشِ اللَّهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ يَوْمَ لَا ظِلَّ إِلَّا ظِلُّهُ رَجُلٌ زَوَّجَ أَخَاهُ الْمُسْلِمَ أَوْ أَخْدَمَهُ أَوْ كَتَمَ لَهُ سِرّاً. سه دسته در روز قیامت، روزی که سایه و پناهی جز سایه خداوند نیست، در پناه خدا هستند: مردی که زمینه ازدواج برادر مسلمانش را آماده نماید، مردی که به برادر مسلمانش خدمت کند، کسی که سِرّ برادر مسلمانش را بپوشاند. (4)
امام صادق علیه السلام نیز فرمودند:
مَنْ زَوَّجَ أَعْزَباً كَانَ مِمَّنْ يَنْظُرُ اللَّهُ إِلَيْهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ. کسی که مجرّدی را تزویج کند و امکان ازدواج او را فراهم نماید از کسانی است که در قیامت خداوند به آنان نظر لطف می کند. (1)
در حدیث است از بهترین شفاعت ها، واسطه گری بین دو نفر در امر ازدواج است تا این که خداوند آنان را مجذوب یکدیگر گرداند. (2)
نگاه دین، ازدواج سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله است و برای انجام آن باید نیّت داشت و اساساً نیّت است که معنا و مفهوم معنوی به فعل می بخشد. هر کار نیکی که به نیّت اطاعت و قُرب به سوی خداوند باشد مورد تأیید حضرت حق و یاری اوست و این که در زمان حاضر ما ناظر طلاق های بسیار و زندگی های نابسامان هستیم بخش عمده آن بخاطر نیّت های غلط و شرک آلود است یعنی شروع ازدواج از اول هم برای خدا نبوده است. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند:
مَنْ تَزَوَّجَ امْرَأَةً لِمَالِهَا وَ كَلَهُ اللَّهُ إِلَيْهِ وَ مَنْ تَزَوَّجَهَا لِجَمَالِهَا رَأَى فِيهَا مَا يَكْرَهُ وَ مَنْ تَزَوَّجَهَا لِدِينِهَا جَمَعَ اللَّهُ لَهُ ذَلِكَ. هر که با زنی به خاطر مالش ازدواج کند، خداوند او را به مال وی واگذار می کند و هر که با او به خاطر جمال و زیبایی اش ازدواج نماید، در او چیزی را که خوشایند او نیست، خواهد دید و هر که با وی به خاطر دینش ازدواج کند، خداوند تمامی این مزایا را برای او جمع می کند. (3)
و از آن طرف هر زنی باید در امر ازدواج، خدا را در نظر داشته باشد و به کسی پاسخ مثبت بدهد که دارای دین باشند و نباید فقر و ناداری مانع از پذیرش شود پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند:
إِنْ خَطَبَ إِلَيْكَ رَجُلٌ رَضِيتَ دِينَهُ وَ خُلُقَهُ فَزَوِّجْهُ وَ لَا يَمْنَعْكَ فَقْرُهُ وَ فَاقَتُه. هنگامی که مردی از شما خواستگاری کرد که از دین و اخلاق او راضی بودید به ازدواج با او رضایت دهید و مبادا فقر او ترا از این رضایت باز دارد. (4)
اهمیت ازدواج و نیز فواید آن که سالم سازی روح و روان و آرامش بخشی به جامعه و دفع آسیب های خطرناک شهوانی و جدّی شدن زندگی و تلاش، اقتضا می کند ازدواج زود انجام گیرد گرچه ازدواج زود هنگام خالی از اشکال نیست ولی مصلحت آن از صدمات آن به مراتب بیش تر است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:
وقتی که اشخاص هم شأن به خواستگاری دختران شما آمدند، به آن ها دختر دهید و در کار آن ها منتظر اتفاق های آینده نباشید. (1)
بنابراین پاسخ منفی به خواستگار هم شأن بخاطر احتمال موقعیت های بهتر درست نیست.
گفتیم ازدواج باعث تداوم نسل بشر و تحقّق اراده الهی برای ورود ارواح به ابدان، برای جریان امتحان، امری مقدّس و ستوده است و به آن در آیات و روایات به طور خاص تشویق شده است و مجرّد ماندن و ترک ازدواج به عنوان یک آفت اجتماعی و دینی معرّفی شده است. امور بسیاری است که چون آفت می تواند به مزرعه دین آسیب برساند یکی از آن ها شهوت جنسی است که در این جریان سهم پنجاه درصدی دارد لذا ازدواج با تأمین این حس از راه حلال، باعث حفاظت دین از این حیث می شود. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: (2)
کسی که ازدواج کند، نصف دینش را حفظ کرده است. (3)
و به همین خاطر است که کوشش گران در عرصه ازدواج دارای اجر خاصی اند و پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:
درهای رحمت آسمانی در چهار وقت گشوده می شود یکی هنگام برپایی مراسم عقد و عروسی. (4)
بنابراین به سادگی می توان نتیجه گرفت که بهترین واسطه گری، شفاعت در بین دو نفر برای تحقّق ازدواج است، حضرت امیرمؤمنان علی علیه السلام فرمودند:
از بهترین شفاعت ها، شفاعت بین دو نفر در امر ازدواج است تا این که خداوند آنان را مجذوب یکدیگر گرداند. (5)
در واقع ازدواج شروع یک حوزه جدید از بندگی است و ورود به حوزه خاصی از امتحان است و بدون تردید ورود به این حوزه بدون آگاهی و تربیت می تواند فاجعه بیافریند. سخن ما در این نوشتار درباره چگونگی رفتار با همسر بر اساس قرآن و روایات است. بدیهی است رفتار خردمندانه و اجرای دستورات دینی و اخلاقی با افراد و آحاد جامعه در مواردی نیازمند شناخت آنان است و این مهم را روانشناسی متکفّل است. مراد ما از روان شناسی، روان شناسی دینی است که به حقایق کاری ندارد چه، دست ما از حقایق کوتاه است، بلکه بر اساس آثار و رفتارها و مبانی سیر می کند. در روان شناسی دینی بنیادهای فکری و اعتقادی از متن دین استخراج می شود و بشر را با نگاه آفریننده اش مورد تجزیه و ترکیب قرار می دهد. در روان شناسی دینی تنها بشر در بستر خلقت خاکی جستجو نمی شود و به عوالم قبل و ریشه ها نیز توجّه می شود.
در روان شناسی دینی علّت خلقت و هدف از آفرینش مدّ نظر است و بر اساس آن احکام صادر می شود. در روان شناسی دینی زندگی برای بندگی است و بندگی برای بالندگی است ولی هدف روان شناسی غیر دینی تنها رسیدن به امیال است یعنی زندگی برای زندگی و از این رو در احکام و درمان، تفاوت ماهوی پیدا می کنند. یک روان شناس غیر دینی مراجعین خود را اگر تفاهم نداشته باشند و راه رسیدن به آن را مسدود ببیند امر به طلاق و جدایی می کند چون بدون تفاهم زندگی شیرین شکل نمی گیرد ولی یک روان شناس دینی اگر چه زن و مرد با هم تفاهم نداشته باشند ولی بتوانند در کنار یکدیگر خدا را بندگی کنند، امر به طلاق نمی کند چون اساس بندگی است و زندگی برای بندگی است.
پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله فرمودند:
شخصی که بر بد اخلاقی همسر خود صبر می کند اجر بسیار زیادی دارد.
یعنی لحظه به لحظه به خدا نزدیک تر می شود. البته چنین شخصی گرچه مجوز طلاق دارد ولی امر به طلاق نشده است.
ان شاء الله ادامه دارد- سردبیر
1- مستدرک الوسایل ج14، ص154، ح16351.
2- من لا يحضره الفقيه، ج3، ص384، ح4349.
3- جامع الاخبار (شعيرى) ص101؛ بحار الانوار (ط- بیروت)، ج100، ص221.
4- خصال ص141؛ وسایل الشیعه، ج20، ص46، ح24994؛ بحار الانوار (ط- بیروت)، ج71، ص356.
5- وسائل الشيعه، ج20، ص45، ح24992.
6- کافی (ط- الاسلامیه) ج 5 ص331؛ تهذيب الاحكام (تحقيق خرسان)، ج7، ص405؛ مكارم الاخلاق، ص196.
7- تهذيب الاحكام (تحقیق خرسان)، ج7، ص400؛ وسایل الشیعه، ج20، ص51، ح25008.
8- مستدرک الوسائل، ج14، ص188، ح16468.
9- نهج الفصاحه، ص191، ح193.
10- مستدرک الوسائل، ج14، ص154.
11- بحار الانوار، ج103، ص221.
12- تهذيب، ج7، ص405؛ وسائل الشيعه، ج20، ص45.
ثقة الاسلام كليني، الكافي، 8 جلد، دار الكتب الإسلامية تهران، 1365 هجری شمسی.
شیخ حر عاملی، وسائل الشيعة، 29 جلد، مؤسسه آل البيت علیهم السلام قم، 1409 هجری قمری.
شيخ صدوق، من لا يحضره الفقيه، 4 جلد، انتشارات جامعه مدرسین قم، 1413 هجری قمری.
شیخ طوسی، التهذيب، 10 جلد، دار الكتب الإسلاميه تهران، 1365 هجری شمسی.
علّامه مجلسی، بحار الأنوار، 110 جلد، مؤسسة الوفاء بيروت- لبنان، 1404 هجری قمری.
محدّث نوری، مستدرک الوسائل، 18 جلد، مؤسسه آل البيت علیهم السلام قم، 1408 هجری قمری.
حضرت آیت الله استاد حاج سیّد جعفر سیدان
قاعده الواحد میان بداهت و خرافه
معنا و مفهوم قاعده الواحد
اشکالات به قاعده الواحد
اشکال مرحوم خواجه نصیرالدین طوسی به قاعده الواحد
پرسش و پاسخ هایی درباره قاعده الواحد
در این شماره درباره قاعده الواحد که از قواعد مورد اختلاف است مطالبی عنوان شده است تا مشخص گردد بر فرض صحّت این قاعده، در مورد حضرت حق جاری نیست، مضاف بر این که دانشمندان بسیاری این قاعده را بدیهی البطلان دانسته اند.
کلیدواژه ها؛
قاعده ی الواحد، صادر اوّل، عقل اوّل، خواجه طوسی
یکی از قواعدی که در فلسفه و حکمت متعالیه بسیار بدان اصرار می شود قاعده «الواحد لا يصدر منه الاّ الواحد» است. این بحث از اهمیت بالایی برخوردار است و مشاهیر فن درباره این قاعده تعابیر مختلفی دارند تا آن جا که در مورد این قاعده نوشته اند:
من الامهات الاصول العقلية أنّ الواحد بما هو واحد لا يصدر عنه من تلك الحيثية الواحدة الاّ واحد، فلعلّ هذا الاصل بما تلوناه عليك في الضابط من فطريات العقل الصريح. (1)
یکی از قواعد اصیل عقلی آن است که از واحد حقیقی از آن حیث که واحد است جز یکی صادر نشود. فلاسفه این قاعده را با بیانی که شد از امور فطری عقل صریح می دانند و از آن به تعابیری از قبیل «من فطریات العقل الصريح»، «قريب من البداهة»، «من اوضح البديهيات» یاد می کنند و در مقابل افرادی چون فخر رازی و غزالی ادّعای ظهور و بداهت خلاف آن را دارند و تعابیر تندی در مورد مدّعیان بداهت ثبوت آن دارند و این نشان از تضاد صاحبان فکر فلسفی دارد. غزالی می گوید:
و هي التحقيق ظلمات فوق ظلمات لو حكاها الانسان عن منام رآها لاستدل به على سوء مزاجه. (2)
این قاعده تحقیقاً تاریکی اندر تاریکی است بطوری که اگر انسان آن را در خواب ببیند و نقل کند استدلال بر سوء مزاج او می شود.
فخر رازی هم در مورد ابن سینا که قاعده الواحد را تبیین و تثبیت کرده می نویسد:
و مثل هذا الكلام فى السقوط أظهر من أن يخفى على ضعفاء العقول، فلا أدرى كيف اشتبه على الذين يدعون الكياسة. و العجب ممّن يفنى عمره في تعليم المنطق و تعلمّه ليكون له آلة عاصمة لذهنه عن الغلط ثم اذا جاء الى المطلوب الاشرف اعرض عن استعمال تلک الآلة حتى وقع في الغلط الذي يضحك منه الصبيان. (3)
بطلان مثل این روشن تر از آن است که بر کم خردان پنهان بماند، پس نمی دانم چگونه بر کسانی که مدّعی کیاست و زرنگی اند امر مشتبه شده است. و تعجّب از کسی است که عمر خویش را در تعلیم و تعلّم منطق گذرانده تا ذهنش را از خطا حفظ کند ولی آن گاه که به سراغ اثبات مطلوبی خیلی مهم می آید از بکار گیری منطق در آن اعراض می کند و خطایی می کند که حتی بچه ها را هم به خنده می آورد.
با توجّه به نظرات مختلف لازم است انسان از آن چه بر اساس اندیشه و دلیل روشن به آن رسیده است، پیروی کند نه از اقوال دیگران «نحن ابناء الدليل نميل حيث يميل».
قبل از هر چیز ابتدا باید عبارت «الواحد لا يصدر منه الّا الواحد» معنا شود و سپس ادلّه براهین اقامه شده و نیز نقض و ابرام ها در مورد آن بررسی گردد. و روش هر بحثی چنین است که ابتدا مدّعا روشن گردد و دلایل طرفین مطرح گردد و آن چه حق است مورد قبول قرار گیرد.
اگر چنان چه علّتی واحد و بسیط بود و هیچ نوع ترکیب عقلی و ذهنی و خارجی نداشت (ترکیب از وجود و ماهیت، جنس و فصل، هیولا و صورت و هر ترکیبی که بتوان فرض کرد در آن جا نبود) معلولی که از آن صادر می شود باید واحد باشد و ترکیبی در آن نباشد. برای اثبات این قاعده تقریرات متعدّدی شده است که همه گویای یک مطلب هستند. یکی از تقریرات قوی و روشن در این زمینه چنین است: بین علّت و معلول باید رابطه و نسبت خاصی باشد تا معلول خاص از علّت خاص صادر شود در غیر این صورت لازم می آید (صدور کل شيء من كل شيء) یعنی هر چیزی از هر چیزی صادر شود و بطلان صدور هر چیزی از هر چیزی واضح است. بنابراین باید بین علّت و معلول رابطه خاصی باشد. اگر علّت، علّت واحده و بسیط باشد و دو معلول متفاوت از او صادر شود رابطه علّت با معلول های متفاوت، مختلف خواهد بود و فرض دو رابطه متفاوت برای علّت واحد خلف است. چون در این صورت دو جهت برای علّت پیدا می شود و علّت مرکب خواهد بود در صورتی که علّت به تمام معنا واحد و بسیط فرض شده است، مگر این که آن دو معلول به یک معلول باز گردند و در این صورت فرض دو معلول بی معنا خواهد بود. این بحث در اشارات و اکثر کتب فلسفی و کلامی مطرح شده است.
در نهایة الحکمة می نویسد:
و المراد بالواحد الامر البسيط الذي ليس فى ذاته جهة تركيبية مكثرة فالعلّة الواحدة هی العلّة البسيطة التى هى بذاتها البسيطة علّة، و المعلول الواحد هو المعلول البسيط الذى هو بذاته البسيطة معلول... .(1)
واحد یعنی امر بسیطی که هیچ جهت کثرتی در آن وجود ندارد. علّتی واحد که در آن هیچ جهت کثرتی نباشد از آن معلول واحد بسیطی صادر می شود ذاتا بسیط است.
1) نهاية الحكمة، فصل 4، ج2، ص26-28.
بعد بیان می کند که وقتی علّت واحد و بسیط باشد و معلول هم از ذات علّت بیرون بیاید و تنزّل وجودی علّت باشد بدیهی است که باید از علّت واحد، معلول واحد صادر شود بین علّت و معلول بالذات بایستی سنخیت باشد زیرا همان جهت سنخیت سبب شده است معلول از علّت صادر شود و اگر هیچ سنخیتی بین علّت و معلول نباشد لازم می آید هر چیزی علّت هر چیزی باشد و هر شیء معلول هر شیء باشد. پس با فرض علّت بودن چیزی به چیز دیگر باید سنخیت بین آن ها باشد و اگر با وجود سنخیت از علّت واحد معالیل متعدّد پدید آید در صورتی که علّت واحد فرض شده بود. پس چاره ای نیست جز این که بگوییم: «الواحد لا يصدر عنه الّا الواحد».
در کتاب نهایة الحکمة برخی از اعتراضات وارد شده به این قاعده مطرح و بررسی شده است. یک اعتراض این است که در صورت التزام به این قاعده محدودیت در قدرت حضرت حق لازم می آید. صاحب نهایه در پاسخ اشکال می نویسد: قدرت به محال ذاتی تعلّق نمی گیرد لذا قاعده الواحد موجب محدودیت قدرت نمی شود. صدور متعدّد از واحد بر اساس برهان، محال ذاتی است و قدرت بر آن تعلّق نمی گیرد. امّا صادر اول چون جهات متعددی پیدا می کند یکی این که خودش و علّتش را تعقّل می کند و دوم این که مرکب از وجود و ماهیت است. و به همین جهت است که عقل دوم، نفس، فلک اول، هیولا و صورت (در ارتباط با جسم فلکی) از او صادر می شود. و چون کثرات معلول عقل اول هستند در نتیجه «معلول کل معلول، معلول لعلة ذلك المعلول» همه این ها معلول عقل اول هستند، عقل اول هم معلول حضرت حق است پس همه این ها در حقیقت معلول حضرت حق می باشند و لو این که از حضرت حق جز واحد صادر نمی شود.
اگر علّت بسیط باشد و معلول از ذات علّت تراوش کند طبیعی است که بیش از یک چیز از او صادر نمی شود. امّا همه حرف این جاست که حضرت حق فاعل بالمشية است و آن چه خلق و ایجاد می شود به اراده و مشیت حضرت حق تحقق پیدا می کند و از ذات او تراوش نمی کند. به عبارت دیگر، اگر روشن شود حضرت حق فاعل مختار است تمام استدلالات در قاعده الواحد هیچ موضوعیتی نسبت به حضرت حق نخواهد داشت. یعنی اگر چنان چه قاعده الواحد یک قاعده عقلی باشد حضرت حق در دایره این قاعده و استدلال قرار نمی گیرد و تخصصاً از آن
خارج است نه این که تخصیص بخورد. چون قاعده و استدلال آن در جایی است که ذات واحد حقیقی علّت باشد و معلول از ذات صادر شود و در مورد ذات خداوند متعال چنین چیزی صحیح نیست؛ زیرا آن چه حضرت حق ایجاد می کند به مشیت و اراده اوست و مشیت او فعل اوست. بنابراین استدلال فوق در ارتباط با فاعل مختار راه ندارد.
و مرحوم خواجه در تجرید هم به این موضوع اشاره کرده است. عبارات مختلفی پیرامون این موضوع از خواجه نصیر الدین طوسی نقل شده است. ایشان در اشارات به نحوی مشی کرده و در کتب دیگر خود به نحو دیگر. به اعتقاد برخی ایشان در مسیر فلسفه مثل اشارات بر مبنای فلسفی حرکت کرده و لذا این مباحث کاشف از اعتقاد ایشان نیست و در مسیر کلامی بر اساس مبانی کلام، مشی کرده است. لذا هر گروهی عبارت ایشان را به نفع خود اخذ می کنند. صرف نظر از این موضوع ما مطلب ایشان را بررسی و در صورت صحت اخذ می کنیم. مرحوم خواجه در این زمینه اشکال لطیفی مطرح کرده اند (البته کتاب مرحوم خواجه در دسترس نبود لذا عبارت ایشان را به نقل از دیگران بیان می کنیم):
در مورد ذو جهات شدن صادر اول و علّت صدور متعدد از او گفته می شود: صادر اول خودش را تعقّل کرده است (یک جهت)، علّتش را هم تعقّل کرده است (جهت دیگر). و برخی شش جهت کثرت برای آن درست کرده اند و چون صادر اول دارای جهات متعدّد است پس منشأ كثرات بعدی شده است.
مرحوم خواجه می گوید: این جهات متعدّد در صادر اول یا معلول چیزی نیست یا معلول چیزی است و یا جهات متعدّد در یک دقت نظر امر وجودی نیستند یعنی جهات متعدد در واقع یا تحقّق دارند یا واقعاً تحقّقی ندارند، اگر تحقّق داشته باشند یا معلول همین علّت واحده (صادر اول) هستند یا معلول آن نیستند. اگر این جهات، اعتباری محض باشند نمی توانند علّت اشیاء دیگر باشند پس باید واقعی باشند و اگر این جهات واقعی باشند و از ازل بوده اند در این صورت تعدد قدماء لازم می آید. اگر گفته شود این جهات معلول همین علّت مفروض (صادر اول) می باشند و با او بوده اند در این صورت از علّت اول، متعدّد صادر شده است در صورتی که طبق برهان از از علّت واحد جز واحد صادر نمی شود.
پاسخی به اشکال مرحوم خواجه داده شده است و آن این که تکثر لازمه ذات معلول (صادر اول) است. پس از علّت اولی یک چیز صادر شده است و صادر اول با توجّه به لوازم خود یعنی ماهيت وجود، تعقّل خود، تعقّل علّت و گاه تا پنج حیثیت شمرده می شود منشأ کثرت قرار گرفته است. آخوند ملاصدرا نیز در این مورد می نویسد:
فأنّ الاعتباريات التي تستلزم اختلافاً بالحيثيات و الجهات هي مثل الامكان الوجوب القدم و الحدوث و التقدم و التأخر، و لهذا حكموا بأنّ كل ممكن زوج ترکیبى لا شماله على الامكان الوجود و حكموا بأنّ امكانه لأجل ماهيته، و وجوده لأجل إيجاب علته. و كذا عدم حصوله فى مرتبة من مراتب الواقع مع حصوله في الواقع مما يستلزم تركيباً عقلياً في ذاته كما أنّ عدم حصوله في وقت مع حصوله في وقت آخر مما يستلزم تركيباً خارجياً في ذاته من مادة و صورة فهذه الصفات و إن كانت اعتبارية توجب كثرة في الموصوف. (1)
اعتباراتی که مستلزم اختلاف حیثیات و جهات شیء می شود از قبیل امکان، وجوب، قدم، حدوث، تأخر منجر می شود هر ممکنی زوج ترکیبی باشد، چون با وجود این حیثیات هر شیء ممکنی از نظر عقلی از دو چیز مرکب می شود. اول ماهیت و دوم وجود با توجّه به ارتباطش با علّت وجود پیدا کرده است و با توجّه به معلول بودنش محدودیت و ماهیت پیدا کرده است. (حد وجود= ماهیت). به تعبیر دیگر حصول در مرتبه معلول و عدم حصول در مرتبه علّت، چیزی که مستلزم ترکیب عقلی شود موجب تكثر موصوف می شود. و موصوف زمینه کثرت بعدی قرار می گیرد.
پس پاسخ به اشکال خواجه چنین است صادر اول حیثیاتی دارد که لازمه ذات اوست از آن جهت که معلول است در مرتبه علّت نیست و چون تحقّق دارد وجود پیدا کرده است پس مرکب از وجدان و فقدان است لذا کثرات بعدی می تواند از او تحقّق پیدا کند. و چون حیثیات صادر اول لوازم ذات او هستند اشکالی ندارد که از واحد حقیقی صادر شده باشند. امّا در پاسخ می گوییم: آیا این حیثیات موجودیتی دارند یا خیر؟ اگر این حیثیات به گونه ای است که به وحدت صادر اول صدمه می زند و او را از وحدت دور می کند پس صادر اول که کثرت دارد چگونه از واحد صادر شده است؟ و اگر صادر اول در وحدت خود باقی است پس چگونه کثرات از او صادر می شوند؟
1) الاسفار، موقف 9، ج7، ص232.
و با تعابیری مثل حیثیات، لوازم ذات و... در حقیقت امر و واقع تفاوتی ایجاد نمی شود. بالاخره در واقع این صادر اول با توجّه به کثرتی که حيث ذات آن است از وحدت خارج می شود یا نه؟ اگر خارج می شود در این صورت چنین وحدت پس از صدور از بین رفته است و حیثیات با نفس صدور تحقّق پیدا می کنند. حال اگر این حیثیات به وحدت لطمه بزند لازم است صادر اول تکثر و ترکب داشته باشد و اگر صادر اول مرکب باشد چگونه از واحد صادر شده است و اگر لطمه به وحدت نزند کثرات بعدی چگونه ایجاد شده اند؟ به عبارت دیگر کثرت بدون علّت خواهد بود. ملاصدرا تکثر را اعتباری می داند:
فهذه الصفات و إن كانت اعتبارية توجب كثرة في الموصوف.
ولی روشن است که حیثیت اعتباری که در واقع کثرتی ایجاد نکند نمی تواند موجب کثرت شود.
برخی در پاسخ به این اشکال مسأله را با مثال تقریر کرده و گفته است: این حیثیات از قبیل شرط است. مثلاً شرط این که نور خورشید به زمین منعکس شود آن است که محاذی زمین قرار گیرد. یعنی محاذات شرط منور شدن زمین به نور خورشید است. هر آن چه در مورد محاذات می گویید ما نیز در مورد حیثیت می گوییم یعنی این حیثیات از قبیل شرط است. پس هم اثر دارد و هم موجود خارجی نیست. در مصباح الانس شش جهت برای صادر اول ذکر کرده است: 1- تعقّل موجِد 2- تعقّل وجوب خود 3- امکان ذاتی 4- وجود خود 5- ماهیت خود 6- تعقّل ذات خود.
بعد می گوید: صادر اول به سه جهت نخست منشأ کثرت قرار می گیرد چون در سه جهت بعدی، غير لحاظ نشده است.
فان قلت ان كانت الاعتبارات الثلاثة الاول وجودية تعدد الصادر الاول و ان كانت عدمية كيف صارت علة للموجود أو جزءً علّة؟ قلت هى شرط العلّة كما مرّفي نحو محاذاة الشمس لاحداثها الضوء فى الارض و مدار اعتبار مثلها في العقل الاول دون الحق كون الحق واحداً من كلّ وجه... و ليس العقل واحداً من كل وجه فثبت أن كلما تكثر المعلول تكثر العلّة و كلما اتحد العلّة اتّحد المعلول. (1)
1) مصباح الانس، ص30 به نقل از قواعد کلی فلسفی، قاعده 96، الواحد لا يصدر عنه الا الواحد، ج2، ص636.
اگر اشکال شود که اگر سه اعتبار وجودی باشند موجب تعدّد صادر اول می شوند و اگر عدمی باشند پس چگونه ممکن است علّت امر وجودی یا جزء علّت آن بشوند؟ در جواب گفته می شود که این اعتبارات شرط علّت هستند همان طور که محاذی بودن زمین با خورشید برای روشن شدن آن شرط علّت بود. (نه خود علّت یا جزء آن). اگر گفته شود که چرا این امور در عقل اعتبار می شود نه در مورد حق متعال؟ جواب آن است که حق متعال از هر جهتی واحد است و هیچ جهت کثرتی در او نیست... و عقل او چنین نیست که از هر جهتی واحد باشد. پس روشن شد که هرگاه معلول کثیر باشد علّت هم کثیر خواهد بود و هرگاه علّت واحد باشد معلول هم واحد خواهد بود. این حیثیات در حضرت حق راه ندارد. بنابراین هم بر وحدت عقل اول حفاظت شده است چون حیثیات از قبیل شرط است و تحقّق و موجودیت خارجی ندارد و هم این حیثیات می تواند سبب برای شیء آخر شوند.
پاسخ این است که با بحث لفظی و تغییر تعابیر نمی توان مشکل را حل کرد باید اثبات کرد که آیا صادر اول با وجود حیثیات واقعاً تکثر پیدا کرده است یا خیر؟ اگر تکثر پیدا کرده باشد قاعده ابطال می شود و اگر تکثر پیدا نکرده باشد نمی تواند منشأ کثرت گردد. همچنین این حیثیات را می توان برای ذات مقدّس نیز درست کرد و گفت ذات مقدس از آن حیث که بر همه چیز عالم است «عالمُ» و از آن حیث که بر همه چیز قادر است «قادرُ» یعنی اگر حیثیات به این صورت فرض شود نسبت به حضرت حق نیز می توان حیثیاتی در نظر گرفت امّا گفتن این که صادر اول هم وحدت دارد چون از واحد صادر شده است و هم کثرت دارد چون منشأ کثرات است و روشن است که جمع متناقضین است. پس بنابراین قاعده الواحد از نظر عقلی مستدل نیست و ذات مقدّس حضرت حق اساساً علت صدور نمی باشد بلکه اراده و مشیت او علّت ایجاد است. اگر ذات علت صدور باشد صدور واحد از ذات واحد بدیهی است. این مبنا که ذات مقدّس فاعل بالمشية و الاراده است در حل بسیاری از مسایل کارساز است. ذاتی که فعل و ترک در اختیار او است اکمل از ذاتی است که صدور فعل از او ضروری است. با این مبنا برای طرح قاده الواحد زمینه فراهم نمی شود و این قاعده هنگامی قابل طرح است که معلول مستقیماً با ذات در ارتباط باشد.
صدر الدین قونوی در تتمه بحث قاعده «الواحد» می گوید: قاعده مورد قبول، و امضاء است، ولی مصداق صادر اول عقل اول نیست بلکه مصداق آن وجود منبسط است.
ثم اعلم أنّ الاصل مسلّم عندنا لكن في تعريفهم أن الواحد الصادر الاوّل عن الحق تعالى هو العقل الاول منع ذكره الشيخ فى الرسالة المفصحة و هو لِمَ لا يجوز أن يكون ذالك الواحد الصادر الاول عن ذات الحق هو الوجود العام كما هو عند المحقّقين و هو الفيض الذاتى المعبر عنه بالتجلى السارى فى حقايق الممكنات و الامداد الالهى المقتضى قوام العالم؛ و هو الوجود المنبسط و الرّق المنشور و النور... . (1)
بدان که اصل قاعده نزد ما مسلم است ولی این که می گویند واحدی که صادر اول از حق متعال است عبارت از عقل اول است، شیخ (ابن عربی) در رساله مفصحه آن را منع کرده است. سخن شیخ این است که چرا صادر اول واحد از ذات حق وجود عام نباشد که محقّقین بدان که معتقدند؛ و آن فیض ذاتی است که از آن تعبیر می شود به تجلّی که در حقایق ممکنات جاری و ساری است و امداد الهی که مقتضی قوام عالم است. و آن همان وجود منبسط و رّق منشور و نور است... .
یک وقتی در یکی از نوشته های میرزا مهدی آشتیانی- که آلان مدرک آن را فراموش کرده ام- دیدم که ایشان در ارتباط با این قاعده یازده اشکال مطرح می کند و در حل آن می گوید این اشکالات در صورتی بر قاعده وارد می شود که مصداق صادر اول، عقل اول باشد امّا اگر مصداق صادر اول را وجود منبسط بدانیم این اشکالات وارد نخواهد بود.
سوال: با وجود اصالت الوجود در این قاعده تهافتی هست. یعنی اگر اصالت وجود مطرح باشد و بازگشت کثرات به یک حقیقت واحد وجودی باشد، در این صورت طبق این قاعده اصلاً نیاز نیست معالیل طولیه، افلاک تسعه، عقول عشره در طول مسیر خلقت قرار گیرند، چون می شود همه این ها را در عرض هم و مخلوق علّت اول بدانند چون همه این ها را در عرض هم و مخلوق علّت اول بدانند چون همه این ها به یک وجود باز می گردد. میرداماد در قبسات و آقای طباطبایی در نهایه تصریح دارند که اگر معالیل متکثره به جهت واحد باز گردد قاعده الواحد درست خواهد بود و معلوم است با تشکیک در وجود همه معالیل به
1) مصباح الانس، ص30 به نقل از قواعد کلی فلسفی، قاعده 96، الواحد لا يصدر عنه الاّ الواحد، ج2، ص637
وجود باز می گردد. ما جعل الله المشمشة مشمشة بل أوجدها، پس خداوند یک وجود واحد از او صادر شده است. در این صورت برای حفظ قاعده الواحد نیازی به درست کردن افلاک تسعه و عقول عشره در طول خلقت نیست. و اگر گفته شود خداوند همه این ها را در عرض هم آفریده مشکلی پیش نمی آید چون به همه وجود بخشیده و وجود از او صادر شده است.
جواب: در ارتباط با وحدت وجود دو مبنا وجود دارد: 1- وحدت تشکیکی. 2- وحدت اطلاقی.
مطلب با توجّه به وحدت اطلاقی همان طور است که گفته شد و لذا یکی از مشاهیر فلسفه و عرفان آقای میرزا مهدی آشتیانی ضمن پذیرش قاعده الواحد به معالیل طولیه یازده اشکال وارد می کند و می گوید: از خدا یک حقیقت صادر شده و آن حقیقت همه چیز است. امّا با توجه به وحدت تشکیکی چون جداً قایل به مراتب هستند و حفاظت از مراتب به نحوی حفاظت از علیت و معلولیت است لذا آخوند ملاصدرا در مشعر هشتم از مشاعر وقتی بحث از فلسفه به عرفان می رسد می گوید ما به جایی رسیدیم که بحث از مسأله علّت و معلول خارج می شود و جز حقیقت و تشأنات و تطورات آن چیز دیگری نیست. به عبارت دیگر: بر طبق وحدت تشکیکی فلسفی چون مراتب جداً مطرح هستند، علت و معلول در آن مراتب مطرح است نمی توان چنین جوابی را مطرح کرد لذا برای مطرح کردن این جواب به ناچار باید از مبنای وحدت تشکیکی فلسفی به نفع وحدت اطلاقی عرفانی دست برداشت. در وحدت تشکیکی مراتب و غیریت مراتب با یکدیگر و تكثر مطرح است امّا در وحدت اطلاقی این مباحث معنا ندارد.
سوال: از این مسلک می توان چنین دفاع کرد که رابط بین صادر و مصدر از سنخ اضافه اشراق بدانیم نه اضافه مقولی، بخصوص با توجّه به تصریح بوعلی در شفا که در اضافه اشراقی، وجود افاضه می شود نه تعینات، و با تصریح مکتب صدرایی که تعینات عین وجودند و عدمیاتند و به خصوص با توجّه به مبنای عرفا که وجود را منبسط می دانند می توان گفت حين الصدور الاضافه و حين الاشراق حقیقتاً یک شیئ یعنی وجود افاضه شده است و بعد الاضافه که به مرحله تعیین می رسیم، حقیقتا شکل می گیرد امّا این تکثر بعد الافاضه و بعد الاشراق است نه حين الاشراق، مثل نور واحدی که به یک منشور بتابد و از منشور چند نور منعکس شود. بنابراین حین الاشراق (تابیدن نور) وحدت محفوظ است و بعد الاشراق تكثر صورت می گیرد در این صورت قاعده الواحد درست خواهد بود.
جواب: می فرمایید با توجّه به این که اضافه، اضافه اشراقی است وقتی شیئی از حق اول صادر می شود، حین الاصدار واحد است و با تحقّق اصدار تعینات، تکثرات و حیثیات پدید می آید. مثالی که زدید قیاس مع الفارق است چون در این مثال برای حصول کثرات اشیاء متعدد در نظر گرفته شده است، لذا باید از این مثال ها صرف نظر کرد و صرفاً مباحث عقلانی مطرح شود. بین اشراق و اضافه و تحقّق صادر اول فاصله زمانی در کار نیست، پس هر آن چه با نفس اصدار خواهد بود. یعنی چنین نیست که صَدَرَ ثم صار كذا و كذا بلكه هر آن چه هست با نفس اشراق هست.
سوال: جنبه عرفانی این قاعده که اعتنای بیش تری به آن می شود به صورت مختصر مطرح گردید امّا به نقد و ردّ آن پرداخته نشد.
جواب: نقد این قاعده در هر دو مسلک به یک صورت است. مصداق صادر اول در فلسفه عقل است و در عرفان وجود منبسط می باشد و اشکالات مطرح شده به این قاعده با توجّه به هر کدام از مبانی (عرفانی یا فلسفی) وارد است وقتی اصل قاعده مورد خدشه قرار گیرد فرقی نمی کند مصداق صادر اول، عقل اول باشد یا وجود منبسط.
سوال: برخی برای اثبات این قاعده به حدیث أَوَّلَ مَا خَلَقَ اللَّهُ الْعَقْلُ (1)استناد می کنند آیا این گونه احادیث مؤیّد قاعده هستند یا خیر؟
جواب: این روایات خلق عقل را به عنوان اولین مخلوق اثبات می کند امّا لازمه این روایات قاعده الواحد نمی باشد. به عبارت دیگر بر اساس قاعده صدور غیر واحد از واحد حقیقی (حضرت حق) امتناع عقلی دارد در صورتی که روایات مذکور فقط از اولین مخلوق گزارش می دهد و نظام خاصی که در خلقت تحقّق پیدا کرده است دارند امّا در مورد صدور غیر واحد از واحد حقیقی یعنی حضرت حق ساکت هستند و بر اساس مدارک متقن بسیاری خلاف این قاعده یعنی قدرت بر ایجاد اشیاء مختلفه و متباینه در آن واحد برای حضرت حق به روشنی قابل اثبات است. لذا منظور روایات مذکور، بیان ماوقع است و در ارتباط با این قاعده نیست و نمی تواند باشد.
1) بحار الأنوار، ج1، ص97؛ شرح نهج البلاغه، ج18، ص185.
1- القبسات، ص232.
2- تهافت الفلاسفة، ص132 به نقل از قواعد کلی فلسفه، قاعدة 96 الواحد لا يصدر عنه الّا الواحد، ج2، ص638.
3- المباحث المشرقية، ج1، ص466، به نقل از قواعد کلی فلسفه، قاعدة 96 الواحد لا يصدر عنه الّا الواحد، ج2، ص640.
4- نهاية الحكمة، فصل 4، ج2، ص26-28.
5- الاسفار، موقف 9، ج7، ص232.
6- مصباح الانس، ص30 به نقل از قواعد کلی فلسفی، قاعده 96، الواحد لا يصدر عنه الا الواحد، ج2، ص636.
7- مصباح الانس، ص30 به نقل از قواعد کلی فلسفی، قاعده 96، الواحد لا يصدر عنه الاّ الواحد، ج2، ص637
8- بحار الأنوار، ج1، ص97؛ شرح نهج البلاغه، ج18، ص185.
ابن ابی الحدید معتزلی، شرح نهج البلاغة، 20 جلد در 10 مجلد، انتشارات کتابخانه آیت الله مرعشی قم، 1404 ه. ق.
صدرالدین شیرازی، محمد بن ابراهيم، الحكمة المتعاليه فى الاسفار العقلية الاربعة، بيروت، داراحياء التراث العربي، 1981م.
فخر رازی، محمد بن عمر، المباحث المشرقية، ناشر بیدار، قم، 1370ش.
علامه مجلسی، بحار الأنوار، 110 جلد، مؤسسة الوفاء بيروت- لبنان، 1404 ه. ق.
ملخص كتاب «نقد و بررسی قواعد فلسفی (1) قاعده الواحد» تقريرات درس آية الله سيدان.
حجّت الاسلام جعفر فاضل
چرایی صدور زیارت آل یس
سند و مآخذ زیارت آل یس
دور نمایی از هدیه ی آسمانی زیارت آل یس
زیارت آل یس از معدود زیارت هایی است که به جرأت می توان گفت یک دوره امام شناسی را در بردارد. و علاوه بر این که حس حضور در محضر حضرت بقية الله الاعظم علیه السلام را همواره زنده می دارد که ثمره ی آن تقوا و احتیاط و ادب است، موجب توجّه آن حضرت نیز می گردد. امید است همه ی ما مورد الطاف و توجّه آن ولی اعظم الاهى همواره قرار بگیریم که به برکت آنان است که روزی نازل می گردد و بلاها دفع می شود.
کلید واژه ها؛
امام عصر علیه السلام، حمیری، سلام، داعی الله، باب الله
در کتب ادعیه، از دو زیارت با شروع "سلام آل یاسین " گزارش شده است که راوی هر دو محمّد بن عبدالله حمیری است. وی در قم می زیست و هم عصر دو تن از وکلای حضرت ولی عصر ارواحناه فدا بود. حمیری از شیفتگان بنام حضرت مهدی علیه السلام است و مکاتبات او با حضرتش شهرت دارد. حمیری از محدّثان مورد اعتماد و برجسته است که مرحوم شیخ طوسی رحمة الله در سه جا از او در رجالش نام برده و توثیق کرده است (1)و علّامه حلی رحمة الله او را محدّثی فرزانه که با حضرت ولی عصر علیه السلام مکاتبه و ارتباط داشته است می داند. (2)حمیری از پدرش عبدالله که صاحب کتاب مشهور قرب الاسناد است و برقی که صاحب کتاب معروف محاسن است بهره برده است و شاگردانی را چون علی بن حسین بن شاذویه و احمد بن هارون که از اساتید صدوق اند، تربیت کرده است.
جهت صدور هر دو زیارت به روشنی روز مشخص است و آن توجّه یافتن شیعیان به حضرت مهدی علیه السلام و زنده ماندن نام و یاد آن بزرگوار در جامعه شیعه است، البته یک دوره معارف و عقاید شیعی نیز در آن گنجانده شده است که به عنوان درس بندگی باید هر شیعه آن را بداند. مؤلّف " المزار" می نویسد که احمد بن ابراهیم به محمّد بن عثمان که وکیل حضرت علیه السلام بود گلایه کرد که بسیار مشتاق دیدن مولای خود هستم محمّد گفت خدا تو را به سبب اشتیاقت ثواب دهد و روی مبارک آن حضرت علیه السلام را به آسانی و با عافیت به تو بنماید و گفت دیدار آن عزیر را در ایام غیبت آرزو مکن و مشتاق خدمتش باش- یعنی آرزوی این که همواره در کنار آن بزرگوار باشی مکن این با حکم غیبت سازگار نسیت- ولی لیکن توجّه کن به سوی آن حضرت علیه السلام به وسیله زیارت. (3)در مورد زیارت آل یس مشهور نیز (4)نقل شده است:
إِذَا أَرَدْتُمُ التَّوَجُّهَ بِنَا إِلَى اللَّهِ وَ إِلَيْنَا فَقُولُوا كَمَا قَالَ اللَّهُ تَعَالَى سَلَامٌ عَلَى آلِ يس. هنگامی که اراده توجّه کردید با ما بسوی خدا و بسوی ما پس بگویید همان گونه که خداوند متعال می گوید سلام علی آل یس.
بنابراین وظیفه ما در این عصر دو امر است یک خدمت به آن بزرگوار و یکی زنده نگه داشتن یاد و نام آن عزیز در دل ها.
علّامه مجلسی رحمة الله زیارت اول را در بحار از خط شیخ محمد بن علی جبعی جدّ شیخ بهایی و در کتاب مزار از سید بن طاوس که آن را زیارت ندبه نامیده و در سرداب خوانده می شود نقل کرده است. (1)سپس همین زیارت را از قول مولّف المزار الكبير نقل کرده است البته به علاوه دوازده رکعت نماز. امّا زیارت دوم که همان زیارت آل یس مشهور است اولین بار توسط ابو منصور احمد بن علی بن ابی طالب طبرسی در کتاب ارزشمندش احتجاج که مورد توثیق و اعتماد علامه مجلسی و حر عاملی و سید بن طاوس و بسیاری دیگر از اعاظم است نقل شده است. (2)هم خود شیخ طبرسی و هم کتاب احتجاجش و هم انتساب این کتاب به شیخ مورد تأیید است و مرحوم ابن شهر آشوب نیز صحّت انتساب کتاب به استادش طبرسی را تایید کرده است. (3)
زیارت «آل یس» هدیه ای از طرف امام عصر علیه السلام پاسخ به نامه ابو جعفر محمّد بن عبدالله بن جعفر بن الحسین بن مالک بن جامع حمیری قمی است. زیرا حمیری قمی در نامه خود از امام زمان علیه السلام درخواست دعا و زیارت نکرده بود و لیکن امام عصر علیه السلام زیارت آل یس را برای او نوشتند. در واقع زیارت «آل یس» هدیه امام زمان علیه السلام است که در دوران غیبت غیر تامّه صادر شده است، در این زیارت در ابتدا 23 سلام نسبت به حضرت علیه السلام عرض می کنیم:
اَلسَّلامُ عَلَیكَ یا داعىَ اللهِ وَ ربّانیَّ آیاتِه، اَلسَّلامُ عَلَیكَ یا بابَ اللهِ وَ ديّانَ دينِه، اَلسَّلامُ عَلیکَ يا خَليفةَ اللهِ وَ ناصِرَ حَقِّهِ، اَلسَّلامُ عَلیكَ یا حُجَّةَ اللهِ و دليلَ إرادَتِه، اَلسَّلامُ عَلیكَ یا تالیَ كِتابِ اللهِ وَ تَرجُمانَه،....، اَلسَّلامُ عَلَيكَ فى الَّليلِ إذا يَغشى وَ النَّهارِ إذا تَجَلّى، اَلسَّلامُ عَليكَ أيُّهَا الإمامُ المَأمون، اَلسَّلامُ عَلَيكَ أَيُّهَا الْمُقَدَّمُ الْمَأمول، اَلسَّلامُ عَلَيكَ بِجَوامِعِ السَّلام. این بیست و سه سلام به بیان نوزده صفت از صفات امام زمان علیه السلام پرداخته است که در هیچ جای دیگری دیده نمی شود، در واقع این صفات نورانی امام عصر علیه السلام یک دوره امام شناسی کامل است.
این سلام ها یک پیوند دائمی با امام زمان علیه السلام را برقرار می کند. این پیوند، محسوس و واقعی است؛ چه، خطاب ها واقعی است و مخاطب هم ما را می بیند و هم صدای ما را می شنود. بدون تردید وقتی خواننده دعا، بیست و سه مرتبه به حضرت حجّت علیه السلام سلام می دهد، قطعاً أن حضرت جواب می دهند و پاسخ امام باعث آرامش است. لذا اگر آرامش می خواهید پیوسته به امام زمانتان سلام بدهید. بعد از سلام کردن به آن حضرت علیه السلام، گام بعدی عرضه کردن اعتقادات خود به حضور وجود نورانی حضرت حجّت علیه السلام است، جالب است که ما در این زیارت عقیده مان را به امام حی و حاضرمان عرضه می کنیم؛ یعنی از امام علیه السلام می خواهیم مواظب دین ما باشند:
اُشْهِدُكَ يا مَولاى، أنّى اَشهَدُ أن لا إلهَ إلاّ الله وَحدَهُ لا شَريكَ لَهَ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبدُهُ وَ رَسولُه. لا حَبيبَ إلاّ هُوَ وَ أَهلُه وَ اُشْهِدُكَ يا مَولای اَنَّ عليّاً أميرَ المُؤمِنِينَ حُجَّتُه... وَ أَشهَدُ اَنَّكَ حُجَّةُ الله أنتُم الاوَّلُ وَ الآخِر وَ أَنَّ رَجَعَتَكُم حَقُّ لا رَيبَ فِيها يَومَ لا يَنفَعُ نَفْساً ايمانُها لَم تَكُن آمَنَت مِن قَبل اَو كَسَبَت في ايمانِها خَيراً. اعتقاداتی مانند توحید، نبوت، معاد و امامت، در زیارت آل یس موج می زند در این زیارت نورانی نام دوازده امام آمده است، یعنی کسی که زیارت آل یس را می خواند قطعا شیعه دوازده امامی است که نشان از پیوند عمیق و معرفت بالا نسبت به ائمّه معصومین علیهم السلام دارد.
وَ أَنَّ الْمَوتَ حَقَّ.... وَ الحِسابَ حَقّ وَ الْجَنَّةَ وَ النّارَ حَقّ وَ الوَعدَ وَ الوَعيدَ بِهِما حَقَّ. در گام سوم بحث تولی و تبری مطرح است، زیارت «آل یس» اوج ولایت پذیری است. در این زیارت به زیبایی بیان می شود ملاک خوشبختی اطاعت از اهل بیت علیهم السلام است و خوشبخت ترین انسان ها در دنیا، برزخ و قیامت کسانی هستند که اطاعتشان بیش تر است و گناه و معصیت چون دیواری بین ما و وجود مقدّس امام زمان علیه السلام فاصله می اندازد، این و زیارت به نوعی بیان می کند که اگر می خواهید در دنیا سعادتمند شوید و زندگی هدفمندی را می خواهید تا از پوچی و پوچ گرایی رهایی پیدا کنید، باید مطيع محض اهل بیت علیهم السلام باشید. و در این مسیر مستحکم و مستدام باشید.
يا مَولايَ شَقِيَ مَن خالَفَكُم وَ سَعِدَ مَن أطاعَكُم فَاشْهَدْ عَلى ما أَشهَدتُكَ عَلَيه وَ أَنَا وَلَیُّ لَكَ بَرىءٌ مِن عَدُوِّكَ فَالحَقُّ ما رَضيتُموه وَ الباطِلُ ما أسخَطتُموهً وَ الْمَعروفُ ما أمَرتُم بِه وَ الْمُنكَرُ مَا نَهَيْتُم عَنهِ فَنَفسى مُؤمِنَةٌ بِالله. ای مولای من، آن که با شما به مخالفت برخاست نگون بخت و آن که شما را اطاعت کرد
سعادتمند است، پس بر آن چه تو را بر آن شاهد گرفتم گواه باش، که من دوستدار توام، و از دشمن تو بیزار، حق همان است که شما را پسند آید، و باطل همان که شما از آن ناخشنود باشید، تنها آن چه شما فرمان داده اید، آشنا (و پذیرفته ی فطرت) است و آن چه نهی فرموده اید ناشناخته (و ناپسند) است، پس دل من به خداوند ایمان دار.
فراز بعدی زیارت آل یس که عصاره آن محسوب می شود، جایی است که پیوند ما با امام جدّی تر می شود:
وَ بِكُم يا مَولاى أَوَّلِكُم وَ آخِرِكُم وَ نُصرَتی معَدَّةٌ لَكُم وَ مَؤَدَّى خالِصَةٌ لَكُم؛ و به شما- ای مولایم- از نخستین تا واپسینان (ایمان دارد) و همواره آماده ی یاری شمایم، و دوستى من فقط برای شماست.
یعنی همواره آماده ی یاری شمایم و دوستی من فقط برای شماست، یعنی انسان به جایی می رسد که محبّت او همراه با عمل است و تمام وجودش وقف امام زمانش علیه السلام است و به غیر از امام فکری ندارد، به همین خاطر دغدغه اش، دغدغه امام علیه السلام و جهت حرکتش به سوی امام علیه السلام است.
در معنای لغوی و نیز ریشه و نیز قرائت " ال یس" اختلاف شده است برخی اصل آن " الیاس" دانسته و برخی نیز در این مورد سکوت کرده اند، ولی آن چه که مهم است این است که در روایات بیان شده است پس نام پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است و آل یس آل پیامبرند. در آیات اول سوره یس نیز بطور مشخص بیان شده است که پس نام پیامبر خدا صلی الله علیه و آله است زیرا چنین خطاب شده است؛
یس قسم به قرآن حکیم تو از فرستاده شدگانی.
پس یس نام پیامبر صلی الله علیه و آله است. مأمون از امام رضا علیه السلام پرسید: آیا غیر از آن چه مشهور است در این که شما آل بیت همان آل پیامبر هستید آیه ای در قرآن وجود دارد؟ امام علیه السلام پس از تلاوت آيات اول سوره يس یس (1 وَ اْلْقُرْءَانِ اْلْحَكِيمِ (2) إِنَّكَ لَمِنَ اْلْمُرْسَلِينَ) فرمودند: پس یس نام پیامبر است و نیز فرمودند کسی در آن شک ندارد و آن گاه فرمودند خداوند از این رهگذر چنان فضلی به اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله عطا کرد که هیچ کس به کنه وصف آن پی نمی برد مگر این که بیندیش؛ آن جا که خداوند به احدی مگر انبیاء درود نفرستاد و می فرماید: سَلَمُ عَلَی نُوحٍ فِي اْلْعَلَمِينَ و سَلَمُ عَلَى إِبْرَاهِيمَ و سَلَمُ عَلَى مُوسَى وَ هَرُونَ امّا نفرموده سلام بر آل نوح و آل ابراهیم و آل موسی و هارون و امّا فرموده است. سَلَمُ عَلَى إِلْ يَاسِينَ. (1)
1) بحرانی، ج4، ص626.
در تفسیر برهان دوازده حدیث نقل شده است که آل یاسین همان آل پیامبرند که دو روایت از امیر مؤمنان علیه السلام و دو روایت از امام صادق علیه السلام و یک روایت از امام رضا علیه السلام است و بقیه نیز از ابن عباس و ابو مالک و ابو عبدالرحمن است. سند روایات امام رضا علیه السلام صحیح است و در سند بقیه جعفر بن محمد بن مسرور است که به تصریح صدوق ثقه است (1)امّا در سند بعضی شخصی به نام کادح است که مورد اشکال برخی از اعاظم قرار گرفته است ولی احتمال است که او را با کادح بن رحمه اشتباه گرفته باشند.
بنابراین «یس» آن گونه که از روایات و خود قرآن فهمیده می شود اسم پیامبر است و در دعای ندبه می خوانید: یا بنَ طه وَ الْمُحْكَماتِ يَا بنَ يس وَ الذّارياتِ يَا بْنَ الطَّورِ و العادیاتِ که مورد خطاب، حضرت ولی عصر ارواحنا فداه هستند می گوییم... ای پسر یس... از این جا باز هم فهمیده می شود «طه» و «یس» اسم مبارک پیامبراکرم صلی الله علیه و آله است. امام صادق علیه السلام فرمود:
«یس (یاسین) که در ابتدای سوره یس آمده، یکی از نام های رسول خدا صلی الله علیه و آله است به معنی «یا ایها السامع لوحيى (اى آن که شنوای وحی منی).» و دلیلش عبارت بعد از آن است: إِنَّكَ لَمِنَ اْلْمُرْسَلِينَ (3 عَلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ) به راستی تو از پیامبران هستی و راه مستقیم را می پیمایی. (2)
آیا استفاده نام پس برای افراد جایز است؟
در کافی شریف این روایت آمده است:
عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ صَفْوَانَ رَفَعَهُ إِلَى أَبِي جَعْفَرٍ أَوْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ هَذَا مُحَمَّدٌ أُذِنَ لَهُمْ فِي التَّسْمِيَةِ بِهِ فَمَنْ أَذِنَ لَهُمْ فِي يس يَعْنِي التَّسْمِيَةَ وَ هُوَ اسْمُ النَّبِيِّ صلی الله علیه و آله. (3) امام صادق علیه السلام فرمودند به مردم اجازه داده شده است که نام محمّد را بر روی افراد بگذارند امّا چه کسی به آنان اجازه داده است که نام "یاسین" را روی افراد بگذارند در حالی که این اسم پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله است.
امّا این روایت مرفوعه است به همین دلیل فقیهان آن را معتبر نمی دانند و مطابق آن فتوا نمی دهند، امّا رعایت جانب احتیاط خوب است و با وجود نام های زیبای بسیار، لزومی بر این کار نیست. البته اختصاص این نام به پیامبر صلی الله علیه و آله بر اساس روایت فوق که معنای آن را "يا ايها السامع لوحی" دانسته است بعید نیست و رعایت احتیاط را جدّی تر می کند. به عبارت دیگر نام محمّد به معنای ستوده است و این نام با توجّه به معنایش گستره ی عامی دارد
ولى يس با توجّه به معنایش تنها درباره پیامبر صلی الله علیه و آله جاری و صحیح است چرا که است چرا که وحی مختص پیامبر صلی الله علیه و آله است لذا این نام خاص است و بر افراد دیگر جایز نیست. به هر سو مهم آن است که بطور قطع یس نام پیامبر گرامی ماست و به همین لحاظ آل یس، از امام حسن مجتبی علیه السلام شروع و تا حضرت ولی عصر علیه السلام ادامه می یابد و مهم تر آن که خداوند به آل یس درود فرستاده است و این نشان از بهتری و برجسته گی بی مانند آن عزیزان دارد.
يَقَوْمَنَآ أَجِيبُواْ دَاعِيَ اْللَّهِ وَ ءَامِنُواْ بِهِ ی يَغْفِرْ لَكُم مِّن ذُنُوبِكُمْ وَ يُجِرْكُم مِّنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ (31 وَ مَن لَّا يُجِبْ دَاعِيَ اْللََّهِ فَلَيْسَ بِمُعْجِزٍ فِي الْأَرْضِ وَ لَيْسَ لَهُ و مِن دُونِهِ ی أَوْلِيَاءُ ج أُوْلَئِکَ فِي ضَلَلٍ مُّبِينٍ) (1) ای هم قومان ما دعوت گر الهی را بپذیرید و به او ایمان آورید، تا از گناهانتان در گذرد و شما را از عذابی دردناک در امان دارد و هر کس دعوت گر الهی را نپذیرد، بداند که در [این سر] زمین گزیر و گریزی ندارد، و در برابر او سرورانی ندارد، اینانند که در گمراهی آشکارند.
در روایت در باره نزول این آیه و سه آیه بعد از آن، آمده است:
رسول خدا صلی الله علیه و آله از مکه به بازار عکاظ در طائف آمدند و«زید بن حارثه» همراه حضرت بود، تا مردم را به سوی اسلام دعوت کنند، امّا احدی به دعوت ایشان پاسخ نگفت، ناچار به سوی مکه بازگشتند تا به محلی رسیدند که آن جا را وادی جن می نامیدند. صلی الله علیه و آله پیامبر در دل شب به تلاوت قرآن پرداختند، جمعی از طایفه جن از آن جا می گذشتند، قرائت قرآن پیامبر صلی الله علیه و آله را شنیدند، هنگامی که تلاوت حضرت پایان یافت آن ها ایمان آوردند و به عنوان مبلّغانی به سوی قوم خود رفتند و آنان را به سوی اسلام دعوت کردند، گروهی از آن ها ایمان آوردند و با هم به محضر آن حضرت رسیدند و آن حضرت صلی الله علیه و آله تعلیمات اسلام را به آن ها آموختند. این جا بود که این چهار آیه و آیات سوره جن نازل گردید. چنان که در این آیات می بینید طایفه جن رسول اسلام صلی الله علیه و آله را " داعی الله " دانستند و با نقل قرآن، این مسئله دانستند و با نقل قرآن، این مسئله به نوعی مورد تأیید قرار گرفته است و وظیفه طبیعی هر کس در مقابل داعی الله، اجابت دعوت است و نتیجه آن، همان طور که از ظاهر آیات هویدا است، غفران و دوری از عذاب خواهد بود و نتیجه عدم اجابت، گمراهی و عدم یاری از سوی خداوند است.
1) الأحقاف، 31-32.
در زیارت اول رجب (1)نیز خطاب به ابی عبدالله علیه السلام می گویید لبَّیک داعیَ الله آن جا که می گویید: بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي وَ نَفْسِي يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ أَشْهَدُ لَقَدِ اقْشَعَرَّتْ لِدِمَائِكُمْ أَظِلَّةُ الْعَرْشِ مَعَ أَظِلَّةِ الْخَلائِقِ وَ بَكَتْكُمُ السَّمَاءُ وَ الْأَرْضُ وَ سُكَّانُ الْجِنَانِ وَ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْكَ عَدَدَ مَا فِي عِلْمِ اللَّهِ لَبَّيْكَ دَاعِيَ اللَّهِ إِنْ كَانَ لَمْ يُجِبْكَ بَدَنِي عِنْدَ اسْتِغَاثَتِكَ وَ لِسَانِي عِنْدَ اسْتِنْصَارِكَ فَقَدْ أَجَابَكَ قَلْبِي وَ سَمْعِي وَ بَصَرِي سُبْحَانَ رَبِّنَا إِنْ كَانَ وَعْدُ رَبِّنَا لَمَفْعُولا أَشْهَدُ أَنَّكَ طُهْرُ طَاهِرٌ مُطَهَّرُ مِنْ طُهْرٍ طَاهِرٍ مُطَهَّرٍ طَهُرْتَ وَ طَهُرَتْ بِكَ الْبِلادُ وَ طَهُرَتْ أَرْضٌ أَنْتَ بِهَا [فِيهَا] وَ طَهُرَ حَرَمُكَ أَشْهَدُ أَنَّكَ [قَدْ] أَمَرْتَ بِالْقِسْطِ وَ الْعَدْلِ وَ دَعَوْتَ إِلَيْهِمَا وَ أَنَّكَ صَادِقٌ صِدِّيقٌ.
مادر و جانم به فدایت ای ابا عبد الله، هر آینه به خاطر خون های شما سقف های عرش، با نهادهای خلایق به لرزه افتاد، و آسمان و زمین و ساکنان بهشت، و خشکی و دریا بر شما گریست، درود خدا بر تو، به شماره آن چه در عالم خداست، لبیّک خواننده خدا، اگر بدنم هنگام استغاثه ات، و زبانم وقت یاری خواستنت، پاسخت را نداد هر آینه دل و گوش و چشمم پاسخت را داد، منزّه است پروردگار ما که وعده پروردگار ما به راستی انجام شدنی است، گواهی می دهم که تو پاک و پاکیزه پاک شده ای، از نسل پاک و پاکیزه و پاک گشته، پاک شدی و شهرها به وسیله تو پاک شد، و پاک شد زمینی که تو در آن هستی، و پاک شد حرمت، گواهی می دهم که تو امر به عدل و داد نمودی، و دعوت کردی به آن دو حقیقت، و هر آینه تو راستگو و راست پیشه ای.
بنابراین مطابق آیات و روایات و ادعیه، رسول گرامی و سید الشهداء و وجود مقدّس امام زمان علیه السلام داعى الله اند و بقیه اهل بیت علیهم السلام هم از باب کلّهم نور واحد، داعی الله اند.
این خانواده آینه های خدایی اند *** در انتهای جاده بی انتهای اند
خیل ملک مقابل شان سجده می کنند *** این ها خدا نی اند و لیکن خدایی اند
1) زیارت اول رجب و نیمه آن و نیمه شعبان از امام صادق علیه السلام روایت شده هر که در روز اول ماه رجب امام حسین علیه السلام را زیارت کند البته حق تعالى او را بیامرزد، از ابن ابی نصر نقل شده از حضرت رضا علیه السلام پرسید، در کدام وقت بهتر است امام حسین علیه السلام را زیارت کنیم، ایشان فرمود: در نیمه رجب و نیمه شعبان. شیخ مفید و سیّد ابن طاووس گفته اند: این زیارت که ذکر می شود برای روز اول رجب و شب نیمه شعبان است، ولی شهید شب اول رجب و شب و روز نیمه رجب و روز نیمه شعبان را، بر آن افزوده. پس بنا بر فرموده شهید، این زیارت برای شش وقت است.
برخی داعی الله را همان داعی الی الله معنا کرده اند با این نظر که بالاخره اهل بیت علیهم السلام همه را به سوی خدا دعوت می کنند امّا گر چه این مطلب صحیح است که اهل بیت علیهم السلام همه را به سوی خدا دعوت می کنند ولی تفاوت اساسی بین این دو تعبیر وجود دارد. داعی الی الله شامل هر کس که مردم را به سوی خدا دعوت کند می شود و این اختصاصی به اهل بیت علیهم السلام ندارد در حالی که مضامین ادعیه اختصاص است و در زیارت اول رجب تصریح شده است که من شما را اجابت می کنم به تمامی قلب و وجودم و نشان می دهد که داعی الله یک مقام و یک منصب خاص است زیرا اجابت مطلق با تمام ارکان و وجود از کسی جز معصوم جایز نیست. بنابراین داعی الله یک منصب است یا مقام. بنابراین اضافه ی داعی به الله، اضافه تشریفیه است و در مقام بیان شرافت مضاف یعنی داعی است؛ یعنی این داعی، یک داعی معمولی نیست بلکه شخصی است که از هر رجس و پلیدی مبرّاست، مانند اضافه بیت به الله در بیت الله که در مقام بیان شرافت خانه کعبه است.
حال که مشخص شد که داعی الله یک منصب است و این اضافه، اضافه تشریفیه است معلوم می شود که اجابت شخص داعی واجب است از این حیث که خود او پاک و کامل است در حالی که در داعی الى الله این طور نیست اگر کسی شما را به نماز دعوت کند باید اجابت کنید بخاطر این که نماز خوب و واجب و لازم است نه بخاطر این که او دعوت کرده است و اگر به خاطر او باشد شرک می شود اما در داعی الله اطاعت از خود آن شخص لازم است و این عین توحید است زیرا به فرمان خدا اطاعت او می کنیم. فرق داعی الله و داعی الی الله مانند فرق کسی است که سخنگوی خداست با کسی است که از خدا سخن می گوید. به سخن دیگر مقام داعی الله همان مقام امامت است زیرا امام در شریعت به معنای واجب الطاعه است و این مقام خاص خداست زیرا تنها اوست که باید اطاعت شود و امام همه است؛ حال اگر خداوند به شخصی این مقام را تفویض کند آن شخص مقام عظیمی می یابد که قابل تصور ما نیست. مقام امامت از مقام نبوت و رسالت بالاتر است این دو مقام از مناصب مخلوق اند ولی امامت از مناصب خالق است. شما در ابتدای دعا به امام زمان علیه السلام به این تعبیر که شما آل یس هستید سلام می دهید و بعد به عنوان داعی الله سلام می دهید یعنی تنها آل پیامبرند که باید اطاعت محض شوند و آنان اهل بیت عصمت و طهارت اند و شما با این تعبیر که امام زمان علیه السلام را داعی الله می دانید به نوعی اعتراف به وجوب اطاعت و فرمانبری از آن وجود نازنین می کنید.
در مجموع دو توضیح درباره این عبارت به نظر می رسد یکی آن است که چنان چه در کشّاف (1)آمده است که ربّانی کسی است که تمسّکش به دین و اطاعت خدای تعالی محکم و شدید باشد و بر این اساس معنی و مفهوم "ربانی آیاته" چنین می شود:
سلام بر تو ای کسی که در میان آیات پروردگار و نشانه های او پیوند و ارتباطت با دین و طاعت حقّ از همه بیش تر است تا آن جا که خودت نفس دین هستی و اطاعت از تو اطاعت از خدا است.
و امّا توضیح دوم آن است که ربّ به معنی تربیت و پرورش باشد. (2)پس این فراز این گونه معنی می شود:
سلام بر تو ای کسی که مربّی و تربیت کننده و پرورش دهنده آیات حق متعال هستی.
این تفسیر به دو شکل قابل ارائه است یک این که ائمّه مربی و باعث رشد معنوی آنان اند و یکی این که از حیث تکوین ائمّه علیهم السلام باعث ادامه خلقت اند به این معنی که خداوند از نور آنان خیرات را خلق نمود. امّا در مجموع می توان در معنای "ربّانی آیاته" گفت این اضافه تشریفیه است و بیانگر این است که در میان تمامی آیات و نشانه خدا این عزیزان ممتازند و جدا از دیگران هستند. اهل بیت علیهم السلام مربی تمامی موجودات اند و در روایت است که ملائکه چون از نور حضرت امیر علیه السلام خلق شدند در عین حالی که می دانستند باید خدا را پرستش کنند ولی تفصیل آن را نمی دانستند آنان در اطراف انوار اهل بیت علیهم السلام حلقه زدند و اذکار را از آن حضرات علیهم السلام آموختند. آن اذکار همان تسبیحات اربعه است که ما در نماز می خوانیم. تسبیحات اربعه، اساس خلقت اند و چنان چه باطن آن به قلبی الهام شود مجموعه معارف را یافته است.
بنابراین برای "ربّانی آیاته" کلمه معادلی در فارسی که بیانگر معنای آن باشد وجود ندارد و تنها باید آن را با جملاتی توضیح داد. ربانی آیات به موجودی که نزدیک ترین مقام را به خداوند متعال دارد و در عین حال از وجود او موجودات نورانی دیگر شکل گرفته است و در عین حال مربی موجودات است گفته می شود و چنین افرادی اند که لیاقت منصب داعی الله را دارند یعنی چون ربانی آیات اند داعی الله اند و سخنگو و بازگو کننده خواست خدایند.
توضیح "باب الله و دیان دینه"
پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله باب الله اند و البته این حکم نیز بطور طبیعی، برای کسی که نفس پیامبر صلی الله علیه و آله است نیز جاری است:
فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله بَابُ اللَّهِ الَّذِي لَا يُؤْتَى إِلَّا مِنْهُ وَ سَبِيلُهُ الَّذِي مَنْ سَلَكَهُ وَ صَلَ إِلَى اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ كَذَلِكَ كَانَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ مِنْ بَعْدِهِ. (1) زيرا رسول خدا صلی الله علیه و آله باب منحصر معرفت خدا بود، و راهی بود که هر که آن را پوید بخدای عزّوجل رسد و همچنین است امیر المؤمنین پس از وی.
فُرَاتُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ الْكُوفِيُّ فِي تَفْسِيرِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الزُّهْرِيِّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْفَضْلِ الْقُرَشِيِّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ سَالِمٍ الْأَنْصَارِيِّ عَنْ أَبِيهِ وَ عَاصِمٍ وَ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي الْعَلَاءِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فِي حَدِيثٍ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله قَالَ لِعَلِيٍّ علیه السلام يَا عَلِىُّ أَنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَ أَنْتَ بَابُهَا فَمَنْ أَتَى مِنَ الْبَابِ وَ صَلَ يَا عَلِيُّ أَنْتَ بَابِيَ الَّذِي أُوتَى مِنْهُ وَ أَنَا بَابُ اللَّهِ فَمَنْ أَتَانِي مِنْ سِوَاكَ لَمْ يَصِلْ إِلَىَّ وَ مَنْ أَتَى اللَّهَ مِنْ سِوَايَ لَمْ يَصِلْ إِلَى اللَّهِ. (2) امام صادق علیه السلام فرمودند: رسول الله صلی الله علیه و آله به حضرت علی علیه السلام فرمودند: یا علی! من شهر علم هستم و تو درب آن شهر. پس هر کس از درب آن وارد شود به شهر می رسد. یا علی! تو درب من هستی که از آن درب وارد شوند، و من درب خداوند هستم. پس هر کس از غیر طریق تو به سوی من آید به من نرسد و هر کس از غیر من به سوی خداوند بیاید به خدا نرسد.
بطور مشخص در روایات بیان شده است که تمامی اهل بیت علیهم السلام باب الله اند:
فنَحنُ بابُ اللهِ الذي يُؤتَى منه. (3) ما «باب الله» هستیم که از طریق آن خداوند متعال اعطا می کند.
در دعای ندبه خطاب به امام زمان علیه السلام می گوییم:
أَينَ بابُ الله الذي منه يُؤتَى. کجاست آن باب اللهی که از طریق او می توان به خدا رسید.
معنا و مفهوم باب، این مقام را به راحتی تبیین می کند. باب یعنی در، یعنی محل ورود و خروج، و یا بگویید مسیر اتصال و ارتباط. بنابراین همان طور که فیض خداوند با مسیر و کانال خاصی به ما می رسد ما هم از همان مسیر باید به خداوند متعال وصل گردیم و این معنای باب است.
معنا و مفهوم باب الله، خود به خود انحصار را می فهماند یعنی تنها راه ارتباط و بهره بردن از فیوضات ربانی اهل بیت اند و راه دیگری وجود ندارد مضاف بر این که در روایات به این مضمون تصریح شده است. لذا کسانی چون صوفیه که خود را مستغنی از انبیاء و اهل بیت علیهم السلام دانسته و می گویند ما خود متصل ایم و نیازمند کسی نیستیم به بیراه رفته اند و در بیابان تخیلات خود گم شده اند. معنا و مفهوم باب الله حکایت از جریان اراده خدا و فیض خداوند از این مسیر را دارد از فیض تکوین گرفته تا تشریع ولی همواره باید بر این که فیض خدا است که جاری است تأکید کنیم:
عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ صَغِيرٍ عَمَّنْ حَدَّثَهُ عَنْ رِبْعِيِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام أَنَّهُ قَالَ أَبَى اللَّهُ أَنْ يُجْرِيَ الْأَشْيَاءَ إِلَّا بِأَسْبَابٍ فَجَعَلَ لِكُلِّ شَيْءٍ سَبَاً وَ جَعَلَ لِكُلِّ سَبَبٍ شَرْحاً وَ جَعَلَ لِكُلِّ شَرْحٍ عِلْماً وَ جَعَلَ لِكُلِّ عِلْمٍ بَاباً نَاطِقاً عَرَفَهُ مَنْ عَرَفَهُ وَ جَهِلَهُ مَنْ جَهِلَهُ ذَاكَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله وَ نَحْنُ. (1) امام صادق علیه السلام فرمودند: خداوند ابا دارد که اشیاء را جاری کند به جز به وسیله اسباب. به همین دلیل، برای هر سببی، شرحی قرار داده است. و برای هر شرحی، علمی قرار داده است و برای هر علمی، دروازه ناطقی قرار داده است. هر کسی که آن را بشناسد که شناخته و هر کسی که بدان جاهل باشد که جاهل است. آن باب و دروازه، رسول خدا صلی الله علیه و آله و ما (ائمّه معصومین علیهم السلام) است.
در این که خداوند خالق اهل بیت علیهم السلام و خالق ماست تردیدی نیست ولی برخی با استناد به برخی ادلّه که ریشه در افکار فلسفی مبتنی بر قاعده الواحد دارد که نظام موجود را طولی دانسته و خداوند را از حیث ذات مجبور، گفته اند که خداوند خالق اهل بیت علیهم السلام و اهل بیت علیهم السلام خالق ما هستند و بر این امر به حدیث " نَحْنُ صَنَائِعُ رَبِّنَا وَ الْخَلْقِ بَعْدَ صنائعنا" استناد کرده اند. امّا استناد به این حدیث از دو جهت صحیح نیست زیرا در نهج البلاغه الخلق بعد صنائع لنا آمده است و در ثانی صنیعه در اصطلاح آن روز به معنای پرورش یافته و تربیت شده بود نه مصنوع و شاهد آن قرآن کریم است:
وَ أَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةٌ مِّنِّي وَ لِتُصْنَعَ عَلَى عَيْنِی و من محبّتی از خودم بر تو افکندم، تا تحت مراقبت پرورش یابی.
در فرازی از زیارت ائمه سُرّ مَن رَای علیهم السلام می خوانیم:
وَ خَلِّصْنی وَ اسْتَخْلِصْنی وَ اصْنَعْنی وَ اصْطَنِعْنی وَ قَرِّبْنی اِلَیْکَ. (2)
و اصنعنی یعنی من را آراسته نما و جالب این که در حدیثی معتبر از عیون اخبار الرضا علیه السلام می خوانیم که اباصلت خدمت آن حضرت عرض کرد:
ای فرزند رسول خدا این چیست که مردم از شما نقل می کنند؟ امام صلی الله علیه و آله فرمود: چه چیز؟
عرض کرد: می گویند: شما ادّعا می کنید که همه مردم بردگان شما هستند إِنَّكُمْ تَدَّعُونَ أَنَّ النَّاسَ لَكُمْ عَبِيدٌ امام علیه السلام سخت برآشفت و فرمود:
اللَّهُمَّ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ عالِمَ الْغَيْبِ وَ الشَّهَادَةِ أَنْتَ شَاهِدٌ بِأَنِّي لَمْ أَقُلْ ذَلِكَ قَطُّ وَ لَا سَمِعْتُ أَحَداً مِنْ آبَائِي علیهم السلام قَالَ قَطُّ وَ أَنْتَ الْعَالِمُ بِمَا لَنَا مِنَ الْمَظَالِمِ عِنْدَ هَذِهِ الْأُمَّة وَ انِّ هَذِهِ مِنْهَا؛ خداوندا تو که آفریدگار آسمان ها و زمین هستی و از پنهان و آشکار آگاهی تو خود گواهی که من هرگز چنین سخنی نگفتم و از هیچ یک از پدران و اجدادم هرگز نشنیدم. پروردگارا تو به ظلم هایی که از این امّت بر ما رفته است آگاهی و این تهمت نیز یکی از آن هاست.
بنابراین معنای این عبارت همان است که بیان شد. یعنی ما تربیت شده و پرورش یافته پروردگار خویش هستیم و مردم تربیت شده مایند و امّا اگر کسی خیلی اصرار دارد که صنیعه به معنای مصنوع است در این صورت باید در جمع بین این دو روایت تلاش کند. روایت اول یعنی "صنایعنا" در غیبت شیخ طوسی و روایت دو یعنی "صنایع لنا" در نهج البلاغه است و روایت دوم با روایت دیگر هماهنگ است مانند لولاک لما خلقت الافلاک و از این حیث مقدم است. و اگر باز هم کسی اصرار دارد اهل بیت علیهم السلام صانع هستند از او می پرسیم آیا مرادتان صنع شيء از شیء است که همان معجزه می شود مشکلی نیست و شرکی لازم نمی آید ولی برای تحقّقش نیازمند دلیل هستید و اثبات آن با توجّه به آیات و روایات بسیار، که خلق هر چیزی را به خدا نسبت داده است بسیار مشکل است و اگر مرادتان صنع شیء از عدم باشد این خاص خداست و در مورد مخلوق محال ذاتی است زیرا چگونه چیزی که برای بودش نیازمند است در او توان بود کردن باشد؟ و اعطا این قدرت به او نیز خروج از حقیقت ذات امکانی و ورود به وجوب است و این محال است. بهر سو اهل بیت علیهم السلام و امروز امام زمان علیه السلام باب الله اند و آنان باب الفیض و بابالاراده و باب العلم اند. در این که اهل بیت علیهم السلام باب فیض خلق اند به این توضیح که خداوند از نور آنان خیرات عالم را خلق کرده است بحثی نیست و در این که قلوب آنان ظرف مشیت خداست و آن چه خدا بخواهد در قلب آنان منعکس می شود نیز بحثی نیست و در این که آنان باب علم اند
و هر کس بخواهد به شهر علم پیامبر صلی الله علیه و آله وصل شود و به آن طریق به خداوند وصل شود باید به اهل بیت علیهم السلام تمسّک کند نیز بحثی نیست لذا بر این مبانی، بحث تفویض امر خلق و رزق به اهل بیت علیهم السلام بی پایه است و روایات آن را به صراحت و شدّت رد می کنند ولی بحث تفویض امر دین به آن عزیزان صحیح و بی اشکال است و روایات متعدّدی آن را تصدیق می کند که به جهت اختصار به یک حدیث اکتفاء می کنیم:
در عیون أَخْبَارِ الرِّضَا باسناده الَىَّ يَاسِرِ الْخَادِمِ قَالَ: قُلْتُ لِلرِّضَا علیه السلام مَا تَقُولُ فِي التَّفْوِيضِ؟ قَالَ انَّ اللَّهِ تبارک وَ تَعَالَى فَوَّضَ الَىَّ نَبِيِّهِ أَمْرَ دِينِهِ فَقَالَ ما آتِيكُمْ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهْيِكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا، فامّا الْخَلْقِ وَ الرِّزْقِ فَلَا. خداوند متعال، امر دین خود را به پیامبرش واگذاشت و فرمود: آن چه را که رسول به شما می دهد بگیرید و از آن چه نهی می کند، شما هم دوری جویید.
پس مسایل تکوینی تفویض نشد امّا مسایل تشریعی تفویض شد، آفریدن و رزق را، که از کارهای تکوینی است، خدا به عهده دارد امّا تشریع و قانون گذاری را به نبی اش واگذار کرده است. در روایت کافی است که اهل بیت علیهم السلام فرمودند ما هر چه بخواهیم حلال می کنیم و هر چه را بخواهیم حرام می کنیم ولی این کار همین طوری نیست بلکه ریشه اش در اراده خداست زیرا قلب ائمّه علیهم السلام، محل خواست خداست و آن چه خدا بخواهد آنان می خواهند و آن چه نخواهد نمی خواهند و این معنای دیان الدین است دین گذار آنان است گفت آنان دین است و گفت آنان نیست مگر همان خواست خداوند عزّوجل. از این جا ارتباط باب الله با دیان دین نیز مشخص شد تنها کسی امر دین به او سپرده می شود که باب الله باشد.
سلام بر تو ای خلیفه خدا و یاور حق.
خدای- تبارک و تعالی- در کتاب محکم خود خطاب به ملائکه فرمودند من قرار دهنده خلیفه ای در زمین هستم (1)که البته این عبارت خود گویا است که هرگز زمین از خلیفه خدا عزّوجل خالی نیست و گویا است که حکمت آفرینش خلیفه قبل از حکمت آفرینش است. به سخنی دیگر آفرینش برای خلیفه است نه خلیفه برای آفرینش و این همان مفاد لولاک لما خلقت الافلاک.
امام جعفر صادق علیه السلام می فرماید:
حجّت خدا پیش از خلق است و همراه خلق است و پس از خلق است.
و اگر خداوند خلقی را بیافریند در حالی که خلیفه ای نباشد، ایشان را در معرض تباهی قرار داده است. خلیفه ی خدا بدوش شک باید شخص مهم و قابل اعتمادی باشد چون همیشه وضع خلیفه به حال خلیفه گذار دلالت دارد و همه مردم از خواص و عوام بر این شیوه اند. در عرف مردم، اگر پادشاهی، ظالمی را خلیفه خود قرار دهد، آن پادشاه را نیز ظالم می دانند و اگر عادلی را جانشین خود سازد، آن پادشاه را نیز عادل می نامند. بنابراین گمان که یا عموم انسان ها یا نوع انسان خلیفه خدایند و خلافت را از مقوله تشکیک است یعنی در همه افراد هست ولی یکسان نیست و هر کس به مقدار دریافت اسمی از اسمای الاهی حائز مرتبه خلافت می شود از تراوشات افکار صوفیه است و گمان رایج در چند دهه اخیر که ابتدائاً در برخی آثار تفسیری (المیزان، نمونه، تسنیم) و غیر تفسیری انعکاس یافته و سپس به باوری مشهور و مسلّط تبدیل شده و بعضاً نتایج دیگری نیز از جمله سجده فرشتگان بر نوع آدم و آدمیت، اومانیسم اسلامی و یا دموکراسی اسلامی و... بر آن مترتب گشته این است که نوع انسان و آدمی، خلیفه خداوند در زمین است و آیه ی شریفه إِنِّي جَاعِلُُ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً را ناظر به این عقیده و باور می داند. این تفسیر از آیه مزبور تا پیش از کم تر از یک قرن اخیر، تقریباً سابقه ای نداشته است و برای اولین بار در تفاسير المنار و فى ظلال القرآن، آثار عالمان سنی مذهب، رشید رضا و سید قطب مطرح شده است. تا پیش از مقطع یاد شده، عموم مفسران تنها حضرت آدم علیه السلام را مصداق مشخص خلیفة الله در آیه مزبور می دانستند و البته این عنوان را بعد از آدم علیه السلام بر دیگر انبیای الهی، و مفسّران شیعه علاوه بر انبیاء علیهم السلام، بر ائمّه معصومِین علیهم السلام نیز صادق می دانستند.
1) بقره، 30.
ظاهر آيه ى إِنِّي جَاعِلُ... و سیاق آن به اضافه آیات بعد از آن دال بر این است که سخن از شخص آدم علیه السلام است و نه نوع انسان ها. شواهد این مطلب عبارت است از:
الف: موضوع خلافت الهی به موازات خلقت آدم علیه السلام به عنوان اولین انسانی که قرار است پیامبر الهی باشد، مطرح شده است و آیه ظهوری در خلقت همه انسان ها و یا نوع انسان به عنوان خليفة الله ندارد.
ب: بدون شک تعلیم همه اسماء به آدم علیه السلام از سوی خداوند وَ عَلَّمَ ءَادَمَ الْأَسْمَاءَ... که در آیه بعد بدان اشاره شده، اختصاص به حضرت آدم علیه السلام دارد و نه نوع انسان، و این که آیه مزبور به «قرار دادن نیروی تعلّم و دانش آموزی در انسان ها» تفسیر شود، امری غریب تر از خلافت الهیه نوع انسان است؛ چرا که در هیچ واژه نامه و هیچ متن عربی، واژه علّم و مشتقّات آن به قرار دادن نیروی تعلّم در متعلّم، ترجمه و استعمال نشده است و معنایی جز تعلیم و یاد دادن بالفعل ندارد و معلوم است که چنین تعلیمی (تعلیم الهامی اسماء و حقایق) فقط در حق انبیاء و ائمّه معصومین علیهم السلام صورت گرفته است.
ج: آيه بعد قَالَ يَآ أَدَمُ أَنْبِئْهُم بِأَسْمَآئِهِمْ... نيز ظاهر و بلکه صریح در این مطلب است که محور این آیات شخص آدم نبی علیه السلام است و نه نوع آدمیان، زیرا به آدم علیه السلام و نه نوع آدم، فرمان داده شد که فرشتگان را از اسمایی که به او آموخته شده است خبر دهد.
د: آيه بعد وَ إِذْ قُلْنَا لِلْمَلَئِكَةِ اْسْجُدُواْ لِأَدَمَ فَسَجَدُواْ... نيز شاهدی دیگر بر محوریت آدم علیه السلام (و نه نوع آدم) در این آیات است که با موضوع خليفة اللهى او آغاز و تا مسجود فرشتگان شدنش تداوم می یابد. و امّا این که برای تثبیت برداشت خلیفة اللهی نوع آدم از آیه اول إِنِّي جَاعِلُُ...، در تفسیر این آیه نیز نوع بنی آدم را مسجود فرشتگان بدانیم نیز فاقد هرگونه دلیل و شاهد و برخلاف انسان شناسی متخذ از قرآن و احادیث است. امّا این که در مورد فراز قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَ يَسْفِكُ اْلدِّمَاءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ كه بلافاصله بعد از إِنِّي جَاعِلُُ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً آمده است بگوییم که چون موضوع خلافت الهیِ نوع آدمی بوده است، فرشتگان چنین مسأله ای را مطرح کردند و الا اگر مقصود از خلیفة الله، آدمِ پیامبر بود، فرشتگان چنین سئوالی را مطرح نمی کردند نیز سخنی فاقد دلیل است و بلکه این فراز از آیه نیز می تواند تأییدی بر خلیفة اللهی شخص آدم علیه السلام باشد؛ چرا که فرشتگان بدون اطلاع از تفصیل آن چه قرار است رخ دهد، تصور کردند که قرار است موجودی معمولی نظیر جنیان که قبلا در زمین بودند و دست به فساد و خونریزی زدند،
به مقام خليفة اللهی نائل شود، امّا پس از تعلیم اسماء و حقایق و معارف الهی به آدم علیه السلام توسط خداوند و اِنباء آدم فرشتگان را از آموخته های خود، دریافتند که این خلیفه (و انبیای الهی و ائمّه معصومین علیهم السلام که خلفای الهی پس از اویند)، مقامی بس شامخ و رفیع دارند، اگر چه فرزندان و نسل غیر معصوم آدم علیه السلام دست به انواع جنایت ها و فسادها خواهند زد و از این جهت تعجّب و سئوال فرشتگان بی وجه نیست امّا چنین استبعاد و شگفتی ای در مورد خلیفة الله که پیامبر الهی است، بی وجه است. بعضی نیز چون صاحب الميزان آياتي نظير وَ هُوَ الَّذِى جَعَلَكُمْ خَلَئِفَ الْأَرْضِ و وَ يَجْعَلُكُمْ خُلَفَاءَ الْأَرْضِ را دلیل بر خليفة اللهى نوع آدم دانسته اند امّا به قرینه آیات دیگرِ به همین سیاق معلوم می شود که این خلافت به مفهوم در پی قومی دیگر آمدن و جایگزین آنان در زمین شدن است و نه خلافت الهی. در سوره یونس می خوانیم: فَكَذَّبُوهُ فَنَجَيْنَهُ وَ مَن مَّعَهُ و فِي اْلْفُلْكِ وَ جَعَلْنَهُمْ خَلَئِفَ و در سوره اعراف: وَ اذْكُرُواْ إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفَآءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ گفته شده است: گزارش تصمیم بر جعل خلیفه به صورت جمله اسميه إِنِّي جَاعِلُُ... نشانه استمرار جعل خلیفه در زمین و نفی اختصاص آن به شخص آدم علیه السلام است امّا باید گفت مفهوم استمرار جعل خلافت مربوط به انبیا و معصومین علیهم السلام بعد از آدم علیه السلام است و ملازمه ای بین این استمرار و عمومیت خلافت در مورد نوع آدمیان وجود ندارد.
و نیز گفته شده آیه ی وَ لَقَدْ خَلَقْنَكُمْ ثُمَّ صَوَّرَنَكُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلَئِكَةِ اْسْجُدُواْ لِأَدَمَ، «نشان می دهد آدم نه به عنوان شخص بلکه به عنوان الگوی نوع انسان و عصاره بشریت، مسجود فرشتگان واقع شد؛ چون خطاب در این آیه متوجّه نوع انسان است و از این که آدم بر اثر مقام خلافت مسجود فرشتگان قرار گرفت بر می آید که مقام خلافت نیز اختصاص به آدم ندارد.» البته اگر ما بودیم و فقط همین آیه شاید چنین استنباطی بیراه نبود امّا با توجّه به ادلّه دیگرِ دال بر خليفة اللهى شخص آدم علیه السلام، اندک ظهور این آیه نمی تواند دلیلی بر مدّعای خلیفة اللهى نوع آدم باشد. تعبیر (خلقناکم و صورناکم) به مفهوم آغاز خلقت انسان هاست که با آدم علیه السلام آغاز می شود. و این اولین انسان که حجّت و نبی خداوند است، مسجود فرشتگان واقع می شود. اگر آیه به مفهوم خلق و صورت پردازی بالفعل همه آدم ها بود- که نیست- آن گاه ادّعای مسجود واقع شدن نوع آدم، ظهور بیش تری می یافت. در روایاتی که از اهل بیت علیهم السلام در تفسیر آیات مورد بحث وارد شده است کم ترین نشانه ای از تعمیم خلافت الهی به نوع آدمیان مشاهده نمی شود و همگی این مقام را مختص به آدم علیه السلام و ذریه معصوم او قلمداد کرده اند.
در روایتی از امیرالمؤمنين علیه السلام در تفسير إِنِّي جَاعِلُُ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً آمده است:
يَكُونُ حُجَّةَ لِى فِى أَرْضَى عَلَى خلقى. تا حجّت من بر خلقم در زمین باش.
امام علیه السلام در این آیه خلیفه را معادل حجّت معصوم گرفته که امام و پیشوای مردم است. در واقع حدیث صراحت در جدایی بین خلیفه و حجّت الهی با مردم غیر معصوم دارد. حضرت علیه السلام در ادامه روایت، در تفسیر إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ می فرماید:
أَنَّى أُرِيدُ انَّ أَخْلَقُ خَلْقاً بِيَدِى وَ أَجْعَلُ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ أَنَبِيّاً وَ مُرْسَلِينَ وَ عِبَاداً صَالِحِينَ وَ أئمه مُهْتَدِينَ وَ أَجْعَلَهُمْ خُلَفَاءُ عَلَى خلقى فِى أَرْضَى يَنْهَوْنَهُمْ عَنْ معصيتى و.... و من اراده کرده ام موجودی را با دست خویش بیافرینم و از ذریّه او پیامبران و رسولان و امامانی هدایت شده (و هدایت گر) به وجود آورم و آن ها را خلفای (خویش) بر مردم در زمین قرار دهم تا آنان را از نافرمانیم باز دارند و... .
مشاهده می شود که در این فراز از حدیث نیز سخن از خلافت الهی پیامبران و امامان معصوم علیهم السلام است که حجّت بر دیگر آدمیان می شوند و نه خلافت همه آدمیان در زمین. روایات و ادعیه ما مملو از تعابیری است که از اهل بیت علیهم السلام با عنوان خلفاء با عنوان خلفاء الله فى ارضه یاد و ستایش شده است. بدیهی است که اگر مقام خلیفة اللهی مربوط به نوع انسان بود این تعابیر و ستایش ها مفهومی نداشت و منصب خليفة اللهى امتیازی ویژه برای آنان محسوب نمی شد. از جمله این روایات است:
الْأَئِمَّهُ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ. (1)
أشهَدُ أنَّکُمُ الأَئِمَّهُ الرّاشِدونَ المَهدِیّونَ... أیَّدَکُم بِروحِهِ، وَ رَضِیَکُم خُلَفاءَ فی أرضِهِ. (2) برخی نیز سخن از ذو مراتب بودن مقام خليفة اللهی و یا خلافت کلیه و جزییه گفته و مراتب عالی و کلیه آن را برای انبیاء و ائمّه معصومین علیهم السلام دانسته و مراتب نازله و جزییه آن را برای دیگر آدمیان، امّا برای این سخن نیز دلیل متقنی ارائه نشده است. در حقیقت مقام خلافت الهی در زمین همان مقام عصمت و حجّت الهی بودن است که امری مشکَّک و ذو مراتب بین نوع بشر نیست و مصادیق مشخص و معینی دارد گرچه در میان خود نمایندگان از مقوله تشکیک و دارای مراتب است.
علاوه بر همه این ها قول به خلیفة اللهى عموم انسان ها و نوع آدمیان با انسان شناسی ای که قرآن ارائه می دهد نیز ناسازگار است. اگر چه قرآن سخن از تکریم بنی آدم و تفضیل او بر بسیاری از مخلوقات می گوید امّا در جنب این تمجید در مواضع متعدّد به شدّت انسان و آدمی را توبیخ و سرزنش می کند و چگونه آن بشری که مورد نکوهش و نفرین خداست خلیفه خدا باشد.
لازم به ذکر است هدف برخی برای مطرح کردن خلافت نوع انسان، اهمیت دادن به نظرات و انتخابات بشری است و مشروعیت دادن به دمکراسی است که کالای غرب است و هیچ جایگاهی در اسلام ندارد در اسلام حاکمیت خدا بر خلق موضوعیت دارد نه خلق بر خلق.
البته بیش از همه صوفیه به تفکّر خليفة اللهی بشر دامن زدند تا بگویند راه برای همه باز است که خلیفه ی خدا شوند و نیازی به انبیاء و ائمّه علیهم السلام در سیر الی الله نیست. امّا در روایات به روشنی بیان شده اند خلفاء عدّه مشخص و معین اند و از سوی خدا انتخاب شده اند:
إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى جَعَلَ الدُّنْيَا كُلَّهَا بِأَسْرِهَا لِخَلِيفَتِهِ حَيْثُ يَقُولُ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً فَكَانَتِ الدُّنْيَا بِأَسْرِهَا لِآدَمَ وَ صَارَتْ بَعْدَهُ لِأَبْرَارِ وُلْدِهِ وَ خُلَفَائِه؛ (1) خداوند دنیا را با تمام آن چه در آن است، برای خلیفه خود قرار داد، آن جا که خطاب به فرشتگان می فرماید: "من در روی زمین، جانشینی [نماینده ای] قرار خواهم داد، پس دنیا با تمام آن چه در او است، به آدم اختصاص یافت و بعد از وی به نیکان از فرزندان و جانشینانش... .
امروز خليفة الله حضرت امام زمان علیه السلام است و هنگام ظهورش به همین عنوان خوانده می شود:
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ: یَخْرُجُ اَلْمَهْدِیُّ وَ عَلَی رَأْسِهِ غَمَامَةُ فِیهَا مُنَادٍ یُنَادِی هَذَا اَلْمَهْدِیُّ خَلِیفَةُ اللَّهِ فَاتَّبِعُوهُ. (2) حضرت محمّد صلی الله علیه و آله می فرمایند: حضرت مهدی علیه السلام خروج می کند در حالی که بر سرش ابری هست که در آن منادی ندا می کند: این مهدی خلیفة الله است از او پیروی کنید.
وجود مقدّس و نازنین حضرت امام زمان علیه السلام یاری دهنده حق خداست و آن حق، جز عبادت و پرستش حضرت حق نیست. امام علیه السلام در هر حال مردم را به پرستش حضرت حق دعوت می کند و بدین شکل ناصر دین خداست و همین حق اقتضاء می کند که حکومت در زمین از آن خدا باشد و آن حکومت را نیز حضرتش به توفیق الاهی شکل می دهد. بنابراین گرچه همه انبیاء و اولیاء به نحوی ناصر خدایند و یا ناصر دین خدایند ولی اطلاق " ناصر حقّه " یک تعبیر تازه است و تنها به امام زمان علیه السلام می زیبد زیرا تنها ایشان واقعاً حق خدا را می گیرند و زمین را از خار و خاشاک پاک کرده و انتقام خدا را از مشرکین گرفته و حکومت تنها از آن خداوند متعال خواهد شد و حق خدا که اطاعت و پرستش اوست را به خدا بر می گردانند.
توضيح " حجة الله و دليل ارادته"
امام زمان علیه السلام دارای مقام حجة الله اند و این مقام خاص است و به هر کسی داده نمی شود. در خبر است آن گاه که حضرت نرجس علیها السلام وضع حمل نمود، فرزند مبارکش به سجده افتاد، بر بازوانش به نور رقم خورده بود، جَاءَ اْلْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبَاطِلُ. او را نزد پدر بزرگوارش حضرت عسکری علیه السلام آوردند، اولین جمله ای که آن حضرت علیه السلام فرمود این بود که سخن بگو ای حجّت خدا. (1)نقش انگشتر آن حضرت نیز " انا حجة الله" است و به روایتی " انا حجة الله و خالصه" و به همین مهر، روی زمین حکومت می کنند. از آیه 149 سوره ی انعام قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ اْلْبَلِغَةُ- بگو برهان رسا ویژه خداست-، استفاده می شود که پروردگار دارای حجّت است و آن حجّت هم در عین شرافت بسیار رسا است در خبر است که خدای تعالی بر مردم دو حجّت دارد: حجّت باطنی که عقل و شعور است، و حجّت ظاهری که رسولانش و جانشینان منصوص و معین آن ها می باشند. حجّت به معنای برهان و دلیلی است که به آن محاجّه هم می شود بنابراین در بطن حجّت، علم و آگاهی است چون برهان و دلیل همان علم است و آگاهی، و در بطن حجّت، صراط مستقیم است زیرا تنها برهان خداست که رسا و بدون خدشه است. در کتاب اصول کافی، در باب الحجّة در عین حال که حجّت به معنی امام و راهنما به صراط مستقیم است به معنی دلیل و حجّت رسای الهی بر مردم است، زیرا آنان عالم به معارف و حقایق دین و احکام شریعت می باشند. گر چه هر چیزی و هر کسی به نحوی می توان حجّت بر خدا باشد هم از جهت دلیل بر خالقیت، هم از جهت صحت احتجاج خدا به او به خود او و دیگران،
1) مشارق أنوار اليقين فى أسرار أمير المؤمنين علیه السلام، ص157.
امّا عنوان حجّت با اضافه به الله، بیانگر شرافت خاصی برای فردی خاصی است که نمی شود آن را به دیگران مساوی کرد زیرا حجّت خدا همان برهان ها و اراده های پروردگار است. به عبارتی این علم و آگاهی که در حجّت خدا است همان علمی است که خدا به آنان می دهد چون حجّت خدای اند و در واقع خواست خدا در آنان منعکس است و یا بگویید که حجّت خدا کسی است که آشیان اراده خدا باشد و این است معنای "دلیل ارادته":
وَ مِنْهُ يَرْفَعُهُ إلَى ابنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنِ الْمُفَضَّلِ عَنْ أَبِي عَبْدِاللَّهِ علیه السلام قَالَ: إِنَّ الْإِمَامَ وَ كْرُ لإِرَادَةِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ. (1) حضرت صادق علیه السلام، فرمود: بدرستی که امام، علیه السلام آشیان اراده خدای عزوجل است.
إِرادَهُ الرَّبِّ فی مَقادِیرِ أُمُورِهِ تَهْبِطُ إلَیْکُمْ وَ تَصْدُرُ مِنْ بُیُوتِکُمْ. (2) اراده پروردگار در امور مقدّرش به سوی شما خاندان فرود می آید و از خانه های شما صادر می شود.
عَنْ أَبِى الْحَسَنِ الثَّالِثِ علیه السلام: انَّ اللَّهَ جَعَلَ قُلُوبَ الائمّة موردا لارادة فاذا شَاءَ اللَّهُ شاؤوه وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ: وَ مَا تَشَاءُونَ إِلَّآ أَن يَشَاءَ اْللَّهُ. (3) حضرت هادی علیه السلام فرمود: براستی که خدای دل های ائمّه علیهم السلام را محل ورود اراده خود قرار داده است، هر گاه خدا چیزی بخواهد آنان می خواهند که در قرآن گوید: «و نخواهید شما مگر آن که خدا بخواهد.»
آن گاه که مشخص شد آشیان اراده خدا، حجّت خدا است بطور آشکار مشخص می شود که بدون ارتباط با حجّت و اخذ علم و آگاهی آن حضرات هدایتی شکل نمی گیرد و کسی که حجّت را نشناسد جاهل است و بهره ای از معرفت خدا ندارد. ابو علیّ بن همّام گوید: از محمّد بن عثمان عمریّ- قدّس الله روحه- شنیدم که می گفت: از پدرم شنیدم که می گفت: من نزد امام عسکری علیه السلام بودم که از آن حضرت علیه السلام از خبری که از پدران بزرگوارش روایت شده است پرسش کردند که زمین از حجّت الهی بر خلایق تا روز قیامت خالی نمی ماند و کسی که بمیرد و امام زمانش را نشناسد به مرگ جاهلیّت در گذشته است. فرمود: این حقّ است همچنان که روز روشن حقّ است. گفتند: ای فرزند رسول خدا حجّت و امام پس از شما کیست؟ فرمود:
فرزندم محمّد، او امام و حجّت پس از من است، کسی که بمیرد و او را نشناسد به مرگ جاهلیّت در گذشته است، آگاه باشید که برای او غیبتی است که نادانان در آن سرگردان شوند و مبطلان در آن هلاک گردند و کسانی که برای آن وقت معیّن کنند دروغ گویند، سپس خروج می کند و گویا به پرچم های سپیدی می نگرم که بر بالای سر او در نجف کوفه در اهتزاز است. (4)
پروردگار عالَم همه مردم را به حجّت خود در روز قیامت مورد پرسش قرار می دهد و دلیلش آن است که آنان دلیل اراده خدایند چون آنان هستند که بیانگر خواست خدایند پس کسی نمی تواند بگوید که من از نظر و خواست خدا بی خبر بودم. در واقع دلیل اراده خدا همان معنای و تفسیر حجة الله است و هم برهان بر حجة الله است.
مشخص شد که قلب اهل بیت علیهم السلام محل انعکاس خواست خداست هر چه خدا بخواهد به قلب آنان می افتد و همان را می خواهند و امّا نکته دقیق تر این است که تمامی اراده های خدا از این مسیر به واقعیت می رسد. معنای دیگری نیز برای "دلیل ارادته" متصور است که روایات آن را تصدیق می کنند و آن این است که جهت و دلیل خلقت خلق، اهل بیت علیهم السلام هستند.
البته باید تأکید کنیم که امام زمان علیه السلام حجّت خدایند و خداوند مردم را به ایشان مورد پرسش قرار می دهد چه ظاهر باشند و چه غایب، یعنی غیبت مانع رسیدن نور آن خورشید به مردم نمی شود. امام صادق علیه السلام فرمودند:
از روزی که خداوند حضرت آدم را آفریده تا روز رستاخیز، زمین هیچ گاه خالی از حجّت نبوده و نخواهد بود، یا حجّت ظاهر و آشکار و یا غایب و پنهان، و اگر حجّت خدا نباشد، خدا ستایش نمی شود.
راوی پرسید: مردم چگونه از امام غایب و پنهان استفاده می کنند؟ حضرت علیه السلام فرمود:
آن چنان که از خورشید پشت ابر استفاده می کنند. (1)
در صلوات خاصه امام رضا علیه السلام می خوانیم:
اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی عَلِیِّ بْنِ مُوسَی اَلرِّضَا اَلْمُرْتَضَی اَلْإِمَامِ اَلتَّقِیِّ اَلنَّقِیِّ وَ حُجَّتِکَ عَلَی مَنْ فَوْقَ اَلْأَرْضِ وَ مَنْ تَحْتَ اَلثَّرَی.... امام حجّت است به هر کسی که نور امام علیه السلام به او برسد چه مرده چه زنده. بنابراین در و مفهوم حجّت حضور شرط نیست بلکه رسیدن سخن و پیام حجّت به او شرط است. همان طور که بیان شد معنا و مفهوم حجّة الله با یک کلمه قابل بیان نیست و معادلی در فارسی ندارد بلکه نیاز به توضیح و تفسیر دارد؛ حجّت خدا دليل خدا است بر دیگران ولی دلیل و برهان خالی نیست بلکه دلیلی است که بوسیله او به دیگران احتجاج می شود و
1) بحار الانوار، (تهران، المكتبة الاسلاميه، 1393 ه- ق)، ج52، ص92. ح6.
دیگران مورد سوال از او و به او قرار می گیرند. هر گاه به کسی به طور مطلق بگوییم حجّة الله یا با قید که آن قید خود فراگیر است و ما سوی الله را شامل می شود مثلا حجة الله على العالمين يا على الخلق يا من الاولين الى الاخرین، چون باید او جامع نیکی ها و کمالات و معارف باشد تا بشود دلیل و برهان خدا بر خلق باشد و باید از همه در همه جهت جلوتر باشد تا بشود به او دیگران را مورد سوال قرار داد، به هر کسی نتوان گفت حجّة الله آنان افرادی معدود و مشخص اند که خداوند آنان را برگزیده و انتخاب نموده است. امّا به کسی در مورد خاص و به شکل محدود به گوییم حجّة الله این شامل بسیاری می شود مثلا یک جوان مؤمن در میان فامیلش حجّت و دلیل خدا است بر سایر جوانان، یا یک زن محجّبه حجّت و دلیل خدا بر بقیه زنانی است که او را می شناسند و رعایت حجاب نمی کنند زیرا اگر بگویند ما نمی توانستیم خوب باشیم به خاطر جامعه یا شور جوانی یا جهل و... خدا به آن زن و مرد مؤمن که در همان جامعه و با همان مقتضیات بوده است آنان را محکوم می کند که فلانی جوان بود ولی گناه نکرد در همین جامعه بود و اسیر جامعه و فرهنگ حاکم نشد پس می شد گناه نکرد.
تنها پیامبر و ائمّه علیهم السلام، تالی کتاب خدایند چون تالی به معنای در پی رونده است و تالی به خواننده ای می گویند که به آن عمل کند. ما ممکن است به برخی از آیات عمل کرده باشیم ولی به همه آیات عمل نکرده ایم و در همان آیاتی که نیز عمل کرده ایم حق مطلب را کما هو حقّه بجا نیاورده ایم لذا از دو جهت امروز تنها امام زمان علیه السلام تالی کتاب الله است و لا غير. اوست که به تمام قرآن عمل کرده است و عمل او در نهایت اخلاص و پاکی است و تنها اوست شایسته این خطاب: یا تالی کتاب الله.
مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِي وَلَّادٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ ﴿الَّذِينَ ءَاتَيْنَهُمُ الْكِتَبَ يَتْلُونَهُ و حَقَّ تِلَاوَتِهِ ی أُوْلَئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِی (1)قَالَ هُمُ الْأَئِمَّةُ علیهم السلام﴾. (2) ابی ولاد گوید: از امام صادق علیه السلام از قول خدای عزوجل پرسیدم؛ آن کسانی که به آن ها کتاب را دادیم آن را چنان چه شایسته است می خوانند، آنان بدان ایمان دارند. فرمود: ایشان ائمّه علیهم السلام هستند.
تَرجُمانَهُ یا به معنای روشنگر حقایق قرآن است و یا به معنای این است که خود آنان ظهور قرآن اند یعنی قرآن بخواهد مجسّم شود می شود حضرت مهدی علیه السلام و هر دو معنا صحیح است و معنای دوم با ظاهر عبارت مناسبت تر است. به عبارتی ساده تر اگر شما جمله ای را از عربی به فارسی برگردانید یا برعکس، می گویید ترجمه کرده اید وقتی می گویید امام زمان علیه السلام ترجمان قرآن است یعنی اگر بخواهید قرآن را از عبارت و جمله، به شکل برگردان کنید می شود حجة بن الحسن علیه السلام؛ بدیهی است چنین شخصی که خود تجسّم قرآن است می تواند قرآن را برای ما بیان و تفسیر کند. حضرت مولای متقیان علیه السلام فرمودند:
وَ هذَا القُرآنُ إِنَّما هُوَ خَطُّ مَسطُورٌ بَينَ الدَّفَّتَينِ، لا يَنطِقُ بِلِسَانٍ، وَ لابُدَّلَهُ مِن تَرْجُمَانٍ، وَ إِنَّما يَنطِقُ عَنهُ الرِّجالُ. (1) و این قرآن جز این نیست که خطّی منقوش [و نوشتاری مضبوط] بین دو جلد است، به زبانی گویا نمی باشد و از ترجمان و بیانگر ناگزیر است، و فقط رجال [و رادمردان] از آن سخن گویند و بیانگر آن باشند.
در قرآن کریم بیان همه چیز آمده است و هیچ موضوعی از آن فروگذار نشده است و هیچ تَر و خشکی نیست مگر این که در کتاب مبین گنجانیده شده است، (2)امّا شرح و تفسیر و توضیح و برآوردن حقایق و اسرار نهفته در آن فقط از ائمّه اطهار علیهم السلام ساخته است که قرآن در بیت ایشان نازل گردیده و علوم آن به سینه آنان سپرده شده است. امام صادق علیه السلام فرمودند:
مائیم راسخون در علم و ما تأویل قرآن را می دانیم.
امام صادق علیه السلام فرمودند:
راسخون در علم امیر المؤمنین و امامان علیه السلام پس از ایشان می باشند. (3)
قرآن کریم شامل آیات متشابه و محکم است. آیات متشابه بدون معصومین علیهم السلام قابل درک و فهم ما نیست حتی در سطح ترجمه و امّا درباره آیات محکم در سطح ترجمه و نیز تدبّر، قابل فهم ماست ولی در حد تفسیر و تأویل، چون نیاز به علم غیب دارد، بدون ائمّه علیهم السلام قابل فهم و درک نیست. به همین خاطر است که تمامی کسانی که بدون اهل بیت علیهم السلام به سراغ قرآن رفتند و با درک و فهم خود آیات را معنا و تفسیر کردند به گمراهی عمیقی فرو رفتند و هر چه تلاش آنان در قرآن بیش تر بود گمراهی آنان نیز بیش تر.
السَّلامُ عَلَيْكَ فِي آنَاءِ لَيْلِكَ وَ أَطْرَافِ نَهَارِكَ تمامی لحظات عمر شریف حضرت مهدی علیه السلام است که از هزار می گذرد در عبادت و بندگی بوده است و لذا صحیح است به تمامی لحظات آن وجود عزیز در شب و روز سلام و درود فرستد و این نوع خطاب نیز جز در معصومین علیهم السلام جایز نیست تنها به آن بزرگان می توان چنین سلام داد چه، آنان تمامی لحظات خود را در واجب و یا مستحب طی می کنند و حتی کار مباح هم انجام نمی دهند. از خود این عبارت نیز مشخص است که امام زمان علیه السلام هرگز کار مباح انجام نداده اند زیرا کار مباح گرچه مورد نفرین نیست ولی مورد سلام نیز نیست پس آن گاه که می گوییم که به تمامی لحظات شب و روز شما سلام یعنی لحظه از عمر آن بزرگوار حتی در مباح هم نگذشته است. امام زمان علیه السلام فرمودند:
هر روز، صبح و شام در مصیبت جدّم اشک می ریزم.
ما به آن لحظات سلام و درود می فرستیم. امام زمان علیه السلام در طی این سال ها از شیعه حمایت کرده و می کنند ما به آن لحظات نیز سلام می دهیم. امام زمان علیه السلام در طی این سال ها چه رکوع و سجودهای مخلصانه و طولانی انجام داده اند که ما به آن لحظات نورانی سلام می دهیم.
1- طوسی، ص439، 445، 448.
2- حلی، ص157.
3- ابن مشهدی، ص586.
4- طبرسی، ج2، ص343.
5- ج56، ص92.
6- طهرانی، ج1، ص282.
7- مازندرانی، ص61، رقم 125.
8- بحرانی، ج4، ص626.
9- قرشی، ج1، ص107.
10- بحارالانوار، ج16، ص86 و 87؛ معانى الاخبار، تفسير القمى.
11- الكافى، ج6، ص20، حدیث 13.
12- الأحقاف، 31-32.
