ghaemiyeh.com
سرشناسه:منصوری، محمدرضا، 1364 -
عنوان و نام پديدآور:حکایات شگفت : گزیدهای از داستانهای جذاب و حکمتآمیز/ مولف محمدرضا منصوری.
مشخصات نشر:قم: طوبای محبت، 1399.
مشخصات ظاهری:176 ص.
شابک:978-600-366206-3
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
عنوان دیگر:گزیدهای از داستانهای جذاب و حکمتآمیز.
موضوع:داستانهای اخلاقی -- مجموعهها
Ethical fiction* -- Collections
داستانهای مذهبی -- مجموعهها
Religious fiction -- Collections
داستانهای کوتاه فارسی -- مجموعهها
Short stories, Persian -- Collections
رده بندی کنگره:BP249/5
رده بندی دیویی:297/68
شماره کتابشناسی ملی:6174354
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فیپا
ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری
حکایات شگفت:گزیدهای از داستانهای جذّاب و حکمتآمیز
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
پیشگفتار. 7
«دوست عزیزم! دخترم را به تو میسپارم!». 11
«جزای ظلم، و کیاست خواجه نصیرالدین طوسی». 22
«وای بر شما! مرید چنین کسی میشوید؟!». 24
«انتظاری بد فرجام». 29
«ولی من هیچ کدام از آنها را قبول ندارم...». 31
«مسجد بهلول!». 33
«روزی دهنده واقعی». 35
«داستانی از سید بحر العلوم (رحمه الله) ». 39
«حلّال مشکلات». 42
«فریادرس درماندگان». 44
«به خدا سوگند! تا کنون به این مسئله مبتلا نشده بودم». 50
«از خدا بترسید! من از نسل فاطمه زهرا (علیها السلام) هستم». 57
«نتیجه کمک و احسان به سادات». 59
«آیا این خانه را میفروشی؟!». 63
«این حشرات و کرمها را من آفریدهام». 66
«بیش از پنج ورق فاصله است». 68
«حلّال مشکلات». 71
«آقاجان! من این اعمال را به خاطر محبّت شما انجام دادهام». 75
«أنا جٰابِرُ اثَراتِ الکِرام». 82
«این سخنان جز از خاندان نبوّت صادر نشده است». 89
«فاسق و عابد». 96
«حقیقت و واقعیت عالَم». 98
«نتیجه بیحرمتی به تربت امام حسین (علیه السلام) ». 106
«جواب قرآنی». 109
«نجات عرب بیابانی از دست «ولید بن یزید»». 114
«پیشنهادی برای نبوّت». 117
«جوابی دندانشکن». 121
«نجات دهنده واقعی». 123
«عشق و محبت به ابی عبدالله الحسین (علیه السلام) ». 126
«پندهای حکیمانه خدا به یکی از پیامبران». 131
«در آرزوی دیدن چنین خوابی». 134
«اثر صدقه در حفظ جان و مال». 135
«عنایت امام رئوف (علیه السلام) به همسر گمشده». 138
«چشم دشمنان کور». 148
«فضیلت و پاداش خدمت به سادات». 150
«تعبیر خواب ابوحنیفه و امام صادق (علیه السلام) ». 160
«ارزش همسر خوب». 165
خاتمه. 167
کتابنامه. 169
بسم الله الرحمن الرحیم
«الحمد لله رب العالمین والصلاة والسلام علی خیر خلقه محمد وآله الطاهرین المعصومین واللعنة الدائمه علی اعدائهم ومخالفیهم وغاصبی حقوقهم ومنکری فضائلهم اجمعین الی یوم القیامه وعجل الله تعالی فرج مولانا صاحب العصر والزمان وجعلنا من اعوانهم وانصارهم»
شکر و سپاسِ بیمنتها خدای بزرگ را که ما را از امّت مرحومه قرار داد و به صراط مستقیم ولایت اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) هدایت نمود.
بهترین تحیت و درود بر روان پاک پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و بر اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) مخصوصاً بر آخرین امام بر حق فارس الحجاز حجة بن الحسن المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و لعن و نفرین بر غاصبان و دشمنان و منکران خاندان رسالت (علیهم السلام) که در حقیقت دشمنان و منکران خدا و قرآن هستند. قال الله تعالی:
(فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَکَّرُونَ)(1)«این داستانها را برای مردم بازگو کن شاید بیندیشند و بیدار شوند».
تأثیر قصّه و داستان در هدایت انسانها و نشر معارف الهی، دارای ارزش و اهمیت والایی است به گونهای که خداوند حکیم با بیان قصّه و داستان، سرگذشت پیامبران الهی و اوضاع و احوال اجتماعی آنان را ترسیم نموده، سپس فرموده است:
(لَقَدْ کَانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِي الْأَلْبَابِ)(2)«قطعاً در سرگذشت آنها درس عبرتی برای صاحبان اندیشه است».
بر ما به پیروی از سخن سرورمان مولا امیرالمؤمنین (علیه السلام) لازم است که از پندها و عبرتها کمال استفاده را ببریم، آنجا که فرمودند:
«انّ هذه القلوب تمل کما تمل الابدان فابتغوا لها طرائف الحکمة؛ این دلها همانند تنها خسته و افسرده میشوند، در این صورت حکمت و داستانهای زیبا و نشاط انگیز برای آنها انتخاب کنید.»(3)
همانگونه که نسیم فرحبخش شکوفهها و بهار، موجب رفع خستگی و نشاط بدن میگردد، پندها و عبرتها و داستانهای زیبا نیز موجب نشاط و آرامش روح و روان خواهد بود.
مجموعه نوشتاری که در اختیار شماست نیز در بردارنده از نصایح، عبرتها، حکایات، داستانها و به طور کلی مطالب معنوی و اخلاقی و تربیتی است تا همگان به ویژه جوانان از آن بهره بگیرند.
باشد که این ذرّۀ دلنشین و لذتبخش مورد استفاده و افادۀ عموم شیعیان قرار گیرد و ذخیرهای باشد برای روزی که: (يَوْمَ لاَ يَنْفَعُ مَالٌ وَ لاَ بَنُونَ* إِلاَّ مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ)(1)و همچنین ذخیرهای باشد برای والدین عزیزم و کسانی که بر من حقّی دارند انشاء الله تعالی.
در پایان، ثواب این اثر را به حضرت زهرای مرضیه (علیها السلام) اهدا مینمایم.
بارخدایا! امر شریف فرج آقا صاحب الزمان (علیه السلام) را به حق عمه جانشان بیبی زینب کبری (علیها السلام) تعجیل فرما و ما را از پیروان حقیقی آن حضرت قرار بده.
«اللهم عجّل لولیک الفرج»
قم المقدسه
العبد الحقیر الذی لا زاد له الّا محبة
مولى الموحدین امیرالمؤمنین والائمة المعصومین (علیهم السلام)
رجب المرجب / 1430ﻫ ق.
محمد رضا منصوری
1) - سوره شعراء، آیه 88 و 89.
«مصطفی لطفی منفلوطی» تحت عنوان «غرفه الاحزان؛ خانه غمها» زندگی تأثربار دختر و پسر جوانی را شرح میدهد که از خلال آن ارضای نابجای شهوت جنسی و تضادّ تمایلات و عوارض ناشی از آن به خوبی واضح میشود. برای عبرت دختران و پسران جوان داستان آن را ذکر میکنیم:
او میگوید: در «قاهره» دوستی داشتم که بیشتر علاقه من به او از جنبه دانش و فضلش بود، نه از جهت ایمان و اخلاق او. از دیدن وی همواره مسرور میشدم و در محضرش احساس شادی میکردم.
نه به عبادات و طاعات او متوجه بودم، نه به آلودگی و گناهانش. او برای من تنها رفیق انیس بود. هرگز در این فکر نبودم که از وی علوم شرعی را بیاموزم یا آنکه دروس فضیلت و اخلاق فرا گیرم.
سالیان دراز با هم رفاقت داشتیم. در طول این مدت نه من از او بدی دیدم و نه او از من رنجیده خاطر شد.
برای یک سفر طولانی ناچار «قاهره» را ترک گفتم و از رفیق محبوبم جدا شدم ولی تا مدتی با هم مکاتبه میکردیم و بدین وسیله از حال یکدیگر خبر داشتیم.
متأسفانه چندی گذشت و نامهای از او به من نرسید و این وضع تا پایان مسافرتم ادامه داشت. در طول این مدت نگران و ناراحت بودم.
پس از مراجعت از سفر برای دیدار دوستم به در خانهاش رفتم، از آن منزل رفته بود. همسایگان گفتند: مدتی است که تغییر مسکن داده و نمیدانیم به کجا رفته است. برای پیدا کردن دوستم کوشش بسیار کردم و در جستوجوی او به هر جایی که احتمال ملاقاتش را میدادم، رفتم ، اما او را نیافتم.
رفتهرفته مأیوس شدم تا جایی که یقین کردم دوست خود را از دست دادهام و دیگر راهی به او ندارم. اشک تأثر ریختم، گریه کردم؛ گریه آن کسی که در زندگی، از داشتن دوستان باوفا کم نصیب است. گریه آن کسی که هدف تیرهای روزگار قرار گرفته است؛ تیرهایی که هرگز به خطا نمیرود و پیدرپی درد و رنج آن احساس میشود.
اتفاقاً در یکی از شبهای تاریک آخر ماه که به طرف منزلم میرفتم، راه را گم کردم و ندانسته به محله دورافتاده و کوچههای تنگ و وحشتناک رسیدم. در آن ساعت از شدّت ظلمت چنین احساس کردم که در دریای سیاه و بیکرانی که دو کوه بلندِ تیره آن را احاطه کرده است، در حرکت هستم و امواج سهمگین گاهی بلند میشود و به جلو میآید و گاهی فروکش میکند و به عقب برمیگردد.
هنوز به وسط آن دریای تیره نرسیده بودم که از یکی از آن منازلِ ویران، صدایی شنیدم و رفت و آمدهای اضطرابآمیزی احساس کردم که در من اثری بس عمیق گذارد. با خود گفتم: ای عجب که این شبِ تاریک چه مقدار اسرار مردم بینوا و مصائب غمزدگان را در سینه خود پنهان کرده است.
من از سالها پیش با خدای خود عهد کرده بودم که هر گاه مصیبتزدهای را دیدم، اگر قادر باشم یاریاش کنم و اگر عاجز باشم با اشک و آهِ خود، در غمش شریک گردم. به همین جهت راه خود را به طرف آن خانه گرداندم و آهسته در زدم. کسی نیامد. دفعه دوم به شدّت کوبیدم. در باز شد. دیدم دختر بچهای است که حدود ده سال از عمرش رفته و چراغ کم فروغی به دست دارد. در پرتو آن نور خفیف، دخترک را دیدم. لباس مندرسی در بر داشت ولی جمال و زیباییاش در آن لباس، مانند ماه تمام بود که در پشت ابرهای پارهپاره قرار گرفته باشد.
از دختر بچه سؤال کردم: آیا در خانه بیماری دارید؟ او در کمال ناراحتی و نگرانی که نزدیک بود قلبش بایستد، جواب داد: «ای مرد! پدرم را دریاب! در حال جان دادن است».
این جمله را گفت و برای راهنمایی من به داخل منزل روان شد. پشت سرش رفتم. مرا در بالاخانهای برد که یک درِ کوتاه بیشتر نداشت. داخل شدم ولی چه اتفاق وحشتزایی! چه وضع رقت باری! در آن هنگام گمان میکردم که از جهان زنده به عالم مردگان آمدهام.
در نظر من آن بالاخانه کوچک، چون گور و آن بیمار چون مردهای جلوه میکرد. نزدیک بیمار آمدم، پهلویش نشستم. بیاندازه ناتوان شده بود. گویی پیکرش یک قفس استخوانی است که تنفس میکند و یا نیِ خشکی است که چون هوا در آن عبور مینماید، صدا میدهد.
از محبّت دستم را روی پیشانیاش گذاردم، چشم خود را گشود و مدتی به من نگاه کرد. کمکم لبهای بیرمقش به حرکت درآمد و با صدای بسیار ضعیف گفت: «الحمد لله فَقَدْ وَجَدْتُ صَدیقی؛ خدا را شکر که دوست گم شدهام را پیدا کردم!».
از شنیدن این سخن چنان منقلب و مضطرب شدم که گویی دلم از جای کنده شده و در سینهام راه میرود.
فهمیدم که به گمشده خود رسیدهام ولی هرگز نمیخواستم او را در لحظات مرگ و ساعات آخر زندگی ملاقات نمایم.
نمیخواستم غصههای پنهانیام با این وضع دلخراش و رقّتبار او تجدید و تشدید شود. با کمال تعجب و تأثر از او پرسیدم: این چه حال است که در تو میبینم؟ چرا به این وضع دچار شدهای؟
با اشاره به من فهماند که میل نشستن دارد. دستم را تکیهگاه بدنش قرار دادم و با کمک من در بستر خود نشست و آرام آرام لب به سخن گشود تا قصّه خود را شرح دهد. گفت:
ده سال تمام من و مادرم در خانهای مسکن داشتیم. همسایه مجاور ما مرد ثروتمندی بود. یک روز در قصر مجلّل و باشکوه آن مرد
متمکن، دیدم او دختر ماهرو و زیبایی را در آغوش داشت که نظیرش در هیچ یک از قصههای این شهر نبود.
چنان شیفته و دلباخته او شدم که صبر و قرارم به کلی از دست رفت. برای آنکه به وصلش برسم، تمام کوشش را به کار بردم. از هر دری سخن گفتم و به هر وسیلهای متوسل شدم ولی نتیجه نگرفتم.
آن دختر زیبا همچنان از من کناره میگرفت. سرانجام به او وعده ازدواج دادم و به این امید قانعش کردم. با من طرح دوستی ریخت و محرمانه باب دوستی باز شد، تا در یکی از روزها به کامِ دل رسیدم و دلش را با آبرویش یکجا بردم و آنچه نباید بشود، اتفاق افتاد.
خیلی زود فهمیدم که دختر جوان، فرزندی در شکم دارد. دو دل و متحیر شدم از این که آیا به وعده خود وفا کنم و با او ازدواج نمایم یا آنکه رشته محبتش را قطع کنم و از وی جدا شوم؟
حالت دوم را انتخاب کردم و برای فرار از دختر، منزل مسکونیام را تغییر دادم و به منزلی که تو در آنجا به ملاقاتم میآمدی، منتقل شدم و از آن پس، از او خبری نداشتم.
از این قصد سالها گذشت. روزی نامهای به من با پست رسید - در این موقع دست خود را دراز کرد و کاغذ کهنه زرد رنگی را از زیر بالشت خود بیرون آورد و به دست من داد - نامه را خواندم. این مطالب در آن نوشته شده بود:
«اگر به تو نامه مینویسم، نه برای این است که دوستی و مودت گذشته را تجدید نمایم؛ چرا که برای این کار
حاضر نیستم حتی یک سطر یا یک کلمه بنویسم؛ زیرا پیمانی مانند پیمان مکارانه تو و مودّتی مانند مودّت دروغ و خلاف حقیقتِ تو، شایسته یادآوری نیست، چه رسد که بر آن تأسف بخورم و تمنّای تجدیدش را نمایم!
تو میدانی روزی که مرا ترک گفتی، آتش سوزندهای در دل، و جنین جنبدهای در شکم داشتم. آتش تأسف بر گذشتهام بود و جنین هم، مایه ترس و رسوایی آیندهام!
تو کمترین اعتنایی به گذشته و آینده من ننمودی! فرار کردی تا جنایتی را که خود به وجود آوردهای، نبینی و اشکهایی را که تو جاری کردهای، پاک نکنی!
آیا به این رفتار بیرحمانه و ضد انسانی میتوانم تو را یک انسان شریف بخوانم؟!
هرگز! نه تنها انسان شریف نیستی، بلکه اصلاً انسان نیستی؛ زیرا تمام صفات ناپسند حیوانات و درندگان را در خود جمع کردهای و یکجا مظهر همه ناپاکیها و سیئات اخلاقی شدهای!
میگفتی تو را دوست دارم، دروغ میگفتی! تو خودت را دوست میداشتی، تو به تمایلات خویشتن علاقهمند بودی. در رهگذر خواهشهای نفسانی خود به من برخورد کردی و مرا وسیله ارضای تمنّیات خویش یافتی
وگرنه هرگز به خانه من نمیآمدی و به من توجه نمیکردی.
به من خیانت کردی! زیرا وعده دادی با من ازدواج کنی ولی پیمان شکستی و به وعدهات وفا ننمودی. فکر میکردی زنی که آلوده به گناه شده و در بیعفتی سقوط کرده است، لایق همسری نیست.
آیا گناهکاری من جز به دست تو شد؟ آیا سقوط من سببی جز جنایتکاری تو داشت؟ اگر تو نبودی من هرگز به گناه آلوده نمیشدم. اصرار مدام تو مرا عاجز کرد و سرانجام مانند کودک خردسالی که به دست جبّاری اسیر شده باشد، در مقابل تو ساقط شدم و قدرت مقاومت را از دست دادم.
عفت مرا دزدیدی! پس از آن من خود را ذلیل و خوار حس میکردم و قلبم مالامال غصه و اندوه شد. زندگی برایم سنگین و غیر قابل تحمل مینمود.
برای یک دختر جوانی مانند من زندگی چه لذتی میتوانست داشته باشد؟ نه قادر است همسر قانونی یک مرد باشد و نه میتواند مادر پاکدامن یک کودک. بلکه قادر نیست در جامعه به وضع عادّی به سر برد. او پیوسته سرافکنده و شرمسار است، اشک تأثر میبارد و
از غصه صورت خود را به کف دست میگیرد و بر گذشته تیره خود فکر میکند. وقتی به یاد رسوایی خویش و سرزنشهای مردم میافتد، از ترس بندهای استخوانش میسوزد و دلش از غصه آب میشود.
آسایش و راحتی را از من ربودی! آنچنان مضطر و بیچاره شدم که از آن خانه مجلّل و باشکوه فرار کردم! از پدر و مادر عزیز و از آن زندگی مرفّه و گوارا چشم پوشیدم و به یک منزل کوچک در یک محله دور افتاده و بیرفت و آمد مسکن گزیدم تا باقیمانده عمرِ غمانگیز خود را در آنجا بگذرانم.
پدر و مادرم را کُشتی! خبر دارم هر دو در غیاب من جان سپردند و از دنیا رفتند. آنها از غصه جدایی من دق کردند و از ناامیدی دیدار من مُردند، گمان میکنم مرگ آنها سببی جز این نداشت.
مرا کُشتی! زیرا آن سمّ تلخی را که از جام تو نوشیدم و آن غصههای کشنده و عمیقی که از دست تو در دلم جای گرفت و با آن در جنگ و ستیز بودم، اثر نهایی خود را در جسم و جانم گذارده است. اینک در بستر مرگ قرار گرفتهام. و روزهای آخر زندگی خود را میگذرانم.
من اکنون مانند چوب خشکی هستم که آتش در اعماق آن خانه کرده است، پیوسته میسوزد و به زودی متلاشی خواهد شد.
گمان میکنم خداوند به من توجّه کرده و دعایم مستجاب شده است. خداوند اراده فرموده است که مرا از این همه نکبت و تیرهورزی برهاند و مرا از دنیای مرگبار و بدبختی به عالم زندگی و آسایش منتقل نماید.
با این همه جرایم و جنایات باید بگویم: تو دروغگویی! تو مکار و حیلهگری! تو دزد و جنایتکار هستی! گمان نمیکنم خداوند عادل، تو را آزاد بگذارد و حقّ من ستمدیده مظلوم را از تو نگیرد.
این نامه را برای تجدید عهد دوستی و مودّت ننوشتم؛ زیرا تو پستتر از آنی که با تو از پیمان محبّت صحبت کنم. به علاوه من اکنون در آستانه قبر قرار گرفتهام.
از نیک و بدهای زندگی از خوشبختیها و بدبختیهای حیات، در حال وداع و جدایی هستم. نه دیگر در دل من آرزوی دوستی کسی است و نه لحظات مرگ اجازه عهد و پیمان محبّت به من میدهد.
این نامه را تنها از آن جهت نوشتم که تو نزد من امانتی داری و آن دختربچه بیگناه توست.
اگر در دل بیرحمت، عاطفه پدری وجود دارد، بیا این
کودک بیسرپرست را از من بگیر تا آن بدبختیهایی که دامنگیر مادر ستمدیده او شده، دامنگیر وی نشود و روزگار او مانند روزگار من توأم با تیرهورزی و ناکامی نگردد.»
هنوز از خواندن نامه فارغ نشده بودم که به او نگاه کردم. دیدم اشک بر صورتش جاری است. پرسیدم: «بعد چه شد؟»
گفت: وقتی این نامه را خواندم تمام بدنم لرزید. از شدّت ناراحتی و هیجان گمان میکردم نزدیک است سینهام بشکافد و قلبم از غصّه بیرون افتد. با سرعت به منزلی که نشانی داده بود، آمدم و آن همین منزل بود. وارد این بالاخانه شدم، دیدم روی همین تخت، یک بدن بیحرکت افتاده و دختربچهاش پهلوی او نشسته و با وضع تلخ و ناراحتکنندهای گریه میکند.
بیاختیار از وحشت آن منظره هولناک فریاد زدم و بیهوش شدم. گویی در آن موقع جرایم غیر انسانی من به صورت درندگان وحشتناک در نظرم مجسم شده بود؛ یکی چنگال خود را به من مینمود و دیگری میخواست مرا با دندان بدرد. وقتی به خود آمدم، با خدا عهد کردم که از این بالاخانه که اسمش را «غرفة الاحزان؛ خانه غمها» گذاردهام، خارج نشوم و به جبران آن ستمهایی که بر آن دختر مظلوم کردهام، مثل او زندگی کنم و مانند او بمیرم.
اینک موقع مرگم فرا رسیده و در خود احساس مسرّت و رضایت خاطر میکنم؛ زیرا ندای باطنی قلبم به من میگوید، خداوند جرایم تو
را بخشیده است و آن همه گناهانی که ناشی از بیرحمی و قساوت قلب بوده، آمرزیده است.
سخنش که به اینجا رسید زبانش بند آمد و رنگ صورتش به طور کلی تغییر کرد، نتوانست خود را نگاه دارد.
او در بستر آخرین کلامی که در نهایت ضعف و ناتوانی به من گفت این بود: «ابنتی یا صدیقی؛ دوست عزیزم، دخترم را به تو میسپارم!» و سپس جان به جان آفرین تسلیم کرد.
ساعتی در کنارش ماندم و آنچه وظیفه یک دوست بود، دربارهاش انجام دادم. نامههایی برای دوستان و آشنایانش نوشتم و همه در تشییع جنازهاش شرکت کردند، من در عمرم روزی را مثل آن روز ندیدم. زن و مرد به شدّت گریه میکردند. خدا میداند الان هم که قصه او را مینویسم، از شدّت گریه و هیجان نمیتوانم خود را نگاه دارم و هرگز صدای ضعیف او را در آخرین لحظه زندگی فراموش نمیکنم که گفت: «ابنتی یا صدیقی!».
این واقعه دردناک از تجاوز جنسی یک پسر و تسلیم نابجای یک دختر سرچشمه گرفت. تضادّ تمایلات و شکنجههای وجدان اخلاقی آن را تشدید کرد و سرانجام با آن وضع تأثر بار و رقّتانگیز پایان پذیرفت.(1)
1) - النظرات مصطفی لطفی المنفلوطی 1 / 194؛ نشأة النشر الحدیث الدسوقی 1 / 209؛ جواب از نظر عقل و احساسات مرحوم فلسفی 1 / 313.
«خواجه نصیرالدین طوسی (رحمه الله) » یکی از علمای بزرگوار شیعه بود و در حکومت «هلاکوخان» از نزدیکان او به حساب میآمد و به منزله وزیر هلاکوخان و مشاور او بود و هر چه نظر میداد، هلاکوخان همان نظریه را به اجرا میگذاشت.
علمای سنّی خیلی به خواجه نصیرالدین حسادت میورزیدند و در پی فرصت میگشتند تا او را به شهادت برسانند، اما فرصت فراهم نشد تا هنگامی که مادر هلاکوخان از دنیا رفت.
بزرگ علمای سنّی از فرصت سوء استفاده کرده، پیش هلاکوخان آمد و گفت: قربان! مادر شما از دنیا رفته، آیا میدانی وقتی او را داخل قبر میگذاردند دو ملک به نام «نکیر و منکر» داخل قبر میشوند و از اعتقادات و اعمال خوب و بد او سؤال مینمایند؟ مادر شما هم که عوام و بیسواد است و نمیتواند جواب آن دو فرشته را بدهد، لذا با گرزهای آتشین و آهنین بر سر او میکوبند!
هلاکوخان گفت: چه باید کرد تا مورد اذیّت فرشتگان واقع نشود.
عالم سنّی گفت: خواجه نصیرالدین از علمای بزرگ است و اعتقادات را خوب بلد است و میتواند جواب فرشتگان را بدهد، بهتر است او را در قبر کنار مادرتان دفن کنید تا پاسخ نکیر و منکر را به جای مادرتان بدهد و او عذاب نشود.
خواجه نصیرالدین طوسی با کیاست و زیرکی که داشت، فهمید حیله از جانب آن عالم سنّی است و با این نقشه میخواهد وی را نابود کند، لذا به هلاکوخان فرمود: بیشک شب اول قبر از اعمال و کردار و اعتقادات میّت سؤال خواهد شد و این سؤال و جواب برای همه انسانها حتی برای شما پادشاهان نیز خواهد بود.
سپس فرمود: مرا برای خودتان نگه دارید که هنگام مرگ در قبر جواب فرشتگان را بدهم، و برای جواب گفتن به جای مادرتان فلان عالم سنّی - همان عالم مذکور - که از بزرگان علماء میباشد با مادرتان دفن کنید که بسیار مناسب است و خوب میتواند جواب «نکیر و منکر» را بدهد.
هلاکوخان سخن خواجه نصیر را پذیرفت و دستور داد آن عالم سنّی را زنده در کنار قبر مادرش دفن کنند.(1)
1) . قصص العلماء تنکابنی، ص359.
مرحوم آیت الله سید علی علم الهدی میفرماید:
مرحوم پدرم برای ما نقل میکرد: اوقاتی که در نجف اشرف مشغول تحصیل بودم همزمان با عصر ناصرالدین شاه بود. ابراهیم خان - مستوفی دیوان اعلا - شبی در تهران علماء را دعوت کرد. چون همگی جمع شدند رو به علماء کرد و گفت: غرض از این دعوت این است که این روایت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را شرح دهید: «موتوا قبل أن تموتوا».
علماء هر کدام نظری دادند. ابراهیم خان از مجلس خارج شد و پس از ساعتی بازگشت در حالی که برهنه بود و فقط لنگی بر کمر داشت و گفت: آقایان! این است معنای «موتوا قبل ان تموتوا» این را گفت و از منزل خارج شد. هر چه تعقیبش کردند، او را نیافتند.
او به نجف اشرف آمد و تا یک سال وارد شهر نشد. فقط مَشک را از شط آب میکرد و بین نجف و کوفه سقایی مینمود و مردمانی را که
از نجف به کوفه رفت و آمد میکردند آب میداد. پس از یک سال وارد شهر شد و به ریاضات و عبادات پرداخت. رفتهرفته مقاماتی یافت و مردمان عوام نجف مرید او شدند و از او کشف و کراماتی میدیدند و حوائج و مقاصد خود را از او میطلبیدند.
کار او به جایی رسید که منزل او زیارتگاه عرب و عجم شد و عوام، دستهدسته به زیارت او میرفتند. خادم و خدمتگذار بسیاری برای او فراهم شد، لکن خواص به او عقیده نداشتند و از او کناره میگرفتند. گاهی در میان صحن مطهر در غرفهای مینشست و مردم از زن و مرد بر قدم های او میافتادند و میگریستند.
خلاصه چند سالی به این منوال بود و عوام از عرب و عجم بسیار به او ارادت داشتند.
شیخ طاها عرب - از علماء نجف - در صحن مطهر اقامه جماعت داشت. شبی مرد عربی آمد و خود را بر سجاده او انداخت و گریه و ناله میکرد و پیوسته میگفت: «شیخنا أکَلْتُ الخرّه أکَلْتُ الخرّه؛ نجاست خوردم، نجاست خوردم.» شیخ هم به او ملاطفت میکرد و میفرمود: «چه شده پدر من، برادر من!» و او همواره ناله میکرد و میگفت: «أکَلْتُ الخرّه».
مردم هم هجوم آوردند و به تماشای او پرداختند. بعضی میگفتند: دیوانه شده و بعضی میگفتند: به او ظلم شده. شیخ طاها نیز با اصرار علّت را سؤال میکرد تا آن که عرب گفت: «هذا ملعون
الوالدین ابراهیم خان» چون این کلمه فحش بر زبان نسبت به ابراهیم خان راند، چشمها بر او خیره شد و دستها بلند شد که او را بزنند. شیخ بر مردم خشم کرد و گفت: «صبر کنید ببینیم چه میگوید!».
گفت: شغل من سقایی است و برای منزل ابراهیم خان آب میبردم و پیوسته به او التماس میکردم: مرا به سقایی برسان و از آنچه داری به من عطا فرما!
او جواب میداد: لیاقت نداری و قابل مقامی نیستی. مدت یک سال کار من این بود و آرزومند بودم و او اجابت نمیکرد. تا روزی گریه کردم و التماس را از حدّ گذرانیدم. ابراهیم خان گفت: «اگر مقامی میخواهی باید آنچه گویم اطاعت نمایی و به دستور من عمل کنی!».
گفتم: حاضرم.
گفت: اکنون برو و امور همسر خود را تأمین کن بعد بیا که مدتی نخواهی رفت.
رفتم و امور همسران را تأمین کردم و سپس آمدم. آنگاه مرا میان سرداب برد و گفت: حق نداری از این مکان خارج شوی، شب و روز در این سرداب باش تا آنکه اجازه خروج دهم. سپس دستوراتی به من داد و گفت: در اول وقت وضو بگیر و نماز بخوان. و اذکار و اورادی به من تعلیم داد.
من به دستور او عمل نمودم. آب و غذا خودش برایم میآورد. من
در آن سرداب تا چهل روز بودم و از اوامرش اطاعت میکردم.
پس از چهل روز دستور را تغییر داد و گفت: بایستی بول کنی و با بول خود وضو بگیری و نماز بخوانی! من به این دستور نیز عمل کردم، تا چهل روز تمام شد. پس از آن دستور را تغییر داد و بیشرمانه و جسورانه گفت: اکنون بایستی با بول خود وضو بگیری و نماز بخوانی و پس از نماز صد مرتبه لعن فاطمه زهرا (علیها السلام) نمایی!!!
این مطلب بر من خیلی گران آمد، گفت: نمیشود، اگر مقامی خواهی بایستی عمل کنی! سپس مرد عرب گفت: «شیخنا أکَلْتُ الخرّه نجاست خوردم» دستور جسورانه او را اطاعت کردم. چون سه اربعین تمام شد، نزد من آمد و گفت: اکنون وقت آن رسیده است که به مقصد برسی. فردا پس از انجام عمل از سرداب خارج شو، و به خارج شهر برو و آنچه دیدی و به تو گفته شد عمل کن!
چون فردا شد - که امروز باشد - از سرداب خارج شدم و دیدم اوضاع نجف تغییر یافته و گویا این نجف آن نجف نیست که چهار ماه پیش دیده بودم. رفتم تا از دروازه خارج شدم؛ باغ بسیار خوبی دیدم با درختان و نباتات فراوان و خیلی خوش منظره، در آخر باغ جمعی را دیدم که نشسته بودند و منبری غصب شده بود، شخصی بر منبر نشسته با هیکلی مخصوص و برای آن مردم سخنرانی میکرد.
من متحیرانه به اطراف مینگریستم و بر تعجب من افزوده میشد؛ زیرا در نجف باغی نبوده و این چه منظرهای است که من
میبینم؟ رو به طرف آن جمعیت رفتم. چون چشم آن متکلم از بالای منبر بر من افتاد گفت: «مرحبا بنده من! منم خدای تو! مرا سجده کن تا به مقاصد خود برسی و تو را مانند ابراهیم خان گردانم!»
گفتم: «لعن الله الشیطان» به مجرد اینکه این کلمه را گفتم، دیدم از عقب سیلی سختی بر من وارد شد. افتادم، دیدم ابراهیم خان است. چند لگد به من زد و من مدهوش شدم. پس از مدتی به هوش آمدم و دیدم در خارج نجف در میان آفتاب افتادهام نه باغی است و نه کسی را میبینم. فهمیدم که آن ریاضات، شیطانی بوده و اکنون توبه میکنم. آیا توبه من قبول است؟
چون شیخ طاها که از بزرگان علمای عصر بود و در مردم عرب نفوذ داشت این کلمات را شنید، به مردم خطاب کرد و به زبان عربی به آنها گفت: «وای بر شما! مرید چنین کسی میشوید؟!»
مردم چون شنیدند، به خانه ابراهیم خان هجوم آوردند که او را بکشند، او فهمید و فرار کرد. خانه او را خراب و اموال او را غارت کردند و خود او را به دست نیاوردند و اکنون کوچه ابراهیم خان در نجف معروف است.(1)
1) - مناظرات با دانشمندان آیت الله سید علی علم الهدی، ص136.
نقل شده است: پدر و مادری فرزندی داشتند که او را بسیار دوست میداشتند، اتفاقاً این پسر در عنفوان جوانی ترک وطن کرد و پدر و مادر خود را به فراق خویش مبتلا ساخت. پدر و مادر در فراق فرزند عزیزشان سالهای سال با مرارت دوری فرزندشان زندگی را گذراندند.
اتفاقاً پسر مشغول کسب و کار میشود، سرمایهای هم برای خود به دست میآورد. پس از شانزده سال برمیگردد که پدر و مادرش را بیش از این چشم انتظار نگذارد. مالها را جمع میکند و وارد شهر میشود. او جوانِ فهیمی بود. نخستین بار از اهل محله یا مثلاً از بقال سر کوچه سراغ پدر و مادر خود را گرفت. همین که فهمید زنده هستند، خوشحال شد. آمد درب منزل را کوبید. او فکر کرد که اگر پدر و مادرش او را بشناسند، ممکن است از شدّت شادی عارضهای برای آنان پیش بیاید.
با خود گفت: امشب به صورت مهمانی وارد میشوم و بعداً کمکم خود را معرفی میکنم. آمدند دم در گفتند: کیستی؟
جوان گفت: مهمانم، میخواهم امشب اینجا بمانم. دیدند جوانی رشید و ثروتمند وارد شد. چون مدتها بود که او را ندیده بودند، لذا او را نشناختند و شاید گمان نمیکردند که در حال حیات بوده باشد.
جوانِ تازه وارد، خسته بود و خوابش برد. چون او خوابید، دیدند این جوان مال فراوانی دارد. شیطان وسوسهشان کرد، گفتند: خوب است او را بکشیم و اموال او را تصاحب کنیم. این فکر کمکم در مغزشان قوّت گرفت، بیدرنگ بلند شدند و با دست خودشان عزیز دلشان را از رخت حیات عاری کردند!
وقتی به سراغ اموال و اجناس او آمدند، از اوراقی که میان اجناس بود فهمیدند که این همان پسر خودشان بوده است، که سالهای درازی عمری را در فراق او به سر میبردند، این همان پسری است که برای وصال او چندین برابر این مال را مژده میدادند! از قضا جنایت آنان نیز آشکار شد و مورد تعقیب دیوان کیفر قرار گرفتند.(1)
1) - راه هدایت (راهنمای سعادت) 149.
«بهلول» یکی از دانشمندان زیرک و زبردست و نکتهسنج عصر امام صادق و امام کاظم (علیهما السلام) بود. او برای اینکه قاضی هارون الرشید نشود، خود را به دیوانگی زد تا هارون از او منصرف شود و مقام قضاوت را به او واگذار ننماید. او اهل مناظره بود و با استدلال و لطایف بسیار ظریف، پوچی عقاید انحرافی مخالفان را آشکار مینمود، یکی از مناظرات او این است:
او شنیده بود ابوحنیفه ]رئیس مذهب حنفی[ در درس خود گفته است: «جعفر بن محمد ]امام صادق (علیه السلام) [ سه مطلب را گفته، ولی من هیچکدام از آنها را قبول ندارم و آنها را نمیپسندم» و آن سه مطلب این است:
1- «شیطان به وسیله آتش عذاب خواهد شد» و این درست نیست زیرا شیطان از آتش آفریده شده است، و چیزی که از سنخ آتش است به وسیله آتش اذیت نمیشود.
2- «خدا دیده نمیشود» با اینکه هر موجودی به ناچار قابل
دیدن است.
3- «کارهایی که بندگان انجام میدهند خودشان با اختیار خود، آنها را انجام میدهند» با اینکه آیات و روایات بر خلاف این قول است و کارهای بندگان را به خدا نسبت میدهند [یعنی ما در کارها مجبوریم نه مختار].
بهلول کلوخی از زمین برداشت و بر پیشانی ابوحنیفه زد! ابوحنیفه در مورد بهلول، نزد هارون شکایت کرد. هارون دستور داد بهلول را حاضر کردند و او را سرزنش نمود. بهلول در آن مجلس به ابوحنیفه گفت:
1- جای درد کلوخ را که ادّعا میکنی به من نشان بده تا بنگرم و اگر نشان ندهی پس در عقیده خود که میگویی هر موجودی دیدنی است، خطا میکنی.
2- تو میگویی جنس موجب آزار جنس نخواهد شد، تو از خاک آفریده شدهای بنابراین نباید کلوخی که از خاک است، به تو آسیب رسانده باشد.
3- وانگهی من گناه نکردهام؛ چرا که به عقیده تو کارهایی که از بنده سر میزند فاعلِ آن خداست، بنابراین خدا تو را زده است نه من!!
ابوحنیفه ساکت شد و در حالی که شرمنده شده بود، از مجلس برخاست و فهمید که ضربه بهلول به خاطر پاسخ به عقاید بیاساس او بوده است.(1)
1) - مواقف الشیعه احمدی میانجی 3 / 262.
مسجدی میساختند. بهلول سر رسید و پرسید: چه میکنید؟
گفتند: مسجد میسازیم.
گفت: برای چه؟
پاسخ دادند: برای چه ندارد! برای رضای خدا.
بهلول خواست میزان اخلاص بانیان خیّر را به خودشان بفهماند. محرمانه سفارش داد سنگی تراشیدند و روی آن نوشتند: «مسجد بهلول» و شبانه آن را بالای سر درِ مسجد نصب کرد.
سازندگان مسجد روز بعد آمدند و دیدند بالای مسجد نوشته شده است: «مسجد بهلول» ناراحت شدند، بهلول را پیدا کردند و به باد کتک گرفتند که چرا زحمات دیگران را به نام خودت تمام میکنی؟!
بهلول گفت: مگر شما نگفتید که مسجد را برای خدا ساختهایم، فرضاً مردم اشتباه کنند و گمان کنند که من مسجد را ساختهام، خدا که اشتباه نمیکند!
چه بسا کارهای بزرگی که از نظر ما بزرگ است و در نزد خدا پشیزی نمیارزد. شاید بسیاری از بناهای عظیم از مساجد، زیارتگاهها و بیمارستانها، پلها، مدرسهها و... چنین سرنوشتی داشته باشد، حسابش با خداست.(1)
1) - الفضائل والرذائل المظاهری 140؛ حکایتها و هدایتها 1 / 303.
«حاتم اصم» مردی فقیه و عائلهدار بود که به سختی زندگیاش را اداره میکرد، اما اعتقاد فوق العادهای به خدا داشت. شبی با رفقای خود نشسته بود، صحبت حج و زیارت خانه خدا به میان آمد. شوق زیارت به دلش افتاد به منزلش مراجعت کرد. زن و بچههایش را اطراف خود جمع نمود و مقصدش را برای آنها بیان کرد و گفت: اگر با من موافقت کنید که به زیارت خانه خدا بروم برای شما دعا خواهم کرد.
همسرش گفت: زیارت بیت الله بر کسی واجب است که غنی و ثروتمند باشد. بچهها هم گفتار مادرشان را تصدیق کردند، جز یک دختر کودک که شیرین زبانی کرده و به آنها گفت: چه میشود به پدرم اجازه دهید و بگذارید هر کجا میخواهد برود، روزی دهنده ما خداست و او وسیله روزی ماست، خدای متعال قدرت دارد روزی را به وسیله دیگری به ما برساند.
از گفتار این دخترک همه متذکر شده، او را تصدیق کردند و اجازه
دادند که پدرشان به خانه خدا برود.
حاتم مسرور و خوشحال شد و اسباب سفر را فراهم کرد و با کاروان حج حرکت نمود.
از آن طرف همسایگان به منزل او آمدند و زبان به ملامت خانوادهاش گشودند که چرا با این فقیر و تهیدستی گذاشتید پدرتان به سفر برود؟ چند ماه این مسافرت طول خواهد کشید، شما از کجا مخارج زندگی را تأمین میکنید؟!
همه بچهها گناه را بار گردن دختر کوچک کردند و او را ملامت نمودند که اگر تو سخن نگفته بودی و زبانت را کنترل میکردی ما اجازه نمیدادیم پدر به مسافرت برود.
دختر متأثر شد و اشکهایش جاری گردید. سر به سوی آسمان بلند کرد، دستها را به دعا برداشت و گفت:
پروردگارا! اینان به فضل و کرم تو عادت کردهاند و از خوان نعمت تو برخوردار بودهاند، تو آنها را ضایع مگردان و مرا هم در نزد آنها شرمنده مکن.
بچهها همراه مادرشان متحیر نشسته بودند و فکر میکردند از کجا قوتی به دست آورند، اتفاقاً حاکم شهر از شکار برمیگشت و تشنگی بر او غلبه کرده بود. در این هنگام جمعی از همراهان را به در منزل حاتم فرستاد تا آب بیاورند. آنها در خانه را کوبیدند.
زن حاتم پشت در آمد، پرسید چه کار دارید؟ گفتند: امیر درب
منزل ایستاده مقداری از شما آب میخواهد. زن با حالت بهت به آسمان نگاه کرد و گفت: پروردگارا! دیشب گرسنه به سر بردیم و امروز امیر محتاج به ما شده است و از ما آب میطلبد.
زن ظرفی را پر از آب کرده نزد امیر آورد واز سفالین بودن ظرف عذرخواهی نمود.
امیر از همراهان پرسید: اینجا منزل کیست؟ گفتند: منزل «حاتم اصم» یکی از زهاد این شهر است، شنیدهایم او به مسافرت بیت الله رفته و خانوادهاش به سختی زندگی میکنند.
امیر گفت: ما به اینها زحمت دادهایم، از مروّت و مردانگی دور است که امثال ما به این مردم مستمند و ضعیف زحمت دهند و بارشان را به دوش آنها بگذارند.
امیر این را گفت و کمربند زرّین خود را باز نموده و به داخل منزل افکند و به همراهانش گفت: کسی که مرا دوست دارد کمربند خود را به داخل منزل بیندازد. همه همراهان کمربندهای زرّین را باز کرده و به داخل منزل افکندند.
هنگامی که خواستند برگردند، امیر به زن و فرزندان حاتم گفت: درود خدا بر شما خانواده! الان وزیر من قیمت کمربندها را برای شما میآورد و آنها را میگیرد. سپس خداحافظی کرده و رفتند.
چند لحظهای طول نکشید که وزیر برگشت و پول کمربندها را آورد و آنها را تحویل گرفت.
چون دخترک این جریان را مشاهده کرد به گریه افتاد. از او پرسیدند: چرا گریه میکنی، باید خوشحال باشی؛ زیرا خدای متعال به لطف خود به ما وسعت داده است؟!
دختر گفت: گریهام برای آن است که ما دیشب گرسنه سر بر بالش گذاردیم که مخلوقی به سوی ما یک نظر انداخت و ما را بینیاز ساخت، پس هر گاه خدای مهربان به سوی ما نظر افکند آنی ما را وا نخواهد گذارد. سپس برای پدرش اینگونه دعا کرد:
پروردگارا! همچنان که به ما نظر مرحمت فرمودی و کار ما را اصلاح کردی نظر به سوی پدر ما کن و کار او را نیز اصلاح فرما!(1)
1) - خزینة الجواهر 697 به نقل از: راه هدایت (راهنمای سعادت) 23.
«سید رضا» فرزند «سید بحر العلوم (رحمه الله) » نقل میفرمود:
در اوقاتی که با پدرم - علامه سید بحر العلوم - در مکه معظمه مشرف بودیم پدرم برای طلاب مکه معظمه تقیتاً به مذاهب اربعه اهل سنت درس میگفت و از هر مذهبی هر روز جمعی در محضر مبارکش برای استفاده حاضر میشدند، کار به جایی رسید که اغلب اوقات منزل از اهل مذاهب اربعه خالی نبود.
مرحوم پدرم دو حجره تهیه دیده بود؛ یکی برای واردین و مهمانان - که این حجره نه حجابی داشت و نه مانعی و هر کس میخواست به راحتی وارد میشد - و حجره دیگری تهیه نموده بود برای ادای فرایضِ خویش بر طبق مذهب پاک تشیع، چون در آن مکان شریف مراعات مینمود و شدیداً تقیّه میکرد به حدّی که اهل هر یک از مذاهب اربعه پدرم را بر مذهب خود میدانست.
تا اینکه روزی اتفاق افتاد نماز صبح را در حجرهای که برای عموم
مردم و مهمانان قرار داده بود به جای آورد و تقیّه را مراعات نکرد، از جمله مهری از تربت سیدالشهدا (علیه السلام) گذاشت و بر آن سجده کرد و ما هم از ایشان متابعت کردیم و مهر گذاشتیم و نماز صبح را ادا نمودیم.
بعد از نماز بلافاصله جماعتی از اهل سنت داخل حجره شدند و ما را با آن حالت که مهر گذاشته بودیم دیدند، ما نیز فرصت و تمکّن از برداشتن مهر و یا پنهان کردن آن نداشتیم. آنها مدتی نشستند تا آنکه حاجت و کاری که داشتند انجام شد و بیرون رفتند.
من از کشف سرّ و آشکار شدن تشیّعمان بسیار لرزان و آزردهخاطر شدم. بعداً معلوم شد که در طول آن مدت که در حجره نشسته بودند گویا خداوند عالم پردهای در جلوی چشم آنها قرار داده بود که آن مهرها را اصلاً ندیده بودند.
(ذٰلِکَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ)؛(1)«این است فضل خدا که هر که را خواهد عطا میکند.»(2)
و همچنین آقا سید رضا (رحمه الله) فرزند علامه (رحمه الله) جریان دیگری را نقل میکند و میفرماید:
مدتی که در شهر مکه معظمه سکونت داشتیم روزی از منزل بیرون آمدم ناگهان دیدم گروهی از بزرگان و علمای اهل سنت درب
منزل ما ایستادند، تا نگاه آنها به من افتاد همگی به طرفم دویدند و دست و پایم را بوسیدند و احترامات زیادی به من گذاشتند به نحوی که چنین رفتاری از آنها سابقه نداشت، لذا تعجب کردم و از علّت اظهار محبّت آنها سؤال کردم.
گفتند: ما گمان بد به پدر شما بردیم و او را متهم در مذهب کردیم و به هر نحوی که امکان داشت او را امتحان کردیم اما حالش برای ما معلوم نشد، لذا قرار گذاشتیم که در پنهان و جاهایی که پدر شما تنها است جاسوسی بگذاریم تا مذهبش بر ما نمایان گردد؛ زیرا عالم جلیلی مثل پدر شما، آداب مذهب خود را در خلوت ترک نمینماید. بدین جهت دیوار همسایه را که مقابل پنجره حجره پدرتان بود سوراخ نمودیم و از آنجا او را مدّ نظر داشتیم. دیدیم او بر طبق مذهب شیعه عمل نکرد، دانستیم او از اهل سنت و جماعت است پس خداوند را شکر و سپاس گفتیم که او بر مذهب ما است.
آقا سیّد رضا (رحمه الله) میگوید: وقتی جریان را به عرض پدر بزرگوارم رساندم، فرمود: سبحان الله! دیشب مثل اینکه به من الهام میشد و بر من القاء میگشت که بعضی از اعمال و مستحبات که بر مذهب شیعه است انجام ندهم.(1)
1) - امام زمان (علیه السلام) و سیّد بحرالعلوم سیّد جعفر ربیعی 120.
زن و مرد سیاهی نزد عمر بن خطاب آمدند. مرد به او گفت: چنان که میبینی من مردی سیاه پوستم و درخت سیاه میکارم و زنم نیز سیاهپوست است، ولی برای من فرزند سرخپوست آورده است.
زن گفت: ای امیرالمؤمنین [عمر!!!] سوگند به خدا! من به شوهرم خیانت نکردهام و این فرزند اوست.
عمر مانده بود که چه بگوید. پس درباره آن از علی بن ابی طالب (علیه السلام) سؤال کرد، حضرت رو به مرد سیاه نمود و فرمود: اگر از تو سؤالی بپرسم راستش را میگویی؟
گفت: بله، به خدا سوگند!
فرمود: آیا در حال حیض با همسرت همبستر شدهای؟
گفت: بله.
فرمود:
«الله اکبر انّ النطفة اذا خلطت بالدم فخلق الله عزّوجلّ
منها خلقاً کان احمر، فلا تنکر ولدك فانت جنیت على نفسك؛ الله اکبر، نطفه با خون مخلوط شده است و خداوند عزّوجلّ از آن فرزندی سرخ رنگ آفریده است، پس فرزندت را انکار نکن که تو خود بر خویش ستم روا داشتهای».(1)
1) - الغدیر علّامه امینی; 6 / 120؛ شرح احقاق الحق 17 / 446 و 32 / 136.
مرحوم طباطبایی صاحب کتاب المیزان نقل مینمود: در کربلا بزرگی بود به نام «سیّد جواد» از اهل کربلا و لذا او را «سیّد جواد کربلایی» میگفتند. او ساکن کربلا بود ولی در ایام محرم و عزاداری، به آبادی دوردست میرفت و تبلیغ میکرد، نماز جماعت میخواند و مسئله میگفت و سپس به کربلا مراجعت مینمود.
روزی عبورش به آبادیی که همه آنها سنّی مذهب بودند افتاد و در آنجا با پیرمردی محاسن سفید برخورد کرد، و چون دید سنّی است از طریق صحبت و مذاکره وارد شد. دید الآن نمیتواند تشیّع را به او بفهماند، چون این مردِ ساده لوح چنان قلبش از محبّت افرادی که غصب مقام خلافت را نمودند سرشار است که آمادگی ندارد و شاید ارائه مطلب، نتیجه معکوس داشته باشد.
در یک روزی که با آن پیرمرد گفتگو مینمود از او پرسید: شیخِ شما کیست؟
[شیخ در نزد مردم عادی عرب، بزرگ و رئیس قبیله را گویند] «سید جواد» میخواست با این سؤال کمکم راه مذاکره را با او باز کند تا به تدریج ایمان در دل او پیدا شده و او را شیعه نماید.
پیرمرد سنّی مذهب در پاسخ گفت: شیخ ما یک مرد قدرتمندی است که چندین خان ضیافت(1)دارد، چقدر گوسفند دارد، چقدر شتر دارد، چهار هزار نفر تیرانداز دارد، چقدر عشیره و قبیله دارد.
سیّد جواد گفت: بهبه از شیخ شما! چقدر مرد متمکّن و قدرتمندی است!
بعد از این مذاکرات، پیرمرد رو به سیّد جواد نمود و گفت: شیخ شما کیست؟
گفت: شیخ ما آقایی است که هر کس حاجتی داشته باشد برآورده میکند؛ اگر در مشرق عالَم باشی و او در مغرب عالم، و یا در مغرب عالم باشی و او در مشرق، چنانچه گرفتار و پریشانی برای تو پیش آید اسم او را ببری و او را صدا کنی فوراً به سراغ تو میآید و رفع مشکل از تو میکند.
پیرمرد گفت: بهبه عجب شیخی است! شیخ خوب است اینگونه باشد، اسمش چیست؟
1) - خان ضیافت، به معنای مهمانسرا است که در میان عرب مشهور میباشد. در این خانها از هر کس که واردش میشود - آشنا یا غریب - پذیرایی میکنند.
سیّد جواد گفت: شیخ علی.
دیگر در این باره سخنی به میان نرفت، مجلس متفرق شد و از هم جدا شدند و سید جواد نیز به کربلا آمد.
اما آن پیرمرد از شیخ علی خیلی خوشش آمده بود و بسیار در اندیشه او بود.