13- بحار الأنوار، ج16، ص358، الكافي، ج1، ص197.
14- بحار الأنوار، ج40، ص203؛ وسائل الشیعة، ج27، ص76، ح33242.
15- بحار الأنوار ج25 ص2، ج26 ص346، ج39، ص306؛ تأويل الآيات الظاهرة، ص497؛ فضائل الشيعة، ص8.
16- الكافي، ج1، ص183، ح7؛ بحار الأنوار، ج2، ص90، ح14 و 15، ج2، ص168، ح1؛ بصائر الدرجات، ص6، ح1 و 2، ص505، ح2؛ عوالی اللآلی، ج3، ص286، ح27.
17- مفاتیح الجنان، ص846.
18- بقره، 30.
19- کافی، ج1، ص193.
20- تهذیب، ج6، ص97.
21- تفسیر نمونه، ج18، ص283.
22- بحار، ج51، ص81.
23- مشارق أنوار اليقين فى أسرار أمير المؤمنين علیه السلام، ص157.
24- بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج25، ص364، باب 13 غرائب أفعالهم و أحوالهم و وجوب التسليم لهم في جميع ذلك.
25- بحارالانوار، ص81، ص208؛ منتهی الامال، ص584.
26- فروع کافی، کتاب الحج، باب زیارت قبر ابی عبدالله الحسين علیه السلام، ح2.
27- كمال الدين، ترجمه پهلوان، ج2، باب 9، ص119.
28- بحار الانوار، (تهران، المكتبة الاسلاميه، 1393 ه- ق)، ج52، ص92. ح6.
29- سوره بقره، 115.
30- الكافى (ط- الإسلامية)، ج1، ص215.
31- نهج البلاغه، خطبه 123.
32- سوره نحل، آیه 89؛ سوره انعام، آیه 38 و 59.
33- اصول الکافی، ترجمه مصطفوی، ج1، ص308.
ابن بابویه، محمّد بن علی- پهاوان، منصور، کمال الدین، ترجمه پهلوان، 2 جلد، دار الحدیث- ایران، قم، چاپ: اول، 1380ش.
حافظ برسی، رجب بن محمد، مشارق أنوار اليقين فى أسرار أمير المؤمنين علیه السلام، 1 جلد، أعلمي- بيروت، چاپ: اول، 1422ق.
حائری قزوینی، سید مهدی، میثاق منتظران، انتشارات مسجد مقدّس جمکران، چاپ اول، 1382ش.
کلینی، محمد بن يعقوب- مصطفوى، سيد جواد، أصول الكافي، ترجمه مصطفوی، 4 جلد، کتاب فروشی علمیه اسلامیه- تهران، چاپ: اول، 1369ش.
کلینی، محمّد بن يعقوب بن اسحاق، الكافى (ط- الإسلامية)، 8 جلد، دار الكتب الإسلامية- تهران، چاپ: چهارم، 1407ق.
مازندرانی، محمد هادی بن محمد صالح، شرح فروع الكافى (المولى محمد هادي بن محمد صالح المازندرانی)، 5 جلد دار الحديث للطباعة و النشر- قم، چاپ: اول، 1429ق.
مجلسی، محمّد باقر بن محمّد تقى، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمّة الأطهار علیهم السلام (ط- بيروت)، 111 جلد، دار إحياء التراث العربی- بیروت، چاپ: دوم، 1403ق.
نوری طبرسی، حسین بن محمد تقی، نجم الثاقب، مصحح: شیخ محمّد تقی معرفت خوانساری؛ کاتب: میرزا عباس فاضل زاده، کاتب محمّد ابراهیم، شیراز: حسب الامر شیخ محمّد تقی معرفت تاجر خوانساری، 1346-1347ق.
تخلیص توسط بانو خسروی
شرح حال علّامه میرجهانی
احادیث پیدایش نور حضرت زهرا علیها السلام
خواص و فواید سیب
خواص و فواید خرما
عظمت و شأن حضرت خدیجه علیها السلام
مرحوم علّامه میرجهانی رحمة الله در کتاب معروف خود جنة العاصمه به شرح و بسط فضایل بی مانند بانوی خلقت پرداخته است و به نکات دقیق و عمیق فراوانی متذکّر شده است آن چه در پیش روی دارید خلاصه و چکیده ای از همین کتاب است که ان شاء الله از این شماره به بعد در معرض دید شما قرار می گیرد. امید است مورد استفاده دوستداران حضرت فاطمه علیها السلام قرار گیرد.
کلیدواژه ها؛
نور الله، حضرت زهرا علیها السلام، حضرت خدیجه علیها السلام
سیب، خرما، علّامه میرجهانی رحمة الله
کتاب ارزشمند جنّة العاصمه مانند دیگر کتبی که در زندگی و حالات حضرت فاطمه الزهرا علیها السلام نگاشته شده است دارای امتیازات و ویژگی هایی است که مهم ترین آن در میان کتب معاصرین این است که نویسنده در این کتاب سلسله روایت حدیث مشهوری از احادیث قدسی را ذکر کرده که این سلسله سند در هیچ کتابی نیامده مگر آن که منبع و مصدر آن کتاب مرحوم میرجهانی است. این روایت مشهور همان روایت لَوْلا فاطِمَةُ لَما خَلَقْتُكُما است که مرحوم میرجهانی در طی ملاقاتی با مرحوم سماوی از علمای نجف پس از دریافت کتابی با عنوان کشف اللئالی منصوب به ابن عرندس از فقهای قرن نهم هجری این روایت را به همراه سلسله ی مشایخ آن بدست می آورند. (1)
آیت الله حاج سید محمّد حسن، فرزند علی میرجهانی طباطبائی در روز دوشنبه 22 ذیقعده (1319ق) برابر با (1280ش) در روستای محمّد آباد جرقویه از توابع اصفهان دیده به جهان گشود. مرحوم میرجهانی از پنج سالگی پا به مکتب خانه نهاد و پس از مدّتی برای تحصیل علوم دینی وارد حوزه علمیه اصفهان شد. ایشان سپس به نجف اشرف هجرت نمود. مهم ترین استاد ایشان مرحوم سید ابوالحسن اصفهانی رحمة الله بود. مرحوم میرجهانی به امر استاد خویش کلیه اجازات صادره از ناحیه آن مرجع بزرگ شیعه بواسطه و خط خویش نوشته و صادر می کرد. پس از رحلت استادشان به اصفهان برگشته و پس از مدّتی به مشهد الرضا علیه السلام هجرت نمودند. ایشان در مشهد در دو حجره ای که در حرم مطهّر که متعلّق به ایشان بود به تألیف- تصنیف- تحقیق، تدریس و تصحیح کتاب های خطی و قدیمی آستان قدس پرداختند و پس از مدّتی به خاطر نامساعد بودن هوا با مزاج ایشان به تهران عزیمت کردند. علّامه میرجهانی در میان اطرافیانشان به سادگی در گفتار، کردار و برخوردهای عاطفی و اخلاق محموده شان معروف بودند. ایشان درمورد رمز عبودیت می فرمودند: رمز عبودیت این آیه است- قُمِ اْلَّيْلَ إِلَّا قَلِيلًا (2)وَ رَتِّلِ اْلْقُرْءَانَ تَرْتِيلًا (3)در مورد بیان شخصیت والای ایشان همین بس که حضرت آیت الله میلانی به درخواست خود با ایشان عقد اخوت و برادری بستند.
در کتاب سراج المعانی که در شرح احوالات آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی می باشد تشرّفی را برای مرحوم میرجهانی در سامرا و در سرداب مقدّس نقل می کنند، هم چنین آقای سید حسن فاطمی در کتاب السبيكة البيضاء از کرامات ایشان مبنی بر خواندن روضه در مجلس اجنه نوشته اند. ایشان در طی زحماتی چهل ساله نسب خود را ثابت نمودند. نسب ایشان با آیت الله بروجردی و آیت الله حکیم یکی بوده است.
آثار ارزنده ایشان در معارف اسلامی 57 اَثر می باشد که اکثر این آثار به زیور طبع آراسته نشده است.
1- الدر المكنونة فى الامام و الامامه وصفاته الجامعة 2- مصباح البلاغة في مشكوة الصياغة 3- نوائب الدهور فى علائم الظهور 4- ولایت کلیه 5- كنوز الحكم و فنون الكلم 6- مقلاد الجنان و مغلاق الميزان 7- السبيكه البيضاء 8- ديوان حيران 9- مقامات اکبريه 10- ذخیره المعاد 11- سعادت ابدی 12- رساله ای در احکام رضا علیه السلام 14- گنج رایگان 15- روائح النسمات 16- ابصار المستبصرين 17- شهاب ثاقب 18- لوامع النور فى علائم الظهور 19- تفسير ام الكتاب 20- رساله های متعدد در جفر- رمل و اسطرلاب و نجوم 21- رساله ای در طب قدیم 22- صمدیه منظوم 23- رساله ای در ریاضیات 24- رساله ای در شیمی 25- تقریرات درس آیة الله سید ابو الحسن اصفهانی 26- جزواتی در تفسیر قرآن 27- جزواتی در انساب سادات 28- جزواتی در اشعار فارسی 29- البكاء للحسين علیه السلام 30- جنّة العاصمه
وفات مرحوم میرجهانی روز چهارشنبه 25 آذر 1371 شمسی برابر با 21 جمادی الثانی 1413ق در شهر اصفهان می باشد و در جوار قبر مطهّر علّامه مجلسی رحمة الله در مسجد جامع اصفهان به خاک سپرده شد.
همانا بر غواصین بحر اخبار و احادیث ائمّه اطهار علیهم السلام واضح و آشکار است که ناموس عظمی و عصمت کبری فاطمه الزهرا علیها السلام مانند پدر بزرگوارش و شوهر عالیمقدارش دارای مقام ولایت کلیه است و افضل از تمام انبیا و رسل و هادیان سبل می باشد و او به نص صریح پدر بزرگوارش حضرت خاتم الانبياء صلی الله علیه و آله سیده زن های دنیا و آخرت است به روایت عامه و خاصه به طریق کثیر و تواتر. الحاصل فضایل و مناقب آن بزرگوار بی شمار است و هنوز عشری از اعشار و اندکی از بسیار آن در حيّز شمار نیامده و نخواهد آمد وَ إِن تَعُدُّواْ نِعْمَتَ اْللَّهِ لَا تُحْصُوهَآ و فاطمه الزهرا علیها السلام هر چند در رتبه (1)از پدر بزرگوار و شوهر عالیمقدار و یازده نفر فرزندان خود متاخّر است امّا بدون شک بر جميع مخلوقات مقدّم است (2)و افضل و اشرف از همه ی آن هاست از مردان و زنان و پیامبران و غیر پیامبران ملائک مقرّبین و غیر مقرّبین چنانچه ادلّه و اخبار آن را در این کتاب خواهید یافت.
أَحْمَدُ بْنُ إِدْرِيسَ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عُبَيْدِ اللَّهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى وَ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ حَدِيدٍ عَنْ مُرَازِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ قَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى يَا مُحَمَّدُ إِنِّي خَلَقْتُكَ وَ عَلِيّاً نُوراً يَعْنِي رُوحاً بِلَا بَدَنٍ قَبْلَ أَنْ أَخْلُقَ سَمَاوَاتِي وَ أَرْضِي وَ عَرْشِي وَ بَحْرِي فَلَمْ تَزَلْ تُهَلِّلُنِي وَ تُمَجِّدُنِي ثُمَّ جَمَعْتُ رُوحَيْكُمَا فَجَعَلْتُهُمَا وَاحِدَةً فَكَانَتْ تُمَجِّدُنِي وَ تُقَدِّسُنِي وَ تُهَلِّلُنِي ثُمَّ قَسَمْتُهَا ثِنْتَيْنِ وَ قَسَمْتُ الثِّنْتَيْنِ ثِنْتَيْنِ فَصَارَتْ أَرْبَعَةً مُحَمَّدٌ وَاحِدٌ وَ عَلِيُّ وَاحِدٌ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ ثِنْتَانِ ثُمَّ خَلَقَ اللَّهُ فَاطِمَةَ مِنْ نُورٍ ابْتَدَأَهَا رُوحاً بِلَا بَدَنٍ ثُمَّ مَسَحَنَا بِيَمِينِهِ فَأَفْضَى نُورَهُ فِينَا. (3) امام صادق علیه السلام فرمود: خدای تبارک و تعالی فرمود: ای محمّد، من ترا آفریدم و علی را نوری یعنی روحی بدون این که بدنی داشته باشد (یا آن که بدن عنصری نداشته و دارای بدنی مثالی بوده)، پیش از این که آسمان ها و زمین و عرش و دریای خود را بیافرینم، سپس در آن حال همیشه لا اله الا الله می گفتید و مرا تمجید می کردید پس روح هر دوی شما را با هم جمع کردم و یکی قرار دادم و مرا تمجید (بخودی خود) و تقدیس می کردی، پس آن روح
را دو قسمت کردم (یعنی در صلب عبدالله و ابو طالب قرار دادم) و آن دو قسمت، هر کدام را نیز دو قسمت کردم (یعنی بعضی از آن را در صلب علی و حسنین قرار دادم). چهار قسمت شدند: یکی از آن چهار محمّد و یکی علی و دو قسمت دیگر حسن و حسین گردیدند. پس خدا فاطمه را از نوری آفرید که آن روح بدون بدن ابتدا به خلق آن کرد، سپس ما را به دست رحمت خود مسح فرمود (کسی که اراده لطفی به دیگری کند او را به دست راست خود مسح می کند محتمل است که یمین به معنای رحمت می باشد.) و او را به ما متصل کرد. (نور او را به سوی ما رسانید یعنی او را در میان ما وسعت داد)
اخبار و احادیث مربوط به این باب از طریق خاصه و عامه در کتب معتبر ایشان بسیار روایت شده که احصا و نقل آن باعث تطویل کلام و عدم اقتضاء مقام است. طالبین به کتب مبسوط مانند كتاب بصائر الدرجات صفار و کتاب شریف کافی و کتب شیخ صدوق رحمة الله و علّامه مجلسی رحمة الله و امثال آن ها مراجعه نمایند.
الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْأَشْعَرِيُّ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِي الْفَضْلِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ إِدْرِيسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ كُنْتُ عِنْدَ أَبِي جَعْفَرِ الثَّانِي علیه السلام فَأَجْرَيْتُ اخْتِلَافَ الشِّيعَةِ فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَمْ يَزَلْ مُتَفَرِّداً بِوَحْدَانِيَّتِهِ ثُمَّ خَلَقَ مُحَمَّداً وَ عَلِيّاً وَ فَاطِمَةَ فَمَكَثُوا أَلْفَ دَهْرٍ ثُمَّ خَلَقَ جَمِيعَ الْأَشْيَاءِ فَأَشْهَدَهُمْ خَلْقَهَا وَ أَجْرَى طَاعَتَهُمْ عَلَيْهَا وَ فَوَّضَ أُمُورَهَا إِلَيْهِمْ فَهُمْ يُحِلُّونَ مَا يَشَاءُونَ وَ يُحَرِّمُونَ مَا يَشَاءُونَ وَ لَنْ يَشَاءُوا إِلَّا أَنْ يَشَاءَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى ثُمَّ قَالَ يَا مُحَمَّدُ هَذِهِ الدِّيَانَةُ الَّتِي مَنْ تَقَدَّمَهَا مَرَقَ وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهَا مَحَقَ وَ مَنْ لَزِمَهَا لَحِقَ خُذْهَا إِلَيْكَ يَا مُحَمَّدُ. (1) یعنی بودم نزد ابی جعفر دوم علیه السلام پس جریان اختلاف شیعه را بیان کردم فرمود ای محمّد به درستی که خدای تبارک و تعالی همیشه تنها بود به یگانگی خود پس آفرید محمّد و علی و فاطمه را و آن ها درنگ کردند هزار دهر پس از آن آفرید همه چیزها را و همه ایشان را گواه گرفت بر آفرینش آن ها و واجب کرد طاعت ایشان را بر آن ها و واگذارد کارهای آن ها را به سوی ایشان پس ایشان حلال می کنند آن چه را که می خواهند و حرام می کنند آن چه را که می خواهند و هرگز نمی خواهند چیزی را مگر این که خدای تعالی می خواهد- پس فرمود ای محمّد اینست آن دیانتی که هر که بر آن پیشی گرفت از دین خارج شد و کسی که مخالفت کرد نابود شد و هر که ملازم آن شد به آن ها ملحق شد آن دین را برای خود بگیر.
1) الکافی، ج1، ص44.
الْحُسَيْنُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنِ المُفَضَّلِ عَنْ جَابِرِ بْنِ يَزِيدَ قَالَ قَالَ لِي أَبُو جَعْفَرٍ علیه السلام يَا جَابِرُ إِنَّ اللَّهَ أَوَّلَ مَا خَلَقَ خَلَقَ مُحَمَّداً صلی الله علیه و آله وَ عِتْرَتَهُ الْهُدَاةَ الْمُهْتَدِينَ فَكَانُوا أَشْبَاحَ نُورٍ بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ قُلْتُ وَ مَا الْأَشْبَاحُ قَالَ ظِلُّ النُّورِ أَبْدَانُ نُورَانِيَّةٌ بِلَا أَرْوَاحٍ وَ كَانَ مُؤَيَّداً بِرُوحٍ وَاحِدَةٍ وَ هِيَ رُوحُ الْقُدُسِ فَبِهِ كَانَ يَعْبُدُ اللَّهَ وَ عِتْرَتَهُ وَ لِذَلِكَ خَلَقَهُمْ حُلَمَاءَ عُلَمَاءَ بَرَرَةً أَصْفِيَاءَ يَعْبُدُونَ اللَّهَ بِالصَّلَاةِ وَ الصَّوْمِ وَ السُّجُودِ وَ التَّسْبِيحِ وَ التَّهْلِيلِ وَ يُصَلُّونَ الصَّلَوَاتِ وَ يَحُجُّونَ وَ يَصُومُونَ. (1) جابر گفت ابی جعفر علیه السلام برای من فرمود ای جابر خدای تعالی اوّل چیزی را که آفرید محمّد صلی الله علیه و آله و عترت او که راهنمایان و راه یافتگانند و آن ها اشباحی بودند از نور گفتم اشباح چیست فرمود سایه نور و آن ها بدن های نورانیّه ای بودند بدون روح ها و او مؤیّد به یک روح بود که آن روح القدس است، در آن ظلّ بندگی می کرد خدا را با عترت خود و برای همان روح بود که خدا ایشان را صاحبان عقل و دانایان و نیکوکاران و برگزیدگان خلق فرمود تا این که بندگی کنند خدا را به نماز و روزه و سجده و تسبیح و تهلیل کردن و این که نمازها را بجا آورند و حج بگزارند و روزه بگیرند.
ابْنُ إِدْرِيسَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ زَيْدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُوسَى عَنْ عَلِيِّ بْنِ سَمَاعَةَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ رِبَاطٍ عَنْ أَبِيهِ عَنِ الْمُفَضَّلِ قَالَ قَالَ الصَّادِقُ علیه السلام إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى خَلَقَ أَرْبَعَةَ عَشَرَ نُوراً قَبْلَ خَلْقِ الْخَلْقِ بِأَرْبَعَةَ عَشَرَ أَلْفَ عَامٍ فَهِيَ أَرْوَاحُنَا فَقِيلَ لَهُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَ مَنِ الْأَرْبَعَةَ عَشَرَ فَقَالَ مُحَمَّدٌ وَ عَلِيُّ وَ فَاطِمَةُ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ وَ الْأَئِمَّةُ مِنْ وُلْدِ الحُسَيْنِ آخِرُهُمُ الْقَائِمُ الَّذِي يَقُومُ بَعْدَ غَيْبَتِهِ فَيَقْتُلُ الدَّجَّالَ وَ يُطَهِّرُ الْأَرْضَ مِنْ كُلِّ جَوْرٍ وَ ظُلْمٍ. (2) فرمود امام صادق علیه السلام که خدای تبارک و تعالی آفرید چهارده نور را پیش از آن که بیافریند خلق را به چهارده هزار سال که آن ها روح های ما هستند- پس به او گفته شد که ای پسر رسول خدا این چهارده نور کیانند فرمود محمّد و علی و فاطمه و حسن و حسین و امام هایی که از فرزندان حسین اند درود بر ایشان باد آخر ایشان آن قائمی است که قیام می کند پس از غیبت خود و می کشد دجّال را و پاک می گرداند زمین را از هر جور و ستمی.
در کتاب دهم بحارالانوار و كتاب نزهة الابرار تأليف محدّث جليل سید هاشم بحرینی رحمة الله و کتاب معانی الاخبار شيخ صدوق عليه الرحمه به سند خود از سدیر صیرفی از حضرت صادق علیه السلام از پدران بزرگوارانش روایت کرده از رسول خدا صلی الله علیه و آله که فرموده اند:
خُلِقَ نُورُ فَاطِمَةَ علیها السلام قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ الْأَرْضَ وَ السَّمَاءَ فَقَالَ بَعْضُ النَّاسِ يَا نَبِيَّ اللَّهِ فَلَيْسَتْ هِيَ إِنْسِيَّةً فَقَالَ فَاطِمَةُ حَوْرَاءُ إِنْسِيَّةٌ قَالُوا يَا نَبِيَّ اللَّهِ وَ كَيْفَ هِيَ حَوْرَاءُ إِنْسِيَّةٌ قَالَ خَلَقَهَا اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ مِنْ نُورِهِ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ آدَمَ إِذْ كَانَتِ الْأَرْوَاحُ فَلَمَّا خَلَقَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ آدَمَ عُرِضَتْ عَلَى آدَمَ قِيلَ يَا نَبِيَّ اللَّهِ وَ أَيْنَ كَانَتْ فَاطِمَةُ قَالَ كَانَتْ فِي حُقَّةٍ تَحْتَ سَاقِ الْعَرْشِ قَالُوا يَا نَبِيَّ اللَّهِ فَمَا كَانَ طَعَامُهَا قَالَ التَّسْبِيحُ وَ التَّقْدِيسُ وَ التَّهْلِيلُ وَ التَّحْمِيدُ. (1) آفرید خدا نور فاطمه علیها السلام را پیش از آن که بیافریند آسمان و زمین را- بعضی از اصحاب گفتند ای پیغمبر خدا پس فاطمه از سنخ انس نیست فرمود فاطمه انسیّه است به صفت حوریّه گفتند ای پیغمبر خدا چگونه حوراء انسیّه است فرمود آفرید او را خدای عزوجل از نور خود پیش از آن که بیافریند آدم را زمانی که ارواح بوده اند پس چون آدم را آفرید عرضه داشته شد بر آدم گفته شد ای پیغمبر خدا در آن وقت فاطمه در کجا بود فرمود در حقّه ای در زیر ساق عرش گفتند ای پیغمبر خدا خوردنی او چه بود، فرمود طعام او تسبیح و تقدیس و تهلیل بود یعنی گفتن سبحان الله القدّوس لا اله الا الله- (تا آخر حدیث)
در مجلد هفتم بحار از کتاب روض الجنان تأليف فضل الله بن محمود فارسی به حذف اسناد از انس بن مالک روایت کرده که گفت:
بَيْنَا رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله صَلَّى صَلَاةَ الْفَجْرِ ثُمَّ اسْتَوَى فِي مِحْرَابِهِ كَالْبَدْرِ فِي تَمَامِهِ فَقُلْنَا يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنْ رَأَيْتَ أَنْ تُفَسِّرَ لَنَا هَذِهِ الْآيَةَ قَوْلَهُ تَعَالَى فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ فَقَالَ النَّبِيُّ صلی الله علیه و آله أَمَّا النَّبِيُّونَ فَأَنَا وَ أَمَّا الصِّدِّيقُونَ فَعَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ وَ أَمَّا الشُّهَدَاءُ فَعَمِّي حَمْزَةُ وَ أَمَّا الصَّالِحُونَ فَابْنَتِي فَاطِمَةُ وَ وَلَدَاهَا الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ فَنَهَضَ الْعَبَّاسُ مِنْ زَاوِيَةِ الْمَسْجِدِ إِلَى بَيْنِ يَدَيْهِ صلی الله علیه و آله وَ قَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَ لَسْتُ أَنَا وَ أَنْتَ وَ عَلِيُّ وَ فَاطِمَةُ وَ الْحَسَنُ وَ الحُسَيْنُ مِنْ يَنْبُوعٍ وَاحِدٍ قَالَ صلی الله علیه و آله وَ مَا وَرَاءَ ذَلِكَ يَا عَمَّاهُ قَالَ لِأَنَّكَ لَمْ تَذْكُرْنِي حِينَ ذَكَرْتَهُمْ وَ لَمْ تُشَرِّفْنِي حِينَ شُرَّفْتَهُمْ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله یا عَمَّاهْ أَمَّا قَوْلُكَ أَنَا وَ أَنْتَ وَ عَلِيُّ وَ الْحَسَنُ
1) بحارالأنوار، ج43، ص4.
وَ الْحُسَيْنُ مِنْ يَنْبُوعٍ وَاحِدٍ فَصَدَقْتَ وَ لَكِنْ خَلَقَنَا اللَّهُ نَحْنُ حَيْثُ لَا سَمَاءَ مَبْنِيَّةَ وَ لَا أَرْضَ مَدْحِيَّةَ وَ لَا عَرْشَ وَ لَا جَنَّةَ وَ لَا نَارَ كُنَّا نُسَبِّحُهُ حِينَ لَا تَسْبِيحَ وَ نُقَدِّسُهُ حِينَ لَا تَقْدِيسَ فَلَمَّا أَرَادَ اللَّهُ بَدْءَ الصَّنْعَةِ فَتَقَ نُورِي فَخَلَقَ مِنْهُ الْعَرْشَ فَنُورُ الْعَرْشِ مِنْ نُورِي وَ نُورِي مِنْ نُورِ اللَّهِ وَ أَنَا أَفْضَلُ مِنَ الْعَرْشِ ثُمَّ فَتَقَ نُورَ ابْنِ أَبِي طَالِبٍ فَخَلَقَ مِنْهُ الْمَلَائِكَةَ فَنُورُ الْمَلَائِكَةِ مِنْ نُور ابْنَ أَبِي طَالِبٍ وَ نُورُ ابْنِ أَبِي طَالِبٍ مِنْ نُورِ اللَّهِ وَ نُورُ ابْنِ أَبِي طَالِبٍ أَفْضَلُ مِنَ المَلائِكَةِ و فَتَقَ نُورَ ابْنَتِي فَاطِمَةَ مِنْهُ فَخَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ فَنُورُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ مِنْ نُورِ ابْنَتِي فَاطِمَةَ وَ نُورُ فَاطِمَةَ مِنْ نُورِ اللَّهِ وَ فَاطِمَةُ أَفْضَلُ مِنَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ ثُمَّ فَتَقَ نُورَ الْحَسَنِ فَخَلَقَ مِنْهُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ فَنُورُ الشَّمْسِ وَ الْقَمَرِ مِنْ نُورِ الْحَسَنِ وَ نُورُ الْحَسَنِ مِنْ نُورِ اللَّهِ وَ الْحَسَنُ أَفْضَلُ مِنَ الشَّمْسِ وَ الْقَمَرِ ثُمَّ فَتَقَ نُورَ الْحُسَيْنِ فَخَلَقَ مِنْهُ الْجَنَّةَ وَ الْحُورَ الْعِينَ فَنُورُ الْجَنَّةِ وَ الْحُورِ الْعِينِ مِنْ نُورِ الْحُسَيْنِ وَ نُورُ الْحُسَيْنِ مِنْ نُورِ اللَّهِ وَ الْحُسَيْنُ أَفْضَلُ مِنَ الْجَنَّةِ وَ الْحُورِ الْعِينِ ثُمَّ إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ الظُّلْمَةَ بِالْقُدْرَةِ فَأَرْسَلَهَا فِي سَحَائِبِ الْبَصَرِ فَقَالَتِ الْمَلَائِكَةُ سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبَّنَا مُذْ عَرَفْنَا هَذِهِ الْأَشْبَاحَ مَا رَأَيْنَا سُوءاً فَبِحُرْمَتِهِمْ إِلَّا كَشَفْتَ مَا نَزَلَ بِنَا فَهُنَالِكَ خَلَقَ اللَّهُ تَعَالَى قَنَادِيلَ الرَّحْمَةِ وَ عَلَّقَهَا عَلَى سُرَادِقِ الْعَرْشِ فَقَالَتْ إِلَهَنَا لِمَنْ هَذِهِ الْفَضِيلَةُ وَ هَذِهِ الْأَنْوَارُ فَقَالَ هَذَا نُورُ أَمَتِي فَاطِمَةَ الزَّهْرَاءِ فَلِذَلِكَ سُمِّيَتْ أُمَتِيَ الزَّهْرَاءَ لِأَنَّ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِينَ بِنُورِهَا ظَهَرَتْ وَ هِيَ ابْنَةُ نَبِیِّي وَ زَوْجَةُ وَصِیِّي وَ حُجَّتِي عَلَى خَلْقِي أُشْهِدُكُمْ يَا مَلَائِكَتِي أَنِّي قَدْ جَعَلْتُ ثَوَابَ تَسْبِيحِكُمْ وَ تَقْدِيسِكُمْ لِهَذِهِ الْمَرْأَةِ وَ شِيعَتِهَا إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ فَعِنْدَ ذَلِكَ نَهَضَ الْعَبَّاسُ إِلَى عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ وَ قَبَّلَ مَا بَيْنَ عَيْنَيْهِ وَ قَالَ يَا عَلِيُّ لَقَدْ جَعَلَكَ اللَّهُ حُجَّةٌ بَالِغَةً عَلَى الْعِبَادِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ. (1) در بین آن که روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله نماز صبح را گذاردند و پس از نماز به پا ایستادند در محراب خود مانند ماه شب چهاردهم پس ما گفتیم ای رسول خدا اگر رأی شما باشد تفسیر کنید برای ما این آیه را که فرموده خدا تعالى است فَأُوْلَئِكَ مَعَ اْلَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِم مِّنَ اْلنَّبِيِّنَ وَ اْلصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَدَآءِ وَ الصَّلِحِينَ. پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود امّا مراد از نبیّین من هستم و مراد از صديقين على ابن ابیطالب است و مراد از شهداء عمویم حمزه است و مراد از صالحین دخترم فاطمه و دو پسر او حسن و حسین اند- پس عباس عموی پیغمبر از گوشه مسجد برخاست و آمد روبروی پیغمبر و گفت ای رسول خدا آیا من و تو و علی و فاطمه و حسن و حسین از یک سرچشمه نیستیم حضرت فرمود دیگر بعد از این چه می خواهی ای عمو گفت برای این که
1) بحار الأنوار، ج25، ص16و17.
تو نام های ایشان را یاد کردی و نام مرا یاد نکردی و زمانی که ایشان را شرافت دادی مرا شرافت ندادی، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود ای عمو این که تو گفتی من و تو و علی و فاطمه و حسن و حسین همه از یک سر چشمه ایم راست گفتی ولیکن خدا زمانی که ماها را آفرید نه آسمانی بنا گذارده شده بود و نه زمینی گسترده شده بود و نه عرشی بود و نه بهشتی و نه آتشی ما بودیم که او را تسبیح می کردیم در حالی که هیچ تسبیح کننده ای نبود و ما او را تقدیس می کردیم در حالی که هیچ تقدیس کننده ای نبود پس چون خدا اراده کرد ابتداء صنع خود را شکافت نور مرا و از آن عرش را آفرید نور عرش از نور من است و نور من از نور خدا است و من افضل از عرشم- پس شکافت نور پسر ابیطالب را و آفرید از آن فرشتگان را و نور فرشتگان از نور پسر ابیطالب است و نور پسر ابیطالب از نور خدا است و پسر ابیطالب افضل از فرشتگانست- پس شکافت نور دخترم فاطمه را و آفرید از آن آسمان ها و زمین را پس آسمان ها و زمین از نور دختر من فاطمه است و نور دختر من فاطمه از نور خدا است و دختر من فاطمه افضل است از آسمان ها و زمین- پس شکافت نور حسن را و از آن آفرید آفتاب و ماه را و آفتاب و ماه از نور حسن است و نور حسن از نور خداست و حسن افضل از آفتاب و ماه است- پس شکافت نور حسین را و آفرید از نور او بهشت و حور العین را و بهشت و حور العین از نور حسین است و نور حسین از نور خدا است و حسین افضل از بهشت و حور العین است- پس خدای تعالی تاریکی را به قدرت آفرید و آن را فرستاد در ابرهای چشم فرشتگان گفتند سبوح قدوس پروردگار ما از زمانی که شناختیم این اشباح را ما بدی ندیده ایم تو را سوگند می دهیم به حرمت ایشان که از ما برداری آن چه را که بر ما وارد شده یعنی ظلمت و تاریکی را در آن وقت خدا قندیل هایی از رحمت آفرید و آن ها را بر سُرادق عرش آویخت پس فرشتگان گفتند خدای من این فضیلت و نورها برای کیست فرمود این نور كنيز من فاطمه زهراء است و برای این کنیز خود را زهراء نام گذاردم زیرا که آسمان ها و زمین به سبب نور او آشکار شد و آن دختر پیغمبر من و زوجه وصی من و حجّت من است بر خلق من شما را گواه می گیرم ای فرشتگان من که قرار دادم ثواب تسبیح های شما و تقدیس های شما را برای این زن و شیعیان او تا روز قیامت- پس در آن وقت عباس از جا برخاست و رفت به طرف علی بن ابیطالب و میان دو چشم او را بوسید و گفت یا علی خدا تو را حجّت قرار داد بر همه ی بندگان خود تا روز قیامت.
در جلد هفتم بحار از کتاب روض الجنان باسناد خود مرفوعاً از جابر بن یزید جعفی از حضرت امام محمّد باقر علیه السلام روایت کرده است:
قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيّ الْبَاقِرُ علیه السلام يَا جَابِرُكَانَ اللَّهُ وَ لَا شَيْءَ غَيْرَهُ وَ لَا مَعْلُومَ وَ لَا مَجْهُولَ فَأَوَّلُ مَا ابْتَدَأَ مِنْ خَلْقٍ خَلَقَهُ أَنْ خَلَقَ مُحَمَّداً صلی الله علیه و آله وَ خَلَقَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ مَعَهُ مِنْ نُورِهِ وَ عَظَمَتِهِ فَأَوْقَفَنَا أَظِلَّةً خَضْرَاءَ بَيْنَ يَدَيْهِ حَيْثُ لَا سَمَاءَ وَ لَا أَرْضَ وَ لَا مَكَانَ وَ لَا لَيْلَ وَ لَا نَهَارَ وَ لَا شَمْسَ وَ لَا قَمَرَ يَفْصِلُ نُورُنَا مِنْ نُورِ رَبِّنَا كَشُعَاعِ الشَّمْسِ مِنَ الشَّمْسِ نُسَبِّحُ اللَّهَ تَعَالَى وَ نُقَدِّسُهُ وَ نَحْمَدُهُ وَ نَعْبُدُهُ حَقَّ عِبَادَتِهِ (الى آخر الحديث). (1) فرمود ابو جعفر محمّد بن علىّ الباقر علیه السلام ای جابر خدا بود و چیزی غیر او نبود و هیچ دانسته شده و ندانسته ای نبود پس اوّل آفریده ای که ابتدا به آفرینش آن کرد این بود که آفرید محمّد صلی الله علیه و آله را و آفرید ما را با او که اهل بیت او هستیم از نور عظمت خود و ما را واقف گردانید در مقابل خود در سایه های سبزی وقتی که نه آسمانی بود و نه زمینی و نه مکانی و نه شبی و نه روزی و نه آفتابی و نه ماهی جدا می شد نور ما از نور پروردگار ما همچنان که شعاع آفتاب از آفتاب جدا می شود در حالتی که تسبیح و تقدیس و حمد می کردیم او را و بندگی می کردیم او را حق بندگی کردن او- (تا آخر حدیث که محلّ شاهد از آن را در این جا ذکر کردیم).
و نیز در همان کتاب از کتاب مشارق الانوار برسی از کتاب واحده به سند خود از ابی حمزه ثمالی از حضرت امام محمّد باقر علیه السلام روایت کرده که فرمود:
إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ تَفَرَّدَ فِي وَحْدَانِيَّتِهِ ثُمَّ تَكَلَّمَ بِكَلِمَةٍ فَصَارَتْ نُوراً ثُمَّ خَلَقَ مِنْ ذَلِكَ النُّورِ مُحَمَّداً وَ عَلِيّاً وَ عِتْرَتَهُ علیهم السلام ثُمَّ تَكَلَّمَ بِكَلِمَةٍ فَصَارَتْ رُوحاً وَ أَسْكَنَهَا فِي ذَلِكَ النُّورِ وَ أَسْكَنَهُ فِي أَبْدَانِنَا فَنَحْنُ رُوحُ اللَّهِ وَ كَلِمَتُهُ احْتَجَبَ بِنَا عَنْ خَلْقِهِ فَمَا زِلْنَا فِي ظِلِّ عَرْشِهِ خَضْرَاءَ مُسَبِّحِينَ نُسَبِّحُهُ وَ نُقَدِّسُهُ حَيْثُ لَا شَمْسَ وَ لَا قَمَرَ وَ لَا عَيْنَ تَطْرِفُ ثُمَّ خَلَقَ شِيعَتَنَا وَ إِنَّمَا سُمُّوا شِيعَةً لِأَنُّهُمْ خُلِقُوا مِنْ شُعَاعِ نُورِنَا. (2) به درستی و راستی که خدای سبحانه تنها بود در یگانگی خود پس تکلّم کرد به کلمه ای آن کلمه نوری شد و از آن نور محمّد و علیّ و عترت علیهم السلام را آفرید پس تکلّم کرد به کلمه ای
که آن روحی شد که ساکن گردانید آن روح را در آن نور و ساکن گردانید آن را در بدن های ما، پس مائیم روح خدا و کلمه او که ما را از خلق خود پوشانید و همیشه در سایه سبز عرش او تسبیح کنندگان بودیم و او را تسبیح و تقدیس می کردیم هنگامی که نه آفتابی بود و نه ماهی و نه چشمی که به هم خورد پس آفرید ارواح شیعیان ما را و آن ها شیعه نامیده شدند برای این که آفریده شدند از شعاع نور ما.
از اخبار صحیح و معتبر استفاده می شود که ماده ی نطفه ی بی بی معظّمه علیها السلام سیب بهشتی، رطب بهشتی- زغب جبرئیل (پرریز) است و از این عالم مادهی ناسوتی نیست بلکه از درخت بهشتی طوبی و سدرة المنتهی است. سیب بهشتی از شجره طوبی بوده و آن دارای اقسام و اصناف میوه های گوناگون می باشد. آن چه از اخبار و روایات از خاصه و عامه ذکر شده حاکی از آن است که حضرت خاتم الانبیا صلی الله علیه و آله سیب و رطب هر دو را در بهشت تناول فرموده و از بعضی چنین بر می آید که رطب را در بهشت میل نموده و سیب را جبرئیل امین به فرمان رب العالمین به رسم هدیه به زمین آورده و در هنگام نزول در اثر چسبانیدن به سینه خود، جبرئیل عرق کرده و سیب نیز عرق کرده و زغب جبرئیل یعنی موهای نازک پر او به آن سیب چسبیده و با هم یکی شد و امّا اختصاص دادن نطفه ی آن حضرت به سیب و رطب بهشتی شاید بواسطه امتیازات و خواص و فواید این دو نوع میوه از سایر میوه ها دارد. مقتضی دانستم که دقّت نظری در خواص و منافع سیب و رطب دنیوی بعد از ذکر احادیثی به بیان نطفه بپردازم. علّامه مجلسی رحمة الله در بحار از تفسیر فرات بن ابراهیم از موسی بن علی بن موسی بن عبدالرحمن المحاربي معنعناً از حضرت ابی عبدالله جعفر بن محمد بن علی علیه السلام از پدرانش از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت فرموده اند:
مَعَاشِرَ النَّاسِ تَدْرُونَ لِمَا خُلِقَتْ فَاطِمَةُ قَالُوا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَعْلَمُ قَالَ خُلِقَتْ فَاطِمَةُ حَوْرَاءَ إِنْسِيَّةً لَا إِنْسِيَّةٌ وَ قَالَ خُلِقَتْ مِنْ عَرَقِ جَبْرَئِيلَ وَ مِنْ زَغَبِهِ قَالُوا يَا رَسُولَ اللَّهِ اسْتَشْكَلَ ذَلِكَ عَلَيْنَا تَقُولُ حَوْرَاءُ إِنْسِيَّةٌ لَا إِنْسِيَّةٌ ثُمَّ تَقُولُ مِنْ عَرَقِ جَبْرَئِيلَ وَ مِنْ زَغَبِهِ قَالَ إِذاً أُنَبِّئُكُمْ أَهْدَى إِلَيَّ رَبِّي تُفَّاحَةً مِنَ الْجَنَّةِ أَتَانِي بِهَا جَبْرَئِيلُ علیه السلام فَضَمَّهَا إِلَى صَدْرِهِ فَعَرِقَ جَبْرَئِيلُ علیه السلام وَ عَرِقَتِ التُّفَّاحَةُ فَصَارَ عَرَقُهُمَا شَيْئاً وَاحِداً ثُمَّ قَالَ السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ قُلْتُ وَ عَلَيْكَ السَّلَامُ يَا جَبْرَئِيلُ فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ أَهْدَى إِلَيْكَ تُفَّاحَةً مِنَ الْجَنَّةِ فَأَخَذْتُهَا وَ
قَبَّلْتُهَا وَ وَضَعْتُهَا عَلَى عَيْنِي وَ ضَمَمْتُهَا إِلَى صَدْرِي ثُمَّ قَالَ يَا مُحَمَّدُ كُلْهَا قُلْتُ يَا حَبِيبِي يَا جَبْرَئِيلُ هَدِيَّةٌ رَبِّي تُؤْكَلُ قَالَ نَعَمْ قَدْ أُمِرْتَ بِأَكْلِهَا فَأَفْلَقْتُهَا فَرَأَيْتُ مِنْهَا نُوراً سَاطِعاً فَفَزِعْتُ مِنْ ذَلِكَ النُّورِ قَالَ كُلْ فَإِنَّ ذَلِكَ نُورُ الْمَنْصُورَةِ فَاطِمَةَ قُلْتُ يَا جَبْرَئِيلُ وَ مَنِ الْمَنْصُورَةُ قَالَ جَارِيَةٌ تَخْرُجُ مِنْ صُلْبِكَ وَ اسْمُهَا فِي السَّمَاءِ مَنْصُورَةُ وَ فِي الْأَرْضِ فَاطِمَةُ فَقُلْتُ يَا جَبْرَئِيلُ وَ لِمَ سُمِّيَتْ فِي السَّمَاءِ مَنْصُورَةَ وَ فِي الْأَرْضِ فَاطِمَةَ قَالَ سُمِّيَتْ فَاطِمَةَ فِي الْأَرْضِ لِأَنَّهُ فَطَمَتْ شِيعَتَهَا مِنَ النَّارِ وَ فُطِمُوا أَعْدَاؤُهَا عَنْ حُبِّهَا وَ ذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ فِي كِتَابِهِ وَ يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ بِنَصْرِ اللَّهِ بِنَصْرِ فَاطِمَةَ علیها السلام. (1) ای گروه مردمان آیا می دانید که فاطمه از چه چیز آفریده شده گفتند خدا و رسول او داناترند فرمود آفریده شده است فاطمه در حالتی که حوراء انسیّه است نه انسیّه و فرمود آفریده شده از عرق جبرئیل و از موهای نازک پَرِ او گفتند ای رسول خدا مشکل و دشوار شد برای ما فهم آن تو می گویی حوراء انسیه است نه انسیّه پس از آن می گوئی از عرق جبرئیل و از موهای نازک پَرِ او آفریده شده فرمود اینک شما را خبر می دهم پروردگار من سیبی را برای من به هدیه فرستاد و جبرئیل علیه السلام آن را به نزد من آورد در حالی که به سینه خود چسبانیده بود جبرئیل عرق کرده و سیب هم عرق کرده و این دو عرق با هم یکی شده بود پس بر من درود و رحمت و برکات فرستاد و من هم بر او درود فرستادم جبرئیل گفت که خدا سیبی از سیب های بهشت را برای تو به هدیه فرستاده گرفتم آن را و بوسیدم و به روی چشم خود گذاردم و به سینه ام چسبانیدم پس گفت ای محمّد بخور آن را گفتم ای حبیب من جبرئیل هدیه پروردگار من خورده می شود؛ گفت آری مأموری به خوردن آن پس آن را شکافتم نوری از آن ساطع شد که ترسیدم از آن نور گفت بخور که این نور منصوره فاطمه است گفتم ای جبرئیل منصوره کیست گفت دختری است که از صلب تو بیرون می آید و نام آن در آسمان منصوره است و در زمین فاطمه، گفت در زمین فاطمه نامیده شده برای این که او جدا می کند شیعیان خود را از آتش و جدا کرده شدند دشمنان او از دوستی او و در آسمان منصوره است و این است قول خداى عزّوجل وَ يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ بِنَصْرِ اللّهِ يَنْصُرُ مَنْ يَشاءُ یعنی در روز قیامت شاد می شوند مؤمنان به سبب یاری کردن خدا یعنی یاری کردن فاطمه علیها السلام دوستان خود را.
1) بحار الأنوار، ج43، ص18.
برای طالبین آدرس چند حدیث ذکر می شود با نام کتاب. در این کتاب ها بحار الانوار- نزهة الابرار- معانى الاخبار شیخ صدوق رحمة الله- مسائل البلدان- مسائل بطور کافی و کامل ذکر شده و در کتاب محاسن برقی از پدرش از احمد بن سلیمان کوفی از احمد بن یحیای طحان از کسی که برای او نقل کرده از حضرت صادق علیه السلام روایت فرموده اند:
خَمْسُ مِنْ فَاكِهَةِ الْجَنَّةِ فِى الدُّنْيَا الرّمَانِ الملاسّى وَ التُّفَّاحِ الاصفهانيّ وَ السَّفَرْجَلِ وَ الْعِنَبِ وَ الرُّطَبُ الْمُشَانُ. (1) پنج میوه است که از میوه های بهشت است در دنیا، انار بی هسته یا میخوش یا انار کوهستانی و سیب اصفهانی و گلابی یا به و انگور و رطب مشان.
ناگفته نماند در بعضی از احادیث چهار میوه ذکر شده است.
أَرْبَعَةُ نَزَلَتْ مِنَ الْجَنَّةِ الْعِنَبُ الرازقى وَ الرُّطَبُ الْمُشَانُ وَ الرّمَانِ الاملسي وَ التُّفَّاحُ الشَّعْشَعَانِيُّ يُعْنَى الشَّامِيَّ وَ فِي خَبَرٍ أُخَرَ وَ السَّفَرْجَلُ. چهار میوه است که از بهشت فرود آمده انگور رازقی و رطب مشان و انار املسی و سیب شعشعانی یعنی شامی و در خبر دیگر و گلابی یا بِه. (2)
روایات زیادی در کتاب کافی؛ محاسن برقی؛ خصال شیخ صدوق رحمة الله؛ دعائم الاسلام؛ وسائل الشيعه از طب الائمّه علیهم السلام در باب خواص سیب ذکر شده که بطور خلاصه از این اخبار ذکر می شود.
اول- سیب دبّاغی کننده و پاک کننده معده از اخلاط فاسد است، همانا محبّت و ولایت صدیقه طاهره علیها السلام در آخرت دافع انواع کثافات گناه است. (3)
دوم- دافع سحر و جادو از بوینده و خورنده خود است، اما محبّت و ولایت فاطمه الزهرا علیها السلام دافع کید کائدین و ظلم ظالمین و شرور حاسدین و معاندین است. (4)
سوم- همچنان که سم را از بدن دفع می کند، آن سیب حبیب در روز حساب سم را از اجسام دوستان و شیعیان دفع و رفع می کند. (5)
1) المحاسن، ج2، ص527.
2) مطابق روایات آن گاه که پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله وارد بهشت شده از تمامی میوه های بهشت میل نمودند و نهایت کار با خرما و سیب بهشتی تمام شد. لذا ذکر سیب بخاطر اهمیت و خواص و آثار بی مانندش است، تا مشخص شود که منزلت حضرت زهرا علیها السلام در دنیا چون سیب بهشتی خواهد بود و آن خواص به حضرت زهرا علیها السلام منتقل شده است. بلکه حضرت زهرا علیها السلام همان خواص است.
3) کافی، ج6، ص355؛ بحار الانوار، ج63، ص174.
4) کافی، ج6، ص355.
5) همان.
چهارم- اثر جن زدگی، جنون، صرع و چشم بد که از اهل زمین عارض می شود را برطرف می کند. دوستی و ولایت حبیب حق نیز وسواس خنّاس و شیطان رجیم حق نشناس را از سینه های دوستان دور می کند. (1)
پنجم- بلغمی که در مزاج غالب شده باشد دفع می کند (2)و امّا دوستی و محبّت تفاحه فاطمیّه اثرش آن است که بلغم شرک و نفاق را از دل دوست مشتاق خود دور و نابود می کند.
ششم- حرارت مزاج را فرو می نشاند و اندرون را خنک می کند، امّا تفاحّه احمدیّه حرارت و سوزندگی محشر را از دوستان و شیعیان خود فرو می نشاند و آن ها را با دل خنک شده وارد زمین محشر می کند. (3)
هفتم- تب را زایل می سازد. سیب جنّات عدن تجرى من تحتها الانهار، حمیم حجم را از هواخواهان و شیعیان خود دور می دارد و آن ها را در دارالقرار همجوار خود می سازد. (4)
هشتم- و با را دفع می کند. محبّت و دوستی تفاحّه شجره طوبی، عذاب قیامت و عقوبات آخرت را از دوستان خود دور می سازد. (5)
نهم- دافع شداید و علّت هاست، ولایت و محبّت آن سیب بهشتی درصد موقف دافع شداید و اهوال می شود که آسان ترین آن اهوال حالت سکرات مرگ و هنگام مردن می باشد.
دهم- هر دردی که در بدن باشد بیرون می کند. مهر و محبّت آن سیب بهشتی هر گونه ذلّت و عذابی را در قیامت از دوستان و علاقه مندان به خودش دور می نماید. (6)
یازدهم- رعاف یعنی خون دماغ را قطع می کند، ولایت و محبّت آن سیب بهشتی در روز قیامت وقتی که حرارت و گرمای محشر بر اهل آن تأثیر کند به نحوی که مغز سرهای ایشان از شدّت حرارت به جوش بیاید و خون و چرک از بینی های ایشان جاری گردد، دوستان خود را دستگیری کند و آن ها را از آن ورطه ی هولناک نجات دهد. (7)
دوازدهم- خوردن غاویت آن برای گزیدن مار و عقرب نافع است. همانا ضلع شکسته بازوی ورم کرده و صورت سیاه شده تفّاحه بهشتی برای گذرانیدن دوستان خود از صراط هنگام گذشتن ایشان از طریق جهنّم برای دور کردن مارها و عقرب های جهنّمی نافع است. (8)
سیزدهم- قلب و دماغ را تقویت می کند. قلب و دماغ در بدن هر انسانی به منزله پیغمبر و امام می باشند آن سیب بهشتی در تمام نشئات مقوی پدر بزرگوار و شوهر عالیمقدار بوده و می باشد بخصوص در قیامت که تا آن بی بی معظّمه علیها السلام قدم به عرصات محشر نگذارد امر شفاعت تمام نگردد. (9)
اول- خستگی را می برد. (1)ولایت و دوستی انسیة حورا علیها السلام خستگی و تلخی هنگام جاندادن و سکرات مرگ را می برد.
دوم- درد را از بدن بیرون می کند. (2)ولایت و محبّت این تفاحّه بهشتی امراض معاصی و عقوبات اخروی را از جان محبّان و دوستان خود دور می کند.
سوم- خوردن آن سبب خشنودی خداست. (3)خشنود ساختن آن بی بی معظّمه علیها السلام میلیاردها مرتبه بیش تر سبب خشنودی او و خشنودی خداست. چنان چه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرموده اند:
انَّ اللَّهَ يَغْضَبُ بِغَضَبٍ فاطمه وَ يَرْضَى بِرِضَاهَا. (4) چهارم- خوردن هر دانه ای از آن حسنه است. (5)
پنجم- خوردن آن شیطان را به غضب می آورد. (6)ولایت و دوستی حضرت فاطمه علیها السلام نیز شیطان را بی حساب به غضب می آورد زیرا که نقض غرض برای او حاصل می شود. چه غرض او گمراه نمودن، معذّب شدن اولاد آدم است ولیکن دوستی و ولایت زکیّه احمدیّه سبب هدایت و نجات ما در دنیا و آخرت است.
ششم- هرگاه زن تازه زا در روز اول زاییدن از آن بخورد فرزند او عالم و عاقل و بردبار می گردد. (7)
شیعیان آن بانوی معظّمه و پدر و شوهر و فرزندان طاهرین او چون از فاضل طینت ایشان خلق شده اند بردبار و حلیم و عالم گردند.
مادر ستوده سیر آن حضرت، ام المؤمنین خدیجه کبری علیها السلام نام دارد. اولین زنی است که رسول خدا صلی الله علیه و آله او را به زوجیت برگزید و اولین زنی است که به رسول خدا صلی الله علیه و آله ایمان آورد و به شرف اسلام مشرف شد. (1)آن خاتون مکرّمه صاحب ثروت و مال و حشم بسیاری بوده که پس از ازدواج با آن حضرت صلی الله علیه و آله همه را به ایشان بذل داشت. سبب ازدواج او با رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدن سخنان و پیشگویی هایی دال بر عظمت تمام و ظاهر شدن رسالت از زبان کاهنان و دانشمندان بخصوص پسر عمویش ورقة بن نوفل بود. بعلاوه صفات حمیده و پسندیده ایشان در میان خواص و عوام مشهور بود. سینه بی کینه آن مخدّره جایگاه عشق و محبّت به آن جناب گشت تا جائیکه از حضرت صلی الله علیه و آله خواست که با اموالش تجارت نماید و آن جناب نیز تمنّای ایشان را پذیرفت پس از آن خدیجه علیها السلام شخصی را نزد آن حضرت فرستاد تا تمایل خویش را برای مزاوجت ایشان ابراز دارد. ناگفته نماند که خدیجه علیها السلام در حسن و جمال، فضل و کمال، بسط ید و انفاق مال، عفّت و نیکی خصال در عصر خویش شبیه و نظیری نداشته و مهارت تامّه ای در علم عروض و ادبیات و شعر داشته است. اشعار او در مورد حالت های مختلف رسول الله صلی الله علیه و آله بسیار شنیدنی است.
ایشان اشعاری در مورد رسول الله صلی الله علیه و آله پس از شنیدن توصیفاتش توسط پسرعموی خویش دارد که با نهایت وجد و شوق سروده است. (2)عجیب ترین چیزی که در این امر عجیب دیده شد این بود که هنوز خدیجه از انشای این اشعار فراغت نیافته بود که صدای کوبه در بلند شد و اولاد عبد المطلب و سادات عرب برای امر رسول الله صلی الله علیه و آله نزد خدیجه علیها السلام آمده بودند. ایشان اشعاری در بین حالت های مختلف این دیدار دارند که پرشور و زیباست (3)و از اشعار اوست هنگام مراجعت آن حضرت صلی الله علیه و آله از سفر شام چون بر خدیجه علیها السلام وارد شد.
جاءِ الحبيب الذى أهواه من سفر *** و الشّمس قد أثرت في وجهه اثر
عجبت للشّمس من تقبيل وجنته *** و الشّمس لا ينبغي ان تدرك القمر (4)
محبوبی که هوای او را در دل داشتم از سفر آمد در حالی که آفتاب در روی او اثر گذاشته. تعجّب دارم از این که آفتاب روی محبوب مرا بوسیده و حال آن که سزاوار نیست که آفتاب ماه را درک کند.
و از اشعار او در مقامی که حضرت صلی الله علیه و آله به سبب فقر و فاقه خود از ازدواج با او عذرخواهی کرد او در جواب اعتذار آن جناب فرمود:
کسی که از جان خود از چون تو جانانی مضایقه نکند از مال مضایقه نمی کند. (1)
در این جا به یک خبر نبوی صلی الله علیه و آله در بیان فضایل و مناقب ایشان می پردازم.
انّ خَيْرُ نِساءِ الْعالَمَين مَرْيَمَ بِنْتُ عِمْرانَ وَ آسِيَةُ بِنْتُ مُزاحِمٍ وَ خَدِيجَةً بِنْتُ خُوَيْلِهِ وَ فاطِمَةً بِنْتُ مُحَمَّدٍ علیها السلام. (2) بهترین زنان جهانیان مریم دختر عمران و آسیه دختر مزاحم و خدیجه دختر خویلد و فاطمه دختر محمّد علیها السلام است.
در پایان سه امر است که آن را ضمن سه مطلب یادآوری می کنیم.
1- مطلب اول: در بیان برخی چنین معروف است که حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله شوهر سوم آن علیا مخدّره بوده (3)و در کتب فریقین از اخبار بسیاری استفاده می شود که تمام زن های آن حضرت بیوه بوده اند بجز عایشه. امّا علم الهدی در شافی و ابوجعفر در تلخیص بنابر آن چه علّامه مجلسی رحمة الله در بحار از ایشان حکایت فرموده معتقدند در زمان ازدواج حضرت خدیجه علیها السلام دوشیزه بوده است و ابوالقاسم کوفی در کتاب استغاثه نقل فرموده و استدلال نموده که حضرت خدیجه علیها السلام غیر از رسول خدا صلی الله علیه و آله احدی را به زوجیّت خویش برنگزید.
2- مطلب دوم: کتب فریقین مشحون است از این که حضرت خدیجه علیها السلام چهار دختر از رسول خدا صلی الله علیه و آله بدنیا آورده، زينب- امّ كلثوم- رقیّه و فاطمه (4)و سه پسر قاسم- طیب- طاهر (5)و از این جهت به آن حضرت صلی الله علیه و آله به پسر بزرگش قاسم کنیه داده شد و او را ابوالقاسم می گفتند. و فرزندان ذکور آن حضرت صلی الله علیه و آله که از حضرت خدیجه علیها السلام بودند پس از اسلام از دنیا رحلت نمودند و امّا دختران حضرت صلی الله علیه و آله اسلام را درک و متابعت و با پیامبر صلی الله علیه و آله نیز هجرت نمودند.
1) بحارالانوار، ج16، ص54.
2) اعلام الوری، ص150.
3) ازدواج حضرت خدیجه علیها السلام با مردان مشرک چنان که برخی نقل کرده اند با مبانی سازگار نیست و ادلّه فراوانی بر مجعول بودن این اخبار وجود دارد- سر دبیر.
4) تحقیق نشان می دهد که رقیه و زینب و نیز ام کلثوم دختر خوانده های پیامبر صلی الله علیه و آله بوده اند- سردبیر.
5) نام فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله عبدالله بود که به طیب و طاهر نیز خوانده می شود- سردبیر.
مطلب سوم: وفات حضرت خدیجه علیها السلام را اهل سیر در ماه رمضان پنج، چهار و سه سال پیش از هجرت دانسته اند و در کتاب اسد الغابه قول اخیر را به صواب نزدیک تر دانسته و مدفن آن معظمه در مکّه در حَجُون (قبرستان ابوطالب علیه السلام) می باشد. ایشان 65 سال عمر داشتند که 25 یا 24 سال آن را با پیامبر صلی الله علیه و آله زندگانی کردند که قول اول اشهر و قول ثانی اظهر است.
و الله عالم بحقايق الامور.
1- مزمّل، 2.
2- مزمّل، 4.
3- بحار الأنوار، ج15، ص19.
4- الکافی، ج1، ص44.
5- الکافی، ج1، ص44.
6- بحار الأنوار، ج15، ص2.
7- بحارالأنوار، ج43، ص4.
8- بحار الأنوار، ج25، ص16و17.
9- بحار الأنوار، ج25، ص18.
10- بحار الأنوار، ج25، ص24.
11- بحار الأنوار، ج43، ص18.
12- المحاسن، ج2، ص527.
13- کافی، ج6، ص355؛ بحار الانوار، ج63، ص174.
14- کافی، ج6، ص355.
15- همان.
16- وسائل الشيعه، ج25، ص160؛ طب الائمّه، ص135؛ بحار الانوار، ج63، ص175.
17- کافی، ج6، ص355.
18- محاسن، ج2، ص551؛ بحار الانوار، ج63، ص171.
19- وسائل الشيعه، ج25، ص161.
20- کافی، ج6، ص356.
21- کافی، ج6، ص357.
22- کافی، ج6، ص356.
23- همان.
24- وسائل الشيعه، ج25. طب الائمّه ص135؛ بحار الانوار، ج63، ص175.
25- محاسن، ج2، ص523؛ بحار الانوار، ج63، ص134.
26- محاسن، ج2، ص534؛ بحار الانوار، ج63، ص134.
27- همان.
28- عيون اخبار الرضا علیه السلام، ج1، ص51؛ امالی طوسی، ص43.
29- همان.
30- همان.
31- همان.
32- شیخ صدوق در امالی؛ نهج البلاغه.
33- بحار الانوار، ج16، ص24.
34- بحار الانوار، ج16، ص25.
35- بحارالانوار، ج16، ص49.
36- بحارالانوار، ج16، ص54.
37- اعلام الوری، ص150.
روح الله اسماعیلی روشناوند
ثواب گریه بر حضرت اباعبدالله الحسين علیه السلام
گریه بر امام حسین علیه السلام نشانه ایمان
اشک بر امام حسین علیه السلام باعث پاکی گناهان
گریه آسمان و زمین بر حسین بن علی علیه السلام
ریشه اشک در مصائب محبّت است
گریه تاسّی بر پیامبر صلی الله علیه و آله است
گریه موجب تسلّی حضرت زهرا علیها السلام است
گریه سبب اداء اجر رسالت و همنشینی با آل الله علیهم صلوات الله است
گریه یکی از حالات احساسی انسان است که در جایگاه خود مفید و مؤثّر است ولی گریه از خوف پروردگار و گریه در مصائب اولیای الاهی که ریشه در حبّ خداوند دارد جایگاه ارزشی بی مانندی دارد و چنین گریه ای چون لازمه ی لاینفک معرفت و محبّت است یک امر کاملاً طبیعی است لذا پرسش از آن بی مورد است و نشان از عدم دقّت در ریشه ها است. در این مقاله، نویسنده آثار و لوازم و فواید گریه بر حضرت مولی اباعبدالله الحسین علیه السلام را بررسیده است و بخوبی ریشه های گریه را آشکار نموده است.
کلیدواژه ها؛
آل الله عليهم صلوات الله، محبّت، مودّت، ایمان، اشک، شفاعت
اشک بر مصائب ائمّه اطهار علیهم السلام بخاطر دلبستگی به آن بزرگواران و سوز در مصائب آنان و همدردی با آنان است. این حقیقت قابل انکار نیست که اشک در مصائب اهل بیت علیهم السلام بالاخص حضرت سید الشهداء علیه السلام اساس بقاء شیعه است و لذا این اشک به هیچ وجه قابل قیاس با دیگر اشک ها نیست. قابل ذکر است گریه بر امام حسین علیه السلام فواید و آثاری در دنیا و آخرت در جسم و روح و زندگی دارد. از سوی دیگر گریه و گریاندن و شرکت در مجالس آن بزرگواران از اهم وظایف است. اینک از چند نگاه به استقبال اشک حسینی می رویم.
هر جا که می روم از غمت دیده پر نم است *** هر ماه من ز داغ تو ماه محرم است
یک لحظه بی محبّت تو کی کشم نفس *** دنیای بی حسین، برایم جهنّم است
عمری گریستم، که موظف، به گریه ام *** گر، نه فلک، به گریه شود، باز هم کم است
در مکتب تو، بحث سفید و سیاه نیست *** نام تو افتخار خداوند عالم است
گریه بر حسین بن علی علیه السلام چون ریشه در محبّت و ولایت آن عزیز دارد بسیار عظیم و بزرگ است و آثار مهمی دارد. گریه برای آن حضرت سختی های زمان احتضار را از بین می برد، امام صادق علیه السلام به مسمع بن عبدالملک فرمودند:
آیا مصائب آن جناب (امام حسین علیه السلام) را یاد می کنی؟ عرض کرد: بلی و الله مصائب ایشان را یاد کرده و گریه می کنم. حضرت فرمودند: آگاه باش که خواهی دید در وقت مردن پدران مرا که به ملک الموت وصیت تو را می کنند که سبب روشنی چشم تو باشد. همچنین فرمودند: ای مسمع گریه بر احوالات حسین علیه السلام سبب می شود که ملک الموت بر تو مهربان تر از مادر گردد. گریه بر حضرت اباعبدالله الحسين علیه السلام باعث راحتی در قبر، فرحناک و شادان شدن مرده، شادان و پوشیده بودن او در هنگام خروج از قبر است در حالی که او مسرور است فرشتگان الهی به او بشارت بهشت و ثواب الهی را می دهند. اجر و مزد هر قطره آن این است که شخص همیشه در بهشت منزل کند. (1)
گریه کننده بر امام حسین علیه السلام در بهشت با ایشان و هم درجه ایشان خواهد بود. (2)
قال الصادق علیه السلام: ... مَا مِنْ أَحَدٍ قَالَ فِي الْحُسَيْنِ شِعْراً فَبَكَى وَ أَبْكَى بِهِ إِلَّا أَوْجَبَ اللَّهُ لَهُ الْجَنَّةَ وَ غَفَرَ لَهُ. (1) امام صادق علیه السلام می فرمایند: احدی نیست که شعری برای حسین علیه السلام بگوید و گریه کند و دیگران را به واسطه ی آن بگریاند، مگر این که که خداوند برای او بهشت را واجب می کند و تمام گناهانش را می بخشد.
روى عن آل رسول علیهم السلام: قالوا مَنْ بَكَى وَ أَبْكَى فِينَا مِائَةً فَلَهُ الْجَنَّةُ وَ مَنْ بَكَى وَ أَبْكَى خَمْسِينَ فَلَهُ الْجَنَّةُ وَ مَنْ بَكَى وَ أَبْكَى ثَلَاثِينَ فَلَهُ الْجَنَّةُ وَ مَنْ بَكَى وَ أَبْكَى عِشْرِينَ فَلَهُ الْجَنَّةُ وَ مَنْ بَكَى وَ أَبْكَى عَشَرَةً فَلَهُ الْجَنَّةُ وَ مَنْ بَكَى وَ أَبْكَى وَاحِداً فَلَهُ الْجَنَّةُ وَ مَنْ تَبَاكَى فَلَهُ الْجَنَّةُ. (2) از آل پیغمبر علیهم السلام چنین روایت شده است که می فرمودند: کسی که گریه کند و صد نفر را بگریاند، بهشت برای او می باشد و کسی که بگرید و پنجاه نفر را بگریاند، برای او بهشت است، و کسی که گریه کند و سی نفر را به گریه در آورد، بهشت برای اوست و کسی که گریان شود و ده نفر را گریان کند، پس برای او بهشت است و کسی که بگرید و یک نفر را بگریاند، بهشت برای اوست و کسی که خودش را به حالت گریه در آورد، به درستی که بهشت برای اوست.
شيخ جلیل القدر جعفر بن قولویه رحمة الله در کامل از ابن خارجه روایت کرده است:
روزی در خدمت امام صادق علیه السلام بودیم و امام حسین علیه السلام را یاد کرده و از او نام بردیم. حضرت صادق علیه السلام بسیار گریستند و ما نیز به تبع ایشان گریستیم. پس حضرت صادق علیه السلام فرمودند که امام حسین علیه السلام می فرمود من کشته گریه و زاری (اشکم) هستم نام من در نزد هیچ مؤمنی برده نمی شود مگر آن که محزون و گریان می شود.
در روایت آمده است هیچ روزی نبود که نام مبارک امام حسین علیه السلام در نزد امام صادق علیه السلام برده شود و آن امام در آن روز تبسّمی بر لب بیاورند. آن حضرت علیه السلام در تمام روز گریان و محزون بودند و می فرمودند:
امام حسین علیه السلام سبب گریه هر مؤمن است.
شیخ طوسی و شیخ مفید از ابان بن تغلب روایت کرده اند که حضرت امام صادق علیه السلام فرمودند:
نَفَس محزون برای مظلومیت ما تسبیح است و اندوه و ماتم او عبادت و پوشیدن اسرار ما از بیگانگان جهاد در راه خداست. (3)
همچنین شیخ کشی رحمة الله از زید شحام روایت کرده است:
من با جماعتی از کوفیان در خدمت امام صادق علیه السلام بودیم، جعفر بن عفان وارد شد. حضرت او را اکرام کردند و نزدیک خود نشاندند و فرمودند یا جعفر! جعفر عرض کرد: جانم، خدا مرا فدای تو کند. حضرت فرمودند: به من گفته اند تو در مرثیه و عزای حسین علیه السلام شعر می گویی. جعفر عرض کرد: بله، فدای تو شوم. حضرت فرمودند پس بخوان. جعفر شروع به خواندن مرثیه نمود، حضرت امام صادق علیه السلام و حاضرین مجلس گریستند. حضرت آن قدر گریست که اشک چشم مبارکش بر محاسن شریفش جاری شد. پس از آن حضرت صادق علیه السلام فرمودند: بخدا سوگند، که ملائکه مقرّب در این جا حاضر شدند و مرثیه تو را که در مصائب حسین علیه السلام خواندی شنیدند و بیش تر از ما گریستند و حق تعالی در همین ساعت بهشت را با تمام نعمت های آن برای تو واجب گردانید و گناهان تو را آمرزید. پس امام فرمودند: ای جعفر می خواهی که زیادتر بگویم؛ جعفر عرض کرد: بله، ای سید من. حضرت فرمود: هر که در مرثیه حسین علیه السلام شعری بگوید و بگرید و بگریاند، حق تعالی او را بیامرزد و بهشت را برای او واجب می گرداند. (1)
شیخ صدوق رحمة الله در امالی از ابراهیم بن ابی المحمود روایت کرده که امام رضا علیه السلام فرمودند:
ماه محرم ماهی بود که اهالی جاهلیت، جنگ و قتال را در آن ماه حرام می دانستند، ولی این امّت جفاکار خون های ما را در آن ماه حلال دانستند و حرمت ما را هتک کرده و زنان و فرزندان ما را در آن ماه اسیر کردند. آتش در خیمه های ما افروخته و اموال ما را غارت کردند. حرمت حضرت رسالت صلی الله علیه و آله را در حق ما رعایت نکردند. همانا مصیبت شهادت حسین علیه السلام دیده های ما را مجروح گردانید و اشک ما را جاری کرده. عزیز ما را ذلیل گردانیده است و زمین کربلا مورث كرب و بلاء ما گردید. پس باید بر حسین علیه السلام بگریند، همانا گریه بر آن حضرت گناهان بزرگ را فرو می ریزد. سپس حضرت رضا علیه السلام فرمودند: پدرم چون ماه محرم داخل می شد کسی آن حضرت را خندان نمی دید. و اندوه و حزن پیوسته بر او غالب می شد تا روز عاشورا. آن روز، روز مصیبت و حزن و گریه او بود و می فرمود: امروز روزی است که حسین علیه السلام شهید شده است.
و همچنین شیخ صدوق رحمة الله از آن حضرت علیه السلام روایت کرده است:
هر که روز عاشورا روز مصیبت و اندوه گریه او باشد حق تعالی روز قیامت را برای او روز شادی و سرور گرداند و دیده گانش در بهشت به نور ما روشن شود. (2)
از ریان بن شبیب روایت شده است که گفته روز اول محرّم به خدمت امام رضا علیه السلام رسیدم حضرت علیه السلام فرمودند:
... ای پسر شبیب اگر بر حسین علیه السلام گریه کنی و آب دیده گان تو بر روی تو جاری شود حق تعالى جميع گناهان صغیره و کبیره تو را می آمرزد خواه اندک باشد و خواه بسیار. ای پسر شبیب اگر می خواهی خدا را ملاقات کنی در حالی که هیچ گناهی نداشته باشی حسین علیه السلام را زیارت کن. ای پسر شبیب اگر می خواهی که در غرفه ای از بهشت با رسول خدا و ائمّه طاهرين محشور شوی قاتلان حسین علیه السلام را لعنت کن. ای پسر شبیب اگر بخواهی مانند شهدای کربلا باشی و ثواب آن ها را داشته باشی هر گاه مصیبت آن حضرت را یاد کردی بگو يا لَيتَنى كُنتُ مَعَهُم فَاَفُوزَ فَوْزًا عَظِياً؛- ای کاش من با ایشان بودم و رستگاری عظیمی می یافتم. ای پسر شبیب اگر می خواهی در درجات عالیه بهشت با ما باشی پس برای اندوه ما اندوهناک باش و در شادی ما شاد. بر تو باد ولایت و محبّت ما که اگر کسی سنگی را دوست داشته باشد حق تعالی او را در قیامت با آن محشور می گرداند. (1)
ابن قولویه رحمة الله با سند معتبر روایت کرده از ابی هارون مکفوف که گفت:
به خدمت حضرت صادق علیه السلام مشرف شدم آن حضرت فرمودند که برای من مرثیه حسین علیه السلام بخوان. من نيز شروع کردم به خواندن. امام فرمود: به این صورت نخوان به همان سبک و سیاقی که نزد خودتان متعارف است و نزد قبر حسین علیه السلام می خوانید بخوان. پس من خواندم. حضرت گریستند و من ساکت شدم. فرمود: بخوان، من خواندم تا آن اشعار تمام شد. حضرت فرمود: باز هم برای من مرثيه بخوان، من شروع کردم به خواندن این اشعار:
يا مَريَمُ قومُى فَاندُبي مَولاكِ وَ عَلىَ الحُسَين فَاسعَدى بِبُكاكِ.
پس حضرت بگریست و زن ها هم گریستند و شیون نمودند و هنگامی که از گریه آرام شدند فرمودند: ای اباهارون هر کس برای حسین علیه السلام مرثیه بخواند و یک نفر را بگریاند بهشت بر او واجب می شود. و سپس فرمودند: هر کس امام حسین علیه السلام را یاد کند و بر او گریه کند بهشت بر او واجب می شود. (2)
به سند معتبر از عبدالله بن بکر روایت کرده اند که گفت:
روزی از حضرت صادق علیه السلام پرسیدم که یابن رسول الله اگر قبر حضرت امام حسین علیه السلام را بشکافند آیا در قبر آن حضرت چیزی خواهند دید؟ حضرت فرمود: ای پسر بکر چه بسیار عظیم است سؤال تو، به درستی که حسین بن علی علیه السلام با پدر و مادر و برادر خود در منزل رسول خدا صلی الله علیه و آله می باشند و با آن حضرت روزی خورده و شادمانی می کنند. گاهی بر جانب راست عرش آویخته و می گوید پروردگارا وفا کن به عهدی که با من بسته ای و نظر می کند بر زیارت کنندگان خود، ایشان را با نام هایشان و نام پدرانشان می شناسند. و نظر می کنند به سوی آن هایی که بر او گریه می کنند و برایشان طلب آمرزش کرده و از پدرانشان می خواهند که برای آن ها استغفار کنند و می گویند: ای گریه کننده بر من اگر بدانی خدا چه چیزی برای تو مهیّا کرده از ثواب ها، هر آینه شادی تو زیادتر از اندوه تو خواهد شد. آن بزرگوار از حق تعالی درخواست می کند که هر گناه و خطا که گریه کننده بر او کرده است بیامرزد. (1)
این اشک نیست، آب زلال و مطهّر است *** این چشم نیست، چشمه ای از حوض کوثر است
ظرف نزول رحمت پروردگار شد *** چشمی که پای مجلس این روضه ها تَر است
چشمی که بیش تر به خود گریه دیده است *** فردا کنار فاطمه علیها السلام با آبرو تر است
ما خشک می شویم ولی بار می دهیم *** دنیای گریه، مزرعه ی سبز محشر است
فرموده است حضرت صادق علیه السلام هر آن کسی *** گریان جدّ ما شده با من برادر است
در حج و در عبادت و در سجده های شب *** گریه کنِ حسین علیه السلام، شریک پیمبر صلی الله علیه و آله است
ما را از این تلاطم دنیا هراس نیست *** تا کشتی نجات حسینی شناور است
بر من لباس نوکری ام را کفن کنید *** نوکر بهشت هم برود باز نوکر است
1) منتهى الآمال، ج1، ص543.
داستان ذبح شدن سالار شهیدان در صحرای کربلا از چنان عظمتی برخوردار است که تمام پیامبران پیشین را به سوگ خود نشانده است. حضرت خاتم الانبیاء پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله نیز از لحظه ای که قنداقه امام حسین علیه السلام را به دستان مبارکش دادند تا پایان عمر شریفش بارها و بارها بر پاره ی تنش گریست. حضرت فاطمه زهرا علیها السلام سیده زنان عالمیان نیز از زمانی که نوید داشتن فرزندی به نام حسین علیه السلام را از پدر گرامیش و نیز صدای «انا المظلوم» حسینش را در رحم شنید، بر مظلومی او اشک بارید. ملائکه مقرّب و امامان معصوم علیهم السلام نیز بر آن حضرت علیه السلام اشک ریخته اند. امام سجاد علیه السلام تا آخر عمر شریفش از گریه برای مظلومی پدر و خاندانش دست برنداشت، هر آب و غذایی که در پیش رو می نهادند، اشک می ریخت. هر گوسفندی را که ذبح می کردند می گریست و می فرمود: آبش دهید. امام صادق علیه السلام با ورود ماه محرم خنده و تبسّم بر لبان مبارکش نمی نشست. امام زمان مهدی موعود علیه السلام نیز بر جدّش اشک می ریزد و می فرماید:
فَلَأَنْدُبَنَّكَ صَبَاحاً وَ مَسَاءً وَ لَأَبْكِيَنَّ عَلَيْكَ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَماً. (1) یا جدّاه در مصیبت تو صبح و شام ندبه می کنم و به جای اشک خون می گریم.
آری مؤمنان از جنّ و انس نیز که پیرو راستین انبیاء و ائمّه علیهم السلام هستند، علاوه بر دهه عاشورا در هر مجلسی که ذکر مصایب آن حضرت علیه السلام می شود، به نوحه سرایی و روضه خوانی پرداخته و چشمان خود را با دُرهای بهشتی گریه بر سالار شهیدان علیه السلام زینت می بخشند و یاد مصیبت های آن کوه صبر و استقامت را همیشه زنده نگه می دارند و با گلاب اشک، زنگار از دل می زدایند و از منظری دیگر درخت اسلام را با آب دیدگان آبیاری و مزرعه دین را از گزند خشکسالی و قحط معنویت، پاسداری می کنند. از زاویه ای دیگر می توان گفت این عزاداران حسینی بر محرومیت خود از فیض حضور در رکاب دوست با آه و ناله و به زبان حال و قال می گویند:
يا ليتنى كنت معك فافوز فوزا عظيما. (2)
قال اباعبدالله الحسين علیه السلام: أنا القَتيل العَبرَة لا يَذكُرُني مُؤمِنُ الَّا إستَعبَر. امام حسین علیه السلام فرمودند: من کشته ی اشکم، مؤمنی مرا یاد نمی کند، مگر این که اشکش جاری می شود. (3)
ای حسینی که عوالم، همه گریان تو اند *** همه ی خلق خداوند، سر خوان تو اند
مجلس روضه تو، روضه رضوان من است *** کشته اشکی و دل ها پی درمان تو اند
مادرت فاطمه علیها السلام محشر، پی شان می گردد *** امّتی را که به دنیا، همه گریان تو اند
البته آسمان و زمین، کوه و صحرا، خشکی و دریا و جماد و نبات نیز به شهادت تأویل کتاب و تصريح سنّت، از این قافله سعادت، عقب نمانده و چهل شبانه روز بر شهید بی کفن کربلا گریستند، چنان که بر سر بریده حضرت یحیی بن زکریا علیه السلام در تشت اشک ریختند. (1)
آدمی دشمن قسم خورده ای همچون ابلیس لعین دارد که از هر راهی که بتواند تلاش می کند بندگان خدا را از عبودیت و نیل به کمالات الهی باز دارد و به عذاب ابدی گرفتار سازد:
پس از پیش رو و از پشت سر و از طرف راست و از طرف چپ آن ها به سراغشان می روم و بیش تر آن ها را شکرگزار نخواهی یافت! (2)
امّا پروردگاری که رحمان و رحیم است و رحمت کردن به بندگانش را بر خودش واجب کرده؛ (3)علاوه بر این که عقل و نفس لوامه به انسان عطا کرده و هزاران پیامبر و رسول و امام و راهبر دینی برای هدایت ارسال داشته تا یکی از درون و دیگری از بیرون بندگانش را به راه راست هدایت کنند، راه های بی شماری نیز برای بازگشت و شمول رحمتش در پیش پای بندگانش نهاده است و شاید به همین دلیل باشد که فرموده است:
مكر و حيله شيطان ضعیف است. (4)
و البته بدیهی است که کید شیطان در برابر دریای رحمت پروردگار ناچیز است که هنگام گسترش آن در قیامت حتی خود شیطان نیز در رحمت او طمع می کند. همچنین ورودی های شیطان در برابر سدّ اخلاص مؤمنان و یا خروجی هایی که خداوند برای مؤمنان مقدّر کرده است تا آن ها را بیامرزد، ناچیز است. از بهترین راه هایی که غبار از دل گناهکاران می زداید و به آن ها حیاتی تازه بخشیده و متوجّه خالق خویش می سازد، گریستن از روی آگاهی و پشیمانی از کردار ناصواب است:
پس آن ها باید کم تر بخندند و بسیار بگریند! این، جزای کارهایی است که انجام می دادند. (5)
تردیدی نیست که اگر این گریستن با اهدافی عالی تر همچون گریه بر سالار شهیدان علیه السلام همراه گردد، قطعاً به آمرزش الهی نزدیک تر خواهد بود. آری قطره های اشک برای عطشان کربلا، دریایی از غضب الاهی را فرو می نشاند و نظر لطف خدا و دست آمرزش او را متوجّه ناشایسته های اعمال می کند.
سلطان دین حضرت امام رضا علیه السلام می فرماید:
مَنْ بَكَى عَلَى مُصَابِ جدّى الْحُسَيْنِ علیه السلام غَفَرَ اللَّهُ لَهُ ذُنُوبَهُ البته. (6)
و همچنین صادق آل محمّد علیه السلام فرمودند:
هیچ بنده ای نیست، مگر آن که روز قیامت گریان است به جز گریه کنندگان بر جدّم حسین علیه السلام که در این صورت چشم روشن محشور می شوند.
اشک بر ائمّه اطهار علیهم السلام در واقع یک عمل و نشان از تقوا و محبّت به اهل بیت علیهم السلام و در نتیجه به پروردگار عالَم دارد و آثار اجتماعی فرهنگی آن نیز بی شمار است.
پرسشی دیرینه چون زخمی کبود *** دزد جانم گشت و خوابم را ربود
کی برادر گریه هایت را چه سود *** خنده بر لب تازه دل بایست بود
تا به کی در سوگ مولایت چنین *** اشک می ریزی و هستی دل حزین
بغض دل ترکید و جسمم را زدود *** مرهمی بر جان بی جانم نبود
تا خرد آمد، به فریادم رسید *** بخت یارم شد، در آغوشم کشید
گفت با لحنی صمیمی ای عزیز *** اشک حسرت بار، بر اشکت مریز
گریه یعنی معرفت یعنی شعور *** در تلاطم های غیبت در حضور
گریه یعنی شیعه دارد انتظار *** خود مهیّا می کند از بهر کار
گریه یعنی دشمنی با دشمنان *** طرد دشمن، در نبردی بی امان
گریه یعنی دوستی با دوستان *** پیروی از مهدی صاحب زمان
گریه یعنی شوق بر دیدار یار *** دور گشتن از پلیدی ها و عار
گریه یعنی ترس از پایان کار *** خلوتی با یار، در وجه النهار
گریه یعنی باوری از عمق جان *** پر کشیدن رو به سوی آسمان
گریه یعنی اعتراضی بی کلام *** پای بندی بر عقاید، یک کلام
گریه یعنی موج امّا بی خروش *** دادها را می رساند او به گوش
گریه یعنی بارشی در فصل خون *** فلک دشمن را بسازد واژگون
گریه یعنی دور شو از مرگ دون *** سر به نی باید شدن در دشت خون
گریه یعنی شمع بر محفل شدن *** چشم دل را باز و روشن دل شدن
مرغ دل گر فاضلا نکهت ندید *** فوق هر وهمی و هر وهمت پرید
گریه کن جانا کزو صبحت دمید *** پشت دشمن را همین اشکت خمید
با صلابت راه حقّت را بپوی *** درک و فهمت را از نابالغ مجوی
مطابق روایات متعدّد آسمان و زمین و هر جماد و نباتی بر امام حسین علیه السلام گریسته است و این بدین معناست که تمامی موجودات حتی جمادات نیز دارای شعورند و شعورمند بودن خلقت در آیات و روایات آمده است. قرآن کریم درباره فرعونیان و ظالمان می فرماید:
نه آسمان بر آنان گریست و نه زمین و نه به آن ها مهلتی داده شد. (1)
این آیه شریفه صرفا کنایه از پستی فرعونیان و ظالمان نیست، بلکه حقیقتی را از عالم تکوین بیان می کند و آن این که گریه آسمان و زمین نیز مفهوم دارد، لکن اگر ظالمان حق گریز بمیرند و به خشم خداوند گرفتار آیند، آسمان و زمین به حال آنان نمی گریند. آیات بسیاری شاهد آن است که هر آن چه در آسمان و زمین است، بنده خدا بوده و شعور و عبادت دارند:
آسمان های هفتگانه و زمین و کسانی که در آن ها هستند، همه تسبیح او می گویند و هر موجودی، تسبیح و حمد او می گوید ولی شما تسبیح آن ها را نمی فهمید. (2)
آیا ندیدی تمام آنان که در آسمان ها و زمینند برای خدا تسبیح می کنند و همچنین پرندگان به هنگامی که بر فراز آسمان بال گسترده اند؟! هر یک از آن ها نماز و تسبیح خود را می داند. (3)تمام کسانی که در آسمان ها و زمین هستند، جز بنده وار به سوی خدای رحمان نمی آید. (4)
البته بدیهی است که شعور و عبادت هر موجودی متناسب خلقت و شأن و رتبه خویش است و همچنان که عبادت، نماز و تسبیح در همه آنان یکسان نیست، گریه آنان نیز متفاوت است:
گفت: پروردگار ما همان کسی است که به هر موجودی، آن چه را لازمه ی آفرینش او بوده داده سپس هدایت کرده است. (5)
بنابراین وقتی می گوییم آسمان بر امام حسین علیه السلام گریست یا زمین یا دریاها، گریه هر موجودی بر حسب خودش است.
قال الصادق علیه السلام: لَمَّا مَضَى، بَكَتْ عَلَيْهِ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَ الْأَرَضُونَ السَّبْعُ وَ مَا فِيهِنَّ وَ مَا بَيْنَهُنَّ وَ مَنْ يَتَقَلَّبُ فِي الْجَنَّةِ وَ النَّارِ مِنْ خَلْقِ رَبّنَا وَ مَا يُرَى وَ مَا لَا يُرَى بُكَاءً عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام إِلَّا ثَلَاثَةَ أَشْيَاءَ لَمْ تَبْكِ عَلَيْهِ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ مَا هَذِهِ الثَّلَاثَةُ الْأَشْيَاءِ قَالَ لَمْ تَبْكِ عَلَيْهِ الْبَصْرَةُ وَ لَا دِمَشْقُ وَ لَا آلُ عُثْمَان. (6) امام صادق علیه السلام فرمودند: زمانی که او (حسین علیه السلام) شهید شد بر او هفت طبقه آسمان و هفت طبقه زمین و آن چه در هفت طبقه آسمان و زمین و بین آن ها هست و آن چه در بهشت و دوزخ است و آن چه از مخلوقات که دیده می شوند و دیده نمی شوند گریه کردند و همه چیز
برایشان گریه کرده است مگر سه چیز: بصره و دمشق و آل عثمان [بنی امیه].
عن ميثم تمّار: وَ لَقَدْ أَخْبَرَنِي (اميرالمؤمنين علیه السلام أَنَّهُ يَبْكِي عَلَيْهِ كُلُّ شَيْءٍ حَتَّى الْوُحُوشُ فِي الْفَلَوَاتِ وَ الْحِيّتَانُ فِي الْبَحْرِ وَ الطَّيْرُ فِي السَّمَاءِ وَ يَبْكِي عَلَيْهِ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ النُّجُومُ وَ السَّمَاءُ وَ الْأَرْضُ وَ مُؤْمِنُوا الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ وَ جَمِيعُ مَلَائِكَةِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِينَ وَ رِضْوَانُ وَ مَالِكُ وَ حَمَلَةُ الْعَرْشِ وَ تَمْطُرُ السَّمَاءُ دَماً وَ رَماداً). (1) میثم تمّار عليه الرحمه می گوید: امیر المؤمنین علیه السلام به من خبر دادند: وقتی او (اباعبدالله الحسین علیه السلام) به شهادت می رسد، همه موجودات بر او گریه می کند، حتی حیواناتی که در خشکی هستند و ماهیان دریاها و پرندگان در آسمان نیز، بر ایشان گریه می کنند و خورشید و ماه و ستاره ها و آسمان و زمین و تمام مؤمنین؛ از انسان ها و اجنَّه و جمیع فرشتگان آسمانی و زمینی و دو ملکِ رضوان و مالک [دو ملکی که کلیددار بهشت و جهنّم اند] و تمام حاملان عرش الهی گریه می کنند و از آسمان برای امام حسین علیه السلام خون و خاکستری می بارد.
در ماتمش کلیم و مسیحا گریستند *** افزون از آن چه آدم و حوا گریستند
تنها بر او نه جن و ملک نوحه گر شدند *** مرغ هوا و ماهی دریا گریستند
از اوج عرش تا به حضیض زمین هفت *** وز سطح خاک تا به ثریا گریستند
زین غم به دیر و صومعه قسیّس و برهمن *** با رشته صلیب و چلیپا گریستند
از محنتش، چه عامی و عارف چه نیک و بد *** در ماتمش، چه پیر و چه برنا گریستند
گرگ اجل، چو اکبر یوسف لقا درید *** آن دم عزیز مصر و زلیخا گریستند
چون شد روانه شاه شهیدان، سوی مصاف *** اندر قفاش، عترت طاها گریستند
هم سوز ناله هاش، دل چرخ پیر سوخت *** هم چشم زخم هاش، بر اعضا گریستند
چون ماند، زیب دامن زهرا به روی خاک *** آن دم، رسول و حیدر و زهرا گریستند
هم مهر، منکسف شد و هم ماه، منخسف *** هم فرق دین و زهره و جوزا گریستند
در قتلگه ز دیدن تن های کشتگان *** سرها به روی نیزه اعدا گریستند
از استماع نوحه زینب، گریست نوح *** زان نوحه هود و صالح و یحیی گریستند
1) عوالم العلوم الامام الحسين علیه السلام، ص457.
در روایتی آمده است که یکی از دشمنان خدا و رسولش، با امیرالمؤمنین علیه السلام مواجه شد و گویا به قصد طعنه، آیه فوق را خواند: فَمَا بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّمَاءُ وَ الْأَرْضُ وَ مَا كَانُوا مُنظَرِينَ در این هنگام امام حسین علیه السلام از آن جا می گذشت، حضرت به امام حسین علیه السلام اشاره کرد و فرمود: «لکن او کسی است که آسمان و زمین حتماً بر او خواهند گریست» پس بی درنگ فرمود:
و آسمان و زمین بر هیچ کس نگریسته است، مگر بر یحیی فرزند زکریا و حسین بن علی علیهما السلام. (1)
از امام زمان علیه السلام نیز نقل شده است که حضرت علیه السلام در ضمن حدیثی طولانی فرمود:
حضرت یحیی علیه السلام نیز ذبح شد همچنان که امام حسین علیه السلام ذبح شد و آسمان و زمین نگریست، مگر برای آن دو. (2)
از امام صادق علیه السلام نیز چندین روایت مشابه وارد شده است که در یکی از این روایات حضرت فرمودند:
بَكَتِ السَّمَاءِ عَلَى الْحُسَيْنِ علیه السَّلَامُ أَرْبَعِينَ يَوْماً بِالدَّمِ؛ (3) آسمان بر حسین علیه السلام چهل روز خون گریست.
لكن مقصود از گریه خونین آسمان ممکن است طلوع و غروب همراه با سرخی خاص و خارق العاده باشد که در شهادت حضرت علیه السلام رخ داده است کما این که در حدیث دیگری راوی از امام صادق علیه السلام می پرسد؛ مقصود از گریه آسمان چیست؟ حضرت فرمود:
با سرخی طلوع می کرد و با سرخی غروب می نمود. (4)
به هر روی از آن چه بیان شد چنین بر می آید که قافله هستی، امام حسین علیه السلام و کربلا را می شناسد و مفهوم لب عطشان و خنجر و نی را می فهمد و می داند چه کسی، با چه شرایطی و به دست چه کسانی و با چه وضعیتی به شهادت رسید و صد البته اگر کسی مفهوم این واژه های غریب را بداند، خوددار اشک خویش نخواهد بود.
قرآن کریم بر عصمت، پاکی و طهارت اهل بیت علیهم السلام و به تبع آن بر وجوب تبعیت و اطاعت از آن ها و نیز دوست داشتن و محبّت ورزی به آن ها تأکید شده است تا آن جا که مودّت و دوستی اهل بیت علیهم السلام را مزد رسالت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله دانسته و فرموده است:
بگو من هیچ پاداشی از شما بر رسالتم درخواست نمی کنم جز دوست داشتن نزدیکانم (اهل بیتم). (5)
و از سوی دیگر تردیدی نیست که گریه کردن و اشک ریختن در مصیبت کسی به خصوص اگر ادامه دار و دایمی باشد، نشانه دوستی و محبّت به او است. به تعبیر دیگر به یقین محب، طاقت دیدن یا شنیدن مصائب محبوبش را ندارد و با دیدن یا شنیدن آن، دلش شعله ور شده و می گرید؛ چنان که در روایات نیز شادی شیعیان و پیروان ائمّه علیهم السلام هنگام شادی آن ها و محزون شدن شیعیان هنگام حزن آنان از علائم شیعیان و دوست داران شمرده شده است. (1)
مسمع بن عبدالملک گوید: روزی امام صادق علیه السلام به من فرمودند:
هیچ می شود که حسین علیه السلام را یاد کنی و آن چه بر او روا شده را متذکّر شوی؟! عرض کردم: بله فرمود: آیا ناله و گریه هم می کنی؟! عرض کردم: آری و الله، به یاد مصائبش اشک می ریزم آن قدر که اهل و عیالم اثر آن را در من می بینند و دست از غذا می کشم حتی اثر آن در سیمای من دیده می شود. امام علیه السلام فرمود: خدا رحمتت کند و اجر گریه هایت را بدهد، بدان که تو از زمره کسانی هستی که بر ما می گریند و در شادی ما مسرور و در غم و ماتم ما محزون هستند، بدان که تو هنگام مرگ و احتضار، حضور پدرانم را در نزد خود مشاهده خواهی کرد و توصیه آن ها به فرشته مرگ را نسبت به مدارا با تو خواهی دید و آن چه بشارت و سروری که از مشاهده آنان به تو می رسد نیکوتر خواهد بود و فرشته مرگ بر تو از مادری مهربان، مهربان تر خواهد بود.
تا این که حضرت علیه السلام فرمود: هیچ کس از روی مهر و محبّت و به خاطر آن مصیبت ها که ما رسیده است، نمی گرید مگر آن که قبل از آن که اشک او خارج شود، رحمت خدا شامل حالش می گردد و هنگامی که اشکش بر گونه های او می غلطد، اگر قطره ای از آن بر جهنّم بچکد، حرارتش را فرو می نشاند تا آن جا که گرمی بر آن یافت نمی شود. مسمع گوید حضرت فضایل بسیاری برای گریه بر امام حسین و اهل بیت علیهم السلام فرمود تا این که فرمود: هیچ چشمی بر ما نمی گرید مگر آن که دیدن کوثر بر آن دیده نعمت داده می شود و از کوثر همراه دوستان ما می نوشد. (2)
همچنین امام موسی کاظم علیه السلام فرمودند:
اگر گریه کنندگان بر آن مظلوم (امام حسین علیه السلام) می دانستند چه اجرهایی به آن ها داده می شود هر آینه آرزو می کردند که تا نفس آخر عمر در گریه و ناله برای آن بزرگوار باشند. (3)
آن چه از اخبار و احادیث بسیار، صادره از مصادر آل محمّد صلی الله علیه و آله روایت شده، از آن چه که تصریح شد و می شود، چیزهایی است که یادآوری می شود، آن است که گریه کننده و گریاننده و استماع کننده مصائب حضرت ابی عبدالله علیه السلام تأسّی کرده است به وجود مبارک خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله چنان چه به حکم فرموده لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أَسْوَةٌ حَسَنَةُُ (1)مایه و موجب تأمین سعادت دنیا و آخرت و تشبه به آن حضرت است. زیرا که آن بزرگوار در دوران عمر شریف خود، هر وقت نور دیده خود حسین علیه السلام را می دید و متذکّر حالات او می شد محزون و مغموم می شد به نحوی که اشک از چشمان مبارکش جاری می گردید و بشدّت می گریست و ناله می زد و حالت گرفتگی و حزن و اندوه به حضرتش دست می داد. پس تاسّی کردن به آن حضرت و تبعیت کردن به او در این باب، مانند سایر اعمال و افعال بر کسی که خود را مسلمان و از امّت آن حضرت می داند، واجب و لازم و نشانه ی محبوب خدا شدن است. پوشیده نماند که یکی از اسباب حزن و اندوه و گریه رسول خدا صلی الله علیه و آله بر نور دیده اش حسین علیه السلام، خبر دادن و تعزیت گفتن ملائکه از جانب خدای تعالی که از خبر دادن هر یک از آن ها، هر کدام یک مرتبه و یا مکرّر به دفعات عدیده، که تنها همین یک سبب شماره آمدن آن ها را نمی توان احصا کرد تا چه رسد به سایر حزن و گریه و اندوه آن بزرگوار، زیرا که تمام حالات و حرکات و کارها و گفتار حضرت سیدالشهداء علیه السلام، هر یک از آن ها مایه حزن و اندوه و سبب گریستن جدّ بزرگوارش بوده و این اسباب همه از حد و شمار و اندازه بیرون است. مرحوم شیخ مفید رحمت الله عليه در كتاب الإرشاد می نویسد: از امّ سلمه علیها السلام روایت شده که وی گوید:
در یکی از شب ها حضرت رسول از ما دور شدند و این غیبت مقداری به طول انجامید، پس از مدّتی آمدند در حالی که غبار آلود و گرفته به نظر می رسیدند... عرض کردم: یا رسول الله ترا غبار آلود می بینم، فرمودند: مرا در این شب به عراق بردند و در محلی به نام کربلا فرود آوردند و من در آن جا محل شهادت حسین را دیدم که با گروهی از فرزندان و اهل بیتم در آن جا شهید خواهند شد و من همواره خاک ها آن ها را جمع می کردم و اینک مقداری از آن خاک ها در دست من موجود است. در این هنگام پیغمبر صلی الله علیه و آله خاک ها را به من دادند و فرمودند: این خاک را نگهدارید من خاک را از آن جناب گرفتم؛ در حالی که مانند خاک سرخی بودند، خاک را در میان شیشه ای نگهداشتم، هنگامی که حسین علیه السلام به طرف عراق
1) سوره احزاب، آیه 21.
حرکت کردند من هر روز آن شیشه را نگاه می کردم و او را می بوییدم و به مصیبت او می گریستم. روز دهم محرم که فرا رسید اول روز به شیشه نگاه کردم او را به حال اول دیدم و در آخر روز بار دیگر در وی نگاه کردم مشاهده کردم تبدیل به خون غلیظی شده، ناگهان فریادی کشیدم و لیکن از ترس دشمنان او مطلب را مخفی داشتم، من همواره در انتظار بودم که ناگهان خبر قتل حسین بن علی علیه السلام را در مدینه اعلام کردند. (1)
و نیز می نویسد:
امّ سلمه گوید: یکی از روزها حضرت رسول صلی الله علیه و آله نشسته بودند و حسین علیه السلام نیز در دامن او بودند، در این هنگام ناگهان چشمانش پر اشک شد، عرض کردم: یا رسول الله تو را گریان مشاهده می کنم. فرمود: جبرئیل نزد من آمد و مرا نسبت به حسین علیه السلام تسلیت گفت و به من اطلاع داد که گروهی از امّت من او را خواهند کشت، خداوند آنان را از شفاعت من محروم می گرداند. (2)
پس بر هر مسلمانی لازم و واجب است که در این عبادت بزرگ به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله ناسّی نمایند و در گریستن و عزاداری و حزن و اندوه بر آن شهید مظلوم کوتاهی نکنند و فریب یاوه سرایی و انتقاد دشمنان و سر سپردگان آن ها را نخورند. باید دانست که در اصول و قواعد شیعیان دوازده امامی ثابت است که تمام اعمال و افعال حضرت خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله مانند اقوال ایشان بوده، در مقام تشریع و جعل و بیان احکام، همچنان که به دلخواه و هوای خود سخن نمی گفت به حکم وَ مَا يَنطِقُ عَنِ اْلْهَوَى (3)ِإنْ هُوَ إِلَّا وَحْىُُ يُوحَى (4)کردار و رفتار آن حضرت صلی الله علیه و آله مانند گفتارش به وحی الهی بوده. پس بدان که آمدن فرشتگان و تعزیت گفتن آن ها به آن بزرگوار در مصائب نور دیده او و گریستن و حزن و اندوه برای جگر گوشه اش، نبوده مگر به وحی و امر خدا. پس خدا چنین خواسته و امر فرموده پیغمبر خود را پیش از ولادت حسین علیه السلام و بعد از ولادت او تا رحلت او از این دنیا و پس از رحلت او در عالم برزخ، در گریه و حزن و اندوه در مصائب آن بزرگوار باشد و اهتمامی که در این باب شده در هیچ عبادتی از عبادات نشده و به خوبی ظاهر است که رضای خدا در این عبادت به چه درجه است و چه اندازه او را به درگاه خدا نزدیک کرده و این وسیله بزرگ به چه اندازه است که اشرف کائنات و اقرب جمیع مخلوقات را در طول زندگانیش به این عبادت بزرگ امر فرموده، پس سعادتمند کسی است که در این عبادت بزرگ به آن پیغمبر گرامی صلی الله علیه و آله تاسّی و اقتدا کند و به این وسیله عظیمه، تقرّب به خداوند متعال و رسول صلی الله علیه و آله را تحصیل نماید.
آن که در گریستن در مصائب امام حسین علیه السلام، تاسّی و اقتداء به تمام انبیاء و مرسلین و ملائکه مقرّبین و اقتداء به ائمّه طاهرين- صلوات الله عليهم اجمعین- و عبادالله صالحین و اولیاء مخلصین و مؤمنین انس و جنّ است، چنان چه در اخبار و احادیث وارد گردیده است.
قال الصادق علیه السلام: يَا زُرَارَةُ إِنَّ السَّمَاءَ بَكَتْ عَلَى الْحُسَيْن علیه السلام أَرْبَعِينَ صَبَاحاً بِالدَّمِ وَ إِنَّ الْأَرْضَ بَكَتْ أَرْبَعِينَ صَبَاحاً بِالسَّوَادِ وَ إِنَّ الشَّمْسَ بَكَتْ أَرْبَعِينَ صَبَاحاً بِالْكُسُوفِ وَ الْحُمْرَةِ وَ إِنَّ الْجِبَالَ تَقَطَّعَتْ وَ انْتَثَرَتْ وَ إِنَّ الْبِحَارَ تَفَجَّرَتْ وَ إِنَّ الْمَلَائِكَةَ بَكَتْ أَرْبَعِينَ صَبَاحاً عَلَى الْحُسَيْنِ وَ مَا اخْتَضَبَتْ مِنَّا امْرَأَةٌ وَ لَا ادَّهَنَتْ وَ لَا اكْتَحَلَتْ وَ لَا رَجَّلَتْ حَتَّى أَتَانَا رَأْسُ عُبَيْدِ اللَّهِ بْن زِيَادٍ لَعَنَهُ اللَّهُ وَ مَا زِلْنَا فِي عَبْرَةٍ بَعْدَه. (1) امام صادق علیه السلام: فرمود ای زراره! همانا آسمان بر حسین تا چهل صبح، خون گریست و زمین تا چهل صبح، به سیاه شدن گریست و خورشید بر او چهل صباح، به کسوف و سرخ شدن گریست و کوه ها پاره پاره و از هم متلاشی و پراکنده شد و اجزاءِ آن از هم جدا گردید و دریاها به جوش و خروش درآمد و تمام ملائکه تا چهل صبح، برای آن حضرت گریستند و بعد از شهادت آن مظلوم تا زمانی که سَر عبیداللّه بن زیاد ملعون را بر ما نیاوردند هیچ زنی از خاندان ما حنا نبست و روغن به موی و بدن خود نمالید و سرمه به چشم خود نکشید و خلخال برپای خود نبست و ما از آن روز پیوسته در گریه هستیم.
حضرت موسی علیه السلام در مناجات خود از پروردگار متعال برای یک نفر از بنی اسرائیل در خواست آمرزش نمود. خداوند تبارک و تعالی فرمود:
ای موسی هر کس از من درخواست آمرزش و بخشش کند من او را می بخشم و مورد عفو خود قرار می دهم، مگر قاتلین حسین علیه السلام. حضرت موسی علیه السلام عرض کرد: پروردگارا این حسین کیست؟! خداوند متعال فرمود: همان کسی است که در کوه طور ذکری از او شنیدی. عرض کرد: قاتلین او چه کسانی هستند؟! خداوند متعال فرمود: گروهی از طاغیان و ظالمان امّت جدّش در زمین کربلا او را می کشند و اسب او ناله می کند و فریاد می زند: الظليمة الظليمة من امة قتلت ابن بنت نبيها (فریاد ، فریاد، از امّتی که پسر دختر پیامبرشان را کشتند.) پس بدن او بدون غسل و کفن بر روی ریگ ها می گذارند و اموال او را بغارت می برند و اهل و عیال او را به اسیری می برند و یار و یاورانش را می کشند و سر مقدّسش را با سر یاورانش بر روی نیزه می گذارند و می گردانند.
1) بحارالانوار، ج45، ص206.
اى موسى؛ اطفال کوچکش از تشنگی می میرند و پوست بدن بزرگانشان از تشنه گی جمع می شود، هر چه استغاثه و امان می خواهند کسی آن ها را یاری نمی کند و امان نمی دهد. حضرت موسی علیه السلام گریه کرد و عرض کرد؛ ای پروردگارا چه عذابی برای قاتلین او هست. خداوند متعال فرمود: عذابی که اهل آتش از شدّت آن عذاب به آتش پناه می برند، رحمت من و شفاعت جدّش به آن ها نخواهد رسید و اگر برای کرامت و بزرگواری آن حضرت نبود من همه آن ها را بزمین فرو می بردم. حضرت موسی علیه السلام فرمود؛ پروردگا را از آن ها و کسانی که راضی بکار آن ها باشند بیزارم. خداوند متعال فرمود: من برای تابعین آن حضرت رحمت قرار دادم. و بدان: هرکس که بر او گریه کند و یا دیگری را بگریاند یا خود را مانند گریه کنندگان در آورد، بدن او را بر آتش حرام می گردانم. (1)41
گریستن در عزاء و مصائب آن حضرت، موجب تسلّی خاطر و آرامش قلب مبارک فاطمه زهرا علیها السلام است. چنان چه در روایت کثیره وارد شده که آن صدیقه طاهره علیها السلام از شهادت جگر گوشه خود گریان و بی اندازه پریشان و محزونه و نالان بوده و هست. امام صادق علیه السلام در مورد حالت و نوع عزاداری حضرت زهرا علیها السلام لفظ شهقه (2)
«شهق: الشَّهِيقُ: ردَّد البكاء في صدره... الليث: الشَّهِيقُ ضد الزفير و الزفير إخراج النفس... و الشَّهْقه: كالصيحه، يقال: شَهَقَ فلانٌ و شَهِقَ شَهْقه فمات... [لسان العرب: 191/10] شهق: الشهيق، ضد الزفير، فالشهيق رد النفس و الزفير اخراجه، شهق يشهق و يشهق شهيقا و جبل طولاء و يجمع: شواهق و هو يشهق شهوقا [كتاب العين: 361/3] «شهق شهقه و مات»» [المنجد: 1013/1]
گریه را در سینه گردانیدن، نعره ای که سبب مرگ می شود. ناله و نعره ای که از اندوه و خشم و گیج کننده است و سبب می شود اشک و ناله و صوت در سینه حبس و گاهی منجر به جان دادن شود. منظور از شهقه، گیر کردن نفَس در خود سینه است بدون این که بیرون بیاید، به صورتی که منجر به جان باختن شخص شود. [المنجد: 1013/1]
را به کار می برند و می فرمایند:... إِنَّ فاطمه علیها السَّلَامُ إِذَا نَظَرْتَ إِلَيْهِمْ (إِلَى الْمَلَائِكَةِ الَّتِي تَزُورُ الْحُسَيْنَ علیه السَّلَامُ وَ مَعَهَا أَلْفَ نَبِىٍّ وَ أَلْفِ صَدِيقٍ وَ أَلْفُ شَهِيدٍ وَ مَنْ الكرّوبين أَلْفَ أَلْفِ يسعدونها عَلَى الْبُكَاءِ وَ أَنَّهَا لتشهق شَهْقَةً فَلَا يَبْقَى فِى السَّمَوَاتِ مَلَكُ إِلاّ بَكَى رَحِمَهُ لصوتها وَ مَا تَسْكُنُ حَتَّى يَأْتِيَهَا النَّبِيِّ فَيَقُولُ: يا بَنِيهِ، قَدْ أَبْكَيْتَ أَهْلِ السَّمَوَاتِ وَ شغلتهم عَنِ التَّقْدِيسِ وَ التَّسْبِيحَ، فَكَفَى حَتَّى يقدسوا...). (3)
... همانا وقتی حضرت فاطمه علیها السلام به آن ها (ملائکی که حسین علیه السلام را زیارت می کنند) نگاه کند، در حالی که هزار پیامبر و هزار صدیق و هزار شهید و از کرّوبیان هزار هزار نفر با او هستند که او را در گریه بر حسین علیه السلام کمک می کنند، او (یعنی بی بی دو عالم) از شدّت ناراحتی شهقه و فریادی می زند که در آسمان ها ملکی نمی ماند که به سبب صدای او به گریه یه نیفتد و آرام نمی شود تا این که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نزد او می آید و می فرماید: دخترم! همانا اهل آسمان ها را به گریه انداختی و از تسبیح و تقدیس خدا باز داشته شدند، دست از گریه بردار تا تقدیس الهی می کنند... .
امّا این شهقه و فریاد در مصیبت امام حسین علیه السلام حتّی در روز قیامت هم وجود دارد. حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمودند:
إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ نُصِبَ لِفَاطِمَةَ قُبَّةً مِنْ نُورٍ وَ أَقْبَلَ الْحُسَيْنِ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ رَأْسَهُ فِي يَدِهِ فَإِذَا رَأَتْهُ شَهْقَت شَهْقَةً لَا يَبْقَى فِي الْجَمْعِ مَلَكُ مُقَرَّبُ وَ لَا نَبِيُّ مُرْسَلُ وَ لَا عَبْدٍ مُؤْمِنُ إِلاَّ بَكَى.... (1) چون روز قیامت شود برای فاطمه علیها السلام قبّه ای از نور نصب می شود. حسین- که صلوات خدا بر او باد- در حالی که سر خود را به دست گرفته است می آید. پس هنگامی که فاطمه علیها السلام او را می بیند چنان شیون و شهقه ای می زند که در اثر ناله ی او هیچ فرشته ی مقرّب و هیچ نبی مرسل و هیچ بنده ی مؤمنی باقی نمی ماند مگر آن که می گرید... .
چون شیعیان و دوستان ایشان گریه و نوحه و عزاداری کنند، قلب مبارک آن بی بی معظّمه علیها السلام آرام می گردد و تسلّی خاطر ایشان می گردد.