پس از مدت زمانی که سید جواد مجدداً به آن قریه آمد، با عشق و علاقه فراوان تصمیم گرفت مذاکره را به پایان برساند و آن پیرمرد را شیعه کند و با خود میگفت: ما در آن روز سنگ زیر بنا را گذاشتیم و حالا بنا را تمام میکنیم، ما در آن روز نامی از شیخ علی بردیم و امروز شیخ علی را معرفی میکنیم و پیرمرد روشن دل را به مقام مقدّس ولایت امیرالمؤمنین (علیه السلام) رهبری مینماییم.
چون وارد قریه شد و از آن پیرمرد پرسش نمود، گفتند: از دار دنیا رفته است. سید جواد خیلی متأثر شد و با خود گفت: عجب پیرمردی! ما دل بسته بودیم که او را به ولایت امیرالمؤمنین (علیه السلام) آشنا کنیم. حیف که بدون ولایت از دنیا رفت، ما میخواستیم کاری انجام دهیم و پیرمرد را دستگیری کنیم؛ زیرا پیدا بود که اهل غناء و دشمنی نیست، و القائات و تبلیغات سوء، پیرمرد را از گرایش به ولایت محروم نموده است.
سید جواد میگوید: بسیار فوت او در من اثر کرد و به شدت متأثر شدم. به دیدن فرزندانش رفتم و به آنها تسلیت گفتم و تقاضا
کردم مرا سر قبر او ببرند.
فرزندش مرا بر سر تربت او برد و گفتم: خدایا! ما به این پیرمرد امید داشتیم، چرا چنین شد؟ خیلی به آستانه تشیع نزدیک شده بود، افسوس که ناقص و محروم از دنیا رفت!
از سر تربت پیرمرد بازگشتیم و با فرزندان به منزل پیرمرد آمدیم. من شب را همان جا استراحت کردم. چون خوابیدم، در عالم رؤیا دیدم دری است، وارد شدم دیدم دالان طویلی است و در یک طرف این دالان نیمکتی بلند وجود دارد، و در روی آن دو نفر نشستهاند و آن پیرمرد سنّی مذهب در مقابل آنها ایستاده است.
پس از ورود سلام کردم و احوال پرسی نمودم. دیدم در انتهای دالان دری است شیشهای و از پشت آن باغی بزرگ دیده میشد.
من از پیرمرد پرسیدم: اینجا کجاست؟ گفت: اینجا عالَم قبر و عالم برزخِ من است و این باغی که در انتهای دالان است متعلق به من و قیامت من است.
گفتم: چرا در آن باغ نرفتی؟
گفت: هنوز وقتش نرسیده است، اوّل باید این دالان طی شود و سپس به آن باغ رفت.
گفتم: چرا طی نمیکنی و نمیروی؟
گفت: این دو نفر معلّم من هستند، این دو فرشته آسمانیاند آمدهاند مرا تعلیم ولایت کنند، وقتی ولایتم کامل شد میروم.
آقا سیّد جواد! گفتی و نگفتی [یعنی گفتی که - شیخِ ما اگر از مشرق یا مغرب عالَم او را صدا زنند جواب میدهد و به فریاد میرسد - اسمش شیخ علی است اما نگفتی این شیخ علی، علی بن ابیطالب (علیه السلام) است] به خدا قسم! همین که صدا زدم: «شیخ علی به فریادم برس!» همین جا حاضر شد.
گفتم: داستان چیست؟
گفت: چون من از دنیا رفتم، مرا آوردند در قبر گذاشتند و نکیر و منکر به سراغ من آمدند و از من سؤال کردند:
«من ربك ومن نبیك ومن امامك؟؛ پروردگارت کیست؟ پیامبرت کیست؟ امامت کیست؟»
من دچار وحشت و اضطراب سخت شدم و هر چه خواستم پاسخ دهم به زبانم چیزی نمیآمد، هر چه خواستم خدای خود را بگویم و پیغمبر خود را معرفی کنم بر زبانم جاری نمیشد.
نکیر و منکر آمدند که اطراف مرا بگیرند و مرا در حیطه غلبه و سیطره خود درآورده و عذاب کنند، من بیچاره شدم! بیچارۀ به تمام معنی! دیدم هیچ راه گریز و فراری نیست، گرفتار شدهام.
ناگهان به ذهنم آمد که تو گفتی: ما یک شیخی داریم که اگر کسی گرفتار باشد و او را صدا زند اگر او در مشرق عالَم باشد یا در مغرب، فوراً حاضر میشود و رفع گرفتاری از او میکند. من صدا زدم: ای علی به فریادم برس!
فوراً علی بن ابیطالب امیرالمؤمنین (علیه السلام) [جان خودم و پدر و مادرم به فدایش] حاضر شدند و به آن دو نکیر و منکر گفتند: دست از این مرد بردارید، معاند نیست، او از دشمنان ما نیست، اینطور تربیت شده، عقایدش کامل نیست چون سعه نداشته و استضعاف فکری داشته است.
حضرت آن دو مَلَک را رد کردند و دستور دادند دو فرشته دیگر بیایند و عقاید مرا کامل کنند، این دو نفر که روی نیمکت نشستهاند دو فرشتهای هستند که به امر آن حضرت آمدهاند و مرا تعلیم عقاید میکنند.
وقتی عقاید من صحیح شد من اجازه دارم این دالان را طی کنم و از آن وارد باغ گردم.(1)
1) - معاد شناسی، محمد حسین حسینی طهرانی 3 / 13.
در یکی از سالها هارون الرشید به زیارت خانه خدا و حج بیت الله رفت. به دستور وی هنگام طواف از ازدحام جمیعت حجاج جلوگیری کردند تا خلیفه بتواند به تنهایی طواف کند. ولی وقتی هارون خواست طواف کند، مردی عرب سر رسید و پیش از وی به طواف پرداخت.
این موضوع بر هارون خلیفه جاهطلب گران آمد. به وزیر خود اشاره کرد که مرد عرب را دور نماید، تا وی طواف کند.
وزیر به مرد عرب گفت: لحظهای صبر کن تا خلیفه از طواف کردن فارغ شود.
مرد عرب گفت: مگر نمیدانی خداوند در این محل مقدّس پادشاه و رعیت را برابر دانسته است و در قرآن مجید میفرماید:
(سَوَاءً الْعَاکِفُ فِيهِ وَ الْبَادِ وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحَادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ
مِنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ)؛(1)«مقیم و مسافر در مسجد الحرام یکساناند، اگر کسی بخواهد در آنجا کفر ورزد یا ظلم کند، از عذاب دردناک به وی میچشانیم».
هارون الرشید چون این سخن را از مرد عرب شنید، به وزیر خود دستور داد که کاری با او نداشته باشد.
آنگاه به طرف حجر الاسود رفت تا مطابق معمول بر آن سنگ دست بکشد، ولی ناگهان در آنجا نیز آن مرد عرب پیشدستی کرد و زودتر از وی حجر الاسود را لمس نمود.
هارون به مقام ابراهیم (علیه السلام) آمد تا در آنجا نماز به جای آورد، اما پیش از وی مرد عرب به آنجا رسید و شروع به نماز خواندن کرد. همین که هارون از نماز فارغ شد، دستور داد تا مرد عرب را نزد وی بیاورند. وزیر نزد او آمد و گفت: خلیفه تو را میطلبد، برخیز و امر او را اطاعت کن!
مرد عرب گفت: من با خلیفه کاری ندارم، اگر او با من کاری دارد، سزاوار است که برخیزد و به اینجا بیاید. هارون نیز ناگزیر از جایش حرکت کرد و در برابر مرد عرب ایستاد و به وی سلام کرد. مرد عرب نیز سلام او را جواب داد. سپس هارون مرد عرب را مخاطب قرار داد و گفت: اجازه میدهی در اینجا بنشینم؟
مرد عرب گفت: اینجا خانه من نیست ما همه در اینجا یکسان
1) - سوره حج آیه 25.
هستیم، اگر میخواهی بنشین و اگر میخواهی برو!
هارون از طرز سخن گفتن آن مرد عرب ناراحت شد، با عصبانیت روی زمین نشست و به او گفت: میخواهم یک مسأله دینی از تو بپرسم. اگر جواب درست ندهی تو را مجازات میکنم.
عرب پرسید: سؤال تو برای یاد گرفتن است یا میخواهی مرا اذیت کنی؟
هارون از جواب او تعجب کرد و گفت: البته که منظورم یاد گرفتن است.
مرد عرب گفت: بسیار خوب، ولی برخیز و مانند شاگردی که میخواهد از استاد خود چیزی یاد بگیرد بنشین، سپس سؤال کن!
هارون برخاست و دوباره در برابر او دو زانو نشست. در این هنگام مرد عرب گفت: اکنون هر چه میخواهی بپرس.
هارون پرسید: بگو بدانم: خداوند چه چیز را برای تو لازم کرده است؟
فرمود: از کدام امر لازم سؤال میکنی؟ از یک واجب سؤال میکنی یا از پنج چیز واجب؟ یا از هفده چیز لازم یا از سی و چهار چیز واجب؟ یا از نود و چهار چیز واجب؟ یا از یکصد و پنجاه و سه چیز لازم؟ یا از یک چیز از دوازده امر؟ یا از یک چیز از چهل مورد؟ یا پنچ چیز از دویست شیء؟ یا از تمام عمر یک چیز؟ و یا از یک چیز بر یک امر لازم؟
در آن هنگام هارون خندید و گفت: مرد عرب! من از واجب یک
چیز از تو سؤال کردم، تو حساب عمر دنیا را به رخ میکشی؟
مرد عرب فرمود: ای هارون! اگر دین خدا بر پایهای استوار نبود، خداوند مردم را در روز قیامت محاسبه نمیکرد و نمیفرمود:
(وَ نَضَعُ الْمَوَازِينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيَامَةِ فَلاَ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئاً وَ إِنْ کَانَ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَيْنَا بِهَا وَ کَفَى بِنَا حَاسِبِينَ)؛(1)«ما ترازوهای عدالت را برای روز رستاخیز میگذاریم، پس در آن روز به هیچ کس ستم نمیشود، اگر به اندازه خردلی باشد، آن را به حساب میآوریم و کفایت کننده است، که ما خود حساب بندگان را میرسیم».
هنگامی که مرد عرب خلیفه را به نام خواند، هارون سخت خشمگین شد، به طوری که دیدگانش افروخته و آثار غضب در چهرهاش آشکار بود.
گفت:ای مرد عرب! اگر آنچه را که گفتی، توضیح دادی که هیچ، و اگر توضیح ندادی امر میکنم تو را در میان صفا و مروه بکشند!
وزیر در این هنگام خلیفه را منقلب دید، دوید جلو و گفت: یا امیرالمؤمنین! او را برای خدا عفو فرما، و به خاطر این محل مقدّس از وی درگذر.
مرد عرب از سخنان خلیفه و وزیر خندید.
هارون که بیشتر ناراحت شده بود پرسید: چرا میخندی؟
1) - سوره انبیاء آیه 47.
فرمود: به عقل شما میخندم و در این فکرم که کدام یک از شما نادانتر هستید؛ زیرا اگر مرگ من نرسیده باشد، سوء قصد تو نسبت به من چه تأثیری دارد؟ و چنانچه مرگ من رسیده باشد، عفو و بخششی که وزیر برای من میخواهد چه سودی دارد؟
هارون از شنیدن این سخنان به هراس افتاد.
سپس مرد عرب چنین توضیح داد: اینکه گفتم از یک چیز سؤال میکنی، مقصود دین اسلام است که واحد است. منظور از پنج چیزِ لازم، پنج وقت نماز است. مقصود از هفده چیز، هفده رکعت نماز است. مقصود از سی و چهار چیز، سی و چهار سجده است.
مقصود از نود و چهار چیز، تکبیرهای نماز است. منظور از یکصد و پنجاه و سه چیز، تسبیحات نماز است. مقصود از یک چیز و دوازده چیز، ماه رمضان است که یک ماه از دوازده ماه است. مقصود از یک چیز از چهل چیز، زکات طلا است؛ وقتی که طلا به چهل مثقال رسید، یک مثقال باید زکات داد؛ وقتی که نقره به دویست درهم رسید، زکاتش پنج درهم است.
مقصود از تمام عمر یک چیز، حج خانه خدا است و مقصود از یک چیز به یک چیز، هر کس خونی به ناحق بریزد واجب است که او را قصاص کنند؛ (النَّفْسَ بِالنَّفْسِ).(1)
هارون امر کرد کیسه طلا را آوردند و به مرد عرب داد.
1) - سوره مائده آیه 45.
مرد عرب فرمود: برای چه این پولها را به من میدهی؟ به جهت کلام است و یا به جهت مسأله؟
هارون گفت: بلکه برای کلام.
مرد عرب فرمود: من یک مسأله از تو سؤال میکنم، اگر جواب گفتی این کیسه طلا مال تو باشد و در اینجا میان فقیران تقسیم کن. اما اگر نتوانستی جواب بدهی دوباره یک کیسه دیگر به من بده تا میان فقیران قبیله خود تقسیم کنم.
هارون دستور داد یک کیسه آوردند، سپس گفت: از هر چه میخواهی سؤال کن.
مرد عرب فرمود: خنفساء [سوسک] به بچهاش شیر میدهد، یا اینکه مثل پرنده به دهانش خوراک میگذارد؟
هارون در حیرت ماند و گفت: ای مرد عرب! آیا از من باید اینگونه مسائل را بپرسی؟!
مرد عرب فرمود: از شخصی شنیدم که رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است:
«من ولی اقواماً وهب له من العقل کعقولهم؛ هر کس که فرمانروایی مردم را به عهده گیرد، عقل و دانش و خردی به میزان عقل سایر مردم به او داده میشود.»
تو امام این امت هستی، بر تو واجب است که هر چه درباره دین و واجبات از تو سؤال کنند، جواب بدهی. آیا میتوانی جواب این مسأله را بدهی؟
هارون گفت: آنچه گفتی جواب بده و هر دو کیسه را دریافت کن.
مرد عرب فرمود:
«ان الله تعالى لما خلق الارض خلق دُبابات الارض من غیر روث ولا دم خلقها، من التراب وجعل رزقها وعیشها منه؛ آری، زمانی که خداوند زمین را از خاک بدون خون و فضولات آفرید، آذوقه و خوراک جنبندگانی که شکم و خون ندارند را از خاک، و خوراک و زندگانی آنها را در خاک قرار داده است».
زمانی که بچه سوسک از مادر جدا شود، مادر نه به دهانش خوراک میگذارد و نه شیرش میدهد.
هارون گفت: به خدا قسم، تا کنون به مانند این مسأله مبتلا نشده بودم.
اعرابی هر دو کیسه را گرفت و خارج شد. بعضی خود را به اعرابی رساندند. اسمش را پرسیدند: فرمود: من موسی بن جعفر[ (علیه السلام) ] هستم.
به هارون خبر دادند. گفت:
«والله لقد کان ینبغی ان تکون هذه الورقة من تلک الشجرة؛ به خدا قسم! سزاوار است که این برگ از این درخت [خاندان نبوت] باشد.»(1)
1) - مناقب ابن شهرآشوب 3 / 427؛ بحار الانوار: 48 / 141؛ جامع احادیث الشیعه سید بروجردی 1 / 480.
«اسحاق بن ابراهیم طاهری» در عالم رؤیا رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را ملاقات کرده که به او فرمود: قاتل را رها کن!
با خوف و وحشت از خواب بیدار شد، ملازمانِ خود را طلبید و گفت: این قاتل کیست ودر کجا است؟ گفتند: حاضر است، او مردی است که شهادت بر علیه خود داده اقرار به قتل کرده است.
فرمان داد او را حاضر کردند. اسحاق به او گفت: اگر ماجرا را راست گفتی رهایت خواهم کرد؟
پاسخ داد: بدان و آگاه باش! من و جماعتی اهل فساد بودیم و هر حرامی را مرتکب میشدیم و در بغداد به هر عمل قبیحی دست میزدیم و پیرزنی برای ما دلّالی میکرد.
در یکی از روزها پیرزن وارد شد و دختری بینهایت زیبا همراه او بود، چون آن دختر به صحن خانه رسید صیحهای زد، غش کرده و به روی زمین افتاد. هنگامی که او را به هوش آوردند فریاد کشید و گفت: الله! الله! از خدا بترسید! این پیرزن حیلهگر مرا فریب داد و به من
گفت: در فلان محله تماشایی است که قابل دیدن است و چنان افسانه گفت که مرا فریب داد و راغب گردانید. به همراه او بیرون آمدم که مرا در جمع شما رساند.
دختر ادامه داد: از خدا بترسید جدّ من رسول خدا و علی مرتضی (علیهما السلام) است و از نسل فاطمه زهرا و سیدالشهدا (علیهما السلام) هستم.
رفقای من به این سخنان اعتنایی نکردند و به دختر آویختند! من به حرمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دست از آستین بیرون آوردم تا آنها را تأدیب کنم، اما آنان جراحات بسیاری بر من وارد آوردند، چنان که میبینی، و سرانجام ضربهای به ایشان زدم و آنها را به قتل رساندم و دختر را به طور سالم نجات دادم و مرخص نمودم. دیدم که آن دختر میگوید: «خداوند گناهان تو را بپوشاند، همانطوری که تو آبروی مرا حفظ کردی. خداوند به تو کمک کند، همان طور که تو به من کمک کردی.»
در این هنگام به صدای صیحه، همسایگان ریختند و در حالی که خنجر خونآلود در دست من بود و مقتول در خون خود میغلتید، مرا گرفتند و به اینجا آوردند.
اسحاق گفت: من تو را به خدا و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بخشیدم.
آن مرد گفت: به خدا قسم! من نیز از همه گناهانم توبه کردم و به حقّ آن کسی که مرا به او بخشیدی! دیگر به معصیت روی نخواهم آورد.(1)
1) - راه هدایت (راهنمای سعادت)، ابراهیمزاده سرابی 141؛ مشابه این ماجرا استاد عبدالصمد ساکی در کتاب معارف فاطمی (علیها السلام) 240 نقل نموده است.
از «عبدالله بن سلام» از «احمد بن حنبل» نقل شده است که شبی در مسجد الحرام نزدیک خانه خدا بودم، شخصی پرده کعبه را گرفته و استغاثه میکرد و با تضرّع میگریست. من نزدیک او رفتم و گفتم: ای برادر! سبب این نوع استغاثه و گریه چیست؟ گفت: من داستان عجیبی دارم اگر با من شرط کنی تا من زندهام به کسی نگویی برای تو بیان میکنم.
راوی میگوید: به او گفتم: خدا شاهد باشد مادامی که زندهای این داستان تو را به کسی خبر ندهم.
گفت: من از کسانی بودم که در نزد «منصور عباسی» خدمت میکردم. شبی مرا طلب نمود و شصت نفر از سادات علوی را به من سپرد و حکم کرد که تا طلوع صبح همه اینها را در میان دیوار گذاشته وبا گچ و آجر محکم کنی و کسی را از این کار باخبر ننمایی. من
پنجاه و نه نفر ایشان را در میان دیوار گذاشته و با گچ و آجر نهان نمودم!
یک نفر از سادات باقی ماند. دیدم جوان خوش طلعت و نورانی است و گیسوی درازی داشت. خواستم او را نیز میان دیوار گذاشته و پنهان کنم، دیدم به روی من نگاهی نمود و به گونهای گریه و زاری کرد که بر من تأثیر گذاشت و خوفی از او در دلم افتاد. گفتم: ای جوان! چرا گریه میکنی آیا از مرگ میترسی؟
گفت: قسم به خدا گریه من به خاطر تلف شدن جانم نیست! بلکه گریهام به خاطر مادر پیرم است که مدت یک ماه بود مرا در خانه نگه میداشت و نمیگذاشت به کوچه و بازار بروم، هر وقت میخوابیدم او هم میخوابید و هر وقت من بیدار بودم از خوف بیرون شدن من، بیدار و در پاسداری من میکوشید و در وقت خوابیدن دست خود را زیر سر من میگذاشت.
دیروز خواب به من غلبه کرد. خوابیدم، پس از مدتی بیدار شدم دیدم مادرم در خواب است. آهسته چنان برخاستم که مادرم بیدار نشد، سپس از خانه بیرون شدم که گرفتار ملازمان منصور شدم.
گریه من به خاطر محافظت نمودن مادرم است که آن بیچاره از حال من خبر ندارد و نمیداند بر سر من چه آمده واز خدا خواهش میکنم که در این خصوص در آخرت مرا عقاب نکند و به مادرم در فراق من صبر عطا فرماید.
گفتم: مادرت غیر از تو پسری دارد؟ گفت: نه، تنها پسرش من هستم و برادری ندارم.
پس من خطاب به نفس خود گفتم: به جهت متاع ناچیز دنیا عذاب ابدی آخرت را خریدی! والله! در خصوص همین جوان علوی کار خیر میکنم. در این هنگام یکی از پسرانم را طلبیده و برای او قضیه را نقل کردم و گفتم: آیا طالب نعمت ابدی میشوی، که تو را به جای این جوان علوی به میان دیوار گذاشته و با گچ و آجر جسد تو را در میان دیوار پنهان کنم؟
پسرم راضی شد. او را به میان دیوار گذاشتم و آن جوان علوی را قسم دادم که این امر را به کسی اظهار نکند. او هم قبول نمود.
پس گیسوان علوی را بریدم و لباسهای کهنهای بر او پوشاندم و قدری گچ به لباس و بدن او - مانند شاگرد بنّا - مالیدم و به خانه خودم آوردم و تا شب در خانه نگاهش داشتم. سپس خوابیدم و به خواب رفتم و بسیار متفکر بودم و از خلیفه میترسیدم، که اگر مطلع شود مرا با اهل و عیالم تماماً میکشد، واز همسر خود نیز در ترس و خوف بودم که مبادا این راز را افشا کند.
در این هنگام به خواب رفتم که ناگاه دیدم کنیز، مرا بیدار کرد و گفت: برخیز که پشت در، کسی در را میکوبد. من یقین کردم کوبنده در از طرف منصور است و مرا خواسته و خواهد کشت. به کنیز خود گفتم: برو ببین کیست در میزند؟ دیدم به صدای بلند گفت:
«من فاطمه زهرا (علیها السلام) دختر رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) میباشم، به آقای خود بگو که فرزند ما را بدهد و بیاید پسر خود را از ما بگیرد.»
همین که این را شنیدم بیاختیار از جای خود برخاستم و گفتم: بامن چه کار داری ای دختر رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ؟
فرمود: ای پیرمرد! عمل تو مخفی از رضای خدا نیست. «ان الله لا یضیع اجر المحسنین؛ همانا خداوند اجر و پاداش نیکوکاران را ضایع نمینماید» احسانت قبول شد، پسر تو را آوردهام بگیر و پسر ما را به من رد کن.
پس در را گشودم پسر خودم را دیدم با بدنی صحیح و سالم به گونهای که انگار هیچ زحمتی به او نرسیده، و آن جوان علوی را تسلیم آن خاتون معظمه (علیها السلام) کردم، و بسیار شکر خدا نمودم. همان وقت از خانه بیرون شده و توبه و بازگشت به خدا نمودم. بعد از اینکه منصور از این حال مطّلع شد اموال و املاک مرا ضبط و تصرف کرد.(1)
1) - الدر النظیم 801.
در یک شب جمعه «زبیده» همسر «هارون الرشید» خلیفه ستمگر و ظالم و غاصب «عباسی» برای خواندن فاتحه برای اهل قبور به قبرستان میرود. «بهلول» را میبیند که پای قبری نشسته و مشغول انجام کاری است.
زبیده وقتی نزدیک میشود، میبیند بهلول مثل بچههای نابالغ، مقداری سنگریزه را به شکل خانهای روی هم چیده و نگاهش میکند.
زبیده میپرسد: بهلول چه میکنی؟! بهلول جواب میدهد: دارم خانه آخرت میسازم.
زبیده: این خانه را میفروشی؟
بهلول: بله، میفروشم.
زبیده گلوبند گرانبها را به بهلول میدهد و آن را میخرد و به دنبال کارش میرود.
بهلول نیز، گلوبند را فروخته و پولش را میان فقراء تقسیم میکند.
شب وقتی هارون به خواب میرود، میبیند همسرش در قصری باشکوه، همنشین با چند زن مجلّل، مشغول گفتگو است و بسیار خوشحال و سر حال میباشد.
هارون صبح هنگام، علّت را از زبیده میپرسد. زبیده میگوید: بله، من دیشب که به قبرستان رفتم بهلول را در حال بازی با سنگریزهها دیدم که میگفت: «خانه آخرت میسازم».
من، آن را به قیمت گلوبندم خریدم و آن خانه آخرتم است که نتیجه همان معامله با بهلول بود.
هارون نیز با خودش گفت: چه بهتر که این شب جمعه، من هم بروم سر قبرستان و از بهلول خانه آخرت بخرم.
هفته بعد هارون به طمع خرید خانه آخرت، راهی قبرستان میشود و به طور تصادف بهلول را میبیند که در کنار قبری نشسته و با سنگریزهها، خانه درست میکند.
خلیفه خوشحال شد، پیش بهلول رفت و گفت: آقا بهلول! دست مریزاد!
بهلول: خوش آمدی!
هارون: خوب بهلول چه میکنی؟
بهلول: دارم خانه آخرت میسازم.
هارون: خوب، این خانه آخرت را میفروشی؟
بهلول نگاهی به خلیفه کرد و گفت: بله! خلیفه خوشحال شد و
دست در جیب کرد و مشتی زر به بهلول داد و به امید اینکه خانه آخرت خوبی نصیبش شده است، به شهر برگشت.
هارون شب که خوابید چیزی در خواب ندید. صبح پس از بیداری با ناراحتی و عصبانیت بهلول را احضار کرد.
چون بهلول را آوردند. پرسید: بهلول! پس چرا خانهای را که به من فروختی، مثل خانه همسرم - زبیده - در خواب ندیدم؟!
بهلول خندید و گفت: ای خلیفه! زبیده ندیده معامله کرد و شما دیده معامله کردید، این بود که او برنده شد و شما بازنده!(1)
1) - داستانهای شگفتانگیزی از اخلاص 60 و داستانهای بهلولِ عاقل، محمود متدین 45 با اندک تفاوت.
عصر امام صادق (علیه السلام) بود. شخصی به نام «جعد بن درهم» به بدعتگذاری و مخالفت با اسلام پرداخت و دارای جمعی طرفدار شد، و سرانجام در روز عید قربان اعدام گردید.
او روزی مقداری خاک و آب در میان شیشهای ریخت و پس از چند روز، حشرات و کرمهایی در میان آن شیشه تولید شدند. او در میان مردم آمد و چنین ادّعا کرد: این حشرات و کرمها را من آفریدم؛ زیرا من سبب پیدایش آنها شدم، بنابراین آفریدگان و (خدای) آنها من هستم.
گروهی از مسلمین این موضوع را به امام صادق (علیه السلام) خبر دادند، حضرت فرمودند: به او بگویید، تعداد آن حشرات داخل شیشه چقدر است؟ تعداد نر و ماده آنها چقدر است؟ وزن آنها چقدر است؟ و از او بخواهید که آنها را به شکل دیگری تغییر دهد؛ زیرا کسی که خالق آنهاست، توانایی بر تغییر شکل آنها نیز خواهد داشت».
آن گروه با طرح همین پرسشها، با آن شخصِ خدانما مناظره کردند. او از پاسخ به این پرسشها فرو ماند، و به این ترتیب حیلهاش نقش بر آب گردید و ترفند و مکرش فرو پاشید.(1)
1) - مناقب ابن شهرآشوب 3 / 375؛ بحار الانوار 10 / 201؛ مستدرکات علم رجال الحدیث شیخ علی نمازی شاهرودی 129.
«شیخ بهایی» از علمای معروف و از مفاخر جهان تشیّع در قرن دهم و یازدهم هجری است که در سال 1031ﻫ.ق از دنیا رفت و قبرش در مشهد در جوار مرقد شریف امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام) میباشد.
او در یکی از سفرهای خود با یکی از علمای اهل سنت ملاقات نمود و خود را در مقابل او در ظاهر شافعی وانمود کرد.
آن دانشمند اهل سنت که از علمای شافعی بود وقتی که دانست شیخ بهایی شافعی است و از مرکز تشیّع (ایران) آمده، به او گفت: آیا شیعه برای اثبات مطلوب و ادّعای خود شاهد و دلیلی دارد؟
شیخ بهائی فرمود: من گاهی در ایران با آنها روبرو شدهام میبینم آنها برای ادعای خود شاهد محکمی دارند.
دانشمند شافعی گفت: اگر ممکن است یکی از آنها را نقل کنید.
شیخ بهاء فرمود: مثلاً میگفتند: در صحیح بخاری [که از کتب
معتبر اهل سنت است] آمده، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
«فاطمة بضعة منّی من آذاها فقد آذانی ومن اغضبها فقد اغضبنی؛(1)فاطمه[ (علیها السلام) ] پاره تن من است، هر کس که او را آزار دهد، مرا آزار داده و کسی که او را خشمگین نماید مرا خشمگین نموده است».
و در چهار ورق دیگر در همان کتاب آمده است:
«وخرجت فاطمة من الدنیا وهی غاضبة علیهما؛(2)و فاطمه[ (علیها السلام) ] وفات کرد در حالی که نسبت به ابوبکر و عمر خشمگین بود».
جمع این دو روایت و پاسخ به این سؤال طبق مبنای اهل سنت چگونه است؟
دانشمند شافعی در فکر فرو رفت [چون با توجّه به این دو
1) - صحیح البخاری 4 / 210؛ صحیح مسلم 7 / 141؛ مسند احمد 4 / 5؛ سنن الترمذی 5 / 360؛ فضائل الصحابه 78؛ المستدرک حاکم 3 / 58؛ السنن الکبری 10 / 201؛ فتح الباری 7 / 63؛ عمدة القاری 16 / 223؛ المصنف ابن ابی شیبه کوفی 7 / 526؛ السنن نسائی 5 / 97؛ المعجم الکبیر، طبرانی 22 / 404؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 4 / 64؛ نظم درر السمطین 176؛ جامع الصغیر سیوطی 2 / 208؛ کنز العمال 12 / 108؛ فیض القدیر 6 / 24؛ تفسیر الرازی 9 / 160؛ تفسیر ابن کثیر 3 / 267؛ ذخائر العقبی 37؛ تفسیر الآلوسی 26 / 164 و...
2) - صحیح البخاری 4 / 42؛ مسند احمد بن حنبل 1 / 6؛ السنن الکبری 6 / 300؛ مستدرک الصحیحین 3 / 153؛ میزان الاعتدال 2 / 72؛ کنز العمال 6 / 219 و...
روایت، نتیجه این است که این دو نفر عادل نبودند پس لایق مقام رهبری نیستند] پس از ساعتی تأمّل گفت:
گاهی شیعیان دروغ میگویند! ممکن است این هم از دروغهای آنها باشد، به من مهلت بده امشب به کتاب «صحیح بخاری» مراجعه کنم و صدق و کذب دو روایت فوق را دریابم و در صورت صدق، پاسخی برای سؤال فوق پیدا کنم.
شیخ بهاء میفرماید: فردای آن روز آن دانشمند شافعی را دیدم و گفتم: مطالعه و بررسی تو به کجا رسید؟
او گفت: همان گونه که گفتم، شیعیان دروغ میگویند؛ زیرا من کتاب «صحیح بخاری» را دیدم و هر دو روایتِ فوق در آن مذکور بود، ولی بین نقل این دو روایت بیش از پنج ورق فاصله است در حالی که شیعیان میگویند: بین دو روایت چهار ورق فاصله است!!(1)
به راستی عجب پاسخی؟! و شگفت مغالطهای! منظور وجود این دو روایت در آن کتاب است، خواه بین نقل آن دو روایت پنج ورق فاصله باشد یا پنجاه ورق، چه فرقی میکند؟!
1) - محنة فاطمه بعد وفاه رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) شیخ عبدالله ناصر 37؛ المناظرات فی الامامة شیخ عبدالله الحسن 377 پاورقی به نقل از روضات الجنان 7 / 71.
از ابن عباس نقل شده است:
مسأله سختی برای عمر بن خطاب پیش آمد، او بالا و پایین رفت، تغییر کرد و عصبانی شد، و خلاصه هر چه فکر کرد نتوانست حل کند، تا اینکه اصحاب را فراخواند و مسأله را با آنان مطرح ساخت و گفت راه حل آن را بیان کنید.
آنها گفتند: «یا امیرالمؤمنین! انت المفزع وانت المنزع؛ ای امیرالمؤمنین! تو پناهگاه و مرجع هستی» عمر از این سخن خشمگین شد و گفت: «اتقوا الله وقولوا قولاً سدیداً یصلح لکم اعمالکم؛ از خدا بترسید و سخنی بگویید که به حالتان سودمند باشد».
گفتند: ای امیرالمؤمنین! ما پاسخی برای پرسش شما نداریم.
عمر گفت: «اما والله انّی لأعرف أبا بجدتها وابن بجدتها؛ وأین مفزعها وأین منزعها؛ اما من به خدا سوگند! کسی را میشناسم که چشمه
دانش و حلّال مشکلات است و زیر و بم سؤال را میداند و پاسخ این مسأله را به خوبی میداند».
گفتند: شاید منظورتان فرزند ابوطالب (علیه السلام) است؟
گفت: «لله هو، وهل طفحت حرة بمثله وابرعته؟ انهضوا بنا الیه؛ آری به خدا سوگند! منظورم اوست. آیا مادر آزادهای، همچون او را به دنیا آورده و چنین انسان کاملی را به جامعه انسانی تحویل داده است؟ پس اینک برخیزید به نزد او برویم».
آنان گفتند: آیا شما میخواهید نزد او بروید؟! بگذارید او نزد شما بیاید.
عمر گفت: «هیهات هناك شجنة من بنی هاشم، و شجنة من الرسول، وأثرة من علم یؤتی لها ولا یأتی، فی بیته یؤتی الحکم، فاعطفوا نحوه؛ هرگز! مگر نمیدانید که در آن مکان شاخه و شعبهای از بنی هاشم و شاخه و شعبهای از پیامبر خدا، و نشانهای از علم است که باید نزد آن رفت. او نزد کسی نمیآید و حکمت در خانه او یافت میشود پس به سوی او بشتابید».
آنان همراه عمر نزد آن حضرت رفتند و دیدند که او در کنار دیواری قرار دارد و این آیه را میخواند: (أَ يَحْسَبُ الْإِنْسَانُ أَنْ يُتْرَكَ سُدًى)؛(1)«آیا انسان گمان میکند بیهدف رها میشود» و تکرار
1) - سوره قیامت آیه 36.
میفرماید و گریه میکند.
عمر به شریح گفت: مطلبی را که برای من نقل کردی برای اباالحسن (علیه السلام) نقل کن.
شریح گفت: من در دادگاه و در مسند قضاوت بودم که این مرد نزد من آمده و گفت: شخصی یک زن آزاده با مهریه سنگین، و یک زن ام الولد [کنیزی که از مولای خود فرزند دارد] را به من سپرده و گفت: نفقه آنها را تا زمان بازگشت من تأمین نما. و در شب اول هر دو زن زایمان کردند یکی پسر و دیگری دختر. و هر یک از آنها به خاطر ارث بیشتر ادّعا میکند که پسر از آنِ اوست و دختر را از خود نفی میکنند.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: چگونه در میان آن دو قضاوت کردی؟
شریح گفت: اگر میتوانستم میان آنها قضاوت کنم نزد شما نمیآمدم.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) برگ کاهی از زمین برداشته به شریح نشان داده و فرمودند: قضاوت درباره این قضیّه، از قضاوت درباره کاه آسانتر است. آنگاه ظرفی را خواسته به یکی از زنان فرمود: شیر خود را داخل ظرف بدوشد و پس از دوشیدن آن را وزن کرد، سپس به دیگری فرمود. او نیز شیر خود را در ظرف دوشید و حضرت آن را وزن کرد و دید وزن شیر زن دوم، نصف وزن شیرِ زن اول است. در این هنگام حضرت به زن دومی فرمود: دخترت را بردار و به اولی فرمود: تو نیز پسرت را.
سپس به شریح فرمود:
«أما علمت ان لبن الجاریة على النصف من لبن الغلام؟ وان میراثها نصف میراثه؟ وان عقلها نصف عقله؟ وان شهادتها نصف شهادته؟ وان دیتها نصف دیته؟ وهی علی النصف فی کل شیء؛ آیا نمیدانی که وزن شیر دختر نصف وزن شیر پسر است؟ و ارث دختر نیز نصف ارث پسر است؟ و عقلش نصف عقل پسر است؟ و شهادتش نصف شهادت اوست؟ و دیهاش نیز نصف دیه اوست؟ و در همه چیز نصف پسر است».
در این هنگام تعجب سراسر وجود عمر را فرا گرفته، گفت: «ابا حسن لا ابقانی الله لشدة لست لها ولا فی بلد لست فیه؛ ای اباالحسن! خداوند هرگز مرا بدون تو در هیچ گرفتاری قرار ندهد و در شهری که تو نیستی مرا تنها مگذارد».(1)
1) - کنز العمال متقی هندی 5 / 830؛ الغدیر علامه امینی 6 / 172؛ فضائل الخمسه 2 / 285.
یکی از شیعیان خالص مولای متقیان حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) به نام «حاج محمد حسن» در زمان مرحوم آیت الله سید مهدی بحرالعلوم (رحمه الله) کنار دجله در شهر بغداد قهوهخانهای داشت که از آن امرار معاش میکرد.
یک روز صبح که باران مختصری آمده و هوای لطیف به وجود آورده بود و حاج محمد حسن تازه مغازه را باز کرده و هنوز کسی از مشتریان به مغازه او نیامده بود، سر و کلّه یک افسر سنّی ناصبی پیدا شد. او تازه برای چای خوردن نشسته بود که شروع کرد به فحاشی و جسارت به خاندان عصمت (علیهم السلام) به خصوص به علی بن ابیطالب (علیه السلام) و حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام) و مثل آن که نمیتوانست خود را کنترل کند، با خود حرف میزد و به آن حضرات جسارت میکرد!
حاج محمد حسن که خونش به جوش آمده بود و از خود بیخود
شده بود، اطراف خود را خلوت دید تصمیم گرفت که افسر ناصبی را بکشد ولی چطور؟ او مسلّح است و حاج محمد حسن اسلحهای ندارد.
ناگهان فکری به نظرش رسید، با خود گفت: خوب است که از راه دوستی نزد او بروم و اسلحهاش را از دستش بگیرم و بعد او را با همان اسلحه بکشم.
لذا نزد او رفت و به او یکی دو تا چایی داغ و تازه دم داد و به او اظهار محبّت کرد و گفت: سرکار! این خنجری که به کمر بستهای خیلی زیبا به نظر میرسد، آن را چند خریدهای و کجا آن را درست کردهاند.
آن احمق نادان هم مغرورانه خنجر را از کمر باز کرد و به دست حاج محمد حسن داد و گفت: بلی خنجر خوبی است من آن را گران خریدهام حتی نگاه کن در دسته خنجر نامم را حکاکی کردهاند.
حاج محمد حسن خنجر را از او میگیرد و با خونسردی غیر قابل وصفی آن را نگاه میکند و ضمناً منتظر است که آن افسر ناصبی غفلت کند تا کار خود را انجام دهد.
در این بین، افسر ناصبی صورت را به سمت دجله برمیگرداند، ناگهان حاج محمد حسن با یک حرکت فوری خنجر را تا دسته در قلب او فرو میبرد و شکم او را میشکافت و تا هنوز کسی به قهوهخانه وارد نشده او را رها میکند و به طرف بصره فرار مینماید.
حاج محمد حسن میگوید: من با ترس و لرز راه بغداد تا بصره را پیمودم. اول شب بود که وارد بصره شدم نمیدانستم چه به سرم خواهد آمد؟ مگر ممکن است کسی افسر عراقی را در میان مغازهاش بکشد و او را همان جا بیندازد و خنجرش را بردارد و فرار کند، ولی در عین حال از او دست بکشند و او را تعقیب نکنند؟
به هر حال خود را به امام زمان (علیه السلام) سپردم و گفتم: آقا من این کار را برای شما انجام دادم و سپس به طرف مسجدی رفتم که شب را در آن بیتوته نمایم.
آخر شب خادم مسجد که فقیر و نابینا بود وارد مسجد شد و با صدای بلند فریاد زد: هر که در مسجد است بیرون برود چون میخواهم درِ مسجد را ببندم. کسی جز من در مسجد نبود، من هم که نمیخواستم از مسجد بیرون بروم لذا چیزی نگفتم.
او مطمئن شد که کسی در مسجد نباشد، شاید هم با خود فکر میکرد که ممکن است کسی در مسجد خوابش برده باشد و به همین جهت با عصا دور مسجد به تجسّس برخاست و با فریادی که هر خوابی را بیدار میکرد دور مسجد گشت، ولی من از مقابل عصای او به طوری که صدای پای مرا نشنود فرار کردم.
بالاخره مطمئن شد که کسی در مسجد نیست، لذا درِ مسجد را از داخل بست. از پنجره مسجد نور مهتاب به داخل مسجد تابیده بود. تا حدودی تشخیص داده میشد که خادم چه میکند. او پس از آنکه
درِ مسجد را از داخل بست، لباسش را درآورد و تُشک کوچکی کنار محراب انداخت و خودش دو زانو مقابل آن تشک نشست و با عصا به دیوار محراب زد و خودش جواب داد کیست؟ [مثل اینکه میهمانی برایش آمده و او در میزند و این جواب میدهد].
سپس خودش گفت: بهبه رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) تشریف آوردند. و از جا برخاست و در عالَم خیال، آن حضرت را وارد مسجد نمود و روی تشک نشاند و به آن حضرت عرض ارادت کرد. پس از چند لحظه باز به همان ترتیب با عصا به دیوار مسجد کوبید و گفت: کیست؟ به خودش با صدای متین و سنگین جواب داد: ابوبکر صدیق!!
گفت: بهبه حضرت ابوبکر صدیق! بفرمایید. و او را در عالم خیال خود وارد مسجد کرد و کنار رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نشاند و به او نیز عرض ارادت نمود. پس از آن، عمر و عثمان را به همان ترتیب جداگانه وارد کرد، ولی برای عمر احترام بیشتری قائل بود و به آنها هم اظهار ارادت مینمود.
سپس عصای خود را آهسته به دیوار محراب زد مثل کسی که با ترس در بزند. پس گفت: کیست؟ خودش با صدای ضعیفی جواب داد: من علی بن ابیطالب[ (علیه السلام) ] هستم. به او با بیاعتنایی عجیبی گفت: شما را به عنوان خلیفه قبول ندارم و شروع کرد به جسارت و بیادبی به حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) و بالاخره آن حضرت را راه نداد و از آن حضرت تبرّی جست!
من که خنجر افسر ناصبی را همراه آورده بودم با خود گفتم: بد نیست این سگِ خبیث ناصبی را هم بکشم، بالاخره من که از نظر دشمنان حضرت امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا (علیهما السلام) مجرم شناخته شدهام و آب از سرم گذشته است چه یک متر یا صد متر فرقی نمیکند.
لذا از جا برخاستم و او را هم کشتم و در همان نیمه شب درِ مسجد را که از داخل بسته بود باز کردم و به طرف کوفه فرار کردم و یکسره به مسجد کوفه رفتم و در یکی از حجرات مسجد، اعتکاف نمودم و دائماً متوسل به حضرت بقیة الله ارواحنا فداه میشدم و عرض میکردم: آقا من این اعمال را به خاطر محبّت به حضرت علی بن ابیطالب و فاطمه زهرا (علیهما السلام) انجام دادهام و الان چندین روز است که زن و بچهام را ندیدهام.
سه روز از ماندن من در مسجد کوفه بیشتر نگذشته بود که دیدم درِ اتاق مرا میزنند. در را باز کردم. شخصی مرا به خدمت «سید بحر العلوم» دعوت کرد و گفت: آقا شما را میخواهند ببینند.
من خدمت سید بحر العلوم که در مسجد کوفه در محراب حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) نشسته بود رسیدم. ایشان به من فرمودند: حضرت ولی عصر (علیه السلام) فرمودهاند: ما آن خون را از دکان تو برداشتیم. تو با کمال اطمینان به مغازهات برو و به زندگیات ادامه بده کسی مزاحمت نخواهد شد.
گفتم: چشم قربان و دست سید بحر العلوم را بوسیدم و یکسره با اطمینانی که از کلام سید در قلبم پیدا شده بود به طرف بغداد رفتم.
وقتی به بغداد رسیدم وسط روز بود، اول با خودم گفتم: بد نیست به طرف قهوه خانهام بروم و ببینم آنجا چه خبر است!
هنگامی که نزدیک قهوهخانه رسیدم دیدم قهوهخانه باز است و جمعیت هم به عنوان مشتری روی صندلیها برای خوردن چای نشستهاند و شخصی بسیار شبیه به من - که حتی برای چند لحظه فکر میکردم که در آینه نگاه میکنم و خود را میبینم - مشغول پذیرایی از مشتریان است و مردم متوجه من نبودند و من آرامآرام به طرف قهوهخانه رفتم تا آنکه به درِ قهوهخانه رسیدم، دیدم آن فردی که شبیه به من بود به طرف من آمد و سینی چای را به من داد و ناپدید شد. من نیز با آنکه لرزش عجیبی در بدنم پیدا شده بود به روی خود نیاوردم و به کارها ادامه دادم و تا شب در قهوهخانه بودم!
ضمناً یادم آمد روزی که میخواستم از منزل بیرون بیایم همسرم به من گفته بود مقداری شکر برای منزل بخر، لذا آن شب من چند کیلو شکر خریدم و به منزل رفتم.
وقتی در زدم همسرم در را باز کرد و من کیسه شکر را به او دادم. او گفت: باز چرا شکر خریدی؟!
گفتم: تو چند روز قبل گفته بودی که شکر بخرم.
گفت: تو که همان شب خریدی چرا فراموش میکنی؟ و بدون
آنکه زنم از نبودِ چند روزه من اظهار اطلاع کند وارد منزل شدم و فهمیدم آن کسی که به شکل و قیافه من در دکان بوده، شبها هم به منزل میآمده.
موقع خوابیدن شد دیدم زنم رختخواب مرا در اتاق دیگری انداخت.
گفتم: چرا جای مرا آنجا میاندازی؟
گفت: خودت چند شب است که کمتر با من حرف میزنی و گفتهای که جای مرا در آن اتاق بینداز!!
من به او گفتم: درست است ولی از امشب دیگر با تو در یک اتاق میخوابم.(1)
1) - امام زمان (علیه السلام) و سید بحر العلوم 180؛ و کرامات الفاطمیه (علیها السلام) میرخلفزاده 59؛ انوار الولاء 291 با اندک تفاوت.
در جزیره نزدیک موصل یکی از اعیان و اشراف عرب به نام «خزیمه» زندگی میکرد. وی تقریباً مثل حاتم ثروتمند و کریم بود. همیشه در خانهاش باز بوده و از اطراف، فقراء به سوی او روی میآوردند. خلاصه سالها عمرش را به سخاوت نمودن گذرانید تا اینکه روزگار برگشت و حکمت الهی مقدّر شد که فقیر شود. مال و قدرتش رفت به گونهای که دیگر هیچ در دستش نماند. سپس کارش به جایی رسید که کسی هم به او قرض نمیداد.
ناچار خانهنشین شد و شروع کرد به فروختن فرش و اثاثیهای که داشت و از فروش آنها معیشت میکرد. خیلی هم سخت میگذراند. آدمی که همیشه در خانهاش باز بوده حالا در خانه بسته و از فروش اثاثیه خانه معیشت کند.
در همین اوقات بود که حاکم وقت آن جزیره به نام «عکرمه» روزی در مجلس، احوال «خزیمه» را پرسید و گفت: مدتی است که
خزیمه را نمیبینم، حالش چطور است؟
گفتند: آقای حاکم! چه خبر داری از این بیچاره؟ آبرویش رفته، مال ندارد و گدا و خانهنشین شده است. در خانه اساس منزل میفروشد و دستش خالی شده است.
«عکرمه» خیلی دلش سوخت و رقّت کرد. شب که شد از بیت المال چهار هزار اشرفی برداشت و در چهار کیسه کرد و به دست غلامش داد. مرکبی خودش سوار شد و یک مرکب هم به غلامش داد و تا حدود خانه خزیمه آمد. آنجا برای اینکه غلام هم نفهمد و از غلام هم پنهان کند که میخواهد یک عمل خالصی بکند و خدا بداند و بس، به غلام گفت: پول را بده به من و برگرد.
آقای حاکم با آن شأن و منزلتش پولها را به دوش انداخت و حمالی کرد. در تاریکی با سر و صورت بسته شده در خانه خزیمه را کوبید.
خزیمه بیرون آمد و گفت: کیست؟
گفت: یک نفر عرب هستم، این را برای تو آوردهام.
گفت: تا تو را نشناسم پول را نمیگیرم.
گفت: چکار داری کیستم، پول را بگیر نمیخواهم مرا بشناسی.
سپس گفت: «انا جابر اثرات الکرام» یعنی من یک آدمی هستم که لغزشهای صاحبان کَرَم را جبران میکنم، کریمهایی که لغزش پیدا میکنند و مال از کفشان میرود من به دادشان میرسم و پول میدهم.
این را گفت و گریخت.
او کیسههای اشرفی را به خانه آورد و همسرش را صدا زد و گفت: چراغ را روشن کن تا ببینم چقدر است.
زن گفت: ما چراغ نفتی نداریم.
گفت: ناچاراً صبر میکنیم تا روز شود.
زن پرسید: چه کسی چنین مالی در نصف شب آورد؟!
گفت: هر چه کردم اسمش را بگوید نگفت، فقط گفت: «انا جابر اثرات الکرام» این را گفت و رفت.
«عکرمه» حاکم وقت هنگامی که به خانه آمد دید همسرش سخت ناراحت است و یقه خود را پاره کرده و دارد موهای خویش را میکَند.
«عکرمه» گفت: چه شده؟
گفت: این موقع شب کجا رفتی و کجا بودی؟ خانه این و آن و این موقع شب به چه مناسبت؟!
«عکرمه» گفت: والله! پای زنی در میان نبوده،کاری داشتم رفتم.
زن آرام نگرفت. خودش را میزد و میگفت: یا خودم را میکشم و یا اینکه بگو کجا رفتی.
«عکرمه» چون میخواست همسرش متوجه این عمل مخلصانه نشود به وی گفت: به خدای سوگند! من زن نگرفتهام.
ولی زن دست بردار نبود. بدین جهت «عکرمه» از روی ناچاری
گفت: جریان این است که شنیدم خزیمه خانهنشین شده، من هم رفتم چهارهزار دینار به خانهاش بردم، از من پرسید کیستی؟ نامم را نگفتم، فقط گفتم: «انا جابر اثرات الکرام» همین را گفتم و آمدم. زن آرام گرفت و گذشت.
خزعه پولها را به کار انداخت و با مقداری از آن متاعهایی خرید و سفری به شام کرد و نزد خلیفه وقت رسید.
خلیفه گفت: چند سال است اینجا نمیآیی چطور شده است؟
گفت: بلی مدتی روزگار بر ما سخت گذشت و تهیدست شده بودم.
گفت: میخواستی سوار بشوی بیایی به من بگویی تا جبران کنم.
گفت: حقیقتش این است؛ پولی که کرایه بدهم نداشتم.
خلیفه پرسید: پس چطور حالا آمدی؟
گفت: فرجی شد برای من، و آن این که: شبی در تاریکی یک نفر سر و صورت بسته چهارهزار دینار به من داد و رفت، هر چه پرسیدم اسمت چیست؟ جواب نداد و فقط گفت: «انا جابر اثرات الکرام».
خلیفه گفت: ای کاش من او را میشناختم و این کَرَم و فتوّت و اخلاص را تقدیر میکردم.
موقعی که خزیمه خداحافظی کرد خلیفه خواست گرفتاریهای او را جبران کند. به او گفت: میخواهم حکومت جزیره را به تو بدهم.
خزیمه هم پذیرفت.
عکرمه بیچاره که حاکم جزیره بود عزل شد و خزیمه حاکم جدید جزیره گردید. خلیفه گفت: هنگامی که رفتی عکرمه را معزول کن و حسابش را با بیت المال به دقت تصفیه نما! و اگر دیدی خیانتی کرده است دست بسته او را به شام بفرست.
خزیمه حکم حکومت جزیره را به دست گرفت و حرکت کرد. و طبق مرسوم، حاکم جدید قبل از آمدنش به محلِ حکومت، قاصدی قبلاً به اهالی خبر میداد. با آمدن قاصد، عکرمه خبردار شد و با عدهای با کمال احترام به استقبال او آمد و خزیمه را به محل حکومت برد و سر جایش نشاند و یک کلمه هم به او نگفت من چه کسی هستم.