قال الصادق علیه السلام: مَا عَيْنُ أَحَبَّ إِلَى اللَّهِ وَ لَا عَبْرَةٌ مِنْ عَيْنٍ بَكَتْ وَ دَمَعَتْ عَلَيْهِ وَ مَا مِنْ بَاكٍ يَبْكِيهِ إِلَّا وَ قَدْ وَ صَلَ فَاطِمَةَ علیها السلام وَ أَسْعَدَهَا عَلَيْهِ وَ وَ صَلَ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله وَ أَدَّى حَقَّنَا وَ مَا مِنْ عَبْدٍ يُحْشَرُ إِلَّا وَ عَيْنَاهُ بَاكِيَةٌ إِلَّا الْبَاكِينَ عَلَى جَدِّي فَإِنَّهُ يُحْشَرُ وَ عَيْنُهُ قَرِيرَةٌ وَ الْبِشَارَةُ تَلْقَاهُ وَ السُّرُورُ عَلَى وَجْهِهِ وَ الْخَلْقُ فِي الْفَزَعِ وَ هُمْ آمِنُونَ وَ الْخَلْقُ يُعْرَضُونَ وَ هُمْ حُدَّاتُ الحُسَيْنِ صلوات الله عليه تَحْتَ الْعَرْشِ وَ فِي ظِلِّ الْعَرْشِ لَا يَخَافُونَ سُوءَ الْحِسَابِ يُقَالُ لَهُمُ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ فَيَأْبَوْنَ وَ يَخْتَارُونَ مَجْلِسَهُ وَ حَدِيثَه. (2) امام صادق علیه السلام فرمودند: هیچ چشمی نزد خداوند از آن چشمی که برای حسین علیه السلام گریه کند، محبوب تر نیست و هیچ گریه ای نزد او از اشکی که بر آن مظلوم جاری شود، محبوب تر نیست و هیچ گریه کننده ای بر سیّد الشّهداء علیه السلام نمی گرید مگر آن که به وصال حضرت زهرا علیها السلام رسیده
و آن بانو را یاری نموده است و نیز به وصال پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله رسیده است و حق ما اهل بیت علیهم السلام را ادا نموده است و تمام بندگان در روز قیامت گریان اند، به جز گریه کنندگان بر جدّم حسین علیه السلام، که با دیده ی شاد و روشن در محضر سیّد الشّهداء علیه السلام محشور می شوند و به آن ها دائم بشارت می رسد آن گونه که علامت سرور و بشارت در سیمای آن ها آشکار است و این در حالیست که تمام خلق، در بی تابی و حزن و اندوهند، امّا گریه کنندگان حسینی در آرامش و امنیت قرار دارند و دیگران به حسابرسی گرفتارند. و گریه کندگان امام حسین علیه السلام در سایه ی عرش الهی با آن حضرت در حال صحبت می باشند و از بدی حساب نمی هراسند. هر چه به آن ها گفته می شود داخل بهشت شوید آن ها رضایت نمی دهند و هم نشینی و هم صحبتی با سیّد الشّهداء علیه السلام را اختیار می کنند.
هر که بی پروا برای غربت ارباب سوخت *** پلک چشمانش به وجه فاطمه وا می شود
هر که در بی حدی شور عزایش غرق شد *** در دو عالم خادم مخصوص زهرا می شود
ای که می نالی ز درد ظاهر و باطن بدان *** مرده با نام حسین، از جای خود پا می شود
آن که گریه کردن بر آن حضرت موجب ادخال سرور است در دل های پاک پیغمبر و ائمّه طاهرین علیهم السلام [بر می گردد]، چنان چه در اخبار مأثوره و نبویّه و احادیث مرویه وارد شده در ترغیب و تحریص شیعه، کمال ظهور را دارد، چنان چه خبر ابن عباس که در این کتاب به محل خود شرح داده خواهد شد مذکور است که جبرئیل علیه السلام به امر ربّ جلیل نازل شد و عرضه داشت:
«يا رسول اللّه خدا تو را سلام رسانید و فرمود: آرام نما فاطمه را که من می آفرینم شیعیان و دوستانی را برای شما». (1)تا آخر خبر.
و در ذیل روایت است که پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله از شنیدن این مژده ها اظهار بشارت و شادی کرد و مسرور شد. و اگر نبود هیچ خبری برای فضیلت گریه مگر همین یک خبر کافی بود، چرا که در اخبار بسیار وارد شده که افضل اعمال، ادخال سرور است در قلب مؤمن، پس چگونه است ادخال سرور در قلب پیغمبر صلی الله علیه و آله و در قلب امیر مؤمنان و فاطمه زهراء علیها السلام و حضرت امام حضرت مجتبی علیه السلام و خود سید الشهداء علیه السلام و سایر ائمّه طاهرین- صلوات الله عليهم اجمعين- که مسرور شدن هر یک از ایشان مسرور شدن خدا است که هر که مسرور کند ایشان را، خدا را مسرور کرده؟ پس در این صورت چگونه می شود که خدای رئوف رحمان و رحیم، چنین بنده ای که سبب مسروری خود و ایشان است به آتش خشم و غضب خود عذاب کند؟
1) کامل الزیارات، ص82؛ مستدرک الوسائل، ج10، ص314.
لَمَّا أَخْبَرَ النَّبِيُّ صلی الله علیه و آله ابْنَتَهُ فَاطِمَةَ بِقَتْلِ وَلَدِهَا الْحُسَيْنِ وَ مَا يَجْرِي عَلَيْهِ مِنَ الْمَحِنِ بَكَتْ فَاطِمَةُ بُكَاءً شَدِيداً وَ قَالَتْ يَا أَبَتِ مَتى يَكُونُ ذَلِكَ قَالَ فِي زَمَانٍ خَالٍ مِنِّي وَ مِنْكِ وَ مِنْ عَلِيٍّ فَاشْتَدَّ بُكَاؤُهَا وَ قَالَتْ يَا أَبَهُ فَمَنْ يَبْكِي عَلَيْهِ وَ مَنْ يَلْتَزِمُ بِإِقَامَةِ الْعَزَاءِ لَهُ؟ فَقَالَ النَّبِيُّ يَا فَاطِمَةُ إِنَّ نِسَاءَ أُمَّتِي يَبْكُونَ عَلَى نِسَاءِ أَهْلِ بَيْتِي وَ رِجَالَهُمْ يَبْكُونَ عَلَى رِجَالِ أَهْلِ بَيْتِي وَ يُجَدِّدُونَ الْعَزَاءَ جِيلًا بَعْدَ جِيلٍ فِي كُلِّ سَنَةٍ فَإِذَا كَانَ الْقِيَامَةُ تَشْفَعِينَ أَنْتِ لِلنِّسَاءِ وَ أَنَا أَشْفَعُ لِلرِّجَالِ وَ كُلُّ مَنْ بَكَى مِنْهُمْ عَلَى مُصَابِ الْحُسَيْنِ أَخَذْنَا بِيَدِهِ وَ أَدْخَلْنَاهُ الْجَنَّةَ يَا فَاطِمَةُ كُلُّ عَيْنٍ بَاكِيَةٌ يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِلَّا عَيْنٌ بَكَتْ عَلَى مُصَابِ الْحُسَيْنِ فَإِنَّهَا صَاحِكَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ بِنَعِيمِ الْجَنَّةِ. (1) وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله دخترش فاطمه ی زهرا علیها السلام را از شهادت حسین و مصائبی که بر او وارد می شود، خبر داد، فاطمه علیها السلام سخت گریست و عرض کرد: ای پدر! این حادثه چه زمانی واقع می شود؟ فرمودند: آن هنگام که من و تو و علی علیه السلام هیچ کدام نیستیم، حضرت زهرا علیها السلام گریه شان شدیدتر شد و بسیار گریستند و عرضه داشتند: ای پدر! آن گاه چه کسی برای فرزندم گریه می کند و اقامه عزا می کند؟ حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: ای فاطمه بدرستی که زنان امّت من بر زنان اهل بیت من می گریند و مردان امّت من بر مردان اهل بیت من می گریند و عزای فرزند مرا هر سال طایفه ای بعد از طایفه ای و نسلی بعد از نسلی، اقامه می کنند، پس چون روز قیامت شود تو شفاعت آن زنان را می کنی و من شفیع آن مردان می شوم، و هر کسی که بر حسین گریه کرده و عزاداری نموده، دستش را می گیریم و در بهشت می آوریم ای فاطمه! چشمان همه ی مردمان، در قیامت گریان است، مگر چشمی که بر حسینت گریسته باشد، و به تحقیق، چشمی که بر حسین بگرید، بواسطه ی نعمت های بهشتی، شادمان است.
گریه و عزاداری برای حضرت سیدالشهداء علیه السلام نصرت و اجابت دعوت استغاثه آن حضرت علیه السلام است، و اجابت و نصرت در هر وقتی به مقتضای آن وقت است. چنان چه نصرت و یاری آن حضرت علیها لسلام در روز عاشورا به جانبازی و کشته شدن و ریخته شدن خون در رکابش بوده و پس از شهادت آن حضرت علیه السلام به گریستن و عزاداری کردن در ماتم جانسوز آن بزرگوار است، طبق پیغامی که توسط حضرت زین العابدین علیه السلام و علیا جناب سکینه خاتون علیها السلام از سر بریده در مجلس یزید ملعون در شام و از گلوی بریده در گودی قتلگاه برای شیعیان فرستاده و فرمان گریستنی که به زعفر زاهد جنّی و سلطان قیس هندی داد که پس از شهادت آن جناب برای او گریه کنند.
1) بحارالانوار، ج44، ص293.
اشک بر میوه دل حضرت رسول صلی الله علیه و آله به یقین یکی از مصادیق اعظم اجر و مزد رسالت پیغمبر خاتم صلی الله علیه و آله است که خدای تعالی فرموده است:
قُل لَّا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَی. (1) و از کامل ترین آثار مودّت و محبت به نزدیکان پیغمبر صلی الله علیه و آله، محزون بودن و گریه کردن و عزاداری و نوحه سرایی نمودن بر حسین علیه السلام و هم ناله و گریه شدن با رسول خدا و فاطمه زهرا ائمّه هدى- صلوات الله عليهم- بودن است.
قال الرضا علیه السلام: يَا ابْنَ شَبِيبٍ إِنْ سَرَّكَ أَنْ تَكُونَ مَعَنَا فِي الدَّرَجَاتِ الْعُلَى مِنَ الْجِنَانِ فَاحْزَنُ لِحُزْنِنَا وَ افْرَحْ لِفَرَحِنَا وَ عَلَيْكَ بِوَلَايَتِنَا فَلَوْ أَنَّ رَجُلًا تَوَلَّى حَجَراً لَحَشَرَهُ اللَّهُ مَعَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ. (2) امام رضا علیه السلام فرمودند: ای پسر شبیب اگر این که با ما اهل بیت در درجات ما، در بهشت باشی تو را مسرور و شاد می کند، پس به حزن و اندوه ما محزون و غمگین شو و در خوشحالی ما شادی کن و بر تو باد، تعظیم ولایت ما. پس بدان اگر مردی به سنگی اظهار دوستی کند، خداوند در قیامت او را با آن سنگ محشور می کند.
قال الصادق علیه السلام يقول: مَنْ دَمَعَتْ عَيْنُهُ فِينَا دَمْعَةً لِدَمٍ سُفِكَ لَنَا أَوْ حَقٍّ لَنَا نُقِصْنَاهُ أَوْ عِرْضٍ انْتَهِكَ لَنَا أَوْ لِأَحَدٍ مِنْ شِيعَتِنَا بَوَّأَهُ اللَّهُ تَعَالَى بِهَا فِي الْجَنَّةِ حُقُباً. (3) حضرت صادق علیه السلام فرمودند: هر کس که در راه ما به جهت ریخته شدن خون ما یا غصب شدن حق ما یا هتک حرمت و ناموس و آبروی ما یا یکی از شیعیان ما، اشک چشمش حتّی به اندازه قطرهای جاری شود، خداوند او را در بهشت ابدی جای می دهد.
گریستن بر امام حسین علیه السلام، عمل نمودن به وصیّت و پیمان الهی است که فرموده است:
وَ وَصَّيْنَا الْإِنسَانَ بِوَلِدَيْهِ حُسْنًا. (1) بنابر آن چه در بعضی از تفاسیر وارد شده که مراد از والدین، حسین و فاطمه اند. و از بزرگ ترین اسباب احسان به شهید، احترام به او است به گریه کردن و خود را به گریه داشتن و تأسیس مجلس عزاء است برای او. در خبر است که رسول خدا صلی الله علیه و آله پس از بازگشت از جنگ احد به مدینه، چون دید از خانه هر شهیدی صدای نوحه و گریه بلند است مگر از خانه عمویش حضرت حمزه علیه السلام، بسیار مهموم و غمناک شد و فرمود:
عمویم حمزه را عزادار و گریه کننده ای نیست. (2)
پس اهل مدینه بر خود قرار دادند که نوحه و ندبه و گریه برای هیچ یک از شهدای خود نکنند مگر آن که اوّل بروند در خانه حمزه علیه السلام و برای او نوحه و گریه و عزاداری کنند.
1- بحار الانوار، ج44، ص289؛ کامل الزیارات، باب32، ص101.
2- بحارالانوار، ج44، ص278.
3- بحارالانوار، ج44، ص283.
4- لهوف، سید بن طاووس، ص10.
5- منتهى الآمال، ج1، ص538.
6- منتهی الآمال، ج1، ص539.
7- منتهی الآمال، ج1، ص540.
8- منتهى الآمال، ج1، ص541.
9- منتهى الامال، ج1، ص542.
10- منتهى الآمال، ج1، ص543.
11- بحار الانوار، ج98، ص237 و 320.
12- بحار الانوار، ج98، ص184.
13- عوالم العلوم الامام الحسين علیه السلام، ص536.
14- بحار الانوار، ج13، ص104.
15- اعراف، 17.
16- اعراف، 17.
17- نساء، 76.
18- توبه، 82.
19- بحار، ج45، ص257.
20- دخان، 29.
21- اسراء، 44.
22- نور، 41.
23- مریم، 93.
24- طه، 20.
25- مستدرک الوسائل نوری، ج10، ص314.
26- عوالم العلوم الامام الحسين علیه السلام، ص457.
27- بحار، ج14، ص167.
28- تفسير نور الثقلین، ج4، ص628.
29- همان و نیز بحار، ج45، ص215.
30- تفسير نورالثقلین، ج4، ص628؛ بحار، ج13، ص104.
31- شوری، 23.
32- بحار الانوار، ج10، ص114.
33- وسائل، ج14، ص507.
34- البكاء للحسين علیه السلام، ص80.
35- سوره احزاب، آیه 21.
36- الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، ج2، ص130؛ فصل فضائل امام حسين علیه السلام.؛ إعلام الورى بأعلام الهدى، ص219، فصل سوم در ذکر بعضی از فضائل آن حضرت علیه السلام.
37- الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، ج2، ص129، فصل فضائل امام حسین علیه السلام.
38- سوره نجم، آیه4.
39- سوره نجم، آیه3.
40- بحارالانوار، ج45، ص206.
41- بحار الانوار، ج44، ص308.
42- کامل الزیارات، ص 86؛ بحار الأنوار، ج45، ص224؛ أسرار الشّهادات، ج3، ص85.
43- ثواب الاعمال، ص217؛ اللهوف، ص139؛ مثیر الاحزان، ص81؛ بحارالأنوار، ج43، ص222.
44- بحار الانوار، ج44، ص27.
45- کامل الزیارات، ص82؛ مستدرک الوسائل، ج10، ص314.
46- بحارالانوار، ج44، ص293.
47- سوره شوری، آیه23.
48- بحار الانوار، ج44، ص286.
49- بحار الانوار، ج44، ص279.
50- سوره عنکبوت، آیه 8.
51- کمال الدین، ج1، ص73؛ شرح نهج البلاغه، ج15، ص41؛ من لا يحضره الفقیه، ج1، ص183؛ مسکن الفواد، ص107؛ اعلام الوری، ص85؛ وسائل الشيعة، ج3، ص241؛ مستدرک الوسائل، ج2، ص382؛ بحار الأنوار، ج50، ص284؛ سیره ابن هشام، ج2، ص99.
بعلاوه قرآن کریم؛
ابن قولویه قمی، کامل الزیارات، یک جلد انتشارات مرتضویه نجف اشرف، 1356 هجری قمری.
ابن نما حلی، مثیر الأحزان، یک جلد، انتشارات مدرسه امام مهدی علیه السلام قم، 1406 هجری قمری.
امين الاسلام فضل بن حسن طبرسي، إعلام الوری، یک جلد، دار الكتب الإسلامية تهران.
سید علی بن موسى بن طاوس، اللهوف، یک جلد، انتشارات جهان تهران، 1348 هجری شمسی.
شیخ حر عاملی، وسائل الشيعة، 29 جلد، مؤسسه آل البيت علیهم السلام قم، 1409 هجری قمری.
شیخ صدوق، ثواب الأعمال، یک جلد، انتشارات شریف رضی قم، 1364 هجری شمسی.
شيخ صدوق، من لا يحضره الفقيه، 4 جلد، انتشارات جامعه مدرسین قم، 1413 هجری قمری.
شيخ مفيد، الإرشاد، 2 جلد در یک مجلد، انتشارات کنگره جهانی شیخ مفید قم، 1413 هجری قمری.
علامه مجلسى، بحار الأنوار، 110 جلد، مؤسسة الوفاء بيروت- لبنان، 1404 هجری قمری.
محدث نوری، مستدرک الوسائل، 18 جلد، مؤسسه آل البيت علیهم السلام، قم، 1408 هجری قمری.
میرجهانی، محمد حسن، البكاء للحسين علیه السلام، در ثواب گریستن و عزاداری پر حضرت سید الشهداء علیه السلام و وظايف عزاداری، تحقیق روح الله عباسی، قم، نشر رسالت، 1385، چاپ دوم.
حجّت الاسلام قاسم عارفی
مجاهدت زنان در جهت ارتقای معارف دینی
سرچشمه ی پاکی و علم حضرت فاطمه معصومه علیها السلام
مقام معنوی و علمی حضرت فاطمه معصومه علیها السلام
تأکید بر زیارت آن حضرت علیها السلام در روایات
اذعان دانشمندان دینی بر عظمت شخصیت حضرت فاطمه معصومه علیها السلام
نویسنده محترم در این مقاله شخصیت بی نظیر و ممتاز حضرت معصومه علیها السلام را بر رسیده است و از اهمیّت آن بانو و بی مانندی ایشان از نظر زهد و تقوا در میان دختران امام کاظم علیه السلام سخن گفته است. ظهور کرامات و معجزات فراوان از آن حضرت علیها السلام و همچنین روایات متعدّد در خصوص منزلت زیارت ایشان و وجود زیارت نامه مأثور در حق حضرت فاطمه معصومه علیها السلام، همه گواهی از عظمت مقام و شأن والای آن بانوی مکرّمه دارد.
امام رضا علیه السلام، عصمت، طهارت، زیارت، قم، شفاعت
جهاد و مبارزه در راه تثبیت حق و نابودی باطل یکی از فضایل دیرینه ی بشری و یکی از آرمان ها و اهداف مقدّس سازندگی انسان در گستره ی حیات بوده است. به ویژه آن گاه که اساس و جوهره این مبارزه را فرمان خداوند متعال در دفاع از حوزه شریعت و حمایت از ارزش های اعتقادی و ایمانی تشکیل داده باشد. شریعت مقدّسه اسلام که کامل ترین و نهایی ترین آیین الهی است، پیروان خود را به تثبیت و استوار سازی ارکان دین و اصول حاکمیت الهی با بذل هر چیز نفیس و متاع گران بها اعم از جان و مال فرا خوانده است و جهاد را یکی از عوامل سازنده و استوار کننده اصول اعم از جان و مال فرا خوانده است.
گرچه در برنامه جهاد و رزم، در اسلام تکلیفی برای زنان نیامده است تا آنان نیز همانند مردان در صفوف جبهه، حضور یابند و همانند مردان سلاح برگرفته و وارد کارزار قتال گردند، چون بافت وجودی، احساسات لطیف عواطف ظریف و ارگانیزم حیاتی آنان بر چنین هدفی خلق و استوار نشده است. ولی بدین معنا نیست که خود زنان با توجّه به آن که رکنی از ارکان اجتماع را تشکیل می دهند در مواقع حساس و ضروری در آن لحظاتی که عقیده و آرمان مقدّسشان به خطر می افتد و کمک و مساعدت لازم آنان را می طلبد در گوشه ای بنشیند و امکانات و استعدادهای فراوان خود را در اختیار مکتب و معتقدات الهی خویش قرار ندهند.
بر این اساس همواره در طول تاریخ زندگی زنان، موارد فراوان و صحنه های حساسی را می یابیم که، آنان مردانه، به مصاف دشمن رفته و از خود و لیاقت ها و شایستگی هایی در این عرصه نشان داده اند، گاهی فتوحات و پیروزی هایی درخشانی را نیز، نصیب خود ساخته اند و در مواردی هم به سعادت شهادت رسیده اند از این نمونه ها در تاریخ دیرپای اسلام صحنه های چشمگیر و قابل ذکری را سراغ داریم. مثل حضرت آسیه علیها السلام در کنار حضرت موسی بن عمران علیه السلام و مانند فرزانه قریش حضرت خدیجه علیها السلام در کنار آخرین فرستاده خداوند حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و مانند حضرت فاطمه علیها السلام آن مادر هستی، دخت نبی، همسر ولایت و مادر امامت در کنار حضرت علی علیه السلام و زینب کبری علیها السلام در کنار حسن و حسین علیهما السلام، ما سخن را با کریمه ی اهل بیت علیهم السلام حضرت فاطمه معصومه علیها السلام آغاز می کنیم.
در روز اول ذیقعده سال 173 هجری، در شهر مدینه چشم به جهان گشود. این بانوی بزرگوار، از همان آغاز، در محیطی پرورش یافت که پدر و مادر و فرزندان، همه به فضایل اخلاقی آراسته بودند. عبادت و زهد، پارسایی و تقوا، راستگویی و بردباری، استقامت در برابر ناملایمات، بخشندگی و پاکدامنی و نیز یاد خدا، از صفات برجسته این خاندان پاک سیرت و نیکو سرشت به شمار می رفت. پدران این خاندان، همه برگزیدگان و پیشوایان هدایت، گوهرهای تابناک امامت و سکان داران کشتی انسانیت بودند.
حضرت معصومه علیها السلام در خاندانی که سرچشمه ی علم و تقوا و فضایل اخلاقی بود، پرورش یافت. پس از آن که پدر بزرگوار آن بانوی گرامی به شهادت رسید، فرزند ارجمند آن امام علیه السلام، یعنی حضرت امام رضا علیه السلام عهده دار امر تعلیم و تربیت خواهران و برادران خود شد و مخارج آنان را نیز بر عهده گرفت. در اثر توجّهات زیاد آن حضرت، هر یک از فرزندان امام کاظم علیه السلام به مقامی والا دست یافتند و زبانزد همگان گشتند. ابن صباغ مالکی در این باره می گوید:
هر یک از فرزندان ابی الحسن موسی معروف به کاظم علیه السلام، فضیلتی مشهور دارد. بدون تردید بعد از حضرت رضا (علیه السلام) در میان فرزندان امام کاظم (علیه السلام)، حضرت معصومه (علیها السلام) از نظر علمی و اخلاقی، والامقام ترین آنان است. این حقیقت از اسامی، لقب ها، تعریف ها و توصیفاتی که ائمّه اطهار علیهم السلام از ایشان نموده اند، آشکار است و این حقیقت روشن می سازد که ایشان نیز چون حضرت زینب علیها السلام عالمه غیر معلّمه بوده است.
حضرت فاطمه معصومه علیها السلام مظهر فضایل و مقامات است. روایات معصومان علیهم السلام فضیلت ها و مقامات بلندی را به آن حضرت نسبت می دهد.
حضرت امام صادق علیه السلام در این باره می فرمایند:
قَالَ إِنَّ لِلَّهِ حَرَماً وَ هُوَ مَکَّةُ أَلَا إِنَّ لِرَسُولِ اللَّهِ حَرَماً وَ هُوَ الْمَدِينَةُ أَلَا وَ إِنَّ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ حَرَماً وَ هُوَ الْكُوفَةُ أَلَا وَ إِنَّ قُمَّ الْكُوفَةُ الصَّغِيرَةُ أَلَا إِنَّ لِلْجَنَّةِ ثَمَانِيَةَ أَبْوَابٍ ثَلَاثَةٌ مِنْهَا إِلَى قُمَّ تُقْبَضُ فِيهَا امْرَأَةٌ مِنْ وُلْدِي اسْمُهَا فَاطِمَةُ بِنْتُ مُوسَى وَ تُدْخَلُ بِشَفَاعَتِهَا شِيعَتِي الْجَنَّةَ بِأَجْمَعِهِم. (1)
1) بحار الأنوار، ج57، ص228.
آگاه باشید که برای خدا حرمی است و آن مکه است و برای پیامبر خدا حرمی است و آن مدینه است و برای امیرمؤمنان حرمی است و آن کوفه است. بدانید که حرم من و فرزندانم بعد از من، قم است. آگاه باشید که قم، کوفه کوچک ماست، بدانید بهشت هشت دروازه دارد که سه تای آن ها به سوی قم است. بانویی از فرزندان من به نام فاطمه، دختر موسی، در ر آن جا رحلت می کند که با شفاعت او، همه شیعیان ما وارد بهشت می شوند.
حضرت معصومه علیها السلام از جمله بانوان گران قدر و والا مقام جهان شیعه است و مقام علمی بلندی دارد. نقل شده که روزی جمعی از شیعیان، به قصد دیدار حضرت موسی بن جعفر علیه السلام و پرسیدن پرسش هایی از ایشان، به مدینه منوره مشرف شدند. چون امام کاظم علیه السلام در مسافرت بود، پرسش های خود را به حضرت معصومه علیها السلام که در آن هنگام کودکی خردسال بیش نبود، تحویل دادند. فردای آن روز برای بار دیگر به منزل امام علیه السلام رفتند، ولی هنوز ایشان از سفر برنگشته بود. پس به ناچار، پرسش های خود را باز خواستند تا در مسافرت بعدی به خدمت امام علیه السلام برسند، غافل از این که حضرت معصومه علیها السلام جواب پرسش ها را نگاشته است. وقتی پاسخ ها را ملاحظه کردند، بسیار خوشحال شدند و پس از سپاسگزاری فراوان، شهر مدینه را ترک گفتند. از قضای روزگار در بین راه با امام موسی بن جعفر علیه السلام مواجه شده، ماجرای خویش را باز گفتند. وقتی امام پاسخ پرسش ها را مطالعه کردند، سه بار فرمود: پدرش فدایش. (1)
1) السيد أحمد المستنبط عن كتاب كشف اللئالى لابن العرندس الحلى، و حاصلها: أن جمعا من الشيعة قصدوا بيت الإمام موسى بن جعفر علیه السلام للتشرف بلقائه و السلام عليه، فأخبروا أن الإمام علیه السلام خرج في سفر و كانت لديهم عدة مسائل فكتبوها، و أعطوها للسيدة فاطمة المعصومة علیها السلام ثم انصرفوا. و فى اليوم التالي- و كانوا قد عزموا على الرحيل إلى وطنهم- مروا به بيت الإمام علیه السلام، و رأوا أن الإمام علیه السلام لم يعد من سفره بعد، و نظرا إلى أنه لا بد لهم أن يسافروا طلبوا مسائلهم على أن يقدموها للإمام علیه السلام في سفر آخر لهم للمدينة، فسلمت السيدة فاطمة علیها السلام المسائل إليهم بعد أن كتبت أجوبتها، و لما رأوا ذلك فرحوا و خرجوا من المدينة قاصدين ديارهم. و في أثناء الطريق التقوا بالإمام الكاظم علیه السلام و هو في طريقه إلى المدينة، فحكوا له ما جرى لهم فطلب إليهم أن يروه تلك المسائل، فلما نظر فى المسائل و أجوبتها، قال ثلاثا: فداها أبوها. فإن صحت هذه الحكاية فهى تدل- أولاً:
دعا و زیارت، پر و بال گشودن از گوشه تنهایی، تا اوج با خدا بودن است. دعا و زیارت، جامی است زلال از معنویت ناب در کام عطشناک زندگی؛ و زیارت حرم حضرت معصومه علیها السلام، بارقه امیدی در فضای غبارآلود زمانه، فریاد روح مهجور در هنگامه غفلت و بی خبری، و نسیمی فرحناک و برخاسته از باغستان های بهشت است. زیارت مرقد حضرت فاطمه معصومه علیها السلام،به انسان اعتماد به نفس می دهد، و او را از غرق شدن در گرداب نومیدی باز می دارد و به تلاش بیش تر دعوت می کند. زیارت مزار با صفای کریمه ی اهل بیت علیهم السلام، سبب می شود که زائر حرم، خود را نیازمند پروردگار ببیند، در برابر او خضوع کند، از مرکب غرور و تکبّر- که سرچشمه تمامی بدبختی ها و سیه روزی هاست- فرو آید و حضرت معصومه علیها السلام را واسطه ی درگاه پروردگار عالمیان قرار دهد. بر همین اساس است که برای زیارت آن حضرت علیها السلام، پاداش بسیار بزرگی وعده داده شده و آن، ورود به بهشت است. در این باره از حضرت امام جواد علیه السلام نقل شده که فرمودند:
مَنْ زَارَ قَبْرَ عَمَّتِي بِقُمَّ فَلَهُ الْجَنَّةُ. (1) هر کس عمّه ام را در قم زیارت کند، بهشت از آن اوست.
پس از آن که حضرت معصومه علیها السلام به شهر ساوه رسید، بیمار شد. چون توان رفتن به خراسان را در خود ندید، تصمیم گرفت به قم برود. یکی از نویسندگان در این باره که چرا حضرت معصومه علیها السلام شهر قم را برگزید، می نویسد: بی تردید می توان گفت که آن بانوی بزرگ، روحی ملهم و آینده نگر داشت (2)و با توجّه به آینده قم و محوریتی که بعدها برای این سرزمین پیش می آید- محوریتی که آرامگاه ایشان مرکز آن خواهد بود- بدین دیار روی آورد. این جریان به خوبی روشن می کند که آن بانوی الهی، به آینده اسلام و موقعیت این سرزمین توجّه داشته و خود را با شتاب بدین سر زمین رسانده و محوریت و مرکزیت آن را با مدفن خود پایه ریزی کرده است.
درباره فضیلت زیارت حضرت معصومه علیها السلام روایات فراوانی از پیشوایان معصوم رسیده است. از جمله، هنگامی که یکی از محدّثان برجسته قم، به نام سعد بن سعد به محضر مقدّس امام رضا علیه السلام شرفیاب می شود، امام هشتم علیه السلام خطاب به ایشان می فرماید: ای سعد! از ما در نزد شما قبری است. سعد می گوید: فدایت شوم! آیا قبر فاطمه دختر موسی بن جعفر علیها السلام را می فرمایید؟ می فرماید:
آری، هر کس او را زیارت کند، در حالی که به حق او آگاه باشد، بهشت از آن اوست.
پیشوای ششم شیعیان امام جعفر صادق علیه السلام نیز در این باره می فرماید:
مَنْ زارَها وَجبت لَهُ الْجَنَة. (1) هر کس او را زیارت کند، بهشت بر او واجب گردد.
و در حدیث دیگری آمده است:
أَنَّ زِيَارَتَهَا تُعَادِلُ الْجَنَّةَ. (2) زیارت او، هم سنگ بهشت است.
یکی از ویژگی های حضرت معصومه علیها السلام، ورود زیارتنامه ای از سوی معصومان علیهم السلام درباره ایشان است و این نشان دهنده مقام والای این بانوی گرانقدر اسلام است. باشد که شیعیان و پیروان اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام به ویژه بانوان، این مقام بزرگ و عالی را پاس بدارند و همواره الگو و مظهر عفاف و تقوا و حیا باشند. تنها در این صورت است که روح با عظمت این بانوی بزرگ از همه ما خشنود خواهد شد.
حضرت فاطمه معصومه علیها السلام بانویی بهشتی، غرق در عبادت و نیایش، پیراسته از زشتی ها و شبنم معطّر آفرینش است. شاید یکی از دلایل «معصومه» نامیدن این بانو، آن باشد که عصمت مادرش حضرت زهرا علیها السلام به ارث به او رسیده است. بر اساس پاره ای از روایات، این لقب از سوی امام رضا علیه السلام برای این بانوی والا مقام اسلام وارد شده است؛ چنان که فقیه بلند اندیش و سپید سیرت شیعه، علّامه مجلسی رحمة الله در این باره می گوید: امام رضا علیه السلام فرمودند:
مَنْ زارَ الْمَعْصُومَةَ بِقُمْ كَمَنْ زَارَنى. هر کس معصومه را در قم زیارت کند، مانند کسی است که مرا زیارت کرده است.
حضرت معصومه علیها السلام در زبان دانشمندان و فقیهان گران قدر شیعه، به لقب کریمه ی اهل بیت علیهم السلام یاد می شود. از میان بانوان اهل بیت علیهم السلام، این نام زیبا تنها به آن حضرت اختصاص یافته است. بر اساس رؤیای صادق یا تشرّفی که نسب شناس گران قدر، مرحوم آیت الله مرعشی نجفی رحمة الله در محضر معصوم علیه السلام داشتند که فرمودند: بر تو باد به کریمه ی اهل بیت علیهم السلام، آن بانو به کریمه ی اهل بیت علیهم السلام خوانده می شود.
به طور کلی، سه زیارت نامه برای حضرت معصومه علیها السلام ذکر شده که یکی از آن ها مشهور و دو تای دیگر غیر مشهور است. اسامی و لقب هایی که برای حضرت معصومه علیها السلام در دو زیارت نامه غیر مشهور ذکر شده؛ به قرار ذیل است: طاهره (پاکیزه)، حمیده (ستوده)؛ بِرّه (نیکوکار)؛ رشیده (حد یافته)؛ تقّیه (پرهیزگار)؛ رضّیه (خشنود از خدا)؛ مرضیّه (مورد رضایت خدا)؛ سیده صدیقه (بانوی بسیار راستگو)؛ سیده رضیّه مرضّیه (بانوی خشنود خدا و مورد رضای او)؛ سيدةُ نساء العالمین (سرور زنان عالم). (1)هم چنین محدّثه و عابده از صفات و القابی است که برای حضرت معصومه علیها السلام عنوان شده است.
بالاترین جایگاه شفاعت، از آن رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله است که در قرآن کریم، از آن به مقام "محمود" تعبیر شده است و همین مقام برای حضرت زهرا علیها السلام است، در مورد شفاعت گسترده حضرت زهرا علیها السلام همین بس که شفاعت، مهریه آن حضرت است و به هنگام ازدواج، پیک وحی طاقه ابریشمی از سوی پروردگار آورد که در آن عبارت «خداوند مهریه ی فاطمه زهرا علیها السلام را، شفاعت گنهکاران از امّت محمّد صلی الله علیه و آله قرار داد» منقوش بود، این حدیث از طریق اهل تسنن نیز نقل شده است. پس از فاطمه زهرا علیها السلام از جهت گستردگی شفاعت، حضرت معصومه علیها السلام از جمله بانوانی است که دارای مقام شفاعت است. بر همین اساس است که حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمودند:
با شفاعت او، همه ی شیعیان ما وارد بهشت می شوند.
1) منظور زنان زمان خودشان می باشد- سردبیر.
در احادیث فراوانی به قداست قم اشاره شده است. از جمله حضرت امام صادق علیه السلام قم را حرم اهل بیت علیهم السلام معرّفی و خاک آن را، پاک و پاکیزه تعبیر کرده است. همچنین ایشان در ضمن حدیث مشهوری که درباره ی قداست قم به گروهی از اهالی ری بیان کردند، فرمودند:
بانویی از فرزندان من به نام فاطمه دختر موسی، در آن جا رحلت می کند که با شفاعت او همه شیعیان ما وارد بهشت می شوند.
او می گوید من این حدیث را هنگامی از امام صادق علیه السلام شنیدم که حضرت موسی بن جعفر علیه السلام هنوز دیده به جهان نگشوده بود. این حدیث والا، از رمز شرافت و قداست قم پرده بر می دارد و روشن می سازد که این همه فضیلت و شرافت این شهر که در روایات آمده، با ریحانه پیامبر صلی الله علیه و آله، کریمه اهل بیت علیهم السلام، مهین بانوی اسلام، حضرت معصومه علیها السلام تکمیل می شود که در این سرزمین دیده از جهان فرو می بندد و گرد و خاک این سرزمین را، توتیای دیدگان حور و ملایک می کند.
بین حضرت معصومه علیها السلام و برادرش امام رضا علیه السلام عواطف سرشار و محبّت شگفت انگیزی بود که قلم از ترسیم آن عاجز است. در یکی از معجزات امام کاظم علیه السلام که حضرت معصومه علیها السلام نیز نقشی دارد، هنگامی که نصرانی می پرسد: شما که هستید؟ می فرماید:
من معصومه، خواهر امام رضا علیه السلام هستم. (1)
این تعبیر، از محبّت سرشار آن حضرت علیها السلام به برادر بزرگوارش امام رضا علیه السلام و نیز از مباهات ایشان به این نسبت سرچشمه می گیرد.
حضرت فاطمه معصومه علیها السلام از جهت شخصیت فردی و کمالات روحی، در بین فرزندان امام موسی بن جعفر علیه السلام بعد از برادرش، امام علی بن موسی الرضا علیه السلام در والاترین رتبه جای دارد. این درحالی است که بنا بر مستندات رجالی، فرزندان دختر امام کاظم علیه السلام دست کم هجده تن بوده اند و حضرت فاطمه علیها السلام در بین آنان، سرآمد بوده است. حاج شیخ عباس قمی آن گاه که از دختران موسی بن جعفر علیه السلام سخن می گوید، درباره ی فاطمه معصومه علیها السلام می نویسد: بر حسب آن چه به ما رسیده، افضل آن ها، سیّده جلیله معظّمه، فاطمه بنت امام موسی علیه السلام معروف به حضرت معصومه علیها السلام است.
1) دار السلام، ج2، ص169.
شیخ محمّد تقی تُستری، در قاموس الرجال، حضرت معصومه علیها السلام را به عنوان بانوی اسوه معرّفی کرد و فضیلت وی را در میان دختران و پسران حضرت موسی بن جعفر علیه السلام، غیر از امام رضا علیه السلام بی نظیر دانسته است. ایشان در این زمینه چنین می نویسد: در میان فرزندان امام کاظم علیه السلام با آن همه کثرتشان، بعد از امام رضا علیه السلام کسی هم شأن حضرت معصومه علیها السلام نیست. بی گمان این گونه اظهار نظرها و نگرش به شخصیت حضرت فاطمه علیها السلام دختر موسی بن جعفر علیه السلام بر برداشت هایی استوار است که از متن و روایات وارده از ائمّه اطهار علیهم السلام به دست آمده است. این روایت ها، مقام هایی را برای حضرت فاطمه معصومه علیها السلام بر شمرده اند؛ مقامی که نظیر آن، برای دیگر برادران و خواهران ایشان ذکر نکرده اند و به این ترتیب، نام حضرت فاطمه معصومه علیها السلام در شمار زنان برتر جهان قرار گرفته است.
به جان پاک تو ای دختر امام، سلام *** به هر زمان و مکان و به هر مقام، سلام
تویی که شاه خراسان بود برادر تو *** بر آن مقام رفیع و بر این مقام، سلام
به هر عدد که تکلّم شود به لیل و نهار *** هزار بار فزون تر ز هر کلام، سلام
صبح تا شب و از شام، تا طلیعه صبح *** بر آستانه قدست على الدوام، سلام
در آسمان ولایت، مه تمامی تو *** ز پای تا به سرت ای مه تمام، سلام
به پیشگاه تو ای خواهر شه کَونین *** ز فرد فرد خلایق، به صبح و شام سلام
منم که هر سر مویم به هر زمان گوید *** به جان پاک تو ای دختر امام، سلام
حضرت فاطمه معصومه علیها السلام پس از ورود به شهر قم، تنها هفده روز در قید حیات بود و سپس دعوت حق را لبیک گفت و به سوی بهشت برین پرواز کرد. این حادثه در سال 201 هجری رخ داد. سلام بر این بانوی بزرگوار اسلام از روز طلوع تا لحظه غروب. درود بر روح تابناک حضرت معصومه علیها السلام که اینک آفتاب حرم با صفایش، زمین قم را نورانی کرده است. سلام بر سالار زنان جهان و فرزند پیام آوران مهر و مهتران جوانان بهشتی.
ای فاطمه! در روز قیامت، شفیع ما باش که شما در نزد خدا، جایگاهی ویژه برای شفاعت داری.
1- بحار الأنوار، ج57، ص228.
2- وسائل الشیعة، ج14، ص576.
3- بحار الأنوار، ج48، ص317.
4- مستدرک الوسائل، ج10، ص368.
5- دار السلام، ج2، ص169.
شیخ حر عاملی، وسائل الشيعة، 29 جلد، مؤسسه آل البيت علیهم السلام قم، 1409 هجری قمری.
علامه مجلسی، بحار الأنوار، 110 جلد، مؤسسة الوفاء بيروت- لبنان، 1404 هجری قمری.
محدث نوری، مستدرک الوسائل، 18 جلد، مؤسسه آل البيت علیهم السلام قم، 1408 هجری قمری.
از مُنشِئاتِ قَلَمیِ
علّامه ثانی و محقَّقِ ثالث، شيخ الإسلام و المسلمين
شیخ محمّد باقر مجلسی اصفهاني أسكنه الله بحبوحة جِنانه
به کوششِ
خدمتگزارِ آستانِ مقدَّسِ علوی سلام الله علیه علی عزیزپوریان بروجردی عفی عنه
سنّت مناجات در میان بندگان خاص
اشعار مناجات حضرت امیر مؤمنان علیه السلام
نقدی گذرا بر الهی نامه استاد حسن زاده
متن الهی نامه علّامه محمّد باقر مجلسی رحمة الله
نویسنده محترم با نگاهی بر سنّت حسنه ی مناجات با ذات باری تعالی و نیز گلایه از الهی نامه های صوفیانه، بر مناجات و الهی نامه علّامه محمّد باقر مجلسی رحمة الله که به یقین بر اساس عقاید و مبانی دینی است تأکید ورزیده است.
کلیدواژه ها؛
ذات باری تعالی، امیر مؤمنان علیه السلام، مناجات، علامه مجلسی رحمة الله، استاد حسن زاده
تقدیم به تو ای امیر مؤمنان و باب مدینه علم خاتم رسولان که لؤلؤ توحید را از صدفِ حی نمایاندی و جویندگان معرفت راستین را بر افق مبین والاترین براهین نشاندی و سوختگان کویر اوهام را به زلال علم و هدایت راهنمون گشتی.
السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ...
السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا حَبِيبَ اللَّهِ *** السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا صَفْوَةَ اللَّهِ
السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا وَلِيَّ اللَّهِ *** السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا حُجَّةَ اللَّهِ
السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا إِمَامَ الْهُدَى *** السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا عَلَمَ التُّقى
السَّلَامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْوَصِيُّ الْبَارُّ التَّقِيُّ *** السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا الْحَسَنِ
السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا عَمُودَ الدِّينِ *** وَ وَارِثَ عِلْمِ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ
وَ صَاحِبَ المِيسَم وَ الصِّرَاطِ الْمُسْتَقِيمِ... .
بسم الله الرحمان الرحيم و إيَّاهُ نعبدُ و إِيَّاهُ نستعين سپاسِ مَبنی بر اَساس و ستایشِ بَرتر از قِیاس موجِدی را سزاستْ مَعبود، که از رَشَحاتِ بَحیره از بِحارِ اَنوارِ وجودَش همه یِ عوالِم را موجود فَرمود، و صلواتِ بی اَندازه و سَلامِ بُلَند آوازِه نِثارِ مَرقَدِ حَضرتِ پِیغَمبَرِ آخِرِ الزَّمان، که مَقصودِ اَصلی و مَطلوبِ کُلّی از خِلقَت و آفرینِشِ هَمه یِ جَهانیان است، آن سَروَرِ عَظیم الشأن و جَلیل القَدری که اَز تَأخیرِ اِرسال اش دَر رِسالَتْ عِلَّتِ غائی بودن اش لائِح و پِیدا، و عَرشِ مَجید تا تَحت الثَّرَى به نورِ وجودِ ذی جودَش ظاهِر و هوَیداست، و بَر عِتَرتِ اَطهارْ و ذُرَّيّه يِ اَبرارِ اَخیارَش که قَرینِ قُرآنِ مُبين، و مَشرِق الشَّمسَينِ هِدايَت و عُروَة الوُثقايِ مِلَّت و حَبل المَتينِ دین اند، و لَعنت و دور بادِ بی حَدّ و حَصرِ خُدايِ متعال و رُسُل و اَوصياء و مَلائکه و جَمیع مَخلوقاتْ بر پیشوایانِ ضَلالَت که در غِوایتِ غاویان کوشیدند و نورِ آفتاب و ماهِ تابانِ خِلافَت را به ظُلمَتِ ظُلمِ غَصبِ آن پوشیدند.
و امّا بعد:
سُنَّتِ سَنِیَّه ی اِنشادِ " الهی نامه" و "مناجات نامه" و کتابت و نشرِ آن متأسّياً به آل الله الأطهار عليهم أفضل الصَّلاة و أزكى السَّلام از دیرباز در میانِ شیعیان مولانا امیرِ مؤمنان امام على سلام الله عليه خصوصاً كِبارِ عُلما و شُعَرای آن طائفه ی حقّه رواج داشته و دارد. این که گفته شد که سیره ی "مناجات نامه" و " الهی نامه" نویسی، به جهتِ تأسّی به اهل بیتِ معصومین علیهم السلام است، کلامی پُر واضح و آشکار است، چه آن که هر کس مأنوس و مألوف با ادعیّه ی شریفه و مناجاتِ مبارکه ی اهل بیت علیهم السلام است، به خوبی می داند که خاندانِ رسالت مآب عليه و عليهم السلام اهتمام ویژه ای بر این گونه مخاطب قراردادنِ الله متعال داشته اند. حال که سُخَن بدین جا رسید- به جهتِ تیمُّن و تبرُّک، و از بابِ نمونه جهتِ این که حضراتِ اهل بیت علیهم السلام به این گونه مخاطب قرار دادنِ حضرتِ باری إله جلّ و علا اهتمام داشته اند- مناجاتِ منظومه ی حضرتِ مولایِ متّقیان، پیشوایِ گروهِ رستگاران، سیّدِ موحَّدان، امیرِ مؤمنان، امام علی علیه السلام را نقل می کنیم:
لَكَ الْحَمْدُ يَا ذَا الْجُودِ و الْمَجْدِ وَ الْعُلَى *** تَبَارَكْتَ تُعْطِي مَنْ تَشَاءُ وَ تَمْنَعُ
إِلَهِي وَ خَلَّاقِي وَ حِرْزِي وَ مَوْئِلِي *** إِلَيْكَ لَدَى الْإِعْسَارَ وَ الْيُسْرِ أَفْزَعُ
إِلَهِي لَئِنْ جَلَّتْ وَ جَمَّتْ خَطِيئَتِي *** فَعَفْوُكَ عَنْ ذَنْبِي أَجَلُّ وَ أَوْسَعُ
إِلَهِي لَئِنْ أَعْطَيْتُ نَفْسِي سُؤْلَهَا *** فَهَا أَنَا فِي رَوْضِ النَّدَامَةِ أَرْتَعُ
إِلَهِي تَرَى حَالِي وَ فَقْرِي وَ فَاقَتِي *** و أَنْتَ مُنَاجَاتِي الخَفِيَّةَ تَسْمَعُ
إِلَهِي فَلَا تَقْطَعْ رَجَائِي وَ لَا تُزِغْ *** فُؤَادِي فَلِي فِي سَيْبِ جُودِكَ مَطْمَعُ
إِلَهِي لَئِنْ خَيَّبْتَنِي أَوْ طَرَدْتَنِي *** فَمَنْ ذَا الَّذِي أَرْجُو وَ مَنْ ذَا أُشَفِّعُ
إِلَهِي أَجِرْن مِنْ عَذَابِكَ إِنَّنِي *** أَسِيرٌ ذَلِيلٌ خَائِفٌ لَكَ أَخْضَعُ
إِلَهِي فَانِسْنِي بِتَلْقِينِ حُجَّتِي
إِذَا كَانَ لِي فِي الْقَبْرِ مَثْوًى وَ مَضْجَعُ *** إِلَهِي لَئِنْ عَذَّبْتَنِي أَلْفَ حِجَّةٍ
فَحَبْلُ رَجَائِي مِنْكَ لَا يَتَقَطَّعُ *** إِلَهِي أَذِقْنِي طَعْمَ عَفْوِكَ يَوْمَ لا
بَنُونَ وَ لَا مَالٌ هُنَالِكَ يَنْفَعُ *** إِلَهِي لَئِنْ لَمْ تَرْعَنِي كُنْتُ ضَائِعاً
وَ إِن كُنتَ ترعَانِي فَلَسْتُ أُضَيَّعُ *** إِلَهِي إِذَا لَمْ تَعْفُ عَنْ غَيْرِ مُحْسِنٍ
فَمَنْ لِمُسِيءٍ بِالْهَوَى يَتَمَتَّعُ *** إِلَهِي لَئِنْ فَرَّطْتُ فِي طَلَبِ التُّقَى
فَهَا أَنَا إِثْرَ الْعَفْوِ أَقْفُو وَأَتْبَعُ *** إِلَهِي لَئِنْ أَخْطَأْتُ جَهْلًا فَطَالَمَا
رَجَوْتُكَ حَتَّى قِيلَ هَا هُوَ يَجْزَعُ *** إِلَهِي ذُنُوبِي بَذَّتِ الطَّوْدَ وَ اعْتَلَتْ
وَ صَفْحَكَ عَن ذَنْبِي أَجَلُّ وَ أَرْفَعُ *** إِلَهِي يُنَجِّي ذِكْرُ طَوْلِكَ لَوْعَتِي
وَ ذِكْرُ الْخَطَايَا الْعَيْنَ مِنِّي يُدَمِّعُ *** إِلَهِي أَقِلْنِي عَثْرَتِي وَ امْخ حَوْبَتِي
فَإِنِّي مُقِرٌّ خَائِفٌ مُتَضَرَّعُ *** إِلَهِي أَنِلْنِي مِنْكَ رَوْحاً وَ رَاحَةً
فَلَسْتُ سِوَى أَبْوَابٍ فَضْلِكَ أَقْرَعُ *** إِلَهِي لَئِنْ أَقْصَيْتَنِي أَوْ أَهَنْتَنِي
فَمَا حِيلَتِي يَا رَبِّ أمْ كَيْفَ أَصْنَعُ *** إِلَهِي حَلِيفُ الْحُبِّ فِي اللَّيْلِ سَاهِرٌ
يُنَاجِي وَ يَدْعُو وَ الْمُغَفَّلُ يَهْجَعُ *** إِلَهِي وَ هَذَا الْخَلْقُ مَا بَيْنَ نَائِمٍ
وَ مُنْتَبِهٍ فِي لَيْلِهِ يَتَضَرَّعُ *** وَ كُلُّهُمْ يَرْجُو نَوَالَكَ رَاجِياً
لِرَحْمَتِكَ الْعُظْمَى وَ فِي الخُلْدِ يَطْمَعُ *** إِلَهِي يُمَنِّينِي رَجَائِي سَلَامَةً
وَ قُبْحُ خَطِيئَاتِي عَلَيَّ يُشَنِّعُ *** إِلَهِي فَإِنْ تَعْفُو فَعَفْوُكَ مُنْقِذِي
وَ إِلَّا فَبِالذَّنْبِ الْمُدَمِّرِ أُصْرَعُ
إِلَهِي بِحَقِّ الْهَاشِمِيِّ مُحَمَّدٍ *** و حُرْمَةِ أَطْهَارٍ هُمْ لَكَ خُضَّعُ
إِلَهِي بِحَقِّ الْمُصْطَفَى وَ ابْنِ عَمِّهِ *** وَ حُرْمَةِ أَبْرَارٍ هُمْ لَكَ خُشَّعُ
إِلَهِي فَأنْشِرْنِي عَلَى دِينِ أَحْمَدَ *** مُنِيباً تَقِيّاً قَانِتَا لَكَ أَخْضَعُ
وَ لَا تَحْرِمْنِي يَا إِلَهِي وَ سَيِّدِي *** شَفَاعَتَهُ الْكُبْرَى فَذَاكَ الْمُشَفَّعُ
وَ صَلِّ عَلَيْهِمْ مَا دَعَاكَ مُوَحِّدٌ *** وَ نَاجَاكَ أَخْيَارُ بِبَابِكَ رُكَّعُ
و از آن دسته از عالمانِ جَلیل القَدری که در این عَرصه- به تبعیّت از ائمّه اطهار علیهم السلام- قَلَم چرخانده اند، حضرت علّامه ابو سعید حسن بن حُسَین شیعی سبزواری رحمة الله است که در کتابِ شريفِ "مصابيح القُلوب" این چنین زیبا می نگارد:
خداوندا! ضمیرِ ما را از ریب و شُبهه خالی گردان.
مرکزِ دلِ ما را از جُحود و طُغیان صافی دار.
هرچه از زندگیِ ما به کار آید، به بندگیِ خود مصروف دار.
ذکرِ خود را اَنیسِ جانِ ما گردان.
هر کجا ذرّه ای نورِ آشنایی است، بر مَزید گردان.
دولتِ طاعت و عبادت بر همه مُستَدام دار.
يا إلهَ العالَمين!
و يا خَير النّاصرين!
و نیز آیت الله علّامه سیّد محمّد کاظم طباطبائی یزدی رحمة الله- صاحبِ کتابِ شريفِ " العُروة الوُثقى " -، الهی نامه ای بسیار زیبا به نامِ" بُستانِ راز و گُلِستانِ نیاز" دارند، (1)و لكن مع الأسف الشديد، اين دُرّه ى ثَمینه در بازارِ اهلِ عِلم مجهول و موردِ تغافُل می باشد، و لکن افسوس که در عوض، الهی نامه ای سراسر ایراد! و مملوّ از عقایدِ غیر صحیح (2)
مانندِ: " الهی! تا به حال می گُفتم لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لَا نَوْمٌ [سورة مباركه البقرة، آیه 255] الآن می بینم مرا هم لا تأخذنى سنة و لا نوم".
می گویم: با دیده انصاف بنگرید که چگونه، نویسنده صفاتِ پروردگار را به خود نسبت داده است! و مانندِ: "الهی! شکرت که دوستان عاقلند و دشمنانم احمق".
می گویم: بهتر است در این مورد توضیحی بیان نشود و خردمندان خود قضاوت کنند.
و مانندِ: "الهی! از گُفتنِ نَفی و اِثبات شَرم دارم که اثباتیَم «لَا إِلهَ إِلَّا الله» را دیگران بگویند، و «الله» را حسن".
می گویم: ببینید که چگونه او از گفتن کلمه شريفه لَا إِلهَ إِلَّا الله شرم دارد یعنی آن را کوتاه در بیان مقصود می داند، در حالی که در روایاتِ شریفه معتبره ما شیعیان خلافِ آن آمده است:
در حدیث قُدسی الله متعال می فرمایند: لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ حَصْنِي فَمَنْ دَخَلَهُ أَمِنَ مِنْ عَذَابِي.
و نیز در حدیث قدسی آمده است: إِنَّي" أَنَا اللهُ لَا إِلهَ إِلَّا أَنَا" فَاعْبُدُونِي، مَنْ جَاءَ مِنْكُمْ بِشَهَادَةِ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ بِالْإِخْلَاصِ دَخَلَ فِي حِصْنِي وَ مَنْ دَخَلَ فِي حِصْنِي أَمِنَ مِنْ عَذَابِي.
و نیز در حدیث قُدسی تکلّم خدای متعال با موسی کلیم الله آمده است: يَا مُوسَى! لَوْ أَنَّ السَّمَاوَاتِ وَ عَامِرِيهِنَّ وَ الْأَرَضِينَ السَّبْعَ فِي كِفَّةٍ وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ فِي كِفَّةٍ مَالَتْ بِهِنَّ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ.
و پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله می فرمایند: مَا قُلْتُ وَ لَا قَالَ الْقَائِلُونَ قَبْلِي مِثْلَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ.
و نیز آن حضرت صلی الله علیه و آله می فرمایند: خَيْرُ الْعِبَادَةِ قَوْلُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ.
و نیز آن حضرت صلی الله علیه و آله می فرمایند: " كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ" [سورة مباركه إبراهيم: آيه شريفة 16]، مَنْ أَبَى أَنْ يَقُولَ: لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ.
و نیز آن حضرت صلی الله علیه و آله می فرمایند: أَتَانِي جَبْرَئِيلُ بَيْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ، فَقَالَ: يَا مُحَمَّدُ! طُوبَى لِمَنْ قَالَ مِنْ أُمَّتِكَ: لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ وَحْدَهُ مُخْلِصاً.
و نیز آن حضرت صلی الله علیه و آله می فرمایند: مَا مِنَ الْكَلَامِ كَلِمَةُ أَحَبَّ إِلَى اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ مِنْ قَوْلِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ وَ مَا مِنْ عَبْدِ يَقُولُ: لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ، يَمُدُّ بِهَا صَوْتَهُ فَيَفْرُغُ إِلَّا تَنَاثَرَتْ ذُنُوبُهُ تَحْتَ قَدَمَيْهِ كَمَا يَتَنَاثَرُ وَرَقُ الشَّجَرِ تَحْتَهَا.
و نیز آن حضرت صلی الله علیه و آله می فرمایند: بَشَّرِ النَّاسَ، أَنَّهُ مَنْ قَالَ: لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ، فَلَهُ الْجَنَّةُ.
و نیز آن حضرت صلی الله علیه السلام می فرمایند: إِنَّ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ كَلِمَةٌ عَظِيمَةٌ كَرِيمَةٌ عَلَى اللهِ عَزَّوَجَلَّ، مَنْ قَالَهَا مُخْلِصاً اسْتَوْجَبَ الْجَنَّةَ، وَ مَنْ قَالَهَا كَاذِبًا عُصِمَتْ مَالُهُ وَ دَمُهُ وَ كَانَ مَصِيرُهُ إِلَى النَّارِ.
و نیز آن حضرت صلی الله علیه و اله می فرمایند: مَنْ قَالَ: لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ، فِي سَاعَةٍ مِنْ لَّيْلٍ أَوْ نَهَارٍ، طَلَسَتْ مَا فِي صَحِيفَتِهِ مِنَ السَّيَّئَاتِ.
نیز آن حضرت صلی الله علیه و آله می فرمایند: إِنَّ لِلّهِ عَزَّوَجَلَّ عَمُوداً مِنْ يَاقُوتَةٍ حَمْرَاءَ رَأْسُهُ تَحْتَ الْعَرْشِ وَ أَسْفَلُهُ عَلَى ظَهْرِ الْحُوتِ فِي الْأَرْضِ السَّابِعَةِ السُّفْلَى، فَإِذَا قَالَ الْعَبْدُ: لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ، اِهْتَزَّ الْعَرْشُ وَ تَحَرَّكَ الْعَمُودُ وَ تَحَرَّكَ الْحُوتُ، فَيَقُولُ اللهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى: اسْكُنْ يَا عَرْشِي! فَيَقُولُ: كَيْفَ أَسْكُنُ وَ أَنْتَ لَمْ تَغْفِرْ لِقَائِلِهَا؟ فَيَقُولُ اللهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى: اشْهَدُوا سُكَّانَ سَمَاوَاتِي أَنَّي قَدْ غَفَرْتُ لِقَائِلِهَا.
و نیز آن حضرت صلی الله علیه و آله می فرمایند: مَنْ قَالَ: لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ، مُخْلِصاً دَخَلَ الْجَنَّةَ، وَ إِخْلَاصُهُ أَنْ تَحْجُزَهُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ عَمَّا حَرَّمَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ.
و امیر مؤمنان امام علی علیه السلام می فرمایند: مَا مِنْ عَبْدٍ مُسْلِمٍ، يَقُولُ: لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ، إِلَّا صَعِدَتْ تَخْرِقُ كُلَّ سَقْفٍ لَا تَمُرُّ بِشَيْءٍ مِنْ سَيَّئَاتِهِ، إِلَّا طَلَسَتْهَا حَتَّىِ تَنْتَهِيَ إِلَى مِثْلِهَا مِنَ الْحَسَنَاتِ فَتَقِفَ.
و امام محمّد باقر علیه السلام می فرمایند: مَا مِنْ شَيْءٍ أَعْظَمَ ثَوَاباً مِنْ شَهَادَةِ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ لِأَنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ لَا يَعْدِلُهُ شَيْءٌ وَ لَا يَشْرَكُهُ فِي الْأَمْرِ أَحَدٌ.
و نیز آن حضرت علیه السلام می فرمایند: جَاءَ جَبْرَئِيلُ إِلَى رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله، فَقَالَ: يَا مُحَمَّدُ! طُوبَى لِمَنْ قَالَ مِنْ أُمَّتِكَ: لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ وَحْدَهُ وَحْدَهُ وَحْدَهُ.
نیز امام جعفر صادق علیه السلام می فرمایند: قَوْلُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ ثَمَنُ الْجَنَّة.
و نیز آن حضرت علیه السلام می فرمایند: مَنْ قَالَ: لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ، مُخْلِصاً دَخَلَ الْجَنَّةَ، وَإِخْلَاصُهُ أَنْ تَحْجُرَهُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ عَمَّا حَرَّمَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ.
و نیز آن حضرت علیه السلام می فرمایند: مَنْ قَالَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ، مِائَةَ مَرَّةٍ كَانَ أَفْضَلَ النَّاسِ ذَلِكَ الْيَوْمَ عَمَلًا إلَّا مَنْ زَادَ. مراجعه شود به: توحید شیخ صدوق رَحِمَهُ اللهُ، باب ثواب المُوَحَّدين و العارفين.
آیا مهم ترین و اساسی ترین شعار توحيد «لَا إِلهَ إِلَّا الله» نیست؟ مگر پیامبر گرامیِ اسلام صلی الله علیه و آله نفرمودند: يَا أَيُّهَا النَّاسُ! قُولُوا: " لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ " ، تُفْلِحُوا؟ لابُدّ ایشان هنگام اذان و اقامه بسیار شرمگین می شوند زیرا این کلمه تکرار می شود و همچنین در تشهد و نیز تسبیحات اربعه نماز.
در هر صورت خداى عزَّوجَلّ و رسول خدا صلی الله علیه و اله و ائمّه معصومین علیهم السلام و تمام مؤمنین از گفتن این جمله نورانی شرم نمی کنند، ولی چگونه فردی از بیان این کلمه ی شریف شرم می کند! و با کمال تأسّف یک عدّه هم کورکورانه از او تبعیّت کرده و " الهی نامه" اش را وردِ زبان خود کرده اند.
خریدار بسیار داشته و مع الاسف لَقلَقه ی لسانِ بسیاری شده است!همین قضیه سبب شُد که به فِکر بیافتیم این الهی نامه که اثرِ طَبعِ شريفِ جامعِ بِحار الأنوار، کشّافِ غُموض از وجوهِ اَخبار، علّامه ی ثانی و مُحَقَّقِ ثالث، شيخ الإسلام و المُسلِمين، مُحَدَّثِ کبیر و فقیهِ خَبیر، شیخ محمّد باقر مَجلسی اِصفَهانی رحمة الله می باشد را اِحیاء نموده، به امید آن که قلوبِ مرده ی ما را اِحیاء نماید.
مؤلّفِ این رساله ی شریفه علّامه شیخ محمّد باقر فرزند علّامه شیخ محمّد تقی مجلسی اصفهانی أَسْكَنَهُمَا اللهُ بُحْبُوحَةَ جِنَانِه می باشد. علامه ی عظیم الشأن مرحوم ملا محمّد باقر مجلسی رحمة الله مؤلف عالی قدر کتاب با عظمت "بحار الانوار"، یکی از بزرگ ترین دانشمندان ماست که با همّت عالی و اقدامات اساسی وی، مذهب شیعه دوازده امامی در سراسر این کشور اسلامی رواج یافت و به اوج انتشار خود رسید و اثرات عمیقی در دل بزرگ و کوچک و مرد و زن و خاص و عام بر جای گذارد. به طوری که به یاری خداوند متعال تا هنگام ظهور وجود اقدس امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف خدمات ریشه دار آن بزرگ مرد علم و دین نیز همچنان استوار خواهد ماند و از خاطره ها فراموش نخواهد شد. برای تحقیق و بررسی دقیق در پیرامون احوال علّامه مجلسی رحمة الله فرصتی بیش تر باید، تا بتوان با تجزیه و تحلیل تاریخ زندگانی درخشان او، چنان که می باید حقّش را ادا کرد و آن طور که بوده معرّفی نمود. زیرا بدیهی است این مقدار که در این مقدمه نگارش می یابد، نمی تواند معرّف شخصیت بزرگ آن مرد نامْوَر باشد. شرح حال علّامه مجلسی در کتب تراجم و رجال شیعه که بعد از وی نوشته شده به اجمال و تفصیل آمده است، که خوانندگانِ گرامی را به آن کتاب های مبارک ارجاع می دهیم، همچون: الفیض القُدسی فی أحوال المجلسی، تألیفِ علّامه ی محدَّثِ خَبير حاج میرزا حُسَین نوری طبرسی رحمة الله و نيز مرآت الأحوال جهان نما، تألیفِ علّامه ی نامی آقا احمد فرزند آقا محمّد علی فرزند علّامه وحید بهبهانی رحمهم الله- که خود با چهار واسطه خواهر زاده ی علّامه مجلسی رحمة الله است- و همچنین مقدّمه ی علامه علی دوانی رحمه الله بر کتابِ شريفِ مهديِ موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف.
مرقدِ او بحار انواری است *** که ز عین الحیات داده نشان
روضه اش می دهد حیات القلوب *** ز جلاء العیون ببین تو عیان
اعتقادات او است زاد معاد *** تو به حقّ الیقین یقین می دان
آیت رحمت الهی بود *** رفت و مردم شدند سرگردان
گوئیا هاتفی ز عالم غیب *** داده بودش بشارت از یزدان
که در این ماه می روی به بهشت *** زود بنما وداع پیر و جوان
زان سبب گشت ختم تفسیرش *** آیه ى " كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ" (1)
می گویم: شاید مقصودِ ازهری از این بیتِ شریف این باشد که علّامه مجلسی رحمه الله که در تمامِ لحظاتِ عمرِ شریفش در حالِ تصنیفِ کتاب و بیانِ علم بود، با رحلتش هم این آیه شریفه را برای همگان آشکارا تفسیر نمود که "كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ"، و الله العالم بحقائق الأمور.
چون شب قدر آن عظيم القدر *** شد نهان عشر آخر رمضان (2)
ماه رمضان چو بیست و هفتش کم شد *** تاریخ وفات عالِم عالَم شد
[نجوم السماء في تراجم العُلَماء، ص179.]
از هری گفت سال تاریخش *** «باقر علم شد روان به جنان»
1) علّامه محمّد علی آزاد کشمیری رحمه الله این چنین می نگارد: صاحب تذکره گفته که از بعض اشعار ازهری مستفاد می شود که آخوند مرحوم تفسیری تا شرح آیه " كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ" به تألیف در آورده که وفاتش در رسید، لكن الى الآن تفسير منسوب به او یافته نشد و هم در فهرس تصانيف او مذکور نیست، و نیز در کلام احدی از علماء نسبت تصنیف تفسیر به سوی او به نظر نرسیده، شاید که در آن سال تفسیر سوره رحمان را در ماه رمضان بر سبیل موعظه بیان فرموده و تا آیه مذکوره نوبت بیان آن رسیده. و العلم عند الله. انتهى. [نجوم السماء في تراجم العُلَماء، ص180].
2) ولادت آخوند در سال یک هزار و سی و هفت هجری است، چنان که آن مرحوم بر حاشیه کتاب بحار الأنوار در مقام ذکر تسمیه آن گفته که از غرائب اتّفاقات آن که عدد "جامع كتاب بحار الأنوار" به تاريخ ولادت من موافق است. در لؤلؤة البحرين مسطور است که وفات آخوند سال یک هزار و یک صد و یازده هجری اتّفاق افتاد. تاریخِ فوتش «غم و حُزن» است. و ملّا حیدر علی مجلسی در رساله خود- بعد [از] ذکر اوصاف و القاب و مدایح آن جناب- گفته ولادتش در یک هزار و هفت هجری است، لکن گفته وفاتش در سال یک هزار و یک صد و ده هجری است. و احمد بن محمّد حُسَينى لاهیجانی- که از تلامذه آخوند مجلسی است- در ذیل فهرس ابواب کتاب نظم اللئالی- که مشتمل بر فتاوی آخوند مجلسی است- گفته وفات او در بیست و هفتم ماه رمضان سنه هزار و صد و ده هجری است. چنان چه تاریخی که برای فوت آن مرحوم به طریق تعمیمه گفته اند مُشعِر بر این است:
علّامه حاج آقا بزرگ تهرانی رَحِمَهُ الله این چنین می نگارد:
مناجات: تأليفِ محمّد باقر.
و ظاهراً این رساله نیز از [علّامه] مجلسی است.
ابتدايِ آن: " الهی به ذاتِ بی مثالَت که عقل های مقرّبان..." می باشد.
دو نُسخه از آن موجود است:
نُسخه ای از آن در [کتابخانه ی] مجلس (به شماری: 3059/8) در هشت صفحه؛ و نُسخه ای دیگر در [کتابخانه ی دانشکده ی] الهیّات [دانشگاهی تهران] (به شماری: 78/7) در ضمنِ دو مجموعه ای که به تازگی ذِکر شد با همان خصوصیّات [که نسخه ی کتابخانه ی مجلس را محمّد کریم فرزند اسماعیل قاضی رَحِمَهُ الله به قلم نَسخ در قرن یازدهم هجری کتابت نموده، و نسخه ی کتابخانه ی دانشکده ی الهیّات به قلم نَسخ در سال 1124 ه- کتابت شده است]. و در فهرستِ هر دو کتابخانه آمده که ظاهراً مؤلّفِ این مناجات هم [علّامه شیخ محمّد باقر] مجلسی [می باشد، و این که در سال 1097 ه- از تأليفِ آن فارغ گشته] است.
بازخوانیِ این اثرِ شریف بر اساسِ نسخه ی کتابخانه ی مجلس (تهران- به شماره ی 3059/8) انجام گرفته است. (1)
1) می گویم: ما به نسخه ی مخطوط دانشکده ی الهیّات دسترسی پیدا نکردیم.
تصویر صفحه ی اوّل از نسخه ی مخطوط
تصویر صفحه ی آخر از نسخه ی مخطوط
بسم الله الرّحمان الرّحیم
مِنْ إملاء الفاضل الكامل مولانا محمَّد باقر قَدَّسَ اللهُ رُوحَه
الهی! به ذات بی مثالت که عقل های مقرّبان در او حیران است،
الهی! به کِبریایِ جلالت که دل هایِ عارفان از آن لرزان است،
الهی! به رحمتِ بی زوالت که امیدگاه عاصیان است،
الهی! به زلال وصالت که حیات بَخشِ تشنه لبانِ واديِ حِرمان است،
الهی! به دریای احسانت که به قطره ای از آن عالَمی مغفور است،
الهی! به پرتو جمالت که از آن جهانی پر نور است،
الهی! به پرده داری عفوت که گناه مجرمان از آن مستور است،
الهی! به دل نوازی لطفت که خجالت فرمانِ محرومان بدکردار است،
الهی! به وعده های عَفْوت که مرهم نِهِ جراحت سینه های فَکار است،
الهی! به غفرانت که جهان را در کار است،
الهی! به لطفت که عاصیان را در انتظار است،
الهی! به خجلت عاصیان رو سیاهت،
الهی! به قبول شفیعان در گاهت،
الهی! به سیّد انبیا و سرور اصفیا و شفیع روز جزا و مَحرَمِ حريم كِبريا،
سلطانِ مَمالِكِ وجود، فرمان روايِ عوالمِ غیب و شهود،
پناهِ بیچارگان و عُذر خواه گناه کاران،
حاكِم روزِ جَزا و مخصوص به شفاعت کبری،
و مَسنَد نشين وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرَضَى، محمّدِ مصطفى صلی الله علیه و آله،
الهی! به سلطان سریر ارتضا و پادشاه اقلیم اجتبا،
صدر نشین ایوان خلافت و شَهْ سَوارِ میدان شجاعت،
محرم سُرادِق «لَوْ كُشِفَ الْغِطَاءُ»، مَفخَرِ گروهِ اَنبیا و اَوصيا،
مرهم نِهِ جراحت های سینه ی رسول صلی الله علیه و آله، غم گسارِ خاطرِ حزينِ بتول علیها السلام،
ضعیفان امّت را پشت و پناه، گناه کاران امّت را امیدگاه،
حلّال مشکلات درماندگان، مولای مؤمنان و پیشوای متّقیان علیه السلام،
اسد الله الغالب، علی بن ابی طالب علیه السلام،
الهى! به مَهدِ عُلیایِ عصمت و طهارت،
و گوهر بی همتای عزّت و جلالت،
مخدومه ی ملائکِ سماوات و سُرورِ سینه ی زبده ی مکنونات،
و شفيع عَرَصات، سيّدة نسا و بتول عذرا، فاطمه ی زهرا علیها السلام،
الهی! به سَروِ جویبارِ امامت، و مهرِ سپهرِ خلافت،
مردمکِ دیده ی عین الیقین، مصداق کریمه ى وَ كُونُوا مَعَ الصَّدِقِينَ، قرَّة العينِ مصطفى، مردمک دیده ی علیَّ مرتضی علیه السلام،
و وارث علوم انبیا و اوصيا، و سَروَر نُجَبا و اَصفيا،
صَدر نشینِ ایوان خُلّت و صفا، میهمانِ خوانِ محنت و ابتلا،
شهیدِ مسمومِ مظلوم، حسنِ مجتبی علیه السلام،
الهی! به گُلِ بوستان رسالت، و غنچه ی گلستان ولایت،
مَحرَمِ اَسرارِ حَفِیّه ی ربّانی، مَظهَرِ انوار جلیّه ی یزدانی،
سلطانی که شاهد محبّتش را به گل گونه ی شهادت بِپَرداخت،
و به سرافکندن در راه دوست سر خویش را به اوج رَفعَت بُلَند ساخت،
به برکتِ شهادتش، زرد رویانِ اُمَّت تمامْ سرخ رو،
و به یُمنِ شفاعتش، مغفرتْ گناه کاران را در جستجو،
گوشواره ی عرش رحمان و حلقه ی باب غُفران،
ثالثِ ائمّه ی هُدی، خامسِ اَصحاب عَبا علیهم السلام،
خان سالارِ خوانِ شدّت و بلا، سَروَرِ ارباب محنت و ابتلا،
قُرَّة العين رسولِ ثقلين صلی الله علیه و آله، ابا عبد اللّه الحُسَين علیه السلام،
الهی! به رهروان شارع دین، و راهنمایان مسالک یقین،
که در حریم عزّت و جلال، بساط قُرب وصال بهرِ ایشان انداختی،
و عوالم ملکوت را به نور هدایتشان منوّر ساختی،
و کلید خزائن علوم ازل و ابد را به دست ایشان دادی،
و گروهِ انبیا و رُسُل را به نور تولّای ایشان روشن ساختی،
و عرصه ی ضمیر شیعیان را به برکت محبّت ایشان از غبار شبهه پرداختی،
الهی! به گروه انبیا و رُسُل که زمام مهامّ ملّت و دین در کف ایشان نهادی،
و گم گشتگان به وادیِ حیرت و ضلالت را به نور ایشان هدایت دادی،
الهی! به پاک دامانان این نُه رواق که دامانِ عصمتشان را به غبارِ معصیت نیالوده اند،
الهی! به عندلیبان بساتينِ سبعِ طِباق که جز نغمه ی تسبیح و تقدیس نسروده اند،
الهی! به مَحرَمانِ حَریمِ قربت،
الهی! به باریافتگان انجمن وصلت،
الهی! به تشنه لبان زلال وصالت،
الهی! به نغمه ی عندلیبانِ گلشنِ جمالت،
الهی! به گُم نامان که به غیرِ خود آشناشان نکردی،
الهی! به مجرمان که به لطف خویش رسواشان نکردی،
الهی! به آنان که به یک قطره از دریای عشقت مَستَند،
الهی! به آنان که قدم در راه محبّت نهاده از سر گذشتند،
الهی! به آنان که به نسیم گلشن جمالت مدهوشند،
الهی! به آنان که به امید وصالت در خروشند،
الهی! به کیفیّت زعفرانی که در بوستان چهره ی دوستانت رسانیده ای،
الهی! به نَشئه ی باده ای که در کام محبّانت چکانیده ای،
الهی! به شادابی آبله ی رهروان وادی شوقت،
الهی! به هُشیاریِ مَدهوشانِ صحرای عشقت،
الهی! به آن زمین ها که بر آسمانشان شرف دادی،
الهی! به آن غبارها که خاصیت اکسیر در آن ها نهادی،
الهی! به آن کف ها که آشیان مرغ رحمتند،
الهی! به آن دل ها که قَندیلِ انوار معرفتند،
الهی! به آن نداها که جز گوشِ دل محرمش نیست،
الهی! به آن سینه های مجروح که جز لطفِ دل نواز تو مرهمش نیست،
الهی! به ناله ی جَرَسی که حُدایِ سرای دوستان توست،
الهی! به شُورِ نَفَسی که نمک پرورده ی خوان عرفان توست،
الهی! به آن راحت ها که لطفت رنجشان نام کرده،
الهی! به آن دل نوازی ها که مال خویش را از گدایانِ خوان احسانش وام کرده،
الهی! به دَردی که تواش دوایی،
الهی! به رنجی که تواش شفایی،
الهی! به آن زندگی که شهادتش نام کردی،
الهی! به آن کشته که همان لحظه، خون بهایش را اِنعام کردی،
الهی! به آن دلی که بی خَبَر از درش به در آمده ای،
الهی! به آن بیمار عشقی که به عیادت بر سرش آمده ای،
الهی! به امیدی که پسندیده ای،
الهی! به بیمی که برگزیده ای،
الهی! به بی قدری که قدرش دادی،
الهی! به اعتباری که در خاک ساری نهادی،
الهی! به آن سینه هایی که از غبارِ اغیار پرداختی،
الهی! به به آن دل ها که خلوت خانه ی خاصَّ خویش ساختی،
الهی! به مهجوران قربت که پیوسته در امید و صالند،
الهی! به امید عاصیان که پیوسته چشم بر راه رحمت بی زوالند،
الهی! به رحمی که با همه ی جرم از آن امیدها داریم،
الهی! به عَفوی که در جَنبِ آن، گناه جهانیان را هیچ می انگاریم،
الهی! از جَوْرِ نَفسِ خطاکار به جان آمدم پناهم دِه،
و از مَکرِ دیوِ غدّار عاجز شدم خلاصم دِه.
الهی! از خود ناامیدم از رحمتِ خود امیدوارم کن.
الهی! به جرم خویش در مانده ام لطف خویش را در کارم کن.
الهی! دردم را دوا تو دانی به دیگری مگذارم.
الهی! اگر چه گنه کارم جز تو کسی ندارم؛ به دیگری مسپارم.
الهی! عادت کرده ی احسان خود را از درگاه خود مَران،
و خو گرفته ی رحمت های خود را ناامید مگردان.
الهی! اگر بد کرده ام امید بخشش از چون تو کریمی دارم،
و اگر خطا کرده ام چشم رحمت از چون تو خطاپوشی دارم.
الهى! دلم را نور عرفانِ خود دِه.
الهى! سوز محبّتی در سینه ام نِه.
الهی! دیده ای دِه که جُز ربوبیَّتِ تو نبیند.
الهی! دلی دِه که عبادتِ تو گُزیند.
الهی! سینه ام را مشرقِ انوارِ خود ساز،
و دلم را به اسرارِ محبّتِ اهل بیت علیهم السلام بپرداز،
از آن باده که شور انگیزِ عاشقان است قطره ای به کامم رسان،
و از آن رحمت که امیدگاه عاصیان است بر سرم افشان،
آتشین ناله ی معصیت سوزی در سینه ام نِه،
و آن چه لطف و احسانِ تو را سِزَد آنم دِه.
الهی! رَه طلبانت را به راه دوستان خود برسان،
و مَکرِ دشمنانت را از دوستان خود دور گردان،
ای خطاپوش گناه کاران! رسوا مکن،
و ای عیب پوش مجرمان! پرده ی سترت را وا مکن،
ای پناه در ماندگان! از درگاهت مَران،
و ای امید امیدواران! از روی احسان خود مگردان،
ای مونِس غریبان! غربت زدگان وحشتْ آبادِ قبر را تنها مگذار،
و ای نور بخش زمین و آسمان! خُفتگانِ غربت آبادِ لَحَد را در ظلمت مَدار.
الهی! دست گیریِ در ماندگان را پسندیده ای،
در روز جزا در ماندگان را دست گیر،
و بر عمد و خطایِ اسیرانِ هواهایِ نَفْسِ اَمّاره مَگیر.
الهی! رحیمی رَحم فَرما،
کریمی کرم بنما،
نامه ی گناهِ مجرمان را در دریای عَفوَت مَحو فَرما.
استاد علی اصغر ایماندوست
شرح حال مختصر طلحه
آرزوی طلحه برای دستیابی به خلافت
ثروت طلحه
تلاش طلحه برای سرنگونی عثمان
بیعت طلحه با حضرت علی علیه السلام
بیعت شکنی طلحه
همکاری معاویه و بنی امیه با طلحه
دعوی خون خواهی عثمان توسط طلحه
حرکت به سوی بصره و سر بریدن نگهبانان بیت المال
نامه حضرت علی علیه السلام به مردم کوفه و بیان رویداد کشته شدن عثمان
گفتگوهای حضرت علی علیه السلام با طلحه و زبیر در صحنه جنگ
کشته شدن طلحه توسط مروان بن حکم داماد عثمان
تأسّف حضرت امير المؤمنين علیه السلام هنگام مشاهده جسد طلحه
سخنی درباره اجتهاد طلحه!
نویسنده محترم در این شماره بخوبی نقش طلحه را در قتل عثمان آشکار کرده است و نیز مشخص شده است طلحه شخصی ریاست طلب بود و تمام این ها برای رسیدن به خلافت بود لذا بعد از عثمان با حضرت امیر علیه السلام که او را در امر حکومت دخالت نداد، به مبارزه پرداخت و کشته شد و به همراهی زبیر و عایشه جمع کثیری را به کشتن داد. قابل ذکر است نامه ها و روایات و منابع تاریخی که در کتب تاریخی است خالی از تحریف نیست و برخی از امور به تدریج به آن افزوده شده است و ذکر آن ها در این مقاله به معنای قبول همه آن تلقّی نمی شود.
کلیدواژه ها؛
طلحة بن عبید اللّه، زبیر بن عوّام، عایشه، معاوية بن ابی سفیان
جمل، عثمان بن عفان، عثمان بن حنیف
مورخّین عامه نوشته اند:
طلحة بن عبید الله، (1)اجدادش به تیم بن مرّه می رسد، کنیه اش ابو محمد و یکی از هشت نفری است که در اسلام سبقت داشت همچنین یکی از پنج نفری است که به دست ابوبکر مسلمان شده است... هنگام وقوع جنگ بدر در تجارت شام بود لکن در جنگ اُحُد شرکت داشت و دستش آسیب دید... رنگ پوست طلحه سفید مایل به سرخی، میان قامت بود که به کوتاهی می گرایید پهن شانه و دلاور بود. دارای چهار همسر بود که همگی با همسران پیامبر صلی الله علیه و آله خواهر بودند.
1- ام كلثوم دختر ابوبکر، خواهر عایشه
2- صمنَه دختر جهش، خواهر زینب
3- فارعه، دختر ابی سفیان، خواهر امّ حبیبه
4- رقیه دختر ابی امیه، خواهر امّ سلمه (2)
بررسی ها در مدارک مربوط به طلحه نشان می دهد که وی مدّت ها پیش از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله در فکر زمینه سازی برای خلافت خود بود در همین رابطه به نظر می رسد که یکی از برنامه های آینده وی این بود که پس از وفات آن حضرت با یکی از همسران او ازدواج کند تا بتواند از اعتبار آن برای رسیدن به خلافت استفاده کند. ابن کثیر در ذیل آیه ی وَ مَا كَانَ لَكُمْ أَن تُؤْذُواْ رَسُولَ اللَّهِ وَلَآ أَن تَنكِحُواْ أَزْوَجَهُ و مِنْ م بَعْدِهِ ی أَبَدًا ج إِنَّ ذَلِكُمْ كَانَ عِندَ اللَّهِ عَظِيمًا (3)می نویسد:
ابن ابی حاتم از ابن عباس درباره قول خدای تعالی وَ مَا كَانَ لَكُمْ أَن تُؤْذُواْ رَسُولَ اللَّهِ... نقل کرده است که گفت: این آیه درباره مردی نازل شد که تصمیم داشت پس از پیامبر (صلی الله علیه و آله) با یکی از همسران آن حضرت ازدواج کند. کسی به سفیان گفت: آیا آن زن عایشه است؟ پاسخ داد چنین گفته اند مقاتل بن حیّان و عبدالله بن زید بن اسلم نیز چنین گفته اند. وی با سند خود از سدی نقل کرده است: آن کس که چنین تصمیمی داشت طلحة بن عبیدالله بود برای همین خبر تحریم آن نازل شد، و با استناد به آن همه علماء اجماع دارند: هر کس هنگام وفات پیامبر (صلی الله علیه و آله) از همسران آن حضرت باشد، پس او تزویجش با دیگران حرام است. (4)
ابن ابی الحدید نیز مفاخره ای را نقل می کند که بین قاسم بن محمد بن یحیی بن طلحة بن عبیدالله، و اسماعیل بن جعفر بن محمّد الصادق علیه السلام برقرار شده است، در این مفاخره قاسم گفت: همواره برتری و نیکی ما بر بنی هاشم و همگی بنی عبد مناف پیشی گرفته است، اسماعیل گفت: بر فرزندان عبد مناف چه برتری و خوبی دارید؟ پدر تو جدّ مرا به خشم آورد به خاطر این که گفت: محمّد (صلی الله علیه و آله) می میرد و همان گونه که از بین زنان ما برای خودش برمی گزید ما نیز از بین همسرانش برای خودمان برمی گزینیم. (1)به همین جهت، خدای تعالی برای این که بینی پدرت به خاک مالیده شود این آیه را نازل فرمود وَ مَا كَانَ لَكُمْ أَن تُؤْذُواْ رَسُولَ اللَّهِ وَ لَآ أَن تَنكِحُواْ أَزْوَجَهُ و مِنْ م بَعْدِهِ ی أَبَدًا و پسر عموی تو مادر مرا از حقّش در فَدَک و سایر میراث پدرش بازداشت و پدرت مردم را بر عثمان شوراند و او را محاصره کرد تا کشته شد و بیعت علی (علیه السلام) را شکست و بر روی او شمشیر کشید و دل های مسلمانان را از او برگرداند. اگر فرزندان عبد مناف که شما به آن ها نیکی کرده اید غیر از این ها هستند آن ها را معرّفی کن چه کسانی هستند فدایت شوم! (2)
عمر نیز هنگامی که نقاط ضعف اعضای شورای انتخاب خلیفه را بیان می کرد نظری به سوی آنان انداخت و گفت:
هر کدام می خواهند زیرکی خود را نشان بدهند و امیدوارند که خلیفه شوند. [رو به طلحه کرد و گفت] امّا تو ای طلحه آیا نمی گفتی اگر پیامبر (صلی الله علیه آله) وفات کند بعد از او با همسرانش ازدواج می کنی؟... امّا تو ای زبیر در هیچ روز و شبی قلبت نرم نمی شود، همیشه خشن و آزار دهنده ای و امّا تو ای عثمان پشکل اسب از تو بهتر است. امّا تو ای عبدالرحمن، مرد ناتوانی هستی که همه ی خویشانت را دوست داری و امّا تو ای سعد دارای گلّه اسب و طالب جنگی و امّا تو یا علی به خدا قسم که اگر ایمان تو با ایمان اهل زمین وزن شود از آن زیادتر است. آن گاه علی (علیه السلام) برخاست و به حاضران پشت کرد تا بیرون رود، در این موقع عمر گفت به خدا قسم موقعیّت و قدر این مرد را می دانم، اگر او را خلیفه کنید شما را به راه راست و روشن می برد. [حاضران] گفتند: این که گفتی چه کسی است؟ [عمر گفت] همین که بین شما بود و رفت. گفتند: خودت چرا این کار را نمی کنی؟ گفت راه ندارد. (3)
مستنداتی که در منابع مکتب خلفا وجود دارد نشان می دهد که طلحه بسیار ریاست طَلَب بوده است، ابن قتیبه دینوری از قول سعد بن ابی وقاص می نویسد:
و طلحه لو يجد ان يشقَ بطنه مِن حبّ الامارة و لَشَقّه. (1)
عشق به امیر شدن در طلحه به حدّی است که اگر دریابد برای رسیدن به آن باید شکمش را بشکافد می شکافد.
با توجّه به آن چه پیش تر بیان شد، آرزوی خلافت در دوران زندگانی پیامبر صلی الله علیه و آله در دل طلحه شکل گرفت و در دوران خلافت ابی بکر ظاهر شد؛ پس از ابوبکر نیز زمینه های دیگری وجود آمد که آرزوی خلافت را در دل او افزایش داد. ابن ابی الحدید در این باره می نویسد:
عمر در دوران خلافت خود از خروج بزرگان قریش- که در طبقه مهاجران قرار داشتند- جلوگیری می کرد و اگر هم می خواستند خارج شوند. باید اجازه می گرفتند و زمان برگشتشان معلوم باشد. عثمان در زمان خلافت خود افسارشان را روی گردنشان انداخت، با مردم رفت و آمد کردند، [مردم] آن ها را به فساد کشاندند و حبّ ریاست را در دل آن ها انداختند، بخصوص با ثروت زیادی که برای آن ها فراهم شده بود- و ثروت مفسده ای است، چه مفسده ای!- و برای طلحه و زبیر بقدری ثروت و امکانات فراهم شد که برای دیگران نشد، [افزون بر آن] قدمت در اسلام برای آن ها وضعیتی به وجود آورد که گروه بزرگی از مسلمانان برای آن ها آرزوی خلافت می کردند و آن ها را شایسته ی خلافت می دانستند. بخصوص این که عمر آن ها را نامزد خلافت کرده بود، و چه کسی تا دم مرگ از این آرزو دست بر می دارد! خصوصاً طلحه که این آرزو را در زمان ابی بکر نیز به زبان می آورد و بخاطر این که پسرعموی او بود از او می خواست که [پس از خود] او را خلیفه کند و با خلافت عمر نیز مخالف بود. (2)
همان طور که ابن ابی الحدید گفت ثروتی که طلحه در دوران عثمان به دست آورد او را به فساد کشاند. اکنون به نمونه هایی از آن چه در کتب تاریخ از ثروت طلحه نقل شده اشاره می شود. ابن ابی الحدید می نویسد
عثمان پنجاه هزار [درهم] از طلحه طلب داشت روزی عثمان به مسجد رفت و طلحه به او گفت: مال تو را تهیه کردم، بگیر! عثمان گفت به خاطر جوانمردیت به عنوان کمک به تو بخشیدم. (3)
ذهبی می نویسد:
درآمد طلحه از غلّات عراق چهارصد هزار و از غلات سرات ده هزار دینار یا بیش تر بود، هیچ کس از بنی تمیم عیالوار نبود مگر این که او را بی نیاز می کرد و دَین او را نیز پرداخت می کرد و هر گاه غلّات او جمع آوری می شد هر سال دَه هزار برای عایشه می فرستاد... . (1)درآمد غلات طلحه در هر روز هزار واف بود (واف برابر است با یک درهم و چهار دونق). (2)
واقدی از موسی بن طلحه روایت می کند که معاویه از او پرسید طلحه چقدر نقدینگی به ارث گذاشت؟ پاسخ داد یک میلیون و دویست هزار درهم و از طلا دویست هزار دینار... . (3)
ابن عساکر می نویسد:
قیمت میراث طلحه از املاک و اموال و نخلستان سی میلیون درهم و نقدینگی دو میلیون و دویست هزار دینار بود و باقیمانده کالا و اثاثیه بود. هنگامی که طلحه کشته شد در دست خزانه دارش یک میلیون و دویست هزار درهم بود و املاک و نخلستان های او سی میلیون درهم قیمت گذاری شد. (4)
ابن عبد ربّه می نویسد:
ماترک طلحه سیصد پوست گاو طلا و نقره بود. (5)
ابن سعد می نویسد:
از طلحة بن عبیدالله یکصد پوست گاو نر انباشته از زر که در هر یک سیصد رطل طلا بود باقی ماند. (6)
طه حسین می نویسد:
آن گاه که عثمان خلیفه شد راه هایی را که عمر بر روی بزرگان قریش بسته بود، به رویشان باز کرد و آن ها را با جایزه های بزرگ از بیت المال بهره مند کرد... روزی به زبیر ششصد هزار و به طلحه دویست هزار داد و هنگامی که به این شیوه برای گروهی از مردم ثروت افزایش پیدا کند و امکاناتی برای آن ها فراهم آورد که در سرزمین های مختلف آب و زمین داشته باشند، در شهرستان ها خانه هایی تهیه کنند، در حجاز قصرهایی بنا کنند در همه جا بردگان، هواداران و طرفدارانی داشته باشند. درهای فتنه به روی آنان باز می شود و دشوارترین دشواری ها برای آنان این است که در فتنه ها وارد نشوند. (7)
وی در جای دیگر می نویسد:
هنگامی که عثمان بخشش ها را زیاد کرد و جایزه ها و هدیه ها را از حدّ عادی گذراند و به دارندگان این هدایا اجازه داد در سرزمین ها پراکنده شوند و به خیل چیره شدگان و رعیّت مغلوب بپیوندند، هیچ دور نیست که از یک جهت جایگاه این افراد بزرگ شمرده شود و از جهت دیگر هواداران و طرفدارانشان افزایش یابد و هر کدام رئیس حزبی شوند که آنان را شایسته ترین مردم به خلافت مسلمانان بدانند. (1)
ابن اثیر می نویسد:
روزی در مجلس سعید (فرماندار کوفه)، حبیش اسدی گفت: طلحة بن عبیدالله عجب سخاوتمند است! سعید گفت: کسی که یک آبادی مانند «نسا ستج» (2)داشته باشد باید سخاوتمند باشد. به خدا اگر من مانند آن را داشتم برای شما زندگی فراخی فراهم می کردم. (3)
همان گونه که طه حسین گفت ثروت همراه با بخشندگی سبب شد که طلحه هواداران فراوانی پیدا کند، و با خلق و خوی تملّق که در غالب زیردستان وجود دارد طبیعی است که هواداران طلحه سرور خود را مستحقّ خلافت بدانند و آن را به زبان آورند و به همین جهت خلافت بیش از گذشته در دل طلحه جایگزین شود. مردم مدینه که از نزدیک شاهد کارهای خلاف عثمان بودند زبان به اعتراض گشودند. طلحه که این حالت را مشاهده کرد، دریافت که هنگام انقلاب فرا رسیده و برای سرنگونی عثمان شواهد و دلایل کافی وجود دارد و اکنون لازم است که این وضعیت به سایر بلاد اسلامی نیز منعکس شود. در آن زمان بلاد اسلامی افزون بر مدینه که مرکز خلافت اسلامی بود عبارت بود از مکه و صنعاء در حجاز و يمن، منطقه شام، مصر، بصره و کوفه، صنعاء و مکه در معاملات سیاسی وزن چندانی نداشتند، شام کاملاً تحت کنترل معاویه بود و به کسی اجازه نفوذ نمی داد، در مصر محمد بن ابی حذیفه و محمد بن ابی بکر دست به روشنگری زده بودند که مؤثر واقع شده بود، شهرهای بصره و کوفه بسیار مهمّ بودند، زیرا دروازه ایران محسوب می شدند و سپاهیان از این دو شهر برای توسعه سرزمین های اسلام اعزام و فرماندهی می شدند. به همین جهت لازم بود در جریان انقلاب قرار گیرند. چنین بود که طلحه از زبان مهاجران صدر اسلام به آن ها نامه نوشت و از آن ها برای آمدن و پیوستن به انقلابیون دعوت به عمل آورد.
اکنون نمونه هایی از این اقدام ارائه می شود:
ابن قتیبه می نویسد:
حويطب بن عبد العزّی می گوید: هنگامی که محاصره عثمان تنگ شد، مرا به دنبال علی، زبیر و طلحه فرستاد و از آن ها کمک خواست به خانه ی علی رفتم که مانند کوه ها مردم در آنجا جمع بودند و کسی داخل خانه نمی شد، به خانه زبیر رفتم، کسی در خانه اش نبود به طرف طلحه رفتم و در خانه اش او را پیدا کردم و داستان عثمان را گفتم. گفت آیا خدمت علی رسیده ای گفتم نتوانستم به او دست پیدا کنم، بنابراین طلحه، اشتر را احضار کرد و به من گفت خواسته هایت را به او بگو، آن چه عثمان گفته بود به او گفتم، اشتر به پا خاست و [خطاب به طلحه] گفت: شما به سوی ما نامه ای فرستادید و آن نامه این است، سپس نامه را بیرون آورد که چنین نوشته شده بود: بسم الله الرحمن الرحيم. مِن المهاجرين الاوّلين و بقية الشّورى، الى مَن بمصر مِنَ الصحابة و التّابعين. (1)امَّا بعد اَن تعالَوا اِلينا و تَداركوا خلافة رسولِ الله قَبل اَن يسلبها اهلها، فَانّ كتابَ الله قد بَدَّلَ، سنةَ رسولِه قد غيّرت و احكام الخليفتين قد بدّلت، فَنُنشِدُ اللهَ تؤمنون بالله و اليوم الآخر، و اقيموا الحق على المنهاج الواضح الّذى فارقتم عليه نبيّكم و فارقكم عليه الخلفاء، غُلِبنا على حقّنا و استولى على فيئنا و حيل بَينَنا و بين اَمرنا و كانتِ الخلافة بعد نبيّنا خلافة نُبوّةٍ و رَحمة و هى اليوم ملک عضوض، من غَلبَت على شيءٍ اَكَلَهُ، اَلَيس هذا كتابكم اِلينا؟ فبكى طلحه. فقال الاشتر: لمّا حضرنا اقبلتم تعصرون اعينكم، و الله لانفارقه حتى نقتله، و انصرف. (2)
1) مجموعه کلماتی که طلحه انتخاب کرده است از آیه 100 سوره توبه گرفته شده: وَ اْلسَّابِقُونَ اْلْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَجِرِينَ وَ اْلْأَنصَارِ وَ اْلَّذِينَ اْتَّبَعُوهُم بِإِحْسَنٍ... در این آیه منظور از «السابقون الاوّلون» پیشگامان می باشند که در بین مهاجران و انصار آن هایی هستند که پیش از دیگران ایمان آورده اند و تابعین باحسان کسانی هستند که بعد از این دو گروه آمدند و از برنامه های آنان پیروی کردند و با انجام اعمال نیک و قبول اسلام، هجرت و نصرت پیامبر صلی الله علیه و آله به آن ها پیوستند (یا این که بطور شایسته پیروی کردند) و منظور از بقیّه شوری در آن زمان: حضرت علی علیه السلام، طلحه، زبیر و سعد بن ابی وقاص است. نویسنده نامه عبدالرحمن بن عوف را که در سال 32 وفات کرد و عثمان را که به نظر وی خلیفه نالایق بوده با این که از شورای شش نفره عمر بود در نظر نگرفته است.
2) الامامة و السياسة، ج1، ص35.
از مهاجران پیشگام و باقیمانده ی شوری، به کسانی که در شهر [اقامت دارند]- از صحابه و تابعین- امّا بعد [شما را دعوت می کنیم] که سوی ما بیایید و پیش از آن که خلافت پیامبر خدا را از اهلش بربایند آن را دریابید. زیرا کتاب خدا تبدیل شده، سنّت پیامبر تغییر کرده و احکام دو خلیفه پیشین عوض شده است. کسانی از صحابه و تابعین به احسان که نامه ما را خوانده اند به خدا سوگند می دهیم تا سوی ما بیایند. حق ما را بگیرند به ما بدهند. اگر به خدا و روز قیامت ایمان دارید به سوی ما بیایید و براساس راه روش پیامبرتان- در هنگامی که از شما جدا شد و از خلفا جدا شدید- حق ما را به پا دارید. ما در رسیدن به حقّمان مغلوب شدیم. به غنایم ما مستولی شده اند. بین ما و بین مقاممان حایل شده اند. خلافت پس از پیامبر ما خلافت نبوّت و رحمت بود و امروز پادشاهی گزنده ای شده، که بر هر چیزی مسلّط شود آن را می خورد.
[سپس اشتر خطاب به طلحه گفت:] آیا این نامه شما نیست؟ در این هنگام طلحه گریه کرد. سپس اشتر گفت: هنگامی که آمدیم استقبال کردید در حالی که چشم های خود را به هم می فشردید. به خدا سوگند از او جدا نمی شویم تا این که او را بکشیم.
طبری می نویسد:
آن گاه که سال سی و چهار فرا رسید اصحاب پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) بعضی به دیگران نامه نوشتند که بیایید؛ اگر می خواهید جهاد کنید، نزد ما بیایید و مردم بر عثمان چیره شدند و به زشت ترین شکل به او دشنام می دادند. (1)
ابن اثیر می نویسد:
جمعی از اهل مدینه شامل صحابه و دیگران به اطراف نوشتند: اگر می خواهید جهاد کنید به این جا بیایید زیرا خلیفه شما دین محمّد (صلی الله علیه و آله) را تباه ساخته است آن را به پا دارید. (2)
به نظر می رسد نامه های طلحه که یک فقره آن ارائه شد و تعدادی از آن ها در صفحات پیش رو ارائه خواهد شد، بخشی از این نامه هایی است که طبری و ابن اثیر از آن یاد کرده اند و نشانی می دهد که وی در شوراندن مردم بر عثمان تأثیر فراوانی داشته است.
سایر قراین و اظهارنظرها درباره ی چگونگی رفتار طلحه با عثمان بدین قرار است؛ ابن قتیبه عبدالله بن مسلم می نویسد:
طلحه نسبت به عثمان بسیار سخت گیر بود. (3)
بلاذری می نویسد:
هیچ یک از اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله) سختگیرتر از طلحه نسبت به عثمان نبودند. (1)
طلحه به عثمان گفت: تو کارهای تازه ای پدید آورده ای که برای مردم ناآشناست، عثمان گفت چه کار تازه ای کرده ام! شما بدگمانید و مردم را بر من می شورانید. (2)
[روزی] عثمان بر گروهی سلام کرد که طلحه بین آن ها بود، آن ها جواب سلام او را ندادند، عثمان گفت: ای طلحه نبینم که زنده باشم و به تو سلام کنم و تو جواب سلام مرا ندهی! (3)
ابن قتیبه دینوری می نویسد:
... اهالی کوفه و مصر شب و روز مقابل خانه ی عثمان اجتماع کردند و طلحه هر دو گروه را بر عثمان می شوراند. (4)
این مخالفت ها به تدریج افزایش یافت تا این که به محاصره عثمان انجامید و عامل اصلی محاصره، طلحه بود.
طبری می نویسد:
عبدالله بن عباس بن ابی ربیعه گفت: داخل خانه عثمان بودم و ساعتی با هم سخن می گفتیم سپس گفت: ای ابن عباس بیا، پس دست مرا گرفت مرا به گوش دادن به سخن کسانی که پشت در خانه عثمان بودند و ادار کرد. چنین سخنانی از آن ها شنیدیم؛ یکی می گفت: منتظر چه هستید؟ دیگری می گفت: مهلت دهید شاید برگردد. در این بین که من و او ایستاده بودیم طلحة بن عبيدالله رسید و ایستاد سپس گفت: ابن عُدَیس کجاست؟ گفتند: این جاست ابن عدیس نزد او آمد و با هم در گوشی چیزی گفتند، سپس ابن عدیس برگشت و به یارانش گفت: نگذارید کسی بر این مرد داخل یا از پیش او بیرون رود. عثمان گفت: این چیزی که طلحة بن عبیدالله به او دستور داد، سپس گفت: خدایا مرا از شرّ طلحة بن عبیدالله نگهدار. او این مردم را بر من برانگیخته و بر من شورانده است... . (5)
ابن اثیر می نویسد:
هنگامی که عثمان محاصره شد، علی (علیه السلام) به طلحه گفت: تو را به خدا سوگند می دهد مردم را از عثمان دور کنی! [طلحه] گفت نه به خدا [چنین نمی کنم] تا این که بنی امیه حق مرا بپردازند. (6)
بلاذری می نویسد:
عثمان همواره طلحه را گرامی می داشت تا این که محاصره شد، [در این موقع] طلحه از همه ی مردم بر او سختگیرتر بود. (1)
طلحه در امر محاصره عثمان توسط مردم دست داشت. (2)
طه حسین می نویسد:
هنگامی که کارهای عثمان آشکار شد طلحه [در اعتراض] از پیشقدمان بود و هنگامی که مخالفت با عثمان شدّت گرفت از کسانی بود که مردم را بر او می شوراندند و هنگامی عثمان محاصره شد از شرکت کنندگان در محاصره بود. (3)
محاصره عثمان هر روز تنگ تر می شد بشرحی که در مجله شماره 21، بیان شد عثمان کشته شد روایت ذیل نشان می دهد که طلحه منتظر کشته شدن عثمان بوده است.
طبری می نویسد:
سعيد بن عبدالرحمن بن ابزی از پدرش روایت می کند که گفت: [روزی که عثمان کشته شد] به خدا قسم فراموش نمی کنیم که سودان بن حمران بیرون شد و من شنیدم که می گفت: طلحة بن عبیدالله کجاست؟ [عثمان] بن عفان را کشتیم. (4)
بلاذری می نویسد:
هنگامی که عثمان کشته شد علی (علیه السلام) خشمگین از خانه بیرون آمد و دانست که طلحه [در کشتن عثمان] کمک کرده است. طلحه با آن حضرت روبرو شد و گفت: چه شده است که حسن و حسین را کتک زدی! علی (علیه السلام) فرمود: لعنت خدا بر تو باد، تو گمان می کنی من ناراحت نیستم... طلحه گفت اگر مروان را تحویل می داد کشته نمی شد. (5)
ابن ابی الحدید می نویسد:
مدائنی در کتاب «مقتل عثمان» روایت کرده است که طلحه سه روز از دفن عثمان جلوگیری کرد و علی (علیه السلام) با مردم بیعت نکردند مگر پنج روز پس از کشته شدن عثمان و حکیم بن حزام یکی از قبیله بنی اسد بن عبد العزّى، و جُبَیر بن مطعم بن حارث بن نوفل برای دفن عثمان از علی کمک خواست زیرا طلحه بر سَرِ راه گروهی را برای سنگ باران [جنازه عثمان] نشانده بود. پس از آن تعداد کمی از خانواده عثمان جنازه عثمان را بیرون آوردند و
می خواستند در محوطه ای در مدینه که به حشّ کوکب معروف بود و یهود مردگان خود را در آن جا دفن می کردند ببرند، هنگامی که به آن جا رسیدند جنازه او سنگباران شد و می خواستند آن را به زمین بیفکنند که علی (علیه السلام) گروهی را فرستاد که [سنگ پران ها را] از آن بازدارند و باز داشتند و همراه جنازه راه افتادند تا آن را در حشّ کوکب دفن کردند. (1)
اوج مخالفت ها با عثمان از ماه رجب سال 35 تا ذیحجه همان سال یعنی حدود شش ماه بود در این مدّت عاملان اصلی کشته شدن عثمان برای مردم شناخته شده بودند بسیاری از مردم از جمله حضرت علی علیه السلام با آن که از اعمال عثمان ناراضی بود، با کشته شدن او موافق نبودند به همین جهت از طلحه بازخواست می کردند. برخی از پاسخ هایی که طلحه به آن ها داده به این عبارت است، ابن قتیبه دینوری می نویسد:
پس از کشته شدن عثمان مردم در مسجد جمع شدند... اعتراض ها مردم به طلحه و زبیر زیاد شد و آن دو را به کشتن عثمان متّهم کردند. سپس مردم به آن ها گفتند: ای آقایان شما به قتل عثمان متّهمید از خود دفاع کنید. طلحه برخاست، خدا را سپاس گذارد سپس گفت: ای مردم ما اکنون همان را می گوییم دیروز گفتیم، عثمان گناه را با توبه در آمیخت به حدّی که خلافت او را خوش نداشتیم و نمی خواستیم او را بکشیم و از بینیازی به کشتن خوشحال می شدیم، لكن بسیار لجبازی کرد و عاقبت کار او با خداست. (2)
[و نیز علی علیه السلام پس از کشته شدن عثمان فرمود] ای طلحه خلیفه مسلمین کشته می شود و دلیلی برای کشته شدن او بیان نشده است. طلحه [در پاسخ] گفت: اگر مروان (3)را تحویل می داد کشته نمی شد. (4)
بلاذری می نویسد:
طلحه با مُجمَّع بن جاریه انصاری روبرو شد، طلحه پرسید رفیقت (عثمان) چه می کند؟ پاسخ داد گمان می کنم شما او را کشتید. طلحه گفت اگر کشته شد نه مَلَکِ مقرّبی بود نه پیامبر مُرسَل. (5)
طلحه که پس از کشته شدن عثمان خود را آماده خدمت کرده بود، با فضای دیگری روبرو شد و همان گونه که نمونه هایش بیان شد مورد مؤاخذه مردم قرار گرفت در این موقع او ناچار و برای فرار از پاسخگویی به مردم اوّلین کسی بود که با حضرت علی علیه السلام بیعت کرد.
بلاذری می نویسد:
اولین کسی که با علی (علیه السلام) بیعت کرد طلحه بود... . (1)
هنگامی که فضای مدینه آرام تر شد طلحه و زبیر مجدّداً به فکر ریاست افتادند و ولایت بصره و کوفه را از حضرت علی علیه السلام مطالبه کردند.
ابن قتیبه دینوری می نویسد:
پس از فارغ شدن از بیعت، طلحه و زبیر به حضور علی (علیه السلام) آمدند و گفتند: آیا می دانی بر چه مبنایی با تو بیعت کردیم ای امیرالمؤمنین! فرمود: آری! بر مبنای سمع و طاعه و بر همان مبنایی که با ابی بکر و عمر و عثمان بیعت کردید. گفتند: نه! ما با تو بیعت کردیم که در خلافت تو شریک باشیم. هنگامی که برای آن ها روشن شد که آن ها را امیر نمی کند، گله مندی خود را در حضور مردم آشکار کردند. زبیر در حضور گروهی از قریش سخنرانی کرد و گفت: پاداش ما از علی این است! ما به خاطر او با عثمان در افتادیم تا این که ثابت کردیم او (عثمان) گناهکار است و باعث کشته شدن او شدیم و او علی (علیه السلام) در خانه اش نشسته بود و هنگامی که به آن چه می خواست رسید می خواهد دیگران را به کار بگمارد. طلحه سخنرانی کرد و گفت: انتظاری نیست جز این که ما سه نفر از اهل شوری بودیم یکی از ما [سعد بن ابی وقاص از بیعت] اکراه داشت و ما بیعت کردیم و امکانات خود را در اختیار او گذاشتیم و او آن چه در اختیار دارد از ما باز می دارد، در آن چه امیدوار بودیم اشتباه کردیم... این سخنان به گوش علی (علیه السلام) رسید... . (2)
همان گونه که از ابن قتیبه نقل شد، پس از آن که طلحه و زبیر از خلافت بازماندند و با حضرت علی علیه السلام بیعت کردند، خود را در خلافت شریک می دانستند و از آن حضرت انتظار داشتند در امور مملکتی با آن ها مشورت کند و از آن ها کمک بگیرد. حضرت علی علیه السلام در پاسخ به گله مندی آن ها فرمود:
برای امور کوچکی (مشاور نشدن) خشمگین شدید و کار بزرگ (در نظر گرفتن خشنودی خدا) را پشت سر انداختید. آیا مرا آگاه نمی سازید که چه چیزی حق شما بوده که نداده ام، یا برای خود چه چیزی برداشته ام و به شما نداده ام، یا کدام دعوایی بوده که مسلمانی نزد من آورده و از [بيان حكم] آن ناتوان بوده ام، نمی دانسته ام یا اشتباه کرده ام. به خدا سوگند خلافت را خواستار نبوده ام و به حکومت نیازی نداشته ام لکن شما مرا به خلافت فراخواندید و به آن وادار کردید.