پس از آنکه خزیمه استقرار پیدا کرد و به منصب حکومت نشست گفت: عکرمه را بیاورید. حاکم معزول را آوردند. به او گفت: صورت حساب پس بده.
هنگام محاسبه چهارهزار دینار - همان مقداری که در آن شب به خود او داده بود - کسر آورد.
خزیمه گفت: عکرمه باید جبران کنی.
گفت: خدا میداند که من نه خوردهام و نه جایی ذخیره کردهام.
گفت: او را به زندان بیندازید.
بیچاره عکرمه به زندان رفت و یک کلمه هم نگفت که من همان
کسی هستم که آن شب چهارهزار دینار برای تو آوردم، تو حالا اینگونه تلافی میکنی؟!
عکرمه با خود گفت: اگر برای خدا بوده دیگر نباید به کسی گفت.
لیکن زندان فایده نکرد؛ زیرا پولی نداشت که بدهد. لذا خزیمه گفت: او را شکنجه کنید. حاکم معزول را زیر شکنجه انداختند. اینجا دیگر زن عکرمه طاقت نیاورد، پیغامی برای خزیمه - حاکم جدید - فرستاد و گفت: آیا جبران و تلافی «جابر اثرات الکرام» این است؟!
همین یک کلمه پیغام را برایش داد، تا خزیمه شنید فوراً خودش رفت پیش عکرمه و افتاد روی دست و پایش و عذرخواهی کرد. سپس پایش را دراز کرد و گفت: زنجیر پایت را به پای من ببند. عکرمه نپذیرفت. خزیمه گفت: تو سوار بشو و من پیاده. گفت: ابداً من کاری نکردهام.
خزیمه گفت: مگر نه این است که تو آن شب مرا نجات دادی؟ گفت: برای تو که نبود.
بالاخره او را با کمال عزّت و احترام نزد خلیفه وقت آورد و گفت: این همان جوانمردی است که میخواستی او را به خاطر فتوّت و کَرَمش تقدیر و مورد سپاس قرار دهی، آری این شخص همان حاکم معزول قبلی است.
نوشتهاند خلیفه وقت هم مال زیادی به او داد و خواست او را بر
پستش برگرداند که عکرمه نپذیرفت و گفت: جزیره را نمیخواهم، آن را برای همین خزیمه بگذار. سپس خلیفه محل دیگری را به او داد و با کمال عزّت و احترام او را به آن محل رهسپار کرد.(1)
1) - داستانهای پراکنده شهید دستغیب 70 به نقل از: داستانهای شگفتانگیزی از اخلاص حیدر قنبری 129.
«ابن مسیب» میگوید:
امپراتور روم در نامهای به عمر نوشت: از طرف قیصر امپراتور بنی اصفر به عمر خلیفه مسلمین!
اما بعد، من مسائلی دارم که از شما میپرسم، به من بگویید: آن چیست که خدا او را نیافریده؟ و آن چیست که خدا آن را نمیداند؟ و آن چیست که نزد خدا نیست؟ و آن چیست که تمامش دهان است؟ و آن چیست که همهاش پا است؟ و آن چیست که تمامش چشم است؟ و آن چیست که تمامش بال است؟
و خبر دهید از مردی که بیقبیله و فامیل است؟ و آن چهار موجودی که آنها را رَحِمی حمل نکرده است؟ و آن چیست که نفس میکشد ولی روح ندارد؟ صدای ناقوس چه میگوید؟ آن چیست که یک مرتبه کوچ کرد و رفت؟
کدام درخت است که یک سواره صد سال در سایه آن حرکت
میکند و به آخر نمیرسد و نظیر آن در دنیا چیست؟ کجاست که هیچ وقت به جز یک مرتبه خورشید به آنجا نتابیده است؟ کدام درخت است که بیآب روییده است؟
راجع به بهشت به من بگویید: چگونه است که اهلش در آن میخورند و میآشامند ولی بول و غائط ندارند؟ نظیر آنها در دنیا چیست؟ راجع به غذاهای بهشتی که در سینیهایی است و در هر سینی چندین رنگ غذا با هم مخلوط نمیشوند، در دنیا نظیر آنها چیست؟ و راجع به کنیزی که از میان سیبی در بهشت درمیآید و هیچ نقصی ندارد؟ و آن کنیزی که در دنیا متعلق به دو مرد است و در آخرت به یک مرد تعلق دارد، کیست؟ کلیدهای بهشت چیستند؟
امیرالمؤمنین (علیه السلام) نامه را خواند و در همان لحظه پشت نامه نوشت: به نام خداوند رحمان و رحیم، آری ای امپراتور روم از نامه شما اطلاع یافتم و به یاری خدا و نیرو و برکت او و برکت پیامبرمان محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) پاسخ میدهم.
اما آن چیزی که خدا آن را نیافریده است قرآن است؛ زیرا قرآن سخن خدا و سخن یکی از اوصاف اوست و همچنین دیگر کتابهای آسمانی در حالی که خدا و صفات خدا قدیمند.
و اما چیزی را که خدا علم ندارد، گفته شماست که میگویید: او را فرزندی و همسری و شریکی است! در حالی که خداوند نه فرزندی دارد و نه خدایی دیگر با او شریک است و نه از کسی زاییده و نه کسی
از او زاییده است.
و اما آنچه نزد خدا نیست عبارت است از ظلم و ستم؛ زیرا او نسبت به بندگان ستمکار نیست.
و اما آن چیزی که همهاش زبان است، آتش است؛ زیرا آتش با هر چه روبهرو شود میخورد.
و اما چیزی که تمامش پا است، آب است [همواره در حرکت است].
و اما چیزی که تمامش چشم است، خورشید است.
و آن چه تمامش بال است، باد است.
اما آنکه قبیله و فامیل نداشت حضرت آدم (علیه السلام) است.
و چیزهایی که هیچ رَحِم مادری حمل نکرده: عصای موسی (علیه السلام) است [که اژدها شد] و گوسفند ابراهیم (علیه السلام) [قوچی که برای قربانی در منی آمد] و آدم و حوّا (علیهما السلام) است.
و اما آن چیزی که بدون روح نفس میکشد، صبح است به دلیل قول خدای تعالی:
(وَ الصُّبْحِ إِذَا تَنَفَّسَ)؛(1)«و قسم به صبحِ روشن هنگامی که دم زند.»
و اما ناقوس میگوید:
1) - سوره تکویر آیه 11.
«طق طق، حقّ حقّ، آرام آرام، عدالت عدالت، راستی راستی، به راستی دنیا ما را فریفته و ما را به هوا و هوس انداخته، دنیا قرن به قرن میگذرد، هیچ روزی از ما نمیگذرد مگر آنکه رکنی و عضوی از ما را ضعیف میکند، مردگان به ما هشدار دادهاند که ما هم کوچ میکنیم و ساکن خواهیم شد.»
و اما آنکه کوچ کرد و رفت، طور سیناست؛ چون بنی اسرائیل گناه کردند، بین طور سیناء و بین ارض مقدّس چند روز راه بود، خداوند قطعهای از آن را کند و برای آن، دو بال از نور قرار داد. سپس روی سر ایشان برافراشت - و این است معنای قول خدای تعالی:
(وَ إِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ کَأَنَّهُ ظُلَّةٌ وَ ظَنُّوا أَنَّهُ وَاقِعٌ بِهِمْ)؛(1)«و آنگاه که کوه طور مانند قطعه ابری بر فراز آنها برانگیختیم و چنان پنداشتند که بر آنها فرو خواهد افتاد».
به بنی اسرائیل فرمود: اگر ایمان نیاوردید، آن را بر سر شما فرود خواهیم آورد، و چون توبه کردند دوباره خداوند آن را به جای خود بازگرداند.
و اما آن جایی که به جز یک مرتبه خورشید نتابیده است زمین بحر [المیّت] است، چون خداوند آن را برای موسی (علیه السلام) شکافت و
1) - سوره اعراف آیه 171.
آب همچون کوهها استوار شد و زمین به تابش خورشید خشک شد. آنگاه دوباره آب دریا به جای اول برگشت.
و اما آن درختی که سواره صد سال در سایه آن حرکت میکند، درخت طوبی است که در آسمان هفتم به نام «سدرة المنتهی» جای دارد و اعمال فرزندان آدم (علیه السلام) بدان جا منتهی میشود و آن از درختان بهشت است و هیچ قصری و خانهای در بهشت نیست مگر آنکه شاخهای از شاخههای آن داخل آن است و نظیرش در دنیا خورشید است که اصل آن یک چیز است ولی روشنایی آن در همه جای هست.
و اما درختی که بدون آب روییده درخت یونس است که معجزه آن حضرت بود به دلیل قول خدای تعالی:
(وَ أَنْبَتْنَا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطِينٍ)؛(1)«و درخت کدویی بر او رویاندیم.»
و اما خوراک اهل بهشت، نظیر ایشان در دنیا جنین در شکم مادر است که از ناف مادر تغذیه میکند و بول و غایط ندارد.
اما رنگهای غذا در یک سینی، نظیرش در دنیا تخم مرغ است که در آن دو رنگ سفید و زرد موجود است و با هم آمیخته نمیگردد.
و اما آن کنیزی که از میان یک سیب درمیآید نظیرش در دنیا کرمی است که از میان سیب درمیآید و دگرگون نمیشود.
1) - سوره صافات آیه 146.
و اما آن کنیزی که بین دو مرد است درخت خرمایی است که متعلق به دو نفر در این دنیا باشد یکی مثل من مؤمن و یکی همچون تو کافر که در آخرت از آنِ من خواهد بود نه تو؛ زیرا آن در بهشت است و تو وارد بهشت نمیشوی.
و اما کلیدهای بهشت عبارت: «لا اله الّا الله، محمد رسول الله» است.
ابن مسیّب گوید: وقتی که قیصر نامه را خواند، گفت: این سخنان جز از خاندان نبوّت صادر نشده است، آنگاه از پاسخ دهنده پرسید، گفتند: این پاسخها از پسرعموی محمد (علیهما السلام) است. پس نامهای به آن حضرت بدین صورت نوشت:
درود بر تو، آری از پاسخ تو اطّلاع یافتم و دانستم که تو از خاندان نبوّت و معدن رسالت و موصوف به شجاعت و دانشی، و من در پی آنم که درباره مذهبتان برای من توضیح دهید و روحی که خداوند در کتاب شما نام برده چیست که میفرماید:
(وَ يَسْأَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي)؛(1)«از تو از حقیقت روح میپرسند. جواب ده: روح از فرمان پروردگار من است.»
امیرالمؤمنین در پاسخ نوشت:
1) - سوره اسراء آیه 85.
اما بعد، روح نقطه لطیف و نوری ارزنده از آفریدههای پروردگار است و منشأ آن قدرت خداست، آن را از خزانههای ملک خود بیرون آورده و در ملک خویش جا داده، بنابراین روح وسیله ارتباطی برای تو در پیشگاه او و امانتی از طرف او در نزد توست. پس هر گاه تو مال خود [وسیله ارتباط خود] را از او گرفتی او نیز امانت خود را از تو میگیرد، والسلام.(1)
1) - الغدیر علامه امینی 6 / 247؛ تشیید المطاعن 5 / 226؛ الصحیح من سیرة الامام علی (علیه السلام) 13 / 17.
در بنی اسرائیل شخصی بود بسیار فاسد و منحرف، به گونهای که او را رانده شده و رد شده بنی اسرائیل لقب داده بودند. روزی آن شخص به راهی میرفت، به شخصی برخورد نمود که او را عابد بنی اسرائیل میخواندند و دید کبوتری بالای سر آن عابد است و بر سر او سایه انداخته است.
شخص گنهکار با خود گفت: من فاسد و رانده شده هستم و این شخص عابد و زاهد، اگر من نزد او بنشینم امید آن میرود که خدا به برکت او به من نیز رحم کند. این را گفت و نزد آن عابد رفت و همان جا نشست.
آن عابد وقتی او را دید با خود گفت: من عابد و زاهد این ملّتم و این شخص فاسد و فاجر، چگونه او چنان منزلتی دارد که نزد من بنشیند؟! این را گفت و رو کرد به مرد فاسق و گفت: از نزد من برخیز!
خداوند به پیامبر آن زمان وحی فرستاد که نزد آن دو نفر برو و به آنها بگو: اعمال خود را از سر گیرند؛ زیرا من تمام گناهان آن شخص فاسق را بخشیدم و تمام اعمال آن عابد را محو و نابود کردم.(1)
1) - بحار الانوار 70 / 198؛ مستدرک سفینة البحار شیخ علی نمازی شاهرودی 3 / 150؛ منهاج البرائة 9 / 100.
آقای مصباح نقل مینمود: شخصی مورد اطمینان و وثوق برایم نقل کرد که در مشهد مقدّس و در منزل یکی از دوستان با دو دانشجوی آمریکایی که زن و شوهر بودند ملاقات کردم. برای آن دو، داستان شگفتآوری رخ داده بود که به تقاضای میزبان، آن داستان را برای ما نقل کردند. آن دو جوان آمریکایی گفتند:
وقتی که ما در یکی از دانشگاههای آمریکا مشغول تحصیل بودیم، پیوسته در خود احساس خلأ میکردیم - با اشاره بر سینهاش گفت: احساس میکردم که این جا خالی است - سپس خیال کردم که این خلأ و کمبود، ناشی از غریزه جنسی است و با ازدواج و انتخاب همسر، آن خلأ پر میگردد.
از این رو، هر دو تصمیم گرفتیم که با همدیگر ازدواج کنیم؛ اما پس از ازدواج نیز آن خلأ پر نشد و همچنان آن کمبود و خلأ را در خود احساس میکردیم. از این امر سخت ناراحت گشتم و با این که به
همسرم علاقه داشتم، در ظاهر تمایلی به او نشان نمیدادم و حتی گاهی حوصله صحبت کردن با او را هم نداشتم.
روزی برای عذرخواهی به او گفتم: اگر گاهی مینگری که من حال خاصی دارم و از شما دوری میگزینم، خیال نکنید که علاقهای به شما ندارم، بلکه این ناراحتی و افسردگی و احساس خلأ از دوران دانشجویی در من بوده و تا کنون رفع نشده است و هر از چند گاه بدان مبتلا میگردم. همسرم گفت: اتفاقاً من نیز چنین حالتی دارم.
پس از آن گفتگو، پی بردم که احساس خلأ درونی به صورت اشتراکی در ما وجود دارد و در نتیجه تصمیم گرفتیم که برای رفع آن چارهای بیندیشیم. در آغاز، بنا گذاشتیم که بیشتر به کلیسا رفت و آمد داشته باشیم و به مسائل معنوی بپردازیم، شاید آن خلأ برطرف گردد.
ارتباطمان را با کلیسا و مسائل معنوی گسترش دادیم و در این زمینه، کتابهایی را مطالعه کردیم، اما آن خلأ و عطش معنوی رفع نشد. چون شنیده بودیم که در کشورهای شرقی، به خصوص چین و هندوستان مذاهبی وجود دارند که مردم را به ریاضت و انجام تمرینهایی ویژه برای رسیدن به حقیقت دعوت میکنند، تصمیم گرفتیم به آن کشورها سفر کنیم، و چون چین - از دیگر کشورهای شرقی - به آمریکا نزدیکتر است ابتدا به چین سفر کردیم.
در چین از مسئولان سفارت آمریکا درخواست کردیم کسانی را که در آن کشور در زمینه مسائل معنوی و ریاضتکشی سرآمد دیگران
هستند به ما معرفی کنند. آنها شخصی را به ما معرفی کردند که گفته میشد رهبر روحانیون مذهب چین و بزرگترین شخصیت معنوی آن کشور است.
با کمک سفارت موفق شدیم نزد او برویم و با راهنمایی و کمک او مدتی به ریاضت مشغول شدیم، اما کمبود معنوی و خلأ درونیمان برطرف نگردید.
از چین به «تبّت» رفتیم و در آنجا در دامنههای کوه هیمالیا معبدهایی بود که عدّهای در آنها به عبادت و ریاضت میپرداختند. به ما اجازه دادند که به یکی از معبدها راه یابیم و مدتی را به ریاضت بپردازیم.
ریاضتهایی که آنجا متحمل میشدیم بسیار سخت بود، از جمله: چهل شب روی تختی که روی آن میخهای تیزی کوبیده بودند، میخوابیدیم. پس از گذراندن مدتی در آنجا و انجام ریاضتها و عبادت، باز احساس کردیم خلأ درون ما هنوز باقی است و رفع نگردیده است.
از آنجا به هندوستان رفتیم و با مرتاضان زیادی تماس گرفتیم و مدتی در آنجا به ریاضت پرداختیم، اما نتیجه نگرفتیم و مأیوس گردیدیم، بالاخره این تصور در ما پدید آمد که اصلاً در عالَم، حقیقت و واقعیتی نیست که بتواند خلأ درونی انسان را اشباع کند. ناامیدانه تصمیم گرفتیم که از طریق خاورمیانه به اروپا و سپس به آمریکا رهسپار گردیم.
از هندوستان به پاکستان و از طریق افغانستان به ایران آمدیم و ابتدا وارد شهر بزرگ «مشهد» شدیم و آن را شهر عجیبی یافتیم که نمونه آن را تا کنون مشاهده نکرده بودیم. در وسط شهر ساختمانی جالب و باشکوه با گنبد و گلدستههای طلا که پیوسته انبوهی از مردم به آن رفت و آمد داشتند، ما را به خود جلب کرد.
سؤال کردم اینجا چه خبر است و این مردم چه دینی دارند؟ گفتند: این مردم مسلمان هستند و کتاب مذهبی آنان قرآن است و در این شهر و ساختمان یکی از رهبران مذهبی آنها که به او امام میگویند دفن شده است.
پرسیدم: امام کیست و چه میکند؟ گفتند: امام انسان کاملی است که به عالیترین مراحل کمال انسانی رسیده است و او با رسیدن به این مقام، دیگر مرگی ندارد و پس از رخت بر بستن از دنیا نیز زنده است، و چون این مسلمانان چنین اعتقادی دارند، به زیارت ایشان میروند و با عرض ادب و احترام حاجت میخواهند و امام حاجت آنها را برآورده میسازد.
گفتم: قسمتهای برجستهای از قرآن را برای ما نقل کنید. به ما گفتند: در یکی از آیات قرآن آمده است:
(سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ)؛(1)«هر چیزی در
1) - سوره حدید آیه 1.
آسمان و زمین، خداوند را تسبیح میگوید.»
آن سخنان برای ما معمایی شد که چطور با اینکه امام آنها مُرده است، باز او را زنده میدارند و به علاوه؛ معتقدند که همه چیز حتی کوهها و درختان، خدا را تسبیح میگویند؟ باور نکردیم و تصمیم گرفتیم برای تماشا وارد حرم رضوی شویم.
در صحن، یکی از خادمان که وسیلهای شبیه چماق با روکش نقره در دست داشت، وقتی متوجه شد ما خارجی هستیم از ورودمان به صحن جلوگیری کرد و گفت: ورود خارجی ممنوع است!
گفتیم: ما چندین هزار کیلومتر در دنیا سفر کردهایم و به اماکن گوناگونی وارد شدهایم و هیچ کجا به ما نگفتند ورود خارجی ممنوع است، چرا شما از ورود ما جلوگیری میکنید؟ قصد ما تنها تماشای این محل است و نیت بدی نداریم.
هر چه اصرار کردم فایدهای نبخشید و از ورود ما جلوگیری کردند و ما با ناراحتی از آنجا دور شدیم و در آن حوالی روبهروی مسافرخانهای لب جوی آب نشستیم و مدتی من به فکر فرو رفتم که نکند در عالَم حقیقتی باشد که در اینجا نهان است و ما آن را نشناسیم؟ ما که آن همه زحمت و ریاضت را تحمل کرده و نتیجهای نگرفتیم، اگر در اینجا خبری باشد و آنان ما را راه ندادند که از آن مطّلع گردیم، برایمان سخت حسرتآور و رنجآور خواهد بود که با آن همه زحمت، تلاش و تحمل رنج سفر از رسیدن به آن حقیقت محروم
بمانیم، بیاختیار گریهام گرفت و مدتی گریستم.
ناگهان این فکر به ذهنم خطور کرد: کسی که آنجا مدفون است، یا امام و انسان کامل است و آنها راست میگویند، یا دروغ میگویند و او انسان کامل نیست. اگر آنها راست بگویند و در واقع او زنده است و به همه جا احاطه دارد، خودش میداند که ما به دنبال چه هدفی این همه راه آمدهایم و باید ما را دریابد.
همین طور که اشک میریختم و خود را تسلّی میدادم، دستفروشی که تعدادی آیینه، مهر و تسبیح در دست داشت نزدم آمد و به زبان انگلیسی و با لهجه شهر خودمان گفت: چرا ناراحتی؟
سر بلند کردم و جریان را برای او گفتم که ما برای کشف حقیقت به چندین کشور سفر کردهایم و سالها ریاضت کشیدهایم و اکنون که به اینجا آمدهایم، به حرم راهمان نمیدهند.
گفت: ناراحت نباش، برو، راهتان میدهند.
گفتم: الان ما به آنجا رفتیم و راهمان ندادند.
گفت: آن وقت اجازه نداشتند.
من در آن لحظه فکر نکردم که چطور آن دستش فروش به انگلیسی آن هم به لهجه محلی با من حرف زد و از کجا خبر داشت که قبلاً خادمان حرم اجازه نداشتند که ما را راه دهند و اکنون اجازه دارند؛ و چرا من راز دلم را برای او گفتم؟!
بالاخره به طرف حرم راه افتادیم و وقتی به در صحن رسیدیم،
خادم مانع ورود ما نشد. پیش خود گفتم: شاید ما را ندیدند، برگشتیم و به او نگاه کردیم، اما او عکس العملی نشان نداد.
وارد صحن شدیم و به راهرویی رسیدیم که جمعیت انبوهی از آنجا وارد حرم میشدند، ما نیز همراه جمعیت وارد راهرو شدیم. فشار جمعیت ما را از این سو به آن سو میکشاند، تا اینکه به در حرم رسیدم و گرچه فشار جمعیت زیاد بود، اما ناگهان من احساس کردم که اطرافم خالی است و هر چه جلو رفتم، پیرامونم خلوتتر میشد و بدون مزاحمت و ناراحتی و فشار جمعیت به پنجرههای ضریح مقدّس رسیدم. مشاهده کردم که در درون ضریح شخصی ایستاده است. بیاختیار تعظیم و سلام کردم. آن شخص با لبخند جواب سلام مرا داد و فرمود: چه میخواهی؟
من هر چه قبلاً در ذهنم بود،یک باره از ذهنم رفت و هر چه خواستم که بگویم چه میخواهم، چیزی به ذهنم نیامد، فقط یک مطلب به ذهنم آمد که آن را در محضر آن شخص مطرح کردم و گفتم: من شنیدهام در قرآن نوشته شده است: «همه موجودات خدا را تسبیح میگویند.»
وقتی آن مطلب را عرض کردم، فرمودند: «به تو نشان میدهم.» سپس بیاختیار از حرم بیرون آمدم و باز احساس کردم که اطراف من خلوت است و کسی مزاحم من نمیشود. خداحافظی کردم و از حرم خارج شدم. وقتی از حرم خارج شدم و به صحن وارد گردیدم، حالتی
به من دست داد که میشنیدم هر آنچه اطراف من است؛ از در و دیوار و درخت و زمین و آسمان، تسبیح میگویند.
با مشاهده این صحنه، دیگر چیزی نفهمیدم و بیهوش بر روی زمین افتادم. پس از به هوش آمدن، خود را در اتاقی و بر روی تختی دیدم که عدّهای آب به صورتم میریختند تا به هوش آیم.
پس از این واقعه من متوجه شدم که در عالَم حقیقتی وجود دارد و آن حقیقت اینجاست و انسان میتواند به مقامی برسد که مرگ و زندگی برای او یکسان باشد و او مرگ نداشته باشد و همچنین پی بردم که قرآن راست میگوید که همه چیز تسبیحگوی خداست.(1)
1) - به نقل از: نظر لطف بر دشمنان، محمد رحمتی شهرضا 103.
روایت شده است که «موسی بن عبدالعزیز» گفت: یوحنای نصرانی را در بغداد دیدم، او گفت: به حقّ دین تو و نبیّ تو! شخصی را که در کربلا مدفون است و زیارت میکنند کیست؟
گفتم: پسر علی بن ابیطالب (علیه السلام) و پسر دختر پیغمبر خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) است. گفتم: عجب، سخنی دارم گوش کن تا بگویم.
گفتم: بگو!
گفت: خادم هارون الرشید نصف شب برای مداوا پیش من آمد، مرا با عجله به خانه «موسی بن عیسی هاشمی» برد و گفت: امر خلیفه است که این مرد را - که قوم و خویش اوست - علاج کنی. چون نشستم دیدم بیهوش است.
پرسیدم: چه مرضی دارد؟ طشتی حاضر کردند که احشا و امعای او در آن بود.
گفتم: چه بر سرش آمده است؟
گفتند: مدتی پیش با ندیمان و حاضران نشسته بودیم، خود او هم صحیح و سالم بود، و اکنون احشای اوست که در طشت میبینی.
علّت را پرسیدم، گفتند: شخصی از بنی هاشم در این مجلس بود و ذکر حسین بن علی (علیهما السلام) و تربت قبر او به میان آمد. موسی بن عیسی گفت: رافضیان درباره ایشان به حدّی غلو کردهاند که با خاک قبر او مداوا میکنند.
آن شخص گفت: من به فلان مرض دچار شدم، امتحان کردم همه ناراحتیهایم برطرف شد و خداوند به برکت آن خاک مرا شفا داد.
موسی بن عیسی گفت: آیا از آن خاک نزد تو هست؟ گفت: بلی.
موسی بن عیسی گفت: قدری به من بده. آن شخص کمی از آن خاک به موسی داد. آن ملعون از روی استهزاء و جسارت، تربت را - نستجیر بالله - به روی نشیمنگاه خود گذاشت، لحظهای نگذشت که ناله و فریادش بلند شد: «النار! النار! آتش! آتش! الطشت! الطشت!» طشت را آوردند و آنچه میبینی از درون او بیرون آمده است.
سپس فرستاده هارون به من گفت: هیچ چاره و علاجی در این میبینی؟
گفتم: مگر عیسی بن مریم (علیهما السلام) باشد که بتواند این مرض را علاج کند. دل و جگر و شُش او را نشان دادم و او را در آن حال گذاشتم و آمدم.