هنگامی که [این مسئولیت] به من واگذار شد به کتاب خدا و آن چه برای ما مقرّر کرده و به ما امر فرموده نظر افکندم و از آن متابعت کردم و از سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله پیروی نمودم، در این امور به رأی شما و غیر شما نیازی پیدا نکردم و [تاکنون] حکمی پیش نیامده که آن را ندانم و از شما و سایر برادران مسلمانم مشورت بخواهم، اگر چنین بود از شما و دیگران روی گردان نبودم امّا آن چه یادآوری کردید که چرا در تقسیم بیت المال یکسان رفتار کردم، در این امر هم من به رأی خود و از روی هوای نفس حکم نکردم، بلکه من و شما احکامی را در دست داریم که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله آن ها را آورده و برقرار نموده است و در آن چه خدای تعالی در مورد تقسیم [اموال] به آن امر کرده و حکم خود را در آن امضا فرموده، رضایت شما و دیگران لازم نیست. خداوند دل های ما و شما را به حق متوجه گرداند و به ما و شما شکیبایی عطا فرماید. (1)
بلاذری می نویسد:
زهری روایت کرده است که طلحه و زبیر ولایت بصره و کوفه را از علی (علیه السلام) تقاضا کردند، آن حضرت فرمود: این که شما نزد من باشید خورسندم و از دوری شما اندوهگین می شوم. (2)
ابن قتیبه می نویسد:
سپس علی (علیه السلام) با ابن عباس مذاکره کرد و فرمود تو چه می گویی؟ ابن عباس گفت: زبیر را والی بصره کن و طلحه را والی کوفه... علی (علیه السلام) تبسّم فرمود، سپس گفت: این ها در عراق اموال و کارگرانی دارند و هنگامی که برگردن مردم سوار شوند، نادانان را با طمع به سوی خود مایل می کنند و افراد ضعیف را به سختی می کشانند، به افراد نیرومند با زور مسلّط می شوند. اگر می خواستم کسی را به خاطر نفع و ضررش به کار گیریم، معاویه را بر شام باقی می گذاشتم، اگر برای من حرص این دو نفر بر ولایت روشن نبود برای آن ها تصمیمی داشتم. (3)
طبری می نویسد:
طلحه گفت: از این انقلاب جز مانند آب بینی سگ چیز به ما نمی رسد. (4)
یکی از منتظران جدّی خلافت معاویه بود. وی می دانست نامزدهایی که عمر برای شورای تعیین خلیفه انتخاب کرده رقبای سرسختی هستند. و می دانست که در صورت کشته شدن عثمان یکی از آنان به خلافت می رسد، هنگامی که جهت مشورت درباره ی اعتراضات مردم به مدینه آمده بود «از عثمان اجازه خواست تا علی (علیه السلام)، طلحه و زبیر را گردن بزند» (1)معاویه از طریق جاسوس هایی که داشت از ناراحتی و عصبانیت طلحه و زبیر به خاطر نرسیدن خبردار شد. به همین جهت مصمّم شد آتش جنگ را بین آن ها و حضرت علی علیه السلام بر پا کند، زیرا در این جنگ اگر حضرت علی علیه السلام مغلوب شود یک مانع و اگر طلحه و زبیر کشته شوند. دو مانع از پیش روی او برداشته می شود، در این حالت مبارزه با گروه غالب برای او آسان تر است، زیرا افزون بر آن که بسیاری از سپاه دو طرف کشته می شوند گروه برنده را به کشتن عثمان و به کشتن صحابه ی پیامبر صلی الله علیه و آله متهم می کند. با این تفکّر نامه نوشت و طلحه و زبیر را که دیروز می خواست گردن آن ها را بزند امروز به پشتیبانی خود دلگرم کرد.
ابن ابی الحدید می نویسد:
معاویه مردی از بنی عمیس را همراه نامه ای به این مضمون به مدینه فرستاد
بسم الله الرحمن الرحيم
به بنده خدا امیرالمؤمنین زبیر از معاوية بن ابی سفیان
سلام علیک امّا بعد من برای تو از مردم شام بیعت گرفتم آن ها نیز به خواسته من پاسخ دادند و برای یاری و کمک آماده اند پیش از [علی] بن ابی طالب بصره و کوفه را دریاب. زیرا پس از این دو شهر چیز باقی نمی ماند. پس از تو برای طلحة بن عبيدالله بیعت گرفته ام [شعار] خونخواهی عثمان را مطرح کن و مردم را به سوی آن فرا بخوان. باید جدّیت و سرعت و سرعت داشته باشید. خداوند شما را پیروز گرداند. این نامه به زبیر رسید آن را از [دیگران] پنهان داشت ولی طلحه را خبردار کرد و آن ها را خواند و شک نداشتند که این نصیحتی است از طرف معاویه و با یکدیگر برای مخالفت با علی (علیه السلام) متّحد شدند. [پس از خواندن این نامه] طلحه و زبیر از علی (علیه السلام) خواستند که ولایت بصره و کوفه را به آن ها واگذار کند. علی (علیه السلام) فرمود: باشد تا ببینیم... سپس زبیر و طلحه نزد علی آمدند و برای به جا آوردن عمره اجازه خواستند، فرمود: شما هدفتان عمره نیست،
1) الامامة و السياسة، ج1، ص31.
سوگند یاد کردند که جز عمره هدف دیگری ندارند علی (علیه السلام) فرمود شما نیّت عمره ندارید بلکه می خواهید عذر بیاورید و بیعت بشکنید. به خدا سوگند یاد کردند که نه با او مخالفت می کنند و نه بیعت می شکنند و هدفشان جز عمره چیز دیگری نیست فرمود: پس دوباره بیعت کنید. دوباره با محکم ترین سوگند و عهد و پیمان بیعت خود را تکرار کردند و بیرون رفتند. علی (علیه السلام) به کسانی که نزد او بودند فرمود: به خدا سوگند آن ها را جز در فتنه ای که در آن کشته می شوند نخواهید دید! گفتند ای امیرالمؤمنین فرمان ده تا آن ها را برگردانند. فرمود تا خدا چه بخواهد.(1)
ابن ابی الحدید افزون برنامه های فوق دو نامه دیگر نقل می کند که معاویه به هر کدام از طلحه و زبیر جداگانه نوشته و موضوع رسیدن به خلافت را بین آن دو به مسابقه گذاشته است.
نامه طلحه به این مضمون است:
امّا بعد، قطعاً تو در بین قریش، بلحاظ خوشرویی، بخشندگی و فصاحت یگانه ای و به خاطر سابقه ات در اسلام و این که پنجمین نفری هستی که به بهشت بشارت داده شده اند و در جنگ احد شرکت داشتی دارای شرف و فضیلتی، خداوند تو را رحمت کند. به آن چه رعیت در امورشان پیرو تواند و درباره آن چه از آن نتوانی تخلّف کرد عجله کن. خداوند جز با قیام از تو خشنود نمی شود، کارت را از جانب خودم محکم کرده ام، زبیر در فضیلت بر تو برتری ندارد، هر کدامتان زودتر اقدام کنید همو امام است و پس از او نوبت دیگری است، خداوند تو را در زمره هدایت شدگان درآورد و راه کسانی را که موفق می باشند به تو مرحمت فرماید. (2)
معاویه مشابه این نامه را به زبیر نوشت و پس از تعریف و تمجید بسیار به او نیز تأکید کرد که هر کس زودتر اقدام کند امام است. به نظر می رسد هیچ کدام از طلحه و زبیر از نامه دیگری خبردار نبوده و معاویه هدفش ایجاد رقابت بین این دو بوده است تا این که خودش زودتر به خلافت دست پیدا کند.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام از وجود این نامه با اطلاع بود و فرمودند:
معاویه به این دو نفر از شام نامه نوشته و آن ها را فریب داده است. آن ها نامه ها را از من پنهان کردند. (3)
برای تشنگان خلافت که اکنون به اتهام کشتن عثمان در مهلکه افتاده بودند این نامه ها از طرف معاویه کسی که بیم آن می رفت خود او از این ها خون عثمان را مطالبه کند بمنزله آب گوارایی بود که در بیابان خشک و سوزان به تشنگان سرگردان برسد. آن ها فکر نمی کردند،
که دشمن، یک شبه دوست نمی شود و این آب مسموم است، پند معاویه را آویزه گوش خود قرار دادند و به سوی مکه حرکت کردند تا امکانات عزیمت به بصره یا کوفه را فراهم کنند. عایشه پس از کشته شدن عثمان در مکه حضور داشت و از این که مردم حضرت علی علیه السلام را به خلافت برگزیدند خشمگین بود. (1)اکنون طلحه و زبیر که از خلافت بازمانده بودند برای استفاده از اعتبار پیامبر صلی الله علیه و آله همسر آن حضرت که دشمنی حضرت علی علیه السلام را در دل داشت همراه خود کردند و شعار خونخواهی عثمان را به او نیز آموختند.
ابن ابی الحدید می نویسد:
هنگامی که طلحه و زبیر از خلافت بازماندند، آن بلای بزرگ را بر سر علی (علیه السلام) آوردند و تصمیم گرفتند ام المؤمنین (عایشه) را همراه خود به عراق ببرند. (2)
معاویه به سران بنی امیه نیز نامه نوشت و خونخواهی عثمان را به آن ها تعلیم داد. (3)
طلحه و زبیر نیز به عایشه که در مکه بود نامه نوشتند که:
مردم را به ترک علی (علیه السلام) وادار و [شعار] خونخواهی عثمان را آشکار کن. (4)
سران بنی امیه و کارگزاران معزول عثمان با اموالی که از بیت المال مسلمین همراه داشتند در مکه جمع بودند و غیر از سعید بن عاص همگی به طلحه و زبیر پیوستند.
طبری می نویسد:
چهار ماه پس از کشته شدن عثمان، طلحه و زبیر در مکه [هدف] خود را آشکار کردند. ابن عامر نیز با اموالی [که از بصره همراه آورده بود] آن جا بود. یعلی بن منیه (5)با اموال زیادی- بیش از 400 شتر- وارد شد و همگی در خانه ی عایشه برای مشورت جمع شدند. ابتدا گفتند به سوی علی برویم و با او بجنگیم، برخی گفتند شما طاقت جنگ با مردم مدینه را ندارید به سوی بصره و کوفه حرکت می کنیم، زیرا طلحه در کوفه پیروان و هوادارانی دارد و زبیر نیز در بصره هواداران و یارانی دارد. رأیشان بر این قرار گرفت که به سوی بصره و سپس کوفه بروند. عبدالله بن عامر اموال زیادی و شتری داد سپس با هفتصد نفر از اهالی مکه و مدینه آماده خروج شدند و مردم به آن ها ملحق شدند تا به سه هزار نفر رسیدند. (6)
1) نقش عایشه در فتنه عثمان در شماره های آینده تشریح خواهد شد.
2) شرح نهج البلاغه، ج9، ص29.
3) شرح نهج البلاغه، ج10، ص236 تا 240.
4) همان، ج9، ص216.
5) يعلى بن اميّة بن عبيدة بن همام بن الحرث التميمى و هو الذى يقال له يعلى بن منيه و هي امه و قيل هي امّ ابيه. [الاصابه، ج3، ص668]
6) تاریخ طبری، ج5، ص168.
ابن اثیر می نویسد:
اولین کسی که به دعوت عایشه پاسخ گفت عبدالله بن عامر حضرمی کارگزار عثمان در مکه بود، بنی امیه فراری از مدینه هم از او پیروی کردند عبدالله بن عامر [بن کریز] از بصره و یعلی بن منیه از یمن با مال فراوان آمدند و به عایشه پیوستند و کمک مالی کردند. (1)
ابن عامر گفت: به بصره برویم که هم من در آن جا امکاناتی دارم هم طلحه هوادارانی. یعلی بن منيه ششصد شتر و ششصد هزار درهم داد، ابن عامر هم مال زیادی داد همان طور که پیش تر اشاره شد دو گروهی که در دوران زندگی عثمان دشمن یکدیگر بودند اکنون به دستور معاویه برای جنگ با حضرت علی علیه السلام متحد شدند. در این میان سعید بن عاص از آن ها جدا شد.
طبری می نویسد:
سعید بن عاص در «ذات عرق» مروان بن حکم و اصحابش را در لشگر جمل مشاهده کرد و گفت: کسانی که عثمان را کشتند بر پشت شتران [همراه شمایند] آن ها را بکشید و به خانه هایتان برگردید. خودتان را به کشتن ندهید گفتند: می رویم تا همه قاتلان عثمان را بکشیم. [سعید که می دانست خونخواهی عثمان بهانه است و هدف رسیدن به خلافت است] با طلحه و زبیر خلوت کرد پرسید: به من راست بگویید اگر پیروز شوید کدامیک خلیفه می شوید؟ گفتند هر کدام را مردم انتخاب کنند. سعید گفت: شما که به خاطر خونخواهی عثمان خروج کردید اگر پیروز شوید باید خلافت را به فرزندان عثمان واگذارید. گفتند برای این که خلافت را به فرزندان عثمان دهیم بزرگان مهاجران را کنار نمی گذاریم... .(2)
افزون بر بنی امیه که منافقانه و برای مصلحت خودشان طلحه و زبیر را پشتیبانی و همراهی کردند، طلحه و زبیر نیز هر کدام خلافت را برای خود می خواستند بارها بین آن ها نشانه های اختلاف به وجود می آمد لکن با وساطت عایشه مرتفع می شد.
طبری می نویسد:
[لشگر جمل] که از مکه فاصله گرفت [هنگام نماز] مروان اذان گفت سپس در مقابل طلحه و زبیر ایستاد و گفت به کدامیک از شما به عنوان امیر سلام کنم و او را به عنوان پیش نماز اعلام کنم؟ عبدالله بن زبیر گفت: ابا عبدالله (زبیر) و محمدبن طلحه گفت: ابا محمد (طلحه)، عایشه متوجّه شد و مروان را فرا خواند و گفت: چه می کنی؟ آیا می خواهی در کار ما تفرقه بیندازی؟ تا بصره پسر خواهرم عبدالله بن زبیر پیش نماز است. معاذ بن عبیدالله [که شاهد این گفتگوها بود] می گفت: به خدا سوگند اگر پیروز شویم نه زبیر امارت را به طلحه واگذار می کند و نه طلحه به زبیر. (3)
ابن ابی الحدید از ابی مخنف روایت می کند:
هنگامی که طلحه و زبیر همراه عایشه به سوی بصره راه افتادند علی (علیه السلام) خطبه ای ایراد کرد و فرمود: ای مردم! عایشه به سوی بصره حرکت کرده است طلحه و زبیر همراه اویند و هر کدام امارت را برای خود می خواهند [عایشه خلافت را برای این دو می خواهد زیرا] طلحه پسر عموی عایشه و زبیر شوهر خواهرش می باشد. به خدا قسم اگر پیروز شوند- که هرگز پیروز نخواهند شد- پس از نزاع شدید هر کدام گردن دیگری را می زند. (1)
پس از آن که طلحه و زبیر دعوت خود را آشکار و صراحتاً حضرت علی علیه السلام را به قتل عثمان متهم کردند آن حضرت خطبه ای ایراد فرمود که بخشی از آن بدین مضمون است:
[ای مردم] آگاه باشید که شیطان گروه خود را برانگیخته و سپاهش را گرد آورده تا جور و ستم بازگردد و باطل نیز به اصلش برگردد. به خدا سوگند از نسبت دادن هیچ عمل نادرستی به من خودداری نکردند و بین من و خودشان از روی عدل و انصاف سخن نگفتند. اینان حقّی را از من می خواهند که خود ترک کرده و خونی را مطالبه می کنند که خود ریخته اند... . (2)
ابن ابی الحدید ذیل همین خطبه می نویسد:
عبدالله بن جناده گفت: پس از به جا آوردن عمره به مدینه آمدم و وارد مسجد پیامبر (صلی الله علیه و آله) شدم، در این هنگام ندای «الصلاة جامعه» (3)بلند شد مردم جمع شدند و علی (علیه السلام) در حالی که شمشیر خود را حمایل کرده بود وارد شد [در حالی که] چشم ها به او دوخته شده بود حمد و سپاس خدا را به جای آورد و بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) درود فرستاد سپس فرمود: هنگامی که خدا پیامبرش را قبض روح کرد گفتیم: ما اهل بیت، وارثان، عترت و اولیاء اوییم و سایر مردم چنین نیستند حکومتی را که او پایه گذاری کرد کسی نمی تواند از ما بگیرد و در آن چه متعلّق به ماست طمع داشته باشد. ناگهان گروهی حاکمیت پیامبر (صلی الله علیه و آله) را غصب کردند و زمام امور به دست غیر ما افتاد، ما رعیتی شدیم که هر ناتوانی به ما طمع کرد و هر ذلیلی بر ما ارجمندی نمود چشم ها بر این حالت گریان، سینه ها خشمگین و جان ها بی صبر بود. به خدا سوگند اگر از بیم ایجاد تفرقه بین مسلمانان و این که کفر برگردد و دین نابود شود نبود قطعاً به شکل دیگری عمل می کردیم. [در این حال] والیانی زمام امور را به دست گرفتند که برای مردم نیکی نیاوردند. سپس ای مردم- با آن که از وضعیت نابسامان شما ناراحت بودم
و از آن چه در قلب بسیاری از شما می گذرد با خبر بودم- مرا از خانه بیرون کشیدید و بیعت کردید و این دو (طلحه و زبیر)- همان طور که می دانید- اولین کسانی بودند که بیعت کردند [اکنون بیعت را] شکسته اند. بی وفایی کرده اند و همراه عایشه به سوی بصره راه افتاده اند تا در جماعت شما تفرقه بیندازند و بین شما جنگ برپا کنند. خداوند! آن ها را به خاطر کردارشان به عذاب سختی گرفتار کن، آن ها را پیروز مکن و هنگام جان کندن عذر آن ها را مپذیر. آن ها حقّی را که ترک کرده و خونی را که خود ریخته اند از من می خواهند. (1)
هنگامی که امام علی علیه السلام اقدامات طلحه و زبیر را برای جنگ افروزی مشاهده کرد پس از یادآوری چگونگی بیعت مردم ضرورت جنگ با آن ها را چنین تبیین فرمود:
من ظاهر و باطن این امر را بررسی کردم به حدی که [تفکّر در این باره] مرا از خواب بازداشت چنان دیدم که راهی جز جنگ با این ها یا انکار آن چه محمّد صلی الله علیه و آله آورده است وجود ندارد بنابراین رنج کشیدن از طریق جنگ از رنج با عذاب الهی [همچنین] مردن در دنیا از مردن در آخرت برایم آسان تر بود. (2)
از دقّت در این جملات نکته مهمی به دست می آید و آن نکته این است که اگر حضرت علی علیه السلام غائله آن ها را دفع نمی کرد نتیجه به از بین رفتن اسلام منتهی می شد.
لشگر جمل حرکت کرد تا به جواب رسید در این جا مسعودی می نویسد:
هنگامی که عایشه صدای سگ های حوأب را شنید پرسید این جا چه نام دارد؟ ساربان شترش گفت: حوأب (3)عایشه می خواست برگردد طلحه و زبیر قسم خوردند که این جا حوأب نیست [مسعودی می نویسد:] و این نخستین شهادت دروغ بود که در اسلام ترتیب داده شد. (4)
از این سوگند دروغ که گناه بودنش محرز است روشن می شود که طلحه و زبیر تا چه اندازه اصرار داشتند تا از اعتبار همسر پیامبر صلی الله علیه و آله برای مقاصد دنیایی استفاده کنند و در این حال که عایشه می خواست برگردد آن ها مانع شدند. در هر حال لشگر جمل حرکت کرد تا به بصره رسید.
ابن اثیر می نویسد:
مرد جوانی به طلحه و زبیر گفت: مادرتان (عایشه) را همراهتان می بینم! آیا همسران خودتان همراهتان هستند؟ گفتند: نه! گفت: پس من با شما همراه نیستم و از لشگر کنار کشید. (1)
در بصره برای جلب نظر اهالی به جمع آوری لشگر سخنرانی ها و تبلیغات شروع شد گروهی که پیش از این نامه های طلحه را در شوراندن مردم به عثمان دریافت کرده بودند به تعجّب در آمدند و به او اعتراض کردند.
طبری می نویسد:
[در بصره] طلحه و زبیر به سخنرانی برخاستند و گفتند: توبه ای بود و گناهی! جز این نیست که می خواستیم امیرالمؤمنین عثمان عیب های خود را برطرف کند امّا نمی خواستیم کشته شود- نادان ها بر مردان بردبار غالب شدند تا او را کشتند. مردم به طلحه گفتند: ای ابا محمد نامه هایی که تو به ما نوشتی غیر این بود. (2)
ابن قتیبه می نویسد:
[هنگامی سران لشگر جمل در بصره برای خونخواهی عثمان سخنرانی می کردند] ... یکی از اشراف بصره نامه ای آورد که طلحه برای تحریک مردم به کشتن عثمان نوشته بود و به طلحه گفت: آیا این نامه را می شناسی؟ گفت: آری! گفت: چه چیزی تو را از آن چه پیش از این عقیده داشتی برگردانده است؟ دیروز نامه نوشتی و ما را به کشتن عثمان بر می انگیختی و امروز ما را به خونخواهی او فرا می خوانی شما گمان می کردید بخاطر این که سنّتان از علی (علیه السلام) بیش تر است او برای شما بیعت می گیرد! لکن او را بخاطر خویشاوندی با پیامبر (صلی الله علیه و آله) و سابقه اش در اسلام مقدّم داشتید و با او بیعت کردید پس از آن چه برایتان پیش آمد؟ چگونه بیعت خود را می شکنید؟ (3)
ابن ابی الحدید می نویسد:
هنگامی که طلحه و زبیر در «سبخه» پیاده شدند عبدالله بن حکیم تمیمی نامه هایی را که آن ها به او نوشته بودند آورد. پس به طلحه گفت ای ابا محمد! آیا این ها نامه هایی نیست که به ما نوشتی؟ گفت: آری! گفت: دیروز با نامه ات ما را به خلع و قتال عثمان خواندی تا او را کشتی. اکنون به خونخواهی او آمده ای! به جان خودم سوگند هدف تو این نیست تو غیر از دنیا چیزی در نظر نداری عجله نکن! اگر چنین تصمیمی داشتی چرا بیعت علی (علیه السلام) را قبول کردی؟ از روی رضا و رغبت بیعت کردی، سپس بیعت را شکستی و اکنون آمده ای که ما را در فتنه ای که به پا کرده ای بیندازی. (4)
پس از این سخنرانی ها بین مردم بصره اختلاف و دودستگی به وجود آمد گروهی بیعت شکنی طلحه و زبیر را دلیلی بطلان ادّعای آن می دانستند و گروهی همراهی همسر پیامبر صلی الله علیه و آله را دلیل حقّانیت آن ها به حساب آوردند. هنگامی که طلحه و زبیر توانستند سپاه خود را تقویت کنند برای جنگ مصمّم شدند و عثمان بن حنیف والی بصره از این موضوع آگاه شد.
ابن ابی الحدید می نویسد:
عثمان بن حنيف والی بصره ابوالاسود دوئلی را به سوی آنان فرستاد وی اول با عایشه ملاقات کرد... سپس نزد زبیر رفت و گفت: روزی که مردم با ابی بکر بیعت کردند تو شمشیرت را برداشتی در حالی که می گفتی هیچ کس برای خلافت از ابن ابی طالب سزاوارتر نیست اکنون چه شده است؟ زبیر خون عثمان را یادآوری کرد. ابوالاسود گفت: بنابر آن چه به گوش ما رسیده است. تو و رفیقت باعث کشته شدن او شدید. زبیر گفت: بسوی طلحه برو ببین او چه می گوید. او بسوی طلحه رفت و او را چنان دید که در گمراهی خود سرگردان است و بر جنگ و فتنه اصرار دارد. سپس به سوی عثمان حنیف بازگشت و گفت: جنگ اجتناب ناپذیر است خود را برای جنگ آماده کن. (1)
عثمان بن حنیف که ناگزیر با جنگ روبرو شد سپاهی در حد توان خود فراهم ساخت و لشگر جمل با او به جنگ پرداختند و هنگامی که تاب مقاومت با او را نیافتند پیشنهاد صلح کردند و با او صلحنامه ای برای ترک مخاصمه تا آمدن امیرالمؤمنین علیه السلام به بصره تنظیم و در پایان با این عبارت صلحنامه را محکم کردند.
وَ عَلى الفريقين بما كَتَبُوا عَهد الله وَ ميثاقَه و اَشدّ مَا أَخَذَهُ عَلى نَبيّ مِن أنبيائه مِن عَهد وَ ذَمّه. (2) بر طرفین جنگ واجب است عهد و میثاق خدا را به محکم ترین عهد و ذمّه ای که خدا از پیامبری از پیامبرانش گرفته عمل کنند.
عهدنامه که نوشته شد طلحه و زبیر و همراهیانشان براحتی در شهر رفت و آمد می کردند.
طبری می نویسد:
در حالی که طلحه و زبیر در مسجد بصره نشسته بودند یکی از اهالی به آن ها گفت شما را به خدا قسم می دهم چه شده که به این جا آمده اید آیا پیمانی از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) دارید. طلحه برخاست و به او پاسخی نداد زبیر را قسم داد وی گفت: نه! (پیمان نداریم) لكن شنیدیم نزد شما پول های [زیادی] است آمدیم تا با شما شریک باشیم. (3)
ابن ابی الحدید می نویسد:
پس از نوشتن عهدنامه طلحه و زبیر شروع کردند به جمع آوری لشگر و هنگامی که وضعیت آن ها محکم شد در یک شب ظلمانی و در حالی که هوا توفانی و بارانی بود طلحه و زبیر یاران خود را جمع کردند و روی زره لباس معمولی پوشیدند و هنگام نماز صبح به مسجد وارد شدند. عثمان بن حنیف پیش از آن ها در مسجد حاضر شده بود هنگامی که خواست نماز به جا آورد. یاران طلحه و زبیر او را از محراب بیرون کشیدند و زبیر را جایگزین او کردند، سپس نگهبانان بیت المال زبیر را بیرون کشیدند و عثمان داخل محراب رفت و این پیش و پس کشیدن ها به قدری تکرار شد که نزدیک بود نماز صبح قضا شود و صدای مردم در آمد! بالاخره زبیر نماز را به جا آورد و چون نماز پایان یافت [زبیر] به یاران مسلح اش فریاد زد: عثمان بن حنیف را بگیرید... او را تا سر حد مرگ کتک زدند و موهای سر و صورت او را کندند و نگهبانان که تعدادشان هفتاد نفر بود گرفتند و همراه عثمان بن حنیف نزد عایشه بردند عایشه به ابان بن عثمان گفت: عثمان بن حنیف را گردن بزن زیرا انصار پدرت را کشتند و برای کشتن او کمک کردند. عثمان فریاد زد: آی عایشه! آی طلحه! آی زبیر! برادر من والی مدینه است به خدا سوگند اگر مرا بکشید. بستگان شما را خواهد کشت آن ها از ترس جان بستگانشان از عثمان بن حنیف دست برداشتند و عایشه به زبیر دستور داد نگهبانان را بکشد! زبیر و پسرش عبدالله آن ها را که هفتاد نفر بودند مانند گوسفند سر بریدند. باقی مانده نگهبانان پنجاه نفر بودند که بیت المال را حراست می کردند [لشگر عایشه] آن ها را اول اسیر کردند سپس کشتند. (1)ابو مخنف از صعقب بن زهیر روایت می کند که گفت: در آن روز پاسبانان کشته شده چهارصد نفر بودند سپس گفت عهدشکنی طلحه و زبیر با عثمان بن حنیف اولین عهدشکنی در اسلام بود و پاسبانان اولین گروه مسلمانان بودند که بازداشت و گردن زده شدند. (2)
امیرالمؤمنین علیه السلام درباره این رویداد می فرماید:
[طلحه و زبیر] بر کارگزاران و خزانه داران بیت المال مسلمانان و بر مردم شهر که همگی در طاعت و بیعت من بودند وارد شدند در بین آن ها اختلاف افکندند اجتماعشان را پراکنده کردند و بر شیعیان من هجوم بردند گروهی از آنان را با حیله کشتند و گروهی را با شمشیر زدند تا به لقاءالله پیوستند. (3)
پس از تسلّط بر بصره طلحه و زبیر برای پیشنمازی با هم و زبیر برای پیش نمازی با هم اختلاف پیدا کردند و هر کدام از آن ها می خواستند پیش نماز شوند تا دیگری تابع وی محسوب شود. عایشه بین آن ها میانجیگری کرد به این صورت که یک روز عبدالله بن زبیر پیش نماز باشد و یک روز محمدبن طلحه. (1)
از این که عثمان بن حنیف و نگهبانان را برای محاکمه نزد عایشه بردند و با توجّه به این که او پیش نماز تعیین می کرد و در صحنه جنگ پس از فرار زبیر و کشته شدن طلحه تا هنگامی که شترش برپا بود آتش جنگ خاموش نشد می توان گفت فرمانده لشگر جمل عایشه بوده است.
هنگامی که طلحه و زبیر وارد بیت المال شدند و اموال داخل آن را دیدند زبیر این آیه را قرائت کرد وَ عَدَكُمُ اْللَّهُ مَغَانِمَ كَثِيرَةً تَأْخُذُونَهَا فَعَجَّلَ لَكُمْ هَذِهِ ی... (2)خدا به شما وعده گرفتن غنیمت های بسیار داد و این یکی را زودتر برای شما فراهم ساخت. سپس گفت: ما بر این اموال از اهل بصره سزوارتریم سپس همه آن اموال را تصاحب کردند و هنگامی که علی (علیه السلام) پیروز شد آن اموال را به بیت المال برگرداند و بین مسلمانان تقسیم کرد. (3)
هنگامی که امیرالمؤمنین علیه السلام برای سرکوب لشگر جمل به بصره می رفت در بین راه نامه ای به اهل کوفه نوشت و آنان را از چگونگی کشته شدن عثمان و نقش طلحه و زبیر و عایشه در آن آگاه فرمود و از آنان یاری طلبید ترجمه نامه به این عبارت است:
از بنده خدا علی امیرالمؤمنین به اهل کوفه که از یاری کنندگان بزرگوار و از مهتران عرب می باشند. پس از حمد و ثنای خداوند من گزارش کار عثمان را چنان به اطلاع شما برسانم که شنیدن آن مانند دیدن باشد. بدون تردید مردم خطاهای عثمان را به او گوشزد کردند من هم یکی از مهاجران بودم، بیش تر تلاش می کردم که از اشتباهاتش برگردد و کم تر او را سرزنش می کردم ولی طلحه و زبیر کم ترین کار آن ها تحریک مردم و آرام ترین کار آن ها خشونت بود از عایشه نیز نسبت به عثمان حرکات خشمگینانه ای سر می زد در نتیجه گروهی فرصت پیدا کردند و او را کشتند و مردم بدون اجبار و ناراحتی بلکه از روی میل و اختیار با من بیعت کردند. بدانید که مدینه به جوش و خروش آمده و مردم آن در حال حرکتند و فتنه اساس نظام اسلامی را تهدید می کند پس به سوی رهبرتان سرعت بخرج دهید و برای جنگ با دشمنان بشتابید. اگر خدا بخواهد. (4)
بشرحی که در کتاب های تاریخ آمده با تلاش امام حسن علیه السلام و عمّار بن یاسر از کوفه سپاه قابل ملاحظه ای به لشگر امیرالمؤمنین علیه السلام پیوست و با لشگر جمل روبرو شدند.
ابن قتیبه دینوری می نویسد:
[هنگامی که در بصره لشگر حضرت علی علیه السلام مقابل لشگر جمل قرار گرفت] علی (علیه السلام) نامه ای به این مضمون به طلحه و زبیر نوشت:
پس از حمد و ثنای خدای تعالی شما خوب می دانید که من [برای خلافت] به سوی مردم نرفتم تا آن ها به [خانه] من وارد شدند. من به آن ها پیشنهاد نکردم که بیعت کنند تا آن ها با من بیعت کردند و شما دو نفر از جمله کسانی بودید که خواستید و بیعت کردید. مردم عادی هم بزور با من بیعت نکردند. اگر شما از روی اکراه بیعت کرده بودید راه برای این که ابتدا تظاهر به اطاعت و سپس سرکشی کنید باز بود و اگر با اختیار بیعت کردید بزودی برگردید. تو ای زبیر! از دلاوران سپاه پیامبر صلی الله علیه و آله و حواری او بودی تو ای طلحه! بزرگِ مهاجرانی! اگر پیش از آن که بیعت کنید منصرف می شدید بهتر از آن بود که بیعت کنید سپس از بیعت خارج شوید، شما مرا به قتل عثمان متهم می کنید من آن عدّه از اهل مدینه را که از من و شما کناره گرفته اند برای قضاوت در این باره قبول دارم. شما تهمت می زنید که قاتلان عثمان را در پناه گرفته ام. این ها فرزندان عثمانند با من بيعت کنند سپس از قاتلان پدرشان شکایت کنند [تا پیگیری کنم] به شما چه ربطی دارد که عثمان ظالم کشته شده است یا مظلوم! شما با من بیعت کردید و بین دو خصلت زشت قرار گرفته اید بیعت شکنی و بیرون آوردن ام المؤمنین عایشه. (1)
هر یک از طلحه و زبیر چنین پاسخ دادند:
قطعاً تو در مسیری قرار گرفته ای که راه بازگشت ندارد، من برنمی گردم در دل تو نیز نیازی وجود دارد راه خود را ادامه بده جز این که به اطاعت تو در آییم راضی نمی شوی و ما هرگز به اطاعت تو در نمی آییم. هر کاری می خواهی بکن. (2)
پس از آن که نامه امیرالمؤمنین علیه السلام مؤثّر واقع نشد آن حضرت بصورت شفاهی با طلحه و زبیر به مذاکره پرداخت.
ابن قتیبه می نویسد:
[در گفتگویی که هنگام روبرو شدن دو لشگر بین حضرت علی علیه السلام و طلحه برقرار شد] على (علیه السلام) به طلحه فرمود: آیا تو بدون اکراه بیعت نکردی؟ چرا بیعت مرا ترک کردی؟ طلحه گفت: در حالی بیعت کردم که شمشیر روی گردنم قرار داشت. علی (علیه السلام)
فرمود: تو نمی دانی من کسی را به اکراه به بیعت وادار نکردم! اگر می خواستم مردم را با اکراه به بیعت وادار کنم سعد [بن ابی وقاص] [عبدالله] بن عمر و محمد بن مسلمه را که از بیعت خودداری و گوشه نشینی کردند اکراه می کردم. در صورتی که به آن ها کاری نداشتم. طلحه گفت: در شوری شش نفر بودیم دو نفر در گذشتند اکنون ما سه نفر خلیفه بودن تو را برنمی تابیم. علی (علیه السلام) فرمود: پیش از بیعت با من باید این مطلب را بیان می کردید. اکنون چنین حقّی ندارید مگر این که از من کار ناپسندی سر بزند. اگر از من چنین کاری سر زده است نام ببرید. لکن شما به خاطر این که مادرتان عایشه را از خانه بیرون آورده اید و همسران خود را در خانه نگه داشته اید بزرگ ترین کار ناپسند را انجام داده اید آیا پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) از این که پرده ای را که او بر همسرانش زده بود دریده اید و او را از پرده خارج کرده اید راضی است؟ طلحه گفت: او برای اصلاح آمده است. علی (علیه السلام) فرمود: به خدا سوگند او به اصلاح امور خودش نیازمندتر است. ای شیخ! نصیحت را قبول کن و با شرمندگی به توبه راضی شو! پس از آن که شرمندگی با آتش همراه باشد. (1)
امیرالمؤمنین علیه السلام با زبیر نیز گفتگو داشت که در اثر آن وی صحنه جنگ را ترک کرد. در بین راه کشته شد. مشروح آن در شماره آینده بیان خواهد شد در این جا فقط به نکته ای اشاره می شود که طبری آن را به این مضمون نقل کرده است:
علی (علیه السلام) به زبیر فرمود: در حالی که تو عثمان را کشته ای خون او را از من مطالبه می کنی؟ هر کدام از ما دو نفر که با عثمان برخورد شدیدتری داشته خداوند امروز او را به [سرنوشت] ناخوشایندی گرفتار کند. (2)
ابن عساکر می نویسد:
هنگامی که نظم جنگ بهم ریخت مروان فرصت را غنیمت شمرد و تیری بجانب طلحه رها کرد که در اثر آن پای طلحه جراحت برداشت و بر اثر خونریزی شدید جان سپرد در این لحظه مروان گفت: از این پس خون عثمان را مطالبه نمی کنم سپس به سوی ابان بن عثمان رفت و گفت: تو را از خونخواهی یکی از قاتلان پدرت بی نیاز کردم. (3)
پس از خاتمه جنگ هنگامی که امیرالمؤمنین (علیه السلام) بر کشته شدگان می گذشت جنازه طلحه را که غریبانه روی خاک افتاده بود مشاهده کرد افسوس خورد. (4)
اميرالمؤمنین علیه السلام برای این که با دلیل و برهان تخلّف طلحه را بیان کند چنین می فرماید:
... به خدا سوگند [طلحه] به خونخواهی عثمان شتافت تا خون عثمان را از او مطالبه نکنند زیرا خودش به خون عثمان متهم است در میان کسانی که به عثمان حمله کردند برای کشتن عثمان کسی از او حریص تر نبود. به همین جهت خواست مردم را به غلط بیندازد تا امر مشتبه شود و شک و تردید ایجاد گردد.
به خدا سوگند می توانست در رویداد فتنه عثمان سه کار انجام دهد که انجام نداد.
1- اگر پسر عفان ظالم بود- چنان که طلحه گمان می کرد- سزاوار بود قاتلان او را یاری و از همراهان عثمان دوری کند.
2- اگر عثمان مظلوم بود سزاوار بود چنان باشد که قاتلان او را باز دارد و عذر [کارهای زشتش] را بخواهد.
3- اگر در این دو کار شک و تردید داشت سزاوار بود کناره گیری کند به گوشه ای رود و او را با مردم واگذارد.
وی هیچ یک از این سه کار را نکرد. کاری ناشناخته کرد و عذرهایی آورد که پذیرفته نبود. (1)
این خطبه امیرالمؤمنین علیه السلام را می توان پاسخی دانست به آن هایی که هرگونه تخلّف پیشینیان را نتیجه اجتهاد آن ها می دانند. (2)در حالی که اجتهاد باید از تفکّر، تعقّل و منطق یا از قرآن و سنّت سرچشمه بگیرد نه از هوای نفس و زیر پا گذاشتن مصلحت مسلمانان. یا به عبارتی دیگر: کسی که سال های متمادی آرزوی خلافت داشته و با همین هدف در قتل عثمان شرکت داشته (3)- در حالی که ولی عثمان نبوده- ناگهان خونخواه عثمان شده و در جامعه مسلمانان شکاف ایجاد کرده چگونه می توان اعمال او را نتیجه اجتهاد دانست.
دکتر طه حسین دانشمند مصرى که نسبت به سایر علمای مکتب خلفا نگاه واقع بینانه تری دارد فتنهی عثمان را به اختصار چنین بیان می کند:
هنگامی که مخالفت با عثمان آشکار شد طلحه از کسانی بود که به صف مخالفان شتافت و هنگامی که مخالفت زیاد شد در زمره کسانی قرار گرفت که مردم را بر عثمان می شوراندند هنگامی که عثمان محاصره شد در محاصره شرکت داشت و هنگامی که عثمان کشته شد از کسانی بود که از ناراحتی علی (علیه السلام) برای کشته شدن عثمان تعجّب کرد. هنگامی که با علی (علیه السلام) بیعت شد طلحه همراه زبیر از بیعت کنندگان بودند سپس همراه زبیر برای خونخواهی عثمان خروج کرد بیعت علی (علیه السلام) را شکست و در جنگ جمل توسط مروان کشته شد. مروان گفت: به خدا سوگند پس از این خون عثمان را مطالبه نمی کنم. مروان دیده بود که طلحه سرسخت ترین کسی بود که مردم را برای کشتن عثمان تحریک می کرد. هنگامی که طلحه مورد اصابت تیر مروان قرار گرفت و خون از بدنش جاری شد گفت: این تیری بود که خدا برایم فرستاد خدایا برای عثمان آن قدر از من بگیر تا راضی شوی! به همین جهت طلحه را به نوع خاصی از معارضه مثل می زنند «به آن چه از توانگری و مقام برایش مهیا شد خوشبخت بود آن گاه که بیش از آن را طمع کرد) به مکافاتی افتاد که خود هلاک شد و دیگران را نیز به هلاکت انداخت» (1)
1) الفتنة الكبرى، ج1، ص150.
1- الاصابه، ج5، ص232.
2- احزاب، 33، 53.
3- تفسير ابن كثير، ج5، ذیل آیه 53 الاحزاب.
4- شرح نهج البلاغه، ج9، ص322.
5- شرح نهج البلاغه، ج12، ص359.
6- الامامة و السياسة، ج1، ص48.
7- شرح نهج البلاغه، ج11، ص12 و 13.
8- شرح نهج البلاغه، ج10، ص5؛ الكامل، ج3، ص183.
9- سیر اعلام النبلاء، ص32.
10- همان، ص33.
11- همان.
12- تاریخ دمشق، ج25، ص120؛ طبقات، ج3، ص190 با اختلاف.
13- عقد الفريد، ج4، ص129.
14- طبقات، ج3، ص190.
15- الفتنة الكبرى، ج1، ص47.
16- همان، ص77.
17- الكامل، ج3، ص138.
18- الامامة و السياسة، ج1، ص35.
19- تاریخ طبری، ج5، ص96.
20- الكامل، ج3، ص168.
21- المعارف، ص228.
22- انساب الاشراف، ج5، ص81.
23- همان، ص44.
24- همان، ص76؛ تاریخ دمشق، ج39، ص344 با عبارتی دیگر.
25- الامامة و السياسة، ج1، ص38.
26- تاریخ طبری، ج5، ص122؛ الكامل، ج3، ص174.
27- الكامل، ج3، ص183.
28- انساب الاشراف، ج5، ص20.
29- همان، ص77.
30- الامامة و السياسة، ج1، ص38.
31- تاريخ طبری، ج5، ص123.
32- انساب الاشراف، ج5، ص70 باختصار.
33- شرح نهج البلاغه، ج10، ص6.
34- الامامة و السياسة، ج1، ص46.
35- همان، ص44؛ انساب الاشراف، ج1، ص70.
36- الانساب الاشراف، ج5، ص74.
37- انساب الاشراف، ج5، ص70؛ تاریخ طبری، ج5، ص153.
38- الامامة و السياسة، ج1، ص51.
39- نهج البلاغه، خطبه 198.
40- انساب الاشراف، ج2، ص218؛ تاریخ طبری، ج5، ص153.
41- الامامة و السياسة، ج1، ص52.
42- تاریخ طبری، ج5، ص153.
43- الامامة و السياسة، ج1، ص31.
44- شرح نهج البلاغه، ج1، ذیل خطبه شماره 8.
45- شرح نهج البلاغه، ج10، ص235 و 236.
46- شرح نهج البلاغه، ج1، ذيل خطبه 2.
47- شرح نهج البلاغه، ج9، ص29.
48- شرح نهج البلاغه، ج10، ص236 تا 240.
49- همان، ج9، ص216.
50- تاریخ طبری، ج5، ص168.
51- الكامل، ج3، ص207.
52- تاریخ طبری، ج5، ص168؛ الکامل، ج3، ص209 و با اختلاف عبارت طبقات، ج5، ص23.
53- تاریخ طبری، ج5، ص169؛ الکامل، ج3، ص209 با اختلاف عبارت.
54- شرح نهج البلاغه، ج1، ذیل خطبه 8.
55- نهج البلاغه، خطبه 22.
56- شرح نهج البلاغه، ذیل خطبه 22.
57- نهج البلاغه، بخشی از خطبه 53.
58- مروج الذهب، وقایع سال 36.
59- الكامل، ج3، ص313.
60- تاریخ طبری، ج5، ص179؛ انساب الاشراف، ج2، ص229.
61- الامامة و السياسة، ج1، ص68.
62- شرح نهج البلاغه، ج9، ص318؛ انساب الاشراف، ج2، ص229 تا 230 با کمی اختلاف.
63- شرح نهج البلاغه، ج6، ص226.
64- شرح نهج البلاغه، ج9، ص319؛ الامامة و السياسة با اختلاف عبارت، ج1، ص69.
65- تاریخ طبری، ج5، ص183.
66- شرح نهج البلاغه، ج9، ص320 به اختصار؛ الامامة و السياسة، ج1، ص69 با اختلاف عبارات.
67- همان، ص321؛ الکامل، ج3، ص215 و 216 با اختلاف عبارات.
68- نهج البلاغه، خطبه 212.
69- همان، 322.
70- الفتح، 48، 20.
71- شرح نهج البلاغه، ص322؛ انساب الاشراف، ج2، ص33 به اختصار.
72- نهج البلاغه، نامه شماره 1.
73- الامامة و السياسة، ج1، ص70.
74- همان، ص71.
75- الامامة و السياسة، ج1، ص75.
76- تاریخ طبری، ج5، ص204.
77- تاریخ دمشق، ج25، ص112 و 113؛ سیر اعلام النبلاء، ص35 و 36؛ الامامة و السياسة، ج1، ص77؛ انساب الاشراف، ج2، ص246؛ طبقات ابن سعد، ج3، ص191؛ عقد الفرید، ج4، ص128 با عبارت مختلف.
78- نهج البلاغه، خطبه 213.
79- نهج البلاغه، خطبه 175.
80- الفتنة الكبرى، ج1، ص150.
علاوه بر قرآن کریم و نهج البلاغه؛
ابن ابی الحدید، عزالدین عبدالحمید، شرح نهج البلاغه، تحقیق ابوالفضل ابراهيم، قاهره 1959م.
ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، دار صادر، بیروت 1385ه- - 1965م.
ابن حجر عسقلانی، الاصابة في تمييز الصحابه، الطبعة الاولى، مكتبة الكليات الازهريه 1396-1976م.
ابن حجر هيتمي، الصواعق المحرقه و تطهير الجنان، مكتبة قاهره، 1965م.
ابن سعد، محمد بن سعد کاتب واقدی، ترجمه دکتر محمود مهدوی دامغانی، انتشارات فرهنگ و اندیشه، تهران، 1374ش.
ابن عبد ربه الاندلسی، شهاب الدین احمد، عقدالفرید، منشورات دار و مكتبة الهلال، بيروت، الطبعة الاولى، 1986م.
ابن عساکر، تاریخ مدینه و دمشق، دارالفکر، بیروت، 1996م.
ابن کثیر، اسماعيل بن كثير القرشي الدمشقى، تفسير القرآن العظيم، الطبعة الاولى، دار الاندلس بیروت 1385-1966.
ابن قتيبه الدينوري، الامامة و السياسة، مكتبة البابي الحلبي و اولاده بصر 1388-1969م.
ابن قتیبه، عبدالله بن مسلم، المعارف، مطبعة دار الكتب، 1960م.
بلاذری، شمس الدین، سیر اعلام النبلا، الطبعة التاسعه، مؤسسة الرساله، بيروت 1413-1993م.
طبری، محمد بن جرير، تاريخ الامم و الملوك، الطبعة الاولى بالمطبعة الحسينيه المصريه.
طه حسين، الفتنة الكبرى- عثمان- الطبعة التاسعه، دارالمعارف بمصر.
مسعودی، ابوالحسن على بن الحسين، مروج الذهب، دارالاندلس، 1965م.
حجّت الاسلام جعفر فاضل
نزول آیه ی 207 سوره ی بقره درباره ی حضرت امیر المؤمنين علیه السلام
اعتراف ثعلبی و دیگران بر نزول آیه ی وَ مِنَ اْلنَّاسِ مَن يَشْرِى نَفْسَهُ... در حقّ حضرت امیر علیه السلام
تلاوش معاویه برای انتساب آیه ی 207 سوره ی بقره به ابن ملجم
تلاش ابن تیمیه برای انتساب آیه ی لیلة المبيت به صهیب
اعتراف علمای عامه بر فضیلت ليلة المبيت بر مصاحبت پیامبر صلی الله علیه و آله
بروز شجاعت حضرت امیر علیه السلام در جنگ های صدر اسلام
ادّعای عجیب بروز شجاعت شیخین با دعا برای مسلمین
در این شماره به شجاعت بی نظیر و مثال زدنی حضرت امیرمؤمنان علیه السلام که بدون شک لازمه ی مقام امامت و خلافت است پرداخته شده است این شجاعت در جریان لیلة المبیت و جنگ های کمرشکن صدر اسلام کاملاً بروز کرد و امّا چنین شجاعتی در خلفای مورد نظر عامه دیده نشد و نبوده است و کوشش جرجانی و ابن تیمیه و دیگران که شجاعت عمر و ابوبکر را در دعا کردن برای مسلمین دانسته اند نزدیک به یک فکاهی است تا یک نظریه علمی و در واقع خود اعترافی بر ترسو بودن آنان است.
کلیدواژه ها؛
حضرت امير المؤمنين علیه السلام، امامت، خلافت، ثعلبی
ابن تیمیه و انکار آیه ی وَ مِنَ اْلنَّاسِ مَن يَشْرِى نَفْسَهُ... در حق امیرالمؤمنین علیه السلام
آیه دویست و هفت سوره مبارکه بقره فرازی دیگر از مناقب حضرت امیر علیه السلام را بیان می کند، با این تفاوت که آیه متضمّن فضیلتی اختصاصی است که تنها در حضرت امیر علیه السلام تحقّق یافته است. زمانی که چهل نفر از چهل قبیله از قبایل مشرک عرب، به اشاره شیطان، بر آن شدند که پیامبر صلی الله علیه و آله را در بستر به شهادت برسانند (1)امر خدا بر آن شد که حضرتش از مکه به مدینه هجرت کنند و حضرت علی علیه السلام پذیرفت در جای پیامبر صلی الله علیه و آله بخوابد تا رسول اکرم صلی الله علیه و آله بتوانند دور از چشم
1) در سال سیزدهم بعثت، به دنبال انعقاد پیمان عقبه دوم در شب سیزدهم ذیحجه، میان پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و یثربیان که طی آن مردم یثرب پیامبر صلی الله علیه و آله را به آن شهر دعوت نموده و قول حمایت و دفاع از آن حضرت دادند و از فردای آن شب مسلمانان مکه بتدریج به یثرب هجرت کردند، سران قریش دانستند پایگاه تازه ای برای نشر دعوت اسلام در یثرب آماده شده است، از این رو احساس خطر کردند، چه، می ترسیدند که پس از آن همه آزار و اذیت که به پیامبر صلی الله علیه و آله و پیروان او رسانده اند، پیامبر صلی الله علیه و آله در صدد انتقام بر آید و اگر هم فرضاً قصد جنگ نداشته باشد، ممکن است راه بازرگانی قریش به شام را که از کنار یثرب عبور می کرد، مورد تهدید قرار دهد. برای رویارویی با چنین خطری، در آخر ماه صفر سال 14 بعثت در « دارالندوه» (مجلس شورای مکه) اجتماع کردند و به چاره اندیشی پرداختند. در این شورا برخی از حاضران پیشنهاد کردند که پیامبر صلی الله علیه و آله تبعید یا زندانی شود ولی پیشنهاد رد شد. سرانجام تصمیم گرفتند او را به قتل برسانند، امّا کشتن پیامبر صلی الله علیه و آله کار آسانی نبود زیرا بنی هاشم آرام نمی نشستند و به خونخواهی بر می خاستند. سرانجام تصمیم گرفتند که از هر قبیله مرد قوی ای آماده شود تا شبانه دسته جمعی بر حضرت محمد صلی الله علیه و آله هجوم آورده و آن حضرت در بستر خواب قطعه قطعه کنند، در این صورت قاتل، یک نفر نخواهد بود و بنی هاشم نمی توانند به خونخواهی برخیزند زیرا جنگ با همه قبائل برای آنان مقدور نخواهد بود و ناچار به گرفتن خون بها راضی خواهند شد و ماجرا خاتمه خواهد یافت. آنان برای اجرای نقشه شوم خود شب اول ربیع الاول را انتخاب کردند. خداوند بعدها هر سه نقشه آنان را یادآوری نموده و فرمود: «به یادآور هنگامی را که کافران نقشه می کشیدند که تو را به زندان بیفکنند، یا به قتل برسانند و یا (از مکه) خارج سازند. آن ها چاره می اندیشیدند (و تدبیر می کردند) و خداوند هم تدبیر می کرد و خدا بهترین چاره جویان (و مدبران) است». به دنبال این تصمیم قریش، جبرییل پیامبر صلی الله علیه و آله را از نقشه شوم مشرکان آگاه ساخت و دستور الهی را ابلاغ کرد که پیامبر صلی الله علیه و آله شهر مکه را به عزم یثرب ترک کند. در این جا برای شکست نقشه دشمن لازم بود شخصی جای پیامبر صلی الله علیه و آله در بستر پیامبر صلی الله علیه و آله بخوابد تا گروهیکه به خانه او یورش می برند، تصور کنند هنوز پیامبر صلی الله علیه و آله خانه را ترک نگفته است. حضرت امیر علیه السلام پیشنهاد پیامبر صلی الله علیه و آله را پذیرفت و در بستر حضرتش خوابید. ماموران قریش از سر شب خانه پیامبر صلی الله علیه و آله را محاصره کردند و بامداد که با شمشیرهای برهنه به خانه هجوم بردند، حضرت علی علیه السلام را در بستر پیامبر صلی الله علیه و آله یافتند.
مشرکان هجرت خود را آغاز نمایند. امیرالمؤمنین علیه السلام با خوابیدن در بستر حضرت رسول صلی الله علیه و آله، هجرت بزرگ ایشان را که بعدها مبداء تاریخ اسلامی گردید، میسر گردانید. در پی این اقدام شجاعانه ی حضرت علی علیه السلام، آیه ای از قرآن در وصف عمل ایشان نازل گردید: (1)
وَ مِنَ اْلنَّاسِ مَن يَشْرِى نَفْسَهُ اْبْتِغَآءَ مَرْضَاتِ اْللَّهِ قلی وَ اْللَّهُ رَءُوفٌ م بِاْلْعِبَادِ و از میان مردم کسی است که جان خود را برای طلب خشنودی خدا می فروشد، و خدا نسبت به [این] بندگان مهربان است.
این مطلب در منابع عامه، از جمله تفسیر رازی ذکر شده است. (2)
ثعلبی در تفسیر خود " الكشف و البیان" چنین می نویسد:
و رأيت فى الكتب إن رسول الله لما أراد الهجرة خَلف على بن أبي طالب بمكة لقضاء ديونه و رد الودایع التي كانت عنده فأمره ليلة خرج إلى الغار و قد أحاط المشركون بالدار أن ينام على فراشه و قال له: إتشح ببردى الحضرمي الأخضر و نم على فراشي، فإنّه لا يخلص إليك منهم مكروه إنشاء الله، ففعل ذلك علىُ، فأوحى الله تعالى إلى جبرئيل و ميكائيل إني قد آخيت بينكما و جعلت عمر أحدكما أطول من عمر الأخر فأيكما يؤثر صاحبه بالبقاء و الحياة؟ فإختار كلاهما الحياة فأوحى الله تعالى إليهما: أفلا كنتما مثل على بن أبي طالب (علیه السلام) آخیت بینه و بین محمّد فبات على فراشه (يفديه) نفسه و يؤثره بالحياة، إهبطا إلى الأرض فاحفظاه من عدوه، فنزلا فكان جبرئيل عند رأس على و ميكائيل عند رجليه و جبرئیل ینادی: بخ بخ من مثلك يا بن أبي طالب، فنادى الله عزّوجلّ الملائكة و أنزل الله على رسوله و هو متوجّه إلى المدينة في شأن على (علیه السلام) وَ مِنَ اْلنَّاسِ مَن يَشْرِى نَفْسَهُ اْبْتِغَآءَ مَرْضَاتِ اْللَّهِ.
ثعلبی می گوید: در کتب این گونه دیدم که وقتی رسول الله (صلی الله علیه و آله) اراده هجرت نمودند، علی (علیه السلام) را در مکه به جای خویش قرار داد تا قرض های او را بپردازد و امانت هایی که در نزدش بود به مردم بازگرداند. پس پیامبر (صلی الله علیه و آله)، امیرالمؤمنین (علیه السلام) را در شبی که می خواستند به غار بروند و مشرکان خانه ایشان را محاصره کرده بودند، فرمودند: پارچه سبز رنگ را بر خود بکش و در بستر من بخواب. که ان شاء الله از آنان آزاری به تو نمی رسد. پس علی (علیه السلام) نیز چنین نمودند. در این هنگام خدای متعال به جبرئیل و میکائیل فرمود: من شما را به برادری یکدیگر درآوردم و عمر یکی را از دیگر طولانی تر نمودم.
حال کدام یک از شما زندگی دیگری را بر زندگی خود ترجیح می دهد؟ هر یک از آنان زنده ماندن خود را برگزید. آن گاه خدا به آنان وحی نمود: چرا شما مانند علی بن ابی طالب نیستید؟ من او را با محمّد (صلی الله علیه و آله) برادر نمودم و او در بستر محمّد (صلی الله علیه و آله) خوابید و جان خود را به خاطر او به خطر افکند و زندگی او را بر زندگی خویش ترجیح داد؛ اکنون به زمین فرود آیید و او را از گزند دشمن حفظ کنید. آن دو فرشته به زمین فرود آمدند، جبرئیل بالای سر على (علیه السلام) و میکائیل پایین پای او ایستاد. آن گاه جبرئیل گفت: خوشا به حال کسانی چون تو ای فرزند ابو طالب! که خدای متعال در برابر فرشتگان به تو مباهات می کند. پس خداوند ملائکه را خواند و بر رسولش که در راه مدینه بود آيه وَ مِنَ اْلنَّاسِ مَن يَشْرِى نَفْسَهُ اْبْتِغَآءَ مَرْضَاتِ اْللَّهِ را در شأن علی (علیه السلام) نازل نمود.
ثعلبی در ادامه می نویسد: ابن عباس می گوید: (1)
آیه مذکور در شأن علی بن ابیطالب (علیه السلام) نازل شد وقتی پیامبر (صلی الله علیه و آله) به همراه ابوبکر از مشرکین فرار می کردند تا به غار بروند و علی بن ابیطالب (علیه السلام) در بستر پیامبر (صلی الله علیه و آله) خوابید.
ابن اثیر جزری نیز در " اسد الغابه " در ذکر فضایل امیرالمؤمنین (علیه السلام)، دقیقاً همین کلام ثعلبی را بدون خدشه در سند و یا متن آن نقل می کند. (2)
البته برخی نیز تلاشی بی نتیجه، در انتساب آیه به ابن ملجم داشته اند. ابن ابی الحدید به نقل از استادش ابو جعفر اسکافی می نویسد: (3)
1) قال ابن عبّاس: نزلت في على بن أبي طالب حين هرب النبيّ من المشركين إلى الغار مع أبي بكر الصديق و نام عليَّ على فراش النبيّ. [الكشف و البيان (تفسير الثعلبى)، ج2، ص125-126].
2) أسد الغابة في معرفة الصحابة، ج4، ص133.
3) أن معاوية بذل لسمرة بن جندب مائة ألف درهم حتى يروى أن هذه الآية نزلت في على (علیه السلام) وَ مِنَ اْلنَّاسِ مَن يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ و فِي الْحَيَوةِ اْلدُّنْيَا وَ يُشْهِدُ اْللَّهَ عَلَى مَا فِي قَلْبِهِ ی وَ هُوَ أَلَدُّ اْلْخِصَامِ (204 وَ إِذَا تَوَلَّى سَعَى فِي اْلْأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيهَا وَ يُهْلِكَ اْلْحَرْثَ وَ اْلنَّسْلَ قلی وَ اْللَّهُ لَا يُحِبُّ الْفَسَادَ). و أن الآية الثانية نزلت في ابن ملجم و هي قوله تعالى: وَ مِنَ اْلنَّاسِ مَن يَشْرِى نَفْسَهُ اْبْتِغآءَ مَرْضَاتِ اْللَّهِ فلم يقبل، فبذل له مائتي ألف درهم، فلم يقبل، فبذل له أربعمائة ألف درهم فقبل. إستجاب لمعاوية جمع من الصحابة و التابعين، فأصابوا من دنيا معاوية العريضة. و خالفه آخرون، فأصابهم التشريد و التقتيل، و وقعت بين الطرفين معارك ضارية كانت نتائجها آلاف الاحاديث الموضوعة التي ورثناها اليوم من جانب، و من جانب آخر آلاف الضحايا البريئة من خيار المسلمين. و كان سمرة هذا ممن امتثل أوامر معاوية، فأصاب الامرة في البصرة فأسرف في قتل من خالفه [شرح نهج البلاغه، ج4، ص73].
معاویه به سمرة بن جندب صد هزار درهم داد تا این که روایتی جعل کند که این آیه که وَ مِنَ اْلنَّاسِ مَن يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ و ... در مورد علی (علیه السلام) نازل شده است و نیز آیه ی وَ مِنَ اْلنَّاسِ مَن يَشْرِى نَفْسَهُ... در مورد ابن ملجم؛ امّا او قبول نکرد؛ پس چهارصد هزار درهم دیگر به او داد و او قبول کرد. عده ای از مهاجرین و انصار، به درخواست معاویه پاسخ مثبت دادند و از دنیای بزرگ معاویه بهره مند شدند؛ امّا عده ای دیگر با او مخالفت کردند و دچار تبعید و کشتار شدند؛ و بین دو گروه درگیری های سختی در گرفت که نتیجه آن از یک سو هزاران روایت جعلی بود که ما آن ها را به ارث برده ایم؛ و از سوی دیگر هزاران قربانی بی گناه از خوبان مسلمانان؛ این سمره که در مورد او گفتیم از کسانی بود که دستور معاویه را اطاعت کرد، پس به حکومت بصره رسیده و در کشتن مخالفینش هیچ مضایقه نکرد.
حال باید دید که ابن تیمیه در مقابل این آیه چگونه موضع می گیرد؟
ابن تیمیه می گوید آیه درباره صهیب است زیرا او دارایی خود را در ازای آزادی اش به مشرکانی که سد راه وی شده بودند پرداخت کرد سپس به مدینه آمد. (1)آن گاه پیامبر (صلی الله علیه و آله) در مورد کار او گفت: «ای ابو یحیی معامله پر سودی کردی». و بدین ترتیب نزول آیه درباره حضرت امیر علیه السلام و جریان ليلة المبيت را انکار می کند. ولی جریان صهیب- بر فرض صحّتش- بذل ما بود نه جان، آیه از فروش جان سخن می گوید و جریان صهیب از خرید جان با مال سخن گفته است پس نمی تواند با آیه مرتبط باشد. (2)بخصوص که روایت ثعلبی تصریح دارد که آیه لیلة المبیت درباره حضرت امیر مؤمنان علی علیه السلام است. امّا ابن تیمیه نقل ثعلبی را ضعیف و مردود می شمرد و می گوید صرف نقل قول ثعلبی و امثال او چیزی را ثابت نمی کند، چون این روایتی متأخّر است و سندش هم ذکر نشده است. و این شخص (ثعلبی) در نقل های خود اسرائیلیات و شبیه به اسراییلیات می آورد که همه می دانند روایت هایی باطل و نادرست هستند هر چند که او در آوردن کذب تعمّدی هم نداشته باشد. و نیز می نویسد این روایتی که وی نقل کرده با این صورتش به اتفاق اهل اطلاع از علوم حدیث و سیره و صاحبان مراجع و منابع معتبر، کذب و جعلی است. (3)
ثعلبی شخصی است که برخی وی را "امام المفسرین" و برخی او را با الفاظی مانند "شیخ التفسیر، حافظ، علامه، امام" توثیق نموده است و دیگری او را "اوحد زمانه في علم القرآن، صحيح النقل، موثوق به" می داند و علاوه جریان لیلة المبیت را تنها ثعلبی نقل نکرده است و علمای زیادی مانند احمد بن حنبل و طبری و حسکانی (1)و حاکم نیشابوری و خوارزمی نیز نقل کرده اند آیا این افراد نیز از نظر ابن تیمیه و تابعانش معتبر نیستند؟ (2)
بخاطر حجم زیاد روایت در این مورد تنها به روایت حسکانی اکتفاء می کنیم:
أَخْبَرَنَا أَبُو سَعْدٍ السعدى بِقِرَاءَتِي عَلَيْهِ مِنْ أَصْلِ سَمَاعِهِ بِخَطِّ السُّلَمِيِّ قَالَ: حَدَّثَنَا أبو الْفَتْحِ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ زَكَرِيَّا الطَّحَّانِ بِبَغْدَادَ قَالَ: حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنِ أَحْمَدَ البذورى قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو أَيُّوبَ سُلَيْمَانَ بْنُ أَحْمَدَ الملطى قَالَ: حَدَّثَنَا سَعِيدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الرَّفَّاءِ قَالَ: حَدَّثَنَا عَلِىُّ بْنِ حَكَّامِ الرَّازِيِّ عَنْ شُعْبَةَ عَنْ أَبِي سَلَمَةَ، عَنْ أَبِي نَضْرَةَ عَنْ أَبِي سَعِيدِ الْخُدْرِيِّ قَالَ: لَمَّا أَسْرَى بِالنَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله يُرِيدُ الْغَارِ، بَاتَ عَلِىُّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَى فِرَاشِ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَى جَبْرَئِيلَ وَ مِيكَائِيلُ: أَنِّي قَدْ آخَيْتَ بَيْنَكُمَا جعلت وَ عُمَرَ أَحَدُكُمَا أَطْوَلُ مِنَ الْآخَرِ، فأيكما يُؤْثِرُ صَاحِبِهِ بِالْحَياةِ فَكِلَاهُمَا اختاراها وَ أَحَبَّا الْحَيَّاة، فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَيْهِمَا أَ فَلَا كُنْتُمَا مَثَّلَ عَلِىُّ بْنُ أَبِى طَالِبٍ آخیت بینه وَ بین نبیی مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله) فَبَاتَ عَلَى فِرَاشِهِ يَقِيَهُ بِنَفْسِهِ، اهْبِطا إِلَى الْأَرْضِ فاحفظاه مِنْ عَدُوُّهُ. فَكَانَ جَبْرَئِيلُ عِنْدَ رَأْسِهِ وَ مِيكَائِيلَ عِنْدَ رِجْلَيْهِ وَ جبرئیل ینادی بَخْ بَخْ مَنْ مثلک یا ابْنَ أَبِي طَالِبِ اللَّهِ عزّوجل يُبَاهِي بِكَ الْمَلَائِكَةَ فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى:) وَ مِنَ اْلنَّاسِ مَن يَشْرِى نَفْسَهُ اْبْتِغَآءَ مَرْضَاتِ اْللَّهِ قلی وَ اللَّهُ رَءُوفٌ م بِالْعِبَادِ. (3) ابو سعید خدری گفت:
چون پیامبر (صلی الله علیه و آله) شبانه سیر کرد و می خواست به غار برود، علی بن ابی طالب (علیه السلام) در بستر او خوابید، پس خداوند به جبرئیل و میکائیل وحی کرد: همانا من شما دو نفر را برادر هم قرار داده ام و عمر یکی از شما را از دیگری طولانی تر کرده ام، پس کدام یک از شما دیگری را به زنده بودن بر می گزیند؟ هر دو تای آنان زندگی را انتخاب کردند و آن را برای خود خواستند، پس خداوند به آنان وحی کرد که چرا شما مانند علیّ بن ابی طالب نیستید
او را با پیامبر خودم محمّد (صلی الله علیه و آله) برادر کردم پس او در بستر محمّد (صلی الله علیه و آله) خوابید تا او را با جان خود حفظ کند، شما به زمین فرود آیید و او را از دشمنش حفظ کنید. پس جبرئیل نزد سر او و میکائیل نزد پاهای او قرار گرفتند و جبرئیل ندا می داد: آفرین به کسی مانند تو که خداوند با وجود تو به فرشتگان مباهات می کند، پس خدا این آیه را نازل کرد: وَ مِن اْلنَّاسِ مَن يَشْرِى نَفْسَهُ اْبْتِغَآءَ مَرْضَاتِ اْللَّهِ قلی وَ اْللَّهُ رَءُوفٌ م بِالْعِبَادِ.
بنابراین رویکرد اول ابن تیمیه انکار نزول آیه لیلة المبیت در حق امیر مؤمنان علیه السلام است که با توجّه به مدارک راه به جایی نبرده است. این ابن أبی الحدید است که در شرح نهج البلاغه خود می نویسد:
تمام مفسّران گفته اند این آیه درباره علی بن ابی طالب (علیه السلام) نازل شده است که در ليلة المبيت در بستر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) خوابید. و این موضوع در حدی از تواتر است که جز کافر یا دیوانه آن را انکار نمی کند. (1)
ابن تیمیه به مفاد حدیث ثعلبی نیز که همانند روایات ماست ایرادهای متعدّدی گرفته است. از جمله گفته است بین رسول خدا ( صلی الله علیه و آله) و هیچ کس عقد اخوت بسته نشده است که البته مسئله عقد اخوت پیامبر صلی الله علیه و آله با حضرت امیر علیه السلام از مسلّمات روایی شیعه و عامه است که به آن خواهیم رسید و یا می گوید که عقد اخوت اگر بوده در مدینه بوده نه در مکه که این هم اشتباه دیگری از اوست زیرا عقد اخوت هم در مکه و هم در مدینه صورت گرفت. و یا ابن تیمیه می گوید که ملائکه از مرگ نمی ترسند پس درست نیست گفته شود که جبرییل و میکاییل حاضر به بخشیدن عمر خود نشدند که جواب آن بسیار واضح است زیرا مسئله ترس از مرگ نبوده است بلکه مسئله حب به بقاست که در آنان هم هست. یا ابن تیمیه می گوید چرا جبرییل برای حفاظت حضرت علی علیه السلام برود ولی به حمایت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نرود که مشخص است که خدا حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) را نیز به نحو دیگری حفاظت و حمایت نمود.
تلاش بی حاصل دیگری که ابن تیمیه و یارانش داشته اند این است که بگوید کار ابوبکر که همراه پیامبر صلی الله علیه و آله بود از کار حضرت امیر (علیه السلام) که جای پیامبر صلی الله علیه و آله خوابید و خود را در معرض شهادت قرار داد بهتر و بالاتر بوده است ولی قرآن این ماجرا را از دو زوایه می نگرد: از سویی به ستایش ایثار حضرت علی علیه السلام می پردازد وَ مِن اْلنَّاسِ مَن يَشْرِى نَفْسَهُ اْبْتِغَآءَ مَرْضَاتِ اْللَّهِ قلی وَ اْللَّهُ رَءُوفٌ م بِالْعِبَادِ و از سویی دیگر، از ترس و بی تابی ابوبکر در غار سخن
1) شرح نهج البلاغه، ج13، ص262.
می گوید: إِلَّا تَنصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ اْلَّذِينَ كَفَرُواْ ثَانِيَ اْثْنَيْنِ إِذْ هُمَا فِي اْلْغَارِ إِذْ يَقُولُ لِصَحِبِهِ ی لَا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا صلی فَأَنزَلَ اْللَّهُ سَكِينَتَهُ و عَلَيْهِ وَ أَيَّدَهُ و بِجُنُودٍ لَّمْ تَرَوْهَا... بی شک کسی که در ظلّ عنایت حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله است و مصاحب او است چرا باید بترسد و متزلزل شود که سبب شود پیامبر صلی الله علیه و اله به او بگوید: لاتحزن! آیا این ترس، از سستی عقیده او ناشی نمی شد. و این که برخی از روی حدس و گمان گفته اند که پیامبر صلی الله علیه و آله ابوبکر را با خود برد تا بماند و خلیفه شود از این مبانی خود فراموش کرده اند که می گویند پیامبر (صلی الله علیه و آله) خلافت را به مردم واگذاشت و بدون عنایت به فرد خاصی، از این دنیا رفت. و این گروه از درباره عمر و عثمان چه خواهند گفت پس چرا پیامبر (صلی الله علیه و آله) آن دو نفر را با خود نبرد آیا خلافت آنان اهمیتی نداشت؟ تلاش بی حاصل دیگری که ابن تیمیه و برخی دیگر داشته اند این بود که ادّعا کردند که همراهی ابوبکر از خوابیدن حضرت امیر علیه السلام در بستر پیامبر صلی الله علیه و آله مهم تر بوده است که ابن ابی الحدید معتزلی در جلد سوم شرح نهج البلاغه، ص269 تا ص281 به این مطلب اعتراض می کند و تصریح می کند که خوابیدن حضرت علی علیه السلام در بستر رسول خدا صلی الله علیه و آله از مصاحبت ابوبکر با پیامبر صلی الله علیه و آله افضل و بالاتر است و حتی می نویسد فضایل و مناقب حضرت علی (علیه السلام) در سطحی است که کسی را نمی شود با او مقایسه کرد و علی (علیه السلام) افضل صحابه است. همچنین ابو جعفر اسکافی که از اکابر علما و شیوخ معتزلی است در کتاب " التقض العثمانيه" که در رد ابو عثمان جاحظ ناصبی نوشته است این عالم منصف با دلائل محکمی ثابت می کند که خوابیدن حضرت علی (علیه السلام) در بستر پیامبر (صلی الله علیه و آله) افضل از مصاحبت چند روزه ابوبکر در مسافرت غار بوده است تا آن جا که می گوید:
اتفاق علماء مسلمین است که احدی از بشر به فضیلت خوابیدن علی (علیه السلام) در فراش پیامبر (صلی الله علیه و آله) نرسیده است.
ابوجعفر اسکافی در ج2 و در آخر ص271 در جواب ابو عثمان جاحظ ناصبی می گوید:
قبلاً فضیلت خوابیدن علی (علیه السلام) در فراش رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ليلة الهجره بر مصاحبت ابوبکر در غار را به قسمی که بر اهل انصاف واضح و آشکار گردد بیان نمودیم اینک تاکیداً بر آن چه قبلا ذکر کردیم از دو جهت دیگر مطلب را ثابت می نماییم:
1- انس و الفت فوق العاده على (علیه السلام) با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) طوری بود که نمی توانست آنی از پیامبر (صلی الله علیه و آله) دور بشود و به عکس عدم انس ابوبکر با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) باعث اشتیاق او به مصاحبت با آن حضرت بوده پس خوابیدن علی (علیه السلام) در فراش که باعث دوری از آن حضرت گردید ایجاد وحشت و الم شدیدی برای علی (علیه السلام) نمود پس دوری که سبب زجر آن حضرت و موجب ثواب بسیار بوده افضل است بر مصاحبت ابوبکر برای آن که ثواب عمل به قدر مشقت در عمل می دهند.
2- چون ابوبکر پیوسته عازم بر خروج از مکه بوده چنان چه گاهی هم تنها خارج شده پس زیاد شد کراهت ماندن او در مکه و لذا زمانی که با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از مکه خارج شد به محبوب ذاتی و معشوق قلبی رسید پس برای او فضیلتی نبود که برابر باشد با فضیلت على (علیه السلام) در آن شب که اختیاراً تحمیل مشقّت بزرگی نمود که جان خود را در معرض شمشیرها و سر خود را در مقابل سنگباران دشمنان قرار داد بدیهی است تحمّل آن را شدائد به مراتب بالاتر و افضل از ابی بکر بود در راحتی لیلة الغار در مصاحبت با رسول خدا (صلی الله علیه و آله).
ابن سبع مغربی در «شفاء الصدور» ضمن بیان شجاعت حضرت علی علیه السلام گوید:
اجماع علمای عرب است بر این که خوابیدن علی (علیه السلام) لیلة الهجره در فراش رسول خدا (صلی الله علیه و آله) افضل بود از بیرون رفتن او با آن حضرت. زیرا که خود را جای آن حضرت قرار داد و زندگانی خود را فدای آن حضرت نمود و به این وسیله شجاعت خود را بین اقران ظاهر نمود.
پس بنابراین طبق اعتراف علمای عامه خوابیدن حضرت علی علیه السلام در لیلة الهجره از مصاحبت ابوبکر با پیامبر (صلی الله علیه و آله) بالاتر و برتر بوده است مضافاً بر این که بعضی از علمای عامه از جمله "شیخ ابوالقاسم بن صباغ" که از مشاهیر علمای اهل تسنن است در کتاب «النور و البرهان» می گوید که پیامبر (صلی الله علیه و آله) ابوبکر را به جهت دفع فتنه و این که محل اختفایش را به دشمنان خبر ندهد با خود به غار برد تا آن جا که می گوید؛ امر کرد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) علی (علیه السلام) را که در فراش آن حضرت بخوابد و خوف داشت که ابوبکر کفّار را دلالت و راهنمایی کند به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) پس او را مصاحب خود قرار داده و به جانب غار روانه شدند. خوابیدن حضرت امیر علیه السلام در جای پیامبر صلی الله علیه و آله از شجاعت حضرتش پرده بر می دارد و این همان مطلبی است که بسیاری را ناراحت کرده است و بر آنان شده اند آن را انکار یا توجیه کنند. چرا که
طبق مبانی عامه خلیفه باید شجاع باشد و خلفای مورد نظر آنان شجاع نبوده اند. اهل تسنّن معتقدند که گزینش و تعیین امام به دست مردم و بر عهده آنان است، از این رو باید برای آن کس که از سوی مردم انتخاب می شود، پس از انتخاب، شرایطی تعیین کنند تا این گزینش بر اساس ضابطه ای خاص صورت پذیرفته باشد.
جرجانی در شرح مواقف، ذیل عنوان «المقصد الثانى فى شروط الإمامة» می نویسد: (1)
الجمهور على أنّ أهل الإمامة و مستحقها من هو مجتهد في الأصول و الفروع ليقوم بأمور الدين متمكّناً من إقامة الحجج و حلّ الشبه في العقائد الدينيّة، مستقلا بالفتوى في النوازل و الأحكام الوقائع نصّاً و استنباطاً، لأنّ أهمّ مقاصد الإمامة حفظ العقائد و فصل الحكومات و رفع المخاصمات، و لن يتمّ ذلك بدون هذا الشرط. ذو رأى و بصارة بتدبير الحرب و السلم و ترتيب الجيوش و حفظ الثغور ليقوم بأمور الملک. شجاع قوی القلب لیقوی علی الذبّ عن الحوزة و الحفظ لبيضة الإسلام بالثبات في المعارك... . و قيل: لا يشترط في الإمامة هذه الصفات الثلاث لأنّها لا توجد الآن مجتمعة و إذا لم توجد كذلك، فإمّا أن يجب نصب فاقدها فيكون إشتراطها عبثاً لتحقق الإمامة بدونها، أو يجب نصب واجدها، فيكون تكليفاً بما لا يطاق، أو لا يجب لا هذا و لا ذاك وحينئذ يكون إشتراطها مستلزماً للمفاسد التي يمكن دفعها بنصب فاقدها، فلا تكون هذه الأوصاف معتبرة فيها. نعم، يجب أن يكون عدلا في الظاهر لئلاّ يجور، فإن الفاسق ربّما يصرف الأموال في أغراض نفسه فيضيع الحقوق. عاقلا ليصلح للتصرفات الشرعية و الملكية. بالغاً، لقصور عقل الصبى. ذكراً، إذ النساء ناقصات عقل و دين. حرّاً لئلاّ يشغله خدمة السيد عن وظايف الإمامة... فهذه الصفات التي هي الثمان أو الخمس شروط معتبرة في الإمامة بالإجماع.
نظر جمهور بر آن است که آن کسی مستحق امامت است که در اصول و فروع مجتهد باشد تا بتواند امور دین را بر عهده بگیرد و قادر بر اقامه برهان، دلیل، حجّت و حل شبهه در عقاید دینی باشد. هم چنین وی در پیش آمدها و احکام وقائع چه براساس نص و یا به واسطه استنباط احکام قدرت فتوا داشته باشد، چرا که مهم ترین هدف امامت حفظ اعتقادات و حل اختلافات و پایان دادن به نزاع و خصومت هاست و انجام این امور بدون شرط مذکور امکان پذیر نخواهد بود. همچنین امام باید [در جنگ و صلح و آماده سازی لشکریان و حفظ مرزها
1) المواقف: ج3، ص586-587؛ شرح المواقف، ج8، ص349-350.
دارای رأی قوی، بصیرت و تدبیر باشد تا بتواند امور مملکت را اداره کند.] و نیز باید شجاع و دارای قوت قلب باشد تا بتواند از حریم اسلام و بلاد مسلمین با ثبات قدم در معرکه جنگ محافظت کند... برخی گفته اند در امامت این سه ویژگی شرط نیست، زیرا در زمان کنونی همه این شروط در هیچ یک از پیشوایان وجود ندارد و اگر این چنین باشد، یا نصب شخصی بدون این ویژگی ها واجب است که در این صورت گذاشتن این شروط بیهوده خواهد بود؛ زیرا امامت بدون این شرایط تحقّق یافته است. و یا این که نصب کسی با چنین شرایطی واجب است که این نیز تکلیف مردم است به امری فراتر از توان آنان. اگر بگوییم که هیچ کدام از این دو واجب نیست، در این صورت گذاشتن این شروط مستلزم مفاسدی خواهد بود که دفع این مفاسد با نصب شخصی بدون این ویژگی ها ممکن خواهد بود؛ در نتیجه این اوصاف در امامت معتبر نیست. آری، واجب است که امام در ظاهر عادل باشد که به مردم ستم روا ندارد. پس چه بسا فاسق، اموال را در خواهش های نفسانی مصرف کند و این موجب ضایع شدن حقوق گردد. هم چنین واجب است بالغ باشد، چرا که عقل نوجوان قاصر است. واجب است مرد باشد، زیرا عقل و دین زنان ناقص است. و بالاخره واجب است آزاد باشد تا این که خدمت به مالکش او را از انجام وظایف امامت باز ندارد... . پس این صفات پنج گانه و یا هشت گانه- یعنی به اضافه سه صفت مورد اجماع و اتفاق؛ یعنی علم، تدبیر در جنگ ها و شجاعت- همان صفات معتبر در امام می باشند. پنج شرط یعنی عدالت، عاقل بودن، بالغ بودن، مرد بودن و آزاد بودن از شروطی است که به اجماع و اتفاق، در امامت معتبر است.
بر اساس عبارت جرجانی در شرح مواقف، هشت شرط برای امامت ذکر شده است. سه شرط نخست نظر جمهور اهل تسنّن است و از ویژگی هایی است که بدون آن ها کسی مستحق امامت نخواهد بود. با این وجود برخی متکلّمان عامه بر این باورند که پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله کسی که دارای سه شرط علم، عدالت و شجاعت باشد یافت نمی شود، از همین رو آنان شرط های عمومی تری برای امامت در نظر گرفته اند. بنابراین ضوابط، تعیین امام نزد اهل تسنن ناظر به حق و حقیقت نیست، بلکه این حوادث پس از رحلت خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله که این شرایط را تعیین می کند. به عبارت دیگر اهل تسنّن هیچ معیار صحیحی مبتنی بر کتاب، سنّت و عقل برای شناخت امام ارائه نمی دهند، بلکه می کوشند آن چه در تاریخ اتفاق افتاده توجیه کنند و به عبارتی دیگر، آنان «توجیه کنندگان ماوقع» اند. روشن است که هرگز نمی توان دینی را که پایه های آن بر حوادث و عملکرد اشخاص استوار گشته دین الاهی دانست.
به همین جهت است که امیرالمؤمنین علیه السلام می فرماید:
اَلْحَقُّ لاَ یُعْرَفُ بِالرِّجَالِ. اِعْرِفِ اَلْحَقَّ تَعْرِفْ أَهْلَهُ. (1) حق به مردمان شناخته نمی شود. حق را بشناس تا اهلش را بشناسی.
پس بنا بر مبنا و روش صحیح، ابتدا باید بر طبق آن چه در کتاب و سنّت آمده و عقل بر آن تأکید دارد حق را شناخت و آن را معیار قرار داد، نه این که عمل و رفتار اشخاص را میزان حق برشمرد. امّا متأسفانه اهل تسنّن در بیان شرایط امام از حق دور شده و حتی از شروطی که خود مقرّر کرده اند دست بر می دارند؛ چرا که هیچ یک از حاکمان پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله ویژگی های لازم برای امامت را ندارند، از این رو اهل تسنّن به جای این شرایط، شروط عام تری قرار داده اند که به ادّعای «قاضی ایجی» و به تبع وی «جرجانی» مورد اجماع اهل تسنّن است. روشن است که همواره افراد زیادی دارای این شرایط عام بوده اند، به همین روی اهل تسنّن باید معیاری برای گزینش امام از میان افراد حایز شرایط عمومی امامت ارائه دهند. بر مبنای اهل تسنّن، پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله بسیاری از صحابه هشت شرط مذکور را برای امامت داشته اند، چرا که اهل تسنّن همه صحابه را عادل می دانند و معتقدند که هر یک از صحابه می توانند اجتهاد کنند و تمامی آنان شجاع، مدیر و مدبّر بوده اند. شرایطی هم چون ذکوریت، بلوغ، حریت و عقل نیز برای صحابه ثابت است. با این وجود آنان چه دلیلی را بر ترجیح ابوبکر بر دیگر صحابه می توانند به دست دهند؟ به عبارت دیگر هیچ یک از صحابه در شروط هشت و یا پنجگانه اجماعی نسبت به یکدیگر امتیازی ندارند، از این رو باید دید که آیا ابوبکر در علم، تدبیر و شجاعت نسبت به دیگران امتیازی داشته است یا خیر؟ اگر گزینش ابوبکر با توجّه به این شرایط و بر اساس نظر عالمان عامه صورت نگرفته باشد، برای اهل تسنّن دو راه باقی می ماند؛ یا باید از شروطی که برای امامت ذکر کرده اند دست بردارند و یا اعتراف کنند که ابوبکر شایستگی امامت را نداشته است.
ناگفته پیدا است حضرت امیر علیه السلام شجاع بوده اند جریان لیلة المبيت و حضور فعّال و اثرگذار حضرتش در جنگ ها و نقش اساس ایشان در نابودی دشمن جای هیچ بحث و گفتگو ندارد. امّا شجاعت ابوبکر کی و در کجا بروز کرده است؟ ابن تیمیه می گوید: بدون تردید ما قائلیم که خلیفه و حاکم اسلامی لازم است که دارای صفت شجاعت باشد؛ ولی شجاعت بر دو قسم است:
1- شجاعت قلبی. 2- شجاعت بدنی. درست است که ابوبکر از شجاعت بدنی بی بهره بوده؛ ولی او دارای شجاعت قلبی بوده و همین مقدار از شجاعت، برای حاکم اسلامی کافی است.
1) فيض القدير شرح الجامع الصغير، ج1، 28 و 272 و ج4، ص23، ش409؛ تفسیر السمعانی، ج1، ص72؛
وی در ادامه سخنانش می گوید: اگر شما می گویید علی اهل جهاد و قتال بوده، ما می گوییم عمر بن خطاب نیز اهل قتال و جنگ در راه خداوند بوده است، ولی باید دانست که جنگ بر دو قسم است: 1- جنگ با شمشیر. 2- جنگ با دعا. عمر بن خطّاب با دعا، در راه خداوند جنگ کرده است. آن گاه ابن تیمیّه برای اثبات شجاعت بدنی ابوبکر بن ابی قحافه- در قبال شجاعت ها و مبارزه های محیّر العقول امیرمؤمنان علی علیه السلام با شرک ورزان- به واقعه زیر چنگ زده و چنین می نگارد:
بخاری و مسلم در کتاب خودشان روایتی را این گونه آورده اند:
عروة بن زبیر می گوید: من از عبدالله، فرزند عمرو بن عاص پرسیدم: سخت ترین رفتار مشرکان با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) کدام بود؟ جواب داد: روزی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مشغول نماز بودند که عُقْبَة بن ابی مُعَیْط آمد و ردای آن حضرت را به دور گردن مبارکش پیچید و به شدّت فشار داد. در همین حال ابوبکر آمده و شانه عُقْبه را گرفت و او را به کناری زد و گفت: آیا مردی را می کشید که می گوید: پروردگار من خداست. (1)
ابن تیمیه در مقام دفاع از شجاعت ابوبکر به روایتی از بخاری استناد می کند که براساس آن ابوبکر در مقابل آزار و اذیت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از سوی مشرکان، از رسول خدا صلی الله علیه و آله دفاع کرده است. (2)
بخاری از عروة بن زبیر نقل می کند که:
از عبدالله بن عمرو بن عاص در مورد بدترین رفتار مشرکان و سخت گیری آن ها به پیامبر (صلی الله علیه و آله) سؤال کردم. وی در پاسخ گفت: روزی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) مشغول نماز بود که عقبة بن ابی معیط ردای ایشان را به گردن حضرتش پیچید و به شدت فشار داد. در این هنگام ابوبکر شانه عقبه را گرفت، او را کنار زد و گفت: أتقتلون رجلا أن يقول ربی الله؛ (3)آیا مردی را که می گوید پروردگارم «الله» است می کشید؟
فارق از صحت و یا عدم صحت این قضیه و ناسازگاری این جریان با عدم حضور او و یا حضور و فرارش از جنگ ها، این نهایت چیزی است که توانستن در شجاعت ابوبکر ذکر کنند که البته امر بسیاری عادی و معمولی بوده است. ابن تیمیه علاوه بر استناد به این حدیث بخاری، به توجیه فرار ابوبکر از جنگ ها نیز پرداخته است! در این راستا وی به تبع از ابن حزم (4)این شجاعت را سه صورت دانسته است.
وی می نویسد:
الجهاد ينقسم أقساماً ثلاثة: أحدها: الدّعاء إلى الله عزّوجل باللسان، و الثاني: الجهاد عند الحرب بالرأى و التدبير، و الثالث: الجهاد باليد في الطعن و الضرب.
از نظر او شجاعت گاهی در میدان جنگ و مبارزه مسلحانه بروز می کند و گاهی با دعا کردن آشکار می گردد! او پس از این بیان مدّعی شده است که هر چند شجاعت ابوبکر در میدان نبرد بروز نکرده، امّا وی شجاعت قلبی خود را با دعا به اثبات رسانده است و چنین شجاعتی برای جانشینی رسول خدا صلی الله علیه و آله کافی است! به ادّعای وی عمر نیز با دعا کردن به قتال و مقاتله با دشمنان اسلام می پرداخته است و قتال او قتال دعایی بوده است!. (1)بنابراین به نظر ابن تیمیه فرار از جنگ با شجاعت منافات ندارد، چرا که ممکن است شجاعت در دعا ظهور یابد و چنان که شجاعت ابوبکر و عمر نیز از این سنخ بوده است! آن دو این شرط اساسی را برای خلافت داشته اند! کاملاً مشخص است که شجاعت صفت و حالتی نفسانی و قلبی است که در رفتار بروز می کند کسی که از درون شجاع است در بدن بروز می کند و کسی که در درون ترسو است در بدن بروز می کند بنابر این رفتارها نشان از درون ها دارد. فرار ابوبکر از جنگ های مختلف نشان از درون پر از ترس او دارد به یقین شجاعت با فرار از جنگ ناسازگار است و از سوی دیگر- بر اساس روایات اهل تسنّن- فرار ابوبکر و بسیاری از بزرگان صحابه در جنگ هایی هم چون جنگ اُحُد و خیبر مسلّم و قطعی است. (2)در مستدرک حاکم نیشابوری به سند صحیح از ابن عباس آمده است که تمامی اطرافیان رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ احد از معرکه گریختند و این تنها علی بن ابی طالب علیه السلام بود که در کنار پیامبر صلی الله علیه و آله ماند و استقامت ورزید. (3)داستان جنگ خیبر نیز بسیار معروف و مشهور است.
1) منهاج السنّة: 63/8-64. در تفسیر بحر المحیط نیز آمده است: «و شروطه [الإمام]: أن يكون...، شجاعاً، و الشجاعة في القلب بحيث يمكنه ضبط الأمر و حفظ بيضة الإسلام»؛ تفسير البحر المحيط: 550/1.
2) ر.ک: المستدرک علی الصحیحین: 27/3؛ كنز العمّال: 424/10-425 / ش 30025. طبری، سیوطی، شوکانی و دیگران از اهل سنّت می نویسند: «نادى مناد يوم أحد حين هزم أصحاب محمّد (صلی الله علیه و آله) «ألا إن محمّداً قد قتل فارجعوا إلى دينكم الأوّل فأنزل الله و ما محمّد إلا رسول....»؛ [تفسير الطبری: 150/4؛ الدرّ المنثور: 80/2 ؛ فتح القدير: 388/1].
3) حاکم نیشابوری به نقل از ابن عباس می نویسد: «لعلى أربع خَصال ليست لأحد: هو أوّل عربي و أعجمي صلّى مع رسول الله (صلی الله علیه و آله)، و هو الذى كان لواؤه معه في كلّ زحف و الذي صبر معه يوم يوم المهراس، و هو الذى غسله و أدخله قبره»؛ المستدرك على الصحيحين: 111/3. ابن عساکر نیز همین روایت را با همین سند ذکر می کند و پس از کلمه «یوم المهراس» می گوید «انهزم الناس كلّهم غيره»؛ تاريخ مدينة دمشق: 72/42. و با سندی دیگر در صفحه 73. هم چنین ر.ک: المناقب (خوارزمی): 58.
به اعتراف خود اهل تسنن رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ خیبر پرچم را ابتدا به ابوبکر سپرد، امّا وی پیش از درگیری از معرکه گریخت. (1)حضرت پرچم را به عمر داد و او نیز در نخستین رویارویی از صحنه نبرد فرار کرد. (2)عامه درباره فرار عمر چنین نقل می کنند: هزموا عمر و أصحابه فجاؤوا يجبّنونه وى جبّنهم؛ (3)- عمر و یارانش از جنگ گریخته و بازگشتند در حالی که یارانش او را و او یارانش را به ترسو بودن متهم می کردند. پس از این اتفاقات رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:
لَأُعْطِيَنَّ اللِّوَاءِ غَداً رَجُلًا يُحِبُّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يُحِبُّهُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ. (4) فردا پرچم را به دست مردی عطا می کنم، خدا و رسول را دوست می دارد و خدا و رسولش نیز وی را دوست می دارند.
1) عن عبدالرحمن، عن أبي ليلى، عن على أنه قال: يا أبا ليلى، أما كنت معنا بخيبر؟ قال: بلى و الله كنت معكم. قال: «فإن رسول الله (صلی الله علیه و آله) بعث أبابكر إلى خيبر فسار بالناس و انهزم حتى رجع»؛ المستدرك على الصحيحين: 37/3؛ الإكمال في أسماء الرجال: 169؛ تاريخ مدينة دمشق: 97/42.
2) فتح الباری: 365/7؛ تاریخ مدينة دمشق: 464/41؛ کنز العمّال: 463/10 / ش30120؛ أسد الغابة: 334/4؛ الإصابة في تمييز الصحابة: 36/6 / ش7839؛ البداية و النهاية: 212/4؛ السيرة النبويّة (ابن كثير): 353/3-354. حاکم نیشابوری در المستدرك على الصحيحين، جلد 3، صفحه 38، پس از این که سند را ذکر می کند می نویسد: دَفَعَ الرَّايَةَ يَوْمَ خَيْبَرَ إِلَى عُمَرَ فَانْطَلَقَ فَرَجَعَ يُجَبِّنُ أَصْحَابَهُ وَ يُجَبِّنُونَهُ. وی در آخر روایت می گوید: هَذَا حَدِيثُ صَحِيحُ عَلَى شَرْطٍ مُسْلِمٍ وَ لَمْ يخرجاه. أحمد نیز در مسند، جلد 5، صفحه 358 می نویسد: لَمَّا نَزَلَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله بِحِصْنِ أَهْلِ خَيْبَرَ، أَعْطَى رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) اللِّوَاءِ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ وَ نَهَضَ مَعَهُ مَنْ نَهَضَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ).
3) المستدرك على الصحيحين: 37/3؛ كنز العمّال: 462/10 / ش 30119؛ جامع الأحاديث: 423/30 / ش 33476؛ مجمع الزوائد: 151/6؛ المصنّف (ابن أبی شیبه): 525/8 / ش22؛ خصائص أمير المؤمنين علیه السلام: 55. در بعضی منابع چنین آمده است: فَرَجَعُوا إِلى رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله يجبّنه أَصْحَابِهِ وَ يجبّنهم)؛ المصنّف (ابن أبى شیبه): 521/8 / ش7؛ السنن الكبرى (نسائی): 109/5 / ش 8403؛ کنز العمّال: 463/10 / ش 30121؛ تفسیر الثعلبي: 50/9؛ تاریخ مدينة دمشق: 93/42؛ تاریخ الطبري: 300/2؛ الإكمال في أسماء الرجال: 122.
4) مسند أحمد 358/5؛ المصنّف (ابن أبي شيبه): 521/8-522؛ مجمع الزوائد: 150/6؛ السنن الكبرى (نسائی): 108/5 / ش 8399 و 111 / ش 8405؛ المستدرك على الصحيحين: 437/3؛ المعجم الكبير: 237/18-238؛ الإستيعاب في معرفة الأصحاب: 1099/3؛ الدرر (ابن عبدالبرّ): 198-199؛ شرح نهج البلاغة (ابن ابى الحديد): 234/11 و 186/13؛ کنز العمّال: 463/10 / ش 30121؛ فیض القدير شرح الجامع الصغیر: 465/6 / ش 9606؛ تفسیر الثعلبی: 50/9؛ شواهد التنزيل: 36/2 / ش656؛ تفسير البغوى: 195/4؛ تفسير الرازي: 23/12؛ الإكمال فى أسماء الرجال: 79 و 93.
در برخی از منابع این اضافه هم وجود دارد: کرّار غیر فرّار يفتح الله علیه- (1)پیروزمندی که فرار نمی کند و خدا به دست او قلعه را فتح می کند-. آن شب تا به صبح هر یک از افراد لشکر آرزو می کرد پرچم به او سپرده شود، امّا آن گاه که صبح شد، رسول خدا صلی الله علیه و آله به دنبال امیر مؤمنان علیه السلام فرستاد و درد چشم حضرتش را با آب دهان مبارک شفا بخشید و پرچم را به ایشان سپرد. (2)جنگ خندق نیز یکی از شواهد شجاعت امیرمؤمنان علی علیه السلام است. پس از آن که «عمرو بن عبدود» از خندق عبور کرد و رجز خواند، رسول خدا صلی الله علیه و آله مسلمانان را به مبارزه با وی فرا خواند، امّا همه سر خود را پایین انداختند و دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله را پاسخ نگفتند. باز هم امیرمؤمنان علیه السلام برخاست و به دعوت رسول خدا صلی الله علیه و آله لبیک گفت. (3)و چنان که در منابع اهل تسنّن نیز آمده است، رسول خدا صلی الله علیه و آله درباره امیر مؤمنان علیه السلام فرمودند:
لَمُبارَزَهُ عَلِی بن أبی طالب لِعَمرو بنِ عَبدُوَد یَومَ الخَندَقِ، أفضَلُ مِن أعمالِ أمُّتی إلی یَومِ القِیامَهِ. (4) هر آینه بالاترین عمل در میان امّت من تا روز قیامت، مبارزه ای است که علی بن ابی طالب با عمرو بن عبدود در روز خندق انجام داد.
پس با توجّه به مطالب یاد شده به این حقیقت می رسیم که نه تنها شاهدی بر شجاعت ابوبکر و ثبات قدم وی در معرکه جنگ وجود ندارد، بلکه شواهد فراوانی بر فرار وی وجود دارد و این امیر مؤمنان علی علیه السلام بوده است که شجاعتش را به منصه ظهور گزارده است. پس ابوبکر فاقد شجاعت است و شجاعت از جمله سه شرط لازم برای امامت است، همان شرطی که جرجانی در شرح مواقف گفت: «شجاع قوی القلب، ليقوى على الذبّ عن الحوزة و الحفظ لبيضة الإسلام بالثبات فى المعارك». بنابراین طبق قواعد مكتب خلفا، دلیلی بر مشروعیت خلافت ابوبکر وجود ندارد و حکومت عمر نیز چون به نصب ابوبکر بود به تبع غیر مشروع خواهد بود.
1) ر.ک: تاریخ مدينة دمشق، ج41، ص219؛ تمهيد الأوائل، ص544؛ تاریخ الیعقوبی، ج2، ص56.
2) صحیح البخاری، ج4، ص5؛ عمدة القاری، ج14، ص213، ش 2492؛ السنن الكبرى (بيهقى)، ج9، ص107؛ مسند ابی یعلی، ج13، ص523؛ المعجم الكبير، ج6، ص167؛ تاريخ مدينة دمشق، ج42، ص86-87.
3) المستدرك على الصحيحين، ج3، ص32-33؛ السنن الكبرى (بيهقی)، ج9، ص132؛ تاريخ مدينة دمشق، ج42، ص77؛ کنز العمّال، ج10، ص456-457، ش30106؛ الدرر (ابن عبد البرّ)، ص174؛ الطبقات الكبرى، ج2، ص68.
4) المستدرك على الصحيحين، ج3، ص32؛ شواهد التنزيل، ج2، ص18؛ كنز العمّال، ج11، ص623، ش33035؛ تفسیر الرازی، ص32 و 31؛ تاریخ بغداد، ج13، ص19، ش6978.
1- بقره، 207.
2- تفسير كبير، فخر رازی، ج5، ص223.
3- أسد الغابة في معرفة الصحابة، ج4، ص133.
4- طبقات الكبرى، ج3، ص228.
5- شواهد التنزيل، حسكاني الحنفي- ج1- ص96- ح133 و 135 و 136 و 137 و 139و 140.
6- شواهد التنزیل، ج1، ص123-131، احادیث 133 تا 142؛ مسند احمد بن حنبل، ج1، ص330، حدیث 3052؛ تفسیر طبری، ج9، ص140؛ مستدرک حاکم نیشابوری، ج3، ص4؛ مناقب خوارزمی، ص 127، فصل 12، حدیث 141.
7- شواهد التنزيل، حسکانی، ج1، ص123.
8- شرح نهج البلاغه، ج13، ص262.
9- المواقف: ج3، ص586-587؛ شرح المواقف، ج8، ص349-350.
10- فيض القدير شرح الجامع الصغير، ج1، 28 و 272 و ج4، ص23، ش409؛ تفسیر السمعانی، ج1، ص72؛
11- منهاج السنّة، ج8، ص85.
12- منهاج السنّة، ج8، ص294.
13- صحيح البخاری، ج4، ص240 و ج6، ص34-35.
14- الفصل في الملل و النحل، ج3، ص58-59.
15- ر.ک: تاریخ مدينة دمشق، ج41، ص219؛ تمهيد الأوائل، ص544؛ تاریخ الیعقوبی، ج2، ص56.
16- صحیح البخاری، ج4، ص5؛ عمدة القاری، ج14، ص213، ش 2492؛ السنن الكبرى (بيهقى)، ج9، ص107؛ مسند ابی یعلی، ج13، ص523؛ المعجم الكبير، ج6، ص167؛ تاريخ مدينة دمشق، ج42، ص86-87.
17- المستدرك على الصحيحين، ج3، ص32-33؛ السنن الكبرى (بيهقی)، ج9، ص132؛ تاريخ مدينة دمشق، ج42، ص77؛ کنز العمّال، ج10، ص456-457، ش30106؛ الدرر (ابن عبد البرّ)، ص174؛ الطبقات الكبرى، ج2، ص68.
18- المستدرك على الصحيحين، ج3، ص32؛ شواهد التنزيل، ج2، ص18؛ كنز العمّال، ج11، ص623، ش33035؛ تفسیر الرازی، ص32 و 31؛ تاریخ بغداد، ج13، ص19، ش6978.
بعلاوه قرآن کریم؛
ابن تيمية الحراني، أحمد بن عبد الحليم أبو العباس (الوفاة: 728)، منهاج السنة النبوية، دار النشر: مؤسسة قرطبة، الطبعة: الأولى، تحقيق: د. محمد رشاد سالم، 1406ق.
ابن تيميه الحراني الحنبلي، ابوالعباس أحمد عبد الحلیم (متوفای 728 ه-)، کتب و رسائل و فتاوى شيخ الإسلام ابن تيمية، تحقيق: عبد الرحمن بن محمد بن قاسم العاصمي النجدى، ناشر: مكتبة ابن تيمية، الطبعة الثانية.
ابن تيميه، منهاج السنة النبوية، مؤسسه قرطبه، چاپ اول، 1406ق.
أبو إسحاق أحمد بن محمد بن إبراهيم الثعلبي النيسابورى، الكشف و البيان (تفسير الثعلبى)، الطبعة الأولى، تحقيق: الإمام أبي محمد بن عاشور، مراجعة و تدقيق الأستاذ نظير الساعدى دار النشر: دار إحياء التراث العربي- بيروت- لبنان- 1422ه- - 2002م.
الحاكم النيسابوري، أبو عبد الله محمد بن عبد الله (متوفای 405 ه-)، المستدرك على الصحيحين، تحقيق: مصطفى عبد القادر عطا، ناشر: دار الكتب العلمية- بيروت الطبعة: الأولى، 1411ه- 1990م.
الرازي الشافعي، فخر الدين محمد بن عمر التميمي (متوفای 604 ه-)، التفسير الكبير أو مفاتيح الغيب، ناشر: دار الكتب العلمية- بيروت، الطبعة: الأولى، 1421ه- - 2000م.
السيوطي، عبد الرحمن بن أبى بكر جلال الدين (متوفای 911ه-)، الدر المنثور، ناشر: دار الفكر- بيروت.
شهرستانی، الملل و النحل، بيروت، دار المعرفه، 1404ق.
الطبرى، أبي جعفر محمد بن جریر (متوفای 310 ه-)، جامع البيان عن تأويل آى القرآن، ناشر: دار الفکر، بیروت.
عز الدين بن الأثير أبى الحسن علی بن محمد الجزري، أسد الغابة في معرفة الصحابة، الطبعة الأولى، تحقيق: عادل أحمد الرفاعى دار النشر: دار إحياء التراث العربي- بيروت/ لبنان - 1417 ه- - 1996م.
استاد ساجده سعادت خواه
علل اختلاف عملکرد در معصومین علیهم السلام و تحلیل آن
عصمت، مبيّن اختلاف عملکرد معصومین علیهم السلام
منشأ اختلاف شیعه و اهل تسنن در امامت
عدم لزوم عصمت در امام در نزد عامه
ادلّه ی عقلی در وجوب عصمت امام
ادلّه ی نقلی در وجوب عصمت امام
وجوب عصمت امام در کلام معصومین علیهم السلام
عصمت یا عدم عصمت امام، از مسائل مورد اختلاف شیعه و سنی است. عامه عصمت را شرط امام نمی دانند و این بدین خاطر است که در کتب و تواریخ از اعمال زشت خلفا زیاد نقل کرده است و لذا چاره ای جز قبول و توجیه نداشته اند. امّا شیعه بر اساس قرآن و برهان، امام را معصوم دانسته و تعیین امام را تنها از سوی خداوند متعال جایز می داند زیرا تنها اوست که می داند ویژگی های امام در چه کسی هست.
کلیدواژه ها؛
معصومين علیهم السلام، شیعه، عصمت، امامت، عامه
نام دقیق امام رضا علیه السلام از این قرار است: (1)
علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب علیه السلام کنیه ایشان ابوالحسن و نام گرامیشان علی است.
روایت شده که عدّه ای از اهل مدینه گویند: امام رضا علیه السلام در مدینه در پنج شنبه 11 ربیع الاول به سال 153 و 5 سال بعد از وفات امام صادق علیه السلام متولد شدند. در طوس «در قریه ای به نام» سناباد «از آبادی های نوقان» وفات کردند. و در خانه حمید بن قطحبه طائی، در قبه ای که هارون در آن مدفون بود، در کنار قبر هارون، سمت قبله، دفن شدند، وفات حضرت در سال 203 هجری روز جمعه، بیست و یک 21 و (یا 20) ماه مبارک رمضان واقع شد، عمر شریف ایشان 49 سال و 6 ماه بود. از این مدّت 29 سال و 2 ماه با پدری گرامیشان گذراندند و 20 سال و 4 ماه هم بعد از پدرشان دوران امامت ایشان بود. (2)زمانی که امام رضا علیه السلام بدنیا آمدند مادرشان در آسمان ها طاهره نام گرفت. و امّا القاب حضرت: چراغ هدایت به سوی پروردگار، نور هدایت، روشنی چشم مؤمنین، محو کننده کید ملحدین، کفایت کننده خلق، بوجود آورنده شادی ها، اصلاح کننده اقوام، فاضل، صابر، وفادار راستگو و راضی. (3)
احمد بزنطی در مورد این که چرا به حضرت، رضا علیه السلام می گفتند، آورده که خداوند در آسمان از ایشان راضی بودند و پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمّه معصومین علیهم السلام در زمین از ایشان راضی بودند. عدّه کمی گویند: زیرا مخالفین و محبین از ایشان راضی بودند. و عدّه دیگری گویند، زیرا مأمون از ایشان راضی (4)بود. (5)امامت حضرت در ابتدا مصادف با حکومت هارون الرشید بوده است، پس از هارون، محمّد امین پسر زبیده مدت سه سال و 25 روز حکومت کرد. سپس امین خلع شد عمویش ابراهیم بن شکله را به مدت 14 روز به جای او قرار دادند، سپس امین از حبس آزاد شد و مجدداً برای او از مردم بیعت گرفتند، این بار 1 سال و 6 ماه و 23 روز پادشاهی کرد، سپس عبدالله مأمون 20 سال و 23 روز پادشاهی کرد، و در این مدّت بود که حضرت رضا علیه السلام را بدون رضایت ایشان و بعد از تهدید آن حضرت به قتل، ولیعهد قرار داد. مأمون برای این کار، بارها و بارها به حضرت اصرار کرد ولی ایشان در هر بار امتناع می فرمودند
1) مناقب آل ابی طالب علیهم السلام، ج4، ص397.
2) عيون اخبار الرضا علیه السلام، ج1، ص34.
3) ابن شهر آشوب السروى المازندرانی، همان، ص397.
4) همان ، ص 397.
5) رضا از القابی است که حضرت باری تعالی برای حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام برگزیده است و ربطی به مأمون ندارد بخصوص که مأمون به هیچ وجه از امام راضی و خشنود نبود- سردبیر.
تا این که بالاخره حضرت بالاجبار قبول ولایتعهدی کردند. (1)این واقعه در 5 رمضان سال 201 رخ داده است. (2)مامون با مشاهده فضایل حضرت، کینه ایشان را به دل گرفت و برایش قابل تحمّل نبود و عاقبت با نیرنگ حضرت را مسموم و شهید کرد. اباصلت می گوید: محمد بن اسحاق بن موسی بن جعفر علیه السلام، از پدرش (اسحاق) نقل می کند که امام کاظم علیه السلام به فرزندانش می فرمود: این- اشاره به امام رضا علیه السلام- برادر شما على بن موسى الرضا، عالم آل محمّد علیهم السلام است، مسائل دینی خود را از او بپرسید و آن چه به شما می فرماید، آن را حفظ کنید، زیرا من از پدرم جعفر بن محمّد امام صادق علیه السلام شنیدم، به من می فرمود:
إِنَّ عَالِمُ آلِ مُحَمَّدٍ لَفِي صُلْبَكَ وَ لَيْتَنِي أَدْرَكْتَهُ، فانه سمّي أميرَالمُؤمِنينَ عَلِيِّ علیه السَّلَامُ: همانا عالم دودمان محمّد صلی الله علیه و آله در صلب تو است و ای کاش قبل از فوت، او را درک می کردم (می دیدم)، همانا او همنام امیر المؤمنين على علیه السلام است. (3)
شبلنجی از علمای اهل تسنن گوید، ابراهیم بن عباس گفت:
سوال نشد از امام رضا علیه السلام مگر این که عالم به آن چیز بود. عالم تر از ایشان در زمان خودشان نبوده است. مأمون هرگاه از امام سوال می کرد و حضرت را امتحان می کرد حضرت جواب کافی و جامعی می دادند. حضرت کم می خوابید و بسیار روزه می گرفتند روزه سه روز از هر ماهی در هر ماهی از ایشان فوت نمی شد. حضرت بسیار صدقه می دادند و اکثر آن صدقات به صورت شبانه و مخفیانه صورت می گرفت. او در زمستان بر روی حصیر می نشست و در تابستان بر روی گونی. (4)
از مسلّمات ادیان الهی این است که انسان ها برای رسیدن به هدف غایی خویش هیچ راهی ندارند، مگر این که خالق آن ها مسیر و راه رسیدن به هدف نهایی را برای آن ها بیان کند و چون همه ی انسان ها قابلیت ارتباط برقرار کردن مستقیم با خداوند را ندارند و همچنین خود خداوند نیز این مقام را در قرآن مخصوص عده ای از خواص دانسته اْللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ و ... (5)برای ما که در آن جايگاه نیستیم، راهی نیست، مگر این که از افرادی که از طرف خداوند تعیین شده اند و معصوم از جمیع خطا و اشتباه هستند پیروی کنیم. در واقع این سیره ی عقلای همه ی دنیا است که انسان باید در هر چیزی به کسی که اطمینان بیش تری از او حاصل می شود، رجوع کند که در رابطه با دین این امر میسر نیست مگر از طریق اشخاص معصوم که منصوب از طرف خداوند متعال هستند.