فردا صبح به جهنم واصل شد. یوحنا مسلمان شد و از تربت حضرت امام حسین (علیه السلام) برای گناهان گذشته خود طلب آمرزش میکرد.(1)
1) - الامالی شیخ طوسی 320؛ بحار الانوار 45 / 399؛ بشارة المصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) طبری 343؛ مستدرک الوسائل میرزای نوری 10 / 407.
«ابوالقاسم قشیری» در تفسیر خود از شخصی روایت کرده است: در بیابان از قافلهای که با آن همراه بودم دور افتادم، در این حال با زنی مواجه شدم. به او گفتم: کیستی؟
گفت: (وَ قُلْ سَلاَمٌ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ)؛(1)«و بگو: به سلامت که به زودی آگاه میشوند». یعنی اول سلام کن و سپس حالم را بپرس.
به او سلام کردم و گفتم: در این بیابان به تنهایی چه میکنی؟
گفت: (وَ مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِنْ مُضِلٍّ)؛ «کسی که خداوند او را هدایت نماید، هرگز گمراهی ندارد». دانستم که از قافلهاش باز مانده است.
پرسیدم: انسان هستی یا از طایفه جن میباشی.
1) - سوره زخرف، آیه 89.
گفت: (يَا بَنِي آدَمَ خُذُوا زِينَتَکُمْ)؛(1)«ای فرزندان آدم! زیورهای خود را در هر عبادتی به خود برگیرید». دانستم که از نسل بشر است.
پرسیدم: از کجا میآیی؟
گفت: (يُنَادَوْنَ مِنْ مَکَانٍ بَعِيدٍ)؛(2)«آنان را از مکان دور دعوت میکند». دانستم که از راه دوری میآید.
پرسیدم به کجا میروی؟
گفت: (وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ)؛(3)«و مردم را حج (زیارت) خانه برای خدا واجب است». دانستم که قصد حج دارد.
پرسیدم: چند روز است که از قافله دور افتادهای؟
گفت: (وَ لَقَدْ خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مَا بَيْنَهُمَا فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ)؛(4)«و ما آسمانها و زمین و آنچه را بین آنهاست در شش روز آفریدیم». دانستم که شش روز است در بیابان سرگردان میباشد.
سؤال کردم: آیا گرسنه نشدهای؟
گفت: (وَ مَا جَعَلْنَاهُمْ جَسَداً لَا يَأْکُلُونَ الطَّعَامَ)؛(5)«خداوند بدنی را
خلق نکرده که احتیاج به غذا نداشته باشد». پس دانستم که گرسنه است.
لذا به وی مقداری غذا دادم و گفتم: سریعتر برو و شتاب کن، شاید به قافلهای برسیم.
گفت: (لَا يُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَهَا)؛(1)
«خدا هیچ کس را مگر به قدر توانایی او تکلیف نکند». دانستم که بیش از این قدرت راه رفتن ندارد.
گفتم: آیا میخواهی بر پشت حیوان من و ردیف من سوار شوی؟
گفت: (لَوْ کَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلاَّ اللَّهُ لَفَسَدَتَا)؛(2)
«اگر در آن دو خدایانی جز خدای یکتا وجود داشت. هر دو تباه میشدند». دانستم که کراهت دارد پشت سر من سوار شود، لذا من پیاده شدم و او را به جای خود سوار کردم.
او در مقام تشکر گفت: (سُبْحَانَ الَّذِي سَخَّرَ لَنَا هٰذَا)؛ (3)
«پاک و منزه است خداوندی که این حیوان را مسخّر ما قرار داد».
هنگامی که به قافله رسیدیم به او گفتم: آیا تو را در این قافله دوست و یا قومی هست؟
گفت: (يَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ)؛(4)«ما تو را در
زمین خلیفه قرار دادیم».
(وَ مَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ)؛(1)«و محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) نیست مگر پیغمبری [از طرف خدا]».
(يَا يَحْيَى خُذِ الْکِتَابَ)؛(2)«[به یحیی خطاب کردیم] ای یحیی! کتاب آسمانی را به قوت بگیر».
(يَا مُوسَى* إِنِّي أَنَا رَبُّکَ)؛(3)«ای موسی! من پروردگار توام».
دانستم که چهار آشنا میان قافله دارد به نامهای: داود، محمد، یحیی، موسی. سپس بلافاصله چهار جوان، خود را به او رسانیدند.
گفتم: این جوانان چه نسبتی به تو دارند؟
گفت: (الْمَالُ وَ الْبَنُونَ زِينَةُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا)؛(4)
«مال و فرزندان زینت زندگی دنیا است». دانستم که آنها فرزندان او میباشند.
چون آنها آمدند و دست او را بوسیدند، این آیه را خواند:
(يَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الْأَمِينُ)؛(5)«ای پدر! او را اجیر کن، که بهترین کسی را که میتوانی به خدمت گیری، کسی
است که نیرومند و امین باشد».
دانستم که میگوید پاداشی به من عطا کنند، پس فرزندان چیزی به عنوان هدیه به من دادند.
سپس آن زن در آخر این آیه را خواند: (وَ اللَّهُ يُضَاعِفُ لِمَنْ يَشَاءُ)؛(1)
«و خدا [این مقدار را] بر هر که خواهد بیفزاید». دانستم که میگوید احسان بیشتری در حقّ من نمایند. پس فرزندانش چیزهای دیگری نیز بر آنچه داده بودند افزودند.
من از آنان پرسیدم: این زن کیست؟ و چگونه به این مقام والا رسیده است که تمام کلامش قرآن است؟
گفتند: او مادر ما و نامش «فضه» و خادمه حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام) بوده و مدت بیست سال است که جز به آیات قرآن سخن نمیگوید.(2)
روزی عربی بیابانی به مجلس خلیفه اموی «ولید بن زید» وارد شد و اشعاری چند در ستایش خلیفه سرود. اشعارش مورد پسند و جالب توجه خلیفه قرار گرفت. او را عطایی قابل ملاحظه داد، سپس به او گفت: ای برادر عرب! ما اشعار تو را پذیرفتیم، اینک سخنی در مذهب و مذمت علی بن ابیطالب[ (علیه السلام) ] بگو.
عرب بیابانی از شنیدن این سخن ناراحت شد و به خود پیچید و گفت: به خدا قسم! علی (علیه السلام) از تو سزاوارتر است که او را مدح و تعریف نمایم و تو لایق هر گونه هجو و مذمت هستی!
حاضران مجلس بر وی فریاد کشیدند که ساکت باش!
عرب بیابانی گفت: چرا بیخود و بیجهت داد میکشید؟! من که سخن بدی نگفتم و حرف باطلی نزدم، جرم من تنها این است که کسی را بر «ولید» ترجیح دادهام که شایستگی آن مقام را داشت.
علی (علیه السلام) کسی بود که جامه وقار را در بر کرده بود و از آلودگی و
زشتی دوری گزید، عدل و انصاف را سرمشق زندگی خود قرار داد، او از صبح تا شام وقت خود را صرف دفاع از اسلام کرد، چه بسا شبهای تاریک جان خود را به خطر میانداخت و در کمین دشمنان اسلام مینشست.
علی (علیه السلام) «عمرو بن عبدود» قهرمان نامی عرب و دشمن سرسخت اسلام را به خاک ذلّت انداخت و با کشتن او پشت سپاه کفر را بشکست.
آیا «عمرو بن معدیکرب» را فراموش کردهاید، که غرق در سلاح با یک دنیا کبر و غرور در میان دو لشکر فریاد میزد و برای جنگیدن مبارز میطلبید؟ علی (علیه السلام) به مبارزه با او شتافت و مانند بازی که کبوتری را در هم شکند، او را در هم کوبید و کشان کشان به حضور رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آورد.
چه بسیار روزهایی که او با نیت خالص و قلبی آکنده از عشق به خدا، به جنگ مشرکان میرفت و از مبارزه سربلند خارج میشد. آیا چنین مردی سزاوار هجو و ناسزا گفتن است؟!
از سخنان عرب بیابانی رنگ «ولید» متغیّر و حالش منقلب شد. یکی از حاضران مجلس به مرد عرب اشاره کرد که از مجلس خارج شود، ولی هیچ شکی نبود که کشته خواهد شد.
مرد عرب از مجلس بیرون آمد و به یکی از کسانی که از نزدیکان «ولید» بود و تازه میخواست وارد کاخ سلطنتی وی بشود، برخورد
کرد و او را گول زد، لباس خود را به او داد و لباس او را گرفت و پوشید و بدون معطلی بر شتر سوار شد و راه بیابان را پیش گرفت...
تازه واردی که لباس او را پوشیده بود، پس از وارد شدن به اشتباه کشته شد. وقتی که سر بریده او را نزد ولید آوردند، گفت: کسی را که شما کشتهاید رفیق خود ماست! عرب را پیدا کنید.
گروهی از مأموران سوار بر اسب شدند و او را تعقیب کردند. در چند فرسخی شهر او را پیدا کردند، ولی عرب بیابانی کمان خود را به دست گرفت و شروع به تیراندازی کرد، چهل تن از مأموران را کشت و بقیه فرار کردند.
ماجرا را برای ولید، تعریف کردند، ولید از شنیدن این خبر بیهوش شد. چون به هوش آمد مضطرب بود و ناراحتی عجیبی داشت. از حالش پرسیدند، گفت: غمی به بزرگی و سنگینی کوه در دلم احساس میکنم که این عرب بیابانی از چنگ ما خلاص شد و فرار کرد!(1)
1) - بحار الانوار 46 / 321؛ مواقف الشیعه احمدی میانجی 1 / 359؛ العدد القویه، علی بن یوسف حلی 253.
«بهمنیار» از شاگردان و ملازمان «ابوعلی سینا» بود، که ارادتش نسبت به استادش بیاندازه بود. مقام علمی، نبوغ فکری، استعداد کمنظیر خدادادی و قوای سرشار بوعلی - که او را فرد نابغهای نشان میداد - بهمنیار را به حیرت انداخته بود، تا جایی که به او جرأت داد، به استادش یک پیشنهاد خطرناک بدهد.
روزی به او گفت: استاد! چرا ادعای نبوّت نمیکنی و خود را یک فرد فرستاده از جانب پروردگار معرفی نمیکنی؟! چه آنکه، اگر چنین سخنی را مدّعی شوی، چه کسی یارای انکار آن باشد؟ فرضاً هم اگر کسی از مخالفت با تو درآید، در اولین گفتارت پی به عظمت و مقام علمی تو برده و در برابرت سر تعظیم فرود خواهد آورد.
ای استاد! شما در همه جهاتِ فضیلت سرآمد مردم عصر خود هستید، بنابراین چرا در این امر تأخیر میکنید؟
بهمنیار بارها این پیشنهاد را به بوعلی داده بود اما پاسخی از او
نمیشنید، تا اینکه ایام زمستان فرا رسید. در یکی از شبهای سرد که هوا یخبندان شده بود و برفهایی که از شب و روز گذشته آمده بود، سطح زمین و شاخسار درختان را پوشانده بود، بوعلی در اتاق گرمی زیر کرسی استراحت میکرد و بهمنیار هم سمت دیگر در خواب عمیقی فرو رفته بود. ساعت، آخر شب را نشان میداد.
بوعلی در حالی که سخت تشنه بود از خواب بیدار شد، ولی آب در دسترس نداشت، سخت ناراحت شد.
بوعلی به شانه بهمنیار دستی زد و با صدای آمرانه و در عین حال آمیخته با محبّت گفت: بهمنیار! بهمنیار چشمش را باز کرد، دست استاد را بر روی شانه خود لمس کرد، سلامی داد. بوعلی پس از جواب سلام گفت: تشنگی مرا آزار میدهد. ظرف آب بیرون اتاق است، برخیز و آن را برای من بیاور.
بهمنیار با چشمان نیمهبازِ خود نگاهی به بیرون انداخت، در پرتو نور کمسوی چراغ، شیشههای درِ اتاق را عرقآلود و یخ بسته دید. شدت سرمای بیرون از اتاق را به یاد آورد، با خود فکر کرد: باید از زیر کرسی گرم برخیزم لباسی بپوشم و از هوای ملایم اتاق به هوای سرد بیرون رفته و برای استاد آب بیاورم!
اما این فکر او را بسیار ناراحت میکرد، بیدرنگ تصمیم گرفت این کار را انجام ندهد. ولی در جواب بوعلی چه بگوید؟ نمیتواند صریحاً جواب منفی بدهد؛ بوعلی است، استاد است، نابغه دوران
است و مَلَک الاطباء است.
به ناچار از راهی دیگر وارد شد و گفت: هوای بیرون بسیار سرد است و درجه سرمای هوا هم خیلی زیاد، سینه شما هم گرم، حال اگر در چنین شرایطی آب بنوشید، قطعاً برای شما خطرناک خواهد بود.
بوعلی گفت: استادِ تو در طب منم، و من به تو دستور میدهم آب بیاور! بار دیگر بهمنیار سخن خود را در قالب الفاظ فریبندهتری ادا کرد، اما دید استاد بر خواسته خود اصرار میورزد، سرانجام تصمیم واقعی خود را بیان کرد و با صراحت گفت: بنده نمیتوانم برای آوردن آب، سرمای بیرون را تحمل کنم. در این گفتوگو بودند که صدای روحبخشی از بیرون به گوش رسید: «الهی لك الحمد یا ذالجود والمجد والعُلیٰ».
این صدا از مکانی مرتفع بلند شد، پیدا است که این صدا از یک مؤذن گلدسته است. مرد مسلمانی در این هوای سرد، در آن نقطه بلند مشغول راز و نیاز با ذات مقدّس پروردگار است. پس از چند جمله مناجات، صبح شد و صدایش به گفتن اذان بلند شد: «الله اکبر، الله اکبر...»
این جریان گذشت. فردای آن روز بهمنیار آماده فرا گرفتن درس از استاد شد. بوعلی رو به بهمنیار کرد و گفت: بارها به من پیشنهاد میکردی که چرا ادعای نبوّت نمیکنم، اکنون علّت آن را دانستی؟!
بهمنیار گفت: نه.
بوعلی گفت: با آنکه تو خود این پیشنهاد را به من کردهای و اصرار زیادی هم بر این مطلب داشتی و من با آنکه با تو بودم و استاد تو هستم، با این وجود آنقدر در تو نفوذ نداشتم که شب گذشته برخیزی و ظرف آب را از بیرون اتاق برای من بیاوری. ولی در همان ساعت، در آن هوای سرد - که گویا قدرت همه موجودات را در هم شکسته بود - مرد مسلمانی تنها برای انجام یک دستور - که آن هم به عنوان مستحب، نه واجب که از طرف پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) صادر شده بود - بر آن مناره بلند که بادهای سرد و سوزان از هر طرف میوزید، میرود و بدون هیچ گونه احساس ناراحتی، سرمای شدید آنجا را تحمل میکند، با آنکه از دوران زندگی آن حضرت تا زمان این مرد مسلمان نزدیک به چهارصد سال میگذرد، با این حال، نفوذ گفتار آن مرد الهی تا این اندازه زیاد است که پیروانش اینگونه اوامر او را اجرا میکنند، آری، بهمنیار!
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف *** تا که اسباب بزرگی همه آماده شود(1)
1) - مناظره دکتر و پیر 63 به نقل از راه هدایت 145.
نام رئیس یکی از قبائل عرب، «جاریة بن قدامه سعدی» بود. جاریه شخصی نیرومند و ممتاز بود، او و خویشانش از حکومت ظالمانه معاویه ناراضی بودند و در دل نسبت به او دشمنی داشتند. معاویه روزی در محضر عدهای از مردم به عنوان توهین به جاریه گفت:
«ما کان أهونك علی قومك أن سمّوك جاریة؛ تو در نزد قومت چقدر پستی که نامت را مار [یکی از معانی «جاریه» ماری است از جنس افعی] گذاردهاند».
جاریه بدون تأمّل گفت:
«ما کان أهونك على قومك اذ سموك معاویه وهی الأنثی من الکلاب؛ چقدر تو نزد قومت پست و ناچیزی که اسم تو را معاویه [به معنای سگ مادهای که عوعو میکند و سگ نر را به طرف خویش میطلبد] گذاردهاند».
معاویه به شدّت ناراحت شد و گفت: «ای بیمادر ساکت شو».
جاریه گفت: «من مادر دارم که مرا زاییده است، به خدا سوگند! دلهایی که بغض تو را میپرورانند در سینههای ماست و شمشیرهایی که با آنها با تو نبرد میکنیم در دستان ماست... اگر به عهد و وفایت درباره عدم ظلم به ما تخلف کنی، بدان که پشت سر ما گروه مردان نیرومند و نیزههای بُرنده است».
معاویه که از فصاحت و صراحت لهجه و شجاعت جاریه سخت تکان خورده بود گفت:
«لا کثر من الناس مثلك یا جاریة؛ خداوند مانند تو را در جامعه زیاد نکند».(1)
1) - العقد الفرید 4 / 112؛ تشیید المطاعن 6 / 235؛ اعیان الشیعه سید محسن امین 4 / 61؛ الغدیر 10 / 171.
«علی بن شاپور» نقل کرده است: سالی در سامرا قحطی شد و مردم از گرانی در فشار سختی قرار گرفتند. خلیفه وقت، «متوکل عباسی» بود. وی امر کرد مسلمانان به خارج از شهر بروند و استسقاء [طلب باران] کنند، بلکه خداوند ترحم کند و باران رحمت خود را نازل فرماید.
جماعت مسلمانان سه روز خارج از شهر استسقاء و دعا کردند، ولی اثری نبخشید. روز چهارم، چاثلیق [کشیش بزرگ مسیحیت] و راهبان دیگر با جماعت نصاری از شهر خارج شدند. زمانی که یکی از راهبان دست خود را به طرف آسمان بلند کرد، آسمان پر از ابر شد و شروع کرد به باریدن!
روز دوم دوباره برای استسقاء به صحرا رفتند. همین که راهب دست خود را به طرف آسمان بلند کرد، آسمان پر از ابر شد و شروع به باریدن کرد! مسلمانان به شک افتادند، نزدیک بود که بیشتر مردم به
دین نصاری بگروند.
خلیفه ناچار ماند. کسی را خدمت امام حسن عسگری (علیه السلام) - که در زندان بود - فرستاد. ایشان را از زندان خارج کرد و گفت: یابن رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ! امّت جدّ خود را دریاب نزدیک است که به دین نصاری بگروند و هلاک شوند.
حضرت فرمود: فردا من نیز از شهر خارج میشوم و شک را از میان مردم برمیدارم و مطلب را روشن مینمایم ان شاء الله.
جاثلیق در روز سوم با قوم نصاری خارج شد، در حالی که راهبان دور او را گرفته بودند.
امام حسن عسگری (علیه السلام) نیز با چند نفر از اصحاب خود خارج شد. وقتی راهب دست خود را بلند کرد، حضرت به غلامش امر فرمود که دست راهب را بگیرد و میان انگشتانش هر چه است، خارج کند و بیاورد.
غلام رفت، دست راهب را گرفت و از میان انگشتانش یک تکه استخوان سیاه پیدا کرد و آورد.
امام (علیه السلام) آن استخوان را از غلام گرفت و در دست خود پنهان کرد، سپس به آن راهب فرمود: حال استسقاء کن!
اما دیگر اثری از باران نبود و در حالی که آسمان پر از ابر شده بود همه ابرها پراکنده شدند، آفتاب نمایان و هوا روشن شد.
خلیفه گفت: ای ابامحمد! این استخوان چیست؟
حضرت فرمود: روزی گذرِ این مرد به قبر پیغمبری افتاده و این استخوان را برداشته است، خاصیت استخوان انبیاء (علیهم السلام) آن است که هر گاه نمایان شود باران نازل میشود.(1)
1) - الثاقب فی المناقب ابن حمزه طوسی 575؛ الخرائج والجرائح راوندی 1 / 441؛ بحار الانوار 50 / 270؛ مدینة المعاجز سید هاشم بحرانی 7 / 621؛ کشف الغمه اربلی 3 / 225.
یکی از شاگردان مورد اطمینان آیت الله وحید بهبهانی (رحمه الله) نقل کرده است:
در مجلس درس استاد، در مسجدی که در صحن مطهر امام حسین (علیه السلام) واقع شده است نشسته بودیم، ناگاه زائر غریبی وارد شد، سلام کرد و دست مرحوم بهبهانی را بوسید، سپس دستمالی که پر از زیورآلات زنان بود تقدیم ایشان کرد و گفت: اینها را در هر موردی که صلاح میدانید به مصرف برسانید.
مرحوم بهبهانی پرسید: اینها را به چه منظور آوردهای؟
گفت: اینها داستانی شگفتآور دارد؛ من اهل ایران هستم. چندی پیش به کشور شوروی مسافرت کردم و در شهری از شهرهای آن کشور مشغول تجارت شدم و صاحب مال و ثروت فراوانی گردیدم. در بعضی از روزها که در آنجا بودم دختر زیبایی را دیدم، محبّت او همه قلبم را تسخیر کرد، این موضوع باعث شد تا زندگی شیرین بر من ناگوار شود.
نتوانستم بر نفس خود چیره شوم. به رسم خواستگاری به خانه آن دختر - که از بزرگان و اشراف نصرانی بود - مراجعه کردم. جواب مثبت دادند، ولی گفتند: عیب کار در این است که تو بر خلاف مذهب ما هستی. اگر برای تو امکان داشته باشد که به مذهب ما داخل شوی و مذهب نصرانی را بپذیری، هیچ مانعی در کار نیست و آن دختر را به ازدواج تو درمیآوریم.
هنگامی که این را شنیدم به حالت غم و اندوه از نزد آنان بیرون آمدم؛ زیرا نمیتوانستم درخواست آنان را به جای آورم.
چند روز گذشت، محبّت و علاقه من نسبت به آن دختر روز به روز بیشتر میشد، به طوری که از شغل و تجارت خود بازماندم و نتوانستم به کسب و کار بپردازم، چون وضع را اینگونه دیدم پیش خود گفتم: عیب ندارد، ناچاراً اظهار شرک میکنم؛ زیرا کار بر من سخت شده بود. با این اراده ناپسند بلند شدم و به منزل آنان رفتم و گفتم: از اسلام بیزار شدهام و به دین مسیح درآمدهام. آنان نیز از من پذیرفتند و آن دختر را به عقد من درآوردند.
مدت کوتاهی نگذشت و آن عشق و علاقهای که داشتم از بین رفت. از عمل ناپسند خود که پشت سرش آتش دوزخ بود، پشیمان شدم و نفس خود را سرزنش میکردم که این چه کاری بود، من کردم! به خاطر یک دختر، به ظاهر از دین اسلام دست برداشتم و به آیین مسیحیت گرویدم! از طرف دیگر دیدم به شهر خود نیز نمیتوانم
برگردم و برای من امکان نداشت که با تظاهر به مسیحیت در این شهر بمانم، از اسلام برای من هیچ نمانده بود مگر اینکه به یاد حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) گریه میکردم.
در این ایام محبّت عجیبی در دل من پیدا شده بود که مرا به اندیشه در مصائب امام حسین (علیه السلام) و اقامه عزا و گریه و ناله وادار میکرد. هنگامی که این حالت در من پیدا شد دختر بسیار شگفتزده شد و چون برای گریه من در ظاهر علتی نمیدید، بر حیرت و تعجبش افزوده میگردید.
سبب این گریه را از من پرسید، از پاسخ دادن امتناع کردم اما او اصرار میورزید که سبب این عمل را بداند.
در این هنگام به خدا توکّل کردم و مطلب را برای او روشن کردم و گفتم: من بر مذهب خودم (اسلام) ثابت و برقرارم و لباس نصرانیت را به جهت رسیدن به مقصود بر تن پوشیدهام، و گریه من نیز برای حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) است. وقتی که این را گفتم و نام حسین (علیه السلام) را بردم، از شنیدن نام آن بزرگوار نوری در دلش تابید، به گونهای که در همان ساعت اسلام را پذیرفت و در عزاداری حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) مرا یاری کرد.
چون دیدم جمال باطنی دختر با جمال ظاهری مطلق شده است، به او گفتم: بهتر است که ما اسباب و اثاثیه خود را جمع کنیم و به طور پنهانی از اینجا برویم و مجاور قبر سیدالشهداء (علیه السلام) ساکن شویم. او نیز پذیرفت.
شروع کردیم به جمع کردن لوازم خانه. در این میان زمانی نگذشت که این دختر بیمار شد و به مرضی دچار شد که سرانجام دار فانی را وداع گفت!
بستگانش جمع شدند، او را به طریق مسیحیت تجهیز کردند و آنچه از زینت و زیورآلات و لباس داشت با او دفن کردند. این پیشامد باعث زیادی حزن و اندوه من شد، تا اینکه با خود گفتم نمیگذارم زن تازه مسلمانم در قبرستان نصرانیها بماند. هر طور شود، وقتی که تاریکی و ظلمت شب شهر را فرا گیرد، مخفیانه میآیم و جنازه او را خارج میکنم و در مکان مناسب و پاکیزهای دفن میکنم.
با این خیال تصمیم گرفتم شب وارد قبرستان نصرانیها شوم، در تاریکی، قبر دختر را کندم، ناگاه دیدم مردی قوی هیکل، با سبیلهای بلند و ریش تراشیده در مدفن دختر خوابیده است! یکباره خشکم زد، حیرتزده به آن مرد تماشا میکردم که چطور بدن یک زن به هیکل مرد این چنینی تبدیل شده است!
در همین حال که میان دریای عمیقی حیران و سرگردان غوطهور بودم، خواب چشمهایم را فرا گرفت. در عالم رؤیا دیدم که گویندهای میگفت:
«طب نفساً وزد فرحاً...؛ دلخوش باش! زیرا ملائکه جنازه همسرت را به سمت کربلا حمل کردهاند و در آنجا در صحن مقدس اباعبدالله الحسین (علیه السلام) دفن نمودهاند و این جنازه
فلان مردِ مالیات بگیر است - اسم او را بیان کرد که امروز از دنیا رفته است - او را که در کربلا دفن کرده بودند به این مکان منتقل نمودهاند، و زحمت و مخارج بردن جنازه را از تو برداشتهاند».
هنگامی که از این خواب مسرّتبخش بیدار شدم، بیدرنگ عازم کربلا شدم و خدای متعال مرا توفیق داد تا به زیارت امام حسین (علیه السلام) رفتم و از متصدیان صحن مبارک پرسیدم که در فلان روز در این مکان کدام شخص را دفن کردهاید؟
گفتند: فلان مرد را، با همان اوصافی که من دیده بودم!