این بحث یکی از بحث های تکمیلی باب معرفت امام است، در واقع بعد از این که ما چنین دیدگاهی نسبت به امام خود پیدا کردیم، که او را مصون از جمیع خطا و اشتباه دانستیم؛ رسیدن به حکمت افعال و رفتار ایشان در زمان های مختلف و جایگاه های مختلف و همچنین رسیدن به اصل معارف و تبیین آن توسط ایشان برای ما بسیار سهل و آسان تر خواهد شد.
عصمت داشتن ائمّه هدایت مورد اتفاق و اجماع شیعه اثنی عشری است و از ابتدا تا به حال کسی در میان علمای امامیه این مسئله را انکار نکرده است. امّا علمای عامه با این مسئله مخالفت کرده اند. البته ما قصد نداریم در این جا مباحث کلامی عصمت و شبهات مخالفین را مطرح کنیم و به تک تک آن ها جواب دهیم، امّا برای تبیین معارف حقّه اهل بیت علیهم السلام خاصه علی بن موسی الرضا علیه السلام ورود به این بحث الزامی است. به همین دلیل اشاره ای از دیدگاه کلامی به آن داشته و در پایان هم احادیثی در تأیید مطالب خاصه از علی بن موسی الرضا علیه السلام تيمّناً و تبرّکاً ذکر خواهیم کرد.
قبل از ورود به بحث، مطلب بسیار مهمی را باید اشاره کنیم: وجود اختلاف در موارد متعدّد در میان امامیه و عامه در مسئله امامت و غیر آن یک منشأ دارد و آن این است که امامیه برای تعیین امام و جانشین خداوند و پیغمبر، اول شرایطی را برای امام تعیین کرده و بعد در پی مصداق می گردند. و چون شناخت آن اوصاف بخاطر مخفی بودنش کار ما نیست به آن که خداوند و رسول نصب کنند که نیک می دانند این صفات در چه کسی قرار داده شده است گردن می نهند. این روش مورد پسند عقل و سیره ی تمام عقلای دنیا است، حتی در ملل وقتی که می خواهند شخصی را به عنوان سرپرست انتخاب کنند، ابتدا یک اساسنامه می نویسند و شرایطی را که شخص باید دارا باشد، ذکر می کنند و آن گاه شخصی که آن شرایط را دارا باشد به آن سمت منصوب می کنند. این یک اصل مقبول است و هیچ یک از عقلا با آن مخالفت نکرده و نمی کنند.
عامه، عصمت را در امام لازم نمی دانند و ارتکاب گناه را بر خلیفه جایز می دانند، در این جا چند نمونه از کلام علمای عامه را پیرامون این مطلب ذکر می کنیم:
1- «نسفی» از علمای بزرگ اهل تسنن در کتاب «العقائد النسفيه» و سعدالدین تفتازانی (متوفی 792ق) نیز که از متکلّمین بزرگ آنان است در شرح کتاب مذکور گویند:
امامت شخصی که به عنوان امام تعیین شده به وسیله فسق و فجور و خروج از اطاعت خداوند و ظلم بر بندگان منعزل و ساقط نمی شود زیرا که ما در تاریخ به فراوان فسق و ظلم را از امامان خود و خلفاء راشدین گذشته دیده ایم و کسی هم ایشان را از این سمت عزل نکرده است. (1)
عقل، حکم می کند که امام از مأموم خود بالاتر و افضل در جمیع صفات باشد و گرنه مأموم چگونه حق را از باطل تشخیص دهد! آری سخن این عالم اهل تسنن است که «خلفاء این اعمال را انجام داده اند» به حق صحیح است. چون تاریخ کراراً انواع گناهان صغیره و کبیره از این خلفاء ذکر کرده است. آه! مگر گناهی در این عالم از آزار و اذیت و کشتن جگرگوشه ی پیامبر صلی الله علیه و آله بالاتر است! (2)
2- صاحب الوقايه فى فقه الحنفیه می گوید:
امام اگر شراب نوشد بر او حد جاری نمی شود، زیرا او جانشین خدای متعال است. (3)
واضح است این طور اظهار نظرها ریشه در شراب خواری خلفا داشته است، برای دانستن موارد شرب خمر برخی از خلفا به کتاب الغدیر، ج7، ص96 به بعد مراجعه کنید.
3- ابن حجر هیثمی (متوفی 971 ه.ق) از علمای اهل تسنن در کتاب تطهیر الجنان و اللسان گوید: کسانی که بر معاویه ایراد می گیرند و به وسیله گناهان و افعال او و کشتن خاندان پیامبر او را ملامت می کنند اشتباه کرده چون معاویه در همه ی این گناهان مبرّی بوده، زیرا او هرکاری که انجام داده آن را صحیح می دانسته، پس در انجام این افعال ثواب هم می برده و چون او امام بوده بر او رواست که این گونه اجتهادات را انجام دهد. (4)
برای بدست آوردن موارد بیش تر از کلام علمای عامه پیرامون موضوع مذکور، می توانید به ترجمه کتاب دلائل الصدق، ج2، ص14 به بعد و کتاب الامام المجتبى مهجة قلب المصطفی، ص184 به بعد مراجعه کنید. بهر سو این نوع اظهار نظرها ریشه در غلط بودن مسیر انتخاب امام دارد، امامی که بدون قاعده و دلیل، تنها با انتخاب مردم برای این منصب بنشیند بی گمان عاری از گناه و اشتباه نیست و امّا امامی که از سوی خداوند متعال نصب شود با دارا بودن شرایط، امام برحق همه ی انسان ها خواهد بود، این همان روشی است که امامیه در طول تاریخ آن را پی گرفته اند.
مرحوم علّامه كبير شيخ محمّد حسن مظفر در کتاب دلائل الصدق جلد 2، ص8 تا 11 می نویسد:
1- امام چون حافظ شرع است باید معصوم باشد. مطابق این دلیل، یکی از مهم ترین فواید امامت، حفظ دیانت است. امام مانند پیامبر صلی الله علیه و آله حافظ شرع است. لذا باید معصوم باشد، زیرا مراد از حفظ، نگهداری علمی و عملی است و بدیهی است که حفظ شریعت در عمل و علم تنها با داشتن عصمت امکان پذیر است. زیرا غیر معصوم دست کم دچار خطا می شود. و اگر به حفظ بخشی از شریعت بسنده کنیم، در این صورت بخش دیگر شریعت را باید از نظر شارع بی اعتبار شمرد و حال آن که ضرورت به خلاف آن حکم دارد زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله آمده است تا تمام احکام را تعلیم دهد و مردم با گذشت زمان بدان ها عمل نمایند.
2- توضیح این دلیل چنین است که نیاز به امام برای دست یافتن به آن فواید، مستلزم عصمت امام است. زیرا در غیر این صورت امام، به امام دیگری نیازمند است و همین طور تسلسل پیش می آید. زیرا فرد غیر معصوم یا فاسق است یا عادل. بدیهی است که چنین فوایدی از یک فرد فاسق حتی برای خودش نیز حاصل نمی شود، لذا محتاج به دیگری است. فرد عادل نیز به همین ترتیب است. زیرا فرد عادل نیز گاهی مرتکب گناهان صغیره می شود، چرا که ارتکاب گناهان صغیره منافی با عدالت نیست. و چه بسا مرتکب گناهان کبیره نیز بشود. اگر فرد عادل گاهی هم دچار فسق شود نیازمند به امامی است که او را از گناهان کوچک و بزرگ احتمالی باز دارد یا او را از ارتکاب آن ها برحذر دارد. کما این که چنین فردی از اشتباه نیز در امان نمی باشد و نیازمند به امامی دیگر است که او را از اشتباهی که در آن معذور است برکنار دارد. زیرا معذور بودن فرد عادل، موجب نمی گردد، که از آن فواید مهم صرف نظر گردد و گرنه اصولاً نیازی به وجود امام مطرح نمی شد.
اگر گفته شود: «گناهان صغیره در صورت کناره جویی از گناهان کبیره مورد چشم پوشی واقع می شود لازم نیست از وقوع آن ها جلوگیری شود و گناه کبیره نیز عمدا از عادل صادر نمی شود تا جلوگیری از آن واجب باشد. بر فرض که عمداً مرتکب کبیره شود، باید او را عزل نمود و دیگری را به جای او منصوب کرد. امّا گناه سهوی، اگرچه نمی توان از آن در امان بود امّا چه بسا شخصی دچار چنین گناهی نگردد، لذا لازم نیست امام دیگری برگزید و اگر هم به صورت اشتباه دچار گناه گردد، فرد دیگری می تواند او را متوجّه گناه خود کند، اگرچه امام نباشد».
پاسخ این است که عفو و بخشش گناهان صغیره، حرمت آن ها را از بین نمی برد و گرنه نیازی به عفو نبود. کما این که ارتکاب سهوی گناهان کبیره تنها رفع مجازات می کند. لذا لازم است کسی باشد که او را از گناهان صغیره ی عمدی و گناهان کبیره ی سهوی، باز دارد. و امّا ارتکاب عمدی گناهان کبیره از فرد عادل، محال نیست. زیرا چا بسا شخص عادلی در موارد نادر، مرتکب کبیره گردد، بدون آن که ملکه ی عدالت او از بین برود. کما این که انسان عادل نیز گهگاهی دچار فسق می شود و این، بسیار اتفاق می افتد. و پایبندی به وجوب برکناری امامی که مرتکب کبیره شده به موجب اخبار بسیاری ناموجّه است. علاوه بر این ممکن است فاسق بودن امام برای تمام اهل حل و عقد ثابت نشود و یا برفرض ثبوت فاسق بودن امام، خود آن ها نیز فاسق باشند و یا عزل او غیر ممکن باشد یا زیانی کلّی به دنبال داشته باشد و مردم را دچار امامی فاسق کند که قادر به انجام وظایف امامت نباشد. همه این مشکلات در صورتی است که تنها به عدالت امام اکتفا شود و عصمت شرط نشود. خصوصاً با توجّه به این که همین عدالت نیز، به دشواری تشخیص داده می شود و تنها عدالت ظاهری قابل اثبات است. زیرا چه بسا کسی که ظاهراً عادل است در واقع فاسق باشد. بنابراین ممکن است مردم از همان ابتدا دچار امام فاسقی گردند، که وظایف امامت را انجام ندهد و نیازهایی که توسط امام برطرف می گردد، حتی نسبت به خودش نیز برآورده نسازد و از این رو در همه ی این موارد نصب امام دیگر ضروری است تا فوایدی که مترتب بر تعیین امام است از دست نرود و این مستلزم تسلسل است.
امّا این ادّعا که شاید خطا و اشتباهی از امام سر نزند قطعاً با آن چه به طور عادی واقع شده و می شود منافات دارد. و مخالفان ما منکر اشتباهات سه امام اول خود (ابوبکر، عمر، عثمان) نیستند، تا چه رسد به دیگران. برفرض که یقین به وجود اشتباه نکنیم، احتمال آن که وجود دارد که با فرض احتمال نیز لازم است امام دیگری نصب گردد تا از اشتباه احتمالی جلوگیری و فوایدی که در اثر اشتباه از بین می رود حفظ شود. اگر ما از این فواید صرف نظر کنیم دیگر نصب امام نیز برای آن ها واجب نخواهد بود. امّا این که بگویند: بر فرض وقوع خطا، از جانب امام عادل، کس دیگری این اشتباه را به او گوشزد می نماید و آن را رفع می کند. در جواب این سخن نیز باید بگوییم که وقتی جایی برای جبران فواید مذکور نمانده باشد، دیگر آگاه کردن امام نیز بیجاست. همین طور است اگر شخص مناسب برای تذکّر دادن به امام وجود نداشته یا آن که امام نظر او را درست نداند. پس در مجموع به این نتیجه می رسیم که در تمام موارد فوق باید برای امام، امام دیگری وجود داشته باشد و بدین ترتیب تسلسل رخ می دهد.
3- اگر امام مرتکب معصیت گردد، محکوم نمودن و مجازات او از باب امر به معروف و نهی از منکر واجب می شود، در حالی که چنین برخوردی با امام اولاً غرض از نصب امام را نقص می کند و ثانیاً این که چنان چه خواهیم گفت، با این آیه شریفه ی أَطِيعُواْ اْللَّهَ وَ أَطِيعُواْ اْلرَّسُولَ وَ أُوْلِي اْلْأَمْرِ مِنكُمْ (1)منافات دارد؛ زیرا بر اساس آیه ی مذکور، اطاعت از امام و احترام به مقام امام به طور مطلق ذکر شده است.
4- اگر امام معصیت کند، احترام و محبوبیت او از دل ها خارج می شود و دیگر از دستورات او پیروی نمی کنند. در نتیجه فایده ی نصب امام منتفی می گردد.
5- اگر امام مرتکب گناهی شود از پایین ترین فرد جامعه نیز بدتر خواهد شد؛ چرا که کوچک ترین گناه از بالاترین فرد جامعه که بیش از همه به فواید طاعات و زیان های گناهان آگاهی دارد، بدتر و بزرگ تر از بزرگ ترین گناهی است که پایین ترین فرد جامعه مرتکب می گردد.
1- آیه ی شریفه ی إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا صلی قَالَ وَ مِن ذُرِّيَّتِي صلی قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِى اْلظَّلِمِينَ (2)دلالت دارد براین که امامت، یکی از عهدهای الهی است و امام در هنگام امامت و قبل از آن باید معصوم باشد. زیرا مطابق نص صریح قرآن هر کس معصیت کند، ظالم است. وَ مَن يَتَعَدَّ حُدُودَ اْللَّهِ فَأُوْلَئِكَ هُمُ اْلظَّلِمُونَ (3)سیوطی در الدر المنثور (4)در تفسیر آیه ی اخیر از ابن اسحاق و ابن جریر و ابن حاتم نقل می کند که ابن عباس گفت : «معنای آیه این است که عهد خدا به کسی که در مرتبهی ظالم باشد نمی رسد و چنین فردی شایستگی به دست گرفتن هیچ امری از امور الهی را ندارد». همچنین از وکیع و عبد بن حمید و ابن جریر نقل می کند که مجاهد گفت: «معنای آیه این است که من امام ظالمی را قرار نمی دهم تا مردم از او پیروی کنند». اگر کسی بگوید این آیه تنها بر وجود عصمت در زمان امامت دلالت می کند و معصوم بودن قبل از آن ادّعای بی دلیل است، زیرا (ظالم) مشتق است و مشتق به حقیقتی گفته می شود که در حال، به مبدأ خود نسبت داده شود. پاسخ این است که مراد از حال، حال ثبوت مبدأ مشتق برای ذات و متصف شدن ذات به آن مبدأ است. و مبدأ در این جا ظلم است نه دستیابی به عهد. لذا ظالم عبارت است از ذات در هنگام ظلم، اگرچه زمان این اتصاف، گذشته باشد و این، مربوط به زمان ثبوت عهد و (هنگام امامت) نمی باشد.
2- آیه شریفه ی أَطِيعُواْ اْللَّهَ وَ أَطِيعُواْ اْلرَّسُولَ وَ أُوْلِي اْلْأَمْرِ مِنكُمْ (1)اطاعت زمامدار (اولی الامر) را مانند طاعت خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله بطور مطلق واجب می نماید و چنین امری جز با عصمت اولى الامر سازگار نمی باشد. زیرا فرد غیر معصوم ممکن است گاهی امر به معصیت کند که در آن صورت طاعت از او حرام می شود. اگر در چنین صورتی نیز پیروی از او واجب باشد، لازم می آید یک عمل هم واجب باشد و هم حرام و بدین ترتیب جمع ضدین پیش می آید. این نظر نیز صحیح نیست که گفته شود وجوب اطاعت از چنین فردی تنها در دایره ی طاعات است. زیرا علاوه بر آن که با اطلاق آیه ناسازگار است، با ظاهر آن نیز که حاکی از بزرگ شمردن اطاعت از رسول خدا صلی الله علیه و آله و اولی الامر که آن را با طاعت از خدا برابر قرارداده، منافات دارد. زیرا تعظیم و تمجید از شخص عاصی ناپسند است خصوصاً کسی که به انواع زشتی ها آلوده باشد. گذشته از این ها، وجوب پیروی در طاعات، اختصاص به پیامبر صلی الله علیه و آله و اولی الامر ندارد. بلکه هر کس که امر به معروف نماید، اطاعت و پیروی از او واجب است. لذا آیه ی مذکور حاکی از آن است که پیامبر و اولی الامر معصومند و جز به حق امر و نهی نمی کنند. فخررازی در تفسیر خود (2)قرار داده که آیه ی مورد بحث دلالت بر عصمت اولی الامر دارد. ولی گمان کرده است که مراد از اولی الامر، اهل اجماع هستند. در حالی که اولی الامر بر کسی اطلاق می شود که دارای زعامت است. و گذشته از آن، ظاهر آیه نیز حاکی از عصمت تک تک آنان است نه مجموع آن ها. زیرا ظاهر آیه، اطاعت از یک یک آنان را واجب می شمارد. علاوه بر این، عمل به مقتضای اجماع به معنای اطاعت از اهل اجتماع نمی باشد، چرا که اجماع در واقع خبری است حاکی از امر الهی نه خود امر. (3)
ما کلام ایشان را کافی و وافی و مبیّن حق دانسته و چون بنای ما اختصار است، چیز بیش تری را نمی گوییم. با اثبات وجوب عصمت بر امام، کبری قیاس تشکیل می شود. حال باید به دنبال صغری آن قیاس یعنی تشخیص این که چه شخصی حائز این مقام است، برویم. چون عصمت، از موارد باطنی است کسی نمی تواند آن را تشخیص دهد مگر خداوند متعال. در کتب کلامی وجوب لطف، بر خدا اثبات شده، به همین جهت از باب قاعده ی لطف خداوند هم این کار را انجام داده و اشخاص معصوم را تعیین نموده است که یکی از موارد آن آیه ی تطهیر است
إِنَّمَا يُرِيدُ اْللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ اْلرِّجْسَ أَهْلَ اْلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا (4)
و تمامی مسلمین و فرقین اتفاق نظر دارند و به تواتر هم نقل نموده اند که پیغمبر صلی الله علیه و آله مراد از اهل بیت علیهم السلام را که خداوند در این آیه ی شریفه آن ها را معصوم از جمیع خطا و اشتباه می داند، معلوم کرده و آن ها عبارتند از: پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله، امیرالمؤمنین علیه السلام، فاطمه زهرا علیها السلام و امام حسن و امام حسین علیهما السلام که در واقع این آیه ی شریفیه و مصادیق آن صغری قیاس ما می شوند. پس قیاس ما این گونه می شود. طبق کلام خداوند، پیغمبر صلی الله علیه و آله، امیرالمؤمنین علیه السلام، فاطمه زهرا علیها السلام و امام حسن و امام حسین علی علیهما السلام معصوم هستند. این صغری ما است و این که امام و خلیفه خدا و پیغمبر باید معصوم باشد، کبری ما است. نتیجه می گیریم بدون شک خداوند متعال، امام را از میان این افراد انتخاب می کند.
هدف ما از بیان مطالب فوق این بود که عصمت ائمّه اطهار علیهم السلام را اثبات کنیم و نتایج عصمت را بهتر درک کنیم تا بیش تر بتوانیم در مورد اعمال و رفتار معصومین علیهم السلام تامّل کنیم و این رفتار را با توجّه به اختلاف آن ها در جایگاه های مختلف دریابیم، تا بفهمیم اگر عملی یا رفتاری از ایشان برای ما توجیه نشد، بخاطر قصور عقل و درک ما است و گرنه این بزرگواران معصوم هستند و اگر اختلافی در تبیین معارف حقّه خداوند توسط ایشان می بینیم، این به علّت اختلاف زمان های ایشان و اختلاف سطح درک مردم و حکومت وقت ایشان بوده. پس در واقع با بیان مقام عصمت در مورد اهل بیت علیهم السلام دیگر در مقام ثبوت درباره این که افعال معصومین علیهم السلام صحیح ترین افعال و سخنان ایشان در بالاترین درجه بیان معارف و حقایق می باشند، امّا برای این که مطلب به خوبی تبیین شود و جای هیچ گونه شک و شبهه ای باقی نماند، قصد داریم در مقام اثبات هم به افعال و سخنان یکی از این خاندان یعنی علی بن موسی الرضا علیه السلام بپردازیم. در این میان در بین افعال حضرت قبول ولایتعهدی زیرا برگزیده ایم که با وجود اثبات علم الهی حضرت و مقام عصمت دیگر جای شک و شبهه ای دربارهاین فعل حضرت باقی نمی ماند باید بهتر تاریخ زمان حضرت را بیش تر بررسی کنیم تا حکمت این فعل حضرت بر ما بیش تر تبیین شود و در بین سخنان و فرموده های حضرت علیه السلام نیز برخی از آن ها را پیرامون مباحث توحید و امامت برگزیده ایم و کمی بیش تر به شرح و تفسیر آن ها می پردازیم تا بتوانیم از این سخنان و رهنمودها به بهترین شکل بهره ببریم و آن را در زندگی خود بکار ببریم.
1- علّامه مجلسی رحمة الله می گوید:
محمّد بن علی ابن بابویه در عیون اخبار الرضا علیه السلام به سند معتبر از حضرت رضا علیه السلام روایت کرده است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود که هر که خواهد نظر کند به در یاقوت که حق تعالی به دست قدرت خود کاشته و چنگ در آن زند، پس اعتقاد کند امامت علی علیه السلام و امامان از فرزندان او را، به درستی که ایشان اختیار کرده و برگزیده ی خدایند از میان خلایق، از هر گناه و خطایی معصومند. (1)
2- و نیز او گوید: در عیون اخبار الرضا علیه السلام آمده است: (2)فضل بن شاذان از حضرت رضا علیه السلام می پرسد چرا خداوند اولی الامر را قرار داده و دستور داد که از آن ها اطاعت کنید؟ حضرت رضا علیه السلام در جواب او فرمود:
به واسطه ی علّت های زیادی از آن جمله این که چون مردم باید طبق یک برنامه معین زندگی می کنند و از حدودی که تعیین شده تجاوز نکنند چون موجب ناراحتی و زیان می شود. این مطلب ثابت نمی شد و دوام نمی یافت. مگر به این که امینی در میان آن ها راجع به مسائل دینی قرار دهد تا شاهد انجام کارهای لازم ایشان باشد و جلوگیری کند آن ها را از کارهایی که منع گردیده. اگر چنین نبود هیچ کس منفعت و لذّت خود را برای زیان و ناراحتی دیگری رها نمی کرد به همین جهت در میان آن ها نگهبانی قرار داد تا جلوگیری از فساد نماید و حدود احکام را بپای دارد.
علّت دیگر این که هیچ کدام از اقوام و ملت ها نیستند مگر این که دارای سرپرست و رئیسی هستند چون در امور دینی و دنیوی چاره ای جز این ندارند. پس خداوند حکیم نیز نباید مردم را واگذارد به چیزی که ناچار، به آن احتیاج دارند زندگی ایشان به آن بستگی دارد، زیرا به وسیله ی آن امام و پیشوا با دشمنان خود نبرد می کند و غنایم و درآمدها را تقسیم می نمایند و نماز جمعه و جماعت را بپای می دارد و دفاع از مظلوم می کند. دلیل دیگر این که اگر خداوند امام و پیشوا و امین و نگهبان و امانت داری را قرار ندهد ملّت و دین از بین می رود و سنّت و روش پیامبر صلی الله علیه و آله و احکام به دست تغییر سپرده می شود. گروهی بدعت گزار در آن می افزایند و کافران از دین می کاهند و مسلمانان را به اشتباه می اندازند زیرا ما مشاهده می کنیم که مردم کامل نیستند و با هم اختلاف دارند
و هر یک دارای خواست و آرزوی مخصوصی بوده و حالات مختلفی دارند. اگر خداوند امین و نگهبانی قرار ندهد، آداب و شرایعی که پیامبر صلی الله علیه و آله آورده از میان می رود و احکام و ایمان نابود می شود که این خود به ضرر تمام جهانیان است. (1)
3- و نیز او گوید: در «علل الشرایع» به سند معتبر از سلیم بن قیس هلالی روایت کرده است که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند:
واجب بودن اطاعت نمی باشد مگر از برای خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله و اولی الامر و امر به اطاعت اولی الامر از برای آن کرده اند که ایشان معصومند از گناهان و پاکیزه اند از بدی ها و امر نمی کنند مردم را به معصیت خدا. (2)
4- ابن بابویه از ابن عباس روایت کرده است که شنیدم از رسول خدا صلی الله علیه و آله:
من و علی و حسن و حسین و نه نفر از فرزندان حسین علیهم السلام مطهّرند از عیب ها و معصومند از گناهان. (3)
5- عیاشی و دیگران روایت کرده اند از صفوان جمال که گفت در مکه بودیم، سخن از تأویل این آیه جاری شد: وَ إِذْ أَبْتَلَى إِبْرَهِمَ رَبُّهُ و بِكَلِمَتٍ فَأَتَمَّهُنَّ. (4)حضرت صادق علیه السلام فرمودند:
پس تمام کرد امامت را به محمّد صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام و امامان از فرزندان علی علیهم السلام در آن جا که فرموده است: ذُرِّيَّةَ م بَعْضُهَا مِنْ م بَعْضٍ قلی وَ اْللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ. (5)
1- مناقب آل ابی طالب علیهم السلام، ج4، ص397.
2- عيون اخبار الرضا علیه السلام، ج1، ص34.
3- ابن شهر آشوب السروى المازندرانی، همان، ص397.
4- همان ، ص 397.
5- عيون اخبار الرضا علیه السلام، ص35.
6- ابن شهر آشوب السروى المازندرانی، همان، ص397.
7- اعلام الوری، ص315؛ بحار الانوار، ج49، ص100.
8- الائمّه الاثناعشر، ص100 به نقل از نور الابصار، ص312.
9- انعام، 124.
10- العقائد النسفیه، ص186-185.
11- جهت اطلاع از مطاعن و خطاهای خلفا می توان به کتاب های النص و الاجتهاد تاليف علامه سيد شرف الدین لبنانی و کتاب الغدیر تالیف علامه امینی رحمة الله رجوع کرد.
12- محمد حسن مظفر، ترجمه دلائل الصدق، ج2، ص14.
13- تطهير الجنان و اللسان، القاهره، ص4 و 21.
14- نساء، 59.
15- بقره، 124.
16- بقره، 229.
17- الدر المنثور، ج1، ص118.
18- نساء 59.
19- التفسير الكبير، ج1، صص 144-145.
20- همان.
21- احزاب، 33.
22- حياة القلوب، ص44.
23- عيون اخبار الرضا علیه السلام، ج1، ص249.
24- محمد باقر مجلسی، ترجمه ج 12 بحارالانوار، ص21.
25- حياة القلوب، ص47.
26- همان، ص28.
27- بقره، 124.
28- آل عمران، 34.
بعلاوه قرآن کریم؛
الفخر الرازی، ابو عبدالله محمد بن عمر، التفسير الكبير، المطبعة البهية المصريه بمیزان الازهر، بی تا.
الحسيني السيد على، الائمة الاثناعشر، مطبقة شریعت، 1385 ه. ش.
النسفي، ابو حفص عمر بن محمد، العقائد النسفيه، دار السعادت بی تا.
الهيتمي، احمد بن حجر، تطهير الجنان و اللسان، القاهره، بی تا.
سيوطي، جلال الدين عبدالرحمن، الدر المنثور، مكتبة آية الله المرعشي النجفي، قم، 1404، ه. ق
طبرسی، فضل بن حسن، اعلام الوری، انتشارات اسلامیه، 1338 ه. ق،
مجلسی، محمّد باقر، حياة القلوب، مطبعة دار الاعتصام، 1417 ه. ق.
مجلسی، محمّد باقر، بحارالانوار، دارالکتب اسلامیه، 1381ه. ش،
مجلسی، محمّد باقر، ترجمه ج12 بحارالانوار، مترجم موسی خسروی، انتشارات اسلامیه، 1377 ه. ش.
محمّد حسن مظفر، ترجمه دلائل الصدق، ترجمه محمّد سپهری امیر کبیر، بی تا، 1377 ه. ش.
محمّد بن على ابن بابويه صدوق، عیون اخبار الرضا علیه السلام، ترجمه علی غفاری و حمید رضا مستفیذ دار الكتب الاسلامیه، 1380 ه. ش.
دکتر احمد احمدی
جنگ معاویه با دو امام معصوم علیهما السلام و کشتار مسلمین
دستور و اشاعه سبّ مولا اميرالمومنين علیه السلام توسط معاويه
موروثی کردن خلافت و امیر ساختن یزید توسط معاویه
جنایت های متعدّد یزید
اعتراف معاویه بر دشمنی اش با رسول مقدّس اسلام صلی الله علیه و آله
تجلیل مولوی از معاویه
در این مقاله معاویه در آیینه ی تاریخ مورد بررسی قرار گرفته است و نگاه اغراق آمیز مولوی به معاویه مورد دقّت و بررسی قرار گرفته شده است تا هم شخصیت معاویه روشن شود و هم شخصیت مولوی. روشن است یکی از راه های شناخت دیدگاه افراد، بررسی نگاه آنان به شخصیت های مشهور تاریخ است. در این نوشتار، نگارنده محترم دیدگاه مزبور را با واقعیت های تاریخی می سنجد و آن را به نقد می کشد.
کلیدواژه ها؛
خلافت، معاویه، تاریخ، تقابل ابلیس و معاویه
پدر معاویه بنابر مشهور، ابوسفیان، صخر بن حرب بن امية بن عبد شمس و مادرش، هند، دختر عتبة بن ربيعة بن عبد شمس، می باشد. هشام بن محمد کلبی، نسب شناس شهیر، در کتاب «مثالب» و اصمعی ادیب و دانشمند نام آور عرب گفته اند: معاویه در دوران جاهلیت به چهار نفر منسوب می شد که عبارت بودند از:
الف- عمارة بن الولید از بنی مخزوم
ب- مسافربن عمرو از بنی امیه.
ج- ابوسفیان از بنی امیه.
د- عباس بن عبدالمطلب از بنی هاشم.
اینان همگی با یکدیگر دوست بوده و نیز هر کدام به ارتباط نامشروع با هند، مادر معاویه شهرت داشتند! پدر هند، عتبه و عمویش، شیبه، در جنگ بدر به دست امیرالمؤمنین و حمزه علیهما السلام کشته شدند. ابوسفیان، در ایام جاهلیت، از بزرگان قریش محسوب می گشت و بعد از جنگ بدر، که طی آن سران قریش کشته شدند، او ریاست مطلقه مکه و قبیله خویش را به دست آورد و پس از آن رهبری تمام جنگ ها و دشمنی های عرب بر ضدّ اسلام، به دست او بود و قبایل یهودی و بدوی به تحریک او بر ضد اسلام بسیج می شدند. از جمله جنگ های «احد» و «خندق»، که از بزرگ ترین نبردهای مشرکان علیه اسلام به شمار می آمد، به ریاست او انجام گردید. زمان ها گذشت و با کشته شدن عمر، عثمان به خلافت رسید. ابوسفیان به خاطر خویشاوندی با خلیفه، احترامی تازه یافت و دیگر چون گذشته تحقیر نمی شد. در این زمان وی روزی به مجلس عثمان وارد شد و گفت:
ای فرزندان امیه! خلافت از آن هنگام که به دست افراد دو قبیله تیم و عدی (ابوبکر و عمر) افتاد، من در آن طمع می کردم اکنون که به چنگ شما افتاده است، همان طور که کودکان با توپ بازی می کنند، بایستی آن را در میان خود گردش دهید، به خدا قسم نه بهشتی هست و نه دوزخی! (1)
1) عسکری، سید مرتضی، نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج3، ص5 تا 50.
ابوسفیان در دوران خلافت عثمان، در یکی از سال های اول دهه چهلم هجری جان باخت. همسر او، هند، قبل از او در دوران خلافت عمر از دنیا رفته بود. در دوران عمر به پاس سکوت و همکاری ابوسفیان با گردانندگان سقیفه، خلیفه دوم، پسر بزرگ تر ابوسفیان، یزید، را به فرماندهی یک لشکر بزرگ از مجاهدان اسلام، برای فتح شامات بدان سوی گسیل داشت. این حادثه در سال سیزدهم از هجرت اتفاق افتاد و معاویه هم زیر نظر برادر در جنگ شرکت کرد. پس از فتح شام، به فرمان ابوبکر، یزید بن ابی سفیان، به حکومت دمشق منصوب گشت. او در ضمن، فرماندهی لشکر آن جا را نیز به عهده گرفت. در عهد خلافت عمر هنگامی که یزید بن ابی سفیان، به مرض طاعون گرفتار شد، برادرش معاویه را به جای خویش، برای حکومت و فرماندهی لشکر شام، به دستگاه خلافت پیشنهاد کرد. خلیفه دوم هم پیشنهاد او را پذیرفته حکومت را به معاویه سپرد و از همین جا پایه های حکومت و خلافت امویان بنا نهاده شد. (1)
چنان که گفته اند دوران زمامداری معاویه به دو دوره تقسیم می شود. دوره نخست از زمان خلافت خلیفه دوم تا قتل عثمان و دوره دوم از هنگام حکومت جانشین راستین حضرت خاتم صلی الله علیه و آله، حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام، تا هنگام مرگ معاویه. با عنایت به سیاست خاص خلافت اموی در پوشاندن حقایق تاریخی و جعل اکاذیب، همه حقایق تاریخی مربوط به این دوران 42 ساله، حتی با تتبّع فراوان نیز در دسترس مورّخ خبیر قرار نمی گیرد و به یقین آن چه پس از عبور از پالونه دستگاه خلافت در این خصوص در حافظه تاریخ ثبت گردیده اندکی از بسیار است. امّا برای صاحبان علم و انصاف، ذکر برخی از عناوین اعمال این صحابی که از دیدگاه عامه، گران قدر و خال المؤمنين است به کمال، نمودار سرشت "سیاست باز" بزرگ تاریخ اسلام است.
عنوان برخی از خاطرات تاریخ را در این باره مرور می کنیم:
1- جنگ با امام معصوم و خلیفه برحق، امیرالمؤمنین علیه السلام در صفين. (2)
در طی این جنگ از افراد لشکر شام، چهل و پنج هزار نفر و از افراد لشکر عراق، بیست و پنج هزار نفر کشته شدند و این یکی از ارقام قربانی های جاه طلبی "سیاست باز" بزرگ قریش است.
2- جنگ با امام معصوم و خلیفه بر حق، امام مجتبی علیه السلام و پیمان شکنی و توطئه علیه ایشان و در نهایت مسموم کردن و به شهادت رساندن ایشان. (3)
مجموعه اقدامات شنیع معاویه پس از شهادت امیرالمؤمنین علیه السلام در جهت نابودی دشمنان خویش، عمدتاً به مقابله و جنگ با امام مجتبی علیه السلام و در طی این اقدام به جنگ، فریفتن سرداران لشکر آن حضرت و به تبع آن اجبار امام مجتبی علیه السلام به مصالحه با وی اختصاص یافت و آن حضرت، ناگزیر برای حفظ باقیمانده اصحاب و شیعیان خویش این مصالحه را پذیرفت. پس از این مصالحه ناگزیر، بنا به نقل مورّخان و نویسندگان بزرگ و مشهوری چون ابن سعد، مسعودی، ابوالفرج اصفهانی، مدائنی، سبط ابن جوزی، ابن عساکر و... معاویه با توطئه ای خاص امام مجتبی علیه السلام را مسموم ساخته به شهادت رسانید. به این ترتیب وی با واسطه و بی واسطه سبب شهادت دو امام معصوم علیهما السلام و دو مصداق آشکار از آیه تطهیر، در دوران زمامداری خود گردید. مسانید تاریخی مزبور را در کتب یاد شده می توان به تفصیل مطالعه کرد.
3- الزام و اجبار عمومی به سبّ و لعن امیرالمؤمنین علیه السلام و دشمنی بی حد و حصر با آن حضرت علیه السلام در همه قلمرو حکومت اسلام. (1)
اگر از حجم وسیع صدها حدیث و روایت و نقل و خبر در تفسیر آیات قرآنی و از زبان حضرت خاتم صلی الله علیه و آله در فضایل حضرت امیر علیه السلام- صرفاً در منابع عامه- بگذریم و نیز احادیث فراوان دیگر را نایده بینگاریم که دشمنی با حضرت را نشانه کفر و نفاق شمرده اند و نیز غفلت کنیم از احادیث و اخباری که همگان را از دشنام به مسلمان و مؤمن منع می کنند، دست کم می توانیم فتاوای ائمّه اربعه اهل تسنن و علماء بزرگ ایشان را در مورد سبّ و شتم صحابه حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله یادآوری کنیم که هرگونه طعن، عیب جویی، دشنام و... را به یکی از صحابه- به ویژه چهار خلیفه اول از نظر ایشان- علامت کفر و بی دینی و موجب حد و تعزیر و حتی مجازات مرگ می دانند. برای دریافت این فتاوا به کتاب شریف الغدیر جلد 10 صفحه 267 تا 270 مراجعه نمایید. ولی مع الاسف در تاریخ می خوانیم که «إنّ معاوية أمر الناس بالعراق و الشام و غيرهما بسبّ على علیه السلام و البراءة منه و خطب بذلک علی منابر الاسلام و صار ذلك سُنَّةً فى أيّام بنى اميّة الى أن قام عمر بن عبدالعزيز فأزاله... أن معاويه كان يقول في آخر خطبة الجمعة: «اللّهم إنّ أبا تراب...» وكتب بذلك الى الآفاق فكانت هذه الكلمات يُشار بها على المنابر الى خلافة عمر بن عبدالعزيز.» (2). و این سبّ و لعن عمومی اجباری، در همه قلمرو اسلام تداوم یافت. در همان کتاب (3)می خوانیم: «... أن قوما من بني أميّة قالوا لمعاوية يا اميرالمؤمنين إنّك قد بلغتَ ما أمّلت فلو كففت عن لعن هذا الرّجل! فقال لا و الله حتى يربو عليه الصغير و يهرم عليه الكبير و لا يَذكُرُ له ذاكر فضلاً!»
و این سنت سیّئه در تمام دوران خلافت بنی امیه تداوم یافت و نسل هایی از امّت اسلامی با دشمنی وصیّ بر حق رسول خاتم صلی الله علیه و آله زیستند و مردند.
4- بیعت گرفتن اجباری برای یزید و موروثی کردن خلافت. (1)
در کارنامه یزید بن معاویه این عناوین برجسته را می توان دید:
1- فجایع جانسوز کربلا و عاشورا و در رأس همه این فجایع، به شهادت رساندن سبط رسول اکرم صلی الله علیه و آله، حضرت سید الشهداء علیه السلام و اهل بیت و اصحاب گران قدر حضرتش و به اسارت بردن حضرت سجاد علیه السلام و حضرت عقيلة العرب علیها السلام و خاندان گرامی آن حضرت علیه السلام.
2- غارت و تجاوز و کشتار در مدینه، شهر رسول خدا صلی الله علیه و آله؛ به طوری که در این واقعه که به واقعه حرّه مشهور است، هفتصد تن از سران مهاجر و انصار و ده هزار تن از دیگر مردم کشته شدند و هزار دوشیزه مورد تجاوز لشکر یزید قرار گرفتند.
3- سنگباران کردن و به آتش کشیدن کعبه مکرّمه.
جالب آن که مولوی نیز، یزید را ضرب المثل شرّ و بدی می شمارد. در داستان ناتمام «قلعه ذات الصور» در دفتر ششم (2)می خوانیم (در تأثیر عشق بر وجود آدمی):
دیو اگر عاشق شود هم گوی برد *** جبرئیلی گشت و آن دیوی بمُرد
اسلم الشیطان آن جا شد پدید *** که یزیدی شد ز فضلش بایزید
نیز در جای دیگری هم از رنج و ستمی سخن می گوید که اهل بیت امامت علیهم السلام از یزید و شمر کشیده اند: (3)
بشمرند آن ظلم ها و امتحان *** کز یزید و شمر دید آن خاندان
5- جعل حدیث. (4)
مدائنی در کتاب "احداث" می نویسد:
معاویه پس از بدست آوردن خلافت، فرمانی به این مضمون به همه عمّال و کارگزاران خویش نگاشت: هر کس که چیزی در فضل ابوتراب و خاندانش باز گوید، حرمتی برای خون و مالش نیست یعنی خونش هدر خواهد بود.
در این میان مردم کوفه، دوستداران خاندان علوی، بیش از دیگران زجر و بلا کشیدند. دیگر بار معاویه به کارگزاران خویش در تمام آفاق فرمانی نوشت مبنی بر این که شهادت هیچ یک از شيعيان على (علیه السلام) و خاندانش را نپذیرند و نیز فرمان داد دوستداران عثمان و علاقه مندان او و آن کسان را که روایاتی در فضیلت وی نقل می کنند و در سرزمین تحت فرمانروایی شما زندگی می کنند، بشناسید، تا این که به خود نزدیکشان کنید و اکرامشان بنمائید.
1) الغدیر، ج10، ص227-256؛ اجتهاد در مقابل نص، شماره 89؛ نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج3، ص167-183؛ النصايح الكافيه، فارسی، ص98-78.
2) بیت 3648 و 3649، نسخه نیکلسون = 3661 و 3662 نسخه قونیه.
3) ج6، ص777، نیکلسون.
4) نقش ائمّه علیهم السلام: در احیاء دین، ج6، ص14-16؛ الغدیر، ج11، ص71-102؛ نیز نقشه عایشه در تاریخ اسلام، ج3، ص265-272؛ اجتهاد در مقابل نص، شماره 96؛ شرح ابن ابی الحدید، ج1، ص358-361 ط مصر.
آن گاه آن چه این گونه افراد در فضیلت عثمان روایت می کنند، برای من بنویسید و اسم گوینده و نام پدر و خاندانش را یادآور شوید. آن چنان این فرمان اجرا گشت و خود فروختگان و هوسرانان به خاطر رسیدن به حطام دنیوی، حدیث جعل کردند که فضایل عثمان فراوانی گرفت، زیرا معاویه پول و خلعت و املاک و آن چه در دست داشت، بی دریغ در این راه به کار گرفته بود. هر شخص ناشناخته و بی ارزش که نزد کارگزاران معاویه می رفت و چیزی را به عنوان حدیث منقبت و فضیلت عثمان نقل می کرد، مورد توجّه قرار می دادند و نامش را می نوشتند و مقام و منزلتی در دستگاه حکومت می یافت. پس از مدّتی فرمان دیگر معاویه صادر شد که به کارگزاران خویش دستور داده بود: اینک روایات فضایل عثمان فراوان شده و در همه شهرها به گوش می رسد. پس چون نامه من به شما رسد، مردم را دعوت کنید که فضایل صحابه و خلفاء اولیه را روایت کنند و حدیثی در فضیلت ابوتراب [لقب حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام] نباشد مگر این که روایتی همانند آن را در فضل خلفای نخستین و صحابه برای من بیاورید، یا ضدّ آن را روایت کنند که این کار نزد من محبوب تر است و مرا بیش از پیش شادمان می کند؛ چه آن که برای شکستن دلایل و براهین ابوتراب و شیعیان وی، وسیله ای قوی تر و برنده تر می باشد و برای آن ها دشوارتر می باشد و از روایت هایی که در مناقب عثمان نقل گردیده و کوبندگی بیش تری خواهد داشت.
فرمان معاویه بر مردم خوانده شد و به دنبال آن روایات دروغین فراوان در فضایل صحابه به وجود آمد که به هیچ وجه بویی از حقیقت نداشت. مردم ساده دل نیز این احادیث را به دیده قبول پذیرفتند و رفته رفته این مجعولات چنان شهرت یافت که بر منابر باز گفته شد و به دست معلّمان مکتب ها داده شد و کودکان بر طبق آن آموزش یافتند و جوانان با آن خو گرفتند تا آن جا که همان طور که قرآن را می آموختند، این احادیث دروغین را حفظ می کردند. آن گاه، این فرهنگ، از مجامع مردان نیز در گذشت و به مکتب ها و مجامع درسی زنان رسید، و معلّمان، آن ها را به دختران و زنان مسلمان آموختند و نیز در میان غلامان و خادمان خود نشر دادند. اجتماع اسلامی بدین گونه که گفتیم سالیان دراز از حیات خویش را گذرانید و بدین سبب احادیث دروغین و ساختگی فراوان برای نسل های بعد به یادگار ماند که فقهاء و دانشمندان و قضات و فرمانداران همه و همه آن ها را فرا گرفتند و باور داشتند.
ابن عرفه معروف به نفطویه که از بزرگان محدّثین و نامداران علم حدیث می باشد، در تاریخ خویش مطالبی را ذکر می کند که از نظر معنی با گفته مدائنی مطابقت دارد. او می نویسد:
بیش تر احادیث دروغین که فضایل صحابه را بازگو می کنند، در ایام بنی امیه ساخته و پرداخته شده اند، آن هم به خاطر این که گوینده و سازنده آن، به دستگاه خلافت تقرّب یابد و مورد توجه و علاقه بنی امیه قرار گیرد. امویان می خواستند بدین وسیله دماغ بنی هاشم را به خاک سایند. (1)
6- اجتهاد در برابر حکم صریح الهی، بدعت گذاری در دین و تغییر احکام عملی دین. (2)
از جمله این اجتهادات و بدعت ها می توان موارد زیر را برشمرد:
تمام خواندن نماز در سفر- خواندن نماز جمعه در روز چهارشنبه- فتوا در جمع بین دو خواهر در ازدواج- بدعت در میزان دیه- تقدیم خطبه بر نماز در نماز عیدین- ترک حدّ شرعی و از همه معروف تر، نسبت دادن زیاد بن ابیه به ابوسفیان و مواردی دیگر که در منابع یاد شده تفصیل آن ها را می توان به بررسی و مطالعه نشست.
7- جنایات فراوان علیه عامه مردم. (3)
8- کشتن صدها نفر به جرم شیعه بودن و آزار و شکنجه و کشتن بندگان شایسته خدا. (4)
9- شراب نوشی و رباخواری و ارتکاب محرمات دیگر. (5)
10- حیله گری و سلطه بخشیدن به جاه طلبان نیرنگ باز حتی به بهای مخالفت علنی با احکام دین. (6)
11- ثروت اندوزی و تبدیل خلافت به سلطنت. (7)
12- کفر آشکار و قصد ریشه کنی دین حضرت خاتم صلی الله علیه و آله. (8)
زبیر بن بکار، در کتاب خویش «الموفقیات» از مطرف فرزند مغيرة بن شعبه نقل می کند: من همراه پدرم مغیره به مسافرت شام رفته و بر معاویه وارد شده بودیم. پدرم هر روز به نزد معاویه می رفت و مدّتی با او سخن می گفت و هنگامی که به خانه باز می گشت، با شگفتی فراوان از معاویه و فراست و کیاست او سخن می گفت و از آن چه از وی دیده بود، با تعجّب یاد می نمود. امّا یک شب پس از این که از نزد معاویه به خانه بازگشت، از غذا خوردن امتناع ورزید و من او را سخت دژم دیدم. ساعتی درنگ کردم، زیرا می پنداشتم ناراحتی پدرم به خاطر اعمالی می باشد که از ما سرزده یا به خاطر حوادثی است که در کار ما پیش آمده است. هنگامی که از او سوال کردم که چرا امشب، این قدر ناراحت هستی؟ گفت: فرزندم من از نزد خبیث ترین و کافرترین مردم بازگشته ام! گفتم: هان! برای چه؟
1) نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج3، ص268-266.
2) الغدير، ج10، ص190-227 و 349-372؛ اجتهاد در مقابل نص، شماره 88 تا 97؛ سبعة من السلف، ص311-324.
3) اجتهاد در مقابل نص، شماره 90، نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج3، ص105-119 و 156-160؛ النصايح الكافيه، ص108-101 و 142-124.
4) نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج3، ص161-166 و 273-277؛ اجتهاد در مقابل نص، شماره 91؛ الغدير، ج11، ص37-70؛ النصايح الكافيه، ص124-112.
5) الغدير، ج10، ص179-190؛ سبعة من السلف، ص60-325؛ نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج3، ص69-72؛ النصايح الکافیه فارسی، 177-166.
6) الغدیر، ج10، ص216-227؛ اجتهاد در مقابل نص، شماره های 88، 90، 92، 97؛ نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج3، ص149-155.
7) نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج3، ص 65-64 و 159-156؛ النصایح الکافیه، فارسی، ص178-183.
8) الغدير، ج10، ص283-284؛ نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج3، ص286-289؛ شرح ابن ابی الحدید، ج6-5، ص129-130.
گفت: مجلس معاویه خالی از اغیار بود. من به او اظهار داشتم: ای امیرالمؤمنین تو به آرزوها و آمالت رسیده ای، حال اگر با این سن کهولت به عدل و داد دست زنی و با دیگران به مهربانی رفتار نمایی، چقدر نیکوست! اگر نظر لطفی به خویشاوندانت- بنی هاشم- کنی و با ایشان صله رحم نمایی، نام نیکی از خود به یادگار خواهی گذاشت. به خدا سوگند امروز اینان هیچ چیز ندارند که ترس و هراس تو را برانگیزد (یعنی بنی هاشم دیگر از خلافت دور شده اند) معاویه پاسخ داد: هرگز؛ هرگز؛ ابوبکر به حکومت رسید و عدالت ورزید و آن همه زحمت ها را تحمل کرد؛ به خدا سوگند تا مُرد، نامش نیز به همراهش مرد، مگر آن که گوینده ای روزی بگوید: ابوبکر. آن گاه عمر به حکومت رسید، کوشش ها کرد و در طول ده سال رنج ها کشید؛ چند روزی بیش، از مرگش نگذشت که هیچ از او باقی نماند، جز این که گاه و بیگاه گوینده ای بگوید: عمر. سپس برادر ما عثمان به خلافت رسید. مردی از نظر نسب چون او وجود نداشت و کرد آن چه کرد و با او رفتار کردند آن چه کردند. امّا تا کشته شد، به خدا سوگند نامش نیز مرد و اعمال و رفتارش نیز فراموش گشت. در حالی که نام این مرد هاشمی (= پیامبر صلی الله علیه و آله) را هر روز پنج بار، در سراسر جهان اسلام به فریاد بر می دارند و به بزرگی یاد می کنند: أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ الله تو فکر می کنی چه عملی با این حال باز خواهد ماند و چه نام نیکی پایدار است؟ ای بی مادر، نه! به خدا سوگند آرام نخواهم نشست، مگر این که این نام را دفن کنم و این نام را مدفون سازم!
مولوی با طرح داستان ابلیس و معاویه در دفتر دوم مثنوی کوشیده است که تصویر ارائه شده از معاویه در مثنوی، براساس تقابل ابلیس و معاویه و نهایتاً چیرگی معاویه بر ابلیس، حاوی نسبت هایی والا برای بنیانگذار سلسله شوم بنی امیه باشد از جمله: به کار بردن لقب "خال مؤمنان" برای معاویه، انتساب مکاشفه به وی، تعبیرات خاص درباره معاویه همچون امیر راد، باز سپید،(1)تأکید بر روشن ضمیری و خالی از هوای نفس بودن وی، عدم امکان نفوذ ابلیس در معاویه، اخلاص و شوق وی به نماز با حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله پرسش اساسی این وجیزه، جدای از برونه و قالب داستان که هیچ مأخذ و اصل و سندی ندارد و گذشته از تسامح تاریخی آن، چرایی تقابل معاویه و ابلیس و غلبه معاویه بر ابلیس و به کار بردن تعبیراتی والا برای این چهره پلید تاریخ است.
1) نماد طالبان قرب و مقرّبان درگاه.
در توجیه این تقابل نامیمون، عدم اطلاع سراینده داستان از قرآن، تفسیر، سنّت، تاریخ و... به هیچ روی پذیرفتنی نمی نماید زیرا تسلّط و احاطه مولوی بر علوم و معارف زمان خویش، ظاهراً انکار پذیر نیست. دیدگاه برخی محقّقان را ببینیم:
... مولانا بر همه علوم و معارف که در روزگار وی معمول بوده احاطه داشته و به نیروی فکرت دوربین و پرده شکاف از آن همه گذر کرده... . (1)
... ملّاى رومی علاوه بر احاطه به علوم کلام و فقه و حدیث و اطلاع وسیع از افکار و آثار عرفا و مطالعه اشعار عربی و فارسی معمول زمان خود و آگاهی از حکایات و قصص و تاریخ و توغل در عرفان علمی و مجاهدت، از قریحه و ذوق سرشار حیرت آور نیز برخوردار است... . (2)
... هیچ کتابی از ساخته های فکر و قلم بشری به اندازه مثنوی شریف مولوی افکار تازه ارزنده و مطالب زنده جاودانی ندارد... اگر جمیع موالید فکری و علمی گذشتگان بمیرد هنوز مثنوی مولوی، زنده و پیشرو و قافله سالار اصلاح نفوس و سردفتر علوم و معارف بشری و مظهر اتمّ " آن که نمرده است و نمیرد تویی" خواهد بود. (3)
باری تأثیر قرآن هم در لغات و تعبیرات مثنوی جلوه دارد و هم در معانی و افکار آن پیداست. کثرت و تنوع انحاء این تأثیر به قدری است که نه فقط مثنوی را بدون توجّه به دقایق قرآن نمی توان درک و توجیه کرد بلکه حقایق قرآن هم در بسیاری موارد به مدد تفسیرهایی که در مثنوی از معانی و اسرار کتاب الهی عرضه می شود بهتر مفهوم می گردد و از این حیث مثنوی گه گاه همچون تفسیری لطیف و دقیق از تمام قرآن کریم محسوب می شود. ظاهرا سراینده مثنوی، خود نیز مثنوی را اثری الهامی می خوانده که طعن و نفی آن در حکم طعن و نفی قرآن و شریعت است. (4)
استغراق تام و عشق و تسلیم مخلصانه گوینده مثنوی به کلام الله، تبحّر مولوی در الفاظ آیات، تدبّر و استغراق مستمر وی در لطایف قرآن، وفور و کثرت نقل و اقتباس لفظ و معنی از قرآن که حاکی از غلبه معانی و الفاظ قرآن بر ذهن مولوی است، سیطره و تأثیر قرآن بر جوّ فکری مثنوی گوشه و کنارش، غلبه فوق العاده معانی و مضامین قرآن بر ذهن و بیان مولوی، تفسیر عرفانی قرآن بودن مثنوی، منبع و منشأ بودن قرآن برای تمام تعالیم و آراء مولوی و تعظیم و تکریم قلبی فوق العاده گوینده مثنوی نسبت به کلام الهی در همه جا تعبیراتی دیگر از کتاب ارجمند سرّنی در خصوص رابطه مولوی و مثنوی با قرآن است. (5)
مثنوی شناس برجسته روزگار ما، دکتر زرین کوب، علاوه بر دیدگاه های فوق، در تعبیرات دیگر خویش از مثنوی، به نحوی میزان سلطه و احاطه مولوی را بر معارف و فرهنگ دوران خویش، خاطر نشان می سازد؛ تعبیراتی چون: شاهکار عظیم تصوف و عرفان، (1)شاهکار عظیم تصوف ایران، شاهکار عظیم تصوف اسلامی، حاصل جميع تجارب عرفانی دنیای اسلام در تمام قرون (2)و عظیم ترین حماسه عرفان انسانی (3)و... بی اطّلاعی از تاریخ یا دیدگاه بزرگان علم و ادب نیز پذیرفتنی نیست زیرا دست کم اهل پژوهش می دانند که یکی از كتب محبوب و مورد مطالعه مولوی و یارانش حدیقه سنایی بوده است (4)و در کتاب مثنوی همه جا سنایی را به نام حکیم یا حکیم غزنوی نام برده و در تعظیم وی مبالغه می نماید و در مثنوی و مؤلفات دیگر خود همه جا از حدیقه به نام "الهی نامه" نام می برد. (5)29 نیز: (6)
... امّا سنایی که مولانا وی را نیز مثل عطار بارها در دیوان با محبت و ارادت یاد می کند، در مثنوی نیز به عنوان "حکیم"، "حکیم غزنوی"، و "حکیم کامیار" یاد می شود و یک جا هم وی را "حکیم بُرده ای" یا "حکیم پرده ای" می خواند که شاید این تعبیر اخیر اشارت باشد به این که وی بُرده و مجذوب و ربوده حق بوده باشد یا آن که در پرده سخن یا در قباب غیرت حق، مستور و محجوب بوده باشد. به هر حال، این طرز تعبیر، اهمیت وی را در نظر مولوی می رساند و معلوم است که وی بیش از هر شاعر دیگر در مثنوی تأثیر دارد. چنان که غیر از اخذ بعضی قصه ها و شرح بعضی اشعارش که در عنوان مطالب به آن ها اشارت هست، تعدادی از مضامین کلام وی نیز ظاهرا بدون توجه، در سخن مولوی انعکاس دارد. و این جمله، نشان انس و الفت مستمر جلال الدین محمد با دیوان و با مثنویات اوست... در حوزه مریدان مولوی، حديقة الحقیقه سنایی کتابی مقدّس تلقّی می شود که احیاناً مریدان را بدان سوگند می داده اند... این نکته حاکی از کثرت توغّل و ممارست مولوی در حدیقه سنایی است... این همه، نشان می دهد که نزد مولوی هم مثل آن چه درباره پدرش، بهاء ولد، و استادش، سید برهان محقّق، مشهودست، آثار سنایی نوعیکتاب بالینی تلقّی می شده است و به همین سبب، تأثیر سنایی و اندیشه وی در مثنوی مولوی باید به طور قابل ملاحظه ای قوی بوده باشد.
و می دانیم که در حدیقه، سنایی درباره معاویه چنین سروده است:
خال ما بود خصم او حالی *** لیک از جمله خیرها خالی
خال مشکین نبود بر خورشید *** خال بر دیده بود لیک سپید
آن که مرد دها و تلبیس است *** آن نه خال و نه عم که ابلیس است
و ان که خوانی کنون معاویه اش *** دان که در هاویه است زاویه اش
شیر حق زین جهان بپرهیزد *** سگ بود کز کلیجه نگریزد...
چه خطر دارد آل بوسفیان *** که برآرند نامشان به زبان
هر که او بر علی برون آید *** روز محشر بگو که چون آید...
پس تو گویی که حزم و حلم و وقار *** بود با حالت معاویه یار
بغی کردن بر او، حلیمی نیست *** علی آزردن از حکیمی نیست...
آن که بر مرتضی برون آید *** سوی عاقل، امام چون آید...
جانب هر که با علی نه نکوست *** هر که گوباش من ندارم دوست...
خال ما داد بهر دنیا را *** زهر، مر نور چشم زهرا را...
گر همی خال بایدت ناچار *** پور بوبکر را به خال انگار...
از چه مخصوص شد به خالی ما *** ابن سفیان زیان حالی ما
ای سنایی سخن در از مکش *** کوتهی به زقصه ناخوش
كاملاً مشهود است که از منظر سنایی، معاویه، ابلیس است و جایگاه ابدی وی دوزخ و.... و حال آن که در مثنوی، نه تنها منزلگاه ابدیاش دوزخ نیست، بلکه قهرمان مبارزه با ابلیس و... است.
اکنون می پردازیم به یافتن پاسخ هایی برای پرسش بزرگ این مقاله:
1- «چون مولانا مانند اکثر متصوّفه به صورت قصه و کیفیت استناد آن به شخص معيّن یا وقوع آن در زمان و مکان مشخص، نظر ندارد و قصه و حکایت قالب است از برای معانی و مطالب و از این رو شخص، و زمان و مکان در نظر وی یکسان است...» (1)و نیز: (2)
به هر حال، مولانا قصه را همچون پیمانه ای تلقّی می کند و سرّ باطنی را که در آن هست در حکم دانه ای می داند که درون ظرف می گنجد. شک نیست که در این طرز تلقّی، پیمانه اهمیّت ندارد، آن چه مهم است دانه و غلّه است. و هر چند مولانا غالباً دوست دارد مخاطب خویش را به همین دانه معنی سرگرم بدارد وی گه گاه از توجّه به پیمانه هم غافل نیست... .
و هم چنین: (1)«در بعضی موارد، ظاهرا توجه به سرّ قصه، مولانا را از توجّه به خوی و خصلت اشخاص قصه و وحدت و استمرار آن باز می دارد...» (2)
2- «... مخاطب قصه عقل خودآگاه نیست، فقط عقل ناخودآگاه که برخلاف خودآگاه با عالم خواب تجانس دارد، تحت تأثیر آن واقع می شود. از این رو تناسب و انضباط دقیقی را هم نمی جوید و به اندک مایه حقیقت نمایی که او را به لذّت رهایی بخش اشتباه و غفلت بکشاند اکتفا می کند.»
3- «به علاوه صوفیه و سایر عامه، بر خلاف کسانی از مسلمین که تسلیم و قبول اکثر صحابه حاضر در سقیفه بنی ساعده را در بیعت با ابوبکر دستاویز طعن در حق آن ها تلقّی کرده اند و این بیعت را در مقابل آن چه در غدیر خم متضمن نصَّ ولایت بود تمرّد از حکم رسول شمرده اند، غالباً صحابه را بدان سبب که ناقلان حدیث رسول و حافظان سنّت وی و به هر حال تربیت یافتگان و یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله) محسوب می شده اند به دیده تکریم فوق العاده می دیده اند و حتی طعن و سبّ آن ها را ناروا و مستوجب عقوبت و تعزیر شرعی می دانسته اند. همچنین قدماء صوفیه بعضی از صحابه را به چشم پیشروان طریقت و واقفان اسرار شریعت می نگریسته اند و این که نام تعدادی از خاصان آن ها در شمار رهروان طریق زهد و سلوک در آثار متصوفه مذکورست نشان می دهد که صوفیه لااقل عدّه یی از صحابه را قدوه خویش می شمرده اند، و عجب نیست که در روایات منقول از آن ها جایی برای شک و اعتراض نیافته باشند و روایات منقول از آن ها یا مربوط به آن ها را مثل اقوال مشایخ خویش با تکریم و قبول تمام تلقی کرده باشند. بدین گونه وجود صحابه در سلسله اسانید، احادیث نبوی را در نزد صوفیه از نقد و تدقیق بی نیاز می داشت، چنان که مجرّد انتساب متن احادیث هم به تقریر رسول آن ها را ظاهراً به عنوان کلام انسان کامل مرادف وحی و مثل آن چه حق بر ضمیر عارف واصل الهام کرده باشد مفید قطع و یقین می ساخت.» (3)
4- در واقع حدیث: طُوبى لِمَنْ رَآنِي وَ لَمَنْ رَأَى مَنْ رَآنِی که مولوی آن را در بیتی ملّمع گونه نقل می کند نشان می دهد که نزد وی آن چه از طریق روایات صحابه می رسد نور مشکات نبوت محسوبست و به همین سبب هرگونه ظلمت را رفع و کشف می کند. در تبیین این دعوی که متضمن تعظیم صحابه است نیز خاطرنشان می نماید که اگر چراغی از نور شمع روشن شود خود آن و هر چراغ دیگر که از آن برفروزند نورشان از همان شمع است و آن نور هم خواه در شمع دیده آید یا در چراغ، نور واحدی است. به خاطر همین اتّحاد روحانی صحابه و اتصّال آن ها با نور مشکات نبوت است
که جای دیگر با اشاره به حدیثی دیگر به این مضمون که: اَصْحابي كَالنُّجوم باَيَّهِم اِقْتَدَيْتُم اِهْتَدَيْتُمْ، یاران رسول را از زبان وی در حکم نجوم آسمانی می خواند که باید به آن ها نظر دوخت و از نورشان راه جست امّا از بحث در افعال و اعمال آن ها باید خودداری کرد، چرا که نطق و بحث، مایه تشویش «نظر» می شود و آن جا که هدف اهتداست ممکن است نیل به هدف را ناممکن سازد.» (1)
5- دلیلی دیگر از صاحبان بدعت بزرگ "وهابیّت" که ابعاد این عقیده را بیش تر هویدا می سازد: (2)
... و کار به آن جا کشید که معاویه و هوادارانش به علی بن ابی طالب (علیه السلام) ناسزا گفتند و با او جنگیدند و نسل هایی بر همین روش آمدند و رفتند با این که به اجماع همه مسلمین این کار غلط بوده و معاویه و هواخواهانش در خطا و اشتباه بوده اند مع ذلک کسی آن ها را کافر ندانسته و بلکه فاسق و نابکار نیز نشناخته اند و گفته اند مجتهد بوده اند و پاداش اجتهاد خویش را می برند!
حال یک به یک پاسخ ها را برمی رسیم. در خصوص پاسخ اوّل باید گفت:
آیا می توان پذیرفت که قالب و برونه و صورت داستان چندان مورد اعتنا نباشد و توجّه به سرّ قصه، گوینده را از توجّه به خوی و خصلت اشخاص باز دارد که یکی از پلیدترین، خون خوارترین، مزوّرترین و پست ترین حکمرانان طول تاریخ، قهرمان مبارزه با ابلیس و نقش مثبت ماجرا و ملقّب به القابی پسندیده و مقبول و والا گردد؟!
آیا شاعر بی اعتنا به صورت و قالب، به واقع نمی توانست یکی از اصحاب خوشنام حضرت خاتم صلی الله علیه و آله- نمونه را، از اهل صفّه- یا گذشته از اصحاب، دست کم یکی از صوفیان معروف را برگزیند و چنین پاکی، شیطان ستیزی، مکاشفه و سخنوری و... را به او اسناد دهد؟ اهل تحقیق می دانند که در ادب صوفیه پیش از مثنوی، ظاهراً گفت و شنود شخصیتی با ابلیس و اعتذار ابلیس در عدم سجده بر آدم علی رغم فرمان صریح حضرت حق، نمونه هایی داشته است؛ از جمله مشابه آن چه به نقل عطار در خاتمه الهی نامه، بین شبلی و شیطان، در عرفات روی داده است و شاید چنان که پژوهشگران اشاره کرده اند. (3)حکایت شبلی از مآخذ این داستان مثنوی هم بوده باشد. و نیز گفت و شنود بین جُنَید و ابلیس که در کشف المحجوب انعکاس یافته است. (4)
آیا فی الواقع پذیرفتنی است که شاعر «متوغل در قرآن و حدیث و صاحب استغراق تام در کلام الهی»، (5)تا این حدّ از کتب تفسیر و حدیث بی خبر بوده باشد؟!
چنان که خواندیم گفته اند: (1)
دو سوم آیات قرآنی در مثنوی مورد استشهاد مولوی بوده است... .
بر این بنده مکشوف نیست که آیا تفسیر و تأویل «شجره خبیثه» و «شجره ملعونه» و موارد دیگر قرآنی و احادیث در کتب معتبر عامه در خصوص بنی امیه عموماً و معاویه خصوصاً، در آن بخش یک سوّم قرار می گیرد که مورد استشهاد به اصطلاح «آن نابغه نامدار علم و ادب و عرفان»، «آفتاب دانش تاب»، «حضرت مولانا که بی شبهه یکی از اولیاء و برگزیدگان خاص حق تعالی است» (2)نبوده است؟!
خواننده فاضل این پژوهش، حق دارد از خود بپرسد: آیا در مورد احادیث نبوی، برخورد گزینشی و دوگانه صورت نگرفته است؟ آیا احادیث و اخباری که در طعن و لعن معاویه در كتب معتبر عامه وجود دارد، از دید تیزیاب مولوی پنهان مانده است؟ یا در این مورد خاص، عاملی دیگر دخالت دارد که سبب شده است شاعر نامبردار ادب فارسی بی اعتنا از کنار آن همه اخبار و احادیث بگذرد و بنا به مصالحی، همه را نادیده انگارد؟ آن همه استغراق ذهن گوینده مثنوی در سنّت و سیرت رسول صلی الله علیه و آله و تکریم و علاقه بسیار به احادیث نبوی (3)و توجّه فوق العاده به نقل و شرح حدیث نبوی یا تمسّک و استشهاد بدان در مثنوی (4)و بی توجّهی به نقد متن و سند احادیث به صرف انتساب به رسول صلی الله علیه و آله (5)و اصرار به تمسّک به حدیث نبوی به سبب استغراق در عشق محمّدی (6)و... در برخورد با کلام حضرت خاتم صلی الله علیه و آله درباره "معاویه"، چرا هیچ نمودی ندارد؟!
آیا این، سراینده منظومه بزرگ تصوف نیست که می گوید: (7)
زیرکی بفروش و حیرانی بخر *** زیرکی ظنّ است و حیرانی نظر
عقل قربان کن به پیش مصطفی *** حسبی الله گو که الله ام کفی
و یا در جای دیگر درباره کلام رسول صلی الله علیه و آله چنین می سراید: (8)
در دل هر امّتی کز حق مزه است *** روی و آواز پیمبر معجزه است
چون پیمبر از برون بانگی زند *** جان امّت در درون سجده کند
و نیز در دفتر سوم: (9)
قول پیغمبر قَبولُهُ يُفْرَضُ *** إن تمارضتم لدينا تَمْرَضوا
آیا مولوی همه این اندرزها و توصیه ها را خود در این مسیر به کار بسته است؟
به همه گفته های فوق بیفزاییم که «تعداد قابل ملاحظه ای از احادیث مثنوی از لحاظ صحّت و اتقان، ضعیف یا بیاصل است» (1)و این در حالی است که چند حدیث از روایات یاد شده در طعن معاویه، حتی از دید عالمان اهل تسنن، حدیث صحیح و معتبر به شمار رفته است. آیا از شاعری چون مولوی که در دیباچه عربی دفتر اول، کتاب خویش را «اصول اصول اصول دین در کشف اسرار وصول و یقین و فقه اکبر، شرع ازهر و بُرهان اظهر خداوند می خواند و شفاء صدور، جلاء اذهان و کشّاف قرآن» وصف می کند و «عظیم ترین حماسه عرفانی انسانی» (2)را تقدیم فرهنگ و اندیشه انسان کرده است انتظار نمی رود که اگر نه از مسیر قرآن و تفسیر و حدیث، به خبث طینت فردی این چنین پی برده باشد، دست کم با تورقی بسیار گذرا در کتب تاریخی، از جنایات جانگداز و پلیدی های اندیشه سوز و فریب ساز وی نیمه اطلاعی کسب نکرده باشد! این بی خبری است یا تغافل؟! و در مورد پاسخ شماره 2 می پرسیم: آیا معقول و مقبول اهل خرد هست که پیچیده ترین مباحث، چون جبر و اختیار، اعتذار ابلیس و... خطاب به عقل ناخود آگاه و نه خودآگاه، عرضه شود که با عالم خواب متجانس دارد؟ نیز باید پرسید: «اندک مایه حقیقت نمایی» این حکایت درکجای آن است؟! و چه مشابهتی بین معاویه مثنوی با معاویه فرزند ابوسفیان و بنیانگذار سلسله اموی است؟!
در مورد پاسخ سوم و چهارم می توان پرسید که اگر صحابه، نجوم آسمان هدایت اند و کسب نورانیّت از محضر حضرت خاتم صلی الله علیه و آله کرده اند، جلوه این نورانیّت را، جز در گفتار و کردار و افعال و رفتارشان می توان دید؟ با مروری دوباره به گفتار و کردار معاویه، بیندیشیم که اصولاً آیا چراغی از هدایت در وجود وی روشن شده تا دیگران بتوانند از آن کسب نور کنند؟ نیز نمونه ای از عقیده صوفیه را می توان در این خصوص عرضه کرد که اصحاب را به طور مطلق این گونه نمی دیده اند. عزّالدین محمود کاشانی در کتاب «مصباح الهداية و مفتاح الكفاية »- كه ترجمه عوارف المعارف سهروردی است- چنین می گوید: (3)
... امّا مشاجرتی که میان امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) و معاویه افتاده است اعتقاد کنیم که اميرالمؤمنین علی (علیه السلام) در اجتهاد خلافت، مُحقّ و مُصیب بود و مباشرت امر خلافت را مستحق و متعین بود و معاویه مُخطی و مُبطل و مُذنب و غیر مستحق؛ مَنْ یَهْدِی اللّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَ مَنْ یُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِیًّا مُرْشِداً.
رسواترین استدلال، دلیل آخرین است. یک بار دیگر آیات قرآن، احادیث حضرت خاتم صلی الله علیه و آله، شواهد تاریخی دوازده گانه و کلام امیر بلاغت و عدالت را در خطبه ها و نامه های یاد شده در مقاله پیشین در خصوص بنی امیه و معاویه مرور بفرمایید. کدام شعور سالم و عقل و خرد سلیم، این همه پلیدی، جنایت، پستی، بی حرمتی و... را به عنوان اجتهاد معاویه می تواند بپذیرد و از آن بگذرد؟! با این استدلال، ابلیس هم- چنان که برخی صوفیه معتقدند- معذور و معاف است؛ زیرا در مخالفت آشکار با فرمان صریح حضرت حق به سجده بر آدم، به اجتهاد خویش عمل کرده است! با آن که در چند آیه قرآن به کفر، استکبار و نافرمانی ابلیس تصریح شده و در چند جا مورد لعن حضرت حق قرار گرفته و در چند آیه به بنی آدم فرمان داده شده که ابلیس را دشمن خویش بدانند.
اگر چه «... نیکلسن، مولوی را «بزرگ ترین شاعر همه اعصار» نامیده، یا "هگل" وی را به عنوان "یکی از بزرگ ترین شاعران و برجسته ترین متفکّران تاریخ جهان" ستوده است و " آریری" مولوی را به طور مسلّم "عظیم ترین شاعر عارف تاریخ بشر و یکی از بزرگ ترین شاعران عالم" دانسته، "یا استاد فروزانفر" وی را" معدن حقایق و سرچشمه فیاض معرفت" خوانده و یا...»، (1)آن که تنها جرعه نوش آبشخور وحی ناب است و دستبرد سراب حکمت بشری، او را از فطرت خدایی اش دور نساخته، پاسخی در خور و از نوعی "دیگر" به پرسش بزرگ این مقاله و تغافل شگفت انگیز شاعر یگانه و بی نظیر تصوف و ندای متعالی عرفان ایرانی (2)عرضه می کند: هنگامی که علم و شناخت، به گفته قرآن كريم: مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللّهِ «- از نزد غیر خدا» باشد، و از و از سویی جز سوی خدا (وحی) آمده باشد و راه تعقّل نیز به تعلیم انبیا و اوصیا صلی الله علیه و آله نباشد، و راه سلوک و کشف به طور دقیق به مشرب قرآنی و با ارشاد معصوم (بی دخالت عناصر شکل دهنده دیگر) پیموده نگردد و چیزهایی- چه نظری و چه عملی- از مکتب ها و مشرب های دیگر با آن در آمیزد، و حبّ غیر «هادی» در جان انسان نفوذ یافته باشد و چگونگی هایی از جاهایی دیگر در کشف مکاشف راه یابد و ماهیّت سره آن را دگرگون سازد (که به طبع خواهد ساخت) و مراتب آن از هم جدا نگردد، و آمیزه های منفی آن شناخته نشود، و حقّ و باطل آن تمیز نیابد.... در این صورت همه خصوصیّات شخصی و محیطی و استعدادی و تربیتی و ذهنی و اندیشگی و اعتقادی و حُبّی هر متفکّر و مرتاضی در مکاشفه، فعّال خواهد بود،
و اثر خاصّ خود را خواهد بخشید و داده ها و مراحل- بلکه ماهیّت- کشف و مکاشفه را به سختی متأثّر خواهد ساخت؛ و «اختلاف کثیر» از «افکار کثیر» و روش های متفاوت پدیدار خواهد گشت، چنان که این امر روشن است و سخنی در آن نیست، و نزد مطّلعان از این معانی قطعی است. خصوصیّات و چگونگی ها- بی گمان- در انسان و تفکرّهای انسانی و تأمّل های شخصی و در ریاضت و کشف ریاضتی مؤثّرند، حتی خصوصیّات و ویژگی های جسمی و زندگی و معیشت... چنان که درباره «طالس مَلَطی» (1)گفته اند، که به دلیل زیستن در برخی شهرهای ساحلی- با وجود اعتقاد به زندگی پس از مرگ- آب را اصل همه چیز می دانست (جوهر جهان آب است، آب زنده است و روح دارد)، یا درباره تأثیر محیط در فلسفه «اصالت عمل» ویلیام جیمز. نیز نظرّیه «ابن خَلْدون» در این باره ملاحظه شود. و هنگامی که خصوصیات خارجی چنین باشد، خصوصیات اعتقادی به طریق اولی شکل دهنده و مؤثّر خواهد بود، چنان که برخی از عرفای بزرگ اهل تسنن مدّعی شده اند که خلفا را- در مقام مکاشفه- مقدّم بر علی (علیه السلام) دیده اند. پس کشف نیز بدون هدایت معصوم علیه السلام و استمداد از روحانیّت وی، و قرار گرفتن در «مُهَيْمِنیّتِ معصوم»، کشف حقیقی نیست، چون مخلوطی است از آب و سراب و کشف و شبه کشف... و از این رو بعضی از بزرگان اهل کشف، درباره اشتباهات و اغلاط اهل کشف بحث کرده اند. کشف در مراحل عالی و تعیین کننده آن، چراغی است که زیت و روشنایی آن جز از روحانیّت معصوم به دست نمی آید. (2)
و نیز:
... سلوک که در تاریخ معرفت سابقه ای بس کهن دارد- سه گونه است:
1- سلوک صناعی.
2- سلوک التقاطى.
3- سلوک الهی.
با سلوک به روش اوّل و دوم، احوالی و آثاری پدید می آید و قدرتی برای نفس به هم می رسد، چنان که برخی از این آثار و احوال، با سخنانی جذّاب و بیانی دلپذیر، در کتب عارفان- چه به نظم و چه به نثر- ذکر شده است، لیکن وصول به حقیقت معرفت و کمال قُرب، تنها و تنها با سلوک الهی میسّر است. و سلوک الهی، منحصر است به عمل بر طبق فقه معصوم علیه السلام مَن أَرادَ اللّهَ بَدَأَ بِكُم و مَن وحَّدَهُ قَبِلَ عنكُم (1)، زیرا جز معصوم علیه السلام کسی همه رموز راه و شئون اعمال و اسرار تقرّب را نمی داند. از این رو به سلوک و اظهارات سالکانی که راه را از طریق یاد شده نپیموده اند، اعتمادی نیست، به ویژه که برخی از اظهارات آنان هیچگونه محمل صحیحی نمی تواند داشت. علّامه طباطبایی با توجّه به این مسائل و مراحل و برخی از اظهارات شیخ ابن عربی، درباره وی چنین اظهار داشته اند: «چطور می شود محیی الدّین را اهل طریق دانست، با وجودی که متوکّل را از اولیای خدا می داند؟» بنابراین، بزرگانی را که در فرهنگ و تمدّن اسلامی مقامی دارند نباید مطلق کرد و اگر ارتباط تام و کامل و عملی با معصوم علیه السلام نداشته اند نباید کامل شناخت. (2)
1- عسکری، سید مرتضی، نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج3، ص5 تا 50.
2- همان، صص 63 تا 68.
3- الغدير، ج10، ص272-277 و 293-303؛ اجتهاد در مقابل نص، شماره 94؛ نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج3، ص94-104؛ النصايح الكافيه، فارسی، ص55-40.
4- الغدير، ج11، ص3-14؛ اجتهاد در مقابل نص شماره 96؛ نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج3، ص118-135.
5- الغدير، ج10، ص257-271 و 289-292؛ نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج3، ص278-285؛ اجتهاد در مقابل نص شماره، 93 و 94.
6- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج4، ص56 و 57.
7- ج4، ص57.
8- الغدیر، ج10، ص227-256؛ اجتهاد در مقابل نص، شماره 89؛ نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج3، ص167-183؛ النصايح الكافيه، فارسی، ص98-78.
9- بیت 3648 و 3649، نسخه نیکلسون = 3661 و 3662 نسخه قونیه.
10- ج6، ص777، نیکلسون.
11- نقش ائمّه علیهم السلام: در احیاء دین، ج6، ص14-16؛ الغدیر، ج11، ص71-102؛ نیز نقشه عایشه در تاریخ اسلام، ج3، ص265-272؛ اجتهاد در مقابل نص، شماره 96؛ شرح ابن ابی الحدید، ج1، ص358-361 ط مصر.
12- نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج3، ص268-266.
13- الغدير، ج10، ص190-227 و 349-372؛ اجتهاد در مقابل نص، شماره 88 تا 97؛ سبعة من السلف، ص311-324.
14- اجتهاد در مقابل نص، شماره 90، نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج3، ص105-119 و 156-160؛ النصايح الكافيه، ص108-101 و 142-124.
15- نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج3، ص161-166 و 273-277؛ اجتهاد در مقابل نص، شماره 91؛ الغدير، ج11، ص37-70؛ النصايح الكافيه، ص124-112.
16- الغدير، ج10، ص179-190؛ سبعة من السلف، ص60-325؛ نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج3، ص69-72؛ النصايح الکافیه فارسی، 177-166.
17- الغدیر، ج10، ص216-227؛ اجتهاد در مقابل نص، شماره های 88، 90، 92، 97؛ نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج3، ص149-155.
18- نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج3، ص 65-64 و 159-156؛ النصایح الکافیه، فارسی، ص178-183.
19- الغدير، ج10، ص283-284؛ نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج3، ص286-289؛ شرح ابن ابی الحدید، ج6-5، ص129-130.
20- بديع الزمان فروزانفر، شرح مثنوی شریف، مقدمه، ص3.
21- سيد جلال الدین آشتیانی، شکوه شمس، مقدمه، ص63.
22- جلال الدین همایی، مولوی نامه، ج1، ص1 و 2.
23- سرّ نی، ج1، ص342.
24- همان، ص341 تا 380.
25- جستجو در تصوف ایران، ج1، ص273.
26- همان، ج1، ص299.
27- با کاروان اندیشه، ص11.
28- فروزانفر، بديع الزمان، شرح مثنوی، ج1، ص6 مقدمه.
29- مدرس رضوی، مقدّمه حديقه، ص کد، و ص لا، ص 259-261.
30- سرّ نی، ص251-257.
31- فروزان فر، بدیع الزمان، مآخذ قصص و تمثیلات مثنوی، مقدمه، ص، ج.
32- سرّ نی، ج1، ص279.
33- سرّ نی، ج1، ص294.
34- همان، ج1، ص284.
35- سرّ نی، ص383 و 384.
36- همان، ص399.
37- رساله دوم از رسائل الهدية السنية، ص44 به نقل کتاب وهّابی ها [ترجمه کشف الارتیاب]، ص168.
38- سرّ نی، ج1، ص282.
39- ص163 و 537.
40- سرّ نی، ج1، ص298 و 341 تا 346.
41- مولوی و جهان بینی ها، ص55.
42- مولوی نامه، جلال الدین همائی، ج1، ص18 مقدمه.
43- سرّ نی، ج1، ص383.
44- همان، ج1، ص380.
45- همان، ج1، ص385.
46- همان، ج1، ص436.
47- دفتر چهارم، ب 1408 و 1409 نیکلسون.
48- دفتر دوم، ب 9-3598 نيکلسون.
49- بیت 1580 (نیکلسون).
50- سرّ نی، ج1، ص433 و 436.
51- با کاروان اندیشه، ص11.
52- ص48.
53- دکتر غلامحسین یوسفی، چشمه روشن، ص210.
54- همان، ص207.
55- محمد رضا حکیمی، مکتب تفکیک، ص53-51.
56- زیارت جامعه كبيره.
57- محمد رضا حکیمی، اجتهاد و تقلید در فلسفه، ص221-220.
بعلاوه قرآن مجید؛
نهج البلاغه، ترجمه دکتر سید جعفر شهیدی، چاپ دوم، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، 1368ش.
نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، 6 جلد در یک مجلّد، بی تا (تاریخ نگارش مقدمه 1351ش).
فروزانفر، شرح مثنوی شریف، چاپ پنجم، زوّار، 1371ش.
جعفری، محمّد تقی، تفسیر و نقد و تحليل مثنوی.
حدیقه سنایی، تصحیح محمد تقی مدرس رضوی، چاپ چهارم، دانشگاه تهران، 1374ش.
حکیمی، محمد رضا، مکتب تفکیک، چاپ سوم، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1377ش.
حکیمی، محمد رضا، اجتهاد و تقلید در فلسفه، چاپ اول، 12378، دفتر نشر فرهنگ اسلامی.
زرّین کوب، سرّنی، چاپ سوم، انتشارت علمی، 1368ش.
زرّین کوب، با کاروان حله، چاپ ششم، انتشارات علمی، 1370ش.
زرّین کوب، با کاروان اندیشه، چاپ چهارم، امير كبير، 1380ش.
سفینه صوفی (مقاله)، مجله اختصاصی گروه زبان و ادبیات فارسی، دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران، شماره شش و هفت و هشت، تابستان، پائیز و زمستان 1381ش.
شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، الطبعة الاولى، دار الجيل بيروت، 1407ه ق.
شکوه شمس، آن ماری شیمل، ترجمه حسن لاهوتی، چاپ دوم، 1370، انتشارات علمی فرهنگی.
شهیدی، شرح مثنوی شریف، چاپ اول، انتشارات علمی فرهنگی، 1375ش.
عسکری، سید مرتضی، نقش عایشه در تاریخ اسلام، چاپ هفتم، مجمع علمی اسلامی، 1373ش.
علامه امینی، الغدیر، چاپ ششم، دارالکتب الاسلاميه، 1347ش.
فانوس خیال (مقاله)، مجله اختصاصی گروه زبان و ادبیّات فارسی، دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران، شماره سوم، پائیز 1380.
کاشانی، عزالدین محمود، مصباح الهدایه و مفتاح الكفاية، تصحيح استاد جلال الدین همائی، چاپ چهارم، مؤسسه نشر هما، 1372ش.
مثنوی معنوی، به تصحیح رینولد الین نیکلسون، چاپ اول، انتشارات توس، 1375ش.
مثنوی معنوی، به کوشش توفیق ه. سبحانی، چاپ اول، سازمان چاپ و انتشارات وزارت ارشاد اسلامی، 1373ش.
همایی، جلال الدین، مولوی نامه، چاپ نهم، 1376، موسسه نشر هما.
وهابي ها (ترجمه کشف الارتياب علامه سید محسن امین عاملی)، ترجمه سید ابراهیم سید علوی، چاپ چهارم، امیر کبیر، 1376ش.
حجّت الاسلام حمید نیک فکر
معنا و مفهوم اخباریگری
پیشینه ی اخباریگری
علّت پیدایش اخباریت
مهم ترین شخصیت های اخباری
اختلاف بین اخباریان با اصولی ها در عقل
عقل از دیدگاه های مختلف
ادلّه اخباریون بر عدم حجیّت عقل و پاسخ آن
حجيّت و يا عدم حجيّت عقل در نگاه های مختلف
كيفيت حجيّت احاديث در نزد اخباریون
دلایل اخباریون بر عدم حجیّت اجماع
خدمت اخباریون در رونق احادیث
نزاع بین اخباریون و اصولی ها در ابتدا یک نزاع عالمانه بود که توسط دانشمندانی که خود مجتهد بودن رخ داد و هر دو سوی جریان افرادی به نام و محترم قرار داشتن که البته بسیار با احترام از یکدیگر یاد می کردند. این سید نعمت الله جزائری است که در منبع الحياة خود چون نام مجتهدین را می برد می نویسد: "رضوان الله تعالى عليهم" و چون نام اخباری ها را می برد می نویسد: " قدس الله ضرائحهم"، و این نزاع که خود جنبه اجتهادی داشت به مرور زمان وارد افراد عوام و کاملاً بی سواد شده و رنگ دشمنی و نزاع خصمانه پیدا کرد، بحدّی که از شتم و توهین به یکدیگر هیچ مضایقه نمی کردند. قابل ذکر است گرچه بیش تر اشکالات اخباری ها به اصولی ها به نوعی به خود آن ها بر می گردد و نیز برخی اشکال ها دوری است و مصادره به مطلوب است ولی می توان به جرأت گفت که برخی از اختلاف ها صوری است و در واقع از بد فهمی و يا سوء ظن به روش مقابل است به عنوان نمونه مسئله حجیّت عقل که به شدّت مورد انکار اخباری ها و مورد توجّه و قبول اصولی هاست از این قبیل است. عقل مورد توجّه اصولی ها در طول قرآن و روایات است و نه در عرض آن و این عقل بطور طبیعی مورد قبول اخباری ها نیز باید باشدو گرنه چگونه است که از آیات و روایات استفاده می کنند. در این نوشتار نویسنده کوشیده است در ضمن بیان اختلاف اصولی ها با اخباری ها از دیدگاه های دو طرف پرده بردارد و پیشینه ی این اختلاف و ادلّه دو طرف را در معرض دیده خواننده قرار دهد تا خود به قضاوت بنشیند.
کلیدواژه ها؛
اخباریان، استرآبادی، اجتهاد، اصولیان، وحید بهبهانی
حدیث، فقها، اخباری گری
تقریباً مقارن با پیدایش «صفویّه (در سال های 880 تا 1101 هجری شمسی برابر 907 تا 1135 قمری)»، در ایران جریانی به وجود آمد و فرقه ای ظاهر شد، که ادّعا می کردند فقط پیامبر و ائمّه علیهم السلام، حق رجوع به قرآن را دارند و برای دیگران چنین حقّی نیست و بایستی عموم مردم، به اخبار و احادیث رجوع کنند. این گروه در عین حالی که رجوع به قرآن را ممنوع کردند، رجوع به «اجماع» و «عقل» را نیز منکر شده، جائز نشمردند. چون ادّعا می کردند که «اجماع» را اهل تسنن، از پیش خودشان ساخته اند؛ و عقل هم به خاطر این که ممکن است خطا کند، قابل اعتماد نیست. بنابراین تنها منبع برای رجوع انسان ها، اخبار و احادیث می باشد، به همین دلیل است که این گروه «اخباریون» نامیده شدند. این گروه به خاطر انکار حق رجوع به قرآن، و انکار حجّیت اجماع و عقل، اساساً «اجتهاد» را هم منکر شدند، زیرا «اجتهاد» به معنای فهم دقیق و استنباط عمیق است و روشن است که فهم عمیق، بدون استفاده از عقل و استنباط غیر ممکن است.
سؤالاتی که نگارنده در این پژوهش در صدد پاسخ به آن ها هست عبارتند از این که:
اولاً: پیدایش و پیشینه اخباریان به چه زمانی بر می گردد؟
ثانياً: عقل در این مسلک چه جایگاهی دارد؟
ثالثا: در تعارض عقل و نقل کدام مقدّم است؟
در شیعه دو دسته اخباری و اصولی وجود دارد، اخباری و اصولی در اصول عقاید و همین طور در همه فروع با هم مشترک هستند و لیکن اختلاف آنان فقط در منهج علمی و روش و طریقه وصول به حکم شرعی می باشد. در برخی از اخباری ها این تندروی نیز به وجود آمد که مدّعی شدند ما از فهم قرآن نیز عاجزیم و تنها با کمک گرفتن از روایات ائمّه اطهار علیهم السلام توان فهم آیات را داریم. حدیثی در این زمینه وجود دارد مبنی بر این که إنَّمَا یَعرِفُ القُرآنَ مَن خُوطِبَ- (1)«قرآن را کسی می فهمد که این کتاب آسمانی در خانه او نازل شده است». اخباری ها معتقد بودند چون امامان معصوم علیهم السلام پس از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله معنای حقیقی قرآن را دریافته اند، باید برای فهم قرآن به روایات آن ها رجوع کرد. بحث حجیّت ظاهر قرآن نیز با توجّه به این بحث مطرح شد.
1) وسائل الشيعه، ج1، ص136.
اخباریین معتقد بودند که در ادلّه اربعه یعنی کتاب و سنّت و اجماع و عقل، تنها سنّت حجّت است؛ و لیکن در تعالیم اسلامی و در متون دینی، عقل یکی از حجّت های الهی محسوب و بر حجیّت آن مهر تأیید زده شده است. و استناد به این روایت دارند:
يَا هِشَامُ إِنَّ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حُجَّتَيْنِ حُجَّةً ظَاهِرَةً وَ حُجَّةً بَاطِنَةً فَأَمَّا الظَّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَ الْأَنْبِيَاءُ وَ الْأَئِمَّةُ علیهم السلام وَ أَمَّا الْبَاطِنَةُ فَالْعُقُولُ. (1) امام کاظم علیه السلام می فرماید: ای هشام! به درستی که خداوند را بر مردم دو حجّت است: حجّتی بیرونی و حجّتی درونی. حجّت بیرونی، پیامبران و فرستادگان و امامانند و حجّت درونی، عقل های آدمیان.
البته نظیر این روایت در منابع شیعی فراوان یافت می شود.
جریان اخباری به جریان حدیثی گرایانه ای (اعتقاد به پیروی از اخبار و احادیث) گفته می شود که در اوایل قرن یازدهم هجری مقابل جریان فقهی اصولی قرار داشت. این افراد برخلاف محدّثین گذشته به احادیث، نگرش انتقادی نداشتند چون عقل بشری را کافی برای اظهار نظر در مورد دین و شریعت نمی دانستند و قرآن را تنها از طریق اهل بیت علیهم السلام قابل فهم و تفسیر تلقّی می کردند؛ آنان مخاطب قرآن را نه همه مردم بلکه اهل بیت علیهم السلام می دانستند لذا برای عقل بشر در دین، اعتباری قائل نبودند. آنان بر خلاف علمای گذشته که مبنای تفکّر دینی را کتاب، سنّت، عقل و اجماع می دانستند تنها برای سنّت اهمیت زیادی قائل بودند. ذکر این نکته حائز اهمیت است که شیخ مفید و پس از او سید مرتضی و شیخ طوسی آراء نص محورانه محدّثان را رد کرده، حرکت عقل گرایانه ای در قلمرو فقه شیعی پدید آوردند و فقه استدلالی را تثبیت کردند (البته کاربرد صفت اخباری درباره عالمان این دوره با کاربردش درباره عالمان دوره اخباریون متفاوت است. زیرا این عالمان، محدّث بوده اند نه اخباری و این صفت درباره آنان تنها به دلیل توجّه آن ها به نقل احادیث معصومین علیهم السلام به کار می رود، نه از این رو که منکر حجيّت عقل بوده اند. بنابراین اخباری به معنای عام بوده و به معنای اصطلاحی و خاص یعنی دارای مکتب و اصول معین، درباره آن ها به کار نمی رود). کاربرد اصطلاح «اهل اخبار» در این دوران رواج داشت؛ به عنوان نمونه، رساله ای با عنوان «مقابس الانوار فى الردّ على اهل الاخبار» منسوب به شیخ مفید در رد حدیث گرایی نگاشته است. اصطلاحاتی نظیر «اهل النقل»، «المتعلّقين بظاهر الروايات»، «اصحاب النقل»، «اصحاب الآثار»، «نقله الآثار»، «اصحاب الحدیث»،
1) کلینی، کافی، ج1، ص60، ح12.
از دیگر تعابیر به کار گرفته شده در وصف این گرایش حدیثی در این رساله است. درباره استرآبادی (متوفای 1033 یا 1036ق) به عنوان مؤسس مکتب اخباری (1)گفته اند: او نخستین کسی بوده است که باب طعن بر مجتهدان را گشود و امامیه را به دو بخش اخباریان و مجتهدان (= اصولیان) منقسم گردانید. (2)این جریان در اواخر دوران صفویه در ایران ظهور و بروز پیدا کرد و به صورت یک جریان قوی، رقیب سنّتِ علمایِ اصولیِ سلفِ شیعه بود و تا اواخر دوران قاجار حیات فعال داشت و با ظهور «وحید بهبهانی» (1118-1205ق) (3)رو به افول رفت. (4)آن چه که زمینه ظهور این مکتب فقهی را فراهم ساخت، نگرانی از این نکته بود که در امر اجتهاد، به عنصر عقل بیش از حد تکیه شود و نص شرعی مورد بی مهری قرار گیرد، آن گونه که برای مکتب رأی و قیاس اهل تسنن چنین اتفاقی رخ داد و تکیه بر عقل در استنباط احکام شریعت، رفته رفته آنان را به سمت قیاس و استحسان کشانید و بر آن شدند که احکام خدای تعالی را به کمک این گونه منابع ظنی، که به زعم آنان به هیچ روی نمی توانند کاشف از حقیقت باشند، استنباط کنند. امّا محمد امین استرآبادی و دیگر سران اخباری گری که پس از او آمدند، برای حفظ اجتهاد از دخالت های بی مورد عقل، راه افراط را پیمودند تا بدان جا که نسبت به عقل و ملازمات عقلی، دیدگاهی منفی پیدا کردند و در حجّت بودن تمام احکام عقلی، مگر آن ها که مبدا حسی یا نزدیک به حس داشته باشند، مثل ریاضیات، تردید کردند.
1) البته خود استرآبادی مدّعی است که روش بزرگان و مشاهیر برجسته فقاهت و روایت شیعه را که مورد قبول همه ی علمای این مکتب بوده، احیاء نموده و در پیش گرفته است. [استرآبادی، محمّد امين، الفوائد المدنيّه، ص92].
2) نجوم السماء، ج1، ص41؛ قصص العلماء، ج1، ص321؛ لؤلؤة البحرين، ج1، ص117.
3) از جمله کتب وحید که در رد اخباریان و دفاع از مجتهدان به رشته تحریر در آمده: الرد على شبهات الاخبارييّن، الإجتهاد و الأخبار، حجيّه ظواهر الكتاب، الفوائد الحائريّه که شامل دو کتاب است: الفوائد الحائريّه العتيقه (شامل 36 فائده و یک خاتمه) و الفوائد الحائريّه الجديده (شامل 35 فائده و یک خاتمه).
4) استاد علی دوانی، در زمره مناظرات وحید بهبهانی با اخبارییّن، از قول وی چنین نقل می کند: «بر آن ها خرده گرفتم که شما عمل به آداب عید نوروز و مستحبّات آن روز را از کدام حدیث شناخته اید؟ از هیچ کدام جوابی نشنیدم. همچنین از هیچ کدام آن ها جواب اعتراضم به آن ها در عمل کردن به گفته اطبّا و امثال آن را نشنیدم...» [مفاخر اسلام، جلد 9، ص169.] و نیز سید محمد خوانساری می نویسد: «که بزرگان اخباریان به دست او مندرس شدند و از بین رفتند». [روضات الجنات، ج7، ص139]
محمد امین استرآبادی مدرک انحصاری مسائل دینی غیر ضروری، اعمّ از مسائل اصولی و فرعی را روایات اهل بیت علیهم السلام می داند و در اثبات آن، ادله ای اقامه می کند و چنین می نویسد:
علوم نظری دو قسم اند: یک قسم از مقدّماتی تشکیل می شوند که موادّ آن ها نزدیک به احساس اند، مانند: علم هندسه و حساب و اکثر ابواب منطق. در این قسم، خطا و اختلافی وجود ندارد؛ زیرا خطا در فکر، یا از جهت صورت است یا مادّه. خطا از جهت صورت در عالمان پدید نمی آید؛ زیرا اولاً شناخت صورت با اذهان غیر منحرف واضح است و ثانیاً عالمان به قواعد منطقی عارف اند و آن [قواعد] ذهن را از خطا در صورت، حفظ می کند، امّا از جهت مادّه هم در این علوم، خطا متصوّر نیست؛ زیرا موادّ این علوم به احساس نزدیک اند. قسم دیگر از مقدّماتی تشکیل می شود که موادّ آن ها از احساس به دورند، همانند: حکمت الهی و طبیعی و علم کلام و اصول فقه و مسائل نظری فقهی و بعضی از قواعد منطقی و... عامل مهمّ ایجاد اختلاف دائم میان فلاسفه در حکمت الهی و طبیعی و میان علمای اسلام در اصول فقه و مسائل فقهی و علم کلام و علوم دیگر نیز همین امر است. (1)
برخی بر این عقیده اند نگرش تمام و کمال به روایات (اخباری گری به معنای عام) و تقابل آن با دیدگاه اصولی به سده های نخستین حیات فقه شیعه باز می گردد و با پایان یافتن عصر حضور امامان معصوم علیهم السلام و آغاز عصر غیبت صغرا در سال 260 (ه. ق)، در چگونگی دستیابی به احکام شرعی، دو نوع نگرش پدید آمد. یک نگرش که امتداد خط مشی عصر حضور بود و بیش تر یاران ائمّه علیهم السلام بر آن بودند، بسنده کردن به احادیث و عدم تجاوز از آن در دستیابی به احکام شرعی بود. چهره های برجسته این نگرش در این دوره عبارتند از: محمّد بن یعقوب کلینی (م 328 یا 329 ه. ق)، علی بن بابویه قمی (م 328 ه. ق) و محمد بن علی بن بابویه قمی معروف به شیخ صدوق (م 381 ه. ق) که در گردآوری کهن ترین آثار و مجموعه های فقهی، حدیثی، نقش اساسی داشتند. (2)و نگرش دیگر، اجتهاد و استخراج و استنباط فروع از اصول؛ یعنی قواعد عمومی و کلّی بود که از برجستگان این مکتب می توان از شیخ مفید (م 413 ه. ق)، سید مرتضی (م 436 ه. ق) و شیخ طوسی (م 460 ه. ق) نام برد که با نگارش و بر جای گذاشتن آثاری در اصول فقه، پایه گذار حرکتی نوین و بنیادی در فقه شیعی به شمار می روند.
در این میان، شیخ طوسی رحمة الله بیش ترین سهم را داشت. (1)امّا استاد مطهری در این مورد می نویسد:
خود اخبارییّن مدّعی هستند که قدمای شیعه تا زمان «صدوق» همه مسلک اخباری داشتند. ولی حقیقت این است که اخباریگری به صورت یک مکتب با یک سلسله اصول معین، پیش از چهار قرن پیش وجود نداشته است. (2)
در تبیین زمینه ها و علل ظهور و گسترش مکتب اخباری گری عواملی چند را برشمرده شده است:
اگر سال وفات برخی چهره های شاخص فلسفی این دوره را از نظر بگذرانید، متوجّه می شوید که پیدایش اخباری گری و جنبش فلسفی آن روزگاران چقدر به هم مرتبط بوده است: جلال الدین دوانی (متوفای 984ق)، میرداماد (1041ق)، ملاصدرا (1050ق)، و میر فندرسکی (1051ق)، در این میان بعضی چون ملاصدرا، حملات تندی به حدیث گرایان وارد می کنند و با تعابیر گزنده و تحقیر کننده ای مانند کسانی که عقول ناقصه و آرای سخیفه دارند، از آن ها یاد می کند. (3)
اخباریون چنین پنداشتند که از نظر تاریخی، علم اصول نخست میان اهل تسنن پدید آمد و عالمان شیعی نیز برای آن که از این قافله عقب نمانند و در ضمن از سرزنش سنّیان به سبب نداشتن چنین علمی در امان باشند، در صدد جبران این نقیصه برآمده، به تصنیف و تألیف در علم اصول دست زدند و آن را به رغم نهی امامان معصوم علیهم السلام، میان فقیهان مکتب اهل بیت علیهم السلام نیز رواج دادند. (4)
محمد امین استرآبادی می گوید:
ابن جنید (م 381ق) و ابن ابی عقیل (م 329ق) نخستین کسانی بودند که در اوایل غیبت کبرا به مطالعه کتاب های کلامی و اصولی معتزلیان پرداخته، در موارد بسیاری از اندیشه های آنان متأثّر شدند؛ برای مثال، ابن جنید نیز مانند برخی از عالمان عقل گرای اهل تسنن، در مسائل فقهی از قیاس استفاده می کرد. (5)
1) نگرش اصولی به فقه به تدریج رونق یافت و بر نگرش نخست چیره شد و تا قرن ها گرایش فقها به استنباط و اجتهاد را بر حدیث گرایی صرف، برتری داد و کم فروغی و بی رونقی مکتب فقیهان اهل حدیث را در اواخر سده چهارم و نیمه نخست سده پنجم هجری در پی داشت. [فرهنگ فقه مطابق مذهب اهل بیت علیهم السلام، ج1، ص302]
2) مجموعه آثار استاد مطهری، ج20، ص168 و 169.
3) الاسفار الاربعه، ج9، ص201-202... انهم مع هذه العقول الناقصه و الاراء السخيفه يخاصمون الحكماء.
4) عقل از دیدگاه اخباریان شیعه، ص32 و 33؛ الفوائد المدنيه- الشواهد المكیه، ص361 و 368.
5) الفوائد المدنيه- الشواهد المكيه، ص123 و 269؛ شیخ طوسی، محمد بن حسن، الفهرست، ص134.
چون مدینه تحت تاثیر افکار اهل حدیث بود حضور استرآبادی در این شهر که در واقع تحقیقاتش در آن جا شروع شد و در مکه پایان یافته باعث شده که این احتمال به ذهن خطور پیدا کرده که این تفکّر برگرفته از تفکّر اهل حدیث و سَلَفی ها باشد. شواهد حکایت از تأثیر گرفتن محمّد امین از فضای سلفی گری حجاز دارد چون در همین دوران محمد بن عبد الوهاب (متولد 1115 متوفای 1204) مدافع سرسخت جریان سلفی گری است و از خود اسم کتاب محمد امین استرآبادی هم شاید بتوان استفاده کرد (فوائد المدینه) که به دیده او سلفیان به شدّت حدیث گرا هستند و او هم خواسته بگوید که چرا ما به روایات و اهل بیت علیهم السلام این قدر اهمیت نمی دهیم. البته اثبات این نظریه هم چندان آسان نیست مخصوصاً با توجّه به این که محمد امین استرآبادی شدیداً تفکّر ضد سنّی دارد.
در واقع، یک چیز که باعث رشد و نفوذ طرز فکر اخباری در میان مردم عوام می شود، آن جنبه حق به جانب عوام پسندی است که دارد زیرا صورت حرف این است که می گویند ما از خودمان حرفی نداریم، اهل تعبد و تسلیم هستیم، ما جز قال الباقر علیه السلام و قال الصادق علیه السلام سخنی نداریم، از خودمان حرف نمی زنیم، حرف معصوم علیه السلام را می گوییم. (1)استر آبادی می نویسد:
الفصل الثانى فى بيان انحصار مدرک ما ليس من ضروريات الدين من المسائل الشرعية اصلية كانت او فرعية فى السماع عن الصادقين علیه السلام. (2)
فصل دوم در بیان منحصر بودن مدرک احکام شرعی اصلی و فرعی غیرضروری است در شنیدن از امام محمّد باقر علیه السلام و امام جعفر صادق علیه السلام.
شیخ انصاری رحمة الله در فرائد الاصول مبحث «برائت و احتیاط» از سید نعمت الله جزایری که مسلک اخباری دارد نقل می کند که می گوید:
آیا هیچ عاقلی احتمال می دهد که در روز قیامت یک بنده ای از بندگان خدا را (یعنی یک اخباری را) بیاورند و از او بپرسند تو چگونه عمل می کردی و او بگوید به فرمایش معصومین علیهم السلام عمل می کردم و هرجا که کلام معصوم علیه السلام نبود احتیاط می کردم و آن وقت یک همچو آدمی را ببرند به جهنّم و از آن طرف یک آدم لاقید و بی اعتنا به سخن معصوم علیه السلام (یعنی یک نفر اصولی و پیرو مسلک اجتهاد) را که هر حدیثی را به یک بهانه طرد می کند ببرند بهشت!! حاشا و کلّا. (3)
1) مطهری، مرتضى، ده گفتار، ص107.
2) الفوائد المدنيه، ص128.
3) مجموعه آثار استاد مطهری، ج20، ص171؛ شیخ انصاری، فرائد الاصول ([التنبيه] السادس: حكى عن بعض الأخباريين [قيل: انّه السيد نعمة الله الجزائرى كما فى أوثق الوسائل، ص287، س1] كلام لا يخلو إيراده عن فائدة، و هو: «أنه هل يجوّز أحد أن يقف عبد من عباد الله تعالى، فيقال له: بما كنت تعمل فى الأحكام الشرعيّه؟ فيقول: كنت أعمل بقول المعصوم و أقتفى أثره و ما يثبت من المعلوم، فإن اشتبه على شيء عملت بالاحتياط، أ فيزلّ قدم هذا العبد عن الصراط، و يقابل بالإهانة و الإحباط، فيؤمر به إلى النار و يحرم مرافقة الأبرار؟ هيهات هيهات! أن يكون أهل التسامح و التساهل في الدين في الجنّة خالدين، و أهل الاحتياط فى النار معذبين»، انتهى كلامه).
محمّد امین استرآبادی (متوفی 1624 یا 1627 میلادی)، معاصر «فرانسیس بیکن» (متوفای 1626 میلادی) بوده است. «بیکن» از جمله نخستین متفکّرانی بود که اندیشه تجربه گرایی و حس گرایی را مطرح کرد و زمینه ظهور فلسفه حسّی و تجربی جان لاک (1632-1704م) و هیوم (1711-1776 م) را فراهم نمود. استاد مطهّری در تبیین چگونگی آشنایی استرآبادی با اندیشه های بیکن و امثال او، چنین حدسی را بیان می کند که چون وی مدّت ها در شهرهای مکه و مدینه سکونت داشت و افکار خویش را در آن جا پرورش داد، بعید نیست که از طریق حاجیان و زائران بیت الله، که از کشورهای غربی و اروپایی می آمدند، با افکار حس گرایانه فرانسیس بیکن آشنا شده باشد و اگر فرض کنیم که وی پیش از مسافرت به مکه و زمان حضورش در ایران به این نتیجه رسید، باز هم ممکن است از طریق مسافران اروپایی با این فکر آشنا شده باشد زیرا وی در زمانی می زیست که روابط میان پادشاهان صفوی و دولت های اروپایی به طور کامل برقرار بود. (1)هرچند «تأثیر پذیری از حس گرایی غرب»، به عنوان یکی از عوامل پیدایش اخباری گری برشمرده شده، ولی تفاوت مهم و چشم گیری نیز میان این دو جریان مشاهده می شود و آن این که بی اعتنایی به عقل و اصالت دادن به حس و تجربه در اروپا به الحاد و بی دینی کشیده شد، امّا همین رأی در اسلام و میان پیروان اندیشه اخباری، به هدف عمل به دین و برای احیای معارف دینی پدید آمد. (2)
تجربه گرایی در اروپا، نهضتی ضد دینی بود، امّا اخباری گری در جهان اسلام، خود را جنبشی به طور کامل، دینی و برخاسته از آموزه های واقعی دین می دانست. تجربه گرایان به نارسایی متون دینی و ناکارآمدی دین معتقد بودند، امّا اخباری گری در جهان اسلام با پیش فرض کفایت متون و نصوص دینی و بی نیازی از براهین و استنباطات عقلی پدید آمد. در عین حال، گویا این رأی هنوز در مرحله فرضیه و حدس باقی است و هیچ دلیل و قرینه مستند و قابل دفاعی برای اثبات آن وجود ندارد، اگرچه دلیلی هم بر ابطال آن نیست. بدین دلیل، هنوز جای بحث های تاریخی برای اثبات یا ابطال آن باقی است. باید توجّه داشت که صرف مشابهت در براهین و ادلّه و مقارنت زمانیِ طرح یک اندیشه از سوی دو متفکّر، دلیل تأثیر پذیری یکی از دیگری نیست. اصولاً تشابه اَدلّه و تقارن زمان ها در مسائل عقلی و معرفت شناختی نمی تواند ملاک اقتباس یکی از دیگری باشد، به ویژه با توجّه به این که اخباری گری در جهان اسلام از همان قرون نخستین رواج داشته است؛ یعنی قریب هفت قرن پیش از تولد «بیکن». در واقع، استرآبادی «احیاگر» اندیشه اخباری بود، نه مبدع و مبتکر آن. (3)
پیامد سخت گیری و افراطی عمل کردن صاحب مدارک و صاحب معالم بود که منجر شد تا جریان اخباری گری توسط شاگرد خود این ها، یعنی مرحوم استرآبادی به وجود آمد. (1)صاحب معالم در کتاب «ملتقى الجمعان» می گوید:
حدیث صحیح در نزد من حدیثی است که تمام افراد موجود در سند، عادل امامی باشند و دو نفر هم بر عدالت آن ها شهادت داده باشند.
عِنْد قُدماءِ أصحابِنا الْا خْبارِيّين قدّس اللهُ أرْواحهُمْ كالشّيْخيْنِ الْأعْلميْنِ الصّدُوقيْنِ [الشّيْخِ الصّدُوقِ و والِدِهِ] و الْإمامِ ثِقةِ الْإسْلامِ مُحمّدِ بْنِ يَعْقُوبِ الْكُليْني.... (5) علامه مجلسی رحمة الله می فرماید:
ملا امین کتاب معروف فواید المدنیه را در مدینه نوشت (به همین جهت هم بر آن، این نام را نهاد) و به ایران و عراق فرستاد. با مطالعه آن بیش تر علمای ایران و عراق که اصولی بودند اخباری شدند. او شاگرد میرزا محمد استرآبادی (م 1028) است. وی نخستین کسی است که با صراحت هر چه تمام تر زبان به طعن و سرزنش فقها و مجتهدان گشود و اقوال آن بزرگان را به انتقاد و استهزا گرفت. (6)
1) مکارم شیرازی، ناصر، دائرة المعارف فقه مقارن، ص33.
2) در الفوائد الرضویّه از قول روضات الجنّات نقل می کند که «وی در ابتدا داخل در دایره اهل اجتهاد بوده و حتّی توانسته است در محضر صاحب مدارک و صاحب معالم به کسب اجازه اجتهاد مفتخر گردد.» [الفوائد الرضويّه، ج2، ص647]
3) این کتاب با نام کامل «الفوائد المدنيه في الرد على القائل بالاجتهاد و التقليد في الاحکام الالهیه» که در سال 1031 تألیف شده و از مهم ترین منابع در باب نظرات او و به طور کلّی اخباریان محسوب می گردد.
4) الفوائد المدنيّه ص40 و 135.
5) همان، ص91.
6) دوانی، على، وحید بهبهانی، ص90.
بحرانی خود مدّعی بود که در شیوه فقهی بر مسلک محمّد تقی مجلسی است که حد وسط میان اخباری گری و اصولی گری است. (1)محمّد تقی مجلسی، در فائده ششم از شرح فارسی من لا يحضره الفقیه به نامِ لوامع صاحبقرانی می نویسد:
دیگر [از] اموری که ذکر آن لایق نیست اختلافاتی که در میان به هم رسیده و هر یک به موجب یافت خود از قرآن و حدیث عمل می نمودند و مقلّدان متابعت ایشان می کردند، تا آن که سی سال تقریباً قبل از این فاضل متبحّر مولانا محمد امین استرآبادی رحمه الله مشغول مقابله و مطالعه اخبار ائمّه معصومین علیهم السلام شد و مذمّت آراء و مقاییس را مطالعه نمود و طریقه اصحاب حضرات ائمّه معصومین علیهم السلام را دانست (فواید مدنیه) را نوشته و به این بلاد فرستاد. اکثر اهل نجف و عتبات عالیات طریقه او را مستحسن دانستند و رجوع به اخبار نمودند و الحق آن چه مولانا محمد امین گفته است، حق است. مجملاً طریق این ضعیف وسطی است ما بین افراط و تفریط و آن طریق را در روضة المتقين مبرهن ساخته ام... . (2)
شاهد صریح بر اخباری گری وی، عبارتی است که در «الحقّ المبین» راجع به استرآبادی آورده است:
به درستی که وی قائل به وجوب عمل به اخبار و طرد طریقه اجتهاد بود... و می توان قسم خورد که او حق را گفته و این باب «باب اخباری گری» را برای ما گشوده و ما را به راه صحیح هدایت نموده است. (3)
وی می گوید:
پیوند شیعیان از کودکی با اهل سنّت، سبب شد که اصول فقه آن ها پذیرفته شود و سعی کنند برای هر واقعه ای حکمی بیرون بکشند و در نتیجه آموزه های اصولی اهل سنّت، به عنوان علوم شیعه مورد توجّه قرار گرفت. (4)
فیض کاشانی خود می گوید:
مقلّد قرآن و حدیث هستم و نسبت به غیر از قرآن و حدیث بیگانه ام. (5)
او همچنین معتقد معتقد بوده است که عقول مردمِ عادی ناقص و غیر قابل اعتماد و فاقد حجیِت است. (6)
در شرح من لا يحضره الفقیه گفته است:
حاصل، آن که دلایل عقلیّه ای که بعض اصحاب آن را ذکر کرده و احکام را بر آن بنا کرده اند، اكثراً مدخوله بوده و در اکثر آن دلایل، حق با فاضل استرآبادی است. (7)
محمّد باقر خوانساری «ملا محسن فیض کاشانی» را نیز در عداد اخباریان نام برده است. (8)
شیخ حرّ عاملی (م. 1056ق) نیز معصومان علیهم السلام را رؤسای اخباریان می داند و در ردّ این بیان که برخی، رئیس طایفه اخباریان را محمد امین استرآبادی می دانند، می گوید:
از امور شگفت انگیز این ادّعاست که صاحب «الفوائد المدنيّه» رئيس اخباریان است. چگونه می توان برای اثبات این مدّعا دلیل آورد در حالی که رئیس اخباریان، پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سپس امامان علیهم السلام هستند که آنان به اجتهاد عمل نمی کردند بلکه در احکام به اخبار و روایات عمل می نمودند و بعد از ایشان خواص یاران آن حضرات و بقیه شیعیان ایشان در طول هفتصد سال گذشته به این شیوه عمل می نمودند؟. (1)
وی در خاتمه کتاب معروفش وسائل الشیعه به اخباری بودن خود اشاره کرده و ادلّه ای در این زمینه اقامه نموده است. (2)
سید جزائری می گوید:
مجتهدین رضوان الله تعالى عليهم مراجعه مستقیم به قرآن و استنباط احکام از قرآن را بالفعل جایز می دانند و آن چه ظاهرش را منافی عقل می دانند را کنار زده یا تأویل می کنند ولی از نظر اخباریان قدس الله ضرائحهم همه قرآن برای غیر اهل بیت علیهم السلام متشابه است و مراجعه غیر به قرآن برای غیر اهل بیت علیهم السلام جایز نیست مگر از طریق بیان اخبار ائمّه علیهم السلام. (3)
شیخ یوسف بحرانی درباره وی می گوید:
او به اهل اجتهاد بسیار ناسزا می گفت، در حالی که پدرش ملا صالح اهل اجتهاد بود و به اخباریان حمله می کرد. (4)
وی از قمّیون به عنوان اسطوانه های اخباریان یاد می کند و شیخ صدوق رحمة الله را رئیس اخباریان می داند. (5)
1) الفوائد الطّوسیه، ص446؛ مقدّمه الفوائد المدنيّه، ص7 به قلم آل عصفور بحرانی.
2) وسائل الشيعه، ج20، 105-112.
3) منبع الحياة، ص48-52.
4) لؤلؤة البحرين، ص98.
5) الحدائق الناضره، ج1، ص170؛ الدّرر النجفيه من الملتقطات اليوسفيه، ج3، ص289- بحرانی، به سبب تأليف كتاب الحدائق الناضرة في احكام العترة الطاهره به «صاحب حدائق» شهرت دارد.
وی از مجتهدان نامدار اصولی؛ مانند میرزا ابوالقاسم قمی، شیخ جعفر نجفى كاشف الغطاء، میر سید علی طباطبایی، سید محمّد باقر حجّت الاسلام اصفهانی و محمّد ابراهیم کلباسی به زشتی یاد می کرد و با آنان دشمنی آشکار داشت. برای نمونه، شيخ جعفر کاشف الغطاء (م 1227 ق) را از نسل بنی امیه می خواند و چون در ایران خبر درگذشت وی را شنید، گفت مات الخنزير بالخنازير، و این به سبب بیماری شیخ جعفر بود که نامش خنازیر است، بیماری که سبب می شد حلق و گلو و گردن ورم کند؛ (1)نیز به سیّد محسن کاظمی نسبت می داد که لواط را حلال کرده است؛ (2)شیخ جعفر کاشف الغطا را «فقیه مروانیان» می خواند. (3)
سید نعمت الله جزایری در منبع الحياة و ملا رضی قزوینی در لسان الخواص اختلافات عمده میان اخباریان و اصولیان را ذکر کرده اند. شیخ جعفر کاشف الغطاء نیز در الحق المبین فرق های میان اخباریان و اصولیان را مورد بررسی قرار داده، و نیز میرزا محمد اخباری در کتاب الطهر الفاصل به 59 فرق اشاره کرده است. سید محمد دزفولی در فاروق الحق اختلافات را به 86 رسانیده است و حر عاملی نیز در فائده 92 از الفوائد الطوسیه، به ذکر اختلافات این دو گروه پرداخته است.
1) مكارم الآثار، ج3، ص930-934؛ قصص العلماء، ص180؛ لؤلؤ الصدف، ص132.
2) روضات الجنات، ج2، ص202، ش174.
3) محمد اخباری، علمای اصولی به ویژه رأس آنان وحید را فردی بی سواد می دانست، چنان که در شرح حال او در کتاب رجالش با عنوان صحيفة احوال الصفا چنین نوشته است: محمد باقر بن محمد اکمل اصفهانی مشهور به بهبهانی (1205) از نوادگان مولی محمّد صالح مازندرانی، مجتهد صرف و خالی از تحصیل بود، چنان که خود هم به آن معترف بود و مؤلفاتش بهترین شاهد سخن ماست. او فقیهی خشک [متقشّفا] بود که مطالبی در اصول فقه داشت که در قالب خطابات و شعریات ارائه می کرد. رساله ای هم در عبادات داشت. تعلیقاتی نیز بر رجال میرزا که بهترین اثر اوست. شرحی هم بر مفاتیح که ناقص ماند. او منتقد محدثین بود و همو بود که به روزگار او بزرگان علم حدیث معصومین علیهم السلام مندرس شدند و زبان دشمنان به روی محدّثان باز شد تا آن که کار به جایی رسید که محدّثان را مبتدع شمردند و فقیه مروانی ها فتوای به اخراج آنان داد. اشاره اش به شیخ جعفر در حالی که از کشتن آنان عاجز بود، آن چنان که محدّث ماهر که عمرش را به قال الله و قال الرسول سپری کرده بود، ذلیل تر از یهودی و مجوس و قائلان به حلول شد. وی در کربلا درگذشت و پیش پای شهداء دفن شد. من هم او را دیده و با وی مصاحبت داشتم. [نسخه 14543 کتابخانه مجلس، فریم 372].
شیخ عبدالله بن صالح سماهیجی بحرانی (متوفی 1135 ه. ق) در کتاب «منية الممارسين في اجوبة سؤالات الشيخ ياسين» حدود چهل اختلاف بین اخباری و اصولی را بر شمرده است. (1)یکی از مهم ترین فرق های بین اخباریان و اصولیان، آن است که اخباریان قبول ندارند که عقل، از منابع تشریع بوده باشد تا بتوان با آن، حکم شرعی را ثابت کرد؛ (2)ولی اصولیان، عقل را یکی از منابع تشريع، منتها در طول کتاب و سنّت، نه در عرض آن می دانند. (3)
خلاصه دیدگاه اصولیان در باب حجّیت عقل، این است که آنان عقل را یکی از منابع شناخت و استنباط احکام می دانند و دلیل عقلی را معتبر می شمارند؛ ولی نه بدین معنا که هر چیزی را که مستند به عقل باشد، قطعی می نگارند. بلکه آنان دلیل عقلی قطعی را حجّت می شمارند و احکام ظنی را نیز با شروطی خاص، معتبر می دانند. البته در بسیاری از متون، این ظنون معتبر نیز در شمار دلیل عقلی جای گرفته است. (4)در تعارض دلیل عقلی با نقلی، مجتهدان، دلیل عقلی را بر نقلی مقدّم می دارند؛ (5)ولی اخباریان، به عکس، دلیل نقلی را بر عقلی مقدّم می دارند. (6)
استر آبادی می نویسد:
و بالجمله وقع تخريب الدين مرّتَين مرّةً يوم توفّى النبىّ صلوات الله عليه و مرّةً يوم اُجرِيت القواعد الأصوليِه. (7)
خلاصه این که دو مرتبه در دین تخریب واقع شد اول روزی که پیامبر صلی الله علیه و آله فوت کرد و دیگر روزی که قواعد اصولی جاری شدند.
مکتب اخباری، مکتب تعبد و طرد تعقّل است. استرآبادی، از این مدّعا چنین یاد می کند:
مناط تعلّق التكليف كلّها السماع من الشرع. (8)
معیار تعلّق گرفتن تکلیف این است که از شرع رسیده باشد.
و در جای دیگر از همان کتاب می نویسد:
أنا اقول لاكتفاء هذه الجماعة بمجرد العقل فى كثير من المواضع خالفوا الروايات المتواترة عن العترة الطاهره علیهم السلام فى كثير من المباحث الكلامية و الاصولية. (9)
می گوییم چون جماعت اصولیان در بسیاری از موارد تنها بر عقل اکتفا نموده اند، در بسیاری از مباحث کلامی و اصولی با روایات متواتر از خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله مخالفت ورزیده اند.
1) روضات الجنات، ج1، ص127.
2) الفوائد المدنيه، ص91 و 130؛ الأصول الأصليه، ص118-119؛ الفوائد الطوسیه، ص426؛ رساله الإعتقادات مجلسی، ص5-6؛ الدرر النجفيه، ج3، ص290 و 294؛ منية الممارسين (ميراث اسلامی ایران، ج4)، ص384؛ دائرة المعارف الإسلامية الشيعيه، ج2، ص219.
3) جوابات المسائل الموصليات الثالثه (رسائل الشريف المرتضى، ج1)، ص210؛ السرائر، ج1، ص46؛ المعتبر في شرح المختصر، ج1، ص28؛ ذكرى الشيعه، ج1، ص52؛ مناهج الأحكام و الاُصول، ص152؛ مطارح الأنظار، ج2، ص327؛ اسلام و مقتضیات زمان، ج1، ص246.
4) اصول الفقه، مظفّر، ج2، ص205-207.
5) فرائد الاُصول، ج1، ص57؛ فاروق الحق، ص29؛ بحار الأنوار، تعليقه علّامه طباطبایی، ج1، ص104؛ اسلام و مقتضیات زمان، ج2، ص39؛ دايرة المعارف تشیّع، ج2، ص12.
6) الأنوار النعمانيه، ج3، ص133؛ الحدائق الناضره، ج1، ص126-133؛ الدرر النجفيه، ج2، ص246-254.
7) الفوائد المدنيّه، ص368.
8) الفوائد المدنيّه، ص14.
9) الفوائد المدنيه، ص29.
استر آبادی می نویسد:
شیخ مفید در مجالس درسی خود و نزد شاگردانی؛ مانند سیّد مرتضی به ستایش از آنان (معتزلیان) و تحسین شیوه عقلی شان پرداخت و بدین سان، قواعد کلامی و اصولی مبتنی بر تفکّرات عقلی به وسیله شیخ مفید، سیّد مرتضی و امثال آنان پایه ریزی شد و میان عالمان بعدی رواج یافت تا آن که نوبت به علّامه حلّی رسید. او در این راه، سنگ تمام گذاشته و از هیچ کوششی در عقلی کردن کلام و فقه شیعه فروگذار نکرد، غافل از این که اگر اهل سنّت در عقلانی کردن اعتقادات و اصول فقه موجّه بودند، این کار هیچ ضرورت و توجیهی برای شیعیان نداشت؛ زیرا پیروان مکتب اهل بیت علیهم السلام با وجود برخورداری از نعمت ولایت امامان علیهم السلام، از چنان قواعد و اصطلاحاتی بی نیاز بودند. (1)
مرحوم مظفر در مقدمه جامع السعادات، اظهار می دارد:
استرآبادی، آدمیان را از این که به عقل و تفکّر عقلانی اعتماد ورزند، برحذر می دارد و تعبد به شریعت را در اکتفا به آن چه از روایات در منابع معتمد یاد شده، تفسیر می کند و به ظواهر روایات جمود می ورزد. (2)
در لغت، معانی مختلف و متعدّدی برای عقل بیان شده است. به طور کلی عقل به لحاظ ریشه مأخوذ از «عقال» به معنای طنابی که به وسیله آن پای شتر را می بندند و او را از حرکت باز می دارند می باشد. در انسان هم به همین مناسبت می توان گفت عقل قوه ای است که مانع سرپیچی کردن او از راه راست می شود. در اصطلاح، همان قوه ادراکی نفس انسان می باشد که قادر است از مقدّمات بدیهی و معلوم، مجهولات را کشف و مسائل نظری را استنباط و تجزیه و تحلیل نماید. در روایات نیز از عقل به عنوان وسیله ای برای کسب رضایت الهی و استخراج حکمت و چگونگی عبادت استفاده شده است، روایاتی نظیرِ:
اَلْعَقْلُ مَا عُبِدَ بِهِ الْرَحْمَنَ و اُکتُسِبَ بِهِ الْجَنَانَ. (3) عقل آن است که به آن خدا عبادت شود و بهشت کسب و تحصیل گردد.
بِالعَقلِ استُخرِجَ غَورُ الحِکمَهِ. (4) به خرد بیرون آورده می شود و تحصیل می گردد آخرین مراتب حکمت.
در اصطلاح فلاسفه، عقل جوهر بسیطی است که مردم به وسیله آن واقعیت ها را دریافت می کنند. بنابراین، عقل دریافتن واقعیت است. علاوه بر دریافت حقایق، نگه دارنده نفس ناطقه و شرف دهنده آن نیز هست. (1)استاد جوادی آملی نیز معتقد است بین دین و عقل ارتباطی دو سویه است و این ارتباط به گونه ای است که بعد از تبیین آن، تفکیک و جداسازی آن دو کاری لغو است:
دین از یک سو، اهمیت عقل را در هر دو بعد نظر و عمل بیان می کند و از سوی دیگر، افزون بر ارزش گذاردن بر عقل، سمت و سوی اندیشیدن درست و نیز راه روش انتخاب صحیح انگیزه ها را در تعالیم خود ذکر می کند و بدین ترتیب عقل را تنها و رها نمی گذارد؛ بلکه با این کار او را به سمت کشف حقایق مجهول، رهنمون می شود. (2)
استاد طباطبایی نیز با تعریف عقل به ادراکات انسان که مورد تصدیق قلب او و وجه تمایز او با سایر جانداران است، معتقد است اعتبار و اصالت دین و معارف دینی و ادله حجج شرعی بر پایه عقل استوار است. به همین دلیل، هرگز معقول نیست دین به بی اعتباری عقل و احکام قطعی عقل؛ حکم صادر کند. بنابراین، معارف و آموزه های دینی با احکام قطعی عقل تعارضی ندارد:
ظواهر دینی در حجیت خویش بر برهان عقلی توقف دارند و عقل در اعتماد و گرایش به مقدمات برهانی، فرقی میان مقدمه ای با مقدمه دیگر قائل نیست. ... ظواهر دینی بر ظهور لفظ متوقف است و از آن جا که ظواهر لفظی دلیل ظنی اند، نمی توانند با براهین عقلی که قطعی اند معارضه کنند. (3)
ایشان درباره روایاتی که از تکیه به قیاس و استحسانات عقلی در دین منع کرده است معتقدند:
حق این است که مراد از همه این اخبار، نهی پیروی عقلیات در آن جاست که پژوهشگر توانایی تمییز و بازشناسی مقدمات درست از مقدمات باطل را ندارد. (4)
مهم ترین دلیلی که غالب اخباریان بدان تمسّک کرده اند، اختلاف عقلا و حتی دانشمندان علوم مختلف در موضوعات گوناگون است؛ با این که مستند همه آنان، همین نوع دلایل عقلی بوده است. (1)
محمد امین استرآبادی می نویسد:
همه نیازهای بشر تا قیامت از جانب خدا و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله برای بشر آورده شده است؛ اهل بیت علیهم السلام خزانه دارِ وحی الهی هستند و آنان تنها کسانی هستند که ناسخ و منسوخ، تقیید و تخصیص و تأویل اصل و فرع قرآن نزدشان به ودیعه گذاشته شده است. برای رسیدن به شریعت راهی جز شنیدن سخنان آنان وجود ندارد. بنابراین استنباط از ظاهر و بطن کتاب و سنّت تا از جانب آنان شنیده نشود نه ممکن است و نه جایز؛ و در مورد آن چه نیافتیم باید توقف کرده و احتیاط کنیم. (2)
سید جزائری می نویسد:
هیچ دلیل عقلی ای را نمی بینید که مورد قبول همه عقلا باشد. حتی نسبت به واجب الوجود نیز چنین دلیلی را پیدا نمی کنید؛ چراکه همه دلایلی که [متکلّمان] ذکر کرده اند، مبتنی بر ابطال تسلسل است، و این هم خالی از حرف و حدیث نیست. پس وقتی برای این مطلب مهمّ، دلیلی نداریم که مورد اتّفاق همه عقلا باشد، حال ادلّه دیگری که بر مسائل فقهی و غیر فقهی اقامه شده، مشخّص و روشن می شود. (3)
وی در جای دیگری می گوید:
منظور از دلیل عقل، که هم در اصول دین و اصول فقه، و هم در فروع دین، منبعی از منابع دینی قلمداد می شود، چیست؟ اگر منظور، ادلّه مورد پذیرش همه خردها و خِرَدمندان باشد، چنین اموری وجود خارجی ندارند. اختلاف عقل ها در درک معارف، تکاملِ یافته های عقل پیشینیان به وسیله آیندگان و بیان ادلّه ای تازه برای مدّعایی کهنه، همگی نشان از نبود حكم عقلی مورد پذیرش همگان دارند و اگر مقصود از دلیل عقلی چیزی است که مورد پذیرش مستدلِ باشد، در آن صورت، تالی فاسدهایی دارد که نمی توان به آن ها ملتزم شد؛ زیرا هر گروهی برای عقاید و باورهای خود، مدّعی ادلّه عقلی اند: از فیلسوفان و حکیمان کافران گرفته تا معتزلیان و اشعری مسلکان، همگی مدّعی داشتن ادلّه عقلی متقن و مفید بر مدّعای خویش هستند. بنابراین، نمی توان چنین ادلّه ای را از جمله منابع دین به شمار آورد و حجّیت آن را پذیرفت؛ چرا که سلاحی کوبنده و برنده در دست دشمنان و مخالفان است. (4)
شيخ يوسف بحرانی می نویسد:
برخی از اخباریان برای اثبات مدّعای خود، می گویند: این اموری که «برهان» نامیده می شوند، اگر به حقیقت برهان بودند، باید هر کس که آن ها را می شنید و می فهمید، می پذیرفت و مخالفتی نمی کرد؛ ولی چون می بینیم چیزی را که یکی «برهان» می نامد، برای طرف مقابل او، گمان ضعیفی هم به بار نمی آورد، دانسته می شود که این امور به حقیقت برهان نیستند، بلکه مقدّماتی سست و ضعیفند که تعصّب ها و هواهای نفسانی به آن ها ضمیمه و باعث شده تا عدّه ای آن ها را برهان بپندارند... ، این مسئله نشان می دهد که عقل گاهی به درستیِ امور ناپسند و فاسد، جزم و یقین می یابد. نتیجه آن که سخن عقل، حتی در امور بدیهی نیز پذیرفته نیست، بنابراین، همه ادلّه عقلی باطل و فاسدند. (1)
استر آبادی می نویسد:
یکی از اغراض اصلی از ارسال پیامبران و نصب اوصیا، رفع اختلاف میان بندگان بوده است. حال اگر خداوند دریافت احکام را به عقول مردم واگذارد، نقض این غرض است؛ زیرا اختلاف فراوانی با یکدیگر پیدا خواهند کرد و نیز اگر عقل به تنهایی در احکام شرعی حجّیت داشته باشد، دیگر احتیاجی به پیامبران و امامان و جانشینان آنان و حتی به کتاب های آسمانی نخواهیم داشت، و ارسال رسل و انزال کتاب های آسمانی، کاری بیهوده می شود. به علاوه، دیگر نباید ادیان و مذاهب مختلفی وجود داشته باشد. (2)
همچنین مرحوم شیخ حر عاملی (م 1104ق) بر عدم حجیّت دلیل عقل این گونه استدلال می کند:
ان الضروره قاضية بان مجرد العقل لا يستقل بتفصيل مراد الله من العباد و لو كان كافياً ما احتاج الناس الى نبى و لا امام و لا اختلف الشرائع و الاديان. (3)
ضرورت حکم می کند که عقل به تنهایی استقلالی در بیان خواسته خداوند از بندگان ندارد و اگر عقل کافی بود، مردم نیازی به پیامبر و امام نداشتند و شریعت ها و ادیان با یکدیگر اختلافی نداشتند.
استر آبادی می گوید:
ادراکات و دریافت های عقل، یا از ضروریات دین و مذهب است که تمام علمای اسلام و یا تشیّع می دانند که این ها دستور اسلام است و جای اختلاف نظر در اصل آن ها نیست، مانند: نماز زکات و حج، این ادراکات حجّیت دارند و یا از ضروریات دین و مذهب نیست و نظری است، خواه از اصول دین باشد و یا از فروع دین، مانند: حکمت الهی و حکمت طبیعی، علم کلام، اصول فقه و مسائل فقهی. در این موارد، حكم عقل حجّيت ندارد و... در بسیاری از مباحث کلامی که متکلّمان فقط به حكم عقل اكتفا می کنند، روایات متواتری از اهل بیت علیهم السلام رسیده و آن ها با این روایات متواتر مخالفت می کنند، و اگر آنان در مسائل کلامی به سخنان ائمّه علیهم السلام استدلال می کردند و اعتبارات عقلی را مؤيّد روایات می شمردند، برای آنان بهتر بود. (1)
عقل انسان توان فهم و درک احکام و نظریات شرعی را ندارد. (2)
العلامه الحلى ثمّ من وافقه من المتأخرين معذورون من جهه غفلتهم عن ان سلوک طريقه الاستنباطات الظنيه مناقض لما هو من ضروريات مذهبنا انه صلی الله علیه و آله بعد من ما جاء فى كل واقعه تحتاج اليها الامة الى يوم القيامة بحكم و خطاب قطعی و اودع كل ما جاء به عند الائمة أمر الناس بسؤالهم فى كل ما لا يعلمون و الرد اليهم و التمسك بكلامهم صلی الله علیه و آله... . (3)
علامه حلی و سپس متأخّرانی که با او موافق اند، به دلیل غفلتشان از این که بر طریق استنباطات ظنی سلوک می کنند، معذورند؛ استنباطات ظنی ای که با ضروریات مذهبی ما در تناقض است. از جمله ضروریات مذهب ما این است که رسول خدا صلی الله علیه و آله پس از آن که برای هر واقعه مورد نیاز امّت تا روز قیامت، حکم و خطابی قطعی آورد و هر آن چه را که آورده بود در نزد ائمّه علیهم السلام به امانت نهاد، به مردم دستور داد تا درباره هر آن چه نمی دانند، از آن ها بپرسند و به آن ها برگردانند و به سخن ایشان تمسّک کنند.
نعمت الله جزایری می گوید:
دستاورد عقل و پیامدهای خِرَدورزی چیزی جز پندار و گمان و حدس و وهم نیست. (1)
علامه مجلسی رحمة الله نیز درباره عدم حجّیت عقل در بحار الانوار می نویسد:
«يا اخوان الدين... لا تتكلّموا على عقولِكم لاسيّما في المقاصدِ الدينيّةِ و المطالبِ الالهيّة فاِنّ بديهةُ العقلِ كثيرا ما تشتبه ببديهةِ الوهمِ». «فحاصلَُ العقولِ كلُّها ظنونُ و خیالاتُ و منتهَى الامرُ اوهامُ و حسباناتُ». (2)
ای برادران دینی، بر اساس عقل های خود سخن مگویید، به ویژه در مسائل دینی و امور الهی؛ چرا که فراوان دیده می شود احکام بدیهی عقل با پندارهای آشکار و هم در می آمیزند. نتیجه عقول به ظنیات و خیالات و اوهام منتهی می شود.
فیض کاشانی می گوید:
شمار روایات در نکوهش عقل، از حدّ تواتر نیز گذشته است. (3)
حاصل این سخنان آن است که چیزی به نام «دلیل عقلی» کاشف از واقعیت، که بتوان به نتیجه آن قطع و یقین حاصل کرد، وجود ندارد، و گرنه باید مورد پذیرش همه خردمندان عالم، از هر کیش و آیینی و با هر گرایش فکری و مذهبی قرار می گرفت. افزون بر این، اگر امری نتیجه مقدّمات بدیهی و عقلانی باشد، حقّانیت آن همیشگی و تبدّل رأی برای معتقدان به آن بی معنا است، حال آن که فراوان مشاهده می شود اندیشه ورزان پس از مدتی، به دلیل کشف مطالب تازه تر، از آراء پیشین خود دست برداشته، نظری نو ارائه می دهند. این ها همه گواه آن هستند که دلیل عقلی، حجّیت و اعتبار نداشته، رساننده به واقع و کاشف از واقع نیست. [اخباری ها] عقل را بکلی تعطیل کردند و در مقام استخراج احکام اسلامی از متون آن، درک عقل را از ارزش و حجیّت انداختند و پیروی از آن را حرام دانستند. نتیجه این که همه عقول، ظن و خیال هستند و نهایت امر به وهم می انجامد. (4)
استرآبادی مدّعی بود که عقل فقط در اموری که مبدأ حسی دارند یا قریب به محسوسات می باشند (مثل ریاضیات) حجّت است، در غیر این ها حجّت نیست. (2)
باید توجّه داشت که حجّیت حکم عقل، صرفاً درباره احکام قطعی عقل است، (3)نه احکام ظنّی. عقلِ قطعی و پیراسته از وهم و گمان و قیاس، جزو منابع دین و استنباط احکام شرعی است و باید دانست که هرگاه قطع از هر راهی و برای هر کسی و در هر زمان و مکانی حاصل شود، حجّیت آن ذاتی است یا دست کم، حجّیت آن، لازمه ذات قطع است و ذاتیات و لوازم ذات، متعلّق جعل قرار نمی گیرند. به تعبير اصوليان، «لا تناله يد الجعل نفياً و اثباتاً»؛ یعنی نه می توان به قطع، حجّیت داد زیرا تحصیل حاصل است، و نه می توان حجّیت را از آن سلب کرد چرا که مستلزم تناقض يا سلب الشيء عن نفسه می باشد، از این رو، اثبات یا ابطال حجّیت قطع ناممکن است. (4)نتیجه آن که حجّیت دلیل عقل نه اثبات پذیر است و نه ابطال پذیر، بنابراین، در این مسئله نمی توان به دنبال دلیل رفت بلکه صرفاً باید شک زدایی کرد و در تبیین و تنبیه بر آن کوشید. (5)
بر فرض این که قبول کنیم در ادلّه عقلی، خطاها و اشتباهات فراوانی وجود دارد، همین اشتباهات در ادلّه نقلی هم وجود دارد و باید مانع از حجّیت آن ها شود و حال آن که این را نمی پذیرند. (6)
در پی مخالفت اخباریان با حجیّت عقل، این اشکال بر آنان وارد می شود که لازمه سخن شما این است که عقل به هیچ وجه معتبر نباشد؛ با این که در بسیاری از اخبار معصومان علیهم السلام، بر عقل اعتماد شده و گاه، عقل را ابزار شناخت حجّت خدا (7)و گاه، خودِ آن را یکی از حجّت های خداوند دانسته اند. (8)مفاد برخی از آیات قرآن نیز مدح و تمجید از کسانی است که به مقتضای عقول خود عمل می کنند. (9)
1) الفوائد المدنيه، ص129 و 131.
2) مجموعه آثار شهید مطهری، ج20، ص169.
3) اصول الفقه، ج2، ص112.
4) انصاری، مرتضی، فرائد الاصول، ص2؛ سید محمد باقر صدر، دروس في علم الاصول، ج2، ص22؛ محمد رضا مظفر، اصول الفقه، ج2، ص20؛ سید ابوالقاسم خویی، اجود التقريرات، ج1، ص408.
5) محمد حسین نائینی، فرائد الاصول، ج3، ص7؛ آخوند خراسانی، کفایة الاصول، ص297.
6) فرائد الاصول، ج1، ص51-52؛ أنوار الاُصول، ج2، ص273.
7) إثبات الهداه، ج1، ص25، ح20؛ الوافی، ج1، ص112؛ مرآة العقول، ج1، ص79.
8) مانند سخن امام موسی بن جعفر علیه السلام که به هشام بن حکم می فرماید: إِنَّ الله عَلَى النَّاسِ حُجَتَيْنِ: حُجَّةً ظَاهِرَةً وَ حُجَّةً بَاطِنَةً. فَأَمَّا اَلظَّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَ الْأَنْبِيَاءُ وَ الْأَئِمَّةُ، وَ أَمَّا اَلْبَاطِنَةُ فَالْعُقُولُ [ الکافی، ج1، ص16، ح12]
9) مانند رعد، 4؛ آل عمران، 190؛ طه، 54 و 128.
پاسخ اخباریان به این اشکالات (1)
محمد امین استر آبادی پس از نقل روایاتی در باب معرفت خداوند و حجیت عقل می گوید:
خداوند متعال راه خیر و شر را با منبّهاتی برای هر یک از آن دو، در دل انسان قرار می دهد و شیطان برخلاف آن [دو] را در قلب قرار می دهد. پس عقل میان صواب و خطا و ظنّ و یقین را تمییز می دهد و صواب و یقین را بر می گزیند. حجّت بودن عقل به همین معناست؛ چنان که از روایات استفاده می شود. (2)
صِدِیقُ کُلَّ امرِیءٍ عَقْلِهِ وَ عَدُوهُ جَهْلُهُ. (3) یار هر کسی، عقلش می باشد و دشمنش، جهالتش می باشد.
شیخ حرّ عاملی رحمة الله پس از ذکر روایاتی در ستایش عقل، درباره عدم حجّیت آن می نویسد:
هیچ یک از روایاتی که درباره عقل وارد شده است به تنهایی دلالتی بر حجّیت آن در هیچ یک از احکام شرعی ندارد؛ یعنی عقل در باب وجوب، استحباب، کراهت، حرمت، اباحت، شرطيّت، سببیّت، مانعیّت و امثال آن، حجّیت ندارد. (4)
مرحوم سید نعمت الله جزایری، نظر اخباریان را در خصوص نفی حجیّت عقل این گونه تصدیق می کند:
اقول: اما قولهم بنفى حجية دليل العقل باقسامه فهو حق لان الشارع سد باب العقل و منعه من الدخول في الاحكام الالهية. (5)
امّا قول اخباریان بر نفی حجیّت دلیل عقل با تمامی اقسام آن سخن حقّی است؛ زیرا شارع راه عقل را بسته و آن را از دخالت در احکام الهی بازداشته است.
شیخ یوسف بحرانی (م 1186 ق)، پس از بیان چند روایت درباره نکوهش قول به رأی و اعتماد بر عقول بشری، چنین نتیجه می گیرد:
الی غیرِ ذلکَ مِن الاخبارِ المتواترهِ معنىً، الدالّة على كونِ الشريعةِ توقيفيه لا مدخلَ للعقلِ في استنباطِ شيءٍ مِن احكامِها بوجهٍ. (6)
روایاتی که از نظر معنا متواترند بر آن دلالت دارند که شریعت توقیفی است و عقل در استنباط هیچ یک از احکام آن مدخلیّتی ندارد.
1) الفوائد الطوسيه، ص350؛ الحدائق الناضرة، ج1، ص129-130؛ الدرر النجفية، ج2، ص250-251.
2) الفوائد المدنيّه، ص427.
3) إثبات الهداه، ج1، ص79، ح 2 و امثال آن (الکافی، ج1، ص12 و 20، ح11 و 17). مرحوم کلینی نیز عنوان باب نخست کتاب خویش را «کتاب العقل و الجهل» قرار داده است.
4) الفوائد الطوسيّه فايده، 79، ص354.
5) منبع الحياة، ص44.
6) الحدائق الناضرة، ج1، ص132.
اخباریان برای اثبات مدّعای خویش، به راویات فراوانی از امامان معصوم علیهم السلام استناد جسته اند که در آن ها با دخالت عقل و اعتماد به رأی و قیاس در امور دین مخالفت کرده اند و برای کسانی که دین خود را از عقل های مردم بجویند، سرنوشت بسیار بدی پیش بینی کرده اند. از جمله روایت ابی بصیر عن ابى جعفر علیه السلام قال:
قُلْتُ: تَرِدُّ عَلَیْنَا أَشْیَاءُ لَیْسَ نَعْرِفُهَا فِی کِتَابٍ وَ لَا سُنَّهٍ فَنَنْظُرُ فِیهَا، فَقَالَ: لَا، أَمَا إِنَّکَ إِنْ أَصَبْتَ لَمْ تُؤْجَرَ وَ إِنْ أَخْطَأْتَ کَذَبْتَ عَلَی اللَّهِ. (1) ابوبصیر می گوید: به امام باقر علیه السلام عرض کردم مسائل جدیدی رخ می نمایند که در قرآن و سنّت، پاسخی برای آن ها نمی یابیم، آیا می توانیم به فتوای عقل خویش عمل کنیم؟ امام فرمود: نه زیرا اگر پاسخ صحیح یافتی، پاداشی نداری و اگر اشتباه کردی، بر خداوند دروغ بسته ای.
عن ابي الحسن علیه السلام قال:
مَنْ نَظَرَ بِرَأْيِهِ هلکَ وَ مَنْ ترکَ أَهْلَ بیتِ نَبِيِّهِ ضَلَّ وَ مَنْ ترکَ کتابَ اللَّهِ وَ قَوْلَ نبیّهِ کفر. (2) امام کاظم علیه السلام: کسی که به رأی خویش عمل کرد، نابود شد و کسی که اهل بیت پیامبرش را رها ساخت، گم راه گردید و کسی که کتاب خدا و سخن پیامبر خدا را نادیده گرفت، کفر ورزید.
عن امير المؤمنين علیه السلام:
إِنَّ اَلْمُؤْمِنَ لَمْ یَأْخُذْ دِینَهُ عَنْ رَأْیِهِ وَ لَکِنْ أَتَاهُ مِنْ رَبِّهِ فَأَخَذَهُ. (3) امير المؤمنين علیه السلام: انسان دیندار، دینش را از رأیش نگرفته، بلکه از ربّش گرفته است.
در نقد استناد به این گونه احادیث برای اثبات عدم حجّيت عقل، نکاتی بیان می شود:
محتوای این احادیث حداکثر آن است که عقل در مسائل مربوط به دین حجّت نیست، نه آن که به طور کلّی و در همه جا داده های آن، چیزی جز پندار و حدس و گمان نباشد.
در برابر این دسته از احادیث، روایات فراوان دیگری نیز در ستایش و بزرگداشت عقل وجود دارند؛ روایاتی که اعتماد بر عقل و داده های عقلانی و عمل بر اساس مقتضیات آن را تأیید و آن را حجّت درونی خداوند برای آدمیان معرّفی کرده اند:
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می فرمایند:
ما قَسَمَ اللَّهُ لِلْعِبادِ شَیْئاً أَفْضَلَ مِنَ الْعَقْلِ. (1) خدا بهتر از عقل، در میان بندگان، چیزی تقسیم نکرده است.
عَنْ أَبِي الْحَسَنِ علیه السلام حِينَ سُئِلَ: «فَمَا الْحُجَّةُ عَلَى الْخَلْقِ الْيَوْمَ؟ قَالَ: الْعَقْلُ، تَعْرَفُ بِهِ الصَّادِقُ عَلىَ اللَّهِ فَتُصَدِّقُهُ وَ الْكَاذِبُ عَلَى اللَّهِ فَتُكَذُب». (2) از امام رضا علیه السلام پرسیده شد: امروز حجّت بر مردم چیست؟ امام فرمود: عقل، که هم با آن سخن راست و خداپسند و هم سخن نار است و غیر خدایی شناخته و تصدیق می شود.
شایان ذکر است که برخی از اخباریان با اذعان به وجود آیات و روایات فراوان در تمجید و تکریم عقل و دلالت صریح آن ها بر حجّیت آن، کوشیده اند تا به گونه ای آن ها را توجیه کنند:
شکی نیست که عقل صحیح فطری، حجّتی از حجّت های خداوند و چراغی روشنایی بخش از ناحیه او است و چنین عقلی نه تنها با شرع هماهنگ است، که خود، شرع درونی به شمار می رود؛ همان طور که کتاب و سنّت، شرع بیرونی اند، امّا تا زمانی که این عقل فطری به سبب اوهام فاسد و تصرّفات عصبیّت و حبّ مقام و دیگر اهداف پست، دگرگون نشده باشد... نهایت چیزی که این ادلّه بر آن دلالت دارند، ستایش عقل فطری صحیح و عاری از شوائب و همی و آلودگی های روحی است و عقل به این معنا، حجّتى الاهی است؛ زیرا با نور پاک و فطرت اولیه خود، پاره ای از تکالیف را درک کرده، آمادگی پذیرش بقیه تکالیف شرعی را نیز دارد. (3)
احادیث از دیدگاه اخباریان، بر دو نوع تقسیم می شود: صحیح و ضعیف؛ (1)امّا مجتهدان در آثار خود، اخبار را بر چهار نوع: صحیح، موثّق، حسن و ضعیف تقسیم کرده اند. (2)
استر آبادی در نقد اِحداث تقسیم روایات به اقسام چهارگانه (صحیح- حَسن- موثّق- ضعیف) توسّط علّامه، شهیدین، شیخ بهایی و دیگران را چنین توصیف کرده اند:
و سبب احداث این تقسیم جدید، غفلت ایشان از کلام قدما و سبب غفلت از کلام قدما، اُلفت ذهن به کتب عامّه است. (3)
اخباریان معتقدند که تمام احادیث موجود در کتب اربعه و مانند آن ها، صحیح اند و به صادر شدن آن ها از اهل بیت عصمت علیهم السلام قطع داریم. لذا عمل کردن به این احادیث، توقّف بر ذکر اسناد و معرفت طُرق آن ها به علم رجال ندارد؛ (4)ولی مجتهدان، عقیده دارند که استنباط حکم شرعی از اخبار، توقّف بر حجّیت خبر دارد و برای تشخیص این که این روایت، اعتبار دارد باید به علم رجال مراجعه شود تا احوال رجالی که در سلسله سند این روایت ذکر شد، دانسته شود و معلوم گردد که تمام آنان مورد وثوق اند. (5)
استرآبادی در الفوائد المدنيه می نویسد:
جایز است برای کسی که فاقد ملکه معتبره در مجتهد است تمسّک نمودن به نصّ صریح و صحیحی که خالی از معارض باشد... . (6)
استر آبادی در جای دیگر این کتاب می نویسد:
سید مرتضی، شیخ طوسی، ابن ادریس و محقق حلّی که به خبر واحد اعتماد نمی کردند، مگر خبری همراه با قرینه که قطع عادی به صدور آن پیدا شود، همان روش اخباریان را داشته اند. (7)
مرحوم کلینی رحمة الله در کتاب کافی بابی را آورده که امامان علیهم السلام، ما را به تمسّک به احادیث موجود در کتاب های روایی زمان غیبت کبری، سفارش کرده اند. سپس دو باب آورده که در یکی تقلید و در دیگری رأی، یعنی اجتهاد را باطل دانسته است؛ امّا علّامه حلی رحمة الله و موافقان وی، از این سه باب و مانند آن غفلت کرده اند. (8)استرآبادی در الفوائد المدنیه به این نکته پای فشرده که علمای پیشین مانند: صدوق و کلینی اخباری و محدّث بودند و بدون نیاز به اجتهاد، احکام را از دل روایات بیرون می کشیدند، حتی محقق حلّی که مسلک اجتهادی داشت، در آخر عمر خود از این نظر برگشت و در (المعتبر) برابر مسلک اخباری مشی کرد. (9)
1) منية الممارسين (میراث اسلامی ایران)، ج4، ص385؛ الدرر النجفية، ج3، ص295؛ روضات الجنّات، ج4، ص251، ش 390.
2) منتقى الجمان، ج1، ص4؛ مشرق الشمسين، ص26؛ هداية الأبرار، ص16 و 109؛ فاروق الحق، ص6.
3) الفوائد المدنيّه، ص172.
4) الفوائد المدنيه، ص53؛ وسائل الشیعه، ج20، ص49؛ الحدائق الناضره، ج23، ص175؛ هداية الأبرار، ص101.
5) الرسائل الاُصوليه (الإجتهاد و الأخبار)، ص112-115؛ الحقّ المبين في تصويب المجتهدين و تخطئة الأخباريين، ص115؛ الوافيه في اُصول الفقه، ص267؛ معجم رجال الحديث، ج1، ص20.
6) الفوائد المدنيّه، ص263.
7) همان، ص67، 247.
8) الفوائد المدنيه، ص127.
9) همان، ص154.
اخباریان، اجتهاد را حرام و بنای احکام شرعیه را بر نص و روایت می دانند؛ (1)امّا اصولیان، اجتهاد را لازم می دانند، (2)حتّی برای اخباریان؛ زیرا به مجرّد این که بدانیم روایتی صادر شده، کافی نیست؛ بلکه باید در معرفت موضوع و قواعد شرعیه و تعارض روایات و ترجیحات آن ها کوشش کرد. (3)اخباریان، اجتهاد را حرام می دانند، امّا اصولیان آن را واجب کفایی و حتی برخی از آنان واجب عینی می دانند، ملا محمد امین استرآبادی در کتاب الفوائد المدنيه منکر اجتهاد شده و گفته است که روش علمای پیشین اجتهادی نبوده است. (4)اجتهاد و تقلید بدعت و نادرست است؛ زیرا این گونه اجتهاد و تقلید، در زمان معصومان علیهم السلام پیشینه ای نداشته و از طریق اهل تسنن به جامعه شیعی منتقل شده است. اصحاب امامان علیهم السلام هم از شیوه ی اجتهادی آگاهی نداشته و تنها منبع علمی آنان، روایات معصومین علیهم السلام بوده است که بر اساس آن عمل می کردند و امامان علیهم السلام هرگز آنان را به اجتهاد فرا نخوانده و از عمل به روایات منع نکرده اند، بلکه آنان را از قیاس و استحسان بر حذر داشته اند. این شیوه روش عالمان و فقیهان کهن نیز بوده است. اجتهاد و مباحث اصولی از زمان ابن ابی عقیل و ابن جنید در میان عالمان شیعی راه افتاد. (5)
فیض کاشانی، از جمله انگیزه های گرایش شیعه به اجتهاد را، چیرگی پادشاهان ستم، پس از غیبت امام معصوم علیه السلام، بر شیعه می داند. می گوید:
پیوند شیعیان از کودکی با اهل تسنن، سبب شد که اصول فقه آن ها پذیرفته شود و سعی کنند برای هر واقعه ای حکمی بیرون بکشند و در نتیجه آموزه های اصولی اهل تسنن، به عنوان علوم شیعه مورد توجّه قرار گرفت. (6)
اخباریان، تقلید کردن از غیر معصوم علیه السلام را حرام می دانند و همه مردم را مقلّد معصوم می شمارند؛ (7)ولی مجتهدان، مردم را به دو گروه مجتهد و مقلّد تقسیم می کنند و بر شخص عامی، تقلید کردن از مجتهد را جایز می دانند. (8)فیض کاشانی و محدّث بحرانی، به این فرق، اشکال وارد می کنند و معتقدند که مردم در زمان غیبت، از این دو دسته خارج نیستند، خواه می خواهید از آن ها تعبیر به مجتهد و مقلّد، یا عالم و متعلّم و یا فقیه و متفقه کنید؛ زیرا مناقشه در اسم گذاری نیست و حقیقت این است که مردم عادی نمی توانند خودشان از روایات- که مشتمل بر اطلاق و تقیید و عام و خاص و...- حکمی را به دست آورند؛ بلکه باید به عالم مراجعه کنند. خلاف و نزاع در این جاست که اگر مستند این عالم در استنباط احکام، کتاب و سنّت بوده است، به اتفاق اخباریان و اصولیان باید به او مراجعه کرد،
1) الفوائد المدنيه، ص40؛ الفوائد الطوسیه، ص447؛ الدرر النجفيه، ج3، ص293؛ منية الممارسين (میراث اسلامی ایران، ج4)، ص384؛ دائرة المعارف الإسلاميه الشيعيه، ج2، ص219.
2) الرسائل الاُصوليه (رسالة الإجتهاد و الأخبار)، ص6-8؛ الحقّ المبين فى تصويب المجتهدين و تخطئة الأخباريّين، ص45؛ فاروق الحق، ص8؛ دايرة المعارف بزرگ اسلامی، ج7، ص162؛ دائرة المعارف الإسلاميه الشيعيه، ج2، ص219 و 221.
3) الحقّ المبين فى تصويب المجتهدين و تخطئة الأخباريين، ص46.
4) الفوائد المدنيه، ج1، ص40، چ سنگی؛ جمعی از پژوهشگران زیر نظر هاشمی شاهرودی، سید محمود، فرهنگ فقه مطابق مذهب اهل بیت علیهم السلام، ج1، ص302 و 303.
5) الفوائد المدنيه ص40 و 47 و 78.
6) كتاب الوافى، ج1، ص14.
7) الفوائد المدنيه، ص40؛ منيه الممارسین (میراث اسلامی ایران، ج4)، ص386؛ دایرة المعارف تشیّع، ج2، ص9.
8) الفوائد الحائريه، ص455؛ الحقّ المبين في تصويب المجتهدين و تخطئة الأخباريّين، ص62؛ فاروق الحق، ص8-9؛ دائرة المعارف الإسلاميه الشيعيه، ج2، ص219 و 221؛ دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج7، ص162.
و چنان چه مستند حکمش اجماع و عقل از برائت و استصحاب بوده باشد، مراجعه به او را اخباریان، جایز نمی دانند و مجتهدان، جایز می دانند. (1)
استاد مطهری می گوید:
[اخباری ها] می گفتند اجتهاد و تقلید بدعت است. [ما در جواب] می گفتیم پس مردم چه باید بکنند؟ می گفتند باید مستقیماً به اخباری که داریم مراجعه کرد و دستور دین را از آن ها گرفت. مجتهدین که نقطه مقابل اخباریین بودند و حرف منطقی داشتند، می گفتند اظهار نظر کردن در مسائل دینی تخصص می خواهد. انسان باید درس خوانده باشد تا بتواند در مسائل دینی نظر بدهد. همان طوری که طبابت علم می خواهد، فتوا دادن هم علم می خواهد. اخباری ها می گفتند نه، هیچ درس خواندن نمی خواهد و اجتهاد از اهل تسنن پیدا شده است. (2)
مجتهدان، اجماع را حجّتی در عرض سخن امام علیه السلام نمی شمارند، بلکه به جهت داخل بودن امام علیه السلام در بین اجماع کنندگان و یا برگرفتن سخن عالمان از سخن معصومان علیهم السلام، اجماع آنان حجّت شمرده می شود. به عبارت دیگر در نزد مجتهدان شیعی، اجماع در صورتی حجّت است که کاشف از رأی معصوم علیه السلام باشد و الّا نفس اجماع حجّت نیست. (3)
اجماع، دلیلِ شرعی برگرفته از اهل تسنن است و نمی تواند به عنوان دلیل حکم شرعی قرار گیرد. اگر همه فقیهان بر حکم مسئله ای اجماع کنند آن نظریه حجّت نخواهد بود؛ زیرا هیچ یک از آنان معصوم نیستند، پس بود و نبود اجماع یکسان خواهد بود. (4)
روایات بسیاری در نکوهش پیروی از آرایی که بر آن ها اتفاق شده، وارد شده است. بنابراین، اتفاقی که در آن نظر معصوم نباشد، هیچ ارزشی ندارد و آیات و روایات از پیروی چنین رأیی باز داشته اند. فیض کاشانی در این باره می نویسد:
وَ الوارده فِي ذَمِّ الْأَخْذِ بالاتفاق الأراء بتخصيصها بِالْآرَاءِ الخاليه مِنْ قَوْلِ الْمَعْصُومِ لَمَّا ثَبَتَ عِنْدَهُمْ انَّ الزَّمَانِ لَا يَخْلُو مِنْ أَمَامَ مَعْصُومٍ.... (5) روایاتی که در نکوهش پیروی از آرایی که بر آن ها اتفاق شده است، وارد شده است تخصیص می خورند به نظریاتی که خالی باشند از قول معصوم زیرا ثابت است نزد آنان که هیچ زمانی خالی نمی ماند از امام معصوم.
شیخ یوسف بحرانی در مورد اجماع می گوید:
بدون شک هیچ مستندی برای این اجماع (اجماع حاصل در زمان غیبت) از کتاب و سنّت وجود ندارد و فقط بر اساس ذوق عامّه و مخترعات ایشان حجّیّت پیدا خواهد کرد؛ و لکن برخی از اصحاب ما از روی غفلت تابع عامّه شده اند... . (1)
محدّث بحرانی به نقل از محدّث جزایری می گوید:
به درستی که اکثر اصحاب ما از جماعتی از مخالفین تبعیّت کرده اند که اهل رأی و قیاس و یا اهل طبیعت و فلسفه بوده، اعتماد بر عقل و استدلالات عقلی نموده اند. (2)
روایات کتب اربعه قطعی الصدور و عمل به آن ها لازم است و تقسیم بندی احادیث به چهار گروه صحیح، موثق، حسن و ضعیف که از دوران علامه حلی رواج پیدا کرده نادرست و ناروا است. (3)
در مکتب اخباری، تمامی احادیثی که در «کتب اربعه» (کافی، استبصار، من لا يحضره الفقيه تهذیب) آمده، بلکه در دیگر کتاب های حدیثی که عالمان بزرگ شیعه آن ها را تدوین کرده و به صحّت احادیث نقل شده گواهی داده اند، صحیح می باشد و می توان بر طبق آن عمل کرد، ولی در نگرش اصولی، احادیث موجود در مجامع شیعی حتی «کتب اربعه» ممکن است مصداق یکی از عناوین و اقسام چهارگانه یاد شده قرار گیرند و همه آن ها را نمی توان به صرف نقل در کتب یاد شده صحیح دانست. (4)
اخباریان، احادیث را دو قسم می دانند: صحیح و ضعیف، ولی اصولیان، چهار قسم می دانند:
صحیح، حسن، موثّق و ضعیف. (5)
اخباری ها برای اثبات مدّعای خود به دلایلی استناد می کنند که یکی از آن ها اخباری است که «تفسیر به رأی» را منع کرده و دانش قرآن را از دسترس مردم به دور و آن را مختص به اهل بیت علیهم السلام می داند. آنان معتقدند: حمل لفظ بر معنای ظاهر با وجود احتمال خلاف، از مصادیق تفسیر به رأی است. (6)از جمله آن اخبار، موارد ذیل است: در حدیث نبوی صلی الله علیه و آله آمده است:
مَنْ فَسَّرَ اَلْقُرْآنَ بِرَأْیِهِ فَقَدِ اِفْتَرَی عَلَی اَللَّهِ اَلْکَذِبَ. (7) هر کس قرآن را به رأی خویشتن تفسیر کند، پس در حقیقت به خدا دروغ بسته است.
امام صادق علیه السلام می فرماید:
وَ لَيْسَ شَيْءُ أَبْعَدَ مِنْ عُقُولِ الرِّجَالِ مِنْ تَفْسِيرِ الْقُرْآنِ. (1) هیچ چیزی مانند تفسیر قرآن از عقول مردم به دور نیست.
غیر معصوم نمی تواند احکام نظری را از ظواهر قرآن استنباط کند و باید آن را از معصومان علیهم السلام دریافت کند. (2)مشهور اخباریان، معتقدند که استنباط احکام نظری از ظواهر آیات، بدون آن که تفسیر آن از ناحیه اهل بیت علیهم السلام دانسته شود، جایز نیست؛ (3)ولی مجتهدان، ظواهر آیات را حجّت می دانند، خواه ائمّه علیهم السلام به ظاهر آیه، تمسّک کرده و یا نکرده باشند. (4)حدیث ثقلین دلالت دارد که قرآن باید با عترت معنا شود. مراد کلام خدا تنها با قرار گرفتن آن در کنار کلام نقل شده از طریق معصومین علیهم السلام قابل فهم است. (5)
شیخ حر عاملی می گوید:
اخبار فوق تواتری داریم که تفسیر و تأویل و ظاهر و باطن قرآن را جز ائمّه علیهم السلام نمی دانند چون تنها آنان مخاطب قرآن هستند. (6)
سید نعمت الله جزائری، می گوید:
مجتهدين رضوان الله تعالى عليهم مراجعه مستقیم به قرآن و استنباط احکام از قرآن را بالفعل جایز می دانند و آن چه ظاهرش را منافی عقل می دانند را کنار زده یا تأویل می کنند ولی از نظر اخباریان قدس الله ضرائحهم همه قرآن برای غیر اهل بیت متشابه است و مراجعه غیر به قرآن برای غیر اهل بیت جایز نیست مگر از طریق بیان اخبار ائمّه علیهم السلام. (7)
عبد الله بن صالح سماهیجی (م 1135ق) تمام قرآن را متشابه می داند. (8)
شارح الوافيه سيد صدر الدین قمّی همدانی، مخاطب قرآن را فقط ائمّه معصوم علیهم السلام می داند. (9)
در نقطه مقابل اخباری ها، اصولی ها با بررسی و تجزیه و تحلیل این اخبار، پاسخ هایی ارائه داده اند که آن ها را می توان در چند بند خلاصه نمود:
1) همان، ص192، ح41.
2) الفوائد المدنيه، ص104؛ وسائل الشيعه، ج27، ص176.
3) الفوائد المدنيه، ص47؛ لوامع صاحب قرانی، ج1، ص22؛ الفوائد الطوسيه، ص448؛ الأنوار النعمانيه، ج1، ص308؛ منبع الحياة، ص48؛ الدرر النجفيه، ج2، ص339.
4) الرسائل الاُصوليه (أصالة البرائه)، ص361؛ الفوائد الحائريه، ص283؛ فاروق الحق، ص6؛ الحدائق الناضره، ج1، ص27 و 169؛ دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج7، ص162؛ دایرة المعارف تشیّع، ج2، ص10.
5) الفوائد المدنيّه، ص128.
6) فوائد الطوسیه، ص191-192.
7) منبع الحياه، ص48-52.
8) الإجازة الكبيره، ص203.
9) فرائد الاُصول، ج1، ص151.
10) مجموعه آثار استاد مطهری، ج20، ص40.
11) مدخل علم فقه، ص90.
و ما این کتاب آسمانی را بر تو نازل کردیم که بیانگر همه چیز است. (1)
و از سوی دیگر در موارد متعدّد تصریح می کند و فرمان می دهد که مردم در آن «تدبّر» کنند و فکر خود را در معانی بلند قرآن به پرواز درآورند و از عدم تدبّر نکوهش نموده است، به عنوان نمونه:
آیا آن ها در قرآن تدبّر نمی کنند؟ یا بر دل هایشان قفل نهاده شده است؟. (2)
پس مردم حق دارند که مستقیماً در آیات قرآنی فکر نموده و معانی آن را در حد توانایی خود به دست آورند و عمل نمایند. در مقابل این تفکّر، اصولیون می گویند خود قرآن تصریح می کند و فرمان می دهد که مردم در آن «تدبّر» کنند و فکر خود را در معانی بلند قرآن به پرواز درآورند، پس مردم حق دارند که مستقیماً معانی آیات قرآنیه را در حدود توانایی به دست آورند و عمل نمایند. بعلاوه در اخبار متواتره وارد شده که پیغمبر اکرم و ائمّه اطهار علیهم السلام از این که اخبار و احادیث مجعوله پیدا شده و به نام آن ها شهرت یافته نالیده و رنج برده اند و برای جلوگیری از آن ها مسئله «عرضه بر قرآن» را طرح کرده اند. فرموده اند که هر حدیثی که از ما روایت شده بر قرآن عرضه کنید اگر دیدید مخالف قرآن است بدانید که ما نگفته ایم، آن را به دیوار بزنید. (3)
در جوامع روایی خبری با لفظ فاضربوه على الجدار و يا فاضربوا على الجدار وجود ندارد. بلکه این جمله ترجمه خبری است که چنین وارد شده است: قَالَ النبی صلی الله علیه و آله: "اذا جائكم عَنَى حَدِيثُ فَاعْرِضُوهُ عَلَى كِتَابِ اللَّهِ فَمَا وَافَقَ كِتَابَ اللَّهِ فَاقْبَلُوهُ وَ مَا خَالَفَهُ فَاضْرِبُوا بِهِ عُرِضَ الْحَائِطِ".
[رک: تفسیر نور البراهین، ج1، ص183؛ تبیان طوسی، ج1، ص5؛ مجمع البیان، ج1، ص39؛ تفسیر صافی، ج1، ص36].
پس معلوم می شود برعکس ادّعای اخباریین احادیث معیار و مقیاس قرآن نیستند (4)بلکه قرآن معیار و مقیاس اخبار و روایات و احادیث است. (5)1) نحل، 89.
2) محمّد، 24.
3) قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ: إِنَّ عَلَی کُلِّ حَقٍ حَقِیقَهً، وَ عَلَی کُلِّ صَوَابٍ نُوراً، فَمَا وَافَقَ کِتَابَ اَللَّهِ فَخُذُوهُ وَ مَا خَالَفَ کِتَابَ اَللَّهِ فَدَعُوهُ. [كافى، ج1، ص88]
4) احادیث معتبر معیار و مقیاس فهم قرآن هستند و در این شکی نیست و امّا احادیثی که بطور صریح با قرآن مخالفت دارد، از ائمّه اطهار علیهم السلام نیست یعنی اصلاً حدیث نیست تا بحث مقیاس و معیار مطرح بشود- سردبیر.
5) مجموعه آثار استاد مطهری، ج20، ص41.
در ادامه لازم است برخورد منصفانه ای با جریان اخباری گری داشته باشیم. این جریان، خدماتی نیز به معارف شیعی داشته است. از جمله این خدمات، عبارت است از:
از آثار سودمند حرکت آن ها این بود که حدیث را که با دیدگاه های افراطی رو به مهجوری می رفت به صحنه حوزه های علمی وارد کردند؛ مثلاً کتاب «کافی» که تا قبل از این دوره مورد بی مهری قرار گرفته بود و حداکثر نسخه ای از آن نوشته شده بود در این زمان حدود 40 شرح و حاشیه بر آن نوشته می شود و بسیاری از کتاب های دیگر مانند «من لا يحضره الفقيه»، «نهج البلاغه» و «صحیفه سجادیه» مورد توجّه قرار می گیرد. افزون بر این ها باید از «عوالم العلوم و المعارف»، اثر شیخ عبدالله بن نور الله بحرانی، شاگرد علامه مجلسی رحمة الله یاد کرد که در حدود صد جزء و در حجمی بیش از بحار الأنوار است. همچنین «الشفاء فی احادیث آل المصطفى»، اثر شیخ محمد رضا بن عبد اللطیف تبریزی (م1158ق) نیز قابل ذکر است. اخباریان معتدل با این کار، خدمت بزرگی به عالم فقه و اجتهاد کردند؛ چون اجتهاد، علاوه بر قواعد کلی استنباط به عنوان عناصر مشترک، نیازمند روایات و نصوص به عنوان عناصر خاص است. (1)
بحارالانوار توسط «علامه مجلسی» (1037-1110 ه.ق) نوشته می شود؛ تدوین کتاب «وسائل الشیعه» توسط «محمّد حر عاملی» (1033-1104ه.ق)؛ تدوین کتاب «وافی» توسط «فیض کاشانی».
تدوین تفسیر روایی که در گذشته مرسوم بود و نمونه آن، «تفسیر قمی» است، بار دیگر توسط اخباری ها با نگارش تفسیر «نور الثقلين» تأليف شيخ عبد علی عروسی حویزی معروف به «ابن جمعه» (م 1104ق) و تفسیر «البرهان فی تفسير القرآن» تأليف سيّد هاشم بحرانی (م 1107ق)، احیا شد. (2)تدوین کتب فقهی مهمی همچون «حدائق الناظره» توسط «یوسف بحرانی» (1107-1186 ه.ق).
هر چند اصل تفکّر اخباری گری به تنهایی قادر به پاسخ گویی در امور دینی نیست، و لیکن کثرت مناظرات و مجادلات علمی و فقهی بین اخباری ها و اصولی ها، منجر به عمق و گسترش مباحث فقهی و اصولی شد. مجتهدان در واکنش به اشکالات و شبهات اخباریان، در مباحث فقه و اصول، تجدید نظر نمودند و همین امر، باعث تکامل تدریجی این دو علم شد. مسائلی نظیر حجیّت قطع حاصل از مقدمات عقلى، تقدم دلیل عقلی بر نقلی در مواردی خاص و جریان اصل برائت در شبهات حکمی تحریمی، در گذشته یا اصلاً مطرح نبود و یا شکل دیگری داشت. حاصل آن که گرایش به آموزه های نقلی و اعتنای فراوان به حدیث به عنوان یک منبع معرفتی و جامع نگاری حدیثی، تدبّر و تأمل در متون حدیثی، تربیت نسلی جدید از محدّثان شیعی و توسعه و عمق بخشی به مباحث فقه و اصول، از آثار مثبت حرکت اخباری گری محسوب می شود.
عقل در اندیشه شیعی، حجّت باطنی بوده و حجیّت و اعتبار آن در شناخت معارف دین به حکم خود عقل اثبات شده و شرع نیز مؤید آن است. عقل همچون ظاهر الفاظ قرآن و سنّت، کشاف و پرده بردار از حکم و معارف الهی است و خود فاقد شأن انشای حکم و اعمال مولویت است. «اخباریان» گروهی از عالمان امامیّه در دوران متأخّراند که با استناد به روش و عمل سلف صالح- یعنی محدّثان و حدیث گرایان متقدّم- اخبار اهل بیت علیهم السلام را مهم ترین مأخذ در عقاید، اخلاقیات و احکام شرعی می دانند و به سایر مدارک فقط در صورتی که با احادیث معصومین، تأیید شده باشد استناد می کنند و به روش های اجتهادی و رجالی متأخّران، بویژه آن چه مبنایی جز عقل نداشته باشد، به دیده ی انتقاد می نگرند و حتّی استدلالات عقلی کاملی را که برای تقویت مذهب و در حمایت از عقاید شیعی به کار می رود محکوم می کنند و در استنباط احکام، اصول فقه را به گستردگی اصولیان به کار نمی برند.
اخباری گری، به اصطلاح مشخّص امروزی آن از قرن یازدهم هجری و با ظهور محمد امین استرآبادی (م. 1033ق) بوجود آمد. پس از وی در زمان محمّد تقی مجلسی، فیض کاشانی و شیخ یوسف بحرانی، با انتقاد از افراط های استرآبادی، رنگ اعتدال به خود گرفت؛ ولی دوباره، پس از افراط مجدَّد از سوی ملّا خلیل قزوینی، عبدالله سماهیجی و میرزا محمد اخباری با مبارزه ی عالمانی چون وحید بهبهانی رحمة الله مواجه و رو به افول گرایید. اخباریون در بررسی نهایی، تنها سنّت منقول از امامان علیهم السلام را منبع معرفتی می شمارند و کتاب و عقل و اجماع را مصدر معرفت نمی دانند. درباره عقل نظرشان این بود که عقل انسان دچار خطا می شود و چیزی که در آن خطا و اشتباه وجود دارد نباید در امر دین دخالت کند.
و السّلام على من اتّبع الهُدى
1- وسائل الشيعه، ج1، ص136.
2- کلینی، کافی، ج1، ص60، ح12.
3- نجوم السماء، ج1، ص41؛ قصص العلماء، ج1، ص321؛ لؤلؤة البحرين، ج1، ص117.
4- الفوائد المدنيّه، ص312.
5- فرهنگ فقه مطابق مذهب اهل بیت علیهم السلام، ج1، ص301.
6- مجموعه آثار استاد مطهری، ج20، ص168 و 169.
7- الاسفار الاربعه، ج9، ص201-202... انهم مع هذه العقول الناقصه و الاراء السخيفه يخاصمون الحكماء.
8- عقل از دیدگاه اخباریان شیعه، ص32 و 33؛ الفوائد المدنيه- الشواهد المكیه، ص361 و 368.
9- الفوائد المدنيه- الشواهد المكيه، ص123 و 269؛ شیخ طوسی، محمد بن حسن، الفهرست، ص134.
10- مطهری، مرتضى، ده گفتار، ص107.
11- الفوائد المدنيه، ص128.
12- مجموعه آثار استاد مطهری، ج20، ص171؛ شیخ انصاری، فرائد الاصول ([التنبيه] السادس: حكى عن بعض الأخباريين [قيل: انّه السيد نعمة الله الجزائرى كما فى أوثق الوسائل، ص287، س1] كلام لا يخلو إيراده عن فائدة، و هو: «أنه هل يجوّز أحد أن يقف عبد من عباد الله تعالى، فيقال له: بما كنت تعمل فى الأحكام الشرعيّه؟ فيقول: كنت أعمل بقول المعصوم و أقتفى أثره و ما يثبت من المعلوم، فإن اشتبه على شيء عملت بالاحتياط، أ فيزلّ قدم هذا العبد عن الصراط، و يقابل بالإهانة و الإحباط، فيؤمر به إلى النار و يحرم مرافقة الأبرار؟ هيهات هيهات! أن يكون أهل التسامح و التساهل في الدين في الجنّة خالدين، و أهل الاحتياط فى النار معذبين»، انتهى كلامه).
13- مطهری، مرتضی، اسلام و مقتضیات زمان، ج1، ص150.
14- المجموعه الكاملة لمؤلفات السيد محمد باقر الصدر، ج3؛ دروس في علم الاصول، ص50-51.
15- عقل از دیدگاه اخباریان شیعه، ص31.
16- مکارم شیرازی، ناصر، دائرة المعارف فقه مقارن، ص33.
17- الفوائد المدنيّه ص40 و 135.
18- همان، ص91.
19- دوانی، على، وحید بهبهانی، ص90.
20- نجوم السماء، ص283.
21- لوامع صاحبقرانی، محمد تقی مجلسی، ج1، ص48.
22- الحقّ المبين، ص12.
23- کتاب الوافى، ج1، ص14.
24- فیض کاشانی، محسن، ده رساله، به کوشش: جعفریان، رسول، ص196.
25- ده رساله، ص169، 170.
26- مقدمه الفوائد المدنيّه، ص6.
27- روضات الجنات، جلد6، صفحه 85.
28- الفوائد الطّوسیه، ص446؛ مقدّمه الفوائد المدنيّه، ص7 به قلم آل عصفور بحرانی.
29- وسائل الشيعه، ج20، 105-112.
30- منبع الحياة، ص48-52
31- لؤلؤة البحرين، ص98.
32- الحدائق الناضره، ج1، ص170؛ الدّرر النجفيه من الملتقطات اليوسفيه، ج3، ص289- بحرانی، به سبب تأليف كتاب الحدائق الناضرة في احكام العترة الطاهره به «صاحب حدائق» شهرت دارد.
33- مكارم الآثار، ج3، ص930-934؛ قصص العلماء، ص180؛ لؤلؤ الصدف، ص132.
34- روضات الجنات، ج2، ص202، ش174.
35- روضات الجنات، ج1، ص127.
36- الفوائد المدنيه، ص91 و 130؛ الأصول الأصليه، ص118-119؛ الفوائد الطوسیه، ص426؛ رساله الإعتقادات مجلسی، ص5-6؛ الدرر النجفيه، ج3، ص290 و 294؛ منية الممارسين (ميراث اسلامی ایران، ج4)، ص384؛ دائرة المعارف الإسلامية الشيعيه، ج2، ص219.
37- جوابات المسائل الموصليات الثالثه (رسائل الشريف المرتضى، ج1)، ص210؛ السرائر، ج1، ص46؛ المعتبر في شرح المختصر، ج1، ص28؛ ذكرى الشيعه، ج1، ص52؛ مناهج الأحكام و الاُصول، ص152؛ مطارح الأنظار، ج2، ص327؛ اسلام و مقتضیات زمان، ج1، ص246.
38- اصول الفقه، مظفّر، ج2، ص205-207.
39- فرائد الاُصول، ج1، ص57؛ فاروق الحق، ص29؛ بحار الأنوار، تعليقه علّامه طباطبایی، ج1، ص104؛ اسلام و مقتضیات زمان، ج2، ص39؛ دايرة المعارف تشیّع، ج2، ص12.
40- الأنوار النعمانيه، ج3، ص133؛ الحدائق الناضره، ج1، ص126-133؛ الدرر النجفيه، ج2، ص246-254.
41- الفوائد المدنيّه، ص368.
42- الفوائد المدنيّه، ص14.
43- الفوائد المدنيه، ص29.
44- الفوائد المدنيه- الشواهد المكيه، ص123.
45- جامع السعادات، ج1، ص9.
46- کلینی، الکافی، ج1، ص10.
47- کلینی، الکافی، ج3، ص1.
48- اصطلاحات فلسفی و تفاوت آن ها با یکدیگر، ص171-172.
49- نسبت دین و دنیا، ص179-182.
50- الميزان، ج2، ص314.
51- همان.
52- رساله الإعتقادات، مجلسی، ص5-6؛ الحدائق الناضره، ج1، ص126-127؛ الوافيه، ص173-174؛ الفوائد المدنيه، ص 129 و 131
53- الفوائد المدنيه، ص47.
54- الأنوار النعمانيه، ج3، ص132؛ منبع الحیاه، ص25-26.
55- الانوار النعمانيّه، ج3.
56- الحدائق الناضره، ج1، ص128 و 129؛ الدرّر النجفيه، ج2، ص249.
57- الفوائد المدنيه، ص91؛ الفوائد الطوسیه، ص411؛ الحدائق الناضره، ج1، ص131؛ الوافيه، ص173-174.
58- الفوائد الطوسيه، فى عدم جواز الاستنباطات الظنيه، ص411.
59- الفوائد المدنيه، ص129-131.
60- الفوائد المدنيه- الشواهد المكيه، ص256.
61- همان، ص158-159.
62- الأنوار النعمانيّه، ج3، ص127.
63- بحار الأنوار، ج54، ص306.
64- الاُصول الأصليه، ص121.
65- مجموعه آثار استاد مطهری، ج22، ص717.
66- الفوائد المدنيه، ص129 و 131.
67- مجموعه آثار شهید مطهری، ج20، ص169.
68- اصول الفقه، ج2، ص112.
69- انصاری، مرتضی، فرائد الاصول، ص2؛ سید محمد باقر صدر، دروس في علم الاصول، ج2، ص22؛ محمد رضا مظفر، اصول الفقه، ج2، ص20؛ سید ابوالقاسم خویی، اجود التقريرات، ج1، ص408.
70- محمد حسین نائینی، فرائد الاصول، ج3، ص7؛ آخوند خراسانی، کفایة الاصول، ص297.
71- فرائد الاصول، ج1، ص51-52؛ أنوار الاُصول، ج2، ص273.
72- إثبات الهداه، ج1، ص25، ح20؛ الوافی، ج1، ص112؛ مرآة العقول، ج1، ص79.
73- مانند رعد، 4؛ آل عمران، 190؛ طه، 54 و 128.
74- الفوائد الطوسيه، ص350؛ الحدائق الناضرة، ج1، ص129-130؛ الدرر النجفية، ج2، ص250-251.
75- الفوائد المدنيّه، ص427.
76- إثبات الهداه، ج1، ص79، ح 2 و امثال آن (الکافی، ج1، ص12 و 20، ح11 و 17). مرحوم کلینی نیز عنوان باب نخست کتاب خویش را «کتاب العقل و الجهل» قرار داده است.
77- الفوائد الطوسيّه فايده، 79، ص354.
78- منبع الحياة، ص44.
79- الحدائق الناضرة، ج1، ص132.
80- کافی، ج1، ص56، روایت11.
81- همان، روایت 10.
82- کافی، ج2، ص46، روایت 1.
83- المحاسن، ج1، ص308
84- بحارالانوار، ج11، باب 3، روایت 1، ص70.
85- الدّرر النجفيّه، ج2، ص251 و 252.
86- منية الممارسين (میراث اسلامی ایران)، ج4، ص385؛ الدرر النجفية، ج3، ص295؛ روضات الجنّات، ج4، ص251، ش 390.
87- منتقى الجمان، ج1، ص4؛ مشرق الشمسين، ص26؛ هداية الأبرار، ص16 و 109؛ فاروق الحق، ص6.
88- الفوائد المدنيّه، ص172.
89- الفوائد المدنيه، ص53؛ وسائل الشیعه، ج20، ص49؛ الحدائق الناضره، ج23، ص175؛ هداية الأبرار، ص101.
90- الرسائل الاُصوليه (الإجتهاد و الأخبار)، ص112-115؛ الحقّ المبين في تصويب المجتهدين و تخطئة الأخباريين، ص115؛ الوافيه في اُصول الفقه، ص267؛ معجم رجال الحديث، ج1، ص20.
91- الفوائد المدنيّه، ص263.
92- همان، ص67، 247.
93- الفوائد المدنيه، ص127.
94- همان، ص154.
95- الفوائد المدنيه، ص40؛ الفوائد الطوسیه، ص447؛ الدرر النجفيه، ج3، ص293؛ منية الممارسين
(میراث اسلامی ایران، ج4)، ص384؛ دائرة المعارف الإسلاميه الشيعيه، ج2، ص219.
96- الرسائل الاُصوليه (رسالة الإجتهاد و الأخبار)، ص6-8؛ الحقّ المبين فى تصويب المجتهدين و تخطئة الأخباريّين، ص45؛ فاروق الحق، ص8؛ دايرة المعارف بزرگ اسلامی، ج7، ص162؛ دائرة المعارف الإسلاميه الشيعيه، ج2، ص219 و 221.
97- الحقّ المبين فى تصويب المجتهدين و تخطئة الأخباريين، ص46.
98- الفوائد المدنيه، ج1، ص40، چ سنگی؛ جمعی از پژوهشگران زیر نظر هاشمی شاهرودی، سید محمود، فرهنگ فقه مطابق مذهب اهل بیت علیهم السلام، ج1، ص302 و 303.
99- الفوائد المدنيه ص40 و 47 و 78.
100- كتاب الوافى، ج1، ص14.
101- الفوائد المدنيه، ص40؛ منيه الممارسین (میراث اسلامی ایران، ج4)، ص386؛ دایرة المعارف تشیّع، ج2، ص9.
102- الفوائد الحائريه، ص455؛ الحقّ المبين في تصويب المجتهدين و تخطئة الأخباريّين، ص62؛ فاروق الحق، ص8-9؛ دائرة المعارف الإسلاميه الشيعيه، ج2، ص219 و 221؛ دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج7، ص162.
103- الدرر النجفيه، ج3، ص293-294 و 297-298؛ الحّق المبين، ص4 و 6.
104- مجموعه آثار استاد مطهری، ج21، ص104.
105- تاریخ فقه و فقها، ص253.
106- الفوائد المدنيه، ص57 و 90 و 265؛ الفوائد الطوسیه، ص433-437؛ الحدائق الناضره، ج1، ص35.
107- كتاب الوافى، ج15، ص1.
108- الحدائق الناضره، ج1، ص39.
109- الحدائق الناضره، ج1، ص126.
110- الفوائد المدنيه، ص30 و 88.
111- سید محمود، فرهنگ فقه مطابق مذهب اهل بیت علیهم السلام، ج1، ص304.
112- همان؛ اسلامی، رضا، مدخل علم فقه، ص337.
113- الفوائد المدنيه- الشواهد المكيه، ص353 به بعد.
114- وسائل الشيعه، ج27، ص190، ح37.
115- همان، ص192، ح41.
116- الفوائد المدنيه، ص104؛ وسائل الشيعه، ج27، ص176.
117- الفوائد المدنيه، ص47؛ لوامع صاحب قرانی، ج1، ص22؛ الفوائد الطوسيه، ص448؛ الأنوار النعمانيه، ج1، ص308؛ منبع الحياة، ص48؛ الدرر النجفيه، ج2، ص339.
118- الرسائل الاُصوليه (أصالة البرائه)، ص361؛ الفوائد الحائريه، ص283؛ فاروق الحق، ص6؛ الحدائق الناضره، ج1، ص27 و 169؛ دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج7، ص162؛ دایرة المعارف تشیّع، ج2، ص10.
119- الفوائد المدنيّه، ص128.
120- فوائد الطوسیه، ص191-192.
121- منبع الحياه، ص48-52.
122- الإجازة الكبيره، ص203.
123- فرائد الاُصول، ج1، ص151.
124- مجموعه آثار استاد مطهری، ج20، ص40.
125- مدخل علم فقه، ص90.
126- نحل، 89.
127- محمّد، 24.
128- مجموعه آثار استاد مطهری، ج20، ص41.
129- دائرة المعارف فقه مقارن، ص122؛ مدخل علم فقه، ص347.
130- مدخل علم فقه، ص347.
استر آبادی، محمد امین، الفوائد المدنيّه، قم، دار النشر أهل البيت، 1363ش.
استر آبادی، محمد امین و عاملی، سید نور الدین، الفوائد المدنيه- الشواهد المكيه، جامعه مدرسین، قم، چاپ دوم، 1426ق.
الرسائل الاصوليّه، آیت الله جعفر سبحانی، مؤسّسه امام صادق علیه السلام، 1389ش.
اسلامی، رضا، مدخل علم فقه، مرکز مدیریت حوزه علمیه قم، چاپ اول، قم، 1384ش.
ابن ادريس العجلي الحلى، ابي عبدالله محمد بن احمد، السرائر الحاوى لتحرير الفتاوى، تحقيق و تقدیم محمد الموسوى الخرسان مهدى السيد حسين، قم، دلیل ما، 1387ش.
امين، حسن، دايرة المعارف الاسلامية الشيعیه، بیروت، 1412ق.
انصاری، شیخ مرتضى، مطارح الأنظار، بقلم ميرزا ابوالقاسم النوري الرازی، مطبعة مرتضویه، 1314ق.
بهائی، محمد بن حسین، تهران مشرق الشمسين، باهتمام شیخ احمد شیرازی، 1319ق.
بحرانی، یوسف، بن احمد، الحدائق الناضره، تحقيق: محمد تقی ایروانی و سید عبدالرزاق مقرم، قم: دفتر انتشارات اسالمی جامعه مدرسین حوزه علمیه، 1405ق.
بحرانی، یوسف، لؤلؤة البحرین، به کوشش محمد صادق بحرالعلوم، قم، مؤسسه آل البيت علیهم السلام.
بحرانی، یوسف بن احمد، الدّرر النجفية من الملتقطات اليوسفيه، محقق: گروه پژوهش دار المصطفى لإحياء التراث، بيروت, دار المصطفى لإحياء التراث، چاپ اول، 1423ق.
برقی، المحاسن، تحقيق: سید مهدی رجائی، قم، المجمع العالمي لأهل البيت علیهم السلام، 1413ق.
بهشتی، ابراهیم، اخباری گری، تاریخ و عقاید.
جزایری، نعمت الله، منبع الحياه، بغداد، مطبعه النجاح، 1348ق.
تهرانی، آقابزرگ، طبقات اعلام الشیعه، دار المرتضى، مشهد، محقق: طباطبایی، 1380ش.
تنکابنی، محمد، قصص العلماء، تهران، 1369ق.
سماهیجی، عبد الله بن صالح، منية الممارسين في اجوبة مسايل الشيخ ياسين، ترجمه: رسول جعفریان، قم: کتابخانه آیة الله مرعشی نجفی، نجفی، 1374ش.
شریفی، احمد، عقل از دیدگاه اخباریان شیعه، مجله شیعه شناسی، سال دوم، ش6، تابستان 1383ش.
زیر نظر مکارم شیرازی؛ با همکاری جمعی از اساتید و محقّقان حوزه علميه قم، دائرة المعارف فقه مقارن، قم، مدرسه امام علی بن ابیطالب علیه السلام، 1385ش.
جوادی آملی، عبدالله؛ نسبت دین و دنیا، قم، نشر اسراء، اول، 1381ش.
جمال الدين الحسن بن زين الدين الشهيد، منتقى الجمان في الأحاديث الصحاح و الحسان، با تعليق: على اكبر غفارى، جماعة المدرسين في الحوزة العلميه بقم، قم، موسسه النشر الاسلامی، 1361ش.
حر عاملی، محمد بن حسن، الفوائد الطوسيه، تحقيق: سيد مهدی الجوردى، قم، مطبعة العلميه، 1403ق.
حر عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، محقق: گروه پژوهش مؤسسه آل البیت علیهم السلام، قم مؤسسه آل البيت علیهم السلام، چاپ اول، 1409ق.
جمعی از پژوهشگران زیر نظر هاشمی شاهرودی، سید محمود، فرهنگ فقه مطابق مذهب اهل بیت علیهم السلام، قم، مؤسسه دائرة المعارف فقه اسلامی بر مذهب اهل بیت علیهم السلام، چاپ اول، 1426ق.
خوانساری، محمد باقر، روضات الجنات، قم 1391ق.
دوانی، على، وحید بهبهانی، تهران، انتشارات امير كبير.
دزفولی، فرج الله، فاروق الحق، در حاشیه حق المبين.
دوانی، علی، مفاخر اسلام، تهران مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1386ش.
دائرة المعارف بزرگ اسلامی، موضوع: دانشنامه ها، ناشر: مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی، 1367ش.
صدر، محمد باقر، الفتاوى الواضحه، بيروت، دار التعارف للمطبوعات، 1412ق.
صدر، محمد باقر المجموعه الكامله لمؤلفات السيد محمد باقر الصدر، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1410ق.
صادقی، عبدالله، لولو الصدف في تاريخ النجف، اصفهان، 1379ق.
صدرالدین شیرازی، محمد، الاسفار الاربعه، قم، 1378-1389ق.
طوسی، محمد بن حسن، الفهرست، محقق: آل بحر العلوم، سید محمد صادق، المكتبة الرضویه، چاپ اول، نجف اشرف، بی تا.
قزوینی رازی، عبدالجلیل، نقض، به کوشش جلال الدین محدث ارموی، تهران، 1331ق.
کاشانی، فیض، محسن، ده رساله، به کوشش: جعفریان، رسول، اصفهان، 1371ش.
کاشانی، فیض، محمد محسن، الوافی محقق: حسینی اصفهانی، ضیاء الدین، اصفهان، کتابخانه امام امير المؤمنين على علیه السلام، چاپ اول، 1406ق.
کاشانی، فيض، الاُصول الأصليه، مدرسه عالی شهید مطهری، معاونت پژوهشی، 1390ق.
كاشف الغطاء، جعفر، الحقّ المبين في تصويب المجتهدين و تخطئه الأخباريّين، ارض الغری، 1306ق.
کاشانی، فیض، الحقّ المبین، سازمان چاپ دانشگاه، تهران.
كركى العاملي، هدايه الأبرار إلى طريق الأئمّة الأطهار علیهم السلام، حسين بن شهاب الدین، مصحح: رؤوف جمال الدین، چاپ اول، نجف، 1368ش.
کرجی، علی، اصطلاحات فلسفی و تفاوت آن ها با یکدیگر.
کشمیری، محمد علی، نجوم السماء، چاپخانه جعفری، 1303ق.
کلینی، محمد بن یعقوب، کافى، تهران، دار الكتب الإسلاميه، 1365ش.
مجلسی، محمد تقی، لوامع صاحبقرانی، قم، اسماعیلیان.
مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار، بيروت مؤسسة الوفاء، 1404ق.
مجلسى مرآة العقول، محمّد باقر، ناشر دار الكتب الإسلاميّه.
مطهری، مرتضی، مجموعه آثار استاد مطهری، صدرا، تهران، بی تا.
مطهری، مرتضی، اسلام و مقتضیات زمان، 1374ش، تهران صدرا.
مطهری، مرتضی، تعلیم و تربیت در اسلام، صدرا، تهران، بی تا.
مطهری، مرتضی، ده گفتار، تهران، انتشارات صدرا.
مکارم شیرازی، ناصر، دائرة المعارف فقه مقارن، 1427ق، قم، مدرسه امام علی بن ابی طالب علیه السلام، چاپ اول.
مظفّر محمد رضا، اصول الفقه، نشر دانش اسلامی، بی جا، 1405ق.
محقق الحلى، نجم الدين ابى القاسم جعفر بن الحسن، المعتبر فى شرح المختصر،، اشراف ناصر مكارم الشيرازى، قم، موسسة سيد الشهدا علیه السلام، 1364ش.
مکی، محمد، المشتهر بالشهيد الاول الذكرى الشيعه، ایران، کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی.
نراقى، مناهج الأحكام و الاُصول، احمد بن محمد مهدی، تهران، بی نا، 1244ق.
نراقی، محمد مهدی، تحریر علی مختاری، جامع السعادات، قم، نشر دانش حوزه، 1382ش.
پایگاه جامع استاد مرتضی مطهری: http://www.mortezamotahari.com/FA/Default
شعر به عنوان یک ابزار بسیار جذاب و دلنشین توانسته است مخاطب زیادی را به خود متوجّه کند و چه زیبا است که این فن که ذاتش مورد نهی نیست در خدمت امور مقدّس قرار گیرد و بوسیله آن ها معارف تبیین گردد. و ما شاهد هستیم که اهل بیت علیهم السلام به شاعران این عرصه همواره توجّه نموده و آن ها را مورد تشویق قرار داده اند و چه جمله ای بهتر و گویاتر از این سخن امام صادق علیه السلام که فرمودند:
مَنْ قَالَ فِینَا بَیْتَ شِعْرٍ بَنَی اَللَّهُ لَهُ بَیْتاً فِی اَلْجَنَّهِ. هر کس درباره ی ما شعری بگوید خداوند برای او خانه ای در بهشت می سازد. (1)
حضرت امام رضا علیه السلام "دعبل" را تشویق به سرودن چنین اشعاری می نمودند و به او فرمودند:
یَا دِعْبِلُ! اِرْثِ اَلْحُسَیْنَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ فَأَنْتَ نَاصِرُنَا وَ مَادِحُنَا مَا دُمْتَ حَیّاً فَلاَ تُقَصِّرْ عَنْ نَصْرِنَا مَا اِسْتَطَعْتَ. ای دعبل! برای حسین بن علی علیه السلام مرثیه بگو، تو تا زنده ای، یاور و ستایشگر مایی، پس تا می توانی، از یاری ما کوتاهی مکن. (2)
خیر کثیر
باب مراد
میلاد نور
غنچه ی یاس
شمس الضّحى
ماه ولایت
مولود با برکت
ریحان بهشتی
امتداد نور
مُشک خُتن
تجسّم عاشورا
چشمه ی رحمت
جگر سوخته
داغ عطش
بی نوایم من نوایم می دهی؟ *** تشنه ام آب بقایم می دهی؟
من مريضم تو شفایم می دهی؟ *** می کنی دل های غمگین را تو شاد
یا جواد و یا جواد و یا جواد *** تا دلم تنگ حریمت می شود
عاشق خُلق رحیمت می شود *** سائل دست کریمت می شود
من مريضم تو مرا هستی مراد *** یا جواد و یا جواد و یا جواد
ای مرا تو چشمه ی خیر کثیر *** من فقیرم تو کریمی بی نظیر
دست این افتاده از پا را بگیر *** کز ازل بر درگه تو سر نهاد
یا جواد و یا جواد و یا جواد *** مرهمی بر جان بیمارم بده
شمعی از بهر شب تارم بده *** برگه ی آزادی از نارم بده
تو شفیع ما سوائی در معاد *** یا جواد و یا جواد و یا جواد
سیّد هاشم وفایی
امشب به شبستان ولایت قمر آمد *** خورشید جمالات خدا جلوه گر آمد
طوبای تمنّای رضا را ثمر آمد *** در بیت رضا باز رضای دگر آمد
میلاد جواد بن جواد بن جواد است *** این باب مراد است مراد است مراد است
خیزید که امشب شب شادی و سرور است *** خیزید که میلاد تجلّی گه نور است
هر لحظه هزاران شب شوق و شب شور است *** از پا ننشینید شب صبح ظهور است
رخسار خداوند، عیان آمده امشب *** یا باز، محمّد به جهان آمده امشب؟
این موهبت و لطف خداداد، مبارک *** بر آل محمّد شب میلاد، مبارک
این عید بود بر همه اعیاد، مبارک *** میلاد جواد بن رضا باد، مبارک
جود و کرم و لطف حق آغاز شد امشب *** قرآن به روی دست رضا باز شد امشب
سر تا به قدم آینه ی حسن خدایی *** کارش ز همه خلق جهان عقده گشایی
جان همگان در قدمش باد فدایی *** جود آمده بر درگه او بهر گدایی
در وسعت ملک ازلی نور ببینید *** ای چشم بد از ماه رخش دور! ببینید
ای ماه رجب بوسه بزن بر سر و رویش *** ای مهر ببر سجده به خاک سر کویش
ای لیله ی قدر این تو و این طره ی مویش *** ای خلق خدا روی بیارید به سویش
این باب کرم، باب دعا، باب مراد است *** و الله جواد است جواد است جواد است
ای چشم رضا محو تماشای جمالت *** جبریل، پرش سوخته در سیر کمالت
خورشید برد سجده به ایوان جلالت *** میراث محمّد شرف و خُلق و خصالت
بالیده رضا لحظه به لحظه به وجودت *** مشهورتر از کلّ امامان شده جودت
داده است خداوند به فضل تو گواهی *** در کودکی ات سینه پر از علم الهی
دادی خبر از ابر و هوا و یم و ماهی *** مأمون که نبودش به درون غیر سیاهی
گویی که شراری شد و یکباره برافروخت *** در آتش بغض و حسد و کینه ی خود سوخت
در سن طفولیتت ای عالِم عالِم *** علم ازل و علم ابد بود مجسّم
زانو زده در محضر تو زاده ی اکثم *** نه زاده ی اکثم که تمام که تمام علما هم
تا زنگ ز آینه ی دل ها همه شوید *** قرآن به زبان تو سخن گفته و گوید
من سائل لطف و کرمت بودم و هستم *** هرجا که روم در حرمت بودم و هستم
یک قطره ی کوچک ز یمت بوده و هستم *** موری سر خاک قدمت بودم و هستم
با آن که گناهم را دانستی و دانی آنی *** ز دل خویش نراندی و نرانی
هرچند که دائم خجلم از گل رویت *** سوگند به رویت نروم از سر کویت
امروز دگر گشتم ریگ ته جویت *** ای لطف و کرم عادت و احسان همه خویت
تنها نه ز رأفت به روی دوست بخندی *** بر دشمن خود هم درِ این خانه نبندی
من شاخه ی خاری به گلستان شمایم *** هرجا بنشینم به سر خوان شمایم
یک عمر نمک گیر نمکدان شمایم *** از لطف شما نیز ثناخوان شمایم
ای چشم تو چشم کرم و لطف الهی باشد *** که به «میثم» کنی از لطف نگاهی
استاد سازگار
آمد خبر هنگامه ی جشن و سرور است *** پایان عمر ظلمت و میلاد نور است
باد صبا قاموس هستی را ورق زد *** گل بوسه ها آلاله بر جام فلق زد
ماه رجب آیینه دار عدل و داد است *** میلاد نهم حجّت برحق جواد است
آمد خبر کز شهر یثرب یار آمد *** از بهر دلجویی ما دلدار آمد
آمد خبر درهای رحمت باز گشته *** آهنگ شور و شادمانی ساز گشته
آمد خبر ناباوران را باور آمد *** پرورده ای از مکتب پیغمبر آمد
آدم به ختم المرسلین تبریک گوید *** این عید را بر مسلمین تبریک گوید
نوح نبی قصد دیار یار دارد *** گویی که با دلدار خود دیدار دارد
موسی عصا در دست قصد طور دارد *** عیسی به سر آهنگ شهر نور دارد
سارا ز شادی عود در مجمر بریزد *** هاجر بپایش از شگفتی زر بریزد
ناسوتیان را مقصد و مقصود آمد *** در کان هستی هر چه بود از جود آمد
آمد بدنیا آن که سر تا پا امید است *** گنجینه ی لطف الاهی را کلید است
آمد بدنیا آن که از الطاف باری *** دارد خبر از ماهی و باز شکاری
آمد که از بُن بر کند نخل ستم را *** گوید جواب سائل صید حرم را
آمد که روز دشمنان را تار سازد *** یحیی ابن اکثم را ذلیل و خوار سازد
از جود او دین خدا پاینده گردید *** از نام او نام محمّد زنده گردید
او وارث حلم امیرالمؤمنین است *** روشنگر اسلام ناب راستین است
زهرا صفت درّ شهامت می فروشد *** چون شیر حق در جبهه ی حق می خروشد
صلح حسن را هفتمین احیاگر است او *** چون خط تسلیم و رضا را باور است او
خون خدا را خون بها آمد خوش آمد *** همسنگر زین العبا آمد خوش آمد
او وارث علم امام پنجمین است *** مانند صادق او صديق الصادقین است
مانند کاظم در مصائب بردبار است *** بر تارک اسلام تاج افتخار است
آمد یگانه رهبر راه عقیده *** آمد علی موسی الرضا را نور دیده
مرحوم ژولیده نیشابوری
یکبار دگر غنچه دل وا شده امشب *** باغ دل ما باز مصفّا شده امشب
گلزار پُر از نور ولا، رشک بهشت است *** چون آینه ها غرق تماشا شده امشب
در گلشن نورانی و جاوید ولایت *** یک غنچه گل یاس شکوفا شده امشب
در موسم بشکفتن این گل به سماوات *** جشن طرب و عشق مهیا شده امشب
آمد خبر از عرش که میلاد جواد است *** این زمزمه در عالم بالا شده امشب
او آینه ی روشنی از صبر و ثبات است *** در مقدم او ذکر لب ما صلوات است
جمعند ملائک همه در کوی مدینه *** گشتند تماشاگر مینوی مدینه
از فیض قدوم گل گلزار امامت *** پیچید در آفاق هیاهوی مدینه
همراه نسیم سحری ای دل عاشق! *** آید به مشام دل ما بوی مدینه
تا شاد شود شمس شموس از قدم *** او از عرش نظر کرد خدا سوی مدینه
با عرش نشینان خدا زمزمه سر کن *** گر شد دل تو باز پرستوی مدینه
او آینه ی روشنی از صبر و ثبات است *** در مقدم او ذکر لب ما صلوات است
بر قبله گه عشق خدا کرد عنایت *** حق کوثر خود را به رضا کرد عنایت
این کوثر جوشان و صفا بخش امامت *** بر گلشن اسلام صفا کرد عنایت
این ساقی توحید ز صهبای ولایت *** بر تشنه لبان آب بقا کرد عنایت
در سن طفولیت خود با دم جان بخش *** بر کور به گهواره شفا کرد عنایت
این چشمه ی جوشان کرامت گهر ناب *** تنها نه به شاه و به گدا کرد عنایت
او آینه ی روشنی از صبر و ثبات است *** در مقدم او ذکر لب ما صلوات است
او جلوه ای از آینه ی غیب و شهود است *** او پرتوی از مهر دل آرای وجود است
هم ساحل امید بود ای دل مسکین! *** هم بحر عطا و کرم و گوهر جود است
نامش همه جا مایه ی تسکین دل ماست *** مهرش به خدا تا به خدا بال صعود است
کارش همه شب تا به سحرگاه تجلّی *** در گلشن سجاده قیام است و سجود است
در موکب این گل همه ی عرش "وفائی" *** ذکر لبشان نغمه سرایی و سرود است
او آینه ی روشنی از صبر و ثبات است *** در مقدم او ذکر لب ما صلوات است
سیّد هاشم وفایی
شد امشب از رخ ابن الرضا چشم رضا روشن *** چنان که چشم احمد شد ز روی مرتضی روشن
به چشم دل تماشا کن که هم چون اهل دل بینی *** ز نور کبریایی شد حریم کبریا روشن
امام هشتمین را داده حق طفلی که می باشد *** ز انفاسش صبا خرم ز رخسارش فضا روشن
گلستان حیاتش زین گل ریحانه شد خرم *** شبستان امیدش گشت از این بَدرُ الدُجا روشن
همه شب تا سحر بر مهد ناز طفل نوزادش *** به جای شمع باشد روی آن شمس الضحی روشن
جواد آمد که شادان شد ز میلادش دل زهرا *** جواد آمد کزو شد قلب ختم الانبیا روشن
الا یا خاندان وحی و قرآن یا بنی الزهرا *** ز میلاد جواد ابن الرضا چشم شما روشن
شکوه رحمتش چون مهر باشد هر طرف تابان *** مقام عصمتش چون روز باشد هر کجا روشن
شود از غم چو شب روز بد اندیشی که پندارد *** نماند مشعل دین مبین بعد از رضا روشن
دگر تا روز محشر روشن و خاموش می ماند *** چراغی را که می سازد خدا خاموش یا روشن
«مؤيد» را چه وحشت اندرین ظلمت سرا باشد *** که دارد جان و دل پیوسته از نور ولا روشن
سیّد رضا مویّد
بیا به باغ که بار دگر تماشایی است ***بهار و سبزه و گل برگ و بر تماشایی است
بیا به ساحت سبز چمن که از گل سرخ *** گرفته بار دگر زیب و فر تماشایی است
ز رنگ و بوی گلستان احمدی باشد *** شکوفه زار بهاران اگر تماشایی است
گذشت شام سیاه و دمید نور سحر *** بیا ببین که طلوع سحر تماشایی است
اگر سپهر ولایت شده است نورانی *** جمال و جلوه ی شمس و قمر تماشایی است
ز کوچه های مدینه جواد می گذرد *** ز فیض مقدم او رهگذر تماشایی است
اگر چه دیدن این گل بود تماشایی *** به وقت جود و کرم بیش تر تماشایی است
بیا به تهنیت ثامن الائمّه رویم *** که در کنار پسر تماشایی است
چنان که جلوه ی خورشید و ماه روح فزاست *** جمال این پدر و این پسر تماشایی است
دلم هوای حریمش نموده، همسفران *** خدا نصیب کند این سفر تماشایی است
ندیده ای تو «وفائی» حریم پاکش را *** به پیش دیده ی اهل نظر تماشایی است
سیّد هاشم وفایی
باز بر نخل ولایت ثمری داده خدا *** آسمان عظمت را قمری داده خدا
در بهاری همه زیبایی و امید و صفا *** گلشن مهر و وفا را ثمری داده خدا
دهم ماه رجب لیله قدر دل ماست *** وه بر این شب چه مبارک سحری داده خدا
شب قدر است بخوان سوره کوثر زیرا *** به رضا کوثر و قدر دگری داده خدا
حجره کوچک ریحانه بهشتی دگر است *** که بر این خانه صفای دگری داده خدا
به جهان بشریت از حریم ملکوت *** با جمال ملکوتی بشری داده خدا
تا که در بادیه عشق توقف نکند *** باز این قافله را راهبری داده خدا
همه از مرحمت این پدر و این پسر است *** هر چه بر هر پسر و هر پدری داده خدا
هم چو او نیست دگر پر برکت مولودی *** مقدمش را چه مبارک اثری داده خدا
اولیاء جمله جوادند و لیکن ز جواد *** جود را جلوه تابنده تری داده خدا
تا دهد قدرت فرعونی مأمون بباد *** به جگر گوشه موسی پسری داده خدا
جز مدیح علی و آل (مویّد) را نیست *** آری آری که به هر کس هنری داده خدا
سیّد رضا مویّد
از شبستان ولایت قمری پیدا شد *** از گلستان هدایت ثمری پیدا شد
بحر موّاج کرم آمده در جوش و خروش *** که از دریای عنایت گهری پیدا شد
شب میلاد جواد است، ندا زد جبریل *** کز پی شام مبارک سحری پیدا شد
از افق ماه درخشانِ رجب داد نوید *** که از خورشید ولایت قمری پیدا شد
می رسد نکهت ریحان بهشتی به مشام *** که ز «ریحانه» رضا را پسری پیدا شد
سال ها بود پدر چشم به راه پسری *** که پسر آمد و نور بصری پیدا شد
نام نیكوش محمّد، لقب اوست جواد *** در صفات ملکوتی بشری پیدا شد
دادخواهان جهان را ز پی دادرسی *** خسرو دادرس دادگری پیدا شد
مظهر زهد و فضیلت، که بدان گوهر پاک *** علم نازد که مرا تاج سری پیدا شد
مجلس آراسته مأمون ز بزرگان و رجال *** که ز در کودک صاحب نظری پیدا شد
پاسخ مجلسیان داد به هر گونه سؤال *** کز همه برتر و شایسته تری پیدا شد
سپر انداخته روباه صفت مدعیّان *** زان که در بیشه دین شیر نری پیدا شد
ای که در وادی حیرت شده ای سرگردان *** غم مخور قافله را راهبری پیدا شد
خرّم آن گل که ز هر سو به تماشای رخش *** صد چو من بلبل خونین جگری پیدا شد
چو بدو رایحه جدّ گرامیش رسید *** در دل از شوق وصالش شرری پیدا شد
چون به بغداد دو سر چشمه رسیدند به هم *** خاک را لطف و صفای دگری پیدا شد
ای «رسا» شادی میلاد همایون جواد *** طبع موجی زد و زیبا اثری پیدا شد
دکتر قاسم رسا
مولای جود، حضرت ابن الرضا سلام *** ای آشنای هر دل درد آشنا سلام
باب المراد من در دولتسرای تو *** بسته دلم دخیل به لطف و عطای تو
هر قفل با کلید تو وا می شود جواد *** سنگ از اشاره ی تو طلا می شود جواد
خیر کثیر، مثل تو کوثر نیامده *** مولود از تو با برکت تر نیامده
تو آمدی مسیر ولایت بقا گرفت *** افتاده بود از نفس و با تو پا گرفت
چشم زمان به علم و کمال تو خیره شد *** در ذهن دهر، گوشه ای از آن ذخیره شد
تو امتداد نور، جواد الائمّه ای *** سرچشمه ی حضور، جواد الائمّه ای
تا کاظمین تو دل من پر گرفته است *** بر غربت تو زمزمه از سر گرفته است
با تو چه کرد همسر نامهربان تو *** آمد به لب ز بازی تقدیر، جان تو
کف می زدند بر غم بی انتهای تو *** نشنید گوش هیچ کسی ناله های تو
فریاد می زدی جگرم سوخت آب آب *** لبخند می زدند و نیامد جواب آب
ارث عطش ز خون خدا شد نصیب تو *** پایان گرفت قصه ی عمر عجیب تو
کمیل کاشانی
سلام ای جواد ابن سلطان توس *** سلام ای انیس انیس النفوس
سلام ای مسمّا به باب المراد *** به تو ای تجلَّای خیر العباد
جوادی و جودت بُود بی نظیر *** درِ خانه ات وا به روی فقیر
نخی از عبای تو مشکل گشا *** تویی وارث جُود بدر الدجا
هزاران چو حاتم گدای درت *** نشیند مَلَک روز و شب محضرت
دخیل در خانه ات جبرئیل *** ز جود و کرم گشته ای بی بدیل
ز لعلِ لبت می چکد انگبین *** تو خُلد آشیانی نه اهل زمین
تو داری ز حیدر هزاران نشان *** بود مکتبت دامن خیزران
شمیم حریمت چو مُشک خُتن *** کرم پیشه ای چو جدّت حسن
نداری ز دشمن به دل واهمه *** تویی وارث غربت فاطمه
به وقت عطا و کرم محشری *** تو یاد آور فاتح خیبری
شده عالم آرا ز تو کاظمین *** تو ابن الرضایی و ابن الحسین
تویی که نشد رَد گدا از درت *** تویی که بُود فاطمه مادرت
چه بوده گناهت که مضطر شدی *** شبیه حسن صید همسر شدی
چه بوده گناهت که چون مجتبا *** دل آزرده گشتی ز زهر جفا
چه بوده گناهت گل بوتراب *** که شد قسمت پیکرت آفتاب
ولی خوش بحالت در آن آسمان *** کبوتر رسید و شد سایبان
ولی کربلا سایبانی نبود *** ز بال کبوتر نشانی نبود
عطش بود و گرما و قحطی آب *** نگویم دگر از حسین و رباب
الا اى جواد ای قرار رضا *** به جباریت گوشه چشمی نما
که پیش کسی او نگردد حقیر *** امیری جوادُ و نعم الامیر
استاد مهدی جباری
تجسّم عاشورا
الا کرم ز تو مشهور یا امام جواد *** کلام توست همه نور یا امام جواد
ائمّه اند جواد و تویی جواد همه *** که گشته جود تو مشهور یا امام جواد
سزد ز لعل لب حضرت رضا ریزد *** به مدح تو دُرّ منثور یا امام جواد
اگر چه نزد شما آبروی نیست، مرا *** مکن ز درگه خود دور یا امام جواد
گدایی ام به درت جز بهانه ای نبوَد *** مراست وصل تو منظور یا امام جواد
به روی زائر تو بوسه می زند جبریل *** به ذکر «سعیک مشکور» یا امام جواد
به کاظمینِ تو روی نیاز برده کلیم *** سلام می دهد از طور یا امام جواد
جحیم اگر تو نگاهش کنی حدیقه ی گل *** بهشت بی تو کم از گور یا امام جواد
اگر چه ران ملخ هم ندارم ای مولا *** مرا بخوان به درت مور یا امام جواد
قضا به حکم تو محکوم، ای ولیِ خدا *** قدر به امر تو مأمور یا امام جواد
لباس نور مرا بر تن از ولادت توست *** گناه، وصله ی ناجور یا امام جواد
خدا ثنای تو را گفته و چگونه مرا *** بوَد ثنای تو مقدور یا امام جواد
لب تو داشت تبسّم، ولی دلت را بود *** هزارها غم مستور یا امام جواد
ندید دختر مأمون جلال و قدر تو را *** چو بود چشم دلش کور یا امام جواد
هزار مرتبه نفرین به دختر مأمون *** که شد به قتل تو مسرور یا امام جواد
شهادت تو در آن حجره با لب تشنه *** بوَد تجسّم عاشور یا امام جواد
عنایتی که شود روز حشر «میثم» هم *** به دوستی تو محشور یا امام جواد
استاد سازگار
شب نشینان فلک چشم ترش را دیدند *** همه شب راز و نیاز سحرش را دیدند
تا خدا سیر و سفر داشت همه شب و ز اشک *** غرق در لاله و گل رهگذرش را دیدند
هر زمان رو به خدا کرد در آن خلوت اُنس *** او دعا کرد و ملائک اثرش را دیدند
جلوه اش جلوه ای از نور خدا بود و ز عرش *** همچو خورشید به سرتاج زرش را دیدند
همه سیراب از آن چشمه ی رحمت گشتند *** سائلان بخشش دُرّ و گهرش را دیدند
روز پرسیدن هر مسئله از علم و کمال *** پایه ی دانش و حُسن نظرش را دیدند
عمر او آینه ی عمر کم زهرا بود *** در جوانی همه شوق سفرش را دیدند
دود آهش به فلک رفت از آن حجره ی غم *** شعله های جگر شعله ورش را دیدند
هر که پروانه ی شمع غم او شد هر شب *** عرشیان سوختن بال و پرش را دیدند
چون که شد سایه فکن نخل شهادت آن روز *** همه با اشک «وفائی» ثمرش را دیدند
سیّد هاشم وفایی
سوخت از زهر هلاهل جگرم مادر جان! *** تیره شد روز به پیش نظرم مادر جان!
من در این حجره ی در بسته ی خود می پیچم *** کس نداند که چه آمد به سرم مادر جان!
نکشد گر که مرا زهر جفا، خواهد کشت *** خنده ی همسرِ بیدادگرم مادر جان!
من جوادم که به یاد تو سخن می گویم *** چون تو را از همه مشتاق ترم مادر جان!
همچو شمعی اثر زهر ستم آبم کرد *** سوخت پروانه صفت بال و پرم مادر جان!
همسرم پشت در خانه به دست افشانی *** من به یاد تو و مسمارِ درم مادر جان!
چون تو در فصل جوانی ز جهان سیر شدم *** که زده داغ تو بر جان شررم مادر جان!
به لب خشک منِ غمزده آبی برسان *** کز عطش سوخته پا تا به سرم مادر جان!