من خواب خود را برای آنان مفصّل بیان کردم. برای تحقیق مطلب و صدق گفتار من، قبر را باز کردند. من داخل قبر شدم، دیدم همسرم با همان لباس و کیفیت که در روسیه در قبر خوابانده بودیم، خوابیده است.
چون تضییع مال در دین اسلام جایز نبود، این زر و زیور و لباسِ همان زن است که با او دفن کرده بودیم.
استاد آنها را گرفت و صرف نیازمندان و فقیران نمود.(1)
1) - دار السلام نوری 2 / 173.
ابو الصّلت هروىّ گويد: از امام رضا (علیه السلام) شنيدم که فرمود:
خداوند - عزّوجلّ - به يکى از انبيايش وحى فرمود: فردا صبح، اوّلين چيزى را که ديدى، بخور، و دومى را پنهان کن، و سوّمى را قبول کن، و چهارمى را نااميد نکن و از پنجمى فرار کن.
فردا صبح، حرکت کرد و در راه به کوهى سياه و بزرگ برخورد کرد، ايستاد و گفت: پروردگارم - عزّوجلّ - مرا امر فرموده که اين را بخورم و [از اين فرمان[ متحيّر ماند، سپس با خود گفت: قطعا پروردگارم جلّ جلاله مرا به چيزى امر نمیکند که توانش را نداشته باشم. آنگاه به طرف آن حرکت کرد که بخورد، و هر قدر به آن نزديک مىشد، کوه کوچکتر میگرديد تا به آن رسيد و آن را به اندازه يک لقمه يافت، آن را خورد و از هر غذايى لذيذتر يافت.
سپس حركت كرد و تشتى از طلا يافت و گفت: پروردگارم مرا امر فرموده كه اين را پنهان كنم، حفره اى حفر كرد و تشت را درون آن
قرار داد و خاک بر آن ريخت و حركت كرد.
پشت سر خود را نگاه كرد و متوجّه شد كه تشت نمايان شده است، با خود گفت: من، كارى را كه پروردگارم دستور داده بود، انجام دادم.
آنگاه به راه خود ادامه داد و پرنده اى ديد كه عقابى در پى اوست، پرنده اطراف آن پيامبر مىچرخيد، پيامبر با خود گفت: پروردگارم - عزّوجلّ - مرا امر فرموده كه اين را بپذيرم، پس آستين خود را باز كرد و پرنده داخل آن شد. عقاب گفت: صيدم را كه چند روز است در پى آن هستم گرفتى؟! گفت: پروردگارم - عزّوجلّ - مرا امر كرده است كه اين را نااميد نكنم، پس قطعه اى از ران خود را كند و سوى او انداخت و به راه خود ادامه داد.
در بين راه به گوشت مردارى بدبو كه كرم شده بود برخورد، گفت: پروردگارم - عزّوجلّ - مرا امر كرده كه از آن بگريزم و فرار كرد.
در خواب چنين ديد كه گويا به او مىگويند: تو كارى كه بدان مأمور بودى انجام دادى، آيا میدانى آنها چه بودند؟ گفت: نه.
گفته شد: و امّا كوه، سمبل غضب بود، انسان وقتى غضبناک شود، خود را نمىبيند و از شدّت و بزرگى غضب، قدر و ارزش خود را فراموش مىكند، و وقتى كه خود را حفظ نمايد و ارزش خود را بشناسد و غضبش آرام گيرد، عاقبتش همچون يک لقمه گوارائى است كه آن را بخورد.
و امّا تشت طلا، سمبل عمل صالح باشد كه وقتى انسان آن را پنهان كند، خداوند مىخواهد آن را آشكار كند تا علاوه بر ثواب آخرتى كه خدا برايش ذخيره مىكند، او را با آن عمل زينت دهد.
و امّا پرنده سمبل كسى بود كه تو را نصيحت مىكند، او و نصيحتش را بپذير.
و امّا عقاب سمبل حاجتمندى بود كه نزد تو مىآيد، هيچ وقت چنين كسى را نااميد نكن.
و امّا گوشت بدبو سمبل غيبت بود، هميشه از آن فرار كن.(1)
1) - عیون اخبار الرضا (علیه السلام) 1 / 249؛ الخصال 267؛ بحار الانوار 14 / 454؛ مشکاة الانوار طبرسی 531.
موسی عطار نزد امام صادق (علیه السلام) آمد و گفت: یا ابن رسول الله! خوابی دیدم که مرا به هراس انداخته است؛ در خواب دیدم دامادم که مرده، مرا در آغوش گرفته و میترسم مرگم نزدیک باشد.
فرمود: ای موسی! مرگ را هر صبح و شام منتظر باش که سرانجام او ما را ملاقات خواهد کرد، ولی هم آغوشی مردهها با زنده ها، عمر را طولانیتر کند، نام دامادت چه بوده؟ گفتم: حسین.
فرمود: خوابت دلالت دارد که زنده مانی و به زیارت امام حسین (علیه السلام) روی؛ زیرا هر که با هم نام حسین هم آغوش شود، حضرت را زیارت کند ان شاء اللَّه تعالی.(1)
1) - الکافی 8 / 293؛ بحار الانوار 58 / 163؛ تفسیر کنز الدقائق 6 / 387.
امام موسی بن جعفر (علیه السلام) فرمود: امام صادق (علیه السلام) همراه قومی بود که با ایشان مال بسیاری بود. به آنها خبر دادند که جمعی شمشیر دار در این راه هستند که راهزنند و مال مردم را میگیرند. پس هراسان شدند.
امام صادق (علیه السلام) به آنها فرمود: شما را چه شده است؟ گفتند: اموال بسیاری با ماست، از این ترس داریم که اموال را از ما بگیرند، آیا نمیشود این اموال را به تو بسپاریم شاید چون ببینند اموال از آنِ شما است نگیرند؟
امام (علیه السلام) فرمود: شما چه میدانید! شاید آنها به غیر از من قصد دیگری را نداشته باشند و شاید شما مرا در معرض خطر و هلاکت آورید.
عرض کردند: پس چه کنیم؟ این اموال را دفن کنیم؟
فرمود: این بدتر است شاید عارضهای رخ دهد که بفهمند و مال
را ببرند یا اینکه شما بعد از دفن کردن، آنها را دوباره پیدا نکنید.
عرض کردند: پس چه کنیم؟ ما را راهنمایی کن!
فرمود: این اموال را امانت بگذارید نزد کسی که آن را حفظ کند و از این راهزنان دفع کند و برای شما نگاه دارد و هر جزئی از این اموال را زیاده تر کند از دنیا و آنچه در دنیا است. پس از آن به شما بازگرداند و در زمانی که نهایت احتیاج داشته باشید چندین برابر آن را به شما بدهد.
عرض کردند: آن شخص کیست؟
فرمود: پروردگار عالمیان.
عرض کردند: چگونه نزد خداوند به امانت بگذاریم؟
فرمود: به ضعیفان و مستمندان از مسلمانان صدقه دهید.
عرض کردند: در این بیابان بینوا از کجا پیدا میشود؟
فرمود: نیت کنید که یک سوم آن را صدقه دهید تا خداوند باقی آن را از کسی که میترسید نگاه دارد و آنها را دفع کند.
عرض کردند: قصد کردیم.
فرمود: بروید که در امان خدا خواهید بود.
پس به راه افتادند؛ ناگاه آن طائفه راهزنان ظاهر شدند. خوف بر آنان غلبه کرد.
امام (علیه السلام) فرمود: چگونه شما میترسید و حال آنکه شما در امان خداوند عزیز و بلند مرتبه هستید؟
در این حال راهزنان پیش آمده و پیاده شدند و دست امام صادق (علیه السلام) را بوسیده و عرض کردند: ما شب گذشته خواب دیدیم که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ما را فرمان داد خود را به خدمت شما رسانیم. اکنون ما در نزد تو حاضریم و تو و این قوم را همراهی میکنیم تا دشمنان و دزدان را از این قوم دفع نماییم.
امام صادق (علیه السلام) فرمود: ما به شما احتیاجی نداریم زیرا آن کسی که ما را از خطر شما دفع نموده است از شر هر کسی دفع میکند.
آنان به سلامت گذشتند و یک سوم مال را صدقه دادند و تجارتشان برکت یافت و هر درهمی را ده درهم سود کردند. پس گفتند: چه قدر زیاد بود برکت امام صادق (علیه السلام) !
حضرت به آنها فرمود: دانستید که معامله با خداوند چه قدر برکت دارد، پس بر آن مداومت کنید.(1)
1) - عیون اخبار الرضا (علیه السلام) 2 / 7؛ بحار الانوار 97 / 120؛ جامع احادیث الشیعه 8 / 352.
محدث نوری در دارالسلام نقل مینماید كه شخص موثقی از اهل گيلان نقل كرد:
من به شهرها و كشورها تجارت میرفتم تا اينكه اتفاقی سفری به سوی هند رفتم. در آنجا به جهت كاری و پيش آمدی شش ماه در شهر بنگاله ماندم و حجرهای در سرای تجارتی برای خود گرفتم و بسر میبردم.
در آن سرا کنار حجره من مرد غريبی كه دو پسر داشت بود من هميشه او را ملول و افسرده و غمناک میديدم و جهت حزنش را نمیدانستم و گاهی صدای گريه و ناله او را میشنيدم و چون حال گريه او را غیر طبیعی يافتم به فكر افتادم كه از وی علت را بپرسم.
وقتی نزد او رفتم ديدم قوای او از هم كاسته شده و حال ضعف به او روی داده. گفتم: آمدهام سبب و جهت حزن و گريه و پريشانی شما را سؤال نمایم و از تو خواهش میكنم كه برايم نقل كنی چرا اينقدر
ناراحت و محزون هستی؟
گفت: ناراحتی و حزن من به جهت پيش آمدی است كه برای من روی داده و آن اين است كه:
من دوازده سال قبل مال التجارهای از کالای نفيس و گرانبها پس انداز كرده و به جهت تجارت با كشتی حمل كردم و خود سوار شدم و مدت بيست روز كشتی در حركت بود.
ناگهان باد تندی وزيدن گرفت و دريا را به تلاطم انداخت تا اینکه قضا دام اجل گسترانيد و تار پود كشتی را كرباس وار از هم دريد و استخوانهای وجودش را مانند تار عنكبوت از هم گسيخت. و همه مردمی كه در كشتی بودند با مالهايشان غرق شدند.
من در ميان آب دريا دل به مرگ نهادم لكن خود را به تخته پارهای بند كردم و باد مرا به طرف راست و چپ میبرد تا بر حسب قضای الهی آن چوبی كه بر آن سوار بودم مرا از كام نهنگِ مرگ رهانيد و به جزيرهای رسانيد و موج دريا مرا به ساحل انداخت.
چون چنين پيش آمد شد و از هلاكت نجات يافتم، خدای را سجده شكر نمودم و برخاسته مشغول گردش در جزيره شدم كه ديدم جزيره ايست بسيار باصفا و سبز و در نهايت طراوت و زيبائی ولی از بنی آدم خالی بود و هيچ كس در آن نبود.
يک سال در آن جزيره بودم شبها از ترس درندگان روی درخت به سر میبردم تا اينكه روزی نزديک درختی كه آب باران زير آن جمع
شده بود نشستم كه وضو بگیرم. ناگهان عكس زنی بسيار خوش صورت ميان آب ديدم، تعجب كرده سر بلند نمودم ديدم بلی دختری بسيار زيبا و قشنگ و خوش رو روی درخت است ولی لباس نداشت و برهنه بود.
دختر تا ديد كه من به او نظر كردم گفت: ای مرد از خدا و رسولش شرم نمیكنی كه به من نگاه میكنی. من حيا و خجالت كشيدم و سر به زير انداخته و گفتم تو را به خدا سوگند میدهم كه به من بگو بدانم تو از سلسله بشری يا از صنف ملائكه يا از طايفه جنی؟ گفت: من از بنی آدمم.
مرا قصهای است و آن اينكه: پدر من از اهل ايران است و عازم هند شد و مرا نیز با خود آورد اتفاقا كشتی ما غرق شد و من در اين جزيره افتادم و حال نزديک سه سال است كه در اينجا هستم.
من نیز داستان آمدنم را گفتم. پس از نقل سرگذشت خود، به او گفتم حالا كه جز من و تو كسی در اين جزيره نيست و قسمت من و تو اين بوده - اگر رضايت داشته باشی - همسرم شوی و من تو را به عقد خود درآورم.
آن زن سكوت كرد و سكوتش موجب رضايت بود پس روی خود را برگردانيدم و او از درخت به زير آمد و من او را عقد كردم و با يكديگر با دل خوش زندگی میكرديم .
تا خداوند متعال بر بی كسی و تنهائی ما ترحم فرمود و دو پسر
به ما عنايت نمود و اكنون هر دوی آنها حاضر هستند كه آنان را میبينی.
زندگی خوبی را داشتيم به توسط اين كانون گرم تا اينكه يک پسرم به سن نه سالگی و ديگری به هشت سالگی رسيد. و در آنجا چون لباس و پوشاكی نبود برهنه به سر میبرديم و موهای بدن ما دراز شده بود و بسيار بد منظر بوديم.
روزی همسرم به من گفت: ای كاش لباسی داشتيم كه خود را میپوشانيديم و ستر عورت مینموديم و از اين رسوائی خلاص میشديم.
پسرها كه سخن ما را شنيدند گفتند: مگر به غير از اين طوری كه ما زندگی میكنيم جوری ديگر هم میشود زندگی نمود.
مادر به آنها گفت: بلی، خداوند متعال شهرها و جاهای زيادی دارد و جمعيت مردم آنجا زياد و خوراکهای لذيذ و شربتهای خوشگوار و لباسهای زيبا و نيكو دارند و ما هم در زمان قبل در آنجا بوديم ليكن چون مسافرت دريا كرديم و كشتی ما شكست و در دريا افتاديم خدا خواست كه به توسط تخته پارهای به اين جزيره افتاديم و در اينجا ماندهایم.
پسرها گفتند: اگر چنين است پس چرا به وطن و جای سابق خود باز نمیگرديم. مادر گفت: چون دريا در پيش است و بی كشتی ممكن نمیشود از دريا عبور كرد و در اينجا كشتی نداريم.
گفتند: ما خودمان كشتی میسازيم و در اين امر اصرار كردند.
مادر به جهت اصرار اين دو پسر اشاره به درخت بسيار بزرگی كه در آنجا افتاده بود كرد و گفت: اگر بتوانيد وسط اين درخت را بتراشيد تا خالی شود شايد بشود به خواست خداوند متعال به صورت كشتی شده و طوری شود كه بر آن نشسته برويم و به جائی برسيم.
پسرها از شنيدن اين سخن خيلی خوشحال شدند و با كمال شوق با شتاب برخاستند و رفتند به جانب كوهی كه در آن نزديكی بود، و سنگهائی داشت كه سرهای آن تيز بود؛مثل تيشه نجاری.
پس از آن سنگها آوردند و كمر همت بر ميان بسته شروع به خالی كردن ميان تنه آن درخت كردند و مدت شش ماه مشغول كار بودند تا اينكه وسط درخت خالی و به هيبت كشتی و قایقی شد به طوری كه دوازده نفر در آن جای میگرفتند.
وقتی كشتی آماده شد خيلی خوشحال شديم و خداوند را شكر كرديم كه همچنين پسران كاری به ما داده.
خلاصه به فكر جمع كردن آذوقه شديم و از عنبر اشهب و موم عسل مخصوص كه در آن جزيره بود در حدود صد کیلو فراهم كرده و از همان موم در يک جانب كشتی حوضی ساختيم و از همان موم ظرفهائی ساختيم كه توسط آن آب شيرين در آن ذخيره نمائيم كه هرگاه تشنه شديم از آن بياشاميم.
بعد برای خوراک خودمان در كشتی، چوب چينی زيادی - كه
از ريشهايست كه در آن جا فراوان است - در كشتی قرار داديم.
سپس دو ريسمان محكم از ريشه درخت يافتيم و يک سر كشتی را به يک ريسمان بسته و سر ديگرش را به ريسمان ديگر و آن ريسمان را به درخت بزرگی بستيم، و چون اين كار تمام شد انتظار مد دريا را داشتيم برسد.
سرانجام مد دريا پيدا شد و آب رو به زيادی نمود به طوريكه كشتی ما روی آب قرار گرفت. خوشحال شده و حمد خدای را به جا آورديم و تمام سوار كشتی شديم.
كشتی روی آب بود ليكن حركت نمیكرد. متوجه حركت نكردن آن شديم وسبب آن اين ريسمانی بود كه به درخت بسته بوديم و میبايست پيش از سوار شدن آن را باز میكرديم.
يكی از پسرانم خاست پياده شود كه ريسمان را باز كند مادر پيش دستی كرد و پياده شد و سر ريسمان را باز نمود.
موج دريا يک مرتبه ريسمان را از دست او ربود و كشتی به حركت درآمد و به وسط دريا رسيد.
همسرم تنها شد و در آن جزيره ماند، وبا اضطراب شروع به فرياد زدن و گريه و ناله كردن و آن طرف و اين طرف دويدن، کرد.
هيچ علاجی برای او نبود و ما دور شديم. ديديم او روی درختی رفت و نظر حسرت به ما میكرد و اشک میريخت تا وقتی كه ما از نظرش غائب شديم.
پسرانم كه از مادرشان نااميد شدند ناله و گريه و اضطراب شان زياد شد، و گريه آن دو گويا نمكی بود كه بر روی جراحات دلم پاشيده میشد، اما چون به وسط دريا رسيديم ترس دريا آنها را ساكت كرد.
كشتی ما هفت روز در حركت بود تا وقتی كه به كنار دريا رسيده فرود آمديم و چون همه برهنه بوديم روی رفتن به طرفی را نداشتيم.
همانجا مانديم تا اينكه غروب شد و تاريكی شب عالم را فرا گرفت آنگاه خودم بر بلندی برآمدم و نظری انداختم به روی شهر و روشنی آتش را از دور ديدم.
پسرانم را در كشتی گذاشتم و خود به سوی آتش به راه افتادم تا به در خانهای كه درگاهی عالی داشت رسيدم، در را كوبيدم مردی از آن خانه بيرون آمد.
من قدری عنبر اشهب كه با خود داشتم به او دادم و در مقابل، چند لباس و فرش گرفتم و سریع برگشتم، خود را به فرزندان رساندم و لباسها را به آنها پوشانيدم.
صبح آنها را به شهر آوردم و در اين سرا حجرهای گرفته و شبها جوالی ]زنبیلی که از برگ درخت سازند[ برداشته و میرفتيم عنبرها را كه در كشتی داشتم میآوردم تا تمامی را فروخته و اسباب زندگی را فراهم ساختيم و اكنون نزديک يک سال میشود كه در اينجا با پسرانم به سر میبرم و تجارت میكنم، ليكن شب و روز از دوری همسرم و بیكسی و تنهایی او در ناراحتی و حزن و اندوه شدیدم.
ناقل حکایت میگوید: از شنيدن اين قضيه رقت تمامی به من دست داد به گونهای كه به گريه افتادم. سپس گفتم «لا راد لقضاءالله و تدبيره و لا مغير لمقاديره و حكمه»؛ گره تقدير را به سر انگشت تدبير نمیتوان باز كرد و حكم الهی را به چاره گری نمیشود تغيير داد». سپس گفتم: اگر تو خود را به آستان قدس امام هشتم حضرت رضا (علیه السلام) برسانی و درد دل خود را به آن بزرگوار عرضه بداری اميد است كه درد تو را علاج كند و اين غم و اندوه تو برطرف شود و تو به مقصود خود برسی؛ زيرا او پناه بی كسان و ياری رسان و كمک کار است.
اين سخن من در او زياد اثر گذاشت و با خدا عهد كرد كه از روی اخلاص يک چراغ قنديلی از طلای خالص بسازد و پياده به آستان آن حضرت مشرف شود و همسر خویش را از امام رئوف (علیه السلام) طلب كند.
سریع برخاست و همان روز طلای خوبی تهیه نمود، از آن قنديلی از طلا ساخت و با دو پسرش به كشتی نشست و حرکت کرد، و بعد از پياده شدن از كشتی راه بيابان را پيمود تا به مشهد مقدس رسيد.
شب همان روزی كه وارد میشد متولی آستان قدس، حضرت رضا (علیه السلام) را در خواب ديد كه به او فرمود: فردا يک شخصی به زيارت ما میآيد تو بايستی او را استقبال كنی.
صبح كه شد متولی با جمعی از صاحب منصبان به استقبال او از
شهر بيرون آمدند و آن مرد را با فرزندانش با نهایت احترام وارد كردند و منزلی برای او معين نمودند و قنديلی كه آورده بود در محل خود نصب نمودند.
آن مرد غسل كرد و به حرم مطهر مشرف و مشغول زيارت و دعا شد تا اینکه پارهای از شب گذشت و خدّام حرم مردم را برای بستن درب بيرون كردند به جز آن مرد را كه در آنجا ماند و در را به رويش بستند و رفتند.
چون حرم را خلوت ديد شروع كرد کنار قبر مطهر به تضرع و زاری و گريه و اظهار درد دل نمودن كه من آمدهام همسرم را میخواهم، و به حال تضرع دو سوم از شب را سپری کرد.
حالِ خستگی به وی دست داد و سر به سجده گذاشت و چشمش به خواب رفت ناگاه شنيد كسی میگويد: برخيز!
سر برداشت نگاه كرد ديد وجود مقدس حضرت رضا (علیه السلام) است میفرمايد: من همسرت را آوردهام و اكنون بيرون حرم است برخيز و او را ملاقات كن.
میگويد: عرض كردم: فدايت شوم درها بسته است چگونه بروم؟
فرمود: كسی كه همسرت را از راه دور آورده است میتواند درهای بسته را بگشايد.
پس برخاسته روانه شدم، به هر دری كه رسيدم باز شد تا از رواق
بيرون شدم ناگاه چشمم به همسرم افتاد!
او را وحشتناک و به همان هيئتی ديدم كه در جزيره بود. او نيز مرا ديد پس يكديگر را در آغوش گرفتيم.
من پرسيدم چگونه اينجا آمدی؟ گفت: من از درد فراق و زيادی گريه مدتی به درد چشم مبتلا شده بودم و امشب در آنجا نشسته و از شدت درد چشم ناله میكردم، ناگهان جوانی پيدا شد نورانی كه از نور رويش تمام فضا روشن شد. پس دست مرا گرفت و فرمود: چشم بر هم بگذار، من چنان كردم خيلی نگذشت چشم گشودم خود را در اينجا ديدم.
آن مرد همسر خود را نزد پسرانش برد و به اعجاز امام هشتم (علیه السلام) به وصال يكديگر رسيدند و مجاورت آن حضرت را اختيار كرده تا وفات نمودند.(1)
1) - دارالسلام میرزا حسین نوری 1 / 245.
شيخ ابوتراب نهاوندی نقل كرده: خدمت شيخ طاها عرب كه مرجع تقليد بود آمدند و گفتند: يک جوانی از دنيا رفته، بيائيد به جنازهاش نماز بخوانيد، آقا به راه افتاد كه برجنازه او نماز بخواند، بعضیها گفتند: اين جوان گنه كار است و همه از معصيتهای او خبر دارند.
آنقدر سعايت كردند كه آقا از خواندن نماز بر جنازه جوان معصيت پيشه پشيمان شد و شخص ديگری نماز خواند و دفنش كردند.
صبح فردا كه شاگردان برای درس آمدند، فرمود: جوان را كجا دفن كردند، گفتند در فلان قبرستان. فرمود: برويم من میخواهم به قبرش نماز بخوانم.
گفتند شما به خودش نماز نخوانديد حالا به قبرش میخواهيد بخوانيد.
فرمود: ديشب خوابش را ديدم چه جایی و چه مقامی داشت، گفتم به من گفته بودند كه تو آدم بدی هستی چطور اينجا را به تو دادهاند؟
گفت: وقت مرگ رخت خوابم يک پارچه آتش شد، آب غسلم آتش بود، عذابم میكردند. دو ملک مرا میكشاندند و میبردند به جایی كه عذاب كنند، در راه كه میبردند سه نفر سوار میرفتند. يكی گفت: اينها را میشناسی؟ گفتم: نه، گفت آنكه پيشاپيش همه میرود اميرالمؤمنين (علیه السلام) است آن دو نفر يكی امام حسين (علیه السلام) و دیگری حضرت ابوالفضل (علیه السلام) است.
من فرياد زدم: يا علی، يا اميرالمؤمنين! جواب نداد، گفتم: آقا نمیگويم از من شفاعت كن ولی يک سؤال از شما دارم. حضرت ايستاد، عرض كردم: آقا اينجا كه مرا میبرند عذاب كنند، همه ناصبی و از دشمنان شما هستند، اگر يک ناصبی به من بگويد تو اينهمه يا علی يا علی گفتی از علی (علیه السلام) چه نفعی ديدی، من چه بگويم، شما يک جواب به ما بدهيد من به دشمنان شما بگويم.
اميرالمؤمنين (علیه السلام) فرمود: راست میگويد او را برگردانيد، برگرداندند و اين مقام را به من دادند و از گناهم گذشتند.(1)
1) - کرامات العلویه میرخلف زاده 74.
علامه حلی در کتابش به نام «منهاج الیقین» با استناد به کسی که برای او روایت کرده، فرموده است:
در یکی از سالها در قم جنگی رخ داد و گروهی از علویان نیز در این جنگ بودند. اهالی آنجا در سرزمینها متفرق شدند، در میان آنها زنی علوی بود که صالحه بود و نماز بسیار میگزارد و روزه بسیار میگرفت. شوهر او که پسر عمویش بود در این جنگ کشته شد و این زن، چهار دختر کوچک از پسر عمویش داشت. زمانی که مردم از قم بیرون رفتند، او نیز با دخترانش از آنجا بیرون رفت.
غربت پیوسته او را از شهری به شهر دیگر میبرد تا اینکه به بلخ آمد و در هنگام زمستان به آنجا رسید.
در روز بسیار سرد و در هوایی ابری و برفی وارد بلخ شد. هنگامی که به بلخ آمد سرگردان و حیرت زده ماند و نمیدانست کجا برود و مکانی را نمیشناخت که به آنجا پناه ببرد تا او و دخترانش را از
سرما و برف محافظت کند.
به او گفتند: در شهر پادشاهی بزرگ مرد است که به ایمان و نیکی شهرت دارد و غریبان و تهیدستان به او پناه میبرند.