شعر (ژولیده) گواهی دهد از غربت من *** دوست دارم که بیایی به برم مادر جان!
ژولیده نیشابوری
آیاتِ تشنگی است سُرود زبان من *** مرثیه های داغِ عطش ترجمان من
جز آیه های درد، تَرَنُم نمی کنم *** یعنی که زهر بُرده تمامِ توان من
سوز عطش گِلوی مرا زخم کرده است *** بی خود نشد شکسته شکسته بیان من
از بسکه تشنگی تب و تاب مرا ربود *** خشکیده ذره ذره زبان در دهان من
این حجره نیست، مقتلِ جان کندنِ من است *** خود قاتل است همسرِ نامهربان من
حالا نَفَس به سینه ی من حَبس می شود *** دشمن نشسته منتظرِ نیمه جان من
ژولیده نیشابوری
حجّت الاسلام بهنام فخر آور
ادّعای اتصال به اهل بیت علیهم السلام توسط شیخ احسایی
اعتقاد به دو جسم و دو جسد در نوشته های شیخ احسایی
معاد هور قلیایی مورد نظر شیخ احسایی
چگونگی معراج پیامبر صلی الله علیه و آله بر اساس افکار شیخ احسایی
زندگی امام زمان علیه السلام بر اساس افکار شیخیه
نسب مشکوک سید کاظم رشتی
طرح ركن رابع توسط سید کاظم رشتی
زمینه سازی سید کاظم برای بابیت
نگارنده در این شماره نیز تفکّرات شیخ احمد احسایی را درباره حقیقت انسان و حقیقت مرگ و نیز عروج پیامبر صلی الله علیه و آله و چگونگی حضور وجود مقدّس امام زمان علیه السلام در عالم را بررسیده است و به مسئله اعتقاد به رکن رابع اشاره ای نیز رفته است بخصوص که افکار شیخ توسط شاگردش سید کاظم رشتی ادامه و مورد تبیین و حتی تکمیل قرار گرفت، در این مقاله به شخصیت و نسب مشکوک سید کاظم نیز اشاره شده است.
کلیدواژه ها؛
اهل بیت علیهم السلام، شیخیه، رکن رابع، سید کاظم رشتی، بابیت
در قسمت پیشین، از شیخ احمد احسایی به عنوان پایه گذار مکتبی فکری پر هیاهو در قرن سیزدهم هجری، سخن رفت که مبدأ پیدایش فرقه ای به نام (شیخیه) شده است. نگارنده، مدّعی است که اندیشه و قرائت های غیر مقبول شیخیه از بعضی از متون دینی، انحرافات گوناگونی در جامعه ی شیعه پدید آورد که از مهم ترین آن ها، بستر سازی برای پیدایش فرقه ی (بابیت) است. برای ارایه نظرات شیخیه از دوران کودکی و ایام تحصیل و رؤیاهای احسایی و سفرهای گوناگون و پی در پی او و مقام علمی و تربیت شاگردان و دریافت کنندگان اجازه ی نقل روایت از او، سخن گفتیم. از سوی دیگر، انحرافات عقیدتی شیخیه، از جمله دیدگاه آنان در باب (جایگاه امام علیه السلام در آفرینش)، و نیز نقد و بررسی (تفویض) و (مفوّضه) از دیدگاه پیشوایان معصوم علیهم السلام مطرح گردیده است. در این بخش از مقاله، سایر افکار نقدپذیر احسایی و نقش سید کاظم رشتی در ایجاد افکار انحرافی میان این فرقه و بستر سازی فکر (بابیت) را ملاحظه خواهیم کرد.
نشر عقاید احسایی، با اعتراض و انتقاد جدّی و پیگیر عالمان بزرگ قرن سیزدهم هجری رو به رو شد. چون ذکر همه ی آرای وی در این سلسله نوشتار، میسور نیست، به ناچار، به اهمّ آن ها اشاره خواهیم کرد. پیش از آن، وصف کلّی اندیشه ی احسایی را یادآور می شویم. شیخ احمد احسایی، در بسیاری از موارد، در تألیفات خود، مخصوصاً شرح زیارت جامعه ی کبیره می گوید: (از امام صادق علیه السلام شنیدم) و در برخی از موارد می گوید: (شفاهاً از او شنیدم). مراد او، از این عبارات، این نیست که در عالم بیداری از ائمّه علیهم السلام شنیده است، بلکه مرادش، چیزی است که در رساله ی جداگانه ای نوشته است. او می گوید:
در آغاز کار، به ریاضت مشغول بودم. شبی، در عالم خواب دیدم که دوازده امام علیهم السلام، در یک جا جمع بودند. من، به دامان حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام متوسّل شدم و عرض کردم: (مرا چیزی تعلیم کنید تا هر وقت که مشکلی روی داد، و خواستم یکی از شما را در خواب ببینم، تا آن مشکل را پرسش کنیم، بتوانم) آن جناب، اشعاری فرمود که بخوان. بیدار شدم. بعضی از اشعار را فراموش کردم. بار دیگر به خواب رفتم. باز همان مجمع و امامان علیهم السلام را در خواب دیدم و آن ابیات را مداومت و مواظبت کردم تا این که از تأییدات ایزدی و الهام ربّانی دانستم، مراد آن حضرت، مداومت در قرائت الفاظ آن اشعار نیست،
بلکه باید به مضمون آن متّصف شد. پس کوشش خود را به کار بردم و همّت گماشتم و خود را به معانی آن متخلّق و معتقد ساختم. هر زمانی که یکی از امامان را قصد می کردم، در عالم رؤیا، به دیدار او مشرّف می گشتم و حلّ مشکلات مسایل از ایشان می کردم. تا آن که مرا به دیار ایران گذر افتاد و با شاهنشاه قاجار و حاکمان، آمیزش شد، اعتباری یافتم. خوراک ایشان را خوردم پس از آن، حالت نخستین از من رفت. اکنون، کم تر، ائمّه علیهم السلام را در خواب می بینم. (1)
به راستی آیا با این ادّعا، می توان سخن از عقاید گوناگون به میان آورد و جعل اصطلاح کرد! احسایی، بر آن است که تمسُّک اش به اهل بیت علیهم السلام در دریافت حقایق، سبب شده است که در برخی مسایل، با بسیاری از حکما و متکلّمان، مخالفت کند. وی، در عین احاطه بر آرای حکما، مبانی فلسفی را تا آن جا پذیرفته است که از دید او با باطن تعالیم شریعت، در تعارض نباشد. در نتیجه، اصطلاحاتی هم که به کار برده است، در مواردی، با آن چه از این اصطلاحات در حکمت رایج فهمیده می شود، تفاوت دارد. شاید از همین رو باشد که برخی گمان کرده اند، آن چه در نظر عدّه ای، احسایی را بنیانگذار مکتبی بیرون از جریان مقبول امامیه نمایانده است، می تواند ناشی از دو عامل باشد: یکی، آسان فهم نبودن پاره ای از آراء، و دیگر، تندروی هایی از هر دو جانب مخالف و موافق او که گاه با شناخت لازم نیز همراه نبوده است. (2)این تعلیل، سبب نمی شود که هر عقیده ی خلاف واقع و ناموزون وی، مورد اعتراض قرار نگیرد و احیاناً، آن دسته از عالمان بزرگ که به نقد و بررسی افکار وی پرداخته اند، به تند روی یا عدم فهم درست اصطلاحات به کار گرفته از سوی احسایی، متهّم گردند. همان طور که پیش از این یادآور شدیم، نظریه ی (تفویض) و طرح (جایگاه امام علیه السلام در آفرینش) نکته ای نیست که فهم آن آسان نباشد، بلکه موضوعی است که پیش از وی، رواج داشت و از سوی پیشوایان معصوم علیهم السلام مورد مذمّت قرار گرفته است. علاوه بر آن، برخی از مدافعان احسایی، ضمن اعتراف به وجود متشابهات، در کلام احسایی، و توصیه به دیگران نسبت به اخذ محکمات کلمات وی، اظهار داشته است:
ما نمی گوییم حتماً کلام متشابه شیخ احسایی و یا دیگران را تأویل صحیح کنند. اگر چه وظیفه ی هر مسلمان، این است که گفته ی متشابه مسلمانان را تا هفتاد مرتبه تا آن جا که می تواند، توجیه کند و به محمل های صحیح حمل کند، ولی لااقل، آن متشابه را به محکمات کلام خود او برگردانند. (3)
راستی، اگر سخنان هر نویسنده ای، تا هفتاد مرتبه توجیه گردد، هیچ مخالف و معاندی تمییز داده خواهد شد؟! با تذکاری که گذشت، به پاره ای دیگر از آرای احسایی اشاره می شود:
معروف ترین رأی احسایی، درباره ی کیفیت معاد جسمانی است. همین نظریه، دلیل اصلی تکفیر او از سوی برخی علما، از جمله ملا محمّد تقی برغانی بود که گزارش آن را تنکابنی (1)و دیگران آورده اند. احسایی، اصل (معاد جسمانی) را که در آیات قرآنی و احادیث مستفیض، بر آن تأکید شده، می پذیرد، امّا تفسیر ویژه ای از جسم ارایه می دهد که مقبول دانشمندان مسلمان نیست. معنای متداول و عرفی معاد جسمانی، این است که آدمی، در حیات اخروی، مانند حیات دنیوی، دارای کالبد ظاهری مرکّب از عناصر طبیعی است. بدن، در سرای آخرت، محشور گردیده و نَفس، بار دیگر، به آن تعلّق می پذیرد، و پاداش ها و کیفرها و لذّات و آلامی که جنبه ی جزئی و حسّی دارند و تحقّق آن ها بدون بدن و قوای حسّی امکان پذیر نیستند، محقّق می یابد. (2)احسایی، معاد جسمانی را به این معنا، نمی پذیرد و بر آن است که این نحوه ی فهم با آن چه از تغیر و تباهی در کالبد ظاهری می شناسیم، سازگار نیست و باید پاسخ را در حقیقتِ جسم انسانی جست و جو کرد. وی، بحثی لغوی و حدیثی درباره ی (جسم) و (جسد) می آورد و توجّه می دهد که معانی این هر دو واژه از آن چه به ذهن متبادر می شود، گسترده تر است. (3)بر این اساس می گوید، آدمی، دو جسد و دو جسم دارد: جسد اوّل، کالبد ظاهری ما است که از عناصر زمانی تشکیل یافته و از عوارض حیات دنیوی است، پیدا است که این جسد، در بردارنده ی حقیقت انسانی نیست؛ زیراّ در عین کاهش و افزایشی که در آن روی می دهد، حقیقت فرد و صحیفه ی اعمال او کاهش و افزایش نمی یابد. جسد اوّل، در واقع، به منزله ی جامه ای است که بر تن داریم. این جسد در قبر، تجزیه و زوال می پذیرد و سرانجام، به عناصر تشکیل دهنده ی خود در طبیعت باز می گردد. (4)
آدمی را جسد دومی نیز هست به نام جسد هور قلیایی (5)که ویژگی های فناپذیر جسد اوّل را ندارد و در قیامت برانگیخته می شود. در حدیث آمده است که (طینت) آدمی، در قبر، به صورت (مستدیر) باقی می ماند. این طینت، همان جسد دوم است. معنای مستدیر ماندن آن، این است که هیئت پیکری و ترتیب اندام ها را در دل خاک از دست نمی دهد. این جسد، مرکب از عناصر مثالی و لطیف زمین هورقلیا است که عناصری برتر از عناصر دنیا هستند. (6)
1) ر.ک: قصص العلماء، ص42-43.
2) منشور عقاید امامیه، ص189.
3) ر.ک: شرح الزيارة الجامعة، ج4، ص24-26؛ شرح العرشية، احمد احسایی، ج1، ص267-268.
4) شرح الزيارة الجامعة، ج4، ص26-27، 29؛ شرح العرشية، ج2، ص189.
5) عالم هورقلیا، در یک تفسیر، همان عالم برزخی است که حدّ وسط میان عالم مُلک (عالم مادی) و عالم ملكوت (عالم مجرد) است و نیز به آن (عالم مثال) می گویند. توضیحات بیش تر درباره ی (هورقلیا) را در شماره ی دوم همین فصلنامه، ص297-305 بخوانید.
6) ر.ک: مجموعة الرسائل الحكمية، احمد احسایی، ص308-309، کرمان، 1360 ش.
جسد دوم، پیش از مرگ، در باطن جسد اوّل نهفته است و پس از زوال آن در خاک، خلوص یافته، در قبر بر جا می ماند، امّا به سبب لطافت اش، قابل رؤیت نیست. (1)مرگ آدمی، مفارقت روح از این دو جسد است و این مفارقت، با جسم اوّل صورت می گیرد که حامل روح در عالم برزخ است. جسم اوّل، جسمی است لطیف و اثیری که صورت دهنده ی آثار و قوای روح در حیات برزخی انسان است، همچنان که جسد مادّی، صورت دهنده ی آثار حیات دنیوی او است. (2)آن چه در همه ی این نشئات، هویت شخص را ثابت می دارد، جسم اصلی و حقیقی او است (جسم دوم) که جز در فاصله ی دو نفخه ی صور، از روح جدا نیست. (3)با دمیدن نفخه ی نخست (نفخه ی صعق) جسم اوّل، از روح جدا می گردد و از میان می رود و آن چه پس از نفخه ی دوم (نفخه ی بعث) حشر می یابد، جسم دوم به همراه جسد دوم است. (4)احسایی، تأکید می کند که بدن اخروی انسان- که عبارت از مجموع جسم دوم و جسد دوم است- همان بدن دنیوی انسان است، با این تفاوت که بدن دنیوی، کثیف و متراکم است، امّا بدن اخروی، از تصفیه های متعدّد عبور کرده و لطیف و خالص شده است. وی، از همین جا نتیجه می گیرد که به معاد جسمانی معتقد است.
بر اساس مبنایی که احسایی درباره ی جسم و جسد، اختیار کرد، می گوید، حکم تباهی کالبد در قبر، درباره ی پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان علیهم السلام نیز صادق است، امّا این کالبد، از جسم اصلی ایشان که در غایت لطافت است، جدا است و امری است عارضی که دیدار و استفاده ی خلق را از ایشان امکان پذیر ساخته است. زمانی که خداوند در ابقای صورت ملموس آنان، مصلحتی ببیند، قالب خاکی با مرگ تجزیه می شود و از میان می رود. پس اگر در احادیث از بقای اجساد امامان علیهم السلام در قبر سخن رفته است، مقصود جسدی است بدون صورت عنصری، یعنی همان جسد هور قلیایی که این جسد تنها برای امامان دیگر قابل مشاهده است. (5)
همان گونه که ملاحظه شد، قول به جسد هورقلیایی در تفکّر احسایی، تبیین کننده ی معاد جسمانی به شمار رفت و بر همین اساس، در نظام اعتقادی شیخیه، مبنای تبیین مسئله ی معراج پیامبر صلی الله علیه و آله نیز قرار گرفته است. احسایی، معتقد بود که معراج جسمانی، طبق برداشت از ظاهر آیات و روایات و فهم متعارف مسلمانان، مستلزم خرق و التیام است و خرق و التیام نیز محال است. در نتیجه، پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در هر فلکی، جسمی متناسب با آن را داشتند. (6)
1) وی، در این باره آورده است: ... إِنَّ الْإِنْسانَ لَهُ جسدان وَ جسمان: فَأَمَّا الْجَسَدِ الْأَوَّلِ فَهُوَ مَا تَأَلُّفٍ مِنَ العناصر الزمانية. وَ هَذَا الْجَسَدِ كَالثَّوْبِ يَلْبَسُهُ الْإِنْسَانِ وَ يُخَلِّصْهُ وَ لَا لَذَّةٍ لَهُ وَ لَا أَلَمُ وَ لَا طَاعَةَ وَ لَا مَعْصِيَةٍ... وَ أَمَّا الْجَسَدِ الثَّانِيَ فَهُوَ الْحَسَدُ الْبَاقِىَ وَ هُوَ طِينَتُهُ الَّتِي خُلِقَ مِنْهَا... وَ هَذَا الْجَسَدِ الْبَاقِي هُوَ مِنْ أَرْضِ هور قَلْياً وَ هُوَ الْجَسَدِ الثَّانِي الَّذِي فِيهِ يُحْشَرُونَ وَ يَدْخُلُونَ بِهِ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ. شَرْحُ الزِّيَارَةِ، ج4، ص25-28؛ شرح العرشية، ج2، ص189-190.
2) شرح العرشيه، ج2، ص190-191؛ شرح الزيارة، ج4، ص29-30.
3) مجموعة الرسائل الحكمية، ص110-111.
4) شرح الزيارة الجامعة، ج4، ص29-30 مجموعة الرسائل الحكمية، ص310.
5) شرح الزيارة الجامعة، ح3، ص127-128-129.
6) شیخی گری، بابی گری، مرتضی مدرس چهار دهی.
البته، شاید سخن شیخ احمد احسایی در شرح جمله (مستجیر بکم) از زیارت جامعه، دلالت بر تجدید نظر و برگشت وی از نظریه سابق در باب معراج جسمانی پیامبر صلی الله علیه و آله باشد، چنان که آورده است:
... وَ لِهَذَا صَعِدَ النَّبِىِّ صلی الله علیه و آله لَيْلَةَ الْمِعْرَاجِ بجسمه الشَّرِيفُ مَعَ مَا فِيهِ الشَّرِيفُ مَعَ مَا فِيهِ مِنَ البشرية الكثيفة وَ بثيابة الَّتِي عَلَيْهِ وَ لَمْ يَمْنَعْهُ ذالك عَنْ اختراق السَّماواتِ وَ الْحُجُبِ وَ حَجَبَ الْأَنْوَارِ، لِقِلَّةِ مَا فِيهِ مِنَ الْكَثَافَةِ. أَلَا تَرَاهُ يَقِفُ فِي الشَّمْسِ وَ لَا يَكُونُ لَهُ ظِلُّ مَعَ أَنَّ ثِيَابِهِ عَلَيْهِ کاضمحلالها فِى عَظِيمِ نوریته وَ كذالک حکم أَهْلِ بَيْتِهِ علیهم السلام. در هر حال، این سخنان، مخالف قول مشهور و برداشت عمومی و عرفی از مسئله ی معراج پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و کیفیت زندگی ظاهری آن حضرت است.
از دیگر آرای ویژه ی احسایی، آن است که وی درباره ی زندگی امام زمان علیه السلام معتقد است که آن حضرت، در عالم هورقلیا، به سر می برند و هر گاه بخواهند به اقالیم سبعه تشریف بیاورند، صورتی از صورت های اهل این اقلیم را می پوشند جسم و زمان و مکان ایشان، لطیف تر از عالم اجسام، و از عالم مثال است. و به جهت آن که نفس ایشان، حقیقت هر چیز را می بیند و از تخیلات و تصوّرات به دور است، پس بهشت را بنفسه، نه با صورت آن بهشت، می بیند. (1)علاوه بر آن، یکی از آثار مکتوب شیخ احمد احسایی، رساله ای است به نام "حياة النفس" در باب اصول عقاید که به دست شاگردش، سید کاظم رشتی، به زبان فارسی ترجمه شد، در این کتاب، از وجود مبارک امام زمان علیه السلام و تولّد و نسب او و لزوم شناخت امام علیه السلام و عقیده به ظهور وی و... همانند آرای علمای معروف شیعه، سخن به میان آمده است، ولی اختلافاتی با اعتقادات شیعه وجود دارد. مثلاً، شیعه می گوید، امام دوازدهم، زنده است و با قالب جسمانی خود، مرور ایام می کند تا روزی که اراده کند و ظاهر شود، امّا شیخی ها، با این عقیده مخالف هستند و می گویند، امام دوازدهم علیه السلام با قالب روحانی زنده است. آزادی او همبه دست خودش نیست، بلکه مانند سایر بندگان خدا، تقدیر و سرنوشت اش به دست ذات باری تعالی است. در تعقیب این نظریه، شیخیه می گویند، روح امام دوازدهم علیه السلام، قابل انتقال است و اکنون از بدن یک نفر به بدن دیگری منتقل می شود. به این طریق که وقتی قالب جسمانی از بین رفت، روح آن امام علیه السلام، به جای این که محو شود، مکان دیگری، یعنی کالبد دیگری را برای خود انتخاب می کند و به این طریق زندگی اش را می گذراند و زنده است. (2)
بخشی از عقاید قابل تأمّل احسایی، ملاحظه شد و روشن گشت که آن ها، بر خلاف عقاید مسلّم شیعه است. در عین حال، عدّه ای بر این عقیده اند که شیخ، مشکل عقیدتی نداشته است و آن چه را که به او نسبت می دهند، درست نیست. خوب است داوری سید علی آقا قاضی (1366 ه. ق)- استاد علّامه طباطبایی، که می گفت، هر چه دارم از سید علی آقا قاضی دارم- بخوانیم. وقتی از او پرسیدند: نظر شما درباره ی شیخیه چیست؟ . قاضی گفت:
آن کتاب شرح زیارت شیخ احمد احسایی را بیاور و نزد من بخوان. کتاب آورده شد و آقای قاضی گفت: این شیخ، می خواهد در این کتاب، ثابت کند که ذات خدا دارای اسم و رسمی نیست و همه ی کارها که ایجاد می شود، مربوط به اسما و صفات خدا است و اتّحادی میان اسماء و صفات با ذات خدا وجود ندارد. بنابراین، شیخ احمد احسایی، ذات خدا را مفهومی پوچ و بی اثر و صرف نظر از اسماء و صفات می خواند، و این، عین شرک است. (1)
وجود عقاید فاسد در میان نوشته های احسایی، نه تنها از سوی منتقدان مطرح بود، بلکه بعضی از کسانی که از وی اجازه روایت داشته اند، بی تمایل به نقد افکار او نبودند. (2)به عنوان مثال می توان از ملا محمّد علی برغانی (1175-1269) فرزند ملا محمّد ملائکه و برادر کهتر شهید ثالث نام برد. وی پس از تحصیل در اصفهان و قم و عتبات، از درس عالمان بزرگ و نامدار، بهره برد و به اخذ اجازات روایی و اجتهاد نایل شده بود. او، سرانجام، شیفته ی شیخ احمد احسایی شد و از او اجازه ی روایت گرفت. به دلیل گرایش به آرای احسایی، در ماجرای اختلاف پیروان احسایی با متشرّعه و نیز در مجلس مناظره ی شهید ثالث با احسایی، میانجی گری کرد و از احسایی خواست تا رساله ای در تعدیل نظریات خود بنویسد. احسایی، این خواسته را اجابت کرد و رساله ای مشهور به (توبه نامه) نوشت، ولی این تلاش، ثمری نداشت. (3)
راهی که شیخ احمد احسایی آن را آغاز کرده بوده از سوی یکی از شاگردان اش تداوم یافت. آورده اند، شیخ احمد احسایی، از میان شاگردان خود، یک تن را برای جانشینی خویش برگزید و او، سید کاظم رشتی بود. شیخ احمد، به سید رشتی بسیار احترام می کرد و تا او در مجلس درس حاضر نمی شد، درس را شروع نمی کرد.
1) ر.ک: بابی گری و بهایی گری، محمد محمّدی اشتهاردی، ص35؛ روح مجرد، علامه سید محمّد حسین حسینی، ص426 و 447.
2) جریان شهادت آقا سید مهدی و شرف العلماء مازندرانی و حاج ملا محمد جعفر استر آبادی و سید کاظم رشتی را مبنی بر وجود عبارت های کفر آمیز، در کتاب شیخی گری، ص19 و بررسی عقاید و ادیان، مصطفی نورانی اردبیلی، ص462، بخوانید.
3) دانشنامه ی جهان اسلام، ج3، ص120.
پس از وفات احسایی، پیروان وی، بی اختلاف کلمه، سید رشتی را نایب مناسب وی و پیشوای خویش دانستند. حوزه ی درس و ریاست شرعی او، قوّت گرفت و در مقابل فقهای بزرگ عرب که در کربلا بودند و طریقه ی شیخی را پسند نمی کردند، حوزه و مقام خود را نگاهداری کرد و چون نماز جماعت ها در کربلا، بیش تر در حرم امام حسین علیه السلام و اطراف آن بر پا می شد، طایفه شیخی که در احترام کردن قبور ائمّه ی دین، غلوّ داشتند، در بالا سر ضریح حسینی، نماز نمی گذاردند و آن مکان را فوق العاده تقدیس می کردند. مخالفان آنان، از روحانیان شیعه و پیروان آنان که در بالای سر ضریح امام حسین علیه السلام نماز می خواندند، در مقابل شیخی، بالاسری نامیده شدند.
خلاصه، جمعی کثیر از فضلای شیخی، در حوزه ی درس سید رشتی، حاضر می شدند و هر چه در آن حوزه گفته و شنیده می شد، روی تعلیمات شیخ احسایی بود، با تحقیقاتی که نایب مناب او از روی بسط اطّلاعات و آشنایی به اصطلاحات اهل فن بر آن ها می افزود. دوره ی ریاست سید رشتی، شانزده سال طول کشید. طایفه ی شیخی، در همه جا، از روی تعلیمات شیخ احمد و حاج سید کاظم، معالم دین خود را به جای می آوردند و خود را از دیگر فرقه های شیعه ممتاز می دانستند. (1)سید رشتی، زمانی به جای استاد نشست که کم تر از سی سال سن داشت. وی، به سبب نطق و قلم و تصنیف و تألیف کتاب، عهده دار انتشار افکار استاد خود گردید. او، در تمام مدّت پیشوایی خود، به ایران سفر نکرد و مرکز خود را همان عتبات عالیات قرار داد و از آن جا، با هند و ممالک عثمانی و حجاز، رابطه داشت. (2)
بر اساس گزارش مورّخان شیخیه، اجداد سید کاظم، اهل حجاز بوده و به خاطر شیوع بیماری طاعون، مجبور به هجرت شده اند و شهر رشت (در شمال ایران) را به عنوان وطن خویش برگزیده اند. سید کاظم، در همین شهر به دنیا آمده است. این مطلب را آقای هانری کربن هم گزارش کرده است. (3)برخی دیگر، هویت خانوادگی او را زیر سؤال برده، وی را به عنوان جاسوس (روس) معرّفی کرده اند. درباره ی او گفته اند:
وی، به طور مخفیانه، از طرف قیصر روس، برای ایجاد فتنه در بلاد عثمانیه فرستاده شد. او، اصلاً، مسلمان نبود. اهل قیس، (شهری در ویلادستوک) بود و بعداً، اسم اش را (کاظم) گذاشت و ادّعا کرد که از اهل رشت است. (4)
گرچه نمی توان با اسناد قطعی تاریخ، ادّعای جاسوس بودن و بی هویتی وی را اثبات کرد، امّا در بی اعتمادی و بدبینی عالمان بزرگ معاصرش نسبت به عقاید انحرافی او، جای هیچ گونه تردید نیست، علاوه آن که، نشر بسیاری از آرای باطل شیخیه، بدو منتسب است. (1)
از موضوعات جنجال برانگیز در عقاید شیخیه، اعتقاد به (رکن رابع) است. (2)اکثراً، آن را به سید کاظم رشتی نسبت می دهند. مقصود از رکن رابع، آن است که در میان شیعیان، شیعه ی کاملی وجود دارد که واسطه ی فیض میان امام عصر علیه السلام و مردم است. آنان، اصول دین را چهار تا می دانند: توحید، معاد، امامت و رکن رابع. آنان، معاد و عدل را از اصول عقاید نمی شمارند؛ زیرا، اعتقاد به توحید و نبوّت، خود، مستلزم اعتقاد به قرآن است و چون در قرآن عدالت خدا و معاد ذکر شده است، (3)لزومی ندارد که این دو اصل را در کنار توحید و نبوّت قرار دهیم. همان گونه که ملاحظه شد، این عقیده، بر خلاف عقاید شیعه است و مسلمانان، به طور عموم، معاد را از اصول دین می دانند. شیعه، به خاطر برداشت های ناصواب عدّه ای از متکلّمان، به عدل الهی، اهمّیت ویژه ای می دهد. طرح (رکن رابع)، موجب اختلاف و انشعاب شیخیه گردید و پس از اندکی، دستاویزی برای ادّعای جدید به نام (بابیت) شد. ادّعای (بابیت) از سوی یکی از شاگردان سید کاظم رشتی صورت گرفت که خود، سرآغاز فسادی بزرگ میان مسلمانان به شمار می رود، در ادامه این نوشتار، ضمن اشاره به انشعابات فرقه شیخیه، از ادّعاهای دروغین میرزا علی محمّد شیرازی، ملقّب به (باب) که پس از وفات سید کاظم رشتی، مدّعی جانشینی او شد، سخن خواهیم گفت و در باب ادّعای بابیت امام غایب و سپس ادعای نبوّت او، مطالبی را عرضه می کنیم.
1) علاّمه سید محسن امین، در این رابطه می نویسد: (... الطائفة الشيخية فى هذا الزمان معروفة و لهم مذاهب فاسدة و أكثر الفساد نشأ من أحد تلامذته السيد كاظم الرّشتى و المنقول عن هذا السيد مذاهب فاسدة لا أظنّ أنْ يقولَ الشيخ بها...) (أعيان الشيعه، ج2، ص590).
2) ر.ک: بررسی عقاید و ادیان، ص463-466.
3) بدون تريد قرار دادن رکن رابع را جز اصول دین بدعت آشکار است امّا درباره عدد اصول دین روایت و آیه ی خاصی وجود ندارد و چندان تفاوتی ندارد که عدل را مستقلاً بیاوریم یا در ضمن قرآن و قرآن را در ضمن نبوت قرار بدهیم- سردبير.
1- شیخی گری، بابی گری، ص16.
2- دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج6، ص664.
3- حقایق شیعیان، ص13-14.
4- ر.ک: قصص العلماء، ص42-43.
5- منشور عقاید امامیه، ص189.
6- ر.ک: شرح الزيارة الجامعة، ج4، ص24-26؛ شرح العرشية، احمد احسایی، ج1، ص267-268.
7- شرح الزيارة الجامعة، ج4، ص26-27، 29؛ شرح العرشية، ج2، ص189.
8- عالم هورقلیا، در یک تفسیر، همان عالم برزخی است که حدّ وسط میان عالم مُلک (عالم مادی) و عالم ملكوت (عالم مجرد) است و نیز به آن (عالم مثال) می گویند. توضیحات بیش تر درباره ی (هورقلیا) را در شماره ی دوم همین فصلنامه، ص297-305 بخوانید.
9- ر.ک: مجموعة الرسائل الحكمية، احمد احسایی، ص308-309، کرمان، 1360 ش.
10- وی، در این باره آورده است: ... إِنَّ الْإِنْسانَ لَهُ جسدان وَ جسمان: فَأَمَّا الْجَسَدِ الْأَوَّلِ فَهُوَ مَا تَأَلُّفٍ مِنَ العناصر الزمانية. وَ هَذَا الْجَسَدِ كَالثَّوْبِ يَلْبَسُهُ الْإِنْسَانِ وَ يُخَلِّصْهُ وَ لَا لَذَّةٍ لَهُ وَ لَا أَلَمُ وَ لَا طَاعَةَ وَ لَا مَعْصِيَةٍ... وَ أَمَّا الْجَسَدِ الثَّانِيَ فَهُوَ الْحَسَدُ الْبَاقِىَ وَ هُوَ طِينَتُهُ الَّتِي خُلِقَ مِنْهَا... وَ هَذَا الْجَسَدِ الْبَاقِي هُوَ مِنْ أَرْضِ هور قَلْياً وَ هُوَ الْجَسَدِ الثَّانِي الَّذِي فِيهِ يُحْشَرُونَ وَ يَدْخُلُونَ بِهِ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ. شَرْحُ الزِّيَارَةِ، ج4، ص25-28؛ شرح العرشية، ج2، ص189-190.
11- شرح العرشيه، ج2، ص190-191؛ شرح الزيارة، ج4، ص29-30.
12- مجموعة الرسائل الحكمية، ص110-111.
13- شرح الزيارة الجامعة، ج4، ص29-30 مجموعة الرسائل الحكمية، ص310.
14- شرح الزيارة الجامعة، ح3، ص127-128-129.
15- شیخی گری، بابی گری، مرتضی مدرس چهار دهی.
16- ر.ک: جوامع الکلم، شیخ احمد احسایی، رساله ی دوم؛ شیخیگری، بابیگری، ص74 (به نقل از: سید محمد هاشمی کرمانی، مؤلف کتاب تاریخ و مذاهب کرمان).
17- ر.ک شیخی گری، بابی گری، ص41 (به نقل از (کنت دوگوبینو) وزیر مختار اسبق دولت فرانسه در دربار ایران، در کتاب سه سال در ایران).
18- ر.ک: بابی گری و بهایی گری، محمد محمّدی اشتهاردی، ص35؛ روح مجرد، علامه سید محمّد حسین حسینی، ص426 و 447.
19- جریان شهادت آقا سید مهدی و شرف العلماء مازندرانی و حاج ملا محمد جعفر استر آبادی و سید کاظم رشتی را مبنی بر وجود عبارت های کفر آمیز، در کتاب شیخی گری، ص19 و بررسی عقاید و ادیان، مصطفی نورانی اردبیلی، ص462، بخوانید.
20- دانشنامه ی جهان اسلام، ج3، ص120.
21- شیخی گری، ص194.
22- شیخی گری، ص87-88.
23- مکتب شیخیه، ص44-45.
24- ر.ک: الشیخیه، ص117 (به نقل از الاعتصام بحبل الله، شیخ محمّد خالصی، ص8).
25- علاّمه سید محسن امین، در این رابطه می نویسد: (... الطائفة الشيخية فى هذا الزمان معروفة و لهم مذاهب فاسدة و أكثر الفساد نشأ من أحد تلامذته السيد كاظم الرّشتى و المنقول عن هذا السيد مذاهب فاسدة لا أظنّ أنْ يقولَ الشيخ بها...) (أعيان الشيعه، ج2، ص590).
26- ر.ک: بررسی عقاید و ادیان، ص463-466.
احسایی، احمد، شرح العرشية، کرمان، 1364ش.
احقاقی اسکویی، حاج میرزا عبدالرسول، حقایق شیعیان، چاپخانه ی رضایی، تبریز، 1334ش.
سبحانی، جعفر، منشور عقاید امامیه، نشر مؤسّسه ی امام صادق علیه السلام، چاپ یکم، زمستان 1376ش.
محمّدی اشتهاردی، محمد، ر.ک: بابی گری و بهایی گری، کتاب آشنا، چاپ اول، بهار 1379ش.
مدرس چهار دهی، مرتضی، شیخی گری، بابی گری، کتابفروشی فروغی، تهران، 1345ش.
حجّت الاسلام سیّد حسین میر نوراللهی
اسم و نسب ابو هريره
انگیزه ابوهریره در جعل احادیث
-تکذیب ابوهریره توسط بزرگان
در تاریخ اسلام و معارف دینی با واژه اسرائیلیات مواجه هستیم که از ناحیه افراد مختلفی به انگیزه ها و عوامل گوناگونی رخ داده است و فرهنگ دینی مسلمانان را با افسانه و اسطوره هایی آمیخته نموده است. در این گرایش نقش برجسته و مهمی را برخی از بزرگان اسرائیلیات که نزد عامه نیز مورد توجّه بوده و از بزرگان حدیثی ایشان شمرده می شوند، مانند: ابوهریره، كعب الاحبار، وهب بن منبه... بازی نموده اند. اولین شخصیت اسرائیلی که به طور گسترده روایاتش در کتب عامه وجود دارد، ابوهریره دوسی است. نویسنده محترم در این مقاله، شخصیت ابوهریره و درجه اعتبار روایات او را مورد نقد و بررسی قرار داده است.
کلیدواژه ها؛
جعل، حديث، امویان، اصحاب
نسب او را این گونه گفته اند: أبو هریره بن عامر بن عبد ذى الشّرى بن ظريف بن عتاب بن أبي صعب بن منبه بن سعد بن ثعلبة بن سليم بن فهم بن غنم بن دوس بن عدنان بن عبد الله بن زهران بن كعب الدوسى امّا ابن برقی نسب او را به صورت دیگری نقل نموده است. (1)إبراهيم بن فضل مخزومی می گوید: نام وی در جاهلیت عبدالشمس و کنیه او ابوالاسود بوده و پیامبر(صلی الله علیه و آله) او را عبدالله نامید و کنیه اش را ابوهریره قرار داد. ابن عساکر در نقد این بیان گفته است: هذا حدیث غریب. وی با این عبارت، کلام ابراهیم بن فضل در مورد نامگذاری ابوهریره توسط پیامبر (صلی الله علیه و آله) را ضعیف و شاذ می داند و بیان نموده که آن چه که در این قضیه معروف است کلام خود ابوهریره است که گفت: نام من در جاهلیت عبد الشمس بن صخر بود و بعد از اسلام به عبدالرحمن نامیده شدم و پدرم ابوهریره را کنیه من قرار داده بود چون من چوپان گوسفندانی بودم و در این بین بچه گربه پیدا کردم و زمانی که گوسفندان پدرم را از چرا آوردم صدای بچه گربه می آمد و پدرم پرسید: ای عبد شمس این ها چیست؟ گفتم این بچه گربه ای است که پیدایشان کرده ام. پس پدرم گفت: تو ابوهریره (پدر بچه گربها) هستی!! و پس از این ماجرا این کنیه بر من ماندگار شد.
ابن عبدالبر معتقد است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) این کنیه را به او داده چون در آستینش گربه بوده است! (2)و نیز گفته شده که بعد از اسلام به عبدالله بن عامر بن عبد البشر نامیده شد و بشر نام بتی بوده که در سرزمین آن ها بوده است. از دیگر نام هایی که برای او گفته شده، سکین بن و ذمه، سعد بن حارث، ، عبد عمرو بن عبد غنم، یزید بن عشرفه، عمير بن عامر، عبد نهم بن عامر، عبد غنم، ابن ابی الاسود، جرثوم، عبد تیم، عبدالعزی است. چنان که واضح است نام پدر وی نیز اختلافی است بطوری که گفته شده پانزده قول در نام پدر او است! (3)امّا مادر او امیه دختر صفيح بن حارث گزارش شده است و ابوهریره در قصه اسلام مادرش نیز دست به جعل و دروغ پردازی زده است و مدّعی است که مادرش مشرک بوده و به پیامبر (صلی الله علیه و آله) دشنام می داده ولی پیامبر (صلی الله علیه و آله) به درخواست ابوهریره برای مادرش دعا می کند و او ایمان می آورد. (4)دایی او سعد بن صفیح بن حارث از قدّاران و گردنکشان روزگارش معرّفی شده است. (5)ابن عبدالبر در الاستیعاب گفته است:
در نام او و نام پدرش اختلاف زیادی است، از نام او در دوره جاهلیت و اسلام ثبت و ضبط دقیقی در دست نیست. (6)
از چگونگی تربیت و تاریخ زندگی او قبل از مسلمان شدنش اطّلاعاتی در دست نیست. تنها اطّلاعات موجود مطالبی است که ابوهریره راجع به خودش گفته است. او گفته در دوران کودکی گوسفند چران بوده و بعد از آن یتیم شده و برای سیر کردن شکمش و برای کسب درآمد به نوکری بسره دختر غزوان پرداخته که بعدها به خاطر خوش خدمتی به بنی امیه آن دختر را به همسری او می گیرند. مضارب بن حزن می گوید: در شب راه می رفتم که ناگهان صدای تکبیر شنیدم. نزدیک شدم گفتم چه شده؟ (ابوهریره) گفت: سپاسگذاری خدا بر من زیاد واجب است؛ چرا که برای بدست آوردن خرجی و سیر کردن شکمم، نوکر بسره دختر غزوان بودم، پس هنگامی که می ایستاد در خدمتش بودم و هنگامی که حرکت می کرد در جلوی او می رفتم ولی خداوند او را به ازدواج من درآورد و امروز من سواره هستم و او در خدمت من. (1)سلیم بن حیان از پدرش شبیه این مطالب را را از ابوهریره نقل می کند در زمانی که او خود را (از سوی بنی امیه) بر بالای منبر امام می دانست. (2)و با این کلام سبب خنده مردم می شد. (3)بنابراین وی قبل از اسلام نوکری بوده و انگیزه و همّتش نیز شکمش بوده است.
بعد از اسلام آوردن در سال هفتم هجری (4)نیز انسانی بی کس و کار بود و در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله مشهور ترین فرد اهل صفه بود. (5)یعنی مساکینی که جایی جز ایوان مسجد نداشتند. گرچه برخی از اهل صفه انسان های با تقوایی بودند ولی برخی دیگر انسان های شیادی بودند که برای راحت طلبی به آن جا آمده بودند. ابوهریره می گوید: روزی سرو صدا و خنده های اصحاب صفه زیاد شد و پیامبر (صلی الله علیه و آله) غضب نمود و فرمودند: برای خندیدن آفریده نشدید. (6)
و همچنین ابی امامه می گوید:
روزی یکی از اهل صفه وفات کرد وقتی او را گشتند یک دینار داشت و روز دیگر شخص دیگری از اهل صفه مرد و از او دو دینار یافتند! (7)
او برای سیر کردن شکمش سر راه مردم می نشست و یا به دنبال برخی از اصحاب می رفت تا شکمش را سیر کنند. وی می گوید: که زمانی به دنبال ابوبکر و نیز عمر رفتم ولی ایشان محلی به من نگذاشتند. (8)حتی صحابی شدن وی نیز در گروی سیر کردن شکمش بوده است. ابوهریره می گوید:
به خدا قسم ملازم پیامبر (صلی الله علیه و آله) بودم تا شکمم سیر شود و از بزرگان طلب قرائت قرآن می کردم تا دلشان برای من منقلب شود و به من طعام دهند. (9)
1) الإصابة في تمييز الصحابة، ج7، ص360 و ج8، ص52.
2) حلية الأولياء و طبقات الأصفياء، ج1، ص379.
3) ابن ابى الحديد؛ شرح نهج البلاغة، ج4، ص69.
4) المعارف، تحقيق ثروت عكاشة، ص278.
5) حلية الأولياء و طبقات الأصفياء، ج1، ص376.
6) المعجم الأوسط، ج6، ص243.
7) همان، ج8، ص126.
8) همان، ج1، ص377.
9) حلية الأولياء و طبقات الأصفياء، ج1، ص379.
بخاری از او روایت می کند:
بارها پیش می آمد که آیه ای را با این که خود می دانستم، از یکی از صحابه می خواستم برایم قرائت کند. تنها برای این که متوجّه من شود و شکم مرا سیر کند. سخاوتمندترین مردم نسبت به فقرا جعفر بن ابی طالب بود؛ او وارد خانه اش می شد و هر چه داشت برای ما می آورد. (1)
ترمذی از او روایت می کند:
هرگاه از جعفر بن ابی طالب آیه ای می پرسیدم، تا مرا به منزلش نمی برد پاسخ نمی داد. (2)ابوهریره بسیار پرخور بود و برخی از صحابه که گاه برای اطعام به خانه آن ها می رفت، از او نفرت داشتند. (3)ابوهریره را شیخ المضیره لقب داده اند. گفته شده: «ابوهریره بسیار به مضیره (آش ماست) علاقه داشت؛ و برای خوردن آن بر سر سفره معاویه می نشست و چون هنگام نماز فرا می رسید، پشت سر امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) نماز می گذارد. اگر کسی از علّت این عمل از او می پرسید پاسخ می داد: مضیره معاویه چربتر و مطبوعتر است و نماز پشت سر علی (علیه السلام) برتر است». (4)
اهل تسنن برای این که بتواند از او شخصیت معتبری ترسیم کنند به تعریف از او پرداختند تا بتوانند در پرتوی آن به روایاتی که او نقل کرده تمسک کنند و در واقع دین و اعتقادات و فقه و تفسیر خود را با روایات او سامان دهند. گفته شده است که چهار سال به صحابت با پیامبر (صلی الله علیه و آله) مشغول بوده، امّا خودش می گوید: سه سال به مصاحبت با پیامبر (صلی الله علیه و آله) مشغول بودم. (5)و در نقل دیگر گفته شش سال مصاحبت داشتم امّا ابن عساکر شش سال را غلط و وهم دانسته و صحیح را همان سه سال اعلام کرده است. (6)
در مناقب او در نزد عامه این چنین می خوانیم: بسیاری از اصحاب و تابعین از او نقل روایت می کنند. وی از حافظ ترین اصحاب رسول الله (صلی الله علیه و آله) است و ملازم ترین آن ها نسبت به ایشان است و با شکم گرسنه به صحابت و همراهی با پیامبر (صلی الله علیه و آله) پرداخت. دستش در دست او بود و هر جا با ایشان بود تا این که رسول الله (صلی الله علیه و آله) از دنیا رفت و گفته شده که آن حضرت کنیه او را ابوهریره گذاشتند. (7)خودش می گوید: تنگدستی از مساکین صفه بودم که برای پر کردن شکم، ملازم پیامبر (صلی الله علیه و آله) بودم. (8)
1) الجامع الصحيح المختصر، ج3، ص1359.
2) الجامع الصحيح سنن الترمذى، ج5، ص655.
3) التفسير و المفسرون، ج2، ص113.
4) البته این نیز داستانی است که ساخته اند زیرا او هم نماز و غذایش را با معاویه بجا می آورد و از کسانی است که بعد از حکومت امیرالمؤمنین علی علیه السلام از ایشان دوری کرد و به معاویه ملحق شد. [ربيع الأبرار و نصوص الأخيار، ج3، ص226]
5) تاريخ الخميس في أحوال أنفس النفيس، ج2، ص42.
6) تاريخ مدينة دمشق، ج67، ص318.
7) معجزات النبي، ص73.
8) حلية الأولياء و طبقات الأصفياء، ج1، ص378.
ابونعیم گفته است:
او حافظ ترین صحابه نسبت به اخبار و آثار پیامبر (صلی الله علیه و آله) است و آن حضرت در حق او دعا کرد که مومنین از بندگان او را دوست داشته باشند و اسلام آوردن او بین صلح حدیبیه و خیبر بوده است و به مدینه هجرت کرد در حالی که پیامبر (صلی الله علیه و آله) در خیبر بود و به خیبر آمد و در فتح خیبر حاضر بود ولی از آن سهم نبرد و ساکن صفه بود و به بازار و کشاورزی نپرداخت و سه سال ملازمت با پیامبر (صلی الله علیه و آله) را اختیار کرد و هنگامی که اصحاب نبودند او بود و آن چه را که یادشان می رفت او حفظ داشت. او نسبت به دیگر صحابه بیش ترین روایت را دارد و حافظ ترین ایشان است. وی در بین منبر و حجره عایشه و بعد از رحلت پیامبر (صلی الله علیه و آله) بین قبر و منبر دراز می کشید و مردم او را مجنون می خواندند در حالی که او می گوید من فقط ناراحتی گرسنگی داشتم. (1)
همچنین عکرمه نقل می کند که ابوهریره روزی 12هزار مرتبه تسبیح خدا را انجام می داد و می گفت: به قدر گناهم تسبیح می کنم! (2)
و خلاصه درباره او این چنین ساخته اند:
لكل أمّة حكيم و حكيم هذه الامّة أبو هريرة. (3)
برای هر امّتی حکیمی است و حکیم این امّت ابوهریره است.
احمد بن حنبل، امام حنبلیان نیز در عالم خواب به محضر پیامبر (صلی الله علیه و آله) می رسد و می پرسد آیا احادیث ابوهریره از شما حق است؟ می فرمایند: بله! (4)علاوه بر این مناقب مبنای عدالت همه صحابه، از عواملی است که موجب می شود تا عامه به روایاتی که ابوهریره نقل نموده به دیده اعتبار بنگرند که مبنایی ناصحیح است و بررسی و نقد آن خارج از موضوع مقاله است. امّا همین قدر کافی تا بدانیم که وی در نزد صحابه جایگاهی نداشته ولی به خاطر خدماتی که به امویان و حامیان ایشان نمود به بزرگ ترین راوی پیامبر صلی الله علیه و آله نزد عامه تبدیل شد. اینک به برخی از اعتراضاتی که به او شده را بیان می کنیم تا ساختگی بودن منزلت او روشن شود.
1) الإصابة في تمييز الصحابة، ج7، ص354.
2) الإصابة في تمييز الصحابة، ج7، ص360.
3) دیگر نگفته اند این چه حکیمی است که اصحاب او را تکذیب می کردند. [تاریخ الخميس في أحوال أنفس النفيس، ج1، ص23]
4) در جواب احمد بن حنبل می گوییم که دوستی ابوهریره با بنی امیه و یهودیان، دشمنی با اميرالمومنين على علیه السلام، قمار بازی و شطرنج بازی، شکمبارگی او به همراه معاويه، جعل حديث، تدلیس و کتمان حدیث، تكذيب او توسط ائمّه صلی الله علیه و آله و اصحاب و تابعین و سائر رفتارهای او خواب احمد بن حنبل را آشفته و بدون تعبیر خواهد کرد. [همان، ج2، ص42]
امیرالمؤمنین علی علیه السلام، عثمان، زبیر، عایشه، عمر، ابراهیم بن یزید التیمی، بسر بن سعید، شعبة بن الحجاج، ابوحنیفه، محمد بن الحسن الشیبانی، عيسى بن أبان البصرى الحنفى، ابو بكر الجصاص، نظام معتزلی، ابوجعفر اسکافی و... از جمله اصحاب و تابعین و عالمانی محسوب می شوند که ابوهریره را تکذیب کرده و با روایات او مخالفت نموده و بعضاً با او برخورد شدید نموده اند. (1)ابوهریره به این مطلب اشاره دارد که عدّه ای به احادیث زیاد او نسبت به دیگر صحابه، معترضند که در پاسخ می گوید: برادران مهاجر من در بازار مشغول بودند و برادران انصار من مشغول اموال بودند ولی من مردی مسکین از مساکین صفه بودم و به همین دلیل (از بیکاری) ملازم پیامبر (صلی الله علیه و آله) بودم تا این که شکمم را سیر کنم و آن گاه که اصحاب نبودند من بودم و آن چه را که یادشان رفته من به یاد دارم. (2)او با این بهانه ها می خواست تا از خود رفع اتهام کند و گاهی نیز به پیشانی خود می زد و به صحابه و تابعین می گفت: شما هستید که می گویید من بر رسول خدا دروغ می بندم! (3)و البته گاهی کارش به مشاجره می کشید. گفته شده که روزی ابوهریره حدیثی نقل کرد ولی سعد (4)آن را قبول نکرد و با هم مشاجره پرداختند و با هم درگیر شدند. (5)با این حال اعراض و مخالفت بزرگان اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله وی را در جامعه سر خورده کرده بود و روایات بی شمار او مقبول واقع نمی شد تا جایی که در مسجد کوفه از شدّت ناراحتی بر سر خود می زد و می گفت: ای اهل عراق آیا گمان دارید که من بر خدا و رسول خدا دروغ بستم و خودم را به آتش می سوزانم! (6)حتی گاهی دوست صمیمی او مروان بن حکم به او می گفت: دائماً احادیثی نقل می کنی که ما آن را نمی شناسیم. (7)تکذیب او حتی در محافل علمی که نزد حاکمان عباسی صورت می گرفت نیز بیان شده. عمر بن حبیب می گوید: نزد هارون از روایت ابوهریره بحث شد امّا صدای مناظره کنندگان به تکذیب ابوهریره بلند شد. (8)
اینک به برخی از کلمات اهل بیت علیهم السلام و اصحاب و تابعین و اندیشمندان اسلامی در رد ابوهریره و روایاتش اشاره می کنیم:
آگاه باشید که دروغ پردازترین کسی که بر پیامبر صلی الله علیه و آله دروغ می بندد، ابوهریره دوسی است. (1)
سه نفر دائماً بر رسول خدا صلی الله علیه و آله دروغ می بستند، ابوهریره و انس بن مالک و زن (عایشه). (2)
زبیر بن عوام به فرزندش عروه گفت: نزد این یمانی (ابوهریره) برو و احادیثش را برای من بیاور که زیادی از پیامبر (صلی الله علیه و آله) روایت نقل می کند. عروه می گوید: احادیث ابوهریره را برای پدرم نقل کردم و او گفت: راست گفت، دروغ گفت. به او گفتم چطور؟ گفت: احادیث را شنیده و نقل می کند امّا برخی روایات را جابجا و تغییر یافته نقل می کند. (3)
عایشه اشتباهات ابوهریره را بیان می کرد و در برخی موارد او و احادیثش را تکذیب می نمود. عایشه در رد ابوهریره گفت: او فال های جاهلیت را که پیامبر (صلی الله علیه و آله) رد می نمود را به نام حدیث از پیامبر (صلی الله علیه و آله) نقل می کند. (4)و در این باره عایشه به شدّت غضب نمود. (5)عایشه در دیدار ابوهریره به او گفت: زیاد از پیامبر (صلی الله علیه و آله) نقل حدیث می کنی! ابوهریره نیز گفت: به خدا قسم ای مادر، مشغولیت زن و سرمه و روغن و حنا بستن نداشتم که تو داشتی. عایشه می گوید: شاید! (6)همچنین عایشه او را در مورد روایت روایتی که مربوط به جنابت و روزه می شد ابوهریره را تخطئه کرد. (7)
ابن عمر نقل نمود:
که پیامبر (صلی الله علیه و آله) امر به قتل سگ نمود، مگر سگ شکاری و سگ گله. به ابن عمر گفته شد که ابوهریره نقل نموده که سگ کشاورزی نیز کشته نمی شود. ابن عمر گفت: ابوهریره کشاورزی (و سگ کشاورزی) دارد. (8)(کنایه از این که او برای نفع خود جعل حدیث نموده است).
ما تمام احادیث ابوهریره را نقل نمی کنیم. اصحاب ما قول یا حدیث ابوهریره را رها می کنند و یا این که چیز کمی از آن نقل می کنند و یا این که روایاتی که صفت بهشت و جهنّم دارد را نقل می کنند (نه روایات دیگر او در ابواب مهم فقهی و اعتقادی). (9)
تقوای الهی پیشه کنید و احادیث را محافظت کنید! به خدا قسم در مجلس ابوهریره بودیم که روایات پیامبر (صلی الله علیه و آله) را از کعب الاحبار گفت و سخنان کعب الاحبار را از پیامبر (صلی الله علیه و آله) نقل نمود. (1)
یزید بن هارون می گوید از شعبه شنیدم که می گفت:
ابوهریره تدلیس (مخفی کاری و دستبرد به روایات) می کرد. (2)
همه صحابه عادل هستند بجز برخی از ایشان مانند: ابوهریره و انس بن مالک و... . (3)
از همه صحابه تقلید می کنیم (به روایاتشان عمل می کنیم) مگر سه نفر: ابوهریره و وابصة بن معبد و أبو سنابل بن بعکک. (4)
ابوهریره کمبود عقلی دارد و روایات او نزد بزرگان ما رضایت بخش نیست. (5)
اولین راوی حدیث که در اسلام متهم به کذب شد، ابو هریره بود. (6)
برخورد عمر با روایات او نیز جالب توجّه است. عمر لااقل به عنوان یکی از صحابه و خلیفه نزد عامه از روایات او جلوگیری کرد. عمر بن خطالب به ابوهریره گفت: باید احادیثی که از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نقل می کنی را ترک کنی و الا تو را به سرزمین دوس تبعید می کنم. چنان که به کعب گفت: نقل حدیث را ترک کن یا این که به سرزمین بوزینه ها تبعید می شوی. (7)به همین دلیل ابوهریره بعداً نقل می کرد که این احادیثی که نقل کردم اگر در زمان عمر یا نزد عمر نقل می کردم سر من را زخمی می کرد. و نیز گفته که در زمان عمر قدرت نداشتیم که بگوییم: قال رسول الله (صلی الله علیه و آله) تا این که عمر کشته شد. از او علّت این خوف پرسیده شد؟ گفت: بخاطر تازیانه ها و با دستش به پشتش اشاره کرد. (8)البته این حدیث با حدیث دیگری که از ابوهریره می خوانیم در تعارض است.
ابوهریره می گوید:
عمر من را متهم کرد به این که احادیثی از پیامبر (صلی الله علیه و آله) نقل می کنم که کسی نشنیده است. سپس من را امتحان کرد و گفت: آیا روزی در خانه فلانی با ما بودی؟ ابوهریره می گوید: منظورش را فهمیدم و گفتم: بله، پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمودند: هر کس که بر من دروغ ببندد جایگاهش از آتش پر خواهد شد. عمر تا این مطلب را شنید گفت: پس از این از پیامبر (صلی الله علیه و آله) هر چه حدیث خواستی بگو. (1)
وی در زمان عمر با این که هیچ مال و اموالی نداشت به امارت بحرین منصوب شد امّا سه سال بعد عمر او را به خاطر اموالی که جمع کرده بود بازخواست کرد و او را دشمن خدا و دشمن کتاب خدا و دشمن اسلام خواند! و گفت: در مال خدا خیانت کردی! و او را از ضرابات شلاق زخمی و خون آلود کرد و گفت: امیمه (مادر ابوهریره) تو را برای خر چرانیدن آورده است! (2)امّا گفته شده بعداً عمر خواست تا او را به امارت منصوب کند امّا او نپذیرفت و گفت می ترسم از این که مالم گرفته شود و آبرویم برود و شلاق بخورم! (3)با این حال او در زمان مرگ عمر حاكم عمان بوده است. (4)و به همین دلیل او قدردان عمر بود و برای او این چنین جعل حدیث نمود:
اذا أهبط الله عیسی ابن مريم من السماء فانه يعيش فى هذه الامة ما شاء الله ثم يموت بمدینتی هذه و يدفن الى جانب قبر عمر فطوبى لابي بكر و عمر فانهما يحشران بين نبيين. (5)
اگر عیسی بن مریم (علیه السلام) از آسمان فرود آید به قدری که خدا خواهد در این امّت زندگی می کند و در این شهر من می میرد و در کنار قبر عمر دفن می شود. پس خوشا به حال ابوبکر و عمر چون که از بین دو پیامبر محشور می شوند!
در زمان عثمان نیز از حامیان وی بود و در زمان معاویه به امارت مدینه رسید. و در بالای منبر می گفت: ستایش خدایی را که ابوهریره را امام کرد بعد از این که بخاطر شکمش اجیر دختر غزوان بود. (6)و گفته شده زمانی که معاویه به او عنایت داشت و عطایایی می داد ساکت بود ولی وقتی به او چیزی نمی داد صدایش در می آمد و همچنین وقتی از مروان عطایایی به او می رسید ساکت بود ولی وقتی چیزی به او داده نمی شد او را دشنام می داد. (7)مراد از این که ساکت بود این است که به روایاتی که در شأن اهل بیت علیهم السلام و مذمّت امویان است نمی پرداخت. بنابراین امویان او را با مال و امارت خریدند و به روایات جعلی او نیز اعتبار بخشیدند و هنگامی که مورد پسند امویان نبود، از جانب ایشان نیز مورد تضعیف واقع می شد.
1) الإصابة في تمييز الصحابة، ج7، ص359.
2) العقد الفريد، ج1، ص45.
3) الإصابة في تمييز الصحابة، ج7، ص360.
4) تاريخ اليعقوبي، ج2، ص161.
5) تاريخ الخميس في أحوال أنفس النفيس، ج1، ص114.
6) تاريخ مدينة دمشق، ج67، ص365.
7) همان، ج67، ص373- در مقاله ای که به بررسی روایات ابوهریره می پردازیم به این مسأله اشاره می کنیم.
ابوهریره روزی در حضور مروان گفت: مروان والی نیست بلکه دیگری والی است و به خاطر او (یعنی معاویه)، مانع از دفن حسن (علیه السلام) در کنار رسول الله (صلی الله علیه و آله) شد. مروان نیز با خشم به سوی او نگریست و گفت: ای اباهریره، مردم می گویند: ابوهریره زیادی از پیامبر (صای الله علیه و آله) نقل حدیث دارد با این که به مدّت کمی قبل از رحلت ایشان به مدینه آمده بود. (1)
یکی از عواملی که ابوهریره را در راستای راویان ضعیف و روایاتش را به عنوان اسرائیلیات نمود، بهره گیری او از یهودیان تازه مسلمان شده بود که در این پوشش به تبلیغ افسانه ها می پرداختند. ابوهریره به عنوان شاگرد در مکتب کعب الاحبار به آموزش پرداخته و عملاً او یکی از راه های نفوذ روایات اسرائیلی شد.
روزی ابوهریره نزد کعب الاحبار آمد و از او سوالاتی داشت. کعب پرسید: چه اراده ای کرده ای؟ ابوهریره گفت: من در بین اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله) حافظ تر از خودم نمی شناسم!! کعب گفت: تو طالب چیزی را نمی یابی مگر این که از آن زده شود مگر طالب علم یا طالب دنیا؟ ابوهریره گفت: تو کعب هستی؟ وی گفت: آری. ابوهریره نیز گفت: بخاطر همین نزد تو آمده ام. (2)
و نیز گفته شده که ابوهریره کعب الاحبار را ملاقات کرد و از او سوالاتی داشت و نیز احادیثی نقل می کرد. کعب گفت: کسی را جز ابوهریره ندیدم که تورات را نخوانده باشد و آگاه ترین شخص به تورات باشد. (3)بنابراین ابوهریره یکی از مبلّغان تورات شد و فرهنگ توراتی را با دسیسه وارد اسلام نمود. یکی از تعلیمات کعب الاحبار به ابوهریره این چنین است:
کعب الاحبار به ابو هریره گفت: می خواهی تو را از اسحاق فرزند ابراهیم نبی خبر دهم؟ گفت: «آری». کعب گفت: وقتی خدا عزّوجل فرمان داد که ابراهیم پسر خود اسحاق را قربانی کند، شیطان گفت: اگر در این مورد خاندان ابراهیم را فریب ندهم هرگز کسی از آن ها را فریب دادن نتوانم. شیطان به صورت مردی در آمد که او را می شناختند و وقتی که ابراهیم اسحاق را می برد که قربانی کند، پیش ساره آمد و گفت: ابراهیم صبحگاه اسحاق را کجا برد؟ گفت: دنبال کاری می رفتند. شیطان گفت: نه بخدا، او را برای این نبرد. ساره گفت: پس برای چه برد؟ شیطان گفت: وی را برد که قربانی کند. ساره گفت: چنین نیست، وی پسر خود را قربان نمی کند. شیطان گفت: چرا، بخدا قسم چنین است.
ساره گفت: چرا او را قربان می کند؟ شیطان گفت: می پندارد که خدا این چنین فرمان داده است. ساره گفت: بهتر است که فرمان خدای را اطاعت کند. شیطان از پیش ساره برفت و به اسحاق رسید که به دنبال پدر می رفت و بدو گفت: صبح زود پدرت ترا کجا می برد؟ اسحاق گفت: برای کاری می رویم. شیطان گفت: بخدا چنین نیست، و ترا می برد که قربانی کند. اسحاق گفت: پدرم مرا قربان نمی کند. شیطان گفت: می کند. اسحاق گفت: برای چه. شیطان گفت: می پندارد که خدا این چنین فرمان داده است. اسحاق گفت: اگر فرمان خداست باید اطاعت کند. شیطان او را رها کرد و سوی ابراهیم رفت و گفت: صبح زود پسرت را کجا می بری؟ ابراهیم گفت: او را برای کاری می برم. شیطان گفت: نه، او را می بری قربانی کنی. ابراهیم گفت: چرا قربانیش کنم؟ شیطان گفت: «پنداشته ای که خدایت فرمان داده است». ابراهیم گفت: اگر خدایم فرمان داده باشد چنین خواهم کرد و چون ابراهیم اسحاق را گرفت که قربانی کند اسحاق آماده بود، امّا خدا وی را معاف فرمود و ذبیحه ای بزرگ به فدای او داد، و ابراهیم به اسحاق گفت: پسرم، برخیز که خدا ترا معاف فرمود و خداوند به اسحاق وحی کرد که یک دعای ترا مستجاب می کنم. اسحاق گفت: می خواهم که هر بنده ای را که مشرک نباشد وارد بهشت کنی. (1)
چنان که واضح است این تعلیم بر خلاف ظاهر قرآن و روایات معتبر است و مطابق با تورات است و شاید ابوهریره به دلیل تعالیم یهود به بنی هاشم می گفت: ای فرزندان ماء السماء، مادر شما کنیز مادر اسحاق بوده است. (2)
همان طور که قبلاً گفته شد ابوهریره یک درباری بوده و هیچ گاه در کنار مردم بر علیه ظلم قرار نداشت و زمانی که اصحاب و دیگر مردم به خیانت های بنی امیه و عثمان معترض بودند، ابوهریره همراه و فدایی عثمان بوده ولی لحظه ای که خود را در مهلکه دید همچون مروان گریخت و عثمان را طعمه خواست خود کردند. وقتی در مسجد با سنگ عثمان را زدند یکی از پیشمرگان او ابوهریره بوده است. (3)و وقتی که به خانه عثمان حمله شد، ابوهریره می جنگید و فریاد می زد: چه شده است!! من شما را به سوی نجات می خوانم امّا شما من را به سوی جهنّم! (4)عثمان گفت: به تو فرمان می دهم شمشیرت را غلاف کنی. ابو هریره گفت: اگر شمشیرم را غلاف کنم نمی دانم چه کسی آن را خواهد گرفت. (5)
ابو هریره نقل می کند که روز محاصره خانه عثمان گفتم: ای امیر مؤمنان ایشان را با شمشیر از تو دور کنیم؟ گفت: اگر یک نفر را بکشی مثل این است که همه مردم کشته باشی. گوید: برگشتم و جنگ نکردم. (1)البته ابوهریره با اجازه عثمان نمی جنگد و می گریزد (این روایات با روایات مختلفی که در کنار عثمان جنگ بوده مخالفت دارد و در واقع ابوهریره فرار خود از مهلکه را توجیه کرده است و در واقع نه تنها دستبرد به روایات زده به تاریخ نیز نظر داشته و در تحریف آن کوشیده است). ابوهریره هرگاه به خاطر می آورد که با عثمان چگونه رفتار کردند، می گریست و گویی هم اکنون هم صدای های های گریستن او می آید. (2)البته دفاع در مقام جعل حدیث نیز بر دوستی ابوهریره به عثمان می افزاید که در مقاله ای دیگر به بررسی روایات او می پردازیم.
با این که ابوهریره پس از خلافت حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام کنار کشیده بود ولی عملاً با معاویه بود و می خواست تا خواست معاویه صورت بگیرد و به همین دلیل به نزد امير المؤمنين علیه السلام می آید و درخواست معاویه را مطرح می کند. ماجرا از این قرار است که ابوهریره و ابودرداء از حمص به صفین آمدند تا معاویه را ببینند، و او را موعظه کنند، وقتی نزد معاویه رسیدند، به او گفتند: بدان، با علی جنگ می کنی در حالی که او به کار خلافت سزاوارتر است. او مردی از مهاجران است و از سابقین. در حالی که تو آزاد شده هستی و پدرت از حاضران در جنگ احزاب علیه پیامبر (صلی الله علیه و آله) بوده است. به خدا سوگند ما نمی گوییم که مردم عراق از مردم شام در نزد ما عزیزترند لیکن زندگی برای ما از مرگ و صلاح از فساد دوست داشتنی تر است. معاویه گفت: من بر این باورم که از علی به کار خلافت سزاوارترم، من تا زمانی که علی کشندگان عثمان را تحویل ندهد با او خواهم جنگید. ابوهریره و ابودرداء گفتند: اگر آنان را به تو تحویل دهد چه کار خواهی کرد؟ معاویه گفت: در این صورت من نیز یکی از مسلمانان خواهم بود. نزد علی بروید اگر او کشندگان عثمان را تحویل دهد کار خلافترا به شورا می سپارم. آنان نزد علی آمدند، مالک اشتر به آن دو گفت: شما گمان می کنید معاویه کشندگان عثمان را می خواهد. از چه کسی این سخن را شنیده اید و آن را پذیرفته اید؟ از کسی پذیرفتید که او را کشته است و گناه او را تصدیق کرده اید؟ آیا از کسی پذیرفته اید که عثمان را یاری داده است؟ در این صورت از کسی که برای خود شهادت می دهد شهادت پذیرفته نیست یا از کسی که گوشه گیری کرده است؛ زیرا
به گناه عثمان آگاه بودند. آیا از معاویه پذیرفتید که گمان می کند علی، عثمان را کشته است. تقوای الهی پیشه سازید، ما شاهد بودیم و شما حاضر نبودید. ما بر کسانی که غایب بودند حاکم هستیم. ابو درداء و ابو هریره در آن روز از دیدن امیرالمؤمنین علی علیه السلام منصرف شدند، بنابراین فردا نزد امیرالمؤمنین علی علیه السلام آمدند و گفتند: تو دارای فضل و برتری هستی که کسی منکر آن نیست، در مسیرت به سوی کسی آمده ای که از نادانان است. معاویه از تو می خواهد که کشندگان عثمان را به او تحویل دهی، اگر تو آنان را به معاویه تحویل دادی و او بار دیگر با تو جنگید در این صورت ما با تو هستیم. امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمود: آیا شما کشندگان عثمان را می شناسید؟ گفتند: آری. امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمود: آنان را بگیرید. آن دو نزد محمد بن ابی بکر و عمّار یاسر و مالک اشتر آمدند و گفتند: شما از کشندگان عثمان هستید و مأموریم شما را بگیریم. در این هنگام، بیش تر از ده هزار مرد پیش آمدند و گفتند: ما کشندگان عثمان هستیم. آن دو گفتند: معاویه کار دشواری را برای ما پیش آورد. (1)واضح است که قصد ایشان برای مصالحه تقویت معاویه بوده و با این که بهخلافت و برتری امير المؤمنين على علیه السلام اعتراف داشتند به یاری ایشان اقدام نکردند!
از خدمات ابوهریره و نیز ابودرداء به معاویه این است که برای تحقّق هرزه گی های یزید نیز واسطه می شدند. زمانی یزید به پدرش معاویه گفت: من سخنانی را در مورد ارینب دختر اسحاق شنیده ام، در مورد زیبایی و ادب وی برای من جایی هیچ گونه شکی باقی نمانده است. من در این اندیشه هستم با او ازدواج کنم، امید آن دارم که تو نیز نظر مرا بپسندی. معاویه گفت: مدتی فرصت بده. یزید گفت: تو مرا در حالی به صبر دعوت می کنی که آرزویم از این که به آن بپیوندم بریده شده است. معاویه گفت: مروت و تقوایت کجا رفته است؟ یزید گفت: آرزویم بر صبرم پیروز شده است. اگر قرار بود کسی صبر پیشه کند می بایست داود پیامبر صبر می کرد. (اشاره به داستان عهد قدیم که داود علیه السلام را به خیانت با زنی معرفی می کنند!!) معاویه گفت: آیا چیزی قبلاً تو را از گفتن این سخنان باز می داشت؟ یزید گفت:... ارینب دختر اسحاق از نظر زیبایی و جمال در میان مردم به صورت ضرب المثل در آمده است. عبدالله بن سلام وی را به ازدواج خود در آورده است. یزید در این راه که چگونه به ارینب برسد حیله ای اندیشیده بود. معاویه نامه ای برای عبدالله بن سلام نوشت و او را به فرمانداری عراق گماشت.
1) الإمامة و السياسة المعروف بتاريخ الخلفاء، ج1، ص128.
ابوهریره و ابودردا در شام، نزد معاویه بودند. هنگامی که عبد الله بن سلام به شام رسید، معاویه فرمان داد وی را به خانه ای که برای وی در نظر گرفته شده بود ببرند. معاویه به ابوهریره و ابو دردا گفت: فرزند من یزید به عشق زنی شوهردار مبتلا شده است، من از این خشنود هستم که کسی همچون عبد الله بن سلام همسر آن زن است. حالا نظر خود را در این مورد بیان کنید. ابوهریره و ابودردا گفتند، سزاوارترین مردم برای شکر کردن نعمت های خداوند، تو هستی که یار رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و کاتب او بودی. معاویه گفت: سخنان مرا به عبد الله بن سلام برسانید، امید آن دارم که سخن مرا بپذیرد و ارینب را طلاق دهد. وقتی که ابوهریره و ابو دردا می خواستند از خانه خارج شوند و به دیدار عبد الله بن سلام بروند، معاویه به دخترش گفت: وقتی که ابوهریره و ابو دردا نزد تو آمدند، بگو که تو خواهان آن هستی که عبد الله بن سلام را به عنوان همسر انتخاب کنی به شرط این که ارینب را طلاق دهد. وقتی ابوهریره و ابودردا نزد عبدالله آمدند و موضوع را با وی در میان گذاشتند او بسیار خوشحال شد و حمد و سپاس خداوند را به جا آورد و گفت: هر چه را که امیر المؤمنین گوید می پذیرم، امیرالمؤمنین با این کار خواسته است مرا به خود نزدیک گرداند و نعمتش را برای من کامل کند. آن گاه ابوهریره و ابودردا را نزد معاویه فرستاد، و آنان نیز موضوع را با دختر معاویه در میان گذاشتند. دختر معاویه، سخنان معاویه را تکرار کرد. عبدالله وقتی که دید تنها مانع در این راه، وجود ارینب است تصمیم گرفت وی را طلاق دهد. از این روی ابوهریره و ابودردا را گواهان این طلاق قرار داد. معاویه در نامه ای یزید را از این که عبدالله بن سلام، ارینب را طلاق گفته است، آگاه گردانید. ابوهریره و ابودردا نیز موضوع طلاق ارینب را به اطلاع دختر معاویه رساندند. وی نیز ازدواج با عبدالله را نپذیرفت، وقتی که ابوهریره و ابودردا موضوع عدم پذیرش ازدواج را از طرف دختر معاویه به اطلاع عبدالله رساندند، وی به شعر زیر تمثل جست:
اگر چه امروز گذشت و روی برگرداند *** فردا در راه است و بیننده آن را نزدیک خواهد دید.
پس از این کار مردم شهر از این که عبد الله همسرش را طلاق داده است مطلع شدند و همگی این طور گفتند که معاویه وی را فریب داده است تا همسر وی را برای پسرش یزید خواستگاری کند. (1)نکته دیگر در معاشرت ابوهریره با معاویه و یزید و مروان و دیگر امویان شطرنج بازی و قمار است. (2)که مدافعان ابوهریره از آن گذشته اند و فقط به کثرت روایات او افتخار می کنند و این چیزی جز فریب دادن خود نیست.
در مرگ او نیز جعل و دروغ بوجود آمد و همان طور که در اسم و رسم و نسبش اختلاف بود در مرگ او نیز اختلاف است. عمیر بن هانی نقل می کند که ابوهریره می گفت: متمسّک به معاویه باشید و دعا می کرد که خدا سال 60 را برای او قرار ندهد و او در همین سال یا سال قبل از آن مرد! و لحظه مرگ نیز از کمی توشه و شدت مهلکه گریه کرد. (1)وی در سال آخر حکومت معاویه در سال 59 مرده است و از فضایل او این بود که جنازه کش حفصه دختر عمر بوده (2)و نیز رمضان سال 58 بر عایشه و در شوال سال 59 بر ام سلمه نماز خواند! و بعد از آن در ماه ذی الحجه یا رمضان! همان سال مرد و امیر مدینه، ولید بن عتبه بن ابی سفیان بر جنازه اش نماز گذارد. ابن حجر عسقلانی بعد از نقل این مطلب گفته است: مطلبی که واقدی در مورد ام سلمه گفته اشتباه است و لو این که جماعتی نظر واقدی را پذیرفته اند امّا مطلب صحیح اثبات شده این است که امّ سلمه در خلافت یزید وفات یافته است. (3)برخی نیز گفته اند: ابوهریره و عایشه دو سال قبل از مرگ معاویه در سال 57 مرده اند. برخی نیز مرگ عایشه و ابوهریره را سال 58 می دانند. هشام بن عروه گفته است: ابوهریره در سال 75 مرد. ابن عساکر گفته است بدون شک مراد هشام 57 است ولی به اشتباه 75 گفته است! (4)ابومعشر نیز گفته است: ابوهریره در خلافت معاویه در سال 58 هلاک شد. (5)
امّا علت اختلاف در مرگ او شاید این بوده است که او نباید بعد از سمرة بن جندب بمیرد؛ زیرا ابی محذره نقل می کند که با سمره (سمرة بن جندب از منافقان معروف) و ابوهریره در خانه ای بودیم که پیامبر (صلی الله علیه و آله) آمد و فرمودند: هر کدام از شما که آخر از همه بمیرد، در آتش است. (6)برخی گفته اند: مراد پیامبر صلی الله علیه و آله این است که مرگش در آتش است چنان که سمره در آتش جان داد. (7)امّا این توجیه مقبول نیست زیرا ابوهریره می گوید: ده نفر بودیم که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: آخرین نفر شما که بمیرد در جهنّم است و به همین دلیل وقتی ابوهریره می فهمید که سمره هنوز زنده است، خوشحال می شد و آرزوی مرگ می کرد؛ زیرا غیر از او و سمره سائر آن افراد مرده بودند. این روایت مشهور بوده و افراد برای این که ابوهریره را بترسانند به دروغ می گفتند که سمره مرده است و او از این خبر بیهوش می شد. (8)به هر حال بعد از مرگ نیز مورد لطف معاویه بود چرا که بعد از خبر دادن مرگ او به معاویه دستور داد تا به ورثه او ده هزار درهم بدهند و به ایشان احسان و نیکی کنند؛ چرا که او از یاری دهندگان عثمان بود. (9)
1) الإصابة في تمييز الصحابة، ج7، ص361.
2) إمتاع الأسماع بما للنبي من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع، ج6، ص51.
3) الإصابة في تمييز الصحابة، ج7، ص362.
4) تاريخ مدينة دمشق، ج67، ص388.
5) همان، ج67، ص387.
6) أنساب الأشراف، ج5، ص212.
7) البداية و النهاية، ج6، ص227.
8) تاريخ الإسلام و وفيات المشاهير و الأعلام، ج4، ص233.
9) الإصابة في تمييز الصحابة، ج7، ص361.
نتیجه کلّی که از این روایات اهل تسنن درباره ابوهریره می گیریم، عبارتست از:
عدم شناخت او از حیث اسم و رسم و نسب و حتی تاریخ مرگ او.
کثرت بیش از حد روایات او بطوری که مورد اعتراض دیگر اصحاب بوده و آن ها او را در این زمینه دروغگو می پنداشتند و برخی نیز با او در این زمینه برخورد فیزیکی کردند چون عمر بن خطاب.
دزدی از اموال خدا به تصریح عمر.
صحابی شدن او بخاطر سیر کردن شکمش در عبارات مختلفی از او نقل شده.
محبت و یاری امویان علی الخصوص عثمان و معاویه و یزید.
دشمنی با امیرالمؤمنین علی علیه السلام.
پنهان نمودن برخی از روایات.
تعارض در ادعاهای او.
تدلیس او در روایات.
استفاده علمی او از یهودیت.
جعل حدیث در راستای اهداف منافقان و بنی امیه.
همراهی و معاشرت با منافقان در زمان خود پیامبر صلی الله علیه و آله.
به این ترتیب بزرگ ترین راوی عامه از حیث نقل روایت وضعیتی اموی و اسرائیلی داشته است.
1- الإصابة في تمييز الصحابة، ج7، ص349 و 348.
2- الإستيعاب في معرفة الأصحاب، ج4، ص1770.
3- الإصابة في تمييز الصحابة، ج7، ص352.
4- أسد الغابة في معرفة الصحابة، ج6، ص406.
5- جمهرة أنساب العرب، تحقيق لجنة من العلماء، ص382؛ المعارف، ص277.
6- الإستيعاب في معرفة الأصحاب، ج4، ص1768.
7- الإصابة في تمييز الصحابة، ج7، ص360 و ج8، ص52.
8- حلية الأولياء و طبقات الأصفياء، ج1، ص379.
9- ابن ابى الحديد؛ شرح نهج البلاغة، ج4، ص69.
10- المعارف، تحقيق ثروت عكاشة، ص278.
11- حلية الأولياء و طبقات الأصفياء، ج1، ص376.
12- المعجم الأوسط، ج6، ص243.
13- همان، ج8، ص126.
14- همان، ج1، ص377.
15- حلية الأولياء و طبقات الأصفياء، ج1، ص379.
16- الجامع الصحيح المختصر، ج3، ص1359.
17- الجامع الصحيح سنن الترمذى، ج5، ص655.
18- التفسير و المفسرون، ج2، ص113.
19- تاريخ الخميس في أحوال أنفس النفيس، ج2، ص42.
20- تاريخ مدينة دمشق، ج67، ص318.
21- معجزات النبي، ص73.
22- حلية الأولياء و طبقات الأصفياء، ج1، ص378.
23- الإصابة في تمييز الصحابة، ج7، ص354.
24- الإصابة في تمييز الصحابة، ج7، ص360.
25- نفحات الازهار، ج3، ص239.
26- صحیح مسلم، ج4، ص1940.
27- همان، ج3، ص1660.
28- تاريخ مدينة دمشق، ج67، ص346.
29- شرح نهج البلاغة، ج4، ص67.
30- تاريخ مدينة دمشق، ج67، ص354.
31- همان، ج67، ص361.
32- شرح نهج البلاغة، ج4، ص68.
33- الخصال، ج1، ص190.
34- الإصابة في تمييز الصحابة، ج7، ص360.
35- تاريخ مدينة دمشق، ج67، ص351.
36- فتح الباری، ج6، ص61.
37- همان، ج67، ص353.
38- استخراج المرام من استقضاء الافحام، ج2، ص191.
39- تاريخ مدينة دمشق، ج67، ص348.
40- همان، ج67، ص360 و 361.
41- البداية و النهاية، ج8، ص109.
42- تاريخ مدينة دمشق، ج67، ص359.
43- شرح نهج البلاغة، ج4، ص68.
44- همان، ج4، ص67.
45- نفحات الازهار، ج3، ص234.
46- التفسير و المفسرون، ج2، ص115.
47- تاريخ مدينة دمشق، ج50، ص172.
48- همان، ج67، ص343 و 344.
49- الإصابة في تمييز الصحابة، ج7، ص359.
50- العقد الفريد، ج1، ص45.
51- الإصابة في تمييز الصحابة، ج7، ص360.
52- تاريخ اليعقوبي، ج2، ص161.
53- تاريخ الخميس في أحوال أنفس النفيس، ج1، ص114.
54- تاريخ مدينة دمشق، ج67، ص365.
55- همان، ج67، ص373- در مقاله ای که به بررسی روایات ابوهریره می پردازیم به این مسأله اشاره می کنیم.
56- الإصابة في تمييز الصحابة، ج7، ص359.
57- همان، ج67، ص341.
58- همان، ج67، ص343.
59- الدر المنثور في تفسير المأثور، ج 5، ص282.
60- الطبقات الكبرى، ج1، ص42.
61- ديوان المبتدأ و الخبر في تاريخ العرب و البربر و من عاصرهم من ذوى الشأن الأكبر، ج2، ص596.
62- همان، ج2، ص601.
63- أنساب الأشراف، ج5، ص563.
64- همان، ج5، ص563.
65- همان، ج5، ص597.
66-الإمامة و السياسة المعروف بتاريخ الخلفاء، ج1، ص128.
67- همان، ج1، ص217.
68- النهاية في غريب الحديث و الأثر، ج2، ص354؛ حياة الحيوان الكبرى، ج2، ص198.
69- الإصابة في تمييز الصحابة، ج7، ص361.
70- إمتاع الأسماع بما للنبي من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع، ج6، ص51.
71- الإصابة في تمييز الصحابة، ج7، ص362.
72- تاريخ مدينة دمشق، ج67، ص388.
73- همان، ج67، ص387.
74- أنساب الأشراف، ج5، ص212.
75- البداية و النهاية، ج6، ص227.
76- تاريخ الإسلام و وفيات المشاهير و الأعلام، ج4، ص233.
77- الإصابة في تمييز الصحابة، ج7، ص361.
ابن خلدون، عبد الرحمن بن محمد، ديوان المبتدأ و الخبر في تاريخ العرب و البربر و من عاصرهم من ذوى الشأن الأكبر، تحقيق خليل شحادة، بيروت، دار الفکر، ط الثانية، 1988/1408م.
ابن كثير القرشي أبو الفداء، إسماعيل بن عمر؛ البداية و النهاية، بيروت، مكتبة المعارف.
ابن قتيبة، أبو محمد عبد الله بن مسلم؛ المعارف، تحقيق ثروت عكاشة، القاهرة، الهيئة المصرية العامة للكتاب، ط الثانية، 1992م.
اندلسی، ابن عبد ربه؛ العقد الفريد، بيروت دار الكتب العلمية، اول، 1404 ه- ق.
الأصبهاني، أبو نعيم أحمد بن عبد الله؛ حلية الأولياء و طبقات الأصفياء، بيروت، دار الكتاب العربي، الطبعة الرابعة، 1405ق.
الاندلسي، ابو عمر و يوسف بن عبدالله بن محمد بن عبدالبر؛ الإستيعاب في معرفة الأصحاب، تحقيق على محمد البجاوي، بيروت، دار الجيل، ط الأولى، 1992/1412م.
الاندلسی، ابن حزم؛ جمهرة أنساب العرب، تحقيق لجنة من العلماء، بيروت، دار الكتب العلمية، ط الأولى، 1983/1403م.
آیة الله معرفت، محمد هادي، التفسير و المفسرون، مشهد، الجامعة الرضويه للعلوم الاسلامية، اول، 19917/1418م.
آیة الله میلانی، سید علی؛ نفحات الازهار، بی جا، بی تا.
آية الله میلانی، سید على، استخراج المرام من استقضاء الافحام، بی جا، بی تا.
بلاذری، احمد بن يحيى؛ أنساب الأشراف، بيروت، دار الفکر، اول، 1417ق.
البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله؛ الجامع الصحيح المختصر، بيروت، اليمامة، دار ابن كثير، الطبعة الثالثة، 1407-1987م.
الترمذى السلمي، محمد بن عيسى أبو عيسى؛ الجامع الصحيح سنن الترمذى، بيروت، دار إحياء التراث العربي، بی تا.
الجزري، ابن الأثير أبو الحسن علی بن محمد؛ أسد الغابة في معرفة الصحابة، بيروت، دار الفکر، 1989/1409م.
دمشقی، ابن عساکر؛ تاریخ مدينة دمشق، بيروت، دار الفکر، 1415 ه- ق.
دمشقی، ابن كثير؛ معجزات النبي صلی الله علیه و آله، كربلا، المكتبة التوفيقية، بی تا.
دمیری کمال الدين؛ حياة الحيوان الكبرى، بيروت، دار الكتب العلمية، دوم، 1424 ه- ق.
دیار بکری، شیخ حسین؛ تاریخ الخميس في أحوال أنفس النفيس، بیروت، دار الصادر، بی تا.
الدينوري، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتيبة؛ الإمامة و السياسة المعروف بتاريخ الخلفاء، تحقیق علی شیری، ،بيروت، دار الأضواء، ط الأولى، 1990/1410م.
ذهبی، شمس الدين؛ تاريخ الإسلام و وفيات المشاهير و الأعلام، تحقيق عمر عبد السلام تدمرى، بیروت، دار الكتاب العربي، ط الثانية، 1993/1413م.
زمخشری، جار الله؛ ربیع الأبرار و نصوص الأخيار، بيروت؛ مؤسسه اعلمی، اول، 1412 ه- ق.
سیوطی، جلال الدين؛ الدر المنثور فى تفسير المأثور، قم، کتابخانه آیه الله مرعشی نجفی، 1404ق.
شیخ صدوق، محمد بن علی بن الحسين؛ الخصال، قم، انتشارات جامعه مدرسین، 1403 ه- ق.
الطبراني؛ أبو القاسم سليمان بن أحمد، المعجم الأوسط، القاهرة، دار الحرمين، 1415ه- ق.
عسقلانی، ابن حجر؛ فتح الباری، بیروت، دار المعرفة، 1379 ه- ق.
عسقلاني، ابن حجر؛ الإصابة في تمييز الصحابة، بيروت، دار الكتب العلمية، اول، 1415 ه- ق.
القشيري النيسابورى، مسلم بن الحجاج أبو الحسين؛ صحيح مسلم، بيروت، دار إحياء التراث العربي.
كاتب واقدى، محمد بن سعد؛ الطبقات الكبرى، بيروت، دار الكتب العلمية، دوم، 1418 ه- ق.
معتزلی، ابن ابى الحديد؛ شرح نهج البلاغة، قم، انتشارات کتابخانه آیت الله مرعشی، 1404 ه- ق.
مقريزي، تقى الدين؛ إمتاع الأسماع بما للنبى من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع، بيروت، دار الكتب العلمية، اول، 1420 ه- ق.
موصلی، ابن اثير؛ النهاية في غريب الحديث و الأثر، قم، مؤسسه مطبوعاتی اسماعیلیان، چهارم، 1480 ه- ق.
اليعقوبي، احمد بن أبي يعقوب بن جعفر؛ تاريخ اليعقوبی، بیروت، دار صادر، بی تا.
استاد سیّد علیرضا موسوی
ساخت مقبره ی شمس با هزینه ی هنگفت
انحراف شمس از توحید
مرید بازی شمس تبریزی
ادّعای بی نیازی شمس از اسلام و دین
روی آوردن مولوی به رقص بجای نماز
شمس تبریزی و پلورالیسم
شادی شمس در عاشورا
اهانت شمس به حضرت زهرا علیها السلام
نویسنده در این مقاله جریان ساخت قبر شمس تبریزی در خوی را مورد انتقاد قرار داده و کار غیر فرهنگی دانسته و جهت تنویر افکار مخاطبین سَری به عقاید و افکار شمس زده است. همو که باعث تغییر در دیدگاه و روش مولوی شد و مورد تمجید خاص اهل عرفان است و او را بی نظیر دوران می دانند که البته خود شمس هم همین عقیده را نسبت به خود داشت، او از قرآن و ائمّه علیهم السلام و انبیا علیهم السلام خود را بی نیاز می دانست.
کلیدواژه ها؛
تصوف، توحید، مرید بازی، رقص، پلورالیسم
چند سالی است که صوفیان ذهبیه به دنبال ایجاد یک پایگاه و مقر ثابت برای بسط و نشر هرچه بیش تر مکتب انحرافی خود در شمال کشور بودند تا این که وقتی یک مرقد بی اسم و رسم را در کنار خرابه ای در شهر خوی یافتند که نام "شمس الدین" روی آن حک شده بود، بر آن شدند تا این مرقد را به عنوان مرقد شمس تبریزی (پیر مولوی) به مردم معرّفی کرده و از این طریق به ایجاد مسجد ضراری در این شهر شیعه نشین و عالم پرور اقدام کنند. امّا درباره هدف آن ها از ترویج شمس تبریزی باید به این مهم خاطر نشان کرد که شمس تبریزی یکی از بزرگ ترین مشایخ فرقه ذهبیه می باشد، وحید الاولیاء می نویسد:
نسب طریقتی شمس به بابا کمال الدین جندی، و از او به شیخ نجم الدین کبری می رسد. (1)به همین جهت اعضاء فراماسون این فرقه، در دهه های اخیر تمام تلاش خود را برای احیاء این شخصیت مرموز و مجهول و مقبره موهوم و جعلی او به کار بردند تا او را از میان صفحات تاریخ بیرون کشیده و به تمام جهانیان به عنوان یک صوفی ذهبی معرّفی نمایند. آن ها در قدم اول کتاب "مقالات شمس" را برای اولین بار با تیراژ بالا چاپ کردند. میرزا احمد خوشنویس یکی از مشایخ پرآوازه فرقه ذهبیه در مقدمه کتاب مقالات شمس گزارش می دهد که چاپ این کتاب، به دستور قطب وقت فرقه ذهبیه یعنی "دکتر گنجویان" صورت گرفته است:
دو سال پیش در مجمعی که سالکان طریقت حاضر بودند، (یعنی در مجلس خصوصی فرقه ذهبيه) جناب آقای دکتر گنجویان (قطب قبلی فرقه ذهبیه)... به این بنده ناچیز اشاره فرمودند که نسبت به چاپ مقالات شمس اقدام نمایم اتفاقاً از توجهات معنوی اولیای حق همان روزها یک نسخه خطی زیبایی به دستم آمد و نوید موفقیت به بنده داد و همان نسخه ملاک ورود به این امر خطیر گردید و با تطبیق آن با نسخه های متعدد عکسی موجود دانشگاه تهران، توسط شرکت مطبوعاتی عطائی، شروع به چاپ گردید این که پس از یک سال کوشش که این آرزو جامه عمل پوشیده و چاپ کتاب انجام گردیده است... .(2)
متاسفانه هر ساله، مجالس سماع و رقص رایج در فرقه مولویه، در کنار مرقد شمس انجام می گیرد دقیقاً مشابه همان اعمال خلاف شرعی که در قونیه ترکیه در کنار مزار جلال الدین مولوی رومی انجام می شود و همین موضوع می تواند خطری بزرگ برای ایجاد تزلزل در اعتقادات مردم سلیم العقیده شهرستان خوی گردد و باید هرچه زودتر جلوی آن گرفته شود.
آیا "شمس تبریزی" برای شیعیان شخصیتی مقدّس محسوب می شود و اساساً آیا او یک شیعه اثنی عشری بوده است! آیا به طور یقین می توان شهرستان خوی را آرامگاه شمس دانست؟ پاسخ تمام این سوالات منفی است. اکنون برای آشنایی بیش تر خواننده محترم با این شخصیت مرموز تاریخ تصوف، به نقل گوشه ای از سخنان او از کتب معتبر صوفیه و همچنین کتاب مقالات شمس که احدی در انتساب آن به شمس تبریزی خدشه وارد نکرده است می پردازیم تا ابعاد متعدّد انحرافات اعتقادی و رفتاری او بر همگان آشکار و مبین گردد. شمس تبریزی، مرشد و پدر معنوی جلال الدین رومی محسوب می شود و اگر این دو نفر با یکدیگر دیدار نمی کردند مولوی تا پایان عمر همچنان بر کرسی تدریس علوم نقلی و فقه و شریعت تکیه زده و مسجد و نماز و منبر و مدرسه را به خانقاه و سماع نمی فروخت و هرگز به زیر خرقه تصوف داخل نمی شد. در توصیف تحول مولوی بعد از ملاقات با شمس نوشته اند:
دریغا نازنین مردی و عالمی و پادشاه زاده که از ناگاه دیوانه شد و از مداومت سماع و ریاضت و تجوّع مختلّ العقل گشت و مجذوب شد. (1)
شمس تبریزی درویشی شاهد باز (2)و لاابالی و دوره گرد و کم حوصله و خشن و مرموز بود که با تحمّل ریاضت های شاقه، به علوم غریبه و سحر دست یافته بود و از همین طریق توانست مولوی را جذب خود کند. (3)موضوعی که مولوی آن را علناً بیان می کرد و بنابر نقل افلاکی:
هرگاه مولانا از شمس سخن می گفت، چنین می گفت که" خدمت مولانا شمس الدین ما در تسخیر نفوس جنّی و انسی و سر اسماء قدسی و اسرار اشیا ید بیضای موسوی داشته و همانا که نفس مبارک او همدم مسیحا بود و در علم کیمیا نظیر خود نداشت و در دعوت کواکب و قسم ریاضیات و الهیات و حکمیات و نجوم و منطق و خلافی او را ليس كمثله نفس في الافاق و الأنفس می خواندند... . (4)
نام: محمد بن علی ملکداد تبریزی
لقب: شمس تبریزی
مذهب: اهل تبریز و از خاندان معروف "بزرگ امید" بود که همگی اسماعیلی مذهب بودند. (1)شمس تبریزی و پدرش پس از حاکم شدن حسن صباح اسماعیلی مذهب در الموت، برای حفظ و صیانت از مذهب اسماعیلی تلاش فراوان نمودند. (2)هیچ نشانه ای از گرایش شمس به تشیع و مکتب اهل بیت علیهم السلام از زندگی و افکار و گفتار او دیده نمی شود. حدیث هایی که نقل می کند همگی از اهل تسنن است و مشایخ طریقتی او نیز در جرگه عامه قرار داشتند و به طور کلی از فرهنگ اهل بیت علیهم السلام بیگانه بودند. علما و بزرگان قونیه، شمس تبریزی را مانند حلاج، جادوگر و ساحر و لاابالی می دانستند. (3)
محل سكونت: در تبریز متولد شد امّا به آسیای صغیر، شام و بغداد سفر نمود. (4)
نسب: سلسله طریقت او به ابوبکر سله باف می رسد که سنی مذهب بوده است. (5)
"مرا شیخی بود ابوبکر نام در شهر تبریز و او سله بافی می کرد و من بسی ولایتها که از او یافتم، امّا در من چیزی بود که شیخم نمی دید و هیچ کس ندیده بود، آن چیز را خداوندگارم مولانا دید"
طبق قول دیگر، برخی نسب طریقتی شمس را به فرقه ذهبیه و نجم الدین کبری رسانده و در ذکر مشایخ او می گویند:
شمس الدین مرید با با کمال الدین جندی، و او مرید شیخ نجم الدین کبری، و او مرید شیخ عمار بن یاسر اندلسی، و او مرید شیخ نجیب الدین سهروردی، و او مرید شیخ احمد غزالی، او مرید شیخ ابو بکر نساج، و او مرید شیخ ابو القاسم گورکانی، و او مرید شیخ ابو عمران مغربی، و او مرید شیخ ابو علی کاتب، و او مرید ابو علی رودباری، و او مرید شیخ جنید بغدادی و او مرید سری سقطی، و او مرید شیخ معروف کرخی. (6)
در سن شصت سالگی عاشق دختر جوانی به نام کیمیا خاتون گردید و با او وصلت نمود امّا به دلیل رفتار خشن و زشت شمس، دختر جوان پس از یک بیماری سه روزه جوان مرگ شد. (7)مهم ترین اثر شمس تبریزی کتابی به نام "مقالات شمس" است که چندان در دسترس نبوده است به همین دلیل از تحریف و دستکاری صوفیان شیعه در قرون بعدی (از دوره صفویه به بعد) در امان مانده و به خوبی هویت اعتقادی گوینده آن را نمایان می کند و جای هیچ تردیدی باقی نمی گذارد که شمس تبریزی از صوفیان متعصّب عامه بوده است.
دعوت انبیا همین است که ای بیگانه به صورت تو جزو منی، از من چرا بی خبری؟ بیا ای جزو، از کل بیخبر مباش. باخبر شو و با من آشنا شو. (1)
شمس همچون دیگر صوفیان، معتقد بود تبعیت مطلق و تقلید بی چون و چرا از قطب زمان واجب است حتی اگر دستورات او خلاف شرع باشد. وی می گوید:
سوال کردن از شیخ (مرشد) بدعت است. (2)
اکنون به خدمت آن پیر، سوال نباشد، گویی درخت را در جنباندن تا میوه فرو آید، وقتی باشد که به جنبانیدن، میوه باز رود و نیاید، همه چنان نباشد که بیاید، چاره سکوت و تسلیم است، این جا هیچ طریق دیگر نیست، الا سکوت و تسلیم. (3)
در خدمت بزرگان، مَن صَمَتَ نجی، (مرید باید در برابر پیر خود سکوت اختیار کند تا به رستگاری برسد). (4)
شمس تبریزی در مرید پروری چنان موفّق بود که به درجه ای رسیده بود که بزرگ ترین مرید او یعنی مولوی وی را خدای خود خوانده و چنین می گفت:
پیر من و مرید من درد من و دوای من *** فاش بگفتم این سخن شمس من و خدای من (5)
شمس الحق تبریز چو سلطان جهان است *** آن ها که طلبکار سخایید کجایید (6)
شمس در جای جای کتاب مقالات و به مناسبت های مختلف، شخصیت و بزرگی خود را ستوده است. او در وهله نخست وجود خود را کیمیا معرّفی می کند " آن هم از گونه ای که بر من ریختن حاجت نیست، بلکه چون پیش مس برابر می افتد، همه زر می شود، کمال کیمیا چنین باشد" (7)و آن گاه سلام خویش را حصنِ حصین بلاها دانسته و می گوید: "سلام ما حصار است از همه رنج ها، امان یابی چون درآمدی" (8)شمس معتقد بود که هرکس به وی خدمتی کند، خداوند آن شخص را خواهد آمرزید حتی اگر آن شخص به خدا اعتقادی
نداشته باشد و به رسالت رسولان الهی کافر باشد و می گوید: اگر کافری بر دست من آب ریخت، مغفور و مشکور شد، زهی من!... زهی عزّت و بزرگ! (1)مرا چنین گفته اند که کافر هفتاد ساله، کوزه ای به دست تو دهد، خلاص یافت. (2)طبق دیدگاه شمس، نه تنها کسی که به او خدمتی کند بلکه اگر نظر وی متوجّه کسی شود، به خاطر همین توجّه، آن شخص رستگار خواهد شد و جالب این جاست حتی اگر این توجّه به صورت دشنام و ناسزا هم باشد، کارگر خواهد بود و نتیجه ای مثبت در بر خواهد داشت، وی می گوید:
اگر دشنام من به کافر صد ساله هم رسد، مومن شود، اگر به مومن رسد، ولی شود و به بهشت رود عاقبت! (3)
شمس خود را نه تنها برتر از تمام مردمان عصر خویش، بلکه از تمام اولیاء و عرفای گذشته نیز والاتر می داند و می گوید:
از سر تا پایم را همه خدا گرفته است این بی خبران، این بی ذوقان، چه افسرده اند، چه مردودند، چه بی ذوقند، انا الحق، سبحانی! که طاقت من دارد با این گفتار، و با این کلام، تو کجا خدا می بینی! (4)
شمس خود را همتراز رسولان معصوم الهی دانسته و می گوید:
اسرار می گویم، کلام نمی گویم، عجب این بزرگان را، چون کلام نیز روی ننمود از این بزرگان، ابایزید از این قبیل نباشد، انبیا باشد و رسل! (5)
او به برتری خود بر عرفا و بزرگان دین معاصر خویش قناعت نکرده و مقام خود را برتر از تمام اولیاء دانسته و معتقد است حتی اگر به شخصی دشنام و فحش و ناسزا دهد، او را به مقام ولى اللهى رسانده؛ می گوید:
من نگویم که شمس الدین ولی است، این بر من افتراست، من گفتم که گفتم که هر که دشنام شمس الدین به او رسد، (به شرط آن که آن دشنام به او رسد) آن کس ولی باشد! (6)
لذا می گوید اگر کسی من را بشناسد دچار حیرت خواهد شد و قلبش از حرکت خواهد ایستاد:
انک لا تعرفنی و الله لو انک عرفتنی، لارتعدت اعضائک و خفق قلبك، يقول هذا ولی، و هذا اعز اولياء الله.
همانا تو مرا نمی شناسی و به خدا سوگند اگر مرا بشناسی، اندامت به لرزه در خواهند آمد و قلبت از حرکت باز خواهد ایستاد می گویند این ولی است و او عزیزترین اولیاء خداست.
لذا نه تنها خود را مقید به پیروی از هیچ احد الناسی ندانسته بلکه زبان به طعن ائمّه اطهار علیهم السلام می گشاید و می گوید:
آن ظاهر نی، اکنون تو بدان مَچَفس، (1)ائمّه روا نمی دارند، ائمّه که باشند؟! مرا با ائمّه چه کار! ما خود ائمّه ایم! (2)
شمس در استخفاف عذاب الهی نیز کلمات بی شماری دارد و در این موضوع نیز گوی سبقت را از هم مسلک های خود ربوده است چنانچه اگر بایزید بسطامی می گفت:
بایزید گوید: مگر آتش دوزخ چیست؟ من فردا بر کنار آن قرار خواهم گرفت و به خداوند خواهم گفت: مرا به غرامت این ملاعین بپذیر و گرنه آن را خواهم بلعید. (3)
شمس تبریزی همین مقدار نیز بر نتافته و می گوید:
دوزخ از من حذر می کند و می ترسد، آخر می گوید: جز یا مومن فان نورک اطفأ ناری!
(از من دور شد ای مومن، زیرا که نور وجود تو آتش مرا خاموش کرد) دوزخ را چنان بتفسانیم که بمیرد از بیم. (4)
کافی است تنها همین سخن شمس تبریزی را با تعالیم مکتب اهل بیت علیهم السلام مقایسه کنید تا به دوری و بیگانگی و انحراف او پی ببرید همچنان که سید و سرور جوانان بهشت حضرت سیدالشهدا علیه السلام در مقام خوف از عذاب الهی و آتش جهنّم بعد از انشاد دعای مفصل مشهور به عرفه، در حالی که قطرات اشک هم چون باران از دیدگان مبارکش جاری و خاک زیر پایشان از اشک خیس گشته بود تنها یک حاجت را به درگاه الهی درخواست کرده و فرمودند:
أَسْأَلُكَ اللَّهُمَّ حَاجَتِيَ الَّتِي إِنْ أَعْطَيْتَهَا لَمْ يَضُرَّنِي مَا مَنَعْتَنِي وَ إِنْ مَنَعْتَنِيهَا لَمْ يَنْفَعْنِي مَا أَعْطَيْتَنِي أَسْأَلُكَ فَكَاكَ رَقَبَتِي مِنَ النَّا. (5) خداوندا از تو حاجتی می خواهم اگر به من عطا نمایی هیچ امری که از من منع کرده ای مرا آسیب نمی رساند و اگر آن حاجت را از من منع نمایی، هر چه به من عطا کرده ای به حالم سود نخواهد داشت، و آن درخواست، آزاد و رها کردن من از آتش است.
شمس تبریزی با وقاحت تمام، نه تنها مدّعی بی نیازی از قرآن کریم می کند بلکه خواندن کتاب الله و تبعیت از آن را سبب تاریکی قلب خود می داند:
مرا رساله ی محمّد رسول الله سود ندارد! مرا رساله ی خود باید. اگر هزار رساله بخوانم تاریک تر شوم. اسرار اولیاءِ حق را ندانند، رساله ی ایشان مطالعه می کنند، هر کسی خیالی می انگیزند و گوینده ی آن سخن را متهم می کنند. خود را هرگز متهم نکنند و نگویند که این کفر و خطا در آن سخن نیست؛ در جهل و خیال اندیشی ماست... . (1)
شمس مانند دیگر صوفیان، راه مستقیم و طریق هدایت و نجات و رستگاری را منحصر در اسلام نمی داند و معتقد است تمام ادیان و مذاهب و حتی کفّار، سالک راه هدایت و مدرک حقایق و معارف هستند. به عنوان نمونه طبق نقل مقالات شمس، وی از شرکت در مجالس مسلمین خودداری و نزد مسیحیان می رفت:
گفتم: می روم امشب نزد آن نصرانی که وعده کرده ام که شب بیایم، گفتند: ما مسلمانیم و او کافر، بر ما بیا. گفتم: او به سر مسلمان است، زیرا تسلیم است و شما تسلیم نیستند. (2)
همچنین می گوید:
گفتند ما را تفسیر قرآن بساز، گفتم تفسیر ما چنان است که می دانید، نی از محمّد و نی از خدا! این "من" نیز منکر می شود مرا. (3)
این سخنان شمس تبریزی را مقایسه کنید با کلام خداوند متعال که می فرماید:
وَ مَن يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلَمِ دِينًا فَلَن يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ اْلْخَسِرِينَ. (4) هر کس غیر از دین اسلام را برگزیند، هرگز از وی پذیرفته نخواهد شد و در پایان کار (روز آخرت) از جمله افراد خسارت، ضرر و زیان دیده است.
و یا در آیه ی دیگر که می فرماید:
إِنَّ اْلدِّينَ عِندَ اْللَّهِ اْلْإِسْلَمُ قلی وَ مَا اْخْتَلَفَ اْلَّذِينَ أُوتُوا اْلْكِتَبَ إِلَّا مِن م بَعْدِ مَا جَآءَهُمُ اْلْعِلْمُ بَغْيَا م بَيْنَهُمْ قلی وَ مَن يَكْفُرْ بِأَيَتِ اْللَّهِ فَإِنَّ اْللَّهَ سَرِيعُ اْلْحِسَابِ. دینی پسندیده خدا نیست مگر اسلام و اهل کتاب اختلاف نکردند مگر بعد از این که علم و معرفت به حق پیدا کردند امّا سرکشی کردند و هر کس به آیات خداوند کفر بورزد خداوند سریع الحساب است.
حال کسی که مدّعی می شود کتاب قرآن کریم برایش سود ندارد بلکه سبب گمراهی او می شود را می توان مسلمان نامید؟! هرگز!
شمس در سخنان بی پروای دیگر انبیاء الهی را به نفاق متهم کرده و می گوید:
اغلب انبیاء نفاق کرده اند! نفاق آن است که آن چه در دل باشد، خلاف آن ظاهر کردن... اگر نفاق نکردی، اول صدیق بیزار شدی! (1)
هنگامی که علما و فقهای عصر شمس تبریزی آیات قرآن کریم را می خواندند و روایات بزرگان و معصومین علیهم السلام را نقل می کردند شمس تبریزی خشمگین شده و آن ها را از خواندن آیات و روایات نهی می کرد و به آن ها می گفت: باید خودتان تلاش و سلوک کنید تا به مقام انبیاء برسید تا از جانب خدا بر شما و حی شود نه این که کلمات انبیاء دیگر را نقل کنید. وی می گوید:
تا کی بر زین بی اسب سوار گشته و در میدان مردان می تازید و تا کی به عصای دیگران به پا می روید؟ این سخنان که می گویید از حدیث و تفسیر و حکمت و غیره، سخنان مردم آن زمان است که هر یک در عهد خود به مسند مردمی نشسته بودند و از خود معانی می گفتند و چون مردان این عهد شمایید، اسرار و سخنان شما کو؟ بعضی کاتب وحی بودند و برخی محل وحی. اکنون جهد کن که هر دو باشی هم محل وحی و هم کاتب وحی خود باشی. (2)
شمس تبریزی در جای دیگر مدّعی می شود که کتاب خدا، قرآن مسلمانان نیست بلکه قطب و پیر راه سلوک (یعنی خودش) است! وی می گوید:
مراد از کتاب الله، مصحف (قرآن کریم) نیست، بلکه آن مردی است که راهبر است، كتاب الله او است، آیت اوست، در آن آیت آیت هاست. (3)
همو در جای دیگر تمام هادیان و معصومین علیهم السلام و راهنمایان خلایق را زیر سوال برده و یگانه منجی و هدایت گر بشریت را خود می داند:
مرا در این عالم با این عوام هیچ کار نیست، برای ایشان نیامده ام، این کسانی که رهنمای عالم اند به حق، انگشت بر رگِ ایشان می نهم! (4)
این کلمات شمس تبریزی در حالی مطرح گشته است که در شرع مقدّس اسلام، قرآن و اهل بیت علیهم السلام از مقام اول برخوردارند.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله می فرمایند:
إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِ لَنْ تَضِلُّوا بَعْدِي، أَحَدُهُمَا أَعْظَمُ مِنَ الْآخَرِ، كِتَابُ اللَّهِ حَبْلُ مَمْدُودٌ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ وَ عِتْرَتِي أَهْلُ بَيْتِي، لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحُوْضَ، فَانْظُرُوا كَيْفَ تَخْلُفُونِي فِيهِمَا. (1) به تحقیق که من در میان شما دو شیء گران بها باقی می گذارم و مادامی که به آن ها چنگ زده و عمل کنید هرگز گمراه و اغواء نمی گردید یکی از آن ها بزرگ تر از دیگری است. کتاب قرآن کریم ریسمان کشیده شده خداوند از آسمان به زمین است. ثقل دیگر اهل بیت من هستند که این دو نقل از یکدیگر هرگز جدا نمی شوند تا این که روز قیامت بر من وارد می شوند. پس بنگرید که در نبود من (به جای من) چگونه با آنان رفتار می کنید.
آیا این سخن شمس تبریزی مصداق استخفاف و مهجور نمودن کلام الله نمی باشد؟
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله در روایت دیگر می فرمایند:
الْقُرْآنُ أَفْضَلُ كُلِّ شَيْءٍ دُونَ اللَّهِ فَمَنْ وَ قَّرَ الْقُرْآنَ فَقَدْ وَ قَّرَ اللَّهَ وَ مَنْ لَمْ يُوَقِّرِ الْقُرْآنَ فَقَدِ اسْتَخَفَّ بِحُرْمَةِ اللَّهِ.... (2) قرآن کریم، بعد از خداوند متعال، با فضیلت ترین شیء موجود در عالم است پس کسی که هر كس قرآن را بزرگ شمارد خدا را بزرگ شمرده و هر کس آن را بزرگ نشمارد به حريم خدای سبحان استخفاف روا داشته است.
امّا از همه مهم تر کلام خداوند متعال در خود قرآن کریم است که شکایت رسول الله صلی الله علیه و آله از امّت اسلام را اینگونه بیان می کند:
وَ قَالَ الرَّسُولُ يَرَبِّ إِنَّ قَوْمِي اْتَّخَذُوا هَذَا اْلْقُرْءَانَ مَهْجُورًا. (3) و پیامبر عرضه داشت پروردگارا قوم من قرآن را کنار گذاشته و آن را رها کردند.
این آیه، بیانگر شکایت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به درگاه خداوند سبحان است که از مهجور ماندن قرآن توسط امّتش شکایت نموده است. حال قضاوت کردن درباره این که آیا سخنان شمس تبریزی مصداق مهجور ساختن کلام الله می باشد را بر عهده خواننده محترم می سپاریم.
افلاکی که کتاب مناقب العارفین خود را در وصف سیره و کلام مولوی و شمس تبریزی، زیر نظر نوه مولوی نگاشته و از معتبرترین تذکره های صوفیه می باشد، در این کتاب چنین می گوید:
همچنان منقولست که روزی آن سلطان عالم جان، بر در خان نشسته بود؛ مگر حضرت مولانا، قدّس الله لطیفته از مدرسه پنبه فروشان بیرون آمد و بر استری رهوار سوار شده، تمامت طالب علمان و دانشمندان در رکابش پیاده از آن جا عبور می کردند؛ همانا که حضرت مولانا شمس الدین برخاست و پیش دوید و لگام استر را محکم بگرفت و گفت: ای صرّاف عالم و نقود معانی و عالم اسماء! بگو که حضرت محمّد رسول الله بزرگ بود یا بایزید؟ فرمود که نی نی محمّد مصطفی سرور و سالار جميع انبیاء و اولیاءست و بزرگواری از آن اوست به حقیقت، شمس تبریزی گفت: پس چه معنیست که حضرت مصطفی سبحانک ما عرفناک حقّ معرفتک می فرماید و بایزید سبحانى ما أعظم شأنى و انا سلطان السلاطین می گوید؟ همانا که مولانا از استر فرود آمده از هیبت آن سؤال نعره بزد و بیهوش شد و تا یک ساعت رصدی خفته بود و خلق عالم در آن جایگاه هنگامه شد و چون از عالم غشیان به خود آمد، دست مولانا شمس الدین را بگرفت و پیاده به مدرسه خود آورده، در حجره درآمدند، تا چهل روز تمام به هیچ آفریده را راه ندادند؛ بعضی گویند: سه ماه تمام از حجره بیرون نیامدند. (1)
از متن پرسش شمس از مولوی کاملاً روشن است که در نظر او مقام بایزید از پیامبر صلی الله علیه و آله بالاتر است و باید دانست که نگاه تحقیرآمیز به انبیاء علیهم السلام، ائمّه علیهم السلام و اصحاب پیامبران و امامان علیهم السلام- از اصول اساسی اندیشه تمام صوفیان است که نمونه بارز و صریح آن ها را می توان از کلمات شمس با مولوی دریافت.
صوفیان، علمی که از خواندن کتاب و دفتر و قرآن و حدیث حاصل می شود را نه تنها بی ارزش بلکه یکی از موانع سلوک و کشف حقیقت می دانند در حالی که مهم ترین تلبیس ابلیس بازداشتن مردم از علم آموزی و مخالفت با تعلیم و تعلم و خاموش کردن نور عقل و علم است چرا که شیاطین با گرفتار کردن بشر در تاریکی ها می توانند هر نحوه که خواستند او را به حرکت در آورده و بلغزانند. ابلیس با جایگزین کردن مکاشفه و حدثنى قلبى عن ربی به جای قال الصادق و قال الباقر علیه السلام سعی در انحراف مردم دارد چنان چه مثال احمد احسائی ها و صوفیان و تئوسوفی ها را منحرف ساخت.
1) مناقب العارفين، ج1، ص87.
دکتر غنی قاسم می نویسد:
"از مطالعه تراجم احوال صوفیه و اطلاع بر اقوال و آراء آنان بر می آید که عرفا همیشه "علم رسمی" و قیل و قال مدرسه و کتاب و دفتر را "حجاب" راه سالک شمرده اند." (1)
امّا در این میان شمس تبریزی گوی سبقت را از هم مسلکان خود ربوده و در مذمّت و تقبیح علوم منقول و اکتسابی بیش ترین کلمات را نقل کرده است که اکنون تنها به گوشه ای از آن ها اشاره می شود. شمس تبریزی مدّعی می شود که اگر کسی از علوم منقول در کتب اعم از قرآن و روایات و غیره، تبعیت کند گمراه می شود:
آن چه تو را براهند بنده خداست نه نبشته مجرد، من اتبع السواد فقد ضلّ (کسی که از خط نوشته تبعیت کند گمراه می شود). (2)
مولوی بزرگ ترین دست پرورده شمس تبریزی خطاب به استادش می گوید:
از وقتی با تو آشنا شده ام این کتاب ها در نظرم بی ذوق شده است. (3)
در رابطه با اولین دیدار شمس تبریزی و مولوی چنین نقل کرده اند:
روزی مولانا در خانه نشسته بود و کتابی چند گرد خود نهاده و طالب علمان بر وی گرد آمده بودند. شمس الدین تبریزی درآمد و سلام گفت و بنشست و اشارت بکتب کرد و پرسید این چیست: مولانا گفت تو این ندانی، هنوز مولانا این سخن به انجام نرسانیده بود که آتش در کتب و کتب خانه افتاد. مولانا پرسید این چه باشد؟! شمس الدین گفت: تو نیز این ندانی برخاست و برفت. مولانا جلال الدین مجردوار برآمد و بترک مدرسه و کسان و فرزندان گفت و در شهرها بگشت و اشعار بسیار بنظم آورد و بشمس تبریزی نرسید و شمس ناپیدا شد و قریب بدین روایت است آن چه جامی و دیگران بتبع وی در کتب خود نوشته اند که «چون خدمت مولانا شمس الدین به قونیه رسید و بمجلس مولانا درآمد خدمت مولانا در کنار حوضی نشسته بود و کتابی چند پیش خود نهاده پرسید: این چه کتاب هاست، مولانا گفت این را قیل و قال گویند ترا با این چه کار خدمت مولانا شمس الدین دست دراز کرد و همه کتاب ها را در آب انداخت، خدمت مولانا بتأسف تمام گفت هی درویش چه کردی بعضی از آن ها فوائد والد بود که دیگر یافت نیست. شیخ شمس الدین دست در آب کرد و یکان یکان کتاب ها را بیرون آورد و آب در هیچ یک اثر نکرده، خدمت مولانا گفت این چه سرّ است، شیخ شمس الدین گفت این ذوق و حال است ترا از این چه خبر بعد از آن با یکدیگر بنیاد صحبت کردند». (4)
این در حالیست که احادیث فراوانی از معصومین علیهم السلام پیرامون نگاشتن و حفظ احادیث و ترویج آن ها وارد شده است چنان چه رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله می فرمایند:
الْمُؤْمِنُ إِذَا مَاتَ وَ تَرَكَ وَرَقَةً وَاحِدَةً عَلَيْهَا عِلْمٌ تَكُونُ تِلْكَ الْوَرَقَةُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ سِتْراً فِيمَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ النَّارِ وَ أَعْطَاهُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى بِكُلِّ حَرْفٍ مَكْتُوبٍ عَلَيْهَا مَدِينَةً أَوْسَعَ مِنَ الدُّنْيَا سَبْعَ مَرَّات.... (1) هر گاه مؤمن بمیرد و یک برگه که روی آن علمی نوشته شده باشد از خود بر جای گذارد، روز قیامت آن برگه پرده میان او و آتش می شود و خداوند تبارک و تعالی به ازای هر حرفی که روی آن نوشته شده، شهری هفت برابر پهناورتر از دنیا به او می دهد.
همچنین می فرماید:
وَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ مَا مِنْ مُتَعَلِّمٍ يَخْتَلِفُ الَىَّ بَابُ الْعَالِمِ الا كتب اللَّهُ لَهُ بِكُلِّ قَدَمٍ عِبَادَةَ سَنَةٍ وَ بَنَى لَهُ بِكُلِّ قَدَمٍ مَدِينَةً فِي الْجَنَّةِ وَ يُمْشَى عَلَى الارض وَ هِىَ تَسْتَغْفِرُ لَهُ وَ يُمْسِى وَ يُصْبِحُ مَغْفُوراً لَهُ. (2) ... قسم به آن که جانم در دست اوست هیچ دانشجویی به خانه دانشمندی [معلمّی] رفت و آمد نمی کند جز این که خداوند با هر گامی عبادت یک سال به حساب او می نویسد و نیز شهری در بهشت برای او بنا می کند و (هنگامی که) روی زمین راه می رود زمین برای او آمرزش می طلبد و وی صبح و شام آمرزیده می شود.
امام صادق علیه السلام می فرمایند:
کْتُبْ وَ بُثَّ عِلْمَکَ فِی إِخْوَانِکَ فَإِنْ مِتَّ فَوَرِّثْ کُتُبَکَ بَنِیکَ فَإِنَّهُ یَأْتِی عَلَی النَّاسِ زَمَانُ هَرْجٍ مَا یَأْنَسُونَ فِیهِ إِلَّا بِکُتُبِهِمْ. (3) بنویس و دانشت را در میان برادرانت بیراکن و اگر مردی کتاب های خود را برای فرزندانت به ارث بنه، چه بر مردم روزگار آشفته ای رسد که با چیزی جز کتاب هایشان انس نگیرند.
شمس تبریزی با پایبندی به اصل " المجاز قنطرة الحقيقة " كه اغلب صوفیه به آن وفادار هستند، معتقد بود عشق مجازی انسان را همچون پلی به عشق حقیقی (خدا) می رساند. وی می گوید: شاهدی بجو تا عاشق شوی و اگر عاشق تمام نشده ای به این شاهد، شاهد دیگر، جمال ها در زیر چادر بسیارست، هست دگر دل ربا که بنده شوی. (4)
در "مقالات شمس" اشاره های متعددی به امرد بازی وجود دارد، از جمله داستان بی شرمانه زیر:
اصلی است که هر که را دل تنگ بود، کونش فراخ بود و هر که را دل فراخ بود کونش تنگ بود... یکی دعوی پیغامبری می کرد، بر پادشاهش بردند، گفت معجزه؟ گفت آن چه خواهی... اکنون به حضور پادشاه ترکان تنگ چشم صف کشیده و روز قلبِ زمستان، می گوید این ساعت خیار تر و تازه بیاری و این غلام را چشم هایش فراخ کنی، بی آن که خللی در چشم او در آید... گفت خیار تر و تازه نیست... و چشم این غلام را فراخ نتوان کردن، اما کونش را فراخ کنم چندان که خواهی!!! (1)
بدیع الزمان فروزانفر بزرگ ترین مولوی پژوه قرون معاصر در رابطه با دیدار مولوی و شمس و تحول و دگرگونی که در مولوی بعد از این ملاقات حاصل شد چنین می نویسد:
مولانا بعد از این خلوت (با شمس) روش خود را بدل ساخت و بجای اقامه نماز و مجلس وعظ بسماع نشست و چرخیدن و رقص بنیاد کرد و بجای قیل و قال مدرسه و جدال اهل بحث گوش به نغمه جانسوز نی و ترانه دلنواز رباب نهاد. (2)
"شمس تبریزی" از اوحدالدین کرمانی می خواهد در بغداد بماند و همچون رسم قلندران و ملامتیه، نزد مریدان شرب خمر کند:
روزی گفت: چه باشد مگر با ما باشی؟ گفتم: به شرط آن که آشکارا بنشینی و شرب کنی پیش مریدان و من نخورم. گفت: تو چرا نخوری؟ گفتم: تا تو فاسقی باشی نیکبخت و من فاسقى باشم بدبخت. گفت: نتوانم. (3)
از نظر صوفیان، انجام شریعت برای رسیدن به حقیقت هست و هنگام رسیدن به حقیقت دیگر نیازی به انجام واجبات و ترک محرمات نیست. موضوع تساهل و تسامح در انجام واجبات شرعی امری نیست که فقط از تذکره نویسان به شمس نسبت داده باشند بلکه خود شمس تصریح می کند که در انجام عبادات شرعی خود کوتاهی می کند و کسانی که با شمس ملاقات می کنند در اولین وهله این موضوع را متوجّه می شوند وی می گوید:
کسی که ما را دید، یا مسلمانِ مسلمان شود یا مُلحدِ ملحد؛ زیرا چون بر معنای ما وقوف نیابد، همین ظاهر ما بیند و در این عبادات ظاهر تقصیری بیند... . (4)
شمس تبریزی از مولوی پسر زیباروی به همراه شراب طلب نمود، مولوی نیز که شیفته و عاشق شمس گردیده بود درخواست نامشروع او را اجابت کرد و از محله یهودیان برای او شراب تهیه کرد افلاکی به سند متصل از فرزند مولوی چنین نقل می کند:
روزی مولانا شمس الدین از حضرت والدم شاهدی التماس کرد؛ پدرم حرم خود (همسر یا مادر)، خاتون را که در جمال و کمال جمیله زمان و ساره ثانی بود و در عفّت و عصمت مریم عهد خود، دست بگرفته در میان آورد؛ فرمود که او خواهر جان منست نمی باید؛ بلک نازنین شاهد پسری می خواهم که بمن خدمتی کند؛ فی الحال فرزند خود سلطان ولد را که یوسف یوسفان بود پیش آورد و گفت: امیدست که به خدمت و کفش گردانی شما لایق باشد؛ (شمس) فرمود که او فرزند دلبند منست؛ حالیا قدری اگر صهبا (شراب انگور) دست دادی اوقات بجای آب استعمال می کردم که مرا از آن ناگزیرست؛ همانا که حضرت پدرم بنفسه بیرون آمده دیدم که سبوئی از محلّه جهودان پر کرده (1)و بیاورد. (2)
چنان چه نقل است بعد از این که شمس از دیدگاه مولوی دور شد، او افرادی را برای بازگرداندن شمس، نزد او می فرستد و شمس را در حین شطرنج بازی با یک جوان زیبای امرد مشاهده می کنند. روزی خدمت مولانا وی را گفت:
به دمشق رو به طلب مولانا شمس الدّین، و چندین سیم و زر با خود ببر و در کفش آن سلطان ریز و کفش مبارکش را طرف روم بگردان! چون به دمشق رسی، در صالحیّه خانی است مشهور، یک سر به آن جا رو که وی را آن جا یابی که با فرنگی پسری صاحب جمال شطرنج می بازد. (3)
"شمس تبریزی"، به هم نوایی با امویان عاشورا را به جشن و سرور و عیش و عشرت و شادی و رقص و پایکوبی می نشیند، نه به ماتم و اشک و اندوه! "شمس تبریزی" می گوید:
"شمس خجندی" بر خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) می گریست، ما بر وی می گریستیم، یکی به خدا پیوست، بر وی می گرید...! (4)
همچنان دلداده شمس، مولوی نیز به شیخ خود اقتدا کرده و ضمن داستانی، گریه و عزاداری شیعیان حلب را به باد استهزاء و سخره می گیرد و آن ها را جاهل خطاب نموده و می گوید:
روز عاشورا همه اهل حلب *** باب انطاکیه اندر تا به شب
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان *** زانک بد مرگیست این خواب گران
چون که ایشان خسرو دین بوده اند *** وقت شادی شد چو بشکستند بند (1)
چگونه می توان گریستن بر سبط النبی صلی الله علیه و آله حضرت سیدالشهدا علیه السلام که مظلومانه در صحرای کربلا ذبح گردید و خاندان پاکش به اسارت دشمنان دین درآمد را جاهلانه دانست؟! اگر گریه بر مصائب سیدالشهدا علیه السلام نشان از حماقت و جهالت است چنان چه مولوی و شمس می پندارند، چرا سیره مستمر معصومین علیهم السلام و علما بر این موضوع جریان داشته است.
ابن خارجه می گوید روزی در خدمت امام صادق علیه السلام بودیم و امام حسین علیه السلام را یاد کرده و از او نام بردیم. حضرت صادق علیه السلام بسیار گریستند و ما نیز به تبع ایشان گریستیم. پس حضرت صادق علیه السلام فرمودند که امام حسین علیه السلام می فرمود:
من کشته گریه و زاری (اشکم) هستم نام من در نزد هیچ مؤمنی برده نمی شود مگر آن که محزون و گریان می شود. (2)
در روایت آمده است هیچ روزی نبود که اسم امام حسین علیه السلام در نزد امام صادق علیه السلام برده شود و آن امام علیه السلام در آن روز تبسمی بر لب بیاورند. آن حضرت در تمام روز گریان و محزون بودند و می فرمودند:
امام حسین علیه السلام سبب گریه هر مؤمن است.
شیخ طوسی رحمة الله و شیخ مفید رحمة الله از ابان بن تغلب روایت کرده اند که حضرت صادق علیه السلام فرمودند:
نَفَس کسی که برای مظلومیت ما محزون است تسبیح است و اندوه و ماتم او عبادت خدا و پوشیدن اسرار ما از بیگانگان جهاد در راه خداست. (3)
من با جماعتی از کوفیان در خدمت امام صادق علیه السلام بودیم، جعفر بن عفان وارد شد. حضرت او را اکرام کردند و نزدیک خود نشاندند و فرمودند یا جعفر!
جعفر عرض کرد: جانم، خدا مرا فدای تو کند. حضرت فرمودند: به من گفته اند تو در مرثیه و عزای حسین (علیه السلام) شعر می گویی. جعفر عرض کرد: بله، فدای تو شوم. حضرت فرمودند: پس بخوان. جعفر شروع به خواندن مرثیه نمود، حضرت امام صادق علیه السلام و حاضرین مجلس گریستند. حضرت علیه السلام آن قدر گریست که اشک چشم مبارکش بر محاسن شریفش جاری شد.
پس از آن حضرت صادق علیه السلام فرمودند: به خدا سوگند، که ملائکه مقرّب در این جا حاضر شدند و مرثیه تو را که در مصائب حسین علیه السلام خواندی شنیدند و بیش تر از ما گریستند و حق تعالی در همین ساعت بهشت را با تمام نعمت های آن برای تو واجب گردانید و گناهان تو را آمرزید. پس امام فرمودند: ای جعفر می خواهی که زیادتر بگویم؟ جعفر عرض کرد: بله، ای سید من. حضرت فرمود: هر که در مرثیه حسین علیه السلام شعری بگوید و بگرید و بگریاند، حق تعالی او را بیامرزد و بهشت را برای او واجب می گرداند. (1)
ابن قولویه با سند معتبر روایت کرده از ابی هارون مکفوف که گفت: به خدمت حضرت صادق علیه السلام مشرف شدم آن حضرت فرمودند که برای من مرثیه حسین علیه السلام بخوان. من نیز شروع کردم به خواندن. امام علیه السلام فرمود: به این صورت نخوان به همان سبکی که نزد خودتان متعارف است و نزد قبر حسین علیه السلام می خوانید بخوان. پس من خواندم. حضرت گریستند و من ساکت شدم. فرمود: بخوان، من خواندم تا آن اشعار تمام شد. حضرت فرمود: باز هم برای من مرثیه بخوان، من شروع کردم به خواندن این اشعار: يا مَريَمُ قومُي فَاندُبي مَولاكِ وَ عَلَي الحُسَين فَاسعَدي بِبُكاكِ. پس حضرت بگریست و زن ها هم گریستند و شیون نمودند و هنگامی که از گریه آرام شدند فرمودند: ای اباهارون هر کس برای حسین علیه السلام مرثیه بخواند و یک نفر را بگریاند بهشت بر او واجب می شود. و سپس فرمودند: هر کس امام حسین علیه السلام را یاد کند و بر او گریه کند بهشت بر او واجب می شود. (2)
"شمس تبریزی"، که وجود خود را کیمیا می داند (3)، مقام معرفت و خوف و خشیتِ برترین بانوی خلقت، و یکتا کفو امیر عالم آفرینش، حضرت فاطمه زهرا علیها السلام را خوار و پست شمرده و ضمن اهانت صریح به آن مخدره، عبادت امّ الائمه علیهم السلام را ناشی از محبّت و شوق نمی داند و چنین می گوید:
مردم را سخن نجات خوش نمی آید، سخن دوزخیان خوش می آید... لاجرم ما نیز دوزخ را چنان بتفسانیم. که بمیرد از بیم! فاطمه رضی الله عنها عارفه نبود، زاهده بود. پیوسته از پیغمبر حکایت دوزخ پرسیدی. (4)
چگونه می توان درباره یگانه دختر رسالت که خداوند با عناوین کوثر (5)، مشکاة (6)و از مصادیق عبادتگران نیمه شب (7)، صالحین، به شمار آورده است این گونه گستاخی کرد! چرا صوفیان باید زنی مانند رابعه عدویه را عارفه (8)خطاب کنند امّا هنگامی که به حضرت صدیقه طاهره علیها السلام می رسند،
1) همان.
2) منتهی الآمال، ج1، ص542.
3) مقالات شمس، عماد، ص67.
4) نقدی بر مثنوی، 92، به نقل از مقالات شمس، 151-341
5) سوره مبارکه کوثر.
6) النور، 35، اْللَّهُ نُورُ اْلسَّمَوَاتِ وَ اْلْأَرْضِ ج مَثَلُ نُورِهِ ی كَمِشْكَوةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ صلی اْلْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَةٍ صلی اْلزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌُ دُرِّيُُّ يُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُبَارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لَّا شَرْقِيَّةٍ وَ لَا غَرْبِيَّةِ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارُُ ج نُّورُ عَلَى نُورٍ قلی يَهْدِى اْللَّهُ لِنُورِهِ ی مَن يَشَآءُ ج وَ يَضْرِبُ اْللَّهُ اْلْأَمْثَلَ لِلنَّاسِ قلی وَ اْللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌُ
7) النساء، 34، اْلرِّجَالُ قَوَّمُونَ عَلَى اْلنِّسَآءِ بِمَا فَضَّلَ اْللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ وَ بِمَآ أَنفَقُواْ مِنْ أَمْوَلِهِمْ ج فَاْلصَّالِحَتُ قَنِتَتُ حَفِظَتُُ لِّلْغَيْبِ بِمَا حَفِظَ اْللَّهُ ج وَ اْلَّتِي تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَ اْهْجُرُوهُنَّ فِي اْلْمَضَاجِعِ وَ اْضْرِبُوهُنَّ صلی فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلَا تَبْغُواْ عَلَيْهِنَّ سَبِيلًا قلی إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلِيًا كَبِيرًا
8) سفیان اهل معامله بود و رابعه عارفه بود. شرح التعرف لمذهب التصوف، ج3، ص1313.
بغضاً لاميرالمؤمنین علیه السلام ایشان را عارفه ندانند مگر سخن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله درباره حضرت فاطمه علیها السلام را نشنیدند که می فرمایند:
نور فاطمه قبل از آفرینش زمین و آسمان آفریده شده است. خداوند متعال قبل از آفرینش آدم، فاطمه را از نور خود آفرید و نور فاطمه در زیر عرش الهی مشغول تسبیح و تقدیس و تهليل و تحمید خداوند متعال بود. وقتی خداوند متعال مرا از نسل آدم آفرید نور فاطمه را به صورت سیبی در بهشت درآورد و جبرئیل آن را به من داد و گفت: يَا مُحَمَّدُ انَّ هَذِهِ تُفَّاحَةُ أَهْدَاهَا اللَّهِ عَزَّوَجَلّ اليك مِنَ الْجَنَّةِ؛ ای محمّد، این سیب را از بهشت خداوند عزیز و جلال بر تو هدیه کرده است. من آن را گرفته و بر سینه ام گذاشتم و جبرئیل گفت: آن سیب را بخور. وقتی که آن را شکافتم از داخل آن نوری درخشید و من بیمناک شدم، جبرئیل گفت: ای محمّد! آن را بخور و نگران نباش. این نور در آسمان منصوره و در زمین فاطمه نامیده می شود. پرسیدم: ای دوست من جبرئیل چرا به این نام ها موسوم گردیده است. پاسخ داد: در زمین «فاطمه» نامیده شده زیرا پیروان خود را از آتش جدا می کند و دشمنان خود را از دوستی اش محروم گردانیده است. و در آسمان «منصوره» نامیده شده زیرا دوستان خود را نصرت و یاری می کند و این تفسیر گفتار خداوند متعال است که می فرمايد: وَ يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ بِنَصْرِ اللّه يَنصُرُ مَنْ يَشَاءَ؛ در آن روز مؤمنان بخاطر یاری خداوند خوشحال می شوند و او هر که را بخواهد یاری می کند. مقصود از این نصرت، یاری فاطمه به شیعیان و دوستارانش می باشد. (1)
آیا شمس تبریزی از رسول خدا صلی الله علیه و آله نشنیده بود که آن بانوی مطهره و معصومه را سرور تمام زنان مومن عالم عنوان داده و فرمودند:
أَمَا تَرْضَیْنَ أَنْ تَأْتِیَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ سَیِّدَةَ نِسَاءِ الْمُؤْمِنِینَ. آیا راضی؛ نیستی که در روز قیامت سرور بانوان اهل ایمان باشی. (2)
1- اوصاف المقرّبين ميرزا احمد وحيد الاولياء؛ رياض السياحة، ج1، ص195.
2- مقدمه کتاب مقالات شمس، عماد، ص16.
3- مناقب العارفين، ج1، ص89.
4- مقالات شمس تبریزی، چاپ عماد، ص209.
5- مولانا جلال الدين، ص108، كتاب خط سوم؛ مناقب العارفين؛ رساله سپهسالار و...
6- مناقب العارفين، ج2، ص626-625.
7- شناخت مولانا، ناصر نجمی، ص21.
8- همان، ص21.
9- همان، ص25.
10- نقدی بر مثنوی، ص66.
11- نفحات الانس جامی، ص464 - شمس در "مقالات" خود را از مریدان ابوبکر سله باف می خواند:
"مرا شیخی بود ابوبکر نام در شهر تبریز و او سله بافی می کرد و من بسی ولایتها که از او یافتم، امّا در من چیزی بود که شیخم نمی دید و هیچ کس ندیده بود، آن چیز را خداوندگارم مولانا دید"
12- رياض السياحة، ج1، ص195.
13- پله پله تا ملاقات خدا، زرینکوب، ص141.
14- تصحيح موحد، ص162.
15- مقالات، ص203.
16- مقالات شمس، ج1، ص136-137.
17- مقالات شمس، ج1، ص249.
18- دیوان شمس، غزلیات، 509.
19- دیوان شمس، غزلیات، 269.
20- مقالات شمس، ج1، ص184.
21- مقالات شمس، ج1، ص300.
22- همان، ص318.
23- همان، ص270.
24- مقالات شمس، ج1، ص78.
25- همان، ص285.
26- همان، ص94.
27- مقالات شمس، ج2، ص110.
28- همان، ص23.
29- تلبیس ابلیس، ص365، همان، ص133.
30- مقالات شمس، ج1، ص142.
31- بحار الأنوار (ط- بيروت)، ج95، ص225.
32- مقالات شمس، تصحیح محمد علی موحد، ص270.
33- مقالات، عماد، ص286.
34- مقالات شمس، ج1، ص277.
35- آل عمران، 85.
36- مقالات شمس، ج2، ص179.
37- مناقب العارفين، ص143.
38- مبانی عرفان و احوال عارفان، حلبی، ص557.
39- همان.
40- الهداية الكبرى، ص19.
41- بحار الأنوار (ط- بيروت)، ج89، ص19.
42- فرقان، 30.
43- مناقب العارفين، ج1، ص87.
44- تاریخ تصوف در اسلام، ص506.
45- مقالات شمس، ج2، ص26.
46- مبانی عرفان و احوال عارفان، حلبی، ر ک ص557.
47- زندگانی مولانا، متن، ص57؛ الوجواهر المضيئه، ج2، ص124.
48- الأمالي (للصدوق)، النص، ص37.
49- بحار، ج1، ص184.
50- بحار، ج2، ص151.
51- مقالات شمس، چاپ عماد، ص209.
52- مقالات شمس، چاپ دکتر موحد، ص333.
53- زندگانی مولانا، متن، ص64.
54- گولپینارلی، مولانا جلال الدین، ص99، از مقالات، عماد، ص348-347؛ مناقب العارفين: ج2، ص617-616.
55- مقالات شمس، تصحیح محمدعلی موحد، ج2، ص141.
56- نفحات الأنس، ص538؛ مناقب العارفین، ج2، ص622.
57- نفحات الأنس، ص542.
58- نقدی بر مثنوی، 97، به نقل از مقالات شمس، به نقل از خط سوم، 31.
59- مثنوی معنوی، متن، ص847.
60- كامل الزيارات، النص، ص109.
61- منتهى الآمال، ج1، ص538.
62- همان.
63- منتهی الآمال، ج1، ص542.
64- مقالات شمس، عماد، ص67.
65- نقدی بر مثنوی، 92، به نقل از مقالات شمس، 151-341
66- سوره مبارکه کوثر.
67- النور، 35، اْللَّهُ نُورُ اْلسَّمَوَاتِ وَ اْلْأَرْضِ ج مَثَلُ نُورِهِ ی كَمِشْكَوةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ صلی اْلْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَةٍ صلی اْلزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌُ دُرِّيُُّ يُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُبَارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لَّا شَرْقِيَّةٍ وَ لَا غَرْبِيَّةِ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارُُ ج نُّورُ عَلَى نُورٍ قلی يَهْدِى اْللَّهُ لِنُورِهِ ی مَن يَشَآءُ ج وَ يَضْرِبُ اْللَّهُ اْلْأَمْثَلَ لِلنَّاسِ قلی وَ اْللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌُ
68- النساء، 34، اْلرِّجَالُ قَوَّمُونَ عَلَى اْلنِّسَآءِ بِمَا فَضَّلَ اْللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ وَ بِمَآ أَنفَقُواْ مِنْ أَمْوَلِهِمْ ج فَاْلصَّالِحَتُ قَنِتَتُ حَفِظَتُُ لِّلْغَيْبِ بِمَا حَفِظَ اْللَّهُ ج وَ اْلَّتِي تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَ اْهْجُرُوهُنَّ فِي اْلْمَضَاجِعِ وَ اْضْرِبُوهُنَّ صلی فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلَا تَبْغُواْ عَلَيْهِنَّ سَبِيلًا قلی إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلِيًا كَبِيرًا
69- سفیان اهل معامله بود و رابعه عارفه بود. شرح التعرف لمذهب التصوف، ج3، ص1313.
70- معانى الأخبار، النص، ص396.
71- الأمالى (للطوسی)، النص، ص334.
بعلاوه قرآن کریم؛
شیخ صدوق، الأمالی، یک جلد، انتشارات کتابخانه اسلامیه، 1362 ه. ش.
شمس تبریزی، محمد بن علی، مقالات شمس، تصحیح محمدعلی موحد، تهران، خوارزمی، 1369ش.
ديوان شمس، غزلیات، چاپ دوازدهم، انتشارات صفی علی شاه، 1377ش.
علامه مجلسی، بحار الأنوار، 110 جلد، مؤسسة الوفاء بيروت - لبنان، 1404 ه. ق.
حجّت الاسلام سیّد محسن طیب نیا
ریشه های وحدت وجود در مکاتب دیگر
عبارت هایی از ابن عربی درباره ی وحدت وجود
وحدت وجود و ادلّه ی آن
مذهب و عقاید ابن عربی
نویسنده محترم در این شماره با طرح و بسط عقاید صوفیه با محوریت ابن عربی به مسائل مختلف به خصوص وحدت وجود پرداخته است و مخالفت عقاید صوفیه، با مکتب وحی را نمایان نموده است. مسئله وحدت وجود و مسئله جواز بت پرستی و آثار بسیار تأسّف بار دیگر آن، در این نوشتار مورد توجّه قرار گرفته است.
کلیدواژه ها؛
صوفیه، ابن عربی، بت پرستی، وحدت وجود
صوفیان حوزهی اسلام عقیده ی وحدت وجود را از عرفان شرق و غرب گرفته اند؛ و این واقعیتی است که بسیاری از تصوف پژوهان به آن اعتراف کرده اند. (1)
برمانیدس شاگرد اکسیوفان متولّد 634 قبل از میلاد می گوید:
شخص خردمند جز واحد که کل وجود و وجود کل است قائل نتواند شد. (2)
فلوطین متولد 240 میلادی که مؤسس عرفان در مسیحیت است می گوید: او کل اشیاء است، امّا هیچ یک از اشیاء نیست. او حقیقت را واحد می داند و أحدیت را اصل و منشأ کل وجود می شمارد و موجودات را جمعاً تراوش و فیوضاتی از مبدأ نخستین و مصدر کل می انگارد. می گوید:
نسبت دادن علم و ادراک به خداوند منافی توحید است، زیرا سوای او چیزی نیست که معلوم او تواند شد، مرید نیست زیرا نقصی در او نیست تا طالب چیزی باشد، کل اشیاء است امّا هیچ یک از اشیاء نیست. (3)
فلسفه ی رواق که در قرن چهارم قبل از میلاد در یونان ظهور کرد، درباره ی وحدت وجود می گوید:
همه چیز اجزاء یک کل شگفت انگیز است که جسمش طبیعت و روحش خداست. (4)
در تعالیم ویدانتیان که از صوفیان هند می باشند آمده:
جهان شعبدهی حق است و آن ذات مقدّس هر دم به صورتی برآید و آن را گذاشته به لباس دیگری ظهور کند. (5)
و می گویند:
بر خدا واجب است که از حضرت اطلاق نزول فرموده و در هر نوعی از مخلوقات ظهور کند. تا آن که گویند: از ذره تا خورشید عین ذات مقدّس است. (6)
وحدت وجود در یونان رنگ دینی نداشته و بالعکس در هند با دیانت مخلوط شده و در کتاب مذهبی «وید یادو» مذکور است:
همان یک خداست که گاهی به شکل زارع در می آید و در زمین زراعت می کند و آب شده زمین را سیراب می کند. (7)
1) عرفان نظری، دکتر سید یحیی یثربی، ص94، 97 و 100؛ سیر حکمت در اروپا، محمد علی فروغی ج1، ص75، تاریخ تصوف در اسلام، دکتر قاسم غنی، ج3، ص150، 130، 11،118، 110 و...
2) سیر حکمت در اروپا، ج1، ص15.
3) همان، ج4، ص86.
4) تاریخ فلسفه یونان و روم، ج1، ص445.
5) ناسخ التواريخ، ج4، ص186.
6) همان، ص183.
7) در کوی صوفیان، ص38.
بسیاری از محقّقین عرصه ی تصوف و عرفان- مانند قاسم غنی، محمد علی فروغی- معتقدند که نشر افکار و آرای فلوطین در بین مسلمین اساس تفکّرات تصوف اسلامی را رقم زده است.
دکتر یحیی یثربی می نویسد:
مسأله تشابه بین عرفان و تصوف اسلامی و فلسفه نو افلاطونی امری روشن و بدیهی است. تحقیقات مورخین و نیز مقایسه آراء و عقاید دو مسلک، مؤیّد این مطلب است. همین تشابه می تواند مبنایی بر امکان تاثیر و اقتباس تصوف اسلامی از مکتب نو افلاطونی باشد. (1)
دکتر محمد علی فروغی می نویسد:
نظر به کمال شباهت حکمت «نو افلاطونیان اخیر» با تعلیمات عرفانی و تصوف مشرق زمین و به ملاحظه این که در قرن ششم میلادی جمعی از حکمای یونان که از افلاطونیان اخیر بودند به ایران آمدند. بعضی محقّقین بر آن شدند که عرفان و تصوف ما از آن منع آمده است. (2)
دکتر قاسم غنی می نویسد:
انتشار آراء فلوطین و پیدا شدن فلسفه نوافلاطونی در بین مسلمین بیش از هر چیزی در تصوف و عرفان مؤثر بوده است. مولانا جلال الدین رومی (مولوی) بهترین مترجم و معرف افکار فلوطین و فلسفه نو افلاطونی عرفاست. هر کس در دیوان مثنوی این عارف بزرگ که در حکم دایرة المعارف عرفاست تتبع کرده باشد تقریباً تمام مسائل فلسفه نو افلاطونی را در آن خواهد یافت. (3)
دکتر محمد علی فروغی می نویسد:
کلیه فلسفه ای که به نو افلاطونیان منتسب است و در واقع باید حکمت اشراقی و عرفان نامید مربوط به فلوطین است که از شاگردان آمونیوس ساکاس است. فلوطین حقیقت را واحد می داند و أحدیت را اصل و منشأ كل وجود می شمارد و موجودات را جمیعاً تراوش و فیوضاتی از مبدأ نخستین و مصدر کل می انگارد و غایت وجود را هم بازگشت به همان مبدأ می پندارد که در قوس نزول، عوالم روحانی و جسمانی را ادراک می کند و در قوس صعود به حس و تعقّل و اشراق و کشف و شهود نایل می شود. (4)
ابن عربی را پدر عرفان اسلامی معرّفی می کنند. اینک به چند سخن از او در باب وحدت وجود توجّه کنید:
وَ بِالْأَخْبَارِ الصَّحِيحِ انْهَ عَيْنِ الْأَشْيَاءِ وَ الْأَشْيَاءُ مَحْدُودَةُ وَ انَّ اخْتَلَفَتْ حُدُودِهَا، فَهُوَ مَحْدُودُ بِحَدٍّ كُلِّ مَحْدُودٍ فَمَا يُحَدُّ شَيْءُ الَّا وَ هُوَ حَدُّ لِلْحَقِّ فَهُوَ السَّارِيُّ فِي مُسَمًّى المخلوقات وَ المبدعات وَ لَوْ لَمْ يَكُنِ الْأَمْرُ كَذَلِكَ مَا صَحَّ الْوُجُودِ فَهُوَ عَيْنِ الْوُجُودِ فَهُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ حَفِيظُ. (1) در روایات صحیح آمده است که خداوند عین اشیاء است و اشیاء محدود است با حدود مختلف، پس او با حد هر محدودی، محدود یعنی که متعین است. چرا که او عین هر محدودی است. بنابراین در هر محدودی حد حق متعین است و او به صورت آن محدود متجلی نموده است پس او در صور و حقایق جميع موجودات ساری و ظاهر است، اگر حق در موجودات سریان و ظهور نمی یافت هرگز موجودی وجود نمی یافت که وجود هر موجودی از ناحیه اوست. بنابراین تنها حق تعالی است که عین وجود محض است و به ذات خود محیط بر اشیاء و حافظ آن ها است.
ابن عربی مدّعی است که در اخبار صحیح آمده که خداوند عین اشیاء است؛ امّا این ادّعا کذب محض است. در تمام روایات معتبر توحیدی، خداوند مباین با اشیاء معرّفی شده است. طبق این سخنِ ابن عربی، ترشح و سریان ذات الهی سبب شده که جهان پدیده آید. این دیدگاه کاملاً مغایر با تعالیم تمام انبیاء عظام است؛ زیرا انبیاء خدایی را به مردم معرّفی کردند که غیر اشیاء است نه این که ذات او سریان یافته و به صورت پدیده ها ظهور نموده است! بدیهی است طبق دیدگاه ابن عربی دیگر زشتی و شری در عالم وجود ندارد، زیرا همه چیز همان خدای زیباست که در مراتب تنزّل و تجلّی ذاتی به صورت اشیاء نمودار شده است. طبق این دیدگاه هر چیزی که در عالم هست زیباست، شیطان زیباست، یزید سر جای خودش نیکو و زیباست، فرعون و نمرود و امثال وی همه زیبایند و به عالم معنا می دهند. بت هم زیباست، زیرا جلوه ای از ذات خداوند است. شیخ محمود شبستری در گلشن راز می گوید:
مسلمانان گر بدانستی که بت چیست *** بدانستی که دین در بت پرستی است
1) فصوص الحكم، فص هودی، ص111.
طبق این دیدگاه، کفر و بت پرستی هم عین توحید است، شیخ محمود شبستری در گلشن راز می گوید:
چو کفر و دین بود قائم به هستی *** شود توحید عین بت پرستی
طبق این دیدگاه کار بجایی می رسد که محمد بهاءالدین بیطار صوفی در کتاب خود به نام «النفحات القدسیه» می نویسد:
و ما الكلب و الخنزير الا الهنا *** و ما الله إلا راهب في كنيسه
سگ و خوک نیستند مگر خدای ما و خدا نیست مگر راهبی که در صومعه است.
امّا استاد سید محمد حسین طهرانی- از طرفداران عرفان ابن عربی- در کتاب روح مجرد می گوید:
مراد ما از وحدت وجود نه این است که همه چیز خداست، (1)بلکه مراد این است که غیر از خدا چیزی وجود ندارد! (2)
امّا این مطلب معقول نیست زیرا فرقی نمی کند و گویا با الفاظ بازی می شود، به قول عموم چه کلاه به سر چه سر به کلاه.
ابن عربی می گوید:
و العارف المكمل من رأى كل معبود متجلّى الحق يعبد فيه و لذلك سموه الها مع اسمه الخاص بحجر او شجر او انسان او كوكب او ملک. (3)
عارف مکمل کسی است که هر معبود را- خواه مشروع باشد و خواه غیر مشروع- مجلای حق می بیند که حق در آن مجلی پرستش می شود. از این رو معبود را اله نامیدند. با این که او را اسم خاص است که مسمی به حجر یا شجر یا حیوان یا انسان یا کواکب یا ملک یا فلک است که حقیقت کلیه [یعنی خدا] به اعتبار تعیناتش [یعنی تنزل یافتن و محدود شدن] به اسم این شخصیت ها مرسوم شده است. (4)
خوانندگان محترم مشاهده نمودند که عارفان بالله! چگونه هر چیزی را سزاوار پرستش و معبود شدن می دانند!
1) مراد آن ها این است که اشیاء چون قید شیئت می خورد خدا نیست چه در این صورت خدا دارای حد می شود و بدون در نظر گرفتن حدود و نظر به حقیقت آن چیزی جز خدا نیست لذا نمی توان گفت همه چیز خداست ولی می توان گفت خدا همه چیز است ولی بهر حال در هر دو صورت حد وجود دارد و مشکل حل نمی شود- سردبیر.
2) روح مجرد، ص515.
3) فصوص الحكم، ص195.
4) ممدالهمم در شرح فصوص الحكم، حسن حسن زاده آملی، ص195.
طبق این دیدگان انسان هر چه را که می پرستد در واقع خدا را می پرستد زیرا خود خداست که به صورت این اشیاء در آمده است.
ابن عربی در فص عیسویه می نویسد:
نصارا با گفتن «الله هو المسيح بن مریم» از این جهت کافر نشدند که خدا را با عیسی متحد شمردند بلکه کفر آن ها برای این بود که قائل به الوهیت عیسی به تنهایی بودند؛ زیرا خداوند هم عیسی است و هم هر چیز دیگر که ما در این عالم می بینیم. (1)
همچنین وی در فص هودی در معنی آیه وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ اْلْوَرِيدِ گويد:
فَلَا قَرَّبَ أَقْرَبَ مِنْ أَنْ يَكُونَ هويته، عَيْنُ أَعْضَاءِ الْعَبْدِ وَ قَوَّاهُ. نزدیکی خدا به بندگان این است که خدا را با عضو عضو بندگان، یکی بدانیم.
و در فص ابراهیمی در مورد حضرت ابراهیم علیه السلام آورده است:
أَنَّما سَمَّى الْخَلِيلُ، وَ خليلاً لتخلّله وَ حَصْرِهِ جَمِيعَ مَا اتصف بِهِ الذَّاتِ الالهيه. قال الشاعر:
قد تخللت مسالک الروح منی *** و به سمّى الخليل خليلاً
ابراهیم را برای این خلیل می نامیدند که خدا در خلال وجود او سریان داشت.
شاعر گفته است:
در من همچون روانم تخلل و نفوذ کرده ای و به همین جهت خلیل نامیده شد.
مهم ترین دلیل وحدت وجودیان مکاشفه است، پرواضح است که هرگز مکاشفات نمی تواند در این مسأله مهم عقیدتی- و حتی مسائل دیگر- حجّت باشد. البته در مواردی هم به آیات و روایات جهت اثبات وحدت وجود استناد می کنند که هیچ یک از آن ها- حتی نزد خودشان هم- دلیل قطعی بر آن عقیده نیست. در این باره آیت الله مرحوم حاج میرزا جواد آقا تهرانی می نویسد:
قائلین به وحدت وجود و موجود به آیات و احادیث زیادی تمسّک می جویند که بعضی از آن احادیث حجّت سندی ندارد و بعض آیات و روایات از جهت دلالت، از مقصود آن ها به کلی اجنبی است و بهترین آن ها متشابه و منتها دلالتش فقط احتمالی است که باید به محکمات رد گردد که آن محکمات همه بر اساس غیریت خالق از مخلوق و تنزّه ذات مقدّس خالق حتی از مشابهت و همسنخی با مخلوق است فضلاً از این که به وجود و
1) فصوص الحكم، فصّ عيسويه.
واقعیت خود به اطوار کائنات متطور شده باشند. و تاکنون حتی بر یک آیه قطعی الدلاله و یا حدیث قطعی السند که بتوانیم آن را حجّت قطعی بر توحید صوفیه قرار دهیم دست نیافته ایم. و تکراراً می گوییم در بهترین ادله آن ها با چشم پوشی از ردّ به محکمات، فقط احتمال آن می رود که بر اساس وحدت وجود باشد، چنانکه احتمال مقصود و معنای دیگر نیز دارد با این فرق که احتمال اول برخلاف فطرت سلیم است و در اعتقادات، مدارک احتمالی حجّت و دلیل نیست و از آن ها نباید پیروی نمود. بعلاوه با نظر و ارجاع به محکمات و مسلّمات دین، آن احتمال نیز منتفی می شود. (1)
از جمله آیاتی که وحدت وجودیان به آن استناد می کنند این چهار آیه می باشد:
1- وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ. (2)
و او با شما هست هر جا که بوده باشید.
این که خداوند با اشیاء است به این معنا نیست که خداوند خود اشیاء است. معیّت غیر از عینیت است. آیه ی شریفه بر معیت دلالت می کند و در معیت، نوعی دوگانگی و غیر هم بودن وجود دارد. بنابراین آیه شریفه عینیت که مورد ادّعای آقایان است را نفی می کند.
2- مَا یَکُونُ مِنْ نَّجْوَی ثَلَثَهٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ وَ لَا خَمْسَهٍ إِلَّا هُوَ سادِسُهُمْ وَ لَا أَدْنَی مِنْ ذَلِکَ وَ لَآ أَکْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَیْنَ مَا کَانُواْ... (3)
هیچ گاه سه نفر با هم نجوا نمی کنند مگر این که خداوند چهارمین آن هاست و هیچ گاه پنج نفر با هم نجوا نکنند مگر این که خداوند ششمین آن هاست و نه تعداد کم تری و نه بیش تر از آن مگر این که او همراه آن هاست هر جا که باشند.
همان گونه که مطرح شد معیت غیر از عینیت است و آیه ی فوق بیانگر این نکته لطیف است که خداوند خود را سنخ مخلوقات ندانسته و در عداد آنان نشمرده است تا چه رسد به عینیت با آنان.
3- هُوَ اْلْأَوَّلُ وَ اْلْأَخِرُ وَ اْلظَّهِرُ وَ اْلْبَاطِنُ. (4)
خداوند اول و آخر و ظاهر و باطن است.
طبق احادیث فراوان در ذیل آیه ی فوق مراد از اول و آخر بودن خداوند، ازلی و ابدی بودن اوست، یعنی او قبل از هر چیز بوده و زمانی که اشیاء فنا می شوند باقی خواهد ماند. و در حالی که او غیر از تمام موجودات است، وجود او ظاهر و آشکارتر از هر وجودی است و در عین حال نهان تر از هر نهانی است. او ظاهر است، زیرا آیات و نشانه های فراوان او، در عالم بر وجودش دلالت می کند و باطن اوست،
چون به تمام بواطن عالم و خفیات عالم آگاه است. این تفسیر مضمون روایات متعددی است که مفسّران بزرگ شیعه مانند فیض کاشانی در تفسیر الصافی و محدّث بحرانی در تفسیر البرهان و دیگران در ذیل آیه ی شریفه آورده اند.
امّا وحدت وجودیان با مغلطه می گویند، چون اول و آخر و باطن و ظاهر هر چیز خداست، پس در جهان جز خداوند و تجلیات اسم و صفت او که عین ذات او می باشد چیز دیگری وجود ندارد!
3- فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَكِنَّ اْللَّهَ قَتَلَهُمْ ج وَ مَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اْللَّهَ رَمَى (1)
پس شما آنان (مشرکان) را نکشته اید، بلکه خداوند آنان را کشته است و آن گاه که تو [به دیدگان مشرکان] خاک پاشیده بودی، (در واقع) تو خاک نپاشیده بودی، بلکه خداوند [به دیدگان آنان] خاک پاشیده بود.
و این خطاب خداوند پس از آن بوده که گروهی از مشرکان مکه در جنگ بدر به دست مجاهدان اسلام کشته شدند و پیامبر صلی الله علیه و آله به سوی مشرکان، خاک پاشیده بود و آن خاک به قدرت الهی به چشم مشرکان فرو رفته و سبب فرار آنان از میدان جنگ شده بود. در حالی که خداوند در آیه ی مزبور کشته شدن مشرکان به دست مجاهدان اسلام را به طور کلی نفی می کند و خاک پاشیدن پیامبر صلی الله علیه و آله را، هم اثبات و هم نفی می کند و خود را در هر دو مورد فاعل ذکر می کند، از این رو عرفا و صوفیه این آیه متشابه را گرفته اند و آن را بر عینیت خالق و مخلوق حمل نموده اند!
برای پاسخ به این شبهه، رشته کلام را به بزرگ مفسّر تاریخ شیعه، مرحوم شیخ طبرسی می سپاریم.
ایشان درباره ی قسمت اول آیه ی شریفه می نویسد:
همانا فعل مزبور را خداوند از فاعل آن فعل (که مجاهدان بدر بوده اند) نفی نموده و به خود نسبت داده است. در حالی که از فعل او (خداوند) نبوده است، این نسبت از این جهت است که افعال خداوند به مانند سبب این عمل است و آن عمل (کشتن مشرکان) را که مسلمانان انجام داده بودند، از نیروی الهی بوده است. که به آنان عطا شده بود، و کمک الهی به آنان، تشجیع و تقویت دل های آنان و انداختن وحشت در دل های مشرکان بوده است تا این که مشرکان کشته شدند.
1) سوره انفال، آیه 8.
و در مورد قسمت دوم آیه ی شریفه، چون خاکی را که پیامبر صلی الله علیه و آله در روز جنگ بدر به سوی مشرکان پاشیده بود به قدرت الهی و به گونه ای اعجاز آمیز به دیدگان همه ی مشرکان ریخته شده بود. مرحوم شیخ طبرسی رحمة الله در پاسخ نوشته است:
خداوند پاشیدن خاک را به خود نسبت داده است، زیرا کسی جز خداوند توانایی چنین عملی را نداشته است و این (رسیدن ذرات خاک به چشم همه ی مشرکان) از معجزات بسیار عجیب بوده است. (1)
بنابراین از آیه ی فوق نه عینیت ثابت می شود و نه توحید افعالی عرفا که می گویند:
فاعل فقط خداست!
مولی الموحدین، امیر مؤمنان علی علیه السلام در وصف خداوند متعال می فرماید:
مَعَ کُلِّ شَیْ لا بِمُقارَنَهٍ وَ غَیْرُ کُلِّ شَیْ لا بِمُزایَلَهٍ؛ (2) او با همه کائنات است بدون این که با آنان پیوسته باشد و غیر از همه ی اشیاء است بدون این که از آنان گسسته باشد.
لَيْسَ فِي الأَشْيَاءِ بِوَالِجِ وَ لا عَنْهَا بِخَارِج؛ (3) او در اشیاء حلول کننده نیست و از آن ها بیرون نیست. (4)
لا یُدرَکُ بِالْحَواسِّ وَ لا یُقاسُ بِالنّاسِ؛ (5) خداوند با حواس درک نمی شود و با مردم مقایسه نمی شود.
از آیات و روایات فوق به روشنی به دست می آید وصول به حق به معنای عینیت با ذات مقدّس خداوند هرگز ممکن نیست و چنین پنداری چنان که از نگاه عقل، نادرست و محال است، از نگاه شرع نیز باطل و کفر است. خداوند متعال ذاتاً و صفتاً، سیطره ی تام بر اشیاء دارد امّا معیت غیر از عینیت است.
با دقّت نظر در معارف توحیدی کتاب و سنّت و بخصوص ادعیه ائمّه معصومین علیهم السلام که اوج معارف است و با توجّه به این که آنان در کمال معرفت قرار داشتند، هیچ گاه از این ادعیّه بوی وحدت وجود استشمام نمی شود. هیچ گاه ضمائر هو و أنا و يا أنت با هم مخلوط و ممزوج نمی گردد. حال با قسمتی از مناجات مولای عارفان حقیقی امیرمؤمنان علی علیه السلام توجّه نمایید:
مَوْلاَيَ يَا مَوْلاَيَ! أَنْتَ اَلْمَوْلَى وَ أَنَا اَلْعَبْدُ وَ هَلْ يَرْحَمُ اَلْعَبْدَ إِلاَّ اَلْمَوْلَى.مَوْلاَيَ يَا مَوْلاَيَ! أَنْتَ اَلْمَالِكُ وَ أَنَا اَلْمَمْلُوكُ وَ هَلْ يَرْحَمُ اَلْمَمْلُوكَ إِلاَّ اَلْمَالِكُ.مَوْلاَيَ يَا مَوْلاَيَ! أَنْتَ اَلْعَزِيزُ وَ أَنَا اَلذَّلِيلُ وَ هَلْ يَرْحَمُ اَلذَّلِيلَ إِلاَّ اَلْعَزِيزُ.مَوْلاَيَ يَا مَوْلاَيَ! أَنْتَ اَلْخَالِقُ وَ أَنَا اَلْمَخْلُوقُ وَ هَلْ يَرْحَمُ اَلْمَخْلُوقَ إِلاَّ اَلْخَالِقُ.مَوْلاَيَ يَا مَوْلاَيَ! أَنْتَ اَلْعَظِيمُ وَ أَنَا اَلْحَقِيرُ وَ هَلْ يَرْحَمُ اَلْحَقِيرَ إِلاَّ اَلْعَظِيمُ.مَوْلاَيَ يَا مَوْلاَيَ! أَنْتَ اَلْقَوِيُّ وَ أَنَا اَلضَّعِيفُ وَ هَلْ يَرْحَمُ اَلضَّعِيفَ إِلاَّ اَلْقَوِيُّ.مَوْلاَيَ يَا مَوْلاَيَ! أَنْتَ اَلْغَنِيُّ وَ أَنَا اَلْفَقِيرُ وَ هَلْ يَرْحَمُ اَلْفَقِيرَ إِلاَّ اَلْغَنِيُّ. (1) ای آقای من، ای آقای من! تو مولایی و من بنده توام و آیا در حق بنده چه کسی جز مولایش ترحّم خواهد کرد؟
ای آقای من، ای آقای من! تویی مالک من و من مملوک توام و آیا در حق مملوک جز مالکش که ترحّم خواهد کرد؟
ای آقای من، ای آقای من! تویی باعزت و مقتدر و من بنده ی ذلیل توام و آیا در حق شخص ذلیل جز ذات با عزت و اقتدار که ترحّم خواهد کرد؟
ای آقای من، ای آقای من! تویی آفریننده و من مخلوق توام و آیا در حق مخلوق جز آفریننده ی او چه کسی ترحّم خواهد کرد؟
ای آقای من، ای آقای من! تویی خدای بزرگ و من بنده ی حقیر و ناچیز توام و آیا چه کسی در حق بنده ی ناچیز جز خدای بزرگ ترحّم خواهد کرد؟
ای آقای من، ای آقای من! تویی قوی و توانا و من ضعیف و ناتوانم و آیا در حق ضعیفی ناتوان جز شخص قوی توانا که ترحّم خواهد کرد.
ای آقای من، ای آقای من! تویی بی نیاز و من فقیرم و آیا در حق فقیری محتاج جز غنی بی نیاز که ترحّم خواهد کرد.
1) مناجات امیر مؤمنان علی علیه السلام در مسجد کوفه به نقل از مفاتیح الجنان.
جناب دکتر سید یحیی یثربی از پژوهشگران فعال عرصه ی عرفان و فلسفه در نقد سخنان عرفا و صوفیه در کتاب فلسفه ی عرفان می نویسد:
چنان که پیداست توحید در نظر علمای دین، یعنی نفی خدایان و معبودهایی مختلف و متعدد و قبول یک خدای یعنی لااله الا الله و این مطلبی است روشن و آشکار که نیازی به هیچ گونه تفسیر و توضیح و دقت و تامل فوق العاده ندارد. امّا توحید عرفانی به معنی وحدت وجود و موجود مقوله دیگری است که بر اساس آن تنها یک حقیقت وجود واقعی دارد و پدیده های دیگر همه ظاهر و تعینات آن حقیقتند و با این حساب باید همه چیز خدا و خدا همه چیز بوده باشد؛ و این هم چیزی است که نه با متون شرعی قابل تطبیق است و نه با مبانی عقاید دینی سازگار و ما از یکی از آثار مربوط به رد عرفان و تصوف، به نام «مصرع التصوف» تألیف برهان الدین بقاعی (متوفای 885ق) نمونه هایی در این باره نقل می کنیم:
شیخ زین الدین عبد الرحيم بن حسین عراقی، که بقاعی وی را به لقب شیخ شیوخ، امام قدوه و شیخ الاسلام و حافظ عصرش خوانده در باره ابن عربی می گوید: پس این مخالف خدا و رسول خدا و همه ی مومنان آمد و کار صوفیه را تصویب نموده و آنان را جزو خدا شناسان دانسته و گفت: در حقیقت عارف کسی است که حق را در همه چیز می بیند، بلکه آن را عین همه چیز می داند؛ و بی تردید شرک گوینده ی این سخن از شرک یهود و نصارا بدتر است؛ چه یهود و نصارا بندهای از بندگان مقرّب الهی را پرستش نمودند و این ابن عربی پرستش گوساله و بت را، عین پرستش خدا می داند بلکه سخن وی بد انجامی انجامد که خدا را عین سگ و خوک و... بدانند و عین کثافات! و یکی از فاضلان اهل علم و راستگو به من نقل کرد که حدود اسکندریه یکی از پیروان این مرام را دیدم که به من اظهار داشت، خدای تعالی عین همه چیز است و خری از آن جا می گذشت. از او پرسیدم: این خر هم؟ پاسخ داد که بلی این خر هم! و مدفوع آن هم! گفتم: این مدفوع؟! گفت: بلی، و این مدفوع هم! (1)
خداوند متعال مبدع، خالق و جاعل همه عالم و به تعبیر دیگر خالق وجود است و خداوند خالق همهی ممکنات است و وجود او غیر از موجودات است، بر اساس توحید عرفا و متصوفه و گروهی از فلاسفه که می گویند: «خداوند متعال است که با تعین و شخصیت پذیری به صورت موجود در آمده است و موجودات نیستند جز مراتب وجودی خود خداوند» دیگر درست نیست
1) فلسفه عرفان، سيد يحيى يثربي، ص187.
که ما به خداوند نسبت خالقیت بدهیم و این تعابیر تماماً بی معنا و بی محتوا خواهد بود، زیرا وقتی خود اوست که هر دم به شکلی جلوه و ظهور دارد دیگر معنای خالق، مبدع، باری، که در سراسر قرآن کریم آمده است- بی معنا خواهد بود. بر اساس این دیدگاه که غیری در عالم جز او نیست و غیر از او هر چه هست سراب و نمایش است این سوال جلوه گر می شود که تکلیف و اختیار انسان در این عالم چگونه توجیه پذیر است و مکلّف ساختن انسان در این دنیا یعنی چه؟ باید جواب بگوییم بر اساس این دیدگاه میان جبر و تکلیف تناقض به وجود می آید. همچنین بر اساس این دیدگاه در دایره ی هستی جز «وجود» هیچ چیز دیگری نیست و وجود هم عین خیر است و عدم عین شر. شیخ محمود شبستری در گلشن راز می گوید:
وجود آن جا که باشد محض خیر است *** اگر شری است در وی آن زغیر است
خیر به حقیقت وجود باز می گردد و حقیقت وجود هم جز ذات مقدس ربوبی نیست. لهذا اساساً در عالم وجود شری نیست و نتیجه چنین دیدگاهی نسبت به جهان خلقت این است که:
جهان چون خط و خال و چشم و ابروست *** که هر چیزی به جای خویش نیکوست
بنابراین دیدگاه، ابولهب، ابوجهل، ابوسفیان، ابن ملجم، معاویه، یزید و بالاتر وجود شیطان در عالم آفرینش خیر محض است.
همچنین نتیجه چنین دیدگاهی به نفی عقاب و ثواب و لغو بودن شرایع آسمانی و زیر سوال رفتن اصل تکلیف خواهد انجامید که نتیجه آن لغو و بازیچه بودن جهان آفرینش و خلقت را به همراه خواهد داشت. زیرا دیگر سائل و مسئول یکی است. ثواب کننده و جواب دهنده یکی است. عذاب کننده و عذاب شونده یکی است. پس خداوند عین مخلوقات است. و نعوذ بالله تمام کارهای بد را خودش کرده و به کسی نمی شود تعرض کرد چون کسی نیست غیر از خودش. طبق این دیدگاه نبوت انبیاء هم باطل است چرا که پیامبری صدق نمی کند. باید خدایی و مخلوقی باشد که بگوئیم پیامبر از جانب او آمد، مؤمن و کافری هم صدق نمی کند چون همه او هستند.
شیخ محمود شبستری در عظمت بت پرستی در گلشن راز می گوید:
چو اشیاء هست هستی را مظاهر *** از آن جمله یکی بت باشد آخر
نکو اندیشه کن ای مرد عاقل *** که بت از روی هستی نیست باطل
بدان کایزد تعالی خالق اوست *** ز نیکو هر چه ظاهر گشت نیکوست
مسلمان گر بدانستی که بت چیست *** بدانستی که دین در بت پرستی است
شیح محمد لاهیجانی- که مشهورترین شرح را بر گلشن راز شبستری نوشته- می نویسد:
یعنی اگر مسلمان که قائل به توحید است و انکار بت می نماید، بدانستی و آگاه شدی که فی الحقیقه بت چیست و مظهر کیست و ظاهر به صورت بت چه کسی است بدانستی که البته دین حق در بت پرستی است، زیرا که بت مظهر هستی مطلق است که حق است پس بت من حيث الحقيقه حق باشد و دین و عادت مسلمانی حق پرستی است و بت پرستی عین حق پرستی است، پس هر آینه دین در بت پرستی باشد.
بت پرستان را تویی مطلوب جان *** هست از بت روی تو محبوب جان (1)
دکتر کاظم دزفولیان در شرح ابیات فوق می گوید:
چون کفر و دین که به حسب صورت از امور متضاده اند، قائم به هستی مطلق و وجودند و هستی مطلق، حق تعالی است، پس هر آینه که توحید و یگانه گردانیدن حق عین بت پرستی باشد، چون اگر کفر و بت پرستی را من حيث الحقيقه غیر دانی، شرک باشد و قائل به توحید حقیقی نباشد. (2)
مغربی در دیوانش می گوید:
در بت کده ها غیر تو را می نپرستند *** آن کس که برد سجده بر سنگ و گل و چوب (3)
الهی اردبیلی می گوید:
نباشد کفر و بت گر عین هستی *** بود آن شرک محض بت پرستی
که توحید حقیقی نزد دانا *** شهود حق بود در جمله اشیا (4)
بابا نعمت الله نخجوانی می گوید:
کفر صفت جلال است و دین صفت جمال و هر دو قائم به وجود حق اند. یک صفت را کفار و یک صفت را زهاد تتبع می کنند و چون هر دو یک صفت است، توحید عبارت از این است که التوحيد اسقاط الاضافات.(5)
الهی اردبیلی می نویسد:
بدانستی اگر بت مظهر کیست *** که عین بت پرستی حق پرستی است
بکردی در بت او حق را عبادت *** که دارد حق پرستی دین و عادت (1)
مغربی می گوید:
ز اصنام سومنات ز حسن تو جلوه کرد *** شد بت پرست عابد اصنام سومنات
لات و منات را از سر شوق سجده کرد *** کافر چو دید حسن تو را از منات و لات (2)
صاين الدین می نویسد:
کفر به سه نوع است: لغوی، باطل، حقیقی
الف. کفر لغوی: پوشیدن چیزی است به چیز دیگر، از این جهت دهقان را کافر می گویند، چون گندم و جو و غیر این ها را در زیر زمین پنهان می سازد.
ب. کفر باطل: برای خود وجودی قائل شدن است، که در این صورت به فناء فی الله نمی توان رسید. و این یک نوع شریک قائل شدن است.
ج. کفر حقیقی: کفری است که از ایمان زائیده می شود و آن اقرار بر وحدانیت مطلق است، که لازمه ی آن سلب وجود کردن از خود و ماسوی الله است و اثبات وجود حق تعالی. (3)
امثال این سخنان باطل در آثار عرفا و صوفیه فراوان است که به گوشه ای از آن اشاره شد. آقایان این افکار کفرآلود را عرفان نام نهاده اند! واقعاً اگر بت پرستی خدا پرستی است، اصلاً چرا انبیاء آمدند و خود را به زحمت انداختند، مگر نه این که بت پرستان عارفان بالله بودند؟ این جاست که آقایان عرفای صوفی به نحو بی سابقه ای دست به تأویل گسترده آیات می زنند، مثلاً ابن عربی در "فصوص الحکم" گوساله پرستی قوم موسی را موجّه جلوه می دهد و همچنین نوح نبی علیه السلام را به نقص معرفت متهم می کند که چرا وی به قوم خود گفت بت را نپرستید، زیرا بت خداست! و قوم بت پرست نوح را در عالی ترین مقامات عرفان بالله معرفی می کند و می گوید:
آنان اگر سخن نوح را گوش می دادند از مقامات عالیه ی توحید و عرفان سقوط می کردند! (4)
در نزد این عرفا هیچ فرقه و مذهبی باطل نیست، هرکس راهی را به سوی خدا دارد، یکی با بت پرستی، دیگری با ستاره پرستی و دیگری... .
سخنان مضحک و خرافی و بعضاً کفرآلود در آثار بزرگان عرصه ی عرفان اصطلاحی فراوان دیده می شود. ابن عربی جایگاه ممتازی در بین عرفای منتسب به اسلام دارد و او را قبله ی قائلان به وحدت وجود می دانند. هر چند او در علوم متعدد وارد شده و صاحب نظر و تألیفات متعدد گشته، امّا سخنان خرافی در آثار وی بسیار مشاهده می شود. در این جا نمونه ای را ذکر می کنیم. وی در مشهورترین اثر خود- فتوحات مکیه، که طرفداران وی آن را دایرة المعارف عرفان می دانند- می نویسد:
در روز جمعه پس از نماز جمعه در مکه وارد خانه ی خدا جهت طواف شدم، مردی خوش اندام را دیدم که دارای وقار و هیبتی بود، پیشاپیش من طواف می کرد،... چون طوافش تمام شد و می خواست خارج شود او را نگه داشتم و سلام کردم... به او گفتم: من می دانم که تو روحی که به صورت جسم در آمده ای. گفت: راست می گویی. گفتم: خدا تو را رحمت کند کیستی؟ گفت: سبتی بن هارون الرشید... گفتم: شنیده ام تو را سبتی نامیده اند چون روز شنبه کار می کردی آن قدر که در طول هفته بخوری، گفت: درست است. گفتم روز شنبه چه خصوصیتی داشت؟ گفت: شنیده ام که خدا روز یکشنبه شروع به آفرینش جهان کرد و روز جمعه کارش تمام شد، پس روز شنبه به پشت خوابید و پایش را روی پای دیگرش انداخت و فرمود: انا الملک گفتم: قطب زمان تو که بود؟ گفت: خودم، گفتم: می دانستم. (1)
این سخن که خدا پس از خلقت آدم در روز شنبه به پشت خوابید و پا روی پا انداخت... حدیث ساختگی است در منابع اهل تسنن وارد شده است امّا ابن عربی با نقل این حدیث کفرآمیز، آن را تأیید می کند! در حالی که کودکان هم آن را نمی پذیرند.
ابن عربی- که برخی از طرفداران می خواهند او را شیعه معرفی کنند- عقیده ای به ولایت و امامت خاندان طهارت علیهم السلام ندارد، زیرا قطب در دیدگاه این آقایان همان ولی کامل خداست که در هر عصر یک نفر بیش تر نمی تواند باشد.
از آن جا که ابن عربی احمد بن هارون الرشید را قطب زمان خود می داند و وی در عصر امام هفتم علیه السلام می زیسته و طبق سخنان دیگر ابن عربی- که وجود دو قطب در یک زمان امکان ندارد- باید گفت او مساله امامت شیعیان را به کلّی منکر بوده است.
با وجود این سخنان مضحک در آثار ابن عربی که فقط مجانین آن را می پذیرند چگونه می توان تفكّرات وی را مبنای عرفان قرار داد؟ البته از این گونه سخنان باطل در آثار وی فراوان است که در مباحث بعدی بعضی از آن ها بیان می شود.
1) فتوحات مکیه، ج4، ص13.
درباره ی مذهب ابن عربی بین رجال سرشناس شیعه اختلاف است. اکثر آنان وی را سنّی معرّفی کرده اند، امّا برخی از طرفداران عقاید و عرفان وی، او را شیعه امامیه معرفی کرده اند. با بررسی آثار ابن عربی- محقّق بی تعصب- یقیناً به این نتیجه می رسد که ابن عربی به طور کلی از مذهب تشیّع دور بوده است و دلایل فراوان در آثار او دیده می شود که شیعه ستیز بوده است. امّا متاسّفانه برخی از رجال شیعه که عرفان و عقاید وی را پذیرفته اند او را شیعه معرّفی می کنند. برخی با تحریف حقایق این گونه مطرح می کنند که ابن عربی شیعه دوازده امامی است و توحید وی همان معارف خاندان طهارت علیهم السلام است این در حالی است که بیش ترین توهین ها نسبت به شیعه در آثار ابن عربی وجود دارد. البته بعضی می گویند این ها جزو تحریفات آثار ابن عربی است یا می گویند ابن عربی تقیه کرده است. درباره ادّعای تحریف باید گفت: که این گونه فحاشی ها و توهین ها در تمام نسخه های خطی معتبر آمده است؛ پس نمی تواند تحریف باشد.
امّا درباره تقیه؛ تقیه یعنی کتمان عقیده به خاطر شرایط دشوار و یا در موارد نادری برخلاف عقیده سخن گفتن، حال آن که فحاشی می کند آیا می توان گفت که وی تقیه نموده است؟ آیا ابن عربی که می گوید عمر بن خطاب معصوم است از روی تقیه این حرف را زده است؟ در حالی که هیچ یک از اهل تسنن به عصمت عمر عقیده ندارد که جناب ابن عربی تقیه کند و او را معصوم معرفی نماید! استاد مرتضی مطهری ابن عربی را سنّی متعصّب نام می برد. (1)امّا استاد سید محمد حسین حسینی تهرانی، که از طرفداران سرسخت ابن عربی است، هر چند در کتاب روح مجرد سعی می کند وی را شیعه معرفی کند امّا اعتراف می کند که با وجود ادلّه قوی بر سنّی بودن او نمی توان گفت که وی شیعه است و می نویسد:
اگر چه امثال این عبارت [که گرایش ابن عربی را به تشیع می رساند] با وجود کلمات متضافره دیگری که مرجّح سنّیت اوست، اثبات تشیّع وی مشکل است. (2)
استاد سید جلال الدین آشتیانی که از طرفداران و شارحان ابن عربی است، می نویسد:
ابن عربی مانند بسیاری از طوایف اهل سنّت و جماعات که در زمره مشایخ و اقطاب و اتباع ارباب تصوف اند، ارباب سنّت و جماعت است. (3)
همچنین وی ابن عربی را دشمن سرسخت شیعه معرفی می کند و می نویسد:
شیخ اعظم با آن که به اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام عشق می ورزد خصم اَلدّ شیعه امامیه است. (1)
دکتر محسن جهانگیری از محققین عرصه عرفان، در اثر مشهورش به نام «محی الدین ابن عربی چهره برجسته عرفان اسلامی»، در این کتاب هر چند در مواردی منتقد سخنان ابن عربی است، امّا بحث وحدت وجود او را با توجیه، صحیح و سالم می داند! و لیکن درباره مذهب ابن عربی می نویسد:
اغلب مورخان و نویسندگان شرح حال ابن عربی را در جرگه علمای اهل سنّت و جماعت قرار داده اند و بعضی از بزرگان و سرشناسان شیعه نیز وی را شیعه اثنا عشری پنداشته اند، با این که احتمال شیعه بودنش بسیار ضعیف است و ظنّ غالب بر این است که وی سنّی بوده است، نهایت سنّی صوفی وحدت وجودی که احیاناً به وحدت ادیان نیز تفوّه کرده است. (2)
و در جای دیگر می نویسد:
مسلّم است که هیچ شیعه ای از دل روا ندارد چنین سخنانی را که ابن عربی بر زبان آورده [مانند: بیان عصمت عمر، تهمت به پیروان اهل بیت علیهم السلام، مدح فراوان ابوبکر، ولی کامل دانستن متوکل عباسی، حکام ظالم را اولوالامر معرّفی نمودن، بیان احادیث متعدد جعلی در مقام شیخین و...] بالاخره آنان که در اثبات تشیّع ابن عربی کوشیده اند با این که نیتشان خالص و قصدشان پاک است، سعیشان عاطل و باطل است... او نه شیعه به معنای متداول لفظ است و نه سنّی به معنای متعارف آن، بلکه او یک صوفی وحدت وجودی است که هم وجود را واحد می داند و هم احیاناً دین و مذهب را. (3)
دلایل شیعه نبودن ابن عربی بسیار است؛ در این جا برای پرهیز از اتلاف وقت خوانندگان محترم، اشاره به برخی از آن ها می شود:
1- ابن عربی معتقد است که هیچ نصی وجود ندارد که پیامبر صلی الله علیه و آله برای بعد از خود جانشین انتخاب نموده است، وی در کتاب فصوص الحکم- که ادعا دارد در مکاشفه ای از پیامبر صلی الله علیه و آله گرفته- می نویسد:
وَ لِهَذَا مَاتَ رَسُولُ اللَّهِ وَ مَا نُصَّ بِخِلَافَتِهِ عَنْهُ الَىَّ أَحَدُ وَ لَا عَيّنَهُ.... (4) رسول خدا رحلت کرد و به خلافت احدی تصریح نکرد و برای خود خلیفه تعیین نفرمود.
وی در ادامه می نویسد:
چون می دانست که بین بندگان خدا کسی است که خلافت را از پروردگارش می گیرد (یعنی ابوبکر).
2- وی در کتاب "فتوحات مکیه" در شش مورد حدیث جعلی «لو كنت متخذاً خليلاً لا اتخذت ابابکر خلیلاً» را شاهد بر عظمت ابوبکر، بلکه همتایی یا تالی تلو پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بودن او می داند، بلکه از این حدیث ضرورت خلافت بلافصل ابوبکر را استفاده کرده است. (1)
3- ابن عربی در آثار خود به ویژه "فتوحات مکیه" از عظمت و مقام ابوبکر و عمر سخن می گوید و این خود گواه است که او شیعه نمی باشد. به عنوان نمونه می نویسد:
وجوه زیادی در ابوبکر وجود دارد که موجب برتری او بر دیگران است که این وجود در آنان نیست. از این رو است که چون پیامبر فرمود: بهشت را هشت در است که از هر دری که بخواهند وارد می شوند، ابوبکر گفت: چه می شد که انسان از همه درها وارد شود؟ پیامبر فرمودند: امیدوارم تو از آنان باشی. (2)
وی در شأن عمر بن خطاب سخنان فراوانی دارد، به عنوان نمونه: محی الدین معتقد است که ملائکه با عمر سخن می گویند و به اصطلاح وی، او محدَّث است. (3)
4- محی الدین ابن عربی برای عمربن خطاب مقام ویژه ای از تقوا و کمالات قایل شده است و آن را منشأ عصمت وی می داند و چیزی را درباره عمر می گوید که هیچ سنی آن را نگفته است. (4)
5- ابن عربی در آثار خود مدام از فضایل ابوبکر و عمر سخن می گوید و احادیث جعلی در شأن خلفا را با آب و تاب نقل می کند، امّا آن گاه که نوبت به امیرالمؤمنین علی علیه السلام می رسد، مسلّم ترین مناقب و فضایل ایشان را که در مشهورترین کتب اهل سنّت آن هم به صورت متواتر موجود است را به کلی نادیده می گیرد و فقط در یک جا حدیثی را که منافقان در مذمّت امیرالمؤمنین علیه السلام ساخته اند را نقل و تأیید می کند. (5)
6- ابن عربی به خاطر علاقه فراوانی که به ابوبکر و عمر دارد به پیروان خاندان طهارت علیهم السلام- که آنان را غاصب و ظالم می دانند- بیش ترین فحاشی و توهین را می کند. شاید در بین مخالفان شیعه نتوان کسی را همچون ابن عربی پیدا نمود که این گونه بی پروا و آشکارا به شیعیان امیرالمؤمنین علیه السلام فحاشی و توهین کند، وی در کتاب "فتوحات مکیه"، جلد 2، صفحات 381 و 382 با مطرح نمودن اتهامات گوناگون بر علیه شیعیان تمام طوایف شیعه را اولیای شیطان معرّفی می کند و بیان می دارد که در بین طوایف شیعه، منحرف ترین آن ها شیعیان دوازده امامی می باشند. همچنین وی در دو موضع از کتاب "فتوحات مکیه" و همچنین کتاب «محاضرة الابرار و مسامرة الاخبار» می نویسد:
که شیعیان توسط برخی از اولیاء خدا- که وی بسیار از آنان تمجید می کند و آنان را رجبیون نام می برد- در عالم کشف و شهود سیرت و باطنشان به صورت خوک رؤیت شده است.
7- یکی از آیات امامت امیرالمؤمنين علیه السلام و ائمّه معصومین علیهم السلام آیه اولوالامراست این آیه بر عصمت امامان دلالت می کند. ابن عربی برخلاف اجماع شیعه آیه را تفسیر می کند، وی متجاوز از شانزده مورد از فتوحات و فصوص، اولوالامر را به معنای حاکم دانسته هر چند جائر و ستمگر باشد و اطاعت از او را اطاعت خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله می داند.
وی می گوید:
... و اولى الامر منكم یعنی هرگاه خلیفه ای از پیامبر من بر شما حکومت کرد، یا خودتان کسی را بر خود حاکم گردانید همان گونه که خدا بری شما تشریع کرده سخن وی را اطاعت کنید. (1)محی الدین برخلاف بسیاری از علمای اهل تسنن که می گویند فسق موجب عزل حاکم می شود می گوید:
فقها می گویند: اگر حاکم مرتکب فسقی شد یا ظلم کرد شرعاً از حکومتش عزل می شود، ولی ما گوییم، تنها در مورد فسقش عزل می شود... پس حتماً رسول خدا ولایت را بر آنان ثابت گردانیده هر چند ستم کنند. (2)
وی در مواردی با کمال تعجب ادّعا دارد که اگر خلفای مسلّط بر مسلمین انسان های ظالمی باشند، مسلمانان نباید بر علیه آنان سخن گویند یا اقدامی کنند زیرا خواست الهی این بوده است که آنان بر جامعه اسلامی مسلّط شوند و هرکس بر علیه خلفای جور حتی اگر سخنی بگوید نسبت به خدا بی ادبی نموده است و آن خلیفه حق دارد آنان را بکشد! (3)
بر این ترتیب ابن عربی آیه اولی الامر را که یکی از مهم ترین ادله اثبات امامت امیرالمؤمنین علی علیه السلام است را به گونه ای تفسیر می کند که بتواند آن را وسیله ای برای توجیه جنایات معاویه و یزید و خاندان اموی و عباسی قرار دهد.
8- ابن عربی ادّعا دارد که اراده خداوند بر این بوده که ابوبکر و عمر و عثمان بر علی (علیه السلام) در خلافت مقدّم شوند وی این تقدّم را از حکمت خداوند می داند! (4)
9- ابن عربی متوکّل جنایتکار عباسی را خلیفه رسول خدا صلی الله علیه و از اولیای بزرگ و اقطاب زمانه معرّفی می کند. (5)
در نظریه ابن عربی گویا جنایات و ظلم متوکّل عباسی نسبت به خاندان طهارت علیهم السلام و شیعیان آنان با عدالتشان منافاتی نداشته، بلکه آن چه انجام داده به حق بوده است!
مرحوم علّامه طباطبایی در این باره می گوید:
چطور می شود محی الدین را اهل طریقت دانست با وجودی که متوکل را از اولیای خدا می داند. (6)
10- در اسرار عبادات برای فروع فقهی اسراری طبق فتوای مذاهب چهارگانه اهل تسنن ذکر می کند، مانند آن چه در باب اسرار الطهاره و... آورده از قبیل: مسح تمام سر، مسح الاذنين (مسح دو گوش) و تجدید الماء لهما (آب برداشتن برای مسح آن دو) مسح بر عمامه، غسل الرجلين (شستن پاها) مسح على الخلف (مسح روی کفش) و... و در باب نواقص و مبطلات وضو از قبیل مس نساء (دست زدن به زنان) مس الذکر (دست زدن به آلت) الضحک فی الصلاة و... (1)با توجّه به مباحث فوق برای هر محقّق منصف آشکار است که ابن عربی شیعه نبوده و در اصول و فروع دین پیرو خاندان طهارت علیهم السلام نبوده است. ابن عربی در چند جای "فتوحات مکیه" از برخی اهل بیت علیهم السلام تعریف می کند و در مواردی برخی از این بزرگواران را به عنوان راویان حدیث در کنار ابوهریره و دیگران نام می برد! که امثال این گونه سخنان هرگز نمی تواند دلیل تشیع وی باشد.
1) فتوحات مکیه، ج1، ص329، باب الثامن و ستون فى اسرار الطهاره، ص340 و 342 و 355 و 356.
1- عرفان نظری، دکتر سید یحیی یثربی، ص94، 97 و 100؛ سیر حکمت در اروپا، محمد علی فروغی ج1، ص75، تاریخ تصوف در اسلام، دکتر قاسم غنی، ج3، ص150، 130، 11،118، 110 و...
2- سیر حکمت در اروپا، ج1، ص15.
3- همان، ج4، ص86.
4- تاریخ فلسفه یونان و روم، ج1، ص445.
5- ناسخ التواريخ، ج4، ص186.
6- همان، ص183.
7- در کوی صوفیان، ص38.
8- عرفان نظری، ص97.
9- سیر حکمت در اروپا، ج1، ص57.
10- تاریخ تصوف در اسلام، ص110 و 111.
11- سیر حکمت در اروپا، ج1، ص68.
12- فصوص الحكم، فص هودی، ص111.
13- روح مجرد، ص515.
14- فصوص الحكم، ص195.
15- ممدالهمم در شرح فصوص الحكم، حسن حسن زاده آملی، ص195.
16- فصوص الحكم، فصّ عيسويه.
17- عارف و صوفی چه می گوید، ص269.
18- سوره حدید، آیه 5.
19- سوره مجادله، آیه 7.
20- سوره حدید، آیه 3.
21- سوره انفال، آیه 8.
22- تفسير مجمع البیان، ج4، ص530.
23- نهج البلاغه، صبحی صالح، خطبه 1.
24- همان، خطبه 186.
25- همان، خطبه 182.
26- مناجات امیر مؤمنان علی علیه السلام در مسجد کوفه به نقل از مفاتیح الجنان.
27- فلسفه عرفان، سيد يحيى يثربي، ص187.
28- شرح گلشن راز، ص538.
29- شرح گلشن راز، ص494.
30- دیوان مغربی، ص73.
31- شرح گلشن راز، اردبیلی، ص321.
32- همان، ص331.
33- همان، ص332.
34- دیوان مغربی، ص75.
35- شرح گلشن راز، صاين الدین علی ترکه اصفهانی، ص217.
36- فصوص الحكم، فص نوحيه.
37- فتوحات مکیه، ج4، ص13.
38- امامت و رهبری، ص163، 162.
39- روح مجرد، ص330.
40- مقدمه شرح فصوص الحكم، ص12.
41- مقدمه بر شرح فصوص الحكم قیصری، ص44.
42- محی الدین ابن عربی، چهره برجسته عرفان اسلامی، ص482.
43- همان، ص451.
44- فصوص الحكم، فص داووديه.
45- فتوحات مکیه، ج4، ص604.
46- فتوحات مكيه، ج1، ص318.
47- همان، ج1، ص200.
48- همان.
49- همان، ج3، ص559.
50- فتوحات مکیه، ج1، ص264.
51- همان، ج1، ص296.
52- فتوحات مکیه، ج1، ص296 و ج3، ص475.
53- همان، ج4، ص276.
54- همان، ج2، ص6.
55- روح مجرد، ص436.
56- فتوحات مکیه، ج1، ص329، باب الثامن و ستون فى اسرار الطهاره، ص340 و 342 و 355 و 356.
بعلاوه قرآن کریم و نهج البلاغه؛
ابن عربی، فتوحات مکیه، تحقیق: عثمان یحیى، مكتبة العربيه، مصر، بی تا.
ابن عربی، فصوص الحكم، انتشارات الزهرا علیها السلام، تهران، 1370ش.
حسن زاده آملی، حسن ممّدالهمم در شرح فصوص الحکم، تهران، وزارت و ارشاد اسلامی، چاپ اول.
شبستری، محمود، گلشن راز، انتشارات عطار، تهران، 1381ش.
اِبْنُ مَسْرُورٍ عَنِ ابْنِ عَامِرٍ عَنْ عَمِّهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ أَبِي جَمِيلَةَ عَنْ جَابِرٍ الْجُعْفِيِّ عَنْ جَابِرٍ الْأَنْصَارِيِّ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله الْمَهْدِيُّ مِنْ وُلْدِي اسْمُهُ اسْمِي وَ كُنْيَتُهُ كُنْيَتِي أَشْبَهُ النَّاسِ بِي خَلْقاً وَ خُلْقاً تَكُونُ لَهُ غَيْبَةٌ وَ حَيْرَةٌ تَضِلُّ فِيهِ الْأُمَمُ ثُمَّ يُقْبِلُ كَالشِّهَابِ الثَّاقِبِ وَ يَمْلَأُهَا عَدْلًا وَ قِسْطاً كَمَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْرا. (1) ... جابر جعفی و او از جابر بن عبد الله انصاری روایت می کند که پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمودند: مهدی از اولاد من است. نامش نام من و کنیه اش کنیه من می باشد. صورت و سیرتش از همه کس به من شبيه تر است، برای او غیبت و حیرت خواهد بود که در آن امّت ها گمراه می شوند آن گاه مانند شهاب سنگی می آید و زمین را پر از عدل و داد کند آن چنان که پر از ظلم و ستم شده باشد.
مطابق روایات ظهور حضرت بقیة الله الاعظم علیه السلام به شهاب ثاقب تشبیه شده است و آن چه از این تعبیر با توجّه به جملات قبل و بعد آن، استفاده می شود از این قرار است:
الف) همان طور که شهاب سنگ یک باره می آید و قابل پیش بینی نیست، پیش بینی ظهور بر ما میسور نیست و بر همین اساس روایاتی داریم که وقت گذاران دروغگو در می آیند یعنی با گذشت زمانی که آنان مشخص کرده اند همه متوجّه می شوند او دروغ گفته است. (2)و یا چون وقتی که وقت می گذارند خود نیز به آن معتقد نیستند و از روی علم نیست، دروغگویند.
ب) همان طور که ظهور شهاب سنگ افراد را غافلگیر می کند چون منتظر آن نبودن ظهور حضرت علیه السلام یک باره باعث تعجّب و غافلگیری است چون در آن زمان مردم انتظار ظهور را نداشتند و لو این که نشانه ها را دیده اند زیرا دیدن نشانه لزوماً به معنای درک و باور آن نیست.
1) بحار الأنوار (ط - بیروت)، ج51، ص71.
2) فضیل از امام باقر علیه السلام پرسید: آیا برای این امر وقتی تعیین می شود؟ امام سه بار فرمودند: کَذَبَ اَلْوَقَّاتُونَ تمامی تعیین کنندگان وقت دروغگویند. [غیبت شیخ طوسی، ص261] و نیز اسحق بن یعقوب توسط جناب محمّد بن عثمان عَمْری نامه ای خدمت امام زمان علیه السلام فرستاد و سؤالاتی نمود و امام علیه السلام در فرازی از پاسخ در مورد وقت ظهور فرمودند: وَ أَمّا ظُهورُ الفَرَجِ فَإِنَّهُ إلَی اللّهِ تَعالی ذِکرُهُ و کَذَبَ الوَقّاتونَ - و امّا ظهور فرج به فرمان خدای متعال وابسته و تعیین وقت کنندگان دروغگویند-. [كمال الدين، ج2، ص160، حدیث 4]
در روایات دیگر درباره ی ظهور از کلمه فجأةً و بغتةً (1)
تعبير «فَجْأَةً» و «بَغْتَةً» این دو حدیث شریف بر یک معنای صریح دلالت می کنند و آن این است که ظهور حضرت علیه السلام هنگامی واقع می شود که به حساب ظاهری و روی قرینه ها مشهود، انتظار وقوع آن نمی رود و انسان ها عموماً آمادگی و انتظارش را ندارند. دفعی و ناگهانی بودن، نقطه مقابل تدریجی بودن است.
استفاده شده است و این نیز مسئله یک باره بودن ظهور را تداعی می کند.ت) امر ظهور چون شهاب سنگ یک باره و دفعی است یعنی تدریجی نیست لذا آن چه که برخی می گویند بمانند غیبت صغری، ظهور صغری نیز داریم و ادّعا می کنند که ما طلیعه ظهوریم یا نماینده حضرت ایم یا باب ایم از اساس درست نیست. قابل ذکر است در روایات اثری از تعبیر غیبت صغری و کبری دیده نمی شود بلکه آن چه در لسان ائمّه معصومین علیهم السلام است غیبت غیر تامّه و غیبت تامّه؛ بنابراین نگاه به نوع غیبت بوده است نه زمان آن و همین تعبیر به غیبت صغری و کبری زمینه این فکر را مهیّا کرده پس ما ظهور صغری و ظهور کبری نیز داریم، باعث سوء استفاده برخی مدّعیان قرار گرفته است.
ث) زمینه سازی برای ظهور بی دلیل و بی وجه است ولی آماده بودن برای ظهور لازم و ضروری است. وقتی که ظهور دفعی و آن هم نامشخص، زمینه سازی برای ظهور بی معنا است. روایات همواره بر آماده بودن برای یاری حضرت علیه السلام تأکید ورزیده است ولی حتی یک روایات نداریم که امر به زمینه سازی برای ظهور داشته باشیم. بخصوص که ظهور مشروط به شرایطی است که برخی از آنان تکوینی است و از دست ما خارج است. قابل ذکر است امر به معروف و نهی از منکر و مقابل گناه و ظلم ایستادن و خود و دیگران را امر به تقوا کردن، لزوماً مربوط به ظهور نیست؛ چه، اگر بر فرض ظهوری هم نبود این وظایف در جای خود قرار داشت. آن گاه که ظهور یک باره باشد و زمان نیز مشروط به عواملی است که از دست ما خارج است زمینه سازی برای ظهور معنا و مفهومی نخواهد داشت.
1) حضرت ولیّ عصر علیه السلام در توقیع مبارک به جناب شیخ مفید فرموده اند: فَإِنَّ اَمرَنا يَبْعَثُه فَجْأَةً؛- «(خداوند) کار ما را به طور ناگهانی بر می انگیزد.» در حدیث دیگری امام علىّ بن موسى الرضا علیه السلام نقل فرموده اند که وقتی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پرسیدند که قیام کننده از فرزندان شما چه وقت ظهور می کند، حضرت در پاسخ فرمودند: مَثَلُه مَثَلُ الساعَةِ التي لا يُجَلّيها لِوَقْتِها إلَّا هو... لا يأتيكُم إلَّا بَغْتَةً- «ظهور همچون قیامت است که آن را در زمان خاصّ خودش فقط خداوند ظاهر می سازد... جز این نیست که به طور ناگهانی برایتان رخ می دهد.»
برخی گمان دارند که اگر امام زمان علیه السلام لشگر مناسب و یار به اندازه داشته باشند و حتی با همان یاران بتوانند زمین را در اختیار بگیرند پس خواهند آمد ولی مطلب از این قرار نیست و مسئله ظهور و قیام حضرت علیه السلام با قیام ائمّه قبل که مشروط به یار داشتن بودن متفاوت است و از معیار مساوی برخوردار نیست. مطابق روایات حضرت علیه السلام آن گاه ظهور می کنند که در اصلاب کفّار و مشرکین و کسانی که قرار است از بین بروند، مؤمنی باقی نمانده باشد.
ح) یک باره و دفعی بودن ظهور از شروع غیبت غیر تامّه نیست بلکه بعد از تاریکی و ظلمات زمین است یعنی بعد از غیبت و حیرت و گمراهی امّت هاست که حضرت علیه السلام ظهور می کند. برخی با تمسّک به کالشّهاب الثاقب می گویند ظهور حضرت علیه السلام در هر آن انتظار می رود حتّی در صورت عدم ظهور نشانه محتوم، ولی این برداشت غلط و ناشی از تقطیع روایت و عدم توجّه به قبل و بعد این جملات در روایت است. روایت ذکر شده از بحار و روایات دیگر حتّی در کتب عامه، (1)
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: مهدی از فرزندان من است اسم او اسم من و کنیه او کنيه من است او شبیه ترین مردم به من به لحاظ خلقت و اخلاق است، برای او غیبتی خواهد بود که در آن غیبت امّت ها گمراه می شوند، سپس مانند تیر شهاب خواهد آمد و زمین را پر از عدل و داد می کند آنچنان که پر از ظلم و ستم شده است.
نکته: مثل همین روایت از مناقب مسنداً از امام باقر (علیه السلام) از امیرالمؤمنین (علیه السلام) از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نقل شده، با این زیادتی که بعد از جمله کالشهاب الثاقب فرموده: یَأْتِی بِذَخِیرَهِ اَلْأَنْبِیَاءِ (علیهم السلام). [ينابيع المودة، باب 94، صفحه 493]
حاکی است که مسئله آمدن امام زمان علیه السلام بعد از غیبت طولانی و حیرت است یعنی بعد از این که مردم در امتحانی که نسبت به امام زمان علیه السلام دارند دچار گمراهی و تردید می شوند کلمه ثم در " ثم يقبل" كاملاً بر این مطلب دلالت دارد. بنابراین مسئله بغته بودن بعد از طی غیبت و حیرت است نه از زمان شروع غیبت. در روایت است که حضرت علیه السلام چو شهاب سنگ در شب تاریک می آیند و این نشان می دهد که ظهور ناگهانی حضرت علیه السلام در زمان ظلمات زمین و پر شدن زمین از ظلم و فساد است1) شیخ سلیمان بلخی حنفی، روایت کرده: وَ فی الْمَنَاقِبِ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْرُورٍ، حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَامِرٍ عَنْ عَمِّهِ عبدالله بْنِ عَامِرٍ، عَنْ مُحَمَّدُ بْنُ ابی عمیر، عَنْ أَبِي جَمِيلَهُ الْمُفَضَّلِ بْنِ صَالِحٍ، عَنْ جَابِرِ بْنِ يَزِيدَ، عَنْ جَابِرِ بْنِ عبدالله الانصاري رِضَى اللَّهُ عَنْهُمَا، قَالَ، قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله: المهدى مِنْ وَلَدِى اسْمُهُ اسمی وَ کنیته کنیتی أَشْبَهَ النَّاسِ بی خَلْقاً وَ خُلُقاً، تَكُونُ لَهُ غَيْبَةُ وَ حيره، تَضِلُّ فِيهَا الامم، ثُمَّ يُقْبِلُ كَالشِّهَابِ الثَّاقِبِ يَمْلَأُ الْأَرْضَ عَدْلًا وَ قِسْطاً كَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً)؛
و آن عبارت که حضرت علیه السلام زمین را پر از عدل و داد می کنند بعد از این که پر از ظلم شده باشد نیز گواهی است که ظهور حضرت علیه السلام بعد از پر شدن زمین از ستم است یعنی همان ظلمات و تاریکی زمین.
حضرت امام باقر علیه السلام فرمودند:
يَظْهَرُ كَالشِّهَابِ الثَّاقِبِ فِي اللَّيْلَةِ الظَّلْمَاء. (1) امام عصر علیه السلام همچون سنگ آسمانیِ شکافنده در شب تاریک ظاهر می شوند.
بنابراین ظهور یک باره و دفعی حضرت علیه السلام بعد حصول این معانی است. به سخن دیگر شهاب سنگ در روز هم می آید ولی دیده نمی شود و تنها در شب دیده می شود بنابراین توصیف ظهور به شهاب سنگ مفید این معنا است که تا زمین چون شب تاریک و ظلمانی نشود ظهوری در کار نخواهد بود و پس از آن است که ظهور دفعتاً واقع می شود. گفته می شود در روایات آمده است که باید هر روز و شب منتظر باشیم بنابراین امکان ظهور هر لحظه هست حتی با عدم ظهور علامات حتمی در پاسخ می گوییم ما در طول زمان غیبت مأمور به انتظار هستیم و در این حرفی نیست اگر چه بر فرض بدانیم که در طول عمرمان ظهور را درک نمی کنیم.
إِنَّ الْقَائِمَ مِنَّا هُوَ الْمَهْدِى الَّذِى يجِبُ أَنْ ينْتَظَرَ فِى غَيبَتِهِ وَ يطَاعَ فِى ظُهُورِهِ. (2) همانا قائم ما همان مهدی است کسی که باید در غیبتش او را انتظار کشند و در ظهورش او را فرمان برند.
امّا توقع ظهور هر لحظه داشتن مطلب دیگری است و این در روایت ما بطور مطلق نیامده است در روایت کتاب الغیبه صفحه 428 آمده است وقتی گرفتاری و سختی خیلی زیاد شد در آن زمان امر خدا را صبح و شب انتظار داشته باشید:
وَ لَکِنْ إِذَا کَثُرَتِ اَلْحَاجَهُ وَ اَلْفَاقَهُ فِی اَلنَّاسِ وَ أَنْکَرَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً، فَعِنْدَ ذَلِکَ تَوَقَّعُوا أَمْرَ اَللَّهِ صَبَاحاً وَ مَسَاءً. بنابراین اگر روایتی بدون قید آمده باشد به این روایت قید می خورد. تعبیر " فعند ذلک" بخوبی نشان می دهد که بعد از تاریکی و مشکلات فراوان منتظر امر ظهور هر روز و شب باشید. داود بن قاسم می گوید در نزد امام جواد علیه السلام بودم که سخن از روایات در حتمی بودن سفیانی شد و من پرسیدم که آیا در محتومات بدا هست؟ امام علیه السلام فرمودند بله. گفتم پس شاید در ظهور مهدی علیه السلام نیز بدا شود حضرت علیه السلام فرمودند:
خیر مهدی از وعده هاست و خداوند خلف وعده نمی کند.
برداشته اولیه برخی از این روایت چنین است که در امر سفیانی که از محتوم است بدا راه دارد پس می شود که ظهور حضرت مهدی علیه السلام بدون سفیانی شکل گیرد امّا پاسخ این است که مستفاد از روایات چنین مطلبی نیست که به آن خواهیم رسید ولی بر فرض اگر چنین مطلبی از روایت بر آید با روایات فراوان و متعدّدی که تصریح شده است که ظهور حضرت مهدی علیه السلام نخواهد بود مگر با سفیانی سازگار نیست. حدیث داود بن قاسم گرچه خودش معتبر است ولی سند ضعیف دارد و طبیعی است یک روایت با سند ضعیف در مقابل ده ها روایت با سند معتبر (1)که نشان می دهد که قبل از ظهور اموری بطور حتم واقع می شود قابل مقاومت نیست. روایات سفیانی هم از تعداد و از هم نظر اعتبار و محتوا بسیار محکم است و اعراض از آن ها امکان پذیر نیست. از جمله در روایتی از امام صادق علیه السلام نیز نقل شده است:
السُّفْيَانِيُّ مِنَ الْمَحْتُومِ وَ خُرُوجُهُ فِي رَجَب. (2) سفیانی از علایم حتمی است و قیام او در ماه رجب خواهد بود.
و در کتاب الغیبه نعمانی، از امام باقر علیه السلام در تفسیر آیه ی ثُمَّ قَضَى أَجَلًا صلی وَ أَجَلٌُ مُّسَمًّى عِندَهُ (3)نقل شده است:
إِنَّهُمَا أَجَلَانِ: أَجَلٌ مَحْتُومٌ وَ أَجَلٌ مَوْقُوفٌ. قَالَ لَهُ حُمْرَانُ: مَا الْمَحْتُومُ؟ قَالَ الَّذِي لَا يَكُونُ غَيْرُهُ. قَالَ: وَ مَا الْمَوْقُوفُ؟ قَالَ: هُوَ الَّذِي لِلَّهِ فِيهِ الْمَشِيَّةُ. قَالَ حُمْرَانُ: إِنِّي لَأَرْجُو أَنْ يَكُونَ أَجَلُ السُّفْيَانِيِّ مِنَ الْمَوْقُوفِ. فَقَالَ: أَبُو جَعْفَرٍ علیه السلام لَا وَ اللَّهِ إِنَّهُ مِنَ الْمَحْتُومِ. (4) آن ها دو اجل اند: اجل محتوم و تغییر ناپذیر و اجل موقوف و مشروط. حمران پرسید: اجل محتوم چیست؟ فرمود: اجلی که جز آن نخواهد شد. حمران عرض کرد: اجل موقوف و مشروط چیست؟ فرمود: آن چه اراده خداوند در آن راه دارد و قابل تقدیم و تأخیر و برطرف شدن است. حمران عرض کرد: امیدوارم قیام سفیانی از علایم موقوف و مشروطی باشد که بدا در آن راه دارد! امام فرمودند: به خدا سوگند که چنین نیست، او از علایم حتمی است. (5)
در این روایت، امام باقر علیه السلام اجل مسمّی را به اجل محتوم تفسیر کرده اند و سپس سفیانی را جزو محتوم ها دانسته اند.
روایات مربوط به سفیانی در منابع حدیثی شیعه و عامه، بسیار فراوان است و به گفته محدّثان شیعی، به حد تواتر (1)می باشد. آیت الله صافی گلپایگانی در کتاب ارزشمند منتخب الاثر، چنین می نویسد:
و أمّا السفياني فهو رجل من آل أبي سفيان،... يخرج- كما في بعض الروايات- بالشام و يملك ثمانية أشهر أو أزيد من ذلك و يقبل- كما في غيبة الشيخ- من بلاد الرّوم متنصرا، في عنقه صليب و قد جاء فيه و ما يصدر منه من الأفاعيل السيئة و الأعمال الفظيعة و سيرته الخبيثة، روايات كثيرة تجاوزت عن حدّ التواتر و لعلّ ما ذكر منها نعيم بن حمّاد تزيد عن المائة، فراجع في ذلک. فتنه و كتاب الملاحم لابن المنادى، و كتب الفتن من الصحاح و الجوامع لأهل السنّة و ما ورد فيه في كتب مشايخ الشيعة و محدّثيهم... و لا تنكر الأمر الثابت الذي أخبر به الرسول صلی الله علیه و آله بضعف أسناد بعض الأحاديث أو ضعف متونها و خذ بما أخذ العلماء فى باب حجّية الأحاديث من القواعد العقلائيّة و العرفيّة. (2)
و امّا سفیانی، پس او مردی است از آل ابی سفیان... خروج می کند- همان گونه که در بعضی روایات وارد شده- در شام و هشت ماه یا بیش تر حکومت می کند و رو می آورد (می آید)- همچنان که در کتاب غیبت شیخ طوسی رحمة الله است- از بلاد روم در حال نصرانیت، در گردنش صلیبی است و درباره ی او و آن چه از او سر می زند از افعال سوء و اعمال قبیحه و سیرت خبیثه ی او، روایات فراوانی آمده که از حد تواتر گذشته است و شاید آن چه از این روایات را که نعیم بن حماد ذکر کرده بیش از صد روایت است، در این مورد مراجعه کن به کتاب فتن او (نعیم بن حماد) و كتاب الملاحم از این منادی، و کتب فتن از صحاح و جوامع اهل تسنن و آن چه که در این باره در کتب مشایخ و بزرگان شیعه و محدّثینشان وارد شده است... و امر ثابتی را که رسول صلی الله علیه و آله به آن خبر داده است بواسطه ی ضعف اسناد بعضی از احادیث یا ضعف متون آن ها انکار مکن و آن چه را که علماء در باب حجیت احادیث از قواعد عقلی و عرفی گرفته و قبول کرده اند بپذیر و قبول کن.
علاوه بر این، حتی احادیث خسف سپاه سفیانی در منطقه بیداء (بین مکه و مدینه )، نیز نزدیک به حد تواتر می باشد. (3)
از این رو جای هیچ مناقشه ای درباره اصل وجود سفیانی در آینده و فرو رفتن لشکر اعزامی سفیانی به حجاز (خسف بیداء) به عنوان دو نشانه مهم و علامت حتمی ظهور، وجود ندارد. در روایات اسلامی به حتمی بودن خروج سفیانی اشاره شده است؛ این مطلب در روایات متعدّد و معتبری با تعابیر مختلفی چون: «محتوم»، « لابدّ منه»، «حتم من الله»، «لابدّ ان يكون»، «لا يكون قائم إلا بسفياني»، «من قبل قيام القائم»، «خمس قبل قيام القائم» و «خمس علامات محتومات» و... بیان شده است.
امام سجاد علیه السلام در حدیث معتبر فرموده اند:
... إِنَّ أَمْرَ الْقَائِمِ حَتْم مِنَ اللَّهِ وَ أَمْرُ السُّفْيَانِي حَتْمُ مِنَ اللَّهِ وَ لَا يَكُونُ قَائِمٌ إِلَّا بِسُفْيَانِي. (1) ... قیام قائم از ناحیه خداوند قطعی است و خروج سفیانی نیز قطعی است. هرگز قیام قائم بدون سفیانی نخواهد بود.
برخی با توجّه به کلمه قائم که بدون الف و لام است گفته اند که سفیانی شخص واحدی نیست یعنی هر کس قیام کند در مقابلش یک سفیانی خواهد بود امّا در برخی روایات به جای قائم علیه السلام کلمه مهدی علیه السلام است و نشان می دهد که این جا کلمه قائم معنای اسمی آن مراد است نه وصفی.
سوم: حدیث ابی هاشم جعفری توضیح و تفسیرهای مختلفی شده است و برداشت قطعی از آن سخت است. حدیث ابی هاشم جعفری چند جور معنا شده است. برخی گفته اند که از این حدیث مشخص می شود محتوم بر دو قسم است که بخشی در آن بدا دارد و بخشی بدا را ندارد. مرحوم مجلسی در جلد 52 بحار الانوار این روایت را مطرح و توجیه می کند و می نویسد: شاید برای خود محتوم چند معنا وجود داشته باشد. به این معنی که در بعضی از معانی و مصادیق محتوم، بدا ممکن است، البته معصومین علیهم السلام فرمودند: حضرت مهدی علیه السلام از میعاد است و قابل بدا نیست که نشان می دهد یک سری از محتومات است که بدا در آن ها نیست. امّا این توجیه قابل قبول نیست زیرا اولاً با معنای محتوم سازگار نیست و ثانیاً اگر مراد از راه داشتن امکان است که در همه راه دارد زیرا دست خدا بسته نیست و اگر مراد وقوع است با معنای حتمی سازگار نیست. توجیه دیگر این است که شاید مراد بدا در خصوصیات سفیانی است مثل زمان آمدن، نه در اصلش است ولی این توجیه با سوال ابی هاشم که فوراً پرسید پس ممکن است در خود مهدی علیه السلام هم بدا باشد سازگار نیست زیرا از اصل ظهور پرسید.
1) حميرى، قرب الاسناد، ص164.
به نظر می رسد سوال ابی هاشم از امکان بدا باشد. بدا یک اصل اساسی دین ماست و معنایش این است که دست خدا بسته نیست و اگر هر چیزی را که مقدر ساخته بخواهد عوض کند یا انجام ندهد در توانش می باشد یعنی خدا بخواهد حتی امام زمان علیه السلام را نفرستد می تواند و در این شکی نیست. امام جواد علیه السلام هم دقیقاً همین پاسخ را دادن که در سفیانی بدا راه دارد و ابی هاشم مطلب را خوب فهمید که پرسید پس در امام زمان علیه السلام هم راه دارد که امام جواد علیه السلام نفرمودند راه ندارد که راه دارد فرمودند از آن جا که خدا در قرآن وعده داده است و خداوند به وعده خود عمل می کند حتماً مهدی علیه السلام خواهد آمد.
چهارم: آمدن سفیانی مهم و اساسی و نشانه حقّانیت قرآن و اسلام است و باید واقع شود. زیرا بر اساس آیه ی لَيْلَةُ اْلْقَدْرِ خَيْرُُ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ حکومت بنی امیه هزار ماه خواهد بود و این از خبرهای غیبی قرآن است و امّا حکومت شکل گرفته از بنی امیه پانزده ماه کم دارد که با سفیانی که فرزند ابوسفیان است تکمیل می شود بنابراین باید این حکومت پانزده ماه سفیانی در زمین قرار بگیرد تا خبر غیبی قرآن تحقّق یابد لذا در روایت بطور جدّی بیان شده است که لا یکون المهدى الَّا بِالسُّفْيَانِيِّ.
قابل ذکر است همان طور که بیان شد سفیانی یک شخص است نه یک گروه یا یک جریان و الف و لام در قائم در روايت لَا يَكُونُ قَائِمُ الَّا بالسفيانی با توجّه به روایات دیگر افتاده است و یا قائم معنای اسمی دارد نه وصفی. محمّد بن مسلم از ابی جعفر علیه السلام روایت می کند که ایشان فرمودند:
سفیانی سرخ رویی است سپید سرخ و کبود چشم، هرگز خدای را نپرستیده و هرگز مکه و مدینه را ندیده و می گوید: پروردگارا خونم را از مردم می ستانم، هر چند به آتش روم. (1)
عیسی بن اعین گوید، امام صادق علیه السلام فرمودند:
سفیانی از حتمیّات است و خروجش در رجب خواهد بود و از آغاز خروج تا انجامش پانزده ماه به طول خواهد کشید که شش ماه آن در جنگ است و چون بر کشورهای پنجگانه مالک شد، نُه ماه حکومت خواهد نمود و یک روز بیش از نُه ماه نمی شود. (2)
سردبیر
1- بحار الأنوار (ط- بیروت)، ج51، ص71.
2- بحار الأنوار، ج24، ص78.
3- كمال الدين و تمام النعمة، ص377.
4- شيخ صدوق، كمال الدین، ج2، ص650.
5- سوره انعام، آیه 2.
6- نعمانی، الغیبه، ص301؛ مجلسی، بحارالانوار، ج52، ص249.
7- عاملی، دراسة علامات الظهور، ص45.
8- نعمانی، الغيبة، ص282؛ صافی گلپایگانی، منتخب الاثر، ج3، ص88.
9- صافی گلپایگانی، منتخب الاثر، ج3، ص88.
10- متقى هندى، البرهان في علامات المهدى، ص112.
11- حميرى، قرب الاسناد، ص164.
12- ترجمه ی غیبت نعمانی، باب 18، ص360.
13- غیبت نعمانی، باب 18، ص160؛ بحار الأنوار، ، ج52، ص248، ب 25، ح130 از غیبت نعمانی.
بعلاوه قرآن کریم؛
حِمیَری قمی، عبدالله بن جعفر، قرب الإسناد، یک جلد، انتشارات کتابخانه نینوی، تهران.
شیخ صدوق، کمال الدین، 2 جلد در یک مجلد، دار الكتب الإسلاميه قم، 1395هجری قمری.
قندوزی، ینابیع المودة، چاپ هشتم، دار الكتب العراقيه، 1385 هجری قمری.
علّامه مجلسی، بحار الأنوار، 110 جلد، مؤسسة الوفاء بيروت- لبنان، 1404 هجری قمری.
نعمانی، محمّد بن ابراهیم، الغیبه، یک جلد، مكتبة الصدوق، تهران، 1397 هجری قمری.