زن علوی به همراه دخترانش به سوی او رفت، پس با او ملاقات کردند در حالی که جلوی در خانه اش نشسته بود و همنشینان و خدمتکارانش در اطراف او بودند.
زن به او سلام داد و گفت: ای پادشاه، من زنی علوی هستم و دختران علوی همراه من هستند و ما غریبیم، در این زمان به این شهر آمدهایم و کسی را نداریم که به او پناه ببریم، در اینجا کسی نیست که ما را بشناسد تا به او پناه ببریم، برف و سرما به ما زیان رسانیده است، به نزد تو راهنمایی شدیم، لذا به سوی تو آمدیم تا به ما پناه دهی.
پادشاه گفت: چه کسی میداند که تو ]و این دختران[ از ذریه امیرالمؤمنین (علیه السلام) هستید؟ شاهدانی گواه بر این مدعا برای من بیاور.
زن با شنیدن این سخن، از پیش او بیرون آمد درحالی که ناراحت و گریان بود و اشک از دیدگانش فرو میریخت و حیرت زده در راه ایستاد و نمیدانست کجا برود.
مردی بازاری از کنار او گذشت و گفت: ای زن! تو را چه شده که ایستادهای و برف بر روی تو و این کودکان میبارد؟
زن گفت: من زنی غریبم که جایی را نمیشناسم تا به آن پناه ببرم.
مرد به او گفت: دنبال من بیا تا تو را به مسافرخانهای راهنمایی کنم که اشخاص غریب به آنجا پناه میبرند. زن دنبال او به راه افتاد.
راوی گوید: در مجلس پادشاه مردی مجوسی بود. زمانی که دید پادشاه زن علوی را رد کرده و خواستنِ شاهدان را بهانه قرار داده است، دلش برای او به رحم آمد. سریع به دنبال او رفت و پس از مدت زمان کوتاهی به او رسید.
مرد مجوسی به او گفت: ای زن علوی به کجا میروی؟ گفت: دنبال این مرد میروم که مرا به مسافرخانهای راهنمایی میکند تا به آنجا پناه ببرم.
شخص مجوسی به زن گفت: دنبال او نرو بلکه همراهم به خانه من بیا تا تو را پناه دهم، این برایت بهتر است.
زن پذیرفت و به همراه او به منزلش رفت.
مرد او را وارد منزلش کرد و یکی از بهترین اتاقهایش را به او اختصاص داد و بهترین رختخواب را برایش گسترد و او را در آن اسکان داد، و برایش آتش و هیزم آورد و تنور را روشن نمود و همه آنچه از خوراکی و نوشیدنی بدان نیاز داشت، برای او فراهم کرد و ماجرای آن زن با پادشاه را برای همسر و دخترانش بازگو کرد.
خانوادهاش از آمدن آن زن خوشحال شدند و همسرش به همراه دختران و کنیزانش نزد زن علوی آمدند و پیوسته به او و دخترانش خدمت میکردند و با آنها انس و الفت برقرار کردند تا اینکه سرما و
خستگی و گرسنگی از آنان رفع شد.
زمانی که هنگام نماز فرا رسید، زن علوی به آن زن گفت: آیا برای ادای فریضه نماز برنمی خیزی؟
زن مجوسی به او گفت: چه فریضهای؟ ما افرادی هستیم که بر کیش و مذهب شما نیستیم. ما بر دین مجوسی هستیم و اما شوهرم هنگامی که صحبت تو را با پادشاه شنید و اینکه گفتهای زنی علوی هستی، به خاطر اسم جدّت و به خاطر اینکه پادشاه تو را ردّ کرده، محبت تو در دلش جای گرفته است، علی رغم اینکه او ]پادشاه[بر دین جدّ تو است.
زن علوی گفت: به حقّ و حرمت جدّم نزد خداوند از خدا میخواهم به شوهرت توفیق دهد که به دین جدّم درآید.
سپس زن علوی به نماز ایستاد و تمام طول شب را دعا کرد تا خداوند آن مرد مجوس را به دین اسلام هدایت کند.
روای گوید: آن شب هنگامی که مرد مجوسی همراه خانواده اش به خواب رفت، در خواب دید که قیامت برپا شده و مردم در محشر هستند و تشنگی آنان را آزرده و گرما آنان را خسته و درمانده کرده و وضعیت وی از این نظر وخیم تر و سخت تر است، پس درخواست آب کرد. شخصی به او گفت: آب فقط نزد محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و اهل بیتش است؛ آنان دوستدارانشان را از حوض کوثر سیراب میکنند.
مرد مجوسی گفت: به نزد آنان خواهم رفت شاید در پاداش
کاری که برای دخترشان کردم و به او پناه دادم مرا سیراب کنند. پس به سوی آنان رفت.
هنگامی که به نزد آنان رسید متوجه شد به کسانی از دوستدارانشان که به نزدشان میآیند، آب میدهند و کسانی را که از اولیا و دوستدارانشان نیستند رد میکنند. امیرالمؤمنین (علیه السلام) در لبه حوض نشسته و جامی در دست دارد و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نشسته و حسن و حسین (علیهما السلام) و فرزندانشان در اطراف او هستند.
مرد مجوسی آمد تا اینکه در مقابلشان ایستاد و درخواست آب کرد، در حالی که تشنه بود.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: تو بر دین ما نیستی تا سیرابت کنیم. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به او فرمود: یا علی به او آب بده.
عرض کرد: ای رسول خدا او بر دین مجوس است.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: یا علی او بر گردن تو حقی آشکار دارد، او به فلان دختر تو و دخترانش پناه داد و آنان را در مقابل سرما پوشانید و در گرسنگی غذایشان داد و او اکنون در جایگاهی والا قرار دارد.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: به من نزدیک شو، به من نزدیک شو. من به او نزدیک شدم و جامی که در دست داشت به من داد، و من جرعهای از آن نوشیدم و خنکی آن را بر قلبم احساس کردم و چیزی لذیذتر و پاک تر از آن ندیده بودم.
راوی گوید: مرد مجوسی از خواب بیدار شد، درحالی که خنکی
آب را بر قلبش و رطوبت آن را بر لبان و محاسنش حس میکرد. پس با حالت ترس و نگرانی از خواب برخاست.
همسرش به او گفت: تو را چه شده است؟ مرد آنچه را در خواب دیده بود از اول تا آخر برایش بازگو کرد و رطوبت آب را بر محاسن و لبانش به او نشان داد.
همسرش به او گفت: به خاطر کاری که در حق این زن و کودکان علوی او انجام دادی، خیری به تو رسیده است.
مجوسی گفت: آری، به خدا سوگند، حال که واقعیت را دیدم، دیگر دنبال جای پای آن نیستم ]وبدون تحقیق مذهب شیعه را خواهم پذیرفت[.
روای گوید: مرد بلافاصله برخاست و شمعی را روشن کرد و به همراه همسرش بیرون رفت تا اینکه به خانهای که زن علوی را در آن اسکان داده بودند وارد شد، و آنچه را در خواب دیده بود برای زن علوی بازگو کرد.
زن برخاست و به سپاس خداوند سجده کرد و گفت: به خدا سوگند من تمام طول شب پیوسته از خداوند میخواستم تو را به اسلام هدایت کند و سپاس خدای را که دعای من در مورد تو اجابت شد.
مرد مجوسی به او گفت: اسلام را بر من عرضه کن.
زن علوی اسلام را بر او عرضه کرد. مرد مجوسی مسلمان شد و اسلام آوردنش نیکو گشت، او همسر و همه دختران و کنیزان و
خدمتکارنش را به محضر زن علوی آورد و آنان نیز اسلام آوردند.
روای گوید: اما آنچه مربوط به پادشاه است این است که او در آن شب چون به رختخواب رفت، آنچه را که مرد مجوسی در خواب دیده بود، او نیز در خواب دید و او به سوی حوض کوثر رفت و گفت: ای امیرمومنان به من آب ده، چراکه من یکی از دوستداران تو هستم. امیرالمؤمنین (علیه السلام) به او فرمود: از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) درخواست کن، چرا که من به احدی آب نمیدهم مگر به امر او.
او نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رفت و گفت: ای رسول خدا، جرعهای آب بر من بنوشان چرا که من یکی از دوستداران شما هستم. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: برای این گفته ات شاهدانی بیاور. مرد گفت: ای رسول خدا، چرا از من شاهد میخواهید ولی از دیگر دوستدارانتان شاهد نمیخواهید؟
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: چطور تو از دختر علویِ ما هنگامی که به همراه دخترانش نزد تو آمد و از تو درخواست میکرد که در منزلت او را پناه دهی، شاهد خواستی؟
گوید: سپس از خواب بیدار شد درحالی که پریشان دل و بسیار تشنه بود. پس به خاطر کوتاهی که درباره زن علوی کرده بود احساس حسرت و پشیمانی نمود و به خاطر اینکه او را ردّ کرده بود افسوس خورد.
باقی مانده شب را بیدار ماند تا اینکه صبح شد. در همان سپیده
دم به دنبال زن علوی رفت و درباره او به پرس و جو پرداخت. پیوسته جستجو میکرد اما کسی را نیافت تا درباره آن زن به او خبری بدهد.
سرانجام به آن مرد بازاری رسید که خواست آن زن را به مسافرخانه راهنمایی کند. مرد بازاری او را راهنمایی کرد به اینکه آن مرد مجوسی که در مجلس او بوده، زن علوی را با خود به خانه اش برده است.
مرد از شنیدن این سخن تعجب کرد. سپس به سوی خانه مرد مجوس رفت و در را زد. به او گفته شد: چه کسی پشت در است؟ جواب شنید: پادشاه پشت در است و تو را میخواهد.
آن مرد از آمدن پادشاه به در خانه اش تعحب کرد زیرا او عادت به این کار نداشت. پس سریع به نزد او رفت. وقتی پادشاه او را دید، اسلام و نور آن را بر او مشاهده کرد. مرد به پادشاه گفت: دلیل آمدن شما به منزل من چیست؟ و تو پیشتر این عادت را نداشتی.
پادشاه گفت: به خاطر این زن علوی، و به من گفته شده که در منزل توست و من به دنبال او آمدهام، و اما از ماجرای این زینتی که بر توست مرا باخبر ساز، میبینم که مسلمان شدهای.
مرد گفت: بله شکر و سپاس برای خداوند است. خداوند به برکت این زن علوی و آمدن او به منزلم، با مسلمان شدنم بر من منت نهاد، و من و همسرم و دخترانم و همه اهل خانهام به دین محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و اهل بیتش (علیهم السلام) درآمدیم.
پادشاه به او گفت: دلیل اسلام آوردنت چیست؟ مرد سخنانش و دعای زن علوی برای او و ماجرای خوابش را به او بازگو کرد و تمام داستان را برای پادشاه نقل کرد. سپس گفت: و تو ای پادشاه! دلیل جستجوی حریصانه و مصرانه ات به دنبال آن زن پس از آنکه در ابتدا از او اعراض کردی و او را طرد نمودی،چیست؟
پادشاه آنچه را در خواب دیده بود و ماجرایی که با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برایش پیش آمده بود برای او بازگو نمود.
مرد مجوسی خداوند متعال را به خاطر توفیق این کاری که به سبب آن به شرافت و اسلام نائل آمده و بینش و بصیرتش زیاد شده بود، سپاس گفت.
سپس آن مرد نزد زن علوی رفت و او را از حال و وضعیت پادشاه باخبر ساخت. زن با شنیدن سخنانش گریه کرد و سجده کنان برای خداوند بر زمین افتاد و خداوند را به خاطر آنکه پادشاه را بر حقش آگاه ساخته بود، سپاس گفت.
پادشاه از زن اجازه گرفت که نزدش بیاید، زن به او اجازه داد. پادشاه نزد او آمد و از او معذرت خواهی نمود و آنچه را که در خواب با جدش پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برایش پیش آمده بود بازگو کرد و از او خواست که به منزل او نقل مکان کند.اما زن نپذیرفت و گفت: هرگز، نه به خدا سوگند، حتی اگر کسی که در منزلش هستم از اقامت من در اینجا ناراضی میبود، به منزل تو نمیآمدم.
صاحب خانه متوجه این مسئله شد و گفت: نه، به خدا سوگند از منزل من تکان نمیخوری و من این منزل و همه وسایل و امکاناتی که در آن فراهم کردهام را به تو بخشیدم و خودم و همسرم و دخترانم و خدمتکارانم در خدمت تو هستیم و آن را در مقایسه با آنچه خداوند به واسطه آمدن تو بر ما ارزانی داشت، ناچیز میدانیم.
راوی گوید: پادشاه بیرون رفت و به منزل خویش آمد و برای آن زن لباسها و هدایا و کیسهای حاوی مقداری طلا و نقره فرستاد، اما او همه این اموال را به او بازگرداند و چیزی از آن را قبول نکرد.(1)
1) - عوالی اللئالی 4 / 142؛ بحار الانوار 93 / 225؛ موسوعة من حیاة المستبصرین 6 / 82.
محمّد بن مسلم میگوید:
خدمت حضرت امام صادق (علیه السلام) رسیدم ابوحنیفه آنجا بود، عرض کردم: آقا خواب عجیبی دیدهام. فرمود خواب خود را بگو که معبّر خواب اینجا است واشاره به ابوحنیفه نمود.
گفتم: در خواب دیدم مثل اینکه وارد خانهام شدم یک مرتبه همسرم بیرون آمد و مقدار زیادی گردو را شکست و بر سر و صورت من پاشید. از این خواب تعجب کردم.
ابوحنیفه گفت: تو با بستگان همسرت که اشخاص پستی هستند در مورد ارث اختلاف خواهی داشت، پس از ناراحتی زیاد بالاخره سهم خود را خواهی گرفت ان شاء اللَّه.
امام صادق (علیه السلام) فرمود: به خدا قسم خوب گفتی. سپس ابوحنیفه رفت.
گفتم: فدایت شوم من از تعبیر این فرد مخالف خوشم نیامد.
فرمود: خدا برایت ناراحتی نیاورد! نه تعبیر ما با آنها یکی است و نه تعبیر آنها موافق تعبیر ما است، جواب خواب تو آن نبود.
عرض کردم: پس چرا شما قسم خوردید که خوب گفتی با اینکه اشتباه بود.
فرمود: بله منظورم این بود که خوب اشتباه گفتی.
عرض کردم: تعبیر آن چیست؟
فرمود: تو زنی را عقد موقت میکنی، همسرت میفهمد و لباسهای تو را پاره پاره میکند؛ زیرا پوست لباس مغز است.
محمّد بن مسلم میگوید: به خدا سوگند فاصله تعبیر و ظهور خواب تا روز جمعه بیشتر طول نکشید.
صبح جمعه من در خانه نشسته بودم زنی رد شد از او خوشم آمد، غلام خود را دستور دادم ]به وکالت از من وی را به رضایتش به عقد موقتم در آورده و[ او را بیاورد. غلام، آن زن را آورد و داخل خانه نمود.از او بهره جنسی بردم، همسرم متوجه جریان شد، وارد اطاق شد. زن که فرار کرد و از در خارج شد من تنها ماندم، لباسهای تازهام را که در عیدها میپوشیدم پاره پاره کرد.(1)
لازم به ذکر است: حضرت به جهت حفظ جان یا آبروی خویش
1) - الکافی 8 / 292؛ بحار الانوار 47 / 223 و 58 / 162؛ مرآة العقول 26 / 320؛ تفسیر نورالثقلین 2 / 470.
و شیعیان از ابوحنیفه تقیه مینمودند؛چرا که او فقیه درباریِ هارون بود.
مخالفین مکتب تشیع - از جمله هارون الرشید - همیشه دنبال کوچک ترین برخوردی از امام (علیه السلام) بود تا به حضرت و شیعیان آزار برساند، لذا ناچاراً حضرت گاهی مجبور به تمجید نمودن از ابوحنیفه، هارون و دیگر دشمنان، میشد.
یکی از فرامین مهم دینی طبق عقیده شیعه «تقیه» است که آیات کریمه قرآنی و احادیث شریفه بر آن دلالت دارد.
تقیه یک ضرورت فطری،عقلی، دینی و اصلاحی است
اسلام با تشریع تقیه، مکتب را از هرگونه شکست و دستبردی حفظ کرده است. بهترین شاهد بر این مدعا، برههای است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و مسلمانان در ابتدای بعثت از آن عبور کردند؛ بدین ترتیب که از هرگونه برخورد و درگیری با مشرکان دوری میکردند.
آیاتی از قرآن بر مشروعیت تقیه دلالت دارد، از جمله ماجرای عمار که در سوره نحل آیه 106 بیان آن آمده است. همچنین آیه 28 آل عمران، 28 غافر و...
احادیث بیشماری نیز بر این مقوله دلالت دارد . مرحوم بروجردی در کتاب گرانسنگ جامع احادیث الشیعه تحت عنوان ابواب التقیه 226 حدیث در این زمینه نقل مینماید.به عنوان نمونه:
امام باقر (علیه السلام) فرمودند:
تقیه در هر ضرورتی است، و تقیه کننده بهتر میداند که جایش کجا است.(1)
علامه مجلسی (رحمه الله) در تفسیر وتوضیح حدیث فوق میفرماید:
این حدیث دلالت دارد که تقیه واجب است در هر چه آدمی به آن ناچار شود، مگر آنچه دلیل آن را خارج کرده، و بر اینکه ناچاری وابسته به علم و یا ظن مکلف است که وضع خود را بهتر میداند، چنانچه خدای تعالی فرموده:
(بَلِ الْإِنْسَانُ عَلَى نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ)؛(2)«بلکه انسان خود بر نفس خویشتن بیناست.»
خدا میداند که کار او سازش کاری با دشمن است، یا تقیه؟
امام صادق (علیه السلام) فرمود:
پدرم میفرمود: و چه چیز از تقیه بهتر مرا شاد کند؟
تقیه، سپر مؤمن است.(3)
ابو عمر عجمی گوید: امام صادق (علیه السلام) به من فرمود:
ای اباعمر! همانا نُه دهم دین در تقیه است، و دین ندارد کسی که تقیه نمیکند...(1)
نیز فرمودند:
به کار بستن تقیه در دیار تقیه ]هر جا مخالف حکم، روا است] واجب است، و گناه و کفاره نیست بر کسی که از روی تقیه سوگند بخورد برای دفع ستمی از خود.(2)
امام باقر (علیه السلام) فرمودند:
در بنی اسراییل مردی عاقل و ثروتمند بود. پسری داشت از زنی عفیفه که در شکل و شمایل به او شبیه بود، دو فرزند هم از زنی غیر عفیفه داشت. هنگام مرگ به آنها گفت: مال من تنها از آنِ یکی از شماست.
وقتی مرد، پسر بزرگ گفت: آن فرزند، من هستم، فرزند وسط و کوچک نیز چنین گفتند. پس به دعوا افتاده و به نزد قاضی رفتند.
قاضی گفت: در خصوص شما حکمی ندارم. نزد سه فرزند «غنام» بروید. آنها نیز نزد یکی از آنها رفتند و پیرمردی را دیدند. پیرمرد به آنها گفت: بر برادرم که از من بزرگتر است وارد شوید و از او بپرسید.
برادران بر او وارد شدند و مردی مسن را دیدند. او هم گفت، نزد برادر بزرگترم بروید. آنها نیز بر سومین برادر وارد شدند، ناگاه دیدند که وی از لحاظ ظاهری از نظر دو نفر قبلی جوانتر است. از او درباره
وضعیت آنها پرسیدند، گفت: امّا برادرم را که در ابتدا دیدید، از من کوچکتر است، او زنی بد دارد که او را اذیت میکند و برادرم هم از روی ترس و اینکه مبادا به بلایی دچار شود که طاقتش را ندارد، صبر پیشه کرده و همین مسئله او را پیر کرده. امّا برادر دوم من، زنی دارد که گاه بدی میکند و گاهی هم باعث مسرّت او میشود و به این خاطر برادرم اندک جوانی ای دارد. و اما من همسری دارم که مرا مسرور میکند و به من بدی نمیکند. از او، از زمانی که در کنار من است، هیچ گونه آزاری به من نرسیده و جوانیام را به خاطر او دارم.
و امّا سخن شما نیز سخنی عجیب است. اولاً بروید قبر او را بشکافید و استخوانهایش را در آورید و بسوزانید و نزد من آورید تا در میانتان قضاوت کنم.
آنها رفتند و جوانترِ آنها شمشیر پدرش را برداشت و آن دو برادر که از زن غیر عفیفه بودند، کلنگ برداشتند.
وقتی خواستند به کار بپردازند، پسر جوان تر گفت: قبر پدرم را نشکافید، من سهم خود را به شما میدهم. سپس نزد قاضی رفتند.
قاضی گفت: این کار برادرتان شما را محکوم میکند، اموال را نزد من آورید و به پسر کوچکتر گفت: اموال را بردار، چرا که اگر دو برادرت منظورِ پدر بودند، حتماً مهر و رقّت قلب بر آنها وارد میشد، همچنان که بر تو وارد شد.(1)
1) - قصص الانبیاء الراوندی 185؛ النور المبین الجزایری 462؛ بحار الانوار 14 / 490.
خاک را در قتلگه گِل کردم از اشک دو عین *** ساختم مُهری و روی آن نوشتم یا حسین
اشک من بر یوسف زهرا مهدی صاحب زمان *** گریه کن ای دیده نگذاری بمانم زیر دِین
طبیب و درد و درمانم حسین است *** تمام دین و ایمانم حسین است
از آن دائم به قرآن انس دارم *** که جسم و جان قرآنم حسین است
بهشتم کربلا، کوثر فراتم *** صراط و حشر و میزانم حسین است
یقین دارم که در تاریکی قبر *** چراغ چشم گریانم حسین است
گنه کارم، گنه کارم، گنه کار *** امید عفو و غفرانم حسین است
گر از آغاز و پایانم بپرسید *** همه آغاز و پایانم حسین است
اگر شاهم، گدای کوی اویم *** وگر مورم سلیمانم حسین است
قرآن کریم، کلام الله.
اخلاقی از دیدگاه قرآن و پیامبر و عترت (علیهم السلام) ، سید حسین موسوی راد.
ارشاد الاذهان، علامه حلّی.
اعیان الشیعه، سید محسن امین.
الامالی، شیخ طوسی.
امام زمان (علیه السلام) و سید بحر العلوم (رحمه الله) ، سید جعفر رفیعی.
انوار الولاء، حسین محمدی.
بحار الانوار، علامه مجلسی.
بشارة المصطفی، محمد بن علی طبری.
بیت الاحزان، شیخ عباس قمی.
تشیید المطاعن، کنتوری لکهنوی.
تفسیر ابن کثیر، ابوالفداء اسماعیل بن کثیر.
تفسیر آلوسی، آلوسی.
تفسیر رازی، فخر رازی.
تفسیر نور الثقین، حویزی.
الثاقب فی المناقب، ابن حمزه طوسی.
جامع احادیث الشیعه، آیت الله بروجردی.
جامع الصغیر، سیوطی.
جوان از نظر عقل و احساسات، مرحوم فلسفی.
حکایتها و هدایتها، مرتضی مطهری.
الخرائج والجرائح، قطب راوندی.
الخصال، شیخ صدوق.
دار السلام، میرزای نوری.
داستانهای بهلول عاقل، محمد متدین، انتشارات رجبی، قم.
داستانهای پراکنده، شهید دستغیب.
داستانهای شگفتانگیزی از اخلاص، حیدر قنبری.
داستانهایی از قرآن، رمضانی.
الدر النظیم، یوسف بن حاتم شاهی.
ذخائر العقبی، محب طبری.
راه هدایت (راهنمای سعادت)، محبوب ابراهیمزاده سرابی.
سنن الترمذی، ترمذی.
السنن الکبری، بیهقی.
السنن الکبری، نسائی.
شرح احقاق الحق، مرعشی نجفی.
شرح تبصرة المتعلمین، آقاضیاء عراقی.
شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید.
صحیح بخاری، محمد بن اسماعیل بخاری.
صحیح مسلم، مسلم نیشابوری.
الصحیح من سیرة الامام علی (علیه السلام) ، سید جعفر مرتضی عاملی.
العدد القویه، علی بن یوسف الحلّی.
العقد الفرید، الاندلسی.
عمدة القاری، العینی.
عمدة القاری، عینی.
عوالی اللئالی، ابن جمهور.
عیون اخبار الرضا (علیه السلام) ، شیخ صدوق.
غایة المراد، شهید اول.
الغدیر، علامه امینی.
فتح الباری، ابن حجر عسقلانی.
فضائل الصحابه، نسائی.
الفضائل والرذائل، المظاهری.
فیض القدیر، مناوی.
قصص العلماء، آیت الله میرزا محمد تنکابنی.
قوائد الاحکام، علامه حلی.
الکافی، شیخ کلینی.
کرامات العلویه، میرخلفزاده.
کرامات الفاطمیه (علیها السلام) ، میرخلفزاده.
کشف الغمه، اربلی.
کنز العمال، متقی هندی.
مجمع النوری، مرندی.
مختلف الشیعه، علامه حلی.
مدینة المعاجز، علامه سید هاشم بحرانی.
مرآة العقول، علامه مجلسی.
مستدرک الوسایل، میرزای نوری.
مستدرک سفینة البحار، شیخ علی نمازی شاهرودی.
مستدرک علم رجال الحدیث، شیخ علی نمازی شاهرودی.
المستدرک، حاکم نیشابوری.
مسند احمد، احمد بن حنبل.
المصنف، ابن ابی شیبه کوفی.
معادشناسی، محمد حسین طهرانی.
المعجم الکبیر، طبرانی.
مناظرات با دانشمندان، آیت الله سید علی علم الهدی.
المناظرات فی الامامة، شیخ عبدالله حسن.
مناظره دکتر و پیر، هاشمینژاد.
مناقب آل ابیطالب (علیهم السلام) ، ابن شهرآشوب.
منهاج البرائة، خوئی.
مواقف الشیعه، احمدی میانجی.
موسوعة من حیاة المستبصرین، مرکز الابحاث العقائدیه.
میزان الاعتدال، ذهبی.
نشأة النشر الحدیث، الدسوقی.
نظر لطف بر دشمنان، محمد رحمتی شهرضا.
النظرات، مصطفی لطفی المنفلوطی.
نظم درر السمطین، زرندی حنفی.
النور المبین، جزایری.
نهج البلاغه، خطبهها و کلمات امیرالمؤمنین (علیه السلام) .